ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ (1)
وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ (67) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا هِيَ قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِكْرٌ عَوٰانٌ بَيْنَ ذٰلِكَ فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ (68) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ اَلنّٰاظِرِينَ (69) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا هِيَ إِنَّ اَلْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَيْنٰا وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ (70) قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِيرُ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ تَسْقِي اَلْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاٰ شِيَةَ فِيهٰا قٰالُوا اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا كٰادُوا يَفْعَلُونَ (71) وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِيهٰا وَ اَللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (72) فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا كَذٰلِكَ يُحْيِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتىٰ وَ يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (73)
چون گفت موسى قومش را كه خداى مى فرمايد شما را كه بكشى گاوى (2)،گفتند:مى گيرى ما را (3)فسوس،گفت:پناه مى دهم به خداى كه باشم از جملۀ نادانان.
گفتند بخوان براى ما خدايت را تا بيان كند ما را كه (4)چيست آن؟گفت او مى گويد كه:آن گاوى است نه پير نه جوان،ميانه (5)، ميان اين و آن بكنى آنچه مى فرمايند شما را.
گفتند بخوان براى ما خدايت را تا بيان كند ما را كه چيست گونۀ (6)آن؟گفت او مى گويد كه:آن گاوى است زرد خالص رنگش،خرّم كند نگرندگان [را] (7).
گفتند:بخوان براى ما خدايت را تا بيان كند ما را كه چيست (8)كه گاو پوشيده گشت بر ما،و ما اگر خواهد خداى راه يابيم.
گفت او مى گويد (1):آن گاوى است نه كار (2)شكسته كه سپرد (3)زمين را و نه آب دهد كشت را بى عيب، نباشد رنگى بر او،گفتند:اكنون آوردى (4)حق و درستى،بكشتند آن را و نزديك نبود (5)كه بكنند.
چون بكشتى تنى را و مدافعت كردى در آن،و خدا بيرون آرد آنچه شما پنهان مى كنى.
گفتيم بزنى او را به بعضى از آن،همچنين زنده كند خداى مردگان را و بازنمايد شما را حجّتهاى خود تا همانا شما بدانيد.
[قوله تعالى: وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ -الآية] (6)سبب اين آن بود كه در بنى اسرايل كشته اى (7)را يافتند نام او عاميل و ندانستند كه او را كه كشته است (8).مفسّران خلاف كردند در كشنده (9)او و سبب كشتن او.
عطا و سدّى گفتند:مردى بود در بنى اسرايل و او را مال بسيار بود،و پسر عمّى داشت و جز او وارث (10)نداشت.اين پسر عمّ مى خواست كه او بميرد تا ميراث او بر دارد،و او دراز عمر بود،او را بكشت تا ميراث او بر دارد.
بهرى دگر گفتند:اين عاميل زنى داشت بجمال و پسر عمّ او مى خواست كه او را به زنى كند،او را بكشت براى آن زن.
كلبى گويد:عاميل دخترى داشت بجمال،اين پسر عمّ او را به زنى
1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+كه.
2) .دب،آج،لب،فق:كارى.
3) .مج،وز:مى سپرد،ها:شوراند.
4) .مج،ديگر محال اكنون مى آوردى،دب،آج،لب،فق:ديگر محل اكنون آورديم.
5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:نبودند.
6) .اساس كه در اين قسمت:نونويس و غير قابل اعتماد است به جاى عبارت داخل قلاب كه از مج آورده شد، دارد:اين هفت است و.
7) .اساس:كشتى.
8) .فق،مب،مر+و او وارث نداشت.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كشتن.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:وارثى.
مى خواست بدو نمى داد،او را بكشت تا ولايت (1)دختر با او افتد،و آن مرد را چون بكشت از آن ده (2)بر گرفت و به دهى (3)ديگر برد و بيفگند،و گفتند:از ميان دو ده (4)بيفگند او را.
عكرمه گفت:مسجدى بود بنى اسرايل را دوازده در داشت[98-ر]به عدد اسباط بنى اسرايل،اين مرد را كشته يافتند به در سبطى،به در سبطى دگر كشيدند او را،از ميان آن دو سبط خصومت افتاد.
ابن سيرين گفت:اين پسر عمّ او را بكشت،و به در سراى مردى برد و بيفگند در شب،آنگاه (5)بامداد بيامد و طلب خون او مى كرد از آن مرد (6)،بدين سبب از ميان اسباط بنى اسرايل خصومت افتاد،به نزديك موسى آمدند و گفتند:چنين حال (7)افتاد، و اين كار بر ما مشتبه (8)شد،از خداى در خواه تا ما را معلوم كند كه اين مرد را كه كشت (9).موسى-عليه السّلام-گفت: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً .
بيان كرديم كه:حدّ امر چون از باب قول بود،هو قول القائل افعل أو ما يجرى مجراه إذا كان القائل فوق المقول له فى الرّتبة و كان مريدا لما امر به،و امر هم در فعل و هم در قول حقيقت بود چنان كه بيان كرده شود-إن شاء اللّه.
و ذبح قطع حلقوم بهيمه باشد براى انتفاع به گوشتش،و حقيقت او در گاو (10)و گوسپند باشد و آنچه بدان ماند،و در حقّ مردم بر مجاز گويند.و اصل ذبح در لغت شقّ و شكافتن بود،يقال:ذبحت (11)فأرة المسك إذا شققتها،نافۀ مشك بشكافتم.
و بقره اسم گاو ماده باشد،و نر را ثور گويند،چنان كه ناقة و جمل و رجل و امرأة كه مؤنّث او نه از لفظ مذكّر باشد.و«بقر»،جنس بود،و«تا»در او نه علامت تأنيث است،بل علامت وحدان (12)است،من باب تمر و تمرة.و باقر اسمى باشد بقر را،چنان كه جامل اسمى باشد جمل را،و اصل او از بقر است،و بقر
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب+آن.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:ديه.
3) .مج:ديهى،دب،آج،لب،فق،مر:ديه.
4) .مج،وز،دب،مر:ديه.
5) .لب،مب:شبانگاه.
6) .مب:از صاحب آن خانه.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ما را چنين حالى.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:پوشيده.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كشته است.
10) .آج،فق:گاف/گاو.
11) .وز:اذبحت.
12) .مر:واحد آن،دب:وحدت.
شكافتن بود،يقال:بقر بطنه،اى شقّه،براى آنش بقر خوانند كه زمين شكافد،چنان كه ثور را لاثارته الارض،قال اللّه تعالى: وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا (1).
موسى-عليه السّلام-گفت خداى تعالى شما را مى فرمايد كه:گاوى بكشى تا معلوم شود كه اين مرد را كه كشته است.ايشان گفتند أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً ،بر ما افسوس مى دارى براى آن كه ايشان را مستبعد آمد،چه نسبتى معقول نبود از ميان اين و آن.
و در«هزوا»،سه قرائت است و همچنين در كفوا.هزؤا و كفؤا به تخفيف و همزه،اين قرائت حمزه و خلف است.و هزؤا و كفؤا به تثقيل و همز،و اين قرائت ابو عمرو است و كسائى و اهل حجاز و اهل شام.و هزوا و كفوا مثقّل بى همز،و اين قرائت عاصم است به روايت حفص.و همۀ لغات فصيح و صحيح است.و هزوا، سخريّت و فسوس (2)باشد و استهزاء،همچنين يقال:هزئت به،قال الرّاجز:
قد هزئت منّي امّ طيسلة (3)قالت اراه معدما لا شىء له
موسى-عليه السّلام-گفت: أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجٰاهِلِينَ ،پناه با خداى مى دهم ازآن كه من از جملۀ جاهلان باشم،براى آن كه در جواب مسترشد (4)كه طلب رشد و صلاح كند،سخريّه و استهزا جهل باشد،و جهل اعتقادى باشد كه معتقد به خلاف اعتقاد بود هركه او را متعلّقى (5)بود،و از جمله حيوانات گاو (6)براى آن تخصيص كرد كه ايشان عبادت عجل كرده بودند[98-پ]و آن در چشم و دل ايشان موقعى داشت تا بر او استخفافى (7)باشد،و مهين و ذليل شود بر دست ايشان،و بدانند كه او صلاحيت عبادت ندارد.
اكنون اهل علم خلاف كردند در آن كه خداى تعالى ايشان را ذبح بقره فرمود هرچه باشد،يا ذبح بقرى كه موصوف باشد به اين جمله صفات.
بيشتر مفسّران گفتند:خداى تعالى ايشان را فرمود كه گاوى بكشند هرچه باشد اگر مراجعت نكردندى و گاوى بكشتندى هرگونه كه بودى مجزى بودى از
ايشان،و لكن چون بر خويشتن سخت بكردند خداى تعالى بر ايشان سخت بكرد، چون خداى تعالى ايشان را گفت:گاوى بكشيد،مصلحت در آن بود كه گاوى بكشندى بر هر وجه كه بودى،چون مراجعت كردند مصلحت بگرديد (1)گاوى بايست موصوف به صفات اوّل،اگر بكردندى و مراجعت نكردندى مجزى بودى.چون دگرباره مراجعت كردند،مصلحت بگشت گاوى بايست به اين لون مخصوص.چون دگرباره مراجعت كردند (2)گاوى بايست جامع اين جمله صفات را كه در سه آيت است،و اين مذهب معتزليان و اصحاب الحديث است و بيشتر متكلّمان در اصول الفقه.
و مذهب مرتضى علم الهدى-قدس اللّه روحه-آن است كه:خداى تعالى به اوّل ايشان را كشتن گاوى فرمود كه جامع باشد جمله اين صفات را،و لكن تأخير بيان كرد از وقت خطاب به وقت حاجت،و اين را بنا بر مسأله اى باشد بزرگ از اصول الفقه كه تأخير البيان عن وقت الخطاب روا بود يا نبود؟ مذهب مشايخ معتزله آن است كه روا نبود،و مذهب مرتضى-رحمه اللّه (3)-آن است كه:تأخير بيان از وقت خطاب روا بود،از وقت حاجت روا نبود،و اين آيت دليل است بر صحّت اين قول،و (4)وجه استدلال از آيت آن است كه خداى تعالى ايشان را فرمود كه گاوى بكشند در وقتى،مثلا در عاشر اوقات از خطاب،خطاب بگفت در اوّل حال و بيان تأخير كرد تا به وقت عاشر كه وقت حاجت بود.
و دليل بر آنكه ايشان مأمور نبودند الّا به ذبح بقرى كه جامع بود اين جمله صفات را،آن است كه اگر مراد خداى تعالى ذبح بقرى بودى ايّة (5)بقرة كانت،چون مراجعت كردند و گفتند:ما هى؟جواب آن بود كه مراد من بقره اى است هرچه باشد اذبحوا ايّة (6)بقرة كانت،چنان كه باشد يا به دست آيد،از براى آن كه نتوان گفتن كه «هى»و«انّها»در جواب و سؤال كنايت است از بقره ديگر كه ذكر آن در آيت نيست،لا بدّ بايد كه راجع با بقره اوّل باشد،و جز چنين نشايد،و با اين جمله هيچ شبهت نماند در آن كه مراد خداى تعالى جز گاوى نباشد جامع جمله اين صفات را.
دگر آن كه:ما به ضرورت دانيم حسن آن كه يكى از ما غلامش را گويد:تو را فردا به بازار مى بايد رفتن يا به ديه كه چند مهمّ است تا تمام كنى.و در وقت خطاب مهمّات را بيان نكند،چون وقت رفتن درآيد او را پيش خواند و مهمّات بر او شمارد و تفصيل بكند (1)و بيان كند و وصايت كند،ما دانيم كه هركس[99-ر]كه در حسن (2)اين خلاف كند يا گويد،اين جارى مجراى خطاب غيرى (3)بود به رنجى (4)مكابر باشد و دافع ضرورت.
سدّى و جماعتى ديگر مفسّران گفتند:اين گاو موصوف به اين صفات در همه بنى اسرايل نزديك مردى بود كه او با پدر نيكوكار بود،و قصّۀ او آن بود كه:او مردى بازرگان بود و جوهر فروختى،روزى مردى آمد تا جوهر خرد از او به مبلغى،و او را بدان بسيار سود خواست بودن.چون بيامد تا جوهر عرضه كند،جوهر در صندوق بود و قفل بر زده و كليد در زير سر پدرش بود و پدر خفته بود.پدر را بيدار نكرد و بيامد و مرد را جواب داد و گفت:وقت را ميسّر نيست،اگر توقّف كنى تا پدرم بيدار شود من از بهاى اين جوهر ده (5)هزار درم كم بستانم.مرد گفت:مرا تعجيل است،اگر كار من ترويج كنى (6)،ده هزار درم بر آنچه قرار بهاست زيادت بدهم (7).او گفت:نكنم و روا ندارم كه براى زيادت زر و سيم پدر را بيدار كنم و خواب بر او بياشوبم (8).مرد را گسيل كرد و طمع از آن سود ببريد.چون پدر بيدار شد،او را خبر دادند بدين حال، پدر او را حمد كرد و دعا كرد و گفت:به بدل اين مرا گاوى است نيكو به تو دهم و او را دعا كرد به بركت در آن گاو،و آن گاو بستد.
چون اين حال افتاد و خداى تعالى فرمود ايشان را كه گاوى بايد موصوف به اين صفات،در همه بنى اسرايل الّا به نزديك او نيافتند.از او بخواستند به احتياط و استقصاء تمام و از او بخريدند«بملإ مسكها ذهبا»،به آن كه پوستش پر از زر بازكنند و به او دهند.
عبد اللّه عبّاس و وهب منبّه گفتند:مردى صالح بود در بنى اسرايل و او را پسرى طفل بود و گوساله اى داشت،چون اجلش نزديك (1)رسيد آن گوساله را بياورد،و بيشه اى بود در آن بيشه كرد و گفت:اى خداى ابراهيم!اين عجل را به تو مى سپارم تا اين فرزندك (2)من بزرگ شود با او دهى،و برفت و مادر آن پسر را از اين حال خبر داد و با پيش خدا شد آن عجل در آن بيشه بزرگ گشت و قوى شد و دست به كسى نداد تا اين كودك بزرگ شد (3)،هر روز بيامدى و پشته هيزم كردى (4)در آن بيشه و بياوردى و بفروختى و نفقه خود و مادر كردى و رضاى مادر (5)عظيم نگه داشتى.
يك روز مادر او را گفت:پدر تو را در اين بيشه گوساله اى هست به وديعه به خداى ابراهيم سپرده،اگر بروى و آن وديعه بازخواهى،كه او وديعه دارى است كه ودائع به نزديك او ضايع نشود،و وديعه را بازدهد.غلام بيامد و به بيشه در آمد و گفت:
يا اله ابراهيم يا من لا يضيع ودائعه،اى خداوندى كه وديعه (6)تو ضايع نشود،آن وديعۀ پدرم به من بازده (7).نگاه كرد (8)گاوى مى آمد (9)،كاعظم ما يكون من البقر و احسنه، بزرگتر (10)آنچه ممكن باشد كه گاوى بود و نيكوتر (11)،تا پيش او بايستاد (12)،به نام خداى رسن بر سر او كرد،چون به بازار در آمد مردمان را از نيكويى (13)آن گاو و بزرگى او عجب آمد،به خانه آورد[99-پ]،مادر او را گفت:مصلحت در آن است كه اين گاو بفروشى و در سرمايه گيرى و بدان كار مى كنى.
بر دگر روز گاو به بازار برد و قيمت گاو (14)در آن روزگار سه درم بود (15)،مادر را گفت:به چند فروشم اين گاو (16)؟گفت:قيمت (17)سه درم است،و لكن به هر بها
1) .مج،وز،دب،آج:به نزديك.
2) .مب،مر:فرزند.
3) .مج،دب،آج،لب،فق،مر:بالغ شد،مب:جمع شد و بالغ گرديد.
4) .دب،فق:گرد كردى،مب:جمع كردى،مر:ساختى.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+را.
6) .دب،مر+نزد.
7) .مج،وز،آج،لب،فق+كه،دب+تا.
8) .دب،آج،لب+ديد كه،مر+ديد.
9) .مج،وز:گاوى را ديد.
10) .مب+از.
11) .مب+بيامد آن گاو.
12) .مب+او را گرفت،مج،وز،دب+واو.
13) .دب:از رنگ.
14) .مج،وز،دب،آج،لب،مب،مر:گاوى نيك
15) .همۀ نسخه بدلها:بودى.
16) .مب،مر+را.
17) .آج+بازار.
كه خواهند تا مرا خبر ندهى مفروش.چون گاو (1)به بازار آورد (2)،مردى در آمد و گفت:اين گاو به چند فروشى؟گفت:قيمت بازار سه درم است.گفت:سه درم از من بستان.گفت:تا مادر را خبر دهم.گفت:قيمت سه درم است،شش درم از من بستان و مادر را خبر مكن.گفت:نستانم،او درم دوازده كرد و بيست و چهار كرد، او مى گفت:ممكن نيست تا من مادر را خبر ندهم.او همچنين مى فزود تا به آنجا رسانيد كه گفت:پوست اين گاو پر از زر كرده بستان،و با مادر رجوع مكن.گفت:
ممكن نيست.مردم از آن بخنديدند و گفتند:بى خرد غلام (3)است اين.
در تفسير مى آيد كه:آن فريشته اى بود كه خداى تعالى او را فرستاده بود به امتحان تا برّ اين كودك با مادر (4)به خلقان نمايد،تا ايشان را تنبيه باشد و بدانند كه كس بر طاعت خداى تعالى و رضاى مادر و پدر نگاه داشتن زيان نكند.
نماز ديگر به خانه بازآمد و مادر را خبر داد.مادر گفت:صواب كردى و لكن فردا به بازار شو و اگر آن مرد را بينى با او مشورت كن و بگو كه با تو مشورت مى كنم، آنچه صلاح من است در حديث اين گاو مرا خبر (5)ده.
بر دگر روز غلام به بازار آمد،آن مرد را ديد،گفت:اى بنده خداى!من با تو مشورت مى كنم،آنچه مصلحت من است (6)مرا بفرماى.گفت:برو اين گاو (7)نگه دار كه تا پس نه (8)در بنى اسرايل حادثه اى افتد،و ايشان را به اين گاو حاجت باشد.
چون از تو خواهند،كمتر از پوست او پر از زر كرده بها مستان.
او برفت.چون در بنى اسرايل اين حادثه افتاد،در همه بنى اسرايل گاوى كه بر اين صفت بود إلاّ به نزديك اين غلام نيافتند،از او بخريدند به مراد او،به پوست آن گاو پر از زر (9).
و عجب آن است كه اين هر دو روايت در تفسيرهاى آنان است كه ايشان
مى گويند:هر گاو كه بودى روا بودى،و به تشديد ايشان مشدّد شد،و نمى دانند كه اين مناقض قول و مذهب ايشان است،براى آن كه اين هر دو قصّه دليل مى كند كه مراد خداى تعالى جز اين گاو معيّن نبود.چون چنين باشد،اين قوّت آن مذهب مى كند كه سيّد-رحمة اللّه عليه-اختيار كرده است كه گاو نمى شايست كه باشد إلاّ جامع جمله اين صفات را كه در آيات مذكور است،چه مراد خداى تعالى آن بود،و امر به او تعلّق داشت.
پس چون موسى-عليه السّلام-ايشان را گفت،خداى تعالى مى فرمايد شما را كه:گاوى بكشى و پاره اى از آن گاو بر تن (1)كشته زنى[100-ر]تا خداى تعالى او را زنده كند و او (2)بگويد كه مرا كه كشت (3).
ايشان چون بدانستند كه اين حديث خداست و از قبل خداى است،گفتند (4):يا موسى اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا هِيَ ،دعا كن خداى را تا بيان كند كه اين گاو چه گاوى است! دعا،در خواستن فعلى باشد از غيرى بر وجهى كه داعى به مرتبه از مدعو فروتر باشد،و كذلك السّؤال،يقال:دعوت اللّه في كذا،و سألته كذا.و دعا،به معنى بانگ زدن نيز باشد،يقال:دعاه،إذا صاح به.و منه قوله تعالى: لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعٰاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً (5)...،و دعا له بالخير،و دعا عليه بالشّرّ.چون دعاى خير (6)كند«له»گويند،و چون نفرين كند«دعا عليه»گويند.و بيان روشن كردن باشد،و اصل او از بين و از بينونة (7)،و خداى است كه تفصيل دهد و مشتبه از نامشتبه جدا كند.ماهى،«ما»استفهامى است و«هى»به اجماع كنايت است از بقره مقدّم في قوله: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً .
موسى-عليه السّلام-جواب داد كه خداى تعالى مى گويد:
إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِكْرٌ (1)،اين گاوى مى بايد نه بزرگ و نه كوچك،يعنى به سال نه پيرى پير و نه جوانى جوان.
مجاهد و ابو عبيدة گفتند:«فارض»،آن باشد كه به پيرى (2)به حدّى باشد كه نزايد،يقال:فرضت تفرض فروضا،قال الشّاعر:
كميت بهيم اللّون ليس بفارضو لا بعوان ذات لون مخصّف
و قال الرّاجز:
يا ربّ ذي ضغن و ضبّ فارضله قروء كقروء الحائض
اى حقد قديم.
و«بكر»جوانى بود كه هنوز زاده نبود (3).و سدّى گفت:«بكر»آن بود كه يك بار زاده باشد،او را و پدر (4)و فرزند را«بكر»خوانند،قال الشّاعر:
يا بكر بكرين و يا خلب الكبداصبحت منّي كذراع من عضد
و«عوان»نصف بود،نه جوان جوان و نه پير پير،ميان هر دو.و«ذلك»، اشارت است به هر دو.و اخفش گفت:«عوان»آن بود كه چند بار زاده بود،و جمعها عون،و آن غايت نكويى و قوّت (5)باشد،قال الاخطل:
و ما بمكّة من شمط محلّقةو ما بيثرب من عون و ابكار
و رفع«فارض»و«بكر»بر صفت است،و رفع«عوان»بر خبر مبتداى محذوف،و روا بود كه هم صفت بود،يعنى غير فارض و لا بكر بل عوان،أو بل هي عوان.فافعلوا ما تؤمرون،بكنى آنچه مى فرمايند شما را.
آنگه گفتند:اى موسى!حديث سال معلوم شد،در خواه از خداى تعالى تا بيان كند ما را لون اين گاو تا به چه رنگ مى بايد؟«لون»،عام تر است از صفرت،چه لون نوع است و صفرت جنس،و نوع واقع بود بر متماثل و مختلف و متضادّ،و جنس واقع بود بر متماثل.
پس گفت،خداى تعالى مى گويد:اين گاوى مى بايد زرد و سخت زرد.عبد اللّه
عبّاس گفت:فاقع شديد الصّفرة،قال عدىّ:
و إنّي لأسقى الشّرب صفراء فاقعا *** كأنّ ذكيّ المسك منه يفتّق[100-پ]
و قتاده و ابو العاليه گفتند:«فاقع»خالص اللّون باشد.سعيد جبير گفت:
سرو و سم زرد دارد.حسن بصرى گفت:مراد به«صفراء»،سياه است،چنان كه اعشى گويد:
تلك خيلي منه و تلك ركابيهنّ[صفر] (1)أولادها كالزّبيب
اى سود.
و اين قول درست نيست براى آن كه تأكيد سواد به حلوكة كنند،يقال:اسود حالك و ابيض يقق و احمر قانئ و اخضر ناضر،و اصفر فاقع.
تَسُرُّ النّٰاظِرِينَ ،نگريدگان (2)را خرّم كند از صفاى لون،و اين لون بر گاو نكو باشد،و چشم مولع بود به نگريدن به او.
و از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-روايت كرده اند كه او گفت:هركه او نعلى زرد بپوشد غمش برود (3)،لقوله-تعالى: صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ النّٰاظِرِينَ .
چون لون معلوم شد،گفتند:يا رسول اللّه!از خداى در خواه تا بازنمايد كه اين چه گاوى مى بايد كه بر ما مشتبه است (4)،و تشابه الشّىء و اشتبه بمعنى واحد،و آيت (5)متشابه براى آن گويند كه معنى در او مشتبه باشد و پوشيده.
اگر گويند:بقر جمع است،چرا تشابهت (6)نگفت،گوييم از اين چند جواب است:
يكى آن كه بقر مذكّر اللّفظ است،و چون چنين باشد تذكير اولى تر بود،چنان كه خداى تعالى گفت: كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (7).
و مبرّد گفت:سيبويه را از اين پرسيدند،گفت:هر لفظى از الفاظ جمع كه با
1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
2) .مج،وز،دب،آج،لب:نگرندگان.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر:نشود.
4) .چاپ شعرانى(224/1)+قوله تعالى: إِنَّ الْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَيْنٰا .
5) .اساس:اين،با توجّه به مج،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
6) .وز:تشابهن.
7) .سورۀ قمر(54)آيۀ 20،آج،لب،فق،مب،مر+و أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِيَةٍ .
واحد (1)ماند يا لفظ او را حروف جمعش از حروف واحد كمتر بود آن را تذكير كنند، چنان كه اعشى گفت:
ودّع هريرة انّ الرّكب مرتحل و نگفت مرتحلة زجّاج گفت معنى آن است كه:جنس البقرة (2)تشابه علينا. وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ ،اى لموفّقون فيما امرنا،و اگر خداى خواهد ما راه يافته و موفّق گرديم در اين امر كه ما را كردند.
جواب دادند ايشان را كه:اين گاوى مى بايد،لا ذلول،نه كار شكسته،اى مذلّلة بالعمل تثير الارض،كه زمين سپرده باشد،يقال:رجل ذليل بيّن الذّلّ و الذّلّة و المذلّة،و دابّة ذلول بيّنة الذّلّة.و ذلول (3)در صفت اسپ (4)و در صفت مرد مدح باشد، قال اللّه تعالى: أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكٰافِرِينَ (5)...،و در صفت گاو ذمّ است اين جا.
و تثير الارض،من أثرت التّراب باشد چون خاك بازمشيباند (6).و گاو نر را از اين جا«ثور»خوانند كه زمين شيب اند (7)،و ثار النّقع (8)گرد انگيخته شد،و اثرته انا، من برانگيختم،و ثار الفحل،آن باشد كه شتر نر حمله آرد.و كسى كه به قصد كسى برخيزد،گويند:ثار إليه،و اخذ الثّار و طلب الثّار،از اين جا باشد كه كينه بازخواست.و ثأرت (9)بالقتيل،آن باشد كه كشندۀ او را بازكشد (10).
وَ لاٰ تَسْقِي الْحَرْثَ ،كشت را آب نداده باشد،كه جايى كه آب روان نباشد كشت را به گاو و شتر آب دهند كه از چاهها بر كشند. مُسَلَّمَةٌ ،يعنى برى از عيبها.
حسن بصرى گفت:درست دست و پا. لاٰ شِيَةَ فِيهٰا ،يكرنگ،در او (11)نباشد مخالف
1) .آج:الفاظ كه جمع گردد و واحد را ماند.
2) .همۀ نسخه بدلها:البقر.
3) .دب،لب،فق،مب،مر:ذليل.
4) .مج،وز،آج،لب،دب:است.
5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 54.
6) .آج:شيارند.
7) .آج،لب:شيارند.
8) .اساس:ثار الرّقع،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
9) .آج+القتيل.
10) .مب،مر:كشند.
11) .مج،دب،وز،آج،لب+رنگى،فق،مب:كه در او رنگى،مر:كه دو رنگ.
رنگ تنش،اين قول محمّد بن كعب است.مجاهد گفت:در او سواد و بياض نباشد [101-ر].قتاده گفت:در او عيبى نباشد.
چون اين جمله بشنيدند،گفتند: اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ ،اكنون حق آوردى،يعنى جملۀ صفات روشن كردى چنان كه اشتباه زائل شد.و اين دليل است بر آنكه ايشان مأمور بودند به كشتن گاوى موصوف به جمله اين صفات،كه چون صفات تمام بشنيدند و بدانستند،گفتند:الآن جئت بالحقّ،و اگر مراد آن بودى كه گاوى بكشى (1)،هر گاوى كه باشد به اوّل كه شنيدند كه: أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً ...،گفتند: اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ،فَذَبَحُوهٰا .
در آيت حذف و اختصارى هست مقدّر تا كلام مستقيم شود،و آن اين است كه:فطلبوها فوجدوها و اشتروها باغلى الثّمن.فذبحوها،بجستند و بيافتند و به گرانتر بها بخريدند.آنگه بكشتند آن گاو را، وَ مٰا كٰادُوا يَفْعَلُونَ ،و نزديك بود كه نكنند، لغلاء ثمنها،از گرانى بهاى آن.سدّى گفت:ده سر (2)به زر باز كردند (3).ديگران گفتند:پوستش پر از زر بار كردند و به بهاش (4)بدادند.
وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً ،يعنى عاميل را،و اين آيت اوّل قصّه است. فَادّٰارَأْتُمْ فِيهٰا ، أى تدارأتم و تدافعتم،و اصل او تفاعلتم (5)است براى قرب مخرج«تا»به«دال» ادغام خواستند تا كنند،«تا»را«دال»كردند و اسكان او كردند براى ادغام ابتدابه ساكن نشايست كردن،«الف»وصل بياوردند تا زبان بر او اعتماد كند در گفتن، ادّارأتم شد،و كذلك قوله: اِثّٰاقَلْتُمْ (6)...،و: اِطَّيَّرْنٰا (7).
عبد اللّه عبّاس گفت:تدافعتم و اختلفتم،و مجاهد و ضحّاك گفتند:اختصمتم.
عبد العزيز بن يحيى گفت:شككتم (8)،و اصل«درء»،دفع بود،من قوله تعالى:
وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ (9)...،و منه قول الشّاعر:
1) .مج:بكشتى،مر:بكشند.
2) .مر:سپر،چاپ شعرانى(226/1):استر.
3) .كذا در اساس و نسخه بدلها،اصل قول سدّى اين است:«اشتروها بوزنها عشر مرّات ذهبا»ر ك،طبرى 281/1، مجمع البيان 136/1.
4) .دب،آج،فق،مب،مر:بهايش را.
5) .اساس:تقاعدتم،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .سورۀ توبه(9)آيۀ 38.
7) .سورۀ نمل(27)آيۀ 47.
8) .آج،لب:سكتتم،فق:سكنتم،لب،مب:سكتم.
9) .سوره رعد(13)آيۀ 22.
فنكّب عنهم درء الاعادي
وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ،و خداى بيرون آرنده است آنچه شما پنهان مى كردى.
فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا ،گفتيم اكنون چون اين گاو بكشى بعضى از اين گاو كشته بر اين مرد كشته زنى.
مفسّران در آن بعض خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:آن استخوان بود كه به نزديك غضروف (1)باشد،و هو بعض (2)الكتف و آن مقتل بود.و ضحّاك گفت:زبانش بود.سعيد جبير گفت:دم غزه بود.مجاهد گفت:دنبالش بود.كلبى گفت:ران راستش بود.سدّى گفت:آن پارۀ گوشت كه از ميان دو كتف بود.بعضى ديگر گفتند:گوشش بود.
حسين ابن الفضل گفت:از همه اقوال آن بهتر است كه زبانش بود براى آن كه او آلت كلام است،و غرض آن بود تا او سخن گويد.و در كلام حذفى و اضمارى هست و تقدير او تا معنى مستقيم شود اين است:«فقلنا اضربوه ببعضها يحيى الله فيدلكم على من قتله فضربوه به فاحياه الله فذكر و دل على قاتله». كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتىٰ ،گفتيم پارۀ از اين گاو بر او زنى تا خداى زنده كند او را تا بگويد كه مرا كه كشت (3).[101-پ]بكردند خداى تعالى او را باز زنده كرد تا بگفت كه مرا كه كشت، آنگه بيفتاد و بمرد.
آنگه خداى-تعالى-بر سبيل تنبيه آنان را كه منكران بعث و نشور باشند، گفت: كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتىٰ ،خداى تعالى-مردگان را چنين زنده كند كه عاميل را زنده كرد. وَ يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ ،و آيات و حجج و بيّنات و دلالات و معجزات با شما مى نمايد. لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ،تا شما بدانى و عقل كار بندى و تفكّر و تأمّل كنى.
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (74) أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75) وَ إِذٰا لَقُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (76) أَ وَ لاٰ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يُسِرُّونَ وَ مٰا يُعْلِنُونَ (77)
2\77-74<
پس سخت شد دلهاتان از پس آن چون سنگهاست يا سخت تر به سختى و از سنگها بهرى (1)بود كه بردمد از او جويها،و از آن بهرى (2)بود كه بشكافد به درآيد از او آب،و از آن بهرى (3)بود كه فرود آيد از ترس خداى،و نيست خداى غافل از آنچه شما مى كنى.
طمع مى دارى كه به راست دارند شما؟را و بودند گروهى از ايشان مى شنويدند (1)سخن خداى،پس بر مى گردانيدند آن را از پس آن كه بدانسته بودند و ايشان مى دانستند.
چون بينند آنان را كه ايمان دارند،گويند ما گرويديم چون خالى شوند بهرى (2)با بهرى گويند حديث مى كنى ايشان را به آنچه حكم كرد خداى بر شما تا حجّت انگيزند (3)بر شما به آن نزديك خدايتان؟خردمند نيستى! (4)نمى دانند (5)كه خداى داند آنچه پنهان دارند ايشان و آنچه آشكارا دارند؟ (6)قديم-جلّ جلاله-گفت ايشان را پس ازآن كه با شما اين همه الطاف كردم و حجّت انگيخته و مرده زنده كردم و كشنده را[پيدا كردم] (7):دلهاى شما سخت شد.
معنى قسوة ذهاب لين و رحمت باشد از دل.و حجر قاس و جبل قاس جاس (8)اذا كان صلبا شديدا.و جاسى و قاسى سخت بود،و قسوت بليغتر از جسوة باشد،و قسو و جسو در يك معنى باشد.
خلاف كردند در آن كه اين خطاب با كيست.عبد اللّه عبّاس گفت:خطاب با اولياى مقتول است،و«ذلك»اشارت است به احياء كشته،و بر قول ديگر مفسّران خطاب است با جمله بنى اسرايل،و«ذلك»اشارت است به جمله آيات متقدّم از فلق (1)دريا و غرق آل فرعون و نجات بنى اسرايل و جز آن آنگه تشبيه كرد دلهاى ايشان را به سختى به سنگ.«فهى»،كنايت راجع است با قلوب،و«هى»ضمير مرفوع منفصل باشد به ابتدا،و«كاف»تشبيه در جاى خبر او بود[102-ر]،و تقدير (2):فهى مثل الحجارة فى القسوة.
آنگه ترجيح داد دلهاى ايشان را در باب سختى بر سنگ،گفت: أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ،نصب«قسوة»بر تميز بود.اگر گويند:«او»كه در خبر شود به معنى شكّ بود،و شكّ بر خداى روا نيست،گوييم:از اين سؤال چند جواب برفت في قوله تعالى: أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ (3)...،و آن جوابها جمله صالح است اين جا كه جواب اين سؤال باشد.
و جوابى ديگر اين جا آن است كه:«او»اين جا به معنى«بل»است،و بل اضراب را باشد،چنان كه در دگر آيت گفت: وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (4)، و المعنى بل يزيدون،چنان كه شاعر گفت:
بدت مثل قرن الشّمس في رونق الضّحىو صورتها او انت في العين املح
و معنى«او»،بل است اين جا.
وجهى دگر اين جا آن است كه:«او»به معنى«واو»است،چنان كه گفت:
وَ لاٰ تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً (5)،معنى آن است:و كفورا،و چنان كه شاعر گفت:
و قد زعمت ليلى بأني فاجرلنفسي تقاها أو عليها فجورها
و معنى آن است كه:و عليها فجورها.
و وجهى دگر آن است در آيت كه:«او»براى ابهام بر مخاطب گفت،چنان كه عرب گويند:اكلت اليوم تمرة او بسرة،امروز خرماى يا بسرى خوردم،و غرض
ابهام آن بود بر مخاطب،نه آن كه او شاكّ باشد در آنچه خورده باشد.
و در خبر مى آيد كه:ابو الأسود الدّئلي-رحمة اللّه عليه-در بنى قشير فرود آمد،و ايشان مجبّر بودند او را به شب سنگ مى انداختند،او بر دگر روز (1)ايشان را ملامت كرد.ايشان گفتند:ما رميناك بل اللّه رماك،ما تو را سنگ نينداختيم،خداى انداخت،گفت:لا تكذبوا (2)على اللّه فلو انّ اللّه رماني لما أخطأني،گفت:دروغ بر خداى منهيد،اگر خداى سنگ انداختى به من خطا نكردى.
آنگه او را گفتند:تا چند از على و على خواهى گفتن-و او مدح بنى هاشم و اهل البيت بسيار كردى-او به جواب گفت:
يقول الأرذلون بنى (3)قشيرطوال الدّهر لا تثني (4)عليّا
أحبّ محمّدا حبّا شديداو عبّاسا و حمزة و الوصيّا
فان يك حبّهم رشدا اصبهو لم اك مخطئا ان كان غيّا
او را گفتند:شك آوردى؟گفت:أ فترون اللّه شكّ حيث يقول: وَ إِنّٰا أَوْ إِيّٰاكُمْ لَعَلىٰ هُدىً أَوْ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (5)،گفت:خداى شاكّ است آنجا كه در يك آيت دو«او»مى گويد؟ و ابو الأسود معروف است به حاضر جوابى،پس او نيز بر سبيل ابهام بر مخاطب مى گويد:نه از شكّى كه او را بود در دوستى ايشان.
آنگه بازنمود خداى تعالى كه:دلهاى ايشان چرا از سنگ سخت تر است، گفت: وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ ،بازنمود كه:در سنگ چند گونه خير است كه در دلهاى ايشان از آن هيچ چيز (6)نيست.و«من»تبعيض راست اين جا از سنگها بعضى هست. لَمٰا يَتَفَجَّرُ ،«لام»تأكيد راست و«ما»نكرۀ موصوفه است، تقدير اين است كه:و انّ من الحجارة لحجرا،چنان كه شاعر گفت:
ربّ ما تكره النّفوس من الام ر له فرجة كحلّ العقال
اى ربّ امر تكرهه النّفوس.
و«ما»در محلّ نصب است به«انّ»،و جار و مجرور در جاى خبر اوست.
«يتفجّر»،گشاده مى شود،[102-پ]و در شاذّ«ينفجر»خوانده اند.و تفجّر و انفجار،خروج آب باشد از منبع خود،و«انهار»،جمع نهر باشد،و اصل او اتّساع بود،و منه النّهار لاتّساع الضّياء فيه.و مراد به جويها آب است،و لكن اكتفا كرد به ذكر جويى از آب.
و بهرى از آن،آن است كه شكافته مى شود و آب از او بيرون مى آيد (1)،و اين تكرار نباشد براى آن كه به اوّل آب خواست كه از كاريزها در سنگ كنده بيرون مى آيد تا جويها روان مى شود،و دوم (2)آب چشمه ها (3)خواست كه در كوهها از خانيها (4)مى زايد،فهذه عيون نابعة،و تلك انهار جارية و مغربي گفت:مراد به حجارة اوّل كوههاست كه انهار از او بيرون مى آيد،و به دوم سنگ موسى است كه در تيه آب از او مى آمد به معجزۀ موسى-عليه السّلام.
وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَهْبِطُ ،و از سنگها بهرى آن است كه از كوهها فرومى آيد از ترس خداى.مغربى گفت:مراد به«من»اين جا«با»ست،چنان كه گفت:
يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ (5)...،و المعنى (6)بامر اللّه.
و در معنى«هبوط»،اين جا چند قول گفتند:قولى آن است كه مراد سايۀ كوههاست و سنگها كه بر زمين افتد،چنان كه گفت: يَتَفَيَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ (7)...،چنان كه آن سايۀ بر زمين افتاده را آنجا ساجد خواند (8)بر توسّع،اين جا هابط خواند (9)بر سبيل مجاز.
قول دوم (10)آن است كه:مراد به اين سنگها كوه است كه پاره پاره شد عند تجلّى چون سؤال رؤيت رفت.
1) .مب+چنان كه فرموده: وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ .
2) .مب،مر:دويم.
3) .اساس:چشمها/چشمه ها.
4) .اساس:جايها،با توجّه به مج تصحيح شد.
5) .سورۀ رعد(13)آيۀ 11.
6) .همۀ نسخه بدلها:اى.
7) .سورۀ نحل(16)آيۀ 48.
8) .مب،مر:دويم.
9) .آج،لب،فق،مب،مر:خوانند.
10) .اساس:چشمها/چشمه ها.
وجه سيم (1)آن است كه:مراد آن سنگهاست كه در وقت عقوبت كفّار و هلاك ايشان فرود آمد،چنان كه بر قوم لوط و جز ايشان في قوله وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ (2).
و وجه چهارم آن است كه:آيت جارى مجراى آن آيت است كه حق تعالى گفت: لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ (3)... ،و معنى آيت آن است كه:اگر ما اين قرآن را بر كوهى فروفرستيم با صلابت و شدّتش و او عاقل و سامع بود،خاشع و ذليل شود،و از ترس خداى تعالى شكافته گردد.يعنى از سنگها بهرى آن است كه با صلابت و شدّت او اگر عقل دارد و ترس خداى تعالى به او رسد،بر جاى بنماند،و ازآنجا كه باشد زائل شود و فرود آيد.
قولى دگر آن است كه:«منها»راجع نيست با«حجارة»،بل راجع است با «قلوب»،و تقدير چنان است كه[و إنّ من القلوب يهبط اى يخشع و يخضع و يذلّ من خشية اللّه،و از دلها بهرى آن است كه] (4)از ترس خداى تعالى خاشع و خاضع شود،و آن دل مؤمنان است،و اين وجه ضعيف است براى آن كه مخالف نظم آيت است.
و وجهى چند ديگر گفتند،امّا براى آن كه ضعيف است نياورديم.
وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ،«ما»نفى راست به معنى«ليس»،و در خبر او گاه«با (5)»باشد و گاه نباشد،تقول:ما زيد بمنطلق و منطلقا،و خداى تعالى غافل نيست از آنچه شما مى كنيد.
ابن كثير تنها به«يا»خواند[103-ر]خبر از غايب،آنچه ايشان مى كنند.و جملۀ قرّاء به«تا»ى خطاب خوانند.
أَ فَتَطْمَعُونَ ،«الف»،استفهام است و مراد انكار،و مورد آيت قطع طمع رسول است-عليه السّلام-و طمع مؤمنان از ايمان ايشان،گفت:طمع مى دارى كه ايشان ايمان آرند و شما را باور دارند،و جماعتى از ايشان آنانند كه كلام خداى مى شنودند و تحريف و تغيير مى كردند،يعنى اينان خلف آن سلف اند كه تغيير كتاب (6)خداى
تعالى كردند يعنى تورات. مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ ،از پس آن كه شناخته و دانسته بودند و معنى فهم كرده. وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،و ايشان مى دانستند كه آن كلام (1)خداى است.
قول دگر آن است كه:ايشان مى دانستند كه ايشان را نيست كه آن تغيير و تبديل كنند.و قوله: يَسْمَعُونَ كَلاٰمَ اللّٰهِ ،خلاف كردند در آن كه اين كلام از كه مى شنيدند.مجاهد و قتاده و عكرمه و سدّى گفتند:از موسى مى شنيدند.
عبد اللّه عبّاس گفت:از خداى مى شنيدند به طور.بر اين قول،مراد به فريق منهم،آن هفتاد مرد باشند كه موسى-عليه السّلام-ايشان را با خود به طور برد تا كلام خداى شنوند (2).
مقاتل گفت:تحريف ايشان آن بود كه چون بازآمدند،گفتند:ما شنيديم كلام خداى و اوامر و نواهى او،و لكن ما را مخيّر كرد،گفت:اگر خواهى كنى،و اگر نخواهى مكنى كه بر شما باكى نيست.و در آيت دليل است بر آنكه كلام خداى تعالى از جنس حرف و صوت است،براى آن كه حق تعالى گفت: يَسْمَعُونَ كَلاٰمَ اللّٰهِ ،و ادراك سمع به هيچ معنى از معانى تعلّق ندارد جز به صوت (3)و آنچه ايشان دعوى كردند ازآن كه كلام معنى باشد قائم به ذات متكلّم،و اگرچه از او چيزى نشنوند،حديثى نامعقول است و طريقى نيست به اثبات آن و دون اثباته خرط القتاد (4)تهاب شوكته اليد.
وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا ،چون ايشان را ملاقات بود به مؤمنان،يعنى چون به مؤمنان رسند و با هم افتند.و معنى«ملاقات»و«لقاء»به استقصاء گفته شد گويند:ما نيز مؤمنيم،و چون به خلوات (5)با يكديگر اوفتند،گويند: أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ ،ايشان را نمى گوى و حديث مى كنى (6)با ايشان؟ و معنى«فتح اللّه»،حكم اللّه است،و از اين جا حاكم را فتّاح (7)خوانند،و منه قوله تعالى: رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفٰاتِحِينَ (8)،و اين قول
كلبي است.
كسائي گفت:معنى آن است كه:بما بيّنه اللّه لكم،ايشان را خبر مى دهى به احوالى كه خداى بيان كرده است شما را؟يعنى سرّ مذهب با مسلمانان مى گويى!و اين بر سبيل ملامت گفتند.
واقدي گفت:بما انزل اللّه عليكم،و اين قريب است به قول اوّل،نظيرش:
لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ (1)...،اى انزلنا،فتح،به معنى انزال است در اين آيت.
ابو عبيده و اخفش گفتند:بما منّ اللّه عليكم و اعطاكم،باز مى گويى آن نعمت [103-پ]كه خداى بر شما كرد! و بهرى دگر گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى مؤمنان چون خويشان و دوستان و حلفاء (2)خود را ديدندى از جهودان،ايشان را گفتندى:كار محمّد چگونه مى دانى؟ايشان گفتندى:ما براى خويشى و دوستى با شما بگوييم،او پيغامبر است و ذكر او در تورات هست.ايشان بيامدندى و رؤسا و معاندان را گفتندى هم از شما جماعتى مى گويند كه:اين مرد پيغامبر است و صادق است،ايشان اينان را ملامت كردندى كه: أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ ،تا با شما به آن محاجّت و مخاصمت كنند فردا پيش خداى تعالى.
مجاهد گفت:سبب نزول اين آيت آن بود كه چون رسول-صلّى اللّه عليه و آله- از غزات احزاب فارغ شد،و آن (3)فتح بر آمد او را.قصد حصن بني قريظه و بنى النّضير كرد،لشكر بيامدند و پيرامن حصن خيمه ها بزدند و فرود آمدند،و اميرالمؤمنين على- عليه السّلام-رايت رسول صلّى اللّه عليه و آله-داشت.رسول-عليه السّلام-او را گفت:
سر على بركة اللّه و ايقن بالنّصر، برو بر بركت خداى و به يقين دان كه خداى ناصر تو است،و خداى تعالى مرا وعده داده است زمينها و سراهاى ايشان،و آن خداى كه تو را بر عمرو (4)ظفر داد،تو را مخذول نكند،و خداى تعالى ترس من در دل اينها فگند (5).
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:من آمدم تا به زير حصن و رايت رسول در زير حصن بردم راست.چون مرا ديدند،خوفى عظيم در ايشان افتاد،يكى مى گفت:
جاءكم صاحب عمرو، و يكى مى گفت:
اقبل اليكم قاتل عمرو، يكى از كنار (1)حصن آواز داد:
قتل علىّ عمرا صاد علىّ صقرا،قصم علىّ ظهرا،هتك علىّ سترا،ابرم علىّ امرا ،و مضطرب شدند.من بدانستم كه ايشان بترسيدند،و خداى ايشان را مخذول كرد.
چون ساعتى بود (2)،به كنار حصن آمدند سفاهت مى كردند و دشنام مى دادند.
من خواستم كه پيش رسول بازشوم،و او را به علّتى برگردانم تا آن سخنها نشنود.من در اين عزم بودم، (3)رسول-عليه السّلام-فرارسيد (4)و آن بشنيد،آواز داد كه:
يا اخوة القردة و الخنازير انّا إذا نزلنا بساحة قوم،فساء صباح المنذرين (5)،گفت:اى برادران بوزنگان (6)و خوكان!ما چون به پيرامن قومى فرود آييم،بامداد ايشان بد باشد.
ايشان چون اين بشنيدند گفتند:
يا ابا القاسم!ما كنت جهولا و لا سبّابا،اى ابو القاسم! تو هرگز جاهل و دشنام دهنده نبودى.رسول-عليه السّلام-از كرم خود به شرم بر افتاد،
فرجع القهقرى، به پس (7)باز شد و باستاد (8).ايشان با يكديگر گفتند:اين حديث محمّد را كه گفته باشد؟همانا از شما خاسته باشد، أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ ،چنين حديثها مى گويى با ايشان به حكمى كه خداى بر شما كرد تا با شما حجّت مى آرند و به وقت مخاصمه بر شما حجّت مى كنند. أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ،شما خود عقل ندارى كه چنين سخنها با دشمنان و خصمان نقل كنى[104-ر]! آنگه خداى تعالى بر ايشان رد كرد كه: أَ وَ لاٰ يَعْلَمُونَ ،ايشان نمى دانند، أَنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يُسِرُّونَ وَ مٰا يُعْلِنُونَ ،كه خداى داند آنچه ايشان پنهان دارند و آنچه آشكارا دارند؟
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاٰ يَعْلَمُونَ اَلْكِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَظُنُّونَ (78) فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ اَلْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ (79) وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اَللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (80) بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (81) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (82)
و از ايشان امّيّانند ندانند نوشتن مگر خواندن از بر،و نيند (1)ايشان مگر گمان برنده.
واى بر آنان كه بنويسند كتاب به دستهاى خود،آنگه گويند اين از نزديك خداست تا بخرند (2)به آن بهاى اندك،واى ايشان را (3)آنچه نوشت دستهاى ايشان،و واى ايشان را از آنچه مى اندوزند.
گفتند نرسد به ما آتش (4)مگر روزهاى شمرده،بگو كه گرفته اى به نزديك خداى زنهارى (5)؟كه خلاف نكند خداى زنهارش را، يا مى گويى (6)بر خداى آنچه ندانى (7).
بلى آن كس كه اندوخت (8)بدى و گرد در آمده باشد به او گناهش،ايشان اهل دوزخند،ايشان در آنجا هميشه باشند.
و آن كسانى كه بگرويدند و كردند نيكيها،ايشان اهل بهشتند،ايشان در آنجا هميشه باشند.
قوله تعالى: وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ ،«من»تبعيض راست،يعنى بعضى از ايشان،يعنى از اهل كتاب. أُمِّيُّونَ ،امّيانند،يكى (9)را امّي گويند (10).و در معنى او خلاف كردند.
عبد اللّه عبّاس و قتاده گفتند:غير عارفين بالكتاب،كه به كتاب و بر معانى او
واقف نباشند،از حفظ قراءتى بود ايشان را بى فهم (1).
كلبي گفت:قرائت و كتابت ندانند،و دليل بر اين قول رسول است- عليه السّلام:
نحن امّة امّيّة لا نكتب و لا نحسب، ما امّتى ايم[امّى] (2)كه ننويسيم و حساب نكنيم،و شاعر گويد:
له امّة سمّيت في الزّبور امّيّة هى خير الامم
اهل علم خلاف كردند كه چرا آنان را كه كتابت ننويسند و چيزى ندانند خواندن،امّى خوانند.بهرى گفتند:منسوب است با امّت،يعنى جماعت عامّه،و عامّه قرائت و كتابت ندانند.و بعضى ديگر گفتند كه:منسوب است با امّت كه خلقت باشد،من قول الاعشى:
و إنّ معاوية الاكرمي ن حسان الوجوه طوال الامم
يعنى بر اصل خلقت مانده اند چيزى نياموخته اند.و«تا»براى«يا»ى نسبت بيفگنده اند،چنان كه در نسبت با بصره و كوفه گويند:بصرىّ و كوفىّ،تا فرق باشد ميان«يا»ى نسبت و«يا»ى اضافت.
بهرى دگر گفتند:منسوب است با امّ كه مادر باشد،مادرى اند،يعنى بر اصل ولادت مادر مانده اند،چيزى نياموخته اند و براى آن كه كتابت[104-پ]از شأن مردان است از شأن زنان نيست. لاٰ يَعْلَمُونَ الْكِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِيَّ ،كتاب ندانند إلاّ امانىّ.
در امانىّ خلاف كردند.أبو روق و ابو عبيده گفتند:إلاّ تلاوة عن ظهر قلوبهم إلاّ آنچه از بر مى خوانند،و«تمنّى»،تلاوت باشد،من قوله تعالى: إِذٰا تَمَنّٰى أَلْقَى الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ (3)...،اى إذا تلا القى في تلاوته،چون او چيزى خواندى شيطان در ميان (4)القا كردى و چيزى در ميان انداختى (5)،شاعر گويد:
تمنّى كتاب اللّه أوّل ليلةو آخره لاقى حمام المقادر
حسن گفت:مراد به امانىّ تمنّاست،يعنى تمنّاى باطل مى كنند،من قولهم:
لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً (1)،ازآن كه مى گويند آتش دوزخ به ما نرسد و ما معذّب نباشيم الّا روزى چند شمرده.و آنچه گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (2)...،و آنچه گفتند: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ (3)...،مجاهد و قتاده گفتند:إلاّ كذبا و باطلا (4)،مراد به امانىّ دروغ است،و آن آن است كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد في قوله: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰارىٰ الْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (5)... ،و از اينجاست حديث عثمان عفّان:ما تمنّيت منذ اسلمت،اى ما كذبت، گفت:تا اسلام آوردم دروغ نگفتم.و بعضى اعراب ابن داب را گفت-و او حديثى مى كرد:أ هذا شىء رويته ام شىء تمنّيته،اين چيزى است كه روايت مى كنى يا چيزى است كه فرابافته اى به دروغ؟ و بر اين قول و بر قول حسن بصرى (6)استثناى منقطع باشد،براى آنچه مستثنى از جنس مستثنى منه نيست،و بر قول اوّل قريب تر آن است كه استثناى متّصل باشد.
وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَظُنُّونَ ،«إن»به معنى«ما»ى نفى است،و هرآن«إن»كه از پس او«إلاّ»باشد،به معنى«ما»ى نفى بود،نحو قوله: إِنِ الْكٰافِرُونَ إِلاّٰ فِي غُرُورٍ (7)،و قوله: إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ كَبِيرٍ (8)،و مانند اين،گفت:الّا گمان نمى برند و ايشان را در آنچه مى گويند يقينى نيست،چنان كه در دگر آيت گفت: مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبٰاعَ الظَّنِّ (9)... ،مجاهد و قتاده و ربيع گفتند:معنى آن است كه الّا دروغ نمى گويند.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ،ابو سعيد خدرىّ روايت كند از رسول -عليه السّلام-كه گفت:«ويل»،نام وادى است در دوزخ كه چون كافران را در وى افگنند چهل سال مى روند و (10)به قعرش نرسيده باشند.
سعيد مسيّب گفت:وادى است در دوزخ كه اگر كوههاى دنيا در وى افگنند
فروبرد.ابن دريد (1)گفت:وادى است در دوزخ از خون و ريم.عبد اللّه عبّاس گفت:
كنايت است از سختى عذاب.ابن كيسان گفت:«ويل»كلمتى است كه هر متفجّعى مصيبت زده بگويد،چنان كه مى گويد:ويله و ويلا له و ويل له و ويح له و ويب له و ويس له،اين جمله لغتهاست در اين معنى.
لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ،كتابت مى نويسند به دست خود و فايدۀ قيد زدن (2)كتابت به دست و تعليق او كردن به اين عضو،و كتابت جز به دست نتوان نوشتن،آن است تا بازنمايد كه اين فعل،ايشان[105-ر]تولاّ كردند و كسى ديگر نكرد،بل بر حقيقت فعل ايشان بود و به آلت و محلّ قدرت خود كردند،چنان كه گفت: ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ يَدٰاكَ (3)... بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ (4)... ،و چنان كه در مثل بغداديان (5)هست:
يداك اوكتا و فوك نفخ،در حق مردى كه خيكى دميده پر از باد (6)بر سينه بست و به دجله فروشد (7).فرياد مى خواست و بانگ مى داشت (8).يكى گفت:يداك اوكتا و فوك نفخ،دستهاى تو گره زد و دهن تو دميد،يعنى فعل تو است فعل جز تو نيست،گناه تو است (9)سخت بايست بستن.اى سبحان اللّه!همه عاقلان مى دانند كه آنچه كسى كند به دست خود از خير و شرّ مدح و ذمّ آن با او راجع باشد و چون با خداى رسد اين قضيّه (10)بگردد (11)،فعل خير و شر در بنده خداى كند و مدح و ذمّ با بنده راجع باشد،اين خلاف معقول است.
و اين براى تأكيد باشد و مبالغه در اضافت فعل با فاعلش،چنان كه گويند.
مشيت برجلي،و اخذت بيدي،و رأيت بعيني،و سمعت بأذني،به پاى خود رفتم،و به دست خود گرفتم،و به چشم خود ديدم،و به گوش خود شنيدم،چه معلوم است
1) .همۀ نسخه بدلها:ابن زيد.
2) .وز:زان،دب،آج لب،فق،مر.فيدرون،مب:قبدون.
3) .سورۀ حج(22)آيۀ 10.
4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 182 و سورۀ انفال(8)آيۀ 51.
5) .آج،لب،فق،مب+به آن.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز وز+سر بسته.
7) .همۀ نسخه بدلها:مى شد.
8) .مج:برداشت،دب:مى كرد.
9) .همۀ نسخه بدلها:تو راست.
10) .دب،آج،لب،فق،مب:قصّه.
11) .مج،وز:بكرد و.
به ضرورت كه به آلت غيرى فعل نتوان كردن،پس قيد فعل به جارحه را فايده تحقيق اضافۀ فعل بود با فاعل.
ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،آنگه گويند:اين از نزديك خداست.«من»، ابتداى غايت است،المعنى صادر من عند اللّه.
سبب نزول آيت آن بود كه:جماعتى كه احبار و علماى ايشان بودند بر جهودان مرسومى داشتند كه اكلۀ (1)ايشان بود و طعمه اى كه در سال به ايشان رسيدى.چون رسول-عليه السّلام-بيامد و ايشان بدانستند كه او پيغمبر آخر زمان است،و نعت و صفات او بديدند موافق آن بود كه در تورات نوشته بود،ازآن كه:مردى نيكوروى (2)، سياه موى (3)،سياه چشم،جعد موى (4)،دو موى (5)بود اين ورقها بگرفتند و به بدل آن بازنوشتند كه:مردى باشد كوتاه بالا،دميم الوجه،ازرق چشم،صرخ (6)موى،شنك موى (7).
چون رسول-عليه السّلام-هجرت كرد و از مكّه به مدينه آمد،جهودان نعت و صفت او شنيده بودند.چون بديدندش گفتند:همانا اين آن پيغمبر است كه نعت او در تورات نوشته است.به نزديك احبار و رؤسا آمدند و ايشان را گفتند:اين آن پيغمبر است كه در آخر الزّمان بخواهد آمدن.ايشان گفتند:حاشا و كلا!و تورات بياوردند و آن سطرها و ورقها كه نوشته بودند و تحريف كرده و بگردانيده عرض (8)كردند و بر ايشان تلبيس كردند و ايشان را از راه بيفگندند.
قديم-جلّ جلاله-تهديد كرد ايشان را و گفت: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ .
لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً ،تا بخرند به آن بهاى اندك،معنى آن است كه:تا فراگيرند (9)به آن عوضى اندك.و مشارات،معاوضه باشد براى آن كه هريكى از بايع و مشترى آنچه به نزديك اوست مى دهد[105-پ]تا عوض آن بستاند آنچه در دست
صاحبش است.و اصل او در لغت اخراج باشد.من شرت (1)العسل،و اشرته و اشترته (2)اذا استخرجته. فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ ،واى ايشان را (3)از آنچه دستهاى ايشان مى نويسد (4).«ما»موصوله است،و«من»بدل راست،چنان كه:ليت لي من كذا كذا،و شاعر گفت:
فليت لنا من ماء زمزم شربةمبرّدة باتت على الطّهيان
و شايد كه ابتداى غايت بود،كقولهم:ويل له من فلان،يعنى از جهت او صادر باشد اين كلمه يا سبب اين عذاب،و شايد كه تبيين و تخصيص را باشد،يعنى منه لا من غيره،و شايد كه (5)«ما»مصدريّه بود،و التقدير:من كتب ايديهم. وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ ،و ويل ايشان را از آن كسب كه مى كنند.
«كسب»،در كلام عرب فعلى باشد كه به او جرّ منفعت كنند،از اين جا مرغان صيدكننده را كواسب گويند كه ايشان به صيد كردن جرّ منفعت كنند،و نيز جوارح گويند ايشان را ازآنجا كه جراحت كنند،و لبيد مى گويد:
عبس كواسب ما يمنّ طعامها
امّا كسب كه تجّار (6)مى گويند نامعقول است،براى آن كه لفظ تازى است و مراد او از اين لفظ نه اين معنى است،و چندان كه خواهد كه آن را تفسيرى گويد ممكنش نشود و چيزى عقل پذير نتوان (7)گفتن،و روشن تر حدّى كه كسب را گفتند آن است كه،گويند كه:كسب آن باشد كه به قدرت محدثه (8)كنند،يا (9)گوييم:حدّ (10)براى ابانت و كشف گويند،و در اين جا كشفى نيست براى آن كه معلوم نيست كه مراد ازآن كه گفتى به قدرت محدث كنند (11)چيست،يا مراد آن است كه به قدرت محدث احداثش كنند يا كسبش كنند،اگر مراد آن است كه به قدرت محدث احداثش كنند
اين قول ماست،و اگر مراد آن است كه به قدرت محدث كسبش كنند اين تحديد شىء باشد به نفس خود (1)،چنان است كه او را از تفسير كسب پرسيدند،گفت:كسب آن باشد كه كسبش (2)كنند.
دگر آن كه:به ادلّه عقل معلوم شده است كه واسطه اى نيست از ميان محدث و قديم،براى آن كه اين قسمت به معنى متردّد است از ميان نفى و اثبات،اگر وجودش را ابتدا نبود آن را قديم خوانند،و اگر وجودش را ابتدا بود آن را محدّث خوانند.
حال اين كسب از دو بيرون نيست:يا قديم است يا محدث.اگر قديم گويند، با خداى تعالى قدماى بسيار اثبات كرده باشند (3)،و اگر گويند:محدث است،آن را (4)محدث بايد يا محدثش خداى باشد يا ما باشيم،اگر خداى باشد پس خداى مكتسب باشد و قادر به قدرت محدث،و اگر ما محدث او باشيم،فعل ما در حقّ او احداث باشد،اين چنين است كه ما شرح داديم و اين روشن است آن را كه تأمّل كند.
ابو مالك گفت:آيت در شأن دبيرى (5)آمد كه پيغمبر را بود-صلّى اللّه عليه و آله.
آنچه پيغمبر بر او دادى كه بنويس،بخلاف (6)بنوشتى،[106-ر]به جاى غفور رحيم،سميع عليم نوشتى،و به جاى سميع عليم،عزيز حكيم و مانند اين،عاقبت مرتد شد و بگريخت.رسول-عليه السّلام-بر او دعا كرد و گفت:زمين او را مپذيراد.
ابو طلحه روايت كند،گويد:من حاضر آمدم به آن زمين كه او را دفن كرده بودند.او را ديدم بر بالاى زمين افتاده،گفتم:اين مرده را چرا دفن نمى كنى؟گفتند:
اين را چند بار دفن كرديم بر بالا افتاد،من دانستم كه دعاى پيغمبر است كه در او رسيد.
اين بكردند و نيز با خويشتن تمنّاى محال كردند كه: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً ،گفت:دوزخ به ما نرسد الّا روزى چند شمرده آنگه منقطع شود از ما.
مفسّران در آن ايّام خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس و مجاهد گفتند:چون رسول
-عليه السّلام-به مدينه آمد،جهودان مدينه مى گفتند:مدّت عمر دنيا هفت هزار سال خواهد بود (1)،و خداى تعالى به هر هزار سال ما را يك روز عذاب كند،مدّت مقام ما در دوزخ بيش از هفت روز نباشد.
قتاده و عطا گفتند:مراد بدين آن چهل روز است كه ايشان گوساله پرستيدند،و آن مدّت غيبت موسى بود از ايشان،خداى تعالى بر ايشان رد كرد بقوله: قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً ،بگو اى محمّد.«الف»الف استفهام است كه مفتوح است،و همزۀ وصل بيفگندند.و اصل او اين چنين بود:أ اتّخذتم،[همزۀ] (2)دوم بيفگندند تا دو همزه مجتمع نشوند كه ثقيل (3)باشد و معنى تقرير و تقريع است،بگو كه به نزديك خداى عهدى و پيمانى گرفته اى؟ فَلَنْ يُخْلِفَ اللّٰهُ عَهْدَهُ ،كه پس خداى عهد و پيمان خود را خلاف نكند.
عبد اللّه مسعود گفت:مراد به«عهد»،توحيد است،يعنى عهد (4)گرفته اى به توحيد؟چنان كه گفت: إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً (5)،يعني قال:لا اله الّا اللّه مخلصا.«ام»،معادل همزۀ استفهام است،يقول القائل:أ زيد عندك ام عمرو،يا بر خداى چيزى مى گويى كه نمى دانى.
«بلى»،به معنى بل آيد (6)،و در او معنى استدراك بود،چنان كه كسى گويد:
ما فعلت كذا و ما قلت كذا،او در جواب گويد:بلى فعلت و قلت،و بعضى نحويان گفتند:«بلى»دو معنى دارد:يكى نفى خبر ماضى و اثبات خبر مستقبل.
و كسائي گفت:فرق ميان«بلى»و«نعم»آن است كه:بلى جواب استفهامى بود كه بر سبيل جحد باشد،و نعم جواب استفهامى بود كه در او جحد نباشد،و مثال اوّل قوله: أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ قٰالُوا بَلىٰ (7)...، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ (8)...، و مثال دوم قوله: أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ، أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ، قُلْ نَعَمْ (9)... ،و اين جا جواب
جحد است في قوله: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ .
مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً ،به معنى (1)من عمل سيئة و جمعها،تشبيه به كسب مال.اصل او در نفع باشد،پس به كثرت استعمال عام شد در همه فعل،و اگرچه در او مضرّت باشد.
قتاده و ابن جريج گفتند:مراد به«سيئه»اين جا شرك است،و نيز قول [106-پ]عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و ابو وائل.سدّى گفت:مراد همه گناه است شرك و جز شرك،و قول اوّل درست تر است،و قول دوم هم نيك باشد به انضمام شرك براى آن كه ما دون شرك را عذاب دائم نباشد الّا به شرك،يا به اضافه شرك با ديگر گناه.
امّا آن كه حمل كنند بر فسق بى شرك،لايق نباشد و ملايم خلود در دوزخ لقوله تعالى: وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ (2)... ،دگر آن كه چون حمل سيّئه بر شرك كنند (3)،خطيئت بر فسق (4)تكرار نباشد،و چون نه چنين كنند و حمل هر دو بر فسق كنند تكرار باشد. وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ ،احاطت،گرد در آمدن باشد،و كذلك الاحداق و الحفوف،يقال:احاط به كذا و احدق و حفّ بمعنى واحد.
و در معنى«احاطت»خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس و ضحّاك و عطا و ابو وائل گفتند:مراد آن است كه بر شرك بميرد.ربيع خثيم گفت:اصرار باشد بر كباير.
كلبي گفت:احاطت خطيئت آن باشد كه گناهى كند كه او را به هلاك برد،من قوله: إِلاّٰ أَنْ يُحٰاطَ بِكُمْ (5).
و قول آن كس كه گفت:مراد آن است كه گناه محيط شود بر (6)حسنات و آن را احباط كند درست نيست،براى آن كه احباط به نزديك ما باطل است-چنان كه بيان كرده شود.
مجاهد گفت:مراد به احاطه خطيئه آن است كه چون گناهى كند،نكته سياه بر دلش افتد،و چون گناه دو كند سياهى بيشتر شود،و چندان كه گناه مى فزايد
سياهى مى فزايد تا جمله دل سياه (1)شود،اين است معنى احاطت.
اهل مدينه خطيئاته خواندند بر جمع (2)،و باقى قرّاء خطيئة بر وحدان. فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ ،ايشان ملازمان دوزخ باشند و اصل صحبت ملازمت بود،و ملازم هر كارى را صاحب او گويند،و منه اصحاب السّوق و اصحاب السّلطان و اصحاب رسول اللّه-عليه السّلام-و رضى عنهم.
و«نار»با آن كه«لام»تعريف در اوست،چون علمى است دوزخ را از روى شرع،«هم»عماد است يا فصل-چنان كه شرح داديم.«فيها»،راجع است با دوزخ. خٰالِدُونَ ،خالد مقيم ثابت باشد،و اگرچه بر سبيل دوام نبود،بيانش قوله تعالى: أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ (3)... ،و همچنين قول لبيد:
صمّا خوالد ما يبين كلامها
در وصف ديگ پايه مى گويد كه:آن سنگها بر جاى مانده است و سخن نمى گويد،پس مراد به خوالد ثوابت است،چه معلوم است كه آن دائم نباشد.و در اين لفظ و مانند اين اصحاب وعيد را متمسّكى نيست،چه اگر خلود (4)به معنى دوام نبودى،به ادله ديگر از او عدول بايستى كردن،فكيف كه خود در او اين معنى نيست.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا ،آنگه قديم-جلّ جلاله-براى آن كه دانست كه صلاح مكلّفان متعلّق است به آن كه چون وعيدى كند ايشان را مقرون كند به و عدى،و چون و عدى كند مقرون كند به وعيدى،چه مكلّفان عند اين[107-ر]به صلاح نزديك باشند و از فساد دور شوند تا آنچه داعى بود ايشان را به فعل طاعات و صارف بود ايشان را از فعل مقبّحات بطرفى الوعد و الوعيد و التّرغيب و التّرهيب و اقتران الوعد و الوعيد و ذكر الجنّة و النّار على ابلغ الوجوه (5)بود تا اعذار و انذار و تحريض و منع به غايت رسانيده باشد.
اگر گويند در اين آيت چه گويى؟نه خلود را تفسير بر دوام بايد دادن؟
گوييم:لا محاله چنين بايد كردن،و لكن نه براى ظاهر را،بل براى اجماع امّت را.و اگر ما را با ظاهر رها كردندى،حمل خلود هم بر دوام نكردمانى (1)،چه معنى او در لغت عرب آن است كه گفته شد،و لكن اين جا اجماع امّت ما را حمل كرد بر آنكه خلود را بر دوام تفسير دهيم،و در آيت اوّل چنين نيست (2).
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ لاٰ تَسْفِكُونَ دِمٰاءَكُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84) ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيٰارِهِمْ تَظٰاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسٰارىٰ تُفٰادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرٰاجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ اَلْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذٰلِكَ مِنْكُمْ إِلاّٰ خِزْيٌ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يُرَدُّونَ إِلىٰ أَشَدِّ اَلْعَذٰابِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (85)
چون فراگرفتيم (3)پيمان پسران يعقوب كه نپرستند جز خداى را و به مادر و پدر نيكوى كردن و با خويشان و بى پدران و درويشان، و بگوييد مردمان را نيكويى و به پاى دارى نماز،و بدهى زكات،پس برگرديدى (4)مگر اندكى از شما،و شما برگشته بودى.
و چون فراگرفتيم (5)پيمان شما كه نريزى خونهايتان و بيرون نكنى خود را از سراهايتان،پس اقرار (6)دادى و شما گواهى مى دادى.
پس شما اى جماعت!مى كشيد خود را و بيرون مى كنى جماعتى را از شما از سراهايشان (7)يارى مى دهى بر ايشان به گناه و بيدادى،و اگر به شما آيند اسيران فدا كنى ايشان را،و اين حرام است بر شما بيرون كردن ايشان،مى بگروى به بهرى
تورات و كافر مى شوى به بهرى،چه باشد پا داشت (1)آن كه (2)اين كند از شما؟مگر رسوايى در زندگانى دنيا،و روز قيامت بازبرندشان با سخت تر عذاب،و نيست خداى غافل از آنچه ايشان مى كنند[107-پ].
قوله تعالى: وَ إِذْ أَخَذْنٰا ،و ياد كن اى محمّد (3).«اذ»ظرف زمان ماضى بود و ظرف معمول باشد،و معمول را عامل بايد،لابد فعلى تقدير بايد كردن.
چون فراگرفتيم (4)پيمان بنى اسرايل يعنى پسران يعقوب بر آنكه جز خداى را نپرستند،يعنى بر توحيد خداى و بر آنكه خداى را يكى دانند و يكى گويند و با او همتا و انباز نگيرند.
عبد اللّه عبّاس گفت:ميثاق عهدى سخت باشد،و وثيقه كه استوارى بود از اينجاست،و واثق استوار بود.
لاٰ تَعْبُدُونَ ابن كثير و حمزه و كسائى به«يا»خوانند،و باقى قرّاء به«تا» خوانند على الخطاب.آنان كه به مغايبه خوانند،گويند:ضمير راجع است با بنى اسرايل،و آنان كه بر خطاب خوانند،حمل كنند بر آنكه باقى آيت بر خطاب است من قوله: قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ تا به آخر آيت.
و بصريان گفتند:«ان»مضمر است اين جا،و همچنين في قوله: لاٰ تَسْفِكُونَ دِمٰاءَكُمْ (5)... ،و كذلك في قوله: أَ فَغَيْرَ اللّٰهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ (6)... ،تقدير آن است كه:ان لا تعبدوا و ان لا تسفكوا،و ان لا تخرجوا،و لكن چون«ان»بيفگند فعل با حال رفع شد،چنان كه طرفه گفت:
الا ايّهذا اللاّئمي (7)احضر الوغاو ان اشهد اللّذّات هل انت مخلدى
و تقدير آن است:ايّهذا اللاّئمى (8)[فى]ان احضر الوغا.
و دليل بر اين آن است كه در معطوف«ان»در آورد (1)كه:و ان اشهد اللّذّات،و وجهى دگر توان گفتن،و آن است كه:در كلام محذوفى باشد،و تقدير:في انّهم لا يعبدون الّا اللّه،چون فراگرفتيم (2)عهد بنى اسرايل در آن كه نپرستند جز خداى را.
و أبىّ كعب خواند و در مصحف او چنين است:«لا تعبدوا»جزما على النّهى، معنى آن كه:مپرستى جز خداى را. وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً «با»تعلّق دارد به محذوفى، و تقدير اين است كه:وصّيناهم او امرناهم،ما ايشان را وصيّت كرديم يا ايشان را فرموديم كه با مادر و پدر نيكويى كنيد،و مادر و پدر را (3)به هم والدين خواند،با آن كه مادر والده باشد براى تغليب مذكّر بر مؤنّث كه عرب چون مذكر و مؤنّث به هم جمع شوند در كلام و اگرچه مؤنّث به عدد بيشتر باشد غلبه مذكّر را دهند (4).
خداى تعالى از تعظيم حقّ مادر و پدر حقّ ايشان با حقّ خود پيوست و احسان با ايشان از پى توحيد خود گفت.
و در خبر هست كه:چون ابتداى اسلام بود و اوّل هجرت بود،رسول -عليه السّلام-از مكّه به مدينه آمده بود و مسجد بنا كرده،ستونى است كه آن را حنّانه خوانند.رسول-عليه السّلام-برآن ستون (5)تكيه كردى و براى صحابه خطبه كردى بر پاى استاده.چون مسلمانان بيشتر شدند و عدد و عدّت بسيار شد،دستورى خواستند و گفتند:ما را خوش نيست كه ما نشسته و تو بر پاى استاده ما را خطبه مى كنى.دستور باش (6)ما را تا براى تو منبرى سازيم تا بدان جا خطبه كنى (7)؟گفت:روا باشد،اين منبر كه امروز هست بساختند.
رسول-عليه السّلام-آن روز از در مسجد در آمد و آهنگ منبر كرد و نزديك ستون (8)حنّانه نرفت،منبر سه پايه بود پا بر پايۀ اوّل نهاد و گفت:آمين،و بر دوم نهاد و سوم (9)همچنين،و كس (10)را نديدند كه دعا مى كرد.چون بر منبر شد و بنشست خطبه
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بياورد.
2) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:هاگرفتيم.
3) .وز+هر دو را،دب،آج،لب،فق،مب،مر+هر دو.
4) .وز،آج،لب،دب،فق،مب،مر:دهد.
5) .وز،آج،لب:استون.
6) .آج،لب،فق،باشى،مب،مر:باشد.
7) .وز،آج،لب،فق،مب،مر+او.
8) .دب،مب:استون،وز،آج،لب،فق،مر:اسطوانه.
9) .دب:سيوم،وز:سه ام،فق،مب،مر:سيم.
10) .فق،مب:كسى.
آغاز كرد،آن پاره چوب كه از آن ستون (1)بداشته بود كه رسول-عليه السّلام-برآن تكيه كردى ناله آغاز كرد تا چندانى بناليد كه آوازش بالاى آواز پيغامبر بر آمد.
رسول-عليه السّلام-از منبر به زير آمد و سر آن (2)چوب دركش (3)گرفت[108-ر] چون مادرى كه كودكى را خاموش كند.آنگه گفت:به آن خدايى كه مرا بحقّ به خلق (4)فرستاد كه اگرش خاموش نكردمى تا قيامت بر فراق من مى ناليدى.
گفتند:يا رسول اللّه!چون از در درآمدى (5)و به پايۀ منبر بر شدى (6)،سه بار آمين گفتى (7)،و كس دعايى نمى كرد؟گفت:بلى،جبريل دعا مى كرد و شما نمى شنيدى.چون پا بر پايۀ اوّل نهادم،جبريل گفت:
من ادرك والديه او واحدا منهما و لم يغفر له ابعده اللّه، هركه مادر و پدر را دريابد يا يكى را از ايشان و او را نيامرزند،ابعده اللّه،خداى او را هلاك كناد.من گفتم.آمين!چون پا بر پايۀ دوم نهادم،گفت:هركه ماه رمضان دريابد و او را نيامرزند،ابعده اللّه،خداى تعالى او را هلاك كناد.من گفتم:آمين!چون پا بر پايۀ سوم (8)نهادم،گفت:هركه پيش او ذكر تو كنند و نام تو برند،و بر تو سلام (9)نفرستد ابعده اللّه،خداى تعالى او را هلاك كناد،من گفتم:آمين! و رسول-عليه السّلام-مى گويد:
الجنّة تحت اقدام الامّهات ،بهشت در زير پاى مادران است. وَ ذِي الْقُرْبىٰ ،و خداوند نزديكى،يعنى خويش.و«قربى»قرابة باشد،و او مصدر است كالحسنى و الشّورى،قال طرفة:
و قرّبت بالقربى و جدّك إنّنيمتى يك امر للنّكيثة[اشهد] (10)
وَ الْيَتٰامىٰ ،و يتامى جمع يتيم باشد چون ندامى و نديم،و يتيم طفل باشد كه او را در طفوليّت پدر بميرد،اگر پس از بلوغ او باشد يتيمش نخوانند،
لقوله- عليه السّلام: لا يتم (11)بعد حلم، يتيمى نباشد از پس خواب ديدن. وَ الْمَسٰاكِينِ ،جمع
1) .وز،دب،آج،لب،مب،مر:استون،فق:اسطون.
2) .دب،مب،مر،آج،لب،فق:ستون.
3) .فق،مر:در بر.
4) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:خلقان.
5) .دب،آج،لب،فق،مر:در آمديد.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:شديد.
7) .دب،آج،لب،فق،مب:گفتيد.
8) .دب،فق،مب،مر:سيم.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:صلوات.
10) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
11) .وز،آج،لب،فق،مر:يتيم.
مسكين باشد،و مسكين مفعيل باشد از سكون،و او درويشى بود كه او را چيزكى باشد و كفافش نبود. وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ،محذوفى هست اين جا،و تقديره (1):و قلنا لهم قولوا[للنّاس حسنا] (2)،و ما ايشان را گفتيم كه مردمان را نكويى گويى.
اهل حجاز حسنا خوانند على المصدر،و حمزه و كسائي و خلف حسنا على النّعت به فتح الحاء و السّين،اى قولا حسنا.و عيسى بن عمر (3)در شاذّ خواند حسنا (4)،و اين لغت (5)است در حسن،كذعر (6)و ذعر،و رعب و رعب و سحت و سحت،و عاصم الجحدرىّ خواند:احسانا،اى قولا نافعا لهم،و معنى آن باشد كه به ايشان خيرخواهى در گفتن،و نيز خوانده اند:حسنى اى كلمة حسنى،مردمان را سخن نكو گوى.
بهرى دگر گفتند:معنى آن است كه قولوا للنّاس[حسنا] (7)،اى لمحمّد (8)حسنا، رسول مرا محمّد مصطفى را-صلوات اللّه عليه-نكو گوى،يعنى به نبوّت او اقرار دهى و نعت و صفت او كه در تورات ديده اى پنهان باز مكنى و تصديق او كنى.
عبد اللّه عبّاس و ابن جريج و سعيد جبير و مقاتل گفتند:مراد آن است كه رسول مرا به راست دارى،دليلش قوله تعالى: أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً (9)... ،اى صدقا.
سفيان ثورى گفت:مراد آن است كه مردمان را امربه معروف كنى و نهى منكر.
بهرى دگر گفتند:عامّ است در جمله مردمان و در جمله اقوال حسنه،يعنى كس را بد مگوى از غيبت و بهتان و عيب و منقصت[108-پ]و آنچه مانند اين بود و حمل او بر عموم كردن اولى تر باشد تا همه داخل بود تحت آن.
ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ ،«ثمّ»حرف عطف است،و معنى او مهلت و تراخى بود.و «تولّى»،اعراض و پشت بر كردن باشد،پس پشت برآن ميثاق و عهد كردى،يعنى خلاف كردى آن را و وفا نكردى با آن. إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْكُمْ ،«إلاّ»حرف استثناست،و
استثنا اخراج بعضى بود از جمله (1)چيزى كه اگر نه او باشد صحيح بود دخول او در آن.و«سين»،در او طلب راست،و معنى او در تازى طلب صرف كردن بود،يعنى مى خواهى كه برگردانى مستثنى را ازآن كه داخل بود در مستثنى منه،و نصب او بر استثناست.
حق تعالى خواست تا بازنمايد كه:همه را اين حكم نبود،و همه اين بى عهدى نكردند،جماعتى اندك بودند كه به خلاف آن كردند كه جمهور قوم و سواد اعظم (2)برآن بودند تا بدانى كه قديما مردمان ممدوح اندك بوده اند،اگر اينجاست إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْكُمْ ،اگر در قصّه طالوت است: فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ (3)... ،اگر بر جمله است: وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ الشَّكُورُ (4)،اگر در قصّه داود است: إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِيلٌ مٰا هُمْ (5)... ،و اگر در حديث داود و جالوت است: كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّٰهِ (6)... ،و اگر در قصّۀ نوح است: وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِيلٌ (7)،اگر قول آن (8)شاعر است كه قوم او را به اندكى طعنه مى زنند،به جواب مى گويد:
فقلت لها إنّ الكرام قليل
پس معلوم شد كه همه اندك ممدوح بوده اند و بسيار مذموم.
منكم،«من»تبيين راست،و«كم»ضمير مجرور متّصل است.و انتم، «واو»حال راست،و«انتم»ضمير مرفوع منفصل است بر ابتدا.و«اعراض»عدول بود از چيزى،و نقيض او اقبال بود،و براى آن جمع كرد از ميان تولّى و اعراض تا بدانند كه هم به صورت هم به معنى تارك آن ميثاق بودند و ناقض آن عهد.
قوله: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ ،ياد كن نيز چون فراگرفتيم (9)از شما (10)عهد و ميثاقتان و سوگند و استواريتان. لاٰ تَسْفِكُونَ دِمٰاءَكُمْ ،كه نريزى خونهاتان و كس
خون خود نريزد،يعنى بعضى خون بعضى،پس خون ايشان را بمثابت يك نفس كرد،گفت:خون (1)آنان ريختن كه از جنس و قبيل و ملّت و دين شما باشند، همچنان باشد كه خون خود ريختن. وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ ،و خويشتن را از سرايهاتان بيرون نكنى همين معنى دارد،يعنى بعضى بعضى را اخراج نكنى،چون قوم همه از يك ملّت و يك جنس بودند همه را يكى خواند،چنان كه رسول -عليه السّلام-گفت:
المؤمنون كنفس واحدة، يك معنى اين است.
و يك معنى آن كه:آن كس كه كسى را بكشد و شرع راه (2)چنان نهاده باشد كه او را به قصاص باز بايد كشتن،به معنى چنان است كه خود را كشته است، چنان كه حق تعالى گفت: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ (3).
و جماعتى مفسّران گفتند:آيت در شأن بني قريظه و بنى النّضير (4)آمد كه خداى تعالى ايشان را فرمود كه:يكدگر را نكشند،و قوى ضعيف را بر مال و ملك خود (5)غلبه نكند و سراى و ملك او به غصب (6)نگيرد،و اگر كسى از ايشان اسيرى بگيرد فديه كند (7)[109-ر]و بازخرند او را به آن دو (8)وفا نكردند،به يكى وفا كردند.
ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ،پس اقرار دادى و گواهى مى دهى برآن،اقرار بر خود و گواهى (9)بر ديگران،و«واو»حال راست.
و خلاف كردند در آن كه اين حكم (10)با ايشان بود يا با اسلاف ايشان.ابو العاليه گفت:اين قصّۀ اسلاف ايشان است،خداى تعالى حوالت با ايشان كرد،چنان كه در آيات متقدّم برفت (11).عبد اللّه عبّاس گفت:خطاب با ايشان است و مراد ايشانند، اعني جهودان عهد رسول-عليه السّلام.و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد تا فايده را شامل تر بود،چه از ميان هر دو قول تنافى نيست.
1) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:چون خون.
2) .مر:راه شرع.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 179.
4) .وز،دب،لب،فق،مب،مر:بنى النّضر.
5) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:او.
6) .فق،مب:به غضب.
7) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:كنند.
8) .دب،آج،لب،فق،مب:او را بروى.
9) .آج،لب،فق،مب،مر+مى دهى.
10) .آج،لب+خالص،فق،مب،مر:خاص.
11) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.
و قولى ديگر در وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ،آن است كه:شما دربارۀ خود مقرّى و بر اسلاف خود گواهى كه خداى تعالى بر ايشان عهد گرفت تا با (1)اقرار اسلاف خود گواهى دهند.
ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ ،و التّقدير يا هؤلاء و حرف ندا بيفگندند (2)لدلالة الكلام عليه، براى آن كه عرب حرف ندا بسيار بيفگند چون در كلام بر او دليل بود،كقوله تعالى:
يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا (3)... ،و كقوله عزّ و علا: وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ (4)... ،در قرائت آن كس كه به رفع (5)خواند،و المعنى:يا ازر (6)،و«ها»تنبيه را باشد،و «اولاء»،كنايت باشد از جماعت،معنى آن است كه:پس شما اى جماعت جهودان پس ازآن كه اقرار دادى و گواهى دادى و عهد و ميثاق بر شما گرفته شد، تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ ،خويشتن را مى كشى،يعنى بعضى بعضى را،و گروهى را هم از خويشتن از سراهاتان (7)بيرون مى كنى.
تَظٰاهَرُونَ عَلَيْهِمْ .اهل كوفه به تشديد خواندند (8)اين جا و در تحريم (9)،و تقديره (10):
تتظاهرون (11)،يك«تا»را قلب كردند با«ظا»،پس ادغام كردند.و باقى قرّاء به تخفيف خواندند،و محلّ او نصب است بر حال،تقدير چنان است كه:متظاهرين عليهم،اى متعاونين،براى آن كه يار را پشت خوانند كه پشت صاحب قوى دارد (12)،و از اينجاست كه در عبارت فرقى نبود ميان آن كه گويند:يارى او مى كند،و ميان آن كه پشتى او مى كند.و تظاهر،تعاون باشد،و تفاعل از ميان جماعت باشد، پندارى جماعتى اند در معاونت پشت با هم داده،قال الشّاعر:
تظاهرتم اشباه نيب تجمّعتعلى واحد لازلتم قرن واحد
1) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:بر.
2) .وز،دب،آج،لب،فق:بيفگند.
3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 29.
4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 74.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بر فتح.
6) .دب،مب،مر:ازر.
7) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:سرايهاشان.
8) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:خوانند.
9) .اساس:در متحرم،دب:در محرم،آج:در محرم متحرم،لب:در محترم متحرم،همۀ نسخه بدلها بجز مج+و آنان كه به تشديد خوانند،با توجّه به وز و مب تصحيح شد.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:بر تقدير.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج+باشد.
12) .وز،آج،لب،فق،مب،مر:پشت صاحبش قوى دارند.
و بعضى نحويان گفتند:هؤلاء بدل انتم است و تأكيد او،و تقديره (1):ثمّ انتم القوم تقتلون انفسكم.و اعان عليه خلاف اعانه باشد.اعانه،يارى داد او را،و اعان عليه يارى داد دشمن (2)را بر او،براى اين گفت شاعر:
اعان علىّ الدّهر إذ حكّ بركةكفى الدّهر لو وكّلته بي كافيا
و از اينجاست قول خداى:و ان تظاهرا (3)...،اى تعاونا،و قوله: سِحْرٰانِ (4)تَظٰاهَرٰا (5)... ،و ظهير،عون باشد في قوله تعالى: وَ الْمَلاٰئِكَةُ بَعْدَ ذٰلِكَ ظَهِيرٌ (6)، [109-پ]و شاعر گفت:
تكثّر من الاخوان ما اسطعت (7)إنّهمعماد إذا استنجدتهم و ظهير
و ما بكثير الف خلّ و صاحبو انّ عدوّا واحدا لكثير
و اين معنى است
قول رسول-عليه السّلام- المرء كثير بأخيه، مرد به برادرش بسيار باشد،يعنى به برادر عزيز و قوى باشد،يعنى به معاونت و مظاهرت او.
بِالْإِثْمِ ،به معصيت. وَ الْعُدْوٰانِ ،و ظلم و تعدّى.و گفته اند:«اثم»گناهى باشد كه از تو تعدّى نكند،و«عدوان»گناهى كه از تو به ديگرى شود،و«اثم» جامع باشد جمله را،چه هرچه [به آن] (8)مستحقّ ذمّ باشد (9)آن را اثم خوانند،و عدوان مجاوزة الحقّ باشد. وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسٰارىٰ (10)،[اسرى] (11)قرائت حمزه است على وزن فعلى،كقتيل و قتلى،و جريح و جرحى.«تفدوهم»هم قرائت حمزه است بى «الف»در هر دو جايگاه.
و باقى قرّاء از نافع و عاصم و كسائى و يعقوب و ابن كثير و ابو عمرو و ابن عامر:
أُسٰارىٰ تُفٰادُوهُمْ خواندند،و اسارى جمع جمع بود،يقال:اسير و جمعه اسرى و جمعها اسارى،و الاسر،الشّدّ،اسر به بستن باشد،و اسير فعيل باشد به معنى مفعول.
1) .مج:ندارد،ديگر نسخه بدلها:تقدير آن باشد.
2) .مج:ندارد،ديگر نسخه بدلها+او.
3) .سورۀ تحريم(66)آيۀ 4.
4) .اساس و ديگر نسخه بدلها،جز مج:ساحران،با توجّه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.
5) .سورۀ قصص(28)آيۀ 48.
6) .سورۀ تحريم(66)آيۀ 4.
7) .اساس و همه نسخه بدلها:ما استطعت،با توجّه به چاپ شعرانى(245/1)و معنى عبارت تصحيح شد.
8) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:باشند.
10) .اساس:اسرى،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
11) .اساس:ندارد،با توجه به نسخۀ دب افزوده شد.
مفضّل بن سلمه گفت،از ابو عمرو بن العلاء پرسيدم كه:فرقى هست ميان اسرى و اسارى؟گفت:بلى،اسرى آنان باشند كه در دست دشمن باشند و اگرچه بند ندارند،و اسارى آنان باشند كه در بند باشند،و قول اوّل معتمدتر است.
و فديه آن مال باشد كه بدهند تا اسير را به آن بازخرند،و بى«الف»از بناى ثلاثى باشد،اعنى (1)تفدوهم،يقال:فديته افديه،و با«الف»از بناى مفاعله باشد، يقال:فاديته افاديه،قال الشّاعر:
قفي فادي اسيرك انّ قوميو قومك ما أرى لهم اجتماعا
وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرٰاجُهُمْ ،و اخراج ايشان بر شما حرام است.
عبد اللّه عبّاس و عكرمه و سدّى گفتند:معنى آيت آن است كه بنى قريظه حلفاى اوس بودند،و بنى النّضير حلفاى خزرج بودند،و چون از ميان اوس و خزرج قتال بودى،بنى قريظه و بنى النّضير به يارى حليفان خود آمدندى و هر دو قبيله از جهودان بودند و يكديگر را مى كشتندى.چون اسيرى را بگرفتندى از جانبين فديه كردندى و بازخريدى (2)،عرب ايشان را عيب كردند (3)و گفتند (4)ايشان را (5)روا مى دارى كشتن و اسير رها كردن (6)روا نمى دارى تا فديه مى كنى؟ گفتند:امّا فديه ما را فرموده اند در تورات،و قتل ايشان ما را حرام كرده اند در تورات،و لكن انفه (7)ما را رها نمى كند كه حلفاى خود را اسير و مستذل بينيم،براى ايشان با خويشان خود و هم ملّتان خود قتال مى كنيم.
و«حلفا»جمع حليف باشد،و حليف هم سوگند بود.خداى تعالى بر ايشان عيب كرد و انكار كرد بر ايشان و به لفظ استفهام و معنى تقريع و ملامت ايشان را گفت: أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ ،به بعضى تورات ايمان مى دارى و به بهرى كافر مى شوى،يعنى به فديه كردن ايمان دارى و به تحريم قتل كافرى! فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذٰلِكَ ،«ما»استفهام راست،چيست جزاى آن كس كه
اين كند كه ذكر آن برفت از ايمان به بعضى كتاب و كفر به بعضى؟و«ذلك» اشارت به اين (1)است[110-ر]. مِنْكُمْ ،از شما كه جهودانى.الّا خزى،اى ذلّ و صغار.خزى مذلّت و مهانت باشد،و خزى هلاك باشد و عذاب.و خزى خصلتى باشد كه يخزى منه،اى يستحيى (2)،از او شرم دارند.
مفسّران در اين خزى كه در دنيا بود ايشان را،خلاف كردند.بهرى گفتند:آن حكم بود كه خداى تعالى بكرد كه قاتل را قصاص كنند،و از ظالم و متعدّى انتقام كشند براى مظلوم.بهرى دگر گفتند:خزى اين جزيه است كه خداى تعالى بر ايشان نهاد تا به دست خود مى گزاردند (3)ذليل و مهين، عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ (4).
بهرى دگر گفتند:مراد به خزى دنيا آن است كه چون رسول-صلّى اللّه عليه و آله-به زير حصن بنى النّضير فرود آمد،بيست و پنج روزشان حصار داد.ايشان به زينهار آمدند و از رسول-عليه السّلام-در خواستند كه:سعد معاذ را به حكم (5)كند تا بر حكم او فرود آيند.بر اين قرار افتاد.رسول-عليه السّلام-سعد معاذ را به حاكم كرد تا از ميان ايشان و ميان رسول حكم كند.
سعد معاذ حكم كرد كه:مردان را ببايد كشتن و زنان را به ورده (6)بايد آوردن،و مالشان قسمت بايد كردن.رسول-عليه السّلام-گفت:
يا سعد لقد حكمت فيهم بحكم اللّه من فوق سبعة ارقعة، اى سعد حكمى كردى كه خداى تعالى همان حكم كرد از بالاى هفت آسمان.
رسول-عليه السّلام-بفرمود تا مردان (7)را فرود آوردند،و ايشان نهصد مرد بودند و ايشان را با مدينه آوردند.و زنان و كودكان را به بردگى (8)بياوردند و مالهاى ايشان قسمت كردند،و چون مردان را با مدينه آوردند ايشان را در سرايى از سراهاى بنى النّجار فرود آوردند.
رسول-عليه السّلام-بيامد به آنجا كه امروز بازار است،و بفرمود تا چند خندق
بكندند،و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-حاضر آمد و ايشان را بيرون آوردند گروه گروه، و على را مى فرمود تا ايشان را گردن مى زد و در آن خندق مى انداخت.و حيى اخطب و كعب اشرف در ميان ايشان بودند،ايشان دو رئيس بودند در ميان قوم.كعب اشرف را گفتند:با ما چه خواهند كرد؟گفت:فى كلّ موطن لا تعقلون أ ما ترون الدّاعي لا ينزع و من ذهب منكم لا يرجع هو و اللّه القتل،گفت:در هر جاى عقل به كار (1)ندارى،نمى بينى كه داعى بازنمى استد (2)و هركه از ما مى بشود بازنمى آيد،قتل است و كشتن.
و حيى اخطب را بياوردند،دستها با گردن بسته تا پيش رسول آوردندش،چون در رسول نگريد گفت:
و اللّه ما لمت (3)نفسى على عداوتك و لكن من يخذل اللّه يخذل، گفت:به خداى كه خود (4)بر دشمنى تو ملامت نكردم و لكن آن را كه خداى مخذول بكند مخذول شود.
آنگه روى به قوم كرد و گفت:لا بدّ من امر اللّه،كتاب و قدر و ملحمة كتبت على بني اسرائيل،گفت:كار خداى لابدّ بباشد،نوشته اى و قضايى و كالزارى (5)
(6،9،11،13)) .دب،آج،لب،فق،مر+على.
است كه بر بنى اسرايل نوشته اند.چون او را پيش[110-پ]اميرالمؤمنين (6)-عليه السّلام-آوردند (6)تا گردنش بزند، گفت:قتلة شريفة بيد شريف،كشتن شريف (7)به دست مردى شريف.
آنگاه او را گفت:اين حلّه به من رها كن و مگذار كه از من بر كنند.
اميرالمؤمنين (9)-عليه السّلام-گفت:
هى اهون علىّ من ذلك، آن خوارتر است بر من،آنگاه گردن كشيد (8)و سر پيش داشت تا اميرالمؤمنين (11)گردنش بزد (9)،و اميرالمؤمنين (13)-عليه السّلام-پرسيد از آن كس كه او را مى آورد،گفت:او چه گفت چون او را مى آوردى (10)؟گفت (11)،اين بيتها مى گفت (12):
1) .مر+بر.
2) .همۀ نسخه بدلها:ايستد.
3) .لب:ملت.
4) .همۀ نسخه بدلها+را.
5) .همۀ نسخه بدلها:كارزارى.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:بردند.
7) .همۀ نسخه بدلها:شريفى.
8) .همۀ نسخه بدلها:بر كشيد.
9) .همۀ نسخه بدلها:بزند.
10) .مج،وز،آج،لب،فق،دب+در راه.
11) .آج،لب،فق،مب،مر+چون او را مى آوردم در راه.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:بيتها بگفت.
لعمرك ما لام ابن اخطب نفسهو لكنّه من يخذل اللّه يخذل
لجاهد (1)حتّى يبلغ (2)النّفس جهدهاو حاول يبغى العزّ كلّ مغلغل
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-در جواب او اين بيتها بگفت:
لقد كان ذا جدّ و جدّ بكفرهفقيد الينا فى المجامع يقتل
فقلّدته بالسّيف ضربة محفظفصار الى قعر الجحيم يكبّل
فذاك مآب الكافرين و من يكنمطيعا لأمر اللّه فى الخلد ينزل (3).
پس اين خزى در دنيا آن (4)است كه بر ايشان رفت از قتل مردان و سبى زنان و غنيمت اموال.
قوله تعالى: وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،نصب او بر ظرف است و عامل در او«يردّون»، و اين فعل را مجهول خوانند يعنى فاعلش مجهول است و فعل ما لم يسمّ فاعله خوانند و فعل مبنى (5)براى مفعول به،به اين هر سه نام فعلى بود كه معدول (6)بود از اصل خود (7)، اعنى از اسناد با فاعل به اسناد با مفعول به (8)،و روز قيامت ايشان را با سخت ترين (9)عذابى برند،و اين لفظ آنجا گويند كه ايشان وقتى ديگر آنجا بوده باشند،و لكن فعل مبتدا را هم ردّ و عود گويند (10)چنان كه شاعر گفت:
فان تكن الايّام أحسن مرّةالىّ فقد عادت لهنّ ذنوب (11)
و جوابى ديگر از اين آن است كه:ردّ اين جا بر جاى خود است،چه (12)ايشان را از اين خزى و نكال و عذاب دنيا كه ذكر كرديم با عذاب دوزخ خواهند بردن.پس معنى ردّ بر جاى خود است و همچنين در بيت (13):لأنّ (14)من عادة الأيّام و الغالب عليها
1) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:فجاهد.
2) .اساس:بلغ،با توجّه به دب،تصحيح شد.
3) .آج،لب،فق،مب،مر:منزل.
4) .همۀ نسخه بدلها:اين.
5) .مب+را.
6) .مج،وز:عدول.
7) .مج،وز،دب+بگردانيد،آج،لب،فق،مب،مر+نگردانيد.
8) .همۀ نسخه بدلها:مفعول.
9) .همۀ نسخه بدلها:سخت تر.
10) .همۀ نسخه بدلها+بر توسّع.
11) .همۀ نسخه بدلها+مى گويد اگر روزگار وقتى با من احسان كرد اكنون گناهانش بازآمد و او را گناه نبود اوّل تا به دوم حال بازآيد.
12) .آج،لب،فق،مب:اگرچه،دب:چرا كه.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:همچنين در خبر است.
14) .آج،لب،فق،مب،مر:الا انّ.
الاساءة الى اهلها،فكأنّها كانت لها ذنوب ثمّ احسان ثمّ عادت الى ما كان (1)منها.
إِلىٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ ،اين را افعل تفضيل گويند،با سخت تر عذابى،و عذاب المى تيز (2)باشد روان (3)بر معذّب،و منه عذبة اللّسان،سر زبان را براى آن عذبه خوانند كه بر سخن جارى باشد،و ماء عذب،آبى خوش باشد براى آن كه خوار (4)به گلو فروشود .و اصل كلمه از استمرار است،پس الم مستمر را عذاب گويند. وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ ، و خداى تعالى غافل نيست،و غفلت سهو باشد و آن انتفاء (5)علم باشد پس از حصولش. عَمّٰا تَعْمَلُونَ ،اهل مدينه و ابو بكر و يعقوب به«تا»ى خطاب خواندند،و باقى قرّاء به«يا»خوانند خبر از غايب،از آنچه شما مى كنيد يا ايشان مى كنند (6).
أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ (86) وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى اَلْكِتٰابَ وَ قَفَّيْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ أَ فَكُلَّمٰا جٰاءَكُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْوىٰ أَنْفُسُكُمُ اِسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ (87) وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً مٰا يُؤْمِنُونَ (88) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ كِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ (89) بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلىٰ غَضَبٍ وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ مُهِينٌ (90) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَيْنٰا وَ يَكْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِيٰاءَ اَللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (91) وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ مُوسىٰ بِالْبَيِّنٰاتِ ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَكُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اِسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ اَلْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمٰا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمٰانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (93) قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (94) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ (95) وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ اَلنّٰاسِ عَلىٰ حَيٰاةٍ وَ مِنَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ اَلْعَذٰابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اَللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ (96)(7)
آن كسانى كه بخريدند زندگانى دنيا به آخرت (8)سبك نگردانند از ايشان عذاب و نه ايشان را يارى دهند.
[111-ر] و بداديم موسى را كتاب تورات و براثر او فرستاديم از پس او پيغمبران و بداديم عيسى پسر مريم را درستى ها (9)و نيرومند كرديم او را به جبريل پاكيزه هرگاه بيايد به شما پيغمبرى بدانچه آرزو نكند تنهاى شما بزرگ منشى كنيد پس گروهى را دروغزن داريد و گروهى را بكشيد.
و گويند دلهاى ما بسته است (10)،لعنت كرد (11)ايشان را خداى به كفر ايشان،اندك است آنچه بگروند.
1) .دب،آج،لب،فق،مر:ما كانت.
2) .دب،آج،لب،فق،مب:اليمى بتر،مر:عذابى اليم بتر.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:روا.
4) .مج:ندارد،آج:گوارا.
5) .اساس:انتقام،با توجّه به مج و اتفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
6) .مج+مى كنيد.
7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
8) .وز،آج،لب،فق:زندگانى نزديكتر به سراى بازپسين.
9) .مج،وز،آج،لب،فق:حجّتها.
10) .اساس و همۀ نسخه بدلهايى كه آيات را ترجمه كرده اند،معادلى براى كلمۀ«بل»نياورده اند.
11) .مج،وز:كناد.
و چون بيامد به ايشان كتاب (1)يعنى قرآن از نزد خداى راست دارنده مر آن را كه با ايشان است يعنى تورات،و بودند از پيش نصرت خواستند برآن كسان كه كافر گشتند چون بيامد به ايشان آنچه بشناختند كافر گشتند به وى،لعنت خداى بر كافران.
بد است آنچه خريدند به آن تنهاى خود را به آن كه كافر گشتند بدانچه فرستاد خداى از حد درگذشتن (2)به آن كه فروفرستد خداى از فضل خود بر آنكه خواهد از بندگانش،بازگشتند با خشمى بر خشمى،و مر كافران راست عذابى خواركننده.
و چون گويند ايشان را بگرويد به آنچه فروفرستاد خداى،گويند بگرويديم (3)بدانچه فرستاد (4)بر ما و كافر شوند بدانچه جز آن (5)است و او راست است يعنى قرآن،راست دارنده به آنچه با ايشان است يعنى تورات،بگو چرا مى كشتيد (6)پيغمبران خداى را از پيش اگر هستيد گرويدگان.
چون بياورد به شما موسى درستى ها (7)باز بگرفتيد گوساله را از پس او و شما بوديد ستمكاران.
[111-پ] چون بگرفتيم (1)پيمان شما و برداشتيم (2)بالاى شما كوه طور را بگيريد آنچه بداديم شما را بنيرو (3)،و بشنويد،يعنى فرمان بريد،گفتند:
شنيديم گفتارت و فرمان نبريم و خورانيده شدند (4)در دلهاى ايشان گوساله به كفرشان،بگو بد مى فرمايد شما را به آن ايمانتان اگر شما مؤمنى.
بگو اگر خواهد بودن شما را سراى بازپسين به نزديك خداى صافى از جز مردمان،تمنّا كنى مرگ را اگر راست گويى (5)شما.
و تمنّا نكنند (6)هرگز به آنچه در پيش افگند (7)دستهاى ايشان،و خداى داناست به بيدادكاران.
يا بى ايشان را حريص ترين مردم بر زندگانى و آنان كه مشرك بودند خواهد يكى از ايشان كه عمرش دهند هزار سال،نيست آن دوركنندۀ او از عذاب،آن كش عمر (8)دهند و خداى بيناست به آنچه مى كنند (9).
قوله: أُولٰئِكَ ،بگفتيم كه:«اولاء»،كنايت باشد از جماعتى،و اين جمعى است نه از جنس واحد،و واحد او ذلك باشد،چنان كه واحد هؤلاء«هذا»باشد.
اَلَّذِينَ ،اين اسم را موصوله گويند و ما بعدش صلۀ او باشد. اِشْتَرَوُا ،بدل كرده اند- چنان كه بگفتيم. اَلْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا ،فعلى تأنيث افعل تفضيل باشد،چنان كه اكبر و
1) .مج،وز،آج،لب،فق:هاگرفتيم.
2) .آج،لب،فق+از.
3) .مج،وز،آج،لب،فق:بجدّ.
4) .مج،وز،آج،لب:بخورد دادند،فق:درآرند.
5) .مج،وز،آج،لب:راست گيريد.
6) .اساس و همۀ نسخه بدلهايى كه آيات را ترجمه كرده اند،براى ضمير«ه»معادلى نياورده اند.
7) .مج،وز،آج،لب،فق:افگنده اند.
8) .آج،لب،فق:آن كه عمرش.
9) .همۀ نسخه بدلها+اين يازده آيت است.
كبرى و اعظم و عظمى،و اقصى و قصوى و ادنا و دنيا. بِالْآخِرَةِ ،به سراى بازپسين، يعنى دنيا بستانند و آخرت از دست رها كنند. فَلاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ ،سبك نكنند از ايشان عذاب را.
خداوند-جلّ جلاله-در اين آيت تهديد كرد آنان را كه اقبال كنند بر دنيا و براى طمع دنيا و حطام او دست از آخرت و عمل صالح بدارند،و دين به دنيا بفروشند،و حيات باقى به حيات فانى بدل كنند به عوض راحت اندك،ايشان را عذاب (1)بى كرانه باشد،كأشدّ ما يكون من العذاب،بى بى آنكه از ايشان تخفيفى كنند، و نه كس ايشان را ياور و ناصر بود يا شفاعت كند.
و آيت خاصّ است در حقّ جهودانى كه ذكر ايشان در آيات مقدّم برفت.حق تعالى بازنمود كه:آن كه ايشان را حمل كرد كه چنين كنند (2)،حبّ دنيا بود و از جهت اين (3)گفت رسول-عليه السّلام-
حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة، و گفت:
اشقى الأشقياء من باع دينه بدنياه و اشقى منه من باع دينه بدنيا غيره ،گفت:شقى ترين اشقيا آن است كه دين به دنيا بفروشد،و از او شقى تر آن است كه دين خود به دنياى غيرى بفروشد.
وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَى الْكِتٰابَ ،ما بداديم موسى را كتاب،يعنى تورات. وَ قَفَّيْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ ،يعنى اتبعنا من القفا،يقال:قفاه يقفوه اذا تبعه،و قفّاه غيره اذا اتبعه،قال اللّه تعالى: وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (4)... ،قال اميّة بن ابى الصّلت:
قالت له اخته (5)قصّيه عن جنبو كيف تقفو و لا سهل و لا حزن
وَ آتَيْنٰا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ ،و عيسى (6)مريم را آيات و معجزات داديم از آنچه در سورت آل عمران و در سورت[112-ر]المائدة مى گويد از احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص،و خبر دادن ايشان را به آنچه خورده بودند و ذخيره كرده بودند و بيّنه،از بيان باشد،و براى آن گواه را بيّنه خواند في
قوله-عليه السّلام: البيّنة على
المدّعى و اليمين على من انكر (1)، كه به گواهى او حق روشن شود.
و چون پيغمبران-عليهم السّلام-مدّعى نبوت اند (2)،حق تعالى معجزات ايشان را بيّنات خواند. وَ أَيَّدْنٰاهُ ،اى قوّيناه،او را قوّت داديم من الايد و هو القوّة،و منه قوله تعالى: دٰاوُدَ ذَا الْأَيْدِ (3)...، اى ذا القوّة،و ايّده اللّه،اى قوّاه.
بِرُوحِ الْقُدُسِ ،ابن كثير خواند:بروح القدس،به اسكان«دال»،و باقى قرّاء خواندند:قدس به ضمّ«دال».
و مفسّران خلاف كردند در روح القدس.ربيع انس گفت:مراد به«روح»، روح عيسى است-عليه السّلام-كه در او دميد،و به«قدس»،خداى-جلّ جلاله- بقوله (4): اَلْمَلِكِ الْقُدُّوسِ (5)... ،و براى تخصيص با خود اضافت كرد،كبيت اللّه و ناقة اللّه.
بهرى دگر گفتند:مراد به قدس پاكيزگى است،و قدس در لغت طهارت باشد، و براى آنش پاكيزه خواند كه مدنّس نبود به اصلاب مردان و ارحام زنان،چه او (6)از آب نطفه آفريده نبود،و خداى تعالى او را از (7)باد آفريد،جبريل-عليه السّلام-در گريبان او (8)دميد يا در آستينش،به اختلاف روايت.
ضحّاك و سدّى و مجاهد گفتند:مراد به روح القدس،جبريل است،و«روح» نامى است از نامهاى جبريل.
بهرى دگر گفتند:معنى قدس بركت است،و«روح»نام جبريل-عليه السّلام- يعنى فرشته با بركت،و دليل اين تأويل قوله تعالى: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ (9).
عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و عبيد عمير (10)گفتند:مراد نام مهترين خداست
1) .همۀ نسخه بدلها:على مدّعى عليه.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مدّعى نبوده اند.
3) .سورۀ ص(38)آيۀ 17.
4) .همۀ نسخه بدلها:من قوله.
5) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 1،و سورۀ حشر(59)آيۀ 23.
6) .همۀ نسخه بدلها+را.
7) .مج،وز+آن.
8) .همۀ نسخه بدلها:مريم.
9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 102.
10) .وز،دب،آج،لب،فق:عبيد عمر،مب:عبد اللّه عمر،مر:عبيد عمرو.
-جلّ جلاله-كه او به بركت آن احياء موتى كردى و خداى را به آن نام بخواندى، خداى تعالى آنچه خواستى بدادى و اظهار معجزات كردى بر دست او.
ابن زيد گفت:مراد انجيل است،چه انجيل روح او بود چنان كه قرآن روح محمّد بود-عليه و آله السّلام.
و روح در قرآن بر معانى مختلف آمد:روح،روح آدمى و جانوران است كه او شرط است در وجود و بقاى حيات،و آن از جمله بنيه است في قوله تعالى:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (1).
و آن نفس متردّد باشد كه تا تردّد آن بود حيات بماند،و چون نباشد حيات بنماند،و منه
قول النّبى-عليه السّلام: الارواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف، يعنى ذوى الارواح.
مراد به ارواح در خبر ذوى الارواحند على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،كقوله تعالى: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (2)... ،و اين از باب فعل و فعل باتّفاق المعنى (3)باشد اعني روح در اين قسمت ريح بود جز كه تا در هوا بود ريح خوانند او را،چون به حيوانات پيوندد روحش (4)خوانند.
و روح به معنى وحى آيد في قوله تعالى: يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ (5)... ،و روح قرآن است في قوله: وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا (6)... ،على احد الاقوال.
و روح جبريل است-عليه السّلام-في قوله: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ (7)... ،و روح عيسى است[112-پ]في قوله: وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلىٰ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ (8)... ،و روح نام فرشته اى است كه روز قيامت به يك صف بايستد و فريشتگان به يك صف في قوله تعالى: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَةُ صَفًّا (9)... ،و روح به معنى
رحمت آمد (1)في قوله: وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ (2).
أَ فَكُلَّمٰا جٰاءَكُمْ رَسُولٌ ،سبب نزول آيت آن بود كه چون قديم تعالى (3)-قصّه معجزات عيسى با رسول بگفت،و رسول-عليه السّلام-بر جهودان خواند،ايشان گفتند:نه همانا (4)كه عيسى اين كرده باشد،و اگر كرد،تو چرا همچنان نكنى كه تو نيز دعوى پيغمبرى مى كنى همچون او؟ خداى تعالى اين آيت بفرستاد و گفت كه:هرگه كه پيغمبرى چيزى به شما آرد كه دلهاى شما آن نخواهد و نفس شما كاره بود آن را گروهى را تكذيب كنى چنان كه شما مى كنى و گروهى را قتل كنى چنان كه آنان كردند كه پيش از عهد شما بودند كه زكريّا را و يحيى را-عليهما السّلام-بكشتند و ديگر پيغمبران كه جهودان ايشان را بكشتند،يقال:هوى يهوى هوى اذا اشتهى و هوى يهوي هويا اذا سقط و اصل هر دو هوى است فانّ من يهوى شيئا يهوي قلبه اليه،دلش به آن فروشود،بيانه قوله:
فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ (5)... ،و قول القائل:الا حيث يهوى القلب تهوي (6)به الرّجل.
و فريق،فعيل است به معنى فاعل،چون كريم و ظريف،و شايد كه به معنى مفارق بود چون اكيل و نديم و ضجيع و رسيل لأنّ كلّ واحد من الفريقين يفارق صاحبه.
وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ ،گفتند،يعنى جهودان كه:دلهاى ما غلف است.جملۀ قرّاء به سكون«لام»خواندند مگر ابن محيصن كه او در شاذّ خواند:غلف،به ضمّ «لام»و غلف جمع اغلف باشد،و فعل در جمع افعل صفت قياسى مطّرد است كأحمر و حمر و اصفر و صفر و اخضر و خضر،اى في غلاف،[و] (7)شمشير در نيام كرده را اغلف گويند،و مرد ختنه ناكرده اغلف و اقلف گويند.
و معنى آن است كه گفتند:دلهاى ما در پوشش است از آنچه تو مى گويى
نمى توانيم دانستن،و سخن تو در دل ما جاى گير نيست،پندارى از ميان دل ما و سخن تو حجابى و پوششى هست،و نظير اين معنى قوله-تعالى: وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِي أَكِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ وَ فِي آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنٰا وَ بَيْنِكَ حِجٰابٌ (1)... ،و اين قول مجاهد و قتاده است.
قولى دگر آن است كه: قُلُوبُنٰا غُلْفٌ ،و اصل او غلف بوده باشد براى تخفيف را،تسكين«لام»كردند،و او جمع (2)غلاف باشد،و اين را دو معنى بود:يكى آن كه دلهاى ما اوعيه و ظروف و غلافهاى علم است براى آن كه خداوندان كتب اوايليم،و علم (3)اوايل پيش ماست،ما علم تو را چه خواهيم كردن،ما را حاجت نيست به علم تو،و اين قول عبد اللّه عبّاس و عطا و كلبى است.
و معنى ديگر آن كه:دلهاى ما وعاء (4)علم است و محلّ و ظرف (5)علوم بسيار است،اگر اين كه تو مى گويى در آن چيزى بودى،هم در دل ما جاى گرفتى و دل ما آن را ياد گرفتى. بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ ،«بل»حرف اضراب باشد،و معنى اضراب[113-ر]اعراض بود چون گوينده از آن حديث كه در او باشد عدول كند و با چيزى دگر شود،«بل»آنجا استعمال كنند،ما جاءني زيد بل عمرو.و از جملۀ حروف عطف باشد.
و اصل«لعن»طرد و ابعاد بود،يقول العرب:شأو (6)لعين،اى بعيد،قال الشّمّاخ:
ذعرت به القطا و نفيت عنهمقام الذّئب كالرّجل اللّعين
يعنى خداى تعالى ايشان را براناد و دور كناد از رحمت.و لفظ خبر است،شايد كه معنى دعا بود و شايد كه خبر بود،و دعاء عليهم بهتر است. بِكُفْرِهِمْ ،خداى -تعالى-اضافه فعل لعنت با خود كرد و اضافه كفر با ايشان،اگر كفر فعل خداى بودى حوالت به خداى بودى چنان كه اسناد فعل لعنت با او است.
دگر آن كه:به اين[با] (7)بيان كرد كه سبب استحقاق ايشان لعنت را آن است
كه كافر شدند.دگر آن كه:در عقل نكو نيايد كه كفر از او باشد و لعنت بر كفر،هم از او باشد. فَقَلِيلاً مٰا يُؤْمِنُونَ ،«ما»زيادت است،و روا بود كه مصدريّه باشد،و تقدير چنين باشد:فقليلا يقع (1)منهم الايمان،و نصب«قليلا»بر حال باشد.
و ابو عبيده گفت:نصب (2)به نزع حرف جرّ است،و معنى آن است كه:بقليل يؤمنون و باكثره يكفرون،به كمتر ايمان دارند و به بيشتر كافرند.چون حرف جرّ بيفگندند فعل بدو رسيد (3)و عمل كرد در او چنان كه: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً (4)... ،و المعنى من قومه.
واقدي گفت:مراد نفى ايمان است به جملۀ قليل و كثير،چنان كه يكى از ما گويد:قلّ ما رأيت مثله،من چون او كم ديدم،و معنى آن است كه:چون او خود نديدم.
وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ كِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ ،چون به ايشان آمد كتاب از نزديك خداى.مراد به«كتاب»قرآن است.«مصدّق»،صفت كتاب است، به راست دارنده آن را كه با ايشان است يعنى تورات را،[و«ما»موصوله است] (5)وَ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ ،يعنى من قبل خروج النّبى-عليه السّلام[او من قبل مجىء الكتاب] (6).و كوفيان اين«من»را غايت گويند (7)،و رفع او بر غايت بود.
و بصريان مبنى بر ضمّ گويند اين را بناى (8)عارض،و معنى آن باشد (9)كه مضاف اليه از (10)لفظ بيفگنند و در نيّت و دل بر جاى باشد آن را بنا كنند،و كذلك جميع الجهات من قبل و من بعد و من فوق و من تحت. يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا ،طلب فتح كردندى بر كافران.
و سبب نزول اين آن بود كه:جهودان پيش از آمدن رسول-عليه السّلام-چون با مشركان خصومت و مناظره كردندى،گفتندى:اگر پيغمبر آخر زمان كه محمّد است
بيايد با ما باشد و براى ما گواهى دهد،و به پيغمبر ما ايمان دارد و بگويد كه:ما بحق اولى تريم از شما كه مشركانى،چه او داند كه ما اهل كتابيم و كتاب ما حق است و پيغمبر ما موسى-عليه السّلام-پيغمبرى صادق بود،چنان كه خداى تعالى در دگر آيت گفت: إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَكُمُ الْفَتْحُ (1).
و چون رنجى از مشركان به ايشان رسيدى،دعا كردندى كه:اللّهم انصرنا بالنّبىّ المبعوث في آخر الزّمان الّذي[113-پ]نجد نعته فى التّوراة،بار خدايا ما را نصرت كن به پيغامبر آخر زمان كه ما نعت و صفت او در تورات مى يابيم.
چون وقت آمدن رسول-عليه السّلام-بود،گفتند:قد اظلّ زمان نبىّ يخرج بتصديق ما قلنا،نزديك آمد روزگار پيغامبرى كه بيايد و بيان كند راستى آن را كه ما گفتيم. فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ ،چون او بيامد و او را شناختند و دانستند به نعت و صفت او در تورات كافر شدند به او،و گفتند:اين نه آن پيغامبر است كه ما نعت و صفت او در تورات خوانده ايم،كافر شدند با آن كه دانستند به بغى و حسد.
فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَى الْكٰافِرِينَ ،لعنت خدا بر كافران باد.
بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ،«بئس»و«نعم»دو فعل ماضى اند مخالف دگر افعال،هم به بنا و هم به حكم،و در اصل«نعم»و«بئس»بوده است على وزن فعل،و آن را فعل مدح و ذمّ گويند،و تصريف در او نشود،و فاعل (2)او اسمى بايد (3)كه «لام»تعريف جنس در او بود،و به اين كفايت نباشد تا مخصوص بالمدح يا بالذّم با او نباشد،چنان كه نعم الرّجل زيد و بئس الغلام عمرو.الرّجل (4)فاعل باشد و زيد مخصوص باشد به مدح يا به ذمّ،و باشد كه اسم فاعل اضمار كنند،و اسمى نكره منصوب بر (5)جاى (6)بدارند،چنان كه:نعم رجلا زيد،تقدير اين باشد كه:نعم الرّجل رجلا زيد،و اين جا تقدير اين است:بئس الشّىء شيئا.و«ما»نكرۀ موصوفه است.
اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ،كه بفروختند به آن خود را أَنْ يَكْفُرُوا ،«ان»با فعل در جاى مصدر است،و او مخصوص به ذمّ است،و معنى آن است كه:بد چيزى است
كه ايشان خود را به آن بفروختند كفرشان به آنچه خداى فروفرستاد از قرآن،و مراد به «اشتراء»،بيع است،كه شرى هم خريدن باشد هم فروختن،و مراد آن است كه:
حظ و نصيب خود از ثواب بفروختند به عقاب كفر.
و گفته اند (1)معنى آن است كه:بد اختيارى كردند چون بدل كردند حق به باطل و كفر به ايمان،و مراد بقوله: بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،قرآن است بلا خلاف،و«ما» موصوله است. بَغْياً ،اى ظلما،و نصب او بر مفعول له است،و اصل«بغى»،فساد باشد من قولهم:بغى الجرح اذا امدّ و فسد.و«بغى»طلب بود و به عرف مخصوص شده است به طلب ناحق و ناواجب.
و«بغا»زنا باشد،و گفته اند:بغى حسد باشد،يعنى حسد مى برند بر آنكه خداى تعالى فرومى فرستد از فضلش،يعنى نبوّت و كتاب عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ،بر آنكه (2)خواهد از بندگانش يعنى محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله. فَبٰاؤُ ، رجعوا (3)،بازآمدند بِغَضَبٍ عَلىٰ غَضَبٍ .
مفسّران خلاف كردند در آن كه اين دو«غضب»بر چه بود.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به غضب اوّل خشم خداست بر ايشان به ضايع كردن ايشان تورات را،و غضب دوم به كفرشان به محمّد-صلّى اللّه عليه و آله.
ابو العاليه و قتاده گفتند:غضب اوّل به كفرشان به عيسى و انجيل،و غضب دوم به كفرشان به محمّد.
سدّى گفت (4):غضب اوّل به گوساله پرستيدن،[114-ر]و دوم (5)به كفرشان به محمّد-عليه السّلام.
و گفته اند«على»به معنى مع است،چنان كه گويند:هو على صغر سنّه، يقول الشّعر،اى مع صغر سنّه. وَ لِلْكٰافِرِينَ ،يعنى جاحدان نبوّت محمّد را عَذٰابٌ مُهِينٌ ،عذابى خواهد بودن خواركننده كه ايشان در آن مهان و مستذلّ باشند.
وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،چون گويند ايشان را كه ايمان آرى به قرآن
حق تعالى كفر و عناد ايشان باز مى گويد كه چون ايمان بر ايشان عرض كنند و ايشان را دعوت كنند با ايمان به قرآن،گويند:ما ايمان به آن آريم كه بر ما فرود آمد،و [به] (1)آنچه وراى آن است و پس از آن است كافريم،يعنى آنچه جز آن است،چنان كه گفت: فَمَنِ ابْتَغىٰ وَرٰاءَ ذٰلِكَ (2)،اى غير ذلك و سواه.و در وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ (3)،اى ما سواه.
وَ هُوَ الْحَقُّ ،و قرآن حقّ است و درست است. مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ ،به راست دارنده آن را كه با ايشان است،يعنى تورات.و نصب او بر حال است. قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِيٰاءَ اللّٰهِ ،اكنون اى محمّد جواب ايشان بازده و بگو كه:«لم»،چرا.
«لام»،حرف جر است كه بر«ما»ى استفهاميّه در شده (4)است،و«الف»از او بيفگنده (5)،و«ميم»مانده،و حروف جارّه چون در«ما»ى استفهام شود،«الف» از او بيفتد (6)و به فتحه اكتفا كنند،چنان كه:«فيم»و«بم»و«لم»و«عمّ»و «علام» (7)،في (8)قوله تعالى: بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (9)،و: عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ (10)،و: فِيمَ كُنْتُمْ (11)... ،المعنى لما ذا،براى چه پيغامبران را مى كشتى، مِنْ قَبْلُ ،اى من قبل هذا،پيش از اين،چنان كه بيان كرده شد در حذف مضاف اليه از (12)لفظ، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ بالتّورية،اگر به تورات ايمان دارى،چه در تورات نوشته است كه:كشتن پيغامبران حرام است.
وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ ،«واو»،حرف عطف است،و«لام»تأكيد را (13)،و«قد»، تحقيق را.موسى،به شما آورد بيّنات (14)و دلالات روشن و حجّتهاى ظاهر،و شما پس از آن گوساله به معبود خود گرفتى. وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ ،«واو»حال راست،و شما در آن حال ظالم و بيدادگر بودى بر خود-برآن تفسير كه بداديم.
1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
2) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 7.
3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 24.
4) .مج،وز،فق،مب،مر:آمده.
5) .همۀ نسخه بدلها+اند.
6) .مر:بيفتاد.
7) .آج:على م.
8) .وز+نحو.
9) .سورۀ نمل(27)آيۀ 35.
10) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 1.
11) .سورۀ نساء(4)آيۀ 97.
12) .همۀ نسخه بدلها:در.
13) .همۀ نسخه بدلها:راست.
14) .همۀ نسخه بدلها:بالبيّنات.
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ ،و ياد كنى چون پيمان شما بستديم،و كوه طور از بالاى سر شما بداشتيم،و شما را گفتيم آنچه شما را مى دهيم بستانى،و به قوّت و جدّ و حفظ نگاه دارى. وَ اسْمَعُوا ،بشنوى،يعنى يادگيرى.و گفته اند معنى آن است كه:
طاعت دارى،و طاعت[را] (1)براى آن سمع خواند كه طاعت عند سماع امر باشد،و به سبب او بود،و بر اين تفسير است:سمع اللّه لمن حمده،اى اجاب اللّه لمن دعاه، خداى اجابت كننده است آن را كه او را بخواند،و شاعر مى گويد:
دعوت اللّه حتّى خفت الّايكون اللّه يسمع ما اقول
اى يجيب،يعنى اجابت مى كند.و اگر در بيت سمع بر معنى خود حمل كنند اولى تر باشد،جواب دادند كه: سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا ،بشنيديم و عاصى شديم.سمع و سماع،ادراك باشد به حاسّۀ سمع،و عصيان مخالفت (2)امر باشد يا مخالفت اراده.
گفتند:سمعنا قولك و عصينا أمرك،سخنت بشنيديم و فرمانت نبريم،و بعضى اهل معانى گفتند كه:[114-پ]ايشان اين حديث بر زبان براندند (3)،و لكن چون عند سماع اوامر عصيان كردند،حق تعالى گفت:چنين گفتند،چنان كه شاعر گفت:
امتلأ الحوض و قال قطنيمهلا رويدا قد ملأت بطني
يعنى بلغ حدّا لو امكنه ان يقول شيئا لقال (4)قطني.
وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ ،و در خورد دل ايشان دادند دوستى گوساله، يعنى پندارى ايشان را مطبوع بكرده اند برآن و در دل ايشان سرشته.و شربت الماء و اشربته غيرى،آب بازخوردم و به خورد ديگرى دادم،و مراد حبّ العجل است، و لكن مضاف بيفگند و مضاف اليه به جاى او بنهاد،چنان كه: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (5)... ،و نابغه گفت:
و كيف تواصل من اصبحتخلالته كأبي مرحب
اى كخلالة ابي مرحب (6)،و ديگرى مى گويد:
حسبت بغام راحلتي عناقاو ماهى ويب غيرك من عناق (1)
يعنى آواز شتر مرا آواز بره اى (2)پنداشتى.
بِكُفْرِهِمْ ،اكنون چون حق تعالى«اشربوا»،بر فعل ما لم يسمّ فاعله آورد،وجه آن بازنمود تا كسى گمان نبرد كه از فعل اوست،گفت:آن دوستى عجل (3)با دل ايشان مختلط شده از كفرشان است.
آنگه رسول را-عليه السّلام-مى گويد: قُلْ ،بگو بِئْسَمٰا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمٰانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ،بد مى فرمايد شما را ايمانتان به آن،يعنى به دوستى عجل اگر شما مؤمنى بر زعم خود.
قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ الدّٰارُ الْآخِرَةُ ،سبب نزول آيت آن بود كه:جهودان-عليهم لعائن اللّه-دعاوى باطل كردند ازآن كه گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (4)... ،ما پسران خداييم و دوستان خدا،و ازآن كه گفتند: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ (5)... ،كس به بهشت نخواهد شدن الّا آن كه جهود باشد يا ترسا،و ازآن كه گفتند: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً (6).
قديم تعالى به اين آيت بر ايشان ردّ كرد،و گفت:بگو كه اگر سراى آخرت، يعنى بهشت كه در جوار خداست (7)،شما را خواهد بودن خالص،و هيچ كس را در آن نصيبى نيست. فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ ،پس اكنون تمنّاى مرگ كنى اگر راست مى گويى، براى آن كه آن كس كه قاطع باشد بر آنكه از اهل بهشت است،به هر حال تمنّا كند كه از سراى محنت و تكليف تحويل كند با بهشت.
و نيز آن كس كه او دوست خداى باشد،همۀ تمنّاى او آن بود كه با جوار خداى شود كه دوست به نزديك دوست بيارامد،چنان كه اميرالمؤمنين (8)-عليه السّلام- به مرگ مبالات نمى كرد و مى گفتى:
و اللّه لا ابالي وقع الموت علىّ ام وقعت على الموت، به خدا كه باز بازنگيرم (9)اگر من بر مرگ اوفتم،و اگر مرگ بر من اوفتد،و
هروقت كه دلش تنگ شدى از قوم،محاسن خود به دست گرفتى و گفتى:
ما ينتظر اشقاها ان يخضبها من فوقها بدم، چه انتظار مى كند آن شقى ترين امّت كه خضاب كند اين محاسن سپيد را از خون اين سر،و دست بر سر نهادى و بر محاسن،و چون پسر ملجم را بديدى گفتى:
اشدد حيازيمك للموتفانّ الموت لاقيك (1)
و لا تجزع من الموتاذا حلّ بواديك (2)
و مانند اين اخبار كه از او روايت كرده اند.
آنگه قديم-جلّ جلاله-[115-ر]خبر داد كه:ايشان هرگز تمنّاى مرگ نكنند به آن عمل كه ايشان كرده اند.«لن»،نفى فعل مستقبل را باشد،و تمنّا قول الرّجل لما كان ليته لم يكن و لما لم يكن ليته كان.تمنّا آن باشد كه كسى گويد چيزى را كه باشد كاشكى نبودى،يا آن را كه نباشد كاشكى بودى. بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ،اضافۀ فعل با دست كردن (3)با آن كه فعل از جمله (4)واقع است براى آن است تا مؤكّد كند كه فعل اوست-چنان كه بيان كرديم.
عبد اللّه عبّاس گفت:اگر تمنّاى مرگ كردندى،لغصّ (5)كلّ انسان منهم بريقه، هريكى را از ايشان آب دهنش در گلو بماندى تا به مردن تا بر روى زمين هيچ جهود (6)نماندى،و اين از جمله معجزات رسول بود كه خبر داد از غيب و نابوده و مخبر بر وفق خبر بود،و صدق بود و اين خبر درست نيايد الّا به وحيى از عالم الغيب-تبارك و تعالى. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ ،و خداى داناست به ظالمان تا بدانند كه اين خبر كه داد از علم داد ايمن باشند كه مخبر به خلاف خبر نخواهد بودن.
آنگه بازنمود حق تعالى كه:بيرون از آن تمنّاى مرگ نكنند در همه جهان از ايشان حريص تر بر زندگانى نيابى. وَ لَتَجِدَنَّهُمْ ،كوفيان گفتند:قسم اين جا مضمر
است،و«لام»و«نون»تأكيد به جواب او بازآمد،و تقدير آن كه:و اللّه لتجدنّهم.
أَحْرَصَ النّٰاسِ عَلىٰ حَيٰاةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا .فرّاء گفت:تقدير چنين است كه:
احرص النّاس على حياة من كلّ احد و من الّذين اشركوا،ايشان را بر حيات و زندگانى حريص تر يابى از همه جهان،و نيز از مشركان،آنگه از ايشان خبر داد كه از حرص بر حيات تا آنجااند كه (1)يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ ،خواهد و تمنّا كند يكى از ايشان كه هزار سال بماند،و مثال اين از كلام چنان بود كه يكى از ما گويد:فلان اسخى النّاس و من حاتم،فلان سخى ترين مردمان است و از حاتم،براى آن كه«من»در«ناس»مقدّر باشد تا (2)تقدير آن باشد كه:و اسخى من حاتم،و از حاتم نيز سخى تر است.
و وجهى دگر آن است كه: عَلىٰ حَيٰاةٍ ،جاى وقف است، وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا ،«واو»استيناف است. يَوَدُّ أَحَدُهُمْ و تقديره (3)من يودّ،و معنى آن باشد كه:
از مشركان كسان هستند (4)كه يكى از ايشان تمنّاى هزار سال حيات كند.بر اين قول اين تمنّا هزار سال زندگانى حوالت به مشركان باشد دون جهودان،و[شاهد] (5)صحّت اين[قول] (6)قول ذو الرّمّة است:
فظلّوا و منهم دمعه سابق لهو آخر يذري دمعة العين بالهمل (7)
اين سخن معنى دار نيست تا«من»تقدير نكنند في قوله:و منهم من دمعه سابق له،و از ايشان كس بود كه دمعش سابق بود او را،و گفته اند:مراد به مشركان گبركانند كه در عبارت ايشان بسيار رود كه هزار سال زى (8).
آنگه حق تعالى بازنمود كه:اگرچه ايشان را عمر دراز دهند،درازى عمر ايشان را از عذاب خداى بنرهاند. وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ ،«ما»نفى است و«هو»
1) .همۀ نسخه بدلها:كى.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:يا.
3) .همۀ نسخه بدلها:تقدير آن كه.
4) .مج،وز،دب،مر:كس هااند،آج:كسانند،لب،فق،مب:كهااند.
5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
7) .دب،آج،لب،فق،مب:بالعمل،چاپ شعرانى(259/1):بالعجل،آج،لب،فق،مب،مر+ترجمه اين است كه:همه روز بودند و از ايشان آب چشم سابق او را و ديگرى مى ريخت آب چشم به سيلاب.
8) .دب،لب،فق:بزى.
مبتداست،و أَنْ يُعَمَّرَ مع الفعل در تأويل مصدر است،و تفسير و بدل«هو»است،و تقدير[115-پ]چنين است:و ما تعميره (1)بمزحزحه من العذاب،و روا بود كه ضمير شأن و امر بود و خبر مقدّم،تقديره:ما الشّأن و الامر تعميره بمزحزحه من العذاب،و قول اوّل ظاهرتر است.
و زحزح،هم لازم است و هم متعدّى،يقال:زحزحته عن كذا فزحزح هو،اى ابعدته فبعد،دور كردم او را از آن كار،دور شد.ذو الرّمّة گويد در متعدّى:
يا قابض الرّوح من نفسي اذا احتضرتو غافر الذّنب زحزحني عن النّار (2)
و ديگرى مى گويد در لازم:
خليلىّ ما بال الدّجى لا يزحزحو ما بال ضوء الصّبح لا يتوضّح (3)
وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ ،و خداى (4)داناست به آنچه ايشان مى كنند.
قُلْ مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ (97) مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكٰالَ فَإِنَّ اَللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْكٰافِرِينَ (98) وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ وَ مٰا يَكْفُرُ بِهٰا إِلاَّ اَلْفٰاسِقُونَ (99) أَ وَ كُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (100) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ كِتٰابَ اَللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (101)
بگو آن كه (5)باشد دشمن جبريل او فرود آورده است اين را بر دل تو به فرمان خداى راست دارنده آن را كه از پيش اوست و بيانى و بشارتى مؤمنان را.
هركه باشد دشمن خدا را و فريشتگانش را و فرستادگانش را و جبريل را و ميكايل را،خدا دشمن كافران است.
به درستى كه فرستاديم به تو آيتهاى روشن و كافر نشوند به آن مگر فاسقان.
[هرگاه كه] (1)عهد (2)كنند عهدى بيندازند آن را جماعتى از ايشان بل بيشترينه ايشان ايمان نيارند.
چون آمد به ايشان پيغامبرى از نزديك خدا (3)راست دارندۀ آنچه با ايشان است بينداختند گروهى از آنان كه ايشان را كتاب دادند كتاب خداى (4)پس پشتشان پندارى كه ايشان نمى دانند.
قوله تعالى: قُلْ مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ ،عبد اللّه عبّاس گفت،سبب نزول آيت آن بود كه:حبرى از احبار جهودان نام او عبد اللّه صوريا بيامد و با رسول -عليه السّلام-مناظره كرد و او را از چند مسئله پرسيد (5)،چون جواب بيافت و حجّت بر او متوجّه شد،گفت:كدام فريشته به تو مى آيد[116-ر]از آسمان؟رسول -عليه السّلام-گفت:آن فريشته كه به جمله پيغامبران آمدى (6)،جبريل.پسر (7)صوريا گفت:او دشمن ماست،اگر به جاى او ميكايل بودى ما ايمان آوردمانى.
رسول-عليه السّلام-گفت:جبريل چرا دشمن شماست؟گفت:او صاحب عذاب و شدّت و قتال است.خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:بگو پسر (8)صوريا را كه:هركه دشمن جبريل بود،جبريل آن است كه اين قرآن فرومى آرد بر دل تو به فرمان خدا.
مقاتل گفت،ايشان گفتند:جبريل دشمن ماست كه او را فرمودند كه كتاب به ما آر،به تو آورد.
و در جبريل هفت لغت است:جبرئيل،به فتح«جيم»و«را»و همز (9)و اشباع، و اين قرائت حمزه و كسائى و ابو بكر و خلف است،و شاعر گويد:
شهدنا فما تلقى لنا من كتيبةمدى الدّهر الّا جبرئيل امامها (1)
و جبريل به فتح«جيم»بى همز (2)،و اين قرائت ابن كثير است.
و جبريل به كسر«جيم»بى همز (3)و اين قرائت بصريان و مدنيان است،و شاعر گويد:
و جبريل رسول اللّه فيناو روح القدس ليس به خفاء
و جبرائيل على وزن حبراعيل،و جبرايل على وزن حبراعل،و جبرئل على وزن حبرعل،و جبرال على وزن فعلال،و اين اسمى اعجمى است غير منصرف،و اسباب مانع از صرف او علميّت است و عجمه.
فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ ،«ها»در«فانّه»[ضمير] (4)جبريل است،و در«نزّله»ضمير قرآن است،و اين ضمير قبل الذّكر است،چنان كه حق تعالى گفت: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (5)... ،و قوله: حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ (6)،و در آيات ذكر قرآن و آفتاب نرفته است. عَلىٰ قَلْبِكَ ،براى آن گفت بر دل تو،كه جبريل-عليه السّلام-آن مقدار قرآن كه آوردى بر رسول-عليه السّلام-خواندى،و رسول ياد گرفتى و پس املا كردى از حفظ تا بنوشتندى چه او ننوشتى و از نوشته نخواندى مُصَدِّقاً ،نصب بر حال است از مفعول. لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ ،به راست دارنده آن را كه از پيش اوست از كتب اوايل چون تورات و انجيل و زبور و صحف و هر كتاب كه خداى تعالى پيش پيغامبر ما فرستاد.
وَ هُدىً ،هدى به معنى بيان است اين جا،و شايد كه به معنى لطف بود. وَ بُشْرىٰ بشارت باشد،و آن مصدر است كالقربى و الزّلفى و الحسنى. لِلْمُؤْمِنِينَ و اگرچه قرآن هدى است جز مؤمنان را چون ايشان منتفع و مستهدى (7)شدند ذكر ايشان كرد.
شهر بن حوشب روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى جهودان بيامدند و رسول را-عليه السّلام-گفتند:ما از تو چند مسئله خواهيم پرسيدن،اگر ما را خبر دهى و جواب بصواب باشد ايمان آريم.رسول
-عليه السّلام-ايشان را سوگند داد و عهد و ميثاق كرد كه اگر مسائل را جواب بصواب يابى ايمان آرى.سوگند خوردند و عهد كردند.
آنگه سوگند داد ايشان را كه اين مسائل كه از من پرسى چون من جواب دهم آن را بحقّ،و شما دانى كه آن حقّ است منكر نشوى و جحود نكنى.سوگند خوردند (1)و قرار دادند بر اين.
رسول-عليه السّلام-گفت:اكنون بپرسى هرچه خواهى.ايشان گفتند:ما را خبر ده تا فرزند كه از مادر بزايد گاه با پدر و مادر و خويشان پدر از اعمام و بنى اعمام، و گاه با مادر و خويشان مادر ماند از اخوال و فرزندان او،سبب چيست؟ رسول-عليه السّلام-گفت:به خدا بر شما كه بدانسته هستى در كتب شما كه (2)نطفۀ مرد (3)سپيد باشد و سطبر،و نطفۀ زن رقيق باشد و زرد،هركدام كه غالب آيد از اين دو آب بر ديگر شبه او را باشد.گفتند:نكو گفتى و راست گفتى.
مسئله ديگر گفتند:[116-پ]ما را خبر ده تا پيغامبر آخر زمان را خواب چگونه باشد؟گفت:به خداى بر شما كه نه در كتاب خود خوانده اى كه پيغامبر آخر زمان (4)كه منم و شما مى گويى كه من نيم،چشمهايش بخسبد و دلش بنه خسپد (5)[گفتند] (6):
اللّهمّ نعم،آرى همچنين است.
مسئله سيوم (7)آن بود كه گفتند:ما را خبر ده از آن طعام كه اسرايل بر خود حرام كرد،آنچه (8)طعام بود؟گفت:به خدا بر شما دانسته اى (9)كه آن طعامى بود كه او دوست تر داشتى،و آن گوشت شتر و شير او بود.گفتند:اللّهمّ (10)بلى همه (11)همچنين است كه تو گفتى.
دگر مسئله آن بود كه گفتند:ما را خبر ده تا فرزند كه از مادر و پدر حاصل
مى آيد چه (1)از مرد است و چه (2)از زن؟رسول-عليه السّلام-گفت:امّا استخوانها (3)و رگها و پى از مرد است،و امّا گوشت و موى و خون و ناخن از زن است.گفتند:نكو گفتى و راست گفتى،و لكن ما را يك مسئله ماند كه اگر ما را از آن خبر دهى ما به تو ايمان آريم.گفت:بگوييد.
گفتند:اين فريشته كه وحى به تو مى آرد كيست؟گفت:جبريل است.
گفتند:او دشمن ماست،و او فريشته عذاب است،از آسمان بلا و صاعقه و هلاك و عذاب او فرود آرد (4)،ميكايل فريشته رحمت است،رحمت و خصب و روزى و بشارت او فرود آرد از آسمان (5)،اگر به بدل جبريل ميكايل به تو آمدى،ما ايمان آوردمانى.
رسول-عليه السّلام-گفت:سبب دشمنى شما با جبريل چيست؟گفتند (6):او با ما دشمنى بسيار كرده است،و از همه بتر آن است كه خداى تعالى در كتاب ما بر پيغامبر ما انزله كرد كه بيت المقدّس بيران (7)شود بر دست مردى كه او را بخت نصّر گويند،در فلان وقت ما مردى را بفرستاديم تا بگشت و بخت نصّر را طلب كرد و بيافت،و اين مرد را گفتيم (8):چون او را يافته باشى بكش او را تا مسجد ما (9)خراب نكند.اين مرد بيامد،چون خواست كه او را بكشد-و او غلامى بود ضعيف و مدبر و درويش و بى قوّت و بى لشكر -جبريل بيامد و رها نكرد او را و گفت:برو كه آن هلاك و خراب به فرمان و قضاى خدا خواهد بودن.مرد (10)از او نشنيد و خواست تا او را بكشد.
جبريل او را گفت:از خداى نترسى (11)،اين مرد را به چه گناه مى كشى؟اين مرد گناهى نكرده است هنوز،چگونه روا دارى او را كشتن؟مرد (12)فروماند و او را
1) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
2) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
3) .مج،وز،دب،فق:استخانها.
4) .همۀ نسخه بدلها:فروآرد و.
5) .مر+نه صاعقه و عذاب.
6) .اساس:گفت،با توجّه به مج تصحيح شد.
7) .وز،دب،فق،مب،مر:ويران.
8) .همۀ نسخه بدلها:و او را گفته بوديم كه.
9) .مج،وز+را.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آن مرد.
11) .همۀ نسخه بدلها:نمى ترسى.
12) .آج،لب،فق،مب،مر:آن مرد.
نكشت و بازآمد و ما را خبر داد تا مدّتى بر آمد.بخت نصّر بزرگ شد و قوى گشت و پادشاه شد و مسلّط گشت و بيامد و بيت المقدّس (1)خراب كرد و از بنى اسرايل خلايقى را بكشت،ما از اين كار دشمن اوييم.
سدّى گفت سبب نزول آيت آن بود كه:عمر خطّاب را زمينى بود بر (2)در مدينه، هروقت آنجا شدى،و در راه او مدرسه اى بود از آن جهودان،و در آنجا احبار و علماى جهودان بودند،هروقت در آنجا شدى و با ايشان مناظره كردى.چون گستاخ شدند با او روزى گفتند (3):يا بن الخطّاب!ما از اصحاب رسول (4)كس را چنان دوست نمى داريم كه تو را.
گفت:براى چه؟گفتند:براى آن كه ايشان ما را رنجانند (5)،و تو ما را نرنجانى (6)،و ما را از الفى (7)كه با تو هست سخنى كه با تو بگوييم با جز تو نگوييم.
اين محمّد مردى با خير (8)است.عمر سوگند داد ايشان را به آن خداى كه تورات به كوه طور سينا بر موسى انزله كرد كه هيچ دانسته اى و شناخته اى كه اين محمّد رسول خداست،و حقّ است و صادق است.چون اين سخن بشنيدند با هم نگريدند (9)و هيچ سخن نگفتند.يكى از جملۀ ايشان گفت:چرا نمى گويى آنچه او مى پرسد[117-ر] پس از (10)سوگندان گران كه داد؟و اگر شما نگويى من بگويم:او آن پيغامبر است كه ما نعت و صفت او در تورات ديده ايم و خوانده ايم.گفت:پس چرا ايمان نيارى به او؟گفتند:سبب آن است كه آن فريشته كه به او مى آيد،جبريل است و او دشمن ماست.
گفت:چه عداوت است شما را با جبريل؟گفتند:او صاحب عذاب و خسف و مسخ است،و اگر به بدل او ميكايل بودى كه صاحب رحمت و رأفت و خصب و
1) .همۀ نسخه بدلها+را.
2) .مر:ندارد.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:شدند و انس گرفتند با يكديگر به طريق احسن او را گفتند.
4) .مج+خداى شما،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر+شما.
5) .همۀ نسخه بدلها:رنجانيدند.
6) .مر:نرنجانيدى.
7) .مب،مر:الفتى.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:با خبر.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نگريستند.
10) .دب،آج،لب،فق،مب+آن كه،مر+آن كه،مر+آن.
سعت است،ما ايمان آوردمانى.
عمر گفت:به خداى بر شما كه بگوييد تا مقام جبريل از خدا كجاست و مقام ميكايل كجا؟گفتند:مقام جبريل بر راست است،و مقام ميكايل بر چپ،و از ميان ايشان عداوت است.و فريشتگان دست راست،دشمنان فريشتگان دست چپ اند.
عمر گفت:دروغ مى گويى كه از ميان فريشتگان هيچ عداوتى نيست،و برخاست و بيرون آمد تا رسول را خبر دهد.جبريل آمده بود و اين آيات به رسول خداى آورده و او را خبر داده از آنچه ميان ايشان رفت (1).
سؤال كردند كه:وجه محاجّت و ظهور حجّت رسول بر جهودان چيست در اين آيه،و اين چه جواب است سخن ايشان را كه: فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّٰهِ جواب از اين آن است كه،معنى چنان است كه:اگر معادات شما با جبريل ازآنجاست كه او از آسمان به من پيغامها آرد و (2)از خويشتن نمى آرد از نزديك خداى مى آرد و به فرمان او،پس اين عداوت با خداست شما را.
دگر آن كه:جبريل چنان كه به من آمد به موسى آمد،و آنچه به من آورد جنس آن و مانند آن به موسى-عليه السّلام-آورد و اگر آمدن او به من منع مى كند شما را از ايمان به من،چرا منع نكرد شما را از ايمان به موسى؟پس جبريل-عليه السّلام-آنچه آورد از خداى آورد. بِإِذْنِ اللّٰهِ ،در او دو قول است:يكى بعلم اللّه،و يكى بامر اللّه، به علم و فرمان خداى بود،و چون چنين باشد عداوت با رسولان خداى عداوت با خداى باشد.
و هركه (3)دشمن خداى بود (4)، مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ ،[گفت:هركه دشمن خداى باشد] (5)، وَ مَلاٰئِكَتِهِ ،و فريشتگان او، وَ رُسُلِهِ ،و پيغامبران او و جبريل و ميكال باشد، اگرچه ايشان گفتند:ما دشمن جبريليم و دوست ميكايل،خداى تعالى ايشان را تكذيب كرد و گفت:دروغ مى گويند كه ايشان دشمن هر دواند (6)،دشمن جبريل دوست ميكايل نباشد،و لكن بر سبيل تعلّل ازآن كه ايمان نمى آرند اين به علّت كرده اند.
امّا افراد جبريل و ميكال به ذكر با آن كه داخل باشند في قوله: وَ مَلاٰئِكَتِهِ ،اين را تخصيص بالذّكر خوانند براى تنبيه بر قدر و منزلت ايشان و تعظيم (1)شأن ايشان به نزديك خداى تعالى،چنان كه گفت: أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ (2)... ،و ميكائيل على وزن ميكاعيل قرائت اهل مكّه (3)است.و ميكائل على وزن ميكاعل قرائت اهل مدينه است،و ميكال على وزن مفعال قرائت اهل بصره است،و شاعر گويد:
و يوم بدر لقيناكم ابا (4)مددفيه مع النّصر جبريل و ميكال
و قال جرير (5)[117-پ]:
عبدوا الصّليب و كذّبوا بمحمّدو بجبرئيل و كذّبوا ميكالا (6)
و درست آن است كه اين دو نام اعجمى است،علم موضوع غير مشتق،و اگرچه در وجهى روايت كردند (7)از جماعتى اهل علم كه جبريل و ميكايل را معنى آن است كه:عبد اللّه و عبيد اللّه،و هر اسمى كه در آخر او«ايل»است اين معنى (8)دارد،چه«ايل»به (9)سريانى (10)«اللّه»باشد،و اين روايت عكرمه و سعيد جبير و عطاست از عبد اللّه عبّاس.
پس بر اين وجه سببى دگر از موانع صرف در او باشد،و آن تركيب است كمعديكرب،و اگر قائلى گويد:اين تركيب نيست،اضافت است كعبد اللّه و عبيد اللّه (11)معتمد وجه اول باشد.
حق تعالى بيان كرد در اين آيت كه:هركس كه دشمن جبريل باشد،دشمن خدا و جمله فريشتگان و رسولان و ميكايل باشد،پس آنگه خداى دشمن او باشد براى آن كه به عداوت ايشان كافر شود و خداى دشمن كافران باشد.و عداوت از ما ارادت مضرّت باشد به غيرى،و از خداى ارادت عقاب باشد به مستحقّش.و عداوت
1) .همۀ نسخه بدلها:عظم.
2) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 7.
3) .همۀ نسخه بدلها+و كوفه و شام.
4) .آج،لب:اتا،فق،مب،مر:ايا.
5) .همۀ نسخه بدلها:و شاعر گفت.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+پرستيدند صليب را و به دروغ داشتند محمّد را و جبرئيل و ميكائيل را نيز.
7) .همۀ نسخه بدلها:كرده اند.
8) .مج+را.
9) .همۀ نسخه بدلها+زبان.
10) .دب،لب،فق،مب:بصريان،آج:عبريان.
11) .همۀ نسخه بدلها+پس.
در حقّ خداى تعالى محقّق نشود،چه مضرّت به او نتوان رسانيدن و در حقّ جز خداى محقّق بود.
امّا عداوت در حقّ خداى آن را چند تأويل بود:يكى آن كه روا باشد كه جهودان در حقّ خداى اعتقاد چنان دارند كه مضرّت به او راه يابد گرچه دانند كه ايشان نتوانند رسانيدن،و لكن صحيح باشد با اين اعتقاد كه مريد باشند آن را چه ايشان از اين عظيم تر روا داشتند في قوله تعالى حكاية عنهم: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ (1).
و دگر آن كه:بر تمنّا[حمل كنند] (2)كه چه بودى كه مضرّت ممكن بودى رسانيدن،آنگه آن را عداوت خواند و اگرچه تمنّا بود (3)آن را به حكم ارادت برخواند بر سبيل مجاز.وجهى دگر آن كه:معادات با خداى مراد معادات با اولياى خداست،چنان كه: يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (4).
وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ ،سعيد جبير از عبد اللّه عبّاس چنين آورد كه:
سبب نزول آيت آن بود كه چون جهودان بر مشركان به رسول-عليه السّلام-احتجاج و استفتاح مى كردند و مى گفتند:اگر او بيايد ما را بر شما ظفر دهد و بگويد كه ما برحقيم و شما بر باطل،چون رسول-عليه السّلام-بيامد و ايشان كافر شدند معاذ جبل و بشر بن البراء بن معرور گفتند:اى سبحان اللّه!خداى تعالى او را نافرستاده شما تمنّا مى كردى و استعجال مى نموديد (5)به فرستادن او و بر ما به او حجّت مى انگيختى و ما بر شرك بوديم،اكنون ما از شرك به اسلام آمديم و به او ايمان آورديم و شما از آنچه مى گفتى بازآمدى و كافر شدى.
ايشان گفتند:اين محمّد آيتى نياورد كه ما را عند آن ايمان آوردن به او واجب شد (6)،خداى تعالى اين آيت بفرستاد. وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ ،گفت:
به درستى كه من آيات فرستادم (7)آياتى روشن واضح.
مفسّران خلاف كردند در اين آيات.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد بيان حلال و حرام است.ضحّاك گفت هم از عبد اللّه عبّاس كه:مراد آيات قرآن است كه رسول -عليه السّلام-بر ايشان مى خواند بامداد و شبانگاه[118-ر].
اصم گفت:مراد علم تورات و انجيل است و اخبار غايبات و قصّۀ امّتان گذشته،و اشارت به آياتى كه ايشان تحريف كرده بودند با آن كه او هرگز كتابى نخوانده بود و تعاطى نكرده و به نزديك استاذى (1)اختلاف نكرده.
ابو القاسم بلخى گفت:مراد به آيات قرآن معجز است كه ايشان را و عرب و عجم را و جنّ و انس را بدان تحدّى كرد،و ايشان از آوردن مانند آن عاجز شدند.
بهرى دگر گفتند:مراد ساير معجزات است از حديث معراج و تسبيح حصا و آب بر دميدن از ميان انگشتان او و آمدن درخت و جز آن از معجزات او-عليه السّلام،و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد تا فايده را شامل تر بود. وَ مٰا يَكْفُرُ بِهٰا إِلاَّ الْفٰاسِقُونَ ،و به اين آيات كافر نشوند الّا فاسقان.
«كفر»به اين آيات از دو وجه بود:يكى آن كه دانند و با علم جحود كنند،و يكى آن كه جحود كنند و انكار ازآن كه ندانند.و مراد به فاسق كافرست در آيت براى آن كه همه كافر فاسق باشند،و لكن همه فاسق كافر نبود.و اصل فسق خروج بود،و فاسق خارج باشد از فرمان خداى تعالى.
أَ وَ كُلَّمٰا عٰاهَدُوا ،عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به آن عهد آن است كه خداى تعالى در تورات بر زبان موسى (2)بستد از جهودان كه چون محمّد-عليه السّلام-بيايد به او ايمان آرند و نعت و صفت او پنهان نكنند.
رسول-عليه السّلام-مالك بن الضّيف (3)را گفت:نه خداى تعالى از شما عهد و پيمان بستده است كه به من ايمان آرى و مرا جحود نكنى؟گفت:خداى را هيچ عهدى نيست در تورات در معنى تو با ما،و منكر شد اين را.خداى تعالى آيت بفرستاد كه عهد كردند و لكن اينان با پس پشت انداختند و كار نبستند.
أَ وَ كُلَّمٰا ،«الف»استفهام راست،و«واو»عطف را،و«كلّما»ظرف است.
و در شاذّ خواندند:عوهدوا. عَهْداً نَبَذَهُ ،اى رماه،و«نبذ»انداختن باشد،و منه قوله:
فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ (1)... ،و نبيذ از اينجاست،فعيل بود به معنى مفعول،و شاعر گفت:
نظرت الى عنوانه فنبذتهكنبذك نعلا اخلقت من نعالكا
فَرِيقٌ مِنْهُمْ ،گروهى از ايشان،و آن احبار و رؤساى ايشان بودند.«منهم»، من اليهود. بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ ،«بل»اضراب را بود.حق تعالى براى تسليه (2)رسول بازنمود كه اينان بيشتر ايمان نيارند تا دل عزيز او در بند ايمان ايشان نباشد.
وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ ،چون آمد به ايشان.مراد به ايشان جهودان عصر رسولند،و اگرچه رسول-عليه السّلام-مبعوث بود به ايشان و جز ايشان،و لكن براى قرينه حال تخصيص كرديم[به ايشان] (3).
ابو مسلم گفت:روا بود كه مراد به رسول رسالت بود،چنان كه كثيّر گفت:
فقد كذب الواشون ما بحت عندهمبليلى و لا ارسلتهم برسول (4)
و مراد نه مجىء شخص است،مراد قيام اوست به حجّتهاى خدا در اداى رسالت، و مراد به رسول محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله. مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،از نزديك خدا،يعنى به فرمان او و حجّت و آيات او[118-پ]. مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ ،صفت رسول است و آن كه او تصديق مى كند كتاب ايشان را،و اين بر سبيل تحريض است ايشان را بر ايمان به رسول-عليه السّلام-براى آن كه آن كس كه بيايد و كتاب ايشان را و پيغامبر ايشان را طعن نزند و تصديق كند اولى تر آن باشد كه او را تصديق كنند نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،فريق اى جماعة،و«من»تبعيض راست.
و مراد به اصحاب كتاب اين جا جهودانند. كِتٰابَ اللّٰهِ ،گفتند:مراد قرآن است كه ايمان نياوردند به آن و كار نبستند آن را.و گفتند:مراد تورات است كه در آنجا ذكر محمّد بود-صلّى اللّه عليه و آله-و نعت و صفات او.
وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ ،با پس پشت (5)،كنايت است ازآن كه ترك كلّى كردند آن را و
دست از او بداشتند و برآن به هيچ وجه كار نكردند. كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،پندارى خود ندانسته اند،با كسى مانند كه اين حال نشنيده باشد و ندانسته،و اين عبارت باشد از كارى بى قدر مستخفّ (1)به.عرب كار (2)چنين را گويد:جعلت ذلك خلف ظهري و دبر اذني و تحت قدمي،و نظير اين قوله تعالى: وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَكُمْ ظِهْرِيًّا (3)... ،قال الشّاعر:
تميم بن زيد لا تكوننّ حاجتيبظهر و لا يعيا عليك جوابها (4)
شعبى گفت:مراد آن است كه برآن كار نكردند.سفيان عيينه گفت:تورات در حرير و ديبا پيختند (5)و در زر و سيم گرفتند،و بر حلال و (6)حرامش كار نكردند، معنى آن كه با پس پشت انداختند،اين است كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ ،پندارى كه نمى دانند.
وَ اِتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا اَلشَّيٰاطِينُ عَلىٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ وَ لٰكِنَّ اَلشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ اَلنّٰاسَ اَلسِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَى اَلْمَلَكَيْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰى يَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ مٰا يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اِشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِي اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (102) وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ خَيْرٌ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (103)
پيروى (7)كردند آن را كه مى خواندند ديوان بر پادشاهى سليمان و كافر نبود سليمان،و لكن ديوان كافر بودند (8)مى آموزند مردم (9)را جادوى و آنچه فرستاده بر دو فريشته به بابل كه هاروت و ماروتند،و نمى آموزند هيچ كس را تا مى گويند كه ما آزمايشيم،كافر مشو،مى آموزند از ايشان آنچه جدا مى كنند
به آن از ميان مرد و زنش،و نيستند ايشان زيان كننده به آن كسى را مگر به دانستن خداى و مى آموزند آنچه زيانشان دارد و سودشان ندارد،و بدانستند كه آن كه خرد (1)آن را،نيست او را در آخرت[نصيبى] (2)،و بد چيزى است كه بفروختند (3)،آن خود را اگر دانستندى.
[119-ر] و اگر ايشان ايمان آوردندى و بترسيدندى ثواب از نزديك خداى بهتر است اگر دانستندى.
اهل سير (4)گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه شياطين سحر و نيز نجات (5)بنوشتند بر زبان آصف (6)برخيا و بر پشت آن بنوشتند (7):هذا ما علّم آصف بن برخيا سليمان الملك.و پنهان سليمان در زير سر (8)او دفن كردند.چون سليمان فرمان يافت بيامدند و آن نوشته (9)از زير سر (10)او بر آوردند و گفتند:سليمان بر مردمان و جنّيان و خلايق به اين پادشاهى مى كرد،شما نيز بياموزى تا همچنان كه او ملك يابى.
امّا علما و صلحاى بنى اسرايل گفتند:معاذ اللّه كه اين علم سليمان باشد و از آن (11)تبرّا كردند،و امّا سفله و جهّال چون آن ديدند،نوشتن و آموختن گرفتند و تعاطى مى كردند و حديث سليمان و آن كه او ساحر بود بر زبانهاى ايشان روان شد تا عهد رسول ما-عليه السّلام-حق تعالى اين آيت فرستاد ردّ بر ايشان،و دليل بر برائت ساحت سليمان،اين قول كلبى است.
سدّى گفت:سبب نزول آيت آن بود كه شياطين در عهد پيشين بر آسمان توانستندى شدن و جايها مقام كردن (12)كه حديث فريشتگان شنيدندى،كما قال تعالى: وَ أَنّٰا كُنّٰا نَقْعُدُ مِنْهٰا مَقٰاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهٰاباً رَصَداً (13)،
1) .مج،وز،آج،لب،فق:مى خرد.
2) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
3) .مج،وز،آج،لب،فق:چيزى است آنچه همى فروختند
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تفسير.
5) .مج،وز:نيره نجات.
6) .همۀ نسخه بدلها+ابن.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اين نوشته ها.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب،دب:سرير.
9) .همۀ نسخه بدلها:نوشته ها.
10) .آج،لب،فق،مر:سرير.
11) .همۀ نسخه بدلها+حديث.
12) .دب،مب،مر:مقام كنند.
13) .سورۀ جن(72)آيۀ 9.
و در احداثى كه در زمين افتادى و خواستى بودن آن را دروغها به اضافه (1)بردندى و با مردمان بگفتندى تا مردم اعتقاد كردندى كه شياطين غيب مى دانند.
چون سليمان را-عليه السّلام-به پيغامبرى بفرستاد خداى تعالى،و او را پادشاه كرد بر جنّ و انس و وحوش و طيور،او شياطين را بگرفت و آن كتابها از ايشان بستد و در زير سرير (2)خود دفن كرد تا شياطين برآن راه نيابند.
چون سليمان از دنيا بشد،ديوى بيامد و بنى اسرايل را گفت:من شما را ره نمايم بر علم سليمان و آنچه سليمان به آن جنّ و انس را مسخّر كرد؟گفتند:بنماى.
گفت:زير سريرش (3)بشكافى و در آنجا صندوقى يابى پر از كتاب.آن كتابها بردارى و كار بندى كه آن علم سليمان است.همچنان كردند و آن كتابها كه سليمان از ديوان بستده بود،همه سحر و جادوى و نيرنجات در آنجا نوشته،برداشتند و بديدند سحر بود،ازآنجا بيرون آوردند و در ميان مردمان خبر فاش گشت كه سليمان -عليه السّلام-پادشاه ساحر بود.
چون جهودان با رسول ما-عليه السّلام-در حقّ سليمان خصومت كردند و گفتند:
او ساحر بود،رسول-عليه السّلام-ايشان را زجر كرد،خداى تعالى تصديق رسول را و ردّ بر جهودان و برائت ساحت سليمان اين آيات فرستاد.
قوله: وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ ،يقال:تبعه و اتّبعه و أتبعه بمعنى واحد پس روى كرد او را،فعل و افتعل به يك معنى آمد (4)و بيان افعل به اين معنى قوله تعالى:
فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً (5)... ،و اتبع نيز آن باشد كه كسى را تبع كسى گردانند و چيزى از پى چيزى ببرد،كما قال تعالى: وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا لَعْنَةً (6)... ،[و اين] (7)متعدّى باشد به دو مفعول.«و اتّبعوا»،يعنى اليهود،پس روى كردند (8)جهودان: مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ ،«ما»موصوله است[بمعنى] (9)الّذي،آنچه شياطين مى خواندند،من التّلاوة بمعنى القراءة،يقال:تلوت القرآن تلاوة اذا قرأته،و اين قول
عطا و عبيده (1)است.
و عبد اللّه عبّاس[119-پ]گفت:آنچه شياطين تتبّع مى كردند من قولهم:
تلوت الرّجل اذا تبعته و اقتفيت اثره،يمان گفت:معنى«تتلوا»آن است كه تروى و تكذب،آنچه از او روايت مى كردند به دروغ،و قوّت اين قول قرينه«عليه»است، يقول العرب:قال فلان على فلان،اى كذب عليه،و قال تعالى: وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّٰهِ الْكَذِبَ (2)... ،و قال (3): وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِيلِ (4)،اى تكذّب و تخرّص (5)،و قال الشّاعر:
عرضت نصيحة منّي ليحيىفقال غششتني و النّصح مرّ
و ما بي ان (6)اكون اعيب و يحيى (7)و يحيى طاهر الاخلاق برّ
و لكن قد اتاني أنّ يحيىيقال عليه في بقعاء شرّ
اى يكذب عليه،و اگرچه لفظ مستقبل است معنى ماضى است،معنى تتلوا تلت است،و مستقبل به معنى ماضى آمده است،چنان كه شاعر گفت:
و اذا مررت بقبره فاعقر بهكوم الهجان و كلّ طرف سابح
و انضح جوانب قبره بدمائهافلقد يكون أخادم و ذبائح
يعنى كان،[معنى آن است كه] (8)بود خداوند خونها.
وجهى ديگر در اين آن است كه:كان اضمار كردند (9)،اى ما كانت تتلوا الشّياطين،آنچه شياطين خواندندى،و اولى تر آن است كه بر ظاهر رها كنند و گويند:حكايت حال است،نحو قولهم:رأيت زيدا بالامس يفعل كذا،زيد را ديدم دى كه فلان كار مى كرد،لفظ مستقبل و معنى ماضى على حكاية الحال،تا عدول نبايد كردن از ظاهر.و معنى آيت آن است كه:جهودان پى آن گرفتند كه شياطين بر سليمان بسته بودند از حوالت سحر بر او،و دروغ نهاده بودند بر سليمان-عليه السّلام.
و در«تتلوا»اين سه قول گفتند كه برفت از دروغ و قرائت و متابعت، عَلىٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ ،بر پادشاهى سليمان.و بعضى گفتند مراد آن است كه:على عهد سليمان،بر عهد سليمان،يعنى در روزگار سليمان وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ ،آنگه حق تعالى برائت ساحت سليمان را بيان كرد،گفت:سليمان كافر نبود،يعنى ساحر نبود براى آن كه چون ساحر اعتقاد صحّت سحر كند كافر بود. وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا ،و لكن كافر و ساحر شياطين بودند كه سحر ايشان كردند و حوالت بر سليمان كردند.
و كوفيان و شاميان خواندند:و لكن الشّياطين،به تخفيف«نون لكن»و به رفع «شياطين».و باقى قرّاء به تشديد«نون لكنّ»و نصب«شياطين»،براى آن كه انّ و انّ و كأنّ و لكنّ را چون«نون»او (1)تخفيف كنند،عمل او باطل شود اعنى عمل نصب و رفع،و او به مثابه حرفى شود كه عمل نكند،و اسم مرفوع بماند بر مبتدا و خبر.
يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ ،مردمان را جادوى مى آموختند،بدان كه سحر حيلتى باشد كه وجه آن پوشيده بود (2)جنس آن كه مشعبدان كنند و جنس آن كه سحرۀ فرعون كردند ازآن كه عصاها مجوّف كردند و رسنها از اديم بدوختند مار پيكر و اژدها پيكر، و ميانۀ آن پر از زيبق كردند و زير زمين مجوّف كردند و آتش برافروختند (3)،و وقت چاشتگاه (4)آفتاب گرم شد گرماى آتش و گرماى آفتاب از زير و بالا اثر كرد[120-ر] حبال و عصىّ از آن جيوه (5)به جنبش در آمد،چنان مى نمود كه بخواهد رفتن،چنان كه حق تعالى گفت: يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعىٰ (6)،اين نوع (7)سحر است.
و نوعى دگر هم از باب حيل باشد،چنان كه گويند:زنى بود و شوهرى داشت،آن شوهر او برفت و زنى ديگر كرد.اين زن اول بيامد و پيرزنى را گفت كه دعوى ساحرى كردى كه:تدبيرى توانى كردن كه اين شوهر من اين زن را رها كند؟ گفت:تدبيرى توانم كردن كه او را به دست خويشتن بكشد.
آنگه برخاست و به نزديك اين زن دوم آمد و او را گفت:چگونه مى باشى با
شوهرت؟تو را دوست مى دارد (1)؟گفت:نيك است (2)،گفت:اگر خواهى تا من چيزى كنم كه از تو يك ساعت نشكيبد؟گفت:روا باشد.گفت:سه تا موى از زير محاسن اين مرد ببايد گرفتن تا من بدان جادوى كنم كه او تو را چنان دوستدار شود (3)كه از تو ساعتى نشكيبد (4)،و لكن اين مويها كه بگيرى تمام بايد و بريده نشايد،و اين تمام نشود الّا به استره.
گفت:من از كجا آرم؟گفت:من تو را بدهم،و استره اى تيز كرد (5)و بدو داد، گفت:امشب چون بخسبد،تو به اين استره اين سه تا موى از زير محاسن او آنجا كه گلوست بگير تا مقصود حاصل شود.
آنگه برخاست و به نزديك شوهر آمد و برابر او بنشست و در او مى نگريست و مى گريست (6).مرد گفت:اى عجوزه تو را چه بوده است؟گفت:مرا بر جوانى تو رحمت مى آيد كه تو را بيشتر از روزى (7)زندگانى نمانده است.
گفت:چگونه؟گفت:اين زن تو را كه به دل دوستى بياورده اى،عزم كرده است كه امشب تو را بكشد.گفت چرا؟گفت:ندانم.گفت:از كجا دانى؟ گفت:نشان آن است كه استره اى دارد تيز كرده چون قطرۀ آب به اين صفت و اين نشان،و او اين راز با من بگفته است.تو امشب خويشتن خفته ساز تا آنچه من گفتم معاينه ببينى.
مرد بيامد و به وقت خفتن خويشتن را خفته ساخت.زن چون گمان برد كه او خفته است،برخاست و بيامد و محاسن او برداشت تا مويها بگيرد،مرد را حديث عجوز (8)درست شد،بجست و دست او به دست گرفت و او را گفت:اين چه حال است و اين استره چيست؟زن فروماند و جوابى نداشت.مرد گفت:تو قصد جان من كرده اى.آنگه آن استره از او بستد و آن زن را بكشت.
اين (9)ملعونه بيامد و آن زن را گفت:ديدى كه چگونه جادوى كردم!و از او
مبلغى بستد.و اين حكايت براى آن آوردم تا بدانى كه سحرى كه آن را اصلى بود چنين باشد،اين كردن و كار بستن كفر نيست،فسق است.
امّا اعتقاد كردن (1)كه كسى بر خمى و جارويى (2)نشيند و برود و يا در هوا بپرد، و اين انواع مستحيلات كه عقل قبول آن نكند كفر است،براى آن كه تجويز آن قدح كند در معجزات پيغمبران-عليهم السّلام-و آنچه از باب تمويه و تلبيس باشد-چنان كه گفتم-تعاطى آن كردن فسق باشد.
و اصل كلمه در لغت از[120-پ]پوشيدگى است،و شش را براى آن سحر گويند كه پوشيده باشد در شكم،و سحر را براى آن گويند كه آخر شب كه صبح بر خواهد آمدن تاريكتر باشد،و بيانى كه به حدّى رسد كه ديگران ندانند چنان بيان كردن سحر خوانند آن را،براى آن كه وجه آن پوشيده باشد و هركس چنان نداند گفتن.و از اينجاست حديث رسول-عليه السّلام-كه گفت:
ان من البيان لسحرا، و شعر نكورا سحر حلال خوانند،به حلال آن خواهند كه سحر جادويى حرام است،و سحر بيان حلال.و سحر به فتح«سين»،مصدر باشد،و به كسر«سين»اسم باشد، و سحر نيز غذا باشد،من قول الشّاعر:
أرانا موضعين لأمر غيبو نسحر بالطّعام و بالشّراب
و قال آخر (3):
فان تسألونا (4)فيم نحن فانّناعصافير من هذا الانام المسحّر
و گفتند:مراد در ابيات به مسحّر و مسحور مخدوع است،و اين قريب تر است و لا يقتر به معنى ابيات و اصل لغت.
و سحر آمده است به معنى علم به كارى پوشيده،من قوله: يٰا أَيُّهَا السّٰاحِرُ ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ (5)... ،يعنى يا ايّها العالم،و قوله: إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ (6)،گفته اند معنى آن است كه:من المخلوقين المحتاجين الى الغذاء.
امّا انواع سحر،و آن كه گفتند:نوعى از او آن باشد كه مردم را بگرداند از صورتى به صورتى،يا با حيوانى ديگر كند،و احداث الوان و اجسام و چيزهايى كه در مقدور قادر به قدرت نباشد،اعتقاد جواز آن كفر است براى آن كه قدح كند در اختصاص قديم تعالى به قادرى بر اجسام و اعراض مخصوصه (1)،و نيز قدح كند در معجزات انبيا-عليهم السّلام.
و آنچه گفتند از چشم افساى و آن كه مردم را چيزى نمايد به خلاف راستى، اين همه (2)باطل است و روا نشايد داشت براى آن كه مؤدّى بود با سفسطه و آن كه ما را به مدركات و مشاهدات وثاقت نباشد.
و امّا آنچه از باب (3)حيل و تلبيس و تمويه باشد آن را اصلى بود (4)و عقل (5)آن را بپذيرد (6)چون وجه او شناخته شود،كردن و تعاطى آن فسق باشد. وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ ،در«ما»خلاف كردند.بهرى گفتند: (7)موصوله است به معنى الّذي،و روا بود كه عطف باشد بر«ما»في قوله: مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ ،و معنى آن باشد كه جهودان متابعت آن كردند كه شياطين حوالت بر سليمان كردند،و نيز متابعت آن كردند كه فرود آوردند برآن دو فريشته،و شايد كه عطف بود بر سحر،في قوله: يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ ،يعنى شياطين مردم را سحر مى آموزند و آنچه برآن دو فريشته فرود آمد.
قولى دگر آن است كه:«ما»نفى است،و تقدير چنين باشد كه:و ما كفر سليمان و لا انزل اللّه السّحر على الملكين،و اين تأويل روايت كرده اند از عبد اللّه عبّاس و جماعتى مفسّران.
امّا«ملكين»در او خلاف كردند:در قرائت عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى «ملكين»است به كسر«لام»،يعنى دو پادشاه بودند.و عبد اللّه عبّاس را از اين آيت پرسيدند[121-ر]گفت:متى كان العلجان ملكين (8)،آن دو علج،يعنى آن دو خر (9)
كى (1)فريشته بودند!ايشان دو پادشاه بودند.و قرائت عامّه قرّاء فتح«لام»است و معنى آن كه:دو فريشته بودند.
قوله: بِبٰابِلَ ،بعضى مفسّران گفتند:بابل نام زمينى است از عراق،و براى آنش بابل خوانند كه زبان اهلش مبلبل است اعنى مضطرب.و بعضى دگر گفتند:بابل نام آن زمين است كه صرح نمرود بر او افتاد از خوف آن زبانهاى مردم مبلبل شد،و اين اسمى است اعجمى لا ينصرف،و سبب منع صرف او عجمه است و تأنيث و علميّت.
در«هاروت»و«ماروت»خلاف كردند،و اين نيز دو اسم اعجمى است لا ينصرف و سبب منع صرف عجميّت و علميّت[است] (2).بعضى مفسّران گفتند:
بدل«ملكين»است نام آن دو فريشته بود،بعضى دگر گفتند:نام آن دو پادشاه بود.
بعضى دگر گفتند:بدل«شياطين»است-بدل البعض من الكلّ.بهرى دگر گفتند:
بدل«ناس»است في قوله: يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ ،هاروت و ماروت السّحر.
و در«ملكين»نيز خلاف كردند.بهرى ديگر (3)گفتند:مراد جبريل و ميكايل است،چه جهودان حوالت سحر بر سليمان كه كردند گفتند:جبريل و ميكايل فرود آوردند بر سليمان.بهرى دگر گفتند:هاروت و ماروت بودند.
وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ ،اين«ما»بلا خلاف«ما»ى نفى است،اين دو فريشته هيچ كس را از اين معنى چيزى نياموختند و اعلام نكردند تا نگفتند كه ما فتنه ايم يعنى امتحان و آزمايش نگر (4)تا كافر نشوى.
عبد اللّه عبّاس و جماعتى مفسّران گفتند:قصّه آيت آن است كه در عهد ادريس -عليه السّلام-چون فريشتگان اعمال بنى آدم ديدند و آنچه از گناه و معاصى ايشان با آسمان مى بردند،گفتند:بار خدايا!اينان را در زمين نشاندى تا چندين فساد و معصيت مى كنند!حق تعالى گفت:اگر آن شهوت كه در ايشان مركّب است در شما باشد،و به جاى ايشان شما باشى همان كنى.گفتند:بار خدايا!تو منزّهى،ما را نرسد كه در تو عاصى شويم و تو را بيازاريم (5).
حق تعالى گفت:دو فريشته را (1)بگزينى تا من ايشان را به زمين فرستم تا خود چگونه كنند.ايشان هاروت و ماروت را اختيار كردند،حق تعالى ايشان را به زمين فرستاد و شهواتى كه بنى آدم را باشد:از شهوت طعام و شراب و نكاح،در ايشان مركّب كرد و ايشان را نهى كرد از كفر و شرك و شرب خمر و زنا و قتل نفس به ناحق.
ايشان بيامدند و به روز ميان مردم حكم مى كردند و به شب با آسمان مى شدند به ياد كردن نام مهم ترين (2)خداى تعالى.يك ماه به اين بر نيامد كه زنى از پارس با جمال تمام نام او زهره به حكومت پيش ايشان آمد،ايشان در او نگريدند بر او فتنه شدند و او را مراودت و استدعا كردند.او اجابت نكرد.روز ديگر بازآمد ايشان او را [121-پ]استدعا كردند،گفت:اجابت نكنم الّا آنگه كه بت را سجده كنى و يا خمر بازخورى و يا كسى را بكشى.انديشه كردند كه بت را چگونه سجده شايد كردن،و قتل نفس هم عظيم باشد،مگر پاره اى خمر بازخوريم.بر اين قرار دادند.
زن آن روز برفت،و بر دگر روز بازآمد و پاره اى خمر با خود بياورد.ايشان از آن خمر بازخوردند تا مست شدند.چون مست شدند بت را سجده كردند.كسى ايشان را بديد،او را بكشتند و به آن زن خلوت كردند كه آخر روز بود (3)هر چهار معصيت كرده بودند (4).
سدّى و كلبى (5)گفتند:نماز شام كه خواستند كه با آسمان روند نتوانستند،و نام خداى فراموش كرده بودند و قوّت نداشتند،بدانستند كه آن از شومى معصيت ايشان است.به نزديك ادريس-عليه السّلام-آمدند و گفتند:اى بندۀ صالح!ما آن عبادت كه از آن تو ديديم كه به آسمان مى آوردند،از آن كسى دگر نديديم.دانيم كه تو را به نزديك خداى-عزّ و جلّ-منزلتى (6)عظيم باشد.ما را از خداى بخواه (7).
ادريس گفت:بار خدايا (8)!احوال ايشان بر تو پوشيده نيست.حق تعالى گفت:من
ايشان را لا محال عذاب خواهم كردن،و لكن ايشان را مخيّر كن تا عذاب دنيا خواهند يا عذاب آخرت؟ايشان عذاب دنيا اختيار كردند.
و علما در كيفيّت عذاب ايشان خلاف كردند.عبد اللّه مسعود گفت:ايشان (1)به موى سر آويخته اند تا به روز قيامت.قتاده گفت:از كمر بست تا بند پاى در بند و قيدند.عثمان بن سعيد گفت:به پاى آويخته اند و به سياط آهن مى زنند ايشان را.
بهرى دگر گفتند:ايشان (2)سرنگون آويخته اند از بالاى آبى،و (3)زبان ايشان از تشنگى (4)بيرون افتاده است (5)،و از ميان ايشان و آب چهار انگشت (6)است،و خداى تعالى ايشان را به تشنگى (7)عذاب مى كند.
راوى خبر گويد:كسى به زمين بابل رسيد آنجا كه ايشانند،و ايشان را بر اين جمله بديد،پناه با خداى داد و گفت:لا اله الّا اللّه،محمّد رسول اللّه،علىّ ولىّ اللّه.ايشان او را گفتند:تو از امّت كيستى؟گفت:من از امّت محمّدم.ايشان شادمانه شدند،گفتند:عذاب ما را كرانه اى پيدا خواهد آمدن كه محمّد-عليه السّلام- پيغمبر آخر زمان است،و دولت او به دامن قيامت پيوسته است.
امّا كلام در تأويل آيت از اين وجه بود كه سؤال كنند كه شايد كه خداى تعالى سحر بر فريشتگان فروفرستد،و فريشتگان مردم را سحر آموزند؟گوييم:از اين چند جواب است.
يكى آن كه:خداى تعالى از آسمان سحر نفرستاد،و لكن وصف سحر فرستاد تا مردمان بدانند و بشناسند و از آن احتراز كنند،چه از عهد ادريس تا به روزگار سليمان-عليهما السّلام-سحر در ميان مردم مستعمل شده بود،خداى تعالى اين فريشتگان را بفرستاد و بر زبان ايشان نهى كرد از سحر،و وعيد و تهديد كرد برآن.
آنگه وصف سحر بازنمود تا مردمان بدانند و اجتناب[122-ر]كنند.و غرض خداى تعالى و غرض ايشان از اين آن بود تا مردم احتراز و اجتناب كنند،نه آن كه استعمال كنند،و آن جارى مجراى اعلام و وصف ساير معاصى باشد كه خداى تعالى
اعلام كرد تا مردمان بدانند و اجتناب كنند نه آن كه استعمال كنند بيان اين وجه آن است كه:خداى تعالى گفت: وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ ،و اين«من»زيادت است اين جا،چنان كه گويند:ما جاءنى من احد،گفت:كس را نياموزند تا بنگويند (1). إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَكْفُرْ ،و«فتنه»اختبار و امتحان باشد،و براى آن فتنه و آزمايش خواند آن را كه با امتحان ماند،براى آن كه بر وجهى بود تعليم ايشان كه هم اجتناب را صالح بود هم استعمال را،چون قدرت و ساير آلات كه صالح بود خير و شرّ را، گفتند:ما شما را چيزى مى آموزيم كه ممكن است و صالح هم استعمال را و هم اجتناب را،اجتناب كنى تا نجات يابى،و استعمال مكنى كه پس هلاك شوى،و ذلك قوله: وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰى يَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَكْفُرْ ،ما تو را فتنه و آزمايشيم،نگر تا كافر نشوى.
آنگه چون متعلّمان را از آن كار غرض استعمال بود نه اجتناب،بر سبيل ذمّ و تهجين از ايشان بازگفت كه: وَ يَتَعَلَّمُونَ مٰا يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ ،و اين وجهى است در تأويل آيت مطابق ظاهر و موافق ادلّه عقل.و در اين وجه،«ما»به معنى الّذي بود،و«واو»عطف بود على قوله:«السّحر»و محلّ او نصب بود،و تقدير چنين بود كه:يعلّمون النّاس السّحر و الّذى (2)انزل على الملكين.
و وجه دوم در آيت آن است:كه محلّ«ما»جرّ بود عطفا على«ملك سليمان»،و تقدير چنين بود كه:و اتّبع اليهود ما كذب به الشّياطين على ملك سليمان و على ما انزل على الملكين،و ممتنع نبود عطف«ما»بر ملك سليمان با آن كه در ميان ايشان كلام ديگر افتاد،براى آن كه ردّ چيزى كردن با نظير خود و آنچه بدو لايق باشد،به دليل اولى تر بود،بل واجب بود،و اعتراض كلامى ديگر در آن ميانه منع نكند از عطف آن بر او،چنان كه گفت: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلىٰ عَبْدِهِ الْكِتٰابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً، قَيِّماً (3)... و معنى آن است كه:انزل على عبده الكتاب قيّما،و لم يجعل له عوجا.
و«ما»در اين وجه في قوله: وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ ،«ما»ى نفى است،و معنى آن بود كه:ايشان كس را به هيچ وجه سحر نياموزند تا بدان غايت كه گويند ما فتنه (1)و امتحان توييم،نگر تا كافر نشوى به طلب سحر و استعمال او،و مثال اين چنان بود كه يكى از ما گويد:ما امرت فلانا بكذا و لقد بالغت في نهيه حتّى قلت له لو فعلت كذا لكان لك كذا و كذا (2).
و فرق ميان اين وجه (3)و وجه اوّل آن است كه:در وجه اوّل تعليم حاصل است به شرط اعلام،و در اين وجه تعليم حاصل نيست به هيچ وجه،و حَتّٰى يَقُولاٰ مؤكّد نفى است،و بر اين وجه«منهما»راجع نباشد با دو فريشته،بل راجع باشد[122-پ]با سحر و كفر كه مذكورند در آيت في قوله: وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ ،و تقدير چنين بود كه:و يتعلّمون من الكفر و السّحر، مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ،و«من»در اين وجه تجريد و تبيين (4)بود،چنان كه:رأيته (5)فرأيت منه الاسد،و ممكن بود كه«من»بدل بود في قوله«منهما»اى و يتعلّمون بدلا منهما، و ما (6)علّمناهم من النّهى عن السّحر و الزّجر عن الكفر ما يفرّقون به بين المرء و زوجه، چنان كه شاعر گفت:
جمعت من الخيرات وطبا و علبةو صرّا لا خلاف المزمّمة البزل
و من كلّ اخلاق الكرام نميمةو سعيا على الجار المجاور بالمحل
و معنى آن است كه:جمعت مكان الخيرات وطبا و علبة و بدل اخلاق الكرام نميمة بالمحل.
و وجه سيوم (7)در آيت آن است كه:«ما»حرف نفى است في قوله: وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ ،و تقدير كلام چنين است (8):و ما كفّر سليمان و لا انزل اللّه السّحر على الملكين ببابل هاروت و ماروت و بر اين وجه روا بود كه«هاروت و ماروت»بدل «ملكين»باشد يا بدل«ناس»يا بدل«شياطين»،چنان كه ذكر كرديم.
امّا قوله: إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ ،در (1)اين وجه بر سبيل مجون و تخالع و استهزاء باشد، چنان كه يكى از ما بر سبيل استهزاء و مجون گويد:نگر تا مى نخورى،و غرض او آن باشد كه مى خورى،و لكن اين بر سبيل استهزاء بگويد،و اين تأويل روايت كرده اند از عبد اللّه عبّاس.
فاما بر قرائت او و حسن بصرى كه«ملكين»خواندند به كسر«لام»،و گفتند:مراد دو پادشاه بودند،تفسير انزال برآن دهند كه از شهرهاى نجد و زمينهاى بلند سحر به آن دو پادشاه فرود آوردند نه از آسمان بر ايشان فرود آمد،اين وجوهى است در تأويل آيت كه آيت را از آن ببرد كه سؤال سايل و طعن طاعن را در آن مجالى بود.
امّا قوله: وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ (2)،«ما»بى خلاف نفى است و«من»زيادت است،و«حتّى»انتهاى غايت است.و«انّما»براى اثبات چيزى بود و نفى ما سواه.
و معنى«فتنة»امتحان بود از قول عرب كه:فتنت الذّهب بالنّار و هذا دينار مفتون.
امّا قوله: فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا ،روا بود كه راجع بود با«ملكين»،و روا بود كه راجع بود با كفر و سحر و ازآن كه تعلّم (3)مى كنند مردمانند،و اين ضمير راجع است الى قوله: يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ ،و«ما»نكره موصوفه است،و تقدير چنين است كه:و يتعلّمون منهما شيئا يفرّقون به بين المرء و زوجه.
و در معنى او چند وجه گفتند:يكى آن كه از سحر و تمويه و تلبيس چيزهايى (4)مى آموزند كه بدان سعايت و نميمت[كنند] (5)از ميان زن و شوهر تا مفارقت افگنند ميان ايشان-چنان كه رفت در آن حكايت.
و وجهى دگر آن است كه:او را دعوت كنند با كفر و شرك،چون او كافر شد زن (6)او رها شود بى طلاق.
وجهى دگر آن است كه:در شرع سليمان[123-ر]عليه السّلام-چنان بود كه
هركه سحر آموزد يا ساحرى كند،زن او رها شود بى طلاق. وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ ،«ما»نفى است به معنى ليس،و«هم»ضمير مرفوع منفصل باشد،و«با»در خبر ما و ليس يك بار بيارند،و يك بار نيارند،چنان كه:ما زيد منطلقا و ما زيد بمنطلق،و فايده در او تأكيد نفى بود.و«به»،ضمير سحر است (1)،و«من»زايد است و معنى هم تأكيد نفى بود،چنان كه:ما جاءني من احد.و ضرّ و مضرّت خلاف نفع و منفعت باشد،يقال:ضرّه يضرّه ضرّا و ضاره يضيره ضيرا.
إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،در او چند وجه گفته اند:يكى آن كه معنى آن است كه:بعلم اللّه من قولهم آذنت فلانا بكذا اذا اعلمته به و اوقعته في اذنه و اذنت لكذا اذا استمعت اليه و منه الأذان،و بانگ نماز را از اين جا اذان گويند كه اعلام باشد به نماز،و گوش را از اين جا اذن گويند،قال عديّ:
في سماع يأذن الشّيخ لهو حديث مثل ما ذىّ مشار
و وجهى ديگر آن است كه:«الّا»زيادت بود،چنان كه يكى گويد:لقيت فلانا الّا انّي اكرمته،و معنى آن باشد كه:لقيته فاكرمته،چنان كه شاعر گويد:
و كلّ اخ مفارقه اخوهلعمر ابيك الّا الفرقدان
و معنى آن است كه:و الفرقدان ايضا.
و وجهى ديگر آن است كه: إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،اى بامر اللّه،و اين وجه بدان لايق بود كه تفسير تفريق بين المرء و زوجه برآن دهند كه كافر شود تا رها شود به كفر يا به سحر-چنان كه شرح داديم،و اين حكمى است شرعى الّا به فرمان خداى نباشد.
و وجه چهارم آن است كه: إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،اى الّا بتخلية اللّه و توليته و تمكينه.و فايده آن بود تا خلقان بدانند كه آنان كه سحر مى كنند و اضرار به سحر مى كنند نه بر وجه تعجيز خدا مى كنند،و اگر خداى تعالى خواستى ايشان را منع كردى به جبر و قهر،الّا آن است كه تكليف مانع است از او.
و وجه پنجم آن است كه:«باذن اللّه»اى بفعله و اجرائه العادة،و مراد آن مضرّت است كه به مسحور رسد عند تناول آن ادويه و اغذيه كه به او دهند تا بخورد كه
1) .همۀ نسخه بدلها بجز مب+به معنى و در ظاهر راجع است با ما.
برآن سحر كرده باشند،آن مضرّت فعل خدا بود به عادت،چه ادويه و اغذيه فعلى نكند و (1)اثرى نباشد آن را بر حقيقت.
وَ يَتَعَلَّمُونَ مٰا يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ ،براى آن كه اختيار بد بود ايشان را،و غرض ايشان آن است كه كار بندند نه آن كه اجتناب كنند،از اين وجه زيان دارد ايشان را و سود ندارد.
وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ ،«لام»تأكيد است،و هر لامى كه در اول اسمى يا فعلى بود مفتوح براى تأكيد بود،و«من»در جاى ابتداست.و مٰا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ،در جاى خبر اوست،يعنى دانند آنان كه آن خريده اند و فراگرفته اند (2)آن را به بدل چيزهايى از خير كه ايشان را در آخرت نصيبى نيست.و«ها»در«اشتريه» ضمير سحر است[و گفتند:«لام»به جاى انّ نهاده است براى آن كه معنى هر دو تأكيد است،و تقدير چنين باشد:و لقد علموا انّ الّذي اشتراه ماله.فى الآخرة من خلاق] (3)و«خلاق»،نصيب باشد.و حسن بصرى گفت:ما له من دين و لا وجه عند اللّه،او را دين نبود و به نزديك خداى-عزّ و جلّ-هيچ روى نبود.
عبد اللّه عبّاس[123-پ]گفت:من قوام (4)،راستى نباشد او را.بهرى دگر گفتند:من خلاق،اى من خلاص (5)،رستگارى نبود او را،قال اميّة بن ابى الصّلت:
يدعون بالويل فيها لا خلاق لهمالّا سرابيل قطران و اغلال
اى لا خلاص لهم.
وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ،«ما»نكرۀ موصوفه است و تقديره:و لبئس شيئا شروا به انفسهم.و«بئس»فعل ذمّ باشد،و فاعل در او مضمر است اين جا چنان كه بيان كرديم.و لبئس الشّىء شيئا شروا به انفسهم،اى باعوا حظّ انفسهم،بد چيزى است آنچه ايشان حظّ و نصيب خود از ثواب آخرت به آن فروختند. لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ ، اگر دانند كه آنچه كردند نيك نيست از اختيار كفر و سحر بر ايمان و دين حق.
اگر سؤال كنند و گويند:چگونه اثبات علم كرد در حقّ ايشان في قوله:
وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ ،و نفى علم كرد في قوله: لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ ؟گوييم از اين چند جواب است (1):
يكى آن كه آنان كه دانستند جز آنانند كه ندانستند،آنان كه دانستند شياطينند يا جهودان و احبار ايشان كه كتاب با پس پشت انداختند في قوله: نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ كِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ ،و بيانش آن است كه گفت: كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ .و آنان كه ندانستند آنان بودند كه سحر آموختند،و دين به دنيا بفروختند.
جوابى ديگر آن است كه:قوم يكى بودند،و لكن چيزى دانستند و چيزى ندانستند.آنچه دانستند آن بود كه بر جمله معلوم ايشان بود كه:ما لهم فى الآخرة من خلاق.و آنچه ندانستند آن بود كه تفاصيل انواع عقاب كه ايشان را خواهد بودن بر كفر و سحر و تعاطى و استعمال آن از تعليم و تعلّم و جز آن ندانستند.
جواب ديگر آن است كه:قوم همانند و دانستند و لكن كار نبستند.چون كار نبستند همان انگار كه ندانستند،كه آن كس كه چيزى داند و كار نبندد همچنان بود كه نداند براى آن كه به علم منتفع نباشد،پس وجود و عدم علمى كه بدو انتفاع نباشد يكى مى شمارد.و بيان اين وجه و شاهد او قول كعب زهير (2)است كه وصف مى كند گرگى را و كلاغى را كه پى او مى دارند تا چون او صيدى كند و ازآنجا چيزى بيفگند تناول كند آن را،مى گويد:
اذا حضراني قلت لو يعلمانهأ لم تعلما انّي من الزّاد مرمل
چون حاضر آيند پيش من گويم ايشان را:اگر بدانند نمى دانى كه من از زاد درويشم (3)؟و اين بيت و زان آيت است (4)براى آن كه«لو يعلمانه»نفى علم است،و «أ لم تعلما»،اثبات علم است،و معنى بيت آن است كه:ايشان مى دانند و لكن تجاهل مى كنند.غرض شاعر از بيت اين است.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا ،اى عقاب اللّه و معاصيه،اگر بگرويدندى به خداى -عزّ و جلّ-و رسولان او،و از عقاب او بترسيدندى،و از معاصى و مخالفت او اجتناب كردندى، لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ خَيْرٌ ،و تقدير آن است كه:خير لهم،ثواب خداى ايشان را بهتر بودى از آنچه ايشان در آنند از كفر و سحر،و به طمع حطام دنيا ثواب آخرت رها كردن.
و مثوبة مصدر است،و ثواب همچنين،و ثواب در جاى اسم به كار دارند،و اصل او من ثاب اذا رجع باشد. لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ ،اگر دانندى (1)[124-ر]كه موقع ثواب خداى و اكرام و اجلال او-تبارك و تعالى-مستحق ثواب را چگونه باشد.
و در آيت دليل است بر آنكه ثواب و عقاب به استحقاق باشد،براى آن كه لفظ ثواب و عقاب هم از روى وضع لغت و هم از عرف شرع،و هم از جهت اشتقاق دليل مى كند كه معلّل باشند به سبب.براى آن كه ثواب من ثاب باشد،و معنى آن بود كه:چون طاعت كند پاداشت نيك يابد،و چون حسنه كند احسان يابد،چنان كه گفت: لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنىٰ (2)... ،و چون بدى كند به عقب آن بدى (3)يابد و پاداشت به بدى،پس لفظ ثواب و عقاب دليل مى كند بر آنكه الّا به استحقاق باشد، چنان كه مذهب اهل عدل است (4).
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا اُنْظُرْنٰا وَ اِسْمَعُوا وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (104) مٰا يَوَدُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ وَ لاَ اَلْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اَللّٰهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ (105) مٰا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (106) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ (107) أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَمٰا سُئِلَ مُوسىٰ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ اَلْكُفْرَ بِالْإِيمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ (108) وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِكُمْ كُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اِصْفَحُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (109)
اى آنان كه گرويده اى مگويى اين كلمه و بگويى گوش دار ما را و بشنوى و ناگر[ويدگان را عذابى بود دردمند] (5).
نخواهند آنان كه ناگرويده باشند از اهل كتاب (6)و نه بت پرستان كه فرود آورند بر شما هيچ نيكيى از
خدا[يتان و خداى] (1)خاص گرداند به بخشايش خود آن را كه خواهد و خداى خداوند نعمت (1)بزرگوار است.
هرگه كه منسوخ كنيم از آيتى يا[بازپس داريم آن را بباريم بهتر از آن] (3)يا مانند آن،نمى دانى كه خدا بر همه چيزى تواناست.
نمى دانى كه خدايى او راست پادشاهى آسمانها و زمين،و نيست شما را بجز از خداى از يارى و ياورى.
يا مى خواهى كه بخواهى از پيغمبرتان چنان كه خوا[ستند از موسى] (4)از پيش اين،و هركه بدل كند كفر را به ايمان،گم كرده باشد راستى راه.
خواهند بسيارى از[اهل كتاب] (5)اگر برگردانند شما را از پس ايمانتان كافران به حسد از نزديك خودشان از پس آن كه [پيدا شد ايشان را حق] (6)،عفو كنى و درگذارى تا بيارد خداى فرمانش كه خداى بر همه چيزى قادر و تواناست (2).
مفسّران گفتند سبب نزول (3)آيت كه گفت: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا تا به آخر،آن بود كه مسلمانان به نزديك رسول آمدندى و گفتندى:يا رسول اللّه! «راعنا»،ما را مراعات كن و ما را (4)پاى دار و گوش به ما (5)و حديث ما دار.و اين لفظ
به لغت جهودان دشنام بود،چنان كه حق تعالى (1)دگر جا گفت: وَ رٰاعِنٰا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ (2).
جهودان چون اين بشنيدند غنيمت شمردند و گفتند:ما محمّد را در سرّ دشنام مى داديم،اكنون بهانه اى به دست آورديم كه او را آشكارا دشنام دهيم،بيامدندى و گفتندى:راعنا يا محمّد راعنا،و مى خنديدندى[124-پ]و استهزاء مى كردندى،و رسول-عليه السّلام از آن غافل بود.
سعد معاذ اين بشنيد،و او اين لفظ بشناخت،و غرض ايشان در آن گفتن بدانست.ايشان را گفت:به آن خداى كه محمّد را بحق به خلقان فرستاد كه اگر كسى ديگر اين معنى بر زبان آرد (3)جز به تيغ با او خطاب نكنم.ايشان گفتند:نه صحابه و قوم او مى گويند؟گفت:ايشان خير مى خواهند،و شما سبّ و دشنام.
حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:چون جهودان به اين كلمه تورات مى كنند و به گفتن شما تعلّل مى كنند،شما نيز«راعنا»مگويى و به بدل اين كلمه بگويى كه:
اُنْظُرْنٰا .اين قول عبد اللّه بن عبّاس است و جماعتى از مفسّران.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،بدان كه:قديم-جلّ جلاله-در اين كتاب مجيد به اين خطاب مؤمنان را (4)هشتاد و هشت جايگاه ندا كرد.و عبد اللّه عبّاس مى گويد:هركجا در قرآن يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ (5)... است مكّى است،و هركجا يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا (6)... ، است مدنى است.و هم او گويد-رحمة اللّه عليه-كه:هركجا در قرآن يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا است،بدل آن در تورات«يا ايّها المساكين»است،اى مسكينان درويشان.
حق تعالى ايشان را به نام مسكنت برخواند و مسكنت و مذلّت بر ايشان زد في قوله:
وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ (7).
و امّت محمّد را چون ندا كرد،به نداى شرف و مدحت ندا كرد گفت:اى
مؤمنان،اى گرويدگان،اى باور دارندگان،و اين اسم مدح است لغة و شرعا،و جهودان را در عهد موسى-عليه السّلام-خطاب به مسكنت كرد،و در عهد رسول -عليه السّلام-به تازيانۀ مسكنت ادب كرد كه: وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ (1)... ،اين جا شان به مسكنت بزد،و آنجا شان مسكنت بر سر زد.
در حكايات الصّالحين مى آيد (2)كه:مردى بود نام او عيسى بن زادان،مجلس وعظ داشتى،و عجوزى بود نام او مسكينة الطّفاويّة،مجلس او رها نكردى،يك دو نوبت بگذشت كه حاضر نمى آمد.واعظ گفت:آن عجوز (3)كجاست؟گفتند:
بيمار است.چون فرود آمد،گفت:برويم و او را عيادت كنيم.برفت و جماعتى با او،چون به بالين او در آمد،او را در حال خود يافت اعنى حال نزع.ساعتى بر بالين او بنشست و مى گريست،او را ديد كه لب مى جنبانيد و چيزى مى گفت.گوش به نزديك لب او برد،او مى گفت:كار كردم (4)به سر آمد،رنج بردم (5)به بر آمد (6)،دوست جستم (7)خبر آمد.واعظ گفت:عجوزه آگاه است و مى داند كه (8)كجا مى رود.آنگه دمى چند بر آورد و جان بداد.عيسى بن زادان به كار او قيام كرد و او را دفن كرد.
چون شب در آمد بخفت،او را در خواب ديد كه تاج كرامت بر سر نهاده و حلّه هاى بهشت پوشيده تبختركنان،او را گفت:اى مسكينه!اين تويى؟گفت:
بلى،و لكن نگر تا مرا دگر مسكينه نخوانى كه:ذهبت المسكنة و جاءت المملكة، درويشى و مسكنت رفت و پادشاهى و مملكت آمد.
و عبد اللّه عبّاس-رحمة اللّه عليه-گويد كه:خداى تعالى هيچ جايگاه[125-ر] در قرآن نگفت يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،الّا و اميرالمؤمنين (9)-عليه السّلام-رئيس و شريف ايشان بود،و در آياتى كه ديگران را تعبير كرد (10)ذكر على-عليه السّلام-جز به خير نكرد.
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 61.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:مى گويد.
3) .همۀ نسخه بدلها:عجوزه.
4) .مب:كار كردنم،ديگر نسخه بدلها:كار كرديم.
5) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:رنج برديم،مر،دب:رنج بردنم.
6) .مج،وز+جنگ جستيم ظفر آيد.
7) .مج،وز،فق،مر:جستيم.
8) .همۀ نسخه بدلها:تا.
9) .همۀ نسخه بدلها:على.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:تفسير كرد.
قوله: رٰاعِنٰا ،خلاف كردند در آن كه حق تعالى چرا منع كرد از اين گفتن؟قول عبد اللّه عبّاس آن است كه گفتيم در باب سبب نزول.
قتاده و مجاهد گفتند:براى آن كه جهودان اين بر وجه استهزا مى گفتند،خداى تعالى نهى كرد مؤمنان را تا ايشان نيز به دليرى مسلمانان نگويند.حسن و ابن زيد گفتند:براى آن كه اين كلمتى است كه زبردستى گويد زيردستى را،حق تعالى گفت:ادب نگاه دارى،و خطاب پيغامبر بشناسى كه چگونه بايد كردن،چنان كه در دگر آيت گفت: لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعٰاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً (1).
قولى دگر آن است كه:«راعنا»به زبان جهودان اين بود كه:اسمع لا سمعت، بشنو كه مشنواش (2).مسلمانان پنداشتند كه كلمه تازى است و از مراعات است نيز بگفتند.
بهرى دگر گفتند:غرض ايشان آن بود كه«راعينا»،اى شبان ما.
سدّى گويد مردى از قبيلۀ بني قينقاع نام او رفاعة بن زيد به نزديك رسول -عليه السّلام-آمدى و با او حديث كردى و در ميانه مى گفتى:اسمع غير مسمع، مسلمانان بشنيدند گمان بردند كه معنى آن است كه:اسمع غير صاغر،ايشان نيز مى گفتند،و نيز گفتى:«راعنا» (3)و غرض او سبّ بود.مسلمانان پنداشتند كه كلمت از مراعات است،مى گفتند.خداى تعالى نهى كرد.
قطرب گفت:اين كلمه متضمّن معنى وعيد است،اگرچه اشتقاق او از مراعات است.حق تعالى گفت:اين كلمه در حقّ رسول من اجرا مكنى.
و در شاذّ حسن بصرى خوانده است:«راعنا»به تنوين.آنگه وقف كند بر او تا «راعنا»شود كه منصوب منوّن را در حال وقف به بدل تنوين«ألفى»بيايد،چنان كه:رأيت زيدا در وصل،و در وقف رأيت زيدا.
آنگه در معنى او خلاف كردند.بهرى دگر گفتند معنى آن است:لا تقولوا قولا راعنا،اى قولا فاسدا قبيحا،قالوا (4):و الرّاعن هو القبيح من الكلام،و ممتنع نبود كه
اشتقاق او من رعن الجبل باشد،و هو الانف الخارج منه،و آنگه معنى آن باشد كه:
سخنى خارج و خطابى ها دار هسته (1)مكنى با رسول.و گفتند:اشتقاق او از رعونت باشد و آن خفّت و جهل و حمق باشد،اى لا تقولوا ما تقولونه جهلا و حمقا.
مجاهد گفت:خلافا.يمان گفت:هجرا و آن سخن زشت باشد.كسائى گفت:شرّا،و اين اقوال (2)متقارب است،و همه برآن قرائت مى آيد (3)كه منون خوانند.
فامّا اصل كلمه از مراعات باشد،و«راعنا» (4)امر باشد،فاعلنا از بناى مفاعلة و «رعايت»،نگاه داشتن باشد،و«رعى»،چره كردن و چرانيدن باشد.
و امّا قولهم:ارعني سمعك،دو معنى دارد:يكى آن كه اجعل سمعك يرعاني و يحفظني،گوشت را نگاهبان من كن و شنوندۀ سخن من (5)،قولى ديگر آن كه:
گوشت به چره كنندۀ سخن من كن،تا چنان كه چهار پاى از آن انتفاع گيرد،تو از كلام من انتفاع گيرى[125-پ].
وَ قُولُوا انْظُرْنٰا ،گفت:به بدل اين لفظ بگوى: اُنْظُرْنٰا ،گفته اند:معنى آن است كه«انتظرنا»براى آن كه نظرته به معنى انتظرته باشد،و معنى آن باشد كه:توقّف فرما تا ما كلام تو بشنويم و تأمّل كنيم و بدانيم،آنگه ديگر بگو.
بهرى (6)گفتند:«انظرنا»معنى آن است كه:انظر الينا،و لكن حرف[جرّ] (7)بيفگند،چنان كه: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ (8)... ،اى (9)من قومه،چنان كه شاعر گفت:
ظاهرات الجمال و الحسن ينظرن كما ينظر الاراك الظّباء (10)
اى الى الاراك،و معنى آن باشد كه:به ما نگر تا ما خطاب تو نيك فهم كنيم كه چون گوينده به بعضى شنوندگان نگرد،او (11)از شمايل و حركات و آثار او (12)
1) .كذا:در اساس(؟)،مج:ها وارهسته،وز:هاد اژهته،آج،لب،فق،مب،مر:نالايق.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب+به معنى.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب،مب:مى باشد.
4) .مج،وز+فاعلنا باشد از آن.
5) .همۀ نسخه بدلها+كن.
6) .همۀ نسخه بدلها:و بعضى ديگر.
7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
8) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.
9) .همۀ نسخه بدلها:و المعنى.
10) .چاپ شعرانى(283/1).الضّباء.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:و.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.
چيزهايى بيند (1)كه فهم كلام او بهتر تواند (2)كردن از آنان كه كلام او شنوند و او را نبينند (3)و او به ايشان ننگرد.
بهرى دگر گفتند:«انظرنا»،در جاى انظرنا استعمال كرد،فعل در معنى افعل،و در حرف (4)ابىّ كعب چنين است،و معنى آن است كه:ما را مهلت ده تا چون تو سخنى بگويى ما فهم آن بكنيم و در آن انديشه كنيم پس از آن چيزى ديگر بگو، چنان كه در«انظرنا»به معنى انتظرنا شرح داديم.
قطرب گفت:«راعنا»و«انظرنا»به معنى يكى است،جز آن كه در عرف يكى نكوست و يكى زشت،به يكى امر كرد و از يكى نهى.
و از جمله اقوال و وجوه آن بهتر است كه نظر به معنى انتظار باشد،چه ظاهر بر جاى خود باشد و معنى بر جاى خود.و«نظر»به معنى انتظار در قرآن و كلام عرب شايع و ظاهر است،قال اللّه تعالى: وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ (5)... ،اى منتظرة، و قال امرؤ القيس:
فانّكما ان تنظرانى ساعةمن الدّهر ينفعني لدى (6)امّ جندب
مجاهد گفت معنى آن است كه:فهّمنا،ما را مفهوم گردان.يمان گفت:بين لنا،ما را بيان كن. وَ اسْمَعُوا ،بشنوى،يعنى طاعت دارى،براى آن كه غرض از سمع طاعت است.و گفته اند:مراد آن است كه بشنوى اين آيات كه بر شما مى خوانند.
وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،و كافران را،يعنى جهودان را عذابى خواهد بودن مولم موجع،فعيل است به معنى مفعل،چنان كه شاعر گفت:
امن ريحانة الدّاعى السّميعيؤرّقني و اصحابي هجوع
و بيان كرديم كه:عذاب استمرار الم بود،من قولهم:ماء عذب.
مٰا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ ،سبب نزول آيت آن بود كه مسلمانان حلفاى خود را گفتند:ايمان آرى از جمله جهودان،ايشان گفتند:در ايمان به محمّد خيرى نيست،و ما خواستمانى كه در آن (7)خيرى بودى تا ما نيز به آن خير برسيدمانى،
و شما را نيز خير بودى.حق تعالى به اين آيت تكذيب ايشان كرد و بازنمود كه:
ايشان كه اهل كتابند،هرگز براى شما تمنّاى هيچ خير نكنند و نه نيز مشركان،يقال:
وددت الشّىء اذا تمنّيته وددت الرّجل اذا احببته ودّا و ودّا و ودادا و مودّة،و در آيت هر دو معنى محتمل است،هرگز تمنّاى خير نكنند براى شما[126-ر]و (1)هرگز به شما خير نخواهند.«من»تبيين راست، وَ لاَ الْمُشْرِكِينَ ،در محلّ جرّ است عطفا على «اهل الكتاب»و به معنى عطف است على«الّذين كفروا»و (2)در محلّ رفع است،و نظير اين آيت در اعراب قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفّٰارَ أَوْلِيٰاءَ (3)... ،جز كه در اين آيت هر دو خوانده اند،هم جرّ و هم نصب،و در آيت ما جز جرّ نخوانده اند،و اگر به رفع خوانده بودندى (4)در عربيت روا بودى،جز آن است كه قرائت موقوف بر سماع و روايت باشد.
أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ ،«ان»مع الفعل در تأويل مصدر است و محلّ او از اعراب نصب است بوقوع الودّ عليه.و مِنْ خَيْرٍ ،جار و مجرور در محلّ رفع است باسناد (5)التّنزيل اليه (6)،و تقدير چنين باشد كه:ما يودّ الكافرون (7)من اليهود و النّصارى و المشركين تنزيل خير عليكم (8)،«من»زيادت است و روا بود كه تبيين بود. مِنْ رَبِّكُمْ ،اين«من»ابتداى غايت است،و«من»اوّل براى تأكيد نفى آورد.
وَ اللّٰهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ ،و خداى-عزّ و جلّ-تخصيص كند به رحمتش آن را كه خواهد.و اصل«رحمت»نعمت باشد-چنان كه بيان كرده شده است-و مراد اين جايگاه به رحمت نبوّت است،يعنى خداى تعالى نبوّت (9)و كتاب به آن كس دهد كه خود خواهد،براى آن كه اين معنى تبع مصلحت باشد،و مصلحت اقتضاى آن كرد كه نبوّت و رسالت به محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-دهد،چه او بهتر و
فاضل تر خلق بود،و صالحتر اداى رسالت را،و مستقل تر (1)به اعباى او،و دورتر از منفرات در حقّ او.پس خداى تعالى نبوّت او را رحمت خواند و او را خود رحمت خواند في قوله: وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ (2)،و نبوّت به معنى رحمت،في قوله تعالى: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ (3)...،در جواب آنان كه گفتند: لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلىٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ (4).
وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ،و خداى تعالى (5)-جلّ جلاله (6)-خداوند فضل و احسان و نعمت عظيم است براى آن كه او را بر هر بنده اى و پرستارى چندان نعمت است كه حصر آن جز او نداند،چنان كه گفت: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا (7).
قوله: مٰا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ ،حق تعالى چون ذكر نبوّت كرد و تعليق آن كرد به مشيّت او بر سبيل مصلحت بازنمود كه:چنان كه نبوّت تبع مصلحت است شرايع كه با نبوّت به يك جا رود هم تبع مصلحت است.
و از حقّ آن كه متعلّق به مصلحت باشد آن است كه:به اوقات و اشخاص مختلف شود،وقتى مصلحت خلقان در آن باشد كه كتاب ايشان تورات بود و پيغامبر ايشان موسى،و وقتى مصلحت ايشان در آن بود كه پيغامبرشان عيسى بود و كتاب انجيل،و وقتى مصلحت در آن داند كه نبوّت و پيغامبرى به محمّد-عليه السّلام-دهد و كتاب او قرآن بود.
و آيت ردّ بر جهودان است كه ايشان منكر بودند نسخ شرايع را،حق تعالى بازنمود كه:چنان كه شرايع تبع مصالح بود،نسخ او و تبديل او هم تبع مصالح بود تا اگر در اين كتاب[126-پ]كه ناسخ همۀ كتابهاست و اين شريعت كه ناسخ همۀ شرعهاست مصلحت نسخ پيدا شود (8)،بعضى به بعضى منسوخ كنم (9)،آيتى به آيتى و حكمى به حكمى،چه مصالح خلقان در تكاليف و عبادات (10)ايشان جز من ندانم.
بهرى دگر از مفسّران گفتند،سبب نزول (1)آيت آن بود كه:چون خداى تعالى بعضى آيات و احكام را نسخ مى كرد،جهودان طعن زدند و گفتند:محمّد را -عليه السّلام-راى متين نيست،كه وقتى چيزى بياورد (2)آنگه پشيمان شود چيزى ديگر به خلاف آن بيارد.خداى تعالى رد كرد بر ايشان به اين آيت،و اين آيت بفرستاد (3)تا بازنمايد (4)كه:اين كار تعلّق به من دارد نه به راى محمّد-عليه السّلام-گفت: مٰا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ .
«ما»در آيت جزاى است،چنان كه گويى:ما تصنع (5)اصنع،و عمل او جزم بود در شرط و جزا به شرط آن كه هر دو مضارع باشند.و«ننسخ»شرط است،و «نأت»جزاى اوست،و هر دو به«ما»مجزوم است،و«ما»در اين باب اسم باشد، و او اسمى بود مبهم،معنى آن است كه:هرچه تو بخواهى كردن كائنا ما (6)كان،من نيز بكنم في قولك:ما تصنع اصنع،و مضمّن بود معنى او به«ان»و تقدير چنين باشد معنى را كه:هر فعل از افعال اگر تو بكنى،من نيز بكنم.و معنى در آيت آن است كه:هرآن آيت كه منسوخ بكنيم يا تأخير كنيم،آيتى دگر بياريم بهتر از آن يا مانند آن.
و معنى«نسخ»در كلام عرب تغيير و تبديل باشد،و«مسخ»همچنين،يقال:
مسخه اللّه قردا و غيره.و نسخ نيز تحويل باشد،يقال:نسخت الكتاب نسخا و نسخة،و نسخت را براى آن گويند كه تحويل كرده باشند با جايى ديگر،فعله باشد به معنى مفعول،و منه قوله تعالى: إِنّٰا كُنّٰا نَسْتَنْسِخُ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (7)،يعنى بفرماييم فريشتگان را تا نسخۀ اعمال تو بكنند و بر جرايد نويسند تا تو فردا بر خوانى.
و عبد اللّه عبّاس را يك قول در نسخ آيت اين است كه گفت:معنى آن كه هرچه ما نسخت آن مى كنيم از لوح محفوظ، أَوْ نُنْسِهٰا ،يا بازپس مى داريم كه نسخه نمى كنيم بدل آنچه انساء و تأخير مى كنيم و نمى آريم و انزال نمى كنيم،آيتى يا
حكمى مى آريم به از آن يا مانند آن،اين يك قول است عبد اللّه عبّاس را در معنى آيت.
قول ديگر آن است از او كه:مراد نسخ شرعى است از ازالت و ابطال حكم من قول العرب:نسخت الشّمس الظلّ،اى ذهبت به و ابطلته،و معنى آيت بر اين قول آن باشد كه:هيچ آيتى يا حكمى نباشد كه ما برداريم و ازالت كنيم آن را،و الّا به بدل آن به از آن يا مانند آن بياريم.
و حدّ نسخ بيان كرديم كه:ازالت مثل حكم ثابت باشد به دليل شرعى در مستقبل بر وجهى كه اگر آن دليل نبودى ثابت بودى به نصّ اوّل با (1)تراخيش (2)از او.
و«ناسخ»آن دليل شرعى باشد كه دليل كند بر ازالت مانند حكم ثابت با باقى (3)شرايط كه بگفتيم،و«منسوخ»آن حكم بود كه بر دارند و ازالت كنند به دليل ناسخ[127-ر]،و حقيقت نسخ در دليل شود و ناسخ بر حقيقت دليل باشد،و حكم را بر تبع ناسخ و منسوخ خوانند.
و خداى تعالى را-جلّ جلاله-ناسخ خوانند بر توسّع،براى آن كه نصب كنندۀ آن دليل كه نسخ به او باشد اوست،و از احكام نسخ آن است كه در احكام شرعى افتد دون اجناس افعال،و ادلّۀ عقل را كه دليل كند بر زوال چيزى،آن را ناسخ نخوانند- چنان كه در اوّل كتاب شرح داديم.
و«نسخ»در امرونهى شود،يا در خبرى (4)كه متضمّن بود معنى امرونهى را، فامّا در خبر محض و ديگر اقسام كلام نباشد.
امّا فرق از ميان«بدا»و«نسخ»و«تخصيص»:نسخ اين است كه بيان كرديم،و بدا در لغت ظهور باشد،يقال:بدا له اذا ظهر له،و بادى الرّأى-بى همز (5)-آن راى باشد كه پديد آيد،و آن علم باشد يا ظنّ كه پيدا شود بر كارى.
و«بدا»را چهار شرط است:يكى آن كه فعل يكى باشد،اعني مأمور به و منهىّ عنه،چنان كه يك چيز بفرمايد و هم از آن نهى كند،و مكلّف،و وجه،و
وقت،يكى باشد،هرچه جامع بود اين چهار شرط را بدا بود،مثال او چنان كه زيد را گويد:نماز پيشين كن چهار ركعت،آنگه پيش ازآن كه وقت درآيد گويد:مكن، اين بدا باشد،و اين بر خداى تعالى روا نيست براى آن كه اين،آن كس كند كه عالم نباشد به عواقب امور،و عالم بود به علم محدث.چون كارى بفرمايد كه گمان چنان برد كه آن مصلحت است،آنگه پيدا شود او را به علمى كه پديد آيد او را كه آن مصلحت نبود پشيمانش شود نهى كند از آن.
و براى آن گفتيم در نسخ كه ازالت مثل حكم ثابت (1)باشد،و نگفتيم كه ازالت حكم باشد،تا فرق بود ميان نسخ و بدا،و هرگه كه اين چهار شرط يكى نباشد،بدا نبود،بل كه نسخ باشد،پس هر امرى بعد نهيى (2)يا نهيى (3)بعد امرى كه جامع باشد اين شرايط را آن بدا بود.
و امّا«تخصيص»،اخراج چيزى باشد از حكم جمله به دليل،و از ميان مسلمانان خلافى نيست در جواز نسخ،و لكن (4)خلاف در اين باب با جهودان است.
و نسخ بر سه وجه بود:نسخ لفظ باشد و حكم معا،و نسخ لفظ باشد بى حكم، و نسخ حكم باشد بى لفظ.
امّا نسخ حكم (5)دون لفظ چون آيت تخفيف قتال است كه خداى تعالى در اوّل فرمود كه يك مسلمان با ده كافر قتال كند،و اگر روى از او برگرداند فاسق و عاصى بود في قوله: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتٰالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صٰابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا (6)... ،آنگه اين حكم منسوخ كرد بقوله: اَلْآنَ خَفَّفَ اللّٰهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صٰابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ (7)... ،حق تعالى گفت:من اين حكم منسوخ بكردم،يك مرد با دو مرد بايد كه (8)مقاومت كند،پس حكم منسوخ بكرد و تلاوت بر جاى رها كرد[127-پ].
و همچنين است صدقه پيش (1)نجوى،في قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَةً (2)... ،آنگه منسوخ كرد اين حكم بقوله: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقٰاتٍ (3)... ،چنان كه (4)قصّۀ او بيايد در جاى خود.
و امّا آنچه تلاوت منسوخ است،چنان است كه در تفسير آمده است كه از جملۀ قرآن در سورۀ النّور بود كه:الشّيخ و الشّيخة اذا زنيا فارجموها البتة فانّهما قضيا (5)الشّهوة جزاء بما كسبا نكالا من اللّه و اللّه عزيز حكيم.
و آنچه لفظ و حكم منسوخ است،آن است كه در (6)اخبار آمده است (7):كان مما انزل الله ان عشر رضعات يحرمن،آنگه منسوخ شد به پانزده رضعه و تلاوت نيز منسوخ شد،و اين هر دو در اخبار آحاد است و بر او قطع نيست.
امّا نسخ الشّيء قبل فعله روا باشد،و لكن قبل وقت فعله روا نباشد به نزديك ما و به نزديك اصحاب ابو حنيفه و بيشتر متكلّمان،براى آن كه اين بدا بود،و به نزديك اصحاب شافعى روا باشد.
نسخ الكتاب بالكتاب روا بود و هست،چنان كه گفتيم بلا خلاف،و نسخ السّنّة بالكتاب روا باشد،و نسخ الكتاب بالسّنّة روا باشد به شرط آن كه مقطوع عليها باشد،و نسخ السّنّة بالسّنّة هم روا باشد به اين شرط كه گفتيم كه معلوم و مقطوع بها باشد.
امّا نسخ اجماع به قياس و فحوى الخطاب روا نباشد،و اين جمله مسائل اصول الفقه است،و ادلّه و بيان او در كتب اصول الفقه مشروح باشد،در اين جاى احتمال نكند.
امّا معنى آيت،و اختلاف اقوال در او،و اختلاف (8)قرّاء در قرائتش،جمله قرّاء خوانند: مٰا نَنْسَخْ ،به فتح«نون»و«سين»،مگر ابن عامر كه او خواند:«ما ننسخ» به ضمّ«نون»و كسر«سين»من الانساخ.و بر اين قرائت در او دو قول باشد:يكى
آن كه نسخ و انسخ به يك معنى باشد.دگر آن كه:انسخت الكتاب اذا امرت بنسخه (1).يقال:نسخت الكتاب و انسخته غيري اذا جعلته ناسخا له،چنان كه:حفرت بئرا و احفرت زيدا بئرا،اى جعلته حافرا لها.
قوله: أَوْ نُنْسِهٰا ،جمله قرّاء خواندند:«او ننسها»،مگر ابو عمرو و ابن كثير كه ايشان خوانند:«او ننساها» (2).آنان كه«ننسها»خوانند،من الانساء باشد،افعال من النّسيان،يا (3)از ياد ببريم ايشان را آن آيتها.
و قوّت اين قول و بيان او آن است كه،روايت كرده اند كه،سهل بن حنيف گفت:يك روز مردى در مجلس رسول خدا-صلّى اللّه عليه و آله-بر پاى خاست و گفت:يا رسول اللّه!چند آيت قرآن دانستم كه در نماز شب (4)خواندمى (5)،دوش برخاستم فراموش كرده بودم.چندان كه خواستم تا ياد (6)آرم،يك حرف يادم نيامد.
ديگرى برخاست،گفت:مرا هم اين افتاد،و ديگرى هم چنين.رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله-گفت كه:بدانى كه چرا چنين بود؟خداى تعالى-جلّ جلاله (7)-آن آيتها منسوخ كرد،و چون آيتى منسوخ كند از يادها و دلها ببرد.اين يك قول است در معنى أَوْ نُنْسِهٰا [128-ر].
وجهى دگر آن است كه:او نتركها،و در اين وجه نسى و انسى به يك معنى باشد،و نسيان در كلام عرب ترك بود،من قوله تعالى: نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ (8)... ،اى تركوا طاعة اللّه فتركهم من الثّواب،و كذلك قوله تعالى: كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسىٰ (9).
و وجه دگر آن است كه:«ننسها»نأمر بتركها،بفرماييم تا رها كنند،چنان كه شاعر گفت:
انّ علىّ عقبة اقضيهالست بناسيها و لا منسيها
يعنى آمر بتركها.
وجهى دگر در«ننسها»آن است كه معنى آن بود كه:نؤخّرها،با پس داريم آن را من انسا اللّه اجله،اى اخّره (1)،يك معنى آن بود كه:تأخير كنيم انزال آن را خود فرونفرستيم،يا (2)تأخير كنيم از وقتى به وقتى تا به حسب مصلحت فروفرستيم.
امّا قرائت ابو عمرو و ابن كثير«او ننساها»،يك معنى اين بود كه:نتركها،من قولهم:نسيت الشّىء اذا تركته.وجهى دگر آن كه:«ننسؤها»،اى نمضيها،من قولك:نسأت الابل اذا سقتها،و منه المنسأة للعصا،براى آن كه شتر را به آن رانند، طرفة بن العبد گويد در وصف شترش:
أمون كألواح الإران نساتهاعلى لاحب كأنّه ظهر برجد
نَأْتِ بِخَيْرٍ ،«نأت»مجزوم است به جزاى شرط،و در معنى او دو قول است:
يكى آن كه نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهٰا ،به از آن بياريم،به معنى (3)خوارتر (4)و سهل تر در باب تكليف.و قولى ديگر:«بخير منها»اى باصلح منها،بهتر از آن و نافعتر از آن در باب تكليف. أَوْ مِثْلِهٰا ،يا مانند آن در اين دو وجه از صلاح و خفّت.
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (5)،استفهام به معنى تقرير است، نمى دانى؟يعنى مى دانى كه خداى بر همه چيزى قادر است.و«شىء»،در آيت مخصوص است به معدوم دون موجود،براى آن كه آنچه در وجود آمد از مقدورى برفت.و«قدير»،فعيل باشد به معنى فاعل بناى مبالغت (6).
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،نمى دانى كه ملك آسمان و زمين خداى راست؟و معنى ملك و ملك راجع بود با قادرى،وصف از ملك ملك باشد و از ملك مالك،يعنى در قبضۀ قدرت اوست تا مى گرداند چنان كه خواهد از عدم به وجود آورد و از وجود به عدم،و از حال به حال به حسب مصلحت چنان كه داند.
وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ ،«ما»،نفى است و«من»در هر دو
جا (1)زيادت است،و معنى آن است كه:ما لكم دون اللّه ولىّ و لا نصير،يعنى جز خداى تعالى شما را يار و ياورى نبود.و«دون»در آيت به معنى غير است،و «ولىّ»و«نصير»هر دو فعيل است به معنى فاعل در (2)وجه مبالغت.و معنى ولىّ آن باشد كه يتولّى امرهم،كه تولّاى (3)كار ايشان كند و اولى تر باشد،و يارى نبود ايشان را كه حمايت كند (4)بر خداى تعالى.
أَمْ تُرِيدُونَ ،«ام»معادل بود همزه استفهام را،و آن بر دو ضرب (5)بود:متّصل و منقطع باشد،مثال متّصل چنان بود كه:أ زيد عندك ام عمرو.و مثال منقطع چنان كه:أ زيد عندك ام عندك عمرو (6).و فرق از ميان ايشان در معنى آن بود كه در اوّل سايل را علم حاصل بود[128-پ]به وجود يكى از زيد و عمرو،و لكن عين نمى داند،از عين او سؤال مى كند،و در دوم سؤال مى كند (7)از كون (8)به نزديك او،پس زيد را رها مى كند به جملگى و سؤال با سر مى گيرد از عمرو،يعنى زيد را رها كردم اكنون از عمرو خبر ده مرا تا نزد تو هست يا نه؟و«ام»در آيت معادل همزۀ استفهام است فى قوله: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ .
و وجهى دگر آن است در«ام»كه:«ميم»زيادت است،و معنى آن كه:
أ تريدون ان تسألوا رسولكم.
و وجهى دگر آن است كه:به معنى«بل»است،چنان كه شاعر گفت:
ام انت فى العين املح
و معنى آن كه:بل انت فى العين املح.
[أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ] (9)،حق-سبحانه و تعالى-در اين آيت تقريع و ملامت كرد جهودان را و جز ايشان را از آنان كه (10)بر رسول-عليه السّلام-تحكّم و تعنّت كردند، گفت:شما مى خواهى كه از پيغمبرتان،يعنى محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله-
آن خواهى كه قوم موسى از موسى خواستند پيش از اين؟ و آنچه ايشان از موسى-عليه السّلام-خواستند آن بود كه،ايشان موسى -عليه السّلام-را گفتند:خداى تعالى را-جلّ جلاله-به ما نماى معاينه،چنان كه خداى-عزّ و جلّ از ايشان حكايت كرد كه: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً (1)... ، و در دگر آيت از ايشان بازگفت كه: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَقٰالُوا أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً (2).
آنگاه (3)بيان كرد كه:مثل سؤال ايشان كردن،بدل كردن باشد كفر را به ايمان،اگر سؤالش كفر باشد همانا اعتقادش ايمان نباشد. وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ ،اشارت است به آن سؤال كردن در حقّ خداى تعالى آنچه بر او روا نباشد و بدو لايق نبود،به اعتقاد جواز (4)آن كفر باشد،و هركه كافر شود و كفر به ايمان بدل كند يعنى ايمان رها كند و اختيار ايمان نكند و به بدل آن كفر آرد او راه راست گم كرده باشد.و سَوٰاءَ السَّبِيلِ ،ميانه راه باشد،يعنى جادّه راه، بيانه (5): فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوٰاءِ الْجَحِيمِ (6)،اى في وسط الجحيم.
وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ ،اين آيت در شأن گروهى جهودان آمد،و سبب (7)او آن بود كه:فنحاص (8)بن عازورا (9)و زيد بن قيس،عمّار ياسر را و حذيفۀ يمان (10)را (11)چون واقعۀ احد بيفتاد و وهنى رسيد مسلمانان را گفتند (12):اگر (13)شما حق (14)بودى،اين وهن نيفتادى شما را،از او برگردى و به دين ما در آيى كه آن بهتر باشد شما را.
عمّار ياسر گفت:شما چه گويى (15)در (16)نقض عهد؟گفتند:عظيم باشد،
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 55.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 153.
3) .مج:آنك.
4) .همۀ نسخه بدلها+از.
5) .همۀ نسخه بدلها:بيانش.
6) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 55.
7) .همۀ نسخه بدلها+نزول.
8) .دب،آج،لب،فق،مب:فيحاص.
9) .كذا:در اساس،مج،وز،دب:عادو،آج،لب،فق،مب،مر:عادورا.
10) .دب،آج،لب،مر:يمانى.
11) .همۀ نسخه بدلها+گفتند.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .مج:اگر پيغمبر،وز:اگر پيغامبر،ديگر نسخه بدلها:كه اگر پيغمبر.
14) .مر:برحق،مب:به حق.
15) .وز:چه كردى،دب:مى گوييد.
16) .دب،مب:از.
گفتند (1):ما با خداى عهدى كرده ايم كه هرگز به محمّد كافر نشويم.فنحاص (2)گفت:امّا هذا فقد صبا،اين مرد صابى باشد.عمّار گفت:امّا انا فقد رضيت باللّه ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد نبيّا (3)و بالقرآن اماما (4)و بالكعبة قبلة و بالمؤمنين اخوانا، گفت:من بارى راضيم به آن كه خداوند من خداى باشد،و اسلام دين من باشد[و محمّد پيغامبرم باشد] (5)و قرآن امام من (6)باشد و كعبه قبله ام و مؤمنان برادرانم باشند.
آنگه بيامدند و رسول را-عليه السّلام-خبر كردند (7).رسول-عليه السّلام-بر ايشان ثنا كرد و گفت:
اصبتما الخير و افلحتما، به خير رسيدى و فلاح يافتى[129-ر].
وَدَّ ،اى تمنّا و اراد.بسيار كسان از اهل كتاب،يعنى جهودان مى خواهند و تمنّا مى كنند كه شما را از ايمان به كفر برگردانند.و كُفّٰاراً ،منصوب است بر حال از مفعول.و حَسَداً ،منصوب است بر مفعول له،و روا بود كه مصدر فعل (8)محذوف بود، يعنى حسدوا حسدا،و اصل حسد در لغت حكّ الشّىء بالشّيء،چيزى در چيزى سودن باشد چنان كه خراشيده شود،و از اين جا بيل را محسد گويند كه آلت خدش است و قراد را اعنى (9)كرهه را حسدل گويند به زيادت«لام»،چنان كه عبد را عبدل گويند،و در (10)معنى قول شاعر از اينجاست كه گفت:
اصبر على مضض الحسود فانّ صبرك قاتله
كالنّار تأكل نفسهاان لم تجد ما تأكله
گفت:صبر كن بر خشم و حسد حاسد كه صبر تو و حسد حاسد (11)او را بكشد چون آتش كه چون چيزى نيابد كه بخورد خود را بخورد،يعنى حسد حاسد دل او را بخورد.و رسول-عليه السّلام-در ذمّ حسد گفت:
ان الحسد ليأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب ،گفت:حسد (12)حسنات را چنان بخورد كه آتش هيزم را.
1) .مب:گفت.
2) .آج،لب،فق:فيحاص.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و بعلىّ اماما.
4) .مر:ندارد،ديگر نسخه بدلها:كتابا.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به اصل روايت،از مج افزوده شد،دب،آج،لب،فق،مر،مب+و اميرالمؤمنين على امام من باشد.
6) .همۀ نسخه بدلها:كتابم.
7) .همۀ نسخه بدلها:خبر دادند.
8) .همۀ نسخه بدلها:فعلى.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:عبارت«قراد را اعنى»را ندارد.
10) .همۀ نسخه بدلها+اين.
11) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+حاسد.
و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:
الحاسد مغتاظ على من لا ذنب له گفت:
حاسد خشمناك است برآن كه او را گناهى نبود.و در مثل گفته اند:
«الحسود لا يسود» ،حسود هرگز سيّد نشود.و هيچ چيز نيست كه زيانكارتر بود و سودمندتر از حسد،اعنى حاسد را و محسود را.
امّا حاسد را جگر خورد و امّا محسود را رفعت دهد،پندارى حاسد را بر گماشته اند تا آن كس را كه مردمان ندانند و نشناسند ذكر مى كند و نام او تازه مى دارد،و نكو گفت ابو تمّام طائي (1)اين معنى:
و اذا اراد اللّه نشر فضيلةطويت اتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النّار فيما جاورتما كان يعرف طيب عرف العود
و ديگرى مى گويد كه بر او حسد برده اند (2):
انّي حسدت فزاد اللّه في حسديلا عشت ما عشت يوما غير محسود
لا يحسد المرء الّا من فضائلهبالفضل و العلم و النّعماء و الجود
و ديگرى گويد:
ان يحسدوني فانّي غير لائمهمقبلي من النّاس اهل الفضل قد حسدوا
فدام لي و لهم ما لي و ما بهمو مات اكثرنا غيظا بما يجد
انا الشّجا وجدوني في حلوقهملا ارتقى صدرا منها و لا ارد
و از اين جا گفت حق تعالى (3)-جل جلاله -در حقّ اميرالمؤمنين على-عليه الصّلاة و السّلام-چون حاسدان بر او حسد بردند: أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ (4)-الآية، و از عائشه روايت كرده اند كه گفت:روزى رسول-عليه السّلام-در حجرۀ من بود.جماعتى جهودان آمدند و دستورى خواستند،من در حجاب شدم و ايشان در آمدند و رسول را خطاب (5)كردند كه:السّلام عليك يا محمّد.رسول-عليه السّلام-دانست،و ليكن به كرم و حلم اغضاء كرد.چيزى پرسيدند و برفتند.مرا سخت آمد،همّت كردم كه جواب دهم[129-پ]ايشان را چون برفتند جماعتى دگر آمدند و همچنين
گفتند،گفت:مرا صبر نماند،من گفتم از پس پرده:و عليكم السّام و اللّعنة و الغضب يا اعداء اللّه.
رسول-عليه السّلام-مرا گفت:خاموش باش.چون ايشان برفتند،رسول -عليه السّلام-مرا ملامت كرد و گفت:چرا سخن گفتى؟گفتم:يا رسول اللّه!من بر خويشتن مالك نبودم كه جواب ندهم،گفت:ندانى كه جهودان قومى اند حسود و بسيار حسد،و بر هيچ چيز حسد ايشان بيشتر نيست از خصال مسلمانان،ازآن كه بر سلام،كه حق تعالى به تحيّت ما كرده است،و آن تحيّت اهل بهشت است،و بر آمين گفتن به عقب دعا.پس هركه حسد كار بندد،به جهودان اقتدا كرده باشد.
مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ ،پس ازآن كه حق،ايشان را روشن شد،يعنى پس ازآن كه بدانستند و بشناختند كه تو رسول خدايى،و نعت و صفت تو در تورات بخواندند.
آنگه حق تعالى گفت:رها كنى ايشان را، فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا ،ايشان را عفو كنى.و«صفح»عفو باشد،و اصل او اعراض بود حتّى تبدو صفحة وجهك،از او بگردى (1)تا جانب رويت پيدا شود. حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ،تا خداى تعالى كار خود يا (2)فرمان خود بيارد.
عبد اللّه عبّاس گفت به روايت ابن ابي طلحه (3):اين منسوخ است بقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (4)...،و اين قول قتاده است و ربيع (5)انس و سدّى.و بهرى دگر گفتند منسوخ است بقوله: قٰاتِلُوا الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لاٰ يُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ (6)-الآية.
و محمّد بن علىّ الباقر-عليهما السّلام-گفت:خداى تعالى رسول را -عليه السّلام-قتال نفرمود تا اين آيت آمد: أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ (7).
جبريل بيامد و اين آيت بياورد،و تيغى از آسمان بياورد و در گردن رسول افگند، و هر آيت كه آيت سلم و صلح و مدارا بود به اين آيت منسوخ كرد، حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ،كلبى گفت از عبد اللّه عبّاس:بامره فى (1)القتال،تا فرمان خداى بيايد در قتال.
آنگه فرمان خداى آمد در بنى قريظه به قتل و سبى تا مردان را بكشتند و زنان را آواره كردند و برده بردند،و در بنى النّضير به جلا و نفى و تا ايشان را از زمين خود به زمين شام راندند.
و ابو مسلم گفت: حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ،يعنى آنچه وعده داد از نصرت و فتح و اظهار دين اسلام و اعلاء كلمۀ او،چنان كه دگر جا گفت: فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ (2).
بهرى دگر گفتند: حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ ،بالموت (3)و العقاب،تا خداى تعالى ايشان را هلاك بر آرد و از دنيا با سراى عقاب برد.بهرى دگر گفتند:معنى آن است كه تا بميرند يا ايمان آرند.و بعضى ديگر گفتند:تا مسلمانان را قوّتى و عددى (4)و عدّتى پيدا شود.
و بيشتر مفسّران برآنند كه:تا فرمان خداى تعالى بيايد در حقّ اهل كتاب،امّا به آن كه ايمان آرند يا قبول جزيه كنند و جزيه بدهند ذليل و صاغر[130-ر]،و شرايط ذمّه را مراعات كنند،و يا بكشندشان اگر اين نكنند.
اگر گويند چگونه گفت: فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا ،و عفو كسى كند كه قادر باشد و مسلمانان ضعيف و عاجز بودند؟جواب آن است كه گوييم:حق تعالى گفت مسلمانان را در اين سخنها و ايذاء و سفاهت كه اينان مى كنند و شما مى توانيد كه جواب دهيد،مدهيد تا آنگه كه خدا فرمان دهد به آنچه شرح داده شد. إِنَّ اللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ،خداى تعالى بر همه چيز قادر است.
وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (110) وَ قٰالُوا لَنْ يَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ تِلْكَ أَمٰانِيُّهُمْ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (111) بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (112) وَ قٰالَتِ اَلْيَهُودُ لَيْسَتِ اَلنَّصٰارىٰ عَلىٰ شَيْءٍ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰارىٰ لَيْسَتِ اَلْيَهُودُ عَلىٰ شَيْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ اَلْكِتٰابَ كَذٰلِكَ قٰالَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّٰهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (113) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ وَ سَعىٰ فِي خَرٰابِهٰا أُولٰئِكَ مٰا كٰانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِينَ لَهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (114)
2\114-110<
به پاى داريد نماز را و بدهيد زكات را و آنچه در پيش داريد براى خود از نيكى بيابيد آن را نزديك خداى،به درستى كه خداى بدانچه شما كنيد بيناست.
گفتند نشود در بهشت الّا آن كه باشد جهود يا ترسا آن آرزوهاى ايشان است،بگو بياريد حجّتتان اگر شما راست همى گوييد (1).
آرى آن كس كه بسپارد روى خود خداى را و او نيكوكار بود،او را بود مزدش به نزديك خدايش،و ترسى نبود بر ايشان و نه ايشان اندوهگن (2)شوند.
گفتند جهودان نيستند ترسايان بر چيزى،و گفتند ترسايان نيستند جهودان بر چيزى،و ايشان همى خوانند كتاب را، يعنى تورات و انجيل،همچنين گفتند آنان كه نمى دانند (3)مانند گفتار ايشان،خداى داورى كند ميان ايشان روز قيامت در آنچه بودند ايشان در آن خلاف مى كنند.
كيست (4)ظالم تر از آن كس او منع كند مسجدهاى خداى را كه ياد كنند در آنجا نام او،و سعى كنند در ويرانى آن اينانند كه نبود ايشان را كه در آنجا شوند الّا ترسان (5)،ايشان راست در دنيا هلاكى و ايشان راست در آخرت عذابى بزرگ.
قديم-جلّ جلاله-چون صحابه رسول را و مسلمانان را آنچه مصلحت (6)ايشان بود
در باب عفو و صفح و مدارا و حسن معاشرت با اهل كتاب بفرمود (1)انتظار فرج را و آمدن فرمان خدا را،گفت:آنچه به خاصّۀ شما متعلّق است از عبادات ابدان و اموال،نيز به پاى داريد از اقامت نماز و ايتاء زكات،اين وجه اتّصال آيت است به آيت متقدّم،و كلام در اقامت نماز و ايتاء زكات مستوفى برفت در آيات متقدّم (2).
قوله: وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ ،«ما»مجازات راست،و جزاى او تَجِدُوهُ است،و «نون»از هر دو فعل به جزم شرط و جزا بيفتاد (3)،گفت:و هرآنچه تقديم كنى و در پيش افگنى (4)براى خود بازيابى به نزديك خداى-عزّ و جلّ.و«من»تبيين راست.
و مراد به«خير»صدقه است.بعضى گفته اند (5)[130-پ]:مراد به«خير» مال است،نظيره قوله تعالى: إِنْ تَرَكَ خَيْراً (6)... ،اى مالا،و گفته اند:مراد عمل صالح است،و اولى تر حمل آن بود.بر عموم تا جمله داخل باشند تحت او.
خداى تعالى به اين آيت تحريص (7)مى كند مردم را بر عمل صالح و آنچه ايشان را به خير نزديك گرداند،و مى گويد:آن بماند به نزديك خداى تعالى مدّخر (8)،تا در خبر آمده است كه:يك خرما يا يك لقمه نان كه بنده به صدقه بدهد،خداى آن را مى پروراند تا چندان شود كه كوهى عظيم،آن را بيارد (9)در كفۀ حسنات او نهد تا كفّه (10)سر به شاهين آرد،بيانش قوله تعالى: يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ يُرْبِي الصَّدَقٰاتِ (11).
در خبر هست كه:يك روز مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!ما بالنا (12)نكره الموت؟ما را چه بوده است كه (13)مرگ را كارهيم؟گفت:
قدّم مالك فانّ قلب كلّ امرئ عند ماله، گفت:مالت از پيش بفرست كه دل هركس به نزديك مالش بود.
و در خبر هست كه رسول-عليه السّلام-گفت:چون بنده يا پرستارى با پيش
1) .همۀ نسخه بدلها:به جاى آوردند.
2) .همۀ نسخه بدلها:مقدّم.
3) .مج،وز:بيوفتاد و،مر:بيوفتد و،ديگر نسخه بدلها+و.
4) .همۀ نسخه بدلها+از نيكى.
5) .اساس+و گفته اند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد،همه نسخه بدلها:و گفته اند.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 180.
7) .مج،وز،آج:تحريض.
8) .آج:مدّخرا.
9) .دب،فق،مر+و.
10) .دب،آج،فق،مب،مر:كفّه اش.
11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 276.
12) .وز:بلنا.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر+ما.
خداى شود،يقول النّاس ما ذا خلّف و تقول الملائكة ما ذا قدّم،همۀ همّت مردم آن (1)بود كه گويند:چه بگذاشت،و همۀ همّت فريشتگان آن كه (2)گويند:چه از پيش بفرستاد.
حميد طويل روايت كند از انس مالك كه گفت:چون فاطمه زهرا -عليها السّلام-با جوار رحمت ايزدى شد،اميرالمؤمنين -عليه السّلام-در مرثيۀ او اين دو بيت گفت:
لكلّ اجتماع من خليلين فرقةو كلّ الّذي دون الفراق قليل
و انّ افتقادي فاطما بعد احمددليل على أن لا يدوم خليل
آنگه در گورستان رفت و گفت:
السّلام عليكم يا اهل القبور،اموالكم قسمت و دياركم سكنت و نسائكم نكحت هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندكم ،سلام بر شما باد اى اهل گورها،مالهايتان بازبخشيدند و سراهايتان در او نشستند،و زنانتان شوهران باز كردند.اين خبر آن است كه به نزديك ماست،خبر آنچه به نزديك شماست چيست؟هاتفى از كنارى آواز داد:ما اكلنا ربحنا و ما قدّمنا وجدنا و ما خلّفنا خسرنا، آنچه خورديم سود كرديم،و آنچه از پيش بفرستاديم يافتيم،و آنچه بازگذاشتيم (3)زيان كرديم.
و رسول-صلّى اللّه عليه و آله-چنين گفت كه:
ليس لك من مالك الّا ما أكلت فافنيت او لبست فابليت او تصدّقت فأمضيت ،گفت:از مال تو تو را نصيب نيست الّا آنچه بخوردى (4)فانى كردى (5)،يا در پوشيدى كهنه كردى،يا بدادى بگذرانيدى.
و در خبر است كه:رسول اللّه-عليه السّلام-گوسپندى به حجرۀ عائشه بكشت، درويشان مدينه خبر بيافتند مى آمدند و مى خواستند،و رسول-عليه السّلام-مى داد.
چون شب در آمد از آن گوسپند هيچ نمانده بود الّا گردنش.عائشه را پرسيد كه از اين ذبيحه چه مانده است؟گفت:هيچ نمانده مگر گردنش.گفت (6):ماند (7)مگر گردنش،
اشارت بدين فرمود كه حق تعالى گفت: مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ (1)[131-ر]،و نكو گفت شاعر:
قدّم لنفسك شيئاو انت مالك مالك
من قبل ان تتلاشىو لون حالك حالك
و ديگرى گويد:
افعل الخير ما بدا و تهيّاعلم الخير لائح فى الثريّا
انّما أنت أنت ما دمت حيّافاذا متّ صرت تأويل رؤيا
پس به غنيمت دار تا (2)تو را بازگذاشته اند و تو ممكنى (3)و تو را خير كردن ممكن است،تأخير و تقصير مكن.
قدّم جميلا اذا ما شئت تفعلهو لا تؤخّر ففى التّأخير آفات
الست تعلم انّ الدّهر ذو غيرو للمكارم و الاحسان اوقات
تا كارت روان است،و بادت جهان است،و هوايت صافى است،و آب به جوى تو است،پيش ازآن كه آبت برود و بادت بنشيند و كارت فروماند.
ربّ ريح لأناس عصفتثمّ ما ان لبثت ان سكنت
و كذاك الدّهر في اطوارهقدم زلّت و اخرى ثبتت
و كذا الايّام من عاداتهاانّها مفسدة ما اصلحت
چه هرچه كردى و خواهى كرد (4)من به آن عالم (5)و بصيرم،هيچ بر من نبشود از خير،و بر من فرونشود از شرّ.
قوله: وَ قٰالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ ،قديم (6)تعالى حكايت مى كند از موافقت جهودان و ترسايان با يكديگر،با همه مخالفت و معادات كه از ميان ايشان بود براى مظاهرت و معاونت يكديگر بر رسول-عليه السّلام،چه (7)رسول به نسخ شرع ايشان[آمد] (8)چون دشمنى از خود قوى تر ديدند موافقت نمودند بر سبيل منافقت،به زبان نه به دل،براى آن كه«عند الشّدائد تذهب الاحقاد»،
ندانستند (1)كه آن كار نه آنجاست كه به موافقت ايشان با يكديگر و مخالفت ايشان با رسول خلل يابد،گفتند:در بهشت نشود الّا آن كه جهود باشد يا ترسا،اين قولى است.
قولى دگر آن است كه:حق تعالى بر طريقۀ عرب كه از ايشان معروف است «العرب تلفّ الخبرين لفّا فترمى بهما رميا ثقة منها بانّ السّامع يضع كلاّ منهما موضعه»،عرب دو خبر مختلف بگيرند (2)و به هم بر پيچند و بيندازند (3)براى آن كه دانند (4)و واثق باشند (5)كه شنونده هريك به جاى خود بنهد،مثالش قوله: جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ (6)... ،و معنى آن است كه شب پيدا كرد تا بياراميد (7)و روز پيدا كرد تا طلب فضل (8)و روزى او كنيد (9)،و لكن در هم پيخت (10)، چه معلوم بود كه سامع جدا داند (11)كردن،اين آيت همچنين است و تقدير (12)اين است كه جهودان گفتند:كس به بهشت نرود مگر جهودان،و ترسايان گفتند:كس به بهشت نرود مگرآنكه ترسا (13)باشد.
آنگه در هم پيخت و به يك بار از هر دو خبر داد از جهودان و ترسايان،و تقدير آن كه:و قالت اليهود لن يدخل الجنّة الّا من كان هودا،و قالت النّصارى لن يدخل الجنّة الّا من كان نصرانيّا.
آنگه حق تعالى رد كرد بر ايشان و ايشان را جواب داد به لطيف تر جوابى،گفت:
اين خبر از آرزوى خود مى دهند (14)[131-پ]،قوله: هُوداً ،جمع هائد،كعوذ و عائذ، و عوط و عائط (15)،من هاد اذا مال،و بيان اين رفت (16)پيش از اين (17)امانىّ جمع امنيّة،
1) .مج:بدانستند،وز:بدانست.
2) .همۀ نسخه بدلها:بگيرد.
3) .همۀ نسخه بدلها:بر پيچد و بيندازد.
4) .همۀ نسخه بدلها:داند.
5) .همۀ نسخه بدلها:باشد.
6) .سورۀ قصص(28)آيۀ 73.
7) .مج،وز،آج،لب،فق:بيارامى/بياراميد.
8) .وز:تفضّل.
9) .مج،وز،آج،لب:كنى/كنيد.
10) .مب:بيخت.
11) .مب:خداوند.
12) .همۀ نسخه بدلها+آيت.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ترسايان.
14) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.
15) .وز،مب،مر:غوط و غائط.
16) .همۀ نسخه بدلها:برفت.
17) .همۀ نسخه بدلها+تلك امانيّهم،اين آرزوى ايشان است.
و اميرالمؤمنين (1)-عليه السّلام-مى گويد:
لا تتّكل على المنى فانّها بضائع النّوكى گفت (2):بر تمنّا اعتماد نكنى كه آن بضاعت احمقان است،و از اين جا گفت رسول-عليه السّلام-
الكيّس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت و العاجز من اتبع نفسه هواها و تمنّى على اللّه، زيرك آن كس باشد كه حساب خود بكند و براى قيامت عملى كند،و عاجز آن بود كه نفس را از قفاى هوا ببرد و تمنّا كند بر خدا،تمنّا بيشتر محال باشد.
و گفتند: تِلْكَ أَمٰانِيُّهُمْ ،اى أكاذيبهم و أباطيلهم،و اصل كلمت من منى يمنى باشد اذا قدّر،قال الشّاعر:
حتّى تبيّن ما يمني لك الماني
اى ما يقدّر لك المقدّر (3)،و منه المنيّة للموت،و اين چنان است كه در عبارت (4)فارسيان (5)آيد چون چيزى چنين شنوند از كسى كه سخنى مى گويد بر وفق مراد و هواى خود،نمى گويم (6)چه ات (7)آرزو مى آيد (8).
گفت (9):اين دعوى است،دعوى را بيّنت و برهان بايد، قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ .
كوفيان گفتند:اصل«هات»آت بوده است اى اعظ،آنگه همزه را«ها»كردند براى آن كه از يك مخرج بيرون مى آيد،و آن حلق است كه«ها»و«همزه»از حروف حلقند.و جمع«برهان»،براهين باشد كقربان و قرابين و سلطان و سلاطين، گفت:اگر راست مى گوييد (10)حجّت بياريد كه دعوى بى حجّت پيش نرود.
من ادّعى شيئا بلا شاهدلا بدّ ان تبطل دعواه
آنگه رد كرد بر ايشان و ايشان را تكذيب كرد و گفت:نه چنين است كه شما گفتيد (11)،بل هركه استسلام كند و انقياد نمايد خداى تعالى را و روى خود بسپارد و
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+على.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر+نگر.
3) .مج،دب،مب،مر:المقدور.
4) .همۀ نسخه بدلها+ما.
5) .همۀ نسخه بدلها:پارسيان.
6) .وز،دب،آج،لب،مر:نمى گوييم.
7) .اساس:چه ئت/چه ات،چه ايت.
8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:چه آرزويى مى كند،مر:چه آرزويى مى كنيم.
9) .همۀ نسخه بدلها:آنگه گفت.
10) .مج،وز،آج،لب،فق:مى گويى/مى گوييد.
11) .آج،لب،فق:گفتى/گفتيد.
فرونهد خداى را-جلّ جلاله- فَلَهُ أَجْرُهُ ،يعنى هركه مسلمان باشد نه جهود و ترسا به بهشت او رود (1)،و اين قول عبد الله عبّاس است.
و ديگر مفسّران گفتند:بلى آن كس از جمله جهودان و ترسايان كه رجوع كند از آن ملّت و طريقه،و به دين مسلمانى درآيد، فَلَهُ أَجْرُهُ .
و اصمّ گفت معنى آيت آن است كه:جهودان و ترسايان دينى دارند كه چون دعوى آن دين كنند دعوى ايشان را حجّت نباشد،بلى آن كس كه مسلمان باشد دينى دارد كه چون دعوى آن كند او را بر دعوى خود حجّت و برهان باشد اين جا،و آنجا ثواب بهشت،و اين بعيد است چه در او تعسّفى هست.
اگر گويند:نه«بلى»در جواب سخنى گويند كه متضمّن نفى بود،اين جا چه رفته است كه مقتضى آن است؟گوييم:نهاد كلام دليل (2)مى كند بر كلامى متضمّن (3)نفى را،و تقدير آن است كه:چون جهودان و ترسايان گفتند:به بهشت نشود الّا آن كس كه جهود (4)باشد يا ترسا (5)،پندارى قائلى گفت:خود هيچ كس به بهشت نشود،جواب دادند كه: بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ .
[و اگر گويند:«بلى»جواب آن است كه گفت: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ (6)،صواب باشد و به اين تعسّف حاجت نبود] (7).
اگر گويند:چرا تخصيص كرد«وجه»را؟گوييم:يك جواب از اين آن است كه روى[132-ر]شريف ترين اعضاست،براى آن كه حواس بر اوست و نظر با اوست،و عرفان و تمييز (8)با او باشد چون روى كه شريف ترين اعضاست مبذول و مسلّم باشد،دگر اعضا ممنوع نبود.
جوابى ديگر آن است كه:«وجه»كنايت است و عبارت از همه اندام،چنان كه گفت: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ (9)...،المعنى الّا هو.و قوله:
إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلىٰ (1)،اى ابتغاء ربّه بمعنى ثواب ربّه.
وجهى دگر آن است كه:سجده كه سر عبادت و غايت شكر است،به روى باشد،براى آن وجه را تخصيص كرد،و زيد بن عمرو بن نفيل گويد در اين معنى (2):
و اسلمت وجهي لمن اسلمتله الارض تحمل صخرا ثقالا (3)
و اسلمت وجهي لمن اسلمتله المزن تحمل عذبا زلالا (4)
و اسلام،تن به دادن باشد،يقال:اسلمت لكذا (5).و اسلام،به سپاردن و تسليم كردن باشد،يقال:اسلمت اليه كذا،و اسلام،سلم دادن باشد،يقال:اسلمت في كذا،و آن كه اسلام عرفى است كه مسلمانى باشد از قسمت اوّل بود كه معنى او انقياد باشد.
قوله: وَ هُوَ مُحْسِنٌ ،«واو»حال راست،و بيشتر از پس او مبتدا و خبر آيد،چنان كه:جاءني زيد و هو راكب،و نيز فعل و فاعل آيد چنان كه:ضربت زيدا و قد جرّدته من ثيابه،و او در عمل نكوكار باشد.و گفته اند:مراد آن است كه:و هو مخلص في عمله.
فَلَهُ أَجْرُهُ ،«فا»براى جواب شرط آمد،براى آن كه هرگه كه در جواب شرط مبتدا و خبر افتد (6)لا بدّ باشد از«فا».و اجر و اجرت،مزد عمل باشد. عِنْدَ رَبِّهِ ، به نزديك خداى تعالى،نه به معنى مكان،به معنى اختصاص ثواب به قديم تعالى و به معنى دورى از فوت (7)و ضياع تا بدانند كه آنچه به نزديك او بود ضايع نشود.
وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ ،و حدّ خوف و حزن پيش از اين برفت،و نيز (8)«من»لفظى است موحّد اللّفظ مجموع المعنى،براى آن كه يك بار كنايت با لفظ بود كه: فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ ،و يك بار با معنى كه: وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ بر جمع،و آيت مثال بسيار دارد در قرآن،منها قوله: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتّٰى إِذٰا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ (9)... ،و قوله: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً (10).
1) .سوره ليل(92)آيۀ 20.
2) .آج،لب،مر+شعر.
3) .همۀ نسخه بدلها:مصراع دوم بيت دوم را آورده اند.
4) .همۀ نسخه بدلها:مصراع دوم بيت اوّل را نقل كرده اند.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:في كذا.
6) .همۀ نسخه بدلها:آيد.
7) .دب،لب،فق،مب:قوت.
8) .مج،وز+رفت كه،ديگر نسخه بدلها+كه.
9) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 16.
10) .سورۀ انعام(6)آيۀ 25.
قوله: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ ،عبد اللّه عبّاس گويد:سبب نزول آيت آن بود كه چون ترسايان نجران به نزديك رسول آمدند،احبار (1)جهودان مدينه بيامدند و با ايشان مناظره كردند.مردى نام او رافع بن حرمله ايشان را گفت:ما انتم على شىء،شما بر هيچ نه ايد (2)،و انكار كرد عيسى را و نبوّت (3)و كتاب او را.و يكى از ترسايان نجران گفت:بل شما كه جهودانيد بر هيچ نه ايد،و انكار كرد نبوّت موسى را و كتاب او را.
خداى تعالى اين معنى از ايشان بازگفت و حكايت كرد: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصٰارىٰ عَلىٰ شَيْءٍ وَ قٰالَتِ النَّصٰارىٰ [132-پ] لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلىٰ شَيْءٍ ،و اين آيت مقوّى قول آن كس است كه گفت در آيت مقدّم كه: وَ قٰالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ .هريكى از ايشان تزكيت دين خود كردند و تقويت قول خود،جهودان گفتند:لا دين الّا اليهوديّة و لا يدخل الجنّة الّا من كان هودا،و ترسايان در حقّ خود هم اين دعوى بكردند.
و در آثار مى آيد كه:چون سفيان ثورى اين آيت خواندى،گفتى:صدقوا و اللّه، هر دو گروه راست گفتند.
وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتٰابَ ،«واو»حال راست،يعنى اين قول مى گويند در حالى كه هريكى از ايشان كتاب خود مى خواندند (4)،هم آن نهاد دارد كه آيت اوّل«من لفّ الخبرين لفّا و الرّمى بهما رميا،اى و كلّ واحد من الفريقين يتلوا كتابه.
و تفصيل آن كه جهودان كتاب خود مى خوانند (5)،و آن تورات است،و در تورات حديث عيسى است و نبوّت او،و بشارت به او.و ترسايان كتاب خود مى خوانند،و آن انجيل است،و در او حديث موسى است و صحّت نبوّت او،آنگاه هر دو در هم پيچيد (6)و به يك جا بگفت براى آن كه بر سامع ملتبس نخواهد شدن،و ايشان كتاب مى خوانند و مى دانند كه هر دو حقّ است و صدق است و كلام خداست.
كَذٰلِكَ قٰالَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ ،بعضى مفسّران (1)گفتند:مراد پدران ايشانند كه از پيش ايشان بودند،پيغمبران خود را همچنين گفتند.مقاتل گفت:مراد مشركان عربند كه محمّد را همين گفتند كه:تو بر چيزى نه اى.
ابن جريج گفت:عطا را پرسيدند (2)كه اينان كه اند؟گفت:امم انبياء سالفه (3)، چون:نوح و لوط و هود و صالح و شعيب-عليهم السّلام-هر امّتى پيغمبر خود را تكذيب كردند،و گفتند:تو بر چيزى نه اى، فَاللّٰهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ .
آنگه حق تعالى بر سبيل تهديد و وعيد گفت (4):هريكى از ايشان در حقّ خود بر وفق رأى خود تصويب قول خود و تخطئه مذهب خصم مى كند،و هريكى در قول خود مدّعى است،و از ميان دو مدّعى حاكمى بايد خداى-جلّ جلاله-كه احكم الحاكمين است،فرداى قيامت ميان ايشان حكم بكند در آنچه ايشان در آن خلاف مى كنند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ -الآية،سبب نزول آيت آن بود در قول قتاده و سدّى كه:بخت نصّر و قومش براى كشتن يحيى زكريّا بيامدند و بنى اسرايل را بكشتند و فرزندان ايشان را به بردگى (5)ببردند و بيت المقدّس را خراب كردند.
بهرى (6)دگر گفتند:آن كه اين كرد مردى بود نام او ططوس بن اسيسا بيامد و با بنى اسرايل كارزار كرد و بيت المقدّس خراب كرد و آن را مزبله ساخت و جيف و سرگين در او بيفگند (7)و آن همچنان خراب بود،تا چون مسلمانى قوّت گرفت مسلمانان آن را عمارت كردند،خداى تعالى به اين آيت ايشان را خواست،و به مساجد بيت المقدّس خواست،و اضافت با خداى اضافت تخصيص است[133-ر] به تشريفى كه حق تعالى مساجد را داده بود بر دگر بقاع.
أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ ،«ان»مع الفعل در تأويل مصدر است،و محلّ او از اعراب نصب است براى آن كه مفعول دوم«منع»است چه (8)او متعدّى باشد به دو
مفعول،يقال:منعته كذا،تقدير چنين است كه:منع مساجد اللّه (1)الذّكر فيها،[و روا بود كه:«مساجد اللّه»من الظّرف المتّسع فيه باشد،اعنى ظرفى به جاى مفعول به نهاده،چه (2)منع بر حقيقت تعلّق به ذاكر دارد و به ذكر،و تقدير چنين است:و من اظلم ممّن منع الذّاكرين من ذكر اللّه فى المساجد-و مثالهاى ظرف متّسع رفته است در اين كتاب چند جاى] (3)،گفت:كيست در همه جهان كه ظالم تر و ستمكارتر بود از آن كس كه منع كند بندگان خداى را كه در مساجد و خانه هاى (4)خدا (5)ذكر او كنند و سعى كنند (6)در خراب و بيرانى (7)آن،و اصل«سعى»به شتاب رفتن باشد،يقال:
سعى في كذا و سعى الى كذا اذا اسرع فيه،و از اينجاست السّعى بين الصّفا و المروة،كه آنجا هروله اى باشد بين الميلين در موضعى معلوم،آنگه شايع شد تا (8)تعاطى و اشتغال به هر كار آن را سعى خوانند. أُولٰئِكَ مٰا كٰانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِينَ ،ايشان آنانند كه نباشد ايشان را كه در آنجا شوند الّا خائف و ترسناك.
عبد اللّه عبّاس گفت:پس ازآن كه خداى تعالى اين آيت فرستاد،هيچ جهود و ترسا در بيت المقدّس نشد الّا خائف و ترسان و متنكّر.
بهرى ديگر از مفسّران گفتند:اين لفظ خبر است و معنى نهى (9)،چنان است كه حق تعالى گفت كه: مٰا كٰانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِينَ ،چنان كه گفت: وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً (10)... ،و بلا خلاف معنى نهى است از ايذاء رسول-عليه السّلام-و از نكاح ازواج او (11).
لَهُمْ فِي الدُّنْيٰا خِزْيٌ ،«خزى»هوان و هلاك بود.قتاده گفت:خزى حربى قتل بود،و خزى ذمّى جزيت،عبد اللّه بن عبّاس و مقاتل و كلبى گفتند:خزى اين قوم آن بود در دنيا كه مسلمانان شهرهاى ايشان بستدند و بگشادند از عموريّه و
1) .وز+بعد.
2) .دب:چون،لب،فق،مر:چو.
3) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
4) .اساس:خانها/خانه ها.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+روند.
6) .اساس:كنند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .فق:ويرانى.
8) .آج،لب،فق،مب،مر+در.
9) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:نهى است،مب:نفى است.
10) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 53.
11) .مب+قوله تعالى.
قسطنطنيّه و همچنان سبى و غارت كردند.
ابو هريره (1)روايت كند كه رسول (2)-عليه السّلام-گفت:قيامت بر نخيزد تا مدينۀ هرقل-يعنى روم-نگشايند و مؤذّنان در او بانگ نماز نكنند،و آن مالهاى جمع كرده به سپرها (3)قسمت نكنند،تا چندان غنيمت يابند كه كس (4)چنان ديده نبود (5)ايشان در اين باشند خبر آيد (6)كه دجّال بيرون آمد و خانه هاى (7)شما بگرفت.ايشان بشتابند و با دجّال قتال كنند.
عطا و عبد الرّحمن (8)زيد گفتند:اين آيت در شأن مشركان مكّه آمد كه رسول -عليه السّلام-را منع كردند از مسجد الحرام،چنان كه گفت: هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (9)... ،و سعى ايشان در خرابى (10)مسجد هم از جهت منع مسلمان بود ازآنجا و ذكر خدا و نماز و سعى و طواف در او،چه مسجد به نماز و ذكر خداى آبادان (11)و آراسته بود،تا چون (12)مكّه بگشادند منادى رسول-عليه السّلام-ندا كرد كه:از امروز در نبايد (13)كه (14)هيچ مشرك گرد خانۀ خدا گردد و پيرامن آن شود،و هيچ كس برهنه گرد خانه طواف نكند،چه اگر كند لَهُمْ فِي الدُّنْيٰا خِزْيٌ ،ايشان را [133-پ]باشد در دنيا (15)قتل و سبى و ذلّ و هوان،و ايشان را در آخرت عذابى عظيم و بزرگ بود در دوزخ.
قوله تعالى:
وَ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ (115) وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (116) بَدِيعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِذٰا قَضىٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (117) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ لَوْ لاٰ يُكَلِّمُنَا اَللّٰهُ أَوْ تَأْتِينٰا آيَةٌ كَذٰلِكَ قٰالَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (118) إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِيمِ (119) وَ لَنْ تَرْضىٰ عَنْكَ اَلْيَهُودُ وَ لاَ اَلنَّصٰارىٰ حَتّٰى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدىٰ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ اَلَّذِي جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَكَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ (120)
1) .مج،وز+نيز.
2) .همۀ نسخه بدلها.پيغمبر.
3) .دب،فق:پسرها.
4) .مج،وز،مر:كسى.
5) .همۀ نسخه بدلها:ديده نيست.
6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:خبر آرند،مر:خبر دهند.
7) .اساس:خانها/خانه ها.
8) .همۀ نسخه بدلها:عبد الرّحمن بن زيد.
9) .سورۀ فتح(48)آيۀ 25.
10) .همۀ نسخه بدلها:خراب.
11) .لب،فق،مب:باذان.
12) .آج،لب،فق،مب،مر:چنان كه.
13) .مج،وز،لب،فق،مب،مر:نيايد.
14) .همۀ نسخه بدلها:تا.
15) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب+خزى.
16) .وز:و مر خداى.
17) .وز،آج،لب،فق:آنجا كه آفتاب برآيد و آنجا كه فروشود.
و گفتند بگرفت خداى فرزندان،منزّه است او،بل او راست آنچه در آسمان و زمين است،همه او را فرمان بردارند.
آفرينندۀ آسمانها و زمين است چون قضا كند كارى،گويد او را:بباش،بباشد.
و گفتند آنان كه ندانستند،چرا سخن نگويد (1)خداى يا نيايد به ما آيتى،همچنين (2)گفتند آنان كه پيش از ايشان (3)بودند مانند گفتار ايشان،ماننده شد دلهاى ايشان،پيدا كرديم حجّتها براى گروهى كه دانند.
ما فرستاديم تو را به درستى مژده دهنده (4)و ترساننده،و نپرسند تو را از اهل دوزخ.
و خشنود نشوند از تو جهودان و نه ترسايان تا پس روى (5)كنى دين ايشان را بگو كه راه خداست كه او راه راست است و اگر پس روى كنى هواهاى ايشان (6)از پس آن كه به تو آمد از علم نباشد تو را از خداى يارى و نه ياورى (7).
قوله: وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ ،مفسّران خلاف كردند در سبب نزول (8)آيت، عبد اللّه عبّاس گفت:جماعتى از صحابه رسول-عليه السّلام-به سفرى شدند پيش ازآن كه قبله (9)بيت المقدّس به كعبه گردانيدند،در بيابانى حاضر آمدند،ابرى و تاريكى بر آمد و قبله نتوانستند شناخت (10)،تحرّى كردند و هركسى به جانبى كه ظنّش
بود نماز كرد (1).چون روشن شد و آفتاب بر آمد،بهرى (2)به جانب مشرق نماز كرده بودند و بهرى (3)به جانب مغرب،بدانستند كه نيك نكرده اند،و بيامدند و رسول را -عليه السّلام-از آن خبر دادند.خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه عبّاس گفت به روايتى دگر كه:ما با پيغمبر-عليه السّلام-به سفرى بوديم،در شبى تاريك به منزلى فرود آمديم،هركسى از ما مى رفت و سنگى چند مى نهاد و مسجدى مى ساخت،و روى با جانبى (4)مى كرد كه گمانش بود.چون روز روشن شد،روى به جهات مختلف كرده بودند،گفتند:يا رسول اللّه!حكم اين چيست؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه عمر گفت:آيت در حقّ مسافران آمد كه بر راحله نماز نوافل كنند چنان كه شتر مى رود و روى فراكرده بود روا بود چون روى به تكبير احرام به قبله كرده باشد (5)اگر قبله شناسد (6).
عكرمه گفت:آيت در تحويل قبله آمد.چون خداى تعالى قبله بگردانيد، جهودان طعنه زدند و عيب كردند مسلمانان را،خداى تعالى اين آيت فرستاد و بازنمود كه:مشرق و مغرب او راست.و مشرق،موضع شروق باشد،و شروق بر آمدن آفتاب بود[134-ر].و مغرب،موضع غروب باشد و آن (7)فروشدن آفتاب بود.و اشراق،تافتن روشنايى باشد (8).مى گويد مشرق و مغرب خداى راست. فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا ، معنى آن است كه:وجوهكم،و لكن مفعول به بيفگند براى دلالت كلام بر او،و هركجا روى فراز كنى.
فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ .عطا و قتاده گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون نجاشى فرمان يافت،جبريل آمد و گفت:خداى مى فرمايد كه بر برادرتان نجاشى نماز كنيد، و نجاشى روى به بيت المقدّس كردى.گفتند:ما چگونه بر كسى نماز كنيم كه روى به قبله ما نكردى؟خداى تعالى اين آيت بفرستاد.
مجاهد و حسن و ضحّاك گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون آيت آمد كه: اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (1)... ،صحابه گفتند:اين ندعوه؟كجاش خوانيم (2)؟آيت آمد كه: وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ ،خلقا او ملكا و ملكا،مشرق و مغرب خداى راست به ملك و ملك براى[آن كه ] (3)خلق و آفريده اوست.
بدان كه،هركجا در قرآن ذكر«وجه»است مضاف با خداى تعالى (4)تأويل او در اين آيت و جز اين آيت آن باشد كه:چون وجوه و معانى (5)وجه در كلام عرب گفته شود،هر جايگاهى آنچه لايق و محتمل باشد برآن حمل مى بايد كردن.
بدان كه،«وجه»در كلام عرب بر وجوه و معانى مختلف آمد (6):يكى از آن وجه الانسان و غيره،روى آدمى و جز او كه حواسّ بر اوست از چشم و گوش و دهن و بينى،و وجه الشّىء أوّله و صدره باشد،كما قال تعالى: آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهٰارِ (7)... ،و دليل اين تأويل قرينۀ اوست كه: وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ (8)... ، قال ربيع بن زياد:
من كان مسرورا بمقتل مالكفليأت نسوتنا بوجه نهار
يعنى بامداد هرروزى.
و بعضى اهل لغت گفتند:«وجه نهار»در اين بيت نام جايگاهى است،و وجه قصد به فعل باشد،قوله (9)تعالى: إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ (10)،و كقوله: وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّٰهِ (11)... ،اى قصده و عمله و عزمه،و قوله: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ (12)... ،اى قصدت بعبادتي الى اللّه (13)،قال الفرزدق:
و اسلمت وجهي حين شدّت ركائبيالى آل (14)مروان بنات المكارم
اى جعلت قصدى اليهم،و قال آخر:
1) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 60.
2) .مر+اين.
3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
4) .دب+در.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+مختلف.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مختلف بسيار مى آيد.
7) .سوره آل عمران(3)آيۀ 72.
8) .سوره آل عمران(3)آيۀ 72.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:كقوله.
10) .سورۀ دهر(76)آيۀ 9.
11) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 22.
12) .سورۀ انعام(6)آيۀ 79.
13) .آج،لب،فق،مب،مر:بعبادة اللّه.
14) .مر:اهل.
استغفر اللّه ذنبا لست محصيهربّ العباد إليه الوجه و العمل
اى القصد.
و«وجه»به معنى احتيال بود،عرب گويد:ما وجه هذا الامر و ما الوجه فيه؟ [اى ما الحيلة فيه] (1)، اين كار را چه وجه ست؟يعنى در اين كار چه حيلت است و چه تدبير و چه چاره؟ و«وجه»جهت و ناحيت باشد،چنان كه حمزة بن البيض الحنفىّ گفت:
اىّ الوجوه انتجعت قلت لهلأىّ وجه إلاّ الى الحكم
متى يقل حاجبا سرادقههذا ابن بيض بالباب يبتسم (2)
و وجه[در اين آيت بر اين معنى حمل توان كردن،و«وجه»] (3)،قدر و منزلت بود،يقال:لفلان وجه عريض و هو اوجه من فلان من الجاه،و اوجهه السّلطان،اى جعل له جاها،قال امرؤ القيس[134-پ]:
و نادمت قيصر في ملكهفأوجهني و ركبت البريدا
و«وجه»رئيس منظور باشد،يقال:فلان وجه القوم و وجه عشيرته،كما يقال:
رأسهم و رئيسهم،و وجه الشّىء ذاته و نفسه،و قال حبيب بن جندل السّعدىّ:
و نحن حفزنا الحوفزان (4)بطعنةفأفلت منها وجهه عند نهد
اى افلته و انجاه فرس غليظ ضخم.و از اين جا باشد كه گويند:فعلت ذلك لوجهك،اى لك،اين كار به روى تو كردم،يعنى براى تو كردم.و يكى وجه از وجوه آيت اين است كه: فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ ،اى فثمّ اللّه،خداى آنجاست نه به معنى حضور به مكان،و لكن به (5)علم و تدبير.و همچنين قوله: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ... (6)، يعنى الّا هو،و قوله: وَ يَبْقىٰ وَجْهُ رَبِّكَ (7)... ،اى ذاته،و آنچه در قرآن مى آيد من قوله:
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها و سياق عبارت افزوده شد.
2) .مب،مر،فق:تبسّم.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها افزوده شد.
4) .اساس و همه نسخه بدلها:حفّرنا الحوفران،با توجّه به چاپ شعرانى و مآخذ مربوط به لغت و شعر تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها+معنى.
6) .سورۀ قصص(28)آيۀ 88.
7) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 27.
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ (1)، وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ (2)،و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ (3)،و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ (4)،مراد به اين وجوه در اين مواضع همه اصحاب وجوهند،براى آن كه آنچه با وجوه اضافت كرد جز با جمله (5)مضاف نتواند بود (6).
امّا در اين آيت (7)چند وجه گفته اند،يكى آن كه:فثمّ اللّه،و«وجه» (8)صلت باشد،و اين قول كلبى و قتيبىّ است و جز ايشان.
وجهى دگر آن است كه:معنى جهت بود،و معنى آن بود كه:فثمّ جهة اللّه، اى جهة قبلته،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.و اضافت قبله با او اضافت تخصيص است،كبيت اللّه و ناقة اللّه،و اين قول حسن و مجاهد و قتاده و مقاتل است.
و گفته اند،مراد آن است كه:فثمّ رضا اللّه،كه«وجه»به معنى رضا آمده است في قوله: إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلىٰ (9)،اى ابتغاء رضائه (10)و قوله: وَ مٰا آتَيْتُمْ مِنْ زَكٰاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ (11).
إِنَّ اللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ ،كلبى گفت:واسع المغفرة،فراخ مغفرت است.ابو عبيده گفت:الواسع،الغنىّ،معنى آن باشد كه واسع العطاء،گفت بيانش قوله: لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ (12)... ،اى غنىّ من غناه.و فرّاء گفت:الواسع،الجواد،بيانه قوله:
وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ (13).
و گفته اند:واسع عالمى باشد كه يسع علمه كلّ شىء،و بيانش (14): وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ (15)... ،يعنى علمه،هرچه در آسمان و زمين است در علم او گنجد، و عليم بليغتر باشد از عالم.
بعضى (16)از صالحان گفت:در ديرى رفتم وقت نماز بود،ديرانى را گفتم:مرا ره
1) .سورۀ قيامة(75)آيۀ 22.
2) .سورۀ قيامة(75)آيۀ 24.
3) .سورۀ عبس(80)آيۀ 38.
4) .سورۀ غاشيه(88)آيۀ 8.
5) .آج،لب،فق،مب:كرد جمله جمله.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:بودن.
7) .همۀ نسخه بدلها:امّا اين آيت در او.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز وز: فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ .
9) .سوره ليل(92)آيۀ 20.
10) .اساس:رضه،با توجّه به مج تصحيح شد.
11) .سورۀ روم(30)آيۀ 39.
12) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 7.
13) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 156.
14) .مب+قوله تعالى.
15) .سورۀ بقره(2)آيۀ 255.
16) .ساس:در حاشيه+يكى.
نماى بر جاى پاكيزه تا نماز كنم.گفت:طهّر قلبك و صلّ حيث شئت،دل پاك كن و هرجا كه خواهى نماز كن.
وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً ،در جهودان آمد كه گفتند:عزيز پسر خداست،و در ترسايان كه گفتند:مسيح پسر خداست،و در مشركان عرب كه گفتند:فريشتگان دختران خدااند (1).
حق تعالى از (2)ايشان حكايت كرد كه:ايشان گفتند خداى فرزندى گرفت.و «ولد»لفظ جنس است،صالح بود يكى را و جماعتى را،از اين جا گويند:فلان من ولد فلان،فلان از فرزندان فلان است[135-ر].
آنگه رد كرد بر ايشان و جواب داد كه: سُبْحٰانَهُ ،منزّه است او ازآن كه فرزند گيرد، بَلْ لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،بل او راست هرچه در آسمانها و زمين است،و آن را كه ملك آسمان و زمين (3)
(4،5،6)) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.
او را باشد،چه حاجت بود او را به آن كه فرزند گيرد!چون همه بنده او باشند و در ملك و ملك او باشند. كُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ ،در معنى «كلّ»خلاف كردند در آيت.بهرى (4)گفتند:مراد آن است كه همه از آنان كه شما ايشان را فرزند خوانديد از عيسى و عزير و فريشتگان،همه خداى را قانت و مطيعند،و اين قول مقاتل و يمان است.
بهرى (5)دگر گفتند:مراد اهل طاعت خدااند،يعنى مطيعان خداى قانتند و مطيع،و آنان را كه عاصى و كافرند در شمار نياورد و گفت:به ايشان اعتبار نيست، و اين قول عبد اللّه عبّاس است و اختيار فرّاء.
بهرى (6)دگر گفتند:مراد جمله بندگان خدااند،مؤمن و كافر و مطيع و عاصى.
آنگه در كافر دو طريق گفتند،يكى آن كه:اگرچه ايشان مطيع و خاضع نيند (4)خداى (5)را،و لكن سايۀ ايشان (6)خداى را سجده مى كند في قوله:
وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ (1)،و قوله: يَتَفَيَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ (2)... ،و اين قول مجاهد است.
و در خبر آمد كه:چون كافر جز خداى را سجده كند،سايۀ او بر رغم (3)او خداى را سجده كند،و وجه دوم (4)آن كه:در قيامت مؤمن و كافر خداى را خاضع و خاشع باشند،دليلش، وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ (5).
در معنى«قانت»خلاف كردند.مجاهد و عطا و سدّى گفتند:قنوت طاعت باشد،و قانت مطيع باشد،دليلش قوله: وَ الْقٰانِتِينَ وَ الْقٰانِتٰاتِ (6).
عكرمه و يمان و مقاتل گفتند:مقرّون بالعبوديّة،قانت آن باشد كه به بندگى اقرار دهد.ابن كيسان گفت:قائمون بالشّهادة،ايستاده اند به گواهى دادن به خداوندى او.
و اصل«قنوت»،قيام باشد،بيانش قول رسول-عليه السّلام-چون از او پرسيدند كه كدام نماز فاضل تر بود؟گفت:طول القنوت،هرچه قيامش درازتر باشد،و گفته اند:مصلّون،نمازكنندگان (7)نمازكنندگان اند،بيانش: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ (8)... ،و گفته اند:داعون،دعاكنندگان اند،بيانش، وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ (9).
بَدِيعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،اى مبدعهما و منشئهما (10)،فعيل است به معنى مفعل، آفريدگار آسمانها و زمينهاست بر سبيل ابتداء و ابتداع،بى بى آنكه كسى رسمى زد و مثالى نهاد.و بدئ و بديع يكى باشد و بدأ و بدع و ابتدأ و ابتدع،و اين از باب ابدال بود،چون مدح و مده.
وَ إِذٰا قَضىٰ أَمْراً ،«قضى»در قرآن بر وجوه است:به معنى خلق آمد في قوله:
فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ (11)... ،و به معنى امر بود في قوله:
1) .سورۀ رعد(13)آيۀ 15.
2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 48.
3) .همۀ نسخه بدلها:برغم.
4) .مر:دويم.
5) .سورۀ طه(20)آيۀ 111.
6) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.
7) .مج:نمازگزارندگان.
8) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 238.
10) .اساس:به صورت«منشئها»هم خوانده مى شود،مج،وز،آج،منشيهما،مر:منشهما.
11) .سورۀ فصلت(41)آيۀ 12.
وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ (1)... ،و به معنى حكم بود في قوله: وَ اللّٰهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ (2)... ،و به معنى اعلام بود في قوله: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ (3)... ،و به معنى گزاردن بود،[135-پ]كقضاء الدّين و قضاء الصّلاة،و منه قوله: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ (4)... ، و امّا قوله-عزّ و جلّ-في قصّة موسى-عليه السّلام: فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ (5)... ، گفته اند (6)معنى آن است كه:فقتله،اگرچه آنجا فايده اين مى دهد.امّا«قضاء»به معنى قتل نيامده است،معنى آن است كه عمر بر او به سر آورد،و اصل او در لغت احكام و اتمام بود،چنان كه ابو ذؤيب گفت:
و عليهما مسرودتان قضاهماداود أو صنع السّوابغ تبّع
و[نيز به معنى] (7)ايجاب و الزام[بود] (8)،و اين اقسام عند تأمّل از اين دو بيرون نيست.
فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ،اين عبارتى باشد از سرعت وجود و نفى امتناع آن عند ارادت خداى-عزّ و جلّ-آن را بى تعذّر و تعسّر نه آن كه آنجا قولى باشد يا امرى، براى آن كه قول با معدوم،و امر معدوم را در حكمت نكو نباشد،اين بر سبيل تشبّه (9)است به معنى (10)چنان كه يكى از ما كه چيزى خواهد كه بباشد،طريق آن است كه گويد:«كن»تا بباشد،و در حقّ خداى تعالى قول و امر بر اين تشبيه باشد،همچنان كه در حقّ آسمان و زمين گفت: فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (11).
اهل اشارت گفتند:چنانستى كه گفت كار من به خلاف كار تو است،چنان كه من به خلاف توام (12).چون خواهى كه (13)كارى كنى تو را آلت بايد و ساز و عدّت و وقت و مهلت بايد (14)،چون چيزى خواهم بيش از آن وقت نرود كه گوينده گويد:
1) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 23.
2) .سورۀ مؤمن،(40)آيۀ 20.
3) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 4.
4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
5) .سورۀ قصص(28)آيۀ 15.
6) .مر+كه.
7) .سورۀ قصص(28)آيۀ 15.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها افزوده شد.
9) .همۀ نسخه بدلها:تشبيه.
10) .همۀ نسخه بدلها:يعنى.
11) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 11.
12) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج+تو.
13) .همۀ نسخه بدلها+تا.
14) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+من،مر+و من.
«كن»،«كاف»به«نون»نارسيده هژده (1)هزار عالم آفريده باشم،و شاعر در اين باب گويد:
لا تخضعنّ لمملوك على طمعفانّ ذاك مضرّ منك بالدّين
و استرزق اللّه ممّا في خزائنهفانّ ذلك بين الكاف و النّون
وَ قٰالَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ ،گفتند آنان كه ندانند.عبد اللّه عبّاس گفت:جهودانند.
مجاهد گفت:ترسايانند.قتاده گفت:مشركانند در عرب (2). لَوْ لاٰ كلمه تحضيض است،المعنى هلاّ،چرا. يُكَلِّمُنَا اللّٰهُ ،اى عيانا،چرا خداى با ما سخن نگويد معاينه بى حجاب كه تو رسول اويى؟ أَوْ تَأْتِينٰا آيَةٌ ،يا آيتى به ما آيد،يعنى علامتى و دلالتى كه دليل صدق تو كند.
آنگه حق تعالى ردّ كرد بر ايشان و گفت: كَذٰلِكَ قٰالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ ،گفت:چنين گفتند آنان كه پيش از ايشان بودند از كافران امّتان گذشته.
تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ ،دلهاشان به هم مى ماند در كفر و قسوت. قَدْ بَيَّنَّا الْآيٰاتِ ،ما آيات و بيّنات مفصّل و مبيّن كرديم براى آنان كه (3)دانند،و«يقين»ضدّ شكّ بود، يقال:أيقن إيقانا و تيقّن تيقنا،و الاسم اليقين،و«يقين»علمى باشد (4)پس از شك (5)براى آن خداى را-جلّ جلاله-متيقّن نخوانند.
حق تعالى چون حكايت اقوال فاسد ايشان بكرد،و تحكّم و تعنّت ايشان بازگفت ،عقيب (6)آن بيان صحّت رسالت رسول كرد-عليه السّلام-فى قوله: إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ بِالْحَقِّ ،ما فرستاديم تو را بحقّ[136-ر]و«حق»اين جا صدق است، چنان كه فلان محق في دعواه،اى صادق،فلان محقّ است در اين دعوى،يعنى راستيگر است (7)،و شايد كه مراد به«حقّ»قرآن و شرع باشد،يعنى ما فرستاديم تو را به كتابى و دينى حق (8)درست.
مقاتل گفت:ما ارسلناك عبثا بغير (1)شىء بل بالحقّ،ما تو را به بازى نفرستاديم،بيانش قوله تعالى: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ (2)... ،و جاى دگر گفت: وَ مٰا بَيْنَهُمٰا بٰاطِلاً (3)... ،و هو ضدّ الحقّ.عبد اللّه عبّاس گفت:بالقرآن،دليلش قوله: بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ (4)... ،يعنى بالقرآن.ابن كيسان گفت:بالإسلام،دليلش قوله: وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ (5).
بَشِيراً ،اى مبشّرا،فعيل به معنى مفعّل،يعنى بشارت دهنده اوليا را و دوستان مرا به ثواب دائم.و«بشارت»هر خبرى (6)باشد متضمّن سرور كه اثر آن بر بشره پيدا شود،و حقيقت او در خير باشد،و در شرّ و عذاب بر مجاز بود براى عرف را من (7)قوله:
فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (8).
وَ نَذِيراً ،اى منذرا،فعيل باشد به معنى مفعل،ترساننده دشمنان را (9)به عقاب.
و نصب هر دو بر حال بود از مفعول. وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ الْجَحِيمِ ،عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول (10)آيت آن بود كه يك روز رسول-عليه السّلام-گفت:
ليت شعرى ما فعل الله بالكفار الذين ماتوا ،كاشكى (11)من بدانستمى كه خداى تعالى با آن كافران گذشته چه كرد،خداى اين آيت فرستاد.
مقاتل گفت:سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام-گفت:
لو انزل الله بأسه باليهود لآمنوا ،اگر خداى تعالى عذاب فرستادى جهودان را ايمان آوردندى اين آيت آمد.
نافع و يعقوب و شيبه و اعرج به جزم خواندند (12):«و لا تسئل»على النّهى (13)، مپرس.و باقى قرّاء به رفع خواندند (14)على النّفى[من بناء ما لم يسمّ فاعله] (15)،تو را نپرسند.و عبد اللّه مسعود«و لن تسئل (16)»خواند،نخواهند پرسيدن تو را.
1) .همۀ نسخه بدلها:لغير.
2) .سورۀ حجر(15)آيۀ 85.
3) .سورۀ ص(38)آيۀ 27.
4) .سورۀ ق(50)آيۀ 5.
5) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 81.
6) .مج،وز:هر چيزى،دب،آج،لب،فق،مب،مر:چيزى.
7) .همۀ نسخه بدلها+نحو.
8) .سورۀ توبه(9)آيۀ 34،و سوره انشقاق(84)آيۀ 24.
9) .همۀ نسخه بدلها:مرا.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز مب+اين.
11) .همۀ نسخه بدلها+تا.
12) .همۀ نسخه بدلها:خوانند.
13) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:عن النّهى.
14) .همۀ نسخه بدلها:خوانند.
15) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تسألوا.
عَنْ أَصْحٰابِ الْجَحِيمِ ،از اهل دوزخ،و«جحيم»فعيل باشد به معنى مفعول من جحمة النّار و جحمها اى معظمها و جحمت النّار،آتش برافروختم (1)،و«جحيم» به كثرت استعمال چون اسمى علم شده است دوزخ را،و بهرى (2)دگر از مفسّران گفتند:جحيم از جمله نامهاى دركات است،چون«لظى»و«سقر»و«هاويه»- نعوذ باللّه منها.
وَ لَنْ تَرْضىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصٰارىٰ ،عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه جهودان مدينه و ترسايان نجران اميد مى داشتند كه رسول-عليه السّلام- موافقت ايشان كند در قبله.چون خداى تعالى قبله بگردانيد،و فرمود كه روى به كعبه كن،آيس (3)شدند و آن اظهار مودّت (4)كه مى كردند نيز نكردند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
بعضى دگر از مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى جهودان به نزديك رسول آمدند و گفتند:اى محمّد!اگر تو با ما هدنه اى و صلحى كنى (5)و با ما بسازى (6)،ما به تو ايمان آريم.رسول-عليه السّلام-حرصا على ايمانهم[136-پ]با ايشان مدارا و مقاربتى مى كرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و معنى آن كه اگر بسيارى مساعده كنى با ايشان از تو راضى نشوند تا متابعت ملّت و دين ايشان نكنى.
ابو العيناء به حاضر جوابى معروف بود،يك روز در نزديك (7)متوكّل شد.متوكّل او را گفت:چه گويى در ابن مكرّم و عبّاس بن رستم؟گفت:هما الخمر و الميسر، وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا (8).گفت:شنيدم كه با ايشان دوستى مى كنى؟گفت:
ابتعت اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدىٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ (9).گفت:سعد بن عبد الملك (10)بر تو مى خندد؟گفت: إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كٰانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ (11)،گفت:
ابراهيم بن نوح النّصرانىّ بر تو خشم مى گيرد؟گفت: وَ لَنْ تَرْضىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصٰارىٰ حَتّٰى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ (1)،گفت:پيش ازآن كه تو حاضر آمدى حديث تو مى رفت،همه حاضران غيبت تو كردند (2)و سخن تو گفتند (3)مگر من،گفت:
اذا رضيت عنّي كرام عشيرتيفلا زال غضبانا علىّ لئامها
زجّاج گفت:«ملّة»مشتق است از«ملّة»و آن (4)خاكستر گرم بود كه خمير در ميان آن كنند تا پخته شود چنان كه بتدريج آن ملّة خمير را پخته مى گرداند تا به حدّ آن رساند (5)كه بتوان خوردن (6)،ملّة نيز بتدريج كار خداوندش به آنجا مى رساند (7)كه به دنيا منتفع (8)شود،و به آخرت از عذاب خلاص يابد،و اشتقاق هر دو روا بود كه از «ملل»و«ملال»باشد،براى آن كه بر هر دو صبر بايد كرد (9)،و صبر ملال آرد (10).
قُلْ إِنَّ هُدَى اللّٰهِ هُوَ الْهُدىٰ ،هداى اوّل دين است،يعنى دين اللّه الّذي (11)هو الاسلام،دين خداى كه اسلام است. هُوَ الْهُدىٰ ،راه حق و راه راست آن است كه طريق نجات باشد،يعنى متابعت راى و دين يهود و نصارى نبايد كرد (12)،و متابعت دين خدا بايد كردن كه مسلمانى است و ره (13)نجات آن است. وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ ،خطاب با اوست (14)عليه السّلام-و مراد امّت.گفت:و اگر چنان كه متابعت راى و هوا و مراد ايشان كنى پس ازآن كه علم به تو آمد از نبوّت و قرآن و ادلّه و بيان و دين اسلام، مٰا لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ ،آنگه (15)كس نباشد كه تو را با پناه گيرد از خدا و يار و ياور تو باشد.«من»اوّل تعلّق دارد به محذوفى،تقديره (16):مالك ولىّ و لا نصير يحميك و يمنعك من اللّه،و مثله قول الشّاعر:
انّي لكلّ امرئ من جاره جار
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 120.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى كردند.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى گفتند.
4) .همۀ نسخه بدلها+ملّه.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:رسد.
6) .مج،وز+همچنين،ديگر نسخه بدلها:همچنان كه.
7) .دب،آج،لب،مب:مى سازند،فق،مر:مى رسد.
8) .دب،آج،لب،فق،مب:منقطع.
9) .همۀ نسخه بدلها:بايد كردن.
10) .مر:بود.
11) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
12) .همۀ نسخه بدلها:نبايد كردن.
13) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:كه ره،مر:كه راه.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:با رسول است.
15) .همۀ نسخه بدلها:پس.
16) .همۀ نسخه بدلها:تقدير چنين است.
اى مجير يجيره و يحميه من جاره السّوء،و«من»دوم زيادت است براى تأكيد نفى آورد (1).
اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (121) يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اُذْكُرُوا نِعْمَتِيَ اَلَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ (122) وَ اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ (123) وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ (124)
آنان كه داديم (2)ايشان را كتاب مى خوانند آن را حقّ خواندنش،ايشان ايمان دارند به آن،و هركه كفر آرد به آن ايشان زيان كارانند.
اى پسران يعقوب ياد كنيد نعمت من آن كه كردم بر شما،و آن كه فضل دادم شما را بر جهانيان.
و بترسيد از روزى كه كفايت نكند كسى از كسى (3)چيزى و نپذيرند از او فدا (4)و سود ندارد او را شفاعتى،و نه ايشان را يارى دهند.
چون بيازمود ابراهيم را خدايش به سخنهايى تمام كرد (5)آن را،گفت:من خواهم كردن تو را براى مردم (6)امام،گفت:از فرزندان من،گفت:نرسد عهد (7)من به ستمكاران (8).
مفسّران خلاف كردند در آن كه آنان كه اند كه خداى به ايشان داد كتاب (9)،و ايشان (10)كتاب خواندند حقّ خواندنش (11)؟عبد اللّه عبّاس گفت:مراد اهل سفينه اند كه با جعفر ابو طالب آمدند،و ايشان چهل مرد بودند:سى و دو از (12)حبشه (13)،و هشت از
1) .مج،وز،مر+و اللّه ولىّ التّوفيق.
2) .مج:داديم ما،وز،آج،لب،فق:ما داديم.
3) .مج:تنى از تنى.
4) .مج،وز:فداى،آج،لب،فق:قرارى.
5) .مج،وز،آج،لب،فق:گرداند.
6) .مج،وز،آج،لب،فق:مردمان.
7) .مج،وز،آج،لب،فق+و وصايت.
8) .همۀ نسخه بدلها+اين چهار آيت است.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب،مر:خداى كتاب به ايشان داد.
10) .همۀ نسخه بدلها+را اهل.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب،مر:حق خواندن.
12) .آج،لب،مب+آن.
13) .دب،مب+بودند.
جمله راهبان شام،بحيرا و ديگران.
ضحّاك گفت:مراد (1)جهودانند،يعنى آنان كه از جهودان بر رسول -عليه السّلام-ايمان آوردند از عبد اللّه سلام و سعد عمرو (2)و تمام بن يهودا و اسد و اسيد-پسران كعب-و عبد اللّه صوريا.
قتاده و عكرمه گفتند:مراد اصحاب رسول اند.بهرى (3)دگر گفتند:مراد جمله مؤمنانند.و بر قول اوّل مراد به«كتاب»انجيل باشد،و بر قول دوم مراد تورات،و بر قول سيم (4)و چهارم مراد قرآن باشد.
يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ ،بهرى (5)مفسّران گفتند:مراد به حَقَّ تِلاٰوَتِهِ آن است كه ايشان آنچه مى خوانند به ترتيل مى خوانند با خشوع و خضوع و صفاى اعتقاد،چنان كه حق تعالى گفت: اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ (6)-الآية.
كلبى گفت،مراد آن است كه:يصفونه حقّ وصفه فلا يكتمون منه شيئا،يعنى كه در اين كتابها كه مى خوانند وصف (7)و نعت محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-چنان كه هست مى گويند (8)،هيچ پنهان نمى كنند.
و عبد اللّه مسعود گفت:يحلّونه حلالا و يحرّمونه حراما (9)فلا يحرّفونه،حلالش حلال مى دارند و حرامش حرام مى دارند و هيچ بنمى گردانند ازآن كه هست.
حسن گفت:بر محكمش كار كنند،و به متشابهش ايمان آرند (10)و علم آن رها كنند تا آن كس گويد كه داند.
مجاهد گفت:يتّبعونه حقّ اتّباعه،متابعت او كنند حقّ متابعت. أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ ،ايشان آنانند كه ايمان دارند به آن،يعنى ايمان حقيقى آن باشد كه با او تلاوتى بر اين جمله باشد،چنان كه در عقب آن آيت گفت: أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا (11).
وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ ،و هركه به آن كفر آرد، فَأُولٰئِكَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ،ايشان آنانند كه زيان كارانند براى آن كه هركس كه حظّ خود از ثواب آخرت به عاجل دنيا بدل كند و به كتاب و رسول خدا كافر شود،اين بازرگانى بود با زيان،و خداوندش زيانكار بود.
قوله: يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ ،تا پس دو آيت الى قوله: وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ مكرّر است مثل اين هر دو آيت از پيش برفت،و آنچه تفسير و شرح آن است گفته شد،وجهى نبود اعادت آن را جز كه سخن بايد گفتن بر سؤال سائل.
اگر گويد:چرا خداى تعالى تكرار كرد اين دو آيت را با آن كه يك بار در اين سورت بگفت به اتّفاق لفظ و معنى اين نه چون لغوى باشد؟جواب آن است كه گوييم:امّا آيت اوّل متضمّن است ذكر نعمتهاى خداى كه بر بنى اسرايل كرد،و آيت ما (1)خطاب جهودان و ترسايان عهد رسول است،حق تعالى نعمتهايى[137-پ] كه با ايشان و با پدران ايشان كرد يادشان داد تا در شكر او بيفزايند و كفران نكنند.
و امّا آيت دوم متضمّن است ذكر وعيد را و ترسانيدن از روز قيامت،و آن كه او (2)روزى باشد كه كس از كس غنا نكند،و قبول فديه (3)نباشد،و شفاعت شافع در حقّ كفّار نافع نباشد،و اين هر دو آن است كه به تذكير او مكلّف به صلاح نزديك شود و از فساد دور شود،و آنچه اين صورت دارد تكرار و تذكار او مكلّفان را لطف باشد.يك وجه حسن تكرار اين باشد.
وجهى دگر آن كه:روا بود كه مخاطب اين آيت جماعتى دگر باشند،چه معلوم است كه اين هر دو آيت در دو موضع (4)اين سورت به يك وقت فرونيامد،پس چون مخاطب مختلف بود تكرار نكو بود تا مخاطب بداند كه او مخصوص است در اين وقت به اين آيت (5)به اداى واجبات از شكر نعمت و جز آن،و اجتناب مقبّحات از
كفران نعمت و جز آن،اين نيز وجهى باشد در حسن تكرار.
دگر آن كه:درست شده است كه الفاظ قرآن بأعيانها لطف و مصلحت به آن متعلّق است مثلا چنان كه خداى تعالى گفت: الم، ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (1)،اگر به بدل آن گفتى:هذا القرآن لا شكّ فيه بيان و دلالة للمؤمنين به معنى همان بودى،و لكن با مراعات فصاحت در اعيان اين الفاظ صلاحى شناخت از لطف مكلّفان كه در دگر الفاظ آن لطف نبود،و اين (2)جمله منبّه است بر آنكه در قرآن هركجا لفظى هست به جاى او ديگرى نشايد در باب مصلحت،پس جواب سيم (3)از اين سؤال اين باشد كه:حق تعالى آنچه در تكرار الفاظ شناخت از لطف مكلّفان در اقتصار بر يك بار نشناخت براى آن تكرار كرد-و اللّه اعلم.
قوله: وَ إِذِ ابْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ ،در شاذّ ابو الشّعثاء (4)خواند:و اذ ابتلى ابراهيم ربّه (5)،به رفع«ابراهيم»و نصب«ربّه»براى آن كه ابراهيم فاعل باشد،و نام خدا مفعول باشد.و بر اين قرائت،معنى«ابتلى»دعا باشد و سأل،يعنى ابراهيم علم خداى تعالى را امتحان كرد به آن كه او را بخواند و دعا كرد، بِكَلِمٰاتٍ ،اى بدعوات،به دعاهايى. فَأَتَمَّهُنَّ ،اى اجابه اليهنّ (6)،خداى تمام كرد آن را،يعنى اجابت كرد او را به آن.
و قرائت جمله قرّاء برعكس اين است،به نصب إِبْرٰاهِيمَ و رفع رَبُّهُ ،چنان كه فاعل خداى باشد-جلّ جلاله-و مفعول ابراهيم.و معنى«ابتلاء»امتحان و اختبار و آزمايش بود،و حقيقت آن بر خداى تعالى روا نباشد،بر كسى روا بود كه چيزى نداند تا بداند،و لكن چون تكليف صورت امتحان دارد،حق تعالى او را امتحان و ابتلا خواند،و مراد به«ابتلاء»در اين آيت،امر است،يعنى امر (7)بكلمات.
و در ابراهيم چهار لغت است:«ابرهام (8)»به زوال«الف» (9)از ميان«را»و
«ها» (1)،و اثبات«الف»از ميان«ها»و«ميم»،و اين قرائت عبد اللّه زبير (2)است در شاذّ،و ابو بكر خواند:«ابراهم»به اثبات«الف»و زوال«يا»،و زيد بن عمرو گويد:
عذت بما عاذ به ابراهماذ قال وجهي لك عان راغم
و ابن عامر خواند:«ابراهام»به دو«الف»،و باقى قرّاء خواندند:«ابراهيم»به «الف»و«يا»،و هو ابراهيم بن تارخ بن ناخور بن[138-ر]ساروع بن ارغو بن عابر،و هو هود النّبي-عليه السّلام-ابن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح-عليه السّلام.
و اهل سير خلاف كرده اند در مسكن ابراهيم.بهرى گفتند:به سوس (3)بود از زمين اهواز،و گفته اند (4):به بابل بود،و گفته اند:كوثى (5)،و گفته اند:كسكر (6).و گفته اند:به حرّان بود،و لكن پدرش به زمين بابل (7)آورد او را،و آن زمين نمرود كنعان بود.
و علما خلاف كرده اند در«كلمات»بر دو قول (8):بهرى گفتند:كلماتى بود كه خداى تعالى او را فرمود گفتن بر سبيل تسبيح و تهليل در اوقات عبادت.
از معاذ روايت كردند كه رسول-عليه السّلام-يك روز صحابه را گفت:
شما دانى كه خداى تعالى چرا ابراهيم را خليل خود گرفت؟گفتند:نه،يا رسول اللّه! گفت:براى آن كه او هر بامداد و شبانگاه گفتى: فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ (9).
سدّى و سعيد جبير گفتند:«كلمات»آن بود كه او تا بناى خانه مى كرد، مى گفت:«سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر (10)».چون (11)تمام بكرد،
1) .آج،لب،فق،مب،مر+ابرهام بى الف ميان«را»و«ها».
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:عبد اللّه عبّاس و زبير.
3) .اساس،مج،وز:سوس،دب،آج،لب،فق،مب،مر:شورة.
4) .مر+به سوس.
5) .دب،آج،لب،فق،مب+و گفته اند كوثكى،مر+و گفته اند كوشكى.
6) .مج،وز،مر:كشكر.
7) .آج،لب،فق،مب+بود.
8) .همۀ نسخه بدلها:عبارت«دو قول»را ندارد.
9) .سورۀ روم(30)آيۀ 17.
10) .دب،آج،لب،فق،مب+و لا حول و لا قوة الّا باللّه العلىّ العظيم.
11) .فق،مب+خانه.
گفت: رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ -الى قوله: إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1).
عبد الرّحمن بن زيد گفت:«كلمات»اين بود كه او را گفت بگو:«لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له له الملك و له الحمد،يحيى و يميت (2)بيده الخير،و هو على كلّ شىء قدير،و لا حول و لا قوّة الّا باللّه (3)فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ (4).
و آنان كه گفتند:از جنس افعال بود خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت به روايت ابو صالح از او كه:آن ده سنّت بود:پنج در سر،و پنج در تن.امّا آن پنج كه در سر است:مضمضه است،و استنشاق،و مسواك كردن و سبلت پيراستن،و فرق سر را موى راست كردن كسى (5)را كه همۀ سر موى دارد.و آن پنج كه در تن است:
استنجاست به سنگ بعد از آن به آب،و ختنه كردن است،و ناخن گرفتن است،و موى بغل پاك كردن است،و موى زهار پاك كردن.
روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه:آن كلمات سى خصلت است كه خداى در سه آيت به رسول ما فروفرستاد،ده در سورة الاحزاب: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ (6)-تا به آخر آيت،و ده در سورة التّوبة في قوله: اَلتّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ (7)-تا به آخر آيت،و ده در سورۀ المؤمنون،في قوله: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ -الى قوله: أُولٰئِكَ هُمُ الْوٰارِثُونَ (8).
قتاده و ربيع گفتند:مناسك حجّ است:از طواف،و نماز،و سعى ميان صفا و مروه،و ذبح،و حلق،و وقوف به عرفات و به مشعر.
حسن بصرى گفت:«كلمات»آن است كه او را ابتلا كرد به ماه و آفتاب و ستاره در بدايت حال كه او را نظر فرمود،تا بدانست كه ايشان (9)محدث و مخلوقند، و صلاحيت الهيّت ندارند و استحقاق عبادت،و به آتش امتحانش كرد و به ختان (10)او
بر همه صبر كرد.
يمان گفت:محاجّت او بود با قوم و مجادله قوم با او في قوله: وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّي فِي اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ (1).
أبو روق گفت:آن است كه از او حكايت كرد: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلاّٰ رَبَّ الْعٰالَمِينَ، اَلَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ -الى قوله: إِلاّٰ مَنْ أَتَى اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (2).
بعضى ديگر گفتند:آن است كه او را[138-پ]امتحان كرد به چيزهايى در نفس و فرزند و مال و دل.مال به مهمان داد،و فرزند به قربان داد،و تن به نيران داد، و دل به خداى رحمان داد لا جرم چون از همه مجرّد شد،حق تعالى خليل خود خواند او را (3).
بهرى دگر گفتند:شرايع اسلام بود از گفتن:«لااله الاّاللّه»،و نماز و روزه و زكات و حجّ و جهاد.
مجاهد گفت:كلمات هم اين است كه در آيت است،من قوله تعالى: إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً (4)-تا به آخر آيت،گفت:من تو را امام مردمان خواهم كردن،و اين قول از همه قريب تر است براى آن كه هم در آيت است و سخن منقطع نيست،و سياقت آيت بر او دليل مى كند.
اگر گويند:چگونه گفت پيغامبر را كه من تو را امام خواهم كردن،و درجت پيغامبرى (5)بيش از امامت است،و چون پيغامبر باشد،خود امام باشد؟ جواب گوييم:معنى امامت در حقّ پيغامبر امر به جهاد باشد كه همۀ پيغامبران امام نباشند،از پيغامبران امام آن باشد كه مأمور باشد به جهاد.
حق تعالى گفت:من تو را با اداى رسالت جهاد خواهم فرمودن. فَأَتَمَّهُنَّ ،تمام كرد آن را،قتاده گفت:ادّاهنّ،ادا كرد آن را.ربيع گفت:و فى بهنّ،وفا كرد به آن.ضحّاك گفت:قام بهنّ،قيام كرد به آن،و اين اقوال متقارب المعنى است،و سياقت آيت به آن مى ماند كه حق تعالى خليل خود را امتحان كرد به كلماتى كه اقوال در او مختلف است چنان كه ديدى.
چون تمام كرد امامت بر سرى خلعت قيام به آن و تمام آن ساخت گفت:چون بر سرى از تكليف پيغمبرى تو را امتحان كردم وفا كردى تو را به جزاى آن بر سرى از (1)پيغامبرى امامتت دهم تا پيغامبرى امام باشى، قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ، گفت:من تو را امام مردمان خواهم كردن.
او آرزو كرد (2)و حاجتى خواست و لابدّ بايد تا مشروط باشد،و شرط در ضمن كلام و ضمير گوينده باشد از تقدير اين جمله كه:و من ذرّيّتي ان كانوا صالحين لذلك،بار خدايا از فرزندان من بعضى را امام كن اگر صلاحيت دارند،براى آن كه نشايد كه ابراهيم بر اطلاق دعايى كند كه ايمن نباشد كه ردّش كنند (3)خصوصا به محضر قوم كه بس مؤدّى بود با نفرت از او.
و«امام»فعال باشد به معنى مفعول،كالكتاب و الحساب،بمعنى المكتوب و المحسوب،يعنى مقتداى امّت بود.و اصل او من أمّه اذا قصده باشد.و«ذرّيّة»را وزن فعليّة باشد،من ذرء اللّه الخلق،اى خلقهم،و قول آن كس كه گفت:اشتقاق او از ذرّ است (4)درست نيست.
و در شاذّ خوانده اند:«لا ينال عهدى الظّالمون»،چنان كه«ظالم»فاعل باشد،و «عهد»مفعول،براى آن كه«نال»و«تلقّى»و«اصاب»و«ادرك»،افعالى است كه از هر دو طرف كه اسناد كنى-اعنى طرفى الفاعل و المفعول معنى بنگردد و يكى باشد،نبينى كه اگر گويند:نلت كذا و نالني كذا معنى يكى باشد،و كذلك اصابني كذا و اصبت كذا[139-ر]و تلقّانى فلان و تلقّيته،و از اينجاست (5)آن كس كه خواند: فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ (6)،به نصب«آدم»،و رفع«كلمات»،و اين فعلى چند مخصوص اند به اين حكم دون ساير افعال.
در«عهد»خلاف كردند.ابو على گفت:نبوّت است،و اين قول سدّى است.
بهرى (7)دگر گفتند:ميثاق است،يعنى عهدى كه ظالمى كند با تو بر ظلم وفا مكن.
مجاهد گفت:مراد به«عهد»امامت است،و اين قول صادق و باقر است -عليهما السّلام-و قرينۀ آيت دليل صحّت اين مى كند براى آن كه ابراهيم-عليه السّلام- براى ذرّيّت امامت خواست،خداى تعالى نفى عهد كرد لابدّ بايد كه معنى عهد امامت بود تا كلام ملايم باشد،و الّا جواب بر وفق سؤال نبود و با كلام حكيم نماند، چو او را از امامت پرسند او به (1)نبوّت يا ميثاق جواب دهد.
و در آيت دليل است بر آنكه امامت به خداى تعلّق دارد چون نبوّت لقوله: إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ،اى عجب ابراهيم با (2)پايه و منزلت او،و با پيغامبرى و خلّت، و آن كه از پيغامبر ما گذشته،خداى را از او بهتر پيغامبر نبود تا خدايش امام نكرد امام نشد،ابراهيم اين پايه از خود نيافت،تو از كسى چون يابى كه فرود تو (3)باشد به مرتبه؟ دگر در آيت دليل است بر آنكه امام معصوم بايد،و وجه دلالت آن كه ابراهيم -عليه السّلام-اين منزلت براى بهرى (4)فرزندان خود تمنّا كرد،خداى تعالى بازنمود كه امامت عهد من است،و عهد من به ظالمان نرسد.پس (5)حق تعالى نفى امامت كرد از آن كس كه خداى او را ظالم داند بر عموم ظالم نفس خود و ظالم غير،و آن كس كه بر جمله اين هر دو ظلم از او منفى (6)بود معصوم باشد،و نيز در آيت دليل است بر آنكه درجه امامت از درجه پيغامبرى جداست،براى آن كه خداى تعالى ابراهيم را با آن كه پيغامبر بود تا امامتش نداد امام نشد،پس بايد كه اين درجه اى باشد جز درجۀ پيغامبرى (7).
وَ إِذْ جَعَلْنَا اَلْبَيْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اِتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنٰا إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ أَنْ طَهِّرٰا بَيْتِيَ لِلطّٰائِفِينَ وَ اَلْعٰاكِفِينَ وَ اَلرُّكَّعِ اَلسُّجُودِ (125) وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ (126) وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (127) رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِكَنٰا وَ تُبْ عَلَيْنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ (128) رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (129) وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ (130)
و عهد كرديم با (1)ابراهيم و اسماعيل كه پاك بكنى خانۀ من براى طواف كنان و مقيمان و ركوع كنان ساجدان.
چون گفت ابراهيم خدايا (2)بكن اين را شهرى ايمن و روزى كن اهلش را از ميوه ها آن كه (3)ايمان آرد از ايشان به خداى و روز بازپسين،گفت و هركه كافر شود برخوردار كنم او را[اندكى] (4)،پس ملجأ كنم او را به عذاب دوزخ،و بد بازگشتنگاهى است.
[139-/] چون برداشت ابراهيم قاعده ها (5)از خانه و اسماعيل،بار خدايا بپذير از ما كه تو شنوا و دانايى.
اى خداى ما (6)بكن ما را مسلمان (7)تو را و از فرزندان ما جماعتى مسلمانان (8)تو را (9)و بازنماى ما را اركان حجّ ما و توبه بپذير بر ما كه تو،توبه پذيرنده اى (10)بخشاينده.
خدايا (11)بفرست در (12)ايشان پيغامبرى از ايشان كه خواند (13)بر ايشان آيات تو و بياموزد (14)ايشان را كتاب و بخرد (15)درست و پاكيزه كند ايشان را كه تو غالب محكم كارى.
1) .وز:ما به سوى.
2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بار خدايا.
3) .مج،وز،دب،آج،لب:آن كس كه،آن كسى كه.
4) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
5) .دب+را.
6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بار خدايا.
7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+گردن نهاده.
8) .وز،دب،آج،لب،فق+گردن.
9) .وز،دب:نهاده،آج،لب،فق+نهادن.
10) .فق+بر ما.
11) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بار خدايا.
12) .دب،آج،لب،فق:بر.
13) .مج،وز:بخواند.
14) .وز،دب:بياموز.
15) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:سخن.
كه باشد كه نا (1)خواست كند ملّت (2)ابراهيم را مگرآنكه نشناسد خود را (3)؟ما برگزيديم او را در دنيا،و او در آخرت از جملۀ نيكان است.
قوله تعالى: وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ -الآية،خلاف نيست در آن كه بيت (4)خانه كعبه است. مَثٰابَةً ،اى مرجعا،و المثابة و المثاب واحد كالمقامة و المقام،و اصل او من ثاب اذا رجع باشد.
عبد اللّه عبّاس گفت:معاذا و ملجأ:پناهگاهى كه با او گريزند.مجاهد و سعيد جبير و ضحّاك گفتند:با او آيند از هر جانبى و حجّ او كنند و ملال نيايد ايشان را تا كس نباشد كه ازآنجا بازگردد و الّا تمنّا كند كه ديگرباره با آنجا شود.
قتاده گفت:مجمعا. وَ أَمْناً ،يعنى مأمنا امنگاه تا هركه آنجا باشد ايمن بود، چنان كه گفت: وَ مَنْ دَخَلَهُ كٰانَ آمِناً (5)،و هركس كه بيرون حرم جنايتى كند يا خونى و در حرم گريزد،تا در حرم باشد او را نرنجانند و قصاص نكنند و حدّ نزنند (6)، جز (7)آن است كه با او مبايعه و مشارات نكنند و طعام و شراب بر او تنگ دارند تا به ضرورت از حرم بيرون آيد،آنگه حدّ بر او برانند و به خيانتش (8)مؤاخذت كنند،و اگر اين گناه در حرم كند هم در حرم حدّ برانند بر او لانتهاكه حرمة الحرم،براى آن كه او حرمت حرم نداشت.
وَ اتَّخِذُوا ،شيبه و نافع و ابن عامر بر خبر خواندند (9)به فتح«خا»،و باقى قرّاء به كسر«خا»خواندند (10)بر امر،بگيرى (11)از مقام ابراهيم نمازگاهى.و بر قرائت اوّل، بگرفتند از مقام ابراهيم نمازگاهى.
در خبر مى آيد كه:يك روز رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-به مقام ابراهيم
1) .وز،دب،آج،لب،فق:تا.
2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:دين.
3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+به درستى.
4) .همۀ نسخه بدلها+در آيت.
5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 97.
6) .همۀ نسخه بدلها+تا آنجا باشد.
7) .لب،فق،مب،مر:جزاء.
8) .همۀ نسخه بدلها:و به جنايت او را.
9) .همۀ نسخه بدلها:خوانند.
10) .همۀ نسخه بدلها:خوانند.
11) .بگيرى/بگيريد.
بگذشت با يكى از جمله صحابه،آن صحابى گفت:يا رسول اللّه!اين نه مقام پدر تو است ابراهيم؟گفت:بلى.گفت:چرا در نماز روى به او نكنى؟گفت:خداى تعالى نفرمود مرا.راوى خبر گويد كه:آن روز به شب نيامد تا آيت آمد كه:
وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّى ،و پيغامبر-عليه السّلام-از بيت المقدّس روى با كعبه كرد.
خلاف كردند در مقام ابراهيم.[140-ر]نخعى گفت:جمله حرم مقام ابراهيم است.يمان گفت:جمله مسجد مقام ابراهيم است.قتاده و مقاتل و سدّى گفتند:
مقام ابراهيم آنجاست كه امروز نماز مى كنند،اعنى دو ركعت طواف كه پس از (1)طواف بايد كردن به مقام ابراهيم-و آن جاى معروف است امروز به مقام ابراهيم.
بهرى (2)دگر گفتند:مقام ابراهيم آن سنگ است كه ابراهيم پاى بر او نهاد،اثر پايش برآن بماند چون به زيارت اسماعيل رفته (3)بود،و قصّۀ او آن است كه:چون خداى تعالى ابراهيم را فرمود كه هاجر را و اسماعيل را از پيش ساره ببر كه او را رشكى مى بود،ابراهيم گفت:بار خدايا!ايشان را كجا برم؟حق تعالى گفت:آنجا كه جبريل تو را ره نمايد.برخاست و ايشان را برگرفت و مى آورد،و جبريل- عليه السّلام-در پيش او مى رفت،هركجا شهرى آبادان و بقعه اى خوش و آبى (4)و گياهى بود،او گفتى اينان را اين جا فرود آرم؟جبريل گفتى:نه كه فرمان نيست،تا برسيدند (5)آنجا كه امروز مسجد الحرام (6)است به زمين حرم،و آنجا نه آبى بود و نه گياهى و نه انيسى.جبريل گفت:اينان را آنجا فرود آر كه خداى چنين مى فرمايد و تو برگرد.گفت:اى جبريل!اين چه جاى است؟گفت:اين جاى حرم است،و خداى را اين جا خانه اى بود محرّم (7)،ايشان را آنجا بنهاد و برگرديد و ايشان را تنها رها كرد-هاجر را و اسماعيل را،طفلى و عورتى (8)-و به خداى تسليم كرد ايشان را، چنان كه حق تعالى از او حكايت مى كند:
رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ (1)... ،و اين قصّه تمامى (2)در اين آيت بيايد-ان شاءاللّه.
چون مدّتى بر آمد و اسماعيل بزرگ شد،و هاجر فرمان يافت،و جرهميان آنجا فرود آمدند،و اسماعيل-عليه السّلام-از ايشان زنى خواست و با خانه برد،ابراهيم- عليه السّلام-از ساره دستورى خواست تا بيايد و اسماعيل را ببيند.ساره گفت:
رواست برو،به شرط آن كه از اسب فرونيايى،و او ندانست كه هاجر مانده نيست.
ابراهيم با او شرط كرد و بيامد،چون برسيد جايى ديد به مردم آبادان و قبيله اى بزرگ،فرود آمده اسماعيل را خواست.او حاضر نبود و به صيد رفته بود بيرون حرم، زن اسماعيل از خيمه بيرون آمد و گفت:تو را چه مى بايد؟گفت:اسماعيل.گفت:
حاضر نيست گفت:هيچ طعامى و شرابى هست؟گفت:نيست.گفت:چون اسماعيل بازآيد بگو (3)كه پيرى بر اين نشان اين جا بود،تو را سلام مى كند و مى گويد:
آستانۀ در بگردان كه موافق نيست،و برفت.
چون اسماعيل-عليه السّلام-بازآمد،بوى ابراهيم شنيد،گفت:اى زن كسى غريب اين جا حاضر بود؟گفت:بلى،پيرى بر اين نشان و بر اين صفت-كالمستخفّة بشأنه-چون كسى كه استخفاف كند.گفت:چه گفت؟گفت:تو را سلام برسانيد، و گفت اسماعيل را بگو (4)تا آستانۀ در بگرداند كه نيك نيست.گفت:طعامى و شرابى نخواست؟گفت:خواست،من ندادم.گفت:برخيز كه طلاقت دادم برو،و زنى ديگر كرد.
مدّتى ديگر بر آمد،ابراهيم-عليه السّلام-دستورى خواست از ساره،دستورى دادش هم برآن شرط.ابراهيم-عليه السّلام-بيامد،اتّفاق چنان افتاد كه اسماعيل حاضر نبود.چون به در خيمه رسيد،زن برون دويد و گفت:اى جوانمرد!فرود آى كه اسماعيل به صيد است همين ساعت آيد،تو بياساى تا او آمدن (5).گفت (6):فرونمى توانم آمدن[140-پ]،و لكن پيش تو هيچ طعامى و شرابى هست؟گفت:
بلى،و بدويد و براى او گوشت و شير آورد.ابراهيم-عليه السّلام-بر پشت اسب از آن
بخورد و دعا كرد ايشان را به بركت.
در خبر مى آيد كه:اگر آن زن پيش ابراهيم نان آوردى يا خرما،و ابراهيم برآن دعا كردى در همۀ زمين جاى نبودى كه گندم و خرما بيشتر بودى ازآن كه به مكّه،و لكن چون دعا بر گوشت و شير كرد،چندانى گوشت و شير كه به مكّه باشد هيچ جاى نباشد.
آنگه زن گفت:اى پير!به بركت فرود آى تا سرت بشورم (1)كه گردناك شده است از گرد راه،گفت:فرونيايم،و لكن سنگى بيار تا من يك پاى برآن نهم و يك پاى در ركاب دارم،برفت و سنگى بزرگ بياورد و در زير پاى ابراهيم نهاد، ابراهيم-عليه السّلام-يك پاى برآن سنگ نهاد تا او يك جانب سرش بشست،اثر پاى ابراهيم برآن سنگ بماند،پاى ديگر برآن سنگ نهاد تا او دگر جانب بشست، اثر پايش در سنگ ظاهر شد.
آنگه بر نشست و او را گفت:چون شوهرت بازآيد،بگو كه آن پير تو را سلام مى كند و مى گويد:عتبۀ در،سخت صالح است بمگردان و برفت.چون اسماعيل بازآمد ،پدر را نديد گفت:كسى اين جا بود؟گفت:بلى،پيرى چنين بدين صفت نكوروى ،خوش بوى،خوش خوى،و ثنا گفت بر او،گفت:چه كردى؟گفت:
مهمان دارى كردم او را و سرش بشستم و بسيارى لابه كردم فرونيامد،گفت:چه پيغام داد؟گفت:تو را سلام مى كند و مى گويد:عتبۀ در نگاه دار كه مستقيم است و بدل مكن،گفت:دانى تا او كه بود؟او پدر من است ابراهيم خليل خداى-عزّ و جلّ- پس مقام ابراهيم آن (2)سنگ است.
انس مالك روايت كند كه:من ديدم اثر انگشتان و پاشنه در آن سنگ، اكنون ازبس كه مردم دست در او ماليدند اثر روشن نماند (3).
عبد اللّه بن عمرو (4)روايت كند كه:ركن و مقام دو ياقوت بود از ياقوتهاى بهشت،خداى-عزّ و جلّ-به زمين فرستاد و روشنايى ايشان بستد،و اگر همچنان روشن بودندى (5)همۀ زمين به نور ايشان منوّر بودى. وَ عَهِدْنٰا إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ ،ما
عهد كرديم با ابراهيم و اسماعيل.گفتند:معنى آن است كه ما فرموديم و وصيّت كرديم ايشان را أَنْ طَهِّرٰا بَيْتِيَ ،كه خانۀ من پاك كنى (1).
بعضى (1)از مفسّران گفتند:معنى آن است كه خانۀ مرا بر طهارت بنا كنى (3)، يعنى (2)توحيد.سعيد جبير و عبيد عمير و عطا و مقاتل گفتند:مراد آن است كه خانۀ مرا از بتان پاك كنى (5).يمان گفت:معنى آن است كه در او بخور سوزى و خلوق در او مالى (3)و خوش بوى كنى (7).
لِلطّٰائِفِينَ ،براى آنان كه طواف كنند و از آفاق و اقطار جهان به آنجا آيند.
وَ الْعٰاكِفِينَ ،و براى آنان كه آنجا مقيم و مجاور باشند و ساكنان حرم بودند.و عكوف و اعتكاف،روى به كارى نهادن باشد و برآن مقام كردن.و«ركّع»،جمع راكع باشد،و«سجود»،جمع ساجد بود،چنان كه شاهد و جمعه شهد و شهود،و اين دو (4)بنا جمع فاعل بود،و او را جموع بسيار بود.
عطا گفت:چون طواف كند از طايفان باشد،و چون بنشيند از عاكفان باشد،[141-ر]و چون نماز كند من الرّكّع السّجود باشد.
عطا روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:
خداى عزّ و جلّ-در شبان روزى (5)صد و بيست رحمت به خانه كعبه فرستد،شصت طواف كنان را باشد،و چهل نماز كنان را،و بيست نظّاره گيان (6)را،كه در خبر است:
النّظر الى الكعبة عبادة ،در خانۀ كعبه نگريدن (7)عبادت است.
و سعيد بن المسيّب گويد (8):هركه او در خانۀ كعبه نگرد،«ايمانا و احتسابا و تصديقا خرج من ذنوبه كيوم ولدته امّه»،يعنى از سر ايمان و احتساب و تصديق،از گناه بيرون آيد،همچنان بود كه آن ساعت از مادر زاده.
از عبد اللّه عبّاس پرسيدند كه:طواف اولى تر باشد گرد خانه يا نماز پيرامن او؟
گفت:امّا غربا را طواف،و امّا مقيمان و مجاوران را نماز.
عطاء بن كثير روايت كند (1)كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
المقام بمكّة سعادة و الخروج منها شقاوة ،مقام كردن به مكّه سعادت است،و از مكّه بيرون آمدن شقاوت است.
و مقاتل گفت:هركه او مجاورت كند به مكّه يا به مدينه،و نه از اهل اين (2)شهر (3)باشد،براى مزد و احتساب فرداى قيامت در شفاعت رسول بود-صلّى اللّه عليه و على آله:
عبد اللّه عبّاس روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:هركه او ماه رمضان به مكّه دريابد (4)و چندان كه تواند مقام كند،حق تعالى چندان ثوابش دهد كه آن كس را كه صدهزار ماه رمضان روزه داشته باشد نه به مكّه،و به هرروزى كه روزه دارد آنجا چنان بود كه برده اى آزاد كرده،و به هر شبى همچنين،و به هرروزى و به هر شبى اسپى در سبيل خداى بازبسته.
و رسول-عليه السّلام-اهل حرم را«اهل اللّه»خواند آنگه كه اسيد بن عتّاب را به عامل مكّه كرد،گفت:تو را به عامل كردم بر شهرى كه در آنجا اهل خدااند.و در اخبار ما چنين آمده است كه:مجاورت به مكّه مكروه است،و به مدينه رسول -عليه السّلام-مستحبّ.
مردى بود او را حسين بن عكك الرّازى (5)گفتندى-مردى مال دار بود-به مكّه رفت و به مجاورت بنشست و پشت بر خان ومان و اسباب و املاك كرد و سالها آنجا بماند،سالى همشهريان او به حجّ بودند،او را گفتند:تو را هيچ آرزو نمى آيد كه با سر املاك و اسباب خود آيى؟آهى بزد و گفت:چه اميد بازآمدن است (6)كشته اى را كه او را رمقى مانده بود؟آنگه اين بيت برخواند:
حسب المحبّ من الحبيب بعلمهأنّ المحبّ ببابه مطروح
گفت:عاشق را همان بس كه معشوق بداند كه او بر در سراى او كشته افگنده است.
امّا فضل نماز در مسجد الحرام:رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:نمازى در مسجد من هزار نماز باشد در مسجدهاى ديگر،مگر مسجد الحرام كه نمازى در او چنان باشد كه صد نماز در مسجد من.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً ،ياد كن اى محمّد چون گفت ابراهيم كه بار خدايا اين شهر مكّه را شهرى ايمن گردان،و اين دعا (1)[141-پ] براى آن كرد كه خداى تعالى اعلام كرده بود او را كه اين شهر مقصد خلقان و بندگان صالح خواهد بودن براى اداى مناسك حجّ و عمره و اعتكاف و عباداتى كه مختص است بدان جا تا دواعى (2)قوى باشد به حضور آن جايگاه،و نفسها ساكن به مقام و مجاورت در او،و دگر آن كه اهل و فرزندان خود را آنجا رها كرده بود،و آنجا انيسى نبود و جاى خوف بود،گفت:اين جايگاه شهرى ايمن گردان،و عرب بيابان را بلد خوانند و اگرچه آبادانى و انيس نباشد،چنان كه شاعر گفت:
و بلدة ليس بها أنيسالّا اليعافير و الّا العيس
و خايۀ شتر مرغ را كه در بيابان دور دست بنهد آن را بيضة البلد گويند.و «آمن (3)»به معنى مأمون است،و هذا من باب قولهم:ليل نائم (4)و نهار صائم،و بيع رابح و صفقة خاسرة،و منه قوله تعالى: فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ (5)... براى آن كه معنى آن است كه شبى كه در او بخسپند (6)و روزى كه در او روزه دارند،و بيعى كه در او سود كنند،و دست زدنى كه در او زيان كنند،و معنى آيت آن است كه:فما ربحوا في تجارتهم،در بازرگانى سود نكردند يا (7)«آمن»به جاى (8)مأمن بود جاى امن (9)و خداوند امن (10)،كما قال: فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ (11)،اى ذات رضى،و كقولهم:امرأة طاهر
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+را.
2) .مج:داعى،دب،آج:دراعى،لب:دراعى.
3) .همۀ نسخه بدلها:ايمن.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:قائم.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 16.
6) .مج،آج:نخسپند.
7) .اساس:تا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:به معنى.
9) .آج،لب،فق،مب،مر:امن جاى.
10) .لب،فق:آمن.
11) .سورۀ قارعه(101)آيۀ 7.
و حائض و طامث،اى ذات طهر و حيض و طمث،و هر دو وجه نيكوست.
وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرٰاتِ ،و روزى كن اهلش را از ميوه ها.«من»تبيين را باشد. مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ،«من»بدل بعض است از كلّ،چنان كه:
اخذت المال ثلثيه و رأيت القوم ناسا منهم،و نظير اين قوله: وَ لِلّٰهِ عَلَى النّٰاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً (1).
بعضى از مفسران گفتند:ابراهيم-عليه السّلام-پيش از اين دعايى كرد مطلق اجابت نيامد كه مصلحت نبود من قوله تعالى: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي(2)... ،جواب (3)آمد كه:
لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي الظّٰالِمِينَ(4).چون اين جا خواست كه (5)سؤال كند مؤدّب شده بود سؤال مقيّد كرد مؤمنان را دعا كرد و كافران را نكرد،گفت مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ،اين حديث مذكّر آن است،و ما (6)آنچه تحقيق مذهب است در اين باب در آيت مقدّم بيان كرديم فى قوله تعالى: قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي (7).
حق تعالى گفت: وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ،در آيت حذفى و اختصارى هست، و تقدير چنين است كه:اجبت دعوتك فيمن (8)آمن بي و اليوم الآخر فأمّا من كفر فامتّعه قليلا،دعاى تو در حقّ مؤمنان مجاب است اما كافران را (9)برخوردارى دهم اندكى (10)در نصب او دو وجه گفته اند:يكى آن كه صفت مصدرى باشد محذوف،و يكى آن كه صفت (11)ظرفى باشد محذوف،متاعا قليلا او زمانا قليلا.
و در معنى او دو قول گفتند (12):يكى آن كه متاع دنيا خواست،چه متاع دنيا را خود اندكى خواند في قوله: قُلْ مَتٰاعُ الدُّنْيٰا قَلِيلٌ (13)... ،و به اضافت با آن كه مؤمنان را در بهشت خواهد بودن اندك است،و نيز به اضافت با عذاب ايشان در دوزخ اندك است.
قولى دگر آن است[142-ر]كه:ايشان را ممتّع (14)كنم تا آمدن محمّد-
1) .سوره آل عمران(3)آيۀ 97.
2) سورۀ بقره(2)آيۀ 124.
3) .همۀ نسخه بدلها+اين.
4) سورۀ بقره(2)آيۀ 124.
5) .همۀ نسخه بدلها:تا.
6) .همۀ نسخه بدلها:و امّا.
7) سورۀ بقره(2)آيۀ 124.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فمن.
9) .همه نسخه بدلها+من ايشان را.
10) .آج+فى قوله:قليلا.
11) .همۀ نسخه بدلها:و امّا صفت.
12) .همۀ نسخه بدلها:گفته اند.
13) .سورۀ نساء(4)آيۀ 77.
14) .مج،وز:تمتيع،ديگر نسخه بدلها:تمتّع.
عليه السّلام-آنگه ايشان را به تيغ او قهر كنم تا بهرى را بكشد و بهرى را اسير كند.
ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىٰ عَذٰابِ النّٰارِ ،آنگه مضطرّ كنم او را به عذاب دوزخ،يعنى او را به اضطرار او به دوزخ رسانم بى اختيار او. وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ،و بد جاى بازگشتن است آن،يقال:صار اليه اذا رجع اليه،و اين بر سبيل تهديد و وعيد گفت.
امّا آنچه متعلّق است به قصّۀ آيت من قوله: هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرٰاتِ ،و آن كه چگونه مأمن گشت و مأهول شد و مردم به او راه يافتند،آن است كه اهل سير روايت كردند از محمّد اسحاق و وهب منبّه و عبد اللّه عبّاس كه:چون هاجر به اسماعيل بار بنهاد و او را ساره به ابراهيم داده بود،ساره را رشك آمد براى آن كه نور محمّدى كه در پيشانى ابراهيم بود انتقال افتاد (1)به اسماعيل،و ساره دانست كه آن شرف از او بيفتاد،ساره را كراهت مى بود از ديدن هاجر و اسماعيل.
حقّ تعالى ابراهيم را گفت:اينان را از پيش ساره ببر،چون او با تو مردمى كرد تو نيز او را رنج و رشك منماى.ابراهيم گفت:بار خدايا!اينان را كجا برم؟گفت:آنجا كه من مى فرمايم.
آنگه جبريل آمد و براى ابراهيم براق آورد،و او به زمين شام بود،تا ابراهيم بر نشست و هاجر و اسماعيل را بر چهار پاى نشاند و مى برد-چنان كه شرح داده شد.
چون به جاى كعبه رسيد،و آن پشته اى بود از ريگى سرخ و پيرامن آن درختكى چند بود از تاه (2)و سمر.
جبريل-عليه السّلام-اشارت كرد به آنجا كه ركن عراقى است امروز و جاى حجر اسود است،و ابراهيم را گفت:خداى تعالى مى فرمايد كه اينان را اين جا فرود آور،گفت:يا جبريل!اين چه جاى است؟گفت:اين جاى معظم (3)است،و خداى تعالى را اين جا خانه اى بود آن را بيت المعمور گفتند،و آدم در آن خانه بود،و آن طوافگاه آدم بود،و خداى تعالى پس از اين آن را بر دست تو آبادان خواهد كردن (4).
ابراهيم-عليه السّلام-هاجر و اسماعيل را آنجا فرود آورد،و براى ايشان
عريشى كرد تا در زير آن شدند،و قربه اى داشتند،اندكى آب در آنجا مانده بود.
جبريل گفت:خداى تعالى مى فرمايد كه اينان را اين جا رها كن و برو.ابراهيم -عليه السّلام-برگشت تا بيايد.هاجر گفت:يا خليل اللّه!ما را به كه رها مى كنى (1)؟ گفت:به آن خداى كه مرا فرمود كه شما را اين جا آرم و رها كنم،و به آن خداى كه در غار مرا طعام و شراب داد و بپرورانيد (2)،و به آن خداى كه مرا در آتش نگاه داشت.
هاجر چون اين بشنيد،گفت:رضيت بقضاء اللّه و امتثلت لأمر اللّه،به قضاى خداى راضى شدم و فرمان خداى را منقاد شدم-حسبى اللّه عليه توكّلت.
ابراهيم برگرديد و ايشان را به خداى تسليم كرد.ساعتى (3)بر آمد،آن قدرى آب كه در قربه[142-پ]بود بازخورد (4)،دگر نماند،تشنه شد و شيرش منقطع گشت از تشنگى و گرسنگى،و (5)اسماعيل از ضعف بيفتاد و پاى در زمين مى زد.
هاجر درماند،برخاست (6)،دو كوه بود (7)آنجا:يكى صفا و يكى مروه.ساعتى بر صفا مى دويد و ساعتى بر مروه مى شد تا هيچ كسى را بيند،يا (8)حسّى و حركتى شنود،يا مستغاثى بود!كس را نديد.با نزديك كودك آمد،كودك را رنجور و ضعيف يافت،چنان گمان برد كه بخواهد مردن،گفت:بروم تا بازى جان كندن و مرگ او نبينم.از ميان اين هر دو كوه مى دويد و مى آمد و مى شد،گاه بر صفا و گاه بر مروه.ابتدا به صفا كرده بود،تا هفت بار بدويد،به بار هفتم بر مروه بود،و در هر نوبتى بيامدى و اسماعيل را بديدى.چون او را زنده يافتى،دگرباره بدويدى اميد آن را كه باشد كه چاره اى يابد يا چاره گرى.كس (9)را نمى ديد،به بار هفتم كه بر (10)مروه حاصل آمد بنگريد (11)به نزديك اسماعيل بياض آب ديد.
محمّد اسحاق (12)گويد:هاجر چون اوّل بار بر كوه صفا آمد تا بنگرد كه (13)هيچ آبى
1) .دب،آج،لب:رها مى كنيد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:بپروريد.
3) .دب،آج،لب+كه،مر:چون ساعتى.
4) .همۀ نسخه بدلها:بازخوردند.
5) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
6) .اساس:برخواست،با توجّه به نسخۀ وز،و رسم الخطّ رايج تصحيح شد.
7) .همۀ نسخه بدلها:ديد.
8) .همۀ نسخه بدلها:تا.
9) .مر:كسى.
10) .آج،لب:ندارد.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بنگريست.
12) .همۀ نسخه بدلها:محمّد بن اسحاق.
13) .مج،وز:تا.
يا آدميى يا (1)انيسى بيند،از جانب كوه مروه آوازى شنيد،ازآنجا بدويد و به كوه مروه آمد بنگريد (2)كس را (3)نديد.همان (4)آواز از كوه صفا بشنيد،بدويد با كوه صفا آمد،كس را نديد.بار ديگر آواز از كوه مروه شنيد (5)،بدويد با كوه مروه آمد،كس را نديد.آواز از صفا مى آمد (6)،همچنين تا هفت بار.به بار هفتم مدهوش و متحيّر شد، آواز داد كه:اى خداوند اين آواز!نمى دانم تا تو كئى (7)!آوازت مى شنوم و تو را نمى بينم.به خداى بر تو (8)اگر به نزديك تو فرجى و فريادرسى هست،فرياد (9)رس كه هلاك ما را (10)دريافت.حقّ تعالى (11)دويدن و تاختن آن ضعيفه ركنى كرد از اركان حجّ،تا هركه به حجّ آن خانه رود موافقت تاختن[و سعى] (12)هاجر را هفت بار از ميان صفا و مروه سعى كند،ابتدا به صفا و ختم به مروه.
آنگه آن آواز (13)متتابع مى بود،و هاجر براثر آواز مى شد تا به نزديك درخت رسيد.
آواز خرير (14)آب شنيد كه بر روى زمين مى رفت،عجب داشت بدويد و با نزديك (15)اسماعيل آمد،آب ديد.
وهب منبّه گويد:به بار هفتم كه هاجر چون آيسى (16)شد و محنت به غايت رسيد، جبريل-عليه السّلام-بيامد و پاى اسماعيل بگرفت و پاشنۀ (17)او به (18)زمين بماليد (19)، چشمه اى آب پيدا شد.و هرچه ساعت آمد بيشتر بود تا بر روى زمين روان گشت.
هاجر از مروه نگاه كرد بياض و لمعان آب ديد،عجب داشت بدويد آبى ديد كه از زير پاى اسماعيل مى بردميد و بر روى زمين مى رفت.هاجر بيامد و پاره اى ريگ پيرامن آن آب كرد (20)،و چاله اى بكرد كه آب در او ايستاد،و آنگه قربه از آن آب پر كرد.
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:و.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بنگريست.
3) .دب:هيچ را،آج،لب،فق،مب،مر:هيچ كس را.
4) .آج،لب،فق،مب،مر:هم.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى آمد.
6) .مج،وز+با صفا دويد.
7) .دب،آج،لب:كنى،كئى/كه اى،كه هستى؟.
8) .مر:به خدايى تو.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به فرياد.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مرا.
11) .مج،وز+از.
12) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
13) .آج،لب،فق،مب،مر+او را،مج،وز:آنگه او را.
14) .آج:جرى.
15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تا به نزديك.
16) .دب،آج،لب:آيس.
17) .آج،لب،فق،مب،مر+پاى.
18) .دب،مر:بر.
19) .همۀ نسخه بدلها:مى ماليد.
20) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر:بر كرد.
رسول-عليه السّلام-گفت:
رحم اللّه امّي هاجر ،خدا بر مادر من هاجر رحمت كناد،اگر آن آب را منع نكردى (1)همه باديه برفتى (2)آن آب.هاجر را دل نمى داد كه از آن آب بازخورد براى اسماعيل،هاتفى آواز داد و گفت:آب بازخور [143-ر]و مترس كه خداى تعالى اين آب را براى شما پيدا كرد،و اين (3)مشرب حجّاج خانۀ او خواهد بود (4)،و خداى تعالى بر دست شما اساس و قواعد اين خانه پيدا خواهد كردن تا خانه را عمارت كنيد (5)،و خلايق از اقصاى عالم به حجّ اين جا آيند.
هاجر دل خوش گشت و ساكن شد و آب بازخورد،و آن آب هرچه روز آمد زياده و بيشتر شد،و او بند از پيش او برگرفت تا آب روان گشت و بر (6)زمين برفت و گياه بسيار پديد آمد،و زمين سبز شد،و آن درختان كه آنجا بود تازه شد.
اتّفاق چنان افتاد كه جماعتى از قبيلۀ جرهم به بازرگانى (7)از شام به يمن مى شدند،و آنجا منزل (8)نبود و عادت گذشتن و فرود آمدن،چه آنجا آبى و گياهى نبودى.ايشان به منزلى كه ايشان را بود فرود آمدند،و از دور نگاه كردند مرغان را ديدند كه آنجا پرواز مى كردند با يكديگر گفتند:به هر حال آنجا بايد تا آب باشد كه مرغ جايى پرواز كند كه آب بود-و از جوانب مرغان روى نهاده بودند پياپى (9)به وادى مكّه فرومى شدند -گفتند:على كلّ حال،آنجا بايد كه (10)آب باشد.
آنگه دو مرد را اختيار كردند و گفتند:براثر اين مرغان بر وى و بنگرى تا كجا مى روند،كه ايشان سر به آب (11)دارند.آن دو مرد بيامدند و پى مرغان گرفتند تا به مكّه رسيدند.نگاه كردند،هاجر را و اسماعيل را ديدند-زنى و كودكى طفل (12)-تنها بى مردى و انيسى،و آبى ديدند روان و گياه زارى.عجب داشتند (13)،بيامدند و او را پرسيدند كه:تو جنّى يا انسى (14)؟گفت:من انسم (15).گفتند:اين آب از كجا آمد،كه
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از آن آب.
2) .مب:بگرفتى.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج،وز+آب.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خواهد بودن.
5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:كنى/كنيد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب+روى،مب:بروى.
7) .مب،مر:به بازرگانى.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:منزلى.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بيابانى.
10) .همۀ نسخه بدلها:تا.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سر آب.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:طفلى.
13) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر+و.
14) .آج:انيسى،مب،مر:انسيى.
15) .فق:انيسم.
هرگز كس نگفت كه اين جا آب بوده است؟و اگر كسى خواهد كه چاهى كند (1)سيصد (2)چهارصد گز ببايد كندن تا آبى شور برآيد،اين چه حال است؟هاجر قصّۀ خود با ايشان بگفت و اكرام خداى تعالى ايشان را به آن آب.ايشان گفتند:ما را از اين آب شربتى (3)ده كه بازخوريم.ايشان را از آن آب داد تا بازخوردند،آبى عذب خوش بود.گفتند:اين آب به ملكيّت كه راست (4)؟گفت:مرا و فرزند مرا،كه خداى تعالى براى ما پيدا كرد.
آنگه بر كوه رفتند و بنگريدند (5)همۀ زمين گياه زار ديدند و درختان سبز شده (6)، گفتند:تو را در اين آب و گياه مشاركى يا مخاصمى هست يا مدّعيى؟گفت:حاشا، كه اصل ملكيّت اين مراست و اين فرزند مرا.
ايشان برفتند و قوم خود را خبر دادند،و ايشان مردمانى بودند خداوندان چهارپا (7)از گاو (8)و گوسفند (9)و شتر.شادمانه شدند،برخاستند (10)و بار بر نهادند و روى به آن جايگاه[143-پ]نهادند و پيرامن آن فرود آمدند،و كس فرستادند به هاجر،و گفتند كه:اجازت باشد (11)در جوار و همسايگى تو فرود آييم؟كه تو نيز اين جايگاه تنهايى و انيسى ندارى،و كسى نيست كه براى تو كارى كند،و تو را و فرزند تو را خدمتى (12)كند.ما اين جا فرود آييم و در جوار (13)تو بباشيم و اين فرزند تو را بپروريم،و خدمت به واجب كنيم،و تو ما را از اين نصيبى كنى و از اين گياه.
هاجر گفت:روا باشد.ايشان آنجا فرود آمدند،و آن جايگاه به ايشان مأهول شد و نعمت بسيار پديد آمد،و ايشان به راحت افتادند،و خداى تعالى ايشان را بركاتى بداد،و ايشان خدمت به واجب كردند هاجر را و اسماعيل را تا اسماعيل بزرگ شد.
و ايشان اصحاب صيد بودند،او را صيد وحش بياموختند.و مردم خبر يافتند،روى به
1) .مب:اين جا چاه بكند.
2) .فق+يا،مر+و.
3) .مج،وز:شربه اى.
4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:كراست/كه راست.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نگريستند.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+ديدند.
7) .همۀ نسخه بدلها:پاى.
8) .مج،وز:گاف/گاو،كه براساس مرجّح است.
9) .مج،وز:گوسپند.
10) .دب،آج،لب،فق،مر،تا:برخواستند.
11) .مج تا+كه اگر تو را شايد كه ما،ديگر نسخه بدلها+اگر تو را شايد كه ما.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خدمت كارى.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:جار.
آنجا نهادند و هر جنس متاع و ميوه و انواع نعمت آنجا مى بردند،و اين قصّۀ آن است كه چگونه (1)مأمن گشت من حيث الظّاهر.
امّا من حيث الحكم خلاف كردند.بعضى علما گفتند:مكّه حرم بود پيش ازآن كه ابراهيم-عليه السّلام-دعا كرد،و از عهد آدم-عليه السّلام-كه بيت المعمور (2)آنجا بنهادند براى او،او محترم و مميّز بود،و پيش از آدم-عليه السّلام-در بدايت خلق زمين،كه خداى تعالى اول بقعه اى كه از زمين آفريد بكّه (3)بود جاى كعبه،آن را حرمى محرّم كرد و به حرمت مميّز كرد از همه زمين،و زمين از زير آن به در آورد، از اين جا مكه را امّالقرى خوانند كه اصل همۀ زمين از اوست،و بمثابت متولّدى است از او.
و بيان آن كه مكّه هميشه محرّم (4)بود آن است كه در خبر مى آيد كه:چون رسول -عليه السّلام-مكّه بگشاد،خزاعى اى (5)،هذلى اى (6)را بكشت،پيغامبر-عليه السّلام- خطبه اى كرد و در آن خطبه گفت:بدانى (7)كه خداى تعالى مكّه را حرمى محرّم (8)كرد آن روز كه آسمان و زمين آفريد.حلال نباشد كسى را كه به خداى و قيامت ايمان دارد كه آنجا خون ريزد،يا درخت او ببرد.و خداى تعالى هيچ كس را حلال نكرد اين حرم الّا مرا يك ساعت و پس از آن حرام كرد.الا!و هركه حاضر است سخن من بشنوى و يادگيرى و به غايبان برسانى.و اگر كسى گويد (9)پيغامبر آنجا خون ريخت،بگوى (10)كه:خداى او را حلال كرد يك ساعت،باز حرام كرد تا به روز قيامت.
و روايت كرده اند از عبد اللّه عبّاس كه گفت:چون خانۀ خداى بيران (11)كردند، چون به اساس ابراهيم-عليه السّلام-رسيدند،سنگى بيافتند برآن نقش كرده
كتابتى[نه] (1)به لغت عرب.راهبى را بخواندند،و مردى را از اهل يمن تا آن بخواندند (2)،نبشته (3)بود:انا اللّه ذو بكّة حرّمتها يوم خلقت السّماوات و الأرض و الشّمس و القمر و يوم وضعت هذين الجبلين[144-ر]و حففتها بسبعة املاك حنفاء (4)لا تزول (5)حتّى يزول أخشباها مبارك لاهلها فى الماء و اللّبن،نبشته (6)بود:من خداام خداوند بكّه (7)حرام بكردم اين شهر را آن روز كه آسمان و زمين آفريدم و آفتاب و ماه،و آن روز كه اين كوهها بنهادم اين جا،و هفت فريشتۀ با استقامت را موكّل كردم بر او،و اين زائل نشود تا كوهها زائل شود (8)،و بركت كردم اهل اين شهر را در آب و در شير.
و نيز استدلال كردند بر آنكه هميشه حرم بود بقوله تعالى: رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ (9)... ،و بعضى دگر گفتند:حلال بود پيش از ابراهيم-عليه السّلام-و امّا به دعاى ابراهيم حرام شد و استدلال كردند به خبرى كه روايت كردند از ابو هريره كه رسول-عليه السّلام-گفت:ابراهيم بنده خدا بود و خليل او بود،و او مكّه به حرام كرد،و من بنده خداام و رسول خداام،من مدينه را حرام كردم،از ميان اين دو كوه درختش نبرند،و صيدش را نرنجانند،و در او سلاح برنگيرند،و گياهش ندروند الّا براى علف شتر.
و قول اول درست تر است،و ممكن است جمع كردن ميان هر دو قول بر وجهى كه مناقضت زائل بود،و آن آن است كه مكّه و ما والاها هميشه حرم (10)بود به آن اخبار به معنى آن كه ممنوع و مصون بود از حلول عقوبات چون مسخ و خسف و سطوات جبّاران.و ابراهيم-عليه السّلام-درخواست از خداى تعالى تا آن را ادامت كند و پيوسته بدارد.و ممكن بود كه حرام بود به اين معنى كه گفتيم،و لكن از روى حكم شرع كه محرّم شد به دعاى ابراهيم محرّم شد.
و حسن بن القاسم (11)روايت كند از بعضى اهل علم كه:چون آدم-عليه السّلام-
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:بخواند.
3) .همۀ نسخه بدلها:نوشته.
4) .آج:حفّا.
5) .همۀ نسخه بدلها:لا يزول.
6) .همۀ نسخه بدلها:بخواند.
7) .مب،مر:مكّه.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:نشود.
9) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 37.
10) .مر:حرام.
11) .همۀ نسخه بدلها:حسين بن القاسم.
به زمين آمد ايمن نبود از شيطان و مكر او،پناه با خداى داد-عزّ و جلّ.خداى تعالى جماعتى فريشتگان را بفرستاد تا گرد مكّه در آمدند از چهار جانب،حق تعالى چندان كه فريشتگان ايستاده (1)بودند حرم كرد.
و در خبر هست كه:ابراهيم-عليه السّلام-بناى خانه تمام كرد.جبريل- عليه السّلام-آمد و ابراهيم را مناسك حجّ و معالم و اركان حجّ بازآموخت،و او را حدود حرم بازنمود،و هركجا در عهد آدم فريشته اى ايستاده (2)بود فرمود تا علامتى بنهاد و سنگى نصب كرد و به خاك استوار كرد پيرامن او.
و اوّل كس (3)كه حدود حرم پيدا كرد ابراهيم بود-عليه السّلام.پس همچنان بود تا به روزگار قصىّ،او تجديد (4)كرد،همچنان بود تا قريش در بعضى غزوات بعضى از آن علامات بيفگندند،رسول را-عليه السّلام-سخت آمد.جبريل-عليه السّلام-آمد و گفت:دل مشغول مدار كه هم ايشان آن علامات (5)باز جاى (6)نهند.
آنگه بيامد و در قبايل قريش ندا كرد و گفت:شرم ندارى؟خداى تعالى شما را اكرام كرد به اين خانه و اين حرم اكنون علامات و حدود او باطل كردى،نه اكنون شما را ذليل كنند و بربايند؟همه گفتند:[144-پ]راست مى گويد،بيامدند و آنچه از آن علامات قلع كرده بودند باز جاى (7)نهادند و استوار كردند،جبريل آمد و گفت:
يا رسول اللّه!آنچه از حرم و اعلام (8)قلع كرده بودند به دست خود با جايگاه نهادند.
پيغامبر گفت:ان شاءاللّه كه راست نهاده باشند.جبريل-عليه السّلام-گفت:
هيچ كس از ايشان سنگى بر جاى ننهاد (9)و الّا (10)فريشته اى با او همدست بود تا خطا ننهد و به جاى خود نهد (11)،همچنان مى بود تا عام الفتح تميم بن اسد الخزاعىّ مجدّد كرد، پس از آن در عهد عمر خطّاب چهار مرد را بفرستاد از قريش تا مجدّد كردند،و در عهد
عثمان نيز مجدّد كردند.
و حدود حرم چنان كه در اخبار آمد از اهل سير بر راه مدينه از جانب معتمر (1)سه ميل است،و از راه يمن هفت ميل است،و از راه جدّه ده ميل است،و از راه طائف برره عرفات يازده ميل است،و از راه عراق هفت ميل است،و از راه معرّة نه ميل است.
و حدود حرم در شرع ببايد شناختن تا احكامى شرعى كه به آن تعلق دارد به جاى آرند از تحريم صيد و قلع شجر (2)و چيدن گياه،و آن كه با (3)حرم گريزد او را ايذا نكنند،و هدى جز در حرم نشايد كشتن.و آن كس كه عمره آرد نشايد كه از حرم به در شود پيش از حلق يا تقصير على خلاف فيه بين الفقهاء،اگر برود و تقصير در حلّ كند به نزديك ابو حنيفه و محمّد بن الحسن،خونى لازم آيد او را،و به نزديك ابو يوسف چيزى نباشد بر او،و احكامى بيشتر (4)در باب حجّ و عمره متعلّق است به حرم در كتب فقه مشروح باشد.و حدّ حرم به نزديك اهل البيت-عليهم السّلام-بريدى باشد در بريدى،و بريد چهار فرسنگ بود.
امّا اجابت دعاى ابراهيم در آن جايگاه عاجلا آن بود كه:آن قوم را از قبيلۀ جرهم آنجا آورد-چنان كه برفت-و از جملۀ مفاخر او آن است كه مقصد عالميان است براى حجّ،و از مفاخر او آن است كه مولد سيّد اوّلين و آخرين است،و اخبارى كه از رسول-عليه السّلام-در ذكر حرم و فضل او و فضل (5)مكّه و فضايل خانه آمده است آن را حصرى نيست،طرفى گفته شود:
عبد الرّحمن بن سابط روايت كند كه:چون رسول-عليه السّلام-از مكّه به مدينه مى آمد،بيامد و طواف خانه بكرد و استلام (6)اركان بكرد،چون به ميان مسجد الحرام رسيد با كعبه نگريد (7)،گفت:من مى دانم كه در همه روى زمين از تو فاضل تر جايى نيست،و از تو دوست تر و محبوب تر به نزديك خداى تعالى،و در جهان هيچ جايى
نيست كه من دوست تر دارم از اين جا،و لكن كافران مرا رها نمى كنند كه اين جا مقام كنم.آنگه گفت:اى بني عبد مناف!حلال نباشد هيچ كسى (1)را كه منع كند كسى را كه خواهد كه نماز كند در اين مسجد به شب و به روز.
و در خبر است كه بعضى زنان رسول گفتند:[145-ر]اگر نه هجرتستى ما از مكّه نرفتمانى هرگز كه هيچ جاى نيست كه آسمان به زمين نزديكتر است ازآن كه به مكّه،و هيچ جاى ماه چنان نكو نبود كه به مكّه،و دلها به هيچ شهر چنان خوش نبود كه به مكّه.
و هشام بن عروه روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت چون به مدينه خواست آمدن (2):بار خدايا!مدينه دوست داشته گردان بر من چنان كه مكّه،و هوايش درست كن و بر صاع و مدّش بركت كن و تبى (3)كه آنجاست نقل فرماى با جحفه.
و ابو سلمه (4)روايت كند كه:روز فتح (5)رسول-عليه السّلام-بر حجون بيستاد (6)و گفت:اى مكّه!تو بهترين زمينهايى كه خداى (7)آفريد،و محبوب تر به نزديك خداى (8)،و اگر مرا از اين جا بيرون نكردندى من هرگز اختيار مفارقت تو نكردمى.و تو حرميى (9)محرّم،كس را هرگز حلال نبوده است الّا مرا،و آن نيز يك ساعت پس از آن حرام است تا به قيامت.درختش نبرّند و گياهش نچينند،و گم شده ايش (10)كه يابند (11)برنگيرند مگر براى تعريف.عبّاس گفت:يا رسول اللّه الّا اذخر،كه اذخر بنگزيرد (12)ما را از آن مرده و زنده.رسول-عليه السّلام-اذخر استثنا كرد و گفت:
الّا اذخر.
امّا ايمنى او از روى حكم و صورت آن است كه:حق تعالى اهل او را و وحوش و طيور او ايمن كرده است تا كس ايشان را نيازارد و نكشد و صيد نكند، و كس هايى كه آنجا تعدّى كردند به چه عذابهاى عاجل گرفتار شدند،چنان كه
1) .همۀ نسخه بدلها:كس.
2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج،وز+گفت.
3) .مج:لب،فق،مر:بتى.
4) .همۀ نسخه بدلها:ابو مسلم.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج،وز+مكّه.
6) .همۀ نسخه بدلها:بايستاد.
7) .مج+تعالى تو را.
8) .دب،آج،لب،فق،مب:خدايى.
9) .اساس:حرمى اى/حرميى.
10) .همۀ نسخه بدلها،بجز وز:گم شده اش.
11) .مر:بينند.
12) .دب،لب،فق،مر:بنگريزد.
گفته اند في قوله في سورة الحجّ: وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ (1).
امّا امن وحوش و طيور در حكم شرع پيدا كرديم و امّا از روى قهر چنان است كه اگر شير با گاو،و يوز با آهو،و سگ با خرگوش بايستند هيچ يكديگر را گزند نكنند،و يك از يك ايمن باشند ما دام تا در حرم باشند،و كبوتر و ديگر مرغان بر سر و دوش مردم مى نشينند و كس زهره ندارد كه بگيرد.تا در خبر است كه آزموده اند و روايت كرده كه:چند كس از آنان كه در حرم بى حرمتى كردند و كبوتر حرم بگرفتند و بكشتند (2)،هنوز آن در شكم ايشان بود (3)كه شكمشان بطركيد.
و عبد العزيز بن ابى روايت كند كه:جماعتى به ذي طوى فرود آمدند،آهو مى آمد با مردم انس گرفته و احتراز نمى كرد.يكى از ايشان پاى آهوى بگرفت.
گفتند:دست بدار.ساعتى مى داشت (4)چندان كه آهو بول كرد.چون به قيلوله بخفتند،مارى بيامد و بر شكم آن مرد بخفت،چون از خواب در آمدند،او را گفتند [145-پ]:بنگر تا به آن بى حرمتى (5)كه كردى چه آمد تو را (6)؟چندان كه خواستند كه آن مار را دور كنند،دور نشد از شكم او تا مرد (7)حدث كرد از خوف او،آنگاه فرود آمد و برفت.
مجاهد روايت كند كه:در جاهليّت از پس قصىّ بن كلاب جماعتى بازرگانان از شام مى آمدند و به وادى ذى طوى فرود آمدند و آهو مى گرديد و چره مى كرد.مردى از ايشان گمان برداشت و آهوى (8)را بزد و بيفگند و بكشتند و پوست بكشيدند (9)و آتش بركردند تا بپزند.بعضى در ديگ نهادند و بعضى بر آتش.از آن آتش شررى بجست و در آن قوم افتاد و جمله بسوختند،و جامه هاى ايشان و متاع ايشان و رختشان نسوخت.
و امّا اجابت دعاى ابراهيم در ثمرات،آن است كه در خبر مى آيد از جبير بن مطعم و از زهرى و از محمّد بن المنكدر (10)كه چون ابراهيم-عليه السّلام-اين دعا كرد،
1) .سورۀ حج(22)آيۀ 25.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+بخوردند.
3) .آج،لب،فق،مر:بيرون نيامده بود.
4) .مر:نگاه داشت.
5) .بى حرمتيى.
6) .دب،آج،لب،فق:چه چيزى پيشت آمد،مر:چه چيز پيشت آمد.
7) .آج،لب،فق:تا او را،دب:تا او از.
8) .آج،فق،مر:آهويى.
9) .مج:كندند،ديگر نسخه بدلها:بكندند.
10) .اساس:المكندر،با توجه به مج و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
خداى تعالى جبريل را فرستاد تا دهى از دههاى شام از جمله آن كه بسيار ميوه تر و نيكوميوه تر بود از زمين بركند و بر پر گرفت و بياورد و گرد خانه بگردانيد و بر زمين طايف بنهاد تا ازآنجا انواع نعمت مى برند به مكّه.
و سعيد جبير مى گويد:به دعاى ابراهيم بود كه اهل مكّه را گوشت و آب زيان نمى دارد،و الّا هر جاى جز مكّه كه طعام ايشان گوشت و آب باشد درد شكم آرد.
عبد اللّه عبّاس گفت:ابراهيم دعا كرد بر اهل مكّه به بركت گوشت و شير، لا جرم در همۀ زمين جاى (1)نباشد كه گوشت و شير بيشتر بود ازآن كه به مكّه-و اللّه ولىّ التّيسير (2).
قوله تعالى: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ ،ياد كن اى محمّد چون برداشت قواعد خانه (3)را ابراهيم و اسماعيل.
خلاف كردند در آن كه قواعد خانه ابراهيم نهاد،يا خود مانده بود ابراهيم برداشت.
مجاهد و عمرو بن دينار گويند:قواعد خانه خود ابراهيم نهاد،و جاى خانه پشته اى بود از ريگ سرخ به شكل قبّه اى،و بعضى دگر (4)مفسّران گفتند:خانه،اوّل آدم-عليه السّلام-بنا كرد،به طوفان نوح بيران (5)شد قواعد او بر جاى بماند،ابراهيم- عليه السّلام-برآن قواعد بنا كرد،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و عطا.
محمّد بن على (6)باقر گويد-عليهما السّلام:با پدرم بودم زين العابدين (7)،و او طواف خانه مى كرد.مردى بيامد و دست بر پشت او نهاد و گفت:يا بن بنت رسول اللّه!من مى خواهم تا مسأله اى پرسم.پدرم جواب نداد[146-ر]او را تا كه از طواف فارغ شد،و به مقام ابراهيم آمد و نماز كرد.آنگه در حجره آمد و بنشست و گفت:
كجا شد اين سايل (8)؟مرد برخاست و گفت:يا بن رسول اللّه!سايل منم.گفت:بيار تا چه مى پرسى؟گفت:مرا خبر ده از ابتداى طواف اين خانه تا كى بود و چگونه بود و چرا بود؟
پدرم گفت او را كه:تو از كجايى؟گفت:از شام.گفت:از كدام شهر؟ گفت:از بيت المقدّس.گفت:كتابين خوانده اى-يعنى تورات و انجيل؟گفت:
آرى.
گفت:اى برادر اهل شام!امّا ابتداى طواف آن بود كه چون خداى تعالى فريشتگان را گفت: إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً... ،ايشان گفتند: أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا (1)-الآية حق تعالى گفت: إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (2).
ايشان بترسيدند،گفتند:به نادانى،ما (3)بر خداى اعتراض كرديم،بيامدند و در (4)خداى تضرّع كردند و گرد عرش طواف كردن (5)،خداى تعالى به ايشان نظر كرد و رحمت (6)فروفرستاد.آنگاه در زير عرش خانه اى بنهاد بر چهار ستون از زبرجد سبز، و آن را غاشيه اى ساخت از ياقوت سرخ،و آن را بيت الضّراح نام نهاد.آنگاه فريشتگان را گفت:طواف عرش رها كنى و گرد اين خانه طواف كنى،و آن بيت المعمور است كه خداى تعالى آن را ياد كرد در قرآن.هر روز هفتاد (7)هزار فريشته در آنجا شوند تا به روز قيامت نيز به آنجا نرسند.
آنگاه خداى تعالى جماعتى فريشتگان را به زمين فرستاد،گفت:در برابر اين خانه در (8)زمين خانه اى كنى به اين طول و عرض و ارتفاع،تا چنان كه شما (9)طواف اين خانه مى كنى،اهل زمين طواف آن خانه كنند.مرد گفت:راست گفتى اى پسر رسول خداى،همچونين بود.
و در خبر است كه:يك روز جبريل-عليه السّلام-به نزديك رسول آمد،و عصابه اى بر سر بسته،گرد برآن عصابه نشسته بود.رسول-عليه السّلام-گفت:اين گرد چيست؟گفت:من به زيارت خانه كعبه بودم،جماعتى فريشتگان با من بودند، زحمت كردند در طواف بر يكديگر،اين گرد پرهاى (10)ايشان است.
و ليث بن معاذ روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:اين خانه يكى است از پانزده خانه:هفت در آسمانها (1)،و هفت در زير زمينها (2)،يكى از برابر يكى، و هريكى را جرمى (3)هست چند جرم (4)اين خانه اگر بيوفتد،بعضى بر بعضى آيد،و هر خانه اى را عمارت كننده اى هست از زوّار آن چنان (5)كه اين خانه را عمارت كننده است از زايران (6).
و در خبر است[146-پ]كه:چون آدم-عليه السّلام-به زمين آمد،و طول او چندان بود كه سر او در ابر مى سود تا اصلع (7)شد،دوابّ زمين از او مى رميدند،از خداى درخواست تا قدّ او با قوام شصت گز آورد،و او پيش از آن آواز فريشتگان شنيدى و با ايشان حديث كردى،چون بالاى او به اين مقدار بازآورد خداى تعالى، او (8)در زمين تنها تنگ دل (9)شد،در خداى بناليد،خداى تعالى براى او خانه اى فرستاد از بهشت از ياقوت صرخ (10)بر طول و عرض كعبه،دو در بر او گشاده از زمرّد سبز:يكى بر مشرق و يكى بر مغرب،و او را گفت:گرد اين خانه طواف مى كن،و به نزديك اين خانه نماز مى كن،چنان كه فريشتگان گرد عرش طواف مى كنند و نماز مى كنند.و سنگ (11)بفرستاد اعنى حجر اسود (12)،تا چون بگريد (13)اشك به آن بسترد،و آن از درّى سپيد بود.چون مشركان و ناپاكان دست در او ماليدند سياه شد.
و در خبر هست كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله گفت:حجر اسود،ياقوتى بود از ياقوتهاى بهشت،اگر نه آن بود (14)كه كافران و مشركان پليد دست در او ماليدند،هيچ خداوند عاهتى دست به او نبردى الّا كه شفا يافتى.
آدم از زمين هند پياده به مكّه آمد به حجّ خانه،جبريل در پيش او،او را دليلى مى كرد.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:در آسمان نهاد.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:زمين.
3) .همۀ نسخه بدلها:حرمى.
4) .همۀ نسخه بدلها:حرم.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز فق،مب+خانه،فق:زايران.
6) .آج،لب،مر:زوّاران.
7) .آج،لب،فق:اصلاح.
8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب+را.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:دل تنگ.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:سرخ.
11) .آج،لب،فق،مر:سنگى.
12) .دب،آج،لب،فق،مر:حجر الاسود.
13) .دب،آج،لب،فق،مر:تا بنگريست.
14) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب،مب:بودى.
راوى خبر گويد مجاهد را گفتم:چرا پياده آمد،بر مركوبى (1)ننشست؟گفت:
و كدام چهار پاى او را بر گرفتى (2)كه (3)هر گام كه او نهادى سه روزه راه ماست (4)،هركجا پاى فرونهاد امروز آبادانى است،و هرچه از ميان خطوات او افتاد امروز بيابان است.به مكّه آمد و جبريل او را مناسك بياموخت از خداى،و آدم حجّ كرد.
چون فارغ شد،فريشتگان او را تهنيت كردند،گفتند:برّ حجّك،حجّت پذيرفته (5)باد،ما اين خانه را پيش از تو زيارت كرده ايم به دو هزار سال.گفت:در طواف چه گفتى (6)؟گفتند:سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر.آدم هم اين كلمات مى گفت،خداى تعالى گفت:تو بيفزاى و بگو:لا حول و لا قوّة الّا باللّه (7)، آدم (8)مى گفت.چون به ابراهيم رسيد،او را گفتند (9)بيفزاى (10):العلىّ العظيم.
عبد اللّه عبّاس گفت:آدم چهل حجّ كرد از زمين هند به مكّه پياده.آن خانه (11)همچنان بود تا ايّام طوفان نوح.چون ايّام طوفان خواست بودن،خداى تعالى فرمود تا با آسمان چهارم بردند،و به يك روايت با آسمان هفتم.و خداى تعالى جبريل را فرستاد تا سنگ سياه در كوه بو قبيس پنهان كرد صيانت آن را از غرق طوفان.چون طوفان كناره شد،جاى خانه خالى ماند[147-ر]تا به روزگار ابراهيم-عليه السّلام.
چون خداى تعالى ابراهيم و اسماعيل را فرمود كه خانۀ مرا به مكّه بنا كنى،ابراهيم ندانست كه كجا بايد كردن (12)،گفت:بار خدايا!مرا بنماى تا كجا بايد كردن اين بنا.
حسن بصرى روايت كند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه:خداى تعالى بادى بفرستاد نرم نام آن بار سكينه (13)بر صورت مارى دوسر،در پيش ابراهيم ايستاد تا
1) .دب،مر:مركبى.
2) .دب،مر:چهار پاى او را مى توانست كشيدن،آج،لب،فق:كدام چهار پاى او را مى تواند كشيد.
3) .مج،وز،آج،لب،مر:چو،دب،فق:چون.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:ما بودى.
5) .مج،وز:پذيرفته،لب:بپذرفته.
6) .گفتى/گفتيد.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب،مر+العلىّ العظيم.
8) .دب،آج،لب،فق،مر+اين كلمات.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:رسيد گفت.
10) .مج،وز+گفت.
11) .دب،آج،لب،فق،مر:پياده آمد بدان خانه.
12) .مر:كجا بنا كند،دب،آج،لب:فق:كه كجا بنا بايد كردن.
13) .مر+بود.
او را به مكّه آورد.آنگه بيامد و بر جاى خانۀ كعبه چندان كه اساس آن است بخفت چون طوقى،ابراهيم-عليه السّلام-رسم بر زد و برآن رسم بنا كرد.
عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى ابرى بفرستاد تا با ابراهيم مى رفت.چون به مكه رسيد بر بالاى خانۀ كعبه بايستاد و سايه افگند،حق تعالى گفت:چندان كه (1)سايۀ اين ابر است بنا كن.
و بهرى ديگر از مفسّران گفتند:حق تعالى بادى (2)بفرستاد تا اساس خانه بر رفت (3).
قولى ديگر آن است كه:جبريل-عليه السّلام-آمد و رقم برزد (4)تا ابراهيم برآن (5)بنا كرد،فذلك قوله: وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِيمَ مَكٰانَ الْبَيْتِ (6)... ،آنگه ابراهيم-عليه السّلام- بنا مى كرد و اسماعيل سنگ مى داد.
در خبر مى آيد كه:ابراهيم به سريانى مى گفت،و اسماعيل به تازى جواب مى داد،هريك از ايشان زبان صاحبش مى دانست و لكن جواب نمى دانست دادن.
بنا مى كردند (7)تا بر آوردند،فذلك قوله: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ .
عبد اللّه عبّاس گفت:اصوله الّتي كان قبل ذلك عليها،ان بناها كه پيش از آن برآن (8)بود.كلبى گفت:اساسه واحدتها قاعدة،قال الكميت:
زانت عواليها قواعدها
مفسّران گفتند:آن را از سنگ پنج كوه بنا كرد.طور سينا،و طور زيتا (9)،و لبنان،و جودىّ،و حرى.و اساس و قاعده از كوه حرى بود.چون به جاى سنگ سياه رسيد،هر سنگ كه بر وى مى نهاد جاى نمى گرفت و مى افتاد.اسماعيل برفت تا طلب سنگى كند در خور آن جايگاه.تا او برفته بود،جبريل-عليه السّلام-بيامد و
سنگ در جاى خود نشاند.
و به يك روايت چون به جاى سنگ رسيد،گفت (1):برو سنگى نيكو بجوى و بيار كه اين در برابر روى مردمان خواهد بود.برفت و چند سنگ بياورد،ابراهيم هيچ نپسنديد.از كوه ابو قبيس آواز آمد كه:يا ابراهيم!تو را به نزديك من وديعتى هست بستان.ابراهيم بيامد و سنگ برگرفت،وفق (2)آن جايگاه بود نه كم و نه بيش.
بهرى ديگر از مفسّران گفتند:خداى تعالى هفت فريشته را[147-پ]بفرستاد تا ابراهيم را يارى دادند بر بناى خانه.چون فارغ شدند،گفتند: رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا ،و اين از جملۀ آن مواضع است كه قول در او حذف كردند،تقدير اين است:يقولان ربّنا،و آن محذوف (3)در جاى حال بود،تقدير چنين كه:و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل قائلين ربّنا،و التّقدير:يا ربّنا،و لكن حرف ندا بيفگند براى آن كه كلام بر او دليل كرد.
تَقَبَّلْ مِنّٰا ،از ما بپذير و ما را ثواب ارزانى دار بر او. إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،كه تو شنوا و دانايى،سميع لأقوالنا عليم بافعالنا،قول ما مى شنوى و فعل ما مى دانى بدان كه سميعى و بصيرى.
اهل علم در او خلاف كردند.بعضى گفتند:دو صفت زايد است بر ساير صفات،و بعضى گفتند:راجع است با عالمى،يعنى عالم است به مسموعات و مبصرات.و درست مذهب آن است كه:مرجع او با حيّى (4)است سميع و بصير حيّى (5)باشد كه آفت از او دور بود،و خداى تعالى در ازل سميع و بصير بود براى آن كه حىّ بود و بر او آفت روا نه،و در لا يزال وصف كنند او را بر آنكه سامع و مبصر است براى آن كه مرجع اين دو لفظ با مدركى است،و مدركى (6)موقوف باشد بر وجود مدرك،و «عليم»مبالغه باشد در عالم.
رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ ،اين (7)هم حكايت دعاى ايشان است:بار خدايا! ما را مسلم و مستسلم و منقاد فرمان تو كن،يعنى الطافى كه ما به آن مقيم شويم
بر ايمان،و با آن ثبات باشد ما را بر ايمان از ما بازمگير.
ابو القاسم بلخى و ابو مسلم بحر اصفهانى (1)گفتند:معنى«جعل»در آيت حكم و تسميت است،يعنى بر ما به اسلام حكم كن و ما را مسلمان نام كن،چنان كه گفت: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (2).
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ،هم اين دعا كه خود را كردند امّا به دوام و به ثبات و امّا به زيادت الطاف و امّا به حكم و تسميت براى فرزندان خود بكردند.و «من»تبيين را باشد،و روا بود كه تبعيض بود. وَ أَرِنٰا مَنٰاسِكَنٰا ،و با ما نماى،يعنى اعلام كن ما را مناسك حجّ،بيانش: لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اللّٰهُ (3)... ،اى علّمك اللّه.و ابن كثير و رويس خوانند:«ارنا»به سكون«را»،چنان كه شاعر گفت:
ارنا اداوة عبد اللّه نملؤهامن ماء زمزم انّ القوم قد ظمئوا
و ابو عمرو به اختلاس خواند بين الحركة و السّكون،و باقى قرّاء به كسر صريح خوانند:«ارنا».
مفسّران در مناسك خلاف كردند[148-ر]،عبد اللّه عبّاس و حسن و قتاده گفتند:معالم الحجّ،مراد به مناسك معالم و اركان و افعال حجّ است.مجاهد و عطا گفتند:مناسك مذابح بود،و نسيكة گويند ذبيحة،را يعنى آن گوسپند كه او را بكشند.
اصمّ گفت:مواضع عبادتنا.و نسك عبادت بود،و ناسك عابد بود،و تنسّك تعبّد بود،چنان كه شاعر گفت:
و قد كنت مستورا كثير تنسّكفهتكت أستاري و لم تبق لي نسكا
و گفته اند:اصل او در لغت غسل بود،يقال:نسك ثوبه اى غسله،و در شرع، اسمى بود عبادت را،و منه قوله: إِنَّ صَلاٰتِي وَ نُسُكِي (4)،اى عبادتي،براى آن كه در عبادت غسل گناهان بود تشبيها بغسل الثّوب.
براء بن عازب گفت:رسول-عليه السّلام-روز عيد اضحى برون آمد و گفت:
اوّل نسكنا في يومنا هذا الصّلاة ثمّ الذّبح،نماز را و ذبح را نسك خواند،و جملۀ افعال حج مناسك باشد،قال اللّه تعالى: فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ (1).
چون ابراهيم-عليه السّلام-اين دعا كرد،جبريل آمد-عليه السّلام-و او را مناسك حجّ بازآموخت.
و عبد اللّه عمر روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:جبريل بيامد و دست ابراهيم گرفت و او را به منا برد و آنجا نماز پيشين و ديگر و شام و خفتن و بامداد بكرد،آنگاه او را به عرفات آورد،و چون نماز پيشين در آمد،نماز پيشين و ديگر بكرد (2)،و به موقف بداشت او را تا شب در آمد،و آنگاه او را به مزدلفه آورد و آنجا نماز شام و خفتن بكرد به جمع.و شب آنجا بود،و بامداد او را به مشعر الحرام آورد و نماز بامداد آنجا بكرد و به موقف بايستاد،آنگاه او را به منا آورد و رمى بكرد- اعنى سنگ بينداخت و گوسپند بكشت و بفرمود ابراهيم را تا سر بتراشيد.آنگاه از منا بيامد،خداى تعالى وحى كرد به رسولش كه: أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً (3).
محمّد بن اسحاق گفت:عبد اللّه زبير پرسيد از عبيد عمير ليثى:كه ابراهيم مردم را چگونه به حج خواند؟گفت:به بام خانه برآمد و روى به يمن كرد و مردم را با خدا و حجّ خانۀ خدا خواند،و جوابش دادند كه:لبّيك لبّيك.آنگه روى به مشرق كرد و همچونين دعوت كرد،جواب شنيد كه:لبّيك لبّيك.و روى به مغرب كرد همچونين و بخواند و جواب شنيد،و روى به شام كرد و بخواند و جواب يافت.
آنگاه اسماعيل را و قبيلۀ جرهم را حجّ فرمود و مناسك بياموخت و ايشان مصاهران (4)اسماعيل بودند و اهل حرم بودند،نماز پيشين[148-پ]و ديگر و شام (5)به منا بكرد،و شب به منا مقام كرد.چون روز شد،نماز بامداد بگزارد و روى (6)به نمره آورد و آنجا مقام كرد و قيلوله كرد،آنگاه به عرفات آمد و نماز پيشين و ديگر آنجا بكرد در مسجد ابراهيم به جمع،آنگاه به موقف آمد و بايستاد تا آفتاب فروشد.آنگاه ازآنجا به مزدلفه آمد و جمع كرد از ميان نماز شام و خفتن آنجا.آنگاه بامداد به
مشعر آمد و به موقف بايستاد.آنگاه به منا آمد و سنگ بينداخت و مناسك تمام كرد و بازگشت و اسماعيل را آنجا رها كرد،و او با شام شد و آنجا وفاتش بود-صلّى اللّه عليه و على جميع انبياء اللّه و رسله.
آنگه دعا كرد كه وَ تُبْ عَلَيْنٰا ،بار خدايا توبه ما بپذير.و بيان كرديم كه توبۀ پيغامبران بر سبيل خضوع و خشوع و انقطاع با خداى بود،و غرض تحصيل ثواب،چه ايشان را گناهى نبود كه به توبه ساقط شود.
محمّد جرير گفت:اصل توبه رجوع باشد من مكروه الى محبوب (1)،از اين جا بود توبه بنده با خدا از معاصى،و توبه خداى بر بنده (2)كه رجوع كند به او از عذاب با رحمت.
و اصمّ گفت كه:ممكن باشد كه توبه راجع باشد با ذرّيت او كه ايشان معصوم نبودند،و در آيت ذكر فرزندان رفت وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ،و اين وجه قريب است.
آنگه ثناى خداى گفتند: إِنَّكَ أَنْتَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ ،تو خداوندييى (3)كه قبول توبه بكنى از تايبان و بر ايشان رحمت كنى،و در آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى متفضّل است به قبول توبه براى آن كه (4)رحيم با توّاب مقرون بكرد،چه اگر واجب بودى به خلاف اين بودى كه فاعل واجب را نگويند رحمت مى كند به كردن واجب، و نيز در دعا گفتند: رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ ،اين دعا خاصّ (5)است ايشان را به فرستادن رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله-و اين آن است كه رسول -عليه السّلام-گفت:
انا دعوة ابي ابراهيم و بشرى عيسى. در روايت خالد بن معدان الكلاعىّ آمد كه:جماعتى از صحابه،رسول را گفتند-عليه و آله السّلام:
اخبرنا عن نفسك،فقال:انا دعوة ابي ابراهيم و بشرى عيسى.
عرباض بن سارية (6)السّلميّ گفت:از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه مى گفت:
انّي عند اللّه (1)لخاتم النّبيّين و انّ آدم ليتجدّل (2)في طينته و سوف أنبّئكم بتأويل ذلك انا دعوة ابي ابراهيم و بشرى (3)عيسى و رؤيا امّي[انّه] (4)خرج منها نور اضاءت به قصور الشّام گفت:من به نزديك خداى[149-ر]خاتم پيغمبران بودم-عليهم السّلام-و آدم به خاك خلقت خود خاك آلود بود،و شما را خبر دهم به تأويل آن،من به دعاى پدرم ابراهيم و بشارت عيسى و خواب مادرم كه در خواب ديد كه نورى از وى جدا شد كه قصور شام به آن روشن شد.
و دليل بر آنكه مراد به اين پيغمبر رسول ماست-صلّى اللّه عليه و آله-آن است كه:اين دعا در مكّه رفت،و مراد به«فيهم»عرب است،و به«منهم»همچونين.
خداى تعالى دعاى ايشان اجابت كرد و پيغامبرى را بفرستاد از عرب از معروف تر قبيله اى،و در ميان ايشان زاده و پرورده،كه او را شناختند،و نفس و نسبت (5)او دانستند تا به قبول قول او نزديكتر باشند (6). يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ ،آيات تو بر ايشان خواند،يعنى از قرآن،و ايشان را حكمت آموزد يعنى شريعت و گفته اند:تأويل متشابه آموزد ايشان را،و گفته اند:مراد به حكمت سنّت است.
ابن زيد گفت:علم الدّين،و اين اقوال متقارب المعنى است. وَ يُزَكِّيهِمْ ، ايشان را تزكيه كند،يعنى استدعا كند ايشان را با كارهايى كه به آن مزكّى و مطهّر شوند،و (7)معنى آن است كه:ايشان را پاكيزه بكند از شرك و گناهان.
و گفته اند كه:چون بر شرايع كار كنند حكم كند (8)به زكا (9)و طهارت ايشان،و ايشان را ازكى (10)خواند،و اين جملۀ دعاها در حقّ فرزندان خود مى كند كه از نسل اسماعيل باشند.آنگاه در آخر دعا ثنا گفت بر خداى-عزّ و جلّ-گفت: إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،كه تو خداوندى قادر بر آنچه خواهى،ممتنع از هرچه نقص باشد.و
اصل عزّت در لغت شدّت باشد،يقال:تعزّز لحم النّاقة اذا اشتدّ،و يقال:عزّ علىّ،اى شقّ،قال (1):
اجد اذا ضمرت تعزّز لحمهاو اذا تشدّ بنسعها لا تنبس
و منه قوله تعالى فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ (2)،اى قوّيناهما،و محلّ اين افعال من قوله: يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ ،نصب است لكونها صفات للرّسول في قوله:«رسولا منهم»و حكيم و عالمى محكم كار و درست كردارى،و بيان اين برفت از پيش اين-و اللّه ولىّ التّوفيق.
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ ،رغب فيه،ضدّ آن باشد كه رغب عنه،رغب فيه، خواست.و رغب عنه،نخواست و دور شد از او مى گويد:و كيست كه رغبت كند از دين (3)ابراهيم و رد كند آن را و ناخواست! إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ،الّا من جهل قدر نفسه،الّا خويشتن نشناسى (4)،و آن كس كه قدر خود نشناسد غير خود را[149-پ] چگونه بشناسد! اصم گفت:معنى آن است كه الّا كافرى،براى آن كه چون خود را نشناسد خداى را نشناسد،من
قوله-عليه السّلام: من عرف نفسه فقد عرف ربّه، و
قوله:
اعرفكم بنفسه اعرفكم بربّه.
ابو على گفت:معنى آن است كه آنان كه راغب بودند از دين محمّد،راغب بودند از دين ابراهيم،و محمّد-عليه السّلام (5)-كه آمد به عزّ و شرف و اعلاء كلمت و رفع منزلت ايشان آمد،آن كس كه از اين روى بگرداند و دور شود الّا سفيهى نباشد.
ابو عبيده گفت:معنى آن است الّا من اهلك نفسه و اوبقها،الّا آن كه خويشتن را هلاك كند (6).
از عبد اللّه عبّاس روايت كردند كه:الّا من خسر نفسه،[الّا آن كه خود را زيان كند] (7)،و قطرب گفت:معنى آن است كه:الّا من كان سفيها في نفسه،الّا
آن كه به خويشتن در سفيه باشد.و لقد اصطفيناه فى الدّنيا،و ما ابراهيم را در دنيا برگزيديم بر اهل روزگارش و بر (1)بسيارى پيغمبران،و او در آخرت از جملۀ صالحان باشد،يعنى پايه و منزلت صالحان دارد در استحقاق منازل و درجات و غرفات.
و گفته اند كه:اجابت دعاى ابراهيم است آنجا كه گفت: رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ (2)،گفت:بار خدايا مرا به صالحان در رسان،خداى تعالى گفت:او در آخرت به نزديك من از جملۀ صالحان است تا بداند كه دعاى او به اجابت مقرون باشد (3).
إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (131) وَ وَصّٰى بِهٰا إِبْرٰاهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يٰا بَنِيَّ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفىٰ لَكُمُ اَلدِّينَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132) أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ اَلْمَوْتُ إِذْ قٰالَ لِبَنِيهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَكَ وَ إِلٰهَ آبٰائِكَ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133) تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ لَكُمْ مٰا كَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (134) وَ قٰالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (135) قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِيَ مُوسىٰ وَ عِيسىٰ وَ مٰا أُوتِيَ اَلنَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136) فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِي شِقٰاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (137) صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ (138) قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِي اَللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139) أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطَ كٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اَللّٰهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (140) تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ لَكُمْ مٰا كَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (141)
چون گفت او را خداى او كه اسلام آر،گفت:اسلام آوردم خداى جهانيان را.
و وصايت كرد به آن ابراهيم پسرانش را و يعقوب اى پسران من خداى بگزيد براى شما دين مميريد (4)و الّا شما مسلمان باشى.
[150-ر] يا بودى حاضر چون حاضر آمد يعقوب را مرگ،گفت پسرانش را چه پرستى (5)از پس من؟گفتند:پرستيم خداى تو را و خداى پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق يك خداى را،و ما او را گردن نهاده ايم.
آن امّتى اند جماعت كه بگذشتند (6)،ايشان راست آنچه كردند،و شما راست آنچه كردى،و نپرسند شما را از آنچه ايشان كرده باشند.
[150-پ] و گفتند:باشى جهود يا ترسا تا راه يابى،بگو:دين
ابراهيم مسلمان (1)،و نبود از انبازگويان.
بگوييد:ايمان آورديم به خداى و آنچه فرستادند به ما و آنچه فرستادند به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او،و آنچه دادند موسى و عيسى را،و آنچه دادند پيغامبران را از خداى ايشان،جدا نكنيم ميان يكى از ايشان،و ما او را مسلمان ايم.
اگر ايمان آرند به مانند آن كه ايمان آوردى به آن،راه يافتند،و اگر برگردند ايشان در خلاف اند.كفايت كند تو را ايشان (2)خداى، و او شنوا و داناست[151-ر].
دين خدا و كيست نكوتر از خدا به دين،و ما او را پرستنده ايم.
بگو خصومت مى كنى با ما در خدا،و او خداى ماست و خداى شما،و ما راست كردار ما،و شما راست كردار شما،و ما او راييم خالص كننده عملها (3).
[151-پ] يا مى گويى كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او (4)بودند جهودان و (5)ترسايان،بگو شما به دانى (6)يا خداى،و كيست بيدادگرتر ازآن كه پنهان كند گواهى نزديك او از خدا،و نيست خداى غافل از آنچه شما مى كنى.
آن جماعتى اند كه گذشتند،ايشان راست آنچه كردند و شما راست آنچه كردى،و نپرسند شما را از آنچه ايشان كرده باشند.
اين يازده آيت است (1)، قديم-جلّ جلاله-در اين آيت بيان كرد كه سبب آن كه ابراهيم (2)را برگزيد (3)در دنيا و در آخرت از جملۀ صالحان كرد آن بود كه او را گفت:
اى ابراهيم!اسلام آر و تن بده و گردن بنه.
عبد اللّه عبّاس گفت:حق تعالى اين امر او را آنگاه كرد كه از غار بيرون آمد، او در نگريد (4)ماه و آفتاب و ستاره ديد،نظر كرد در او و علمش حاصل شد به حدوث او و احتياج آن به محدث،گفت: أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ ،چنان كه آنجا گفت:
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (5).
بعضى دگر گفتند:اين امر او را پس از آن كرد كه او اسلام آورده بود،و لكن او را گفت:استقامت كن،و بر اين كه دارى بايست و از اين بر مگرد.
كلبى و ابن كيسان گفتند:مراد آن است كه دين خالص كن خداى را به توحيد.عطا گفت:معنى آن است كه خود را به خداى (6)تسليم كن،و بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه خداى را خاشع باش و منقاد (7)فرمان او را،و اين اختيار ابو على است،گفت (8):گردن نهادم و منقاد شدم خداى جهانيان را.
آنگه قديم-جلّ جلاله-بازنمود كه:ابراهيم-عليه السّلام-تا زنده بود خلق را دعوت كرد (9).چون وقت وفاتش بود اندرز كرد فرزندان را به آن (10).
مفسّران خلاف كردند در آن كه كنايت با چه راجع است.عبد اللّه عبّاس گفت:
مراد كلمۀ اخلاص است لااله الاّاللّه،و اين ضمير قبل الذّكر باشد،چنان كه
1) .همۀ نسخه بدلها:قوله إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ .
2) .همۀ نسخه بدلها:او.
3) .همۀ نسخه بدلها+و.
4) .دب،فق،آج،لب،مب،مر:نگريست.
5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 79.
6) .آج،لب،فق،مب،مر+خالص كن آنگه.
7) .مر+شو.
8) .آج،لب،فق،مب،مر:اين اختيار كن ابو على گفت.
9) .همۀ نسخه بدلها:مى كرد.
10) .چاپ شعرانى(337/1)+ وَ وَصّٰى بِهٰا .
گفت: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ... (1)،و: حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ (2)،و قرآن را و آفتاب را[152-ر] در آيات ذكرى رفته نيست،و چنان كه طرفه گفت:
على مثلها امضي اذا قال صاحبيالا ليتني افديك منها و افتدي
[منها] (3)،اى من الفلاة،و آن را ذكرى نيست.
اصمّ گفت:راجع است به آن كلمه كه او گفت و هى قوله: أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ .ابو عبيده (4)گفت:كنايت راجع است با ملت،و گفته اند راجع است با وصيّت،اى وصّى بوصيّة،و مفضّل گفت:راجع است به اطاعت،و ابن عامر و نافع خوانند:«اوصى»بالالف،و ابو عبيده گفت:در مصحف عثمان به«الف»است.و اوصى و وصّى به يك معنى باشد.و گفته اند:اوصى يك بار فعل باشد،و وصّى تكثير (5)فعل را باشد،يعنى اوصى مرّة بعد اخرى،يك بار پس از ديگر وصايت كرد،و افعل و فعّل به يك معنى بسيار است،قال اللّه تعالى: فَمَهِّلِ الْكٰافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً (6).
بَنِيهِ ،پسرانش را،و آن هشت پسر بودند:اسماعيل و مادرش هاجر بود،و اسحاق و مادرش ساره بود،و مدين و مداين و يقشان (7)و زمران و يشبق و شوح (8)،و مادر اينان جمله قطور بنت يقطن الكنعانيّه بود،ابراهيم او را از پس وفات ساره به زنى كرد،و مهين (9)فرزندان او اسماعيل بود و آنگاه اسحاق،و آنگاه اينان بودند.قوله (10):
يَعْقُوبُ ،و تقدير اين است كه (11):وصّى بها ايضا يعقوب بنيه،و يعقوب نيز پسران خود را اين وصيّت كرد.
عبد اللّه عبّاس گفت:يعقوب را براى آن يعقوب خواندند كه ولادت او به عقب ولادت عيص (12)بود برادرش،و اسحاق را اين دو فرزند بودند:يكى عيص و يكى يعقوب،و به روايتى آن است كه:يعقوب و عيص هم شكم بودند،و مادر اوّل به
1) .سورۀ قدر(97)آيۀ 1.
2) .سورۀ ص(38)آيۀ 32.
3) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ابو عبيده.
5) .وز:تكسر،مر:به كسر،مب:تكسير.
6) .سورۀ طارق(86)آيۀ 17.
7) .دب:يقيتان،مر:نفشان.
8) .مج:سرح.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مهترين.
10) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها:و.
12) .مج:عميص.
عيص بار بنهاد و يعقوب براثر او،قابضا على عقبه (1)،پاشنه او در دست گرفته.
و گفتند:يعقوبش براى آن خواندند كه عقبش بسيار بود،و او را دوازده پسر بودند (2):روبيل و او فرزند مهين (3)بود،و شمعون و لاوا (4)،و يهودا،و ريالون،يسجر، و دان،و تقتالى (5)،و جاد و اشر،و يوسف و بنيامين.
يٰا بَنِيَّ ،و اين جا نيز«قال»محذوف است،قال يا بنىّ با«ان»و تقدير چنان كه:ان يا بنىّ،و در مصحف ابىّ و عبد اللّه مسعود«ان»نوشته است.و گفتند:«انّ» مضمر است في قوله: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ (6)... ،و كذا في قوله: وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ (7)،اى انّ لهم مغفرة،قال الشّاعر:
انّي سأبدي لك فيما ابديلى شجنان شجن بنجد
و شجن لي ببلاد الهند[152-پ]
و تقدير آن است كه:انّ لي شجنين.
إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفىٰ ،«انّ»براى تقدير قول است-چنان كه بيان كرديم-چه از پس قول«انّ»باشد،و آن كس كه به جاى«قال»،«ان»تقدير كند گويد در ندا معنى قول باشد،يعنى في قوله!«يا بنىّ»براى آن كه ندا قول باشد با رفع صوت، اى،اختار.
لَكُمُ الدِّينَ ،خداى تعالى براى شما دين مسلمانى اختيار كرد. فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ،در ظاهر نهى (8)تعلّق به مرگ دارد،و مرگ از فعل و اختيار ايشان نباشد،و لكن به معنى نهى از مخالفت اسلام است براى آن كه«الّا»اين جا براى اثبات است بعد نفى،و«واو»حال راست،يعنى نبادا كه مرگ به شما آيد و حال و صفات شما جز مسلمانى بود،يعنى ما دام بايد تا بر مسلمانى باشى تا چون مرگ به شما رسد بر هر حال از احوال شما را بر مسلمانى يابد (9)،و اين از جمله كلام فصيح
است. مُسْلِمُونَ ،قيل:موحّدون،و قيل:مخلصون،و قيل:مفوّضون،كار خود با خداى افگنده.
قوله: أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ ،و روايت كرده اند كه:يعقوب را چون اجل نزديك رسيد،فرزندانش به بالين او حاضر آمدند.يعقوب يوسف را گفت:اى يوسف!تو دانى منزلت خود در دل من،و آن كه من براى تو چه غم و اندوه ديده ام؟و خداى تعالى آن غم بر من به سر آورد و به سرور بدل كرد و امروز روز فراق و جدايى من است از تو،و من با جوار رحمت خداى مى شوم،و روح من با نزديك ارواح انبيا مى رود.پسرانت را:افريم (1)و ميشا را پيش من آر تا ايشان را اختصاص كنم به فضلى كه جز ايشان را نباشد.ايشان را حاضر كرد.يعقوب گفت:
من شما را از جملۀ اسباط كردم،و اسباط فرزندان يعقوب بودند،يعنى من شما را با آن كه فرزندزاده اى،بمثابت فرزند كردم،امّا در منزلت و امّا در ميراث.
آنگه گفت:يا (2)يوسف دستها بيار (3)و بر پهلوهاى من نه و مرا در برگير كه من با پدرم همچونين كردم،و پدرم اسحاق با پدرش ابراهيم همچنونين كرد،يوسف همچنان كرد.
آنگه گفت:چون مرا دفن كرده باشى،مرا (4)هشتاد روز رها كن،آنگه مرا برگير از اين جا و با نزديك پدرم و جدّم بر،كه پدر و جدّم در يك گورند،و مرا نيز در آنجا نه تا از ايشان جدا نباشم.
آنگه فرزندان را گفت و خويشان را كه:به سلامت بروى،و مرا با يوسف رها كنى تا وصيّتى كه هست با او بگويم.ايشان برفتند و او يوسف را وصايت كرد به وصايا كه خواست (5)،و گفت:برادران (6)نكو دار اگرچه ايشان با تو زشتى كردند.
يوسف-عليه السّلام-[153-ر]وصيّت او بپذيرفت و يعقوب با پيش خداى شد، و يوسف او را دفن كرد.و چون هشتاد روز بر آمد،بفرمود تا او را برگرفتند و با زمين كنعان بردند با نزديك پدر و جدّش اسحاق و ابراهيم-عليهم الصّلاة و السّلام.
سبب نزول آيت آن بود كه:جهودان دعوى كردند كه يعقوب آن روز كه او را وفات رسيد،فرزندان را به جهودى وصايت كرد،حق تعالى رد كرد بر ايشان،گفت:
أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ ،شما حاضر بودى كه يعقوب را اجل حاضر آمد؟ كلبى گفت:سبب وصايت يعقوب آن بود كه او در مصر شد،اهل مصر بعضى بت پرست بودند و بعضى آتش پرست،گفت:نبادا (1)كه فرزندان او به آن ميل كنند، نزديك مرگ ايشان را حاضر كرد و گفت: مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي ،عطا گفت:خداى تعالى يعقوب را مخيّر بكرد از ميان مرگ و زندگانى و با همۀ پيغامبران همچنان كرد.
يعقوب اختيار مرگ كرد و گفت:چندان مهلت مى خواهم تا وصيّت كنم.آنگه بيامد و فرزندان را جمع كرد و گفت: مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي .«ام»بيان كرديم كه معادل همزۀ استفهام بود.اگر گويند:اين جا با چه معادله مى كند جواب آن است كه گوييم:يك وجه آن است كه بيان كرديم پيش از اين كه«ميم»صله است،و معنى آن است كه:أ كنتم شهداء.
وجهى ديگر آن است كه:معادل استفهامى است در كلام مضمر و محذوف،و تقدير آن است كه:أ قلتم ذلك تخرّصا و افكا ام كنتم شهداء،اين دروغى است كه مى گويى!يا (2)حاضر بودى آنجا كه يعقوب را مرگ حاضر آمد و وصايت كرد.و «ما»استفهاميّه است. مِنْ بَعْدِي ،اى من بعد موتي،و بر قول اوّل خطاب با جهودان است،و بر قول ديگر مفسّران خطاب با صحابه رسول است،ايشان جواب دادند كه:
نَعْبُدُ إِلٰهَكَ ،ما خداى تو را پرستيم. وَ إِلٰهَ آبٰائِكَ ،و خداى پدران تو را،و اين اضافت اختصاص باشد از دو وجه:
يكى آن كه:خداى كه تو را و ايشان را به پيغامبرى بفرستاد،پس اين وجه اختصاص دارد به ايشان دون ديگران.
و وجهى ديگر آن كه:خداى كه تو و پدران تو او را پرستيدى (3)و خلقان بر ضلالت و عبادت اصنام و جز آن از طواغيت بودند.
آنگه در (1)تفصيل (2)پدران ابراهيم را و اسماعيل و اسحاق را برداد،و اسماعيل پدر نبود عم بود،و عرب عم را پدر خواند ازآنجا كه به حرمت (3)داشت به جاى پدر بود، و از اين جا گفت رسول-عليه السّلام-روز بدر عبّاس را:
ردّوا علىّ ابي، پدر مرا با نزديك من آريد،يعنى عمّش عبّاس را[153-پ]،و نيز خاله (4)را مادر خوانند،چنان كه در قصّه يوسف گفت: وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ (5)... ،پدرش را خواست و خاله يش را،چه به اجماع مفسّران يوسف را مادر نمانده بود در آن وقت،اين آيت حجّت ما باشد در پدر ابراهيم كه خداى تعالى گفت: وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ... (6)،و مراد عمّش است براى آن كه نشايد كه پدر پيغامبر (7)كافر بود و او كافر بچّه بود،براى آن كه نفرت افگند در حقّ او غايت نفرت،چنان كه به جاى خود بيايد-ان شاءاللّه (8). إِلٰهاً وٰاحِداً ،نصب او بر حال باشد از«نعبد». وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ،اى مخلصون،و در آيت دليل است بر استحباب و ترغيب در وصايت (9).
و آنگه خداى-جلّ جلاله-بر اين پيغامبران ثنا كرد به كار بستن وصيّت و خلل ناكردن به او،و از پس ايشان پيغامبران خواستند بودن و كتابها و شرعهاى ناسخ با همه روا نداشتند خلل كردن (10)وصيّت،رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله-كه خاتم و آخر پيغامبران بود،و از پس او دگر پيغامبر نخواست بودن كى روا باشد كه خلل كند به وصيّت؟ تِلْكَ أُمَّةٌ ،عبد اللّه عبّاس گفت:جماعت و امّت بر وجوه مختلف آمد:به معنى امام و مقتدا باشد في قوله: إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً (11)... ،به معنى«دين»آمد في قوله: إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ (12)... ،اى على دين،و به معنى«حين»آمد في قوله: وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ (13)... ،و به معنى«جماعت»في قوله: وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ يَسْقُونَ (14).
1) .آج،لب،فق،مب:ندارد.
2) .دب،آج،لب،فق،مب:تفصيل دارد،مر:تفضّل دادند.
3) .دب،آج،مب،فق،مب،مر+پدر.
4) .دب،آج،فق:خواله.
5) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 100.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 74.
7) .همۀ نسخه بدلها:پيغامبران/پيغمبران.
8) .مب،مر+تعالى.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:وصيّت.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+به.
11) .سورۀ نحل(16)آيۀ 120.
12) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 23.
13) .يوسف(12)آيۀ 45.
14) .سورۀ قصص(28)آيۀ 23.
و«امّة»،امّ باشد يعنى مادر،و امّت قامت باشد،يقال:فلان حسن الامّة،اى القامة،في قول الشّاعر:
و انّ (1)معاوية الاكرمي ن حسان الوجوه طوال الامم
اى القامات.
قَدْ خَلَتْ ،كه گذشتند،يعنى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان ايشان. لَهٰا مٰا كَسَبَتْ ،ايشان راست آنچه كردند.
حق تعالى در اين آيت بيان عدل خود كرد و آنچه (2)او ثواب عمل كسى به كسى دگر ندهد،و به گناه كسى كسى ديگر را نگيرد.گفت:كار ايشان ايشان راست و كار شما شما را،ايشان را از شما نپرسند و شما را از ايشان نپرسند،پس هركسى (3)را كردۀ خود جزا دهند،چنان كه گفت: كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ (4)و: كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ (5)، وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (6)... ،و امثال اين آيات كه خداى تعالى در اين معنى فرمود و او بيان عدل خود كرد.
و در وجه اتّصال اين آيت به آيت مقدّم،گفتند:چون حق تعالى از جهودان حكايت كرد كه ايشان بر ابراهيم-عليه السّلام-حوالت جهودى كردند،و ترسايان حوالت ترسايى كردند،حق تعالى [154-ر]در آيات مقدّم جواب ايشان بازداد و ردّ كرد بر ايشان بقوله: أَمْ كُنْتُمْ شُهَدٰاءَ .
آنگاه گفت:احسب كه چنين است شما را از آن چيست،شما را از عمل او نپرسند و او را از عمل شما،و اين وجهى نيكوست.
وَ قٰالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ تَهْتَدُوا ،و اين حكايت است از جهودان و ترسايان درهم پيخته چنان كه بيانش در آيات مقدّم برفت،يعنى جهودان گفتند:جهود باشى، و ترسايان گفتند:ترسا باشى.
آنگاه در آيت چنين نهاد كه:امّا اين و امّا آن،يعنى اگر از اينان شنوى مدح
جهودى گويند،و اگر از ايشان شنوى مدح ترسايى گويند،براى اين لفظ«او» گفت.و قوله:«تهتدوا»،مجزوم است به جواب امر كه كلام متضمّن معنى شرط و جزاست،و تقدير چنين است:فانّكم ان تكونوا كذلك تهتدوا.
آنگه حق تعالى مسلمان را بياموخت كه جواب جهودان و ترسايان چگونه دهى:
قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ ،و نصب او بر فعلى مقدّر بود،و معنى آن كه:بل نتّبع ملّة ابراهيم و نعتقد ملّة ابراهيم.
حَنِيفاً ،نصب او بر حال است،در معنى او خلاف كردند.بعضى اهل لغت گفتند:حنيف مايل باشد،و احنف گويند آن را كه انگشتان او به جانب وحشى ميل دارد،و معنى آن كه:ما مايليم و عدول كرده از دينى كه جز دين مسلمانى است.
و بعضى دگر گفتند كه:حنيف مستقيم باشد،و از اين جا احنف گويند آن را كه قدم او راست بود،همه پاى او بر زمين نشيند در وقت ايستادن،يعنى ما بر استقامت دين مسلمانى ايم (1).
و ابو على جمع (2)كرد ميان هر دو قول و گفت:اصل حنف استقامت باشد،و كژى را بر سبيل تفأل حنف خوانند،چنان كه اعمى را بصير خوانند،و بيابان را كه مهلكه باشد مفازه،و مار گزيده را كه بيم هلاكش بود سليم،چنان كه شاعر گفت، اعنى طائى در وصف پيرى:
دقّة فى الحياة تدعى جلالامثل ما سمّى اللّديغ سليما
عبد اللّه عبّاس گفت:ملّت ابراهيم در نماز روى به كعبه كردن است،و در حج طواف خانه و مسح اركان،و استلام حجر،و وقوف بالموقفين،و رمى الجمار،كه ابراهيم و آنان كه بر ملّت او بودند اين كار را بستند.
قتاده گفت:حنيفيّه (3)تحريم نكاح محرّمات باشد و ختنه كردن.مقاتل گفت:
حنيفا،اى مخلصا،و مجاهد گفت:حنيفا،اى متّبعا.
وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،و ابراهيم از جملۀ مشركان نبود،و جهودان و ترسايان مشركند به آن كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد كه:
وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰارىٰ الْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (1)... ،و في قوله: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ (2).
آنگاه گفت:جواب جهودان دهى و بگويى[154-پ]كه: آمَنّٰا بِاللّٰهِ ،ما به خداى ايمان داريم. وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا ،و آنچه به ما آورده اند يعنى قرآن، وَ مٰا أُنْزِلَ إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ ،يعنى صحف ابراهيم،و آن ده صحيفه بود كه بر ابراهيم-عليه السّلام-فرود آمد،و كتاب اسماعيل و اسحاق و يعقوب (3)همان بود،و اگرچه«واو»ايجاب ترتيب نكند،حق تعالى در آيت ترتيب نگاهداشت اسماعيل را از پس ابراهيم،براى آن تقديم كرد كه او فرزند مهتر بود پس از او اسحاق،پس از او يعقوب را كه فرزند اسحاق بود،پس از آن اسباط را كه فرزندان يعقوب بودند.
محمّد بن اسحاق گويد:يعقوب دختر خال خود را«ليّا»بنت«ليّان»به زنى كرد،و از او شش پسر آورد.چون«ليّا»فرمان يافت،يعقوب خواهر او راحيل را به زنى كرد و از او يوسف و بنيامين آورد،و دو سريت (4)داشت چهار فرزند از ايشان آورد (5)، اين دوازده سبط بودند.و به روايتى،ديگران هر دو فرزند از مادرى بودند-و اللّه اعلم.
و اسباط در بني يعقوب چنانند كه قبايل در بنى اسماعيل،به نام مختلف اند تا فرق و تمييز باشد در ميان فرزندان ايشان.و سبط در لغت نواده (6)بود،اعنى فرزندزاده.
از اين جا حسن و حسين را سبطا (7)رسول اللّه-عليه و عليهما السّلام-گويند.و اصل او در لغت درختى بود شاخه ها در هم پيچيده،كذا ذكره ابو سعيد الضّرير.آنگه موسى و عيسى را جدا كرد براى آن كه دين ايشان و كتاب ايشان و شرع ايشان دگر بود.
دگر آن كه:جهودان و ترسايان را به ايشان اختصاص بود تا بدانند كه مصطفى -صلّى اللّه عليه و آله-به پيغامبر و كتاب ايشان ايمان مى دارد،و او را عصبيّت (8)و مكافات برآن نمى دارد كه كفر آرد به ايشان،چون درست شده است كه ايشان پيغامبران خدا بودند،و كتابهاى ايشان حق بود.
و أُوتِيَ ،اعطى من الايتاء و هو الاعطاء،و مراد به آنچه ايشان را دادند،اعنى موسى و عيسى را تورات و انجيل است. وَ مٰا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ ،و آنچه پيغامبران را دادند از خداى ايشان از كتابها و شرايع. لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ ،ما از ميان ايشان فرق نكنيم در باب پيغامبرى و راست گويى و حقّى آنچه از خداى تعالى آوردند،و مراد نه آن است كه تفضيل ننهيم بعضى را بر بعضى،بل مراد آن است كه در باب ايمان فرق نكنيم،چنان كه شما كه جهودانى (1)كردى و گفتى،نؤمن ببعض و نكفر ببعض. وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ،و ما او را مستسلم و منقاديم،يعنى خداى را-جلّ جلاله.
و ابو مسلم گفت:روا باشد كه ضمير عايد باشد با جملۀ آنچه در مقدّمه رفت، آنگه ضمير را براى آن تذكير كرد كه آن خواست،و نحن لذلك.
سفيان ثورى را گفتند:مرد،كى مسلمان باشد؟گفت:آنگه كه چون از او پرسند[155-ر]كه به چه ايمان دارى؟بگويد كه:امنت باللّه، وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا -الى قوله: وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ،و اين آيت برخواند.
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا ،سبب نزول اين آيت آن بود كه:چون رسول-عليه السّلام-آيت مقدّم بر جهودان و ترسايان خواند،چون به ذكر عيسى رسيد جهودان را خوش نيامد و ترسايان (2)نيز،گفتند:حكم عيسى ديگر است،او پيغامبرى نبود چون ديگر پيغامبران،بل پسر خدا بود-تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا-خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اگر جهودان و ترسايان ايمان آرند به مانند آنچه شما ايمان دارى،مهتدى اند و راه راست يافته (3).
عبد اللّه عبّاس گفت:«مثل»زيادت است،و در قرائت او چنين است:«فان آمنوا بما امنتم به»،گفت:ايمان به خداست،و خداى را مثل نيست.گفت،و مانند اين آن است كه گفت (4): لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ (5)،و المعنى:ليس كهو (6)،و مانند اين قول شاعر است:
يا عاذلي دعني من عذلكامثلي لا يقبل من مثلكا
اى،انا لا اقبل منك.
بعضى دگر گفتند:«بى زيادت (1)»است،تقدير اين است (2):«فان آمنوا مثل ما امنتم»،و«ما»مصدرى باشد،يعنى مثل (3)ايمانكم،تشبيه در ايمان شده باشد نه در آن كه ايمان بدوست،و اين وجه مليح است.و وجه اوّل هم نيكوست،و معنى آيت بر يكى از اين دو وجه مستقيم شود. وَ إِنْ تَوَلَّوْا ،اگر برگردند و اعراض كنند و ايمان بر اين وجه نيارند، فَإِنَّمٰا هُمْ فِي شِقٰاقٍ .عبد اللّه عبّاس و عطا و اخفش گفتند:في خلاف،يقال:شاقّ فلان فلانا مشاقّة و شقاقا اذا اخذ في شقّ خلاف شقّ صاحبه، دليله قوله: لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شِقٰاقِي (4)... ،اى خلافي.
ابو سلمه و سدّى گفتند:في عداوة،در دشمنى اند،كأنّ كلّ واحد منهما فيما يشقّ على صاحبه،پندارى هريكى از ايشان بر طريقى اند كه مشقّت صاحبش بود، دليله قوله: إِلاّٰ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ (5)... ،اى بمشقّتها،و قوله: ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ (6)... ، اى عادوه و عصوه،و قال بشر بن ابي حازم:
و الّا فاعلموا انّا و انتمبغاة ما حيينا في شقاق
اى في عداوة.
مقاتل و ابو عبيده گفتند:في ضلال و اختلاف،كما قال الشّاعر[157-پ]:
الى كم تقتل العلماء قسراو تفجر بالشّقاق و بالنّفاق
اى بالضّلال.
كسائى گفت:في خلع الطّاعة و معنى راجع بود با مخالفت. فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّٰهُ ،آنگه حق تعالى رسول را-عليه السّلام-تسلّى داد،گفت:نگر (7)!دل در بند اينان ندارى كه خداى تعالى تو را كار اينان كفايت بكند،يعنى جهودان و ترسايان.
و«سين»استقبال راست كه فعل خالص بكند به مستقبل،و«كفى»متعدّى به دو
مفعول باشد:«كاف»مفعول اوّل است،و«هم»مفعول دوم (1)،يقال:كفيته المهمّ و همچونين كرد كه گفت.كار جهودان بنى النّضير كفايت كرد به جلا و نفى،و كار جهودان بنى قريظه كفايت كرد به قتل و سبى،و كار ترسايان نجران كفايت كرد به جزيت و مذلّت. وَ هُوَ السَّمِيعُ (2)لأقوالهم، اَلْعَلِيمُ باحوالهم.
صِبْغَةَ اللّٰهِ ،ابو العاليه گفت:دين اللّه.مجاهد گفت:اسلام است.عبد اللّه عبّاس گفت:ترسايان را چون فرزندى آمدى،روز هفتم،او را به آبى بردندى كه آن را عموديّه گفتندى،و او را به آن آب بشستندى و گفتندى:صبغناه به،ما او را به اين آب بشستيم تا دينى دگر نگيرد جز ترسايى،و اين به جاى ختان داشتند.خداى تعالى بر ايشان ردّ كرد به عبارت ايشان،گفت:اين دين كه خداى رنگ كرده است بهتر است.
بهرى دگر از مفسّران گفتند:جهودان را عادت بودى كه چون ايشان را مولودى بودى (3)رنگى در او ماليدندى،و ترسايان نيز رنگى به خلاف رنگ جهودان در مولود ماليدندى،و آن چون شعارى بودى ايشان را،حق تعالى گفت:شعار مسلمانى كه بر رنگ اصل خلقت باشد خدا (4)آفريد (5)،آن بهتر باشد.
بهرى ديگر از علما گفتند:حق تعالى دين را براى آن صبغت خواند كه دين را اثرى و علامتى بود،چنان كه رنگ را.
ابن كيسان گفت:«صبغة اللّه»،اى قبلة اللّه،بعضى دگر گفتند:حجّة اللّه.
زجّاج و ابو عبيده گفتند:خلقة اللّه،و معنى آن است كه:خداى تعالى خلقان را بر فطرت اسلام آفريد،بيانش: فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا (6)... ،و بر اين معنى است
قول رسول-صلّى اللّه عليه و آله: كلّ مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه و ينصّرانه، گفت:هر مولود كه بزايد بر فطرت اسلام،مادر و پدر او را (7)جهود يا ترسا كنند.
بعضى دگر گفتند:سنّة اللّه،و گفته اند ختان است براى آن كه صاحبش را به خون رنگ كند.
و بيشتر اقوال را معنى راجع با دين است،و خداى تعالى دين را[156-ر]به نامهاى مختلف برخواند و با خود اضافتش كرد،فطرتش خواند فى قوله: فِطْرَتَ اللّٰهِ (1)... ،صبغتش خواند في قوله: صِبْغَةَ اللّٰهِ ،كلمتش خواند فى قوله: وَ كَلِمَةُ اللّٰهِ هِيَ الْعُلْيٰا (2)... ،دينش خواند في قوله: يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللّٰهِ (3)... ،صراطش خواند في قوله:
صِرٰاطِ اللّٰهِ الَّذِي (4)... ،هدى اش (5)خواند في قوله: ذٰلِكَ هُدَى اللّٰهِ (6)... ،نورش خواند في قوله: يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ (7)... ،حبلش خواند في قوله: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ (8)... ،سبيلش خواند في قوله: اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ (9).
عبد اللّه عبّاس روايت كند كه،بنى اسرايل از موسى پرسيدند كه:أ يصبغ ربّك، خداى تو رنگ زرد (10).موسى گفت:اللّه اللّه (11)ان كنتم مؤمنين،از خداى بترسى اگر مؤمنى.خداى تعالى به موسى وحى كرد كه:از تو مى پرسند (12)كه من رنگرزم ؟بگو كه:همه رنگها من رزم (13)،براى آن كه همه رنگها از من است و در مقدور من است.
جهودان برآن منكر شدند،خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّ بر ايشان و بر جهودان عصر رسول ما-عليه السّلام.
در نصب او خلاف كردند،بعضى گفتند:نصب او بر اغراست،يعنى اتّبعوا و الزموا صبغة اللّه.اخفش گفت:بدل مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ است.
وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً ،اى دينا و خلقا،و نصب او بر تمييز است. وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ ،اى مطيعون متذلّلون (14).
1) .سورۀ روم(30)آيۀ 30.
2) .سورۀ توبه(9)آيۀ 40.
3) .سورۀ نصر(110)آيۀ 2.
4) .سورۀ شورى(42)آيۀ 53.
5) .همۀ نسخه بدلها:هداش/هدايش.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 88.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 32.
8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 103.
9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 125.
10) .آج:رنگرز است،مر:رنگرز بود.
11) .مر:اتّقوا اللّه.
12) .مر+أ يصبغ ربّك.
13) .مج،وز:مى رزم،مب:من رنگها ريزم،دب،آج،لب،فق،مر:من ريزم.
14) .همۀ نسخه بدلها:مذلّلون.
قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِي اللّٰهِ ،همزه استفهام راست و معنى تقريع و انكار،و محاجّت مجادلت و مخاصمت باشد،مفاعله باشد از حجّت،يقال:حاججته فحججته (1)،اى غلبته بالحجّة.
خلاف كردند در آن كه اين محاجّت و مخاصمت با كه بود و در چه بود.اصم گفت:با مشركان بود كه ايشان به خداى و صفات خدا مقرّ نبودند،و جز خداى را عبادت مى كردند.مى گويد:با ما در خداى مخاصمت مى كنى،و ما و شما مقرّيم كه او آفريدگار و پروردگار ما و شماست! بعضى دگر گفتند:خصومت با جهودان بود آنجا كه گفتند:ما به حق اولى تريم كه خداوند كتابيم،و علم اوايل به نزديك ماست، نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (2)... ،و اين قول ابو على است و ابو القاسم بلخى.
بعضى دگر گفتند:خصومت با جهودان و ترسايان است،آنگه كه جهودان گفتند: عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ (3)... ،و ترسايان گفتند: اَلْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (4).
آنگه گفتند:ما اولى تريم به حق،و بلا خلاف آيت ردّ است بر جملۀ آنان كه خلاف حق گفتند و در حق خلاف كردند.
وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ ،و اين عبارت است و خبر از عدل خداى -عزّ و جلّ-[156-پ]و آن كه او جزاى عمل كسى به ديگرى ندهد-چنان كه گفته شد. وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ ،و ما عمل با اخلاص مى كنيم،يعنى در عبادت با او شرك (5)نمى آريم.
حذيفۀ يمان گفت:از رسول-عليه السّلام-پرسيدم كه:اخلاص چه باشد؟ رسول-عليه السّلام-گفت:من از جبريل پرسيدم،جبريل-عليه السّلام-گفت:من از خداى-عزّ و جلّ-پرسيدم،مرا گفت:
الاخلاص سرّ من سرّى استودعته قلب من
احببته من عبادي، گفت:اخلاص سرّى از سرهاى من است،در دل آن بنده نهم كش دوست دارم.
ابو ذرّ غفارىّ گفت كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
انّ لكلّ حقّ حقيقة و ما بلغ عبد حقيقة الاخلاص حتّى لا يحبّ ان يحمد على شىء من عمل اللّه، گفت:هر حقّى را حقيقتى است،و بنده به حقيقت اخلاص نرسد تا چشم از آن بنيفگند كه او را مدح كنند بر كارى كه براى خدا كند.
سعيد جبير گفت:اخلاص آن باشد كه مرد،دين و عمل خويش خداى را خالص كند،در دين با خداى شرك نيارد،و در عمل با خلقان ريا نكند.
فضيل عياض گفت:ترك عمل براى مردمان ريا باشد،و عمل براى مردمان شرك باشد،و اخلاص آن بود كه از اين هر دو مسلّم بود.
يحيى معاذ گفت:هو تخليص العمل من العيب و الذّمّ كتمييز (1)اللّبن من بين الفرث و الدّم،گفت:اخلاص آن باشد كه عمل خالص دارد از عيب و ذمّ چنان كه شير مميّز است از ميان سرگين و خون.
ابو الحسن بوشنجى گفت:اخلاص آن بود كه لا يكتبه الملكان و لا يفسده الشّيطان و لا يطّلع عليه الانسان و لا يعلمه غير الرّحمن گفت:اخلاص آن باشد كه فريشته را به نبشتنش (2)راه نبود،و شيطان را به تباه كردنش،و آدمى را بر او مطّلع نباشد،و جز خداى-عزّ و جلّ-كس نداند.
رويم گفت:اخلاص آن بود كه آنچه كنى نبينى،و گفته اند:ما يراد به الحقّ و يقصد به الصّدق و قيل:هو ما لا يشوبه الآفات و لا يتبعه رخص التّأويلات،آن بود كه آفات آن را مشوب نكند و رخصت تأويل به دنبال آن نباشد.و قيل:هو ما استتر من الخلائق و استصفى من العلائق،آنچه از خلقان پوشيده باشد و از علايق صافى باشد.
حذيفه مرعشى گفت:اخلاص آن بود كه بنده را سرّ و علانيت يكى بود (3).
ابو يعقوب مكفوف گفت:آن بود كه حسنات همچنان پوشيده[157-ر]دارد كه سيئات.
ابو سلمان (1)گفت:مرائى را سه علامت بود:در خلوت كسلان بود،و در ميان مردم بنشاط بود بر عمل،و چون مدحش كنند در عمل بيفزايد.
قوله: أَمْ تَقُولُونَ ،ابن عامر و حمزه و كسائى و خلف به«تا»خوانند على الخطاب،و باقى قرّاء به«يا»على الخبر عن الغائب.ام يقولون،يا (2)مى گويند،يعنى جهودان و ترسايان،به قرائت آن كه به«يا»خواند.و آن كس كه به«تا»خواند، خطاب هم با ايشان است،يا مى گويى كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب جهود بودند يا ترسا.و همچنان كه بيان كرديم خبر از هر دو گروه درهم پيخته (3)است،و تفصيل آن كه جهودان گفتند:اينان جهودان بودند،و ترسايان گفتند:ترسا بودند.و«ام»معادل است همزه استفهام را في قوله: قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِي اللّٰهِ... ، أَمْ تَقُولُونَ ،تو جواب ده اى محمّد: قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّٰهُ ،بگو شما عالم ترى (4)به احوال و اديان ايشان يا خداى!و اگر چنان است كه قول شما در حقّ ايشان از حوالت جهودى و ترسايى بر ايشان درست است،خداى چنان دانسته باشد، و اگر بنگويد (5)گواى (6)پنهان كرده باشد (7)و اگر گواى (8)كه داند پنهان كند از او ظالم تر كه باشد،؟يعنى كس نباشد از او ظالم تر.و«من»استفهامى است،«اظلم» افعل تفضيل است،و در اين آيت دليل است بر آنكه قبيح از قديم تعالى قبيح تر باشد،چون عالمى و استغنا در حقّ او بليغتر است،خلاف آن كه مجبّران گفتند:
قبيح از ما قبيح باشد از خداى تعالى قبيح نباشد،براى آن كه مورد آيت آن است كه:
آن كس كه گواى (9)داند و پنهان كند ظالم باشد،و اگر خداى تعالى كند ظالم تر باشد-تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.
وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ ،اين«با»در خبر«ما»ى نافيه و در خبر ليس شود براى تأكيد نفى را،تقول:ما زيد بمنطلق،و مرجع غفلت با نفى علم باشد. عَمّٰا تَعْمَلُونَ ،به
«تا»و«يا»خوانده اند،بناء على«يقولون»و«تقولون»در اوّل آيت.
قوله تعالى: تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ -الآية،تفسير اين برفت در آيتى كه مثل اين است لفظا و معنا.
اگر گويند:چرا تكرار كرد اين آيت را با قرب عهد به او؟گوييم:مراد به آيت اوّل انبيااند كه ذكر ايشان در آيتى كه پيش از اين آيت بود برفت،و مراد به اين آيت اسلاف جهودانند كه اعقاب ايشان گفتند از ايشان كه:اين پيغامبران جهودان بودند يا ترسايان،و چون مراد مختلف باشد فايده مختلف بود،و چون چنين باشد تكرار نبود،چه هريك [157-پ]مستقلّ باشد به فايدۀ خود.
و وجه ديگر آن است كه:مخاطبان مختلف بودند،و چون مخاطبان مختلف باشند تكرار فايده باشد.
وجه ديگر آن كه:وقت مختلف بود،و آيت وارد مورد وعظ و زجر است،و در اين تذكير باشد به نعمت خدا و تحذير بود از عقاب او،و اين معنى هرچه بيشتر باشد نفعش عام تر باشد،و فايده ايش ظاهرتر-و اللّه اعلم بمراده من كلامه.
سَيَقُولُ اَلسُّفَهٰاءُ مِنَ اَلنّٰاسِ مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ اَلَّتِي كٰانُوا عَلَيْهٰا قُلْ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (142) وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِي كُنْتَ عَلَيْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِينَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (143) قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي اَلسَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا يَعْمَلُونَ (144) وَ لَئِنْ أَتَيْتَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ بِكُلِّ آيَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ (145)
گويند سفيهان از مردمان چه (1)برگردانيد ايشان را از قبله شان كه بودند برآن،؟بگو خداى[راست] (2)آنجا كه آفتاب برآيد و آنجا كه فروشود،راه نمايد آن را كه خواهد به راه راست.
[158-ر] و همچنين كرديم ما شما را امّتى ميانه تا باشيد گواهان بر مردمان،و تا باشد پيغامبر بر شما گواه،و نكرديم ما آن قبله كه تو بودى برآن مگر تا بدانيم كه كيست كه پى گيرى (3)كند رسول را ازآن كه
برگردد بر پى خود،و آن بود بزرگ مگر بر آنان كه لطف كرد خداى به ايشان،نبود خداى كه به ضايع كند ايمان شما (1)،خدا بر مردمان مهربان و بخشاينده است.
[158-پ] ما مى بينيم گردانيدن روى تو در آسمان،بگردانيم (2)تو را با قبله اى كه تو خواهى،فراز كن رويت به جانب مسجد مكّه و هركجا باشى (3)فراز كنى (4)رويتان به جانب او،و ايشان كه (5)دادند ايشان را كتاب دانند كه اين حقّ است از خدايشان و نيست خدا بى آگاه از آنچه ايشان مى كنند.
و اگر بيارى به آنان كه ايشان را كتاب دادند به هر دليلى،پى گيرى (6)نكنند قبله تو را و نه تو پيروى كنى قبلۀ ايشان را،و نه بهرى از ايشان پى گيرد قبلۀ بهرى را،و اگر تو پى هواى ايشان گيرى از پس آن كه آمد به تو از علم، تو آنگه از جملۀ ستمكاران باشى.
قوله: سَيَقُولُ السُّفَهٰاءُ ،وجه اتّصال (7)آيت به آيت مقدّم آن است كه چون محاجّت با جهودان و ترسايان و كافران كناره شد،خداى تعالى رسول را خبر داد كه:
آنان كه با تو خصومت كردند در توحيد من و در باب انبيا سخن گفتند،دل عزيز تو بخواهند (8)رنجانيدن در باب قبله چون من قبله بگردانم،و حق تعالى اين براى چند [159-ر]وجه گفت:
يكى براى آن كه:تا رسول-عليه السّلام-توطين نفس كند و دل برآن بنهد كه ايشان اين خواهند گفتن،چون بگويند سختش نيايد بر حدّ آن كه او بى خبر بوده باشد.دگر:تسليت رسول-عليه السّلام-كرد بقوله: سَيَقُولُ السُّفَهٰاءُ ،گفت:
سفيهانند و از سر سفه سخنى خواهند گفتن تا دل از آن خوش دارى.
وجهى دگر آن كه:تا معجزه اى باشد رسول را-عليه السّلام-كه چون خبر دهد از غيبى كه در مستقبل ايّام خواهد بودن،و مخبر (1)وفق خبر آيد،اين معجز باشد و دليل صدق او كند در آن كه (2)گويد.و«سفيه»ضدّ حليم (3)باشد،و سفه خفّت بود، در لغت مرد سبك سار را سفيه گويند.
مفسّران خلاف كردند در آن كه اين سفيهان كه بودند،عبد اللّه عبّاس گفت:
مشركان بودند كه چون حق تعالى قبله بگردانيد،ايشان گفتند:محمّد متردّد گشت، گاه روى به بيت المقدّس مى كند،و گاه روى به كعبه مى كند،چون سرگشته اى شده است در كار خود،اين كافران مكّه گفتند،و مانند اين روايت است از حسن بصرى.
قول ديگر آن است كه:اين سفيهان جهودانند كه چون رسول-عليه السّلام-روى از بيت المقدّس با حرم مكّه آورد،طعن زدند و ايشان را خوش نيامد (4)،گفتند:محمّد چرا از اين قبله روى برگردانيد؟و اين قبله پيغامبران مقدّم است،اگر بر اين قبله بماندى همانا آن پيغامبر آخر زمان بودى كه ما نعت و صفت او در تورات و انجيل خوانده ايم (5)،و اين قول مجاهد و قتاده و سفيان است و يك روايت است از عبد اللّه عبّاس.
سدّى گفت:مراد منافقانند و جهودان كه چون رسول-عليه السّلام-روى از بيت المقدّس با مسجد الحرام كرد طعن زدند و گفتند:اشتقاق (6)الرّجل الى بلده و مولده،محمّد را ياسۀ (7)مكّه مى باشد كه شهر و مولد اوست،براى آن روى در نماز به او كرد.
و جهودان بر وجه تألّم گفتند:كه ايشان اميد موافقت رسول مى داشتند در بعضى چيزها،و گمان ايشان چنان بود كه روى به بيت المقدّس كردن از طريق مسامحت و مساهلت است،مى گفتند:اميد است كه با دين ما آيد كه در قبله ما را مخالفت نمى كند.
«سيقول»،«سين»استقبال راست،يعنى خواهند گفتن اين سفيهان بى خردان سبكساران: مٰا وَلاّٰهُمْ ،چه برگردانيد ايشان را!«ما»استفهامى است،اى ما صرفهم،يقال (1):ولّيته عن كذا فتولّى،اى صرفته فانصرف.
حق تعالى گفت:جواب ده و بگو خداى راست مشرق و مغرب،به وفق و حسب مصلحت بندگانش را بفرمايد كه:روى به جانبى دون جانبى كنى،و راه نمايد آن را كه خواهد ره راست به الطاف و زيادات (2)الطاف.و گفته اند:اين هدايت به معنى تثبيت است،يعنى الطافى كند كه به آن الطاف ايشان ثبات كنند بر ره راست.
قوله: وَ كَذٰلِكَ ،اهل علم خلاف كردند[159-پ]در آن كه اين«كاف» تشبيه به چه تعلّق دارد.بيشتر مفسّران گفتند:تعلّق به چيزى (3)دارد (4)كه يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ بر او دليل است،و تقدير اين است كه:فكما هديناكم بمحمّد الى صراط مستقيم. كَذٰلِكَ (5)جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً ،ابو مسلم محمّد بن بحر گفت:وجه تشبيه آن است كه:فكما جعلنا قبلتكم وسطا و هى الكعبة لأنّها وسط الدّنيا، كذلك جعلناكم امّة وسطا،چنان كه قبله تان وسط كرديم،و آن كعبه است كه ميانۀ عالم است،شما را نيز امّتى ميانه كرديم،و اين وجهى لطيف است.
و بعضى دگر گفتند:«كاف»تشبيه است به حال ابراهيم-عليه السّلام-چه در آيات مقدّم ذكر او رفته است،و اين عطف است على قوله: وَ لَقَدِ اصْطَفَيْنٰاهُ فِي الدُّنْيٰا (6)... ، كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ ،اين وجه متعسّف و بعيد است.و«جعل»روا بود كه به معنى تصيير بود،و تأويل بر الطاف و توفيق توان كردن،يعنى ما كرديم با شما
الطافى كه عند آن امّتى وسط شدى،و شايد كه«جعل»به معنى حكم باشد و تسميه باشد چنان كه گفت: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (1)... ،و كقوله:
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً (2)«امّة»،اى جماعة وسطا.
ابو سعيد خدرىّ و ابو هريره از رسول-عليه السّلام-روايت كردند كه:«وسطا» اى عدلا،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و قتاده و ربيع و ابن زيد است (3)،و براى آن عدل را وسط خوانند كه عدل راست باشد،و آنگه (4)راست باشد كه جاى او ميانه باشد،و يا ايقاع (5)او بر وجه ميانه باشد،نه اسراف و نه تقصير،و اين از قول عرب است كه:نزل فلان وسط الوادى،اى خير موضع فيه،و موضع فلان من قومه موضع الواسطة من القلادة،و در وصف رسول-عليه السّلام-آمده است:هو اوسط قريش نسبا،اى خيرهم و اعدلهم.و مثل از اينجاست كه:
خير الأمور اوساطها (6)، و قال زهير:
هم وسط يرضى الأنام بحبّهماذا نزلت احدى اللّيالي بمعظم
كلبى گفت: أُمَّةً وَسَطاً ،اى اهل دين وسط (7)بين الغلوّ و التّقصير براى آن كه هر دو مذموم است،هم اسراف و هم تقصير،آنچه از ميان اين هر دو باشد پسنديده آن است،نبينى كه حق تعالى چگونه گفت رسولش را: وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىٰ عُنُقِكَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ (8)... ،و قال: وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً (9)،و قال: وَ الَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً (10).
سبب نزول آيت آن بود كه:جماعتى جهودان مرحب و ربيع و قومى ديگر با معاذ جبل گفتند:ما امّتى عدليم و قومى وسطيم،و قبلۀ ما قبلۀ پيغامبران است و محمّد مى داند،و لكن حسد او را رها نمى كند كه بگويد.
معاذ گفت:دين ما حق است[160-ر]،و ما امّت عدليم.خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّ بر ايشان.
بدان كه:به نزديك ما آيت مخصوص است به ائمّۀ معصوم-عليهم السّلام-براى آن كه در آيت چند چيز است.يكى آن كه حق تعالى گفت:من حكم كردم به عدالت شما في قوله: جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً ،و آن كه خداى تعالى به عدالت او حكم كند الّا معصوم نباشد،براى آن كه قاضى كه حاكم وقت باشد به عدالت هيچ كس حكم نكند تا او را ظاهر (1)عدالت نداند.و اگر او را به باطن طريقى بودى حكم نكردى تا به باطن در عدل نبودى،چون خداى تعالى عالم است به ظاهر و باطن خلق و حكم كند به عدالت كسى لا بدّ بايد تا عدل باشد ظاهرا و باطنا،و آن كه چنين باشد جز معصوم نبود.
دگر آن كه گفت: لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى النّٰاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً ،گفت:تا شما گواهان باشى بر مردمان،و رسول-عليه السّلام-بر شما گواه باشد.پس آن كس كه در برابر رسول گواهى (2)دهد،اگر به منزلت برابر او نباشد كم از آن نباشد كه به عدالت كه شرط است در گواى (3)برابر او باشد،و اين چنين نباشد الّا معصوم.
ديگر آن كه:اگر گواهان حاكم وقت ظاهر عدالت باشند،گواهان خداى -عزّ و جلّ-كه در حكم گاه او گواهى دهند لابدّ بايد كه معصوم باشند.اگر گويند:
اين خطاب با جملۀ امّت است،گوييم:تخصيص كنيم به اين ادلّه و قرائن كه در آيت و بيرون آيت هست.
دگر آن كه:امّت به معنى عصبت و جماعت در قرآن بسيار است،منها قوله:
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ (4)... ،و منها قوله: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ (5)... ،و منها قوله: تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ (6)... ،و منها قوله: مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ (7)... ،
الى ما لا يحصى كثرة.
و گفته اند:وسط براى آن خواند اينان را كه،قول ايشان در پيغامبران به حدّ غلوّ نيست چون قول ترسايان در مسيح،و به حدّ تقصير نيست چون قول جهودان.آنگه بيان كرد كه من تعديل اينان براى آن كردم تا گواه باشند بر مردمان.
خلاف كردند كه اين چه گواى (1)است؟و چگونه گواى (1)دهند؟و كجا گواهى دهند؟ عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و ربيع گفتند:گواه پيغامبران باشند در قيامت بر تبليغ رسالت خداى-عزّ و جلّ-و اين قول روايت مى كند جابر عبد اللّه انصارى از رسول -صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:من و امّتم فردا (2)قيامت بر پشته اى بلند باشيم چنان كه اهل عرصات فرود ما باشند،و هيچ امّت نباشد و الّا تمنّا كند كه از ما باشد،و هيچ پيغامبر نبود كه امّت او او را تكذيب كنند و الّا ما براى او گواهى دهيم،ايشان گويند:شما اين گواى (3)چگونه مى دهى؟و شما در عصر ما نبودى؟گويند:ما از پيغامبر خود شنيديم،و او را باور داشتيم.
و بعضى دگر گفتند:گواهان باشند[160-پ]در دنيا در دين من براى آن كه من (4)اجماع ايشان حجّت كردم،و اين قول نيز دليل است بر آنكه مراد معصومانند، براى آن كه اجماع كه حجّت است براى آن حجّت است در هر عصرى كه قول معصوم از او خارج نيست،چنان كه در جاى خود بيايد تفصيلش-ان شاءاللّه (5).
قولى ديگر آن است كه:گواهانند هم در دنيا هم در آخرت،و اين عام تر است حملش بر اين كردن اولى تر بود.
و بعضى اختيار اجماع كردند و گفتند:به آن مميّز و مفضّلند بر ساير امم،و آنچه ما گفتيم اولى تر است براى آن كه«على النّاس»گفت،اگر«للنّاس»گفتى، آن معنى دادى.دگر به قرينۀ آن كه گفت: وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً ،و شهد عليه نقيض شهد له باشد،و از اين عذر خواستند به آن كه چون قول ايشان در دين حجّت خواهد بودن،به مثابت حكم باشد بر ايشان،همچنان كه قول رسول
-عليه السّلام.و لازم است امّت را عمل كردن به اجماع چنان كه به قول رسول -عليه السّلام.پس براى اين«على»گفت فى الموضعين جميعا،اعنى در حقّ امّت و رسول،و اين جمله عند تأمّل همه دليل مى كند بر آنكه آيت مخصوص است به معصومان،و اجماع براى قول ايشان حجّت است.
و نيز اين خبر كه ابىّ كعب روايت مى كند كه:يك روز رسول-عليه السّلام- نشسته بود.جنازه اى بگذرانيدند،گفتند:جنازۀ فلان است.حاضران گفتند:نعم الرّجل،و ثناى گفتند (1)هريكى.رسول-عليه السّلام-گفت:
وجبت، واجب شد.
ديگرى بر آوردند.گفتند:جنازۀ فلان است.حاضران گفتند:بئس الرّجل،بد مردى بود اين.رسول-عليه السّلام-گفت:
وجبت.
ابىّ كعب گفت:يا رسول اللّه!چه معنى دارد دوبار گفتى
وجبت؟ چه واجب شد؟گفت:قوله تعالى: لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى النّٰاسِ و معنى از دو وجه بيرون آيد از او:يكى آن كه:وجبت الشّهادة و وقعت موقعها، گواى (2)به جاى خود افتاد،و يكى دگر آن كه:وجبت لاحدهما الجنّة و للآخر النّار، يكى را بهشت واجب شد و يكى را دوزخ به گواى (3)شما.گفتند:اين دليل است بر آنكه گواى (2)در دنيا باشد،و روا بود كه اميرالمؤمنين (5)و حسن و حسين-عليهم السّلام-در آن جمله بوده باشند.
و در خبر مى آيد كه يك روز اميرالمؤمنين (3)-عليه السّلام-نشسته بود در مسجد كوفه.عبد اللّه بن قفل التّيمىّ بگذشت درع طلحة،عبد اللّه پوشيده.على-عليه السّلام- گفت:
هذه درع طلحة اخذتها غلولا يوم البصرة گفت:اى عبد اللّه!اين درع طلحه است كه روز كارزار (4)بصره توبه غلول و خيانت[161-ر]بر گرفته اى.او منكر شد، گفت:بيا تا به حاكم شويم كه تو براى حكومت نصب كرده اى يعنى شريح.
به حكومت پيش شريح رفتند.اميرالمؤمنين دعوى بكرد.عبد اللّه انكار كرد.
حاكم گواه خواست.اميرالمؤمنين (5)حسن على را بياورد تا گواى (6)داد.شريح گفت:
به يك گواه حكم نكنم.قنبر را بياورد تا گواى (1)داد.گفت:به گواى (1)بنده حكم نكنم.اميرالمؤمنين (2)-عليه السّلام-گفت:
قبّحك اللّه يا شريح لقد جرت في حكمك ثلاثا، در اين حكم سه بار جور كردى.گفت:چگونه؟گفت:ندانى كه از امام گواه (4)نخواهند،كه امام در دين خداى مأمون باشد،و قول او در دين حجّت باشد،پيشتر از اين،دگر گفتى:به گواى (5)حسن حكم نكنم و به قول من،و رسول -عليه السّلام-گفت مرا روز خيبر كه:خداى تعالى هر قرشى را قوّت هفت مرد داد كه نه از قريش باشند،و تو را قوّت هفت قرشى داد.و روز استرجاع خالد كه بر او به فسق گواى (6)دادم به گواى (7)من تنها حكم كرد،گفت:گواى (8)مردى از قريش به گواى (9)هفت مرد باشد كه نه از قريش باشند (3)،و گواى (11)تو اى على،گواى (12)هفت قرشى است.دگر گفتى:به گواى (13)بنده حكم نكنم (4)،ندانى كه تا گواى (15)بنده بشنوند لسيّده و لا يقبل عليه،براى او مقبول باشد بر او مقبول نباشد،پس از اين نگر تا هيچ حكم نكنى تا مرا خبر ندهى.اين خبر باقر-عليه السّلام-روايت كرد از پدرانش-عليهم السّلام.و ابو زهير روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-ما را خطبه كرد به ناوۀ طايف-و آن جايى است به طايف-در آنجا گفت:نزديك است كه شما اهل بهشت را از اهل دوزخ بشناسى،و نيك را از بد بدانى.گفتند:به چه يا رسول اللّه؟گفت:به ثناى نيكو و ثناى بد،انتم شهداء للّه بعضكم على بعض،شما گواهان خدايى بهرى بر بهرى. وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً ،و رسول من كه محمّد است بر شما گواه (5)باشد به آنچه كردى،و شرح آن بيايد في قوله: وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً (6)-ان شاء اللّه.
قوله: وَ مٰا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهٰا ،در او چند قول گفتند:محمّد بن جرير گفت:معنى آن است (7):و ما جعلنا تحويل القبلة الّتي كنت عليها،تقدير مضافى كرد،يعنى ما نكرديم تحويل آن قبله كه تو برآن بودى يعنى بيت المقدّس،
براى آن كه رسول-عليه السّلام-اوّل روى به بيت المقدّس كرد (1)،چون منسوخ شد فرض توجّه به او به توجّه با كعبه روى با كعبه كرد.
و بعضى دگر گفتند:«كان»زايد است،و معنى آن است كه:و ما جعلنا [161-پ]القبلة الّتي انت عليها،يعنى كعبه،كه آنگاه كه آيت آمد،رسول -عليه السّلام-برآن بود.و معنى«جعل»فرض و بيان باشد،نحو قولهم:جعلت لك كذا،اى فرضت و بيّنت،يعنى ما نكرديم و نفرموديم و بيان نكرديم اين قبله كه تو اكنون بر آنى،يعنى كعبه.و ممكن است تفسير آيت گفتن بر وجهى كه در او حذفى نباشد و زيادتى،و آن چنان بود كه در اخبار آورده اند كه:رسول-صلّى اللّه عليه و آله- چون به مكّه بود،روى به كعبه كردى،و اخبار بر اين (2)متظاهر است.
بعضى علما گفتند:روى به كعبه كردى ازآن جهت كه برابر بيت المقدّس بود تا رويش هم به كعبه بودى هم به بيت المقدّس،و اين ممكن باشد به مكّه.
و بعضى دگر گفتند:خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-مخيّر بكرده بود در باب قبله تا هركجا خواستى روى فراز كردى (3)،و بر او حجرى (4)نبود بقوله تعالى:
فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ... (5)،پس وقتى روى به كعبه كردى و وقتى به بيت المقدّس،و اين در بدايت اسلام بود در مكّه.
و بعضى دگر گفتند:اين حجر و تعيين (6)به مدينه فرمود،پس برآن قول كه روى به كعبه كردى در آيت محتاج نباشد به حذفى و نه به تقدير زيادتى،و ما نكرديم آن قبله كه تو برآن بودى در مكّه يعنى كعبه،اى ما بيّنّا و عيّنّا،و اين قول قريب است به صواب تا آيت بر ظاهر خود بماند.
خلاف نيست كه چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،روى به بيت المقدّس مى كرد به نماز.خلاف در مدّت است.
در اخبار چنين آمد كه:پيش از هجرت،انصاريان دو سال در مدينه روى به بيت المقدّس مى كردند.چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد شانزده ماه روى به
بيت المقدّس مى كرد به روايت براء بن عازب و به روايت عبد اللّه عبّاس هفده ماه،و به روايت سدّى هژده ماه،و به روايت انس نوزده ماه،و به روايت معاذ جبل سيزده ماه.چون رسول-عليه السّلام (1)در مدينه به فرمان خداى تعالى روى به بيت المقدّس مى كرد در نماز،و پيش از آن به مكّه روى به كعبه كردى،جهودان به آن شادمانه بودند (2)و خويشتن را در آن تشريفى مى شناختند و به رسول-عليه السّلام-تقرّبى مى كردند.رسول-عليه السّلام-طمع به ايمان ايشان در بست خداى تعالى قبله بگردانيد تا رسول-عليه السّلام-و صحابه-رضى اللّه عنهم-بدانستند[162-ر]كه آن موافقت جهودان نه از آن بود كه خيرى در دل داشتند.چون قبله با كعبه افتاد، جهودان كه تقرّب مى كردند،برگشتند و دشمنى و تبرّا آشكارا كردند،خداى تعالى براى اين گفت: إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيْهِ ،و اين وجهى است در غرض خداى تعالى در قبله بگردانيدن،و اين وجهى معتمد است،و ظاهر قرآن بر اين دليل مى كند.
بعضى دگر گفتند:جهودان مى گفتند:محمّد به دين ما نزديك است،نبينى كه روى به قبلۀ ما مى كند،ممكن هست كه با دين ما آيد.احبار و رؤسا مى گفتند عوامّ را،حق تعالى قبله بگردانيد تا طمع ايشان منقطع شد و نيز ايهام نكنند بر عوامّ.
بعضى دگر گفتند:رسول-عليه السّلام-در مدينه روى به بيت المقدّس مى كرد،و در دلش آن بود كه مى خواست كه روى به كعبه كند كه قبلۀ پدرش بود ابراهيم- عليه السّلام-براى اين گفت قديم-جلّ جلاله: فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا (3)،براى رضاى او به شرط آن كه رضاى او موافق مصلحت شرعى بود قبله بگردانيد،و اين وجه هم قريب است،چه قرآن به آن ناطق است.و اگر اين اسباب جمع باشد روا بود،براى آن كه از ميان ايشان تنافيى (4)نيست كه منع كند از جمع ميان ايشان.
اكنون ظاهر آيت آن است كه:ما قبله براى آن بگردانيديم (5)تا بدانيم كه
1) .اساس:عبارت:«در مدينه به فرمان خداى-الى به آن شادمانه بودند»را در سطور بالا پس از«بيت المقدس مى كردند.چون رسول عليه السّلام»تكرار كرده است،با توجه به مج حذف شد.
2) .اساس:عبارت:«در مدينه به فرمان خداى-الى به آن شادمانه بودند»را در سطور بالا پس از«بيت المقدس مى كردند.چون رسول عليه السّلام»تكرار كرده است،با توجه به مج حذف شد.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 144.
4) .همۀ نسخه بدلها:تنافى.
5) .مج،بگردانيم.
كيست كه تبع تو خواهد بودن،ازآن كه بر خواهد گشتن،يعنى تا فرق بدانيم ميان دوست و دشمن و موافق و منافق،و اين بر عالم الذّات روا نباشد.
جواب از اين آن است كه:اين آيت جارى مجراى آياتى است كه متضمّن است لفظ ابتلا و امتحان را،نحو قوله تعالى: اَلَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (1)... ،و قوله: وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكٰاذِبِينَ (2)،و در سورة الكهف: لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (3)،و هم در اين سورت: ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصىٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً (4)،و امثال اين آيات بسيار است.و جواب از همه يكى بود،و آن آن است كه:خداى تعالى صورت تكليف صورت امتحان و آزمايش نهاد و با مكلّفان معاملۀ آنان كرد كه كسى را آزمايد كه چيزى نداند تا بدان آزمايش بداند.چون صورت اين بود،و اگرچه معنى نه اين بود حق تعالى در اين مورد و به اين لفظ بياورد،اين وجهى است.
و وجهى ديگر آن است كه:مراد به لفظ (5)،اختبار و امتحان است،و آن را علم خواند براى آن كه در شاهد سبب علم باشد و عند آن علم حاصل شود يكى را از ما، پس بر سبيل توسّع[162-پ]او را به جاى آن بنهاد،و معنى راجع بود عند تحقيق با جواب اوّل.
وجهى ديگر آن است كه:الّا لعلمنا،الّا براى آن كه ما دانستيم كه كيست كه متابعت رسول كند از سر (6)ايمان،و كيست كه در آن منافق باشد پس مرتد شود،و معنى آن بود كه:در سابق علم ما رفته بود كه تحويل قبله سبب هدايت قومى باشد و سبب ضلالت قومى،و عرب لفظ مستقبل به جاى ماضى بنهد،چنان كه گفت: فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِيٰاءَ اللّٰهِ (7)... ،و المعنى فلم قتلتم انبياء اللّه،براى آن كه در عهد رسول پيغامبرانى نبودند كه جهودان ايشان را بكشتندى،و چنان كه گفتيم از قول شاعر:
فلقد (8)يكون أخادم و ذبائح
و وجهى ديگر آن است كه:الّا لتعلم انت و اصحابك،آن كه علم ايشان را علم خود خواند براى اختصاص ايشان بدو چنان كه گفت: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ (1)... ، اى يؤذون اولياء اللّه،و چنان كه گفت: فَلَمّٰا آسَفُونٰا (2)... ،اى اغضبونا،يعنى اغضبوا رسولنا و اولياءنا.
پس قديم تعالى تحويل قبله سبب ظهور نفاق جماعتى منافقان كرد،چنان كه آن آب كه قوم طالوت را سبب امتحان كرد في قوله: إِنَّ اللّٰهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ (3)-الآية،تا منافقان كه در دل نفاق دارند از مؤمنان مخلص جدا شوند،چه مصالح بسيار در تكليف،به اين تعلّق دارد،چنان كه گفت: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (4).
قوله: وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً ،«ان»مخفّفه است از ثقيله،و تقدير اين است:و انّها كانت لكبيرة،و اين«لام»لازم باشد با اين حرف در خبر،تا فرق باشد ميان او و ميان«ان»نافيه.
اكنون خلاف كردند در آن كه اين«تا»ى تانيث راجع با كجاست.بعضى گفتند:راجع با نماز است كه به قبلۀ اوّل كرده بودند،و اين قول ابن زيد است.و بعضى دگر گفتند:راجع با قبله است،يعنى بيت المقدّس،و اين قول ابو العاليه است.
و بعضى دگر گفتند:راجع با كعبه است.
بعضى دگر گفتند:راجع با لفظ«تولية (5)»است،من قوله: فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا (6)... ،قتاده و مجاهد گفتند:راجع است با تحويلة القبلة،و آن يك بار بگردانيدن باشد.
و وجهى هست در كلام عرب كه با آن تحويل را به تحويلت تأويل ببايد (7)كردن كه ايشان چون مضاف اليه مؤنث باشد و اگرچه مضاف مذكّر باشد به مجاورت مؤنث تأنيث كنند،كقولهم:خربت سور المدينة،فعل مسند را با
سور،علامت[163-ر]تأنيث در آورد،براى آن كه مضاف است با مؤنّثى و آن مدينه است.
قوله: وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّٰهُ ،و اين قبله كه كعبه است يا توليت با اين وجوه كه گفتيم بزرگ آيد و عظيم،يعنى دشخوار آيد الّا برآن كه خداى تعالى با وى الطافى كند كه به آن الطاف او ثبات كند بر هدايت و ايمان.
شعبى گويد:ما به بصره آمديم به نزديك حجّاج و جماعتى از قرّاء مدينه و قرّاء شام از فرزندان مهاجر و انصار،هركس (1)به مرتبۀ خود بنشستند.حسن بصرى در آمد، حجّاج بفرمود تا براى او كرسي (2)بياوردند و در پهلوى سرير او بنهادند و حسن را برآن بنشاندند.آنگه روى به او كرد و او را اكرام تمام كرد.آنگه در ميانۀ حديث اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-در آمد.او فريت كردن گرفت،و ما نيز از خوف او مساعدت و تصويب راى او مى كرديم مگر حسن بصرى كه خاموش مى بود و هيچ نمى گفت.حجّاج روى به او كرد و گفت:يا با سعيد:در على چه گويى؟گفت:چه خواهى تا گويم.گفت:راى تو در او چيست؟گفت:خداى تعالى مى گويد: وَ مٰا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّٰهُ ،فعلىّ ممّن هدى اللّه و من اهل الايمان و هو ابن عمّ رسول اللّه و ختنه (3)على ابنته و احبّ النّاس اليه و صاحب سوابق مباركات سبقت له من اللّه لا تستطيع انت و لا احد من النّاس يخطوها (4)عليه و لا ان يحول بينها و بينه،چون خداى تعالى امتحان كرد خلق را به تحويل قبله تا،كه برجاى ماند و كه از جاى بشود،او از آنان بود كه بر هدايت و ايمان بود،و پسر عمّ رسول بود و دامادش بود بر دخترش،و دوست ترين خلقان به او،و او را از خداى تعالى سوابقى و نعمتهايى بود كه نه تو و نه هيچ كس از مردمان آن را دفع نتواند كردن.
قوله: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ ،سبب نزول آيت آن بود كه چون خداى تعالى قبله بگردانيد،جماعتى كه (5)با رسول-عليه السّلام-نماز كرده بودند بدان قبله (6)،
چون:اسعد بن زراره و البراء بن معرور،و از دنيا رفته بودند،كس هاى ايشان بيامدند و گفتند:يا رسول اللّه!آن نمازها كه ما و ايشان بدان قبله كرده ايم،حكم آنچه باشد، و خداى تعالى قبله بگردانيد؟خداى تعالى آيت فرستاد: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ ،اى صلاتكم الى بيت المقدّس،خداى تعالى آن نمازهاى شما باطل و ضايع نكند كه به بيت المقدّس كردى.[163-پ]اين قول قتاده و عكرمه و ربيع است.
بعضى دگر گفتند:براى خود پرسيدند كه نمازى كه ما كرديم،بعضى دگر گفتند:اين جهودان پرسيدند،گفتند:شما امروز كافر مى خوانى ما را كه روى به بيت المقدّس كرده ايم،و شمااند سالها نماز كرده اى به آن قبله،حال آن نمازهاى شما چيست؟خداى تعالى آيت فرستاد: وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ .
خلافى نيست ميان مفسّران در آنچه (1)مراد به ايمان نماز است،چنان كه رسول -عليه السّلام-گفت:
الدّين النّصيحة لعظم موقعها من الدّين.
عبد الله عباس مى گويد:اوّل نسخى كه در قرآن بود حديث قبله بود،خداى تعالى اين حكم منسوخ بكرد،اعنى توجّه به بيت المقدّس در نماز به توجّه به مسجد الحرام.زهرى گفت:اوّل منسوخى در سورة البقره حديث قبله است.
اگر گويند:كدام آيت (2)منسوخ است به اين آيات (3)؟و در قرآن هيچ جاى نيست حديث توجّه به بيت المقدّس تا گويند اين آيات ناسخ آن است،گوييم:
اگرچه مفصّل نيست مجمل هست في قوله تعالى: وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ (4).
دگر آن كه بيان كرديم پيش از اين كه:اگر در تلاوت نباشد و در حكم شرع باشد،شايد كه منسوخ شود يا به تلاوت يا به حكم.
اكنون صحابۀ رسول بر سه وجه بودند:بعضى آنان بودند كه با رسول -عليه السّلام-به بيت المقدّس نماز كردند (5)و به كعبه نرسيدند،چون:براء بن معرور
و اسعد بن زراره و جز ايشان،و جماعتى آن بودند كه نماز به بيت المقدّس در نيافتند، كه بدان عهد ايمان نياورده بودند.از آنان كه اتّفاق و اجماع امّت است كه به دو قبله با رسول-عليه السّلام-نماز كردند بلاشبهه اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-بود كه او را «المصلّى بقبلتين»خواندند،و از مشاهير مناقب او يكى اين است به اتّفاق مخالف و مؤالف.
إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ ،در«رءوف (1)»سه قرائت است:رءوف على فعول،و اين قرائت نافع و ابن عامر و حفص است،و حجّت ايشان قول شاعر است:
نطيع رسولنا و نطيع ربّاهو الرّحمن كان بنا رءوفا
و روف على فعل،و اين قرائت ابو جعفر است.و رءوف على فعل و اين قرائت باقى قرّاء است،و حجّت اينان قول شاعر است.
ترى للمسلمين عليك حقّاكفعل الوالد الرّءوف الرّحيم
[164-ر]،و رأفت در لغت بليغتر باشد از رحمت.
قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمٰاءِ ،سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى جهودان طعنه زدند و گفتند:اگر محمّد دين ما را و اسلاف ما را عيب مى كند،چرا روى به قبلۀ ما مى كند؟اگر او را شريعتى جدا بودى (2)،او را قبله اى جدا بودى.و او را در دل همه آرزوى كعبه و مسجد الحرام بود كه قبلۀ پدرش ابراهيم بود،جبريل را گفت:اين دشمنان مرا طعنه مى زنند،و مراد من آن است كه روى به قبلۀ پدرم آرم.
جبريل گفت:من بنده اى ام (3)همچون تو،از خدا بخواه (4)تا اگر مصلحت داند قبله بگرداند.
رسول-عليه السّلام-ادب نگاه داشت،به زبان چيزى (5)نگفت (6)،روى در (7)آسمان مى گردانيد (8)و آب در چشم (9)و حاجت در دل مى گردانيد (10)،آنگه در نماز
ايستاد،و دو ركعت نماز پيشين بكرد.جبريل آمد و آيت آورد: قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ،و رسول را فرمود (1)تا روى به كعبه كرد در آن دو ركعت كه مانده بود.اى محمّد ما مى بينيم گردانيدن روى تو در آسمان،تو روى مى گردان كه بر متابعت رضاى تو قبله مى گردانيم. فَلَنُوَلِّيَنَّكَ ،اى لنحوّلنّك (2)الى قبلة،برگردانيم تو را با قبله اى كه تو خواهى و پسندى،اين قول مجاهد و ابن زيد است.
عبد اللّه عبّاس و جماعتى دگر گفتند (3)،جهودان مدينه گفتند:محمّد و اصحاب او قبله نشناختند تا ما هدايت كرديم ايشان را.رسول را-عليه السّلام-اين سخت آمد، از خداى درخواست تا قبله بگردانيد،و لا بدّ رسول-عليه السّلام-اين دعا به دستورى كرده باشد،چه او داند كه آنچه خداى فرمايد صلاح او و صلاح مكلّفان در آن باشد، و اگرچه از روى ميل طبع او را موافق نباشد.
حسن بصرى گويد:خداى تعالى پيش از آن رسول را-عليه السّلام-وعده داده بود كه من قبله بخواهم گردانيدن از بيت المقدّس،و نگفته (4)كه به كدام (5)جانب.
چون جهودان زبان طعن دراز كردند،حق تعالى گفت:اكنون دعا كن تا من اجابت كنم.او گفت:بار خدايا!كعبه قبلۀ پدرم است ابراهيم،اگر صلاح دانى (6).حق تعالى گفت: فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ .
و اصمّ گفت:معنى روى در آسمان گردانيدن آن است كه خداى وحى كرد به رسول-عليه السّلام-و گفت:من توجّه به بيت المقدّس منسوخ كردم،و هنوز وقت نماز نبود،و نگفت روى به كعبه كن.چون وقت نماز در آمد رسول-عليه السّلام-روى در آسمان مى گردانيد انتظارا للوحى،تا وحى آمد كه دانست كه نماز درست نباشد بى قبله،تا وحى آمد كه: فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ، [164-پ]تا بدانى كه تأخير البيان عن وقت الخطاب روا باشد،عن وقت الحاجة روا نباشد،نگاه كن به قول اصمّ و حسن بصرى،و هر دو معتزلى اند،و
به نزديك معتزليان چنان است كه:تأخير البيان عن وقت الخطاب روا نبود،و ايشان در تفسيرهاى خود چونين (1)مى آرند (2)،و ايشان از طبقات اوّلند،و اين هر دو قول از ايشان تصريح است به جواز تأخير بيان از وقت خطاب به وقت حاجت،چنان كه قاعدۀ مذهب ماست.
بعضى دگر گفتند:معنى روى در آسمان گردانيدن استيذان بود،تا اگر جبريل آيد و دستورى دهد (3)بخواهد و سؤال كند،او سؤال ناكرده جبريل آمد كه سؤالت كفايت كردند، فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ .
امّا قوله تعالى: قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا مجرّد رضاى او نبود،مگرآنكه رضاى او موافق بود مصلحت را چون رضاى او موافق صلاح او و مكلّفان بود در تكليف،حق تعالى اجابت كرد (4)و تصريح به مراعات رضاى او كرد،چه اعتبار مصلحت خود معلوم بود چون (5)حاجت نداشت به ذكر كردن.
بعضى دگر گفتند:رسول-عليه السّلام-دانست به اعتبار حال كه چون قبله كعبه بود،اهل مكه و عرب به ايمان و اجابت رسول-عليه السّلام-نزديكتر باشند، براى آن ميل به كعبه كرد،و اين نيز هم به شرط مراعات مصلحت بود.
آنگه بيان كرد به وقت حاجت كه: فَوَلِّ وَجْهَكَ ،روى برگردان به جانب مسجد الحرام،و اگرچه ذكر روى كرد مراد جمله او بود،و لكن روى را در اين باب اختصاصى داد كه توجّه از وجه است،و چون به جانبى باشد (6)همۀ اندام بر سبيل تبع به آن جانب بود.پس تخصيص روى به اين سبب كرد.
امّا«شطر»،عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده گفتند:اى نحوه،يعنى به جانب مسجد الحرام (7)،و شطر الشّىء،ناحيته و جانبه باشد،قال الشّاعر:
فاظعن بالقوم شطر الملوك حتّى اذا خفق المجدح
اى نحوهم،و نصب او بر ظرف است.
و ابو العاليه گفت:تلقاءه،برابرش.و ابو على گفت:وسطه.روى به ميان مسجد آر،گفت براى آن كه:شطر الشّىء نصفه باشد،شطر نيمه بود و چون يك نيمه با يك جانب گذارد و يك نيمه با يك جانب،روى به ميانه باشد،و اگرچه (1)اين در تازى وجهى دارد،اين چون حرجى (2)باشد.
و دگر آن كه:اتّفاق مسلمانان است كه اگر روى به جانبى كند از جوانب، و اگر همه طرفى و كنارى باشد نمازش درست بود.
اكنون بدان كه:تعيين قبله مختلف است به اختلاف احوال حاضران.كعبه قبلۀ آن كس است كه او در مسجد الحرام باشد،و مسجد قبلۀ آن كس است كه بيرون مسجد بود در حرم،و حرم قبلۀ آن كس است كه بيرون حرم بود از (3)چهار جانب.و اهل عراق روى به ركن عراقى كنند،و اهل يمن روى به ركن يمانى كنند،و اهل شام روى به ركن شامى كنند،و اهل غرب[165-ر]روى به ركن غربى كنند،اين مذهب ماست.و جملۀ فقيهان مخالفند ما را.
اصحاب شافعى را خلاف است در آن كه روى به عين كعبه بايد كردن يا به جهت كعبه.بعضى اصحاب او را مذهب آن است كه:روى به عين كعبه بايد كردن،و بعضى را مذهب آن است كه:روى به جهت كعبه بايد كردن،و اين مذهب ابو حنيفه است و اصحاب او.
و به نزديك ما اهل عراق را تياسرى بايد كردن اندك،و هيچ فقيه را اين مذهب نيست مگر كه ابو يوسف در كتاب الزّوال بياورد كه:حمّاد بن زيد را مذهب آن است كه اهل بصره را تياسر بايد كردن،و قوله: وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ،و هركجا باشى روى به جانب او كنى.
البراء بن عازب گويد:آيت قبله آمد،ما روى به بيت المقدّس داشتيم،در ركوع بوديم،رسول-عليه السّلام-برگرديد،و ما برگرديديم و روى به كعبه كرديم.
و راوى خبر گويد:ما در نماز بوديم،مردى بر (4)آمد و گفت (5):روى به كعبه
آرى كه رسول را-عليه السّلام-فرمودند كه:روى (1)به كعبه كن (2).ما در نماز بگرديديم (3)و روى به كعبه كرديم و بنا كرديم برآن و نماز با سر نگرفتيم (4).و ازآن پس منادى رسول-عليه السّلام-در مدينه ندا كرد تا همۀ اهل مدينه مردان و زنان بشنيدند و روى با كعبه آوردند.
آنگه حق تعالى گفت:اين حكم مقصور نيست بر مدينه،هركجا باشى روى به جانب مسجد آرى.
قوله: وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ،سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان گفتند (5):اين محمّد آن پيغامبر آخر زمان بودى كه ما نعت او در تورات خوانده ايم،اگر نه آنستى كه بر بيت المقدّس بنايستاد (6)،خداى تعالى اين آيت فرستاد و بازنمود كه ايشان مى دانند كه او حقّ است و از قبل خداست.
و در«ها»خلاف كردند فى«انّه»كه اين ضمير با كه راجع است؟بعضى گفتند:با رسول-عليه السّلام-جهودان مى دانند كه محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-حقّ است و مبعوث است از قبل خداى-جلّ جلاله.
بعضى دگر گفتند (7):ايشان مى دانند كه كار قبله حقّ است و تحويل او،و اين امر صادر است از خداى تعالى،و لكن به حسد و حبّ نشو (8)و طمع رياست و حطام دنيا پنهان مى كنند (9).
آنگه براى تأكيد در خبر«لام»آورد،و كوفيان گفتند:جواب قسمى مضمر
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از بيت المقدس بر گردانيد و روى.
2) .دب:آر،پس،آج،لب،فق،مب،مر:كنيد پس.
3) .همۀ نسخه بدلها:برگرديديم.
4) .دب،آج،لب،فق،مب:كرديم و آن نماز را از سر بگرفتيم،مج:با سر بگرفتيم،با سر گرفتيم.
5) .دب،آج،لب،فق+اگر.
6) .اساس:بنه ايستاد/بنايستاد.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+كه.
8) .دب،آج،لب،مب،مر:حب النشو.
9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج،وز+ما را اعتقاد نباشد كه اصحاب رسول-صلّى اللّه عليه و آله-چندين سال در خدمت رسول بودند و آن لطف و حكم او شنيده و ايشان را در راه خدا و رسول و شفقت و امامت و ديانت خوانده و نيك از بد دانسته،و حق از باطل شناخته،و دم به دم به اشارات النبوىّ-عليه السّلام-در امرونهى مشرف شده در غيبت رسول اين صفات پسنديده را دانستند،و عالم و جاهل را شناختند.به سبب حطام دنياى فانى سعادت جاودانى را بر باد دادند،و دين را به دنيا بفروختند،دنيا بديشان نمانده و به آخرت و ثواب آن در نرسيده،و ليعلم الّذين ظلموا آل محمّد خسر الدّنيا و الآخرة.
است،پس بر سبيل تهديد گفت:خداى تعالى غافل نيست از آنچه ايشان مى كنند.
قوله: وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ بِكُلِّ آيَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَكَ ،سبب نزول آيت آن بود كه جهودان گفتند:اگر محمّد آيتى و معجزه اى آوردى ما را چنان كه پيغامبران مقدّم را بوده است،ما بدو ايمان آوردمانى.حق تعالى به اين آيت تكذيب ايشان كرد و گفت:[165-پ]دروغ مى گويند كه اگر هر آيت كه در مقدور هست مثلا تو به ايشان برى،به تو ايمان نيارند و متابعت قبلۀ تو نكنند.و اگر ايشان از تو توقّع مى كنند كه تو بر مسامحت متابعت قبلۀ ايشان كنى،بگو:تا اين طمع ندارند كه تو نيز اين نكنى،و هيچ كس از شما كه مسلمانى و از ايشان كه اهل كتابند از جهودان و ترسايان،متابعت قبلۀ يكديگر نكنند،چه (1)قبلۀ مسلمانان كعبه است،و قبلۀ جهودان بيت المقدّس است،و قبلۀ ترسايان مشرق است. وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ،گفتند:
سبب نزولش آن بود كه جهودان بر سبيل مكر و خديعت گفتند:اگر محمّد در بعضى امور مساعدت ما كردى و با ما بساختى،ما به او ايمان آوردمانى (2).و رسول -عليه السّلام-براى طمع در ايمان ايشان تمنّا كرد كه كاشك تا خداى دستورى دادى در بعضى مساعدت و ملاينت.
حق تعالى آيت فرستاد به تكذيب ايشان،و رسول را خبر داد از خبث سريرت ايشان و آن كه ايشان اين سخن از سر مكر و خديعت مى گويند،گفت:اگر تو متابعت هواى ايشان كنى پس ازآن كه علم و حجّت و بيّنت و كتاب به تو آمد،و تو حقّى (3)دين خود و بطلان دين و قول ايشان بشناختى،پس تو از جملۀ ظالمان باشى.
بعضى دگر گفتند:خطاب با رسول است و مراد امّت،چنان كه گفت: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ . (4)
و بعضى دگر گفتند:اين شرطى است كه خداى تعالى دانست كه در وجود نيايد،چنان كه گفت: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (5)... ،و زجّاج و اخفش گفتند:
كه«لام»در اين دو جايگاه في قوله: وَ لَئِنْ أَتَيْتَ ، وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ ،جواب قسمى
مضمر است.و«اذا»جواب و جزا بود،و او را دو حالت بود:حالت اعمال و حالت الغاء،و در اين جايگاه ملغى است براى آن كه در ميان مبتدا و خبر اوفتاد (1).
اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146) اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (147) وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهٰا فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرٰاتِ أَيْنَ مٰا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (148) وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (149) وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (150)
آنان كه ما داديم ايشان را كتاب بشناسند او را چنان كه بشناسند پسران خود را،و جماعتى از ايشان پنهان مى كنند حقّ را و ايشان مى دانند.
[166-ر] حق از خداى تست، مباش از جملۀ شك كنندگان.
و هركسى را قبله اى بود كه او روى به آن آرد بشتابيد به خيرات هركجا باشى،بيارد شما را خداى بهم كه خداى بر همه چيزى قادر است.
و ازآنجا كه بيرون شوى روى فراز كن (2)به جانب مسجد الحرام و آن حقّ است از خداى تو،و نيست خداى غافل از آنچه شما مى كنى.
[166-پ] و ازآنجا كه بيرون شوى روى فراز كن (3)به جانب مسجد الحرام يعنى مسجد مكّه،و هركجا باشى روى فراز كنى به جانب او تا (4)نباشد مردمان را بر شما حجّتى مگر آنان كه ستمكار (5)باشند از ايشان،مترسى از ايشان و بترسى از من و تا تمام كنم نعمتم بر شما و تا مگر شما راه يافته شوى.
قوله: اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ ،احبار جهودان را خواست و علماى ترسايان را.
مفسّران خلاف كردند در آن كه«ها»ى«يعرفونه»،اين ضمير راجع است با كه.قتاده و ربيع و سدّى و ابن زيد گفتند:راجع با امر قبله يا با مسجد الحرام،يعنى ايشان مى دانند كه مسجد الحرام قبلۀ انبيا بوده است پيش از اين.
و ديگر مفسّران گفتند:ضمير راجع است با محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-و اين اختيار اصمّ است و ابو على و ابو مسلم بن بحر،كما قال (1)تعالى: يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِيلِ (2)... ،گفت:اينان كه اهل كتابند،علماى ايشان محمّد مصطفى را چنان شناسند كه فرزندان خود را.اكنون خلاف كردند،بعضى گفتند:مراد اعيان ايشان است،يعنى عين او به نعت و صفت،و آن كه پيغامبر آخر [زمان است] (3)چنان شناسند كه اعيان فرزندان خود[را] (4)و اين قول بهتر است براى آن كه ظاهر بر وفق اين است.
و قوّت اين قول آن است كه يكى از جملۀ صحابه روايت مى كند كه:من خواستم (5)كه مصداق اين آيت بدانم.عبد اللّه سلام را گفتم:شما در كتاب خود اين پيغامبر ما را شناسى؟گفت:و اللّه كه من او را بهتر شناسم از پسر خود كه در ميان كودكان بازى مى كند.من عجب داشتم از موافقت تشبيه او با تشبيهى كه خداى تعالى كرد در آيت در باب معرفت رسول.
قول ديگر گفتند:مراد آن است كه ما او را به پيغامبرى شناسيم چنان كه پسران خود را به بنوّت شناسيم.
و گفتند:قوّت اين قول آن است كه عبد اللّه سلام را گفتند:تو اين محمّد را شناسى؟گفت:او را بهتر شناسم ازآن كه پسر خود را،براى آن كه در شناخت او شكّى نيست مرا،و لكن در پسر خود قاطع نباشم و ايمن ازآن كه كار زنان ندانم چگونه باشد!و بگفتيم كه:قول اوّل درست تر است براى ظاهر را،و براى آن كه حق تعالى اين تشبيه بر سبيل مبالغت كرد.و دگر آن كه:اين جا معرفت حاصل است،و آنجا معرفت و علم حاصل نباشد[167-ر].
آنگه گفت: وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،گروهى از ايشان حق مى دانند و پنهان مى كنند،و اين جماعتى رؤساى ايشان بودند به طمع رياست و طعمه اى كه ايشان را بود از عامّه،اين پنهان مى داشتند و جماعتى اندك بودند،چه بر جماعت بسيار روا نبود كتمان آنچه دانند.
مفسّران در«حقّ»خلاف كردند كه مراد چيست به حقّ.بعضى گفتند:مراد قبله است،و اين قول ربيع است و جماعتى مفسّران.
و قول ديگر آن است كه:محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله-و اين قول عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و قتاده.و ابو روق راوى خبر گويد:عبد اللّه بن ابي بكر الانصارىّ از صفيّه بنت حيىّ بن اخطب گفت كه:پدرم حيىّ اخطب و عمّم ابو ياسر بن اخطب چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،حديث رسول مى كردند و مى گفتند:
اين آن پيغامبر باشد كه ما نعت و صفت او در تورات خوانده ايم،يا نباشد؟و رسول -عليه السّلام-به قبا فرود آمده بود.گفتند:فردا برويم و ببينيم او را و حديث او بشنويم و علاماتى كه يافته ايم در تورات بنگريم.
آنگه به گاه (1)بامداد (2)برخاستند و برفتند.نماز شام بازآمدند دلتنگ و گرفته (3).من پيش ايشان (4)رفتم.با من ننگريدند (5)با آن كه مرا به غايت دوست داشتند.
آنگه عمّم با پدرم گفت:او هست.پدرم گفت:آرى!به خداى كه تورات بر موسى انزله كرد.عمّم گفت:در دل خود چگونه مى يابى او را؟گفت:عداوته ما بقيت،دشمنى او (6)مى يابم تا زنده باشم.من بدانستم كه حديث رسول -عليه السّلام-مى كنند.
عبد اللّه بن قدامة بن صخر روايت كند كه:چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،پدرم گفت:بيا تا برويم و اين مرد را ببينيم و سخن او بشنويم.بيامديم او را يافتيم با جماعتى صحابه و نيز جماعتى جهودان حاضر آمده بودند و پدرى و پسرى بيمار با او بود در جملۀ جهودان.رسول-عليه السّلام و الصّلاة-روى به آن جهودان
كرد،گفت:به آن خداى كه تورات بر موسى انزله كرد كه شما در اين تورات نعت و صفت من و نبوّت من مى يابى.آن مرد جهود تورات باز كرد و مى خواند.آن پسر بيمار كه با او بود چون به ذكر محمّد رسيد،پدر خواست تا پنهان كند.آن پسر گفت:
اين است صفت و نعت تو كه او مى خواند و پنهان مى كند،و انا اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّك رسول اللّه،من گواى (1)مى دهم كه خداى يكى است و تو رسول اويى.اين بگفت و با پيش خداى شد.رسول-عليه السّلام-صحابه را گفت:
ولّوا اخاكم ،تولّاى كار برادرتان كنى (2)،يعنى تجهيز و دفن او.
آنگه[167-پ]حق تعالى زيادت بيان را بر سبيل زجر و نهى گفت: اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ ،گفت:حق از خداى تو پيدا شد و پديد آمد،نگر تا در او شك نكنى.
خطاب با رسول است و مراد رسول و جز رسول-عليه السّلام-و نهى خداى تعالى از منهيات،و اوامر او مأمورات را،متناول است رسول را-عليه السّلام-اوّلا آنگه امّت را،و نه هرچه نهى كنند كسى را از آن او آن كرده باشد يا خواهد كردن،مانند آن كه ، وَ لاٰ تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً (3)... ، وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (4)... ،و: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (5)... ،اين همه نهى است رسول را و امّت را،با آن كه در معلوم چنان بود كه رسول-عليه السّلام-آن نكرد و نيز نخواهد كردن،چه به آن نهى، مصلحتى تعلّق دارد مكلّفان را،و مر رسول را-عليه و آله السّلام-در آن لطف باشد،و داعى به كردن واجب و اجتناب كردن از قبايح.
و الامتراء،الشّكّ و كذلك المرية.
قوله: وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ ،حسن بصرى گفت:معنى آن است كه لكلّ امّة دين تدين بها،هر امّتى را دينى باشد كه برآن دين عبادت كند.و گفت چنان است كه در دگر آيت گفت: لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجاً (6)... ،و ديگر مفسّران گفتند:
وجهة،اى قبلة،يعنى اهل هر دينى را قبله اى باشد. هُوَ مُوَلِّيهٰا ،گفتند:مراد به«هو»
خداست-جلّ جلاله-اى آمر له بتولّيه اليها،او فرموده باشد آن كس را كه روى به آن قبله كن،چون چنين باشد چرا بر تو عيب مى كنند و مى گويند: مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كٰانُوا عَلَيْهٰا (1)... ،اين قول بعضى مفسّران است.
و قولى ديگر آن است كه:«هو»كنايت است از لفظ كلّ،يعنى هو مولّ (2)وجهه اليها،اى مستقبل اليها،يعنى هركسى را قبله اى باشد كه روى به آنجا كند در عبادت،يقال:ولّيته و ولّيت اليه اذا اقبلت اليه و ولّيت عنه اذا ادبرت عنه،و اصل او من ولّيته واليه اذا قربت منه و التصقت به،پس ولّى در جاى تولّى بنهاد،كما قال (3)تعالى: ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ (4)،و معنى آن است كه:ثمّ تولّيتم مدبرين،و روا بود كه مفعول از كلام بيفگنده بود،چه مفعول در كلام فضله (5)باشد بسيار بيفگنند،و تقدير اين باشد:
ثمّ ولّيتموهم ادباركم مدبرين،و اين درست تر است كه كلام با او بر ظاهر خود مى ماند،و تقدير چنين باشد كه:هو مولّيها وجهة اى يجعل وجهه يليها،براى آن كه تولّى متعدّى باشد به يك مفعول،و ولّى به دو مفعول،قال اللّه تعالى:[168-ر] وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ (6).
و ابن عامر خوانده است:هو مولاّها،اى مصروف اليها،و در مصحف ابىّ هست:و لكلّ قبلة هو مولّيها،و در مصحف عبد اللّه (7):و لكلّ جعلنا قبلة هو مولّيها.
فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرٰاتِ ،اى فبادروا بالطّاعات،يعنى بشتابى و يكديگر را سبق برى به خيرات و طاعات.و تقدير چنان است (8):فاستبقوا الى الخيرات،اى ليسبق بعضكم بعضا اليها،يعنى بعضى بعضى را سبق برى به خيرات و طاعات،و حرف جرّ بيفگند،چنان كه راعى گفت:
ثنائي عليكم يا ابن حرب و من يملسواكم فانّي مهتد غير مايل
اى و من يمل الى سواكم.
أَيْنَمٰا تَكُونُوا انتم و اهل الكتاب،هركجا باشى شما كه مسلمانانى و اهل
كتاب. يَأْتِ بِكُمُ اللّٰهُ جَمِيعاً يوم القيامة،هركجا باشى در مواضع متفرّق خداى تعالى شما را با هم آرد و جمع كند روز قيامت براى حساب و جزا،كه او بر همه چيز قادر است.
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ ،«حيث»ظرف مكان بود و مبنى است بر ضمّ و در شاذّ عبيد عمير خواند:«حيث»به فتح«ثا».كسائى گفت:وجه اين لغت و قرائت آن باشد كه اصل در مبنى سكون است،چون آخر ساكن بود و يا (1)ساكن جمع ساكنين بود،على غير حدّه،حرف صحيح را متحرّك بكردند به فتح براى آن كه او اخفّ الحركات است،چون:ليت و كيف و أين.و حوث لغت است،و اين قرائت عبد اللّه بن عمر است در شاذّ.و گفتند:مردى عبد اللّه عمر را گفت:نماز كن دست كجا فرونهد چون سجده كند؟گفت:ارم بهما حوث وقعتا،گفت:هركجا افتد،پس به جاى حيث،حوث گفت (2).
وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ ،هركجا باشى.حق تعالى در اين آيت بازنمود كه حكم مسافر،حكم حاضر است در وجوب توجّه به قبله چون متمكّن باشد،و چون متمكّن نباشد تحرّى كند در حال ضيق،و در حال سعت به چهار جانب نماز كند چهار بار،تا كسى گمان نبرد كه حال مسافر مخالف است حال حاضر را،چنان كه در شرع، بعضى احكام مختلف است مسافر را با حاضر.و«ما»در«حيثما (3)»كافّه (4)است به خلاف آن كه در«اينما»و«متيما (5)»كه آنجا زيادت است،و در«اذما (6)»كافّه (7)باشد همچونين،و معنى اين آن است كه:منع كند اين«ما» (8)دو اسم را ازآن كه اضافه كنند او را الى (9)ما بعدهما (10)كه تا جمله خالص شود به فعليّت و مستعدّ جزم شود،كه جزم از خصايص افعال است،و اضافه از خصايص اسماء.اگر اين«ما» نباشد (11)،«حيث»و«اذ»جزم نكنند بى«ما»براى اين علّت كه گفتيم.
و امّا«اين»و«متى»چون«ما»در او باشد و نباشد جزم كنند،براى آن كه «ما»زيادت است[168-پ]در آنجا.
وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ ،و آن از خداى حقّ است و درست،يعنى تحويل قبله.و اين را دو معنى باشد:يكى آن كه حقّ است و از خداى صادر است،و عمل كردن بر او واجب است.و دوم آن كه:ثابت و مستقر است،منسوخ نخواهد شدن به قبلۀ ديگر چنان كه بيت المقدّس به كعبه منسوخ شد. وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ،خداى تعالى بى خبر نيست از آنچه شما مى كنيد،يعنى شما كه مسلمانانى.و مورد مورد زجر و وعيد است تا مكلّفان به طاعت نزديك باشند و از معصيت دور.
ابو عمر تنها به«يا»خواند،يعنى غافل نيست ازآن كه جهودان مى كنند از عناد و كتمان حقّ.
قوله: وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ ،اهل علم در تكرار اين آيت سخن گفتند.ابو على مى گويد:فايده مختلف است و موضع مختلف،مراد به آيت اوّل آن است كه:هركجا بيرون شوى به نواحى و اقطار مدينه كه وقتها رفته اى و روى به بيت المقدّس كرده،اكنون چون آن جاى روى،روى به كعبه كن (1).
و مراد به آيت دوم آن است كه:چون سفرهاى دور كنى كه از ميان تو و كعبه مسافت بعيد باشد،نبايد كه بعد مسافت مانع بود تو را ازآن كه روى به كعبه كنى.
در هر دو حال و بر هر دو وجه روى به كعبه آر،و چون چنين باشد و فايده و موضع مختلف بود تكرار نباشد.
و ابو مسلم مى گويد:چون غرض مختلف شد تكرار نباشد،نبينى كه در آيت اوّل بيان فرمود كه:روى به اين قبله كردن هركجا باشى حقّ است و از (2)فرمان خداست،و در آيت دوم گفت:اين حقّ كه در آيت اوّل مقرّر شد هركجا باشى به جاى آر تا كسى را بر تو حجّتى نباشد،چون مورد و مقصد فايده مختلف شود تكرار نباشد،و اين هر دو وجه نيكوست.
و اصمّ گفت:مراد به آيت اوّل آن است كه،هركجا باشد از بيرون شهر در
سفر،و مراد به آيت دوم آن است كه:هركجا باشد در مدينه به هر بقعه اى و هر سراى و مسجدى،و اين نيز وجهى قريب است.
و قوله: لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ ،تا مردمان را بر شما حجّتى نباشد، اقتضا اين (1)مى كند كه محاجّتى رفته باشد.
حسن بصرى گفت:مراد آن است كه هركجا باشى روى به كعبه كن تا كسى (2)بر تو طعنه (3)نزند (4)چنان كه مشركان عرب چون روى به بيت المقدّس داشتى (5)گفتند:رغب عن قبلة ابيه،از قبلۀ ابراهيم پدرش رغبت مى نمايد و بر مى گردد.چون روى با كعبه كردى (6)گفتند:پشيمانش (7)شد،بس بر نيايد كه با دين ما آيد.
قتاده و ربيع گفتند:مراد آن است كه جهودان طعنه زدند چون رسول -عليه السّلام-روى از بيت المقدس به كعبه كرد،گفتند:اشتاق الرّجل الى قبلة ابيه و الى مولده و مسقط رأسه.
و ابو على مى گويد:مراد آن است[169-ر]كه هيچ گونه روى از كعبه متاب تا هيچ كس را از مشركان و جهودان و منافقان بر تو زبانى (8)نباشد،نگويند كه اين نه از فرمان خدا كرد،چه اگر از فرمان خدا بودى بر نگشتى از آن.و قوله:«لئلاّ»تقدير آن است كه:«لان لا،«لام»«كى» (9)است دخل على«ان»براى كسره«لام»را «ياء»مفتوحه نوشتند و«نون»در«لام»ادغام كردند،يا قلب كردند با«لام»و پس ادغام كردند.
و«حجّة»فعلة من الحجّ و هو القصد يعنى،القصد الى البيان و الايضاح،و از اين جا،ره روشن را محجّة خوانند،و محاجّه (10)مجادله را از اين جا گويند كه هريكى از متجادلين قصد صاحبش بود (11)به ابطال حجّت او. إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ،علما
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اقتضاى آن.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+را.
3) .مج،وز:طعنى.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نرسد.
5) .داشتى/داشتيد.
6) .كردى/كرديد،دب،آج،لب،فق،مب،مر:كرد.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:پشيمان.
8) .دب،مب:زيادتى.
9) .اساس:لى،دب،مب:يكى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد(لام كى يا لام علّت)
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.
11) .همۀ نسخه بدلها:كند.
خلاف كردند در نظم آيت و معنى«الّا»و آن كه اين استثنا چيست،و اين ظالمان كه اند؟ مجاهد و عطا و قتاده و سدّى گفتند:مراد به«ناس»جهودانند،تا جهودان را بر تو حجّت نبود،با (1)آن كه گفتند:اگر هدايت ما نبودى او قبله نشناختى،و امثال اين چيزها ازآن كه ما بگفتيم پيش از اين، إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا، مشركان عربند،يعنى جهودان را بر تو حجّت نماند به آن محالات و طعنها كه زدند مگر مشركان عرب را كه ايشان را حجّت ماند يعنى شبهت،و شبهت را حجّت خواند براى آن كه (2)مشابهت شبهت با حجّت،و خود براى اينش شبهت خوانند كه با حجّت ماند به حجّت ملتبس توان كردن،و شبهت عرب اين باشد كه گفتند:رغب عن قبلة ابيه ثمّ رجع اليها،از قبلۀ ابراهيم بگرديد و پس با او آمد،و عن قريب بس (3)بر نيايد كه با دين ما آيد.و مشركان را گفت:«منهم»،از ايشانند،يعنى از جهودان براى آن كه كفر به محمّد- صلّى اللّه عليه و آله-قد جمعهم.
و قولى ديگر آن است در اين وجه كه:حجّت به معنى خصومت باشد،چنان كه حق تعالى گفت: لاٰ حُجَّةَ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ (4)... ،اى لا خصومة،و كذا قوله: فَمَنْ حَاجَّكَ (5)... ،و: أَ تُحَاجُّونَنٰا (6)... ،و: لِيُحَاجُّوكُمْ (7)... ،همه به معنى مجادله است و مخاصمه.
و وجهى ديگر در آيت آن است كه:ما قبلۀ تو بگردانيديم از بيت المقدس به كعبه،روى آنجا دار پيوسته تا هيچ آدمى را بر تو حجّت نبود.و«ناس»در اين وجه عام بود جهودان و مشركان و جز ايشان را،مگر آنان را كه ظلم كنند،يعنى جحود و عناد كنند و پس ازآن كه حق روشن شود مقرّ نشوند.و عناد در مناظره ظلم باشد،و تلخيص معنى اين است كه:كس را بر تو حجّت نماند مگر عناد و جحود بر سبيل ظلم در محاجّت،و اين قول اختيار مفضّل ضبّى است،غير انّا لخّصناه بعض التّلخيص.
وجهى ديگر آن است كه:استثناى منقطع است،و در وجوه پيشين متّصل بود،و معنى او در اين وجه لكن باشد،و تقدير كلام چنين بود (1):لئلاّ يكون للنّاس كلّهم عليك حجّة الّا الظّالمين،يعنى الجاحدين المعاندين،و اين چنان بود كه يكى از ما [169-پ]گويد:تو را بر من حقّى نيست،الّا كه ظلم كنى،و تو را حجّتى نيست بر من الّا مزوّرى كه در دست دارى،و ظلم حقّ نبود و مزوّر حجّت نبود.پس استثنا منقطع بود،و استثناى منقطع آن بود كه مستثنى نه از جنس مستثنى منه بود،كقولهم:
ما بالدّار احد الا وتد،و كقول الشّاعر:
و بلدة (2)ليس لها انيسالّا اليعافير و الّا العيس
و اين قول فرّاء و مؤرّج است.
قولى ديگر آن است كه: لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ ،يعنى اليهود،تا جهودان را بر تو حجّت نباشد به آن معنى كه ايشان در تورات يافتند كه پيغامبر آخر زمان را قبله بگردانند از بيت المقدس به كعبه،و اين علامت را توقّع مى كردند فيما بينهم.چون رسول-عليه السّلام-مدّتى به بيت المقدس نماز مى كرد،گفتند:ديدى كه نه رسول خداست كه قبلۀ او بنگردانيدند تا آنگه كه آيت تحويل قبله آمد،و خداى تعالى قبله بگردانيد ايشان را يقين حاصل آمد (3).پس از آن جحود و عناد كردند رؤسا و احبار ايشان،حق تعالى -جلّ جلاله-استثنا كرد رؤساى معاند را،و ايشان را ظالم خواند،و اين وجهى لطيف است.
قولى ديگر ابو عبيده گفت:«الّا»به معنى«واو»عطف است،و تقدير آيت و معنى او چنين بود:لئلاّ يكون للنّاس اى لليهود عليكم حجّة و لا للّذين ظلموا،يعنى كفّار قريش،تا نه جهودان را و نه مشركان عرب را بر تو حجّتى باشد.و گفت:شاهد اين قول و حجّت او قول شاعر است،يعنى در«الّا»به معنى«واو»عطف.
ما بالمدينة دار غير واحدةدار الخليفة الّا دار مروانا
يعنى،و دار مروان،و قال آخر:
و كلّ اخ مفارقه أخوهلعمر ابيك الّا الفرقدان
اى و الفرقدان،انشدهما المفضّل و انشد الأخفش:
و أرى لها دارا بأغدرة السّيدان لم يدرس لها رسم
الّا رمادا هامدا دفعتعنه الرّياح خوالد سحم
يعنى و رمادا هامدا،تا معنى مستقيم شود.
بيان اين قول روايت مجاهد است كه گفت در شاذّ خوانده اند:الى الّذين ظلموا،براى آن كه«الى»حرف جرّ بود به معنى«مع»چنان كه خذ هذا الى (1)ذاك،اى مع ذاك،و كقوله تعالى: مَنْ أَنْصٰارِي إِلَى اللّٰهِ (2)... ،و المعنى مع اللّه.آنگه معنى آيت چنين بود كه:لئلاّ (3)يكون للنّاس اى اليهود عليكم حجّة مع الّذين ظلموا من كفّار[170-ر]قريش،يعنى تا (4)هيچ دو (5)گروه را بر تو حجّتى نبود از جهودان و كفّار قريش.و اين جمله وجوهى است محتمل با شواهد اشعار و قرائن كلام عرب- و اللّه ولىّ التّوفيق.
و محلّ«الّذين»بعضى گفتند جرّ بود به تقدير«لام»،يعنى الّا للّذين ظلموا بدل ناس بود.و بعضى (6)گفتند:محلّ او نصب است بر استثنا. فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي ،از ايشان مترسى در روى به كعبه كردن، وَ اخْشَوْنِي ،از من بترسى از (7)ترك اوامر و نواهى من. وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ ،عطف است على قوله: لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ. وَ لِأُتِمَّ ،و تا نعمت خود بر شما تمام كنم به هدايت شما به قبلۀ ابراهيم و ملّت حنفى (8).
از اميرالمؤمنين (9)-عليه السّلام-روايت است كه او گفت:
تمام النّعمة الموت على الاسلام ،[تمام] (10)نعمت خداى بر بنده آن بود كه بر اسلام ميرد (11)،و هم از او روايت است كه گفت:نعمت شش است:اسلام و قرآن و محمّد و ستر و
1) .دب،مب:مالى.
2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 52.
3) .مج،وز:ان لا،دب،آج،لب،فق،مب:كيلا.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:با.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:رو.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+ديگر.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:در.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:حنيفى.
9) .دب،فق،مب،مر+على.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به متن روايت از مج افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز فق،مب:مى رود.
عافيت و استغنا از آنچه در دست مردمان باشد.و از تمام نعمت خداى-عزّ و جلّ-بر مكلّفان ولايت اميرالمؤمنين (1)است-عليه السّلام (2)- اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً (3).
وَ لَعَلَّكُمْ ،در لعلّ شش لغت است:علّ و لعلّ و لعلّن (4)و عنّ و رعنّ ولعا،و معنى او بر شش وجه بود از خداى تعالى واجب بود على قول اكثر المفسّرين،و از ما بر وجوه مختلف بود:يكى بر اصل خود،و آن را معنى ترجّى بود،چنان كه:لعلّ زيدا منطلق (5)،اميد چنان است كه زيد برفته باشد.و به معنى استفهام بود في قولك:
لعلّك فعلت كذا،همانا تو كرده باشى اين كار؟بر نهاد استفهام،و به معنى ظنّ بود چنان كه كسى گويد:قدم فلان،فلان آمده است؟بر وجه سؤال،تو گويى:لعلّ، همانا آمده است،يعنى گمان چنين است! و به معنى ايجاب آمد،چنان كه كسى گويد در وقت نماز كه:نماز واجب شد،تو گويى:لعلّ،يعنى اجل قد وجب،و فرّاء در اين وجه اين بيت بياورد:
لعلّ المنايا مرّة ستعودو آخر عهد الثّائرين جديد
و به معنى عسى بود،كما قال تعالى: لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ (6)،اى عسى ان ابلغها.و به معنى«كى»بود در معنى جزا،و آنچه در قران آيد بيشتر بر اين مفسّر بود اين جا و دگر جايها،قال اللّه تعالى: اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآيٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (7)، اى لكى يفقهوا،و در آيت همچونين است،اى لكى تهتدوا.و اصل در او ترجّى بود، و اين معانى را بيشتر مرجع با او بود،چنان كه شاعر گفت:
لعلّي فى هدى أمري و جوري (8)و تقطيعى التّنوفة و احتيالي[170-پ]
سيوشك ان تنيخ (9)الى كريمينالك بالنّدى قبل السّؤال
اى لكى تهتدوا من الضّلالة،يعنى آنچه در آيات مقدّم رفت از تحويل قبله و
قطع حجّت و خصومت كافران از شما،و اتمام نعمت بر شما،براى آن كردم تا مهتدى و راه يافته شوى.
كَمٰا أَرْسَلْنٰا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِنٰا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (151) فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ (152) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ (153) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ (154) وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ (155) اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (156) أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ (157)
چنان كه فرستاديم در شما پيغامبرى از شما مى خواند بر شما آيات ما و پاك مى كند شما را و مى آموزد شما را كتاب قرآن و سخن درست،و مى آموزد شما را آنچه ندانستى.
ياد كنى مرا تا ياد كنم شما را، و شكر كنى مرا و كفران مكنى[به من] (1).
اى آنان كه بگرويدى،يارى خواهيد (2)به روزه و نماز كه خداى با صابران است.
[171-ر] و مگويى آنان را كه بكشتند در راه خداى كه ايشان مردگانند،بل زندگانند و لكن شما نمى دانى.
و بيازماييم شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاستنى از مالها و جانها و ميوه ها[و] (3)بشارت ده صابران را.
آنان كه چون رسد ايشان را مصيبتى،گويند:ما خدا را ايم،و ما به او بازخواهيم گشتن.
ايشان بر ايشان است رحمتها از خداى ايشان و بخشايشى،و ايشان اند كه راه يافتگان اند.
قوله: كَمٰا أَرْسَلْنٰا ،اين«كاف»تشبيه است،و خلاف كرده اند اهل علم در آن كه تعلّق به چه مى دارد.بعضى گفتند:[171-پ]تعلّق دارد به آنچه پيش از آن
است،من قوله: وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ ، كَمٰا أَرْسَلْنٰا فِيكُمْ ،تا تمام كنم نعمت خود بر شما چنان كه فرستادم در شما پيغامبرى هم از شما،براى آن كه از (1)جملۀ نعمتهاى خداى-جلّ جلاله-يكى بعثت انبياست.
قولى ديگر آن است كه:تعلّق دارد بقوله: وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ،و معنى آن است كه:و لعلّكم تهتدون بهدايتى (2)كما ارسلنا،اى كما اهتديتم بارسالي فيكم رسولا منكم،يعنى تا شما مهتدى شوى به هدايت من،چنان كه مهتدى شدى به پيغامبر فرستادن من.
قولى ديگر آن است كه:تعلّق دارد به ما بعدها (3)من قوله: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ، مرا ياد كنى تا شما را ياد كنم،چنان كه فرستادم در ميان شما رسولى هم از شما، يعنى از (4)جمله ياد كرد من شما را به رحمت آن است كه رسولى فرستادم به رحمت.
محمّد بن جرير گفت:ابراهيم-عليه السّلام-دو دعا كرد،يكى آن كه رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ (5)... ،و يكى ديگر: رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ (6)... ،حق تعالى گفت:هر دو اجابت كردم (7)،دعاى اوّل بقوله: وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ (8)،و دوم بقوله: كَمٰا أَرْسَلْنٰا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ .
ابو مسلم گفت:محمول است على قوله تعالى: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً (9)... ،كما ارسلنا فيكم.و خطاب به«فيكم»و«منكم»با عرب است،و مراد به رسول محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله-و براى آن او را از ايشان فرستاد تا او را دانند و شناسند كه او من اكرمهم نسبا و اشرفهم بيتا (10)و اطهرهم نفسا و ابعدهم من الذّام (11)و العيب است،چه اگر او را نشناختندى،نفس ايشان ساكن نبودى به قبول قول او،و گفتندى:ما خود چه دانيم كه اين كيست!دعىّ (12)است يا نسبى دارد،پاك
1) .همۀ نسخه بدلها:در.
2) .مج،وز:بهذا النّبى.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اى.
4) .مج،وز:آن.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 128.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 129.
7) .همۀ نسخه بدلها:كرد.
8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 150.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 143.
10) .اساس:نبيّا،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
11) .مج،وز:الذم،دب،آج،لب،فق،مب،مر:من الزّلّة.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:داعى.
نفس است يا نيست! دگر آن كه:رسول-عليه السّلام-در ميان ايشان زاد،و نشو و تربيت او در ميان ايشان بود،و ايشان بر احوال او مطّلع بودند،هرگز چيزى نخواند و ننوشت و به نزديك استادى نشد.چون از حدّ آن برفت كه كسى چيزى آموزد،و آن چهل سال بود،آمد و كتابى چون قرآن بياورد تا ايشان را هيچ شك و شبهت نماند كه آن كتاب از قبل خداست،نه از نزديك،او چنان كه حق تعالى گفت: وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ (1).
قوله: يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِنٰا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ ،حكمت (2)در جاى صفت رسول است-عليه السّلام-اى رسولا تاليا عليكم آياتنا و مزكيا لكم و معلّما لكم الكتاب و الحكمة و معلّما لكم. مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ،اين رسول كه آمده است چه مى كند آيات من كه قرآن است و كتاب اوست،بر شما مى خواند و شما را تزكيه مى كند،يعنى دعوت مى كند شما را به اخلاق و افعالى كه به آن زكى و پارسا باشى [172-ر].
وجهى ديگر آن است كه:گواى (3)مى دهد بر زكا و طهارت شما چون تكاليف او به جاى آرى،و بر شما مدح و ثنا مى گويد.
و ابو مسلم گفت:شما را جمع مى كند و عدد شما به بسيار مى كند به دعوت و الف دادن و اظهار معجزات كردن،من زكا الزّرع اذا نما،و شما را كتاب و معانى و تفسير و احكام مى آموزد،و نيز حكمت،يعنى سنّت و شريعت.و شما را مى آموزد چيزى كه شما ندانستى (4)،براى آن كه او در جاهليّت آمد بر فترت پيغامبران،كتابى نبود ايشان را،و ايشان انجيل و شرع عيسى فراموش كرده بودند و متروك بكرده.
و آيت وارد مورد منّت و تذكير نعمت است بر عرب و عجم به فرستادن رسولى موصوف به اين صفات.
و در آيت دليل است بر بطلان قول ملحدان (5)كه ايشان گفتند:خداى را به سمع
دانند و به قول پيغامبر،براى آن كه حق تعالى بازنمود كه:من رسول را براى آن فرستادم تا شما را بياموزد آنچه شما ندانستى،يعنى از شرعيّات،كه به عقل نشايد دانستن.و ما آنچه در عقل مقرّر است و يا به نظر در ادلّه استخراج توان كردن دانسته ايم از بديهۀ عقل يا از ره نظر بى تعليم معلّمى.و نيز دليل است بر بطلان قول مثبتان قياس كه حق تعالى گفت:رسول شما را كتاب و شرايع و سنّت آموزد،و به اين منّت نهاد بر ما،اگر قياس طريق معرفت شرعيّات بودى اين منّت نبودى،چه خود هر قياس كننده اى بدانستى بى تعليم (1)رسول-عليه السّلام.
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ اين فعل مجزوم است به جواب امر على تضمّن معنى الشّرط و الجزاء.در معنى آيت مفسّران و علما بسيار سخن گفتند:
عبد اللّه عبّاس گفت:اذكروني بطاعتي اذكركم بمعونتي،مرا به طاعت ياد دار تا تو را به معونت ياد دارم،بيانش (2): وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (3).
سعيد جبير گفت:اذكروني بطاعتي اذكركم بمغفرتي،مرا به طاعت ياد دار تا تو را به آمرزش ياد دارم،بيانش قوله: وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (4).
فضيل عياض گفت:اذكروني بطاعتي اذكركم بثوابي،بيانش: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً، أُولٰئِكَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ (5)... ،و نيز قول رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:
من اطاع اللّه فقد ذكر اللّه و ان قلّت صلاته و صيامه و تلاوته القرآن و من عصى اللّه فقد نسى اللّه و ان كثرت صلاته و صيامه و تلاوته القرآن، گفت:هركه فرمان خدا برد،او خداى را ياد داشته (6)بود و اگرچه نماز كم كند و روزه كم دارد و قرآن كم خواند،و هركس كه خداى را بيازارد،او خداى را فراموش كرده بود و اگرچه نماز بسيار كند و روزه بسيار دارد و بسيار قرآن خواند.
و بعضى دگر گفتند:اذكروني بالتّوحيد و الإيمان اذكركم بالدّرجات و الجنان، بيانه قوله: وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا [172-پ]
وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ (1).
ابن كيسان گفت:اذكروني بالشّكر اذكركم بالزّيادة،بيانه قوله: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ (2).و گفته اند:اذكروني على ظهر الارض اذكركم في بطنها.
اصمعى گفت:اعرابى اى را ديدم به عرفات ايستاده،مى گفت:الهى عجّت اليك الاصوات بضروب اللّغات يسألونك الحاجات و حاجتي ان تذكرني على طول البلى اذا نسيتني اهل الدّنيا،مى گفت:بار خدايا!آوازها بلند شد به تو به زبانهاى مختلف، از تو حاجتها مى خواهند،و حاجت من آن است كه:چون مرا در آن منزل وحدت و وحشت فرود آرند و خلقان مرا فراموش كنند (3)،مرا ياد دارى.
بعضى دگر گفتند:اذكروني بالطّاعات اذكركم بالمعافاة،بيانه قوله: مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً (4)... ،و قيل:
اذكروني فى الخلاء اذكركم فى الملإ، مرا ياد دار در خلوت تا تو را ياد دارم در زحمت (5)، بيانش آن كه روايت كرده اند كه خداى تعالى در بعضى كتب اوايل انزله كرد:
انا عند ظنّ عبدي بي فليظنّ بي ما شاء،و انا مع عبدي اذا ذكرني،فمن ذكرني في نفسه ذكرته في نفسي،و من ذكرني في الملإ ذكرته في ملاء خير منه،و من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا،و من تقرّب الىّ ذراعا تقرّبت اليه باعا،و من اتاني مشيا أتيته هرولة،و من اتاني بقراب (6)الارض خطيئة أتيته بمثلها مغفرة ما لم يشرك بي شيئا، گفت:من نزد گمان بنده ام به من،گو هرچه خواهى به من گمان بر و من با بنده ام چون مرا ياد كند،اگر مرا در نفس خود ياد كند او را در نفس خود ياد كنم،و اگر مرا در مجمعى ياد كند او را در مجمعى به از آن ياد كنم،و اگر به دستى به من نزديك شود،رشى (7)بدو نزديك شوم،و اگر رشى (8)به من نزديك شود،بر[ى به] (9)او [نزديك شوم] (10)،و هركه به من آيد به رفتن،با او شوم به تاختن،و هركه به من آيد با
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 25.
2) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 7.
3) .همۀ نسخه بدلها+تو.
4) .سورۀ نحل(16)آيۀ 97.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:جمعيت.
6) .مب:تقرّب.
7) .مج،وز:رشتى،دب،آج،لب،فق،مب،مر:ارشى.
8) .مج،وز:رشتى،دب،آج،لب،فق،مب،مر:ارشى.
9) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد،آج،لب،فق،مب،مر:دوچندان.
10) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد،آج،لب،فق،مب،مر:دوچندان.
چندانى گناه كه در همۀ (1)زمين گنجد (2)،هم چند آن مغفرت بدو آرم ما دام تا با من شرك نيارد.
و گفته اند:اذكروني فى النّعمة (3)و الرّخاء اذكركم فى الشّدّة و البلاء،و بيانه قوله: فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (4).و نيز قول رسول است-عليه السّلام:
تعرّف الى اللّه فى الرّخاء يعرفك فى الشّدّة ،با خداى آشنايى كن در خوارى (5)تا تو را شناسد در سختى.
سلمان پارسى گفت:چون بنده بر اين درگاه آشنا باشد،او را بلايى رسد فريشتگان شفيع او باشند،گويند:بار خدايا!خادم حضرت تو است و بندۀ درگاه تو است،او را بلايى رسيد،بار خدايا!اگر مصلحت دانى (6)از او كفايت كن،چون بر درگاه آشنايى ندارد و بلاييش رسد آنگاه به درگاه آيد[173-ر]گويند:الآن!بيانش قصّه فرعون: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ (7).
و قيل:اذكروني بالثّناء اذكركم بالجزاء،اذكروني بلا غفلة اذكركم بلا مهلة، اذكروني بالنّدم اذكركم بالكرم،اذكروني بالمعذرة اذكركم بالمغفرة،اذكروني بالارادة اذكركم بالافادة،اذكروني بالتّنصّل اذكركم بالتّفضّل،اذكروني بالاخلاص اذكركم بالخلاص،اذكروني بالقلوب اذكركم بكشف الكروب،اذكروني بالايمان اذكركم بالامان،اذكروني بالإسلام اذكركم بالاكرام.
عبد اللّه مبارك گفت:سالى از سالها به حجّ خانۀ خدا مى شدم،در راه مرا قطع افتاد.از قافله بازماندم.بر توكّل شتر مى راندم،كودكى را ديدم مراهق از كنارۀ بيابان بر آمد تنها،جامه اى مختصر پوشيده،نه زادى نه راحله اى نه انيسى،تا بر من رسيد،گفتم:اى جوان!با خويشتن زنهار خورده اى اگر چنين آمده اى در باديه،و يا چون من منقطع شده اى؟گفت:منقطع نشده ام،خود چونين آمده ام.گفتم:زاد و راحله و طعام و شرابت كجاست؟اشارت سوى آسمان كرد.خواستم تا او را امتحان
كنم،گفتم:مرا بارى تشنه است،اگر شربه اى (1)آب سرد بودى (2)!او دست در هوا دراز كرد و قدحى آب بگرفت از هوا مشعشعا بالثّلج،برف در او افگنده،و بجنبانيد و پيش من داشت.من عجب بماندم،گفتم:يا هذا،اين پايه از كجا يافتى؟گفت:اذكره فى الخلوات يذكرني فى الفلوات.
ربيع انس در اين آيت گفت:انّ اللّه ذاكر من ذكره و زائد من شكره و معذّب من كفره،گفت:خداى تعالى ياد كند آن را كه او را ياد كند،و زيادت كند آن را كه شكر او كند،و عذاب كند آن را كه كفران نعمت او كند.
سفيان عيينه گفت:در اخبار چنين خوانده ام كه،خداى-جلّ جلاله-گفت:
من بندگان خود را آن دادم كه اگر جبريل و ميكايل را دادمى،حقّ ايشان را گزارده بودمى،بقولى لهم: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ .
و به موسى بن عمران وحى كرد كه:يا موسى!دشمنان مرا بگو تا مرا ياد نكنند كه چون ايشان مرا ياد كنند من ايشان را ياد كنم،و ياد كرد من ايشان را به لعنت بود.
حق تعالى در اين آيت جمع كرد از ميان ذكر و شكر.و ذكر او از سه گونه بود:
به دل و به زبان و به جوارح (3).
امّا ذكر به دل از دو گونه بود:يكى نظر و فكر باشد،و آن سر (4)و اصل عبادات است كه همه را بنا برآن است،چو سكون نفس (5)و طمأنينۀ دل در آن است،قوله تعالى: أَلاٰ بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (6)،و اين آن واجب است كه بنده از همۀ واجبات خالى بود در وقتى دون وقتى،و از وجوب اين خالى نبود،اعنى نظر،[173-پ] لا جرم چنين فرمود:عليه السّلام:
تفكر ساعة خير من عبادة (7)سنة.
وجه دوم آن بود كه:تفكّر كند در وعد و وعيد و ثواب و عقاب تا داعى باشد او را بر فعل طاعت و صارف باشد از فعل معصيت،و توبه داخل باشد در اين جمله براى
آن كه هم از فعل دل است از پشيمانى برگذشته و عزم بر آينده.
امّا ذكر (1)زبان:مشتمل بود بر تسبيح و تهليل و تحميد و تمجيد.
امّا ذكر به جوارح:ساير طاعات باشد از نماز و روزه و حجّ و جملۀ عبادات،و براى اين كار حق تعالى نماز آدينه را ذكر خواند في قوله تعالى: فَاسْعَوْا إِلىٰ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ (2)... ،و از جملۀ ذكر دعاست،من
قوله-عليه السّلام: افضل الذّكر الدّعاء.
و بعضى علما گفتند ذكر سه است:ذكر الآلاء،و ذكر الاسماء،و ذكر ربّ الارض و السّماء.
امّا ذكر الآلاء فقوله: اُذْكُرُوا نِعْمَتِيَ (3)... ، ...وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ (4).
و ذكر الاسماء،قوله-عزّ و جلّ: وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً (5).
و امّا ذكر اللّه-جلّ و عزّ-فقوله: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ ،و قوله: اُذْكُرُوا اللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً (6)، وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (7)،چو ذكر او كنى بسيار كن كه بسيار (8)تو در جنب ذكر ذاكران اندك باشد،نبينى كه در حقّ فريشتگان چه فرمود: يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ لاٰ يَفْتُرُونَ (9).
ابو سعيد خدرىّ گفت:چون اين آيت آمد كه: اُذْكُرُوا اللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً (10)،رسول -عليه و آله السّلام-چندانى ذكر خدا كرد تا كافران گفتند:ديوانه است.
يحيى معاذ گفت عارف را سه حالت بود:حالت افتخار،و حالت افتقار،و حالت اعتذار.چو خداى را ياد كند مفتخر بود (11)فخر آورد چو (12)خود را ياد كند مفتقر بود،اعنى درويش و محتاج.چون گناه خود ياد كند،معتذر بود،عذر خواهنده بود.
و هم او گفت:[اگر خداى تعالى به (13)بنده هم اين دو نعمت بودى كه هرگه
1) .همۀ نسخه بدلها+به.
2) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 9.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 40.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 231.
5) .سورۀ مزمّل(73)آيۀ 8.
6) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 41.
7) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 42.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+ذكر.
9) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 20.
10) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 41.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.
12) .همۀ نسخه بدلها:چون.
13) .آج،لب،فق،مب،مر:خداى را تعالى بر.
خواهد ذكر او كند و منع نه،و هرگه ] (1)با درگاه او شود او را يابد و حجاب نه، كفايت بودى.
هم او گفت:بيم آن است كه از دنيا بروم و مراد من از دو چيز برآمده نباشد و حقّ آن نگزارده باشم:ذكر خداى،و نوحه (2)بر خويشتن.حق تعالى سه چيز به سه چيز وعده داد:ذكر به ذكر،و وفا به وفا،و فسحت به فسحت.ذكر به ذكر:
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ... ،وفا به وفا: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ... (3)،فسحت به فسحت: فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللّٰهُ لَكُمْ (4).
قوله: أَذْكُرْكُمْ ،تا تو را ياد كنم.ذكر خداى بنده را از دو وجه بود:يكى به آن كه (5)مدحش فرمايد در كتابهاى خود بر زبان پيغامبران،و در آسمانها بر زبان فريشتگان،و در ملأ اعلى،و دوم به ايجاب ثواب ابد و كرامت و رضا[174-ر].
حسن بصرى گفت:شكر خداى چگونه گزاريم (6)اگر ما را گفتى:ذكر من كنى در مواضعى مخصوص تا من ذكر شما كنم،آنگه اگر جان و مال بذل بايستى كردن تا آنجا رسند واجب بودى،فكيف كه مى گويد:بندۀ من به (7)هر حال از حالات كه باشى فَاذْكُرُوا اللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِكُمْ (8)... ،و اگر ايستاده باشى و اگر نشسته باشى،و اگر بر پهلو خفته باشى.
كعب الاحبار گفت:موسى-عليه السّلام (9)-گفت:يا رب!تو به بندگان خود نزديكى تا با تو سر گويند؟يا دورى تا تو را به آواز بلند (10)خوانند؟حق تعالى گفت:
يا موسى انا جليس من ذكرني، من همنشين آنم كه ذكر من كند (11).
موسى گفت:بار خدايا!من بر حالاتى (12)باشم كه نخواهم كه برآن حال ذكر تو كنم،يعنى حالت جنابت و حالت قضاى حاجت.حق تعالى گفت:
اذكرني على
1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
2) .مج،دب،وز،مر:توجّه.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 40.
4) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 11.
5) .همۀ نسخه بدلها،بجز فق:يكى آن كه به آن كه.
6) .همۀ نسخه بدلها:گزارم.
7) .همۀ نسخه بدلها:بر.
8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 103.
9) .مب+در مناجات.
10) .دب:بلندى.
11) .همۀ نسخه بدلها:مى كند.
12) .دب:حالتى.
كلّ حال.
امّا تأويل اين خبر سؤال ممتنع نبود كه از زبان قوم باشد،چنان كه: أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ (1)... ،و تفسير:
انا جليس من ذكرني ،مبالغت باشد در علم به احوال بندگان.
و در خبر هست كه:خداى تعالى وحى كرد به موسى عمران (2)،گفت:يا موسى!چون ذكر من كنى بايد كه اندامهاى تو از خوف من لرزان باشد،و دلت از عقاب من ترسان باشد،و به معرفت من به غايت،سكون و اطمينان باشد،و چون مرا خوانى دلت بايد تا پيشرو زبانت بود،و زبانت وراى دلت باشد،و چون از پيش من بايستى مقامت بايد تا مقام ذليلان و اسيران و حقيران باشد،و آنگه به مذمّت و ملامت با خويشتن گرد (3)كه به ملامت تو اولى ترى.و چون با من مناجات كنى،به دلى حزين (4)موافق و زبانى راستيگر (5)صادق مناجات كن.
قوله: وَ اشْكُرُوا لِي ،حدّ شكر بيان كرديم كه اعتراف باشد به نعمت منعم با ضربى تعظيم او،و آن اعتراف همچونين به دل باشد و به زبان و به جوارح.و اصل اعتراف به دل است،براى آن كه اگر به زبان و جوارح معترف بود و به دل نبود منافق باشد.و اگر به دل (6)بود،از زبان و جوارح مجزى باشد.
و اما اعتراف به زبان براى نعمت مخلوق بايد تا او بداند كه شاكر است،و نيز در نعمت خداى تا مردمان اقتدا كنند.امّا به جوارح به انواع عبادت باشد،و اين غايت شكر بود،و اين بر نعمت هيچ منعم نباشد مگر بر نعمت خداى-جلّ جلاله-كه آن اصول نعم باشد:از حيات و قدرت و نفرت و شهوت و كمال عقل،و استقصاى كلام در اين باب در دگر (7)آيات بيايد-ان شاءاللّه.
آنگه مؤكّد كرد بقوله: وَ لاٰ تَكْفُرُونِ ،يعنى در ساير اوقات خالى مباشى از شكر نعمت من،و اظهار آن بر خويشتن و احتراز كردن از پنهان داشتن آن كه،در خبر چنين آمده است كه:
من ذكره فقد شكره و من كتمه فقد كفره [174-پ].
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ،حق تعالى گفت:من (1)بندگان خود را به ذكر و شكر خود امر كردم (2)،و وعده دادم (3)ايشان را (4)ذكر خود بر ذكرى كه ايشان مرا كنند (5)آنچه (6)عون ايشان باشد برآن،از ايشان دريغ نداشت، براى آن كه تو را آنچه به فعل طاعت نزديك بكند لطف باشد،و چون عند آن طاعت كرده بود توفيق باشد،گفت:بر اين اوامر كه كردم شما را استعانت كنى و يارى خواهى از من، بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ .
بعضى مفسّران گفتند:اراد به الصّوم و الصّلاة،مراد به صبر روزه است براى قرينۀ نماز تا نسبت دارد به او،و گفتند:خداى تعالى چند جايگاه روزه را صبر خواند، في قوله: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ (7)... ،اى بما صمتم،و في قوله: وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا (8)... ،اى بما صاموا.
و بعضى ديگر بر عموم حمل كردند،و گفتند صبر از سه گونه باشد:صبر بر طاعت،و صبر از معصيت،و صبر بر (9)مصيبت.و حمل آيت بر عموم كردن اولى تر بود براى كثرت فايده را،و وجوه و اقسام او در دگر آيت بيايد-ان شاءاللّه تعالى. إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِينَ ،كه خداى با صابران است به معنى نصرت و معاونت و لطف و توفيق.
وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ ،عبد اللّه عبّاس گفت:مراد كشتگان بدراند،و سبب نزول آيت آن بود كه مردمان چون ذكر ايشان رفتى، گفتندى:مات فلان و مات فلان.حق تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد ايشان را از اين گفتن،گفت:ايشان را مرده مگويى،كه ايشان زنده اند.و ايشان چهارده تن بودند:شش تن از مهاجر بودند،و هشت تن (10)از انصار.
امّا مهاجران (11):عبيدۀ حارث عبد المطّلب بود،و عمير بن أبي وقّاص بود،و
ذو الشّمالين بن عمرو بن نضله (1)و عامر بن بكير،مهجع بن عبد اللّه،و صفوان.و از انصار:سعد بن خيثمه،و قيس بن عبد المنذر،و زيد بن الحارث،و تميم بن حزام،و رافع بن المعلّى،و حارثة بن سراقة،و معوّذ (2)و عوف بن عفراء.
علما در تفسير آيت و احوال شهدا خلاف كردند.
عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى گفتند:ايشان زنده اند بارواحهم و اجسادهم، بامداد و شبانگاه روزى به ايشان مى رسد،و ايشان خرّم اند به آنچه خداى به ايشان مى دهد،چنان كه در دگر آيت فرمود من قوله: يُرْزَقُونَ، فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ (3).
و بعضى دگر گفتند:ارواح ايشان زنده باشند (4)،و روزى بر ايشان عرض (5)مى كنند به بامداد و شبانگاه،چنان كه بر ارواح آل فرعون آتش عرضه مى كنند،في قوله: اَلنّٰارُ يُعْرَضُونَ [175-ر] عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا (6)... ،و علما و محقّقان بيشتر بر قول اوّلند.
و امّا در اخبار لفظ ارواح آمد چنان كه روايت كرد عبد اللّه عبّاس كه رسول -عليه السّلام-در ذكر شهداى احد گفت:
ارواحهم في اجواف طير خضر ترد (7)انهار الجنّة و تأكل من ثمارها و تأوي الى قناديل من ذهب في ظلّ العرش ،گفت:ارواح ايشان در حوصلۀ مرغان سبز باشد كه از جويهاى بهشت آب خورند و از ميوه هاى بهشت خورند،و با قنديلهاى (8)بهشت شوند كه (9)آويخته در سايۀ عرش،و الفاظ اخبار در اين معنى مختلف است.
در خبرى از مجاهد چنين است كه:بوى بهشت يابند،و در بهشت نه اند و قتاده گفت:
مساكنهم السّدرة ،جاى ايشان به سدرۀ منتهاست (10)،و امّا ابو القاسم بلخى
1) .اساس و همه نسخه بدلها:فضله،با توجّه به منابع و مآخذ مربوط به خبر،تصحيح شد.
2) .اساس+ابن،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها،زايد مى نمايد،آج،لب،فق:مسعود.
3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 169 و 170.
4) .مج،وز:باشد.
5) .مج،وز،آج،لب:عرضه.
6) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 46.
7) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(377/1):تروى من.
8) .همۀ نسخه بدلها:قناديلها.
9) .لب،فق،مب،مر:شوند از زر.
10) .فق،سدرة المنتهى.
گفت معنى آن كه خداى تعالى گفت: بَلْ أَحْيٰاءٌ ،آن است كه«سيحيون»،ايشان زنده خواهند شدن به قيامت عند آن كه خلقان را حشر كنند.
و بعضى ديگر گفتند:مراد به حيات ايشان آن است كه،ذكر ايشان و نام ايشان در دنيا بماند،به مثابت آن باشد كه زنده باشند (1).و ظاهر آيت دليل قول اوّل مى كند كه حق تعالى مى گويد: بَلْ أَحْيٰاءٌ ،و معنى آن است كه:بل هم احياء،و در دگر (2)آيت تصريح كرد به ذكر آن كه:روزى مى خورند،شادمانه اند به آنچه خداى به ايشان مى دهد،و اين لايق نباشد به روح بى جسم.
در خبر است از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه:خداى تعالى شهيد را شش خصلت بدهد عند آن كه اوّل قطره از خون او بر زمين آيد:جملۀ گناهانش عفو بكند، و جاى او در بهشت به او نمايد،و جفتى از حور العين به او دهد،و از فزع اكبرش ايمن گرداند (3)،و از عذاب گور ايمن باشد،و به حليت ايمانش بيارايند.
و در خبرى ديگر نه خصلت:و تاج وقار بر سرش نهند،و آن تاجى بود از ياقوت سرخ،و هفتاد و دو جفت او را از حور العين بدهد،و شفاعتش قبول كند (4)در (5)هفتاد كس از خويشانش،و راوى خبر عباده صامت است از رسول-عليه السّلام.
و ابو هريره روايت كند از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:زمين از خون شهيد خشك (6)نشده باشد تا دو حورى (7)از بهشت بشتابند به مانند دو مرغ كه بچّۀ ايشان بر زمين افتاده باشد،هريكى با حلّه اى از حلّه هاى بهشت،قيمت هر حلّه اى (8)بيشتر باشد از دنيا و هرچه در دنيا هست (9).
و هم ابو هريره روايت كند كه:مثل مجاهد مثل نماز كن و (10)روزه دار است آن
1) .وز،لب:باشد،همۀ نسخه بدلها+چنان كه شاعر گفت: ذكر الفتى عمره الثّاني و لذّته ما فاته و فضول العيش اشغال
2) .مج،وز:و ذكر آيت.
3) .مج،وز:گردانيد.
4) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب:كنند.
5) .آج،لب،فق،مب،مر:تا.
6) .مج،وز:تر.
7) .آج،لب،فق،مب،مر:حور العين.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بهشت كه بهاى ايشان.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:از هر متاعى كه در دنيا است.
10) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:ندارد.
كه هميشه صايم (1)قائم بود،و هيچ بنده نبود كه او را مجروح[175-پ]بكنند (2)در سبيل خداى و الّا فردا قيامت مى آيد خون آلود،رنگ رنگ خون باشد و بوى بوى مشك،و خداى تعالى او را ضمان كرده بود از دو كار يكى:امّا بهشت،يا آن كه با خانه خود شود با غنيمت.و اخبار در اين معنى بسيار است.
قوله: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ ،خطاب با امّت محمّد است.
خداى تعالى مى گويد:و ما امتحان كنيم و بيازماييم شما را به چيزى،يعنى به نوعى از ترس و گرسنگى.
عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى خبر داد كه:دنيا سراى بلاست و مكلّفان در او مبتلى اند.
عطا و ربيع انس گفتند:مراد به آيت مهاجرانند بعد هجرت،و مراد با بلا و ابتلا تشديد تكليف است بر ايشان تا عند آن مستحقّ ثواب عظيم شوند.و معنى ابتلا پيش از اين شرح داديم.
حق تعالى گفت:به پنج چيز امتحان كردم شما را به خوف.عبد اللّه عبّاس گفت:ترس از دشمن.و الجوع،يعنى قحط (3)، وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ ،نقصان مال، يعنى زيان در تجارت و هلاك مواشى. وَ الْأَنْفُسِ ،و تنها،يعنى به مرگ امّا به قتل.و گفته اند:به بيمارى،و گفته اند:به پيرى.
و ابو على گفت:خوف براى آن با خداى نسبت كرد كه به جهاد باشد،و آن به امر خداى بود.و بعضى ديگر مفسّران تفسير خوف به حرب كردند،و خوف در كلام ايشان كنايت باشد از حرب،و همچونين روع و فزع،نبينى كه شعراى ايشان چندان كه يوم الرّوع گفتند،يوم الحرب خواستند،قال الشّاعر:
انّا لنرخص يوم الرّوع انفسناو لو نسام بها في الامن اغلينا
و قال ايضا:
مقاديم وصّالون فى الرّوع خطوهمبكلّ رقيق الشّفرتين يمان
و قال آخر:
نعدّيهنّ (1)يوم الرّوع عنكمو ان كانت مثلّمة (2)النّصال
و اين را حدّى نيست،مراد حرب است يعنى جهاد كفّار.و اين خود بر ظاهر خود باشد،به تأويل،حاجت ندارد.
شافعى گفت: بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ ،يعنى خوف اللّه.و الجوع،صيام شهر رمضان.گفت:به خوف ترس خداى خواست،و به گرسنگى،روزه ماه رمضان،و به نقصان مال،زكات مال و صدقات،و به نقصان نفس،مرگ و بيمارى،و به نقصان ثمرات و ميوه ها،مرگ فرزندان و فرزندزادگان،براى آن كه فرزندان (3)ميوۀ دل مادر و پدر باشند (4).
عبد اللّه عبّاس (5)گفت از ابو سلمه،از ابو سنان،كه او گفت:مرا فرزندى فرمان يافت نام او سنان كه مرا به او كنيت مى كردند.من او را دفن كردم.ابو طلحة الخولانىّ حاضر بود (6)،[176-ر]گفت:يا با سنان!تو را بشارت دهم؟گفتم:بلى.
گفت:حدّثنى الضّحّاك بن عبد الرّحمن عن ابي موسى الاشعرىّ،گفت:مرا ضحّاك حديث كرد از ابو موسى اشعرى كه،رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:چون بنده مؤمن را فرزندى بميرد،خداى تعالى فريشتگان را گويد:بنده مرا فرزند ازو بستدى،و ميوۀ دل او از او جدا كردى (7).بندۀ من عند آن حال چه گفت؟گويند:
بار خدايا!تو را حمد كرد و استرجاع كرد.گويد:براى بندۀ من در بهشت خانه اى بنا كنى،و آن را بيت الحمد نام نهى.براى او در بهشت خانه اى بنا كنند،قوله تعالى:
وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِينَ ،بشارت ده صابران را،آنان را كه بر اين مصائب و بليّات صبر كنند و جزع نكنند.و گفتيم (8)كه:صبر حبس النّفس على ما تكره باشد.
اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ ،آنان را كه چون ايشان را مصيبتى رسد استرجاع كنند و با خداى گريزند،گويند: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ،ما خدا راييم به عبوديّت،
وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ فى الآخرة،امروز (1)ملك اوييم و فردا رجوع ما در آخرت با اوست.
ابو بكر ورّاق گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ ،اقرار له بالملك وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ،اقرار على انفسنا بالهلك،گفت:در اين دو كلمه دو اقرار است:يكى اقرار است او را به ملك،و يكى اقرار بر خويشتن به هلك،اقرار مى دهد كه او مالك است و ما هالكيم.
نصير،«نون (2)»«انّا»اماله كند،و قتيبه«لام»«للّه».و باقى قرّاء به تفخيم خوانند.
عكرمه گفت:شبى رسول را-عليه السّلام-چراغى بمرد،گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ،گفتند:يا رسول اللّه!اين بر (3)مصيبت باشد،گفت:بلى،هرچه مرد را برنجاند مصيبت باشد.
سعيد جبير گفت:هيچ امّت را در مصيبت آن ندادند كه اين امّت را،يعنى كلمات استرجاع،نبينى كه يعقوب را چون آن مصيبت رسيد گفت: يٰا أَسَفىٰ عَلىٰ يُوسُفَ (4)... ،و اگر او را اين كلمه داده بودندى فزع با اين كردى.رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
من استرجع عند المصيبة جبر اللّه مصيبته و احسن عقباه و جعل له خلفا صالحا، گفت:هركس كه عند مصيبت (5)استرجاع كند،خداى تعالى جبر مصيبت او بكند،و عاقبت او بر خير كند،او را خلفى صالح دهد پسنديدۀ او.و رسول -صلّى اللّه عليه و آله-گفت:هركه او را مصيبتى رسيده باشد و آن مصيبت ياد كند، عند آن استرجاع كند،خداى تعالى چندان مزد دهد او را كه آن روز كه آن مصيبت رسيد او را (6)،اگرچه روزگار[176-پ]دراز برآمده بود.
عبد اللّه عمر (7)گفت:چهار خصلت است كه هركس كه آن خصلتها در او باشد او را در بهشت خانه اى بدهند،يكى گفتن:لااله الاّاللّه است،و چون گناهى كند استغفار كند،و چون نعمتى بر او برود (8)شكر گويد،و چون مصيبتى رسد او را
استرجاع كند و بگويد: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ عبد اللّه عبّاس گفت:چون مؤمن عند آن كه او را مصيبتى رسد رضا دهد و تسليم و استرجاع كند،خداى تعالى او را سه چيز بدهد:صلات (1)از قبل او و رحمت و هدايت (2).
ام سلمه گويد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-شنيدم كه گفت:هيچ بندۀ مسلمانى نباشد كه او را مصيبتى رسد،او عند آن مصيبت آنچه خداى تعالى فرموده است بگويد از كلمۀ استرجاع،يعنى گفتن: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ،آنگه گويد:
اللّهم احبرني (3)في مصيبتي و اخلفني خيرا منها، و الّا خداى تعالى عوض آن بهتر از آنش بازدهد.
آنگه گفت:چون ابو سلمه بمرد،من گفتم:در ميان مسلمانان از ابو سلمه بهتر كجا باشد (4)؟اوّل جماعت مهاجران است،تا رسول-عليه السّلام-حاطب بن أبي بلتعه را فرستاد و مرا بخواست.من گفتم:دخترى دارم،و من زنى غيورم.گفت:امّا دخترش را خداى تعالى كفايت كند،و اما غيرتش من دعا كنم تا برود.و در روايتى ديگر،گفتم:و مرا از اولياء من هيچ كس حاضر نيست،رسول-عليه السّلام-گفت:
هيچ ولى نباشد و الّا به آن رضا دهد كه من دامادش باشم.
و روايت است از وهب منبّه كه گفت:يك روز موسى كليم-عليه السّلام-در مناجات با خداى تعالى گفت:الهى از منازل بهشت كدام به تو نزديكتر است به معنى كرامت؟گفت:حظيرۀ قدس.گفت:بار خدايا!ساكنان حظيرۀ قدس كه باشند؟گفت:اصحاب مصيبات.موسى گفت:بار خدايا!صفت ايشان مرا بگو، گفت:يا موسى!آنان باشند كه چون ايشان را ابتلا كنم به بليّتى صبر كنند،و چون بر ايشان نعمتى كنم شكر كنند،و چون مصيبتى رسد ايشان را بگويند: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ،اينان اهل حظيرۀ قدس باشند.
مغيره شعبه روايت كند كه:دوال نعل رسول-عليه السّلام-بگسست،استرجاع كرد و گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ما گفتيم:يا رسول اللّه!اين نيز مصيبتى باشد؟
گفت:بلى،هر مكروهى كه به مرد رسد آن مصيبت باشد.
و ابو هريره روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت (1):چون دوال نعل يكى از شما بگسلد،بايد تا استرجاع كند و از خداى عوضش بخواهد،كه اگر[177-ر] خداى ميسّر نكند ميسّر نشود،آنگه او بى برگ بماند.
انس مالك گويد كه:رسول-عليه السّلام-زنى را ديد كه بر كودك (2)مى گريست،او را گفت:
اتّقى اللّه و اصبري، از خداى بترس و صبر كن.زن گفت:
مصيبت (3)تو را درد نمى كند،رسول-عليه السّلام-بگذشت.او را گفتند:اين را نشناختى همانا،گفت:نه.گفتند:اين رسول خداست،براثر (4)بدويد و تضرّع كرد و توبه كرد و گفت:يا رسول اللّه!نشناختم تو را،اكنون فرمانبردارم،صبر كنم و احتساب كنم.
رسول-عليه السّلام-گفت:
الصّبر عند الصّدمة الاولى، گفت:صبر به نزديك زخم اوّل بايد كردن،بيان كرد كه:هرچه مصيبت سخت تر باشد،صبر كردن بر او مزدتر (5)باشد.
ذو النّون مصرى گويد:به گورستانى بگذشتم،زنى را ديدم با جمال گورى چند (6)پيش گرفته مى گريست و اين بيتها مى خواند.
صبرت و كان الصّبر خيرا مغبّةو هل جزع يجدي علىّ فأجزع
صبرت على ما لو تحمّل بعضهجبال شرورى اصبحت تتصدّع
ملكت دموع العين ثمّ رددتهاالى ناظري فالعين فى القلب تدمع
او را گفتم:چه مصيبت رسيده است تو را؟گفت:عجب تر مصيبتى دو پسرك داشتم كه همه سلوت دل من ايشان بودند،پدرشان روزى گوسپندى بكشت و كارد آنجا رها كرد و او برفت،و من مشغول شده بودم.پسر مهترين كهترين را گفت:بيا تا من تو را بگويم كه پدرم گوسپند (7)چگونه كشت،آنگه او را دست و پا ببست و بخوابانيد و كارد بر گلوى او بماليد و او را بكشت.چون (8)خبر يافتم و بانگ بر او
زدم (1)بگريخت و بر كوه شد.پدر در آمد،گفتم:چنين حالى افتاد.پدر به طلب پسر رفت،بسيار بگرديد آخر چون بازيافت او را شيرش دريده بود.پدر ساعتى بر سر او بود،آنگاه بر گرفت او را و بازآورد و تشنگى عظيم در او كار كرده بود،ساعتى در آمد (2)او نيز با پيش خدا شد.هم آن روز پسركى ديگر داشتم طفل،و من ديگ مى پختم.مشغول شدم به كار اينان،به نزديك ديگ رفت،ديگ بيفگند و بر او ريخت،و او نيز سوخته شد.اكنون من نشسته ام چنين كه تو مى بينى.گفتم:چگونه صبر مى كنى بر اين مصيبات و جزع نمى كنى؟انديشه كرده ام كه اگر صبر و جزع دو مرد بودندى كه با يكديگر برآويختندى،صبر غالب تر بودى (3)،آنگاه اين بيتها انشا كرد.
الى اللّه كلّ الامر فى الخلق كلّهو ليس الى المخلوق شىء من الامر[177-پ]
تعوّدت مسّ الضّرّ حتّى الفتهو اسلمني طول العزاء الى الصّبر
و وسّع قلبي للأذى كثرة الأذىو قد كنت احيانا يضيق به صدري
إذا انا لم اقنع من الدّهر كلّما (4)تكرّهت منه طال عتبي على الدّهر
و اميرالمؤمنين (5)-عليه السّلام-گفت:
ان صبرت جرت عليك المقادير و انت مأجور و ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور، گفت:اگر صبر كنى قضا بر تو برود و تو با مزد باشى،و اگر جزع كنى قضا بر تو برود و تو با بزه باشى.
انس مالك روايت كند كه:مردى از جملۀ صحابه بود،ما دام پيش رسول -عليه السّلام-بودى.پسركى داشت فرمان يافت.روزى چند به مسجد نمى آمد.رسول -عليه السّلام-گفت:فلان چرا به مسجد نمى آيد؟گفتند:يا رسول اللّه!او پسركى داشت (6)فرمان يافته است براى آن نمى آيد،گفت:بخوانيدش.او را بخواندند (7)گفت:يا فلان!بهشت را هشت در است و دوزخ را هفت.تو راضى نباشى كه به هر درى كه فراز شوى از درهاى بهشت او ايستاده باشد،مى گويد پدرا (8)بيا كه من بى تو در
بهشت نخواهم رفتن،مرد دل خوش گشت.
صحابه گفتند:يا رسول اللّه!اين او راست خاصّ،يا ديگران را همين حكم است،گفت:لا بل جملۀ مسلمانان را چون صبر و احتساب كنند.
ثابت بنانى گويد:اين مرد عثمان مظعون بود (1)،هم انس روايت كند كه:در صحابه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-مردى بود كنيت او بو طلحه (2)،پسرى داشت سخت نجيب و زنى داشت سخت صالحه و عاقله نام او امّ سليم.اين پسر بيمار بود و ضعيف شد.شبى از شبها ابو طلحه به مسجد رفت به نماز،پسر فرمان يافت.مادر برخاست و كودك را در خانه برد و بنهاد،و برخاست و ديگ بپخت و طعام راست كرد.مرد در آمد،گفت:بيمار چون است؟گفت:از امشب ساكن تر هيچ شب نبود،آنگه طعام پيش آورد تا نان بخوردند و جامۀ خواب بياوردند و بخفتند،و مرد خلوت ساخت با زن.
چون آخر شب بود،و مرد خواست تا بيرون رود،زن گفت:يا با طلحة،نبينى كه فلانان عاريه اى از كسى بستده اند و مدّتى بداشته و بدو تمتّع كرده،اكنون چون خداوندش باز مى خواهد (3)،خشم مى آيد ايشان را و اظهار كراهت و جزع مى كنند؟ گفت:بى خرد مردمانند و بى انصاف!گفت:اكنون بدان كه پسر تو عاريه اى بود (4)از خداى (5)تعالى،به ما داد مدّتى،اكنون بازستد.از حقّ ما آن است كه رضا و تسليم كار بنديم.مرد گفت:نيكو مى گويى، إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ [178-ر]و الحمد للّه.
بامداد چون پيش رسول رفت،رسول-عليه السّلام-او را گفت:
بارك اللّه[لكما] (6)في ليلتكما، خداى شب دوشين مبارك گرداناد بر شما،خداى تعالى او را پسرى ديگر بداد و عقبش از او بماند.
روز احد زنى مى آمد سه كشته (7)بر شترى بسته به پيغامبر-عليه السّلام و الصّلاة- بگذشت.رسول-عليه السّلام-گفت:اينان كه اند (8)از تو؟گفت:برادرم و پسرم و
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+حسن بصرى روايت كند كه:ثواب صابران نه چندان است كه او را وصف توان كرد،قوله تعالى: إِنَّمٰا يُوَفَّى الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ [سورۀ زمر(39)آيۀ 10].
2) .همۀ نسخه بدلها:ابو طلحه.
3) .دب:مى خواند،مر:بازمى گيرد.
4) .همۀ نسخه بدلها:عاريت بود.
5) .آج،لب،فق،مب:بود خداى.
6) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.
7) .مج،وز:سر كشته،همۀ نسخه بدلها+را.
8) .آج،لب،فق،مب،مر:چه كس اند.
شوهرم اى رسول اللّه!اگر صبر كنم مرا چه باشد؟گفت:اگر صبر كنى بهشت تو را باشد (1)،گفت:فما ابالى بعد هذا،يعنى پس از اين باك ندارم.
مردى را پسرى فرمان يافت،عبد اللّه مزاحم به تعزيت او آمد،او را تعزيت داد آنگه گفت:
انّا نعزّيك لا انّا على طمعمن الحياة و لكن سنّة الدّين
فما المعزّى بباق بعد صاحبهو لا المعزّى و ان عاشا الى حين
عمر خطّاب در بعضى راهها اعرابى اى را ديد،گفت:از كجا مى آيى؟گفت:از نزديك وديعه اى كه مرا نهاده است در اين كوه.گفت:و آن چيست؟گفت:
پسركى داشتم كه روزگار به تعلّل او مى گذاشتم،از منش بر بودند.در اين كوه دفنش كردم.دو سال است هر روز يك بار بياام (2)و زيارتش كنم.گفت:در حقّ او چيزى گفتى از مرثيه؟گفت:بلى.گفت:بيار.گفت:
يا غائبا ما يؤوب من سفرهعاجله موته على صغره
يا قرّة العين كنت لي انسافي طول ليلي نعم و في سحره
ما تقع العين كلّما وقعتفى الحىّ منّي الّا على اثره
شربت كأسا ابوك شاربهالا بدّ منها له على كبره
يشربها و الأنام كلّهممن كان في بدوده و في حضره
فالحمد للّه لا شريك لهفي علمه كان ذا و في قدره
عمر بگريست.
حارث بن شريح گفت،قتاده را گفتم:چون است كه ما را مصيبتى رسد پنداريم كه هرگز دل خوش نخواهيم شدن،آنگه بس (3)بر نيايد كه دل خوش شويم؟ گفت:بلى چنين به ما رسانيدند كه چندان كه مرده (4)در گور مى ريزد و كهن مى شود، ياد او بر دل دوستانش كهن مى شود،آنگه گفت:
و كما تبلى وجوه فى الثّرىفكذا يبلى عليهنّ الحزن
و قال آخر:
مقيم الى ان يبعث اللّه خلقهلقاؤك لا يرجى و انت قريب[178-پ]
تزيد بلى في كلّ يوم و ليلةو تنسى كما تبلى و انت حبيب
و اخبار و اشعار در اين معانى بى قياس است،و اين كفايت است اين جا.
أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ ،ايشان آنانند كه بر ايشان صلوات است از خداى ايشان.
عبد اللّه عبّاس گفت:اى مغفرة،مراد به صلوات اين جا مغفرت است.ابن كيسان گفت:صلوات اين جا ثناست،ديگران گفتند:صلات از خداى رحمت باشد،و تكرار براى اختلاف لفظين افتاد،چنان كه حطيئه گفت:
الا حبّذا هند و ارض بها هندو هند أتى من دونها النّأى و البعد
و براى آن صلوات به جمع گفت كه صلاتى (1)خواست بعد صلاتى و رحمة (2)بخشايشى. وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ،و ايشان راه يافتگانند،يعنى به رحمت و ثواب.
و گفتند:الى الحقّ و الصّواب،و گفته اند:به كلمۀ استرجاع.و بعضى از صحابه چون اين آيت بخواندى (3)گفتى (4):نعم العدلان و نعمت (5)العلاوة،گفتى:نيك دو تنگ است،يعنى صلوات و رحمت،و نيك سربارى است،يعنى هدايت برسرى.
در تفسير اهل البيت آمد كه:اين آيات در حقّ اهل البيت است.از صادق-عليه السّلام-روايت است كه او گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،چون خداى-جلّ جلاله-اين آيت فرستاد (6): وَ إِذِ ابْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ (7)... ،رسول -عليه السّلام-گفت:
نعم الخليل ابراهيم ابتلى فصبر و اعطى فشكر و لو لا انّي اخاف على عترتي لسألت اللّه لهم الإمامة و ما لهم و للدّنيا فانّهم خلقوا للآخرة و خلقت الدّنيا لهم، گفت:نيك خليلى بود خداى را ابراهيم،ابتلا كردند او را صبر كرد،و بدادند او را شكر كرد،و اگر نه آنستى كه من بر عترت خود مى ترسم،از خداى در خواستمى تا ايشان را امامت دادى،و لكن ايشان را با دنيا چه كارى كه ايشان را براى آخرت
آفريده اند،و دنيا براى ايشان.جبريل آمد و اين آيت آورد: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ .
رسول-عليه السّلام-على را بخواند.و اين آيت بر او خواند و او را گفت:
هذه كلماتك،و كلمات ابراهيم هى الشّمس و القمر، اين كلمات تو است،و كلمات ابراهيم ماه و آفتاب بود،
و لقد سبقت اجابة اللّه مسألتى، و اجابت خداى تعالى سبق برد سؤال مرا،يعنى اين كلمات تو است كه تو را به اين امتحان كرد،چنان كه ابراهيم را به آفتاب و ماه،يعنى قوله تعالى: فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأىٰ كَوْكَباً (1)- الآيات-الى قوله: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ (2)... ،او وفا كرد،او را امامت داد (3)[179-ر].
تو را نيز ابتلا كرد به اين چيزها،و معلوم از حال تو آن كه تو نيز وفا كنى،تو را نيز امامت داد،و من ناخواسته (4)اجابت او سابق شد دعاى مرا،اكنون كلمات تو چيست،«بشيء من الخوف»،به چيزى از خوف،يعنى حرب.و عرب عبارت كند از حرب به خوف و روع-چنان كه بيان كرده شد-و ابيات (5)استشهاد گفته آمد (6)،و آن (7)امتحان كه او را بود به اين معنى از همه صحابه كس را نبود،بل از همه امّت بل از همۀ امم،تا هركجا سرى از گريبان كفر بر آمد به تيغ او عمرش (8)به سر آمد،و اين چيزى است كه هيچ مخالف و مؤالف سر از اين نكشد.
«و الجوع»،و گرسنگى يعنى الصّيام،و مراد روزه تا (9)معظم سال الّا ما شاء اللّه روزه داشتى،و آنگاه افطار بر كفى چند پست كردى يا (10)لقمه اى چند طعام،گفتى:
حسبي من الطّعام ما يقيم ظهري و لا يمنعني (11)عبادة ربّي،مرا از طعام آن قدر بس كه پشت من راست دارد،و مرا از عبادت خداى-عزّ و جلّ-بازندارد،بيانش (12): وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ (13)... و: إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ (14)... ،و آنچه در
1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 76.
2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 79.
3) .فق+و.
4) .مج،وز،دب،آج،لب،مب،مر+و.
5) .دب+و.
6) .همۀ نسخه بدلها:شد.
7) .مج،وز:از.
8) .وز،آج،لب،فق:اوش عمر،مر:اويش عمر.
9) .مج،وز،آج:با،لب،فق:ماه.
10) .مج،وز:با.
11) .همۀ نسخه بدلها+عن.
12) .مب+قوله تعالى.
13) .سورۀ حشر(59)آيۀ 9.
14) .سورۀ دهر(76)آيۀ 9.
او هست در جاى خود بيايد-ان شاءاللّه.
وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ ،اراد به البذل و العطاء،بذل و عطا خواست،بيان وفايش (1)اين آمد: يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً (2).
بعضى علما گفتند: وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ ،اين نقصان مال منع ايشان از فدك است،تا زهرا-عليها السّلام-مى گويد:
بلى كانت لنا فدك من جميع ما اظلّها (3)الفلك فسخت (4)بها نفوس قوم و شحّت (5)بها نفوس قوم آخرين.
بعضى دگر گفتند:ترك غنيمت است للاشتغال بالقتال،تا به غنيمت از قتال بازنماند (6)بر همّت او آن كمتر چيز بود،چه همّت او جانها و نفوس ابطال بود نه نفايس اموال،و سرهاى سران بود نه مالهاى گران بود.
انّ الاسود اسود الغاب همّتهايوم الكريهة فى المسلوب لا السّلب
نبينى كه چون عمرو عبد ودّ را از پاى بيفگند و خواست تا سرش بردارد،او گفت:پسر عمّ مرا به تو يك حاجت است.گفت:چيست آن؟گفت:ان لا تكشف سوأة ابن عمّك و لا تسلبه حلّته،گفت:آن كه كشف عورت من نكنى و سلاح و جامۀ من بنكنى،گفت:
ذاك اهون علىّ، گفت:از همه چيز آن كمتر است بر من،تا در مفاخرت بياورد در آن بيتها كه انشا كرد[179-پ]:
أ عليّ تقتحم الفوارس هكذاعنّي و عنهم اخبروا اصحابي
اليوم يمنعنى الفرار حفيظتيو مصمّم فى الهام ليس بنابي
فصددت حين تركته متجدّلاكالجذع بين دكادك و روابي
و عففت عن اثوابه و لو انّنيكنت المقطّر بزّني اثوابي
عبد الحجارة في سفاهة رأيهو عبدت ربّ محمّد بصواب
لا تحسبنّ اللّه خاذل دينهو نبيّه يا معشر الاحزاب
تا عمر خطّاب او را گفت:يا على چرا درع او رها كردى،كه در همۀ عرب كس درع چنان ندارد؟گفت:شرم داشتم كشف عورت پسر عمّ خود كردن،و اين
براى آن گفت كه عمرو عبد ودّ قرشى بود.
بعضى دگر گفتند:مراد تحريم صدقات است بر ايشان.
صادق را-عليه السّلام-پرسيدند از تحريم صدقات بر ايشان،گفت:
انّ اللّه تعالى نزّهنا عن غسالة اموال النّاس ،گفت:خداى تعالى ما را پاك داشت از دست شورۀ (1)مالهاى مردمان.
بعضى از بزرگان در حقّ ايشان گفت:منعوا الدّنيا فلم يسألوها و اعطوها فلم يقبلوها،گفت:دنيا از ايشان بازداشتند،ايشان بنخواستند (2)،و چو (3)به دادنشان قبول نكردند.
وَ الْأَنْفُسِ ،گفتند:مراد خبر است كه او را دادند به قتل او پيش وقوع آن،تا بر منبر و بيرون منبر بازمى گفت:
ما يحبس اشقاها ان يخضبها من فوقها بدم، و به دست اشارت مى كرد به محاسن و سر،چه منع مى كند آن شقى ترين امّت را كه بيايد و اين محاسن سپيد را از خون اين سر خضاب دهد.
وَ الثَّمَرٰاتِ ،يعنى خبر دادن رسول-عليه السّلام-او را به كشتن حسن به زهر،و حسين به تيغ.حق تعالى ايشان را ثمرات خواند براى آن كه ميوۀ دل رسول و قرّت عين (4)او بودند،تا در خبر است كه:يكى را بر اين ران نشاندى و يكى را برآن ران،و گاه بوسه بر اين مى دادى و گاه برآن.
يكى از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-پرسيد كه:ما بالنا الثّمرة احبّ الينا من الشّجرة،گفت:ما چرا ميوه دوست تر از درخت مى داريم،يعنى فرزندزاده را چرا دوست تر از فرزند مى داريم؟جواب داد او را كه:فرزندان ما (5)دشمنان مااند لقوله- عزّ و جلّ: إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ وَ أَوْلاٰدِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ (6)... ،و فرزند[ان] (7)ايشان دشمنان ايشانند،پس ايشان دشمنان دشمنان مااند،و همه كس دشمن دشمن را[180-ر] دوست دارد.
وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِينَ، اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ -الآية،صادق گفت-عليه السّلام:همه (1)در حقّ او آمد چون خبر برادرش جعفر آوردند از مؤته،او بشنيد گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ .گفتند:كس نگفته بود پيش (2)او،حق تعالى گفت:من سنّت كردم تا از پس او هر مصيبت زده (3)به او اقتدا كند در اين گفتن.
أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ ،اگر آيت بر قول اوّل حمل كنند كه مراد عامّۀ امّت اند.حق تعالى مى گويد:چو (4)كسى را مصيبتى رسد،او اين كلمه (5)گويد،صلوات من بر او باد،اى سبحان اللّه!تو در حقّ او لفظ صلوات روا ندارى،در حقّ خود روا دارى،اگر تو به نوعى مصيبت رسيده اى،او به انواع مصيبت رسيده است،منها،از آن جمله يكى آن كه چو (6)تو رعيّت دارد كه آنچه در حقّ خود از خدا روا دارى در حقّ او (7)روا ندارى (8)،اگر تو در اين معنى مصيبى او بارى به تو مصاب است.و اگر آيت خاصّ است،خود صلوات خاصّ است به مستحق و اهلش،چه مستحقّ آن لفظ جز او و فرزندان او كس نيست،چه شاعر در حقّ ايشان مى گويد:
مطهّرون نقيّات جيوبهمتجرى الصّلاة عليهم اينما ذكروا
من لم يكن علويّا حين تنسبهفما له في قديم الدّهر مفتخر
اللّه لمّا برا خلقا و انشأهصفّاكم و اصطفاكم ايّها البشر
فانتم الملأ الاعلى و عندكمعلم الكتاب و ما جاءت به السّور
ابيات حسن هانى راست در (9)علىّ بن موسى الرّضا،چنين ابيات و مانند اين در دولت بنى اميّه و بنى العبّاس مى گفتند،و كس منكر (10)نبود آن را،و تو منكر باشى، همانا در نصب از ايشان بيشترى (11)! وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ،هم اوست بيانش: إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ السَّبِيلَ (12)... ،در سورت هل اتى كه به اتّفاق در شأن اوست،و قوله:
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (1)،فالمنذر رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله-و الهادى علىّ بن ابي طالب،على ما روى عن ائمّة الهدى-عليهم السّلام-و غيرهم.
إِنَّ اَلصَّفٰا وَ اَلْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اَللّٰهِ فَمَنْ حَجَّ اَلْبَيْتَ أَوِ اِعْتَمَرَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمٰا وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اَللّٰهَ شٰاكِرٌ عَلِيمٌ (158) إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ اَلْهُدىٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي اَلْكِتٰابِ أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ (159) إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولٰئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ (160) إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ (161) خٰالِدِينَ فِيهٰا لاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ (162)(2)[180-پ]
كوه صفا و كوه مروه از نشانهاى خداست،هركه حجّ خانه كند يا عمره كند بزه نيست بر او كه طواف كند به ايشان،و هركه بكند كارى نكو خداى هو سپاس (3)داناست.
ايشان كه پنهان كنند آنچه ما فرستاديم از حجّتها و بيان پس ازآن كه روشن كرديم مردمان را در تورات،ايشان را لعنت مى كند خداى و لعنت مى كنند لعنت كنندگان.
مگر آنان كه توبت كنند و نيك شوند و بيان كنند آنان را توبت پذيرم بر ايشان،و من توبت پذيرنده ام بخشاينده ام.
[181-ر] آنان كه كافر شدند (4)و بمردند (5)و آنان كافر باشند آنانند كه بر ايشان است لعنت خداى و فريشتگان و مردمان جمله.
هميشه باشند در آنجا سبك نكنند بر ايشان عذاب و نه بر ايشان رحمت كنند.
اين پنج آيت است، قوله: إِنَّ الصَّفٰا ،صفا جمع صفات باشد،و آن سنگى نرم باشد،قال امرؤ القيس:
لها كفل كصفاة المسي ل ابرز عنها جحاف مضرّ
يقال:صفاة و صفا،مثل حصاة و حصى و قطاة و قطا و نواة و نوى.
و گفته اند:«صفا»واحد است،و ذو (1)صفوان،كعصا و عصوان،و جمعش اصفاء باشد كرحى و ارحاء،و در جمعش صفىّ آمده است،كعصا و عصىّ،قال الرّاجز:
كأنّ متنيه من النّفيّمواقع الطّير على الصّفي
و مروه سنگى باشد كوچك و سست،قال ابو ذؤيب:
حتّى كأنّي للحوادث مروةبه صفا المشرّق كلّ يوم تقرع
و جمعش مروات باشد،و جمع بيشترش مرو باشد،كتمرة و تمرات و تمر،و جمرة و جمرات و جمر.
و خداى-عزّ و جلّ-آن دو كوه معروف خواست كه در مكّه است،دليلش«الف» و«لام»تعريف عهد است.امّا (2)شَعٰائِرِ اللّٰهِ ،جمع شعيرة،و هى المنسك،و اصله من (3)الاشعار،و هو الاعلام،و در شرع هرچه علمى از اعلام حجّ بود از قربان و طواف و سعى،آن را شعاير گويند،قال الكميت:
نقتّلهم (4)جيلا فجيلا تراهمشعائر قربان بهم نتقرّب (5)
و اشعار الهدى،اعلامه.و اصل او از شعر باشد،و آن علم بود،و تقدير آيت چنين است كه:انّ الطّواف بالصّفا و المروة،او السّعى بين الصّفا و المروة من شعائر اللّه،مضاف[181-پ]حذف كرد و مضاف اليه به جاى او بنهاد،چنان كه وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (6).
حسن بصرى گويد:هما من دين اللّه،مراد به شعائر،دين است،يعنى طواف و سعى از ميان اين دو كوه از دين خداست،بيانش قوله تعالى: ذٰلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ (7)... ،اى دين اللّه.
عبد اللّه عبّاس گويد:من المناسك،از جملۀ مناسك حجّ است.مجاهد گفت:من الخبر الّذي اخبركم اللّه به،از آن خبرها است كه خداى تعالى شما را باز
داده است.و اصمّ گفت:شعائر (1)،اعلام بود.بر اين وجه تقدير محذوفى نبايد كردن، يعنى اين دو كوه از جملۀ مواضع عبادت خداست-جلّ-جلاله-و برآن وجوه مقدّم كه گفتيم،تقدير حذف مضاف بايد كردن تا معنى مستقيم شود.
اكنون مفسّران در سبب نزول آيت خلاف كردند:
عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه در جاهليّت دو بت بود:يكى را نام«اساف»،يكى را نام«نائله».يكى بر صورت مردى،يكى بر صورت زنى.
اساف بر صفا و نائله بر مروه.و اهل كتاب گفتند:آن مردى و زنى بودند كه در خانۀ كعبه زنا كردند،خداى تعالى ايشان را با (2)سنگ كرد،ايشان را بياوردند و بر اين كوهها بنهادند تا خلقان ببينند و اعتبار (3)گيرند.چون روزگار (4)بر آمد،مشركان پنداشتند كه آن براى عبادت نصب كرده اند.چون سعى كردندى از ميان صفا و مروه، دست در ايشان ماليدندى.و تقرّب كردندى.چون اسلام آمد،و خانۀ كعبه از بتان پاك كردند،بتان را نيز بشكستند.پس مسلمانان از ميان صفا و مروه سعى نمى كردند كه گمان چنان بردند (5)كه از سنّت جاهليّت است و نوعى شرك مى شناختند.خداى تعالى آيت فرستاد: إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ .
سدّى گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،در جاهليّت اهل مكه آواز جنّيان شنيدندى از ميان صفا و مروه.پس كس طواف نكردى آنجا.چو (6)اسلام آمد،رسول -عليه السّلام-سعى مى كرد آنجا.گفتند:يا رسول اللّه!ما هرگز سعى نكردمانى اين جا كه اين جاى ديوان است،و اين عمل بت پرستان (7).خداى تعالى آيت فرستاد و بيان كرد كه:سعى كردن آنجا از جملۀ عبادت و اركان حجّ است.
قتاده گفت:اهل تهامه از ميان عرب آنجا سعى نكردندى،خداى تعالى آيت فرستاد.
مقاتل بن حيّان گفت:كس از عرب آنجا طواف نكردى الّا حمس،و ايشان
قريش بودند و كنانه و خزاعه و عامر و صعصعه،ايشان را براى شدّتشان حمس خواندند.ايشان بيامدند و رسول را-عليه السّلام-گفتند:يا رسول اللّه!أ من شعائر اللّه هذا،اين كه ما مى كنيم از مناسك هست؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.
اكنون فقها خلاف كرده اند فى السّعى بين الصّفا[182-ر]و المروة.مذهب شافعى و مالك و احمد و اسحاق چنان است كه:سعى از ميان صفا و مروه از فرائض حجّ است،و حجّ بى آن درست نباشد اگر كسى رها كند به فديه از او بر نخيزد جز (1)كه قضا كند همان بعينه،و اگر از مكّه بشده باشد بازآيد و قضا كند همچنان كه طواف خانه.
و مذهب ابو حنيفه و سفيان ثورى و ابو يوسف و محمّد چنان است كه:اگر بازآيد و قضا كند نيكو باشد،و اگر نكند و فديه كند به خونى كه بريزد مجزى باشد از او.
و انس مالك گفت و عبد اللّه زبير و عطا و مجاهد كه:سعى از ميان صفا و مروه سنّت است.اگر كسى نكند بر او هيچ لازم نيايد.و گفتند:در قرائت عبد اللّه عبّاس و شهر بن حوشب و عبد اللّه مسعود چنين است كه:فلا جناح عليهما ان لا يطّوّف بهما.
و مذهب اهل البيت چنان است كه:سعى صفا و مروه ركنى از اركان حجّ است.هركه نكند حجّش درست نباشد.و كيفيّت اين آن است كه:هفت بار سعى كند از ميان صفا و مروه.ابتدا به صفا كند،و ختم به مروه.و مذهب فقها،همچنين است الّا اصحاب ظاهر از داود و اصحاب او و ابن جرير و ابو بكر الصّيرفىّ من اصحاب الشّافعىّ.و گفتند:در سعى اين مقدار بس بود كه از ميان اين دو كوه برود، اگر بر كوه نشود باكى نبود،و مذهب فقها همچنين است الّا مذهب ابن الوكيل من اصحاب الشّافعىّ،گويند (2):صعود واجب است.
دليل بر صحّت مذهب ما در اين مسائل طريقۀ احتياط و طريقۀ برائت ذمّت است،و قول رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
يا ايّها النّاس كتب عليكم السّعى فاسعوا ،و معنى«كتب»،فرض باشد.
دگر خبر جابر،و آن كه رسول-عليه السّلام-چون حجّ كرد به صفا و مروه رسيد و سعى كرد،گفت:
انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فابدءوا بما بدأ اللّه به، آنگه بر صفا شد و در خانه نگريد (1).
و از عبد اللّه عبّاس روايت است كه:او جماعتى را ديد كه سعى مى كردند، گفت:هذا ما ورّثتكم امّكم امّ اسماعيل،گفت:اين آن است كه مادرتان به ميراث به شما رها كرد-مادر اسماعيل.چون تشنه شد بر كوه صفا دويد،و در وادى نگريد تا كس را بيند.ازآنجا فرود آمد و بدويد و بر مروه شد،بنگريد كس را نديد.تا هفت بار همچونين كرد،خداى تعالى در مناسك حجّ واجب كرد موافقت او را.چون به بطن الوادى رسد (2)مستحب آن است كه به هروله برود (3)و گويد:ربّ اغفر و ارحم و تجاوز عمّا تعلم انّك انت الاعزّ الاكرم.
اهل اشارت گفتند:اشارت در سعى به آن است كه سائل محتاج چون به در خانۀ مخدوم و مقصود رسد،نيارد هجوم كردن و به يك بار فراز شدن،متردّد مى باشد و آمد شد (4)مى كند انتظار دستور را.حاجّ همچونين كند[182-پ]پيش ازآن كه در خانه شود،تا تشبّه كرده باشد به سايل محتاج كه گرد در سراى پادشاه مى گردد و طواف مى كند تا كه باشد كه بارش دهد (5).
فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ ،اى قصد الكعبة،هركه او حجّ خانه كند،يعنى قصد كعبه كند.و حجّ در لغت قصد باشد،و در شرع نيز قصد باشد جز كه قصدى مخصوص بود در وقتى مخصوص به جاى مخصوص براى اداى مناسكى مخصوص،و اين از اسماء مخصوصه باشد (6)،چون صوم و شاعر گفت:
لراهب يحجّ بيت المقدسذي برجد و مقلد (7)و برنس
محمّد جرير گفت:حجّ كثرت اختلاف باشد با جاى،كما قال المخبّل السّعدىّ:
و اشهد من عوف حلولا كثيرةيحجّون سبّ الزّبرقان المزعفرا
چون مردم را بسيار با خانۀ كعبه بايد شدن،يك بار براى طواف زيارت،و يك بار براى طواف عمره و يك بار براى طواف النّساء و يك بار براى طواف الوداع آن را حجّ خواند (1). أَوِ اعْتَمَرَ ،من العمرة،و هى الزّيارة،قال الشّاعر:
لقد سما ابن معمر حين اعتمرمغزى بعيدا من بعيد و صبر
و اصل عمره در لغت اقامت بود جاى براى عمارت،و در شرع بر دو وجه بود:
يكى عمرۀ متمتّع كه اوّل لبّيك به عمره زند (2)،چون از آن حلال شود لبّيك به حجّ زند (3)و آن فرض آنان باشد كه نه از حاضران مسجد الحرام باشند،و حدّش آن بود كه از خانۀ او تا به مكّه بيست و هشت (4)ميل بيشتر باشد،و آنان كه از حاضرى المسجد الحرام باشند فرض ايشان قران يا افراد بود.
و ديگر عمرۀ مبتوله،و آن عمرۀ مفرده باشد.و همه وقت شايد كردن،و فاضل تر وقتى در ماه (5)رجب بود.
فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِ ،اى لا حرج عليه و لا اثم،بزه اى نباشد او را،و اصله من جنح اذا مال،قال اللّه تعالى: وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا (6).
أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمٰا ،و تقدير چنان است كه:يتطوّف بهما،«تا»را«طا» كرده اند براى قرب مخرج،و آنگه در«طا»ادغام كرده،و ظاهر اين لفظ در اباحت و رخصت استعمال كنند،و اگرچه واجب و ندب (7)مشارك باشند در اين حكم.و از اين جا خطا افتاد آنان را كه پنداشتند كه ندب است،و اين خطاست،اعنى ظنّ ايشان براى آن كه اگر بر ظاهر موضوع حمل كنند اباحت فايده دهد،و اين محال است در باب عبادات.
دگر آن كه:واجب و سنّت در اين باب مشارك اند او را،اعنى في رفع الجناح عليه،انّما حق تعالى به اين لفظ فرمود براى آن كه قومى اعتقاد كرده بودند كه در
آن جناح و حرج است،براى آن كه پنداشتند كه اقتدا[183-ر]به جاهليان (1)و بت پرستان است،چنان كه در سبب نزول گفته شد،و خلاف آنان كه در وجوب سعى خلاف كردند منقرض شد.اكنون اجماع است بر وجوبش،خلاف در آن است كه ركن است يا ركن نيست،و شرط هست در صحّت حجّ يا نيست.
و دليل ديگر بر وجوبش خبر ابو موسى كه گفت:در آمدم و رسول را در بطحاى مكّه يافتم.مرا گفت:چه لبّيك زدى؟گفتم:بر وفق لبّيك تو زدم.گفت:نيك كردى،آنگه گفت:
طف بالبيت (2)و الصّفا و المروة ثمّ احلّ، اكنون طواف خانه بكن و سعى از ميان صفا و مروه،و آنگه حلال شو (3).ظاهر امر رسول-عليه السّلام-بر وجوب باشد.
و قوله: وَ مَنْ (4)تَطَوَّعَ خَيْراً ،حمزه و كسائى خوانده اند:فمن يطّوّع خيرا،به«يا» و تشديد«طا»و«واو»،و اصل او«يتطوّع»بوده است،هم آن چنان كردند كه گفتيم في قوله: أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمٰا ،از قلب و ادغام.
و مفسّران در معنى او خلاف كردند،امّا مجاهد و ابن زيد و عطا-كه مذهب ايشان ندب است-ايشان تمسّك كرده اند به اين آيت-و جواب از او برفت.و آنان كه وجوب گويند،گويند:اين متفضّل (5)است از سعى.
حسن بصرى گفت:مراد آن است كه،هركه نفلى و سنّتى كند از ساير ابواب شرعيّات از نماز و روزه و جز آن.
مقاتل و كلبى گفتند:فمن زاد على الواجب فى الطّواف،يعنى هركه طواف سنّت كند.بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه هركه عمرۀ سنّت كند.
فَإِنَّ اللّٰهَ شٰاكِرٌ عَلِيمٌ ،خداى تعالى سعى او مشكور كند.و مراد به شكر از خداى تعالى مجازات و مكافات و مقابلۀ به خير باشد،و انّما شكر خواند آن را تا لطيف تر لفظى گفته باشد تا مكلّف راغب شود به طاعات،و داناست به آنچه تو كنى تا بر او
هيچ اندك و بسيار و پنهان و آشكارا پوشيده نماند تا بداند مكلّف كه رنج او در آنچه مى كند پوشيده نيست.و گفتند:معنى شاكر در خداى تعالى آن باشد كه يقبل اليسير و يعطى الكثير،آن كه اندك بپذيرد و بسيار بدهد،من قول العرب:دابّة شكور،چو (1)فربهى او بيشتر از علف خوردنش باشد.و«عليم»،يعنى عالم است به اخلاص مخلصان و نفاق منافقان و رياى مرائيان.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَيِّنٰاتِ ،آنان كه پنهان مى كنند يعنى رؤسا و احبار جهودان آنچه ما فرستاديم از تورات و احكام حلال و حرام او و حدود فرائض او. وَ الْهُدىٰ ،و نبوّت رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله.
كلبى گفت از عبد اللّه عبّاس كه:آيت در كعب اشرف و كعب اسد و عبد اللّه صوريا آمد كه ايشان احكام تورات پنهان كردند[183-پ]طمع حطام دنيا را.
عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:سعد معاذ و معاذ جبل جماعتى احبار را گفتند:شما هيچ ذكر محمّد در تورات يافتى؟گفتند:نه،خداى تعالى اين آيت در حقّ ايشان فرستاد.و اگر حمل كنند بر عموم اولى تر باشد.و اگر درست شود كه آيت در حق بعضى آمد،منع نكند كه حكم او متعدّى باشد به ديگرى،و لكن به دليل.
عطا گويد،ابو هريره گفت:لو لا آية في كتاب اللّه لما اخبرتكم بشيء ابدا.و در بعضى روايت:
لو لا آية في كتاب اللّه في سورة البقرة لما حدّثتكم بشيء ابدا، گفت:اگر نه آيتى هستى در كتاب خداى در سورة البقره،من هيچ حديث نكردمى شما را.گفتند:و آن آيت كدام است؟و اين آيت بر خواند.
و عروه روايت كرد از حمران (2)كه او گفت كه:يكى از معروفان صحابه وضو نماز باز كرد،آنگه گفت:اگر نه آيتى هستى در كتاب خداى،من حديث نكردمى شما را به خبرى از اخبار رسول-عليه السّلام.رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او وضوى نيكو باز كند و نماز بكند و به ديگر نماز رسد همچنين كند خداى تعالى آن گناه كه او كند از آن نماز تا اين نماز بيامرزد.گفتند:آيت كدام است؟اين آيت بر خواند.
و چند صحابى روايت كردند اين اخبار،چون انس و ابو هريره و جابر و عبد الله مسعود كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
من سئل عن علم يعلمه فكتمه الجم يوم القيامة بلجام من نار، و به دگر روايت:
جىء به يوم القيامة ملجما بلجام من نار، و به دگر روايت:
لقى اللّه يوم القيامة ملجما بلجام من نار، و بر جمله معنى آن كه:
هركس كه او علمى داند و او را (1)از آن بپرسند پنهان كند،فرداى قيامت لگامى بيارند از آتش بر دهن او كرده.
و عبد اللّه عبّاس روايت كند از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:علماى اين امّت دو مرداند:يكى آن كه خداى-جلّ جلاله-او را علمى داده باشد،او بر مردمان بذل كند و بخل نكند به آن و برآن طمعى نستاند و به بهاى اندك نفروشد، او آن باشد كه براى او ماهيان دريا و مرغان هوا و دوابّ زمين استغفار كنند،و كرام الكاتبين همچونين،و با پيش خداى شود سيّد و شريف.
و ديگر مردى باشد كه:خداى تعالى او را علمى دهد و به آن علم بخل كند بر بندگان خداى،و برآن طمعى بستاند و آن به بهاى بفروشد،فرداى قيامت او را بيارند لگامى از آتش بر سر او كرده بر مجمع قيامت،و فريشته اى بر او[184-ر]ندا مى كند (2):اين فلان است پسر فلان،خداى او را علمى داد در دنيا و بر بندگان خداى بخل كرد و برآن طمع گرفت و به بها بفروخت،او را همچونين معذّب مى دارند تا خداى تعالى از حساب خلقان بپردازد.
اين اخبار جمله دليل مى كند كه آيت بر عموم است،و هركسى كه چيزى از علم دين پنهان كند داخل است تحت اين آيت،و آياتى كه مثل اين است در اين سورت و سورت آل عمران.
و«كتمان»،ترك اظهار چيزى باشد با حاجت به آن،قوله.«البيّنات»در عموم او داخل باشد،هرچه خداى تعالى فرستاد از كتابها و وحى به پيغامبران بيرون كتاب.و قوله: وَ الْهُدىٰ ،جملۀ ادلّه و بيان از ادلّه عقلى و شرعى داخل باشد در آن،و اين از جملۀ فروض بر كفايت است،اعنى (3)اين بيان كردن و تمهيد و تقرير اين ادلّه
كردن به حسب حاجت،چون بعضى به آن قيام كنند از باقى بيوفتد (1). مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي الْكِتٰابِ ،پس ازآن كه ما بيان كرديم براى مردمان در كتاب،يعنى پس ازآن كه ما بيان كرديم كس را حلال نباشد كه پنهان كند،چه آن خود در مكنون علم ما پوشيده بود (2)،براى آن در كتابها بيان كرديم تا پوشيده نباشد و مردمان به آن منتفع شوند.چون حال چنين باشد،كتمانش حرام بود هركه چنين كند.
أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ ،آنان باشند كه خداى بر ايشان لعنت كند و لعنت كنندگان.و اصل«لعن»،طرد و ابعاد باشد-چنان كه بيان كرديم-و من قول الشّاعر،و هو الشّماخ و قد وصف ماء ورده:
ذعرت به القطا و نفيت عنهمقام الذّئب كالرّجل اللّعين
اى المطرود المبعد.
و در شرع مراد به او ابعاد باشد از رحمت و ثواب.و قوله: وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ ، قتاده گفت:فريشتگان را خواست و پيغامبران را و مؤمنان را.
عطا گفت:جن و انس اند.مجاهد گفت:هوامّ زمين است حتّى العقارب و الخنافس.
عبد اللّه عبّاس گفت:همه جانورانند مگر جنّ و انس.
ضحّاك گفت:چون كافر را در گور نهند،فريشتگان سؤال بيايند او را گويند:
من ربّك و من نبيّك و ما دينك،خدايت كيست و پيغامبرت كيست و دينت چيست؟گويد:ندانم.مطرقه اى از آتش به دست دارد،او را زخمى زند به آن كه همۀ خلايق بشنوند مگر جنّ و انس (3)،هيچ چيز نباشد كه آن آواز بشنود و الّا او را لعنت كند،فذلك قوله: أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ .منكر و نكير او را گويند:لا دريت كذلك كنت فى الدّنيا،مداناش (4)كه در دنيا همچونين نادان بودى.
عبد اللّه مسعود گفت:[184-پ] هرآن دو كس كه بر يكديگر لعنت كنند، لعنت بر آسمان شود،و پس فرود آيد آن را كه لعنت كرده باشد،مستحق نيابد با آن گردد كه لعنت كرده باشد،او را نيز مستحق نيابد،با جهودان گردد،فذلك قوله:
وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ .
مجاهد گفت:بهايم اند كه عصاة بنى آدم را لعنت كنند،چون قحطى پديد آيد گويند:به شوم (1)گناه شماست كه باران از ما بازگرفتند.
و قوله: إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا ،مگر آنان را كه (2)توبه كنند.حق تعالى چون وعيد به غايت رسانيد،پوشندگان و پنهان كنندگان را خواست تا يك بارگى نوميد نشوند و بدانند كه ايشان را طريقى هست به خلاص خود متمكّن اند در سراى تكليف ازآن كه خويشتن برهانند،گفت:اين همه هست مگر آنان را كه توبه كنند از گناه مقدّم، يعنى كتمان صفت رسول-عليه السّلام.و حملش كردن بر عموم از كفر و جمله گناهان اولى تر باشد.
و بيان كرديم كه:«توبه»پشيمانى باشد بر گذشته و عزم در آينده بر آنكه مثل آن نكند (3). وَ أَصْلَحُوا ،و عمل خويش سره بازكنند فيما بينهم و بين ربّهم،كارى كه از ميان ايشان و خداى باشد با صلاح آرند.
اصمّ گفت:آن خواست كه اصلاح كنند به علم آنچه افساد كرده باشند به جهل. وَ بَيَّنُوا ،و بيان كنند آنچه كتمان كرده باشند از صفت رسول-عليه السّلام-و آيت رجم.
محمّد جرير گفت:«بيّنوا»،يعنى توبه اظهار كنند به اخلاص عمل تا آنان كه ايشان را بر (4)كفر و عمل باطل ديده باشند،ايشان را بر ايمان و عمل صالح ببينند (5).
فَأُولٰئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ ،من توبۀ ايشان قبول كنم،يقال:تاب العبد الى اللّه و تاب اللّه على العبد. وَ أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ ،بيان اين كرده شد پيش از اين.
آنگاه حكم آنان گفت كه اصرار كنند و توبه نكنند: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ ،«واو»اوّل عطف است،و دوم (6)حال،گفت:آنان كه بر كفر مقام كنند تا بميرند، أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ ،ايشان آنان باشند كه لعنت خداى بر ايشان باشد،و لعنت فريشتگان و لعنت مردمان جمله.
قتاده و ربيع گفتند:به«ناس» (1)مؤمنان خواست.ابو العاليه گفت:اين روز قيامت باشد كه كافر (2)را بدارند اوّل خدايش لعنت كند و پس فريشتگان و آنگه مؤمنان.
سدّى گفت:هيچ دو متلاعن (3)نباشند كه يكديگر را لعنت كنند و الّا لعنت ايشان با كافران گردد لقوله تعالى: أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَى الظّٰالِمِينَ (4)،براى آن كه كافر سر همۀ ظالمان است.
و لعنت از خداى تعالى،هم به قول باشد هم به فعل.آنچه به قول باشد بر سبيل نفرين باشد،كقوله تعالى: وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي (5)،و لقوله: أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَى الظّٰالِمِينَ (6).[185-ر]و آنچه به فعل بود ابعاد مستحقّ لعنت باشد از رحمت و ثواب بهشت-چنان كه بيان كرديم،و امّا از ما جز به قول نباشد بر وجه نفرين (7).
خٰالِدِينَ فِيهٰا ،نصب او بر حال بود،اى مقيمين (8)،آنجا مؤبّد مخلّد باشند به بقا.خداى تعالى (9)تخفيف عذاب نكند ايشان را.
و در«فيها»خلاف كردند.بعضى گفتند:ضمير عايد است با لعنت،و بعضى گفتند:با دوزخ،نه ايشان به درآيند و نه عذاب بر ايشان به سر آيد و نه بميرند تا بازرهند ،و نه عذابشان را نقصانى و فتورى باشد.
وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ ،بعضى گفتند:از نظر است،و نظر رحمت باشد اين جا،يعنى و نه بر ايشان رحمت كند خداى-عزّ و جلّ.و بعضى گفتند:از انظار است،و آن امهال باشد،و نه ايشان را مهلت دهند و بازگذارند تا توبه اى كنند و اصلاحى كنند.و بيشتر مفسّران برآنند كه:از«انظار»است به معنى امهال.و در آيت دليل است بر آنكه به قيامت تكليف نباشد و توبه نباشد،خلاف آن كه نجّار گفت:و ايمان سود ندارد،و توبه قبول نكنند،براى آن كه بر وجه مأمور به واقع نبود،و خلايق آنجا ملجأ باشند به دو وجه:يكى به مضرّتى عظيم عاجل،و يكى به منفعتى عظيم عاجل.پس
ايمان و توبه را وقوع (1)قبول نباشد براى الجا.
وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِيمُ (163) إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اَلْفُلْكِ اَلَّتِي تَجْرِي فِي اَلْبَحْرِ بِمٰا يَنْفَعُ اَلنّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْيٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِيهٰا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ اَلرِّيٰاحِ وَ اَلسَّحٰابِ اَلْمُسَخَّرِ بَيْنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ (165) إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِينَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ (166) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا كَذٰلِكَ يُرِيهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَيْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنَ اَلنّٰارِ (167)
خداى شما يكى (2)خداست،نيست خداى مگر او بخشايندۀ بخشايشگر (3).
[185-پ] در آفريدن آسمانها و زمين و آمد شد (4)شب و روز و كشتيها كه مى رود در دريا به آنچه سود كند مردمان را و آنچه بفرستاد خداى از آسمان از آبى زنده به آن باز كرد (5)زمين را پس مرگش،و بپراگند در او از هر جانورى،و گردانيدن بادها و ابر فرمان بردار كرده ميان آسمان و زمين آياتى هست خردمندان را (6).
[186-ر] و از مردمان كس هست كه مى گيرد بجز خداى همتايانى، دوست مى دارند آنان را چون دوستى خداى،و آنان كه ايمان دارند سخت تر دوست دارند خداى را،و اگر دانندى ظالمان چون بينند عذاب (7)كه قوّت خداى را باشد همه،و خداى سخت عذاب است.(8)چون بيزار شوند ايشان كه پسر وى كرده باشند ايشان را از ايشان (9)كه پس روى كنند و بينند عذاب و بريده شود (10)به ايشان رسنهايى (11).
و گويند آنان كه پسر و باشند،اگر هيچ ما را بازگشتى بود ما (1)تبرّا كنيم از ايشان چنان كه ايشان كردند از ما،همچنين بازنمايد به ايشان خداى كردارشان اندوههايى بر ايشان نيستند ايشان بيرون آينده (2)از دوزخ.
قوله: وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،اسماء بنت بريد (3)روايت كند از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:نام بزرگترين خداى در سورة البقرة است في قوله: وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،و در فاتحه[و] (4)آل عمران.
و مغيرة بن سبيع العجلىّ روايت كند كه:هركس كه او ده آيت[186-پ]از سورة البقره بخواند،چون بخواهد خفتن هرگز قرآن فراموش نكند،چهار آيت از اوّل سورت و دو آيت من قوله: وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،و آية الكرسى،و سه آيت از آخر سورت.
حق تعالى در اين دو آيت ذكر و تقرير وحدانيّت خود كرد،در آيت اوّل توحيد خود گفت،و در آيت دوم ادلّۀ آن گفت.
قوله: وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،«اله»،فعال باشد به معنى مفعول،كالكتاب و الحساب،يعنى معبود شما،يعنى مستحقّ عبادت از شما،چه لفظ«اله»مشتق از الهت است،و آن عبادت بود-چنان كه بيان كرديم في آية التّسمية.و خطاب به اين آيت با جملۀ مكلّفان است.حق تعالى گفت:معبود شما و خداى شما كه استحقاق عبادت دارد به خلق اصول نعم از:حيات و قدرت و شهوت و نفرت و كمال عقل يك خداست،چه (5)هيچ ذات با او مشاركت ندارد در قدرت بر اين،پس در اين منفرد است و انباز ندارد.
و معنى آن كه ما گوييم:خداى يكى است،بر چهار وجه بود:
يكى آن كه مثلى و نظيرى و كفوى ندارد،چنان كه گويند:فلان فريد عصره
و واحد دهره،كسى را كه در فنّ خود بى نظير باشد.
دوم (1)آن كه منفرد بود به الهيّت و استحقاق عبادت.
سوم (2)آن كه تجزّى و تبعيض بر او روا نباشد.
چهارم آن كه در صفات ذات منفرد است از قديمى و ديگر صفات.و اين جمله را چون تحقيق كنند مرجع با يك معنى بود،و اين آن است كه منفرد است به صفت ذات،و آن صفتى است كه هيچ ذات از ذوات او را مشاركت نكرده اند در آن،و آن ما هو عليه في ذاته است كه مؤثّر است در مخالفت او ساير ذوات را،و هم او اثر كردى در مماثلت اگر مثلى بودى او را مماثلت هم به آن كردى-تعالى علوّا كبيرا.
و هم چونين مضادّت،اگر ضدّى بودى او را به اين صفت (3)كردى.پس آن هر سه قسمت داخل است در اين.
و تحقيق در توحيد آن است كه:او ذاتى است كه در صفت ذات و الهيّت به اين معنى كه گفتيم مشارك ندارد.پس در اين دو فايده بود:يكى اثبات او،و دگر نفى امثال و اشكال (4)او،تا آيت دليل بود بر بطلان قول ملحدان و ثنويان و ترسايان و طبايعيان (5)و مشبّهيان (6).
لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،[لا] (7)نفى جنس راست،براى آن اسم را بنا كرد (8)با او بر فتح.
معنى آن است كه،هرچه اثبات كردند از باب معبودان (9)همه منفى (10)است و صلاحيت الهيّت ندارند (11)و استحقاق عبادت،مگر خداى-جلّ جلاله-كه موصوف است به اين صفت[187-ر].
اين كلمت كلمت اخلاص است،و سبب خلاص است،و متمسّك به اين كلمت تمسّك به عروۀ وثقى كرده باشد،قوله تعالى:
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقىٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا (1).
و اين كلمۀ تقواست لقوله (2)تعالى: وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوىٰ (2)... ،و اين كليد بهشت است،
لقوله (3)-عليه السّلام: مفتاح الجنّة لااله الاّاللّه.
و اين حصن حصين است از آتش دوزخ،لقوله (4)-عزّ و علا:
لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي ،گفت:لااله الاّاللّه حصن من است،هركه در حصن من شد از عذاب من ايمن شد (5).و اخبار در فضايل اين كلمه بى اندازه است، در مواضعى كه اين كلمه آيد گفته شود-ان شاءاللّه -عزّ و جلّ.
آنگه حق تعالى دو اسم را به اين دو كلمه بپيوست كه مبنى است از نعمت خداى تعالى بر بندگانش و از رحمت او بر خلقانش. هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ ،و پيش از اين (6)برفت در آيت تسميه.
قديم-جلّ جلاله-چون ذكر وحدانيّت خود بكرد،مشركان گفتند:كيف يسع النّاس اله واحد،اين همه مردمان را يك خداى چگونه بس باشد؟حق تعالى اين آيت فرستاد كه: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ (7)،به خلق،او كفايت بود و حاجت نداشت به يارى و انبازى در نگاهداشت (8)و رعايت هم حاجت ندارد،اين وجهى است در سبب نزول آيت.
سعيد جبير گفت:جهودان رسول را-عليه السّلام-گفتند:أرنا آية،آيتى با ما نماى چنان كه پيغامبران ديگر را بود.
و به دگر روايت مشركان عرب جهودان را گفتند:آيات موسى چه بود؟ايشان گفتند:يد بيضا،و فلق بحر،و قلب عصا و مانند اين.
ترسايان را گفتند:آيات عيسى چه بود؟گفتند:احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص.
آنگه رسول را گفتند:تو نيز از خداى در خواه تا كوه صفا با (9)زر كند تا تو در كار
خود صرف كنى.
رسول گفت:بار خدايا!دانى كه چه مى خواهند از من.خداى تعالى گفت:
من اين كه ايشان مى خواهند بكنم،و لكن اگر ايمان نيارند ايشان را عذابى كنم كه كس را از آن عذاب نكرده ام.
رسول-عليه السّلام-گفت:بار خدايا!من نخواهم،رها كن تا من ايشان را دعوت كنم به مدارا روز به روز.خداى تعالى اين آيت فرستاد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،گفت:در خلق آسمان و زمين و آنچه از پس اين است [187-پ]ايشان را آياتى هست روشن تر و نافعتر از كوه صفا كه زر كنم.
اگر گويند:ايشان از او دليل نخواستند بر وحدانيّت خدا،دليل خواستند بر صحّت نبوّت او،اين جواب مطابق سؤال نيست! جواب آن است كه گوييم:رسول-عليه السّلام-ايشان را دعوت مى كرد با (1)معرفت و عبادت خداى كه قادر باشد بر اين جمله،و اين فعل او باشد،و چون ايشان نظر كنند و بدانند كه اين جمله از فعل خداست و كس بر اين قادر نيست مگر او- تعالى-ايشان را علم به صدق او حاصل آيد.چون علم به صدق او حاصل شد،علم به نبوّت او حاصل باشد.
قوله: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،خداى-جلّ جلاله-در اين آيت هفت دليل ذكر كرد بر وحدانيّت خود:
اوّل خلق آسمان و زمين،دوم (2)اختلاف شب و روز،سوم (3)كشتى دريا بر (4)، چهارم باران زمين زنده كننده،پنجم انواع جانوران زمين،ششم گردانيدن بادها،هفتم ابر مسخر از ميان آسمان و زمين.در هريكى دليلى،بل دليلهاست بر وجود و وحدانيّت قديم-جلّ جلاله-و در هريكى نعمتى بل نعمتهاست از خداى تعالى بر تو.
امّا خلق آسمان و زمين،نعمت به او آن است كه خداى تعالى زمين به بساط و فراش و بستر و قرارگاه و خفتنگاه و مسكن و آمد و شد ما كرد،چنان كه گفت:
جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرٰاراً (1)... ،و: جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسٰاطاً (2)،[و] (3): جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً... (4)،و: أَ لَمْ نَجْعَلِ (5)الْأَرْضَ كِفٰاتاً، أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً (6).
آنگه آسمان را سقف ما كرد و آن را به ماه و آفتاب و ستارگان بياراست،آفتابى كه جرمش از ما دور است و الّا ما را بسوختى به فرط حرارت،و شعاعش نزديك است تا به ضياء و حرارت او بر وجه انتفاع منتفع مى باشيم.
و ماه را بر وجهى نهاد كه ما بدان عدد سال و ماه مى دانيم براى منافع دينى و دنياوى،و ستارگانى سيّاره هفت در دوازده (7)به حسابى مقدّر براى اعتبار و انتفاع،و آن ديگران براى زينت،چنان كه گفت: إِنّٰا زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِزِينَةٍ الْكَوٰاكِبِ (8)، و بعضى ديگر از آن به رجوم شياطين كرد،چنان كه گفت: وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّيٰاطِينِ (9).
آنگه وجه دلالت از او آن كه:چون ما نظر كنيم در اختلاف احوال او،ما را دليل باشد بر حدوث او،و حدوث او ما را دلالت باشد بر احتياج او به محدثى قادر، چه از عاجز فعل درست نيايد،[188-ر]و عالم چه از جاهل فعل به اين احكام و اتّساق درست نيايد،و همچونين احوال و احكام اين افعال دليل باشد بر صفات او يك يك .آنگاه آن را بر داشته است بى عمادى از زير و علاقه اى از بالا،لا بدّ آن را مسكّنى بايد كه آن را تسكين دهد،چه اگر همۀ عالم جمع شوند تا سنگى معلق در هوا بدارند بى عمدى يا علاقه اى نتوانند.پس اين دليل باشد بر آنكه دارندۀ اين و آفرينندۀ اين به خلاف ديگر موجودات است.
1) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 64.
2) .سورۀ نوح(71)آيۀ 19.
3) .اساس:ندارد،از دب افزوده شد.
4) .سورۀ طه(20)آيۀ 53 و زخرف(43)آيۀ 10،اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مر:الارض مهادا،با توجّه به نسخۀ مر،و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد،نيز احتمال دارد كلمۀ«مهادا»كه در اساس و اغلب نسخه بدلها آمده است، ضبط قرائت ديگرى بوده باشد از«مهدا»،و گرنه لفظ«مهادا»تنها يك بار در قرآن مجيد و در سورۀ نبأ(78)آيۀ 6: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً به كار رفته،و شايد هم كه مراد نقل اين آيه بوده است.
5) .اساس:و جعل لكم،با توجّه به نسخۀ مج و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .سورۀ مرسلات(77)آيۀ 25 و 26.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+برج.
8) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 6.
9) .سورۀ ملك(67)آيۀ 5.
آنگه در زمين از معادن و جبال و انهار و اشجار و ثمار چندان كه فهم و وهم به آن نرسد از ماكول و مشروب و ملبوس و ادويه و اغذيه و عقاقير و نبات مختلف اللّون و الطّعم و الرّيح و الطّبع،بعضى نافع و بعضى مضرّ،بهرى همه منفعت بهرى همه مضرّت،بهرى هم مضرّت هم منفعت چنان كه خواست و مصلحت شناخت و دانست كه صلاح خلقان است بيافريد.
[وَ] (1)اخْتِلاٰفِ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ ،آمد شد و گشتن و گرديدن شب و روز.شب از پس روز مى آيد و روز از پس شب،و اين اختلاف كه آمد (2)شد است هم از آن اختلاف است كه چيزى مخالف چيزى است،براى آن كه اين چون تحقيق كنى اختلاف اكوان است،و اكوان را مختلف متضادّ باشد.آمدن خلاف شدن باشد،بل ضدّ او باشد.
و در دگر آيت چنين فرمود كه: جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ خِلْفَةً (3)... ،اى كلّ واحد منهما يخلف صاحبه،هريكى از ايشان خليفه و قائم مقام صاحبش است،چون او برود خلف او اين درآيد به منزلت خليفۀ او باشد،و اين قول بيشتر مفسّران است.
عطا و ابن كيسان گفتند:مراد به اختلاف شب و روز،مخالفت ايشان است يكديگر را در ضياء و ظلام و طول و قصر.
و«ليل»،جمع ليلة باشد كتمر و تمرة،و اين جمع جنس باشد.و ليالى جمع ليل است.و«نهار»واحد است بر قول بعضى و جمعش نهر باشد من قول الشّاعر:
لو لا الثّريدان هلكنا بالضّمرثريد ليل و ثريد بالنّهر
و بر قول درست«ليل»و«نهار»اسم جنس است.در ليل يكى را ليله گويند، و نهار را واحدى از لفظ او نيايد،لفظى كه به جاى ليله باشد يوم بود.و تقديم شب به روز براى آن كرد كه حق تعالى شب پيش از روز آفريد،بل روز از شب آفريد فى قوله: وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهٰارَ (4)،[188-پ]حق تعالى جهان بيافريد و مظلم بود،آفتاب و ماه بيافريد يكى را آيت روز كرد و يكى را آيت شب.
بعضى دگر گفتند:اين تقديم و تأخير ايجاب تفضيل نكند براى آن كه«واو»
ايجاب ترتيب نكند،نبينى كه حق تعالى چگونه گفت: بِيَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ (1)... ، كليسياى (2)ترسايان و كنشت جهودان را در لفظ تقديم كرد بر مساجد و وجه نعمت و دلالت در او ظاهر است،چه شب براى راحت آفريد و روز براى تصرّف معاش، چنان كه گفت: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبٰاساً، وَ جَعَلْنَا النَّهٰارَ مَعٰاشاً (3).اگر شب ما دام بماندى ثمار و غلاّت تباه شدى،و اگر روز و آفتاب ما دام بماندى بسوختى.
اللّه تعالى به اختلاف شب و روز غلاّت و ثمار مى پرورد به حسب مصلحت.و روز را براى آن«نهار»خوانند لاتّساع الضّياء فيه و منه النّهر لاتّساعه و استنهر الفتق اذا اتّسع و انهرته اى وسّعته.
وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ ،واحد و جمع در او يكسان باشد،آنجا كه واحد خواست در وصفش مذكّر گفت في قوله: إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (4)،و اين جا (5)كه جمع خواست وصفش مؤنّث گفت: اَلَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ ،و تأنيث براى جمع است.و اصل بحر از سعت بود،و فلان متبحّر فى العلم اذا كان متّسعا فيه.و«بحر»كه شقّ بود از اينجاست كه شكافته به شقّ فراخ شود.
بِمٰا يَنْفَعُ النّٰاسَ ،به آنچه مردمان را سود كند در تجارات و مكاسب و انواع مطالب،و اين از انواع نعمت كه مرا بر بندگان هست نوعى است براى آن كه تأليف آب از لطافت چنان ساختم كه كشتى بر او برود،و تأليف چوب چنان ساختم كه اگرچه وزنش گران بود به آب فرونشود،به خلاف سنگ و آهن.و مرجع اين به اختلاف تأليف است.
وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ ،آنگه نعمت به باران نه چندان است كه تفصيل توان دادن،چه حق تعالى خود مبالغت تمام فرمود چون گفت كه:زمين مرده به آن زنده كنم.و آنچه خداى تعالى فرود آرد آب از آسمان.
بعضى گفتند:مراد سحاب است لأنّه يظلّك،بر بالاى ماست كه ما را سايه مى كند.و اولى تر است كه بر آسمان حمل كنند (6)تا
حقيقت باشد.و خداى-جلّ جلاله-آب سبب حيات همه چيزها ساخته است،قال اللّه تعالى: وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ (1)... ،آنگاه او را قطره قطره فروآورد (2)تا آنگه نيز كه بسيار بارد قطره به (3)قطره آميخته نشود،و بروز باد همچونين باشد.[189-ر]آنگاه آن (4)را به حسب مصلحت در قلّت و كثرت و زودى و ديرى چنان كه مى داند مى راند.آنگه در ميانه ابر (5)را حاجزى ساخته است چون جسمى مغربل در او سوراخها به عدد قطرات باران تا او تاب آب بستاند،كه اگر به يك بار بر زمين آيد زمين را بيران (6)كند.آنگه بر زمين مرده آيد و آن را به نبات زنده كند تا صدهزار نبات (7)برويد به لون مختلف و به شكل مختلف،به بوى مختلف و به طعم مختلف و به طبع مختلف با آن كه آب يكى و زمين يكى و هوا يكى،تا بدانند كه اين (8)نه به طبع است (9)نه به دهر است (10)نه به ستاره است،بل به اختيار فاعلى مختار و خداوندى جبّار است.
وَ بَثَّ فِيهٰا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ ،ضمير راجع است با زمين،و بپراگند در زمين جانوران را از هر جنسى.و«دابّة»،در لغت هر چيزى باشد كه بر زمين برود،بهرى مركوب و بهرى مأكول،بهرى براى زينت بهرى براى منفعت و بهرى را (11)ظاهر مضرّت و معنى منفعت،تا بهرى طعام تو باشد و بهرى ادام (12)تو باشد،و به بهرى تجارت كنى و به بهرى صيد كنى و به بهرى سفر كنى،قوله تعالى: وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهٰا وَ زِينَةً (13)-الآية.
وَ تَصْرِيفِ الرِّيٰاحِ ،و گردانيدن بادها،گاهى شمال و گاهى جنوب (14)،گاهى صبا و گاهى دبور گاهى نكبا،براى آن تصريف فرمود گفتن گاهى نسيم باشد و گاهى عقيم باشد و گاهى لواقح (15)گاهى ابر (16)آرد و گاهى ببرد،و گاهى باران آرد و
1) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 30.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فروآرد.
3) .مج،وز،دب،مر:با.
4) .مج،وز:او.
5) .همۀ نسخه بدلها:ابرى.
6) .بيران/ويران.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+بيرون آيد.
8) .مب+همه.
9) .مر+و.
10) .مر+و.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:براى.
12) .وز،آج،لب:آرام.
13) .سورۀ نحل(16)آيۀ 8.
14) .مب،مر:گاهى شمالى و گاهى جنوبى.
15) .مج،وز+بود،دب،آج+باشد.
16) .دب،آج،لب،فق،مب:بر،مر:به بر.
گاهى ببرد،گاهى درخت باردار كند (1)و گاهى برگ از او فرود آرد (2)،گاهى رحمت بود گاهى عذاب بود.
در خبر مى آيد كه:يك روز موسى كليم در مناجات با خداى كريم گفت:
الهي ارني من سرائر حكمتك،بار خدايا از اسرار حكمتت چيزى به من نماى.گفت:از اين كوه فروشوى،بر راه ديهى است آنجا در شو،و در آنجا چهار در سراى بينى برابر يكديگر،آن درها بزن و از ايشان بپرس كه:ايشان كه اند،و چه صنعت كنند،و چه مى بايد كار ايشان را؟ موسى-عليه السّلام- ازآنجا فرود آمد،و چون به در آن ديه (3)رسيد در رفت،و آن سرايها ديد برابر يكديگر.به در سرايى فراز شد و در بزد و گفت:اى مردمان اين سراى!شما چه مردمانى؟و كار و پيشۀ شما چيست؟و حاجت شما به خداى چيست؟ ايشان گفتند:ما مردمانى دهقانيم،و كار ما كشت و برز كردن (4)است و حاجت ما به خداى باران است.اگر امسال باران[189-پ]بسيار آيد ما غنى شويم كه تخم بسيار كشته ايم (5).
ازآنجا برفت به در سراى ديگر شد و بپرسيد.گفتند:ما مردمانيم پيشۀ ما (6)گلينه كردن است و سفال كردن (7)و بسيار بكرده ايم،اگر امسال آفتاب بسيار باشد و باران كم بود ما مستغنى شويم.
به در ديگر فراز شد (8)،گفت:چه مردمانى شما؟گفتند:ما مردمانيم كه دخلها خرد (9)كرده ايم و بر خرمن نهاده (10)،اگر امسال باد بسيار باشد (11)ما غلّه ها پاك كنيم و ما را خيرى (12)تمام باشد.
1) .مج:بار آرد.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:برگ او ببرد.
3) .همۀ نسخه بدلها:ده.
4) .دب،آج،لب،فق،مب:برزگرى،مر:برزيگرى.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كاشته ايم.
6) .دب.پيشه ور.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.
8) .همۀ نسخه بدلها بجز مج،وز:ديگر رفت.
9) .دب:دخلهاى خود،آج،لب،فق،مب،مر:خورد.
10) .مب:نهاده ايم.
11) .مب:باد آيد.
12) .همۀ نسخه بدلها:خيرهاى.
ازآنجا بيامد،به درى ديگر آمد،گفت:شما چه مردمانى؟گفتند:ما خداوندان رزان و درختستانيم،و درختان ما ميوه بسيار دارد،اگر امسال باد نبود يا كم بود كه آن ميوۀ ما نيفشاند و تباه نكند (1)،ما غنى شويم.
موسى-عليه السّلام- ازآنجا برگشت متعجّب،گفت:بار خدايا!يكى باران مى خواهد و يكى آفتاب مى خواهد،و يكى باد مى خواهد و يكى هواى ساكن،و حاجات و مرادات ايشان مختلف است،و بر احوال ايشان تو مطّلعى،هريكى را بر وفق مصلحت خشنود كنى و روزى برسانى.
حمزه و كسائى و خلف«ريح»خوانند بر واحد،و باقى قرّاء بر جمع خوانند:رياح.
عبد اللّه عبّاس گفت:در رحمت رياح گويند،و در عذاب ريح،نبينى كه حق تعالى چگونه گفت: أَرْسَلَ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ (2)... ،اى مطره،و قوله: إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ، مٰا تَذَرُ مِنْ شَيْءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ (3)،و از اين جا رسول-عليه السّلام-گفتى در دعا چون باد آمدى:
اللّهمّ اجعلها رياحا و لا تجعلها ريحا ،بار خدايا!رياح گردان تا رحمت باشد،و ريح مگردان تا عقوبت باشد (4).
وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ ،و ابر مذلّل فرمانبردار از ميان آسمان و زمين براى آن سحابش خواند كه خود را در هوا مى كشد،و اشتقاق او از سحب باشد،و آن كشيدن بود مسخّر و مذلّل و فرمانبردار از ميان آسمان و زمين.
اى عجب !اگر در حدوث آسمان شكّ (5)است تو را در آن كه به يك ساعت از ابر آسمانى بسازد،در حدوث آن نيز شاكّى!شكّ مكن،كه بااين همه دلالات نه جاى شكّ است.
لَآيٰاتٍ ،دلالاتى و علاماتى هست، لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ،آنان را كه عاقل باشند، يعنى آنان را كه عقل كار بندند و تأمّل و تفكّر كنند در آن آيات،و بدانند كه آن را فاعلى هست قادر و عالم،چه اين همه افعال محكم و متقن است،دليل عالمى و
قادرى كند،و عالمى و قادرى دليل حيّى و موجودى كند،و وقوع اين افعال بر اين وجوه دون ديگر وجوه،دليل مريدى و كارهى كند و آن كه او حىّ است،[190-ر]و آفات بر او روا نيست،و اين اشيا مدرك است دليل مدركى كند،و آن كه اين افعالى است كه قادر به قدرت بتواند كردن (1)،چه اجسام و الوان و طعوم و ارائيح است (2)،دليل آن كند كه فاعلش مخالف اشياء است،حاصل است بر صفت الهيّت كه بدان مخالف است ذوات را،پس علم به ذات و صفات او به نظر در اين آيت گشايد،و رسول-عليه السّلام-گفت:
ويل لمن قرأ هذه الآية فمج (3)بها ،واى برآن كه اين آيت بخواند و بيندازد آن را،يعنى تفكّر نكند در او و معتبر نگردد بدو.
قوله: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً ،وجه اتّصال آيت به آيت متقدّم آن است كه:حق تعالى چون ذكر توحيد و ادلّۀ او بكرد و بازنمود كه در اين آياتى و دلالاتى هست آن را كه عقل كار بندد،بگفت كه:در مردمان كس هااند كه عقل كار نبندند و با خداى تعالى انداد و امثال فرود آورند (4).و«انداد»جمع«ندّ» بود،و«ندّ»هم مثل بود و هم ضدّ-چنان كه بيان كرديم پيش از اين.
قتاده و مجاهد و ربيع و ابن زيد گفتند:بتانند كه ايشان بدون خداى مى پرستيدند،و سدّى گفت:مراد سادات و كبراى ايشانند. يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّٰهِ ، اى يطيعونهم في معصية اللّه كطاعة اللّه،طاعت ايشان مى دارند در معصيت خداى، چنان كه طاعت خدا دارند،و مراد نه آن است كه چنان كه طاعت خدا دارند ايشان، كه ايشان كافرند طاعت خدا ندارند،مراد آن است كه:يحبّونهم كحبّ المؤمنين اللّه (5)،و فاعل را حذف كرده است و اضافت مصدر كرده با مفعول،چنان كه گويند:
بعت غلامى كبيع غلامك،اى كبيعك غلامك،و كما قال تعالى: لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِكَ (6)،و المعنى بسؤاله نعجتك،قال الشّاعر:
و لست مسلّما ما دمت حيّاعلى زيد بتسليم الامير
اى بتسليمى على الامير.
و جماعتى ديگر مفسران گفتند،معنى آن است كه:يحبّونهم كحبّهم (1)اللّه، ايشان بتان را چنان دوست مى دارند كه خداى را،و رؤسا را چنان طاعت مى دارند كه خداى را،و محبّت ايشان خداى را ممكن است براى آن كه ايشان به خداى مقرّاند،و خالق و آفريدگار خداى را مى دانند،لقوله تعالى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (2)... ، وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (3)... ،و عبادت اصنام براى تقرّب به خداى مى كنند، لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اللّٰهِ زُلْفىٰ (4)... ،و براى شفاعت كه: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (5)... ،و اين اختيار اصمّ و ابو على و ابو مسلم محمّد بن بحر است.
و گفتند:دليل[190-پ]بر آنكه ايشان اثبات خداى كنند و محبت ايشان ممكن است خداى را،بل حاصل است (6)آن است كه گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ،و اگر ايشان خداى را دوست نداشتندى،خداى نگفتى كه مؤمنان خداى را دوست تر دارند،كه اين لفظ جايى گويند كه در اصل اشتراكى (7)بود،آنگه يك جاى مزيّتى بود،قوله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ،عبد اللّه عبّاس گفت:اثبت و ادوم، گفت:براى آن كه مشركان چون بتى پرستيدندى،مدّتى پس از آن (8)يكى ديگر نكوتر بديدندى،آن را رها كردندى و اين را پرستيدندى.مؤمنان خداى را پرستند و بر خداى بدل نگيرند،از اين كار گفت: أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ،يعنى دائم تر و ثابت تر.
قتاده گفت:براى آن كه چون كافر را بلايى رسد روى از معبود خود برتابد، و تضرّع در خداى كند،و فزع با درگاه او كند،چه داند به بديهۀ عقل كه از آن معبود چيزى نيايد.و مؤمن نه چنين باشد،بل كه در وقت (9)بلا بر عبادت خداى مقبل تر بود، بيانش: إِذٰا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ (10)،[و] (11)قوله:
وَ إِذٰا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِيّٰاهُ (1)... ،و مؤمن در سرّاء و ضرّاء از خداى برنگردد.
حسن بصرى گفت:براى آن چنين آمد كه،كافر خداى را به واسطۀ اصنام پرستد،توجيه عبادت به صنم كند كه: لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اللّٰهِ زُلْفىٰ (2)... و مؤمن در عبادت خداى واسطه نخواهد،براى اين گفت: أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ .
بعضى دگر گفتند:براى آن گفت كه دوستى كافر مقسّم (3)بود بر سيصد و شست (4)بت،و دوستى مؤمن خالص خداى را بود پس (5)آن كه (6)يك قسمت باشد برآن حدّ نبود كه بر سيصد و شست (7)قسمت باشد.
سعيد جبير گفت:فرداى قيامت خداى تعالى بفرمايد تا مؤمنان و كافران را جمع كنند.آنگه كافران را گويد.شما در دنيا دعوى دوستى اين بتان كردى،و اينان دعوى دوستى من كردند.شما بر دوستى معبودان خود در اين آتش توانى شدن،ايشان اختيار نكنند.مؤمنان گويند:بار خدايا!اگر ما را فرمايى به دوستى تو به آتش در شويم،مناديى ندا كند: وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ .
و گفته اند:براى آن كه (8)دوستى كافران ايشان را هوايى باشد،و دوستى مؤمنان خداى را عقلى باشد.
و گفته اند:براى آن كه دوستى كافر بت را به تقليد بود،و دوستى مؤمن خداى را به دليل (9).و گفته اند:[191-ر]براى آن كه ايشان بتان را مصنوع دانستند،و اينان بتان (10)را صانع.و گفته اند:براى آن كه ايشان از بتان مقابله در محبّت نديدند،و اينان از خداى به مقابلۀ محبّت خود از او محبّت ديدند في قولهم: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ (11)... ،و دوستى تو آن را كه تو را دوست دارد،نه برآن حدّ بود كه آن را كه تو را دوست ندارد.
و ابو رجاء العطاردىّ او (12)غيره گفت:براى آن كه مؤمن را محبّت به خوف و طمع بود،خوف از عقاب و طمع در ثواب،چنان كه گفت: يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً (13)... ،
1) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 67.
2) .سورۀ زمر(39)آيۀ 3.
3) .آج،لب،فق،مب،مر:منقسم.
4) .همۀ نسخه بدلها:شصت.
5) .همۀ نسخه بدلها:بر.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:آنچه.
7) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:آنچه.
8) .مج:آن كس.
9) .مج:دليلى.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خداى.
11) .سورۀ مائده(5)آيۀ 54.
12) .آج:و.
13) .سورۀ سجده(32)آيۀ 16.
و دوستى كافر معبود خود را بى غرض بود،و آن كه به غرض بود نه چنان بود كه (1)آن كه بى غرض بود.
و گفته اند:براى آن كه مؤمن در هر وقتى و ساعتى آثار نعمت او بر خويشتن و غير خود مى بيند،و كافر از معبود خود بر خود اثر نبيند،پس دوستى او (2)معبود خود را سرسرى بود،و دوستى مؤمن خداى را از سر شاكرى بود.
ذو النّون مصرى گفت:يكى را گفتم از جملۀ عارفان كه ابتداى محبّت تو چون افتاد با اين درگاه؟گفت:اذا اقبلت قرّبني و ادناني،و اذا ادبرت صوّت بي (3)و نادانى (4)،و اذا وقفت (5)لغيره (6)رغّبنى و منّانى (7)و اذا عملت بطاعته أثابني و أعطانى،و اذا عملت معصية سترني و وارانى (8)فمن اكرم من مولاى تولّيت عنه ما ولاّنى،و در شاذّ عطاردى بخواند:«يحبّونهم»بفتح الياء و الحاء،من حبّ يحبّ فهو محبوب،و انشد.
الفرّاء،و قد جمع فيه بين اللّغتين:
احبّ لحبّها السّودان حتّىحببت لحبّها سود الكلاب
قوله: وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا نافع و ابن كثير و ابن عامر به«تا»خواندند على الخطاب،و باقى به«يا»على الخبر من الغائب.و آن كه به«تا»خواند،خطاب رسول را بود-عليه السّلام.و آن كه به«يا»خواند،فعل مسند با ظالمان بود.و ابن عامر خواند:اذ يرون العذاب،و معنى آن كه:چون عذاب با ايشان نمايند،و باقى قرّاء به فتح«يا»خوانند،و معنى آن كه:چون ايشان عذاب بينند.و بر هر دو قرائت اعنى«تا»و«يا»،جواب«لو»محذوف بود،و جواب«لو»بسيار حذف كنند، چون در كلام دليل بود بر او،نحو قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ (9)-الآية، و كقول الشّاعر (10):
1) .مج+بى.
2) .مج،وز:كافر.
3) .دب،آج،فق،مب،مر:اطرحنى.
4) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:وثّقت.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بغيره.
7) .دب:ثنافى،آج،فق،مب:ثنانى،لب:رزانى.
8) .دب،لب،فق،مر:وادانى،مب:دادانى.
9) .سورۀ رعد(13)آيۀ 31.
10) .آج با خطى متفاوت از متن افزوده است مصراعه الأوّل: و قد ساءنى ما جرّت الحرب بيننا
بني عمّنا لو كان امرا مدانيا
المعنى لعفونا عنه[191-پ]و تقدير جواب در آيت چنين بود: وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً ،لرأوا امرا عظيما،او لعلموا ما صاروا (1)اليه او لعلموا (2)أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً ،چنان كه تقدير آيت ديگر چنين است: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتىٰ (3)... لكان هذا القرآن، و معنى آيت چنين بود بر قرائت آنان كه به«تا»خوانند كه:اگر تو بينى يا محمّد آنان را كه ظلم كردند يعنى كافران را.و اگر حمل كنند بر عموم اولى تر بود،اعنى كافران را و ظالمان را آنگه كه ايشان عذاب ببينند،يعنى آنگه كه ايشان عذاب يابند و به عذاب خداى رسند.
و رؤيت،به معنى وجدان است،آنگه (4)كه عذاب با ايشان نمايند.بر قرائت ابن عامر:لعلمت أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً ،بدانى كه همۀ قوّت و قدرت بر ايشان خداى (5)راست،و آن معبودان ايشان از ايشان هيچ غنايى (6)و دفعى نتوانند كردن.و بر قرائت آن كس كه به«يا»خواند،معنى آن باشد كه:اگر بينند ظالمان آنگه كه عذاب بينند-يعنى روز قيامت.
و معنى رؤيت اوّل علم باشد،و رؤيت دوم به معنى وجدان و وصول بود.اگر بدانند ظالمان وقت رسيدن ايشان به عذاب خداى كه همه قوّت و قدرت خداى راست بر ايشان،و ايشان را و معبودان ايشان را هيچ قوّت و منعت (7)نيست،لرأوا امرا منكرا، او لعلموا (8)علما يقينا لا يعتريه (9)شكّ و لا يعترضه شبهة،كارى منكر بينند آن روز يا علمى ضرورى حاصل آيد ايشان را،و اين جواب«لو»است كه گفتيم محذوف است.
و يعقوب و ابو جعفر،و در شاذّ حسن و قتاده و شيبه و سلام خوانند: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً ،و«انّ اللّه»،به كسر«الف»فى الموضعين جميعا.و باقى قرّاء به فتح
«الف»خوانند.
آنان كه«انّ»خوانند به كسر،گويند تقدير كلام چنين است كه:و لو ترى الّذين ظلموا اذ يرون العذاب لقلت انّ القوّة،او (1)لقالوا انّ القوّة على قراءة من قرأ بالياء،و جمله فرق آن است كه آن كه آنگه (2)در جواب«لو»كه محذوف است علم تقدير كردى،اكنون قول تقدير بايد كردن كه با علم«انّ»آيد و با قول«انّ»،عرب گويد:علمت انّ زيدا منطلق،و قلت انّ زيدا منطلق.
عطا گفت معنى آيت آن است كه:اگر ظالمان بينند روز قيامت آنجا كه دوزخ از پانصدساله راه به استقبال ايشان آيد و ايشان را همچنان برچيند كه مرغ دانه را،بدانند كه قدرت قوّت و ملكوت و جبروت خداى راست،و عذاب خداى سخت است.
قوله: إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا ،و ياد كن اى محمّد آن روز كه متبوعان از تابعان[192-ر]تبرّا كنند[و] (3)بيزار شوند،مراد به متبوعان رؤساى ضلالت اند،و به تابعان عوام و سفله اند.
مجاهد برعكس خواند: إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا ،آن روز كه تابعان از متبوعان تبرّا كنند و بيزارى نمايند،اين قرائت شاذّ است.پس ازآن كه طول عمر تولاّ كرده باشند و هواخواهى و فرمانبردارى نموده باشند بر تقليد و عميا، چون كشف حجاب كنند و پرده از روى كار بردارند و پيدا شود كه ايشان را غرض فاسد بوده است،و براى رياست و حطام دنيا استخدام ايشان كرده اند تبرّا كنند و بيزارى نمايند،گويند: يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً (4)، يٰا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (5).
و بر قرائت عامّۀ قرّاء،معنى آن است كه:آن روز كه متبوعان و رؤساى ضلالت از اتباع خود تبرّا كنند و گويند:ما را شما (6)پس رو درخور نه اى،ما از شما
لشكر (1)بيزاريم،ما را خود چندان افتاده است كه شما فراموشى به نزديك ما.امروز پادشاه به لشكر نازد و رئيس به اتباع،و مقتدا به مقتدى،فردا چون كشف كار كنند و هتك استار كنند،حق از باطل پيدا شود تو بينى و بدانى.
سوف ترى اذا انجلى الغبارأفرس تحتك ام حمار
تو به خواب اندرى نمى دانىفاذا ما انتبهت منه دريت
شاعر مى گويد:تو در زير گردى پنهان شده،نمى دانى كه بر اسپى يا بر خرى! چون گرد بازشود بدانى كه در زير ران تو خر است يا اسپ!اين عجب نيست،عجب آن است كه چون گرد بازشود تو بدانى كه در زير (2)خرى بوده اى يا در زير (2)سترى (4).
از روى جهل در زير (3)خرى،و از روى بى اصلى در زير (4)سترى (5)،شرم ندارى كه دعوى انسانيّت كنى،و در زير امر خرى و در (6)حكم سترى (7)شوى.
كم من حمار له (8)جوادو من جواد بلا حمار
همسايۀ ما خرى است او را اسپى استمن آدميم مرا كراى خر نيست
آنچه حسرت باشد كه تو را خواهد بودن،آنجا كه همه اميد در كسى بسته باشى كه او تو را دستگيرى و پايمردى خواهد كردن،ازآن كه در حقّ او اعتقاد كرده باشى كه او را پايه اى يا دستگاهى است،آنگه از بى پايه اى او را پايمارى (9)بايد،و از بى دستگاهى[192-پ]او را دستگيرى بايد،تو به وقت درماندگى پيش او روى (10).
كز پاى در آورد مرا دستم گير
او گويد:مرا پاى بر جاى نيست،دست تو چگونه گيرم،اول ثبات قدم بايد كردن،چون امروز قدم بر جا ندارد فردا جاى (11)قدم ندارد.چون امروز راى قدم دارد (12)،
1) .فق:شما و لشكر شما.
2) .همۀ نسخه بدلها+حكم.
3) (2) .همۀ نسخه بدلها+امر.
4) (2) .همۀ نسخه بدلها+امر.
5) (4) .همۀ نسخه بدلها:استرى.
6) .همۀ نسخه بدلها+زير.
7) (4) .همۀ نسخه بدلها:استرى.
8) .مج:حمارا،با توجّه به وز،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
9) .كذا:در اساس،مج و وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:يارى.
10) .مر:او رو.
11) .دب،آج:جايى.
12) .مج،فق:ندارد.
فردا جاى قدم كجا دارد!گويد:كسى مى بايد كه مرا دست گيرد.دست از من بدار كه مرا به دست ندارى،فذلك قوله عزّ و جلّ- إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا ،اين قول عبد اللّه عبّاس و قتاده و عطاست.
سدّى گفت:مراد شياطين اند كه فردا تبرّا كنند از آنان كه ايشان را پس روى كرده باشند و به غرور ايشان مغرور شده،فردا بيايند گويند:شما ما را گمراه كردى، امروز از عهده بيرون آيى،ايشان گويند:ما از شما بيزاريم.حق تعالى معنى اين هر دو (1)از هر دو گروه حكايت كرد.
امّا حديث رؤسا في قوله: يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَكُنّٰا مُؤْمِنِينَ (2)-الآيات الى قوله: وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ (3)... ،و في قوله تعالى: وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ (4)... ،و في قوله: يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً (5)... ،و حديث شياطين في قوله: كَمَثَلِ الشَّيْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اكْفُرْ فَلَمّٰا كَفَرَ قٰالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِينَ (6)و فى قوله تعالى: وَ قٰالَ الشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ (7)... الى قوله: إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ (8).
و روايت كرده اند از جماعتى مفسّران كه:اصنام باشند كه خداى تعالى ايشان را به آواز آرد،و هرچه بدون خداى آن را عبادت كرده اند در دنيا تا به آوازى فصيح از پرستندگان خود تبرّا كنند.
وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ ،حق تعالى بيان كرد كه چون عذاب بينند و مفرّ (9)و ملجائى نيابند و اسباب و وصلات منقطع شود و يأس حاصل آيد بعضى از بعضى تبرّا كنند، پس ازآن كه تولاّ كرده باشند.بلى چنين باشد،چون تولا بر تبرا مقدّم باشد بر عاقبت
تبرّا بار آرد،تبرّا بايد بر تولاّ مقدّم بود چنان كه موحدان را فرمودند در كلمۀ توحيد تا اوّل از هرچه از دون اوست تبرّا نكردند به«لا اله» (1)،«الّا اللّه»از ايشان درست نيامد (2)،چون از آن همه علايق خود را ببريدند،پيوند ايشان به عبادت او درست شد، ايشان به پيوندهاى نااستوار تمسّك كردند تا لا جرم به وقت مساس حاجت بريده گشت كه: وَ تَقَطَّعَتْ [193-ر] بِهِمُ الْأَسْبٰابُ .عبد اللّه عبّاس (3)و قتاده و مجاهد گفتند:مراد اسباب مودّت (4)است.كلبى گفت:اسباب مواصلت است،و به روايت ديگر قتاده گفت:مراد اسباب ندامت است كه روز قيامت منقطع شود.ربيع گفت:
مراد منازل و مراتب شرف است كه ايشان را بوده باشد از مخدومان خود.
ابن جريج گفت:مراد رحم و خويشى است.سدّى گفت:مراد عمل عمّال است در دنيا،يعنى عمل سلطان،اين وزير است و آن عميد است و آن مستوفى و آن مشرف،و اين امير،فردا امير را از امارت امارت (5)خذلان حاصل بود،و وزير بى موازر و معاون ماند،و عميد بى عمده،و مستوفى مستوفى الحقوق شود،و مشرف مشرف شود (6)بر هلاك،هر دستاويزى و متمسّكى كه در دنيا به دست آورده باشند،فردا از دست ايشان برود،و دست ايشان از آن گسسته شود،فذلك قوله:
وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ و اصل«سبب»پارۀ رسن بود كه در سر رسن (7)بندند تا به آب رسد،آنگه هر چيزى را كه بدو به چيزى رسند آن را سبب خوانند،زهير گفت:
و من هاب اسباب المنايا ينلنهو لو نال اسباب السّماء بسلّم
و اسباب آسمان درهاى آسمان بود كه از در به او رسند (8)،آنگه چون اتباع از متبوعان تبرّا بينند،تمنّاى رجوع با دنيا كنند تا آن را مقابله اى كنند،گويند: لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً ،اگر هيچ ما را رجعتى بودى با دنيا، فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا ،تا ما نيز از ايشان تبرّا كنيم چنان كه ايشان از ما تبرّا كردند.
اگر گويند:به جواب«لو»«لام»بايست كه آيد نه«فا»،و آنگه نصب فعل
از پس«فا»براى چه كرده است؟جواب آن است كه گوييم:در لفظ اگرچه«لو» آورد،مراد«ليت»است،براى آن كه كلام متضمّن معنى تمنّاست.آنگه«فا»به جواب (1)ليت آورد،و«فا»در جواب شش چيز عمل نصب كند:امرونهى و استفهام و جحد و عرض و تمنّى.و چون«لو»و«ليت»متقارب المعنى اند،«لو»به جاى «ليت»نهاد،و روا بود كه جواب«لو»محذوف بود چون كلام را در او معنى تمنّى هست«فا»بياورد،و آنگه تمام كلام و فايده در تقدير جواب«لو»بود چنان كه: لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا ،لكان امرا جيّدا.
آنگه حق تعالى بازنمود كه من روزگار ايشان و رنج ايشان را به حسرت ايشان چگونه كنم، كَذٰلِكَ يُرِيهِمُ اللّٰهُ ،چنين بازنمايد خداى-عزّ و جلّ-اعمال ايشان بر ايشان (2)حسرت شده.
بعضى مفسّران گفتند:مراد اعمال صالح (3)است كه ايشان[193-پ]ضايع كرده باشند،يعنى عمل ناكرده كه چرا نكردند بر ايشان حسرت شود.
سدّى گفت:مراد آن است كه روز قيامت درجات و منازل ايشان در بهشت به ايشان نمايند،و گويند:اين منازل و مساكن شما (4)خواست بودن اگر ايمان مى داشتيد و عمل صالح مى كرديد،ايشان نزد (5)آن حسرت خورند.
ربيع گفت:مراد اعمال قبيح ايشان است كه برآن حسرت خورند كه چرا كردند و بدل آن طاعت نكردند.ابن كيسان گفت:مراد آن اميد است كه ايشان در معبودان خود بسته باشند (6)به شفاعت كه: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (7).چون كار بر مراد بينند آن (8)عمل بر ايشان حسرت شود.
بعضى دگر گفتند:اعمالى كه ايشان كرده باشند و اميد در آن بسته،و گمان برده كه آن (9)طاعت و قربت و عبادت است،چون ذبايح كه براى اصنام كشند و
مانند اين،حق تعالى براى آن كه نه بر وجه مأمور و مشروع بوده باشد آن را نيست كند،چنان كه گفت: وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (1).
و«حسرات»،جمع حسرت بود،كتمرة و تمرات و شهوة و شهوات،چون اسم باشد تحريك عين الفعل كنند در جمع،و چون صفت باشد نكنند،كضخمه و ضخمات و عبلة و عبلات. وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنَ النّٰارِ ،و ايشان از دوزخ به در نيايند چنان كه در دار دنيا بر كفر اصرار كردند و از كفر به در نيامدند.
يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ كُلُوا مِمّٰا فِي اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (168) إِنَّمٰا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ اَلْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (169) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَيْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ كٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ (170) وَ مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ اَلَّذِي يَنْعِقُ بِمٰا لاٰ يَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ (171) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِلّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ (172) إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ اَلْمَيْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اَللّٰهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (173) إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ مٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ وَ لاٰ يُكَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (174) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدىٰ وَ اَلْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَى اَلنّٰارِ (175) ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ نَزَّلَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلَّذِينَ اِخْتَلَفُوا فِي اَلْكِتٰابِ لَفِي شِقٰاقٍ بَعِيدٍ (176)
اى مردمان بخوريد از آنچه در زمين است حلال پاك،و پس روى مكنيد گامهاى ديو (2)را كه او شما را دشمنى است آشكارا [194-ر].(3)مى فرمايد شما را بدى و زشتى،و آن كه گوييد بر خداى تعالى آنچه ندانيد.
و چون گويند ايشان را پس روى كنيد آن را كه فرستاد خداى تعالى گويند:پس روى كنيم آن را كه يافتيم برآن پدران خود را،چه اگر پدران ايشان ندانستند چيزى و راه نيافتند.
مثل (4)آنان كه كافر شدند،چون (5)مثل كسى است كه بانگ زند به آنچه نشنود مگر خواندن و آواز كرانند (6)گنگانند (7)كورانند،ندانند ايشان.
[194-پ] اى آنان كه ايمان آورديد خوريد (8)از پاكهاى آنچه روزى داديم شما را،و شكر كنى خداى را اگر شما او را مى پرستى.
حرام كرد بر شما مردار (1)و خون و گوشت خوك و آنچه آواز كرده باشند به آن جز خداى را،هركه را به ضرورت آرند نه بغى كننده و نه ظلم كننده نيست بزه اى بر او،به درستى كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.
[195-ر] ايشان (2)كه پنهان دارند آنچه فرستاد خداى از كتاب و بدل كنند به آن بهاى اندك،ايشان نخورند در شكمهاشان،مگر آتش،سخن نگويد با ايشان خداى روز قيامت و نه پاك كند ايشان را و ايشان را عذابى بود دردناك.
ايشان آنانند كه بخريدند گمراهى (3)به ره راست،و عذاب به آمرزش،چه صابراند (4)ايشان بر دوزخ.
آن به آن است كه خداى بفرستاد كتاب براستى (5)و آنان كه خلاف كردند در كتاب در خلافى دوراند.
مفسران گفتند:اين آيت در شأن قبيلۀ ثقيف و عامر و صعصعه و بنى مذلج (6)آمد چون بعضى حرث و انعام بر خويشتن به حرام كردند و بحيره و سايبه و وصيلة و حام، حق تعالى ردّ بر ايشان گفت: كُلُوا مِمّٰا فِي الْأَرْضِ حَلاٰلاً طَيِّباً .خطاب (7)به يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ عام است،و اولى تر حمل آيت باشد بر عموم.و«من»تبعيض راست براى آن
كه آنچه در زمين است[195-پ]يا صلاحيت خوردن ندارد (1)يا حرام است (2)،پس از آن،آنچه حلال پاك است،حق تعالى اطلاق كرد،و نصب«حلالا طيّبا»بر حال است از مفعول به.
وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّيْطٰانِ ،شيبه و نافع و عاصم و حمزه و اعمش خواندند:
«خطوات»در همۀ قرآن به تسكين (3)«طا»،و كسائى و ابن عامر و ابو جعفر خوانند به ضمّ«خا»و«طا»و همزه از پس«طا»و چون به همزه خوانند خطأة فعله باشد من الخطاء و الخطيئة.و آن كس كه«خطوه»به«واو»خواند من«خطوه»اسم باشد،و «خطوة»فرجۀ ما بين القدمين باشد.و خطوه مصدر باشد من خطوت يعنى از پس خطاهاى شيطان مروى،بر قرائت آن كس كه به همزه خواند،يا (4)بر پى گامهاى شيطان مروى.
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به«خطوات»اعمال اوست،يعنى اقتدا به شيطان مكنى.مجاهد و قتاده و ضحّاك گفتند:خطيئات شيطان خواست.سدّى و كلبى گفتند:مراد طاعت شيطان است.مؤرّج گفت:مراد آثار شيطان است.عبد اللّه عبّاس گفت:سوگند و نذر در حال خشم از جملۀ خطوات شيطان است.
إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ،كه او شما را دشمنى آشكار است،و دشمنى شيطان با آدمى قديم است و موروث (5)از عهد آدم: وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (6)... هركجا ذكر شيطان رفت او را به دشمنى نام برد: إِنَّ الشَّيْطٰانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا (7)... ، أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (8).
و«أبان»هم لازم باشد و هم متعدى،يقال:أبان الشّىء اذا تبيّن،و أبان اذا اظهر،و در آيت هر دو محتمل است:«عدو مبين»،اى ظاهر و قيل:مبين مظهر للعداوة (9).
إِنَّمٰا يَأْمُرُكُمْ ،«انّما»براى اثبات خبر (1)باشد و نفى ما سواه،براى آن كه «إنّ»تأكيد كلام را بود،و«ما»چون حرف باشد اصل او نفى بود،و اين«ما»را اين جا كافّه خوانند.
يَأْمُرُكُمْ ،مى فرمايد شما را يعنى شيطان بِالسُّوءِ ،اى بالاثم.و اصل«سوء» هرچه دژم بكند كسى را،يقال:ساءه يسوؤه سوءا و مساءة اذا احزنه،و سؤته فسيء اى حزنته فحزن،قال الشّاعر:
ان يك هذا الدّهر قد ساءنيفطال ما قد سرّنى الدّهر
الامر عندي فيهما واحدلذاك صبر و لذا شكر
وَ الْفَحْشٰاءِ ،قيل:هو الزّنا،گفته اند:زناست،و اين قول سدى است.و گفته اند:هر معصيت كه عظيم و فاحش باشد آن فحشاست،و گفته اند:«سوء»آن گناه است كه از او حدّ،واجب نيايد[196-ر]،و«فحشاء»آن است كه بدو حدّ واجب باشد.و روا بود كه مصدر بود،كالبأساء و اللّأواء (2)و گفته اند:فعلائى (3)است كه آن را افعل (4)نيست،كالعذراء و الحسناء،قال متمّم بن نويره:
لا يضمر الفحشاء تحت ثيابهحلو شمائله عفيف الميزر
مقاتل گفت:هركجا در قرآن«فحشا»است،مراد به آن زناست الّا في قوله تعالى: اَلشَّيْطٰانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشٰاءِ (5)... ،كه آنجا مراد بخل است و منع زكاة.
وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،و آن كه بر خداى آن گويى كه ندانى در دعوت (6)باطل از تحريم حرث و انعام و بحيره و سائبه (7).
وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،عبد اللّه عبّاس و ضحّاك گفتند:مراد مشركان عرب اند،چون گويند ايشان را كه متابعت آن كنى كه خداى فروفرستاد، گويند:لا بل متابعت آن كنيم كه پدران خود را برآن يافتيم از عبادت اصنام.بعضى
دگر گفتند:مراد آن است كه خداى تعالى گفت:متابعت فرمان خدا كنى در باب حلال و حرام،ايشان گفتند:ما متابعت آن كنيم كه پدران خود را برآن يافتيم از تحريم حرث و انعام و بحيره و سائبه.
و بهرى دگر گفتند:مراد جهودانند،و«لهم»كنايت باشد عن غير المذكورين، و كسائى«لام»«هل»و«بل»ادغام كند (1)در هشت حرف:در«تا»في قوله بَلْ تُؤْثِرُونَ (2)... ،و«ثا»في قوله: هَلْ ثُوِّبَ (3)... ،و«سين»في قوله: بَلْ سَوَّلَتْ (4)... ،و «زا»في قوله: بَلْ زُيِّنَ (5)... ،و«ضاد»في قوله: بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ (6)... ،و«ظا»في قوله: بَلْ ظَنَنْتُمْ (7)... ،و«طا»في قوله: ...بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ (8)... و«نون»في قوله: ...بَلْ نَتَّبِعُ (9)... ،و تخصيص«لام»«هل»و«بل»براى آن است كه سكون او لازم بود،و سكون دگر«لامها»باشد كه براى علّتى بود،چون علّت زائل شود سكون زائل شود،و ألفى اذا وجد ألفينا وجدنا باشد، إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّينَ (10)،اى وجدوا.
أَ وَ لَوْ كٰانَ آبٰاؤُهُمْ ،«الف»استفهام است به معنى تقريع،و«واو»عطف است،و معنى آن است كه:(أ يتبعون آباءهم و ان كانوا جهالا)،متابعت (11)پدران خواهند كردن و اگرچه ايشان جاهل بودند؟ لاٰ يَعْقِلُونَ شَيْئاً من التّوحيد و العدل،از باب توحيد و عدل كه اصول معقول است چيزى ندانستند. وَ لاٰ يَهْتَدُونَ (12)الى شىء من الشّرائع،و راه يافته نبودند به هيچ چيز از باب شرعيّات.
آنگه حق تعالى تشبيه كرد كافران را به آن كه بانگ بر گوسفند زند.اگر گويند وجه تشبيه از كجاست كافران را به صايح و ناعق گوسفند؟گوييم از اين چند جواب است:
يكى آن كه:در كلام مضاف محذوف است و مضاف اليه به جاى وى نهاده
است،و معنى آن است كه:مثل واعظ الّذين كفروا و داعيهم الى الايمان، كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمٰا لاٰ يَسْمَعُ ،و اين تشبيهى صائب است براى آن كه گوسپند آواز شنود [196-پ]و معنى نداند،همچونين كافر (1)آواز مى شنود (2)و چون تأمّل و تفكّر نمى كند (3)مضمون حديث نمى داند (4)و بدان منتفع نمى شود (5).و امّا حذف مضاف و اقامت مضاف اليه به جاى او در كلام عرب شايع و معروف است،كقوله تعالى: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (6)... ،و: جٰاءَ رَبُّكَ (7)... ،و مانند اين.
و جواب دوم آن است كه:مثل الّذين كفروا في قلّة الفهم و العمه و التّحيّر كمثل الغنم الّذي ينعق به،و اگرچه تشبيه در لفظ به ناعق است،مراد مفعول (8)است، چنان كه عادت عرب است در طريقى كه ايشان را هست معروف كه آن را طريقۀ قلب گويند،نحو قولهم:ادخلت الخفّ في رجلي،موزه در پا كردم،و معنى آن است كه:ادخلت رجلي فى الخفّ،براى آن كه پا در موزه كنند نه موزه در پا،و اين لفظ در اين معنى معروف است در عرب و عجم،چه عجم اين كلمه همچونين گويند.و از معروف كلام ايشان در باب مقلوب،قولهم:طلعت الشّعرى و انتصب العود على الحرباء،و معنى آن است كه:انتصب الحرباء على العود،چه كرپاسه (9)بر چوب بايستد نه چوب بر او،و لكن اين لفظ مقلوب بگفتند لوضوح المعنى و زوال اللّبس،و شاعر گويد:
كانت فريضة ما تقول كماكان الزّناء فريضة الرّجم
و معنى آن است كه:كما كان الرّجم فريضة الزّنا.
و ديگرى گويد:
لقد خفت حتّى ما تزيد مخافتيعلى وعل في ذى المطارة عاقل
و معنى آن است كه:ما تزيد مخافة وعل على مخافتي،و ابو النّجم گفت:
قبل دنوّ الافق من جوزائه
اى قبل دنوّ الجوزاء من افقه،و قال ابن مقبل:
و لا تهيّبنى الموماة اركبهااذا تجاوبت الأصداء بالسّحر
اى لا اتهيّب الموماة،و گفت:بيابان از من نترسد،و معنى آن است كه من از بيابان نترسم،و اين را مثال بسيار باشد.
جواب سوم (1)آن است كه:و مثل الّذين كفروا او مثلك يا محمّد او مثلنا.
آنگه مثل دوم (2)بيفگند اكتفاء بالاوّل،چنان كه حق تعالى گفت: سَرٰابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ (3)... ،و مراد آن كه: تَقِيكُمُ الْحَرَّ و البرد،و لكن اكتفا كرد به ذكر«حرّ» از ذكر«برد»،قال ابو ذؤيب:
عصيت (4)اليها القلب انّي لأمرهامطيع فما ادري أرشد طلابها
و معنى آن كه:ارشد طلابها ام غىّ،و لكن اكتفا كرد (5)به ذكر رشد از ذكر غىّ [يعنى مثل تو اى محمّد يا مثل ما كه دعوت مى كنيم كافران را به ايشان،چون كسى است كه آواز بر گوسپند مى زند در آن كه نداند (6)و منتفع نشود] (7).
و جواب چهارم از او آن است كه:مثل كافران در دعاشان و عبادتشان اصنام را [197-ر]چون ناعق غنمى (8)است كه هيچ نداند و جواب ندهد و غنا نكند مر ناعق و داعى خود را.و بر اين جواب«الّا»صله بود،چنان كه شاعر گفت:
هم القوم الّا حيث سلّوا سيوفهمو ضحّوا بلحم من محلّ و محرم
المعنى هم القوم حيث سلّوا سيوفهم.و«دعاء»و«نداء»منصوب بود به آن كه مفعول«يسمع»باشد،و التّقدير:ينعق بما لا يسمع دعاء و نداء اى لا يقبل.
و«يسمع»،به معنى يجيب بود،چنان كه:سمع اللّه لمن حمده،اى اجاب
1) .مج،وز،آج،لب:سه ام،مر:سيم.
2) .مر:دويم.
3) .سورۀ نحل(16)آيۀ 81.
4) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها و مجمع البيان ج 255/1،چاپ شعرانى(6/2)دعانى.
5) .مج،وز:كردند.
6) .مج،بداند،با توجّه نسخۀ وز و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .همۀ نسخه بدلها:غنم.
اللّه،و نعق بالغنم اذا صاح بها.
«نعيق»آواز شبان باشد كه بر گوسبند (1)زند خاصّ.و بعضى دگر گفتند:عامّ است همۀ بهايم را،و قول اوّل ظاهرتر است،قال الاخطل:
فانعق بضأنك يا جرير فانّمامنّتك نفسك فى الخلاء ضلالا
و«نعيق»آواز كلاغ بود بى آن كه گردن بكشد،و چون گردن بكشد آن را «نعيب»گويند.
آنگه حق تعالى بر سبيل مذمّت كفّار را گفت: صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ ،اى هم كذلك كرانند،يعنى نمى شنوند آنچه ايشان را سود دارد،و اگر مى شنوند اجابت نمى كنند و فهم نمى كنند و كار نمى بندند.و چون چنين است،همان انگار كه نمى شنوند،چنان كه شاعر گفت:
اصمّ عمّا ساءه سميع
مى گويد (2):كر است از آنچه او را دل تنگ بكند و او شنواست،چنان كه گويند:القاضى لا يسمع ما يكره،لالانند (3)از گفت خير،چيزى نمى گويند كه ايشان را در آن خير بود.«عمى»،كورانند يعنى از هدى و ره راست نمى بينند و اگر مى بينند متابعت نمى كنند همان انگار كه نمى بيند چون منتفع نه اند به آن.
فَهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ ،و ايشان خود عاقل نه اند،يعنى استعمال عقل نمى كنند و خرد كار نمى بندند،و اين همچنان است كه حق تعالى ايشان را يك بار تشبيه كرد به چهارپا في قوله: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ (4)... ،و يك بار به مرده في قوله: إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتىٰ (5)... ،و چنان كه شاعر گفت:
لقد اسمعت لو ناديت حيّاو لكن لا حياة لمن تنادي
و ديگرى گويد:
علىّ نحت القوافي من مقاطعهاو ما علىّ اذا لم تفهم البقر
قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ ،اين لفظ امر است
[197-پ]و مراد اباحت.قديم-جلّ جلاله-رخصت مى دهد مؤمنان را و اباحت مى كند ايشان را كه بخورى (1)از خوشيها و چيزهاى لذيذ كه من شما را روزى كرده ام.
و گفته اند:مراد به«طيّبات»حلال است،و قول اوّل بهتر است براى آن كه مطابق لفظ است،و دوم اگر بر حلال حمل كنند در كلام تكرار بود براى آن كه لفظ رزق مستغنى بكند (2)از قيد زدن به حلال،چه روزى نباشد الّا حلال.
ابو هريره روايت كند كه:رسول-عليه السّلام-گفت:
انّ اللّه طيّب لا يقبل الّا الطّيّب و انّ اللّه امر المؤمنين بما امر به المرسلين،فقال: يٰا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبٰاتِ (3)،و قال: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ ،گفت:خداى تعالى پاك است الّا پاك قبول نكند،و مؤمنان را هم اين (4)فرمود كه پيغامبران را، يعنى به خوردن حلال.
آنگه گفت (5):مردى بود كه سفرهاى دراز كند و اشعث و اغبر و گردناك شود،و دست بر آسمان دارد و«يا رب يا رب»گويان باشد،و طعام و شراب و لباس او از حرام بود،چگونه دعاى او را اجابت كند خداى تعالى! و سعد بن ابى وقّاص (6)روايت كند از رسول-عليه السّلام-گفت:خداى پاك است پاك دوست دارد،و كريم است كرم دوست دارد،جواد است جود دوست دارد و پيرامن (7)خود پاكيزه دارى و چنان مكنى كه جهودان،كه پليدى كه ايشان را باشد پيرامن سراى خود بيفگنند (8)پس ازآن كه در سراى جمع كرده باشند. وَ اشْكُرُوا لِلّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ ،و شكر خداى كنى اگر او را خواهى پرستيدن.
در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت كه خداى-جلّ جلاله-گفت:مرا با جنّ و انس كارى عظيم افتاد،
اخلق و يعبد غيري و ارزق و يشكر غيري ،من آفرينم جز مرا پرستند،و من روزى دهم و شكر جز مرا كنند! آنگه چون خلقان را تحريص كرد بر طلب حلال،ذكر محرّمات بكرد تا ايشان
از آن اجتناب كنند،گفت: إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ ،در شاذّ خواندند كه:انّما حرم عليكم الميتة و الدّم و لحم الخنزير،چنان كه مرفوع بود (1)به فاعليّت.و ابو جعفر خواند:
انّما حرّم عليكم الميتة،بر فعل مجهول و ما لم يسمّ فاعله،يعنى به حرام كردند بر شما مردار و خون و گوشت خوك.و ابراهيم بن ابي عبلة چنان خواند كه«ما» موصوله بود نه (2)كافّه،و معنى آن بود كه:انّ الّذي حرّمه اللّه عليكم الميتة و الدّم و لحم الخنزير،بر اين وجه كه«ما»[198-ر]موصوله باشد،به معنى به صورت مفصوله بايد نوشتن.و ابو جعفر«ميّته»خواند به تشديد«يا»،و اين دو لغت باشد،يقال:ميّت و ميت،كسيّد و سيد،و هيّن و هين و ليّن و لين،قال الشّاعر و جمع بين اللّغتين:
ليس من مات فاستراح بميت (3)انّما الميت ميّت الاحياء
و مراد به«ميته»هر جانورى است كه آن را بشايد كشتن،آنگه بنه كشند (4)تا بميرد،خوردن و تصرّف كردن و ساير وجوه انتفاع به او حرام است،پس به دو نوع مردار شود:
يكى آن كه:به مرگ خود بميرد،دوم آن كه:به وجهى از وجوه مرده شود از فعل آدمى،چنان كش بكشد (5)نه بر وجه مشروع،ازآن كه گلويش فروگيرد،يا در خانه اى كند آب و علف ندهد تا بميرد،يا به چوب و سنگ و مانند اين بكشد.اين جمله مردار باشد،و اين حكم شامل است جملۀ حيوان را مگر ماهى را كه اخراج او از آب تذكيتش باشد،اگر در آب بميرد يا آب از او بازشود پس بميرد مردار باشد،و حلال نبود الّا كه زنده از آب به در آرند،پس بميرد و مذهب مالك آن است كه:
ببايد كشتن و سرش ببريدن تا حلال باشد،و اگر در آبى سرد يا گرم شود از سردى يا گرمى آب بميرد نشايد خوردن.
و مذهب ابو حنيفه همچونين است.و از حيوان آب جز ماهى حلال نيست،و نيز مذهب ابو حنيفه همچونين است،و مذهب شافعى خلاف اين است و مذهب ابن ابي ليلى.
و در طافى خلاف نيست فقها را،و آن آن بود كه در آب بميرد و بر سر آب آيد، و اگر دام در دريا افگند يك شبانروز و آنگه بر آرد (1)،بعضى مرده باشند و بعضى زنده،اگر تميز تواند كردن ببايد كردن،و اگر طريق نباشد به تميز آن همه حلال بود.
اما جنين شتر و گاو (2)و گوسبند چون تمام خلق باشد و موى بر آورده بود،چون شكم مادر بشكافد او را مرده يابد روا بود،كه كشتن مادر كشتن اوست،و اين مذهب جملۀ فقهاست مگر ابو حنيفه كه او گويد:بايد كه از شكم مادر زنده بيرون آيد،آنگه بكشند (3)او را تا حلال باشد.
و از فقها كس اعتبار تمام خلقى نكرد مگر مالك كه در اين مسئله موافق ماست.
امّا انتفاع به روغن مرده به هيچ حال (4)نشايد،و حرام است.و از رسول -عليه السّلام-پرسيدند كه:در كشتى شايد ماليدن؟نهى كرد و گفت:نشايد.
امّا پوست مردار به نزديك ما حرام بود و پليد باشد و به دباغه پاك نشود،و به نزديك فقها به دباغه پاك شود،و آنچه[198-پ]از مردار پاك بود و حلال باشد انتفاع به او پشم است و موى و پر (5)،چون ببرّند (6)و بنه كنند (7)و استخوان (8)است و دندان و سم و سرو و هرشه و شير و خايه چون پوست بالايين پوشيده باشد،و چون نباشد نشايد.
و به نزديك ابو حنيفه پوست خوك به دباغه پاك نشود و به نزديك شافعى پوست سگ و خوك.و به نزديك مالك انتفاع و تصرّف در چنين پوستها روا باشد مگر نماز كه نشايد كردن بر او.
و مذهب ليث آن است كه:پيش از دباغت بشايد فروختن چون بگويد كه مردار است.
و مالك گفت:استخوان (9)مرده پاك نباشد و انتفاع به او روا نباشد،و به موى و پشم روا باشد.و مذهب ليث سرو و سم پاك است و باقى نه،و شافعى استخوان (10)و
موى و پشم مرده روا ندارد انتفاع و پاك نگويد،و ابو حنيفه شير و هرشه حلال گويد، و سفيان ثورى و ابو يوسف و محمّد،شير مردار مكروه گويند براى آن كه ظرفش پليد است،و نيز در هرشه همين گويند اگر مايع باشد (1)اگر جامد باشد روا دارند.و مالك و شافعى شير روا ندارند (2)،و ليث خايه روا ندارد.
امّا موش اگر (3)در جايى ميرد اگر جامد باشد پيرامن آن ببايد افگندن چندان كه مماسّتش باشد به او و باقى پاك بود،و اگر مايع بود پليد بود و ببايد ريختن.
و اگر روغن بود در زير سقف نشايد در چراغ كردن (4)،و به نزديك ابو حنيفه بيعش روا باشد،و به نزديك شافعى روا نباشد.
و اگر مردارى در ديگى افتد سواء اگر در حال غليان باشد يا در حال سكون، آنچه در او باشد از مايعات ببايد ريختن،و گوشت به آب بشستن (5)تا پاك شود،و اصحاب ابو حنيفه همچونين گفتند و اوزاعى (6).ليث گفت:اند (7)بار ببايد شستن و پس بر آتش به جوشانيدن،و ابو حنيفه فرق كرد از ميان آن كه در غليان باشد يا ساكن.
اگر ساكن باشد،گوشت روا بود بخوردن پس ازآن كه به آب شسته باشند (8)،و اگر در حال جوشيدن بود هم (9)ببايد ريختن.
امّا محرّم دوم در آيت خون است به ظاهر آيت چو (10)«لام»استغراق جنس را بود،همه خونها حرام و پليد بود جز كه اين آيت مخصوص است بقوله تعالى: قُلْ لاٰ أَجِدُ فِي مٰا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلىٰ طٰاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً (11)... ،و فقها براى اين روا داشتند گوشت و جگر با (12)آن كه در او خون باشد، چه آن خون مسفوح نيست[199-ر].
و خونها بر سه ضرب است:
ضربى آن است كه:قليل و كثيرش پليد است،و تا ازالت نكنند نماز به روا نبود
هم از جامه هم از اندام،و آن سه خون است:خون (1)حيض و استحاضه و نفاس.
و ضرب دوم:خونى است كه (2)ازالۀ قليل و كثيرش واجب نيست از جامه و اندام،و آن خون كيك است و سراشك و مانند آن از آنچه آن را خونى روان نباشد، و نيز خون ماهى و خون جراحتى و ريشى كه پيوسته از او خون آيد.
و ضرب سوم خونى است كه (3)به مقدار درمى (4)باشد ازالتش واجب بود و چون كمتر باشد واجب نبود.و آن باقى خونهاست از جملۀ حيوانات،و خون بينى و خون فصد و حجامت و همه را حكم اين است.
و مالك در خون مگس و ماهى خلاف كرد و گفت:واجب بود به شستن،و در خون براغيث گفت:چون بسيار بود،واجب باشد ازالتش،و شافعى اين فرق نكند ميان اين خونها.
و امّا جگر،اگرچه در او خون بود مختلط اطلاق نام خون نكنند بر او،بل در عرف آن را كبد خوانند،و از اطلاق اين اسم خون نشايد دانستن (5).
امّا محرّم سوم (6)كه در آيت است (7)گوشت خوك است،و اگرچه در آيت ذكر لحم كرد اجماع امّت است بر تحريم پيه و پى و پوست او.و نيز در نجاست او خلاف نكردند،خلاف در جواز انتفاع كردند به موى او.ابو حنيفه و محمّد بن الحسن گفتند:
روا باشد به او خرز (8)كردن،و ابو يوسف گفت:مكروه است،و مذهب اوزاعى باكى نيست،و به مذهب ما و شافعى روا نباشد.
و به نزديك ما فرقى نباشد ميان خوك آبى و ميان خوك بيشه در باب تحريم،و به نزديك اصحاب ابو حنيفه همچونين است،و به نزديك مالك و شافعى و اوزاعى و ابن ابى ليلى حلال گويند گوشت هرچه در دريا بود،و بعضى اصحاب شافعى آن را حمار الماء خوانند،خر آبى،و گوشتش حلال دارند.و مذهب ليث آن است كه:مردم آبى و خوك آبى حرام است،و حكم خوك و حكم سگ در پليدى يكى (9)است اگر تر
به جامه بازآيد ببايد شستن،و اگر خشك باشد آب بر او بايد زدن.و موش و وزغ و روباه و خرگوش را حكم اين است به نزديك ما،و اختلاف فقها در دگر جا گفته شود.
امّا محرّم چهارم آن است كه:ذبيحه اى كه كشته (1)باشند نه به نام خداى.و أُهِلَّ ،اى صيت (2).و«اهلال»رفع صوت بود،و هلال از اينجاست براى آن كه عند رؤيت او آواز بردارند به تكبير و دعا،و منه اهلال الصّبىّ و استهلاله،و الاهلال بالحجّ رفع الصّوت بالتّلبية،و قال ابن احمر[199-پ]:
يهلّ بالفرقد ركبانهاكما يهلّ الرّاكب المعتمر
عبد اللّه عبّاس گفت:آن ذبايح باشد كه براى اصنام كشند،و در روايتى ديگر هم از او آن باشد كه مشركان كشند،پس عند ذبح (3)نام خداى نبرند،نام طواغيت برند،و هو قوله تعالى: وَ مٰا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ (4)... ،براى آن كه كافران آنچه براى اصنام كشند برآن نام خداى نبرند،و اين قول سعيد جبير است.و قتاده و مجاهد و بعضى دگر گفتند:مراد آن ذبيحه است كه بر او نام خداى نبرند (5)،و اين قول ربيع و حسن بصرى است.
و به نزديك اهل البيت-عليهم السّلام-ذبايح هيچ صنف از اصناف كفّار از مشركان و ملحدان و جهودان و ترسايان و گبران بنشايد خوردن،چه اگر ايشان نيز نام خداى برند (6)بدان (7)،خداى را نشناسند،نه نام خداى موصوف به صفات كمال گفته باشند ذبيحۀ ايشان حلال نبود.
و به نزديك فقها ذبايح اهل كتاب حلال باشد چون نام خداى برند برآن،و چون نام مسيح برند ترسايان حلال نباشد،و اين قول مالك و شافعى و ابو حنيفه و اصحاب اوست.
و ما بيان كرديم كه در اين باب اعتبار (8)به تسميۀ ايشان نيست،چه اعتبار به اعتقاد است[دگر آن كه ايشان وجوب تسميه را معتقد نه اند،و اعتبار در اين باب به
اعتقاد است] (1)نه به گفتار،نبينى كه اگر مشرك تولّاى ذبح كند و نام خداى برد به اجماع ذبيحۀ او حرام است،و اگر مرد مؤمن لال باشد و اعتقاد دارد به وجوب تسميه،و اگرچه تسميه نگويد ذبيحۀ او حلال بود،و نيز ظاهر آيت دليل صحت قول ما مى كند، قوله: وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ (2)... ،و آن«اله»كه ايشان اعتقاد كرده اند كه عزير يا مسيح (3)پسران اواند،او«اللّه»نباشد بر حقيقت،پس ايشان بر حقيقت نام جز خداى برده باشند در عموم اين آيت داخل باشند كه: وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّٰهِ .
و ذبيحه اى كه ترسا (4)برآن نام مسيح گفته باشد،جماعتى حلال مى دارند،و آن مذهب عطاست و مكحول و حسن بصرى و شعبى و سعيد بن المسيّب و اوزاعى و ليث بن سعد.
آنگه حق تعالى چون بيان حلال و حرام بكرد و محرّمات بر شمرد،اكنون رخصت مى فرمايد تا حجر نكرده باشد (5)و تخفيف كرده باشد (6)در تكليف،به فضل و كرم مى گويد: فَمَنِ اضْطُرَّ .عاصم و حمزه و يعقوب و ابو عمرو خوانند: فَمَنِ اضْطُرَّ ، به كسر«نون»،و همچونين در اخوات او: أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيٰارِكُمْ (7)... ،براى آن كه مجزوم را تحريك به كسر كنند،آنگه ساكن را عند التقاء السّاكنين تشبيه[200-ر]كردند به مجزوم.و باقى قرّاء خوانند:«فمن اضطرّ»به ضمّ«نون»و ضمّه براى اتباع ضمّۀ ما بعد را.و ابن محيصن ادغام كند«ضاد»را در «طا»:«فمن اطّرّ»و ابو جعفر خواند:«فمن اضطرّ»كسره را با«طا»دهد،چه اصل او اضطرر بوده است بر وزن افتعل من الضّرورة.و معنى آن است كه:احوج و الجأ، هركه را به ضرورت آرند،يعنى هركه را حال به ضرورت آيد،و ضرورت او را برآن حمل كند (8)كه بدان جا رسد كه بخواهد (9)مردن،آنگه او را تناول اين چيزها شايد كردن (10)به مقدار آن كه سدّ رمق كند،و اين مذهب اهل البيت است و احد قولى
الشّافعىّ و اختيار المزنىّ،و قولى ديگر شافعى را آن است كه:شايد كه چندان بخورد كه سير شود.
مقاتل بن حيّان گفت:بيشتر از سه لقمه نشايد خوردن.مجاهد گفت:معنى «اضطرّ»اكره باشد،يعنى هركه را دشمنى يا ظالمى اكراه كند و ملجأ گرداند بر تناول چيزى از اين محرّمات به اكراه بى اختيار تناول كند او را بزه نباشد.
و مالك و مسروق گفتند:چندان كه خواهد بخورد،و حكم خمر در اين باب حكم اين چيزهاست كه با اختيار حرام است تناول اندك و بسيارش،و با اضطرار مقدار آن كه سدّ رمق كند روا بود،و مالك و شافعى خلاف كردند،و گفتند:مضطرّ را هم نشايد به هيچ وجه.
امّا قوله: غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ ،نصب«غير»بر حال باشد،و روا بود كه بر استثنا بود.اصل«بغى»در لغت طلب باشد،و در لغت (1)مخصوص شده است به طلب و قصد فساد،يقال:بغى الجرح اذا ترامى الى الفساد.و زنا را از اين جا بغاء گويند، قال اللّه تعالى: وَ لاٰ تُكْرِهُوا فَتَيٰاتِكُمْ عَلَى الْبِغٰاءِ (2)... ،و زانيه را«بغىّ»گويند: وَ مٰا كٰانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا (3).
وَ لاٰ عٰادٍ ،اصل«عدوان»ظلم بود و مجاوزة الحدّ،يقال:عدا يعدو عدوا و عدوّا و عداء و عدوانا اذا ظلم و تعدّى الحدّ.
مفسّران در معنيش خلاف كردند.مجاهد و سعيد جبير و ضحّاك و يمان گفتند: غَيْرَ بٰاغٍ ،اى قاطع للطّريق (4)،خارج على امام المسلمين،نه به راه زدن بيرون آمده باشد يا نه بر امام مسلمانان خروج كرده باشد.عاد ظالم (5)هارب من غريم،او عبد ابق من سيّده،او مفسد فى الارض،مردى نباشد كه از واميار (6)بگريخته باشد.يا بنده اى كه از خداوند گريخته باشد،يا به طلب فسادى رود در زمين،يا سفرش معصيت بود.به هر وجه كه باشد اينان را حلال نباشد اندك و بسيار تناول كردن،
و اين مذهب اهل البيت است و مذهب شافعى.
و بعضى دگر از مفسران گفتند[200-پ]:معنى آن است غَيْرَ بٰاغٍ ،يعنى نه آن كه طلب اين محرّمات كند بقصد. وَ لاٰ عٰادٍ ،تعدى نكند از سدّ رمق به حدّ شبع،و اين قول حسن و قتاده است و ربيع و مذهب ابو حنيفه است.چون چنين باشد، فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،بر او حرج نباشد در خوردنش. إِنَّ (1)اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،خداى تعالى آمرزنده و بخشاينده است،يعنى آمرزنده است آن را كه اين تناول كند اگرچه در حال اختيار حرام است.و رحيم است بر خلقان و بندگان خود،چون ايشان را رخصت داد كه عند ضرورت تناول اين چيزها كنند تا تلف روحشان نباشد.
و محمّد جرير گفت:معنى آن است كه اگر پيش از اسلام خلاف اين كرده اى (2)،چون امروز توبه كردى از آن،خداى تعالى گذشته (3)بيامرزد و در آينده (4)رحمت كند،و اين وجه نيكوست.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْكِتٰابِ ،عبد اللّه عبّاس گفت كه:
اين آيت در كعب اشرف و كعب اسد و مالك بن الضّيف و حيىّ و ياسر ابناء اخطب آمد.و سبب نزول آيت آن بود كه پيش از بعثت رسول-عليه السّلام-اينان گفتندى عوامّ و سفله را كه:نزديك است كه خداى تعالى پيغامبرى بفرستد در مكّه كه (5)او از شرب خمر و زنا و ربا نهى كند،نام او محمّد.
چون خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-بفرستاد،ايشان گفتند رؤساى خود را كه:همانا كه آن پيغامبر است كه شما گفتى.ايشان گفتند:اين نه آن پيغامبر است،و وقت بعثت (6)او در نيامد (7)هنوز،و او مردى باشد كوتاه،ازرق چشم،اشقر،و صفات رسول-عليه السّلام-بگردانيدند،و به خلاف راستى به عوامّ نمودند طمع در حطام دنيا.خداى تعالى اين آيت فرستاد كه آنان كه پنهان كنند آنچه خداى فرستاده است از نعت و صفت رسول خود محمّد-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
مِنَ الْكِتٰابِ ،از تورات، وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً ،و بدل كنند به آن بهاى اندك،براى آن كه«اشتراء»كه (1)خريدن است در او معنى معاوضه هست كه مشترى بها مى دهد و متاع مى ستاند،براى آن (2)گفت: وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً .
و اگر تفسير نه چنين دهند معنى كلام مستقيم نبود،براى آن كه كسى بها نخرد متاع خرند،و لكن معنى آن است كه بها (3)عوض متاع مى دهند،يعنى كتاب خدا و آنچه در اوست از بيان و نعت و صفت رسول-عليه السّلام-كه پنهان مى كنند به طمع حطامى اندك فانى،به آن ماند كه آن مى دهند و بها مى ستانند.پس با كسى مانند كه مبايعت[201-ر]و مشارات كند (4)،چه اگر اين نكنند آن نستانند،چنان كه مشترى كه اگر بها ندهد متاع نستاند.
و براى آن«قليل»خواند آن را كه به اضافت با ثواب خداى قليل باشد،اگرچه به صورت بسيار باشد و خود (5)روا بود كه از پست همّتى و دونى به هر بهايى (6)و به هر اندكى طمع كردندى تا به همه انواع (7)اندك باشد،جزاى ايشان چه بود! أُولٰئِكَ مٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ ،ايشان آنانند كه فردا قيامت به عقوبت آنچه امروز خورده اند از اين طعمه جز آتش دوزخ نخورند،اين قولى است.
معنى دگر آن است كه:ايشان به اين كه مى خورند جز چيزى نمى خورند كه ايشان را به دوزخ برد،چون مآل و عاقبت اين با آتش خواهد رسانيد (8)،هم آن (9)انگار كه ايشان آتش مى خورند،و بر قول اوّل فعل مستقبل باشد،و بر قول دوم فعل حال باشد.و لفظ«يأكلون»مضارع است،صالح بود حال و استقبال را.
آنگه هم از روى تهديد و وعيد گفت:فرداى قيامت خداى با ايشان سخن نگويد،و اين را سه معنى باشد:يكى آن كه ايشان را پايه و منزلت آن ننهد (10)كه با ايشان سخن گويد تا اين عبارت باشد از خساست قدر ايشان و وضع منزلت ايشان.
معنى ديگر آن كه:سخن نگويد با ايشان سخنى كه ايشان را در آن خيرى (1)و مسرت باشد چنان كه با اولياى خود گويد.
معنى سؤم (2)آن است كه:با ايشان لم (3)و كيف و تقرير و حساب نكند،بل بفرمايد تا ايشان را راست به دوزخ برند.
و قولى ديگر كه چهارم است آن است كه:اين كنايت بود از سخط و غضب، چنان كه يكى از ما چون بر غلام و زيردست خود خشم گيرد با او سخن نگويد.
وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ ،ايشان را تزكيه نكند،يعنى بر ايشان ثنا نيكو نگويد،و ايشان را وصف نگويد (4)به آن كه ايشان نه اهل زكات و طهارت اند.
و ابو مسلم گفت:معنى آن است كه ايشان را مطهّر بنه كنند (5)از گناه،به معنى آن كه ايشان را عفو بنه كنند (6)قولى ديگر آن است كه ايشان را پاك بنكند يعنى بنه رهاند از دوزخ،و ايشان را عذابى اليم باشد يعنى مولم،فعيل به معنى مفعل است-چنان كه بيان كرده شد.
أُولٰئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدىٰ ،اى استبدلوا،ايشان آنانند كه گمراهى بدل كرده اند به راه راست،يعنى هدى بداده اند و ضلالت بستده،و معنى آن كه اين رها كرده اند و آن اختيار كرده،يعنى مسلمانى رها كرده اند و جهودى اختيار كرده،و اين قول عبد اللّه عبّاس است.و ابو مسلم گفت:ره بهشت رها كرده اند و ره دوزخ گرفته،و قول اوّل بهتر است تا چو مكررى نباشد،با (7)اين كه: وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ ،چه او هم اين معنى دارد[201-پ].
آنگه بر سبيل تعجّب فرمود (8): فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَى النّٰارِ ،و اين«ما»ى تعجّب بود،چه صابراند ايشان بر دوزخ.و تحقيق اين«ما»هركجا امثال اين باشد كه آن را «ما»ى تعجّب خوانند،آن (9)است كه:شىء اصبرهم على النّار،چنان كه ما احسن زيدا،معنى آن است كه:شىء احسن زيدا،چيزى است كه زيد را نيكو كرده است
منكر كه آن چيز را نمى دانند كه چنين به اين بديعى از كار (1)او باشد،تا اين عبارت بود از غايت حسن او و مبالغت در اين معنى،همچنين آيت چيزى است كه ايشان را صابر كرده است بر آتش دوزخ كه نمى توان دانستن كه آن چيست از بديعى كه آن (2)كار هست،و اين قول مبنى است ازآن كه ايشان مى دانند و جحود مى كنند و دل بر آتش دوزخ بنهاده اند.
قولى ديگر در«ما»آن است كه:«ما»استفهامى است،يعنى چيست كه ايشان را چنين صابر بكرده است بر آتش دوزخ؟و معنى همان باشد كه ايشان دل بر اين نهاده اند.
بعضى دگر از مفسّران گفتند معنى آن است كه:ما اجرأهم على عمل اهل النّار،چه دليرند ايشان بر عمل اهل دوزخ،اين قول حسن و قتاده و ربيع است.فرّاء گفت:اين لغت (3)اهل يمن (4)است.آنگه گفت از كسائى شنيدم كه (5):نزديك قاضى يمن حاضر بودم و او يكى را سوگند عرضه مى كرد و خصم او مى گفت:ما اصبرك على اللّه،من گفتم:چه مى گويد؟گفتند مى گويد:ما اجرأك على اللّه،چه دليرى تو بر خداى! قطرب گفت:ما اصبرهم على عمل اهل النّار،اى ما ادومهم عليه،يعنى مصراند اينان بر معصيت.و«صبر»را معنى ثبات و حبس نفس باشد،و اين قول بهتر است از قول فرّاء.
مجاهد گفت:ما اعملهم باعمال اهل النّار،چه نيك بر دست دارند (6)عمل دوزخيان.بهرى دگر گفتند:ما ابقاهم على النّار،چه باقى و به پاى اند (7)بر دوزخ، چنان كه گويند:ما اصبر فلانا على البلايا و الحبس و الضّرب،و اين جارى مجراى مثل است،چنان كه ما گوييم:جان سگان دارد،يعنى سخت جان است.
ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ ،اى ذلك العذاب،اين عذاب بر ايشان براى آن است كه من، كتاب،يعنى تورات به حق فروفرستادم،ايشان اختلاف كردند در آن.آنگاه اين اختلاف كه گفتيم بيفگند براى آن كه ذكر اختلاف خواست آمدن در عقب او كه:
وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتٰابِ .
و بعضى دگر گفتند: ذٰلِكَ ،اين عذاب براى آن است كه (1)فرستادم يعنى تورات و انجيل،ايشان پنهان باز كردند و لكن اين لفظ«فكتموه»بيفگند اعتماد بر آنكه از پيش گفته بود: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ (2).
قولى دگر آن است كه:اين كفر و رقم كفر بر ايشان براى آن است كه،پس «ذلك»اشارت بود به كفر ايشان،او مبتداست و خبر او محذوف[202-ر]و تقدير آن كه:ذلك حاصل لهم كائن.
بعضى دگر گفتند: ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ نَزَّلَ الْكِتٰابَ ،اى اخبر (3)فى الكتاب بأنّهم لا يؤمنون و يموتون على كفرهم،اين به آن است كه خداى خبر داد كه ايشان ايمان نيارند،و خبر (4)خداى از (5)علم بود،و علم تبع معلوم باشد على ما هو به (6)،و اين نيز وجهى لطيف است.
آنگه گفت:آنان كه در كتاب يعنى در تورات خلاف مى كنند، لَفِي شِقٰاقٍ .
بعضى گفتند:لفي فرقة،ايشان در فرقتى و جدايى اند دور،يعنى عظيم.و گفته اند:
لفى اختلاف،ايشان در اختلاف اقوال و اهواءاند.و گفته اند:مراد به«كتاب»قرآن است،و آنان كه مخالفان آنند در اختلافى اند و اقوالى متباين،يكى مى گويد:سحر است،و يكى مى گويد:شعر است،و يكى مى گويد:كهانت است،و يكى مى گويد:
اعجميى (7)مى آموزد او را،يكى مى گويد:اساطير اوّلينان (8)است.
ابو مسلم گفت: إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فيه،اى اختلفوه،يعنى توارثوه خلفا عن سلف،آنان كه تورات (9)به ميراث برگرفته اند خلف از سلف،كما قال تعالى:
إِنَّ فِي اخْتِلاٰفِ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ (1)... ،در اين وجه تعسفى هست براى لفظ«فيه».
قولى ديگر آن است: إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا ،جهودان و ترسايانند. فِي الْكِتٰابِ ، اى فى التّوراة و الانجيل،اى خالف كلّ واحد منهما صاحبه في كتابه،هريكى از ايشان در كتاب صاحبش را خلاف كردند.جهودان گفتند:انجيل چيزى نيست،و ترسايان گفتند:تورات چيزى نيست،كما قال تعالى: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصٰارىٰ عَلىٰ شَيْءٍ وَ قٰالَتِ النَّصٰارىٰ لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلىٰ شَيْءٍ (2)... ،و قاضى گفت:روا بود كه معنى آن است كه (3)«أتوا (4)بخلاف ما انزل الله،چيزى گفتند خلاف آن كه خداى گفت،امّا در تفسير و امّا در تأويل براى طلب فتنه-و اللّه اعلم (5).
لَيْسَ اَلْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ وَ لٰكِنَّ اَلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ وَ اَلْكِتٰابِ وَ اَلنَّبِيِّينَ وَ آتَى اَلْمٰالَ عَلىٰ حُبِّهِ ذَوِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِيلِ وَ اَلسّٰائِلِينَ وَ فِي اَلرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَى اَلزَّكٰاةَ وَ اَلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ اَلصّٰابِرِينَ فِي اَلْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ حِينَ اَلْبَأْسِ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (177) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِصٰاصُ فِي اَلْقَتْلىٰ اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ اَلْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ اَلْأُنْثىٰ بِالْأُنْثىٰ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسٰانٍ ذٰلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اِعْتَدىٰ بَعْدَ ذٰلِكَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (178) وَ لَكُمْ فِي اَلْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (179) كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً اَلْوَصِيَّةُ لِلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى اَلْمُتَّقِينَ (180) فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181) فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)
[202-پ]
نيست نيكوى آن كه فروكنى رويتان به جانب آفتاب بر آمدن و آفتاب فروشدن (6)،و لكن نيكوى آن است كه بگرود (7)به خداى و روز بازپسين و فريشتگان و قرآن و پيغامبران و بدهد خواسته بر دوستى او به خويشان (8)و بى پدران و درويشان و رهگذريان و خواهندگان و در گردنها،و به (9)پاى دارد نماز (10)و بدهد زكات و وفاكنندگان به پيمانشان چون پيمان كنند شكيبايان (11)در سختى درويشى و وقت كالزار (12)،ايشانند كه راست گفتند و ايشانند كه پرهيزگارانند.
1) .سورۀ يونس(10)آيۀ 6.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 113.
3) .همۀ نسخه بدلها،بجز وز،مر:كه معنى كه آن است.
4) .مج،وز:تو،چاپ شعرانى(17/2):قالوا.
5) .مر+بمراده،دب،فق،مب،مر+قوله تعالى.
6) .مج،وز،آج،لب:فروشدنگاه.
7) .مج،وز:بگروى.
8) .مج،وز+نزديك.
9) .مج،مب،مر:بر.
10) .مج،وز،آج،لب+را.
11) .مج،وز،آج،لب،فق:و شكيبان.
12) .مج،وز،فق:كارزار.
[203-ر] اى آنان كه بگرويدى نوشتند بر شما باز كشتن در كشتگان،آزاد به آزاد،و بنده به بنده،و زن به زن،هركه را عفو بكنند (1)از برادرش (2)چيزى پس روى به نيكويى و دادن به او به نيكوى،آن سبك بارى است از خداى شما و بخشايشى هركه (3)از اندازه در گذرد پس از آن،او را عذابى بود دردناك.
شما را در قصاص زندگانى است اى خداوندان خردها تا همانا شما پرهيزگار شوى.
نوشتند بر شما چون حاضر آيد يكى از شما را مرگ،اگر بگذارد مالى اندرز براى مادر و پدر و نزديكان به نيكوى،واجب بر پرهيزگاران[203-پ].
هركه بدل كند آن را پس ازآن كه شنيد،بزۀ آن بر آنان باشد كه بدل كنند آن را،كه خداى شنوا و داناست.
هركه ترسد از اندرزكننده اى كژى اى (4)يا بزه اى به اصلاح آرد ميان ايشان، بزه اى نيست بر او كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.
اهل تأويل در سبب نزول آيت خلاف كردند.حسن بصرى و قتاده و ربيع گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه،جهودان در نماز روى به مغرب كردندى و ترسايان به مشرق،و گفتند:برّ و نيكوى (5)اين است كه ما برآنيم،خداى تعالى
تكذيب ايشان را اين آيت فرستاد و بازنمود كه:اين بر نيست،براى آن كه اين منسوخ است به توجّه به كعبه.
قتاده و عبد اللّه عبّاس گفتند:آيت پيش از ايجاب فرائض آمد و تحديد (1)حدود شرع از نماز و زكات (2)،و در بدايت اسلام مرد به اين قدر بارّ بودى كه به خداى و رسول ايمان آوردى،چون خداى تعالى حدود و احكام شرع بنهاد،گفت:برّ اين بس نيست كه جهودان و ترسايان برآنند (3)تا حدود و احكام شرع به جاى نيارند از آنچه در آيت شرح داد تا صادق و متّقى و بارّ باشند.
حمزه و حفص خوانند: لَيْسَ الْبِرَّ ،به نصب«برّ»بر آنكه خبر«ليس»باشد.
و أَنْ تُوَلُّوا ،اسم ليس باشد.و باقى قرّاء خوانند:ليس البرّ،به رفع«را»بر آنكه او اسم باشد،و أَنْ تُوَلُّوا ،به جاى خبر و مانند قرائت حمزه (4)،قوله تعالى: مٰا كٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (5)... ،و قوله تعالى: فَكٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِي النّٰارِ خٰالِدَيْنِ فِيهٰا (6)... ،در باب تقديم خبر بر اسم.
مجاهد و ضحّاك و عطا و سفيان گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه مردى بيامد و رسول را-عليه السّلام-گفت[204-ر]:يا رسول اللّه!ما البرّ؟برّ چه باشد؟ خداى تعالى اين آيت فرستاد،و اين آنگه بود كه قبله هنوز قرار نگرفته بود،و (7)هركجا كه خواستندى روى فراز كردندى لقوله تعالى: فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ (8)... ،بازنمود كه اين قدر عبادت كه شما مى كنى گاه متوجّه به مشرق و گاه به مغرب در باب برّ كفايت نيست،گفت: لَيْسَ الْبِرَّ (9)أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ ،«ان»مع الفعل در تأويل مصدر است،و برّ به«لام»تعريف معرفت (10)است و مصدر به اضافت با ضمير،و چون دو معرفت در كلام جمع شود،تو مخيّر باشى هركه را خواهى به اسم توانى كرد و هركه را خواهى به خبر،براى آن اين دو قرائت برعكس يكديگر رواست.
و«قبل»منصوب بر ظرف است.و«مشرق»،جاى آفتاب بر آمدن باشد.و «مغرب»جاى فروشدن.حق تعالى گفت:برّ و نيكوى،و«برّ»،اسمى است شامل جملۀ طاعات را،و در احسان بيشتر به كار دارند،يقول العرب:برّ في يمينه اذا صدق و برّ بوالديه اذا احسن اليهما.و برّ حجّه،اى قبل،و حجّ مبرور،اى مقبول.و رجل بارّ و برّ حق تعالى گفت:مرد نيكوكار نه آن باشد كه روى به آن جهات (1)كند، وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ .
و اگر گويند:«برّ»من اسماء المعانى است،و«من»از اسماء اشخاص است،چگونه روا باشد كه اين را به خبر آن كند؟و مبتدا و خبر هر دو يكى بايد؟ گوييم از اين چند جواب گفته اند:
يكى آن كه اسم را بر طريقه فعل رانده است،چنان كه گويند:انّما البرّ الّذي يصل رحمه،و معنى آن است كه (2):إنّما البرّ صلة الرّحم،و اين قول فرّاء و مفضّل سلمه است،و انشد الفرّاء.
لعمرك ما الفتيان أن تنبت اللّحىو لكنّما الفتيان (3)كلّ فتى ند (4)
معنى آن است كه:ما الفتوّة نبات اللّحى.
و قول دوم آن است كه:مضاف از كلام بيفگند (5)و مضاف اليه به جاى آن بنهاد (6)،و تقدير اين است:و لكنّ البرّ برّ من آمن باللّه،چنان كه گفت: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (7)... ، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (8)... ،و قال تعالى: مٰا خَلْقُكُمْ وَ لاٰ بَعْثُكُمْ إِلاّٰ كَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ (9)... اى الّا كخلق نفس واحدة،و قال الشّاعر:
كأنّ غديرهم بجنوب شلّ (10)نعام قاق في بلد قفار
اى كأنّ غديرهم غدير نعام،و قال النّابغة (11):
1) .مج،وز:جهان.
2) .فق،مر،آج،لب:كه صلة الرّحم.
3) .مج+ان.
4) .همۀ نسخه بدلها:ندى.
5) .آج،فق،مب،مر:بيفگنند.
6) .آج،لب،فق،مب،مر:بنهند.
7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.
8) .سورۀ فجر(89)آيۀ 22.
9) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 28.
10) .كذا در اساس و مج و وز،دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:شغل،لسان العرب و چاپ شعرانى(99/2): سلّى.
11) .همۀ نسخه بدلها+الجعدى.
و كيف تواصل من اصبحتخلالته كأبي مرحب
اى كخلالة ابي مرحب،و هم از اين باب است قولهم:السّخاء حاتم و الشّجاعة عمرو،يعنى سخا سخاى حاتم است و شجاعت شجاعت عمرو،و اين قول قطرب و زجّاج است.
و وجهى ديگر آن است[204-پ]كه:«برّ»گفت و مراد«بارّ»است،براى آن كه عرب چون خواهند كه مبالغت كنند اسم فعل بر فاعل نهند،چنان كه گويند:
رجل صوم و عدل و زور و فطر،اى صائم و عادل و زائر و مفطر،و اين براى مبالغت كنند (1)تا چنين نمايند كه او خود به جملگى آن فعل است.
و وجهى ديگر آن است كه:«برّ»گفت و مراد ذو البرّ است،چنان كه خنساء (2)گفت در وصف گاوى كوهى كه بچۀ او را صيّاد بگرفته است:
ترتع ما رتعت (3)حتّى اذا ادّكرتفانّما هى اقبال و ادبار
اى ذات اقبال و ادبار.
مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ ،و نيكوكار آن كس بود كه ايمان دارد (4)به خداى و صفات او،و در لفظ ايمان داخل باشد،ايمان به خداى تعالى و پيغامبران و قيامت و بعث و نشور و كتابها و فرشتگان.و در آيت دليل است بر بطلان قول آنان كه گويند:عمل از جملۀ ايمان است،براى آن كه حق تعالى ايمان از عمل جدا كرد.اوّل ايمان به آنچه واجب است كه تصديق كنند آن را بگفت،من قوله: بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ وَ الْكِتٰابِ وَ النَّبِيِّينَ .
آنگه ذكر عمل صالح كرد به«واو»عطف و چيزى (5)بر نفس خود عطف نكنند، بايد كه معطوف دگر باشد و معطوف عليه دگر،دگر آن كه (6)اگر چنان بودى كه ايشان گفتند (7)،به منزلت آن بودى كه گفتى:من آمن باللّه،و:آمن باللّه و:امن
باللّه،چون هريكى از نماز و زكات و صدقات و اعمال صالحه هريكى ايمان باشند، و بهرى بر بهرى (1)معطوف،به هريكى يك بار تكرار ايمان باشد،و اين ظاهر الفساد است،و اخبارى كه در اين باب روايت كردند محمول بود بر كمال ايمان و فضيلت ايمان.
آنگه حق تعالى (2)پس از ايمان به خود گفت كه:ايمان دارد به قيامت از بعث و نشور و حساب و كتاب و ثواب و عقاب،براى آن كه اين همه الطاف بود كه او را به طاعت نزديك كند و از معصيت دور كند.
وَ الْمَلاٰئِكَةِ ،«لام»استغراق جنس است،به جملۀ فريشتگان ايمان دارد كه ايشان بندگان خدااند-بندگانى گرامى-چنان كه گفت: بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ (3)، خلاف آن كه مشركان گفتند:ايشان دختران خدااند،و خلاف آن كه جهودان گفتند:كه ما دشمن جبريل ايم و بدو ايمان نداريم،تا ايمان به فريشتگانى كه رسولانند در آن ميان باشد و تصديق آنچه ايشان آوردند (4).
وَ الْكِتٰابِ ،گفته اند:«لام» (5)جنس است تا جملۀ كتابها در تحت او شود.و گفته اند:تعريف عهد است،و مراد قرآن است كه ناسخ است جملۀ كتابها را،و كتابها به او منسوخ است.
وَ النَّبِيِّينَ ،«لام»تعريف جنس است به جملۀ پيغامبران.
آنگه ذكر عمل صالح كرد و عبادت ابدان و اموال بگفت: وَ آتَى الْمٰالَ ،و مال بدهد، عَلىٰ حُبِّهِ ،بر دوستى او.
خلاف كردند در آن كه ضمير راجع با كى است،بعضى گفتند:راجع با مال است،و«على»به معنى«مع»است،چنان كه گويند:فلان على صغر سنّه يقول الشّعر،اى مع صغر سنّه.مال بدهد با آن كه مال دوست دارد.
و قولى ديگر آن است كه:ضمير راجع است[205-ر]با نام خداى تعالى،اى على حبّ اللّه،و اين هر دو وجه گفته اند في قوله: وَ يُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ (6)... ،
على حبّ اللّه او (1)حبّ الطّعام.
و وجهى دگر در آيت آن است كه: عَلىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبىٰ ،اى على حبّ المعطي ذوى القربى،و معنى آيت آن بود كه:مال بدهد براى محبّت ايشان تا آيت مبنى بودهم از عطا دادن (2)،هم از (3)صلت رحم.و بر اين وجه ذَوِي الْقُرْبىٰ مفعول «حبّ»باشد،مفعول«ايتاء»نباشد،و قولهاى اوّل قريب تر است.
و وجهى دگر آن است:على حبّ الايتاء،مال دهد با آن كه دادن دوست دارد.و قول بيشتر مفسّران از عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و ربيع و سدّى آن است كه:راجع است با مال،و بيانش آن كه عبد اللّه مسعود روايت كرد كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:چون او را پرسيدند كه:اىّ الصّدقة افضل؟
قال: ان تعطي و انت صحيح شحيح تأمل الغنى، و
يروى (4): تأمل العيش و تخشى الفقر فلا تمهّل حتّى اذا بلغت الحلقوم (5)قلت لفلان كذا و لفلان كذا، يكى پرسيد كه:يا (6)رسول اللّه!كدام صدقه فاضل تر است؟گفت:آن كه بدهى و توتن درست باشى و بخيل امّيد زندگانى دارى و از درويشى ترسى رها نكنى تا جان به گلو (7)رسد،آنگه گويى (8):اين فلان را و آن فلان را،چه در حال يأس آن رونق ندارد كه در حال سعت (9)و اختيار با تردّد (10)دواعى.
ابو الدّرداء روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:مثل آن كس كه به در مرگ صدقه دهد،مثل كسى بود كه چيزى به هديّه دهد پس ازآن كه سير شده باشد.حق تعالى شش كس را ذكر (11)كرد كه مال به ايشان بدهد:اوّل خويشان را، چه صدقه بر ايشان هم صدقه باشد و هم صلت رحم،چنان كه گفت (12)-عليه السّلام:
الصّدقة على القرابة صدقة و صلة.
و زينب زن عبد اللّه مسعود مالى داشت بر خويشان خود خرج مى كرد.از رسول -عليه السّلام-پرسيد كه:مرا در اين (1)چيست؟گفت:
لك اجران اجر القرابة و اجر الصّدقة، گفت:تو را دو مزد است،مزد خويشى و مزد صدقه.
و فاطمه بنت قيس بيامد و گفت:يا رسول اللّه!هفتاد دينار زر دارم،كجا خرج كنم؟گفت:
اجعليها في قرابتك (2)،بر خويشان خود صرف كن.
وَ الْيَتٰامىٰ ،و نصيبى به يتيمان ده (3)،و يتيم آن باشد كه در خردى پدرش بميرد، و اگرچه در ظاهر آيت آن است كه مال به يتيمان دهد،معنى آن است كه به ولىّ (4)ايشان دهد،و به آن كس كه به كار ايشان قيام كند الّا آنگه كه (5)مراهق بود و در او رشدى باشد و بعض الصّلاح بشناسد.
و رسول-عليه السّلام-گفت:
خير بيوتكم بيت فيه يتيم يحسن اليه و شرّ بيوتكم بيت فيه يتيم يساء اليه ،گفت:بهترين[205-پ]خانه هاى شما خانه هايى (6)بود كه در او يتيمى بود كه (7)با او احسان كنند،و بترين خانه هاى شما خانه اى است كه در او يتيمى باشد كه با او اساءت و بدى كنند در آنجا.
آنگه گفت:
انا و كافل اليتيم كهاتين فى الجنّة-و أشار باصبعيه ،من و تكفّل كنندۀ يتيم در بهشت همچنين باشيم،و به دو انگشت اشارت كرد-به سبّابه و وسطى.
ابو مالك روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:
من ضمّ يتيما الى طعامه و شرابه حتّى يستغني عنه وجبت له الجنّة، گفت:هركه يتيمى را با خود گيرد به طعام و شراب تا چنان شود كه از او مستغنى شود،بهشت او را واجب شود.
يعقوب را گفتند:در مصر مردى است كه مسكين را طعام دهد و يتيم را اكرام كند،گفت:بايد كه از اهل البيت ما باشد،چون بديدند يوسف بود-عليه السّلام.
وَ الْمَسٰاكِينَ ،جمع مسكين و هو مفعيل من السّكون.و مسكين آن بود كه از فقير به بود،او را ضعيف (8)حال باشد او را بلغه اى (9)بود از عيش و كفايتش نبود.و
گفته اند:مسكين آن باشد كه اگرچه محتاج بود از مردم چيزى نخواهد،و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:
ليس المسكين بالطّوّاف و لا بالّذي يردّه التّمرة و التّمرتان و اللّقمة و اللّقمتان انّما المسكين الضّعيف الّذي لا يسأل النّاس و لا يفطن له فيتصدّق عليه، گفت:مسكين نه اين درويش گردنده باشد كه او را بازگرداند يك خرما يا دو (1)و يك لقمه يا دو (2)و لكن (3)مسكين ضعيفى باشد كه از مردم (4)چيزى نخواهد و نداند خواستن،مردم او را نشناسند تا بر او صدقه كنند.
آنگه گفت:اگر خواهى اين آيت بخوانى: يَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِيٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمٰاهُمْ لاٰ يَسْئَلُونَ النّٰاسَ إِلْحٰافاً (5)... ،و از اين جا (6)رسول -عليه السّلام-از خداى فقر نخواست،مسكنت خواست في
قوله-عليه السّلام:
احيني (7)مسكينا و امتني مسكينا (8)و احشرني في زمرة المساكين، يكى از جملۀ زنانش گفت:يا رسول اللّه!چرا چنين مى گويى؟گفت:براى آن كه ايشان پيش از توانگران به بهشت شوند به چهل سال.
آنگه گفت:نگر تا مسكين را زجر نكنى،و اگر چيزى خواهد ردّش نكنى و اگر (9)به نيم خرما باشد مساكين (10)را دوست دار (11)و به خويشتن نزديك دار (12)تا خداى تعالى تو را به رحمت خويش (13)نزديك كند.
و عبد اللّه عمر روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:روز قيامت مناديى از قبل ربّ العزّه ندا كند:كجااند آنان كه فقرا و مساكين را اكرام كردند در دنيا؟به بهشت رويد،امروز بر شما خوفى نيست و حزنى (14).كجااند آنان كه بيمار پرسى (15)و درويش دارى كردند در دنيا؟ايشان را بيارند و بر منبرهاى نور بنشانند
1) .مب+خرما.
2) .مب+لقمه.
3) .وز،دب،آج،لب،فق:و انّما،مب:به درستى كه،مر:امّا.
4) .همۀ نسخه بدلها:مردمان.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 273.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+است كه.
7) .مج:اللّهمّ احيينى،ديگر نسخه بدلها:اللّهمّ احينى.
8) .مر:غنيّا.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+چه.
10) .همۀ نسخه بدلها:مسكين.
11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر:دارى.
12) .دب،آج،لب،مب،مر:دارى.
13) .مج:خويشتن،مب:خود.
14) .دب:حرجى،مب:و نه حزنى.
15) .دب،آج،لب،مر:بيمارپرستى،مب:بيمار دارى.
[206-ر]و مردمان در حساب باشند.
وَ ابْنَ السَّبِيلِ ،مفسران در آن خلاف كردند.عبد الله عبّاس و قتاده گفتند:
مهمان است.عبد اللّه عبّاس گفت:او سه روز مهمان باشد،چه حقّ ضيافت سه روز است،آنچه بالاى آن بود از باب معروف است،و هر معروفى صدقه بود.و رسول -عليه السّلام-گفت:
من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه. و رسول -عليه السّلام-گفت:مهمان چون درآيد (1)با روزى خود آيد،و چون برود گناه صاحبش با خود (2)ببرد،يعنى خداى تعالى آن طعام كه او را داده باشد كفّارت گناه ميزبانش كند.
مجاهد و ربيع گفتند:مراد رهگذرى است مرد مسافر،و براى آنش«ابن السّبيل (3)»خواند كه ملازم راه بود و بر (4)سر راه بود،چنان كه مرغ آبى را«ابن الماء» خوانند،و مرد معمّر را«ابن الدّنيا (5)»،و قال ذو الرّمّة:
وردت اعتسافا و الثّريّا كأنّهاعلى قمّة الرّأس ابن ماء محلّق
و گفته اند:منقطع به را مى خواهد كه راه زده باشند بر او و مالش برده.
وَ السّٰائِلِينَ ،خواهندگان،درويشانى كه به جاى (6)سؤال باشند.
رسول-عليه السّلام-گفت:
للسّائل حقّ و ان جاء على فرس، سائل را حقّ است و اگرچه بر اسب آيد.
و در خبر است كه:سائلى يك روز سؤال مى كرد،حسين بن على -عليهما السّلام-گفت:دانى تا چه مى گويد؟گفتند:نه،يا بن رسول اللّه.گفت، مى گويد:من رسول ترازوى (7)شماام اگرم خيرى (8)بدهيد از شما برگيرم و آنجا برم،و الّا دست تهى آنجا روم.و رسول-عليه السّلام-گفت:
لا تردّوا السّائل و لو بظلف محرّق (9)،گفت:سائل (10)را رد مكنيد (11)و اگر به سم گوسپندى سوخته باشد.و رسول
-عليه السّلام-گفت:
لو لا انّ (1)السّؤال يكذبون ما قدّس من ردّهم (2)، اگر نه آنستى كه سائلان دروغ مى گويند،توفيق ندادندى آن (3)را كه ايشان را رد كردى،و اگر سائل را هيچ حقّى نيست جز آن كه (4)كشف حال خود كند در پيش تو و آبروى خود بريزد و در مقام مذلّت بايستد خود كفايت است (5).
در خبر است كه:يك روز اعرابى اى آمد تا بر اميرالمؤمنين (6)-عليه السّلام-سؤال كند.اميرالمؤمنين گفت:يا اعرابى!چيزى دانى (7)نوشتن؟گفت:آرى.گفت:
اكتب حاجتك على الارض لئلاّ ارى ذلّ السّؤال في وجهك، حاجت خود بر زمين بنويس به چيزى و سؤال مكن تا مرا ذلّ سؤال در روى تو نبايد ديدن،و هر عطا (8)كه از پس سؤال بود به بهاى آبروى سائل بر نيايد،چنان كه شاعر گويد:
ما اعتاض باذل وجهه بسؤالهعوضا و لو نال الغنى بسؤال
و اذا السّؤال مع النّوال و زنته[206-پ]رجح السّؤال و خفّ كلّ نوال
و اذا ابتليت ببذل وجهك سائلافابذله للمتكرّم المفضال
انّ الكريم اذا حباك بموعداعطاكه سلسا بغير مطال
وَ فِي الرِّقٰابِ ،مفسّران خلاف كردند.بعضى گفتند:مراد بندگانند كه در رنج و سختى باشند (9)كسى ايشان را بخرد و آزاد كند،و اين قول سعيد جبير و قتاده است.
و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او بنده اى آزاد كند خداى تعالى به هر عضوى از او عضوى از اين (10)از آتش دوزخ آزاد كند.و قول بيشتر مفسّران برآن است كه:مراد مكاتبانند كه خويشتن را بازخريده (11)باشند و بها نداده يا تمام نداده، ايشان را يارى بايد دادن بر فكاك گردنشان (12)از بند بندگى،و از زكات نيز نصيبى به ايشان بايد دادن چنان كه در آيت زكات هست.
عبد الرّحمن بن سهيل بن حنيف (1)روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
هركه او مكاتبى را يارى دهد بر آنكه گردن خود آزاد كند،يا غازيى را در آلتش (2)، يا مجاهدى را در سبيل خداى تعالى،حق تعالى سايه كند او را در سايه اش آن روز كه سايه نباشد الّا سايۀ او.
براء بن عازب روايت كند كه:اعرابى اى به نزديك رسول آمد (3)،گفت:يا رسول اللّه!مرا عملى (4)آموز كه مرا به بهشت (5)رساند.رسول-عليه السّلام-گفت:خطبه كوتاه كردى،و لكن سؤال پهن (6)كردى،گفت:
اعتق النّسمة و فكّ الرّقبة،عتق نسمه و فكاك رقبه كار بند.گفت:يا رسول اللّه!نه هر دو يكى باشد؟گفت:عتق نسمه آن بود كه بنده (7)آزاد كنى،و فكاك رقبه آن بود كه يارى كنى كسى را تا گردن خود آزاد كند از بندگى.
اكنون خلاف كردند كه مال به اينان دادن كه در آيت فرمود،زكات است يا بيرون زكات.سدّى و شعبىّ گفتند:بيرون زكات است،براى آن كه ذكر زكات هم در اين آيت هست،في قوله (8): وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَى الزَّكٰاةَ ،اگر اين بر زكات حمل كنند تكرار باشد،و اين وجهى نيك است،امّا برآن وجه كه جماعتى گفتند كه:
اين بيرون زكات است،و اين هم واجب است،خلاف اجماع باشد،و در آيت بيش از اين نيست كه: وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ ،الى قوله وَ آتَى الْمٰالَ عَلىٰ حُبِّهِ ،اين «ايتاء»مال از جملۀ«برّ»شمرد،و«برّ»هم (9)بر واجب آيد و هم بر سنّت،و حملش بر سنّت كردن اولى تر بود.
و حسن بصرى گفت:مراد به اين زكات فريضه است،براى آن كه بعضى از اين مذكوران مستحق (10)زكاتند[207-ر]في قوله: إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ (11)-الآية.و اين وجه ضعيف است براى سه وجه را:
1) .همۀ نسخه بدلها:عبد الرحمن بن سهل بن حنيف.
2) .تب:يارى دهد به آلت حرب و سلاح.
3) .دب،آج،لب:به نزديك آمد رسول را.
4) .مر:علمى.
5) .آج،لب،فق،مب:كه به بهشتم.
6) .دب،آج،لب،فق،مب:بهمت،مر:بهتر.
7) .همۀ نسخه بدلها:برده.
8) .همۀ نسخه بدلها+تعالى.
9) .مب،مر:بر همه.
10) .همۀ نسخه بدلها:مستحقّان.
11) .سورۀ توبه(9)آيۀ 60.
يكى آن كه:اين دو آيت مطابق نيستند (1)،دگر آن كه:تكرار باشد،سيم آن كه :ممتنع نبود كه در آيت زكات بر وجوب باشد به اجماع،و در اين آيت بر ندب باشد هم بر اجماع،و آن كه روايت كردند كه:
فى المال حقّ سوى الزّكاة، قاله (2)رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله، و تلا هذه الآية،و آنگه (3)گفت:در شتر،بيرون زكات حقهايى هست،چون از آن پرسيدند،گفت:
اطراق فحلها و اعارة ظهرها و منيحة (4)سمينها، گفت:آن كه فحلش بدهد براى گشن (5)و كسى كه به عاريت بخواهد بر نشستن را (6)و شتر شيردار بدهد روزى چند تا درويشان به شيرش منتفع شوند،اين دليل وجوب نكند،چه لفظ حق هم در واجب هم در سنّت به كار دارند.
دگر اين خبر كه روايت كردند،كه رسول-عليه السّلام-گفت:
نسخت الزّكاة كلّ صدقة ،معنى آن است كه:وجوب زكات (7)وجوب صدقاتى كه پيش از زكات بود منسوخ كرد،و اجماع امّت است كه زكات،استحباب و ندبى صدقه منسوخ نكرد، پس اين جمله دليل است بر آنكه اين دادن بيرون زكات است و واجب نيست.
و اما گمان آنان كه پنداشتند كه هرچه در اين آيت هست واجب است،اين گمانى باشد بى حجّت و دعوى بى بيّنت،براى آن كه اجماع است كه بيرون از زكات كسى را بنده خريدن و آزاد كردن،و مكاتب را معاونت كردن،و چيزى به فقير و مسكين دادن،نه بر وجه زكات و مهمان دارى كردن،اين هيچ واجب نيست، پس اين دعوى را وجهى نبود.
قوله: وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ ،«لام»جنس است،مشتمل بود بر (8)واجب (9)و مندوب (10).و اسم«صلاة»شامل (11)بود و متناول هم (12)فريضه را و هم سنّت را.امّا زكات اگرچه
1) .مج:نيست.
2) .فق،مر:قال.
3) .وز،لب،فق،مب،مر:آنگه.
4) .آج،لب،فق،مب:سيحة،آج در حاشيه و به خط مرحوم بهار آمده است:در حديث مباركه اين دو كلمه «و سيحة سمينها»كويا غلط است و معنى ندارد و از قرار ترجمه حديث شايد چنين باشد كه:و سمحة لبنها.حرّره ملك الشعراء غفر له.
5) .مج:كشف،آج،آبستى،لب،فق،مب،مر:كشتن،با توجّه به نسخۀ وز،تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:بدهد.
7) .مج،وز:با تكرار«زكات».
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+آن كه.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+بود.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+بود.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:واجب.
12) .وز:ندارد.
«لام»در او تعريف جنس راست،بر حدّ آن كه در صلات هست،و لكن اسم زكات در شرع جز بر فريضه نيفتد (1)-و در تفسير اين در جاى خود برفت.
آنگه حق تعالى گفت: وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ ،مدح كرد آنان را كه به عهد وفا كنند.و«واو»عطف است على قوله: مَنْ آمَنَ ،و اگرچه«امن»موحّد است،لفظ «من»صالح است واحد و جمع را،يك بار از او كنايت بر واحد كنند و يك بار به جمع چنان كه قديم تعالى گفت: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ (2)... و قول كوفيان كه گفتند:رفع على المدح است وجهى ندارد،و تقدير چنين باشد (3):و لكنّ البارّ هم المؤمنون باللّه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا،يقال:وفى بعهده و اوفى لغتان،و لغت اهل حجاز اوفى است،و در قرآن بيشتر اين آمد[207-پ]من قوله: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4)... ، وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ (5)... ، و يُوفُونَ بِالنَّذْرِ (6)... ،و وجوه و اقسام عهد گفته شد،و اين جا مراد عقد است و ميثاق و نذر و سوگند،ازآن كه در شرع واجب است به آن وفا كردن يا مستحبّ و مسنون (7)براى آن كه مورد آيت بر سبيل مدح است،و مدح بر فعل واجب و مندوب باشد،و عهدى و بيعتى كه با رسول-عليه السّلام-كردند در اين باب داخل بود،و خداى-جلّ جلاله-چنان كه مدح كرد وفاكنندۀ به عهد را،ذمّ كرد،آنان را كه عهد بشكافند و به عهد وفا نكنند في قوله: اَلَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِيثٰاقِهِ (8)... ،و في قوله:
وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ (9)-الآية الى قوله: وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (10).
آنگه گفت:من تو را از عهد بخواهم (11)پرسيدن في قوله: إِنَّ الْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلاً (12).
پس بازنمود كه تو مأمورى به وفاى عهد في قوله:
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ (1).
آنگه گفت:به عهد من وفا كن تا (2)به عهد تو وفا كنم في قوله: أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ (3).
آنگه بازنمود كه مرا مردانى هستند كه به عهد وفا كنند في قوله: رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ (4).
آنگه گفت:از من وفادارتر به عهد كه باشد؟في قوله: وَ مَنْ أَوْفىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ (5).
آنگه خليل خود را به وفاى عهد بستود في قوله: وَ إِبْرٰاهِيمَ الَّذِي وَفّٰى (6)،آنگه اميرالمؤمنين -على را به وفا به نذر بستود في قوله: يُوفُونَ بِالنَّذْرِ (7).
آنگه مؤمنانى را كه به عهد وفا كنند بستود في قوله: بَلىٰ مَنْ أَوْفىٰ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقىٰ (8).
آنگه تخصيص كرد جماعتى را كه موصوفند به صفات كمال ايمان و از جملۀ آن وفاى به عهد في هذه الآية بقوله: وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا... ،مدح كرد در اين آيت آنان را كه به عهد وفا كنند،اگر عهد با خداى كنند و اگر با يكديگر،و چون وعده دهند (9)انجاز كنند (10)،و چون سوگند خورند به راست كنند،و چون نذر كنند به جاى آرند،و چون گويند راست گويند،و چون امانت به ايشان دهند ادا كنند و خيانت نكنند.
و انس روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
لا ايمان لمن لا امانة له، گفت:ايمان نباشد آن را كه امانت نباشد (11).
و لا دين لمن لا عهد له، و دين نباشد او را كه (12)عهد نباشد.
1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 91.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+من.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 40.
4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 111.
6) .سورۀ نجم(53)آيۀ 37.
7) .سورۀ دهر(76)آيۀ 7.
8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 76.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:وعده كنند.
10) .دب،آج،لب،فق،مب:آن چنان كنند،مر:به جاى آرند.
11) .مر:نداشته باشد.
12) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:نباشد آن را كه او را،مب،مر:نباشد آن را كه.
و ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:خداى-جلّ جلاله- گفت:سه كس آيند (1)كه من خصم ايشانم،و هركس را كه (2)خصم او باشم مقهور بود:مردى كه با من عهدى كند پس غدر كند به آن عهد،و مردى كه آزادى را بفروشد و بهاى او بخورد،و مردى كه مزدورى را به مزد بستاند و مزدش ندهد نزديك (3)فراغ او از عمل.
وَ الصّٰابِرِينَ ،«واو»عطف است[208-ر]،و در نصب او چند وجه گفتند:
بيشتر نحويان گفتند:نصب بر مدح است،و تحقيق او آن بود كه نصب او به اضمار فعلى باشد،كأنّه (4)قال اعني بما قلت و ما وصفت (5)الصّابرين.اين ابيات ابو عبيده آورد در اين باب:
لا يبعدن قومى الّذين همسمّ العداة (6)و آفة الجزر
النّازلين بكلّ معتركو الطّيّبين معاقد الأزر
و عرب چنان كه نصب بر مدح كنند،نصب بر ذمّ كنند،كما قال (7)تعالى:
مَلْعُونِينَ أَيْنَمٰا ثُقِفُوا (8)... ،و چنان كه وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ (9).في قراءة من نصب،و قال عروة بن الورد:
سقونى الخمر ثمّ تكنّفونيعداة اللّه من كذب و زور
و از جملۀ نصب بر مدح،قول لبيد است:
نحن بني امّ البنين (10)الاربعهالضّاربين الهام تحت الخيضعه
و قول ديگرى:
نحن بني ضبّة اصحاب الجمل
1) .كذا:در اساس،مج،وز:آنند،ديگر نسخه بدلها:اند.
2) .همۀ نسخه بدلها+من.
3) .مب:بعد ازآن كه،ديگر نسخه بدلها:عند.
4) .مر:كما انّه.
5) .مج،وز:وصف.
6) .مج:العداوة.
7) .آج،لب،فق،مب،مر+اللّه.
8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 61.
9) .سورۀ مسد(111)آيۀ 4.
10) .مج:النبيين،شاهد در لسان العرب(ذيل:خضع)چنين آمده است: نحن بنو امّ البنين الاربعة و نحن خير عامر بن صعصعه المطعمون الجفنة المدعدعه الضّاربون الهام تحت الخيضعه
و كسائى گفت:مفعول دوم. وَ آتَى الْمٰالَ ،«واو»عطف است گفت بر ذَوِي الْقُرْبىٰ ،كأنّه قال:و أتى المال هؤلاء المذكورين و الصّابرين،و اين وجه نيك نيست (1)براى آن كه آيت در مدح دهندگان آمد،نه در مدح ستانندگان (2).
آنگه (3)حق تعالى صبر بر شدايد را بر سه نوع بنهاد،گفت:آنان كه صبر كنند فِي الْبَأْسٰاءِ ،اى فى الفقر و الجوع و سوء الحال،يعنى بر درويشى و تنگدستى و گرسنگى، وَ الضَّرّٰاءِ ،يعنى،المرض و انواع السّقم و البليّات،بر بيمارى (4)و انواع ابتلا به بلا. وَ حِينَ الْبَأْسِ ،يعنى وقت الحرب،اين دو نوع صبر ضرورى (5)است و آن يكى اختيارى،آن كه برآن دوگانه صبر نكند دست او جز به جزع نرسد (6)،سود نداردش (7)،و آن كه بر اين صبر نكند آن باشد كه ثبات نكند و بگريزد.
عبد اللّه عبّاس گفت: فِي الْبَأْسٰاءِ ،فى الشّدّة، وَ الضَّرّٰاءِ ،الزّمانة.گفت:
«بأساء»و«بؤس»شدّت است،و«ضرّاء»زمانت است،يعنى بر جاى مانده باشد از بى پايى.
امّا صبر بر فقر هم از جملۀ جهاد است:جهاد بر نفس و جهاد با شيطان.امّا نفس او را مطالبت كند به شهوات،و امّا شيطان امر كند او را به غوايات،چون دست بر هر دو فشاند جهاد كرده باشد.
در حكايات الصّالحين هست كه:فتح موصلى شبى در خانه آمد،در خانۀ او نه نان بود نه آب بود نه چراغ بود.نماز بكرد و سر بر زمين نهاد در سجده شكر (8)گريستن گرفت (9)و مى گفت:بار خدايا!مرا به بى طعامى ابتلا كردى،و در تاريكى بى چراغ بنشاندى.بار خدايا!من اين درجه به كدام عمل يافتم؟و من خويشتن را اين پايه نمى دانم،كه شايد كه تو با من اين كنى كه اين پايۀ اولياست،و من اين پايه ندارم.اين همانا از آداب اميرالمؤمنين -على-عليه السّلام-گرفته باشد كه او روزى بگذشت،جماعتى را ديد تن درست جوان در گوشۀ[208-پ]مسجدى نشسته و هر
يكى پوستين (1)مسلمانى پيش گرفته،ايشان را گفت:شما چه مردمانيد؟گفتند:نحن المتوكّلة (2)،گفتند:ما فرقتى متوكّلانيم.گفت:
لا بل انتم المتأكّلة (3)،شما جماعتى بسيار خوارانيد (4).پس اگر شما متوكّليد،حقيقت توكّل شما تا كجا رسيد؟ايشان گفتند:
اذا وجدنا اكلنا و اذا فقدنا صبرنا ،چون يابيم بخوريم و چون نيابيم صبر كنيم.
گفت:هكذا تفعل الكلاب عندنا (5)،سگان محلّت ما هم چنين كنند.گفتند (6):چون بايد كردن؟گفت:چنان كه ما كنيم.گفتند (7):چگونه كنى؟گفت:اذا وجدنا بذلنا و اذا فقدنا شكرنا،چون يابيم بدهيم و چون نيابيم شكر كنيم.
عبد اللّه عبّاس روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:فردا قيامت كه خلايق را در صعيد سياست بدارند،مناديى از قبل ربّ العزّة ندا كند كه:كجااند درويشان؟ آن گدايان متجمّل[و آن درويشان متحمّل] (8)جواب دهند.حق تعالى گويد:اينان را نزديك در آريد (9).ايشان را بيارند (10)تا به حجابى آرند كه در آن حجاب الّا مقرّبان نروند.
آنگه حق تعالى به خودى خود با ايشان خطاب كند،گويد:بندگان من!در (11)دنيا دنيا را از شما منع كردم (12).صبر كرديد.گويند:بار خدايا!تو عالم ترى،چنين بود.آنگه چون كسى كه از كسى عذر خواهد از ايشان عذر خواهد،گويد:بندگان من!براى كرامت شما كردم،نه هوان شما.امروز برويد،به صفهاى قيامت رويد، و هركه (13)شما را لقمه اى (14)داد يا شربه اى (15)داد،دست او گيريد،او را با خود به بهشت بريد كه شفاعت شما در حقّ او (16)مقبول است.ايشان بيايند و خلقى عظيم را
1) .مر:هريك پوستانى.
2) .دب،لب،فق،مر:المتوكّل.
3) .اساس:به صورت«المتّكلة»هم خوانده مى شود.
4) .همۀ نسخه بدلها:خورانيد.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+گفت.
6) .مر+پس.
7) .مر+شما.
8) .اساس:كه به صورت نونويس است ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .دب:نزديكتر آريد،مب:نزديك من آريد،مر:نزديكتر آييد.
10) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:بياورند.
11) .مر+دار.
12) .مر:كردند.
13) .همۀ نسخه بدلها+كس.
14) .مب+نانى.
15) .فق،مب:شربت آبى.
16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ايشان.
دست گيرند و به بهشت برند.
و در خبر است كه:
اذا رأيت الغنى مقبلا عليك فقل ذنب (1)عجّلت عقوبته و اذا رأيت الفقر (2)مقبلا عليك فقل مرحبا بشعار الصّالحين، چون توانگرى بينى كه روى به تو نهد،بگو گناهى كرده ام كه عقوبت آن تعجيل كردند،و چون درويشى بينى كه روى به تو دارد بگو مرحبا به شعار صالحان.و شعرا بسيار گفته اند در تفضيل درويشى بر توانگرى (3)،منها قول الشّاعر:
دليلك انّ الفقر خير من الغنىو أنّ قليل المال خير من الوفر
لقاءك (4)مخلوقا (5)عصى اللّه للغنى (6)و لم تر انسانا عصى اللّه فى الفقر
و لابى العتاهية:
تسلّ فانّ الفقر يرجى له الغنىو انّ الغنى يخشى عليه من الفقر
أ لم تر انّ البحر ينضب ماؤهو يأتي على حيتانه نوب الدّهر (7)
و لست بنظّار الى جانب الغنىاذا كانت العلياء في جانب الفقر
و انّي لصبّار على ما ينوبنيو حسبك انّ اللّه أثنى على الصّبر
ترى الدّهر مغتالا (8)و لم أر ثروةمن المال تنبى النّاس عنّي و عن امري[209-ر]
و انّى على فقرى لأحمل همّةلها مسلك بين المجرّة و النّسر
در خبر است كه يك روز اميرالمؤمنين و خضر-عليهما السّلام-به هم رسيدند.
اميرالمؤمنين او را گفت:كلمتى حكمت بگو تا از تو ياد گيرم.خضر-عليه السّلام- گفت:
ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء قربة الى اللّه ،چه نيكوست تواضع توانگران (9)درويشان را تقرّب به خداى را.اميرالمؤمنين گفت:خواهى كه (10)از اين نيكوتر بشنوى؟گفت:بيار[گفت] (11):
و احسن من ذلك تيه الفقراء (12)على الاغنياء ثقة باللّه، از اين نكوتر تكبّر درويشان بود بر توانگران استوارى به خداى.
1) .همۀ نسخه بدلها،بجز وز:ذنبا.
2) .دب،آج،لب،فق،مب:الفقير.
3) .همۀ نسخه بدلها:فى تفضيل الفقر على الغنى.
4) .اساس:لقاء،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .همۀ نسخه بدلها:انسانا.
6) .همۀ نسخه بدلها:فى الغنى.
7) .همۀ نسخه بدلها+و لآخر.
8) .همۀ نسخه بدلها:مغتالى.
9) .مج+من،وز+بر،دب+مر.
10) .همۀ نسخه بدلها:تا.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:الفقر.
توانگرى (1)و درويشى در اندكى و بسيارى مال بسته نيست،توانگرى توانگرى دل است.رسول گويد-عليه السّلام:
ليس الغنى من كثرة العرض انّما الغنى غنى النّفس، مرد به قناعت توانگر باشد،و به عزّت نفس و علوّ همّت شريف باشد،چنان كه در سلف بوده اند و از ايشان بازگفته اند،و ايشان نيز (2)از خود گفته اند،و لقد احسن من قال في هذا المعنى:
قنعت بالقوت من زمانيو صنت نفسى عن الهوان
مخافة ان يقول قومفضل فلان على فلان
فلن تراني امدّ كفّيالى لئيم و لا هجان
و لا اجوب الفلا لرزقحسبي من الرّزق ما كفاني
من كنت عن ماله غنيّارأيته كالّذي يراني
ابرّه ان اراد برّيو اقطع البرّ ان جفاني
كم كربة قد غشيت (3)فيهافانكشفت لي على المكان
و كم امور حذرت منهافكنت من ذاك في امان
فلو رأيت المنون حلّتباكثر الخلق ما عناني
يا جاهلا بالزّمان غرّا (4)انظر (5)الى الدّور و المغاني
فانّها و هى صامتاتابلغ من كلّ ذي لساني
أ لم تكن معدن الغوانيو البيض و الخرّد الحسانى
و كلّ نهد اقبّ طرفو صارم مرهف يمان
ولّوا و باد (6)الجميع منهمو اختر متهم (7)يد الزّمان
و اين بيتها اگرچه همه نه در اين معنى است،و لكن چون نيكو بود جمله نوشته شد،چه جمله زهد و حكمت است،[و محمود ورّاق گويد:
للنّاس مال و لي مالان مالهمااذا تحارس اهل المال حرّاس
ما لى الرّضا بالّذي اصبحت املكهو ما لى اليأس ممّا يملك النّاس] (1)
و ابو عبد اللّه (2)الازدىّ گويد:
ابا هانى لا تسئل (3)النّاس و التمسبكفّك فضل اللّه فاللّه اوسع
و لو (4)تسئل النّاس التّراب لأوشكوااذا قيل هاتوا ان يملّوا فيمنعوا
و از اين معنى بسيار است.
قوله: وَ الضَّرّٰاءِ ،اراد به الضّرّ و السّقم.در خبر است كه:فرداى قيامت كه اصحاب بلايا و اسقام را در قيامت آرند و (5)آن اعواض بى اندازه بينند كه براى ايشان معدّ كرده باشند،گويند:كاشكى ما در دنيا (6)ساعتى تن درست نبودمانى (7).
و در خبر است كه:ايّوب-عليه السّلام-خداى تعالى او را امتحان كرد به رنجهاى عظيم (8)و بيماريهاى نامنفّر،مردم (9)از[209-پ]اقصاى عالم-خداوندان امراض و اسقام-مى آمدند و از او دعا مى خواستند.او دعا مى كرد و خداى تعالى عافيه (10)مى داد،و او را گفتند:چرا براى خود دعا نكنى (11)؟گفت:شرم دارم از خداى تعالى كه چهل سال در نعمت صحّت بودم كه مرا سرى به درد نيامد،امروز چون مرا به بلا ابتلا كرد تا چهل سال بر نيايد من دعا نكنم.تا چهل سال نگذشت و كار به غايت نرسيد و رنج به نهايت نكشيد دعا نكرد.چون به غايت رسيد گفتند (12).اگر تو نيز دعا نكنى،ما خود رحمت فرستيم.كه كار چون به غايت رسيد وقت زوال باشد،اگر نعمت بود و اگر شدّت.اگر شدّت است گو به غايت رس تا برسى،اشتدّي ازمة تتفرّجي (13)،و در اين معنى شاعر گويد:
اذا الحادثات بلغن المدىو كادت لهنّ تذوب المهج
و جلّ البلاء (14)و قلّ العزاءفعند التّناهي يكون الفرج
1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .دب،آج،لب،فق:مب،مر:ابو عبيد اللّه.
3) .دب،لب،فق،مب،مر:لا قتل،آج:لا ينل.
4) .همۀ نسخه بدلها:فلو.
5) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+زمانى و يك.
7) .دب،آج،لب،فق:نبودمى،مب،مر:نبودى.
8) .همۀ نسخه بدلها+از دردها.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بيماريها تا مردم.
10) .همۀ نسخه بدلها:عافيت.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نمى كنى.
12) .آج،لب:خداى تعالى گفت.
13) .كذا:در اساس،ديگر نسخه بدلها:تنفرجى.
14) .كذا:در اساس،مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:و حلّ السلاء.
قوله: وَ حِينَ الْبَأْسِ ،اى وقت الحرب.البأس و البوس،كنايتان عن الحرب، يعنى بر جهاد كردن با كافران صابر باشند،بر اين همه صبر كنند،و نيز در وقت كارزار كرّار باشند (1)فرّار نباشند (2)،در حقّ آن كه ثبات كند و بر جاى بايستد اينست كه: وَ الصّٰابِرِينَ فِي الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ ،تشبيه ثباتش (3)به اين است كه: كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ (4).اگر ثابت القدم را اين رسد آن را كه قدم از حمله فرونايستد چه نصيب باشد او را؟و اگر آن را كه قدم فرونايستد (5)از حمله (6)و كرّ،اين رسد كه أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ (7)... ،آن را كه قدم فرونايستد از فرّ چيزى رسد نصيب او چيست؟ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (8).
هر ستاره كه (9)در (10)فلك هست يا ثابت است يا سيّار.آن كه ثابت است از او سير نيايد،و آن كه سيّار است در او ثبات نباشد،او ستاره اى بود در فلك حرب كه به وقت ثبات سير نشناخت،و به وقت سير ثبات نكرد.وقت سيرش وقت حمله بود، بمانند باد حمله بر بود،به وقت ثبات چون كوه بود آنجا كه دشمن در پيش حملۀ او چون كاه بود (11)هر دو چون باد بودند بر يكديگر،و لكن باد با كوه چه تواند كردن،و كاه (12)در پيش باد كه باشد،گويى در حقّ او گفت شاعر:
ز باد و كوه ندانيش (13)در مصاف بدانكچو باد حمله بر است و چو كوه حمله پذير
و الكلام في هذا يطول.
رسول-عليه السّلام-گفت:
افضل الأعمال الايمان باللّه[210-ر]و جهاد في سبيله (14)،فاضل ترين اعمال ايمان به خداست و جهاد در راه خداى،و همچنين گفت-
1) .وز:باشيد.
2) .وز:نباشيد.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بيانش.
4) .سورۀ صفّ(61)آيۀ 4.
5) .آج،لب،فق،مب،مر:ايستد.
6) .وز،آج،لب،فق،مب،مر:جمله.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 157.
8) .سورۀ انفال(8)آيۀ 16.
9) .دب،آج،فق:ستارۀ.
10) .دب:بر.
11) .دب،آج،لب،مب،مر:و دشمن چون كاه بود در پيش حملۀ او.
12) .همۀ نسخه بدلها:كه.
13) .آج،لب،فق،مب،مر:بدانيش.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سبيل اللّه و گفت.
عليه السّلام:
خير النّاس رجل ممسك بعنان فرسه في سبيل اللّه كلّما سمع هيعة طار اليها، بهترين مردمان مردى باشد (1)عنان اسب به دست گرفته در سبيل خداى-عزّ و جلّ-هرگه كه آوازى بشنود آنجا شتابد.
آنگه (2)حق تعالى چون صفات اين ابرار به كمال بگفت،گفت: أُولٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ،اينان راستيگرانند (3)،اى في ايمانهم و ايقانهم و اتقانهم و مقالهم و مجالهم (4)و اقوالهم و اعمالهم و عهودهم و عقودهم،تا مصداق آن آيت بود كه: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ (5).
از عبد اللّه عبّاس روايت چنين كردند كه چون اين آيت بخواند گفت:اين صفت پيغامبران است،و كيست كه طاقت اين دارد مگر (6)پيغامبرى (7)يا پيغامبر سيرتى (8)فرشته سريرتى (9)،ليس الشّأن فى الماء (10)انّما الشّأن فى السّقاء (11)،سخن در سيرت نيست سخن در سريرت است،براى آن كه سيرت با خلق است و سريرت با حقّ است،چو (12)در سريرت به فرمان حقّ اقتدا كرد خلقان را فرمودند تا در سيرت بدو اقتدا كنند،اگر حسن (13)سيرت را اقتدا بايد كردن،صدق سريرت را سجده بايد كردن،اگر اين جا پاى در خط بايد نهادن آنجا سر بر خط بايد نهادن،نبينى كه در حقّ آدم-عليه السّلام-سيرتى ظاهر نشده بود جز«انبئوني (14)»كه فرشتگان به آن اقتدا كردند،و لكن چون در باطنش سريرتى بود با حقّ،مقدسان حضرت را گفتند: اُسْجُدُوا لِآدَمَ... (15)،چرا چنين بايد؟از درگاه ما منشورى دارد به توقيع إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفىٰ آدَمَ (16)... ،چو توقيع به خطّ ماست،كه را زهره باشد كه سر بر خطّ ما ننهد،يا پاى از خطّ ما بنهد؟اگر آدم را به
1) .دب،مب،مر+كه.
2) .همۀ نسخه بدلها:بدان كه.
3) .مج:راستگيرانند.
4) .همۀ نسخه بدلها+و مصالحهم.
5) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
6) .مج:حكم.
7) .آج،لب،فق،مب:پيغامبران.
8) .آج،لب،فق،مب،مر+يا.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سيرتى.
10) .آج:النّماء.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:البقاء.
12) .همۀ نسخه بدلها:چون.
13) .همۀ نسخه بدلها:چنين.
14) .سورۀ بقره(2)آيۀ 31.
15) .سورۀ بقره(2)آيۀ 34.
16) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 33.
إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفىٰ (1)برسيد (2)كه سرهاى ملائكۀ ملكوت به چنبر (3)فرمان در آورد،لا بل به سجدۀ انقياد بر نهاد آل ابراهيم را كه آدم در خلقت طفيل ايشان بود،برسد (4)كه پاى تو به دام طاعت درآرند.
وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ،اى عقاب اللّه باتقائهم معاصى اللّه،ايشان آنانند كه خود را در حمايت تقوا آوردند از عذاب خداى به عصمتى كه خداى ايشان را كرد از معاصى او،اگرچه جمله امّت به اين مكلّفند،و لكن همانا اندكى ملتزم شدند اين الزام را و متكلّف آمدند اين تكليف را (5)،آنانند كه: أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا (6)... ، چنان كه در آيت هست كه: أُولٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ،به هر حال شكر كردن [210-پ]از صبر كردن آسان تر است اگر شاكران كم مى برآيند كه: وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ الشَّكُورُ (7).صابران كمتر باشند كه شكر بر نعمت آسان تر است از صبر بر محنت،پس آيت با صفات معصومان مى ماند-و الله اعلم بمراده.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ فِي الْقَتْلىٰ ،مفسّران خلاف كردند در سبب نزول آيت.شعبى و كلبى و قتاده و مقاتل گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى در جاهليّت پيش از اسلام به روزگارى اندك از ميان ايشان كارزارى افتاد و كشتگان و مجروحان از هر دو گروه پديد آمدند.چون رسول -عليه السّلام-آمد،به حكومت پيش او آمدند تا چه بايد كردن؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.
سعيد جبير گفت:سبب نزول آيت آن بود كه دو قبيله بودند:يكى اوس و يكى خزرج،از ميان ايشان قتالى افتاد و يكى از يكى قوى تر بود،اقويا ضعفا را گفتند:
ما به هر بنده اى آزادى را بكشيم،و به هر زنى مردى را،و به هر مردى دو مرد را، خداى تعالى اين آيت فرستاد قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ .
خلافى نيست ميان مفسّران در آن كه مراد به«كتب»فرض است خصوصا به قرينۀ«عليكم»كه اين مبنى (1)بود از وجوب،و براى اين نمازهاى فريضه را مكتوب (2)خوانند.
بهرى مفسّران گفتند مراد (3)آن است كه:كتب فى اللّوح المحفوظ.عبد اللّه عبّاس گفت:فرض عليكم فى التّوراة،در تورات بر شما فريضه كردم.حسن بصرى گفت:كتب عليكم في حكم اللّه الّذى حكم عليكم،خداى تعالى به واجب كرد بر شما در آن حكم كه بر شما كرد.
اگر گويند:وجوب چگونه ممكن بود؟و از واجب عدول نشايد كردن،و ولىّ خون را باشد كه عفو كند يا ديت خواهد و قصاص نكند،پس چگونه شايد گفتن كه قصاص به واجب كرد خداى؟گوييم،از اين چند جواب است:
يكى آن كه:خداى تعالى قصاص به واجب كرد مر قاتل عمد را به شرايطش شرعا چون ولىّ دم طالب قصاص باشد بر پيغامبر و امام و نايب او از ولات و حكّام (4)واجب است دست او قوى داشتن تا (5)او قصاص كند،نبينى كه حق تعالى گفت:
فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كٰانَ مَنْصُوراً (6).
جوابى دگر آن است كه:معنى آن (7)است كه بر قاتل واجب كرد كه تسليم نفس كند تا قصاصش كنند اگر خواهند،پس حق تعالى بازنمود كه اين حقّ آدميان است التزام بايد كردن،بخلاف حقوق من از (8)حدّ زنا و شرب خمر كه از او بشايد (9)گريختن در بعضى[211-ر]احوال،و اگر توبه كنند،اعنى زانى و شارب خمر،و اين حال پوشيده دارند روا باشد (10)،و به توبه اين حدّ ساقط شود،و قتل عمد نه چنين است كه قاتل را به هر حال تسليم نفس كردن واجب است.
و وجهى دگر آن است كه:خداى گفت:من قصاص بر اولياى مقتول واجب
كردم،نفسى به نفسى،يعنى تا تعدّى نكنند از نفسى به بيشتر نفسى،و از عضوى به بيشتر عضوى.مراد نه آن است كه عفو نشايد كردن،مراد آن است كه ظلم نشايد، عدل بايد و عدل قصاص است.اگر عفو كند فضل باشد و فضل به بود، وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ (1)... ،پس مراد حجر اولياى مقتول است على القصاص بمقتولهم لقاتله دون غيره من البرآء (2)و اشتقاق«قصاص»من قصّ اثره اذا اتّبعه باشد،و منه قوله تعالى: وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ (3)،اى اتّبعي أثره،و منه القصّة،و قصّه از اينجاست كه تتبّع الآثار (4)،و حديث رفته كند،و قصّه از اين جا گويند طرّه را براى آن كه بهرى موى متابع بهرى بود،پندارى ولىّ مقتول متابعت آن مى كند تا بر او براند آنچه او راند بر صاحب اين.
و آيت مجمل است محتاج است به بيان،و ظاهر آيت چون بر عموم حمل كنند اقتضا (5)كند،كه در هر كشته اى قصاص واجب باشد،جز كه شرع آيت را تخصيص كرد بهرى (6)كشتگان دون بهرى،براى آن كه قتل بر سه وجه بود:عمد محض و خطاى محض،و خطا شبيه به عمد.
امّا عمد محض،آن بود كه مردى عاقل بالغ،يا زنى عاقله بالغه اگر آزاد بود و اگر برده،اگر كافر بود و اگر مسلمان،قصد كند به كشتن كسى به آهن يا غير آهن (7)به آلتى و سلاحى و سنگى و چوبى و زهرى و گلو گرفتنى،و آنچه به جريان عادت عند آن،قتل حاصل شود،و غرض او قتل بود،چون حال بر اين جمله بود قصاص لازم آيد،مگر آنگه كه قاتل ديت بدهد،و يا بيشتر و كمتر و اولياى مقتول راضى شوند يا عفو كنند،قصاص اين جا باشد.
امّا خطاى محض آن باشد كه كشنده عاقل نباشد،يا آن كه كودك بود يا ديوانه بود يا ناقص عقل بود،اگرچه قصد كند و صورت عمد دارد در حكم خطا بود،و نيز آن كه مردى تيرى به صيدى اندازد يا به دشمنى،ناگاه بر كسى (8)آيد بى قصد او و
كشته شود،و اگر سنگى اندازد همچنين باشد،اين جمله خطاى محض بود،اين جا ديت لازم آيد بر عاقله.
و امّا خطايى كه شبيه عمد باشد آن بود كه:مرد قصد تأديب كند آن را كه در شرع تأديبش به او باشد،و غرض او ادب بود قتل حاصل آيد،و امّا فصد كند (1)كسى را و امّا (2)دارويى دهد و غرض او[211-پ]صلاح باشد پس مؤدّى بود با تلف اين كس اين جا ديت مغلّظه (3)لازم آيد بر خاصّ مال قاتل،و بيان اين كرده شود به جاى خود في قوله تعالى: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً (4).
و به نزديك بو حنيفه چون قتل به مثقله اى باشد چون سنگى (5)-و آهنى كه نه سلاح بود و چوبى (6)و به سنگى (7)بزرگ و مانند اين قصاص واجب نبود الّا كه آهن عمودى باشد گران،يا (8)او را در آتش افگند.امّا بجز اين قصاص واجب نبود،از غرق و هدم و از جاى (9)بيفگندن و مانند اين،و حسن بصرى و شعبى و نخعى همين گفتند، و در عمود و آتش خلاف كردند ابو حنيفه را،قصاص واجب نكردند.
و مذهب اهل البيت-عليهم السّلام-و مالك و ابن ابى ليلى و شافعى و ابو يوسف و محمّد آن است كه:به هرچه در غالب عادت به آن قتل حاصل آيد،قود و قصاص واجب بود،دليل بر صحّت مذهب صحيح،قوله تعالى: وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً (10)، و هذا قتل مظلوما فدلّ على سلطان وليّه بطلب القصاص.
امّا قصاص جز به آهن نشايد كردن،از تيغ و كارد و آنچه بدان ماند،و اگرچه آن كشته را به چيزى دگر كشته باشند به نزديك ما و بيشتر فقها،لقوله- عليه السّلام:لا قود الّا بحديدة.و مالك گفت:هم به آن چيز قصاص بايد كردن كه (11)او را كشته باشد (12)از آلت،و هم به آن نوع از تغريق و تحريق،اگر بنميرد مكرّر
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فصد كردن.
2) .مر:و يا.
3) .همۀ نسخه بدلها:مغلظ.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 92،همۀ نسخه بدلها+ان شاءاللّه.
5) .مج:سنگ.
6) .اساس:ناخواناست،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها نوشته شد.
7) .همۀ نسخه بدلها:سنگى.
8) .دب،لب،فق،مب،مر:تا.
9) .دب،آج،لب،مب،مر:جايى.
10) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 33.
11) .دب،آج،لب،فق:به آنچه.
12) .مب:باشند،مر:است.
مى كنند بر او تا آنگه كه بميرد،و شافعى مانند اين گفت،جز آن كه گفت:اگر بنميرد به شمشير بكشند (1)او را،و اگر اين كس را بازداشته باشد (2)مدّتى و طعام و شراب (3)نداده (4)تا بميرد.به نزديك ما به تيغ قصاص بايد كردن،و شافعى گفت:مانند آن مدّت او را باز بايد داشتن اگر (5)بميرد،و الّا (6)به تيغش ببايد كشتن.و به نزديك (7)مالك بازدارند او را تا به مردن،و اگرچه بيش از آن مدّت باشد،و همچنين در غرق و حرق.
امّا قصاص بر سبيل عقوبت است قاتل را،و تشفّى اولياى مقتول را و زجر و وعظ ديگران را تا مثل آن نكنند،چنان كه گفت: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ (8).
القتلى،جمع قتيل باشد،كجريح و جرحى،و صريع و صرعى،و مريض و مرضى،و فعيل به معنى مفعول است.آنگه تفصيل آن جمله بداد و آن را بيان كرد، گفت: اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثىٰ بِالْأُنْثىٰ ،آزاد را به آزاد،و بنده را به بنده، و زن را به زن يعنى قصاص كنند.مذهب بعضى فقها چنان است كه قصاص جز بر اين وجه نشايد كردن،آزاد به آزاد،و بنده به بنده،و زن به زن،تا بنده را به آزاد و مرد را به زن،و زن را به مرد قصاص روا ندارند[212-ر]و بناى اين بر دليل الخطاب كرده است،و دليل الخطاب به نزديك بيشتر اهل علم باطل است.
قتل الحرّ بالحرّ خلافى نيست در او،و قتل العبد بالحرّ هم خلافى نيست كه روا بود،و قتل الحرّ بالعبد روا نبود سواء اگر بندۀ او بود و اگر بندۀ ديگرى.اگر مردى بندۀ خود را بكشد مستحقّ تأديب و تعزير بود از امام،و اگر بندۀ كسى ديگر را كشد بهايش لازم آيد بر او،ما دام تا بهايش به بالاى ديت مرد مسلمان آزاد نرسد از هزار دينار تا ده هزار درم،و نيز تعزيرش كنند با آن.و مذهب شافعى و نخعى هم چنين است.
و مذهب ابو حنيفه آن است كه:به بندۀ خود بازنكشند او را،و به بندۀ ديگرانش بازكشند.دليل بر صحّت مذهب درست قوله تعالى: اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ ،و
هذا حرّ قتل بالعبد.و همچنين
قول رسول-عليه السّلام: لا يقتل حرّ بعبد، اين بر عموم است.
و مذهب شافعى آن است كه:ديت بنده بهايش بود بالغا ما بلغ،[و مذهب ابو حنيفه و محمّد موافق مذهب ماست] (1).
و بنده چون جنايتى كند ارش آن جنايت بر گردن بنده بود،خواجه يش (2)مخيّر بود.
از ميان دو كار:خواهد برده را تسليم كند به ايشان،و خواهد ارش جنايت بدهد به فداى بنده.و شافعى را دو قول است:يكى چنين كه ما گفتيم،دوم آن كه:فديه كند به اقلّ الامرين از قيمت و جنايت.اگر بنده اى ده بنده را بكشد بر خواجه جز آن نيست كه يابنده را به ايشان دهد،يا قيمت جمله بدهد بلا خلاف.اگر به ده بنده بنده اى را بكشند (3)،خواجۀ او را (4)بود كه هر ده را بازكشد،هرگه كه فضل قيمت با خداوندان دهد.و شافعى گفت:او را بود كه همه را به قصاص بندۀ خود بازكشد و چيزى بندهد،و بناى اين مسئله بر مسئله آزاد بود،و آن آن است كه:ده مرد يا بيشتر مردى را بكشند،همه را باز بايد كشتن يا نه؟مذهب ما آن است كه:همه را باز شايد كشتن به سه شرط:
يكى آن كه هريكى از اين قاتلان موازى و مكافى او باشند در خون اگر تنها بودى،و معنى آن است كه بايد كه در آن ميان مسلمانى نباشد مشارك با كافران در قتل كافر،و يا آزادى نباشد مشارك با بندگان در قتل بنده،و يا پدر نبود مشارك با اجنبيان در قتل[فرزند] (5).
دوم شرط آن است كه:جنايت هريكى چنان باشد كه اگر تنها همان بودى قتل حاصل آمدى.
سيم آن كه:اولياى اين مقتول نه ديت بازپس دهند،و اين مذهب على -عليه السّلام-است و عمر و مغيره و شعبه و عبد اللّه عبّاس از جملۀ صحابه،و در تابعين سعيد مسيّب و حسن بصرى و عطا،و در فقها مالك و اوزاعى و ثورى و ابو حنيفه و
اصحابش،و شافعى و احمد و اسحاق،جز كه اينان نگويند[212-پ]كه چيزى با پس بايد دادن،و اگر ولىّ مقتول خواهد يكى را بازكشد به كشتۀ خود.و تسعة اعشار ديت بر اين نه گانه (1)قسمت كنند و به اولياى مقتول دوم دهند،و فقها همچنين گفتند،جز كه اعتبار ديت بستدن نكردند.و در اين (2)مسئله از فقها،ربيعه و داود و اصحاب ظاهر موافقت كردند،دليل بر صحّت مذهب صحيح عموم قوله: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ (3)و نيز عموم قوله: اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ (4).
و پدر را به فرزند بازنكشند،سواء اگر به كارد كشته باشد او را يا به تيغ،و در صحابه اين مذهب عمر است،و در فقها ربيعه و ابو حنيفه و اصحابش و ثورى و شافعى و احمد و اسحاق،و مالك گفت:همچنين است الّا كه او را به ذبح كشد يا شكمش بشكافد كه آنگاه قصاص بايد كردن.
امّا مادر را به فرزند بازكشند،و مادران مادر (5)را-و إن علون.امّا جدّ جارى مجراى پدر باشد،همچنين اجداد من قبل الأب-و إن علوا،براى آن كه نام پدرى متناول است ايشان را.و شافعى در مادر همان گفت كه ما گفتيم،و در پدر و در اجداد مادرى همان كه (6)ما گفتيم در اجداد پدرى،و فرق نكرد،و گفت:به هيچ حال قصاص نبود چون فرزند را كشد،زن از جملۀ اولياى مقتول نباشد،و او را از قصاص نصيب نباشد،و شافعى گفت:باشد اگر بر ديت قرار دهند،نصيب ديتش باشد،و اگر بعضى اولياى مقتول عفو كنند نصيب ديگران ساقط نشود از قصاص،و به نزديك فقها ساقط شود و با ديت افتد براى آن كه القصاص لا يتجزّى و لا يتبعّض.
وَ الْأُنْثىٰ بِالْأُنْثىٰ ،خلاف نيست كه زن را به زن بازكشند چون مكافى او باشد، و زن را به مرد بازكشند و چيزى نبايد دادن،و مرد را به زن بازكشند (7)چون اولياى مقتول نيمه ديت مرد بازپس دهند.و مسائل قصاص بسيار است،و اختلاف فقها در آن در كتابهاى فقه مذكور است،و اين جا طرفى گفته شد.
قوله (1): فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ ،بدان كه از جملۀ آن كه خون به آن ساقط شود يكى عفو است،چه طلب قصاص در قتل عمد و ديت در قتل خطابه اولياى مقتول است،و حقّ ايشان است اگر جمله جمع شوند و اتّفاق كنند بر عفو،سواء اگر قتل عمد باشد و اگر خطا قصاص يا (2)ديت ساقط شود،و اگر بهرى (3)عفو كنند و بهرى (4)نكنند حكم آن است كه گفتيم كه نصيب ايشان ساقط شود و نصيب ديگران بماند.
و مفسّران و اهل معنى در معنى آيت خلاف كردند.قول بيشتر مفسّران اين است كه: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ ،اى ترك،و اصل«عفو»ترك باشد،و منه
قوله- عليه السّلام: احفوا الشّوارب و اعفوا اللّحى، و يقال:عفا النّبت اذا كثر،هم از اين جا[213-ر]باشد،براى آن كه چون رها كنند ازآن كه خورند و دروند بسيار شود،و عفا الرّسم اذا درس،هم از اين جا باشد،براى آن كه تا متروك نبود مندرس نشود.
مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ ،از برادرش.گفته اند:از برادر مقتول،و آن كه معفوّ است قاتل است كه مطالب است به قصاص يا به ديت،پس معنى آن است كه:هركه را عفو كنند از جملۀ قاتلان از خون برادر مقتولش يا برادر ولىّ خون،به آن كه او را قصاص واجب بود از او به ديت قناعت كند و راضى شود.
فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ ،او كه طالب است و آخذ ديت طلب به معروف كند،يعنى بر وجه و به قاعده بى تشديد و تحكّم و (5)بى زيادت.
وَ أَدٰاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسٰانٍ ،اين امر است آن را كه ديت مى دهد كه اين نيز اداء به احسان كند او را مى فرمايد كه در ستدن (6)بسازد،و اين را مى فرمايد كه آنچه خواهد دادن به قاعده و نيكو دهد،و اين قول حسن و مجاهد و قتاده و شعبى و ربيع و عطاست.
آنگه خلاف كردند در آن كه ولىّ مقتول را باشد كه ديت خواهد در قتل عمد بى رضاى قاتل.مذهب ما و مذهب ابو حنيفه و مالك آن است كه:نباشد او را كه در
قتل عمد جز قصاص خواهد،و ديت موقوف باشد بر رضاى قاتل.و مذهب شافعى آن است كه:ولىّ دم مخيّر است از ميان سه چيز:قصاص و ديت و عفو.دليل بر صحّت مذهب درست،قوله: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ ،بر قول اين مفسّران،چون عفو آن خواهد كه از قصاص يا (1)ديت عدول كند به طريق عفو،اگر مخيّر بودى لفظ عفو نيكو نبودى (2).آنگه اگر بر ديت قرار افتد (3)،در خالص مال او باشد در قتل عمد،و بر عاقله چيزى نباشد
لقوله-عليه السّلام: لا يعقل العاقلة عمدا و لا عبدا و لا اعترافا و لا صلحا.
و قوله: مِنْ أَخِيهِ (4)،بهرى از مفسّران گفتند:براى آتش برادر قاتل خواند كه به قتلى كه فسق است از آن بنشود (5)كه برادر او باشد،براى آن كه از آن بنشود كه مؤمن باشند (6)،و مؤمنان برادرانند.و گفته اند:اخوّت نسب خواست،و گفتند:تخصيص كنيم به تائب،و گفتند:اين حكمى است كه خداى تعالى گفت پيش از وقوع قتلى محقّق،و اين همه تأويل باشد و عدول از ظاهر و حقيقت تا فاسق را به فسق از ايمان ببرند،و قد أبى (7)كتاب اللّه الّا ان يكون أخاه فى الإيمان.و قولى ديگر آن است كه: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ ،ضمير در«له»راجع باشد با ولىّ خون.و مِنْ أَخِيهِ ،ضميرش راجع است با«من»و برادر قاتل است.و معنى«عفو»آن است در اين قول كه:
جاءه (8)الامر عفوا صفوا،يعنى من صار اليه من اخيه دية مقتول له عفوا (9)من غير مشقّة و لا كدّ فليتّبعه بمعروف،يعنى هركس را كه چيزى[213-پ]به او رسد از ديت مقتولى عفوا صفوا بى رنجى بايد تا حكم بكند (10)و آن دهنده نيز به قاعده بدهد،و در اين وجه تعسّفى هست براى آن كه از ظاهر آيت،اين دشخوار (11)معلوم شود.
و وجهى دگر آن است كه:آنجا كه ديت واجب شود هم مغلّظه است و هم (12)مخفّفه-چنان كه بيان كرده شد-آن را كه ديت مغلّظه رسد با مخفّفه كند عفو كرده
باشد،و قوله: فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ ،يعنى تشديد نكند و به مسامحت و مساهلت بستاند، و مهلت دهد و تعجيل نكند و مانند اين،و دهنده را فرمود كه او نيز به احسان دهد تعلّل نكند و عشوه ندهد،و دعوى عدم و اعسار نكند و ستاننده زيادت نخواهد،بيانش حديث رسول-عليه السّلام-كه گفت:
من زاد بعيرا في ابل الدّيات و فرائضها فمن امر (1)الجاهليّة ،گفت:هركه يك شتر بيفزايد در ديات و فرائض او از جمله كار جاهليان باشد.
آنگه گفت: ذٰلِكَ ،و آن اشارت است به جملۀ آنچه رفت از بيان قصاص و حديث عفو و آداب دهنده و ستاننده،اين جمله از خداى تعالى تخفيف و رحمت است،تخفيف تكليف و نظر رحمت در حقّ بندگانش.
عبد اللّه عبّاس مى گويد:براى آن چنين گفت كه اهل تورات را قصاص بود و ديت و عفو نبود،و اهل انجيل را عفو بود و ديت وقود نبود،حق تعالى اين امّت را تخصيص كرد (2)و تفضيل داد به اين سه چيز،و از هر سه عفو نكوتر باشد،اى عجب اگر عفو از مخلوق نكو باشد از خداى نكوتر باشد.
انس روايت كند كه:در عهد رسول-عليه السّلام-مردى مردى را بكشت.او را پيش رسول آوردند.رسول-عليه السّلام-او را به ولىّ مقتول داد،آنگه گفت:هيچ ممكن باشد (3)كه عفوش كنى؟گفت:از دلم بر نيايد.گفت:ديت بستانى؟گفت:
نه،جز كه قصاص كنم.رسول-عليه السّلام-گفت:پس تو مثل او باشى مرد گفت:
يا رسول اللّه عفوش كردم.
و اهل علم اين را تأويل كردند بر دو وجه،اعنى آن كه تو مثل او باشى.يكى آن كه:تو نيز چون او قاتل باشى نه آن كه چون او مأثوم باشى،چه قصاص حقّ او بود.
وجهى دگر آن كه:چون قصاص كنى،تو را بر او فضلى نبود،پس در نفى فضل و مردمى (4)نو چون او باشى.
قوله: فَمَنِ اعْتَدىٰ بَعْدَ ذٰلِكَ ،هركه تعدّى كند پس از اين،يعنى بيشتر از (1)قاتل را كشد يا (2)ديت زيادت خواهد،يا بعد از عفو با سر مطالبت شود،و اين جمله وجوه محتمل است و داخل (3)در لفظ«اعتدى»[214-ر].
حسن بصرى گفت:سبب آن بود كه در جاهليّت چون كسى كسى را بكشتى به حمايت قبيله،منيع شدى،ايشان ديت بدادندى يا مصالحت كردندى،اينان امان دادندى بعد قبول ديت،چون او ايمن شدى ازآنجا بيامدندى و او را بكشتندى و ديت بينداختندى،خداى تعالى برآن تهديد كرد.
قولى دگر ابو مسلم بن بحر گفت:مراد آن است كه هركه او توبه نكند پس ازآن كه خداى او را برهانيده باشد از قتل،امّا به عفو اولياى مقتول و امّا به قبول ديت،و پس از آن نيز با سر قتل شود، فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،او را عذابى سخت بود،و اين هم وجهى نيكوست.
و در«عذاب اليم»خلاف كردند كه در دنيا بود يا در آخرت؟عامۀ مفسّران برآنند كه در آخرت او را عذابى بود مؤلم،موجع.
سعيد جبير گفت:مراد آن است كه هركه (4)پس از عفو يا قبول ديت قاتل را بازكشد ،او را باز بايد كشتن (5)بر وجهى كه او را عفو نشايد كردن،و اين وجهى قريب است.
و حسن بصرى روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت:عفو نكنم آن را كه پس از اخذ ديت قتل كند.
آنگه حق تعالى بازنمود كه در قصاص چه مصلحت شرعى (6)و منفعت دينى است،گفت: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ (7)،شما را در قصاص حيات و زندگانى است.معنى آن است كه (8):قصاص نهادم در شرع تا زاجر و مانع باشد كه آن كس كه خواهد كه كسى را به ناحق بكشد،چون از قصاص انديشه كند بترسد و منزجر
شود،اين قول عامّۀ مفسّران است.
سدّى گفت:مراد آن است كه در قصاص حيات است،يعنى پيش از اسلام به يك مرد ده را و كمتر و بيشتر بكشتندى به گزاف،من قصاص نهادم به سويّت تا به نفسى بيشتر از نفسى نكشند،پس اين قضيّه موجب آن بود كه در قصاص حيات باشد.و در عموم لفظ قصاص هم قصاص نفس و هم قصاص جراح لازم (1)باشد،و صالح است دلالت هر مسئله كه در او قصاص دعوى كنند از مسائل فقه ما دام تا دليلى (2)از آن منع نكند مخصّص (3)و قوله: يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ ،اى خداوندان خردها!اين براى (4)تخصيص كرد از ميان ديگر نامها كه عاقلان باشند كه كارها به انديشه كنند و از عواقب امور قتل و جراح بترسند،تا منع كند ايشان را از قتل و جرح،به خلاف آنان كه عقل ندارند و عواقب نينديشند.
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ،عبد اللّه عبّاس گفت و حسن بصرى:تا بپرخيزى (5)از قتل خوف قصاص را،و ديگر مفسّران گفتند:عامّ است در همۀ معاصى،و اين اولى تر است [214-پ]براى آن كه اتّقاء معاصى لطف باشد در بسيارى كارها از اداى واجبات و اجتناب مقبّحات،و در شاذّ ابو الجوزاء خواند:و لكم فى القصص (6)حياة،يعنى فى القرآن.و اين آيت از آيات مشاراليهاست در فصاحت براى آن كه تضمين اين معانى در الفاظى چنين موجز عذب بر وجه كنايت چنان كه ظاهر برعكس نمايد از مراد بابى باشد جامع انواع فصاحت را.و آن كه بر هر وجه كه اين معنى گفتند،حكما بر طريق مثل من قولهم:القتل اولى للقتل،و القتل انفى للقتل،و قتل البعض احياء للجميع و اكثروا القتل ليقلّ القتل،با آن كه حروف بيش از آن است كه لفظ قرآن را، آن عذوبت و طراوت ندارد كه: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ .
دگر آن كه:قصاص منبئ باشد از (7)قتلى حقّ به واجب كه ظلم نباشد،و آن الفاظ را ظلم و عدل در او داخل است.
دگر آن كه در آنجا تكرار لفظ قتل است و نيز اثبات (1)قتل است،و در آيت نظر از روى معنى به نفى قتل است،و نيز در ظاهر لفظ،براى آن كه معنى آيت اين است كه:و لكم في ايجاب القصاص و فى العلم به و التّأمّل فيه،و اين جا قتلى حاصل نباشد من كلا الجانبين (2)-و اللّه تعالى اعلم و احكم بما أتى به في كتابه من الالفاظ الفصيحة و المعانى البديعة.
قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ ،جماعتى تمسّك كردند به اين آيت در وجوب وصيّت،و گفتند:وصيّت واجب است براى لفظ«كتب»چنان كه صيام و قصاص واجب است براى لفظ«كتب».و نزديك ما چنان است كه وصيّت سنّتى مؤكّد است مندوب اليها مرغّب فيها.فامّا جواب از لفظ«كتب»،و لفظ«حقّا»كه گفتند دليل وجوب كند،آن است كه معنى«كتب»در لغت فرض نباشد،و حمل اين لفظ بر اين معنى به دليلى شرعى شايد كردن،و آنجا كه در صيام و قصاص حكم كرديم به وجوب به ادلّۀ شرعى كرديم و اين جا ادلّۀ شرعى از اجماع اهل البيت و اخبار ايشان و اجماع فرقۀ محقّه (3)-كه قول معصوم با ايشان است-دليل مى كند كه اين لفظ اين جا به معنى ندب و استحباب است،و كذلك القول في قوله: حَقًّا ،براى آن كه معنى«حقّ»درست باشد در برابر باطل كه نادرست باشد،و الدّليل عليه قوله:
لِيُحِقَّ الْحَقَّ (4)... ،اى ليصحّح الحقّ،و اين معنى مشترك بود بين الواجب و النّدب فلا يقطع به على الوجوب.
امّا در آيت دليل است بر آنكه وصيّت درست باشد وارث را خلاف قول جملۀ فقها،براى آن كه حق تعالى تصريح كرد در اين آيت كه: اَلْوَصِيَّةُ لِلْوٰالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ (5)... ،و اينان به اتّفاق وارثند في[215-ر]جميع الاحوال.
اگر گويند:اين آيت منسوخ است
بقوله-عليه السّلام: لا وصيّة لوارث (6)، گوييم:نسخ قرآن (7)به خبر واحد درست نباشد،و بعضى اصحاب ما را مذهب آن است كه:به خبر متواتر نشايد،و قول اوّل درست است.
و اگر گويند:ما حمل كنيم آيت را على الوالدين و الاقربين اذا كانوا كفّارا غير وارثين،گوييم:اين تخصيص عموم باشد بى دليلى و دونه خرط القتاد.و مذهب جملۀ فقها و عامّۀ صحابه موافق مذهب ماست،امّا (1)وجوب،مذهب زهرى است و ضحّاك و داود و محمّد جرير طبرى پس معنى«كتب»اين جا«امر»و«بيّن (2)» باشد چه امر و بيان مشتمل بود بر واجب و مندوب،و در آيت محمول بود بر ندب براى ادلّه اى كه گفتيم.
قوله: إِذٰا حَضَرَ (3)معنى آن است كه:اذا قارب،براى آن كه ممكن نيست حمل كردن بر حقيقت،چه آن را كه مرگ به او حاضر شود تكليف از او زائل شود و با او خطاب نبود،يا معنى آن بود كه:حضر امارات الموت،و آن (4)بيمارى سخت بود،و آن را كه مخوف (5)بود بر او مرگ،گويند:حضره (6)الموت.و قوله: إِنْ تَرَكَ خَيْراً ،اى مالا،لقوله (7)تعالى: وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ (8)،و قوله: إِنِّي أَرٰاكُمْ بِخَيْرٍ (9)... ،اى أراكم ذا مال،و قوله: رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (10).
زهرى گفت:وصيّت به مال بايد كردن آن را كه اندك دارد و بسيار،و عامّۀ فقها و اهل علم برآنند كه وصيّت آن را مستحبّ است كه مالى تمام دارد كه فرزندان و وارثان او را خيرى باشد،آنگه ثلثى از آن مال وصيّت كند.
خلاف كردند در مقدار آن مال كه از او وصيّت بايد كردن.نخعى گفت:
هفتصد (11)درم تا هزار (12)،و از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-روايت كرده اند كه:او در بالين يكى از بنى اعمام خود شد.او گفت:وصيّتى كنم؟گفت:چه قدر مال است تو را؟گفت:زير هزار است،از هفتصد تا نهصد درم باشد.گفت:نه تو عيال دارى،
و لم تترك خيرا ،و خيرى (13)رها نمى كنى،يعنى مالى بسيار.
دع مالك لعيالك (14)،
1) .همۀ نسخه بدلها:و.
2) .وز:بيان.
3) .همۀ نسخه بدلها+احدكم الموت.
4) .مج،وز:و از.
5) .همۀ نسخه بدلها:مخفوف،چاپ شعرانى(41/2):محقق.
6) .آج،لب،فق،مب:حضر.
7) .آج،لب،فق،مب:و قوله.
8) .سورۀ عاديات(100)آيۀ 8.
9) .سورۀ هود(11)آيۀ 84.
10) .سورۀ قصص(28)آيۀ 24.
11) .آج،لب،فق:به هفصد.
12) .آج،لب،فق،مب+است.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خير.
14) .مج،فق،مب:بعيالك.
مالت براى فرزندانت رها كن.
و از عائشه روايت كردند كه:زنى از بنى تميم خواست تا وصيّت كند.كس فرستاد و از او بپرسيد،گفت:فرزند چند دارد،و مال چند؟گفتند:فرزند چهار دارد و مال سه هزار.گفت:رها كن كه در مال تو فضله اى نيست[215-پ]از وارثان.و خبر رسول-عليه السّلام-با سعد كه در بالين او شد-و او بيمار بود-گفت:يا رسول اللّه!من مال بسيار دارم و وارث دخترى دارم،جملۀ مال وصيّت كنم؟[گفت] (1):نه.
گفت (2):دو بهر (2)؟گفت:نه.گفت (3):نيمه؟گفت:نه،گفت (4):سه يك (5)؟گفت:
بلى الثّلث و الثّلث كثير ،گفت:بلى ثلث و ثلث هم (6)بسيار باشد.
آنگه گفت:
لان تترك ولدك بخير اولى من ان تتركهم عالة يتكفّفون النّاس، گفت (7):فرزندان خود را به خير رها كنى به از آن باشد كه ايشان را رها كنى درويش تا كفاف خود از مردم (8)خواهند،براى اين وصيّت بر ثلث قرار گرفت،و اگر كمتر (9)ثلث باشد به بود
لقوله-عليه السّلام: و الثّلث كثير. و آنچه بالاى ثلث وصيّت كند با ثلث آرند.
و از عبد اللّه عبّاس روايت كردند كه او گفت:اگر هشتصد كم باشد بر او وصيّت نيست،و از اميرالمؤمنين على (10)روايت كردند كه:قرشى اى بمرد،و سيصد يا چهارصد دينار رها كرد و وصيّت نكرد،او را بگفتند.او گفت،خداى گفت: إِنْ تَرَكَ خَيْراً ،او بس خيرى (11)رها نكرد.
و اخبار بسيار آمد در باب وصيّت و ترغيب و حثّ بر او و از رسول-عليه السّلام- روايت است كه گفت:
من مات بغير وصيّة مات ميتة جاهليّة، گفت:هركه (12)او بى وصيّت بميرد،مردن او مردن جاهليان (13)باشد،و هم از رسول-عليه السّلام-روايت
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:بهرى.
3) (2) .آج،لب،فق،مب:گفتم.
4) (2) .آج،لب،فق،مب:گفتم.
5) .مج،وز:سيك/سه يك.
6) .همۀ نسخه بدلها:گفت ثلث هم.
7) .مج،وز،فق+هنونكه،ديگر نسخه بدلها+هنوز كه.
8) .همۀ نسخه بدلها:مردمان.
9) .همۀ نسخه بدلها+از.
10) .همۀ نسخه بدلها+عليه السّلام.
11) .همۀ نسخه بدلها:پس خير.
12) .همۀ نسخه بدلها+كس.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:جاهلان.
است كه گفت:
لا يبيتنّ (1)احدكم الّا و وصيته تحت رأسه، نبايد كه هيچ كس از شما بخسپد (2)الّا وصيّت او در زير سرش باشد.
و صادق-عليه السّلام-گفت:
الوصيّة حقّ على كلّ مسلم. و رسول -عليه السّلام-گفت:
الوصيّة تمام ما نقص من الزّكاة ،وصيّت جبران (3)باشد كه از زكات فائت شده باشد.و صادق-عليه السّلام-گفت:هيچ بيمار نباشد كه به در مرگ رسد و الّا خداى تعالى عقل و سمع و بصر با او دهد در در مرگ براى وصيّت،و آن را مردمان راحت مرگ گويند،و هم او گويد:هركه بمرد و وصيّت نكرد (4)،
فقد ختم عمله (5)بمعصية. و رسول-عليه السّلام-گفت:
من لم يحسن وصيته عند الموت كان ذلك نقصا في مروءته و عقله، هركه او به نزديك مرگ وصيّت نيكو نكند نقصان بود در مروّت و عقلش.
و اصل«وصيّت»من وصى يصى باشد اذا وصل،و وصّى و أوصى اذا اوصل الخير اليه.
لِلْوٰالِدَيْنِ ،يقال:اوصيت لفلان الى فلان،موصى إليه وصىّ باشد،و موصى له آن باشد كه در حقّ او وصيّت كرده باشد.
بهرى مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه ايشان وصيّت كردندى [216-ر]در حقّ بيگانگان براى نام را،و اقربا را محروم كردندى،حق تعالى اين آيت فرستاد تا ايشان آن عادت رها كنند.
بهرى دگر گفتند:خداى تعالى اين آيت آنگه فرستاد كه مادر و پدر را و بهرى خويشان را نصيبى مفروض نبود.چون آيت مواريث آمد اين متروك شد،و اين قول آن كس است كه گويد (6)آيت منسوخ است به آيت مواريث،و ما بيان كرديم كه آيت محكم است و منسوخ نيست،و جمع از ميان اين آيت و آيت مواريث ممكن است و عمل كردن بر هر دو.و اگر منسوخ بودى،جمع از ميان ايشان درست نبودى.
و مذهب بيشتر فقها آن است كه آيت منسوخ است به آيت مواريث،و اين روايت كردند از عكرمه از عبد اللّه عبّاس،و حكايت كردند از قتاده و مجاهد كه ايشان گفتند:آيت سورة النّساء،آيت سورة البقره را منسوخ بكرد (1)،يعنى قوله تعالى:
لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (2)،و عجب از آن كس (3)است كه اين حكايت كرد از ايشان (4)،همانا آن را كه اندكى معرفت بود نگويد كه اين آيت منسوخ تواند بودن به آيت سورة النّساء،براى آن كه آنجا متوفّى مورث،پدر و مادراند،و در اين آيت وارث يا موصى له پدر و مادراند،و بين الآيتين بون بعيد.
امّا بعضى فقها كه اين محال گفتن روا نداشتند (5)،گفتند:آيت به خبر منسوخ است كه:
لا وصيّة لوارث، و جواب از اين برفت.
امّا كيفيّت و كميّت آن كه هريكى را چه مقدار تعيين كند به نزديك ما معيّن نيست،بل على حسب ما يراه،چندان كه مصلحت داند و رايش باشد ما دام تا از ثلث مال باشد يا زير ثلث،و جماعتى فقها گفتند:وصايت در حقّ ذو قرابتى كه وارث نباشد ثابت است،و در حقّ وارثان منسوخ.و بهرى گفتند:در حقّ جمله منسوخ است،و آنچه مذهب درست است از آن بيان كرديم.
آنگه حق تعالى بيان كرد كه:آن وصيّت نيز بر وجه اسراف و اضرار نبايد،بل به معروف بايد يعنى به قاعده،و معروف خلاف منكر باشد،يعنى چنان كه در او شططى و ميلى و حيفى نباشد.
و«معروف»در اين جا همان (6)معنى دارد كه در خبر كه فرمود-عليه السّلام:
من كان امرا بمعروف فليكن (7)أمره ذلك بمعروف، گفت:هركس كه او امربه معروف كند،بايد كه (8)آن امربه معروف نيز به معروف كند،يعنى به قاعده و مراعات مصلحت.
و گفته اند:مراد آن است كه بالثّلث او بأقلّ منه،به ثلث يا كمتر ثلث،كه آنجا (9)
كه بالاى ثلث است خود منهى است و در شرع روا نيست،چه رسول-عليه السّلام- ثلث را مى گويد:و الثّلث كثير[216-پ].
و حَقًّا ،نصب (1)بر مصدر بود از فعلى محذوف،و روا بود كه نصب او بر حال بود.و قوله: عَلَى الْمُتَّقِينَ ،منع نكند ازآن كه جز متّقيان در آيت داخل باشند،و لكن ايشان را به ذكر تخصيص كرد چون انتفاع ايشان را بود به اين،چنان كه گفت در حقّ قرآن: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (2)،و اين حديث رفت.و حقّ آن بود كه صحّت او معلوم شده باشد سواء (3)اگر فعل باشد و اگر قول و اگر اعتقاد.و«متّقى»را در اين جا معنى آن است كه:از عقاب بپرهيزد به اجتناب معاصى و امتثال اوامر او.
قوله تعالى: فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ ،هركه بدل كند آن را بعد (4)ازآن كه شنيده باشد.«ها»راجع است با وصيّت-و تذكير او براى آن كرد-و اگرچه وصيّت مؤنّث است-كه حمل كلام بر معنى كرد-و هو الإيصاء-كه اين مصدر باشد،و وصيّت اسم.
و گفته اند:معنى«وصيّت»قول باشد،و قول مذكّر است،مثال اين قوله تعالى:
فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ (5)... ،اى وعظ،و چنان كه امرئ القيس گفت:
برهرهة رخصة رؤدةكخرعوبة البانة المنفطر
و منفطره نگفت (6)براى آن كه شجر خواست يا غصن (7)فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ ،بزۀ آن،يعنى بزۀ«تبديل».و«ها»راجع است با تبديل.و جرير گفت:«ها»راجع است في قوله: فَمَنْ بَدَّلَهُ ،با فعل موصي.و«تبديل»تغيير چيزى باشد از راستى او،و«بدل»چيزى بود كه قائم تواند بودن به مقام چيزى دگر.و بزه و حرج برآن باشد كه تبديل وصيّت كند و مزد (8)وصيّت كننده بر جاى خود بود به نزديك خداى تعالى،جز آن كه (9)وصيّت كننده (10)به خلاف شرع وصيّتى كرده باشد
1) .آج،لب،فق،مب+او.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 2.
3) .مب:خواه.
4) .همۀ نسخه بدلها:پس.
5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 275.
6) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج:بگفت.
7) .مج،وز:يا غصبنى،دب:تا عصو،لب،فق،مر:تا عصر،مب:تا عصرى.
8) .اساس:به نزد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .مج،وز:آنگه كه،مب:چون كه،وز به صورت:«جز آنگه گر»هم خوانده مى شود.
10) .وز:كنند.
كه آنگه روا بود وصى را كه آن بگرداند-چنان كه در آيت ديگر بيايد.و در آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى به گناه كسى ديگرى را نگيرد.
إِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،اى سميع لقول الموصي،خداى شنواست،بشنود قول وصيّت كننده اگر به عدل كند و اگر به حيف،داناست به آنچه وصىّ كند از تبديل و خلاف تبديل،از وصيّت به جاى آوردن و قول موصى كار بستن.و در آيت زجر است و تهديد از تبديل و تغيير وصيّت،و نيز قوله: سَمِيعٌ عَلِيمٌ وارد است مورد تهديد و وعيد تا مكلّف را داعى بود به فعل واجب،و صارف بود از فعل قبيح.
قوله: فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ (1)جَنَفاً ،ابن (2)كثير و نافع و ابو عمرو و حفص عن عاصم خواندند (3):«من موص».به تخفيف من أوصى يوصي إيصاء،و باقى قرّاء خواندند (4):«من موصّ»به تشديد«صاد»من وصّى يوصّي توصية،و گفته اند:اوصى و وصّى يكى باشد،و گفته اند:وصىّ بليغتر باشد از اوصى.
آنگه قديم-جلّ جلاله-بازنمود كه:اين تبديل بر سبيل عموم منهى نيست،بل روا بود كه از موصي ميلى و شططى رفته باشد.چون حال چنين بود،روا باشد وصى را كه تغيير و تبديل كند،گفت:هركه ترسد كه موصي حيفى و ميلى كرده باشد او تبديلى كند بر سبيل اصلاح، فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،بر او حرجى و بزه نباشد در برابر آن كه گفت: فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ ،و اين به مثابت تخصيص عمومى است يا (5)اخراج بعضى از جمله، براى آن كه تقدير چنان است كه: فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ ،يعنى اثم التّبديل على الّذين يبدّلونه الّا من بدّل جنفا،او شيئا على[217-ر]سبيل الاصلاح،فانّه لا اثم عليه.
اگر گويند چگونه گفت: خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً ،و خوف (6)به ماضى تعلّق ندارد (7)و آنچه موصى كرده باشد گذشته بود؟گوييم از اين دو جواب است:
يكى آن كه:«خوف» (8)اين جا به معنى«ظنّ»باشد،چه اصل و مرجع او با ظنّ است،چنان كه إِلاّٰ أَنْ يَخٰافٰا أَلاّٰ يُقِيمٰا حُدُودَ اللّٰهِ (9)،المعنى الّا ان يظنّا،و مانند
اين بسيار است.و«ظنّ»به ماضى و مستقبل تعلّق دارد،چنان كه:اظنّ انّه فعل (1)كذا.
و جواب دوم آن است كه:«خوف»در ظاهر به ماضى تعلّق دارد و در معنى به مستقبل،براى آن كه اگرچه متعلّق«خوف»در ظاهر جنف و ميل است از موصى معنى وبال و ضرر عاقبت جنف است و آنچه او مؤدّى بود با آن و آن مستقبل است.
و گفته اند:«خوف»اين جا به معنى علم است،و نيز في قوله: إِلاّٰ أَنْ يَخٰافٰا (2)... ، چنان كه شاعر گفت:
و لا تدفننّي بالفلاة فإنّنياخاف اذا ما متّ ان لا أذوقها
اى اعلم،و علم به ماضى و مستقبل تعلّق دارد،و اين وجهى باشد سه ام جز كه طريقه (3)يكى است اين را و وجه اوّل را. جَنَفاً ،جورا و ميلا عن الحقّ،قال الشّاعر:
هم المولى و ان جنفوا عليناو انّا من لقائهم لزور (4)
و منه قوله: غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ (5)... ،اى متعمّد لميل (6)،و رجل اجنف مردى باشد كه يك جانبش ميل كسى كند و از يك جانب ميل دگرى (7)،و معنى آن است كه:چون موصى حيفى و ميلى و ناواجبى كرده باشد،وصى را هست كه با قوام و قاعده آرد،و اين مروى است از صادق-عليه السّلام-و قول حسن و قتاده و طاوس است.
بهرى دگر گفتند:معنى آن است كه اگر وصى بيند كه موصى در حال وصايت حيف و ظلمى مى كند،و وصيّت نه به جاى خود مى نهد،و اضرارى مى كند به وارثان، بر او اثم نباشد اگر او را تنبيه كند و ارشاد و صلاح با او نمايد تا از ميان موصى لهم (8)و از ميان ورثه گفتاگوى (9)نباشد،و نيز بر موصى وبال نباشد،و بر اين قول خوف به امرى (10)مترقّب متعلّق بود از ضرر خلاف و فسادى كه حاصل شود از ميان ورثه و
موصى لهم.و قول اوّل ظاهرتر است در روايات.
و دگر آن كه:به ظاهر آيت آن لا يقتر است،براى آن كه مى گويد: فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،و اين در جاى رخصت و فتوا گويند،نه در جاى فعل واجب از امربه معروف و نهى منكر،اگر چنين بودى بايستى كه (1)گفتى:فله من الاجر كذا و كذا بدل قوله:
فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ .پس اين قرينه لايق آن حال است كه او قول موصى رها كرده باشد،به ظاهر چنان كه (2)نمايد كه داخل است در آيت اوّل حق تعالى بازنمود كه نه چنين است.
و روايت كرده اند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه خواند:«حيفا» (3)بالحاء و الياء،و معنى همان باشد.اى ظلما و نقصانا لحقّ الغير.
امّا قوله: فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ ،گفته اند:كنايت راجع است الى الوالدين و الاقربين، و اين مرجعى باشد كه در كلام نيامده است.و فرّاء مى گويد:راجع است با موصى لهم و آنان كه با ايشان منازعت كنند از ورثه،و حذف كرد آن را از كلام لدلالة المعنى عليه،و مثال اين چنان است كه مسكين دارمىّ گويد:
اعمى اذا ما جارتي خرجتحتّى يوارى جارنى الخدر[217-پ]
و يصمّ عمّا كان بينهماسمعي و ما بي (4)غيره وقر (5)
«بينهما»،يعنى از ميان او و شوهرش،و در بيت اوّل ذكر شوهر نيست،و آن كه شاعر نيز گفت مثال اين است:
و ما ادري اذا يمّمت وجهااريد الخير أيّهما يليني
ء الخير الّذي أنا أبتغيهأم الشّرّ الّذي هو يبتغيني
در بيت اوّل (6):«أيّهما»،و در بيت جز ذكر خير (7)نيست،و لكن چون او خير و شرّ خواست از كلام بيفگند كه معنى بر او دليل مى كرد،آنگه در بيت دوم گزارش داد،و قوله: فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،ضمير راجع (8)است با وصىّ بر قول حسن بصرى و بر قول
ديگران راجع با«من»كه در اوّل آيت گفت: فَمَنْ خٰافَ ،و اين بهتر است.
و مفسّران گفتند:«حيف» (1)در وصيّت آن باشد كه بيشتر ثلث وصيّت كند،و بهرى دگر گفتند:آن باشد كه به معصيت وصيّت كند.امّا آن كه براى فرزندزاده وصيّت كند و او را فرزندان باشند (2)،يا براى خويشان دور و او را (3)خويشان نزديك باشند،به نزديك ما وصيّت او مقبول بود و صحيح و رد نكنند (4)،و حسن بصرى و طاوس در اين خلاف كردند.امّا قوله: إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،اين جا براى آن آورد تا بدانند كه او آمرزندۀ معصيت است،آنچه معصيت نباشد اولى تر كه بيامرزد.
وجهى دگر آن است كه:چون در آيت اوّل ذكر«اثم»بود،و اين جا نفى «اثم» (5)بازنمود كه من اين حكم از رحمت و كرم خود بيان كردم تا ملتبس نماند بر مكلّفان،و اين از من رحمتى باشد (6)مكلّفان را (7)-و اللّه ولىّ التّوفيق قوله تعالى: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيٰامُ تمّ الجزء الأوّل (8)[218-ر].
1) .همۀ نسخه بدلها:جنف.
2) .د،آج،لب،فق،مب،مر:باشد.
3) .مج،وز،دب،فق،مب،مر:دور را و.
4) .مج،وز:كنند.
5) .مج:اثم نفى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها،تصحيح شد.
6) .مج+تمّ المجلّدة الثّانية و يتلوه فى الثّالثة قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيٰامُ -الآية-ان شاءاللّه تعالى و به الثّقة.كتبه الفقير غلام على فى 10 محرّم الحرام سنة 1007 بلدة لا هور،كتبه الحسن بن علىّ بن ابى الفضل العميدىّ المكنّى بابى اليمين،حامدا مصلّيا.هذا صورة ما كان فى آخر هذا الجزء من نسخة الاصل المنقول عنها،وز،آج،لب،فق:عبارت«تمّ المجلّدة مطابق نسخۀ مج تا«...به الثّقة»آورده است.
7) .همۀ نسخه بدلها عبارت«مكلّفان را»ندارد.
8) .اساس در حاشيه با خطّى متفاوت از متن افزوده:في نسخة تمّ المجلّد الثانى و يتلوه فى الثّالثة قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ .