ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر کس در نمازهای واجب خود این سوره را بخواند،در روز قیامت پایگاه و منزلتی نزد خدا خواهد داشت،و در بهشت از رفقای پیامبران و اصحاب ایشان خواهد بود».
نور الثقلین/ج 5،ص 549 /18
برای آن که قلب آدمی بتواند حقایق بزرگ را در خود جای دهد و آنها را بفهمد و با آنها سازگار شود،وحی الاهی او را به نگریستن و اندیشیدن در افقهای آسمان و آنچه در آن از ستارگان درخشان و شهابهای به شب آینده وجود دارد،و نیز به اندیشیدن در ژرفناهای نفس و آنچه از عالم کبیر مندرج در آن است و به تفکر در نخستین پیدایش خود که از آبی جهنده از میان استخوانهای پسین و پیشین سینه نشأت یافته،و در سرنوشت پایانی خود که بیپرده و بدون نیرو و یاور با کردههای
خویش رو به رو میشود،به این همه برمیانگیزد،و برای آن که آدمی از حقایق بزرگ نگریزد،و با تکذیب رسالت یا تأویل کردن خبرهای آن به گونهای که متناسب با عدم مسئولیت او باشد منکر حقیقت داشتن بازگشت به جهان دیگر و رسیدگی به حساب نشود،وحی الاهی او را از آن آگاه میسازد که قرآن گفتاری قاطع است و هزل نیست،و تکذیب کنندگان و کافران را به آن بیم میدهد که به کارشان خواهد رسید،ولی اکنون به آنان مهلت داده است،و تو ای انسان!صبور باش و به آنان اندکی مهلت ده.
سورة الطارق /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلطّٰارِقِ (1) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلطّٰارِقُ (2) اَلنَّجْمُ اَلثّٰاقِبُ (3) إِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّٰا عَلَیْهٰا حٰافِظٌ (4) فَلْیَنْظُرِ اَلْإِنْسٰانُ مِمَّ خُلِقَ (5) خُلِقَ مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ (6) یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ اَلصُّلْبِ وَ اَلتَّرٰائِبِ (7) إِنَّهُ عَلیٰ رَجْعِهِ لَقٰادِرٌ (8) یَوْمَ تُبْلَی اَلسَّرٰائِرُ (9) فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لاٰ نٰاصِرٍ (10) وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلرَّجْعِ (11) وَ اَلْأَرْضِ ذٰاتِ اَلصَّدْعِ (12) إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ (13) وَ مٰا هُوَ بِالْهَزْلِ (14) إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْداً (15) وَ أَکِیدُ کَیْداً (16) فَمَهِّلِ اَلْکٰافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً (17)
1[و الطارق]
:آن ستارهای است که با نور خود به افقهای آسمان برخورد میکند.و میگویند«طرقنی فلان»یعنی
فلانی شب هنگام نزد من آمد،و اصل معنی«طرق» کوبیدن است،و به همین جهت چکش را مطرقة میخوانند،و راه را بدان سبب«طریق»میخوانند که در زیر پای راه روندگان بر آن کوبیده میشود.و«طارق»به معنی آیندۀ در شب است که نیازمند به کوبیدن در خانه دارد.
2[الدافق]
:دفق ریختن آب با قوت است،و دفع نیز مثل آن است.و در مفردات راغب آمده است:ماء دافق، یعنی جریان کنندۀ با سرعت.و به همین گونه آب مرد به نیرو در زهدان زن میریزد.
7[الترائب]
:دندههای سینه است.
9[تبلی السرائر]
:یعنی آشکار میشود ضمیرها و اسرار؛و «بلی الثوب»یعنی جامه کهنه شد؛و بلوته به معنی آزمایش و امتحان کردم آن را است،که گویی از کثرت آزمایش کهنه و فرسوده شده.و در روز قیامت سرائر و رازها آزمایش میشود تا شرّ و خیر آنها آشکار شود.
11[الرجع]
:باران است،به سبب آن که میآید و باز میگردد و تکرار میشود.
12[الصدع]
:به معنی شکاف است و صدع زمین شکافته شدن آن بر اثر بیرون آمدن گیاه و درخت از آن است.
[1]
آیا ستارهای را دیدهای که با نور درخشان خود شبها در عرض آسمان حرکت میکند؟آیا دیدهای که خدا چگونه شرّ ابلیس و سپاهیان او را از آسمان و اهل آن،و از زمین و ساکنان آن دور میکند؟!این نمونهای از حفظ خدا است، پس سوگند به آن ستاره و به آسمانی که آن را نگاه میدارد که:خدا حافظ است،و اگر او نبود،انسان و موجودات زندۀ دیگر نمیتوانستند لحظهای زنده بمانند.
« وَ السَّمٰاءِ وَ الطّٰارِقِ -سوگند به آسمان و به آن که در شب میآید.» گفتند:طرق یعنی کوبیدن،و راه را از آن جهت«طریق»گویند که آدمی با پای خود بر آن میکوبد،و دیدار کنندۀ در شب را نیز طارق گویند بدان که باید بر در خانه بکوبد تا در باز شود،و شاید هر پیش آینده را اعراب از آن روی طارق میگویند که به سبب بیگانه بودن درها را برای وارد شدن میکوبد.
سوگند به آسمان و ستارگان درخشندۀ آن که خرد آدمی را برمیانگیزد و اهتمام او را به کار میاندازد،و از قلب او گرد غفلت و بیتوجهی را میزداید...و طبیعی است که /18 سوگند به آسمان دور از دسترس ما و از حدود اندیشۀ ما خورده شود، و به طارقی که آدمی از او میترسد،چه هر کوبندۀ در و تازه واردی از روی نیکخواهی چنین نمیکند.
شاعر گفته است:
یا راقد اللیل مسرورا بأوله
ان الحوادث قد یطرقن اسحارا
لا تفرحنّ بلیل طاب اوله
فربّ آخر لیل اجّج النارا
ای خفته در شب و شادمان از آغاز آنحوادث گاه در سحرها پیش میآیند به شبی که آغاز آن خوش است شادمان مباشچه بسا پایان شبی که آتش برمیافروزد هنگامی که آدمی به افق اندیشیدن و تدبّر در آیات خدا در آسمان و زمین بالا میرود،به شناخت حقایق بزرگ نزدیک میشود،در حالی که زندگی او در میان زندان دشواریهای روزانۀ او میگذرد،و گرفتار انگیزههای نفسانی و وسوسههای قلبی است که او را از تفکر در آفاق دوردست باز میدارد و بر اثر آن از دست یافتن به حقایق محرومش میسازد.
شاید این از هدفهای قسم در قرآن بوده باشد:که او را به افقهای حقایق دور از آنچه بر فکرش از قضایای خاصی که پیوسته توجه او را به خود جلب کرده است، بالا ببرد.
قرآن،پیش از آن که یک گنجینۀ معارف باشد،برنامه و روشی برای اندیشیدن است،و به همین سبب هدف آن تنها تعلیم دادن به آدمی نیست،بلکه میخواهد او را بر آن توانا سازد که خود به تعلّم بپردازد،لذا قفلهای اندیشه را به کلیدهای یادآوری و ذکر باز میکند،و با برداشتن پوششهای قلب آدمی او را بینای حقایق میسازد،و حجابهایی را که بینش و بصیرت او را از دیدار حقایق باز میدارد، با برانگیختن عقل و زدودن غبار غفلت از قلب،پاره میکند.
سورۀ الطارق،در میان سورههای کوچک قرآن،از چنین امتیازی برخوردار است.همچون ستارۀ درخشانی است که با نور زیبای خود درهای دل را میکوبد تا آن را در برابر آبشار نور برخاستۀ از وحی بگشاید.
[2]
طارق چیست؟اندیشۀ خود را به حال خود واگذار تا در افقهای آفرینش به گردش درآید،و باشد که بر او مکشوف شود که طارق چیست.
« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الطّٰارِقُ -و چه دانی که طارق چیست؟» /18 این کلمه خرد آدمی را به آن برمیانگیزد که اهمیت قضیه را احساس کند.و بعضی از مفسران گفتهاند که هر وقت این جمله در قرآن بیاید،موضوع آن
شناخته میشود،همچون این گفتۀ خداوند متعال:« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ الْقَدْرِ* لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ -و چه دانی که شب قدر چیست؟شب قدر شبی است که از هزار ماه بهتر است»،در صورتی که اگر جملۀ«و ما یدریک و چه میدانی» به کار برده شود،موضوع نادانسته باقی میماند.
[3]
پس طارق چیست؟ستارهای در بلندی آسمان است که نور درخشان آن دیوار تاریکی را سوراخ میکند.
« اَلنَّجْمُ الثّٰاقِبُ -ستارۀ تابنده.» گفتهاند:ثاقب به معنی روشن کننده است،و از آن است شهاب ثاقب،و عرب میگوید:اثقب نارک،یعنی آتشت را روشن کن،و ثقوب به معنی خردههای چوبی است که با آنها آتش روشن میکنند.
در تفسیر این کلمه اختلاف کردهاند...و آنچه به نظر من میرسد این است که طارق عبارت از قضا و قدرهایی است که خیر و شرّ آنها شب و روز پیاپی میرسد،و به همین سبب از طارق بد،بنا بر نصّ رسیدۀ از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-به خدا پناه میبریم:«أعوذ بک من شرّ طوارق اللیل و النهار إلاّ طارقا یطرق بخیر یا رحمن پناه میبرم به تو از شرّ طارقهای شب و روز،مگر طارقی که خیر است ای خدای رحمان». (1)
در دعاء آمده است:«بک أستجیر یا ذا العفو و الرضوان من الظلم و العدوان، و من غیر الزمان،و تواتر الأحزان،و طوارق الحدثان،و من انقضاء المدّة قبل التأهب و العدّة-به تو پناه میبرم ای بخشنده و در گذرنده،از ستمگری و دشمنی،و از تغییرات روزگار،و در پی هم آمدن اندوهها،و فرود آمدن حوادث،و از پایان یافتن مدت(زندگی)پیش از آماده شدن و توشۀ راه(جهان دیگر)فراهم آوردن». (2)
بنا بر این نظر،نجم ثاقب بیان کنندۀ این طارق است که به ستارهای تابنده
شباهت دارد،چنان که خداوند سبحانه و تعالی گفته است: إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ . (1)
پس مقصود سوگند خوردن به آن شهابهایی است که خدا به وسیلۀ آنها آسمان را از شیاطین حفظ میکند که دزدانه گوش میکنند،و این شکل از بیان هماهنگ با سخن دربارۀ حفظ شدن اهل زمین به وسیلۀ خداوند متعال است.
قولی نیز آن است که:هر ستاره،به اعتبار آن که در شب طالع میشود، طارق است،و بنا بر این سوگند در این جا به همۀ ستارگان درخشان آسمان باز میگردد؛و بعضی گفتهاند که مقصود از نجم در این جا سیارۀ زحل است،و این از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است، (2)و بعضی دیگر آن را ثریّا،و دیگران زهره دانستهاند.
عبارتها همۀ این تطبیقها را میپذیرد،بدان سبب که بنا بر آیهای،در سورۀ الملک معلوم میشود که چراغهای آسمان رجوم شیاطین یا مراکزی برای پرتاب کردن پیکانها به شیاطین است؛خداوند سبحان میگوید: وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّیٰاطِینِ . (3)
پس محتمل است که مقصود از نجوم شهابها یا محل صادر شدن شهابها بوده باشد.و این نیز باقی میماند که بگوییم:مقصود از نجم ممکن است جنس نجم و ستاره باشد و دیگر ستارگان را نیز شامل شود و تنها یکی از آنها نباشد.
[4]
هنگامی که شخص به استواری ساختمان آسمان مینگرد،و این که چگونه خدا آن را سقفی محفوظ آفریده،و در اطراف آن محلهای پرتاب کردن تیرهایی برای دور کردن نیروهای شیطانی که میکوشند تا نظام آن را تباه سازند، قرار داده است،از این امر اطمینان پیدا میکند که دست بزرگی آسمانها و زمین را گرفته و از نابود شدن آنها جلوگیری به عمل میآورد،و میداند که در پناه حمایت
پروردگاری بزرگ قرار دارد که او را از طوارق بد محفوظ میدارد.
« إِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّٰا عَلَیْهٰا حٰافِظٌ -هیچ نفسی نیست که بر او نگاهبانی گماشته نشده باشد.» /18 دهها هزار نگاهبان تو را از خطرهایی که گرداگرد تواند پاسداری میکنند،و به تو چیزی نمیرسد جز آنچه استحقاق آن را داری یا حکمت پروردگار مقتضی آن است.
به نظام حمایت و نگاهبانی از بدن نگاه کن که از دستگاههای متعدد فراهم شده است:
الف:جهاز شناختن محیط فراهم آمدۀ از چشم و گوش و چشایی و دیگر حواس،که برجستهترین عامل در آن شبکۀ شگفت انگیز اعصاب است.
ب:جهاز دفاع در برابر خطرها که آشکارترین آن دست و پا است.
ج:و جهاز حمایت در مقابل میکروبها،که در طلیعۀ آن خودداری بدن از پذیرفتن خوراک و نوشاکی است که با آن،به جهت گندناک یا تلخ بودن،سازگار نیست.
د:و جهاز ایمنی ذاتی علیه جرثومهها،که اگر این نمیبود،ویروسها و میکروبها به آسانی بر همه جای بدن ما استیلا پیدا میکردند.آن که چنین ایمنی را از دست میدهد و،مثلا،به بیماری«ایدز»مبتلا میشود،از آن روی که دیگر بدن او نمیتواند در برابر میکروب یا ویروس مقاومت کند،جان خود را از دست میدهد.
ه:و عواطف و شهواتی که انسان را سخت به نگاهداری از بدن خود وامیدارد.
و:و عقلی که بدن را در مبارزۀ تلخ خود علیه طبیعت و بر ضد خطرهای دیگر راهنمایی میکند.
دهها جهاز محیط بر جسم که نوشتن شرح آنها کتابهایی بزرگ میشود.
همانند نظام حمایت از بدن،دهها نظام دیگر پراکندۀ در طبیعت است که انسان را از متلاشی شدن حمایت میکند،که بعضی از آنها را میشناسیم و از بیشتر
آنها آگاهی نداریم،و این همه گواه بر آن است که خداوند متعال /18 حافظی است که انسان را در پناه خود حمایت میکند،چنان که گفته است: لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ، (1)و دربارۀ این آیه از امام باقر-علیه السلام- روایت شده است که گفت:«میگوید:دو فرشته در شب،و در پی آنها دو فرشته در روز آدمی را از افتادن در چاه یا فرو افتادن دیوار بر سر او یا رسیدن مصیبت دیگری به او حفظ میکنند،تا آن گاه که مرگ مقدر باشد که راه را برای رسیدن قضای تقدیر شده به او باز میگذارند و او را به طرف آن هدایت میکنند». (2)و از پیامبر -صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«بر مؤمن صد و شصت فرشته موکلند که آنچه را که بر دفع آن توانایی ندارد از او دور کنند،و از جمله هفت فرشته بر چشم نگاهبانی دارند و آفات را از آن همچون دور کردن مگس از کاسۀ عسل دور میکنند،و اگر آدمی یک لحظه به حال خود واگذاشته شود،شیاطین او را خواهند ربود». (3)
از این حدیث چنان برمیآید که:فرشتگان شیاطین را از مؤمن به دور میرانند تا از لحاظ مادّی و معنوی تأثیری بر او نتوانند کرد،و فرشتگان محافظ به نگاهداری و حفظ اعمال بندگان و آنچه از ایشان صادر میشود،از نیت و کلمه و فعل،مأمورند؛و خدای متعال گفت: وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ* کِرٰاماً کٰاتِبِینَ* یَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ . (4)
بدین گونه به آدمی مصیبت یا آزاری جز به فرمان خدا نمیرسد،که اگر چنین فرمانی نباشد،فرشتگان از رسیدن مصیبت جلوگیری میکنند.و خداوند سبحانه و تعالی گفته است: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ . (5)
[5]
و برای آن که انسان دربارۀ فرشتگان حافظ خود آگاهی بیشتر حاصل کند،باید در خصوص پیدایش خود بیندیشد:که جز نطفهای سست و ضعیف در پشت پدر یا زهدان مادر نبود.آیا چه کس در مسیر دشواری که پیموده او را حفظ کرده است؟آیا میدانید که چه سازمان و تشکیلات دقیقی بر نطفه محیط است که در میان آن در رحم مادر تطوّر و تکامل پیدا میکند؟و آیا برای تو،در آن هنگام که نطفه بودی،امکان آن وجود داشت که خود را از خطرها حفظ کنی؟ /18 « فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ مِمَّ خُلِقَ -پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.» این نگریستن افقهایی از معرفت را در برابر انسان میگشاید،چه از این طریق به حقیقت نفس خود و وسعت دامنۀ وابستگی خویش به بندگی و نیازمندی آگاهی حاصل میکند،پس از تاریکیهای غرور و کبر و خود بزرگبینی خارج میشود،و به نور واقعیت و فروتنی راه مییابد،و نیز(با نظر کردن به آغاز پیدایش خود)از آیندۀ خود آگاهی پیدا میکند.آیا انسان به همان گونه که آغاز شد باز نمیگردد؟ [6]
برای ما تصور کردن نیستی و عدم دشوار است،در صورتی که خدای آفریننده ما را از چیزی که بود نیافریده و نمونهای برای آفریدن نداشته،ولی آیا نمیتوانیم مسافتی را که میان نطفه و انسان کامل وجود دارد تصور کنیم؟در این هنگام در خواهیم یافت که مسافت میان پیدایش نخستین که در آن خدا ما را از خاک آفرید و میان آن زمان که ما را به صورت نطفه آفرید،دورتر و بزرگتر است.
اما مسافت میان نیستی و هستی با هیچ مسافت دیگری قابل مقایسه نیست،بدان سبب که تصور کردن و دریافتن نیستی از طرف ما مستحیل مینماید.
پس بهتر است به آن زمان نظر افکنیم که در آن قطرههای آبی جهنده بودیم،و بپرسیم:چگونه بودیم،و اکنون چه شدهایم؟آیا آن کس که ما را از آن حالت به حالت کنونی رساند،نمیتواند پس از مرگ ما را به زندگی باز گرداند؟ چرا.او بر همه چیز توانا است.
« خُلِقَ مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ -از آبی جهنده آفریده شد،» که از صلب به رحم انتقال یافت تا در جایگاه مطمئن قرار گیرد و به صورت آفریدهای دیگر درآید.
شاید کلمۀ«من از»در این جا اشاره به آن است که این قطرۀ ناچیز، همهاش آن چیزی نیست که خاستگاه آفرینش بشر است،بلکه چیزی از آن چنین است،آری،یاختۀ واحدی از میلیونها یاخته مبدأ آفرینش این جهان بزرگی است که در ساختن آدمی خلاصه شده است،و چون در زهدان استقرار پیدا میکند،به مکیدن خوراک آغاز میکند تا بر حجم آن افزوده شود و از آن یاختههای دیگری با تقسیم به وجود آید،و هر یاخته در گوشۀ معینی قرار گیرد و خدا از آن /18 بخش معینی از وجود انسان را به دقت و لطف بسازد و رفته رفته هستی او کامل شود.
شایسته است در این جا به یک یادآوری ایمانی که بر زبان امام صادق -علیه السلام-در حدیث مفصل او با شاگردش مفضّل بن عمر جاری شده است،اشاره کنیم،امام میگوید:
«ای مفضّل!از آفرینش انسان آغاز میکنیم،پس از آن عبرت بگیر.آغاز آن پیدایش جنین در رحم است که در میان سه تاریکی جای گرفته است:تاریکی شکم،تاریکی زهدان،و تاریکی مشیمه،و چنان است که نمیتواند هیچ کاری برای به دست آوردن خوراک،و دور کردن آسیب،و جلب منفعت و دفع مضرت انجام دهد،از خون حیض سهمی به او میرسد که خوراک او باشد،به همان گونه که آب خوراک گیاه است،و پیوسته چنین است تا آفرینش او کامل شود و تنش استحکام پیدا کند،و پوستش بتواند در کنار هوا قرار گیرد،و چشمش توانایی رو به رو شدن با روشنی را به دست آورد،در این هنگام به آزردن ما در جای خود میپردازد و سخت او را به هیجان در میآورد،تا از زهدان خارج شود و به دنیای بیرون درآید،و چون تولد پیدا کند،خونی که تا آن زمان به مصرف خوراک او میرسید،به پستانهای مادر میرود و در آن جا به گونۀ دیگری غذا مبدل میشود که برای نوزاد از خون سازگارتر است که در هنگام حاجت از آن بهرهمند میشود.
کودک،پس از تولد با حرکت دادن لب و دهان خود به دنبال غذا میگردد و به زودی دو پستان آویختۀ مادر را برای رفع نیاز خود مییابد،و تا زمانی که بدنی مرطوب و رودههایی تنک و اندامهایی نرم دارد،از آن شیر بهرهمند میشود،و چون به راه بیفتد و به خوراکی درشتتر نیاز پیدا کند که سبب نیرومند شدن بدنش باشد، دندانها در دهان وی شروع به بیرون آمدن میکند تا به وسیلۀ آنها غذا را بجود و نرم کند و به آسانی به گلو فروبرد.و چنین است تا به حد بلوغ برسد و موی بر صورتش پیدا شود که علامت مذکر بودن و نمایندۀ عزت مرد و نشانۀ آن است که از دوران کودکی بیرون آمده است،و اگر مویی بر صورت ظاهر نشود بهجت و تر و تازگی زنانۀ جالب مردان بر آن باقی میماند که دوام و بقای نسل را تأمین میکند.
ای مفضل!در این احوال مختلف خوب تفکر کن و ببین که آیا ممکن است این همه تغییرات بیتدبیری صورت پذیر شود؟آیا اگر خون در رحم به او نمیرسید، پژمرده /18 و خشک نمیشد،به همان گونه که گیاه بر اثر نبودن آب چنین میشود؟و اگر پس از رسیدن به کمال در رحم برای بیرون آمدن از آن تلاش نمیکرد،به صورت کودک زنده زنده به خاک سپرده در نمیآمد؟و اگر شیر مناسب برای خوردن او در هنگام ولادت به وجود نمیآمد،آیا از گرسنگی نمیمرد،یا گرفتار غذایی نامناسب با وضع و حالش نمیشد؟و اگر دندانها به هنگام شایسته نمیرویید،از جویدن غذا و فروبردن آن محروم نمیماند،و ناگزیر با ادامه دادن به شیرخوارگی نمیتوانست برای کار کردن و بزرگ شدن آمادگی پیدا کند؟و سپس آیا مادرش میتوانست در صورت ادامه یافتن شیرخوارگی به آوردن و پروردن کودکان دیگر بپردازد؟و اگر موی بر چهرهاش نمیرویید،آیا همیشه بر هیأت کودکان باقی نمیماند که هیچ جلالت و وقاری در او مشاهده نشود؟!» (1).
[7]
« یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ -که بیرون میآید از میان پشت مازۀ پدر و استخوانهای مادر.»
1) 11) -بحار الانوار،ج 3،ص 62.
گفتهاند:ترائب نواحی سینه است و یکی از آنها تریبة است،که چون این استخوانها(دندهها)به آرامی و نرمی حرکت میکنند و به خاک(تراب)میمانند، بدین سبب به این نام خوانده شدهاند.و اما صلب استخوان پشت و مغز آن است.
سؤال:معنی این که انسان میان صلب و ترائب است چیست؟بعضی به این پرسش چنین پاسخ دادهاند:
صلب آدمی ستون مهرهها،و ترائب استخوانهای سینۀ او است،و شاید مقصود از آن دیوارۀ زیرین سینه باشد.و گفتهاند:در هفتههای ششم و هفتم زندگی،جنین در زهدان،چیزی در آن به وجود میآید که به نام جسم و لف و مجرای آن خوانده میشود و در هر یک از دو کنار ستون مهرهها جای دارد،و از قسمتی از آن گردهها و دستگاه دفع پیشاب،و از بخشی دیگر بیضه یا خاگ(در مرد)و تخمدان(در زن)به وجود میآید،پس خاگ و تخمدان در آغاز پیدایش خود در مجاورت گردهها،در میان صلب و ترایب،یا میان وسط ستون مهرهها /18 و مقابل قسمت پایین دندهها جای دارند،و اضافه میکند که:هر یک از خاگ و تخمدان، پس از تمام شدن رشد آنها،به پایین رفتن به جای شناخته شدۀ آنها آغاز میکند،پس خاگ چندان پایین میآید که در خاگدان(کیسۀ بیضهها)قرار میگیرد،و تخمدان سرانجام در درون زهدان در کنار لولۀ فالوپی مستقر میشود. (1)
[8]
حقایق بزرگ،به سبب سنگینی و فخامتی که دارند،از قلب میلغزند، و لذا برای دست یافتن به آنها باید از نردبان حقایق کوچک و جزئی به طرف آنها بالا رویم که این حقایق جزئی مفردات و تجلیات آنها به شمار میروند،به همان گونه که پرتوهای خورشید سایههایی از خود خورشید محسوب میشوند.قلب هنگامی به جایگاه حقایق بزرگ میرسد که بر نردبانی به سوی آنها بالا رود،ولی اگر به نظر کردن تنها بپردازد و بر این نردبان ساکن بماند،بالا رفتن صورت نمیگیرد،و حجابی در مقابل دیدن کشیده میشود،و این خود یکی از مشکلات
1) 12) -تفسیر البصائر،ج 54،ص 367.
اساسی بشری است که در کنار حقایق جزئی متوقف میماند.آیا آثار قدرت پروردگار را در هر یاخته و ذرّه،با هر لحظه از لحظههای زندگی نمیبینیم؟چرا.
پس چرا هنوز قلب دربارۀ آخرت دچار شک و تردید و از فهمیدن آن عاجز است؟و حتی مؤمنان به این حقیقت را میبینیم که باز در برابر آن تردید دارند،و این نتیجۀ آن است که با خرد و فهم خویش در کنار حقایقی که قدرت پروردگار در آن متجلی میشود،به طرف بالا صعود پیدا نکردهاند،و از همین رو نمیتوانند وسوسههای شیطان را از قلبهای خود دور کنند.خدا چگونه آدمی را پس از آن که مرد و خاک شد بار دیگر زنده میکند؟بیایید چنین فرض کنیم که:آن یاختۀ زندهای که انسان از آن به وجود آمده،به همان صورت بدون نابود شدن باقی بماند،و یاختههای اضافی جمع شدۀ در کنار آن پس از انجام یافتن عمل باروری همه از میان رفته باشد،و خداوند متعال این یاخته را در گور یا در ظرف دیگر به همان گونه محفوظ نگاه دارد که پیش از آن در صلب مرد آن را حفظ میکرد،و سپس زمینه را برای نمو دوبارۀ آن به همان گونه که در رحم نمو میکرد فراهم آورد.آیا چنین کاری عجیب و غریب است؟هرگز...و ما میدانیم که یاختۀ زنده میتواند در اوضاع و احوال مختلف و به اشکال گوناگون زنده بماند،و بعضی از یاختهها را دیدهایم که در اوضاع بسیار دشوار زندگی خود را ادامه میدهند،پس چرا باید از این در شگفت باشیم که یاختۀ اصلی از همین گونه است؟ این اندیشه همچون نظریهای برای حلّ این معما کفایت میکند که:چگونه /18 خدا انسان را پس از مرگ به زندگی باز میگرداند؟و من میگویم:(کفایت میکند)بدان جهت که ارزش نظریه حلّ معما است،و شاید نظریههای دیگری هم بوده باشد،ولی وجود یک نظریه برای از بین بردن حالت شک و تردید کفایت میکند.
باید دانست که آنچه گفتم نظریۀ محض نیست،بلکه دربارۀ آن روایتی از امام صادق-علیه السلام-رسیده است:از او پرسیدند که آیا جسد مرده نابود میشود؟گفت:«آری،به صورتی که از آن گوشت و استخوانی باقی نمیماند،
ولی طینتی که از آن آفریده شده است باقی میماند،چه آن فانی نمیشود و در گور باقی بماند تا از آن بار دیگر،همچون بار نخستین،آفریده شود». (1)
پروردگار ما،پس از این که از آفرینش نخستین به ما خبر داد،گفت که به باز گرداندن او توانا است:
« إِنَّهُ عَلیٰ رَجْعِهِ لَقٰادِرٌ -و او(خدا)به دوباره زنده کردن او توانا است.» [9]
ولی بازگشت انسان بنا بر یک دورۀ طبیعی همچون بازگشت گیاه به زندگی در فصل بهار نیست!هرگز...بازگشتی از روی قصد است،به همان گونه که آفریده شدن او در دنیا به حکمتی بالغه بوده است.پس هدف از بازگشت او چیست؟آشکار کردن حقیقت او.
« یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ -آن روز که رازها آشکار میشود.» دنیا خانۀ آزمودن و خبر گرفتن(ابتلاء و اختبار)است،و طبیعت دنیا چنان است که در آن خیر و شر به هم آمیخته است،و باز شناختن نیک از بد به آسانی میسّر نمیشود،در صورتی که آخرت یا دنیای دیگر دنیای پاداش و هر چیز در آن آشکار است،و خدا در آن جا نیروی احساسی به آدمی عطا میکند که از عهدۀ کارهایی بر میآید که در دنیا بر آنها توانایی ندارد،چشم و بصیرت او در آن روز بسیار تیز و تیزبین میشود،و آتش جهنمی را میچشد که یک میلیونم آن را در دنیا نمیتوانست تحمل کند،و از نعمتهای عظیم بهشتی برخوردار میشود که امکان متنعم شدن به جزء کوچکی از آنها را در دنیا نداشت.
در احادیث مأثوره دربارۀ«سرائر»چنین آمده است:آنها عبارت از اعمال بندگان است،و از معاذ بن جبل روایت شده است که گفت:از رسول اللّٰه پرسیدم:این سرائری که خدا بندگان را در آخرت به آنها میآزماید چیست؟ گفت:«سرائر شما اعمال شما از نماز و روزه و زکات و وضو و غسل از جنابت و هر واجب دیگر است،زیرا که همۀ اعمال سرائر پنهان است،پس اگر کسی
1) 13) -تفسیر البصائر،ج 54،ص 355.
بخواهد،میتواند نماز ناخوانده بگوید که نماز خواندم،و وضو ناگرفته بگوید که وضو گرفتم،و گفتۀ خدا:یوم تبلی السرائر در همین خصوص است». (1)
[10]
در این روز ترسناک انسان برهنه از پوشش و دور از هر عذر در برابر خدا میایستد،و پرداختن به دروغ و دغل و نفاق برای او امکان ندارد.و چگونه میتواند چنین کند در صورتی که گواهانی در پیرامون او و از درون او بر گردش جمع شدهاند،قلبش باز است و نیاتش بر دو کف دست او آشکار،و همۀ عقاید او مکشوف!پس به کجا میتواند بگریزد؟ بعضی گمان کردهاند که توانایی آن دارند که بخشی از شرّ و بدی را از جان خود دور کنند،هرگز چنین نیست...آدمی ناتوانتر از این است.در دنیا به او نیرو داده شده بود تا ارادهاش در معرض تجربه قرار گیرد و ایمانش آزمایش شود ولی امروز تسلیم شدهای خوار و ذلیل بیش نیست.و گاه بعضی چنان گمان میکنند که میتواند از حزب و طایفه و پدر و مادر و خاندان خود مدد بگیرد،هرگز...آنان همه در این روز به خویشتن مشغولاند.به فرض این که بخواهند به یاری او برخیزند،آیا قدرت این کار را خواهند داشت؟هیهات! « فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لاٰ نٰاصِرٍ -پس هیچ یار و یاوری ندارد.» امروز،پیش از آن روز،خوب است به پروردگارمان پناه بریم تا مگر گناهانی را که مرتکب شدهایم،پیش از رسوا شدن در برابر گروه بزرگ گواهان روز قیامت،و پیش از چشیدن عذاب،بر ما ببخشاید.
[11]
عذاب آخرت تنها عذابی نیست که هر کس از حق منحرف شده باشد آن را خواهد چشید، /18 چه در دنیا نیز عذابی سبکتر از آن نیست که با مقیاسهای ما بسیار سخت و شدید مینماید.آن شکست رسوا کنندهای است که بهرۀ کافران و منافقان است...بدان جهت که بر خلاف سنّتها و مقررات خدا در آسمان و زمین عمل کرده و به حقی که بر پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-فرو فرستاده شده بیاعتنا
1) 14) -نور الثقلین/ج 5،ص 552.
و کافر شدهاند.
پس سوگند به آسمان و زمین که:وحی حق است،و بیم دادن حق است، و شوخی نیست.
« وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الرَّجْعِ -و سوگند به آسمان صاحب رجع.» گفتهاند:رجع یعنی باران،و به این گفتۀ شاعر استناد کردهاند:
ابیض کالرّجع رسوب إذا
ما ثاخ فی محتفل یختلی
و بعضی دیگر آن را به معنی خورشید و ماه و ستارگان دانستهاند که بعد از غروب کردن بار دیگر طلوع میکنند و باز میگردند،و به قولی:فرشتگانند که اعمال بندگان را با خود باز میگردانند.
به نظر من مناسبترین معنی برای«رجع»بازگشت افلاک به جاهای خود با تناسب و نظم و بدون تغییری در مسیر آنها است،که این خود دلالت بر بازگشت انسان به امر خدا و روز قیامت است،خواه بخواهد و خواه نخواهد.
[12]
سوگند به زمینی که میشکافد.
« وَ الْأَرْضِ ذٰاتِ الصَّدْعِ -و سوگند به زمین شکافدار.» گفتهاند:تصدّع بالنبات،چنان که پروردگار ما در جای دیگر قرآن گفته است: ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا .
به نظر من چنان میرسد که خدا زمین را فرمانبردار و رام آفریده است، بدان سان که باران را میپذیرد،و گیاه را میرویاند و ساقۀ آن را از خود بیرون میدهد،و به کشاورز خیش کردن و به بنا کندن و به کاوشگر کاویدن خود را اجازه میدهد،و /18 این همه دلیل بر حکمت بالغۀ خدا در آفرینش زمین است.
[13-14]
به همان گونه که طبیعت تجلیاتی از سنتهای خدا و مظاهری از اسماء حسنای او است،وحی نیز تجلی آیات و بیان سنّتها و مظهر نامهای او است.
« إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ* وَ مٰا هُوَ بِالْهَزْلِ -این(قرآن)گفتهای است قاطع و جدا کننده*و شوخی و بازی نیست.»
درست و نادرست،و حق و باطل را از یکدیگر جدا میکند،به همان گونه که قیامت نیز روز فصل و جدا شدن حق و باطل و خوب و بد از یکدیگر است.
از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-به نقل از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«شنیدم که پیغمبر میگفت:کتابی است که در آن خبر پیش از شما و حکم پس از شما آمده،و آن فصل است و هزل نیست،هر جبّاری که آن را ترک کند،خدا او را هلاک خواهد کرد،و آن کس که هدایت را در جز آن جستجو کند،خدا گمراهش خواهد ساخت». (1)
این کلمه بدان جهت به این صورت آمده است که انسان از هول و هراس آنچه میشنود،به تکذیب کردن آن پناه میبرد:شاید این بیم دادن گونهای از ترساندن همراه با مبالغه است.
هرگز چنین نیست.در قرآن هیچ کلمۀ دروغ و مبالغه نیست...کتاب خدا است که نه باطل از پیش به آن راه مییابد و از پشت آن.
و بدین گونه بیان قرآنی همۀ گریزگاههای رو به رو شدن با حقیقت بزرگ را که منتظر همگان است(حقیقت اجزاء)میبندد،پس نه چیزی را میتوان پوشیده داشت و نه گفتههای یاری جستن از دیگران یا گریختن از حقیقت با تکذیب کردن آن میتواند درست باشد.
[15]
و کافران تنها به این بس نمیکردند که برای گریز از حقایقی که مؤید رسالتهای الاهی است به تکذیب آنها بپردازند، /18 بلکه به گونههای مختلف به محاربۀ با آن میپرداختند که حجابی نفسی و اجتماعی میان خود و حقایق به وجود آورند تا هرگز در تحت تأثر آن قرار نگیرند.
« إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْداً -آنان به مکر کردن و دستان با تو میپردازند.» و کید عبارت از مهربانی نشان دادن برای دست یافتن به هدف به راههای گوناگون است،و در خیر و شر هر دو به کار گرفته میشود،و چنان معلوم میشود که
1) 15) -القرطبی،ج 20،ص 11.
همۀ تلاش کافران و کسانی که در خط نفاق و فسق قرار دارند،تفسیر دادن راه حق و پوشاندن آن به باطلی است که از پیش خود میسازند،و نیز جلوگیری از آن با مکر و کید است.
از خصوصیات کید متوسل شدن به بعضی از برنامهریزیهای نهانی است که در آنها رسیدن به هدف پس از گذشتن از مراحل متعدد است تا بدین وسیله کمتر با دشواریها رو به رو شوند.ولی نقشهریزی آنان خود پیامبر را به عنوان شخص یا مؤمنان را به عنوان یک طایفۀ هدف خود ندارد،بلکه هدف مکتبی است که آنان را به ایمان آوردن به آن دعوت میکنند،و دشمن خود را تنها رسول خدا و مؤمنان نمیدانند،بلکه پروردگار آسمانها و زمین را نیز پیش خود چنین تصور میکنند.
[16]
در آن صورت که کافران برای رسیدن به هدف خود ماهرانه برنامهریزی میکنند،کید خدا متین و مستحکم است.خدا چگونه برای ایشان کید میکند؟اسباب هلاک ایشان را در آن هنگام که غافلند آماده میسازد.آیا(در فیلمهای پلیسی)دیدهاید که پلیس،برای به دام انداختن تبهکاران،چگونه نقشه میکشد،و مقدماتی فراهم میآورد که مجرمان از آن هیچ گونه آگاهی ندارند،در صورتی که دستاندرکاران پلیس کاملا از آنها آگاهاند؟ /18 در لحظۀ صفر که بنا است برنامۀ کفار به مرحلۀ اجرا گذاشته شود،و آنان بر پیامبر و مؤمنان مسلّط شوند،اسباب هلاک ایشان نیز آماده است،و در این ساعت قدرت خدا آشکار میشود و خدا سخت آنان را گرفتار میکند.
« وَ أَکِیدُ کَیْداً -و من دستان ایشان را باطل میکنم.» [17]
ولی در این برنامهریزی عامل زمان به حساب میآید،و به همین سبب آن کس که به کید کردن میپردازد،نمیتواند زمان را حذف کند،و شایسته است که مؤمنان این را بدانند،و در اجرای برنامۀ رسالت شتاب نورزند،و از دیر شدن پیروزی نگران نشوند،بدان سبب که باید مدت معینی بگذرد و آن گاه کافران گرفتار شوند.
« فَمَهِّلِ الْکٰافِرِینَ -پس کافران را مهلت ده.»
مهلتی بعد از مهلتی،و فاصلهای پس از فاصلهای،چه شاید تغییری در اجرای برنامه صورت گرفته باشد،که در نتیجه مهلت طولانی نخواهد بود.
« أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً -اندکی مهلتشان ده.» مهلتی کوتاه و لطیف و بی سر و صدا،ولی خدا به چه سبب به کافران مهلت میدهد؟ نخست:بدان سبب که آنان نیز آفریدگان خدایند و خداوند متعال میخواهد آنان را بیازماید به همان گونه که دیگران به وسیلۀ ایشان در معرض آزمایش قرار میگیرند،تا شاید از راه نادرست خود بازگردند.
دوم:بدان سبب که مبارزۀ میان حق و باطل فایدههای چندی در متبلور کردن دید مؤمنان و پاکیزه کردن دلهای ایشان و آماده کردن جانها و پاک کردن صفهای آنان از منافقان دارد.
سورۀ اعلی
در کتاب«ثواب الاعمال»به اسناد آن از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر کس سورۀ«سبح اسم ربک الاعلی»را در نمازهای واجب و مستحبّ خود بخواند،روز قیامت به او گفته خواهد شد:از هر دری که دلخواه خود تو است به بهشت داخل شو».
نیز از او-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«بر هر مؤمن شیعۀ ما واجب است که در شب جمعه سورۀ جمعه و سورۀ«سبح اسم ربک الاعلی»را بخواند».
نور الثقلین/ج 5،ص 553 /18
به همان گونه که خدا کاینات را آفرید و درست آفرید و ساخت آنها را تمام کرد،و امور و کارهای آنها را به اندازه قرار داد،و برای آنها سنتها و آدابی نهاد و به آن راهنماییشان کرد،به همین گونه هم آنچه را که شایستۀ آدمی است برای او
مقدّر کرد،و راههای سلامت را که وسیلۀ دست یافتن به هدفهای آبرومند و بزرگ است برای او قرار داد و راهنمای وی در رسیدن به آنها شد،و فرستادگان را برای همین کار برانگیخت.
هدف انسان تنها به آن عافیت و ایمنی و پیشرفت و خوشبختی که در دنیا است تمام نمیشود،بلکه برای آخرت نیکوتر و ماندنیتر است نیز چنین است.
خدا به وسیلۀ چه چیز انسان را به رستگاری هدایت میکند؟به قرآنی که فرستادهاش میخواند و حرفی از آن را که برای پند دادن به مردم است فراموش نمیکند،ولی کیست که از قرآن پند گیرد؟آن کس است که از خدا میترسد، ولی آن کس که دریچههای قلب خود را میبندد تا پند دهندگی قرآن در آن اثر نکند،آن بدبختی است که به آتش بزرگ در میآید که در آن نه میمیرد و نه زنده میشود.
چون آدمی بتواند دل از دنیا برکند و در افق آخرتی که نیکوتر و ماندنیتر است پرواز کند،گامهای نخستین را برای رسیدن به رستگاری برداشته است،و گام دوم ترس است و /18 پند پذیرفتن،و بعد از آنها پاکیزه شدن گام سومی است که برای نماز خواندن و به خداوند توانا نزدیک شدن برداشته میشود.
بدین گونه آیههای سورۀ اعلی به دنبال یکدیگر با بلاغتی مؤثر ما را به دریافت حقایق بزرگی رهبری میکند که باید برای دست یافتن به رستگاری آنها را خوب بفهمیم و بشناسیم.و این معجزهای از قرآن است که هر سوره به همان حقیقت مورد اشاره قرار گرفته در سورههای دیگر اشاره و از آن بحث میکند،ولی این کار را با روشی تازه و متمایز از روش سورههای دیگر به انجام میرساند...آری،حقایق بزرگ به اشکال گوناگون تظاهر پیدا میکند،بدان سبب که چیزی سوای حقایق جزئی است که آنها را مشاهده میکنیم،و این خلاصۀ کتابهایی است که خدا به پیامبران بزرگ خود همچون ابراهیم و موسی علیهما السلام فرستاده بود.
سورة الأعلی /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّکَ اَلْأَعْلَی (1) اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّٰی (2) وَ اَلَّذِی قَدَّرَ فَهَدیٰ (3) وَ اَلَّذِی أَخْرَجَ اَلْمَرْعیٰ (4) فَجَعَلَهُ غُثٰاءً أَحْویٰ (5) سَنُقْرِئُکَ فَلاٰ تَنْسیٰ (6) إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ اَلْجَهْرَ وَ مٰا یَخْفیٰ (7) وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْریٰ (8) فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ اَلذِّکْریٰ (9) سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشیٰ (10) وَ یَتَجَنَّبُهَا اَلْأَشْقَی (11) اَلَّذِی یَصْلَی اَلنّٰارَ اَلْکُبْریٰ (12) ثُمَّ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ (13) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی (14) وَ ذَکَرَ اِسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی (15) بَلْ تُؤْثِرُونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا (16) وَ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ (17) إِنَّ هٰذٰا لَفِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولیٰ (18) صُحُفِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ (19)
5[غثاء]
:غثاء چیزی است از گونۀ علف و گیاه که سیل آن را به کنار دره پرتاب میکند،و اصل آن به معنی مخلوطی از چیزهای مختلف است.
[أحوی]
:بسیار سیاه.
[1]
برای نام خدا عظمتی است که برخاستۀ از بزرگی خود او است،زیرا که راهنمای به او و یادآوری به ما است،و گواه بر شکوه و زیبایی و عظمت و بزرگواری او است،و بدان جهت که پروردگار ما در آغاز اسم اعظم خود را آفرید،و آن را بر چهار چیز قرار داد که اختصاص به یکی داشت،پس آن را پوشیده نگاه داشت که از آفریدگانش هیچ کس بر آن آگاه نبود،و آن سه را در کلمات:اللّٰه و تعالی و تبارک قرار داد،تا اولی راهنمای ما به ذاتش باشد،و دومی به صفاتش،و سوم به افعالش،سپس اشیاء را به اسم او آفرید،و آنچه در آفریدهها از آثار عظمت او میبینیم،چیزی جز تجلیهایی از نامهای او نیست.
بدین گونه به ما فرمان داد تا او را به نامهایش بخوانیم:« وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا -و خدا را نامهای نیکویی است،پس او را به آنها بخوانید».
آنچه در دعاهای مأثوره میخوانیم تأویلی برای این فرمان الاهی است که به خدا به توسط نامهای نیکوی او توسل جوییم،و میگوییم:«اعوذ بنور وجهک الذی أضاءت له السماوات و الأرضون و انکشفت له الظلمات،و صلح علیه امر الأولین و الآخرین،من فجاءة نقمتک،و من تحویل عافیتک،و من زوال نعمتک (1)-پناه میبرم به روشنی روی تو که برای آن روشن شد آسمانها و زمین،و تاریکیها برای آن آشکار شد،و نیکو شد بر آن امر اوّلیان و آخریان،از /18 ناگهانی بودن انتقامت،و از
1) 1) -مفاتیح الجنان،دعای رسول اللّٰه(ص)در شب نیمۀ شعبان.
دگرگون شدن عافیتت،و از نابود شدن نعمتت».
«اللهم إنّی أسألک باسمک العظیم الأعظم،الأعزّ الأجلّ الأکرم،الّذی إذا دعیت به علی مغالق أبواب السّماء للفتح بالرحمة انفتحت،و إذا دعیت به علی مضائق أبواب الأرض للفرج انفرجت و إذا دعیت به علی العسر للیسر تیسّرت،و إذا دعیت به علی الأموات للنّشور انتشرت،و إذا دعیت به علی کشف البأساء و الضّراء انکشفت (1)خدایا از تو به نام بزرگ بزرگتر و تواناتر و با شکوهتر و بزرگوارترت،که چون به آن بر قفلهای درهای آسمان برای باز شدن به رحمت خوانده شوی باز میشود،و چون به آن بر درهای تنگ زمین برای گشوده شدن خوانده شوی گشوده میشود،و چون به آن برای آن خوانده شوی که سختی به آسانی مبدل شود آسانی فراهم آید،و چون به آن بر مردگان خوانده شوی که برخیزند برخیزند،و چون به آن برای از میان رفتن سختی و قحطی خوانده شوی از میان برود». (2)
در دعاهای رسیدۀ به ما از پیامبر و اهل بیت پاکیزۀ او-علیه و علیهم صلوات اللّٰه-نامهای نیکو و حسنای خدا رکنی اساسی در آنها است،همچون دعای جوشن کبیر که مشتمل بر هزار اسم و صفت از نامها و صفات خدا است،و دعای بهاء و دعای کمیل. (3)
آیا دریافتهاید که این نامها چیست؟به حق باید گفت که دانش خردهای ما به آن احاطه پیدا نمیکند،چگونه میتواند چنین شود در صورتی که ما نمیتوانیم بر همۀ آفریدههای او احاطه و علم پیدا کنیم،و میدانیم که آفریدههای او نموداری از نمودارهای اسماء او است؟ولی خدا آن اندازه و علم به ما داد که به نامهای او اشاره کنیم و به آنها او را بخوانیم...سپس به وسیلۀ آنها ما را به آنچه بر پیامبرش از کتاب وحی کرد و بر زبان اولیای خود از علم روان ساخت که همچون تفسیری برای کتاب است،آگاه ساخت،و بدین گونه نامها نمودارهای عظمت او،و
نشانههای گواهی و نگاهبانی او است،و او را جز به این صفت تقدیس،و جز بدین اعتبار تسبیح نمیکنیم،پس چون این وسیلهای به سوی او است تقدیس،و چون راهی برای شناخت او است تسبیح میشود.
هر کس نام را بدون صاحب نام یا با صاحب نام تقدیس کند،به پروردگار پاک خود شرک ورزیده است،و جز این نیست که تقدیس ما برای اسم بدان سبب است که اسمی برای معنی و وسیلهای برای نزدیکی به او است نه چیزی بیش از این.
بدین گونه در بعضی از آیات ذکر را تسبیحی برای خدا و در بعضی دیگر برای اسمش مییابیم،پس چون خدا را تسبیح کنیم،این تسبیح به وسیلۀ نامهای او صورت میگیرد،زیرا که راهی برای دست یافتن ما به معرفت ذات خدا وجود ندارد، و هنگامی که نام خدا را تسبیح میکنیم،بدان سبب است که نام خدا است و راه رسیدن ما به شناخت خدا،و بدان جهت که توانایی شناخت او را جز به اسم او نداریم.
خدای تعالی گفت: سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ، (1)یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ، (2)و گفت: وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً ، (3)چنان که گفت: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ* اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ، (4)تَبٰارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ (5)که دو صفت جلال و اکرام در این آیه بدین گونه آمده است،در صورتی که در جای دیگر این دو صفت برای وجه خداوند سبحانه و تعالی آمده است و گفته است: کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ . (6)
پس آیا در این تناقضی وجود دارد؟هرگز...زیرا که از وجه اللّٰه چیزی جز مخصوص خدا منظور نیست،پس آن تنها وسیله است،به همان گونه که جلال و اکرام الاهی با وجه او برای ما تجلّی پیدا میکند.
به همین سبب خدا در آغاز سورة الأعلی به ما فرمان داده است که نام خدا را تسبیح کنیم که تسبیح او-سبحانه و تعالی-همین است:
« سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی -نام پروردگار بلند مرتبهات را تسبیح گوی.» از همین رو از ابن عبّاس روایت شده است که گفت:«پیامبر- /18 صلی اللّٰه علیه و آله-چون آیۀ« سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی »را میخواند،میگفت:«سبحان ربی الأعلی»،و از علی-علیه السلام-نیز چنین روایت شده است. (1)
و از امام باقر-علیه السلام-روایت شده است که:«هنگامی که سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی »میخوانی،بگو:«سبحان ربّی الأعلی،و اگر در نماز باشی، میان خود و نفس خویش این را بگو». (2)
از ابن عامر جهنی روایت کردهاند که گفت:«چون« فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ »نازل شد،رسول اللّٰه-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:آن را در رکوع خود قرار دهید،و چون« سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی »نازل شد،گفت:آن را در سجود خود قرار دهید. (3)
این نصها دلیل بر آن است که تفسیر آیه تسبیح کردن خدا است نه مجرد تقدیس نام او،و به همین سبب در ذکر رکوع و سجود کلمۀ«اسم»حذف شده،و نیز چنین است پس از قراءت این آیه و تسبیح خدا گفتن بعد از آن.
و بعضی گفتهاند:تنزیه نام خدای تعالی و تسبیح اسم او،به این تمام و کامل میشود که گفتار از یاد کردن چیزی که یاد کرد آن با ذکر نام خدای تعالی مناسب نیست خالی باشد،پس روا نیست که نام شرکای خدا با اسم او برده شود
که مشرکان چنین میکردند و نام خدا را جز همراه با شرکا بر زبان نمیراندند،و اگر نام خدا تنها میبود دلهای ایشان میرمید و مشمئز میشد،چنان که خداوند سبحانه و تعالی گفته است: وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ . (1)
ولی چنان معلوم میشود که این تفسیر با سیاق قرآن و با دیگر بصیرتهای قرآنی /18 در پیرامون نام خدا مناسب نیست،پس چون«اسم اللّٰه»به معنی کلمۀ«اللّٰه» و نه مسمّای آن که«خداوند سبحانه و تعالی»باشد،دیگر«بسم اللّٰه الرحمن الرحیم»چه معنی میدهد؟آیا یاری خواستن از«خدا»تمام و کامل است یا از کلمۀ«خدا»؟سبحان اللّٰه و تعالی که یاری خواستن به جز او-هر که و هر چه باشد-تمام شود! و صفت«الأعلی»برای ضرورت تسبیح کردن خدا آمده است،چه او پروردگار ما و او برتر و اعلی است،و آیا جز ربّ اعلی دیگری تسبیح میشود؟ [2]
چه چیز است که ما را به تسبیح و تقدیس خدا میخواند؟هنگامی که شخص از برابر چشمان خود پردۀ غفلت را کنار میزند،و از ارادۀ خود حجابهای انکار را بر میدارد،و به آنچه در پیرامون او در ابعاد کاینات وجود دارد نظر میکند و نجواهای آنها را میشنود،و با آهنگ تسبیحهای آنها هماهنگ میشود،و اشارات حرکت آنها را ضبط میکند...در این صورت به افقهای معرفت پروردگار خویش منتقل میشود،و جز این نمیتواند که پروردگار خود را تسبیح گوید.آسمان محافظی را میبیند که بر او محیط است،و زمین نرم و آرامی را که بر پشت آن قرار گرفته و خود را مسخر و رام او ساخته است،و گیاهان و جانورانی را مشاهده میکند که میان زمین و افقهای آسمان از نشاط زندگی برخوردارند،و هر یک از آنها به صورتی جز دیگران آفریده شده است،ولی همه با هم هماهنگی دارند و چنان است که گویی،از ستاره گرفته تا ذره،و از بزرگترین درخت تا کوچکترین گیاه،و از
1) 14) -الزمر45/.
بزرگترین وال تا کوچکترین ماهی،و از فیل تا کوچکترین حشره،و از عقاب تا پشه...همه به وقتی متناهی آفریده شدهاند.آیا خبر ذرهای را که دیده نمیشود شنیدهای،و این را که خدا چگونه در عالم بزرگ کوچک او مملکتی عظیم بنا کرده است؟اگر او را با کهکشانی که قدرت تخیل کردن بزرگی آن را نداریم مقایسه کنیم،خواهیم دید که همۀ آنها با یک اندازه از دقت و انتظام بزرگ آفریده شدهاند، ولی کهکشان-در واقع-مجموعۀ بسیار بسیار عظیمی از ذرات است،و این همان حقیقتی است که گاه در شکل ذرّه(اتم)تجلی میکند و گاه در شکل کهکشان...
و میان ذره و کهکشان میلیونها آفریدههای گوناگون است که خدا آنها را به دقت برابر آفریده و برای هر یک هدف و مسیری قرار داد،و پروردگار توانای ما گفت:
« اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّٰی -آن که آفرید،و آفریده را آماده و کامل کرد.» خلق به معنی ایجاد کردن یا ساختن بعد از ایجاد است،و تسویۀ آن به معنی تکمیل کردن است به صورتی که برای تحقق بخشیدن به آنچه برای آن آفریده شده،نیازمند به چیزی نباشد،و هیچ نقص و کاستی در آفریدۀ خدای تعالی،چه کوچک و چه بزرگ،مشاهده نشود.
[3]
خدا برای هر چه از جماد و نبات و حیوان و انسان که آفریده،هدفی قرار داده و آن را ملزم به کوشش برای رسیدن به این هدف ساخته است،و برای هر هدف وسیله و برای هر غایت راهی معین ساخته،و هر چیز را به طرف آنچه برای او مقدّر ساخته رهبری کرده است.اما جمادات را خدا با نیرو و امکانیاتی که در آنها آفریده،و با فشاری که از پیرامون بر آنها وارد میشود،هدایت کرده است.شاید سیب احساس آن نکند که برای چه آفریده شده،و خود به خود به هدف برآوردن نیاز ویتامین بدن آدمی پس از خوردن آن،و نیاز روحی او برای لذت بردن از زیبایی و تر و تازگی پی نبرد،ولی خدا در سیب این خاصیتها و در انسان نیازمندی به آنها را آفریده،پس تلاش آدمی را برای دست یافتن به سیب همچون تلاش سیب برای پیوستن به آدمی قرار داده است،چیزی که هست ما هنوز معرفت کامل به آنچه در سیب یا در هر جماد و نبات یا حیوان از لحاظ احساس کردن میگذرد آگاهی
نداریم.
و برای آن که شناخت ما نسبت به خدا و تسبیح کردن ما برای او افزایش یابد،بندهایی از کتاب«علم آدمی را به ایمان خواند»نوشتۀ دانشمند امریکایی، کریسی موریسون،رئیس فرهنگستان علوم در نیویورک را در این جا نقل میکنیم که در آن اشاره به بعضی از آیات و نشانههای خدا در طبیعت شده است:
«پرندگان غریزۀ بازگشت به زادگاه خود دارند،و به همین سبب فلان پرنده که در جایی در شمال امریکا برای خود لانه ساخته،در فصل پاییز به طرف جنوب مهاجرت میکند،ولی در بهار سال بعد به لانۀ قدیمی خود باز میگردد.و در ماه سپتامبر گروههای بزرگی از پرندگان ما به جنوب مهاجرت میکنند و گاه نزدیک 1500 کیلومتر از زادگاه خود دور میشوند،ولی هرگز راه خود را گم نمیکنند.
و زنبور عسل،هر اندازه باد به شدت بوزد و وضع گیاهان و درختان را تغییر دهد،کندوی خود را گم نمیکند،و /18 این همه دلیل بر دید قوی آن است،و ناگزیر باید گفت که بعضی از حشرات چشمهایی دارند که دیدنیها را برای آنها همچون ذرهبین بزرگ میکند که ما از مقدار قدرت آن آگاهی نداریم،و بازها از چشم شبیه دوربین برخوردارند.
زنبورهای عسل کارگر،در کندوهای تازه حجرههایی به حجمهای مختلف میسازند:کوچک برای کارگرها،بزرگتر از آن برای زنبوران نر،و حجرۀ خاصی برای ملکههای باردار.ملکه تخمی بارور ناشده در هر غرفۀ مخصوص زنبوران نر میگذارد،و تخمی بارور شده در غرفههای فراهم آمده برای زنبوران کارگر ماده،و ملکههای منتظر و کارگران مادهای که پس از مدتها انتظار کشیدن برای ورود نسل جدید زنبوران،آمادگی آن پیدا کردهاند که با جویدن عسل و فراهم آوردن مقدمات هضم به خوراک دادن به زنبوران کوچک بپردازند،و سپس در مرحلۀ معینی از تطوّر نر و مادهها از جویدن و مقدمات هضم فراهم کردن باز ایستادهاند...و مادههایی که به این صورت در آمدهاند کارگر میشوند». (1)
1) 15) -فی ظلال القرآن،ج 6،ص 3885.
آن کیست که کار زنبور عسل را مقدر و این حیوان را به آن هدایت کرده است،و آن کیست که به مرغان تهیۀ روزی را آموخته،و هر موجود زندهای را به آنچه شایسته و مقدر شدۀ برای آن است هدایت کرده است؟آیا خدا نیست؟پس سبحان ربی الاعلی.
بهتر است به داستان عنکبوت آبی گوش کنیم،نویسندۀ مذکور میگوید:
«یکی از گونههای عنکبوت آبی برای خود لانهای به شکل بالون از رشتههای تار عنکبوت میسازد،و آن را به چیزی زیر آب میآویزد،سپس با مهارت حباب هوایی را زیر مویی در بدنش نگاه میدارد و آن را به زیر آب میبرد،و از دهانۀ زیر لانه به داخل آن رهایش میکند،و این کار را چندان ادامه میدهد تا بالون لانۀ پر از هوا متورم شود باد کند.سپس در آن به تخم گذاشتن و بچه آوردن میپردازد و دیگر بیم آن ندارد که باد بوزد و لانه را از جا بکند.و در این جا مشاهده میکنیم که عنکبوت با عمل بافتن و مراعات نکات لازم چگونه به انجام وظیفۀ خود و آوردن نوزاد میپردازد.
خدا بدین گونه برای این جانور یا آن گیاه آنچه را که به صلاح آن است مقدر میکند و سپس راه رسیدن به هدف را با الهام به او میآموزد،پس سبحان ربنا الاعلی،ولی این اختصاص به جانور یا گیاه تکامل یافته ندارد،بلکه یاختهها نیز مشمول این تقدیر و هدایت الاهی هستند.مؤلف میگوید:
«هر یاخته که در موجودی زنده به وجود میآید،باید خود را چنان کند که در جایگاه مناسبی که برای آن مقدر و تعیین شده قرار گیرد،مثلا به صورت پارهای از گوشت درآید،یا جزئی از پوست یا مینای دندان شود،یا مایع شفاف درون چشم را بسازد،و برای این منظور باید با هدفی که برای آن مقدر شده است سازگاری پیدا کند،تصور این امر دشوار است که یاختهای دست راست یا چپ داشته باشد،ولی یکی از یاختهها جزئی از گوش راست میشود،در صورتی که یکی دیگر باید جزئی از گوش چپ باشد،و صدها هزار یاخته چنان به نظر میرسد که هر یک موظف است آنچه را که شایسته است در وقت درست و در مکان صحیح انجام
دهد». (1)
بدین گونه یک یاخته شایستگی آن را دارد که یک مدرسۀ توحیدی باشد،به شرط آن که تو شاگردی از آن باشی،پس آیا آمادگی این کار را داری؟ [4]
ولی این قدرت عظیمی که در کاینات تجلّی پیدا میکند،قدرت ذاتی در آنها نیست،بلکه از جانب پروردگار آنها است،و بدین گونه همۀ آنها دوران زندگی معینی دارند و بر حسب تقدیر پروردگار خود به سوی نیستی پیش میروند،و این همه دلیل بر آن است که هر چه نیرو و توان و کارآیی و زرنگی که در آنها است از جانب خدا است،و کاستی و ناتوانی و حدّ و قیدی که در آنها مشاهده میشود، گواه بر تعالی آفرینندۀ آنها است،و این که او،سبحانه و تعالی،بینقص و عجز و حدّ و قید است.
و قرآن مثال آشکاری برای این دورۀ زندگی سریع میزند و میگوید:
« وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعیٰ -و آن که(گیاهان)چراگاه را بیرون آورد.» زمین آبستن به موادی بود که خدا آنها را به وسیلۀ آب و پرتوهای خورشید به صورت گیاه درآورد،و ناگهان سطح زمین پوشیده از علف و گل شد،ولی اینها چه مدت دوام خواهد داشت؟چند روزی بیش چنین نخواهد بود.
[5]
و پس از چند روز سطح زمین زرد میشود،و برگهای درختان و بازماندههای درو کردن مزارع روی هم انباشته و عنوان وسیلهای برای تغذیۀ جانوران پیدا میکند.و اگر چراگاهها بدین صورت باقی بماند و لایههایی از خاک آن را بپوشاند،به صورت زغال سنگ در میآید که نسلهای آینده از آن بهرهمند خواهند شد.هیچ جزئی از آفریدههای خدا باطل و بیهوده نمیماند:یا به صورت مادهای برای یک آفرینش تازه در میآید،و یا به حالت چیزی نافع برای آفریدههای تازه.
« فَجَعَلَهُ غُثٰاءً أَحْویٰ -پس آن را به صورت خاشاک سیاه شده درآورد.» گفتهاند:اصل کلمه غثاء کف سیل و چیزهایی است که در اطراف آبها
1) 16) -همان منبع،ص 3887.
از بازماندههای گیاه و نظایر آن جمع میشود،و سبزیها و علفهای خشک شده را نیز به همین نام مینامند.و أحوی به معنی سیاه است،و چون گیاه متراکم شود و سبزی آن شدت پیدا کند به نظر سیاه مینماید،و به همین جهت است که سرزمین عراق را ارض السّواد نامیدهاند.
آیا چه قدرتی است که زمین را به هر گونه که بخواهد زیر و زبر میکند، زمانی گیاه آن را از دل خاک بیرون میآورد،و زمانی دیگر آن را خشک و بیآب و علف میسازد که بر آن خس و خاشاکهای سیاه متراکم شده است؟ به همان گونه که دورۀ گیاهی سریع است،دوران زندگی در نزد انسان نیز به سرعت میگذرد،و ناگهان سرسبزی زندگی به سیاهی مرگ تبدیل پیدا میکند،و بدین سبب است که برای صاحبان خرد و بصیرت،دومی از اولی بهتر و نیکوتر است.
[6]
رسالتهای الاهی جدا از جریان کلی کاینات نیست.او خدایی است که آفریدگان به پاکی و بزرگی او گواهاند،و به سوی ما فرستادهای میفرستد و کتاب هدایت را به توسط او به ما میرساند،پس:ای /18 آسمان خاشع باش،و ای زمین شاد باش،و ای انسان،خود را برای دریافت رسالت خدا به سوی خودت و تسلیم شدن به رسول بزرگوار آماده ساز.
« سَنُقْرِئُکَ فَلاٰ تَنْسیٰ -تو را خوانا خواهیم کرد،پس فراموش مکن.» آیا خبر حراء که در آن جا روح یعنی جبرییل بر محمد راستگوی امین فرود آمد و به او گفت بخوان...و آیات پیاپی را بدین گونه بر او فرو خواند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ... به تو نرسیده است؟بدین گونه خدا پیامبرش را به قراءت و خواندنی روشن و آشکار خوانا ساخت،پس در سینۀ او وسوسههایی،و در قلب او افکاری وجود نداشت،و آیهها به صورت حقایق مجردی نبود که بعضی از آنها را بشناسد و از بیشتر آنها بیخبر باشد،هرگز...اینها کلمات آشکاری بود که به گوش پیامبر رسید،و آشکارا آنها را بر زبان راند،و این است معنی اقرأ و خوانا شدن او به وسیلۀ خدا،جمله به جمله،و کلمه به کلمه،و حرف به
حرف.
در آن هنگام که خوانا کننده خدا باشد،و دریافت کننده خوانایی کسی که خدا با علم خود او را برای رساندن رسالت مستولی بر همۀ رسالتها برگزید،بدان منظور نبود که رسول از حدّ بشری که فراموشی برای او جایز است خارج شود،بلکه خدا نمیخواست که او فراموش کند،پس ضمانت در این جا از جانب خدا است،و آن که خدا ضامن او باشد،چگونه ممکن است فراموش کند؟!این است حقیقت عصمت بدان گونه که صاحبان بصیرت آن را میفهمند،یعنی این که خدا بندهای را از این که در زیر تأثیر عوامل انحراف و لغزشگاههای ضعف بشری و مراکز هوا و هوس و شهوت باشد،نگاه دارد.
[7]
و برای آن که مردمان ساده دل چنان گمان نکنند که فرستادۀ خدا بر اثر رسالت اله شده است،کتاب خدا این یادآوری را فراموش نکرده است...در بیشتر جاهایی که از فرستادگان بزرگوار خود سخن گفته،یا از نقاط ضعفی در ایشان یاد کرده که خدا آن را با عصمت خود جبران میکند،و یا از حالت بشری آنان یا این که کار ایشان،حتی در وعدهای که به آنان داده،وابستۀ به مشیت خدا است، پس هیچ کس قدرت آن ندارد که آنان را به کاری مجبور کند.آری،وعدۀ خدا راست است و او هرگز خلف وعده نمیکند،ولی میان آن که چنین باشد،و این که کسی از بیرون چارچوب فضل و رحمت و مشیت او چیزی را به او قبولاند،فرق بسیار است.
این چیزی است که از آیۀ کریمه به ما الهام میشود.
« إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ -مگر آنچه خدا بخواهد.» چنان که خداوند متعال در قصۀ شعیب گفت: قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یٰا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا قٰالَ أَ وَ لَوْ کُنّٰا کٰارِهِینَ* قَدِ افْتَرَیْنٰا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِی مِلَّتِکُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اللّٰهُ مِنْهٰا وَ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِیهٰا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً عَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا رَبَّنَا
افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ . (1)
پس آیا چنان میخواهد که مؤمنان به ملت کفر باز گردند؟و چنان که خداوند سبحانه و تعالی دربارۀ اصحاب فردوس گفته: وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ . (2)
ممکن است خواننده بپرسد:پس رابطۀ میان علم داشتن خدا به نهان و آشکار با این استثنا چگونه است؟آن جا که پروردگار ما میگوید:
« إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ مٰا یَخْفیٰ -او آشکار و پنهان را میداند.» جواب آن سؤال چنین است:مثل این علاقه و رابطه را در آیۀ سورۀ اعراف در قصۀ شعیب مییابیم که گفت: إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً ، چه آن کس که مشیت و قدرت داشتن بر ایجاد استثنا به دست او است،دانایی است که فراموش نمیکند،و او پیامبر را از فراموشی،به حکمت بالغۀ خود،محفوظ میدارد.
شاید این کلمه متصل به«سنقرئک»باشد،که او هر که را بخواهد خواننده میکند،بدان جهت که از آشکار و نهان آگاه است.
مفسران دربارۀ این کلمه به تفصیل سخن گفتهاند،و یکی از ایشان به جاهای دور رفته و چنین گفته است:مقصود از«ما شاء اللّٰه نسیانه-آنچه خدا فراموشی آن را بخواهد»،آن قسمت از نصّ کتاب است که نسخ شده باشد.ولی آیه بر این دلالت ندارد،و به صورت تاریخی به اثبات نرسیده است که در قرآن آیهای منسوخ(به این معنی)بوده باشد،و حتی سیاق آیات قرآن و این آیه خود آن را به تمامی نفی میکند.چگونه؟ نخست:خداوند متعال کتاب خود را به عنوان کتاب بزرگ توصیف میکند،و این که راهنمای جهانیان و نور مبین و کتاب آخرین رسالت الاهی برای
آفریدگان او است،پس چگونه روا میدارد که چنین کتابی در معرض دسیسه و تزویر و تحریف و فراموشی قرار گیرد.
دوم:پیامبر به این کتاب ایمان آورد،و مؤمنان همه به این کتاب با صفاتی که در آن است ایمان آوردند،پس چگونه ممکن است بگذارند که آن در معرض تحریف و فراموشی قرار گیرد،در صورتی که میدانیم آنان سازندگان تمدنی پیشرو شدند،و مسلمانان-به صورت مجموع-هرگز به جنگی برای برانداختن اصولی نپرداختند تا امکان این فرض پیدا شود که اوضاع و احوال وابستۀ به یک کار سرّی،بعضی از آنچه را که در کتاب ایشان است از یادشان برد.
سوم:خواندن و نوشتن در آغاز اسلام شایع و رایج شد،و مسلمانان به همۀ تفصیلات تاریخ خود،و حتی به بعضی از چیزهایی که معمولا نویسندگان و مورخان آنها را مهمل میگذارند،اهتمام و توجه فراوان کردند،و قرآن در این باره ترغیب میکند و به قلم و آنچه با قلم نوشته میشود سوگند یاد میکند،پس چگونه ممکن است کلمات پروردگارشان با این اهتمام از یاد ایشان برود.
چهارم:در این جا خدا به پیامبرش-صلّی اللّٰه علیه و آله-میگوید «سنقرئک فلا تنسی»،پس چه حکمتی در پس خوانا کردن و فراموش نکردن وجود داشته است؟آیا نباید رسالت الاهی که آخرین رسالت او است باقی و برقرار ماند؟پس چگونه ممکن است فرض کنیم که این رسالت در معرض تحریف قرار گرفته است.
بنا بر این شواهد و جز آن،اعتقاد من آن است که قرآن رسیدۀ به ما، /18 همان است که از جانب خدا به همین صورت که هست نازل شده،و این که جمع کنندۀ آن شخص رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-بود که با رسیدن هر آیه فرمان میداده است که آن را در جای مخصوص به آن در فلان سوره ثبت و ضبط کنند،و حتی اگر این آیه در آغاز بعثت در مکه یا در پایان آن در مدینه نازل شده،باز وضع به همین ترتیب بوده است.
تصور این مطلب برای من امکان پذیر نیست که رسول خدا کتاب پروردگار
خویش را که مأمور به ابلاغ کردن آن به جهانیان بوده است،بینظم و ترتیب بر جای گذارد.
[8]
به همان گونه که خدا برای هر چیز تقدیری مقدّر ساخته،و آن را به سوی این تقدیر راهنمایی کرده،به همین گونه هم برای انسان تقدیری،و برای زندگی او سنتها و برنامههایی قرار داده و به آنها راهنمای او شده،ولی این به صورتی است که با وضع دیگر چیزها و موجودات زنده تفاوت دارد.به او عقل بخشیده و این عقل را با وحی برانگیخته،و اراده و مسئولیت را بر عهدۀ او گذاشته،تا به وسیلۀ بینش عقل خودش و راهنمایی وحی کشف کند.که از چه راههایی میتواند به هدفهای خود برسد،پس اگر از راههای ایمن به راه افتد،به آسانی به هدفهای خویش خواهد رسید،و اگر از آنها اعراض کند،با گرفتاری سخت رو به رو خواهد شد،و همچون کسی است که راه آسفالت شده را بگذارد و از کوره راهها روانۀ مقصد شود که اگر هم به مقصد برسد با رنج و زحمت فراوان همراه خواهد بود.
« وَ نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْریٰ -و رسیدن به راه آسان را برای تو میسّر میسازیم.» خدا آدمی را برای این که عذابش کند،یا با آفرینش او به بازی بپردازد، نیافریده است،بلکه برای آن که او را مشمول رحمت خویش گرداند و با فضل و کرامت خویش بر او تفضل کند چنین کرده است،و به همین گونه هیچ زندهای را برای عذاب دادن یا در معرض لهو و لعب قرار دادن نیافریده است،و آنچه از عذاب و دشواری که به افراد بشر میرسد،نتیجۀ چیزی است که خود کسب کردهاند.و بدین گونه«یسری»به شریعت آسان و با گذشتی تفسیر شده است که خدای بزرگ پیامبر و امّت او را توفیق دست یافتن به آن بخشیده است تا در امنیت و آرامش خاطر زندگی کنند.
شریعتی است که دید و بینش و بصیرت انسان را از و جدان او بر میانگیزد، و با فطرت و نیازمندیهای او متناسب است و با طبیعتی که پیرامون او را فرا گرفته سازگاری دارد.
دین خدا در میان روشهای معرفت آن یک را برگزیده است که برانگیخته
شدن فطرت و طرف خطاب قرار گرفتن ضمیر و و جدان متکی است و پیچیدگی و ابهامی در آن وجود ندارد،و آدمی را به آن ترغیب میکند که خود به نظر کردن در چیزها بپردازد،و با سیر در زمین و اندیشه کردن در آثار گذشتگان و توجه به نمودهای طبیعی،با حقایق تماس پیدا کند و آنها را از نزدیک بشناسد.
این روش در دیگر چیزهایی که انسان به آنها نیاز دارد،از عقاید و احکام گرفته تا معاملۀ با دیگران نیز پیروی میشود،و به همین سبب است که اطمینان و اعتماد و عرف و گواهی شاهدان عادل و رأی کارشناسان میزان و مقیاس معاملات میان مردم میشود،که چون این روش را با روشهای پیچیدۀ موجود در دیگر دینها مقایسه کنیم،آسانی و روانی آن به خوبی آشکار میشود.
نیز چنین است که احکام دین در تعیین اوقات و پیمودنیها و زنکردنیها که با حالت طبیعی انسان سازگار است.توجه داشته باشید که چگونه وقت نماز پیش از طلوع آفتاب و پس از غروب و هنگام رسیدن خورشید به وسط آسمان معین شده،و وجوب روزه با دیدن هلالی است که همگان آن را مشاهده کنند.
نیز هیچ نیازی از نیازهای آدمی در این دین در معرض فراموشی قرار نگرفته:ازدواج حرام نشد،از آرایش زندگی دنیا نهی به عمل نیامد،و عواطف مورد بیتوجهی قرار نگرفته،و بلند پروازیهای روح فرو گذار نشده...و کدام شریعت آسانتر از شریعتی است که با نیازمندیهای بشر متناسب باشد؟ شاید همین امر سبب انتشار اسلام به صورتی منظم در طیّ قرون متمادی بوده،و هنوز این اسلام در حال افزایش شمارۀ پیوستگان به آن در هر سال است.
خداوند متعال رسولش را-صلی اللّٰه علیه و آله-برای پذیرش وحی موفق ساخت و این کار را برای او میسر کرد،و همچنین دست یافتن به معارف قرآن را برای هر کس که خواهان آن بوده باشد آسان ساخت،و اگر چنین نمیبود خرد آدمی به شناخت یک کلمه از کلمات پروردگار نمیتوانست برسد.
[9]
چون خدا شریعت را برای مردم آسان ساخت،و زندگی کردن با آن را برای مردم میسر کرد،مردمان را به دعوت کردن دیگران به این دین /18 از راه روش
یادآوری و پند دادن فرمان داد،که با این تذکر و پند دادن و بیدار کردن ضمیر انسان خود حقیقت را میبیند و به هیچ وسیله و واسطهای نیاز پیدا نمیکند.
« فَذَکِّرْ -پس یادآوری کن و پند ده.» ولی آیا تذکره برای همۀ مردم،چه بخواهند و چه نخواهند،سودمند است؟ هرگز...برای کسی که بیم نداشته باشد سودمند نیست،چه کار آن برانگیختن عقل از درون انسان است،و شرط سودمند شدن آن آمادگی انسانی است که در تحت تأثیر آن قرار گرفته،اما قلب جامد و منکر و سنگ شده،سختتر از تخته سنگهای ناشنوا است،و به همین سبب پروردگار ما گفت:
« إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْریٰ -به شرط آن که یادآوری سودمند افتد.» یعنی یادآوری تو هنگامی سودمند خواهد شد که شرایط وضع شدۀ برای آن موجود باشد،و گرنه سودمند واقع نمیشود،و این نه برای نقصی در آن است بلکه برای مانعی از جانب خود ایشان است،و این بدان معنی نیست که اگر پند دادن سودمند نیفتاد از آن باز ایستد،چه،نافع بودن یا نبودن جز پس از آن مفهوم نمیشود، و این بدان میماند که بگوییم:اگر خورشید را ببینم طلوع کرده است،و چون نیک بیندیشی این را به وضوح درخواهی یافت.
مفسران در معنی آیه اختلاف کردهاند،جرجانی گفت:پند دادن و یادآوری کردن واجب است هر چند سودمند نیفتد،و معنی آیه این میشود که:پند بده اگر پند سودمند افتد و اگر چنین نباشد حذف میشود،چنان که گفت:
سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ... ؛و ابن عبّاس گفت:برای دوستان من سودمند است و برای دشمنانم چنین نیست،و دیگری گفت«إن»در این جا به معنی«إذ-در صورتی که»است همچون این کلام خدا: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ .
درستتر چنین است:کلمۀ إن در این جا ظاهرا از ادات شرط است ولی مقصود از آن در این مورد ظاهر آن نیست،به همان گونه که ادات استفهام قیدی ندارد ولی مقصود از آن تقریر یا انکار یا شبیه اینها است،و چون یادآوری و پند بر
شناخت سودمندی یا عدم سودمند واقع شدن آن سبقت دارد،پس شرط برای بیان فایدۀ پند است نه اصل آن،و این از سیاق آینده آشکار میشود.
[10]
پند و به یاد آوردن برای همه است.موعظهای برای مؤمن است و اتمام حجتی برای کافر،و دلیل آن است که مؤمن از آن پند میگیرد،در صورتی که شقی و غیر مؤمن از آن اجتناب میکند.
« سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشیٰ -آن کس به زودی پند میپذیرد که بترسد.» ترس میراث معرفت است،پس آن کس که دربارۀ آینده نیندیشد و فهم خود را به کار نیندازد،آمادۀ آن نمیشود،و به همین سبب به جستجوی آنچه برای آن سودمند است برنمیخیزد،و از آنچه به آن زیان میرساند پرهیز نمیکند.
از همین رو ترس و خشیت که فعل خود انسان است،شرطی برای سودمند بودن پند قرار داده شده،تا بدانیم که ناکوشیده نباید منتظر هدایت باشیم.آری،اگر یک گام به سوی خدا پیش روی،پروردگار رحمت با فضل خود گامها به سوی تو خواهد آمد.
[11]
اما کافری که در شقاوت و سخت دلی به درجهای رسیده که درهای معرفت بر روی او بسته شده،از تذکره و پند دوری میجوید.
« وَ یَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَی -و آن که شقیتر است از آن اجتناب میورزد.» پس از آن میگریزد که گویی به زیان او است،و در برابر آن مانعهایی قرار میدهد تا به او نرسد،و در پیرامون صاحب تذکره تهمتهایی از خود میسازد تا خود را قانع کند که حق با او است،و او اشقی است از آن جهت که امیدی به درمان شدن او نمیرود،و اگر شقاوت او از این کمتر میبود،از پند در بعضی از ساعتهای زندگی بهرهمند میشد.
[12]
و چنین انسانی شایستگی چیزی جز آتش را ندارد،بدان سبب که همۀ عناصر نیکی را در وجود خود از میان برده است.
« اَلَّذِی یَصْلَی النّٰارَ الْکُبْریٰ -که به آتش بزرگتر درخواهد آمد.» و آن همچون آتشی نیست که در دنیا آن را میبینیم.سختتر و ماندنیتر
است،و حدیث /18 رسیدۀ از امام صادق-علیه السلام-اندازۀ تفاوت میان آن دو را بدین گونه بیان کرده است:«این آتش دنیای شما یک جزء از هفتاد جزء«یک هفتادم»آتش دوزخ است که هفتاد بار به آب آن را خاموش و بار دیگر روشن کرده باشند،و اگر چنین نمیبود،آدمی نمیتوانست آن را تحمل کند». (1)
[13]
سؤال:جسم آدمی چگونه میتواند این آتش بزرگ را تحمل کند و نسوزد و خاکستر یا گاز نشود،چنان که همۀ چیزهایی که با بمب اتمی محترق میشوند بدین صورت در میآیند،و شک نیست که آن بسیار از آتش دوزخ کماثرتر است؟ آری چنین است،ولی پروردگار ما به جسم بندۀ گناهکارش امکاناتی میبخشد که چنین آتشی را تحمل کند و هر چه بیشتر درد بکشد.مگر پروردگار ما نگفته است که:« کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ... -پوستهاشان که پخته شد و سوخت پوستهای دیگری به جای آن به ایشان میدهیم تا عذاب را بچشند»؟ بدین گونه شقاوت پیشگان در آتش میان مرگ و زندگی باقی میمانند،که همۀ اسباب مرگ آماده و همۀ عوامل زندگی از میان رفته است،ولی آن تیرهبخت به قدرت کاملۀ خدا نمیمیرد و به چشیدن عذاب الیم ادامه میدهد.
« ثُمَّ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ -سپس در آن نه میمیرد و نه زنده میماند.» شبیه این در دنیا آن است که بعضی از مردم به عذاب دنیا از فقر و بیماری و زندان و اضطراب و...و...مبتلا میشوند ولی نمیمیرند تا راحت شوند،و با شاعر چنین میگویند:
ألا ما لنفس لا تموت فینقضی
عناها و لا تحیا حیاة لها طعم؟
چرا شخص نمیمیرد تا رنج و سختی او پایان پذیرد،و زنده ماندنش چنان نیست که زندگی برای او با مزه باشد؟
1) 19) -تفسیر نمونه،ج 26،ص 400 به نقل از بحار الانوار/ج 8،ص 288.
[14]
پایان کار آن که از تذکره و پند اجتناب میکرد،چنین بود،ولی آن کس که پند گرفت از پلههای نردبان تعالی چندان بالا رفت تا به اوج آن رسید، چگونه؟پس از پند پذیرفتن خود را از رسوبات انباز گرفتن برای خدا پاکیزه کرد و دیگر هیچ کس را جز او تقدیس نمیکند،بلکه از هیچ کس ترس و به هیچ کس امیدی ندارد،جز از خدا و به خدا،و در آن تلاش میکند تا دل خود را از دوستی دنیا و افزونخواهی آن و نازیدن به خرده ریزهای آن پاک کند،و در برابر برادران خود از غل و زنجیر /18 کینه و رشک و عصبیت آزاد سازد،و به آن حدّی برسد که آدمی را به بالاترین هدف او رهبری میکند.
« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی -هر که خود را پاک کرد،رستگار شد.» سخن از طهارت و پاکیزگی است:پاکیزگی قلب از رسوبهای شرک و اخلاق رذیله و پاک کردن مال از حرام،و دادن حقوق فقیران(به آنچه عموما به نام زکات خوانده میشود)و پاک کردن تنش از نجاستها.
به همین سبب در حدیث مأثور از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که در تفسیر این آیه گفت:«زکات فطر از آن بیرون کرد». (1)
با این تفسیر برای کلمه«تزکّی»میان آراء مختلف در تفسیر آن از پاک کردن قلب از شرک تا پاک کردن مال از حق دیگران جمع میکنیم.
[15]
پس از آن که دل پاک شد،نور پروردگارش به آن میتابد،پس از خدا یاد میکند،و خاضعانه به نماز در برابر او میایستد.
« وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی -و از نام پروردگارش یاد کرد و نماز گزارد.» در این جا از اسم یاد کرد و صاحب اسم را خواست،و گزاردن نماز برای خود او است نه برای نام او.
دل تا پاک نشود،نور ذکر را دریافت نمیکند،پس هر عقدۀ نفسانی یا گمراهی شرکی یا انحراف اخلاقی میان بنده و پروردگارش حجابی میکشد،
1) 20) -القرطبی،ج 2،ص 21.
بنا بر این آن که برای خدا انباز قایل است،چگونه میتواند او را بشناسد،و آن که قلب او غرق در دوستی دنیا و آرایشهای آن است،چگونه میتواند برای دیدار جمال آفریدگار و نعیم او در جهان دیگر فرصت و فراغت پیدا کند؟! /18 مگر نگفتهاند که:
دوستی چیزی آدمی را کور و کر میسازد؟ نماز در این جا به معنی هر حالت خشوع در برابر خدا و رسولش و در برابر همۀ کسانی است که رسول خشوع کردن به آنان را فرمان داده است.تسلیم تمام در برابر خداوند متعال است و به همین جهت در بعضی از نصها از آن به نماز عید تعبیر شده،و در بعضی دیگر به صلوات فرستادن بر پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-.آری، این دو مظاهری از یک حالت است،پس هر کس به خدا سلام کند به پیامبرش سلام کرده است،و هر کس نماز عید گزارد،پشت سر امامی چنین میکند که خدا او را منصوب کرده و پیامبر به پیروی از او فرمان داده است.آیا چنین نیست؟ از امام صادق-علیه السلام-دربارۀ این گفتۀ خدای تعالی: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی پرسیدند،گفت:«آن کسی است که زکات فطر بدهد»،و چون در خصوص وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی پرسیدند،گفت:«به صحرا بیرون شد و نماز عید(فطر)گزارد». (1)
در حدیثی مأثور از امام رضا-علیه السلام-آمده است که(در تفسیر آیه) گفت:«هر وقت از پروردگار خود یاد کند،بر محمد و آلش درود فرستد». (2)
[16]
چه چیز مانع آن است که آدمی پیوسته نام خدا را بر زبان آورد و به او نماز گزارد و دعا کند؟آیا خدا نزدیکترین چیز به او نیست؟آیا بخشندهترین بخشندگان نیست؟آیا او را به خود نخوانده و به رسیدن به نعیم خویش ترغیبش نکرده است؟چرا،ولی دوستی دنیا سر هر گناه است،و دنیا با همۀ آرایش و شهوات و فریبها و آرزوهایش برای او حاضر است،در صورتی که آخرت از او پنهان
است،و چون علم وی نسبت به آن کامل شد،آن را از یاد برد به قرین او یعنی دنیا روی آورد.
« بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا -بلکه زندگی این دنیا را بر میگزینید.» پس این طبیعت همۀ فرزندان آدم است،جز آن کسان که آنها را خدا نگاه داشته،و نفس خویش را از جاذبۀ دنیا برکندهاند /18 و به پرواز در آسمان معرفت پرداختهاند...و قرآن این حقیقت را به یاد ما آورد تا بدانیم که جای خطر در کار ما کجا است و چگونه ممکن است از آن بپرهیزیم.
در حدیثی جامع و مأثور از امام سجاد-علیه السلام-آمده است که چون از او پرسیدند برترین اعمال در نزد خدا کدام است؟گفت:
«پس از شناختن خدای عز و جل و شناختن رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-هیچ عملی برتر از داشتن بغض و دشمنی با دنیا نیست،که این را شاخههایی است و گناهان را شاخههایی،پس اولین چیزی که با آن نافرمانی خدا صورت گرفت،کبر و خودبزرگبینی معصیت ابلیس بود که از سجده کردن امتناع کرد و تکبر کرد و از کافران شد،و پس از آن حرص است که معصیت آدم و حوا -علیهما السلام-بود که چون خدا به ایشان گفت:«از هر چه میخواهید بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد»به گرفتن چیزی پرداختند که به آن نیازی نداشتند،و این به فرزندان ایشان تا روز قیامت انتقال یافت،چه،بیشتر آنچه فرزند آدم طلب میکند چیزی است که به آن نیاز ندارد.
سپس حسد است که معصیت پسر آدم(قابیل)بود و بر برادرش رشک برد و او را کشت،و از این دوستی زنان و دوستی دنیا و دوستی ریاست و دوستی آسایش و دوستی سخن و دوستی برتری و ثروت نتیجه شد که روی هم هفت خصلت است و همۀ آنها برخاستۀ از دوستی دنیا است،و به همین جهت پیامبران و دانشمندان پس از معرفت پیدا کردن به این امر گفتند:دوستی دنیا سر هر خطا و گناه است،و دنیا دو دنیا است:یکی دنیای بسنده و کافی،و دیگری دنیای لعنت شده و آرزویی که به
آن نمیتوان رسید،و امیدی که دسترسی به آن ممکن نیست». (1)
[17]
آری،تنها با یاد آخرت و نعمتهای آن است که از دنیا و زیورهای آن فاصله میگیریم.پس،هر گاه شهوت و آز جنسی تو را به ارتکاب عمل جنسی حرام فراخواند حور العین را به یاد آر که آنها بهتر و پایدارترند،و هر گاه مال حرام یا طعام زیانباری برایت گوارا جلوه کرد میوهها و گوشتهای بهشتی را به خاطر آور که آن برای تو بهتر و ماندگارتر است.
« وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ -و آخرت بهتر و پایندهتر است.» دنیای دیگر کاملتر،و توان انسان در آن روز به حدّ کمال است.تو نمیتوانی در این دنیا /18 پس از پر شدن شکمت دیگر چیزی بخوری،و اگر چنین کنی گرفتار سردل میکنی و دچار استفراغ و بیماری میشوی،ولی اهل بهشت چهارصد سال بر سر سفره درنگ میکنند و حالت پری شکم به آنان دست نمیدهد و خسته و ناراحت نمیشوند.
میل جنسی نزد آدمی محدود است،و چون قضای حاجت شود،طرف مقابل را ترک میکند،در صورتی که برای هر فرد از اهل بهشت دهها و بلکه صدها همسر وجود دارد و از نیرویی برخوردارند که از تکرار عمل جنسی گرفتار هیچ ناراحتی نمیشوند.
بیماری و پیری و کسالت و پریشان حالی و مرگ اهل دنیا را تهدید میکند، در صورتی که زندگی آخرت تا ابد باقی و برقرار است.
از ابو جعفر الباقر-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«اهل بهشت زندگی میکنند و هرگز نمیمیرند،و بیدار میمانند و هرگز به خواب نمیروند،و همیشه بینیازند و هیچ وقت گرفتار فقر نمیشوند،و شادند و هرگز اندوهناک نمیشوند،و میخندند و هیچ وقت نمیگریند،و اکرام میشوند و هرگز خواری نمیبینند،و پیوسته شوخ طبعی میکنند و هرگز خشمگین نمیشوند،و همیشه
1) 23) -نور الثقلین/ج 5،ص 557.
مسرور و شادمانند،و میخورند و هرگز گرسنه نمیمانند،و سیراباند و هرگز تشنه نمیشوند،و لباس بر تن دارند و هیچ وقت برهنه نمیمانند،و سوار میشوند و پیوسته به دیدار یکدیگر میروند،و همیشه غلامان جاودانی بر ایشان سلام میکنند،که پیوسته ابریقهای سیمین و ظرفهای زرین به دست دارند،و پیوسته بر تختها به پشتی تکیه کرده نشستهاند و به هر جا مینگرند،و همیشه خدا به ایشان سلام و درود میفرستد،به رحمت و بخشایش خدا از او رفتن به بهشت را درخواست میکنیم،که او به هر چیز توانا است». (1)
[18]
این حقایق و حقیقت دنیا،که خانۀ ماندن در آن نیست،و این که جهان دیگر نیکوتر و پایندهتر است،تنها به رسالت پیامبر اسلام تعلق ندارد،بلکه در کتابهای همۀ پیامبران،و بالخاصه ابراهیم-علیه السلام-آمده است که اعراب همچون یهودیان و نصرانیان به او احترام میگذارند،و در کتاب موسی-علیه السلام-که یهودیان چنان میپندارند که یاران و یاوران اویند،آمده است،و سپس اعراب و یهودیان را میبینی که دنیا را میپرستند و چنان میپندارند که این از دین خدا است.
« إِنَّ هٰذٰا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولیٰ -این(که در قرآن آمده)در کتابهای نخستین هم آمده بوده است.» [19]
« صُحُفِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ -صحیفههای ابراهیم و موسی.» از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-بعضی از آنچه در این صحیفهها آمده، روایت شده است.
در«کتاب الخصال»از ابو ذر-رحمه اللّٰه-روایت شده است که گفت:
«بر پیامبر وارد شدم در حالی که تنها در مسجد نشسته بود،و این خلوت را غنیمت شمردم و گفتم:ای رسول خدا!خدا چند کتاب فرو فرستاده است؟گفت:صد و چهار کتاب:خدا بر شیث پنجاه صحیفه نازل کرد،و بر ادریس سی صحیفه،و بر
1) 24) -بحار الانوار،ج 8،ص 220.
ابراهیم بیست صحیفه،و تورات و انجیل و زبور و فرقان را فرو فرستاد.گفتم:یا رسول اللّٰه، صحیفههای ابراهیم چه بود؟گفت:همه امثال بود،و در آنها نوشته بود:ای شاه مبتلای مغرور!تو را برای آن بر نیانگیختم که بعضی از مال دنیا را بر روی بعضی دیگر جمع کنی،بلکه برای آن فرستادم که خواستۀ شخص ستمدیده را از من به جای من به او بدهی،که من آن خواهش را،هر چند از کافر باشد،رو نمیکنم.و بر شخص خردمند،تا زمانی که مغلوب نباشد،بایسته است که برای خود ساعتهایی داشته باشد:ساعتی که در آن با پروردگار خود به آهستگی و نجوی سخن گوید،و ساعتی که در آن به حساب خود برسد،و ساعتی که در آن دربارۀ آنچه خدا در حق او کرده است بیندیشد،و ساعتی که در آن با خود خلوت کند و از حلال لذت ببرد، که این ساعت به آن ساعتها مدد میرساند،و همچون به گرمابه رفتن دلها و تودیع کردن آنها به شمار میرود.و بر شخص عاقل واجب است که نسبت به زمان خود بینا باشد و به کار آن توجه کند،و زبان خود را در اختیار خود داشته باشد،چه آن کس که سخن خویش را همچون کاری از خود در نظر بگیرد،کم سخن خواهد گفت مگر این که سخن گفتن برای او سودمند باشد.و بر شخص خردمند لازم است که خواستار سه چیز باشد!فراهم آوردن معاش،توشه برگرفتن برای روز بازگشت، یا لذت بردن از آنچه حرام نیست.گفتم:یا رسول اللّٰه!پس صحیفههای موسی چه بود؟گفت:همهاش پند و عبرت بود:از آن در شگفتم که آن کس که به مرگ یقین دارد،چگونه شادمان میشود؟و آن که به آتش باور دارد،چگونه لب به خنده میگشاید؟و آن که دنیا را میبیند و از آنچه با اهل آن میکند آگاه است،چگونه به آن اطمینان میکند؟و آن که به قضا و قدر ایمان دارد چگونه برپا میشود؟و آن که به حساب یقین دارد چگونه از عمل خودداری میکند؟». (1)
1) 25) -نور الثقلین،ج 5،ص 561.
سورۀ غاشیه
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر کس به خواندن«هل أتاک حدیث الغاشیة»در نمازهای واجب یا مستحبّ ادامه دهد،خدا رحمت خود را در دنیا و آخرت شامل حال او گرداند،و در روز قیامت او را از عذاب آتش در امان دارد.
نور الثقلین/ج 5،ص 562 /18
دنیا و آخرت همچون دو کفۀ ترازو است که رجحان یکی از آن دو نتیجۀ نقصان دیگری است،بالخاصه در آن هنگام که دنیا را خالی از ارزشهای الاهی در نظر بگیریم،پس هر کس آن را برگزیند،و از انجام دادن تکالیف واجب دست بردارد،و از مسئولیتها بگریزد،و به رسالت کافر شود،در آخرت صورتی پژمرده،و عملی مایۀ رنج،و رنجی پیوسته خواهد داشت،نوشیدنی این گونه کسان در آتش از چشمهای جوشان است و خوراک ایشان از خار.
آن کس که آخرت را برگزیند،در آن جا چهرهای شادمان دارد،و دلی خرسند و زندگی سالم و ایمنی در بهشت،با چشمههای آب روان،و تختهای افراشته،و ساغرهای آماده،و پشتیهای به ردیف چیده شده،و فرشهای گسترده.
چنان مینماید که این محور سورة الغاشیة است که به یاد کرد از حساب الاهی پایان میپذیرد و همۀ مردمان پس از رفتن از دنیا منتظر رسیدن به آناند.
سورة الغاشیة /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ اَلْغٰاشِیَةِ (1) وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خٰاشِعَةٌ (2) عٰامِلَةٌ نٰاصِبَةٌ (3) تَصْلیٰ نٰاراً حٰامِیَةً (4) تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ (5) لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ (6) لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ (7) وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ (8) لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ (9) فِی جَنَّةٍ عٰالِیَةٍ (10) لاٰ تَسْمَعُ فِیهٰا لاٰغِیَةً (11) فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَةٌ (12) فِیهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ (13) وَ أَکْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ (14) وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ (15) وَ زَرٰابِیُّ مَبْثُوثَةٌ (16) أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی اَلْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (17) وَ إِلَی اَلسَّمٰاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ (18) وَ إِلَی اَلْجِبٰالِ کَیْفَ نُصِبَتْ (19) وَ إِلَی اَلْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ (20) فَذَکِّرْ إِنَّمٰا أَنْتَ مُذَکِّرٌ (21) لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ (22) إِلاّٰ مَنْ تَوَلّٰی وَ کَفَرَ (23) فَیُعَذِّبُهُ اَللّٰهُ اَلْعَذٰابَ اَلْأَکْبَرَ (24) إِنَّ إِلَیْنٰا إِیٰابَهُمْ (25) ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنٰا حِسٰابَهُمْ (26)
1[الغاشیة]
:روز قیامت است که هول و هراس آن همه را فرا میگیرد.
5[آنیة]
:به آخرین درجۀ از گرمی رسیده.
15[و نمارق]
:مخدهها و پشتیها.
16[زرابی]
:فرشها و گستردنهای گرانبها.
[1]
اگر وحی نمیبود،و اگر آیات آن به سختی درهای قلوب را نمیکوفت، دل آدمی که گرفتار غمها و شادیهای زندگی او است،چگونه به اندیشۀ قیامت و هولها و هراسهای آن میافتاد؟صفات این روز همۀ قلب را پر میکند و باز هم باقی است...ولی ما از آن غافل و به آنچه در این دنیا با آن دست در گریبانیم مشغولیم که بسیار بزرگ مینماید،در صورتی که در مقایسۀ با آنچه در آن روز خواهد بود بسیار ناچیز است.
« هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ الْغٰاشِیَةِ -آیا خبر قیامت به تو رسیده؟» پرسش اثری بزرگ در جان آدمی دارد،و پرسش در این جا از مطلب مهمی است که خود را تثبیت میکند و با عظمتی که دارد به دنبال تو میآید،در صورتی که از سخنان ناچیز پس از شنیده شدن اثری بر جای نمیماند.آری،سخن دربارۀ غاشیه است،یعنی حقیقتی که همه چیز را میپوشاند و فرا میگیرد.خشکی و دریا و
کوهها و زندگان...همه را قیامت فرا میگیرد،و آسمانها و آنچه در آنها است به آن سنگین بار میشود،پس چه رسد به آدمی!...چه چیز از قیامت ما را میپوشاند؟ /18 آیا دود آن است که پروردگارمان دربارۀ آن چنین گفته است: یَوْمَ تَأْتِی السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِینٍ* یَغْشَی النّٰاسَ ،یا آتش آن: وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ... ،یا زلزلههای آن: إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا* وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا... ،یا بانگها و کوبشها و فریادهای کر کنندۀ گوش آن،یا همۀ هول و هراسهای آن،آری،همین غاشیه است که هیچ کس نمیتواند از آن بگریزد،و آن پوشش فراگیری است که هیچ جزئی از اجزاء آدمی را راحت نمیگذارد.
[2]
آشکارترین چیزی که در این روز پوشیده میشود،چهرۀ آدمی است.
« وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خٰاشِعَةٌ -چهرههایی در این روز خواری دیده است.» چهرههای ایشان را گرد خواری و خشوع ذلت و نومیدی پوشانده،بدان سبب که در دنیا از روی کرامت و عزت به خشوع در برابر خدا و احکام او نپرداختند،و به همین سبب در دعا میخوانیم:«اللهم إنّی أسألک خشوع الایمان قبل خشوع الذّل فی النّار خدایا،پیش از رسیدن به خشوع در آتش،از تو خواستار خشوع ایمانم». (1)
[3]
و بدان سبب که در دنیا تنبلی کرده،و در انجام تکالیف واجب خود اهمال روا داشته،و از مسئولیتها گریخته است،در این روز او را خسته و رنجور میبینی.
« عٰامِلَةٌ نٰاصِبَةٌ -کار کنندگان و رنجوران(در این جهان).» گفتند که این کار کردن و رنج بردن در دنیا است،زیرا که در آخرت دیگر کار و عمل نیست،ولی باید گفت که چرا در آخرت کار کردن و رنج دیدن نیست؟البته که هست،حرکت کردن ایشان در صحرای محشر در میان تاریکی که فرشتگان عذاب ایشان را میرانند خود عمل است،و فرشتگان حساب دربارۀ آنان
1) 1) -مفاتیح الجنان،از دعاهای سحر ماه رمضان.
گواهی میدهند و این خود رنج است.
ولی از عمل در آخرت سودی به ایشان نمیرسد،و از رنجی که میبرند هیچ چیزی کسب نمیکنند،ولی اگر /18 اندکی به خود در دنیا رنج میدادند،در آخرت به آسایشی دراز مدت دست مییافتند،و چنان که امام امیر المؤمنین-علیه السلام- گفته است:«چند روزی کوتاه شکیبایی پیشه کردند و در پی آن به آسایشی دراز دست یافتند».
در بعضی از نصوص مأثور تفسیر آیه را به آن کسان میکنند که در دنیا به کار برمیخیزند و رنج میبرند،ولی در راه نادرست و بر خطا،پس سر سوزنی از عمل خود سود نخواهند برد،بدان سبب که طاغوتان را دوست میداشتند،نه امامان راهنما و پیروان ایشان را. (1)و از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که آنان مردم حروراء یعنی خوارجی بودند که رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-از ایشان یاد کرد و گفت:«نماز خواندن خودتان را با نماز خواندن ایشان،و روزه گرفتن خودتان را با روزه گرفتن ایشان،و اعمال خودتان را با اعمال ایشان کوچک میکنید،از دین چنان خارج میشوند که پیکان از تن شکار تیر خورده خارج میشود». (2)
این تأویلی نیکو برای آیه است،جز این که تفسیر آن-بنا بر آنچه از سیاق آشکار میشود-عامتر و شاملتر است.
از ابن عباس روایت شده است که آنان را بر آن وا میدارند که از کوهی آهنین در دوزخ بالا روند،و از این کار سخت رنج میبرند،از آن روی که با غل و زنجیر بستهاند و در میان آتش حرکت میکنند،همچون شترانی که به گل گرفتار شدهاند و در آن پیش میروند،و بالا رفتن ایشان در صعود آتش است،و فرود آمدنشان در هبوط آن. (3)
در بعضی از روایات آمده است که:آنان در گوشهای از جهنم دری را به طرف بهشت مییابند و برای نزدیک شدن به آن تلاش میکنند و چون به آن نزدیک میشوند آن در بر روی آنان بسته میشود.
کار کردن و رنج دیدن آنان به هر صورتی که بوده،اگر یک دهم از آن را در دنیا به کار درست و رنج دیدن از آن مصرف میکردند،برای ایشان کفایت میکرد و بهشت و نعیم آن بهرۀ ایشان میشد.
[4]
پایان کار این گروه زیانکار چگونه است؟آتش سوزنده است که مستقیما گرمی آن را بدون مانعی میچشند،مگر در دنیا به فسق و فجور نپرداختند و به هیچ وجه در آن به اندیشۀ آتش دوزخ و پرهیز کردن از آن نیفتادند.
« تَصْلیٰ نٰاراً حٰامِیَةً -به آتش سوزنده میرسند و آن را میچشند.» صلی بالنار یعنی ملازم آتش و به آن سوخته شد،و حامیة یعنی بسیار گرم.
شاید از آن سبب همۀ این صفات ذکر شده است تا دیگر آتش تأویل را بر نتابد،و بعضی بگویند که آتش نمیسوزاند!یا میان آن و آدمی حجابی است! هرگز...گریز از آن و سوزندگی آن هرگز به هیچ وجه میسر نخواهد بود.
[5]
شدت گرما و پیوستگی سوخته شدن به آتش،اهل دوزخ را گرفتار تشنگی جانکاه میکند و خواستار آن میشوند و مدت هزار سال آن را به ایشان نمیدهند و پس از آن به چشمۀ آبی جوشان هدایت میشوند.
« تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ -از چشمههای بسیار داغ به ایشان مینوشانند.» آبی که به منتهای درجۀ گرمی رسیده است،و گفتهاند:آبی است که دوزخ از آغاز آفریده شدن خود آن را گرم کرده است برای نوشیدن آب به این چشمه راهنماییشان میکنند که نوشابه و جای نوشیدنی بسیار بد است.
[6]
و چون خواستار خوراک شوند،چیزی به آنان داده میشود که تلختر از صبر است و ضریع نام دارد.
« لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ -خوراکی جز ضریع ندارد.» خوراکی است که خورندۀ آن از شدت زبری و تلخی و گندناکی به تضرّع
میپردازد.بنا بر آنچه از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است:
«چیزی است در آتش شبیه خیار که تلخی آن /18 از صبر بیشتر است،و گندناکی آن بیشتر از بوی بد مردار و از آتش سوزندهتر است که خدا آن را ضریع نام داده است». (1)
آیا ضریع گیاهی آتشین همچون زقّوم است،یا عرق دوزخیان و ترشحات خارج شدۀ از سوراخهای بدن بدکاران همچون غسلین،یا چیزی دیگر،و اگر گیاه است چگونه در آتش نمیسوزد،و اگر عرق است چرا تبخیر نمیشود؟ جهان دیگر با جهان ما تفاوت دارد،تنها الفاظ شبیه یکدیگر است تا اندکی از آنچه را که در آن عالم است بتوانیم ادراک کنیم،و گرنه هر چیز در آن جا با آنچه در نزد ما است متفاوت است:آتش غیر از آتش ما است،و پوست ساکنان دوزخ جز پوست ایشان در دنیا،و عقرب و مار و درخت زقوم جهنم همچون نظایر آنها در این دنیا نیست که اگر به آتش دوزخ عرضه شود،در یک چشم به هم زدن میسوزد،همۀ آنها برای آن جهان و به مقیاس آن جهان آفریده شده،چنان که زمان در آن جا نیز با زمان دنیا متفاوت است...پس اگر کلمهای از قرآن را در توضیح آخرت تفسیر میکنیم،چیزی جز تفسیر تقریبی نیست و نمیتوان گفت که تفسیر دقیق است.
ضریع نیز چنین است،و آن در دنیا-چنان که گفتهاند-:گیاهی خاردار و چسبیدۀ به زمین است،که مردم قریش آن را،هنگامی که تر و تازه است،به نام شبرق مینامند،و چون خشک شود ضریع،هیچ جنبنده و بهیمهای به آن نزدیک نمیشود،و سمی کشنده است،و پلیدترین طعام است.و این دو کلمه در بیت عربی زیر آمده است:
رعی الشبرق الرّیّان حتی إذا ذوی
و عاد ضریعا بان منه النحائص (2)
[7]
و این خوراک گونهای از عذاب دوزخ است،چه هیچ سود خوراکی ندارد و جایگزین یاختههای نابود شده نمیشود،و گرسنگی را رفع نمیکند.
« لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ -نه فربه میکند و نه گرسنگی را از میان میبرد.» اگر از خوردن مال حرام در دنیا خودداری میکردند،در آخرت گرفتار ضریع نمیشدند.
[8]
در طرف دیگر اهل بهشت را به بهترین صورت میبینیم:
« وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ -و چهرههایی در آن روز به نعمت پرورده است.» نعمت چندان فراوان بوده است که در چهرههای ایشان آثار نعمت مشاهده میشود.مگر نعمت چنان نیست که چون به کمال خود برسد در صورت آشکار میشود.
[9]
و از رخسارههای ایشان خرسندی از آنچه در دنیا کرده بودند آشکارا دیده میشود،چه پایان و نتیجۀ کار نیک خود را دیدهاند.
« لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ -که از کوشش خود خرسندند.» [10]
آیا میدانی که در کجا سکونت دارند؟در بلندیهای بهشت و در سایۀ درختان آن:
« فِی جَنَّةٍ عٰالِیَةٍ -در بهشت برین.» که بهشت در مقامی عالی است،و آتش در درکات پایین و فرو افتاده.
[11]
و چون نفس به خرسندی و تن به میوهها و سایههای درختان خرم و پایگاه بلند اطمینان و آرامش پیدا کند،به امن و امانی نیاز دارد که آنان در این جا به بهترین صورت مییابند،نه تعدی وجود دارد و نه ستمگری و نه فریبکاری و نه مکاری،و بلکه نه کلمات نادرستی که به مقدسات ایشان بیاحترامی کند (همچون کلمات شرکی که در دنیا آزارشان میداد)یا به خودشان اسائۀ ادب باشد (همچون فحش و لعن و غیبت و تهمت و مانندهای آنها)و نه حتی کلمات بیهوده (که ناچیزان /18 اوقات خود را بیفایده با آنها تلف میکنند)،هرگز...آنان در صلح و
صفایی شامل و فراگیر به سر میبرند.
« لاٰ تَسْمَعُ فِیهٰا لاٰغِیَةً -در آن هیچ لغوی نمیشنوی.» در دنیا چنان بودند که چون بر لغو و بیهودهای میگذشتند،بزرگوارانه آن را ترک میکردند،و به تلفظ کردن کلمۀ بدی نمیپرداختند،و آزار مردمان را با فرو خوردن خشم و چشمپوشی تحمل میکردند،و به همین سبب خدا پاداش ایشان را آکندۀ از صلح و صفا و خرسندی به ایشان بخشید.
آری،مؤمنان برای خود و در محیط زندگی خاصّ خویش،و در حدود امکانات دنیا،صورت کوچکی از بهشت فراهم میآوردند،و پیش از انتقال پیدا کردن به بهشت جاودانی از نعمت آن برخوردار بودند.
[12]
اما نوشیدنی ایشان از چشمهای تأمین میشود که از میان درختان سبز میجوشد:
« فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَةٌ -در آن چشمهای روان است.» چه نیکو است منظرۀ چشمۀ جوشندهای که بر زمین یا در بالای آن-چنان که گفتهاند-بدون شکاف روان است و در آن انواع نوشیدنیها از انگبین صاف شده تا شیر گوارا و شراب طهور و آبی آمیختۀ با آب چشمۀ تسنیم وجود دارد...آیا این نیکوتر است یا آب چشمۀ جوشان؟ توجه به این نعمتها در دنیا،مؤمن را به آن وا میدارد که به فریبندگی شراب حرام دنیا تسلیم نشود،و از خوشیهای ظاهری محدود آنها با کمال میل چشم بپوشد، و منتظر چیزی گواراتر و پاکیزهتر و بزرگتر از آنها بماند.
[13]
بزرگترین لذات بشری همنشینی با دوستان یک رنگ و مبادلۀ محبت و اخلاص و کلمات روحانی و شناختهای تازه با ایشان است،و چنان مینماید که سیاق قرآن از گوشهای از چنین مجالس با ما سخن میگوید،و علاوه بر شرابی که میان ایشان به گردش در میآید،از سریرهای افراشتهای سخن میگوید که بر آنها در چنین مجالسی رو به روی یکدیگر در بهشت مینشینند:
« فِیهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ -در آن تختهای افراشته و آماده شده است.»
[14]
تحمل رنج دنیا آنان را از گرفتار رنج و محنت شدن در آخرت رهانیده است،و بر خلاف رنج و تعبی که اهل دوزخ با آن رو به رو میشوند،اینان در مجالس انس بهشتی،بیدرد و رنجی از چشیدن شراب پاکیزهای که در برابر خود آمادۀ در جامها دارند لذت میبرند.
« وَ أَکْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ -و ساغرهای آماده،» آکندۀ از شراب طهور، [15]
در حالی که به پشتیهای ردیف شده تکیه دادهاند:
« وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ -و بالشهای به صف قرار گرفته،» [16]
در هر سو که بخواهند فرشهای گسترده برای نشستن بر روی آنها مییابند:
« وَ زَرٰابِیُّ مَبْثُوثَةٌ -و فرشهای گرانبهای گسترده،» و گفتهاند که زرابی قالیهایی است که برجستگیهای نرم دارد.
[17]
میان آدمی و فهم حقایق حجابی جز غفلت وجود ندارد،و چون این حجاب برداشته شود،آن حقایق را آشکار در برابر خود میبیند،و قرآن در این کار به او یاری میکند. /18 او را به نظر کردن در این حقایق آشنای پیرامون خودش که معمولا از توجه به آنها غافل است،ترغیب میکند و میگوید:
« أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ -آیا به شتران نمینگرند که چگونه آفریده شدهاند؟» پس چون نگاه کنند،دریاهای معرفت در برابر چشمان ایشان به تموّج در میآید.حقّا چنین است.شتری که با زندگی ایشان آمیخته شده و حتی زندگی آنان با زندگی شتران بافت واحدی پیدا کرده،و برای این جانور هزار اسم ساختهاند که در آنها وجود این جانور و صفات و حالات آن منعکس میشود،و بسا هست که برای انسان به اندازۀ این عدد نام توصیفی فراهم نیامده است...همین شتری که بر پشت آن سوار میشوند،و از شیر آن مینوشند،و گوشت آن را میخورند،و با پیشاب آن بعضی دردها را درمان میکنند،و از پشم و کرک آن خانههای سبک و جامه و
آرایش میسازند،چرا به آن نگاه نمیکنند تا بدانند که چگونه آفریده شده تا مکمّلی برای زندگی آنان در آن بیابانهای خشک باشد؟ این حیوان برای تحمل سختیها و توانا بودن بر آن از همۀ جانوران نیرومندتر است.بارهای سنگینی را بر پشت خود حمل میکند،و از بیابانهای قفر و بیآب و علف میگذرد،و روزهای دراز که شاید به هفته و دهه برسد،میتواند بیخوردنی و نوشیدنی صبر کند،و با قدرتی که در او آفریده شده از میان بادهای سخت آمیختۀ به شن بگذرد و یار و مسافر خود را به مقصد رساند.
پاهای پهن او به خوبی میتواند بر شنهای نرم قرار گیرد،و به همین سبب است که نام کشتی صحرا به آن دادهاند.
سپس میبینیم که برای خوراک خود از خارهای تیز قوت فراهم میآورد و آن را برای نشخوار کردن در وقت مناسب ذخیره میکند،و نیز به همین گونه میتواند آب را برای مدتی دراز در ذخیره داشته باشد.آیا چه کس آن را بدین صورت شگفتانگیز آفریده است؟ با وجود بزرگی جثه،و عظمت نیرومندی،در مقابل انسان ضعیف خاضع و رام و سازگار است،و حتی چنین در داستان آمده است که روزی موشی کنار بند مهار شتری را گرفت و کشید،و شتر به خیال آن که صاحبش او را میکشد،در پی موش روان شد.
چون شتر را با جانوران بزرگ دیگری همچون فیل و کرگدن مقایسه کنیم، بزرگی منفعت و کم خرجی آن معلوم میشود که،مثلا،گوشت فیل به کار خوردن نمیآید و شیر آن به مصرف نوشیدن نمیرسد.
و در این جا بعضی از آنچه را که دکتر احمد زکی در کتابش«در راه دایرة المعارفی علمی»هنگام سخن گفتن از شتر آورده است نقل میکنیم:
(و از برکتهای سازگاری جانور با محیط زندگی آن،یکی این است که شتر بر پشت خود کوهانی دارد،و هنگامی که خوب خوراک بخورد بر مقدار گوشت و پیه این کوهان افزوده میشود،و چون به سفری رود و خوراک به اندازۀ احتیاج در
بیابانها نصیب آن نشود،و نزدیک آن باشد که از گرسنگی جان از تنش بیرون رود، تن این جانور از پیهی که در کوهان دارد تغذیه میکند و با آن میتواند چند روز خوراک خود را تأمین کند.
یکی از توشههای صحرانوردی آب است،و شاید مهمترین زاد و توشه بوده باشد،و در بدن شتر برای احتیاط وسایلی است که آب را برای آن تأمین میکند که شاید از آنها هیچ خبری نداشته باشد،و از جملۀ آنها این که بینی این جانور به دهانش پیوسته است،و دهان آبی را که از بدن همراه با هوای تنفسی خارج میشود،در خود نگاه میدارد...و از این راه شتر میتواند شصت لیتر آب ذخیره کند!مگر معدۀ او سه مخزن ندارد؟و اضافه میکند:جانوران دیگر غیر از شتر نمیتوانند صحراهای دور و دراز را طی کنند،و شتر با شکل پایش برای این کار آمادگی پیدا کرده است،در صورتی که سم خر و اسب در ریگ بیابان فرو میرود و نمیتوانند بیابان نوردی کنند.
شتر با دست و پای دراز محکم بدن بزرگی را با کوهان قرار گرفتۀ در بالای آن به راحتی حمل میکند،و همین بلندی دست و پا سبب آن میشود که از ناهمواریهای در زمین با گام بلند برداشتن به راحتی عبور کند.
چشم شتر مژههای پیچیده دارد که چون چشم را ببندد از داخل شدن ریگ صحرا که همراه باد است به چشم جلوگیری به عمل میآورد، /18 و گوشهای شتر پوشیدۀ از موی فراوان است که شاید مانع داخل شدن ریگ و شن به آن باشد،و بینی این جانور به صورت دو شکاف تنگ است که میتواند آنها را در هنگام حاجت ببندد و باز از داخل شدن ریگ به آن جلوگیری کند...هر چه در آفرینش شتر صورت گرفته، هدفش جلوگیری از شن است،از کف پا تا بالای سر.
پس منزه است خدایی که شتر را آفرید،و وای بر حال کسی که به این جانور نگاه کند و از آن عبرت نگیرد! [18]
هنگامی که آیات قرآن را تلاوت میکنیم،چنان به نظر میرسد که یک تابلو هنری در برابر ما ترسیم میشود،و چون نام شتر به میان آید،پس از آن
سخن به آسمان و سپس کوهها و زمین میکشد تا صورت کامل شود.آری،این کتابی است که پروردگار ما حقایق واقعی را در آن چنان که هست توصیف میکند و ما را بر آن میخواند که از آنها عبرت گیریم.
« وَ إِلَی السَّمٰاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ -و به آسمان که چگونه برافراشته شده است.» هنگامی که سپیدۀ صبح میدمد،و نور بر بالای پشتهها پراکنده میشود،و گروههای پرندگان به جستجوی روزی در هوا به پرواز در میآیند و طبیعت برای تسبیح پروردگار خود بیدار میشود،در این هنگام به آسمان بنگر و ببین که چگونه خدا آن را سقف برافراشته برای زمین قرار داده است،و از کبودی مایۀ لذت چشم و جلال و جمال آن لذت ببر.
شب هنگام،که زورق سیمین فلک در دریایی از تاریکی پیش میرود،و ستارگان درخشنده در امتداد رؤیت چشم در آسمان دیده میشود،و چشم از دیدن زیبایی و شکوه آنها خسته و سیر نمیشود،در این هنگام است که انسان میگوید:
سبحان اللّٰه،و اما چون شخص در پشت دستگاه تلسکوپ یا دوربین فلکی بنشیند و از درون آن به اجرام شناور در /18 فضای بیپایان نگاه کند،و به سخنان یک دانشمند و علم نجوم گوش فرا دارد که از مسافت نوری میان ستارگان برای او سخن میگوید، و به دقت نظام عالم توجه کند،جز آن نمیتواند که در برابر خدای قدّوس به سجده درآید و به شریکان او کفر ورزد.
[19]
چون چشم از آسمان برگیرد و به نظر کردن به کوهها بپردازد، تودههای سنگی عظیمی را مشاهده خواهد کرد که بر جای خود قرار گرفتهاند تا زمین را از شرّ لرزشها و تکانهای آن نگاه دارند،و مخازنی برای آب و مواد کانی باشند،و آن گاه از خود میپرسد:این همه دقت در قرار گرفتن این سنگها برای چیست که اگر یکی از آنها از جای خود پیش و پس شود دشواریهای فراوان فراهم میشود؟! اگر در این بیندیشید که کوهها چگونه به وجود آمدهاند،شگفتی شما بیشتر
خواهد شد:
« وَ إِلَی الْجِبٰالِ کَیْفَ نُصِبَتْ -و به کوهها(بنگر)که چگونه در جای خود قرار گرفتهاند.» [20]
نگاهی به زمین و چگونگی گسترده و رام شدن آن به خواست خداوند متعال برای آدمی بر اثر بارانهای فراوانی بینداز که دامنههای کوهها را شسته و زمین را هموار و شایستۀ برای سکونت و زراعت ساخته است.
« وَ إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ -و به زمین که چگونه هموار شده است.» این سخنان ما را به ضرورت بحث دربارۀ چگونگی و خصوصیتهای همۀ موجودات در اطراف یادآور میشود،و نیز تحقیق دربارۀ عوامل مؤثر در آنها:چگونه و با چه عوامل ملموسی آسمان و کوهها و زمین به این کیفیت درآمده است،و بدین گونه کتاب پروردگارمان ما را به تحقیق و تفتیش بر میانگیزد:خواه در سطح کارشناسان و دانشمندان بوده باشد،یا در تراز فرد فرد ما،بر همۀ ما واجب است که به اندیشیدن و تعقل بپردازیم و از آنچه در پیرامون ما میگذرد غافل نمانیم...همین راه برای شناخت آفریدگار است که هر چه بیشتر پیموده میشود شناخت نیز افزایش پیدا میکند،و معرفت خداوند متعال اصل هر نیکی و خیر و صلاح است.
[21]
دلایل در همه جای آفرینش پراکنده است،و خرد آدمی به تنهایی برای آن کافی است،و پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-و کسانی که بر راه او میروند نقش کسی را دارند که یادآوری میکنند،و او نه از طرف آنان تکلیف به این کار شده و نه اجباری در آن بوده،و نه مسئولیت اندیشههای ایشان را که همه مسلماناند بر عهده میگیرد:
« فَذَکِّرْ إِنَّمٰا أَنْتَ مُذَکِّرٌ -پس یادآوری کن که تو یادآوری کنندهای.» پس بر عهدۀ رسول کاری جز رساندن پیام آشکار خدا نیست،و حتی معرفت خدا جز به مدد خرد آدمی صورت اتمام نمیپذیرد که پیامبر با یادآوری خود آن را به تفکر برمیانگیزد.
[22]
رسول را بر ایشان فشار و اکراهی نیست،و تنها به وسیلۀ قرآن کسانی را که از وعید بیمناکند یادآوری میکند.
« لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ -تو بر ایشان تسلط و سیطره نداری و آنان را به کاری مجبور نمیکنی.» [23]
آری.کفاری که در مقابل رسالت مقاومت میکنند،خود را در معرض خشم خدا و عذاب بندگان مؤمن او قرار میدهند،زیرا که در دسترس خود قرار گرفته را به راههای بد مصرف میکنند.
« إِلاّٰ مَنْ تَوَلّٰی وَ کَفَرَ -مگر کسی که پشت کند و کافر شود.» مفسّران در معنی آیه اختلاف کردهاند،ولی چنان مینماید که آیات دیگر قرآن این آیه را تفسیر میکند که بنا بر آنها هر کس از حق روی گرداند و به آن کافر شود،و مخالف رسول باشد و به دشمنی با او برخیزد،باید چندان با او بجنگند تا به راه راست باز گردد،و این چیزی است که به تفصیل در آیات جهاد و مخصوصا در سورة الممتحنة میخوانیم.
از امام علی-علیه السلام-روایت شده است که مردی را که از دین اسلام بازگشته و مرتد شده بود نزد او آوردند،و سه روز از او خواست که از این کار توبه کند،ولی چون چنین نکرد و به دین اسلام باز نگشت،گردنش را زد و گفت:
« إِلاّٰ مَنْ تَوَلّٰی وَ کَفَرَ ». (1)
[24]
آن کفار مخالف و دشمن با رسالت،در معرض جهاد مسلمانان قرار میگیرند و خدا در دنیا به دست اینان عذابشان میدهد،و در آخرت به عذابی بزرگ گرفتار خواهند شد.
« فَیُعَذِّبُهُ اللّٰهُ الْعَذٰابَ الْأَکْبَرَ -پس خدا او را با عذابی بزرگتر معذّب میسازد.» [25]
در پایان سوره پروردگارمان بازگشت ما به خودش را به یادمان
1) 7) -نور الثقلین/ج 20،ص 37.
میآورد،و این که چگونه هیچ کس نمیتواند از مسئولیت اعمال خود بگریزد:
« إِنَّ إِلَیْنٰا إِیٰابَهُمْ -بازگشت ایشان به ما است.» [26]
« ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنٰا حِسٰابَهُمْ -سپس رسیدن به حساب ایشان با ما است.» به همان گونه که در دنیا به ایشان،با وجود شمارۀ فراوان،روزی میرساند،به حساب همه میرسد،پس خوشا به حال کسی که پیش از رسیدگی به حسابش در آن روز خود به حساب خویشتن برسد،و پیش از آن که به سبب گناهانی که مرتکب شده مجازات شود،به توبه کردن از آن گناهان قیام کند.و در حدیث مأثور از امام رضا-علیه السلام-چنین آمده است:«چون روز قیامت شود،مؤمن در برابر خدا میایستد و او به حساب وی میرسد،پس عمل وی را بر او عرضه میکند،و چون در آن مینگرد،نخستین چیزی که میبیند کارهای بد خودش است و به همین سبب رنگ چهرهاش تغییر میکند،و بندهایش به لرزه در میآید،و ترس همۀ جانش را فرا میگیرد،و پس از آن کارهای نیک خود را میبیند و مسرت خاطر و شادی روان پیدا میکند،و آن گاه به پاداشی که خدا به او عنایت کرده است مینگرد و شادی او افزایش مییابد،و آن گاه خدا به فرشتگان میگوید:
دفترهایی را که در آنها فهرست اعمالی آمده که به انجام دادن آنها نپرداخته است بیاورید،و چون آنها را بخوانند،مؤمنان میگویند:قسم به عزت تو که میدانی ما به انجام دادن آنها نپرداختیم،و خدا میگوید:راست میگویید،ولی چون نیّت عمل کردن آنها را داشتید برای شما نوشتیم،و آن گاه پاداش آن را به ایشان میدهند». (1)
آیا این بهترین سرنوشت نیست،پس چرا باید غافل بمانیم؟
1) 8) -نور الثقلین/ج 5،ص 570.
سورۀ فجر
در کتاب«ثواب الاعمال»به اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«سورۀ فجر را در نمازهای واجب و مستحبّ بخوانید که آن سورۀ حسین بن علی-علیهما السلام-است و هر که آن را بخواند،روز قیامت هم درجۀ با حسین-علیه السلام-خواهد بود.و خدا توانا و حکیم است».
نور الثقلین/ج 5 ص 571 /18
برای آن که کلمات وحی را دریافت کنی،بر تو واجب است که به سطح تدبر دربارۀ آنها بالا روی،و تپشهای آنها را احساس کنی،و به پیروی از مؤثرات آنها بپردازی،و با آثار آنها هماهنگ شوی...و با یک کلمه:باید با همۀ آنچه از پاکی دل و نیروی تفکر و ظرافت احساس که به تو عنایت شده،با آنها زندگی کنی.
چنین است سورۀ فجر که فهم آن برای کسی میسر میشود که با آن
درآمیزد،و رهبری بر خویش را به کلمات آن بسپارد که از دانش و فرزانگی و زندگی و نوری که با آن فراهم میآید،به افقی دیگر عروج کند،و آنچه را که در پیرامون خویش دارد به صورتی تازه ببیند،تا چنان شود که از قلمرو جاذبههای مادّه و غل و زنجیرهای آن بالاتر رود،و جان او به خدا اطمینان و آرامش پیدا کند،و در این هنگام است که،با وجود بودن در دنیا،با روان خویش به سوی پروردگارش باز میگردد،و این دعوت او را میشنود که:« اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً -در حالی که به پروردگارت بازگرد که خرسند و مایۀ خرسندی شدهای».
چنان مینماید که محور سوره همین است،ولی این امر چگونه تحقّق پیدا میکند؟در سوره-بنا بر آنچه به نظر میرسد-پاسخ این پرسش آمده و در نقاطی ملخص میشود که آنها نیز به نوبۀ خود محورهای آماده شدن برای دریافت سوره است.
نخست:احساس کردن این امر که خدا نگران ما و در کمین ماست،تا فهم و پرهیزگاری قلب افزایش پیدا کند /18 و جواب آن که این کمین چگونه آشکار میشود،با نگریستن به اختلاف شب و روز،و حسن تدبیر آنها از سپیده دم تا هنگام گردش شب به دست میآید،و نیز با عبرت گرفتن از سرنوشت آن جبّاران که خدا را فراموش کردند،و مراقب او نبودند،پس خدا که در کمین ایشان بود تازیانۀ عذاب را بر سر ایشان فرود آورد.
دوم:پاک کردن قلب از دوستی دنیا،و ثروتمندی را ارزشی الاهی شمردن،بدان سبب که دوستی دنیا عاقبتی بد دارد،و شخصیت آدمی را مسخ میکند،و او را به صورتی در میآورد که در بند بزرگداشت یتیمان نیست،و به این که مسکینان چه میخورند توجهی ندارد،و همۀ میراث را میخورد،و نزدیک است که از شدت دوست داشتن مال به پرستش آن بپردازد.
سوم:با یادآوری هول و هراس ساعت در آن هنگام که زمین پارهپاره میشود،و خدا با عظمت و عدالت و سختی انتقام خود از گردنکشان و تبهکاران
متجلی میشود،و آدمی در آن هنگام میفهمد که فرصت یگانهای را که دنیا در تصرف داشته از دست داده است،و برای زندگی جاودانی خود کاری انجام نداده، ولی در این زمان یادآوری برای او حاصلی ندارد.
در این هنگام پروردگار به نفسهای آرام و مطمئن بانگ میزند که خشنود و پسندیده به پروردگار خویش باز گردید،وه که چه ندایی بزرگ و چه عاقبتی نیکو است!و امیدواریم که خدا همۀ ما را این توفیق نصیب فرماید.
سورة الفجر /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلْفَجْرِ (1) وَ لَیٰالٍ عَشْرٍ (2) وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ (3) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا یَسْرِ (4) هَلْ فِی ذٰلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ (5) أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ (6) إِرَمَ ذٰاتِ اَلْعِمٰادِ (7) اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی اَلْبِلاٰدِ (8) وَ ثَمُودَ اَلَّذِینَ جٰابُوا اَلصَّخْرَ بِالْوٰادِ (9) وَ فِرْعَوْنَ ذِی اَلْأَوْتٰادِ (10) اَلَّذِینَ طَغَوْا فِی اَلْبِلاٰدِ (11) فَأَکْثَرُوا فِیهَا اَلْفَسٰادَ (12) فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذٰابٍ (13) إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ (14) فَأَمَّا اَلْإِنْسٰانُ إِذٰا مَا اِبْتَلاٰهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ (15) وَ أَمّٰا إِذٰا مَا اِبْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهٰانَنِ (16) کَلاّٰ بَلْ لاٰ تُکْرِمُونَ اَلْیَتِیمَ (17) وَ لاٰ تَحَاضُّونَ عَلیٰ طَعٰامِ اَلْمِسْکِینِ (18) وَ تَأْکُلُونَ اَلتُّرٰاثَ أَکْلاً لَمًّا (19) وَ تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا (20) کَلاّٰ إِذٰا دُکَّتِ اَلْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا (21) وَ جٰاءَ رَبُّکَ وَ اَلْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (22) وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ اَلْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰی لَهُ اَلذِّکْریٰ (23) یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیٰاتِی (24) فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُعَذِّبُ عَذٰابَهُ أَحَدٌ (25) وَ لاٰ یُوثِقُ وَثٰاقَهُ أَحَدٌ (26) یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ (27) اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً (28) فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی (29) وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی (30)
5[حجر]
:حجر عقل و اصل معنی آن منع کردن است.
«حجر القاضی علی فلان ماله»یعنی قاضی او را از تصرف در مال خود منع کرد،و عقل نیز شخص را از کارهای زشت ممنوع میسازد.
9[جابوا]
:سپردند و طی کردند.در مفردات راغب آمده است که:جوب پیمودن و قطع جوبة به معنی زمین گود بوده و سپس بر سپردن و طی کردن هر زمینی اطلاق شده است.
10[ذی الاوتاد]
:گفتهاند که این به معنی صاحب لشکریانی است که سبب استحکام کار او میشود،و از روی أوتاد( میخها)نامیده شدهاند که آنان رهبران قشون او هستند و استقرار امر و فرمان او به آنها است.و به قولی مقصود خود فرعون است که صاحب میخها نامیده شد،چه مردمان را به چهار میخ میبسته و به همین حال باقی میگذاشته است تا بمیرند.
14[لبالمرصاد]
:مرصاد(-کمینگاه)به معنی جایی است
که شخص در آن مینشیند و بدون این که دیگران با خبر باشند،در احوال و اعمال ایشان دقت میکند،و این جمله اشارۀ به آن است که خداوند متعال از احوال مردمان آگاه است و هیچ چیز بر او پوشیده نیست.
16[فقدر]
:سخت گرفتن و تنگ کردن.
19[لمّا]
:لمّ به معنی جمع کردن است،و«لممت ما علی الخوان»یعنی هر چه را بر سر سفره بود خوردم،بی تمیز دادن خوردنیها از یکدیگر.
20[جمّا]
:جمّ به معنی زیاد و بزرگ است،و جمة الماء، آب زیاد است.
[1]
ادب اصیل و بدیع در پیرامون خواننده از سایهها و آهنگها و الهامها و پوششها پرده بر میدارد تا تو خود را،دانسته یا نادانسته،در میان حقیقت بیابی،و بر قلۀ ادبیات بدیع آیات ذکر الاهی را همچون قالیچۀ سلیمانی مییابیم که ما را به آفاق حقیقت منتقل میکند،و ما را به مشاهده و لمس کردن و زیستن و آمیختن با این حقیقت وا میدارد،و قلم از بیان نکات لطیف و ظریف این ادب اعلی از آن جهت عاجز و ناتوان است که در گزینش کلمات و روش ترکیب کردن آنها با یکدیگر و طنین الفاظ و تموج به معانی و افقهای دید آن جریانی از مؤثراتی وجود دارد که انسان هنوز نتوانسته است به تراز شمردن و شناختن آنها دسترس پیدا
کند...آیا قلمموی نقاش میتواند همۀ دریافتهای او را از ملاحظۀ غروب آفتاب بر صحنۀ کاغذ منعکس سازد،و آیا او توانایی آن را دارد که همۀ زیبایی افق را در هنگام پنهان شدن خورشید تجسّم بخشد؟به همین گونه است عمل مفسّران قرآن که توانایی توصیف همۀ احساسات خود را در هنگام همزیستی با آیات ذکر الاهی ندارند.و این امری است که قلم قدرت بیان آن را ندارد...و به همین سبب از ادامه دادن و به هم پیوسته کردن شناختهایی که از قرآن به دست میآورند عاجزند،پس چگونه میتوانند همۀ معارف قرآن را بیان کنند،و این نیز راز /18 اختلاف گستردۀ ایشان با یکدیگر در توضیح و تفسیر بسیاری از کلمات و آیات قرآنی است،که آغاز سورة الفجر از جملۀ آنها است و اختلاف مفسران دربارۀ معنی بعضی از کلمات آن به پیش از سی قول رسیده است. (1)
پس چگونه باید این آیات را تفسیر کنیم،یا از تفسیرهای دیگران بهرهمند شویم؟ با پیروی از روش تدبّر و اندیشه کردن مستقیم،چه تو نیز قرآن میخوانی،و بر تو نیز واجب است که در برابر جریان شناخت و امواج ابداع و بینشهای وحی در آیات آن،گسترده شوی و پیش بروی و به دریافت معانی واقعی کلمات راه یابی.
دریچههای قلب خود را بگشا،و نفس و جان خود را به تراز قرآن بالا بر...آیا نشنیدهای که خداوند متعال برای بندگان در کتابش تجلّی پیدا کرده است،ولی آنان نمیبینند؟ آری،سخنان مفسّران نشانههایی سودمند بر کنار راه است،ولی نمیتواند جایگزین کوشش شخص خودت در این راه شود.
چون راه معرفت را به پای خود بپیمایی،دانشی که به چنگ میآوری دل تو را روشن میکند،و جزئی از نفس و جان تو میشود،و تراز و سطح تفکر و فهم تو را ارتقا میدهد،و به فرمان خدا آن را فراموش نخواهی کرد.
1) 1) -علامۀ طباطبایی در تفسیر شفع و وتر سی و شش قول آورده است،المیزان،ج 20،ص 279.
اکنون به کلمات بخش اول از سوره باز میگردیم و-همراه با مفسّران- میپرسیم که:فجر و لیالی عشر چیست،و شفع و وتر کدام است؟ چون این کلمات برای سوگند آمده،و هدف سوگند برانگیختن قلب و کوفتن درهای بستۀ آن است،گاه اجمال و نامعین بودن آن مورد پسند است،بدان جهت که بر حالت هولناک بودن و فخامت و عظمت آن میافزاید.
ولی در میان تفسیرهای گوناگون دو تا از آنها نزدیکتر به واقعیت مینماید:
اول:عام بودن معنی تا چنان باشد که اغلب مصداقهایی را که در تفاسیر آمده است شامل شود،چه فجر فجر است،خواه فجر روز عید دهم ذو الحجة باشد یا فجر اول ماه محرم که ساعت /18 آغاز سال هجری است یا فجر پیامبری یا فجر انقلاب حسینی در زمین کربلا یا هر فجر دیگری که پس از آن روزی تازه یا حیاتی تازه یا سپردن راهی تازه آغاز میشود...و نیز چنین است شبهای دهگانه(لیال عشر)که میتواند هر ده شبی از ماه را برساند،و شفع(جفت)و وتر(طاق)که میتواند هر طاق و جفتی را شامل شود.
دوم:تفسیر کلمهها به روزهای حج در ماه ذو الحجة الحرام است،که در این صورت فجر به معنی سپیده دم روز اول این ماه خواهد بود،یا سپیده دم روز عید قربان،و شبهای دهگانه نخستین ده شب این ماه که شاهد بزرگترین گذرگاه دینی در هر سال است،و اما شفع و وتر عبارت خواهد بود از روز عرفه(به اعتبار روز نهم ماه بودن که نه طاق(وتر)است)و روز عید(به اعتبار روز دهم ماه بودن که ده جفت(شفع)است)،و اما شبی که راه میرود شب حرکت کردن از عرفات به سوی مشعر در منی است.
« وَ الْفَجْرِ -سوگند به سپیدهدم.» سوگند به لحظۀ سرکشیدن روشنی از افق در تاریکی شب که همگان،پس از آن که به اندازۀ کافی از خواب و آسایش آن بهرهمند شدهاند،انتظار آن را میکشند.
سوگند به لحظۀ آغاز جریان رسالت که زهدان تاریکی دوران جاهلیت را بر
بالای تپههای مکه در غار حراء با رسیدن بانگ زنگدار وحی:بخوان ای محمد به نام پروردگار آفرینندهات اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ شکافت.
سوگند به لحظۀ بیرون زدن خون از شاهرگهای سبط شهید پیامبر(ص)در کربلا برای برانگیخته شدن انقلاب حق در برابر تاریکی جاهلیت و جریان یافتن پیروی از راه حق بار دیگر.
سوگند به همۀ لحظههای شکفتگی و رهایی در جریان پیشرفت بشر پس از متراکم شدن تاریکیهای ستم و نادانی و سرکوبی و گمراهی.
سوگند به فجر عدالت فراگیر با ظهور خورشید تازه کنندۀ رسالت اسلام، /18 امام مهدی منتظر(عجل اللّٰه تعالی فرجه،که خدا وعده کرده است که به او دین حق خود را آشکار و بر همه پیروز خواهد کرد،هر چند مشرکان را خوش نیاید).
سوگند به همۀ این لحظههای گرانبها و قاطع:که حق پیروز خواهد شد،و این که خدا در کمین ستمکاران است.
[2]
پس از دو شب تلاش پیاپی،و کار سخت،و تحمل رنج سفر و طواف و سعی کردن در خانه خدا،و توقف در عرفه و سپس در مزدلفة،پس از همۀ این کوششها و رنجها سپیدهدم عید مبارک فرا میرسد،تا سرهای حاجیان با انگشتانی از نور رحمت و برکات آن مسح و جایزۀ بزرگ ایشان داده شود.
با آن که شبهای دهگانه مقدم بر فجر است،هدف از آنها همین فجر است، و به همین سبب در آیه فجر بر آنها پیشی یافته است،تا بدانی که پایان سختی آسانی است،و این که شبهای جهاد و صبر و پایداری بر ستم ستمگران به فجر پیروزی آشکار و بزرگ به فرمان خدا پایان میپذیرد،به همان گونه که پایان شبهای حج فجر عید است.
« وَ لَیٰالٍ عَشْرٍ -و سوگند به شبهای دهگانه.» گفتهاند که لیال از آن جهت بدون مقدم بودن الف و لام بر آن آمده است تا دلیل بر بزرگی آنها بوده باشد،آری چنین است،و شب تلاش و رنج دراز است به همان گونه که شب چشم به راه بودن و انتظار نیز دراز است،و شبهای مؤمنان
همیشه با تلاش و کوشش فراوان و نگرانی و انتظار آمیخته است و به همین جهت دراز مینماید.
و بعضی گفتهاند:این شبها اشاره به ده شب آخر ماه رمضان است که شبهایی با عظمت است.
[3]
سوگند به جفت و طاق،به روز عید قربان و روز عرفۀ پیش از آن،و به عبادتهایی که در آنها صورت میگیرد: /18 عبادتهای جفت همچون نمازهای دو رکعتی و چهار رکعتی،و عبادتهای فرد همچون نماز مغرب.
سوگند به هر جفت،و به هر چیز تک و تنها،پس خیالت به هر جا که رو کند جز طاق یا جفت نمیبیند،به همۀ اینها سوگند که خدایت در کمین است.
« وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ -و سوگند به جفت و طاق.» [4]
آیا توفیق رفتن به حج را یافتهای،یا به یاد«إفاضه»افتادهای که سیل حاجیان از عرفات،پس از عبور از درهها و گذشتن بر کتفهای تپهها،تکبیر و تهلیل گویان،به سوی مزدلفة روانه میشوند،در حالی که از همۀ نشانهها و علامتهای مشخص خود جدا شدهاند:سرهای برهنه،پوشیده در لباس سادۀ احرام،که در برابر خود هدف یگانهای دارند و میخواهند به آن برسند که همانا رضای پروردگارشان است؟ به حق باید گفت که این گذرگاه یکتاپرستی و یگانگی و پرهیزگاری و رحمت است...اگر در آن ساعتها قادر بر آن باشی که خود را از مؤثرات این سیر شبانه تهی سازی و به آن از بیرون نگاه کنی،چیزی عجیب را مشاهده خواهی کرد:چنان خواهی دید که گویی زمین و آسمان در سیرند،و این که خود شب نیز با تو در گردش و سیر و راهپیمایی همراه است.
« وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَسْرِ -و سوگند به شب در آن هنگام که سیر میکند.» سوگند به آن شب فراموش ناشدنی:که راه حق پیروز میشود،زیرا که خدا در کمین طاغیان و طاغوتان است.
گفتهاند که:مراد از«یسر»آن است که در آن سیر میشود چنان که نیز
گویند:لیل نائم شبی خفته،و نهار صائم روزی روزهدار.
نگفتند که چرا-در پارهای از اوقات-حادثه را به زمان نسبت میدهیم؟ و گمان من آن است که این کیفیت هنگامی صورت میگیرد که امر حادث شده همۀ زمان را فرا گیرد،پس شب خفته عبارت از شبی است که در آن هیچ بیداری دیده نشود،و همچنین روز روزهدار آن است که در آن جز روزهداران نبینیم،چنان که خدای تعالی گفته است:«ایام نحسات»یعنی روزهایی که در آنها چیزی جز نحوست دیده نمیشود.
به همین گونه هنگامی که امر حادث شده همۀ مکان را فرا گیرد،به آنان نامیده میشود،چنان که خدا گفته است:« وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ -و از دهکده بپرس» یعنی از همۀ مردم آن.
بنا بر این شب در این جا در سیر بوده است،بدان سبب که سیر کردن آن را فرا گرفته بوده است.
[5]
آیا این همه،برای کسی که عقل داشته باشد،کافی برای سوگند خوردن نیست؟ « هَلْ فِی ذٰلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ -آیا برای شخص صاحب حجر سوگند نیست؟» گفتهاند که معنی«حجر»عقل و خرد است و به این شعر تمسک جستهاند:
و کیف یرجّی ان تتوب و انّما
یرجّی من الفتیان من کان ذا حجر
چگونه امید توبه کردن تو باشد در صورتی که،چنین امیدی از جوانانی میرود که عقل داشته باشند.
گفتهاند که اصل معنی کلمه«منع و بازداشتن»است،چه عقل آدمی را از افتادن به چاه گمراهی باز میدارد.
به نظر من حجر کمترین مقدار عقل است و،بنا بر این معنی چنین میشود:
آیا این سوگند برای کسی که اندک عقلی داشته باشد کافی نیست؟و اللّٰه اعلم.
[6]
اگر تو از کسانی باشی که به سوگند اکتفاء،و حقایق را،پس از توجّه کردن،به عقل خود کشف میکنند،پس این اندازه قسم کافی است.
چیزی که هست بعضی دیگر برای فهم حقایق به گواههای بیشتری نیاز دارند،و مخصوصا به عبرتهای تاریخی /18 که ضمیر را تکان میدهد،و حتی صاحبان عقل نیز چون متوجه این عبرتها شوند،یقین بیشتر پیدا میکنند.و بنا بر این قرآن مقداری از این عبرتها را به اجمال میآورد که در جاهای دیگر به تفصیل از آنها سخن گفته است،از جمله:
« أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ -آیا ندیدی که پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟» اینها حقایق مشهودی است که با چشم غیر مسلح دیده میشود،و هر جا که حقیقت آشکار بوده باشد تعبیر« أَ لَمْ تَرَ -آیا ندیدی»به کار میرود.
[7]
عاد کیاناند؟آنان عاد نخستین از قبیلة إرم یعنی آن کسانند که در شهر ارم ساکن بودند و در آن کاخهای افراشته بنا نهادند.
« إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ -ارم صاحب ستون.» بعضی گفتهاند:ارم جد عاد است،و بعضی دیگر این که:نسب قبیلۀ ثمود نیز به او باز میگردد.و سومی گفته است:معنی«ارم»کهنه و قدیمی و اصل آن از«رمیم»است بدان جهت که دو عاد بوده است:یکی عاد قدیمی که پروردگار ما دربارۀ آن گفته است: وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عٰاداً الْأُولیٰ ، (1)و دیگری گفته است:کلمه نام اشخاص نیست بلکه نام منطقهای است که قبیلۀ عاد در آن ساکن بودند،و منافاتی ندارد که نام مشترک میان قبیله و سرزمین ایشان باشد،چه عادت بر نامیدن سرزمین به نام اهل آن رایج بوده است.پس کلمه خود صفت ارم یعنی شهری میشود که عاد در آن سکونت داشتهاند،و کلمۀ«عماد»به معنی بناهای بلند قرار گرفته بر روی ستونها است،و به همین سبب اعراب میگویند:فلانی
1) 2) -سورة النجم50/.
طویل العماد است،و آن وقتی است که خانۀ او در میان خانههای دیگر با بلندتر بودن نشانهای برای دیدار کننده به شمار میرود.
[8]
آن قبیلۀ سخت کوشی را که در پیرامون آن افسانههایی پیدا شده،و آن شهر صاحب خانههای مرتفع را که شبیهی در جهان آن روز نداشته،...آیا میدانی که چگونه خانههاشان بر سرشان فرو ریخت؟ /18 « اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی الْبِلاٰدِ -که همانند آن در شهرها ساخته نشده است.» آدمیان شهرها را برای محافظت از خود در برابر حوادث ناگوار،همچون هجوم دشمنان یا سرازیر شدن سیلها یا زلزلهها یا چیزهایی شبیه به اینها چنان میسازند که از شرّ آنها در امان بمانند،و این همه برای فرار از مرگ و از عاقبت اعمال است،ولی این همه تا زمانی سودمند است که اجل و قدر نرسیده باشد،و چون قدر برسد دیگر به کجا میتواند گریخت؟ شهر و بالخاصه در آن صورت که همتراز با شهرهای بزرگ عاد بوده باشد، نشانۀ آشکاری برای تمدن بشری است،و حتی کلمۀ تمدن از لفظ مدینه یعنی شهر گرفته شده،بدان جهت که نشانۀ همکاری سازندۀ میان مجموعههای بزرگی از انسانها و حکومت گونۀ پیشرفتهای از قوانین بر ایشان است،به همان گونه که نتیجهای از روی هم انباشته شدن تجربهها و تلاشهای بزرگی است که مردم آن تمدن نسل پس از نسل به آن دست یافتهاند،ولی اگر مترفان و خواستاران تنعم بر آن مسلط شوند،در معرض ویرانی قرار میگیرد،و در مسیری معکوس مسیر خیر و فضیلت به راه میافتد،و آن را وسیلۀ آسیب رساندن به دیگران قرار میدهند، به همان گونه که عادیان چنین کردند و خداوند متعال به بدترین وجه آنان را نابود کرد،احقافی که محل زندگی آنان در میان یمن و حضرموت بود،اکنون کجا است،و گورهای آنان و آثارشان کجا است؟ [9]
به همین گونه قوم ثمود که ساکنان شمال جزیرة العرب در فاصلۀ میان مدینه و شام بودند،برای خود کاخهایی از راه بریدن سنگهای کوهها و بر هم سوار
کردن آنها و حفر کردن پناهگاهها و مخازنی در همان کوهها بنا کردند...و سرنوشت آنان نیز دمار و نابودی بود.
« وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جٰابُوا الصَّخْرَ بِالْوٰادِ -و ثمودیان که سنگها را در درههای میان کوهها بریدند.» [10]
و عاد و ثمود و قصۀ بر افتادن ایشان در نزد اعراب جزیرة العرب معروف است،بدان سبب که در دو طرف جنوب و شمال آن منزل داشتند،اما آل فرعون از شهرت جهانی برخوردار بودند /18 و اعراب داستان ایشان را از اهل کتابی که با آنان پیوستگی داشتند شنیده بودند،و قرآن به تفصیل از آنان در جاهای دیگر فراوان یاد کرده است،و در این جا به اجمال چنین آمده است:
« وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ -و فرعون صاحب میخها.» گفتهاند میخهای(اوتاد)و ارکان سلطنت وی از سپاهیان و اموال و روشهای تسلط بر دیگران بوده است،و به قول بعضی دیگر:فرعون مردمان را با کشیدن و بستن به چهار میخ تا این که جان بدهند آزار میداده است،و به همین گونه همسرش آسیه و آرایشگر دخترش را به قتل رسانید،و به همین جهت ذی الاوتاد خوانده شده است،و به گفتۀ دیگری ساختن اهرام مصر که شبیه میخ است سبب این نامگذاری شده است...و به هر صورت،فرعون چنان میپنداشته است که این میخها او را از سرنوشت حتمی که در پیش دارد نجات خواهد داد.
[11]
ظاهرا مقصود در این جا از فرعون آل فرعون است،یا او و کسانی است که تأیید او میکردند و از همین روی پروردگار ما دربارۀ آنان چنین گفته است:
« اَلَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلاٰدِ -کسانی که در شهرها به طغیان و گردنکشی پرداختند.» و از آن جهت چنین است که آدمی قدرت محدودی برای تحمل فشارهای تملک را دارد:گروهی با مال و نعمتی اندک سر به طغیان بر میدارند،و بعضی چناناند که اگر همۀ دنیا را مالک باشند،میتوانند به فرزانگی و پیروی از عقل
رفتار کنند،و آدمی هنگامی به تراز رسیدن به نعمت و اسیر آن نشدن و به بادهای آن تزلزل پیدا نکردن میرسد که به خدا و به روز دیگر مؤمن باشد.و آل فرعون از کسانی بودند که نعمت ایشان را از خود بی خود کرد،و چون دیدند که رود نیل با همۀ خیرات آن در سرزمین ایشان جریان دارد،و اقوام ناتوان پیرامون سر انقیاد در پیش ایشان فرود آوردهاند،و از پارهای دانشهای تازه در ساختمان و کشاورزی و مومیایی کردن مردگان آگاهی دارند،به گردنکشی در زمین و طغیان پرداختند.
[12]
و بدین گونه بر مرکب سرکشی سوار شدند،و مخالفان با خود را خاموش کردند،و به منطق نیرومندی مسلح شدند،و راه حقهبازی و گمراه کردن مردمان را در پیش گرفتند،و دستگاه سلطنت به صورت مرکزی برای هر فاسد مفسد و منافق متملق و زبانباز و دروغگو و خودپسند در آمد و از مردمان بریده شد، /18 و رحلت نهایی را در آن هنگام آغاز کردند که قدرت دستگاه حاکم به جای صلاح فساد و به جای عدالت ستمگری را در میان مردم رواج میداد.
« فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسٰادَ -پس به زیاد کردن فساد در آن پرداختند.» [13]
تا چون پیمانۀ فساد لبریز شد،و بیم دهندهای به رسالت نزد ایشان آمد،آهنگ کشتن او کردند،و در این هنگام عذاب سخت برایشان فرود آمد:
« فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذٰابٍ -پس فرو ریخت بر ایشان تازیانۀ عذاب.» عذاب به گونهای بر ایشان فرو ریخت که سیل بر ایشان میتوانست فرو ریزد،که سیل از بلندی فرو میریزد و گریزگاهی نباشد،و اثر آن همچون اثر سوزش حاصل از خوردن تازیانهای بود که گوشت و خون آنان را درهم میآمیخت.
گفتند:اعراب عذاب شدید را تازیانه مینامیدند،و نیز گفتهاند:اصل معنی«سوط»آمیختن چیزی با چیز دیگر است،و چون عذاب سخت گوشت و خون را درهم میآمیزد،به نام سوط خوانده شده است.
سید قطب در این آیه گفته است:این تعبیری است که از گزش عذاب آگاهی میدهد و با شنیدن لفظ سوط به خاطر میآید،و به فرو ریختن و غرقه کردن
آن با شنیدن لفظ«صبّ»توجه میشود که درد گزنده و فراگیری طغیانگر سیل را بر گردنکشانی نشان میدهد که در شهرها به طغیان پرداخته بودند. (1)
بدین گونه پایان کار عاد و ثمود و آل فرعون یکی شد،بدان سبب که کارهای ایشان،با وجود متفاوت بودن سرزمینها و زمانها و دیگر تفاصیل زندگی و جرایمی که مرتکب میشدند،با یکدیگر شباهت داشت.
[14]
سوگند به روزهای آغاز سیر بزرگ،به سپیده دم عید و شبهای احرام و روز عید و روز /18 عرفه و شب افاضه و به هدایت آن عبرتهای تاریخی:که خدا برای گردنکشان و تبهکاران در کمین است.
« إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ -که پروردگارت در کمین است.» سپاه معادی در میان درهها با غرور تمام به پیش میرود،و نیروهای دفاعی در پشت صخرههای دامنه و بالای نقاط مرتفع کوه سنگر گرفتهاند،و ناگهان در یک چشم به هم زدن واقعه واقع میشود،و غرور سپاه فرو میریزد و آن متلاشی میشود.
به همین گونه است عاقبت کار دشمنان خدا که در ساعت غرور و غفلت خود گرفتار میشوند،بدان سبب که پروردگار در کمین است و آنان از او غافل و از سطوتهای او به خیال خود در امان.
چنان که به نظر میرسد،این اوج سوره و محور آیات و خلاصۀ درسهای آن است،پس هر که این حقیقت را بفهمد و از سطوت خدا بترسد،و از مکر او ایمن نشود،و از گرفته شدن در ساعتهای غفلت بپرهیزد،هر گاه که در اندیشۀ گناهی یا ستم کردن بر کسی افتد با خود بگوید:مگر خدا مراقب و در کمین من نیست؟و چون در اندیشۀ ستم کردن بر کسی افتد به یاد آن قهار بزرگی افتد که سخت ستمگران را گرفتار میکند،و اگر به ظلم ادامه دهد و عذاب به او نرسد،این را به یاد آورد که دیر شدن وصول عذاب نیز خود کیدی متین است تا به سختی گرفتار
1) 3) -فی ظلال القرآن،890،ص 572.
شود.
در دعای مأثور از امام سجّاد-علیه السلام-آمده است:«اللهم صل علی محمد و آل محمد و لا أظلمنّ و أنت مطیق للدفع عنی،و لا أظلمنّ و أنت قادر علی القبض منی درود بر محمد و آل محمد،و به من ستم نخواهد رسید در حالی که تو قدرت دفع آن را از من داری،و من ستم نخواهم کرد در حالی که تو میتوانی مرا به آن بگیری». (1)
و شاعر گفته است:
تنام عیناک و المظلوم منتبه
یدعو علیک و عین اللّٰه لم تنم
چشمان تو به خواب میرود و ستمدیده بیدار است،به تو نفرین میکند و چشم خدا هرگز به خواب نمیرود.
و اما ستمدیده و مستضعف و انقلابی مقهور شده،همگی از آن روی که میدانند که خدا در کمین ستمگران است،امید و استقامت و چالش بیشتر پیدا میکنند،و به همین سبب از لحاظ نفسی شکست نمیخورند و تسلیم نمیشوند.
[15]
برای آن که آدمی بر حتمیات ماده و مؤثرات مایۀ فشار آن تعالی پیدا کند،و برای این که مالک دنیا و متصرف در آن و نه مملوک و کشیده شدۀ با آن باقی بماند،در نتیجه ثروت و سلطه او را به طغیان برنینگیزد،و به خوشگذرانی و فساد نکشد،قرآن این آدمی را به حکمت مال و قدرت تجسم یافتۀ در اختیار ارادۀ انسان و آزمایش قدرت شکیبایی او در برابر جاذبه و فریبندگی مال آشنا میسازد.
ثروت دلیل بر کرامت و بزرگی انسان در نزد خدا و گزیدۀ او بودن نیست، پس غرور نباید بر او مسلط شود و چنان گمان کند که حق با او است،و سپس چندان فرو افتد که خود را حق تصور کند،و چون سفاهت به حد اعلی برسد، همچون فرعون خود را پروردگار بلند مرتبه بخواند! هرگز...ثروت وسیلۀ آزمایش است،و بر آدمی واجب است که خود را از
1) 4) -مفاتیح الجنان،دعای مکارم الاخلاق.
شرّ فریبندگی آن با انفاق کردن مال و مقید بودن به حدود شرعی در گرد کردن آن خلاص کند.
« فَأَمَّا الْإِنْسٰانُ إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ - و اما انسان،چون پروردگارش او را بیازماید و کرامت و نعمت به او ببخشد،میگوید که پروردگارم مرا بزرگ داشت.» آری،ثروت خود به خود نعمت و کرامت است،ولی در عین حال وسیلۀ آزمایش و اختبار نیز هست،و این در عین حال خط جدایی و دقیق میان بصیرت الاهی و تصور بشری است،پس ثروت پلید نیست،و همیشه هم کرامت و بزرگواری نیست،بلکه حقیقتی بدون هویت و بدون رنگ است،و این هویت درنگ را از طریقۀ تصرف انسان در مال پیدا میکند.
[16]
به همان گونه،فقر خود به خود نقمت و بدبختی نیست،بلکه نقمت سر فرود آوردن در برابر آن است و معتقد شدن به این که فقر دلیل خواری در نزد خدا است.
« وَ أَمّٰا إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ -و اما چون خدا او را بیازماید و روزی را بر وی تنگ کند،» حکمت این تنگی روزی آزمودن او است،که اعتماد به نفس خویش را از دست میدهد و گمان میکند که خوار شده است و همیشه چنین خواهد بود.
« فَیَقُولُ رَبِّی أَهٰانَنِ -پس میگوید:پروردگارم مرا خوار کرد.» هرگز!...فقر خواری نیست،بلکه آزمایشی است،و چه بسا فقیر ژندهپوشی باشد که هیچ کس به او اعتنایی ندارد و چون بر خدا سوگند یاد کند سوگند او را بپذیرد.
مگر ثروت گاه از راه نامشروع به دست نمیآید،و بلکه قاعدتا چنین است؟ آیا فقر گاه به سببهایی بیرون از ارادۀ آدمی پیش نمیآید،به این که در سرزمینی فقیر به دنیا بیاید،یا پدر و مادرش فقیر باشند؟پس چگونه میتواند ثروت
مقیاس کرامت الاهی باشد و به ارزشی مقدس تبدیل شود،و فقر معیاری برای خواری در نزد خدا باشد و همچون وسیلهای برای خوار و حقیر شدن انسان به کار رود؟ [17]
چگونه آدمی از جاذبهها و گرانباری ماده خلاصی مییابد؟با دستگیری از درماندگان و انفاق به آنان و غارت نکردن اموال محرومان و مستمندان.
اینان کسانی هستند که برای ماده ارزش قائل شده و از فطرت سلیم منحرف شدهاند.از این روست که یتیمان را که ترحم و دلسوزی هر انسان سالمی را،با هر دینی و در هر سطحی باشند،بر میانگیزند گرامی نمیدارند.
« کَلاّٰ -هرگز،این درست نیست.» /18 چنان که گمان میکنید نیست که ثروت دلیل کرامت شخص در نزد خدا و فقر دلیل خواری او باشد،این هر دو وسیلۀ آزمایش و فتنه است.
« بَلْ لاٰ تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ -بلکه(خواری در آن است که)یتیم را گرامی نمیدارید.» این عاقبت اجتماع مادی فرو رفتۀ در لجنزار ماده و پرستش ثروت و گرامی داشت ثروتمند به خاطر ثروت او است...پس آیا این عاقبت با عاطفۀ انسانی سازگار است،و آیا آن را و جدان بشری میپذیرد؟هرگز!...فرزندان آدم،بنا بر فطرت تمایل به مهربانی نسبت به ضعیف دارند،بالخاصه طفل کوچکی که آکندۀ از پاکی و پاکیزگی است،و اگر طفل یتیم نیروی ذاتی برای دور کردن خطرها و آزمندیها از خود نداشته باشد،و نگاهبانی از او شرها را دفع نکند،چه اندازه قساوت قلب لازم است تا کسی او را خوار کند و در معرض ستم قرارش دهد؟ هر صاحب وجدانی به این حکم میکند که اجتماع ستمگر نسبت به یتیم اجتماع فاسد و مسخ شده است،و ارزشهای آن باطل و نظام آن فاسد است.
این مقیاسی سالم و فطری است که قرآن آن را برای شناخت حقیقت در اختیار ما قرار میدهد،چه ما را به توجه به عاقبت برای شناختن صلاح یا فساد آن
راهنمایی میکند،زیرا نمیتوانیم از روی ادعاها و شعارهای نظام دربارۀ آن حکم کنیم،بلکه از عاقبت آن میتوانیم به چنین حکمی برسیم،که اگر با و جدان انسانی ما موافقت داشت و به حمایت از ناتوان و گرامی داشت یتیم و انفاق کردن به نیازمند و نظایر اینها پرداخت،آن گاه در مییابیم که نظامی صالح است.
به همین گونه است نسبت به هر چیز که نباید برای شناخت طبیعت آن به تحقیق در آغاز آن بپردازیم،بلکه میبایستی چشم به پایان و عاقبت آن داشته باشیم.
[18]
در اجتماع جاهلی که مال ارزش به شمار میرود،بیچیزان را فقر و فاقه گرفتار رنج و سختی فراوان میسازد،بدان سبب که کسی مردمان را به توجه کردن به حال آنان بر نمیانگیزد و تشویق نمیکند.
« وَ لاٰ تَحَاضُّونَ عَلیٰ طَعٰامِ الْمِسْکِینِ -و بر خوراک دادن به درویش و مسکین یکدیگر را تشویق نمیکنید.» مسکین کیست؟انسانی است همچون من و تو که عوامل قاهری او را از دست یافتن به روزی بازداشته است،آیا به او رحم نمیکنی؟اگر-خدای ناخواسته-همچون او بودی،آیا از مردمان توقع توجّه به خود را میکردی؟آیا ممکن نیست که تو یا یکی از کسانی که دوست میداری مسکین شود،آیا دوست میداری که او شب گرسنه بخوابد و اطرافیان او از سیری سر دل کرده باشند؟و آیا انسان صاحب وجدانی به این امر راضی میشود؟ کمترین چیزی که به مسکین میدهیم خوراک است...این حق چارپایان و گیاهان است،تا چه رسد به کسی که شبیه ما در آفرینش است؟! پروردگار ما گفته است که آنان از آن جهت یکدیگر را به طعام دادن به درویشان تشویق نمیکنند و فرمان نمیدهند که اجتماع ارزشهای انسانی خود را از دست داده است،چه بسا هست که شخصی به سبب بخلی که دارد،از طعام دادن به مسکینان خودداری میکند،ولی آمادگی آن دارد که دیگری را به این کار دعوت کند،و میبینیم که بخیل آرزومند آن است که دیگری به جای وی به اطعام
نیازمندی بپردازد،ولی چون اجتماع چندان فرو افتد که دیگر کسی شخص دیگری را به اطعام مسکین بر نینگیزد،به اسفل السافلین سقوط کرده است.و این است پایان آن تصور که ثروت را گرامی داشت خدایی و فقر را خواری و پستی میپندارد.
[19]
بدتر از این است خوردن میراث،و بلعیدن همۀ مال یتیمان،تا چون یتیمان بزرگ شوند،در برابر خود چیزی جز ناکامی و حسرت نداشته باشند.
« وَ تَأْکُلُونَ التُّرٰاثَ أَکْلاً لَمًّا -و همۀ میراث یتیم را میخورید.» لمّا به معنی جمعا است،و شاید این کلمه اشاره به سرعت بخشیدن به خوردن مال یتیم داشته باشد تا این که صاحبان آن بزرگ نشوند و مطالبۀ آن نکنند، چنان که خدای متعال گفته است: وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا . (1)
[20]
بدین گونه آن کس که گمان میکند که ثروتمندی نهایت درجۀ کرامت و بزرگواری در نزد خدا است،به درجۀ پستتر پرستش مال نزول میکند و به دنبال ثروتمندان متنعم روانه میشود.
« وَ تُحِبُّونَ الْمٰالَ حُبًّا جَمًّا -و مال را نیک دوست میدارید.» و جمّ به معنی فراوان است،و شاعر گفته است:
إن تغفر اللهم تغفر جمّا
و أیّ عبد لک ما ألمّا
خدایا،اگر میبخشی همه را ببخش*و کدام بندۀ تو است که گناه نکرده باشد؟ اینها خصوصیات جامعهای است که مال را تقدیس میکند.به اکرام یتیمی نمیپردازد که نیازمند مهربانی هر انسان است،و توجهی به مسکین ندارد،و همۀ توجهش به مال است.
[21]
بنا بر این واجب است که با این ارزش نادرست که کرامت را در ثروت و خواری را در فقر میداند،مبارزه شود،ولی چگونه انسان میتواند از زمینی که از آن آفریده شد،و طینت وی به دوستی آن و شهوات و آرایشهای آن پرورده شد،برتر و بالاتر رود!چرا،میتواند.و این در صورتی است که به خدا ایمان آورد،
1) 5) -سورة النساء6/.
و طالب لقای او باشد،و این را بداند که زندگی واقعی زندگی آخرت است،در این هنگام از دنیا دامن فرو میچیند و مال و کوشش خود را به مصرف ساختن بنای جایگاه نهایی خود در آخرت میرساند.
به همین سبب قرآن دامنۀ حسرتی را برای ما ترسیم میکند که شامل حال مردمانی خواهد شد که به آباد کردن زندگی دیگر خود توجه نکردهاند،و چیزهای پاکیزۀ خود را در دنیا و در لحظههای کوتاهی از دست دادند که به سرعت نابود شد و چیزی جز پشیمانی و حسرت در روز زلزلۀ بزرگ برایشان جای نگذاشت.
« کَلاّٰ -هرگز!» دنیا،پایان داستان نیست،و ثروت در نزد خدا ارزش محسوب نمیشود،و تصورات ایشان دربارۀ خودشان درست نیست...و این چه وقت برایشان آشکار خواهد شد؟هنگام برپا شدن قیامت.
« إِذٰا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا -در آن هنگام که زمین پاره پاره شود،» که در آن ساختمانهایی که نتیجه روی هم جمع شدن تلاشهای میلیونها کسان است،بر اثر زلزلهای هولناک فرو میریزد و آن را صاف صاف میکند.
گفتهاند:یعنی زمین زلزله پیدا میکند و قسمتی از آن قسمت دیگر را میشکند و همه چیز بر پشت آن خرد میشود،و بعضی دیگر گفتهاند:کوهها خرد میشود و فرو میریزد و به صورت زمین صاف در میآید.
هر چه باشد،نتیجه آن است که زمین هموار میشود و فرو رفتگی و برجستگی نخواهد داشت.آیا در چنان روزی ملک و گنجینه و سیم و زر را فایدهای است؟ [22]
در این وضع است که پروردگار با عظمت خود بر جهانیان متجلّی میشود،پس هیچ کس نمیتواند از سطوت او بگریزد یا در قهر و قدرت او شک کند،در حالی که فرشتگان به صف ایستاده و منتظر دستور خدا برای اجرای اوامر او هستند.
« وَ جٰاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا -و نشانه و آیتی از پروردگارت بیاید،در
حالی که فرشتگان صف به صف ایستادهاند.» آیا کدام آیت بزرگ از آیات خدا در آن روز متجلی میشود که خدا از آن با عبارت«و جاء ربّک»سخن گفته است؟من این را نمیدانم،ولی روزی بزرگ است و ما که در دنیای تنگ زندگی میکنیم،ممکن نیست آن افقهای بزرگ را احساس کنیم.
[23]
مگر این که از معانی حضور و شهود خدا حضور آن ارزشها باشد که به آنها فرمان داده،و از بین رفتن ارزشهای باطل و گمراهیهایی که خدا انسان را در دنیا به آنها امتحان کرده بوده است...و به همین جهت اول چیزی که آورده میشود،جهنم یعنی زندان هولناک گناهکاران و تبهکاران است:
« وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ -و آن روز جهنم را میآورند.» جهنم امروز در کجا است،و چگونه آن را در آن روز میآورند؟آیا کرۀ افروختۀ بزرگی /18 همچون خورشید و بزرگتر از آن است که چون خورشید در آن افتد،از فزونی حرارت آن به فریاد در میآید،یا چیزی دیگر؟این را نمیدانیم،ولی در روایتی مأثور از ابو جعفر(الباقر)-علیه السلام-آمده است که گفت:«هنگامی که آیۀ: وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ نازل شد،دربارۀ آن از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-پرسش کردند،و او گفت:روح الامین به من خبر داد که خدا چون آفریدگان آفریده شدند و اولین و آخرین گردهم آمدند جهنم را آورد که با هزار مهار کشیده میشد و صد هزار از فرشتگان غلاظ و شداد آن را میکشیدند،و آن را بانگ و خشم و شهیق و زفیر بود،و چون نفس بیرون میداد،اگر خدا حساب مردمان را برای بعد نگذاشته بود همگان هلاک میشدند،سپس از آن گردنی بیرون آمد که بر آفریدگان محیط شد و نیکوکار و فاجر را در میان خود گرفت،و هیچ بندهای از بندگان خدا و فرشته و پیامبر نبود مگر آن که بانگ برداشت که:پروردگارا،جانم جانم،و تو ای پیامبر خدا فریاد میکردی:امتم،امتم،سپس بر آن صراط نهاده شد که باریکتر از لبۀ شمشیر بود و بر آن سه پل قرار داشت:یکی پل امانت و رحم، دومی پل نماز،و سومی پل رب العالمین لا اله غیره،مردمان را به عبور از آنها
مکلف میکردند:پل رحم و امانت نگاهشان میداشت،و اگر از آن رد میشدند نماز نگاهشان میداشت،و اگر از آن هم میگذشتند پایان به رب العالمین میرسید، بنا بر گفتهاش: إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ .و مردمان بر صراط آویختۀ به دست،و پا از جای کنده شده،و چسبیدۀ به پا قرار داشتند و فرشتگان بانگ بر میداشتند که:ای بردبار،ببخش و چشم به پوش و به فضلت باز گرد و سلامت بدار و سلامت بدار،و مردمان همچون پروانه در آتش میافتادند،و چون کسی به رحمت خدا نجات مییافت و میگذشت،میگفت:شکر خدای را که به نعمت او صالحات تمام میشود،و حسنات پاکیزگی پیدا میکند،و شکر خدا را که بعد از نومیدیها مرا از تو به منت و فضل خود نجات داد و پروردگار ما آمرزنده و پاداش دهنده است». (1)
در حدیثی دیگر اضافهای هولناک دارد و پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله- میگوید:«جبرییل آمد و آیۀ و جیء یومئذ بجهنّم،را خواند،پس گفتم:
آیا آن را میآورند؟گفت:هفتاد هزار آن را با هفتاد هزار زمام میکشند،و انحرافی پیدا میکند که اگر آن را به حال خود بگذارند همه را خواهد سوزاند». (2)
« یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰی لَهُ الذِّکْریٰ -و آن روز آدمی پند میگیرد و به یاد میآورد،و از پند گرفتن آن روز چه سود؟!» [24]
چه چیز را به یاد میآورد؟به یاد چیزهای پاکیزۀ خود میافتد که همۀ آنها را در گذشته تباه کرد،به یاد جوانی خویش میافتد که آن را در سبکسری سهو و دوری از پروردگار تباه کرد،به یاد اموالی میافتد که جز از راه حلال به دست آورد،و در جایی جز آن جا که رضای خدا است خرج کرد،به یاد اوقاتی که به لهو و غفلت و پرداختن به کارهای بیمعنی گذراند و با هر ساعتی از آنها میتوانست ملک بزرگی در آخرت به چنگ آورد.
« یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیٰاتِی -کاش چیزی از پیش برای زندگی خود
میفرستادم.» حیاتی که حیات حقیقی است،و حیات جاودانی زوال ناپذیر است.
[25]
در این جا عذاب الاهی است که پروردگار به آن تجلّی پیدا میکند، و قید و بند الاهی که تجلّی غضب او است.
« فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُعَذِّبُ عَذٰابَهُ أَحَدٌ -در آن روز هیچ کس عذابی چون عذاب او نمیدهد.» بدان سبب که خدا اعظم و اکبری است که هیچ چیز از او با هیچ چیز از آفریدگانش قابل مقایسه نیست.و آدمی از عذاب دنیا میگریزد،و نمیداند که عذاب خدا در آخرت قابل قیاس با آزار و عذاب دنیا نیست.
در دعای امیر المؤمنین علی-علیه السلام-آمده است:«و تو ضعف مرا در برابر اندکی از بلای دنیا و عقوبتهای آن و آنچه از ناراحتیها که به اهل آن میرسد،میدانی،در صورتی که این /18 بلا و مکروه اندکی درنگ میکند و مدت آن کوتاه است،پس چگونه میتوانم بلای آخرت و مکاره و آزارهای بزرگی را که در آن وقوع پیدا میکند تحمل کنم؟!و آن بلایی است که مدتش دراز میشود،و ایستادنش دوام پیدا میکند،و به اهلش از آن تخفیف داده نمیشود،بدان سبب که جز از خشم و انتقام و غضب تو نیست،و این چیزی است که آسمانها و زمین تاب آن را ندارند،ای سرور و آقای من،پس من بندۀ ضعیف و ذلیل و حقیر و مسکین و مستکین تو چه میتوانم بکنم؟!». (1)
[26]
به همان گونه که هیچ چیز شبیه زندان و قید و بند خدا نیست.
« وَ لاٰ یُوثِقُ وَثٰاقَهُ أَحَدٌ -و هیچ کس نمیتواند همچون دربند کردن او کسی را دربند کند.» [27]
آیا این بهتر است یا سرنوشت مؤمنانی که برای زندگی دیگر خویش از پیش خرج کردند و به آبادی آخرت خود پرداختند،و جانهای آنان به آرامش
1) 8) -مفاتیح الجنان،دعای کمیل.
ایمان اطمینان حاصل کرد،و به مؤثرات برتر و بالاتر از ماده صعود کردند،و چه بسا مالک آن شدند ولی آن نتوانست هرگز مالک آنان شود،پس آزاد زیستند،و خوشبخت از دنیا رفتند،و چون ملک الموت با آنان رو به رو شد،به ایشان خوشامد گفت،و در نخستین ساعت از زندگی ابدی خود با بشارت طرف خطاب واقع شدند که:
« یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ -ای نفس مطمئن و آرام،» مؤمن در میان بیم و امید زندگی میکند،پس اگر احساس او به تفریط در برابر خدا سبب پیدایش ترس شود،یقین او به بزرگ بودن چشمپوشی و گسترده بودن رحمت خدای متعال،او را امیدوار میسازد.و همۀ ترس او از عاقبت بد و از آن است که خدا حسنات او را نپذیرد،و از سیئاتش در نگذرد،و از این که در ساعت کوچ کردن از دنیا بر وی معلوم شود که حسابهای او درست نبود،و چنان که امید داشته از اصحاب بهشت نیست.آیا مناجات امام سجّاد علی بن الحسین-علیهما السلام-را نشنیدهای که گفت:«کاش میدانستم که آیا مادرم مرا برای تحمل بدبختی آفرید یا برای کشیدن سختی بزرگ کرد،پس کاش مرا نزاده و /18 بزرگ نکرده بود،و کاش میدانستم که آیا مرا از اهل سعادت قرار داده و به نزدیکی و مجاورت خودت مخصوص کردهای،تا از این خبر چشمم روشن شود و قلبم آرام گیرد». (1)
[28]
پس چون ندای الاهی در هنگام مرگش بدین گونه رسید که: یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ،آرام گرفت،و بشارت شامل حال او شد و از شادی لبریز شد...در چنین صورتی مرگ پاکیزه و دوست داشتنی میشود،بدان سبب که بازگشت بندهای بخشنده به سوی پروردگاری مهربان است که بدین گونه او را به مهمانی میخواند:
« اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً -خرسند و پسندیده و مورد رضای
1) 9) -مفاتیح الجنان،مناجاة الخائفین.
خدا به پروردگارت بازگرد.» جانهاشان به آفرینندۀ خود اطمینان حاصل کرد،و بر خدا توکل کردند،و به قضا و قدر او تسلیم شدند،و ثروتمندی آنان را گمراه نکرد،و آن را برات آمرزش نینگاشتند،و فقر مایۀ هزیمت ایشان نشد،و آن را همچون لعنت الاهی در نظر نگرفتند...به همین سبب خدا آنان را به نعیم جاودانه شادمان کرد،و آگاهشان ساخت که از ایشان راضی و خرسند است،و چه شیرین است ساعت ملاقات ایشان با دوست و انیس خود،و چه مایۀ شگفتی است کلمات محبتآمیزی که مبادله میشود.و در حدیث قدسی از خدای عز و جل آمده است که در حق زاهدان و اهل خیر و اهل آخرت چنین گفته است:«سوگند به عزت و جلالم،که چون روحهای ایشان از بدنهاشان خارج شود،با یک زندگی پاکیزه ایشان را زنده میکنم،و ملک الموت را بر ایشان مسلط نمیسازم،و در گرفتن روح آنان کسی جز خودم دخالت ندارد،و درهای همۀ آسمانها را به روی ارواح ایشان میگشایم،و همۀ حجابها را از برابر چشمانشان دور میکنم،به آراستن باغهای بهشت و به زفاف حوران بهشتی و به درود فرستادن فرشتگان و به میوهدار شدن درختان بهشتی فرمان میدهم،و به بادی از بادهای زیر عرش دستور میدهم تا کوههایی از کافور و مشک اذفر با خود بردارند و به صورت مواد سوختنی بدون آتش درآیند و بر او داخل شوند،و میان من و روح او پردهای نخواهد بود،پس هنگام گرفتن روحش میگویم:بر من خوش آمدی،با کرامت و شادمانی در رحمت و رضوان صعود کن.و آنان را نعمتی دایمی است که جاودانه در آن میمانند،و در نزد خدا برای ایشان پاداشی بزرگ است...». (1)
در همین حدیث آمده است:«و هنگامی که بنده در حال مرگ است، بالای سر او فرشتگانی میایستند که به دست هر یک از ایشان جامی از آب کوثر و جامی از شراب است،و آن را به روح او مینوشانند تا سختی و تلخی مرگ از میان
1) 10) -کلمة اللّٰه تألیف،سید حسن شیرازی،ص 369.
برود،و به بزرگترین شادی او را بشارت میدهند،و به او میگویند:پاکیزه شدی و جایگاهت پاکیزه است،تو به سوی خداوند عزیز حکیم،و دوست نزدیک،پیش میروی.پس روح از دست فرشتگان پرواز میکند و سریعتر از یک چشم به هم زدن به جانب خدا صعود میکند،و هیچ حجاب و پردهای میان او و خدا بر جای نمیماند،و خدای عز و جل مشتاق او است،و بر سرچشمهای نزدیک عرش مینشیند،و سپس به او گفته میشود:دنیا را چگونه ترک کردی؟و او میگوید:
خدایا،سوگند به عزت و جلالت که مرا علمی نسبت به دنیا نیست،از آن زمان که مرا آفریدی،من از تو میترسیدم،پس خدای تعالی به او میگوید:ای بندۀ من، راست گفتی،جسد تو در دنیا بود،و روحت با من،تو در برابر منی،از پنهان و آشکارت آگاهم،بخواه تا به تو ببخشم،این بهشت من است پس در آن پرواز کن، و این همسایگی من است،پس در آن سکونت گزین،و آن گاه روح میگوید:
خدایا،خودت را به من شناساندی،پس به آن از همۀ آفریدگان تو بینیاز شدم،قسم به عزت و جلالت که اگر خرسندی تو در آن باشد که بندبند من از یکدیگر جدا شود،و صد بار با سختترین شکل کشتن کشته شوم،خرسندی تو را بیشتر دوست میدارم، خدایا،چگونه به خود غرّه شوم،که اگر تو مرا اکرام نکنی خوارم،و اگر یاریم نکنی معذبم،و اگر به من نیرو ندهی ضعیف و ناتوانم،و اگر به یاد خود مرا زنده نگاه نداری مردهام،و اگر پوشندگی تو نبود،در نخستین بار که معصیت تو کردم رسوا میشدم،خدایا چگونه تو را راضی نکنم در حالی که عقل مرا چندان کامل کردی که تو را شناختم،و حق را از باطل و امر را از نهی و دانش را از نادانی و روشنایی را از تاریکی باز شناختم،پس خدای عز و جل میگوید:قسم به عزت و جلالم که در هیچ وقت از اوقات میان خودم و تو حجابی فراهم نمیآورم،بدین گونه با دوستانم عمل میکنم». (1)
[29]
سپس خدا روح مؤمن را پس از گرفتن آن در گروه رستگاران از
1) 11) -همان منبع،375.
بندگان صالح خود داخل میکند که در آن انس گرفتن و صفای دو طرفی است.
« فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی -پس در میان بندگان من داخل شو.» یعنی به صف آنان بپیوند و با ایشان قرین شو.
[30]
مهمانسرای خدا و منزل کرامت او،یعنی بهشت،پذیرای او میشود که هر کس به آن درآید،هرگز از آن خارج نخواهد شد.
« وَ ادْخُلِی جَنَّتِی -و به بهشت من درآی.» امید آن که خدا ما را از اهل بهشت خود قرار دهد که او شنوندۀ دعاء است.
سورۀ بلد
از ابو عبد اللّٰه الصادق-علیه السلام-روایت شده است که:«آن کس که در نماز واجب«لا أقسم بهذا البلد»را قرائت کند،در دنیا به این که از صالحان است شناخته شود،و در آخرت به آن معروف شود که مقامی در نزد خدا دارد،و در روز قیامت از رفقای پیامبران و شهیدان و صالحان خواهد بود».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 578 /18
هنگامی که فرزند آدم به دنیا میآید،در طبیعت و طینت او فرصتهای خیر و شر با یکدیگر برابر است،و پیوسته از این فرصتها،یکی پس از دیگری استفاده میکند تا این که کفۀ او به طرف آنچه بر میگزیند تمایل پیدا میکند.فرصتهای خیر آن عناصر نوری است که چون رجحان پیدا کند،او را به بهشت راه مینماید،و فرصتهای شرّ عناصر ناری است که اگر افزایش پیدا کند،او را به دوزخ سرنگون میسازد که جایگاه بدی است.
چیزی را نمیشناسم که در آن تحولی ذاتی همچون در آدمی پدید آید.در
نتیجه یا به بهشت متمایل میشود یا به دوزخ،پس از آن دیگر مختار نیست،و آزادی اختیار یکی از دو طرف را ندارد،بلکه بدان گونه باقی ماند که نخست برگزیده بود:یا به بهشت نور که جاودانه در آن جای خواهد داشت،یا به جهنم آتش که در آن همیشه،یا فقط برای مدتی،درنگ خواهد کرد.
برگزیدن شر چگونه صورت پذیر میشود؟نیازی به فهم و عزم ندارد،بلکه غفلت و انس گرفتن با شر راهی برای رسیدن به آتش است،به همان گونه که اگر آدمی در حال بالا رفتن از کوه باشد،سقوط آن به دره نیازی به اراده و حکمت ندارد،بلکه باید یک لحظه نفس را به خود واگذارد تا او را خرد شده بعد از لحظاتی مشاهده کنیم،در صورتی که انتخاب کنندۀ بهشت میبایستی مسلح به فهم ذاتی و عزم اراده باشد،و شاید /18 همین بینش و بصیرت محور سوره بوده باشد.
در بخش اول سوره بصیرتی از خود پیدا میکنیم،در حالی که ما در کبد (زمین و مکان)جای داریم،و بر ما لازم است که این را بدانیم تا با عزم اراده به چالش دشواریها برخیزیم،و این را بدانیم که خدا بر ما توانایی دارد و بنا بر این باید مراقب او باشیم،و از ما آگاه است پس نباید خودمان را فریب دهیم،خصوصا در هنگام انفاق،که گمان کنیم که:مال فراوانی را از دست دادهایم.
بخش دوم سوره ضرورت عبور از گردنه و گذشتن از پیچ خطرناک را به یاد ما میآورد که در آن شخص خود را در میان دو امر مشاهده میکند:یکی سقوط در دامهای هوای نفس،و دیگری پرواز کردن به طرف آسمان حق.
پس از آوردن دو مثال برای گذشتن از گردنه،که یکی آزاد کردن بنده است،و دیگری خوراک دادن به نیازمندان گرسنه،به اوج تحول مثبت در نزد کسانی میرسیم که به صورت ایمان تمام و سفارش کردن به یکدیگر دربارۀ بردباری و مرحمت جلوهگر میشود.
در پایان سوره به تحول منفی در نزد بعضی دیگر اشاره میشود،که به صورت تمایل به طرف چپ جلوهگری میکند که آتش دوزخ در بسته نمایندۀ آن است.
سورة البلد
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ (2) وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِی کَبَدٍ (4) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ (5) یَقُولُ أَهْلَکْتُ مٰالاً لُبَداً (6) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ (7) أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ (8) وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ (9) وَ هَدَیْنٰاهُ اَلنَّجْدَیْنِ (10) فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ (11) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْعَقَبَةُ (12) فَکُّ رَقَبَةٍ (13) أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ (14) یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ (15) أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ (16) ثُمَّ کٰانَ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ (17) أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ (18) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا هُمْ أَصْحٰابُ اَلْمَشْأَمَةِ (19) عَلَیْهِمْ نٰارٌ مُؤْصَدَةٌ (20)
4[کبد]
:اصل کبد از این گفته است که:«کبد الرجل کبدا»یعنی جگر مرد درد گرفت و ورم کرد،و سپس گسترش پیدا کرده و هر رنج و مشقت را شامل شده است،و از آن است مکابدة به معنی رنج کشیدن.و به قولی کبد سخت شدن کار است،و از آن است«تکبّد
اللبن»که مقصود غلیظ و سخت شدن شیر است.
6[لبدا]
:فراوان و متراکم،همچون پشم بر روی هم نشسته،و لبدة الاسد به معنی یال شیر از آن مشتق است.
10[النجدین]
:به قولی نجد همچون نجف به معنی زمین بلند و برجسته است.و به قولی دیگر نجد به معنی راهی آشکار بر قسمت مرتفعی از زمین است که نگرنده آن را از دور میبیند.
[1]
برای فهم دامنۀ اهمیت یک قضیه،آن را با قضیۀ دیگری از راه سوگند خوردن مقایسه میکنیم،و هنگامی که پای قسم در کلام خدا به میان میآید،بر این امر دو چیز دیگر افزوده میشود:اولا،عظمت آنچه را که به آن سوگند یاد میکنیم، به همان گونه منعکس میکند که عظمت آنچه را که بر آن سوگند یاد میکنیم منعکس میسازد،ثانیا،از ارتباطی پنهان یا آشکار میان دو امر خبر میدهد.و در آغاز سورة البلد مشاهده میکنیم که پرداختن به سوگند خوردن به بلد و والد و ولد، برای بیان مشقتهایی است که انسان با آنها رو به رو است،پس میان آنها چه ارتباطی وجود دارد؟این نکته را روشن میکند که بیشتر رنجی که آدمی تحمل میکند،برخاستۀ از زمین و اولاد است.
« لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا الْبَلَدِ -سوگند میخورم به این شهر.»
گفتیم که هدف از قسم افکندن سایههایی از عظمت بر موضوع است،و به زودی این هدف نفی یا اثبات آن را تحقق میبخشد،و گاه نفی قسم اشاره به اهمیت چیزی است که به آن سوگند خورده میشود و در عظمت آن مبالغه شده است،و به همین سبب مفسران گفتهاند که«لا»ی نفی در این جا زاید است،و بعضی گفتهاند که:آن شبیه کلمۀ /18 «کلاّ»است که افکار جاهلی را نفی میکند.
بلد-بنا بر گفتههای مفسران-مکه است و شرف مکه آشکار است.
[2]
ولی مکه شریفتر از رسول اللّٰه نیست،بلکه شرف هر زمین به بندگان صالحی از خدا است که در آن سکونت دارند،و لذا در حدیث آمده است:«حرمت مؤمن از حرمت کعبه بیشتر است»، (1)و این حدیث را حدیثی دیگر تفسیر میکند،و آن این که:رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-به کعبه نگاه کرد و گفت«مرحبا به این خانه که چه اندازه بزرگ است!و چه اندازه حرمت او در نزد خدا بزرگ است! و حرمت مؤمن در نزد خدا بزرگتر از حرمت تو است،بدان جهت که خدا از تو تنها یک چیز را حرمت و احترام داده است،و از مؤمن سه چیز را:مال و خون او و این که به او گمان بد برده شود». (2)آیا کعبه نخستین خانهای نیست که برای انسان نهاده شده است،پس هدف انسانی است که زمین و آنچه در آن است مسخر او است،و کدام انسان از محمد بن عبد اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-شریفتر است؟ « وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا الْبَلَدِ -در حالی که تو در این شهر سکونت داری.» و بعضی گفتهاند که معنی آیه چنین است:به شهری سوگند یاد میکنم که حرمت سوگند خوردن(در جاهلیت)به آن را پیامبر شکست.و به روایت مأثور از امام جعفر صادق-علیه السلام-آمده است که گفت:«مردم جاهلیت حرم کعبه را بزرگ میشمردند و به آن سوگند یاد نمیکردند،و حرمت و حرام خدا را در آن حلال نمیشمردند،و معارض کسی که در آن بود نمیشدند،و جنبندهای را از آن بیرون نمیبردند،پس خدای تعالی گفت:
لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا الْبَلَدِ* وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ
.گفت:بلد را بزرگ میشمارند و به آن سوگند یاد میکنند،ولی حرمت رسول اللّٰه را در آن نگاه نمیدارند». (1)
بنا بر این شرف مکان وابسته به فراهم بودن آزادی و امنیت برای ساکنان آن است.
[3]
سپس خدا به پدر و آن که از وی تولد یافته سوگند یاد میکند و میگوید:
« وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ -و به پدر و فرزندش.» آنان کیاناند؟هر پدر تحمل رنج میکند تا فرزندش رشد کند و به سنین جوانی رسد،و نیز هر فرزند تلاش میکند تا به کمال برسد و پدر شود،و بنا بر این سوگند حالت مطلق دارد و هر انسان را شامل میشود.
بعضی گفتهاند که مراد از والد آدم ابو البشر-علیه السلام-است و فرزندان او،یا ابراهیم-علیه السلام-و فرزند او اسماعیل یا همۀ زادگان صالح او.
[4]
اگر چیزی به وزن پنج کیلوگرم را با خود حمل کنی،و گمان کنی که ده کیلوگرم است،یا گمان کنی که سه کیلوگرم،در کدام یک از دو فرض بار را آسانتر حمل میکنی؟!چنین است در آن هنگام که با زندگی مواجه باشی و آن را همچون بالا رفتن از کوهی بلند تصوّر کنی.به سهولت بر آن غالب میشوی،و این به عکس آن است که تصور کنی به یک سفر جهانگردی پرداختهای.
قرآن کریم از ما میخواهد که حقیقت زندگی را بشناسیم،و به تراز آن ارتقا پیدا کنیم،چه آن،برای دین و دنیای ما،بهتر از این است که به خاطر راحتی از آن بگریزیم.قرآن تو را چندان نیرومند میخواهد تا هیچ باری بر تو سنگینی نکند، و نمیخواهد که پیوسته در صدد یافتن بار سبک باشی که گاه به آن دسترس پیدا نمیکنی...آیا این گفتۀ خداوند متعال را نخواندهای که:
1) 3) -تفسیر البصائر،ج 55،ص 533،به نقل از الکافی.
یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیهِ .چرا.و همۀ زندگی آدمی کدح و تلاش است مگر آن که از آن غفلت ورزد و به تلاش و کوشش سختتر بگریزد،و بر دشواریهای آن غالب شود تا آن که به این اعتراف نکند که دشواری و صعوبتی وجود دارد.
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی کَبَدٍ -آدمی را در رنج و برای رنج آفریدیم.» و چگونه میشود از چیزی گریخت که جزئی از حیثیت و حتی وجود آدمی است،چه بخواهیم و چه نخواهیم؟! نیز گفتهاند که کبد به معنی سختی و رنجوری است.
خود هستی عبارت از یک سلسله پیروزیهای علیه نیستی است،مگر وجود نوری نیست که به هر چیز واقعیت میبخشد؟چنان تصور کن که نور عبارت از ذراتی پیوستۀ به یکدیگر است،پس اگر متوقف شود چیزی جز تاریکی بر جای نمیماند.
زندگی به نوبۀ خود عبارت از یک سلسله از مبارزات علیه مرگ است،آن نیز نوری تجدید شونده است که نتیجۀ عمل میلیونها عامل همزمان است که چون بعضی از آنها مفقود شود،خود نابود خواهد شد.
به همین گونه زندگی هر یک از ما مبارزهای با طبیعت است،آیا میدانی چند میلیارد سلول در مراحل زندگی برای از بین بردن جان تو مورد حملهات قرار دادهاند،و چند بار در معرض مرگ قرار گرفتهای و خدا تو را از آن نجات داده است؟و حتی در تراز آشکار انسان را در کبد مییابیم:در تاریکی زهدان برای بقا مبارزه میکند،و در هنگام ولادت با بزرگترین چالشها مواجه میشود،و حتی ساعت زادن را به ساعت مرگ تشبیه کردهاند،و آدمی در کودکی از گرسنگی و تشنگی و درد و رو به رو شدن با خطرها رنج فراوان تحمل میکند،آیا چند درصد مرگ اطفال در کشورهای رو به رشد بالاترین و در غیر آن بالا نیست؟! کودکی را که در حال فرا گرفتن عمل راه رفتن است تماشا کن و ببین که چگونه گام بر میدارد و چگونه میافتد،و ملاحظه کن که در وقت یاد گرفتن لغات و کلمات با چه دشواریها رو به رو است،و هنگامی که میخواهد پدر و مادر را
برای فراهم آوردن چیزی که مورد علاقۀ او است راضی کند،چه اندازه تلاش میکند و میگرید.این همه گوشههایی از رنج و تلاش کودک است.اما تحمل رنج بزرگسالان پایانی ندارد،زیرا که آدمی صاحب شعور و بلند پرواز آفریده شده است، و عقل و شعور وسیلۀ جلب درد و رنج و بلند پروازی پیمودن راه تحمل رنج و سختی است،و همین عامل است که آدمی را از دیگر موجودات زنده متمایز میسازد،و در این باره از امام حسن مجتبی-علیه السلام-روایت شده است که گفت:
«آفریدهای را نمیشناسم که دربارۀ کارها به اندازۀ آدمی متحمل درد و رنج شود،از تنگیهای دنیا و سختیهای آخرت هر دو رنج میبرد». (1)
[5]
و در این تحمل رنج مؤمن و کافر،و ثروتمند و فقیر،و خرد و کلان،و هر کس که انسان نامیده شود،همه با یکدیگر برابرند.گاه از این که دوستت در رنج است آگاه نمیشوی،بدان سبب که در قلب او جای نداری، /18 و به همین سبب چنان میپنداری که وضع دیگران از تو بهتر است،ولی مگر ایشان همچون تو بشر نیستند؟ چرا.پس بیایید تا به آنچه واقعیت است رضا دهیم،و مسئولیت را بپذیریم،و دیگر کسی نگوید:من اکنون کوچکم،و چون بزرگ شوم از غم و رنج رهایی خواهم یافت،بدان جهت که بزرگان وضع بهتر دارند،یا بگوید:من اکنون مجردم و با ازدواج وضعم رو به راه خواهد شد،یا این که،سبب گرفتاریهای من فقر است،و اگر خدا مرا بینیاز کند به راحتی و آسایش خواهم رسید،یا این که بگوید:مشکل من خردسالی فرزندانم است و چون بزرگ شوند از غم ایشان خلاص خواهم شد، ولی چون از حالی به حال دیگر،یا از مرحلهای از زندگی به مرحلهای دیگر انتقال پیدا کند،دشواریهای تازه او را مورد هجوم قرار میدهد که هر یکی از قرینۀ خود بزرگتر است.بنا بر این بهتر آن است که آدمی در آرزوهای شیرین و در خوابهای بیداری زندگی نکند،و نگوید که خدا مرا مجازات نخواهد کرد.چرا؟مگر او بشر نیست.
1) 4) -همان منبع،ص 535.
« أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ -آیا گمان میکند که کسی بر وی قدرت پیدا نخواهد کرد؟» گفتهاند که معنی آن چنین است:آیا پسر آدم چنان میپندارد که خدای عز و جل او را مجازات نخواهد کرد؟به نعمتهایی که خدا به او داده مینگرد و گرفتار غرور میشود،و به این اندیشه نمیافتد که آنچه ندارد بسیار بیش از چیزهایی است که دارد،میگوید:هیچ کس نمیتواند بر من غلبه کند،در صورتی که در میان دشواریها و چالشها به سر میبرد.
[6]
آیا میدانی که انسان چگونه بزرگ میشود؟هنگامی که قضیۀ بزرگی را حمل میکند،نسبت ادا کردن قضیه برابر با تعالی او است،و بدین گونه خدا بر بندگان صالح خود مسئولیتهای بیشتر تحمیل کند،و آنان را به سختترین بلا مبتلا میسازد،حتی در حدیث معروف آمده است:«بلا برای انبیاء است و سپس اولیاء و سپس بهتر و بهتر»،جز این که بعضی از مردم چون مأموریتی یا قضیهای یا مسئولیتی را بر دوش دارند،خود را برای آن کوچک میبینند و میگویند:چگونه به انجام دادن این کار موفق میشوم؟و به همین جهت قصد فرار از آن میکنند.در حقیقت اشخاص بزرگ در همین نقطه از دیگران جدا و شناخته میشوند،آنان هیچ کس را شایستهتر از خود برای انجام دادن کار خیر یا تحمل یک مسئولیت نمییابند،بلکه بعضی از آنان برای یافتن کسی چندان به جستجو نمیپردازند.
شاید آیه به بحث دربارۀ همین حالت نادر در نفس انسان میپردازد،چه آن را چنان میبیند که اگر چیز اندکی بدهد،در چشم خودش بزرگ مینماید و میگوید:این مال بزرگی است،و نمیگوید که آن را برای زندگی او داده است، بلکه خود را زیان دیده میبیند /18 و میگوید:آن مال را هلاک کردم.
« یَقُولُ أَهْلَکْتُ مٰالاً لُبَداً -میگوید:مال بسیار از دست دادم.» شاید در این کار دروغگو باشد،و جز اندکی نداده و کار او در نظر خودش بزرگ جلوه کرده است،بر خلاف آن مؤمن که هرگز از حدّ کوتاهی کردن در برابر خدا بیرون نمیرود و پیوسته در صدد انجام دادن کار بزرگتر و دارای فضیلت بیشتر
است.
[7]
سپس چنان گمان میکند که او را همچون چارپای چرنده به حال خود رها کردهاند و هیچ کس مراقب او نیست.هرگز چنین نیست و خدا مراقب او و از رگ گردن به او نزدیکتر است.
« أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ -آیا چنان گمان میکند که هیچ کس او را ندیده است؟» [8]
کسانی که از مسئولیتهای خود میگریزند،زندگی خود را از محتوا و مغز و هدف آن تهی میکنند.پس برای چه او را انسان آفریده و احساسات گوناگون به او بخشیده شده است؟چشمی که با آن میبیند و حق و باطل را میشناسد،و زبانی که با آن سخن میگوید،و دو لب که اگر بخواهد کلامی نادرست بگوید راه آن کلام را بر زبان میبندد.
« أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ -مگر دو چشم برای او نیافریدیم؟» برای دیدن و بصیرت با هم.
[9]
و خدا برای انسان زبانی آفرید که با نطق آن از دیگر موجودات زنده تمایز پیدا کرد.
« وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ -و زبانی و دو لب،» [10]
بزرگترین نعمت این که به او آزادی بخشید و به باز شناختن راه حق از راه باطل راهنماییش کرد.
« وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ -و هر دو راه را به او نمودیم.» /18 معنی نجد زمین بلند است،و از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«ای مردم!آنها دو نجد است:نجد خیر و نجد شر»، (1)و شاید نامیدن دو راه به دو نجد به سبب این است که آنها راههای روشن و آشکار و متمایز از یکدیگر است،و هر یک نشانههای خود را دارد و روندگان در خود را.
1) 5) -تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 581.
[11]
هر چه در انسان است مسئولیتی را منعکس میکند که بر او تحمیل شده است،و به او فجور و تقوی را الهام کرده،و در درون او انگیزههای خیر و شر را پدید آورده،و چیزها را مسخر او ساخته است که در یکی از دو راه آنها را به کار برد.
و سؤالی که پیش میآید این است:آدمی باید چه کند تا به انجام دادن مسئولیتی که هدف از آفرینش او بوده است موفق شود؟باید به آن بپردازد،و تا چنین نکرده است در پس دیوار عقب ماندگی قرار دارد.
« فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ -پس از گردنۀ دشوار نگذشته است.» آیا از کوه بالا رفتهای،و آیا تصادف تو را با راهی دشوار و تنگ در میان صخرهها رو به رو کرده است که در این سختی درۀ هولناک گود را در زیر پای خود ببینی؟حالت روانی چنین کوهنورد شجاع همان حالت مطلوب در رو به رو شدن با دشواریها در زندگی و تحمّل مسئولیتها است،نیازمند نهایت درجه از فهم و برندگی در عزم و تصمیم،و شیردلی و شجاعت در اقدام است.هر وسوسه یا تردید یا لرزیدن قدم،یا هر غفلت و سهلانگاری سبب فرو افتادن در پرتگاه ژرف هولناک خواهد شد! دربارۀ اقتحام گفتهاند که آن:داخل شدن به تندی و با فشار و سختی است،و عقبه راهی در کوه است که بالا رفتن از آن به دشواری صورت پذیر است.
[12-13]
آن عقبه چه چیز است؟تجاوز کردن از بخل و آزمندی نفس و پیروز شدن بر هوای آن با بخشندگی و از خودگذشتگی است.
« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْعَقَبَةُ* فَکُّ رَقَبَةٍ -و تو چه دانی که آن عقبه چیست*آن است که بندهای آزاد شود.» گفتهاند که«فکّ رقبة»شمول بیشتری از آزاد کردن برده دارد،چه آزاد کردن یا عتق به صورت کامل صورت میگیرد،در صورتی که فک رقبه به مشارکت با دیگران صورت میگیرد،و در این باب حدیثی مأثور از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است.آن حدیث مرفوع از براء بن عازب چنین است:یک اعرابی نزد پیامبر آمد و گفت:یا رسول اللّٰه!عملی به من بیاموز که مرا به بهشت
برساند.پس رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:«اگر سخن را کوتاه کنم، مسأله را ناگفته گذاردهام.آزاد کردن بنده و فک رقبه»،اعرابی گفت:مگر هر دو یک چیز نیست؟گفت:«نه،آزاد کردن آن است که تنها به آن بپردازی،و فک رقبة شرکت کردن تو در پرداختن بهای بردۀ آزاد شده است،و دیگر رساندن غنیمت به خویشاوند،پس اگر این نباشد،گرسنه را سیر کن،و تشنه را سیراب ساز،و امر به معروف و نهی از منکر کن،و اگر اینها را نتوانی زبان خود را از گفتن جز آنچه نیک است نگاه دار». (1)
[14]
« أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ -یا خوراک دادن در روز تنگی و گرسنگی،» خوراک به مردمان دادن بسیار خوب است،و در هنگام سختی و مجاعه که بخل مردمان شدیدتر میشود،و همه چیز را برای خود خواستن انتشار پیدا میکند،و مردمان در ناراحتی و اضطراب سخت به سر میبرند،این اطعام بزرگترین پاداش را برای اطعام کننده در نزد خدا تأمین میکند،چه به منزلۀ تجاوزی از حالت بخل و حرص و بالا رفتن از عقبۀ خودخواهی است.
[15]
اطعام گاه برای دست یافتن به نتیجهای مادّی یا به منظور ریا و نام نیک پیدا کردن است،و این هدف معمولا از انتخاب موضوع آن معلوم میشود،چه در میان مردم کسانی هستند که دیناری به فقیر نمیدهند،ولی در سفرههای رنگین حکایت کنندۀ بزرگی و بزرگواری مبالغ هنگفت به مصرف میرسانند.و به همین سبب خدا حدّ انفاق را معین کرده و گفته است:
« یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ -به یتیمی خویشاوند،» پس شایستهترین مردم برای اطعام ایتام خویشاوند هر کسند.و یتیم حلقۀ ضعیفی در اجتماع است، /18 و این نتیجهای از ضعف او و کمی احترام قایل شدن مردم برای یتیم است،و به همین سبب در نصوص قرآن فراوان از اهتمام به یتیمان سخن
1) 6) -المیزان،ج 30،ص 295.
رفته است.
[16]
و مورد ضروری دیگر برای انفاق به درویش بسیار فقیر است:
« أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ -یا درویش خاکنشین.» که فقر او را به خاک نشانده است.
[17]
آشکار است که فک رقبة و اطعام دو مثل برای عبور از گردنه(اقتحام العقبة)است،و این کلمه عبور از هر گردنۀ هوای نفس و مبارزۀ با شهوات را شامل میشود،و بزرگترین عقبهای که آدمی به آن امتحان میشود،عقبۀ تسلیم شدن به حق است و به هر انسانی که نمایندۀ این حق باشد،همچون فرستادۀ خدا و جانشینان او در اعصار،پس هر که رسول اللّٰه و امامان هادی جانشین او را دوست بدارد،اقتحام عقبه کرده است،و گرنه به آتش افکنده خواهد شد،و به همین جهت قرآن از این طاعت با کلمۀ«ثمّ»تعبیر کرده و گفته است:
« ثُمَّ کٰانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا -و سپس از کسانی باشد که ایمان آوردهاند.» پس فاصلۀ میان فک رقبة و اطعام،و میان ایمان کامل به آنچه خدا فرو فرستاده و پیروی رسول اللّٰه،فاصلهای دراز است،و انسان پیوسته به عمل کردن به خیرات و مقاومت ورزیدن در برابر هوای نفس ادامه میدهد تا آن گاه که به تراز تسلیم شدن به خدا و ایمان آوردن به رسالتهای او،و پیروی از پیامبر و جانشینان معصوم او برسد.
شکیبایی در برابر ایمان منزلت سر را برای بدن دارد،و بزرگتر از آن سفارش کردن دیگران به این صبر و شکیبایی است که قلۀ تسلیم به حق و خرسندی از پذیرفتن ناراحتیها در راه رسیدن به آن است،و بزرگتر از صبر بخشندگی و مهربانی است،گاه میشود که در ضمن دعوت کردن مردمان به نیکی از آنان آزار میبینی و بر آن شکیبا میمانی،ولی دلت آکنده از خشم و کینه نسبت به ایشان است، در صورتی که مؤمن واقعی آن کس است که همگان را بخشش و مهربانی او شامل میشود،حتی اگر دشمنان او باشند،و بزرگتر از همۀ اینها سفارش کردن دیگران /18 به رحمت و مرحمت است و رواج دادن فرهنگ صبر و رحمت در اجتماع.
« وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ -و یکدیگر را به صبر و مرحمت سفارش و توصیه کردند.» [18]
این گونه کسان اصحاب دست راستند،یعنی بهشتیانی که به عاقبت نیکو دست مییابند.
« أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ -آنان اصحاب دست راستاند.» بدین گونه خدا شرط دخول بهشت را اقتحام عقبه قرار داده است،و آن کس که این شرط اساسی را تحقق نبخشد،آرزوهای او برای دست یافتن به بهشت بیحاصل است،و امام امیر المؤمنین علیه السلام گفته است:«هیهات،کسی نمیتواند خدا را برای رفتن به بهشت او فریب دهد».
در حدیثی به جا مانده آمده است:«بهشت احاطه شدۀ از دشواریها است،و آتش احاطه شدۀ از شهوتها».
[19]
اما کافران که در دام هوای نفس گرفتار شدهاند،و به تراز چالش بالا نرفتند،به آتش فرو میافتند که بد سرنوشتی است.
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا هُمْ أَصْحٰابُ الْمَشْأَمَةِ -و کسانی که به آیات ما کافر شدند،اصحاب دست چپاند.» انفاق ایشان پذیرفته نمیشود،زیرا که ایمان شرطی از پیش تعیین شده برای پذیرفته شدن هر عمل صالح است،و چون اعراب طرف چپ را شوم میدانستند، لفظ مشئمة در قرآن آمده است.
[20]
و به همان گونه که نفس خود را در زندان خودپسندی حبس کردند، و از دست یافتن آن به سرزمینهای گستردۀ حق جلوگیری کردند،به آتشی فراگیر معذب خواهند شد که در آن از بیرون به روی ایشان بسته شده است.
« عَلَیْهِمْ نٰارٌ مُؤْصَدَةٌ -بر ایشان احاطه دارد آتشی با درها بر روی آنان بسته.» پناه بر خدا از این عاقبت بد.
سورۀ شمس
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر کس «و الشمس...»را در شب یا روز فراوان بخواند،هیچ چیز از پیرامون او نمیماند مگر این که برای او در روز قیامت گواهی میدهد،حتی مو و پوست و گوشت و خون و رگها و پیها و استخوانهای او،و همۀ آنچه زمین از او برداشته بوده است،و پروردگار تبارک و تعالی میگوید:گواهی شما را برای بندهام پذیرفتم و به او پاداش میدهم،او را به بهشت ببرید تا هر جا را که دوست میدارد برای خود برگزیند،و آن را بی منت به او بدهید،بلکه رحمتی از من و فضلی بر او باشد،و گوارا باد بر بندهام».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 585 /18
سورۀ شمس،در پانزده آیه و سه مقطع،ما را به نفسهای خودمان صاحب بصیرت میکند،و به ما میآموزد که چگونه به رستگاری آن تحقق بخشیم و از نومید
شدن آن جلوگیری کنیم.
محور سوره-ظاهرا-دو آیۀ 7 و 8 است که از آنها بصیرتی نافذ به ما الهام میشود.رسیدن به اوج کمال برای نفس جز با تزکیۀ آن میسر نمیشود،در صورتی که شکست و نومیدی بهرۀ کسی است که نفس خود را در باتلاق جاهلیت و انباشتههای آن پنهان کند.
پیش از بیان این بصیرت و بینایی،نخستین آیات سوره را به افقهای آسمان و زمین و ظواهر روز و شب میبرد تا جهان محیط را همچون مدرسه و محرابی در اختیار ما قرار دهد.
سوره به صورت کلی حس مسئولیت را در نفس انسان عمیقتر میسازد،و مایۀ شگفتی است که بعضی از متأثران از فلسفۀ یونانی چنان گمان بردهاند که این سوره دلالت بر جبر دارد،و بدین گونه /18 مسئولیت گمراهی خود و فجور هر گروه گمراه را متوجه پروردگار خویش ساختهاند.هرگز چنین نیست.نفس انسان تسویه پیدا کرده،و فجور و تقوا به آن الهام شده،و فرمان تزکیه را دریافت کرده،پس هر کس به آنچه بر عهده دارد برخیزد رستگار است،و هر کس چنین نکند،به هدفهای خود نخواهد رسید.
سورة الشمس
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا (1) وَ اَلْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا (2) وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا (3) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا (4) وَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا (5) وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا (6) وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا (7) فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا (9) وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا (10) کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا (11) إِذِ اِنْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا (12) فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ نٰاقَةَ اَللّٰهِ وَ سُقْیٰاهٰا (13) فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰاهٰا (14) وَ لاٰ یَخٰافُ عُقْبٰاهٰا (15)
6[طحاها]
:اصل طحو گستردن پردامنه است،و گفته میشود:«طحا بک همک،یطحو بک طحوا»:در آن صورت که تلاش و کوشش تو را به جاهای دور بکشاند.و «طحا القوم بعضهم بعضا»به این معنی است که آن گروه یکدیگر را عقب زدند و گستردگی پیدا کردند.و طواحی به معنی نور گسترده شدۀ در پیرامون کشتگان است و فقط در این حالت طواحی خوانده میشود.
[1]
آیا طبیعت زبانی برای سخن گفتن دارد؟آری.پروردگار خود را ستایش میکند،ولی همۀ مردم گوشی برای شنیدن آن ندارند.اشارات او به صورت پنهانی و پوشیده است،و هر کس آنها را بگیرد و برچیند،کاینات برای او مدرسه و مسجد و وسیلۀ تطهیر است،و شاید یکی از هدفهای سوگند در قرآن آموختن زبان و لغت کاینات به ما باشد.میدانی به چه صورت؟نفس آدمی شفافیتی دارد که
میلهای شدید و تلاشهای سرکش آن را میپوشاند،پس نفس جمال و زیبای را دوست میدارد،و به نور عشق میورزد،و زیبایی نظام و دقت هماهنگی آن را به خود جذب میکند،ولی کسانی که پیوسته به لذتهای شکم و پستتر از آن توجه دارند،و شراب خودنمایی و فزونخواهی آنان را به خود مست کرده است،چگونه میتوانند به نداهای نجوایی روان خویش گوش فرا دهند،و به لذات عقل خود توجه کنند،و به همین سبب نیازمند آنند که کسی این گونه چیزها را به یاد ایشان بیاورد،و احساس جمال و شکوه و قاعده داری و نظم دقیق طبیعت را در جانهای ایشان برانگیزد و بیدار کند،و آنان را بر آن دارد که به خورشید و طلوع صبحگاهی آن با سادگی کودکانه نظر کنند،و هر گاه که خورشید بر گسترۀ زمین میتابد و روشنی خود را بر پشتهها و دشتها میگستراند،و اشعۀ خود را از پنجرهها و شکافها به درون خانهها میرساند،با احساسی شاعرانه،همچون عاشقی دل از دست داده به آن بنگرند،و از آن درسی تازه و بلکه روحی تازه و مایۀ حرکتی عاطفی دریافت کنند.
« وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا -سوگند به خورشید و روشنی چاشتگاه آن.» سوگند به آن...چنان به آن بنگر که گویی پیش از این هیچ نمیدانستهای که این تودۀ بزرگ آتش چیست که از میلیونها سال پیش در حال سوختن بوده و هنوز دوران کهولت خود را میگذراند،بدان جهت که احتراق آن نتیجهای از فعل و انفعالات هستهای است،و ما پیوسته بر روی زمین از گرمی و روشنی و سودمندیهای آن بهرهمند میشویم،و اینک منتظر رسیدن خبرهایی از آن ماهوارهایم که چندی پیش به مدار آن فرستاده شد،و به خواست خدا پس از حدود سه سال به آن جا خواهد رسید،و امید آن هست که معلومات بیشتری از این جرم فلکی در اختیار ما قرار دهد ولی اکنون-در این حالت انتظار-بهتر است به ضحوۀ شمس توجه کنیم که-بنا بر آنچه گفتهاند-ضدّ سایه یعنی پرتوهای گسترده شدۀ آن بر روی زمین است،و در هنگام ارتفاع پیدا کردن خورشید در آسمان تجلّی پیدا میکند.و بعضی گفتهاند:ضحای خورشید سراسر روز است،و ظاهرا گفتۀ اول درستتر است،چه ضحی از ضح مشتق شده است که به معنی نور خورشید است.
[2]
خورشید را جمالی گویا و شکوهی پربانگ است،اما زیبایی ماه خاموش و شکوه آن ملایم است،و به همین جهت شاعران آن را برای شب زندهداریها و عشاق برای نجوا و اهل طاعت برای تسبیحهای خود برگزیدهاند.این فیض جوشان برخاستۀ از نور ملایم چیست؟در فضا به شناوری مشغول است و زیبایی طبیعت از آن مایه میگیرد،و راهپیمای شب را راهنمایی میکند.
« وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا -و سوگند به ماه که در پی آن میآید.» و آن کس که حسّ بیدار داشته باشد،تسبیحات خورشید و ماه و نور آنها را میشنود و با آنها به پروردگار غالب و توانای خود راهنمایی میشود.
[3]
قسم به روشنی خورشید و نور ماه.قسم به روزی که زمین را با روشنی و گرمی و حیاتبخشی خود فرا گرفته است.
« وَ النَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا -و به روز که آن را آشکار میسازد.» /18 چنان مینماید که ضمیر به زمین باز میگردد،هر چند از آن ذکری به میان نیامده باشد،همچون گفتۀ خدای متعال دربارۀ خورشید:«حتی تورات بالحجاب» که در آیه سخن از خورشید نرفته است.
و به گفتهای:معنی آن«جلّی الظلمة»است،یعنی تاریکی را از میان برد،هر چند ذکری از تاریکی نشده باشد،و این شبیه است به آن که میگوییم «سرد شد»و مقصودمان سرد شدن خوراک یا شب است.و هر چه باشد،تدبر و اندیشیدن در روز و روشنی و جمال آن بر بصیرت و راهیابی انسان میافزاید.
[4]
پس از روزی دراز که با تلاش سپری شده،تاریکی شب و آرامش آن زمین را میپوشاند،و مردمان و جانوران و گیاهان بر آن به استراحت میپردازند،و هر کس که دربارۀ روز و روشنی و نشاط و حرکت آن بیندیشد،بر او فهم این که چگونه زمین پس از ساعتهای شب و تاریکی و سکون و سکوت پوشیده میشود، دشوار خواهد شد.بگذار که اندیشهات میان اینها به مقارنه بپردازد و به سیر در آفاق معرفت بپردازد.
« وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا -و سوگند به شب چون آن را فرو پوشاند.»
ضمیر در این جا نیز به زمین باز میگردد،و در بعضی از نصوص تأویل این کلمات به جنبههای معنوی زندگی اجتماع بازگشته،و شمس رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-و قمر امیر المؤمنین-علیه السلام-و روز امامان راهنما و شب پیشوایان گمراهی در نظر گرفته شده است. (1)
[5]
هنگامی که شخص اندیشنده در نمودهای طبیعت آیات خدا را مشاهده میکند،به عظمت آسمان و بنای محکم آن،و به زمین و فراهم آمدن آن برای آسایش بشر متوجه میشود،و خداوند متعال او را به آنها یادآوری میشود و میگوید:
« وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا -و سوگند به آسمان و به آنچه آن را بنا کرد.» کدام تدبیر بزرگ و فرزانگی کامل و نیروی گسترده و شناخت فراگیر در ساختن /18 آسمان و ستارگان مسخر شدۀ در افلاک آن به کار افتاده و آن را به صورتی که مشاهده میکنیم درآورده است،که حتی خیال علمی پرورده نیز در قصور ابعاد و آفاق و آغاز و انجام آن حیران میماند؟ [6]
به زمین که در مقایسۀ با دیگر اجرام آسمانی همچون ماهی خردی قرار گرفتۀ بر کرانۀ دریای محیط در مقایسۀ با آبزیان کلان اقیانوس میماند،یا به کوچکترین حرفی از کوچکترین کلمه از یک کتاب کوچک در مقایسۀ با کتابخانهای بزرگ دارای میلیونها کتاب شبیه است،بنگر،و چون به زمین و دریاها و دشتها و کوهها و انواع آفریدههای آن-که از شماره بیرون است-نظر کنی، نگاهت خسته و دماغت آشفته میشود و خواهی گفت:سبحان اللّٰه!چه بزرگ است آن نیرو که زمین را گسترد و آن را برای زندگی به دهها میلیون وسایل زندگی و اسباب آسایش مجهز ساخت:
« وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا -و سوگند به زمین و آن که آن را بگسترد.» گفتند:دحو و طحو به یک معنی و مقصود از هر دو گستردن است.و ماوردی گفت:محتمل است که مقصود چیزهایی باشد که از آن بیرون میآید،
1) 1) -تفسیر نور الثقلین/ج 5،ص 585.
همچون گیاهان و چشمهها و گنجها که وسیلهای برای حیات آفریدههای بر روی آن است،و ظاهرا اصل معنی طحو تهیّه و آماده کردن چیزی باشد.
[7]
آسمان و زمین برای چه آفریده شده و بنیان محکم پیدا کرده است،آیا برای انسان نبوده است؟بیایید و در این جهان بزرگ به تفکر بپردازید:انسان آیتی برای آفریدههای خدا بر زمین از زندگان و چیزها است.
« وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا -و سوگند به نفس آدمی و آن که آن را به استواری ساخت.» در ژرفناهای این نفس نشانهها و آیاتی است که جز برای صاحب آن دسترس پیدا کردن به عمق آنها میسّر نیست،و چنین است در ژرفناهای دیگر نفوس و دیگر حقایق.تو خورشید را از ظاهرش میبینی،و دیوارهای بیرونی آن را به صورتی لمس میکنی،آیا میدانی که در درون آن چه میگذرد؟و چنین است ماه و شب /18 و روز.در صورتی که نفس نزدیکترین فرد کاینات به تو است،توانایی اکتشاف گوشهای از اعماق درونی آن را نداری،پس نیک بیندیش که این نفسی که خداوند متعال آن را آماده کرده و امر آن را به بهترین صورت منظم ساخته،چه آفرینش بزرگی دارد.
[8]
بزرگترین چیز در نفس عقلی است که خدا آدمی را به وسیلۀ آن از خیر و شر،و تقوا و فجور،و از سود و زیان آگاه میسازد و باید به تشخیص این عقل راه درست خود را بیابد و بر آن پیش برود.
« فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا -پس فسق و تقوای او را به وی الهام کرد.» به همان گونه که خداوند سبحانه و تعالی گفت: وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ .
و شناخت فسق و فجور از آن نظر بر شناخت تقوی مقدم شد که نفس نخست اسباب هلاک را بشناسد،و سپس بداند که با وسایل صلاح چگونه از آن پرهیز کند،با علم به این که بیشتر واجبات راههایی برای رهایی از مفاسد و تبهکاریها است.
در حدیث مأثور از پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که چون آیۀ فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا را برخواند،بانگ برداشت که«اللهم آت نفسی
تقواها،انت ولیها و مولاها،و انت خیر من زکاها خدایا!تقوای نفس مرا به آن ببخش،که تو دوست و سرور و مولای آنی،و بهترین کس برای پاکیزه کردن آنی». (1)
و در حدیثی به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-آمده است که او در تفسیر این آیه گفت:«برای او آشکار کرد که به چه کار بپردازد،و چه کار را ترک کند». (2)
[9]
نعمت عقل حقا نعمتی بزرگ است که همچون آینهای برای طبیعت به شمار میرود،و آنچه از خیر و شر و زشت و زیبا است در آن منعکس میشود،و بزرگتر از آن خواست و ارادهای است که به وسیلۀ آن برگزیدن یکی از آن دو به توسط انسان صورت میگیرد،و در نتیجه بشر به بلندترین کمال تجسم یافتۀ در رستگاری میرسد،مگر رستگاری رسیدن به آرزو و تحقق یافتن دورترین هدفها و خواستهها نیست؟! /18 آری چنین است.ولی آدمی چگونه به آن میرسد؟با تزکیه و پاکیزه کردن نفس و پاک کردن آن از انگیزههای شرّ و رسوبات شرک و وسوسههای شیطان.
« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا -هر که آن را پاک کرد،رستگار شد.» گفتند:زکات به معنی رشد و افزایش است،و از آن است زکات زراعت به معنی افزایش حاصل آن،و تزکیۀ قاضی برای گواه که سبب بالا بردن آن با تعدیل است.
به نظر من اصل معنی زکات پاک کردن است،و چون شیء پاک رشد و نمو پیدا میکند،در صورتی که شیء پلید جز تیرهبختی نتیجه ندارد،معنی زکات با تطهیر ملازمه پیدا میکند.
بعضی گفتهاند که بخشنده دستان عرب بر جاهای مرتفع فرود میآمدند تا
نیازمندان به راحتی بتوانند به آنان دسترس پیدا کنند،در صورتی که لئیمان،برای گریز از فقیران و خواهندگان نیازمند،در گودیها منزل میکردند،پس آنان نفسهای خود را برتری میدادند و تزکیه میکردند،و اینان نفسهای خود را پنهان میداشتند و دور از دسترس دیگران.
[10]
به همان گونه که هر کس نفس خود را تزکیه و تطهیر کند و از قید و بندهایش برهاند به بلندیهای کمال میرسد،و رستگار میشود،آن کس نیز که خود را در باتلاق نادانی پنهان کند و زنجیرهای بندگی مال و جاه او را در بند نگاه دارد، نومید خواهد شد و به هیچ یک از هدفهای هستی خویش نخواهد رسید.
« وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا -و هر کس آن را پنهان کرده نومید شد.» /18 سؤالی که پیش میآید این است:چه رابطهای میان دسّ که پوشیده داشتن است و میان خیبة و نومیدی وجود دارد؟اینها دو تعبیر سازگار با یکدیگر است، زیرا که خیبت زیانی دور از انتظار است،و زیانی نامحتمل نتیجۀ خودداری و در خود فرو رفتن و در به روی خود بستن است،و نفس همچون تودۀ بزرگی از گوهرهای گرانبها است که در زیر تودهای از سنگ و شن پنهان شده است،اگر بر حجم این تودۀ پوشانندۀ گوهرها بیفزاییم،چه چیز عاید ما میشود؟وقتی کار ما سودمند است که گوهرها را از جای خود بیرون آوریم و چیزهای بیگانه را از آنها دور کنیم،تو نیز به همین گونه تودهای از موهبتها و فرصتها هستی،و میتوانی هر لحظه از لحظههای زندگی خود را برای بالا بردن نفس خود و رساندن آن به درجهای از کمال مصرف کنی،ولی اگر تسلیم فشارها شوی و به چیزهای بیهوده خود را مشغول داری،و برای خود عذر و بهانه بتراشی،عمرت به بیهوده میگذرد و امیدها و آرزوهایت همه باطل میشود و بر باد میرود.
[11]
و دسّ و پنهان کردن از هیچ به وجود نمیآید،بلکه برخاستۀ از سلسلهای از علتها است،و با طغیان آغاز میشود که صفتی ملازم با انسان است، طغیان نتیجۀ کبر و غرور ذاتی،و این یک ملازم با جهل است و شادمان بودن به آنچه نفس مالک آن است بدون توجه به این که از چه چیزها محروم است!و از
طغیان دروغ شمردن آیات خدا نتیجه میشود و در به روی خود بستن از آژیر و انذار، و نتیجۀ تکذیب کردن حرمان و ناکامی،اگر در حال گرسنگی دوستت تو را به یک مهمانی دعوت کند و تو سخن او را دروغ شماری چگونه خود را از چیزی لازم برای خود محروم ساختهای؟!کار پیامبران نیز چنین است که مردمان را به رحمت خدا خواندند و گروهی به تکذیب آنان پرداختند،و به همان گونه گرفتار خیبت و نومیدی شدند که قوم ثمود تکذیب کنندۀ آیات خدا شده بودند:
« کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا -ثمودیان(صالح پیامبر را)به سبب طغیان خویش تکذیب کردند.» گفتند:«بطغویها»یعنی«بطغیانها»،یعنی طغیان سبب تکذیب بوده است،و در روایت مأثور از امام باقر-علیه السلام-آمده است که در تفسیر این آیه گفت:«و طغیان او را بر آن داشت که تکذیب کند». (1)
بعضی گفتند که طغوی به معنی عذاب طاغی و شدیدی است که آن را دروغ میشمردند،و گفتۀ اول درستتر است.
[12]
تکذیب صفتی مشترک در میان همۀ ثمودیان بود،ولی در یکی از آنان به صورتی خاص تجلی داشت و آن کسی بود که پس از رسیدن ناقۀ صالح همچون آیتی الاهی به آن قوم،این شتر را پی کرد.
« إِذِ انْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا -که شقیترین ایشان(به کشتن شتر صالح)بر پا خاست.» بدین گونه یک کس یا کسانی معدود جریمهای را مرتکب میشوند،ولی دیگران به آن رضا میدهند،زیرا چنین کاری در صورتی ممکن است که روش اجتماعی این اجازه را به مجرمان بدهد:ساکت ماندن نیکان و اهل صلاح،به بانک بلند تکذیب کردن مکذّبان،و خودستایی مجرمان و گناهکاران.و به همین سبب از امام علی-علیه السلام-چنین روایت شده است:«ای مردم!خشنودی
1) 4) -همان جا.
و خشم(از چیزی)همگان را(در پیامد آن)شریک میسازد،چنان که ماده شتر ثمود را یک تن پی کرد و خدا همۀ آنان را عذاب فرمود،چون همگی آن کار را پسندیدند و خدای سبحان گفت:«ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند» و دیری نپایید که زمینشان بانگی کرد و فرو رفت چنان که در زمین سست آهن تفت». (1)
معنی«انبعث»به پا خاست است،و پی کنندۀ ماده شتر از آن روی شقیترین(اشقی)فرد از قوم ثمود خوانده شده که به انجام دادن کاری پرداخت که هیچ کس جز او جرأت انجام دادن آن را نداشت،و در حدیث مأثور از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-آمده است که پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-به او گفت:
«آیا میدانی که در میان گذشتگان شقیترین کیست؟گفتم:خدا و فرستادهاش داناترند،گفت:پی کنندۀ ماده شتر.آن گاه گفت:آیا میدانی که شقیترین در پسینیان کیست؟گفتم:خدا و رسولش داناترند،گفت:کشندۀ تو». (2)
از عمّار بن یاسر روایت شده است که گفت:من و علی بن ابی طالب در غزوة العسرة در نهالستانی از خرما بر زمینی خاکی خفته بودیم،و سوگند به خدا که کسی جز رسول اللّٰه ما را با حرکت دادن به وسیلۀ پایش بیدار نکرد،با آن خاک ما را آلوده ساخت،پس گفت:«میخواهید از دو شقیترین مرد به شما خبر دهم؟» /18 و ما گفتیم:آری،یا رسول اللّٰه،گفت:«أحیمر ثمود که ماده شتر صالح را پی کرد،و دیگری آن که تو را،ای علی،بر این جا ضربه میزند-و دست خود را بر گوشۀ سرش بالای پیشانی نهاد-و تا این جا از آن تر میشود-و ریشش را به دست گرفت-». (3)
[13]
در آن صورت که گناه ایستادن در مقابل سلطنت حق باشد،مرتکب آن هر چه زودتر به عذاب میرسد،چنان که در قوم ثمود چنین شد،چه ایشان از
پیامبر خود صالح خواستند که آیتی از خدا بر ایشان نازل شود که بتوانند آن را ببینند، و پیشنهاد کردند که آن ماده شتری باشد که از دل کوه بیرون آید،و پیمان سپردند که با دیدن این آیت خدا به او ایمان آورند،ولی او را تکذیب و ماده شتر را پی کردند،پس عذاب خدا بر ایشان نازل شد.
« فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نٰاقَةَ اللّٰهِ وَ سُقْیٰاهٰا -پس رسول خدا به ایشان گفت که این ناقۀ خدا است و بگذارید سهم آب خود را بنوشد.» گفتند:معنی آن چنین است که از ناقه پرهیز کنید،چنان که گفته شود، شیر،شیر،یعنی شیر است و از او دوری جویید،و بچه،بچه،یعنی مواظب باشید که بچه،مثلا،در چاه نیفتد.و برای بزرگداشت ناقه آن را به خدا نسبت داد و ناقة اللّٰه گفت از آن روی که آیتی خدایی بود،پس بر ایشان واجب بود که از خدا بترسند و به آن حیوان کاری نداشته باشند،اما کلمۀ«سقیاها»یعنی این که بگذارید سهمیۀ آب خود را بنوشد،که یک روز آب به او اختصاص داشت و یک روز به ایشان.
[14]
ولی آنان رسول خدا را تکذیب و ناقه را پی کردند و از فرمان و بیم دادن خدا سرپیچی کردند،پس گرفتار عذاب شدند و از روستاهای ایشان چیزی بر جای نماند.
« فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ -پس(صالح)را تکذیب و ناقه را پی کردند و پروردگارشان عذاب بر ایشان نازل کرد.» گفتهاند:دمدم علی الشیء یعنی چیزی بر آن قرار داد،و«دمدمت علی المیت التراب»یعنی بر مرده خاک ریختم تا قبر با زمین یکسان شد،و ظاهرا دمدمة به معنی عمل تدریجی و تکرار شده است.
« بِذَنْبِهِمْ -به سبب گناهشان.» پس برانداختن آن قوم ستم نبود،بلکه کیفر اعمالشان بود،و هر که گناه کند،باید خود را برای چنین دمدمهای آماده سازد.
« فَسَوّٰاهٰا -پس آنان را با خاک یکسان کرد.»
بدان گونه که گور پس از طبقه طبقه خاک بر آن افشاندن همسطح با زمین میشود.
[15]
و آیا کسی از خدا پرسید که چرا آنان را هلاک کرد؟!هرگز...
« وَ لاٰ یَخٰافُ عُقْبٰاهٰا -و از عاقبت آن بیم نداشت.» سبحان اللّٰه و تعالی،چگونه خدایی که جبار آسمانها و زمین است از عاقبت و نتیجۀ دمدمة بترسد؟! بدین گونه شریکان خدا برای ایشان سودی نداشتند و عذرها و بهانهها برای ایشان سودمند نیفتاد،پس چرا پند نگیریم و از پرداختن به کارهایی نظیر کارهای آنان خودداری نکنیم؟این بود پایان کار گروهی که خود را پنهان کردند و به سختترین نومیدی گرفتار شدند،و هر کس خود را ضایع کند و نفس خود را پنهان سازد،پایانی آکنده از پشیمانی و نومیدی دارد که امیدواریم خدا ما را از آنها حفظ کند.
سورۀ لیل
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر کس فراوان«...و الّیل إذا یغشی...»در شبی یا روزی بخواند،چیزی در پیرامون او باقی نمیماند مگر این که روز قیامت به سود او گواهی میدهد،حتی مو و پوست و گوشت و خون و رگها و پیها و استخوانهای او،و همۀ آنچه از او به زمین رفته است، و پروردگار تبارک و تعالی میگوید:گواهی شما را برای بندهام پذیرفتم و به آن پاداشش میدهم،او را به بهشت برید تا هر چه را که از آن دوست دارد برای خود برگزیند،و آن را بیمنّت به او بدهید تا همچون رحمتی و فضلی از من بر او باشد،و گوارا بر بندهام».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 585 /18
نر و ماده همچون یکدیگر نیست،و نه شب و روز،و چنین است انجام دادن کارهای نیک و مرتکب گناهان شدن.آیا از کشتۀ جو میتوان گندم درو
کرد،و آیا از کشته باد جز گردباد میتوان به دست آورد.
نفس بشری چنان دوست دارد که حق و باطل را با یکدیگر خلط کند تا از مسئولیت بگریزد،ولی هیهات،و آیات ذکر و سورههای آن پیاپی آنها را از یکدیگر جدا میکند،و چنان مینماید که محور این سوره تذکر دادن به این بصیرت است،و به این که هر کس عطا کند و از خدا بترسد و نیکی را تصدیق کند و بپذیرد،خدا توفیق دست یافتن به یک زندگی آسان را به او میدهد،و آن کس که نیکی را تکذیب کند،خدا به زندگی دشوار گرفتارش خواهد کرد.نتایج تکذیب از دنیا به آخرت کشیده میشود،که در آن جا آتش گداخته چشم به راه تکذیب کنندگان است،اما کسانی که تقوا دارند،و از خدا میترسند،و اموال خود را برای پاکیزه کردن خویش انفاق میکنند،عاقبتی نیکو دارند،و بدان سبب که خواستار خشنودی پروردگار خویش بودهاند،خدا آن اندازه نعمت به آنان میدهد تا به خشنودی و رضا برسند.
سورة اللیل
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ (1) وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی (2) وَ مٰا خَلَقَ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثیٰ (3) إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی (4) فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اِتَّقیٰ (5) وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ (6) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ (7) وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنیٰ (8) وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنیٰ (9) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ (10) وَ مٰا یُغْنِی عَنْهُ مٰالُهُ إِذٰا تَرَدّٰی (11) إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ (12) وَ إِنَّ لَنٰا لَلْآخِرَةَ وَ اَلْأُولیٰ (13) فَأَنْذَرْتُکُمْ نٰاراً تَلَظّٰی (14) لاٰ یَصْلاٰهٰا إِلاَّ اَلْأَشْقَی (15) اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (16) وَ سَیُجَنَّبُهَا اَلْأَتْقَی (17) اَلَّذِی یُؤْتِی مٰالَهُ یَتَزَکّٰی (18) وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ (19) إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ اَلْأَعْلیٰ (20) وَ لَسَوْفَ یَرْضیٰ (21)
[1]
نابینا اختلاف رنگها و فاصلهها را تشخیص نمیدهد،و آن که حس چشایی یا بویایی او آسیب دیده،از تمیز دادن تفاوت مزهها یا بوها ناتوان است،به همین گونه شخص نادان از اختلاف چیزها خبری ندارد،و هر چه بر دانش آدمی افزوده شود،شناخت وی از حدود چیزها و اختلاف آنها با یکدیگر بهتر آگاهی حاصل میکند،مثلا،آن که کارشناسی در اقسام قماش است،از تفاوت نوعی پارچه با نوع دیگر به خوبی آگاه است،ولی نادان از این که چرا آنها با یکدیگر تفاوت قیمت دارند بیخبر است و آیا چنین نیست؟ حق و باطل دو رنگ طبیعت است که عالمان از تفاوت آنها آگاهند،و دشواری در این قضیه تنها عقلی نیست،چه هوای نفس نیز مخالف تمایز میان حق و باطل است،پس این یک مشکل نفسانی نیز هست،و آیات قرآن انسان را از خلط امور با یکدیگر بیم میدهد،پس به همان گونه که شب غیر از روز و نر غیر از ماده است،به همان گونه هم کوشش و تلاش برای خیر با کوشش برای شر تفاوت دارد.
« وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ -سوگند به شب که میپوشاند.» یعنی طبیعت را در تاریکی و آرامی خود غرق میکند و آن را میپوشاند.
[2]
و سوگند به روز که با روشنی و فعالیت و گرمای خود پیدا میشود.
« وَ النَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی -و روز در آن هنگام متجلّی میشود.» [3]
کودک دختر،از آن هنگام که ناخنهایش هنوز نرم است،چنان دوست دارد که با عروسکها بازی کند و آنها را همچون فرزندان خود بداند،و از
همان هنگام کودک پسر چنان میخواهد که آنچه را که به تصوّر او سلاح است در تصرف داشته باشد.چه چیز سبب اختلاف میان مشاعر آن دو شده است؟همین کودک دختر رشد میکند و هر چه بیشتر با آن کودک پسر،از لحاظ زیست شناختی و روانشناختی تمایز پیدا میکند.و به همان گونه که دو جنس در انسان از یکدیگر متمایز میشود،در دیگر جانوران و گیاهان نیز چنین است،منزه است خدایی که جفتها را به صورتی آفرید که یکی از آنان کامل کنندۀ دیگری بوده باشد.
« وَ مٰا خَلَقَ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ -و سوگند به این که(خدا)مرد و زن را آفرید.» [4]
و به همان گونه که نر از ماده و شب از روز متمایز است،سعی و تلاش انسان نیز چنین است.
اگر به یاختهای نگاه کنی،آیا میتوانی خبر دهی که به زودی از آن مولودی نر یا ماده به دنیا خواهد آمد؟هرگز،ولی خدا این را به حکمت بالغۀ خود مقدّر کرده است،و به همین گونه چون به کاری که شخصی انجام میدهد مینگری،گاه چنان است که نمیدانی آیا این وسیلۀ ایجاد شدن یک تمدن است یا افزار برانداختن تمدّنی دیگر،ولی خدا این را میداند و به فضل خود ما را به آن راهنمایی میکند.گونهای از انفاق آن است که مال را افزایش میدهد،و قلب را پاک میکند،و بر فعالیت جریان مال در اجتماع میافزاید،و انفاق دیگری با ظاهر مشابه،از لحاظ محتوی متناقض با آن است و از جریان تکامل در اجتماع جلوگیری به عمل میآورد.جنگ در راه خدا همچون یک عمل جرّاحی قرین کامیابی است، و جنگ دیگری در /18 راه طاغوت صورت میگیرد که مایۀ ویرانی اجتماع و از بین رفتن تمدن است،و مردمان چیزی جز ظاهر جنگ را نمیبینند و از هدف و وجهه و سود و زیان آن هیچ خبری ندارند؟ولی خدا ما را به آن هدایت میکند که بدانیم این یک خوب است و آن یک بد.
« إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی -تلاش و کوشش شما متفاوت است.» [5]
هر کس که از مادر زاده شده،در زندگی خود تلاش میکند،و میکوشد
و مبارزه میکند،ولی آن کس که مالش را در راه خدا میدهد و از مال حرام پرهیز میکند،کسی است که از بخشیدن مال خود بهره میبرد.
« فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اتَّقیٰ -پس آن کس که ببخشد و پرهیزگار باشد.» با کسی تفاوت دارد که میبخشد و منت میگذارد،یا از چیزی میبخشد که از مردم دزدیده است،یا فاسدترین چیزی را که دارد انفاق میکند،یا آن را در غیر محل خود و به مدّاحان و چاپلوسان نسبت به خودش میبخشد،یا هدفش از بخشیدن مال ریا و شهرت پیدا کردن به نیکی و مسلط شدن بر مستضعفان است.
چنین عملی از او پذیرفته نمیشود،بدان سبب که خدا گفته است:« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ -خدا از پرهیزگاران میپذیرد»،بلکه این بخشش و بالی برای او در روز باز پسین است و در دنیا نیز تنگی و دشواری برای او فراهم میآورد.
[6]
چه چیز است که تلاش آدمی و بخشش او را مورد پسند خدا قرار میدهد؟ایمان به خدا و تصدیق به رسالتها و رسولهای او.
« وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ -و آنچه را که نیک است تصدیق میکند.» چه ایمان به خدا وجهۀ نظر انسان را محدود میکند،پس آن که به مسجد میشتابد با آن که به محل لهو و لعب میشتابد یکسان نیست!و سپس کسانی هستند که قصد رفتن به مسجد دارند ولی راه آن را نمیدانند،و آن کس که راههای سالم را به ما معرفی میکند،تا بتوانیم خود را به آن جا که خیرات و نیکیها است برسانیم،پیامبر است،و هر کس پیامبران را تکذیب کند،راه را گم کرده است،و همچون کسی است که قصد مکه دارد،و /18 با گم کردن راه سر از یمن بیرون میآورد.
به همین سبب«رسالت»با لفظ«حسنی»خوانده شده،که ما را به نیکوترین راه برای رسیدن به بهترین هدف هدایت میکند.
و در حدیث مأثور از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که گفت:«هیچ روزی خورشید غروب نمیکند مگر آن که در دو کنار آن دو فرشته
فریاد میکنند که...خدایا به انفاق کننده خلف بده،و به ممسک تلف». (1)و بسیاری از اصحاب رسول اللّٰه به این درس عمل میکردند و دیگران را بر خود ترجیح میدادند،و اموال خود را بی حساب برای رضای خدا انفاق میکردند.رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-بدین گونه آنان را تربیت کرد تا بر بخل و حرص خود پیروز شدند.و در روایتی مأثور از امام باقر-علیه السلام-آمده است که گفت:«پیامبر بر مردی گذشت که در محوطهای مشغول کاشتن درخت بود،پس ایستاد و گفت:
آیا دوست داری تو را به کاشتن چیزی هدایت کنم که ریشۀ استوارتر دارد و زودتر رشد میکند و میوۀ پاکیزهتر و ماندنیتر دارد؟گفت:آری،مرا به آن راهنمایی کن ای رسول خدا.پس پیامبر(ص)گفت:صبح و شام بگو:سبحان اللّٰه،و الحمد للّٰه،و لا اله إلاّ اللّٰه،و اللّٰه اکبر،که اگر آن را بگویی،برای هر یک تسبیح ده درخت میوه برای تو در بهشت کاشته خواهد شد،و آن از باقیات صالحات است.پس آن مرد گفت:یا رسول اللّٰه!من تو را گواه میگیرم که این زمین محصور من صدقه برای فقرای مسلمان اهل صدقه است». (2)
[7]
هنگامی که نیت شایسته و صالح باشد،و قلب پاکیزه،راههای نیکوکاری خواهندگان آن را به جایی رهبری میکند که خوشبختی و رستگاری در آن جا است.
« فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ -او را موفق میداریم به طاعتها و هر چه سبب آسانی است.» یعنی زندگی مرفه و آسان،و عاقبت نیکو.چگونه؟الکترون بسیار کوچک /18 در داخل جهان هسته در راه محدود خود پیش میرود،و کهکشان بزرگ نیز در فلک مخصوص خود شناوری میکند،و برای همۀ چیزهای دیگر جهان واقع میان این دو نیز راههایی است،پس چون راههای چیزها را شناختی،و توانستی زندگی خود را
بنا بر آنها تنظیم کنی،در راه هدفهایت پیش خواهی رفت،و گرنه با راههای زندگی و سنتهای خدا تصادم پیدا خواهی کرد و به خواستۀ خود نخواهی رسید.
[8-9]
زندگی دقیقتر از آنچه تصور شود،و دقیقتر از آنچه بزرگان از دانشمندان اطلاع دارند،صاحب نظم است،و حتی یکی از ایشان که عظمت نظام عالم او را مبهوت کرده بود،گفته است که جهان به زبان ریاضی نوشته شده است.
یک جزء از یک میلیون جزء از ثانیه در نزد خدا حساب میشود،و ذرۀ بسیار سبکی در نزد خدا صاحب وزن است،مژه زدن و چشم زدن و نیت در نزد خدا به حساب میآید،ولی بعضی از مردم به نادانی خود چنان تصور میکنند که در جنگلی آشفته و بیسامان زندگی میکنند،پس به تکذیب حق میپردازند و بخل میورزند و در زمین استکبار میکنند و نهایت ایشان رو به رو شدن با عسری و دشواری است.
« وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنیٰ* وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنیٰ -و اما آن را که بخل ورزد و به توانگری نازد و حسنی را دروغ شمارد،» پس انفاق نکند،و به آنچه دارد بچسبد،و چنان پندارد که مال سبب جاودانی شدن او میشود،و او را از مهلکه نجات میدهد،و علاوه بر این رسالت پروردگار خود را تکذیب کند.
[10]
چنین کسی به راه آسانی برای گرفتار شدن به مهلکهها دست مییابد،همچون کسی که از بلندی فرو افتد که هیچ نیازی به تعقل و فهم و اراده و عزم و اختیار ندارد.کسی که در یک راه کوهستانی اتومبیل میراند،اگر از فرمان غفلت ورزد،آیا برای برخورد با صخرهها،یا برای سقوط به ته دره،نیازی به عزم کردن اراده دارد؟هرگز.
« فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ -راه رسیدن به دشواری را برای او میسر میسازیم.» چنان که خداوند متعال گفته است: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً . (1)
1) 3) -سورۀ طه124/.
[11]
از تنگی نفس بشر و محدودیت افق او شادمان شدن به چیزی است که به او داده شده،تا آن حد که با آن از هر چه ندارد خود را بینیاز میپندارد،و غرور او را فرا میگیرد،و بینیازی و کبر او را به طغیان وامیدارد،چنان که خداوند سبحانه و تعالی گفته است: إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ . (1)
از فرط غرور شخص به مالی که دارد،چنان گمان میکند که آن مال برای او معجزهها خواهد کرد،و هر بدی را از جانش دور خواهد ساخت،ولی هیهات! « وَ مٰا یُغْنِی عَنْهُ مٰالُهُ إِذٰا تَرَدّٰی -و مال او،در آن هنگام که به مهلکه افتاد،سودی برای او نخواهد داشت.» یعنی آن گاه که بر اثر گناهانش به جهنم افتاد،و به قولی آن گاه که مرد.
در حدیثی به جا مانده از امام رضا-علیه السلام-در تفسیر این آیه چنین آمده است:«این آیه دربارۀ ابی الدّحداح نازل شد،و گفت:مردی در خانۀ یکی از انصار یک درخت خرما داشت،و آمد و رفت برای سرکشی به آن درخت برای آن انصاری مایۀ ناراحتی بود،و او شکایت نزد رسول اللّٰه برد،پس آن مرد را بخواست و گفت نخلت را به من بده و در مقابل آن نخلی در بهشت بگیر،و آن مرد امتناع کرد.
داستان را یکی از انصار که کنیهاش ابو دحداح بود شنید و او به دیدار صاحب درخت رفت و گفت درخت را در مقابل زمین محصورم به من بفروش و چنین شد.
پس آن مرد نزد رسول اللّٰه آمد و گفت:یا رسول اللّٰه نخل فلان کس را به بهای زمین محصورم خریدم،و رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:عوض آن درخت خرمایی در بهشت است،و سپس خداوند متعال این آیات را بر پیامبرش نازل کرد: وَ مٰا خَلَقَ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ... الآیات. (2)
[12]
چه کس مسئول عمل تو است،تو یا پروردگارت؟هر یک از ما،بنا بر فطرت و بدون تردید جواب خواهد داد که او خود نوع عمل خود را انتخاب کرده و به
همین سبب مسئول از آن است و به آن جزا داده خواهد شد،خداوند متعال برای وی فرصت هدایت یافتن کامل را فراهم آورده است،و بنا بر این هر که راه یابد به سود خود چنین کرده است،و هر که گمراه شود به زیان خویش،و مسئولیت افعال آدمی بر دوش خود او است،هر که بخشیدن مال /18 و تصدیق کردن رسالت را برگزیند،خدا راه خوشی و نیکی و حسنی را به روی او میگشاید،و آن کس که بخل و تکذیب را اختیار کند،راه تنگی و سختی و عسری به روی او باز خواهد شد.
برای کامل کردن این سخن میگویم:هدایت بر خدا است،و تلاش بر عهدۀ ما، پس آدمی کسی است که مسئولیت تلاش خود را متحمل میشود.
« إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ -نمودن راه راست بر ما است.» و او،سبحانه و تعالی،گفته است: وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ و إِنَّ عَلَیْنٰا بَیٰانَهُ و بر انسان است که چشم به راه هدایت و بیان خدا باشد،و چون خدا او را هدایت کرد به پیروی از هدایت و روان کردن بیان او بپردازد.
[13]
و پروردگار جبّار بر امور آخرت و دنیا سیطره و تسلط دارد،پس اگر کسی از هدایت او پیروی کند،به توفیق و میسر ساختن او است،و اگر گمراه و عاصی شود،به قدرت خود چنین کرده است،و گناهکاران و عاصیان نتوانند از حدود مملکت خدا گریخت.
« وَ إِنَّ لَنٰا لَلْآخِرَةَ وَ الْأُولیٰ -و آن دنیا و این دنیا از آن ما است.» گردنکشان بر خود تکیه میکنند،و چنان گمان دارند که حاشیهای از اختیار و مالکیت که به ایشان داده شده،این امکان را برایشان فراهم میآورد که به چالش مالک خود و مالک آسمانها بپردازد،ولی آنان سخت گمراهاند،و خدا به همان گونه که مالک آخرت است مالک دنیا است و بنا بر این کار ایشان و پاداش دادن به آنان در هر دو جهان مخصوص او.
[14]
و به همین سبب در دنیا با آسان کردن راه سختی برای ایشان کیفرشان میدهد،و در آخرت پاداش ایشان آتشی افروخته است که اشقیا را میبلعد.
« فَأَنْذَرْتُکُمْ نٰاراً تَلَظّٰی -پس شما را از آن آتش سوزان بیم دادم.» آتشی افروخته در انتظار همۀ بدکاران و اشقیاء است،و باید از آن بر حذر باشیم،زیرا که خدا همۀ ما را از آن بیم داده است،پس کسی را نرسد که بگوید:
من بدان روی که مالک مال یا جاهم،یا /18 -ظاهرا-نام مسلمان دارم،و به رسول خدا و آل او وابستهام،از آن آتش دورم.هرگز!...کسی از آتش در امان است که در دنیا از خدا میترسیده و پرهیزگار بوده است.
[15]
اما اشقی به آن آتش میسوزد،برای این که با پوششی از ایمان و اعمال صحیح حجابی که او را از آتش دوزخ حفظ کند،برای خود فراهم نیاورده بوده است.
« لاٰ یَصْلاٰهٰا إِلاَّ الْأَشْقَی -به آن در نیاید مگر بدبختی،» [16]
و نشانۀ این شقاوت و بدبختی کفر به رسالت و عصیان به شریعت است.
« اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی -که تکذیب کرد و روی گرداند.» تکذیب حالتی نفسی و عقلی است،و روی گرداندن حالتی عملی،یعنی به قلب و زبان رسالت را تکذیب کرد،و به عمل و ایستارهای خود به دین پشت کرد و از آن رو گردان شد.
[17]
کسی که از خدا میترسد در حقیقت از آتش خشم او میترسد.
نمازش او را حفظ میکند،روزهاش او را از این آتش دور میسازد،انفاقش مانع رسیدن آتش خشم الهی به او میشود و نیت پاک او وی را از این آتش فروزان نگه میدارد:
« وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی -و از آن دور گردانده میشود آن که پرهیزگارتر است.» چرا پروردگار ما نگفت:«التّقی پرهیزگار»؟شاید بدان سبب که تقی که به تراز اتقی نرسیده،ممکن است مرتکب بعضی خطاها شده و استحقاق لهیبی از آتش به اندازۀ آن پیدا کرده باشد-اگر خدا او را نبخشیده باشد،و خداوند متعال
گفته است: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ . (1)
آن شقی را که مرتکب بعضی از گناهان شده،خداوند متعال میآمرزد، چنان که خود گفته است: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ /18 إِثْماً عَظِیماً . (2)
روایت امام باقر-علیه السلام-:«النیران بعضها دون بعض»، (3)به همین امر اشاره دارد.
بدین گونه سیاق قرآن دو حالت کاملا متقابل را-بدان صورت که شب مقابل روز است-به عنوان مثلی برای اختلاف دو گونه سعی و تلاش آورده است.
[18]
از بارزترین صفات«اتقی»صدقه دادن مال است تا بدترین وسیله دلش را از بخل و حرص و دوستی دنیا پاک کند.
« اَلَّذِی یُؤْتِی مٰالَهُ یَتَزَکّٰی -که مالش را میدهد تا پاک شود.» هر که مال دارد آن را خرج میکند،ولی بیشترین مردم از خرج کردن مال جز حسرت نصیبی ندارند،بدان سبب که از زکات و پاکیزه شدن قلب به آن اندازه بحث نمیکنند که از شخص خودشان و خودپسندی سخن میگویند،مگر کسانی که پرهیزگار باشند و بدانند که دوستی دنیا ریشۀ هر انحراف است و از همین روی با زکات دوستی دنیا را از دلهای خود پاک میکنند.
« وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ -و هیچ کس را در نزد او نعمتی نیست تا به آن پاداش داده شود.» پس مالش را به پاداش نعمتی که از طرف شخص طرف انفاق قرار گرفته به او رسیده باشد،انفاق نکرده است،و در مقابل انفاق آن پاداشی حتی به صورت شکرگزاری یا قرار دادن شخص فقیر در تحت تسلط خود و تقویت حالت زندگی
طبقاتی با این انفاق که گونۀ انفاق مترفان و مسرفان است خواستار نشده است.
[20]
هرگز...انفاق تنها برای خدا و خواستار شدن خرسندی او و تلاش برای دست یافتن به فردوسی است که /18 خدا پرهیزگاران را به آن وعده داده است.
« إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلیٰ -مگر خواستار شدن رضای پروردگار بلند مرتبهاش.» وجه خدا رضای او است و آنچه به آن فرمان داده،و فرمانبرداری از اولیای خدا یکی از فرمانهای خدا است.
[21]
چون خواستار خرسندی خدا بوده،خدا او را به فضل خویش خرسند خواهد ساخت.
« وَ لَسَوْفَ یَرْضیٰ -و به زودی خرسند و راضی خواهد شد.» آیا هدفی برتر از رضا وجود دارد؟مگر آدمی پیوسته خواهنده و پرطمع نیست؟پس چگونه ممکن است راضی شود؟هر اندازه امیال و خواستهای آدمی بزرگ باشد،بهشت از آن بزرگتر و فضل خدا از آن بیشتر است.
این سوره به اجمال،و بالخاصه قسمت پایانی آن،حس مسئولیت را در آدمی پیریزی میکند،چیزی که هست بعضی از قدریان خواستهاند آن را به گونهای تفسیر کنند که با نظریۀ جبر ایشان که احساس مسئولیت را از قلب بیرون میکنند،سازگار باشد،پس اگر همه چیز با قلم نوشته شده باشد،و حتی عمل آدمی نیز چنین باشد،دیگر مسئولیت چه معنی دارد؟و چرا خدا ما را،که هیچ چیز از خود نداریم،به بخشیدن مال فرمان داده است،و چرا ما را از آتش بیم داده است در حالی که قرار در آمدن به آتش یا دوری جستن از آن به دست ما نیست؟در صحیح مسلم از ابو الأسود دؤلی چنین آمده است که گفت:عمران بن حصین به من گفت:آیا میدانی که آنچه مردم امروز میکنند و در آن به خود رنج میدهند،در کجا برای ایشان از پیش معین و مقدر شده است،یا در آنچه به استقبال آن میروند و پیامبرشان برایشان آورده است و آن را حجت بر ایشان قرار داده است؟پس گفتم:این همه چیزی است که قضا بر ایشان نوشته و از پیش معین شده است،
گفت:پس گفت:آیا این ظلم نیست؟و من از این سخن سخت بیمناک شدم و گفتم:هر چیز را خدا آفریده و ملک دست او است،کسی از او نمیپرسد که چه میکند و همگان مورد پرسش قرار خواهند گرفت.پس به من گفت:خدا تو را بیامرزد.من در آنچه از تو پرسیدم قصدی جز آزمایش عقل تو نداشتم.
دو مرد از مزینة به نزد رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمدند و گفتند:یا /18 رسول اللّٰه!در آنچه مردم امروز میکنند و برای آن رنج میبرند چه میگویی؟آیا از قدری است که از پیش معین شده،یا دربارۀ آنچه اکنون با آن رو به رو میشوند و پیامبرشان برایشان آورده و حجت بر ایشان تمام شده است؟پس گفت:«نه،بلکه چیزی است که قضا بر آن جاری شده و در ایشان به جریان افتاده،و تصدیق این مطلب در کتاب خدا با این آیه است: وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا . (1)
به نظر من در این جا خلطی هولناک برای بعضی در میان ایمان داشتن به قضا و قدر و میان نظریۀ یهودیانی که در آن گمان کردهاند،صورت گرفته است به این که:دست خدا بسته است،و خدا نمیتواند آنچه را که خود مقدر کرده است تغییر دهد،و این که بندگان آنچه میکنند مجبور به انجام دادن آنند،و این که خدا آنان را بدون آن که دخالتی در افعال خود یا مشیت او داشته باشند مجازات میکند.
منشأ این خلط،افراط بعضی از مؤمنان در ضدیت با نظریۀ تفویض است که گمان میکنند بنا بر این نظریه خدا بندگانش را به حال خودشان رها کرده است بی آن که امر و نهیی کند یا چیزی را مقدر سازد.
نظریه میانه و معتدل آن است که از نظر اکثر مفسران دور مانده،و آیات خدا به آن صراحت دارد،و لبّ شریعت و خلاصۀ شریعتهای الاهی است و بدین صورت بیان میشود:خدا فرمان رانده و مقدر کرده است،و از جمله فرمان رفتهها و قضاها آزادی انسان در حدود مشیت او و مسئولیت انسانها در مقابل افعالشان است، و این که خدا توانایی خواست و مشیت را به آدمی عطا کرده،به همان گونه که
1) 9) -نگاه کنید به القرطبی،ج 20،ص 76.
دیگر قدرتها را برای آزمودن مردمان به ایشان داده است،و برای ایشان خیر و شر را آشکار ساخته و فجور و تقوی را به ایشان الهام کرده است.
و رسول-صلی اللّٰه علیه و آله-این را بیان کرده است،ولی مردمان سخن رسول را به خطا تفسیر کردهاند،به همان گونه که با قرآن نیز چنین کردهاند.پس روایت گذشته-مثلا-مدلول قرآن را تخطئه نمیکند،چه پیامبر بیان میکند که خدا آنچه را از فجور و تقوی به ایشان الهام کرده بر آن فرمان رانده است،پس اگر فاجر شوند به اذن او است(نه به امر او و نه به فعل او)و اگر پرهیزگار شوند به اذن و فرمان او است(و نه به فعل او).
به همین گونه نصی که پس از این میآید،دلیل بر آن است که خداوند سبحانه و تعالی بندگان خود را بیهوده رها نکرده است،و در نص به ضرورت داشتن سعی و تلاش تصریح شده،پس اگر همه چیز از پیش تمام شده است،دیگر تلاش و کوشش چه معنی میتواند داشته باشد؟ در دو صحیح و در ترمذی از علی-علیه السلام-آمده است که گفت:
«در بقیع با جنازهای بودیم،و پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمد و نشست و ما با او نشستیم،و به دست او چوبی بود که نوک آن را روی زمین به این سو و آن سو میکشید.پس سر به آسمان برداشت و گفت:هیچ نفسی به دنیا نمیآید مگر این که جای در آمدن آن نوشته شده است»پس گفتند:یا رسول اللّٰه!آیا به کتابمان اعتماد نکنیم،پس هر که اهل خوشبختی باشد برای سعادت کار میکند،و هر که اهل بدبختی باشد برای بدبختی کار میکند؟گفت:«عمل کنید پس همه چیز میسر است.اما آن که از اهل خوشبختی باشد،عمل کردن برای خوشبختی و سعادت برای او میسّر میشود،و آن که اهل بدبختی و شقاء باشد،عمل شقاء برای او آسان و میسر میشود».سپس این آیات را خواند: فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اتَّقیٰ* وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ* وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنیٰ* وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنیٰ* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ» . (1)
1) 10) -القرطبی،ج 20،ص 84.
از این حدیث چه میفهمیم؟آیا جبر است یا مسئولیت؟تلاوت آیات به توسط رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-ما را به بخشندگی و انفاق تشویق میکند، ولی پایان کار را به فرمان خدا وابسته کرده است.آری،این ما نیستیم که سعادت و شقاوت را مقرر میداریم،بلکه خداوند سبحانه و تعالی است،ولی با اعمال ما و با آنچه خود برمیگزینیم،آیا خود او نگفته است: کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ ، (1)و إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی که در آن سعی را به انسان نسبت داده است،و رسول اندیشۀ جبر را رد کرد،و اتکال بر کتاب را که،به گمان ایشان،در این باره سودی از آن به دست نمیآید.
1) 11) -المدّثّر38/.
سورۀ ضحی
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت است که گفت:«هر کس «و الضّحی»را در شبی یا روزی فراوان بخواند،هیچ چیز در پیرامون او باقی نمیماند مگر آن که برای او در روز قیامت گواهی میدهد،حتی مو و پوست و گوشت و خون و رگها و پیها و استخوانها و جمیع آنچه زمین از او گرفته است،و پروردگار تبارک و تعالی میگوید:گواهی شما را برای بندهام پذیرفتم و به او پاداش میدهم:او را به سوی بهشت من ببرید که هر چه را دوست دارد برای خود برگزیند،و بیمنتی به او بدهید،تا رحمت و فضلی از من بر او باشد،و گوارا بر بندهام».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 585 /18
از زهدان تاریکی سپیده دم بیرون میآید،و از زهدان مصیبت و بدبختی امید تغییر تولد مییابد،و هنگامی که وحی اندکی تأخیر پیدا کرد،و اشتیاق قلب
پیامبر افزایش یافت،و ترس جانهای مؤمنان را فرا گرفت،و اراجیف مشرکان انتشار پیدا کرد،صدای زنگدار وحی بار دیگر در کوههای مکه شنیده شد،و در راه خود به قلبهای تشنه برای رسیدن به نور و حرارت و مهربانی پیش رفت و با احترام مورد قبول قرار گرفت و با ژرفی بر جانها نشست.
بدین گونه رحمت خدا اوضاع و احوال را از پیش آماده میسازد تا تأثیر بیشتر و نفوذ فراوانتر داشته باشد،آیا ندیدهای که چون بر سر یتیم دست مرحمت و مهربانی کشیده شود،چگونه نسبت به یتیمان و ناکامان مهربان میشود،یا چون گمراهی به راه دست پیدا میکند،چگونه قلبش هدایت را چنان من مکد که دانۀ خاک شبنم را در صبحگاهان به خود میکشد؟!مؤمن بدین گونه به قدر خرسند میشود،اگر تاریکی شب نمیبود ارزش روشنی روز بر قلب شناخته نمیشد،و اگر تشنگی نمیبود جگر از شربت گوارای آب لذتی نمیبرد،و اگر چالشها نمیبود تطور صورت نمیپذیرفت،و اگر بدبختیها نمیبود،قیام قدرتها بی معنی بود.
چنان مینماید که محور سورۀ الضحی،همچون سورۀ أ لم نشرح،همین بصیرت است که /18 با سوگند خوردن به ضحی،و الّیل اذا سجی برای آن آماده شده،و سپس با بیان این که تأخیر وحی نه برای وداع بلکه برای حکمت بالغۀ استوار شدن آن در جانها بوده است،و سپس رسول-صلی اللّٰه علیه و آله-از این امر یادآوری میکند که چگونه خداوند متعال،پس از سختیها،با ارزانی داشتن الوان نعمتها بر او منت نهاد،و بنا بر این بر او است که در خوشبخت کردن مردم و هدایت ایشان با همۀ توان و قوتی که خدا به او بخشیده است کوشا باشد.
سورة الضّحی /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلضُّحیٰ (1) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ (2) مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ (3) وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ اَلْأُولیٰ (4) وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ (5) أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ (6) وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ (7) وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ (8) فَأَمَّا اَلْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ (9) وَ أَمَّا اَلسّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ (10) وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (11)
[1]
چرا بر مردمان روا نیست که به آفریدههای خدا سوگند یاد کنند،در صورتی که خدا به آنچه آفریده است قسم میخورد و در حدیثی چنین آمده است:
از امام باقر-علیه السلام-:«خدای عز و جل میتواند به هر چه از آفریدههایش که بخواهد قسم یاد کند،و بندگانش را نرسد که جز به او قسم یاد
کنند». (1)
در این معنی روایات فراوان دیگر نیز آمده است.
جواب:هنگامی که به چیزی سوگند یاد میکنیم،ارزشی ذاتی به آن میبخشیم که بیم آن میرود که به حالتی از تقدیس منافی با صفای یکتاپرستی و پاکیزگی آن مبدل شود،در صورتی که چون پروردگار ما به چیزی سوگند یاد کند، به آن ارزشی میدهد و ما را متوجه اهمیت آن میسازد،و چنین است در آغاز این سوره که قسم به برآمدن خورشید و زیاد شدن ارتفاع آن در آسمان و بازگشت آدمی به کار و تلاش و رنج و فعالیت است.
« وَ الضُّحیٰ -سوگند به روز روشن.» [2]
چیزی نمیگذرد که روز به پایان میرسد،و یاختههای بدن آدمی تلف میشود،و اعصاب او گرفتار رنج و تعب،و به آسایش و خوابی نیاز پیدا میکند، پس شب با تاریکی فراگیر خود و آرامش و خاموشی آرامبخش خود فرا میرسد:
« وَ اللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ -و به شب آرامبخش.» گفتند:سجی یعنی آرام شد،و اذا ساج البحر یعنی هنگامی که دریا ساکن شد،و در شعر چنین آمده است:
فما ذنبنا ان جاش بحر ابن عمکم
و بحرک ساج لا یواری الدّعامصا
پس گناه ما چیست که دریای پسر عموی شما متلاطم است،و دریای تو آرام است و کفچلیزها را پنهان نمیکند؟ [3]
و به همان گونه که بدن آدمی به خواب شبانه نیازمند است،روح او عطش دست یافتن به وحی دارد،مگر جانها و نفوس را خوشبختی و بدبختی نیست، و به همان گونه که شب دلیل بر پایان یافتن نور نیست،به همان گونه هم دیر کردن وحی از پایان یافتن آن خبر نمیدهد،بلکه وحی بنا بر نیاز نازل میشده،و از آن روی یکباره صورت نمیگرفته که بهتر در قلوب پیامبر و مؤمنان جایگزین شود،و
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 588.
خداوند متعال گفته است: وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً . (1)
بدین گونه رسیدن وحی به رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-مدتی به تأخیر افتاد،تا مردمان بدانند که قرآن شعری سرودۀ او نیست،و نیز رونویسی از کتابهای پیشینیان هم نیست،و پیامبر آن را از خود ابداع نکرده،بلکه وحیی است که از جانب خدا،هر وقت و به هر صورت که او بخواهد،نازل میشود،و تأخیر برای آن بوده است که اراجیف قریش پراکنده و انباشته شود،به همان گونه که ریسمانهای جادوگران فرعون روی هم انباشته شد و مردمان چنان پنداشتند که سحری عظیم صورت خواهد گرفت،و در این هنگام خدا به موسی-علیه السلام-فرمان داد تا عصایش را بیفکند تا همۀ آنچه را که جادوگران فرو ریختهاند یکباره ببلعد.این گونه عمل کردن بهتر و اثر آن بیشتر بود،و به همین گونه هنگامی که وحی تأخیر کرده به کوههای مکه به همان صورت رسید که روز روشن پس از شب تاریک فرا میرسد، تاریکی شایعات را از پیرامون خانۀ خدا از میان برد،و شکهایی را که به دلهای ضعفای مسلمانان راه یافته بود زدود،و روز رسالت با نشاط و حرکت آغاز شد.
« مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ -که خدا با تو بدرود نکرد،و از تو بیزار نشد.» یعنی به وداع آخرین با تو نپرداخت و از تو خشمگین و متنفر نشد و لو به صورت موقتی،و احادیث دربارۀ سبب تأخیر پیدا کردن وحی با یکدیگر اختلاف دارد،و امکان جمع کردن میان آنها هست،و ما پس از این مقداری از آن را برای فایدۀ عامّ آن خواهیم گفت که،علاوه بر این،گوشهای از زندگی پیامبر اسلام را توضیح میدهد و تا اندازهای در بهتر فهمیدن قرآن کمک میکند:
از امام باقر-علیه السلام-در تفسیر این سوره آمده است که:جبریل -علیه السلام-در نزول به رسول اللّٰه دیر کرد،و آن پس از نزول اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ بود،پس خدیجه-رضی اللّٰه عنها-گفت:شاید خدایت ترا ترک
1) 2) -سورة الفرقان32/.
کرده و فرستادهای به تو نمیفرستد،پس خدا این آیه را نازل کرد: مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ . (1)
در حدیثی دیگر:مسلمانان به رسول اللّٰه گفتند:ای رسول خدا!چرا وحی بر تو نازل نمیشود؟پس گفت:«چگونه میخواهید وحی بر من نازل شود،در صورتی که شما برجستگیهای پشت بندهای انگشتان دستتان را پاک نمیکنید و ناخنهای خود را نمیگیرید»،و چون سوره نازل شد،پیامبر به جبرییل گفت:«آن اندازه نیامدی تا مشتاق تو شدم»،پس جبرییل گفت:«و شوق من نسبت به تو شدیدتر بود،ولی من بندهای مأمورم،و ما جز به فرمان پروردگارت فرود نمیآییم». (2)
از ابن عباس روایت شده است که:وحی مدت پانزده روز از او متوقف شد،پس مشرکان گفتند:محمد را پروردگارش بدرود گفت و به او خشمگین شد، و اگر امر او از خدا بود،همچون گذشته ادامه میداشت،چنان که با پیامبران پیش از او چنین بود (3)پس این سوره نازل شد.
این سببها با یکدیگر تداخل دارد،و ممکن است که تأخیر وحی بیش از یک سبب میداشته باشد،و هر چه بود،مؤمنان در معرض امتحان قرار گرفتند،و اشتیاق پیامبر به وحی افزایش یافت،و شایعه پراکنیهای مشرکان بر باد رفت،و مردمان دانستند که سخن ایشان باطل است.
[4]
به همان گونه که نور خورشید پس از شبی تاریک منفجر میشود،و به همان گونه که وحی پس از بریده شدن و انتظار نازل شد،به همین گونه آخرت که از لحاظ زمانی متأخر بر دنیا است بهتر و پایندهتر است،و بر مؤمن لازم است که برای رسیدن به نتایج شتاب نورزد،چه ممکن است در تأخیر آن مصلحتی بزرگ بوده باشد.
« وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولیٰ -و هر آینه آن جهان تو را بهتر از این جهان است.» گفتهاند:برای او در آخرت هزار هزار کاخ از مروارید خواهد بود که خاک آنها از مشک است،و در هر کاخ به اندازۀ کافی همسران و خدمتکاران و هر چه مطلوب است به بهترین صورت. (1)
و بعضی گفتهاند که آخرت به معنی مستقبل است،و در آن بشارتی برای پیامبر است به این که به پیروزی بزرگ دست خواهد یافت.
[5]
و به نظر من،بزرگترین چیزی که پیامبر در برابر جهادش در راه خدا و تحمل رنج رسالتی که از رنج همه انبیا بیشتر بوده است به آن بشارت داده شده، شفاعت است،از آن روی که قلب بزرگ او به دوستی انسان میتپید،و هدف اعلای او رهانیدن بشریت از بار سنگین شرک و نادانی و زنجیرهای بردگی و عقبماندگی و فقر و بیماری بود،و حتی در روز قیامت که همۀ مردمان،و همراه با ایشان پیامبران،بر خود میترسند،و نفسی نفسی(خودم،خودم)میگویند،رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-را چنان میبینند که پروردگار خود را به شفاعت میخواند و میگوید:امّتی امّتی(امتم امتم).و در سختترین لحظات زندگیش که سکرات موت بر او فرود آمده بود،به گیرندۀ روح خود میگفت:بر من سخت بگیر و رنج امتم را کمتر کن.چنین قلب بزرگی را چیزی جز دوستی خدا و بندگان خدا پر نمیکند،و جز رهانیدن بندگان خدا در دنیا از /18 گمراهی با دعوت و جهاد،و در آخرت با شفاعت کردن از آتش خرسند نمیسازد،و به همین جهت آیۀ بعد همچون تفسیری از آیۀ سابق آمده است.
« وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ -و به زودی پروردگارت چندان به تو خواهد بخشید که راضی و خرسند شوی.» و چه چیز جز شفاعت در حق امت میتواند رسول را خرسند کند؟و از
1) 6) -مجمع البیان،ج 10،ص 505.
همین جا در روایت مأثور از امام علی-علیه السلام-آمده است که گفت:
«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:خدا چنان شفاعت مرا دربارۀ امتم میپذیرد که میگوید:راضی شدی ای محمد؟!و من میگویم که:پروردگارا، راضی شدم». (1)
و از او-علیه السلام-روایت شده است که به اهل قرآن گفت:«آیا شما میگویید که امید دهندهترین آیه در کتاب خدای تعالی این آیه است: قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ ؟گفتند:آری،گفت:
ولی ما-اهل البیت-میگوییم که بهترین آیه در کتاب خدای تعالی این است:
وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ
. (2)
در حدیثی دیگر:«آن شفاعت است که به اهل لا اله الا اللّٰه داده میشود تا بگوید:پروردگارا،راضی شدم». (3)
در حدیثی مأثور از امام صادق-علیه السلام-آمده است که:«پیغمبر روزی بر فاطمه-علیها السلام-وارد شد که جامهای از پشم شتر بر تن داشت و به دست خود گندم آسیاب میکرد و کودک خود را شیر میداد،پس چشمان پیغمبر با دیدن او به گریه افتاد و گفت:دخترم!به جای تلخی دنیا شیرینی آخرت خواهی داشت،چه خدا این آیه را بر من نازل کرد: /18 وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ .
و امام صادق-علیه السلام-گفت:«خرسندی جدّ من به آن است که در آتش یکتاپرستی باقی نماند». (4)
[6]
رسول اللّٰه با یتیمی بزرگ شد:در آن هنگام که در شکم مادر بود پدرش را از دست داد،و سپس در آغاز کودکی بیمادر شد و آنچه را که یک یتیم از پدر و مادر از لحاظ عاطفی تحمل میکند،تحمل کرد،پس خدا او را سرچشمۀ
محبت و مهربانی قرار داد.
« أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ -آیا تو را یتیم نیافت و مأوی داد؟» رسول اللّٰه با طلعت با شکوه و گیرندگی جذاب،و با برکتی که خدا به وسیلۀ او بر کسانی که در پیرامونش میبودند عنایت میفرمود،طرف توجه قلبهایی بود که خواها تقرب به او بودند و برای خدمت کردن به وی با یکدیگر به رقابت میپرداختند،آیا داستان جدّ بزرگ او عبد المطلب را نشنیدهای که چگونه شخصا به فراهم آوردن اسباب آسایش او نظارت داشت،و پس از وی ابو طالب عموی پیغمبر و سرور بنی هاشم در دفاع از او تا پای مرگ ایستاده بود و در خدمت کردن به او وی را بر فرزندان خود ترجیح مینهاد؟ سبحان اللّٰه!که چگونه با آیات خود برای مردمان تجلّی میکند،و یتیمی از پدر و مادر را بزرگترین شخصیت تاریخ میسازد که اهل آسمانها و زمین او را دوست میداشتند و هیچ کس را به اندازۀ او دوست نمیداشتند.
بعضی این سؤال را طرح کردهاند که:چرا خداوند متعال خاتم پیامبران خود را یتیم الأبوین قرار داد؟و روایت آینده پاسخ این پرسش را میدهد:امام صادق-علیه السلام-میگوید:«برای آن که مخلوقی را بر او حقی نباشد». (1)
تفسیر دیگری نیز دربارۀ یتیم در بعضی از منابع آمده است که آن شاء اللّٰه در ضمن تفسیر آیات بعدی از آن سخن خواهیم گفت.
[7]
« وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ -و از راه به کنار افتادهات یافت پس تو را به راه آورد.» تقدیر خدای متعال چنان بوده است که پیامبر ما-صلی اللّٰه علیه و آله- پیش از ولادت،خاتم النبیین بوده باشد،بلکه نوری باشد که عرش آن را احاطه کرده بود،و خود او گفت:«من در آن هنگام که آدم در میان آب و خاک بود، پیامبر بودم»...بلکه مثل نوری بود که خدا در آغاز آفرید و آفریدگان را از آن
1) 11) -نور الثقلین/ج 5،ص 595.
به وجود آورد،چنان که در حدیث آمده است:«اول ما خلق اللّٰه نوری-نخستین چیزی که خدا آفرید نور من بود». (1)
دست رحمت الاهی او را در میان صلبهای والا مقام و زهدانهای پاکیزه گرداند،چنان که پروردگار ما گفته است: وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ .
در هنگام به دنیا آمدنش از پدر و مادری بزرگوار-عبد اللّٰه سلام اللّٰه علیه،و آمنة بنت وهب سلام اللّٰه علیها-خدا نشانههایی بزرگ در جهان پدید آورد که علامتی برای ولادت او بود:قسمت پیشین ایوان مداین فرو ریخت،و آب دریاچۀ ساوه خشک شد،و آب دریاچۀ سمادة بالا آمد،و آتشکدۀ مجوسان بعد از صدها سال روشن بر جای ماندن خاموش شد.
خداوند متعال از هنگام ولادت فرشتهای را همراه او ساخت تا وی را در راههای بزرگواری به پیش برد.امام امیر المؤمنین-علیه السلام-گفته است:
«هنگامی که از شیر گرفته شد،خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود،و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود». (2)
خدا بدین گونه او را به ادبی نیکو مؤدب ساخت چنان که خود وی-صلی اللّٰه علیه و آله-در این باره سخن گفته است.
ولی این همه بدان معنی نیست که قرآن از وحی نفس خود پیغمبر است، بلکه او پیش از وحی شدن قرآن از آن هیچ خبری نداشت،و به همین سبب خداوند متعال گفته است: وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ /18 الْغٰافِلِینَ ، (3)و گفت: وَ مٰا کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ ، (4)و گفت: وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا
. (1)
بدین مفهوم رسول اللّٰه ضالّ و دور مانده از شریعت تازه بود،و نه از شریعتی دیگر،و از هدایت جدید و نه از هدایتی دیگر،که بعضی از مفسران چنین گفتهاند.
در ضمن تفسیر دیگری را مییابیم که با مقام پیامبر اسلام انسجام بیشتر دارد:او گمشدۀ جهانیان بود که از او جستجو میکردند،پس خدا مردمان را به او هدایت کرد،و این تفسیر اهل البیت-علیهم السلام-است،و اگر هم تفسیر ظاهر قرآن نباشد،بدون شک تفسیر بطنی از بطون آن است،مگر قرآن هفت بطن ندارد؟ از امام رضا-علیه السلام-در تفسیر این گفتۀ خدا: أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ چنین نقل شده است:«فردی بودی که همانندی در آفریدگان نداشتی، پس مردمان را در پناه تو قرار داده»، وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ یعنی گمشدۀ در قومی که از فضیلت تو بی خبر بودند،پس ایشان را به سوی تو رهبری کرد، وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ که«توشۀ علم به اقوامی دادی پس آنان را به تو بینیاز کرد». (2)
تفسیرهای دیگری از آیه منعکس کنندۀ اهتمام مؤمنان به مقام رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-و نسبت ندادن گمراهی به خود او است،و حکایت از آن دارد که گمراهی به معنی گم شدن از راه در ایام طفولیت یا در ضمن سفر بازرگانی به شام بوده است،ولی دو تفسیر اول شایستهتر است.
[8]
و رسول خدا در قبیلۀ بنی هاشم میزیست که در میان قریش به سروری و داشتن اخلاق عالی شهرت داشتند،و در مکۀ مکرمه مرجع دینی بودند، ولی مال فراوان نداشتند، /18 و مخصوصا ابو طالب که پس از عبد المطلب،علی رغم فقیر بودن،شیخ و رئیس بنی هاشم شد و در حق او گفتهاند که:جز ابو طالب هیچ
فقیری به آقایی و سروری نرسید،و معروف است که او-علیه السلام-به سبب تنگدستی به آن تن در داد که برادرانش متکفل تأمین زندگی فرزندانش شوند.
ولی خداوند متعال با وسعت دادن به زندگی فرستادهاش بر او منت نهاد، چه خدیجه دختر خویلد که از ثروتمندان قریش بود به او ایمان آورد و همسر رسول خدا شد و او-صلی اللّٰه علیه و آله-به فضل خداوند سبحانه و تعالی ثروتمند شد.
« وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ -و تو را درویش یافت و توانگرت کرد.» [9]
پیامبر از سرزمین محرومیت برخاست،پس یار محرومان بود،و پروردگارش به او سفارش کرد که با یتیم مدارا کند،و از قهر او و تجاوز کردن به حقش خودداری ورزد.
« فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ -و به یتیم قهر و خشم مکن.» این که یتیم از یتیم بودن احساس نقص میکند،قهری است که برای او کافی است،و اجتماع باید این نقص را با مهربانی نسبت به او جبران کند،تا این نقص عقدهای بر جان او تولید نکند و خود را پست و زبون نپندارد،و در صدد انتقام گرفتن از آن در بزرگسالی نیفتد،و در این هنگام به تعالی و استکبار در زمین و...و...متوسل نشود.
شاید تعبیر به عدم توسل به قهر و فشار شامل دو امر بشود:اول دادن حقوق یتیم به او،و دوم:نگرفتن حق او به قهر و تسلط.
قرآن جنبۀ نفسانی یتیم را که معمولا نیازمند به کمک مالی است نیز مراعات کرده است، /18 آیا میدانید برای چه؟اولا:برای آن که همۀ یتیمان به دیدن مهربانی و عطوفت معنوی نیاز دارند،در صورتی که بعضی از آنان ممکن است به کمک مادی نیازمند نباشند،ثانیا:بدان سبب که نهی از طرف قهر قرار دادن آنان متضمن نهی از استضعاف مادّی ایشان نیز میشود.
در فضیلت اهتمام به امر یتیمان و خودداری از ستم کردن به ایشان،نصوص فراوان در دست است،و از جمله از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«هر کس دست رأفتی به سر یتیمی بکشد،به شمارۀ موهایی که
دستش بر آنها گذشته،در روز قیامت نور بهرۀ او خواهد شد». (1)و گفت:«من و متکفل یتیم،اگر از خدای عز و جل بترسد،در روز قیامت همچون این دو هستیم»،و به دو انگشت سبّابه و وسطای خود اشاره کرد. (2)
از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که:«چون یتیم بگرید،عرش خدا به لرزه در میآید،و خدای تعالی به فرشتگان خود میگوید:ای فرشتگانم!چه کس این یتیم را که پدرش در زیر خاک پنهان است به گریه درآورد؟پس فرشتگان میگویند:پروردگارا،تو داناتری،و خدای تعالی به فرشتگانش میگوید:گواه باشید که هر کس آن یتیم را خاموش و خرسند سازد، روز قیامت خرسندش خواهم ساخت». (3)
[10]
اسلام در خصوص فقیر وسائل نیز همچون دربارۀ یتیم سفارش کرده است،پس خداوند سبحانه و تعالی گفت:
« وَ أَمَّا السّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ -و فقیر درخواست کننده را از خود مران.» هر کس که در زندگی مزۀ ناکامی را چشیده،و گزش گرسنگی را آزموده است،بیشتر باید توجه به محترم شمردن گدای سائل به عنوان یک انسان داشته باشد و،خواه بتواند کمکی به او بکند یا نه،لازم است از تشر زدن و راندن و ناراحت کردن او خودداری کند،چه با این کار در حقیقت به خود آسیب رسانده و به تعالی و استکبار در زمین و پرستش دنیا و زینت آن پرداخته است،و در عین حال در جان /18 سائل عقدۀ پستی و زبونی را کاشته است،و چه بسا که با چرخش دولاب زمان سائل ثروتمند و آن کس که مورد سؤال قرار گرفته بود فقیر شود!و نیز از آن لحاظ برای جامعه مایۀ فساد است که به اختلاف طبقاتی در آن دامن میزند.
اسلام سفارش فراوان کرده است که سائل را به سختی از خود نرانند،از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«سائل را با
بخشیدن اندکی به او یا اگر چیزی ندارید با عذرخواهی از خود دور کنید،چه کسی از جن و انس نیست مواظب شما است تا ببیند که کاری را که خدا بر عهدۀ شما گذاشته است،چگونه انجام میدهید». (1)
اسلام از سؤال کردن نهی کرده،و آن را خواری شمرده است،ولی رد کردن سؤال کننده را نیز منع کرده است.در حدیث به جا مانده از امام باقر-علیه السلام-آمده است که گفت:«اگر سائل میدانست که در سؤال کردن چه چیز است،هرگز کسی به سؤال کردن از دیگری نمیپرداخت،و اگر عطا کننده میدانست که در بخشندگی چه چیز است،هرگز کسی کس دیگر را رد نمیکرد». (2)
[11]
رزق خوراک تن است،و شکر کردن بر آن خوراک روح،و هر کس شکر را از دست بدهد،احساس گرسنگی دایمی خواهد کرد،آیا بزرگترین ثروتمندی ثروتمندی نفس و روان نیست؟ کسانی که فقر نفسی و روانی را احساس میکنند،شباهت کاملی به مبتلایان به بیماری خوره دارند که اگر بیست روپوش هم بر روی خود کشیده باشند،احساس لرزش سردی در رگهای خود میکنند.
مهربانی کردن به یتیم،وسائل را با انفاق یا با زبان خوش از خود دور کردن،دو مظهر از شکر است،و شکر نعمتهای خدا مظاهری گوناگون دارد که دین اسلام در ضمن یک کلمۀ جامع فراگیر به آن فرمان داده و گفته است:
« وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ -و اما نعمت پروردگارت را سپاسگزار باش و از آن سخن بگو.» سخن گفتن از نعمت مشتمل بر سه بعد است:
اول:اعتراف کردن به آن،و بیان کردن آن در برابر مردم تا او را که به
فضل خدا بینیاز است،مردمان فقیر تصور نکنند،و از امام صادق-علیه السلام- در تفسیر این آیه چنین آمده است:«پس از آنچه خدا به تو بخشیده،و به تو برتری داده،و روزی تو را رساند،و به تو احسان کرده،و راهنمایت شده،سخن بگو و سپاسگزار باش». (1)
دوم:این که چون اثر نعمت را بر زندگی خود مشاهده کند،نباید از مصرف کردن آنچه خدا به او بخشیده است در حق خود دریغ ورزد،و باید از حالت رهبانیّتی که اسلام آن را نهی کرده است اجتناب کند.و در حدیث مأثور از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-که هنگام شکایت کردن ربیع بن زیاد از برادرش عاصم بن زیاد به او گفته بود که او لباس بد میپوشد و از همگان دوری میجوید،و همین سبب اندوه کسان و حزن پسرش شده،دستور داد تا او را به نزد وی بیاورند،و چون وی را دید روی ترش کرد و به او گفت:«چرا از خانوادهات شرم و به پسرت رحم نمیکنی؟آیا چنان خیال میکنی که خدا چیزهای پاکیزه را بر تو حلال کرده، و این را که تو از آنها بهرهمند شوی دوست نمیدارد؟تو از این روی برای خدا خوارتری،مگر خدا نگفته است: وَ الْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ* فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذٰاتُ الْأَکْمٰامِ ،آیا نگفته است: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ* بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ تا آن جا که یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ ،پس سوگند به خدا که خوار شمردن نعمت خدا به صورت عملی را خدا دوستتر از خوار شمردن آن به زبان میداند و لذا گفته است: وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ .پس عاصم گفت:یا امیر المؤمنین!پس چرا خودت به خوراک درشت و به پوشش زبر بس کردهای؟و امام گفت:«وای بر تو!خدای عز و جل بر امامان دادگر واجب کرده است که خود را همچون ضعیفترین مردمان بدانند تا چنان شود که نداری فقیر مایۀ ناراحتی آنان نشود» پس عاصم عبا را انداخت و روپوش را پوشید. (2)
و شایسته است که آدمی از آرایش زندگی به اندازۀ نیازمندی خود بهرهمند شود،که از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«خدای زیبا است و زیبایی را دوست دارد،و دوست دارد که اثر نعمت را بر بندهاش ببیند». (1)
سوم:سپاسگزاری از صاحب نعمتی که بر او انعام کرده است،و انفاق کردن آن بر دیگران،و در حدیث مأثور از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«هر کس از او اندک سپاسگزاری نکند،از افزون آن هم چنین نخواهد کرد،و هر که سپاس مردمان را نگزارد سپاس خدا را نیز نگزارده است،و سخن گفتن از نعمت سپاس و شکر است،و ترک آن کفر،و جماعت رحمت است و جدایی و تفرقه عذاب». (2)
یاد رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-علی رغم مخالفان با او جاودانه ماند، و از معاویه روایت شده است که چون بانگ مؤذن را به اشهد ان لا اله الا اللّٰه و ان محمدا رسول اللّٰه شنید،نتوانست خود را نگاه دارد و گفت:«ای پسر عبد اللّٰه! همت بلند داشتی،و جز به آن خرسند نشدی که نامت قرین با نام پروردگار جهانیان باشد». (3)
مطرّف بن مغیرة روایت کرد که:همراه با پدرم بر معاویه وارد شدم،پس پدرم نزد او میرفت و با او به سخن گفتن میپرداخت و سپس به نزد من میآمد و از معاویه و عقل او برایم حکایت میکرد،و از آنچه از او میدید دچار شگفتی میشد.
شبی هنگام بازگشت از نزد معاویه خشمگین بود و از شام خوردن خوداری کرد، ساعتی منتظر سخن گفتن او ماندم و چنان خیال کردم که میان من و او چیزی گذشته و از من دلگیر است،پس به او گفتم:تو را چه میشود که امشب اندوهناکی؟گفت:پسرم!از نزد پلیدترین مردم نزد تو آمدم.گفتم:داستان
چیست؟گفت:در خلوت به معاویه گفتم:ای امیر مؤمنان،به آرزوی خود رسیدی!کاش دادگری کنی و به کارهای خیر بپردازی،که تو اکنون بزرگی و اگر به برادرانت از بنی هاشم نظر کنی و به صلۀ رحم با آنان بپردازی بسیار خوب است،و سوگند به خدا که اکنون چیزی با ایشان نیست که تو از آن بیمناک باشی.
پس معاویه خشمگین شد و گفت: /18 «هیهات،هیهات!برادری از طایفۀ تیم فرمانروا شد،و کرد آنچه کرد،و به خدا سوگند که از یاد او جز آن چیزی بر جای نماند که گویندهای بگوید:ابو بکر،سپس برادری از عدیّ فرمانروا شد و مدت ده سال تلاش و کوشش کرد،و سوگند به خدا که از یاد او جز آن چیزی بر جای نماند که گویندهای بگوید:عمر،و سپس برادرمان عثمان فرمانروا شد،و او فرمانروایی بود که هیچ کس در نسب همچون او نبود،پس کرد آنچه کرد،و به خدا سوگند که یاد او نابود شد.و اما از برادر طایفۀ هاشم در هر روز پنج بار به صورت:اشهد ان محمدا رسول اللّٰه یاد میشود،پس چه عملی پس از این بر جای خواهد ماند...». (1)
1) 28) -شرح نهج البلاغه از ابن ابی الحدید معتزلی،ج 2 ص 297.
سورۀ شرح
در آثار روایت شدۀ از اهل بیت-علیهم السلام-آمده است که این سوره و سورۀ پیش از این به منزلۀ یک سوره است و میتوان آن دو را در نماز واجب، بر خلاف دیگر سورهها،با یکدیگر جمع کرد.و از امام صادق-علیه السلام-نقل است که گفت:«میان دو سوره نمیتوان در یک رکعت از نماز جمع کرد مگر در الضحی و أ لم نشرح،و أ لم تر کیف و لإیلاف»، (1)و از آن روی چنین است که یکی از آن دو متعلق به دیگری است،و سؤال این است که:چگونه؟ خداوند سبحانه و تعالی گروهی از نعمتهای خود را بر فرستادهاش در سورۀ نخستین و گروهی دیگر را در سورۀ دوم برشمرده است،و شاید سورۀ اولی به نعمتهای شخص تعلق داشته باشد و سورۀ دومی به نعمتهای رسیدۀ به او به عنوان صاحب رسالت.
مؤید پیوستن آنها به یکدیگر است خبری که از او-صلی اللّٰه علیه و آله- دربارۀ سبب نزول سوره روایت شده و در آن گفته است:«از پروردگارم چیزی پرسیدم که کاش آن را نمیپرسیدم،گفتم:پروردگارا! /18 ابراهیم را دوست خود برگزیدی،و با موسی سخن گفتی،و کوهها را مسخر داوود ساختی که با او تسبیح
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 593.
میکردند،و به فلانی چنان عطا کردی...،پس خدای عز و جل گفت:آیا تو را یتیم نیافتم و در پناهت گرفتم؟!و آیا تو را گم شده نیافتم و به راهت راهنمایی کردم؟!و آیا فقیری نبودی و توانگرت ساختم؟!آیا سینهات را گشاده و روشن نکردم؟!آیا به تو چیزی ندادم که پیش از تو به هیچ کس نداده بودم،و آن پایانهای سورۀ بقره است؟!آیا تو را دوست خود برنگزیدم چنان که ابراهیم را دوست خود برگزیده بودم؟!و من گفتم:آری چنین است ای پروردگار من». (1)
سورة الشرح /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ (1) وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ (2) اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ (3) وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ (4) فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7) وَ إِلیٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ (8)
7[فرغت]
:گفتهاند که«فراغ»به معنی غم و اندوه است، و به این گفتۀ خدای تعالی استناد کردهاند:« وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسیٰ فٰارِغاً إِنْ کٰادَتْ لَتُبْدِی بِهِ »که فارغا به معنی مهموما یا محزونا است،و بنا بر این معنی آن چنین میشود:«پس چون اندوهی به تو رسد،برای پروردگارت بر سرپا بایست».
1) 2) -القرطبی،ج 20،ص 102.
[1]
خطاب الاهی به رسولش،بدین گونه آکندۀ از مهر و محبت،فضیلت فرستادۀ بر مسلمانان را به یاد ایشان میآورد،و دوستی و احترام او را به دلشان میاندازد،و میگوید:
« أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ -آیا سینۀ تو را گشاده و روشن نکردیم؟» محمّد بن عبد اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-به بالاترین درجه از کمال رسید که هیچ کس پیش از او به آن نرسیده بود،و برای هیچ کس امکان ندارد که پس از وی به آن برسد،و این همه به فضل و منت و توفیق خدای متعال بود،و بر ما است که میان بزرگداشت آفریدهای به سبب بزرگواری او در نزد خدا،و توصیف او به کمالی که خدا به او بخشیده،و بزرگداشت او از این لحاظ که خدا به این امر کرده و در حدود فرمان خدا است،و میان این که دور از خدا چنین کنیم،تمایز قائل شویم...آیا نمیبینید که چون در نماز برای پیامبر به رسالت او شهادت میدهیم میگوییم:و اشهد ان محمدا عبده و رسوله،پس به چه سبب بر آن تأکید میکنیم که او بندۀ خدا است؟یکی از سببها آن است که دوستی رسول اللّٰه ما را به مبالغۀ دربارۀ آن بر نیانگیزد و در حق وی چنان گمان نکنیم که ترسایان در حق پسر مریم /18 -علیهما السلام-کردند.
آیات در سورۀ و الضحی و این سوره مقام رسول اللّٰه را به بالاترین درجات بالا میبرد،ولی به صورتی که در عین حال منافی با بدعت غلوّ و مبالغهای باشد که امتها دربارۀ صالحان خودشان مرتکب آن شدند،و میبینیم که،با کمال آشکاری
این تعبیر،در میان عموم مسلمانان نظرهایی که دربارۀ پیامبر اسلام و دیگر اولیای خدا دارند،از شایبههای غلو تهی نیست،و این به سبب بیخبری از آن است که مقامات بلند ایشان ذاتی خودشان نیست،بلکه این مقامات را خدای متعال به ایشان عنایت کرده است،و اگر رحمت خدا شامل حال آنان نمیشد،بشری همچون دیگر افراد بشر بودند.
خدا سینۀ پیامبر را به ایمان و یقین و رسالت گشود و گسترش داد،حتی او را به تحمل چیزی تا در ساخت که کوهها از حمل آن بیم داشتند،و چنان شد که توانست با آن اجتماع جاهلی خشن و ستمگر و جفاکار سخت با خلق و خوی پسندیدهای که خداوند متعال با آیۀ وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ، (1)از آن یاد کرده است،رو به رو شود.
خدا قلب او را در آنچه از زمان که گذشت و در آنچه پس از این خواهد آمد،گسترش داد،و قلب بزرگ او را بر همۀ زمانها مسلط ساخت،و پیوسته زمان پیش میرود و تطور و تحوّل پیدا میکند،و تا قیام قیامت رسول اللّٰه بر آن سروری و رهبری دارد.
خدا سینۀ رسول خود را با آن گزیدگان از یارانش گسترش داد که حامل رسالت بودند،و در پی او روان شدند،و در مقدمۀ آنان پسر عمویش امام علی -علیه السلام-جای داشت که منزلت او در برابر رسول اللّٰه همچون منزلت هارون نسبت به موسی بود-بنا بر حدیثی متفق علیه-مگر خدا کلیم خویش موسی -علیه السلام-را به برادرش هارون تأیید نکرد،و دعای او را مستجاب نساخت که گفته بود: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی... وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی* هٰارُونَ أَخِی ؟ [2]
در آن هنگام که خدا قلب را با ایمان میگشاید و باز میکند،برای پذیرفتن دشواریها و سختیها وسعت پیدا میکند،و قدرت /18 مقابلۀ با سختترین
1) 3) -سورة القلم4/.
چالشها را به دست میآورد،آیا میدانی چگونه؟بدان سبب که قلب در آن روز از وساوس شیطانی پاک و از رسوبهای شرک زدوده و از زنجیرهای تقدیس و فریبدهی ذاتی دور و از کینه و حسد و پندارها و آرزوها بری میشود،و در آن هنگام دارندۀ آن به سبکباری و صاحب نشاط و چابکی در حرکت بودن دسترس پیدا میکند،و چنان است که گویی از بندی رسته است،و شاید قرآن به همین اشاره کرده و گفته است:
« وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ -و بار را از تو برداشتیم.» چه وزر بار سنگین است،و وضع بار برداشتن آن است،و کدام باری سنگینتر از دوستی دنیا و ترس از مردم آن و چسبیدن به زمین است؟و تأییدی از این را در حدیثی نبوی مییابیم که چون از او-صلی اللّٰه علیه و آله-پرسیدند که:«یا رسول اللّٰه!آیا قلب گشوده میشود؟گفت:آری،گفتند:یا رسول اللّٰه!آیا این گشودگی علامتی دارد که به آن شناخته شود؟گفت:آری،از خانۀ فریب دنیا بریدن،و به خانۀ جاودانی آخرت بازگشتن،و پیش از رسیدن مرگ آمادۀ آن بودن». (1)
پس اگر شرح صدر-چنان که در این حدیث آمده-با کنارهگیری از دنیا صورت اتمام میپذیرد،فرو گذشتن بار وزر یکی از مظاهر آن خواهد،که تصدیق آن را در گفتۀ خدا در صفت پیامبرش چنین مییابیم: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ . (2)
و«اصر»به معنی بار سنگین و به شرک و خرافات تفسیر شده،و نیز یکی از معانی«أغلال»قید و بندهای نفسی است که مانع حرکت کردن میشود.
این همه با وحی تجسم یافتۀ در کتاب کامل میشود،و هر مؤمنی هنگام تلاوت آن چنان که باید،بهرۀ خود را میبرد و سینهاش گشوده و بارهای سنگینی که
حمل میکند سبک میشود.
[3]
و تنگی نفس و بازو گشاده نبودن قلب باری بس سنگین است،پشت صاحب آن را خم میکند،و مخصوصا اگر شخص حامل رسالت خدا بر جهانیان باشد،سنگینی آن چندان میشود که هیچ کس تاب تحمل آن را ندارد،مگر آن که خدا سینۀ او را به ایمان و یقین و توکل کردن بر خودش و همه چیز را به دست او سپردن گشوده باشد،و شعیب-علیه السلام-در آن هنگام که با فساد قومش چالش کرد و گفت: إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ (1)چنین بود.
« اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ -که پشت تو را خم کرده بود.» نیز گفتهاند که:یعنی چندان سنگین بود که نقیض یعنی صدای تا شدن پشت بر اثر گرانباری شنیده شد.
[4]
هنگامی که بنده زندگی خود را خالص به خدا اختصاص میدهد،و از پلیدیها و مصلحتها و شهوتهای دنیا آن را پاک میکند،و از قید و بندهای ماده خلاص میشود،قرین رسالت میشود،و به آن میشنود،و نام او به سبب پراکندن و گداختن آن در بوتهاش بلند آوازه میشود،و سید المرسلین چنین بود که خدا او را برای خود برگزید و به همین جهت نام او قرین نام خدا شد،و فرمانبرداری از او دنبالهای از فرمانبرداری خدا،و سخن و سنت و سیرت و آداب او جزئی از احکام خدا که گفت: وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . (2)خدا بدین گونه نام و یاد او را برتری بخشید،و چنان که میبینی،در هر برآمدن و فرورفتن خورشید مؤذنان با میلیونها حنجرۀ مؤمن،نام او را با احترام بر زبان میآورند.
« وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ -و یاد و نام تو را بلند گردانیدیم.» و یاد رسول در دنیا به تأیید خدا از دینش که از همۀ دینها برتر است،بلند
مرتبه شده،و نیز به پذیرفتن شفاعتش در آخرت که خدا به آن رضا داده است،و اکنون پس از گذشتن چهارده قرن از فرود آمدن قرآن کریم نام محمّد-صلی اللّٰه علیه و آله-را مشهورترین نام در عالم،و شخصیت بزرگوار او را بزرگترین دوست میلیونها شخصیت دیگر در جهان مییابیم،و اگر /18 بنا باشد از بزرگترین شخصیت در تاریخ یاد کنند،او،حتی در نزد غیر مسلمانان،اولین است.
[5]
از بودن به صورت یتیمی فقیر که دشمنان او را احاطه کرده بودند،به سروری قوم خود رسید،و سپس مؤسس یک امت و آن گاه بالا برنده بنیان بشریت شد،آیا آن کس که همۀ اینها را برای او صورت داد خدا نبود؟پس چرا از وحی او نومید شویم،و با اندک آزاری که در راه او میبینیم باز گردیم؟ « فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً -پس با دشواری آسانی است.» آسانی با دشواری،به هر جا که رود،ملازم است،زیرا که دشواری خود به خود حامل تخمهای آسانی است،و بدان روی که دشواری حالتی گذرا در زندگی آدمی است،مگر خدا آفریدگانش را برای رحمت کردن بر ایشان نیافرید،و اگر به دشواری و سختی مبتلاشان میسازد برای آزمایش نیست؟آیا رحمت خدا بر غضب او بیشی و پیشی ندارد؟بنا بر این عسر دوام نمیکند،و دلیل بر این سیرت رسولی است که خدا آن را جاودانی کرده است تا همگان به آن عبرت گیرند،و به تعبیر دیگر:کسی که از سیرت رسول پیروی کند،خطوط پهناوری از زندگی او با این سیرت در سختی و آسانی و در دشواریها و در پایانهای نیکو شباهت پیدا میکند.
پروردگار ما سبحانه و تعالی گفته است: لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ، (1)پس هر کس در زندگی خود به پیامبر خدا تأسی کند،بر بخشی از غنیمتهای سیرۀ رسول و دستاوردهای آن دست مییابد.
[6]
در پی یک دشواری دو آسانی وجود دارد:یک آسانی در دنیا و یکی دیگر در آخرت:یسر و آسانی سرچشمه گرفتۀ از رحمت خدا است که همه چیز را
1) 8) -سورۀ احزاب21/.
فرا میگیرد،و یسری برخاستۀ از بردباری و استقامت،و بنا بر آن از رحمت خدا است که ویژۀ مؤمنان است،و به همین سبب آیه تکرار شده است:
« إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً -با دشواری آسانی است.» /18 گفتهاند که:عادت اعراب آن است که اگر از اسم شناختهای یاد کنند و سپس به تکرار آن بپردازند،مقصود خود او است،و اگر به صورت نکره و ناشناخته باشد و تکرار شود،مقصود غیر او است،و آنها دو تا است برای آن که امید را نیرو بخشد و بردباری را نیکوتر برانگیزد.
و به همین سبب در حدیث روایت شدۀ از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله- آمده است که:او شادمان و خوشحال بیرون رفت،و میخندید و میگفت:«یک دشواری به دو آسانی پیروز نمیشود!». (1)
و شاعر گفته است:
إذا ضاقت بک الاحوال یوما
توسّل بألم نشرح
تجد عسرین مع یسرین
لا تحزن و لا تفرح
اگر روزی وضع بر تو سخت شدبه«الم نشرح»متوسل شو دو دشواری میبینی با دو آسانینه اندوهناک باش و نه شادمان [7]
چگونه خدا با یک عسر و دشواری دو یسر و آسانی قرار داده است؟از راه توکل مؤمن بر پروردگارش و کوشش او در عمل،تا چون از مسئولیتی به مسئولیت دیگر پرداخت،سستی و بریدگی در آن پیدا نشود.
« فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ -پس چون بیاسودی آن گاه بکوش.» گفتند:چون از نماز فارغ شدی،در دعا بکوش،پیش از آن که از جای خود برخیزی،یا این که چون از کارهای دنیا بیاسودی،به عبادت بپرداز،یا این که چون در روزت از کارهای خلق فراغت یافتی،در شب به طاعت حق بپرداز.
ظاهرا همۀ این معانی درست است،بدان سبب که کلمه آن را فرا میگیرد،
1) 9) -نور الثقلین/ج 5،ص 604.
و معنی آن-ظاهرا-آسایش از یک کار و تلاش کردن در کاری تازه،و کار نخستین آسانتر از دومی است،زیرا که در آن تلاش کرده است،و از همین روی تعبیر به صورت«فانصب»آمده است.
بدان سبب چنین است که دل افروخته به شوق رضوان و خرسندی خدا،و عاشق به نزدیک شدن به او،پیوستن /18 تن خود را به انجام دادن کارهای خوب و صالح مشغول میدارد،و به محض فارغ شدن از یک کار به کاری دیگر میپردازد و دربارۀ آن تلاش میکند تا به آن تحقق بخشد،نفس او از آن در رنج است،بدان سبب که هدفهای بزرگ دارد،و احساس زمان و سرعت دور شدن آن از خودش،و مرگ و سرعت گام برداشتنهای آن به سوی او،و اجلی که یک ساعت رسیدن آن پس و پیش نمیشود،و گور که انتظار او را برای خوابی طولانی میکشد...آری،میگویم که:ژرفای احساس او به همۀ اینها،خوابگاه او را آشفته میسازد،و آسایش را از او سلب میکند،و او را از لهو و لعب باز میدارد،و به روزه گرفتن از لذات دنیا جز به اندازۀ نیازش وا میدارد،و به کمترین درجات لذت خرسندش میسازد.
اولیای صالح خدا چنین بودهاند و اکنون نیز چنیناند،پس خوشا بر احوال ایشان،و به همین سبب هنگام فرا رسیدن مرگ حسرت دوری از دوستان و از دست دادن لذتهای دنیا را نمیخورند.هرگز...بلکه از آن اندوهناک کند که با مرگ لذت برخاستن به نماز شب و مناجات کردن با پروردگار بندگان را از کف میدهند،و از این که لذت تشنگی حاصل از روزهداری در برابر خواستهها را دیگر ندارند.
امام علی-علیه السلام-در خطبۀ پرهیزگاران،آنان را بدین گونه توصیف کرده است:«و اگر نه این است که زندگیشان را مدتی است که باید گذراند،جانهاشان یک چشم به هم زدن در کالبد نمیماند،از شوق رسیدن به پاداش-(در آن جهان)-یا از بیم ماندن و گناه کردن-(در این جهان)- آفریدگار در اندیشۀ آنان بزرگ بود،پس هر چه جز اوست در دیدههاشان خرد نمود.
بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیدهاند و در آسایش آن به سر میبرند، و دوزخ چنان که آن را دیدهاند و در عذابش اندرند.دلهاشان اندوهگین است و
-(مردم)-از گزندشان ایمن،تنهاشان نزار،نیازهاشان اندک و پارسا به جان و تن.روزی چند را با شکیبایی به سر بردند که آسایشی دراز مدت را برایشان به دنبال آورد،تجارتی سودمند بود که پروردگارشان برای آنان فراهم کرد.دنیا آنان را خواست و آنان دنیا را نطلبیدند،اسیرشان کرد و به بهای جان،خود را از بند آن خریدند.اما شب هنگام!راست برپایند،و قرآن را جزء جزء با تأمل و درنگ بر زبان دارند،و با خواندن آن اندوهبارند،و در آن اندوه دار وی درد خود را به دست میآرند.و اگر به آیهای گذشتند که تشویق در آن است،به طمع بیارمند /18 و جانهاشان چنان از شوق برآید که گویی دیدههاشان بدان نگران است،و اگر آیهای را خواندند که در آن بیم دادنی است،گوش دلهای خویش بدان نهند،آن سان که پنداری بانگ برآمدن و فرو شدن آتش دوزخ را میشنوند.-(با رکوع)-پشتهای خود را خمانیدهاند و-(با سجود)-پیشانیها و پنجهها و زانوها و کنارههای پا را بر زمین گسترانیده،از خدا میخواهند گردنهاشان را بگشاید-(و از آتش رهاشان نماید)-.و اما در روز،دانشمندانند خویشتندار،نیکوکارانند پرهیزگار،ترس آنان را چون تیر پیراسته تراشیده کرده است و نزار،چون کسی بدانها نگرد،پندارد بیمارند،اما آنان را بیماری نیست،و گوید خردهاشان آشفته است-(اما آن پریشانی را سبب دیگری است)-». (1)و رسول اللّٰه نمونۀ برتر برای این صفات بود،و شبها چندان برای نماز میایستاد که پاهایش ورم کرد،و از گرسنگی چندان رنج دید که سنگ گرسنگی بر شکم خود بست،و دنیا او را خواست و او از دنیا روی گرداند.
در ایام رسالت محدود خود ساختههای جاهلیت را هر روز ویران میکرد تا به جای آنها کاخ اسلام را بنا کند،و تا از کاری میآسود به کاری پس از آن میپرداخت،و چون خدا دین را به او کامل کرد،به امر مهم خلافت پس از خود پرداخت و علی-علیه السلام-را به امامت پس از خود برگماشت،و این
1) 10) -نهج البلاغه،خطبۀ 193،ص 225-226،ترجمۀ دکتر سید جعفر شهیدی.
دشوارترین مرحلۀ زندگی او بود،چه با مخالفت گستردۀ بعضی از اصحاب خود رو به رو شد،ولی با عزم و استقامت به کار برخاست.
به همین سبب است که در تفسیر آیه از امام صادق-علیه السلام-آمده است:«پس چون از پیامبری فراغت یافتی،علی را منصوب کن،و به پروردگارت توجه کن». (1)
[8]
چه چیز است که مؤمنین را به حرکت خود به خودی و نشاط و فعالیت مداوم و پیوسته برمیانگیزد؟دوستی خدا و میل و توجه داشتن به او است،و هر کس به کسی عاشق و واله باشد،دشواریها در راه رسیدن به او برایش آسان خواهد شد،و کدام دوستی در دلهای مؤمنان از دوستی خدا بزرگتر است؟و خدا گفته است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ ، (2)و به همین سبب ندای /18 خدا به رسول و به میانجیگری او به مؤمنان چنین رسید:
« وَ إِلیٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ -و به پروردگارت باز گرد.» قلب او نزد پروردگارش بود،چشمانش به خواب میرفت ولی دلش خواب نداشت،و چون شب بر او در میآمد،به توجه و توسّل به خدا و جهد و کوشش میپرداخت.خوب است به قصهای که عایشه از قیام شبانۀ پیامبر نقل کرده،بدان گونه که در روایت امام صادق-علیه السلام-آمده است،گوش کنیم.گفت:
«شب نیمۀ شعبان بود،و رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-نزد عایشه بود،پس چون شب به نیمه رسید،رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-از فراش برخاست،پس عایشه را آنچه همۀ زنان را فرا میگیرد(یعنی غیرت و رشک)فرا گرفت و پنداشت که نزد یکی دیگر از زنانش خواهد رفت،پس خود را در روپوش خود پیچید-و سوگند به خدا که نه ابریشم بود و نه کتان و نه پنبه،بلکه تار آن از مو و پود آن از کرک شتر بود-پس به طلب پیامبر در یک یک اطاقهای زنانش پرداخت،و ناگهان در این
ضمن دریافت که پیغمبر در حال سجود همچون جامهای چسبیدۀ به زمین است،و چون به او نزدیک شد،شنید که در سجود چنین میگوید:
«سواد و خیال من به تو سجده کرد،و دلم به تو ایمان آورد،این دو دست من است که با آنها جنایتی بر نفس خود روا نداشتهام،ای بزرگ!که برای هر بزرگی امید به تو است،گناه بزرگ مرا بیامرز،که گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ نمیآمرزد».
سپس سر برداشت و بار دیگر به سجده رفت و عایشه شنید که چنین میگوید:
«پناه میبرم به نور وجه تو که آسمانها و زمین به آن روشن است،و تاریکیها در مقابل آن از میان میرود،و امر پیشینیان و پسینیان از ناگهانی بودن خشم و غضب تو،و مبدل شدن عافیت تو،و نابود شدن نعمت تو،اصلاح میپذیرد، خدایا قلبی پرهیزگار و پاکیزه،و از شرک تهی،روزی من فرما، /18 نه کافر و شقی».
سپس گونهها بر خاک سود و گفت:«رخساره بر خاک سودم و غلتاندم،و حق من است که به تو سجده کنم». (1)
1) 13) -مفاتیح الجنان(اعمال نیمۀ شعبان)ص 169.
سورۀ تین
در کتاب«ثواب الاعمال»شیخ صدوق،به اسناد او از ابو عبد اللّٰه صادق -علیه السلام-آمده است که او گفت:«هر که«و التین»را در نمازهای واجب و مستحبّ بخواند،به اندازهای از بهشت به او داده خواهد شد که خرسند شود».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 606 /18
هر کس دانستههای خود را در چارچوب علمی محکمی قرار ندهد،از آنها بهرهای نخواهد برد،و قرآن کریم این چارچوب را در اختیار ما قرار میدهد.آیا در این اندیشه افتادهای که اگر ندانی چه کسی،و از کجا آمدهای،و به کجا خواهی رفت،و چه چیز به کار تو میخورد،و چه چیز برایت زیانبخش است،چگونه میتوانی از دانستههای خود دربارۀ پیرامونت بهرهمند شوی؟و اگر بیمار و بیماری او را نشناسی،دارد به چه درد تو میخورد؟ و سورۀ تین ما را به بینا شدن نسبت به خود هدایت میکند،و مقدمهای برای بصیرتهای زندگی و بلکه خلاصۀ آنها است.
سورة التّین /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلتِّینِ وَ اَلزَّیْتُونِ (1) وَ طُورِ سِینِینَ (2) وَ هٰذَا اَلْبَلَدِ اَلْأَمِینِ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (4) ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ (5) إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ (6) فَمٰا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ (7) أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِأَحْکَمِ اَلْحٰاکِمِینَ (8)
2[طور سینین]
:گفتهاند که:آن کوه طور واقع در سیناء است،و به گفتهای دیگر:هر کوه دارای درخت میوهدار.
6[ممنون]
:ممنون به معنی:مقطوع و بریده شده است.
«منّه السیر یمنّه منّا»یعنی راه رفتن او را خسته و ناتوان کرد،و منین به معنی ضعیف است.
[1]
و این سوره با سوگندی آغاز میشود که شایستۀ چارچوب بودن برای این بصیرت است.پس تین و زیتون چیست؟ « وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ -سوگند به انجیر و زیتون،(یا به دو کوه دارای این دو نام).» تمایز میوه از دیگر انواع غذا و خوراک آسانی خوردن آن بدون لزوم پرداختن به کاری برای آماده کردن آن است:گوشت را،مثلا،نمیتوان خام خورد،و دانهها را باید برای خوردن به صورت دیگری درآورد و کاری دربارۀ آنها انجام داد، در صورتی که انگور بدون این که عملی در روی آن انجام بگیرد،چیده و خورده میشود.بعضی از گونههای طعام را میتوان ذخیره کرد،و برای آدمی متضمن فوایدی است،در صورتی که انواعی از میوه،علاوه بر وجوه تمایزی که به عنوان میوه دارد،ممیزات خوراکی نیز دارد،و آنها را میتوان ذخیره کرد و مشتمل بر مواد ضروری بدن است،و از این جمله است انجیر که خوردن آن آسان است و گویی آن را به اندازۀ دهان ساختهاند و مزۀ پاکیزهای همراه با فواید بزرگ دارد،و آن را میتوان برای مصرف کردن در هنگام ضرورت خشک کرد،و از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«اگر میخواستم از میوهای سخن بگویم که از بهشت فرود آمده است، /18 میگفتم همین میوه است که جویدن لازم ندارد،آن را بخورید که بواسیر را از میان میبرد و برای درمان نقرس سودمند
است». (1)
نیز چنین است میوۀ زیتون که بزرگترین فایده را برای تن آدمی دارد،و روغن آن روغن نادری است که به بدن هیچ زیانی نمیرساند،و در حدیث به جا مانده از پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«زیتون بخورید و از روغن آن بهرهمند شوید که از درخت مبارک است». (2)
[2]
که آن درخت در پناه کوه پر درختی که با فواید و منظر و پشتیبانی خود زندگی را شیرین میسازد،قرار گرفته است،و به همین جهت پس از یاد کرد از خوراک انسان،پروردگار ما از کوه طور یاد کرده و گفته است:
« وَ طُورِ سِینِینَ -و سوگند به طور سینین.» گفتهاند که سینین در لغت سریانی به معنی نیکو و زیباست،و به قولی:
هر کوه پر درخت میوه به نام سینین خوانده میشود، (3)و این گفتۀ مقاتل و کلبی است.
[3]
و هر جا بوده باشد،صورت آیه با سوگند خوردن به تین و زیتون از یک سو،و با شهر ایمن از سوی دیگر هماهنگی دارد،که خداوند متعال گفته است:
« وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ -و این شهر آسوده و ایمن.» چه ریشههای مدنیّت آدمی سه چیز است:خوراک و زمین و صلح و سلام.
پس چون تین و زیتون مثالی برای بهترین خوراک،و طور سنین بهترین نمونۀ نیکوترین و پربرکتترین زمینها باشد،بلد الامین الگوی بهترین سرزمینها خواهد بود که سرزمین امنیّت و صلح و صفا است،و این چارچوب متناسب با محور سوره است /18 که در آفرینش آدمی با بهترین تقویم و استقامت تجسم یافته است،بدان جهت که تسخیر زندگی برای او،و آماده کردن طعام و زمین و فراهم آوردن امن و امان،و در نتیجه ایجاد وسایل تمدن برای او،بعضی از جنبههای نیکویی ساختار برای انسان و
زیبایی و کمال بخشش پروردگار نسبت به او خواهد بود.
برای این کلمات تفسیرهای دیگری نیز وجود دارد که منافی با وسعت کلمات قرآن و مرزهای متعدد آنها نیست،چنان که گفتهاند:بلد الامین مکه است که خداوند آن را شرف و بزرگی بخشیده،و طور سینین جایی است که در آن جا موسی-علیه السلام-با خدا تکلم کرده است،و اما تین را بیت المقدس یا مسجد الحرام یا مسجد دمشق دانستهاند،و زیتون را کوهی که بیت المقدس بر آن بنا شده است،یا این که محل فرود آمدن کشتی نوح در کوه جودی بوده است.
در روایتی به جا مانده از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:
«خداوند تبارک و تعالی از هر چیز چهار برگزیده است...و از شهرها و سرزمینها چهار:پس گفت: وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ* وَ طُورِ سِینِینَ* وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ و تین مدینه است،و زیتون بیت المقدس،و طور سینین کوفه،و هذا البلد مکة». (1)
[4]
سوگند به آن دیار مقدس.و سوگند به آن نعمتها که تمدن بشر را میسازد،که انسان به نیکوترین وضع و ساختمان و استقامت آفریده شده است.
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ -هر آینه آفریدیم انسان را در بهترین قوام و استقامت.» قدرت خدا در ساختن جسد آدمی،از استقامت قامت آدمی تا سلسلۀ اعصاب و قدرتهای مخ و نرمی جسم و توانایی سازگاری آن با اوضاع و احوال گوناگون او تجلّی پیدا میکند و این همه دلیل بر آن است که خداوند متعال او را برای اجرای نقشی بزرگتر از نقش زندگی و سازندگی آفریده است،تنها یک فرد در حال رشد و تکامل نیست،بلکه آفریدهای مکرم و بزرگوار است که خداوند متعال موجودات زنده و گیاهان و طبیعت را مسخّر او ساخته،و بنا بر این نقش /18 حقیقی او در جسم وی نیست بلکه در روح او جای دارد،و در این درخشش مبارک نور مشیتی است که تنها به انسان بخشیده شده،و در این پارۀ نور خرد و دانش و شناختی جای
1) 4) -نور الثقلین/ج 5،ص 606.
دارد که انسان در میان دیگر آفریدگان به آن ممتاز شده است.
این معنی چیزی است که با سیاق سوره سازگار است،و بنا بر این قوام نیکویی که خدا به آدمی عنایت فرموده،تنها تقویم جسد او نیست،بدان سبب که این تقویم مقدمه برای چیزی مهمتر است که همان قوام روان او است،و بدان روی که مؤمن و کافر در آن با یکدیگر شریکند،دیگر باز گرداندن کفار به تنهایی به اسفل سافلین معنایی ندارد.
انسان برای آن آفریده شده است که مهمان پروردگار خویش در باغهای جاودانی بوده باشد،و بر نشیمنگاه راستین در نزد ملیک و مالکی مقتدر بنشیند،و همچون پروردگار بزرگ خود به چیزی بگوید:باش،پس بباشد،و در خط آن انسانی قرار گیرد که به سوی پروردگار خود عروج میکند و با آن فاصلهای همچون فاصلۀ دو کمان یا کمتر پیدا کند( قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ ).
[5]
ولی این فرصت مبارک که به او عنایت شده،چون مورد استفاده قرار نگیرد،کاملا بر عکس میشود،و شخص همچون بالا روندۀ از کوه بزرگی خواهد بود که چون قدمش بلغزد و به ژرفنای دره سرازیر میشود.
« ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ -سپس او را به پستترین پستیها بازگرداندیم.» به کجا؟به جهنم که بد جای بازگشتنی است،و در آن جا آرزوی آن میکند که کاش خاک میبود.
[6]
حال که آدمی با نیکوترین اندازه آفریده شده،آیا روا است که خود را واگذارد که قضا و قدر او را به هر جا که میخواهد ببرد؟هرگز!...چه این به پستترین پستیها میانجامد،و ناگزیر باید فهم و فعالیت وجود داشته باشد تا شخص به این درک اسفل سقوط نکند،و مثل او در این باره همچون مثل کسی است که بر قلۀ کوهی بسیار بلند قرار گرفته است و ناگهان گرفتار طوفان باد شدیدی میشود که اگر تمام هوش و اراده و نیروی خود را به کار نگیرد،به عمق دره فرو خواهد افتاد.
چنین است که خداوند متعال به دنبال آیه فقط کسانی را مستثنی کرده است که ایمان آورده و به انجام دادن کارهای نیکو پرداختهاند،و اینان کسانی هستند که در قلهای که خداوند ایشان را قرار داده است باقی خواهند ماند.
« إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ -مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو و شایسته کردند که بیمنّتی مزد خود را دریافت خواهند داشت.» [7]
هیچ جانوری به اندازۀ آدمی نیازمند آن نیست که به امور زندگی او توجه شود.کودکی که بدون چنین توجهی شایسته احتمال بقای او کاهش مییابد، در مدتی دراز متکی به عنایت و توجه پدر و مادر خویش است،و به همین گونه انسان وسایل دفاعی کافی برای جلوگیری از خطرها ندارد،در صورتی که هر جانوری از داشتن وسایل دفاع کافی برخوردار است،ولی در انسان این امر به هوش و خرد او سپرده شده،و این همه نشانۀ آن است که آدمی آفریدهای اجتماعی و متمدن است و برای بقا و تکامل خود به نظام نیازمند است.
« فَمٰا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ -پس چه چیز پس از این تو را به تکذیب دین برمیانگیزد؟» چه چیز تو را،ای انسان،بر آن میدارد که منکر مکافات شوی؟و بدون داشتن ایمان این امکان وجود ندارد که آدمی در قلۀ آفریدگان که خدایش او را در آن جا قرار داده است باقی بماند،به همان گونه که بدون ایمان داشتن به پاداش و جزا،ملتزم بودن به دین(شریعت)هیچ معنایی ندارد،در صورتی که دین یک ضرورت عقلی است که آدمی به آن رهبری میشود،مگر نه این است که انسان اجتماعی آفریده شده و بنا بر این به نظام و قانونی نیاز دارد،و بهترین نظام آن است که از طرف آفریدگار آدمی به او وحی شود،در انسان فرصت تکامل روحی و نزدیک شدن به خدا وجود دارد،و به همین سبب نیازمند به فرستادگان و رسالتهایی است که عملی شدن این فرصتها را برای او فراهم آورند.و از سوی دیگر:آیا مشاهده نمیکنید که چگونه آدمی،در صورتی که رادع و مانعی در برابر خود نداشته
باشد،به منتها درجۀ وحشیت و تباهی سقوط میکند،و هوشمندی و توانایی خود را در راه هلاک خویش به کار میاندازد،آیا نمیبینید که چگونه فساد و تباهی در خشکی و دریا گسترش یافته است؟آیا خبر جنگهای جهانی به گوش شما نرسیده، و از این با خبر نشدهاید که این آدمیزاد چه وسیلههایی برای هلاک کردن خویشتن و دیگران فراهم آورده است؟! /18 این همه گواه بر آن است که این موجود بزرگ جز با یک نظام الاهی بزرگ نمیتواند تکامل پیدا کند...بدون دین،همچون کشتی کوه پیکری بدون ناخدا،و هواپیمای بسیار بزرگی بی راننده است،و معلوم است که در دریا و آسمان پیکران چه سرنوشتی خواهد داشت! [8]
اگر کیفر و پاداش موعود نبود،آفرینش آدمی کاری بیهوده یا حتی ظلمی به شمار میرفت،سبحان اللّٰه! پس چگونه میتواند در نزد خدا کسی که به اسفل سافلین نزول میکند و سبب گسترش تباهی در زمین میشود،با کسی برابر باشد که به اوج نیکی و نیکوکاری صعود میکند؟آیات خدا در آفریدگانش ما را به آن رهبری میکند که پروردگار ما بهترین داور در میان داوران است،و این خود گواه بر آن است که خدا برای این انسان پاداشی مقرر داشته است که در روز جزا به او خواهد رسید.
« أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَحْکَمِ الْحٰاکِمِینَ -آیا خدا استوارترین داور و حاکم در میان داوران نیست؟» در حدیث از قتادة روایت شده است که گفت:هنگامی که رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-این سوره را به پایان رسانید،گفت:«چرا.و من بر این از گواهانم». (1)
1) 5) -مجمع البیان،ج 10،ص 512.
سورۀ علق
از ابو عبد اللّٰه الصادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر که در شب یا روز خود سورۀ«اقرأ باسم ربک»را بخواند و در همان روز یا شب بمیرد،شهید مرده است،و خدا او را همچون شهید به محشر میآورد،و او را همچون شهید زنده میکند،و همچون کسی است که در راه خدا همراه با رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-شمشیر زده باشد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 608 /18
در نفس آدمی کبر و نخوتی نهفته است که احساس ثروتمندی آن را تیز میکند،و احساس نیازمندی آن را از میان میبرد،و اگر آدمی از این درد بیدرمان آگاه نشود،نعمتهای خدا جز سرکشی برای او حاصلی نخواهد داشت،و سرکشی مرکب راهوار هلاکت است.
اما اگر آدمی این را بداند،و از آن آگاه باشد که نادان و فقیر و مسکین و
مستکینی بیش نیست،و این که خدا است که با قلم به او چیز میآموزد،و هنگامی که میخواند صاحب کرامت و بزرگواری خدا است،و شایستۀ ستایش و کبریا او است نه این متعلمی که با علم خود سر به طغیان برداشته است،و نیز باید از این امر آگاه باشد که مال نعمتی خدا داد است و ناگزیر در برابر آن باید سپاسگزار باشد نه این که مال سبب سرکشی شود و با آن در برابر حق ایستادگی کند،و نیز چنین است جاه و مقام و خانواده و دیگر قدرتهای مجازی.
اگر این را بداند،نفس و جان او آرام و اطمینان پیدا میکند،بلکه توانایی آن را به دست میآورد که به اذن خدا کبر و غرور ذاتی خویش را درمان کند،و هر چه نعمتهای پروردگارش افزونتر شود،سپاسگزاری او از خدا و فروتنی او نسبت به بندگان خدا بیشتر خواهد شد،و با گشاده دستی بیشتر به دادن حقوق خدا به مستحقان آن خواهد پرداخت.
محور سورۀ علق درمان سرکشی آدمی است در آن هنگام که نعمت دانش یا جاه و مال به او عطا شده است،و این معالجه با تعبد و بندگی خدا صورت پذیر میشود،و بدین گونه سوره با فرمان به سجود خاتمه پیدا میکند که معراج آدمی به سوی پروردگار خویش است.
سورة العلق /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلَّذِی خَلَقَ (1) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ اَلْأَکْرَمُ (3) اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ (5) کَلاّٰ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ (6) أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنیٰ (7) إِنَّ إِلیٰ رَبِّکَ اَلرُّجْعیٰ (8) أَ رَأَیْتَ اَلَّذِی یَنْهیٰ (9) عَبْداً إِذٰا صَلّٰی (10) أَ رَأَیْتَ إِنْ کٰانَ عَلَی اَلْهُدیٰ (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْویٰ (12) أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (13) أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ یَریٰ (14) کَلاّٰ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّٰاصِیَةِ (15) نٰاصِیَةٍ کٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ (16) فَلْیَدْعُ نٰادِیَهُ (17) سَنَدْعُ اَلزَّبٰانِیَةَ (18) کَلاّٰ لاٰ تُطِعْهُ وَ اُسْجُدْ وَ اِقْتَرِبْ (19)
[1]
رسیدن این سوره نخستین باری نبود که وحی در مکه نازل میشد،بلکه بازپسین بار و بزرگترین آنها بود که بانگ نزول وحی در کوههای مکه شنیده میشد،و جبرییل با نوری بر پیامبر اسلام نازل شد که در طول زمان پرتو افشانی میکند.
محمّد پیامبر اسلام-صلی اللّٰه علیه و آله-چهرۀ خود را در برابر آسمان به این سو و آن سو میگرداند و چشم به راه ساعت رهایی بزرگ بود،این را میدانست که فرستادۀ خدا است،ولی میخواست بداند که چه وقت وحی بر او نازل میشود و به او فرمان میرسد که حق را آشکار کند؟با شوقی عظیم در جستجوی این لحظه بود.
کعبه از او میخواست که آن را از سنگهای سختی که در میانش گرفته بودند و آشکارا به جای خدا مورد پرستش قرار داشتند،رهایی بخشد،از او بدان سبب یاری میخواست که این خانه را از صورت خانۀ خدایی که برای همۀ مردمان بنا شده بود بیرون آورده بودند،و عنوان نشانی از پایتخت گردنکشان قریش پیدا
کرده بود که به نام آن سروری ستمگرانۀ خویش را بر جزیرة العرب تحمیل کرده بودند.
انسانیت گرفتار عذاب شده در اطراف و اکناف جزیرة با پایان یافتن صبرش چشم به راه آن بود که وی به کشتن دختران بیگناه پایان دهد،و از کشته شدن کودکان جلوگیری به عمل آورد،و مانع هتک حقوق مردم شود،و رواج زنا را از جامعهای براندازد که در آن به هر سو نظر میشد،فقر و مسکنت و عقب ماندگی همچون نشانههای بارزی از اجتماع به چشم میخورد.
ولی فرهنگی که فراهم آمدۀ از تودهای اسطورهها و خرافات بود،در خدمت گردنکشان و متنعمان قرار داشت،و وسیلهای برای برانگیختن تعصبات قبیلهای و افتخارات دروغین به شمار میرفت،و افزاری برای روشن کردن آتش کینههای کهن بود،و پیوندهای اقتصادی به صورت مجموعهای از قید و بندها برای جلوگیری از فعالیت انسان در آمده و بر اساس ستم و قهر و غلبه و اختلاف طبقاتی متکی بود.
اوضاع در بیرون جزیره نیز به هیچ وجه بهتر از این نبود که تحریف و نفاق پیروان موسی و عیسی-علیهما السلام-را به دورترین حدود گمراهی رسانیده بود.
برای رهانیدن انسانی که در منجلاب نادانی و پس ماندگی غوطهور بود، فرهنگ و ادبی ربّانی ضرورت داشت،و خداوند متعال بزرگترین فرشتگان خود روح القدس را برانگیخت تا برگزیدۀ او محمد را به این ادب مؤدب سازد،و جبرییل را به رساندن وحی الاهی به سوی او روانه کرد.
و اینک پارهای از آنچه امیر المؤمنین(ع)در نهج البلاغه آورده است:
«و گواهی که محمد بندۀ او و پیامبر او است.او را بفرستاد با دینی آشکار و نشانههایی پدیدار و قرآنی نبشته در علم پروردگار،که نوری است رخشان،و چراغی است فروزان و دستورهایش روشن و عیان،تا گرد دو دلی از دلها بزداید،و با حجت و دلیل ملزم فرماید،نشانههایش ببینند و بیش نستیزند،و بترسند و از گناه بپرهیزند.و این هنگامی بود که مردمان به بلاها گرفتار بودند،و ریشههای دین
سست و نااستوار،و پایههای ایمان ناپایدار.پندار با حقیقت به هم آمیخته،همۀ کارها درهم ریخته.بر و نشو کار دشوار،درآمد نگاهش ناپایدار،چراغ هدایت بینور،دیدۀ حقیقت بینی کور،همگی به خدا نافرمان،فرمانبر و یاور شیطان،از ایمان روگردان.پایههای دین ویران،شریعت بینام و نشان،راههایش پوشیده و ناآبادان.دیو را فرمان بردند،و به راه او رفتند و چون گله که به آبشخور رود پی او گرفتند. /18 تخم دوستیش در دل کاشتند،و بیرق او را برافراشتند حالی که فتنه چون شتری مست آنان را به پی میسپرد و پایمال میکرد و ناخن تیز بدانها در میآورد،و آنان در چار موج فتنه سرگردان بودند،درمانده و نادان،و فریفتۀ مکر شیطان.در خانۀ امن کردگار با ساکنانی تبهکار و بد کردار،خوابشان در شب بیداری و سرمۀ دیدهشان اشک جاری،در سرزمین عالم آن دم از گفت بسته،دجّال به عزت در صدر نشسته»، (1)و گفت:«همانا خدا محمد را برانگیخت،تا مردمان را بترساند،و فرمان خدا را چنان که باید برساند.آن هنگام شما ای مردم عرب!بدترین آیین را برگزیده بودید،و در بدترین سرای خزیده.منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان گرزه مارهای زهردار.آبتان تیره و ناگوار،خوراکتان گلو آزار،خون یکدیگر را ریزان،از خویشاوند بریده و گریزان.بتهاتان همه جا بر پا،پای تا سر آلوده به خطای»، (2)و گفت:«او را هنگامی فرستاد که:پیامبران نبودند،و مردمان در خوابی دراز میغنودند،اسب فتنه در جولان،کارها پریشان،آتش جنگها فروزان،جهان تیره،فریب دنیا بر همه چیره،باغ آن افسرده،برگ آن زرد و پژمرده، از میوهاش نومید،آبش در دل زمین ناپدید،نشانههای رستگاری ناپیدا،علامتهای گمراهی هویدا،دنیا با مردم خود ناخوشروی،و با خواهندۀ خود ترش ابروی،بارش محنت و آزار،خوردنی آن مردار،درونش بیم،برونش تیغ مرگبار». (3)
و گفت(ع)در بعثت پیامبر(ص):«او را برانگیخت،در حالی که مردم
سرگردان بودند،و بیراهۀ فتنه را میپیمودند.هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگی خواهیشان به فرودستی انداخته.از نادانی جاهلیت خوار،سرگردان و در کار نااستوار،به بلای نادانی گرفتار.او که درود خدا بر وی باد،خیرخواهی را به نهایت رساند،به راه راست رفت،و از طریق حکمت و موعظۀ نیکو مردم را به خدا خواند». (1)
محمد-صلی اللّٰه علیه و آله-در آن شک نکرد که این وحیی است که به او میرسد،بدان سبب که خدا /18 کسی را که در وحی او شک کند،به فرستادگی اختیار نمیکند:ابراهیم-علیه السلام-در آن شک نکرد که رؤیای او حق است و به کشتن پسرش مبادرت کرد،و موسی-علیه السلام-در این شک نکرد که آن کس که نزدیک درخت با او سخن میگوید خدا است،و به همین سبب با تمام اندامهای خود به خواندن او پرداخت،و مریم در آن شک نکرد که خدا پسر پاکیزهای به او عطا کرده است،به همان گونه که عیسی بن مریم-علیهما السلام-در آن شک نکرد که بنده و فرستادۀ خدا به سوی بنی اسراییل است،پس آیا این معقول است که خاتم پیامبران که شریفترین و بزرگترین آنان است در این شک کند؟! نور خورشید دلیل آن است،و نور علم دلیل علم،و اطمینان یقین گواهی راستگو بر آن،و وحی آشکاری و وضوحی بیش از خورشید،و نوری بیش از علم،و آرامش و اطمینانی بیش از یقین دارد.
آیا وحی از خدا و خدا گواه بر آن نیست،پس چگونه ممکن است فرستادۀ خدا در آن شک کند؟آیا خدا توانایی آن ندارد که به فرستادۀ خود چیزی برای رسیدن او به یقین نشان دهد،یا کسی را بر مردمان مبعوث کند که شکی در وحی نداشته باشد؟البته که دارد.
برای من این امکان وجود ندارد که به روایاتی در پیرامون رسول باور کنم
1) 4) -همان منبع،خطبۀ 95.
که بنا بر آنها پس از نزول وحی به خدیجه گفت:ای خدیجه!مرا چه میشود،و خبر وحی را به او رساند،و گفت:بر نفس خود بیمناکم،پس خدیجه به او گفت:
هرگز...مژده میدهم تو را که خدا هرگز اندوهناکت نخواهد کرد،تویی که صلۀ رحم میکنی،و راست میگویی،و همگان را تحمل میکنی و به پذیرایی از مهمان میپردازی و در سختیهای روزگار به کمک دیگران میپردازی.
آری.من نمیتوانم این نصها را که مخالف با ظاهر قرآن است بپذیرم و وسیلهای برای خاورشناسان برای ایستادن در مقابل رسول اسلام است،و اعتقاد من آن است که پیامبر اسلام بیصبرانه چشم به راه رسیدن وحی بود،و چون جبرییل بر او نازل شد،خدا راستی حادثه را به او شناساند و گفت:
« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ -بخوان به نام پروردگارت که آفرید.» و خواند:باسم اللّٰه الرحمن الرحیم،و این آغاز رسالت است،و هر چند فاتحة الکتاب، /18 بنا بر آنچه خداوند در صورت نهایی قرآن مقرر فرموده بود،آغاز این کتاب آسمانی شد،پنج آیۀ سورۀ علق آغاز تنزیل به شمار میرود.و این نکته شناخته است که میان آنچه خدا در شب قدر به یکباره تمام قرآن را نازل کرد،و صورتی که به شکل تدریجی قرآن در ظرف مدت بیست و سه سال دعوت رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-بر پیامبر اسلام نازل شد،تفاوتی وجود دارد.
به همین سبب در حدیث آمده است از امام جعفر صادق-علیه السلام- که گفت:نخستین چیزی که بر رسول اللّٰه نازل شد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ بوده و آخرین آن إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ . (1)
شاید وحی برای بشریت عهدی از قرائت را آغاز کرده است که پس از زمان پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-به صورت فعلی ملازم با انسان و علی رغم وجود پدیدۀ کتابت از صدها سال پیش از اسلام سابقه داشته است،ولی با اسلام به صورتی گسترش پیدا کرد که اکنون نشانه و علامت آشکار انسان شده است.
1) 5) -نور الثقلین/ج 5،ص 609.
خواندن وضوحی بیشتر از شنیدن دارد،زیرا که سبب ایجاد عمل متقابلی است میان انسان و نصّی که بر وی خوانده میشود که بسیار بیشتر از گوش دادن محض به آن است،و شاید کتاب پروردگار ما به همین جهت به نام قرآن خوانده شده است.
ولی قرائت به صورت کلی مطلوب نیست،بلکه در مورد آنچه به نام خدا آغاز میشود چنین است،برای چه؟چرا که نام خدا هدف از خواندن را محدود و معین میکند.این خواندن برای دست یافتن به برتری بر مردمان و در خدمت گردنکشان بودن و گمراه کردن مردمان ساده لوح نیست،بلکه برای تزکیۀ نفس و خدمت کردن به ایشان و هدایت همگان صورت میگیرد.
در آن هنگام که علم-و وسیلۀ آن قرائت-به نام خدا باشد،پادشاهان را خواهی دید که بر در خانههای علما و دانشمندان صف کشیدهاند و مردمان در پیرامون ایشان گرد آمدهاند،و پادشاهان ایشان را در مبارزههای خود بر ضد نعمت پرستان و مستکبران سرپرستی میکنند.
[2]
و خدا آدمی را از علقه،یعنی از خونی بسته،آفرید و پیش از آن او را به صورت آبی پست آفریده بود و سپس چندان بزرگش داشت که بر بیشتر آفریدههای او برتری یافت.چه انتقال و تفاوت عظیمی میان حالت همچون خون بسته و میان انسانی وجود دارد که استوار بر روی گامهای خویش پیش میرود؟!هر کس اندکی از آفرینش آدمی و آیات بزرگی که خدا در جان و تن او قرار داده است آگاه باشد،ناگزیر از این انتقال عظیم مبهوت خواهد شد،آیا چنین نیست؟ولی اکنون انتقال بزرگتری چشم به راه او است،که این بار لازم است انتقال با عزم و ارادۀ خود انسان و رحمتی از پروردگار او صورت پذیر شود.و آن انتقال تمدنی از حالت انسان بیسواد به حالت انسانی است که به نام پروردگار خویش میخواند،و شاید آیه بدین سبب آمده باشد که ما را به یاد اصل آفرینش انسان بیاندازد.
« خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ -آدمی را از خون بسته آفرید.» هر کس در قدرت انسان برای عروج به پایگاههای بلند شک داشته باشد،
باید به این نعمت خدا نظر کند که چگونه او را از خونی بسته آفرید،و بداند که خدا بر آن توانایی دارد که به مدد علم و هدایت به صورتی دیگر بیافریند.
[3]
بیایید تا در ابعاد قرائت و خواندن بیندیشیم:چگونه خدا به انسان نوشتن را آفرید تا بتواند آزمایشهای خویش را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد،و این آزمایشها و آزمودهها چندان انبوه و متراکم شد که اکنون به صورت سیلی جهنده درآمده است که گذرگاههای علمی آن،با وجود گستردگی آنها،نمیتواند همۀ آنها را در خود جای دهد.آیا میدانید که اگر آدمی از نوشتن آگاهی نداشت،به صورت فردی از چهارپایان و بوزینگان در میآمد؟سبحان اللّٰه!آیا میبینید که با این همه پیوسته کفران نعمت خدا میکنیم،بلکه هر چه نعمت بشر افزایش بیشتر پیدا میکند، کفر و طغیان بیشتر میشود؟پس برای آن که علم سبب سرکشی و وسیلهای برای تبهکاری و ستمگری نشود،پروردگار توانا این مطلب را به یاد ما میآورد که هر چه افقهای علم آدمی گستردهتر میشود،بر او لازم میآید که سپاسگزار پروردگار خویش باشد،و به این اعتراف کند که پروردگارش /18 بزرگوارتر است،زیرا که نوشتن با قلم را به آدمی آموخت،و اگر پروردگارش این موهبت را به او نمیبخشید،هیچ نبود.
« اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ -بخوان و پروردگارت کریمتر است.» چنان که میگوییم:بخور و شکر خدا کن،یا شکیبا شو و پروردگارت کریم است،به نظر من،در این جا نیز خدا به یاد ما میآورد که او اکرم است،و هر صفت پسندیده از او است،پس او آن بخشندهای است که موهبت قلم را به آدمی ارزانی داشت،و او آن برتری است که هیچ کس به مدارج کمال و علم جز به یاری او نتواند رسید.
[4]
از نشانههای کرم او یکی این است که به وسیلۀ قلم آدمی را صاحب علم و دانش کرد،پس قلم چیزی جز وسیله نیست.آیا اگر بنا بود که دیوار چیزی بیاموزد آیا میتوانست چنین شود؟آیا بدان سبب نیست که دیوار برای آموختن اهلیت ندارد؟به همین گونه هر چه آدمی در میدانهای علم و دانش پیشتر رود،لازم
است که خشوع و تواضع او در برابر پروردگارش افزونتر شود،و همچون فرعونهای مال و ثروت نباشد که در زمین به سرکشی و فساد مشغولاند.
« اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ -آن که با قلم علم را(به ما)آموخت.» [5]
« عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ -به آدمی چیزی را آموخت که نمیدانست.» در حدیثی به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-چنین آمده است:
«نسبت به کسانی که به ایشان علم میآموزید متواضع باشید،و در برابر کسانی که از ایشان علم میآموزید فروتنی کنید،و از علمای گردنکش و جبار نباشید که باطل شما حقتان را از میان ببرد». (1)
برقی از امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت کرده است که گفت:
«عیسی بن مریم-علیه السلام-گفت:ای گروه حواریان!از شما میخواهم که حاجتی از من را برآورده سازید،گفتند: /18 حاجتت روا خواهد شد،ای روح خدا! پس به پا خاست و پاهای ایشان را شست،گفتند:ای روح خدا!ما برای این کار شایستهتریم.او گفت:شایستهترین کس برای خدمت شخص عالم است،بدین گونه نسبت به شما فروتنی کردم که پس از من همچون من در برابر مردمان تواضع کنید،سپس عیسی-علیه السلام-گفت:با تواضع حکمت و فرزانگی مایۀ آبادانی میشود،و به همین سبب است که کشت و کار در در دشت صورت میگیرد نه بر کوه». (2)
[6]
مشکل آدمی در آن است که گنجایش نعمتهای خدا را ندارد،پس به سبب آنها طغیان میکند و خود را و دیگران را با خود به هلاکت میرساند.آیا نمیدانی که اگر یک بمب اتمی به کسی داده شود که از کار کردن با آن آگاهی لازم ندارد،به سبب آن به گردنکشی میپردازد،آیا این بر خیر او است یا شری در آن برای وی نهفته است؟
« کَلاّٰ -هرگز.» انسان بنا بر طبع خود گنجایش دریافت این حقیقت را ندارد که علم از جانب خدا است و بر او لازم است که با داشتن علم سر به طغیان بلند نکند،یا این که مال از آن پروردگارت و میبایستی در آن چنان تصرف کند که صاحب مال دستور داده است.
« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ -هر آینه آدمی طغیان میکند.» [7]
چه وقت طغیان میکند؟آن گاه که احساس ثروتمندی بر او عارض میشود.
« أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ -از این که خود را بینیاز میبیند.» یعنی میبیند که نفس او مستغنی شده است،در زبان عربی دو ضمیر متصل به یک مرجع باز نمیگردد،پس گفته نمیشود:ضربه،نظرتنی،بلکه میگویند:ضرب نفسه و نظرت نفسی،مگر در افعال قلوب که متعدی به دو مفعول میشود مثل حسب،که میگویند:(حسبتنی)و خدای تعالی گفت:«أ رأیتک»که رأی در این جا به معنی نگاه کردن به چشم نیست که /18 یک عمل اندامی است،بلکه به معنی نگاه کردن با قلب است.
سیاق آیه ما را به آن هدایت میکند که یک خطای علمی از انسان سر میزند و چنان گمان میکند که بینیاز شده است،و در این مورد دو احتمال وجود دارد:
اول:آن که خود را به آن اندازه علمی که به دست آورده،بینیاز شمارد و در گروه علمای بد قرار گیرد که خدا دربارۀ ایشان گفته است:« لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا،فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ الْعَذٰابِ... - پس گمان مبر در حق کسانی که به آنچه کردهاند شادی میکنند و چنان دوست دارند که برای کار نکرده مورد ستایش قرار گیرند،که از عذاب برهند». (1)و این
1) 8) -آل عمران188/.
هماهنگ است با آن گفتۀ خداوند متعال که: أَ رَأَیْتَ الَّذِی یَنْهیٰ عَبْداً إِذٰا صَلّٰی که این از اوصاف علمای بد و نیمه روشنفکرانی است که متصدی امور دینی هستند و امر و نهیی که میکنند برخاستۀ از هوای نفسانی ایشان است،و حدیث به جا مانده از امام علی-علیه السلام-اشاره به همین تأویل است که،روز عیدی مردمانی را مشغول نماز دید و گفت:«ای مردم!ما پیامبر خدا در چنین روزی دیدیم که هیچ کس پیش از عید نماز نمیخواند یا پیامبر گفت»،پس مردی گفت:ای امیر المؤمنین!آیا نهی نمیکنی که پیش از بیرون آمدن امام نماز بگزارند؟پس گفت:
«نمیخواهم بندهای را که نماز میخواند نهی کنم،ولی با مردمان از چیزی سخن میگویم که از پیامبر گواه آن یا گفتۀ او بودهام». (1)
بنا بر این بر علمای دین شایسته نیست که در کار دین افراط کنند،و در امری که ارتباطی به بدعتهای آشکار در میان امت ندارد،کسی را،نادانسته،از عمل صالح بازدارند،و این کاری است که بعضی از متصدیان امور دینی امروز مرتکب آن میشوند،و از اعتمادی که مردمان به ایشان دارند بهرهبرداری نادرست میکنند،و مردمان را از آن باز میدارند که در مؤسسات خیریهای که زیر نفوذ ایشان نیست شرکت کنند،یا با خط سیری که صاحبان این گونه مؤسسات دارند به مخالفت بر میخیزند.
دوم:این که گمان کند که با آنچه خدا به او بخشیده بینیاز شده است،و چنان پندارد که مال همه چیز /18 در زندگی او است،و بدین جهت هیچ توجه و اعتنایی به کمبودها و نقاط ضعف خود در ناحیۀ دینی یا علمی یا اخلاقی یا اجتماعی نداشته باشد،و چنان خود را در گوشۀ مال جمع کند که همۀ پیوندهای خویش را یا اهل خانه و خویشاوندان به تباهی بکشد،و با آنان با روح استکباری برخورد کند.
چرا؟بدان جهت که مالک مقداری مال است.هرگز چنین چیزی درست نیست...مال و ثروت یکی از فرصتهای زندگی است،پس چرا باید به خاطر آن
1) 9) -نور الثقلین/ج 5،ص 610.
دیگر بعدهای زندگی ضایع شود؟آیا اگر ثروت داشته باشی،از خوردن و خفتن و سایر ضروریات زندگی خودداری میکنی؟نه چنین است،بلکه به همۀ آنها توجه داری و آنها را انجام میدهی،بدان سبب که هر یک از آنها فرصتی از فرصتهای زندگی تو است.پس چرا خویشتن را در زندان طغیان محبوس میکنی،و از خانوادهات و خویشانت و دیگر افراد بشر دور میسازی،و خود را از بهرهمند شدن از لذت علم و جمال ادب و شکوه اخلاق،و حتی از کمالات دین محروم نگاه میداری؟! این آیه تأویل دربارۀ ابو جهل شده است که با مال خود طغیان کرد،و در آن میکوشید تا رسول اللّٰه را از نمازش باز دارد،و معروف است که ابو جهل یکی از آن مترفان و متنعمان بوده است،و هر زمانی را طاغیانی است،و چه بسیار اتفاق افتاده که پلیس نظامهای فاسد در هنگام نماز محل نمازگزاری را در معرض حمله قرار داده،و چه بسیار مؤمنان را به خاک و خون کشیده،و رواقهای مساجد را با خون صالحان و پاکیزگان رنگین کرده است.
[8]
اگر مالی یا علمی یا آبرویی داری بسیار خوب است،ولی تو برای آن آفریده شدهای که زمین را آباد کنی،و آنچه را در که در آن است برای مصلحت خود مسخر سازی،و سپس در ضمن این گونه کارها از لحاظ روحی تکامل پیدا کنی،ولی اگر به آنچه داری بس کنی و به آن شادمان شوی،و بهرۀ خود را در سرای دیگر از یاد ببری،این نقصی در وجود تو است،بدان سبب که تو را از خیراتی که برایت آماده شده محروم میسازد.
پرسشی که پیش میآید چنین است:چگونه آدمی از احساس بینیاز بودن میتواند خلاص شود؟مگر قلب آدمی تنگ و سینۀ او نیز چنین نیست،و مگر چنان نیست که آدمی بیصبر و ناشکیبا آفریده شده:چون دیناری به چنگ آورد،از شادی به پرواز در میآید،و چون آن را از کف بدهد خشم و غضب او را فرا میگیرد! هنگامی انسان توازن خود را باز مییابد که آخرت را به خاطر بیاورد و به نعمتهای آن توجه پیدا کند که قابل مقایسه با آنچه در دنیا است نیست،و نیز به عذاب بزرگی که در آخرت برای گروهی از مردمان آماده است،در این هنگام
است که دنیا و آنچه در آن است در چشم وی کوچک میشود،و به همین سبب /18 اسلام به ما فرمان داده است که در هنگام هجوم سختیها و دشواریها به دیدار گورستانها برویم،چه هر کس که مرگ و ناراحتیهای آن را در خاطر خود مجسم کند،مشکلات زندگی در چشم وی آسان مینماید.
به همین سبب پروردگار در این جا ما را به بازگشت به خدا فرمان داده است،چه آرمانیترین درمان برای سرکشی نفس است.
« إِنَّ إِلیٰ رَبِّکَ الرُّجْعیٰ -هر آینه بازگشت به پروردگار تو است.» [9]
و سپس سیاق به بیان بعضی از کارهای گردنکشان میپردازد.
« أَ رَأَیْتَ الَّذِی یَنْهیٰ -آیا آن کس را دیدی که نهی میکند،» در این کار اندیشه کن،چه بر انسان لازم است که به فطرت خویش باز گردد و آن را در امور مردم داور قرار دهد.
[10]
آیا میبینی که چگونه راه نیکی را میبرد،و بنده را از نزدیک شدن به پروردگارش باز میدارد.
« عَبْداً إِذٰا صَلّٰی -بندهای را که نماز میگزارد.» نماز گزاردن و بندگی کردن و به خدا پناه بردن از سادهترین حقوق آدمی است،و به دم زدن و خوراک خوردن و در جایی ساکن شدن میماند،پس چگونه بعضی از مردم جرأت آن میکنند که این حق را از دیگران سلب کنند؟یقینا چنین کاری بزرگترین گناه است،و نهایت گمراهی را نشان میدهد که ممکن است کسی از مالدار شدن و طغیان کردن به آن برسد.
[11]
ممکن است عمل شنیع بازداشتن کسی را از نماز و راز و نیاز کردن با خدا که سادهترین حق او است،شخصی از آن روی بر خود روا شمارد که آن نماز را باطل بداند یا سببی دیگر برای آن تصور کند،ولی در این فکر نمیکند که اگر آن نماز درست باشد،و بندۀ نمازگزار بر راه راست برود،آن نهی کنندۀ از روی هوا و هوس به چه جنایت بزرگی دست زده است! « أَ رَأَیْتَ إِنْ کٰانَ عَلَی الْهُدیٰ -چه گویی اگر این بنده بر راه راست
باشد؟» [12]
ای کسی که بندگان خدا را از نماز گزاردن نهی میکنی،چگونه و با چه مقیاسی خود را برتر از آنان تصور میکنی،پس شاید آن که اکنون او را از نماز بازمیداری،پیشوا و راهنمای تو باشد،چه او تو را به پرهیزگاری فرمان میدهد، /18 و تو او را از نماز بازمیداری؟! « أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْویٰ -یا به پرهیزگاری فرمان دهد؟» [13]
در صورتی که بازدارنده رسالت را تکذیب میکند و به آن کافر میشود! « أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی -چه گویی اگر تکذیب کند و پشت گرداند؟» آیا عاقبت این تکذیب کننده چه خواهد شد؟آیا نکوهیده و رانده شده به دوزخ در نخواهد آمد؟ [14]
چگونه خود را مقیاس حق قرار میدهد،در صورتی که خداوند سبحانه و تعالی او را میبیند و از او آگاه است و از آنچه میآموزد و از نیت بدی که بر خاطرش میگذرد خبر دارد؟او خیال میکند که به مردم خدمت میکند،و عمل خود را برای ایشان چنین توجیه میکند که از جهت زیان داشتن نماز برای مردم آن را نهی کرده،یا بدان سبب که نماز تمام نبود یا چیزی شبیه به اینها،ولی نمیتواند نیّت بد خود را از پروردگارش مخفی کند.
« أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ یَریٰ -آیا نمیدانسته است که خدا میبیند؟» [15]
و آیات خدا کسانی را که بر خدا دروغ میبندند و به ناحق در زمین به استکبار میپردازند،میکوبد و آنان را به سختی با موهای بالای پیشانیشان میگیرد.
« کَلاّٰ -هرگز!» هرگز چنان نیست که خیال میکند که خدا او را نمیبیند،و خداوند متعال او را میبیند و گناهانش را برمیشمارد و اگر توبه نکند سخت گرفتارش میکند.
« لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّٰاصِیَةِ -اگر به کار خود پایان ندهد،فرماییم که او را سخت با موهای بالای پیشانیش بگیرند.» /18 شاید گرفتن موهای جلو سر،یعنی ناصیه،به آن دلیل باشد که در پیش روی وی و عزیزترین چیز در آن است.
هنگامی که نیرومندی غیب در تعادل مبارزۀ انسان با نظیر خود وارد میشود،معادله تغییر کلی پیدا میکند،آیا در این ظلمی نیست؟هرگز،بدان سبب که خدای تعالی به بیهوده چنین نمیکند،بلکه پس از آن است که بیم داده و شخص از توجه کردن به آن خودداری کرده باشد.
« نٰاصِیَةٍ کٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ -موهای پیش سر دروغگویی خطاکار.» که به حق دروغ بسته،و خدا را مورد تهمت قرار داده،و عمدا در انتخاب راه خود خطا کرده،و همۀ این اوصاف منطبق بر عالمان بدی است که به نام دین از رفتن مردمان در راه دین ممانعت به عمل میآورند.
[17]
آنان چنان گمان دارند که شریکان خدا در آن روز ترسناک، همچون در دنیا،سودی برای ایشان دارند،و با این گمان ساده از شدت آنچه به آن بیم داده شدهاند کاسته خواهد شد.هرگز چنین نیست...آنان را به حال خود واگذار تا همۀ اهل مجلس یاران خویش را گرد کنند و ببینند که خدا چگونه مأموران عذاب را به انجام دادن وظیفهشان میخواند! « فَلْیَدْعُ نٰادِیَهُ -پس بگذار که اهل مجلس خود را فراخواند.» به نظر من به کار بردن کلمۀ نادی که نامی برای محل اجتماع است -یعنی مکان اهل نادی-برای اشاره کردن به همۀ اهل نادی است،چنان که خدای تعالی در«و اسأل القریة»منظورش همۀ کسان موجود در قریه و شهر بوده است.
[18]
« سَنَدْعُ الزَّبٰانِیَةَ -به زودی پاسبانان دوزخ را فراخواهیم خواند.» /18 دربارۀ این آیه از ابن عباس روایت شده است که گفت:هنگامی که ابو جهل به نزدیک پیامبر آمد،او را از خود راند،و ابو جهل گفت:آیا مرا میرانی ای
محمد!و به خدا سوگند که میدانی شمارۀ مجلسیان هیچ کس بیش از شمارۀ افراد مجلس من نیست،و در این هنگام آیه نازل شد که:فلیدع نادیه. (1)
نیز از ابن عباس روایت شده است که این آیه دربارۀ ابو جهل هنگامی نازل شد که ابن مسعود پس از تلاوت سورۀ الرحمن بر قریش،با چشم گریان نزد پیغمبر آمد،پس جبرییل بشارت پیروزی را برای رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آورد،و دیگر کار ابن مسعود آن بود که در روز بدر بر ابو جهل گذشت که با مرگ دست در گریبان بود،پس بر سینهاش نشست تا سر او را از تن جدا کند،و ابو جهل به او گفت:بر جایگاه بلندی نشستهای،پس ابن مسعود در پاسخ او گفت:اسلام برتر است و هیچ چیز برتر از او نخواهد بود،و چون سرش را از تن جدا کرده،آن را بر روی زمین میکشید و بدین گونه مژدۀ جبرییل تحقق پیدا کرد و آیه در دنیا پیش از آخرت تأویل شد.
[19]
در پایان سوره قرآن مردمان را از فرمانبرداری گردنکشانی نهی میکند که به مال و معرفت خویش اظهار بینیازی کردند،و فرمانبرداری از ایشان عصیان نسبت به خدا به شمار میرفت،و به شرک آشکار یا پنهان شبیه بود،و به همین سبب اطاعت کردن از ایشان انسان را از نزدیکی به خداوند متعال محروم میسازد.
« کَلاّٰ لاٰ تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ -هرگز فرمان او را مبر و سجده کن و نزدیک شو.» هنگامی که انسان به طاغیان مال و علم،با همۀ فریبکاری و گمراه کنندگی و ترسناکی که دارند کفر میورزد،استقلال خود را که جوهر انسانیت است باز پس میگیرد،و خود را آمادۀ سجده کردن و از راه سجود به خدا نزدیک شدن میسازد.
آیه ما را راهنمایی میکند به این که:سجود وسیلۀ عروج انسان به سوی خدا است،و چون سجده کرد به خدا نزدیک میشود.مگر ذات انسان فقر و ناتوانی
1) 10) -نور الثقلین/ج 5،ص 610.
و خواری نیست،و آیا آدمی این حقیقت را در هنگام سجده کردن احساس نمیکند که پیشانی را با فروتنی و خواری بر زمین مینهد؟و چون آدمی حقیقت نفس خویش را بازشناسد،حجاب کبری که او را از شناختن پروردگارش جدا میکند از میان میرود،و متوجه میشود که فیض نور او همۀ قلبش را فرا گرفته است،و به همین سبب در اثر روایت شدۀ از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:
«نزدیکترین فاصله میان بنده و پروردگارش در زمانی است که سجده میکند». (1)
از امام رضا-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«نزدیکترین فاصله میان بنده و پروردگارش در زمانی است که سجده میکند،و این از گفتۀ خدای عز و جلّ است که: وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ -سجده کن و نزدیک شو». (2)
و فقها سجده کردن هنگام تلاوت این آیه را واجب شمردهاند،و سجده کردن در سورة العلق را یکی از چهار جا شمردهاند که سجده کردن در آنها واجب است،و سه جای دیگر در این سورهها است:«الم السجدة»و«فصّلت»و «النجم».
و از امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که گفت:
«سجودهای واجب در چهار جا است:«الم»و« حم تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ »و «النجم»و« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ ».
اما ذکر سجده،که گفتهاند امام صادق-علیه السلام-در سجدۀ خود میخوانده،چنین است:«لا اله الا اللّٰه حقا حقا،لا اله الا اللّٰه ایمانا و تصدیقا،لا اله الا اللّٰه عبودیة و رقا،سجدت لک یا رب تعبّدا و رقّا،لا مستنکفا و لا مستکبرا بل أنا عبد ذلیل خائف مستجیر،و سپس سر را برمیداشت و تکبیر میگفت». (3)
سورۀ قدر
1-در کتاب ثواب الاعمال با اسناد از سیف بن عمیره از ابو جعفر-علیه السلام-آمده است:«هر که انا انزلناه فی لیلة القدر»را به صدای بلند بخواند، همچون کسی است که در راه خدای عز و جل شمشیر کشیده باشد،و هر که آهسته بخواند،همچون کسی است که در راه خدا در خون خود بغلطد،و هر که آن را ده بار بخواند،خدا هزار گناه او را میآمرزد».
2-و به اسناد آن از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:هر که«انا انزلناه فی لیلة القدر»را در نماز واجبی بخواند،منادی ندا خواهد کرد که:ای بندۀ خدا!خدا آنچه را که از تو گذشته است آمرزید،پس عمل خود را از سرگیر».
3-در مهج الدعوات از ابن طاووس رحمة اللّٰه علیه آمده است که به صادق-علیه السلام-گفته شد:هنگام ورود بر منصور چه چیز تو را از او در امان داشت؟گفت:«خدا و خواندن«انا انزلناه»و سپس گفتم:یا اللّٰه یا اللّٰه، هفت بار،من محمد و آله را نزد تو شفیع قرار میدهم-صلی اللّٰه علیه و آله-به این که وضع او را نسبت به من تغییر دهی،پس هر که چنین مبتلا شود باید کاری چون کار من کند،و اگر ما آن را نمیخواندیم و به شیعیان خود خواندن آن را فرمان
نمیدادیم،مردمان ایشان را میربودند،ولی این به خدای سوگند برای ایشان همچون غاری است».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 612 /18
چون حقیقت واحد است و گسترش مییابد و به صورت تفصیلات درمیآید،و جمع میشود و صورت هدایت و بینات پیدا میکند،پس قرآن گاه، همچون در آیات سورۀ بقره،به گسترش آن میپردازد،و گاه آن را به اجمال همچون در سورۀ قدر درمیآورد که چون ژرف در آن بیندیشیم،همۀ آیات کتاب را در آن خواهیم خواند.
خدا کتاب خود را در شب قدر فرو فرستاد که شبی بزرگ است و عقل به ابعاد آن پی نمیبرد،بدان سبب که بهتر از هزار ماه است.چرا؟از آن جهت که وعدهگاه انسان نیکوکار با فرشتگان خدا و بزرگترین آنان روح الامین است...و آنان در فرود آمدن خود آنچه را که خدا در هر کار مقدر کرده است با خود فرود میآورند.
در این شب که فرشتگان خدا و روح با بندگان صالح در زمین پیوستگی پیدا میکنند،رحمت خدا و برکات و آمرزش او در کلمۀ(السلام)متجلی میشود و در تمام طول شب تا دمیدن سپیدۀ صبح ادامه مییابد.
بدین گونه است که این سوره آشکار میسازد که چگونه پیوستگی و اتصال میان انسان و فرشتگان خدا و روح صورت اتمام پیدا میکند...و این پیوند که در قرآن چنان متجلی میشود که در قضاها و قدرهای حکیمانه و برکات،از بزرگترین حقایق قرآنی است.
سورة القدر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ اَلْقَدْرِ (1) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ (2) لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ اَلرُّوحُ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (4) سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ اَلْفَجْرِ (5)
[1]
در آن هنگام که فیض وحی بر قلب پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-در شب قدر از ماه رمضان فرو میریخت،و فرشتگان و روح قرآن را با خود فرود میآوردند که رسالۀ صلح و صفا و مژده دهندۀ رحمت است،در چنین هنگامی خدای متعال این مناسبت مبارک را که در آسمانها و زمین بزرگ است،جاودانی کرد و آن را شب مبارک نیکوتر از هزار ماه قرار داد.
به حق عید رحمت است،و هر کس آن را دریابد به مزدی عظیم دست یافته است!!پس خداوند سبحانه و تعالی گفت:
« إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ -ما آن را در شب قدر فرو فرستادیم.» نیز خداوند متعال چنین گفته است: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ* فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ . (1)
1) 1) -الدخان3/ و 4.
بدین گونه تمام قرآن در آن شب بر قلب رسول نازل شد،و سپس به صورت تدریجی در طول مدت بیست و سه سال نزول پیدا کرد،تا جای خود را در جانها پیدا کند،و کتاب دگرگون ساختنی باشد که پیامبر با آن امت و تمدنی بسازد،و آیندۀ تابندهای برای انسانیت به وجود آورد.
بدین سبب پروردگار ما سبحانه و تعالی گفت: شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ . (1)
معروف است که قرآن به صورت معهود خود در همۀ روزهای سال نازل میشود،پس فرود آمدن دیگری به صورت جمله و یک جا نیز دارد.
و اینک سؤال:چرا این شب به نام شب قدر نامیده شد؟ چنان مینماید که مهمترین کاری که در این شب صورت میگیرد،مقدر کردن امور آفریدگان است،و لفظ از آن مشتق شده،پس شب قدرهای مقدر شده است،چنان که پروردگارمان گفت: فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ .
بعضی گفتهاند علت نامگذاری جلیل القدر بودن این شب است،که در آن کتاب پر ارج و قدری نازل شده،و هر کس که آن شب را به شب زندهداری بپردازد،در نزد خدا ارزش و قدری بزرگ خواهد داشت.
[2]
کیست که بتواند ابعاد این شب را که خدا آن را به سبب وحی بر آفریدگان خود مبارک گردانیده و آن را زمان تقدیر جریان امور جهانیان قرار داده است،ادراک کند،و کیست که بتواند بزرگی وحی و شکوه فرشتگان و معانی صلح و سلام الاهی را نیک بفهمد؟به صورت مطلق برتر از ادراک نیست،ولی برتر از آن است که آدمی بتواند همۀ ابعاد آن را فراگیرد،بلکه میکوشد و میکوشد تا هر چه بیشتر بر معانی آن وقوف یابد،و هر چه در این شناخت و معرفت پیشتر رود،به غنیمتهای بیشتری از آن دسترس پیدا میکند.
« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ الْقَدْرِ -و تو چه دانی که شب قدر چیست؟»
1) 2) -البقرة185/.
و پیش از این از گفتۀ بعضی نقل کردیم که:این جمله در قرآن برای بیان اهمیت گفتهای میآید که پس از آن خواهد آمد.
اگر مقدم بر جمله«و ما یدریک»باشد،جمله به صورت مجمل باقی میماند...که بعضی چنین گفتهاند،و اعتقاد من آن است که هر دو جمله برای بزرگداشت حقیقتی است که ذکر آن پس از این دو تعبیر آمده است.
[3]
چگونه از اهمیت زمان آگاه میشویم؟آیا در آن صورت نیست که فاصلۀ میان ما و هدفهایمان کوتاهتر میشود،پس چون در یک روز به یک میلیون ریال دسترس پیدا کنی که آن در ظرف مدت یک سال به دست میآوردی،آیا این یک روز برای تو بهتر از یک سال تمام نیست؟به همین گونه است لیلة القدر که به انسانی که قدر آن را بشناسد،چیزی میبخشد که مساوی با یک عمر دراز است:
هشتاد و سه سال و چهار ماه،و به تعبیری رساتر:هزار ماه.
« لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ -شب قدر بهتر از هزار ماه است.» اجل هر یک از ما در نزد خدا معین است،و گاه چندان کوتاه است که هر یک از ما نمیتواند به یک دهم از هدفهای خود دسترس پیدا کند،ولی آیا میتوان با این واقعیت به چالش و مبارزه برخاست؟آری.ولی نه بدان صورتی که بیشتر مردم چنان تصور میکنند و خواستار درازی عمر خویش میشوند،و عدّۀ کسانی که به این آرزوی خود میرسند اندک است،بدان سبب که عوامل وفات فراوان و بیشتر آنها از ارادۀ آدمی بیرون است،پس راه برای درازتر کردن عمر چیست؟ژرفتر کردن آن و از لحظه لحظۀ آن برخوردار شدن است،در پیش خود تصور کن که اگر پارۀ کوچکی از زمین داشته باشی و نتوانی آن را بزرگتر کنی،چه خواهی کرد؟ممکن است به بنای ساختمانی بپردازی که بخشی از آن در زمین است و بخشی دیگر در فضا است و سر به ابرها میساید،بعضی از مردمان سالهای معدودی از عمر داشته و در طول این عمر به انجام دادن کارهایی پرداختهاند که معادل کار قرنهای دراز است،مثلا عمر رسول اکرم ما-صلی اللّٰه علیه و آله-از شصت و سه سال تجاوز نکرد،و بیست و سه سال از آن به ایام دعوت او اختصاص داشت،ولی اثر آن از اثر عمر دراز
نوح بیشتر است،بلکه از سالهای عمر همۀ پیامبران چنین است،و به همین گونه خداوند رحمان موهبت شب قدر را مخصوص امت او /18 و آن را بهتر از هزار ماه قرار داد تا بتوانند عمر خود را در بعد سوم(یعنی بعد عمق)درازتر کنند،و شاید خبر مأثور از رسول اللّٰه(ص)اشاره به همین معنی بوده باشد،چه روایت شده است که عمرهای امتهای پیش از او را به او نشان دادند و چنان مینماید که عمرهای امت خود را کوتاه دید و دریافت که در درازی عمر به پیشینیان نمیرسند،و به همین جهت خدا شب قدر را به او عطا کرد و آن را بهتر از هزار ماه قرار داد. (1)
در حدیثی دیگر چنین آمده است:به پیامبر گفتند که مردی از بنی اسراییل هزار ماه سلاح را در راه خدا از گردن خود برنداشت،و او سخت دچار شگفتی شد و آرزو کرد که چنین کسی نیز در امت او بوده باشد،و گفت:«پروردگارا!به امت کوتاهترین عمرها را دادهای که با آن اعمالشان کمتر میشود،پس خدا لیلة القدر را به او بخشید و گفت:« لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ »که در آن ماهها آن اسراییلی سلاح را در راه خدا حمل میکرد،و این شب برای امت تو تا روز قیامت در هر ماه رمضان خواهد بود». (2)
در شب قدری که به طاعت شب زندهداری میکنی،خدا نام تو را در گروه نیکبختان ثبت میکند و تن تو را بر آتش جهنم حرام میسازد،و این در نتیجۀ توفیقی است که برای اصلاح فراگیر خودت در نتیجۀ عبادت بهرۀ تو میشود،و به همین سبب در دعاهای مأثور شبهای رمضان مجموعهای از بصیرتها آمده است که با تکرار تلاوت آنها به صورت هدفهایی برای شخص مؤمن درمیآید و با تلاش و کوشش به طرف آنها میرود و به طلب آنها میپردازد.
«خدایا وسعت روزی و امنیت در وطن و نور چشمی در همسر و مال و فرزند،و جایگزینی در نعمتهای خودت که در نزد من است و تندرستی در جسم و
نیرومندی بدن و سلامت دین به من ارزانی دار،و تا مرا زنده نگاه میداری،به فرمانبرداری از خودت و فرستادهات محمد-صلی اللّٰه علیه و آله-برانگیز،و از پر بهرهترین بندگانت /18 در برابر نیکی که در ماه رمضان فرو فرستادهای یا در شب قدر ماه رمضان نازل خواهی کرد قرار بده». (1)
بنا بر این شایسته آن است که هدف تو در شب قدر تحقق یافتن تغییری اساسی و ریشهدار در نفس خودت باشد،و لازم است که خود را در برابر داور خرد به محاکمه بخوانی،و نابسامانیهای پیشین و انحرافات جاری آن را تسجیل کنی،و عزم بر آن مجزوم سازی که از همۀ اینها با پشیمانی از ارتکاب خطا درگذری،و به ترک آنها نیت خالص کنی و به خدا پناه بری که از گناهان گذشتهات درگذرد و در آینده تو را موفق به آن سازد که بر گرد گناه نگردی.
در تأویل این آیه چنین آمده است:در دولت رسولی فرود آمد که نیکوتر از دولتهای ستمگر بنی امیه بود،که بنا بر نقل ترمذی از حسن بن علی-علیهما السلام-:«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-بنی امیه را بر منبر خویش دید و این امر او را خوش نیامد،پس سورۀ« إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ الْکَوْثَرَ »که کوثر آن نهری در فردوس است،و نیز این سوره: «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ* وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ الْقَدْرِ* لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» یعنی هزار ماهی که بنی امیه پس از تو حکومت میکنند»، (2)و حکومت بنی امیه،بی کم و زیاد،هزار ماه بود.
بنا بر این فضیلت حکمروایی عدل و داد و اثر بزرگ آن در آیندۀ بشریت بیش از هزار ماه حکومت جور و ستم خواهد بود.
[4]
به چه سبب شب قدر بهتر از هزار ماه شده است؟بدان سبب که محل تلاقی اهل آسمان با اهل زمین است که یاد وحی را زنده میکنند،و آنچه را که خدا برای مردمان در هر کار مقدر کرده است عرضه میدارند.
« تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ -فرشتگان فرود میآیند.» اصل کلمه تتنزل و صیغۀ مضارع آن دلیل بر استمرار است،پس از آن چنین نتیجه میگیریم که: /18 لیلة القدر تنها یک شب در جهان نیست،بلکه در هر سال یک شب لیلة القدر است و به همین جهت پیامبر اسلام-صلی اللّٰه علیه و آله-ما را به شب زندهداری و زنده نگاه داشتن این شب فرمان داده است.
در خبری از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که چون ماه رمضان نزدیک شد-در زمانی که سه روز از ماه شعبان باقی بود-به بلال گفت:
«مردمان را به مسجد بخوان»و چون حاضر آمدند،بر منبر بالا رفت و حمد و ثنای خدا به جای آورد و آن گاه گفت:«ای مردم!خدا این ماه را به شما اختصاص داده است،و آن سید ماهها است،و در آن شبی است که از هزار ماه نیکوتر است». (1)
از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که به ابن عباس گفت:«شب قدر در هر سال هست،و امر سال در آن شب نازل میشود،و برای این امر والیانی پس از رسول اللّٰه وجود دارد»پس ابن عباس گفت که آنان کیانند؟ و او-علیه السلام-گفت:«من و یازده کس از صلب من». (2)
« وَ الرُّوحُ -و روح.» روح چیست؟آیا جبرییل-علیه السلام-است یا فرشتگان درجۀ بالاتر؟یا گروهی برتر از فرشتگان و از آفریدگان خدایند،یا فرشتۀ بزرگی که پیامبران خود را به او تأیید میکند؟ بعضی از آیۀ بعدی چنین نتیجه گرفتهاند که روح جبرییل-علیه السلام- است،بدان سبب که خدا در جای دیگری از قرآن گفته است: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ». (3)
بعضی از آیۀ بعدی چنین استنتاج کردهاند که:روح همان وحی است،چه فرشتگان وحی را در شب قدر با خود به زمین میآورند، /18 و خدا گفته است: وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا . (1)
در حدیث شریف مطلبی آمده است که بنا بر آن روح بزرگتر از فرشتگان است،چنان که از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که چون از او پرسیدند که:آیا روح جبرییل(ع)است؟گفت:«جبرییل از فرشتگان است،و روح از فرشتگان بزرگتر است،مگر خدا نگفته است که «تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ» ؟. (2)
خداوند تبارک و تعالی گفته است:« وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ -او را با روحی از خود تأیید کرد»،و این دلیل بر آن است که روح چیزی است که خدا به وسیلۀ آن پیامبران خود را تأیید میکند».
معلوم میشود که روح آفریدهای نورانی و بلند مرتبه در نزد خدا است،و این که خدا تنها به وسیلۀ او پیامبرانش را تأیید نمیکند،و فرشتگان و از جملۀ ایشان جبرییل نیز به تأیید پیامبران-علیهم السلام-اشتغال دارند،و بدین گونه احتمالات و دلایل گوناگون با هم جمع میشود،و خدا داناتر است.
« فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ -به اذن پروردگارشان.» این شب که فرشتگان در آن فرود میآیند شبی بزرگ است،و از آن روی بزرگ است که بزرگترین آنان که روح است نیز به زمین نازل میشود،ولی شایسته نیست که دور از عظمت خدای آفریدگار به عظمت روح توجه کنیم،چه آنان بندگان بزرگوار خدا و در عین حال آفریدگان و تربیت شدگان اویند،و به هیچ وجه نیمه خدایان به شمار نمیروند،و هیچ کاری به دست ایشان نیست،و فرود آمدنشان به اختیار خودشان نیست بلکه همه چیز به اذن و فرمان خدا صورت میگیرد.
« مِنْ کُلِّ أَمْرٍ -از هر امر و هر چیز.» گفتند:معنای این جمله برای هر کار،یا به هر کار است،پس ملائکه -بنا بر این تفسیر-برای تقدیر و اندازه معین کردن برای هر امر و هر چیز نازل میشوند،ولی آیا مگر خدا برای هر کار از آن زمان که لوح را آفرید و قلم را بر آن روان کرد،اندازه و قدری را مقدر نکرده بوده است؟ /18 چرا.پس ملائکه برای چه در شب قدر فرود میآیند؟معلوم میشود که تقدیرهای حکیمانه در امور آفریدگان صورت اتمام پذیرفته بوده است،ولی هنوز چیزهایی باقی مانده که صورت واقعی پیدا نکرده و برای هر سال در شب قدر آن سال اندازه و کیفیت آن معین و مقدّر میشود،پس تقدیر به بعضی از جوانب کارها اختصاص دارد و نه همۀ جوانب آنها.
آری،تقدیرها همۀ امور را شامل میشود،ولی از هر امری یک ناحیۀ آن،و بدین گونه حرف«من»در آیه برای تبعیض آمده که معنی اصلی آن است،و این مطلب همچون از نصوص وارد شدۀ در این موضوع دستگیری ما میشود:
سلیمان مروزی به امام رضا-علیه السلام-گفت:«به من خبر بده که إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ دربارۀ چه امری نازل شده است،و امام گفت:
«ای سلیمان!لیلة القدر شبی است که در آن خدای عز و جل آنچه را که در فاصلۀ آن سال تا سال دیگر است،از زندگی و مرگ،و نیکی و بدی در روزی،مقدر میفرماید،پس آنچه خدا در آن شب مقدر کرده باشد حتمی است». (1)
بدین گونه بینشهای وحی با تصورات بشری متفاوت میشود،پس در آن حال که آدمی چنان گمان میکند که مجبور است و خواست او هیچ تأثیری در زندگی او ندارد،وحی برای او یک ارزش والا قایل میشود،و او را توانای بر تغییر دادن اجمالی زندگی خویش قرار میدهد:از خوشبختی و بدبختی،و خیر و شر،و سود و زیان،این همه به فرمان خدا و بر اثر خواستن از خدا در لیلة القدر.
بشریت دربارۀ حقیقت مشیت الاهی سخت گمراه است:گروهی خود را
1) 12) -نور الثقلین/ج 5،ص 630.
صاحب همه چیز میدانند و چنان تصور میکنند که خدا به صورت مطلق کارها را به خود ایشان تفویض کرده است،پس نه ثواب و عقاب است و نه مسئولیت و اخلاق، و گروهی او را بیچاره و مضطری تصور میکنند که هیچ آزادی و اختیاری ندارد و همه چیز به قضا و قدر میگذرد.
ولی حقیقت امری در میان این دو امر است:نه جبر است،بدان سبب که ما به یقین میدانیم که قرار ما در زندگیمان مؤثر است،مگر بنا بر خواست و قرار خودمان نمیخوریم و نمیآشامیم و نمیرویم و نمیآییم؟و نیز تفویض هم نیست، بدان سبب که بسیار کارها است که هیچ به دست ما نیست:این که چگونه به دنیا میآییم،و در کجا از دنیا میرویم، /18 و فردا چه خواهیم کرد،و چگونه قضای الاهی میان آنچه میخواهیم و آنچه به آن میرسیم حایل میشود،و چه بسیار شده است که تقدیر نگذاشته است که به آنچه نقشهریزی دقیق برای رسیدن به آن کرده بوده است برسی؟! آری،خدا به اندازهای به انسان مشیت بخشیده است تا با آن سرنوشت و راه رفتن خویش را به دست خود گیرد،و به جانب دوزخ روانه شود یا به سوی فردوس، ولی این بدان معنی نیست که با نیرومندی ذاتی خود و با اقدام خویش به بهشت یا جهنم خواهد رفت،بلکه این خدا است که او را با کارهای نیک و شایستهاش به دوزخ میافکند،یا با کارهای خوب و پسندیدهاش از ساکنان بهشت قرار میدهد.
بنا بر این انسان حق انتخاب و اختیار دارد،ولی خدای متعال است که سعادت یا شقاوتی را که آدمی اختیار کرده است تحقق میبخشد و« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ -و خدا وضع زندگی قومی را تغییر نمیدهد مگر این که آنچه را که در نفوس و جانهای خود دارند تغییر دهند»،و از این جا است که اهمیت دعا و مخصوصا در شب قدر که بهار دعا است آشکار میشود،و گاه تمام زندگی آدمی در این شب دگرگون میشود،پس چه اندازه باید آدمی ناکام و بدبخت باشد که این شب بر او بگذرد بی آن که بتواند از آن چیزی برای خود به دست آورد.
بعضی ممکن است بپرسند که:آیا این خود جبر نیست؟اگر بنا باشد که یک شب سرنوشت زندگی آدمی را معین کند،پس دیگر قصد و تلاش و کوشش در دیگر روزهای سال برای چه ضرورت دارد؟ هرگز چنین نیست...این امر هیچ ارتباطی با جبر و مجبور بودن آدمی ندارد.و این امر وقتی برای ما به خوبی واضح میشود که بینشهای آینده را خوب فهم کنیم:
بینش اول:چنان به نظر میرسد که تقدیر در این شب همۀ جوانب و نواحی زندگی را شامل نمیشود،چه سه نوع قضایا وجود دارد:یک دسته آنها است که در یک شب از تاریخ هستی مقدر میشود،چنان که از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله و سلم-به من گفت:آیا میدانی معنی شب قدر چیست؟پس گفتم:نه ای رسول خدا!و او گفت:خداوند تبارک و تعالی در آن همه چیز را که تا روز قیامت خواهد بود مقدر کرده است،و از جملۀ آنچه /18 خدای عز و جل مقدر کرده،ولایت تو و امامان از نسل تو تا روز قیامت است». (1)
نوع دوم:تقدیرهایی است که در ظرف مدت یک سال از عمر آدمی صورت پذیر میشود،در صورتی که نوع سوم باقی میماند که وابستۀ به خواست آدمی و فتنه و آزمایش همین است،مثلا:خدا برای انسان در شب قدر ثروتی را مقدر میکند،اما این که آدمی چگونه با آن ثروت رفتار کند،و این که آن را در راه خدا انفاق خواهد کرد یا در این کار بخل خواهد ورزید،این همه به خواست خود آدمی است و به آن آزمایش او صورت اتمام پیدا میکند،و مثلا،خدا یک بیماری را در آن سال برای آدمی مقدر میسازد،اما شکیبایی او در برابر آن بیماری یا جزع کردن به جای آن بستگی به ارادۀ خود او دارد.
با وجود این برای خدا بداء و تغییر تقدیر وجود دارد،بدان سبب که هیچ
1) 13) -همان منبع،ص 629.
چیز نمیتواند برای پروردگار ما جنبۀ حتمیت داشته باشد،که خود گفته است:
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ . (1)و در حدیث به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-آمده است که گفت:«چون شب قدر فرارسد،فرشتگان و روح و کاتبان به آسمان دنیا نزول میکنند،و آنچه را که قضای الاهی برای آن سال خواسته است مینویسند،پس اگر خدا بخواهد چیزی را پس و پیش کند یا از آن بکاهد،به فرشته فرمان محو کردن آن را میدهد،و به جای آن چیزی را که خدا آن را اراده کرده است قرار میدهد»،گفتم:آیا همه چیز در نزد او و ثبت شدۀ در کتابی است؟گفت:«آری».گفتم:پس چه چیز پس از آن خواهد بود؟گفت:
«سبحان اللّٰه!و سپس خدای تبارک و تعالی هر چه را که بخواهد ایجاد میکند». (2)
بدین گونه کلمه خدا بالاترین کلمه باقی میماند،و مشیت او اجرا میشود،ولی تکیه کردن به بداء و از دست دادن فرصت شب قدر گونهای از ساده دلی و بلکه از سفیهی و زیانکاری است.
بینش دوم:خداوند به حکمت بالغه و داوری عادلانۀ خود هر چه را که شایسته است برای بندگان خود مقدر میکند،و به همین سبب قضا و تقدیر او برای مؤمن نیکوکار متوسل به خدا همان چیزی نیست که برای یک کافر بدکاره مقدر میکند،و باید بدانی که پروردگار تو نسبت به بندگان خود ستم روا نمیدارد.و بنا بر این /18 آدمی،با آنچه در سال گذشته کرده است،و با آنچه در شب قدر و در فرصت تقدیر انجام میدهد،و با آنچه خدا از بدی اختیار او در سال گذشته میداند، در سرنوشت شخص خویش تأثیر میکند،مثلا:خدا برای طاغوتی که میداند توبه نخواهد کرد،عذاب را در این سال مقدر میکند،زیرا که میداند در این سال به ستمگری خود ادامه خواهد داد،و لو این که فرضا در این سال توفیق توبه و ستم نکردن به مردم پیدا میکند،بدان سبب که خدا مختار است که در کار و تقدیر
خویش تجدیدنظر(بداء)کند،و سقوط را از او دور سازد و به یاری او برخیزد،که خود گفته است: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ . (1)
بینش سوم:مردمان چنان تصور میکنند که حوادثی بر زیان ایشان در جریان است که هیچ کاری دربارۀ آنها از ایشان ساخته نیست،همچون مرگ عزیزی یا گرفتار شدن به دردی بیدرمان یا مبتلا شدن به سلطه و قدرت حاکمی ستمگر یا به عقب ماندگی یا به خشکسالی،ولی چنین نیست چه حتی این ظواهری که بیرون از خواست انسان قرار میگیرد،به فرمان و تقدیر و قضای خدا صورت میگیرد،و خدا به چیزی حکم نمیکند مگر آن که حکمت و عدالت او مقتضی آن بوده باشد،و یکی از مقتضیات عدل او آن است که قضا و تقدیر او بر حسب چیزی باشد که بندگانش کسب کردهاند،مگر خود او نگفته است:« ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ -تباهی در خشکی و دریا بر اثر آنچه دستهای آدمیان کسب کرده است آشکار شد». (2)
در این منتهای بزرگداشت مشیت آدمی است که خدا تقدیر خویش را بر وفق آن قرار داده است،آیا چنین نیست؟ [5]
سلام کلمهای نورانی است که قلب را از نورانیت و شادی لبریز میکند،چه جا برای هر چیز دارد که نفس به آن متمایل است و روان برای رسیدن به آن تلاش میکند و عقل خواستار آن است،پس آدمی،در آن هنگامی که از وجود نقص در اندامهای بدن خود شاکی است،یا از اوضاع زندگی خویش راضی نیست،یا به خواستهای روح خود نمیتواند رسید،دیگر سلامتی و صلح و صفا ندارد،آیا بیمار سلام و سلامت دارد،و آیا مسکین از عافیت برخوردار است،یا حسود در آرامش و امان به سر میبرد؟هرگز...سلام /18 با افزونی بسیاری از نعمتهای خدا فراهم میآید که چون به یکی از آنها نیازمند باشیم سلام را از دست دادهایم.
آیا از آن خبر داری که چند میلیون نعمت باید برای فراگرفتن بدن تو مزاحم یکدیگر باشند تا تو در عافیت زندگی کنی؟و چند میلیون نعمت باید زندگی تو را فرا گیرد و از مجموع آنها سلامت آن فراهم آید؟و شب قدر شب سلام است،که خداوند سبحانه و تعالی دربارۀ آن میگوید:
« سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ الْفَجْرِ -این شب سراسر تا دمیدن سپیدۀ صبح سلام است.» در آن صورت که این موهبت الاهی به زمان نسبت داده شده،میدانیم که آن را فرا میگیرد و حتی نزدیک است که از آن لبریز شود،پس شب سلام همۀ لحظاتش برای همۀ انام و بندگان خدا سلام است،به همان گونه که روز سعید همهاش گوارایی و رستگاری است،در صورتی که روز شوم از هر گوشهاش شومی تراوش میکند.
پس چه چیز در شب قدر میگذرد که تا طلوع فجر سلام است؟ در آن شک نیست که خداوند در آن شب گروههایی از آمرزشخواهان را میآمرزد،و بدین گونه آنان را از آتش جهنم رهایی میبخشد،و کدام سلام از سالم بودن انسان از پیامدهای گناهانش در دنیا و آخرت بزرگتر است؟! به همین سبب است که مؤمنان در آن میکوشند که به آرزوی خلاصی از آتش جهنم دست یابند و پس از باز کردن قرآن در برابر خود چنین میگویند:
«خدایا به حق کتاب فرو فرستادهات و آنچه در آن است-و در آن نام بزرگ تو و نامهای نیکوی تو و آنچه مایۀ بیم و امید است-از تو میخواهم که مرا از آزاد شدگان از آتش قرار دهی». (1)
بدین گونه خدا عافیت انسان و تمام کردن نعمت خود را به او در آن مقدر کرده است،و یکی از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-پرسید که:او چه چیز را در این شب از خدا میخواهد و در جوابش-بنا بر روایت-گفت«عافیت». (2)
ممکن است این شب بر فردی داخل شود که از اشقیاء است و آن شخص از آن سعید و خوشبخت بیرون آید،مگر این شب شب سلام نیست؟بنا بر این بر انسان لازم است که در این شب با این کلمات شریف دعا کند:
«اللهم امدد لی فی عمری،و اوسع لی فی رزقی،و اصح لی جسمی، و بلغنی أملی،و إن کنت من الأشقیاء فامحنی من الاشقیاء،و اکتبنی من السعداء، فانک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل-صلواتک علیه و آله-: یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ -خدایا!عمرم را دراز کن،و روزیم را وسعت ده، و تنم را سالم ساز،و مرا به آرزویم برسان،و اگر از اشقیا هستم نام مرا از میان آنان محو کن و در میان سعادتمندان بنویس،چه خود در کتاب فرو فرستادۀ خویش بر پیامبر خود-که درودهای تو بر او و آلش باد-گفتهای«خدا آنچه را که بخواهد محو میکند یا برجای میگذارد،و کتاب اصلی در نزد او است». (1)
در این شب خدا رزق بندگان خود را مقدر میکند،و آن جزئی از سلام و امن است،و بر آدمی لازم است که گشایش در روزی خود را از خدای خویش بخواهد.
به همان گونه که امن و عافیت و سلامتی و ذریّه مقدر میشود که همه از شرطهای سلام است.
حقا محروم آن کس است که از خیرات شب قدر بیبهره بماند،چنان که در حدیث به جا مانده از فاطمۀ زهراء-علیها السلام-آمده است که کسان خویش را به آماده بودن برای استقبال از شب بیست و سوم ماه رمضان سفارش میکرد و میگفت که روز را بخوابند تا در هنگام شب زندهداری خواب بر ایشان غلبه نکند و میگفت:«ناکام کسی است که از خیر این شب بیبهره بماند». (2)
بعضی گفتهاند که معنی سلام در این آیه چنین است:فرشتگان در آن بر
مؤمنان و شب زندهداران در مساجد سلام میکنند،و بعضی از ایشان به بعضی دیگر سلام میکنند،و به قولی دیگر:فرشتگان بر امام عصر-علیه السلام-فرود میآیند و به او سلام میکنند.
چون بر حسب دو آیه از قرآن،این کتاب آسمانی در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده، /18 پس لیلة القدر در همین ماه مبارک قرار دارد،ولی در کدام شب از آن؟در بعضی از روایات آمده است که:«در ده شب آخر به جستجوی آن برآیید». (1)
از امام باقر-علیه السلام-روایت شده است که در تفسیر إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ گفت:آری لیلة القدر است و آن در ماه رمضان در دهۀ آخر این ماه است که قرآن جز در آن نازل نشده است. (2)
در حدیث دیگر به یکی از دو شب محدود شده است:شب بیست و یکم یا شب بیست و سوم،و ابو حمزۀ ثمالی روایت کرده است که:نزد ابو عبد اللّٰه امام صادق-علیه السلام-بودم،که ابو بصیر به او گفت:فدایت شوم!شبی که هر چه بخواهند در آن شب میخواهند کدام است؟گفت:«در بیست و یکم یا بیست و سوم».گفت:اگر نتوانم به هر دو برسم؟پس گفت:«کدام دو شب آسانتر را خواستاری؟»،گفت:بسا هست که ما هلال را در شبی میبینیم،و کسی از سرزمینی دیگر میآید و خلاف آن را به ما میگوید؟گفت:«کدام شب را در آن میسرتر میخواهی؟»گفتم:فدایت شوم:شب بیست و سوم که لیلة الجهنی است؟ (3)پس گفت:«این را هم میگویند»و سپس گفت:«پس آن را در شب بیست و یکم و بیست و سوم جستجو کن،و در هر یک از آنها صد رکعت
نماز بخوان و-اگر میتوانی-تمام شب را بیدار بمان،و در آن دو شب غسل کن»،گفت که گفتم:اگر نتوانم ایستاده نماز بگزارم؟گفت:«نشسته نماز بخوان»،گفت که گفتم:اگر نتوانم؟گفت«دراز کشیدۀ بر بستر چنین کن،و اگر نتوانی مقداری از آغاز شب را بیدار بمان،چه درهای آسمان در رمضان باز میشود،و شیاطین را در بند میکنند،و اعمال مؤمنان را میپذیرند،و در زمان رسول اللّٰه این ماه نام خوبی داشت:المرزوق». (1)
احادیث نبوی و امامان در شب زندهداری در این دو شب فراوان است،ولی در یک حدیث نبوی تنها از شب بیست و سوم سخن رفته و آرزو شده است که همان شب قدر بوده باشد:عبد اللّٰه بن أنیس انصاری معروف به جهنی به رسول اللّٰه -صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:خانۀ من از مدینه دور است،مرا به شبی راهنمایی فرما تا در آن به این شهر بیایم،و پیامبر شب بیست و سوم را برای او معین کرد. (2)
از بعضی از احادیث چنین معلوم میشود که:شب قدر حقیقی شب بیست و سوم است،در صورتی که شبهای نوزدهم و بیست و یکم وسیلهای برای دست یافتن به آن است،و هر کس به عبادت آن دو شب توفیق پیدا کند،در شب سوم نشاط بیشتر خواهد داشت،و به رحمت خدا در آن شب نزدیکتر خواهد شد.
از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که به کسی که از او دربارۀ شب قدر سؤالی کرده بود گفت:«آن را در شب نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم جستجو کن». (3)
در حدیثی دیگر چنین آمده است:هر شب از این سه شب فضیلت و ارجی دارد،و از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«تقدیر در شب قدر نوزدهم است،و ابرام در شب بیست و یکم،و امضا در شب بیست و
سوم». (1)
در نشانیهای شب قدر آمده است که:«باد آن خوشبو است،و اگر در سرما باشد گرم خواهد بود،و اگر در گرما باشد بهتر میشود». (2)
از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که:«آن شب ملایمی است،نه گرم و نه سرد،خورشید در بامداد آن بدون شعاع طلوع میکند». (3)
از خدا مسئلت داریم که ما را برای درک این شب شریف موفق بدارد و سعادت ما را در آن مقدر فرماید.
سورۀ بیّنه
از ابو عبد اللّٰه الصادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر که سورۀ«لم یکن الذین»را بخواند،از شرک پاک شود،و به دین محمد-صلی اللّٰه علیه و آله-درآید،و خدای عز و جل او را مؤمن در محشر برانگیزد و آسان به حساب او برسد».
از ابو الدرداء است که گفت:رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:
اگر مردمان بدانند که در«لم یکن الذین کفروا»چه چیز است،کسان و مال خود را فرو گذارند و به تعلیم گرفتن آن بپردازند.پس مردی /18 از خزاعه گفت که:چه پاداشی در آن است ای رسول خدا؟گفت:«هرگز هیچ منافقی نخواهد خواند،و نه هر بندهای که در شکی دربارۀ خدای عز و جل دارد،و سوگند به خدا که فرشتگان مقرب از آن زمان که خدا آسمانها و زمین را آفریده است این سوره را میخوانند و در خواندن آن سستی نشان نمیدهند،و هیچ بندهای نیست که در شب آن را بخواند مگر این که خدا فرشتگانی را برای محافظت از دین و دنیای او بفرستد،و برای او از خدا طلب رحمت و آمرزش کنند،و چون در روز آن را بخواند،آن اندازه پاداش به او میدهد که به اندازۀ نوری است که روز بر او میافشاند،و تاریکیی که شب هنگام او را فرا میگیرد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 642
هرگز...آدمی را هرگز قدرت آن نیست که از سوراخ گمراهی بدون هدایتی از خدا(البته)بیرون آید،و خدا مردمان را به آن مجبور نمیکند که چون بیّنه و آیتی بر ایشان نازل شود از آن پیروی کنند،بعضی از ایشان را میبینید که از آن به هدایت میرسند،و بیشترین مردم با هواهای نفس از آن به گمراهی کشیده میشوند و با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند.
هرگز...اختلافات ایشان بر سر بینه نیست،بدان سبب که بینه آنان را به پرستش خدای یگانه و دور از هر خلاف و اختلاف فرمان میداد.
آیات سورۀ بینه در پیرامون این سه محور بحث میکند که اختصاص به بینشهای فراوانی دارد که تفصیل آنها در کتاب کریم آمده است،و نیز از صفات بینه در آن سخن میرود:در فرستادهای تجسم پیدا میکند که حامل کتابی از جانب خداوند متعال و از هر ناروا و باطلی پاک است و مردمان را به یگانه شمردن خدایی دعوت میکند که از هر شایبۀ مادّی مبرّی است.
آن اختلافی که میان ایشان به راه افتاد،به قرآن باز میگردد که بنا بر آن بدترین مردمان کسی است که به رسالتهای خدا کافر شود،خواه از اهل کتاب بوده باشد و خواه از مشرکان،و بهترین /18 مردمان آن مؤمناناند که خدا بهشت جاودانی را به پاداش به ایشان میبخشد،و از آنان خرسند است و خرسندی خود را از ایشان بهرۀ آنان قرار میدهد،و این همه نتیجۀ هراس و خشیتی است که از خدای متعال دارند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . لَمْ یَکُنِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ اَلْبَیِّنَةُ (1) رَسُولٌ مِنَ اَللّٰهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً (2) فِیهٰا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ (3) وَ مٰا تَفَرَّقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنَةُ (4) وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ حُنَفٰاءَ وَ یُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ ذٰلِکَ دِینُ اَلْقَیِّمَةِ (5) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ اَلْبَرِیَّةِ (6) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّةِ (7) جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ (8)
[1]
خدا عقل را به انسان بخشیده،و نفس او را بر حسب فطرت خواستار ایمان ساخته است،چیزی که هست از روی گمراهی به بیراهه میافتد،و عقل و
فطرتی که با او است برایش کافی نیست،بلکه به یادآوری وحی و دعوت فرستادۀ خدا نیازمند است،و در عین حال در معرض جریان شدیدی از شهوات نفس و وسوسههای شیطان خویش و گمراه کنندگی مدعیان دین و فشار صاحبان سلطه و ثروت نیز قرار دارد.آیا نمیبینی که چگونه،با وجود نزول وحی و دعوت به رستگاری تنها گروه اندکی ایمان میآورند،و فرستادۀ خدا و مؤمنان در راه دعوت مردمان به خدا ناچار باید به مبارزه برخیزند! « لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ -کسانی از اهل کتاب و مشرکان که کافر شدند،از این کفر خود دست بردار نیستند تا آن زمان که برهانی آشکار به ایشان برسد.» چنان مینماید که این آیه که فهم آن برای بعضی از مفسران دشوار بوده تا آن جا که آن را مشکلترین آیه شمردهاند،ما را با عباراتی ساده و با برهان به ناگزیر بودن رسال الاهی متوجه میسازد،و مگر این امر امکان میداشته است که بدون رسالت /18 اسلام آن حجابهای ضخیم که با گذشت قرنهای تاریک یکی بر روی دیگر قرار گرفته و مانع عبور نور عقل و هدایت فطرت شده و تعلیمات دین را منحرف و شخصیت انسانی را مسخ کرده بود،خود به خود از میان برده؟! هرگز...بدان سبب که بشریت را فساد و تباهی فرا گرفته،و هیچ کس نمیتوانست به آسانی در برابر آن ایستادگی کند،و از همین روی خداوند پیامبری را با رسالتی پاک از پلیدی گمراهیها و ناپاکی فرهنگ ایشان به رسالت مبعوث کرد.
[2]
دو خط فکری برای رهبری انسان در طول قرنها با یکدیگر در تنازع بوده است:یک خط وحی تجسم یافتۀ در پیامبران خدا-علیهم السلام-و مؤمنان به ایشان،و دیگری خط جاهلیت تجسم یافتۀ در گردنکشان و تنعم خواهان،که فرهنگ اولی از وحی سرچشمه میگرفت،در صورتی که فرهنگ جاهلیت بر پایۀ گمراهی قرار داشت.
هر گاه که وحی تأخیر پیدا میکرد یا دعوت کنندگان آن گرفتار سستی
میشدند،جاهلیت یکه تاز میدان میشد،و دشواری عهده زمانی بروز میکرد که مؤمنان به وحی در زیر فشار جاهلیت تسلیم به آن میشدند،و این کیفیتی است که پیش از بعثت پیامبر اسلام اتفاق افتاد،چه در آن هنگام پیروان آخرین پیامبر یعنی عیسی-علیه السلام-نیروی قابل ذکری نبودند،و این نه از جهت کمی شمارۀ ایشان بلکه بدان سبب بود که در میدان سلطه با قیصرها بیعت کردند،و در میدان فرهنگ پیرو فلاسفه شدند و با مترفان و مستکبران در اجتماع به مداهنه و ریاکاری پرداختند،و از دین چیزی جز آداب و شعایری میانتهی برای ایشان بر جای نماند،و به جای این که با سلطههای ستمگر به مبارزه برخیزند و از حقوق ستمدیدگان و محرومان دفاع کنند،به مبارزۀ با یکدیگر پرداختند،و کار به مجادلههای میان مذاهب گوناگون یک دین منجر شد.به صورتی در آمدند که یهودیان پیش از ایشان بدان صورت درآمده بودند،و گرفتار همان اخلاق فاسدی شدند که عیسی بن مریم -علیه السلام-برای اصلاح آن برانگیخته شده بود،و به همین گونه در میدان فرهنگ و زمینههای فکری به دفاع از ارزشهای وحی در برابر مفاهیم گمراه کنندۀ فلسفه برنخاستند،بلکه در صدد آن بر آمدند که میان آن دو سازشی به وجود آورند، حتی اگر چنان بوده باشد که در نتیجۀ چنین سازشی پاکیزگی و پاکی وحی از میان برود.آیا به آن توجه کردهاید که چگونه بر اثر پیروی از نو افلاطونی فلسفی به اندیشۀ تثلیث کشیده شدند،و از همین زمان ضرورت رسالت الاهی /18 از هر زمان دیگر بیشتر شد،و این نه فقط برای اصلاح بشریت و رهانیدن آن از تباهی گستردهای بود که بر آن عارض شده بود،بلکه برای پاک کردن رسالت از کجرویها و انحرافاتی ضرورت داشت که به توسط اهل کتاب کافر در آن راه یافته بود،و نیز برای روشن کردن چراغهای راهنمایی ضرورت داشت که یا خاموش شده و یا بر اثر شهوات استکباری نزدیک بود که خاموش شود،و دیگر راه رهروان دین را روشن نسازد و نتواند،در غیاب فرستادگان خدا حجتی از خدا برای مردمان بوده باشد.
چنین بود که خدا فرستادۀ خاتم خود را با قرآنی پاک از ناپاکی انحرافات فرهنگی که همۀ دیانتها را به انحراف کشیده بود،و از تأثیر فرمانروایان ستمگر و
مترفان شقی و ستمگر مبعوث کرد و به رسالت بر مردمان زمان خود فرستاد.
« رَسُولٌ مِنَ اللّٰهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً -فرستادهای از خدا که صحیفههای پاک را میخواند.» بدین گونه بیّنه و برهان با رسالت و رسول با هم صورت اتمام پذیرفت،چه رسول با حکمت مردمان را به رسالت میخواند،و آن را در رفتار خود چنان تجسم میبخشد که شکوه و جمال آن در رفتار او آشکار شود،و با شکیبایی و استقامت به دفاع از آن دفاع میکند،و سپس رسالتی که حامل آن است از شایبههای انحراف و گمراهی به دور است و به همین جهت فطرت سلیم و عقل راهیافته آن را میپذیرد.
[3]
در آن اوراق پاک چه چیز میخوانیم؟کتابهایی را میخوانیم که آیات محکم و مفصل دارد و در آن کجی و انحراف مشاهده نمیشود.
« فِیهٰا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ -در آنها نوشتههایی استوار و ارزشمند است.» ظاهرا معنی آن چنین است:حقایق نوشتهای است که شک و شبههای به آنها راه ندارد،و این واضح است و هیچ اشتباه و پوشیدگی ندارد،و مستقیم است و از کجی و تحریف به دور،و بنا بر این کلمه اشاره به آیات محکمی میکند که به تنهایی برای هدایت کردن آدمی و روشن ساختن او کافی است،و آنچه از آیات ذکر که ممکن است سبب اشتباهی شود به آن باز میگردد،بدان سبب که از سطح تفکر همۀ مردمان بالاتر است و تنها به راسخان در علم از میان ایشان اختصاص دارد.
[4]
شاید امر بر بعضی اشتباه شود،و چنان تصور کنند که پراکندگی اهل کتاب و اختلاف ایشان در دین نتیجهای از ناقص بودن حجت و برهان و بینه است، و چون حجت تمام شود و بینه صورت کامل پیدا کند،دیگر کسی در دین اختلاف پیدا نخواهد کرد.هرگز چنین نیست...کتاب خدا فرصت هدایت را در اختیار مردمان قرار میدهد،ولی این کار را به صورتی اجباری انجام نمیدهد:اگر ایمان آوردند راه یافتهاند،و گرنه خود مسئول گمراهی و بدبختی خویشند.
« وَ مٰا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ -و
کسانی که به ایشان کتاب داده شده بود،اختلاف و پراکندگی پیدا نکردند مگر پس از آن که برهان و بینه به ایشان رسید.» چنان مینماید که سختترین گمراهی در نزد اهل کتاب پراکندگی ایشان است،مگر نه این است که ایمان به خدا و فرستادگان و شرایع او سبب یگانگی اهل آن در چارچوب هدفهایی است که کتاب برای ایشان ترسیم میکند،و برنامههایی که برای ایشان عمل کردن به آنها را واجب میشمارند،و رفتاری که پرداختن به آن و فرا گرفتن آن را به ایشان سفارش میکنند.
جهودان به هفتاد و دو فرقه تقسیم و پراکنده شدند که مبرزترین ایشان فرقههای صدوقیان و فریسیان و آسیان و سامریان بودند،و هر گروه از ایشان برای خود ممیزاتی از لحاظ تفکر و سلوک داشت. (1)
با همین عدد ترسایان نیز پراکندگی پیدا کردند،و برجستهترین طایفه در میان ایشان ملکانیان بودند که به نظر ایشان حضرت مسیح-علیه السلام-طبیعت دو گانه داشت،و دیگر کسانی که برای او معتقد به طبیعت یگانه بودند،و امپراطور روم(610-641)در آن کوشید تا مذاهب دولت را از پرداختن به قضایا و براهین کلامی باز دارد،ولی قبطیان مصر به مخالفت با او برخاستند،و بر اثر آن فشار شدیدی به دست قیصر مصر بر ایشان وارد شد که مدت ده سال به طول انجامید که در این فاصله مردان را نخست شکنجه میدادند و سپس با غرق کردن هلاکشان میکردند و مشعلها بر سر آنان میافروختند تا روغنشان روان شود و آن آگاه قربانی را در کیسهای قرار میدادند و زنده به دریا میافکندند. (2)
اختلاف پیدا کردن امتها پس از فرستادگان خدا و تمام شدن حجت بر ایشان دلیل بر آن است که چه اندازه بشریت به وحی نیازمند است که حتی پس از نزول وحی هم باز تشتت و اختلاف پیدا میکنند و به محض آن که چراغ وحی به
خاموشی گرایید به دامن زدن اختلاف میپردازند،پس چه میشد اگر اصلا از وحی محروم میماندند؟! [5]
اختلاف میان افراد بشر از کجا پیدا میشود؟از شرک به خدا،در آن جا که هر حزبی به تقدیس چیزی میپردازد که خدا آن را روا نشمرده است،و بدین گونه مقدسات مختلف میشود،و ارزشها متفاوت،و در نتیجه اختلاف فراهم میآید،در صورتی که اگر همگان به آن بینشهایی که وحی در اختیار ایشان قرار داده است مراجعه میکردند،و به تقدیس مصلحت یا سرزمین یا قبیله یا اشخاصی جز خدا نمیپرداختند،یک کلام میشدند و کارهای ایشان اصلاح میشد.
« وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اللّٰهَ -و به چیزی جز آن فرمان نیافتند که خدا را بپرستند،» نه شرکای موهومی او را،و پرستش جز با تسلیم شدن به خدای یگانه،و طرد کردن خضوع و خشوع در مقابل هر ارزش یا سلطهای جز خدا،صورت اتمام پیدا نمیکند.
« مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفٰاءَ -و دین را خالصانه مخصوص او دانند و دینداران پاکدین باشند،» چنان معلوم میشود که معنی دین:شریعت یا نظامی است که انسان خود به خود در برابر آن خاضع است،و خالص بودن این طرد جمع کردن میان دوستی خدا و فرستادگان و اولیای او و میان دیگر سلطههای مادی است،و این چیزی است که اهل کتاب دربارۀ آن استقامت ندارند،و مشاهده میکنیم که کلمۀ رایجی را به بدعت بر سر زبانها انداختهاند که:آنچه از خدا است برای خدا،و آنچه از قیصر است برای قیصر،و آن کس که پیرو هوای نفس قیصر باشد چگونه میتواند دینی خالص برای خدا داشته باشد؟! پیش از این گفتیم که کلمۀ حنیف را به پاک و طاهر معنی میکنیم،پس چرا این کلمه پس از اخلاص در دین آمده است؟شاید توحید درجاتی داشته باشد:اول آنها گواهی دادن به زبان بر یگانگی خدا و عقد اجمالی قلب بر آن
است،و دوم آنها:طرد شریکان خدا و در برابر آنها ایستادن و سرکشی کردن در مقابل سلطۀ ایشان،و سوم:پاک کردن قلب از دوستی یا تمایل داشتن نسبت به آنها،و پاک کردن فکر از رسوبهای فرهنگ و پاکیزه ساختن رفتار /18 از آداب و اخلاق آنها.و شاید این درجۀ حنیفی بودن باشد،و خدا داناتر است،و از ابعاد آن است ملتزم بودن به شرایع خدا:از بر پا داشتن نماز چنان که باید،و خاضع بودن و پیوسته متعهد بودن به آن،و نیز چنین است دادن زکات.
« وَ یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکٰاةَ وَ ذٰلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ -و نماز را بر پا دارند و زکات دهند که دین پاینده و ارزشمند همین است.» گفتند:دین الکتب القیمة،به دلیل گفتۀ سابق او:«فیها کتب قیّمة».آری،آنها کتابی است که هیچ کجی و پیچیدگی و تفاوت و اختلاف ندارد،و هیچ تباین و جدایی از فطرت بشر یا حقایق آفرینش در آنها مشاهده نمیشود.
[6]
میان پیروان دین واحد اختلاف روا نیست،به همان گونه که ممکن نیست دین حق و مذهب باطل با هم جمع شود،بلکه ناگزیر میان حق و باطل تجسم پیدا میکند و همین اساس یگانه شناختن خدای متعال است،و هنگامی که خلاف میان آنها پیدا میشود،باطل غلبه پیدا میکند و اهل حق شکست میخورند،و بدین گونه قرآن به یاد ما میآورد که کفار بدترین آفریدگاناند.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ -کسانی از اهل کتاب که کافر شدند،و مشرکان،جاودانه در آتش دوزخ خواهند ماند،و آنان بدترین آفریدگاناند.» بعضی از علمای دین نصارای پیشین چنان میپنداشتند که اگر تعدیلاتی در دین وارد کنند،به دین خدا خدمت کردهاند،و کلمات فلسفه را برای بیان مقاصد دین به کار میبرند،و حتی چنان شد که از جدا شدنهای شرکی بعضی از مفاهیم را گرفتند و آنها را با حقایق وحی ترکیب کردند،و سپس به سازشکاری با قیاصره و مترفان پرداختند و از دنیا دست کشیدند تا به آنان اجازه داده شود که
آداب دینی میانتهی خود را عملی سازند.
این هرگز درست نیست...مشرکان بدترین آفریدگانند،و هر کس از اهل کتاب که به ارزشهای حق دینی کافر شود /18 و نسبت به مشرکان مداهنه و چاپلوسی کند،او نیز همانند ایشان از بدترین آفریدگان است،و در این امر بیم دادنی واضح و رسا برای ما-یعنی ما مؤمنان به قرآن-است که هرگز گام خود را بر جای گامهای علمای یهود و نصاری نگذاریم،و نسبت به گردنکشان و مستکبران،به طمع معترف شدن ایشان به بخشی از دین،به سازش و مداهنه متوسل نشویم.
«شرّ البریّة»تعبیری بسیار رسا است و چنان معنی میدهد که آنان از هر چه خدا آفریده است گمراهترند،ولی برای چه؟زیرا که پس از آمدن بیّنه حق را طرد کردهاند،و به بزرگترین فرستادۀ خدا کفر ورزیدند که فصیحترین حجت و رساترین آژیر و بیم دادن را با خود آورده بود.
[7]
و حتی اگر مستضعفان در زمین،برای نگاهداری از دین خود به سر کوهها و دل غارها پناه برده باشند،و در زمین به خاطر نگاهبانی از دین خویش آواره باشند،باز هم مؤمنان بهترین آفریدگاناند.
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ -کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو کردند،بهترین آفریدگاناند.» بدان سبب که به برترین فرستاده ایمان آوردند،و از کاملترین برنامه پیروی کردند،و از درخشندهترین نور به هدایت رسیدند.
خدا همه چیز را در زمین برای آدمی آفرید،ولی کدام انسان؟آیا آن کس است که کرامت نفس خود را از کف میدهد،و آن را به لجن نادانی و فریب آلوده میکند؟هرگز...چنین کسی در نزد خدا هیچ ارزشی ندارد،بلکه مقصود کسی است که به خدا و رسالتهای او ایمان داشته باشد و به انجام دادن کارهای شایسته و نیکو بپردازد،و در نتیجه بزرگوارترین آفریدۀ خدا شود.
در خبر در تأویل این آیه از ابن عباس آمده است که:چون نازل شد،پیامبر -صلی اللّٰه علیه و آله-به علی(ع)گفت:«او تویی و پیروانت،تو و شیعیانت روز
قیامت راضی از خدا و مورد رضای خدا خواهید آمد،و دشمنانت به صورت کت بسته حضور خواهند یافت». (1)
در کتاب«الدر المنثور»سیوطی گروهی از احادیث مشابه آمده است که آنچه را که پس از این میآید از آنها نقل میکنیم:
1-ابن عساکر از جابر بن عبد اللّٰه نقل کرده است که گفت:نزد رسول خدا-صلی اللّٰه علیه و آله-بودیم،پس علی آمد،و پیامبر(ص)به او گفت:
«سوگند به آن که جانم به دست او است که این و شیعهاش در روز قیامت از رستگارانند».و چون آیۀ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ نازل شد،پس از آن اصحاب پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-هنگامی که علی میآمد،میگفتند:خیر البریّة آمد.
2-و ابن عدوی و ابن عساکر از ابو سعید به صورت مرفوع نقل کردهاند که:علی نیکوترین آفریده است.
3-و ابن عدی از ابن عباس نقل کرده است که گفت:چون«الآیة» نازل شد،رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-به علی گفت:«آن تویی و شیعیانت در روز قیامت،خرسند از خدا و خدا خرسند از شما».
4-و ابن مردویه از علی-علیه السلام-نقل کرده است که گفت:
«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-به من گفت:آیا این گفتۀ خدا را نشنیدی که:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ
؟این تویی و شیعیانت،و وعدگاه من و شما حوض کوثر است،و چون امتها برای رسیدگی به حسابشان میآیند،شما را سفید چهرگان نامدار میخوانند». (2)
[8]
مقیاس نیکوترین آفریده بودن چیست؟آیا فزونی مال و یاران است؟ هرگز...بلکه خرسندی خدا و بهشت است،اما ثروتها و فرزندان وسیلۀ آزمایش و
ابتلاء است و آنها را بر خدا برای همۀ مردم مقدر میسازد.
« جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً -پاداش آنان در نزد پروردگارشان بهشتهای همیشگی است که از پای درختان آنها نهرهای آب جاری است و همیشه در آنها باقی خواهند ماند.» آیا این برای آن نیست که طینت ایشان به صلاح رسیده و به همین سبب اهل بهشت شدهاند و همیشه در آن باقی خواهند ماند،چرا که بهشت خود نیز /18 صلاح است و برای اهل صلاح آماده شده،و بزرگتر از بهشت خرسندی خدا است که قلبهای ایشان را از رضا و آرامش و نور پر میکند.
« رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ -خدا از ایشان خرسند است و آنان از خدا خرسندند.» چگونه آدمی به درجۀ رضوان میرسد؟با شناخت خدا و ترس داشتن از او که میراث شناخت او و علامت نزدیکی به او و گواه برداشته شدن پردههای گناه میان او و ایشان است.
« ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ -این از آن کسی است که از پروردگار خود بترسد.» و به همین سبب در دعای مأثور از پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«خدایا مرا چنان کن که از تو بترسم و چنان باشد که گویی تو را میبینم،و مرا به تقوی و بیم داشتن از خودت سعادتمند ساز».
و در آیۀ کریمۀ دیگری آمده است که:« إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ - هر آینه بندگان عالم خدا از او میترسند». (1)
پس ترس و خشیت آرایش علمای به خدا است،و در دعای صباح مأثور از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-آمده است:«خدایا!تو منزهی و جز تو خدایی نیست،و تو را ستایش میکنم،کیست که قدر تو را بشناسد و از تو نترسد،و کیست
1) 5) -فاطر28/.
که بداند تو چه هستی و از تو بیم داشته باشد؟».
از خدا میخواهیم که دلهای ما را با ترس از خودش و اشتیاق به خودش پر کند،تا ما نیز از آفریدگان نیکو باشیم و از شیعۀ علی و پیروان راه حقیقی او،آمین رب العالمین.
سورۀ زلزله
در اصول کافی با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:از قرائت« إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا »خسته نشوید،پس هر که در نمازهای مستحبی این سوره را قرائت کند،خدای عز و جل هرگز او را گرفتار زلزله نخواهد کرد و به سبب آن نخواهد مرد،و نیز تا زمان مرگ از آفت صاعقه و هر آفت دیگر از آفات دنیا مصون خواهد بود،و چون وقت آن شود که از دنیا برود،فرشتۀ کریمی از نزد پروردگارش بر بالین او فرود میآید و در کنار سرش مینشیند و میگوید:ای ملک الموت!به دوست خدا مهربان باش،که او بسیار از خدا یاد میکرد و به تلاوت این سوره میپرداخت /18 و سوره نیز مثل این را به او میگفت،و ملک الموت خواهد گفت:
پروردگارم به من فرمان داده است که به او گوش دهم و اطاعت کنم،و روح او را تا آن زمان که به من امر نکرده است از بدنش بیرون نیاورم،و چون دستور دهد چنین کنم.و ملک الموت پیوسته در کنار او است تا فرمان قبض روحش برسد.و چون پرده از برابر چشمان او برداشته شود،جاهای خود را در بهشت خواهد دید،و در این هنگام فرشته به ملایمترین صورت او را قبض روح میکند،و سپس هفتاد هزار فرشته به مشایعت روح او تا در آمدن به بهشت میپردازند.
و از انس روایت است که:پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-از یکی از
اصحابش پرسید که«آیا ازدواج کردهای؟»و او گفت:نه،و پولی برای این کار ندارم،گفت:«آیا قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ با تو نیست؟»گفت:چرا،گفت:«ربع قرآن است»گفت:«آیا قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ با تو نیست؟»گفت:چرا،گفت:«ربع قرآن»گفت:«آیا اذا زلزلت با تو نیست؟»گفت:چرا،گفت:«ربع قرآن»و سپس گفت«ازدواج کن ازدواج کن ازدواج کن».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 647 /18
سنت خدا در جزا دادن در بینشی متجلی میشود که سورۀ زلزله بیان کنندۀ آن است:هر کس به سنگینی ذرهای کار نیکو کند،آن را میبیند،و هر کس به سنگینی ذرّهای بدی کند،آن را میبیند،تا چنان باشد که آدمی اعمال خودش را که در قیامت برای او تجسم پیدا میکند،کوچک نشمارد،در آن روز سنگینی که زمین به لرزه در میآید و آنچه را از اجساد و کانیها و اجسام مختلف که در درون خود دارد بیرون میریزد،و آدمی دچار حیرت میشود و میپرسد که:چه شده است؟و مردمان را میبیند که بر حسب کردارها و درجات خود در راههای گوناگون رواناند.
سورة الزّلزلة
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا (1) وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا (2) وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا (3) یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا (4) بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا (5) یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ (6) فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (7) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (8)
[1]
زندگی نخستین که با خیر و شر خود،و با نظامها و حوادث و پدیدههای خود چیزی جز سایههایی رنگ باخته از آن زیستن پهن و گسترده و جاودانی(آن جهان)نیست،و ما را برای آماده شدن و توشه برگرفتن برای آن جهان جاودانی به آن آوردهاند،و زندگی دنیا چیزی جز متاعی فریبنده نیست.
ما در دنیا شاهد دیدن چیزهایی هستیم که ما را به وحشت میاندازند و نزدیک است که قلبهای ما را از جای خود بکنند،و از آن جمله است زمین لرزههای بزرگی که در چند لحظه شهرهای بزرگی را میبلعند که آدمیان آنها را در قرون متوالی ساخته بودهاند.و این چیزی جز زلزلهای محدود نیست که بخشی از زمین گرفتار آن شده است،پس تصور کنید که اگر بنا باشد زلزلهای همۀ زمین را فرا گیرد،چه نتیجهای به بار خواهد آورد؟!منظرهای پس ترسناک و هراسی بی اندازه هولناک نتیجۀ آن خواهد بود و بلایی بس بزرگ مجسم کنندۀ چنین زمین لرزهای خواهد بود.
« إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا -در آن هنگام که زمین به لرزه در آید با لرزیدنی تمام.»
شاید ضمیر«ها»که به زمین باز میگردد،این فکر را به ما تلقین کند که زلزله به منطقۀ خاصی از زمین وابسته نیست،و /18 به صورت سختترین زمین لرزهای است که کرۀ زمین گرفتار آن شده است.
[2]
در این هنگام چه پیش خواهد آمد؟آیا هستۀ مرکزی کرۀ زمین به سبب عواملی ناشناختۀ برای ما به جوشش و فوران در میآید و با تکانهای سخت آنچه را که در ظرف میلیونها سال در خود زندانی کرده بود به یکباره بیرون میریزد؟و ظاهرا از آیات که به بیرون ریختن سنگینیهای زمین دلالت دارد،چنین استنتاج میشود.
« وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا -و زمین سنگینیهای خود را بیرون ریزد.» خداوند متعال در آیهای دیگر چنین گفته است:« وَ أَلْقَتْ مٰا فِیهٰا وَ تَخَلَّتْ - و بیفکند آنچه را که در آن است و تهی شود». (1)
بعضی گفتهاند:اثقال گنجها و کانهای زمین است،و بعضی دیگر آنها را مردگانی تفسیر کردهاند که زمین در دومین دمیدن صور آنها را از خود بیرون میریزد و ناگهان آنها بر میخیزند و به نگریستن میپردازند.
و چنان مینماید که کلمه وسعت قابلیت تطبیق با همۀ این نتیجهها را دارد،ولی آنچه بیشتر از زلزله دربارۀ آن آگاهی داریم،بیرون ریختن مواد گداختۀ مرکزی زمین از آن است.چه میدانیم که بعضی از زمین لرزهها از فوران آتشفشانهایی نتیجه میشود که مواد گداخته از آنها فوران میکند.و مؤید این مطلب است آنچه در حدیث بدین صورت آمده است:
«زمین پارههای جگر خود را به صورت ستونهای از سیم و زرقی میکند». (2)
[3]
و انسان حیرت زده و مدهوش بر جای میماند!زمین را چه چیز به لرزه برانگیخته است،که این گونه اندرون خود را بیرون میریزد،و این برای چه و هدف
آن چیست؟ « وَ قٰالَ الْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا -و انسان میگوید که آیا زمین را چه شده است؟» /18 بعضی گفتهاند که:این گوینده همان کسی است که به آخرت کافر بوده،و با دیدن نشانههای آن به پرسش کردن پرداخته و گفته است که:چه شده است؟ولی چنان مینماید که آن حوادث هول انگیز هر انسانی را به پرسش کردن وا میدارد.
[4]
و این تعجب چندان طول نمیکشد،بدان سبب که زمین به پاسخ دادن آغاز میکند،و این خود گواهی بر آن است که دگرگونی بزرگی در جهان طبیعت صورت گرفته که نه تنها به مظاهر و نمودهای آن ارتباط پیدا میکند،بلکه در ماهیت آنها نیز تأثیر دارد،پس اگر تغییر بزرگی صورت نگرفته بود،چگونه زمین میتوانست سخن بگوید،و چگونه امکان داشت که گوش آدمی این سخن را بشنود و منظور از آن را بفهمد؟ « یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا -در آن روز از اخبار خود سخن میگوید.» نخستین خبری که زمین از آن خبر میدهد و به زبان خود حوادث آن را باز گو میکند:این است که ساعت قیامت به پا خاسته،و این که دنیا پشت کرده است،و شاید دومین خبر بیان حکمت فزع و هراس بزرگی باشد که بر پشت زمین جریان دارد،اما مهمترین خبر گواهی دادن زمین بر کارهایی است که مردم بر روی آن به انجام دادن آن مشغول بودهاند،و در حدیثی مأثور از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که چون این سوره را خواند،گفت:«آیا میدانید که اخبار آن چیست؟»گفتند:خدا و فرستادهاش داناترند،گفت:«اخبار آن این است که بر هر بندۀ خدای مرد یا زن گواهی میدهد که بر پشت آن چه کرده است، و میگوید که کار فلان روز او فلان و فلان بوده است»و گفت:«این است اخبار آن». (1)
1) 3) -همان منبع،ص 148.
و در حدیثی دیگر چنین آمده است:از رسول-صلی اللّٰه علیه و آله- روایت شده است:«مراقب وضو باشید و بدانید که بهترین اعمال شما نماز خواندن است،و از زمین محافظت کنید که آن مادر شما است،و هیچ کس در آن نیست که کار نیک یا بدی انجام دهد مگر این که زمین خبرگزار آن باشد». (1)
[5]
شاید زمین از خبرهای دیگری نیز سخن بگوید،اما این که چگونه سخن میگوید،و آیا /18 به سخنی است که در آن آفریده میشود،یا بر اثر انعکاس آثار اعمال انسان بر روی زمین است که همچون بر نواری صوتی یا تصویری ضبط شده باشد،یا این که آدمی به وسیلهای مجهز میشود که با آن اشارههای زمین را چنان میفهمد که گویی سخنی را شنیده و فهمیده است؟مهم آن است که به خواست خدا زمین سخن میگوید.
« بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا -به این که پروردگارت به آن وحی کرد.» [6]
چنان به نظر میرسد که زمینی که گفتهها و کردههای مردم،از زمانی که بر آن میزیستند،بر آن منعکس میشود،همچون دوباره سازی و نمایش آن به شکلی صورت میگیرد که در نوارهای صوتی و تصویری مشاهده میکنیم،و به همین سبب خداوند سبحانه و تعالی گفته است:
« یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ -در آن روز مردمان به صورت گروههای متفاوت به راه میافتند تا اعمال خود را ببینند.» ما از انعکاس پیدا کردن تموجات صوتی بر روی نوارها آگاهیم،ولی از این که بر روی خاکی که در پیرامون ما قرار گرفته است چگونه انعکاس پیدا میکند،هیچ آگاهی نداریم،و شاید آدمی چندان در علم پیشرفت کند که روزی به کشف حقیقت این راز نیز موفق شود،و آنچه بر عهدۀ ما است این است که از هر چه بر ما احاطه دارد بر حذر باشیم،و بدانیم که افعال ما را ثبت و ضبط میکند تا در روز قیامت آنها را با چشم خود ببینیم،روزی بسیار هراس انگیز است که در آن
1) 4) -تفسیر نمونه به نقل از مجمع البیان،ج 10،ص 526.
آدمی همۀ آنچه را که در دوران زندگی انجام داده است حاضر میبیند.گاه شخص جرم یا گناهی را مرتکب میشود،و ضمیرش در این باره به سرزنش کردن او میپردازد،پس در آن میکوشد که موضوع را فراموش کند تا از گزش ضمیر خویش در امان بماند،پس چه خواهد کرد در آن روز که هر چه گفته یا کرده در معرض شنیدن یا دیدن همگان قرار میگیرد،و افعال او تجسم پیدا میکند؟!سر افکندگی و ناراحتی سختی در آن روز بهرۀ گناهکاران خواهد شد.
گفتهاند که صادر شدن مردم که در آیه بدان اشاره شده،برخاستن ایشان از گورها و به راه افتادن به سوی دادگاه پروردگارشان است،و به گفتۀ دیگر الهام گرفتۀ از صدور و بازگشتن شتران از آبشخور پس از سیراب شدن است،پس کسی که ایمان دارد،راهی را در پیش خواهد گرفت که با راه کافران متفاوت است و خداوند متعال در جای دیگری از قرآن با بیان /18 یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ... (1)به آن اشاره کرده و آیۀ بعدی گواه بر این معنی است.
بعضی گفتهاند که:معنی اشتات آن است که آنان از گورهاشان که در جاهای مختلف زمین پراکنده است،به همان گونه صدور پیدا میکنند و به راه میافتند که در مذاهب با یکدیگر اختلاف دارند و هر گروه به دنبال پیشوای خود روانه میشود.
[7]
تنها اعمال بزرگ نیست که در آن روز تجسم پیدا میکند،بلکه حتی کوچکترین عملی که تصور شود چنین است،از وسوسۀ سینه گرفته تا نگاهی به جایی انداختن یا نیمی از کلمهای را بر زبان راندن که همۀ اینها ثبت شده و تجسم یافته است.
« فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ -پس هر کس به سنگینی ذرهای نیکی کرده باشد آن را میبیند.» گفتهاند که:ذره به معنی مورچۀ خرد است،یا آنچه از خاک که از
1) 5) -الروم13/.
گذاشتن دست بر روی خاک بر آن مینشیند،یا در شعاع نوری که از سوراخی به درون اطاقی تاریک راه مییابد به چشم دیده میشود،و در نصّی مأثور آمده است که:«ذره وزنی ندارد». (1)
اکنون که بشر ذره(اتم)را میشناسد و دریافته است که از آنچه پیشینیان تصور میکردند کوچکتر است،باید متوجه باشیم که چه حساب دقیقی در آن روز چشم به راه ما است،پس ما را چه میشود که از این همه غافلیم! [8]
چون هر ذرّۀ خیری که از ما سر بزند در سرنوشتمان تأثیر دارد،بر ما است که هر چه میتوانیم بر اندازۀ خیرات خویش بیفزاییم،و به همین گونه از انجام دادن هر ذرۀ شر که باید حساب آن را پس بدهیم،پرهیز کنیم.
« وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ -و هر کس به سنگینی ذرهای بدی کند،آن را خواهد دید.» به همین سبب در حدیث به جا مانده از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است:هیچ کس نیست که در روز قیامت خویشتن را ملامت نکند،پس اگر نیکوکار باشد،خواهد گفت:چرا بیش از آنچه کردم احسان نکردم، /18 و اگر جز آن باشد،خواهد گرفت:چرا دست از نافرمانی و عصیان بر نداشتم؟». (2)
آری،حسرت انسان در روز قیامت هنگامی افزایش مییابد که ببیند از اعمال نیک او،همچون کفار و منافقان،ذرهای برای غیر خدا صورت گرفته است.
در معنی به جا مانده از امام باقر-علیه السلام-در تفسیر« فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ »میخوانیم که گفت:«اگر از اهل آتش باشد و در دنیا به اندازۀ ذرهای کار خیر انجام داده باشد،حسرت میخورد که چرا آن خیر را برای جز خدا انجام داده است»،و دربارۀ هر کس که به سنگینی ذرهای بدی کرده باشد،میگوید:
«اگر از اهل بهشت باشد،آن شر و بدی را روز قیامت میبیند و سپس آمرزیده
میشود». (1)
و در حدیثی دیگر از امام جعفر صادق-علیه السلام-آمده است که گفت:«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:بنده از گناهش یکصد سال زندانی میشود،در حالی که میبیند همسرانش در بهشت به تنعم زندگی میکنند». (2)
به حق باید گفت که اگر آدمی این آیه را خوب بفهمد،بهترین وسیله برای پند پذیرفتن و پاکیزه شدن او خواهد شد،چه به زودی هر خرد و کلانی از اندیشهها و گفتهها و کردههای خویش را در معرض محاسبه قرار میدهد،و آن کس که از گناهان کوچک خویش خودداری ورزد،جلوگیری از گناهان بزرگ برای او آسان خواهد شد،مگر نه این است که گناهان بزرگ با سلسلهای از گناهان کوچک آغاز میشود،آن کس که مرتکب عمل زنا میشود،پس از آن است که شیطان اندیشۀ زنا را به جان او وسوسه کرده است،و اگر این اندیشه را از خود دور نکند،به جستجوی زانیهای میپردازد و به سوی او میرود و سپس به سخن گفتن با او میپردازد و عاقبت کار به ملامسه و زنا کردن میانجامد.اینها گامهایی است که به دنبال یکدیگر برداشته میشود و تدریجا شرّ آن افزایش پیدا میکند،گناهان کوچکی است که به گناهی بزرگ میانجامد یا مجموع آنها خود گناهی کبیره میشود.آیا چنین نیست؟ به همین سبب ابن مسعود این آیه را محکمترین آیه در قرآن شناخته است، و مطلب بن خطب روایت کرده است که چون یک اعرابی خواندن این آیه را از دهان پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-شنید،گفت:یا رسول اللّٰه! /18 آیا به سنگینی یک ذره؟گفت:«آری»،پس آن عربی چند بار گفت:چه بد،چه بد!و سپس برخاست و آن را میخواند،و آن گاه پیامبر خدا-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:
«ایمان به قلب اعرابی درآمد». (1)
روایت شده است که مردی نزد پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمد و گفت:چیزی از آنچه خدا به تو آموخته است به من بیاموز،پس او را به مردی سپرد که به او تعلیم کند،و او چنین به او آموخت:«إذا زلزلت-و این سوره را ادامه داد تا- فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ »که آن مرد گفت:«مرا بس است»، و چون این خبر به پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-رسید،گفت:«او را به حال خود بگذارید که آنچه باید بفهمد فهمید». (2)
سورۀ عادیات
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت است که گفت:«هر کس سورۀ عادیات را بخواند و به خواندن مکرر آن ادامه دهد،خدای عز و جل در روز قیامت او را با امیر المؤمنین-علیه السلام-و دوستان نزدیک و در کنار او محشور خواهد کرد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 651 /18
پس از آن که بیان قرآنی با بلاغتی گیرنده نبردی پیروزمند آن را مجسم میسازد که مجاهدان در آن بر اسبهایی در حال دویدن و سر و صدا کردن سوارند،و با سمهای خود جرقههای آتش از زمین به این سو و آن سو میپراکنند،و سپس در آغازهای صبح بر دشمن حمله میبرند،غباری انبوه را بر میانگیزند و به میان هدف میرسند.
پس از بیان این منظره و برای بزرگداشت به آن سوگند یاد کردن(از آن روی
که منتها درجۀ جود و شهامت و از خود گذشتگی است)،از آن سخن میگوید که طبیعت نخستین آدمی(پیش از تربیت پذیرفتن و تزکیه شدن)کفران نعمت است و بخل و نیکی برای خود خواستن و آن را تنها مخصوص خود ساختن،ولی آیا چه وقت واقعا به خطای خود پی خواهد برد؟در آن هنگام که روپوش گورها برداشته و جسدها در آنها آشکار میشود،و نیز آنچه در سینهها همچون اسراری پنهان مانده است در معرض دید همگان قرار میگیرد:در چنین روزی آدمی در مییابد که خدا از حال او آگاه است.
بدین گونه است که این سورۀ کریمه،چنان که در بعضی از احادیث به منزلۀ نیمی از قرآن توصیف شده،آدمی را به از خود گذشتگی و فداکاری در راه خدا برمیانگیزد و برای رسیدن به این هدف عالی تربیت میکند.
سورة العادیات /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً (1) فَالْمُورِیٰاتِ قَدْحاً (2) فَالْمُغِیرٰاتِ صُبْحاً (3) فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً (4) فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً (5) إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ (6) وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ (7) وَ إِنَّهُ لِحُبِّ اَلْخَیْرِ لَشَدِیدٌ (8) أَ فَلاٰ یَعْلَمُ إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِی اَلْقُبُورِ (9) وَ حُصِّلَ مٰا فِی اَلصُّدُورِ (10) إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ (11)
[1]
برای آن که از بزرگواری مجاهدان در نظر خدا،و از بزرگ بودن نقش اسبهای ایشان که در راه او تاخت و تاز میکنند آگاه شویم،خدا به آنها سوگند یاد میکند،بدان سبب که نور اسلام را به همۀ آفاق حمل میکنند،و گزیدۀ بندگان خدا را که خودشان را وقف پراکنده کردن دعوت او کردهاند،بر پشت خود به این جا و آن جا میبرند.
« وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً -سوگند به اسبهای مجاهدان که بانگ در گلو افکنده تازان پیش میروند.» چنان مینماید که کلمۀ«عدو»در اصل گذشتن و تجاوز از حد بوده،و دشمن را از آن روی عدوّ نامیدهاند که در عملکرد خود از حد تجاوز میکند،و عدوان یعنی تجاوز از حد نیز از همین ماده است،و منتها درجۀ تندی در راه رفتن را نیز به همین سبب عدو مینامند.
لذا اسبان دونده را،با اشتقاق از عدو،عادیات میگویند،و در این جا عدو به معنی دور کردن پاها در ضمن حرکت سریع است.
اما ضبح را گفتهاند که به معنی دم زدن به نیرو است،و به قولی حمحمۀ اسبان است،و به نظر من مقصود از آن دگرگون شدن حال و رنگ است،و چون رنگ کسی تغییر کند،میگویند«انضبح لونه»،و شاید خاکستر را نیز بدان سبب ضبح میخوانند که رنگ آن با رنگ چیزی که اصل آن بوده متفاوت است،و چنین است در اسبان دونده که برای آنها تغییر حال و رنگ و حمحمه حاصل میشود،و در
توصیف آنها ضابحة به کار میبرند،و در مورد روباه نیز چنین توصیفی به کار میرود.و دربارۀ این گفتهاند که در دهان اسب چیزی قرار میدادند تا نتواند شیهه بکشد و دشمن از این طریق از نزدیکتر شدن اسبان آگاه شود،و در چنین حالتی اسبان به نیرو تنفس میکنند و به همین جهت در شعر آمده است:
و الخیل تعلم حین تض
بح فی حیاض الموت ضبحا
[2]
اسبان به سرعت میدویدند،بی آن که شیهه بکشند،و این حرکت ظاهرا شب هنگام صورت میگرفت و از برخورد سم اسبان با ریگها شرار آتش میجست و این نشان میداد که زمین و راه سخت و دشوار گذر است،و به همین سبب است که سیاق قرآن به چنین اسبان و حرکت آنها در زهدان شب سوگند یاد میکند:
« فَالْمُورِیٰاتِ قَدْحاً -و سوگند به روشن کنندگان آتش با زدن سنگها به یکدیگر.» [3]
و اسبهای در حال دویدن مجاهدان به سرزمین دشمن نزدیک میشوند، و سواران بر آنها چشم به راه دمیدن سپیده میمانند تا با هجوم ناگهانی خود دشمن را غافلگیر کنند.
« فَالْمُغِیرٰاتِ صُبْحاً -و به آن حمله کنندگان و مهاجمان در سپیده دمان.» و چنین بوده است وضع هجومها و غارتهای پیروزمندانه،که چون در صدد اقدام کردن به آن بودند،شبانه به سرزمین دشمن نزدیک میشدند و منتظر صبح میماندند تا در روشنی آن به هجوم بپردازند که هنوز چشمان دشمن خواب آلوده و اعصاب آنان تخدیر شده بود.
[4]
و در هنگام هجوم ناگهانی،با سم اسبها غبار در فضا پراکنده میشد، و هر چه شدت غبار را افزونتر بود،حکایت از شدت بیشتر نبرد میکرد.
« فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً -که بر اثر آن گرد و غبار بر میانگیختند.» شاید نقع:غبار غلیظی باشد که زمین را میپوشاند،بدان سبب که اصل
نقع-چنان که گفتهاند-فرو رفتن در آب یا فرو رفتن آب بوده باشد،و از همین روی آب راکد را نقیع میگویند،زیرا که یا آب در زمین فرو میرود یا شناور در آن فرو میرود،و گفتهاند که غبار را از آن جهت نقیع نامیدهاند که آدمی در آن غوطهور میشود.دربارۀ مرجع ضمیر«به»،بعضی گفتهاند که به دشمن باز میگردد که وجود آن از عادیات مفهوم میشود،و بعضی دیگر مرجع آن را مکانی گرفتهاند که نبرد در آن صورت میگیرد،و آنچه از سیاق مفهوم میشود،به گمان من این است که به«ضبحا»باز میگردد چرا که نزدیکتر است،و چون چیزی به زمان نسبت داده شود معنی شدت را بهتر میرساند،چنان که گفته میشود روز نحس یا روز سعید،یعنی همۀ آن نحوست یا سعادت است.
آری،اسبان گردی بر میانگیزند که صبح را غبار آلود میسازد.
[5]
غارت و هجوم همراه با قهر و غلبه آن است که ناگهانی صورت پذیر شود،و به سرعت به هدفهای خود برسد،و چنین حمله است که قلب دشمن را میشکافد.
« فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً -و با آن به قلب دشمن دست پیدا میکنند.» /18 این تأویل به ظاهر آیهها نزدیکتر است،و تأویل دیگری نیز هست که مفسران از آن یاد کرده و گفتهاند که مقصود از این آیات رسیدن گروه اسبان یا شتران حاجیان است که به عرفات و سپس مزدلفه و منی میرسند،و معنی ایراء و آتش افروختن که از«الموریات»مفهوم میشود،افروختن آتش برای پختن خوراک است،و معنی«جمع»مزدلفه،اما معنی«المغیرات صبحا»-بنا بر تفسیر-شتران است که سواران خود را در روز قربانی از منی به جمع میرسانند،و سنت آن است که این حرکت تا صبح نشود صورت نگیرد.
چنان مینماید که تأویل کردن این آیات در حج و مناسک آن منافاتی، تأویل آن در جهاد ندارد،مگر حج جهاد مستضعفان نیست؟و به مناسک و حرکت ایشان شباهت ندارد،به همین سبب روایت سومی از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-دو تأویل را با یکدیگر چنین جمع کرده است:
سعید بن جبیر از ابن عباس روایت میکند که گفت:هنگامی در الحجر نشسته بودم،مردی نزد من آمد و از«العادیات ضبحا»پرسش کرد،و من به او گفتم که:مقصود سواران مجاهد در راه خدا است،که چون شب فرا میرسد،طعام خود را بر روی آتش مینهند،پس از من دور شد و به سوی علی بن ابی طالب -علیه السلام-رفت-و او در زیر سقف سقاخانۀ زمزم نشسته بود-و چون دربارۀ «العادیات ضبحا»از او پرسید،گفت:«آیا پیش از من از کسی دیگر در این باره پرسش کردهای؟»،گفت:آری،از ابن عباس پرسیدم و گفت مقصود سواران مجاهد در راه خدا است،گفت:«پس برو و او را به من واگذار»و چون به او رسید گفت:«چرا دربارۀ چیزی که از آن آگاهی نداری فتوی میدهی؟سوگند به خدا که نخستین غزوه در اسلام بدر بود که با ما بیش از دو اسب نبود:اسبی از زبیر و اسبی از مقداد بن الاسود،پس چگونه ممکن است که مقصود از العادیات خیل و گروه اسبان باشد؟بلکه مقصود از العادیات ضبحا شترانی است که از عرفه به مزدلفه و از مزدلفه به منی میروند»پس ابن عباس گفت:از گفتۀ خود بازگشتم و به آنچه علی گفته بود باور کردم. (1)
مؤید جمع میان دو تأویل مطلبی است که در شأن نزول آیه آمده:مربوط به «نبردی که /18 رهبری آن با امام علی-علیه السلام-بود،و جبرییل-علیه السلام- پیامبر را-صلی اللّٰه علیه و آله-از آن آگاه کرد که مردم وادی الیابس به شمارۀ دوازده هزار نفر اجتماع کرده و با هم عهد بستهاند که یکدیگر را ترک نکنند تا آن که محمد و علی را بکشند،پس رسول اللّٰه سریّهای را به رهبری ابو بکر مرکب از چهار هزار مرد بر سر ایشان فرستاد،و چون قدرت و دوری سرزمینهاشان را دید،از نبرد کردن با ایشان خودداری کرد،و سپس رسول اللّٰه عمر را به این مهم گماشت،و او نیز به همین سبب بدون این که اقدامی کند بازگشت،و چون علی را به این
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 656،و روایات مشابهی در دیگر تفسیرها نیز آمده است.رجوع کنید به تفسیر القرطبی،ج 20،ص 155.
مأموریت روانه ساخت،از جز راه معمولی به راه افتاد،و سخت در رفتن شتاب کرد، و چون سرزمین ایشان را در میان گرفت،صبحگاهان در حال غفلت آنان بر ایشان حمله برد و تا اسبان به میان ایشان رسیدند بیخبر ماندند،و علی و همراهان با اسیران و اموالی به نزد رسول اللّٰه بازگشتند و این سوره نازل شد». (1)
[6]
سوگند به همۀ این فداکاری و از خود گذشتگی بزرگی که در نبردهای جهاد کنندگان مشاهده میشود،و سوگند به این قصههای بلندی که با ایمان و یقین قلبهای خود به آن صعود کردند:که انسان طبیعتی آمیختۀ با کفران نعمت دارد،و نمیتواند بدون جهاد کردن با نفس خود و پاک کردن آن به افقهای از خود گذشتگی برسد.
« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ -که آدمی،بنا بر طبع،نسبت به پروردگار خود ناسپاس است.» هر جا که از کلمۀ«انسان»ذکری به میان آید،ظاهرا،مقصود طبیعت نخستین انسان و پیش از تزکیه و تعلیم است،و برای«کنود»تفسیرهای مختلفی آمده است که کافر نعمت و عاصی و بخیل و...از جملۀ آنها است،و بعضی گفتهاند:مقصود کسی است که نعمت اندک را کفران میکند و بسیار آن را شکر نمیگزارد.
چنان مینماید که صفات بد چنان است که بعضی از آنها بعضی دیگر را فرا میگیرد و در نتیجه معنی کلمهای که دلالت بر یکی از آنها دارد گم میشود و مردمان در آن خصوص با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند،و گاه کلمهای چنان است که گویی /18 برای نشان دادن همۀ آن صفات بد وضع شده است،چنان که پیش از این در خصوص معنی کلمۀ«عتل»به این مطلب اشاره کردیم و اگر بخواهیم بگوییم که کلمۀ«کنود»معنی یگانه دارد،بهتر است این معنی را بخیل در نظر بگیریم بدان
1) 2) -همان منبع،ص 252 با تصرف و اختصار،نیز رجوع کنید به بحار الانوار،ج 21،ص 66،و همچنین مجمع البیان،ج 10،ص 528.
سبب که دایم چنان احساس میکند که حق او بیش از آن است که به او داده شده، و به همین سبب با انفاق به سپاسگزاری نعمتهای خدا بر نمیخیزد،و در حدیث به جا مانده از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است:
«کنود کسی است که تنها میخورد،و از بخشش آن جلوگیری میکند،و بندۀ خود را میزند». (1)
[7]
و کفران و جحود و بخل و دیگر صفات بدی که کلمۀ کنود همۀ آنها را در خود جمع دارد،حقایقی است که انسان به وجود آنها در خودش معترف است، پس مسئولیت رهایی نفس از آنها بر عهدۀ خود شخص است،و نمیتواند با تشبث به نادان بودن خود را از مسئولیت برهاند:
« وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ -و او خود بر این گواه است.» چنان که در جای دیگر خداوند متعال گفته است: بَلِ الْإِنْسٰانُ عَلیٰ نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ* وَ لَوْ أَلْقیٰ مَعٰاذِیرَهُ . (2)و بعضی گفتهاند که معنی آیه چنین است:هر آینه خدا بر این گواه و بینا است،چون سیاق از انسان سخن میگوید،شایستهتر بازگشت ضمیر به خدا است.
[8]
ولی چرا آدمی از کنودت و بخل نفس خود خلاص نمیشود؟بدان سبب که بسیار دوستدار خیر و مال است،و از شدت این دوستی میبینیم که نسبت به آن بخل میورزد و با انفاق کردن آن در راه خدا به سپاسگزاری نمیپردازد.
« وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ -و او سخت خیر یعنی مال بسیار را دوست میدارد.» دوستی مال به ذات خود فضیلت است،ولی اگر این دوستی از آدمی شدید شود،به صورت یک رذیلت در میآید،چه بر دوستی خدا و رسولش طغیان میکند و آدمی این خیر(مال)را بر آخرت که خیر حقیقی است ترجیح مینهد.
ولی این خیری که مرگ در هر لحظه آن را تهدید میکند،چگونه میتواند
خیر باشد؟شاعر گفته است:
أری الموت یعتام الکرام و یصطفی
عقیلة مال الفاحش المشدّد
چنان میبینم که مرگ کار بخشندگان را به تأخیر میاندازد،و صاحب مال فراوان سختگیر را برمیگزیند.
[9]
آدمی از دوستی دنیا جز با یاد آخرت رهایی پیدا نمیکند،پس هر که مشتاق بهشت است،شهوتهای دنیا را از یاد میبرد،و آن که از آتش دوزخ میترسد، تحمل مصیبتهای زندگی بر او آسان میشود.
« أَ فَلاٰ یَعْلَمُ إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِی الْقُبُورِ -آیا نمیداند که آن گاه که هر چه در گورها است برانگیخته و زیر و زبر شود،» [10]
مردمان برای حساب به محشر میروند،و اندامهای ایشان بر آنچه کردهاند گواهی میدهند،و آنچه از بدی و دنیا دوستی که در سینه دارند آشکار خواهد شد.
« وَ حُصِّلَ مٰا فِی الصُّدُورِ -و آنچه در سینه دارند آشکار شود.» به گونهای که هر چه در ضمیر است پدیدار شود،و پوششها از میان برود،و آدمی از اندازه زیانکاری خویش بر اثر پاکیزه نکردن نفس خود آگاهی پیدا کند.
[11]
در آن هنگام مردمان خواهند دانست که خدا بر ایشان محیط است، بدان جهت که میبینند چگونه جزای کارهای ایشان را میدهد،و حتی از نهفتههای آنان و از خیر و شری که پنهان کردهاند میپرسد،و سپس هر که را که خواهد میآمرزد و هر که را که خواهد کیفر میدهد.
« إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ -هر آینه پروردگارشان در آن روز نسبت به ایشان آگاه و با خبر است.» با ایشان،به حکمت خود،هر چه خواهد میکند،پس لازم است که آدمی خود را برای آن روز آماده ساخته و نفس خویش را پاک کرده باشد،و به پرورش فضایل در آن که برجستهترین آنها جهاد در راه خدا است،آن را پرورش داده باشد، و از خدا میخواهیم که ما را به این کار موفق بدارد.
سورۀ قارعه
در کتاب الاعمال صدوق به اسناد از ابو جعفر-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر که زیاد سورۀ القارعة را بخواند،خدای عز و جل او را از فتنۀ دجّال و ایمان نیاوران به او و از چرک جهنم در روز قیامت ایمن نگاه میدارد،ان شاء اللّٰه».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 658 /18
خدا هر چیز را به اندازه آفریده،و هر چه در پیرامون تو است به دقّت فراهم آمده است،پس آیا شایسته است که آدمی با زندگی خود بینظام و حساب بازی کند؟هرگز...و زندگی او چیزی است که در پایان باید حساب آن را پس بدهد،و دربارۀ هر وسوسه و اندیشه و عزم،و هر کلمه و هر حرکت او که به ثبت رسیده به توضیح بپردازد.بر وی لازم است که بر سنگینی اعمال نیک خود بیفزاید،و گرنه سرنوشت او آتش سوزنده است،چه وقت؟در آن هنگام که ساعت قیامت کوفته
میشود،و بر اثر آن مردمان همچون پروانههای پراکنده و کوهها همچون پشم زده و در هوا منتشرش جلوهگر خواهند شد.
سورة القارعة /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْقٰارِعَةُ (1) مَا اَلْقٰارِعَةُ (2) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْقٰارِعَةُ (3) یَوْمَ یَکُونُ اَلنّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ اَلْمَبْثُوثِ (4) وَ تَکُونُ اَلْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ (5) فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ (6) فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ (7) وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ (8) فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ (9) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا هِیَهْ (10) نٰارٌ حٰامِیَةٌ (11)
[1]
« اَلْقٰارِعَةُ -کوبنده،روز رستاخیز کوبنده.» و این ساعتی است که با هول و هراس خود خلایق را میکوبد،و این کوفتن هنگامی حاصل میشود که حادثۀ هولناکی اتفاق افتد.
[2]
هر بلای سخت کوبنده است،ولی کوبندگی ساعت قیامت امری
بسیار عظیم است که فهم انسان از دریافت دامنۀ هولناکی آن ناتوان است.
« مَا الْقٰارِعَةُ -چه کوبندهای!» [3]
هر اندازه بزرگ باشد،بر ما است که خود را به فهم آن نزدیک کنیم، چه از این راه میتوانیم در مقابل غفلت و نادانی و پریشانی موجود در نفسهای خویش مقاومت نشان دهیم.
« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْقٰارِعَةُ -و تو چه دانی که آن چه اندازه کوبنده است؟!» /18 نفس آدمی به انقلاب و گسیختگی و پریشانی،در صورتی که کوفتن آن با اندرزهای آخرت نباشد،و از این راه از هول و هراسهای آن که کودکان را پیر میکند آگاه نشود،متمایل است،و به همین سبب آیات قرآن بسیار بیم دهنده و سخت تهدید کننده است،تا مگر بر سر عقل بیاییم،یا گوش فرا داریم و عقل خویش را از خواب ژرف بیدار کنیم.
[4]
القابی که با آنها امروز خود را فریب میدهیم،و نامهای عریض و طویل و افتخارات و نیاکان در آن روز از هم میپاشد،و دهها هزار از بلیونها افراد بشر همچون پروانههای تابستانی پراکنده میشوند و از شدت تراکم آنها را همچون ابرهای متراکم بر یکدیگر مشاهده میکنیم،یا همچون موج ملخهایی که مانند غباری انبوه به نظر میرسد،پس قیمت یک پشه در گروهی از پشگان یا یک ملخ در موج ملخ چه میتواند باشد؟من و تو در میان گروه فرزندان آدم که به محشر حاضر میشویم که از زمان آدم تا قیام ساعت در جهان بودهاند،چه ارزشی میتوانیم داشته باشیم؟ « یَوْمَ یَکُونُ النّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ الْمَبْثُوثِ -در آن روز که مردمان همچون پروانگان پراکندهاند.» گفتهاند که فراش هر پرندهای است که در آتش و چراغ میافتد،و به گفتهای دیگر هر پرندۀ ناچیزی همچون پشه و مگس و ملخ چنین نامیده میشود،و از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«مثل من و مثل
شما همچون مثل مردی است که آتشی افروزد،و چون ملخها و پروانهها در آن افتند،آنها را از آن بیرون آورد،و من میخواهم شما را از آتش بیرون بیاورم و شما از دست من فرار میکنید». (1)
حالات گوناگون و تدریجی این کیفیت را،همچون در آیات مشابه گذشته،سیاق قرآن به ما عرضه میدارد.
[5]
بیشتر آنچه در دنیا است و هم و خیال است،و در سرای دیگر و هم متلاشی میشود،بلکه حتی حقایق دنیا نیز بر چنین صورتی در میآید،و چنان است که کوههایی که آنها را ثابت تصور میکنیم همچون پشم زده و پراکنده شده به نظر میرسند که باد آنها را به حرکت در میآورد.
« وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ -و کوهها همچون پشم زده و الیاف آن از هم جدا شده است.» و معلوم میشود که کوهها حالات گوناگونی پیدا خواهد کرد که سیاق یکی از آنها را به یاد ما میآورد که در آیات مشابه ذکر آن گذشت.
[6]
آری.انسان در آن روز از یک چیز بهرهمند میشود که در میان مردمان به او ارزشی میدهد،و آن عمل صالح او است که اگر کفۀ آن بچربد زندگی نیکو خواهد داشت.
« فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ -پس آن که کفۀ(نیکیها)در ترازوی او سنگینتر باشد،» پیداست که مقصود از موازین افعالی است که توزین میشود نه خود دو کفه و زبانه،و بعضی گفتهاند:مقصود از موازین حجتها و براهین است و به این گفتۀ شاعر استناد کردهاند که:
قد کنت قبل لقائکم ذا مرة
عندی لکل مخاصم میزانه
پیش از ملاقات شما نیرومند بودم*و مرا برای هر حریفی حجتی بر ضد او بود.
1) 1) -القرطبی،ج 20،ص 165.
در سورۀ الرحمن گفتیم که:میزان امام ناطق است که ارزشهای وحی در زندگی او تجسم پیدا کرده و حجتی بر بندگان خدا است.
[7]
از آن جا که پایان کار آدمی در گرو سنگینتر بودن نیکیهای او است، و حتی سنگین ذرهای از افعال بر له یا علیه او به حساب میآید،پس شایسته چنان است که شخص در آن کوتاهی نورزد،چه باشد که تنها یک حسنه کفۀ حسنات را در ترازوی محاسبه بچرباند،و تو را به بهشت و به آن زندگی برساند که خاطر خواه تو است.
« فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ -پس او زندگیی خواهد داشت که مایۀ خرسندی او است.» اگر زندگی مایۀ خرسندی خاطر باشد،تمام نواحی زندگی تو سبب رضایت خاطر تو خواهد بود و در /18 تراز دست یافتن به خواستههای خود قرار گرفتهای،و گفتهاند:معنی آن زندگی پسندیده،یا زندگی آرام و مطابق میل است.
[8]
وای بر آن کس که فرصت زندگی را ضایع سازد،و در بهرهگیری از فرصتهای نیکو کوتاهی کند،و گناهان را چندان کوچک شمارد که در ترازوی او متراکم شود و بر کفۀ کارهای نیکوی او بچربد.
« وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ -و اما آن کس که(کفۀ نیکیها)در ترازوی او سبکتر باشد،» [9]
« فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ -پس جای بازگشت او دوزخ است.» گفتهاند که«امّ»جایی است که انسان آهنگ آن میکند،به همان گونه که کودک آهنگ مادر میکند و این شعر را شاهد آوردهاند:
فالارض معقلنا و کانت امنا
فیها مقابرنا و فیها نولد
پس زمین پناهگاه استوار و مادر ما است گورهای ما در آن است و در آن به دنیا میآییم ولی چنان مینماید که این کلمه از أمّ به معنی قصد کردن مشتق شده و امّ مقصدی است که انسان به اختیار خود به آن باز میگردد،و به قولی مقصود با ام
الرأس یعنی با سر به دوزخ واژگون شدن به قعر آن و فرو افتادن است.
[10-11]
آیا میدانی که«هاویة»چیست؟تنها پرتگاهی نیست که آدمی در آن فرو میافتد و میمیرد و همه چیز پایان میپذیرد،هرگز!...بلکه آتش افروخته است.
« وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا هِیَهْ* نٰارٌ حٰامِیَةٌ -و تو چه دانی که آن چیست؟آتشی است به غایت داغ و افروخته.» چندان حرارت آن بالا است که آتش دنیا یک جزء از هفتاد جز آن است، پناه میبریم به خدا از آن.
سورۀ تکاثر
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-«هر که سورۀ تکاثر را در نماز واجب بخواند،خدا برای او پاداشی برابر مزد صد شهید مینویسد،و چون آن را در نماز مستحبی بخواند،ثواب پنجاه شهید خواهد داشت،و در نماز واجب چهل صف از فرشتگان با او در نماز شریک خواهند بود،اگر خدا بخواهد».
در اصول کافی با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:هر کس«الهکم التکاثر»را هنگام خوابیدن بخواند از فتنۀ قبر در امان خواهد ماند».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 660 /18
میان نیاز آدمی و آزمندی او مسافتی دراز است،و آنچه او را از یاد خدا و از کارهای خوب و شریف باز میدارد مورد نیاز او نیست،بلکه این حرص و آزمندی است که او را به فزون خواهی در مال و فرزند بر میانگیزد،و حتی در آن هنگام که
به دیدار گور خود میرود،مال و فرزند هیچ کاری برای او نمیتواند کرد،و باید حساب نعمت خدا را پس بدهد،و آنچه مایۀ سرگرمی و لهو او بود متلاشی میشود، بدان سبب که با چشم یقین به دیوار دوزخ میرود.بدین گونه است که سوره حالت دلبستگی دنیا را از طریق عبرت گرفتن به مرگ و سپس حساب و عقاب مورد بحث قرار میدهد.
سورة التکاثر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . أَلْهٰاکُمُ اَلتَّکٰاثُرُ (1) حَتّٰی زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ (2) کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3) ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4) کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْیَقِینِ (5) لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِیمَ (6) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ اَلْیَقِینِ (7) ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِیمِ (8)
[1]
در حدیثی شریف آمده است:«ای پسر آدم!اگر از دنیا چیزی را خواهانی که بسندهات باشد و تو را کفایت کند،سادهترین چیز در آن تو را بسنده است،و اگر خواهان چیزی هستی که بسندهات نباشد،هر چه در آن است برای تو
کافی نیست».و در حدیثی دیگر از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است:
«پسر آدم میگوید:مال من مال من است،و چیزی از مال تو از آن تو نیست مگر آنچه میخوری و آن را نابود میکنی،یا میپوشی و کهنه میکنی،یا به صدقه میدهی و به صورت خوب مصرف میکنی». (1)
آن کس که تلاش در سیر کردن آزمندی و فزون خواهی خود میکند،پیش از آن که به یک دهم از حرص خود صورت تحقق بخشد،به دیدار گور خویش میرود،آیا داستان دارندگان میلیونها را شنیدهای؟آیا در این اندیشیدهای که به چه سبب در آن میکوشند که در عین داشتن دهها برابر نیازمندی خود باز هم به مال بیشتری از دنیا دسترس پیدا کنند؟!پیوسته،به گمان خویش،در میان راه جای دارند،بدان سبب که میخواهند به بزرگترین رقم دسترس یابند،در صورتی که ارقام پایان ندارد،یکی از آنان به من گفت:نمیدانم چه اندازه مالکم،و دیگری میگفت:سبب /18 تلاش شدید او دست یافتن به ثروت نیست،بلکه میخواهد در آن بر دیگری پیشی گیرد،و چون به او گفتم:تا کی؟گفت:همیشه ثروتمندتری از من وجود دارد،پس پیوسته در کار جستجو برای دست یافتن به بیشترم! و همین آن فزون بالی(تکاثر)است که بر مشاعر آدمی مستولی میشود و جایی برای اندیشیدن دربارۀ آخرت باقی نمیگذارد.
« أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ -فزون طلبی شما را به خود مشغول داشت،» که آخرت را از یاد شما برد،و میان مفسران در این باره اختلاف است که آیا آنچه ایشان را به خود مشغول داشته نازیدن و بالیدن بر آن صورت است که در بیان شأن نزول خواهد آمد،یا گونهای تجارت و اشتغال به امر معاش است که در روایت ابن عباس از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که چون او «ألهاکم التّکاثر»را خواند گفت:«تکاثر:مالهایی است که بدون حقی گردآوری شده،و از حق آنها جلوگیری به عمل آمد،و آنها را در ظرفهایی بسته و
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 660.
نگاه داشته است». (1)
چنان مینماید که انگیزۀ نفسانی برای تکاثر و نازیدن و بالیدن به اموال و اولاد عاملی است که آنان را به خود مشغول داشته است،خواه از لحاظ تلاشی باشد که برای دست یافتن به آنها صورت گرفته است،یا برای مباهات کردن به آنها بوده باشد،چه هر دو مشمول عمومیت لفظ میشود و به یک نتیجه میرسد.
اما در شأن نزول آیه میان مفسران اختلاف فراوان وجود دارد،و این خود دلیل بر آن است که مراد پیشینیان از شأن نزول منطبق کردن سوره بر چیزی بوده است که خود میگفتهاند،و این دلیل بر آن نیست که حقا دربارۀ آنها نازل شده است،و به همین جهت بعضی گفتهاند که:دربارۀ جهودان نازل شده است که بعضی از قبایل ایشان بر بعضی دیگر تفاخر مینمودهاند،و بعضی دیگر گفتهاند که:دربارۀ دو قبیله از انصار بوده است،و ابن عباس گفت:دربارۀ دو طایفه /18 از قریش یعنی بنو عبد مناف و بنو سهم است که به داشتن اشراف و بزرگان در اسلام با یکدیگر به تفاخر و تکاثر میپرداختند،و هر طایفه از ایشان میگفت که بزرگان ما بیشتر و عزت ایشان فزونتر است،و از این لحاظ سهم عبد مناف بیشتر بود،و سپس بنو سهم به فزونی شمارۀ مردگانش مینازیدند و آن گاه«الهیکم التکاثر»از لحاظ زندگان نازل شد،و خدا میگوید که راضی نشدید تا آن گاه که«زرتم المقابر» یعنی به دیدار گورها رفتید و به مردگان بر یکدیگر فخر فروشی کردید.
آری،هنوز هم مردمان به بزرگان از دنیا رفتۀ خود فخر میکنند،و با کسانی که خاک شدهاند به تکاثر نسبت به یکدیگر میپردازند،و چنان میپندارند که از مردگان کاری برای اصلاح دین و دنیای ایشان ساخته است.و امام امیر المؤمنین -علیه السلام-پس از خواندن این آیات چنین گفت:«وه!که چه مقصد بسیار دور و زیارت کنندگان بیخبر-و در خواب غرور-و چه کاری دشوار و مرگبار.
پنداشتند که جای مردگان تهی است،حالی که سخت مایۀ عبرتند-لیکن
1) 2) -همان منبع،ص 662.
عبرت گیرنده کیست؟-از دور جای دست به مردگان یازیدند-و به آنان نازیدند-آیا بدانجا مینازند که پدرانشان خفتهاند،یا به کسان بسیاری که در کام مرگ فرو رفتهاند؟خواهند کالبدهای خفته بیدار شود،و جنبشهای آسوده در کار.
حالی که مایۀ پند باشند بهتر است تا وسیلۀ فخر و بزرگواری،و در آستانۀ خواریشان فرود آرند خردمندانهتر تا نشاندن در سریر بزرگواری.با دیدۀ تار بدانها نگریستند،و نابخردانه نگریستند که چیستند». (1)
از عبرتهای تاریخ است آنچه راویان از سرنوشت آن فزونی بالان و فخر فروشان به یکدیگر گفتهاند،قتاده گفته است:آنان میگفتند که ما از بنی فلان بیشتریم،و از بنی فلان نیرومندتر،و هر روز بر زمین میافتادند و میمردند تا همگی از میان رفتند،و چنین بودند تا همگان از اهل قبور شدند. (2)
آخرین سخن:آدمی پیوسته در آن میکوشد تا مال و فرزند بیشتر پیدا کند، تا به جایی میرسد که همۀ نیروهای او رو به کاستی میرود،و چون به آرزوی خود رسید به نازیدن به در گذشتگان میپردازد و به ساکنان گورهای کهنه تکاثر میکند.
چه چیز آدمی را از دیدار حقیقت باز داشته و او را به گمراهی کشانیده؟!چرا از مردگان قوم خود پند نمیگیرد و نمیگوید که من نیز /18 پس از ایشان خواهم رفت،و بهتر آن است که از مشغول شدن به دنیا خودداری کنم،بدان سبب که میدانم که من هم به منازل گذشتگان در خواهم آمد! [2]
آدمی پیوسته در غفلت خود باقی است و به نازیدن به داراییهای نابود شدۀ دنیا مشغول،تا آن گاه که گورستانها را دیدار کند،و خانۀ وحشت خویش را تاریک و روشن ناشدۀ با چراغهای صلاح و فلاح ببیند،که دیگر در آن روزنه مال برای او سودی دارد و نه فرزند،و نه بزرگی به کار او میآید و نه شرف و افتخار دنیایی.
در حدیث به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-آمده است که:
«چون مرده را در گور نهند،شخصی در برابر او تجسم پیدا کند و به او گوید:ما سه تا بودیم:یکی روزی تو که با رسیدن اجلت بریده شد،و یکی کسانت که پشت به تو کردند و پی کار خود رفتند،و من عمل توام که با تو بر جای ماندم،و من از هر سه برای تو زحمت کمتر داشتم». (1)
« حَتّٰی زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ -تا به دیدار گورها رفتید.» شاید تعبیر به«حتّی تا»دلیل بر آن است که تکاثری که برای دارندۀ آن زیانبخش است،به مرگ پیوستگی دارد،پس اگر صاحب آن پیش از مرگ توبه کند،برای او سودمند خواهد بود،و نیز بر آن دلالت دارد که تکاثر تا زمان مرگ صاحب آن را به خود مشغول میدارد،پس بر ما واجب است که خود را تسلیم آن نکنیم،و به این که خدا به دیگران چه اندازه مال و فرزند بخشیده است نظر نداشته باشیم،بلکه در امور دنیا کسانی را طرف توجه قرار دهیم که از ما پایینترند،و در امور آخرت به کسانی که برتر از خودمان هستند نظر داشته باشیم،و خدای تعالی گفته است: وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ . (2)
پرسشی که پیش میآید چنین است:چرا گفت:«زرتم المقابر»؟که به آن چنین پاسخ دادهاند:بدان جهت که اعراب چون کسی بمیرد،میگویند:
«زار قبره»یعنی به دیدار گور خود رفت،و ظاهرا این تعبیر بیان کنندۀ این مطلب نیز هست که آن که میمیرد نابود نمیشود،بلکه همچون زایری از یک جهان به جهان دیگر میرود.
گفتهاند:معنی دیدار مقابر،نازیدن به مردگان و حجت آوردن از زیادی شمارۀ آنان در تأیید بزرگواری زندگان است که بیشتر ذکر کردیم و گفتیم که این
معنی را نیز میتواند داشته باشد،و به همین جهت بعضی از مفسران گفتهاند که زیارت قبور کار مهمی است و آدمی را به یاد مرگ میاندازد،و او را به زهد ورزیدن در کارهای دنیا بر میانگیزد،و از پیامبر اسلام-صلی اللّٰه علیه و آله- روایت کردهاند که گفت:«شما را از دیدار گورها منع میکردم،پس به زیارت گورها بروید که سبب زهد در دنیا و یاد کردن از آخرت است». (1)
و اسلام مردمان را به یاد کردن از مرگ بر میانگیزد،که بخشی از آن نتیجهای از دیدار مقابر است،و حتی در حدیثی به جا مانده از امام باقر-علیه السلام-آمده است:«یاد کردن از مرگ انسان را در دنیا زاهد میکند»، (2)و چون از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-پرسیدند که:زیرکترین مؤمنان کیست؟گفت:
«آن که بیشتر به یاد مرگ باشد و آمادۀ دیدار آن». (3)
[3]
و آنچه مانع آدمی از مشغول شدن به فزونی بالی میشود،ترس او است از این که هنگام دیدار گور خود پروردگارش را ملاقات کند و با اعمالی که کرده است رو به رو شود.
« کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ -چنین نیست!به زودی آگاه خواهید شد.» و علم از شک میکاهد،به همان گونه که بیم دادن از تلهّی و مشغول شدن به دنیا شخص را باز میدارد،و این آیه آژیری از پروردگار عالم است به این که چنین فزونی بالی سودی برای آدمی ندارد.
[4]
بدان سبب که میل و هوس تکاثر سخت در جان آدمی نفوذ دارد،و در استقرار و ثبات انسان بسیار مؤثر است،و هیچ چیز همچون فخر انسان را هلاک و همچون تکاثر گمراه نمیکند،بار دیگر /18 آژیری در پی آژیر گذشته در قرآن میآید:
« ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ -سپس چنین نیست و به زودی خواهید دانست.»
بر انسان است که با یاد کردن از مرگی که لذات را از میان میبرد و جماعتها را پراکنده میسازد،به اصلاح خود بپردازد و از پرداختن به تکاثر خودداری ورزد،تا این که در هنگام رو به رو شدن با مگر گرفتار پشیمانی نشود.
بعضی گفتهاند که:این آیه تنها تأکیدی برای آیۀ پیش از آن است،و در صورتی که بعضی دیگر آن را یادآور عذاب آخرت میدانند،آیۀ پیش از آن را مربوط به عذاب دنیا میشمارند که در هنگام مرگ و پس از آن در قبر و در ایام برزخ و تا روز رستخیز آدمی گرفتار آن است.و در نصّی مأثور از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-در این باره آمده است که به روایت زر بن حبیش از او چنین گفت:«ما پیوسته در خصوص عذاب قبر در شک بودیم تا«ألهاکم التّکاثر»نازل شد و به«کلاّ سوف تعلمون»رسید که مقصود از آن دانستن در قبر است و«ثمّ کلاّ سوف تعلمون»که منظور از آن پس از برخاستن در رستاخیز است». (1)
بدین گونه اولیای خدا ما را از آزمایش و عذاب قبر آگاه کردهاند،چنان که امام علی بن ابی طالب-علیه السلام-در نامهای برای محمد بن ابی بکر چنین نوشته است:«ای بندگان خدا!آنچه پس از مرگ،برای کسی که آمرزیده نشده میآید،یعنی قبر،سختتر از مرگ است،پس از سختی و تنگی و تاریکی و غربت آن بپرهیزید،قبر هر روز میگوید:من خانۀ غربت و خانۀ خاک و خانۀ وحشت و خانۀ کرم و مار و عقربم.و گور یا باغی از باغهای بهشت است و یا چالهای از چالههای جهنم.چون بندهای مؤمن را به خاک بسپارند،زمین به او میگوید:مرحبا و خوش آمدی،تو از کسانی بودی که دوست میداشتم بر پشت من راه روی،و در این هنگام که تو را به من سپردهاند،خواهی دید که با تو چه خواهم کرد،پس چشم انداز مرده در گور گسترش پیدا میکند،و چون کافری به خاک سپرده شود،زمین به او میگوید:نه مرحبا به آمدنت و نه خوش آمدی!تو از کسانی بودی که از راه رفتنت بر روی خودم نفرت داشتم،و حالا که به من سپرده شدهای
1) 10) -نور الثقلین/ج 5،ص 661.
به زودی خواهی دانست که با تو چه خواهم کرد،پس او را چنان میفشارد که دندههایش از دو طرف به یکدیگر میچسبد». (1)
[5]
اگر انسان بداند که پرداختن به تکاثر چه بر سر او خواهد آورد،هرگز به این کار نخواهد پرداخت،بدان سبب که دانش و معرفت مایۀ بیم و خشیت خواهد شد،و پروردگار ما گفته است که:« إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ -بندگان دانای خدا از او میترسند»،ولی پردههای شک و غفلت و شهوت بیناییهای حاصل از علم و یقین را میپوشاند و آنها را از تأثیر میاندازد.
« کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ -هرگز چنین نیست!...اگر علم یقینی میداشتید.» هنگامی که نفس آدمی به راهنمایی خدا تسلیم شود،ایمان خواهد آورد،و چون از شک و گمان رهایی یابد به یقین خواهد رسید،و یقین را درجاتی است،و انسان را هیچ چیز برتر و بزرگتر از یقین نیست،و در حدیثی به جا مانده از امام باقر -علیه السلام-چنین آمده که در این باره گفته است:«آن اسلام است،و ایمان یک درجه برتر از اسلام،و تقوی یک درجه برتر از ایمان،و یقین یک درجه بالاتر از تقوی است،و هیچ چیز کمتر از یقین میان مردمان تقسیم نشده است»،راوی حدیث گوید:از او پرسیدم که این یقین چیست؟گفت:«توکل به خدا و تسلیم به خدا و خرسند بودن به قضای خدا و تفویض همه چیز به او». (2)
چنان که مشاهده میشود،امام بالاترین و شریفترین درجۀ ایمان را یقین دانسته است،و این خود دلیل بر آن است که یقین عبارت است از:پاکی دل از پلیدی شرک و شک و گمان و دیگر وسوسهها و تحریکهای شیطان.
در حدیثی دیگر یقین به چیره شدن بر ترس از آفریدگان تفسیر شده.امام صادق-علیه السلام-گفت:«هیچ چیز نیست مگر این که آن را حدی و تعریفی
است»،پس راوی گفت:تعریف توکل چیست؟امام-علیه السلام-گفت:
«یقین»و پرسنده پرسید:پس تعریف یقین چیست، /18 و امام-علیه السلام- گفت:«این که شخص با ترسیدن خدا از هیچ چیز نترسد». (1)
یقین عمل مؤمن را مورد قبول قرار میدهد،و بلکه پاداش آن را بزرگتر میکند.امام جعفر صادق-علیه السلام-گفته است که:«عمل اندک دایمی همراه با یقین بهتر از عمل بسیار بدون یقین است». (2)
آیا میتوانی بگویی که آن کس که نماز میگزارد و دلش به نور خدا پیوسته و جانش پاک از ریا و خودپسندی و خود بزرگ بینی است،و هنگامی که جهاد میکند تنها خدا را در نظر دارد،برابر با کسی است که با دل آکندۀ به وسواس نماز میگزارد،و به ریا زکات میدهد،و برای چیره شدن بر دیگران به جهاد برمیخیزد؟! به همین سبب امامان راهنما-علیهم السلام-برای رسیدن به یقین بیشتر به خدا پناه میبردند،و پیروان خود را نیز به این کار وا میداشتند.و در حدیث آمده است که امام زین العابدین-علیه السلام-زمان نشستنی پس از نماز مغرب را دراز میکرد و در این مدت از خدا خواستار یقین میشد. (3)
از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که در خطبهای چنین گفته بود:«ای مردم!از خدا خواستار یقین شوید،و با خضوع از او عافیت خواهید،و بهترین چیزی که در قلب دوام میکند یقین است،و زیان دیده کسی است که در دین خود زیان کند،و مورد رشک کسی است که یقین او مورد رشک قرار گرفته باشد». (4)
آدمی به درجۀ یقین نخواهد رسید مگر پس از بالا رفتن از پلههای نردبان
تسلیم و ایمان و تقوی که همۀ آنها مستلزم انجام دادن عمل صالح و خالص برای خدا بودن بیشتر و پراکنده شدن بر دیگر اندامهای بدن و جوانب نفس است،و حتی پس از رسیدن به یقین لازم است شخص سخت بکوشد تا از شر شک و ریب پیدا کردن از طریق تفکر و تعلم و دعا رهایی یابد.آیا نمیدانی که چون /18 ابراهیم از پروردگار خود خواست که زنده شدن مردگان را به او بنماید،و خدا به او گفت:
« أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ -مگر ایمان نیاوردهای؟»،و در جواب گفت:« بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی -چرا ولی برای آن میخواهم که قلبم اطمینان پیدا کند»در صدد دست یافتن به چنین یقینی بود.در دل او ذرهای شک وجود نداشت،ولی بنا بر حدیثی منقول از امام رضا -علیه السلام-«از خدا خواستار یقین بیشتر بود». (1)
علامت راستی یقین مداومت بر استقامت در راه حق است،و این که آدمی دوستی به جای خدا و رسولش نگیرد،و پیوسته آمادۀ هر گونه فداکاری باشد.آیا داستان آن اعرابی را شنیدهای که نزد رسول اللّٰه(ص)آمد و گفت:یا رسول اللّٰه!با من بر اسلام بیعت کن،و پیامبر-علیه السلام-به او گفت:«بر این که پدرت را بکشی»،و آن اعرابی دست خود را پس کشید.و آن گاه پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-رو به اصحاب خود کرد و به سخن گفتن با ایشان پرداخت.
بعضی از دانشمندان برای یقین سه درجه قایل شدهاند:
الف:علم الیقین،و مثال آن همچون علم یقین کسی نسبت به وجود آتش است از آن روی که روشنی یا دود آن را میبیند.
ب:حق الیقین،و آن علم به وجود آتشی است که با چشم دیده میشود.
ج:عین الیقین،همچون یقین کسی که آتش را لمس و گرمی آن را احساس کند.
و این-بدان گونه که به نظر من میرسد-چیزی جز مثالها نیست،چه گاه میشود که یقین کسی که وجود آتش را از روی علایم آن میپذیرد،بیش از
1) 17) -همان منبع،ص 177.
یقین کسی باشد که آن را با دست خود لمس میکند،بدان سبب که قلب او برای دریافت حقیقت آتش آمادگی بیش از آن شخص دیگر دارد.و چنین است که /18 پزشک از حالت مریض و خصوصیت بیماری او بیش از خود بیمار آگاهی دارد،و به همین سبب در حدیث آمده است:«چه بسا میشود که کسی فقه و فهم را به نزد کسی میبرد که از او فقه و فهم بیشتر دارد»، (1)و شک در آن نیست که در میان مسلمانان اواخر کسانی وجود دارند که یقین آنان به راستی رسالت از بعضی از معاصران پیامبر و اصحاب او بیشتر است،و این همه بدان سبب است که یقین علم محض نیست بلکه روحی در قلب است که شخص را به علمی که به دست آورده مطمئن و آرام میسازد،چنان که در ایمان و تقوی نیز چنین است،و به تعبیری دیگر:یقین-چنان که در آغاز سخن گفتیم-نقطۀ تلاقی علم با اراده است،به همان گونه که ایمان:تسلیم شدن به علم و اذعان کردن به آن،و عزم کردن قلب بر قبول مشاهدات علم است به هر قیمت که لازم باشد،و این تنها با ظاهر شدن نشانههای حقیقت میسر نمیشود،بلکه نیز باید نفس آن را تصدیق کند و به آن آرام گیرد،و از همین روی یقین مؤمن به غیب شدیدتر از علم شخص کافر به مشاهده و شهود است،و یقین بعضی از کسان به جایی میرسد که با همۀ اندامهای خویش با غیب زندگی میکنند،و امیر ایشان امام علی-علیه السلام-گفته است:«اگر پردهها برداشته شود،چیزی بر یقین من افزوده نخواهد شد»، (2)و در صفت مؤمنان گفته است:«پس ایشان و بهشت همچون کسی باشند که آن را دیده و متنعم شده است،و حال ایشان و دوزخ همچون حال کسی است که آن را دیده و عذاب آن را چشیده». (3)
در کافی،از محمد بن یحیی،از احمد بن محمد و علی،از پدرش،از ابن محبوب،از ابو محمد الوابشی و ابراهیم بن مهزم،از اسحاق بن عمّار آمده است که
گفت:از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-شنیدم که میگفت:«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-برای گزاردن نماز صبح با مردم به مسجد آمد،و چشمش در مسجد به جوانی افتاد که مضطرب مینمود و سرش فرو افتاده بود و رنگی زرد و جسمی نحیف داشت و چشمهایش به گودی افتاده بود،پس به او گفت:ای فلان،چگونه صبح کردی؟گفت:یا رسول اللّٰه،با یقین صبح کردم،و رسول اللّٰه از قول او دچار شگفتی شد و گفت:هر یقینی را حقیقتی است،پس حقیقت یقین تو چیست؟ /18 گفت:یقین من همان چیزی است که مرا اندوهگین ساخته است،و شب مرا بیدار نگاه داشته و جگرم را تشنه کرده است پس خودم را از دنیا کنار کشیدم و به زهد پرداختم و چنان است که به عرش پروردگارم نگاه میکنم که برای رسیدن به حساب بندگان نصب شده است،و آفریدگان به محشر آمدهاند در حالی که من نیز در میان ایشانم،بهشتیان را میبینم که در بهشت بر تختها نشسته و به خوشی با یکدیگر سخن میگویند و از نعمتهای خدا بهرهمند میشوند،و نیز چنان است که گویی دوزخیان را در جهنم معذب و به حال فریاد کشیدن میبینم،و گویی اکنون بانگ اشتعال آتش را در گوشهای خود میشنوم.پس رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:این بندهای است که خدا قلب او را به نور ایمان روشن کرده،و سپس به او گفت:بر آن حال که داری ملازم باش،و آن جوان گفت:یا رسول اللّٰه!از خدا بخواه که مرا شهید شدن در راه تو نصیب کند،و پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-دعا کرد،و او بعد از شهید شدن نه نفر از یاران رسول اللّٰه دهمین ایشان بود». (1)
[6]
کافر دوزخ را به چشم خود میبیند،و آن را با اندامهای خود لمس میکند،و به علم یقین میداند که به آن خواهد رفت،و این که خود در گمراهی آشکار بوده است،در صورتی که مؤمن با بصیرت قلبی آن را میبیند و به آن یقین پیدا میکند.
1) 21) -بحار الانوار،ج 70،ص 159.
« لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ -حتما دوزخ را خواهید دید.» [7]
آیا بهتر و شایستهتر آن نیست که در هنگام دور بودن از دوزخ به آن ایمان آوریم،و این کار پیش از در آمدن ما به آن که بیرون آمدنی همراه ندارد صورت پذیر شود؟ « ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ الْیَقِینِ -و سپس با چشم یقین آن را خواهید دید.» گفتهاند که:آیه دلالت بر آن دارد که همۀ افراد آدمی وارد دوزخ میشوند یا بر آن میگذرند،بدان سبب که خدا گفته است: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا .
پس بعضی همچون برق بر آن میگذرند،و بعضی همچون باد،و بعضی همچون پرنده،و گروهی به سبب گناه چندان در آن میمانند تا اندکی به آتش آن بسوزند،و گروهی دیگر بر حسب اندازۀ گناه مدتی در آن دوام میکنند تا سوزش آتش آنان را پاک کند و به بهشت در آیند،و گروهی جاودانه در آن باقی خواهند ماند،و العیاذ باللّٰه.
[8]
برای آن که فزونی بالی به مال دنیا ما را از آخرت باز ندارد،ناگزیر باید بدانیم که در آن روز دربارۀ نعمتهایی که خدا به ما ارزانی داشته بود و این که با آنها چه کرده بودیم،از ما پرسش خواهد شد و باید حساب پس بدهیم،و بنا بر این هر چه مقدار نعمتهای خدا که به ما رسیده بیشتر باشد،مقدار توقف ما برای رسیدگی به حساب بیشتر خواهد شد،پس باید ملاحظه کنیم که آیا پاسخ درستی برای پرسشهایی که طرح خواهد شد داریم؟! گفته شده است که سلیمان پیغمبر هزار سال پس از دیگر پیامبران از رسیدگی به حسابش خلاص میشود و باید حساب نعمتهای خدا را در حالی پس بدهد که دیگر پیامبران در بهشت مشغول برخورداری از نعمتهای آناند.
امّ کلثوم دختر امیر المؤمنین-علیه السلام-گفت که:«شب نوزدهم ماه رمضان دو قرص نان جوین و کاسهای شیر و نمک نیم کوفته برای افطار برای پدرم بردم،و چون از نماز فراغت یافت متوجه خوراک افطار شد و پس از نگاه کردن به آن
سرش را تکان داد و سخت و بلند گریست و گفت:«دخترم!گمان نمیکنم که هیچ دختری به این اندازه به پدرش بدی کرده باشد»و من گفتم:پدرم،مگر من چه کردهام؟و او گفت:«دخترم!چرا دو نان خورش برای پدرت در یک سینی میآوری؟آیا میخواهی مدت ایستادن من در برابر خدای عز و جل در روز باز پسین طولانی شود؟من خواهان آنم که به دنبال برادر و پسر عمویم رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله و سلم-باشم که هرگز تا آن روز که خدا جان او را گرفت دو نانخورش در یک سینی(طبق)به او عرضه نشد،دخترم،هیچ کس نیست که خوراک و نوشاک و پوشاک او لذت بخش باشد مگر آن که در روز قیامت ایستادن او در برابر خدا برای پس دادن حساب طولانیتر شود،ای دخترم،در حلال دنیا حساب است و در حرام آن عقاب،و دوستم رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-به من خبر داد که جبرییل-علیه السلام-با کلیدهای همۀ گنجینههای زمین بر او نازل شد و به او گفت:ای محمد!سلام به تو سلام میفرستد و میگوید:اگر بخواهی میتوانم همۀ کوههای تهامه را برای تو به سیم و زر تبدیل کنم،و این کلیدهای گنجینههای زمین را بستان و /18 بدان که این چیزی از بهرهمندی تو در روز قیامت نمیکاهد،و پیامبر گفت:ای جبرییل!و پس از این چه خواهد بود؟گفت:مرگ،پس گفت:در این صورت من به این چیزها در دنیا نیازی ندارم،بگذار که روزی گرسنه باشم و روزی سیر،پس آن روز که گرسنهام،به خدا تضرع میکنم و از او میخواهم،و آن روز که سیر باشم،به شکر و سپاسگزاری از پروردگارم میپردازم،پس جبرییل به او گفت:به هر خیری موفق شدی ای محمد».سپس علی-علیه السلام-گفت:
«ای دخترکم!دنیا خانۀ غرور و فریب و سستی و خواری است،پس هر که چیزی بدهد آن را باز خواهد یافت!به خدا چیزی نخواهم خورد مگر این که یکی از دو نانخورش را برداری»پس چون آن را برداشتم به سوی خوراک رفت و یک قرص را با نمک نیمکوب خورد و سپس شکر خدا کرد و به نماز برخاست و نماز خواند...». (1)
1) 22) -بحار الانوار،ج 42،ص 276.
اگر آدمی این حقیقت را بفهمد،شهوت تکاثر در نفس او کشته میشود،و نمیگذارد که این حالت او را از یاد خدا باز دارد و به خود مشغول کند.
« ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ -سپس در آن روز از شما دربارۀ نعمتها پرسش خواهند کرد.» نعیم چیست؟میان مفسران،و همچنین میان نصوص،در این باره اختلاف کلمه وجود دارد،و چنان مینماید که این کلمه با همۀ گفتهها سازگار است،منتها درجۀ سازگاری متفاوت است،نصی مخالف آن است که خوراک و پوشاک آدمی چیزی باشد که روز قیامت مورد پرسش و رسیدگی واقع شود،چنان که در مجادلۀ امام صادق(ع)با ابو حنیفه آمده است:
ابو حنیفه گفت:فدایت شوم،مرا دربارۀ این گفتۀ خدای عز و جل آگاه ساز که گفت: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ گفت«در نزد تو چیست ای ابو حنیفه؟»گفت:امنیّت در خانه،و سلامتی در بدن،و روزی آماده، (1)پس گفت:«ای ابو حنیفه!اگر خدا تو را در روز قیامت چندان نگاه دارد که از هر چه خورده یا نوشیدهای پرسش کند،میبایستی مدت درازی بمانی».و ابو حنیفه گفت:فدایت شوم،پس نعیم چیست:گفت:«نعیم ماییم که خدا مردمان را به ما /18 از گمراهی رهانید،و به ما آنان را از کوری خلاص کرد و بیناشان ساخت،و به ما از نادانی خلاصشان کرد و داناشان ساخت».گفت:فدایت شوم،چگونه قرآن همیشه تازه میماند؟گفت:«بدان سبب که برای زمانی و نه زمان دیگر نیامده که ایام آن را به وجود آورد،و اگر چنین میبود قرآن پیش از نابودی عالم نابود میشد»، در صورتی که این را نصی دیگر اثبات میکند،پس تفسیر اختلاف دو نص چیست؟چنان مینماید که یکی از آن دو مسئولیت را به معنی عقاب نفی میکند در صورتی که دومی را این سؤال اثبات میکند.یا این اولی سختگیری در سؤال را نفی میکند در صورتی که دومی سؤال را تثبیت میکند.و دلیل این امر است آنچه
1) 23) -همان منبع،ج 10،ص 209.
در حدیثی به جا مانده از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-چنین آمده است:«هر نعمتی از صاحب نعمت مورد پرسش قرار میگیرد،مگر آن که در جنگی باشد یا در حج». (1)
اینک میپرسیم:چگونه بنده در روز قیامت مورد سؤال واقع میشود؟از خوراکش از او میپرسند که از کجا به دست آورده و چگونه به مصرف رسانیده است.و در حدیثی مفصل پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-به ابو بکر و عمر گفت:
«سوگند به آن که جانم به دست او است که از نعیم امروز از شما در روز قیامت پرسیده خواهد شد»و آن دو گرسنه خارج شده بودند و همراه پیامبر به میهمانی مالک بن التیهان که یکی از انصار بود رفتند و با وجود این پیامبر به ایشان چنین گفت و بر آن افزود:«گرسنگی شما را از خانههاتان بیرون کشید،سپس به خانه باز نگشتید تا به این نعمت رسیدید». (2)
از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-در تفسیر«نعیم»روایت شده است که گفت:«نعیم خرما است و آب خنک». (3)
به همان گونه که دربارۀ مال از آدمی پرسیده میشود که از کجا به دست آوردی و چگونه آن را به مصرف رساندی،بنا بر احادیث مأثور،همچنین از او پرسیده خواهد شد که جوانی خود را در چه کارها به پایان رساند،و مال خود را چگونه خرج کرد،و از امنیت و عافیت او نیز پرسش خواهد شد.مگر سلامتی نعمتی بزرگ نیست؟و در حدیثی از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است:«دو نعمت است /18 که در آنها بیشتر مردم مغبون شدهاند:تندرستی و آسایش خاطر». (4)
در نصی معروف آمده است:«دو نعمت مجهول است:تندرستی و امنیت».
نیز از جاه و مرتبهای که شخص در نزد مردمان دارد پرسش خواهند کرد.در حدیث از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«چون روز قیامت فرا رسد،خدا بندهای از بندگان را میخواند و او را مقابل خود نگاه میدارد و از جاه او به همان گونه پرسش میکند که از مال او». (1)
ولی بزرگترین نعمتی که بنده دربارۀ آن در روز قیامت مورد پرسش قرار میگیرد هدایت است که در رسالت و در رسول و جانشینان رسول تجلی پیدا میکند، مگر نعمت رسالت نعمتی نیست که خدا به آن بر بندگان خود منت نهاده و گفته است: لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟و نیز گفت:
یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلاٰمَکُمْ بَلِ اللّٰهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدٰاکُمْ لِلْإِیمٰانِ .
به همین گونه ولایت امامان راهنما بزرگترین مصداق برای نعیمی است که در روز قیامت مورد پرسش قرار خواهد گرفت و احادیث نیز مؤید آن است،همچون حدیث به جا مانده از امام رضا-علیه السلام-که یکی از فقها از او دربارۀ این گفتۀ خدای عز و جل پرسش کرد: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ و گفت آیا این نعیم در دنیا و آب سرد نیست،و امام در پاسخ او به بانگ بلند گفت:«شما چنین تفسیر کردهاید و آن را گونهها قرار دادهاید:گروهی گفتند که آب سرد است، و دیگران آن را خوراک پاکیزه دانستند،و بعضی آن را به خواب راحت تفسیر کردند»و سپس امام حدیثی از پدران خود روایت کرد که در آن چنین آمده بود:
«خدای عز و جل بندگانش را دربارۀ آنچه به ایشان تفضّل کرده بود مورد پرسش قرار نمیدهد»و سپس گفت:«ولی /18 نعیم دوستی ما خانواده است،و خدا پس از پرسش دربارۀ توحید و نبوت از آن پرسش میکند،بدان سبب که چون بنده به این دوستی وفادار باشد،او را به بهشتی میرساند که نعیم آن پایان ندارد»و سپس امام رضا علیه السلام حدیثی از پدرانش به نقل از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت کرد که در آن این تفسیر به صراحت آمده بود.
1) 28) -نور الثقلین/ج 5،ص 664 و در آن جا روایات دیگری نیز آمده است.
سورۀ عصر
از ابو عبد اللّٰه الصادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هر که«و العصر»را در نافلهها بخواند،خدا روز قیامت به چهرهای روشن و خندان و چشمی شادان بر میانگیزد تا به بهشت داخل شود.
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 666 /18
برای آن که آدمی از واقعیّت زمان بصیرت پیدا کند،و از این که چگونه عمرش لحظه به لحظه نابود میشود،و سپس برای این که بداند که چگونه در برابر این زیان به مقاومت برخیزد،سورۀ و العصر به صورتی فشرده بصیرتهای قرآن را در این موضوع اساسی عرضه میکند،و اگر انسان آن را بفهمد،از حقیقت عمر و حقایق عالم بر وجود خود آگاه خواهد شد.
سوگند به زمان،که تو اگر ایمان نداشته باشی در خسرانی،و هر لحظه که در آن ایمان و عمل صالح نباشد،بخش تباه شدهای از هستی تو خواهد بود،ولی
انسان از این دشمن بزرگ غافل است،ولی مؤمنان در این باره یکدیگر را یادآوری و سفارش میکنند.
سورة العصر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَ اَلْعَصْرِ (1) إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ (2) إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
[1]
انسان چنان گمان دارد که هر چه عمرش دراز شود،بزرگتر و بیشتر میشود،در صورتی که حقیقت کاملا بر عکس این است،و هر چه بیشتر از عمر او بگذرد،اجل به او نزدیکتر میشود و سرمایۀ زندگیش کمتر میشود،و مقدار باز ماندۀ آن کاهش پیدا میکند،پس افزایش آدمی در دنیای خودش نقصان است،و به فروشندۀ برفی در روز بسیار داغ میماند که در هر لحظه مقداری از سرمایۀ خود را از دست میدهد.
قرآن به زمان و عصر سوگند یاد میکند و میگوید:
« وَ الْعَصْرِ -سوگند به زمانه و روزگار» ابن عباس گفته است که:آن سوگندی به روزگار و دهر است،و به نظر من:نزدیکترین عصرها و دورهها آن عصری است که تو در آن زندگی میکنی،و
شریفترین آنها در عصر رسالتی است که پیامبر به آن مبعوث شد،و عصر عدالتی است که حجت قائم به آن قیام میکند.
بعضی گفتهاند:زمان از آن نظر به نام عصر خوانده شده است که آدمی به همان گونه فشرده میشود که پارچۀ شستنی از آب بیرون آمده را میفشارند،و قسم به دهر بدان لحاظ است که آدمی را میفشارد،و هر چه بوده باشد،سوگند خوردن به آن با موضوع آینده متناسب است:یعنی زیان انسان برای عمرش،مگر زمان سبب زیان نیست؟ [2]
اگر آدمی بداند که چگونه یاختههای بدنش تبدل پیدا میکند،و چگونه در هر روز هزاران یاخته از مخ او نابود میشود بی آن که جانشینی جای آنها را بگیرد،و چگونه هر چیز که در پیرامون او است به شتاب در راه نابودی پیش میرود،و حتی خانهای که در آن به سر میبرد،به سرعتی دور از تصور در حال نابود شدن است.
اگر انسان بداند که عمر او در مقایسۀ با عمر زمین که بر آن زندگی میکند و سپس در رحم آن به خواب ابدی میرود،چیزی قابل ذکر نیست.کوتاهتر از نسیمی است که در یک روز بسیار گرم بر او بوزد،و از ابری که در روز پر باد به حرکت در آید،بلکه همچون برقی ناگهانی و خیالی گذران است.
اگر از آن با خبر باشد که هر لحظۀ از عمر او برای او مسئولیتی فراهم میآورد که یا سبب برداشتن گامی به سوی فردوس است یا مایۀ افتادنی در آتش.
اگر همۀ اینها را بداند به اصلاح خویش بر خواهد خاست،و دیگر خود را تباه نمیسازد و چیزی از عمر خود را ضایع نمیکند،بدان جهت که اگر ایمان نباشد در زیانکاری است.
« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ -که انسان در زیانکاری است.» زیانکاری چنان او را احاطه میکند که خانه انسان را احاطه میکند.چه زیان بزرگتر از این که هر روز پارهای از عمر و پارهای از سرمایۀ خویش را از دست بدهد که در نتیجه پارهای از هستی و ذات خویش را از دست داده است.مگر ذات
او بر ایام زندگیش امتداد نیافته است،پس هر روزی که به پایان برسد،پارهای از ذات او از میان رفته است.
امام علی-علیه السلام-میگوید: /18 «آن کس که بر مرکب شب و روز سوار باشد،هر چند ایستاده باشد او را با خود به پیش میبرد». (1)
[3]
در آن هنگام که مؤمن از این حقیقت آگاه شود،به انجام دادن عمل صالح بر میخیزد تا چنان شود که با هر لحظه از زندگی خود زیان را به رستگاری و امیدواری مبدل سازد،و اگر مبارزۀ لازم برای زندگی او را گرفتار رنج سازد،با نماز آرامش خود را به دست میآورد و نیروی حیاتی خویش را افزایش میدهد،و چون تلاش فراوان ماهیچههای او را سست کرده باشد،زبان او به شکر و دل او به فکر و نفس او به دوستی و اشتیاق دیدار پروردگار خویش مشغول میشود،و او را میبینی که با تلاش و زحمت فراوان به کار کشتن زمین مشغول است،یا در طلب روزی همه جای زمین را از زیر پا میگذراند،یا آنچه را که در آن است برای بهبود بخشیدن به زندگی مسخر خود میسازد،و در عین حال قلب او را به ذکر خدا و تدبر در آیات او،و زبانش را مشغول به ستایش او میبینی.
چنین شخصی بعدهای متعدد دارد،و از نشاط و فعالیت فراوان بهرهمند است،و از همت بلند و آرزوهای گسترده برخوردار است،بدان سبب که از حقیقت زمان آگاهی حاصل کرده،و به سلاح چالش با آن از طریق کار نیک و عمل صالح مجهز شده است.
« إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ -مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند.» ولی جریان زمان و شهوتهای نفس و عادات اجتماع در جهت غفلت و تنبلی به آنان فشار وارد میآورد،پس مؤمنان چگونه باید این نمود را درمان کنند؟با پدید آوردن محیط رشد کردهای که ایشان را احاطه کند؟و نگذارد که تن به
1) 1) -نهج البلاغه،نامۀ 31.
آسایش و تنبلی تسلیم کنند.آیا میدانی چگونه؟با عملی کردن سفارشهای به یکدیگر دربارۀ حق و صبر.
« وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ -و یکدیگر را به حق و به شکیبایی سفارش و توصیه کردند.» بزرگ به کوچک سفارش میکند،و کوچک به نوبۀ خود بزرگ را در معرض سفارش خود قرار میدهد،و دانا نادان را توصیه میکند، /18 و نادان نیز به توصیۀ دانا میپردازد...و این اصل دامنۀ انجام دادن فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر را گسترش میدهد،و به همین گونه امر واجب خواندن مردمان به سوی خدا و به همه رساندن رسالتهای او،و هدایت کردن جاهلان و چیزهای دیگری از این قبیل را به صورتی گستردهتر به جریان میاندازد.
از آن نظر چنین میشود که سفارش دو جانبه درخشندگی روح است و شکفتگی آرزو و سرزنشی لطیف.از این طریق محیطی ایمانی به وجود میآید که تو را بر انجام دادن واجباتت یاری میدهد و حسن همسازگاری اجتماعی را در مسیر صحیح راهنمایی میکند.
گفته شد که باید سفارش دو طرفی به حق باشد و به صبر،آیا آنها چیست؟ شناخت حق نیازمند یاری کردن صالحان است و آنان تو را به این شناخت و راههای رسیدن به آن رهبری میکنند،و دشواریها و پیچیدگیهایی را که از تبلیغات گمراهان فراهم آمده است برطرف میسازند.و چون مذهبها با یکدیگر تناقض پیدا کند،و آراء و عقاید مختلف شود،و امر بر تو مشتبه شود،ناگزیر برای رفع گرفتار باید راهنمایی دانشمندان صالح و مؤمنان فهمیده و توصیههای ایشان به حق به مدد گرفتاران بیاید.
چون حق را شناختی،ایستادن در کنار آن و دفاع کردن از آن و استوار ماندن بر آن نیازمند صبری بزرگ است که مؤمنان آن را به یکدیگر سفارش میکنند تا بعضی از ایشان در برابر سختیها و گرفتاریهای زمان از پا در نیایند.
سورۀ همزه
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-گفت:هر کس«ویل لکل همزه»را در نماز واجبی از واجبات خدا بخواند،فقر از او دور میشود،و رزق او افزایش پیدا میکند،و بلا و بدی از او دفع میشود.
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 667 /18
در شش آیۀ مبارکۀ سورۀ همزه حالت متکبر زیانکاری آشکار میشود که مخالف با حالت مؤمن سفارش کنندۀ بر حق و صبر است،و در آن صفت زیانکاری نمایان میشود،پس هر که چنان میپندارد که با گرد آوردن مال و شمردن آن،و بزرگی فروشی به مردم با عیب جویی و سخن چینی از ایشان سودی به چنگ آورده، در اشتباه است،و چه زیانی بزرگتر از فرو افتادن در آتشی است که استخوانهای او را خرد میکند،آیا این آتش چنان او را نمیسوزاند تا به قلبش برسد و آن را نیز مشتعل سازد؟این گرفتاری در دوزخ همچون گرفتاری در زندان در بستهای است که از ستونهای دراز فراهم آمده است.
سورة الهمزة
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (1) اَلَّذِی جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ (2) یَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ (3) کَلاّٰ لَیُنْبَذَنَّ فِی اَلْحُطَمَةِ (4) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْحُطَمَةُ (5) نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ (6) اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی اَلْأَفْئِدَةِ (7) إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ (8) فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (9)
[1]
صفات نیک،همچون صفات بد،در دارندگان آنها یکدیگر را فرا میخوانند،بدان سبب که از ریشۀ واحدی برخاستهاند،و لذا قرآن آنها را با هم به یاد میآورد،تا چنان باشد که مردمان را از رفتار کلی آنان بشناسیم و ارزش نهیم و تنها نظر به صفات استثنایی آنها نداشته باشیم.
هلاک و لعنت مخصوص کسانی است که،برای بزرگی فروشی،از مردمان رو به روی ایشان عیب جویی میکنند،و چون غایب باشند به سخن چینی از ایشان میپردازند،و این همه برای ایجاد فساد و تباهی و فتنه در زمین است،و میان کسانی از ایشان که آشکارا کافرند با کسانی که ادعای ایمان دارند،تفاوتی نیست،چه اینها از صفات مؤمنان نیست،و میان خدا و هیچ فردی از آفریدگانش
ارتباط خویشاوندی وجود ندارد که مانع کیفر دیدن آن فرد از این جرایم باشد.
« وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ -وای بر هر سخن چین عیب جو و بد گو.» گفتهاند:معنی ویل خزی و عار است،و نیز گفتهاند که آن محلی در دوزخ است،و میان این دو معنی تناقضی وجود ندارد.و گفتهاند که اصل همز دفع کردن و شکستن است،مثلا شکستن گردو. /18 و به یک عرب بیابانی گفته شد:آیا به کلمۀ فارة(موش)همزه میدهید و آن را فأرة میخوانید؟در جواب گفت:«تهمزها الهرّة»یعنی گربه آن را خرد میکند و میخورد،و به همین سبب شاعر گفته است:
و من همزنا رأسه تهشما،که همز در این جا به معنی رو به رو طعنه زدن است.و بعضی گفتهاند که همز غیبت کردن با کلام است و لمز غیبت کردن با اشاره،و آن دو روی هم رفته گونهای سخن گفتن از شخص در غیاب او است.
اما لمز را بعضی غیبت کردن و عیب مردمان را بر شمردن و نمّامی و سخن چینی کردن معنی کردهاند.
چنان مینماید که همز شدیدتر از لمز است،چه اولی رو به روی شخص صورت میگیرد و دومی در غیاب او،و اگر همز با سخن است لمز با اشاره است،و اگر هدف همز استکبار در زمین است،لمز سبب باقی ماندن فساد در زمین است.
اولی نشانه از تکبّر و تجبّر دارد،و دومی از مکر و حیله و بریدن ارتباط رحم و برانگیختن فتنه.
در حدیثی به جا مانده از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:
«بدترین بندگان خدا آن کساناند که در زمین نمّامی میکنند،و میان دوستان به ایجاد فساد میپردازند،و برای کسانی که عیبی ندارند عیب میتراشند». (1)
[2]
این همّازان و لمّازان کمبودی در جانهای خود احساس میکنند، چنان که در /18 حدیث به جا مانده از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله و سلم-آمده است:
«خوارترین مردم کسی است که مردمان را خوار کند». (2)
این احساس آنان را به خود بزرگ بینی نسبت به دیگران بر میانگیزد،و در پی گرد کردن مال و شمردن آن و نازیدن به آن و به سبب داشتن آن بر دیگران بزرگی فروختن بر میآیند تا از این راه نقص خود را جبران کنند.
« اَلَّذِی جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ -آن که گرد کند و به شمردن آن بپردازد.» معنی«عدّده»شمردن و باز شمردن آن بارها در پی یکدیگر و از این راه مباهات کردن به آن است،و برای این که ببیند به آنچه آرزو داشته رسیده است یا نه.آیا ندیدهاید که کودکان چگونه برای نشان دادن شادی و افتخار خویش به شمردن پولهای خرد خود مشغول میشوند؟ [3]
چه چیز او را به گرد کردن و شمردن مال و پول بر میانگیزد؟آیا تنها برای نازیدن به آن است؟و بزرگی فروختن از طریق آن،بر دیگران؟نه،بلکه نیز تمایل شدید به جاودانه شدن است،همان تمایلی که سبب آن شد تا پدرمان آدم -علیه السلام-از درخت حرام شدۀ بر او بخورد،و همان میل و رغبتی که شاهان را بر آن میدارد که حوزۀ استیلای خود را گسترش دهند و به قلع و قمع مخالفان خود برخیزند،و همین میل است که ما را به بیشتر کارها و کردارهایمان برمیانگیزد.
ولی آیا مال سبب جاودانی شدن در دنیا است؟هرگز.
« یَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ -گمان میکند که مال او سبب جاودانگی او خواهد شد.» قارون با همۀ گنجهایش که کشیدن بار کلیدهای آنها مردمان نیرومند را به زحمت میانداخت کجا است؟!و فرعونی که در مصر به مردمان ستم میکرد و به نهرهایی که در برابر او روان بود افتخار میکرد چه شد؟!آنان همه دوستدار بقا و جاودانه ماندن بودند، /18 ولی جز کفن چیزی با خود به گورهاشان نبردند،و رفتند بی آن که بتوانند بار دیگر به این دنیا باز گردند.
[4]
دیگران با کوشش و تلاش خویش به نعمتهای خدا دست یافتند،در صورتی که آنان در حالی به نزد پروردگارشان باز خواهند گشت که باید حساب هر دیناری از داراییهای خود را پس بدهند و بگویند که آن را چگونه به دست آوردهاند.
« کَلاّٰ -هرگز(چنان نیست که خیال میکنند).» مال هرگز سبب جاودانی شدن کسی نمیشود،بلکه زودتر او را به مرگ میرساند،ما همه روزه از اخبار سالخوردگانی با خبر میشویم که عمرشان از صد سال تجاوز کرده است،و معمولا در میان آنان کسانی را جز مردمان سادۀ متعارفی نمییابیم،و اگر مال سبب خلود میبود،عمر مردمان با اندازۀ مالشان محاسبه میشد،در صورتی که ما عکس آن را مشاهده میکنیم.
دیگر این که فراهم آوردن مال بسیار جز از طریق حرام میسر نمیشود که این خود خسران و زیانکاری دارندۀ آن را بیشتر میکند،مال را با تلاش فراوان جمع میکند که عاقبت مایۀ و بالی برای او است،و در حدیثی به جا مانده از امام رضا -علیه السلام-آمده است:«مال جز با پنج خصلت جمع نمیشود:بخل شدید و آرزوی دراز و حرص فراوان و بریدن پیوند رحم و برگزیدن دنیا بر آخرت». (1)
« لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ -حتما در آتش شکننده افکنده خواهد شد.» آنان کسانی بودند که با همز خود مردم را تحقیر میکردند،و با لمز خویش به استهزای ایشان میپرداختند،و اکنون به آتش دوزخی فرو افکنده میشوند که آنان را فرو میشکند و خرد میکند.
[5]
و آیا میدانی که حطمة چیست؟میدانیم که تحطیم(یعنی شکستن و خرد شدن)از برخورد جسم صلبی با مثل خود نتیجه میشود،پس چگونه ممکن است که آتش سیّال سبب تحطیم شود؟ /18 « وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْحُطَمَةُ -و نمیدانی که حطمه چیست.» دانش بشر نسبت به حقایق امور سخت محدود است،و بر او لازم است که برای دست یافتن به ابعاد حق در آنها خود را با مقیاسهایی تازه مجهز کند.
[6]
مثلا آتش در دنیا طبیعتی سیال دارد،از آن روی که هفتاد بار از آتش دوزخ سبکتر است،امّا آتشی که جبار آسمانها و زمین برای تجلی بخشیدن به خشم
1) 3) -نور الثقلین/ج 5،ص 668.
خویش افروخته-چنان به نظر میرسد-که حالت انفجاری دارد که هر چیز را در آن بزرگ میسازد.
« نٰارُ اللّٰهِ الْمُوقَدَةُ -آتش افروختۀ خدا،» کافی است این را بدانید که آن آتش خدای بزرگ و پر سطوت و گسترده کبریا است،و نسبت دادن به خدا از آن روی است که وی آن را افروخته است،و شاید ایقاد(افروختن)غیر از شعلهور شدن و به معنی ملتهب شدن و شدت یافتن بوده باشد،و گفتهاند که خداوند عز و جل هزار سال،و هزار سال،و هزار سال آن را افروخت تا سیاه شد،و در انتظار دشمنان خدا باقی ماند،و پناه بر خدا از آن.
[7]
به سبب شدت آتش آن را میبینی که،برای رسیدن به قلبها،پوست و گوشت و استخوان را میسوزاند،و گفتهاند که:چون به دلها رسید پوست و گوشت و استخوان دوباره پدید میآید و بار دیگر به چشیدن عذاب میپردازد.
« اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ -که بر دلها مسلط میشود(و آنها را میسوزاند).» بعضی گفتهاند که:آتش دوزخ مستقیما به جوف و مغز وجود آدمی راه مییابد و آن را میسوزاند،و بعضی دیگر گفتهاند که:این آتش شعور دارد و از درون دلهای گنهکاران آگاه است و به اندازۀ کفر آنها عذابشان میدهد.
[8]
پس از آن که به آتش دوزخ افکنده شدند،درهای جهنم به روی آنان بسته میشود و باد و نسیم و شکایت و کلامی در کار نیست،بلکه همه شهیق و زفیر است و آه و ناله و عذاب شدید.
« إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ -درهای آن به روی ایشان بسته است.» [9]
در حدیث به جا مانده از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«سپس خدا فرشتگانی را با طبقهایی از آتش و میخهایی از آتش و گرزهایی از آتش بر سر ایشان میفرستد و با آنچه در این طبقها است آنان را میپوشانند،و به وسیلۀ میخها آنان را در جای خود محکم میبندند،پس شکافی باقی نمیماند تا نسیمی داخل شود،و از آن اندوهی بیرون رود،و خداوند بر عرش خویش آنان را از
یاد میبرد،و بهشتیان در فردوس برین به برخورداری از نعمتهای الاهی مشغولند،و پس از آن هرگز استغاثهای از دوزخیان شنیده نمیشود،و از سخن گفتن باز میمانند،و سخنشان دم فرو بردن است و دم برآوردن،و این است معنی گفتۀ خدای تعالی: إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ ». (1)
« فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ -در عمودهای دراز.» در این که عمودها چیست اختلاف است:آیا غلهایی است که بر گردن ایشان قرار گرفته،یا قیدهایی در پاهایشان،یا میخهایی است که طبقها به وسیلۀ آنها بسته میشود؟بعضی گفتهاند که مقصود دهر و روزگار است،و اینها معرف روزگاران دراز است.و ابو عبیدة گفته است که عمود هر چوب یا آهن دراز است و همچون عماد و ستون اصل ساختمان است.
محتمل است که در آتش دوزخ استوانههایی بوده باشد که اهل جهنم داخل آنها میشوند و در این«عمد»یعنی وسط آنها قرار میگیرند،و خدا داناتر است.
هر چه بوده باشد،پایان سختی است که هر مستکبر و گردنکش در زمین،و هر همّاز و لمّاز،باید چشم به راه آن باشد،و برای آن که شیطان ما را به مال و فرزندانی که داریم نفریبد،حدیثی مفصل را از امام باقر-علیه السلام-با هم میخوانیم که ما را از عذاب هولناک آتش بیم میدهد،و برای اختصار تنها به آوردن قطعاتی از آن بس میکنیم:
«و خدای حیّ قیّوم خشم میگیرد و میگوید:ای مالک!به آنان بگو:
بچشید که چیزی جز عذابتان را افزایش نمیدهیم،ای مالک!آتش را بیفروز، بیفروز،که خشم من بر کسی که مرا بر عرشم دشنام داده است،و در حق من اهانت روا داشته،در حالی که من فرمانروای جبارم،شدت گرفته است.پس مالک بانگ برمیدارد که:ای اهل گمراهی و گردنکشی و نعمت در دنیا!تماس
1) 4) -القرطبی،ج 20،ص 186.
داشتن با دوزخ را چگونه مییابید؟و آنان میگویند:دلهامان پخته و گوشتهامان خورده و استخوانهایمان خرد شد،و ما فریاد رس و یاوری نداریم،پس مالک میگوید:« فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحٰابِ السَّعِیرِ »یعنی بدا به ساکنان آتش دوزخ،و سپس خداوند جبار خشمگین میشود و میگوید:ای مالک،بیفروز بیفروز،پس مالک خشمگین میشود و بر ایشان ابری سیاه میفرستد که بر همۀ اهل دوزخ سایه میافکند،و به بانگ بلند که اول و آخر و بزرگ و کوچک آن را میشنوند،میگوید:چه بارانی میخواهید که بر شما ببارانم؟و آنان میگویند:
آب سرد،امان از تشنگی!امان از طول مدت خواری و گرفتاری،پس بارانی از سنگ و چنگهای آهنین و چنگالهای درندگان و خون و چرک و کرمهای آتشین بر سر و روی آنان فرو میریزد و چشمهاشان را میبندد و استخوانهاشان را خرد میکند، و در این هنگام فریاد برمیآورند که:امان از هلاکت!پس چون استخوانها از گوشت برهنه شود،غضب خدا فزونی میگیرد. (1)
1) 5) -بحار الانوار،ج 8،ص 323.
سورۀ فیل
از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت است که گفت:«هر کس در نمازهای واجب خود أ لم تر کیف فعل ربک را بخواند،در روز قیامت هر دشت و کوه و خاک برای او گواهی میدهد که از نمازگزاران بوده است،و بانگ کنندهای برای او در روز قیامت بانگ بر میدارد که دربارۀ بندهام راست میگویید و درست گواهی میدهید،او را به بهشت در آورید و به حساب او رسیدگی نکنید که او از کسانی است که خدا او و عملش را دوست میداشت».
نور الثقلین/ج 5 ص 668 و در بحار الانوار به خط شهید-رحمه اللّٰه-آمده است که:امام صادق -علیه السلام-در برابر چهرۀ دشمن سورۀ فیل میخواند.
بحار الانوار/ج 92 ص 338 /18
جزیرة العرب گرفتار موجی از مبارزات خونین بود و مکه،همچون جزیرهای
ساکن در دریایی خروشان،به صورت سرزمینی ایمن باقی ماند،حتی در آن هنگام که ابرهه،پادشاه یمن،در صدد جنگ کردن با آن بر آمد،بر اثر کار پرندگانی غریب که سپاهیان او را با سنگی از سجیل تیر باران کردند،از تصمیم خود ناگزیر منصرف شد و عقب نشینی کرد.
آیا خود دلیل بر حرمت و احترام خانه و نشانهای از بزرگداشت آن و نعمت بزرگی از خدا نبود که میبایستی در برابر آن با ایمان آوردن به او و به رسالتهایش سپاسگزاری کنند؟ سورة الفیل /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحٰابِ اَلْفِیلِ (1) أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (2) وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبٰابِیلَ (3) تَرْمِیهِمْ بِحِجٰارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ (5)
[1]
بسیاری از عبرتهای تاریخ است که همچون نشانههایی بر صفحات روزگار و در حافظۀ نسلهای متوالی نقش شده است،ولی اندکی از مردم میتوانند
خود را از گرفتاریهای زمان حاضر برهانند و به غار تاریخ باز گردند و با دقت به مطالعۀ آن بپردازند و از سرگذشتهای آن عبرت بگیرند،و داستان فیلی که در درۀ مغمّس نزدیک مکه بر زمین نشست و قریش را به هراس انداخت و آنان را به کوهها گریزان کرد،هنوز در یاد اهل مکه بود،و حتی گفته شده است که بعضی از کسان که از همراهان حملۀ شوم ابرهه بودند،هنوز زنده دیده میشدند،ولی مردم قریش که خدا آنان را از شر این حادثه رهانید،کفران نعمتهای خدا کردند،و منکر آیات او شدند،و وحی الاهی بدین گونه حوادث را به یاد ایشان آورد:
« أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحٰابِ الْفِیلِ -آیا ندیدی که پروردگارت با همراهان فیل چه کرد؟» گاه یک حادثۀ تاریخی به درجهای آشکار است که گویی به چشم دیده میشود،و نیازی به آن ندارد که چشمان خویش را برای دیدن متوجه به آن کنیم،و لذا چنان مینماید که دیدن و رؤیت در این جا به معنی علم داشتن و دانستن /18 و به آثار آن نگریستن و شنیدن اخبار آن به صورتی است که بدان شبیه است که شخص در حال نظر کردن و دیدن آن است.
بزرگی خدا در دفع بزرگترین حملهای تجلّی پیدا کرد که دشمنان مکه علیه آن تهیه دیده بودند،و بر اثر عملی خارج از رسوم متعارفه که دشمنان با پرندگانی با توصیف ابابیل هلاک شدند،به سود مردم مکه به پایان رسید.
[2]
وسائل را فراهم آوردند،و با بهترین تجهیزات سپاهی دوازده هزار نفری-به روایت تاریخ-را به راه انداختند،و فیلی را برای ایجاد هراس در محیط جزیرة العرب در مقدمۀ سپاه به حرکت درآوردند.اعراب چنان میپنداشتند که کسی قدرت مقابلۀ با چنین نیرویی را ندارد،ولی خدا مکر ایشان را بیاثر ساخت و نقشهای را که طرح ریخته بودند نقش بر آب کرد و نتوانستند به آنچه در نظر گرفته بودند برسند.
« أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ -مگر دستان و مکر ایشان را تباه و باطل نساخت؟»
بعضی گفتهاند که بیاثر کردن کید و مکر ایشان همان بیاثر ماندن نقشۀ آنان در ویران کردن خانۀ کعبه و برانداختن آثار حنفی ابراهیمی و متوجه ساختن اعراب به خانۀ جدیدی بود که ابرهه در یمن برای جانشین ساختن آن به جای خانۀ کعبه بنا کرده بود.
ولی این سؤال پیش میآید که:خدا چگونه کید ایشان را از کار انداخت؟ آیا بر اثر کار پرندگان ابابیل بود یا سببی دیگر داشت؟چنان مینماید که آیه به حادثۀ دیگر نیز اشاره دارد که مفسّران یادی از آن نکردهاند،و امکان آن هست که به بیماری مهلکی همچون آبله گرفتار شده باشند،یا در میان ایشان فتنهای در گرفته باشد،یا راه را گم کرده باشند یا چیزی نظیر اینها،یا به سبب تغییر آب و هوا برای فیل مایۀ هراس ایشان حادثهای پیش آمده باشد،و روایات به بعضی از این حوادث اشاره کردهاند.
[3]
شک در آن نیست که بزرگترین حادثهای که برای ایشان پیش آمد و از حملۀ آنان به مکه جلوگیری کرد،پرندگانی ناشناخته بود که-به گفتۀ تاریخ-از طرف دریا به سوی ایشان به پرواز درآمدند و سنگهای کشندهای را بر سرشان فرو ریختند.
« وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبٰابِیلَ -و پرندگانی را گروه گروه بر سر ایشان فرو فرستاد.» /18 پرندگان درست به بالای سر ایشان رسیدند،و گروه گروه دنبال یکدیگر روان بودند،و همین کیفیت پرواز مرغان است که کلمۀ ابابیل را به آن تفسیر کردهاند و یعنی این کلمه را«با هم»و«در پی یکدیگر»و«به صورت پراکنده» که از جاهای مختلف میرسیدند دانستهاند.و اصل کلمۀ ابابیل از این عبارت گرفته شده که:«فلان یؤبل علی فلان»یعنی از آن بزرگتر و بیشتر است،و از أبل اشتقاق پیدا کرده است.
[4]
پس از آن که پرندگان همچون ابری سیاه بر بالای سر ایشان پراکنده شدند،به ریختن سنگهای کشندهای بر سر آنان پرداختند.گفتهاند که هر مرغ سه
پاره سنگ با خود داشت:یکی در منقار و دو تا در دو چنگال،و چون سنگ بر جایی از بدن میافتاد در آن فرو میرفت و از نقطۀ مقابل آن خارج میشد،و مثلا اگر بر تارک سر کسی قرار میگرفت،از مخ میگذشت و پس از گذشتن از سراسر طول تنه از نشیمنگاه او بیرون میرفت.و بعضی گفتهاند که بر جای فرو افتادن سنگ تاول آبله به وجود میآمد،و به گفتۀ ابن عباس:چون سنگ با یکی از ایشان اصابت میکرد،در محل افتادن آن ورمی پدید میآمد و این آغاز مبتلا شدن آن شخص به آبله بود.
« تَرْمِیهِمْ بِحِجٰارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ -میافکند بر ایشان سنگی از سجّیل ( سنگ گل).» گفتهاند که سجیل یعنی سنگی فراهم آمدۀ از گل پخته شدۀ به آتش جهنّم، و بعضی گفتهاند که اصل سجیل کلمه سجّین به معنی سخت است که نون آن به لام تبدیل پیدا کرده است،و اگر کلمه معرّب باشد بعید نیست که چنین بوده باشد، و بعضی دیگر سجیل را از سجل به معنی نوشتن گرفتهاند و میگویند که این عذاب برایشان نوشته و مسجل شده بوده است،و تأویل نخستین به حقیقت نزدیکتر است.
شاید سنگ زهرآلود یا آلودۀ به میکروب بیماریهای کشنده همچون آبله بوده است که در تفاسیر آمده،و نیز در حدیثی به جا مانده از امام باقر-علیه السلام- دربارۀ قومی که راهزنی میکردند و به کارهای زشت میپرداختند آمده است:«...
با هر پرنده سه سنگ بود:دو تا در چنگالهایش و یکی در منقارش،که بر آنان میافکندند و در نتیجه آنان را به بیماری آبله مبتلا میکردند و خدای عز و جل بدین گونه ایشان را میکشت،و پیش از آن /18 مرغی بدان گونه و آبله ندیده بودند». (1)
[5]
چنان مینماید که آبله بر یاختههای بدنشان تأثیر میکرده و آنان را به صورت خس و خاشاک در میآورده است.
« فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ -پس آنان را به صورت کاه خورده شده
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 672.
در آورد.» گفتند:خدا آنان را همچون برگهایی در آورد که چارپایان خورده و پس از آن همچون سرگین از بدن خود خارج کرده باشند.و بعضی دیگر گفتهاند که عصف مأکول برگی است که مغز آن خورده و پوست آن بر جای مانده باشد.
مردم قریش به قصۀ اصحاب فیل توجه فراوان پیدا کردند،و این واقعه را سبب تسلط پیدا کردن بر ساکنان جزیره قرار دادند،و به همین سبب آن را آغاز تاریخ خود ساختند و چون،بنا بر مشهورترین روایت،ولادت پیامبر اسلام-صلی اللّٰه علیه و آله-در همین سال بود،به آن رنگ دینی دادند و از تفاصیلی در این باره یاد کردند که میان آنها اختلاف فراوان وجود دارد،و ما از آنها در این جا یاد میکنیم:در مجمع البیان چنین آمده است:
راویان در این باره اجماع دارند که پادشاه یمنی که قصد ویران کردن کعبه داشت،ابرهة بن الصّباح الأشرم بود،و به قولی کنیۀ أبو یکسوم داشت،ابرهه کعبهای در یمن بنا کرد و قبههایی از طلا برای آن فراهم آورد،و مردم کشور خود را به حج گذاشتن بر آن خانه فرمان داد تا مقامی چون بیت الحرام پیدا کند،و دیگر این که مردی از بنی کنانة به راه افتاد و چون به یمن رسید،در آن خانه نشست و قضای حاجت کرد،و سپس ابرهه بر آن گذشت و از آنچه شده بود آگاه شد و گفت:چه کس جرأت بر این جسارت کرده است؟سوگند به نصرانیت خودم که آن خانه را ویران خواهم کرد تا دیگر هیچ کس به حج آن نرود،و فیل را فرا خواند، و /18 همراه پیروان خود از اهل یمن به قصد خراب کردن کعبه به راه افتاد،و بیشتر پیروان او از قبایل عکّ و أشعرون و خثعم بودند،و چون مقداری از راه را پیمود، مردی از بنی سلیم را به خواندن مردمان برای حج خانهای که خود بنا کرده بود روانه ساخت،و مردی از بنی کنانة که با این مرد رو به رو شد او را کشت،و همین امر کینۀ ابرهه را شدیدتر ساخت و راهنمایی از اهل طائف برای خود برگزید،و مردی از
هذیل را به نام نفیل همراه او کردند،و بدین گونه راه پیمودند تا به مغمّس رسیدن و پیاده شدند که فاصلۀ آن تا مکه شش میل بود،و پیشقراولان خود را به مکه فرستادند،و مردم قریش به کوهها گریختند و گفتند که ما توان جنگیدن با اینان را نداریم،و در مکه کسی جز عبد المطلب بن هاشم باقی نماند که کار آب رسانی به زائران کعبه با او بود،و شیبة بن عثمان به عبد الدّار که پرده داری کعبه را داشت،و عبد المطلب دو بازوی دو طرف چارچوب در خانۀ کعبه را به دست گرفت و گفت:
لا همّ ان المرء یمنع رحله فامنع حلالک
لا یغلبوا بصلیبهم و محالهم عدوا محالک (1)
لا یدخلوا البلد الحرام إذا فأمر ما بدا لک
خدایا!هر کس خانۀ خود را حفظ میکند،پس از اینان که قصد خانهات کردهاند جلوگیری کن،نمیتوانند که با صلیب و تدبیر و نیروی خود دشمنانه بر نیرو و تدبیر تو پیروز شوند،نباید به شهر محترم تو درآیند،پس به هر چه خواستار آنی فرمان بده.
پیشقراولان ابرهه به چار پایانی از قریش دست یافتند که از جمله آنها دویست شتر از عبد المطلب بن هاشم بود،و چون خبر آن به وی رسید،از مکه بیرون آمد تا به پیشتازان ابرهه رسید-و حاجب ابرهه مردی از اشعرون بود که عبد المطلب را میشناخت-و برای او اجازۀ دیدار ابرهه را خواستار شد،و به او گفت:ای شاه!سرور قریش که آدمیان آن را در قبیله و وحش آن را در کوه خوراک میدهد به نزد تو آمده است،گفت او را به نزد من آر-و عبد المطلب مردی تنومند و زیبا بود- و چون ابو یکسوم او را دید،روا نداشت که وی را در پایین تخت خود بنشاند،و نیز از این کراهت داشت که او را در کنار خود بر تخت بنشاند،پس از تخت فرود آمد و بر زمین نشست و عبد المطلب را در کنار خود نشاند و گفت:چه حاجتی داری؟و او گفت که حاجت من باز پس گرفتن دویست شتر است که کسان تو آنها را بردهاند،
1) 2) -الحلال یعنی گروهی که جایی را اشغال میکنند،و محال یعنی تدبیر و نیرو.
ابو یکسوم گفت:به خدا که دیدار تو مرا خوش آمد،ولی چون با تو سخن گفتم در نظرم کوچک شدی،و او گفت:چرا ای پادشاه؟گفت:بدان سبب که من به خانۀ بزرگی و عظمت شما /18 در میان عرب،و فضیلت شما در میان مردم و شرفتان بر دیگران،و دینی که به آن عبادت میکنید آمدم تا آن را بشکنم،و از تو دویست شتر از دست رفت و چون خواستم که حاجت خود را بگویی،خواستار شتران خود شدی و سخنی از خانه نگفتی!پس عبد المطلب به او گفت:ای شاه!من با تو دربارۀ مال خودم سخن گفتم،و این خانه را خانه خدایی است که از آن محافظت میکند، و مرا با آن کاری نیست،و این سخن ابو یکسوم را به هراس انداخت و فرمان داد که شتران عبد المطلب را به او باز گردانند،سپس بازگشت و شبی را گذراند که ستارگان آن زیر ابر پنهان بود،و چنان مینمود که با ایشان سخن میگویند و جانهاشان احساس آن داشت که نزدیک است عذابی برایشان نازل شود،و چون سپیدۀ صبح دمید به سراغ فیل رفتند تا او را به جانب مکه روانه سازند،و فیل از این کار خودداری کرد،و چون با زدن به آزارش پرداختند خود را بر زمین افکند،و چندان در این کار مشغول بودند تا دمیدن خورشید نزدیک شد،و آن گاه روی فیل را به سوی یمن گرداندند و ناگهان به شتاب به راه افتاد،و بار دیگر آن را به جای اول باز گرداندند و چون خواستند به جانب مکه روانهاش سازند دوباره بر جای خود سخت ایستاد،و در این هنگام که خورشید بر آمده بود پرندگان با سنگهایی در چنگ و منقار بر سر ایشان پدیدار شدند و هیچ سنگی بر شکمی فرونمیافتاد مگر این که آن را میشکافت،و بر هیچ استخوانی اصابت نمیکرد جز این که آن را میشکست، و ابو یکسوم آهنگ باز گشت به یمن کرد،بدان سبب که سنگی به او اصابت کرده بود،و هر چه نزدیکتر به جایگاه خود میشد ناراحتی او شدت مییافت،و چون به خانۀ خود رسید،سینه و شکم او شکافته شد و به هلاکت رسید،و از اشعریان و خثعم هیچ کس آسیبی ندید،و عبد المطلب رجز خوانی میکرد و در حق دشمنان چنین میگفت:
یا رب لا ارجو لهم سواکا
پروردگارا برای ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگارا،پاسداری خود را از ایشان بازدار دشمن خانه کسی است که با تو دشمنی میکند آنان نتوانستند نیروهای تو را مقهور سازند.
یا رب لا ارجو لهم سواکا
پروردگارا برای ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگارا،پاسداری خود را از ایشان بازدار دشمن خانه کسی است که با تو دشمنی میکند آنان نتوانستند نیروهای تو را مقهور سازند.
سورۀ قریش
از ابو بصیر،از ابو عبد اللّٰه(ع)روایت است که گفت:«هر که به خواندن «لإیلاف قریش»فراوان بپردازد،خدا در روز قیامت او را سوار بر مرکبی از مرکبهای بهشت بر میانگیزد،و چنین است تا بر جایگاههای نور در روز قیامت بنشیند».
بحار الانوار/ج 92 ص 337 /18
اینها در حقیقت از برکات و خیرات رسالت و بشارتهای شهرنشینی و تمدن بود،چه هنوز در قریش بازماندهای از آثار دین حنیف ابراهیمی وجود داشت.مگر به خانۀ خدا که خدا آن را از بلاها ایمن نگاه داشت احترام نمیگذاشتند،مگر خدا چنان مقدر نکرده بود که در میان ایشان فرستادهای برانگیزد و آنان حاملان رسالت او به همه جا بوده باشند،و آیات خدا امامان و پیشوایان مسلمانان را از برگزیدگان قریش بنی هاشم و نخبۀ نخبگان فرزندان محمد و علی-علیهما السلام-قرار
نداد؟ آری،آنان را در پیرامون خانۀ خودش فراهم آورد،و برای سفرهای تابستانی و زمستانی آمادهشان ساخت،و شهر پیشرفتهای را در میان شهرهای دیگر جزیره مخصوص ایشان قرار داد،پس لازم است که صاحب این خانه را پرستش کنند،و از خرافات روزگار جاهلیّت که با سطح تمدن آنان سازگاری ندارد خود را دور نگاه دارند،مگر خداوند این خانه آنان را از گرسنگی نرهانید و از هراس ایمن نساخت؟ پس چرا باید با افسانههای عقب ماندگی و ترس زندگی کنند؟ این سوره تمام کنندۀ بصیرتهای سورۀ گذشتۀ فیل است،و حتی گفتهاند که آن دو با هم یک سوره محسوب میشوند.
سورة قریش /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . لِإِیلاٰفِ قُرَیْشٍ (1) إِیلاٰفِهِمْ رِحْلَةَ اَلشِّتٰاءِ وَ اَلصَّیْفِ (2) فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا اَلْبَیْتِ (3) اَلَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4)
[1]
آیا آن دو یک سوره است که بسم اللّٰه میان آنها فاصله شده،یا بسم اللّٰه، چنان که در مصحف أبیّ نقل شده،خود حذف شده است؟در این باره گفتارها متفاوت است،و شایستهترین آنها این است که-همچون در عموم مصاحف- اینها دو سورۀ با محتوای نزدیک به یکدیگر،و-بنا بر بعضی از نصوص-جمع کردن میان دو سوره در یک نماز جایز است،چه از امام صادق-علیه السلام- روایت شده است که گفت:«در یک رکعت نماز نمیشود قرائت دو سوره را با هم جمع کرد مگر:الضحی و أ لم نشرح،و أ لم تر کیف و لایلاف قریش را». (1)
آنچه خدا دربارۀ اصحاب فیل روا داشت،مثال روشنی برای کرامت و شرافت بیت اللّٰه الحرام در نزد خداوند متعال بود،و این که دعوت تجدید کنندۀ بنای آن ابراهیم خلیل-علیه السلام-را اجابت کرد و آن را خانۀ ایمنی قرار داد،و میوههای گوناگون را روزی اهل آن ساخت،و این همه فراهم آورندۀ شروط مدنیت در کنار آن شد،که قبیلۀ قریش تمدن و ایلاف خود را در آن جا بنا کرد،و مقدمهای برای تمدن /18 جدید اسلام شد،پس پروردگار ما سبحانه و تعالی همچون ذیلی بر قصۀ اصحاب فیل گفت:
« لِإِیلاٰفِ قُرَیْشٍ -(هلاک کردن اصحاب فیل)برای خیر قریش و ایجاد الفت میان آنان بود.»
1) 1) -مجمع البیان،ج 10،ص 544.
گفتهاند که معنای آیه آن است که:از آن روی با اصحاب فیل چنین کردیم که با مکه الفت و انس پیدا کنند و برای قریش سفر کردن به شام و یمن میسر شود.و بعضی دیگر گفتهاند که این سوره مستقل است و سخن در آن از سر گرفته شده است،هر چند-از لحاظ معنی و محتوی-مکمل چیزی است که در سورۀ پیش آمده،و معنای آن این است که:خدا برای قریش امنیت فراهم آورد تا در زمستان و تابستان بتوانند به مسافرت بپردازند.
ایلاف را به ایجاد و الفت و انس معنی کردهاند،و از ازهری نقل کردهاند که آن را به معنی حفظ کردن و در پناه گرفتن معنی کرده است،چه از این راه خدا فرصت بازرگانی را برای قریش فراهم آورد،و روابط نیکو میان ایشان و قبایل دیگر عرب فراهم آورد،و به اعتبار قرار گرفتن ایشان در جوار خانۀ خدا هیبت و شکوهی برای آنان در نظر دیگران به وجود آمد.
اصل معنی ایلاف هر چه بوده باشد،در آن اشارهای به مفهوم شهر نشینی و تمدن است،چه کلمۀ تمدن از مدینه(شهر)مشتق است،و ایلاف به نوبۀ خود یادآور در کنار یکدیگر بودن در مکان واحد است،حضارت(تمدّن)نیز مشتق از حضور مردمان در جوار یکدیگر است،در صورتی که ایلاف دلالت بر حضور و علاوه بر آن انس و الفت داشتن در کنار یکدیگر است،و معروف است که تآلف مهمتر از حضور محض است،و خدا آن را نعمتی بزرگ شمرده و در خصوص آن چنین گفته است: وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مٰا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ . (1)
قریش قبیلهای از اعراب بود که در آن مقدمات تمدن و مدنیّت بر اثر قرار گرفتن در یک منطقه سوق الجیشی مهم به وجود آمده بود،و نیز امنیتی داشت که اشتغال به بازرگانی و بر اثر آن فرصت دست یافتن به ارتباطات فرهنگی را امکان پذیر میساخت.
1) 2) -الانفال63/.
در آن شک نیست که همۀ این فرصتها جز به برکت بازماندهای از آثار وحی و میراثی از دین حنفی ابراهیمی فراهم نمیآمده است،و بنا بر نصوص شرعی:
پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-از نژادی پاکیزه و یکتاپرست بود که جاهلیت با شرک خود به آن آسیبی نرسانده بود.
کلمۀ قریش از«قریش»به معنی مال مشتق است،بدان سبب که کار مردم قریش تجارت بود،و تقریش به معنی کسب کردن است،و به قولی دیگر:
ریشۀ کلمه از گرد هم جمع شدن است،و تقرّشوا یعنی با یکدیگر اجتماع کردند،و از آن روی بدین نام خوانده شدند که قصیّ بن کلاب آنان را در حرم جمع کرد، چنان که در این بیت آمده است:
أبونا قصیّ کان یدعی تجمعا
به جمع اللّٰه القبائل من فهر
به گفتهای دیگر لفظ قریش از ماهی به نام قرش گرفته شده که در دریا از همۀ جانوران آن بزرگتر است و قریش نیز در میان قبایل عرب از همه بزرگتر بوده است.
اسم و ریشۀ آن هر چه بوده،باید گفت که قبایل منسوب به آن نضر بن کنانة بن خزیمة به این نام خوانده میشده است.
و بعضی داستانی را نقل میکنند که منعکس کنندۀ آغاز توجه و اهتمام افراد این قبیله به کار بازرگانی در زمان عمرو بن عبد مناف، (1)است و سبب آن را یک قحطی دانستهاند که قبیله گرفتار آن شد و همان مقدمۀ این امر بود که روابط اجتماعی بهتری با یکدیگر پیدا کنند.
[2]
« إِیلاٰفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّیْفِ -الفت پیدا کردن ایشان در سفرهای زمستان و تابستان.» یعنی به فضل خدا با این سفر انس پیدا کردند،و در زمستان روانۀ یمن میشدند که سرزمینی گرم بود،و در تابستان،به سبب آب و هوای معتدل شام،
1) 3) -القرطبی،ج 20،ص 204 و 205.
روانۀ آن سرزمین میشدند.
بعضی گفتهاند که:زمستان را در مکه میگذراندند و تابستان را در طائف، و این بیت حکایت از آن میکند:
تشتی بمکة نعمة
و مصیفها بالطائف
خواه سفر زمستانی و تابستانی به این سرزمین یا آن سرزمین،یا برای بازرگانی یا خوشگذرانی بوده باشد،در هر حال منعکس کنندۀ سطح زندگی بالایی از شهر نشینی و ثروتمندی بوده است،مگر نه این است که هر چه انسان متمدنتر باشد در صدد دست یافتن به وسایل آسایش بیشتر برمیآید،حتی اگر این کار مستلزم کوچ کردن از شهری به شهر دیگر بوده باشد؟ [3]
آیا چه چیز جز همسایگی با خانۀ خدا آنان را به این امنیت و ثروتمندی رسانیده بود؟پس چرا شرک ورزیدند و نسبت به رسالتهای خدا تمرد کردند؟و آیا جزای نیکی جز نیکی است؟و آیا اگر فطرت انسان که سازگار با جزا دادن احسان به احسان است از این حالت بگردد و سزای احسان را عصیان بداند،جز بدان سبب است که واژگونگی بزرگی در این فطرت پدید آمده است؟ « فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا الْبَیْتِ -پس میبایستی که خانه خدای این خانه را بپرستند.» برای سپاسگزاری از این نعمت که خدا سفرهای زمستانی و تابستانی را برای قریش فراهم ساخته،شایسته است که صاحب این خانه را که محور و مرکز ایلاف و وحدت و حضارت ایشان است پرستش کنند،و هر چه همکاری جامعه با محور پیشرفت و تمدن و با اسباب آسایشی و بینیازی خود بیشتر شود، /18 دوام نعمت و افزایش آن بیشتر و بهتر صورت خواهد گرفت.
[4]
به سبب ایلافی که به نوبۀ خود از همسایگی با خانۀ خدا صورت میگرفت،خدا دو نعمت مهم را برای قریش فراوان ساخت که یکی ثروتمندی بود و دیگری امنیت،در صورتی که در سرزمینهایی بیحاصل زندگی میکردند که ساکنان معدود آن برای زنده ماندن ناگزیر از مبارزه بودند و به جنگهایی میپرداختند
که پایانی نداشت،شعار(زیرپوش)ایشان ترس بود و دثار(روپوش)ایشان شمشیر، در چنین سرزمین خشک فقیر مخاطره آمیز خدا برای قریش خوراک و امنیت را فراوان ساخت،پس آیا شایسته آن نبود که به سپاسگزاری و فرمانبرداری او بپردازند؟ « اَلَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ -خدایی که به ایشان در گرسنگی خوراک داد و آنان را از ترس در امان نگاه داشت.» مردم قریش فراموش کردند که این همه به فضل رسالت ابراهیمی بود که در دعای آن تجدید کنندۀ بنای مشرف کعبه تجلی پیدا کرد،دعایی که در آن به خدا گفت:« رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ ». (1)
ولی آنان در تفسیر این نمود(پدیده)منحصر به فرد در جزیرة العرب که قبیله پیوسته گرفتار با جنگها و بحرانهای اقتصادی هولناک بود،خطا کردند،و در مواجهۀ با اسلام کاری کردند که سروری ایشان بر جزیره از دستشان خارج شد و پرده داری و نگاهبانی خانه از کفشان بیرون رفت،و خدا مکه را برای پیامبر بزرگوارش محمد-صلی اللّٰه علیه و آله-فتح کرد،و قریش را،پس از آن که سروران عرب بودند،به صورت بردگان آزاد شدۀ به دست پیامبرش درآورد! به نظر میرسد که این سورۀ کریمه فرصتی طلایی برای قریش فراهم آورد تا نظری را که نسبت به خود داشت اصلاح کند،و دیگر به مال و متاعی که دارد فخر نکند،و آن را وسیلۀ سرکشی و طغیان و گسترش تباهی در زمین و فخر فروشی و تکبر بر مردم قرار ندهد،ولی قریش /18 نه در زمان نزول آیه از این فرصت بهره برداری کردند و نه پس از آن،بلکه دربارۀ پیامبر خدا کید ورزیدند و به محاربۀ با رسالت او برخاستند،و چون خدا او را بر ایشان مسلط کرد،به اسلام در آمدند،ولی دلهاشان آکنده از کینههای جاهلیت بود،و پس از آن در زیر پرچم امویان گرد آمدند که به اسلام رشک میورزیدند،و از آل پیغمبر انتقام گرفتند،و شاعرشان یزید پسر معاویه
1) 4) -ابراهیم35/.
پس از کشتن امام حسین-علیه السلام-چنین گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحی نزل
لست من خندف إن لم انتقم
من بنی هاشم ما کان فعل
(بنی)هاشم با فرمانروایی بازی کردنه خبری آمد و نه وحیی نازل شد اگر از بنی هاشم دربارۀ آنچه کردهاندانتقام نگیرم،از خندف نیستم بدین گونه بود که خدا خوارشان کرد و عبرت عبرت گیرندگان قرار داد.
امروز هم اگر اعراب به ثروتها و بزرگیهای خود به دور از رسالتهای خدا فخر کنند،سرنوشتی بهتر از پایان کار قریش و حزب اموی آن نخواهند داشت،ولی اگر به اسلام بنازند،خدا بر شأن ایشان میافزاید و آنان را به شرف برتر و بزرگواری کهن نیاکانشان باز خواهد گردانید.
سورۀ ماعون
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد از ابو جعفر-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر که سورۀ أ رأیت الذی یکذب بالدین را در نمازهای واجب و مستحبّ خود بخواند،خدای عزّ و جلّ نماز و روزۀ او را میپذیرد و از حسابرسی زندگی دنیای او در میگذرد».
نور الثقلین/ج 5 ص 677 /18
قرآن،میزان است و جز از راه آن انسان بینشی نسبت به نفس خویش ندارد و نمیداند که خود کیست و چگونه است.آیا خود دوستی و خود پسندی او را بر آن نمیدارد که پیوسته خویشتن را بر راه درست بپندارد؟در صورتی که مقیاسهایی وجود دارد که اگر با او تطبیق کند چنین است،و گرنه از آرزو و گمان و ادعا کاری برنمیآید.
این کافی نیست که کسی ادعای مسلمانی کند،بلکه لازم است گفتارش
را کردار گواهی دهد،و سورۀ ماعون ما را به این حقیقت راهنمایی میکند،و صفات کسی را که به تکذیب دین میپردازد،حتی در آن صورت که مدعی تصدیق کردن دین است بیان میکند که اینها است:طرد کردن یتیم،کوچک شمردن نماز و ریا کاری در آن،و باز داشتن خیر از رسیدن به اهل آن.
بدین گونه این سورۀ مبارکه به صورت وسیلهای در میآید که مؤمن راستین به دین را از تکذیب کنندۀ آن متمایز میسازد.
سورة الماعون /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . أَ رَأَیْتَ اَلَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ (1) فَذٰلِکَ اَلَّذِی یَدُعُّ اَلْیَتِیمَ (2) وَ لاٰ یَحُضُّ عَلیٰ طَعٰامِ اَلْمِسْکِینِ (3) فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ (4) اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ (5) اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ (6) وَ یَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ (7)
[1]
آیا این صفاتی که سورۀ ماعون بر میشمارد،باید به صورت مفرد در نظر گرفته شود یا مجموع؟از بعضی شقّ دوم روایت شده است،پس کسی که دین را
تکذیب میکند،سه صفت را در خود جمع دارد،و ظاهرا چنین است،بدان سبب که صفات شرّ به همان گونه یکدیگر را فرا میخوانند که صفات خیر چنین میکنند، و بدین گونه سورۀ کریمه تکذیب کنندگان را به ما میشناساند،تا چنان شود که از صفات ایشان بپرهیزیم و از تکذیب کردن دین در امان میمانیم.
« أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ -آیا دیدی آن کس را که تکذیب دین میکند؟» آیا او را شخصا دیدی و صفات او را شناختی؟و دین به معنی پاداش در روز پاداش است،و بلکه به معنی قرآن و اسلام است،ولی محور هر دین ایمان داشتن به پاداش و مکافاتی است که به صورت احساس مسئولیت در نفس منعکس میشود،و معنی فراگیر دین همین است.
[2]
ایمان داشتن به دین نفس آدمی را پاکیزه میسازد،و آن را از بخل و تنگی و نادانی بیرون میآورد، /18 و در آن فطرت دوستی دیگران و انگیزههای نیکی و نیکوکاری برانگیخته میشود،و این برانگیختگی را با مهربانیها و عواطف تحریک شدۀ دربارۀ مستضعف و ناکام آشکار میسازد،در صورتی که تکذیب کنندۀ دین را میبینی که یتیم را از خود میراند،و به این نمیاندیشد که آن کودک بیگناه از دوستی پدر(یا مادر)و مهر و محبت او محروم ماند و مستحق دیدن محبت و مهربانی از دیگران است.
« فَذٰلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ -این کسی است که یتیم را از خود میراند.» گفتهاند که«دعّ»به معنی دور کردن با نیرو و سختی است و سنگ دلی و بیعاطفگی را میرساند،در صورتی که یتیم از آنان جز مهربانی و ترحمی را طالب نیست که به سبب یتیم شدن از آن محروم مانده است،ولی دل سنگی که بر گرد محور مصالح شخصی میگردد،باعثی برای پذیرفتن یتیم و مهربانی کردن به او در خود نمییابد،چه در پی آن مصلحت دنیوی عاجلی تصور نمیکند.
اسلام به احترام گذاشتن به یتیم و پناه دادن به او فرمان داده است،و حتی
از رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که:«هر کس یتیمی را تا زمانی که بینیاز شود مورد مهربانی خود قرار دهد،بهشت بر او واجب میشود». (1)
[3]
بدترین چیزی که شخص تکذیب کنندۀ دین به آن مبتلا میشود،مسخ شدن شخصیت و واژگون شدن فطرت است،و او را مشاهده میکنی که با دیدن مسکین با گرسنگی از پای درآمده هیچ تأثری پیدا نمیکند،و به هیچ کس در زیاد شدن بهرۀ غیر کافی و اندکش از خوراک مدد نمیرساند،و در حقیقت انسان نیست که قلبش به دوستی همنوعان بشری خویش به تپش و اضطراب در آید.
« وَ لاٰ یَحُضُّ عَلیٰ طَعٰامِ الْمِسْکِینِ -و به خوراک رساندن به درویش هیچ انگیزشی ندارد.» گفتهاند که«حضّ»به معنی انگیختن و ترغیب است،و بعضی گفتهاند که«طعام»در این جا به معنی اطعام یعنی خوراک دادن است،و به گفتۀ بعضی:
طعام به معنی خوراکی است که یتیم مستحق دریافت آن است،و این اشاره به آن است که این طعام حق و مال او است،چنان که خداوند سبحانه و تعالی گفته است: وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ . (2)
بدین گونه اطعام مسکین چیزی جز باز گرداندن حق او به او نیست،و بر اجتماع است که ناظر بر این کار و مراقب عملی شدن آن باشد،به همان گونه که مراقب وضع سلطه و امنیت و اقتصاد است،و به همان گونه که نگران رسیدن حقوق دیگران به ایشان است.و هر کس چنین نکند،و مسکین را واگذارد که بر اثر گرسنگی از پای درآید،شایستۀ عقاب است،بدان جهت که در فاسد کردن اجتماع و توسعۀ فقر در آن سهیم بوده است،و همچون کسی است که میبیند که طاعون در میان مردم شایع میشود و میتواند از انتشار آن جلوگیری کند و از جلوگیری کردن خودداری ورزد،یا ببیند که شیری نزدیک است کودکی را بدرد و از دور کردن این
جانور امتناع کند،یا کودکی یا کوری را در حال افتادن ببیند و بر جای خود بیحرکت بماند.
بدین گونه سعی در رساندن طعام به مسکینان در حد ذات خود واجب و ترک آن حرام است،و این مسئولیتی است که در آن شخص قادر به اطعام و شخص غیر قادر به آن هر دو سهیمند.
[4]
خوراک رساندن به مسکین از آشکارترین مصداقهای زکات است،و زکات معادل نماز است و از آن دو در قرآن با یکدیگر یاد میشود،جز این که نماز یک مظهر خارجی از مظاهر دین نیست،بلکه پیش از آن رابطهای میان بنده و پروردگار است،پس هر که این رابطه را فاسد کند،و مقدسترین مقدسات خود را مورد استفادۀ در امور دنیایی قرار دهد،بدبختی و لعنت بهرۀ او خواهد شد.
« فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ -پس وای بر(آن)نمازگزاران،» که آن را وسیلهای برای دنیا سازند-در صورتی که نماز معراج آخرت است-و در آن سهل انگاری کنند.
[5]
پس آنان را میبینی که در حضور دیگران با نشاط به نماز گزاردن میپردازند،و در خلوت آن را فراموش میکنند،در صورتی که نماز حقا وسیلهای است که تو را از خلق میبرد و به آفریدگارت پیوند میدهد،و از دنیا به آخرت و از تن به روان متوجهت میسازد،و مؤمن در خلوتهای خود و در زهدان تاریکی،در آن هنگام که طبیعت به خواب رفته است،و انس گرفتن با بهترین یاد آورندههای شیرین لذتبخش دارد،به مناجات کردن با پروردگار جهانیان میپردازد،در صورتی که منافق در این هنگام آن را از یاد میبرد و به غفلت و کسب لذت و وسوسههای شیطانی میپردازد.
« اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ -که از نماز خویش غفلت میکنند.» از ابعاد غفلت کردن و از یاد بردن نماز عقب انداختن آن از وقتش بدون عذر است،چنان که از امام جعفر صادق-علیه السلام-روایت شده است که
گفت:«عقب انداختن نماز از اول وقت آن بدون عذر». (1)
از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-چنین روایت شده است:«هیچ عملی در نزد خدای عز و جل محبوبتر از گزاردن نماز نیست،پس مبادا که کاری از کارهای دنیا شما را از آن مشغول کند،که خدای-عز و جل-کسانی را نکوهش کرد و گفت: اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ یعنی کسانی که نسبت به آن غفلت میورزند و در گزاردن آن در وقت خود سستی مینمایند». (2)
[6]
نماز با فراهم آوردن توشۀ ایمان که آدمی در همۀ امور زندگی به آن نیازمند است،به او مدد میرساند،و هر کس آن را سرسری بگیرد یا در آن ریا کاری کند،زاد و توشۀ خود را از دست داده و هلاک شده است.
« اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ -کسانی که ریا میکنند و برای دیدن مردم نماز میگزارند،» [7]
و نماز راستین آدمی را از حرص و بخل ذات خویش میرهاند،و دست او بخشنده میشود،و به یاری ستمدیدگان و کمک کردن به ناکامان برمیخیزد،در صورتی که ریا کار در نماز از دادن سادهترین حقی که بر گردن خود دارد امتناع میکند.
« وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ -و به مدد کسی بر نمیخیزند و زکات نمیدهند.» گفتهاند:اصل کلمه ماعون به معنی اندک است،و هر چیزی را که در آن منفعتی باشد شامل میشود،و به قولی،عبارت از عاریه دادن چیزی است از قبیل دلو و تبر و دیگ،و بخشیدن چیزی که از بخشیدن آن معمولا هیچ کس خودداری نمیکند،همچون آب و نمک. (3)
در حدیثی از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«و آن وامی است که میدهیم،و کار خیری است که به انجام میرسانیم،و اسباب
خانهای است که به عاریت میدهیم،و زکات از آن جمله است»(راوی میگوید که)گفتم:ما همسایگانی داریم که چون چیزی را به آنان امانت دهیم آن را میشکنند و خراب میکنند،آیا اگر به آنان عاریه ندهیم گناهی مرتکب شدهایم؟ گفت:«نه.اگر چنین باشند،خودداری از امانت دادن به ایشان عیبی ندارد». (1)
علی رغم آن که در این خصوص دوازده گفته نقل شده،بازگشت همۀ آنها به یک قول است و آن این که کاری نیک انجام پذیرد،ولی ظاهرا گونهای از کار نیک است که کسی که از انجام دادن آن امتناع میکند،آن را پست و از لحاظ اجتماعی مردود میشمارد.
سوره،به صورت کلّی،دلیل بر آن است که خلق و خوی نیکو میراثی از تصدیق و پذیرفتن دین است،به همان گونه که تکذیب دین میراثی از رذایل به دنبال دارد که عقل و عرف آن را طرد میکند،چنان که میبینیم که غفلت کنندگان از نماز حتی از عاریه دادن چیزهایی که مردم به آن عادت دارند خودداری میورزند.
1) 6) -همان منبع.
سورۀ کوثر
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد آن به ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر کس إنا أعطیناک الکوثر را در نمازهای واجب و مستحبّ بخواند،خدا در روز قیامت از آب کوثر به او مینوشاند،و از آن در نزد رسول خدا(ص)در زیر درخت طوبی سخن میگوید».
نور الثقلین/ج 5 ص 680 /18
قرآن در سه آیۀ کوتاه از شناختهایی ربّانی سخن میگوید که در سورههای مفصل آنها را بیان کرده است،و این آیات روی هم رفته معجزهای در حکمت و خطاب است.
پس این قرآن،و آن نیکوکارانی که در پی یکدیگر حاملان آناند،و آن امتی که خدا آن را با قرآن و عترت برکت بخشیده،همه کوثری است که خدا به برگزیدۀ بزرگوار خود محمد بن عبد اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-بخشیده است،و
هر کس که مالک این ادامه و پیوستگی مبارک و میمون باشد،چگونه میتوان گفت که بلا عقب و دم بریده است؟! ابتر آن کس است که از محمد بدگویی میکند،و حسب و نسب او بریده و جاهلیت او نابود شده،به همان گونه که تاریکی شب با دمیدن سپیده نابود میشود.
برای سپاسگزاری از نعمت کوثر و خواستار افزون شدن آن،فرستادۀ خدا در برابر پروردگار خویش نماز میگزارد و قربانی میکند،و ما نیز نماز میگزاریم و قربانی میکنیم.
سورة الکوثر /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ اَلْکَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ اِنْحَرْ (2) إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ (3)
[1]
خدا به فرستادۀ خود کوثر را بخشید که خیری بزرگ است و آن را رحمتی اهدا شدۀ به همۀ جهانیان و وسیلۀ رسیدن برکات خدا به مؤمنان قرار داد.
« إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ الْکَوْثَرَ -ما به تو کوثر را بخشیدیم.»
گفتهاند که:کوثر مشتق از کثیر است،به همان گونه که نوفل مشتق از نفل و جوهر مشتق از جهر است،و بدین گونه اعراب از هر چیز کثیر و بسیار در کمیت،و بزرگ در تنوع با لفظ کوثر یاد میکند.
در تأویل کلمۀ کوثر گفتهها فراوان است و جامع آنها این گفته است که:
خدا به پیامبر خود خیر فراوان بخشیده است که همۀ میدانهای خیر و ابعاد زندگی او را فرا میگیرد:از رسالت مبارک تا ذرّیۀ پاکیزه و امت گواه و نام نیکو و شفاعت کردن در نزد خدا و /18 حوضی که از مهمانان پروردگار پیش از در آمدن ایشان به بهشت در کنار آن پذیرایی میشود.
ولی بزرگترین تأویل کوثر کتاب و عترت است،برای آن که دو دستگیره و وزنۀ سنگین است که رسول اللّٰه(ص)پس از خود برای امت برجای گذاشته و به تمسک جستن به آنها فرمان داده و چنین افزوده است که:«آن دو از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند».
بدین گونه حوض کوثر در بهشت یا در دهانۀ آن مجسم کنندۀ کوثری است که تجسم آن در دنیا به کتاب خدا و عترت فرستادۀ او بوده است.
این تفسیر با سیاق سوره متناسب است که بدگوی رسول را دم بریده خوانده است،و مفهوم آن این است که عترت و ذرّیۀ رسول پس از او امتداد پیدا میکند، بر عکس عاص بن وائل سهمی که گفتهاند او کسی بوده است که رسول را ابتر و بلا عقب خوانده و این سوره در حق او نازل شده و او را ابتر خوانده است.
در سبب نزول این سوره چنین آمده است:رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-از باب صفا وارد خانۀ خدا و از باب مروه از آن خارج و با عاص بن وائل سهمی رو به رو شد،و چون عاص به نزد قریش بازگشت،از او پرسیدند که با چه کس رو به رو شدی؟و او گفت:با آن ابتر،و مقصودش پیامبر اسلام-صلی اللّٰه علیه و آله-بود و این سوره پس از آن نازل شد. (1)
1) 1) -الدر المنثور،ج 6،ص 401.
در نصوص مربوط به تفسیر این کلمه اشاره به اهل بیت پیامبر شده،و این که چگونه ستمگران بر اهل بیت را پس از پیامبر از دست یافتن به حوض کوثر منع خواهند کرد.
ابن مردویه از انس نقل کرده است که گفت:«بر رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله و سلم-داخل شدم و به من گفت:«به من کوثر داده شد»و من گفتم:یا رسول اللّٰه!کوثر چیست؟گفت:«نهری است در بهشت که پهنا و درازای آن به اندازۀ فاصلۀ میان خاور و باختر است،و هر کس از آن بنوشد تشنه نخواهد شد،و هر که از آن وضو بسازد هرگز کثیف نمیشود،از آن کسی که پیمان مرا شکسته /18 یا یکی از اهل بیت مرا کشته باشد،نخواهد چشید». (1)
به همین سبب فخر رازی از این گفته یاد کرده و با آوردن بعضی از شواهد به تأیید آن پرداخته است.وی گوید:قول سوم این است که مقصود از کوثر اولاد او است،از آن روی که این سوره در نکوهش عیب گیران بر او به این که ابتر و بیپسر است آمد،پس معنی آن میشود که:خدا به او نسلی میبخشد که با گذشت زمان باقی میمانند،و در نظر بیاورید که چه اندازه از اهل بیت او به قتل رسیدند و هنوز جهان آکندۀ از ایشان است،در صورتی که از بنی امیه کسی که مورد اعتنا باشد بر جای نمانده است،و به آن توجه داشته باشید که چه اندازه از علما همچون باقر و صادق و کاظم و رضا-علیهم السلام-و نفس زکیه و امثال ایشان در میان اهل بیت وجود پیدا کرده است. (2)
این پرسش باقی میماند که:آیا کوثر در قیامت حوض بزرگی در آستانۀ بهشت است یا نهر بزرگی در سراسر آن؟ شاید کوثر نهری باشد که در آستانۀ بهشت ظاهر میشود و در حوضی بزرگ میریزد.
در پایان از بعضی احادیث در توصیف این نهر و حوض یاد میکنیم:
در حدیث منسوب به ابن عباس آمده است که:چون«إنّا أعطیناک الکوثر»بر رسول اللّٰه نازل شد،علی بن ابی طالب به او گفت:«ای رسول خدا! کوثر چیست؟»گفت«نهری است که خدا به من بخشیده است»و علی گفت:
«این نهری شریف است پس آن را برای ما توصیف کن»گفت:«آری ای علی! کوثر نهری است که در زیر عرش روان است،و آب آن سفیدتر از شیر و شیرینتر از عسل و نرمتر از کره است،ریگ آن زبرجد و یاقوت و مرجان،و گیاه آن زعفران،و خاک آن مشک اذفر(تیز بوی)است،پایگاههای آن در زیر عرش خدای /18 عزّ و جلّ است»و سپس رسول اللّٰه دست به پهلوی علی زد و گفت:«ای علی!این نهر از آن من و تو و دوستداران تو پس از من است». (1)
و مسلم در صحیح خود از انس روایت کرده است که گفت:یک روز که رسول خدا در میان ما بود،ناگهان به خواب رفت و سپس خندان سر خود را بلند کرد و من گفتم که یا رسول اللّٰه چه چیز تو را به خنده برانگیخت؟گفت:«سورهای که پیش از آن بر من نازل شده بود»و سورۀ کوثر را خواند،و آن گاه گفت:«آیا میدانید که کوثر چیست؟»و ما گفتیم که خدا و فرستادهاش داناترند،گفت:
«آن نهری است که پروردگارم به من وعده داد،و آن را خیر فراوان است،و آن حوضی است که امت من در روز قیامت بر آن وارد میشوند.
پس میگویم:پروردگارا!امتم،و آن گاه گفته میشود که:تو نمیدانی که پس از تو چه کارها کردهاند». (2)
[2]
بنده هنگامی شایستگی بهره برداری از همۀ نعمتهای الاهی را پیدا میکند که به معرفت خدای تعالی و تقرب پیدا کردن به او دست یافته باشد.کسی را مشاهده میکنی که خدا نعمت امن و عافیت و ثروتمندی را به او ارزانی داشته،
ولی او منکر پروردگار خویش است!به تباه کردن این نعمتها با کفران آنها میپردازد،و امنیت را برای پراکندن و ترویج فساد،و عافیت را در پیروی از شهوات،و ثروت را در سرکشی و طغیان به مصرف میرساند،به همان گونه که نعمتهای الاهی را آزمندی و طمع و اضطراب و نومیدی و بد خلقی تباه میسازد! بزرگترین نعمت خدا بر آدمی رسالت الاهی است که او را به راههای سلام راهنمایی میکند،و در تسخیر زندگی به یاری او بر میخیزد،و رهبر او به زندگی برتر میشود،ولی این رسالت را نیز به نوبۀ خود کسی میتواند تحمل کند که خدا را بشناسد و با عمل و ادا کردن حقوقی که بر گردن دارد به سپاسگزاری در مقابل آن برخیزد.
نماز و زکات دو ستون رسالت الاهی است،بدان سبب که نماز انسان را به نور پروردگارش میرساند،و زکات قلب او را از حرص و بخل و خود پسندی و پرستش دینار پاک میکند...و خدا پس از بیان نعمت کوثر به آن هر دو اشاره کرده و گفته است:
« فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ -پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن.» هر چه یقین آدمی به پروردگارش-از طریق نماز و زکات-افزایش یابد، راهیابی و رستگاری و بهرهمندی از نعمتهای خدا و از جمله نعمت کوثری که کتاب خدا و عترت رسول اللّٰه است نیز افزایش پیدا میکند،و این نماز میتواند در هر جا بوده باشد:نماز عید قربان در روز دهم ماه ذو الحجّة،یا نماز بامداد در مزدلفة،یا هر نماز واجب،که در نتیجه سپاسگزاری شایسته در برابر نعمت کوثر محسوب میشود.
نیز چنین است قربانی کردن،خواه در روز عید در منی بوده باشد،و خواه در جایی دیگر،در هر حال نقش خود را در پاک کردن قلب ایفا میکند.
میان مفسران در تأویل این آیه همچون در آیۀ پیش از آن اقوال گوناگونی است که میتوان آنها را در معنی کلی واحدی جمع کرد که پیشتر از آن سخن گفتیم.
ولی نصهایی در دست است که بنا بر آنها صریحا معنی نحر در این جا برداشتن دست رو به قبله در هنگام نماز است که بعضی از آنها را در این جا میآوریم:
در روایت است که چون از امام صادق-علیه السلام-دربارۀ این آیه پرسیدند،دستهای خود را رو به قبله بلند کرد و گفت که آغاز نماز باید چنین بوده باشد. (1)
بیهقی در سنن خود و جز آن از علی بن ابی طالب-علیه السلام-روایت کرده است که گفت:«هنگامی که بر پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-سورۀ«إنّا أعطیناک الکوثر»نازل شد،پیامبر به جبرییل گفت:که این قربانی که پروردگارم مرا به آن فرمان داده است چیست؟و او گفت که:آن قربانی نیست، /18 بلکه خدا فرمانت میدهد که چون به نماز میایستی،در هنگام تکبیر گفتن دستهایت را بلند کنی،و نیز پس از پایان یافتن رکعت و پس از برداشتن سر از رکوع چنین کنی،که این نماز ما و نماز فرشتگان در هفت آسمان است،و هر چیزی را زینتی است و زینت نماز بلند کردن دستها در هنگام هر تکبیر است». (2)
من به معنی جامعی دست نیافتم که این تفسیر و تفسیر پیش از آن که بعضی از نصوص دربارۀ آن تأکید کردهاند هر دو را شامل شود.ولی میتوان گفت که:بلند کردن دست علامت آمادگی برای فدا کردن نفس است،و چنان است که گویی انسان به قربانی کردن و نحر آن اشاره و آن را به پروردگار خویش تقدیم میکند،در صورتی که قربانی کردن بدن در منی به معنی حقیقی کلمۀ نحر است.
و هر چه باشد،از سعید بن جبیر روایت شده است که گفت:این آیه در روز حدیبیة نازل شد که در آن پیامبر با قریش صلح کرد و جبرییل آمد و گفت:
انحر و ارجع قربانی کن و باز گرد. (3)
در حدیثی به جا مانده از امام باقر-علیه السلام-آمده است که معنی نحر آمادگی در قیام است و گفت:«نحر اعتدال در ایستادن است به این که چنان بایستد که گردن و پشت او راست بایستد». (1)
گروهی از مفسران گفتهاند:«انحر»به معنی قربانی را آغاز کن،و قربانی جز در حال اعتدال آغاز نمیشود،و گفتهاند که تناحر به معنی تقابل از آن گرفته شده است،ولی چنان مینماید که معنی اول با قرآن بیشتر هماهنگ است:
از آن روی که از صلاة جز مقرون با زکات یا انفاق یاد نمیشود.
[3]
از اعجاز قرآن این است که روزی خدا فرستادۀ خود را به کوثر بشارت داده است که گروههای قریش او را در محاصره قرار داده بودند و یاران او را عذاب میدادند،و نزدیک بود بر او دست یابند،و اکنون دین اسلام در زمین آشکار شده، /18 و رسول اللّٰه به صورت بزرگترین شخصیت در همۀ زمانها و مکانها در آمده است،در صورتی که نسل بدگویان او بریده شده و افسانهای بیش از آنان نمانده،چنان که پروردگار ما سبحانه و تعالی گفته است:
« إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ -بد گوی تو دمبریده و بیعقب و جانشین است.» یاد او جز در لعنت و بیزاری از او بریده و فراموش شده است.
خواه این بد گو عاص بن وائل بوده باشد یا ابو جهل یا عقبة بن ابی معیط یا کسانی دیگر،و خواه مناسبت سخن گفتن ایشان دربارۀ رسول اللّٰه موت قاسم ابن رسول اللّٰه در مکه بوده باشد یا پسر دیگرش ابراهیم در مدینه،تفاوتی پیدا نمیشود، چه این خط جاهلی بریده شده و خط پیامبر در گذشت زمانها پیوسته نور افشانی کرده است،و«شانئ»دشمن حسود و کینه توز است،و«ابتر»از«بتر»به معنی بریدن است و اعراب کسی را که پسری نداشته باشد ابتر مینامیدند،و گفتهاند که:پیامبر به این صفت متهم شده بود،بدان سبب که آنان را ترک کرد و از ایشان برید و به مخالفت با آنان برخاست،ولی آنان کسانی بودند که بریده و بیگانه شدند.
1) 9) -نور الثقلین/ج 5،ص 684.
سورۀ کافرون
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است:«هر کس قل یا ایها الکافرون و قل هو اللّٰه احد را در نماز واجبی بخواند،خدا او را و پدر و مادرش و فرزندانش را میآمرزد،و اگر شقی باشد از دفتر اشقیاء محو میشود،و در دفتر سعداء ثبت میشود،و خدا او را سعید زنده میدارد و شهید از دنیا میبرد و او را شهید از گور بر میانگیزد».
نور الثقلین/ج 5 ص 670 /18
آیا میدانید که چرا رسول اکرم-بنا بر روایتی معروف-سورۀ الکافرون را ربع قرآن میشمرد؟شاید بدان سبب که نیمی از قرآن یا بیش از آن راهنمایی به حقایق توحید است و توحید-به نوبۀ خود-از دو جزء تشکیل میشود:ایمان به خدا،و سلب شرکا از وی،و در این سوره جوهر طرد شرکا در ربع قرآن آمده است.
در این سوره کلمات براءت و بیزاری از آنچه مشرکان میپرستند تکرار
میشود،و این که فرستادۀ خدا هرگز به بتان ایمان نخواهد آورد،تا بدین گونه خط یکتاپرستی به صورتی آشکار از خط شرک جدا شد.
سورة الکافرون /18
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلْکٰافِرُونَ (1) لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ (2) وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ (3) وَ لاٰ أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ (4) وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ (5) لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ (6)
[1]
حقایقی وجود دارد که برای ما شناختن و فهمیدن و عمل کردن به آنها کفایت میکند،در صورتی که حقایق دیگری همچون نفی شرکای خدا نیز هست که در امثال آنها ناگزیر باید از آنها اظهار بیزاری و براءت شود و کفر ورزیدن صریح نسبت به آنها صورت عملی پیدا کند،و سلطۀ فرهنگی و سیاسی و اقتصادی آنها در معرض تحدّی و چالش قرار گیرد تا ایمان بنده خالص شود،و به همین سبب است که بعضی از آیات توحید با کلمۀ«قل-بگو»آغاز میشود که از ما خواستار آن است تا در برابر شرکا ایستار آشکار و قاطع اختیار کنیم،یعنی از نیروهای جاهلیت
مسلط بر بندگان خدا،و از ارزشهای فاسدی که در نفس احساس میشود،و از رفتار فاسدی که زندگی مردمان را آلوده میسازد،این بیزاری خودمان را واضح و صریح نشان دهیم.
« قُلْ -بگو،».
با کمال وضوح بگو،بدان جهت که کلمۀ نمایندۀ طرد گاه اثری شدیدتر از خود طرد دارد،بدان سبب که به دیگران جرأت مبارزۀ با آن را میبخشد یا بسیار کسان وجود دارند که در سرّ ضمیر خود با یک حکومت جبّار و ستمگر مخالفند، /18 ولی شمارۀ کسانی که این مخالفت خود را آشکار میسازند اندک است.و خدا به ما فرمان میدهد که این مخالفت را آشکار و به صورت خطابی متوجه به همۀ کافران حاضر و غایب نشان دهیم.
« یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ -ای کافران!» این دادن گواهی و شهادتی است که خدا به ما فرمان آن را داده است،و از بالای منبرها و در هنگام نماز گزاردن و در پایان انجام دادن فریضههای خویش آن را تکرار میکنیم:شهادت دادن به توحیدی است که آشکارا به معنی طرد کردن انبازان و شرکای خدا است،و نیز بیان کنندۀ حضور در میدان مقابلۀ با آن شرکا و سپس مبارزۀ فراگیر با آنها به شمار میرود،زیرا که شرکا به صورت شبحها یا نظریهها نیستند،بلکه همچون حقایقی سنگین جلوهگر میشوند که بر روی زمین با جبروت و فساد راه میروند و بنا بر این گواهی دادن به طرد آنها به معنی حاضر شدن در میدان مبارزۀ با آنها محسوب میشود.
[2]
طرد و انکار اجتماع جاهلی و فرو ریختن هویت ستمگر آن،جز با طرد مقدمات و ارزشهای آن و چیزهایی که به جای خدا پرستیده میشود،یعنی رفض تقدیس پدران یعنی جمود و تقلید،و تقدیس سرزمین و مصالح خانوادگی و قبیلهای و حزبی و قومی،و کنار گذاشتن فرهنگها و شریعتهای باطلی که پردۀ قدسیت بر روی آنها کشیده شده،میسر نخواهد شد.هرگز...
« لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ -آنچه را که شما میپرستید من نمیپرستم.»
راویان حکایت کردهاند که:قریش با رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله- دیدار کردند و گفتند:ای محمد!بهتر است که آنچه را که میپرستیم بپرستیم،و ما و تو در همۀ کارهایمان شریک یکدیگر باشیم،پس اگر آنچه تو آوردهای بهتر از چیزی باشد که در دست ما است،با تو شریک شدهایم و بهرۀ خود را از آن به دست میآوریم،و اگر آنچه در دست ما است بهتر از چیزی باشد که در دست تو است،تو با ما شریک شدهای و بهرۀ خود را خواهی گرفت،پس خدای عز و جل« قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ »، (1)را نازل کرد،و در روایتی دیگر چنین اضافه شده است که:پس از او نومید شدند /18 و به آزار وی و یارانش پرداختند.
آشکار است که میدان دلالت آیه از این حادثه گستردهتر است،چه نفی پرستش رسول نسبت به آنچه آنان میپرستیدند،به معنی مبارزۀ با ارزشهای جاهلی و خصلتهای ستمگرانۀ ایشان است.
و کلمۀ«ما آنچه»در«ما تعبدون»هر چیز را که جز خدا بپرستند شامل میشود،خواه به صورت اشخاص تجسیم پیدا کرده باشد یا به صورت بتها و ارزشها، و بنا بر این نفی«ما»وضوحی بیشتر و فراگیرتر از نفی«من آن کس»است و غیر عاقل را نیز شامل میشود.
[3]
آیا کافران در عبادت وجه مشترکی با مؤمنان دارند؟هرگز...آنان خدایی را میپرستند که به صورت کلّی با پروردگار جهانیان که مورد پرستش مؤمنان است اختلاف دارد.آنان خدایی را میپرستند که در برابر نیروی شرکا عاجز است و به تأیید دیگر شرکا احتیاج دارد،و تسلطی بر تدبیر و اداره کردن کاینات ندارد،در صورتی که مؤمنان پروردگاری نیرومند و مقتدر را پرستش میکنند که در برابر هیچ چیز ناتوان نیست،و پروردگاری جبّار و صاحب تسلط و تدبیر کامل است.
پس آنچه کافران میپرستند همان نیست که مؤمنان میپرستند،بلکه سخت با آن اختلاف و تفاوت دارد.
1) 1) -القرطبی،ج 20،ص 225.
« وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ -و نه شما پرستندۀ چیزی هستید که من میپرستم،» چگونه میتواند در یک قلب شناخت خدای بزرگ و صاحب قدرت و جبار با ایمان به جبت و طاغوت،یا روشنی و تاریکی،با یکدیگر جمع شود؟! [4]
آن کس که جبت و طاغوت را میپرستد،و به چالش با سلطۀ گردنکشان و مستکبران و ارزشهای جاهلان نمیپردازد،پرستندۀ خدا نیست،و محال است که رسول خدا و پیروان او کفر را پس از ایمان و گمراهی را در پی راه یافتگی برگزینند،حتی اگر در معرض عذابهای گوناگون قرار گیرند.
« وَ لاٰ أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ -و من آنچه را که شما میپرستید نخواهم پرستید،» /18 و نشانۀ راستی ایمان و استقرار آن در قلب این است که صاحب آن هر گونه فشار را در راه آن تحمل میکند تا به یقین برسد،و با ایمانی پروردگار خود را ملاقات کند که هیچ ستمی در آن نباشد،و با اسلامی تهی از هر استکبار،و گرنه همۀ مردم،حتّی بدترین منکران خدا،معمولا لحظاتی ایمانی با خود دارند،مگر نه این است که با فطرت ایمان به دنیا میآیند،و به همین سبب است که در سختی و بدبختی به پروردگار خویش پناه میبرند؟آری چنین است،ولی هر چه زودتر به سبب شهوتها یا فشار گردنکشان و جامعههای فاسد برای پروردگار خویش قایل به شریک میشوند.
[5]
بدین گونه خط ایمان و شرک از یکدیگر تمایز پیدا میکند،و بر محور واحد به یکدیگر نمیرسد،و لذا هرگز احدی از کافران به خدا را نمیبینی که عبادت او کند،و چگونه میتوانند چنین باشند در صورتی که نخستین چیزی که خدا به آن فرمان داد،کافر شدن به طاغوت و ایستادگی در برابر جبت است؟ « وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ -و نه شما پرستندۀ چیزی خواهید شد که من میپرستم،» یعنی این که آنان در حال شرک به خدا،کاری به خدا ندارند،بدان سبب
که شرک همچون حجابی میان آدمی و پروردگار او حایل میشود،حجابی در قلب و حجابی در رفتار،و ارزش ایمان در سرکوبی گردنکشان مستکبر در اجتماع آشکار میشود که سبب آزاد شدن انسان از جبت و طاغوت و بازگشتن او به نور عقل و صفای فطرت است،و از همین راه پیش میرود تا طبیعت را در دنیا مسخر خود سازد و خواستار خرسندی خدا و نعمت پایدار بهشت شود.
اما آن کس که سر در برابر فشارها فرود میآورد،و خود را تسلیم شهوتهای نفس و خواستهای گردنکشان میکند،مؤمن به خدا نیست.
مگر نه این است که ایمان به خدا به آدمی بینش و عزم و اراده و فرزانگی و شجاعت و عقل /18 و توکل عطا میکند؟آیا امکان آن هست که کسی با این صفات آرمانی به پیروی از هوای نفس و فرمانبرداری از گردنکشان بپردازد؟ [6]
و بدین گونه راه گمراهی از راه خدا،و دین کافران از دین حق باز شناخته میشود.
« لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ -دین شما از آن خودتان و دین من از آن خودم.» دین برنامه و روش عمل تکامل یافتهای است که انسان در زندگی خود ملتزم به آن میشود،و برنامۀ خدا با برنامۀ شرک قابل جمع شدن نیست،و بعضی گفتهاند که«دین»در این جا به معنی پاداش و جزا است،پس معنی آن چنین است که جزای عمل و پرستش هر کس به خود او میرسد،که اگر نیک باشد نیک است و اگر بد باشد بد.و معنی نخستین با سیاق آیه سازگارتر است،بدان سبب که جوهر دین عبادت است،پس هر که خدا را بپرستد به دین او در میآید،و هر که شرکا را بپرستد به دین آنها در خواهد آمد.
این براءت و جدایی و بیزاری صریح از دین شرک وسیلهای برای تمیز دادن دین خدا از دین مدعیان خدایی،و تشخیص پرستندگان خدا از پرستندگان طاغوت، و باز شناختن خط رسالت از راههای گمراهی است.
مشرکان و مستکبران و مترفان در سراسر تاریخ در آن کوشیدهاند که در برخورد با مؤمنان صالح با تشویق و بیم دادن آنان را از راه راست خود منحرف سازند
و در این کار به نتیجهای نرسیدهاند،و هدف آنان به خدمت گرفتن نام دین و شعارهای آن برای ادامه دادن به تبهکاری و ستمگری خویش و پوشاندن آن در زیر پوشش شرعیت و تدین بوده است،و مردان خدا استوار در برابر این تلاشها به یاری خدا و علی رغم آزارهای گوناگون ایستادگی کردهاند.
این سوره که بر اهمیت آن نصهای شرعی فراوان وجود دارد،سند بیزاری محکمی از مشرکان و سد استواری در برابر تلاشهای ایشان برای تأثیر گذاشتن در جامعۀ ایمانی به شمار میرود.
تکرار آیات نفی برای مؤکد ساختن این بیزاری و جدایی است،و از عادات اعراب تکرار تأکید است،چنان که شاعری گفته است:
یا أقرع بن حابس یا أقرع
إنک إن یصرع أخوک تصرع
و در حدیث به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-در سبب نزول و تکرار آن چنین آمده است:«قریش به رسول اللّٰه گفته:یک سال خدایان ما را میپرستیم و یک سال خدای تو را،و یک سال خدایان ما را میپرستیم و یک سال خدای تو را»،پس خدا به مانند ایشان پاسخشان داد و در برابر«یک سال خدایان ما را میپرستیم»گفت: قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ* لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ ،در برابر «یک سال خدای تو را میپرستیم»گفت: وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ ،و در برابر«یک سال خدایان ما را میپرستیم»گفت: وَ لاٰ أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ ،و در برابر گفتۀ ایشان که«یک سال خدای تو را میپرستیم»گفت: وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ* لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ . (1)
1) 2) -نور الثقلین/ج 5،ص 688.
سورۀ نصر
در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد به ابو عبد اللّٰه-علیه السلام-آمده است که گفت:«هر کس إذا جاء نصر اللّٰه و الفتح را در نماز واجب یا مستحبّ بخواند،خدا او را بر همۀ دشمنانش پیروز خواهد ساخت،و روز قیامت در حالی به محشر میآید که با او کتابی است که سخن میگوید و آن را خدا از میان قبر او بیرون آورده است و در آن ایمنی از پل جهنم و آتش و بانگ دوزخ است،پس بر چیزی در روز قیامت نمیگذرد مگر خبر خوش به او میدهد و چنین است تا به بهشت در آید، و در دنیا اسباب خیر را،به صورتی که هیچ کس آرزوی آن نکرده و بر قلبش نگذشته،برای او فراهم میآورد.
نور الثقلین/ج 6 ص 689 /18
پس از جهادی پیوسته و انتظاری طولانی یاری و پیروزی خدا فرا میرسد، که مؤمنان از آن چیزی را جز راهنمایی مردمان به حق خواستار نیستند،و به همین
سبب آنان را میبینی که از در آمدن گروه گروه مردم به دین حق شادمانند...این مژدهای بزرگ است،ولی آنان را به غرور بر نمیانگیزد،بلکه آن را همچون معراجی روحی برای نفسهای مشتاق خویش به دوستی خدا تصور میکنند و به تسبیح و شکر گزاری و آمرزشخواهی از او میپردازند.
تسبیح وسیلهای برای معرفت خدا و نزدیک شدن به او،و حمد وسیلهای برای جلوگیری از راه یافتن از غرور و کبر به نفس،و استغفار راهی برای تکمیل نقصها است...و بدین گونه این سورۀ کریمه به اختصار برنامۀ شخص مؤمن را در هنگام پیروزی در رسیدن فضلی از جانب خدا بیان میکند.
سورة النّصر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ (1) وَ رَأَیْتَ اَلنّٰاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً (2) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اِسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کٰانَ تَوّٰاباً (3)
[1]
نیروهای سیاسی و اقتصادی و تبلیغاتی علیه رسالت الاهی به یاری و همپشتی با یکدیگر بر میخیزند،و مؤمنان به رسالت را از هر سو محاصره میکنند،و راهها را بر روی ایشان میبندند،و شیطان وسوسههای خود را در قلبهای ایشان میافکند و در حق خدا گمانهای بد میبرند و شب انتظار به طول میانجامد و همگان فریاد بر میآورند که:پس یاری خدا چه وقت خواهد رسید؟ بانگ یاری و پیروزی خدا فرا رسید از ضمیر غیب به گوش میرسد،چه مؤمنان با فهم سیاسی و بینش قلبی از این امر آگاهی دارند که خود ناتوانتر از آن بودهاند که با نیروی شخص خود به پیروزی برسند،بلکه آنچه سبب شکست خوردن دشمن شده یاری خدا بوده است که با گماشتن ترس بر دشمن آنان را به شکست و فرار کشانید،و به مؤمنان ثبات و استقامت بخشیده و قلبهاشان را نسبت به یکدیگر مهربان ساخته است.
خدا نصرها و پیروزیها را پیاپی بهرۀ مسلمانان ساخت تا به فتح و غلبهای بزرگ و آشکار دست یافتند،و مؤمنان به بزرگترین آرزوی خود رسیدند،چه مردمان را دیدند که گروه گروه به دین خدا در میآیند.
تبلیغ کنندۀ دین با خدا،در آن هنگام که مردمان را در گمراهی آشکار مشاهده میکند،و نیروهای جاهلیت و بیخبری را همچون مانعی در برابر راه یافتن هدایت دین حق به دلهای تاریک میبیند،افسرده و غمگین میشود و گاه اندوه او
به حدی میرسد که از شدت آن قالب تهی میکند،و به همین سبب خداوند متعال پیامبرش را با این گفته از اندوه خوردن منع میکند که: فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً . (1)
امروز که میبینند چگونه موانع از سر راه انتشار نور هدایت الاهی برداشته شده،همگان در فرح و شادی به سر میبرند.
« إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ -چون یاری خدا و فتح و پیروزی آمد،» دربارۀ این«نصر»گفتهاند که آن پیروزی پیامبر اسلام بر قریش در نبردهایی است که با آنان صورت گرفت،و به قولی پیروزی بر کافران دیگر است، و اما در خصوص«فتح»گفتهاند که:آن فتح مکه است که با زمان نزول آیه نیز مناسبت دارد،چه بنا بر روایت این سوره پس از فتح مکه نازل شده است،و در حدیثی دیگر این سوره آخرین سورهای است که بر پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله- نازل شد،چه در حدیثی مأثور از امام صادق-علیه السلام-آمده است که گفت:
«نخستین چیزی که بر رسول اللّٰه نازل شد بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ و آخرین آن إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ (2)بود،و به قولی این سوره در منی در حجة الوداع نازل شده است. (3)
این سوره به نام سورۀ تودیع خوانده میشد چه-بنا بر روایت آینده-خدا همراه با آن پیامبر خود را از نزدیک بودن مرگش آگاه ساخت.به گفتۀ ابن عباس:
چون إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ نازل شد،رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت:
به من خبر دادند که جانم در این سال گرفته خواهد شد. (4)
شاید سبب آن بوده است که این سوره به او خبر داد که مسئولیت وی به عنوان مبلغ و رسانندۀ دین خدا کامل شده و لذا میبایستی آمادۀ رحلت بوده باشد.
[2]
نصر یا فتح به خودی خود در نزد مؤمنان هدف به شمار نمیرود،بلکه همچون وسیلهای برای رسیدن به هدفی برتر یعنی راهنمایی مردمان به نور رسالت است.
« وَ رَأَیْتَ النّٰاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّٰهِ أَفْوٰاجاً -و مردمان را دیدی که فوج فوج به دین خدا در میآیند،» پس چون پردههای گمراهی فرو ریخت و مردمان نور دین را دیدند و آن را دین فطرت و خرد و فرزانگی و نرمی و بخشندگی یافتند،گروهی پس از گروه دیگر به آن در آمدند در حالی که امام و دعوت کنندۀ هر گروه در پیشاپیش ایشان قرار داشت،و مفسران گفتهاند که دربارۀ اهل یمن نازل شده است که فوج فوج بر پیامبر اسلام وارد میشدند،و روایت به جا مانده از ابن عباس چنین است:پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله- إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ را خواند و مردم یمن با قلبهای رقیق و طبعهای ملایم و ترس و خشیت بزرگ فوج فوج به دین خدا در آمدند. (1)
بدین گونه نور اسلام پس از گشوده شدن مکه در همه جای جزیرة العرب پراکنده شد،و مسلمانان به آن آغاز کردند که برای برانگیخته شدن در همه جای زمین بر انگیخته شوند.
بصیرتهای این سوره و راهنمایی سیرۀ نبوی و عبرتهای حاصل از تاریخ نهضتهای دینی ما را به آن هدایت میکند که بر ویران کردن قلعههای کفر پیش از انتشار رسالت عزم جزم کنیم،چه تا آن زمان که این دژها از ارزشهای نادانی و پس ماندگی دفاع میکند،و با ترساندن و گمراه کردن یا تشویق مردمان را از تغییر و اصلاح باز میدارد،تبلیغ و تبشیر چندان فایدهای ندارد،و برای همین امر بسیاری از پیامبران و مردان خدا به مبارزه برخاستند،و پیامبر بزرگوار ما به همین منظور کوشش و مجاهده کرد، /18 و هر مبلغ دین نیز باید به همین گونه جهاد کند و در راه خدا بجنگد.
1) 5) -القرطبی،ج 20،ص 230.
[3]
چون نصر و پیروزی از جانب خدا است،بر ما است که در برابر آن سپاسگزاری کنیم،و به تسبیح و تقدیس خداوند متعال بپردازیم،و از این راه دلهای خود را از وسوسههای شیطانی که در ایام آزمایش گرفتار آنها بودهاند پاک کنیم، چه کسانی هستند که چنان گمان میکنند که خدای تعالی خلف وعده کرده یا قدرت بر پیروزی و نظایر آن ندارد که قرآن کریم این شک و گمان را به زلزلة و تزلزل تعبیر کرده و گفته است: وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ . (1)
اینک نصر رسید،پس بهتر آن است که با آبهای آن آثار شکست را بشوییم و به تسبیح خدا بپردازیم.
سپس باید دانست که نصر نیز همچون شکست آثاری منفی همچون غرور و تکبر و خود بزرگ بینی و تجاوز از حدّ اعتدال دارد،و به میانجیگری ایمان به خدا و یقین بیشتر امکان سیطره پیدا کردن بر این صفات نکوهیده وجود دارد...و به همین جهت خداوند متعال به تسبیح و حمد فرمان داده و گفته است:
« فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ -پس به ستایش پروردگارت تسبیح گوی باش،» مؤمن از هر پیشامد و نمود وسیلۀ عروجی برای روح خود فراهم میآورد،و با آن به تکامل نفس خویش و پرورش دادن صفات خیر در آن میپردازد،و پیروزی یکی از حوادثی است که در نفس بشری تأثیر شدید دارد،و به همین سبب شخص مؤمن آن را وسیلهای برای شناختن پروردگار خویش و نزدیک شدن به او قرار میدهد.
تسبیح به معنی تقدیس و منزه و پاک دانستن خدا از صفات آفریدگان و احاطه پیدا کردن علم ایشان به او است،در صورتی که حمد به معنی ستودن خدا به نامهای نیکو است و آنچه در آنها از صفات جلال و جمال وجود دارد،و از آن روی تسبیح را بر حمد مقدم داشته است که در اثبات صفتی برای خدا گاه اندیشهای
1) 6) -البقرة214/.
دربارۀ بعضی از آثار سلبی آن برای آدمی پدید میآورد،چنان که اثبات قدرت گاه اندیشۀ ستمگری را در نظر میآورد،و اثبات رحمت گذشتن از حد حکمت را تجسم میبخشد،در صورتی که پروردگار ما توانا و دادگر و مهربان و حکیم است.
« وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کٰانَ تَوّٰاباً -و از او آمرزش خواه که او بسیار توبه پذیر است.» راه کمال در برابر آدمی باز میماند،و چشم داشت وی به اعتلا و برتر شدن مشروع و آمرزش خواهی نزدیکترین وسیلۀ برای تحقق پیدا کردن آن است،بدان سبب که آدمی را بر نقاط ضعف و جایگاههای ناتوانی خویش آگاه میسازد،و از یک سو این احساس در او بر میانگیزد که تا چه حدّ نیازمند رسیدن به کمال است، و از سوی دیگر امکان دست یافتن به این کمال را به او القا میکند.
در آن هنگام که انسان به سستی و ناتوانی و میزان قصور و تقصیر خویش وقوف پیدا میکند،احساس عمیقی از نومیدی برای اصلاح نفس،در صورت عدم توجه به خدا و یاد کردن از توبه پذیری و مهربانی وی،به او دست میدهد.
در آن حال که شخص پیروزمند از پروردگار خویش آمرزش میطلبد،دیگر سر خضوع در برابر انتقام جویی از دشمنان شکست خوردۀ خودش فرود نمیآورد، بلکه در وی روح بخشش و تسامح متجلی میشود،مگر او خود از پروردگارش خواستار آمرزش و عفو نشد،پس باید گناهکاران دیگر را ببخشد و از ایشان در گذرد تا خدا نیز او را عفو کند و بیامرزد.
سورۀ مسد
پیوستگی رحم خویش را برید و خیانت کرد،در صورتی که بر وی لازم بود تا از برادرزادۀ خویش بنا بر رسم و ارزشهای عرب دفاع کند،خدا دستهایش را برید و آن را برید،و هلاکشان کرد و او را هلاک کرد.
پس آیا مالهای وی که سبب شد از مقررات عرب و ارزشهای بنی هاشم تجاوز کند سودی برای او داشت؟هرگز...به لقب ابو لهب خوانده میشد و کارش به افکنده شدن در لهب یعنی آتش دوزخ انجامید،و چنین بود عاقبت همسرش که به نمّامی و افروختن آتش فتنه میپرداخت و گردنش را بندی از لیف خرمای سخت به هم تافته در میان گرفته بود.
سورة المسد
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ (2) سَیَصْلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ (3) وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ (4) فِی جِیدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5)
[1]
از اشراف قریش بود،و پس از برادر از دنیا رفتهاش ابو طالب-علیه السلام-پیشوایی بنی هاشم به او رسیده بود،و میبایستی ارزشهای پدران و عشیرۀ خویش را که وارثان دین حنیف ابراهیم خلیل-علیه السلام-بودند تحقق بخشد، و از برادرزادۀ خویش بر حسب مقررات عرفی عرب عشایری دفاع کند.
ولی او-چنان که به نظر میرسد-با عشیرۀ مخالف عشیرۀ خود یعنی بنی امیه پیمان بست که شاید همسرش ام جمیل خواهر ابو سفیان بن حرب سبب این کار بود،یا این که چون ثروت فراوان داشت به طایفهای ثروتمندتر در قبیلۀ قریش متمایل شد،یا به هر سبب دیگر قطع رحم کرد و از حسب خود بیرون آمد و با
سختترین شکل عداوت به دشمنی با پیغمبر پرداخت.
در راههای مکه پشت سر پیامبر راه میرفت و مردمان را از او و،به گمان خود،از این که پیغمبر جادوگر است بر حذر میداشت،و مردمان میدانستند که او بزرگ بنی هاشم است و در تنظیم امور ایشان به راستی و درستی عمل میکند و به همین سبب به او مراجعه میکردند، /18 ولی از موقعیت خود سوء استفاده میکرد و به افراد و قوم خویش خیانت میورزید،و پیامبر اسلام را گاهی به دروغگویی متهم میکرد و گاه به جادوگری،و سخن زشت دربارۀ او میگفت و میگفت:تبا له.
بعضی از مفسران گفتهاند که:چون فرستادگانی از اعراب برای دیدار با پیغمبر-صلی اللّٰه علیه و آله-میآمدند،ابو سفیان به نزد ایشان میرفت،و چون از او دربارۀ رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-میپرسیدند و میگفتند که تو از ما داناتری،ابو لهب در پاسخ ایشان میگفت که:او دروغگویی افسونگر است،و به همین سبب دیدار کنندگان از ملاقات با پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-منصرف میشدند.و یک بار گروهی آمدند و ابو لهب به کار همیشگی خود پرداخت،ولی آنان گفتند که تا او را نبینیم و سخن او را نشنویم از مکه بیرون نخواهیم رفت،پس ابو لهب به ایشان گفت:ما پیوسته به درمان کردن او مشغولیم،زیانکاری و نگونساری باد او را.
او و همسرش شعر زشتی را علیه پیغمبر چنین میخواندند:
مذمّما عصینا
و امره أبینا و دینه قلینا
نکوهشکنان نافرمانی کردیمو از فرمان او سرپیچیدیمو از دین او دوری جستیم در آن روز که پیامبر عشیرۀ نزدیک خود را به خانهاش دعوت کرد تا به فرمان خدا ایشان را از کافر ماندن بیم دهد،پس از صرف خوراک و نوشابه ابو لهب گفت:محمّد شما را جادو کرد،چه یکی از ما چون یک برۀ دو ساله را بخورد و یک قدح بزرگ شیر را بیاشامد،باز هم سیر نمیشود،و محمد همۀ شما را با یک ران گوسفند سیر و با یک قدح شیر سیراب کرد.
در روز آژیر عمومی،که پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-بر کوه صفا بالا
رفت و بانگ یا صباحاه!برآورد،گفتند:این کیست که بانگ میکند؟گفتند:
محمد است،پس بر گرد او فراهم آمدند و او به ایشان گفت:«اگر به شما بگویم که سوارانی در دامنۀ این کوه قرار گرفتهاند،سخن مرا میپذیرید؟»گفتند:ما از تو دروغ نشنیدهایم،گفت:«پس بدانید که من شما را از عذابی دردناک بیم میدهم»،پس ابو لهب گفت که:هلاک شوی،ما را فقط برای همین در این جا جمع کردی؟و سپس از جای برخاست.و بدین گونه عموی پیامبر دشمنترین کس نسبت به او شد و بیش از همه به آزردن او پرداخت،در حالی که همگان چنان میپنداشتند که او،به اعتبار عمو بودن و سرور قبیله بودن،بیش از هر کس پیامبر را میشناسد.
به همین سبب سورۀ کریمه دربارۀ او نازل شد تا این که،اولا دامنۀ دشمنی او با پیامبر بر مردم آشکار شود و او را آگاه از کارهای پیامبر خدا ندانند،بلکه دشمنی کینهتوز و حسود نسبت به او بشناسند و به سخن وی در حق پیامبر اسلام توجهی نکنند،و ثانیا،هیچ کس چنان نکند که خویشاوندی او با پیامبر سبب رهایی وی از عذاب جهنم خواهد شد و از مسئولیتهای شرعی خواهد گریخت،و مردم دیدند که چگونه سورۀ کوبندهای به نام ابو لهب نازل شد که در حق هیچ یک از دشمنان پیغمبر معاصر با او چنین چیزی شنیده نشد.
« تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ -بریده باد دو دست ابو لهب،» گفتهاند که«تبّت»به معنی هلاک باد یا زیانکار باد یا نومید باد یا حقیر باد یا بریده باد است و باید گفت که مقصود از آن معنی جامعی است که همۀ این معانی را شامل شود.
دربارۀ کینۀ او گفتهاند که این جانشین اسم او است،و آوردن کنیه نه دلیل احترام گذاشتن به او بلکه برای نکوهش او بوده است،بدان سبب که لهب به معنی شرارههای آتش است و کسی را چنین توصیف کردن سبب بزرگواری او نمیشود،و خدا آن را شررهای آتش روز قیامت او قرار داده است،و دیگر این که نام او عبد العزّی به معنی بندۀ یکی از بتان قریش بود و آوردن آن در کتاب
پروردگار ما که نور توحید و حنفیّت پاکیزه از آن پراکنده میشود مناسب و شایسته نبود.
« وَ تَبَّ -و هلاک و نومید و زیانکار شد.» گفتهاند که:کلمۀ نخستین نفرین در حق او و آوردن لفظ«ید»اشاره به شخص او است،و عرب به کنایه برای سخن گفتن از چیزی نام جزئی از آن را بر زبان میآورد و،مثلا،میگوید:دست بلاها یا دست روزگار و نظایر اینها،چنان که شاعر گفته است:
و لقد مررت علی دیارهم
اطلالها بید البلاء نهب
بر خانههای ایشان گذشتم*که بازماندههای آنها به دست بلا غارت شده بود و اما کلمۀ دوم«و تبّ»خبر است،یعنی ابو لهب فعلا و عملا هلاک شد و /18 لعنت مورد آرزو بر او قرار گرفت.
به نظر من کلمۀ نخستین دعایی برای دستاورد فعلی است که خود آن را کسب کرده،و کلمۀ دوم برای شخص خود او است،یا این که دومی توضیح و تأکید اولی است،چه سبب هلاک آدمی چیزی است که به دست خود آن را کسب میکند،پس لعنت متوجه به آن است،و سپس خود او است که مسئولیت کاری را که کرده است بر عهده دارد،و شاید در آیۀ دوم اشارهای به این امر آمده باشد.
[2]
ابو لهب-همچون دیگر مستکبران و مخالفان-در مواجهۀ با حق و حقیقت به اموال و امکانات خود متکی است،ولی در آن هنگام که وعدهگاه دریافت جزای عادلانه است،از اینها کاری ساخته نیست.
« مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ -از مال و آنچه کسب کرده بود کاری برای او بر نیامد.» پس نه ثروت توانست در برابر خدا برای او کاری انجام دهد،و نه آنچه با ثروت و جز آن از مقام و نیرومندی به دست آورده بود برای او سودی داشت.
بدین گونه آنچه کسب شده اعم از مال است،چه مال خود نیز از
دستاوردهای شخص است،و به قولی:مقصود از«ما کسب»فرزندان او است،و شاید فرزند از چیزهای مکتسب انسان بوده باشد.
[3]
هرگز چنین نخواهد شد...آتش انتظار او را میکشد و سوزش و درد آن را خواهد چشید،و اگر پدر و مادرش در دو گونۀ او یک افروختگی دیدند که از آن خوششان آمد و کنیۀ او را ابو لهب قرار دادند،باید بداند که از این زیبایی ظاهری کاری برای او ساخته نیست،بلکه همین زیبایی در پایان کار به آتشی سوزنده مبدل خواهد شد.
« سَیَصْلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ -به آتشی شرردار در خواهد آمد.» [4]
همسر ابو لهب خواهر ابو سفیان و عمۀ معاویه،و بنا بر روایات یک چشم بود ولی امّ جمیل خوانده میشد،بد زبان و /18 متکبر بود و سخت با پیامبر اسلام و دعوت او همچون برادرش دشمنی داشت.
گفتهاند که این زن بسیار مالدار بود،ولی از بخل و حرص خود هیزم سوخت را از بیابان جمع و با خود حمل میکرد،و شاید خارها را در سر راه پیامبر و دیگر مسلمانان برای آزار رساندن به ایشان میپراکند،و بدین گونه خدا او را به همسرش پیوست.
« وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ -و زنش هیزمکش بود.» کلمۀ«حمّالة الحطب»از آن جهت منصوب است که دلالت بر نکوهش آن زن کند،و در تفسیر کلمه اختلاف است:آیا آن زن که مدعی شرف و بزرگی بود،چگونه هیزم حمل میکرده،و آیا این گفته برای نشان دادن بخل او است؟یا این که از آن جهت مورد نکوهش قرار گرفته که خارها را بر سر راه پیغمبر میریخته است؟یا این که سخن چینی میکرده که اعراب کسی را که چنین کند هیزمکش مینامند،بدان جهت که آتش فتنه را در میان مردم روشن میکند؟ و در خبر است که چون حمالة الحطب شنید که این آیه دربارۀ او و شوهرش نازل شده،آهنگ مسجد الحرام کرد و چون به آن جا رسید پیامبر را همراه با ابو بکر بن ابی قحافة نشسته دید و ابو بکر گفت:ای رسول اللّٰه،این ام جمیل خشمناک
است که تو را میخواهد،و با او سنگی است که میخواهد بر تو پرتاب کند،و رسول خدا-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت که«او مرا نمیبیند»،پس آن زن به ابو بکر گفت که دوستت کجا است،و او گفت:هر جا که بخواهد.و ام جمیل گفت برای دیدار او آمدهام و اگر او را ببینم سنگ به او پرتاب خواهم کرد،زیرا که مرا و لات و عزّی را هجو کرده است،و من شاعرهام(و در روایتی:سیده)پس ابو بکر گفت:یا رسول اللّٰه!آیا تو را نمیبیند؟و پیامبر گفت:«نه،خدا میان من و او حجابی قرار داده است». (1)
[5]
و زنان معمولا خود را با گردنبندی از مروارید و گوهرهای گرانبها آرایش میدهند،ولی آن زن /18 بر گرد گردن خود در ضمن حمل خار و هیزم ریسمانی از لیف خرما داشت،و آیا این بر چیزی جز خسیسی و فرومایگی او دلالت دارد؟ « فِی جِیدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ -در گردنش ریسمانی از لیف خرما است.» بعضی گفتهاند که مقصود از این آیه آن است که در روز قیامت بر گرد گردن او ریسمانی فراهم آمدۀ از لیف خرما خواهد بود،بدان سبب که گردنبند جواهر خود را در راه محاربۀ با پیامبر اسلام به مصرف رسانده بود.
1) 1) -نور الثقلین/ج 5،ص 689.
سورۀ اخلاص
سورۀ اخلاص
1-در کتاب«ثواب الاعمال»با اسناد از ابو عبد اللّٰه-علیه السلام- روایت شده است که گفت:«هر کس که بر او یک روز بگذرد و در هیچ یک از پنج نماز آن روز قل هو اللّٰه احد نخواند،به او گفته میشود:ای بندۀ خدا تو از نمازگزاران نیستی».
2-و از امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده است که گفت:
«رسول اللّٰه-صلی اللّٰه علیه و آله-گفت که:هر کس در هنگام رفتن به رختخواب صد بار قل هو اللّٰه احد بخواند،خدا گناه پنجاه سال او را میآمرزد».
و نیز از او-علیه السلام-است:«هر که قل هو اللّٰه احد را در پایان سپیدۀ صبح ده بار بخواند،در آن روز گناهی از وی بر جای نخواهد ماند...».
3-از ابو الحسن امام رضا-علیه السلام-روایت شده است که فرمود:
«هر کس میان خود و ستمگری آیه قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ را بخواند خداوند با خواندن آن او را از رو به رو و پشت سر و از راست و از چپ از گزند وی نگه میدارد.اگر چنین کند خداوند خیرش را روزی او میکند و از شرش باز میدارد».
4-از ابی عبد اللّٰه-علیه السلام-روایت شده است که فرمود:«اگر کسی هنگام رفتن به بستر خود یازده مرتبه قل هو اللّٰه احد را بخواند در خانۀ خود و در اتاقکهای اطراف از هر گزندی محفوظ میماند».
نور الثقلین/ج 5 ص 699
آیا خدا را نسبی است،و کتاب خدا برای علمای ژرف اندیش در میدان توحید چه چیز فراهم آورده است؟و چگونه میتواند چند کلمۀ مختصر بصیرتهای وحی را در شناخت خدا تلخیص کند و ثلثی از قرآن مجید به شمار رود.
آری.سورۀ اخلاص پروردگار ما را به توحید منسوب میکند و تشنگی ژرف اندیشان را در آخر الزمان فرو مینشاند،و هدایت کتاب آسمانی را در حقایق عرفان به اختصار بیان میکند.
به ما فرمان میدهد که با صراحت و پاکیزگی بگوییم:خدا یگانه است.
آیا معنی احدیت و یگانگی چیست؟سوره میگوید: اَللّٰهُ الصَّمَدُ خدا پر است و جوف و اجزاء ندارد،و چون از تأویل صمد جویا شدیم،آیۀ پس از آن میگوید: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ پس نه پارهای از بیرون او به او داخل میشود،و نه چیزی از او به بیرون از او میرود،و چون بپرسی که:حقیقت احدیت و صمدیت چیست،و این که از زاد و ولد برتر و برکنار است،آیۀ پایانی حقیقت آن را چنین بیان میکند:او نه شبیه است و نه نظیر،و اگر پدر میبود پسرش شبیه و همتای او میشد،و همچنین اگر مولود میبود،والد او برتر یا مساوی او میشد.منزه است از این که همجنس و شبیه آفریدگان خود باشد.
سورة الإخلاص
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ (1) اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ (2) لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (3) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ (4)
[1]
اگر آدمی از زندان ذات و در بند هوای نفس بودن خارج نشود،امکان بیرون آمدن از ظلمتکدۀ شرک برای او میسّر نخواهد شد،و اگر خوب دقت کنیم، ریشۀ هر کفر و شرک و سرکشی را در دوستی نفس و هوای آن خواهیم یافت،و حتی آن کس که طاغیان یا بتان را میپرستد،در حقیقت هوای نفس خویش را در صورت طاغیان و شهوات خود را در هیکل بتان پرستش میکند.
پس اگر از خود دوستی خارج شوی،و به چالش با تاریکیهای هوای نفس برخیزی،به اذن خدا به سرزمین وسیع پاکیزۀ یکتاپرستی بدون قید و شرط راه خواهی یافت.
آیا چگونه میتوانیم از زندان ذات خویش خارج شویم؟با مبارزۀ و چالش با هراسهای طاغیان و گمراهیهای اجتماع و خرافات گذشتگان و مقدمات باطلی که در نزد ایشان رایج بوده است.
تاریخ یکتاپرستان خلاصهای از مبارزۀ تلخ میان ایشان و خوانندگان مردم به شرک و گمراهی است...آیا در تاریخ پیامبران و صدّیقان نخواندهاید که چگونه
با نور توحید برای بر انداختن تاریکیهای زمان خویش به مبارزه برخاستند؟...همۀ این /18 تاریخ در این سوره با یک کلمه خلاصه میشود،یعنی کلمۀ:
« قُلْ -بگو:» بدون فرمانبرداری از این دستور صریح نمیتوانیم به آسمان توحید عروج کنیم،بدان سبب که توحید خود شکستن قیدهای شرک و گشودن بندها و زنجیرهای گمراهی است،و ناگزیر میبایستی اراده در ضمیرت به کار افتد و روح چالش در عقلت تبلور پیدا کند،و فطرت پاک نخستینت از زیر تودههای نادانی و غفلت و فراموشی برخیزد و بیرون آید،و اگر خواستار شناختن خدا و نزدیکی به او دست یافتن به رضوان و فردوس او هستی،باید همۀ این کارها را به انجام برسانی.
« هُوَ -او است،» و آن غیبی است که هرگز علم تو بر او محیط نخواهد شد،و تنها پرتوی از نور او پارۀ آتشی است که همۀ هستی تو را مشتعل میسازد و چنان است که به سختی میتوانی آن را تحمل کنی.او خدایی است که قلب تو دربارۀ او گرفتار حیرت است،و به اندازهای نزدیک است که او را در همه چیز میبینی،و در عین حال دور است و ذات او را نمیتوانی بشناسی.
در حدیثی به جا مانده از امام باقر-علیه السلام-در معنی«هو»آمده است که گفت:«اسمی مورد اشاره،و کنایهای از غایب است،پس هاء خبر دهندۀ از یک معنی ثابت است،و واو اشارۀ به آنچه از حواس غایب است،به همان گونه که گفتۀ تو«هذا»اشارۀ به مشاهده شدهای با حواس است». (1)
او کسی است که نفوس ما خواستار دیدار او،و قلبهای ما آکندۀ از دوستی او است،و همه خواهان شرارههای وجه کریم اوییم و تشنۀ دست یافتن به جام محبت او و نزدیک شدن به وی.
او با یک کلمه«هو»است که با آن به وی اشاره میکنیم بی آن که
1) 1) -بحار الانوار،ج 3،ص 221.
محدود و مقیدش سازیم،یا مدعی شناخت /18 ذات او شویم،یا چیستی و چونی او را توهم کنیم.
و روایت شده است که علی-علیه السلام-یک شب پیش از جنگ بدر خضر-علیه السلام-را در خواب دید و به او گفت:«چیزی به من بیاموز که به وسیلۀ آن بر دشمنان پیروز شوم»و خضر در جوابش گفت:بگو یا هو!یا من لا هو الا هو!پس چون صبح شد علی-علیه السلام-داستان خواب را برای رسول اللّٰه نقل کرد،و او به وی گفت:ای علی!اسم اعظم را یاد گرفتی و در روز بدر بر زبانم روان بود»،و روایت اضافه کرده است که:امیر المؤمنین-علیه السلام- قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ را خواند،و چون از خواندن آن فارغ شد گفت:«یا هو!یا من لا هو الا هو!اغفر لی و انصرنی علی القوم الکافرین». (1)
« اَللّٰهُ -خدای،» خدای معبودی که آسمانها و زمین او را تسبیح میگوید،و متحیران دربارۀ او در حیرتاند،و پناهخواهان به او پناه میبرند.
در حدیثی به جا مانده از امام علی-علیه السلام-چنین آمده است:
«معنی«اللّٰه»یعنی معبودی که آفریدگان در فهم چیستی و احاطه پیدا کردن به چگونگی او سرگردانند،و خدا از دریافت چشمها پوشیده و از توهمها و خاطرهها مستور است».
از امام باقر-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«معنی خدا معبودی است که آفریدگان از فهم چیستی او و احاطه پیدا کردن به چگونگی او در حیرتاند( إله)،و عرب هنگامی میگوید«إله الرجل»که مرد متحیر مانده باشد و به آنچه مورد نظر است علمی ندارد،و هنگامی میگوید«وله»که از ترس به چیزی پناه برده شد»و اضافه کرد که:«پس إله از حواسّ خلق مستور و پوشیده
1) 2) -همان منبع،ص 222.
است». (1)
بدین گونه کلمۀ«اللّٰه»بر حسب این روایت مشتق از«إله»است که /18 معانی معبود را در خود جمع دارد،که مردم دربارۀ او متحیرند و متحیران به او پناه میبرند.
« أَحَدٌ -یگانه.» با وجود این که«أحد»،چنان که گفتهاند:مشتق از«واحد»است، دلالت آن بر وحدانیت و یکتایی بیشتر است،و خداوند سبحانه و تعالی بینظیر و شریک است،و اعضاء و اجزاء ندارد،چه در واقع و چه در نظر عقل و وهم،و معنی احد آن نیست که او یکی از دو تا است،یا نوعی از انواع است،هرگز...او واحد بیعدد واحد بیشبیه و نظیر است.
در حدیث آمده است که در جنگ جمل یک اعرابی از امام امیر المؤمنین -علیه السلام-از معنی«واحد»سؤال کرد،و مردم به آن اعرابی گفتند:مگر نمیبینی که امیر المؤمنین آشفته خاطر است؟!و امام گفت:او را به حال خود وا گذارید که آنچه اعرابی میخواهد همان چیزی است که ما از قوم میخواهیم، (یعنی یکتا شمردن خدا و معرفت حقیقی به او پیدا کردن،و مقصودش از قوم دشمنان بود)و سپس گفت:
«در حق خدا گفتن این که واحد است بر چهار گونه است:دو گونه از آنها در حق خدا روا نیست،و دو گونه حق است،از آن دو که روا نیست،یکی این است که از واحد منظور از باب اعداد باشد،بدان سبب که آنچه دوم ندارد در باب اعداد داخل نمیشود،و آن کس که بگوید:خدا سومی از سه تا است،کافر است،و اگر کسی بگوید که یکی از مردم است و مقصودش نوعی از جنس باشد، روا نیست،چه این تشبیه است و در حق پروردگار ما روا نیست،و اما آن دو وجهی که روا است،آن است که شخص بگوید که خدای عز و جل احدیّ المعنی
1) 3) -همان جا.
است،و مقصودش آن باشد که:او در وجود تقسیم پذیر نیست،و نیز در عقل و وهم به همین گونه است،چنین است پروردگار ما عز و جل». (1)
و بدین گونه واحد میان ما و پروردگارمان مشترک است،چنان که میگوییم:«این یکی از مردم است»و«خدا یکی و واحد است»،ولی هیهات که بشود آن دو واحد را با هم شبیه دانست،و احدیت پروردگار ما از گونه احدیت آفریدگان او نیست.بهتر است در این باره به حدیثی از امام ابو الحسن-علیه السلام-گوش فرا داریم که از تشابه محال سخن میگوید.و آن در معانی است نه در نامها که مشترک است،میگوید:
«تشبیه در معانی است،و اما در اسماء واحد است و دلالت بر مسمی دارد،و از آن روی چنین است که چون گفته شود انسان واحد است،خبر از آن میدهد که یک جسد است نه دو،و نفس انسان واحد نیست،بدان سبب که اندامهای مختلف دارد،و دارای رنگهای متفاوت است،و از اجزایی جدا و متفاوت نسبت به یکدیگر ترکیب شده،چنان که خون او چیزی جز گوشت او است،و گوشت او سوای خون او است،و عصب او غیر از رگ او،و موی او جز پوست او،و سیاهی او جز سفیدی او،و به همین گونه است همۀ چیزهای آفریدۀ دیگر،پس انسان از لحاظ اسم واحد است نه در معنی،و خدا جل جلاله واحدی است که واحد دیگری جز او نیست،و اختلاف و تفاوتی در او نیست،و زیادتی و نقصانی ندارد،پس انسان آفریدۀ ساخته شده ترکیبی از اجزاء مختلف و جوهرهای گوناگون است،ولی مجموع آنها یک شیء واحد است». (2)
احدیت و یگانگی خدا با شناخت استیلای کامل وی بر همه چیز،و این که او هر چه بخواهد میکند،و عبادت تنها مخصوص او است،و هر چه جز او پرستش شود بیحاصل است،تجلّی پیدا میکند.
اما خرافات جاهلیت از گونۀ آن که نیروی دیگری مستقل از نیروی خالق وجود دارد،برخاستۀ از جهل و نادانی نسبت به خدا است،و دیگر این که بر آفرینندۀ کاینات ناتوانی و محدود و مقید بودن محال است،پس چگونه ممکن است پروردگار ما،مثلا،عاجز از خلاص شدن از شرّ ابلیس باشد-تا آن جا که آفریدگان را آفرید تا از طینت خبیثی که از ازل با او بود همان ابلیس است خلاص شود؟!هرگز چنین نیست...خدای متعال آفرینندۀ ابلیس و مسلط بر او است پس بر ما بنا بر فرمان عقل جایز نیست /18 که ابلیس را همچون یکی از دو خدا پرستش کنیم.
افسانۀ نور و ظلمت و این که دو خدای قدیماند،و این که ظلمت داخل در نور یا نور داخل در ظلمت شد و،به گفتۀ مانویان،آفریدگان آفریده شدند نیز برخاستۀ از نادانی نسبت به خدا و به قدرت بیحدّ و قید او است،و چگونه ممکن است پروردگاری که به قدرت توصیف میشود،و قدرت او در کاینات عجیب مشاهده میشود،نتواند بر تاریکی مسلط شود؟!او که نور و ظلمت را به قدرت خود آفریده است؟! نیز از این گونه است اساطیری که در زمینۀ پرستش چیزهایی جز خدا وجود داشته و در دینهای آسمانی نیز داخل شده است،همچون:اعتقاد به این که کاینات را خدایان کوچکی است که فرزندان خدای بزرگترند و آنان همچون پسران و دختران او به شمار میروند و بعضی از آنها از بعضی دیگر به او نزدیکترند،و بر مردمان لازم است که به آنها تقرب پیدا کنند و مجسمههایی از آنها فراهم آورند تا ارواح آنها در این مجسمهها حلول کند،و منشأ پرستش بتان از زمان پیدایش تا کنون همین اندیشه بوده است.
همۀ این اسطورهها و افسانهها برخاستۀ از نادانی نسبت به مقام الوهیت و به این حقیقت است که آفرینندۀ آسمانها و زمین و آنچه در آنها و در میان آنها است، ناتوان و محدود نیست! اگر در او طینتی ابدی وجود میداشت،این یک نیز در مقام پروردگاری
توانا و دانا میبود،ولی چگونه امکان آن است که دو قدرت مطلق متضاد با یکدیگر جمع شود و یکی از آن دو نتواند دیگری را از میان ببرد.
با تفکر در جهانسازی خدا و قدرت بزرگ او همۀ این اسطورههای باطل متلاشی میشود،و قدرت نامحدود خدا که در آفرینش وی و نظامی که در جهان به جریان انداخته است تجلّی پیدا میکند،و به همین گونه آشکارا معلوم میشود که این نظام و این آفرینش دو خدای جز او نیست که میبایستی پرستیده شوند و جاهلیت نوین که تسلیم ماده و پرستندۀ آن شده است چنین میکند،آنها نیز آفریدههای /18 خدایند و به میانجیگری آنها عظمت و قدرت او،جل جلاله،آشکار میشود.
[2]
و یکی از مظاهر احدیت،صمدیت و پری است که اشارۀ به حقایقی گوناگون میکند که همۀ آنها را یک بصیرت در خود متجلی میسازد،و آن این که خدا اندامها و اجزاء و نیز حالاتی که گاه بر او عارض شود ندارد.
« اَللّٰهُ الصَّمَدُ -خدای پر و بینیاز.» امام حسین بن علی-علیهما السلام-دربارۀ کلمۀ صمد چنین گفته است:«صمد:آن که جوف ندارد،و صمد:آن که بزرگی و آقایی او به منتها درجه رسیده،و صمد:آن که نمیخورد و نمیآشامد،و صمد:آن که نمیخوابد،و صمد:آن که همیشه بوده و همیشه خواهد بود». (1)
از امام باقر-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«محمد بن حنفیّه-رضی اللّٰه عنه-میگفت:صمد:قائم به خویش و بینیاز از دیگران است». (2)
برای کلمۀ صمد نزدیک بیست معنی ذکر شده است،و برترین آنها تو پر و غیر مجوّف است،و صمود و صامد از آن مشتق میشود،و آقای بزرگی را که به
شجاعت توصیف میشود،صمد میخوانند بدان سبب که تزلزل پیدا نمیکند.
صفات دوام و احدیت و قیمومت و نظایر آنها از صفت صمد نتیجه میشود، و چون از امام زین العابدین-علیه السلام-دربارۀ معنی صمد پرسیدند،گفت:
«آن که شریک ندارد،و نگاهداری چیزها او را خسته نمیکند،و هیچ چیز از او پنهان نمیماند». (1)
صفت صمدیت همچنین در این امر متجلی میشود که خدا نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد،چه ولادت او دلیل اضافه شدن چیزی به او است که در او نبود،یا جدا شدن چیزی از او است که در او وجود داشته است،و صمد که اجزایی ندارد،قابل تصور نیست که با زادن و زاده شدن افزایش و نقصان پیدا کند.
از همین جا امام حسین-علیه السلام-معنی صمد را در سوره آیۀ پس از آن دانست و گفت:« اَللّٰهُ أَحَدٌ، اللّٰهُ الصَّمَدُ »و در تفسیر آن آیۀ پس از آن را خواند: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ* وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ .
«لم یلد»یعنی چیز کثیفی همچون فرزند یا چیزهای کثیف دیگری که از آفریدگان خارج میشود،و نیز چیز لطیفی همچون نفس از او خارج نمیشود،و حالات گوناگون،همچون خواب و بیداری،و شادی و غم،و خنده و گریه،و ترس و امید،و میل و اکراه،و گرسنگی و سیری ندارد،و برتر از آن است که از چیزی خارج شود،و چیزی کثیف یا لطیف از او تولد پیدا کند.
«و لم یولد»از چیزی زاده نمیشود و از آن بیرون نمیآید،همچون چیزهای کثیفی که از عناصر آنها بیرون میآید،و همچون جنبندهای از جنبندۀ دیگر،و گیاهی از زمین،و آب از چشمه،و میوه از درخت،و همچون چیزهای لطیف از مراکز آنها،مانند بینایی از چشم،و شنوایی از گوش،و بویایی از بینی،و چشایی از دهان،و سخنگویی از زبان،و شناخت و تمیز از قلب،و مانند آتش از سنگ.
1) 8) -همان جا.
نه.بلکه او خدای صمد است که نه از چیز است و نه در چیز و نه بر چیز.
به وجود آورنده و آفرینندۀ چیزها است،و آنها را به قدرت خود پدید میآورد،و آنچه برای نابودی آفریده است متلاشی میشود،و آنچه برای بقا آفریده است به علم او باقی میماند.
این است خدای صمدی که نه زاده است و نه فرزند میآورد،و دانای پنهان و آشکار است،و بزرگ و برتر،و هیچ همتایی ندارد. (1)
بدین گونه امام حسین-علیه السلام-از کلمۀ صمد معانی لطیفی را در توحید الهام گرفت،و اگر در معنی صمد که یاد کردیم،یعنی پری و غیر مجوفی، تدبر کنیم،خواهیم دانست که چگونه این صفتی است که با آن آفریده از آفریدگار تمایز پیدا میکند،پس هیچ آفریدهای نیست که در واقع یا در نظر عقل یا در وهم یا در تصور ترکیب یافتۀ از اجزاء نبوده باشد،و تنها خدا است که از ترکیب صفات در هر یک از این نواحی مبرا است.
ما بنا بر دانشهای محدود خویش از جسم،این را میدانیم که هر چیز مرکب از ذراتی خرد است،و در این ذرات جاهای خالی عظیم نسبت به بزرگی ذره وجود دارد،بدان سان که چون یک خروار چوب را که اگر بر روی زمین ریخته شود سطح وسیعی از آن را میپوشاند بتوانیم،به فرض،از همۀ جاهای خالی آن تهی کنیم، حجمی پیدا خواهد کرد که نسبت به حجم سابق آن بسیار کوچک است،ولی وزن یک خروار آن هیچ تغییری پیدا نمیکند.ولی به خدا افزایش و کاهش راه ندارد، بدان سبب که کامل است،و اگر در او نقصی فرض کنیم،چه فرقی با موجوداتی که خود آفریده است خواهد داشت؟و اگر خالق و مخلوق برابر باشند،چرا از اساس باید در اندیشۀ وجود یک خالق بیفتیم؟مگر نه این است که چون در آفریدگان نقص و نیاز مشاهده کردیم،عقل ما را به آفریدگاری بینقص رهبری
1) 9) -همان منبع،ص 224.
کرد؟و آشکارترین مصداقهای نقص ترکیب و تألیف است،و افزایش و نقصان، پس چگونه میتوان اندیشۀ وجود آنها را در آفریدگار تصور کرد؟ امام باقر-علیه السلام-معانی متعددی را از کلمۀ صمد الهام گرفته و سپس گفته است:«اگر برای علمی که خدای عز و جل آن را به من بخشنده است حاملانی مییافتم،توحید و اسلام و ایمان و دین و شرایع را از طریق لفظ«صمد» در همه جا گسترش میدادم». (1)
گفتار خود را دربارۀ«صمد»با روایت شریفی از امام علی-علیه السلام-به پایان میرسانیم که بسیاری از معانی صمد در آن آمده است:
«تأویل صمد:نه اسم است و نه جسم،و نه مثل است و نه شبیه،و نه صورت است و نه تمثال،نه حد است و نه حدود،و نه موضع است و نه مکان،و نه چگونه و نه کجا،و نه این جا و نه آن جا،و نه ملأ و نه خلأ،و نه ایستادن و نه نشستن،و نه سکون و نه حرکت،و نه تاریک و نه روشن،و نه روحانی و نه نفسانی،و نه از آن جایی تهی است و نه هیچ جا گنجایش آن را دارد،و نه رنگی دارد و نه بر خاطری میگذرد،و نه بویی،همۀ این چیزها از او سلب میشود». (2)
[3]
هنگامی که از محال بودن ترکیب در آفرینندۀ آسمانها و زمین آگاه شدیم،و دانستیم که امکان تولد چیزی از او وجود ندارد،و چگونه ممکن است جزئی از او جدا شود در صورتی که او صمد است و تصور تألیف و ترکیب و اندامها و پارهها در او نمیرود؟! چون دانستیم که فرزند از او به وجود نمیآید،این را نیز میدانیم که خود تولد پیدا نکرده است،مگر آن که فرزند میآورد چیزی از او کم نمیشود و نیازمند به تکمیل خود با افزوده شدن پارهای به آن نیست،و پروردگار ما که بینیاز از افزایش است چگونه ممکن است با تولد از دیگری افزایش پیدا کند؟
« لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ -نه میزاید و نه زاده شده است.» نه میزاید بدان سان که کاینات آفریده،خواه کثیف و خواه لطیف، میزایند و توضیح آن پیش از این در حدیث امام حسین-علیه السلام-گذشت.
این آیه بنیاد خرافههای جاهلی را که در مذاهب و مبادی مختلف تجسم پیدا کرده است،ویران میکند که بر تصور ولادت موجودات از رحم آفرینندۀ آن، سبحانه و تعالی،تکیه دارد:بعضی گفتهاند که آفریدگار از طینت پلیدی که ملازم با او بود،ناراحت شد /18 و از آن آفریدگان را آفرید،و بعضی دیگر چنین گفتهاند که:
ابلیس(یا تاریکی)بر نور(یعنی خدا به گمان ایشان)جست و نور که میخواست خود را از آن برهاند،همچون کسی بود که در گل فرو رفته باشد،و از این تلاش و تداخل نور و ظلمت در یکدیگر کاینات به وجود آمد.
این شکل بیان،در نزد بعضی دیگر بدین صورت در آمد که:خالق از عرش خود فرود آمد و صورت مخلوقات پیدا کرد،و به گفتۀ بعضی دیگر:خداوند سبحانه و تعالی هستی خویش را فیضان بخشید و از آن کاینات پدید آمد،این عبارات را بدین گونه رفته رفته لطیفتر کردند ولی اساس نظریه تغییری پیدا نکرد.
همۀ این بیانات بر اساس تولد مبتنی است،و تولد مقتضی تطوری در ذات شیء است که با تعالی خداوند تعالی منافات دارد.
بنا بر این تفاوتی نمیکند که ولادت کثیف باشد همچون ولادت میوه از درخت،یا لطیف همچون ولادت اندیشه از قلب و عقل،آیا قلب یا عقل چندان تطور پیدا نمیکند که اندیشه از آن بیرون آید،به همان گونه که درخت منفعل میشود تا میوه از آن به وجود آید؟هرگز.خالق سبحانه و تعالی کائنات را بدون رنجی یا درمانی یا فعل و انفعالاتی در ذات خود یا تطوراتی به وجود آورده است،و در همان حین که تولد چیزی از او نفی میشود تولد او از چیز دیگر نیز نفی میشود،بدان جهت که آنچه کاهش نمییابد افزایش هم پیدا نمیکند،یا میخواهی بگو:نیازی به افزایش ندارد.
نفی ولادت به همۀ صورتها و معانی آن،آفریده را در جایگاه بندگی و
پرستش مطلق قرار میدهد،و بخشیدن هر گونه قداست ذاتی را به هر چیز یا شخص از آفریدههای خدا نفی میکند،جز ارزشهای وحی برخاستۀ از دین خدا،و بدین گونه آفریدگان در برابر خالق،و در برابر دین خالق،برابر میشوند،و هیچ فردی را نرسد که به گمان نزدیکتر بودن ذاتی به قدوس خود را برتر از دیگران بداند،و همۀ مذاهب عنصری،خواه آشکار و خواه پنهان،بدین گونه باطل میشود.
[4]
چون به آن جا رسیدیم که خدا را پر و بدون جزء و تطور و ولادت بدانیم،بزرگترین حجابی که میان ما و خدا است،یعنی حجاب تشبیه خدا به انسان که از نادانی و کم خردی آدمی نتیجه میشود از میان میرود.
چون انسان جز خودش و آفریدههای دیگر را نمیبیند،گاه خدا را با خود مقایسه میکند و گاه با دیگر آفریدهها،و از آن غافل است که این قیاس و تشبیه اصلا با اعتقاد به خالق منافات دارد.
اما اگر آدمی متذکر این حقیقت باشد،شبههها از ضمیر او دور و ضمیر از آنها پاک میشود،و قلب او آمادگی پذیرفتن نور معرفت پیدا میکند،و ظاهرا کلمات ذکر اساسی ما را به این حقیقت یادآور میشود،مگر تکبیر بزرگتر دانستن خدا از توصیف نیست؟«خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود»،و تسبیح پاکیزه دانستن او از هر چیز است که بر خاطر آدمی بگذرد،از ناتوانی و کاستی،و همتا و نظیر،و نیز چنین است تهلیل که به معنی نفی شریک از او است،و به همین سبب است که پروردگار ما در پایان سورۀ اخلاص میگوید:
« وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ -و هیچ کس همتای او نبوده است و نخواهد بود.» پس اگر خواستار شناخت اویی،از خود حجاب مقایسه کردن او را با آفریدههایش دور کن،و از دایرۀ مخلوق برتر رو و به افق خالق برس،و از محیط شهادت و حضور به افق غیب،و از جستجوی از ذات به دریافت نور اسماء بالا رود.
نفی شبیه و همتا نفی هر صفت ناتوانی و محدودیت و نقص در خالق است،چنان که امام امیر المؤمنین-علیه السلام-در پاسخ کسی که دربارۀ سورۀ
اخلاص از او پرسش کرده بود،چنین گفت:« قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ بدون تأویل عدد، الصّمد بدون تبعیض بدد(توانایی)،لم یلد که وارثی هلاک شونده باشد،و لم یولد تا شریکی برای خدا باشد،و هیچ یک از آفریدگانش همتای او نیست». (1)
هنگامی که او-علیه السلام-در توصیف پروردگار خویش سخن میگفت،یکی از شنوندگان پرسید که:معبود کجا است،و او در جوابش گفت:
«به او گفته نمیشود که:کجا است؟بدان سبب که او به کجا کجایی بخشید،و گفته نمیشود:چگونه؟زیرا که او به چگونه چگونگی داد، /18 و گفته نمیشود که ما هو(او چیست؟)چرا که ماهیت را او آفرید،منزه است خدای بزرگ که زیرکان در گردش امواج عظمت او گم شدهاند،و عاقلان از یادآوری ازلیّت او ناتوان ماندهاند،و خردها در افلاک ملکوت او دچار حیرت شدهاند».
و نیز او-علیه السلام-گفت:«از آن بپرهیزید که کسی را به پروردگار تشبیه کنید که همانندی ندارد،یا به وهم دربارۀ او سخن گویید،یا فکر را برای شناخت او به کار اندازید،و برای او مثل بزنید،یا او را به صفات آفریدگانش توصیف کنید،که هر کس چنین کند سزایش آتش است». (2)
سورۀ فلق
1-در کتاب«ثواب الاعمال»از ابو جعفر(ع)روایت شده است که گفت:«هر که نماز وتر را با معوّذتین و قل هو اللّٰه احد بخواند،به او گفته میشود:
ای بندۀ خدا!تو را بشارت باد که نماز وتر( با شمارۀ رکعات فرد)تو پذیرفته شد».
تفسیر نور الثقلین/ج 5 ص 724 /18
در آن هنگام که وسوسهها و هراسها بر قلب انسان مسلط میشود،و به جرعهای از شهامت و شجاعت نیاز دارد،و خواستار اندکی عزیمت است،سورۀ فلق را میخواند تا بصیرتهای آن روح آرامش را به جان او ببخشد،و نور عزیمت قلبش را روشن کند،و از طریق آن به خدای آفرینندۀ هر چیز از شرّ هر صاحب شرّ،و از شر هر حمله کنندۀ در شب،و از شر زنان دمندۀ در گرهها در آن هنگام که با کلمات زهرناک و اندیشههای منفی و چشمهای رنجور و تیرهای جادوی خود شرّ و فساد را پراکنده میسازند،و سرانجام از شر حسد در آن هنگام که به عمل کردن در فکر حسود میپردازد،پناه برد.
سورة الفلق
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ (1) مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ (2) وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ (3) وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِی اَلْعُقَدِ (4) وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ (5)
[1]
کلماتی است که آنها را بر زبان میرانیم،ولی دربارۀ معانی خارجی و مصادیق واقعی آنها نیندیشیم،غامض و اسرار آمیز باقی میماند،مگر عبارتها پلهایی برای گذشتن و رسیدن به معانی،و کلمات اشارههایی به حقایق نیست که کلمۀ استعاذه و پناه بردن به چیزی یکی از آنها است و در آن هنگام که شخص اعتماد خود را به نفس خویش در رو به رو شدن با خطر هولناک از دست میدهد،و چنان گمان دارد که آنچه به آن پناه میبرد قادر بر جلوگیری از آن خطر است،به آن چنان پناه میبرد که گرفتار جانور درندهای به یک غار یا دژ پناهنده میشود؟ گاه خطرهایی که مردم از آنها میهراسند،تنها وهم و گمان و وسوسۀ شیطانی است،که در برابر آن بشر در زمانی به جن و جادو و بت پناه میبرده،در صورتی که شایسته پناه بردن به آفرینندۀ جهان بوده است.
بدین گونه خدا به ما فرمان داده است که تنها به او پناه بریم،و از التجای به آنها خودداری ورزیم /18 و این مطلب را به صراحت بگوییم،گفته است:
« قُلْ -بگو:» ای کافران!در آن هنگام که شما به مردم و شرکای فرضی خدا و جادوگران و کاهنان و جن و نظایر اینها پناه میبرید،من « أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ -به خداوند همۀ آفریدهها پناه میبرم.» میپرسیم که اولا:مفردات استعاذه و شروط آن چیست؟ثانیا فلق یعنی چه؟استعاذه حالتی نفسانی است که مایۀ آن ترسیدن از خطر است و اعتماد داشتن به آن کس که از او پناه خواسته شده،و علاوه بر آن تمرینی برای جلب خرسندی شخصی است که از او پناه میطلبیم،و از این گذشته،مطمئن بودن به این امر که تنها او قادر به دفع خطر و نجات دادن ما است.
اما دربارۀ معنی فلق اختلاف فراوان است:بعضی گفتهاند که آن چاهی در جهنم است که دوزخ به آتش سوزان است-پناه بر خدا از آن،و بعضی دیگر آن را صبح یا زمین مطمئن یا کوهها یا صخرهها دانستهاند،ولی بهترین قول در معنی آن کلام جامعی است که میگوید:معنی آن همۀ آفریدههای خدا است،بدان سبب که خدا میگوید: أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا . (1)
و رب الفلق:آن کس است که دانه را شکافت،و صبح را شکافت،و کوهها را با نهرها شکافت،و آسمانها و زمین و همه چیز را شکافت و آشکار کرد.
[2]
آیا آنچه خدا آفریده،خیر مطلق است یا شر مطلق،یا در هر چیزی مقداری از این است و مقداری از آن؟ /18 بعضی گفتهاند:چگونه خدا که خیر گسترده است شر میآفریند؟ و دیگران گفتهاند:هستی حالت غضب الاهی و بنا بر این شر مطلق است!
1) 1) -الانبیاء30/.
و هر دو گفته نادرست است و با و جدان و فطرت ما موافق نیست.
درست آن است که خدا کاینات را به رحمت خود آفریده و بشر را برای آن آفریده است که از رحمت خودش او را بهرهمند سازد،ولی ذات مخلوق نیستی و ناتوانی و نقصان باقی میماند،و از همین عجز بزرگداشت چیزهای سلبی و منفی پدید میآید،ولی در او ناحیهای از خیر باقی میماند که به تجلیات پروردگارش تعلق دارد،و بخشش او غالبا بر جانب شر میچربد،بدان سبب که رحمت او گستردهتر از غضب او،و فضل او بزرگتر از عدل او سبحانه و تعالی است.
خدا هر زندهای را چنان آفریده است که جانب خیر را بر میگزیند و از جانب شر در نفس خود و در آفریدگان محیط بر خود پرهیز میکند،و انسان به نوبۀ خود مجهز به وحی و عقل و غریزه است تا به وسیلۀ آنها از شر دوری جوید،و پناه بردن به خدا شکلی از اشکال پرهیز کردن از شرور است.
« مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ -از شر آنچه آفریده شده است.» شک نیست که روان کردن واجبات شریعت یکی از مهمترین و برجستهترین اشکال فرار از شرّ است،بدان سبب که ما را به راههای سلامت و وسایل نجات رهبری میکند.
[3]
شب با تاریکی و وسواس و چیزهایی که در شب میآید میرسد،و در پناه تاریکی آن بعضی از حشرات و جانوران وحشی به حرکت در میآیند،و تبهکاران و کید کنندگان به فعالیت بر میآیند،و بر بعضی بیماری و اندوه مستولی میشود،و غریزهها و شهوتها در نبودن رقابت اجتماعی شدت پیدا میکند،و آدمی نیازمند عزم و ارادۀ اطمینان بخشی میشود تا بر شب و خطرهای آن پیروز شود،و به همین سبب از آنها به او پناه میبرد.
« وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ -و از شرّ شب تاریکی که در میآید.» گفتهاند:غسق شدت تاریکی است،و غاسق شب است یا کسی که در میان آن حرکت میکند، /18 و وقب به معنی داخل شدن است.
بعضی گفتهاند که شب بدان سبب غاسق است که از روز سردتر است،و
در آن حشرات از جاهای خویش و درندگان از کنامهای خود بیرون میآیند،و بد کاران در آن به بیهوده کاری و تبهکاری میپردازند.
[4]
آیا جادوگری را حقیقتی است و اگر هست آن چیست؟چنان مینماید که در آن حقیقتی است،و علی رغم عواملی که در آن دخالت میکند به صورت کامل شناخته نشده است،و از جملۀ این عوامل است بعضی از قوانین طبیعی که هنوز شناخته نشده و ممکن است کاملا وسیلۀ انجام سحر بوده باشد،همچون جیوهای که جادوگران فرعون در شبه ریسمانهای خود قرار میدادند،و با گرمی آفتاب آنها را به حرکت در میآورد،و ممکن است گاه حقیقت آن قوت روح در نزد جادوگر بوده باشد یا به خدمت گرفتن ارواح شریر،و هر چه بوده باشد،تسلیم شدن به سحر و تأثیرات آن جایز نیست،بلکه مبارزۀ با آن از طریق توکل بر خدا و پناه جستن از او ضرورت دارد.
« وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ -و از شرّ زنان دمندۀ در گرهها.» در قدیم پیر زنان به کار جادوگری میپرداختند،و مردمان و مخصوصا زنان را فریب میدادند،و این حالت انگیزۀ ترس در بسیاری از کسان میشد و لازم میآمد که از آن جادوگران به خدا پناه برند.
بعضی از مفسران گفتهاند:مقصود از النّفّاثات فی العقد:زنانی است که با افکار منفی خویش در عقد عزم ارادی مردمان میدمیدند.ولی بیشتر مفسران مراد از آن را زنان جادوگر دانستهاند،و این گفته با سبب نزول آیه در این سوره نزدیکتر است،ولی آنچه در روایتها در این خصوص آمده قابل قبول نیست،زیرا که مخالفت با نزول آن در مکه است،و همچنین با عصمت رسول اللّٰه سازگاری ندارد و با این که او از سحر بیزار بوده است.
[5]
گاه اسباب خطرهایی که متوجه انسان میشود،سببهای معقولی است که اگر شخص از آنها آگاه شود امکان پرهیز کردن از آنها وجود دارد،مگر حسد که سبب آن حالتی در نفس شخص حسود است،و /18 پرهیز کردن از آن در هنگامی که سبب اساسی دشواریها و خطرهای محیط بر شخص شده دشوار است،ولی آیا
این امر باید سبب آن شود که شخص از عمل کردن و بهرهمند شدن از نعمتهای خدا و پیشرفت و ترقی تنها به خاطر این که کسی بر من رشک خواهد برد خودداری کند؟هرگز...بلکه لازم است که از شر حسود در هنگام حسادت به خدای تبارک و تعالی پناه برد.
« وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ -و از شر حسودی که رشک برد.» خدا حسود را از تغییر حالت دادن حسد خود به عملی دشمنانه منصرف میسازد،زیرا که حسد،در صورتی که با گفته یا عملی آشکار نشود بیاثر میماند، و هیچ انسانی از حسد تهی نیست،جز این که بیشتر مردم،چرا که از زیان حسد آگاهند و میدانند که زیان آن به خودشان بیش از دیگران آسیب میرساند،از آن منصرف میشوند و به حال غبطه در میآیند،و حتی گفته شده است:«هیچ ظالمی را شبیهتر به مظلوم از حسود ندیدهام». (1)
حسد سبب آن شد که شیطان از سجده کردن به آدم خودداری کرد،به همان گونه که سبب وقوع اولین جریمه بر زمین شد که با آن قابیل برادرش هابیل را کشت.
پناه میبریم به خدا از شر آن و از شر کسی که حامل آن است.
1) 2) -و این مضمون یک روایت است.
سورۀ ناس
سورۀ فلق به ما آموخت که چگونه از شر آفریدگان به خدا پناه بریم،و این سورۀ کریمه که با آن قرآن کریم به پایان میرسد،به ما میآموزد که چگونه از گمراهی به خدا پناه بریم.
شر،در آن سوره،ظاهرا شرّ مادی بود،و در این جا معنوی است و به رنگهای گوناگون آن در دنیا و آخرت در میآید،و این خطر در وسواس خنّاس تجسم پیدا میکند که عزیمت و حکمت را از انسان سلب میکند،و گاه از جن و شیطان سرچشمه میگیرد که در آدمیزاد به صورتی جاری است که خون در بدن او در جریان است،یا منشأ آن از انسانهایی است که در زیر تأثر تلقینات شیطان قرار گرفتهاند.
سورة النّاس
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ (1) مَلِکِ اَلنّٰاسِ (2) إِلٰهِ اَلنّٰاسِ (3) مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ (4) اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ اَلنّٰاسِ (5) مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ (6)
[1]
برای آن که آدمی از خطر بزرگ تهدید کنندۀ وی،یعنی خطر وسوسههای جنّی و انسی در امان ماند،ناگزیر باید عزم بر آن جزم کند که در برابر استیلای شیطان بایستد و با وی چالش کند،و آشکارا بگوید که با آن مخالف است،و آنچه گفتن آن را پروردگارمان به ما فرمان داده چنین است:
« قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ -بگو:پناه میبرم به پروردگار مردمان.» و استعاذه،چنان که پیشتر گفتیم،حالتی نفسانی است که،از یک سو، برخاستۀ از احساس به نیاز است و،از سوی دیگر،از اعتماد به کسی که به او پناه میبریم نتیجه میشود،و در آن هنگام که پناه به خدایی میبریم که مردمان را در مراحل گوناگون آفریده و همه را مشمول رعایت و تربیت خود قرار داده،این دو معنی را میرساند:
نخست:چون خدا پروردگار من است که به او پناه میبرم،پس او شایستهتر به آن است که بر او توکل و به او اعتماد کنم،مگر نه این است که او مرا به صورت نطفه آفرید،و سپس نطفه را علقه کرد،و آن گاه علقه را مضغه ساخت...
و بدین گونه با آفرینشی پس از آفرینش دیگر مرا از خطرها و زیانهایی که از شمارش آنها ناتوانم رهایی بخشید /18 تا انسانی استوار و تمام عیار شدم،پس او است که اکنون به او پناه میبرم تا مرا از خطر گمراهی نجات دهد.
دوم:بدان سبب که خدا پروردگار کسی یا چیزی است که از آن به او پناه میبرم،و بر افعال و اعمال او مستولی است،پس میتواند شر او را از من دور کند.
[2]
و در آن هنگام که مردمان به صاحبان نیرو و سلطه پناه میبرند،باید بدانیم که قدرت و سلطۀ خدا از همه بیشتر و بزرگتر است،و بنا بر این باید به او پناه بریم و از او مدد خواهیم.
« مَلِکِ النّٰاسِ -پادشاه مردمان،» پادشاه کسی است که سلطه و استیلا دارد.
[3]
و در آن هنگام که به مردمان آسیب و زیانی میرسد،کسی جز او باقی نمیماند که از وی مدد و یاری خواهند،پس به او پناه میبرند و او را فریاد رس میخوانند.
« إِلٰهِ النّٰاسِ -خداوند مردمان،» پس او است که آدمی را پرورده و بر او فرمان میراند،و در سختیها به او پناه میبرند،آیا نباید به او پناهنده شویم؟ [4]
پناه بردن به خدا برای رهایی از شرّ افکار گمراه کننده و کلمات سست کنندۀ عزیمتها و الهامات منحرف سازنده است:
« مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ -از شر شیطان وسوسه کنندۀ و آینده و رونده.» گفتهاند:وسوسه حدیث نفس است،و اصل معنی آن آهسته بانگ کردن است،و بانگهای زیور آلات را«وسواس»و القاءات شیطان را در نفس آدمی
وسوسه مینامند،از آن روی که به حدیث نفس شباهت دارد،و گفتند که شیطان بدان سبب وسواس نامیده شده که /18 صاحب وسوسه است،امّا«خنّاس»مشتق از خنوس است که به معنی پنهان شدن است،و از آن است گفتۀ خدای تعالی: فَلاٰ أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ که مقصود از آن ستارگان است زیرا که پس از آشکار بودن پنهان میشوند،و شاید معنی خنوس آمد و شد میان دو حالت آشکار و پنهان بودن باشد،یا میان پیش رفتن و پس رفتن،و لذا بعضی معنی آن را باز گشتن دانستهاند.
بنا بر این شیطان از آن نظر خنّاس نامیده شده که پیوسته در حال آمد و رفت است و هر چه رانده شود باز بر میگردد،و چون به یاد خدا افتی میرود و با غافل ماندن از یاد خدا باز میگردد،و به همین سبب از ابن عباس در تفسیر آیه دو وجه روایت شده است:یکی این که با وسوسه از هدایت باز میگردد،و دیگر این که با وسوسه از یقین بیرون میرود.
[5]
و شیطان القاءات گمراه کنندۀ خود را به قلب آدمی میریزد که مرکز عزم و تصمیم گرفتن است:
« اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ -که در سینهها(و قلبهای)مردمان وسوسه و ایجاد تردید میکند.» هیچ کس نیست،که اگر پیوسته به خدا متمسک نباشد،شیطان وسوسههای خود را به او القا نکند.
[6]
و وسواس از جن است و ذریۀ ابلیس که خدا او را لعنت کرد و از خود راند،و ابلیس بر خود گرفت که فرزندان آدم را از راه راست خدا منحرف و گمراه کند،و گاه اغوا کننده ممکن است از آدمیزادگانی بوده باشد که ابلیس آنان را گمراه کرده است:
« مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ -از پریان و آدمیان.» از ابو ذر-رضی اللّٰه عنه-روایت شده است که به مردی گفت:آیا از شیاطین بشری به خدا پناه بردهای؟و او گفت:آیا در آدمیزادگان هم شیاطینی وجود دارد؟و ابو ذر گفت:آری،بنا بر این گفتۀ خدای تعالی: /18 وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ
نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ . (1)
آیا میدانی که حکمت در پناه بردن به خدا در هنگام تلاوت قرآن چیست که خدا در این آیه به ما فرمان داده و گفته است: فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ ؟ (2)آیا میدانی چه حکمتی در آن است که قرآن با استعاذه به خدا از شرّ وسواس خناس پایان پذیرفته است؟بهتر است برای پاسخ دادن به این پرسش، حقایق آینده را به خاطر بیاوریم:
نخست:این که قلب آدمی در معرض دو موج متقابل با یکدیگر قرار گرفته است،بدین معنی که از طرف راست موج رحمت الاهی به صورت فرشتگان خدا بر آن فرود میآید،و از طرف چپ موج خشم و انتقام جویی شیطان،تجسم یافتۀ به صورت سپاهیان ابلیس لعنه اللّٰه.
از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هیچ مؤمنی نیست مگر آن که قلب او در داخل سینهاش دو گوش دارد:یک گوش که وسواس خناس در آن میدمد و سخن میگوید،و گوشی که فرشتهای در آن چنین میکند،و خدا مؤمن را با این فرشته مؤید میدارد چنان که گفته است: وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ . (3)
از امام صادق-علیه السلام-روایت شده است که گفت:«هیچ قلبی نیست مگر این که دارای دو گوش است،بر یکی فرشتهای راهنما موکل است،و بر دیگری شیطان دروغزن و مفتری،یکی او را به کاری برمیانگیزد و دیگری او را از آن کار باز میدارد.و به همین گونه در میان مردمان شیطانهایی وجود دارد که مردمان را به ارتکاب معاصی بر میانگیزند،به همان گونه که شیطانهای جنی چنین میکنند». (4)
دوم:قلب آدمی خانهای تاریک و در حال فرو ریختن است که چراغ آن عقل و ستون آن ایمان است،و روشنی عقل برخاستۀ از نور خدا،و روح ایمان جلوهای از یاد خدا است،و چون قلب از خدا غافل شود،شیطان به انگیختن فساد در آن میپردازد.چرا؟بدان جهت که طبیعت نخستین آدمی نادانی /18 و ناتوانی است، مگر پروردگارمان نگفته است: خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ ،و اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ،و إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً ،و وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً ؟ مگر آدمیزادگان از خاک نیستند و طبیعت خاک عجز و ضعف و جهل و غفلت نیست؟ پس اگر قلب لحظه به لحظه به نور خدا اتصال پیدا نکند،چگونه میتواند حقایق را ببیند،در صورتی که پروردگار ما گفته است: وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ .
اگر عزیمت و ارادۀ شخص از خدا با روح ایمان مدد نگیرد،چگونه میتواند از ناتوانی و عاجزی خود در گذرد و با شهوتها و فشارها به مبارزه و چالش بپردازد؟ سوم:بنا بر این مؤمنان از آن روی به خدا پناه میبرند که لحظهای آنان را به حال خود وا نگذارد،و میگویند:ربنا لا تکلنا الی انفسنا طرفة عین أبدا،چه در همین یک لحظه ممکن است واقعه صورت وقوع پیدا کند،مگر خدا پیامبرش یونس بن متّی را ساعتی به حال خود وانگذاشت و او علیه قوم خویش دعا کرد و گرفتار زندانی شدن در شکم جانور دریایی(حوت)شد؟ و گمان من آن است که ترک اولایی که از پیامبران سر میزند،در لحظههایی است که پروردگار آنان را به حال خود میگذارد،پس غافل میمانند و فراموش میکنند،و خدا آنچه را که از ایشان سر میزند عصیان و سرکشی مینامد،و سپس توبۀ ایشان را میپذیرد،و این همه برای آن است که هیچ کس گمان نبرد که آنان خدایانند،و نیز برای آن که یقین و اطمینان ایشان افزایش پیدا کند.
از پیامبر ما-صلی اللّٰه علیه و آله-چنین روایت شده است که:«شیطان بینی خود را بر قلب پسر آدم گذاشته است،پس چون آدمی از خدا یاد کند،نوک بینی خود را پس میکشد،و چون از این یاد غافل شد آن را پیش میبرد، /18 و الوسواس الخناس اشارۀ به همین است». (1)
به همین سبب اسلام مداومت و پیوستگی ذکر خدا را ستوده و پروردگارمان گفته است: وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ، (2)و نیز وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکٰارِ . (3)
در حدیث از امام صادق-علیه السلام-چنین آمده است:«مؤمن به هیچ چیز مبتلا نمیشود که برای او سختتر از محرومیت از سه خصلت باشد،و چون پرسیدند که آنها چیست؟گفت:مواسات در ذات خدا،و انصاف دادن دربارۀ نفس خود،و یاد کردن فراوان از خدا،ولی من به شما نمیگویم:سبحان اللّٰه، و الحمد للّٰه،و لا اله الا اللّٰه،و اللّٰه اکبر،بلکه یاد کردن خدا مقصود است در نزد آنچه خدا بر مؤمن حلال کرده است،و یاد کردن خدا در نزد آنچه بر او حرام کرده است». (4)
امام باقر-علیه السلام-ذکر خدا را نماز شمرده و گفته است:مؤمن چون ایستاده یا نشسته یا خوابیده به یاد خدا باشد،پیوسته در نماز است،و خدا میگوید:
اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ . (5)
از پیامبر-صلی اللّٰه علیه و آله-روایت شده است که گفت:«خداوند سبحانه و تعالی گفت:اگر بدانم که آنچه بر بندهام غالب است اشتغال به من
است،او را به درخواست کردن از خودم و مناجات کردن با خودم بر میانگیزم،پس چون بندهام چنین شود و بخواهد که غافل بماند،میگذارم که چنین شود،چنین کسان دوستان حقیقی من و قهرمانان واقعیتاند،آن کساناند که چون بخواهیم برای مکافات زمین را هلاک کنیم، /18 به خاطر این قهرمانان آن بلا را از مردم زمین دور میکنم». (1)
آری،ولی چون مؤمن یاد و ذکر خدا را ترک کند،نه تنها در معرض گمراه کنندگی شیطان و سقوط در دامهای او قرار میگیرد،بلکه در معرض خطرهای مادی نیز واقع میشود.در حدیثی به جا مانده از امام صادق-علیه السلام-چنین آمده است:«مؤمن به غرق شدن و به ویران شدن بنا میمیرد،و در چنگال جانور درنده گرفتار میشود و بر اثر صاعقه از دنیا میرود،ولی اگر به یاد خدا باشد صدمهای نمیبیند»و در روایتی دیگر«در حال یاد کرد خدا آسیبی به او نمیرسد». (2)
چهارم:و یاد کردن از خدا و سلطه و نیرو و رحمت او،و توکل و استعاذۀ به قوت و تأیید او برای بندگانش،و فهم و توجّه به اسمای حسنای او،همه از گرفتار شدن به وسوسههای شیطانی جلوگیری میکند،و تصمیمات آدمی فرمانبردار داوری عقل و مقیاسهای فطرت او میشود،نه مطیع هواها و آرزوهای نفسانی وی.
بیشتر مردم تصمیماتی که میگیرند بدون آن است که توجهی به اسباب آن کرده باشند و بدانند که اینها در جایی که به نام عقل باطن نامیده میشود پخته و پرورده میشود،و سپس آنها را به اشارۀ دلایل مختلفی برای پسندیده بودن تصمیمات میپذیرند،در صورتی که مؤمن آنها را در برابر دوربین عقل قرار میدهد و دقیقا به آزمایش آنها میپردازد،و این همه از برکت یاد خدا است که بر بیداری ذات میافزاید،و عقل را درخشنده و فطرت را نورانی میکند.
پنجم:و از برجستهترین فواید پناه بردن به خدا دوری گزیدن از تفسیر کتاب خدا و نصوص شریعت بنا بر هوای نفس و آرزو است که وسیلهای برای تبدیل و جا به جا کردن کلمات خدا از جاهای حقیقی آنها است.
بیشتر مردم ایستارهای از پیش تعیین شدهای در مقابل قرآن برای خود اتخاذ میکنند،و شیطان ایشان را به وسوسه میاندازد،مثلا،میگویند این آیه اشارۀ به دشمنان تو است،و فلان آیه اساسا برای گذشتگان نازل شده، /18 یا به فلان گروه تعلق دارد،و مهم آن است که تو را از دایرۀ تطبیق آیه دور کنند و نتوانی از آن بهرهمند شوی.
گاه به ما فرمان داده است که پیش از تلاوت آیه از خدا برای دور کردن شیطان از خودمان استعاذه کنیم،تا به تأویل نادرست آن نپردازیم،و برای فتنهجویی به آنچه مایۀ اشتباه در فهم معنی آن میشود توجه نکنیم و در مقابل آن محکمات را کنار بگذاریم.
ششم:چگونه به خدا از وساوس شیطان پناه ببریم؟ الف:با توسل به بصیرتهای وحی در معرفت،و به راههای درست دین در علم و علم آموزی که از آن در نصوص مختلف فراوان سخن رفته است.
ب:با شنیدن اندرزها و موعظهها از اهل آن،و این از آمیزش با علمای ربّانی و مبلغان مجاهد دین و بندگان صالح خدا میسر میشود.
ج:با پرهیز کردن از تبلیغات اهل گمراهی،و قطع رابطه کردن با مجالس و نوشتهها و بزرگان ایشان،چه هر کس با گوش دادن به بوقهای شیطان خود را در معرض انحراف قرار دهد و سپس منحرف و گمراه شود،نباید کسی جز خود را ملامت کند.
د:با اندیشیدن مستمر در امور دین،و تدبّر کردن در کتاب خدا،و جستجو از خط درست و شتاب نورزیدن در خصوص حکم کردن دربارۀ چیزی.
ه:و مهمتر از همۀ اینها،با خواستن این امر از خدا که شخص را به راه مستقیم هدایت کند و او را به خودش وانگذارد.
این چیزی است که در پایان تفسیرمان بر این آیۀ کریمه از خدا طلب میکنیم،و از او میخواهیم که از بندۀ گناهکار خود این تلاش مختصر را بپذیرد و آن را برای روز تنگدستی وی ذخیره کند،و /18 از تقصیر او در گزاردن حق کتاب خود در گذرد و قرآن و عترت را در روز قیامت شفیع او قرار دهد.و او شنونده و پذیرندۀ دعاء است،و الحمد للّٰه رب العالمین.
تهران 9 ذی القعدة الحرام 1409 ه.
محمد تقی مدرسی
خاتمۀ کتاب بسم اللّٰه الرحمن الرحیم سپاس خدای را با سپاسی که سپاسگزاران بدان وسیله به سعادت میرسند، و مؤمنان به وسیلۀ آن بلندی مرتبه پیدا میکنند،با سپاسی فراوان بدان گونه که او اهل و شایستۀ آن است،حمدی همسنگ با حمد فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و بندگان صالح او،حمدی از مقام آفریدگی آفریدگان به مقام بقاء آفریدگار.و درود خدای بر بشارت دهنده و بیم دهنده و چراغ نوربخش،که او را همچون رحمتی بر جهانیان و هدایتی بر پرهیزگاران و پناهگاهی برای ناکامان و شفیع و امیدی برای گناهکاران مبعوث کرد،یعنی محمّد سرور فرستادگان،و بر آل بیت او:
خوانندگان به خدا و امینان بر رسالت او و مخلصان در فرمانبرداری از وی،بزرگان مجاهدان و رهبران نیکوکاران و پیشوایان مسلمانان.
و سلام بر بندگان صالح خدا.
(1) در هفته آخر از ماه ربیع الثانی از سال 1401 هجری قمری و در بحبوحۀ دشواریهای سیاسی که با آنها میزیستم،با وفات ناگهانی همسرم رو به رو شدم،و همچون صاعقهای /18 برقی در وجود من تأثیر کرد،و از خود پرسیدم:حال که مرکوب آدمی برای رفتن به جهان دیگر پیوسته آماده است،و او را در هر لحظه و بدون هشدار
سابق میتواند به سفری ابدی ببرد که بازگشت ندارد،پس غفلت برای چه؟ (1)و در صورتی که همسرم که سنی نزدیک به سن من داشت،و از هیچ گونه بیماری قبلی شکایت نمیکرد به این شکل عجیب از دنیا رفت،پس من چرا نباید احتمال چنین پیشامدی را برای شخص خودم بدهم؟و همین امر عزم مرا بر آن جزم کرد که،پیش از گرفتار مرگ ناگهانی شدن،به اتمام تفسیر بپردازم.
در آن تاریخ یک جزء از تفسیر را به پایان رسانده بودم،و در آن هنگام که به نوشتن آغاز کرده بودم،با خود چنان میاندیشیدم که هر روز چند صفحه از تفسیر را بنویسم،بی آن که نقشهای برای زمان پایان یافتن آن طرح کرده باشم،و اساسا در آن روز شروع خواب آن نمیدیدم که بتوانم-به سبب اوضاع و احوال زندگیم و مسئولیتهای متنوع و متعددی که بر عهده داشتم-این کار را به پایان برسانم.
در هنگام آغاز کردن تفسیر در کویت بودم،و چنان که در مقدمۀ جزء اول یادآور شدم،در خانهای از خانههای خدا در منطقۀ بنید القار برای مدتی استراحت میکردم،و در آن میکوشیدم که در خلال این مدت از مراجعات عادی روزانه خود را پنهان نگاه دارم و چنان باشد که بتوانم تنها به نوشتن تفسیر بپردازم،و شاید مقداری ناراحتی برای برادرانم که از سبب آن آگاه نبودند فراهم آورده بودم،ولی جز این چارهای برای پیوسته به کار تفسیر پرداختن نداشتم.
خدا را گواه میگیرم که ساعاتی که خود را شاگرد کوچکی در مدرسۀ بزرگ قرآن مییافتم،بسیار برایم شوق انگیز بود.در آن میکوشیدم تا هر آیه یا هر کلمۀ از آیه و حتی هر حرف در آیات روشن کتاب خدا را به سخنگویی بر انگیزم و آنچه را که ثبت کردن آن امکان پذیر است ثبت کنم...،در صورتی که بیشتر آنچه در قرآن است،پایگاهی بلندتر از آن دارد که بتواند به کتابت در آید،و آیا کلمات کسی مثل من میتواند بر پرواز روح و تموج نور و تجلّی جمال الاهی از میان آیات ذکر حکیم احاطه پیدا کند؟
1) 1) -رجوع کنید به حاشیۀ ص 488.
سفارش یکی از نویسندگان بزرگ،در آن هنگام که مشغول به نویسندگی بودم،درست نصب العین من بود،که هر وقت احساس خستگی کردم،از کتابت باز ایستم،و به همین سبب مشکل من پس از صدمۀ /18 مرگ همسرم دو برابر شد،چه از یک سو میخواستم تفسیر را به پایان برسانم،و از سوی دیگر نمیتوانستم،بنا بر سفارش آن نویسنده،در کار تسریع کنم.و چون روش کار من بر اساس تفکر و تدبر مستقیم در آیات قرآن کریم پیش از مراجعۀ به تفاسیر و سپس بحث از ارتباط آن با واقعیت بود،و این مستلزم صفای ذهن و آسایش خاطری میشد که با اوضاع و احوال کلی من تناقض داشت...در صدد آن بر آمدم که،در تلاشی برای پیشی گرفتن بر اجل سخنرانیهایی در تفسیر برقرار کنیم،و بسا میشد که در یک روز سه درس شفاهی القا میکردم تا برادران آنها را مرتب سازند و برای چاپ آماده کنند.
در آن روزها تقریبا هر روز سخنرانیهایی در بخش عربی صدای جمهوری اسلامی در ایران ایراد میکردم،و پیش خود چنان میاندیشیدم که به زودی دو نشان را با یک تیر خواهم زد:ایجاد مجموعۀ کاملی از تفسیر قرآن به صورت کاست،و شتاب دادن در تکمیل طرح تفسیر،و به حول و قوۀ الاهی هدف نخستین را تحقق بخشیدیم که سخنرانیهای تفسیر به صورت پانصد نوار آماده شد،ولی هدف دوم با آن صورتی که تصور میکردم میسر نشد و آن خود داستان دیگری داشت.
(2) از آغاز توجه به تفسیر،از لحاظ دو بعد مهم در آن متوجه یک جای خالی شدم:
نخست:گستردگی فاصلۀ میان تفسیرهای نوشته شده و واقعیت زندگی امت،از آن روی که بیشتر مفسران،جز معدودی از ایشان،هدفشان مورد توضیح قرار دادن کلمات قرآن بوده است،و نه تطبیق آن بر حقایق زمان،و به همین سبب اهتمام بیشتری به تأویل قرآن و روشن کردن واقعیتها با نور آن به خرج ندادهاند،در صورتی که هدف برتر آیات یادآوری کردن خدا و روز دیگر به انسان و سپس نمایاندن نفس و واقعیت آن به او است تا چنان شود که بتواند به صورتی بهتر و
شریفتتر زندگی کند،و شاید اوضاع و احوال سیاسی برای اغلب مفسران و بسته بودن محیط اجتماعی آنان مانع آن بوده است که به این کار بپردازند.
در آن کوشیدم تا این جای خالی را تا حدی در خلال تفسیر و سخنرانیها پر کنم و در آن به بحث بپردازم.
دوم:وجود فاصله و گودالی میان تفسیرها و احادیث مأثور از پیامبر و اهل بیت-علیهم السلام-مگر آن جا که مستقیما به تفسیر آیۀ کریمه مربوط میشود،با علم به این که همۀ احادیث پیامبر و اهل بیت در واقع تفسیری از قرآن است،و بنا بر این چیزی جز انعکاس نور وحی بر قلبهای ایشان نیست،و به همین سبب لازم است برنامۀ تازهای برای تفسیر از طریق این مجموعۀ بزرگ روایات شریفه طرحریزی کنیم،ولی چگونه؟ از طریق حذف کردن قید لفظ و معطوف داشتن توجه به معانی،پس هنگامی که از آیۀ کریمه حقیقتی را الهام گرفتیم،در نصوص به دنبال تبصرههای توضیحی برای آن به جستجو بر میخیزیم و آنها را در تفسیر این آیه برای تکامل معنی ثبت میکنیم...مثلا،هنگامی که دربارۀ آیهای بحث میکنیم که بصیرتی به ما دربارۀ علم و علما میدهد،در توضیح و تفسیر آن نصهایی را که در پیرامون علم آمده، با صرف نظر کردن از این که مربوط به این آیه باشد یا نه،ثبت میکنیم،بدان سبب که آن نیز تفسیری از آیه است،خواه در آن ذکر شده باشد یا نه...
دعاهای به جا ماندهای که به حق گنجینههای معارف اسلامی است،و در نتیجه درخششهایی از نور وحی است،بر زبان بزرگان عرفای مبارک یعنی پیامبر و اهل بیت او-علیهم السلام-جاری شده است.آیا شایسته نیست که از آنها در تفسیر آیات معرفتی که نیمی از قرآن یا بیش از آن است بهره برداری کنیم؟ همۀ اینها من و برادران را به تأسیس«دار الهدی»برانگیخت که هدف آن تألیف تفسیر گستردهای متکی بر احادیث مأثور بر طبق برنامۀ یاد شده(اهتمام و توجه به معانی)باشد،و نامی که اگر این تفسیر بیرون آید برای آن میپسندم«من بینات القرآن»است که تفصیلی برای این تفسیر«من هدی القرآن»به شمار
میرود.
دار الهدی راه خود را در میان جنگلی آکندۀ از خارها میپیمود،بدان سبب که ما نیازمند به تربیت کردن بعضی از برادران برای استخراج نصوص از مصادر مختلف بودیم،و نیز به این که فهمی عمیق دربارۀ آیۀ تفسیر شده در چارچوب تفسیر خودمان یعنی«من هدی القرآن»به دست آوریم،و به سبب دشواری کار و اندک بودن /18 امکانات،و نیز کمی وقتی که ما برای به راه انداختن این مؤسسۀ تازه مصرف کرده بودیم،از میان پانزده نفری که در آن با ما همکاری میکردند،تنها سه نفر ماندند و با آن پیش رفتند،و الحمد للّٰه.
به هر صورت همراه با ایشان گامهای بلندی در راه گسترش دادن به تفسیر گسترده برداشتیم،و به حول و قوۀ خدا تفسیر سورههای بقره و آل عمران را فراهم آوردیم،و شاید بتوانیم دنبالۀ راه خود را پس از فراغت یافتن از کار این تفسیر ادامه دهیم،ان شاء اللّٰه.
ولی کار در دار الهدی در این امتداد توقف پیدا کرد،چه قرار شد که همۀ وجهۀ همت خود را متوجه سخنرانیهای تفسیری سازیم که آن را در سال 1402 ه.ق متوقف ساخته و توفیقی برای تشکیل دستگاهی برای ادامۀ آن به دست نیاورده بودیم،ولی برادران در دار الهدی به راه و رسم گسترش کار از طریق مراجعه کردن به نصوص و تفاسیر دیگر آشنا شده بودند،و هنگامی که به کار تفسیر پرداختند،اسلوب کار تا حدی تغییر پیدا کرد.
در آن زمان تفسیر نیمی از قرآن را تقریبا به پایان رسانیده و درست به سورۀ نحل رسیده بودم،و این روش کار از آن سوره تفاوت پیدا کرد که تکیۀ ما بر سخنرانیها بود و من پس از نوشته شدن آن سخنرانیها مجددا به آنها مراجعه میکردم و اصلاحات ضروری را در آنها به عمل میآوردم.و این برنامه برای گسترش تفسیر سودمند واقع شد،به صورتی که معدل مساحت نیمۀ اول قرآن برای هر آیه یک صفحه بود و در نیمۀ دوم به حدود دو صفحه افزایش یافت،ولی بهایی که برای این گستردگی پرداخته شد،کندی پیشرفت کار به سبب افزایش مراحل مختلف
رسیدگی بود.و بدین گونه کار پیش رفت تا به خمس اخیر قرآن رسیدیم و بار دیگر برنامۀ کار را تغییر دادیم:یکی از برادران همۀ تفاسیر مشهور را میخواند و ملاحظاتی دربارۀ آنها مینوشت،و من نیز به نوبۀ خود بعضی از تفسیرها را مراجعه میکردم و سخنرانی مفصلی از آن فراهم میآمد که پس از آماده شدن نوشتۀ آن با استخراج از نوار تجدید نظر دیگری در آن میکردم و به صورت نهایی در میآمد.
شک نیست که این روش کار برای ما از لحاظ تألیف دسته جمعی سود فراوان داشت،و با وجود آن /18 که من خود مسئول همۀ نوشتههای منتشر شدۀ در مجلدات مختلف تفسیر بودم،برادران نیز،و مخصوصا در خمس اخیر،سهم بزرگی در کار داشتهاند.
سالها یکی پس از دیگری میگذشت،و هر سال را سال نهایی تصور میکردیم،ولی مشکلات داخلی و خارجی مانع کار میشد،و چنان بود که سه جزء از قرآن برای سال حاضر(1409 ه)باقی ماند که خدا ما را برای به پایان رسانیدن تفسیر در آن موفق فرمود،و اگر من بر برادران پیشی نمیگرفتم و در ضمن سفر کوتاهی که به بعضی از کشورها کردم به تألیف این آخرین جزء با چشم پوشی از اسلوب سابق نمیپرداختم،کار صورت اتمام پیدا نمیکرد،و باید بگویم که این جزء،همچون جزئهای نخستین تفسیر،به صورت کامل به قلم خود من نوشته شده است.
(3) هر کس به چهل و پنج سالگی برسد،در حقیقت چنان است که خورشید عمرش به وسط آسمان رسیده و از نصف النهار گذشته و،بدون شک،عنفوان زندگی او به پایان رسیده است.و هنگامی که به عقب باز مینگرم،از خود میپرسم که:چه کردهام؟گذشت سالها سریعتر از آن بود که من پیش خود حساب میکردم،همچون گل بهاری است که پیاپی میشکفد تا خشک شود.عمر زمینی که بر روی آن زندگی میکنیم از چهار میلیون سال تجاوز میکند،پس چهل یا هشتاد سال در مقابل آن چه وزنی میتواند داشته باشد؟و چون این فرصت زندگی
ما را محدود میکند،از کف دادن آن به لهو و لعب خسارتی بزرگ محسوب میشود.
ما و زمان در مسابقهای دشوار و قطعی قرار داریم،و زمان به صورتی ما را میفشارد که آخرین قطرۀ آب زندگی را از وجود ما بیرون کند،و اگر سرعت آن را مورد چالش قرار ندهیم،به خسرانی بزرگ دچار شدهایم.
من چشم به راه فرصتهایی بودم که برای نوشتن تفسیر میتوانست در دسترس قرار گیرد.کار تألیف را در حدود بیست کشور مختلف دنبال کردم،در حالی به نوشتن اشتغال داشتم که با گرفتاریهایی دست در گریبان بودم:شهید شدن عزیزی،یا وفات خویشاوندی،یا بیماری دردناکی،و چه بسا که در فرودگاهی منتظر پرواز بودم،یا سوار بر هواپیما یا اتوموبیل یا قطار یا حتی نشستۀ بر روی نیمکتی در یک پارک به کار نوشتن خود ادامه میدادم.به خاطر دارم که زمانی در یک باغ عمومی از یک کشور /18 بیگانه مشغول نوشتن تفسیر بودم و کودکانی در یک گردش تابستانی از کنار من گذشتند و چون مرا دیدند در کنارم جمع شدند و با غرابت به نوشتن من نگاه میکردند،و چون زبان آنان را نمیدانستم نمیتوانستم برای ایشان توضیح دهم که مشغول به چه کارم.چنین بود تا یکی از همراهان من آمد و از کودکان خواست که مرا به حال خود گذارند.عموما منظره برای دیگران غریب بود،و حتی زمانی در یک هواپیما مشغول نوشتن بودم و مسافری که در کنار من نشسته بود و ساعتهای دراز گذشت و من با او سخنی نمیگفتم،از من ملالت خاطر پیدا کرد.و مهماندار من در پاریس مصرانه از من میخواست که برای گردش از خانه خارج شوم و دیدنیهای شهر را ببینم،ولی من بیشتر آن دوست میداشتم که در خانه بمانم و به نوشتن ادامه دهم.و بدین گونه اگر میخواستم کار تألیف را دنبال کنم ناگزیر میبایستی بهای آن را بپردازم،و سخن حکمت آمیزی عربی میگوید:هر چیزی را آفتی است،و علم را آفاتی،و بر آموزندۀ علم تحدّی و چالش همۀ این آفتها واجب است.
با وجود این چنان احساس میکنم که عمر در زحمت آفتهای گوناگون،
همچون اشتغالات کاذب و همنشینیهای ناچیز و وقتهای فارغی که آنها را با جدیت کافی پر نکردهام،ضایع شده است.میدانم که توجه و مراقبت ما از بزرگترین مواهب خدا بر ما،یعنی عمر،کمتر از آن بوده است که میبایستی باشد،و آن را به مصارفی میرسانیم که دردی از ما دوا نمیکند،و بیشتر عمر را به لهو و لعب میگذرانیم و ارزش آن را نمیدانیم مگر آن گاه که برای حساب در برابر خداوند متعال بایستیم و از ما بپرسند که ساعتهای عمر گرانبها را در چه کارها مصرف کرده بودیم.
سرّ توفیقی که نصیب دانشمندان بزرگوار ما شده و آثار بزرگی از خود به یادگار گذاشتهاند،معرفت ایشان نسبت به ارزش وقت و تلاش آنان برای آن بوده است که چیزی از عمر خود را که فردا میبایستی حساب دشواری دربارۀ مصرف کردن آن پس بدهند،بیهوده از کف ندهند.
به راستی که دستاوردهای با شکوهی از خود بر جای گذاشتهاند که ما خود را در برابر آنها کوچک مییابیم،چگونه برای علاّمۀ حلی-رضوان اللّٰه علیه- فرصت آن فراهم آمد که هزار کتاب تألیف کند،در صورتی که امور مرجعیت و سرپرستی مؤمنان را نیز بر عهده داشت؟اگر با آفات علم به مدد ارادۀ محکم خود مبارزه نمیکرد،به ده یک آنچه به آن رسیده است نمیتوانست برسد!مثلا هنگامی که به یک مجلس عروسی در شهری دور دعوت شد و روزهای تعطیل آخر هفته /18 (پنجشنبه و جمعه)را به این کار اختصاص داد،در بازگشت از این سفر کتاب «تبصرة المتعلمین»را که خلاصهای از فقه اسلامی است و در همین گردش نوشته بود با خود همراه آورد که در آن ده هزار فرع فقهی آمده و هنوز هم در موضوع خود در اوج کتابهای نظیرش قرار دارد،و بزرگان از فقهای مسلمان بر آن شرح و تعلیق نوشتهاند و تا این اواخر از مهمترین مواد درسی در حوزههای علمیه به شمار میرفت.
اگر از دشواری سفر کردن بر پشت چارپایان آگاه باشیم که در آن زمان تنها وسیلۀ سفر بود،و مخصوصا با توجه به این که شخص سوار بر آن مجبور بود با قلم نیین و به کار بردن مرکب چیز بنویسد،معلوم میشود که برای تألیف تبصره چه
اندازه از روی شوق رنج کشیده بوده است! شیخ بزرگ صاحب کتاب«جواهر الکلام»که خدا او را برای تألیف یک دایرة المعارف فقهی مشتمل بر همۀ بابهای فقه با دلایل تفصیلی توفیق عنایت فرمود،عملی را انجام داد که بسیاری از فقهای اسلام عزم آن را داشتند ولی به توفیقی دست نیافتند.او نیز اگر دشواریهایی را که بر سر راهش قرار داشت با ارادهای آهنین از پیش پای خود بر نمیداشت،هرگز نمیتوانست به انجام دادن این کار بزرگ توفیق حاصل کند.حتی گفتهاند که چون دختر جوانش از دنیا رفت و او را داغدار کرد،به خود روا نداشت که مقرری نویسندگی روزانۀ خود را ترک کند، و چون هیچ تغییری در طرز تألیف و نوشتن صفحات مختلف کتاب مشاهده نمیشود،تشخیص این که کدام یک از صفحات کتاب را در ایام مصیبت فرزندش نوشته بوده است،ممکن نیست! چنین بوده است زندگی فقهایی که هر یک از آنان چندین برابر بیش از عمر زمانی خود زیسته و سپس به نزد پروردگار خویش به حالی بازگشتهاند که آنان از خدا و خدا از آنان راضی بوده است.آنان قدر هر ساعت و بلکه هر لحظۀ از عمر خود را میدانستند،و آرام نداشتند تا آن که عمل نیکی انجام دهند که در روزی که مال و فرزندان را سودی نیست برای آنان سودمند واقع شود و با قلب سلیم پروردگار خویش را ملاقات کنند:در آن روز که هر کس کفۀ پسندیده ترازویش سنگین باشد زندگی مایۀ خرسندی خواهد داشت،و هر کس که این کفهاش سبک باشد، جایگاهی در دوزخ خواهد داشت! امروز که به رفتار مسلمانان نگاه میکنیم،و میبینیم که چگونه قدر زمان و عمر را نمیدانند و فرصتهای مساعد را از دست میدهند،و در لهو و لعب غوطه میخورند،و از خود میپرسیم که:چگونه ممکن است که مسلمانان به روشها و برنامههای دینی خود باز گردند، /18 تا بتوانند بر مشکل عقب افتادگی و تبعیتی که از بزرگترین دشواریها است پیروز شوند؟ این پرسش پیوسته مرا مشغول میدارد،و روش علمای پیشین خودمان را که
مبتنی بر استفادۀ از نیرومندیها و بهرهمندی از فرصتها و فشار وارد آوردن بر زمان به هر طریق ممکن است،با روش دانشمندان مغرب زمین مقایسه میکنم که بر پایۀ کار دسته جمعی و تمرکز یافتن تلاشهای بسیاری از متخصصان دربارۀ یک عمل واحد متکی است،و از خود میپرسم که چگونه میتوانیم آنها را با یکدیگر سازگار کنیم؟بهتر است مثالی در مقایسۀ این دو روش با یکدیگر بزنیم:علاّمه امینی دایرة المعارف«الغدیر»را با کوشش شخصی و بودجۀ محدود و مخصوص خود فراهم آورد،در صورتی که این کتاب نیازمند به کار افتادن تلاشهای دهها محقق و پژوهنده است،و علاوه بر آن به بودجۀ کلانی نیازمند است،و محدّث قمّی«سفینة البحار»را تألیف کرد که یکی از خاورشناسان،چنان که شنیدهام،دربارۀ آن گفته است که هرگز امکان ندارد این کار نتیجۀ کوشش و تلاش یک نفر بوده باشد،و شیخ آقا بزرگ تهرانی دایرة المعارف«الذریعة»را با کوشش شخصی فراهم آورد که فهرست گستردهای از همۀ تألیفات شیعه در سراسر تاریخ تا زمان حاضر است.
این کارهای بزرگ بازتابی از روش اسلامی در تربیت است که مبتنی بر احساس فرد از ارزش زمان و ارزش عمل در آن است.
اما در روش غربی،دایرة المعارف انگلیسی و فرانسه از کارهای گروهی است که بدون شک بسیار بزرگ محسوب میشود،و در این اواخر صد هزار دانشمند در تألیف یک دایرة المعارف به زبان چینی با یکدیگر شرکت داشتهاند.
مقایسه کردن میان این دو روش جدایی غریبی را بر ما مکشوف میسازد،و ملاحظه میکنیم که ما مسلمانان روش قدیمی قایم بر اساس کارهای فردی بزرگ را کنار گذاشته،و هنوز نتوانستیم روش دیگران را که بر مبنای عمل دسته جمعی است درست بفهمیم و بشناسیم،و همچون کسی هستیم که از هر دو روش واماندهایم!اگر از کسانی میبودیم که نیرومندیهای فردی خویش را به کار میانداختیم و از فهم زمان و گذشت آن آگاه میماندیم،و به دنبال انجام دادن عمل نیک برای رضای خدا میرفتیم،از روش علمای بزرگوار خویش پیروی میکردیم،و در عین حال از روش /18 باختری نیز برای پرداختن به کارهای دسته جمعی
مفید بهرهمند میشدیم و بدین ترتیب بر دیگران پیشی میگرفتیم.
آنچه امروز مطلوب است همین است،و ما مؤسسۀ دار الهدی را به همین منظور تأسیس کردهایم.
(4) تا این اواخر،کسی که اشتغال به تفسیر قرآن یا نوشتن تاریخ اسلام و چیزهای مشابه آن داشت،به آن اندازه محترم شمرده نمیشد که شخص متخصص در فقه اسلامی چنان بود،در صورتی که امروز با بازگشت فهم به امت ملاحظه میکنیم که بسیاری از مراجع تقلید و علما دربارۀ قرآن اهتمام به خرج میدهند و بسیاری از آنان کتابهایی مفصل در تفسیر به رشتۀ تحریر در آوردهاند،و بسیاری از مؤسسات قرآنی به دستور یا تشویق علما به وجود آمده است،و این مقدمهای نیکو است که آیندۀ شکوفایی را به ما وعده میدهد،بدان سبب که قرآن وسیلۀ شفاعتی است که هر کس آن را رهبر خود قرار دهد،او را به بهشت روانه میسازد،و هر که آن را پس پشت اندازد،به آتش دوزخ رانده میشود.
ولی مسافت میان ما و کاری که میبایستی در خصوص کتاب پروردگارمان به انجام رسانیم،بسیار دراز است،و پیشنهادهای آینده میتواند به نزدیکتر شدن این مسافت کمک کند.
الف:این که مطالعه و تحقیق دربارۀ قرآن(از خواندن و تدبر کردن و تفسیر و تأویل)همچون علوم قرآنی پایۀ مطالعات دیگری در مؤسسات دینی و حوزههای علمی قرار گیرد،و شایسته است که آغاز آن پس از اتمام درس زبان و قواعد زبان عربی باشد تا مبلغان و خوانندگان به سوی خدا بر طبق روشی ربّانی تربیت و آماده شوند،و از فرهنگهای تازه وارد اجنبی همچون فلسفۀ یونانی یا افکار هندی قدیمی یا اصول انتقال یافته از خاور و باختر متأثر نشوند.
ب:این که برای استنباط ارزشهای وحی و مقاصد شریعت و هدفهای دین از قرآن سعی و کوشش لازم به عمل آید،و قرآن پایۀ فهم فقه ما شود،و تجزیه و تحلیل ما از تاریخ و ایستار ما در سیاست مبتنی بر آن باشد.ناگزیر باید فاصلهای
که میان دو علم فقه و تفسیر پیدا شده از میان برود.مگر کتاب پروردگار ما نسبت به فقه همان مقامی را ندارد که قانون اساسی نسبت به قوانین و لوایح دیگر دارد؟ /18 ج:چگونه مردمان را به دین دعوت کنیم؟چگونه ایشان را از بد عاقبتی کفر و فسوق و عصیان بیم دهیم؟چگونه آنان را بر پرهیزگاری و فضیلت پرورش دهیم؟ شک نیست که بعضی از روشهای تبلیغ بر بعضی دیگر ترجیح دارد،و مبلّغان دربارۀ این روشها و برنامهها با یکدیگر اختلاف نظر دارند،ولی برترین آنها روش قرآن است که پیامبر بزرگوار و آل بیت او-صلوات اللّٰه علیهم-از آن پیروی میکردند،پس میبایستی آیات قرآن و تفسیر آنها را همچون وسیلهای برای وعظ و اندرز دادن به کار گیریم،که بهترین واعظ همان است،و آن کس که آیات ذکر خدا برای او سودمند نیفتد از هیچ چیز دیگر سود نتواند گرفت.
د:حقیقت امر این است که:افکاری که در این جا مختصر شدۀ آنها را همچون پیشنهادهایی عرضه داشته و امیدوار بودهام که در مناسبات دیگر به تفصیل آنها بپردازم،در پی رو کردن من به تفسیر پیش از 12 سال قبل بوده است.و اکنون نمیدانم که چه اندازه در این کار توفیق نصیب من شده است،ولی هنوز معتقدم که بایستی از قرآن بیشتر مطلب به دست آورم،و از خدا خواستهام که تا پایان عمر مرا به تفسیر آن مشغول دارد،و این که موفق میشوم یا این که دشواریهای زندگی سدّ راه میشود،امری است که از آن آگاهی ندارم.به هر صورت امیدم به خدا است،و به توجه تازهای که از جانب علما و متفکران نسبت به قرآن پیدا شده،و نیز به برادرانمان در دار الهدی که ان شاء اللّٰه به پیشرفت در راهی که میروند ادامه دهند.
و آخرین سخن:
از خدا سپاسگزارم که مرا به کتابش راهنمایی کرد و اینک به حقایق به صورتی روشنتر نگاه میکنم،و بر پیامبرش محمد و آل او درود میفرستم،مخصوصا امام علی بن موسی الرضا که در کنار ضریح او از خدا خواستار اتمام تفسیر شدم.
از برادرانم که به شکلی یا شکل دیگر در اتمام این تفسیر سهیم بودهاند،و
مخصوصا از برادران جناب شیخ صمدی و جناب شیخ شهاب (1)و جناب شیخ عبد الشهید و استاد طالب خان از دار الهدی متشکرم که به صورتی فعال در انجاز تفسیر سهیم بودهاند،و همچنین استاد حاج حسن رضوی و استاد عبد اللّٰه اکبری و دیگر /18 برادرانی که در دفتر من کار میکنند...و استاد عبد المجید الحداد در دار البصائر نیز از کسانی است که در فراهم آوردن وسایل چاپ و انتشار کتاب به صورت زیبایی که مشاهده میشود سهیم بوده است.
در پایان یادآوری از همسر مرحومهام،امّ صالح،را فراموش نمیکنم و پاداش این تفسیر را به روان او برای قدردانی از شکیبایی از وی در سختیها اهدا میکنم.
از خداوند علیّ قدیر مسئلت دارم که این را از ما بپذیرد،و از گناهان و کوتاهی در امر ما در گذرد که او آمرزندۀ مهربان است.
مشهد مشرفه،محمد تقی مدرسی 13 ذی الحجة الحرام 1409 هجری قمری
1) 1) -چند ماه پس از نوشتن این مقدمه،سوگوار برادر فاضل خطیب مجاهد،جناب شیخ شهاب(علی المهدی آل حیدر)شدیم که بهترین یاور ما در دار الهدی بود و با ادب والا و هوشمندی روشن و علم فراوان خود در بیان دیدگاههای ما در تفسیر و پرداخت آنها و مخصوصا در چهار جزء پیش از آخرین جزء قرآن سهم عمده داشت. وفات او که در نتیجۀ تصادف اتوموبیل بود،دلیل تازهای است بر این که فرصت عمر کوتاهتر از آن است که تصور میشود،و در هر لحظه ممکن است به پایان برسد،پس بر ماست که در بهرهبرداری از آن بکوشیم و تلاش کنیم.