ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
سورۀ حدید
1-از جابر جعفی،از ابو جعفر(ع)که گفت:«هر کس سورههای مسبّحات(یعنی سورههایی که با تسبیح آغاز میشود،مانند:حدید و تغابن و حشر و جمعه)را پیش از خفتن بتمامی بخواند،نمیرد مگر آن که(حضرت)قائم را دریابد،و اگر بمیرد در جوار پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)باشد.
نور الثقلین/ج /5ص 231 عرباض بن ساریه روایت کرد و گفت:«پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)پیش از خفتن سورههای مسبّحات را میخواند،و میگفت:«در این سورههای آیهای به فضیلت برتر از هزار آیه باشد».
نور الثقلین/ج /5ص 131 /15
بیشتر آیههای این سوره پیرامون دو محور اساسی دور میزند:
نخست:انفاق در راه خدا،بدون تعیین و تحدید نوع آن،که به صورت انفاق و بذل جان یا مال یا هر چیز دیگر تحقّق مییابد.و قرآن،این کلام حکیم،از طریق برنامهای واقعی و کارآمد و مؤثّر ما را بدان بر میانگیزد و تشویق میکند،و آن
برنامه چنین است:
1-بیگمان خداوند تنها مالک حقیقی همه چیز است،و از لحاظ آفرینش و توانایی و دانش و چارهسازی ولایتی تامّ و تمام دارد،و براستی اوست که زنده میکند و میمیراند و همۀ کارها(و چیزها)به او بازگردانده میشود(و منوط به ارادۀ اوست)،و ما جز نمایندگان(و گماشتگانی)از جانب او در مورد داراییهایی که او به ما داده نیستیم،پس روا نیست دستور پرداختی را که او میدهد رد کنیم،زیرا اوست که مالک واقعی و حقیقی است.
2-انفاق تنها گواه راستین بر پایبند بودن انسان به پیمانی است که خداوند در عالم ذرّ از او گرفته است.
3-چرا انسان بدین دارایی،در حالی که برای او باقی نمیماند،بخل ورزد؟مالی که یا آدمی خود آن را ترک میکند و میگذارد،یا آن مال به دیگری منتقل میشود. /15 آری،آدمی لختی آن مال را به عنوان جانشین در اختیار دارد ولی هر دارندۀ مالی میمیرد تا مال به مالک اصلی آن،خدای تعالی باز گردد.
4-وانگهی،انفاق براستی چیزی به ذات بینیاز ستودۀ خداوند نمیافزاید، و سود و زیان،هر دو به انسان خود بر میگردد،زیرا اگر کسی انفاق کند دارایی خود را میافزاید و جامعۀ خویش را میسازد و به پاداش و خرسندی خدا دست مییابد،امّا اگر بخل ورزد،حاصلی جز تلف و عقب ماندگی در دنیا و گونه گون عذاب در آخرت بر نمیچیند.
این سوره به مسائلی دیگر نیز که به انفاق مربوط میشود میپردازد.
دوم:عدالت اجتماعی به عنوان هدفی است که تمام رسالتهای الهی برای آن فرستاده شده و تمام انبیا و اولیا برای آن کوشیدهاند،چنان که میسزد که تمام مؤمنان به رسالت برای استقرار آن بجنبند و بکوشند،و این عدالت جز به وسیلۀ رهبر صالح(پیامبر یا ولیّ)،و نظامی شایسته در بعد سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و پرورشی،و با ترازویی که خطا کار را از درستکار باز شناساند،و سلاح کارآمد برای نظام،استقرار نمییابد.
در این سوره پیوندی استوار میان محور عدالت و انفاق برقرار شده که نشان میدهد،انفاق در راه خدا به گونهای جدّی و فعّال در برقراری عدالت و یاوری دادن به حق سهم دارد.مگر نه این است که اسلام به تیغ علی و دارایی خدیجه پا گرفت و نیرو یافت؟ از این دیدگاه به برتری انفاق و جنگ بر پیروزی و فتحی که پس از آن میآید پی میبریم.
جنبشهای مکتبی و نهضتهای پیامبری دعوت به عدالت و بر پا داشتن حق میکنند و امّت وظیفه دارد که مسئولیّت قاطع خود را در پی ریزی و تقویت آن بر عهده گیرد و با انفاق در آن صف قرار گیرد و بایستد تا به خدا و پیامبران و اولیای او،علیه ستمگران یاری دهد و کمک رساند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (1) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2) هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (3) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (4) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (5) یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (6)
قرآن در آغاز سورۀ حدید که برای تحقق بخشیدن به عدالت،یعنی همان هدف رسالتهای الهی،به ما دستور انفاق میدهد،ما را یادآور میشود که آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میگوید.(پس روا نیست که ما هیچ چیز از این قبیل را تقدیس کنیم و به ستایش گیریم).و خداوند مقتدر و حکیم و یگانه مالک و دارندۀ آسمانها و زمین است(و از انفاق ما بینیاز،و مائیم که از عطای او بهره میبریم)و اوست اوّل،بی آن که پیش از او اوّلی دیگر بوده باشد و هموست آخر، پس ذات منزّه او با تغییر زمانها دستخوش دگرگونی نمیشود و ظاهر است بر همه چیز به غلبه(و اقتدار)و باطن داناست به هر چیز.
او آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید،و این گواه کمال قدرت و وسعت دانش و حسن تدبیر اوست و او بر جنبش و دگرگونی چیزها چیره و مسلّط است،و آنچه را به زمین فرو میرود،از باران و مواد و پرتوها،و آنچه را از زمین بیرون میآید،از گازها و گیاهان،و آنچه را از رحمت خود به وسیله فرشتگان به زمین میفرستد و آنچه به فراز میرود از فرشتگان و اعمال و نیّتها،همه را میداند و میشناسد،و او با آفریدگان خویش است هر جا باشند. /15 و او مالک حقیقی آسمانها و زمین است و همۀ کارها مرجوع به اوست.پس اوست که تقدیر میراند و تدبیر میکند و سرانجام بدوست،و نشانۀ تدبیر او پیاپی رسیدن شب و روز در تابستان و
زمستان و آگاهی او به اسرار دلهاست.
این همه ما را وادار به انفاق در راه خدا میکند،که همان موضوع درس آینده است.
[1]
بودنیها را خود آگاهی و شعوری است که به مدد آن،هر یک به اندازه و به زبان خود،به تسبیح پروردگار خویش میپردازند.هنگامی که خواه به عین ذات و هستی خود یا به آفاق آفرینش(و دیگر بودنیها)بنگرند جلوه نماییهای پروردگار را میبینند.و با درک ناتوانی ذات بودنیها به توانایی خدای تعالی راه میبرند،و با توجّه به نابودی آنها به بقا و جاودانگی ذات سبحان او،و از حدوث و پدید آمدن آنها بدین حقیقت که او قایم به ذات خود است و همواره بوده و جاودانه خواهد بود و هرگز نابود نمیشود.امّا چون به آفاق درنگرند،به هر جا چشم اندازند آثار آفرینش و تدبیر خدای تعالی عیان است،از این رو تمام آفریدگان او را از نقص و عیب منزّه میدانند(و تسبیح و تنزیه میکنند).
« سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ هر چه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میکند.» این تسبیح همزمان با هستی هر آفریدهای است،و از همان نخستین لحظهای که پروردگار آن را از پس نیستی به جهان هستی میآورد با آن همراه است.اما چیزها چگونه پروردگار خود را تسبیح میگویند(و میستایند)؟ برای این امر دو معنی را تصوّر میکنیم:
نخست:براستی آفرینش هر چیز دلالت بر نارسایی و ناتوانی و محدود بودن آن دارد،و این حقیقت به نوبۀ خود گواهی است راستین بر کمال آفرینندۀ آن چیز و توانایی و فرا بودن او از حدّ و قید،و سپس گواهی است راستین بر این که او سبّوح (1)
1) 1) -پاک و زدوده از هر بدی-م.
قدّوس (1)والایی است منزّه از هر نارسایی و ناتوانی و محدودیّت.
دوم:موضع بدینجا ختم نمیشود و در این حدّ درنگ نمیکند،بلکه هر «چیز»به اندازۀ خود احساسی دارد /15 که به وسیلۀ آن آفریننده را درک میکند،و زبانی ویژه دارد که بدان زبان شناخت خود را بیان میکند،و بدین گونه به تسبیح او میپردازد.
ما با توجّه و اندیشۀ خود به تسبیح،به معنی نخست،پی میبریم،ولی از فهم معنی دوّم قاصریم.خدای تعالی میگوید:« تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (2)-آسمانهای هفتگانه و زمین و آنچه در آنهاست خدا را تسبیح میکنند(و میستایند)و هیچ چیزی نیست مگر آن که به ستایش او تسبیح میکند ولی شما تسبیح آنها را در نمییابید.» و در بیان تمدّن و حکمرانی داود(ع)گوید:« وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ وَ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (3)و همراه داود(و به آهنگ تسبیح و نغمۀ او)کوهها و مرغان را مسخّر گردانیدیم که تسبیح میکنند و ما این کار را کردیم.»آفریدگان از لحاظ وجود و داشتن هستی در تسبیح خداوند یکسانند،ولی در دیگر انواع و زمینهها متفاوت و گوناگون.و براستی کسی نمیتواند منکر وجود شعور(خودشناسی)و زبان در هر چیزی شود،چه جز اندکی از دانش به ما ندادهاند،و نادانی ما واقعیّت چیزی را تغییر نمیدهد،ما در مسیر دانش و شناخت هنوز در نخستین گام از راهی قرار داریم که هزاران میل مسافت دارد.و پروردگار ما که منزّه است گوید:« وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً (4)-جز اندکی از دانش به شما داده نشده»،و از دیدگاه خرد و حکمت ما را همین بس که اعتراف کنیم بیگمان چیزهایی«هست»که دانش ما بر آنها احاطه ندارد،و به دشمنی با آنچه نمیدانیم نپردازیم(و به اطلاق منکر آن
نشویم).
نیازی به تأویل« مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -آنچه در آسمانها و زمین است»نداریم که آن را ناظر بر عاقل شماریم،زیرا چنین تأویلی مخالف ظاهر زبان عربی است که«ما آنچه»را برای غیر عاقل بکار میبرد،و وقتی تمام عالم هستی خداوند را تسبیح میکند،تسبیح نکردن انسان تخلّفی است از پیمان تکوینی و فطری او با پروردگار خود و استثنایی است خلاف قاعده از واقعیّت کاینات و بودنیها.
از مشکلات بشر این است که دلباختۀ طبیعت یا گوشهای از آن میشود و آن گاه آنچه در طبیعت است به عنوان«اله»میگیرد(و خدا میشمارد)و به صفات ظاهری آن،از زینت و قوّت و زیبایی فریفته میشود،در حالی که اگر ژرف بدان بیندیشد در مییابد که آن«چیز»نیز خود تسبیح گویی دیگر نسبت به پروردگار خویش است،پس چگونه سزاست که آن را شریک پروردگارش گیرد؟طبیعت، وقتی کسی بجای خدا آن را بپرستد،رنج میبرد و آزار میبیند.در اخبار آمده است از آن گاه که /15 مردمی که سامری ایشان را گمراه کرده بود،گاو را به پرستش گرفتند، گاوان سر به زیر افکندند.و شاید از این روست که در پایان این آیۀ کریمه عزّت (تسلّط)خدا و حکمت او خاطرنشان شده است.
« وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و اوست عزیز حکیم.» او چنین است،خواه آفریده تسبیحش کند یا او را تسبیح نکنند،او به ذات و بخودی خود عزیز و مسلّط است و تسبیح به عزّت(و تسلّط)او نمیافزاید،و حکیمی است که حکمتش در نظامی دقیق جلوهگر است که آفریدگان خود را بر اساس آن آفریده و حکمتش اقتضا کرده است،هم چنان که این حکمت در تدبیر او در امور و شؤون گوناگون هویداست،و ذات سبحانش را نیازی به اعتراف و شناخت از جانب ما نسبت به حکمتش نیست،و اگر ما به خداوندی او معتقد باشیم این دو صفت جز او به دیگری تعلّق نمیگیرد،و شاید حکمتی که در بیان این دو صفت نهفته است این باشد که خداوند بودنیها را نه تنها به قوّت و نیروی خود بلکه به
حکمت خویش نیز تدبیر کرده(و آفریده)و براستی بودنیها را سزاست که او را تسبیح کنند زیرا ذات والای او به قوت و حکمت بر کاینات مسلّط و فرمانروا و شایستۀ چنین تسبیحی است.
[2]
این آیات هم چنان پیاپی تا آیۀ ششم ما را از خلال صفات و نامها و افعال خداوند که در آفریدگان جلوهگر میشود با پروردگارمان،عزّ و جلّ،آشنا میکند و اینهمه ما را به این امر رهنمون میشود که بر ما سزاست که او را تسبیح کنیم.آدمی به سبب جهل خود نسبت به پروردگار والای خود برای او شریک میسازد،اما اگر بزرگی و تسلّط مطلق او را بر آفریدگان بشناسد،این شناخت تمام اندیشهها و گرههای شرک انگیز را در ضمیر آدمی از میان میبرد.ما افرادی از بشر را که همانندمان هستند با او شریک میآوریم زیرا چیزی از دارایی و نیرو بدیشان داده شده،و این شریک آوری خداوند راستین را از دیدۀ ما مستور و محجوب میسازد.آری،این کسان مالک قطعهای از این زمین و پارهای نعمتها هستند،یا بر مردم تسلّطی دارند،ولی این هم محدود است و آنان را«خداوندان»نمیگرداند،و ملک و قوّتشان با آنچه خدا دارد قابل مقایسه نیست.
« لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -ملک آسمانها و زمین او راست.» با هر آنچه در این دو وجود دارد،و این براستی ملکی است پهناور مطلق و حقیقی،زیرا تملّک مردم بر چیزها تملّکی است /15 اعتباری و از لحاظ زمانی محدود، چه آنان میمیرند و از دارایی خود میگسلند،و از لحاظ چندی نیز محدود است، زیرا نسبت به ملک خداوند که تمامی هستی را در بر میگیرد،بسیار اندک است و از دیدگاه چونی محدود است زیرا توانایی آنان بر تصرّف در آن محدود شده،در حالی که ملک خداوند مطلق و توانایی او نامحدود است،که زنده کردن و میراندن از نمودارهای این توانایی است.
« یُحْیِی وَ یُمِیتُ -زنده میکند و میمیراند.» هر گونه بخواهد،و هر وقت اراده کند،و هرگز هیچ مانعی او را از این کار باز نمیدارد،و جز او کس را چنین توانایی در ملک،و تسلّطی بر آن نباشد.در
حالی که زندگی انسان همواره به دست خداست،آیا انسان مالک است یا خدا؟ چگونه کسی که مالک زندگی خود نیست،مالک چیزی تواند بود؟آیا نه این است که انسان به مدد زندگی خود که بدو امکان جنبش و تصرّف میدهد،مالک داراییها میشود؟ با توجه بدین نکته که زندگی و مرگ از برجستهترین نمودارهای ملک و تسلّط الهی بر آفریدگان است و توانایی خدای تعالی نه تنها در این باره محدود نیست بلکه قدرتی است مطلق.
« وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و او بر هر چیزی تواناست.» امّا ما نمیتوانیم هر چیزی و به هر گونهای که میخواهیم در آنچه مالک آنیم بکنیم.
[3]
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ -اوست نخستین و آخرین.» کس مانند او نباشد چه او ازلی است،و از آنجا که هستی متأخّر از اوست پس او،عزّ و جلّ ایجاد کنندۀ هستی به صنع خویش است،این حقیقت هنگامی که آفریدگان به دیار نیستی میروند و تنها ذات والای او باقی میماند،دیگر بار جلوهگر میشود.از آنجا که او اوّل است،پس اوست که آفریدگان را زندگی بخشیده و به وجود آورده و از آنجا که او آخر است،پس اوست که به قدرت و حکمت خود آفریدگان را میمیراند،هم چنان که او پیداست بیپنهان بودن،و هستی بتمامی نشانههایی است که ما را بدو راهنمایی میکند،زیرا او قاهر(مسلّط) فرداست بندگان خود است.
« وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ -و پیدا و پنهان.» /15 پیداست،با نامها و صفات و جلوهگریهای خود در هستی،و این امر را حواس آدمی درک میکند و دل و عقل انسان او را میبیند،و او به ذات خود که هیچ یک از آفریدگانش کنه آن(ذات منزّه)را در نمییابند،نهان(و نهفته)است.امّا این بدان معنی نیست که از آفریدگان غایب و پنهان است،بلکه براستی دانش خود را به اعماق هر چیزی میتاباند و نفوذ میدهد.
« وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و اوست که به هر چیز داناست.» وسعت دانش او مانند وسعت توانایی اوست،و همین آیه کافی است تا انسان پروردگار خود را هماره شاهد و ناظر احساس کند و مانعی است که آدمی را از ارتکاب نافرمانی بازدارد.در اینجا پیوندی میان این دو آیه:« وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ - وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ با آیۀ« وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ وجود دارد.
پس عزّت(و تسلّط)به قدرت مطلق است،و حکمت به دانش مطلق که برجستهترین جوانب و سنجههای آن است.پروردگار ما به دانش خود مقدّر میکند و قضا میراند،و به قدرت خود آنچه را(بر آن قلم)قضا رانده،اجرا میکند و میگذراند.
در تفسیر این آیۀ کریمه پارهای اخبار رسیده که آگاهی ما را نسبت بدان میافزاید.مفسّران دعایی از پیامبر(ص)را ذکر کرده و آن را تفسیری بر این آیه شمردهاند،و آن تفسیر،این گفتۀ اوست:«بار الها تویی اوّل که پیش از تو چیزی نیست،و تویی آخر که پس از تو چیزی نیست،و تویی ظاهر(و چیره)که فرداست تو چیزی نیست،و تویی باطن(در ژرفای همه چیز)که فرو دست تو چیزی نیست.
بدهی ما را بپرداز و ما را از فقر بی نیاز ساز.» (1).
از امام رضا(ع)روایتی نقل شده که بیان میکند«اشتراک کلمات میان ما و پروردگارمان اشتراک لفظی است نه معنوی،و برخی از نامهای خدا را برمیشمارد که معانی آنها با نظایر همان نامها که نزد ما معروف و متداول است، تفاوت دارد،تا آن که در معنی ظاهر و باطن گوید:«امّا الظّاهر»نه از آن روست که براستی او بر چیزها،با سوار شدن بر فراز آنها و نشستن بر آنها و بالا نشینی بر قلّۀ آنها،بالا رود(و بلندا و ظهور یابد)بلکه این به سبب چیرگی و قهر و غلبۀ او بر چیزها و قدرت او بر آنهاست،چنان که کسی گوید: /15 «ظهرت علی اعدائی»«بر دشمنانم پیروز شدم»و«اظهرنی اللّٰه علی خصمی»«خداوند مرا بر دشمنم غالب کرد»که خبر از پیروزی و چیرگی میدهد،همچنین است«ظهور»(چیرگی)
1) 6) -نور الثقلین،ج 5،ص 234.
خداوند بر چیزها.و وجهی دیگر این که خداوند ظاهر(پیدا)است برای کسی که او را بخواهد،و چیزی بر او پوشیده و پنهان نیست،و براستی او مدبّر هر چیزی است که میآفریند.پس کدام«ظاهر»(و پیدایی)پیداتر و آشکارتر از خدای تبارک و تعالی است؟زیرا به هر جا بنگری،صنعت او را میبینی و در شخص تو نیز از آثار او چندان وجود دارد که تو را(از دیگر دلایل خارجی)بینیاز میسازد.«ظاهر پیدا» در مورد ما آن است که برای خود آشکار و به حدّ و تعریف خود معلوم و شناخته باشد.
پس ما در این اسم(با خداوند)اشتراک(لفظی)داریم و جمع میشویم ولی در معنای آن اشتراک نداریم و جمع نمیشویم.اما«باطن»به معنی«استبطان» درون شدن در چیزها بدانسان که به بطن و عمق آن روند نیست.(این صفت)در مورد خداوند به معنی نفوذ آگاهی و حفظ و تدبیر او در درون چیزهاست،چنان که کسی گوید:ابطنته،یعنی از درون او خبر یافتم و راز نهانش را دانستم.«باطن»از دیدگاه ما آن است که در چیزی غایب و پنهان باشد،پس در این اسم نیز مشترکیم و در معنی آن متفاوت.» (1)از امام صادق(ع)شرح و توضیحی برای معنی«قبل و بعد»آمده و گوید:
«دانشمندی از دانایان(یهود)نزد امیر مؤمنان(ع)آمد و گفت:ای امیر مؤمنان! پروردگار تو کی بود؟بدو گفت:مادرت به عزایت نشیند!کی نبود تا«کی بود»(مصداق داشته باشد)؟پروردگار من پیش از پیش،بی پیشی از خود بود،و پس از پس،بی پسی بر خود(باشد)و پایان او را پایان و نهایتی نیست،نهایتها بدو سپری شود و او خود پایان بخش هر پایانی است». (2)
در خطبهای از امیر مؤمنان(ع)که نامهای خدا را یاد میکند و در ضمن معانی آنها را بیان مینماید چنین آمده است:
«آن که در نخستینی او نهایتی نیست،و در پسین بودنش حدّ و غایتی
نباشد.آن که وقت بر او پیشی نگیرد و زمان بر او مقدّم نباشد.نخستین پیش از هر چیز،و پسینی پس از هر چیز و ظاهر( غالب)بر هر چیز به چیرگی و قهر مختصّ به خود.» (1)/15 ابو یعفور گوید:از امام صادق(ع)دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ:یعنی «الاوّل و الآخر»پرسیدم و(جمعی که در خدمتش بودیم)گفتیم:مفهوم«اوّل» نخستین را دریافتهایم امّا تفسیر«آخر»پسین را برای ما بیان کن.گفت:
«براستی،چیزی نیست مگر آن که آغاز میشود و(یا خود)دگرگون میگردد یا دگرگونی و زوال بدان راه مییابد،و از رنگی به رنگی،و از شکلی به شکلی،و از صفتی به صفتی،و از فزونیی به کاهشی،و از کاهشی به فزونیی انتقال مییابد، مگر پروردگار جهانیان،که براستی همواره به یک حالت بوده و خواهد بود،و او نخستینی است پیش از هر چیز،و پسینی است جاودانه،و صفات و نامهای او تغییر نمیپذیرد،بدان گونه که در مورد دیگری چون انسان تغییر میپذیرد و یک بار خاک است و دیگر بار گوشت و خون و باری استخوان ریزه و پوسیده،و همچون بسر (خرمای نارس)که یک بار بلح(خرمای سبز)است و یک بار بسر و برای رطب (خرمای رسیدۀ تازه)و دیگر با تمر(خرمای مانده)،پس نامها و صفات آن دگرگون میشود،و خداوند عزّ و جلّ به خلاف این است». (2)
[4]
« هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ -اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید.» آفریدگان نشانهای بر چیرگی و قدرت اویند،و تقدیر«در شش روز» نشانهای از علم و حکمت اوست.ما دیگر بار این پرسش را به میان میآوریم:
چرا آن دو را در شش روز آفرید،در حالی که او قادر بود آن دو را در کمتر از چشم بر هم زدنی بیافریند؟« وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ -و فرمان ما جز یکی نباشد،
مانند چشم بر هم زدنی» (1)پیش از این در(تفسیر)سورۀ اعراف آمده است که این (تأنّی)دلالت بر سنّت و روش تکامل در آفرینش دارد که خداوند بدان برکت میبخشد و آن را طور به طور،روز بروز و لحظه به لحظه رشد و نموّ میدهد،که برای عامل زمان در عالم تأثیری بزرگ قرار میدهد،به تعبیری دیگر:روزهای ششگانه همان ظرف آفریده است و ما ناگزیر باید آفریدگان را از خلال ظرف زمانی آنها بشناسیم و این مطلب را از گفتۀ خدای سبحان الهام میگیریم که گوید« مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی -خدا آسمانها و زمین(و هر چه را در میان آنهاست)جز به حق و به وقت معیّن نیافرید.» (2)که میرساند وقت معیّن با حق،از این لحاظ که جزئی از حقیقت آن است،همطراز است،و خدا داناست.
آفرینش آسمانها و زمین در شش روز صادقترین دلالت و روشنترین گواهی بر تقدیر(بکار بردن قدرت)و تدبیر(چارهگری با حکمت)است،و این خود بطلان شبهۀ کسانی است که قایل به تصادفاند،زیرا اگر اصل هستی بر اثر تصادف میبود چگونه تدبیر(و چارهگری)و تکمیل مسیر(و حرکت)آن تصادفی صورت میگرفت؟و به تعبیری دیگر:عمل آفرینش مستمرّ(و مداوم)است و همین گواهی است بر وجود آفرینندۀ سبحان.
پروردگار ما چون آفریده را آفرید،او را به کناری ننهاد و بیهوده و به حال خود رها نکرد،بلکه او را زیر پوشش تدبیر و رعایت و نگهبانی خود قرار داد.آری، سنّتها(قوانین)و نظامهایی حکمروا را در او تعبیه کرد و پیش از آنکه او را بسازد و به وجود آورد هر چیزی را در او مقدّر داشت(و تکوین کرد)،ولی اقتدار و دست بالاتر و آغازگری به سبب نیازمندی آفریده بدو،از آن اوست،زیرا همه چیز حتی قوانین و سنّتها نیز جز به خدای تعالی قوام و وجودی ندارد،و او این چنین بر عرش قرار گرفت.
« ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ -آن گاه بر عرش قرار گرفت.» عرش همان رمز و نشان توانایی و ملک و تدبیر است،چهار تن از فرشتگان مقرّب آن را حمل میکنند،و این فرشتگان که فرمانهای خداوند را که به آنان صادر میشود دریافت میکنند،پیرامون آن قرار دارند،استواء و قرار گرفتن خدا بر آن یعنی چیرگی و تسلّط او و بدین معنی است که او بر آفریدگان تسلّط دارد و تدبیر میکند و این تدبیر و چارهگری بیعلّت(و ناخودآگاهانه)نیست بلکه حکیمانه است و بر اساس دانشی که او به همه چیز دارد استوار شده است.
« یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ السَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا -هر چه را در زمین فرو رود و هر چه را از آن برآید و هر چه را از آسمان فرود آید و هر چه را بدان بالا رود،میداند.» کلمۀ«ما»دلالت بر اطلاق دارد،یعنی هر چیزی که در زمین فرو میرود از باران و پرتوها و مواد،و همچنین هر چیزی که از آن بیرون میآید از گیاه،و همچنین هر چیزی که از آسمان فرود میآید یا بدان بالا میرود،از فرشتگان خداوند و اعمال بندگان.
« وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ -هر جا که باشید او با شماست.» /15 در خشکی یا دریا،آشکارا یا پنهان،چنان که گوید« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -آیا ندیدی که خدا آنچه را در آسمانها و زمین است میداند،هیچ پچپچهای سه کس با یکدیگر نکنند مگر آن که او چهارم آنهاست و نه پنج کس مگر آن که او ششم آنهاست و نه کمتر از آن و نه بیشتر جز آن که او، هر جا آنان باشند،با آنهاست.آن گاه روز رستاخیز آنان را بدانچه کردهاند آگاهی میدهد،براستی که خدا به همه چیز داناست.» (1)پروردگار ما تنها به امور ظاهر و
1) 13) -المجادلة7/.
آشکار آفریدگان خود دانا نیست بلکه نسبت به باطن و امور نهانی آنها نیز بینا و آگاه است و دانش او به جزئیات و امور پنهان و نهفته نفوذ میکند و راه میبرد.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و خدا به هر چه کنید نیک بینا و آگاه است.» (خدا)ظاهر کار را میداند،هم چنان که صاحب و کنندۀ کار را میبیند و میشناسد،و انگیزههای حقیقی او را میشناسد،و میداند که ظاهرش صلاح ولی باطنش ریا و شهرت دوستی و مصلحت شخصی است.همین آیه کافی است که ما را به افزودن بر کردار صالح و کوشش در بکار بردن اخلاص و انفاق بیشتر برانگیزد و وادارد،زیرا سرنوشتهای ما در گرو اعمال ماست و سنجندۀ کردارهای ما بینایی آگاه است.آری،ما(ممکن است)مردم را بفریبیم یا خود را نیز به ظاهر سازیها و کردارهای نیک خود بفریبیم،ولی آیا میتوانیم خدا را فریب دهیم؟هرگز.
[5-6]
این آیات زمینه چینی و مقدّمهای برای گفتگو از انفاق محسوب میشود،زیرا ما را از خلال صفات نیکوی خداوند،از جمله بینیازی او،با پروردگارمان آشنا میکند،پس هنگامی که او ما را به انفاق فرا میخواند برای آن نیست که از ما سودی ببرد بلکه بدان سبب است که ما از او سود جوییم زیرا انفاق ما چیزی بدو نمیافزاید.
« لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -ملک و دارایی آسمانها و زمین از آن اوست.» انفاق ما چه چیزی میتواند به ملک و دارایی او بیفزاید؟بلکه انفاق ما چیزی جز بخشی از ملک و دارایی او نیست که ما را در مورد آن جانشین و نایب خود قرار داده،زیرا(انفاقی که ما میکنیم)یا فراوردۀ زمین است یا از آسمان،و مالک حقیقی هموست که این دو را آفریده است وانگهی ظاهر امور در دست ماست و این پندار را در ما به وجود میآورد که ماییم که زمام کارها را به دست داریم،و حال آن که واقع و حقیقت امور به بدست خداوند است و همۀ کارها بدو بر میگردد(و منوط به ارادۀ اوست).چه قدر بنده به تدبیر و چارهگری کاری میپردازد که تدبیر خداوند آن را نقض میکند؟و چه قدر چیزی را بها میبخشد که
امر خدا آن را از او میگیرد و مهر ابطال میزند؟ « وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ -و به خداوند است که کارها باز گردانده میشود.» از این مقطع بدین حقیقت راه میبریم که مالک اوّل همانا خداست که هر چیز را از آغاز به صورتی نو پدید و آغازین به وجود آورد،و آن را از پس نابودی و نیستی آفرید،و بیگمان او مالک آینده است،و همو مالک این زمان است،زیرا اوست یگانه و دانای به هر چیز،همان گونه که براستی اوست توانا بر تصرّف در هر چیز،به هر گونه و هر وقت که خود بخواهد.اوست که میمیراند و زنده میکند.
کافی است که تو به چشم خود به افقهای آفرینش بنگری و از وجود خویشتن آغاز کنی تا حکمت و تدبیر الهی را که در هر چیز سرشته است بعیان ببینی.آری ممکن است اثر و نقش ارادۀ الهی را در جزئیات زندگی خود انکار کنی و بپنداری که براستی خود،تویی که هر چیزی را در زندگی خویش میسازی و صورت میدهی،امّا کیست که میلیونها کهکشان گردننده در فضا را با چنین نظامی دقیق به حرکت در میآورد؟و کیست که فصلهای(سال)و شب و روز را به یکدیگر تبدیل میکند؟بیقین او خداست.
« یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ -شب را در روز میبرد و روز را در شب میبرد.» چون یکی از آن دو(شب و روز)در دیگری میرود،مقداری از آن را میگیرد و به همان اندازه بر آن فزونی مییابد،و این کاستی و فزونی پیاپی و متقابل در گردش روزانۀ زمین پیرامون محور خود و به سبب گردش آن پیرامون خورشید منتهی به جابجایی و تبدیل فصلها به یکدیگر میشود.تجاوز شب به روز در حدّ نهایی در نیمۀ زمستان است،در حالی که تجاوز روز به شب در حدّ نهایی در نیمۀ تابستان است و در(آغاز)بهار و پاییز روز و شب برابر میشوند.
« وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -و او به اسرار سینهها(دلها)آگاه است.» براستی،دانش خداوند تنها بدانچه انسان به عنوان دلیلی بر آنچه در دل
دارد و نشانهای از نیّت درونی خود اظهار و ابراز میکند،متوقف نمیماند و بسنده نمیکند بلکه علم او به درون سینهها و ذات دلها نفوذ میکند و راه مییابد.شاید کسی بپرسد:رابطۀ میان این دو بخش آیه چیست؟یا به تعبیر دیگر:تجاوز و ورود شب در روز و بر عکس چه رابطهای با آگاهی خدا از /15 دلها دارد؟پاسخ این است:
که این هر دو نیاز به دقّت و دانش و حکمت دارند،وانگهی هیچ کار و شأنی خداوند را از کار و شأنی دیگر باز نمیدارد و به خود مشغول نمیسازد،پس تدبیر شؤون هستی(و گرداندن عالم کاینات با تمام بزرگی)او را از دقیقترین و ظریفترین کارها باز نمیدارد،و براستی او بر همه چیز مسلّط است و چیرگی دارد و این چیرگی برای خدا سهل و آسان است.و نیز این آیه متضمّن ردّی بر نظر کسانی است که میگویند خدا همّت خود را بتمامی صرف امور بزرگ،چون حرکت ستارگان و زمین کرده و دیگر امور را به آفریدگان خود واگذاشته است.
آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ (7) وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثٰاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (8) هُوَ اَلَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (9) وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ أُولٰئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ اَلَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قٰاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (10) مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ (11) یَوْمَ تَرَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ بُشْرٰاکُمُ اَلْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (12) یَوْمَ یَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ اِرْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِیهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ (13) یُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ اِرْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ اَلْأَمٰانِیُّ حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (14) فَالْیَوْمَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لاٰ مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوٰاکُمُ اَلنّٰارُ هِیَ مَوْلاٰکُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (15)
11[یقرض]
:قرض چیزی است که آن را به دیگری دهی تا به تو برگرداند،و اصل آن قطع است،یعنی قطعهای باشد که از مالک آن با اجازۀ وی بگیرند به شرط آن که مانندش را بدو باز دهند.
13[نقتبس]
:روشنایی میگیریم،اقتباس به معنی گرفتن آتش است،و گویند:قبسته نارا برای او آتش آوردم،و اقتبسته علما از او دانش فرا گرفتم.
14[و تربّصتم]
:یعنی منتظر مؤمنان و کوشش آنان ماندید(و درنگ و تأمّل کردید)گویند:آنان در فرمانبرداری از خدا شتاب نورزیدند زیرا«تربّص»درنگ و مراقبت کردن و انتظار کشیدن است.
این آیهها ما را متوجّه ایمان به خدا و پیامبر میکند و به ما دستور انفاق میدهد،از این دیدگاه که انفاق از بزرگترین نتایج ایمان است و پاداشی بزرگ بدان اختصاص دارد،و خود محک پیمانی است که در عالم ذرّ از هر انسانی گرفتهاند و مادهّای از موادّ تعهدنامهای است که هر مسلمانی هنگام بیعت و سرسپردن به رهبری مکتبی بر خود فرض و واجب قطعی کرده است.قرآن گونهای معیّن از انفاق را معلوم و محدود نداشته و تعریف نکرده است،و گر چه چنان که پیداست مراد همان انفاق مال است.هم چنان که اندازهای نیز برای انفاق معیّن نکرده،زیرا کیفیت مهمتر است نه کمیّت.از این رو میان انفاقی که با پذیرفتن فرمان خدا و دعوت پیامبر پیش از فتح(مکّه)صورت گرفته با انفاقی که پس از آن فتح به عمل آمده تفاوتی مییابیم،و تأکید بر آن است که انفاق نخستین نزد خدا برتر است،زیرا دشوارتر از این یک بوده.بدان هنگام،مؤمن با دشواریهایی بسیار روبرو میشده، همچون فشار سلطۀ حاکم،که انفاق در راه حق را جرمی مستوجب مجازات میشمرده و فشار جامعه نادان واپسگرا که آن را شیفتگی و دیوانگی میشمرده.امّا پس از فتح(مکّه)بسیاری از این فشارها منتفی شد،و چه بسا که انفاق راهی برای کسب شهوت به حساب میآید.از باب تأکید بر نوع انفاق،پروردگارمان ما را به دادن وامی نیکو(قرض حسن)در راه خود فرا میخواند،نه از آن رو که خود به چنان وامی نیاز دارد، /15 بلکه از آن رو که چند برابر آن را در دنیا به ما بازگرداند،و در آخرت نیز آن را نور و سبب و پاداش و رستگاری بزرگ قرار میدهد.
سپس این وحی الهی منظرهای از آخرت را پیش چشم ما میگسترد،آنجا که مردان و زنان مؤمن حرکت میکنند و نور ایشان که با انفاق و وام نیکو(قرض الحسن)در راه خدا به وجود آمده پیشاپیش و در جانب راست آنان گسترده شده و پیش میرود.آنان جاودانه در بهشت جای دارند،در حالی که دو رویان و منافقانی که بخل ورزیدند یا در راهی جز برای خدای تعالی بذل مال کردند،در تیرگیها و زیر شکنجه و عذاب دچار پریشان مغزی و جنوناند،و در آنجا در برابر رهایی از شکنجه از آنان فدیه و جان بهایی نمیپذیرند گر چه به اندازۀ زمین انباشته از طلا باشد،در حالی که میتوانستند با انفاقی معیّن و محدود در دنیا،در راه خدا و فرمانبرداری از پیامبر و اولیاء او خویشتن را از دوزخ بازخرند و رها سازند،امّا آنان(دلهای)خود راه تباه ساختند و درنگ کردند و در گمان افتادند و آرزوهای دروغین آنان را فریفت و شیطان به آنان نیرنگ زد.
[7]
پروردگار ما پس از آن که از خلال صفات خود چون توانایی بر هر چیز و دانش به همه چیز به ما میشناساند و بیان میکند که او اوّل و آخر و ظاهر و باطن و آفرینندهای است که این ملک پهناور از آن او و تدبیر به دست اوست،ما را به ایمان نسبت به ذات والای خود فرا میخواند،بدین اعتبار که این(شناخت صفات مذکور)پایه و اساس و ایمان است.آیا ایمان راستین نه همان است که بر شناخت استوار میشود؟ « آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا -به خدا و فرستادۀ او ایمان آورید و انفاق کنید.» برخی میپرسند:آیا این خطاب متوجّه مؤمنان است؟که این تحصیل حاصل است،زیرا آنان خود مؤمناند و ایمان آوردهاند،یا متوجّه غیر مؤمنان است؟ که این جایز نیست زیرا امر و فرمان تنها مؤمن را ملزم میکند.
پاسخ این است که:
اوّلا:ایمان درجات و مراتبی دارد،پس درست است که خطاب به مؤمنان باشد که آنان را به درجۀ ایمانی بالاتر فرا میخواند،و انفاقی که در این آیه بدان امر شده خود یکی از درجههای ایمان است،پس همۀ مؤمنان انفاق کننده نیستند.
ثانیا:امر به ایمان و انفاق حتی شامل غیر مؤمن نیز میشود و او را نیز ملزم میکند،پس اگر مخاطب مسلمانی باشد که هنوز ایمان به دلش راه نیافته فرا خواندن او به ایمان و انفاق رواست،و اگر او را کافر فرض کنیم باز این دعوت استوار و الزام آور است.این پیامبر خداست(ص)که کافران و مشرکان را چنان که از حضرتش مشهور و زبانزد است به یگانه پرستی دعوت میکند:«قولوا لا إله إلا اللّٰه تفلحوا بگویید خدایی نیست بجز خداوند تا رستگار شوید.»این بدان معنی نیست که امر آن حضرت(ص)ناشایست و زشت و یا دعوتش غیر الزام آور بوده است.پس این امر و فرمان هنگامی که امری عقلی باشد هر صاحب عقلی را ملزم میکند و هنگامی که شرعی باشد هر کسی را که حجّت بدو ابلاغ شده و رسیده ملزم میسازد،گر چه اذعان و اعتراف نکرده باشد،و دلیل بر این سخن بیم عذابی است که خداوند به مخالفان اوامر خود میدهد،و امر به ایمان-و بدنبال آن انفاق-مربوط به داشتن عقل است،هم چنان که مقتضای شریعت نیز میباشد.
اگر شناخت و معرفت منوط به ایمان باشد،همانا ایمان منوط به انفاق است،زیرا انفاق بیایمان و جز در راه خدا،ارزشی ندارد.خدای تعالی گوید:
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ فِی هٰذِهِ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (1)-همانا آنان را که کفر ورزیدند اموال و فرزندانشان از (عذاب)خدا نتوانند رهانید و آنان اهل دوزخ و در آن جاودانهاند.داستان (کافران)در مالی که در راه زندگی دنیوی خود خرج کنند به باد سردی سخت ماند
1) 14) -آل عمران116/-117.
که به کشت قومی ستمکار بزند و همه را نابود کند،و خدا بر آنها ستمی نکرده بلکه آنان خود به خویشتن ستم میکنند.»ایمان تنها انفاق را به سوی هدفهای درست رهنمون نمیشود و آن را ضمن پرتابگاهها و انگیزههای مطلوب قرار نمیدهد،بلکه ایمان است که به انسان اراده و توانایی جلوگیری از تجاوز حرص نفس و نیروی خویشتنداری و دیگر فشارها و انگیزههای متعارض را میدهد.پس مؤمن مال خود را در راه خدا میدهد زیرا معتقد است که این امر منجر به رشد و تعالی و رسیدن به بهشت و مهمتر از همه،خرسندی خدا میشود،از این رو انفاق خود را زیان و خسارت نمیشمارد بلکه آن را سود در زمان حال و آینده میداند.وانگهی گیریم که در دنیا سودی به دست نیاورد اما بیقین در آخرت پاداشی ارزشمند و با ارج خواهد یافت.
یکی از انگیزههای عینی و دور از هدفهای شخصی انفاق،افزون بر ایمان، آگاهی عمیق و استوار از این حقیقت است که ما براستی از جانب خود انفاق نمیکنیم،بلکه از دارایی خداوندی که ما را در این مورد جانشین و نایب خود قرار داده انفاق میکنیم.پس چرا در حالی که او، /15 که مالک حقیقی و اصلی این مال است،امر به انفاق میکند،ما بخل ورزیم و جلوگیری کنیم؟از این رو است که قرآن تأکید میکند و گوید:
« مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ -از آنچه شما را در آن جانشین خود(یا وارث پیشینیان)قرار دادیم.» دربارۀ«مستخلفین»دو معنی ذکر کردهاند،یکی از آنها این که:انسان در دارایی به عنوان خلف(و وارث)سلف(و پیشین)خود میآید و معنی عبارت چنین میشود:پیش از آن که خداوند با میراندن شما دیگری را خلف(و وارث) شما قرار دهد،یا دارایی شما را بدو منتقل کند،انفاق کنید.و دومی این که:
مالک حقیقی شما نیستید بلکه خداست،گر چه به شما اجازۀ تصرّف در آن را داده، و صلاحیّت کار کردن با آن را به عنوان نعمتی به شما بخشیده،بدان گونه که شما خلیفگان و نایبان او در این مورد هستید.و این دو معنی،هر دو برای تشویق و
برانگیختن به انفاق یکسان است،امّا معنی نخستین(به موجب ادلّه)آشکارتر است،به دلیل گفتۀ خدای تعالی:« وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِی إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّٰالِحِینَ (1)-و از آنچه روزی شما کردیم انفاق کنید پیش از آن که مرگ بر یکی از شما فرا رسد،در آن حال گوید پروردگارا اجل مرا اندکی به تأخیر انداز تا صدقه(و انفاق)بسیار کنم و از نیکوکاران شوم.» « فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ -پس آنان را که از شما ایمان آوردند و انفاق کردند پاداشی بزرگ است.» امّا کسی که ایمان میآورد و انفاق نمیکند،اگر از انفاق واجب خودداری کرده باشد عذاب دارد،و اگر از انفاق مستحبّ بوده باشد،پاداش او چون پاداش انفاق کنندگان نخواهد بود.
[8]
چرا انسان ایمان به پروردگار خود را ردّ کند و کنار گذارد در حالی که اوست که وی را آفریده و روزی میدهد و نگهبانی میکند؟ « وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ -و برای چه شما به خداوند و فرستادۀ او ایمان نمیآورید،در حالی که او شما را فرا میخواند که به پروردگار خود ایمان آورید؟» این دعوت و فراخوانی امری نوپدید و باطل نیست،بلکه با حقیقت سپرده در سرشت هر آفریدهای از زمان پیمان بستن او با پروردگار خود همراه است.خدای تعالی گوید:« وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ. أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ /15 أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ. وَ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (2)
«و هنگامی که خدای تو از پشت فرزندان آدم ذریّۀ آنها را بر گرفت و آنها را بر خود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟گفتند:بلی،ما به خدایی تو گواهی دهیم که دیگر در روز قیامت نگویند ما از این غافل بودیم.و یا نگویید که براستی پدران ما به دین مشرک بودند و ما نیز فرزندان پس از آنان بودیم،آیا به کردار اهل باطل ما را به هلاکت خواهی رساند؟.و بدین گونه آیات خود را تفصیل میدهیم باشد که از راه باطل باز گردند.» « وَ قَدْ أَخَذَ مِیثٰاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -و از شما پیمان گرفته،اگر مؤمن هستید.» یعنی اگر پیمان نخستینی و پیشین را دائر بر فرمانبرداری از خدا و پیامبر دادهاید،انفاق کنید.
برخی از مفسران گفتند:پیمان عالم ذرّ برای برانگیختن و تحریض مفید نیست،زیرا ما آن پیمان را به یاد نمیآوریم،پس چگونه حجّتی بر ما تواند بود؟ عطاء و مجاهد و کلبی و دو مقاتل گفتند:مراد هنگامی است که خداوند انسان را از پشت آدم برآورد،و گفت:« أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ (1)-آیا من پروردگار شما نیستم؟گفتند:بلی»و فخر رازی گفتۀ آنان را رد کرد و گفت:این(تفسیر)ضعیف است،و آن بیان از آن رواست که خدای تعالی پیمان گرفتن را یاد کرده است تا سببی باشد که مردم را عذری در ترک ایمان پس از آن باقی نماند،و گرفتن پیمان هنگام بیرون آوردن آنان از پشت آدم برای این گروه معلوم نیست مگر بنا بر گفتۀ پیامبر(و در ردّ رأی آنان ادامه میدهد تا آنجا که گوید:)پس دانستیم که تفسیر این آیه بدین معنی روا نیست، (2)و حقیقت حال این است که خداوند از بنی آدم پیمان نگرفت و از آنان بر خودشان گواهی نستاند مگر برای آن که روزی از روزها به وسیلۀ فرستادگان و اولیا و حجّتهای خود ادای پیمان را باز خواهد و آن پیمان به
صورت شناخت و معرفت و ایمان فطری در دلهای مردم سپرده شده است.و شاهدی که پیش از این از سورۀ اعراف آمده آشکار و مؤیّد این معنی است.
احتمال دارد که معنی ایمان همان جنبۀ عملی آن باشد که در انفاق متجلّی و نمودار است.پس معنی آیه چنین میشود:اگر براستی مؤمناید دعوت پیامبر را در مورد انفاق پاسخ گویید.
یکی(از مفسّران)گفته است:معنی این آیه چنین است:اگر از کسانی هستید که این شواهد برای آنان کافی است،ایمان آورید.
[9]
دیگر بار میپرسیم:چرا انسان ایمان را نپذیرد و رد کند؟ایمانی که خسارت و زیان نیست بلکه خود سودی است کلان،زیرا بیگمان ایمان او را از تیرگیها به روشنایی میآورد،از ظلمات ظلم و ستم به نور /15 عدالت،و از ظلمات عقایدی سخیف که خرد را از حقایق دور میکند و در پرده نگاه میدارد به نور عقیدۀ درست آسانگیری که خرد را به شناخت حقایق بر میانگیزد،و از ظلمات عقدههایی روانی که لذّت زندگی را میگیرد،به نور بیداری و آگاهی.و این همه به وسیلۀ رسالت خداوند به انسان کامل میشود.
« هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ -اوست که بر بندۀ خود آیات روشن را فرو میفرستد تا شما را از تیرگیها به روشنایی در آورد.» قرآن نقشهای شامل متکامل و درست از جوانب و ابعاد زندگی برای ما ترسیم میکند و خرد و نفس را از اندیشههای گمراه کننده و عقدهها و گرهها آزاد میسازد.براستی قرآن نفس را از رشک و کین و بدگمانی و شک پاک میکند،و اینها تمام تیرگیها و ظلمات است،و در برابر در آن سازش و عشق و خوش گمانی و همخویی را میکارد و مینشاند.چنان که از مهمترین تیرگیهایی که هدف رسالتهای الهی بیرون آوردن انسان از آن است همان نظامهای فاسدی است که بر گردن مردم سوار و چیره شده امّت را از پیشرفت باز میدارد،و بر مردم است که بدانند ایمان ریشه دارد و انفاق است که آنان را به رهبریها و جنبشهای مکتبی
فرا میخواند که هدف آن آزاد ساختن از آن تیرگیها و ظلمات به روشنایی دولت حق و عدل است.و این امر بیشک آنان را مکلّف به مقداری از فداکاریها و از خود گذشتگیها میکند،ولی باید دریابند و بدانند که این به مصلحت و خیر آنان در دنیا و آخرت است.هدف ایمان و انفاق آن است که جامعهای متمدّن از نظر روانی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بنا کنند.این همه از رأفت و رحمت خدا نسبت به بندگان خود است.
« وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ -و براستی که خداوند به شما بسیار مهربان و سخت بخشنده است.» آری،ایمان پارهای مسئولیتها را بر دوش ما مینهد،و ما نیاز داریم بدان ملتزم باشیم و خواهشهای خود مخالفت ورزیم ولی این چنان که پارهای میپندارند غرامت و خسارتی نیست.ایمان از ما انفاق خواسته،امّا نه برای آن که خدای سبحانه و تعالی از آن سود ببرد بلکه برای آن که سود آن به ما نوع بشر باز گردد و این از آن رو است که(انفاق)نفسهای ما را تزکیه و پاک میسازند و ما را تربیت میکند و میپرورد،و اجتماعی متکامل و نیرومند میسازد،و اقتصاد ما را رشد میدهد، افزون بر آن که سبب خرسندی خدا و پاداش او در آخرت میشود،چه خدای تعالی گفته است:« خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ /15 وَ تُزَکِّیهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (1)-صدقهها را از ایشان بستان تا (نفوس)آنها را پاک و پاکیزهسازی و آنها را به دعای خیر یاد کن که دعای تو تسلّی و تسکینی برای ایشان است و خدا(به دعای پاکدلان)بسیار شنوا و داناست.»و گفت:« یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ (2)-خدا ربا را نابود میکند و صدقات را افزونی میبخشد»و گفت:« قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ (3)-بگو که خدا روزی
را بر هر کس از بندگانش که بخواهد وسعت میدهد و برای او اندازه میکند،و هر چه شما انفاق کنید به شما عوض میدهد و او بهترین روزی دهندگان است.» ما باید حقیقت رسالت و رأفت و رحمت خدا را از نزدیک لمس کنیم،اگر اندک زمانی به عقب بر گردیم تا دو واقعیّت را در یک جامعه که در شبه جزیرۀ عربستان میزیسته مقایسه کنیم:وضع و واقعیت پیش از اسلام و وضع و واقعیّت آن جامعه پس از اسلام.پیش از اسلام اجتماعی ناتوان و از هم گسیخته و عرضۀ طامعان و دشمنیها و جنگها بوده و پس از آن اجتماعی نیرومند و متحد و مظهر تمدّن شده است.و خدای تعالی در اشاره بدین نعمت بزرگ گوید:« وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً وَ کُنْتُمْ عَلیٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ النّٰارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (1)-و به یاد آرید این نعمت خدا را بر خود که شما دشمنان یکدیگر بودید،پس خدا دلهای شما را با یکدیگر الفت داد و بر اثر نعمت او برادران یکدیگر شدید در حالی که بر پرتگاه آتش بودید،خدا شما را از آن آتش نجات داد، خداوند آیات خود را بدین گونه برای شما بیان و آشکار میکند باشد که راهنمایی شوید»و فاطمه زهرا(ع)سخنی گفت که محتوای این آیه و مانند آن را منعکس و بازگو میکند:«خدا پیامبر را برانگیخت و مبعوث کرد تا امر خود را به تمامی رساند و عزم خود را در گذراندن حکم و فرمانش نشان دهد و اندازۀ رحمتش را به جریان اندازد،پس دید که فرقهها در ادیان خود متفاوت و پراکندهاند،یا در زاویۀ آتشگاهشان معتکف شدهاند و یا به پرستش بتهایشان مشغولاند،با وجود آشنایی با خدا و آگاهی از هستی او،منکر اویند.از این رو خداوند به وسیلۀ پدرم محمد(ص) آن تیرگی را روشنایی بخشید و گره اندوهها را از دلها گشود و پردۀ غمها را از برابر دیدگان به کنار زد و به هدایت و راهنمایی مردم پرداخت و آنان را از گمراهی و بیخردی نجات داد و از کور دلی به بینایی و آگاهی کشاند و به این دین استوار
1) 22) -آل عمران103/.
هدایتشان کرد و آنان را به راه راست فراخواند...تا آنجا که گوید:و شما بر سر پرتگاه آتش بودید،دوشاب نوشنده،و شکار آزمند،و لهیب شتابان،و محلّ نهادن گام،شرنگ حوادث ناگوار را مینوشیدید و دیگ(هوس)میپختید،خوار و بیمقدار بودید و هر دم بیم آن داشتید که مردمی که پیرامون شمایند شما را بربایند.
آن گاه خدای تبارک و تعالی پس از آن چنان وضعی شما را به وجود محمد(ص) نجات داد.» (1)/15 [10]
پس چرا بشر از این آیات پیروی نمیکند و گام بر اساس آنها برنمیدارد،در صورتی که این آیات آدمیان را از تیرگی به روشنایی میکشاند؟آیا تاریکی بهتر از روشنایی است؟یا عذاب و شکنجه بهتر از رأفت و مهربانی خداست؟ « وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -و برای چه در راه خدا انفاق نکنید؟در حالی که میراث آسمانها و زمین از آن خداست.» هر نعمتی که در دست انسان است امانت است،روانش و کالبدش و داراییش و هر چیز که دارد همه امانت است،و روزی میرسد که باید این امانتها را به صاحب اصلی آنها که همان خداوند است باز پس دهد،و از هر کس میپرسند که با آن امانتها چه رفتاری کرده است« ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (2)«آن گاه،آن روز از این نعمتها بیگمان بازپرسند»،« وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ -در جایگاه حساب نگاهداریدشان که براستی مسئولند.» (3)چرا آدمی مال و امانت خدا را بیاجازۀ او برای خود نگاهدارد؟آیا پس از چنین کاری سزاوار مجازات نیست؟ « وَ مٰا ذٰا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ (4)-و چه زیان به آنان میرسد اگر به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند،از آنچه خدا روزی آنان کرده
چیزی انفاق کنند؟» انفاق و خرج کردن در راه خدا با صرف مال برای غرضهایی دیگر متفاوت است،زیرا در مورد اوّل انفاق پذیرفته میشود و پاداش دارد ولی مورد دوم پذیرفته نمیشود و چه بسا آدمی به سبب آن مجازات شود.انفاق نوع نخست را نیز درجاتی است و بعضی از انواع آن را بر نوعی دیگر برتری باشد و این بسته به سطح و میزان ایمان صاحب انفاق و شرایط و اوضاع و احوال و دادههای محیط بر آن است،پس بیگمان کسی که پیش از فتح مکّه و پیروزی انفاق کرده،حتماً از نظر برتری و درجه بزرگتر(و انفاقش مؤثرتر)است.و این برتری به جهاتی است که مهمترین آنها عبارت است از:
1-پیشی و سبقت او در گرویدن به حق و اقدام به کار نیک و عمل صالح،و اینکه شاید بسیاری از پیوستگان بعدی به سبب او رهنمایی شده باشند،پس او کسی است که این گفتۀ پیامبر(ص)دربارۀ او صدق میکند که میفرماید:«کسی که سنّتی نیکو نهد به روز قیامت مزد آن سنت از آن اوست به اضافۀ مزد آن کس که بدان عمل کرده است،و این از مزد هیچ یک از آنان نمیکاهد»،هم چنان که وی مصداق این گفتۀ خدای تعالی است که« وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (1)و پیشگامان پیشگامانند و آنان براستی نزدیکان درگاهند.» 2-نقش او در استقرار حکومت خدا در جامعه،که این بیگمان برتری بزرگی است،و بسیاری از /15 انفاقها و پیکارهایی که پس از فتح مکّه صورت گرفته بر اثر همان پیروزی و توفیق نخستین است که به سبب آن دشواری بر طرف شد و شرایط و اوضاع و احوال موافق و مخالف روبراه گشت و بسیاری از مردم آمادۀ انفاق در سایۀ اجتماع مسلمان شدند،و این آمادگی بیش از آمادگی آنان برای انفاق در دوران خود جنبش و فعالیّت آغازین نهضت بود،چه در آن ایّام مستضعف و ناتوان نگهداشته شده بودند.و شاید اگر آن پیشگامان برای تقویت شالودۀ این
1) 27) -الواقعة10/ و 11.
رسالت چنان پایهای نمینهادند،بعداً چنین بنایی بر آن استوار نمیشد.
3-از آن رو که انفاق و پیکار پیش از فتح مکّه دشوارتر و نسبت به انسانی که دست بدان زده مبارز طلبانهتر بوده است و بسیاری از مصایب و مشکلات را برای او به وجود میآورده،زیرا دشمنان رسالت آن را به عنوان فعالیّت سازمانهای تبهکار میشناختند.در فضیلت و برتری آن اقدامات همین بس که چنان کس در شرایطی به کار پرداخته که مبارزات و عکس العملهای شدیدتری را بر میانگیخته و تمام مردم(به مبارزه با رسالت)سینه پیش داده و عرض اندام کرده بودند،و پیامبر(ص) وقتی میگوید«بهترین کارها مخاطره آمیزترین و گزندهترین آنهاست»به همین حقیقت اشاره میکند.امّا انفاق پس از پیروزی و فتح مکه وسیله و راهی برای رسید به مجد و افتخار اجتماعی است.
انفاق پیش از فتح مکه دلالت بر ژرفی ایمان دارد،زیرا انفاق کننده در آن زمان میبایست از سه گردنۀ دشوار بگذرد:گردنۀ مالدوستی،و گردنۀ فشارهای سیاسی،و گردنه رقابتها و مبارز طلبیهای اجتماعی.همچنین اقدام او به جنگ و پیکار و انفاق بدان هنگام انگیخته از روح ایمانی ناب او بوده نه آمیزۀ عوامل جذب و دفع سود و زیان.
« لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ أُولٰئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قٰاتَلُوا -آنان که پیش از فتح(مکّه)انفاق کردند(با دیگران)برابر نیستند،آنان به درجه بزرگتر از کسانی باشند که پس از فتح انفاق و پیکار کردند.» امّا سزاوار نیست که این برتری(تنها)سبب پیشرفت برای یک گروه و یا موجب نومیدی و احساس حقارت نزد گروهی دیگر شود،هم چنان که این برتری بدان معنی نیست که پیوستگان بعدی را بهره و فضلی نباشد،هرگز...
« وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ -و خداوند همه را وعدۀ نیکوترین پاداش داده.» یعنی بهشت و خرسندی و پاداش.قرآن در پایان این آیه تأکید میکند که
این برتری دادن /15 تنها بر اثر پیوستن به صفوف مجاهدان رسالت پیش از فتح مکه نیست و نیز به عوامل شخصی منحصر به همان نسل بستگی ندارد،هرگز...بلکه این برتری بسته به اعمال نیکی است که دانش خدا بر آنها احاطه و آگاهی دارد.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و خدا بر هر چه کنید بسیار آگاه است.» پس کافی نیست که نسل پیشین به افتخارات گذشتۀ خود ببالد و به پشتوانۀ این برتری از کار و کوشش باز ایستد،و شاید در این پایان آیه اشارهای باشد لطیف به موضع گیری اسلام در مورد مبارزۀ نسلها،بدین معنی که در همان حال که به وجود نسلها و حتی به تمایز آنها از یکدیگر اعتراف میکند آنها را به مبارزه با یکدیگر فرا نمیخواند بلکه آنها را به پیوستن و همکاری و مسابقۀ سازندۀ در میدان کوشش و کار دعوت میکند.
[11]
پارهای به مجادله گویند:در حالی که ملک آسمانها و زمین از آن خداست،و او خود بر هر چیزی تواناست،پس چرا به ما فرمان انفاق میدهد؟ خداوند در مورد امثال این گروه گوید:« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (1)-و چون به ایشان گفته شود از آنچه خدا روزی شما کرده انفاق کنید،آنان که کافرند به آنان که مؤمناند گویند:آیا به کسی بخورانیم که اگر خدا میخواست خود بدو میخورانید؟شما که به ما چنین میگویید،در گمراهی آشکاری بسر میبرید.»این همه بهانه تراشی آنان برای واپس نگهداشتن خود از حقّ و کوششی برای گریز از مسئولیّت است،امّا مؤمنان بینیازی خدا را درک میکنند و میدانند اگر او انفاق را مقرر کرده از آن روست که بندگان خود را بیازماید و ادای فرمانبرداری از خود را که با او پیمان بستهاند از آنان بخواهد.امیر مؤمنان(ع)گوید:«چشمان خود را به شب بیدار دارید،و شکمهای خود را به لاغری در آرید،قدمهای خود را به کار گمارید و از انفاق و هزینه کردن اموال خود(در راه خدا)دریغ مدارید،از پیکرهاتان بگیرید و به
1) 28) -یس47/.
جانهاتان بدهید،و در بخشیدن از آن به این بخل نورزید که خدای تعالی گفته است:
«اگر خدا را یاری کنید او نیز شما را یاری میکند و گامهاتان را استوار میدارد.» (1)و گفته است:«کیست که به خدا وام دهد،نیکو وامی،پس آن را برای او دو چندان سازد و برای او مزدی گرانقدر باشد.» (2)خدا از روی خواری از شما یاری نمیطلبد و از سر تنگدستی از شما وام نمیخواهد،از شما در حالی یاری خواسته که سپاهیان آسمانها و زمین او راست،و نیز در حالی وامخواهی کرده که گنجینههای آسمانها و زمین از آن او،و خود بینیاز و ستوده است.او خواسته است شما را بیازماید تا کردار کدام یک از شما بهتر آید،پس /15 با کردارهای خود بشتابید و پیشی گیرید تا از شمار همسایگان خدا در سرای او باشید.» (3)آری،خدای تعالی به ما و به هیچ یک از بندگان خود نیازمند نیست،و ما براستی مالک چیزی نیستیم مگر از فضل و رزقی که او به ما داده،و دعوت او از ما برای انفاق به مصلحت خود ماست،و با هزینه کردن و انفاق در راه اوست که ما مشکلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی خود را حلّ میکنیم و نفسهای خود را پاکیزه میسازیم و در آخرت مزد و پاداش بزرگ میبریم.پس ندای او را به گوش جان بشنویم و به دعوت او پاسخ دهیم که گوید:
« مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً -کیست که به خدا وام دهد،نیکو وامی؟» براستی،او از ما نمیخواهد که تمام اموال خود را در راه او هزینه کنیم، بلکه فقط پارهای از آن را میخواهد.(واژۀ)قرض به معنی جدا کردن و بریدن (جزئی از کلّ)است،و شاید در این کلمه اشارهای باشد بدان دشواریای که انسان هنگام خرج کردن مال با آن روبرو میشود و شبیه به بریدن و جدا کردن است.یا آیا نمیخواهد با خواست و هوای آدمی و مالدوستی او مخالفت کند؟پس
در این صورت آدمی باید تحمّل کند و بداند که این کار به صلاح او در دنیا و آخرت است.
پروردگار ما هر انفاق و خرج کردن مالی را نمیخواهد بلکه انفاق نیکو را میخواهد،و چنین اتفاقی جز با اوصاف زیر صورت نمیپذیرد:
1-این که از مال حلال باشد.ابو بصیر از ابی عبد اللّه(ع)دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ که فرماید:« أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ (1)-از پاکیزهترین چیزهایی که به دست آوردید انفاق کنید»روایت کند که گفت:«این مردم در زمان جاهلیت مکاسبی بد داشتند،چون اسلام آوردند خواستند آن در آمدها را از دارایی خود بیرون کنند از این رو آنها را به عنوان صدقه و زکات عرضه کردند، امّا خدای عزّ و جلّ نپذیرفت گر آن که از پاکیزهترین مالی که کسب کردهاند بپردازند»، (2)و دربارۀ گفتۀ خدای تعالی که فرماید:« وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ (3)-و(اموال)پلید را برای انفاقتان معیّن نکنید»گفت:«مردم هنگامی که اسلام آوردند در آمدهایی به دست آمده از ربا و اموال پلید داشتند،کس بود که بعمد همین بخش از دارایی خود را معین میکرد و اختصاص به صدقه و زکات میداد،پس خداوند آنان را /15 از این کار نهی کرد،چه صدقه و زکات جز از درآمد پاکیزه شایسته نباشد». (4)پیامبر خدا(ص)گفت:«همانا خدای تعالی پاکیزه است و جز پاکیزه نمیپذیرد». (5)شاید تأکید احادیث و آیات بر این شرط از آن روست که کسی بخواهد در آمدهای حرام خود را توجیه و تطهیر کند و به نیرنگهای گوناگون شرع را به انصراف و انحراف افکند،مانند خرج کردن پارهای از آن مال در ساختن مسجدها و حسینیهها،و مشارکت در طرحهای خیریّه،ولی اینان باید بدانند که این
کار ایشان را از مسئولیت در برابر خدا مصون نمیدارد و سودی به آنان نمیرساند.
2-این که خالصانه برای خدا باشد،خدای تعالی گوید:« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (1)-همانا خدا از پرهیزگاران میپذیرد»و این روش اولیاء اوست(ع)که:« وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً. إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً. إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً (2)-و برای دوستی خدا به فقیر و یتیم و اسیر خوراک میدهند(و گویند)ما از قهر پروردگار خود به روزی که(از رنج آن)چهرۀ مردم درهم فشرده و دژم است،میترسیم»،امّا اگر انسان برای نزدیک شدن به طاغوت،یا به طمع مقام و منصب،و گذراندن حاجتی نزد رهبری مکتبی،یا برای ریا کاری با مردم و یا حرص و له له زدن به دنبال شهرت و آبرو هزینه کند،چنین انفاقی وامی نیکو(و به تعبیر قرآن«قرضاً حسناً»)نیست بلکه همان هزینۀ بدی است که سزاوار بازخواست و مجازات است،زیرا راهی است به فساد و ایجاد فساد در جامعه،و بر رهبری مکتبی واجب است که در مورد این گونه از مالداران هشیار باشد که به تقویت جنبش و دولت اسلامی تظاهر میکنند ولی در واقع در پشت این تظاهر چیزی جز رسیدن به سود و مصالح خود و پوشاندن خطاهای خویش و بازی کردن با اقتصاد و جامعه نمیخواهند،و شک نیست که سخن نیکو بهتر از این گونه انفاق است،و خدای تعالی گفته است:« اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ. قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا /15 صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ النّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لاٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ
(1) -کسانی که داراییهای خود را در راه خدا انفاق کنند و در پی آنچه انفاق میکنند منّتی(بر نیازمندان)ننهند و آزاری نرسانند،پاداش آنان نزد پروردگارشان برای آنان محفوظ است و بیمی بر ایشان نیست و اندوهگین نخواهند بود.سخنی نیکو و آمرزش طلبی(در پاسخ فقیر)بهتر است از دادن صدقهای که در پی آن آزار(و توهین یا زخم زبانی)باشد،و خداوند(از صدقۀ خلق)بینیاز(و بر بخل آنان)بردبار است.ای کسانی که ایمان آوردید!صدقههای خود را با منّت نهادن و آزار رساندن به هدر ندهید!مانند آن کس که مال خود را از روی ریا کاری با مردم انفاق کند ولی به خدا و روز قیامت ایمان نیاورد،مثل او مانند سنگی سخت است که بر روی آن خاک نشسته است،و رگباری بر آن ببارد و آن را هم چنان سخت بر جای گذارد که نتوانند هیچ حاصلی از آن به دست آورند،و خدا گروه کافران را رهنمایی نمیکند.» 3-این که انفاق در موارد درست خود صرف شود و به دریافت کنندۀ مشروع خود برسد،پس در این صورت است که آدمی بالفعل آن را به خداوند وام داده است،آری،از انفاق کننده نمیخواهند که به تفتیش عقاید مردم بپردازد و از آنان بازپرسی کند،ولی شایسته است که بداند مال خود را کجا مینهد(و به چه مصرفی میرسد).در خبر مشهور آمده است:«گامهای بنده بر پل صراط پیش نمیرود مگر آنکه نخست از پنج چیز او بپرسند(از جمله:)از مال او که از کجا به دست آورده و در چه راهی هزینه کرده»و خدای عزّ و جلّ گوید:« إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ (2)-اگر صدقهها را به مستحقان آشکارا دهید،کاری است نیکو ولی اگر آن را در نهان به نیازمندان برسانید برای شما بهتر است».و امام صادق(ع)گفت:«اگر مردم آنچه را خداوند به آنان امر کرده به دست آورند و در راهی که آنان را از آن نهی کرده
انفاق کنند خدا آن انفاق را از آنان نمیپذیرد،و اگر مال را از راهی که خدا نهی کرده به دست آورند و در راهی که امر کرده انفاق کنند،خدا آن را از آنان نمیپذیرد مگر آن که مال را از راه حق به دست آورند و در راه حق انفاق کنند.» (1)طبیعة پاداش بر پایۀ نیّت است و از انسان خواستهاند که عمل به ظاهر کند،ولی اگر همراه با خلوص نیّت هدفش نیز درست باشد البته پاداش او از کسی که اخلاص دارد ولی عملش به هدف درست نرسیده،بیشتر خواهد بود،در صورتی که اقدام این یک به سبب اهمال بوده باشد.زیرا اگر در موارد انفاق(یعنی گیرندگان و مصارف شایستۀ آن)خطا شود به حالات و نتایجی منفی و معکوس از نظر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی میانجامد.
از مهمترین موارد(و شایستگان دریافت انفاق)امام معصوم و جانشین(یا نمایندۀ)او در رهبری جامعهای مسلمان یا اجتماعی مکتبی است که برای برپا داشتن فرمان خدا و آزاد کردن شهرها و بندگان خدا از یوغ ستم و فساد و پیروی اجباری،میکوشد.امام صادق(علیه السلام)گوید:«خداوند /15 به سبب نیازمندی خود،از آفریدگان خویش نپرسید که برای وام دادن چه در دست دارند،و هر حقّی که از آن خداست همان حق از آن ولیّ اوست»، (2)و در روضة الکافی از ابو الحسن الماضی(شیر بیشۀ شجاعت)امام کاظم(ع)آمده است که در بیان گفتۀ خدای تعالی:« مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ (تا پایان آیه)گفت:(قرض الحسن پرداخت سهم امام در دولت فاسقان است». (3)
امّت باید بداند که هر چه جنبشهای رسالتی و رهبریهای صالح را تقویت کند و هر چه به سوی پیروزی پیش رود و در بالا بردن و توانمندی طلایه داران مجاهد آن مساهمت کند،باز بسیاری از طرحها در راه جهاد و پیروزی موجود است که انتظار کمک و مساعدتی دارد تا آن را بر روی زمین به صورت واقع درآورد و تحقق
بخشد،و همسر رسول اکرم،خدیجه دختر خویلد(علیهما السلام)نمونه و سرمشقی نیکو برای ماست.وی دارایی خود را برای به دست آوردن خرسندی خدا و جهاد در راه او به اسلام واگذاشت و تقدیم کرد.حال که این مسئولیت بر عهده یکا یک افراد امّت نهاده شده،شک نیست که مسئولیت بیشتر متوجّه کسانی است که خداوند آنان را از نعمت دارایی بهره داده است،و از آنان میخواهند که در برابر خدا و امّت و تاریخ،مسئولیت خود را بر عهده گیرند و تحمّل کنند و در نبرد میان باطل(که در نظامهای جاهلی مجسّم شده)و حق(که در رهبریها و جنبشهای راستین رسالتی مجسّم است)،تکلیف واجب خود را ادا کنند،و هر انفاق کنندهای مطمئن باشد که یاری دادن به حق تنها به مصلحت امّت نیست بلکه به مصلحت شخص او نیز هست،و مالی که انفاق میکند کاهش نمییابد بلکه خداوند در آن مال بدو برکت خواهد داد.
« فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ -پس آن را(برای او)چند برابر گرداند.» در دنیا،قرآن برای این چند برابر کردن مثلی میزند،آنجا که گوید:
« مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (1)-مثل آنان که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند همانند دانهای است که از یک دانه هفت خوشه بروید و در هر خوشه یکصد دانه باشد(یعنی از دانهای هفتصد دانه برآید)و خدا از این مقدار نیز بر هر که خواهد بیفزاید و خدا گشایش دهنده و بسیار داناست.»و امام علی(ع)گفت:«الصدقة تنمی /15 المال عند اللّٰه-صدقه مال را نزد خدا افزون میسازد.» (2)و این پاداش در این حدّ متوقف نمیماند،بلکه برکت پیرامون زندگی او را فرا میگیرد،و دامنۀ آن به اطرافیان او و نسلهای آیندۀ پس از او میکشد.
امام صادق(ع)گفت:«چون بنده صدقه را نیکو بپردازد خداوند نیز جانشینی او را
پس از او بر فرزندانش نیکو میگرداند» (1)و این چنین،پاداش به آخرت شمول مییابد و در آنجا بیشتر و برتر است.
« وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ -او را مزدی با ارج باشد» در برابر سپاسگزاری انسان نسبت به پروردگار خود،و تصرّف و رفتار نیک او در مورد نعمتهای الهی خداوند نیز از او سپاسگزاری و حق شناسی میکند.ما میدانیم که چون عطیّه و بخششی از دستی کریم برآید و اعطا شود چه قدر بسیار است،ولی نمیتوانیم گستردگی و نوع آن را هنگامی که از جانب پروردگار جهانیان،که رحمتش بر همه چیز گسترده است،اعطا میشود دریابیم.
جای آن دارد که در پایان تفسیر این آیه عین سخن علاّمه طبرسی را در بیان شروط وام نیکو(یا قرض الحسن)در اینجا نقل کنیم:
«اهل تحقیق گفتند:وام نیکو آن است که ده صفت در آن گردآید:
1-این که از مال حلال باشد،زیرا پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:
«خدای تعالی پاکیزه است و جز پاکیزه را نمیپذیرد.» 2-و این که از بهترین چیزهایی باشد که انسان در تملّک دارد،نه آن که آهنگ انفاق بدترین و پستترین چیزهای خود را کند،به لحاظ این گفتۀ خدا که:
« وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ -اموال پلید را به عنوان آنچه انفاق میکنید معیّن نکنید.» 3-و این که در حالی صدقه بدهد که خود آن مال را دوست دارد و به زندگی خود علاقهمند و امیدوار است.بنا بر گفتۀ پیامبر(ص)که چون دربارۀ صدقه از او پرسیدند گفت:«بهترین صدقه آن است که آن را در حالی بدهی که خود تندرست و علاقمند به آنی،امید زندگی داری،از فقر و تنگدستی میترسی،و آن تصدّق را چندان به تأخیر نیندازی که در دم واپسین بگویی گفتم:به فلان چنین،و به فلان چنان(دهید).»
1) 46) -همان مأخذ،ج 96،ص 268.
4-و این که آن را به کسی که فقیرتر و نیازمندتر و سزاوارتر به گرفتن آن است اختصاص دهد،و از این رو خداوند گروههایی را به دریافت این صدقهها اختصاص داده که همان اهل دو سهماند.
5-و این که تا آنجا که بتواند صدقه را پنهان دهد،بنا بر گفتۀ خداوند « وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ (1)-اگر آن را در نهان به نیازمندان برسانید برای شما بهتر است.» 6-و این که از پس آن منّت نهادن و آزار رساندن(توهین یا زخم زبانی) نباشد، /15 بنا بر گفتۀ خداوند:« لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ (2)-صدقههای خود را با منّت نهادن و آزار رساندن به هدر ندهید.» 7-و این که در راه خدا و برای او صدقه دهد و با صدقه دادن ریا کاری نکند،زیرا ریا نکوهیده است.
8-و این که آنچه را میدهد کم و کوچک شمارد،گر چه بسیار باشد زیرا متاع دنیا اندک و بیمقدار است.
9-و این که مال صدقه از محبوبترین اموال صدقه دهنده در نظر خود او باشد،بنا بر گفتۀ خداوند:« لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ (3)-هرگز به نکوکاری نمیرسید مگر آن که از آنچه دوست میدارید،انفاق کنید.» پس چون این صفتهای دهگانه در صدقه گرد آمد،چنان صدقهای وام نیکو (و قرض الحسن)خواهد بود.» (4)[12]
و پاداش خداوندی و مزدی که او میدهد منحصر به دنیا نیست،بلکه پاداش آخرت بزرگتر و شاملتر از پاداش دنیوی است.
« یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ -آن روز
مردان و زنان مؤمن را بینی که نورشان در پیش روی آنان میرود،» زیرا کارهای نیک خود را پیشاپیش و قبل از آن که از این سرای بروند (بدان سرای جاوید)فرستادهاند.
« وَ بِأَیْمٰانِهِمْ -و به دست راست ایشان.» دست راستی که همواره تا آخرین رمق در راه خدا انفاق کرده تا آنجا که نامۀ اعمال و کارنامۀ آنان که به دست راستشان میدهند به صورت نور و مژدۀ بهشت در میآید.نور همان تجلّی واقعی کارهای نیک(و اعمال صالح)و رهنمودی است که آن را از آیات رسالت که بر پیامبران نازل شده پیروی کردهاند،و امامتی صالح که آن را اختیار کردند و بدان سر سپردند و از بصیرتها و روشن بینیهایش پیروی کردند.امام باقر(ع)در تفسیر این آیه گفت:«در روز قیامت امامان مؤمنان پیشاپیش و در سمت راست آنان حرکت میکنند تا آنان را به جایگاههای اهل بهشت در آرند،» (1)و این سخن غرابتی ندارد زیرا پروردگار ما پیامبر خود را به نور و چراغ نور افشان توصیف و تشبیه میکند و گوید:« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً (2)-ای پیامبر،ما تو را به رسالت فرستادیم تا بر مردم گواه و برای آنان مژده رسان و بیم دهنده باشی.و دعوت کنندۀ آنان به اذن خدا به سوی او و چراغ فروزان باشی.»این نور در دنیا وجود دارد،امّا انسان آن را با چشم ظاهر نمیبیند بلکه بینا دل با چشم جان آن را میبیند و در آخرت خداوند این نور را آشکار میکند.ما از اندیشیدن در این عبارت و بیان که گوید /15 «نورشان پیشاپیش و به دست راست آنان حرکت میکند»بدین نکته راه میبریم که مؤمن را کافی نیست به نوری که از خارج راه او را روشن میسازد بسنده کند،بلکه باید در دست او خود نوری باشد و روشندلی و بصیرتی داشته باشد که در زمان مناسب از آن بهره جوید.
از دقایق و ظرایف تعبیر در اینجا گفتۀ خداوند در بکار بردن کلمۀ«مؤمنات :زنان مؤمن»است،بدون آن که به«مؤمنان:مردان مؤمن»که زبان متداول قرآن است و شامل هر دو جنس(مرد و زن)میشود اکتفاء کند،و این روست که زنان نپندارند انفاق و جهاد در راه خدا تنها از وظایف مردان است.هرگز...زنان نیز به اندازۀ توان خود مکلّفاند،و این خطاست که زن تنها به آنچه ولیّ یا خویشاوندان او ادا میکنند اعتماد و بسنده کند،پس هر کس ملزم به سعی و کردار خویش است و نور و پاداش خود را به روز قیامت دارد.
آن گاه که به سوی بهشت میروند و از صراط میگذرند از جانب خداوند به وسیلۀ فرشتگان به آنان مژده میرسد.و چه مژدهای است آن؟!مژدهای براستی بزرگ.
« بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ -مژدۀ شما امروز بهشتهایی است.» بسیار و گوناگون بسته به گوناگونی کارها و قدرها و مراتب، « تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا -که در زیر آنها جویها روان است و شما در آنجا جاودانهاید.» این از برترین و گرانقدرترین نعمتهای بهشت است،نعمتی همیشگی و زندگیای جاودانه.
« ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ -این است همان رستگاری و کامیابی بزرگ،» زیرا رهایی از دوزخ و رسیدن به بزرگترین آرزوهای انسان یعنی جاودانگی است،و هر انسانی پیش خود احساس میکند که چه قدر بیم از مرگ و پایان داشتن زندگی و خوشبختی او را مکدّر میکند و بر هم میزند،از این رو خداوند جاودانگی مؤمنان را(در بهشت)تضمین کرده است.
و پیداست که«بُشراکم»مبتدا و خبر آن«جنّات»است،چنان که بگوییم:این چیرگی و توانمندی را مالک شو.
[13]
امّا منافقان و دورویان که از این آیات روشنگر پیروی نکردند و به رهبری مکتبی و امامت صالح سر نسپردند،و کردارهای نیک و اعمال صالح چون
جهاد و انفاق را انجام ندادند،یا برای دیگری جز خدا کار کردند،همواره در تاریکی و شکنجهاند،زیرا آن عوامل است که انسان را از تاریکی بیرون میآورد « لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ -تا شما را از تاریکی به روشنایی در آرد»،و وقتی که بدانها متمسّک نشوند و دست نیازند از تاریکی بیرون نمیآیند،و این است سخنی که مؤمنان به آنان گویند.
« یَوْمَ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونٰا -یعنی برای ما درنگ کنید و بمانید تا ما از نور شما پرتو گیریم.» « نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ -تا از نور شما پرتو گیریم.» این ممکن نیست،زیرا انسان خود تنها کسی است که خطّ سرنوشتش را به دست خویش ترسیم میکند،و« کُلُّ امْرِئٍ بِمٰا کَسَبَ رَهِینٌ (1)-هر کسی در گرو عملی است که برای خود اندوخته است»،اگر به کارهای نیک پرداخته باشد نور و پاداش بر میچیند و اگر به کارهای بد دست زده باشد تاریکی و عذاب بر میچیند،و وانگهی آخرت جایی نیست که کسی بتواند در آن به کردار خود چیزی بیفزاید بلکه دنیا سرای کار و خانۀ کردار است،آنجا حساب هست و کردار نیست،از این رو به (دورویان و حسرتیان)ندا میرسد که اگر میتوانید به دنیا باز گردید! « قِیلَ ارْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً -(به آنان)گفته شود به پشت سر خود(به دنیا)بازگردید و(از آنجا)نور جویید.» این آیه اختصاص به روز قیامت ندارد،بلکه در دنیا نیز به ما سود میرساند، بدین معنی که میدانیم درنگ و مهلت ما در دنیا تنها و یگانه فرصتی است که در آن امکان تغییر و بازگشت از خطا به وسیلۀ توبه و کار نیک برای ما وجود دارد،و پروردگار ما چنین صورتی از قیامت را برای ما نقل و روایت میکند تا واقعیّت حسرت و افسوسی را(که آن روز خواهیم داشت)دریابیم /15 و در حالی که هنوز در دنیا هستیم از موجبات آن(حسرت و افسوس که گریبان ما را خواهد گرفت)
1) 53) -الطور21/.
اجتناب کنیم،و دیگر این که آخرت سرای جدا کردن(سره از ناسره)است،پس خداوند برای منافقان و دورویان فرصت اختلاط و آمیزش با مؤمنان باقی نمیگذارد، بلی چه بسا که بتوانند در دنیا نیّتها و شخصیتهای حقیقی خود را پنهان دارند و طفیلی وار در میان اجتماع مؤمن همزیستی کنند و با تظاهر به ایمان از دستاوردهای این امّت بهرهمند شوند و فرصتها را برای پرداختن به مصالح خود و تحققّ بخشیدن به هدفهای خویش غنیمت شمارند،اما در آخرت راهی برای نفاق و دورویی ورزیدن نمییابند.
« فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ -پس میان آنان دیواری زنند که آن را دری باشد،اندرون آن مهربانی و رحمت.» از سوی مؤمنان، « وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذٰابُ -و از جانب بیرون آن شکنجه و عذاب.» یعنی دارای دری که در آن عذاب است تا منافقان بدان نزدیک نشوند،و چه بسا که خداوند از آن رو در آن دیوار دری نهاده است که توبه کاران و کسانی که با اجازۀ او در حق ایشان شفاعت شده،و نیز آنان که به وسیلۀ آتش از نفاق و دورویی پاک شدهاند،از آن در به درون روند.پس در آنجا کسانی از منافقان و دورویان هستند که در پایینترین بخش دوزخند و جاودانه در عذاباند و پارهای باشند که به اندازههایی معیّن و محدود از نفاق دارند و به سبب همان مقدار نفاق شکنجه و عذاب میبینند و سپس وارد بهشت میشوند،و خدای تعالی گفته است:
« وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (1)-و اگر بخواهد منافقان را عذاب کند یا توبهشان را بپذیرد که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.»همانا خداوند این حقیقت را تأکید میکند تا مهربانی و رحمت خود را برای ما آشکار و بیان کند،و نیز برای آنکه هیچ کس پس از در افتادن به باتلاق خطا از توبه ناامید نشود،گر چه آن خطا در سطح نفاق و دورویی باشد.
1) 54) -الاحزاب24/.
[14]
پس از آن که در آخرت میان این دو گروه چنان دیواری بکشند، منافقان و دورویان مؤمنان را ندا دهند(و بانگ کنند)-و ندا با گفتار تفاوت دارد،زیرا گفتار یعنی گفتگو از نزدیک،امّا نداء گفتگو از فاصلهای دور،یا از پشت پرده و به بانگی بلند باشد که ندا دهنده بخواهد سخن خود را به طرف دیگر بشنواند.
« یُنٰادُونَهُمْ -آنان را آواز دهند(و ندا کنند)» با ندای مدد خواهی و حسرت.
« أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ -آیا ما با شما نبودیم؟» و در آنجا مؤمنان به آنان پاسخی میدهند که همان سخن قاطع و برهان بُرنده است:
اوّلاً:با بیان حقیقت پیوستگی و وابستگی،که تنها وابستگی زبانی نیست،بلکه پیوستگی به کردار و عمل هماهنگ و متجانس است و این با واقعیّت (وجود و فکر)منافقان و دورویان تحقّق نمییابد،زیرا آنان خود را در فتنه میافکنند،در حالی که مؤمنان از آن میپرهیزند،و به انتظار میماندند و پا به پا میکنند،در حالی که مؤمنان دست به اقدام میزنند،و شک و تردید میکنند،در حالی که مؤمنان یقین دارند،و به آرزوهای دراز دامن فریفته میشوند،در حالی که مؤمنان میکوشند،و به ندای شیطان پاسخ مثبت میدهند،در حالی که مؤمنان از او به خدا پناه میجویند،و از سر بخل امساک میورزند و به مردم نیز میگویند چنین باشند،در حالی که مؤمنان انفاق میکنند.
ثانیا:با بیان مراحل فرو افتادن به پستی و هلاکت در مورد انسان،که این روشنترین آیه در قرآن از حیث ترتیب پیامدی مراحل سقوط است،بدین شرح:
مرحلۀ نخست:خود را به فتنه افکندن،و«فتن»در لغت به معنی نهادن فلزّ چون طلا در آتش است.و ابتلا:آزمودن با مشکلات را فتنه نامیدهاند،از آن رو که انسان در ضمن آن در آتش حوادث و عوامل دگرگون کننده داغ میشود و با رقابتها و مبارزه طلبیها و فشارهای دشوار و گاه درهم شکننده روبرو میشود،و سؤال
این است:چگونه انسان خود را به فتنه میافکند؟ در پاسخ گوییم:هنگامی که انسان میخواهد نسبت به پروردگار خود مخلص باشد و از گمراهی و انحراف به دور ماند،واجب است که از گمراهههای فتنهها و هر جا که در مظانّ آن است دوری جوید،پس بدان جایها وارد نمیشود و با آنها همکاری و دمسازی نمیکند،و براستی چنان خواهد بود که امیر مؤمنان(ع) میگوید:«در هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش،نه پشتی که بر آن نشینند و نه پستانی که شیرش بدوشند.» (1)پس در سرزمینهایی که فتنهها در آنها آدمی را گرفتار میکند و به خاک میافکند یا در آنها انسان به چنگ ستمکار میافتد،سفر نمیکند،و کتابها و مجّلاتی را که موجب گمراهی او میشود و رق نمیزند /15 و در کشمکشهای سیاسی و اجتماعی که به دین او زیان میزند مداخله نمیکند،و امام علی(ع)گفته است:«به درون فتنهای که بر سر راهتان قرار گرفته و بدان رو کردهاید وارد نشوید،و از راههای فتنه خیز کناره کنید و میانۀ راه را برای آن آزاد گذارید(تا فتنه بیگزندی به شما به راه خود رود)»، (2)و این است حال مؤمن.وی به خاطر دین خود احتیاط میکند و بر روی زمین چنان رزمندهای راه میرود که گویی از میدانی مین گذاری شده عبور میکند،اما منافق و کافری که در جستجوی غنیمتهای دنیایی است وارد فتنهها میشود و تا پایان به عمق آنها فرو میرود،زیرا برای به دست آوردن دنیا لَهلَه میزند،دنیایی که آیۀ بیستم همین سوره متاع فریب آن را بیان میکند.
« قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ -گویند آری،امّا شما خود را به فتنه افکندید.» یعنی به ارادۀ خود خویشتن را به فتنه افکندید،و هدفتان سرگرمی و بازی و زیور و فخر فروشی و افزون نمایی به یکدیگر در خس و خاشاک و اندک مال دنیا و
لذّتهای آن بود.و اینجا فرقی است میان کسی که بیاراده دستخوش فتنه میشود و سپس از راه اسلام در رفتار با آن پیروی میکند یا خود را به فتنه میافکند و در آن وارد میشود تا با آن بستیزد و مقاومت کند با کسی که به ارادۀ خود وارد میشود نه از آن رو که با آن مبارزه کند بلکه بدان سبب که خود مراد و غرض آن باشد و دنیا و هوای مراد و غرض او از ورود به فتنه باشد.شاید فریفتگی به دنیا آشکارترین مصداقهای فتنههای نفس است،و در این کلمۀ«فتنتم»سایهای است از معنی «اضللتم:گمراه کردید»از نظر تشابه با گفتۀ خداوند به پیامبر خود که گوید:
« وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکَ (1)-و بر حذر باش از ایشان که مبادا تو را بفریبند و گمراه کنند و در پارهای احکام خدا که به تو فرستاده (تقاضای تغییر کنند).» «یفتنوک»یعنی یضلّوک:گمراهت کنند و بفریبند.
مرحلۀ دوم:انتظار کشیدن « وَ تَرَبَّصْتُمْ -و انتظار کشیدید.» با تعلّل و تأخیر در التزام به حق،و چشمداشت دگرگونی در آینده،انسان هر چند در ژرفای انحراف گرفتار شده و فرو رفته و به فتنهها وارد شده باشد،با این همه خداوند حق را برای او آشکار و بیان میکند تا حجّت را،گر چه در چشم بر هم زدنهایی،بر او اقامه کند: /15 یا به بیداری،ضمیر یا به موعظه و اندرزی دعوت کنند.
یا از خلال برخورد او به مشکلی که او را بر خطاهای خود آگاه سازد.ولی در بیشتر اوقات انسان خود را بیدرنگ و مستقیماً به التزام و پیوستن به حق وا نمیدارد،و توبه را به تأخیر میافکند و به گرفتاری،خود در فتنه ادامه میدهد تا فرصت از او فوت شود،و امام علی(ع)ما را از چنین حالتی بر حذر میدارد،آنجا که میگوید:
«پس بنده باید پروردگار خود را پرهیزگاری کند،خیرخواه خود باشد،توبهاش را پیش(از مرگ)فرستد،بر شهوتش چیره شود زیرا زمان و مهلت مرگ از او پوشیده
1) 57) -المائدة49/.
است،و آرزوی دراز مایۀ فریب او،و شیطان گماشته بر او و قریب او،نافرمانی را در دیدۀ او میآراید تا وی بر مرکب گناه نشیند و توبه را بدو چنان مینماید که آن را به تأخیر افکند(و هر زمان میسّر بیند)تا آنکه مرگ او بر او هجوم آرد،گر چه هماره دل از آن غافل دارد،پس دریغا و حسرتا بر آن غافل بیخبر که عمرش بر او حجّتی است مستمر و روزگارش او را به تیره روزی رهبر.» (1)مرحلۀ سوم:تردید و شک « وَ ارْتَبْتُمْ -و در شک و گمان افتادید.» براستی،خداوند انسان را به حق بینا و آگاه میسازد و خطایی را که وی بر آن است و مرتکب میشود برای او آشکار و بیان میکند،اگر به تغییر راه خود اقدام کند،هدایت میشود،و گرنه درنگ و تأخیر و طفره و تعلّل یقین او را به شک تبدیل میکند.امام علی(ع)گوید:«دانش خود را نادانی نینگارید و یقین خود را گمان نپندارید،چون دانستید به کار پردازید،و چون یقین کردید به اقدام دست یازید.» (2)هنگامی که انسان به گونهای عملی به التزام به حق اقدام میکند از ژرفای وجود خود بدان اقناع شده و مطمئن است.خدای تعالی گوید:« وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (3)-و آنان که در راه ما به مجاهدت کوشیدند،بیقین آنها را به راههای خود رهنمایی میکنیم،»در غیر این صورت پیش خود به شک آغاز میکند تا از خلجان ضمیر و سرزنش نفس نکوهنده وارهد،آن گاه اگر برادرانش به خیر اندیشی به بازگشت بدان صورت نصیحت کنند به سبب خودخواهی گناه او را در میرباید، و منکر حق میشود و همان گونه که کافران به مؤمنان گفتند،گوید:« لَوْ کٰانَ خَیْراً مٰا سَبَقُونٰا إِلَیْهِ (4)-اگر(دین اسلام)بهتر میبود(فقیران در قبول آن)بر ما پیشی نمیگرفتند»،و این صفت پیوستن آنان را به مؤمنان منتفی میکند،زیرا خدا بویژه و
بانحصار گوید:« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا /15 وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ (1)-مؤمنان تنها آن کسانند که به خدا و فرستادۀ او ایمان آوردند و سپس هرگز شک و تردیدی نکردند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند،آنان بواقع راستگویاناند.»ادّعای منافقان که گویند مؤمن و همراه مؤمناناند،تنها کوششی است برای آن که خود را به مؤمنان بچسبانند و از عذاب رهایی یابند،و گرنه آنان نه به خدا ایمان دارند و نه به فرستادۀ او،و به دعوت خدا که در آیاتی روشنگر که بر رسول خود(ص)نازل کرده مندرج است پاسخ مثبت نگفتهاند،پس در تاریکی باقی ماندهاند.
مرحلۀ چهارم:فریفته شدن به آرزوهای دور و دراز.بدین معنی که حتی پیدا و روشنگر است و آیات و نشانههای خود را بروشنی در برابر انسان قرار میدهد،و آن را سنگینی و اعتباری است بزرگ بر واقع و سودهایی که به شمار در نمیگنجد،و با فطرت و سرشت انسان و سنّتها و قوانین خداوند در آفریدگانش درآمیخته و سازگار،و انحراف از چیزی چنین کوشش و جهدی میطلبد و جز به مدد وسایل صورت نمیپذیرد،و از جملۀ وسایل آن فریفتگی به آرزوهای دور و درازی است که در ذهن منحرفان،پی در پی میآید همچون کسی به بیماری آب سیاه در چشم دچار شده،و نمیتواند قرار و آرام خود را بازیابد و به پایان کارهای خود بیندیشد.
یا انسان به وسیلۀ توبه و کردار شک و تردید را در برابر حق از میان میبرد و بر آن فایق میآید و یا اگر چنین نکند بر باطل باقی میماند تا مرگش در رسد و فرصت تغییر خود به سبب آرزوهایی که شیطان در دل او میدهد،از دستش به در رود،همچون دست یازیدن به ظواهر و پارهای کارهای جانبی و در حاشیه که بشر برای توجیه خطاهایی که مرتکب شده در انجام آنها میکوشد.یکی از این آرزوها نیز نگرش نادرست به آمرزش خداوند و پشتگرمی به شفاعت اولیاست،و از این روست که امامان هدی پیروان و شیعیان خود را از آرزوهای دور و دراز بر حذر
1) 62) -الحجرات15/.
داشتهاند.امام علی(ع)گوید:«پیشی جویید در کسب آمرزش از پروردگار خود، پیش از آن که آن دیوار را(در قیامت)بکشند،دیواری که درونش رحمت است و مهربانی(برای مؤمنان)و برونش شکنجه و عذاب(برای منافقان)،پس بانگ برمیآورید و ندای شما را نمیشنوند،و شیون میکنید و کس به شیون شما توجّهی نمیکند،» (1)و امام صادق(ع)گوید:«از آرزوهای دور و دراز اجتناب کنید زیرا شادمانی از عطایی را که کردهاید میبرد و به سبب آن آرزوها مواهب خدای عزّ و جلّ را که به شما داده کوچک میشمرید و دربارۀ آنچه خود به پندار خویش انگاشتهاید،برای شما حسرتها را به دنبال میآورد.» (2)آنچه نزد خداست(پاداش اخروی)تنها و تنها به وسیلۀ کردار و کوشش به دست میآید،خدای تعالی گوید:
« وَ أَنْ /15 لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (3)-(و نمیداند)که برای آدمی جز آنچه خود کوشید و انجام داد(پاداشی)نیست.»آرزومندی حرکت انسان را در جهت تغییر و کردار متوقف میسازد،زیرا آرزو سعی و کوشش را به رؤیاها و پندار و وهم تبدیل میکند،و پروردگار ما آرزومندیهای منافقان و کافران را ناروا میداند و ناپسند میشمارد،آنجا که گوید:« إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَی الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدیٰ. أَمْ لِلْإِنْسٰانِ مٰا تَمَنّٰی (4)-(و مشرکان از چیزی)جز گمان و پندار و آنچه نفسها آرزو میکند پیروی نمیکنند،و از جانب پروردگارشان هدایت و رهنمود برای آنان آمد.آیا برای انسان هر چه آرزو کند حاصل میشود؟» « وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمٰانِیُّ -و آرزوها شما را بفریفت.» « غَرَّتْکُمُ »یعنی گول زد و فریفت،و امانی:آرزوها همان رؤیاها و پندارهایی است که آدمی با خیال خود که انگیخته از خواهشها و شهوتهای اوست
میسازد،و کسی که بدین دهلیز و گودال درافتد از آن رهایی ندارد بلکه هم چنان در فریفتگی و غرور خود میماند تا مرگش در رسد،و این راهی است که منافقان پیمودند.
« حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ -تا آن گاه که فرمان خدا در رسید.» یعنی پیروزی مؤمنان،یا مهلتی که او نهاده و تأخیری در آن نیست،و بدان هنگام توبه سودی نمیبخشد،که چون مرگ فرا رسد آرزوها و تمنّیات باطل شود.
پروردگار ما پیش از آن که این آیه را تمام کند،به نقش شیطان در فریفتن انسان، که در آراستن نافرمانیها(به دیدۀ انسان)و مؤکّد کردن آرزوها در نفس آدمی نمایان میشود،و این که او را بر هیچ کس تسلّط و چیرگی(مطلق)نیست،اشاره میکند.
و امام(سجاد(ع))در دعا،پس از آن که از نخستین دشمن خود که همان نفس است،به خدا شکایت میکند گوید:«خدایا از دشمنی به تو شکایت میکنم که مرا گمراه میسازد،و شیطانی که مرا میفریبد،سینهام را از وسوسه انباشته،و اندیشههای پوچ او دلم را بر گرفته،(هوای نفس را به یاری من گماشته)و دنیا دوستی را در دیدهام آراسته و میان من و طاعت و نزدیکی جوار رحمت حایل شده است.» (1)در واقع نقش اساسی شیطان همان معاونت و همکاری بر انحراف است و تأکید نصوص اسلامی بر این حقیقت(و ذکر آن در این آیه به صیغۀ استدراک) تمام برای آن است که بشر وسوسههای شیطان را عذری موجّه و موجبی /15 برای انحراف و گمراهی خود نشمرد و نگوید که بدان مجبور بوده است.
« وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ -و آن فریبنده شما را نسبت به خدا مغرور و نافرمان داشت.» یعنی شیطان،خواه از انسان یا از جن.و«غرور-بسیار فریبنده»صیغۀ مبالغه است و دلالت بر آن دارد که عمل و شگرد او فریبکاری است،و شک نیست که تبلیغات گمراه کنندهای که فرهنگ فساد،به صورت کتاب و تصویر و صدا،
1) 67) -الصحیفة السّجادیّة،مناجاة الشاکین.
منتشر میکند،و نیز سازمانهای فاسدی که دنیا دوستی و پیروی از هوای نفس را در جامعه رسوخ میدهند،هر دو از آشکارترین مصداقهای این آیۀ ارزشمند هستند، هم چنان که یاران بد نیز از مصداقهای آناند.
[15]
چه قدر حسرت و پشیمانی انسان زیاد خواهد بود اگر در دنیا هدف فتنهها و آماج فریفتگیها و شکار آرزوهای دور و دراز و وسوسههای شیطان واقع شود و در آن میان با شک و تردید دست به دست کند.تا اجلش فرا رسد؟و پیش از آن که خود را از آتش دوزخ برهاند،فرصت از دستش به در رود و روانۀ بدترین جایگاه و راهی سرنوشت شوم شود!براستی،او در دنیا از انفاق مال بخل میورزد،در روز قیامت آرزو میکند که اگر تمام زمین را برای او از سیم و زر میانباشتند و به او وامیگذاشتند،آن همه را فدای خود میکرد و خویشتن را باز میخرید« وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذٰابِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ. وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (1)-و اگر برای آنان که ستم کردند مالی به اندازه آنچه در زمین است و دو برابر آن باشد،البته خواهند که برای رهایی خود از سختی عذاب قیامت همه را فدا کنند(و خود را بازخرند)،آن روز از جانب خدا عذابی که گمان نمیبردند،بر آنان پدید آید.و بدی و زشتی آنچه کردند و نتیجهای که به دست آوردند برای آنان ظاهر شود و آنچه آن را به مسخره میگرفتند (عذاب آخرت)آنان را فرا گیرد.»آری،آنجاست که معلوم میشود گمانها و آرزوهای دور و دراز آنان ذرّهای حقیقت نداشته.و فرض کن دو برابر آنچه در زمین است متعلق به آنان باشد و بخواهند با آن مال خود را از عذاب بازخرند و نجات دهند،ولی این سربها را از آنان نمیپذیرند،و به آنان ندا میرسد که دنیا همان سرای کار و کوشش بود،و شما کاری نکردید.
« فَالْیَوْمَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لاٰ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ -پس
1) 68) -الزّمر،47 و 48.
امروز آن روز است که از شما و از آنان که کفر ورزیدند باز خریدی نپذیرند و نگیرند و جایگاهتان آتش است،» در مقابل بهشتی که مردان و زنان مؤمن بدان دست مییابند و کامیاب میشوند.و تفاوت دیگر این که ولیّ و یار مؤمنان خداوند است و پیامبران و اولیا و نیکوکارانی که پیشتر نوری به بهشت فرستادهاند که اکنون در برابر آنان حرکت میکند، /15 اما منافقان و دورویان نه دوستی مییابند و نه یار و مدد کاری و نه جایگاهی جز آتش،و چون سراغ دوستان خود،یعنی ستمگران و شیطانها را که در دنیا از آنها پیروی میکردند بگیرند به آنان پاسخ رسد:
« هِیَ مَوْلاٰکُمْ -این(آتش)همان دوستدار شماست.» آنان دعوت خدا را که گفت« آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ -به خدا و فرستادۀ او ایمان آورید.»رد کردند و نپذیرفتند،آن گاه که بجای ایمان نفاق ورزیدند و دو رویی کردند،بجای فرمانبرداری از پیامبر از رهبریهای گم کرده راه و گمراه کننده پیروی کردند،و چون به آنان گفته شود:آتش همان دوستدار شماست،به عین یقین میدانند و در مییابند هنگامی که با ستمکاران دوستی ورزیدند،در واقع دوستی با آتش را برگزیدند(و همان را به خود پسندیدند).
« وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ -و بد جایگاه و پایانهای که آن است.» بخش اخیر(این آیه)مقابل آن بخش از گفتۀ خدای تعالی دربارۀ مؤمنان است که گفت:« ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ -آن است همان کامیابی بزرگ،»و جایگاه و پایانهای بدتر از تاریکی قیامت،و عذاب دوزخ و خشم پروردگار؟و این یک از هر شکنجه و عذابی دیگر شدیدتر است که انسان مورد و هدف خشم و غضب خدا قرار گیرد،و از او دور و مهجور بماند.در دعا آمده است:«ای خدای من و سرور من و مولای من،در نظر آر و پندار که بر عذاب و شکنجهات تحمل آوردم و شکیبایی کردم،امّا چگونه بر جدایی و فراق تو شکیبایی توانم،و پندار که بر گرمی آتشت بردبار ماندم،امّا چگونه از انتظار کرامت تو باز مانم؟..باید بسان گریستن(فرزند)گم کردگان بر درگاهت زار بگریم،و باید تو را آواز دهم:
کجایی ای دوستدار مؤمنان؟». (1)
اینک که فدیه و باز خرید را بدان روز نمیگیرند و از ما نمیپذیرند،پس باید آن را اکنون و پیشاپیش بفرستیم و به تقدیم رسانیم تا از پرهیزگارانی باشیم که چون بر آنان بانگ زدند،بیدار شدند و دانستند سرای پایدار و جایگاه قرار آنان نیست و خواستار تدبیل شدند،و«روزی چند کوتاه را با شکیبایی بسر بردند که آسایشی دراز مدّت را برای آنان به دنبال آورد،تجارتی سودآور بود که پروردگارشان برای آنان فراهم ساخت،دنیا آنان را خواست و آنان دنیا را نخواستند،و اسیرشان کرد،امّا آنان به بهای جان،خود را از بند آن بازخریدند»، (2)در حالی که منافقان دنیا را خواستند،و تا آخرین دم در اسارت آن ماندند.
براستی،پرهیزگاران و مؤمنان به دعوت خدا و پیامبر او پاسخ مثبت دادند،آن گاه که گفت:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (3)-ای کسانی که ایمان آوردهاید!آیا شما را به تجارتی که از عذاب دردآور رهایی دهد راهنمایی کنم؟.به خدا و فرستادۀ او ایمان آورید،و در راه خدا با داراییها و جانهای خود جهاد کنید،و این برای شما بهتر است،اگر دانا باشید.گناهانتان را میآمرزد و شما را به بهشتهایی که از پایین آنها رودها جاری است و نیز خانههایی خوش و پاکیزه در بهشتهای جاودان داخل میکند،و این کامیابی بزرگی است.»و اندیشمند رابطۀ استوار موجود در عبارات و معنی را میان این آیهها و آیههای این درس از سورۀ الحدید درمییابد.
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (16) اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (17) إِنَّ اَلْمُصَّدِّقِینَ وَ اَلْمُصَّدِّقٰاتِ وَ أَقْرَضُوا اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ (18) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصِّدِّیقُونَ وَ اَلشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (19) اِعْلَمُوا أَنَّمَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ اَلْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً وَ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ (20) سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (21) مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (22) لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (23) اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (24)
16[الأمد]
:وقت طولانی،و همان المدّ است،یعنی زمان.
22[نبرأها]
:یعنی میآفرینیم و به وجود میآوریم.
23[تأسوا]
:اندوهگین شوید.
اگر منافقان به سبب دو رویی و نفسهای بیمار خود به ورطۀ گمراهی و انحرافی میافتند که تا پایان زندگی آنان ادامه مییابد،و مفتون فتنه میشوند،و ایمان آوردن را به امروز و فردا میافکنند،و شک میکنند،و آرزوهای دور و دراز آنان را میفریبد و شیطان بر آنان چیره میشود و به بد سرانجام و قرارگاهی میروند، مؤمنان نیز در معرض خطری دیگر قرار دارند که در سخت دلی حاصل از مرور زمان تجسّم یافته که اخگر ایمان را از دست میدهند و رفته رفته کارشان به دگرگونی خطرناکی میکشد که قرآن آن را در کلمۀ«فسوق»یعنی انحراف از راه درست، خلاصه کرده است.آن گاه به سبب فسق و بیرون رفتن از چارچوب ارزشهای ربّانی و آموزشهای قرآنی،دنیا به چشمانشان آراسته و زیبا میآید و بجای آن که آن را میدان مسابقه به سوی خیر قرار دهند آن را محل بازی و بیهودگی و فخر فروشی و آرایش و افزون جویی در داراییها و فرزندان میگیرند.و بجای آن که دنیا را مزرعۀ
آخرت قرار دهند،آن را با آخرت مبادله میکنند،دنیا را میگیرند و عقبی را رها میکنند،و چون مصیبت و بلایی به یکی از آنان رسد نومیدی و افسوس خوردن در دلش استوار و مؤکّد میشود،و اگر خیر و نعمتی بدو رسد به صورتی بزرگتر(و با حرصی فزونتر)چنگ در دامان دنیا میزنند.
در نتیجۀ تأثیر دو عامل نومیدی و دنیا دوستی میبینی که کسی در انفاق در راه خدا بخل میورزد،زیرا معتقد است که انفاق او چیزی را عوض نمیکند و به دنیای او زیان میرساند،وی بدین حد نیز اکتفاء نمیکند بلکه به درجهای پایینتر،به پستگاه مبارزه با انفاق فرو میافتد و دیگران را به بخل فرا میخواند.بدین گونه است که نومیدی منجرّ به فسوق و روی گرداندن از حق میشود و در زندگی انسان دگرگونی خطرناک و ریشهداری پدید میآورد،دگرگونی و تحوّل از ایمان به روی گرداندن و سر پیچی از فرمان،چنان که برای اهل کتاب پیش آمد.آنان نخست با حرکتی الهی که پیامبران اولی العزم و جز آنان آن را رهبری میکردند به حرکت افتادند و ایمانی راستین و همراه با پاکدلی داشتند امّا چون دیر زمانی گذشت و دستخوش مرور زمان شدند و نومیدی در نفوسشان رخنه کرد به حرکت و رهبری فسق آمیزی کشانده شدند و هدفهایی پلید چون جنگ و مبارزه با مؤمنان و سودجویی از ملّتها و ستم بر آنان را برگزیدند.ما اکنون میبینیم که رهبری مسیحیّت(واتیکان) و رهبری یهود(کنست)همراه و پهلو به پهلوی بنیادهای استکباری برای براندازی اسلام برنامهریزی میکنند،طرحی که با شور و اشتیاق انتظار میکشیدند روزی آن را به مرحلۀ اجرا درآوردند و نیز میبینیم تا کجا به بشریّت که کتابهای تورات و زبور و انجیل برای رهنمایی و نیکبختی آن آمده است،ظلم و ستم روا میدارند.امام صادق(ع)در روایتی بدین انحراف اشارتی دارد که آن را در بخش«ادلّه»نقل خواهیم کرد.
[16-17]
همان گونه که درخت،اگر صاحبش آن را آبیاری و مراقبت
کند رشد میکند و میوه میدهد،و اگر به حال خود رهایش کند پژمرده و خشک میشود،ایمان نیز اگر انسان از عوامل آن نگهداری و نگهبانی کند عمیق و ریشهدار میشود و رشد میکند و نتیجه میدهد و گرنه نورش نهان میشود و به کاستی میگراید.
یاد خدا و رسالت او دو وسیلۀ رشد و نموّ ایمان در نفس هستند،در صورتی که پردهها و موانع از آن بر کنار رود و خود خشوع و سرسپاری کند.امّا اگر سخت دلی و قساوت ورزد و دل گچین و آهکین شود ذکر و یاد کرد آن را سودی ندارد،چنان که درخت خشک را آب گوارا سودی ندهد(و تازه نکند).و از این روست که خداوند مؤمنان را از سخت دلی و قساوت قلب بر حذر میدارد و آنان را به سبب سرنسپردن و تسلیمشان به ذکر و یاد کرد خود و خشوع نسبت به حق مورد عتاب قرار میدهد و گوید:
« أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ -آیا آنان را که ایمان آوردند،وقت آن نرسیده است که دلهایشان در برابر یاد خدا و آنچه از حق نازل شده است،سرسپارد و خاشع شود؟» ابن مسعود گفت:میان اسلام آوردن ما و نزول این آیه جز چهار سال فاصله نیفتاده بود،و مؤمنان به عتاب و بازخواست از یکدیگر شروع کردند،و گفتهاند:
براستی،خداوند دلهای مؤمنان را دستخوش مرور زمان(و رخوت در ایمان)یافت و از این رو در رأس سیزدهمین سال نزول قرآن با این آیه آنان را مورد عتاب قرار داد (از ابن عباس)،و گفتهاند:چون صحابیان در مکه میزیستند تنگدست بودند و چون مهاجرت کردند و جای حاصلخیز و نعمت یافتند از حالی که داشتند دگرگون گشتند و دلهایشان سخت شد،در حالی که واجب میآمد به سبب طول صحبت و آشنایی با قرآن به ایمان و یقین و پاکدلی خود بیفزایند(از محمد بن سعد).این گفتهها با وجود تفاوت در یک نکته مشترک است و آن این که این آیه برای آن نازل شد تا تحوّلی منفی را که در زندگی امّت پدید آمده بود چاره کند،و این عنایت و توجّه خداوند را از خلال وحی او به بنای جامعهای با ایمان و رهنمایی آن به حرکت به سوی حق و هدفهای والا نشان میدهد.ولی خداوند درمان و چاره را از
ظواهر آغاز نمیکند،بلکه پیامبر و خود مؤمنان را به ریشههای مسئله و مشکلی که پیش آمده توجّه میدهد و اشاره میکند که:هان:این دلهاست که موضع خود را نسبت به ذکر و یاد خدا و تطبیق رسالت تغییر داده است.مسلمانان در آغاز از برکت یاد خدا براستی امّتی مؤمن و به نهایت التزام و پیوستگی به حق ملتزم و پایبند بودند، امّا اینک خشوع و سرسپردگی از دلهایشان کناره گرفته و در تطبیق و اجرای رسالت پروردگار خود تعلّل و کندی میورزند و از دعوت رهبری،خود به ایمان و انفاق شانه تهی میکنند و تردیدی نیست که اگر به درمان این بیماری مبادرت و شتاب نکنند بزودی آنان را از گردونۀ مؤمنان بیرون میکند.آیا نه این که خدا میگوید:
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ. أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (1)-مؤمنان کسانی هستند که چون نام خدا برده شود خوف بر دلهایشان چیره گردد و چون آیات خدا بر آنان خوانده شود ایمانشان فزونی گیرد و بر پروردگارشان توکّل میکنند.همان کسانی که نماز میگزارند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند.اینان مؤمنان راستین هستند.در نزد پروردگارشان درجات و مراتب و آمرزش و رزقی نیکو دارند.»؟! پس در این صورت چرا دلهایشان نمیهراسد و به ایمان خود نمیافزایند و انفاق نمیکنند؟!اشکال /15 در اندک بودن یادآوری خدا،و در کم بودن آیات،و در نبودن اندرزگو نیست،این پیامبر است که به آنان بانگ میزند:«به خدا و فرستادۀ او ایمان آورید و انفاق کنید»و اوست که آنان را به ایمان فرا میخواند،و آیات روشنگر و فیض بخش است که خداوند پی در پی بر بندگان خود نازل میکند تا آنان را از تاریکی به روشنایی بکشاند،ولی اشکال در دلهای بیمار آنان است.
ما وقتی بدین گفتۀ خدای تعالی بیندیشیم،میتوانیم دریابیم که دل چه قدر باید
1) 72) -الانفال2/ تا 4.
بیمار و سخت شده باشد که از قرآن تأثّر نپذیرد و پند نگیرد،خداوند گوید:« لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ -اگر این قرآن را بر کوه فرو میفرستادیم بیگمان آن را ترسیده و شکاف خورده میدیدی،و این مثالهایی است که برای مردم میزنیم شاید بیندیشند.»پس چرا قرآن مؤمن را به خشوع(و سرسپردگی)بر نیانگیزد،در حالی که خشوع همان است که انسان را از لحاظ نفسی و روانی آماده میکند که به حقّ تسلیم شود و سرسپارد و در واقعیت نیز آن را تطبیق دهد و از لحاظ عملی اجرا کند؟ تأکید قرآن بر(ما نزل من الحق)-آنچه از حق نازل شده،ما را بدین معنی رهنمون است که سخت دلی انسان را به گرداب باطل فرو میبرد،و در اینجا رابطهای استوار میان ذکر و یاد خدا و رسالت نازل شده از جانب او وجود دارد،زیرا خدای تعالی در کتاب خود(قرآن)متجلّی است.
در بخش دوم این آیه،قرآن ما را متوجّه تجربۀ اهل کتاب میکند تا از تجربههای دیگر امّتها پند گیریم.آنان نیز چون امّت اسلام بودند،کتابی از جانب خدا برای آنان آمد،آنان را از شرّ گردنکشانی چون فرعون نجات داد،و ایشان را از تاریکی به روشنایی ایمان و دانش کشانید،ولی به قساوت و سخت دلی دچار شدند.آن گاه بنگر که عاقبتشان چه بود؟ « وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ -همانند آن کسان نباشید که پیش از این کتاب به آنان دادیم،» و چنان میسزید که آنچه در آن کتاب(و شریعت)است اجرا کنند تا به هدفها و سعادت خود برسند،ولی آنان نمیخواستند مسئولیّت را بپذیرند و بر عهدۀ قبول گیرند،از این رو از آیات آن کتاب سر پیچیدند و از اجرای آن عقب ماندند و تخلّف ورزیدند، /15 زیرا ایمانی بدون زحمت و تکلیف و فداکاری،و مجد و عظمتی بی دشواری و کوشش میخواستند،از این رو آن را به گمان و پندار(و طوطی وار) آموختند چنان که خدای تعالی گوید:« وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ
أَمٰانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ
(1) -برخی از ایشان بیسوادانی هستند که نمیدانند در آن کتاب چیست،جز سخنانی که شنیدهاند(و طوطیوار)میخوانند.اینان تنها پایبند گمان و پندار خویشاند.»و به جای آن که رسالت رهبر و پیشرو آنان باشد آن را با خود سازگار کردند و تغییر دادند و امیال و خواهشهای خود را بر آن فرض و واجب ساختند و سخنان و کلمات را جابجا کردند و چه بسا که آن کتاب را به صورت نوشتهای عادی(و خودمانی)در میان خود تلقّی کردند و میراث و مرده ریگ خویش گرفتند.آن گاه بدون عمل کردن بدان تنها پایبند به حروف و کلماتش شدند.
از آنجا که چنان کردند،دیگر کتاب برای آنان سودمند نیفتاد و ایمانشان به شک در آن تبدیل شد و در مژدهها و وعدههای آن و حقّی که مشتمل بر آن بود تردید کردند،و چون نسلها یکی پس از دیگری آمدند بیهوده انتظار داشتند که چیزی از آن بشارتها و وعدهها تحقق یابد-زیرا خود آن کتاب را سرسری و طوطیوار فرا گرفته بودند و در اجرای آن کوششی نکرده بودند-بدین گونه بطبع ریشههای ایمان در جانهاشان خشکید و حیاتش پایان یافت،بویژه که هر نسلی جهات فلسفی خود را برای نسل بعد به میراث نهاد.
« فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ -پس زمان دیری بر آنان گذشت.» و هر نسلی به اندازۀ فاصلۀ خود از نسل پیشاهنگان و پیشینیان یعنی نسلی که براستی بدان کتاب ایمان داشتند و مندرجات آن را چنان که خدا خواسته بود اجرا میکردند،جدایی یافت و از دین دور شد و از آنجا که کتابی را که زندگی دلها بسته بدان است به اهمال سرسری گرفتند خشوع و پروایشان از میان رفت.در روایت از امام صادق(ع)آمده است:«فرزندان اسماعیل هم چنان عهدهدار و متولّی خانۀ خدا بودند و حجّت و امر دین مردم را بر پا میداشتند و این مهمّ را پشت در پشت از بزرگتران خود به میراث برده بودند تا آنکه زمان عدنان پسر أدّد فرا رسید«آن گاه زمان دیری بر آنان گذشت و دلهایشان سخت شد»و فساد و تباهی کردند و در دین
1) 73) -البقرة78/.
خود بدعتهای نو پدید به وجود آوردند،و یکدیگر را بیرون راندند.» (1).اگر روایات و تفسیرهایی که میگوید زمان بر مؤمنان اهل کتاب در انتظار پیامبر(ص)که آنان را بر دشمنان خدا پیروزی بخشد و از گمراهی و عذاب نجات دهد به درازا کشید درست باشد،این امر ما را به یکی از اسباب سخت دلی پس از مرور زمان و طول /15 مدت دلالت میکند که همان نومید شدن از روح خدا و شک کردن در وعدۀ الهی است که خلافی در آن وجود ندارد.
ممکن است این مشکل بسیاری از جنبشهای اسلامی را به ورطه افکند، بویژه نهضتهایی را که در بیرون از وطن اسلامی مبارزه میکنند،زیرا بیم آن میرود که سر زندگی و پویایی و فاعل بودنی که در آغاز جنبش وجود داشته دستخوش تناقض و تعارض شود و پارهای از پویندگان به سبب قناعت و خرسندی به برخی از دست آوردهای نخستین خود دچار سستی و کاهلی شوند،در این هنگام دنیا به دیدۀ آنان خوشایند و به مذاقشان شیرین و دلپسند میآید و در زمین همواره پستی و خواری را میپذیرند و خشونت جهاد و شدّت رویارویی را رد میکنند و تحریف و پیمودن راه توجیه و تعلیل را در پیش میگیرند،و شعار عذرها و بهانهها را بر میافرازند و کلمات(الهی)را جابجا و تحریف میکنند.چنان که برای قوم موسی(ع)پیش آمد « إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً -هنگامی که موسی به قوم خود گفت:خدا فرمان میدهد که گاوی را بکشید»،و آنان راه مجادله در پیش گرفتند و در اجرای فرمانهای او تأخیر و تعلّل کردند...« فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ (2)-پس آن را کشتند،گر چه نزدیک بود که چنان نکنند.»و دیگر بار هنگامی که آنان را به درهم شکستن حصار و رفتن به درون بیت المقدس فراخواند:« قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِنَّ فِیهٰا قَوْماً جَبّٰارِینَ وَ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا حَتّٰی یَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنّٰا دٰاخِلُونَ...
قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا فِیهٰا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ
(1) -گفتند:ای موسی در آنجا مردمی بسیار قدرتمند و جبّارند و ما به آن سرزمین درنیاییم تا آن گاه که آن جبّاران از آنجا بیرون شوند.اگر آنان از آنجا بیرون شوند،بدان داخل شویم...گفتند:ای موسی تا وقتی که جبّاران در آنجایند هرگز بدان(شهر)وارد نمیشویم.ما اینجا مینشینیم،تو با پروردگارت بروید و پیکار کنید.» « فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ -پس دلهایشان سخت شد و به قساوت دچار شدند.» چرا طول مدت و مرور زمان سبب سخت دلی و قساوت قلب بود؟ شاید در این آیه اشارهای باشد به قانون دورههای تمدن که بسیاری از علمای فلسفۀ تاریخ بر آناند و گویند:همان گونه که یک تن انسان مراحل کودکی و جوانی و بزرگسالی را میگذراند و سپس به پیری و فرتوتی میرسد،جامعۀ انسانی نیز همین مراحل را میگذراند،پس روزگار جوانی آن هنگامی است که فکری خلاّق و سازنده در جامعه برانگیخته میشود و نیروهایش ناگهان میشکفد، ولی با گذشت زمان همان فکر و اندیشۀ تمدّنزا را که بدان ایمان و اعتقاد داشتند، به سبب جهات منفی وجود و خواهشها و امیال خود نادیده میگیرند و از آن غفلت میورزند،و روحیۀ مبارزهطلبی و فداکاری را از دست میدهند، /15 و به مرحلهای میرسند که همانند حالت پیری انسان است.چه بسا که ما این اندیشه را از گفتۀ خدای سبحان الهام گیریم که گوید:« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ -پس کسانی جانشین اینان شدند که نماز را تباه گذاشتند و از شهوتها پیروی کردند.» (2)این آیه چنین بدین قانون طبیعی اشاره میکند که ما با آن مبارزه کنیم و نگذاریم مرور زمان و طول مدّت در ما سخت دلی و قساوت قلب به وجود آورد.
علمای فلسفۀ تاریخ نسلها را در هر یک از ادوار تمدن به سه نسل تقسیم
بندی کردهاند:نسل سازنده و نسل نگهدارنده،و نسلی که از پس آن دو نسل میآید و تمدن در دوران این نسل از دگرگونی و نوآفرینی باز میماند.امّا جدایی و تفکیک میان این سه نسل جدایی ثابت و مشخّصی نیست و کمکی است که در دورهای از زمان نمونههایی از این هر سه نسل با یکدیگر همزیستی داشته باشند،پس طبقهای از مردم را مییابی که همواره در حالت افزودنند و همان کسانی هستند که اندیشۀ تمدن از وجود ایشان امکان یافته و تحقق پذیرفته است،در صورتی که در همان زمان طبقهای دیگر از مردم را مییابی که منافق و دور و هستند و به دنبال مصالح خویشند و کتاب را به گونهای که با خواهشها و امیال ایشان سازگار باشد تحریف میکنند،و مردمی دیگر را مییابی که در حالتی میانۀ این دو حالت زندگی میکنند.
آری،اصل کلّی و اغلب این است که این نسلها از پس یکدیگر میآیند، ولی نیروی انسان میتواند با شرایط مخالف مبارزه کند و بستیزد و فریبندگیها و جاذبههای سهلانگاری و سستی به ناصحان جامعه فرصت اصلاح مردمان و ایستادگی در برابر عوامل انحراف را میدهد.
در مورد مسلمانان،در میان نسل سوم و بعد از آن همواره اصلاح کنندهای بزرگ برانگیخته میشود که قرآن را چنان که با شرایط جدید دورانشان سازگار آید، تفسیر کند و شادابی و طراوت و زدودگی آن را،دور از تقلّب تحریف کنندگان،و تأویل عذرتراشان،به آنان بازگرداند.و شاید احادیثی که به ظهور تجدید کنندۀ دین در سر هر قرن از هجرت شریف نبوی(مجدّد رأس المائه)تأکید دارد،اشاره به همین امر میکند.
آیۀ کریمی که آن را تفسیر میکنیم،حکمی قطعی و یکسان نسبت به تمام اهل کتاب صادر نمیکند بلکه میان نسلی با نسل دیگر در میان آنها تفاوت مینهد، چه در میان آنان مؤمنانی راستین نیز وجود داشتند،چنان که قرآن /15 در جایهایی بدان تأکید میکند،از قبیل گفتۀ خدای تعالی در پایان همین سوره که گوید:« فَآتَیْنَا
الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ
(1) -ما(از آن میان)به کسانی که ایمان آورده بودند پاداش و اجرشان را دادیم»و اندیشهمندانی راسخ در زهد بودند که دین را دشوار ساختند و تصوّف ورزیدند،و نیز در میان آن جمله کسانی بودند که سخت دل شدند و اینان اکثریّت قاطع را تشکیل دادند.
« وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ -ولی بیشترین آنان نافرمانان بودند.» قرآن تا اینجا مؤمنان را از بیماری سخت دلی و قساوت قلب که بدان گرفتار شده بودند پرهیز داده و بر حذر داشته و عواقب بد آن را از خلال اشاره به رفتار اهل کتاب برای آنان بیان و روشن کرده است،اما اکنون سیاق آیات قرآن به معالجۀ این مشکل و درمان این مشکل و درمان این درد در کنار بیان اسباب و موجبات آن آغاز میکند.
مؤمنانی که آیۀ پیشین آنان را مخاطب ساخته دچار انحراف کامل،مانند بیشتر اهل کتاب،نشده بودند،بلکه خشوع و سرسپردگی مطلق را از دست داده بودند و دلهایشان اندکی سخت شده،و نومیدی شایع میان ایشان آنان را از اصلاح نفس خود بازداشته بود.پس قرآن به آنان اعتماد به پروردگارشان را القا و اعطا میکند.
« اِعْلَمُوا -بدانید» چه بسا که آغاز کردن این آیه به کلمۀ«علم»از آن روست که بیم(و پروا داشتن از خدا)ثمره و میراث علم و دانش است،آیا خدای تعالی نمیگوید؟:
« إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ (2)-همانا از میان بندگان خدا دانشمندانند که از او بیم و پروا دارند.» اینک پرسش این است:آن حقیقتی که عامل و عهدهدار کاشتن بذر امید در جان مؤمنان و موجب نجات آنان از نومیدی است،کدام است؟
« أَنَّ اللّٰهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا -همانا خدا زمین را پس از مردن آن زنده میکند.» آیا دیدهاید که چگونه بر پهنۀ خاک،پس از آن که زمین چون گوری متروک،خشک و بیگیاه شده پوشاکی سبز میپوشاند؟ /15 بدان زندگی که آهسته و آرام در زمین به جنب و جوش در میآید بنگرید و به قدرت خدا بیندیشید.آیا آن کس که زمین را زنده میکند نمیتواند دلهای مرده را نیز زنده کند؟پس نومیدی چرا؟ آری،دشواریها و مشکلات گوناگون پیرامون مؤمنان را گرفته و سختی و تنگدستی به آنان رسیده،و دچار کاهش اموال و نفوس و بهرهها گشتهاند و میلرزند،و چه بسا که بدین سبب نومیدی حتی بر دل پاکدلان و مخلصان نیز دست گشاید« حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ (1)-تا آنجا که پیامبر و مؤمنانی که با او بودند،گفتند:پس یاوری خدا کی خواهد رسید؟» ولی باید بدانند که پیروزی آنان حتمی است و آن را خداوند واجب کرده همان گونه که(پیروی از)کتاب خود را بر آنان واجب ساخته است« إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ (2)-براستی،آن کس که قرآن را بر تو فرض و واجب کرده بیگمان باز گردانندۀ تو به وعدهگاهت(مکّه)است.»آری،این یاوری ممکن است به حکمت و دلیلی که خدا میداند(چون پاکسازی دلهای مؤمن از پلیدیهایش،و برای آن که پیروزی بزرگتر و شاملتر و سودبخشتر باشد.)به تأخیر افتد،ولی از مؤمن کوشا و مجاهد نمیسزد که نومید و مأیوس شود،زیرا نومیدی از عوامل اصلی و خطرناکی است که نیروها را خشک و بیحرکت میکند،و انسان را از کوشش باز میدارد،زیرا انسان با داشتن نومیدی سودی در جنبش نمیبیند،پس چرا به سوی سراب بدود؟و حرکت و جنبش کامیاب کننده آن است که افراد خود را از سقوط در دامهای نومیدی دور دارند و هر جا و هر وقت حالات و ظواهر یأس
پدید آمد،با دادن امید بیشتر به خداوند و اعتماد بدو و توکّل بر او،به درمان و علاج نومیدی بشتابند.
این آیه کریم را تأویلی است که به زندگی معنوی زمین مربوط میشود و معنی آن گسترش عدل و صلح در اقطار و سرزمینها است،و پیداست که خداوند زمین را-بر حسب این معنی-آن گونه که بدان بر حسب معنی اوّل به وسیلۀ باران زندگی میبخشد،زنده نمیکند،بلکه به دست بندگان صالح و شایستۀ خود احیا میکند.ولی پرسش این است که با چه وسیلهای زمین را(بدین معنی)زنده میکند؟خداوند فرشتگان دلیر و نیرومند و سختگیر و تندخو را نمیفرستد که نظامهای فاسد را نابود کنند یا زمین را از پلیدی و آلودگی آنها پاک سازند،بلکه زمین را مطابق با روشها و سنّتهایی که هستی را بر اساس آنها سرشته است زنده خواهد کرد،زمین را به وسیلۀ اهل آن از مؤمنان مجاهد و کوشنده،و رهبریهای صالح و شایسته که عهدهدار جهاد در راه بر پا کردن حکومت حق و عدل در اقطار آباد جهان میشوند،زنده میکند.امام باقر(ع)گفت: /15 «خدای تعالی به وسیلۀ آن قایم (زمین را)پس از مرگش زنده میکند،و مراد از مرگ زمین کفر اهل زمین است،و کافر مرده است.» (1)و امام حسین(ع)گفت:«از ما دوازده مهدی باشد،نخستین آنان امیر مؤمنان علی بن ابی طالب است و آخرین آنان نهمین نسل از فرزندان من، که همو قایم بحق و راستینی است،خدا به وسیلۀ او زمین را پس از مرگ آن زنده میکند،و به دست او دین حق بر تمام دینها پیروز میشود گر چه مشرکان نپسندند و خوش ندارند.» (2)این وعدۀ الهی بدان معنی نیست که ما میان خود و تحقق آن فاصله افکنیم و باز ماندن از تکاپو و آرزوهای دروغین دل را چون پهنهای گسترده حایل قرار دهیم، زیرا بر پا داشتن عدل از مسئولیتهای قایم(ع)بتنهایی نیست بلکه به موجب نصّ
صریح قرآن تکلیف هر مسلمانی است:« فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَیْمٰانَ لَهُمْ (1)-با پیشوایان کفر پیکار کنید که ایشان را رسم سوگند نگهداشتن نباشد.»و نصوص بسیاری دیگر،و اگر این تأکید در تأویل این آیه بیشتر بر امام شده و به تواتر رسیده از باب تأکید بر احیاء اعظم و زنده کردن بزرگتر و سرتاسری جهان است،و گرنه همین که آدمی خود و جامعۀ خود را،هر چه و به هر اندازه باشد،اصلاح کند، نیز احیاء و زنده کردن است،بلکه تحقق وعدۀ الهی دایر بر ظهور رهبری که زمین را پس از آن که از ظلم و جور لبریز شده از عدل و برابری سرشار کند،به اجماع مسلمانان و تمام مذاهب و ادیان،تا اندازهای موکول و منوط به ماست.زیرا پروردگار ما سبحانه و تعالی گوید:« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ (2)-خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند»،و زیرا که در پارهای نصوص آمده است که حضرتش علیه السّلام ظهور نمیکند مگر آن که شمارۀ یارانش به اندازۀ شماره اصحاب پیامبر در روز بدر به سیصد و سیزده تن برسد،و خدا داناست.
پندار که حضرت حجت(ع)در میان ما ظهور کرده است،پس بیگمان به وسیلۀ ما پیکار خواهد کرد،و از این روست که فرمان خدا و تأکید او بر ضرورت علم و آگاهی به این حقیقت میآید،زیرا علم و آگاهی ما را به کار و کوشش وا میدارد،ولی آرزوهای دور و دراز منفی گری را در وجود انسان پدید میآورد و نیروهای عملی و کرداری او را فلج میکند و از کار میاندازد،زیرا /15 جز خیال و پندارهایی که بهرهای از حقیقت ندارند،نیست.شاید گفتۀ خدای تعالی« اِعْلَمُوا - بدانید»برابر گفتۀ دیگر او« أَمْ حَسِبْتُمْ -آیا پنداشتید»باشد که همان فراخواندن به مبارزه با آرزوهای باطل و پندارها و توسّل و چنگ زدن به دامان شناخت و علم است.و هر گاه بخواهیم از این حقیقت بنحو مؤکّد آگاه شویم باید بدانیم چگونه
خداوند زمین را پس از مردن آن زنده میکند و چارهای نداریم جز این که با نظری موضوعی و شامل به آیات و رسالتهای او بنگریم و مراجعه کنیم.از این دیدگاه است که خدای تعالی بدین گفتۀ خود تأکید میکند که:
« قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ -بتحقیق،ما آیات را بروشنی برایتان بیان کردیم.» مراجعه به آیات ناظر بر این حقیقت،خواه آنچه در تاریخ متجلّی شده یا در قرآن آمده،تضمین میکند که اعتماد به نفس به مؤمنان باز میگردد،و آن اعتماد را چون درفشی پایدار میگرداند که به عقل مؤمنان درمیگنجد امّا چندان شکوهمند و بزرگ است که تسلیم بدان بر غیر مؤمنان دشوار میآید.
« لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -باشد که به عقل دریابید،» زیرا از مهمترین هدفهای قرآن آگاه کردن انسان و برانگیختن تفکّر و خرد اوست.و این که خداوند بیدرنگ پس از تأکید خود بر این امر که«او زمین را پس از مرگش زنده میکند.»،ما را متوجّه آیات خود میسازد ما را به این حقیقت رهنمون است که براستی آیات همان برنامه و راه درستی است که شایسته است انسان نقطۀ آغاز حرکت خود را به سوی اصلاح از آن راه قرار دهد،خواه اصلاح دلی که بر اثر سختی و قساوت میمیرد،و خواه اصلاح سرزمین و جامعهای که هر دو بر اثر جور و ستم فاسد و تباه میشوند،هم چنان که ما را بدین نکته رهنماست که فقدان خشوع و سرسپردگی دلهای مؤمنان و دچار شدن آنان اندک اندک به سخت دلی ناشی از دور شدن آنان از قرآن است،همان گونه که دلهای اهل کتاب سخت شد و با پشت سر نهادن کتاب کارشان به فسق کشید،و برای درمان این مشکل ریشهدار چارهای جز بازگشت به آیات آن ندارند،آیاتی که آدمی را از تاریکی به روشنایی میآورد.
پیش از آن که به تفسیر آیۀ آینده بپردازیم باید به سه نکته دربارۀ دو آیۀ گذشته اشاره کنیم:
اوّل:نومیدی از دگرگون شدن نتیجۀ داشتن زاویهای محدود در اندیشه و تفکّر انسان /15 مؤمن(فرد،جامعه،و امّت)است و از آن روست که آدمی فاصلۀ خود را
با دگرگون شدن مقایسه میکند و میسنجد و از دیدگاه توانمندیها و ارادۀ شخص خود مینگرد و میبیند که دشمنان به شماره و ساز و برگ و تجربه از او بیشترند و نتیجه میگیرد که برای او ممکن نیست با امکانات محدود خود بر آنان پیروز شود،و این نتیجهگیری بذر نومیدی و فرار از پیکار را در نفس او میکارد و بسا که او را به بازگشت از راه و تسلیم شدن به واقعیّت عملی بکشاند و این خطایی است خطرناک و بزرگ که باید با توکّل و پشتگرمی به خداوند و اعتماد به یاوری او،چارهاش کرد، زیرا خداست که زمین را پس از مرگش زنده میکند و کسانی را که به سوی این هدف در تکاپو و جنبش هستند با ارادۀ مطلق خود که هیچ چیز آن را باز نمیدارد و ناتوان نمیکند،یاری میدهد و پیروز میسازد.
دوم:زمین با کسانی که بر آن زندگی میکنند در زیر سایۀ حکومتهای ستمگر مرده است،و این حکومتها دلهای مردم را به وسیلۀ گمراه سازی میمیرانند، و برای هیچ کس احترامی در مال و ناموس و خونش باقی نمیگذارند،« وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ (1)-پس چون از نزد تو بازگردد،میکوشد که در زمین فساد کند و کشتزارها و دامها را نابود کند،و خدا فساد را دوست ندارد.»سپس حکومتهای ستمگر نیروهای ملل را در جهت نابودی و ویرانی زمین میکشانند و آتش جنگها را به خاطر طمعهای پست خود برمیافروزند،آن گاه مردم را به عنوان فدا شوندگان و قربانیان آن پیش میرانند.
برای آن که یکی از معانی مرگ در زیر سلطۀ حکومتهای جائر را دریابیم کافی است نظری زودگذر به نظام استکباری حاکم بر جهان امروز و انبارهای جنگ افزارهای ویرانگر آن بیفکنیم که کافی است بیش از 200 بار زمین را ویران کند،و در نظر آوریم که همین نظام ستمگر است که اکنون بذر بیم و هراس را در تمام جهان میکارد.هم چنان که ثروتهای مردم را میمکد و جذب میکند و آنان را از بهرهجویی از آن در راه پیشرفت و آسایش خود بازمیدارد!
1) 86) -البقرة205/.
وانگهی مقیاس زندگی و بویژه در نظر مؤمن،پرداختن به وظایف مادّی ضروری چون خوردن و آشامیدن و نفس کشیدن و جنبیدن و...نیست،بلکه مقیاس آن بر پرتو هدفها و ارزشهای انسانی و الهی نهاده شده،اگر انسان از آزادی و کرامت خود جدا شود دیگر چه ارزشی دارد؟!شک نیست که مرگ از زندگی بدون آزادی و کرامت آسانتر و گواراتر است،و از این روست که امام حسین(ع) گفت:«من مرگ را جز سعادت،و زندگی با ستمگران را جز تلخکامی نمیدانم»،و امام /15 علی(ع)در صفّین به یاران خود گفت:«خوار گشتن و زندهمانتان مردن است،و کشته گشتن و پیروز شدن،زنده بودن. (1)
هنگامی که از امام صادق(ع)دربارۀ معنی«زندگی پس از مرگ»در این آیه پرسیدند گفت:«دادگری پس از بیدادگری». (2)
سوم:در کنار این تفسیر سیاسی جدّی دربارۀ این دو آیه،تعبیرهایی دیگر که دامنۀ معنی برای آنها گسترش دارد،آمده است.از جمله آنکه دلها بر اثر گمراهی و انحراف میمیرد ولی درست نیست که انسان از دگرگونی و پذیرفتن توبه از جانب پروردگار خود ناامید شود،زیرا او را آمرزشی است پر دامنه و همه گیر،از این رو انسان از رحمت او نومید نمیشود و ممکن است که زندگی دیگر بار به دلش بازگردد،بشرط آن که او نیز از خطای خود دست بکشد و برگردد و راه مبارزه با نفس را به توبه و کردار بدانچه موافق رسالت الهی و آیات اوست در پیش گیرد.
مفسران از یکدیگر نقل کردهاند که یکی از مصداقهای این دو امر(توبه و کردار صالح)فضل بن یسار است که گمراه بود و راهزنی میکرد و با کنیزی وعده گذاشته بود،چون از دیوار به دیدار آن کنیز بالا میرفت شنید که کسی این دو آیه را تلاوت میکند:« أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ... -آیا وقت آن نرسیده که کسانی که...»پس از دیوار فرود آمد و میگفت:آری،وقت آن رسیده،وقت آن رسیده...آن گاه از
گناهان خود توبه کرد و از راهزن بودن به مؤمنی پارسا مبدّل و دگرگون شد.
بیایید به زمینی خشک که کشت و پستانداری در آن نیست بنگریم و ببینیم که خداوند چگونه آن را به وسیلۀ باران تبدیل به واحهای سبز میکند؟!شاید ما فاصلۀ فراخ میان زندگی و مرگ را که به فاصلۀ میان نیستی و هستی میماند بشناسیم،پس اعتماد خود را به پروردگار بزرگمان و توکّل و پشتگرمی خود را بدو بر این شناخت بیفزاییم،زیرا در این نمایش،قدرت و توانمندی و دیگر نامهای نیکوی خدا جلوهگر است و رحمت مطلق او ضامن پیروزی و رساندن ما به هدفهایمان است.پس در این صورت موجبی برای یأس و نومیدی وجود ندارد،و نیز به عظمت قرآن بیندیشیم /15 که یک آیه آن زندگی انسانی جنایت پیشه را به زندگی سرشار از پرهیزگاری و کرامت تبدیل کرد.براستی در شأن و شایستگی قرآن است که برای درمان ما و بخشیدن نیکبختی و پیروزی،از ما دستگیری کند،بشرط آن که بدان مراجعه کنیم و به آیاتش بیندیشیم و به مضمونهایش رفتار کنیم.آن گاه خواری و ذلّت ما به بزرگواری و عزّت،و شکست ما به پیروزی،و سخت دلی و قساوت ما به سرسپردگی و نرم دلی،و عقب ماندگی ما به پیشرفت و تمدن و در یک کلمه مرده بودنمان به زندگی تبدیل خواهد شد.
[18]
قرآن پس از پرهیز دادن مؤمنان از عاقبت نفاق به روز قیامت،و از سرنوشت اهل کتاب در دنیا بدین مطلب بازمیگردد تا اهمیّت انفاق و دستاوردهای آن را تأکید کند و به آیات پیش گفته(7،10،11)بپیوندد تا آن که انفاق وسیله و راهی برای پاکسازی دل و سرسپردگی و خشوع آن باشد،چنان که پروردگار ما گوید:
« خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ (1)-از دارایی آنان صدقه(زکات و کفّاره)بستان تا آنان را پاک سازی»و آن را میزانی برای سنجش ایمان بگیریم،
1) 89) -التوبة103/.
پس مؤمنان تا وقتی صدقه میدهند و انفاق میکنند در درجۀ اوّل این امر دلیلی بر «صدق»و راستی آنان است و در درجه دوم دلیل بکار افتادن و پویایی آنان است پس از جمود و توقف،و این پویایی به سبب انصراف از دنیاست که منتهی به سخت دلی میشود.
دو آیۀ پیشین برای آن آمده است که پارهای از مؤمنان را از این گودال که پیشپای مؤمنان راستین نیز قرار دارد و ورطهای است که منافقان،پیش از آن که در گرداب فسوق و نافرمانی افتند،بدان گرفتار میآیند بیرون بکشد،ورطۀ منافقانی که در بذل داراییهای خود بخل میورزند و در راه خدا انفاق نمیکنند،خدای تعالی گوید:« وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ (1)- دستهای خود را(از انفاق)میبندند،خدا را فراموش کردهاند:خدا نیز ایشان را فراموش کرده است،زیرا منافقان همان فاسقان و نافرمانانند»،پس طبیعی است که در چنین حالی خداوند فرا خواندن به انفاق در راه خود را به آن دو آیه بپیوندند:
« إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقٰاتِ -همانا مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده،» صدقه چیزی است که انسان در واقع(و به صدق نیّت)به پروردگار خود تقدیم میکند،زیرا در حقیقت،اوست که امر میکند و وعده پاداش میدهد و آدمی را به انفاق برمیانگیزد،صدقه را از آن رو«صدقه»خواندهاند که«صدق»یعنی راستین و استوار بودن ایمان را ثابت میکند،و تنها منحصر به انفاق مال مستحبّ و واجب نیست،بلکه شامل تمام اعمال نیک و صالح میشود گر چه ظاهر روند عبارت همچون کلمۀ(انفاق و صدقه)بر بذل مال و دارایی دلالت دارد.در حدیث آمده است:رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«هر معروف(کار نیک) صدقه است خواه به توانگر باشد یا به فقیر» (2)و گفت:«رفع گزندی به وسیلۀ تو از
سر راه صدقه است،نهی کردن تو کسی را از منکر(کار ناپسند)صدقه است،و پاسخ گفتنت به سلام صدقه است» (1)و از این مجموعه خداوند بویژه وام را نام میبرد.و اگر وام اجتماعی را که هدفش رفع نیازمندیهای مردم است بر دیگر انواع انفاق امتیازی است،انفاق در جهاد،از لحاظ درجه،به مراتب از آن بالاتر و والاتر است،و به نظر میرسد تفاوت نهادن میان انفاق پیش از فتح(مکّه)و پس از آن در قرآن اشاره به همین نوع از انفاق باشد،زیرا هدف انفاق پیش از فتح مکّه برپاداشتن و استقرار حکم خداوند بود در حالی که هدف انفاق پس از آن فتح،ساختن جامعه بود.
« وَ أَقْرَضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً -و به خدا وامی نیکو(قرض الحسن)دادند،» یکی(از مفسّران)گفت:«یعنی،و با صدقه و خرج کردن در راه خدا، جلّ جلاله به او وام دادند.از حسن (2)نقل است«یعنی هر چه در قرآن از انواع قرض الحسن آمده همان تطوّع و تقدیم داوطلبانه است»(و)گفتهاند:یعنی کار نیک و عمل صالح از صدقه و جز آن محض رضای خدا و صادقانه(و)گفتهاند:یعنی برای بزرگداشت کلمۀ حق و درهم شکستن پایههای باطل در راه خدای تعالی انفاق کنید(سپس افزود):من گویم:این تفسیر اخیر بر حسب اصول اظهر(آشکارتر و مستندتر)است و بیشتر مفسّران بر آناند (3)و همراه با روایاتی که پیشتر در معنی وام (قرض)مندرج در آیۀ(11)که پس از سخن گفتن از انفاق /15 و پیکار و فتح آمده،این معنی را تأکید میکند.
« یُضٰاعَفُ لَهُمْ -برای ایشان دو چندان کند.» این برکتی است از جانب خدا،زیرا تضامن اجتماعی ثروت را به گردش
درمیآورد و به جریان(و بهرهرسانی)میاندازد و منجر به ساختن جامعه از لحاظ اقتصادی و تمدّن میشود.خدای تعالی گوید:« وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ (1)-و آنچه از زکات برای خشنودی خدا میپردازید، کسانی که چنین کنند دو چندان پاداش دارند»،در این مورد دوستی و احترام مردم را به انسان و دعای ایشان را در دنیا و پاداش آخرت را نیز باید بیفزایم.از امام صادق(ع)روایت شده که گفت:«بر در بهشت نوشتهاند:وام به هجده برابر و صدقه به ده برابر(پاداش دارد)» (2)« وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ -و آنان را اجری نیکوست.» [19]
اما در فراختر و گشودهتر برای درآمدن به مقام دوستداران راستین و شهیدان همان تسلیم کامل روانی و عملی خود به خدا و فرستادگان او و رهبریهای مکتبی پس از آنان است،و بطور کلّی و بنیادی ایمان و انفاق متکامل یکدیگرند و شخصیّت انسان ربّانی را کامل میکنند و یکی بدون دیگری کافی نیست.از این دیدگاه و مبدأ حرکت است در قرآن تلازم و همدوشی بسیار میان این دو،نظیر آیۀ پیش از همین سوره،یا به عبارت مختلف دیگر همچون ایمان و جهاد و کار نیک آمده است.و شاید پرداختن به موضوع ایمان و عنوان کردن آن بعد از ترغیب و تشویق به صدقه دادن و وام(که از مصداقهای انفاقند)تأکیدی است بر این که بیگمان ایمان و انفاق از یکدیگر جدایی و تفکیک نمیپذیرند.
« وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ -و کسانی که به خدا ایمان آوردند،» ایمان تسلیم مطلق به حق و کردار نیک خالصانه است بدانچه در رسالت الهی آمده که تا زمان مرگ با انسان ادامه یابد،و برای هیچ کس امکان ندارد که آن را به تحقق رساند با فرمانبرداری از رهبریهای پیامبرانۀ انبیا /15 و رسولان و امامان و کسانی که نمایندۀ خطّ ایشان در زندگی هستند.خدای تعالی گوید:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (3)-ای کسانی که
ایمان آوردهاید!فرمان برید از خدا و از رسول و صاحبان امر خود فرمان برید»،زیرا ایشان حجّت خدایند و در اویند که(فرمانها)از آن درمیآید،و پیوستن به آنان و تسلیم به رهبری ایشان جزئی جدایی ناپذیر از ایمان راستین و حقیقی است که انسان را به درجۀ دوستداران راستین و شهیدان بالا میبرد.و آیا ایمان جز به دوستداری و فرمانبرداری از اولیاء و جدا شدن از سلطۀ هر رهبریی جز رهبری ایشان راستین تواند بود؟!و آیا گواهی و شهادت امّت عادی جز به گواهی و شهادت رسول بر آن کامل و تمام خواهد بود؟!...
از این روست که خداوند بر ایمان به خود،ایمان به فرستادگانش را عطف کرده و گفته است:
« وَ رُسُلِهِ -و فرستادگان او.» مراد تمام فرستادگان و رسولاناند،زیرا مسیر و راه آنان یکی و هر یک کامل کنندۀ آن دیگری است،و آنچه آوردهاند از ارزشها و اندرزهایی که بیان کرده و روشهای نیک و سیرتهایی صالح که نهادهاند،همه اندوختهای برای تمدّن است و جا دارد و میسزد که بشریّت و طبیعة مؤمنان از آنها بهره جویند.و در مورد فرمانبرداری عملی از رسول آنچه از شرایع و قوانین پیشین نسخ نشده به قوت خود باقی است(و باید اطاعت شود)زیرا رسالتها در پی یکدیگر و برای تکمیل مسیر (شریعت الهی)آمدهاند.
شاید حکمتی که در تأکید بر ایمان به تمام رسولان وجود دارد این باشد که ممکن است آنجا که پیش از این(قرآن)اهل کتاب را انتقاد کرد و انحرافشان را نشان داد،پارهای ذهنها چنین پندارند که آن طعن و انتقاد متوجه رسالتهای پیشین است،از این رو روند آیه و بیان الهی با تأکید بر ضرورت ایمان به تمام رسالتها این شبهه را زایل و بر طرف کرد.و آن گاه که بشر به سطح ایمانی که پیش ازین بیان شد ارتقا یابد،دوستدار ناب یا شهید میشود و اشاره قرآن شامل او میگردد که:
« أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ -و آنان همان دوستداران راستین و شهیدان نزد پروردگار خویشند،»
در آیهای دیگر میخوانیم« وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً (1)-و هر که از خدا و رسولش فرمانبرداری کند،همراه با کسانی خواهد بود که خدا به ایشان نعمت داده،چون انبیاء و صدّیقان(دوستداران راستین)و صالحان،و اینان چه نیکو رفیقاناند.»و کدام گردهمایی /15 شریفتر از جمع شدن با ایشان و نزدیکتر به خداست؟طبیعتاً مفسران و قاریان در تفسیر و قرائت این آیه در کلمه«الصّدّیقین» اینان چه نیکو رفیقاناند.»و کدام گردهمایی شریفتر از جمع شدن با ایشان و نزدیکتر به خداست؟طبیعتا مفسران و قاریان در تفسیر و قرائت این آیه در کلمه«الصّدّیقین» اختلاف دارند،و«واو»را در گفتۀ خدای تعالی:« وَ الشُّهَدٰاءُ »برای استیناف و از سر گرفتن مطلب دانسته و جملۀ« عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ -نزد پروردگارشان صاحب اجر و نور خویشاند»را به شهیدان پیوسته و بر آنان متوقّف و مربوط کردهاند.امّا ظاهر آن است که این«واو»متوجّه و ناظر بر هر دو گروه (صدّیقان و شهیدان)است،زیرا«شهادت»در قرآن منحصر به کشته شدن با شمشیر نیست بلکه این تعبیر شامل هر کسی میشود که اجلش در حالی برسد که به خدا و رسولان او مؤمن است و مسئولیت رسالتی خود را بر عهده دارد،و این کلمه،«شهادت»به معنای شهود و حضور و میزان و تأثیر است.
عیاشی از منهال قصّاب روایت کرد و گفت:به ابی عبد اللّه(علیه السلام) گفتم از خدا به دعا بخواه که شهادت را نصیب من کند.گفت:«بیگمان مؤمن شهید است،و این آیه را خواند.» (2)و از حارث بن المغیره نقل است که گفت:نزد ابی جعفر(علیه السلام)بودیم،و گفت:کسی از شما که بدین امر(ظهور مهدی) عارف و آگاه و در انتظار آن باشد و دربارۀ آن خیر اندیشی کند،به خدا سوگند مانند کسی است که همراه قائم آل محمد،به شمشیر او جهاد کند،سپس گفت:به خدا
سوگند مانند کسی است که همراه رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)به شمشیر او جهاد کند،و سومین بار گفت:بلکه به خدا سوگند مانند کسی که همراه رسول خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)در سرا پردۀ جنگی او به شهادت رسیده باشد!و در این مورد شما را آیهای است.گفتم:فدایت شوم،کدام آیه؟گفت:این سخن خدا که گوید:« وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ - و کسانی که به خدا و فرستادگانش ایمان آوردند،آنان راستگویان و نزد پروردگارشان شهیداناند»و گفت:«به خدا سوگند که شما نزد پروردگارتان(به منزلۀ)شهیدان شدید». (1)و(امام)صادق(ع)گفت:«این آیه دربارۀ مهاجرانی فرود آمد که اهل مکّه آنان را از خانهها و داراییهاشان راندند و بیرون کردند.» (2)بیگمان مصداق بخشیدن به شهادت حقیقی در ایمان به خدا و فرمانبرداری از رهبری مکتبی جلوهگر میشود،زیرا مهمّ این است که انسان در خدمت دین باشد تا دوستدار راستین یا شهید باشد،دیگر مهم نیست که در کجا قرار گیرد، /15 ممکن است نقش او درون دستگاههای نظامهای فاسد و سازمانهای آن برای مقاصدی که رهبری بدو آموخته و دستور داده معین شده باشد،چنان که مؤمن آل فرعون کرد یا آنچه همسر فرعون،آسیه انجام داد،و ممکن است به خواندن و تألیف(آثار مفید برای این مقاصد)مشغول شود،یا به مصلحت این فعالیّت در شهرها و سرزمینها به رفت و آمد بپردازد.
« لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ -صاحب آجر و نور خویشاند،» اجر و پاداش آخرت به صورت بهشتهاست،امّا در دنیا این پاداش در استقرار نظامی زندگی بخش و متکامل با تمام دستاوردهای شریف متمدّنانۀ آن جلوهگر میشود.نور و روشنایی در آخرت نیز به صورت پرتوی تجلّی میکند که به روز محشر دیگر مردم فاقد آناند،امّا در دنیا این نور همان چراغ هدایتی است که
مؤمن در پرتو آن در تمام زمینههای زندگی پیش میرود و بر اساس آن حرکت میکند.
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ -و آنان که کفر ورزیدند و آیات ما را تکذیب کردند،آنان اصحاب و ملازمان دوزخاند.» در دنیا دوزخیاند،از آن رو که رسالتی را که شامل نظم و روشهای مربوط به ابعاد زندگی سعادتبخش است تکذیب کردند در حالی که نظامهایی فاسد را که نتیجهای جز ویرانی و انحطاط و رنج ندارد برگزیدند،و در آخرت،از آن رو دوزخیاند که راهی برگزیدند که آنان را به آتش رهنمون میشود.
[20]
و از آنجا که دنیا دوستی اساس هر خطایی است،موضع خطا کار در برابر دنیا خشوع و سرسپردگی دل را از انسان سلب میکند و او را به نافرمانی و فسوق میکشاند،ولی دنیا در عین حال کشتگاه آخرت و فرصتی است که آدمی در آن آیندۀ ابدی خود معیّن میکند،پس باید نسبت بدان موضعی درست بگیرد،و این مطلبی است که بقیۀ آیات این درس بدان میپردازند و ما را به حقیقت دنیا،و رسالت انسان در آن،و موضع مؤمن نسبت بدان آگاه میسازند.
بشریت در پاسخگویی به این پرسش حسّاس که فرد فرد /15 ما را به مذاهبی چند گرایش داده،اختلاف نظر دارد:ایدهآلیستها بر آناند که دنیا واقعیّت ندارد و جز خیالی بیش نیست،متصوّفان بر آنند که دنیا شرّ محض است و براستی کالبد زندان روح است،و به دنبال آن گویند وظیفۀ انسان در زندگی کوشش خستگی- ناپذیر و پیگیر برای ساختن و پرورش روان به حساب کالبد و جسم است،و برای این منظور ناگزیر باید دنیا را خوار و حقیر شمرد و از آنچه در آن است پرهیز کرد، زیرا خواهشهای نفس را که از نیازمندیهای جسم برخاسته است تغذیه میکند،چیزی که روان را به فرود آمدن و انحطاط میکشاند و از بالا رفتن در افقهای ملکوت معنوی، یا رسیدن به خرسندی و رضوان خدا و بهشت بازمیدارد،مادّه گرایان(یا
ماتریالیستها)گویند دنیا بر حسب تصادف و خود بخود به وجود آمده و پس از آن زندگی و مسئولیّتی نیست و این بیان ناشی از انکار و کفر آنان است نسبت به غیب،و بر این اساس گویند نیکبخت در دنیا کسی است که عنان نفس خود را رها کند که هر چه خواهد از نعمتهای دنیا لذّت برد و بهرهگیرد،و بیشتر بشریّت بر این مذهب و راه است،البته اگر موضع عملی در زندگی را مقیاس و وسیلۀ سنجش قرار دهیم.
اما رسالتهای الهی با این همه تفاوت دارند زیرا زندگی دنیا را مرحله میان زندگی عالم ذرّ و زندگی آخرت میشمارند،و در آن عالم که انسان پاک و پاکیزه بود عهد و پیمانی را بر خود نهاده و قطعی کرده است که« وَ قَدْ أَخَذَ مِیثٰاقَکُمْ - خدا از شما پیمان گرفته است» (1)،دایر بر این که به پروردگار خود تسلیم شود،از این رو بر انسان واجب است که آن پاکی را با ایمان به خدا و پذیرفتن و پاسخ دادن به دعوت رسول نگهدارد تا به سوی آخرت به جهش درآید و به خرسندی و رضوان و بهشتی که نزد خداست برسد.
انسان هرگز در جهان پایدار نمیماند و مسیر حرکتش در دنیا متوقف نمیشود بلکه به سفری دراز به آهنگ رهسپار شده که او را به قرارگاه ابدی و پایانی خود میبرد،پس بر او واجب است که چگونگی نفس خویشتن را با این توافق دهد و سازگار و در خورد این کند.پس نباید این سفر ناگزیر و حتمی را فراموش کند،و با دنیا چنان رفتاری در پیش گیر که گویی جهان سرای جاودان و خانۀ درنگ و بقاست،و آمادگی خود را برای این کوچیدن دشوار فرونگذارد،و آن گاه که ساعت حرکتش فرا رسید و مهلتش سرآمد و مرگش بدو هجوم آورد آماده باشد،و بایستی بدین اندرز امام خود،امیر مؤمنان(علیه السلام)گوش فرا داده باشد که گوید:
«همانا دنیا پشت کرده و بدرود گویان است،و آخرت روی آورده و از فراز جای نگران است.بدانید که امروز ورزش است و فردا مسابقه و پرش،و خطّ پایان،
1) 102) -همین سورۀ الحدید8/.
دروازۀ بهشت برین است و آن که بدان نرسد در دوزخ جایگزین.آیا کسی نیست که از گناه توبه کند پیش /15 از آن که مرگش سر رسد؟آیا کسی نیست که کاری کند،پیش از آن که روز بدبختیش در رسد؟بدانید که شما در روزهایی بسر میبرید که فرصت و امید ساختن برگ است،و از پس این روزها مرگ است.آن که اجل نارسیده،ساز خویش برگیرد،سود آن بیند و از مرگ زیان نپذیرد،و آن که تا دم مرگ کوتاهی کند،حاصل کارش خسران است و مرگش او را موجب زیان». (1)
با آن که ظاهر تعریف و شناسایی دنیا آن را در اذهان و نفوس ما کوچک و خوار مینماید،ولی پروردگار ما از این تعریف نمیخواهد که قدر و ارزش دنیا را بکاهد تا ما همانند متصوّفان از دنیا روی بگردانیم.زیرا همین دنیا برای هر انسانی دارای اهمیّت است،از آن رو که سرای تعیین سرنوشت ابدی است،و هنگامی که از امام علی(علیه السلام)میپرسند:کدام ساعت و زمانی برتر است و افضلیّت دارد؟ساعتی از ساعتهای دنیا یا ساعتی از ساعتهای آخرت؟حضرتش پاسخ میدهد:ساعتی از دنیا بهتر از ساعتهایی در آخرت است،زیرا به یک ساعت فرصت دنیوی هزار ساعت(به آخرت)سود برند،و چه بسا که جاودانگی و خلود در بهشت را بدان یک ساعت بخرند،مانند حرّ بن یزید ریاحی،که میان توبه و شهادت او جز چند لحظه فاصله نیفتاد.در واقع خداوند میخواهد طبیعت دنیا و طبیعت انسان را هنگامی که بشر به دنیا دوستی میپردازد و آن را هدف خود،بدون توجّه به جلب خرسندی خدا میگیرد،برای ما بیان کند.و این نکته از پایان این آیه آشکار میشود،و پیوند و رابطه آن با آیۀ بعد که در آن به مسابقه به سوی خیرات دعوت میکند،روشن میشود.بشر زمانی خود دنیا را هدف خویش قرار میدهد که
1) 103) -نهج،خ 28(به تقریب از ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 28-29).
در این صورت دنیا ارزشی ندارد،چه جهان کالای فریب است،امّا زمانی دیگر دنیا را وسیله و میدانی برای مسابقه به سوی آمرزش خدا و بهشت قرار میدهد و تمام نعمتهایی را که از آن به دست میآورد به خدمت این هدف و غایت میگیرد که در این صورت دنیا دارای ارزشی است بسیار بزرگ.
خداوند به مؤمنان تأکید میکند-بطبع به گروهی که ایمانشان از نظر نفسانی و روحیّهای ضعیف شده و به ذکر و یاد خدا و آیات او بدان گونه که لازم است و به نحو عملی سر نسپرده و خشوع نکردهاند و به فرمانهای رهبری مثلاً در مورد انفاق تسلیم نشده و گردن ننهادهاند و به سبب نومیدی از یاوری خدا برای تأخیری که در آن پیش آمد.و به علّت توجه به دنیا بجای توجه به آخرت-در لبۀ پرتگاه دشوار سخت دلی و دورویی قرار گرفتهاند-به این گروه تأکید میکند /15 که دنیا جز میدانی برای بازی و بیهودگی و آرایش و فخر فروشی و افزون نمایی به یکدیگر نیست.و با آن که این حقیقت براستی از اذهان مؤمنان بطور عموم پوشیده و پنهان نیست ولی از صورت اندیشه و فکر به حالت هشیاری و بصیرتی که بر نفس چیره و مسلّط شده باشد در نیامده و تحوّل نیافته است،به عبارت دیگر عبرت به صورت اندرز عملی در نیامده است.در این حال چه فرقی است میان کسی که از وجود مین در راه خود آگاه نیست و مین در راه او منفجر میشود با دیگری که احتمال وجود مین را میدهد یا از بودن آن آگاه است ولی احتیاط نمیکند؟این هر دو پاره پاره و در هوا پراکنده میشوند،زیرا دانستن بدون اقدام کردن برابر با ندانستن است،خدای تعالی گوید:« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (1)-اگر از آنها بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟خواهند گفت:خدا.بگو سپاس خدای را.بلکه بیشترشان نمیدانند.»پس شک نیست که در این صورت مؤمنی که در دنیا به بازی و بیهودگی میپردازد،و دنیا را مایه آرایش و فخر فروشی و افزوننمایی در دارایی و
1) 104) -لقمان25/.
فرزندان قرار میدهد و از انفاق در راه خدا به سبب آزمندی و چنگ زدن به دامان دنیا بخل میورزد،همانند کسی است که به آخرت و آنچه در آن است از پاداش و پادافراه و ثواب و عقاب کفر میورزد(و اخگر حقیقت را به خاکستر انکار و عناد میپوشاند)،و گرنه آخرت را هدف خود قرار میداد و آنچه میتوانست به سبب رغبت و علاقه به خرسندی خدا و پاداش او،و بیم از خشم و مجازات او،در راه آن هدف بذل میکرد،و بلکه-در آن صورت-به سوی کارهای نیک و خیرات مسابقه میداد و از دیگران پیشی میجست،زیرا خیرات در آخرت توشه و بهای آن است،و چه بسا که قرآن از این رو با کلمۀ«علم»به ما امر میکند و میگوید:
« اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا -بدانید که براستی،جز این نیست که زندگی دنیا،» در اینجا سه تأکید وجود دارد:یکی دعوت و فراخواندن مؤکّد به علم و دانستن،دوم ادات تأکید«إنّ-همانا،بتحقیق»،و سوم حصر(یعنی منحصر کردن حکم به محکوم علیه)«إنّما-جز این نیست،فقط این است.»جایی که این تأکیدهای پیاپی در مورد حقیقتی میآید بدان معنی است که هم آن حقیقت و موضوع اهمیّت دارد و هم مهمّ است که انسان آن را بداند و از آن نیک آگاه شود.
پس آن حقیقت چیست؟ این است که براستی زندگی دنیا برای آن کس که آن را میخواهد و در پی آن است، « لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ -بازی است و سرگمی به بیهودگی و آرایش،» لعب(:بازی)همان کار باطل و بی هدف عاقلانه است،خدای تعالی از ابراهیم(ع)سخن میگوید: /15 « قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ.
قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاّٰعِبِینَ
(1) -گفت:هر آینه شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید.گفتند:برای ما سخنی حق آوردهای یا خود از
1) 105) -الانبیاء55/.
بازیگرانی(و ما را به بازی گرفتهای)؟»و خدای تعالی گفت:« وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ. مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (1)-ما این آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست به بازی نیافریدیم.آنها را به حق آفریدهایم ولی بیشتر مردم نمیدانند»،یعنی هدفی را که زندگی دنیا بر آن استوار شده نمیدانند و در نمییابند،پس دنیا بطور کلّی باطل و بازی و سرگرمی بیهوده شده است،چنان که تهی کردن دین از مضمون و ارزشها و هدفهایش نزد پارهای،آنان را بر آن داشته که دین را بازی و سرگرمی بیهوده بگیرند، همان گونه که پروردگار سبحان ما دربارۀ آنان گوید:« وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً،وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا (2)-و واگذار آنان را که دین خویش را بازی و سرگرمی بیهوده گرفتهاند و زندگانی دنیا فریبشان داد.» وقتی مجموعۀ چیزهایی را که بدان میپردازند به سبب بیهدف بودن (حتی به مقیاسهای مردم دنیا)لعب(:بازی)مینامیم،دنیا نیز برای آن کسی که بدان میپردازد،ولی نه برای هدفی دورتر و فراتر از دنیا(بلکه برای خود دنیا) «لعب»و بازی میشود،پس اگر از چنین کس بپرسی چرا چنین میکنی؟ میگوید:برای آن که بخورم،و اگر همین پرسش را بازگردانی و بگویی:چرا میخوری؟گوید:برای آن که بر کار کردن توانا شوم،و اگر بار سوم از او بپرسی:
اساساً چرا زندگی میکنی؟گوید چنین آمدم تا زندگی کنم و نمیدانم برای چه (آمدهام).
آیا نشنیدهای که شاعرشان گوید:
آمدم،در حالی که نمیدانم از کجا،ولی آمدهام، در برابرم راهی دیدهام و در آن به راه افتادم، اگر بخواهم،هم چنان این راه را میپیمایم،یا به شب میمانم و درنگ
میکنم.
چگونه آمدم؟چگونه راه خود را دیدم؟نمیدانم! هنگامی که در پرداختن به بازی غرق میشود«لعب:بازی»تبدیل به «لهو:سرگرمی بیهوده»میگردد که در آن فراموشی تامّ و تمام و بیخبری از هدف وجود دارد.آری،انسان از عالم ذرّ به دنیا آمد،به عنوان ایستگاهی که از آن توشه و آذوقه برگیرد،سپس /15 سفر خود را به آخرت ادامه دهد،ولی وقتی بدان ایستگاه رسید دید مردم در آن بازی میکنند،و اسباب بازیها را دید و از این رو با آنان همبازی شد،و در بازی کردن مبالغه کرد،پس از یاد برد که در راه سفر است و از وظیفۀ خود غافل شد.
هر چیزی که ما را به بیخبری فراخواند و هدفهایمان را فراموشمان کند،همان لهو(:سرگرمی بیهوده)است.امام علی(ع)گوید:«مرا نیافریدهاند تا خوردنیهای گوارا مرا سرگرم کند،چون چهار پای پرواری بسته که به علف پردازد یا چهار پای رها شده که خاکروبهها را بر هم زند و شکم را از علفهای آن بی نبارد و از آنچه از آن(چهار پا)خواهند غفلت دارد». (1)بکار بردن کلمۀ لهو(:سرگرمی بیهوده)در قرآن بدین معنی است،خدای تعالی گفت:« أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ. حَتّٰی زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ (2)-به سرگرمی و غفلت کشید شما را افزون جویی به بسیاری مال و فرزند .تا به گورها رسیدید.»و گفت:« لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ (3)-اموال و اولادتان شما را از ذکر خدا به خود سرگرم نکند و مشغول ندارد که آنان که چنین کنند همان زیانکاراناند.»و گفت:« رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ (4)-مردانی که
هیچ تجارت و فروشی از یاد خدا و نمازگزاری و دادن زکات بازشان ندارد،از روزی که دلها و دیدگان دگرگون میشوند هراسناکاند،»و گفت:« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (1)-بعضی از مردم خریدار سخن بیهودهاند تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره میگیرند،نصیب اینان عذابی است خوار کننده.»بیشترین عاملی که کسی را گرفتار لهو و غفلت میکند فراموش کردن مرگ و آخرت است،و از این رو در پایان این آیه،بدین گفتۀ خداوند از آخرت یاد شده:« وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ -و در آخرت(گروهی را)عذاب سخت و(گروهی را)آمرزش است،»و از دیدگاه این تعریف آوازهخوانی و رقص و مجالس یاوه گویان،و اندوختن مال و امثال آن از مصداقهای لهو و سرگرمی به باطل است.
هنگامی که انسان به لهو بپردازد و سرگرم بیهوده شود آن سفر(اصلی به سوی آخرت)را فراموش میکند و آماده شدن به سوی آن را از یاد میبرد،آن گاه او را بینی که در دنیا دوستی غرقه شده و در جهان به هدفهایی جانبی(که زینت و آرایش نامیده میشود)روی نهاده،هدفهایی که طبیعت آنها،حتی به مقیاسهای همین دنیای زوال پذیر،تباه شدن و نابود گشتن است.آیا کسانی را که هزاران واحد از داراییهای خود را صرف امور تفنّنی و آرایشی و دکورسازی میکنند دیدهای؟ /15 زینت و آرایش همان امور ثانوی است که چیزی با آن تکمیل میشود،و از آن جمله است زیور و عطر و گل زیرا اینها زیبایی زن را تکمیل میکند،خدای تعالی گفت:« وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ (2)-و هر آینه در آسمان برجهایی قرار دادیم و برای بینندگان آراستیم»و گفت:« اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا (3)-دارایی و فرزندان زیور زندگی دنیاست.»
اسلام با زینت مخالفت نمیکند،بلکه تحریم آن را ناپسند میشمارد، خدای تعالی گفت:« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ (1)-بگو، چه کسی زینت خدای و خوراکهای پاکیزۀ گوارایی را که برای بندگانش پدید آورده حرام کرده است؟بگو،این چیزها در این زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در روز قیامت نیز خاصّ آنها باشد.»هم چنان که آدمی را بدانها دعوت کرده است،خدای تعالی گفت:« یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا (2)-ای فرزندان آدم!به هنگام هر عبادت زینت(و لباس)خود بپوشید.و نیز بخورید و بیاشامید.»آری،اسلام اسراف و زیادهروی در آن را حرام دانسته،چنان که در پایان همین آیه گوید:« وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ (3)ولی زیادهروی نکنید که خدا اسرافکاران را دوست ندارد.»،همان گونه که باطل را حرام شمرده:« قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (4)-بگو پروردگار من زشتکاریها را چه آشکار باشد و چه پنهان و نیز گناهان و افزونی جستن به ناحق را حرام کرده است،و نیز حرام است چیزی را شریک خدا سازید که هیچ دلیلی بر وجود آن نازل نشده است یا دربارۀ خدا چیزهایی بگویید که نمیدانید.» براستی،مطلوب همان حفظ توازن معقول بین امور تفنّنی و تکمیلی و دیگری امور اساسی و اصلی است،و شایسته است که انسان امور ثانوی را در عمل مکمّل بخش ضروری زندگی خود قرار دهد نه آنکه امور ثانوی را بجای امور اصلی و بدل آن گیرد یا به حساب آن گذارد،از اصل بکاهد و به فرع افزاید.مشکل
بشریت این است که به حساب و زیان هدفهای اساسی خود متوجّه امور تفنّنی شده، و این زیانمندی نه تنها زمینۀ التزام به دین بلکه در زمینۀ تمدّن نیز ملاحظه میشود،و این جزئی از موضع گیری اشتباه و خطا آمیز زندگی دنیاست،و شک نیست که سبب آن فراموش کردن آخرت یا کافر بودن و ناباوری بدان دست،زیرا چنین انسانی به دنبال هوی و خواهشهای خود میرود و نه تنها هدفهای والای خود را(در آخرت)فراموش میکند بلکه مصالح حقیقی خود را(در دنیا)از یاد میبرد،چنان که پروردگار ما سبحانه و تعالی دربارۀ نظیر او گوید:« وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ /15 وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (1)-و از آن که دلش را از ذکر خود بیخبر ساختهایم و از پی هوای نفس خود میرود و در کارهایش اسراف میکند، پیروی مکن.» امّا کسی که تنها به دنیا باور دارد کوشش او برای سیر کردن خواهشهای نفسانی و گردآوری زینت خواهد بود و زینت دنیا او را سخت در خود فرو میبرد و از حق دور میکند.و از مظاهر همّت گماشتن افزون از حدّ به زینت توجه به پوستها و برونیها به حساب و زیان مغزها و درونیهاست.در حالی که مؤمن به آخرت احساس مسئولیّت میکند و میداند که مورد پرسش قرار میگیرد و از این رو در پیروی شهوتها و خواهشهای نفسانی پی سپر نمیشود و به زینتی که مخالف مصلحت حقیقی اوست روی نمینهد و بدان سو رانده نمیشود.
« وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ -و فخر فروشی در میان خود،» فخر فروشی یکی دیگر از سرگرمیهای باطلی است که انسان بدان سرگرم میشود و از هدفهای حقیقی خود باز میماند،اگر بازی باطل و سرگرمی بیهوده و زینت و آرایش نمایانگر جانب فردی فریفتگی به دنیاست،فخر فروشی به یکدیگر همانا جانب اجتماعی همان حالت است.فخر فروشی نتیجۀ مستقیم فریفته شدن به زینت و آرایش است که انسان از خلال آن خود را کامل و برتر از دیگران میبیند و
1) 119) -الکهف28/.
دچار خودبینی و فخر میشود.
سپس این حالت روانی اجتماعی به صورت عملی خارجی درمیآید که خودبین متکبّر بدان میپردازد تا بزرگی خود را بر دیگری از طریق افزون نمایی و مسابقۀ مادّی ثابت کند،خدای تعالی گفت:« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً...
وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ(أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً).
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ(وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ)قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً. وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً
(1) -برایشان داستان دو مرد را بیان کن که به یکی دو تاکستان داده بودیم و بر گرد آنها نخلها و در میانشان کشتزار کرده بودیم...حاصل از آن او بود.به دوستش که با او گفت و گو میکرد گفت:من به مال از تو بیشتر و به افراد پیروزترم.و آن مرد ستم بر خویشتن کرده به باغ خود درآمد و گفت:نپندارم که این باغ هرگز از میان برود.و نپندارم که قیامت هم بیاید.»بنگر که دوست داشتن دنیا و زینت آن بدین گونه به حالتی روانی و درونی(غرور و ستمگری)و سپس اجتماعی(برتری جویی و فخر فروشی به یکدیگر)تبدیل میشود.
« وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ -و افزون جویی در داراییها،» آنچه به ملکیّت درآید از انواع پولها و زمین و درخت و کالاها و طرحها و آنچه بدین ماند.
« وَ الْأَوْلاٰدِ -و فرزندان،» پسران و یاران،و این مسابقه دادن بیشتر اوقات به نبردی میان مردم تبدیل میشود و دنیا دوستی بین آنان در چار چوبهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی متمرکز گشته به صورت نبرد نیروهای استکباری و بزرگی طلب و مسابقۀ آنها در غارت ثروتهای جهان و بهرهجویی از آنها به سود خود و چیره شدن بر آنها از طریق پیوستن آنها به حوزۀ نفوذ خویش درمیآید.
1) 120) -الکهف32/ تا 35.
بیایید بدین حالت دنیا که بر دلهای ما چیره شده است نیک و بدقّت بنگریم!این بازی و سرگرمی بیهوده،این زینت و آرایش،و این فخرفروشی و افزون جویی،عاقبتش چیست؟و حقیقت آن کدام است؟و به عبارت دیگر آیا،از پایه، حقیقتی دارد یا رؤیاهایی دروغین و خوابهایی است که خفتگان به خواب میبینند و آن گاه که مردند آگاه و بیدار میشوند،و در مییابند که آن همه جز سرابی درخت دار نبود که تشنه لب آبش میپنداشته یا جز مشتی خاکستر در کف تندباد اعصار و قرون نبوده است.
ولی چگونه برای ما امکان دارد در حالی که خود اسیر جادوی گیرا و کشندۀ دنیا هستیم بدان بیندیشیم؟!تقریبا هیچ لحظهی بر ما نمیگذرد که ما در گردونۀ آرزومندیها نیفتاده باشیم و به دنبال آنها ندویم و یا در شعلۀ فریفتگی و فتنهای که درون آن زندگی میکنیم قرار نگرفته یا در کورۀ نبردی که بر افروختهایم نسوزیم.کابوسهای روز حتی در خواب هم به صورت خوابهای آشفته و هراسناک نیز ما را دنبال میکند!در این صورت چگونه میتوانیم از غل و زنجیرهای این خواهشها رهایی یابیم تا با آزادی و دور از اغراض به واقعیّت و موقعیّت خود بیندیشیم؟ قرآن حکیم و حکمت آموز راههایی گوناگون دارد که ما را در اندیشیدن سالم و تفکّر درست مساعدت میکند.و از نمایانترین آنها که روند این آیه بدان اشاره میکند،این است که به طبیعت و دورههای شتابان آن بنگریم و از خود بپرسیم:آیا این /15 همان دنیا نیست؟!و آیا زندگی گیاه در دورههای شتابان خود همانند زندگی انسان در دورهای اندکی کندتر ولی به همان سیاق نیست؟که پروردگار ما در آیۀ کریم دربارۀ آن گوید:« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیٰاحُ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً. الْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً (1)-برایشان زندگی
1) 121) -الکهف45/ و 46.
دنیا را مثل بزن که چون آبی است که از آسمان ببارد و با(دانههای)گیاهان زمین بیامیزد و به فراوانی بروید.ناگاه خشک شود و باد به هر سو پراکندهاش کند.و خدا بر هر کاری تواناست.دارایی و فرزندان پیرایه و زینت این زندگی دنیاست و کردارهای نیک که همواره بر جای میماند نزد پروردگارت بهتر و امید بستن به آنها نیکوتر است»؟!و پروردگار ما در این آیه گوید:
« کَمَثَلِ غَیْثٍ -همانند بارانی است،» باران بر زمین میبارد،و آن را آبیاری میکند و با دانههایی که در زمین است میآمیزد و آن دانهها گیاه میشود.
« أَعْجَبَ الْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ -که گیاه آن کافران را به شگفتی افکند.» یعنی در نفس کشاورز خودبینی و فریفتگی بدان را بیفکند،هم چنان که زینت و پیرایه دنیا در نفوس کافران به آخرت خودبینی و فریفتگی افکند،و شک نیست که این حالت او را بر آن خواهد داشت که به باقی ماندن آن باور کند،و از سرانجام آن که تبدیل به خاشاکی میشود غافل مانده«نبات:-گیاه»همان کشتهایی کوچک است که باقی نمیماند،چون گندم و ذرّت و در حالات نخستینش که زمین را میشکافد بدان«نبات-گیاه»گویند.
« ثُمَّ یَهِیجُ -سپس میپژمرد،» و میبالد و هنگامی که به نهایت نیرومندی رسید میوه میدهد ولی دیری نمیپاید که راه پایانی خود را آغاز میکند(و میپژمرد).
« فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا -پس آن را بینی که زرد شده،» آغاز کار.و در خور ملاحظه است که عطف با«فاء»آمده که نزدیکترین حروف عطف است.
« ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً -سپس خاشاک گشته است.» وقتی که دورۀ زندگی خود را کامل کند،خشک میشود و برگها و ساقههایش خشک میشود.و این درست راه زندگی انسان در دنیاست،مانند گیاهی کودکی را آغاز میکند،سپس نیرو مییابد و در نوجوانی و جوانی میبالد،
ولی او را بینی که اندک اندک در بنیاد خلقتش کاهش مییابد و نیرو و پیرایۀ خود را از دست میدهد تا کلانسال و سپس کهنسال و پیر میشود و استخوانهایش سست و نیروهایش ضعیف میگردد و دیری بر او نمیگذرد که او را پیکری خشک شده و بر دوش گرفتۀ کسانی بینی که به گوری تنگ میبرندش که کالبد و پیوندهایش در آن دیگرگون و تبدیل به خاشاک و مشتی خاک میشود که باد آن را میبرد.پس چرا انسان در حالی که روانۀ آخرت است،به خاشاک و کالایی نابود شدنی دست آویزد و چنگ در زند؟
هنگامی که انسان از حقیقت دنیا مطمئن شود،در خواهد یافت که خاشاک آن چیزی نیست که پهنۀ آرزوهای را پر کند و به بلندی جوییهای او تحقّق بخشد.براستی،انسان خواهان نیکبختی و سعادت است که برای او در دنیا به انجام نمیرسد،و خواستار جاودانگی است که بسی دور و(در جهان)ناشدنی است.پس ناگزیر است برای خود هدفی والا بجوید که خود را شایستۀ کوشش برای رسیدن بدان میداند و این امر ممکن نیست مگر آنکه به دانشی که نسبت به حقیقت دنیا دارد،دانش به حقیقت آخرت را نیز بیفزاید.و از این دیدگاه است که خدای تعالی به گفته خود« اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا... -بدانید که زندگی دنیا، براستی...»این بیان خود را عطف میکند که:
« وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ -و در آخرت عذابی است سخت.» هر انسانی به سرشت خود حس میکند که آرزومندیها و آزمندیهایش بیش از دنیاست و آنچه در آن است،ولی اگر از آخرت غافل ماند در حالت چنگ در زدن به دنیا با اصرار باقی خواهد ماند،و این به سبب طمعی است که میخواهد تا آنجا که میتواند هر چند اندک باشد بدانچه در دنیا ممکن است تحقق بخشد و آن را از آن خود کند.از این روست که میبینیم که قرآن پایه ایمان به آخرت را در نفس آدمی بنیان میگذارد تا توازن و تعادل مطلوب را در نفس بشر تحقق بخشد که در پی
افزون جویی در گرد آوردن خاشاک دنیا،که تصوّر میکند به وسیلۀ آنها به آرزوهای خود خواهد رسید،نرود.هرگز روانیست...تو برای چیزی بسی بزرگتر و پایدارتر از حطام و خاشاک دنیا آفریده شدهای، /15 این فخر فروشی و افزون جویی چه چیزی به تو میدهد؟پندار بدانجا رسی که سلیمان رسید،آن پیامبر کریم که باد در تسخیر او بود و جنّیان را به خدمت گرفته بود و زبان پرندگان را میدانست.ولی آیا میدانی که سلیمان امروز کجاست؟و کشور بزرگ او کجا رفته؟و چیرگی والای او چه شده است؟آیا از سرنوشت پادشاهانی که آرزوهای بلند و دور و دراز خود را به وسیلۀ مردم محقّق میکردند عبرت نمیگیریم که آنان را از کاخهایشان به گورهایشان منتقل کردند و کرمها پیکرهایشان را،پیش از آن که بپوسید و سپس خاک شود و بر باد رود،خوردند؟ امّا کسی که به آخرت ایمان دارد،نفسش بدانچه دارد قانع و خرسند است،و بدانچه از جانب خدا میرسد راضی است و بدانچه نزد اوست مشتاق است.آیا خبر امام حسن مجتبی(علیه السلام)را شنیدی که یک بار تمام داراییهای خود را در راه خدا صرف کرد و نیز چندین بار داراییهای خود را در راه خدا تقسیم کرد؟و آیا از زهد امام علی علیه السلام آگاه شدهای؟مؤمن بدین گونه دنیا را به آخرت میدهد و تبدیل میکند،و از انفاق در راه خدا خودداری نمیورزد.
بر پایه ایمان به این امر که آخرت سرای پاداش و جاودانگی است-یا عذاب سخت و یا بخشایش و خرسندی از جانب خدا،بر حسب آنچه انسان پیشاپیش در دنیا برای روز شمار فرستاده باشد-شکی نیست که(مؤمن)اهمیّت زندگی دنیا و نقش قاطع آن را در ساختن آیندۀ ابدی خود خواهد دانست،و در این فرصت اجازه نمیدهد که شوخی و مزاح و بازی چیزی از وقت او را بگیرد،زیرا غایت بسی سترگ،و خطر بزرگ،و فرصت کوتاه است.بلکه دلش از بیم عذاب خدا و به امید بخشایش و خرسندی او به ذکر خدا نرم میشود و سر میسپارد.
بزرگترین هدفی که مؤمن برای آن میکوشد همان رهایی یافتن از آتش دوزخ است زیرا صراط از روی آن میگذرد.آیا نه این است که راه بهشت انباشته از
چیزهایی ناخوشایند انسان که آدمی باید آنها را تحمّل و بر آنها شکیبایی کند؟و سرشار از خواهشهایی که شایسته است با آنها مبارزه و از آنها دوری کند؟و اگر بردباری و شکیبایی نکند،یا اگر با آنها مبارزه و از آنها اجتناب نکند به عنوان هیمه به آتش دوزخ خواهد افتاد و به قدرت شکست خود در آن مبارزه،در دوزخ عذاب خواهد دید؟این غایت و غرض از بزرگترین آرزوهای بلند پرهیزگاران است « اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً /15 سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ (1)«آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده،یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند:ای پروردگار ما،این جهان را به بیهوده نیافریدهای،تو منزّهی، ما را از عذاب آتش بازدار»،و بزرگتر از وصول بدین غایت همان کامیابی و پیروزی از جانب خداوند است که« فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ (2)-و هر کس را از آتش دور سازند و به بهشت درآوردند به پیروزی رسیده است.» هدف دوم همان داخل شدن به بهشت است،و این امر بدون آمرزش خداوند و خرسندی او ممکن نشود،زیرا هیچ کس،حتی انبیاء،بر اثر کردار خود به بهشت نمیرود،بلکه به فضل خدا چنین سعادتی مییابد،و این امر تحقق نمییابد جز به توبه و انابه به درگاه خدا و اعتراف به خطا برای خدا،و کوشش پی گیر و دایم برای اصلاح خود.
« وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ -و آمرزش از جانب خدا و خشنودی او،» این همان هدفهای حقیقی است که بر همه کس واجب است برای آنها بکوشد،و به وسیلۀ آنهاست که دنیا آخرت شود،و زندگی در آن معنی و مفهومی یابد،و هر ساعت در آن بزرگتر و با ارزشتر از ساعت آخرت شود.امّا بدون این
هدفها دنیا بازی و بیهودگی است و به وسیلۀ فریبی تبدیل میشود.
« وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ -و زندگی دنیا جز کالای فریب نیست.» متاع یا کالا همان زاد و توشه راه،و غرور،فریب خوردگی است،خدای تعالی گوید:« فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ -زندگی دنیا فریبتان ندهد و نیز شیطان فریبکار به(کرم)خدا مغرورتان نسازد»پروردگار ما دنیا را به توشۀ فریب و غرور تشبیه کرده زیرا فریب خوردۀ بدان برای نیازی حقیقی بدان سیر نمیشود و جز غرور و فریب باطل او را ارضا نمیکند،فریب و غروری که هنگام مرگ پایان میپذیرد و ذرّهای از آن نزد فریب خورده باقی نمیماند.
چون به سخن گفتن قرآن دربارۀ دنیا بنگریم و به روند جملاتی که هر بار این کلمه در آنها آمده توجّه کنیم،خواهیم دید که در جاهایی بسیار و به عنوان چارۀ مشکلاتی گوناگون از آن یاد شده و این پرسش را در ذهن ما به وجود میآورد که چرا نصّی واحد در مواردی چند و به عباراتی متفاوت تکرار شده است؟پاسخ این پرسش را در حدیثی منقول از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)مییابیم که گوید:
«دنیا دوستی اساس هر گناهی است»پس هر جا در زندگی انسان(فردی یا اجتماعی)انحراف یا خطایی یافت شود،آن را پیوسته به دنیا دوستی و فریب خوردگی بدان مییابی.
[21]
هر گاه نظر و دل انسان بدان هدفهای والا گرایش یابد و متحوّل شود، شک نیست که موضع او نسبت به دنیا و رفتار در آن دیگرگون خواهد شد،و از آنجا که آن هدفها بزرگ و فرصت کوتاه است ناگزیر باید بازی و بیهودگی را رها کرد و به جانب جدّ و جهد و سعی و کوشش روی آورد،و پیرایه و زینت را ترک گفت و چیزی را که سودی دارد به دست آورد،و فخر فروشی و افزون جویی در داراییها و فرزندان را کنار نهاد و به مسابقه در خیر و کارهای نیک باقی ماندنی شتافت.
شأن این هدفها آن است که آدمی را در قلّۀ کوشایی و پویایی قرار دهد،و جامعه را به آتشفشانی از سر زندگی و کوشش تبدیل کند و پیشگام تسلیم به رهبری
مکتبی و پذیرفتن دعوت آن رهبری تبدیل کند.
« سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ -برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان بر یکدیگر پیشی گیرد،» مؤمنان به گونهای شایان به جای دنیا،به سوی بهشت پهناور برانگیخته میشوند و به تکاپو در میآیند و در برابر جاذبیت مادّه،به خاطر تحصیل خرسندی خدا مقاومت میورزند.
« وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ -بهشتی که پهنای آن همانند پهنای آسمانها و زمین است برای کسانی آماده شده که به خدا و فرستادگانش ایمان آوردهاند.» و این همان پاداش است و این-در عین حال-همان نوری است که خدای تعالی به صدّیقان و شهیدان در آیۀ 19 وعده داده است.
« ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ -این فضل خداست که به هر که خواهد میدهد،» پس هیچ کس نباید بپندارد که با ایمان آوردن خود منّتی بر پروردگار خویش دارد،یا میتواند تنها به کوشش خود ایمان را به دست آورد،یا با سعی خود به بهشت راه یابد،بلکه این همه منوط به فضل خداست و انسان به عنایت و فضل الهی از ایمان برخوردار میشود و به بهشت درمیآید.آری، /15 اراده و کوشش انسان ضروری است،چنان که پروردگار ما گوید:« وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً (1)-و هر که خواهان آخرت باشد و در طلب آن سعی کند و مؤمن باشد،سعی این کسان را پاس خواهند داشت(و جزای سعیشان داده خواهد شد)،»ولی توفیق دستیابی بدان فیض خود بخشی از فضل خدای تعالی است.
« وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ -و خدا صاحب فضلی بزرگ است.»
1) 124) -الاسراء19/.
وقتی ما در درگاه پروردگاری بزرگ،و صاحب فضلی بزرگ و آمرزشی بزرگ و مورد خشنودی او هستیم،براستی از نابخردی است که خود را به کمتر از آن راضی کنیم و به اندک چیزی بسازیم و چنان فضل بزرگی را پشت سر نهیم و رها کنیم.
فرمان الهی دربارۀ مسابقهای که هدف آن«آمرزش و خشنودی»است در میرسد،و این والاترین مراحل سعی مثبت و حالات آن در برابر افزون جویی در داراییها و فرزندان است که هدفش گرد آوردن بیشترین مقدار از حطام و خس و خاشاک دنیاست و نمایانگر پایینترین درجههای وابستگی و علاقه به دنیاست، گر چه ممکن است آدمی باور کرده باشد که بدین وسیله در دنیا به کمال میرسد.
این مسابقۀ الهی وقتی به حدّ اعلای خود میرسد که مؤمنان فریفته شدن به کردار و آرزوهای خود را کنار میگذارند و از مبدأ احساس تقصیر و کوتاهی خود به حرکت در میآیند و به مسابقه میپردازند،زیرا احساس کمال و تمامی آنان را از سعی و افزونخواهی از خود بازمیدارد،و از این روست که خدای تعالی گوید(در این مسابقه)«به سوی آمرزش و مغفرت»بشتابید،و این از صفات پرهیزگاران است که «از کردار اندک خود خرسندی ندارند،و طاعتهای فراوان را بسیار نشمارند،پس آنان خود را متّهم انگارند و از کردههای خویش بیم دارند.اگر یکی از ایشان را بستایند،از آنچه دربارۀ او گویند بترسد و گوید:من خود را از دیگران بهتر میشناسم و پروردگار من مرا از خویش بهتر میشناسد.بار خدایا،مرا مگیر بدانچه بر زبان میآرند،و بهتر از آنم کن که میپندارند،و بر من ببخشای آن را که آگاهی از آن ندارند،» (1)و این صفت است که در فرد و جامعه نوآوری و پویایی به وجود میآورد و آدمی را بر آن میدارد که همواره به سوی جلو پیش رود.
1) 125) -نهج،خ 193،متن،ص 304(از ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 226).
[22-23]
وقتی مؤمنان در دنیا زندگی میکنند و برای دستیابی به فضل خداوند مسابقه میدهند،ناگزیر باید طبیعت دگرگون کنندۀ دنیا را دریابند تا آثار منفی بر آنان نگذارد،پس در دنیا توانگری و درویشی،تندرستی و بیماری،نیرو و ناتوانی،پیروزی و شکست و فزونی و کاستی وجود دارد و مؤمنان ناچارند که در هر حالی از این احوال بر یک خط مستقیم و درست بمانند،زیرا کسی که با شرایط و اوضاع و احوال و در اثر عوامل دگرگون کننده تغییر میپذیرد به هدفها و آرزوهای بلند خود نمیرسد،چه نعمت او را به گمراهه ناسپاسی و گردنکشی میکشاند و مصیبت او را دستخوش نومیدی میکند،یا هنگامی که حالت مسابقه بر جامعه حکمفرماست و تشویق و ترغیبی میبیند،انفاق میکند و میبخشد و مسابقه میدهد و هنگامی که دیگران از مسابقه باز میایستند یا کند میشوند او نیز باز میایستد.
پس انسان چگونه به ثبات دست یابد و دستخوش این دگرگونیها نشود؟ نخست:به مدد شناخت ژرف طبیعت دنیا در پرتو این آیۀ کریم که گوید:
« اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ... وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ -بدانید که زندگی دنیا، براستی بازی است و بیهودگی و آرایش و فخر فروشی و افزونجویی در داراییها و فرزندان...و زندگی دنیا جز کالای فریب نیست،»و با رغبت و شوق به فضل خدا که انسان را نسبت بدانچه در دنیاست بیمیل میسازد،پس هنگامی که دنیا بدو روی آورد شادمان نمیشود و چون بدو پشت کند اندوهگین نمیشود،زیرا دنیا در نظر او شأن و اعتباری چندان بزرگ ندارد.
امام علی(ع)گفت:«مردم سه گونهاند:پارسا و شکیبا و علاقهمند.امّا پارسا کسی است که غمها و شادیها از دلش رخت بر بسته،پس به چیزی از دنیا شادمان نمیشود و بر چیزی از دنیا که از دست او بیرون رفته اندوهگین نمیگردد،
چنین کس از این همه آسوده است». (1)و نیز حضرتش(ع)گفت:«زهد (پارسایی)به تمام مفهوم خود،در دو عبارت در قرآن بیان شده،خدای تعالی گوید:
« لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ (2)-تا بر آنچه از دستتان میرود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان میآید شادمانی نکنید»و کسی که بر گذشته اندوه نخورد و از آینده شادمان نشود،زهد و پارسایی را از هر دو سوی آن نگهداشته است.» (3)از امام باقر(ع)منقول است که حضرتش جابر بن عبد اللّه(رض)را دید که آه کشید(تنفّس الصعداء،یعنی دم کشیدن بلند از اندوه یا رنج)امام(ع)بدو گفت:
«ای جابر،بر چه چیز آه میکشی؟ /15 آیا بر دنیاست؟»جابر عرض کرد:آری،پس حضرتش بدو گفت:«ای جابر،وسایل لذّتهای دنیا هفت چیز است:خوردنی، نوشیدنی،پوشیدنی،نکاح کردنی،سوار شدنی،بوییدنی و شنیدنی.گواراترین خوردنیها عسل است که آب دهان مگسی است،و شیرینترین نوشیدنیها آب است که آزاد بودن و روان بودن آن بر زمین بی اعتباری آن را بس،و والاترین پوشیدنیها دیباست که از لعاب کرمی است،و برترین نکاح کردنی زن است که آبریزگاهی است در آبریزگاه و بستری است برای مثال و زیباترین چیزی که در زن خواهند همانا زشتترین چیزی است که در اوست،و برترین سوار شدنیها اسباناند که خود کشندگان باشند،و ارجمندترین بوییدنیها مشک است که خونی فسرده در ناف چهار پایی است،و ارزشمندترین شنیدنیها آواز و نغمهسرایی است که گناه است.
پس خردمند بر چیزی که وصفش این است به حسرت آه نمیکشد.» جابر گفت:به خدا سوگند که از آن پس دیگر یاد دنیا بر دلم نگذشت. (4)
دوم:رضا(خرسندی)و تسلیم به قضایی که خداوند رانده و به وقوع آن اذن داده و از این رو واقع میشود،و این بالاترین درجۀ زهد و پارسایی و بلکه بالاترین درجۀ ایمان است بنا بر گفتۀ امام علی بن حسین(ع)که از حضرتش دربارۀ زهد (پارسایی)پرسیدند،گفت:«زهد ده بخش است،بالاترین درجۀ زهد پایینترین درجۀ ورع(پرهیزگاری)است،و بالاترین درجه ورع پایینترین درجۀ یقین،و بالاترین درجۀ یقین پایینترین درجۀ رضا(یعنی خرسندی و تسلیم بمحض به مشیت پروردگار).» (1)انسان بدین درجه نایل نمیشود مگر آن گاه که ایمان داشته باشد که در هر چه در عالم هستی به وجود میآید بسته به تقدیری است که پیشاپیش از جانب خداوند تعیین شده(و قدر نام دارد).پس بدین سبب بجای آن که قدر در او تأثیر منفی گذارد و او را به راه انحراف کشاند،پیوستگی او را به راه حق تأکید و توحید و یکتا پرستی خالصانه نسبت به خدا را بجای شرک در دل او استوار میکند « وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ. الَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (2)-البته شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و کاهش در محصول میآزماییم و شکیبایان را بشارت ده.کسانی که چون مصیبتی به آنها رسید گفتند:ما از آن خدا هستیم و به او بازمیگردیم،»زیرا ایشان بدین حقیقت باور دارند که:
« مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ -هیچ بلایی در زمین نمیرسد،» خواه بلای خارجی در پیرامون شما،چنان که صاحب مجمع گوید:مانند خشکسالی،کمبود رستنیها و کاهش میوهها، « وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ -و نه در خود شما،» به گونۀ مستقیم«از بیماریها و از دست دادن فرزندان» (3)یا همانند آن.
« إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا -مگر پیش از آن که آن را بیافرینیم در کتابی نوشته شده است،» این امور در تقدیر الهی پیش از آفرینش نخستین بر انسان نوشته شده و تبدیل آن به واقعیت همان تصویب قدر به اجرای قضای رانده شده است،و برای انسان دشوار است که این حقیقت را از دیدگاه نگرش به خویشتن و سنجش با تواناییهای محدود خود دریابد،امّا اگر از خلال ارادۀ خدا و دانش او در آن بیندیشد میبیند که این کار برای خدای تعالی بسیار آسان است.
« إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ -و براستی،این بر خدا آسان است.» در حالی که« وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و او بر هر چیزی تواناست» « هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و به هر چیزی داناست»چگونه چنین آسان نباشد؟ این آیۀ کریم با دعوت به مسابقه رابطهای استوار دارد،بدین معنی که عوامل تغییر دهندۀ منفی در زندگی انسان«یعنی بلا و مصیبت»آدمی را به سقوط روانی میکشد که نیروی پویایی لازم برای شرکت در مسابقه را از دست میدهد،و شک نیست که ایمان به قضا و قدر مانع فرو افتادن در سختی و تنگدستی میشود همان گونه که مانع فریفتگی و شیفتگی در شادی و فراخ معاشی میشود.
« لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ -تا بر آنچه از دستتان میرود ناامید و اندوهگین نباشید،» /15 زیرا نومیدی(توقف و شکست درونی)به سبب تغییر پذیری منفی پویایی و جنبندگی را از ما سلب میکند.چرا باید بکوشیم و به سوی هدفی که بدان نمیرسیم مسابقه دهیم؟این همان احساس و پرسشی است که به هنگام مصیبت مطرح میشود،امّا چرا نومید شویم؟مصیبت یا به ارادۀ خداست که در برابر آن چاره و راهی جز اعتراف بدان و تسلیم به ارادۀ پروردگار خود و حکمت او نداریم، و یا به سبب خود ماست که در این صورت ما توانایی ایستادگی و تغییر آن را با تغییر دادن خود داریم.پس موجبی برای نومیدی وجود ندارد.مثلا ما با دشمن مبارزه و پیکار میکنیم ولی شکست میخوریم و از میدان میگریزیم،زیرا ما خود پراکنده و
از لحاظ روانی گریزانیم،اما میتوانیم در صورت شناختن عوامل و موجبات شکست خود از آنها بپرهیزیم و اسباب پیروزی دشمن را دریابیم و همان موجبات را برای خود تحصیل کنیم و بر دشمن پیروز شویم.
همچنین است نعمت که نباید ما را به فریفتگی و فخر وادار کند و به جای پشتگرمی و اعتماد به خدا به نعمت اعتماد کنیم و دل خوش داریم،در حالی که نعمت پایدار نیست و باقی نمیماند،یا عواملی را که سبب فراهم آمدن نعمت شده از یاد ببریم که نعمت زایل شود.
« وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ -و بدانچه به دستتان میآید شادمان نشوید،» زیرا شادمانی(فریفتگی و احساس رسیدن به کمال است)که ما را به توقّف فرا میخواند و از این بابت مانند نومیدی است امّا به گونهای دیگر،زیرا انگیزهای برای سعی و افزون خواهی نمییابیم،چه پیش خود میپنداریم که به قلّۀ مطلوب رسیدهایم،و این احساس حتی ممکن است ما را به شرک فرا خواند،بدین معنی که احساس بینیازی از خدای تعالی کنیم.
« وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ -و خدا هیچ متکبّر خودستایی را دوست ندارد.» هر کس که باشد،زیرا این دو صفت منفی نزد خدای تعالی مطرود و مذمومند و حسب و نسب و منصب و نه برتری مادّی یا معنوی آنها را توجیه نمیکند.
از این آیه دو مطلب را الهام میگیریم:
اوّل:شادمانی(و خوش آمدن ما نسبت بدانچه داریم)موجب تکبّر بر مردم و فخر بر آنها میشود.
دوم:علاج آن با ایمان به قضا و قدر و اعتقاد به این حقیقت است که آنچه داریم خود به دست نیاوردهایم /15 بلکه تملّک ما بر آن به فضل خدای سبحان است، پس موجبی ندارد که بر مردم به سبب آن برتری جوییم یا فخر بفروشیم و فریفته شویم.
سوم:هر کس که با تکبّر و فخر زندگی کند از آنچه خداوند برایش فرستاده
خسارت و زیان میبیند،زیرا خداوند هیچ متکبّر خودستایی را دوست ندارد،و چون آن نعمت از جانب خدا بوده پس بیگمان نابودی و زوالش به دست به او خواهد بود.
[24]
خداوند از متکبّرانی که فخر میفروشند مثالی میزند و بازتاب شادی آنها را نسبت به نعمتها بر خویشتن و رفتار آنان را دربارۀ انفاق پس از بیان بازتابش در نفس و جامعه،برای ما آشکار میکند.
« اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ -آنان بخل میورزند و مردم را به بخل امر میکنند،» اینان به چند سبب بخل میورزند که مهمترین آنها عبارت است از:
اوّل:برای آن که خواستار فخر فروشی و افزون جویی هستند و میپندارند که انفاق از دارایی آنان میکاهد،و در حدیث آمده است«دری از کار دنیا بر بنده گشوده نمیشود مگر آن که دری دوچندان از حرص و آز بر او گشوده شود». (1)
دوم:این که حس میکنند از همه کس بینیاز و این احساس در درون آنان چنان بزرگ میشود که گمان میبرند از ثواب و پاداش خدا نیز بینیازند،و از این رو به دعوت به انفاق پاسخ نمیدهند و راه حق را تقویت نمیکنند.
« وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ -و هر که(از خدا)روی بگرداند،بداند که خدا بینیاز است،» آن که خود به هیچ کس نیازی ندارد،و امر او بر انفاق به مصلحت مردم و برای آزمودن ایشان است.
« اَلْحَمِیدُ -ستوده.» پس او فضل خود را پی در پی به مردم میرساند،امّا چرا پارهای اشخاص مردم را به بخل امر میکنند؟:
1-برای آن که بخل خود را با ایجاد جریان و مجموعهای از بخیلان در اجتماع توجیه کنند تا بخل آنان نادر و بیمثل و مانند نباشد.
1) 133) -بحار الانوار،ج 77،ص 160.
2-برای حفظ حالت طبقاتی که امکان استبداد و بهرهکشی و فخر و تکبّر را برای آنان فراهم آورد،امّا اگر فاصلۀ طبقاتی بین دو طبقۀ توانگران و فقیران از بین برود و پر شود آن گاه مالداران به چه کس تکبّر کنند و به کدام کس فخر فروشند و از که بهره گیرند و بر که خودسرانه فرمان رانند؟سرمایهداری موجود کنونی یکی از بخشهای فلسفهها و اندیشههای پوسیدۀ کهنۀ یونانی است که مردم را به طبقههایی ثابت تقسیم میکند و اینک نیز همان تقسیمبندی جامعه به«کاست:
طبقات»در فلسفههای برهمایی در هند وجود دارد.
3-منافقان بازداشتن مردم را از انفاق و فراخواندن آنان را به بخل وسیلهای برای منحرف کردن آنان از راه خدا و جنگ با رسول و رسالت او میدانند که جهانیان را به عدالت و ایستادگی در برابر وضع طبقاتی ناهنجار و بهرهکشی از مردم و.و...فرا میخوانند و این همه با منافع و مصالح آنان مخالفت دارد.خدای تعالی گوید:« هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ (1)-اینان همانهایند که میگویند:به آنها که گرد پیامبر خدایند چیزی مدهید و انفاقی نکنید تا از گرد او پراکنده شوند.و حال آن که خزاین آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان نمیفهمند،»و این آیه به هدف و غرضی دیگر از امر کردن منافقان به بخل ورزی اشاره میکند،و شاید آیۀ سورۀ حدید اشارهای باشد به نقش منافقان در مبارزه با رسالت و دعوت به روی گرداندن از پیامبر و حق.
در اخبار روایاتی بسیار در نکوهش بخل و بخیلان آمده که اینک برخی را میآوریم:
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«بخیل از خدا دور است،از مردم دور است و به آتش نزدیک است» (2)و امام علی(علیه السلام)گفت:«بخل جامع
بدترین عیبهاست و افساری است که بدان وسیله آدمی به هر بدی کشانده شود»، (1)و گفت:«نگریستن به بخیل دل را سخت میکند،» (2)/15 و امام صادق(علیه السلام)گفت:«بخیل را از گزند بخلش همین بس که به پروردگار خود بد گمان است،کسی که به آخرت یقین دارد در بخشش کرم میکند» (3)و از امام رضا(علیه السلام)مروی است که گفت:«از بخل بپرهیزید زیرا بخل آفتی است که در آزادمرد و مؤمن نمیباشد،براستی بخل خلاف ایمان است». (4)
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْمِیزٰانَ لِیَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (25) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (26) ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبٰانِیَّةً اِبْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اَللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا فَآتَیْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (27) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (28) لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (29)
25[بأس]
:عذاب به وسیلۀ کشتن یا قصاص و امثال این دو.
27[قفّینا]
:به دنبال آن فرستادیم.
[رهبانیّة]
:مشتق از رهبة:بیم،به معنی آنچه به سبب عبادت از آثار بیم دل بر اندامها ظاهر میشود.
بر پاداشتن عدالت بر طبق ارزشهای الهی یکی از مهمترین و بارزترین هدفهایی است که رسالتهای الهی برای آن نازل شده و انبیا و پیامبران برای آن کوشیدهاند،هم چنان که شایسته است هر مؤمن و بلکه هر انسانی در راه آن بکوشد.
و جایز نیست که آدمی منتظر آمدن پیامبری بماند که خداوند او را برای تحمّل این مسئولیت بفرستد،زیرا اگر چنان نشود(و پیامبری در آن فترت نیاید)انسان از واقعیت کناره گرفته و به انتظار آمدن نجاتبخشی،در رهبانیّت مبالغه کرده است،
چنان که بسیاری از اهل کتاب چنین کردند و این حالتی است که آنان را به ستم کشیدن و عقبماندگی در دنیا و عذاب و خشم الهی در آخرت گرفتار میکند...
هر گاه کسی درفش عدالت را برافراشت یا گروهی برای استقرار آن گرد آمدند بر دیگر مردم واجب است که اگر به او و هدفهایش اعتماد یافتند،او را یاری دهند و در رویارویی با ستمگران تنهایش نگذارند.
[25]
مشخّصات و نشانههای اصلی جنبش راستین کدام است؟و هدف و راه الهی که ضامن رسیدن بدان است چیست؟و چه کسی مسئول اجرا و تطبیق آن است؟آیۀ حدید که مقدمات این سوره که به همان نام خوانده شده بدان منتهی میشود،از این پرسشهای حسّاس سخن میگوید.
مهمترین نشانههای جنبش راستین و آنچه از دلایل سلامت و صحّت آن محسوب میشود عبارت است از:
یکم:برانگیخته شدن آن به نام خداوند پروردگار جهانیان.امّا انگیخته شدن گمراهانهای که از فرهنگ شرک و انکار آغاز شود،همانا نشانهای است آشکار بر نادرستی جنبشهایی که بر این اساس بر پا میشود.تنها پیامبراناند که به نام خدا و به فرمان او که از طریق وحی،پس از انتخاب شدن خود از جانب خدای تعالی دریافتهاند،جنبشی راستین را آغاز میکنند.و از آن زمان که خداوند دورۀ این جنبشها را با بعثت پیامبر خود محمد(ص)پایان داد،جنبش راستین نهضتی است که دنبالۀ آنان و در همان راستا و به رهبری اوصیا(که مردم را به آنان سپردهاند)و ربّانیان و عالمان خداشناس که امین حلال و حرام اویند و اولیا و رهبران مکتبی باشد.
دوم:راه ربّانی اصیل و شکل گرفته در رسالتهایی که پروردگار ما آنها را تکمیل کرده و به وسیلۀ قرآن که خود آن را از تحریف حفظ کرده و بر دیگر کتابها سلطه و چیرگی داده پایان بخشیده است.پس براستی قرآن تنها راه اصیلی است که
پیروی از آن و دنباله روی از هدایتها و نشانههایش واجب است.امّا راهها و برنامههایی که بر نادانی و زیادهروی و پیروی از خواهشها استوار است وسیلهای مناسب برای رستگاری نیست،زیرا چنین راههایی اگر بفرض انسان را از ظلماتی بیرون آورند برای آن است که به ظلماتی دیگر نظیر آن افکنند،یا اگر از گونهای بندگی نجاتشان دهند به گونهای بندگی همانند آن یا بدتر از آن دچار میکنند.
سوم:هدفهای والا که قرآن آنها را در عدل(قیام مردم به قسط و استقرار عدالت)خلاصه کرده است، /15 اما نه به مفهوم محدود آن که برداشتن فاصلۀ طبقاتی اجتماعی است بلکه به مفهوم پیوستگی و التزام به حق و انصاف از جانب انسان در تمام ابعاد زندگی و روابط او،در پیوند او با پروردگارش و با رهبریش،و در وابستگی او به خویشتن و اجتماع خود،و در رابطۀ او با آفریدگان پیرامونش.
پایبندی و قیام او به قسط و عدالت از خلال میزان(فطرت و خرد و کتاب و رهبری...)سنجیده و شناخته میشود.
جنبش راستین آن است که با سخن راستین یا با نیرو و جنگ افزار در این راستا بکوشد،و همان است که بر مردم واجب است آن را پایه گذارند و بدان کمک کنند و به صفوفش بپیوندند،زیرا برای حق و برای نیکبختی آنان جهاد میکند و میکوشد و خود محک یاری دادن آنان به خدا و راه انبیا و پیامبران خداست.
و این آیه به همین نشانهها اشاره میکند،آنجا که گوید:
« لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا -ما پیامبران خود را فرستادیم،» تا دلیل و راهنما به سوی خدا باشند و مردم را به خدای تعالی آشنا کنند.
پس رسولان را مسئولیتی است معیّن که همان تبلیغ رسالت آفریدگار به آفریدگان، و راهنمایی ایشان به شناخت او،و ایمان به او،و کردار به رسالت اوست.
پیامبر(ص)گفت:«خداوند پیامبران را نزدشان فرستاد تا حجّت رسای او بر آفریدگانش باشند،و فرستادگان او به نزد آنان بر ایشان گواه باشند،و در میان آنان انبیایی بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت تا کسانی که در برابر دلیل نابود میشوند هلاک گردند و آنان که از دلیل زنده میشوند زندگی یابند،و بندگان آنچه
را دربارۀ پروردگار خود نمیدانند به خرد دریابند و پس از انکار،به پروردگاری او اعتراف و اقرار کنند و پس از شکر آوردن بدو،او را در خدائیش یگانه شمارند»، (1)و امام علی(ع)گفت:«خدا پیامبرانش را برانگیخت و وحی خود را خاصّ ایشان فرمود،و آنان را حجّت خود بر آفریدگانش نمود تا برهانی یا جای عذری برای آفریدگان نماند،» (2)پس پیامبران /15 واسطۀ بین آفریننده و آفریدگانند،و ریسمان خداوندند که از آسمان به زمین کشیده شده،ولی ما چگونه در میان رهبر نمایان منحرف و دعوتهای گمراه کننده راستی ایشان و درستی دعوتشان را بازشناسیم؟ قرآن به این پرسش پاسخ میدهد و میگوید:
« بِالْبَیِّنٰاتِ -به دلیلهای روشن.» این کلمه را دو معنی است که به نظر میرسد کلمۀ«بینات»هر دو معنی را در بردارد:
1-تفاصیل و جزئیّات هدایت و رهنمایی که در فرهنگ توحیدی و یکتا پرستی و دلایل و ارزشها و راههای برگشوده از آنها شکل گرفته و جلوه گر شده است.و شامل بودن رسالتهای الهی بر این جزئیّات و تفاصیل دلیل آن است که این رسالتها از جانب خدا به صورت وحی آمده،و هنگامی که انسان هدایت شود به وسیلۀ زدودگی و صفای نفس به پارهای از معانی غیب راه میبرد و وقتی این منظومۀ کامل نشانهها و دلایل غیبی به انسانی داده شود جز دلیل پیوستگی مستقیم او به وحی نیست.
2-حجتها و نشانههایی که بر نفس و خرد مسلّط و چیره میشود،مانند معجزها،و زدودگی از هوی و مصلحت و اختصاص داشتن محض و ناب به حق.و این امر ما را بدین حقیقت رهنمون میشود که رسالتهای الهی،پیش از هر چیز،بر
اساس قانع کردن استوار است،زیرا اقناع است که ایمان را در نفس تقویت میکند و میپروراند و آن را با پویایی بیشتر و بزرگتری به حرکت درمیآورد،و از هر عامل دیگری پایدارتر است.پروردگار ما گوید:« سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (1)-زودا که آیات خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا بر ایشان آشکار شود که او حق است.» از این رو ایمان حاصل از پذیرفتن دلایل و نشانهها(و اقناع)است که دل و اندامها را به ذکر خدا خاشع و سر سپرده میکند،و به فرمانبرداری از پیامبر و آنچه از حق و میزان نازل شده وامیدارد،و به دنبال آن مؤمن را به بر پا داشتن عدالت و قسط برمیانگیزد،و هنگامی که یکی از مؤمنان از پذیرفتن دعوت پیامبر و وحی عقب بماند و در آن تعلّل ورزد،بیگمان این امر دلیل بر تزلزل مبانی قانع شدن اوست.
از آنجا که ایمان ثمرههای خود را به بار نمیآورد مگر آن که به نظامی پرورشی،اجتماعی، /15 اقتصادی،سیاسی و فرهنگی و دربرگیرندۀ تمام جوانب زندگی و متضمّن سعادت بشریّت تحوّل یابد،خداوند شریعتی متکامل را همراه با دلایل آشکار و استوار که به صورت کتاب درآمده نازل کرد.
« وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ -و با آنان کتاب را نازل کردیم،» اگر دلایل قانع شدنهای نخستین را تأمین میکند،کتاب نظام عملی فراگیر برانگیخته از ایمان را تأمین میکند که هدف آن نفوذ در نفوس و عالم واقع و بر پاداشتن قسط و عدالت،این هدف بزرگ است که شرعی بودن و شروعش از کتاب است.
همراه با دلالت لفظ«انزال-فرو فرستادن»بر معنی ظاهر،این کلمه بر فرض و واجب نیز دلالت باطنی دارد،و هر چه از جانب آفریننده بر آفریده نازل شود،همان لازم است و بر او واجب است که بدان قیام و اقدام کند.و بدیهی است
1) 142) -فصلت53/.
که شناخت ما از طریق دلایل به این حقیقت که کتاب از جانب خداست ما را ملزم میسازد که بدان عمل کنیم و مفادّش را به اجرا درآوریم.
« وَ الْمِیزٰانَ -و ترازو را.» وسیلهای که به مدد آن مضمونهای خارجی کتاب را میشناسیم و داوری و قضاوت در دادخواهیها و محاکمهها عهدهدار آن است.
پرسش این است:ترازو کدام است؟آیا همان عقل است؟یا امام عادل؟ یا این سنجهها و مقیاسهایی که مردم چیزهای خود را با آنها میکشند و برمیسنجند؟ به نظر میرسد ترازو(یا میزان)اساساً همان وسیلۀ سنجشی باشد که ما به مدد آن مطابق ساختن حکم را با واقعیّت خارجی میشناسیم و تشخیص میدهیم،و این تطبیق کامل نمیشود مگر با عقل و امام و مقیاس درست.و این چگونه است؟ اوّلا:قرآن نیامده است که نقش عقل را بزداید و باطل کند،بلکه برای آن آمده است تا اندوختههای آن با اجتهاد در فهم حقایق و احکام و راه تطبیقش بیرون کشیده شود و وظیفه و نقش حسّاس و مهم خود را در زندگی بشریّت ایفا کند.
ثانیاً:قرآن آنجا که تسلیم به رهبری شرعی در حدود ارزشهای کتاب واجب میآید به جای امام(سلطۀ عادل)نیامده است،پس نقش و وظیفۀ امام مکمّل نقش رسالت است.از این رو پیامبر خدا(ص)گفت:«همانا من در میان شما دو چیز گرانقدر باقی گذاشتم،تا وقتی بدان دو توسّل جویید پس از من گمراه نخواهید شد،یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است:کتاب خدا،که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین،و عترت من،اهل بیتم.هان!که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا به حوض(کوثر)درآیند» (1)و تمام فرقههای مسلمان بر این روایت اتفاق دارند،همراه با حکم عقل بر ضرورت آن.امّا گفتۀ خوارج که:
«کتاب خدا ما را کافی است»بیگمان باطل است،به شهادت قرآن،و شهادت
1) 143) -بحار الانوار،ج 23،ص 106،کنز العمال،ج 1،ص 172،و(18)جایی دیگر.
عقل،و بلکه به شهادت تاریخ بشری که ندیدهایم گروهی بدون حاکمیّتی که بر آن فرمان راند وجود داشته باشد،و حتی خوارج نیز در طول تاریخ خود بدون سلطهای که حاکم بر آنها باشد نزیستهاند.
میزان و ترازوی انسان در دنیا همان میزان او در آخرت است،آنجا که پروردگار سبحان ما گوید:« یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولٰئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتٰابَهُمْ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (1)-روزی که هر گروه از مردم را به امامشان بخوانیم،نامۀ هر که به دست راستش داده شود،چون بخواند بیند که به اندازۀ رشتۀ باریکی که درون هستۀ خرماست،به او ستم نشده است».
امام رضا(ع)گفت:«میزان(ترازو)-امیر مؤمنان است که خداوند او را بر آفریدگانش گماشته است»،(و دربارۀ)« أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ (2)-تا در میزان تجاوز و سرکشی نکنید»گفت:«از امام سر پیچی نکنید». (3)
عقل مقیاسهای خود را که بر آنها سرشته شده است بر مجموعهای از ابزارهایی که چیزها را با آنها میسنجند منعکس میکند.آیا دیدهای که عقل -به وسیلۀ چشم-مقدار نزدیکی یا دوری چیزها را در مییابد ولی وقتی نیاز به دقّت باشد آن را بر ابزارهای علم(متر و کیلومتر)منعکس میکند و با آنها میسنجد؟ هم چنان که عقل مقدار گرمای جسم را با لمس کردن درمییابد،امّا گرماسنج را نیز ساخته است تا نزدیکتر به دقّت باشد و همچنین است دیگر میزانها و وسایل سنجش.این جمله از تجلّیات عقلاند بر طبیعت،و از سوی دیگر /15 ابزارهایی برای حکمرانی حکومت عادل وجود دارد،اگر قوانینی که روابط را تنظیم میکند و میزان تطبیق ارزشها را بر واقعیّت میسنجد وجود نمیداشت،امام نمیتوانست عدل را بر مردم فرض و واجب کند...بدین سان،میزان در اساس همان عقل است(که خداوند آن را برای شناختن مقیاسها و اندازهها داده است)،و امام کسی است که
به منزلۀ عقل آشکار است،سپس سازمانها و ابزارهای سنجش قرار دارند زیرا مردم را به حق و عدل راهنمایی میکنند،و از این روست که در تفسیر آمده:«جبرییل(ع) ترازو را(شامل دو کفّه و زبانه)بیاورد و آن را به نوح داد و گفت:به قوم خود بفرما که با این وسیله وزن کنند». (1)
« لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ -تا مردم به عدالت رفتار کنند،» اقامۀ چیز اجرای آن به درستترین صورت است،و از همین مقوله است اقامۀ نماز در صورتی که به شکل درست خود اجرا و برگزار شود.و عوامل سه گانه (بیان،کتاب و میزان)یکدیگر را تکمیل میکنند و این امر ضامن ایجاد محیط مناسب برای برپاداشتن قسط و عدل و تحقق بخشیدن به هدف رسالتهای الهی است.
قسط-به گفتۀ رازی-و اقساط همان انصاف است،و بدین معنی است که همان گونه که قسط و سهم خود را میگیری قسط و سهم دیگری را بدو بدهی،و عادل مقسط است،خدای تعالی گفت:« إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ (2)-همانا خدا عادلان را دوست دارد،»و قاسط ستمکار است،خدای تعالی گفت:« وَ أَمَّا الْقٰاسِطُونَ فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (3)-و امّا ستمکاران هیزم جهنّماند.» (4)به گفتۀ یکی از واژهشناسان:قسط(به فتح)قسطا(به کسر):عدل- عدل ورزید،و قسطاً(به فتح)و قسوطا:ستم کرد و از حق عدول نمود. (5)و این کلمه را از اضداد شمردهاند.
به هر حال،مفردات کاربرد این کلمه دلالت بر آن دارد که مراد تنها دادگستری ظاهری نیست،بلکه مراد بر پاداشتن عدالتی واقعی است که در آن
انصاف بیشتر مراعات شود و حق به شایستگانش داده شود.
این آیه تصریح میکند که بر پاداشتن عدالت به دست خود مردم است،و نگفته است:تا رسولان قسط و عدل را میان مردم برقرار کنند،بلکه گوید:« لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ -تا مردم به عدالت رفتار کنند»،و اگر مردم از مسئولیت خود در برابر عدالت شانه خالی کنند قسط و عدلی برقرار نخواهد شد،زیرا رسالتها فرصت و امکان بر پاداشتن قسط و استقرار عدالت را برای مردم افزون میکنند،امّا پیامبران برای آن مبعوث نشدهاند که عدالت را به اکراه و بنا خواست مردم بر آنان واجب سازند و تحمیل کنند.
قیام مردم به قسط یعنی عدالت و بر پاداشتن حق در دیگر جوانب زندگی خود،همراه خدا،و همراه پیامبر،و همراه رهبری شرعی و همراه با دیگر مردم و بلکه همراه با زندگی.پس بدین سان چنان که حق پرهیزگاری است،به تقوا و پرهیزگاری خدا میپردازند،آن گاه امام و پیشوای عدل را برمیگزینند و بدو تسلیم میشوند و از او پیروی میکنند.امام رضا(ع)گفت:« وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ (1)-و سنجش را به عدالت بر پا دارید،یعنی امام را به عدل بر پا دارید.» (2)آن گاه حق را در مورد خود و دیگران مراعات میکنند و پیوسته ملازم آن میشوند،در مورد خود میانهروی را بدون افراط و تفریط در پیش میگیرند و در مورد دیگران کم نمیدهند و کمفروشی نمیکنند و ستم نمیرانند و تجاوز نمیکنند و عهد و پیمان نمیشکنند،و همچنین عدالت را در روابط خود با آفریدگان پیرامون خویش مراعات میکنند،و از این رو در زمین پس از اصلاح آن فساد و تباهی نمیکنند و کشتزارها و نسل را از میان نمیبرند (3)و...و...
ولی پارهای از مردم باقی میمانند که با حق مخالفت میورزند.بدین سبب است که خداوند آهن را به عنوان وسیلهای استوار برای اجرای قسط و عدل و
بر پا داشتن و استقرار آن در میان مردم فرو فرستاد.بیشک اعمال قدرت همواره وسیلهای مناسب نیست،از این رو اسلام نیز شرعی بودن و قانون کاربرد قدرت را جز در حالات و شرایط ویژه مقرّر نداشته است.
« وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ -و آهن را فرو فرستادیم،» امام علی(ع)گفت:«یعنی جنگ افزار و جز آن» (1)چیزهایی که غرض و منظور /15 که همان بازداشتن(دشمن)و اجرای عدالت به وسیلۀ آنها تحقق میپذیرد.
این بخش آیه معطوف است به«الکتاب و المیزان»ولی خداوند نخست هدف از «آهن»را یاد میکند.چرا؟به نظر میرسد برای آن که آگاهی و بینشی مهمّ را بیان کند که عوامل پیش گفته بر آن مهمتر است و آن دو عامل در شرایط عادی کافی است«تا مردم(خود)قسط و عدل را بر پا دارند»،و نیازمند به کاربرد آهن نشوند.و این از آن رو است که نیروی اجرایی در اسلام قدرت اساسی خود را از ایمان میگیرد نه از شمشیر.اکنون میپرسیم:در این صورت چرا خداوند آهن را فرو فرستاد؟پاسخ این که:برای آن که جابران و سرکشان و مخالفان سرسخت که دلهایشان سخت شده و از دلایل آشکار و کتاب هشیار نمیشود،و با میزان و قسط مبارزه میکنند،برای چنین کسان است که خداوند قانون بکار بردن شمشیر را نهاده است،و بدان راغب شده.از پیامبر خدا(ص)روایت شده است که گفت:«خیر بتمامی در شمشیر و زیر سایۀ شمشیر است و مردم جز به شمشیر استوار نشوند»، (2)و امام علی(ع)گفت:«براستی خداوند این امّت را به دو دارو درمان کرد:تازیانه و شمشیر،و امام را در کاربرد این دو نرمی و مدارا نباشد»، (3)و امام صادق(ع) گفت:«همانا خدای عزّ و جلّ پیامبر خود را با دعوت اسلام به مدّت ده سال نزد مردم فرستاد،ولی آنها از پذیرفتن آن خودداری کردند تا آن که بود فرمان جنگ داد،پس خیر در شمشیر،و زیر شمشیر است،و کار به همان حال برمیگردد که
آغاز شد»، (1)و امام امیر مؤمنان(ع)گفت:«شمشیر جدا کننده است،و دین پیوند دهنده،پس دین امر به معروف و شمشیر نهی از منکر میکند،خدای تعالی گفت:
« وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ (2)-و شما را در قصاص کردن زندگی است». (3)
« فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ -در آن نیرو و عذابی است سخت،» بر آنان که عدالت نمیورزند و قسط را بر پا نمیدارند(به صورت اجرای حدود،و قصاص،و دیگر مجازاتهای شرعی)در آنان که ستم میکنند و با عدالت میجنگند(آنجا که جهاد در راه خداست).بکار بردن آهن چون رمز و نشانهای از نیرومندی است از این نظر که آهن مادّۀ اصلی در ساختن جنگ افزارها و وسایل /15 اعمال قوّت است.و اینجا دو پرسش آینده مطرح میشود:
یکم:اگر اسلام معتقد به آزادی است پس بکار بردن قوّت و زور برای چیست؟ دوم:اگر خداوند روز رستاخیز از مردم حساب میکشد پس سبب بکار بردن شمشیر و جهاد در دنیا کدام است؟و ما بدین پرسشها پاسخ میگوییم:
برجستهترین هدف اسلام آزادسازی انسان از غل و بندهای آشکار و نهان است،خدای تعالی گفت:« اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (4)-آنان که از این رسول،این پیامبر امّی که
نامش را در تورات و انجیل خود نوشته مییابند،پیروی میکنند-آن که به نیکی فرمانشان میدهد و از ناشایست بازشان میدارد و چیزهای پاکیزه را بر آنها حلال میکند و چیزهای ناپاک را حرام و بار گرانشان را از دوش آنان برمیدارد و زنجیرشان را میگشاید.پس کسانی که به او ایمان آوردند و حرمتش را نگاه داشتند و یاریش کردند و از آن کتاب که بر او نازل کردهایم پیروی کردند، رستگاراناند.»آری،پیامبر مردم را از تیرگی جهل و عقب ماندگی و بردگی به روشنایی دانش و تمدّن و آزادی بیرون میآورد،ولی چگونه؟آیا به زور منطق یا به منطق زور؟در آیاتی چند بیان شده است که هیچ اکراهی در دین نیست،و بیقین پیامبر به مردم زور نمیگوید،خدای سبحان گفت:« لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (1)-در دین هیچ اکراهی نیست،هدایت از گمراهی مشخّص شده است»و خدای سبحان گفت:« نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّٰارٍ فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ (2)-ما به آنچه میگویند داناتریم و تو به آنها زور نمیگویی.پس هر که را از وعدۀ عذاب من میترسد به قرآن اندرز ده»،و در اجرای این حقیقت در واقع پروردگار ما پیامبر و مسلمانان را از اجبار مردم به درآمدن به دین جدید منع کرده و گفته است:« وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّٰاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (3)-اگر پروردگار تو بخواهد همۀ کسانی که در روی زمینند ایمان میآورند.آیا تو مردم را به اجبار وامیداری که ایمان بیاورند؟» در این صورت بکار بردن قوّت برای چیست؟این کار علیه دو گروه است:
اوّل،کسانی که آزادی مردم را سلب و زنجیرها و بندهای خود را بر آنان واجب و مؤکّد میکنند.دوم،کسانی که علیه قوانین بلاد(اسلام)برمیخیزند و در زمین شورش و فساد به راه میاندازند.
1-امّا ما دام که خداوند از مردم در آخرت حساب میکشد و نیکوکار و بدکار را پاداش میدهد،توسّل به زور و قوّت برای چیست؟ برای آن که آزمون جز با کامل شدن شروط آن صورت کمال نمییابد،پس اگر حکومتهای گمراهی بر زمین حکم رانند و تبلیغات زهرآگین خود را بر روح مردمان سرازیر کنند و به هیچ کس اجازۀ انتشار دعوت به سوی خدا را ندهند،در آن صورت چگونه حجّت خدا بر سایر بندگان تمام شود؟و آیا همان مردم نیستند که میگویند:پروردگار ما،دعوت به سوی تو به ما نرسیده و ابلاغ نشده و ما از پیامبر تو چیزی نشنیدیم؟بنا بر این مؤمن ناگزیر است که برای ایجاد جوّ و محیط مناسب برای امتحان بکوشد تا آن کس که بر اثر دلیل و بیّنه هدایت میشود راه یابد و آن کس که از شنیدن دلیل گمراه میشود به گمراهی گراید.
2-وانگهی کسانی که با بکار گرفتن قوّت و زور از جانب مؤمنان مخالفاند،به جهاد جز از زاویه و دیدگاه جهات منفی که در پی آن میآید نمینگرند و طبعا تنها به شدت عمل و سختگیری حکومتهای فاسد نسبت به جامعه و خود مجاهدان توجّه دارند،در حالی که بر ایشان واجب است که از نظر دادههای مثبت و نتایج ایجابی جهاد بدان بنگرند که در زمینۀ دنیا موجب آزادی و استقلال و امنیّت و پیشرفت و دیگر مضامین بر پا داشتن قسط و عدل و نتایج آن است و در زمینۀ آخرت موجب خرسندی خدا و نیل به بهشت اوست.و این بعضی از منافعی است که خداوند برای آهن قرار داده است.
« وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ -و منافعی است برای مردم،» پس آهن جنگ افزاری است که در بر پا داشتن قسط و عدالت سهم دارد،و در عین حال فلزّی است که در بسیاری از صنعتها و وسایل رفاهی زندگی وجود دارد.
بیگمان کوشش در بر پا داشتن حق و عدالت در میان مردم موجب نبردی
سرنوشت ساز بین یاران و پیامبران خدا(حزب او)و یاران و پیشروان باطل(حزب شیطان)میشود که خداوند آن دو را از یکدیگر متمایز سازد و جدا کند /15 و به هدف اصلی از زندگی دنیایی ما که همان آزمون است،تحقّق میبخشد.
« وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ -تا خداوند بداند چه کسی به او و پیامبرانش یاری میکند.» از مجاهدانی که برای تحقق بخشیدن غایت و مراد رسالتها که همان بر پا داشتن قسط و عدل است میکوشند.آری،شمشیر وسیلۀ این کار است،امّا بازوهای شمشیر زن مجاهدان است که شمشیر را حمل میکند و به وسیلۀ آن با دشمنان میجنگد،پس کسی نپندارد که یاری خداوند به دین خود همواره به صورت غیبی و پنهانی روی میدهد.و مجاهدان این غایت و مراد را والاترین منظور و مقصود میشمارند زیرا بزرگترین هدفهای آنان رسیدن به خرسندی خدای سبحان است که جهاد نزدیکترین راه آن به شمار میآید.
یاری دادن راستین و حقیقی به حق تنها به صرف پیوستن به صفوف مؤمنان،و برداشتن شمشیر و جنگیدن تحقیق نمییابد،هرگز...این فقط مظهر و نمادی است مطلوب،بلکه مهم،در کنار و همراه با این امور آن است که انگیزههای توحیدی از سر چشمۀ ایمان به خدا جاری شده باشد،از این رو است که پروردگار ما گفت:
« بِالْغَیْبِ -به نادیده(و اعتقاد به غیب)،» امّا کسی که به انگیزهها و هدفهای مادی و مصلحتی،یا برای آن که دیگران بدو یاری دهند،یا برای هر چیز دیگر به مؤمنان میپیوندد و همراه آنان میجنگد،به غیب که همان خرسندی خدا و بهشتهای اوست پیوندی نمییابد و این آیه شامل حال او نمیشود...از چیزهایی که انگیزهها و هدفهای انسان را ناب و زدوده از اغراض میکند،علم اوست به این که وی به ذاتی ناتوان و خوار یاری نمیکند،و براستی خدای تعالی از روی نیاز و ناتوانی وی را به نصرت و یاری دادن فرا نخوانده تا وی بها و اجری در مقابل آن یاری طلب کند و پس از پیروزی
پرداخت آن را بر ذات او واجب شمارد،یا بر پرودگار خود سبحانه منّت گذارد.
« إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ -زیرا خداوند توانا و پیروزمند است.» و در واقع این مجاهدانند که از یاری دادنشان به خداوند،خود نیرو و پیروزمندی به دست میآورند.
آیه حدید به نظام جامعۀ اسلامی اشاره میکند که در وجود پیامبر یا جانشین او تجسّم و تمثّل مییابد و در نیروهای سه گانه شکل میپذیرد که عبارت است از:
قوّۀ تشریعی یا قانونگذاری،که نشانه و نماد آن«الکتاب:قرآن»و نقش و وظیفۀ آن بیان احکام است،و قوّۀ قضایی،که نماد آن«المیزان:ترازو»و وظیفۀ آن تطبیق نظامها بر واقع برای تعیین مصادیق و بیان چگونگی اجرا و تنفیذ آنهاست،و قوۀ اجرایی،که نشانه و رمز آن«الحدید:آهن»است.
هم چنان این آیه به شعار جامعۀ اسلامی اشاره میکند که ما را به شکل و جنبۀ کلّی آن رهنمون میشود و در گفتۀ خدای سبحان متبلور گشته که گوید:
« لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ -تا مردم به عدالت رفتار کنند.» پایان این آیه نیز ما را به انگیزۀ غیبی در یاری دادن به دین هدایت میکند که ضمانت اجرایی احکام شمرده میشود،و نیروی خویشتنداری و خود نگهبانی درونی در جامعۀ ایمانی است.
[26]
قرآن مثلی تاریخی از آنچه آیۀ حدید ناظر بر آن است میزند که به جنبش انبیا و پیروان ایشان مربوط میشود،و آن واقعیتی از ماجرای نوح و ابراهیم(علیهما السلام)است که آن هر دو گشایندگان دو دوران تازه در تاریخ رسالتهای الهی هستند.
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ -و ما نوح و ابراهیم را به رسالت فرستادیم،» نبوّت همان رهبری معصوم(:بازداشته از گناه)برگزیده از جانب خداست،
امّا رسالت یک درجه فراتر از آن است زیرا رسول(:پیامبر)رسالت و پیامی را از پروردگار خود برای مردم میآورد.
نبوّت و کتاب،این دو همان پیمان خدایند و جز صالحان راستین که خداوند ایشان را میآزماید بدان نایل نمیشوند.گویندهای که عزیز و مسلّط است گفت:« وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ (1)-و پروردگار ابراهیم او را به کاری چند بیازمود و ابراهیم آن کارها را به تمامی به انجام رساند.خدا گفت:من تو را پیشوای مردم گردانیدم.گفت:فرزندانم را هم؟گفت:پیمان من ستمکاران را در برنگیرد.» آن گاه که فرزندان نوح و ابراهیم(علیهما السلام)در طول زندگی نسلها عهدهدار رهبری بشریّت شدند، /15 و مشعل هدایت و راه رستگاری را برای امّتها یکی پس از دیگری حمل کردند فضل آنان بر مردم آشکار شد.
« وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ -و در میان فرزندان آن دو نبوّت و کتاب نهادیم.» ولی تنها وجود نبوّت و کتاب در میان فرزندان نوح و ابراهیم(علیهما السلام)به معنی رشد و نموّ حالت اصلی و نژادی در فرزندان و پیروان آنان نیست.
« فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ -پس بعضی از آنان هدایت یافته بودند،» که ایشان پیامبران و انبیا و اوصیا و کسانی هستند که به ایشان ایمان آوردند و از اینان پیروی کردند، « وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ -و بسیاری از ایشان نافرمانان بودند.» گمراهان و منحرفان ملتزم به کتاب نشدند و آثار انبیا را دنبال نکردند.پس مقیاس و وسیله سنجش صلاح و فساد انتساب و وابستگی یا ادّعای پیروی از صالحان نیست،بلکه مقیاس حقیقی و درست همان پیروی از ارزشهای مکتبی،و
1) 165) -البقرة124/.
پیوستگی دایم با رفتار نیک و سلوک صالح است،و صلاح رهبران و حقانیّت ارزشها دلیل هدایت امّتها و جامعهها نیست و گمراهی امّتها و جامعهها و انحراف آنها دلیل فساد آن دو نمیباشد،و امام رضا(ع)هنگامی که مأمون و بعضی عالمان مجلس او را مخاطب قرار میدهد،به همین مطلب اشاره میکند:«آیا نمیدانید که این وراثت و طهارت به تحقیق تنها بر برگزیدگان هدایت یافته قرار گرفته و بر دیگران قرار نگرفته است؟گفتند:ای ابو الحسن!این نبوّت را از کجا آوردهای؟ گفت:از گفتۀ خدای عزّ و جلّ:« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ -ما نوح و ابراهیم را به رسالت فرستادیم و در میان فرزندانشان نبوّت و کتاب نهادیم.بعضی از آنان هدایت یافتگان بودند و بسیاری از ایشان نافرمانان»پس وراثت نبوّت و کتاب از آن هدایت یافتگان شد و نافرمانان از آن بینصیباند،آیا نمیدانید نوح هنگامی که از پروردگار خود،عزّ و جلّ درخواست کرد گفت:« إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ -همانا پسرم از خاندان من بود و وعدۀ تو حقّ است و نیرومندترین حکم کنندگان تو هستی»و این درخواست از آن رو بود که خدای عزّ و جلّ بدو وعده داده بود که او و خاندانش را نجات دهد،پس پروردگار عزّ و جلّ بدو گفت:« یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ /15 بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ -ای نوح! براستی او از خاندان تو نیست،او عملی است ناصالح.از سر ناآگاهی از من چیزی مخواه.بر حذر میدارم تو را که از نادانان باشی.» (1)[27]
در سورۀ حدید که به صفت روحانی والایی موسوم است و برای شفای مؤثر سخت دلی که دلهای غافل از یاد خدا بدان دچار شدهاند آمده است،آیۀ حدید را میخوانیم که هدف رسالت را در بر پا داشتن قسط و عدل معیّن و مشخّص کرده است و کاربرد آهن:شمشیر را به عنوان وسیلۀ اجرای آن بعید نشمرده.در
1) 166) -عیون اخبار الرضا،ج 1،ص 230.
حقیقت این توازنی است حکیمانه بین بالا رفتن و تعالی در افق غیب و حضور فعال در حوادث زندگی.
و از این رو نیز روند سوره شامل داستان رهبانیّت شده که مسیحیان را از راه درست دور کرده است هم چنان که پیش از آنها یهودیان هنگامی که دچار دیدگاه (دودمانی و)نژادی شدند از آن منحرف گشتند.اگر آیۀ پیشین با اشارهای زودگذر به دودمانخواهی(و نژادپرستی)یهود و جز آنان پرداخته این آیه بروشنی خطای رهبانیّت را آشکار ساخته است و هر دو آیه یادآور شدهاند که راه درست و استوار در سنّت انبیایی نمایانگر است که پی در پی برای بشریّت رسالتی واحد آوردهاند که نشانههای آن همراه با زمان،معلوم و معیّن است،و خطّ واحد و مشترکی که سیرت و روش تمام ایشان بدان رهنمون است همان میزان و ترازوی سنجیدن حقّ است و همان در قرآن تمثّل مییابد،چنان که این مطلب را در آیات آینده میخوانیم:
« ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا -سپس پیامبران خود را پس از ایشان فرستادیم،» یکی پس از دیگری،که خداوند به وسیلۀ ایشان بشریّت را به خطّ نوح و ابراهیم رهنمایی کرد،هر چند مردم از پیروی آن خط نافرمانی کرده و به گمراه رفته بودند،امّا پیامبران همان راه را پیروی کردند و پیمودند و برای همان هدفها کوشیدند و با همان وسایل(دلایل و بیّنات،کتاب،میزان و آهن:شمشیر)کار کردند.نسلهای آیندۀ امّت نیز باید هم چنان مسئول این راهنوردی باشند و گام در جای گام پیشاهنگان صالح گذارند و جادۀ تمدن و تکامل را بپیمایند...و آن گاه که عامل زمان و گذشت قرنها و نسلها امّت را از ایشان(یعنی از پیامبر و امامان راستین هدایت)دور میکند و فاصلهای به وجود میآورد،کتاب و امام بهترین مقیاس و وسیلۀ شناختن راه درست هستند.آری، /15 بازگشت امّت به خط درست،و بخصوص در جامعهای که دیری در گمراهی و انحراف راه سپرده،امّت را در برابر مقاومتها و مخالفتهایی دشوار قرار میدهد،ولی تنها راه هدایت و سعادت و نجات از گمراهی و بدبختی همین است.
« وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ -و عیسی بن مریم را از پی آنان روانه کردیم و به او انجیل را دادیم،» و انجیل مغایر با آن رسالتها نیست،بلکه متضمن همان مفاهیم و ارزشهاست،جز این که نژادپرستیای که بنی اسرائیل پیش از نزول انجیل بدان فرو افتادند و نگرش مادّی و سخت دلیای که همراه آن پدید آمده نیاز به جرعههایی از مهربانی و عطوفت و زهد و خشوع داشت،و سخنان انجیل سرشار از این مطالب بود تا بی اعتدالی مادّی سرکش را درمان کند،و بدین گونه خداوند بذر رأفت و مهربانی و بلکه زهد و رهبانیّت ناب و پاکیزه را در دلهای پیروان عیسی(ع) کاشت.
« وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً -و در دل پیروانش مهربانی و رحمت نهادیم.» رأفت(مهربانی)همانا گرایش و عطوفت قلبی است،در حالی که رحمت مظهر و نمودار خارجی آن است مانند بخشش و فروتنی،و برخی گویند:رأفت خودداری و جلوگیری از ضرر رساندن است،در صورتی که رحمت به معنی سود رساندن بسیار آمده،و نظیر این کلمات هنگامی که به صورت تنها ذکر شود شامل معنی تمام میشود در حالی که اگر به صورت همراه بیاید و اطلاق شود هر یک بر معنی خاصّی دلالت میکند،و توالی ذکر آنها دلالت بر تأکید دارد و این مفهوم را به ذهن میآورد که خداوند مقداری زیاده از عطوفت و مهربانی را در دلهای پیروان عیسی(ع)نهاد.و این حق و سزاوار ایشان بود.مگر نه آن که رهبر آنان خود نمونۀ والای زهد و دلسوزی و خشوع و انزوا(از دنیا)بود؟ رأفت و رحمت از بارزترین و بزرگترین صفات خداوند در رفتار او با آفریدگان خویش است« إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (1)-براستی خدا بر مردمان مهربان و بخشاینده است»بدین گونه رسالتهای الهی نجات مردم را از صفات /15 بشری
1) 167) -البقرة143/.
هدف خود قرار میدهند که اخلاق خدا را در میان آنان رسوخ دهند و ملکۀ ایشان سازند تا مردمی ربّانی شوند.از این رو عیسی(ع)مهربانی و رحمت را آورد که سخت دلیای را که بنی اسراییل بدان دچار شده بودند چاره کند،آنجا که پروردگار ما دربارۀ آنان گوید:« ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ (1)-پس از آن دلهای شما چون سنگ،سخت گردید،حتی سختتر از سنگ که از سنگ گاه جویها روان شود،و چون شکافته شود آب از آن بیرون جهد،و گاه از بیم خدا از فراز به نشیب فرو غلتد.» این امر که خداوند این دو صفت را در دلهای پیروان عیسی(ع)قرار داد، هرگز بدین معنی نیست که خداوند پیامبری را با لطف و رحمت میفرستد و پیامبری دیگر را با شدّت و آهن(شمشیر)،یا جهاد با شمشیر و وارد شدن در عمق معرکه برای استقرار قسط و عدالت در صورتی که شرایط چنین بخواهد و اوضاع و احوال اقتضا کند بر آنان فرض و واجب نشده،بلکه بدین معنی است که حال اجتماعی که به سبب سخت دلی و نافرمانی از پای درآمده با شمشیر چاره نمیشود بلکه با مهربانی و رأفت،و چه بسا با رهبانیّت درمان شود.
قرآن سپس تجربهای مهم از تجارب پیروان عیسی(ع)را بیان میکند.پس از عیسی جابران و سرکشان پدید آمدند و اکثریت مردم در نافرمانی و سخت دلی و پیروی از تحریف و بدعت گذاری با شاهان خود همگام و همراه شدند.پس به مذاهبی گوناگون تقسیم شدند و بیشتر مردم در برابر گردنکشان و طاغوتان خاموش ماندند و از مدّعیان دین پیروی کردند.امّا اندکی از آنان به مبارزه و مقاومت تصمیم گرفتند،اما چگونه؟ آنان با دو نوع مبارزه روبرو بودند:مبارزۀ سیاسی و مبارزۀ اجتماعی که از
1) 168) -البقرة74/.
جانب قشرهای پیوسته به دین تحریف شده پشتیبانی میشد.در برابر تمام این شرایط بر آنان واجب بود که از یک سو راه و روش خود را حفظ کنند و به پیروی از گردنکشان نپردازند و به دین تحریف شده تسلیم نشوند و از سوی دیگر واجب بود که خود را حفظ کنند تا در برابر آن امواج از میان نروند.از این رو رهبانیّت را برگزیدند،یعنی استوار کردن رابطۀ خود با خدا و کنارهگیری از جامعۀ گمراه.این بود طرح ایشان که در اجرای آن راهی /15 به سوی هدفهای خود میدیدند،و همان پیوستگی به انجیل،و پیروی از عیسی و نگهبانی از خود و حیثیت خود بود که در درون واقعیّت جدید نیست و نابود نشوند،و قرآن آن را در کلمهای خلاصه کرده است که همان خشنودی خداست.
« وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ -و رهبانیّتی که بدعت نهادهاند،ما بر آنان مقرر نکردیم،امّا خود خشنودی خدا میجستند،» معنی این بخش از آیه چیست؟آیا رهبانیّت را خداوند بر آنان نوشته و مقرر کرده است،پس در این صورت معنی کلمۀ«ابتدعوها:ایشان آن را بدعت نهادند» چیست؟و آیا آنان خود آن را به وجود آوردند،پس در این صورت گفتۀ خداوند چیست که« مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ -ما بر آنان مقرر نکردیم،امّا خشنودی خدا میجستند؟» آنچه به نظر میرسد این است که:لفظ رهبانیّت معطوف است بدین گفتۀ خدای سبحان:« وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً -و در دل پیروانش مهربانی و رحمت[و رهبانیّت]
نهادیم»زیرا خداوند از طریق انجیل و روش مسیح،عیسی بن مریم(ع)سه نور در دلهای ایشان نهاده:نور مهربانی و نور رحمت و نور بیم از خدا و رهبانیّت،ولی آنان این رهبانیّت را بدعت نهادند و در آن تغییر به وجود آوردند،هم چنان که زهد اساساً فضیلتی است که اسلام مسلمانان را بدان فراخوانده امّا گروهی از مسلمانان بدعت نهادند و برای آن وسایلی ناشایست قرار دادند که امامان مسلمانان را به بیزاری از ایشان وادار کرده است.
پس بدعت گذاری در اصل در رهبانیّتی که به معنی بیم از خداست نبوده، امّا در فروع آن از قبیل گوشه گیری دسته جمعی در دیرها و وضع مقرّرات ویژه آن به وجود آمده است.بنا بر این تفسیر،گفتۀ خدای سبحان:« مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ - ما آن را بر آنان مقرر نکردهایم»برای بیان بدعت گذاری است،بدین معنی که خداوند رهبانیّت را به هدف کسب خشنودی خود بر آنان مقرر کرد امّا آنان چنان که حق آن رهبانیّت بود و میسزید آن را مراعات نکردند و تحریفش نمودند.
برخی گویند:این آیه اشاره بدان دارد که آنان اصل رهبانیّت را برای کسب خشنودی خدا بدعت نهادند و خود به وجود آوردند،و خداوند آن را بر ایشان مقرّر نکرده بود.
و گویند:ضرورتی ندارد که بدعت گذاری و ایجاد روشی نو پدید عیناً در رسالتی نوشته و نام برده شده باشد تا مشروع محسوب شود، /15 بلکه کافی است که با ارزشها و اصول و قواعد کلّی موجود در آن رسالت سازگار باشد،زیرا مهمّ این است که از کتاب الهی بر گرفته شده و بدان منتهی شود،و به گواهی«میزان»ملتزم و پیوسته بدان باشد.و این امر ناشی از انعطاف و نرمش دین و قدرت آن در رهبری زندگی در حال تحول و دگرگونی است که ابداع و نوآفرینی را تا وقتی در حدود خشنودی خدا و شریعت او باشد،تأیید میکند،و از این دیدگاه رهبانیّت نیکوست در صورتی که به امور زیرین منجر نشود:
1-تشبّث به ظاهر امور به حساب و زیان ارزشها.
2-کناره گیری از اجتماع و نادیده گرفتن آن بدون حضور و شاهد بودن و کوشش در تغییر وضع موجود آن.
3-کناره گیری و شانه خالی کردن از تکالیف اجتماعی.
4-چپاول مردم و اندوختن سیم و زر،و انحراف از راه خدا.
و آنچه کار را بدین جا بکشاند که در واقع تهی کردن رهبانیّت از مضامین راستین آن یعنی حقایق زیرین است:
الف:بیم از خدا،و نزدیکی جستن به او به وسیلۀ اعتکاف و زهد نسبت به
حطام و خس و خاشاک دنیا.
ب:احتیاط در دین و کوشندگی در عبادت و ادای حقوق مردم و بر پا داشتن احکام خدا به طریق درست آنها برای تحقق بخشیدن به هدفهای دین و مقاصد شریعت از خلال آنها،و خشنودی خدا را غایت خود قرار دادن بدون دچار شدن به تعصّبات و خودخواهیها.
ج:کنارهگیری از مردم به منظور آماده شدن برای تغییر آنان،و تقیّه و هجرت برای جهاد،بدون آن که کنارهگیری به خودی خود هدف و مقصود قرار گیرد و دستاویزی برای ترک امر به معروف و نهی از منکر و بر پا داشتن حدود خداوند واقع شود.
« فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا -ولی حق آن را بسزا نگزاردند،» و کار آنان به جایی کشید که مدّعیان دانش و دین به این نام به بهرهکشی از مردم پرداختند و آنان را از راه خدا بازداشتند،خدای تعالی گوید:« إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ /15 النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ (1)- بسیار از حبرها(علمای یهود)و راهبان اموال مردم را به ناشایست میخورند و دیگران را از راه خدا بازمیدارند.» در مسند احمد بن حنبل آمده است:در یکی از لشگر کشیهای پیامبر خدا(ص)همراه او بیرون رفتیم.همین راوی گوید:مردی بر غاری گذشت که در آن مقداری آب بود،با خود اندیشید که در آن غار اقامت گزیند و از آبی که در آنجاست بنوشد و از سبزیهایی که اطراف آن است تغذیه کند و از دنیا کناره گیرد.
آن گاه گفت:چون به حضور پیامبر(ص)برسم این مطلب را برای او باز گویم،اگر به من اجازه فرمود چنان کنم و گر نه این کار را نخواهم کرد.پس نزد پیامبر آمد و گفت:ای پیامبر خدا!من بر غاری گذشتم که در آن آب و سبزیهایی بود که غذای مرا تأمین میکند،با خود اندیشیدم که در آن غار اقامت گزینم و دنیا را ترک گویم.
1) 169) -التوبة34/.
راوی گوید:پیامبر(ص)گفت:«من به یهودیگری و نصرانیگری(یعنی روش تحریف شدهای که یهود و نصاری بر آناند)مبعوث نشدهام،بلکه به دین حنیف آسانگیر(اسلام)مبعوث شدهام سوگند به آن که جان محمد در دست اوست بیقین بامدادی یا شامگاهی در راه خدا بودن بهتر است از دنیا و آنچه در آن است،و بیگمان جای گرفتن یکی از شما در صف اوّل(جهاد)بهتر از شصت سال نماز اوست». (1)
روایتی دیگر از ابن مسعود این روایت را تأیید میکند که گوید:«با پیامبر خدا(ص)دو پشته بر دراز گوش سوار بودم،مرا گفت:«ای پسر امّ عبد! (2)آیا میدانی بنی اسراییل از کی رهبانیّت را به وجود آوردند؟گفتم:خدا و پیامبر او داناترند،آن گاه گفت:پس از عیسی(ع)جابرانی بر آنان دست یافتند که به نافرمانی و معصیت خدا پرداختند،از این رو اهل ایمان خشمگین شدند و با آنان جنگیدند،امّا مؤمنان سه بار شکست خوردند و جز اندکی از ایشان باقی نماندند، پس گفتند:اگر خود را به آنان نشان دهیم ما را نابود خواهند کرد کسی باقی نمیماند که مردم را به دین خدا دعوت کند،پس بیایید در زمین پراکنده شویم تا خداوند پیامبری را که عیسی(ع)و عدّۀ آمدن او را به ما داده است بفرستد(مرادشان محمد(ص)بود)،پس در غارهای کوهها پراکنده شدند و رهبانیّت را به وجود آوردند،برخی از ایشان دین خود را نگهداشتند و برخی کافر شدند.»سپس این آیه را تلاوت فرمود:« وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ -و رهبانیّتی که بدعت نهادهاند،ما بر آنها مقرّر نکردهایم...تا پایان آیه.»سپس گفت:«ای پسر أمّ عبد!آیا میدانی /15 رهبانیّت امّت من چیست؟»و خود گفت:«هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره».
در حدیثی دیگر آمده است که حضرتش گفت:«ای ابن مسعود!کسانی که پیش از شما بودند به هفتاد و دو فرقۀ مختلف تقسیم شدند،دو فرقه نجات یافتند
و دیگران هلاک گشتند،فرقهای که بر دین عیسی با شاهان جنگیدند و شاهان آنان را کشتند،و فرقهای که نه تاب برابری و رویارویی با شاهان داشتند و نه میتوانستند در میان آنان بایستند و آنها را به دین خدای تعالی و دین عیسی فراخوانند از این رو روانۀ بلاد دیگر شدند و به رهبانیّت پرداختند،و هم آناناند که خداوند گوید:« وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ -و رهبانیّتی که بدعت نهادهاند،ما بر آنها مقرّر نکردهایم.»سپس پیامبر(ص)گفت:«آنان که به من ایمان آورند و مرا تصدیق و از من پیروی کنند،براستی چنان که سزاست حق آن را گزارده و رعایت کردهاند،و آنان که به من ایمان نیاورند همان هلاک شدگانند». (1)
این روایت در واقع موافقت و هماهنگی با چیزهایی دارد که ما به وسیلۀ مقیاسهای شرع میشناسیم و روایتی را که تمام مذاهب اسلامی از پیامبر(ص)نقل کردهاند تفسیر میکند که حضرتش گفت این امّت به هفتاد و سه فرقه تقسیم و پراکنده خواهد شد که تمام هلاک میشوند جز یکی که همان گروهی است که با طاغیان و گردنکشان میجنگد.امّا آنان که میدان را خالی میگذارند و کناره میگیرند و تنها به نبرد میان حق و باطل به تفرّج مینگرند،یا کسانی که از شاهان و جریان کلّی اجتماع،به درست یا نادرست پیروی میکنند از نجات یافتگان نیستند.
از اینجا بر ما آشکار میشود که حدیثی که اشاره میکند که فرقۀ ناجیۀ و رستگار از امّت محمد(ص)همان فرقهای است که از جماعت و اکثریّت پیروی میکند و با جابران و گردنکشان مخالفت نمیورزد،حدیثی است مجهول و ساخته و پرداختۀ حکمرانان ستمگر و مدّعیان دین که آنان را تأیید میکنند.
با آن که فرقهها و مذهبهایی که مردم به آنها گرایش مییابند بسیار است قرآن آن همه را در دو خط تقسیمبندی میکند:خطّ حق و خطّ باطل.
« فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ -ما از آن میان به آنان که ایمان آوردند
1) 172) -نور الثقلین،ج 5،ص 251-252،الجامع لأحکام القرآن،قرطبی،ج 17،ص 265.
(پاداش)دادیم،» /15 به کسانی که به عیسی(ع)ایمان آوردند و از او پیروی کردند پیش از آن که خداوند او را بمیراند،یا ایمان خود را بعد از او نگهداشتند و از کسانی بودند که رهبانیّت را چنان که سزاست رعایت کردند و حق آن را گزاردند،و چون پیامبر(ص)بیامد،بدو ایمان آوردند و از او پیروی کردند...
« أَجْرَهُمْ -پاداش ایشان را(دادیم)» آجر همان پاداش در برابر چیزی است،و خداوند به مؤمنان اهل کتاب در برابر ایمان و کردار نیک پاداش میدهد،و این پاداش تنها به صرف پیوستن آنان به دین مسیح(ع)و گروه و پیروان او نیست.قرآن نظریّه دودمان پرستی و تعصّب قومی و نژادی را که نزد گمراهان اهل کتاب وجود دارد نفی میکند و میگوید:
« وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ -ولی بسیاری از آنان نافرمان بودند.» گمراهان و منحرفانی که به دوزخ میروند و نژادپرستی و پیوستگیهای لفظی ایشان سودی برای آنان ندارد.
[28]
اگر رهبانیّتی که امروز وجود دارد بدعتی است مجعول و به دور از راه درست،پس وسیلهای که ما را هر چه بیشتر به پروردگارمان که مشتاق نزدیکی بدو و خشنودی او و نیل به درجات والا در بهشت او هستیم،نزدیک کند کدام است؟ در پایان سورۀ الحدید،سورۀ گسستن از دنیا و جهاد،پروردگارمان ما را با وسیلهای آشنا میکند که هر کس بخواهد به خشنودی خدا راه یابد،بدان متوسّل میشود.
پرودگار ما خطاب خود را متوجه تمام مؤمنان به خدا میکند،که شامل گروه اول اهل کتاب و همچنین مؤمنان عهد پیامبر محمد(ص)میشود و فرقی میان هیچ یک نمیگذارد،و آنان را به درستی ایمان و پرهیزگاری به سبب رغبت به رحمت و فضل خود فرا میخواند.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا -ای کسانی که ایمان آوردهاید.»
براستی این بزرگواری و کرامت است که آفریدگار گروهی از آفریدگان خود را به گفتاری از کتاب خود اختصاص دهد و به ایشان خطاب کند،و نیز براستی این تیرهبختی و شقاوت است که مؤمنان این سخن را بیهوده گیرند،و دلهایشان نرم و سر سپرده نشود،و اندامهایشان در این راه نکوشد!از اینجاست که مؤمنان راستین چون این ندا را بشنوند،شتابان گویند:لبّیک،بارالها لبّیک.
چرا قرآن گاه فقط مؤمنان را ندا میدهد و گاه مردم(النّاس)را مخاطب قرار میدهد،در حالی که میدانیم آیات قرآن شامل هر کسی میشود که کتاب پروردگار خود را تلاوت میکند؟ شاید بدین دلیل که ایمان در موضوع(آیۀ مربوط)شرط اساسی است.
نمیبینی که قرآن در غیر این موارد خطاب را به مردم(النّاس)تعمیم میدهد؟مانند قضایای علمی که ایمان در اجرای آنها شرط نیست،همچون نفوذ کردن در اقطار آسمانها و زمین که گوید:« یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ (1)-ای گروه جنیان و آدمیان،اگر میتوانید از کنارههای آسمانها و زمین بیرون روید،عبور کنید و بگذرید.ولی بیرون رفتن نتوانید مگر با داشتن نیرو و قدرتی»،و گوید:« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ (2)-ای مردم،اگر از روز رستاخیز در تردید هستید،(بدانید که)به راستی ما شما را از خاک آفریدیم»،یا در مواردی که موضوع مربوط به حکمی است که شامل تمام مردم میشود،مانند روابط میان جماعتها در بیان خدای سبحان:« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا (3)-ای مردم! ما شما را از نرینه و مادینهای آفریدیم.و شما را جماعتها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را بشناسید.»امّا در اینجا عمل کردن به مضمون آیه نیاز به ایمان دارد،پس انسان
از حالت کفر به ایمان نسبت به پیامبر نمیجهد،بلکه ناگزیر باید نخست به خدا ایمان آورد و سپس به فرستادۀ او،همچنین از کفر به تقوایی که از نخستین مراحل ایمان است نمیجهد مگر پس از آن که به خدا و پیامبر ایمان بیاورد.
« اِتَّقُوا اللّٰهَ -از خدا پروا دارید و پرهیزگاری کنید،» و به عبارتی:مسافت میان انسان و پذیرفتن وحی و پیروی از رهبری مکتبی سرشار از مقاومتها و مخالفتها و فشارهاست،و انسان نمیتواند جز با رهتوشۀ تقوا و پرهیزگاری از این خارستان که همه جا با تیغهای آن روبرو میشود بگذرد.
« وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ -و به پیامبرش ایمان بیاورید،» پس این محک ایمان و پرهیزگاری است،و ارزش ایمانی که در واقع انسان را به ولاء و طرفداری دینی،اجتماعی،سیاسی و عملی نسبت به رهبری مکتبی شایسته متحوّل و دگرگون نسازد و به شخصیّت انسان حالتی ربّانی،دور از قالبهای حزب گرایی کورکورانه،و تعصّب تنگ نظرانه،و قومیّت محدود و وطن پرستی دروغین و...و...ندهد،چیست؟و چه اثری دارد؟ ایمانی که اجتماعی صالح نسازد،زمین را آباد نکند،به ناتوانان یاری ندهد و با گردنکشان و مجرمان نستیزد،چه ارزشی دارد؟آری،انسان(مؤمن)با فشارهای رهبریهای منحرف و اجتماع پیرامون خود روبرو میشود،امّا باید بداند آنچه همراه با تقوا و پیروی از رهبری(راستین)به دست میآورد بهتر از حطام و خس و خاشاک دنیاست.
« یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ -تا شما را از رحمت خود دو بار مزد دهد.» گفتهاند الکفل چیزی است که سوار بر کوهان شتر میافکند و آن را وسیلهای برای نشستن خود بر پشت شتر قرار میدهد،و هر کس را کفلی«جهاز شتری»نصیب است،پس معنی و کاربرد آن تحوّل یافته تا آنجا که این کلمه به معنی نصیب کامل شخص درآمده است.کسی که خدای را پرهیزگاری کند و به پیامبر ایمان آورد دو نصیب و بهره دارد،در دنیا به سبب رهبانیّت بیرون از اندازه،
چنان که حال پارهای از اهل /15 کتاب است،خسارت و زیانی نمیبیند،و در آخرت به سبب پیوستگی افزون از حد به دنیا خسرانی متوجه او نمیشود.چنان که بسیاری از مؤمنان که خداوند پیشتر در آیات(19-24)دنیا را برای آنان تعریف کرده و ایشان را به آخرت فرا خوانده است،و بسیاری از مردم بدین سطح میرسند.پس اسلام راهی است متوازن و متعادل و دنیا و آخرت را برای پیروان خود میخواهد.از ابی الجارود روایت شده که گفت:به ابی جعفر(ع)گفتم:خداوند به اهل کتاب خیری افزون داده است،گفت:کدام افزونی؟گفتم:سخن خدای عزّ و جلّ:
« اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ (1)-کسانی که پیش از این کتاب،کتابشان داده بودیم بدان ایمان میآوردند»تا آنجا که گوید:« أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا (2)-اینان به سبب صبری که کردهاند دو بار پاداش داده شوند»گفت:و گفته است:خداوند همان را که به آنان داده به شما نیز داده است،سپس تلاوت کرد:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ -کسانی که ایمان آوردهاید!از خدا پروا دارید و به پیامبرش ایمان آورید تا شما را از رحمت خویش دو نصیب دهد.» (3)« وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ -و شما را نوری بخشد که در روشنایی آن راه بجویید،» نتیجۀ پرهیزگاری و ایمان به پیامبر.یکی از مفسّران گوید:یعنی در روز قیامت،و این همان نوری است که در سخن خدا آمده:« یَسْعیٰ نُورُهُمْ (4)-نورشان میشتابد (5)»،امّا چه موجبی این نور را فقط منحصر به آخرت میکند؟آیا انسان در دنیا نیز نیاز به نوری پایدار ندارد؟خدای تعالی گوید:
« أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا (1)-آیا آن کس که مرده بود و ما زندهاش ساختیم و نوری فرا راهش داشتیم تا بدان در میان مردم راه خود را بیابد،همانند کسی است که به تاریکی گرفتار است و راه بیرون شدن را نمیداند؟»چنین به نظر میرسد نوری که در این آیه و در آن یک آمده همان بصیرت و روشندلی در زندگی است که در قیامت به صورت نوری درخشان متمثّل و جلوهگر میشود.
چرا ما را به زندگی دنیا آوردهاند،و هدفهای بزرگ ما در جهان چیست و سنّتهای حکمروای خدا کدام است،و اختلاف مردم از چیست و موضع گیری مناسب و ترازوهای حق کدامند و چگونه به وسیلۀ آنها امور خود را میشناسیم؟و دهها اشاره و روشننمایی قرآنی که پروردگار ما به کسانی که ایمان آورده و پرهیزگاری کردهاند ارائه میدهد.
رهبری مکتبی تجسّم و تبلور همین روشن نماییها در مواضعی است که مطرح میکند یا اوامری که صادر میکند،از این رو رهبری نیز برای پرهیزگارانی که بدان متوسّل شوند نور است.
با وجود آن که مصدر و منبع این نور همان وحی است،باز هم ما به رهبری ربّانی نیازمندیم،زیرا آن رهبری به حقایق وحی نزدیکتر است،و آینهای است صافی و زدوده که حقایق را بدرستی و امانت و هشیاری منعکس میکند،و چه قدر ما در حالی که در جهانی بسر میبریم که بدعتها و مذهبهای گمراه و وسایل تبلیغات و فرهنگ گمراه کننده در آن افزون شده،بدین نور نیازمندیم.
امام باقر(ع)گفت:«نوری که بدان راه میروند یعنی امامی که از او پیروی کنند»، (2)و همچنین از امام صادق(ع)همین روایت رسیده است.مهمّ این نیست که آدمی بجنبد یا راه برود،مهمّ این است که حرکت او در راه راست به
سوی هدفهایی باشد که برای آنها آفریده شده و او بدین راه نمیتواند رفت مگر به وسیله و با مدد نور،و خداوند است که آن نور را در دل او قرار میدهد« یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ (1)-خدا هر کس را که بخواهد بدان نور راه مینماید»،و قرار دادن نور(فرا روی آدمی)یا مستقیم از طریق وحی است یا غیر مستقیم از طریق مقیاسها و ترازوهایی که به وسیلۀ آنها رهبر مردم مشخّص و معلوم میشود.
هنگامی که انسان به ایمان خود پرهیزگاری و پیروی از رهبر شایسته را میافزاید،این امر دل او را پاکیزه و رفتار او از کجرویها و گناهان پاک میسازد، پس تقوا و پرهیزگاری نیّت او را ناب و پالوده میکند و او را به فرمانبرداری و طاعت میراند و از معصیت و نافرمانی باز میدارد،و رهبری جادّه را برای او روشن میکند تا راه خود را به سوی روشندلی و هدایت بشناسد و بگشاید و بپیماید.
« وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و بیامرزدتان که خدا آمرزندۀ مهربان است.» [29]
تقوا و پرهیزگاری همان مقیاس و وسیلۀ سنجش است نه اعتبارات عرفی و نژادی و قومی و مادی یا جز اینها،زیرا این همه در اسلام ساقط شده و فرو افتاده و تنها یک ارزش باقی مانده که همان تقوی است،چنان که خداوند گفت « یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ /15 أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (2)-ای مردم!ما شما را از نرینه و مادینهای بیافریدیم.و شما را جماعتها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را بشناسید.هر آینه گرامیترین شما نزد خدا،پرهیزگارترین شماست.خدا بسیار دانا و کاردان است.»قرآن این ارزش را در صدها جای تأکید میکند،چنان که در همین جا دو بار تأکید کرده است:یک بار با عمومیّت دادن خطاب به تمام مؤمنان بدون شرط کردن صفات و اعتبارات و ملاحظات مادّی،و یک بار وقتی تصریح
میکند و بروشنی میگوید که راهها به فضل خدا برای همه گشوده و هموار میشود.
« لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ -تا اهل کتاب بدانند که به فضل خدا هیچ دسترس ندارند،» در این آیه دو وجه است،معنی آیه بر وجه اوّل این است که:تا از مهربانی خدا و فضل او نومید نشوند که بدین بهانه ایمان نیاوردن خود را به پیامبر(ص)و کتاب جدید(قرآن)توجیه کنند،یا نکوشیدن خود را برای کسب رحمت و فضل الهی تعلیل نمایند،هرگز...پس دعوت خداوند و وعدۀ او شامل همه است.
اما بر وجه دوم معنی آیه چنین میشود که:تا اهل کتاب(یهود و نصاری) نپندارند که آن فضل منحصر به آنان بوده و مؤمنان مسلمان را راهی به بهرهگیری از فضل خدای تعالی نیست،هرگز...
« وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ -و این فضل به دست خداست که به هر که خواهد دهد،» به نظر میرسد اهل کتاب گرفتار دو وعدۀ خطرناک بوده و با آن بسر میبردهاند:اول:این که آنان نژاد برترند،پس فضل از آن ایشان است نه برای دیگران،دوم:این که اگر ایمان بیاورند در فضل با مسلمانانی که پیش از آنان ایمان آوردهاند برابر نیستند زیرا آنان عربند و ایشان بیگانه،یا به هر سبب دیگر.
پایان آیه(و شاید آغاز آن نیز)این هر دو عقده را منتفی میسازد،زیرا فضل به دست خداست آن را به مسلمانان میدهد همان طور که پیش از این هنگامی که اهل کتاب به پیامبران خود ایمان آوردند به آنان نیز داده بود،وانگهی از آنجا که فضل به دست خداست،او میان عرب و غیر عرب و پیشین و پسین و هموطن و بیگانه(به تعبیر امروز)و قرشی و حبشی تفاوتی نمیگذارد،پس هر کس ایمان بیاورد و پرهیزگاری کند،خداوند فضل خود را شامل حال او میکند /15 ...و بدین گونه میان دو وجه تغییری را که پیشتر دربارۀ این آیه یاد کردیم جمع میکنیم.
« وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ -و خدا را فضل و بخشایشی عظیم است.» خدایی که برای هر انسانی بفراخی راه میگشاید تا کوشش خود را برای او
به عمل آورد و این گنجایش را دارد،پس کسی که بخواهد دیگری را از کوشش در این مسیر باز دارد،یا بپندارد که ذات او این گنجایی را برای وی ندارد،هر آینه فضل پروردگارش را کوچک شمرده و آن را دست کم گرفته است،و این خصوصیّت و شأن نفوس بیمار گرفتار عقدههای احساس حقارت و ناچیزی،و مبتلا به نژادپرستی و حسد است،که این و آن صفت هیچ یک ربطی به ایمان ندارد.
این آیه تا حدّی شبیه است به گفتۀ خدای تعالی که:« سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (1)-برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن همسان پهنای آسمانها و زمین است،بر یکدیگر پیشی گیرید.این بهشت برای کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردهاند،مهیّا شده است.این بخشایشی است از جانب خدا که به هر که میخواهد ارزانیش میدارد،که خدا صاحب بخشایشی بزرگ است.»پس پروردگار ما دعوت به مسابقه میان مؤمنان میکند،نه توقف و باز ایستادن به سبب نومیدی و نه پیکار به سبب نگرش نژادپرستی و شاید آنچه دربارۀ مورد نزول این آیه آمده به برخی از مطالبی که پیش از این گفته شده اشاره میکند...
در مجمع البیان،سعید بن جبیر گوید:پیامبر خدا(ص)جعفر را با هفتاد سوار نزد نجاشی فرستاد که او را(به اسلام)دعوت کند،وی نزد او رفت و دعوتش کرد،نجاشی سخن او را پذیرفت و به پیامبر ایمان آورد.هنگام بازگشت وی چهل تن از مردم مملکت نجاشی که ایمان آورده بودند گفتند:به ما اجازه ده که نزد این پیامبر رویم و اسلام خود را بدو عرضه کنیم،پس با جعفر آمدند،و چون تنگنا و نیازمندی مسلمانان را دیدند،اجازه گرفتند و گفتند:ای پیامبر خدا!ما اموالی داریم و اکنون نیازمندی مسلمانان را میبینیم،اگر به ما اجازه دهی برویم و اموال خود را بیاوریم و با مسلمانان تقسیم کنیم؟پیامبر به آنان اجازه داد و رفتند و
1) 185) -الحدید21/.
اموال خود را آوردند و با مسلمانان تقسیم کردند،پس خدای تعالی این آیه را دربارۀ آنان فرو فرستاد:« اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ (1)- کسانی که پیش از این کتاب،کتابشان داده بودیم بدان ایمان میآورند...»تا آنجا که گوید:« ...وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (2)-و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند،»و این نفقه همان بود که میان مسلمانان تقسیم کردند،چون از اهل کتاب کسانی که ایمان نیاورده بودند گفتۀ خدا را شنیدند که:« أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا (3)-اینان به سبب صبری که کردهاند دو بار پاداش داده شوند»بر مسلمانان فخر کردند و گفتند:ای گروه مسلمانان،امّا آن کس که /15 به کتاب شما و کتاب ما ایمان آورده مزدی مانند مزد شما دارد پس برتری شما بر ما چیست؟آن گاه این آیه آمد:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ... (4)
-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از خدا پروا دارید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا شما را از رحمت خود دو نصیب دهد...تا پایان آیه»و بدین ترتیب برای ایشان دو مزد قرار داد و نور و آمرزش آنان را افزود،آن گاه گفت:« لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتٰابِ... (5)-تا اهل کتاب بدانند...» کلبی گفت:ایشان بیست و چهار تن بودند که از یمن نزد پیامبر خدا(ص) که در مکّه بود آمدند،و یهود و نصاری نبودند،و دین انبیاء داشتند،پس اسلام آوردند.ابو جهل به ایشان گفت:شما بد قومی هستید که دین هیئت از قوم شماست.بود پاسخ دادند:« وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ... (6)-ما چرا به خدا ایمان نیاوریم...؟»پس خداوند برای آنان و مؤمنان اهل کتاب،عبد اللّه بن سلام و یاران
او دو مزد قرار داد.از این رو بر یاران پیامبر خدا(ص)فخر میکردند و میگفتند:ما از شما برتریم،ما را دو مزد است و شما را یک مزد،پس این آیه آمد:« لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتٰابِ... (1)-تا اهل کتاب بدانند...تا پایان سوره.» (2)
سورۀ مجادله
در ثواب الاعمال شیخ صدوق(رض)به اسناد او از ابی عبد اللّه(علیه السلام)آمده است که گفت:«هر کس سورۀ حدید و مجادله را در نماز واجب بعادت بخواند،خداوند او را تا آن گاه که بمیرد هرگز عذاب نمیکند،و او در وجود خود و خانوادهاش بدی و در تن خویش ناتوانی و ضعفی نمیبیند.» ثواب الاعمال و عقاب الأعمال،ص 145 /15
نفس را حرمی است که در آن در میپیچد و درون آن از روشندلیهای حاصل از وحی و روشنایی عبرتها و اندرزها متحصّن و حصاری میشود،و تا وقتی که انسان با عزایم یقین این حجابهای نفس را ندرد و به درون حرم آن راه نیابد، هرگز رستگار نخواهد شد.ولی این کار چگونه و به چه وسیله صورت میگیرد و به انجام میرسد؟ همانا به شناختن پروردگار،و آگاهی از این امر که او بسیار شنوا و نیک
بیناست.آگاهی و احساس هشیارانۀ گواه و شاهد بودن خداوند بر هر چیز،ضامن پرورش و بالا بردن آگاهی دینی در نفس است،آنجا،در آن ژرفناهاست که آرامشهای نفس صورت میپذیرد و جهت گیریهای آن شاید به دور از هشیاری صاحبش،ناخودآگاه محدود میشود،آنجاست که ایمان آنچه را وسوسههای شیطان تباه و فاسد میسازد،اصلاح میکند.
شاید در سورۀ مجادله نوری است نافذ بدین بعد باطن و پنهان،بدین گودال ژرف،بدین حرم پوشیده در نفس بشری،و این چارچوب،چنان که به نظر من میرسد،محورهای این سوره را که در نظر نخست متباین دیده میشود،با یکدیگر جمع میکند.چگونه؟ /15 الف:در آغاز این سوره و اوّل جزء بیست و هشتم قرآن کریم پروردگار کلمۀ سمع-شنود را بر ما تلاوت میکند،خداوند گفتۀ زنی را که با پیامبر دربارۀ داستان ظهار مجادله کرده و به خداوند شکایت آورده است،شنیده و گفتگوی آن زن را با پیامبر استماع کرده،و او براستی بسیار شنوا و نیک بیناست.
ب:پس از آن که احکام ظهار را بیان و کفّارۀ آن را معیّن میکند،گوید:
« ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (1)-این بدان سبب است که به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید»که تفسیر کردهاند،یعنی پرورش روح ایمان،زیرا فرض این است که مخاطبان مسلماناند.
پس در این صورت حکمت مقرر کردن کفّاره پرورش ایمان در نفس است، با توجه به این که ظهار در رابطۀ همسری که از امور شخصی و بعادت پوشیده است صورت میگیرد،و موقعیّتی ویژه دارد که ضبط و به نظام درآوردن آن جز به ایمان و روح پرهیزگاری و تقوا ممکن نمیشود،هم چنان که کفّارۀ آن بزرگ است و انگیزۀ جنسیای که ظهار زیر آن قرار میگیرد در افزایش متصاعد،و در ضمن این شرایط، این رابطه را چیزی جز مانعی نفسانی منظّم نمیکند که شناخت انسان نسبت به
1) 1) -المجادلة4/.
پروردگار خود و این که او بسیار شنوا و نیک بیناست،آن عامل«کنترل»را میسازد.
ج:پس از آن که سیاق سوره متجاوزان به حدود خدا(از جمله به احکام شریعت دربارۀ ظهار)را بیم میدهد،روز رستاخیز را به ما یادآور میشود که خداوند کافران را از آنچه کردهاند خبر میدهد،و بیان میکند که او آنچه را در حفظ ندارند به دقّت برشمرده و براستی شاهد و گواه بر هر چیزی است.تمام این روشنگریها روح پرهیزگاری را در نفس،نه در ابعاد خارجی آن بلکه در نهانخانه و حرم پوشیدۀ آن رشد و پرورش میدهد.
د:در ضمن چهار آیه از آیات بیّنات،قرآن به موضوع نجوا و سخن در گوشی میپردازد که این آیات بتأکید به پرورش هشیاری ایمانی در نفس مربوط میشود.
-اوّلاً-اینکه بیگمان خداوند سبحان در هر نجوایی حاضر است،و نجوایی بین سه تن نمیشود که او چهارمین آنان نباشد،و سخن در گوشی بین پنج تن نمیگذرد که او ششمین آنها نباشد.سپس کسانی را بیم میدهد که به گناه و دشمنی نجوا میکنند،و با عذاب خدا میستیزند،و اعلامهای خطر را نادیده میگیرند و میگویند:
چرا خدا ما را پس از نجوا کردن عذاب نکرد؟و میگوید:سزای آنان همان دوزخ است.قرآن حدود نجوای مجاز را ترسیم میکند...هنگامی که نجوا به نیکوکاری و پرهیزگاری منجر شود،و اثر نجوا کردن کافران را نفی میکند و به مؤمنان فرمان میدهد که بر خدا توکّل کنند.
روشن است که بیگمان تنها تقوا و پرهیزگاری است که نجوا را از انحراف در گناه و دشمنی و نافرمانی از پیامبر حفظ میکند و تحت ضابطه درمیآورد.از آنجا که هدف نجوای کافران با یکدیگر برتری جویی و تکبّر است،پروردگار ما مؤمنان را به تواضع با یکدیگر به وسیلۀ جای باز کردن در مجالس برای دیگران و ترک جای خود در صورتی که امر به برخاستن از آن جای شود،سفارش میکند،و بیان میکند که خداوند است که مؤمنان و اهل علم را به درجات(دانش و ایمانشان)بالا میبرد و انتخاب نشستنگاه نزدیک رهبری یا درنگ بسیار نزد آن مقام سبب بالا رفتن مرتبه
چنان که کافران و منافقان میپندارند نیست.
به مؤمنان میفرماید که پیش از نجوا کردن با پیامبر صدقه دهند(تا در این کار در پی کسب افتخار به مسابقه نپردازند)،سپس از باب رعایت حال به آنان که از تقدیم صدقهها ناتوانند دستور توبه میدهد.
ه:سیاق سوره،پس از این به موضوع برائت و بیزاری از کافران میپردازد که این نیز به هشیاری ایمانی مربوط میشود،و منافقان را که در واقع دوستدار کافراناند امّا سوگندهای خود را،آن گاه که به دروغ قسم میخورند که براستی مؤمناند به عنوان سپری بکار میبرند،بیم میدهد(چه تمام این کارها را برای کسب ثروت و قوّت انجام میدهند و نمیدانند که ثروت و قوّت سودی به آنان نمیرساند).
قرآن بیان میکند که داراییها و فرزندان به روز قیامت آن گاه که خداوند مردم را بر میانگیزد تا به محاسبه باز خواهد،سودی ندارند و آنجاست که بیهوده برای خدا سوگند میخورند همان گونه که در دنیا نیز برای مؤمنان سوگند میخورند.
و:آنچه میان مؤمن و منافق را جدا میکند و تمیز مینهد این امور ظاهری (نجوا کردن با پیامبر،و نزدیکی مکانی به او،و تأکید بر صدق ایمان با سوگند دروغ)نیست،بلکه حقایقی دیگر(احساس گواه و شاهد بودن خدا،و کفّاره دادن هنگام ظهار،و مراعات حدود و احکام خدا،و تواضع به اولیا و دوستداران خدا،و بیزاری از دشمنان خدا)است،و بدین وسیله است که حزب شیطان از حزب اللّٰه بازشناخته میشود،و حزب شیطان همان زیان کنندگاناند و هم آناناند که از حدود خدا تجاوز میکنند(و با دشمنان خدا دوستی میورزند)،و خداوند چیرگی پیامبران خود را مقرّر داشته،و تأکید کرده است که مؤمنان راستین با کسی که با خدا بستیزد دوستی نمیکنند گر چه از خویشاوندانشان باشد،زیرا خداوند /15 دلهای ایشان را بر ایمان استوار کرده و به یاری خود مؤیّد ساخته و بهشتهایی را برای ایشان آماده کرده که در آن جاودانه بسر برند،و از ایشان خشنود گشته و آنان نیز از او خرسندند و آنان را از حزب خود شمرده.هان آگاه باش که حزب خدا
رستگاراناند.
سورة المجادلة
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قَدْ سَمِعَ اَللّٰهُ قَوْلَ اَلَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا وَ تَشْتَکِی إِلَی اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ یَسْمَعُ تَحٰاوُرَکُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (1) اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اَللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (2) وَ اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا ذٰلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (3) فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (4) إِنَّ اَلَّذِینَ یُحَادُّونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَمٰا کُبِتَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ (5) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا أَحْصٰاهُ اَللّٰهُ وَ نَسُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (6)
5[کبتوا]
:یعنی خداوند آنان را خوار و خفیف کرد،و الکبت:قهر و خوار کردن باشد.
در قضیهای خانوادگی مانند ظهار،و هنگام گفتگوی خصوصی میان پیامبر و یکی از زنان مسلمان دربارۀ این مشکل خود،بیانی قرآنی نازل میشود.کدام گواهی بزرگتر از شهادت پروردگار بر حوادث روی داده وجود دارد!یا چه حضور مؤثّری موجب نزول وحی در مسایل جاری و روزانۀ امت شده است!آری،خداوند گفتگوی آن دو را میشنود.
اعراب معتقد بودند که اگر مردی به زن خود بگوید:«تو بر من مانند پشت مادرم هستی،»آن زن برای همیشه بر او حرام میشود،و این حکم متضمن ستمی بزرگ بر زن بود که از آن پس با او به عنوان همسر نمیزیستند و در عین حال او را رها نمیکردند که شوهری دیگر اختیار کند.
ظهار از عادات جاهلیّت بود که پیش از دمیدن پرتو اسلام بسیاری از خانوادهها را تباه کرد،و اجتماع عرب بدان عادت کرده بود و اعتقاد بسیاری از مردم تا بعد از اسلام آوردنشان بدان باقی بود.آن گاه که خداوند اراده کرد رسالت او جایگزین جاهلیّت شود قرآن نازل شد که از خانواده بدین لحاظ دفاع کند که اگر کانون خانوادگی اصلاح شود و استوار گردد اساس بنای جامعه و تمدن است.از /15 این دیدگاه قرآن با اندیشۀ ظهار مبارزه کرد و آن را امری ناشایست و گفتهای دروغ شمرد که قانون خدا و واقعیّت آن را توجیه نمیکند،زیرا گفتۀ مرد به زن خود که:تو بر من مانند پشت مادرم هستی آن زن را مادر او نمیکند،زیرا« إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً -مادرانشان فقط زنانی
هستند که آنها را زاییدهاند،و سخنی ناپسند و دروغ است که میگویند».و این موضوع شبیه است به اندیشه و نظر راجع به پسر خواندگان ولی به صورت خطری بزرگتر در نزد خداوند که قرآن حکیم در سورۀ احزاب بدان پرداخته است. (1)
در عین حال که سورۀ مجادله اندیشۀ ظهار را بدان گونه که جاهلیّون مسلمان میپنداشتند که نوعی طلاق دایم است که رجوع ندارد،بررسی میکند برای حفظ موجودیّت خانواده و جامعه و رعایت عواطف انسان تأکید میکند که در ظهار رجوع ممکن است.ولی پیش از رجوع دادن کفّارهای را واجب میسازد(آزاد کردن بنده،یا دو ماه روزه،یا اطعام شصت مسکین)،و این بدان معنی است که اسلام ظهار را مشروع میداند و بدین ترتیب میخواهد از یک سو در برابر تأثیرپذیری مسلمانان از جاهلیّت بایستد و از سوی دیگر آنان را وادار کند که قوانین و فرهنگ خود را از منبع درست و اصیل آن بگیرند« ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ -این بدان سبب است که به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید.اینها حدود خداست،»و آنچه جز این است همان ساختههای جاهلیّت گمراه کافر است و چیزهایی است که در خور استغفار است،زیرا ایمان داشتن و عمل به آنها موجب خشم خدا و عذاب او میشود« وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و برای کافران عذابی است دردآور.»
[1]
این آیات دربارۀ زنی از انصار،از قبیلۀ خزرج نازل شد که به روایت ابن عبّاس خویله دختر خویلد نام داشت،و به روایت قتاده و مقاتل خوله دختر ثعلبه نامیده میشد،و شوهرش اوس بن صامت بود.این زن خوش اندام بود و شوهرش او را در حال سجده در نماز دید،چون از نماز خود فارغ شد،شوهر او را خواست،امّا وی امتناع کرد و از این شوهر بر او خشمگین شد و مردی بود دستخوش شتاب و
1) 2) -تفسیر آن در تفسیر سورۀ احزاب گذشت،بدانجا رجوع کنید.
سبکسری،از این رو به زن خود گفت: /15 تو بر من همچون پشت مادرم هستی،بعد بر آنچه گفته بود پشیمان شد و ظهار کردن از طلاقهای اهل جاهلیّت بود.پس به زنش گفت:بیگمان تو بر من حرام شدهای،زن گفت:چنین مگو،نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)برو و از او بپرس.گفت:میبینم شرم دارم که چنین پرسشی از او بکنم.زن گفت:بگذار من از او بپرسم،گفت:تو از او بپرس،پس آن زن نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)آمد،در حالی که عایشه نیمی از سر آن حضرت را میشست،آن گاه گفت:ای پیامبر خدا،شوهرم اوس بن صامت مرا در حالی که جوان و توانگر بودم و دارایی و خاندان داشتم به همسری گرفت،تا این که دارایی مرا خورد و جوانی مرا نابود کرد و خاندانم پراکنده شدند و خود کهنسال شدم، اکنون مرا ظهار کرده ولی پشیمان شده است،آیا راهی وجود دارد که مرا در همسری او نگهدارد؟مرا زنده و سرخوش فرما!پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم) گفت:تو بر او حرام شدهای،عرض کرد:ای پیامبر خدا!سوگند به آن که قرآن را بر تو فرو فرستاد،شوهرم نامی از طلاق نبرد،و او پدر فرزندانم و محبوبترین کسان من است،حضرت(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:جز این نمیدانم که تو بر او حرام شدهای و به من نیز دربارۀ تو فرمانی ندادهاند،وی دیگر بار مطلب را با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)باز گفت،و چون پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)بدو گفت بر او حرام شدهای،بانگی برآورد و گفت:نیازمندی و تنگدستی و سختی حال خود را به خدا شکایت میبرم.بارالها!پس بر زبان پیامبرت بفرست.و این نخستین مورد ظهار در اسلام بود،و عایشه برخاست تا جانب دیگر سر پیامبر(ص)را بشوید، و آن زن گفت:ای پیامبر خدا،خداوند مرا فدای تو کند،در کارم نظری کن! عایشه بدو گفت:ای زن سخن و مجادلهات را کوتاه کن،و خاموش شو!مگر چهرۀ پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)را نمیبینی؟و هر گاه وحی بر پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)نازل میشود مانند خوابی سنگین حضرتش را در میربود،چون وحی پایان یافت،پیامبر(ص)گفت:شوهرت را فراخوان،آن گاه پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)بر او تلاوت کرد:« قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا... -
خدا سخن زنی را که دربارۀ شوهرش با تو به مجادله آمده است...تا پایان این آیات.»عایشه گفت:بغایت بزرگ است آن که گوشش همۀ صداها را میشنود، این زن با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفتگو میکند و من در آن سوی اتاق پارهای از سخن او را میشنوم و پارهای از آن را نمیشنوم،و در این حال خداوند آیه میفرستد:« قَدْ سَمِعَ... -خدا شنید...»چون پیامبر(ص)این آیات را بر شوهر تلاوت کرد،بدو گفت:آیا میتوانی بندهای را آزاد کنی؟گفت:اکنون تمام دارایی من از دستم رفته و بهای بنده گران است و من اندک مایه گفت:پس آیا میتوانی دو ماه پیاپی روزه بگیری؟گفت:ای پیامبر خدا من اگر روزی سه وعده نخورم چشمم رنجور میشود /15 و میترسم که چشمم تار شود،گفت:پس آیا میتوانی شصت بینوا را اطعام دهی؟گفت:به خدا سوگند،نه،مگر آن که تو ای رسول خدا!در این کار به من یاری دهی،پس گفت:من پانزده صاع طعام به تو کمک میدهم و نیز برای تو برکت میطلبم،پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم) پانزده صاع بدو کمک داد و برای او برکت خواست و کار آن زن و شوهر را به سامان رساند. (1)
چون آیات این درس را در پرتو این متن تاریخی مورد توجّه قرار دهیم به دو نکته راه میبریم نخست این که این رویداد مناسبتی برای نزول وحی شد تا اثری رساتر داشته باشد،و همچنین است بیشتر رویدادهایی که همزمان با نزول آیاتی از قرآن حکیم شده است.دوم نزول و حضور وحی است به هنگام بروز مسائل و مشکلات امّت،پس وحی اندیشههایی خیالی و دور از واقع نیست بلکه با هر رویدادی حضور دارد،و شاهد قضیهای است و این حضور وحی را محور آسیاب و گردونۀ امّت و پایۀ ساختن تمدن آن قرار داده است.
پس شگفت نیست که خوله امید دارد مشکلش نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)حل شود و حتی تا حدّ جدال با او گفتگو میکند،زیرا وی همچون هر
1) 3) -مجمع البیان،ج 9،ص 246.
مرد،و زن مسلمان دیگر راه حلّ مشکل خود و پاسخ هر پرسشی را در قرآن و نزد رهبری ربّانی میبیند.و شک نیست که این پیوند استوار میان امّت و کتاب و رهبری او تمدّن ایمان را به وجود آورده که همواره در پندها و ارزشهای خود همانند واقعیتهایش نمونه و الگویی برای بشریّت است.
خوله به پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)اصرار ورزید و چندین بار در جدال به او مراجعه کرد،ولی پیامبر(ص)کسی نبود که با تأثّر از حال آن زن از پیش خود حکمی صادر کند و پیش از آن که وحی بر او نازل شود درآوردن بیان قرآنی شتاب ورزد که این تأکید میکند او براستی مبعوث از جانب خداست و از سر هوی و میل خود یا از قول عقل بشری سخن نمیگوید.از خصوصیات و صفات رهبری مکتبی این است که در احکام و موضع گیریها و نظرگاههای خود از مبدأ رسالت آغاز به حرکت میکند و به جهش درمیآید،و سکوت عیب نیست،عیب آن است که /15 انسان بر پایۀ هوی و نادانی حکم دهد،یا سخنی را به خدا نسبت دهد، این پیامبر خداست(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)که با وجود تمام عظمت خود به این زن پاسخ میدهد:«و دربارۀ تو چیزی به من امر نکردهاند»تا آن که گفتۀ خدای تعالی دربارۀ ظهار نازل میشود.
« قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا -خدا سخن زنی را که دربارۀ شوهرش با تو به مجادله آمده است،شنید،» یعنی درباره و در کار شوهر خود،میخواهد شوهرش بدو رجوع کند.
« وَ تَشْتَکِی إِلَی اللّٰهِ -و به خدا شکوه میکند،» مجادلۀ آن زن و شکایت او نشان از اثر ژرف این حادثه در روح و جان او دارد،زیرا ظهار در عرف جاهلیّت موجودیّت خانواده را برای همیشه نفی میکند.
براستی که این امر تصویری است از نادانی و گمراهی که چهرۀ بدبختی انسان در سایۀ جاهلیّت منعکس میسازد.
آری،این امر(ظهار)بستر این زن ناتوان را از سنگریزه آکنده و او هم چنان دربارۀ کار خود نزد پیامبر خدا میآید،شاید نوشدارویی در دین خدا و نزد پیامبر
رحمت بیابد.و دلش بدو میگوید که خدای تعالی بزرگتر از آن است که به این عادات جنبۀ شرعی و قانونمندی دهد و این همان انگیزهای است که این زن را وادار میکند بدون نومیدی چندین بار با پیامبر به گفتگو پردازد.و تمام این ماجرا،آشکار و پنهانش،با جزئیّات و نکتههای دقیق خود بر خداوند پوشیده نیست.
« وَ اللّٰهُ یَسْمَعُ تَحٰاوُرَکُمٰا -و خدا گفتگوی شما را میشنود،» او گواهی است ناظر،هیچ مانعی او را باز نمیدارد و هیچ پردهای حقایق را از او پوشیده نمیدارد.اکنون آن دو در گوشۀ اتاق ایستادهاند و با یکدیگر گفتگو میکنند،این زن جدل کننده-به موجب پارهای نصوص-به پیامبر خدا میگوید:
ای پیامبر خدا!خداوند سنّتهای جاهلیّت را نسخ کرده و برانداخته است،و با وجود این شوهر من مرا ظهار کرده.پیامبر به وی گفت:در این باره(نسخ ظهار)چیزی به من وحی نشده است.زن گفت:ای پیامبر خدا!همه چیز به تو وحی شده /15 و این یک از تو پوشیده مانده است؟پیامبر گفت:همان است که به تو گفتم.
این پیامبر رحمت است،این مرکز عطوفت و سرچشمۀ شفقت و مهربانی است،این صاحب اخلاق بزرگ است،ولی خدا مهربانترین مهربانان و بزرگترین عاطفهداران و مشفقان است،پس روا نیست کسی را به خود نزدیکتر و مهربانتر از او ببینیم،حتی اگر آن کس شفیع حبیب،محمّد بن عبد اللّه(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم) باشد،از این رو که او راهی است به سوی خدا،و نزدیکترین وسیله به سوی او و نزدیکترین شفیعان و واسطههاست.
همانا خداوند گفتگوی آن دو را شنید،پس چرا ما او را در درونهای خود به مراقبت نبینیم،و چرا در گفتگوی خود با ژرف کاوان به ژرفا نرویم؟چرا دشواریهای خود را با او در میان نگذاریم؟آیا او پروردگار ما و بهترین پرورندۀ ما نیست؟پس چرا ما بهترین بندگان او نشویم؟!امام حسین(علیه السلام)در دعای معروف خود گوید:
«مرا بجز خود به دیگری متوکّل مکن.پروردگارا مرا به که پشتگرم میکنی؟به خویشاوندی نزدیک که از من میگسلد یا به شخصی دور که با من
ترشرویی میکند یا به کسانی که برای من مستضعف و خود ناتواناند،در حالی که تو پروردگار و دارندۀ منی،غربت و تنهایی خود را به تو شکوه آرم،و دوری از خانۀ خود را با تو در میان گذارم،و سستی خود را در برابر آن کس که کارم را به اختیار او گذاشتی به تو شکایت دارم» (1)« إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ -همانا خدا شنواست،» به ظاهر کلام و سخن آشکار احاطه دارد.
« بَصِیرٌ -بیناست،» علم او به آنچه در درون سینهها پوشیده است نفوذ میکند و راه مییابد(و از نهانخانۀ دلها آگاه است)، این آیه تصویری از مقام و مرتبۀ زن را در اسلام منعکس میکند،و نشان میدهد که زن در رابطۀ خود با رهبری مکتبی همسان و در یک حدّ است،دربارۀ حقوق خود با او مجادله میکند،و از مشکلات خود نزد او شکایت میکند، /15 و در قضایا و موضوعهای مختلف با او به گفتگو میپردازد،سخن رهبری را میشنود و خود اظهار رأی و نظر میکند،از دیدگاه این زن رهبر مکلّف است و صاحب حقوقی است و تکالیف و واجباتی شخصی نیز دارد،همچنین به نظر این زن،رهبر جزئی از امّت است،کار اسلام و مسلمانان برای او اهمیّت دارد و پیشرفت و عقبماندگی و پیروزی و شکست در او انعکاس مییابد.و این پیامبر رهبر به این عنوان که خوله زنی است مانع آن نمیشود که وی به مسئلۀ ظهار بپردازد و آن را عنوان کند،بلکه با وجود اصرار و پافشاری آن زن،وی را با سعۀ صدر و چهرهای گشاده میپذیرد،در حالی که وی میخواهد در برابر مشکلی که برای هر مرد و زن مسلمان مهم است و با نظام اجتماعی خانواده پیوستگی دارد،بایستد.این زن بدین خصلت خو گرفته است،هم چنان که دیگر زنان و مردان عهد اوّل خو گرفتهاند که آزادی خود را در رویارویی با آنچه خطا میبینند بکار برند و تجربه کنند.روایت شده که عمر بن
1) 4) -المنتخب الحسینی،ص 916.
خطّاب در هنگام خلافت خود سوار بر دراز گوش،در حالی که مردم همراهش بودند بر همین زن گذشت.این زن دیری او را نگهداشت و او را پند داد و گفت:ای عمر!تو پیش از این عمیر(عمر کوچک)خوانده میشدی،سپس به تو عمر گفتند، سپس امیر مؤمنانت خواندند،ای عمر!از خدا بپرهیز چونان کسی که بر مرگ یقین دارد و از فوت شدن فرصت بیمناک است،و هر کس به حساب یقین دارد از عذاب میترسد. (1)
[2]
قرآن در آغاز مشکل ظهار را بررسی میکند و به نفی تصوّرات جاهلیّت میپردازد که زن به محض آنکه شوهرش به وی بگوید(تو بر من مانند پشت مادرم هستی)مادر او میشود،و این نفی کردن از دو زاویه و دو دیدگاه است:
اوّل:از زاویه و دیدگاه واقعیّت.مادری صفتی اعتباری نیست که دادن آن مانند عقود به گفتار و کلام ممکن باشد.مادری مانند مال نیست که بتوانی آن را به صورت بخشش یا فروش یا وراثت به دیگری بدهی و مال او شود،بلکه صفتی است تکوینی طبیعی که پیوند دو شخص،یکی مادر و دیگری فرزند بدان تعبیر میشود.
« اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ -از میان شما کسانی که زنانشان را ظهار میکنند بدانند که زنانشان مادرشان نشوند،مادرانشان فقط زنانی هستند که آنها را زاییدهاند،» /15 دوم:از زاویه و دیدگاه شرعی،شرع بر پایه واقعیّتها استوار شده است،و همسری مرد با مادر حقیقی خود شرعا حرام است،ولی زوجه چنین نیست،پس به صرف ظهار بر شوهر خود حرام نمیشود،از این رو پروردگار ما نظر مردم دورۀ جاهلی را چنین توصیف میکند که در پیشگاه عقل پذیرفته نیست و بیگمان باطل
1) 5) -القرطبی،ج 17،ص 249.
است:
« وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ -و آنان سخنی«منکر»(و ناپسند عقل)میگویند،» و«منکر»خلاف معروف است که عقل آن را میشناسد.
« وَ زُوراً -و دروغ(و باطل)،» و«زور»همان گفتۀ باطل و حکمی است که به حقّ و واقعیّت مستند نباشد،خداوند گوید:« وَ الَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ الزُّورَ (1)-آنان که گواهی دروغ نمیدهند»«شهادة الزّور»یعنی گواهی دروغ.
« وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ -و خدا از گناهان در گذرنده است و آمرزنده است.» خدا از منکر در میگذرد و آن را عفو میکند و دروغ و باطل را از کسی که توبه کند و پس از جاهلیّت به اسلام عمل کند میآمرزد،زیرا او آنچه را پیش از آن میپنداشته نابود کرده است،در این صورت ظهار،چنان که اهل جاهلیّت گمان میپندارند پس از وقوع بدون رجوع نیست.آری،این رسم جاهلیّت زشت و ناهنجاری است که جز بر باطل استوار نبوده و جز به خوار کردن و در هم شکستن انسان نمیانجامیده،امّا دین خدا بواقع بر حق استوار است و هدفش جز خیر انسان و رحمت و هدایت او نیست.
و از آنجا که این دو صفت از آن خداست در نفس ما بذر امید و آرزومندی میکارد و شک نیست که نزول این آیه(مشعر بر دو صفت الهی:عفو و آمرزش) بدان روز اثر مثبت گسترده و ژرف خود را در میان مردمی بسیار و زندگی اجتماعی و خانوادگی آنان نهاد،زیرا اسلام یکی از غل و زنجیرهای دوران جاهلیّت را که بر گردن آنان بود و از تباهی و اسارت حاصل از آن شکایت میکردند،از گردن آنان برداشت،و بویژه آن زنان ناتوان که /15 بر اثر ظهار سرگردان و مقیّد و در بند میشدند،
1) 6) -الفرقان72/.
بدین معنی که مرد از جهت خود مجاز بود که مزاوجت کند و هیچ مانعی او را از این کار بازنمیداشت،بر زن ظهار شده واجب بود که هم چنان بماند و همسر مردی دیگر نشود و در دوزخی زندگی را بسر آرد.
از این آیه میتوان دریافت که ظهار دو مفسده دارد:یکی از آن دو همان است که قرآن از آن به عنوان«منکر»و کار ناشایست نام برده و دیگری را«زور» یعنی باطل و دروغ خوانده است که از لحاظ عملی گناهی است که خانواده را نابود میکند،و ستم بر خود و زن و فرزندان اوست،و از لحاظ معنوی افترا بر خدا و باطل شمرده میشود زیرا قانونگذاری و وضع قاعدهای بدون حجّت و دلیلی از جانب خداست.
[3]
و اکنون:ببینیم ظهار چیست،و راه حلّ کدام است؟ ظهار آن است که شوهر به زنش میگوید تو بر من مانند پشت مادرم هستی، و با این عبارت قصد ظهار میکند.و این ظهار واقع نمیشود مگر با فراهم آمدن شروطی که مهمترین آنها از جانب مظاهر(مرد ظهار کننده)این است که بالغ عاقل مختار قاصد باشد،پس از دیوانه و کودک،و مست،و آن که به شوخی چنین گوید،و آن که در حال خشم باشد ظهار واقع نمیشود.و اما شروط از نظر زوجۀ مظاهر(زن ظهار شونده)پاک بودن او از حیض و نفاس است،و نیز باید در زمان این پاکیزگی با شوهر همآغوشی نکرده باشد(در طهر غیر مواقعه باشد)و نیز ظهار باید با حضور دو شاهد عادل باشد که صیغه و عبارت ظهار را بشنوند. (1)در حدیث منقول از حمران،از امام باقر(علیه السلام)چنین آمده است که گفت:«ظهار بر اثر سوگند، و برای زیان رساندن(اضرار)،و در حال خشم واقع نمیشود،و جز در زمان پاکیزگی زن بدون همآغوشی و نیز گواهی دو گواه مسلمان صورت نمیگیرد»، (2)و از زراره از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که در حدیثی از حضرتش پرسید:
ظهار چگونه است؟گفت:«مرد به زن خود در حالی که وی پاکیزه است و همآغوشی نکرده گوید:تو بر من حرامی مانند پشت مادرم،و از این عبارت اراده و قصد ظهار میکند»، (1)و از زراره از آن حضرت(علیه السلام)نقل شده که گفت:
«طلاق بدون ارادۀ طلاق و ظهار بدون ارادۀ ظهار واقع نمیشود». (2)
این سختگیری از طرف اسلام در لزوم و وجوب این شرطها،ظهار شرعی را نادر میسازد،و اگر این کیفیّت بر چیزی دلالت داشته باشد همانا شدّت علاقۀ اسلام را نسبت به سلامت خانواده تأکید میکند که برای الفت دادن و گردهم آوردن افراد آن و پیوند دادن آنان به یکدیگر میکوشد تا خانواده بتواند نقش تمدن آفرین خود را در سازندگی و پیشرفت ایفا کند.هم چنان که اسلام راه حلی قانونمندانه و عملی و شفا بخش برای مشکل ظهار وضع میکند،پس از یک سو قانونمندی جاهلیّت(حرمت و تعلیق ابدی)را بدان نمیدهد و آن را واقع نمیشمارد مگر آن که شروط شرعی پیش گفته تکمیل شود،و ظهار کننده میتواند در قرار خود تجدید نظر کند و اگر بخواهد با زن خود رجوع کند.سپس عقوبتها و پیامدهایی هشیار دهنده وضع میکند که توجّه بدانها کافی است تا انسان مؤمن به ورطۀ ظهار نیفتد،و اگر بدان ورطه افتاد دیگر بار بدان دچار نمیشود و کار او هشدار و اندرزی برای دیگران خواهد بود.
« وَ الَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ -آنهایی که زنانشان را ظهار میکنند،» ظهاری مشروع،که این ظهار تمام پیوندها را و آن هم برای همیشه قطع نمیکند،بلکه از لحاظ عملی در رابطه جنسی مستقیم اثر میگذارد،و به تعبیر روایات،مانع همآغوشی(تماسّ)میشود تا کفّاره ادا گردد و پیامد و عقوبت شرعی چشیده شود،حتی بیشتر فقها انواع دیگر تمتّع را که در سطحی پایینتر از همآغوشی
است مانند بوسیدن و انواع شوخی را جایز شمردهاند،پس ظهار کمتر از طلاق جدایی میافکند،زیرا با ظهار تنها،زن از شوهرش جدا نمیشود و عدّه نگاه نمیدارد.و این موضعگیری اسلام،بر خلاف حکم جاهلی در این موضوع،حلّ مسئله را آسان و مشکل را سبک میکند. (1)
مرد ظهار کننده بین قطع رابطۀ همسری با طلاق مشروع و رجوع به همسر خود اختیار دارد.و حاکم شرع حق دارد،در صورتی که زن ظهار شده به قصد بازداشتن شوهر از ادامۀ حالت تعلیق،به او شکایت کند،بر شوهر سخت بگیرد تا یکی از دو حال طلاق یا رجوع را اختیار کند.
قرآن،در این موضوع اختیار اوّل(یعنی طلاق)را ذکر نکرده،امّا گوید:
امّا احتمال دوم آن است که فخر رازی اختیار کرده و ابتدا تمهیدی برای آن پرداخته و از غرّاء حکایت کرده که گفت:در زبان عربی فرقی نیست که بگویند:یعودون لما قالوا،و الی ما قالوا و فیما قالوا،ابو علی فارسی گوید:کلمۀ الی و لام بجای یکدیگر میآیند،و مانند گفتۀ خداوند:« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا (2)- «سپاس خدایی را که ما را بدین راه رهبری کرده»و گوید:« فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْجَحِیمِ (3)-پس آنان را به راه جهنّم راه بنمایید»و خدای تعالی گفت:« وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ (4)-و به نوح وحی رسید»و گفت:« بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا (5)-که خدا به آن چنین وحی کند».
سپس گوید:اهل این زبان گویند:رواست که گفته شود:عاد لما فعل بدانچه کرد بازگشت،یعنی دیگر بار همان کار را کرد،و رواست که گفته شود عاد لما فعل-از آنچه کرد بازگشت،یعنی آنچه کرده بود نقض کرد.و این سخن
معقول و خردپسند است،زیرا کسی که کاری بکند و دیگر بار بخواهد نظیر آن را انجام دهد،ناگزیر نیز به همان ماهیّت برمیگردد،و نیز کسی که کاری بکند و بخواهد آن را ابطال کند بدان کار بازمیگردد زیرا تصرّف در چیزی به نابود کردن آن ممکن نیست مگر با بازگشت بدان. (1)
« فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا -پیش از آن که با یکدیگر تماس یابند،باید بندهای را آزاد کنند،» « ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا -آن گاه به آنچه گفتهاند برمیگردند،» یعنی بدان زناشویی که در صیغۀ عقد همسری خود گفتهاند برمیگردند یا به ظهار برمیگردند به قصد آن که آن را نقض و چاره کنند،و این یا آن وجه یکسان است زیرا معنی یکی است که همان ارادۀ همآغوشیای باشد که با ظهار بر خود حرام کردهاند.ولی یک سؤال باقی میماند:چگونه این معنی را از این کلمه (یعودون)استفاده و استنباط کردهاند؟ قرطبی به احتمال اوّل چنین پاسخ میدهد:تحقیق این سخن آن است که عزم گفتاری است نفسانی و درونی،و این مرد سخنی گفت که مقتضی حلال کردن بود و همان نکاح است و نیز سخنی دیگر گفت که مقتضی حرام کردن شد و همان ظهار است،سپس بدانچه گفته بود که همان حلال کردن باشد برگشت،و صحیح نیست که(در این برگشتن)عقدی دیگر را ابتدائا منعقد کند زیرا عقد نخستین هم چنان باقی است،پس مطلبی دیگر نمیماند جز این که براستی این سخن(یعنی صیغۀ ظهار)بیان عزمی است مخالف با چیزی که در واقع بدان عقیده دارد و در ضمیر خویش سخنی از ظهار گفته که آن را بدین عبارت خود خبر داده است:تو بر من مانند پشت مادرم هستی(و در واقع بنا خواست عقل و دل خود صیغهای جاری کرده)و حال که چنین شده کفّاره میدهد و به زن خود رجوع میکند. (2)
شاید قرآن از نام بردن از اختیار طلاق از آن نظر روی برگردانده و نامی از آن به میان نیاورده که بر ترجیح رجوع تأکید دارد که در روند حمایت از خانواده درمیآید،و بازگشت به همآغوشی و معاشرت جنسی جایز نیست مگر با دادن کفّاره و این شرطی است که جزای پناه بردن به عادت ظهار را به انسان میچشاند.
از حکمت خداوند و دقّت قانونگذاری او این است که دادن کفّاره را به عنوان چارهای برای مشکل ظهار قرار داده و واجب کرده است و این چاره به نوبۀ خود علاج مشکلی دیگر است که همانا موضوع بندگی یا مسئله فقر و بینوایی است، زیرا به عنوان حکم نخستین مقدّم بر دیگر وجوه بر مرد ظهار کننده واجب ساخته که بعد از پشیمانی از ظهار و پیش از همآغوشی با همسرش بندهای را آزاد کند،و این امر شهوت جنسی را به عنوان انگیزۀ نیرومندی برای انسان به سوی انجام دادن خیرات میراند.اهتمام و توجّه شایان اسلام به حلّ مشکل بندگی در بسیاری از موضعگیریها و احکام آن،گاه به صورت تکلیفی واجب و گاه به صورت امری اختیاری ترجیحی ملاحظه میشود.
شاید کسی بگوید:چرا این عقوبت سنگین در جزای وضعی که در کلماتی اندک(یعنی صیغۀ ظهار)خلاصه میشود واجب آمده است؟ولی باید بدانیم که پیوند زناشویی امری سست و سبک نیست،بلکه امری است مهمّ و واجب است که اسلام آن را با دیواری احاطه کند که خواهشها و تمایلات و حالات زودگذر آن را از هم نشکافد،زیرا خانواده محور اجتماع،و مدرسۀ نسلهای در حال رشد آینده است و تجربۀ تمدن آفرین امّت در آن تمرکز و تبلور مییابد،پس روا نیست که به حریم و حرمت آن تجاوز شود و به خاطر شهوتها و تأثیرپذیریهای زودگذر تباه و ویران گردد.
« ذٰلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ -این پندی است که به شما میدهند.» این دستور بیگمان مانع و سپری است در برابر تهدید موجودیّت خانواده،و توسّل به عادتها و ارزشهای جاهلیّت،اما سپر مهمتر و آن مانعی که دین آن را در نفوس پیروان خود پرورش میدهد و در نظام اجتماعی و سیاسی و اقتصادی بدان
اعتماد میکند،همان پرهیزگاری خدا و بیم از اوست که بر /15 پایۀ ایمان به خدا و احساس درونی مراقبت همیشگی و دقیق او بر اعمال ما استوار است.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و خدا به کارهایی که میکنید آگاه است.» یعنی نه فقط ظاهر را میداند بلکه از باطن،مانند نیّتها و انگیزههای پنهانی انسان نیز آگاه است.در قرآن بیشتر جایها،پس از بیان حدّ یا قانون یا نظامی به مراقبت خداوند اشاره میشود تا راه هر گونه انحراف و سرپیچی و گریز از مسئولیّت را ببندد،زیرا انسان هر چند بتواند در برابر دیگران(جامعه،و حاکم شرع)بدین وسایل متوسّل شود،در برابر خدا راهی برای گریز نمییابد،چه خدا حتی بیش از شخص او از حالش آگاه است.
در اینجا شایسته است یادآوری کنیم در صورتی که مرد پس از ظهار ارادۀ طلاق کند،پرداخت کفّاره ساقط میشود.شاید کسی بخواهد این طلاق را برای گریز از پرداخت کفّارۀ واجب بر خود وسیله قرار دهد و سپس به زن خود رجوع کند، ولی در چنین حالی کفّاره از گردن او ساقط نمیشود،و خداوند بر حذر داشته است که کسی در برابر شریعت و قانون او بدین حیله متوسّل شود.از یزید الکناسی نقل شده که گفت:«از ابو جعفر(ع)دربارۀ مردی که زن خود را ظهار میکند و سپس او را طلاقی قطعی میدهد سؤال کردم،گفت:«اگر زن را طلاقی قطعی دهد،ظهار باطل میشود و طلاق ظهار را از میان میبرد.گفتم:آیا مرد حق دارد به زن رجوع کند؟گفت:آری،وی زن اوست،پس اگر مرد بدو رجوع کند آنچه بر ظهار کننده پیش از آنکه با یکدیگر تماس حاصل کنند واجب است بر آن مرد واجب میشود». (1)
آری،اگر زن را بواقع طلاق دهد،یا زن پس از گذراندن عدّه با دیگری تزویج کند و آن گاه این شخص نیز او را طلاق دهد،مرد نخستین حق دارد بدون
1) 18) -الوسائل،ج 5،ص 518 که کافی آن را در فروع خود،ج 2،ص 192 نقل کرده،من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 173،تهذیب الاحکام،ج 2،ص 254.
کفّاره به آن زن رجوع کند زیرا در این صورت قصد بکار بردن حیله منتفی است.امام صادق(ع)گفت:«اگر ظهار کننده برای ساقط کردن کفّاره از خود،زن(ظهار شده)را طلاق دهد و سپس به وی رجوع کند و بخواهد با او همآغوشی کند، پرداخت کفّاره هم چنان لازم است،ولی اگر وی را طلاق گوید و نیّتی از این قبیل نداشته باشد،اشکالی ندارد که به وی رجوع کند و کفّارهای نیز بر او نیست». (1)
ما از این آیه آگاهی دیگری را نیز الهام میگیریم و درمییابیم که خداوند از قانونگذاری و تشریعی مناسب با این پدیده بخوبی آگاه است،و در عین پرداختن به ظهار و چاره جویی آن آزاد کردن بندهای را واجب میسازد،پس بیگمان این درمان برای حلّ چنین مشکلی مناسب بوده است،زیرا ذات او از دامنۀ خطر ظهار بخوبی آگاه است،خطرهایی که موجودیّت خانواده را نابود میکند و آن را از هم میگسلد،و مفاسد فردی و اجتماعی و مدنی که در پی آن میآید و آن زن انصاری (خوله)به گوشهای از آن مفاسد اشاره کرده است،بدانگاه که به حضرت رسول(ص)عرض میکند:«من فرزندانی صغیر دارم اگر آنان را بدو واگذارم تباه و فاسد شوند و اگر با خود نگاهدارم گرسنه مانند،» (2)زیرا پدر در صورت داشتن توانایی مالی قوت و غذای آنان را میدهد امّا فاقد توانایی کافی برای تربیت آنهاست،و مادر بر عکس این است.
در این آیه ملاحظهای دیگر نیز مییابیم و آن این است که خداوند برای ظهار از جانب زن اعتباری قایل نشده و زن را«ظهار شده»تلقّی کرده و گفته است « اَلَّذِینَ... یعنی مردان،زیرا زن به انفعال نزدیکتر است و زودتر تحت تأثیر عامل عاطفه قرار میگیرد.از سکونی مروی است که امیر المؤمنین(ع)گفت:«اگر زن بگوید شوهرم بر من مانند پشت مادرم هست،کفّارهای بر آن دو نباشد» (3)و این روایت افزون بر ظاهر آیه تأکید میکند که آنچه بر ظهار مترتّب شده(کفّاره،و
خودداری از همآغوشی مگر پس از پرداخت آن)فقط عقوبتی است که شرع برای این قضیه مقرر داشته و از باب به رسمیّت شناختن و نیک شمردن این عادت نیست.
[4]
« فَمَنْ لَمْ یَجِدْ -امّا کسی که نیابد» بندهای را که آزادش کند،یا به سبب نداشتن بهای او یا به سبب آن که اساسا بندهای موجود نباشد..« فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ -پس دو ماه روزۀ پی در پی».
دو ماه پیوستۀ پی در پی بی گسستگی مگر به سببی مشروع،و اگر این دو ماه یک روز از یکدیگر جدا شوند و فاصله در میانشان افتد بر مرد واجب است که /15 تمام این روزهداری را تکرار کند تا ماه دوم بی کم و کاست و لو یک روز به ماه اول پیوندد، (1)و عقوبت نفسانی آمیزش جنسی نیز با حدود و شروط خود(در طول این دو ماه)هم چنان باقی میماند.
« مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا -پیش از آن که با یکدیگر تماسّ یابند» و اگر مرد این حد را بشکند هم کفّارۀ ظهار و هم کفّارۀ شکستن حدّ(دو کفّاره)بر او واجب میآید.از زراره و چند راوی دیگر،از ابی بصیر،از ابی عبد اللّه الصادق(ع)روایت شده که گفت:«اگر دیگر بار،پیش از آن کفّاره را بتمامی داده باشد،همآغوشی کند کفّارهای دیگر بر عهدۀ اوست،و در این امر اختلافی نیست». (2)
هدف کفّارۀ روزۀ دو ماهۀ پی در پی تربیت نفس مرد ظهار کننده و مجازات او از لحاظ نفسانی است نه مجازات مالی چنان که در مورد آزاد کردن بنده مراد است.و این همه برای آن است که خداوند احترام و نگهداشت خانواده را بر بندگان خود واجب سازد و ارزش و پایگاه زن شریک زندگی و حرمت وی را به
آنان بیاموزد و بشناساند.
« فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ -و آن که نتواند» به سبب و عذری مشروع روزه بگیرد.
« فَإِطْعٰامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً -پس شصت تن مسکین را طعام دهد» در اینجا رابطهای استوار و ژرف میان دو ماه روزهداری پی در پی(60 روز) با اطعام شصت مسکین وجود دارد،آنجا گرسنگی کشیدن است و اینجا سیر کردن،و مهمترین هدفهای روزهداری آن است که انسان مؤمن حال بیچارگان و نیازمندان و گرسنگان پیرامون خود را به گونهای عملی احساس کند،پس اگر نتواند از طریق روزه در گرسنگی کشیدن با ایشان برابر شود با سیر کردن آنها از راه اطعام با آنان یکسان گردد،در ازای هر روز روزه داشتن مسکینی /15 را بر سر سفره خود غذا دهد یا به اندازۀ یک مدّ بدو طعام دهد که خود هر چه خواهد کند.
گر چه ظاهر امر در این کفّارهها آن است که انسان را عملا از افتادن به گرداب ظهار بازمیدارد و خانواده را حمایت میکند و هر کس را بر آن میدارد که ارزش خانواده و ضرورت نگهداری آن را در پیشگاه خداوند احساس کند و دریابد، امّا اندرز والاتر و غایت این کفّارهها همانا ایمان به خدا و پیامبر است.
« ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ -و این بدان سبب است که به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید.» از آن رو که ایمان راه حلّ اساسی مشکل ظهار و هر مشکل دیگر است،و مؤمن تحت تأثیر عواملی دیگر غیر از ایمان و خاستگاهی جز ارزشها و اعتبارات آن، همچون جاهلیّت و خودخواهی و انتقامجویی گرفتار ظهار میشود پس ناگزیر است که با دادن کفّاره از این ورطه بازگردد.امّا سؤال این است:چگونه دادن کفّاره انسان را به ایمان میکشاند؟ و پاسخ این است که:ایمان روحی است در دل که ممارست و تمرین عملی آن را رشد و پرورش میدهد،پس هر چه مسلمان خشنودی خدا را بیشتر بجوید خداوند هدایت و ایمان او را میافزاید و هر چه کار دشوارتر و اخلاص پاکتر باشد
رشد و نموّ ایمان بیشتر و هدایت و بینایی دل روشنتر خواهد بود،و شک نیست که آزاد کردن بندهای(با صرف هزینۀ کلان)و روزهداری دو ماه پی در پی(با دشواری بسیاری که دارد)و اطعام شصت مسکین(با انفاق و برابری کردن با محرومان که در آن است)،تمام اینها ممارستها و تمرینهایی است دشوار که دل مسلمان را با ایمان میآزماید و تزکیه میکند و پاک میسازد.
« وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ -و اینها حدود و مقررات خداست.» که دربارۀ جامعه و روابط خانوادگی وضع شده و کسی حق ندارد از آنها تجاوز کند.
« وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و برای کافران عذابی است دردآور.» خواه کسانی که به خدا و رسالت و حدود او کفر محض آوردند،یا آنان که /15 در عمل کفر میورزند و به اوامر و نواهی او پایبند نیستند و حدود او را بر پا نمیدارند و مراعات نمیکنند.و با آن که عذاب آخرت مصداق بزرگتر این آیه است،در دنیا نیز کافران را در برمیگیرد،زیرا حدود و مقرّرات خدا برای صلاح و سعادت جامعه وضع و واجب شده و همانهاست که جلو ظلم و فساد را میگیرد و جامعه و خانواده را از گزند آنها حمایت میکند.
این حدود و مقررات(خواه عملی حمایت کننده،یا قانونی مانند نظم و ارزشها)مکمّل یکدیگرند و مسیر جامعه را رسم میکنند و آن را در برابر نقشهای روشن و معیّن قرار میدهند که اگر بر اساس آن حرکت کند به ایمان و سعادت میرسد و گرنه کارش به انواع عذاب شخصی و اجتماعی و مدنی میکشد،زیرا این نقشه و برنامه است که حقوق مردم را محافظت و از ایشان نگهداری میکند و نظام را در میان آنان به اجرا درمیآورد.و جامعهای که قانون بر آن فرمان راند و نظام در آن حکمروا باشد جامعهای است مسلّط و محترم که هر یک از افراد آن کرامت و امنیّت و حرمت خود را احساس میکند و تا وقتی که خود به این حدود تجاوز نکنند هیچکس نمیتواند به آنان تجاوز کند،و بر عکس این جامعهای است که آشوب بر آن حکمروا و خواست و هوای فرمانده یا رئیس یا پادشاه همان قانون است و آدمی
در آن جامعه احساس امنیت نمیکند و کرامت را در نمییابد.
چنین است که واجب ساختن حدود و مقررات برای تحکیم ارزشهاست نه به خاطر افراد در جامعه،تا حقوق مردم ضایع نشود.
[5-6]
« إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند.» بدین معنی که به عنوان دشمن در برابر خدا و پیامبرش میایستد و در این مورد(یحادّون)آهن را به کار میبرند(یعنی دست به جنگ گرم میزنند).یکی از مفسّران گوید:اصل این کلمه(یحادّون)از حدّ به معنی فاصل است،و معنای آن در این صورت رویارویی به تمام شکلهای خود است که متنازعان و مخالفان هر یک در حدّ و خطّ فاصلی در برابر حریف و دشمن خود میایستد.و این معنی نزدیکتر به مراد است،زیرا«محاددة»با توجّه به سیاق عبارت،که به حدود خدا اشاره میکند،این است که انسان با حدود الهی مخالفت میورزد پس برای خود حدودی اعمّ از قانونی و عملی اختیار میکند،همچون کسانی که جاهلیّت و مجموعۀ نظم بشری قدیم یا معاصر را بجای شریعت خدا گرفته و برگزیدهاند،و طبیعة /15 ایناند که قصد عناد و انکار و جنگ دارند،پس اینان در پاسخ جبههگیری و «محاددۀ»خودخواری و اهانتی میبینند که انبوه شده و در نفس فشرده میشود تا به صورت انفجاری درمیآید،« أُولٰئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ -اینان در شمار ذلیل شدگاناند.» (1)« کُبِتُوا کَمٰا کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -ذلیل و خوار میشوند هم چنان که پیشینیانشان خوار شدهاند.» از کسانی که با رفتار خود در برابر پروردگار خود و پیامبرانشان راه مخالفت پیمودهاند.در المنجد آمده است:کبته لوجهه،یعنی او را به خاک افکند و هلاک کرد و خوار و ذلیل نمود،گویند:کبت اللّٰه العدو،یعنی خداوند دشمن را
1) 24) -المجادلة20/.
پست و ذلیل ساخت و با خشم خود براند،و گویند:کبت فلان غیظه فی جوفه، یعنی فلان خشم خود را در درون سینه فرو کوفت و بیرون نیاورد. (1)پس عزّت و کرامت از مخالفت با حدود و مقررات خدا حاصل نمیشود،زیرا این مخالفت جز خواری و پستی در دنیا که حاصل پیروی از نظم و قوانین فاسد و گمراه کننده است و آثار منفی و خشم خدا و جنگ او را در پی دارد،نتیجهای به بار نمیآورد،و در آخرت موجب عذاب خوار کنندهای از جانب او میشود که به دست بندگان مؤمن خود بر آنان نازل میکند.
این حقیقت خیال و پندار نیست بلکه واقعیتی است که شواهدی در تاریخ و رویدادهای حقیقی دارد و عقل بدانها راه مییابد و آیات روشن آن را تأیید میکند.
« وَ قَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ -و ما آیاتی روشن فرو فرستادیم.» آیاتی با حجّت رسا و دلالت آشکار،که انسان خردمند را از رویارویی و جبههگیری در برابر خدا بیم میدهد و او را به ضرورت ایمان به خدا و پیامبرش رهنمایی میکند،پس هر کس از آن آیات اندرز گیرد سود میبرد و عزیز میشود و از خوار شدن به وسیلۀ خدا نجات مییابد و گرنه در عذاب و خواری میافتد.
« وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ -و کافران را عذابی است خوار کننده.» ملاحظه میشود که در آیۀ پیشین گفت:«در عذابی دردناک»و این متناسب با عقوبتی است /15 که موضوع آن آیه بود،در حالی که اینجا عذاب را خوار کننده توصیف کرده است،زیرا کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت و مبارزه میکنند به این طریق در صدد کسب عزّت و تسلّطی برای خود و ذلّت برای حق و پیروانش هستند و در عذاب آنها صفتی مناسبتر از اهانت و خواری نیست.
« یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً -روزی که خدا همگان را زنده میکند.» برای پاداش اعمالشان،و گفت« جَمِیعاً -همگان را»زیرا بسا که آنان
1) 25) -المنجد،مادۀ کبت.
همگی در مخالفت با خداوند و کفر همکاری کرده و به نیرو و شمارۀ خود فریفته شده باشند.
« فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا -و آنان را از کاری که کردهاند آگاه میسازد.» از کارهای بدی که کردهاند به وسیلۀ حسابرسی،و از خلال عذاب زیرا عذاب آخرین صورت حقیقی اعمال آنهاست.هم چنان که خبر دادن خدای تعالی از اعمالشان تأکید میکند که او گواه بر آفریدگان خویش است و حتی از شخص انسان بیشتر بر احوال و رفتار او آگاه و بیناست زیرا انسان در معرض نسیان و فراموشی است.
« أَحْصٰاهُ اللّٰهُ وَ نَسُوهُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ -خدا اعمال آنها را شمار کرده است،هر چند خود از یاد بردهاند،و خدا ناظر و شاهد بر هر چیزی است.» در آن هنگام نه تنها راست بودن آیات خدا و خطای کارها و روش آنان در زندگی برایشان معلوم میشود بلکه به علم یقین در مییابند که خداوند شاهد و ناظر هر چیزی است،و بدان موقع که در دنیا آنان را آزاد گذاشته بود هر چه میخواهند در نافرمانی و مخالفت با او بکنند،از سر بی خبری و غفلت او نبوده است« وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ الظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصٰارُ مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (1)-و هرگز مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است.عذابشان را تا آن روز که چشمها در آن خیره میماند به تأخیر میافکند.میشتابند،سرها را بالا گرفتهاند.
چشم بر هم نمیزنند،و دلهایشان خالی از خرد است.» از آن رو خداوند روز رستاخیز و گواه بودن خود را بر هر چیز در اینجا یادآور شده است که مخالفت ورزیدن با خدا و پیامبرش و انجام کارهای بد در اصل از کفر نسبت به آخرت و پاداش و از اعتقاد /15 به توجیه کارهای ناشایست و گریختن از
1) 26) -ابراهیم42/ و 43.
مسئولیتها به سببهای گوناگون سرچشمه میگیرد.پس در آنجا هیچ کس جز عمل خود را که خداوند شماره کرده و بر آن شاهد بوده نمییابد و نمیتواند آن را از او پنهان دارد یا انکار کند و هیچ شفیع و یاوری او را از آن وضع رهایی نمیبخشد.
در درس آینده آگاه خواهیم شد که چگونه خداوند بدان آیه از نجوا (سخنانی که در نهان انجام میگیرد)مثل میزند و از آن بیم میدهد زیرا خود شاهد هر چیزی است که از آشکار و نهان،و کوچک یا بزرگ.و تا وقتی که انسان دستخوش نسیان و فراموشی است نباید هیچ کسی از وضعی که دارد دچار غرور و فریب شود،چه بسا در آخرت گناهی بر او آشکار شود که خود حساب آن را نمیکرده،و امام زین العابدین(ع)در صحیفۀ سجادیّۀ خود این درس را به ما میدهد،آنجا که گوید:«آه از آن دم که در طومارهای کارهای ناشایست خطایی از من خوانده شود که خود آن را از یاد بردهام و توبه شمار آوردهای،پس گویی:بگیرید او را،و وای بر آن که بگیرندش و عشیرهاش نتواند او را برهاند،و قبیلهاش او را سودی نرساند».
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (7) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْویٰ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ یَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ اَلرَّسُولِ وَ إِذٰا جٰاؤُکَ حَیَّوْکَ بِمٰا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اَللّٰهُ وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاٰ یُعَذِّبُنَا اَللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ اَلْمَصِیرُ (8) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَنٰاجَیْتُمْ فَلاٰ تَتَنٰاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ اَلرَّسُولِ وَ تَنٰاجَوْا بِالْبِرِّ وَ اَلتَّقْویٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (9) إِنَّمَا اَلنَّجْویٰ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ لِیَحْزُنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (10) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی اَلْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ اُنْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (11) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَةً ذٰلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (12) أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقٰاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (13)
8[النّجوی]
:سخن گفتن پنهان،که میان دو تن یا بیشتر میگذرد.
11[انشزوا]
:یعنی پراکنده شوید،و از جایهای خود برخیزید تا دیگری نشیند،از نشز:یعنی بلند کرد و برداشت،و نشاز ممیّز زشت است،و الناشز:زنی که از شوهرش میگریزد و از بودن با او خودداری میکند.
برای آن که دل گواه بودن خدا را بر هر چیز احساس کند و از اندیشۀ بد بپرهیزد،و وسوسههای شیطان را از خود بزداید و در برابر دورویی و نفاق و توطئه بر ضد اسلام و رهبری شرعی خود را مصون و روئین سازد،آیات یادآوری آمده است که دانش خدا را بدانچه در آسمانها و زمین است به ما نشان میدهد و ما را آگاه میکند که همواره در حضور او هستیم،پس هیچ سه کس با هم سخن نگویند و نجوا نکنند مگر آنکه او چهارمین آنهاست،و هیچ پنج کس سخن در گوش نگویند مگر آن که او ششمین آنهاست،و او که شأنش جلیل و شکوهمند است هر جا باشیم با ماست،آن گاه ما را از حسابرسی خود و پاداشش به روز رستاخیز بر حذر میدارد.
شاید این آیه همان محور سورۀ مجادله که حضور و گواهی الهی را یادآور میشود،و این حضور چه مانع و بازدارندۀ بزرگی از نافرمانیها و موجب و برانگیزانندۀ آدمی به سوی فرمانبرداریهاست؟ولی سیاق آیات این قضیّه را بدون قوانینی که گواهی خدا در آنها جلوهگر است رها نمیکند و وا نمیگذارد،چه به ما نشان میدهد چگونه منافقان و دورویان(کسانی که مراقب پروردگارشان نبودند)توطئه کردند،و در باب گناه و دشمنی و نافرمانی از پیامبر به نجوا و سخن گفتن در نهان پرداختند و آداب رفتار با پیامبر را مراعات نکردند.سپس قرآن مؤمنان را از نجوا کردن در باب گناه و دشمنی نهی کرده و به آنان فرمان داده است که در باب نیکی و پرهیزگاری نجوا کنند،و به ما یادآور شده که نجوا کار شیطان است،و هدف او از این کار برانگیختن غم و اندوه در دلهای /15 مؤمنان است،کسانی که روند
آیه به آنان اطمینان داده که شیطان بیگمان نمیتواند گزندی به ایشان برساند مگر به اذن خدا،و سپس به آنان فرمان داده که بر خدا توکّل کنند،زیرا هدف منافقان از توطئه خود،چنان که پیداست،برتری جستن بر مؤمنان است زیرا روند آیه به کاری بد از بدیهای رفتار آنان اشاره کرده که در گزیدن بالای مجلس و جای خوش کردن در آن نمایانگر است،آن گاه خداوند به مؤمنان فرمان میدهد که در مجالس(برای دیگران)جای گشایند،و به آنان یادآور شده که عزّت در نشستن در جایهای نزدیک به پیامبر نیست بلکه در ایمان و دانش است.
هم چنان که به مزاحمت آنان برای پیامبر با نجوا کردن(و سخن در گوشی گفتن)با او(برای آن که نشان دهند به او نزدیکترند)اشاره کرده و آن گاه به مؤمنان فرمان داده که پیش از نجوا کردن با پیامبر صدقههایی بپردازند،سپس،بعد از آن که منافقان شناخته شدند این امر را ملغی ساخته و افزون بر این بیمایگی نجوای کسانی دیگر غیر از منافقان را با پیامبر وانموده و بی اهمیتی آن در نظر خود نجوا کنندگان معلوم شده زیرا از تقدیم صدقههایی پیش از نجوا ترسیده و پروا کردهاند.
[7]
همچون دلیلی بر گواه بودن خدا بر هر چیز-حقیقتی که آخرین آیۀ درس پیشین یادآور شده است-این آیه نیز به ما یادآور میشود که خداوند همه جا حضور دارد،و این برای آن است که منافقان و کسانی که مرضی در دلهای خود دارند نپندارند که میتوانند توطئههای پنهانی خود را دور از آگاهی و علم خداوند ترتیب دهند و افزون بر این گمان کنند که مکر آنان فراتر از چارهگریهای اوست، هرگز...پس اگر بتوانند در باب گناه و دشمنی و نافرمانی دور از شنود و آگاهی رهبری و جامعه نجوا کنند،همانا خداوند همه چیز را میداند،و مؤمنان را تأیید خواهد کرد و بر ضدّ توطئهها ایشان را پیروزی میدهد،و بی ایمانی کسی به این حقیقت آن را نفی نمیکند بلکه همگان به روز رستاخیز،آن گاه که خداوند آنان را
از آنچه کردهاند آگاه میسازد،به علم یقین خواهند دانست.
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)و همچنین هر مؤمنی پروردگارش را چنان که حق شناسایی است و میسزد،میشناسد و بدین حقیقت به ژرفی میاندیشد و به خرد و روزی مینگرد.دو دیگر آن که از نجوای دشمنان نمیهراسد بلکه به پروردگار خود توکّل میکند،و مطمئن است که دشمنان بدو گزندی نمیرسانند مگر به اذن خدای عزّ و جلّ،و بیگمان بر رغم توطئهها چیرگی و غلبه از آن حق است.
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -آیا ندیدهای که خدا هر چه را در آسمانها و زمین است میداند؟» این پرسش برای تقریر و تثبیت مطلب است و معنی آن این است که:
بیگمان تو باید به علم یقین بدانی،آن گونه که کسی که چیزی را به عین آن میبیند میداند.ولی چگونه این حقیقت را با دانش کسی که چیزی را عینا میبیند، بدانیم؟همانا با نگریستن در آیات و نشانههای خدا در آفریدگان،پس هر چه در آسمانها و زمین است گواهی میدهد که ذات منزه او زندۀ پایدار شاهد حاضر است.
و آیا برای کسی ممکن است که این کائنات را با چنین نظام نیکوی دقیقی بگرداند و تدبیر آن کند و علم و قدرتش بر آن احاطه نداشته باشد؟ « مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ -هیچ سه کس با هم نجوا نکنند مگر آنکه او چهارمین آنهاست و هیچ پنج کس نباشند مگر آنکه او ششمین آنهاست.» تصریح سیاق به عدد سه و پنج،هر چند رواست که اکنون حمل برآوردن مثال شود ولی شک نیست که حقیقتی تاریخی از واقعیّت کار منافقان دارد که بنا به عادت(افراد)جلسات آنان به سه و پنج و هر عدد فردی ختم میشده که امکان رأی گیری در آن آسان باشد.و یکی از مفسّران گوید:در این تعبیر بلاغتی است دلپذیر که عدد را تکرار نکرده و مانند آن را در قرآن مییابیم،ولی قرآن علم خدا را به این شماره محدود و محصور نکرده و گفته است:
« وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا -و نه کمتر
از این و نه بیشتر مگر آن که او با آنهاست،هر جا که باشند.» بیرون از حد شماره و زمان و مکان،زیرا ذات سبحان او فراتر از چگونگی و کجایی و چندی است که از صفات مخلوق است.
امام علی(علیه السلام)گفت:«همانا(خداوند)از این بیان ارادۀ چیرگی امینان خود را به قدرتی کرده است که به ایشان بر تمام آفریدگان خود داده،و این که کردار ایشان همان کردار اوست.» (1)/15 و امام صادق(علیه السلام)دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ(در این آیه)گفت:«او یکی است یگانه ذات،جدا از آفریدگان خود،و به این گونه خود را وصف کرده،و بر هر چیزی محیط است به اشراف و احاطه و قدرت،به اندازه وزن ذرّهای از آنچه در آسمانها و زمین است،و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر،از او پنهان نیست،به احاطه و علم نه به ذات،زیرا جایها محدودهای است که حدود چهارگانه آن را در بر میگیرد،و اگر این امر به ذات میبود جای گرفتن و احتوای او لازم میآمد.» (2)روایت آمده که یکی از دانایان یهود نزد ابو بکر آمده و به او گفت:تو جانشین پیامبر این امّتی؟گفت:بلی،آن گاه به او گفت:ما در تورات میبینیم که جانشینان پیامبران داناترین فرد امّتهای خود هستند پس دربارۀ خدا مرا خبر ده که در کجاست،آیا در آسمان است یا در زمین؟ابو بکر بدو گفت:او در آسمان بر عرش است،پس آن یهودی گفت:پس میبینم که زمین از او تهی است،و بنا بر این گفته او را میبینم که در جایی هست و در جایی دیگر نیست!ابو بکر به او گفت:
این سخن زندیقان است.از چشمم دور شو و گرنه تو را میکشم،آن گاه امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع)گفت:ای یهودی،من آنچه را پرسیدی دانستم و به آن پاسخ میدهم،ما میگوییم،براستی خداوند جلّ جلاله کجایی را معیّن کرد،پس او را خود کجایی نباشد،و شکوهمندتر و فراتر از آن است که در مکان بگنجد،او در
هر جای هست بی سایش و همسایگی،از لحاظ دانش بر آنچه در آن است آگاهی دارد به احاطه،و هیچ چیز از آن از تدبیرات متعال او خالی و بیرون نیست،و من به تو آنچه در کتابی از کتابهایتان آمده خبر میدهم که آنچه را من برایت گفتم تأیید و تصدیق میکند،اگر آن را درست شناختی آیا بدان ایمان میآوری؟آن یهودی گفت:
آری،گفت:آیا در یکی از کتابهای خود این مطلب را نیافتهاید که موسی به عمران روزی نشسته بود که فرشتهای از خاور نزد او آمد،موسی بدو گفت:از کجا آمدهای؟گفت:از نزد خدا،سپس فرشتهای دیگر نزدش آمد و به موسی گفت:من از زمین فرودین،از نزد خدا به پیش تو آمدهام،آن گاه موسی گفت:منزّه است آن که هیچ جایی از او تهی نیست و به جایی نزدیکتر از دیگر جای نباشد.پس آن یهودی گفت:گواهی میدهم که این همان /15 حق است و تو برای احراز مقام پیامبر خود شایستهتر از کسی هستی که اینک بر آن دست یافته است. (1)و حضرتش(علیه السلام)در حالی که دربارۀ خدا سخن میراند،گوید:«اوّل الدّین معرفته...-سرلوحۀ دین شناختن اوست،و درست شناختن او،باور داشتن او،و درست باور داشتن او،یگانه انگاشتن او،و یگانه انگاشتن او،او را بسزا فرمان بردن،و بسزا فرمان بردن از او،صفتها را از او ستردن،چه هر صفتی گواه است که با موصوف دو تاست و هر موصوف نشان دهد که از صفت جداست،پس هر که پاک خدای را با صفتی هماره داند او را با قرینی پیوسته،و آن را با قرینش پیوندد، دو تایش دانسته،و آن که دو تایش خواند،جزء جزئش داند،و آن که او را جزء جزء داند،او را نداند،و آن که او را نداند،او را در جایی که بدو اشاره شود نشاند،و آن که او را در جایی فراخور اشاره نشاند،محدودش انگارد،و آن که محدودش انگارد،معدودش شمارد.و آن که گوید در کجاست؟در گنجایی چیزیش درآرد، و آن گوید بر کجاست،و دیگر جایها را از او خالی دارد،با هر چیز هست،و
1) 29) -نور الثقلین،ج 5،ص 258.
همنشین و قرین آن نیست،و چیزی نیست که از او تهی است.هر چه خواهد پدید آرد،و نیازی به جنبش و وسیلت ندارد.از ازل بیناست و تا به ابد یکتاست، دمسازی نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد که تنهاست». (1)
با این بینشهای ایمانی است که سزاست نامهای خدا را بفهمیم و با آنها کتاب خدا را تفسیر کنیم،و طبیعة گفتۀ او در این آیه(چهارمین آنها،و ششمین آنها،و هر جا باشند با آنهاست)از تصوّرات محدود بشری و فلسفههای گمراه کنندۀ منحرف،و عقاید شرک آمیز به دور است.
« ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -سپس ایشان را در روز قیامت بدانچه کردهاند آگاه میکند.» هیچ چیز و لو به اندازۀ وزن ذرّهای از او پنهان نیست.
« إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -زیرا خدا بر همه چیز آگاه است.» این آیه متضمّن بر حذر داشتن منافقان و توطئه گران علیه حق در طول تاریخ است، /15 هم چنان که روح پرهیز و پرهیزگاری را در مؤمنان تقویت میکند و پرورش میدهد.
[8]
از آنجا که خداوند از لحاظ دانش بر همه چیز احاطه دارد،بیگمان نمیگذارد نیرنگ کاریهای آنان نقش شوم خود را در مسیر رهنوردی امّت بازی کند،و بیقین به ارادۀ خود و به دست مؤمنان آنها را باطل میسازد و به این یا آن وسیله آنها را فاش و رسوا میکند به نحوی که مؤمنان را بیمی از آن نباشد.
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْویٰ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ -آیا آنها را که از نجوا(سخن گفتن پنهانی)نهی شده بودند ندیدی که کاری را که از آن نهی شده بودند از سر گرفتند؟» به سبب اصرار بر نیرنگ کاریهای شوم خود.و تناجی یا نجوا کردن با یکدیگر سخن گفتنی است آهسته که دیگران آن را نشنوند.نجوا در دین حرام نشده
1) 30) -نهج،خ 1،ص 39-40،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 2-3.
است مگر آنکه موضوعها و آثار آن خدای عزّ و جلّ را خوش نیاند و خرسند نسازد،امّا اگر نجوا متضمّن خیر و صلاح باشد آزاد و مباح است،بلکه حتی گاه واجب است،مانند عصر طاغوت،زیرا نگهبان و حافظ برنامهها و طرحهای مؤمنان،و جانها و امکانات ایشان،بدور از آگاهی و نیرنگ و عکس العملهای طاغوت است.
از این رو خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند از آن نهی نکرده بلکه آنها را از جهتی از آن نهی کرده که دارای مضامینی بد و ناشایست باشد و در صورتی که مضامین نجوا مثبت و خوب باشد بدان امر کرده است،در حالی که منافقان را از آن رو از نجوا نهی کرده که آن را وسیلهای برای جنگیدن با حق ساختهاند.
« وَ یَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ -و برای گناه و دشمنی و نافرمانی از پیامبر با هم نجوا میکنند.» اینجا اشارهای به سه گونه از گناهان حرام شده است که عبارتند از:
یکم:نافرمانیها و معصیتهایی که انسان در رفتار خود به وسیلۀ آنها با شریعت مخالفت میورزد،مانند نوشیدن شراب،و خوردن حرام،و دروغ،و نادرستی و آلودن،و نزدیکی جستن با اموال به حکمرانان ستمکار.در توضیح کلمۀ«اثم»باید گفت خدای تعالی گوید:« اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1)-از گمان فراوان بپرهیزید.زیرا پارهای از گمانها در حدّ گناه است»اثم یعنی گناه،و گفت:« وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (2)-و هر که خود خطا یا گناهی کند آن گاه بیگناهی را بدان متهم سازد،هر آینه بار تهمت و گناهی آشکار را بر دوش خود کشیده است.» /15 و گفت:
« وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً (3)-و هر که به خدا شرک آورد، دروغی ساخته و گناهی بزرگ مرتکب شده است.»،و در المنجد آمده:الإثم، کاری که حلال نیست.
دوم:تجاوز به حرمتهای جامعه و امّت،چون تجاوز به حقوق و داراییها و ناموسهای مردم.
سوم:نافرمانی از رهبری رسالتی که آن روز در وجود پیامبر اعظم(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)شکل گرفته بود،و این نافرمانیها،با وجود دگرگون شدن مصادیق آن در واقعیّت اجتماعی،هم چنان معصیت و نافرمانی نسبت به پیامبر محسوب میشود،زیرا امتداد طبیعی همان جریان در میان نسلهای امّت است.
این گناهان سه گانه تجاوز به حدود خداوند است،که منافقان آنها را محور نجوا و سخنان پنهانی(و توطئههای)خود قرار دادهاند،و این هر سه گناه پی در پی آمدهاند،زیرا مجالس توطئهگران-هر جا و هر وقت و با هر هدفی که باشد-از گناه،از قبیله یا قوم یا گروه گرایی و تبار پرستی یا نژادپرستی،از دروغ و افترا،از کوچک شمردن ارزشها بخاطر شخص خود،و برانگیختن حسّاسیّتها سرچشمه میگیرد،و شرهای نهفته از هر یک از اینها رها میشود و به جنب و جوش درمیآید تا به دشمنی و غصب حقوق دیگران و اقدام برای دستیابی و چیرگی و افزونی جویی بر آنان میانجامد،و در این کارها در هم شکستن سنّتها و قوانین عادلانۀ خدا و مخالفت با رهبری شرعی وجود دارد.
براستی که این جلسات شوم همان رحم و زهدان شبکهها و دامهای حزبی گمراه کنندهای است که برای چیره شدن بر امّت طرحریزی شده،و اگر فقدان احساس مراقبت خدا،و فقدان تقوا و پرهیزگاری از خدا و در نتیجه فقدان انصاف و عدالت نبود،چنین جلساتی که هدف شرکت کنندگان در آنها جز تحقق بخشیدن به خواستها و شهوتهای کم بهایشان نیست،زاده نمیشد و تشکیل نمییافت.
عمل نجوا کردن همان تأثیر گذاری متقابل در میان منافقان است که یکدیگر را پیش میرانند و /15 به گمراهی و تجاوز به حریم حق میخوانند،و به معنی تشکیل جنبشی پنهانی است که بر مبادی سهگانهای استوار شده که نجوا شامل آنها میشود.
« وَ إِذٰا جٰاؤُکَ حَیَّوْکَ بِمٰا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللّٰهُ -و چون نزد تو میآیند به
گونهای تو را سلام میگویند که خدا تو را بدان گونه سلام نگفته است،» زیرا میگفتند:السّام علیکم به معنی سأم:بیزاری و ملال،یعنی:ای پیامبر خدا بزودی تو از پیامبری خود ملول و بیزار خواهی شد،یا«سام»به معنی مرگ نزد یهودیان،و طبیعی است که اگر سلام کننده دور باشد و کسی بر او گمان بد نبرد قصدش از این عبارت که در ظاهر و حرفهایش نزدیک به سلام است روشن نمیشود،جز این که پیامبر نسبت به منافقان و یهودیان هشیار بود و به ایشان به یک کلمه«و علیکم:و بر شما باد»پاسخ میگفت،یعنی همان چیزی را که به سوی من پرتاب کردید به سوی شما بازمیافکنم،و پس از آن وحی آنان را نزد همۀ مسلمانان رسوا و مفتضح کرد تا آنان خود بدانند که خداوند بر هر چیزی آگاه است، و براستی قضایای آشکار همچون قضیۀ آن مجادله و قضایای پنهان همچون نجوای آنان را میداند و از آن آگاهی دارد.تفسیری دیگر نیز از(تحیّت:سلام و شادباش گویی)وجود دارد،و آن این است که آنان پیامبر را بدین کلمات تحیّت میگفتند (انعم صباحاً،و انعم مساءً:صبح بخیر،و شب بخیر)و این تحیّت اهل جاهلیّت بود،در حالی که خداوند به ایشان فرمان داده بود در محضر پیامبر با سلام اسلام به عبارت(السّلام علیکم)تحیّت بگویند.
تفسیری سوم نیز در این مورد کردهاند که آنان به پیامبر به عنوان رهبر امّت سلام نمیکردند،بلکه به صفت و عنوان شخص او سلام میکردند،چنان که میگفتند:(السّلام علیک یا ابا القاسم)،و این تفسیر با مفهوم سیاق آیه مناسبتر است، با آن که تفسیر نخست در متون تاریخی آمده است.از عایشه روایت کردهاند که گفت:«مردمی یهودی نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)آمدند و گفتند:السّام علیک یا ابا القاسم،(مرگ بر تو،ای ابو القاسم)،من گفتم:السّام علیکم و فعل اللّٰه بکم:مرگ بر شما،و خدا با شما چنان کند.»حضرتش(علیه السّلام)گفت:
عایشه!فروگذار،زیرا خداوند دشنام و دشنامگویی را دوست ندارد.»گفتم:ای پیامبر خدا!نمیبینی چه میگویند؟گفت:«و آیا تو نمیبینی که من همان را که
گفتند به آنان بازمیگردانم؟ /15 میگویم:و بر شما باد». (1)
پروردگار ما تنها بخش آشکار نفاق و دورویی آنها را رسوا نمیکند بلکه نیّتها و اندیشههای پلید درونیشان را نیز آشکار میسازد و از آنچه در درونشان میگذرد آنها را با خبر میکند.
« وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاٰ یُعَذِّبُنَا اللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ -و در دل خود میگویند:چرا خدا ما را بدانچه میگوییم عذاب نمیکند؟» یعنی اگر پیامبر اکنون راستگو باشد،چرا خدا بخاطر او خشمگین نمیشود؟(و ما را عذاب نمیکند؟)و فرا نرسیدن عذاب را بر خود وسیلهای برای اثبات درستی نقشۀ خود و پافشاری دربارۀ آن قرار میدهند.قرآن این مطلب را ابطال میکند که نرسیدن عذاب بیدرنگ دلیل راستی گفتۀ آنان باشد،تا مؤمنان تحت تأثیر تبلیغات و افکار گمراه کنندۀ آنها قرار نگیرند و تأکید میکند که آنها به مجازات اعمال خود عذابی کافی خواهند دید،ولی پس از این زمان.
« حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ الْمَصِیرُ -جهنم برایشان کافی است.بدان داخل میشوند و این بد سرانجامی است.» آیه به چهار گناه اصلی اشاره میکند که منافقان مرتکب شدهاند و عبارت است از:تجاوز از نهی خداوند و بازگشت به نجوا کردن ممنوع،پرداختن به نجوا در باب گناه و نافرمانی از پیامبر،سلام گفتن به عبارت بد و مخالف با حق،افترا بستن بر خدا با این گفته در دل خود که«و گرنه،چرا خدا ما را بدانچه میگوییم عذاب نمیکند؟» [9]
خداوند نجوا(پنهان داشتن سخن)را بر مؤمنان حرام نمیکند،بلکه اشتمال آن را بر واقع و مضامین حرام شده حرام میشمارد،و گر نه نجوا آزاد و مباح است و بلکه گاه مطلوب هم میشود.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَنٰاجَیْتُمْ فَلاٰ تَتَنٰاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ
1) 34) القرطبی،ج 17،ص 292.
-ای کسانی که ایمان آوردهاید،اگر با یکدیگر نجوا میکنید، در باب گناه و دشمنی و نافرمانی از پیامبر نجوا نکنید،» زیرا این نجوا کردن نجوای منافقان است،و اسلام با این نهی علیه رشد حرکتهای پنهانی مخالف با نظام اسلامی میایستد.
قرآن مضامین باطل و بد نجوا را حرام میشمارد،و در عین حال اگر قصد نجوایی کنند مردم را به نجوا کردن دربارۀ خیر و صلاح دعوت میکند.
« وَ تَنٰاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْویٰ -و در باب نیکی و پرهیزگاری نجوا کنید.» «برّ»همان حق و احسان و دیگر مضامین نیکوی پسندیده نزد خداست که با آنها بدو تقرّب میجویند و نقیض اثم:گناه است،خدای تعالی گفت:
« وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ (1)-و در نیکوکاری و پرهیزگاری همکاری کنید و در گناه و تجاوز همکاری نکنید.» هم چنان که پرهیزگاری نقیض تجاوز است،و این از آن روست که تجاوز از فقدان پرهیز از حرام شدههای خدا،و بیم از او سرچشمه میگیرد،و مؤمنان ناگزیرند که با آن در اساس شخصیّت خود مخالفت و مقاومت کنند،و این مقاومت با انباشتن پرهیزگاری خدا در نفوس ایشان صورت میگیرد،هم چنان که تجاوز صورتی از تعدّی به حدود خدا در رابطه با جامعه است،و پرهیزگاری همان دعوت کننده و انگیزه بزرگتر برای پایبند بودن به احکام و شرایع و حدود خداست.
اهمیّت نجوا کردن با یکدیگر در میان مؤمنان،در سطح اجتماعی،به عنوان وسیلهای کمکی در انتقاد سازنده،با نصیحت بروز میکند.امام عسکری(علیه السلام)گفت:«کسی که برادر خود را در نهان اندرز دهد او را میآراید و زیبا میکند،و کسی که به وی در آشکار و حضور جمع اندرز دهد،او را زشت میسازد.» (2)و در سطح سیاسی،به عنوان استراتژی مهمّی در رویارویی با
ستمگران و سازمانهای طاغوتی اهمیّت مییابد.
قرآن سپس تأکید میکند که ضرورت دارد نجوا کردن با یکدیگر در میان مؤمنان از سیاق تقوا و پرهیزگاری بیرون نرود،و این امری است که با احساس مراقبت قرآن و به یاد آوردن رستاخیز و پاداش تحقق مییابد.
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ -از آن خدایی که همگان نزد او(به محشر)گرد آورده میشوید بترسید.» بیگمان احساس گواه بودن خدا و حضور او با نجوا کنندگان است که تنها ضامن دور کردن /15 وسوسههای شیطان از جلسات ویژۀ مؤمنان میشود،این از آن روست که بیشتر عوامل بازدارندهای که مانع سقوط به درّۀ غیبت گویی و تهمت و تعصّب گروهی علیه گروهی دیگر است در جلسات خلسه و خلوت از بین میرود،در آنجاست که انسان احساس میکند سختی و تکلّف از میان رفته و خود از فشار جامعه رها گشته است،ولی آیا خداوند به آنان نمینگرد و گفتگوی آنان را نمیشنود؟.آیا فردا آنان را در حضور همگان به حساب نمیگیرد.؟پس آیا نباید از او پرهیز کرد؟ راستی که زیبا و دل انگیز است زندگی گروهی از مؤمنان که چون دو تن از ایشان به نجوا پردازند،برای سفارش کردن نکوکاری و ترسیم طرحی است که خیر به غیر خود برسانند و دیگران را به همکاری نصیحت کنند.
[10]
سیاق آیه برمیگردد به تأکید بر حرام بودن نجوای بد،و قرار داشتن شیطان در پشت آن،و بیان مهمترین هدفهای پلید چنان نجوایی،و ضرورت توکل بر خدا برای مقاومت در برابر آن به قصد باطل کردن اثر منفی آن در نفوس و در واقعیّت اجتماع.
« إِنَّمَا النَّجْویٰ مِنَ الشَّیْطٰانِ -همانا نجوا کردن کار شیطان است.» نخستین و خطرناکترین دشمن انسان مؤمن،و منافقان از آن رو با مضامین بد به نجوا با یکدیگر میپردازند که شیطان به آنان چنان فرمان میدهد،و هر نجوای منفی به انگیزههای شیطانی است،چون هوی و طمع و مصالح مادی،و
دوست داشتن پراکندگی میان مؤمنان،و شاید این آیه دلالت میکند بر آن که اصل در نجوا مکروه بودن آن است،زیرا گمانگاه غیبت و تهمت و مرکز توطئه ضد نظام است و از آن رو که شیطان به هنگام نجوا از هر حالت دیگری قویتر است،و از اینجا بهتر است از نجوا دوری شود مگر به وقت نیاز.
« لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا -برای آن که مؤمنان را غمین کند.» مؤمنان وقتی دستهبندیهای سرّی مخالف مبادی و مصالح خود را میبیند،از بیم چیرگی و حکمرانی آیندۀ آنها غمگین میشوند،زیرا آن دستهبندیها شعلۀ اسلام را در میان امّت خاموش میکند. /15 پروردگار ما اندوه مؤمنان را با بخشیدن اطمینانی بیشتر به اراده و مشیّت فعّال و دگرگون کنندۀ خود در مورد آفریدگان،و فراخواندن ایشان به توکّل بر ذات خود،چاره میکند،زیرا امّتی را که به پروردگار خود توکّل کند،توطئهها درهم نمیشکند.
« وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ -و حال آن که هیچ زیانی به آنها نمیرساند،جز به اذن خدا،» آری،منافقان و دشمنان امّت اسلامی در نهان و دور از آگاهی این امّت توطئهها علیه آن میچینند،ولی این توطئهها از دیدگاه علم خداوند پنهان نیست،و از ارادۀ او بزرگتر نیست که بتوانند زیانی به مؤمنان بزنند،مگر پس از آن که خداوند اذنی بر این امر بدهد.ولی کی خداوند چنین اذنی میدهد؟آن گاه که امّت در گردابهای زد و خورد یا دشنامگوییها به یکدیگر و آشفتن کارها غرق شده باشند.امّا خداوند اعمال امّت متّحد جدّی پویای کوشا در راه خدا را تباه نمیسازد و کوششهای چنان امّتی را ضایع نمیکند.و تا وقتی که خداوند از رسالت و اولیاء و بندگان خود دفاع و حمایت میکند هرگز اجازه نمیدهد که نورش خاموش شود.
« وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ -و مؤمنان باید که بر خدا توکّل کنند،» و توکّل تنها به زبان نیست،بلکه اعتماد به خدا و دور کردن زنجیرهای نومیدی و بیم و دودلی از خود و مسلّح شدن به بینشهای حاصل از وحی در کوشش و اجتهاد و خوش بینی و اجرای برنامههای وحی در پویایی،شامل حکمت و تدبیر و
خوشخویی و همکاری و پاکدلی است.پس اگر امّت اسلامی پیوسته بدین امور و اصول پایبند باشد همین خصوصیات ضامن شکست و بیاثر گذاشتن تمام توطئههاست،و در آن صورت امّت با اشاره و ارشاد رهبری رشید خود برای مقاومت و رویارویی با توطئههای شیطانهای جنّ و انس میکوشد.
نوعی دیگر از نجوای منفی نیز وجود دارد که در اسلام نهی شده است،و آن اختصاص به نجوا کردن و سخن در گوشی گفتن مؤمنان با یکدیگر در مجالس دارد،قطع نظر از مضمون آن.اسلام نهی کرده است که /15 دو تن در حضور شخص سوّم نجوا کنند.پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:«هر گاه سه تن بودید،نباید دو تن از شما بیشرکت دادن رفیق سوّم خود نجوا کنند،زیرا این کار او را غمین میکند.» (1)[11]
برای آن که مؤمن احساس کند که خداوند مراقب اوست و بر کار او و همراه او شاهد و ناظر اوست،قرآن آداب خلوت را بدو میآموزد و خاطرنشان میکند، هنگامی که با همسر خود تنهاست(بر او لازم است که وی را ظهار نکند و اگر ظهار کرد بر او واجب است که به عنوان همسر با او نیامیزد مگر پس از پرداخت کفّارۀ ظهار)،و هنگامی که میخواهد به نجوا پردازد و شیطان در دلش وسوسه میانگیزد که نجوای او را به فساد کشاند،و هنگامی که در مجلسی مینشیند، (قرآن بدو میآموزد)که چگونه در جایی فرودین نشیند و ارزشها و اعتبارات اسلامی را رعایت کند، « یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا -ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون شما را گویند در مجالس جای باز کنید، جای گشایید،» تا جا به اندازۀ امکان حضور دیگران باشد،و فایدۀ مجلس عمومیّت یابد،و همۀ حاضران احساس احترام و اندازهشناسی متقابل کنند.و این کار پیامدی دارد که
1) 37) -نور الثقلین،ج 5،ص 262.
گشایش خداوند بر کسانی است که جای گشایند و بدین وسیله نزدیک شوند و به پاداش اجابت امر او نایل آیند.
« یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ انْشُزُوا -تا خدا در کار شما گشایش دهد.و چون گویند که برخیزید،» یعنی برخیزید و راست بایستید،یا برخیزید و مجلس را(که پایان یافته است)ترک کنید.
« فَانْشُزُوا -پس برخیزید،» و اگر این ادب در مورد همۀ مؤمنان عمومیّت دارد،اهمیّت آن نسبت به مؤمنان اهل علم بیشتر است،زیرا ایشان به نزدیک نشینی به رهبری و بالانشینی در مجالس از دیگران سزاوارترند.
« یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ -خدا آنهایی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش یافتهاند به درجاتی برافرازد.» /15 درجاتی همانند درجات ایمانی و علمی ایشان.
این آیه مقیاسهای برتری مادّی را نفی میکند،هم چنان که پایگاه و زمام رهبری امّت را به صاحبان کفایت و شایستگی حقیقی(مؤمنان عالم)میدهد،نه به صاحبان مال و فرزندان،و این تأکید بر پایگاه مؤمنان و عالمان و این که شایستگی رهبری از آن ایشان است،در برابر گمانهای منافقان و تصوّرات گمراهانۀ آنان دربارۀ رهبری و برتری است،چه آن را برای صاحبان مال و فرزندان و پیروانی پیشتر تصوّر میکردند،و این پندار آنان را به توطئه چینی در برابر رهبری پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)و نقشه کشی برای نافرمانی و گردن کشی بر ضدّ او وا میداشت، تا آنجا که گفتند:چگونه او رهبر ما باشد در حالی که به مال و فرزند از ما فزونتر نیست؟! در پایان این آیه،خداوند به یاد ما میآورد که از هر کاری که انسان میکند آگاه است،تا به بر حذر بودن از معصیت او و پرهیزگاری خود بیفزاییم.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و خدا بدانچه میکنید آگاه است.» قتاده گفت:این آیه در مورد مجالس ذکر نازل شد،بدین معنی که چون (پارهای مؤمنان)میدیدند کسی به مجلس درآمد به همنشینی خود نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)بخل میورزیدند(و جا برای تازه وارد نمیگشودند)، از این رو خدای تعالی به آنان فرمود که برای یکدیگر جای باز کنند.و مقاتل بن حیّان گفت:این آیه روز جمعه نازل شد،و آن روز پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و سلّم)در صفّه نشسته بودند،و در آنجا مهمانان بودند و حضرتش اهل بدر را از مهاجران و انصار را گرامی میداشت،پس مردمی از اهل بدر آمدند در حالی که گروهی در نشستن در جایها بر آنان پیشی گرفته(و جایها را پر کرده)بودند،ناگزیر اینان پیرامون پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)ایستادند و گفتند:السّلام علیکم ایّها النبی و رحمة اللّٰه و برکاته:سلام و رحمت خدا و برکات او بر شما باد،ای پیامبر،پس پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)به آنان پاسخ سلام داد،سپس به حاضران شلام گفتند و مجلسیان به آنان جواب دادن.آن گاه بر پای ایستادند و منتظر ماندند که جایی برای آنان گشوده شود،پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم) دانست که سبب بر پا ایستادن آنان چیست،امّا جایی برای آنان باز نشد و این رفتار بر پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گران آمد،از این رو به مهاجران و انصاری که پیرامونش نشسته بودند /15 و جز اهل بدر بودند گفت:ای فلان!بایست،و تو،ای فلان!و هم چنان آنان را به شمارۀ مهاجران و انصار بدری که پیرامونش ایستاده بودند از جای بلند کرد.این امر بر کسانی که ایشان را از جای خود بلند میکرد گران آمد و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)این ناخوشایندی را در چهرۀ آنان خواند، آن گاه منافقان گفتند:آیا شما نیستید که ادّعا میکنید رفیقتان میان مردم به عدالت رفتار میکند؟به خدا سوگند ما ندیدیم که بر این گروه عدالتی کرده باشد.جمعی که به مجلس او دیر آمده و خوش داشتند نزدیک پیامبر خود نشینند،جایهای اینان را گرفتند!...آن گاه به ما ابلاغ شد که پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:
«خداوند رحمت کند کسی را که برای برادرش جای گشاید»پس از آن مردم
برمیخاستند و به شتاب برای برادران خود جای باز میکردند. (1)
در کتاب الاحتجاج طبرسی دربارۀ حسن عسکری(علیه السلام)روایت شده است که:به ابی الحسن علیّ بن محمد عسکری(علیه السلام)خبر رسید که یکی از فقهای پیرو او با یکی از ناصبیان(دشمنان علی،ع)سخن گفته و با برهان خود او را شکست داده و رسواییش را آشکار ساخته است.آن گاه آن فقیه به خدمت علی بن محمد(علیه السلام)آمد در حالی که در بالای مجلس بالشی بزرگ نهاده بودند و حضرتش بیرون از آن بالش بر زمین نشسته بود و جمعی از علویان و بنی هاشم در خدمتش بودند،حضرت آن فقیه را هم چنان بالا و بالاتر آورد تا او را بر آن بالش نشانید و روی بدو کرد.این کار بر آن جماعت اشراف(و سادات)گران آمد.علویان عتاب کردن را به وقتی دیگر گذاشتند،امّا هاشمیان،شیخ و بزرگ آنان گفت:ای پسر رسول خدا!این چنین فردی عام را بر سادات بنی هاشم اعمّ از طالبیان و عبّاسیان ترجیح میدهی؟حضرتش(علیه السلام)گفت:«شما را بر حذر میدارم از این که از کسانی باشید که خدای تعالی گفت:« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُدْعَوْنَ إِلیٰ کِتٰابِ اللّٰهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (2)-آیا آنان را ندیدی که از کتاب بهرهای یافته بودند، چون دعوت شدند تا کتاب خدا دربارۀ آنها حکم کند گروهی از ایشان بازگشتند و روی برتافتند»آیا رضایت میدهید که کتاب خدای عزّ و جلّ داور باشد؟گفتند:
آری،گفت:آیا خدا نمیگوید:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ... -ای کسانی که ایمان آوردهاید!چون شما را گویند در مجالس جای باز کنید،جای گشایید تا خدا در کار شما گشایش دهد...تا آنجا که گوید:« وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ -و کسانی را که دانش یافتهاند به درجاتی برافرازد»پس به مقامی برای عالم مؤمن راضی
نمیشود مگر آن که بر /15 مؤمن غیر عالم بالاتر باشد،هم چنان که برای مؤمن به مقامی راضی شود مگر آن که از مقام غیر مؤمن بالاتر باشد.به من بگویید،خدا گفت:« یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ -خدا آنهایی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش یافتهاند به درجاتی برافرازد»یا گفت:
خدا کسانی را که شرافت نسب یافتهاند درجاتی برافرازد؟و آیا خداوند عزّ و جلّ نگفته است:« هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (1)-آیا آنهایی که اهل دانشند با آنان که بیدانشند،برابرند؟»پس چگونه بر من ناپسند میشمارید که او را به سبب توفیقی که خدا بدو داده است بالا نشانم؟!شکستی که این شخص با برهانهای الهی،که خدا بدو آموخته،به فلان ناصبی داد،بیگمان از هر شرافت نسبی برتر و والاتر است». (2)
[12]
آیات دیگر بار به سخن گفتن دربارۀ نجوا،ولی از دیدگاه و زاویهای دیگر،باز میگردد و آن نجوا کردن با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)است،تا مؤمنان به پرداختن صدقه پیش از آن فرمان دهد،و تأکید میکند که این کار برای آنان خیر و پاکیزهتر است.خدای تعالی گوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَةً -ای کسانی که ایمان آوردهاید!چون خواهید با پیامبر نجوا کنید پیش از نجوا کردنتان صدقه بدهید.» دستهای از مسلمانان بودند که برای برتری جویی بر مردم جایهای بالا دست را در مجالس میگرفتند و صدر مجالس نزدیک به پیامبر(ص)را اشغال میکردند و وانمود میکردند که از دیگران به حضرتش نزدیکترند،و به نجوا کردن با او میپرداختند،و عادتا چیزی که سودمند باشد یا اقتضای پنهان گفتن کند به او نمیگفتند و چه بسا که اوقات گرانبهای پیامبر را به گفتههای خود دربارۀ امور
پریشان و نامربوط به خود اختصاص میدادند،از این رو خداوند به مسلمانان فرمود که پیش از نجوا کردن صدقه بپردازند.
امّا اصلا چرا این صدقه مقرر شد؟شاید به دلیل حکمتهای آینده در زیر:
1-از آنجا که وقت پیامبر از آن همۀ امّت است و کسی که به تنهایی از آن بهره برد باید مالیاتی به نفع جامعه بپردازد،زیرا تردیدی نیست که پیامبر خود صدقه را به مصرف نمیرساند و صدقه بر او حرام است،بلکه آن را برای رفع محرومیّت محرومان و اصلاح امور مسلمانان بکار میبرد.
2-از آنجا که نجوا کنندگان با پیامبر بیشتر از طبقۀ توانگران بودند،برای آنکه نیازمندان احساس غبن نکنند،خداوند پرداخت صدقه را بر توانگران به مصلحت نیازمندان مقرر و واجب ساخت.
3-ضرورت پرداخت صدقه اشارهای بود به کسانی که با نجوا کردن در اموری که سودی نداشت،یا برای فخر فروشی مزاحم پیامبر میشدند و به ایشان میفهماند که این کار نزد خدا و پیامبر او(ص)پسندیده و طبیعی نیست.و در عمل نیز این حقیقت را به بسیاری اشخاص میفهماند،و قرآن توانست این پدیده را در موارد منفی آن چاره کند.
4-از آنجا که بعضی اشخاص نجوا کردن با پیامبر را در برابر مسلمانان وسیلۀ فخر فروشی بر آنان قرار میدادند و به آنها وانمود میکردند که دارای شخصیتی مهمّ و مقرّب هستند،و این امری بود منفی،حکم صدقه به عنوان علاج و برای پالودن و پاک کردن نفوس از این خویهای بد نازل شد.
« ذٰلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ -این برای شما بهتر و پاکیزهتر است.» خداوند که حکیم است(و همه کارش حکمتی دارد)از طبقۀ نیازمند که توانایی پرداخت صدقه نداشتند غافل نماند.از این رو آنان را معذور داشت و به آنان اجازه داد با پیامبر نجوا کنند،و ایشان را مخاطب ساخت و گفت:
« فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و اگر(برای صدقه)چیزی نیافتید، همانا خدا آمرزنده و مهربان است.»
در این آیه اشاره است به این که منظور در دادن صدقه طبقه ثروتمند است، زیرا این افراد قادر به پرداخت صدقه هستند دیدیم که چگونه اینان از نجوا و در گوشی صحبت کردن بازایستادند،و لذا ماهیت آنان و سخنانشان که موجب زحمت و آزار پیامبر و مسلمانان را فراهم میآوردند،برای مسلمانان روشن شد.
امام علی(ع)هم چنان به نجوا کردن خود با پیامبر خدا(ص)ادامه داد، زیرا آنچه با او در میان میگذاشت و بحث میکرد اهمیّت داشت،و به درستی مطالبی که بدانها میپرداخت آگاه بود.ضمنا نجوا کردن با پیامبر ارزش داشت که مؤمن بیش از اینها تقدیم کند و او توانگر و دولتمند نبود،بلکه در آن روز بیش از یک دینار برای این کار نداشت، /15 گویند آن را نیز از یکی از مسلمانان وام گرفت و به ده درهم خرد کرد و تمام آنها را در برابر ده نجوا با پیامبر خدا(ص)تقدیم نمود.تا آنجا که عمر بن خطّاب گفت:«علی(رضی اللّٰه عنه) (1)را سه(مزیّت)است که اگر یکی از آنها مرا میبود از نعمتهای الوان خوشتر میداشتم:همسری او با فاطمه(رضی اللّٰه عنها)، (2)و علمداری او به روز خیبر،و آیه نجوا». (3)و امام علی(ع)گفت:«همانا در کتاب خدا آیهای است که پیش از من کس بدان عمل نکرده و کسی بعد از من نیز بدان عمل نمیکند:آیۀ نجوا.راستی را که(آن روز) تنها یک دینار داشتم،آن را به ده درهم خرد کردم و در برابر هر نجوایی که با پیامبر(ص)کردم یک درهم به تقدیم رساندم»و گفت:«آن گاه آن آیه را آیۀ دیگری(آیۀ 13)نسخ کرد». (4)
[13]
آن گاه که اشخاص مورد نظر قصدی را که در ورای حکم الهی دایر بر تقدیم صدقه پیش از نجوا وجود داشت فهمیدند،و طبیعة کسانی که با پیامبر(ص)
1) 42،43) -این تعبیرات ترضّی که ظاهرا از مفسّر است از مأخذ به طریق نقل به متن راه یافته و به رعایت امانت در ترجمه نیز منعکس شده است.در بعضی تفسیرهای عامّه از جمله کشف الاسرار میبدی،ج 10،ص 21 این قول منسوب به ابن عمر است،در این صورت آوردن تعبیر ترضّی از قول ابن عمر وجهی تواند داشت-م.
2) 44) -تفسیر روح البیان،ج 9،ص 306.
3) 45) -نور الثقلین،ج 5،ص 265.
بسیار نجوا میکردند،و آنان که اینک(پس از نزول آیه)به سبب بخل از نجوا خودداری کردند،و اگر سخنانی که محرمانه با پیامبر(ص)در میان میگذاشتند اهمیّتی میداشت خودداری از نجوا را ترجیح نمیدادند و با دولتمندی خود از تقدیم صدقهها ترسیدند،خداوند به رحمت و منّت خود حکم این مالیّات را که دلالت بر چارهگری بر پدیده نجوای منفی داشت نسخ کرد.و قرآن سرزنش خود را متوجّه کسانی کرد که از ترس پرداخت صدقه از نجوا کردن خودداری ورزیدند یا نجوا کردند و صدقهای چنان که خدا به آنان امر کرده بود،ندادند،یا به سبب فقر و کمی مال توانایی بر آن نداشتند:
« أَ أَشْفَقْتُمْ -آیا ترسیدید،(و پروا کردید)؟» گفتهاند:اشفاق،بیم از مکروه است،پس معنای آن چنین میشود:آیا بر شما دشوار آمد که پیش از نجوا کردن با پیامبر(ص)صدقه بپردازید؟ « أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقٰاتٍ -که پیش از نجوا کردنتان صدقهها بدهید،» /15 و نگفت صدقه(به لفظ مفرد)و این دلالت بر وجود دستهای از مسلمانان دارد که با پیامبر بسیار نجوا میکردند که مستلزم پرداخت صدقههای بسیار میبود،و از آنجا که خدای تعالی با اصل نجوا کردن مخالف نبود و از ضرورت و حقّانیت آن از جانب مخلصان و پاکدلان،و در پارهای موارد آن آگاه بود،به کسانی که مالی برای صدقه نمییافتند رحم کرد و توبۀ کسانی را که از پرداخت آن بیم داشتند نیز پذیرفت.
« فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ -حال که چنان نکرده(و صدقه ندادهاید)و خدا نیز توبۀ شما را پذیرفته است،» که دلالت بر تقصیر کسانی دارد که مورد نظر آیه کریم بودهاند.از مصداقهای رحمت و مهربانی در آنجا( فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ )و توبه در اینجا(تاب اللّٰه علیکم)نسخ فریضۀ صدقه به هنگام نجواست،و به دنبال آن بازگرداندن و ارجاع مسلمانان به انجام تکالیف واجب نخستین آنان که مهمترین آن واجبات نماز است،
به عنوان رمز و مظهری از جنبۀ عبادتی و روحی نزد انسان مؤمن،و زکات به عنوان نشانه و مظهر پذیرفتن بندگی خدا و تعبّد اقتصادی-اجتماعی،و فرمانبرداری از خدا و پیامبر به عنوان مظهر التزام و پیوستگی سیاسی در زندگی.
« فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ -پس نماز بگزارید.» به تمام معنی،زیرا نماز جز به نحو درست گزارده نمیشود،و گزاردن و بر پا داشتن نماز متضمّن معنی انعکاس و بازتاب آن در رفتار و التزام به ارزشهای آن در دیگر ابعاد زندگی است.
« وَ آتُوا الزَّکٰاةَ -و زکات بدهید.» برای کفایت نیازمندان،و تقویت اقتصاد جامعه،و بر اثر آن پاک کردن اجتماع از آثار منفی فقر و نیازمندی،و پالودن نفس از پیچیدهترین مشکلات آن که همان خودداری از گذشت مالی است.
« وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -و از خدا و پیامبرش فرمان برید.» شاید در این آیه اموری در عوض و بدل از مضمونهای بد موجود در نجوای حرام آمده است.پس با نمازگزاری انسان از گناه پاک میشود،و زکات دادن (رابطۀ مثبت با اجتماع)در عوض دشمنی /15 علیه آن است،و فرمانبرداری به جای نافرمانی از پیامبر است.در آن آیه انسان از آن کارها نهی شده و در این یک به کارهایی که نقض کننده آنهاست و فراخوانده شده است،هم چنان که این آیه تفسیری است عملی برای معنی نیکوکار و پرهیزگاری و پرهیز از خدا(اتّقوا اللّٰه)که در آن آیه آمده است.
« وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -و خدا بدانچه میکنید آگاه است.» پس اگر انسان ملتزم به امر الهی باشد خدا بدو ثواب میبخشد و پاداش نیک در دنیا و آخرت میدهد،و گرنه او را مجازات میکند و عذاب میدهد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مٰا هُمْ مِنْکُمْ وَ لاٰ مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی اَلْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (14) أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (15) اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ فَلَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (16) لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (17) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمٰا یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلیٰ شَیْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (18) اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ اَلشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ اَلشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَلشَّیْطٰانِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (19) إِنَّ اَلَّذِینَ یُحَادُّونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ فِی اَلْأَذَلِّینَ (20) کَتَبَ اَللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اَللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (21) لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (22)
16[جنّة]
:سپر و پرده،و الجنّة:ستره(پوششی)است که از بلیّه و آفت حفظ میکند و اصل آن«ستر»است،و از
آن ریشه است مجنّ:یعنی سپر،و جنین را از آن رو جنین نامیدهاند که در رحمها مستور و پوشیده است،و همچنین جنّ را به سبب پوشیدگی و استتارش جنّ خواندهاند.
19[استحوذ]
:دست یافت و بر دلهایشان چیره شد،و استحواذ دست یافتن و چیرگی بر چیزی است با مالک شدن و به تیول درآوردن آن،و اصل استحواذ:حاذ، یحوذ،حوذا،فهو مستحوذ است.
در سیاق سخن گفتن از منبع ایمان در واقعیّت وجود انسان،و ضرورت احساس دایم او به ناظر بودن خداوند سبحان بر او،میپرسیم:وسیلۀ سنجش و مقیاس درست برای ایمان راستین و پیوستن درست به اجتماع مؤمنان کدام است؟ بسیاری میپندارند که این مقیاس در بکار بردن قشری و ظاهری دین است، و چون کسی نماز گزارد و روزه بگیرد و به حج رود،براستی از اولیاء و دوستداران دین و از حزب رستگار خدا به شمار میآید،در حالی که ما را میسزد که به قرآن حکیم که همان وسیلۀ تمیز و ترازوی سنجش در هر قضیّهای است،مراجعه کنیم و مقیاسها را از آیات آن برگیریم.در این درس و در بسیاری از آیات و موضوعات تأکید میشود که مهمترین و برجستهترین محتوا و مقیاس ایمان و پیوستگی حقیقی برای مؤمنان همان دوستداری و تولاّی راستین و عملی نسبت به حزب مؤمنان و رهبری مکتبی آنان است،امّا کسانی که در ظاهر ادّعای ایمان میکنند ولی روابط
گرم نفسانی درونی و سیاسی خود را با حزب شیطان(دشمنان رسالت،شامل کافران و مشرکان و منافقان)حفظ میکنند،گر چه سوگندهای غلاظ بخورند و در تظاهر به /15 ایمان و پیوستگی و دوستداری مبالغه کنند و تکلّف نمایند،جز حزب شیطان نیستند،و خداوند آنها را عذاب خواهد کرد،بدون آنکه بتوانند به وسیلهای از عذاب او بگریزند،و با قسم و سوگند خوردن فریبکاری کنند،زیرا از شاهد و ناظر بر هر چیز و به آن آگاه است،او واقعیّت و درون آنها را که متضمّن دوستی با دشمنان خدا و رسالت و دشمنان مؤمنان و رهبری رسالتی است و در پی کسب شرف و عزّتی (برتری و تسلّطی)از این راهند،میداند و میشناسد.پس چگونه آنان در حالی که با این رفتار پلید خود با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند،از مؤمنان راستین باشند؟ یا چگونه به تسلّط و عزّتی نائل شوند که جز از آن خدا و پیامبر او و مؤمنان نیست؟ هرگز...آنان بیقین از مؤمنان نیستند و سرنوشتی جز خواری از پی خواری ندارند.
آری،آن منافقان دو شخصیّتی به دنبال به دست آوردن مناصب و به اعتبار خود ترقّی با مال و پیروان بیشتر میرفتند،ولی به سبب مرضی که در نفوس خود داشتند و از کفایت بی بهره بودند،در صدد برآمدند که عزّت و تسلّط را از راه همکاری با دشمنان امّت اسلام و خودفروشی و کار گزاری برای آنان به دست آورند،و در این راه به تکاپو درآمدند تا شاید همه با هم بر پیامبر پیروز شوند و شعلۀ رسالت را خاموش کنند و به مطامع خود تحقق بخشند و به غرضهای شوم خود برسند.
امّا بر این گروه پوشیده مانده بود که خداوند مسیر هستی را بر پایۀ پیروزی حق نهاده است و این امر را در سنن الهی مقرر کرده و نگاشته و اجرای آن را با اعمال و تنفیذ قدرت خود حتمی ساخته،و عزّت و تسلّط را برای خود و حزبش و شکست و خواری را برای دشمنان خود خواسته و اراده کرده است.
در پایان و سوره بر این روند خداوند مهمترین صفات مؤمنان راستین را که همان حزب رستگار اویند توصیف و تعریف میکند که مهمترین آنها پس از ایمان به خدا و روز قیامت،بیزاری جستن از دشمنان خدا و پیامبرش و رسالت او است، مؤمنان در این باره بین کسی با دیگری تفاوت نمینهند،آنان به سبب دوستداری و
تولاّ و پیوستگی خود به دین با هر دشمنی،دشمنی میکنند« وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ -هر چند آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران یا قبیلۀ آنها باشند،»و این است که دلالت بر ریشهدار بودن ایمان در دلهای آنان،و اخلاص و پاکدلی ایشان نسبت به حق دارد،و خداوند با روحی از خود آنان را تأیید و یاری میکند،زیرا اینان به حقّ و براستی دوستداران اویند.« أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ - اینان حزب خدایند،»که شایستۀ یاری او و سزاوار بهشت و خرسندی اویند،و این همان رستگاری است.
[14]
منافقان هم چنان که با امّت اسلامی و پیامبر و رسالت دشمنی میورزیدند و در عرصۀ داخلی برای ایجاد جنبشی پنهانی،مخالف با جنبش فرخندۀ مکتبی،و جریان اجتماعی نافرمانی در برابر رهبری امّت فعالیّت میکردند، در عرصۀ خارجی نیز دوستی و طرفداری خود را نسبت به نیروهای دشمن این امّت استوار میکردند و این دسته با دو گانه کردن دوستی و جانبداری خویش طمع به تثبیت موقعیّت اجتماعی و سیاسی خود بسته بودند.
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ -آیا ندیدهای آن کسان را که با مردمی که خدا بر آنها خشم گرفته بود،دوستی ورزیدند؟» بدین گونه که منافقان آن روزها با یهودیان هم پیمان شدند و به آنان اظهار دوستی و پشتیبانی(ولاء)کردند،یعنی به قلب دوستداری و به عمل فرمانبرداری از آنان را اظهار داشتند.و یهودیان جز مصداق کسانی که خدا بر آنها خشم گرفته بود، نیستند،هم چنان که کسانی که دوستدار آنان گشتند از مصداقهای دورویی و منافقانند.این واقعیّت و پدیده با هر دو مصداق خود در عصر حاضر نیز وجود دارد، ولی به صورتها و مصداقهای مختلف،احزاب و شخصیتهایی گمراه هستند که در غرب و شرق با دشمنان امّت دوستی میورزند.
از طبیعت و خصلت منافقان است که دوستداریهای حقیقی خود را آشکار
نمیکنند،آنها در میان مسلمانان و نزد رهبری به شکل افرادی مخلص و پاکدل تظاهر میکنند،حتی از ترس رسوایی،در ادعای ایمان و اخلاص بیش از دیگران تکلّف و تصنّع میکنند.ولی این امر چیزی از واقعیّت را تغییر نمیدهد،برای کسی که با دشمنان خدا دوستی میورزد چه چیزی از اسلامش باقی میماند که مدّعی مسلمانی شود؟آری،منافقان نماز میخوانند و روزه میگیرند و به حج میروند و امثال این کارها را میکنند،ولی این همه تا وقتی که عبادتها از مهمترین محتواها و مضمونها و ارزشهای خود یعنی تولّی(دوستداری راستین)تهی باشد،نزد خدا ارزشی ندارد.و از این رو قرآن پیوستگی آنها را به مسلمانان با وجود ظاهر دینی در رفتارشان نفی میکند.
« مٰا هُمْ مِنْکُمْ -آنان از شما نیستند،» /15 زیرا آنان مهمترین ارزشهای پیوستگی حقیقی و شروط آن را که همان تولاّ و دوستداری نسبت به خدا و رهبری مکتبی و نسبت به مؤمنان است،از دست دادهاند.چگونه احزاب و حکومتها و شخصیّتهای خاین جزئی از این امّت توانند بود در حالی که در جنگ علیه امّت به همراهی دشمنان ایستادهاند؟آیا میپنداری کسی را که با حزب شیطان(نیروهای استکباری)که خداوند بر آنها خشم گرفته، دوستی میورزد،و انسانیت خود و امت خویش و ثروتهای ملّتش را به آنها میفروشد،خدا دوست بدارد؟!هرگز...او هم مانند آنها مشمول خشم خداست.
« وَ لاٰ مِنْهُمْ -و نه از ایشان.» معنی این کلمه چیست؟ این که دشمنان با آنان(منافقان)چون افرادی همانند خود رفتار نمیکنند، زیرا یهودیان به سبب نژادپرستی خود نمیپذیرفتند که کسی به ایشان بپیوندد و با آنها عجین شود،همچنین است وضع نیروهای استکباری امروز که با عمّال و کارگزاران خود که از حکمرانان ستمکارند چنان رفتار میکنند که آنان جز سگهایی نگهبان برای حفظ مصالح ایشان نیستند،وانگهی این افراد از مبدأ یا خطّ سیاسی واضحی-نظیر دشمنان-دفاع نمیکنند،بلکه از خود دفاع میکنند و در پی مصالح
و منافع خود میدوند،پس کسی آنها را نمیپذیرد.آری.بیگمان سرانجام،در نظر اسلام،به دشمنان میپیوندند چنان که پروردگار ما،سبحانه گوید:
« وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ (1)-هر کس از شما که ایشان را به دوستی گزیند در زمرۀ آنهاست.» « وَ یَحْلِفُونَ -و سوگند میخورند.» به هر چیزی که به قصد سوگند خوردن انجام شود،از قسم،و تظاهر به اسلام به تکلّف از خلال شعارها.
« عَلَی الْکَذِبِ -بدروغ.» یعنی با ادّعای اسلام و ایمان.
« وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -و آنان خود میدانند.» خود میدانند که بر هیچ چیز از اسلام پایبند نیستند،و از مسلمانان نیستند، بلکه میخواهند با این تظاهر دیگران را از هدفهای حقیقی خود منحرف و گمراه کنند، چه میدانند که آگاهی و هشیاری امّت نسبت به واقعیّت آنها متضمّن از پا افکندن و ساقط کردن آنها،و در هم شکستن توطئههای آنان است.و ما امروز صورتی از این خط را مشاهده میکنیم که حکمرانان منافق و حرکتهای غرب گرایی که به مکر و دروغ به شعارهای اسلامی تظاهر میکنند،نمودار و مظهر آناند.
[15-16]
خداوند به تمام اینان و امثالشان به پاداش کارهای بدشان وعدۀ عذابی سخت میدهد.
« أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً -خدا برای ایشان عذابی سخت آماده کرده است.» آماده سازی خدا بدین معنی نیست که ذات متعال او که بسی بالاتر و عظیمتر از این امور است به تکلّفی میافتد،بلکه آنان به عذابی که پیشاپیش برای آنها آماده شده دچار میشوند،و اگر توانسته باشند از سرزنش ملامتگران در دنیا و
1) 45) -المائدة51/.
عکس العمل مؤمنان وارهیده باشند،هرگز نمیتوانند از پاداش خدا بر بدترین و پلیدترین کارهای خود که همان نفاق و دورویی و دوگانگی شخصیّت و پیوستن به دشمن است رهایی یابند.
« إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -زیرا کارهایی که میکنند ناپسند است،» زیرا با دشمنان امّت اسلامی و دشمنان خدا دوستی میورزند،و خود را در پناه دورویی و نفاق و سوگند خوردن میپوشانند و پنهان میکنند.در تاریخها آمده است که آنان به سود یهودیان جاسوسی میکردند،و اخبار امت و اسرار حسّاس را به آنها میرساندند،هم چنان که حال منافقان در هر دوره و هر شهری است،و در یکی از تاریخها آمده است که آنها آنچه را در تورات آمده بازمینوشتند و میان مسلمانان پخش میکردند تا اغتشاش فکری در بین ایشان پدید آورند.
« اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً -از سوگندهایشان سپری ساختهاند.» /15 یعنی خود را با سوگند و قسمهای محکم زرهپوش ساخته و با مظاهر ایمان استتار کردهاند تا رازهای درون سینه و حقیقتشان بر امّت اسلامی آشکار نشود و خود برای تحقق بخشیدن به هدفهای خائنانۀ بد خویش پیش روند،و بدین تربیت گمراهیی به گمراهی خود بیفزایند،و هر کس از مردم را که بتوانند با روشهای مکر آمیز خود گمراه کنند،و طبیعة مردم سادهای را که به سبب کمی هشیاری و بیدار دلی بدین مظاهر فریفته میشوند،به انحراف کشانند.
« فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -و از راه خدا رویگردان شدهاند.» خودشان و دیگران،آنها از آن رو نفاق ورزیدند و با ایمان استتار کردند که خود را از خواری در دنیا به سبب رسوایی و ذلّت نزد مؤمنان دور نگاهدارند و بدانچه میپندارند عزّت و کرامت است برسند و مناصب و غنیمتهایی دنیایی به دست آورند،از این رو شایستۀ تشدید عذابی افزونترند که خوار کننده نیز باشد.
« فَلَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ -پس برای آنها عذابی است خوار کننده،» و پرسشی باقی میماند:راه خدا که آنها از آن سرتافتند کدام است؟شک نیست
که هر خیر و کار نیکی همان راه خداست،ولی نزدیکتر راهها به او جهاد در راه اوست،و این راه مشهورترین راهی است که در نصوص بکار رفته و از آن یاد شده است و همانا نشانۀ بارز خط نفاق شانه خالی کردن از جهاد است و رویگردان کردن مردم از آن با انتشار باطل و شایعه پراکنی یا به وسایل دیگر.
قرآن در این آیات نشانیهای منافقان را آشکار کرده تا ما آنها را از راستان بازشناسیم و بدین وسیله بر پیچیدهترین گره و بزرگترین خطر در جامعه اسلامی پیروز شویم.
[17-18]
امّا ریشۀ مسأله نفاق،و دوستداری و جانبداری از دشمنان خدا همانا حطام و خس و خاشاک دنیا و پیرایههای آن است که انسان با طبیعت و هوای خود به دنبال آن میدود،و هنگامی که به قرآن بیندیشیم و در آن تفکّر و تدبّر کنیم و به بررسی واقعیت اجتماعی و سیاسی تاریخ امّتها بپردازیم در مییابیم که گروهی بزرگ از /15 منافقان و بطبع سران آنها،همان مالداران و قدرتمنداناند،و پروردگار ما تأکید میکند که چیزی از حطام دنیا،هنگامی که عذاب آنان فرا رسد یا روز قیامت عرضۀ آتش شوند،سودی به آنها نمیرساند،زیرا آنچه در آنجا برای انسان سود دارد کردار نیک اوست نه مال و یاران او.
« لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً -هرگز اموال و اولادشان برای آنان در برابر خشم خدا سودی نکند.» گر چه زمین را انباشته از طلا کنند و به فدیه و جان بهای خود دهند،و اگر چه تمام انس و جنّ برای یاری آنان گرد آیند.از این آیه میتوانیم استنباط کنیم که آنها اموال و یاران خود را برای تحقق هدفهای پلید بکار میگماشتند،یا به این دو وسیله پناه میبرند و این دو را دژی برای خود قرار میدادند-چنان که طاغوتان و ستمکاران میکنند-تا از رسوایی و دیدن گزند در دنیا در امان مانند.
« أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -اینان اهل جهنّماند و در آن جاودان.» آری،منافقان در دنیا از نعمت برخوردارند و نصیبی از پیرایههای آن دارند،
ولی در آخرت هیچ نصیبی جز عذاب دایم ندارند،و گفتۀ خدای تعالی« لَنْ تُغْنِیَ - هرگز سودی نمیدهد».نفی قاطع مؤکّد مؤیّد است،و در آن اشارهای است که در دنیا تا اندازهای محدود سودی بدانها رسانده است.
آن گاه قرآن تصویری از منافقان را در آخرت فراروی ما میگذارد،آنجا که به طمع نجات با فریبکاری برای خدا سوگند میخورند،و این از آن روست که شاید قسم و سوگند خوردن در دنیا و در برابر مردم سپر و وسیلۀ استتاری باشد،امّا خداوند بر همه چیز گواه و داناست و علمش احاطۀ کامل دارد و اگر انسان این حقیقت را به ژرفی دریابد بیگمان دست از نفاق و دورویی برمیدارد.
« یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمٰا یَحْلِفُونَ لَکُمْ -روزی که خدا همۀ آنها را برمیانگیزد،هم چنان که برای شما قسم میخورند برای او نیز قسم خواهند خورد.» پس میگویند:« وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ (1)-به خدا سوگند پروردگار ما،ما مشرک نبودهایم»،و این به سبب نفاقی است که در وجود آنان ریشه دوانده و برای طمعی است که به رهایی از رسوایی و عذاب دارند.این آیه ما را به حقیقتی مهم رهنمون میشود و آن این است /15 که انسان با همان خلقیات و منشهایی که تا هنگام مردن داشته برانگیخته و زنده میشود.آری،انسان تنها با همین کالبد خویش زنده نمیشود بلکه با تمام ویژگیهای نفسانی و رفتاری خود در رستاخیز برانگیخته میشود،پس آن روز دروغگویان را با دهانهای بدبو،و متکبّران را به صورت ذرّات خاکی میبینی که مردم بر آنها گام مینهند و منافقان به سبب دو شخصیّتی بودن خود در دنیا،در قیامت دو چهره دارند.
« وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلیٰ شَیْءٍ -و میپندارند که سودی خواهند برد(و بر چیزی متّکی خواهد شد)» چه چیزی میتواند مکر و نیرنگ آنان را نزد خداوند از بین ببرد،قدرت،یا
1) 46) -الانعام23/.
دارایی،یار و یاور و یا آنچه بدینها ماند؟هرگز...زیرا نه ظاهر و نه اعلانها و تبلیغات و نه...و نه...هیچ چیز دیگر میتواند خداوند را بفریبد...زیرا او بر پنهان و آشکار آنان گواه و از حقیقتشان آگاه،و از آنچه کرده و میکنند با خبر است.
« أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْکٰاذِبُونَ -آگاه باشید که آنان دروغگویاناند.» نزد خود دروغگویند زیرا« یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (1)- بدروغ سوگند میخورند و خود میدانند»،و نزد خدا دروغگویند زیرا هیچ چیز نهانی بر او پنهان نیست.و سوگند باطل آنان جزئی از دروغ ایشان است.
این آیه ما را به درهم شکستن پایه و بنیان نفاق هدایت میکند،بدانید که پایه نفاق همین پندار است که ایمان عبارتست از تمرینها و اجرای کارهای قشری و ظاهری،این ریشهای فروهشته،و جامعههای کوتاه(که دامن بر خاک نکشد)،و شعارهای میان تهی و بیمایه،و سوگندهای سخت،و مبالغه در ادّعای پیوستگی به دین،هرگز...در واقع ما دام که دوستی و دوستداری نسبت به کافران در دل جای دارد،تمام این ظاهرسازیها هیچ نشانی از ایمان ندارد! زیرا ایمان-اصل ایمان-همان دوستداری خدا و اولیاء و دوستان او،و بیزاری و برائت از دشمنان خداست.
[19]
قرآن سپس یکی از عوامل پنهانی و مهم را که در پشت شخصیّت حقیر آنان قرار گرفته بیان میکند که همان تسلیم شدن و سرسپردنشان به شیطان است، و او آنان را شتابان به هر جا بخواهد میراند و میکشاند.
« اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ -شیطان بر آنان چیره شده است،» زیرا آنان در برابر گول زدنها و تشویقها و روشها و شگردهای شیطان ناتوان و سست شدهاند،و شیطان تنها جنّی(و آن دیو لعین)نیست،بلکه هر کسی که انسان را به نافرمانی از پروردگارش بخواند شیطان است،مانند علمای بد و فاسد،و وسایل تبلیغاتی و رسانههای گمراه کننده،و سازمانهای منحرف،و همچنین احزاب
1) 47) -المجادلة14/.
و جنبشهای گمراه.و شیطان بر هیچکس،ما دام که ایمان دارد مسلّط و چیره نمیشود.مگر ایمان دژ استقلال و متّکی بودن به خود نیست؟و سپری برای دل در برابر فتنهها و فریبها و شهوتها محسوب نمیشود؟و مگر نه هر گاه بشر اعتماد و پشتگرمی و توکّل خود را به خدا به هنگام وزیدن تند باد شهوتها و پی در پی رسیدن فشارها از دست بدهد،پایداری و مقاومت بر او دشوار و غیر ممکن میشود؟در چنین حالی انسان چون پری دستخوش مرکز گردباد،هر گونه اراده و اصالت و اندیشه را از دست میدهد و تسلیم هر یک از شیطانهای جنّ و انس میشود که او را برانند و بچرخانند.
انسان نمیتواند بی رهبری زندگی کند،پس اگر به حق یاری نکند و دوستدار رهبری خود نباشد و به جامعۀ خویش نپیوندد و به باطل یاری کرده و با مظاهر آن دوستی ورزیده و به جریان آن پیوسته است.منافقان خطّ نخست را رد کرده و از امیال و شهوتهای خود پیروی کردهاند و از این رو در دام شیطان افتادند و شیطان تا آخرین حد بر آنان چیره شده است.در معنی کلمۀ« اِسْتَحْوَذَ -چیره شد»گویند از«أحوذ الشیء»آمده یعنی آن را گرد آورد و به یکدیگر پیوست،و چون گرد میآورد بر آنان چیره میشود و تسلّط و توانایی مییابد.و دیگری گفته است:از«حوذ»است که بیرون ران شتر باشد که از خلال آنجا شتر را میرانند (و حاذ الإبل:یعنی شتر را سخت راند).و معنی واضح است که همان چیرگی بر آنهاست.
« فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ -پس نام خدا را از یادشان برده است.» در دلهایشان و رفتارشان و واقعیّت عملی ایشان.و هر جا که مورد ذکر و نام خدا باشد،همانا از یاد بردن آن برای انسان خسارتی بزرگ است.و شیطان در گمراه ساختن آدمی از کوچکترین امور آغاز میکند و گام به گام پیش میرود تا بر رفیقش دست یابد،و روشهای فریب و مکر او گوناگون است و مهمترین آنها آراستن دنیا،و زیبا نمایاندن گناهان به انسان،و برانگیختن آرزوها و خواهشها در قلب او،و انگیختن او به جانب آنها و آمیختن حق به باطل است.امیر مؤمنان /15 (علیه
السلام)گوید:«واقع شدن فتنهها امیال و خواهشهایی را آغاز کرده که از آنها پیروی میشود و احکامی که بدعت مینهند...اگر باطل آزاد شود بر خردمندان بیمی نیست،و اگر حق آزاد شود اختلافی در میان نخواهد بود،امّا نیرویی از این جانب و نیرویی از آن سو وارد میشود و آن دو بهم میآمیزند و همراه میآیند،پس اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میشود،و کسانی که از جانب خدا به آنان نیکی شده است نجات مییابند». (1)
چیرگی شیطان هنگامی کامل میشود که انسان نام پروردگارش و گواه بودن او را بر خود،و جزا و پاداش و گستردگی رحمتش،و سختی عذاب او و دیگر چیزهای همانند اینها را از یاد ببرد،زیرا یاد خداست که انسان را از گناه بازمیدارد و حفظ میکند و او را به فرمانبرداری و توبه وا میدارد.امام صادق(علیه السلام) گفت:«چون این آیه نازل شد:« وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ (2)-و آن کسانی که چون مرتکب کاری زشت شوند یا به خود ستمی کنند،خدا را یاد میکنند و برای گناهان خویش آمرزش میخواهند.»ابلیس در مکّه به کوهی بالا رفت که بدان ثور میگفتند،آن گاه با بلندترین آوای خود به دیوانش آواز داد،و آنها نزد او گرد آمدند و گفتند:ای سرور ما!فراخواندن ما برای چیست؟گفت:این آیه نازل شده است،کیست که کار آن را بسازد؟دیوی از شیطانها برخاست و گفت:من بدین و بدان وسیله شایستۀ جلوگیری از آنم،گفت:تو آن را نشایی،پس دیگری برخاست و هم چنان گفت، ابلیس گفت:تو هم اهل این کار نیستی،آن گاه وسواس خنّاس گفت:من شایستۀ مبارزه با آن آیهام،گفت:با چه وسیله؟گفت:به آنان وعده میدهم و آرزوجویشان میکنم تا به خطا و گناه درافتند،و چون به گناه در افتادند،آمرزش طلبی و استغفار را از یادشان میبرم،پس ابلیس گفت:تو شایستۀ این کاری،و او را تا
روز قیامت بر این کار گماشت»، (1)و هر گاه کسی یاد خدا را فراموش کند نه تنها در خطا و گمراهی خود باقی میماند بلکه بدون نجات دهندهای در بند شیطان گرفتار میشود و این اسارت و بندگی شیطان او را از گودالی به دیگری تا اسفل السافلین دوزخ میکشاند.
« أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ -ایشان حزب شیطاناند.» در دنیا،از آن رو که او را دوست میگیرند و از او پیروی میکنند و هر جا که او میخواهد میروند،و در آخرت،از این رو با او روانۀ دوزخ میشوند،و این تقریر و بیانی است از جانب خداوند که اینان با وجود تظاهر به وابستگی به او،از حزب او نیستند، /15 و چگونه میتوانند،در حالی که هیچ بهرهای از مهمترین شروط و مضمونهای پیوستگی و وابستگی حقیقی،که همان دوستداری دوستان خدا و فرمانبرداری از امامت مکتبی است ندارند،از حزب خدا باشند؟!حزب شیطان به صورت گردهمایی و سازمانی شکل پذیرفته نیست،بلکه جبههای است گسترده و امتداد یافته در طول زمان مرکّب از ارزشهای باطل و مظاهر و سمبلها و گردهماییهای آن به انواع مصادیق و طبیعتهایش،و آن که از این جبهه حمایت میکند،در ظاهر رهبریهای منحرف سیاسی و اقتصادی و فکری و نظامی،و...است،و در نهان این جبهه وابسته به شیطان رجیم است.
« أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ -آگاه باشید که حزب شیطان زیان کنندگاناند.» در دنیا،از آن رو که با خواری انحراف و شکست خوردن به دست مؤمنان (حزب خدا)روبرو میشوند،و خسارت و زیان بزرگترشان در آخرت مجسّم میشود که همه همراه شیطان کارشان به کشیدن عذاب خواری و ذلّت جاودان میانجامد.
و خداوند زیان آنان را تأکید کرده زیرا دوستداری مظاهر حزب خود پرداختند و به سبب جدایی و دور شدن از حزب خدا و دوستداران آن به حزب شیطان پیوستند و
1) 50) -بحار الانوار،ج 63،ص 197.
حق را ترک کردند و به باطل گرویدند تا چیزهایی به دست آورند و سودی برند و هرگز در رسیدن به مراد خود کامیاب و رستگار نخواهند شد.
[20-22]
قرآن حکیم دیگر بار زیان حزب شیطان و وابستگان آن را تأکید میکند،زیرا با ترک رسالت به دشمنی خدا پرداختند و با نافرمانی نسبت به پیامبر او با او دشمنی ورزیدند و از تسلیم شدن به رهبری او سرباز زدند و از این رو از مردمی شدند که بیشترین خواری و تحقیر را میبینند.
« إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ -همانا کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند در شمار ذلیلترین کساناند،» زیرا عزّت به خدا اختصاص دارد و او پیامبر خود و مؤمنان(حزب خدا)را بدان اختصاص داده و گروه مخالفان از ایشان نیستند« اَلَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً (1)-کسانی که بجای مؤمنان کافران را به دوستی برمیگزینند،آیا عزّت و چیرگی را نزد آنان میجویند،در حالی که عزّت به تمامی از آن خداست؟».وانگهی راه عزّت و چیرگی حقیقی همان تطبیق حق است نه پیروی از باطل و خواهشهای نفس،و آنان کتاب خدا را پشت سر خود گذاشته و از شیطان پیروی کردهاند.
این آیه ما را رهنمون میشود که آن گروه منافق در درون ضمیر خود با احساس پستی و کوچکی و خواری بسر میبرند و این امر آنان را وا میدارد که به گمان و پندار خطای خود در جستجوی قوّت و عزّت به دوستداری دشمنان خدا پردازند،ولی مؤمنان راستین به دوستداری و پیوستگی خود به خدا و حزب و رهبری او تمسّک میجویند و آن را از کف نمیدهند زیرا اعتقاد راسخ دارند که این تنها راه رسیدن به عزّت و قوت(و رستگاری)است.
خواری کافران به صورتی واضحتر هنگامی آشکار میشود که خداوند عذاب خوار کننده را بر آنان نازل میکند و هیچ کرامتی برای آنان در میان مردم و در
1) 51) -النساء139/.
میان خودشان باقی نمیماند،با توجّه به این که مشیّت خدای تعالی به خوار کردن آنان و همچنین به عزّت حزب خود منحصر به آخرت نیست بلکه این هر دو،(ذلّت آنان و عزّت اینان)در دنیا نیز واجب و حتمی شده است و این هر دو امر در پیروزی دادن خدای سبحان به حزب خود جلوهگر میشود،و این پیروزی حقّی است حتمی که خداوند زندگی را بر اساس آن آفریده و تحقّق آن را به ارادۀ خود،فرض و واجب کرده است.
« کَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی -خدا مقرر داشته و نوشته است که:
البته من و پیامبرانم پیروز میشویم.» (کتب)یعنی واجب و تثبیت کرده است،مانند آن که گوید:« کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ (1)-روزه داشتن بر شما مقرر شد»،و« کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ (2)-جنگ بر شما مقرّر شد»،و هیچ عاملی آنچه را خدا مقرّر کرده تغییر نمیدهد،زیرا این ارادۀ مطلق اوست.و در این آیه چهار تأکید وجود دارد:فعل «کتب،به معنی مقرر کرد»و لام توکید،و نون توکید در« لَأَغْلِبَنَّ -البته پیروز میشوم»،و ضمیر منفصل«انا:من»،و تمام این تأکیدها برای آن است که مؤمنان به یاری و پیروزی بخشیدن خدا به خود اطمینان یابند،با وجود تمام مخالفتها و شرایط نامساعد،آنجا که با شماری اندک و ساز و برگی محدود در برابر حزب شیطان با شمار افزون و امکانات مادّی و معنوی بسیار،میایستند و میدانند که سرانجام بر آن پیروز خواهند شد و چیرگی به سود آنان خواهد بود،زیرا گر چه خود اند کند و امکاناتشان کم است،امّا به ارادۀ مطلق غیب مؤیّدند.
« إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ -همانا خدا قدرتمند است.» /15 هیچ کس بر او چیره نمیشود،و او بر هر دشمنی پیروز میشود.
« عَزِیزٌ -مسلّط و با عزّت است.»
خواری را به خود و پیامبرش و اولیاء خویش و مؤمنان(حزب خود) نمیپذیرد.و این سه تأکید دیگر است:« إِنَّ -همانا،براستی»،« قَوِیٌّ -نیرومند» و« عَزِیزٌ -مسلّط»،و چه قدر نهضتهای مکتبی که امروز با امکانات محدود به نبرد با شرق و غرب و دنبالههای آنها،نظامهای فاسد،در ایستادهاند،نیاز دارند که به این آیه گرامی بنگرند و از آن مرهمی شفابخش برای تمام عوامل نومیدی و تردیدی و عقب نشینی برگیرند.آری،دشمنان به جدیدترین سلاحهای گوناگون(نظامی و سیاسی و تبلیغاتی و اطلاعاتی و اقتصادی)مسلّحند،ولی ما به چیرگی و نیروی خدا یاری میشویم و پیروزی مییابیم.
طبیعی است که در این نبرد درست نیست که بدون ایمان به غیب،به خود تکیه کنیم،زیرا این معرکه مهم و خطرناک است و مخالفتها بسیار و دشوار، هم چنان که روا نیست غیب(و امداد غیبی)را در ادارۀ نبرد بجای خود بگیریم، بلکه واجب است که آنچه خود میتوانیم برای غلبه و پیروزی بکوشیم و آن گاه به خدا توکّل کنیم.و به نظر میرسد که در این آیه به همین امر اشاره شده است،زیرا خداوند نگفته است:« لَأَغْلِبَنَّ أَنَا -بیقین البته من غلبه میکنم»و همین،بلکه افزوده است:« وَ رُسُلِی -و پیامبرانم»،هم چنان که آیه آینده بتأکید به حزب اللّٰه یادآور میشود که پیروزی و یاری از جانب خدا دو شرط دارد:رهبری مکتبی+ حزب اللّٰه.و این بدان معنی نیست که او نمیتواند بدون پیامبر و مؤمنان،خود حق را پیروز سازد و رسالت خود را در زندگی اجرا کند،هرگز...ولی خداوند زندگی را بر اساس آزمون و امتحان آفریده است.
از آنجا که این آیه پس از گفتار دربارۀ کسانی که با دشمنان خدا دوستی میورزند آمده است،از آن در مییابیم که هم پیمانی منافقان با جبهۀ شیطان بر ضد حزب خدا نمیتواند چیزی از معادله را بر هم زند و دگرگون کند،زیرا این کار آنان هرگز حزب خدای تعالی را ضعیف نمیکند و هرگز دشمنان خدا چیرگی بر حق را به دست نمیآورند.و گفت:« أَنَا وَ رُسُلِی -من و پیامبرانم»،آن گاه پس از آن قوّت و عزّت خود را به تنها تأکید کرد،تا تأکید کند که چیرگی حق /15 در درجۀ اوّل مرهون
یاری احدی از مردم نیست،بلکه مرهون تحقق ارادۀ ذات سبحان اوست،پس اگر همه از مسئولیتهای خود شانه خالی کنند و حتّی با دشمنان هم پیمان شوند،او خود بیقین حق را پیروز میکند.و گفت:« وَ رُسُلِی -و پیامبرانم»،و نامی از مؤمنان نبرد،در حالی که آنان نیز مورد نظر این آیه و مشمول حکم و غلبه و چیرگی هستند.
شاید به سبب دلالت بر این که یاری دادن و پیروزی بخشیدن خدا به مؤمنان برای پیروی آنان از خط پیامبران است،و به صورت مفرد نگفت:«و رسولی-و پیامبرم»،تا ما را رهنمون شود که رسالت اسلامی امتداد و دنبالۀ حقیقی تمام رسالتهای پیشین است،و پیروزی آن همان پیروزی مسیر حق در زندگی و همان مسیری است که پیامبران در طول تاریخ مشعل آن را حمل کردهاند،و پیروزی و یاری خدا پس از پیامبران متوقف نمیشود بلکه در تأیید او از جنبشهای مکتبی راستین(حزب خدا)استمرار مییابد،زیرا این نهضتها ادامۀ طبیعی جنبش پیامبران است پس پیروزی آن در واقع پیروزی راه ایشان است.
و در این مورد سه راه وجود دارد:
اوّل:نیروی غیبی مستقیم یا به وسیلۀ فرشتگان،چنان که نوح(علیه السلام) را با هلاک کردن قوم او پیروزی داد،و موسی(علیه السلام)را با غرق کردن فرعون و لشگرش نصرت داد،و همچنین صالح نبی و شعیب نبی(علیهما السلام)را...
(پیروز کرد).
دوّم:حجّت و برهانی رسا که به اولیاء خود میدهد و ایشان را به خوبی مجهّز میسازد و بدین سبب مردم از سخن آنان قانع میشوند و در مییابند که رسالتهای پروردگارشان همان حق است،چنان که حجّت پیامبر گرامی خود(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)را کامل و تمام ساخت و مردم گروه گروه به دین او در آمدند.
سوّم:و همان که برای ما اهمیّت دارد:پیروزی حق به وسیلۀ مؤمنان متوکّل به ذات عزّ و جلّ او،راغبان و مشتاقان شهادت در حالی که به رشتۀ وحدت و رهبری مکتبی چنگ در زدهاند،و کسانی که جز کوشش خستگی ناپذیر برای بالا بردن کلمۀ حق چیزی نمیشناسند و اینان به راستی و بحق حزب اویند.
و مهمترین چیزی که حزب خدا بدان تمیز داده میشود این است که افراد آن برای بندگی خدا تنها به حق توجّه دارند و خواهان آناند و به پیامبر او از روی خرسندی /15 و رضایی استوار و پایدار سرسپردهاند.اگر در دلهای آنان و رفتارهای سیاسی و حتی اجتماعی آن جستجو کنی هرگز اثری از دوستداری نسبت به دشمنان در زندگی آنان نمییابی،زیرا گراییدن آنان به حزب اللّٰه با پاکدلی و اخلاص تنها برای خدای تعالی است،از این ارزش اساسی دست برنمیدارند و هیچ کس را هر چند به ایشان نزدیک باشد بر آن ترجیح نمیدهند،و این به سبب هشیاری و آگاهی ژرف ایشان است به نقش تولّی و دوستداری در تعیین شخصیت انسان،و هویّت حقیقی و پیوستگی او،چنان که خداوند گفت:
« لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ -نمییابی مردمی را که به خدا ایمان آورده باشند...» ایمانی با قانع شدن و توحید،یا یقین داشتن به حساب و پاداش.
« وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ -و روز قیامت،» کسانی را که دارای این صفات باشند نمییابی که...
« یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند،دوستی کنند.» پس این شرک و کفری است که نفوس آنان که به خدا ایمان دارند آن را نمیپذیرد،و گناهی است بزرگ که میترسند خداوند به سبب آن در آخرت بر ایشان خشمگین شود،در حالی که آنان در جستجوی سعادت و رستگاری در آخرتاند.با نگریستن از زاویهای دیگر بدین آیه،مفهومش این است که کسی که با دشمنان خدا دوستی و محبّت میورزد از مؤمنان نیست،و براستی مهمترین عاملی که منافقان و صاحبان نفوس بیمار را به اقدام در این زمینه سوق میدهد همان شکّ آنان نسبت به خداوند و پاداش،و کفر آنان بدین دو است،و آنان ایمان به خدا را با شرک و کفر و آخرت را با دنیا تعویض کردهاند.امّا مؤمنان راستین(حزب خدا)دوستدار پروردگار خود و جانشینان او از رهبریهای مکتبی هستند،و ایمانشان
به خدا و آخرت آنان را از دوستداری کسانی که با خدا میستیزند،باز میدارد.
« وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ -هر چند آنان پدران یا فرزندان یا برادران یا قبیلۀ آنها باشند،» زیرا عواطف و انگیزهها در شخصیّتها و رفتارها و موضعگیریهای ایشان تأثیری ندارد، /15 آنان حق را میجویند و در طلبش تا حدّ توان میکوشند،و رهبری با کفایت بر حقی را میخواهند پس به دوستداری آن میپردازند،و همایشی مکتبی را میجویند پس بدان میپیوندند و تمام امکانات خود را برای آن بکار میبرند و در راه خدا به سرزنش هیچ ملامتگری توجّه نمیکنند.شک نیست که این امر مستلزم مقاومتهایی است که نیاز به ارادۀ نیرومند،و توفیق از جانب خدا دارد،و از این رو قرآن تأکید میکند و میگوید:
« أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ -خدا بر دلهایشان رقم ایمان زده.» یعنی خدا ایمان را در نفوس آنان ثابت و استوار کرده،زیرا در وجود ایشان، هنگامی که تنها برای او و برای حق از هر چیزی جز این دو گذشتند،شایستگی لازم را تشخیص داده.و ایمانی که در دل نوشته و پایدار شود مهمتر و راسختر و راستتر از آن است که در اندامها ظاهر میشود.
« وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ -و با روحی از خود یاریشان کرده.» پس سه نیرو در آنها گرد آمده:ارادۀ آنان+نیروی ایمان+یاری و پشتیبانی خدا،و بدین وسیله بر مخالفتها و ستیزهجوییها پیروز میشوند و از استوارترین پیوندها و ژرفترین و ریشهدارترین پیوستگیها(پیوند با پدران و فرزندان و برادران،و پیوستگی به قبیله و وطن و ملیّت)میگسلند و به پیوستگی رسالتی و پیوند با حق و اهل آن روی میآورند.پیداست که این بیان بر عکس بیانی است که در وصف منافقان آمده که شیطان بر آنان چیره میشود و یاد خدا را از خاطر آنان میبرد پس در آنجا و در آن صورت ذرهّای استقلال و عزّت و اراده برای آنها باقی نمیماند، در حالی که در اینجا ذرّهای سستی و ناتوانی و خواری نمییابی،و حدّ فاصل بین
این دو جز ایمان حقیقی به پروردگار عزّت و چیرگی نیست.
امّا دربارۀ روحی که خداوند به وسیلۀ آن ایشان را یاری میدهد،و ایمان را در دلهایشان استوار میسازد و آنان را به کمک آن روح بر مخالفتها و ستیزهجوییها پیروز میگرداند باید گفت که آن تعبیر از چیزی است که به انسان زندگی حقیقی را میبخشد،و زندگی او در التزام و پیوستگی دایم او به حق است،و از روشنترین مصداقهای آن روح ایمانی است که زندگی واقعی را برای آنان میآورد و آیات و نشانههای خدا را در ضمیر آنان گرد میآورد و ایمان مکتوب در دلهای ایشان آن را در ذهن و خردشان زنده میکند.خدای تعالی گفت:« یٰا أَیُّهَا /15 الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ (1)-ای کسانی که ایمان آوردهاید!چون خدا و پیامبرش شما را به چیزی فراخوانند که زندگیتان میبخشد دعوتشان را پاسخ گویید و بپذیرید»،و از مصداقهای روح تأیید الهی فرشتگان خدایند.اینک پارهای از نصوصی که در تفسیر این کلمه(روح خدا)آمده است:
امام صادق(علیه السلام)گفت:«آن ایمان است»، (2)و گفت:«هیچ مؤمنی نیست مگر آن که دلش در درون خود دو گوش دارد:گوشی که وسواس الخنّاس در آن وسوسه میدمد،و گوشی که فرشته در آن میدمد و خداوند به وسیلۀ آن فرشته مؤمن را پشتیبانی میکند.» (3)آن گاه این آیه را تلاوت کرد.
و امام ابو الحسن هادی(علیه السلام)گفت:«همانا خدای تبارک و تعالی مؤمن را به روحی از خود تأیید کرده که هر وقت او نیکی و پرهیزگاری میکند با او حضور دارد و هر وقت او گناه و تجاوز میکند از او دور و پنهان میشود،پس آن روح با وی هست و هنگام نیکی کردن او از شادمانی به جنبش درمیآید،و هنگام بد کردن او در زمین فرو میرود.پس ای بندگان خدا!نعمتهای خدا را با اصلاح خودتان مواظبت کنید تا به یقین خود بیفزایید،و سودی نفیس و گرانبها برید.
خداوند بیامرزد مردی را که به خیری اهمیّت دهد و آن را به انجام رساند و به شرّی اهمیّت دهد و از آن خودداری ورزد،سپس گفت:ما به وسیلۀ آن روح به فرمانبرداری از خدا و کردار برای او تأیید میشویم». (1)
مصداقهای ایمان استوار و تأیید الهی در وجود صحابۀ مخلص و پاکدل پیامبر خدا جلوهگر شده است،که از علاقههای عاطفی و اجتماعی و سیاسی و همچنین پیوستگیهای قبیلهای و نژادی و...و...گسستهاند تا علاقه و پیوندشان تنها به حق،و پیوستگیشان به حزب خدا باشد،و برای همین به جنگ با پدران و پسران و برادران و قبیلههای خود ایستادند،و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگری نیندیشیدند.امیر مؤمنان(علیه السلام)گوید:«ما با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)بودیم.با پدرانمان و پسرانمان،و عموهایمان میجنگیدیم /15 و این امر جز ایمان و سرسپردگی ما را نمیافزود،که در راه راست پا بر جا بودیم،و در سختیها شکیبا، و در جهاد با دشمن کوشا». (2)
در سیره آمده است که عبد اللّه بن عبد اللّه بن أبی نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)نشست و پیامبر آبی نوشید،آن گاه وی گفت:تو را به خدا،ای پیامبر خدا!آیا از آبی که نوشیدی چیزی باقی نمانده است که آن را به پدرم بنوشانم،شاید خدا بدان وسیله دل او را پاک سازد؟پس پیامبر آن را به او مرحمت کرد،و او آن را برای پدرش آورد.(پدرش)عبد اللّه به او گفت:این چیست؟گفت:ته ماندۀ آبی است که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)نوشیده،برای تو آوردهام که آن را بنوشی شاید خدا بدین وسیله دلت را پاک سازد.پدرش به او گفت:چرا پیشاب مادرت را که بیگمان از این پاکتر است برایم نیاوردی!پسرش خشمگین شد و نزد پیامبر آمد و گفت:ای پیامبر خدا!آیا اجازه میدهی که پدرم را بکشم؟پیامبر گفت:«نه، بلکه با او مدارا کن و به او نیکی کن». (3)
« وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ -و آنان را به بهشتهایی که در پایین آن نهرها جاری است درآورد،در آن جاودانه باشند.خدا از آنان خشنود است.» برای راست بودنشان با او،و پاکدل بودنشان نسبت به او،و یاری و کمکشان به دین او و پیامبر او« وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ (1)-و خشنودی یافتن از جانب خدا بزرگتر است»از هر ثواب و پاداشی دیگر...و ایشان به نوبۀ خود بدو تسلیم شدند و سرسپردند.
« وَ رَضُوا عَنْهُ -و آنان نیز از او خشنودند.» برای شناخت او،و میل با پاداش و ثواب او،پس آنان از آنچه به ایشان میرسد بانگ و فریاد نمیکنند و از دشواریها و گزندهایی که در راه او میبینند روی نمیگردانند،زیرا در جستجوی خشنودی اویند،هر جا آن را بیابند،و بزرگترین سرافرازی آنها در این است که از فداکاریهایی که برای او کردهاند به خود نمیبالند،و هر چیزی جز او را ارزان و ناچیز میشمارند زیرا وجود خود را به خدای تعالی فروختهاند و آن را در گرو خشنودی او گذاشتهاند،پس برای او به حزب گراییدند(یاری کردند و متّحد شدند)،زیر بیدق حق،و رهبری مکتبی،و در گردهمایی مؤمنان،آنچه را او دوست دارد دوست میدارند /15 و بدان عمل میکنند و آنچه را او دشمن میدارد دشمن میدارند و از آن خودداری میکنند،و مقیاس و وسیلۀ سنجش آنان در شناخت باطل و مصداقهایش(دشمنان خدا و پیامبر او)همان حق است که در رسالت،و رهبری الهی و در وجود پیامبر و امامان،و پس از ایشان عالمان مخلص،مجسم و نمایانگر شده است.
« أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ -اینان حزب خدایند،» زیرا اینان تنها و تنها برای او و برای حق و رهبری صالحاناند،حتی ژرفتر از اختصاص محض منافقان به شیطان و باطل و به سردمداران کفر و مظاهر آن.هر
1) 60) -التوبة72/.
کس در جستجوی خط مکتبی اصیل است و میخواهد بدان بپیوندد،بداند که بیقین این خط در جنبشهای الهی با اخلاص تجسّم و تجسّد یافته است،نهضتهایی که بر پایۀ گسیختن از دشمنان خدا و پیکار با آنها نهاده شده،دور از پیوندها و هم پیمانیهای شبههآمیز و بر اساس حق،نه نژادپرستی و ملیّت،و هم قارّهای و آنچه بدین ماند،و نه بر اساس بت سازی از یک تن،که تمام اینها شرکی است پنهانی.
هم چنان که افراد حزب اللّٰه حقیقی با کسانی که با خدا میستیزند دوستی نمیورزند،و از سویی دیگر با کسانی که خدا را دوست میدارند و با او مودّت دارند،نمیستیزند.پس کسانی که با دوستداران و اولیاء خدا و مؤمنان به او دشمنی میورزند و کسانی که تنها گردهمایی و تشکیلات خود را مقیاس شناخت حق از باطل قرار دادهاند،از حزب خدا نیستند،زیرا این ارزشی است جاهلیّتی که مؤمنان حزب خدا آن را مردود میشمارند زیرا مقیاس ایشان خود حق است و رهبرییی که همواره ملازم حق است و آن را در نظر گاهها و موضعگیریهای خود معیار و ملاکی درست قرار میدهد.و این گفتۀ خدا:« أُولٰئِکَ -اینان»اشاره به صفاتی دارد که پیش از این آمد و ما را بدین نکته رهنمون است که انسان و اجتماع به عوامل ظاهری همچون شکل و نام از حزب خدا نمیشود،بلکه با مضمونها و صفات بواقع حزب اللّٰه میشود،و بنا بر این براستی،هر جنبشی که این نام را به خود ببندد حزب خدا نیست،بلکه آن نهضتی که تمام این صفات را در واقعیّت زندگی فردی و اجتماعی تجسّم دهد حزب خداست و اگر شخصی به تجمّعی مؤمن بپیوند ولی این صفات را در خود تجسّم ندهد و هرگز با وجود پیوستگی خود به حزب اللّٰه از حزب خدا نیست.
از کلمۀ«حزب»بدین نکته رهنمون میشویم که افراد آن با نظمی متقابلا به یکدیگر پیوسته و وابستهاند و روابط استوار انسانی و ایمانی آنان را به یکدیگر مربوط میکند،پس در وجود آنان اثری از کینه و تحمیل غل و زنجیر و قید و بند /15 بر یکدیگر و بر برادران مؤمن خود،و نشانهای از روح فردی و تکروی نمییابی.و بر اساس این تعریف گسترده از حزب اللّٰه،ممکن نیست آن را به مصداقهایی از آن در گروهی معین محدود و منحصر کنیم،بلکه جبهۀ تمام مؤمنان راستین است.و این
ارزشها و صفات همان است که به وسیلۀ آنها سعادت را به دست میآورند.
« أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -هان،آگاه باشید که حزب خدا رستگاراناند،» و رستگاری همان سعادت با کامیابی در رسیدن به هدفهای حقیقی انسان است،و رستگاری حزب خدا در دنیا به ایمان و نتایج تطبیق حق و التزام و همواره با آن بودن و به پیروز شدن بر حزب شیطان،و در آخرت رسیدن به بهشتهای خدا و خشنودی اوست.
سورۀ حشر
در کتاب ثواب الاعمال با اسناد آن از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم- نقل است که گفت:«هر کس سورۀ حشر را بخواند،بهشت و دوزخ و عرش و کرسی و پردهها و آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و هوا و باد و پرنده و درخت و کوهها و خورشید و ماه و فرشتگان،همه و همه به او صلوات میفرستند و برای او آمرزش میطلبند،و اگر همان روز یا همان شب بمیرد،شهید مرده است.» نور الثقلین،ج 5،ص 271 پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:«هر کس این سوره را بخواند از حزب خداست که رستگارانند.» ثواب الأعمال،ص 209 /15
این سوره با تسبیح و منزّه شمردن خدا و بیان عزّت و چیرگی او که در بیرون راندن کافران جلوه گر شده آغاز میشود و به(اسماء اللّٰه الحسنی)نامهای نیکوی
خدا پایان مییابد،و در میان این آغاز و پایان برادری ایمانی ای که مسلمانان را به یکدیگر میپیوند بیان شده،در حالی که کافران را هر چند جمع میشماری، دلهایشان پراکنده است...
پس در این سوره دو محور وجود دارد که به یکدیگر،همچون ارتباط میان رود و سرچشمه،و درخت برومند باب ریشههای فرو رفته آن در ژرفا،مربوط میشوند...
چنین است که تسبیح خداوند و تقدیس و منزّه شمردن او از داشتن شریکان،و ذوب شدن در بوتۀ یکتا شناسی او و پناه گرفتن در زیر سایۀ بیدق ستایش او که به نامهای نیکوی او در اهتزاز است...همۀ اینها اساس گردهمایی ایمانیی است که از حجابها و موانع مادی در میگذرد،و ریشهای است برای درخت صفات نمونهای همچون حمایت از یکدیگر و ایثار،و سرچشمۀ جویبارهای حکمت و جهاد و چیرگی و عزّت الهی است.
بدین گونه آیات این سوره در گوشهای هشیار فرو میرود،و دلها را از کینهها پاک میکند /15 و در سراسر آنها نهال دوستی و محبّت را مینشاند و میکارد.
بیایید پرتوهای درخشانی را که از آیههای مبارک آن میتابد به پیشواز رویم:
از آنجا که خداوند ذات قدّوس و منزّهی است که آنچه در آسمانها و زمین است او را تسبیح میکنند،پس او مسلّط و عزیز و حکیم است.
از آنجا که مسلّط و دارای عزّت است کسانی از اهل کتاب را که نسبت به این رسالت کفر ورزیدند و با آن جنگیدند مقهور میسازد و تا روز رستاخیز از خانههای خود بیرون میراند گر چه در آن خانهها و سرزمینها ریشهدار شدهاند و گمان نمیکنند که از آنجا بیرون رانده شوند،هم چنان که تا کنون نیز چنان گمانی نبرده بودند.برای چه؟برای آن که هنگامی که نسبت به رسالت کفر ورزیدند این امر دشمنی و عناد با خدا و پیامبر او بود.و از آیات عزّت خداوند برمیآید که او نسبت به کسانی که با او دشمنی ورزند سختگیر است و آنان را مجازاتی شدید
میکند.
آن گاه سیاق آیات به بیان تضامن و تعاون اجتماعی میان مسلمانان از طریق نقاط پیوسته زیرین میپردازد:
یکم:آنچه خداوند بدون جنگ به پیامبرش رسانده است از آن خدا و پیامبر و مسلمانان مستضعف است.
دوّم:هدف توزیع و تقسیم ثروت جلوگیری از انباشته شدن آن تنها در میان توانگران است.
سوّم:مهاجران نیازمند که از خانههای خود به سبب جستجوی خشنودی خدا رانده شدهاند و به خدا و پیامبرش یاری دادهاند،مردمی صادق و راستگویند و بنا بر این استحقاق و شایستگی دریافت فیء(و درآمدهای عمومی)را دارند.
چهارم:کسانی که در سرای ایمان بر آنان پیشی گرفتهاند و همان انصارند در خود احساس نیازی بدانچه به مهاجران داده شده نمیکنند،زیرا اینان خود هر چند به چیزی نیاز داشتهاند،آنان را بر خویش ترجیح داده و به آنان ایثار کردهاند،و خداوند نیز اینان را از خواهش و آزمندی خودشان حفظ کرده،و کسانی که از آزمندی نفس آنها جلوگیری شده باشد هم آنان رستگاراناند.
بدین ترتیب آیات این سوره از تضامن اجتماعی آغاز میکند و گام به گام فراتر میرود /15 تا به بالاترین مراحل برادری ایمانی که در ایثار نمودار میشود، میرسد.و به نظر میرسد که این بینش همان محور اساسی تمام این سوره باشد.
پنجم:برای آن که مسیر و حرکت برادری در میان نسلهای پی در پی هم چنان برقرار باشد مؤمنان برای کسانی که پیش از آنان ایمان آورده و حق تقدّم دارند آمرزش میطلبند.
ششم:مؤمنان همواره به دعا از پروردگار خود میخواهند که هر زنجیر و بندی را در برابر برادر مؤمن آنان از سینههایشان برگیرد.
هفتم:و هم چنان که قرآن مثالی والا از برادری میان فرزندان بشر در داستان انصار(از اهل مدینه)و مهاجران(از غیر مردم مدینه)برای ما میزند و ایثار و دوستی
موجود میان آنان را بیان میکند،مثالهایی نیز از واقعیّت منافقان(از اهل مدینه)و کافران اهل کتاب(از غیر مردم مدینه)میزند و نشان میدهد که چگونه خیانت بر روابط آنان حکمروا بود،که به آنان وعده دادند در صورتی که مورد هجوم قرار گیرند اینان به آنان یاری خواهند داد ولی خدا گواه است که دروغ میگفتند:هم چنان که مثالهایی دیگر از واقعیّت یهودیان میزند و بیان میکند که چگونه توسّل و تمسّک به عزّت خدا را از دست دادند و از این رو میبینید که شما را میهراسند،هم چنان که دلهایشان در میان خودشان پراکنده است و یکدل نیستند زیرا گروهی هستند که خرد نمیورزند.
رابطه شیطان با پیروان خود چنین است،آنها را به کفر فرمان میدهد(و آرزوی پیروزی را در دلشان میافکند)ولی آنها را وا میگذارد و میگوید:من از خداوند،پروردگار جهانیان میترسم،پس سرانجام آنان دوزخ است که در آن جاوداناند.
هشتم:برای آن که روح پرهیزگاری که همانا اصل هر خیری است در میان امّت رشد و نموّ کند و ببالد و نیرو گیرد،خداوند به ما میفرماید که بنگریم چه چیزی پیشاپیش به سرایی که فردا بدانجا منتقل میشویم،روانه کرده و فرستادهایم،و به ما امر میکند که همواره او را یاد کنیم،زیرا هر که خدا را فراموش کند خداوند او را از یاد خود او خواهد برد(چنان که به مکر خود و سرانجام خود در آخرت نمیافتد)،و به ما میفرماید که بکوشیم تا از اهل بهشت باشیم(که پیش از این به ایشان اشاره شد و گفته شد که با وجود نیازی که به مال خود داشتند مهاجران را بر خود ترجیح دادند و ایثار کردند)،و اینکه از سرنوشت اهل دوزخ بپرهیزیم که این دو گروه برابر نیستند و اصحاب بهشت همان کامیابان و رستگاراناند.
در پایان آیه پروردگار ما،با بیان نامهای نیکوی خود از طریق آیاتی که اگر بر کوهی نازل میشد از بیم و پروای خدا بر زمین فرو میافتاد،به پیامبر خود و مؤمنان تحفه و هدیه میبخشد...
و اگر در این نامها بیندیشیم و به هشیاری بدانها بنگریم در مییابیم که این امر بیگمان متضمن ذوب شدن در بوتۀ یکتاپرستی است،و بیرون آمدن از گرداب آزمندی و خودخواهی با اذن خداوند ممکن میشود.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (1) هُوَ اَلَّذِی أَخْرَجَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مِنْ دِیٰارِهِمْ لِأَوَّلِ اَلْحَشْرِ مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَأَتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی اَلْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی اَلْأَبْصٰارِ (2) وَ لَوْ لاٰ أَنْ کَتَبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمُ اَلْجَلاٰءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابُ اَلنّٰارِ (3) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشَاقِّ اَللّٰهَ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (4) مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَلیٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لِیُخْزِیَ اَلْفٰاسِقِینَ (5) وَ مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لاٰ رِکٰابٍ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ کَیْ لاٰ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اَلْأَغْنِیٰاءِ مِنْکُمْ وَ مٰا آتٰاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (7) لِلْفُقَرٰاءِ اَلْمُهٰاجِرِینَ اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصّٰادِقُونَ (8)
1[الحشر]
:گرد آمدن با راندن،و محشر:محل حشر،و در کتاب مقاییس اللغة:آمده است که الحشر به همان معنای گرد آمدن است،و افزون بر آن معنایی دارد که عبارت است از:پیش راندن و برانگیختن و برانگیخته شدن،و حشره را به سبب فزونی و برانگیخته شدنش در طلب روزی حشره نامیدهاند.در مفردات راغب آمده است:الحشر:بیرون راندن گروهی است از قرارگاه خود و دور کردن آنان به وسیلۀ جنگ و مانند آن و واژۀ حشر را جز در مورد گروه نگویند.
3[الجلاء]
:انکشاف به معنی برهنه شدن و آشکار شدن است،و أجلی عن البلد:یعنی دور کرده شد،و بیرون رانده شد،و گفتهاند«الجلاء»در این آیه برداشتن مانع از آنان است تا آشکار شوند و بیرون رانده شوند،و در مجمع البیان:الجلاء:انتقال از سرزمین و خانههاست.
5[لینة]
:تک درخت خرماست،و یای لینة در اصل واو
بوده که قلب به یای شده،و گفتهاند لینة از لیونة است،و آن هر میوۀ نرمی باشد،و راغب در مفردات خود این گفته را تقویت کرده و میان هر دو معنی را جمع کرده و گفته است:تک درخت خرمای نرم و نازک است.
6[أوجف]
:سرعت سیر،و أوجفت الخیل یعنی اسب را به شتاب واداشت.و گویند الوجوف شتاب همراه با اضطراب است و به گفتۀ خدای تعالی استدلال کردهاند که« قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ وٰاجِفَةٌ »یعنی دلهایشان آن روز مضطرب است.
[رکاب]
:همان شتر است،و در التحقیق فی کلمات القرآن:الرّکاب:مصدر به معنی قرار گرفتن چیزی بر چیز دیگر است،سپس اسم هر چیزی شده که به وسیلۀ آن حمل و نقل تحقق مییابد،و در قدیم گفتهاند همان شتر است به سبب نیرو و بردباری و صبرش،و در صحاح:
گویند:مرّ بنا راکب:بر ما(شتر)سواری گذشت...در صورتی که بویژه بر شتری سوار باشد،و رکاب:المطیّ وسیلۀ سواری است و مفرد آن را راحلة گویند،و مرکب را سفینه گویند و جمع آن مراکب است،و رکبان:گروهی از شترسواران باشند،و گفتهاند:مرکب سفینه است و شتر سفینه نامیده میشود.
7[دولة]
:تداول و دسترسی کامل قومی به چیزی است،و آن حصول چیزی است گاه به دست این و گاه به دست آن یک،و اصل همان انتقال است(یعنی دست به دست شدن).
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)به شهر یثرب مهاجرت کرد تا امکان یابد در محیطی سرشار از اطمینان نهضت تمدّنآفرین خود را بنیان گذارد،و مؤمنان را برای انجام نقش و وظیفهای تاریخی که در انتظارشان بود آماده سازد.ولی شهر خود (مدینه)را در محاصره و احاطۀ مجموعههایی از دشمنان دید که خطرشان علیه او و علیه رسالت او کمتر از گردنکشان قریش نبود،و آن مجموعهها عبارت بود از بنو النضیر و بنو قریظه و بنو قینقاع از قبایل یهودی که از آنجا که صاحبان رسالتی پیشین بودند،دین جدید فکر آنان را به خود مشغول داشته بود و آن را خطری علیه مصالح و موجودیّت خود میشمردند،و چه بسا که دشمنی آنها با دین اسلام،آنان را به ورود در جنگ علیه آن وا میداشت.
از آنجا که این امور حتمی از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)پوشیده و پنهان نبود،کوشش کرده بود معاهدۀ تأمین امنیّت موجود را استوار کند تا آنها را بیطرف نگاهدارد،و خود متوجّه ساختن و پروردن این امّت جدید و آمادهسازی آن برای ایفای نقش تمدن آفرین خود شود.
امّا یهودیان به سبب دشمنی با خدا و پیامبر او و به انگیزه حسدی که پیش خود داشتند،آن پیمان را شکستند،و ماجرا چنین بود که پیامبر خدا نزد آنان آمد تا دیۀ قتل دو تن را که به دست یکی از اصحاب او کشته شده بودند از آنان وام گیرد،و کعب بن اشرف در میان آنان بود،چون حضرتش بر کعب وارد شد،وی گفت:ای ابو القاسم!خوش آمدی،و برخاست و وانمود کرد که گویی
میخواهد طعامی بسازد،و با خویشتن گفت که پیامبر خدا را(صلّی اللّٰه علیه و آله) میکشد و اصحابش را دنبال میکند.آن گاه جبرییل فرود آمد و حضرتش را از آن سوء قصدها آگاه کرد.پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)به مدینه بازگشت«و گفتهاند:ایشان گفتند:بلی،ابی ابو القاسم!آنچه دوست میداری به تو دهیم، سپس با یکدیگر خلوت کردند،و در آنجا(کعب بن اشرف)گفت:شما این مرد را دیگر هرگز در چنین وضعی مناسب برای ترور شدن نخواهید دید،و پیامبر خدا در کنار دیوار یکی از خانههای آنان نشسته بود،و آنها گفتند:مردی بر بام این اتاق بالا رود و تخته سنگی بر او بیفکند.و در حالی که پیامبر خدا با چند تن از اصحاب خود بود خبر تصمیمی که آن گروه گرفته بودند از آسمان به وی رسید.پس برخاست و به اصحابش گفت:«شما از جای خود دور نشوید»و خود به جانب مدینه باز آمد،چون اصحاب دیدند پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)دیر کرد به جستجوی او برخاستند...تا به وی رسیدند.آن گاه پیامبر(ص)آنچه را یهودیان به مکر و غدر اراده کرده بودند و میخواستند انجام دهند،به ایشان خبر داد.آن گاه پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)به محمد بن مسلمه فرمان قتل کعب بن اشرف را داد(و او وی را کشت)و سرش را بر گرفت». (1)
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)چون دشمنی و غدر آنها را دریافت و طبیعة از ارتباط ستون پنجم(جاسوسان)منافقان با آنها آگاه شد عزم جنگ با آنان کرد.
پس به محمد بن مسلمۀ انصاری گفت:«نزد بنی نضیر برو و به آنها خبر ده:که همانا خدای عزّ و جلّ مرا از غدری که میخواهید بکنید آگاه کرده است.پس یا از سرزمین ما بیرون روید و یا آمادۀ جنگ باشید»گفتند:ما از سرزمین تو بیرون میرویم.آن گاه عبد اللّه بن ابی(سرکردۀ نفاق)کس نزد آنها فرستاد که بیرون نروید و بمانید،و محمد را به جنگ بخوانید،و من با قوم خود و هم پیمانهای خویش به شما یاری میدهم،اگر بیرون روید من نیز با شما میروم،و اگر بجنگید من نیز
1) 1) -مجمع البیان،ج 9،ص 257.
همراه شما میجنگم(و در غلبۀ آنها بر مؤمنان انتظار مصلحت مادّی برای خود و یارانش داشت)،از این رو آنها ماندند و حصارهای خود را استوار کردند،و آمادۀ /15 جنگ شدند.و به پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)پیغام فرستادند که:ما بیرون نمیرویم،و تو هر چه خواهی بکن.پس پیامبر خدا برخاست و تکبیر گفت و اصحابش تکبیر گفتند و به امیر مؤمنان(علیه السلام)گفت:بر بنی نضیر بتاز،پس امیر مؤمنان بیدق برگرفت و پیش رفت،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد و آنان را در دژ خود محاصره کرد(محاصره از لحاظ اقتصادی،و زندگانی و اجتماعی تا تسلیم شوند،و با قریش رابطهای نیابند که آنان را پشتیبانی و تقویت کنند)و عبد اللّٰه بن ابی با مسلمانان غدر کرده بود،از این رو هنگامی که پیامبر خدا به نخستین خانههای آنان رسید در خانههای پشت آنها حصار گرفتند و آنچه را پشت آنها بود درهم کوفتند(تا کسی از آن خانهها و وسایل استفاده نکند)و در میان آنها مردانی بودند که خانههایی نیکو داشتند و آنها را ویران کردند(هم چنان که بسیاری از لشگرها هنگام عقب نشینی از شهر یا منطقهای چنین میکنند)،و پیامبر خدا دستور داده بود درختان خرمای آنها را قطع کنند(تا از آنها برای خوردن یا حصار گرفتن استفاده نکنند)پس از این امر به فغان درآمدند و گفتند:ای محمد! آیا خدا به تو فرمان داده است که فساد کنی؟اگر اینها از آن توست،پس بستان و اگر از آن ماست آنها را قطع مکن.آن گاه پس از این جریان گفتند:ای محمد!ما از سرزمین تو بیرون میرویم،پس مال ما را به ما بده،(و این دلیل ضعف و عدول آنها از موضعگیری سابقشان بود)،پس گفت:«نه،بیرون میروید ولی فقط میتوانید به اندازۀ بار شتری همراه ببرید».آنان این شرط را نپذیرفتند،و چند روز ماندند،سپس(از آنجا که ضعیفتر شده بودند عدولی بیشتر کردند)و گفتند:بیرون میرویم و به اندازۀ بار شتری از آن ماست که میبریم.پیامبر(ص)گفت:«نه، بیرون میروید و هیچ یک از شما چیزی با خود نمیبرد،و اگر چیزی همراه کسی بیابیم او را میکشیم»(این موضعگیری خردمندانه و محکم از جانب رهبری رسالتی ضعف را در نفوس آنان و نیروی مسلمانان را تأکید کرد).آن گاه بدین شرط بیرون
رفتند،گروهی از آنها به فدک و وادی القری رانده شدند،و گروهی از آنان به شام رفتند». (1)
پیامبر با این کار به سه هدف تحقق بخشید:نخست،دست یافتن بر دشمنی خطرناک و از بین بردن آن،قطع پشتیبانی از منافقان که به آنها و آرزوهایشان تکیه داشتند.دوم،ضعیف کردن جبهۀ منافقان.سوم،کسب هیبت در میان دشمنان باقی مانده چون قریش.و در بعد استراتژیک شبه جزیره از وجود یهودی پاک شد.
[1]
شناخت خدا بزرگترین انگیزۀ انسان برای عبادت و تسلیم به او و بهترین ضمانت برای پایداری بر آن است،و راه معرفت و شناخت او منزه دانستن اوست از شریک،و شناختن نامهای نیکوی او تا بدانیم که او سبحانه و تعالی شایستۀ عبادت است و نفوس و خردها و اندامهای ما بتمامی بدو تسلیم شود و سربسپارد.و پروردگار ما به هر چیز اندازه از نور معرفت خود را الهام کرده،و از این رو هر چیزی به ستایش او مشغول است و تسبیح او میگوید،« وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)-و هیچ چیزی نیست جز آنکه به ستایش او تسبیح میگوید.» « سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -خدا را تسبیح گویند هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است.» تسبیحی تکوینی به تمام ناتوانی و محدودیت موجودات که به معنی نیاز آفریدگان به آفریننده و مدبّر است،و تسبیحی عملی آنجا که همه چیز تسلیم شده و مطیع اراده و قوانین اوست،و اجابت امر و نهی او،تسبیحی که هر یک به زبان خود بدان گویاست.و اگر آفریدهای مختار مانند انسان سرپیچی کند و خدا را
اجابت نکند و زبانش بر یاد و نام او نگردد،نمیتواند از تسبیح او به صورت تکوینی سرپیچد،و نمیتواند با اراده و قوانین او مقاومت و مخالفت ورزد،و بلکه برای او امکان ندارد که تا ابد در همین حال سرپیچی باقی ماند،پس اگر تا کنون به اراده و اختیار خود اجابت حق نکرده است در قیامت،آنجا که حسابرسی از آن خداست با تمام وجود خود تمکین خواهد کرد و سر فرود خواهد آورد.
و انحراف نادر انسان از مسیر هستی پیرامون خود،در صورتی که امر پروردگارش را اجابت نکند،چیزی از شأن خدای عزّ و جلّ را تغییر نمیدهد،و ذات او منزّه است خواه آفریدگانش او را تسبیح گویند یا نگویند و این از آن روست که والایی و فراتر بودن او از داشتن شریک و ناتوانی و محدودیت حقایقی است ذاتی نه اکتسابی.
« وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و اوست پیروزمند حکیم.» عزّت و حکمت او در هستی،و در حرکت بشریّت و در کتابی که در آن خود را به آفریدگانش مینمایاند،جلوهگر شده است،و قرآن این دو صفت(عزّت و حکمت یعنی چیرگی و حکیم بودن)را در آغاز و پایان این سوره که دیگر آیاتش تجلّیات همین دو صفت است تأکید میکند، /15 در این سوره سخن از شکست دشمنان خدا و پیروزی او پیامبرانش بر آنان رفته که نشان عزّت و چیرگی اوست،و نیز تدبیر او و حکمت پارهای از احکام و قانونگذاریهای او بیان شده که نمایانگر حکمت او است.
[2]
قرآن یکی از رویدادهای تاریخی را یادآور میشود که در آثار و رویدادهای آن عزّت و حکمت خدا منعکس شده،و تصویری از چیرگی او و پیامبرانش را برابر ما میگذارد و گفتار قرآن جلوههای عزّت و حکمت او را از یکدیگر جدا میکند،پس با عزّت و چیرگی خود شکست دشمنان و پیروزی پیامبر خود و مؤمنان را مقرّر داشت،و با حکمت خویش این پیروزی بزرگ را بدون دادن قربانیها به مسلمانان بخشید.
« هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مِنْ دِیٰارِهِمْ لِأَوَّلِ
الْحَشْرِ
-اوست آن که نخستین بار کسانی که از اهل کتاب را که کافر بودند،از خانههایشان بیرون راند.» «حشر»همان جمع،به معنی گردآوردن و به سویی راندن است،و در المنجد آمده،حشره عن بلاده:او را تبعید و نفی بلد کرد.و جمع،از جایی به جایی دیگر بردن و گردآوری (1)است.و در این آیه و آیۀ سوم اشاره به اخراج(بیرون راندن)و اجلاء(تبعید کردن)شده است« مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا -نمیپنداشتید که بیرون روند»،و« کَتَبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاٰءَ -خدا تبعید را بر آنها مقرر کرد»،و معنی آن این است که:خدای تعالی یهودیان را در اولین تبعید،به عنوان نخستین مرحله از شبه جزیره تبعید کرد،و تبعیدی پس از تبعیدی دیگر به دنبال آن میآید تا یک تن از آنان باقی نماند.و این امر هنگامی که مسلمانان قوی شوکت شدند عملا روی داد،و یهودیان احساس خطر کردند،و تبعیدشان تا حشر قیامت، بدون بازگشت آنان به خانههایشان ادامه مییابد.
خدای تعالی گفت:« اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ -کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند»،و نگفت:جملۀ اهل کتاب،چرا؟شاید از آن رو که جنگشان علیه خدا و موضعگیری حزب او نسبت به آنها از خاستگاه نژادپرستی و حسد نبود که آنها طرفداران و اهل کتابی دیگرند بلکه ناشی از موضعگیری دشمنانۀ این گروه در برابر خدا و قرآن و پیامبر بود،اینان علیه پیامبر توطئه چیدند،و پیمان خود را با مسلمانان شکستند،و در هم پیمانی با کافران مکّه و مشرکان آن شهر علیه خدا و پیامبر کوشیدند،بدین معنی که چون مسلمانان به روز احد شکست خوردند /15 و دچار تردید شدند،اینان پیمان شکستند و در آنان طمع کردند،پس کعب بن اشرف با چهل سوار به مکه رفت و نزدیک کعبه با ابو سفیان پیمان بست. (2)پس اهل کتاب اگر به کتاب خود و پیمانهای خویش پایبند باشند در اسلام محترماند،امّا اگر به
کفران(این همزیستی)پردازند و توطئه کنند،از ذمّه و تعهّد اسلام خارج شدهاند،و جنگ با آنان و تبعیدشان از سرزمین مسلمانان واجب است.و این درست همان چیزی است که با یهودیان بنی نضیر و جز آنان شد.و این رأی به واقع نزدیکتر است تا تفسیر«کفروا»به معنی نپذیرفتن اسلام،زیرا خداوند آنان را به پذیرفتن اسلام مجبور نمیکند و هرگز نصرانی یا یهودی بودن ایشان موجب جنگ با آنان شمرده نمیشود.بلکه حق زندگی امن در ذمّۀ اسلام و مسلمانان برای آنان واجب شناخته شده و از آنان همچون هر هموطن مسلمان،ضمن پیمانها و حدودی که در کتابهای فقهی بتفصیل آمده،دفاع و حمایت میشود.این امیر مؤمنان(علیه السلام)است که از تجاوزی که به یک زن مسلمان در سایۀ(حکومت ظاهری)او شده هم چنان که از تجاوزی که به زنی از اهل کتاب شده است یکسان آزرده و متألّم میشود و فرقی میان آن دو نمینهد و میگوید:«شنیدهام مردی از مهاجمان به خانۀ زنی مسلمان و زنی که با پیمان در پناه اسلام است درآمده،گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال آنان را به در میآورده است...اگر از این پس مرد مسلمانی از غم چنین حادثه بمیرد، چه جای سرزنش اوست،که در دیدۀ من شایسته و درخور واکنش اوست.» (1)این همان واقعیّت اسلام و دیدگاه درستی است که شایسته است در تحلیل تاریخ و موضعگیریهای مسلمانان نسبت به اهل کتاب در نظر گرفته شود،اما کینتوزیهایی که از جانب صهیونیستها و صلیبیان متوجّه این دو حقیقت است جز بر شالودۀ حسد و هواها و مصالح نهاده نشده،و بطبع پس از پیوستن کنست و واتیکان به گردونۀ استکبار جهانی این امر واضحتر است.بلی،اگر اهل کتاب به تحریف کتاب خود پردازند،و به راه ضدیّت با ارزشهای حقیقی بیفتند،و به مسیر جنگ با اسلام و رهبری و پیروان آن در آیند،جنگ با آنها واجب میشود،زیرا در این صورت به هیچ رو بهرهای از رسالتهای خدا و پیامبران او ندارند.
دیگر بار به آغاز این آیه برمیگردیم که گوید:«هو-اوست آن خدایی
1) 6) -نهج،خ 27،ترجمه دکتر شهیدی،بنگرید به ص 27-28.
که...»و میپرسیم چرا خداوند بخصوص در اینجا ارادۀ خود را تثبیت و با لفظ «هو»تأکید میکند؟ /15 یکم:زیرا پیروزیها و نتایجی که مؤمنان به دست میآورند بیقین به ارادۀ خداست.
دوم:تأکید قرآن بر این حقیقت بویژه ضرورتی بسیار دارد و آن ضرورت این است که این آیات از رویداد تبعید یهودیان سخن میگوید که بدون نبردی نظامی صورت گرفت و به دنبال آن احکام توزیع فیء(غنیمت جنگی)آمده،که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آن را به دستهای از مردم،بدون دیگران،اختصاص داد، و منافقان دربارۀ آن شبهههایی برانگیختند.پس خاطرنشان کردن این امر که آن تبعید در نتیجۀ ارادۀ الهی،و بدون نبرد صورت گرفته این نکته را میرساند که همانا خداوند است که دشمنان را بیرون رانده،و نتایج و بهرههای مادّی در این غنیمت در اختیار پیامبر است و او هر گونه بخواهد در مورد آنها عمل و تصرف میکند و این همان است که شبهههای منافقان را دربارۀ تقسیم غنیمت باطل میسازد.
سپس نقش و اثر اراده را در پیروزی مسلمانان و بیرون رفتن یهودیان تأکید میکند که چگونه اراده،به رغم شرایط و گمانهای بر عکس،این معادله را تغییر داد.
مسلمانان در حالی که نیروی یهودیان را میدیدند و آن را با تواناییهای محدود خود، از سویی دیگر میسنجیدند نمیپنداشتند که سرانجام آنها بیرون خواهند رفت، یهودیان نیز از سوی خود،در حالی که مجهّز به سلاح،و برخوردار از کمک دولتمندان در دژها پناه گرفته و حصاری شده بودند،به خاطرشان نمیگذشت که نیرویی بتواند بر آنان پیروز شود و بیرونشان کند.
« مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا -شما نمیپنداشتید که آنان بیرون روند.» هم چنان که غرور کار یهودیان را بدانجا کشاند که پنداشتند میتوانند حتّی در برابر قدرت و ارادۀ خدا مقاومت و پایداری کنند،امّا منافقان و خود یهودیان و کسانی که به زندگی با مقیاسهای مادّی ظاهری مینگریستند و غیب را به حساب نمیآوردند،به پیروزی جبهۀ خود و شکست مسلمانان یقین قطعی داشتند،و
منافقان با بنی نضیر مکاتبه میکردند و آنان را به پایداری دلیری میدادند.
اگر ما قضیۀ نبرد اسلام و صهیونیسم را که امروز برپاست با تمام ابعاد آن بررسی کنیم /15 صورتی دیگر از مضمون این آیۀ کریم را مییابیم.پارهای از مسلمانان میپندارند که یهودیان از فلسطین بیرون نمیروند،و این امری است که بسیاری از آنان را وادار به تسلیم شدن و برداشتن بیدق رام گشتن کرده است.و صهیونیستها که نیروهای استکباری آنها را تقویت و پشتیبانی میکنند،خود را در برابر هر نیرویی محصون و محفوظ مییابند و میپندارند که نیرومندترین قدرتند،و این غرور نه تنها آنان را به اصرار بر باقی ماندن در فلسطین واداشته بلکه طمعهای توسعه طلبانه را نیز در میانشان برانگیخته است.
ولی نیروی خدا برتر از نیروی آنان است و آنها را به وسیلۀ لشگر خود شکست خواهد داد« وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمٰا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا تَتْبِیراً (1)-تا به مسجد درآیند،همچون بار اول که به مسجد درآمده بودند و به هر چه دست یابند سخت نابود سازند»،و بزودی روزی خواهد آمد که برای صهیونیستهای غاصب و کسانی که از آنها پشتیبانی میکنند به تأکید معلوم شود که نیرویشان برای آنان سودی ندارد،و خداوند نقاط ضعف آنها را میداند و روشها و تاکتیکهایی دارد که در نظر آنها سابقهای نداشته و پدران و پیشینیانشان نیز همین گونه فریب خوردهاند.
« وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّٰهِ -و میپنداشتند دژهایشان آنان را در برابر خدا نگهداری میکند.» پس به عوامل ظاهری اعتماد کردند،و بر پایۀ آنها نقشه کشیدند و طرح ریختند،زیرا در نظر خودشان طرحی استوار و محکم بود و برابری کردن با آن امکان نداشت،ولی بسیاری از امور حتمی و حقایق از دیدۀ آنان پنهان ماند و برای آنها حسابی درست نکردند،و چه وقت بشر به چنان درجهای از دانش میرسد که بر
1) 7) -بنی اسرائیل(الاسراء)7/.
همه چیز احاطه یابد؟! « فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا -پس خدا از سویی که حسابش را نمیکردند بر آنان تاخت.» بیشتر مؤلفان گفتهاند که:در دلهایشان هراس افکند،امّا آنچه پیداست این است که چیزی که حسابش را نمیکردند،چیزی غیر از هراس بوده است،زیرا اگر هراس بود بیگمان تعبیر«فقذف-پس افکند»میآمد در حالی که پس از این عبارت گرفته است:«و قذف».و شاید مراد این باشد که در طرحها و نقشههای خود حتی از پارهای جوانب آشکار اغفال شدند، /15 و این دلالت بر آن دارد که نیروهای ظاهر مستکبر و گردنکش نمیتواند تمام نقاط ضعف و رخنههای موجودیّت خود را ببندد و همین رخنههاست که به مؤمنان اجازه و امکان میدهد تا از خلال آنها آنان را درهم شکنند.مثلا دژهای یهودیان در پیرامون مدینۀ منوّر در برابر بعض حملاتی سخت که اعراب بیابانگرد بر ضدّ مناطق آباد و مسکونی میکردند مقاومت نشان میداد امّا نتوانست در برابر نیرویی رسالتی که رهبری بینظیر آن را رهبری میکرد، پایداری کند.
وانگهی وضع موجود ضمن معادلاتی سیاسی و پیمانهای نظامی برقرار شده بود که تمام آنها پس از استقرار پیامبر در مدینه بر هم خورد،و چه بسا که آیات آینده به این روند اشاره میکند.
مسلمانان آن قلعهها را هم چنان،بیش از بیست شب در محاصره گرفتند و این امر یهودیان را وادار به تسلیم کرد.
« وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ -و در دلهایشان هراس افکند.» پس دو عامل برای شکست آنان وجود داشته است:نخستین عامل ظاهری مادی است و همان تاختن خداست بر آنان از جایی بیرون از حسابها و نقشههایی که داشتند.دومین عامل پنهانی است و همان هراس است،زیرا سلاح هر چند پیشرفته و کشنده باشد،در صورتی که صاحبش ارادۀ جنگ نداشته و جانب معنوی او،یعنی روحیّهاش متزلزل باشد سودی ندارد.و از این رو سلاح معنوی(تقویت
روحیۀ سپاهی و تضعیف دشمن)از مهمترین عوامل پیروز است،و برای این امر، کشورهای در حال جنگ اموال و امکانات بسیار بکار میاندازند و وسایل و کارشناسان مؤثّر بسیار را بدان اختصاص میدهند،و برای نوآوری در این زمینه تا آنجا که میتوانند میکوشند.سلاح بیم و هراس و سلب روحیۀ دشمن از برندهترین و آشکارترین سلاحهایی بود که خدا به وسیلۀ آنها پیامبر اسلام را تأیید و پشتیبانی میکرد،و مسلمانان در جنگهای خود بدان اعتماد داشتند.در رویارویی پیامبر با بنی نضیر خداوند هراس را به دلهای یهودیان افکند تا سراسر دلشان را فرا گرفت، آن وقت معادله تغییر یافت و از کبریاء و غرور به شکست نفسانی تبدیل شد،و پیغمبر خود را ملزم به استفاده و بکار بردن سلاح وحشت و هراس دید که امر به ترور کعب بن اشرف داد،و شاید ویران کردن بعضی از خانههای ایشان و بریدن درختهای خرمایشان،از پارهای جوانب خود،بخشی از طرح ترسانیدن آنها باشد.
هنگامی هراس بر دلها مستولی میشود،دشمن قدرت طرح ریزی درست را از دست میدهد،زیرا مهمترین چیزی که انسان در اندیشیدن منطقی و عاقلانه بدان نیاز دارد همانا استقرار و اطمینان درونی است،و یهودیان این را از دست دادند و از تعقّل واماندند و به اعمال انفعالی روی آوردند،از این رو نادانسته طرحهایی بر ضد خود ریختند و کارهایی به زیان خود کردند تا آنجا که به دست خود خانههای خویش را ویران کردند تا مسلمانان از آنها استفاده نکنند،و گفتهاند از آن رو که ویرانهها حایل و مانعی در برابر پیشروی مسلمانان شود،چنان کردند،و نیز گفتهاند برای آن که عرصه و میدانی برای مانور جنگی باز کنند به تخریب خانههای خود پرداختند.و از دیدۀ آنها پنهان ماند و متوجّه نشدند که با این اقدام شکست خود را به مسلمانان نشان دادند و روحیۀ دشمن خود را تقویت کردند و مسلمانان پس از آن که گمان میکردند یهودیان بیرون نخواهند رفت،به شکست و خروج آنها یقین یافتند،و به واقع آنها در تحقق مهمترین هدفهای مؤمنان از این رویارویی با ایشان که همان درهم شکستن کیان و موجودیّت یهود بود،به مؤمنان کمک کردند.
« یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ -خانههای خود را به دست خود و به دست مؤمنان ویران میکردند.» این رویداد تاریخی و امثال آن با منافع دنیوی و اخروی آن برای انسان سزاوار بررسی و تحلیل است،و مؤمنان از دیگران بدین بررسی شایستهترند،زیرا این بخشی از تاریخ تمدن ایشان است و بیش از هر چیزی به آنان مربوط میشود و برای آنها اهمیّت دارد.
« فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ -پس ای صاحبان بینش،عبرت بگیرید.» اعتبار همان عبور و گذر از ظواهر به حقایق و از رویدادها به پشت پردۀ وقایع است.و عبرت حقیقی آن نیست که انسان از بررسی هر رویداد یا قضیهای تنها انکاری علمی و نظریّات و طرحهایی را بهره گیرد،بلکه افزون بر این باید نتایج مذکور در رفتار شخصی او در زندگی منعکس شود و از آنها به مهمترین عبرتها و اندرزها که همان ایمان به خدای عزّ و جلّ است راه یابد.و جز صاحبان بینش درست به این غایت نمیرسند.امام صادق(علیه السلام)گفت:«عبرت گیری جز برای اهل صفا و بینش حاصل نشود»، (1)و سپس /15 این آیه را تلاوت کرد.
از مهمترین عبرتهایی که از این رویداد تاریخی بهره میبریم،همان شناخت حکمت و عزّت خدا و اعتماد به پیروزی دادن او به مؤمنان بر رغم شرایط و عوامل معارض و مخالف است.و ما چه قدر بدین عبرت نیاز داریم!و در حالی که امروز در جبهۀ نبرد علیه دشمنان امّت اسلام ایستادهایم،و بویژه علیه صهیونیستهای غاصب قرار گرفتهایم،چه قدر باید به این بینش مسلّح باشیم و از بررسی آن تجربۀ تاریخی بهره بریم! [3-4]
آیه سوم میآید تا ما را در برابر نتیجهای که این نبرد بدان انجامید قرار دهد،که خداوند پیامبرش را بر یهودیان پیروزی داد و چیره کرد،پس پیروزی
1) 8) -نور الثقلین،ج 5،ص 274.
برای مؤمنان و تبعید از مدینه به سرزمین شام و جز آن برای یهودیان مقرر شد.قرآن در اینجا ما را به گذشت اسلام متوجّه میسازد،و این که چگونه فرزندان این مکتب از دیدگاه و به انگیزه کینتوزی نبرد نمیکنند بلکه نبردشان معلول انگیزههای الهی و انسانی است،پس با تسلیم شدن یهودیان،و دست یافتن مؤمنان بر آنان،رهبری مکتبی به انتقامجویی تشویق نکرد،بلکه فرمان خدا را در این قضیّه دائر بر تبعید ایشان و مصادرۀ داراییهاشان-جز آنچه در طول سفر بدان نیاز داشتند-اجرا کرد.
و این به خودی خود تأکیدی است دیگر بر این که موضعگیری اسلام نسبت به اهل کتاب بر پایه مطامع یا نژادپرستی یا هر چیز دیگر بجز حق نهاده نشده است،و گرنه آنان را میکشتند و به بردگی میگرفتند و زنانشان را کنیز خود میکردند.
« وَ لَوْ لاٰ أَنْ کَتَبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاٰءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیٰا -و اگر نه آن بود که خدا تبعید را بر آنها مقرر کرده بود،در دنیا به عذاب گرفتارشان میکرد.» به دست مؤمنان یا به طریقی دیگر،بیآنکه امر منحصر به تبعیدشان شود،یا عذابشان را به آخرت موکول میکرد، « وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابُ النّٰارِ -و در آخرتشان عذاب آتش است.» از این آیه درمییابیم که عذابی که مجرم مصرّ در دنیا میبیند عذاب آخرت را از او برنمیدارد بلکه هر دو عذاب را با هم میبیند.
آیا خداوند تبعید را بر آنان مقرر داشت و مسلمانان فرمان او را به اجرا درآوردند و این تنها برای این بود که آنها یهودی بودند،چنان که صهیونیستهای کینتوز ادّعا میکنند و سینههای یهودیان جهان را با دشمنی و کینه به وسیلۀ تبلیغات گمراه کننده و برنامههای تربیتی منحرف خود بر ضد اسلام و مسلمانان انباشته میکنند؟!هرگز...بلکه آنچه روی داد نتیجۀ عهد شکنی و خیانت آنها در دو پیمان و جنگشان با خدا و پیامبر او بود.
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -و این به کیفر آن بود که با خدا و پیامبرش ستیزه کردند.» یعنی در برابر این دو در جانب«دو شقیّ»دیگر ایستادند،و خود را به جنگ
علیه این دو گماشتند،و تمام پیمانها را بر سینۀ دیوار کوفتند و شکستند.نژادپرستی و نگرش خود خدا بینی یهودیان تا بدین درجۀ سقوط کشید،ایشان به خود حق میدهند که با خدا و اولیاء او بجنگند و عهد بشکنند و هر چه امیالشان خواست بکنند،زیرا خود را پسران خدا و ملّت برگزیدۀ او میشمارند و خود را برتر از حق و دین میبینند،و حقّ تصرّف مطلق در هر چیز را دارند.و این صفت هر کسی است که به خود بزرگبینی گرفتار است.آیا یهودیان ادّعا نمیکنند که قوم برگزیدهاند و تمام مردم برای خدمتگزاری آنان آفریده شدهاند؟!وانگهی آیا آنها نیستند که گفتند:« لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ (1)-راه اعتراض غیر اهل تورات بر ما بسته است»؟بلی.ولی آیا میتوانند با قوانین و ارادۀ خدا رویارویی کنند؟ هرگز...
« وَ مَنْ یُشَاقِّ اللّٰهَ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -و هر که با خدا بستیزد بداند که خدا به سختی کیفر میدهد،» و نگفته است«العذاب»،زیرا کلمۀ«عقاب-کیفر»شامل معنی عذاب و جزا با هم است و در اینجا مناسبتر بوده است.در این آیه پرهیزی است برای هر که با حق و مظاهر آن دشمنی میورزد،قطع نظر از صفت و پیوستگی و مذهب او،و این عبارت از همان روز که نازل شد هم چنان پرهیزی است برای هر کس که نفسش او را به جنگ با خدا وا میدارد،و خدای تعالی گفته است:« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -و این به کیفر آن بود که با خدا و پیامبرش ستیزه کردند»و سپس گفت « وَ مَنْ یُشَاقِّ اللّٰهَ -و هر که با خدا بستیزد»و نامی از«رسول»نیاورد، و این ما را بدان رهنمون است که پروردگار موضعگیری منفی نسبت به رهبری مکتبی را موضعگیری علیه خود میشمارد،و دیگر اینکه ما دشمنان خدا را از خلال موضعگیریهایشان نسبت به رهبری مکتبی میشناسیم.
[5-6]
خداوند این حقیقت را پیش میکشد که تبعید نتیجۀ ستیزۀ یهودیان
1) 9) -آل عمران75/.
با خدا و پیامبرش بود،و تأکید بر کیفر سخت را که هر ستیزندهای با ذات سبحان او بدان دچار خواهد شد،به عنوان مقدمهای برای رفع دو شبههای میآورد که یهودیان و منافقان در پیرامون پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)برانگیخته بودند و آن دو عبارت بودند از بریدن درختان خرما و تقسیم فیء(غنیمت جنگی)،و این بیان برای آن آمده است که مؤمنان علیه تبلیغات گمراه کننده مجهّز باشند و بدانند که آن ستیزه منحصر به یهودیان نبوده و جنگ با خدا نیز تنها با برکشیدن شمشیر(و توسّل به سلاح)نیست بلکه شک کردن در رهبری پیامبر و عقب ماندن از فرمانبرداری او ستیزهای دیگر است که مرتکب آن مستحق کیفر شدید است هم چنان که یهودیان سزاوار آن شدند.
یهودیان پس از آن که پیامبر فرمان بریدن درختان خرما را داد کوشیدند تا از این رویداد برای به شک انداختن مؤمنان در رهبری او(صلّی اللّٰه علیه و آله) بهره برداری کنند،از این رو گفتند:گناه درخت چیست؟در حال یکه خود ادّعا میکنید که اصلاح کنندگانید!، (1)و زبانهای منافقان هراسیده بکار افتاد تا این شایعه را در صفوف مؤمنان بپراکند،از این رو وحی این شبهه را از میان برد و شایعات منافقان را بدین گونه رد کرد که تأکید نمود تصمیمگیری در این قضیّه از جانب پیامبر و به میل او نبود بلکه امر خدای سبحان بوده است.
« مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَلیٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ - هر خرما بنی را که بریدید یا آن را بر ریشههایش باقی نهادید،به فرمان خدا بود.» لینه هر درخت خرمایی است که به ثمر رسیده باشد،و گفتهاند:نام بهترین نوع خرما در مدینه است و درخت آن را نیز لینه نامند.پس پیامبر در آن هنگام به فرمان و حکم خدا رفتار میکرد و در نتیجه مؤمنان اوامر او را عملی نمیکردند و از او فرمان نمیبردند بلکه ارادۀ خدا را به مرحلۀ اجرا درمیآوردند و احکام و قوانین او را به جریان میانداختند،پس موجبی نداشت که بدان شبههها و شایعات گوش فرا دهند،زیرا این کار انسان را به ستیزۀ با خدا و پیامبر او میگماشت،وانگهی این
1) 10) -الدرّ المنثور،ج 6،ص 187.
قرار در خلأ و بیهوده انجام نمییافت،بلکه بر سوابق و هدفهایی متّکی بود که مهمترین آنها کیفر /15 مناسب برای دشمنان خدا بود.
« وَ لِیُخْزِیَ الْفٰاسِقِینَ -تا نافرمانان خوار گردند.» از این مقطع میتوانیم دریابیم که ریشهکنی خرما بن در مسیر تنگنای محاصره،و وارد کردن هراس به دلهای آنان و ریشهکن کردن وجودشان از مدینه و اطراف آن قرار داشته است.و این کیفر نافرمانی و ستیزهجویی آنان بوده است،با توجه به اینکه اسلام دین صلاح و اصلاح است و از تباهی و فساد در زمین نهی میکند و این کار را از صفات شخص گردنکشی میشمارد که خدا او را دوست نمیدارد.خدای تعالی گوید:« وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ (1)-و چون از نزد تو بازگردد، در زمین فساد کند و کشتزارها و دامها را نابود سازد،و خدا فساد را دوست ندارد»، « وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ (2)-و خدا مفسدان را دوست ندارد»و گفت:
« فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (3)-نعمتهای خدا را یاد کنید و در زمین تبهکاری و فساد مکنید».ولی اسلام از بین بردن کشت و حتی نسل را در صورتی که پیروزی حق و اجرای عدالت منوط و موقوف به آن باشد آزاد میشمارد،زیرا در این صورت چنان کاری جزئی از طرح اصلاح خواهد بود و تنها وقتی آن را حرام میداند که فساد باشد.و هنگامی که مسلمانان این سوابق و عوامل پشت پرده و ارزشهای مهمّ را درک کنند دیگر تحت تأثیر شبههها و شایعات واقع نمیشوند و با قناعتی راسخ به رهبری و دین خود تسلیم میشوند و سر میسپارند.
امّا شبهۀ دوم:از دهان منافقان برآمد و از آنجا ریشه گرفت که پیامبر در غنیمت بنی نضیر تصرّف کرد و آن را به مهاجران پرداخت و چیزی به انصار نداد، جز دو تن از انصار یعنی:سهل بن حنیف و ابو دجانه.از این رو منافقان پیامبر را
متهم به طرفداری از قوم خود از گروه مهاجران کردند و خواستند بدین وسیله در میان دو گروه تفرقه افکنند،و انصار را از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)جدا سازند و به دنبال آن رهبری و جنبش او را ضعیف کنند و پیداست که بیشتر این منافقان از اهل مدینه بودند که سهمی از آن غنیمت نبردند،پس این عامل و عامل نفاق و دورویی /15 که در ذات آنان ریشه دوانده بود ایشان را واداشت که این مرتبه با استفاده از رویداد تقسیم غنیمت برای رسیدن به هدفهای شوم خود دست به کار شوند-و این امر در رفتار آنان چیز جدیدی نبود-آنان همواره پیرامون اسلام و رهبری مکتبی را به دیدهبانی گرفته و منتظر بودند کوچکترین شبههای پیدا شود یا دستاویزی بیابند که بتوانند آن را تبدیل به شبهه کنند و به هدف برسند.
قرآن حکم تمیز دهنده و قاطع را در این قضیه بیان کرد تا قانون تقسیم غنایمی را که مسلمانان از دشمنان به دست آوردهاند وضع کند.این غنایم بر دو نوعاند:
یکم:آنچه به وسیلۀ جنگ(و به قهر و غلبه)به دست میآورند که یک پنجم از اصل آن متعلق به پیامبر و پس از او امام است و چهار پنجم باقی میان رزمندگان مسلمان تقسیم میشود و غنیمت نام دارد.
دوم:آنچه بدون جنگ به دست میآورند که تمام آن متعلّق و مخصوص به پیامبر و پس از او امام است و هر گونه بخواهد در آن تصرف میکند و انفال نام دارد.
امام صادق(علیه السلام)گفت:«انفال مالی است که بر آن اسب و شتری نتازاندهاند (با لشگرکشی به دست نیامده)،یا قومی مصالحه کردهاند،یا قومی خود به دست خویش آن را دادهاند،و هر زمین ویران و درون درّهها از آن پیامبر خدا و امام بعد از او است،هر جا خواست میگذارد و به مصرف میرساند». (1)
از معاویة بن وهب مروی است که گفت:به ابی عبد اللّه(امام صادق(ع) گفتم:فوجی را امام اعزام میکند و غنایمی به دست میآورند،چگونه تقسیم
1) 14) -نور الثقلین،ج 5،ص 275.
میشود؟گفت:«اگر به فرماندهی امیری که امام مأمور کرده است پیکار کردند باید یک پنجم آن را برای خدا و پیامبر کنار بگذارند و چهار پنجم باقی را میان خود تقسیم کنند ولی اگر با مشرکان در آن مأموریت پیکار نکردند،(و مشرکان به نوعی دیگر تسلیم شوند)تمام آنچه به غنیمت گرفتهاند از آن امام است و هر جا بخواهد آن را میگذارد و به مصرف میرساند». (1)
آنچه از بنی نضیر به دست مسلمانان افتاد از چیزهایی بود که خداوند به قدرت خود پیامبرش را بر آن تسلّط داد و مسلمانان جنگی برای آن نکردند،پس از طرف خدا مخصوص به پیغمبر است و کسی حق ندارد چیزی از آن را مطالبه کند /15 یا به تقسیم آن اعتراض نماید و حقّ تصرّف مطلق در آن از جانب خدای عزّ و جلّ متعلّق به پیامبر است.
« وَ مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ -و آنچه خدا از دارایی آنان به پیامبر خود غنیمت داد.» أفاء:یعنی رجوع داد و برگرداند،و گفتهاند آن را از آن رو«فیء»نامیدهاند که خداوند به عنوان خیراتی برای پیامبر قرار داده است و دیگران به مصلحتی در آن تصرّف میکرده(و آن را در اختیار داشتهاند)پس چون پیامبر آن را به تصرّف درآورد،آن مال بدو بازگشته است.و خدا داناست.
« فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لاٰ رِکٰابٍ -و شما اسب و شتری بر آن نتازانده بودید.» یعنی آمادگی و لشگرکشی برای پیکار و جنگ با آنان نداشته و نکرده بودید.ایجاف به معنی سیر سریع و تاختن است،و معنی عبارت این است که در میدان جنگ بر دشمن با اسبان و شتران تاخت و تاز نکردید که سوار بر آنها بجنگید و این مرکبها وسایل و خود شما را برای جنگی به قهر و غلبه حمل کنند تا در پاداش جنگیدن خود سهمی از فیء(و درآمد حاصل)داشته باشید،زیرا این پیروزی
1) 15) -وسائل،ج 11،ص 84.
مستقیما به ارادۀ خدایی تحقیق یافته و در غیب عمل شده و یهودیان وادار به تسلیم گشتهاند،و کسی در آن روز دلیلی بر انکار این حقیقت واقعی نداشت تا در آن مجادله کند،و اگر مؤمنان جنگی کرده بودند یهودیان محکوم به تبعید نمیشدند،بلکه اسیر میشدند و به بندگی در میآمدند.و این تبعید چارهای موضوعی و خردمندانه برای این قضیه بود.
« وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ -بلکه خدا پیامبرانش را بر هر که بخواهد چیره میکند.» خدا پیامبرش را بر آنان پیروز میکند و به او حق تصرّف مطلق در مورد آنان و داراییشان میدهد(حقّی تکوینی و تشریعی)و این صلاحیّت و شایستگی به امام شایستۀ پس از او منتقل میشود و این حق و صلاحیّتی است برای او به فرض واجب خدای عزّ و جلّ.و اینکه خداوند پیامبران خود و مؤمنان را چیره میسازد ارادۀ مطلق او را در خصوص مردم نشان میدهد و متجلّی میکند،گر چه پیروزی اینان و تسلیم آنان نتیجۀ جنگ با شمشیر(و اسلحه)باشد ولی وقتی بدون هجوم و تازاندن اسب و شتر(بقهر و غلبه)پیروزی حاصل شود یاری خدا روشنتر و نمایانتر است و پیامدهای جنگ و کشتار را نیز تحمّل نکردهاند.
« وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و خدا بر هر چیزی تواناست.» از مؤمنان خواستهاند که به این بعد از تاریخ خود بیندیشند و از آن عبرت گیرند، زیرا بدین ترتیب شناخت ایشان نسبت به پروردگارشان ژرفتر و درستی راهشان بر آنان مؤکّدتر میشود و به دین خود و به خویشتن اعتماد حاصل میکنند،و چگونه امّتی که یقین دارد با ارادۀ مطلق خداوند تأیید و پشتیبانی میشود،شکست و فرار را بشناسد؟آری،امّت اسلامی و نیز بسیاری از جنبشها در تاریخ شکست خورده است امّا این شکست وقتی بوده که ایمانشان به غیب ضعیف شده و آن امّت به گرداب نبردی سخت،و از نظر مادّی نابرابر،با دشمنان درافتاده است.
پیش از آن که به شرح آیۀ بعدی برویم،حدیثی مفصّل از امام صادق(علیه السلام)را در معنی فیء(درآمد حاصل از تسلیم دشمن)از دیدگاه اسلام میآوریم
که دربارۀ آن میگوید:«تمام چیزهایی که در میان آسمانها و زمین قرار دارد از آن خدای عزّ و جلّ و پیامبر او و مؤمنانی است که اهل و شایسته این صفت(یعنی ایمان)هستند.پس آنچه از مال دنیا در دست مشرکان و کافران و ستمگران و فاجران مخالف قرار دارد از آن پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)و مولایی است که در فرمانبرداری از این دو(خدا و رسول)است.زیرا آنچه در دست آنهاست در مورد آن اموال به مؤمنانی که شایستۀ این صفت هستند ستم کردهاند.چون مؤمنان بر آنان غلبه یافتند،آنچه خداوند به پیامبرش به صورت فیء(مال برگشتی)داد حقشان بود که خداوند به عنوان فیء به ایشان داد و به آنان بازگرداند،و فیء به معنی هر چیزی است که مال مشرکان شود سپس از وضعی که پیدا کرده به هر صورتی که بر آن یا در آن حال بوده بازگردد.پس آنچه به جای خود بازگردد از گفتار و کردار«فاء» است مانند گفتۀ خدای عزّ و جلّ:« فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (1)-پس اگر بازگردند،خداوند آمرزندۀ مهربان است»یعنی(شوهر و زن)رجوع کنند،سپس گفت:« وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاٰقَ فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (2)-و اگر عزم طلاق کردند، خداوند شنوای داناست»و گفت:« وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَی الْأُخْریٰ فَقٰاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اللّٰهِ «یعنی ترجع» فَإِنْ فٰاءَتْ «یعنی رجعت» فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ (3)-و اگر دو گروه از مؤمنان با یکدیگر به جنگ برخاستند،میانشان آشتی افکنید.و اگر یک گروه بر دیگری تعدّی کرد،با آن که تعدّی کرده است بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد(تفیء بازگردد)پس اگر بازگشت(فاءت بازگشت)،میانشان صلحی عادلانه برقرار کنید و عدالت ورزید که خدا عادلان را دوست دارد.»،مراد از«تفیء» «بازگردد»است.پس این دلیل دلالت دارد بر این که فیء هر چیزی است که به
وضعی که قبلا بر آن یا در آن قرار داشته بازگردد،و دربارۀ خورشید هنگامی که از نیمۀ آسمان به زوال گراید گویند قد فاءت الشمس یعنی خورشید به حال زوال خود بازگشت،و همچنین است آنچه خداوند از کافران به مؤمنان به عنوان فیء بازگرداند که براستی حقوق مؤمنان است که پس از ظلم کافران برایشان به مؤمنان بازگردانده شده است». (1)
[7]
قرآن حکم فیء(درآمد حاصل از تسلیم کافران)را بطور کلی و پیامدهای موضوعی تقسیم آن را در آن زمان بیان میکند.
« مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ -آن غنیمتی که خدا از مردم قریهها نصیب پیامبرش کرده است.» مانند بنی نضیر،و پیامبر از جانب خدا بر مردم قریهها(ی یهودی نشین) مسلط شد« یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ -خدا پیامبرانش را بر هر که بخواهد چیره میکند»و بر اموال ایشان مسلط میسازد.
« فَلِلّٰهِ -از آن خداست.» تمام آنها،زیرا او آفریدگاری است که ملک آسمانها و زمین و آنچه میان این دو و در پایین این دو وجود دارد از آن اوست،و در ملک خود پیامبرش را جانشین خود کرده و او را بر آن ملک چیره و مسلّط ساخته،زیرا میداند که او سخنی از سر هوای نفس و به دلخواه خود نمیگوید بلکه از وحی و خرد پیروی میکند و به فرمان خدا حکم میراند،چه خود او را پرورده و از گناه معصوم و محفوظ نگهداشته و تأیید کرده تا به قلّۀ کمال رسیده است،پس او در این صورت شایسته و در شأن این است که خداوند مال خود را از فیء(درآمد حاصل از تسلیم کافران)به ملکیّت او دهد و میگوید:
« وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ -و از آن پیامبر و خویشاوندان.» خویشاوندان او که همان اهل بیت اویند،امام صادق(علیه السلام)
1) 19) -نور الثقلین،ج 5،ص 274-275.
گفت:«ما را سهم پیامبر است و سهم خویشاوندان،و در ما بقی با دیگر مردم شریکیم.» (1)این درآمد از آن پیامبر بود به اعتبار شخصی او نزد خداوند از لحاظ نزدیکی و پایگاه ویژهاش در نزد او،و به اعتبار رهبری او،و این اعتبار اخیر(یعنی از لحاظ رهبری)برای امامان و رهبران شایستۀ پس از او،و برای ولی فقیه در غیبت امام معصوم باقی میماند که هر گونه بخواهد در پرتو نص و خرد و مصلحت به مصرف میرساند،مفسران یادآور شدهاند که این آیه اختصاص به خویشاوندی با پیامبر از دودمان بنی هاشم دارد،و نصوص اهل بیت(علیهم السلام)دلالت بر این میکند.
« وَ الْیَتٰامیٰ -و یتیمان.» آیا مراد یتیمان خویشاوندانند یا غیر خویشاوندان؟ در مجمع البیان آمده است که:منهال از عمر،از امام علی بن الحسین(علیه السلام)روایت کرد که گفت:گفتم:گفتۀ خدا:« وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ »(را تفسیر چیست؟)گفت:«ایشان خویشاوندان ما،و مسکینان ما و مسافران در راه مانده مایند»سپس(همین راوی) گوید:و همۀ فقیهان گفتهاند:آنان یتیمان مردمانند بطور عام،و همچنین مسکینان و مسافران در راه مانده،و همین گونه نیز از ایشان روایت شده است. (2)
« وَ الْمَسٰاکِینِ -و مسکینان(یعنی بینوایان)» کسانی از خویشاوندان که از شدت فقر و بینوایی غذای روز خود را نمییابند.
« وَ ابْنِ السَّبِیلِ -و مسافران در راه مانده.» مسافرانی از خویشاوندان که در راه ماندهاند(و خرج بازگشت به زادگاه یا ادامۀ سفر را ندارند) این نوع تقسیم کردن را سه نتیجه است:
1-نیاز نیازمندانی را که در دین و در رهبری محبوبیّت دارند برطرف میکند،و سببهای جرم و دزدی،و پارهای پیامدهایی را که نیازمندی آدمی را وادار به آنها میکند،منتفی میسازد.
2-در از میان برداشتن نظام طبقاتی در اجتماع به وسیلهای مشروع و قانونی مساهمت میکند.
3-در عرصۀ رشد اقتصادی،اقتصاد جامعه را در دایرهای گستردهتر /15 و به صورتی سودمندتر و فعّالتر به حرکت در میآورد.پس اسلام نمیخواهد حرکت اقتصادی در طبقهای معیّن منحصر شود و به سرمایهداران اختصاص یابد و دیگر طبقات دستخوش فقر و بهرهکشی آنان واقع شوند،زیرا چنین وضعی نظام اقتصادی درست و سالمی نیست،اسلام به رفع نیازمندی و طبقاتی بودن جامعه،و حرکت دادن مال به وسیلههای گوناگون حریص است و آن را بشدّت میخواهد،بعضی (از موجبات تعدیل ثروت)را واجب ساخته مانند خمس و زکات و ارث و به بعضی موجبات دیگر ترغیب و تشویق کرده است مانند صدقه و قرض الحسن،و وام.
« کَیْ لاٰ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیٰاءِ مِنْکُمْ -تا میان توانگرانتان دست به دست نشود.» یعنی دسترسی و دستگردانی آن میان گروه توانگر انحصاری و اختصاصی باشد،و از این آیۀ کریم در مییابیم که اسلام مالکیّت فردی را مانند آنچه در نظامهای اشتراکی میکنند،حرام نمیشمارد و آن گونه هم که در نظامهای سرمایهداری عمل میشود،آزاد نمیگذارد،بلکه سهمی محدود برای محرومان در داراییهای توانگران قرار میدهد،و حدّی برای مالکیّت فردی میگذارد که به حقوق محرومان تجاوز نکند تا آنجا ثروت به احتکار و انحصار درآید و بر اقتصاد جامعه چیره شود.و این حکمت از اصولی عملی است که میتوانیم بسیاری از احکام فرعی نظیر محدودیّت امکانات مالکیّت و راههای مبارزه با احتکار و وضع مالیاتهای تصاعدی را از آن استنباط کنیم و فقیه میتواند در صورتی که ضرورتی در این امور بیابد بر آنها حکم دهد.
از آنجا که جلوگیری از طغیان ثروت از بزرگترین اقدامات و مهمترین مقاصد و دشوارترین وظایف حکومت اسلامی است سیاق قرآنی تسلیم تام به رهبری شرعی را واجب ساخته و گفته است:
« وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا -هر چه پیامبر به شما داد بستانید،و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنید،» زیرا وی از جانب خدا نمایندگی دارد و این کار به او واگذار شده و در هر چیزی احکام خدا را میشناسد،و از لحاظ الزام فرقی میان خدا و امر پیامبر او و رهبری شرعی که جانشین او میشود،وجود ندارد،و در این آیه /15 ردّی است محکم بر اقدامات منافقان که در رهبری او(صلّی اللّٰه علیه و آله)شک میکردند.امام صادق(علیه السّلام)را در این باره حدیثی است مفصّل که در آن آمده است:
«براستی خدای عزّ و جلّ پیامبرش را تربیت کرد،و نیکو تربیتش کرد،پس چون تربیت او به کمال رسید گفت:« وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ (1)و براستی تو راست خلقی عظیم.»سپس کار دین و امّت را به او واگذاشت تا بندگانش را رهبری کند و خدای عزّ و جلّ گفت:« مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (2)-هر چه پیامبر به شما داد بستانید،و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنید»،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)راست رو موفّق و مؤیّد به روح القدس بود،نمیلغزید و در هیچ چیز که به ادارۀ امور و رهبری مردم مربوط بود خطا نمیکرد،پس به آداب خداوند ادب آموخت.آن گاه خدای عزّ و جلّ نماز را دو رکعت دو رکعت جمعا ده رکعت(در شبانه روز)واجب ساخت،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)دو رکعت به هر دو رکعت افزود و به نماز مغرب یک رکعت افزود و این یک رکعت افزودگی را در سفر و حضر ثابت و پایدار ساخت،آن گاه خدای عزّ و جلّ تمام اینها را اجازه داد،و بدین ترتیب نماز واجب(شبانه روزی)هفده رکعت شد.
سپس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)نمازهای نافله را سی و چهار رکعت،دو برابر نماز واجب،سنّت نهاد،پس خدای عزّ و جلّ این را بدو اجازه داد،و نماز واجب و نافله جمعا پنجاه و یک رکعت شد،از آنها دو رکعت نشسته پس از ثلث اوّل ثبت است که به جای یک رکعت وتر محسوب میشود.و خداوند روزۀ ماه رمضان را در سال واجب کرد،و پیامبر خدا روزۀ ماه شعبان و سه روز در هر ماه را که دو برابر روزۀ واجب است سنّت نهاد،پس خدای عزّ و جلّ این را بدو اجازه داد،و خدای عزّ و جلّ شراب را عینا حرام کرد،و پیامبر خدا مسکر و مستی آور هر نوشابهای را حرام کرد،پس خدا این را بدو اجازه داد،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)چیزهایی را ناپسند و مکروه شمرد ولی آنها را به عنوان حرام نهی نکرد بلکه نهی ناپسندیدگی و کراهت کرد،سپس در مورد آنها ترخیص داد،پس التزام به ترخیص او بر بندگان واجب شد همچون وجوب التزام به نهی و واجبات او،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)در مورد آنچه ایشان را از آن نهی حرام کرده بود و یا امری به عنوان امر واجب لازم کرده بود،ترخیص نداد،پس در مورد بسیاری از نوشابههای مستیآور که از آنها نهی حرام کرده بود به هیچ کس ترخیص نداد،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)به هیچ کس رخصت نداد دو رکعتی را که به نماز واجب خدای عزّ و جلّ پیوسته بود کوتاه کند(و نماز قصر بخواند)بلکه همه را بدان ملزم به وجوب ساخت /15 و هیچ گونه ترخیصی برای هیچ کس در این نمازها قایل نشد مگر برای مسافر،و هیچ کس حق ندارد چیزی را که پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)در آن ترخیصی نداده، ترخیص دهد.پس امر پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)با امر خدای عزّ و جلّ و نهی او با نهی خدای عزّ و جلّ مطابق و موافق است،و تسلیم به او همچون تسلیم به خدای تبارک و تعالی بر بندگان واجب است» (1)بنا به گفتۀ خدای عزّ و جلّ:
« مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ (2)-هر که از پیامبر فرمان برد از خدا فرمان
برده است»، و خداوند کسانی را که در رهبری الهی شک میکنند،و کسانی را که از فرمانبرداری و تسلیم به امر و نهی آن رهبری تخلّف میورزند از عذاب سخت خود بر حذر میدارد،زیرا در شمار ستیزندگان با خدا و پیامبر او قرار میگیرند و سزاوار جزا پاداش آنانند،پس گوید:
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -و از خدا بپرهیزید که خدا سخت کیفر است.» از امر به تقوا و پرهیزگاری بدین نکته پی میبریم که تقوا صفتی است که انسان را به سطح تسلیم و فرمانبرداری از رهبری بالا میبرد و فرمانبرداری از رهبری به ادامۀ تقوا در زندگانی انسان کمک میکند،و دلیل بر آن است،و تقوا در اینجا تنها ترس از خدا نیست بلکه همانا قلّهای والا از ایمان و معرفت به خدا و هشیاری و بیداری نسبت به حق است.
کیفر خدا که آن را به امتی که با رهبری خود میستیزد و در برابر آن نافرمانی میکند وعده داده است تنها عذاب آخرت نیست بلکه در دنیا نیز آنان را فرا میگیرد و در تفرقۀ آنان مجسّم و متمثل میشود،زیرا فرمانبرداری ضامن وحدت و فرمانبرداری از رهبری الهی راه پیشرفت است و در حال نافرمانی امّت گردنکشان چیره میشوند و باطل عمومیّت مییابد،و به تعبیر قرآن امت به عقب بر میگردد،پس راه پیموده شده به مسیر قهقرایی میافتد و به جای پیشروی به عقب گرد مبدّل میشود،و این سرنوشت هر امّتی است که با رهبری خود مخالفت ورزد« وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ /15 یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ (1)-جز این نیست که محمد پیامبری است که پیش از او پیامبرانی دیگر بودهاند.آیا اگر بمیرد یا کشته شود،شما به آیین پیشین خود باز میگردید؟
1) 26) -آل عمران144/.
هر کس که بازگردد هیچ زیانی به خدا نخواهد رسانید.خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.» [8]
امّا دربارۀ فیء(درآمد حاصل از تسلیم کافران)پیامبر خدا به انصار گفت:«اگر بخواهید فیء مهاجران را از آن به شما میدهم و اگر بخواهید میان شما و آنان قسمت میکنم،و شما را همراه آنان میگذارم.»گفتند:ما میخواهیم که آن را(فقط)میان آنان تقسیم کنی،پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آن را میان مهاجران تقسیم کرد و از انصار بازداشت و جز به دو تن از انصار نداد:«سهل بن حنیف و ابا دجانه که این دو نیاز خود را بدان مال یادآور شدند»، (1)،و به این ترتیب پیامبر مسئولیت فقرای مهاجران را تحمل کرد و سنگینی آن را با رضایت انصار اهل مدینه بر دوش ایشان نهاد.پس فیء چنان که خدا یاد کرده است.
« لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ -از آن فقیران مهاجران»بود.
کسانی که از محیطهای خواری و بیم و کفر گریختند و به صفوف جنبش مکتبی و رهبری صالحی پیوستند که آن زمان در مدینۀ منوّر مستقر بود.و شک نیست که ایشان به سبب این قرار انواع فشارهای معنوی و مادّی را متحمّل شدند،ولی شرنگ این دردها را جرعه جرعه نوشیدند و در راه رسیدن به هدفهای والای خود که شایستۀ بزرگترین فداکاریها بود به تمام اینها رضایت دادند.
« اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ -کسانی که از خانههای خود بیرون و از اموال خود جدا شدند.» ایشان همان مهاجرانند که به ارادۀ خود از خانهها و اموال خود دست شستند و بیرون آمدند،اما خداوند وقتی که آنان را بیرون شدگان میشمارد،ما را متوجّه حقیقتی مهم میسازد و آن این است که عامل اصلی در هجرت آنان همانا ظلم و فساد و محیطهای خوار کنندهای بوده که طاغوتها به وجود آورده بودند،زیرا اینان مبادی آنان را رد میکردند /15 و حاضر به زندگی همراه با خواری در سایۀ حکومت
1) 27) -تفسیر القمی،ج 2،ص 360.
آنان نبودند هم چنان که آنان نیز به اینان اجازه نمیدانند شعائر خود را برپا دارند و دین خود را به منصۀ عمل درآرند،و خود را مجبور دیدند که به عنوان یک وظیفه واجب شرعی هجرت کنند،بنا به گفتۀ خداوند:« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهٰاجِرُوا مٰا لَکُمْ مِنْ وَلاٰیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتّٰی یُهٰاجِرُوا (1)-و آنان که ایمان آوردهاند و مهاجرت نکردهاند(خویشاوندان شما نیستند و)شما آنان را هیچ دوست مدارید،تا آن گاه که مهاجرت کنند»و به سبب گفتۀ او که:« إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا فَأُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً (2)-کسانی هستند که فرشتگان جانشان را میستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند.از آنها میپرسند:در چه کاری بودید؟گویند:ما در روی زمین مردمی بودیم زبون گشته(و ناتوان نگهداشته شده.)فرشتگان گویند:
آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟جایگاه اینان جهنم است و سرانجامشان بد»و بدان سبب که ایشان میدانستند مسئول اجرا و عملی کردن احکام خدایند و تا وقتی که جایی از زمین آزاد است ملتزم آناند،هم چنان که دریافته بودند هیچ چیزی گرانقدرتر از آزادی نیست،و از این رو مهاجرت کردند.
قرآن سپس هدفهای درست مهاجران راستین را تعریف میکند که سه هدف است:
یکم-جستجوی فضل(زیادتی و کمال)،و میپرسیم:آیا جدا شدن از اهل و زادگاهها و چشیدن فقر از فضل است؟بلی،زیرا آیندۀ با کرامت تنها به افزونی وسایل مادّی نیست،و آیا در توانگری و رفاه در حالی که انسان آزادی و کرامت خود را از دست بدهد و گردنکشان امنیّت و آرامش او را سلب کنند،فضلی وجود دارد؟هرگز...امّا مؤمنان راستین هشیار فضل را در فزونی ایمان و علم و
پایبندی به ارزشها و زندگی آزادانه و استقلال و کرامت در پرتو رهبری و جنبش رسالتی میبینند،و آنان این همه را در مهاجرت مییافتند.
وانگهی آنان نظر خود را تنها به زندگی دنیا نمیدوختند،بلکه با بینش خود به سرای آخرت مینگریستند و توجّه داشتند که آنجا آیندهای است ابدی که میسزد برای رستگاری در آن بکوشند،گر چه این امر نیاز به فدا کردن تمام چیزهایی داشته باشد که به عنوان اموال و فرزندان و ذاتهای خود در دنیا دارند،و از این رو مؤمنان مهاجر حطام و خس و خاشاک دنیا را بیبها میشمردند.
« یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ -در طلب فضل از جانب خدایند.» « وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (1)-و این فضل به دست خداست که به هر که خواهد ارزانی میدارد،و خدا را فضل عظیم است.» دوم-آنان با پروردگار خود با مقیاس سود و زیان داد و ستد نکردند،بلکه با بندگی آزادگان هشیار در التزام و مراعات ارزشها بندگی کردند و به تعبّد پذیرفتند،و بلند پروازی آنان به کسب آیندهای مادّی حتی اگر بهشت میبود،ارضا و سیر نشد،بلکه میبینی که ایشان از خلال و به وسیلۀ هجرت در جستجوی هدفی بزرگتر برآمدهاند که همان خشنودی خدای عزّ و جلّ است.
« وَ رِضْوٰاناً -و خشنودی(خدا).» هر چه بهای آن خشنودی باشد،از تحمل دشمنی و شکنجه و کشته شدن،و گر چه مخالف هوای نفس و خرسندی خانواده و اجتماع و حکمران باشد،بلکه اگر چه خود را به سبب آن در وضعی بینند که تمام جهان با آنان میجنگند (هم چنان که حال جنبشهای مکتبی اصیل و رهبریهای مؤمن مخلص مهاجر چنین است که تمام قدرتهای استکباری در جهان از لحاظ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و تبلیغاتی با آنها میجنگند).
1) 30) -الحدید29/.
سوم:یاری دادن به حق زیرا بیگمان این کار راهی برای کسب خشنودی خداست،با پیوستن به صفوف جنبشهای مکتبی مجاهد،و درآمدن به زیر بیدق رهبری مکتبی که برای برپا ساختن حکم و حکومت خدا و سرنگون کردن نشانههای باطل از روی زمین و در جامعه و نفوس مردم میکوشد-از این لحاظ که این پیوستگی درستترین و بهترین راه و کانال یاری به حق است-پس مؤمنان مصادرۀ داراییها یا مهاجران و دل برگرفتن خود را از آنها موجب اسقاط تکلیف واجب خود نمیدانند،و رسیدن به جایی را که بدان هجرت کردهاند پایان مسیر و گردش نمیشمارند و محلّی مناسب برای عمل به شعائر و عبادتهای عادت شده معمول چون روزه و نماز و خمس به حساب نمیآورند،بلکه آنجا را پایگاهی برای حرکت و رهنوردی جهادی فرخندهای میدانند.
« وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ و خدا و پیامبرش را یاری میکنند.» برای اجرای حق و حاکمیّت آن،از طبیعت و سرشت مؤمن راستین آن است که در مورد شخص خود نمیاندیشد،که اگر خود امنیّت و آرامشی نسبی دید، دیگران را فراموش کند،وی براستی درد جامعه و امت خود را میکشد و آن را درد خود میشناسد و برای رهایی ایشان از یوغ نادانی و فساد و ظلم از دیدگاه شرعی و انسانی میکوشد.و هنگامی که به سرای هجرت میرسد به نبرد موجود میان حق، که در جنبشهای مکتبی و رهبریهای آن مجسّم و ظاهر شده و باطل،که در نیروها و نظامها و سازمانهای استکباری شکل گرفته است به دیدۀ بیاعتنایی نمینگرد، بلکه خود را درگیر این نبرد و مسئول یاری به حق میداند.
« أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ اینان راستگویاناند.» در ایمان خود،و مصداق حقیقی مهاجرند چنان که اسلام آن را میشناسد و میبیند.امّا کسی که در هجرتگاه دنبال خس و خاشاک دنیا و آسایش نفس میگردد و به حق یاری نمیکند نه در ادّعای هجرت صادق است و نه مصداقی برای مهاجر.
بنا بر این تقسیم فیء به وسیلۀ پیامبر،هنگامی که آن را به مهاجران
اختصاص داد،تقسیمی منطقی بوده،زیر ایشان از لحاظ مادّی فقیر و نیازمند بودند، چون اموال و خانههایشان مصادره شده بود،و نیز از آن رو که صادق بودند.
این موضعگیری شرافتمندانه از جانب اسلام و رهبری رسالتی در تاریخ نسبت به مهاجران،و همچنین موضعگیری انصار ما را به ضرورت توجّه امّت اسلامی به کسانی که در راه خدا و برای خیر امّت مهاجرت میکنند رهنمون میشود،که باید امّت سهمی از پشتیبانی مادّی آنان را متحمّل شود و از جنبش آنان حمایت کند تا راه خود را ادامه دهند و برای جهاد به صورتی برتر تمام همّ خود را صرف کنند و به فکر چیزی دیگر نباشند و استقلال خود را حفظ کنند،زیرا آنان و طرحهایشان بیشتر شایسته و سزاوار پشتیبانی هستند و اولویّت دارند.
وَ اَلَّذِینَ تَبَوَّؤُا اَلدّٰارَ وَ اَلْإِیمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (9) وَ اَلَّذِینَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا اَلَّذِینَ سَبَقُونٰا بِالْإِیمٰانِ وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (10) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ نٰافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (11) لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ (12) لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ (13) لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ (14) کَمَثَلِ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذٰاقُوا وَبٰالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (15) کَمَثَلِ اَلشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اُکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِینَ (16) فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی اَلنّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلظّٰالِمِینَ (17)
9[تبوءوا الدّار]
:پایین آوردن و فرود آمدن در جایی.چنان که در کلام خداست:« وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ و شما را در زمین فرود آورد و جای داد»و گفتۀ اوست:« وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ الْبَیْتِ و هنگامی که جای خانه را برای ابراهیم آشکار کردیم»و گفتۀ او:« نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ در هر جای بهشت که بخواهیم فرود میآییم و جای میگیریم».
[الشّح]
:بخلی به آزمندی،و در حدیث آمده است«شح و ایمان در قلب مسلمان با هم گرد نیاید»و شح از بخل شدیدتر است زیر شحّ بخل ورزیدن در مورد چیزی است
که در دست مردم است(و بخل نسبت به مال خویشتن است).
15[و بال امرهم]
:عاقبت کفرشان.
سیاق این درس بر بحث پیرامون رابطۀ داخلی در جبهه مؤمنان از سویی،و در جبهۀ دشمنان خدا و دشمنان مؤمنان از سویی دیگر،دور میزند.در آغاز از نتایج تقسیم فیء جریان مییابد که به فرمان پیامبر نصیب مهاجران شد،و انصار از جانب خود ایثار کردند و آنان را بر خویش ترجیح دادند،پس دوستی آنان را نسبت به یکدیگر و پاکدلی ایشان را و ترجیح آنان را بر خویشتن که بیرون شدن آنان را از زندان نفس تأکید میکند،میستاید،هم چنان که موضعگیری مثبت مهاجران را نسبت به انصار و میزان آزادی آنان را از هر قید و عقدهای تسجیل میکند،و آن را نمونهای والا برای رابطهای قرار میدهد که سزاست بر گردهماییها و جامعههای ایمانی اعم از افراد و گروهها و ملّتها و نسلها حکمروا باشد،زیرا شکوهمندی و هیبت و پیروزمندی و پیشرفت و رستگاری در ذوب شدن در بوتۀ ایمان و تسلیم به رهبری مکتبی و به تعبیر قرآن:«خودداری از آزمندی و بخل نفس و پیروی از بینشهای وحی»به دور از هر هوی و مصلحتی حاصل و خلاصه میشود.
آن گاه قرآن صورتی دوم از طبیعت رابطۀ داخلی در جبهۀ باطل را به دست میدهد و برای ما تأکید میکند که در نظر بیننده و مراقبی از خارج چنان مینماید که جبهۀ باطل جبههای است بهم پیوسته،در حالی که جبههای بهم پیوسته نیاز به مهمترین عوامل وحدت و بهم پیوستگی دارد که همان یکدلی است و جبهه باطل
فاقد آن است،و سبب آن همان پیروی آنان از باطل و هواها و مصالح شخصی و ستیزۀ آنهاست با حق که در رسالت و هدایت خرد تمثل و تجسّم یافته است،و انسان در هیچ یک از آن عوامل انگیزههایی حقیقی برای فداکاری و نابود کردن خود در راه آن نمییابد.از این رو جبهۀ باطل به مجرّد رویارویی با مبارزات حقیقی ضعیف میشود و از هم میگسلد،و ما دیدیم که چگونه بنو نضیر،بدون جنگی تسلیم شدند و چگونه منافقان با وجود پیمانها و سوگندهای غلاظی که میانشان ردّ و بدل شده بود از یاری به آنان خودداری کردند.و همچنین است رابطۀ میان اهل باطل(اعمّ از افراد و جمعیّتها و دولتها)تا نوعی مصلحت مشترک وجود دارد به یکدیگر یاری میدهند،امّا اگر آن مصلحت از میان رفت یا در جا و موضعی دیگر یافت شد آنها نیز به همان جانب که مصلحت گراییده است میگروند،و این درست به رابطۀ میان شیطان و آدم میماند که تا وقتی که شیطان در آن مصلحتی دارد گرم است،امّا وقتی زمان عذاب خدا فرا رسید،گویی او را نمیشناسد« فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ (1)پس چون آدمی کافر شد،شیطان گفت:من از تو بیزارم.من از خدا پروردگار جهانیان میترسم.»
[9]
پس از آن که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)در مدینه درنگ کرد و کار او سامان یافت در جنبش فرخندۀ مکتبی مقرر شد که مؤمنان از مکّه به مدینه مهاجرت کنند و چون آنان دسته دسته وارد شدند،انصار آنان را استقبال کردند و با آغوش باز در خانههای خود پذیرفتند و اموال و حتی همسران (2)را با آنان قسمت کردند،ولی خط منافق اهل مدینه و جز آنان راضی نبودند که انصار مهاجران را در میان خود بپذیرند و حمایت کنند.هنگامی که مسلمانان یهودیان را بیرون راندند و پیامبر
رهبر(ص)مقرر داشت که فیء(درآمد حاصل از تسلیم دشمن)را به مهاجران دهد، کینۀ آن گروه به جوش آمد،و این قضیّه را فرصتی مناسب شمردند تا نقش پلید خود را بازی کنند،پس در صفوف مردم شایعه افکندند تا رهبری پیامبر(ص)را که نسبت به او بدان سبب که از اهل مدینه نبود کینهای در سینه دفین کرده بودند، بکوبند و بدان لطمه زنند.و این نقش را با شک آوردن در حسن نیّت او ایفا کردند و او را متهم ساختند که از قوم خود(مهاجران)به زیان انصار جانبداری میکند،و از سویی /15 دیگر از این تقسیم به قصد ایجاد اختلاف و تفرقه افکنی میان مؤمنان بهرهبرداری کردند،بویژه آن که به اعتبار ظاهر ممکن نبود که از این قضیه برای تفرقه افکنی میان مهاجران و انصار بهره جست و آن را به جریان اختلاف انداخت.
و عموما سیاستهای تفرقهافکنی همواره بر اساس مظاهر و عوارض مادّی مانند رنگ و مذهب و ملیّت و طایفهگرایی پایه گذاری میشود،و منافقان و در رأس آنان دشمن خدا،ابن ابی به انصار وانمود میکردند که در پناه موضعگیری خود خیر و مصلحت آنان را میخواهند و همواره حسن زادگاه پرستی و آزمندی نفس را در آنان بر میانگیختند تا آنان را به سوی خود کشند ولی انصار این شایعات و تبلیغات را رد کردند زیرا بینشی ژرف و ایمانی والا داشتند و به رهبری حق بطور مطلق سرسپرده بودند.
اما پیامبر(ص)آنان را گردآورد و گفت:«اگر میخواهید خانهها و داراییهای خود را با مهاجران تقسیم کنید،و من نیز این غنیمت را همان طور که به آنها داده و قسمت کردهام به شما میدهم و قسمت میکنم(یعنی در تقسیم غنیمت بین شما به تساوی رفتار میکنم)و اگر میخواهید این غنیمت(بتمامی)از آن ایشان باشد و خانهها و داراییهای شما از آن شما(یعنی مهاجران از خانهها و اموال شما بیرون میروند و دست میکشند و تمام این غنیمت فقط از آن ایشان میشود.) گفتند:نه،بلکه ما خانهها و داراییهای خود را با آنان تقسیم میکنیم،و در این غنیمت هم با آنان شریک نمیشویم. (1)پس منافقان شکست خوردند،و این چنین
1) 33) -التفسیر الکبیر،ص 287 در موضع همین موضوع.
هر امّتی که از رهبر خود پیروی کند،و به ارزشهای حق پایبند باشد و در میانشان الفت و دوستی و برادری برقرار باشد،بر اقدامات تفرقهافکنی پیروز میشود.و پروردگار ما این موضعگیری شکوهمند را به عنوان کرامت و بزرگواری انصار ثبت و مسجّل کرده تا نمونهای باشد بر آنچه اسلام با نفوس میکند و به بشریت،نسلی پس از نسلی،و طبیعة به امّت اسلام،راز پیروزیهایش را در تاریخ و راه آن را توضیح دهد،و بیان کند که نخستین پیشاهنگان مخلص آن روز جهان را با این روح ایمانی والا رهبری کردند.پس خدای عزّ و جلّ گفت:
« وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِیمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ و کسانی که پیش از آمدن مهاجران در دیار خود فرود آمده بودهاند و ایمان آوردهاند.» یعنی نسلهای مؤمن پیش از انصار،و گفتهاند:معنی این آیه چنین است:
در آن دیار فرود آمده و ایمان خالصانه ورزیده بودند،یا ایمان را به عنوان وطن و زادگاه خود گرفته بودند،و مثل آنان مثل سلمان است که چون از او دربارۀ نسبش پرسیدند، /15 گفت:من پسر اسلامم.سپس از یکدیگر پرسیدند:چگونه پروردگار ما گفت:که آنان پیش از مهاجران ایمان آوردهاند،آیا مگر نه این که مهاجران در ایمان آوردن بر آنان پیشی دارند؟و جمعی پاسخ دادند:چرا،ولی بیگمان بعضی از ایشان بر آنان پیشی گرفتهاند و دیگران هم به ایشان پیوسته و ملحق شدهاند،پس کلمۀ« مِنْ قَبْلِهِمْ پیش از ایشان»مخصوص به ایمان است.
به نظر من چنین میرسد که بدین معنی است که تبوّؤا دار الایمان آنان در سرای ایمان فرود آمدند و جا گرفتند،پس معنی«الدار سرای»تقارن است، چنان که گوییم:رکبت البحر و الریح الهائجة به دریا(به کشتی)برنشستم و باد توفنده،یعنی مقارن بود با توفندگی باد.
در ادبیات اسلامی تعبیر به دار الإسلام شهرت یافته و شاید از همین آیه الهام گرفته شده است.
در حدیث از امام صادق(علیه السلام)آمده:«ایمان،بعضی از بعض دیگر
است(و اهل آن با یکدیگر)و آن سرایی است و کفر سرایی». (1)
پس معنی آن چنین میشود که آنان(انصار)در جهت به وجود آوردن تجمّع ایمانی متکامل پیشترند.
« یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ آنهایی را که به سویشان مهاجرت کردهاند دوست میدارند.» از این آیه در مییابیم که اگر مؤمنان در شهری پیروز شدند،و جامعهای اسلامی به وجود آوردند،بدان معنی نیست که مسلمانانی که در آن شهرند از دیگر مسلمانان برترند،و جایز نیست که به این دستاوردها خود را مرجّح شمارند یا وصایت و سرپرستی خود را بر دیگران واجب سازند،هرگز...پس هر چه نزد مؤمنان است حتی خود آنان ملک اسلام و اهل اسلامند،کسانی که برادران ایشاناند و ایشان را میسزد که غرور پیروزی،یا خودپسندی آنها را فرانگیرد،بلکه همان کاری را بکنند که انصار کردند،و ایمان و دوستی آنان نسبت به برادرانشان بدانجا کشیده بود که برادران مهاجرشان را بر خود ترجیح دادند،زیرا برای به دست آوردن فضل و خشنودی خدا به اسلام پیوسته بودند نه برای جستجوی دستاوردهای مادّی،و برای آن که شرایط و وضع برادران مهاجر خود را میسنجیدند که آنان اموال و خانهها و آیندۀ /15 مادّی خود را برای دین و به سبب عشق در پیوستن به ایشان فدا کردهاند تا کوششها و نیروهای خود را برای تقویت جامعه و جبهۀ حق به ایشان پیوند و یکی شوند.
پرسش:رابطۀ نسلهای مؤمن(پیشین با بعدی و انصار با مهاجران،و پیروزی یافتگان با جنبشهایی که در راه پیروزی میکوشند و از این رو به نزد پیروزی یافتگان مهاجرت میکنند)چگونه باید باشد؟ اوّل:عشق قلبی راستین...پس نباید کسانی را که از دیگر بخشها و سپاهیان مکتبی به آنان میپیوندند بیگانه یا نو درآمدۀ بر خود ببینند و تلقّی کنند،و
1) 34) -نور الثقلین،ج 5،ص 284.
نیز از آنان نخواهند که عاملان ایشان باشند،و وجود رقابت و حتی انتقاد آنان هیچ گونه کینه و حسد و هیچ نوع از حساسیتهای منفی را در آنان برنیانگیزد،زیرا رابطۀ ایشان با یکدیگر از همۀ اینها بزرگتر است،چه رابطۀ ایمان و جهاد است.
بدین گونه قرآن محور پیوستگی میان گروههای مؤمنان را معیّن و تعریف میکند:انصاری که در ساختن جامعۀ ایمانی بر دیگران پیشی گرفتهاند و مهاجرانی که در راه خود از منافع و مصالح شخصی خود دست شستهاند و نشان میدهد که این محور همان عشق و دوستی است.
و انسان بدین درجۀ والای اخلاقی نمیرسد مگر آن که ایمان بر وجود او چیره شده باشد و او نفس خود را(اعم از امیال و شهوتها و مصالح شخصی)مهار کرده و از زنجیرهای زادگاه پرستی و قومیّت و نژادپرستی و طبقهگرایی و حزبی بودن رها شده باشد،و چنان شود که امام صادق(علیه السلام)گوید:«کسی که برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن بدارد،و برای خدا بدهد،و برای خدا خودداری کند،چنین کسی است که ایمانش کامل شده است». (1)باری.عشق به خاطر خدا از محکمترین دستاویزها و ریسمانهای ایمان است،پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«دوستی مؤمن نسبت به مؤمن به خاطر خدا از بزرگترین شاخههای ایمان است». (2)
ائمۀ هدی عشق را همان دین به شمار آوردهاند،و امام صادق(علیه السلام)در پاسخ پرسندهای که از او درباره عشق پرسید که آیا همان ایمان است؟میگوید:«وای بر تو،آیا دین چیزی جز عشق است؟آیا به گفتۀ خدا توجّه نکردهای که: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ (3)اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد»،و آیا گفتۀ خداوند را به محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)
ندیدهای که: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (1)خدا ایمان را محبوب شما ساخت و آن را در دلتان بیاراست»؟و گفت: یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ آنهایی را که به سویشان مهاجرت کردهاند دوست میدارند.»آن گاه امام صادق(ع)گفت:«دین همان عشق،و عشق همان دین است» (2)و از او(علیه السلام)نقل است که گفت:«پیامبر خدا به اصحابش گفت:کدام یک از ریسمانهای ایمان محکمتر است؟»گفتند:خدا و پیامبرش آگاهترند،و یکی از اصحاب گفت:نماز،و دیگری گفت:زکات،و یکی گفت:روزه،و دیگری گفت:حج و عمره،و یکی دیگر گفت:جهاد،آن گاه پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«هر یک از اینها را که گفتید فضلی است ولی محکمترین ریسمان نیست،امّا محکمترین ریسمان ایمان عشق در راه خدا،و دشمنی برای خدا،و دوست داشتن دوستان خدا،و بیزاری از دشمنان خدای عزّ و جلّ است»، (3)و چگونه مهاجران و انصار و پیشگامان در ایمان کسانی را که به ایشان میپیوند و برای تحقّق بخشیدن به مهمترین هدفهایشان که همانا پیروزی دین است آمدهاند، یکدیگر را دوست نداشته باشند؟! و آخرین سخن:براستی مؤمن راستین محکوم حکم معادلۀ تولّی و تبرّی است،و در نتیجه نسبت بیزاری او از دشمنان از سویی دیگر همان دوستداری او از مؤمنان است: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ (4):«محمد پیامبر خدا،و کسانی که با او هستند بر کافران سختگیرند و با یکدیگر مهربان».
ما که امروز برای اجتماعی مسلمان میکوشیم ناگزیریم که از خود شروع کنیم،و جامعۀ خود را ربّانی و الهی سازیم که بر محور عشق به خدا و دشمنی برای
خدا بگردد،تا خداوند نیز از فراز عرش خود این جامعه را تبرّک کند و به یاری و پشتیبانی خود نگهبانش باشد، /15 و هر چه شدّت و صلابت نبرد ما با دشمنان خدا بیشتر شود پیوستگی و بهم جوشیدن و ذوب شدن ما در بوتۀ توحید بیشتر میشود.
دوم:بر کنار ماندن از رشک و حسد نسبت به پیوستگان بعدی...هر گونه گذشت مادی یا معنوی کنند دلهایشان صافی و پاکیزه است و در برابر برادران خود قید و زنجیر و حسّاسیتی ندارد و به فراخی گشوده است چندان که از مقدّم بودن برادرانشان یا مقدّم داشتن آنان تنگدل نمیشوند،زیرا دلهایشان سرشار از ایمان و هشیاری است،و هر یک از آنان به خاطر ارزشها از خود گذشته و تمام وجودش از آن امّت است.پس پیروزی یا ثروت یا غنایم یا مناصب را منحصر به خود یا برای گروهی بدون دیگری نمیداند،بلکه آنها را برای همه میداند،هم چنان که پیش افتادن هر فرد یا شاخهای را پیش افتادن خود نیز میشمارد.
وَ لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا
و از آنچه به مهاجران داده شود در دل احساس حسد نمیکنند،» زیرا فضل به دست خداست و آن را به هر کس بخواهد میدهد،و رأی و نظر رهبری مکتبی آنچه را مناسب تشخیص میدهد مقرّر میدارد،و حق از آن کسی است که شایستگی دارد،و هیچ کس را حق وصایت در فضل خدا و آنچه از اوست و برای امّت است،نمیباشد،پس حسد و برادرکشی برای به دست آوردن داراییها و مقامات و مشاغل برای چیست؟مؤمنان هر چه به دست میآورند برای تقویت برادران خود و هموار کردن راه پیشرفت آنان صرف میکنند تا آنان پیش روند و شأنشان بالا رود و از خلال فعّالیت و به وسیلۀ ارتقاء آنان،شأن دین و امّت بالا رود.و چه قدر جای تأسّف است که امروزه در میان امّت دستهای بیماردل را ببینیم که با هر نیرو و توان و خدعه و مکری که دارند برای کوفتن و درهم شکستن هر رهبری جدیدی که در صحنۀ مبارزه پدیدار شود میکوشند،و در دلهایشان هزاران گونه رشک و حسد نسبت به فضل و آبرویی که به آنان داده شده،میبینی.
اسلام نسبت به حسد موضعی قاطع گرفته تا آنجا که آن را همتای شرک و
کفر و نفاق شمرده است.امام صادق(علیه السّلام)گفت:«شیطان به لشگرهای خود میگوید میان آنان(یعنی مؤمنان)حسد و ستم ناشی از رشک را بیفکنید زیرا این دو برابر شرکند» (1)و آن حضرت(علیه السّلام)در هنگام بر حذر داشتن شیعیانش گفت: /15 «شما را از حسد ورزیدن بر یکدیگر بر حذر میدارم،زیرا اصل کفر حسد است» (2)و گفت:«مؤمن غبطه میخورد ولی حسد نمیورزد،و منافق حسد میورزد و غبطه نمیخورد»، (3)و امام باقر(علیه السّلام)گفت:«حسد ایمان را میخورد هم چنان که آتش هیزم را میخورد»، (4)و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)(در حالی که مرادش حسد بود)گفت:«تراشندۀ موی نیست ولی تراشندۀ دین است»، (5)و خدای عزّ و جلّ به موسی بن عمران گفت:«ای ابن عمران!بر مردم بر چیزی که از فضل من به آنان رسیده حسد نورز،و چشم خود را به دنبال آن میفکن،و در این باره از نفس خود پیروی مکن،زیرا حسود از نعمتهای من خشمگین و از قسمتهایی که من میان بندگانم تقسیم کردهام متنفر و رویگردان است»، (6)و گفتۀ خدای تعالی لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ در دلهای خود(حسدی)نمییابند»برای ما مؤکّد میسازد که حسودان صاحبان سینههای تنگ و دلهای بیمارند.
مهمترین خواستهایی که حسودان در دل میپرورند همان درهم شکستن و کوفتن برادرانشان است،و شک نیست که این آرزو انبوه میشود و عقدههایی در روان آنان به وجود میآورد،و آنان را به رفتار اجتماعی خطرناکی در برابر دیگران وامی دارد،و از این رو در روایت از امام صادق(علیه السّلام)آمده است:«حسود
1) 42) -بحار الانوار،ج 75،ص 278.
2) 43) -بحار الانوار،ج 78،ص 217(مراد اینکه مؤمن افسوس میخورد که چرا مانند دیگری که خیر میکند، امکان خیر کردن ندارد ولی منافق چنین افسوسی که در این مورد و در خصوص کسب علم مستحسن است، نمیخورد-م).
3) 44) -بحار الانوار،ج 73،ص 250.
4) 45) -همان مأخذ،ص 144.
5) 46) -همان مأخذ،ص 253.
6) 47) -همان مأخذ،ص 249.
را سه نشانه است:چون غایب شود به غیبت میپردازد،و چون در حضور باشد تملّق میگوید،و در مصیبت سرزنش میکند».بیندیش و تصوّر کن اجتماعی که افرادش بر یکدیگر حسد میورزند(و به سبب این آفت)نزدیک است که از درون از هم بگسلد و منفجر شود،چگونه میتواند در شاهراه تمدن پیشرفت کند،و چگونه در برابر ستیزه جوییهای بزرگ مخالف خود پیروز میشود! سوم:ایثار(و ترجیح برادران بر خود)...که همان نشانۀ ایمان و نماد برونی عشق راستین نسبت به برادران و قلّۀ بهم پیوستگی در جبهۀ ایمان است،و جایی است که نابود کردن خویشتن و فداکاری برای دیگری /15 در راه خدا صورت میگیرد، و مؤمن راستین کسی است که خود را به پیش میافکند و جان میبازد تا دیگران را از خطر ایمن و سالم بدارد،و هنگام تحصیل غنایم واپس میماند تا دیگران غنیمت را برگیرند.و آیا او در جستجوی قلّۀ والای ایمان و رستگاری که در ایثار متمثّل و متبلور شده،نیست؟آری.او وزن و ارزشی برای حطام و خس و خاشاک دنیا قائل نیست که برای آن با برادرانش بجنگد یا خود به تنهایی از آن بهره گیرد.
انصار برادران مهاجر خود را دوست ندارند و در برابر آنان دل خود را از حسد پاک نمیکنند،بلکه فراتر از این آنان را بر خود ترجیح میدهند،و در ایثار به قلّۀ آن میرسند،بدانگاه که با وجود نیاز شدید خود،از سهم خویش در آن تقسیم(درآمد حاصل از تسلیم کافران)میگذرند.
وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ
و دیگران را بر خود ترجیح میدهند هر چند خود نیازمند باشند.» آنان خواست و نیازمندی شدید خود را بهانهای برای ترک ایثار قرار ندادند.
امامان اهل بیت(علیهم السلام)به بیان فضیلت ایثار و دعوت بدان،اهتمام ورزیدهاند.از امام صادق(علیه السّلام)روایت شده است که گفت:«بهترین افراد شما گذشت کنندگان شمایند،و بدترین افراد شما بخیلان شمایند،و از اعمال صالح نیکویی و احسان به برادران و کوشش در رفع نیازمندیهای ایشان است،و در این کار مبارزه و ستیزۀ با شیطان و دور شدن از دوزخ فروزان و درآمدن
به بهشت رخشان باشد.ای جمیل!این حدیث را به نخبۀ یارانت خبر ده.راوی (جمیل)گفت:عرض کردم فدایت شوم:نخبۀ یارانم کیستند؟گفت:آنان که به برادران خود در سختی و آسایش نیکی میکنند،سپس امام گفت:ای جمیل!این کار بر آن کس که مال بسیار دارد آسان است،امّا خدای عزّ و جلّ آن کس را که اندک دارد و میدهد ستوده و گفته است:« وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و دیگران را بر خود ترجیح میدهند هر چند خود نیازمند باشند.و آنان که از بخل خویش در امان مانده باشند رستگارانند.» (1)در حدیثی دیگر منقول از امام صادق(علیه السلام)که ابان بن تغلب روایت کرده،گوید:از آن حضرت پرسیدم و گفتم:دربارۀ حق مؤمن بر مؤمن مرا خبر ده،گفت:«ای ابان!فرو گذار و تکرار مکن.»گفتم:بلی،-فدایت شوم- و هم چنان درخواست خود را خدمتش تکرار کردم،آن گاه گفت: /15 «ای ابان،این که بخشی از مالت را با او قسمت کنی.»سپس به من نگریست و دید درست درنیافتهام،پس گفت:«ای ابان!آیا نمیدانی که خدای عزّ و جلّ آنان را که دیگران را بر خود ترجیح میدهند یاد کرده است؟»عرض کردم:بلی،-فدایت شوم-پس گفت:
«امّا اگر تو مال خود را با او تقسیم کنی و خود با او برابر شوی،هنوز(ایثار نکرده)و او را بر خود ترجیح ندادهای،بلکه وقتی ایثار کرده و او را ترجیح دادهای که از این نیمۀ قسمت خود نیز بدو داده باشی.» (2)تاریخ صدر اسلام از مصداقهایی دلانگیز و زیبا از ایثار انباشته و سرشار است،یکی از آنها ایثار انصار است که مهاجران را بر خود ترجیح دادند،و دیگری آن هفت تن مجروح مؤمن در پیکار یرموک هستند که آب به نزدشان بردند و هر یک برادرانش را بر خود ترجیح داد،و با وجود تشنگی شدیدی که مجروح در دم واپسین
دارد آب را ایثار کرد تا همه تا آخرین نفر تشنه کام به شهادت نایل شدند.ابو حمزه روایت کرد و گفت:مردی نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد و از گرسنگی بدو شکایت کرد،پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)به خانههای همسران خود پیام فرستاد، گفتند:اینک جز آب چیزی نداریم،پس پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«چه کسی امشب این مرد را مهمان میکند؟»علی بن ابی طالب(علیه السّلام)گفت:
«ای پیامبر خدا!امشب من در خدمت اویم»و نزد فاطمه(علیهما السّلام)آمد و به آن بانو گفت:«ای دختر پیامبر خدا،در خانه چه داری؟گفت:«جز خوراک امشب چیزی نداریم امّا میهمان خود را ترجیح میدهیم.»پس علی(علیه السّلام) گفت:«ای دخت محمّد!کودکان را بخوابان و چراغ را خاموش کن.» (1)در حدیثی دیگر آمده است که مردی نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد و گفت:مرا طعامی بده که گرسنهام،پیامبر به خانوادۀ خود پیام فرستاد،ولی چیزی نداشتند،آن گاه گفت:«چه کسی او را امشب مهمان میکند؟»پس مردی از انصار او را مهمان گرفت و به منزل خود آورد،و در خانه او جز غذای کودکانش چیزی نبود،پس همان غذا را برای او آوردند و چراغ را خاموش کردند،و زن نزد کودکان رفت و آنها را سرگرم داشت تا خوابیدند،و آن زن و شوهر زبانهای خود را برای مهمان پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)میمزیدند(و صدایی میکرد)و مهمان میپنداشت که همراه او غذا میخورند تا آن که مهمان سیر شد و آن دو با شکم گرسنه خوابیدند،چون آن شب را به صبح رساندند،در آغاز روز نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)رفتند، /15 حضرتش بدان دو نگریست و این آیه را تلاوت کرد. (2)
مؤمنان و بویژه مجاهدان آنان را میسزد که چنین باشند تا بدین خلق والا در رفتار خود با یکدیگر برسند،و هرگز بدین پایه نمیرسند مگر آن که از دشوارترین گردنۀ پرورشی و عملی و تمدّنی بگذرند که افراد و اجتماعات و ملتها را از
برخاستن و بالا رفتن در افقهای پیشرفت و فضیلت بازمیدارد،و همان نفس(یا خود)است که اسلام در(قرآن و سنّت)آن را دشمنترین دشمن انسان به شمار آورده که اگر انسان بر آن پیروز شود به سعادت و رستگاری میرسد.
« وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و آنان که از بخل خود در امان مانده باشند رستگاراناند.» آن قدر که انسان در طلب علم میکوشد سزاوار است چند برابر آن در راه تزکیۀ نفس و کمال اخلاق خود بکوشد،و قرآن در امان ماندن از بخل نفس را همان رستگاری شمرده است زیرا این بخل سرآمد هر خطا و انحرافی در زندگی بشر و اساس کفر و شرک و ظلم و حسد و...و...دیگر بدیهاست.امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(علیه السّلام)گوید:«بخل جامع عیوب بد است و افساری است که به وسیلۀ آن آدمی به هر بدی کشانده شود.»و آیا نه اینکه خداوند رسالتهای خود و پیامبران خویش را برای آن فرستاد که انسان را از زندان بخل نفس بیرون آرند؟و مگر نه این که بخیل جز خود را نمیبیند،هم چنان که زندانی جز دیوارهای زندان خود را نمیبیند؟اما راه رهایی از این مهلکه کدام است؟بیگمان توکّل به خدا و پناه بردن از شرّ نفس فرمان دهنده به بدی،بر خداوند،و گشودن چشم دل بر راهنماییهای قرآن و بینشهای سنّت،و پذیرفتن اندرزهای واعظان.چه قدر تعبیر قرآنی در این مورد بغایت بلیغ است که فعل مجهول«یوق:در امان مانده باشند»را بکار میبرد،یعنی براستی خداست که انسان را آزاد میکند و از این مهلکه نجات میبخشد.
مشکل انسان این است که سعادت را در پیروی از هوا و اشباع آزمندی /15 نفس میشمارد،ولی نمیداند که این پیروی او را بندۀ ناتوان نفس میکند.آیا آن که دوستدار ریاست است از هوای منصبجویی در هر جهتی که او را بکشاند پیروی نمیکند و تمام وجودش،حتی عواطف و عقل و پیوندهای انسانی او در این مقام طلبی خلاصه نمیشود و همه چیز را وقف منصب و مقام نمیکند؟ همچنین است کسی که برای کسب ثروت حرص میورزد و دنیا را از
خلال دارایی مینگرد و از مسخ شخصیت انسانی به خاطر مال پروایی ندارد،در حالی به دنیا میآید که میتواند(بالقوّه)انسانی متکامل شود،ولی در حالی میمیرد که از خصوصیّات انسانیت هیچ بهرهای ندارد.
آزادی از ریاست دوستی و مالدوستی،و بیرون شدن از قید بخل نفس مؤمنان را آزادگانی میسازد که در عرصۀ زندگی بدون غل و زنجیر آزادانه در حرکتاند.
از آنجا که ایثار قلّۀ فضیلت است،رسیدن بدان نیاز به اقدام پرورشی پیوستهای دارد که با پناه بردن به خدای سبحان از چنگ آز و طمع و بخل نفس صورت میپذیرد.در خبر از امام باقر(علیه السّلام)مروی است که ابو بصیر گوید:
به ابی جعفر(علیه السّلام)عرض کردم:آیا پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)از بخل (به خدا)پناه میجست؟گفت:«آری،ای ابا محمد،هر صبح و شام،و ما هم از بخل به خدا پناه میبریم،بنا به گفتۀ خدا:« وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و آنان که از بخل نفس خود در امان مانده باشند رستگارانند.» (1)در حدیث آمده است«بخل با ایمان در دل مرد مسلمان جمع نیایند و غبار حرکت در راه خدا با دود دوزخ در دل مرد مسلمان گرد نیایند.» (2)از فضل بن ابو قرۀ سندی روایت شده که گفت:ابو عبد اللّه(ع)به من گفت:«آیا میدانی شحیح کیست؟گفتم:همان بخیل است،پس گفت:
«شحّ از بخل شدیدتر است،بخیل بر آنچه در دست خود دارد بخل میورزد،ولی شحیح بر آنچه در دست مردم است و بر آنچه خود در دست دارد.بخل میورزد تا بدانجا که /15 هر چه را در دست مردم میبیند میخواهد به حلال یا حرام از آن او باشد،و بدانچه خدای عزّ و جلّ روزی او کرده است خرسند نیست.» (3)و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«اسلام چیزی را چنان که شحّ
(بخل شدید)نابود میکند،نابود نکرده است،سپس گفت:این بخل را تخمهایی است مانند تخم مورچه و شاخههایی است چون شاخههای شرک.» (1)امیر مؤمنان(علیه السّلام)گفت:«هر گاه خدای عزّ و جلّ از بندهای بیزار باشد او را دچار بخل میکند.» (2)علی بن ابراهیم گفت:پدرم از فضل بن ابی قرّه مرا حدیث کرد که گفت:«ابو عبد اللّه(علیه السّلام)را دیدم که از سرشب تا بامداد طواف(کعبه) میکرد و میگفت:«بارالها مرا از بخل نفسم حفظ کن.به او عرض کردم:فدایت شوم،از چیست که امشب نشنیدم جز این دعایی کنی؟گفت:چه چیزی از نفس شدیدتر است؟همانا خداوند گوید:« وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و آنان که از بخل نفس خود در امان مانده باشند رستگاراناند.» (3)[10]
چنین بود رابطهای نمونهای که میسزید پیشگامان با کسانی که بعد به آنان پیوستند داشته باشند و خداوند انصار را مثال و نمونۀ این رابطه قرار داد،امّا رابطۀ طرف دیگر(یعنی رابطۀ لاحقان با سابقان)چگونه است؟قرآن قواعد اصلی و نمونۀ آن را از زندگی مهاجران مخلص در برابر ما مینهد.
« وَ الَّذِینَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ -و کسانی که از پس ایشان آمدهاند.» مهاجرانی که پس از انصار به مدینه آمدند،و انقلابیون مهاجر که به برادران پیروز خود در /15 هر شهری پیوستند و نسلهای بعدی در هر جنبش مکتبی،اینان به آنان احترام مینهند و به نقش پیشگامان آنان و انعکاس مثبت آن بر خویش ارزش میدهند،و برای آنان خواستار خیرند هم چنان که برای خود نیز طالب آنند.
« یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونٰا بِالْإِیمٰانِ - میگویند:ای پروردگار ما،ما و برادران ما را که پیش از ما ایمان آوردهاند بیامرز.» اینان نکوکاری پیشگامان را نسبت به خود،و کوششها و فداکاریهایی را
که به مصلحت اینان کردهاند فراموش نمیکنند،و بطبع پیشگامی و سابقۀ آنان را در پیروزی و تأسیس سرای اسلام(دولت اسلامی)ارج مینهند که به اینان اجازه و امکان داد به نزد آنان مهاجرت کنند و با فعالیّتی بهتر و گستردهتر بجنبند،و نیز پیشگامی ایشان را در ایمان که ایمان اینان بر آن استوار شده قدر میشناسند و رابطۀ اینان با ایشان بر اساس دید احترام و عشق و قدرشناسی بنیانگذاری شده است.
این آیه را سه بینش مهم است که موضع ارزیابی درست را از جانب نسلهای بعد نسبت به نسلهای پیشین بیان میکند،و در این مورد سه نظریه است که سه موضعگیری متفاوت را به دنبال دارد:
1-کسانی که پیشینیان را عقب مانده و سبب عقبماندگی آیندگان شمردند و موضعی کاملا منفی نسبت به آنان گرفتند و آنان را مرتجعان خواندند،و دعوت به بنای حال و آیندهای از نو بر اساس درهم شکستن گذشته کردند.این گروه امروز به صورت مسلمانان غرب زده و منفیگرایانی متمثّل شدهاند که در برابر واقعیتی که در آن پرورش یافتهاند دستخوش عکس العملهایی شدند،و کار بعضی از آنها بدانجا کشید که خود دین اسلام را متّهم کردند،زیرا پارهای جهات منفی در پدرانشان که بر این دیانت بودند دیدند،چنان که خدای تعالی گفت:« وَ الَّذِی قٰالَ لِوٰالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمٰا أَ تَعِدٰانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِی وَ هُمٰا یَسْتَغِیثٰانِ اللّٰهَ وَیْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَیَقُولُ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (1)-و آن که به پدر و مادرش گفت:اف بر شما،آیا به من وعده میدهید که از گورم برخیزانند و حال آن که مردمی پیش از من بودهاند که برنخاستهاند؟و آن دو به درگاه خدا استغاثه میکنند و گویند:وای بر تو،ایمان بیاور که وعدۀ خدا حق است.میگوید اینها چیزی جز همان افسانههای پیشینیان نیست.» 2-دستهای دیگر در موضع قبول مطلق قرار گرفتند و چنین پاسخ دادند « إِنّٰا وَجَدْنٰا /15 آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ (2)-پدرانمان را بر
آیینی یافتیم و ما به اعمال آنها اقتدا میکنیم.»اینان میراث گذشته را تا حدّ پرستش تقدیس میکنند و صورتی از این گروه را در کسانی که در گذشته و افکار گذشتگان ذوب شدهاند میبینیم که خوبیها و بدیها ایشان را یکسان میستایند و کمترین انتقادی را نسبت به رفتار و افکار و موضعگیریهای آنان نمیپذیرند و همین که کسی جزو پیشینیان بوده،یعنی از کسانی است که پیامبر و خلفا را دریافتهاند یا در صدر اسلام زیستهاند،آن شخص را دارای فضل و بزرگی میشمرند.
3-امّا گروه سوم کسانی هستند که گذشتگان را بواقع ارزیابی میکنند و افکار و موضعگیریهای آنان را بر موازین شرع(قرآن و سنّت و سیرت)عرضه میکنند و میسنجند،آنچه را موافق آن موازین درآمد احترام مینهند و بدان تأسّی میکنند و آنچه را مخالف آن موازین بود بر سینۀ دیوار میکوبند.و اینان همان کسانی هستند که این آیه کریم به ایشان اشاره میکند.چگونه؟ اینان-به موجب این آیه-خطاهای پیشینیان را میشناسند،و از ارزشها با اخلاص و شجاعت پیروی میکنند،خواه با زندگی گذشتگان موافق باشد و خواه مخالف،ولی این سنجش و انتقاد پیشینیان را از چشم اینان نمیاندازد،بلکه آنان را هم چنان صاحب فضل و حق و تقدّم بر خویشتن میشناسند و نسبت به آنان دوستی و احترام میورزند.
در عین حال که خطاهای گذشتگان را میشناسند و در آن موارد از آنان پیروی نمیکنند،با تمام وسایلی که دارند(به دعا و عمل)برای اصلاح خطاهای ایشان در واقعیّت خارجی میکوشند و از درگاه خداوند برای آنان آمرزش میطلبند،و خدای سبحان دعای برادر را در حق برادرش میپذیرد.از امام باقر(علیه السّلام) روایت شده که گفت:«دعایی که زودتر از دعاهای دیگر امکان اجابت دارد دعای برادر است در حق برادرش در غیبت او،چون به دعا در حق برادرش آغاز میکند،فرشتۀ گماشته بر او میگوید:آمین،و برای تو نیز دو چندان او باد». (1)
1) 60) -بحار الانوار،ج 76،ص 60،و برای اطّلاعات بیشتر میتوانید رجوع کنید به«میزان الحکمة»،ج 3، ص 280،باب 1210.
اینک در روزگار ما بدعتی نو پدید آمده است،سلف صالح را به عنوان شعار و مظهری برای تأسیس حزب سیاسی معیّنی اختیار میکنیم...این جماعت هر دگرگونی در برنامههای دینی را مردود میشمارند،زیرا /15 پیشینیان و اسلاف آن را ندیده و نشناخته بودند،و ارزشهای دینی را با واقعیّت میراث اسلاف بهم میآمیزند، و آن میراث را بیشتر از دین مقدّس میشمرند،و نمیاندیشند میراث که پیشینیانشان تشکیل دادهاند.کیان فرهنگی و تمدن آفرین یگانهای نیست،پس چه چیزی را در آن تقدیس میکنند؟سیرت گذشتگان تا حد زیادی دستخوش تناقض شده(و تکثر و تعدد یافته است)،پس آیا میتوانند به تمام مذاهب و مدارس فکری که آن اسلاف از آن پیروی میکردهاند،عمل کنند،یا اینان اجتهاد میکنند که مذهب واحد و مدرسهای یگانه را اختیار و انتخاب کنند؟اینان کارهایی صورت میدهند که این پرسش را برمیانگیزد:اگر برای اینان اجتهاد در اصل مذهب جایز است،پس چرا در فروع آن جایز نیست؟و اساسا اگر اجتهاد نزد اینان ارزشی دارد چه عاملی مانع اینان از گسترش دامنۀ آن است؟ اگر دگرگونی در زندگی مادّیشان برای اینان رواست و سوار اتومبیلهای مرفّه میشوند و در کاخهای با شکوه سکونت میکنند و از تمام دستاوردهای دانش جدید بهره میجویند،چرا دگرگونی در فهم دینشان بر حسب پیشرفت علم و گسترش دامنۀ خرد جایز نیست؟ اگر در تقدیس آن میراث به پارهای احادیث متشابه استناد میکنند چرا ایشان را میبینی که کتاب پروردگار خود را ترک میکنند که بصراحت میگوید:
آینده بهتر از گذشته است و خداوند این زمین را به بندگان صالح خود به میراث میدهد.
مؤلف نامدار محمد سعید رمضان البوطی (1)دلایلی چند آورده است که
1) 61) -در کتاب خود به نام:السّلفیّة مرحلة زمنیة مبارکة لا مذهب سیاسی که در سال 1988 چاپ شده، این کتاب اینک در بنیاد پژوهشهای اسلامی در دست ترجمه است که امید است همزمان با چاپ این تفسیر در بازار کتاب یافت شود.
پیشینیان(یا سلف،در سه قرن نخستین اسلام)خود برنامۀ فهم دین را دگرگون کردند و از وسایل جدید استفاده جستند،آن گاه بر این گروه نو پدید که نام سلفیّه بر خود بستهاند عیب میگیرد و گوید:بدین بیان که توضیح دادیم پایان دهیم که کلمۀ سلفیّه مضمونی علمی یا واقعیّتی اسلامی ندارد که بتوان آن را عینا بر جماعتی از مسلمانان منطبق ساخت،و میافزاید:سلف صالح که کلمۀ سلفیّه منسوب است به آنان /15 در سه قرن نخستین و حتی در یک قرن از آن سه قرن بر عین گفتههایی که از ایشان سر زده یا آراء یا عاداتی که بدان عنوان شناخته شدهاند،به حال جمود نماندهاند که آن جمود دستور و سرمشق پیوستگی به آنان و درآمدن به حزب ایشان قرار گیرد. (1)
این آیۀ کریم از بهترین دعاهای مؤمنان نسبت به برادران خویش است خواه از پیشینیان باشند یا معاصران و همانندان،و مؤمن راستین کسی است که برادری در نظر او از دیدگاه ایمان ژرفتر از برادری از دیدگاه نسب و خویشاوندی باشد،پس هر مرد مؤمن برادر او و هر زن مؤمن خواهر اوست،هر چند رنگ و زبان و تبارشان متفاوت باشد و هر چند مسافت زمانی و مکانی یا اختلاف طبقه در میان افتد،او به خود به عنوان یک فرد نمینگرد بلکه خود را جزئی از تمامی امّت،با تاریخ و حال حاضر و آیندهاش میداند و برای خود و امّت خویش به یکسان دعا میکند و برای تحقق بخشیدن به هدفهایش میکوشد،هم چنان که در تحقق بخشیدن به هدفهای برادرانش مشارکت و مساهمت میکند و در پاک کردن نفس خود از رسوبهای کینه و حسد و دشمنی در برابر برادران دینی خویش میکوشد.
« وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا -و کینۀ کسانی را که ایمان آوردهاند در دل ما جای مده.» کینه و حسد یا هر امری که انسان را وادار به دشمنی با برادرانش کند،و این از مهمترین آرمانهایی است که مؤمنان با توکل بر خداوند برای نیل بدان
1) 62) -السّلفیّة مرحلة زمنیة مبارکة...،ص 22.
میکوشند،زیرا در آمدن از قید بخل نفس فردی و رهایی از کینتوزیها نسبت به دیگران از کارهای دشواری است که نیاز به توفیق الهی و ارادهای قوی دارد و این نشانۀ رسیدن انسان به درجهای والا از ایمان است و در حدیث شریف آمده است:
«آخرین چیزی که از دلهای صدّیقان بیرون میآید حسد است»و مؤمنان به این درجه میرسند و درمییابند که رسیدن ایشان به درجۀ رهایی از کینهها نسبت به برادران خود دلیل رأفت خداوند و رحمت او بدیشان است و از این در دعای خود او را ثنا میکنند و میگویند:
« رَبَّنٰا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ -ای پروردگار ما تو مشفق مهربانی،» /15 و این دو نامهایی است از آن خداوند که در روش مؤمنان از طریق رفتار متقابل آنان با یکدیگر جلوهگر میشود،و ایشان از پروردگار خود درخواست فزونی توفیق میکنند تا بدین دو خوی آراسته شوند و خداوند بر ایشان رأفت کند تا کینه نسبت به یکدیگر را از دلهایشان بردارد و آنان را با آمرزش خود مورد مرحمت قرار دهد.
[11-12]
چنین بود تصویر مؤمنان در دوستی و مهربانی متقابل با یکدیگر و چنان بود تصویری معکوس که منافقان و کافران را نمایش میدهد و از گسیختگی روابطشان حکایت میکند و روند آیه از نمونه از روابط منافقان مدینه با کافران بنی نضیر برای ما سخن میگوید که با وجود عهد و پیمانهایی که اینان به آنان داده بودند و با وجود پیمانهایی که با یکدیگر علیه السلام و پیامبر بسته بودند هیچ یک از اینها به همبستگی آنان نیفزود و در نخستین رویارویی آنان با مسلمانان آن عهد و پیمانها و روابط از هم گسیخت.و این مثالها بطبع از طرف مؤمنان که وارد معرکه نبرد با دشمنان شدهاند در خور تأمل و تفکّر است،زیرا این تفکّر روح اعتماد و اطمینان به پیروزی را در ایشان میدمد،و از این رو است که خداوند پیامبر خود و هر مؤمنی را به بررسی این مطلب فرا میخواند و در کلام خدای سبحان میآید:
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نٰافَقُوا -آیا منافقان را ندیدهای،» و منافق را از آن رو منافق گفتهاند که این کلمه مشتق از نافقاء یعنی لانۀ
موش صحرایی است،زیرا آن جانور خود را در آن لانۀ دو در پنهان میکند،هم چنان که منافق نیز نقبی از ظاهرسازی و تکلّف و دروغ فراهم میسازد و شخصیت حقیقی خود را در آن پنهان میکند،و منافقان در طول تاریخ دو شخصیتی بودهاند،در میان مسلمانان به زیباترین صورتهای اسلام تظاهر میکردند و در میان کافران حقیقت خود را که دشمنی با حق و اهل آن است آشکار میساختند و این تظاهر و دورویی را وسیلۀ نیل به غنیمت و مصلحت از هر دو طرف قرار میدادند.
« یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ -به یاران خود از اهل کتاب که کافر بودند میگفتند.» اینان همان برادران حقیقی آنهایند زیرا شخصیت و مصالح و هدفهایشان یکی است، /15 با وجود آن که به برادری با مؤمنان تظاهر میکنند،و تمام اهل کتاب نیز برادر آنان نیستند زیرا میان ایشان مؤمنانی نیز وجود دارند،بلکه برادرانشان کافران و مشرکان آنانند.بخشی از رهنوردان راه نفاق پیرامون مؤمنان دوایری کشیده و به دنبال مصلحتی میگشتند که به چیرگی حق و پیروان مخلص آن تحقق نبخشد.
از این رو وقتی نشانههای جنگ میان بنی نضیر و مسلمانان پدیدار شد منافقان خواستند به طمع پیروزی باطل و رسیدن خود از درون به اریکۀ حکمرانی،آتش نبرد را برافروزند،یا دست کم از خطرهای مترتّب بر شکست مؤمنان در صورتی که اینان را در زمرۀ مؤمنان به شمار آرند،دور بمانند امّا ایشان-بنا بر عادت خود در هر زمان و مکان-تمام تخم مرغهایشان را در سبد یهودیان ننهادند،بلکه احتمال شکست آنان را نیز دادند و از این رو نقشه کشیدند و مکری یافتند بر این پایه که هم پیمانیهای ایشان با یهود پنهان بماند،تا در صورتی که یهودیان شکست خوردند،اینان در میان مسلمانان پیروزمند چیزی را از دست ندهند.پس به تنهایی و گروه گروه به نزد بنی نضیر خزیدند و به آنها نامهنگاری و تأکید کردند.
« لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ -اگر شما را اخراج کنند ما نیز با شما بیرون میآییم.» یعنی اگر مسلمانان تصمیم به اخراج شما گرفتند ما نیز بیرون خواهیم آمد،
و سرنوشت ما با شما در هر حال یکی است،و شاید در این آیه اشاره بدین امر شده که سرنوشت و وجود منافقان موکول به پشتیبانی نیروهای بیگانه است چنان که بدون آن نیروها هستی و موجبی برای وجود اینان باقی نمیماند و اینان صدق موضع خود را نسبت به آنان،تأکید میکنند و آنان را به صورتی بزرگتر با بیان آمادگی خود به مخالفت دایم از تصمیمات رهبری رسالتی برمیانگیزد و تشویقشان میکنند که اگر برادرانشان خواستند اینان را به مبارزه در برابر یهود فراخوانند نافرمانی کنند.
« وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً -و به زیان شما از هیچ کس فرمان نمیبریم.» یعنی به دعوت جنگ بر ضد آنان از طرف هر دعوت کننده و به هر گونه که دعوت به عمل آید پاسخ مثبت نمیدهیم،و این از امور مسلّم و ثابتی است که هرگز تغییر نمیپذیرد.وقتی این امر را به سود یهودیان تأکید میکنند طبیعتا از میزان فرمانبرداری مؤمنان از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)در آن روز آگاهاند و میدانند که چه بسا ایشان به هر سببی مواضع خود را تغییر دهند.
آن گاه منافقان به بنی نضیر خبر میدهند که مسلمانان بر ضد آنان تصمیم به جنگ گرفتهاند،و به آنان تأکید میکنند که آمادهاند در آن جنگ در صف آنان قرار گیرند.
« وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ -و اگر با شما جنگیدند یاریتان میکنیم.» علیه مسلمانان،و خداوند این توطئهها را که در نهان جریان مییافت رسوا میکند.
« وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ -و حال آنکه خداوند گواه است و میداند،» و گر چه توطئههای شوم آنان در نهان و دور از آگاهی پیامبر و رهبری و مؤمنان زمینه چینی میشد.
« إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ -که بیقین آنان دروغگویاناند،» و اگر جنگی واقع شود به هیچ یک از این وعدههای خود وفا نمیکنند،و کسی که مؤمنان و دین خود را در راه هواها و مصالح دنیوی خود بفروشد حتما آماده
است که هر کس دیگری را نیز به خاطر سلامت و مصونیّت خود بفروشد.
« لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ -و اگر آنها را اخراج کنند،با آنها بیرون نشوند،» و آماده نیستند که خانهها و اموال خود را فدا سازند و انواع سختیها را در راه هم پیمانان خود بکشند،زیرا امکانات خود را برای آسایش دنیوی گردآورندهاند و چه سببی ایجاب میکند که ملتزم به پیمان خود با گروهی از مردم شوند و این دشواریها را تحمّل کنند،در حالی که عهد و پیمانهای خود را با خداوند و پیامبر او شکسته و برای دنیا با آن دو و با مؤمنان جنگیدهاند؟پس در این صورت دروغ میگویند.
« وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ یَنْصُرُونَهُمْ -و اگر به جنگشان بیایند یاریشان نمیکنند،» زیرا در سطح فداکاری مادی نیستند،پس چگونه فداکاری جانی کنند،و بویژه /15 آن که ظاهر معرکه نشان میدهد که پیروزی از آن حق و اهل آن خواهد بود؟ پس آنان آماده فرو رفتن به عمق معرکهای که منجر به رسوایی و زیانشان شود نیستند،دست به کاری ناشدنی زدهاند تا بر روی دو طناب بند بازی کنند،و برای حفظ سلامت خود در صف هیچ یک از جهات و جماعات قرار نگیرند.فرض کن منافقان ریسک و مخاطره کردند و در جنگ علیه مسلمانان وارد شدند،چه چیزی را در واقع تغییر خواهد داد؟ « وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ -و اگر هم به یاریشان برخیزند و به دشمن پشت میکنند.» میگریزند و موجب شکست خود و آنها میشوند،زیرا انگیزههای پایداری در جنگ را ندارند که مهمترین آنها روحیه فداکاری و شهادت است که نزد پیروان حق به میزان بسیار وجود دارد و آنها از چنین روحیهای بینصیباند،و از آن رو که ارادۀ خداوند قویتر از آن است که کسی بتواند در برابر آن مقاومت ورزد،و بدین گونه کافران یاوران خود را از دست میدهند و منافقان نیز آیندۀ خود را از کف خواهند داد.
« ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ -پس روی یاری نبینند.» یعنی هیچ کس از چیرگی حق و اهل حق بر آنها جلوگیری نمیکند.
[13]
و بیگمان منافقان و حتّی کافران در برابر مسلمانان از لحاظ نظامی شکست میخورند،زیرا در درون خود از لحاظ روحیه در حال شکست بسر میبرند، و دلیل این شکست روحی همان توسّل ایشان به نفاق در میان مسلمانان است چه از شجاعت کافی برای نشان دادن حقیقت خود بیبهرهاند،و اگر میفهمیدند و به غیب ایمان میداشتند برای آنان بهتر میبود که از خداوند که شاهد و ناظر بر آنان است بترسند.
« لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللّٰهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ -وحشت شما در دل آنها بیشتر از بیم خداست.زیرا مردمی هستند که به فهم در نمییابند.» یعنی حقایق را به ژرفی و در حدّ یقین نمیفهمند،و گرنه نفاق و همکاری با دشمنان حق را از بیم قدرت خدا و عذاب او در دنیا و آخرت ترک میکردند.و این صفت /15 بر پایۀ دیدگاه مادّی نسبت به زندگی نهاده شده است،و آنان در عالم شناخت حقایق پنهان زندگی نمیکنند و از این رو از آنچه بدان حقایق پیوسته است همچون آفریدگار عزّ و جلّ بیم ندارند،و خدای سبحان گفت:« صُدُورِهِمْ - سینههای آنان»تا تهی بودن آن را از ایمان به خدا بیان کند.
[14]
و از مظاهر بیم و شکست درونی آنان این است که شجاعت رویارویی مستقیم را با مؤمنان ندارند،بلکه از بیم مرگ به انواع دفاعهای ممکن متوسّل میشوند،و از اسباب ضعف آنان علاوه بر این روحیۀ درهم شکسته، پراکندگی اجتماعی آنان در جبهۀ داخلی است.
« لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً -آنان همگی با شما جنگ نپیوندند.» در یک صف دوش به دوش(منافقان و کافران،یا افراد جبهۀ دشمن بصورتی عمومی)،زیرا-به سبب بیم،یا به سبب اختلاف مصالح و امیال-هرگز بر رأی و موضعی واحد مجتمع نیستند گر چه صورت ظاهر آنان نشان از وحدت
دارد.
« إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ -مگر در قریههایی که بارویشان باشد.» در باروها و دژهای آن روستاها خود را از شکست یا دست کم از مرگ گر چه به صورتی نسبی در امان نگه میدارند.
« أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ -یا از پس دیوارها.» جدر جمع جدار و همان دیوار است،از آن رو که آنان از بیم مرگ و برای دوری از رویارویی مستقیم از پشت دیوار میجنگیدند.و این دیوارها شبیه به همان دیوار نفاقی است که آنها را از رسوایی و مجازات میپوشاند و دور نگاه میداشت.
شاید این امر موجبات تصمیم پیامبر(ص)را دائر بر ویران کردن پارهای از خانههای بنی نضیر و بریدن درختان خرمای آنها را تفسیر کند،زیرا در جنگ از این وسایل برای استتار و پیش خزیدن و پناهگیری استفاده میکردند.فرض کن که دژها و باروهای افزون میداشتند و خود نیز با ظاهر در یک صف و برای یک هدف گرد میآمدند، /15 ولی این بدان معنی نبود که واقعا متّحدند،زیرا اگر دل آنان را بررسی میکردی و به آراء آنان توجه مینمودی آنها را پراکنده و متناقض مییافتی و در بسیاری موارد میدیدی که خود را از معرکه عقب میاندازند،زیرا بر محوری واحد نمیچرخیدند و به سوی هدفی واحد نمیرفتند،بر خلاف مؤمنان که دور یک محور که بر اساس حق میچرخید میگشتند و هدفشان برپا داشتن حق در روی زمین بود.و اساسا تفاوت میان حق و مصالح این است که حق یکی است،در حالی که امیال و مصالح متعدّد و متناقض است و به اختلافات داخلی ریشهدار و همیشگی برمیگردد.
« بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ -آنها سخت با یکدیگر دشمناند.» یعنی با یکدیگر به شدت دشمنی میورزند،تا آنجا که یکدیگر را بسختی میکشند،و این صفت از یهودیان معروف است.و گفتهاند معنی این عبارت آن است که آنان وقتی با یکدیگر گفت و گو میکنند تظاهر به شدّت عمل مینمایند و لاف میزنند که بر دشمنانشان سخت خواهند گرفت،در حالی که دلشان از
شجاعت تهی است،و معنی اول به روند آیه نزدیکتر است به دلیل گفتۀ خدای سبحان که:
« تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً -تو یکدل و همراه میپنداریشان.» آنان را،چنان که خود یا بزرگانشان وانمود میکنند،متّحد میپنداری، « وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی -و حال آنکه دلهایشان از هم جداست.» و از هم فاصله دارد،و اختلاف بنیادی و حقیقی همان است که از دلهای پراکنده آغاز میشود.
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ -و این از آن روست که آنان مردمی بیخردند.» یعنی آنان از رهنمایی خرد پیروی نمیکنند و گرنه یگانه و یکتاپرست میشدند،زیرا حقایقی که خردهای درست و مجرّد از اغراض آدمی را بدان رهنمون میشود در هر زمان و مکان و نزد تمام مردم یکی است،و آنان از باطلی پیروی کردهاند که مردم با آن توافق ندارند،و بدین سبب پراکنده و جدا شدهاند،و اگر از خرد پیروی میکردند بیگمان خرد آنان را /15 به حق یگانه رهنمون میشد.
[15]
و این رفتاری است که بر اساس نیک فهمی و خردورزی قرار نگرفته و شک نیست که آنان را به سرنوشتی بد در هر دو سرای خواهد کشاند.
« کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذٰاقُوا وَبٰالَ أَمْرِهِمْ -همانند کسانی هستند که چندی پیش وبال گناه خویش را چشیدند.» در دنیا.
« وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و به عذابی دردآور نیز گرفتار خواهند شد.» در آخرت.و معنی آن چنین میشود:آنان که جزای خود را دیدند،و اینان را نیز عذابی است همانند آنان،و وبال همان بدفرجامی است، (1)و دربارۀ عبارت « اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -و آنان که پیش از اینان بودند.»گفتهاند:آنان عموم
1) 63) -المنجد،مادّۀ وبل:سوء العاقبة.
دشمنان حقّند،و گفتهاند:آنان مشرکانی هستند که پیامبر در غزوۀ بدر آنها را شکست داد،و گفتهاند مراد بنی قینقاع هستند و این معنی نزدیکتر به واقع و در میان مفسّران مشهورتر است،و ایشان نخستین دسته از یهودیان بودند که پیمان خود را با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)شکستند و از راه حسدی که در دل داشتند آهنگ جنگ با او کردند زیرا بزرگ شدن قدرت او را میدیدند،و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)به آنان نصیحت کرده بود که آن اندیشه را رها کنند،ولی آنان اصرار ورزیدند و گفتند:ما مانند قوم عرب ترسوی تو نیستیم که آنان را در جنگ بدر شکست دادی،پس آمادۀ جنگی شدند که وسیلهای ساده آسیاب آن را به گردش درآورد:بدین معنی که زنی مسلمان نزد زرگری از آنان رفت که طلایی بخرد، یهودیان پیرامون آن زن گرد آمدند و اصرار کردند که روی خود را بگشاید ولی وی چنان نکرد-و این میرساند که حجاب در ایّام پیامبر خدا معروف بوده تا آنجا که چهره را میپوشاندهاند-آن گاه آن زرگر پوششی را که بر پیکر آن زن بود کشید چنان که پارهای از پیکر او بر حاضران هویدا شد و هر چه پوشاندنیهای آن زن آشکار میشد یهودیان بر وی میخندیدند.
در این میان مردی مسلمان متوجّه این قضیّه شد و در راه حق غیرتش به جوش آمد و زرگر را به سبب کاری که کرده بود کشت، /15 امّا یهودیانی که همراه وی نشسته بودند به سر او ریختند و او را کشتند،و تمام مسلمانان برانگیخته شدند،و پیامبر بزرگوار(ص)تصمیم به جنگ با آن یهودیان گرفت و دژها و روستاهایشان را محاصره کرد،و به آنها فرمان داد که جلای زادگاه کنند و آنها چارهای جز تسلیم به فرمان او نیافتند و از مدینه کوچیدند«و عبد اللّٰه بن ابی به آنها گفت:بیرون نروید که من نزد پیامبر میروم و دربارۀ شما با او گفتگو میکنم یا با شما به حصار در میآیم،و آنها در انتظار عملی شدن پیام عبد اللّه بن ابی نسبت به خود بودند،ولی او،همچون مورد اینان،یاری به آنان را ترک کرد». (1)
1) 64) -مجمع البیان،ج 9،ص 264.
حساسیّت مسلمانان در برابر ظلم چنین بوده و تا این حدّ میرفتند که به تجهیز سپاه میپرداختند و قومی را بتمامی تبعید میکردند زیرا آن گروه ناموس و حرمت زنی مسلمان را هتک کرده بودند،امّا نمیدانم که آنان اکنون کجا هستند؟! [16]
قرآن برای ما مثلی میزند از رابطۀ منافقان با کافران اهل کتاب که همان رابطۀ آنان با دیگران در هر زمان و مکانی است،آنها با روشهای مکّارانۀ خود تا وقتی امید کسب منفعتی دارند دشمنان را علیه مسلمانان تشویق میکنند،ولی به محض آن که خود را در برابر خطری جدّی بینند که از سوی مؤمنان آنها را تهدید میکند یا احساس شکست کنند،از کافران بیزاری میجویند.
« کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ -همانند شیطان که به آدمی گفت:کافر شو،» و چنان مطلب را برای او آراست تا آدم نافرمانی کرد،و خود را گرفتار عذاب خدا یافت.
« فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ -پس چون کافر شد،گفت:من از تو بیزارم.من از خدا،آن پروردگار جهانیان میترسم.» منافقان چنین بودند،بنی قینقاع و بنی نضیر را تشویق کردند تا آنها به ورطۀ جنگ با مسلمانان درافتادند،و چون شکست خوردند دست از آنها کشیدند و آنها را تنها گذاشتند که کیفر خود را ببینند.در متون اسلامی آمده است:شیطان دهان انسانی را که فریب او را خورده است انباشته از تف میکند،و روز قیامت اگر آن کس بدو پرخاش کند یا راه رهایی خود را از او بپرسد بر صورتش تف میافکند.
[17]
وقتی انسان از شیطان پیروی کند،خواه شیطان جن باشد یا چون منافقان شیطان انساننما،سرانجام چه خواهد شد؟بلی،ممکن است به پارهای مصالح محدود مادّی دست یابد و پارهای از خواهشها و رغبتهای دنیوی او برآورده شود،ولی آیندۀ ابدی را زیان میبیند.
« فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی النّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا -سرانجامشان آن شد که هر دو به آتش افکند و جاودانه در آن باشند.» تا ابد آن دو(شیطان و کسی که فریب او را خورده)انواع عذاب را میچشند،و ارزش پارهای از خس و خاشاک دنیا که چنین سرانجامی را در پی دارد چیست؟! « وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِینَ -و این است کیفر ستمکاران.» کسانی که با پیروی از هوای نفس و وسوسۀ شیطان بر خود و دیگران ستم کردند،و در تاریخ تصاویری بسیار از این سرانجام خوار کننده آمده است که یکی از آنها را برای تو نقل میکنیم:در خبر آمده است.زن زیبای جوانی را که دچار جنون شده بود نزد عابدی پارسا از بنی اسراییل آوردند تا به نام اعظم برای او دعا کند که از جنون شفا یابد.چون شب بر آن دو درآمد،شیطان عابد را وسوسه کرد که زشتکاری کند و خواهش و شهوت را در او برانگیخت و چندان وسوسهاش کرد که با آن زن در آمیخت،و این گام نخستین بود.آن گاه او را به کشتن زن برانگیخت تا به سبب گفتار آن زن یا باردار شدنش رسوا نشود.از این رو عابد زن را کشت و به خاک سپرد.چون صبح شد برادران آن زن آمدند و جویای او شدند،عابد به آنان گفت وی به جایی بیرون رفته که او خبر ندارد،پس برادرانش برگشتند،ولی کشاورزی که آن زن در کشتزار او دفن شده بود ضمن شخم زدن زمین به پیکر آن زن دست یافت و ایشان را آگاه کرد،و آنان به قاضی شکایت بردند و عابد بدان جنایت اعتراف کرد و به اعدام با دار محکوم شد،امّا شیطان تا آنجا نیز از او دست برنداشت و گام به گام تعقیبش کرد و زیر طناب دار نزدش آمد و بدو وعده داد که به شرط آن که عابد به او سجده کند رهاییش خواهد داد،پس او به شیطان سجده کرد، ولی شیطان به وعدۀ خود وفا نکرد و او را رها کرد تا به دار زده شد،و همچنین روانه آتش دوزخ شد.چنین است سرانجام هر کس که از گامهای شیطان پیروی کند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (18) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (19) لاٰ یَسْتَوِی أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ وَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (20) لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا اَلْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ وَ تِلْکَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (21) هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِیمُ (22) هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْمَلِکُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاٰمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَیْمِنُ اَلْعَزِیزُ اَلْجَبّٰارُ اَلْمُتَکَبِّرُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (23) هُوَ اَللّٰهُ اَلْخٰالِقُ اَلْبٰارِئُ اَلْمُصَوِّرُ لَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (24)
آیات پیشین بدان سان ما را به صفاتی والا بیناآور آشنا کرد که مؤمنان راستین بدانها آراستهاند و همان صفات است که موجب رستگاری آنان میشود، هم چنان که از رابطۀ بد میان منافقان و هم پیمانهای آنان که دشمنان امّتاند با ما
سخن گفت،و در پایان فصل نقش آنان را در گمراه کردن مردم فاش و رسوا ساخت که آنان مانند شیطان گمراه کنندهاند که پیروان خود را به آتش دوزخ میکشاند و آن گاه خود از آنها بیزاری میجوید.
از آنجا که دامهای شیطان برای هر انسانی،حتی مؤمنان،نهاده شده ناگزیر باید برای محفوظ ماندن از آنها به پرهیزگاری متوسّل و پناهنده شد،هم چنان که منافقان که نقش شیطان را در میان امّت اسلامی ایفا میکنند میکوشند تا مؤمنان را از صفت ایثار و از خود گذشتگی جدا سازند و آنان را متفرق و پراکنده سازند و سپس پارهای از آنان را به حزب خود بکشانند،از این رو روحی الهی در این درس دعوت به تقوا و ترس از خدا،و اندیشیدن به آیندۀ آخرت،و احساس نگهبانی و چیرگی خداوند از طریق ذکر دایم او میکند تا انسان را از انحراف حفظ کند و بر ضد شیطان پناه دهد و مصون دارد.
این آیات باختصار به تفاوت بزرگی که میان اهل بهشت و اهل آتش وجود دارد اشاره میکند،سپس سیاق آیات به ستودن عظمت قرآن و کارآمد بودن آن در تأثیر میپردازد از این لحاظ که قرآن راهی است که آفریده را به آفریدگارش مربوط میکند و وی را به یاد او میآورد،و قرآن چنان است که اگر بر کوهی فرود میآمد کوه از بیم پروردگارش بدو نیم میشد و از خوف خدا فرو میپاشید،و باید دریابی و بدانی که چه قدر باید دل آدمی سخت باشد که از آیات حکیمانۀ قرآن متأثّر نشود! ولی انسان نمیتواند این گنج بزرگ الهی را کشف کند مگر آنکه خرد خود را به اندیشیدن در این آیات و فکر کردن به امثال و داستانهای آن بگمارد و به کار برد.
قرآن عظمت خود را از آنجا به دست آورده که سخن آفریدگار و تجلّی اعظم او بر آفریدگان اوست،و این حقیقت همان است که رابطۀ میان سخن گفتن از عظمت قرآن در آیۀ(21)و گفتگو از صفات خداوند را در آیات(22-24)برای ما آشکار میسازد،زیرا عظمت قرآن از عظمت آفرینندۀ آن است که در نامها و صفات او جلوهگر شده است.و بیم از خداوند برای کسی حاصل و متحقق نمیشود مگر آنکه به افقهای والای شناخت ذات سبحان او بالا رود،و این مراد با شناختن
نامهای نیکوی او که در کتاب و در آفریدگانش تجلّی میکند حاصل میشود.از این رو سورۀ الحشر با ذکر مجموعهای از آن نامها پایان مییابد و آنها را چنان که میخواهد به ما میشناساند.
[18]
مؤمنان از دیگران به سه خصلت تمیز داده میشوند:
1-تقوا(پرهیزگاری)نسبت به خدا که آنان را به فرمانبرداری از خدا میکشاند و از نافرمانی بازمیدارد،و همان روح ایمان است.
2-ایمان به آخرت به عنوان سرای بقا و کوشش جدّی و پیوسته برای آباد کردن آن سرا از این لحاظ که خانه قرار و آرام دایم انسان است،پس هیچ کس و هیچ چیز مانع آمادهسازی و توشه فرستادن ایشان بدان سرا نمیشود.
3-احساس ژرف به مراقبت و نگهبانی خدا بر کارهای آنان،و این چیزی است که روح تقوا و اعتقاد یقین را در آنان میپروراند.
شیطان(خواه انسانی باشد یا جنّی)میکوشد که شخصیت آنان را با ربودن این صفات فضیلت بخش مسخ و تبه گون کند،و آنان را با روشهای پنهانی خود چون وسوسهها و شگردهای آشکار خود چون تبلیغات گمراه کننده،به نافرمانیها بکشاند.از این رو وحی الهی ندایش را با لطف و منّت عظیم خود متوجّه مؤمنان میسازد تا این ندای ربّانی بر آنچه شیطان به وسیلۀ آوای پلید خود در دل افکنده غلبه کند و بر وسوسههای او که انسان را به سر پیچی و نافرمانی میخواند و فراموش کردن آخرت را در ضمیر آدمی میدمد چیره شود،از این رو گویندهای که عزیز و مسلّط است گوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و پرهیزگاری کنید.» تقوا درجهای والاتر از ایمان است.و در این آیه هر مؤمنی تشویق میشود که ایمان خود را پرورش دهد تا به درجۀ تقوا و پرهیزگاری برسد،زیرا انسان نیازمند
به درجهای والاتر از ایمان است تا بتواند در برابر فشارها و ستیزههای شیطانی بایستد،پس حتی مؤمن نیز بیقین از ترس طاغوت یا پدران یا اجتماع از راه راست منحرف میشود.میتوان گفت تقوا عبارت است از:تحصّن(و پناه گیری در دژی) بدون اسباب عذاب و خشم خدا،یا محروم شدن از رحمتش و روبرو شدن با کیفر او از آنچه این کلمه گنجایی آن را دارد برای عمل به واجب و مستحبّ و ترک حرام و مکروه است.
« وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ -و هر کس باید بنگرد که برای فردایش چه چیزی پیشاپیش فرستاده است.» بلی.بیگمان شیطان و هوای نفس انسان را به توجه هر چه بیشتر به حاضر دنیا و غوطه خوردن و فرو رفتن در لذّتهای زندگی بدون حدود و قیودی فرا میخوانند،و بر مؤمنان است که با اندیشیدن دربارۀ آیندۀ آخرت که مبتنی بر کوششی است که در دنیا میکنند،در برابر آن جاذبهها مقاومت ورزند.و راه انسانی که میخواهد آیندۀ خود را بداند جز این نیست که به حسابهای خود مراجعه کند و به کردارهای خود بنگرد،و ضرورت این حسابرسی از آنجا ناشی میشود که ما میتوانیم تا وقتی که /15 در فرصت زندگی دنیا بسر میبریم اندوختۀ خود را تغییر دهیم و افزون کنیم،اما پس از مرگ توبه چیزی به ما نمیدهد و سودی ندارد.و چه قدر انسان نیازمند به مایۀ نقد خود ساختۀ سازنده برای آینده است،زیرا در عرصۀ قیامت،آنجا که حسابرسیهای دقیق و سخت میشود به کمتر از وزن ذرّهای از اعمال خیر نیازمند میشود.و پیامبر خدا(ص)گفته است:«صدقه دهید گر چه یک صاع(چارک) خرما،یا بخشی از صاع،یا یک مشت،یا بخشی از یک مشت،و یا گر چه یک دانه یا نیمی از یک دانه خرما باشد.و کسی که این را هم ندارد به سخنی پاکیزه و دلپذیر،زیرا هر یک از شما را که به دیدارگاه خدا برند بدو بگویند:آیا با تو چنین نکردم؟آیا با تو چنان نکردم؟آیا تو را شنوا و بینا نکردم؟آیا به تو مال و فرزند ندادم؟وی گوید:بلی.آن گاه خداوند تبارک و تعالی گوید:پس بنگر که پیشاپیش برای خویش چه فرستادهای؟پیامبر(ص)گفت:آن گاه وی به پیش
روی و پشت سر و راست و چپ خود مینگرد و چیزی نمییابد که به وسیلۀ آن چهرۀ خود را از آتش دوزخ حفظ کند». (1)
هم چنان که بر انسان واجب است بنگرد که چه چیزی برای آیندۀ اخروی خود پیشاپیش فرستاده مسئول است که ببیند برای آیندۀ دنیوی خود نیز(به صورت فردی یا اجتماعی یا نسلی)چه چیزی تقدیم کرده،و خطاست که تنها در حال حاضر جدا و بیاعتنا به آینده و خطرهای آن زندگی کند زیرا لحظۀ حال جزئی از آینده است،و او و نسل حاضر خواه ناخواه در مسیر آیندگان نقش و اثری دارند.
از آنجا که بشر آنچه را برای آینده تقدیم میدارد تنها از لحاظ کمّی نسنجد و بدان ارزش ندهد،قرآن ما را دعوت میکند که تقوایی را محور قرار دهیم که از احساس نظارت و مراقبت خداوند حاصل میشود،و شک نیست کسی که احساس میکند خدا او را میبیند و زیر نظر دارد به کمیّت اکتفاء نمیکند بلکه میکوشد به گونهای عمل کند که مورد رضایت و خرسندی خدای عزّ و جلّ است و این با پاکی و اخلاص در نیّت و صحت و استواری در کار صورت میبندد.
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -از خدا بترسید که خدا بدانچه میکنید آگاه است.» اکنون به فعالیّت و کوشش انسانی(از لحاظ اندازه و چگونگی)بیندیش که با احساس حضور در زیر نظر صاحب کار و حساب و پاداش فعالیّت میکند.
بیگمان چنان که شاید و باید میکوشد که خرسندی او را به دست آورد و به مزد خود برسد، /15 و از خشم او دوری جوید.
[19]
خداوند مؤمنان را دعوت میکند که از او پروا کنند و برای دیدار او و پرهیزگاری نسبت بدو با حس کردن مراقبت او بر کارها آماده باشند،زیرا این خصوصیّات است که آنان را از دیگران متمایز میکند و نام مؤمنان را بر آنها درست و راست میسازد،و اگر آنان از این سه خصلت عاری و بیبهره باشند در شمار اهل
1) 65) -نور الثقلین،ج 5،ص 292.
بهشت و حزب خدا در نمیآیند.و از اینجا رابطۀ میان آیۀ پیشین و این آیه به ما آشکار میشود،و آنچه آن آیه در برداشت مهمترین مضامین شخصیت مؤمن بود که در به یاد داشتن خداوند متمثّل شده و همان است که فرد را از اصحاب بهشت میسازد.
« وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ -از آن کسان نباشید که خدا را فراموش کردهاند.» یعنی از او نترسیدند و پروا نکردند و برای دیدار او در آخرت آماده نشدند،و متوجّه مراقبت و نظارت او بر کارهای خود نشدند،پس فراموش کردن خدا تنها در کفر محض نسبت به ذات تعالای او نیست،بلکه ممکن است مؤمنی که او را فراموش کرده در ورطۀ یک یا بیشتر از یکی از امور سه گانۀ زیر بیفتد.تعبیر خداوند از این امر به فراموشی ما را بدین نکته رهنمون میشود که ایمان بدو به یاد داشتن او در سرشت و حافظۀ بشر به ودیعه نهاده شده است ولی انسان به سبب غفلت یا شهوت یا جز این دو نسبت بدان بیاعتنا میشود.
امامان رهنما معنی این آیۀ کریم را توضیح دادهاند،امیر مؤمنان(علیه السّلام)گوید:«معنی خدا را در سرای دنیا فراموش کردند،این است که به فرمانبرداری او کار نکردند»، (1)و این امر آنان را به عاقبتی خطرناک کشانید که همان گمراهی و آتش دوزخ است.
« فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ -و خدا نیز چنان کرد تا خود را فراموش کنند.» به عنوان نتیجه طبیعی فراموش کردن او،زیرا کسی که به پروردگار خود ایمان ندارد و به آخرت معتقد نیست قطبی ثابت نمییابد که پیرامون آن بگردد،و هدفی حقیقی ندارد که برای رسیدن بدان بکوشد،بلکه جریانهای گوناگون او را به سوی خود میکشند، /15 از این رو روزی از اجتماع خود پیروی میکند و دیگر روز از اشغالگران بیگانه و روز سوّم از تاریخ و چهارم روز از ریاست طلبی و همچون ذرّهای
1) 66) -بحار الانوار،ج 93،ص 99.
سرگردان میشود که به هر سویی باد بوزد بهمان سوی میرود و برای مصلحت حقیقی خود کار نمیکند و از مبدئی که غایت وجود اوست به تکاپو نمیافتد،آن گاه روز قیامت فرا میرسد« یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا (1)-روزی که هر کس به دفاع از خویش به مجادله میپردازد»،و او چیزی پیشاپیش برای خود نفرستاده است.
به عبارتی دیگر:آنچه وجود انسان را برای او ثابت میکند،و او را به مصلحت خود آشنا میسازد،همان ایمان او به پروردگار خویش است.پس ایمان به او استقلال میبخشد و دیدگاهی درست در برابر خویش و اعتماد به خود بدو میدهد،و این از امتیازات بینشها و تذکّرات قرآن است که بشر را از سلطۀ هوی و چیرگی شهوتها،و بندگی گردنکشان و خوشگذرانان که او را به سوی هوای نفس میکشانند و او را از مقاومت در برابر شهوات میترسانند،آزاد میکند.مؤمن از هوای خود میگذرد تا وجود خود را پی ریزی کند و تسلیم جاذبههای شهوت نمیشود،پس استقلال خود را تثبیت میکند،و با سلطۀ مستکبران مبارزه میکند تا ذات خود را حفظ کند و به هستی و موجودیّت خود بازگردد،در حالی که فرهنگ جاهلیّت با رنگها و جهت گیریهای خود این ارزشها را از او میگیرد و او را به حلّ شدن در محیط خود میکشاند و از راه راست به گمراهه میافکند.
« أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ -ایشان نافرماناناند.» کسانی که از دژ ارزشها بیرون آمدند و گرگهای هوی و درندگان سرکشی و طغیان آنان را ربودند.
[20]
بلی،فراموش کردن خدا موجب گمراهی میشود و انسان را از اهل آتش میسازد،زیرا اهل بهشت همان کسانی هستند که خصلتهای سه گانه در آنان به فزونی وجود دارد(تقوای خدا،آمادگی برای آخرت و احساس مراقبت خدا)و هم چنان که این دو گروه در صفات خود در دنیا تفاوت دارند در آخرت نیز در
1) 67) -النحل111/.
سرنوشتشان متفاوتاند.
« لاٰ یَسْتَوِی أَصْحٰابُ النّٰارِ وَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفٰائِزُونَ -اهل آتش با اهل بهشت برابر نیستند.اهل بهشت همان کام یافتگاناند.» /15 پس صفات این دسته را بجوییم و بکوشیم که خود را بدان بیاراییم و در جستجوی گردهمایی آنان برآییم و بدان بپیوندیم تا با آنان در دنیا و آخرت کامیاب شویم.
بدین گونه آیات قرآن بینشهایی پیاپی دربارۀ تمیّز مؤمنان از دیگران به ما میدهد تا ابلیس ما را نفریبد که آن دو گروه همسانند.هرگز...بهشت و آتش،و نیکی و بدی،و نور و تیرگی،و سایه و آفتاب سوزان برابر نیستند،و همچنین نکوکاران اصحاب بهشت و بدکاران اصحاب آتش با هم برابر نیستند،با آن که هر دو گروه در دنیا در یک شهر و چه بسا زیر یک سقف با هم زندگی میکنند و به نظر بیننده چنین مینماید که یکساناند،بلکه بدکاران میکوشند فرق میان خود و نکوکاران را بپوشانند،و تبلیغ میکنند که تا در دنیا هستند به سبب بدکاریهای خود بازخواست نمیشوند پس در آخرت نیز از عاقبت آن نجات مییابند،هرگز...این دو گروه برابر نیستند و شناخت این حقیقت در برانگیختن انسان به صلاح و کردار نیک سهمی بسزا دارد.
[21]
اگر اصحاب بهشت کامیابانند،پس ما چگونه به درجات آنان برسیم؟ همانا به وسیلۀ قرآن که چیزی مانند آن انسان را به یاد پروردگارش نمیاندازد و بهتر از آن او را با روح ایمان و تقوا پرورش نمیدهد.قرآنی که اگر بر کوه نازل میشد کوه از پای درمیآمد،پس چگونه دل انسان بدان پاسخ مثبت ندهد؟ « لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ -اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم،از خوف خدا آن را ترسیده و شکاف خورده میدیدی.» اندیشیدن در این آیه ما را به حقایقی چند رهنمون میشود:
نخست:خدای تعالی اسم اشارۀ«هذا-این»را به قرآن اضافه کرده است.
چرا؟شاید برای آن که خواسته است،خوانندۀ قرآن به یاد آورد که معنی کلام همین کتابی است که اکنون در برابر او قرار دارد و متضمّن آیات و حقایقی است که دل را میشکافد و میترساند،پس اگر او به وسیلۀ قرآن از پروردگار خود نترسد و پروای او نکند باید بداند /15 که دلش از کوهها نیز سختتر است.
و با آن که این شاره بنحو عام متوجّه تمام قرآن است به صورت اخصّ به همین آیاتی اشاره میکند که روند سورۀ حشر قرار گرفته،و چگونه چنین نباشد در حالی که این آیات مشتمل بر نوعی تجلّی خداوند برای مؤمنان با نامهای نیکوی اوست؟ دوم:چرا نام قرآن بویژه در این روند آیات آمده است؟شاید برای آن که رسیدن به حدّ خوف و پروا داشتن از خدا و سود بردن از آیات منوط به تلاوت و خوانده شدن آنهاست و به صرف به دست آوردن یا زینت بخش کردن آنها نیست، پس اگر این آیاتی که خوانده میشود بر کوه نازل میشد که میهراسید و میشکافت.
سوم:کوه به سبب حروف یا برگها از قرآن نمیهراسد و نمیشکافد،بلکه نتیجۀ مضمونهای بزرگی که آیات قرآن شامل آنهاست و مهمترین و بزرگترین آنها احتوای آنها بر تجلّی آفریدگار عزّ و جلّ است،بدین جا منجر میشود.از این رو قرآن همان فرود آینده است در حالی که(عامل هراس و از پای درآمدن کوه)بیم از خداوند سبحان است.پس بنا بر این عظمت قرآن مکتسب از آن تجلّی است،تجلاّیی که به شکلی دیگر بر کوه پدیدار شد و کوه فرو پاشید و موسی بیهوش افتاد. (1)
« وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ -و این مثالهایی است که برای مردم میزنیم.» ما از این مثل بدین نکته هدایت میشویم که میزان سختی و قساوتی را
1) 68) -مأخوذ از سورۀ اعراف143/.
تصوّر کنیم که ممکن است دل انسان بدان دچار شود تا آنجا که از وحی تأثّر نپذیرد و بپروا و پرهیزی نورزد شک نیست که چنین دلی از سنگ نیز سختتر خواهد بود « وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ (1)-که از سنگ گاه جویها روان شود،و چون شکافته شود آب از آن بیرون جهد،و گاه از ترس خدا از فراز به نشیب فرو غلتد.»خداوند این چنین برای مردم مثالها میزند.
« لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ -شاید ایشان بیندیشند،» /15 و به عظمت کتاب پروردگار خود راه یابند،و بدین وسیله دلهایشان نرم شود.تأکید قرآن بر برانگیختن خرد به اندیشیدن دلیلی است واضح بر این که بیقین هیچ چیزی جایگزین خرد انسان در تکمیل وجود و راهنمایی او به حق به استوارترین صورتهای خود نیست،و این آیه ما را رهنمون به این امر است که عظمت قرآن برای هیچ کس کشف و آشکار نمیشود مگر به اندیشیدن در آیات و مثالهای آن،و هر چه انسان با هشیاری و دانش بیشتر آن را فرا گیرد بیشتر عظمت آن را میشناسد و احساس نیاز بدان میکند،و رسالت الهی برای آن آمده است که خرد بشری را به پویندگی درآورد و عقب ماندگیهای فکری آن را بزداید و دور کند،و این از آن رو است که جنبش تمدن آفرین حقیقی از برانگیختن خرد آغاز میشود و مبتنی بر آن است،و خردهایی که قرآن آنها را به اندیشیدن و بیم از خدا،که بزرگترین محرّک و مشوّق است به تکاپو نیفکند،بیگمان به مرگ نزدیکتر است تا به زندگی.
[22]
نامهای خدا وسایل شناخت اوست،و شناخت خدا راه نزدیک شدن به او،و نزدیکی به خدا غایت کمال انسان.خداوند نامهای خود را آفریده است تا ما او را بدان نامها بخوانیم،و اگر این نامها نمیبود چگونه ما میتوانستیم به شناخت و معرفت نسبت به او دست یابیم؟ در حدیث شریف از امام رضا(علیه السلام)چنین آمده است که ابن سنان
1) 69) -البقرة74/.
دربارۀ معرفت خدا نسبت به خود و این که چه هنگام نامهای خود را آفرید،از امام سؤال میکند و میگوید:«آیا خدای عزّ و جلّ پیش از آنکه آفریدگان را بیافریند نسبت به خویشتن به خود عارف(و از هستی خود آگاه)بود؟گفت:آری.گفتم:
خویشتن خود را میدید و میشنید؟گفت:بدین نیازی نداشت،زیرا از خود نمیپرسید و چیزی نمیخواست،او همان نفس خود است و نفس او هموست،قدرت او نافذ است و نیازی ندارد که خویشتن خود را بنامد،ولی برای خود نامهایی برگزید به جهت دیگران که او را بدان نامها بخوانند،زیرا اگر او را به نامش نخوانند شناخته نشود». (1)
ولی چگونه خدا را به نامهایش بخوانیم؟این امر وقتی کامل میشود که ما آن نامها را وسیلهای برای شناختن او قرار دهیم،و در حروف آنها خشک و مقیّد نشویم و آن نامها را چون نامهایی بخوانیم،بلکه آنها را به سوی آن پروردگاری قرار دهیم که با ضمیر«هو:او»بدو اشاره میکنیم،پروردگاری که نشانههای او در هر چیزی جلوهگر است ولی ذات او فراتر از درک خردهاست.
در حدیث منقول از امام صادق(علیه السّلام)چنین آمده است که وقتی به هشام بن الحکم که از او دربارۀ نامهای خدا و اشتقاق آنها میپرسد،پاسخ میدهد:
«ای هشام:اللّٰه مشتق از اله است،و اله اقتضای مألوهی دارد،و نام غیر از نامیده شده است،پس کسی که نام را بدون معنای آن میپرستد کفر ورزیده و چیزی را نپرستیده،و کسی که نام و معنی را با هم میپرستد شرک ورزیده و دو چیز را پرستیده،و کسی که معنی را بدون نام میپرستد،این توحید و یکتاپرستی است». (2)
به نظرم میرسد که بسیاری از افراد بشر هنگامی که در حدود نامها و حروف دلالت کنند بر او یا در حدود آیات خدا بدون آن که با بینشها و حقایق
ایمان خود به معنی آن نفوذ کنند گرفتار جحود میشوند،گمراه میگردند،و شاید اساس دستهای از اقسام شرک همین جحود باشد،و از این رو آیاتی از قرآن آمده است که ما را به اشارههایی فطری متوجّه خداوند کند.
« هُوَ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -اوست خدای یگانه که هیچ خدایی جز او نیست.» به خواست خدا،پارهای اندیشهها دربارۀ این کلمات درخشان خواهد آمد.
« عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ -دانای نهان و آشکار.» در حدیث منقول از امام باقر(علیه السلام)آمده است:«غیب آن چیزی است که نمیباشد و شهادت آن است که میباشد». (1)
احاطۀ خداوند به غیب از لحاظ آگاهی نشان قدرت نافذ اوست،مگر نه این که پروردگار سبحان ما میگوید:« وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ... (2)-کلیدهای غیب نزد اوست جز او کسی را از غیب آگاهی نیست...تا پایان آیه.» آیا میدانی چگونه استدلال میکنیم که پروردگار ما دانای نهان و آگاه به غیب است؟زیرا خدای تعالی پیش از آن که آفریدگان را بیافریند /15 میدانست چگونه بدون نمونهای از پیش و نقصی بعدی آنها را بیافریند،پس اگر از پیش آگاهی نداشت(و علم او سابق بر آفرینش نبود)چگونه آنها را بدین دقّت و استواری آفرید؟ « هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ -او بخشایندۀ مهربان است.» رحمت او بر همه چیز گسترده و بر مؤمنان به رحمت خاص خود تفضّل کرده است.
[23]
در هر افق و از کران تا کران با هر سیّارهای که برآید و غروب کند،و بر
هر خرد و کلانی نشانههای او هست،پس«او»خود کیست و صفات او کدام است؟ هر جا چشم اندازی آثار ملک و بزرگی او را بینی و به هر چه بنگری از توانایی و حکمت او آگاهت کند و هر رویدادی را ملاحظه کنی جلوههای تسلّط و جبروت او را میبینی،پس«او»خود کیست و نامهای او کدام است؟ پرسشی است که بر هر خاطری و به هر مناسبتی میگذرد و نقش میبندد،و پاسخ میآید:بیگمان«او»ست،و اندیشه این ضمیر اشاره را بر میگیرد تا بدین وسیله رشتههای شناختهای خود را گرد آورد و بهم پیوندد.بلی،او نهان هر آشکار و باطن هر پیداست،او نور هر تیرگی و آفرینندۀ هر آفریده است.
«هو:او»،و همین برای یادآوری هر کس که دلی دارد کافی است،مگر نه فطرت او در دل وجود دارد،و در ژرفای هر دلی پرتوهایی از نور شناخت او هست؟ امّا نامهای نیکوی او کدام است؟نخست:«اللّٰه»پس او اله و خدای حقیقی است که تمام صفات خدایی و الوهیّت در او گرد آمده،و ما با«الف و لام»بدو اشاره کردیم و گفتیم:«اللّٰه:آن خدای یگانه با تمام صفات خدایی خود»و نگفتیم«اله»زیرا او اله و خدای حقّی است که غیر او را حق ادعای خدایی و الوهیّت نیست،و همچنین نامهای او تالی و همسان است برای تفسیر اسم «اللّٰه»و بطبع تمام آنها تالی نام اللّٰه است.
« هُوَ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -اوست خدای یگانه که هیچ خدایی جز او نیست.» پس از آنجا که«هیچ خدایی جز او نیست»پس او«اللّٰه:خدای یگانه» است و غیر از او هیچ خدایی نیست،امّا مظاهر خدایی /15 و جلوهنماییهای او کدام است؟ یکم:همانا«الملک:سلطان و مالک توانا»است.زمام قدرت و توانایی مطلق را در هر چیزی مالک است،پس هیچ چیزی را حرکت و نیرویی نیست مگر به(وجود و حرکت بخشی و توانبخشی)او،و هیچ رویدادی پدید نمیآید مگر در
دایرۀ دانش و نیروی او،و او راست کلیدهای غیب و آنچه نهان است و جز او هیچ کس آنها را نمیداند...موری خرد را در جنگلی پهناور بپندار که در شبی تیره و تار از جایی به جایی میرود،خداوند راز درون و هدف آن مور را میداند،و از جنبش روح در میان پهلوهایش آگاه است و وسوسههای خواهش و شهوت را در دلش میشناسد،و از انگیخته شدن غریزهها در نفسش خبر دارد...این همه را میداند و ملکوت(مالکیّت مطلق و چیرگی عامّ)او بر آن احاطۀ مطلق دارد.
براستی خداوند مالک و صاحب اختیار جنبش چیزها و مالک ذات و هستی آنهاست،پس مالکیت مطلق آسمانها و زمین از آن اوست،پروردگار ما والاست و ملک او عظیم است.
براستی او مالکی است که ملکش را زوالی نیست،و حدود جغرافیایی آن را محدود نمیکند و معادلات عالم هستی آن را مقیّد نمیسازد.آیا داستان مأمون عباسی را شنیدهای؟که هنگامی که مرگش فرا رسید بر فراز لشکرگاه پهناور خود رفت،و آهی ژرف برآورد و گفت:ای آن که ملکش زوال نمییابد،رحم کن بر آن که ملکش زوال یافت! پروردگار با جبروت ما این چنین بندگان خود را مقهور مرگ و نیستی کرده است تا آنجا که شهریاران طوق بندگی او را بر گردن خود نهاده و از شوکت او هراسان و از چیرگی و عزّت او بیمناکاند.
دوم:قدرت هنگامی که در بشر یافت شود بدو مستی میبخشد و مستی قدرت بزرگتر از هر مستی دیگر است،و آن گاه که شراب قدرت در سر قدرتمندان به گردش درمیآید و از حدود مشروع نافرمانی میکنند و چون افعی که با شتاب بر زمین خزد به تکاپو درمیآیند و زهر و مرگ میپاشند و میکارند،و پروردگار سبحان ما گفته است:« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ (1)-حقّا که آدمی،هر گاه خویشتن را بینیاز بیند،نافرمانی میکند»،و خدای سبحان گفت:
1) 74) -العلق6/ و 7.
« فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ (1)-اگر به حکومت رسیدید میخواهید در زمین فساد کنید و پیوند خویشاوندانتان را ببرید؟».
امّا پروردگار سبحان ما قدّوس است،منزه و پاک /15 از هر ظلم و جوری.قدّوس به معنی پاک است،و مردم حجاز به دلو«القدس»گویند،زیرا به وسیلۀ آن چیزها را پاک کنند.و شاید معنی قدّوس این باشد که خدای سبحان خود پاک(و طاهر)و پاک کننده(و مطهّر)غیر از خود است،چنان که در مورد کلمه قیّوم گوییم:
معنای آن این است که قائم به ذات خود است که دیگر چیزها بدو قایمند.
سوم:و از تجلّیات نام قدّوس(-پاک و پاک کننده)،همانا سلام(-امن و آرامش و بی گزندی)است،پس او به اهل مملکت خود تجاوز نمیکند و مردم زمین را به انواع عذاب و شکنجه دچار نمیسازد،و اگر بندهای به او پناه برد،درگاه او را دار السّلام(-سرای ایمنی و صلح و آرامش)مییابد که در آنجا از فضل خدا آرامشی دل او را فرا میگیرد،و خداوند به وسیلۀ این آرامش او را از وسوسههای شیطان سلامت میبخشد،سلامت از تاخت و تازههای او،و سلامت از بیم و نگرانی و دودلی،و سلامت از کینه و حسد و بدگمانی،و خدا از فضل خود عافیت در زندگی و ایمنی از خطرها را بر او محیط میکند،مگر آنجا که حکمت او اقتضا کند که وی را بیازماید و گرفتار فتنه سازد،و او را به فضل خود به سرانجام نیکو امیدوار میکند که در آن همه ایمنی و سلام است.
در دعا چنین آمده است:«بارالها،تویی سلام،و از توست سلام و به تو بازگردد سلام».
چهارم:از سلام،نام«مؤمن»سرچشمه میگیرد،چه خداوند به هر کس که از شرّ نفس خود و شرّ شیطان و هر صاحب شرّی که زمامش به دست اوست بدو پناه میبرد،ایمنی میبخشد،و اگر این ایمنی و امانی که پروردگار رحمت و قدرت به انسان-و به هر آفریدهای-داده است نمیبود،چگونه این آفریدۀ ناتوان در طول
1) 75) -محمّد22/.
دگرگونیهای بعدی رشد و نموّ میکرد؟از آن هنگام که نطفهای بود در منی،تا آن که او را در زهدان مادرش به صورت لخته خونی پیوسته و سپس لختی گوشت و آن گاه استخوان آفرید،تا او را آفریدهای کامل ساخت،و به زیر نگهداری مادر و توجّه پدرش قرار داد و نگهبانی او را به نگهبانانی سپرد که از پیش و به دنبال او همراهیش کردند،تا آنجا که پروردگار سبحان ما گوید:« إِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّٰا عَلَیْهٰا حٰافِظٌ (1)-هیچ کس نیست مگر آن که بر او نگهداری گماشته شده است.»و این نزدیکترین معنی برای کلمۀ«المؤمن»است و گفتۀ نابغه (2)را بر این معنی شاهد آوردهاند که گوید:
و المؤمن العائذات الطّیر یمسحها
رکبان مکّة بین الغیل و السّلم
یعنی سوگند به آن که به پرندگانی که آهنگ بیت الحرام داشتند امان داد در حالی که حاجیان در میان جنگهای خار مغیلان و تپّههای شن راه میسپردند.
یکی از مفسّران گفته است:معنی«المؤمن»آن است که خدای سبحان خود گواهی داده که خدایی جز او نیست. (3)و از ابن عباس مروی است که گفت:
«در روز قیامت(خداوند)اهل توحید را از آتش بیرون آرد،و نخستین کسانی را که بیرون آورد کسانی هستند که نامشان مطابق نام پیامبر است تا دیگر کسی که همنام پیامبر باشد در آتش نماند،و خدای تعالی به بقیۀ آنان گوید:«شما مسلمانانید و من سلام،و شما مؤمنانید و من مؤمن»پس آنان را به برکت این دو نام از آتش بیرون آورد». (4)
پنجم:ولی آیا مردم بدون شهریاری مقتدر که با تمام نیرو بر عرش قرار
1) 76) -الطّارق4/.
2) 77) -نابغۀ ذبیانی،از بزرگترین سخنوران عرب جاهلی که در سال 604 میلادی درگذشته است-م.
3) 78) -یعنی چون کلمۀ شهادت:لا إله إلاّ اللّٰه گوینده را مؤمن میسازد و خداوند نیز بر این کلمه شهادت داده پس صفت و نام«مؤمن»را بر ذات خود اطلاق کرده و آن را از نامهای نیک خود شمرده است-م.
4) 79) -مجمع البیان،ج 9،ص 267.
گرفته باشد،از گزند شرّها در امان میمانند؟از اینجاست که پروردگار سبحان ما «المهیمن»نگهدارنده و نگهبان است،ذاتی که هیچ کس نزد او ضایع و تباه نمیشود.
در معنی«المهیمن»گفتهاند:همان امین است،و گفتهاند:شاهد است، و گفتهاند:در معنی همان مؤمن است،زیرا اصل این لفظ المؤیمن است،جز این که در صفت مبالغهای بیشتر دارد،و گفتهاند:همان رقیب و نگهبان بر چیزهاست،و گویند:همین یهیمن فهو مهیمن وقتی که نگهبان بر چیزی باشد. (1)
به نظر میرسد اصل معنی مهیمن چیره و صاحب سیطره است و دیگر معانی از آن برگرفته شده،زیرا هر کس که چیره باشد نگهبان و شاهد و نگهدارنده نیز هست.
ششم:هیمنه و چیرگی خداوند بر آفریدگان بیمعارض است،او مقهور میکند و خود مقهور نمیشود،میپرسد و مورد پرسش قرار نمیگیرد،و اعمال قدرت میکند ولی بر او قدرتی اعمال نمیشود،والا پایگاهی است که کس را بر او دسترس نیست و او سخت سیاست (2)است...و تمام اینها از عزّت و تسلّط او خبر میدهد که همان غایت هیمنه است،هم چنان که هیمنه کمال ایمان، /15 و ایمان قلّۀ سلام و آرامش است.
هفتم:آیا میخواهی جلوهای از نام«العزیز:چیره»را ببینی؟به جبروت آفریدگار بنگر،و بنگر چگونه آفریدگانش را مقهور و ملزم به قوانین خود کرده است،به نحوی که آنها از حدّی که بر ایشان رسم کرده بیرون نمیروند مگر به خواست و ارادۀ او،هیچ یک صاحب اختیار روز زاده شدن و ساعت مرگ خود نیست و رزقی را که برای(او)معیّن شده و قضایی را که بر او مقرر آمده در اختیار ندارد...براستی که خداوند«الجبّار:با جبروت»است.
«الجبّار»اسم است از جبر،که همان قهر و چیرگی است،و اگر بر بندگان خدا اطلاق شود مذموم و ناپسند است،زیرا حکمروایی مطلق از آن خداست،امّا در مورد آفریدگان،بهترین صفات آنها التزام و سرسپردگی به حکمرانی خداست،پس اگر بر مردم قهر ورزند و چیرگی نمایند به آنان تجاوز کرده و با خداوند در تسلّطش به منازعه درآمدهاند.
گفتهاند:معنی جبّار کسی است که شکستهبندی میکند،و به نظر میرسد که معنی نخست روشنتر است.
هشتم:صفت«الجبّار»در نزد خدا پنهان شده نیست بلکه در تکبّر(:
بزرگواری)او جلوهگر است چنان که نمیگذارد هیچ کس به تسلّط و اقتدار او تجاوز کند مگر به همان اندازه که حکمت آزمودن او اقتضا میکند،پس او«المتکبّر» است.و از این رو در حدیث قدسی منقول از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است که(خدای سبحان گفت):«کبریاء ردای من،و عظمت شلوار من است پس هر که در یکی از این دو با من کشاکش کند،او را در هم میشکنم،سپس او را به آتش افکنم.» (1)در حدیثی از امام صادق-علیه السلام-آمده است:«کبریا و بزرگی ردای خداوند است و هر کس بر سر این ردا با او ستیزه و کشمکش کند وی را در آتش سرنگون سازد». (2)
این است نامهای خدا که اگر انسان دربارۀ آنها بیندیشد و دل خود را بر نور آنها بگشاید ایمان و شناختش به پروردگار خود افزون شود.
« اَلْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَکَبِّرُ -فرمانروا،پاک،عاری از هر عیب،ایمن بخش،نگهبان،پیروزمند،با جبروت و بزرگوار.»
پس آیا در میان آفریدگانش یک تن ممکن است مدّعی این نامها باشد تا شریک او در فرمانروایی شود؟هرگز...
« سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ -خدا از هر چه برای او شریک قرار میدهند منزه است.» آیا از الاهی خبرداری که همانند پروردگار عزّت در نامهای نیکوی او شریک باشد؟هرگز...آن الاهان(و خداوندگاران)همه خود آفریدگان و پروردگان و ناتوانان و محدوداناند،پس به کجا میروند؟! میبینی که یکی گاو را میپرستد و دیگری طاغوتی گردنکش را،آیا شأن او از گاوی کمتر است؟و سومی بتی را میپرستد.آیا اینان خرد خود را به کار نمیاندازند و نمیاندیشند؟ حقا!آنان که برای پروردگار خود شریک میتراشند،خدا را به نامها و صفاتش نمیشناسند،و اگر چیزی از آن نامها و صفات میدانستند بیقین بیبهایی چیزهایی را که با پروردگارشان شریک میشمردند و بیخردی کسانی را که شریک برای او میسازند،در مییافتند.
در خبر مروی از امام علی(علیه السلام)در معنی و فضیلت«سبحان اللّٰه:
منزه است خدا»آمده است که مردی از عمر بن خطّاب پرسید و گفت:ای امیر مؤمنان:تفسیر«سبحان اللّٰه»چیست؟گفت:در پناه این دیوار مردی است که اگر از او بپرسند آگاهتر باشد،و اگر خموش مانند و نپرسند خود به سخن در این باره آغاز کند و سخنور باشد،پس آن مرد درآمد و او همانا،علی بن ابی طالب بود،پس پرسنده گفت:ای ابو الحسن!تفسیر«سبحان اللّٰه»چیست؟گفت:«این تعبیر بزرگداشت جلال خدای عزّ و جلّ و منزّه داشتن اوست از آنچه هر مشرکی دربارۀ او گوید،پس چون بنده این تعبیر را بگوید هر فرشتهای بر او درود فرستد.» (1)[24]
آیه پیشین صفات خدا را یادآور شد،و به نظر میرسد که این آیه افعال
1) 83) -نور الثقلین،ج 5،ص 297.
ستودۀ او را یاد میکند که آن نامها برگرفته از این افعال است.
یکم:خلق(آفرینش)و به نظر میرسد که معنای آن ساختن چیزهاست پس از نو آفرینی آنها،و از این رو ممکن است که غیر از خدا را نیز«خالق:
آفریننده»نامید،پروردگار ما گفته است:« فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ (1)- در خور تعظیم است خداوند،آن بهترین آفرینندگان»و خدای سبحان گفت:
« وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ (2)-و آن گاه که(به امر من)از گل چیزی چون پرنده آفریدی.» دوم:وقتی ما چیزی میسازیم،چیزی موجود را از صورتی به صورت دیگر درمیآوریم،در حالی که پروردگار ما آفریدگان را انشاء کرد یعنی بدون آن که پیشتر وجود داشته باشد از نیستی به هستی آورد و پدیدهای بکلی بیسابقه پدیدار کرد و آن را چیزی نمونه و الگو برنگرفت،و به نظر میرسد که این همان معنی «بارئ»باشد که مفسّران گویند:معنای آن انشاء کننده نوپدید آورنده است و گروهی از واژهشناسان نیز همین مطلب را تصریح کردهاند.
یکی از مفسران گوید:«براء»در اصل بدین معنی است که«از بیماری شفا یافت»سپس این معنی توسعه یافته و شامل کسی شده که چیزی را درست و بینقص یا عیبی بسازد،و بنا بر این«البارئ»در اینجا کسی است که آفرینش خود را به درستی انجام داده و رخنه یا فاصلهای در آن نگذاشته است.
سوم:خداوند چیزها را پس از آن که خود آنها را ابداع کرد و بیسابقه پدید آورد،و پس از آن که نیک اندازه گرفت و سنجید،بیافرید و خلق کرد،و شاید معنی«المصوّر:نقشبند»همین باشد،پس خدا در عالم غیب عالم را چنان که خواست برسنجید،آن گاه مادۀ عالم را،از هیچ،نه از چیزی،ابداع و نو پدید کرد، سپس آن را آفرید و او که منزّه است آن را به بهترین آفرینشی بساخت،و گفتهاند:
تصویر همان شکل دادن و رسم کردن است و این پس از نوآفرینی و ساختن تمام میشود،پس معنای آن این میشود که ذات سبحان او آفرینش چیزها را به نیکویی انجام داد و آنها را به بهترین صورتی بیاراست.
چهارم:نامهای خدا بدین کلمات با تمام عظمتی که دارند محدود نیست، بلکه« لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ -او را نامهای نیکوست»،تمام آن نامها.آیا آفریدگان نشانههای او نیستند؟و آیا نشانههای او تجلّیات نامهای او نیستند،و مگر نه او نور /15 آسمانها و زمین است و والاترین صفت از آن اوست؟چون به نشانهای از نشانههای قدرت و عظمت و نور و جلال او بنگری آن را وسیلۀ شناخت پروردگارت قرار بده و او را بدان نام و صفت بخوان زیرا او خود خویشتن را بدان نام خوانده است.
« هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ -اوست خدای آفریدگار،نو پدید آورندۀ و صورت بخش که نامهای نیکو از آن اوست.» در حدیث منقول از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است:«خدای عزّ و جلّ را نود و نه اسم است هر کس خدا را بدانها بخواند،خدا دعایش را مستجاب میکند،و هر که آن نامها را برشمارد به بهشت درآید.» (1)همانا شناخت خداوند به وسیلۀ نامهای نیکوی او انسان را از الحاد در آن شناخت محفوظ و از انحراف و دور شدن از راه راست مصون میدارد،زیرا نادانی انسان و وسوسههای شیطان او را به سوی مقدّس انگاشتن غیر خدا یا پیروی از شریکانی مجعول برای او میراند و این چیزی است که آدمی را هلاک میکند و از زیانمندان میسازد،در حالی که بیگمان نجات از گمراهی شرک پیدا و پنهان همانا در تسبیح و تقدیس و منزّه و پاک دانستن خدا و یادآوری نامهای نیکوی اوست،پس چون آفریدگار در دل کسی بزرگ شود هر چه جز اوست خرد و متلاشی میشود و از یاد او میرود.مگر نه این که نور نجات از تاریکی است؟همین گونه
1) 86) -نور الثقلین،ج 5،ص 299.
نیز توحید و یکتاپرستی نجات از شرک و دوگانه و چندگانه پرستی است.
هنگامی که ما-افراد بشر-پروردگار مسلّط و مقتدر خود را تقدیس و تنزیه میکنیم با قانون و سنّت عالم هماهنگ میشویم،زیرا هر چه در آسمانها و زمین است او را تسبیح میکند و منزّه میشمارد،و سنتها و قوانین عالم این چنین به خدمت کسی درمیآیند که خدا را تسبیح میکند و به یگانگی میپرستد،در حالی که آن کس که بدو شرک میورزد و برای او شریک میتراشد تنها میماند،شیطان میرباید و یکسره به درون دوزخ میافکند.
« یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -هر چه در آسمانها و زمین است تسبیح او میگوید و او پیروزمند حکیم است.» این سوره بدین گونه همان طور که به تسبیح خدا آغاز شده بود به تسبیح او نیز پایان مییابد و میان آن سرآغاز و این /15 پایان،آیات کریم اهل بینشها را به افقهای شناخت و معرفت بالا میبرد که به شناخت جامعه و نبردی که در آن میان کفر و ایمان دایر است میپیوندد و به شناخت افقهای آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست و شناخت نامهای نیکوی خداوند میانجامد.
این سه آیه آخر سورۀ الحشر را بر حسب نصهای نقل شده فضلی است بسیار.مگر نه این که این آیات ما را به نامهای نیکوی خداوند رهنمون میشود که پروردگار سبحان ما بدان نامها و عناوین آسمانها و زمین را آفریده و کار پیشینیان و آیندگان را صلاح کرده است؟بیایید به سخن پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)و اوصیای او(علیهم السلام)گوش فرا دهیم که چگونه شأن این نامها را بزرگ داشتند که اگر آدمی آنها را با اندیشه و هشیاری و بیداری دل بخواند و آنها را وسیلهای برای دعا به درگاه پروردگار قرار دهد بیگمان کراماتی خواهند ساخت.
از پیامبر خدا(ص)روایت شده که گفت:«هر که هنگامی که صبح برمیخیزد سه بار بگوید:پناه میبرم از شیطان رانده شده،و سه آیۀ آخر سورۀ الحشر را بخواند،خداوند هفتاد هزار فرشته بر او بگمارد که بدو درود گویند تا روزش را به شب رساند،پس اگر در آن روز بمیرد،شهید مرده است،و کسی که
چون به شب درآید چنین گوید همین مقام و منزلت را دارد.» (1)از ابی هریره مروی است که گفت از دوستم ابو القاسم(ص)دربارۀ نام اعظم خدا پرسیدم،گفت:«ای ابا هریره!تو را سزد که به آخر سورۀ الحشر توجّه کنی و آنها را بسیار بخوانی»من پرسشم را تکرار کردم و او همان پاسخ را باز گفت،دیگر بار پرسیدم،و او همان پاسخ را باز گفت.» (2)از امام صادق(علیه السّلام)مروی است که به عبد اللّه بن سنان گفت:
«ای ابن سنان!پروایی در به کاربردن افسون و تعویذ و عزایم برای درمان(پارهای بیماریها بویژه بیماریهای روانی)نیست در صورتی که(عباراتش)از قرآن باشد،و کسی را که قرآن شفا ندهد شفایی نباشد،و آیا چیزی رساتر و کارآمدتر از قرآن برای این چیزها وجود دارد؟آیا خدای تعالی /15 جلّ ذکره نگفته است:« لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ -اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم،از خوف خدا آن را ترسیده و شکافته میدیدی.» (3)نصوصی بسیار درباره شفا جویی از این آیات در بیماریهای گوناگون آمده است. (4)
اکنون در پایان این سورۀ کریم شایسته است که به دلی تپنده به توحید گوش فرا دهیم که خداشناسی از آن میبارد،این علی بن ابی طالب(علیه السّلام) است که آیات قرآن بر ضمیر او باز تافته تا وجودش را در دریای معرفت غرقه ساخته است،تا آنجا که گفت:«اگر پرده را از برابرم برگیرند به یقینم چیزی افزوده نشود».بیایید به سخن او گوش فرا دهیم که در مسجد کوفه سخن میگوید و مردم از حسن توصیف او خیره شدهاند،گوید:«ستایش خدایی را سزاست که نمیمیرد و شگفتآفرینیهایش سپری نمیشود،زیرا او هر روز در کاری نوپدید است،از
نو پدیدآوریهای تازه که زان پیش نبوده،آن که نزاده است تا در عزّت و تسلّط با کسی مشارک باشد و زاده نشده تا میراث خوار موجودی هالک شود،اوهام و پندارها را بر او دسترس نیست و جز نمایۀ شبحی در وهم کس،دیدگان او را در نیابد چه دوری فاصلۀ ادراکها از درک او حایل است و مانع،آن که در نخستینی او پایان و نهایتی نیست و در آخرینی او حدّی و غایتی،آن که وقت را بر او پیشی و زمان را به عمر از او بیشی نباشد،فزونی و کاستی را در او راهی نیست و توصیف او به کجایی،و چه چیزی،و گنجایی در جایی،جز اشتباهی نیست،آن که از کارهای نهان آگاه است و دانا،و در خرد مردمان از نشانههای تدبیری که در آفرینش خود نهاده آشکار است و پیدا،آن که از پیامبران دربارۀ او پرسیدند ولی با تعریف به حدّ و بعض توصیفش نکردند بلکه به افعالش توصیف کردند،و بر او به وسیلۀ نشانههایش رهنمون شدند.خرد متفکّران انکار او نتواند و نیارد،زیرا آن که آسمانها و زمین و آنچه در آنها و میان آنهاست سرشتۀ اوست و صانع آنها هموست هیچ رد کنندهای در برابر قدرت خود ندارد،آن که از آفریدگان فاصله دارد و جداست و هیچ چیز مانند او نباشد که بینظیر و یکتاست،آن که آفریدگان را آفرید که عبادتش کنند و به آنان نیرو داد که به شریعتی که در میانشان نهاده طاعتش کنند،و بهانۀ آنان را حجتها برید،و به دلیلی آن که هلاک شدنی بود هلاک شد و به دلیلی آن که نجات یافتنی بود نجات یافت،و فضل از آغاز و نو به نو تنها از آن خداست.آن گاه خداوند -که حمد و سپاس تنها او را سزاست-قرآن را با حمد به خود آغاز کرد /15 و کار دنیا و فرا رسیدن آخرت را هم چنان به حمد خود پایان نهاد و گفت:« وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ (1)-و میان آنان به حق داوری شود و گفته شود که ستایش از آن خدایی است که پروردگار جهانیان است.» ستایش از آن خدایی که بی درآمدن به پیکری لباس کبریا را در پوشید،و بی مشابهت به مثالی ردای جلال و شکوه را بر خود افکند و بی زوالی بر عرش قرار
1) 91) -الزّمر75/.
گرفت و بی دور شدن از آفریدگان فراتر شد،و بی لمس شدن از جانب آنان بدیشان (از رگ گردن)نزدیکتر،او را حدّی نیست که بدان حد پایان گیرد،و مانندی نیست که شناختش به وسیلۀ همانندش امکان پذیرد،هر که تقلید جبّاری او کرد ذلیل و زار شد،و هر که بزرگنمایی کرد کوچک و خوار،همه چیزها به عظمت او سر فرود آوردند و به چیرگی و عزّت او گردن سپردند،دیدگان از ادراک او وا ماندند و هیچ ندیدند و پندارهای آفریدگان در وصف او هر چه بلند رفتند به کوتاهی گراییدند و به جایی نرسیدند.آن نخستین پیش از هر چیز،و آخرین پس از هر چیز،هیچ چیز معادل او نیاید،بر هر چیز مسلّط است به مقهور کردن آن و همه جایها را میبیند بیانتقال بدانها،هیچ لامسهای او را لمس نکند و هیچ حسّی او را احساس نکند و اوست که در آسمان خداست و در زمین خداست و اوست که حکیم داناست،هر چیز را که خواست بیافریند بیآنکه پیش از آن نمونهای بوده باشد به کمال و تمامی و استواری برآورد و بیافرید و هیچ سستی و کاستی در آفرینش آنچه آفرید بر او عارض نشد،هر چه را خواست آغاز کند آغاز کرد و هر چه را خواست به وجود آورد به همان گونه که اراده کرد از ثقلین(جنّ و انس)به وجود آورد تا بدین وسیله پروردگاری او شناخته آید،و فرمانبرداری از او در میان آنان صورت امکان یابد.» (1)
1) 92) -موسوعة بحار الانوار،ج 4،ص 265-266.
سورۀ ممتحنه
در کتاب ثواب الاعمال،با اسناد آن،از علی بن حسین(علیهما السّلام) آمده است که گفت:«هر کس سورۀ ممتحنه را در نمازهای واجب و نافلۀ خود بخواند خداوند دل او را به ایمان میآزماید،و چشمش را روشن میکند و هیچگاه او و فرزندانش را به فقر و دیوانگی دچار نمیسازد.» نور الثقلین،ج 5،ص 299 /15
صورت نمونهای که رسالات الهی برای تمدن آیندۀ انسانی بشارت میدهند، صورت چنان اجتماعی است بنیادی که از تأثیر منفی مادّه فراتر میرود تا به افق ارزشهای ربّانی ارتقاء یابد،در آن حال تمام نیروها در بوتۀ به دور از اقلیم پرستی و قوم پرستی و کشاکشهای طائفهای و طبقهای و حزبی،در بوتۀ وحی ریخته و ذوب میشود.
برای آن که به سوی تحقق بخشیدن به این صورت نمونهای بکوشد،وحی
نمونۀ بشری دلپذیری از کسانی میسازد که به آنان حزب اللّٰه یا امّت شاهد و صفای ناب گویند،تا رفتار آنان الگوی دیگران باشد و خود چنان زرهی محافظ امّت را در برگیرند و مانع گسیختن و پراکندگی آن شوند.
آیا دیدهای که خداوند چگونه کوهها را همچون میخهایی برای زمین قرار داد که آن را از تندرها و طوفانها و تکانها و زلزلهها حمایت میکنند؟همین گونه است حزب اللّٰه که افرادش در میان امّت پراکندهاند و آنان را از نبرد با یکدیگر بر اثر فشارهای حاصل از مصالح و امیال و از اختلاف و از هم گسیختگی مانع میشوند.
به نظر میرسد که سورۀ ممتحنه در میان امّت گردهمایی حزب اللّٰه و سپس نمونۀ والا و والاتر را پرورش میدهد و میآموزد که راه آنان را میپیمایند و به رفتار آنان اقتدا میکنند،و همچنین خطاب در آغاز آن مؤمنان را متوجّه میکند که از دوستی ورزیدن با کافران دشمن پیامبر و خود دوری کنند زیرا شما مؤمنان تمام وجود خود را صرف جهاد در راه خدا کردهاید و در جستجوی خشنودی او بر آمدهاید، و خداوند نهان و نجوای شما را میداند،و از آن رو که چنان دوستی گمراهی از راه درست و صراط مستقیم است،و برای آن که آنها امروز به دوستی تظاهر میکنند ولی اگر شما را به چنگ آرند با دست و زبان خود شما را سرشار از گزند و آزار میکنند و بالأخره برای این که آنان نزد خداوند،آنجا که مؤمنان از کافران بازشناخته میشوند،جز شومی و نکبت بر شما نمیافزایند.
پروردگار برای تحریض بر ضد کافران دشمن،مؤمنان را به تأسی از ابراهیم(علیه السّلام)تشویق میکند،که در عهد او مؤمنان کسانی بودند که از قوم کافر خود بیزاری جستند و با ایشان دشمنی ورزیدند و به خدا توکّل کردند.
خداوند سبحان این موضعگیری سخت و متین را سبب پیروزی مسلمانان بر کافران قرار داد،یا دست کم برای گسیختن آنان از رسمی که آن روزها به مؤمنان اجازۀ دوستی با هر کس از آنان را که میخواستند میداد،زیرا خداوند از رابطۀ نیکو با کافران غیر دشمن و عدالت ورزیدن در حق ایشان نهی نکرده است،چه خداوند عادلان را دوست میدارد.
سیاق آیات به سخن گفتن دربارۀ زنان مهاجر کشیده میشود،شاید از آن رو که عرفا زن به شوهر ملحق میشود در حالی که رابطۀ دین نزدیکتر از رابطۀ همسری است،و چنین بود که زن شوهر خود را رها میکرد تا به همدینان خود بپیوندد،اما قرآن امر میکند که صداقت این چنین زنی را بیازمایند،اگر معلوم شد که این پیوستگی بر اثر ایمان است آن گاه از شوهر خود جدا میشود،و از سویی دیگر اگر مردی ایمان آورد جایز نیست که به همسری با زن کافر خود ادامه دهد.
قرآن پس از بیان پارهای از احکام مربوط به این جدایی شرایط بیعت زنان را بیان میکند که مهمترین آنها ترک شرک است(یعنی رها کردن هر حاکمیتی که مخالف حاکمیّت خدا باشد)و امانتداری در مال و ناموس و نگهداری فرزندان، و پرهیز از اتّهام وارد شدن بدو از طرف هر کس(که ظاهرا /15 به امانت و درست بودن نسب مربوط میشود)،و فرمانبرداری از رهبری.
پروردگار در پایان این سوره ضرورت فرمانبرداری از رهبری شایسته را به ما یادآور میشود و ما را از پیروی رهبریهای گمراه کننده بازمیدارد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیٰاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِمٰا جٰاءَکُمْ مِنَ اَلْحَقِّ یُخْرِجُونَ اَلرَّسُولَ وَ إِیّٰاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهٰاداً فِی سَبِیلِی وَ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمٰا أَخْفَیْتُمْ وَ مٰا أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِیلِ (1) إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدٰاءً وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ (2) لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحٰامُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (3) قَدْ کٰانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ کَفَرْنٰا بِکُمْ وَ بَدٰا بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ اَلْعَدٰاوَةُ وَ اَلْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰی تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ إِلاّٰ قَوْلَ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مٰا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ رَبَّنٰا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنٰا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنٰا وَ إِلَیْکَ اَلْمَصِیرُ (4) رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ اِغْفِرْ لَنٰا رَبَّنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (5) لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْیَوْمَ اَلْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (6)
2[یثقفوکم]
:در المفردات راغب:الثقف:مهارت در یافتن چیزی،و ثقفت کذا:چنین یافتم،وقتی است که چیزی را با توجّه از نگریستن بیابی.و در مصباح آمده:
ثقفت الشیء:آن چیز را گرفتم،و ثقفت الرجل فی الحرب:بر آن مرد در جنگ دست یافتم،و ثقفت به:بر او پیروز شدم،و ثقفت الحدیث:آن سخن را فهمیدم و دریافتم(در این آیۀ کریم به معنی دست یافتن است-م.)
4[اسوة]
:به ضمّ یا کسر همزه:پیشوا،و تأسیت به و أتسیت به:به او اقتدا کردم(و او را نمونه و پیشوای خود قرار دادم).راغب در المفردات خود افزوده است:و آن حالتی است که انسان در پیروی از کسی چه زیبا و چه زشت و چه مفید یا زیانبخش باشد در پیش میگیرد.
برای آن که نفس مؤمن تکامل یابد و از شایبههای شرک و شک زدوده شود،و از عوامل تأثیر گذاری مادّی فراتر رود،و در نتیجه برای دیدار خداوند و رسیدن به بهشتها و خشنودی او آماده شود،باید در آزمایش دوستی موفق گردد و روابط او تنها و تنها به سبب ایمان باشد،و این امر،او را به گسستن رشتههای دوستی از نزدیکترین خویشاوندانش فرا میخواند،از این رو با کشش عواطف پویندۀ خود نسبت به آنان مقاومت میورزد و عواقب مضاعف جدایی از آنها و فشارهای زندگی بدون آنها را تحمّل میکند.
این از دشوارترین چیزهایی است که انسان در معرض آن قرار میگیرد،امّا قرآن آن را به نحو اساسی چاره میکند،چنان که این امر دشوار در نفوس مؤمنان آسان میشود،و آنان را برای گذراندن موفقیّت آمیز امتحان به پیش میراند،با بیان حقایق زیرین:
نخست:این که کافران هیچگاه مؤمنان را دوست ندارند،بلکه علیه آنان در دل خود کینه و دشمنی میورزند،و اگر گاه به دوستی تظاهری کنند فقط به علّت اسباب و شرایط و مصلحتهایی است،و آنجا که نتوانند /15 نسبت به مؤمنانی که
شوکتی قوی یافتهاند اظهار دشمنی کنند تمام آن مظاهر دشمنی خود را پنهان میسازند،اما اگر بر آنان دست یابند بیگمان« لاٰ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ (1)-عهد و سوگند و خویشاوندی هیچ مؤمنی را رعایت نمیکنند و مردمی تجاوزکارند»،و دلیل این امر آن که آنها پیش از این پیامبر(ص) و مؤمنان را از مکّۀ گرامی بیرون راندند و حرمت داشتهها و اموال آنان را بر خود حلال و روا شمردند.
دوم:مهمّ،نزد مؤمن آخرت است پس باید در دنیا کاری کند که روز قیامت بدو سود دهد و این دوستیها(با کافران)هیچ سودی به او نمیرساند،پس برای چه بدان متوسّل شود؟ سوم:این گسیختن و ترک مراودهای که خداوند بر مؤمنان واجب کرده است کاری غیر ممکن نیست،و کسی هست که بدان رفتار کرده است،او پیامبر خدا ابراهیم(ع)است و مؤمنانی که با او بودند،تا آنجا که در بیزاری از قوم مشرک خود و خدایان دروغین آنها و کفر ورزیدن نسبت به آنها و اظهار دشمنی و کینهتوزی علیه آنان نمونهای والا گشتند که به آنان مثل زدند،و چه دلپذیر نمونهای است برای هر مؤمنی که امید کسب خشنودی پروردگارش را در دل میپروراند و به زندگی آخرت ایمان دارد.
[1]
در شأن نزول این آیه گفتند:«کافران قریش بیم داشتند که پیامبر خدا(ص)به جنگ آنان آید،از این رو نزد زن حاطب بن ابی بلتعه رفتند-حاطب خود اسلام آورده و هجرت کرده و خانوادهاش را در مکه ترک کرده بود-آنها از آن زن خواستند که به وسیلۀ او به حاطب نامه بنویسند و جویا شوند که آیا محمد میخواهد با مکّه در جنگ شود؟پس به حاطب نوشتند و این مطلب را پرسیدند،
1) 1) -التوبة10/.
حاطب به آنان پاسخ داد:بیگمان پیامبر خدا(ص)خواستار آن است،(و در روایتی):(نوشت):از حاطب بن بلتعه به مردم مکه،بیگمان پیامبر خدا در صدد شماست،پس بر حذر باشید. (1)و نامه را به زنی که صفیّه نامیده میشد سپرد،و گفتهاند:نام وی ساره و کنیز آزاد شدۀ ابو عمرو بن صیفی بن هشام بود.وی دو سال پس از غزوۀ بدر نزد پیامبر خدا(ص)آمده بود. /15 پیامبر(ص)به وی گفت:آیا مسلمان آمدهای؟گفت:نه،گفت:پس چرا آمدهای؟گفت:شما اصل و عشیره و مولایان بودید،و مولای من نیز رفت و من سخت نیازمند شدم از این رو نزد شما آمدم که چیزیم دهید و لباسم پوشانید و کاریم دهید.گفت:با جوانان مکّه در چه وضعی هستی؟-وی زنی آوازه خوان و نوحه سرا بود گفت:پس از پیکار بدر -که از مرگ دلاورانشان دچار فاجعه و گرفتار غم و اندوه شدند-دیگر کسی مرا نخواست.پیامبر خدا(ص)بنی عبد المطّلب را تشویق به کمک بدو کرد و آنان بدو لباس و کار و خرجی دادند.در آن هنگام پیامبر خدا(ص)برای فتح مکّه آماده میشد.حاطب بن ابی بلتعه نزد آن زن آمد و به وسیلۀ او نامهای برای مردم مکّه فرستاد و ده دینار،و گفتهاند ده درهم،بدان زن داد و بردی بر او پوشاند،بدین شرط که آن نامه را به مردم مکّه برساند» (2)وی نامه را در گیسوان خود جای داد و روانه شد.پس جبرییل بر پیامبر خدا نازل شد و او را از آن قضیه آگاه کرد.پیامبر خدا(ص)امیر مؤمنان(ع)و زبیر بن عوّام را به دنبال آن زن فرستاد«و گفتهاند:
عمّار بن زبیر و مقداد بن اسود نیز با آنان بودند» (3)پس وی را تعقیب کردند و یافتند.
امیر مؤمنان به وی گفت:آن نامه کجاست؟گفت:چیزی با من نیست،پس او را بازرسی کردند و چیزی همراهش نیافتند،زبیر گفت:ما چیزی همراه او ندیدیم، امیر مؤمنان(ع)گفت:به خدا سوگند که پیامبر خدا(ص)به ما دروغ نگفته و پیامبر خدا بر جبرییل دروغ نبسته و جبرییل نیز بر خدای عزّ و جلّ ثناؤه دروغ نبسته است،
به خدا سوگند،ای زن!یا حتما آن نامه را بیرون میآوری و یا ما بیگمان سر تو را نزد پیامبر خدا(ص)میبریم.زن گفت:از من فاصله بگیرید تا آن را بیرون آورم.
آن گاه نامه را از میان گیسوانش بیرون آورد.امیر مؤمنان(ع)نامه را گرفت و نزد پیامبر خدا(ص)آورد،و پیامبر خدا(ص)به حاطب گفت:«ای حاطب این چیست؟حاطب گفت:ای پیامبر خدا،به خدا قسم که من دورویی نورزیدم و تغییر نیافتم و عوض نشدم،و هم چنان گواهی میدهم که خدایی نیست بجز خدا و تو بیگمان،بحق پیامبر خدایی،ولی اهل و خانوادهام دربارۀ خوشرفتاری قریش با ایشان به من نامه نوشتند و من خواستم که خوشرفتاری قریش را با خانوادهام پاداشی داده باشم.و در روایتی دیگر آمده است:پیامبر خدا(ص)بدو گفت:چه چیزی تو را بر این کار واداشت؟گفت:ای پیامبر خدا!به خدا سوگند من از وقتی اسلام آوردم کافر نشدم،و از وقتی خیرخواه تو گشتم با تو غل و غشی بکار نبردم /15 و از وقتی از آنها جدا شدم با آنها دوستی نورزیدم،امّا هیچ یک از مهاجران نیست که در مکّه کسی را نداشته باشد که از خانوادۀ او حمایت کند،امّا من تنها و بی کس بودم،و خانوادهام در زیر دست آنانند،بر خانوادهام ترسیدم و خواستم دستی نزد آنان داشته باشم،با خود گفتم:بیگمان خدا شدّت و خشم خود را بر آنان نازل میکند و نامۀ من سودی به آنان نمیرساند و چیزی را تغییر نمیدهد،پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفتۀ او را تصدیق کرد و عذرش را پذیرفت.» (1)پس خدای عزّ و جلّ بر پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)نازل کرد: (2)
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیٰاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!دشمن من و دشمن خود را به دوستی مگیرید.شما با آنان طرح دوستی میافکنید.» ولی کسی است که انسان در دوستی خود و پیوند و فرمانبرداری خویش
بدو بیش از دیگر مردم اولویّت و برتری میدهد،و خداوند مؤمنان را از دوستداری دشمنان مشرک و کافران نهی کرده است،زیرا این با دوستداری نسبت به خدای عزّ و جلّ که مقتضی بیزاری از دشمنان اوست تناقض دارد،چه یک دل تحمل دو دوستی متناقض را ندارد.خدای تعالی گفت:« لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ (1)-نمییابی مردمی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند، ولی با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند دوستی میکنند،هر چند آن مخالفان،پدران یا پسران یا برادران و یا قبیلۀ آنان باشند.» قرآن تنها به بیان دشمنی آنها با خداوند اکتفاء نمیکند،بلکه دشمنی آنان با مؤمنان را نیز یادآور میشود،با آن که محور اصلی همان دشمنی با خداست،و بیقین هر دشمن او همان دشمن مؤمنان به اوست،و این برای آن است که دشمنی عملی و مستقیم آنها را با مؤمنان،که در موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آنها نسبت به مؤمنان ظاهر میشود،تأکید کند،مانند بیرون کردن پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)و مؤمنان از سرزمین خود به دست آنان که در آیات (1،8،9)بدان اشاره شده است.پس دشمن خدا دشمن مؤمنان است،ولی ممکن است راهی برای نشان دادن عملی دشمنی خود با مؤمنان نیابد که در این صورت آن دشمنی را به شکل کینههایی در سینه نگاه میدارد.و مؤمن در نتیجۀ عواطف یا شکست روانی در برابر دشمنان،با دوستی با آنها برخورد میکند،و خواه این باشد یا آن /15 به هر حال نوعی از ضعف نفس است که باید از چنگ آن رست و فراتر رفت، و شاید حرف باء در کلام خداوند«بالمودّة»به معنای حقیقی آن آمده که مودة مفعول باشد،بنا بر گفتۀ او:«تلقون»که متروک آمده با افادۀ اطلاق کند.پس جایز نیست که هیچ چیزی به سبب دوستی(با دشمنان)صورت گیرد،بنا بر این نه سلام به دوستی جایز است و نه سخن گفتن به دوستی و نه همکاری دوستانه و نه
1) 7) -المجادلة22/.
هیچ چیز دیگر دوستانه،بلی،تمام اینها به ضرورت یا برای مصلحت جایز است امّا با محبّت و دوستی نیست،و خدا داناست.
ولی این همه برای چیست؟برای سببهای زیر:
نخست:مبارزۀ اصولی میان شما و آنان « وَ قَدْ کَفَرُوا بِمٰا جٰاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ -و حال آن که ایشان به سخن حقی که بر شما آمده است ایمان ندارند.» آنها امّت اسلامی را به رسمیّت نمیشناسند و حق هستی برای این امّت قایل نیستند،زیرا شناسایی هر اجتماعی از شناسایی ارزشها و مبادی آن جامعه آغاز میشود و آنها هنگامی که به رسالت الهی کفر ورزیدند به این دو امر نیز ایمان نیاوردند،و شک نیست که این گونه کفر مبتنی بر ستیزه و دشمنی است و ریشخندی به مقدّسات مؤمنان است،پس آیا پس از این درست است که مؤمنان با آنها دوستی ورزند؟هرگز.
دوم:جنگ آنها با رهبری مکتبی و مؤمنان از سر دشمنی با خدا و بیان عملی مخالفتشان با حق « یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیّٰاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ رَبِّکُمْ -پیامبر و شما را بیرون میرانند بدان سبب که به خدا،پروردگار خویش ایمان آوردهاید.» آنها جز باطلی که وجودشان را توجیه میکند و آنان را به شهوتهایشان میرساند،نمیخواهند،و این همان سبب جنگ آنها با مؤمنان است و چنان نیست که وسایل تبلیغاتی گمراه کنندۀ آنان در توجیه سرکشی و فسادشان منعکس میسازند و البته ضرورتی ندارد که ستمگران مستقیما دست به زندانی کردن یا تبعید مؤمنان بزنند بلکه جوّی از فشار و تهدید به وجود میآورند که /15 آنان را ناگزیر به هجرت میکند.اینک سؤالی پیش میآید،و آن این است که چرا ستمگران در طول تاریخ به اخراج مؤمنان متوسّل میشوند؟و پاسخ این است که:زیرا بیم آن دارند که اجتماع به مبادی بر حق آنان جواب مثبت دهد و از رهبری ایشان پیروی کند و به سازمان آنان بپیوندد و در نتیجه آنان جانشین نظامهای فاسد و رهبری اینان شوند،و
شایسته نیست مؤمنی که خدا عزّت و چیرگی او را میخواهد و طبیعة کسی که دستخوش آزار کافران و ستمگران شده و به هجرت و زندان گرفتار آمده زخمهای خود را از یاد ببرد و دشمنش را دوست بدارد.
سوم:برای آن که دوستی با آنان متناقض و معارض با دو ارزش از مهمترین ارزشهای مؤمنان است که عبارتند از:جهاد در راه خدا و طلب خشنودی او.آری،جهاد برای برافراشتن و بالا بردن کلمۀ خدا و آزادسازی شهرها و بندگان از یوغ بت و طاغوت است و این رنگ و خصوصیت رابطه مؤمنان با دشمنان رسالت است(که جز پیکار و تیغ در میان ایشان رابطهای نباشد)و جهاد نیاز به سختگیری و شدّت عمل از جانب مؤمنان دارد در حالی که دوست داشتن کافران و دوستی ورزیدن با آنان جهاد را از چنین روحیهای تهی و بینصیب میسازد،وانگهی محبّت و دوستی ورزیدن با آنها برای چیست؟،آیا برای کسب خشنودی آنها،که این امر خدای عزّ و جلّ را خشنود نمیسازد؟زیرا راه کسب خشنودی او درست در جهت مخالف راه جلب خشنودی دشمنان اوست،چنان که این آیه در پایان خود بدان اشاره میکند.
« إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهٰاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِی -اگر برای جهاد در راه من و به دست آوردن خشنودی من بیرون آمدهاید،» و این مقطع حاوی بیان ژرف معنی هجرت در راه خدای عزّ و جلّ به مفهوم قرآنی است،که به معنی گسیختن تامّ و تمام از دشمنان و دور شدن و هجرت مادّی و معنوی از آنهاست.آیا مقیاس و وسیلۀ سنجش مؤمن همان دین نیست؟که بر اساس آن محبّت میورزد،و هم به سبب آن دشمنی میورزد،تا آنجا که از امام صادق(علیه السّلام)آمده است:
«هر کس که برای دین دوستی نورزد و هم به خاطر دین دشمنی نورزد، دینی ندارد،»و از آنجا که خدا میخواهد دلهای مؤمنان تنها و خالصانه برای او و به سوی او باشد،آنان را به صورتی غیر مستقیم نهی میکند که حتی در نهان و دور از آگاهی دیگران نسبت به دشمنان در دل احساس دوستی کنند که موجب گرایش
بدیشان شود،و این مطلب را با بیان /15 احاطۀ علم و آگاهی خود بر آن دوستی نهانی عنوان میکند:
« تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمٰا أَخْفَیْتُمْ وَ مٰا أَعْلَنْتُمْ -در نهان با آنان دوستی میورزید،و من به هر چه پنهان میدارید یا آشکار میسازید آگاهترم.» بیهوده است که پارهای از مردم میپندارند دوستی با دشمنان متضمن مصلحتی حقیقی در دنیا یا در آخرت است،هرگز چنین نیست...
« وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِیلِ -و هر که چنین کند،از راه راست منحرف شده است.» یعنی از جادّه و راهی درست که انسان را به هدفها و مصالحش میرساند، زیرا نیل بدین هدفها فقط در پیروی از کتاب خدا و دوستداری دوستان و اولیاء اوست نه در دوستی ورزیدن نسبت به دشمنان او.
[2-4]
قرآن روشن میکند که چگونه کسی که با دشمنان دوستی و مودّت ورزد از راه درست منحرف میشود:
نخست:از آن رو که دوستی ورزیدن با آنان هیچ تغییری در دشمنی اصولی و ریشهدار آنان نسبت به مؤمنان و دینشان نمیدهد،پس چه بسا که به دوستی با مؤمنان تظاهر کنند امّا هم چنان دشمنی با آنان را در دل میپرورند و هدفشان چیره شدن بر حق و اهل آن است و اگر بر مؤمنان چیره شوند انواع عذاب را به ایشان میچشانند.
« إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدٰاءً -اگر بر شما دست یابند،با شما دشمنی میکنند.» این آیه به ما وحی میکند که کافران براستی برای چیره شدن و پیروز گشتن بر مؤمنان میکوشند،و تنها تا وقتی که مؤمنان از لحاظ قدرت با آنها برابر یا از آنها نیرومندترند،دوستی مؤمنان را میپذیرند،امّا اگر این موازین به سود آنان معکوس شود از هیچ کوششی برای کینتوزی و دشمنی با آنان خودداری نمیکنند.
« وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ -و به آزارتان دست و زبان میگشایند.» یعنی به انواع آزارهای مادّی چون جنگ و تشدید عقوبت،و معنوی چون جنگ تبلیغاتی. /15 این آیات در مدینه و پس از آن که شوکت مؤمنان قدرت یافت نازل شده،از این رو خدای تعالی به صورت فرضی دست یافتن مشرکان را بر ایشان فرض میکند و مؤیّد صدق گفتۀ خدای عزّ و جلّ آن است که مشرکان،هنگامی که در مکّه نیرومندتر از مؤمنان بودند،پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)و مؤمنان را از سرزمین خود بیرون کردند.
هم چنان که دشمنان مؤمنان را امّتی مشخص که قطعا از آنها جدا شده نمیشناسند و به این حقیقت اعتراف ندارند،بلکه میکوشند دیگر بار آنان را به زیر یوغ کفر بازگردانند.
« وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ -و دوست دارند که شما نیز کافر گردید.» این چنین است که قرآن طبیعت و خصوصیّت دشمنان را مکشوف میسازد، و ما میتوانیم از این آیه دریابیم که دوست داشتن و دوستی ورزیدن نسبت به کافران متضمّن خطری بزرگ است که هر کس چنان کند بدان خطر گرفتار میشود،و آن همانا کفر نسبت به خدای سبحان است.
دوم:وانگهی مؤمن راستین کسی است که ایمان به آخرت و اندیشیدن بدان را سنگ اصلی و بنلاد رفتار و سلوک خود میشناسد،و راه مستقیم«سواء السبیل»فقط آن است که انسان پیشاپیش چیزی به تقدیم رساند که در آخرت بدو سود رساند،و دوستداری مؤمن نسبت به کافران،در آن روز که تمام روابط غیر ایمانی از هم میگسلد و نابود میشود،به مؤمن سودی نمیرساند.
« لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحٰامُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ -(در روز قیامت)نه خویشاوندان برایتان سود کنند و نه فرزندانتان.» در حالی که اینان نزدیکترین کسان به انساناند،پس بنگر که وضع دیگران چگونه خواهد بود؟و سبب آن است که در آن روز هیچ گونه رابطهای میان
مردم باقی نمیماند،و قیامت بر پایۀ ایمان به خدا و روز رستاخیز نهاده شده است و هر گونه رابطۀ دیگر که مصلحتی و عاطفی است،محدود به دنیاست و به همان حدّ دنیا پایان مییابد.
« یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ -خدا روز قیامت میانتان جدایی میافکند.» در آنجا جدایی حقیقی میان مؤمنان و کافران،و میان خویشاوندان /15 با یکدیگر،و میان پدران و فرزندان آشکار میشود.و خداوند به اشارهای ما را بر حذر میدارد و میفهماند که مانور و به پیچ و خم رفتن در برابر احکام و حکمروایی او سودی ندارد،چنان که مؤمن یکی از کافران را دوست میدارد و با او دوستی میورزد آن گاه عذر میتراشد و این انحراف را به عنوان خویشاوندی یا امثال آن موجّه قلمداد میکند.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و خداوند بدانچه میکنید بیناست.» سوم:بیگمان راه درست،همان راه پیامبران و کسانی است که ایمان آوردهاند،آنان از دشمنانشان بیزاری جستند و برای خدا با آنان دشمنی و کینه ورزیدند.و پدر پیامبران،ابراهیم(علیه السّلام)و مؤمنانی که همراه او بودند از این دیدگاه ضرب المثل شدند و در طول تاریخ به صورت نمونه و الگو درآمدند،اینان نه تنها رشتۀ دوستی و دوستداری را از دوران بریدند،بلکه از نزدیکترین کسان به خود که همان خویشان و خویشاوندان و پدرانشان بودند نیز گسیختند.
ابراهیم یتیم بود و به حمایت اجتماعی و اقتصادی نیاز داشت،امّا به طمع هیچ یک از این حمایتها به عمویش آزر تسلیم نشد و بدو سر فرود نیاورد،بلکه به استوار در راه دین حنیف خود گام نهاد و در ستیزۀ با کافران به او و به قوم خود پشتگرم نشد بلکه با قوم خود به ستیزه برخاست و از همان عموی خود آغاز کرد،و چون به کفر ستیزی برخاست از همان قوم خود آغازید،از این رو برای مؤمنان نمونه شد،و این چنین زندگی پیامبران به صورت نمونهای زیبا برای نسلهای بعد از ایشان به صورت نمونه درآمده است.در این سوره نقش ابراهیم(علیه السّلام)و همراهان او
به عنوان نمونهای برای مخاطبان هنگامی به تأکید برای ما روشن میشود که شرایط نزول این سوره را در مدینه دریابیم که در آنجا این امّت نوپا به اجتماعی تحول یافت، و نیرویی یافت که سست و ضعیف نمیشد،پس چون آن وضع را با وضعی که مؤمنان در عهد ابراهیم داشتند مقایسه کنیم فاصلهای پهناور در میانه میبینیم،چه ابراهیم و مؤمنان همراه او که گروهی اندک و مستضعف بودند با جامعۀ شرک به طور اصولی و بنیادی و شامل قطع رابطه کردند،پس چگونه برخی از مؤمنان مدینه و نظایر آنان میپندارند که قطع رابطه با کفر غیر ممکن است؟!این پندار هرگز درست نیست و آن پیشینیان مقتدایی هستند برای ما و حجّت ما هستند در برابر کسانی که چنین میپندارند.
« قَدْ کٰانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ -ابراهیم و کسانی که با وی بودند برای شما نیکو مقتدایی بودند.» /15 چرا قرآن حکیم با چنین تعبیر و تکیه بر شخص ابراهیم سخن گفت؟در حالی که ممکن بود خدای تعالی بگوید:(در وجود مؤمنان عهد ابراهیم نیکو نمونه و مقتدایی برای شما بود)؟شاید برای این که بر نقش رهبر یعنی ابراهیم(علیه السّلام)تأکید کند،زیرا در درجۀ اوّل او نمونه و مقتدا بود و مؤمنان پیروان او بودند، و این تأکیدی است از جانب خداوند بر نقش پیشگامی و پیش آهنگی یک فرد انسان در تاریخ.
این همان پدر پیامبران و مؤمنان همراه اویند که موضعگیری قاطع و استوار خود را در برابر قوم مشرک خود و بر ضد ارزشهای گمراه کنندۀ آنها اعلان میکنند، و کم بودن تعداد آنان را منصرف نمیکند و فشارهایی که وارد میشود ایشان را وادار به تسلیم و سر فرود آوردن نمیسازد.
« إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -آن گاه که به قوم خود گفتند که ما از شما و از آنچه جز خدای یکتا میپرستید بیزاریم.» بدین گونه با اشخاص و مبادی متّکی بر گمراهی به مبارزه و ستیزه پرداختند،و چه قدر کار دشوار و مبارزه سخت است،وقتی که اعلام کنندگان
بیزاری اقلیّتی اندک باشند!از آن رو که اصولا کناره گرفتن از دیگران دشوار است،هر چند کنارهگیری اکثریّت از اقلیّت باشد،پس بنگرید که وضع معکوس آن چه قدر دشوارتر است؟آری،آنان نسبت به قوم خود اعلان بیزاری کردند،و از آنها دور شدند و مهاجرت کردند،و انواع رنجها و محنتها را به قیمت ستیزه و مبارزه خود خریدند و بر حق شکیبا ماندند و صبر کردند،و از انسان آزاده همین میسزد که راه حق را بدین گونه و به دور از شرایط و اوضاع و احوالی که قوم و اجتماع خود را پایبند آن مییابد،اختیار کند و برگزیند،و طبیعة مؤمن که حق را مقیاس اوّل و آخر میداند باید چنین کند.و شاید گفتۀ این آیه« إِذْ قٰالُوا -آن گاه که گفتند»تنها به معنی کلام و اعلان لفظی برائت نیست،بلکه شامل هر چیزی میشود که مبیّن و نمودار موضعگیری و بیزاری جستن مادّی و معنوی آنان است،پس با تمام وسایل بیزاری خود را نسبت به آنها اعلان کردهاند.
« کَفَرْنٰا بِکُمْ -ما نسبت به شما کفر میورزیم(و منکر شماییم).» پس به راه شما در زندگی ایمان نمیآوریم و شما را به عنوان مقیاس شناخت حق و باطل قبول نداریم و کفر ورزیدن /15 نسبت به باطل همان صورتی دیگر از طرفداری و دوستداری حق است.و خداوند این مطلب را در گفتۀ خود تأکید کرده است که:« فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا (1)-پس هر کس که به طاغوت کفر ورزد و به خدای ایمان آورد و به چنان رشتۀ استواری چنگ زده که گسستنش نباشد»،و واجب است که مؤمن تنها به کفر ورزیدن باطنی(نسبت به طاغوت)اکتفاء نکند بلکه باید آن را در عمل و در واقعیّت زندگی نشان دهد،هم چنان که ابراهیم(علیه السّلام)و مؤمنان همراه او کردند.
« وَ بَدٰا بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةُ وَ الْبَغْضٰاءُ -و میان ما و شما همیشه دشمنی و کینهتوزی خواهد بود.»
1) 8) -البقرة256/.
چنین است شکل حقیقی و درستی که باید رابطۀ جامعۀ مؤمن با دشمنان خدای عزّ و جلّ بدین گونه باشد که در اعلان دشمنی پیگیر و مداوم مجسّم شده است و هیچ عاطفه و خواست و مصلحتی آن را نمیگسلد و دگرگون نمیکند.
« أَبَداً -همیشه.» بلی،اگر مشرکان و گمراهان به ایمان به حق هدایت یافتند،پس از آن موجبی برای موضعگیری بیزاری نمایی(کفر نسبت به دشمنان،و اظهار دشمنی و کینهتوزی)باقی نمیماند،از آن رو که مؤمن با کسی به سبب نژادپرستی یا قومیّت یا به سبب کینههای موروثی یا مصلحتهای گوناگون دیگر دشمنی نمیورزد،بلکه براستی در تمام موضعگیریها،مبادی او را وادار به اتّخاذ چنان مواضعی میکند،و چنان است که امیر مؤمنان علی(علیه السّلام)در توصیف مؤمن گوید:«کتاب خدا زمام او را به دست گرفته،پس(قرآن)رهبر و امام اوست،به هر جا او را ببرد میرود و هر جا او را فرود آورد فرود میآید.» « حَتّٰی تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ -تا وقتی که به خدای یکتا ایمان بیاورید.» این مقطع را گفتۀ خداوند در آیۀ(7)تفسیر میکند« عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عٰادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً -شاید خدای میان شما و کسانی که با آنها دشمنی میورزید دوستی پدید آورد»،و دوستی میان مؤمنان و دشمنان وقتی ممکن میشود که آنها ایمان بیاورند و از امثال خود و گمراهی کناره گیرند یا به رهبری مؤمنان تسلیم شوند.
قرآن سپس یک نکته از زندگی ابراهیم(علیه السّلام)را مستثنی میدارد و آن را بررسی میکند و پیچیدگی و غموض را که پیرامون آن وجود دارد بر طرف میسازد و میگوید:
« إِلاّٰ قَوْلَ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مٰا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ -مگر آن گاه که ابراهیم پدرش را گفت که برای تو آمرزش میطلبم،زیرا نمیتوانم عذاب خدا را از تو بگردانم.» این آیه دو تفسیر دارد:
نخست:این نکته از زندگی ابراهیم(علیه السّلام)از حکم عام دائر بر تأسّی و تقلید از او مستثنی است،و روا نیست که مؤمن در این مورد آن را پیش روی خود قرار دهد.یکی از مفسّران چنین گفته و بدین دو امر آن را توجیه کرده است:
1-خدای سبحان ابراهیم(علیه السّلام)را بدین موضوع اختصاص بخشیده و به سببهایی که خود میداند و برای مدّتی محدود،بدان فرمانش داده است،هم چنان که به پیامبر خود(صلّی اللّٰه علیه و آله)اجازه داد که بیش از چهار زن را همزمان به همسری گیرد،تا آنجا که ابراهیم(علیه السّلام)در حدود پیمان متوقف نمیماند بلکه برای آزر آمرزش میطلبد،و خداوند از زبان او حکایت میکند:« وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الضّٰالِّینَ (1)-و پدرم را بیامرز که از گمراهان است.» 2-یا از آن رو که قرآن گاه به بازگشتهایی که در زندگی پیامبران روی داده اشاره میکند تا پیامبران در نظر گروندگان بدیشان و پیروان خود به گونۀ الاهانی در نیایند،بویژه آن که سابقۀ آمرزش طلبی برای فرزند ناشایسته در مورد نوح پیامبر(علیه السّلام)وجود دارد،که گفت:« رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ. قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ (2)-ای پروردگار من!پسرم از خاندان من بود و وعدۀ تو حق است و نیرومندترین حکم کنندگان تو هستی.گفت:ای نوح!او از خاندان تو نیست،او عملی است ناصالح.از سر ناآگاهی چیزی از من مخواه.بر حذر میدارم تو را که از مردم نادان باشی.» دوم:تفسیری که ما آن را اختیار میکنیم و به نکتهای اشاره دارد که باید از زندگی ابراهیم که سرمشق قرار میگیرد،کنار گذاشته شود.قرآن این نکته را از آن
رو مستثنی کرده است که انظار را متوجه این بخش از زندگی ابراهیم و چارۀ آن سازد، /15 و فهم نادرست آن مؤمنان را به رفتارهایی نادرست در رابطۀ خود با دشمنان خدا میکشاند،که آن را موجبی برای توجیه دوستی با خویشاوندانی که از آن شمارند و دوستداری آنان پندارند.هنگامی که ابراهیم(علیه السّلام)به عموی خود آزر وعدۀ طلب آمرزش داد و برای او آمرزش خواست،وی هنوز دشمنی خود را آشکار نکرده بود،وی بظاهر در حال شرکی موروثی یا دشمنی شخصی تنها بر ضد خود ابراهیم(علیه السّلام)بسر میبرد،یا شاید آزر مانند دیگر افراد خاندان ابراهیم زیر چتر دین حنیف بود،ولی در برابر فشار اجتماع از پا درآمد و اندک اندک به شرک گرایید تا آنکه کاملا به انحراف از حق و دشمنی با خدا و ابراهیم(علیه السّلام) کشانده شد،و گر نه طلب آمرزش برای مشرکان بر پیامبران ممنوع است،خدای تعالی گفت:« مٰا کٰانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کٰانُوا أُولِی قُرْبیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ. وَ مٰا کٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاّٰ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِیّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ (1)-نباید پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند برای مشرکان هر چند از خویشاوندان باشند-پس از آن که دانستند که آنان به جهنم میروند-طلب آمرزش کنند.آمرزش خواستن ابراهیم برای پدرش،نبود مگر به خاطر وعدهای که به او داده بود.و چون برای او آشکار شد که پدرش دشمن خداست،از او بیزاری جست.زیرا ابراهیم بسیار خدا ترس و بردبار بود.» از این آیه معلوم میشود که طلب آمرزش برای او پیش از آن که موضعگیری نهائیش آشکار شود روا بوده است و به طلب هدایت او تأویل میشود،چنان که پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)برای قوم خود درخواست هدایت میکند و گوید:
«اللّهم اهد قومی فانّهم لا یعلمون-خداوندا قوم مرا هدایت کن که براستی نمیدانند»،امّا وقتی موضعگیری مشرک معلوم شد و به سبب عناد و انکار خود از
1) 11) -التوبة113/ و 114.
اصحاب آتش گردید،در آن صورت بیزاری جستن از او به صراحت واجب است.
هم چنان که طلب آمرزش بدان معنی نیست که امری را بر خداوند سبحان حتمی کنند،چنان که ابراهیم(علیه السّلام)گفت:
« وَ مٰا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ -زیرا به سود تو از جانب خدا چیزی ندارم(و نمیتوانم عذاب خدا را از تو بگردانم)» ابراهیم(علیه السّلام)و همراهانش مردمی توانمند و توانگر نبودند که بیزاری جستن از قومشان برای ایشان مبارزهای سخت و دشوار محسوب نشود،بلکه در نهایت ضعف مادّی بودند،و از این رو /15 در لحظه بیزاری جستن به خدا متوسّل و متوکّل شدند،و اساساً دعای حقیقی همان است که هنگام احساس نیاز شدید به کمک،از انسان برآید.
« رَبَّنٰا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنٰا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنٰا -ای پروردگار ما،ما بر تو توکّل کردیم و به تو روی آوردیم» و انابه،همان رجوع و طلب آمرزش است،و در این کلمه اشاره است بدانکه مؤمنان گمراهی و اجتماع فاسد را بدون علی البدلی رها نمیکنند بلکه بجای آن بدیل و عوضی میگزینند که همان هدایت و گردهمایی مؤمنان است،پس ابراهیم و همراهانش از قوم مشرک خود بیزاری جستند و کناره گرفتند تا به سمت پروردگار خود بازگردند،و از اینجا برمیآید که کسی که از اجتماعی منحرف کناره میگیرد و مهاجرت میکند نیاز دارد که با توبه به درگاه پروردگار خود پاک و مطهّر شود و به راه درست و روش استوار او در زندگی رجوع کند.
و پس از توکّل به خدا و بازگشت به سوی او بر مؤمن واجب است که این امر را با تسلیم مطلق به ارادۀ الهی و روی آوردن بدانچه موجب خشنودی خداست، تکمیل کند.
« وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ -و سرانجام تو هستی(و سرنوشت بسته به ارادۀ توست)» [5]
ولی این حقیقت بدان معنی نیست که مؤمنان از پروردگار خود سلامت
و عافیت نخواهند.
« رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا -پروردگار ما،ما را مورد فتنه(و گزند)کافران قرار مده.» یعنی ما را موضع آزمونت برای آنان قرار مده،و این کنایه از آزار رساندن و گزند کافران نسبت به مؤمنان است،زیرا اگر کافران بر مؤمنان دست یابند ایشان را میآزارند و عذاب میدهند،و در برابر آنان دشمنی خود را نسبت به حق آشکار میکنند،هم چنان که ستمگران با اصحاب اخدود کردند، (1)و نفوس صالحان هم چنان گرایش بسیار به توبه دارد:
« وَ اغْفِرْ لَنٰا رَبَّنٰا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و ما را بیامرز،پروردگار ما،که تو پیروزمند حکیمی.» /15 این گرایش شدید به توبه از آگاهی آنان نسبت به کوتاهی خود در برابر خدای عزّ و جلّ و از نرسیدن آنان به حدّ اشباع در سرسپردگی و تسلیم بدو ناشی میشود.و از لحاظ واقعی مؤمن ضمانتی ندارد که صد در صد در معرض خطایی قرار نگیرد(و لغزشی از او سر نزند)،از این رو توبه را وسیلهای برای تصحیح آن خطاها و پرهیز از جهات منفی آنها قرار میدهد.
امّا پایان آیه،غایتی است در شیوه و ادب دعا کردن،بدین معنی که درست نیست دعا کننده آنچه را میخواهد بر پروردگار خود حتم و واجب گرداند، بلکه او اجابت دعا را موکول و منوط به مشیّت و خواست خداوند میگذارد،پس اگر بخواهد آن را به عزّت و تسلّط خود اجابت میکند،و اگر نخواهد به حکمت خود آن را نمیپذیرد و اجابت نمیکند،زیرا او قادر است که به مؤمنان یاری دهد و با چیرگی خود کافران را از آزار دادن به ایشان باز دارد،هم چنان که به حکمت خود، آنان را مورد آزار کافران قرار میدهد.و تناقضی میان عزّت و حکمت خداوند وجود
1) 12) -بنگرید به سورۀ بروج،آیات 4 تا 10-اخدود به معنی مغاک و شکاف است و کافران مؤمنان را بدان مغاکها که از آتش انباشته بودند افکندند و سوزاندند-م.
ندارد.و مؤمن حقیقی آن است که سرنوشت خود را،هر چه قضای او باشد،به پروردگار خود واگذارد.
[6]
در پایان این درس قرآن دعوت خود را به پیروی از رفتار ابراهیم(علیه السّلام)و مؤمنان همراهش تأکید میکند تا اهمیّت بیزاری جستن از مشرکان و ضرورت سرمشق و نمونه را در رفتار انسان مؤمن روشن کند.
« لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ -آنها نیکو مقتدایی برای شما هستند.» مهم نیست که تنها کسی را به عنوان سرمشق و مقتدا در زندگی اختیار کنند،بلکه مهمتر آن است که بهترین و والاترین سرمشقها و مقتدایان را برگزینند تا از آن نمونه پیروی کنند،و ابراهیم و مؤمنان همراه او بهترین سرمشق و مقتدا برای کسانی هستند که از دشمنان خدا برائتی حقیقی میجویند و از آنها بیزارند ولی با وجود تأسی به ایشان انواع مبارزات و دشواریها نیز در این راه است که مقاومت در برابر آنها نیاز به ارادۀ استوار و پایداری دارد و مؤمن این همه را از ایمان خود به پروردگار خویش و اعتقاد به پاداش مدد میگیرد.
« لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ -برای کسانی که به خدا ایمان دارند.» یاری دهندهای که بدو توکّل میکنند و ولیّی که بدو رجوع میکنند.
« وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ -و روز قیامت.» آنجا که انسان پروردگار خود را دیدار میکند و خشنودی او را مییابد و پاداش و مزدی که وی را خرسند میسازد دریافت میکند.
« وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ -و هر که رویگردان شود،خدا بینیاز است.» بدان کس نیازی ندارد، « اَلْحَمِیدُ -ستودنی است.» در این آیه هشداری است به آن کس که رویگردان میشود زیرا هموست که زیان میبیند،نه خداوند سبحان.
و سخن پایانی:
مبارزۀ ابراهیم با عموی خود آزر-و آنچه قرآن در پارهای سورهها بدان اشاره میکند-مبارزهای شخصی میان نسلها نیست،بلکه مبارزه مبادی و اصول اعتقادی است،از این روست که میبینیم آن حضرت(علیه السّلام)با بردباری و دل گشادۀ خود دوست میداشت که عموی خود را مؤمن ببیند،و این از نکات حساس در زندگی پیامبران(علیهم السلام)است.
عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ اَلَّذِینَ عٰادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اَللّٰهُ قَدِیرٌ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (7) لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ (8) إِنَّمٰا یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ قٰاتَلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَلیٰ إِخْرٰاجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (9) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَکُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنٰاتٍ فَلاٰ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی اَلْکُفّٰارِ لاٰ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ مٰا أَنْفَقُوا وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذٰا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لاٰ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ اَلْکَوٰافِرِ وَ سْئَلُوا مٰا أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا مٰا أَنْفَقُوا ذٰلِکُمْ حُکْمُ اَللّٰهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (10) وَ إِنْ فٰاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ إِلَی اَلْکُفّٰارِ فَعٰاقَبْتُمْ فَآتُوا اَلَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوٰاجُهُمْ مِثْلَ مٰا أَنْفَقُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (11) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِذٰا جٰاءَکَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ یُبٰایِعْنَکَ عَلیٰ أَنْ لاٰ یُشْرِکْنَ بِاللّٰهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْرِقْنَ وَ لاٰ یَزْنِینَ وَ لاٰ یَقْتُلْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ وَ لاٰ یَأْتِینَ بِبُهْتٰانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لاٰ یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبٰایِعْهُنَّ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (12) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ اَلْآخِرَةِ کَمٰا یَئِسَ اَلْکُفّٰارُ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْقُبُورِ (13)
9[ظاهروا]
:همدستی و همکاری کردند،و در المنجد:
ظاهر مظاهرة و ظهارا،به او مساعدت کرد،و تظاهر القوم:به یکدیگر تعاون کردند،و از همین ریشه است که گویند:تظاهر الناس تظاهرة:یعنی جمع شدند و با تعاون و همکاری با یکدیگر به خیابانها درآمدند تا چیزی را که میخواهند مطالبه کنند،و ظهیر:مساعد و یاور باشد.
10[عصم الکوافر]
:به نکاح با زنهای کافر متوسّل نشوید، و اصل عصمت منع است،و نکاح را از آن رو عصمت گفتهاند که زنی که شوهر کرد در کمند و عصمت شوهر قرار میگیرد،و عاصم:منع کننده است،و معصوم:
ممنوع و بازداشته شده از خطا و سهو و لغزشهاست،و خداوند پیامبر را از این که دست کافران بدو رسد محفوظ میدارد،و عصمت مانند دستبند است و از این رو دستبند را معصمه گفتهاند.
در این درس آیات کریم برنامهای درست برای رابطه میان مؤمنان و کافران ترسیم میکند،خداوند پیش از این بر ضرورت قطع رابطه و تأسی به خلیل و دوستدار خود،ابراهیم(علیه السّلام)تأکید کرد،زیرا این امور اصل و اساس کار است،در اینجا سیاق آیات به بررسی موضوع در پارهای از شاخههای دیگر آن میپردازد.
پس از آن که به مؤمنانی که در برابر میل گراینده به دوستی و دوستداری کافران ایستادگی کردند و در برابر فشارهایی که از طرف آنان وارد میشد شکیبایی نمودند،امید میبخشد آنان را به سرانجامی نیکو امیدوار میسازد که سرسختی و عناد کافران بر صخرۀ پایداری مؤمنان میشکند و آنان شکست میخورند،و در آنجاست که به مؤمنان اجازه میدهد روابطی عادی با ایشان بهم رسانند امّا آنان را از هر نوع دوستی با کافرانی که جنگ کردهاند نهی میکند،خواه کافرانی که مستقیما به جنگ پرداختهاند یا دیگران که به جنگندگان با حق و اهل حق یاری دادهاند،و هر کس را که با آنها دوستی ورزد ستمگر میداند.در دو آیه(هشتم و نهم)دلیلی است روشن بر /15 حرمت نیکوکاری و عدالت ورزی نسبت به کافران حربی.و در جنب این جداسازی و تمایز بین دو دسته(کافرانی که با مؤمنان جنگ کردند و کافرانی که جنگ نکردند و با مسالمت رفتار نمودند)اسلام در زمینۀ اجتماعی و خانوادگی موضعی واحد نسبت به آن هر دو دسته میگیرد،و بخصوص در مورد هجرت زنان مؤمن به(اسلام و اجتماع مؤمن،زیرا ولایت شوهر را
در پذیرفتن هجرت آن زنان در صورتی که صدق آنان معلوم شود،مانعی نمیشمارد، بلکه بازگرداندن آن زنان را به شوهران کافرانشان بر مؤمنان حرام میکند و این گونهای از حمایت تشریعی و اجتماعی است،زیرا مرد کافر را ولایتی بر زن مؤمن نیست هم چنان که بر مرد مؤمن جایز نیست که زنی بگیرد که در اصل کافر باشد یا مرتدّ شده باشد،و دین ازدواج با زنان کافر را در صورتی که ایمان بیاورند مباح میداند،زیرا اسلام آوردن رابطۀ آنان را با وضع پیشین قطع میکند.
اما در این زمینه حقوق مالی را ضایع نمیسازد،بلکه اسلام این حقوق را حتّی برای کافران محفوظ میدارد چنان که آنچه را که مرد(به عنوان مهر زن) پرداخته بدو بازمیگرداند،به مرد کافر در صورتی که زنش اسلام بیاورد و به مرد مؤمن در صورتی که زنش کافر شود،و این گواه عدل و حکمت خداست.
[7]
« عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عٰادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً - شاید خدا میان شما و کسانی که با آنها دشمنی میورزید دوستی پدید آورد.» یعنی رابطۀ میان دو طرف از دشمنی به دوستی تغییر یابد،یا با ورود آنها به اسلام یا با تغییر وضع آنها از حالت جنگ به حالت صلح.پس بدین ترتیب اسلام با کافران به عنوان نژادی و عنصری نمیجنگد بلکه به سبب موضعگیری منفی آنها نسبت به حق و اهل حق با آنها میجنگد،و ما از این آیۀ کریم بدو اندیشه راه میبریم.
نخست:صلحی که اسلام میخواهد و از آن سخن میگوید صلحی است که مبتنی بر قوّت و عزّت باشد،از این رو پیروان خود را دعوت میکند که با دشمن ترک رابطه گویند و مبارزه کنند تا اسلام آورد یا تسلیم شود،و این از آن روست که فروتنی و مدارا با دشمن راه اسلام آوردن حقیقی همیشگی او نیست،و ترک رابطهای که نمایانگر عزّت و تسلّط باشد /15 وسیلۀ وادار کردن او به اسلام است.
دوم:امّا چگونه دشمنی کافران به دوستی آنان با مؤمنان تغییر مییابد؟
بدین سبب که هنگامی که انسان در برابر قدرتی قاهر حیرتزده و مبهوت شود نسبت بدان احساس محبّت میکند،حتی در روانشناختی اجتماعی این امر ثابت شده که ملّتهای مغلوب قوای قاهر و غالب را دوست داشتهاند و از افکار و رفتار غالب تقلید کردهاند،و هنگامی که در آغاز کار کافران قدرتمند بودند بیم آن میرفت که مؤمنان به دوستداری آنان گرایش یابند،بویژه آن که در میان آنان خویشاوندان و نزدیکانی داشتند،اما وقتی ترازوی قوا به سود مسلمانان با غلبه و قدرت ایشان تغییر کرد و امید میرفت که دوستداری از طرف کافران بروز کند و شاید تعبیر به«منهم-از آنان»اشاره به همین باشد.
کلمۀ«عسی-شاید»در اینجا افادۀ معنی امید نزدیک میکند،و روح امید به خدا را در نفوس مؤمن زنده میسازد.و ملاحظه میشود که قرآن در بسیاری جایها به کلمات احتمال«عسی و لعلّ-شاید»تعبیر میکند،بی آن که به طور قطع و حتم سخن گوید،در حالی که بسیاری از امور در علم خدا واقع شدنی و حتمی است،و این ما را هدایت میکند که طبیعت جامد نیست،و به دو امر تمکین میکند:مشیّت الهی و ارادۀ انسان،و پروردگار ما پیروزی مؤمنان و تغییر ترازوی قوا را به سود آنان در آینده،حتمی نخوانده تا کار را وانگذارند یا منتظر ارادۀ الهی نمانند که خود به تنهایی امور را تغییر دهد.
« وَ اللّٰهُ قَدِیرٌ -و خدا قادر است.» بر انجام این کار،پس مشرکان را به دوستانش تسلیم میکند یا آنان را هدایت میکند که اسلام آورند و دوستی میان دو گروه باز میگردد.
« وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و خدا آمرزنده و مهربان است.» از سخنان غریبی که بعضی مفسّران دربارۀ این آیه گفتهاند این است که آن را در مورد ابو سفیان تأویل کرده و گفتهاند که او از مصادیق گفتۀ خدای تعالی:
« عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ... -شاید خدا میان شما دوستی پدید آورد»است،با آن که این آیات پیش /15 از فتح مکّه و قبل از آن که ابو سفیان زبان به شهادتین گشاید،نازل شده است،پس چگونه وی میتواند مصداق این آیه بوده باشد؟!
[8]
قرآن موضعگیری مطلوب را در برابر کافرانی که با ما نجنگند و ما را نیازارند-معلوم میکند،بدین معنی که رفتار انسانی با آنان را بر اساس نکوکاری و عدالت آزاد میگذارد و میگوید:
« لاٰ یَنْهٰاکُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ -خدا شما را از نیکی ورزیدن و عدالت ورزیدن با آنان که با شما در دین نجنگیدهاند و از سرزمینتان بیرون نراندهاند،باز نمیدارد.» زیرا آنان به مسالمت رفتار کردهاند،و چارچوب انسانیّت مسلمانان را با آنان در یک مجموعه گرد میآورد،و این بدان معنی است که اسلام براستی دین صلح است،و به خودی خود مردم را دعوت به جنگها و دشمنیها نمیکند،بلکه دعوتش برای بیزاری جستن و پیکار علیه کافرانی است که با اسلام میجنگند،و مبتنی بر موضعگیری منفی و معارض آنان بر ضد دین و پیروان آن است.
«بر-نیکوکاری»عموم احسان و نیکی کردن است،و از آن قبیل است پیوند متقابل و احترام به یکدیگر،و پاسخ دادن نیکی به نیکی،امّا«قسط- عدالت»،دربارۀ آن گفتهاند عبارت است از جدا کردن پارهای از مال و دادن آن به ایشان به صورت وام یا جز آن.و ظاهرتر(در تفاسیر)آن است که قسط عدالت ظاهری و باطنی است که والاترین درجههای عدالت است (1)و این حکم الهی بیان میکند که کفر و اعتقاد به مبادی مغایر با این دین بتنهایی موجب مباح شمردن حرمت انسان و مال و ناموس و جان او نمیشود،و در پایان این آیه پروردگار ما،ما را به عدالت ورزی تشویق و ترغیب میکند و میگوید:
« إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ -خدا کسانی را که به عدالت رفتار میکنند دوست دارد.» از کسانی که بدو ایمان دارند میخواهد که چنین باشند،و شاید گفتۀ او
1) 13) -بنگرید به سخنی مفصل دربارۀ رابطۀ میان عدل و قسط در سورۀ حجرات،همین کتاب.
« یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ -عدالت ورزان را دوست میدارد»بویژه تخصیصی است برای«قسط-عدالت»به وجه ترجیح آن بر«برّ-نیکی کردن».وقتی پروردگار ما این گونه /15 رابطه با کافران مسالمت جو را آزاد میگذارد،قیدی مشخّص بر مؤمنان فرض و واجب نکرده است،و این بدان معنی است که مؤمنان(رهبری،و اجتماع) همانان هستند که خود وضع و چگونگی رابطۀ مطلوب را بر حسب عوامل متغیّر واقع تشخیص میدهند.در خبر آمده است که اسماء دختر ابو بکر از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)پرسید:آیا هنگامی که مادرش که زنی مشرک است نزدش میآید،پیوند خویشاوندی خود را با وی نگهدارد(و وی را بپذیرد)؟پیامبر گفت:«بلی». (1)
[9]
سیاق آیه دیگر بار به ترک رابطه بازمیگردد و دوستداری(مشرکان محارب)را نهی میکند:
« إِنَّمٰا یَنْهٰاکُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِینَ قٰاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَلیٰ إِخْرٰاجِکُمْ -جز این نیست که خدا از(دوستی ورزیدن) با کسانی که با شما در دین جنگیدهاند و شما را از سرزمینتان بیرون راندهاند یا در بیرون راندنتان همدستی کردهاند شما را باز میدارد.» به وسیلۀ هم پیمانی با دشمنان محارب،یا یاری کردن به ایشان به هر گونه و به هر وسیله،که بتحقیق بر شما حرام است که دوستان آنها را دوست بدارید یا دشمنانشان را دشمن بدارید،و کسانی که با آنها دوستی ورزند در تمام سمتهایی که از آنها به مؤمنان میرسد با آنها شرکت جستهاند و از جانب خداوند عذاب میبینند،و بر مؤمنان واجب است که آنها را در جبهۀ دشمن بشمار آورند و موضعی نظیر موضعی که نسبت به خود ستمگران گرفتهاند در برابر آنها نیز بگیرند.
« أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ -(خدا شما را نهی میکند)که با آنان دوستی ورزید و هر که با آنها دوستی ورزد از ستمکاران خواهد بود.»
1) 14) -القرطبی،ج 18،ص 59.
با مقایسۀ میان دو آیۀ(هشت و نه)به این نتیجه میرسیم:
1-آزاد گذاشتن نیکی کردن و عدالت ورزیدن(برّ و قسط)نسبت به کافران غیر محارب و نپرداختن آیه به ذکر تولّی(:دوستی ورزیدن با آنان)بدین معنی نیست که دوستداری آنان رواست،هرگز...بلکه بدین معنی است که حدّ این آزاد گذاشتن همان نیکی کردن و عدالت ورزیدن(برّ و قسط)است بدون دوستی ورزیدن.
2-همین نیکی کردن و عدالت ورزیدن(برّ و قسط)نسبت به کافران محارب بر مؤمنان حرام است،ولی برای چه؟ /15 یکم:برای آن که عدالت ورزیدن با کافران محارب ضرورت ندارد،زیرا خون و مال آنها حلال است آیا مگر نه آن که آنها خون و مال ما را بر خود حلال میشمارند؟ دوم:قسط در اینجا به معنی عدالت نیست،بلکه بالاتر از آن است،و قسط در حقوق چیزی شبیه به ایثار(-ترجیح دیگری بر خود)در اخلاق است،و از این رو حکم آزاد گذاشتن آن به لفظ«لا ینهی-نهی نمیکند،بازنمیدارد»،حتی با کافران اهل مسالمت،آمده است،در حالی که عدالت نسبت به آنها(یعنی غیر محاربان)واجب است،و مراعات عین این رفتار با کافران محارب گر چه عدالت نسبت به آنان نیز در بعضی جوانب واجب است،غیر مناسب میباشد.
[10]
سیاق آیات ما را به گفتگو دربارۀ ضرورت این نکته میکشاند که روابط ایمانی باید محض و فقط منجر به همان امور ایمانی و اعتقادی باشد(و دیگر روابط در آن تأثیری نگذارد)و آیات بیان میکنند که روابط زناشویی نباید مانع دوستداری ایمانی شود زیرا این رابطۀ از هر رابطۀ دیگری والاتر است و میان زن مؤمن و شوهر کافر او جدایی میافکند همان گونه که مرد مؤمن را از زن کافر خود جدا میکند،با وجود آن که پارهای میپندارند که زن در همه چیز،حتی در دین و دوستداری تابع شوهر خویش است،در حالی که قرآن استقلال زن را در مسائل مربوط به سرنوشت او بیان میکند،پس سزاوار او نیست که اگر با آگاهی و اقناع
اسلام را اختیار کرد،هم چنان در گرو ارادۀ شوهر کافر خود باقی بماند،و بر مؤمنان جایز نیست که چنین زنی را نپذیرند یا به شوهرش بازگردانند،زیرا وی بر او حرام است،چه کافر را بر مرد و زن مؤمن هیچ ولایتی نیست.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَکُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!چون زنان مؤمنی که مهاجرت کردهاند نزدتان آیند،بیازماییدشان.» برای این که صدق نیّت و خلوص ایشان از هر هدف مادّی معلوم شود،چه ممکن است زنی به سبب گریختن از قید همسری یا دلبستگی بر مردی مؤمن مهاجرت کرده باشد.اهمیّت این امتحان از آنجا ناشی میشود که اجتماع مؤمن باید افراد خود را به درستی و دقّت به گزین و پاکیزه سازد،بویژه هنگامی که اجتماع ایمانی با خطر نفوذ و ورود غیر مجاز از طرف دشمنان دین روبرو است.امّا قرآن چگونگی این امتحان را معیّن و مشخص نکرده،بلکه آن را به مؤمنان وا گذاشته تا خود،بر /15 اساس دادههای مقتضیات و شرایط،آن را به اجتهاد تعیین کنند،ولی واجب است که این امور آنان را به گمان بد نیفکند یا مانع پذیرفتن پیوستگی دیگران به صف اجتماع مؤمن به دلیل ترس از نفوذ بیگانه و از هم گسلاندن جامعۀ بهم پیوسته و در بستۀ آنان نشود،زیرا شخصیت واقعی مردم را جز خدا کسی نمیداند.
« اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِهِنَّ -خدا به ایمانشان داناتر است.» پس اگر آن زنان بتوانند مؤمنان را بفریبند،بیقین هرگز نمیتوانند خدا را بفریبند،و همچنین واجب است که به امتحان الهی به دیدۀ اعتبار بنگرند،و چه بسا یکی از آن زنان بپندارد که میتواند مؤمنان را بازی دهد،آیا از عدالت خدا هم میگریزد؟هرگز...و همانا بر مؤمنان واجب است که اجتهاد ورزند و بر اساس دادههای علمی ممکن حکم کنند.
اما دربارۀ چگونگی امتحانی که پیامبر از آن زنان میکرد،در مجمع البیان آمده است:ابن عباس گفت:پیامبر خدا(ص)در حدیبیه با مشرکان مکّه بدین
شرط صلح کرد که هر کس از اهل مکّه نزد او آید او را به نزد ایشان بازگرداند و از اصحاب پیامبر خدا(ص)هر کس به نزد اهل مکّه رود،از آن ایشان باشد و او را به وی رد نکنند،و این مطلب را در نامهای نوشتند و مهر کردند،آن گاه سبیعه دختر حارث اسلمیّه که مسلمان شده بود پس از فراغت از نگارش این پیماننامه بیامد،و پیامبر(ص)هنوز در حدیبیه بود،پس شوهر وی مسافر از قبیلۀ بنی مخزوم بود بیامد،و مقاتل گفته است:وی صیفی بن واهب بود که کافر بود و به دنبال زنش آمد و او را خواست،و گفت:ای محمد زنم را به من بازگردان،زیرا تو با ما شرط کردهای که هر کس از ما نزدت آمد او را به ما بازگردانی،و این گل مهر پیماننامه است که هنوز خشک نشده،پس این آیه نازل شد:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَکُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ (من دار الکفر الی دار الاسلام) (1)فَامْتَحِنُوهُنَّ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون زنان مؤمنی که مهاجرت کردهاند(از سرای کفر به سرای اسلام)به نزدتان آیند،بیازماییدشان»،ابن عباس گفت:امتحان آن زنان این است که سوگند میخورند به سبب دوست نداشتن شوهر خود یا انتقال از زمینی به زمین دیگر(و تنوّع طلبی)و یا به سبب دنیا دوستی بیرون نیامدهاند بلکه به خاطر دوستی خدا و پیامبر او مهاجرت کردهاند.پس پیامبر خدا(ص)وی را سوگند داد که به سبب بغض نسبت به شوهر خود یا عشق به مردی دیگر بیرون نیامده و جز به علّت علاقه و میل به اسلام مهاجرت نکرده است.پس سبیعه به خدایی که خدایی جز او نیست به همین ترتیب و بر این اساس سوگند خورد، /15 آن گاه پیامبر خدا(ص) مهر او و هر چه را شوهر خرج آن زن کرده بود به شوهرش داد،امّا وی را به او برنگرداند،سپس عمر بن خطّاب آن زن را به همسری خود درآورد.پیامبر خدا(ص) هر یک از مردان را(که از مکّه)میآمدند بازمیگرداند و هر زنی را که میآمد،پس از آن که وی را امتحان میکرد،نگاه میداشت و مهرهای ایشان را به شوهرانشان میپرداخت.جبائی گفت:در پیمان حدیبیه در شرط صلح جز بازگرداندن مردان
1) 15) -ظاهرا این افزودگی به عبارت آیه از ابن عباس و برای تفسیر آن است-م.
نیامده است،بدون آن که نامی از زنان برده باشد،و ام کلثوم دختر عتبة بن ابی معیط به عنوان مسلمان مهاجر از مکّه آمد،پس دو برادر او به مدینه آمدند و بازگرداندن او را از پیامبر خدا(ص)خواستند،پیامبر(ص)گفت:شرط میان ما دربارۀ مردان است نه زنان،و آن زن را به آن دو بازنگرداند،جبائی گفت:این شرط استرداد از آن رو شامل زنان نشد که چون زن اسلام آورد بر شوهر کافر خود حلال نیست،پس چگونه در حالی که جدایی میان آنان حاصل شده وی را به شوهر (سابقش)برگردانند؟ (1)« فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنٰاتٍ -پس اگر دانستید که آن زنان ایمان آوردهاند.» پس از امتحان،در این صورت بازگرداندن آنان جایز نیست زیرا موجبی برای آن وجود ندارد،و از آن رو که اجتماع با ایمان در احتکار و انحصار کسی نیست که دیگری از پیوستن بدان محروم شود.
« فَلاٰ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفّٰارِ لاٰ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ -آن زنان را نزد کافران بازمگردانید،زیرا اینان بر مردان کافر نیز بر اینان حلال نیستند.» اینک پرسش این است که:چرا حرام بودن از هر دو طرف ذکر شده است با آنکه نفی حلال بودن از یک طرف مفید معنی نفی آن از طرف دیگر نیز میشود؟ پاسخ:شاید حلال بودن در اینجا به معنای نخست آن است که عبارت است از انسجام و بهم پیوستگیای که هدف و شرط اساسی در همسری است،و مراد این آیۀ کریم تأکید نابود شدن آن تنها از یک طرف نیست که چاره و صبر بر آن ممکن باشد،بلکه معدوم شدن آن از دو طرف است که هرگز چارهای ندارد.
و آن گاه که زن مؤمن از شوهر کافر خود جدا میشود،مؤمنان پرداخت آنچه را شوهر خرج آن زن کرده عهدهدار میشوند، /15 زیرا مهر در درجۀ اوّل برای همآغوشی
1) 16) -نور الثقلین،ج 5،ص 304-305.
وضع نشده بلکه برای ایجاد رابطۀ پیاپی دائم است،و چون مرد بر خلاف ارادۀ خود در این مورد زیانمند شود باید عوض آن به او داده شود،و شاید این عوض دادن مربوط به کافر غیر محارب،یا در حال صلح و سازش باشد،و این از صمیم عدالت در اسلام است،و حکمت دادن مخارجی که کافران برای زنان مؤمن خود کردهاند، کسب بهایی است معنوی که بدین ترتیب برای کافر دستی و قدرتی بر مرد یا زن مؤمن باقی نماند.
عوضی را که به شوهر کافر داده میشود بیت المال مسلمانان در عهده دارد، و از این رو خطاب به نحو عام متوجه همۀ مؤمنان است،و این عوض زن مؤمن را فقط از قید شوهر کافرش آزاد و حلال میکند،امّا او را برای مؤمنان حلال نمیسازد مگر آن که بدان زن مهری دهند(و او را به همسری درآورند).
« وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذٰا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ -و مرتکب گناهی نشدهاید اگر آنها را نکاح کنید و مهرشان را بدهید.» همان گونه که زن مؤمن بر مرد کافر حرام است،زن کافر نیز بر مرد مؤمن حرام است خواه کفر او اصلی باشد یا با ارتداد حاصل شده باشد،زیرا در این نوع همسری آثاری منفی در زندگی مؤمن و پرورش فرزندان...الی آخر،وجود دارد.
« وَ لاٰ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوٰافِرِ -و زنان کافر خود را نگه مدارید.» فقها از این آیه حکم قاطع دایر بر حرمت ازدواج با زن کافر،یا استمرار همسری پس از اسلام آوردن شوهر بدون اسلام زن را مستفاد شمردهاند.مسلمانان پس از نزول این آیه زنان مشرک خود را طلاق گفتند.و در تاریخ آمده است که عمر بن خطّاب پس از نزول این آیه دو زن خود را که در مکّه و مشرک بودند،طلاق گفت،یکی از آن دو قریبه دختر ابی امیّه بود که معاویة بن ابی سفیان در حالی که هر دو در مکه و مشرک بودند،وی را به همسری گرفت،و دیگری ام کلثوم دختر عمر خزاعی بود. (1)بدین گونه عصمت و کمندی که میان آن دو وجود دارد
1) 17) -القرطبی،ج 18،ص 65.
گسیخته میشود،زیرا کمند اسلام محکمتر از کمند نکاح است.
پرسش:آیا این آیه شامل اهل کتاب هم میشود و بدین ترتیب ناسخ آیهای است که در سورۀ المائدة آمده،و خدای سبحان میگوید:« اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبٰاتُ وَ طَعٰامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعٰامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ (1)-امروز چیزهای پاکیزه بر شما حلال شده است.طعام اهل کتاب بر شما حلال است و طعام شما نیز بر آنها حلال است.و نیز زنان پارسای مؤمن و زنان پارسای اهل کتاب...بر شما حلالند.» برخی گفتهاند:بلی،و به پارهای احادیث منقول از امامان اهل بیت(علیهم السّلام)استدلال کردهاند که بارزترین آنها حدیث موثّق منقول زیر از ابن الجهم است که گفت:ابو الحسن امام رضا(علیه السّلام)مرا گفت:ای ابا محمد چه میگویی دربارۀ مردی که بر سر زن مسلمان زنی نصرانی را به همسری گیرد؟گفتم:فدایت شوم،سخن من در برابر تو چه ارزشی دارد؟گفت:باید بگویی تا به این وسیله گفته و رأی من آموخته شود.گفتم:به همسری گرفتن زن نصرانی بر سر زن مسلمان و بر سر هیچ زن غیر مسلمانی جایز نیست.گفت:و برای چه؟گفتم:برای گفتۀ خدای عزّ و جلّ که گفت:« وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ (2)-با زنان مشرک ازدواج مکنید...»که این آیه را نسخ کرد،پس آن حضرت لبخندی زد و آن گاه خاموش شد... (3)
روایت مشابهی دیگر نیز وجود دارد،و در بیشتر تفسیرها اشاره شده است که آیۀ سورۀ الممتحنة آیه سورۀ المائدة را نسخ کرده است،تا آنجا که علاّمه شیخ حسن نجفی،صاحب مجموعۀ جواهر را بر آن داشته که مأخذی بر این امر بیابد و گوید:نتیجۀ تحقیق،جواز مطلق است(یعنی جواز نکاح با زن اهل کتاب به صفت
مطلق)مطابق قول حسن و هر دو صدوق (1)با کراهیّت متفاوت در شدّت و ضعف.و افزوده است:چنان که تمام نصوصی که آنها را خواهی شنید بدان اشاره کردهاند، به دلیل گفتۀ خدای تعالی:« وَ الْمُحْصَنٰاتُ... (2)-و زنان پارسای مؤمن...تا پایان.»از سورۀ مائده که مشهور(نزد مفسّران)آن است که آیهای است محکم و نسخ نشده است.
دستهای از نصوص دلالت بر آن دارند که این سوره همان آخرین سورهای است که نازل شده /15 و سورهای است محکم و نسخی در آن راه نیافته،از جملۀ آن نصوص حدیث منقول از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)است که گفت:«سورۀ مائده از لحاظ نزول آخرین سورۀ قرآن است،پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانید.» (3)سپس دستهای بسیار از نصوص،از ائمۀ اهل بیت(علیهم السلام)روایت شده و از آنها استدلال شده است که نکاح اهل کتاب جایز است ولی در حالاتی معیّن غیر مرغوب و مکروه است،نظیر روایت صحیح ابن وهب که در الکافی و الغنیة نقل شده،مروی از امام صادق(علیه السّلام)دربارۀ مردی مؤمن که با زنی نصرانی و یهودی تزویج کند،گفت:اگر(برای همسری)زنی مسلمان یافت با زن یهودی و نصرانی چه کار دارد؟(راوی گوید)عرض کردم،اگر بدان زن دلبستگی داشته باشد(تکلیفش چیست)؟گفت:اگر چنان کرد آن زن را از نوشیدن شراب و خوردن گوشت خوک باز دارد،و بداند که با زناشویی خود با آن زن در دیانت خویش نقصانی(و نوعی تحمل مکروه)بر او وارد است. (4)
از این روایت تأویل دیگر روایات بر کراهیّتی معلوم میشود نه بر حرمت.
اسلام همان گونه که مسلمانان را به دادن هزینههایی که کافران برای زنان مؤمن خود کردهاند ملزم میکند به مؤمنان نیز حق میدهد که هزینههایی که برای زنان خویش که کافر شدهاند کردهاند مطالبه کنند.
« وَ سْئَلُوا مٰا أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا مٰا أَنْفَقُوا ذٰلِکُمْ حُکْمُ اللّٰهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -و هر چه هزینه کردهاید از مردان کافر بخواهید و آنها نیز هر چه هزینه کردهاند از شما بخواهند،این حکم خداست.او میان شما حکم میکند.و خدا دانا و حکیم است.» تا وقتی این حکم خداست و حکم هیچ یک از افراد بشر نیست،مقید و ملزم بودن قطعی بدان واجب است،و چگونه چنین نباشد در حالی که این حکم را خدای دانای حکیم و پروردگار جهانیان نهاده است،و سزا نیست کینه و دشمنی اصولی شما نسبت به مشرکان شما را وادار به تجاوز به حقوق عادلانۀ آنها کند.
[11]
« وَ إِنْ فٰاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ إِلَی الْکُفّٰارِ فَعٰاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ /15 ذَهَبَتْ أَزْوٰاجُهُمْ مِثْلَ مٰا أَنْفَقُوا -و اگر یکی از زنان شما به کافران پیوست و آن گاه به انتقام از کافران برخاستید،به کسانی که زنانشان رفتهاند به میزان هزینهای که کردهاند بپردازید.» این آیه را سه تفسیر است:
اوّل:هر گاه زنان شما سرای اسلام را ترک کردند و به سرای کفر رفتند،و شما به انتقام و پیگرد کافران برخاستید و به غزوات پیاپی پرداختید تا آنها را شکست دادید و غنیمتهایی از آنها گرفتید،از آن غنیمتها به مردانی دهید که زنانشان آنان را ترک کرده(و به سرای کفر رفته)اند،و این قولی است که بیشتر مفسّران بر آناند.
دوم:هر گاه«فاتکم-از دست شما رفت»یعنی کافران هزینهای را که برای زنان خود که کافر شدند کردهاید به شما ندادند،و از این لحاظ خسارت دیدید و به سزای آن با کافران همان رفتاری را کردید که آنان با شما کردهاند،پس آنچه را آنان برای زنان خود که مؤمن و مهاجر شدهاند،هزینه کردهاند به آنان نپردازید.
امّا این امر مسئولیت نسبت به مسلمانانی را که زنانشان(به دیار کفر)رفتهاند ساقط نمیکند،بلکه بر شما واجب است که آنچه را این مردان برای آن گونه زنان هزینه کردهاند از بیت المال مسلمانان به ایشان بدهید.
سوم:معنی تعاقب در«فعاقبتم»این است که مردی که زن او رفته است بخواهد همسری تازه بگیرد،و در این باره حدیثی منقول از امام باقر و امام صادق(علیهما السّلام)به روایت یونس از یاران خود آمده است که گوید:گفتم:
مردی،زنش به کافران پیوسته و خدای عزّ و جلّ در کتاب خود گوید:« وَ إِنْ فٰاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ إِلَی الْکُفّٰارِ فَعٰاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوٰاجُهُمْ مِثْلَ مٰا أَنْفَقُوا -و اگر یکی از زنان شما به کافران پیوست و آن گاه«به عقوبت»برخاستید، به کسانی که زنانشان رفتهاند به میزان هزینهای که کردهاند بپردازید»معنی «عقوبت»در اینجا چیست؟گفت:یعنی مردی که زنش رفته است بخواهد به دنبال زنی دیگر برود،یعنی بخواهد وی را به همسری گیرد.پس اگر این مرد با زنی دیگر،غیر از آن زن که رفته است،ازدواج کند بر امام است که مهر زن او را که رفته است بپردازد.از حضرتش پرسیدم:چگونه مؤمنان،بدون آن که عملی و نقشی در رفتن آن زن ایفا کرده باشند باید به شوهر وی مهرش را باز دهند،در حالی که بر مؤمنان واجب است از آنچه نصیب میبرند(از غنایم)آنچه شوهر آن زن هزینۀ وی کرده است بپردازند؟گفت:«امام به آن مرد برمیگرداند،خواه مؤمنان غنیمتی نصیب برده یا نبرده باشند،زیرا امام نیاز کسانی را که زیر دستش هستند برمیآورد.» (1)/15 خواه معنی«عاقبتم»این باشد که از طریق پیگرد جنگی با کافران بر غنیمت دست یافتید،یا آن باشد که به سزای کافران که مهر(زنان کافر و گریختۀ شما را)به شما ندادند شما نیز مهر(زنان مسلمان و مهاجر آنان را)به آنها ندادید،یا قصد زناشویی جدید مرد(نسبت به زناشویی نخست او)باشد،گویم معنی این هر
1) 25) -نور الثقلین،ج 5،ص 306.
سه یکی است،زیرا کسی که زنش از دستش رفته و به دیار کفر پیوسته مهر پرداختی خود را از بیت المال میگیرد،و مفسّران نقل کردهاند که پیامبر(ص)به شش تن از مسلمانان مهر زنانشان را که به نزد کافران گریخته بودند پرداخت. (1)
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ -و از خدایی که به او ایمان آوردهاید بترسید.» از این که کسی ادعا کند که بیش از مبلغی که بواقع هزینۀ زنش کرده، خرج او کرده است تا از این قانون سوء استفاده و بهرهجویی ناروا کند،یا نظام اسلامی را بر آن دارد که حقوق این دسته را تباه سازد و آنچه را هزینه کردهاند نپردازد،هم چنان که بر تقوا به عنوان محوری در تکفّل متقابل اجتماعی تأکید میشود،و هر چه تقوا ریشهدارتر و ژرفتر باشد این تکفّل متقابل بیشتر و ژرفتر است.
[12]
در سیاق گفتگوی این سوره از ولاء و دوستداری و از این که ولای اساسی و اعتقادی بزرگتر از دوستداری نسبت به شوهر یا خویشاوندان است سیاق آیات به بیان استقلال زن در بیعت کردن و گزینش رهبری خود میپردازد،پس زن، چنان که پارهای مردان تصوّر میکنند یا چنان که برخی از زنان میپندارند در همه چیز تابع مرد نیست،هرگز...بلکه وی حق دارد و حتّی بر او واجب است که خود رهبری خود را اختیار و به گزین کند،و دوستداری و ولای خود را اظهار نماید و عقد فرمانبرداری میان خود و رهبری خویش را به وجود آورد و انشاء کند،و در اینجا آیه به مهمترین عنصر و مادّۀ عقد بیعت با رهبری مکتبی از جانب زن که التزام بدان بر او واجب است اشاره میکند.
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذٰا جٰاءَکَ الْمُؤْمِنٰاتُ یُبٰایِعْنَکَ عَلیٰ أَنْ لاٰ یُشْرِکْنَ بِاللّٰهِ شَیْئاً -ای پیامبر،اگر زنان مؤمن نزد تو آمدند تا بیعت کنند،بدین شرط که هیچ کس را با خدا شریک نکنند.» /15 پس به هیچ سروری و سیادتی غیر از سروری و سیادت الهی با تسلیم مطلق
1) 26) -قرطبی،ج 18،ص 70.
به شوهران و خویشاوندان سر فرود نمیآورند،زیرا واجب است که در ولاء و دوستداری و فرمانبرداری تنها از رهبری رسالتی خالص و ناب باشند،و این اصل ولاء و دوستداری است که همان تجلّی حقیقی توحید و یکتاپرستی در زندگی فرد است،و شاید این بینش ما را به ضرورت مشارکت زن در زمینۀ سیاسی با انگیزۀ تکلیف واجب او در بر پا داشتن حکم خداوند،و مبارزه با نیروهای شرک و گمراهی رهنمایی میکند و میفهماند که بر زن واجب است ولیّ شرعی خود را به ارادۀ محض و آزادی کامل خود انتخاب کند.
« وَ لاٰ یَسْرِقْنَ -و دزدی نکنند.» از شوهرانشان یا از ابنای اجتماعشان، « وَ لاٰ یَزْنِینَ -و زنا نکنند.» شاید این دو شرط بویژه متوجّه زنان مهاجری است که شوهران خود را رها کردهاند،زیرا آن زنانی کسی نداشتند که نفقۀ آنان را بدهد و این نیازمندی آنان را به دزدی فرا میخواند،یا خواهش جنسی آنان را به زنا ناگزیر میساخت،در حالی که آیه به لفظ مطلق خود شامل هر زن مسلمانی میشود.
« وَ لاٰ یَقْتُلْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ -و فرزندان خود را نکشند.» نه از لحاظ معنی و نه از لحاظ مادّی،و شاید سقط جنین از مصادیق و انواع قتل باشد که این آیه کریم بدان توجّه دارد.
« وَ لاٰ یَأْتِینَ بِبُهْتٰانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ -و هر کس بهتان بدانچه میان دستها و پاهای خود دارند نبندند(-و فرزندی را که از آن شوهرشان نیست به دروغ به او نسبت ندهند)» این دو مورد مستقیماً به موضوع زنا مربوط میشود،زیرا زن زناکاری که به ورطۀ بارداری میافتد دو راه در برابر خود مییابد:یا با کشتن فرزندی که در شکم دارد خود را از ننگ رهایی بخشد یا به مردی بهتان زند که به زور به وی تجاوز کرده،و شاید این صفات(دزدی،زنا و بهتان زدن به مردان)از /15 خصوصیاتی بوده که زن دوران جاهلی بدان شناخته شده،هم چنان که این صفات و بویژه بهتان زدن
بطور کلّی از بارزترین ویژگیهای اخلاقی و رفتاری است که زن به ورطۀ آنها فرو میافتد،پس موقعیّت حسّاس زن در اجتماع مسلمان او را در دستیابی بر شخصیّتها و آبروی دیگران مؤثرتر و با نفوذتر قرار داده،هم چنان که زن تیز احساس است و به هر مردی که بدون قصدی هم به وی بنگرد گمان بد میبرد.
مشهورترین مفسّران اتّفاق نظر دارند بر اینکه مراد از« بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ » کودک است از آن رو که وی بین دست و پا قرار میگیرد و در میان این دو اندام پرورش مییابد و شیر میخورد.
« وَ لاٰ یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ -و در یک کار نیک نافرمانی نکنند.» بلکه کاملا و بطور مطلق تسلیم رهبری مکتبی باشند،از آن رو که این رهبری سلطۀ شرعی و ولیّ بزرگتر در اجتماع مسلمان است.پس بر زن جایز نیست که برای کسی،هر که باشد(شوهر یا پدر یا برادرش)ولایتی برتر از ولایت رهبری خود قرار دهد، یا گر چه در یک کار نیک و معروف از رهبری نافرمانی کند.
معروف(-کار نیک)عموم واجبات و خیرات است،امام ابو عبد اللّٰه صادق(ع)گفت«آن چیزی است که خداوند بر آن زنان واجب ساخته،از نماز و زکات و آنچه از کارهای خیر که به آنان امر کرده است»، (1)و شاید بتوانیم از گفتۀ او«فی معروف-در یک کار نیک»استنباط کنیم که مراد ولایت حقیقی برای رهبری و قیادتی است که در حدود ولایت خدا واقع شده،پس-از باب جدل- اگر به زنی فرمان داده شود که غیر کار نیک کند پیروی از چنین فرمانی بر او جایز نیست،بلکه نافرمانی او در آن مورد بهتر است،و این امر در رهبریهای نامعصوم احتمال دارد.
این خصوصیّاتی که اسلام به عنوان شروط بیعت با رهبری مکتبی بر زن واجب ساخته است اهتمام دین را نسبت به زن نشان میدهد،زیرا صلاح اجتماع بر پایۀ صلاح زن نهاده شده.و هر گاه زنان مؤمن این شروط را بپذیرند و بدان ملتزم و
1) 27) -نور الثقلین،ج 5،ص 308.
متعهّد شوند،آن وقت رهبری بیعت آنان را میپذیرد و بیعت میکنند.
« فَبٰایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -پس با آنها بیعت کن و بر ایشان از خدا آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است.» طلب آمرزش پیامبر برای آنها در مورد خطاهای پیشین و جانبی آنهاست که بدان گرفتار شده بودند،و این آیه به هجرت معنایی حقیقی میدهد که تنها انتقال از یک اجتماع به اجتماعی دیگر و صالح،یا گسیختگی مادّی و جسمانی از اجتماع گمراه نیست بلکه براستی،همانا پاک شدن از رفتارهای منحرفی است که بر اجتماع گمراه سایه افکن بوده،همچون دزدی و زنا و بهتان و...و...که آیه به ذکر مهمترین آنها پرداخته است.
[13]
و در پایان این سوره،پروردگار ما امر خود را دربارۀ قطع رابطه و دوستی با دشمنان خدا تأکید میکند و میگوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَمٰا یَئِسَ الْکُفّٰارُ مِنْ أَصْحٰابِ الْقُبُورِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،با مردمی که خدا بر آنها خشم گرفته است دوستی مکنید،اینان از آخرت نومید شدهاند،هم چنان که آن کافرانی که در گورند از آخرت نومیدند.» براستی محور انسان مؤمن همان خشنودی خدای عزّ و جلّ است،پس او دوستداری خود را جز نزد شایستگان آن نمینهد(و به دل دیگری نمیسپارد)امّا کسانی از ستمکاران و گمراهان که با کارهای خود خدا را خشمگین میکنند، خداوند از آنها بیزار است.گفتههای مفسّران در بیان هویّت کسانی که مشمول «غضب اللّٰه علیهم-خشم خدا بر آنان»شدهاند متفاوت است.بیشتر مفسّران بر آناند که بیقین مراد از آن یهودیانند،به دلیل گفتۀ خدای تعالی« غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ (1)-نه خشم گرفتگان بر آنها و نه گمراهان»و آنچه در تفسیر و تأویل این آیه در اخبار آمده است،و آنچه پیداست این است که
1) 28) -الفاتحة7/.
مراد هر کس است که عملی میکند که مستحق خشم خدا میشود،و شاید آنان مردمی در درون اجتماع اسلامی هستند،همچون منافقان و حاکمان ستمگر و عالمان نافرمان و فاسق،و این که خداوند آنان را به کافران تشبیه کرده ما را بدین نکته هدایت میکند که آنان غیر کافراناند،بلکه همان کسانی هستند که میکوشند بدون حق بر زمامداری در سرزمینهای اسلامی چیره شوند و بر حکومت دست یابند.
سورۀ صف
در کتاب ثواب الاعمال با اسناد آن از ابی جعفر(امام باقر)علیه السّلام، آمده است که گفت:«هر کس سورۀ صف را بخواند و در نمازهای واجب و نافلۀ خود به خواندن آن خو گیرد خداوند او را در صف همراه فرشتگان و پیامبران مرسل خود قرار میدهد.» نور الثقلین،ج 5،ص 309 /15
رنگ و روش و استراتژی جنبش مکتبی کدام است؟از سورۀ صف پنج بینش برمیگیریم که این امر را برای ما روشن و تعریف میکند:
نخست:جنبش مکتبی رنگ و روشی ربّانی دارد چنان که پروردگار سبحان ما میگوید« صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً (1)-این رنگ
1) 1) -البقرة138/.
خداست،و رنگ چه کسی از رنگ خدا بهتر است؟»و از این رو دستخوش گرایشهای نژادی یا اقلیمی یا حزبی نمیشود،و بیگمان این جنبش اوج میگیرد و فراگیر میشود تا آنجا که مؤمنان همچون پیکری یگانه میشوند و به یکدیگر پیوسته و وابستهاند.
این رنگ و روش در تسبیح خداوند که در آغاز این سوره آمده است جلوه میکند،پس هر چه در آسمانها و زمین است تنها او را تسبیح میکند ذات یکتای منزّه و قدّوس است،اما غیر او قداست و شرعی بودن خود را از او و به اندازۀ نزدیکی خود بدو و از ارزشهای وحی کسب و دریافت میکند.
دوم:نبودن فاصله و جدایی میان نظریه و عمل،میان گفتار و کردار،زیرا این فاصله همان مسافت تباهی و شکست و ناکامی است،و رخنهای است که از آن نفاق و دورویی به درون جنبش راه مییابد،هم چنان که دشمن نیز از همین رخنه به درون موجودیّت و هستی نهضت نفوذ میکند و میخزد.
سوم:وحدت در ظاهر و باطن،و یکپارچگی همانند بنایی استوار و محکم که با سرب بهم پیوسته و در آن هیچ خلل و رخنهای که صلابتش را از میان برد و خراش و خدشهای که پیدا باشد و دشمن را به طمع ویران کردن این بنیان اندازد، نمیبینی.
چهارم:تسلیم به فرماندهی و رهبری الهی که در وجود پیامبر خدا و اوصیاء او(علیه و علیهم السّلام)نمودار است به عنوان وسیلهای به سوی خدا و محوری برای وحدت بندگان مؤمن او.
پنجم:جهاد در راه خدا از آن رو که حالت مبارزۀ دلیرانه علیه دشمنان رسالت را نشان میدهد.
شاید از آنجا که جهاد محور این سوره است،این سوره را به نام صف خواندهاند،امّا گفتگو دربارۀ آن خود بر سه محور دور میزند:
الف:این که جهاد زیر بیدق رهبری و در صفی بهم پیوسته باشد و این مهمترین محور از محورهای سه گانه است.
ب:بیگمان خداوند دین خود را بر تمام دینهای دیگر پیروز میکند و به مجاهدان امید میبخشد و آنان را با روح پیروزی تجهیز میکند،هم چنان که استراتژیها و هدفهای آینده را برای آنان ترسیم میکند و گرنه جهاد دارای هدفهایی محدود خواهد شد.
ج:برانگیختن به جهاد بدانسان که ایجاب میکند تمام نیرو و توان صرف آن شود تا داد و ستد سودبخش میان بنده و پروردگارش به انجام رسد.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (1) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ (2) کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ (3) إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیٰانٌ مَرْصُوصٌ (4) وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَیْکُمْ فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اَللّٰهُ قُلُوبَهُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (5) وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اِسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ (6) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ هُوَ یُدْعیٰ إِلَی اَلْإِسْلاٰمِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (7)
3[مقتا]
:المقت:بغض شدید،و مقیت و ممقوت:خشم ورزیده و مورد خشم،و زناشویی مرد را با زن پدرش نکاح مقت نامیدهاند.
4[مرصوص]
:الرّص،استحکام و یکپارچگی ساختمان، گویند رصصتُ البناء،یعنی آن را استوار و محکم کردم، و اصل این کلمه از رصاص-سرب است یعنی آن را از یکپارچگی و بهم پیوستگی چنان کردم که گویی با سرب ریخته و ساخته شده است.
[1]
هر چیزی به گونهای تکوینی و به زبان خود برای خدا تسبیح میگوید، تکوینی از آن رو که در هر چیزی نشانی رهنما به سوی توانمندی و بزرگی و شکوه او وجود دارد،و نقص هر چیزی ما را به کمال آفریدگار آن هدایت میکند و نیازمندی پارهای از آن چیز به پارۀ دیگر ما را به بینیازی او رهنمون میشود،و هموست که میان چیزها الفت و پیوستگی برقرار میکند و آنها را با یکدیگر جفت میسازد و تکامل میبخشد.
تسبیح همان بصیرت و بینش اصلی است که دیگر بینشهای وحی و قرآن از آن سرچشمه میگیرد،و بالاترین مراتب عرفان و شناخت خداست،هم چنان که
جهاد بالاترین درجات عملی است.و دل تسبیح گوی همان است که صاحب خود را به جهاد برمیانگیزد و او را رزمندهای اصلاح کننده در زمین میسازد که برای هر کار نیک و خیر میکوشد نه تبهکاری فساد انگیز و گردنکش.و یادآوری از تسبیح کردن هر چیز،انسان را به این حقیقت میرساند که تسبیح نکردن یا نافرمانی او نسبت به خدای عزّ و جلّ نه تنها سر پیچی از امر اوست بلکه استثنا و موردی نادر از قوانین طبیعت و حرکت و رفتار آن است.
« سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -خدا را تسبیح گویند هر چه در آسمانها و در زمین است.» این تسبیح نیست که از او الاهی میسازد(چنان که در مورد خدایان دروغینی که مردم با ستایش خود نسبت به آنها،آنها را ساختهاند)بلکه او به خودی خود خداوند است و تسبیح هیچ کس چیزی بدو نمیافزاید و تسبیح نکردن کسی نیز از او چیزی نمیکاهد،زیرا او هماره و جاودانه پیروزمند و حکیم است.
« وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و اوست پیروزمند و حکیم.» پیروزمندی و حکمت او در نمایشگاه تمام آفریدگان،و بویژه در میدانهای جهاد متجلّی است،بدین معنی که یاری پیروزمندانۀ او به مؤمنان نمودار پیروزمندی و تسلّط اوست،و امّا حکمتش آن گاه جلوهگر میشود که جز کسی را که بدو یاری داده و از راه او پیروی کرده باشد یاری و پیروزی نمیدهد.
[2]
سیاق آیات مؤمنان را از یکی از صفات نفاق و دورویی که همان جدایی میان گفتار و کردار است به بانگ رسا آگاهی میدهد،یکی از مفسّران میپرسد:چگونه این آیه که نهیبی است بر دوگانگی موجود در نفاق و دورویی مؤمنان را مخاطب قرار میدهد؟آیا آنها مؤمن نیستند و این حالت از صفات منافقان نیست؟بلی،چنین است ولی اگر مؤمن هم احتیاط نکند در گودالی از گودالهای نفاق فرو میافتد،به استثنای کاملان،هر فردی(حتی مؤمنان)پارهای صفات نفاق را با خود دارند،مانند خلف وعده و دروغ،و هنگامی که کار به حدّ تسلّط این صفات بر جوهر زندگی او بکشد به منافقان میپیوندد،و پیش از آن،کاری که برای
مؤمن باقی میماند این است که با نفس خود به مجاهده و مبارزه پردازد تا آن را از تمام صفات نفاق پاک سازد،و تناقض میان گفتار و کردار،میان شعار و واقعیّت رفتار،از بدترین ورطههایی است که مؤمن بدان گرفتار میشود،زیرا این امر شخصیّت او را در اجتماع و اعتماد دیگران را بنسبت به او و حتی اعتماد به نفس او را ضعیف میسازد،و از این رو خداوند مؤمنان را از آن بر حذر میدارد و گوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!چرا سخنانی میگویید که به کارشان نمیبندید؟» این پس از واقعۀ بدر بود که پیامبر(ص)شهادت دوستی را در وجود آنان که پیرامونش بودند بژرفی جای داد /15 و مناقب شهیدان و منازل آنان را در بهشت باز نمود،پس پارهای از مسلمانان آرزوی شهادت کردند-کسانی که جز آرزو کردن چیزی را نیک بجای نمیآورند-و گفتند:ای کاش خداوند پیکاری را فرا راه ما دارد و آماده سازد تا تمام همّت خود را در آن به کار بریم و بکوشیم و جان و مال خود را در راه خدا ببازیم،و به مراتب و درجات مجاهدان و شهیدان نایل شویم.چیزی نگذشت که واقعۀ احُد پیش آمد،ولی آنان بدانچه گفته بودند وفا نکردند،بلکه گریختند و پیامبر را در میدان تنها گذاشتند،در همان حین این آیات کریم نازل شد.
شاید ما از آیۀ بعد این نکته را دریابیم که رسیدن انسان به درجۀ یگانگی میان گفتار و کردار از بالاترین درجات ایمان و از دشوارترین کارهاست،و این امر به کوششی مداوم و پیگیر نیاز دارد.جهادی که آیات بعد از آن سخن میگویند و ما را بدان ترغیب میکنند از بارزترین مصداقهای این کوشش است،بویژه آن که زیر درفش وحدت باشد.
[3]
و چه قدر گناه بد و بزرگی در پیشگاه خداوند است که مؤمن سخنی بگوید که بدان عمل نمیکند.بلی،اگر چنین سخنی از منافق و دور و سر زند این از طبیعت و سرشت اوست،امّا اگر کسی مدّعی ایمان باشد و سپس به صفات نفاق ملبّس شود بیگمان خود را در معرض خشم شدید خدا قرار خواهد داد.
« کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ -خداوند سخت به خشم میآید که چیزی بگویید و به جای نیاورید.» راغب گفت:المقت،خشم شدید است نسبت به کسی که میبینی کاری زشت میکند (1)و در برابر آن حبّ(-عشق)قرار دارد،و به نظر من چنین میرسد که«المقت»خشم همراه با خوار شمردن و احتقار است،و شک نیست که کسانی که سخن و عهدها وعدههای خود را محترم نمیشمارند،عقب میافتند و خوار میشوند و دنیا آنان را کوچک میشمارد و حتی خود نیز خویشتن را خوار و حقیر میشمارند.آیا امّتها جز از طریق عهد شکنیها و جدایی گفتار از کردارشان عقب ماندهاند؟!شایسته است که ما ریشههای عقب ماندگی و اسباب انحطاط خود را در پرتو این آیۀ کریم جستجو کنیم،و آنچه شکی در آن نیست این است که آن را در آرزوهای دور از عمل و آمال غیر عملی و گفتار عادی از سعی و کوشش و عهد شکسته شده و وعدۀ خلاف و سوگند دروغ مییابیم،و هر گاه /15 امّت اسلامی بخواهد که عزّت و بزرگواری خود را بازیابد و تمدن خود را بنا کند،ناگزیر است که شکاف میان آنچه را میگوید و میکند پر کند بدین ترتیب که ارزشهای خود را در جوهر زندگی خود منعکس سازد.
شک نیست که خشم شدید خداوند نسبت به کسی که چیزی را که نمیکند میگوید،هر چه عظمت کاری که گفته و نکرده و عهدی که بسته و شکسته بیشتر باشد،افزونتر میشود،و از آنجا که عهد مؤمن به سر سپردن به رهبری مکتبی، بزرگترین پیمانها در زندگی،پس از توحید است،هنگام شکستن این عهد در معرض شدیدترین انواع خشم الهی واقع میشود.پس در این صورت شگفت نیست که تأویلی دربارۀ این آیه را در غدیر خم میخوانیم،زیرا آن رویداد بزرگترین پیمانی بود که خدا و پیامبر او(ص)از مؤمنان تا روز قیامت گرفتند.
این آیه شامل هر مصداقی از گفتار بی کردار بر آن مانند مواعید میشود،
1) 2) -مفردات الراغب،باب المقت.
امام صادق(ع)گفت:«وعدۀ مؤمن به برادرش نذری است که کفّاره ندارد(و باید حتما عین نذر ادا شود)،پس کسی که خلف وعده کند به خلف وعده با خدا آغاز کرده،و در معرض خشم او قرار گرفته است،و این گفتۀ اوست:(دو آیۀ 2 -3).» (1)[4]
و در آن مورد نمونهای روشن از شکاف بین گفتار و کردار در قضیۀ پیکار در راه خدا مییابیم.
« إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ -خدا دوست دارد.» هر کسی را که به وعدۀ خود عمل میکند،و بر سر سخن خود میایستد، ولی وقتی قول مؤمن دربارۀ پیکار برای خدا باشد و سپس به آن قول به صورتی تمام و کامل وفا کند(پیکار ضمن شروط شرعی آن)در آن صورت بیگمان او،فردی و گروهی یا امّت مورد محبّت خدا به گونهای ویژه واقع میشود،و حبّ خداوند یعنی اعطای توفیق و کرامت از جانب او به شایستگان محبّتش در دنیا و آخرت و یاری دادن او به ایشان.
« اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ -کسانی را که در راه او میجنگند.» /15 نه کسانی را که تنها شعارهای جهاد را بلند میکنند و همین.و جنگ (الجهاد)قلّۀ عمل صالح است که در آن مؤمن خود را در راه پروردگارش در معرض گونهگون خطرها قرار میدهد.وانگهی دوستداران خدا برای این که به مصحلتها و خواهشهای مادّی خود برسند نمیجنگند،بلکه با اخلاص در چارچوب حق و برای تحقّق هدفهای شریف آن و به گونهای ناب فقط و فقط برای حق میجنگند،از این رو کمترین کینهای میان آنان و کوچکترین رخنهای در جبهۀ یگانۀ ایشان نمیبینی،زیرا آنان چنان که خدا توصیف کرده است.(در یک صف) ایستادهاند:
« صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیٰانٌ مَرْصُوصٌ -در صفی،همانند دیواری که اجزایش
1) 3) -نور الثقلین،ج 5،ص 310.
را با سرب به هم پیوسته باشند.» پس وحدت آنان پیداست هم چنان دیواری که اجزایش به یکدیگر پیوسته است،و این وحدت و یگانگی حقیقی است زیرا در واقع نیز استوار است و نظیر هر بنای معمولی دیگر نیست بلکه دیوار و بنایی است که اجزایش به استواری بهم پیوسته و یکدیگر را گرفتهاند.و در تفسیر این تعبیر گفتهاند:مانند بنایی که بتمامی با سرب ساخته و ریخته شده باشد.این آیه بدان معنی نیست که هیچ اختلافی میان مؤمنان وجود ندارد،زیرا وجود اختلاف طبیعی است،اما اختلاف تبدیل به نبرد و مبارزه میان آنان نمیشود،سپس این اختلاف نیز به هنگام نبرد (مشترک اینان بر ضد دشمن)از میان میرود و نابود میشود و آنان را میبینی که همه در بوتۀ وحدت و یگانگی ذوب میشوند تا کوششها و طایفهها و جمعیتها همه و همه امّتی یگانه و یکپارچهای شوند که دشمنان رخنه و نقطۀ ضعفی نیابند که از آن نفوذ کنند.آگاهی مؤمنان بر دامنۀ تأثیر عامل وحدت و گردآوردن یک جای کوششها در ترجیح کفّۀ ترازوی پیکار به سود حق آنان را ترغیب میکند که در جنگ صفی یگانه و یکپارچه تشکیل دهند،و هیچ چیزی چنان که قرآن و امامی که بدان عمل میکند،در صورتی که مؤمنان بدین دو سر بسپارند و فرمان برند،آنان را متحد و یگانه میسازد،نمیتواند مردم را یگانه کند.و سیاق آیات آینده دربارۀ سه تن از بزرگترین پیامبران خدا(علیهم السلام)این چنین با ما سخن میگوید.
[5]
بیگمان شرط پیروزی آن است که جنگ به صورت صفی یگانه باشد، و شرط داشتن صفی یگانه آن است که جنگ زیر درفش رهبری و فرماندهی مکتبی صورت گیرد،و البته باید رهبری هنگامی که اجتماع بدان سر میسپارد از اعتبار عملی برخوردار باشد،از این رو بزرگترین گزند و آزاری که متوجّه رهبری میشود نافرمانی از آن است،و این همان چیزی است که به پیامبر خدا،موسی(علیه السلام)از قوم او رسید.آنها میدانستند که او صاحب ولایت شرعی از جانب خدای سبحان است و فرمانبرداری از او بر آنها واجب شده است.
« وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللّٰهِ
إِلَیْکُمْ
-و موسی به قوم خود گفت:ای قوم من!چرا مرا میآزارید،حال آنکه میدانید که من پیامبر خدا بر شما هستم.» این تناقض میان آگاهی و علم بنی اسراییل به ضرورت تسلیم و سرسپاری به پیامبر با موضعگیری عملی آنها هنگام نافرمانی و آزار رسانی صورتی است از دوگانگی و دو شخصیتی بودن و موجب خشم شدید نزد خدای عزّ و جلّ است که مسلمانان را از آن بر حذر داشته است،و شاید نمایانترین صورت این تناقض در داستان بقره نشان داده شده باشد.موسی(علیه السلام)آنان را از عواقب این انحراف بر حذر داشت ولی آنان اصرار ورزیدند و به لجاج خود ادامه دادند تا خداوند هدایت را از آنان برگرفت.
« فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ -چون از حق رویگردان شدند خدا نیز دلهایشان را از حق بگردانید،و خدا مردم نافرمان را هدایت نمیکند.» این نتیجۀ طبیعی نافرمانی از رهبری مکتبی است زیرا هدایت خداوند بر مردم از طریق اولیاء او جلوهگر میشود،و خداوند کسی را که با ایشان میجنگد یا به ایشان سرنمیسپارد هرگز هدایت نمیکند.و رویگردانی دل دامنۀ گمراههای را که بدان درافتادهاند منعکس میسازد،پس آنان در آغاز کار موسی(علیه السّلام)را آزار دادند ولی در دلشان آگاهی و علم بر این که او پیامبر خداست باقی بود،یعنی رفتار آنها در عمل انحرافی بود و با وجود این از لحاظ معنوی چیزی از هدایت داشتند،ولی هنگامی که به رویگردانی خود ادامه دادند،خداوند تمام هدایت را از آنها سلب کرد و برگرفت،و اندک باقی ماندۀ شعله ایمان در دلهایشان خاموش شد، پس بتمامی به گمراهی و نافرمانی افتادند.
برخی بر این تفسیر اعتراض کرده و گفتهاند:ممکن نیست که خداوند کسی را هدایت کند و سپس او را گمراه کند،بلکه معنی آیه این است:که آنان را از حالتی که پیروزی را دوست میداشتند و میخواستند به حالتی گردانید که شکست را ناخوشایند مییافتند و روی میتافتند،و راحت و آسایش میطلبیدند،
پس خداوند آنها را شقی کرد.امّا موجبی برای این اعتراض بر تفسیر و تأویل آن وجود ندارد،زیرا تفسیر نخست موافق ظاهر قرآن و حقایق آن است.
[6]
قرآن بر وجود خط یگانه در رسالتهای پیامبران،بر زبان پیامبر خدا، /15 عیسی بن مریم(علیه السلام)تأکید میکند که به بنی اسراییل آشکارا گفت که او امتداد رسالتهای پیامبران را تشکیل میدهد،پس موسی قبل از او بوده،و محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)بعد از او خواهد آمد،و ایشان صفی یگانهاند.این چنین شایسته است که مسیر مؤمنان به یکدیگر بپیوندد و زیر درفش پیامبری و رهبری کسی که آن درفش را حمل میکند درآیند.
« وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ -و عیسی بن مریم گفت:ای بنی اسرائیل،من پیامبر خدا بر شما هستم،توراتی را که پیش از من بوده است تصدیق میکنم.» در این صورت تناقضی میان رسالتها و رهبریهای الهی وجود ندارد،بلکه یکی دیگری را تکمیل میکند،پس عیسی(علیه السلام)مصداق ارزشهایی که تورات آورده است و رسالت او آن را تصدیق میکند،ولی مراد توراتی نیست که اکنون در دست مردم است،زیرا این تورات تحریف شده است،و خواهشها و هواهای یهودیانی که فرهنگ نژادی را در آن ریخته و گنجاندهاند،با آن بازی و در آن دستکاری کرده است.
« وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ -و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش احمد است،بشارتتان میدهم.» احمد صیغۀ افعل(برای تفضیل)است،پس او خدای را«احمد-» ستایندهتر از غیر اوست.
گفتهاند:تمام پیامبران ستاینده و حامد خدایند،و پیامبر ما،محمّد بیشتر از ایشان ستاینده است،و این کلمه از صیغۀ(افعل برای تفضیل)به اسم(خاصّ)نقل شده است.
به رغم آن که دست تحریف به دو کتاب عهد(عتیق و جدید)نزد یهودیان
و نصرانیان راه یافتۀ با وجود این هنوز اشاراتی در آن گواهی میدهد که عیسی(علیه السلام)به آمدن پیامبر محمد بشارت داده است...و از جملۀ آن اشارات این نص است:«ولی من به شما میگویم که حق گشاده شده،زیرا اگر گشاده نشده بود «پیر کلتوس بسیار ستاینده»نزد شما نمیآمد،ولی اگر من بروم او را نزد شما میفرستم» (1)و میگوید:«مرا همچنین اموری است بسیار که به شما نمیگویم، زیرا شما اکنون نمیتوانید تحمّل کنید،امّا وقتی که آن روح حق بیاید،او شما را به تمامی حق هدایت میکند،زیرا او از پیش خود سخن نمیگوید بلکه هر /15 چه را شنیده است باز میگوید،و شما را از امور آینده خبر میدهد و مرا شکوهمند میکند زیرا آنچه را از آن من است میگیرد و به شما خبر میدهد (2)». (3)
با توجه و آگاهی از این که کلمه«پیر کلتوس»در یونانی به معنی کسی است که او را حمد بسیار است که با کلمۀ احمد تطبیق میکند،ولی در ترجمۀ کنونی انجیل آن را به پارقلیطا تحریف و به«تسلّی بخش»ترجمه کردهاند،در حالی که اصل یونانی موجود غیر از آن است.
به هر حال،همانا نصرانیان آن بیان و نیز اسلام را تکذیب کردند و ادّعا میکنند که به دین عیسی تمسّک کرده و چنگ در زدهاند،هم چنان که پیش از آنها یهودیان در رفتار با توراتی که در دست دارند به سبب نژادپرستی چنان کردند.
« فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ -پس چون نزدشان بیامد.» پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)
1) 4) -متن این عبارات در انجیل یوحنا باب شانزدهم فقرۀ 7 به فارسی چنین ترجمه شده:«و من به شما میگویم که رفتن من برای شما مفید است زیرا اگر نروم تسلّی دهنده نزد شما نخواهد آمد،امّا اگر بروم او را نزد شما میفرستم»-م.
2) 5) -«و بسیار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم لکن الآن طاقت تحمّل آنها را ندارید.و لیکن چون او یعنی روح راستی آید شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلّم نمیکند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد.او مرا جلال خواهد داد،زیرا که از آنچه از آن من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.انجیل یوحنا،باب شانزدهم،13-14»-م.
3) 6) -برای تفصیل رجوع کنید به تفسیر الفرقان از دکتر صادقی،ج 28،ص 306.
« بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ -با آیات روشن،گفتند:این جادویی است آشکار.» ابو جعفر(ع)گفت:«پیامبران هم چنان آمدن محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله) را بشارت میدادند تا خدای تبارک و تعالی مسیح عیسی بن مریم را مبعوث کرد، پس او به آمدن محمد(ص)بشارت داد،و این گفتۀ خدای تعالی است:« یَجِدُونَهُ -او را مییابند»یعنی یهودیان و نصرانیان«مکتوبا-نوشته»یعنی صفت محمد(ص)را«عندهم-نزد ایشان»یعنی در تورات و انجیل...و موسی و عیسی آمدن محمد(ص)را بشارت دادند هم چنان که پیامبران(صلوات اللّٰه علیهم)آمدن یکدیگر را بشارت دادهاند». (1)
[7]
و بشارت به آمدن پیامبر(ص)نزد اهل کتاب موجود است ولی آنها آن را منکر شده و تسلیم را به سبب حسدی که در درون خود میورزند،رد کردند.و بدین ترتیب مرتکب دو گناه شدند،گناه دروغ شمردن دین و پیامبر جدید،و گناه افترا به تمثیل دین پیشین برای توجیه موضعگیری خود نسبت به حق.
« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُوَ یُدْعیٰ إِلَی الْإِسْلاٰمِ -و کیست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ میبندند،در حالی که او را به اسلام دعوت میکنند.» پس این دروغ بستن جنگیدن با دین به نام دین است و حق را با دروغ بستن و افترا بر خدا رد میکند.
« وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ -و خدا ستمکاران را هدایت نمیکند،» زیرا خداوند کسی را راهنمایی میکند که خود برای رهیابی بکوشد و اسباب آن را فراهم آورد،امّا ستمکاری که بر خدا دروغ میبندد خود پیروی از هدایت را رد کرده است و از این رو خدا او را گمراه میدارد.
1) 7) -نور الثقلین،ج 5،ص 315.
یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ (8) هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ اَلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْمُشْرِکُونَ (9) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ (10) تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (11) یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (12) وَ أُخْریٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (13) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصٰارَ اَللّٰهِ کَمٰا قٰالَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوٰارِیِّینَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اَللّٰهِ قٰالَ اَلْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اَللّٰهِ فَآمَنَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ کَفَرَتْ طٰائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا عَلیٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِینَ (14)
8[بأفواههم]
:«فوه-دهان»چون همراه قول بیاید کنایه از دروغ است،مانند گفتۀ خدا:« ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ - این دروغی است که بر دهان میرانید»و گفتۀ او « کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ -دروغی که گفتند بزرگ شد»و گفتۀ او« یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ -با دروغ خود خشنودتان میکنند».
باطل را هر چند جولانی باشد،بیگمان کامگاری از آن حق،و پیروزی و فتح از آن مؤمنان مجاهد است که یاران و لشگر خدایند.امّا ممکن نیست این حقیقت در خلأ و دور از قوانین و سنّتهای الهی حاکم در زندگی صورت پذیرد،و از جملۀ آن سنّتها قانون پیکار بر ضد کفر و شرک و مبارزۀ با آن دو است.پس باید برای حق گروهی آماده شوند که در راه خدا در صفی یکپارچه و زیر درفش رهبری مکتبی پیکار کنند،و با خداوند به تجارتی پردازند(جان خود را بفروشند و خشنودی او و بهشت و فتح را بخرند)هم چنان که حواریانی که پیرامون عیسی بن مریم(علیه السلام)گرد آمده بودند کردند و به حق یاری دادند و از این رو به اذن خدا پیروز شدند.
وقتی در آیات این سورۀ فرخنده میاندیشیم،میبینیم بوی خوش ولایت الهی از آن به مشام جان میرسد.در آغاز سخن از آزاری بود که کلیم اللّٰه از قوم خود دید و شاید آن آزار در رد کردن و نپذیرفتن برادر و وصیّ او هارون(علیهما السلام) نمایان بود که او را به جای خود گذاشت و به مناجات پروردگارش رفت،سپس گوساله پرستی آنها که مظهر رهبری منحرف در /15 اجتماع آن روز بود،هم چنان که عیسی(علیه السلام)رهبری پیامبر خدا(ص)را بشارت داد ولی مردم کافر و مشرک سرسپردن بدان را رد کردند،آن گاه قرآن تأکید میکند که خداوند،بر رغم کافران و مشرکانی که میخواهند نور خدا را خاموش کنند نور خود را بتمامی پرتو افکن خواهد ساخت.و شک نیست که رهبری مکتبی و قرآن و وحی او همان چراغ پرتو افکن نور
خداست،و همان است که آدمی جز با سرسپردن و تسلیم محض بدان به کمال الهی دست نمییابد و بدان درجۀ والا نمیرسد.
[8-9]
« یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ -میخواهند نور خدا را به دهانها(و دروغ)خود خاموش کنند.» نور بر اثر دمیدن انسان بر آن خاموش نمیشود، (1)پس چگونه نوری که از جانب سلطان آسمانها و زمین آمده خاموش شود؟این تعبیر از بلاغتها و بدایع قرآن در نزدیک ساختن معنی به ذهن اندیشمند است.قرآن کلمۀ«افواه-دهانها»را برای دلالت بر سخنان دروغینی به کار میبرد که از دل برنمیخیزد و مبنایی در واقع ندارد(و فقط لقلقۀ زبان است)،همچون فرهنگهای جاهلیّت و تبلیغات گمراه کنندهای که دستگاههای تبلیغاتی طاغوتی بر ضد حق و مظاهر و پیروانش به راه میاندازند و میپراکنند.
گفتۀ مفسّران در بیان مصداق نور الهی متفاوت است پارهای گفتهاند:
رسالتی است که در قرآن و دیگر کتابهای خداوند نمودار شده،و دیگران گفتهاند:
پیامبر(ص)است،و همچنین برخی روایات اهل بیت آن را به امامت و حضرت صاحب الامر-عجّل اللّٰه فرجه-تأویل کرده است،و آنچه به نظر من پیداست این حقایق بزرگ به یکدیگر پیوسته و مربوط است،مثلا عقیده به توحید عقیدۀ به عدل را برمیانگیزد و این عقیده ما را به ایمان نسبت به آخرت وا میدارد،و تمام این حقایق بر محور ایمان به ولایت میگردد،و همچنین قرآن از حقایق با ما سخن میگوید که مستقیما به یکدیگر پیوستهاند و تمیز و تفاوتی بین آنها نیست به طوری
1) 8) -مراد از«نور-پرتو»نور طبیعی همچون پرتو خورشید و ماه و آذرخش است و از روشناییهای دیگر چون روشنایی چراغ و شمع و غیره که غالبا مصنوع انسان است به کلمۀ«ضوء»تعبیر میکنند.پس نور به دمیدن و پف کردن انسان خاموش نمیشود و آنچه بدین وسیله احتمال خاموش شدن دارد همان روشنایی شمع و چراغ نفتی و شعلۀ کبریت و امثال آن است-م.
که ما برای نور الهی مصداقهایی متعدّد مییابیم،مثلا وقتی در قرآن از ریسمان خدا (حبل اللّٰه)یا نور خدا نام برده میشود،چندین مصداق برای آن مییابیم،پس قرآن و همچنین رهبرییی که نمایانگر امتداد و سریان قرآن در اجتماع است ریسمان خدا و حبل اللّٰه است و این دو از یکدیگر جدایی ندارند و هیچ یک بدون آن دیگری نقش عملی خود را بتمامی ایفا نمیکنند، /15 و همین گونه ما گفتۀ خدای سبحان را تفسیر کردیم که:« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً (1)-و همگان دست در ریسمان خدا زنید»همان وحی الهی(و قرآن)و رهبرییی است که نمودار آن است،و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)در حدیث ثقلین(کتاب خدا و خاندان او)این چنین توضیح داد که این دو تا روز قیامت و آن زمان که بر سر حوض کوثر گرد آیند از یکدیگر جدایی ندارند.بنا بر این در این مورد تعارضی میان گفتههای مفسّران وجود ندارد، پس نور خدا یکی است ولی جلوهگریهای متعدد دارد،و این نور در کتاب او تجلّی میکند هم چنان که در وجود پیامبر و در امامی که جانشین اوست جلوه مینماید،به نحوی که در تفسیر آیۀ النّور گذشت. (2)
« وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ -و خدا کامل کنندۀ نور خویش است،اگر چه کافران را ناخوش آید.» پس نور او با پیروی و اطاعت تمام مردم کامل نمیشود،بلکه در شرایطی از ستیزهجویی و مبارزه میان ارادۀ حق و پیروان باطل قرار دارد،در این مبارزه حزب اللّٰه بر رغم دشمنان حق و به رغم ناخوشایندی و کوشش آنان برای خاموش کردن نور خدا به انواع وسایل و راهها،پیروز میشود،پس خداوند در نبرد میان حق و باطل بیطرف نیست،گر چه حکمت او مقتضی امتحان مؤمنان و در پارهای اوقات دستخوش کردن آنان به فتنه و ابتلاء باشد.امّا پرسش این است:آیا نور خدای تعالی نقصی داشته که کامل شود؟هرگز...پس چرا گفته است که نور خود را
کامل خواهد کرد؟ پاسخ:نور دو کمال دارد:نخست کمالی در ذات خود،دوّم در آنچه مربوط به انتشار آن است.نور دین به ذات خود کامل است،امّا با انتشار در آفاق جهان کمال آن به تمامی میرسد،و این امر با فرو افکندن تمام حجابهایی صورت میپذیرد که مانع پیوستن مردم به نور خداست.و شاید از مصداقهای کامل کردن نور این باشد که راه خرد و عقل پاک شده به وحی منزل را هموار میکند،پس قرآن به برنامهها و دستور عملهایی تفصیلی متحوّل میشود که بر زندگی حکم میراند و بشریّت را به راه هدایت و درست سوق میدهد.آیا میدانی چگونه؟بدین ترتیب که عقل انسان با افزون شدن دانش او در تمام زمینهها تکامل مییابد تا آنجا که رازهایی بیشتر از دین بر او کشف میشود و همگان قانع میشوند که این دین بیگمان از نزد خدا فرستاده شده،و آن گاه دین /15 پس از آن که ضرورتی روانی و اجتماعی بود،ضرورتی عملی میشود.در آن هنگام است که خداوند از چهرۀ ولیّ اعظم خود،مهدی این امّت که پیامبر ظهور او را در آخر الزّمان وعده داده است،پرده برمیدارد،و او زمین را پس از آنکه انباشته از ظلم و جور شده است از قسط و عدل سرشار میکند.
بنا بر این کتاب خدا کامل است،ولی مردم نیازمندند که با اندیشیدن و آموختن خود را به سطح آن بالا برند تا خداوند نور خود را کامل کند.
این آیه و آیۀ بعد از آن مناقشه و جدلی را که دربارۀ مسیر حرکت بشریّت جاری است که آیا به سوی تکامل میرود یا انحطاط،حل میکنند.بر حسب نظریّۀ دینی پارهای از مفسّران گفتهاند:بیگمان مسیر بشریّت به سوی انحطاط میرود و بر این گفتۀ خود حجّت آوردهاند که حوادث قیامت که طومار زندگی دنیا بدانها درنوردیده میشود نتیجۀ رسیدن بشریّت به منتهای انحراف است،و یکی از مفسّران روایتی بدین نصّ از پیامبر آورده است:«بهترین قرنها قرن من است،سپس قرن آنان که پس از این قرن میآیند،و سپس کسانی که بعد از آنانند،تا مردمی میآیند که بی سر و پایند(همج رعاع-مگسهایی خرد که بر کنار چشم خر نشینند)
و پیروان هر آواز برآورندهای هستند»،و از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)روایت کردهاند که گفت:«بیگمان آن ساعت میرسد که بر هر ناکسی ناکس زادهای «آید»،و از اینجا به ارزیابی مسیر حرکت نسلهای بشری پرداخته و نتیجه گرفتهاند که به سوی انحطاط میرود.
دیگران گفتهاند:بلکه زندگی به سوی تکامل میرود،و این مطلبی است که آن را از آیات قرآن الهام میگیریم و درمییابیم و از میان آن آیات همین دو آیه است،و این دو حاوی این مژدهاند که در آینده کمال در انتظار بشریّت است،و بیقین روزی از روزها نور خدا کامل خواهد شد تا تمام زمین را فرا گیرد و بر تمام مردم چیره شود و پرتو افکند.و این چنین است که پروردگار ما خاتم پیامبران خود را برترین ایشان قرار داده.پس غرابتی ندارد که در اخبار میخوانیم که آمده است آخرین اوصیای دوازدهگانه از فرزندان او همان کسی که قیام میکند و آن نهضت جهانی را به سوی قلّۀ سعادت و کمال سوق میدهد.
علیّ بن ابراهیم قمی(رض)گفت:«و اللّٰه متمّ نوره-خدا کامل کنندۀ نور خویش است»به وجود قایم آل محمد(ص)تا آنجا که چون بیرون آید خداوند او را بر تمام دینها پیروز و مسلّط میکند،تا جز خدا را نپرستند،و این /15 سخن اوست(علیه السلام)-«زمین را پس از آن که انباشته از ظلم و جور است از قسط و عدل سرشار میکند»، (1)و امیر مؤمنان(ع)گفت:«تا هیچ روستایی نماند مگر آن که بانگ شهادت به لا اله الاّ اللّٰه و محمد رسول اللّٰه صبحگاه و شامگاه در آن برآید».آری،اگر مسیر بشریت را با ساعتها و روزها قیاس کنیم پارهای نشانههای برگشتن به عقب مییابیم و بسا که با برخی انحطاطها روبرو شویم،ولی نتیجۀ نهایی مبتنی بر پایه ارقام استراتژیک(بر حسب نسلها و قرنها)ما را بدین امر رهنمون میشود که این مسیر به سوی جلو میرود،پس شک نیست که حال بشریّت امروز از وضعی که دو قرن پیش داشته،اگر اجمال ارزشهای دینی را ملاک
1) 11) -تفسیر القمی،ج 2،در تفسیر همین آیه.
سنجش قرار دهیم،از لحاظ پیشرفت علمی و رفاه و آزادی و...و...بهتر است.
در این دو آیۀ کریم بیانی از مسیر مبارزه میان اندیشهها و امّتها مییابیم، در مرحلۀ نخست این پیکار میان فلسفههای دینی و ارزشهای بشری است و اندیشه دینی بر آن دیگری پیروز میشود.اکنون ما بشارتها و علایم بازگشت مردم را به دین ملاحظه میکنیم و چیرگی آن را بر کفر نسبت به خدای عزّ و جلّ میبینیم.بارزترین نشانۀ این امر همان است که امروز در عقبنشینی سریع و گسترده موج الحادی(و از آن جمله کمونیسم)در تمام اقطار جهان مشاهده میکنیم،و این دگرگونی ادامه خواهد یافت تا روزی بیاید که بخش اعظم بشریّت به سوی خداوند و دین بازگردد.
پس مرحلۀ دوم آغاز میشود که در آن نبرد میان دین ناب و ادیان تحریف شده جریان مییابد،و پروردگار ما بر عهده گرفته است که دین راستین خود را بر تمام ادیان پیروز کند.
« هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ -اوست آن خدایی که پیامبر خود را همراه با هدایت و دین راستین بفرستاد تا او را بر همۀ ادیان پیروز گرداند هر چند مشرکان را ناخوش آید.» در پایان این مرحله،خداوند به وسیله ولیّ اعظم خود امام حجّة بن الحسن(عجّل اللّٰه فرجه)دین ناب خویش را پیروزی میبخشد.هنگامی که قرآن در آیۀ هشتم از مرحلۀ اوّل با ما سخن میگفت /15 در پایان آیه آمد« وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ -اگر چه کافران را ناخوش آید»و آیۀ نهم نیز با این عبارت پایان مییابد:« وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ -هر چند مشرکان را ناخوش آید،»زیرا کسانی که با آنها مخالفت میکنند همان پیروان توحید ناب و زدوده از پلیدی شرک و شک آوری هستند.
[10-13]
از آنجا که این تکامل با برخورد به دهها هزار رویارویی گسترده در طول قرنهای دراز مدت تحقق میپذیرد به عصر یا طایفه یا جهتی معیّن اختصاص ندارد،بلکه سنّت و قانونی است الهی همچون سنّت روشناییی که از خورشید برمیخیزد و لشگرهای تاریکی را در هر سرزمینی درهم میشکند...پس
این سنّت به زمان یا مکان یا اجتماعی معین اختصاص ندارد.
این چنین است که این بینش قرآنی شعلۀ امیدی در دل مؤمنان به خداوند در تمام رویارویهای ایشان با کفر و سرکشی میشود،و روح پیروزی به آنان میبخشد و توشۀ مقاومت و شکیبایی به آنان میرساند.
همچنین این بینش-ضمن سیاق قرآنی-دستمایۀ آمادگی روحی برای کسی است که میخواهد با خداوند تجارت و سودا کند و همه چیز خود را کاملا برای جهاد و در راه او بگذارد،به نحوی که در آن صورت خود ضمن جریان حرکت تاریخ در جهت تکامل و کامل شدن نور خدا و پیروزی آن بر تمام ادیان قرار گیرد.
آری،این حقیقت ما را به این نکته نیز رهنمون میشود که آن آرمان به دست مؤمنان و به مدد فداکاریهایی که میکنند تحقق مییابد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،آیا شما را به تجارتی که از عذاب دردآور رهاییتان دهد راه بنمایم.» نجات از آتش بزرگترین آرزوی مؤمنان است زیرا میدانند که انسان ما دام که برای رهایی از آن نکوشد،در عذاب است.و قرآن راه نجات را در التزام به سه شرط اساسی معیّن میکند و نشان میدهد که عبارتند از:ایمان به خدا و سرسپردن به رهبری الهی و جهاد به جان و مال /15 برای حق.
« تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ -به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید،و در راه خدا با مال و جان خویش جهاد کنید.» پیداست که خداوند جهاد با مال را مقدّم بر جهاد با جان آورده،زیرا انسان از جهاد با مال آغاز میکند آن گاه در درجات ایمان بالا میرود یا به جهاد با جان و جانبازی میرسد،هم چنان که جهاد با مال وسایل جهاد با جان را فراهم میآورد.
آیا جنگ یا مقاومتی را دیدهای جز آن که پیش از وقوع آن با سلاح و ساز و برگ و ذخیرۀ توشه و تبلیغات برای آن آماده شده باشند؟و این همه جز با مال تحقق
نمییابد...و آنجا که پارهای افراد جهاد را زیانی برای امّت میپندارند،قرآن تأکید میکند که جهاد برای اجتماع خیری بزرگ است،و چه خیری بزرگتر از عزّت و استقلال و آزادی و برپا داشتن حکم خدا تواند بود؟و این همه از بهرهها و نتایج جهاد است.
« ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -و این برای شما بهتر است،اگر دانا باشید،» و خیر جهاد انسان و اجتماع مجاهد را در هر دو سرای در بر میگیرد:و در سرای آخرت در آمرزش و سکونت در بهشت نمایان میشود که خود بزرگترین خیر است.
« یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ -گناهان شما را میآمرزد و به بهشتهایی که درونش نهرها جاری است و نیز خانههایی خوش و پاکیزه در بهشتهای جاوید داخل میکند،و این کامیابی بزرگی است.» در تفسیر این آیه خبری منقول از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است که گفت:«کاخی از مروارید در بهشت،در آن کاخ هفتاد خانه از یاقوت سرخ، در هر خانه هفتاد اتاق از زمرّد سبز،در هر اتاق هفتاد تخت،بر هر تخت هفتاد بستر از هر دستی،بر هر بستر زنی از حور عین،در هر اتاق هفتاد سفره،بر هر سفره هفتاد گونه خوراک،در هر اتاق هفتاد /15 کنیز،و گفت خداوند به مؤمن چنان نیرویی میبخشد که در یک پگاه از تمام اینها بهره میبرد،» (1)و در سرای دنیا در پیروزی و فتح و آزادی یابی نمودار میشود...
« وَ أُخْریٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ -و نعمتی دیگر که دوستش دارید،نصرتی است از جانب خداوند و فتحی نزدیک،و مؤمنان را بشارت ده.»
1) 12) -نور الثقلین،ج 5،ص 318.
گفتهاند:آنان را به پیروزی بشارت ده که این بشارت دادن متضمن شادمانی و بالا بردن روحیههاست،و به نظر من میرسد که بشارت در اینجا شامل چیزهایی دیگر نیز جز بهشت و پیروزی میشود که از بارزترین آنها لقای خداوند و خشنودی اوست.در اینجا از فرمان خداوند به پیامبر دائر بر بشارت دادن به مؤمنان این نکته را الهام میگیریم که بر رهبر واجب است که همواره روح آرزو خواهی و امید را در صفوف پیروان خود استوار دارد تا روحیّۀ یکا یک آنان را بالا برد،و آنان جوش و خروش حماسی و امید خود را به سبب موانعی که در راه است از دست ندهند.
این آیات کریم استراتژیهای اصلی جهاد را معلوم میکند،که در سطح آخرت و قبل از هر چیز واجب است که هدف آن رهایی از آتش و رسیدن به آمرزش خدا و همچنین بهشت باشد،و در سطح دنیا پیروزی و فتح،که شمول فتح بیش از پیروزی«و نصر»است،نصر همان شکست دشمن از لحاظ نظامی است که محدود میباشد،در حالی که فتح پیروزی فراگیر و در تمام ابعاد است.
تأکید پروردگار ما بر این که غایت اعظم و مقصود اصلی از جهاد همان هدف اخروی است این شأن را دارد که روح مؤمنان را به آسمان نزدیکی به خدا بالا برد و هر حالتی از حالات توقّف و طفره را که مجاهدان به سبب نومیدی از به دراز کشیدن حصول پیروزی بدان دچار شدهاند،چاره کند،زیرا جهاد تنها برای پیروز شدن بر دشمن وضع نشده بلکه برای رسیدن به خشنودی خدا وضع شده و واجبی است شرعی چون نماز و روزه و تنها این امر که پیروزی دشوار یا دیریاب شود حکم جهاد را از دوش اجتماع یا تجمّعهای رسالتی ساقط نمیسازد.
[14]
پایان سوره برای این میآید که به مراحل اصلی در جنبشهای رسالتی اشاره کند و آن چهار مرحله است:
یکم:برانگیختن رهبر رسالتی در اجتماع و کسی که مظهر بذر نخستین و اصلی جنبش و دگرگونی است.
دوم:گرد آمدن گروهی از مردم در پیرامون او،و ایمانشان به اندیشۀ او و
سرسپردنشان به رهبری او،و اینان پیشگامانند.
سوم:گسترش یافتن محدودۀ جنبش و جریان یافتن آن در اجتماع،امری که اجتماع را به دو جبهه تقسیم میکند:جبهۀ حق و جبهۀ کفر و این تقسیم منجر به مبارزه و پیکار میشود.
چهارم:پیروزی حق و اهل آن بر جبهۀ کفر به عنوان پایان و نتیجۀ نهایی این پیکار.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصٰارَ اللّٰهِ کَمٰا قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوٰارِیِّینَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،یاوران خدا باشید،هم چنان که عیسی بن مریم به حواریّان گفت.» جمع حواری،و آنان زبدۀ خواصّ پیروان او بودند،گفتهاند:آنان را از این رو حواریان نامیدند که گازرانی بودند بدانجا که خداوند آبی جاری کرده بود (حواری-قصّار-گازر،جامهشوی)بر حسب این گفته به سمت رودی برو که گازران بر سر آناند،و از آنها یاری بخواه،پس عیسی نزد آنها آمد و گفت:چه کسانی یاوران من در راه خدایند؟گفتند:ما تو را یاری میدهیم،پس او را تصدیق کردند و بدو یاری دادند. (1)
و گفتهاند:اصل کلمۀ حواری از حور است که همان سپیدی است،و آنان را به سبب سپیدی دلهایشان یا زدودگی و صفای دلهایشان در دوستداری عیسی حواریّ خواندهاند،و به نظر میرسد که این معنی نزدیکتر به ذهن،و از لحاظ دلالت بر معنای مصطلح آن که دلالت بر نزدیکترین کسان به پیامبران و اوصیا میکند، رساتر و بلیغتر است،و این معنی در برابر نفاق و دورویی قرار میگیرد و مرادف معنی مخلص است،و گفتهاند که عیسی(علیه السّلام)هر یک از حواریّان را به بخشی از اطراف جهان فرستاد که رسالت او را ابلاغ کنند،و این امر میرساند که
1) 13) -القرطبی،ج 18،ص 90-و شاید قصّار کسی است که(یبذل قصاری جهده)و حد اکثر کوشش خود را به جا میآورد...و آنان را به سبب مبالغه و افراطی که در عبادت و طاعت خدا میکردند بدین نام (حواری-قصّار)خواندهاند.
آنان تا کجا خود را فدایی و فانی در راه آن دعوت کرده بودند تا آنجا که یک تن از ایشان نمودار و نمایندۀ امّتی در دفاع خود از حق و ستیزهاش علیه باطل بود. (1)
« مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ فَآمَنَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ کَفَرَتْ طٰائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلیٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِینَ -چه کسانی یاوران من در راه خدایند؟حواریّان گفتند:ما یاران خدا هستیم.پس گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند.
ما کسانی را که ایمان آورده بودند بر ضد دشمنانشان مدد کردیم تا پیروز شدند.» این شاهد در تاریخ ما را بدین امر رهنمون است که همانا خدای تعالی مجاهدان در راه خود را تأیید میکند و آنان را بر دشمن خود و دشمن آنان پیروز میسازد.
1) 14) -رجوع کنید به مأخذ،تاریخ طبری،ج 3،ص 737(چاپ اروپا).
سورۀ جمعه
در کتاب ثواب الاعمال با اسناد آن از ابی عبد اللّٰه(علیه السّلام)آمده است «بر هر مؤمنی واجب است که اگر شیعه و پیرو ما باشد در هر شب آدینۀ سورۀ جمعه و سورۀ سبّح اسم ربّک الاعلی (1)و در نماز ظهر آدینه سورۀ جمعه و منافقین را بخواند،پس اگر چنین کند چنان است که به عمل پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)رفتار کرده است و جزا و پاداش نیک او بر عهدۀ خداوند بهشت است.» نور الثقلین،ج 5،ص 320 پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«کسی که به خواندن آن عادت کند پاداشی بزرگ دارد،و خداوند او را از آنچه میترسد و میپرهیزد در امان میدارد و هر چیزی را که(مؤمن)از آن بر حذر داشته شده از او دور میکند.» ثواب الاعمال،ص 209 /15
سورۀ جمعه ما را یادآور بزرگترین فضل خداست که در رسالتهای خدا
1) 1) -سورۀ الاعلی1/.
نمودار است و سبب اصلاحی فراگیر برای زندگی بشریّت و طبیعة کسانی شده که آیات خدا در محیط ایشان فرود آمده است.پس به وسیلۀ رسالت بود که پیامبر پیروان خود را از پلیدیها و آلودگیهای جاهلیت پاک ساخت و قرآن و حکمت را به آنان آموخت و خطّی اصلاحی در طول زمان و مکان ترسیم کرد و طرح افکند،و اگر پیامبر نمیبود بشر به دوران جاهلیّت نخستین خود برمیگشت.
از آنجا که حاملان رسالت و وارثان علم آن در مسئولیتهای خود خیانت ورزیدند،سیاق آیات متعرّض کسانی میشود که مسئولیّت تورات را پس از آن که به آنان داده شد،تحمّل نکردند،همچون دراز گوشی که کتابهای دانش را حمل میکند ولی هیچ بهرهای از آنها برنمیگیرد،و در این بیان تحذیر و هشداری است نهانی برای مسلمانان که مصداقی دیگر برای این مثل نشوند.
وقتی قرآن از قسمتی از واقعیّت انحراف نزد یهودیان یادآوری میکند -کسانی که از بارزترین صفاتشان چنگ در زدن به مادّه و زندگی دنیاست « وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ (1)-آنان را از مردم دیگر(حتّی مشرکان)به زندگانی اینجهانی حریصتر خواهی یافت»- /15 مقیاسی دقیق برای شناخت دعوت کنندۀ به حقّ و مدّعی چنان دعوتی به ما میدهد و آن مقیاس این است که کسی که رسالت را حمل میکند و حقّا به محتوای آن ایمان دارد در دفاع از آن رسالت از مرگ پروایی نمیکند.
سپس اهمیّت نماز جمعه را تأکید میکند تا در مؤمنان توجّهی به جانب ارزشها به جای بیهوده گرایی و سرگرمی و مادّه ایجاد کند و به سبب آن که برای این امّت نو پا وجه تمیّزی از دیگر امّتها و شخصیّتی مستقل،با واجب ساختن مناسبتی دینی-اجتماعی در برابر روز شنبۀ یهودیان و یکشنبۀ نصرانیان،ثابت کند.
چون در اندیشیدن خود ژرفتر شویم رابطهای استوار میان آغاز این سوره با تسبیح و پایان آن با فراخواندن به نماز و شکیبایی بر آن در برابر فریفتن و دلربایی
1) 2) -البقرة96/.
تجارت و سرگرمی مییابیم،این است که نماز بیگمان بارزترین مصداقهای تسبیح در زندگی مؤمن است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ اَلْمَلِکِ اَلْقُدُّوسِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (1) هُوَ اَلَّذِی بَعَثَ فِی اَلْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (2) وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّٰا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (3) ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (4) مَثَلُ اَلَّذِینَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (5) قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (6) وَ لاٰ یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (7) قُلْ إِنَّ اَلْمَوْتَ اَلَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (8) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نُودِیَ لِلصَّلاٰةِ مِنْ یَوْمِ اَلْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلیٰ ذِکْرِ اَللّٰهِ وَ ذَرُوا اَلْبَیْعَ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (9) فَإِذٰا قُضِیَتِ اَلصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ اُذْکُرُوا اَللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (10) وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً اِنْفَضُّوا إِلَیْهٰا وَ تَرَکُوکَ قٰائِماً قُلْ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ وَ مِنَ اَلتِّجٰارَةِ وَ اَللّٰهُ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (11)
5[اسفارا]
:اسفار،کتابهاست،مفرد آن سفر است،و از آن رو بدین نام خوانده شده که با اظهار کردن مطلب از معنی پرده برمیدارد و آن را مکشوف میسازد،گویند:
سفر الرّجل عمامته،هنگامی که عمامۀ خود را بر دارد، و سفرت المرأة عن وجهها یعنی نقاب از چهره برداشت و روی خود را آشکار ساخت،فهی سافرة-کشف کننده و از این ریشه است« وَ الصُّبْحِ إِذٰا أَسْفَرَ -سوگند به صبح چون پرده برافکند»-المدّثّر34/، /15
[1]
از آنجا که خداوند آفریدگان را برای عبادت آفریده است در ضمیر آنها نیاز به ذات بینیاز خود را به ودیعه نهاده و آنها را چنان سرشته است که نقص و ناتوانی خویش را احساس کنند،و مهم شناخت اوست که ذاتش را هیچ حدّ و
اندازه و کاستی و ناتوانیی نیست،از این رو آفریدگان برای خود وجودی بدون فضل و لطف و بخششهای او نمیبینند و هدفی والاتر از نزدیکی جستن بدو از طریق منزّه شمردن و تسبیح و افزون جستن فضل او با ذکر نامهای نیکویش نمیشناسند، به این سبب آفریدگان همواره در تسبیح ذات عزّ و جلّ اویند.
« یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است خدای را تسبیح میگویند.» هر یک به زبان و روش خود،این همان مسیر و جهت حرکت کاینات و هستی یافتگان است.وقتی قرآن انسان را در برابر این بزرگترین حقیقت قرار میدهد برای آن است که او را وادار به پیوستن بدان کند،و بدو نشان دهد که سرنسپردن او به خداوند استثنایی است خطرناک که او را در مسیری بر عکس ارادۀ پروردگارش و تمام آفریدگان دیگر قرار میدهد،و در نتیجه با مخالفتها و موانعی بزرگ روبرو میشود که او را پایمال میکند و کارش به نابودی میکشد.پس راهی برای نجات از این عاقبت /15 و رسیدن به هدفها و سرفرازیها وجود ندارد مگر با هماهنگ ساختن وجود خود با ارزشها و قوانین در مسیر حرکت درست عالم هستی،از طریق اعتراف به ناتوانی و نقصی که در آدمی است و شناخت کمال مطلق پروردگار خود،و سپس تسبیح و فروتنی و سرسپاری بدو.و از آنجا که دیدهها و خردها و پندارها ذات متعال او را درنمییابد و درک نمیکند،خداوند نامهای خود را وسیلهای برای ما قرار داده که به سوی شناخت او رویم و آنها را به ما یادآور شده و گفته است:
« اَلْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ -آن فرمانروای پاک از هر عیب،آن پیروزمند حکیم را.» ابو جعفر امام باقر(علیه السلام)گفت:«خداوند این نامها را به عنوان وسیلهای میان خود و آفریدگانش آفرید،بدین وسیله به درگاه او تضرّع میکنند و به عبادت او میپردازند و این نامها همان ذکر و یاد کرد اوست.» (1)و از امام رضا(علیه
1) 3) -نور الثقلین،ج 5،ص 295.
السلام)نقل است که گفت:«او ذات خود است،و ذات او خود هموست، تواناییش نافذ است و نیازی ندارد که خود را بنامد،امّا نامهایی برای خود برگزید که دیگران او را بدان نامها بنامند زیرا اگر به نامش خوانده نمیشد شناخته نمیشد». (1)
اگر بخواهیم او را با نامهایش بشناسیم ناگزیر باید به یقین بدانیم که این نامها غیر از ذات منزّه اوست.در خبر از امام صادق(علیه السلام)آمده است:
«اگر نام همان نامیده میبود بیگمان هر نامی از این نامها اله و خدایی میبود،امّا «اللّٰه»معنایی است که به وسیلۀ این نامها بدو راه میبرند،ولی این نامها غیر از اوست،» (2)و انسان در حالی که به راه شناخت پروردگار خویش میرود،ناگزیر باید این حقیقت را به خاطر داشته باشد تا راهها و مذاهب گوناگون او را به سوی خود نکشانند و گمراه نکنند که مانند پارهای فیلسوفان و فرقۀ مجسمۀ پروردگارش را به وهم و پندار یا به عقل محدود خود مصوّر کند و از او به آفریدگانش فریفته و گمراه شود،که«در آنجا خردهایشان حیران ماند و رؤیاهایشان ناچیز گشت،از این رو برای او مثالها زدند و برایش همانندها تراشیدند،و او را به امثال تشبیه کردند و شبیهانی برای او مجسّم ساختند،و او را چنان انگاشتند که زایل و دگرگون میشود، پس در دریایی ژرف سرگردان شدند که نمیدانند ژرفای آن چه قدر است و کنه بعد آن را درنمییابند» (3)پس خداوند از آنچه او را بدان وصف میکنند و شریک میانگارند،منزه است.و چگونه انسان آفریدگار خود را تصوّر کند؟! /15 بلی،ما میگوییم فرمانروا و پاک از هر عیب و پیروزمند و حکیم،ولی بدون حدّ و تشبیهی،پس او صاحب فرمانروایی گسترده،قداست عظیم،پیروزمندی همیشگی و حکمت نافذ است.این نامها هنگامی که انسان به خود مراجعه کند و بدانها بیندیشد یا دیده به افقهای پیرامون خود افکند،تجلّی میکند.
آری،پروردگار ما فرمانروایی است که فرمانروایی او را حدّی نیست و به
نحو مطلق مالک همه چیز است،مالک حضور و غیبت و حال و آیندۀ آن،و بر تمام ابعاد آن تسلّط و هیمنه دارد،و هیچ چیز و هیچ کس مالک چیزی نمیشود مگر آنچه پروردگار او را بر آن مالک کند،و این همه و بیش از اینها که تصوّر آن نیز برای ما ممکن نیست از نشانههای ملکوت و فرمانروایی اوست.
او قدّوس و پاک است به معنی پاک بودن مطلق از هر نقص و عیب و محدودیّت،پس هیچ چیز و هیچ کس تسبیح و عبادت را شایستهتر از او نیست.
هم چنان که او به تسلّط و عزّت بر هر چه بخواهد تواناست،و خوار و نیازمند به کسی نمیشود.وقتی ما او را تسبیح میکنیم یا او ما را به تسبیح خود فرا میخواند از نیازمندی او به ما یا بدان تسبیح نیست،زیرا او خود سبّوح و پیروزمند و فرمانروا و پاک از هر عیب است،بلکه به تفضّل و عنایت خود بر ما تسبیح خود را وسیلهای برای رسیدن به خشنودی و پاداش خود ساخته است و او حکیم است.در میان نامهای نیکویی که در این آیۀ کریم آمده است روابطی استوار وجود دارد،پس فرمانروای حقیقی و راستین ناگزیر باید پاک و قدرتمند و حکیم باشد تا بر ملک خود تسلّط داشته باشد.و تسلّط و عزّت جز به ملک و فرمانروایی صورت نبندد، چنان که فرمانروایی نیز جز به عزّت و تسلّط نباشد،و همچنین پاکی و قداست موجب تسلّط و عزّت میشود.خدای تعالی تنها نگفته است عزیز بلکه حکمت را نیز ذکر کرده،پس او فرمانروایی است دارای قوّت در حکمت،زندگی و هستی را تنها به قوّت نمیگرداند بلکه به قوّت بر آن مسلّط است و به حکمت آن را میگرداند و تدبیر آن میکند.
اینجا شایسته است بر مسألهای مهم تأکید کنیم و آن این است که آنچه دربارۀ تحقیق و بررسی پیرامون نامهای خدا گفته شد بیش از کوششی محدود برای نزدیک کردن معانی آنها به ذهن نیست و گرنه انسان براستی نمیتواند هنگام سخن گفتن از این نامها معنای آنها را دریابد و کاملا بیان کند.
[2]
این نامهای نیکوی چهارگانه خدا هنگامی تجلّی کرد که او پیامبری از خود مردم برای آنان فرستاد،و پیامبر آمد تا آنان را از گمراهی هدایت کند و پس از
دور شدن آنان از مسیر کاینات و موجودات آنان را بدان مسیر بازگرداند، /15 و بدین گونه مسیر و حرکت اصلاحی اجتماع آغاز شد که از پراکندگی به الفت و پیوستگی و از سستی به نیرومندی و از جاهلیّت و عقبماندگی به دانش و تمدن تحوّل یافت.
« هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ -اوست خدایی که به میان مردمی بیکتاب پیامبری از خودشان برانگیخت.» بسیاری از مفسّران گفتهاند که«امّیین»کسانی هستند که به مکّه«امّ القری»نسبت داده شدهاند،و محتمل است که آنان به لحاظ امّتها و ارزشها پراکنده بودند،و ظاهرتر(به دیدۀ مفسّران)آن است که بیگمان آنان جاهلیاناند، جز این که باید گفت امّی و جاهلی کسی نیست که نمیخواند و نمینویسد،زیرا این معنای حرفی ظاهر کلمه است،پس به تحقیق،دانشمندی که میخواند و مینویسد به جاهلیّت و امّیّت نسبت داده میشود زیرا با دانستههای خود همکاری و هماهنگی ندارد. (1)نداشتن توانایی خواندن و نوشتن یک مظهر از مظاهر عقب ماندگی و نادانی است،و جاهلیّت را مظاهری است گوناگون که همگان کلمۀ امّی را بر آنها صادق دانستهاند که به نظر میرسد این کلمه غلبه و شمول یافته تا تمام ابعاد جاهلیّت را در برگیرد،و این مطلب را از به کاربردن آن در قرآن حکیم درمییابیم که در سیاق گفتگوی خود دربارۀ اهل کتاب که میخواندند و مینوشتند و در میان آنان مدّعیان دانش بودند میگوید:« وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ (2)-برخی از ایشان(یهودیان)بیسوادانی هستند که نمیدانند در آن کتاب(تورات)چیست،جز سخنانی که شنیدهاند و میخوانند.اینان تنها پایبند گمان خویشاند،»ولی چرا خداوند بویژه در میان امّییّن(پیامبر را)مبعوث کرد؟
1-اگر تفسیر نخست را(که گوید امّیّین منسوب به امّ القری و مراد اهل مکّه هستند)بپذیریم این امر جلوهای از حکمت خداست که پیامبر خود را در مرکز سرزمینها و بزرگترین و مهمترین شهرهای آنها و جایی که کانون تباهی و گمراهی است مبعوث میکند،و بیگمان تأثیر این امر در تغییر و دگرگون ساختن جامعه بیشتر است.
2-بنا بر تفسیر ظاهرتر(که گوید امّیّین جاهلیاناند)،به این نکته رهنمایی میشویم که خداوند /15 هنگامی که تمدّن بشریت به سوی نابودی و پایان یافتن میرود،بشریّت را نجات میدهد.
هنگامی که خداوند پیامبر خود را در میان اجتماعی که در چنین درجۀ پایینی از علم قرار داشت مبعوث کرد این حقیقت را به ما آموخت که رسالت تکاملی خود بخود نبوده که بشریّت و تمدن بدان رسیده باشد،هرگز...بلکه همچون باران زندگی بخشی است که از آسمان بر زمین خشک میبارد و آن را پر از گیاه و زیبایی میکند،و رسالت براستی همچون پرتوهای خورشید است که بر درّههای تیرگی فرود میآید و میتابد و روشنایی و درخشش بر آنها میپراکند.بیقین رسالت بیرون از چارچوب روند تاریخی میآید و انقلابی بدیع و تحوّلی بزرگ در آن به وجود میآورد که هیچ تفسیری جز در همان تعبیر رسالت و پیامبری برای آن نمییابیم.و نه چنان است که پارهای ادّعا میکنند رسالت سنگ بنا و عاملی مساعد برای عوامل تمدّن موجود در نزد اعراب بود،زیرا تمام دلایل تاریخی دلالت بر وجود جاهلیّت (امّیّت)فراگیر در تمام ابعاد در محیطی دارد که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)در آن مبعوث شد و فاطمه دختر محمد(علیها السلام)در گفتگو دربارۀ پدر خود از آن محیط چنین تعبیر کرده است:«خداوند او را برای اتمام امر و دین خود،و عزم بر اجرای حکم خود،و تنفیذ آنچه حکمتش مقدّر کرده است برانگیخت.پس امّتها را دید که در دینهای خود متفرّق شدهاند،پارهای در آتشکده به نیایش معتکف و گروهی در بتکده به پرستش معترف و با وجود شناختن خدا،در راه انکار او منحرف.از این رو خداوند به وجود پدرم محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)تاریکیهای آن جامعه را روشن
کرد،و پردۀ اندوههای آن را از دلها به کنار برد و سایۀ غمهایش را از دیدگان بسترد، و به رهنمایی مردم برخاست و آنان را از نادانی نجات داد و بپیراست و از کوری بینا و به هدایت با این دین پایدار آشنا کرد و به راه راستشان دعوت و ندا کرد،» (1)و آن بانو(علیها السّلام)گفت:«و شما بر لبۀ پرتگاهی از آتش بودید،دوشابی برای نوشنده و شکار و فرصت طمعکار،و غنیمت و صید شتابکار،و قدمگاه گامها،آب آبگیرها را مینوشیدید و موش را قوت و غذای خود میکردید،خوار و ذلیل بودید و میترسیدید که مردم پیرامونتان شما را بربایند.» (2)اینجا سؤالی پیش میآید:چرا پیامبر امّی خوانده شده،و قرآن گفته است « رَسُولاً مِنْهُمْ -پیامبری از ایشان،»نعمتی که در امّی بودن پیامبر است کدام است؟ماوردی گوید:پاسخ سه گونه است:یکی از آن سه پاسخ این است:
مطابق درآمدن با بشارت پیامبران که پیشاپیش چنین مژده داده بودند،دوم:برای همگون بودن حال او به احوال افراد جامعه که نزدیکتر /15 به موافقت آنان است،سوم:
برای آن که این گمان بد را رفع کند که آنچه را بدان دعوت میکند از کتابهایی که خوانده و حکمتهایی که تلاوت کرده،آموخته است. (3)
در حالی که پاسخ بهتر همان است که در حدیثی شریف از امام باقر(علیه السّلام)منقول است که خواهد آمد.
در آنجا شبههای است،و پارهای کوشیدهاند که از گفتۀ خدا دربارۀ پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)تخلیطی کنند،آنجا که گوید:«منهم-از ایشان (یعنی از امّییّن)»و بیسوادی و جهل را به پیامبر اکرم نسبت دادهاند،امّا ائمۀ هدی به نوبۀ خود سعی کردهاند که آن را به صورتی منطقی رد کنند.به امام باقر(ع) گفتند:مردم ادّعا میکنند که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)نوشتن و خواندن نمیدانست.گفت:«دروغ گفتند،خدا لعنتشان کند.چه جای این سخن است در
حالی که خدای عزّ و جلّ گفت:« هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ... وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ -اوست خدایی که به میان مردمی بیکتاب(یا بیسواد) پیامبر برانگیخت...تا آیاتش را بر آنها بخواند...و کتاب و حکمتشان بیاموزد» پس وی کتاب و حکمت به مردم میآموخت،آن گاه خود خواندن و نوشتن نیکو نمیدانست؟،»پس پرسیدند:برای چه پیامبر امّی نامیده شده؟گفت«به مکّه(امّ القری)منسوب شده است،و آن گفتۀ خدای عزّ و جلّ است:« وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا (1)-تا با آن مردم مکّه(امّ القری)و هر که را اطراف آن است بیم دهی،»پس امّ القری مکّه است و از این رو امّی گفتهاند.» (2)در حدیث منقول از امام صادق(علیه السّلام)آمده است:نامیدن اعراب(جاهلی)به امّیین،به سبب محروم بودن آنان از کتاب الهی بود،و بنا بر این نسبت دادن پیامبر بدان(وصف امّی)به سبب وابستگی او بدان قوم(امّیّین)از لحاظ جغرافیایی و نسبی بود،نه از این رو که بر شخص او کتاب(قرآن)نازل نشده بود،به تحقیق بهترین کتابها بر او نازل شده،پس چگونه بدین مفهوم امّی(و بیکتاب)میشود؟!اکنون سؤال این است:برنامۀ پیامبر در اصلاح و پیش بردن انسان به سوی تمدن و هدایت چیست؟ 1-هدایت انسان به سوی خدای عزّ و جلّ،با انتشار آیات او در میان آنان و بیان آنها به ایشان،آیهای پس از آیهای دیگر،که اقتضا میکند و میتواند نیروهای خیر نهفته و موجود در درون نفس بشریت را منفجر و آزاد کند،و از مهمترین آنها /15 برانگیختن و تحریض خرد در جستجوی راه است،زیرا آیات نشانهها و علایم راه را روشن میکنند،و این اساس هدایت و راهنمایی است،ولی نیاز به تکمیل دارد،به نحوی که انسان را بدانچه پیامبران(علیهم السلام)بر پا داشتهاند،یادآور شود.بدین سان ما به این حقیقت رهنمایی میشویم که نخستین چیزی که بر جنبشهای مکتبی اقدام بدان واجب است همان انتشار فرهنگ درست در میان مردم است تا به اصلاح
قانع شوند و ضرورت آن را حسّ کنند.و شاید این آیۀ کریم به خصوصیت و تفاوت رسالتهای الهی با دعوتهای بشری نیز اشاره میکند که آن رسالتها از خدا آغاز میشود و بدو میانجامد(و دعوتهای بشری چنین نیست).
« یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ -تا آیاتش را بر آنها بخواند.» 2-پاکسازی مردم از گرههای نفس و گشودن بند و زنجیرهای آن که مانع رها شدن آنان به سوی هدایت است،چنان که خدای تعالی گوید:« وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ (1)-و بار گرانشان را از دوششان برمیدارد و بندها و زنجیرهایی را که بر(دست و پای)آنان است میگشاید.»ممکن نیست امّتی که پایش به وزنههای سنگین گرههای کینهها و دشمنیها و حسد و تکروی بسته و به زنجیرهای بیم و ترس از شکوه و گرد خود پیچیدن گرفتار است،بتواند در اجرای مسئولیت اصلاح و پیشرفت خود جنبشی کند یا شایستۀ وحی و هدایت الهی باشد.از این رو پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آهنگ این کار کرد در حالی که دعوت به جنبشی میکرد که آن اجتماع را از پلیدی شرک و عقب ماندگی و جاهلیّت پاک سازد.
« وَ یُزَکِّیهِمْ -و آنها را پاکیزه سازد.» ابن عباس گفت:ایشان را دارای دلهای پاکیزه به ایمان کند،و یکی از مفسّران گفته است:یعنی زکات اموالشان را از آنها بگیرد،و این تفسیر بعید است.
3-وقتی اجتماع با آیات در عمل هماهنگی کند و از آنها تا سرانجامشان هدایت یابد و به وسیلۀ آنها /15 و جهت نماییهای اصلاح کنندۀ آنها خود را پاکیزه سازد،آن گاه قابلیّت عقلی و روانی برای دریافت آموزشهای رسالت و همگامی عملی با آن مییابد،و شاید به همین سبب این آیه تلاوت آیات و پاکسازی را بر آموزش و تعلیم مقدّم آورده است.
« وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ -و کتاب و حکمتشان بیاموزد.»
1) 14) -الاعراف157/.
الکتاب،همان قرآن است که پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)نخستین تفسیر کننده و تأویل کنندۀ معانی آن بود،و چه قدر ما-و بویژه مجمعهای علمی ما -نیازمندیم که کتاب خدا را که رشتۀ پیوند او و ریسمان(نجات بخش از دریای گمراهی و چاه شقاوت)و در او به سوی رهیابی و رستگاری است،فرا گیریم و بیاموزیم!براستی پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)نفوس و خردها را از عقدهها پاک و از بند و زنجیرها رها کرد،آن گاه پس از تلاوت قرآن بر امّت،به آموختن معانی قرآن به آنان پرداخت و برنامههای زندگی را در سیاست و اقتصاد و اجتماع و امور لشگری برای ایشان از آن بیرون آورد تا قرآن جایگزین تمدّن آفرینی فراگیر به جای تمام برنامههای گمراه کنندۀ جاهلیّت شد.و امروز وقتی میخواهیم به اسلام بازگردیم، بدین لحاظ که راه حلی نمونهای برای مشکلاتی است پیچیده که بشریت نمیتواند از چنگ آنها بگریزد،ناگزیر باید به همان دری بازگردیم که نخستین معلّم این رسالت،پیامبر گرامی(صلّی اللّٰه علیه و آله)از آن درآمد،پس باید از آیات قرآن آغاز کنیم و آنها را بر مردم بخوانیم،و آنان به یاد پروردگارشان اندازیم تا همه در بوتۀ وحدت ربّانی ذوب شوند،سپس کتاب پروردگارشان را به آنان بیاموزیم تا از ارزشهای والای آن سرشار و به دیدگاهها و بینشهای آن مسلّح شوند و در تمام اقدامات و موضعگیریهای خود از آیات آن انگیزه و الهام گیرند.
باید قرآن مهمترین مادّۀ درسی در حوزههای علمیّه و مدارس و دانشگاهها و مراکز پژوهشی ما باشد تا از خلال آن به هر چیز بنگریم و هر کار و موضعگیری را به رنگ آن درآوریم.
آنجا که پیامبر میخواهد پیرامونیان او زندگی را در عمل بر اساس قرآن بگردانند،حکمت را نیز به ایشان میآموزد تا قرآن را بهتر بفهمند و بر حسب اختلاف شرایط و اوضاع و احوال و پیشرفت و دگرگونی زندگی آن را بهتر بر واقع تطبیق دهند.پس به وسیلۀ حکمت است که راه حل مشکلات زندگی و مفردات آن استنباط میشود.اگر پیامبر /15 (صلّی اللّٰه علیه و آله)تنها به آموختن متن قرآن به مسلمانان بسنده میکرد و آنان را به اصول و روشهای اجتهاد راهنمایی و ارشاد
نمیکرد بیقین دچار مشکلاتی بیپایان میشدند.
پیداست که حکمت الهی از آیاتی محکم استنباط میشود که تمام آیات دیگر قرآن(از قبیل آیات متشابه)و تمام حوادثی که در زندگی وقوع مییابد بدانها ارجاع میشود،زیرا آیات محکم قرآن همان است که انسان را یادآور ارزشهای فطری مرکوز در ضمیر و وجدانش میشود،و اندوختهها و نهفتههای خرد او را به وسیلۀ بزرگترین حقایقی که خود پس از اندیشه و امعان نظر آنها را درمییابد، برمیانگیزد...و در یک کلمه،محکمات قرآنی همان مرکوزات و اندوختههای خرد انسانی است همچون توحید و عدل و آزادی و مسئولیت و امثال آن،و همان است که منبع و مصدر قانونگذاری و تشریع الهی است و قانونگذاران قوانین وضعی بشری میپندارند که در قانونگذاریهای خود بدان اعتماد و تکیه میکنند.
هنگامی که انسان به درجهای پیش افتاده از آگاهی و هشیاری نسبت به این مرکوزات و اندوختهها برسد و با عقل درایت و بینش خردمندانه در آنها بیندیشد و در شناخت آنها ژرف اندیشی کند،فقیه و آگاهی میشود که بدو حکمت دادهاند، و آن گاه میتواند دیگر احکام شریعت را از آنها استنباط کند،هم چنان که امکان مییابد در موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی متفاوت خود بدانها اعتماد و تکیه کند.
آگاهترین مردم به حکمت،و تواناترین فرد آنان بر استنباط احکام فرعی از آن مرکوزات و هشیارترین آنان نسبت به بینشهای آنها همان کسی است که شایستۀ حکمرانی بر امّت است،زیرا او از دیگران به قرآن(و فهم آن)نزدیکتر است،و بدین سبب قرآن همان حاکم نخستین در میان امّت اسلامی است،و هشیارترین مردم نسبت به مفاهیم قرآن و نزدیکترین فرد ایشان بدان نماینده و نمایانگر آن است.
از این رو حکمت در اینجا یعنی ولایت الهی و رهبری شرعی،زیرا ولایت ظرف حکمت و انبان معارف ربّانی و مخزن بینشهای قرآنی است.
از اینجاست که نصوص منقول از امامان اهل بیت(علیهم السّلام)از
سویی حکمت را به ولایت تفسیر میکند و از سویی دیگر بیان میکند که حکمت تفقّه(و آگاهی عالمانه و همراه با استنباط)در دین است.
امام صادق(علیه السلام)در تفسیر گفتۀ خدای سبحان که گوید:« وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (1)-و به هر که حکمت عطا شده نیکی فراوان داده شده»گفت:«فرمانبرداری خدا،و شناختن امام.» (2)امام صادق(علیه السّلام)در تفسیر همان آیه گفت:«حکمت شناخت و تفقّه(آگاهی عالمانه همراه با استنباط)در دین است،پس هر کس از شما که فقیه شود حکیم است،و مرگ هیچ یک از مؤمنان محبوب و خوشایند ابلیس نیست چندان که مرگ فقیهی.» (3)از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)مروی است که گفت:«همانا خداوند قرآن را به من داد،و از حکمت نظر قرآن به من داد،و خانهای نیست که از حکمت بینصیب باشد و خراب نباشد.هان،بفهمید و بیاموزید و نادان نمیرید.» (4)در تفسیری دیگر منقول از امام صادق(علیه السلام)آمده است:«حکمت همان نجات است،و خصوصیّت حکمت استواری در آغاز کارها و آگاهی و پایداری در پایان آنهاست،و آن راهنمای آفریدگان خدا به سوی خداست.» (5)سخنان مفسّران دربارۀ حکمت چندان به هم نزدیک است که تقریبا یکی است.مالک بن انس آن را به فقه در دین تفسیر کرده،و دیگری گفته:«و حکمت به آنان میآموزد.»یعنی حقایق امور را درمییابند و نیک میسنجند و روحهای آنان حکم درست و کار درست را الهام میگیرد،و دیگری گفته است:الکتاب وحی (قرآن)است و الحکمة عقل است،و دیگری گفته:حکمت همان علمی است که
در آنچه از امور دین و دنیا که بدان میپردازند یا از آن اجتناب میورزند،به موجب آن عمل کنند.
تفسیرهای آنان در مورد حکمت این چنین به یکدیگر پیوسته تا توضیح دهد که حکمت رسیدن به سطحی از علم دین است /15 که به انسان امکان دهد متغیّرات شرایع را بشناسد و این همان فقه است.
آری،فقه و آگاهی عالمانه و ژرف نسبت به اسلام بدون آگاهی و فقه نسبت به زمان ممکن نیست،زیرا حکم خداوند نسبت به هر رویداد با رویدادی دیگر و هر واقعه با واقعۀ دوّم تفاوت میکند،و فقیهان از آن رو مرجع احکام دین شدهاند که دین را میشناسند و از شرایط زمان و عوامل تغییر دهندۀ رویدادها آگاهاند،پس احکام آنها را از دین استنباط میکنند،و از این رو در حدیث شریف (نبوی)آمده است:«امّا در مورد حوادثی که روی میدهد،به راویان حدیث ما مراجعه کنید.» بدین گونه حکمت همان خرد پاک شده به وسیلۀ دین است،و بنا بر عادت جز بعد از آشنایی کامل و وقوف به دیگر احکام شریعت و ارزشهای قرآن به کسی داده نمیشود.
از آنجا که قرآن آخرین رسالتی که خداوند برای بندگان خود فرستاده و تا قیام ساعت رستاخیز،به رغم دگرگون شدن شرایط،باقی است پس بشریّت نیاز به حکمت مرکوز و انباشته شده در وجود پیشوایان این دین دارد تا عوامل تغییر دهنده را دنبال کند و با آنها همگام باشد.
این چنین ابراهیم(علیه السّلام)به دعا از پروردگار خود درخواست کرد که در میان اعراب کسی را برانگیزد که حکمت و کتاب را به آنان بیاموزد،و او و پسرش اسماعیل گفتند:« رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1)-ای
1) 20) -البقرة129/.
پروردگار ما،از میانشان پیامبری برای آنها مبعوث گردان تا آیات تو را بر ایشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بیاموزد و آنها را پاکیزه سازد و تو پیروزمند و حکیم هستی.» خداوند دعای ابراهیم را اجابت کرد و پیامبر محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)را به سوی آن بیسوادان مبعوث کرد و آنان را به وجود او در سطحی والا قرار داد،تا آنجا که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)دربارۀ برخی از آنان گفت:«دانایان و حکیمانند و در فقه چنانند که نزدیک به پیامبرانند.» (1)« وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -اگر چه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند.» /15 در گمراهی به دورترین فاصله رسیده بودند تا آنجا که در تمام امور و شؤون خود به عقب ماندگی معروف و موسوم گشتند،از زنده به گور دختران تا کشتن فرزندان،و سر شاخ شدن با هم و کشتن و نابود کردن یکدیگر،تا فقر و مسکنت،و این چنین است که جنبش مکتبی که آنان را از این مغاک ژرف نجات داد جنبشی خارج از روند تاریخی جامعۀ آنان بود.و اگر این جنبش تنها یک تکامل طبیعی داخلی میبود نمیتوانست آنان را بدان قلههای سرافراز و با چنان سرعتی خیالی برانگیزد و بجهاند.
[3]
از درون تیرگیهای آن عقب ماندگی دور افتاده و آن گمراهی آشکار آن بانگ خجسته برآمد که جهانیان را به تولّدی جدید و به انگیخته شدن از درون جاهلیت و به زندگی با حضور پویا فراخواند،و امواج فزایندۀ پیوستگان بدان از اقطار زمین و در طول تاریخ پیاپی در رسید،زیرا تنها دعوتی مکّی برای اعراب و دعوتی قریشی برای قبیلۀ قریش و دعوتی سیاسی برای همان عصر و روزگار نبود.بلکه دعوتی بود الهی که از حدود جغرافیا و نژاد و زمان درگذشت و فراتر رفت...براستی دعوت پیامبر خدای پروردگار جهانیان از تمام مردم است...
1) 21) -نور الثقلین،ج 1،ص 288.
کاروان تمدن از ارزشهایی که این دعوت آورده است توشه برمیگیرد و دست انسانیّت را میگیرد و به سوی هدایت و خیر میبرد،هم چنان که از خطّ مکتبی و رهبری شرعی که دنباله و امتداد حقیقی پیامبر را از لحاظ رهبری و یادآوری تشکیل میدهد،توشه میگیرد،و این جریان در هیچ زمان و نسلی گسیخته نمیشود و هیچگاه زمین از حجّت الهی تهی نمیماند،و از این رو پیوستگی به مسیر مدرسۀ پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)در طول زندگی بشریّت باقی میماند.رسالت او انتشار مییابد و امّتش در میان مردم گسترش پیدا میکند.
« وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّٰا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و گروهی دیگر از ایشان که هنوز به آنها نپیوستهاند.و اوست پیروزمند و حکیم.» این دیگران که انتظار میرود به مسیر رسالت بپیوندند چه کسانی هستند؟ گفتهاند:آنان بقیۀ اعرابند که بعد ایمان آوردند.و در حدیث مستفیض منقول /15 از پیامبر خدا آمده است که ایشان قوم سلمان فارسی هستند.آن حدیث میگوید:از ابو هریره که گفت:ما نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)نشسته بودیم که سورۀ جمعه نازل شد،چون پیامبر خواند:« وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّٰا یَلْحَقُوا بِهِمْ -و گروهی دیگر از ایشان که هنوز به آنها نپیوستهاند.»مردی گفت:ای پیامبر خدا! آنها چه کسانی هستند؟پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)بدو پاسخی نداد تا بار دوم یا سوم همان پرسش را تکرار کرد،ابو هریره گوید:سلمان فارسی در میان ما بود،و همو گوید:آن گاه پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)دستش را بر سلمان نهاد،سپس گفت:«اگر ایمان نزدیک ستارۀ پروین باشد بیگمان مردانی از اینان بر آن دست یابند.» (1)در حدیثی دیگر از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است:«در پشتهای امّت من مردان و زنانی هستند که بیحسابرسی به بهشت میروند،و سپس این آیه را تلاوت کرد.» (2)
این آیۀ کریم به دو نام پیروزمند و حکیم پایان مییابد،زیرا پیوستن دیگران به مسیر امّت اسلامی و ادامه یافتن رسالت در میان ایشان در طول زمان،مظهر این دو اسم است،چون خداوند به وسیلۀ آنان دین خود را در زمانهای دیگر در میان امّتها پیروز میکند و عزّت و تسلّط او در میان مردم در وجود آنان متجلّی میشود،هم چنان که از حکمت اوست که حرکت مؤمنان را بر طبق رسالتش تنها به اجتماع معاصر پیامبر محدود و منحصر نکرده بلکه آن را در طول نسلها و زمانها نیز قرار داده تا مشعل حق هم چنان فروزان باقی بماند و آیندگان پس از گذشتگان آن را حمل کنند،امّت به وسیلۀ آنان گسترش یابد و مسیر خود را ادامه دهد.
از تجلّیات اسم حکمت برای پروردگار پیروزمند،این است که نسل معاصر پیامبر را به فضیلت اسلام اختصاص نداده بلکه دیگران را به اندازۀ درجات ایمانی و کوششهای ستودۀ خود در فضل شریک آنان ساخته است،و اوست که میگوید:
« کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (1)-هر کس در گرو کاری است که کرده است.» [4-5]
آیه چهارم در همین سیاق تنظیم شده تا هر تصوّر محدود نژادی یا قومی را در مورد رسالت که گوید فقط به مردم مکه یا اعراب اختصاص دارد لغو و ابطال کند و تأکید کند که هدایت به سوی حق /15 مکرمت و مرحمتی است الهی که خداوند آن را به هر کس از آفریدگان خود بخواهد میبخشد.
« ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ -این بخشایش و فضل خداست.» امّا زبان و رنگ و تبار و دیگر صفات و مقیاسهای مادّی به خودی خود فضلی نیست که عرب بر غیر عرب،یا سفید بر سیاه،یا خویشاوند نزدیک بر غیر خویشاوند بدان فخر بفروشد،هرگز...
از آنجا که این بخشایش و فضل به خدای عزّ و جلّ اختصاص دارد و او صاحب اختیار است که از آنچه میکند او را نمیپرسند پس هیچ کس حق ندارد که
1) 24) -المدّثّر38/.
ادّعای اختصاص آن را به خود کند و دیگر مردم را از آن بینصیب شمارد،چنان که یهودیان و نصرانیان کردند،و از این رو انواع فلسفههای شرک آمیزی ساخته شد که خدا را در بند و مرهون ارادههای آفریدگان پنداشتند،منزّه است او از آنچه مشرکان توصیف میکنند. (1)
« یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ -به هر که خواهد ارزانیش دارد و خدا را فضل و بخشایشی بزرگ است.» در نجات بخشیدن مردم از جاهلیّت و گمراهی آشکار به نعمت پاکیزگی و دانش و رهیابی.و نه چنان است که یکی(از تحلیل گران)در تحلیل خود دربارۀ تغییر تمدّن آفرینی که در تاریخ شبه جزیره(عربستان)پنداشته آن را به حالتی از تکامل طبیعی که برای دیگر امّتها روی میدهد ارجاع داده و مشابه آنها دانسته، هرگز...بلکه همان فضل الهی است و گفتۀ خداوند:« یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ -آن را به هر کس بخواهد میدهد،»این سخن را نفی میکند که تاریخ بضرورت در مسیر سقوط دهنده قرار دارد و رو به نشیب است،چنان که بعضی پنداشته و ادّعا کردهاند و اعتقاد دارند نسل اوّل همیشه بهترین و برترین نسلهاست،هرگز...براستی، پروردگار ما صاحب فضلی بزرگ است،پس هر نسل و در هر عصر و در هر جایی رو به سوی خدا آورد،خداوند آن نسل را مشمول فضل بزرگ خود قرار میدهد.
این آیه از سویی دیگر مدخلی است برای انعطاف سیاق بیان به جانب سخن گفتن از یهودیان که ادّعا میکنند فضل خدا(رسالت و پیامبران او)مخصوص ایشان است،ولی مسئولیّت رسالت را تحمّل نکردند،بلکه به پوستها و ظواهر متشبّث شدند،و صرف گزینش خود را از طرف خداوند برای نزول رسالت فضل و برتری ساختند، /15 و بدان افتخار میکنند،ولی به نام آن از التزام به مسئولیّتهای خود میگریزند...بلی،بیگمان رسالت خدا فضلی است بزرگ،ولی هیچ کس به فضیلت و کرامتی به وسیلۀ آن نمیرسد مگر با عمل کردن و تحمّل مسئولیّت، امّا اگر
1) 25) -مأخوذ از تعبیرات قرآنی در بسیاری آیات از جمله سورۀ انعام،100، سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ -م.
اعراب تنها بدین نکته اکتفاء کنند که پیامبر خدا از آنان بود،و آیات خدا در میان آنان نازل شد،بیقین امری است خطرناک که کار آنان را به همانجا خواهد کشاند که پیش از آنان کار یهودیان را کشانید و چنان شدند که خدای تعالی آنها را وصف کرد و گفت:
« مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً -مثل کسانی که تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمیکنند،مثل آن خر است که کتابهایی را حمل میکند.» علم و دانش را در بر دارد ولی از آن هیچ بهرهای نمیبرد،و در این تشبیه دقّتی است رسا،حمل رسالت به گردآوری و نگهداری متون آن در جیب و طاقچههای کتابخانه یا جمع کردن و کشیدن بار آن بر سر و شانه نیست،هرگز...و گرنه خر برای حمل تعدادی بیشتر و مقداری سنگینتر از کتابهای رسالت توانایی دارد،حمل رسالت به تطبیق دادن آن(بر واقعیات)و التزام بدان در زندگی است، زیرا رسالت همانا ارزشهاست و مادّه نیست.شاید این مثل اشاره به عالمان بدی است که امانت علم و دین را مراعات نکردند،بلکه از آن برای مصالح شخصی و خواهشهای نفسانی بهره جستند،زیرا آنان بارزترین مصداقهای کسانی هستند که مسئولیّت رسالت به آنان سپرده شده،و برای هیچ کس شکّی باقی نیست که انحرافی که یهودیان بدان رسیدهاند،و هم چنان نیز در آن رهسپارند به سبب مدّعیان علم و دین بود.آیا مگر نه این که آنان امروز به نام تورات با اسلام میجنگند؟و مگر نه این که حرمت مسجد اقصی را به نام دین و به فتواهای احبار(عالمان یهود) هتک میکنند؟و مگر نه این که علیه مردم ستم میورزند و دست به ترور میزنند؟ بلی،پس در این صورت تورات نیست که این انحرافات را به آنان دیکته میکند، زیرا تورات رسالت خداست-رسالت الفت و محبّت و صلح-براستی خداوند انسان را بر بسیاری از آفریدگان خود کرامت داده و به بهترین وجه برتری داده است،اما به چه چیز؟آیا به ستبری پیکر و نیروی مادّی او؟هرگز...زیرا بسیاری از جانداران به پیکر از او نیرومندتر و بزرگترند،ولی کرامت آدمی به خرد و پیروی از
رسالتهای خداست.پس برای داعیه داران تورات در حالی که با هدایت خرد مخالفت میورزند،و رسالت خدا را تکذیب میکنند،جز این که به خر تشبیه شوند چه باقی مانده است؟ /15 « بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ -بد مثلی است مثل مردمی که آیات خدا را دروغ میشمردهاند.» آنجا که به تحقیق آن آیات راه و وسیلهای است که انسان را به صلاح و ارزشهای نیک(یعنی هدایت)رهبری میکند،راهی را که بدان سو میرفت گم کردند و در گمراهی و ظلم به خبط و خطا دچار شدند.شاعران دربارۀ این مثل شعرهایی به نظم درآوردهاند که شاید طرفهترین آنها گفتۀ یکی از آنان باشد که گوید:
راویانی که نسبت بدانچه حمل و نقل میکنند نادانند مانند شترهایی هستند که جزوهدان بر آنان حمل میشود نه بار بردن شتران سودی به جزوهدان دارد و نه شتر از کشیدن بار جزوهدان سودی میبرد.
« وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ -و خدا ستمکاران را هدایت نمیکند.» چرا اینان از ستمکاران شمرده شدهاند؟به نظر میرسد بدین سبب که امثال اینان-دین فروشان و داعیهداران علم-بیگمان تطبیق روح آیات را رها میکنند و آنها را تکذیب میکنند و از مواضع خود منحرف میسازند تا از عیّاشان و مستکبران درهمی چند به دست آورند،پس نزد خدا به آنان ملحق میشوند و از ستمکاران به شمار میآیند.و چون خداوند ستمکاران را هدایت نمیکند اینان از چارچوب و حلقۀ عالمان به خدا بیرون میآیند و ممکن نیست سفیران میان خدا و بندگان مؤمن او شوند،و آراء آنها حجّتی شرعی نمیشوند،زیرا آن آراء و فتواها برانگیخته از وسوسههای شیطان است نه وحی رحمان،و از اینجاست که شرع مقدّس فقیه غیر عادل را هیچگاه فقیه نمیشمارد.
[6-7]
یهودیان به ورطۀ تکذیب و ستمگری نسبت به آیات در افتادند و مصداق مثل خدا دربارۀ خود بودند« کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً -مانند مثل
آن خر که کتابهایی را حمل میکند،»ولی کوشیدند که رابطۀ ظاهری با رسالت خدا را نگهدارند تا از مردم ساده دل به نام آن بهره جویند،پس ادّعا کردند که دین به احتکار آنان درآمده و منحصر به آنان شده و تنها آنانند که نماینده شرعیّت دینی هستند و کسی که جرأت کند سخنی از /15 رسواییهای آنان گوید مرتدّی است که قتلش واجب است،و تنها آناناند که بدون دیگر مردم ملّت برگزیدۀ خدایند،در حالی که قرآن آنها را در برابر محکی وجدانی قرار میدهد تا ادعاهایشان را رسوا کند،با آزمایشی از خلال ژرفترین صفاتی که در نفوسشان ریشه دارد و آن چیزی جز زندگی دوستی و حبّ بقا نیست« وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ (1)-آنان را از مردم دیگر، حتی از مشرکان،به زندگی اینجهانی حریصتر خواهی یافت و بعضی از کافران دوست دارند که هزار سال در این دنیا زیست کنند.» « قُلْ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -بگو ای قوم یهود،هر گاه میپندارید که شما دوستان خدا هستید،نه مردم دیگر،پس تمنّای مرگ کنید اگر راست میگویید.» حال پرسش این است:آیا این به امتحان طلبی به عنوان محکی برای شناختن راستین یا دروغین بودن آنان مناسب است؟فرض کن آنان از خدا آرزوی مرگ کردند،آیا این ثابت میکند که آنها دوستان خدایند؟پاسخ میدهیم این به امتحان طلبی بر سه معنی حمل میشود:
اوّل:یهودیانی که آن روز پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آنان را به امتحان طلبید و با آنان مباهله کرد،اگر آرزوی مرگ میکردند در همان لحظه میمردند،پیامبر خدا گفت:«اگر آرزوی مرگ میکردند بیگمان تا نفر آخرشان میمردند.» (2)
دوم:دوستان راستین خدا اگر از او آرزو کنند که با مرگ،آنان را به دیدار خود نایل کند به سبب وزن و اعتبار دعایشان در ترازوی خدای عزّ و جلّ،میمیرند.
سوم:آرزو کردن در اینجا مقیاسی است از دیدگاه وجدانی،و تنها سخن گفتن از آن نیست(بلکه مراد آن است که از صمیم قلب آرزو کنند)،در حالی که یهودیان دلهای خود را از دنیا دوستی و حبّ بقا انباشته بودند چنان که حتی یک تن از آنان نیز هرگز آرزوی مرگ نمیکرد،و این به سبب کفر آنان نسبت به آخرت و آگاهی آنان از این امر بود که هیچ چیزی در آخرت ندارند،و این مقیاسی است که به وسیلۀ آن دوستان خدا از دیگران بازشناخته میشوند،زیرا در تورات نوشته شده است: /15 «دوستان خدا آرزوی مرگ میکنند،» (1)و در خبر از ابی عبد اللّٰه(علیه السلام)آمده است که گفت:«مردی نزد ابو ذرّ آمد و گفت:ای ابو ذرّ از چیست که ما از مرگ اکراه داریم؟گفت:برای آن که شما دنیا را آباد و آخرت را خراب کردید،از این رو اکراه دارید که از آبادی به ویرانی منتقل شوید،» (2)امّا دوستان کسانی هستند که آخرت خود را آباد کردهاند و دوست میدارند که بدانجا منتقل شوند،و یهودیان چنین نیستند.
« وَ لاٰ یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ -و آنان به سبب اعمالی که پیش از این مرتکب شدهاند،هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد.» چگونه مرگ را آرزو کنند در حالی که مرگ پلی است که انسان را به دیدار خدا و پاداش از جانب او میرساند و آنان خطاها و گناهان خود را پیشاپیش به آن سرا فرستادهاند؟کارها و افکار آنان دنیا دوستی و حبّ بقا را در میان ایشان محکم و مؤکّد ساخته و از سوی دیگر از دیدار خدا و آخرت اکراه دارند چه اگر توانسته باشند مردم را فریفته باشند که دوستان خدایند و حقیقت خود را پوشانده باشند هرگز نمیتوانند هیچ گاه خدا را بفریبند.
« وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ -و خدا به ستمکاران داناست.» اگر این صفت در مورد دیگر یهودیانی که از تورات منحرف شدهاند صادق باشد بیگمان در مورد علما و احبار آنان که به زندگی چسبیدهاند صادقتر است،اما چه زندگیی،و در برابر چه بهایی؟زندگی،خواری و دنباله روی و توهینپذیری،و به بهای از دست دادن دین و عزّت و چه بسا آسایش و راحت خود.و پناه میبرم به خدا هنگامی که عالم ترسو شود،زیرا او نه تنها خود را پیرو خوار جبّاران و قدرتمندان میکند بلکه هم چنان پیروان خود را گروهی خوار و سرسپردۀ هر حکمران ستمگری میسازد،و خطّی شکستگرایانه و توجیه کننده با افکاری منفی که میپراکند و تحریفهایی که در متون و نصوص دینی به عمل میآورد،در اجتماع ترسیم میکند.
این روش در میان علمای یهود و نصرانی و پارهای از علمای مسلمانان که /15 هم چنان در نهان و آشکار سر بر آستان پادشاهان دارند جاری و معمول است،با هر ده انگشت خود بر جرایم و خلافکاریهای آنان امضا مینهند و اثر انگشت میگذارند و سیل فتواهای دروغین را هر قدر خواستند پیمانه میکنند و جاری میسازند،و ارادۀ عامّۀ مردم را فریب میدهند و نصوص دین را جعل و تحریف میکنند.بیقین آنان راهزنان راه خدایند،چنان که در حدیث قدسی آمده،و خطرشان برای اسلام از خطر هزار تیغ و هزار تفنگ بیشتر است،« هُمُ الْعَدُوُّ... قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ (1)-ایشان دشمناناند...خدایشان بکشد،به کجا منحرف میشوند.» آنان باید بدانند که هر چند که مردم یا خود را بفریبند،بیگمان خداوند به آنان داناست و بر حسب علم ذات سبحان خود نه بر حسب فریب و ظاهرسازی آنان، ایشان را به پای حسابرسی میکشاند و با خواری و ذلّت به دوزخشان میافکند.
[8]
« قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِیکُمْ -بگو آن مرگی که از آن میگریزید شما را درخواهد یافت.»
1) 30) -بخشی از آیه 4،سورۀ منافقون.
در خبر است که امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(علیه السّلام)در خطبۀ خود به مردم گفت:«ای مردم!هر کس آنچه را از آن میگریزد درخواهد یافت،و اجل خود را بدو میرساند،و گریز از آن همان رسیدن و دریافتن آن است،» (1)و امام صادق(علیه السّلام)گفت:«سالها را میشمارند،سپس ماهها را،سپس روزها را،سپس ساعتها را،آن گاه نفسها را میشمارند،پس چون اجلشان فرا رسد ساعتی دیر یا زود نمیکنند.» (2)چنین است انسان و هر جانداری که زمان وعدهای با مرگ دارد و عمر مرکبی است که گام به گام ما را به سوی وعدهگاه سرنوشتمان میبرد،و هر لحظهای که بر ما بگذرد مهلت زندگی ما را به همان اندازه میکاهد،پس بر ما واجب است که روزهایی را که در پیش داریم به عنوان طول عمرهای خود حساب نکنیم و نگوییم مثلاً فلانی عمر درازی دارد و عمرش هفتاد یا هشتاد سال است،بلکه حقیقت این است که این مقدار از عمرش کاسته شده است.وانگهی آیا مرگ پایان حرکت و سیر بشر است که عنان نفس خود را رها سازد و در زندگی به هر جا میخواهد برود و هر چه میخواهد بکند؟!بیگمان مرگ پلی است به سوی حساب و پاداش،و حسابرس همان خدایی است که هیچ چیزی بر او پوشیده نیست، /15 امّا زندگی دنیا نیز زندگی برای بیهودهگرایی و بازی و سرگرمی نیست،بلکه عرصۀ مسئولیّت و التزام در برابر خدا به آن چیزهایی است که بدانها امر یا از آنها نهی کرده است.
« ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -سپس نزد آن دانای نهان و آشکارا برگردانده میشوید تا به کارهایی که کردهاید آگاهتان سازد.» برای انسانی که با مبارزطلبی زمان و مرگ روبرو است سزاوار است که به
ایمان و عمل مسلّح شود،زیرا این دو گانه راه استفاده از فرصت عمر هستند،حال که بشر از گریز از مرگ ناتوان است،پس شکی نیست که میتواند عاقبت نیک را با عمل صالح اختیار کند،که این کشتی نجات و تنها ترازوی سنجش در پیشگاه خداوند است،نه تبار و نسب یا پیوستگی ظاهر.
[9]
و این چنین خداوند آیۀ پیشین را مقدّمهای قرار داد تا از جمعه به عنوان عید این امّت سخن گوید و تأکید بر استقلال آن در میان شعایر این امّت به اضافه استقلال آن در رسالت این امّت از دیگر امّتها،چون نصرانیان و یهودیان کند که هر یک رسالت خود(تورات و انجیل)و عید خویش(شنبه و یکشنبه)را دارند، (1)قرآن در این سوره نماز جمعه و روز جمعه و مفهوم حقیقی آن را در برنامۀ اسلام عطا میکند،پس جمعه در سطح خارجی نشانۀ استقلال و در سطح داخلی نشانۀ وحدت و بهم پیوستگی است.
از این جهات و جهاتی دیگر دعوت الهی به برگزاری نماز جمعه و ترک هر کاری اعمّ از سرگرمی و داد و ستد و دیگر امور دنیایی شبیه آنها بدان هنگام فرا میرسد،و بدین گونه برگزاری نماز جمعه نزد بعضی از مسلمانان(مذاهب و علمای آنان)به اجماع امّت با گرد آمدن شرایط آن امری واجب میشود.در کتاب من لا یحضره الفقیه روایت شده است:«در مدینه هنگامی که مؤذّن اذان روز جمعه را میگفت،منادی بنا بر گفتۀ خداوند«آیۀ جمعه»حرمت خرید و فروش را در آن هنگام ندا میکرد.» (2)/15 امام باقر(علیه السلام)اهتمام نسل اوّل مسلمانان را به نماز جمعه توصیف میکند و میگوید:«به خدا سوگند به من خبر رسیده است که اصحاب پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)از روز پنجشنبه برای نماز جمعه آماده
میشدند،» (1)و از جابر بن عبد اللّه آمده است که گفت:«ما با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)نماز میگزاردیم که کاروانی شتران با بار برسید،مردم به سوی آن کاروان رفتند و جز دوازده نفر که من نیز جزو آنها بودم باقی نماندند،پس این آیه «آیۀ 11»نازل شد. (2)و ابو مالک حسن گفت:مردم مدینه دچار گرسنگی و گرانی نرخها شدند،پس دحیة بن خلیفه از طریق تجارت از شام روغن آورد،و در همان حال پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)خطبۀ روز جمعه را میخواند،چون مردم دحیه را دیدند از بیم آن که دیگران(در خرید)سبقت گیرند،در بقیع به نزد او رفتند (و به سودا پرداختند)،و همراه پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)جز تنی چند اندک نماندند،پس این آیه نازل شد،و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«سوگند به آن که جان من به دست اوست اگر همه به دنبال او میرفتید چنان که یک تن از شما باقی نمیماند،همانا این درّه آتش به سوی شما سرازیر میکرد.» (3)ولی بسیاری از فقهای اسلام وجود حکومت اسلامی و امام عادل را شرط برگزاری نماز جمعه میدانند،و شاید این از آن روست که نماز جمعه از شعائر سیاسی دینی است و شایسته نیست که ستمگران در گمراه کردن مردم و تحمیل خود از آن سوء استفاده کنند،زیرا نماز جمعه از مهمترین و برجستهترین مناسبتهایی است که مسلمانان در آن گرد میآیند و این گردهمایی به طاغیان و گردنکشان اجازه و امکان میدهد که از منبری که انبوه مردم پیرامونش گرد آمدهاند برای گمراه کردن اجتماع سوء استفاده کنند،و ما در تاریخ میخوانیم که چگونه خطبههای جمعه محور جنگ با دوستان خدا شد،چنان که حزب اموی در برابر امام علی و اهل بیت(علیهم السّلام)چنین کرد،و چنان که امروز میبینی علمای بد چگونه دو خطبۀ جمعه را بلند گویی از بلندگوهای طاغیان ساختهاند تا آنجا که خطبههای خویش را از خود حکومتها میگیرند و برای این کار مزد دریافت میکنند.
این چنین در حدیث منقول در کتاب الدعائم عن علی(علیه السلام)آمده است که گفت:«حکم(قضاوت)و اجرای حدود و نماز جمعه جز برای امام یا کسی که امام او را میگمارد درست نیست.» (1)همچنین سماعة در موثّقه از امام صادق(علیه السلام)روایت کرد که گفت:دربارۀ نماز جمعه از ابی عبد اللّٰه(صادق علیه السّلام)پرسیدم،گفت:«با امام(منصوص)دو رکعت است،و امّا کسی که به تنهایی(فرادی)میخواند چهار رکعت است،و گر چه دسته جمعی بخوانند». (2)
در خبر منقول از امام رضا(علیه السّلام)آمده است که گفت:«اگر پرسنده گفت:چرا نماز جمعه در صورتی که با امام باشد دو رکعت شده و اگر با غیر امام باشد دو رکعت دو رکعت(چهار رکعت)؟گفتهاند به عللی چند،از جمله:این که انسان از راه دور به نماز جمعه میآید و خداوند عزّ و جلّ دوست دارد به سبب رنجی که در رساندن خود متحمّل شدهاند،مراسم نماز را بر آنان سبکتر سازد،و از جمله:
این که امام آنان را برای خطبهها متوقّف نگاه میدارد،در حالی که ایشان منتظر نمازند و هر کس منتظر نماز باشد چنان است که در حال گزاردن نماز تمام و کامل است،و از جمله:این که روز جمعه عید است و نماز عید دو رکعت است،و به جای دو خطبه قصر نشده.پس اگر پرسنده گفت:قرار دادن خطبه برای چیست؟ گفتهاند:زیرا جمعه قرارگاهی عام است و خداوند خواسته است وسیله و سببی برای امام باشد که مردم را اندرز دهد و به طاعت تشویق کند و از نافرمانی و معصیت بترساند و آنان را بر آنچه به مصلحت دین و دنیاشان میداند موافق سازد و از آنچه بر او درآمده،از ایمنی از خطرهایی که سود و زیانی در آنها دارند آگاه کند.
پس اگر پرسنده گفت:چرا دو خطبه قرار داده؟گفتهاند:برای این که یکی برای حمد و ثنا و تمجید و تقدیس خدای تعالی باشد و دیگری برای حوایج و عذرها و
نذرها و دعاها و آنچه میخواهد از امر و نهی خود و آنچه به صلاح یا فساد منجر میشود،به مردم بیاموزد». (1)
همچنین علاّمه شیخ حسن نجفی اجماع طایفه(علمای شیعه)را بر شرط بودن امام عادل(حاکم)نقل کرده تا به چهل شهادت بر این اجماع رسیده است، (2)از جمله گفتۀ کرکی:در وجوب(نماز)جمعه سلطان(صاحب سلطۀ)عادل شرط است و او همان امام یا نایب او است عموما یا در نماز جمعه به اجماع ما. (3)
ولی پرسش این است:آیا این اجماع دلالت بر این دارد که شرط وجوب نماز جمعه وجود هر امام عادلی است یا بویژه امام معصوم از اهل بیت(علیهم السّلام)؟به نظر من این قضیّه به موضوع ولایت عامّۀ فقیهان عادل مربوط میشود، پس کسانی که چنین میبینند که اینان ادامۀ حکم معصومان(علیهم السّلام)و دارای نیابت عامّه از جانب ایشاناند و بر اینان است که تمام واجبات شریعت را از اقامۀ حدود،و واجب ساختن جهاد،و زکات و...و...تطبیق دهند(و اجرا کنند)،و پیداست که نماز جمعه بزرگتر از برپا داشتن حدود و دفاع از نوامیس مسلمانان نیست،پس این نیز یکی از شؤون ولیّ فقیه حاکم است،امّا کسانی که برپا داشتن حکومت اسلامی را در غیبت امام معصوم تصوّر نمیکنند،(نماز)جمعه را نیز جایز نمیدانند،زیرا در اغلب،اذن امام را در مورد آن شرط میدانند و(نماز) جمعه را مانند حدود و قصاص و جهاد از شئون او میشمارند.
بلی،روش اغلب فقیهان اختیار(نماز)جمعه است با وجود مجتهد عادل یا حتی با امام جماعت عادل در شرایط آزادی،و با فقدان حکومت اسلامی عادل،از اینجاست که در المعتبر آمده است:
سلطان عادل یا نایب او شرط وجوب(نماز)جمعه است و این گفته علمای ماست.و ابو حنیفه گفت:وجود امام شرط است و گر چه جایز باشد،و شافعی
گفت:شرط نیست.و قول او را چنین رد کرد که اعتماد و استناد ما به کردار پیامبر است،او امام جمعه تعیین میکرد-و خلفای بعد از او نیز-هم چنان که برای قضاوت تعیین میکرد،و هم چنان که درست نیست کسی بدون اذن امام خود را به قضاوت منصوب کند در /15 امامت جمعه نیز چنین است.سپس گفت:آیا فقیهان مؤمنان-در حال غیبت-و امکان اجتماع و خواندن دو خطبۀ نماز جمعه چنین حقی دارند؟علمای ما بر عدم وجوب رأی دادهاند و در مستحبّ بودن اقامۀ آن اختلاف کردهاند و مشهور استحباب است». (1)
روز جمعه روز عید مسلمانان و سرور و آقای روزهاست و شب جمعه شب عبادت و تهجّد و نماز شب گزاردن است.در این روز مردم به راز و نیاز بیشتر به درگاه پروردگار و پرداختن به مستحبات و زیارت قبور برای یادآوری از مردگان و طلب رحمت برای آنان و عبرت گرفتن از سرنوشتشان،فرا خوانده میشوند،بویژه زیارت مزار ائمۀ هدی(علیهم السّلام)و مرقد سید الشهداء ابی عبد اللّه الحسین(علیه السّلام)،و تجدید عهد با پیامبر و اهل بیت او و امام حجّت(علیهم السّلام)،با رهسپاری و پایداری بر خط رسالت.
هم چنان که صلۀ رحم و توجّه به بیچارگان و بینوایان و دیدار با برادران در این روز شریف شایسته است.
هم چنان که شایسته است آدمی در این روز به حساب خود برسد و خود را ارزیابی کند تا بر پیروی از برنامههای درست و مقاومت در برابر انحرافات و گمراهیها تجدید عزم کند،و بطور کلّی،براستی که روز جمعه روز بازی و سرگرمی و بیهوده گذرانی نیست بلکه فرصتی است برای مؤمن که تمام وجود خود را صرف عبادت و ذکر خداوند با بهترین اعمال در آن روز کند که نماز جمعه با واجبات و خطبهها و مظهر اجتماعی خود باشد.و این ندای خداوند و دعوت او دائر بر التزام بدان و برپا داشتن آن است که میگوید:
1) 43) -موسوعة جواهر الکلام،ج 11،ص 153.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نُودِیَ لِلصَّلاٰةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلیٰ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون ندای نماز روز جمعه در دهند،به نماز بشتابید و داد و ستد را رها کنید.» /15 پس در این صورت هر مؤمنی مکلّف است که اگر مانعی مشروع در پیشگاه خداوند مانع او نشود،به این فرمان الهی گردن نهد و آن را عملی کند،و وقتی خداوند هر هفته مؤمنان را به نماز جمعه فرا میخواند بیگمان این فریضهای است که به عنوان مقیاس و وسیلۀ سنجش وحدت امّت و آزمون صدق ایمان آن بسته به میزان هماهنگی و فرمانبرداری از این تکلیف ربّانی حکیم،به کار میرود و باقی میماند.
وقتی قرآن مؤمنان را به دویدن و شتافتن-شتافتن روح پیش از کالبد-به سوی فضیلت و ذکر خدا ندا میزند،ما باید قبل از هر چیز خود را از زنجیرها و بندهایی که ما را سنگین کرده و بر زمین میکشاند،هر چه باشد خواه مادّی یا معنوی،آزاد کنیم،و این اندیشه رابطۀ میان دعوت به شتافتن به ذکر خدا و امر به ترک دیگر امور دنیا همچون داد و ستد را هنگام نماز جمعه برای ما تفسیر میکند.
بسیاری از فقیهان مسلمان بر حرام بودن داد و ستد هنگام نماز جمعه فتوی دادهاند،حتی برخی قایل به باطل بودن عقد بیع از اساس در صورت واجب آمدن نماز جمعه با حصول شرایط لازم آن،شدهاند.محقق در شرایع گوید:اگر(هنگام ندای نماز جمعه)فروخت گناه کرده ولی بیع بنا بر اظهر صحیح است.سپس علامه شیخ حسن نجفی دربارۀ این حکم گوید:اشهر،بلکه مشهور نقلا و تحصیلا همین است. (1)
شاید انسان در نخستین نظر که بدین حکم الهی میاندیشد احساس کند که این حکم با مصالح او مخالفت دارد،ولی هنگامی که آن را از ابعاد گوناگونش بررسی کند و خود به درجهای والا از آگاهی نسبت به حقایق زندگی رسیده باشد
1) 44) -الجواهر،ج 11،ص 306.
در مییابد که این حکم متضمّن خیر دنیا و آخرت برای اوست،هم چنان که قرآن وصف کرده:
« ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -اگر دانا باشید،این کار برایتان بهتر است،» و از جمله آن خیرها وحدت اجتماع مسلمانان است،و هشیاری و رهیابیی که در امور دین و دنیا از دو خطبۀ نماز حاصل میکنند،و همچنین توفیقاتی الهی که /15 به نمازگزارانی که دعوت خدا را پاسخ دادهاند اختصاص دارد،و اینک پارهای اخبار که گوشهای از فضیلتهای جمعه را بیان میکند.
پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«افّ بر مردی که وجود خود را در هر جمعهای وقف کار دین خود نکند و به مراقبت آن نپردازد و دربارۀ دین خود نپرسد». (1)
حضرتش(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«براستی که شما را هر جمعه حجّی و عمرهای است،حجّ همان رفتن شما به میعادگاه جمعه است،و عمره انتظار پس از نماز جمعه است». (2)
امام باقر(علیه السّلام)گفت:«چون روز جمعه شود فرشتگان مقرّب با برگهایی از نقره و قلمهایی از طلا فرود آیند و بر کرسیهایی از نور بر درهای مسجد نشینند و نام مردم را در جایگاههای فرود آمدن خود به ترتیب یکم و دوم بنویسند تا امام بیرون آید،چون امام بیرون آید دفترهایشان را درنوردند،و هیچ روزی از روزها، جز جمعه فرشتگان به زمین فرود نیایند». (3)
امام صادق(علیه السّلام)گفت:«پایی نیست که به سوی نماز جمعه بدود مگر آن که خداوند پیکر صاحبش را بر آتش دوزخ حرام نکند»و گفت:«کسی که با آنان در صف اوّل نماز گزارد گویی در صف اوّل با پیامبر خدا نماز گزارده
است»و آن حضرت(علیه السّلام)گفت:«شما به اندازه سبقتی که در رفتن به نماز جمعه میگیرید در رفتن به بهشت بر یکدیگر پیشی میگیرد،و براستی که درهای آسمان برای بالا رفتن اعمال بندگان باز میشود».
[10]
از آنجا که اسلام به عنوان برنامهای کامل و فراگیر برای ابعاد زندگی انسانی آمده است، /15 خداوند آن را در اصول و احکامش متوازن و متعادل ساخته، به گونهای که هیچ بخشی در زندگی انسان به زیان بخشی دیگر انباشته و ستبر نشود،پس اسلام برنامه دنیا و آخرت،و دین و سیاست،و روان و کالبد است،و وقتی شخصیت انسان با رسیدن به مصالح مشروع از یک سو و التزام به فرایض واجب شده از سویی دیگر کامل میشود،دین در کنار و دوشادوش فراخواندن به التزام واجباتش به مراعات مصالح خود نیز فرا میخواند،و واجبات او را جایگزین مصالح و پیشرفتهایی که مردم در پی آناند نمیسازد.
از این رو میبینیم که قرآن در همان حال که مردم را به شتافتن به نماز جمعه امر میکند،بیدرنگ نیز به پراکنده شدن برای پرداختن به امور زندگی طبیعی و رسیدن به مرادها و هدفها،و دست یافتن به روزی و لقمۀ زندگانی فرمان میدهد.
و براستی دعوت به نماز روز جمعه و تحریم داد و ستد بدان هنگام برنامهای است برای پایهگذاری پراکنده شدن انسان مؤمن در طلب فضل و بخشایش خدا بر اساس هدایت ارزشها و ایمان.
« فَإِذٰا قُضِیَتِ الصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ -و چون نماز پایان یافت در زمین پراکنده شوید.» هر کس به سوی مقصد خود،و این دعوت متضمّن کوشش برای امور دنیا ما را بدین نکته رهنمون میشود که نماز و عبادت جایگزین و بدل از پرداختن به زندگی طبیعی و اجتماعی،چنان که پارهای از متصوّفه آن را فهمیدهاند،نیست.
دین برنامهای است برای سامان دادن به انسان و رهبری زندگی،مردم در آن فرصتی برای عبادت و برنامهای برای کوشش و کار مییابند.امام صادق(علیه السّلام)در تفسیر این آیه گفت:«من برای حاجتی که خدا آن را عهدهدار شده،سوار میشوم
(و به کار میپردازم).پرداختن من بدان کار جز برای این نیست که میخواهم خداوند مرا ببیند که در طلب حلال میکوشم.آیا گفتۀ خدا عزّ اسمه را نشنیدهای:
«آیه... فَإِذٰا قُضِیَتِ الصَّلاٰةُ... »آیا دیدهای که اگر مردی درون خانه رود و در را بر خود ببندد و سپس بگوید:روزی من بر من فرود میآید،چنین شود؟آیا او یکی از آن سه گروهی که دعایشان مستجاب نمیشود نیست؟راوی گوید:گفتم آنان کیانند؟گفت:...و مردی که چیزی دارد و در اتاق خود مینشیند و بیرون نمیرود و در تلاش معاش برنمیآید و نمیجوید تا آنچه را دارد میخورد،آن گاه به دعا میخواهد،پس بدو پاسخی ندهند» (1)آری،فضل خداوند و روزی او با کوشش و کار شتابان برای آن به دست میآید،و از این روست که خدای تعالی پس از دعوت به پراکنده شدن گوید:
« وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ -و رزق و فضل خدا را طلب کنید.» یعنی در آن هنگام شما در موقعیّتی قرار دارید که امید آن فضل و رزق میرود یا خود را در برابر فضل و بخششی از خداوند مییابید که رزق خود را از آن نصیب میبرید.
« وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -و خدا را فراوان یاد کنید،باشد که رستگار شوید.» و اهمیّت استمرار در ذکر خدا برای انسان،هنگامی که در زمین پراکنده میشود و رزق و فضل خدا را میجوید این است که او را از انحراف و گرفتار شدن به خطاها به سبب فراموش کردن خدا،بر کنار میدارد،پس کسی که خدا را به یاد دارد و ذاکر اوست به سوی حرام نمیرود و راههای کج و پیچ در پیچ را نمیپیماید و با مردم ناسره کاری نمیکند و به آنان زیان نمیرساند،و برای چنین کسی امید صلاح و رستگاری میرود.
1) 48) -نور الثقلین،ج 5،ص 327.
از لطایفی که در این آیه آمده این است که خدای تعالی میگوید:« فَإِذٰا قُضِیَتِ الصَّلاٰةُ -چون نماز گزارده شد،»با بنای فعل مجهول،در حالی که واجب میآمد که میگفت:«چون نماز گزاردید»،برای پیوند به خطاب مقدّم او به مؤمنان،ولی این صیغه بویژه حرمتی به وقت نماز میدهد به گونهای که هنگام نماز جمعهای که شرایط آن فراهم باشد بر کسی که در نماز با مسلمانان حضور یافته و یا عمداً حضور نیافته حرام است،و اگر عبارت به صیغۀ فعل معلوم میآمد:«چون نماز گزاردید»حکم فقط منحصر به نمازگزاردن میشد و غیر نمازگزاران را در بر نمیگرفت.
[11]
پس از آن که قرآن موضعگیری مؤمنان را نسبت به نماز جمعه ترسیم میکند-که عبارت است از شتافتن برای ذکر خدا و ترک داد و ستد در وقت آن- روند قرآنی به نقد پدیدۀ توجّه و گرایش به امور دنیا و مقدّم داشتن آن بر نماز میپردازد که اشاره به وجود ضعف ایمان در اجتماع و کاستی در سطح هماهنگی و همکاری با شعائر و برنامههای دین دارد.
« وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْهٰا وَ تَرَکُوکَ قٰائِماً -و چون تجارتی یا بازیچهای بینند پراکنده میشوند و به جانب آن میروند و تو را هم چنان ایستاده رها میکنند.» /15 از بیم آن که آن تجارت از دست آنها برود یا دیگران در آن سودا بر آنان پیشی گیرند،و این پدیدهای است حاکی از شکست در برابر افزونطلبی و گرایش بزرگ نفس به دنیا،که پرده از ضعف در ایمانی برمیدارد که اسلام آن را و هر چه را مربوط بدان است بر هر چیزی در زندگی فرزندان خود،مقدّم میخواهد.فقیهان و مفسّران از این آیه که پیامبر را پس از گرایش(مردم به سویی دیگر)ایستاده توصیف کرده حکم به مستحبّ بودن ایستادن امام را استفاده کردهاند.و از ابی بصیر مروی است که از او دربارۀ نماز جمعه پرسیدند:امام چگونه خطبه میخواند؟گفت:
ایستاده خطبه میخواند،زیرا خداوند به پیامبر میگوید:« وَ تَرَکُوکَ قٰائِماً -و تو را
هم چنان ایستاده رها کردند.» (1)قرآن این پدیدۀ منفی را که ناشی از رجحان دادن تجارت و بازی بر حضور در نماز است با بیان این نکته چاره میکند که آنچه با التزام و پیمودن راههای الهی از نزد خداوند میرسد بهتر از تمام اینهاست.
این آیه خود به اعتقاد به تناقض میان التزام به دین و دنیا دارای اشاره میکند،امری که پارهای در عمل بدان دچار میشوند و امکان جمع بین این دو را نمیبینند و از این رو دنیا را به لحاظ آن که نقد است بر آخرت نسیه ترجیح میدهند.و حقیقت اینکه خیر التزام و پیمودن راههای خداوند در زندگی،تنها منحصر به آخرت نیست بلکه شامل دنیا نیز میشود.
« قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَةِ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ - بگو آنچه در نزد خداست از بازیچه و تجارت بهتر است و خدا بهترین روزی دهندگان است.» پس کسی که تمامی خیر،معنوی و مادّی،و در دنیا و آخرت را«آنچه نزد خداست»میخواهد،براستی،راهش پیروی از راه استوار اوست،و چه خیری است در تجارتی که بر اساس رهنمود قرآن و تقوای الهی نهاده نشده باشد؟چنین تجارتی بذر طبقاتی بودن ناپسند و فقر را میکارد و سبب انحطاط اقتصادی میشود.
در ترتیب کلمات این آیه ملاحظهای در خور توجّه است.در آغاز که خداوند میخواهد پدیدۀ گسیختن از نماز را بیان کند تجارت را-که مهمتر است- بر لهو و بازیچه مقدّم میآورد،و این برای آن است که دامنۀ ترجیح امور دنیا را بر شؤون دین به وسیلۀ بعضی بیان کند،پس اینان کسانی هستند /15 که نه تنها تجارت مشغولشان میدارد بلکه نسبت بدانچه سادهتر و کمشأنتر از آن است یعنی بازیچه تأثیر پذیرند.و آنجا که میخواهد تأکید کند که آنچه نزد خداست برتر از آن چیزیست که ایشان به دنبال آن میروند چیز پستتر از لحاظ درجه را بر مهمتر مقدّم میدارد،
1) 49) -نور الثقلین،ج 5،ص 327.
پس آنچه نزد خداست نه تنها از بازیچه بهتر است بلکه حتی از آنچه بالاتر از آن است همچون تجارت نیز بهتر است.
بلی،پارهای مردم و از جمله بازرگانان از بیم زیانمندی(و عدم النفع)یا از ترس آن که روزیشان از دستشان برود پایبند شعایر دینی نیستند،ولی خداوند عکس این امر را برای آنان تأکید میکند و آن این است که نماز و بویژه نماز جمعه رزق و روزی میآورد،از آن رو که پیوند انسان به ضامن و بخشندۀ رزق و بلکه به بهترین رازقان و روزی رسانان است.
سورۀ منافقون
پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:«هر که این سوره را بخواند از شرک و دورویی در دین بر کنار میماند».
ثواب الاعمال و عقابها،ص 210 /15
در این سوره خط نفاق و دورویی در میان امّت رسوا میشود،و این امر با بیان نشانههای مسیر و روش آنان صورت میگیرد که تکلّف و ظاهرسازی در ابراز ایمان و فرمانبرداری از رهبری مکتبی است و زندگی کردن با دو چهره و دو شخصیّت:یکی از آن دو تظاهر به ایمان با سوگند و اهتمام ورزیدن به مظاهر دینی و مظاهر گوناگون و دیگری کفر عملی پنهانی،پس آنان از پذیرفتن و شناختن رهبری و رفتن به نزد آن که برای آنان آمرزش بخواهد،خودداری میکنند و همچنین خود را به صورت مانعی درمیآورند تا مرکز رهبری را به انواع راهها و روشها تضعیف کنند،و از آن جمله است جنگ اقتصادی علیه آن تا مردم از آن روی بگردانند و
طرحهایش تعطیل شود.ولی این آیات بر نقطهای محوری دور میزند که همان موضعگیری آنان نسبت به زندگی رسالتی از لحاظ مبدئی و نفسانی و اجتماعی و اقتصادی است.
سیاق آیات در پایان سوره در برابر این خط مکّارانه میایستد تا مؤمنان را به سوی حرکتی معکوس و دو چندان بر ضدّ مکر منافقان پیش راند،با دعوت مؤمنان به اینکه داراییها و فرزندان ایشان را(چنان که منافقان میخواهند)از ذکر خدا و جهاد در راه او باز ندارد،به سبب خسارت بزرگی که در آن است،و از سوی دیگر با تشویق مؤمنان بر پیشی گرفتن از اجل با انفاق از مال دنیا در راه او،به صورتی که ایشان را درروند ستیزه و مسابقه با مرگ و دشمن قرار میدهد،مسابقهای که دادههای آن عبارت است از:اجل /15 آینده،و تنها فرصتی اندک،و سرنوشت حتمی،و پیوستن یا به زیانمندان که سهمشان عذاب است و یا به گروه صالحان که نصیبشان بهشت است،و خردمند در چنین مسابقهای از به کار بردن تمام کوشش خود باز نمیایستد و هرگز فرصتی را تباه نمیسازد.
در آیات این سوره بیانی دربارۀ گوشهای از مبانی نفاق را میخوانیم همچون مخالفت با رهبری مکتبی،و استکبار و بزرگی فروشی بر مستضعفان و فقیرانی که پیرامون آنند،و فریفته شدن منافقان به اموالی که دارند.در اینجا این پرسش خودبخود پیش میآید:این گفتگوی دراز دامن درباره نفاق و منافقین(دو رویی و دورویان)در بسیاری از مواضع قرآن تا آنجا که خداوند سورهای را به نام آنان اختصاص داده،برای چیست؟و پاسخ چنان که به نظر من میرسد برای سه امر اصلی است:
یکم:برای بر حذر داشتن مؤمنان از خطر گرفتار شدن به نفاق و دورویی،و بویژه آن که مؤمن به گرفتار شدن به بیماری نفاق نزدیکتر است تا گرفتاری به کفر، پس در این صورت نیاز دارد که حدود این منطقۀ خطرناک و صفات اهل آن و راههای اجتناب از ورود در آن را برای رهایی از گزندهایش بشناسد.
دوم:برای جهت دادن به اهتمام رهبری مکتبی و جامعۀ اسلامی به خطر
این گروه در مسیر راهسپاری امّت و آیندۀ آن.
سوم:وانگهی تنوّع گفتگو از نفاق در قرآن کریم ضرورتی است که بحث و کاوش در این قضیّه آن را ایجاب میکند،به عقیدۀ من نفاق همان گریز انسان از برابر حقیقت است،پس او مطلبی را به اخلاص نمیپذیرد،و در عین حال بروشنی آن را رد نمیکند،و این حالت بنا بر اختلاف حقایق تفاوت دارد،پس نفاقی وجود دارد که کسانی که به خدای عزّ و جلّ ایمان ندارند دچار آن میشوند،و دیگری در رویارویی با رهبری مکتبی است و نوعی دیگر از آن در رویارویی با پارهای از قانونها و تشریعات الهی است.
به تعبیری دیگر،نفاق و دورویی همان جهتگیری بر عکس ایمان است، و از آنجا که ایمان بر تمام پهنۀ حقایق گسترده میشود،نفاق نیز به تضادّ و معارضه بر همان پهنه امتداد مییابد،و پرداختن قرآن به موضوع نفاق و دورویی در بسیاری از سورهها به قصد بررسی و چارهجویی فراگیر از جوانب گوناگون آن است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِذٰا جٰاءَکَ اَلْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ (1) اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (2) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ (3) وَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسٰامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ اَلْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قٰاتَلَهُمُ اَللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ (4) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (5) سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (6) هُمُ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ (7) یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی اَلْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لٰکِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (8) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (9) وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِی إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (10) وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اَللّٰهُ نَفْساً إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهٰا وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (11)
2[جنّة]
:یعنی نگهداری و مصون داشتن،و [الجنّة]
میکند،و الجنّة دیوانگی و جنونی که عقل را میپوشاند.
5[لوّوا رءوسهم]
:برای اعراض از حق سرها را برمیگردانند.و گفتهاند:زیاد جنباندن سرها به مسخره باشد.
[1]
وقتی هدف گفتگو از منافقان رسوا کردن آنان است آیات بر محور رابطۀ این گروه با رهبری مکتبی دور میزند،زیرا این بهترین شاخص بازشناسی آنها از دیگران است،چون آسان است که انسان به مجموعهای از شعائر و رسوم دین مانند نماز و رکوع و سجودی و روزۀ گرسنگی و تشنگی گردن نهد،و در پنهان داشتن نیّتهای حقیقی خود مهارتی به خرج دهد ولی بسیار دشوار است که در صلح و جنگ و در اقتصاد و سیاست و در اجتماع و خانوادۀ خود و در تمام جوانب زندگی روزانۀ خویش سرسپردگی دایم و فراگیری بدون تکلّف و سرپیچی و تناقض نسبت به رهبری الهی داشته باشد.وانگهی بارزترین انگیزههای منافقان سعی در رسیدن به سلطه و قدرت است و مهمترین استراتژی که آنان برای تحقق بخشیدن بدان میکوشند همانا رسیدن به مرکز رهبری در امّت اسلامی است با تأثیر گذاری بر تصمیمات آن یا با سیطره و چیره شدن تامّ و تمام بر آن،و آنها با هر مکر و حیلهای برای تحقق آن فعالیّت میکنند.و از جمله وسایلشان در این زمینه تظاهر به اخلاص نسبت به رهبری و نزدیکی جستن بدان با تملّق و تکلّف است.از این رو میبینی که آنان بیش از همۀ مردم نسبت به رهبری تظاهر به دوستی میکنند و نیّتهای پلیدی
را که نسبت بدان در دل دارند پنهان میکنند، /15 و ناگزیر باید بیداری و هشیاری تمام داشت که اینان جبهۀ حق را در ساعات حساس،هنگامی که مسلمانان درگیر معرکۀ جنگی یا در حال مبارزه هستند یا در حال فقدان رهبری یا خلاء توجیهی و ارشادی بسر میبرند،از مسیر خود منحرف نکنند.از اینجاست که نخستین آیات زنگ خطر را به شدت به صدا درمیآورد.
« إِذٰا جٰاءَکَ الْمُنٰافِقُونَ -چون منافقان نزد تو آیند.» پس آنان بدون هیچ مناسبتی که اقتضای تجدید دوستداری و بیعت کند،با عزم قبلی آهنگ دیدار رهبری میکنند و میآیند تا با تکلّف و تظاهر و تملّق گواهی دهند که او پیامبر است.
« قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّٰهِ -گویند:شهادت میدهیم که براستی تو همانا پیامبر خدایی.» در اینجا سه تأکید لفظی وجود دارد:« نَشْهَدُ -گواهی میدهیم»،و«إن- براستی»و«لام تأکید-همانا بیگمان»در حالی که ممکن بود که تنها بگویند « إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّٰهِ -که تو پیامبر خدایی»ولی آنها کلمه« نَشْهَدُ -گواهی میدهیم» را به قصد تأکید افزودند.و تمام اینها چیزی به حقیقت واقع امر نمیافزاید.بلی، اگر چنین شهادتی از طرف مؤمنی راستین داده میشد چیز تازهای در برداشت و میافزود،بدین لحاظ که او را بیش از پیش به سرسپردگی نسبت به رهبری وادار و تشویق میکرد و نشان از ارتقاء او در درجات ایمان داشت،و این همان حالت شهود و حضور در پیشگاه حقیقت رسالت است که مقتضی سرسپردگی کامل بدان و تحمل مسئولیتها و مبارزه و ستیزه با دشمنان آن برای استوار داشتن آن است.
در صورتی که چون منافقان در ادّعای این امر دروغ میگویند،هیچ سودی به ایشان نمیرساند.
« وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ -و خدا میداند که تو بیگمان پیامبرش هستی.» پس در این صورت گواهی آنها چیزی به واقعیت امر نمیافزاید هم چنان که
چیز جدیدی به زندگی آنها نیز نمیافزاید(و اعتباری به آنها نمیبخشد).
« وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ -و خدا شهادت میدهد که دورویان دروغگویاناند.» در این آیه ملاحظۀ ادبی والایی وجود دارد،چه خداوند اوّل و مستقیما نگفته است:« وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ... -خدا گواهی میدهد...»بلکه گفتۀ خود:
« وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ... -و خدا میداند...»را بر آن مقدّم داشته است،و این برای آن است که از سویی رسالت پیامبرش را به علم خود تأکید کند و از سویی دیگر دروغگویی منافقان را در ادّعای ایمان و دوستداری از طرف آنها به وسیلۀ گواهیشان با شهادت خود بدون نفی مضمون گواهی آنها تأکید کند.دروغ در اینجا به معنی مخالفت کلام آنها با واقع نیست،زیرا رسالت حق است و آنها نیز همان را به عبارت درآوردهاند،ولی دروغ به معنی مخالفت مضمون لازم این کلام و تعبیر با واقعیّت خود آنان است یعنی اظهار اعتقادشان به رسالت و رسیدنشان به سطحی که بر آن شهادت بدهند،دروغ است.امّا چرا پروردگار ما نگفت:«و اللّٰه یشهد إنک لرسوله-خدا شهادت میدهد که تو بیگمان پیامبر او هستی»؟چه بسا برای آن که علم خدا تمامش علم حضوری است که به سطح شهادت رسیده است،در حالی که شهادت نزد ما آدمیان با علم اختلاف دارد و مفهومش وسیعتر از آن است،زیرا علم به راههای مختلف به دست میآید امّا شهادت جز با حضور و دیدن به چشم خود ممکن نمیشود،و در سطحی فراتر از علم قرار دارد.(تفاوت میان آگاهی داشتن از چیزی و گواه بودن بر چیزی.) [2]
دروغزن با مبالغه لفظی احتیاط میکند که تهی مغزی سخن خود را بپوشاند،و دین ادّعاها و آرزوکردنها را نمیشناسد و نمیپذیرد زیرا این واقعیّات و مصداقهاست، (1)و از این رو رسوا کردن هر دعوی دروغینی که منافقان میسازند
1) 1) -وقتی به مادّۀ(صدق و صادقین)مراجعه میکنیم و آیاتی را که دربارۀ این کلمه وارد شده میخوانیم، این حقیقت برای ما روشن میشود که اسلام تنها به ادّعا اکتفاء نمیکند بلکه مصداق را میخواهد و هر مدّعی را گر چه مؤمن هم باشد در برابر محکم عملی و امتحان قرار میدهد،« لِیَسْئَلَ الصّٰادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ -تا راستگویان را از صدقشان بازپرسند.»الاحزاب8/.
ممکن میشود. (1)
از آنجا که دروغ همان مخالفت سخن یا ادّعا با حقیقت است پس منافقان دروغگویاناند،زیرا آنها به مقتضیات ولاء و دوستداری نسبت به رهبری و ایمان بدان پایبند نیستند بلکه در رفتار خود در برابر رهبری رسالتی بر خلاف شهادت خویش عمل میکنند.
« اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -از سوگندهای خود سپری ساختند و از راه خدا(مردم را)بازداشتند.» /15 جنّة به معنی سپر و پوشش است،و منافقان با افزونی قسم و سوگندهای سخت در اظهار ایمان به قصد پنهان سازی کفر و انحرافی که درآنند،خود را زرهپوش میکنند،و این از طبیعت آنها در هر زمان و مکانی است.و سوگندها منحصر به عبارات معمول و متعارف قسم:«و اللّٰه و باللّٰه و تاللّٰه-به خدا قسم» نیست بلکه شامل هر چیزی میشود که همین منظور را برساند،از قبیل سخن یا رفتاری که انسان انجام میدهد تا مردم او را باور کنند و بدو اطمینان کنند،مانند بلند کردن شعارهای تند و مبالغه در اهتمام به ظواهر،به عنوان مثال برخی از سازمانهای مزدور غرب را مییابیم که شعارهای چپ چپگرایانۀ افراطی بلند میکنند تا واقعیّت متناقض خود را پنهان دارند،هم چنان که میبینیم بعضی از آنها در ساختن مساجد و اتّهام دیگران به خروج از دین مبالغه میکنند،در حالی که میبینیم این نظام مانند آن دیگری تا گلوگاه در ورطۀ مزدوری بیگانه و خیانت و نافرمانی(از خدا)فرو رفته است.
قرآن آن گونه سوگندها را سپر خوانده است،نه از آن روی که حقیقت منافقان را میپوشاند و پنهان میدارد بلکه از این جهت که منافقان در برابر
1) 1) -مؤلّف دربارۀ شهادت خدا بحثی دارد که آن را در کتاب نگرشی نو بر اندیشۀ اسلامی،ترجمۀ حمید رضا آژیر مییابید.
عکس العمل مؤمنان و اجتماع که در صورت افشای حقیقت این گروه گمراه متوجّه آنها میشود،در حصار آن سوگندها و تظاهرها پناه میگیرند.
وانگهی نقش پلید و خطرناکی که منافقان در نهان ایفا میکنند همان بازداشتن مردم از راه خداست که در رهبری مکتبی نمودار شده،و از رهبری نیز به نوبۀ خود در حزب و خطّ او در اجتماع متمثّل و نمودار شده است،و این هر دو در نقطهای مرکزی تجلّی میکنند که همان رهبری مکتبی و همان راه خداست. (1)و با تمام تکلّف و تصنّعی که منافقان با سوگندهای مختلف،اظهار ایمان بدان میکنند، در واقع با آن میجنگند و مردم را از آن باز میدارند.و شهادت دادنها و سوگندهای اعلان شدۀ آنان جز دامهای شیطان نیست،و این صورتی از دروغگویی آنهاست که خدا بر آنها شهادت میدهد.
« إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -آنچه میکنند ناپسند است.» /15 این خاتمۀ آیه برای آن آمده است تا تأکید کند که منافقان صناعت کلام و زبانآوری و شعارهای درخشان را بخوبی میدانند،و در اظهار دوستی به رهبری هنرنمایی میکنند،ولی شایسته است که مؤمنان به آنان فریفته نشوند،زیرا کارهایشان کاملاً مناقض و مخالف گفتههایشان است.و این دو آیه تصویری روشن از نفاق و منافقان(دورویی و دورویان)به دست میدهند که میتوان آن را به سکّهای که دوروی دارد تعبیر کرد:یکی از آن دو مظهری است نیک و گیرنده و دیگری مخبری بد و زننده،یکی گلی است زیبا و سرزنده و دیگری خاری است زهرآگین و خلنده.
از ویژگیهای برنامه داشتن قرآن در نقد و سنجش اعمال و اشخاص این است که وقتی از عملی بد(مانند بازداشتن مردم از راه خدا)سخن میگوید بدی آن را تأکید میکند تا اقدام کنندگان بدان الگوی پیروی دیگران نشوند بلکه نمونههایی
1) 3) -اخباری بسیار وجود دارد که این معنی را میرساند:امام أبو الحسن(ع)گفت:«سبیل هو الوصی-راه همان وصیّ است»نور الثقلین،ج 5،ص 334.
برای پرهیز از آن باشند.و شاید کلمۀ«ساء:بد»ما را بدین نکته رهنمون است که اعمال منافقان آثاری بد در خود آنان و در اجتماع باقی میگذارد.
ضرورتی نیست که بازداشتن در مورد مردم ترسو تحقّق یابد بلکه گاه نتیجۀ فشارهای گوناگونی است که منافقان علیه مردم معمول میدارند،چون ترور بدنی و فکری و سیاسی و فشار اجتماعی و اقتصادی دوشادوش شایعه پراکنیهای آزار دهنده و انتشار فرهنگ فلسفی که وسایل گردنکشان و سازمانهای مزدور برای گمراه ساختن مردم و جنگ با رهبریهای رسالتی است،و بیگمان خطرناکترین دستههای منافقان برای دین و مردم همانا علمای بد هستند.امیر مؤمنان علی(علیه السّلام)این حقیقت را تأکید کرده،زیرا آنها به مظاهر اسلام ملبّس میشوند تا مردم را بفریبند، آن حضرت(علیه السّلام)گفت:«بیگمان سخن دربارۀ چهار کس که پنجمی ندارند به شما رسیده است:مردی منافق،متظاهر به ایمان و متصنّع به اسلام،گناه نمیکند،و به عمد خود را گرفتار دشواری نمیکند که به تکذیب پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)پردازد،چه اگر مردم بدانند که او منافقی دروغگوست سخنش را نمیپذیرند و او را تصدیق نمیکنند،ولی آنان گویند:این با پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)صحبت داشته و او را دیده و از او شنیده و از او گرفته است،و مردم حقیقت حال او را نمیدانند.خدای تعالی از منافقان به گونهای بایسته خبر داده و آنان را وصف کرده و ذات عزّ و جلّ او گفته است:« وَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسٰامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ (1)-چون آنها را بینی تو را از ظاهرشان خوش میآید،و چون سخن بگویند به سخنشان گوش میدهی.»سپس،بعد از آنها ماندند و به /15 پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به آتش با نیرنگ و دروغ و بهتان نزدیک شدند،پس تولیت کارها را به آنان سپردند و آنها را بر گردن مردم رسوا کردند،و به وسیله آنها دنیا را خوردند،و همانا که مردم با پادشاهان و با دنیا
1) 4) -المنافقون4/.
همراهند مگر آن که خداوند آدمی را نگاهدارد،پس این یکی از آن چهار است». (1)
[3]
در پایان آیۀ پیشین استفاده میکنیم که نفاقی که این گروه بدان رسیدند زاییدۀ همان لحظه نبوده،بلکه نتیجه تراکم و انباشته شدن سوابق اعمال بدی است که هنگامی که به سرای اسلام درآمدند از آنها پاک نشدند،و این فکر ما را بر آن میدارد که در گفتۀ خدای عزّ و جلّ تأمّل کنیم که گوید:« إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ -هر آینه خدا توبه کنندگان و پاکیزگان را دوست دارد،» پس مسیر انسانی که دیر زمانی از عمر خود را در گناهان غرق بوده جز با پاک شدن از سوابق بد با توبۀ پیوسته و پیاپی درست نمیشود،زیرا آثار گناه هر لحظه تهدید به انحراف میکند.از این روست که پروردگار سبحان ما گوید:
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا -این بدان سبب است که آنان ایمان آوردند.» پس هنگامی که ایمان را اختیار کردند چه بسا این امر نتیجۀ نفحهای الهی بوده که عرضۀ آن شدهاند و اشراقی بوده که بر دلهایشان تافته و تصمیم به ایمان گرفتهاند، (2)ولی رسوبات گمراهی پیشین را از خود نزدوده و پاک نکردهاند(و به ریشه کنی آنها نپرداختهاند)از این رو دیگر بار نموّ کرده تا آنجا که مسیرهای آنان را به راهی دیگر تغییر داده است.
« ثُمَّ کَفَرُوا -سپس کافر شدند.» در حالی که شایسته چنان بود که ایمان را در دلها و رفتارهای خود راسخ و استوار کنند و در پاکسازی خود از سوابق گمراهی و موجبات و انگیزههای آن جدیّت ورزند،ولی چنین نکردند و به پیروی خواهشها و مصلحتها به کفر برگشتند، یا ایمانشان ایمانی سطحی بود و شرایط و مصلحتها آنان را به قبول ایمان واداشته و فراخوانده بود،پس چون فرصتی مناسب یافتند /15 به شخصیّتهای حقیقی خود بازگشتند.
هنگامی که انسان به انحراف ادامه میدهد و بر کفر اصرار میورزد به درجهای میرسد که شرارۀ ایمان در دلش میمیرد و نور هدایت(عقل و فطرت و ایمان)در وجود او خاموش میشود،خود از هدایت سخنی نمیگوید و امید آن نیز بر او نمیرود.و این مرحلهای است که قرآن آن را«طبع-مهر نهادن»نامیده است.
« فَطُبِعَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ -پس بر دلهایشان مهر نهاد.» اما این مهر نهادن جبری از جانب خدا نبوده که بر آنها فرض و واجب شده باشد،بلکه نتیجۀ اختیار آزادانۀ کفر پس از ایمان به وسیلۀ ایشان و ادامه دادن به این راه است.و از آنجا که حکمت آفرینش رحمت الهی است« إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ (1)-مگر آنهایی که پروردگارت بر آنها رحمت آورده و آنها را برای همین بیافریده است.»پس خداوند بر قلب هیچ کس مهر نمینهد مگر آن که بداند که وی سزاوار آن است،و ممکن نیست که در آینده هدایت شود،و مهر نهادن به لحاظی از جنبههای خود،نوعی از عذاب در دنیاست با سلب شیرینی ایمان و هدایت،امّا در آخرت بیگمان منجرّ به جاودانگی در عذاب دردناک میشود.
در این آیه بیانی است برای مراحل انحطاطی که منافقان میپیمایند و آن سه مرحله است:(ایمان،کفر پس از آن،مهر نهادن بر دلها)،هم چنان که این آیه حاوی پرهیزاندن و هشداری است به مؤمنان به این که ایشان از طریق همین مراحل در معرض سقوط در نفاق قرار دارند.مگر نه آن که منافقان در آغاز مؤمن بودند و در پایان منافق شدند؟پس در این صورت هر مؤمنی ممکن است که اگر اسباب ایمانش باقی نماند،روزی از روزها منافق شود،زیرا ایمان کیان و موجودیّتی است متکامل و قایم بر اساس مجموعهای از عقاید و رفتارها و کارها،و کفر کیانی است مخالف و ضدّ آن،پس هر گامی که انسان از سرا و کیان ایمان به بیرون بردارد به همان اندازه وارد سرا و کیان کفر شده است.راستی و امانت و وفاداری از ایمان است،و دروغ و خیانت و وعده خلافی از کفر،و تعبیر نیکو از این حقیقت را در
1) 7) -هود119/.
نصوص روایات مییابیم که خویهای فلانی بخشی است از نفاق(دورویی)یا خصلتی است از /15 خصلتهای منافقان.در حدیث نبوی از پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمده است که گفت:«چهار چیز است که در هر که باشد منافقی تمام است، و هر کس خصلتی از این خصلتها را داشته باشد خصلتی از نفاق دارد تا آن را رها کند:چون امین قرار گیرد خیانت کند،و چون به سخن درآید دروغ گوید و چون عهدی بندد خلاف عهد کند و چون مرافعه کند از عدل بیرون رود». (1)
پس هر گاه کسی همه به شرّ پرداخت کافر میشود،و چون به شرّ محض اصرار ورزد بر دلش مهر مینهند. (2)به تحقیق بر دلهای منافقان که کفر و نفاق میورزند مهر نهاده شده تا بدانجا که با وجود این مهر هیچ وسیلۀ حسّی و عقلی باقی نمانده که آنان به ایمان و صلاح هدایت شوند یا بدان وسیله میان کفر و اسلام فرقی نهند.
« فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ -و آنان در نمییابند.» یعنی دلالتهای آیات را در نمییابند تا به حق هدایت شوند،نه از آن رو که خداوند گوش و چشم و دلهای آنان را از ایشان گرفته است،بلکه این همه را دارند ولی از آنها بهرهای نمیبرند،چنان که خداوند آنها را بدین سان توصیف کرده است:« لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ (3)-ایشان را دلهایی که بدان نمیفهمند و چشمهایی است که بدان نمیبینند و گوشهایی است که بدان نمیشنوند.اینان همان چهار پایانند حتی گمراهتر از آنهایند،» و هر گاه خرد آدمی از کار باز ماند و هشیاری و نیروی تمییز و تشخیص از
دست برود،آیا جز مظهر برونی و صورت مادی او چیزی باقی میماند؟و در این حال چه فرقی میان او و جانور یا جماد است؟پس عجب نیست که قرآن منافقان را در آن حال به چوبهایی که به دیوار تکیه داده شدهاند تشبیه کرده است.
[4]
سیاق آیه به بیان گوشهای از صفات پیوسته به شخصیت منافق میپردازد /15 که به وسیلۀ آنها در اجتماع منافقان از دیگران باز شناخته میشوند و عبارتند از:
1-افزونی توجّه به مظاهر دینی به قصد فریفتن مردم و برانگیختن خوشامد آنان،از این رو منافقان را میبینی که اثر سجود پیشانیها و زانوهایشان پینه بسته،یا برای حضور در مسجد و ایستادن در نخستین صف نماز جماعت بر یکدیگر پیشی میگیرند،و در نماز خود تظاهر بسیار میکنند،و جامههای خود را کوتاه میگیرند، و ریشهای خود را بلند رها میکنند،و به مظاهر شجاعت و شهامت ریا کاری مینمایند...و این چنین عقدۀ مظهر گرایی منافقان هر جا که سخت احساس کنند مظهر اهمیّت دارد روی مینماید،و از آنجا که گوهری درست ندارند،ناچارند در جستجوی چیزی برآیند که کفر و پلیدی خود را با آن بپوشانند،بویژه آنکه در اجتماع مسلمانان زندگی میکنند.
« وَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسٰامُهُمْ -چون آنها را بینی تو را از جسمها و ظاهرشان خوش آید.» 2-سخن نگارین گفتن،منافقان دربارۀ هر کلمهای که از دهانشان بیرون آید حساب میکنند و پیش از سخن گفتن بدان بسیار میاندیشند،اوّلا:برای آن که آنچه را پنهان میدارند باز نگوید.مگر نه آن که آدمی زیر زبان خود پنهان شده است؟و آیا پروردگار ما سبحانه و تعالی دربارۀ آنها نگفته است:
« وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ (1)-ایشان را از شیوۀ سخنشان خواهی شناخت»؟ و ثانیا:برای آن که به آراء باطل خود که هیچ بهرهای از حقایق واقع ندارد پشتوانهای بدهند،پس نقص دلیلها را با آرایشهای کلام جبران میکنند،و اجزاء
1) 11) -سورۀ محمّد30/.
سخن را یکا یک به گزین میکنند تا به دل شنونده راه جویند و او را گمراه کنند، پس ظاهر کلامشان پاکیزه و شیرین است امّا اگر به نهفتههای پشت آن و میان سطرهایش آگاه شوی زهری کشنده مییابی.
« وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ -و چون سخن بگویند به سخنشان گوش میدهی،» و قول،هر چیزی است که انسان به وسیلۀ آن با دیگران حکایت میکند، مانند گفتار و نوشتار،و چه بسیار است دهانها و قلمهایی مزدور که بر منابر و تریبونهای مسلمانان بالا میرود و در دوایر نشر فرهنگ و تبلیغات سر نهان میکند، /15 مردم را گمراه میسازد و طاغیان را بر آنها چیره میدارد و از تمام وسایل تبلیغاتی پیشرفته و امکانات بزرگ برای تسخیر گوش و توجّه مردم بهره میجوید،و چه بسیار است شعارهای خیره کنندۀ درخشان(پیشرفت،دموکراسی،رفاه...و عدل)که حکمرانان منافق برای فریب مردم،بویژه در مناسبتهای سیاسی و عمومی اجتماعی به راه میاندازند،ولی هنگامی که با واقعیت آنها روبرو شدی درمییابی که همه درون تهی و سراب است! « کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ -گویی چوبهایی هستند به دیوار تکیه داده.» و خشب همان شاخههای خشکی هستند که انتظار روییدن و میوهای از آنها نمیرود،و اصلاح هیچ کس آنها را سودمند نمیکند.بلی،اگر به سقفی یا دری یا وسیلۀ سوخت یا هر چیزی که انسان در زندگی خود از آن بهره میگیرد تبدیل بشوند سودمند خواهند بود.قرآن از آن رو منافقان را به چوبهایی تشبیه کرده که«به دیوار تکیه داده شدهاند»،تا هر نقش مثبتی را در اجتماع اسلامی از آنها نفی کند.
3-گریختن روانی از برابر انتقاد،زیرا منافقان نمیتوانند با حقیقت واقع و موضعگیری رهبری و اجتماع نسبت به شخصیّت دیگر خود روبرو شوند،هم چنان که نقش پلید آنها بطور کلی متّکی بر ظاهر فریبندۀ آنهاست،و اگر رسوا شوند در رسیدن به هدفهای خود و فریفتن مردم شکست میخورند.دانش جنایی وجود این صفت را در هر مجرمی تأکید کرده و حتی محققان و روانشناسان آن را محور
شناسایی مجرمان شناختهاند،و طریقهای در تحقیقات جنایی بر همین اساس به وجود آوردهاند.و این مطلب گذشت که:«نزدیک است مظنون به جرم بگوید:
مرا بگیرید». (1)
« یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ -هر آوازی را بر زیان خود میپندارند.» آنان حقیقت خود و اعمال بد خویش را میدانند،از این رو میبینی که در برابر کوچکترین اتهام یا انتقاد به صورتی پیچیده از خود دفاع میکنند(همان گونه که مجرم در دادگاه از خود دفاع میکند)خواه آن انتقاد علیه آنان یا بر ضد دیگران یا به صورت عام بوده باشد.و از نکتههایی که دربارۀ قضاوت امیر مؤمنان(علیه السّلام)آمده این است که چند تن را نزد او آوردند /15 که مظنون به اقدام به جرمی بودند و هیچ یک اعتراف نمیکردند،حضرتش فرمود به شمارۀ آنها شکافهایی در دیوار تعبیه کردند و به متّهمان امر کرد که سرهای خود را در آن شکافها قرار دهند و بیرون نیاورند.آن گاه به صدای بلند فریاد کرد:گردنش را بزن!ناگهان مجرم سر خود را بیرون آورد،و رسوا شد.قرآن این صفت روانی منافقان را در جایی دیگر به گفتۀ خدای تعالی چنین تعبیر کرده است:« یَحْذَرُ الْمُنٰافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمٰا فِی قُلُوبِهِمْ (2)-منافقان میترسند که مبادا از آسمان دربارۀ آنان سورهای نازل شود و از آنچه در دل نهفته دارند با خبرشان سازد.» ولی رهشناسی اسلام در ارزیابی اشخاص تنها متّکی به ظواهر نیست که روشها و حیلههای منافقان بر آن تأثیر گذارد،و چگونه چنین چیزی ممکن خواهد شد در حالی که این رهشناسی متکی به علم مطلق خدا و توفیق همیشگی او به دوستان و مؤمنان خود است؟از این رو قرآن به گواهی دادن آنها نزد پیامبر و سوگندهای سختشان و به ظاهر پیکرها و گفتههایشان نمینگرد بلکه به حقیقت آنها از جهت کارهای بد دشمنانۀ مخالف امّت و رهبری ربّانی و نیتهای پلید نهفتۀ علیه
اسلام مینگرد که این همه تصویری است از دشمن کیناندوز،و خداوند آنها را چنین توصیف کرده است:
« هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ -ایشان دشمناناند از آنها حذر کن.» از این سخن دو بینش را الهام میگیریم:
نخست:تظاهر منافقان به محبّت و دوستی و مراعات اوضاع و احوال و شعایر این جسارت را از مؤمنان سلب میکند که آنها را دشمن شمارند یا دست کم ایشان را در دشمن بودن آنها به شک میافکند.و قرآن به صورتی از این اختلاف در موضعگیری نسبت به آنها اشاره میکند:« فَمٰا لَکُمْ فِی الْمُنٰافِقِینَ فِئَتَیْنِ وَ اللّٰهُ أَرْکَسَهُمْ بِمٰا کَسَبُوا أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً (1)-چیست شما را که دربارۀ منافقان دو گروه شدید،و حال آنکه خدا آنان را به سبب کردارشان مردود ساخته است؟آیا میخواهید کسی را که خدا گمراه کرده است هدایت کنید؟و تو راهی پیش پای کسی که خداوند گمراهش کرده است نتوانی نهاد.»پس آن آیه برای این آمده که ما را آگاه سازد که بیگمان آنها دشمنند و با کلامی پایان بخش و تمیز دهنده تردید را در مورد آنان برطرف کند.
دوم:این آیه موضعگیری عملی را در برابر منافقان روشن میکند.نخست شایسته است که به دشمن بودن آنها ایمان آوریم و یقین کنیم /15 و سپس از آنها فاصله بگیریم و بپرهیزیم،و طبیعة رهبری که فشارهای گوناگون آنها به قصد افکندن او به دامهای آنان صورت میگیرد،هشیار باشد،زیرا خطایی زشت است که رهبری سیاسی یا دینی مسلمانان به صورتی ساده یا نرم و لغزان با این خط رفتار کند که همّت آن-چنان که بیشتر اشاره کردیم-چرخیدن در پیرامون او و تغییر آراء و راندنش به مسیری است که در خدمت مصالح آن خط نفاق باشد.
« قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ -خدا ایشان را بکشد.به کجا منحرف
1) 14) -النساء88/.
میشوند؟» و این است پایان آیه که به دشمنی با آنها و حتی جنگیدن با آنان مشروعیّت میدهد.پس تا وقتی که خداوند با آنها در جنگ است بر مؤمنان که لشگریان خدایند نیز واجب است که با آنها بجنگند.و کسی که خدا با او بجنگد بیگمان شکست میخورد.امّا کلمۀ افک همان دروغ و گمراهی است و«یؤفکون»در اینجا یعنی از حق به باطل منصرف و منحرف میشوند،خدای تعالی گفت:« إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ (1)-که شما سخن گونهگون میگویید.از حق منصرف گردد آن که منصرفش خواستهاند».پس منافقان به کجا میروند و تا چه حدّ از حق منصرف و منحرف میشوند؟گویی در این آیه اشارهای است به عامل و جهت گمراهی آنان مانند شیطان و رهبریهای منحرف که زیر بیدق آن رواناند و خود را عاملان مزدور مصالح آنها ساختهاند.و این نتیجهای است طبیعی،زیرا منافق به سبب از کار افتادن ضمیر و خردش چیزی نمیفهمد،و بدین ترتیب مقیاسی ندارد که حق را از باطل بازشناسد و تمیز دهد و حدّی برای نگهداشتن او جز مصالح و خواهشهایی که پایانی برای آنها شناخته نمیشود،وجود ندارد.و مفسّران در معنی« قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ -گفتهاند:این لعنت است یعنی خدا آنان را دور گرداند.
[5-6]
قرآن تصویری دیگر از حالات منافقان و موضعگیریهای آنان را نسبت به رهبری مکتبی آشکار میکند،و آن ردّ کردن شناسایی مشروعیّت رهبری و در نتیجه انحراف از آن و استکبار و فزونی جویی نسبت بدان است.منافقان آمادهاند به شعایر دینی مانند نماز و روزه و حج تظاهر بسیار کنند،زیرا این امور مسئولیتی بزرگ بر عهدۀ آنها نمینهد امّا سرسپردن به رهبری شرعی چیزی است که نفوس آنها طاقت آن را ندارد.از این دیدگاه فرمانبرداری از رهبری مکتبی /15 مقیاس ایمان شده است،چنان که خدای تعالی گوید:
1) 15) -الذاریات8/ و 9.
« فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1)-نه سوگند به پروردگارت که ایمان نیاوردند،مگر آن که در نزاعی که میان آنهاست تو را داور قرار دهند و از حکمی که تو میدهی ناخشنود نشوند و کاملا تسلیم آن گردند.» « وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّٰهِ -چون به آنها گفته شود که بیایید تا پیامبر خدا برایتان آمرزش بخواهد.» بدین لحاظ که آن حضرت[و رهبریهایی که نمودار ادامۀ زمانی او هستند]
بابی از ابواب رحمت خداست.
« لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ -سر میپیچند.» معنی سرپیچی چیست؟یا بدان لحاظ که نشانۀ رد کردن است،و یا بدان لحاظ که سر اندامی است که آدمی با آن جهت خود را معلوم میکند،پس آنها جهت خود را بر خلاف آن دعوت میگردانند.
با نهادن این آیه در کنار آیۀ پیشین که از تکلّف و تصنّع آنها در اظهار ایمان به پیامبر رهبر با ما سخن میگفت به این امر رهنمون میشویم که آنها با رهبری به دو چهره معاشرت و رفتار میکنند:یکی چهرۀ ایمان و صلاحی است که در حضور پیامبر نشان میدهند و دیگری چهرۀ انحراف و تکبّری است که در جامعه علیه رهبری با آن زندگی میکنند.یا آیۀ نخست حکایت از ظاهر آنان دارد و آیۀ چهارم حاکی از حقیقت و واقعیّت آنهاست.وانگهی راست بودن ایمان به رهبری به گفتار ثابت نمیشود:« قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّٰهِ -شهادت میدهیم که همانا تو پیامبر خدا هستی»و بیگمان با عمل و کردار ثابت میشود،و در واقعیّت وجود منافقان ذرّهای از شهادت بدان نیست،بلکه بر عکس میبینی که با پیامبر میجنگند.با مقارنۀ این دو آیه نکتهای لطیف را درمییابیم،آنجا خداوند گفت:
« إِذٰا جٰاءَکَ الْمُنٰافِقُونَ -چون منافقان نزد تو آیند»و اینجا میگوید:
1) 16) -النساء65/.
« إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا -چون به آنها گفته شود بیایید»یعنی هنگام تظاهر به شهادت و ایمان آنها هستند که خود را رنجه میدارند و نزد رهبری میآیند ولی هنگام عمل،با وجود دعوت و اصرار دیگران،از آمدن خودداری میورزند.پس شهادت و گواهی دادن از دیدگاه اسلام تنها تلفّظ و گفتار نیست بلکه گواهی حقیقی با دل و گفتار و کردار است،و راه منافقان با دین همه متناقض است.
از این آیه درمییابیم که منافقان از آن لحاظ با پیامبر خدا رفتار میکردند که او را رهبری سیاسی میدانستند و از قدرت و صولت او میترسیدند،و به بخششهای او امید داشتند نه از آن لحاظ که او انسانی ربّانی بود و آنها را به پروردگار عزّت و عظمت پیوند میداد،و از این رو میبینی که حتی آمرزش خواهی او را برای خود نمیپذیرند،در حالی که آمرزش خواهی به مصلحت آنها بود و به قصد سبک کردن بار گناهانشان انجام میگرفت.
« وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ -و ایشان را میبینی که اعراض و گردنکشی میکنند.» این موضعگیری انکاری(سرپیچی و ستیزه)در برابر پیامبر،منافقان را از دیگر نافرمانان که در بازگشت به حالت رشد و رهیابی درنگ نمیکنند و نزد رهبری آمرزش میخواهند،جدا میکند،و شاید اعراض و گردنکشی از سرسپردگی نسبت به پیامبر از آنجا ناشی شده که آنها از چشمۀ ارزشهای دنیوی آب نوشیده و از مقیاسهای آن در تشخیص رهبری راستین پیروی کردهاند.پس منافقان که بیشتر اهل مدینه و از صاحبان مال و جاه بودند کسی را به رهبری سزاوارتر میدانستند که همشهری آنان باشد(و از مکّه نزد آنان هجرت نکرده باشد)و شرطش این که بیش از همه مال و فرزند داشته باشد.و اینها هیچ یک از صفات پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)نبود،پس از او سر پیچیدند و نسبت به رهبری او گردنکشی کردند،و این نوعی از جنگ با خدای عزّ و جلّ و جنگیدن آنها با وحی و قرآن است که آنها را در صف دشمنان خدا قرار میدهد،و شفاعت هیچ کس حتی محمّد،دوست و حبیب خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)دشمنان خدا را سودی ندهد.
« سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ -تفاوتی نکند،چه برایشان آمرزش بخواهی و چه نخواهی.خدایشان هرگز نخواهد آمرزید.» در این آیه پارهای افکار مربوط به موضع اسلام را نسبت به قضیۀ شفاعت میخوانیم:
نخست:سعی ذاتی نخستین محور تأثیر شفاعت در مسیر عملی انسان و سرنوشت او در پیشگاه خداوند است،آنجا که شفاعت در مورد کسی که اساس راه او درست باشد پذیرفته میشود،اعمال صالح او شفیع او میشوند و آمرزش خواهی مقرّبان در حق او قبول میشود،امّا اگر منافق یا کافر یا مشرک باشد مقرّبان هرگز برای او آمرزش نمیخواهند،و اگر هم آمرزش بخواهند آن را به صورت ظاهر میطلبند، /15 زیرا مقرّبان(پیامبران و اوصیاء)به خشنودی خدا خشنودند و به خشم او خشمگین میشوند،پس منافقان را دوست ندارند و وقتی برایشان آشکار شود که آنان بیقین دشمنان خدایند مایل به نجات آنان نمیشوند،چنان که ابراهیم(علیه السّلام)برای پدرش آمرزش خواست پیش از آنکه برای او بروشنی معلوم شود که وی دشمن خداست،امّا وقتی برای او این معنی روشن شد از وی بیزاری جست.
هم چنان که صرف آمرزش خواهی دیگران منافق را در صورتی که خود خویشتن را عوض نکند،تبدیل به مؤمن نمیگرداند و خدا نیز تا وقتی او خود برای خویش آمرزش نخواهد او را نمیآمرزد.خدای تعالی گفت:« وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ(فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ)وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً (1)-و اگر به هنگامی که بر خود ستم کردند(و مرتکب گناهی شدند)نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر بر ایشان آمرزش خواسته بود،خدا را توبه پذیر و مهربان مییافتند.» دوم:شفاعت در یک تحلیل عمیق عبارت از این است که حسنۀ بزرگی
1) 17) -النساء64/.
مانند عشق به پیامبر و اطاعت از او و عمل به دستورات آن بزرگوار گناهانی را که به جوهره و اساس ایمان لطمهای نمیزند از بین میبرد.
سوم:این آیه حدّ فاصل میان دو نظریّه را روشن میکند:نظریۀ فدا (بازخرید خویش)و امثال آن که بر ایمان به خدایان متعدّد مبتنی است و معتقد است برخی از آنها رأی خود را بر برخی دیگر تحمیل میکنند،و بر آن است که شفاعت اولیاء و فرشتگان فرضی را بر خدا واجب میسازد،و نظریّه اسلام که معتقد است شفاعت فقط دعایی از جانب مقرّبان است و پذیرفتن یا نپذیرفتن آن،بدون وجوب و حتمیّتی بسته به ارادۀ خدا است.و تفاوت مهم میان این دو نظریّه آن است که نظریّه نخستین عدم مسئولیّت انسان را به سبب اختلاف ملاء اعلی و تعدّد ادارۀ هستی توجیه میکند در صورتی که نظریه دوم ضرورت تحمّل مسئولیّت انسان را تأکید میکند زیرا حتم ندارد که خداوند شفاعت و آمرزش خواهی دیگران را در حق کسی میپذیرد.
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ -خدا مردم نافرمان را هدایت نمیکند.» این آیه معادله را چنین مختصر میکند:خدا به منافقان توفیق نمیدهد زیرا نافرماناند،و در نتیجه تحوّل مثبت در زندگی آنها صورت نمیپذیرد و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)برای آنها آمرزش نمیخواهد و چون او برای آنها آمرزش نخواست خدا هرگز آنها را نمیآمرزد.با اندیشیدن در پایان این آیه برای ما روشن میشود که آمرزش خدا در هدایت انسان به وسیلۀ او به سوی حق متجلّی است و نافرمانی همان /15 سبب نفاق و دورویی است،و این که هر کس از حدود خدا تجاوز کند در بیابان نفاق و گمراهی میافتد.
[7]
از بارزترین مصداقهای انحراف و گردنکشی منافقان و نافرمانی آنها همان جنگ اقتصادی است که علیه رسالت و پیامبر به راه انداختند،چنان که تنها به خودداری از انفاق اکتفاء نکردند بلکه دیگران را نیز به عدم انفاق برانگیختند تا جریان مسیر مکتبی را از طریق پراکنده کردن مردم از پیرامون رهبری تضعیف کنند
و طرحهای آن را به علّت فقدان عامل اقتصادی که جزئی از قوانین اجتماعی است به تعطیل کشانند.
« هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا - اینان همانهایند که میگویند:به آنها که پیرامون پیامبر خدایند چیزی ندهید تا از پیرامونش پراکنده شوند.» این سیاست دشمنان اسلام در طول تاریخ است،امّا آنچه آنها میخواستند، به عللی واقعی تحقّق نیافت که مهمترین آنها عبارتند از این که:
اوّلا:انگیزۀ کسانی از مؤمنان راستین که پیرامون رهبری مکتبی بودند از پیوستن و فرمانبرداری از آن رهبری هدف اقتصادی نبود،چنان که منافقان شکست خورده در برابر مادّه(و مال)تصوّر میکنند،بلکه آنان راه حق را به بینش دل میدیدند و بیگمان آمادۀ پایداری و ایستادگی در کنار آن و حتی شهید شدن با شمشیر یا مرگ از گرسنگی بودند.این مرد(عبد اللّٰه بن حذافه)یکی از آنهاست.
رومیان او را به اسیر گرفتند و بدو پیشنهاد کردند نصرانی شود و او امتناع کرد،پس او را به روغن جوشان افکندند تا استخوانهایش آشکار شد،آن گاه کیش نصرانی را بدو پیشنهاد کردند و او هم چنان خودداری کرد،دستور دادند که دیگر بار او را در روغن جوشان اندازند،او به گریه درآمد،گفتند:بیتاب شد که میگرید!بزرگ آنها گفت:بازگردانیدش،آن گاه وی گفت:مرا از آن رو گریان نمیبینی که از آنچه با من میکنید به ستوه آمده و بیتاب شدهام،بلکه از آن رو میگریم که جز یک جان ندارم که در راه خدا با آن چنین کنند.دوست داشتم که به اندازه هر موی خود جانی داشتم تا بر من دست مییافتند و با من چنین میکردند. (1)
دوم:منابع اقتصادی در انحصار و احتکار منافقان نبود که منع یا محاصرۀ آنها موجب فلج شدن جنبش مکتبی شود،بلکه موارد و اسباب توانگری اقتصادی در طبیعت است و راهها و روشهایی دارد که مؤمنان میتوانند آنها را به کار برند و از
1) 18) -سفینة البحار،ج 2،ص 128.
دیگران بینیاز و مستقلّ شوند.و براستی خدایی که آنان را توانگر کرده بیگمان توانایی دارد که اینان را توانگر کند،در صورتی که به او توکل کنند و با تسلیم بدو و عمل کردن به روشهای او خزاین او را بر خود بگشایند.
« وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -و خزاین آسمانها و زمین از آن خداست.» این آیه و دیگر آیات قرآن اشاره میکند که منافقانی که بیشتر به طبقۀ توانگر وابسته بودند میکوشیدند با نیروی اقتصادییی که دارند بر کاروان جنبشهای رسالتی و اجتماع اثر گذارند و مسیر آن را منحرف کنند،و وقتی که پارهای از برنامهها را مورد پشتیبانی قرار میدهند برای آن است که در پشت آن پارهای دستاوردهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی مییابند و گر نه هیچ آمادگی ندارند که فقط و خالصانه در راه خدا انفاق و هزینهای کنند،از این رو میبینی که از پشتیبانی (مالی)باز میایستند و به محض آنکه ببینند مصالح و خواهشهایشان از طرف رهبری تأمین نمیشود،سلاح اقتصادی را به روی رهبری برمیکشند.این آیه برای بر حذر داشتن رهبری رسالتی از مکر نازپروردگان توانگر و نقشههای بد آنان هنگام همکاری و داد و ستد با آنها کافی است.و شاید از این روند تشویقی لطیف را نسبت به مؤمنان در مییابیم که آنان را به وجوب استقلال و اتّکاء و اکتفای به خود در اقتصاد،به عنوان محور استقلال سیاسی و تسلّط،ترغیب میکند،و این همه در توکّل به خدا و پس از او اعتماد به بازوها و مغزهای مردان نهفته است که خداوند بدان وسیله خزاین خود را برایشان میگشاید،زیرا جنگ اقتصادی یکی از روشهای نبرد مستکبران و گردنکشان با رسالت است و بر حاملان رسالت واجب است که از آغاز،با کوشش در گردآوری مال و سختگیری در خرج کردن آن و اکتفای به خود در زمینههای گوناگون برای چنین جنگی آماده شوند.
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)توانست جنبشی مستقل به وجود آورد که محاصرۀ اقتصادی هیچ گزندی بدان نرساند.و تمام این حقایق از ذهنهای منافقان پنهان است، /15 زیرا آنها جز ظواهر زندگی مادّی را نمیدانند،امّا ژرفای آن از فهم
آنها بسی دور است،چه فهمی چنان به بینشی نافذ نیاز دارد.
« وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ -ولی منافقان نمیفهمند.» از این رو میبینی که آنها میپندارند اگر مالی به مؤمنان ندهند،مؤمنان بزودی از حرکت باز خواهند ایستاد یا از گرسنگی خواهند مرد،در حالی که میبینی آنان از طریق قوانین وضع شده بدان اموال دست یافتهاند پس مؤمنان نیز میتوانند از همان قوانین پیروی کنند و هم چنان اموالی به دست آورند.
[8]
هم چنان که منافقان میپندارند تسلّط و عزّت مؤمنان در اجتماع حاصل کمک آنها و در نتیجه مرهون و وابسته به ارادۀ آنهاست،در حالی که عزّت و تسلّط مؤمنان همانا از عزّت و تسلّط خدا و وابسته به ارزشهای تمدن آفرین جدیدی است که بدانها ایمان دارند و به حدود آنها پایبند هستند.
« یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ - میگویند:چون به مدینه بازگردیم، باعزّتترین کس خوارترین کس را از آنجا بیرون خواهد کرد.» و تکیه کردن آنها بر بازگشت به مدینه که در آن قدرت مییافتند به سه علّت بود:
1-برای آن که آنها به ارزشهای وطنی اعتماد داشتند و از آنجا که پیامبر و مهاجران از مکّه بودند پس(بر حسب ادّعای آن منافقان)هموطن آنها نبودند،پس آنها را میبینی که به انگیختن حسّ وطنی در میان اهل مدینه و اعتماد بدان به عنوان مقیاس عزّت و ذلّت،و سپس بیرون کردن پیامبر و یاران او به عنوان بیگانگان از مدینه،برخاستند.
2-برای آن که در آن هنگام آنها بیرون از مدینه و در غزوۀ بنی مصطلق بودند،و طبیعة سپاهی که از مخلصترین یاران پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)تشکیل شده بود با انضباط در زیر فرمان او بودند،و در نتیجه هر اقدامی در آنجا برای رویارویی با رهبری منجر به شکست میشد و آنها هرگز یاران و یاورانی برای خود نمییافتند،امّا در مدینه که اجتماع عامّ بود میتوانستند پارهای را بفریبند و گمراه
کنند.
3-هم چنان که این آیه اشاره میکند منافقان پایهای در اجتماع بنا نهاده بودند که بازگشت به مدینه برای آنان حائز چنان اهمیتی بود،زیرا آنها در درون مدینه در جبههای گسترده که همان جبهۀ نفاق و یاران آن بود فعالیّت میکردند.
امّا آگاهی از آن تحوّل عظیم که اسلام در مدینه در ارزشها و امور اعتباری ایجاد کرده بود از اذهانشان پنهان ماند،و ندانستند که چگونه مردم مدینه به مرحلهای والاتر از ارزش زادگاه و قبیله و مال و سن و تمام ارزشهای دیگر جاهلیت رسیدهاند و آنها را با ایمان و کفایت و علم عوض کردهاند،و بدین گونه چنان شدهاند که عزّت را جز از خلال این ارزشها نمیبینند،پس در این صورت چگونه منافقان میتوانستند در اجتماعی که افرادش چنین هستند نقشهها و طرحهای خود را بگذرانند و به هدفهای خود برسند؟ « وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ -عزّت از آن خدا و پیامبرش و مؤمنان است.» عزّت تنها به مال نیست،تجمّع مؤمنان به نسبت فقیر است ولی اجتماعی است مستقلّ و بهم پیوسته و کوشا و به ارزشهایی تکیه دارد که قدرت توسعه و گسترش بدان میدهد،و اجتماع مؤمن مدینه آمادۀ دفاع از استخوانهای پوسیده و ارتجاع فرتوت با ارزشهای فاسد آن نیست.
« وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ -ولی منافقان نمیدانند.» قانونمندی و شرعی بودن در اجتماع مدینه تبدیل شده و قرآن و وحی محور اجتماع مدینه گشته است،و در حالی که مبتنی بر ارزش قبیله بود اکنون بر ارزشهای ربّانی بر پاست.براستی،خدا چنین گفته...و ما بندگان او هستیم، پس واجب است که از او فرمان بریم و به گفتۀ او عمل کنیم.این قانونمندی و شرعی بدون جدید در موضعگیری عبد اللّٰه پسر عبد اللّٰه بن ابیّ نمودار است که از ورود پدرش(رئیس منافقان)به مدینه جلوگیری کرد و او جز به شفاعت پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)از پدر نزد پسر به شهر وارد نشد،و بزرگتر از آن،اینکه /15 وی نزد
پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد و گفت:«ای پیامبر خدا اگر عزم کشتن او کردهای، به من بفرمای تا آن کس که سر او را نزد تو بیاورد من باشم،به خدا سوگند که قبایل اوس و خزرج دانستهاند که من نکوکارترین فرد آنان نسبت به پدر خود هستم». (1)و این تصویری است از تحوّل تمدّن آفرین جدید و طغیان قانونمندی نو علیه قانونمندی کهنی که در آن رابطهای نزدیکتر از علاقۀ پسر به پدر نیست.
از خود میپرسیم:چرا آیۀ پیشین به این عبارت پایان یافت که منافقان« لاٰ یَفْقَهُونَ -نمیفهمند»،در حالی که این آیه چنین پایان مییابد که آنها« لاٰ یَعْلَمُونَ -نمیدانند»،پاسخ این است که:شناخت قوانین اقتصادی و این که مال در نتیجه کوششهایی به دست میآید که خزاین خدا را در زمین بیرون میآورد،نیاز به فقه دارد که همان فهم ژرف است،در حالی که شناخت قوانین اجتماعی و از جمله آنها تبدیل شدن ارزشها نزد مردم به چنان فهم ژرفی نیاز ندارد،بلکه هر کسی میتواند آن را بداند.و بدین گونه این آیه فقه(فهم ژرف)منافقان را نسبت به قوانین اقتصادی نفی میکند،و سپس علم(و آگاهی)آنها را(که کمتر از فقه است) حتی از فهم تحوّلات اجتماعی نفی میکند.
[9]
و از آنجا که منافقان میکوشند روح مادّی(و مال پرستی)را در اجتماع رسوخ دهند و در نتیجه اجتماع را به سود جنگ اقتصادی سیاسی خود بر ضد اسلام و رهبری مکتبی بکشانند،در قرآن مییابیم که ارزشهای معنوییی را که از ایمان به آخرت الهام میگیرد در ضمیر امّت رشد میدهد تا در دامهای نفاق نیفتد و نقشههای منافقان بر ضد اسلام شکست بخورد.دعوتی که در شرایط سختی و جنگ اقتصادی از مؤمنان میشود مرادش به صورتی بزرگتر توانگران ایشاناند،زیرا آنان به پرسش گرفته خواهند شد و رسالت با این گونه از مبارزه چنین مقابله میکند که آنان را به تحمّل مسئولیت در تقویت رهبری و دولت و امّت اسلامی به انفاق و تأمین هزینۀ بیشتر وادارد و برانگیزد،و این امر ممکن نمیشود مگر با پرواز انسان در آسمان ذکر
1) 19) -نور الثقلین،ج 5،ص 334.
خدا،و فراتر رفتن از آزمندی نفس و سرگرمی و بازی با اموال و اولاد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ - ای کسانی که ایمان آوردهاید!اموال و اولادتان شما را از ذکر خدا به خود مشغول ندارد.» /15 و این دو زینت زندگی دنیا و درخشانترین صورتهای آنند.و مؤمن شایسته است که ذکر خدا را محور خود قرار دهد و دور آن به گونهای بگردد که هیچ چیزی او را از این مدار خارج نکند.مراد از اموال در اینجا تنها درهم و دینار و طلاها(و سکّه و اسکناس)نیست بلکه هر چیزی است که اجتماع مالک آن است از زمین و امکان داشتن و مصلحت اقتصادی و آنچه شبیه اینهاست،و همچنین اولاد تنها فرزندان نیستند،بلکه در اینجا مراد پیوستگی انسان به مادّه(اموال)و پیوند او با دیگران(اولاد)است و اموال و اولاد بارزترین مصداقهای این دو نوع پیوندند.شاید دعوت به سرگرم نشدن به اموال مقابله با سیاست اقتصادی منافق علیه رسالت و پیامبر است(آیه 7)،در حالی که دعوت به سرگرم نشدن به فرزندان مقابله با سیاست نژادی و وطنییی است که آنان خواستند پس از بازگشت به مدینه بر آن تکیه کنند(آیۀ 8).
آن گاه قرآن مؤمنان را از عواقب رهسپاری در رکاب مال و اولاد بر حذر میدارد و میگوید:
« وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ -که آنان که چنین کنند زیانکاراناند.» آن که زیان میبیند اسلام نیست،و زیان دیدگی آنها زیان بردن و بینصیب ماندن از نتایج انفاق است که پاکیزه شدن و تهذیب و تزکیه باشد و دچار شدن به سرنوشت شوم در آخرت که عذاب باشد و حسرت بر بینصیبی در نزد خدا.
این آیه ریشههای نفاق را که بر اساس مصالح مادّی و نژادی استوار است و در برجستهترین صورت خود در علاقۀ انسان به مال شخصی خویش و در بارزترین مظاهر آن در علاقۀ به فرزند خود نمودار است،از بیخ و بن برمیکند.
[10]
امّا راه رهایی از آزمندی نفس همانا انفاق و هزینه کردن است،و این چیزی است که این آیات یادآور میشود و آن را در اذهان مؤمنان برمیانگیزد، بدینسان که مؤمنان را در برابر حقیقت دنیا قرار میدهد که فرصتی است کوتاه و قاطع هم چنان که آنان را در مسابقهای خطرناک با اجلی قرار میدهد که طومار زندگی را درهم میپیچد تا پس از آن انسان با سرنوشت ابدی خود رویارو شود،یا با صالحان در بهشت و یا با دوزخیان در عذاب.
« وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ -از آنچه روزیتان دادهایم در راه خدا انفاق کنید،پیش از آنکه یکی از شما را مرگ فرا رسد.» /15 در آن هنگام خود به تنهایی با سرنوشت خویش روبرو میشود،و به تنها به پیشگاه خدا میرود،نه با مال و نه فرزندان و نه یاوری.وقتی قرآن انسان را یادآور مسئولیتهای فردی خود میشود برای آن است که او را از عوامل تأثیر گذار منفی مادّی و اجتماعی که او را از انفاق و پذیرفتن دعوت خدا باز میدارد،جدا کند...و چرا انسان از مال خود نسبت به پروردگاری که آن را به او روزی داده دریغ ورزد در حالی که ناچار با مرگ از آن دست خواهد کشید؟ « فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِی إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّٰالِحِینَ -پس بگوید:ای پروردگار من،چرا مرگ مرا اندکی به تأخیر نینداختی تا صدقه دهم و از شایستگان باشم.» او،براستی از خدا تأخیری هزار ساله نمیخواهد،بلکه میخواهد مهلتی اندک همچون چشم بر هم زدنی بدو دهد که خود را از حسرت و عذاب وارهاند،و این دلالت میکند بر آن که انسان میتواند با یک تصمیم و در یک چشم بر هم زدن خود را تغییر دهد و از جبههای به جبهه دیگر و از سرنوشتی به سرنوشت دیگر منتقل کند.و از این آیه کریم هدایت میشویم به اینکه صدقه(و انفاق،هزینه کردن در راه خدا)معراج مؤمن به نزد زنان و مردان صالح است.و اینجا الهامی دربارۀ گفته خدای تعالی مییابیم که گوید:« خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ
بِهٰا
(1) -از دارائیهایشان صدقه بستان تا آنان را پاک و منزّه سازی.» [11]
هم چنان که قرآن برای انسان واقعیّت آیندۀ او را در حالی که آخرین جرعههای مرگ را مینوشد مکشوف میسازد،تأکید میکند که دنیا همان تنها فرصت است و مرگ پایان آن.
« وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّٰهُ نَفْساً إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهٰا -چون کسی اجلش فرا رسد، خدا هرگز مرگ او را به تأخیر نمیافکند.» این حقیقتی است قاطع که اگر بشر بدان بیندیشد بیگمان به حق هدایت میشود و به اوامر خدا گردن مینهد،و ناپذیرفتن آرزوهای انسان در تأخیر اجل از طرف خداوند مبتنی بر حکمتی مهم است،زیرا اگر این آرزو پذیرفته میشد مردم کوشش را به آرزومندی و کردار امروز را به واگذاری به فردا تبدیل میکردند.و چگونه خداوند آرزوی تأخیر اجل را بپذیرد در حالی که میداند که اگر عمر آنان را بازگرداند به همان کارهایی خواهند پرداخت که میکردند؟! /15 « وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -و خدا به کارهایی که میکنید آگاه است.» پس با فرض این که خداوند اجل کسی را به تأخیر افکند،میداند که او همان کاری را خواهد کرد که پیش از فرا رسیدن مرگش میکرده است.
در پایان این سوره داستانی تاریخی را که مفسّران در تفسیر این سوره و سبب نزول آن نقل کردهاند میآوریم،صاحب المجمع گوید:
این آیات دربارۀ عبد اللّه بن ابی منافق و یاران او نازل شد،بدین معنی که به پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)خبر رسید که بنی مصطلق برای جنگ با او گرد آمدهاند،و فرمانده آنان حرث بن ابی ضرار،پدر جویریه همسر پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)بود.چون پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)این خبر را شنید به سوی آنان رفت تا آنها را بر سر آبی از آبهایشان که بدان مریسیع میگفتند و از ناحیه قدید تا ساحل است دریافت،پس مردم پیشروی کردند و جنگیدند،و خداوند بنی مصطلق را
1) 20) -التوبة103/.
درهم شکست و گروهی از آنها کشته شدند،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله) پسران و زنان و اموال آنها را برگرفت و آورد،هنگامی که مردم بر سر آن آب بودند گروهی مردم به آب خوردن و برگرفتن بر آن آب درآمدند و همراه عمر بن خطاب مزدوری از بنی غفار بود که بدو جهجاه بن سعید میگفتند و اسب او را یدک میکشید،پس جهجاه و سنان جهنی از بنی عوف بن خزرج بر سر آب درگیر شدند و به جنگ پرداختند.جهنی بانگ برآورد:ای گروه انصار!و غفاری فریاد کرد:ای گروه مهاجران!پس یکی از مهاجران که بدو جعال میگفتند و فقیر بود به مرد غفاری کمک کرد،پس عبد اللّه بن ابی به جعال گفت:براستی که تو هتّاک و گستاخی،گفت:و چه چیزی مرا از این کار باز میدارد؟و زبان جعال بر عبد اللّه تند شد،پس عبد اللّه گفت:سوگند به آن که بدو سوگند میخورند تو را درهم میپیچم و سزاوار غیر از اینی.ابن ابی خشمگین شده بود و گروهی از قوم او همراهش بودند که در میان ایشان زید بن ارقم خردسال نیز بود،ابن ابی گفت:با ما دشمنی کردند و بر ما در سرزمینهای ما فزونی گرفتند،به خدا مثل ما با آنها جز این نیست که گوینده گوید:سگت را فربه کن تا تو را بخورد،به خدا سوگند که چون به مدینه باز گردیم بیگمان عزیزترین کس خوارترین کس را از آن شهر بیرون کند،مراد او از عزیزترین خودش بود،و از خوارترین /15 پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)سپس روی به حاضران قوم خود کرد و گفت:این است کاری که با خود کردید،سرزمین خود را بر آنها گشودید و روا داشتید،اموال خود را با آنها قسمت کردید،هان به خدا که اگر از جعال و کسانش زیادی خوراک را باز میداشتید،بر گردن شما سوار نمیشدند و نزدیک بود از سرزمین شما نقل مکان کنند و به عشایر و مولایان خود بپیوندند،پس زید بن ارقم گفت:به خدا سوگند که خوار کم مقدار دشمن داشته در میان قوم خود تویی،و محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)از جانب خدا در عزّت و از سوی مسلمانان مورد مودّت و محبّت است،به خدا که پس از این سخن که گفتی دیگر تو را دوست ندارم،عبد اللّٰه گفت:خاموش!من شوخی میکردم.
زید بن ارقم نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد-و این پس از فراغت
او از آن غزوه بود-و ماجرا را بدو خبر داد،پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله) فرمان حرکت داد،و به دنبال عبد اللّه کس فرستاد و او را آوردند،آن گاه به وی گفت:این چه مطلبی است که دربارۀ تو به من خبر دادهاند؟عبد اللّه گفت:
سوگند به آن که بر تو قرآن را نازل کرد من هرگز چنین چیزی نگفتهام،و زید واقعا دروغگوست،و انصاری که حاضر بودند گفتند:ای پیامبر خدا گفتۀ کودکی از کودکان انصار را دربارۀ پیر ما و بزرگ ما راست مشمار،شاید این کودک نوسال در سخن خود دچار پندار شده است.پس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)عذر او را پذیرفت و انصار زید را به باد سرزنش گرفتند.چون پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله) تنها شد اسید بن الخضیر به دیدار او رفت و درودی شایستۀ پیامبر بدو گفت و سپس گفت:ای پیامبر خدا!در ساعتی نامناسب رفتی که معمولا در چنین ساعتی نمیرفتی.پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)به او گفت:آیا نشنیدهای که دوست شما چه گفته است؟ادّعا کرده که چون به مدینه برگردد هر که عزیزتر است آن را که خوارتر است از آن شهر بیرون میکند.اسید عرض کرد:به خدا سوگند ای پیامبر خدا که تو او را به هر جا بخواهی بیرون میکنی،به خدا سوگند که او خوار است و تو عزیز،سپس گفت:ای پیامبر خدا با او مدارا و مهربانی کن،به خدا سوگند که خداوند تو را در حالی آورد که قوم او برای او تاج شاهی میساختند تا بر سرش نهند و او میبیند که تو شهریاری را از او سلب کردهای.
به عبد اللّٰه پسر عبد اللّه بن ابی خبر رسید که ماجرای پدرش چه بوده،پس نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمد و گفت:ای پیامبر خدا،به من خبر رسیده که تو میخواهی پدرم را بکشی،اگر /15 ناگزیر چنین میکنی به من بفرمای که سر او را خود نزدت بیاورم،به خدا سوگند که خزرجیان دانسته است که در آن قبیله مردی نکوکارتر از من نسبت به پدر و مادرش نبوده است،و من بیم آن دارم که تو به دیگری امر کنی و او پدرم را بکشد و نفس من مرا رها نگذارد که بنگرم قاتل عبد اللّه بن ابی بر روی زمین میخرامد،و او را بکشم و بدین ترتیب مؤمنی را در برابر کافری کشته باشم و به دوزخ روم،پس پیامبر گفت:نه،بلکه با او مدارا کن و تا وقتی با ما
باقی است بدو خوشرفتاری کن.
گفتهاند:پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آن روز مردم را راه برد تا شب کردند و شب هم چنان راه برد تا به صبح درآمدند و آن روز نیز هم چنان آنها را برد تا آنکه آفتاب آنها را آزرد،آن گاه مردم را فرود آورد چنان که گام بر زمین ننهاده به خواب رفتند،و این کار را برای آن کرد که مردم را از گفتگو دربارۀ سخنی که از دهان عبد اللّه بن ابی بیرون آمده بود باز دارد،سپس مردم را برد تا بر آبی در حجاز اندکی بالاتر از بقیع که بدان بقعاء گویند فرود آمد،پس بادی شدید وزیدن گرفت که مردم را آزار داد و از آن هراسیدند،و ماده شتر پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله) گم شد و این شب هنگام بود.پیامبر گفت:امروز منافقی که نفاقی بزرگ داشت در مدینه بمرد.گفتند:او کیست؟گفت:رفاعه،پس یکی از منافقان گفت:
چگونه ادّعا میکند که غیب میداند در حالی که جای شتر خود را نمیداند،آیا آن که برای او وحی میآورد بدو خبر نمیدهد؟پس جبرییل گفتۀ آن منافق و جای شتر را بدو خبر داد،و پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)آن را به اصحاب خود خبر داد و گفت:من ادّعا نمیکنم و نمیپندارم که غیب میدانم،و من آن را نمیدانم،ولی خدای تعالی گفتۀ منافق و جای ناقۀ مرا که در آن شکاف درّه است به من خبر داد، آن گاه شتر همانجا بود که وی گفت و آن را آوردند و آن منافق نیز ایمان آورد.
چون به مدینه گام نهادند رفاعة بن زید را در تابوت یکی از بنی قینقاع که از بزرگان یهود بود و همان روز مرده بودند یافتند.زید بن ارقم گفت:چون پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)به مدینه رسید من از اندوه و شرمی که داشتم در اتاق نشستم.آن گاه سورۀ منافقین در راستگویی زید و دروغگو شماری عبد اللّٰه بن ابی نازل شد،سپس پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)گوش زید را گرفت و او را از سر رحل بلند کرد و گفت:ای پسر دهانت راست گفت،و گوشهایت هشیار بود و دلت را بیدار کرد،و خداوند همین دم دربارۀ آنچه تو گفتی سورهای از قرآن نازل کرد.
عبد اللّه بن ابی نزدیک مدینه بود،پس چون خواست وارد شهر شود،پسرش عبد اللّه بن عبد اللّه بن ابی پیش او آمد و مانع رفتن او از تمام راهها به مدینه شد.
پس پدرش گفت:وای بر تو،تو را چه شده؟گفت:به خدا سوگند که جز با اجازۀ پیامبر به این شهر وارد نمیشوی،تا امروز بدانی که عزیزترین کیست و خوارترین کدام.عبد اللّه(بن ابی)از پسر خود به نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)شکایت (روانه)کرد.پیامبر به پسر او پیام امریه فرستاد:دست از او بدار و بگذار وارد شود.
پس گفت:امّا چون امر پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)رسید که وارد شوی،بسیار خوب.آن گاه او وارد شهر شد امّا چند روزی نگذشت که بیمار شد و درگذشت.
چون این آیات نازل شد و دروغگویی عبد اللّه بن ابی فاش شد به او گفتند:دربارۀ تو آیاتی سخت نازل شده پس نزد پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله)برو و از او درخواست کن که برای تو آمرزش بخواهد،وی سرش را برگرداند و سپس گفت:
مرا گفتید که ایمان آورم،ایمان آوردم،به من دستور دادید که زکات مالم را بدهم، دادم،جز این نمانده است که به محمد سجده کنم؟پس این آیه نازل شد:« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا... چون به آنها گفته شود بیایید...تا گفتۀ خدای تعالی: وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ -ولی منافقان نمیدانند.» (1)
1) 21) -مجمع البیان،ج 10،ص 293-295.