ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
«هر کس سورۀ حم،مؤمن را هر شب بخواند خداوند گناهان قبلی و بعدی او را میآمرزد،و او را ملازم کلمۀ تقوی،و پرهیزگاری میدارد،و آخرت را برای او بهتر از دنیا میسازد».
نور الثّقلین،ج 3،ص 500،از امام باقر علیه السلام «حوامیم (1)ریاحین قرآناند،چون آن سورهها را بخوانید خدا را بستایید و به سبب(توفیق)حفظ و تلاوت آنها شکرگزارید و سپاس دارید.بندهای که برخیزد و سورههای حوامیم را بخواند بویی خوش نیکوتر از مشک اذفر و عنبر از دهان او برآید،و براستی که خدای عزّ و جلّ تلاوت کننده و خوانندۀ آنها را میآمرزد و همسایگان و دوستان و آشنایان و هر دوست و خویشاوند او را رحمت میکند،و به روز قیامت عرش و کرسی و فرشتگان مقرّب خداوند برای او آمرزش میطلبند».
از امام صادق علیه السلام
1) 1) -سورههای قرآنی که با«حم»آغاز میشود،و از آن جمله است سورۀ مؤمن یا غافر-م.
این سوره به دو نام شهرت دارد:
1-غافر(آمرزنده)به سبب ذکر کرامت خداوند نسبت به مؤمنان و آمرزش طلبی حاملان عرش برای ایشان.
2-مؤمن(آن گرونده)به سبب شرح داستان مؤمن آل فرعون و ذکر اکرام خداوند نسبت بدو و دیگر مؤمنان.
هدف و غایتی والا که این آیات به حق در بیان آن میکوشند،همانا یادآوری نامهای نیکوی خداوند است تا معرفت و شناخت نسبت به پروردگار کریم را در نفوس سرشار از ایمان بیفزایند و حجّت را بر کافران تمام کنند.
پروردگار ما در تمام آیات کتاب کریم خود متجلّی شده است،ولی /12 -گرچه خداوند تعالی فراتر از امثال است-همان گونه که خورشید در هر افقی جلوههایی بدیع و جدید دارد،هر سورهای را نیز جلوهگریهایی مخصوص به خود است،و همچنین است در این سوره که آغاز آن پروردگار بزرگ ما را بخشاینده گناه معرّفی میکند(و یکی از نامهای این سوره یعنی«غافر»از همین جا آمده)و میگوید که او توبه پذیر است و سخت عقوبت و صاحب نعمتهای دراز دامن،سپس در آیۀ(15)نام فرابرندۀ درجات و صاحب عرش را یاد میکند و میگوید که او بر هر یک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی میفرستد،سپس در آیه(65)آمده
است که ذات سبحان و منزّه او زنده است و خدایی جز او نیست.
در آیۀ(13)و آیه(81)آمده است که ذات سبحان او آیات خود را به ما مینمایاند(و خود را از خلال آنها به ما میشناساند)،و ما از خود میپرسیم:چرا -در این صورت-ما پروردگار خود را از خلال این آیات روشنگر و بصیرت افزا نشناسیم؟!پاسخ این سؤال را به حق کسی که گوشی شنوا برای سخن پروردگار خود دارد،میداند،چه روش قرآن پیش از القای بینشها با بلاغتی نافذ و حجّتی تام و سخنی قاطع و پایان بخش و آشکار،رفع مشکلات نفسانی و موانعی است که از درک حقیقت جلوگیری میکند.
آیات این سوره در همین نقطه تمرکز یافته است و میبینیم که چهار مرتبه آدمی را از جدال در نشانههای الهی بر حذر میدارد و هر مرتبه سلسلهای از بینشها را با گفتگویی درمان بخش عنوان میکند که دل را از موانعی که در راه ایمان دارد میزداید و مشکلات را میسترد،و این امر بدین ترتیب صورت میپذیرد:
نخست:در آغاز میبینیم که آدمی را از طریق یادآوری عاقبت جدال بد از جدال بر حذر میدارد،سپس مجموعهای از آیات را تلاوت میکنیم که هدف آنها اقامۀ حجّت و آوردن دلیل بر کافر و افزودن ایمان و شناختی است که گوش را شنوا و آمادۀ تسلیم شدن به حق میسازد.
بگذارید جانبی دیگر از این روش را عرضه کنیم،و در عین حال گفتگو دربارۀ موضوعات این سوره را ضمن همین چارچوب که عبارت است از آماده سازی دل برای پذیرفتن آیات یاد آورنده،خلاصه کنیم:
یکم:آیههای(4 تا 6)مجادله کننده در نشانههای خداوند را به کفر و غرور توصیف میکند،و /12 او را از عاقبت بد و ناگواری که قوم نوح و احزاب (گروههای مخالف)بدان دچار شدند،بر حذر میدارد.
آیههای(7 تا 9)مؤمنان را بشارت میدهد،یعنی کسانی را که به آیات خداوند تسلیم شدند و میگوید که ایشان نزد خدا و فرشتگان او که حاملان عرشاند،گرامی هستند و این فرشتگان برای آنان دعا میکنند که از آتش محفوظ
مانند،و به بهشت درآیند و از بدیها و ناشایستها به دور باشند.
بدین گونه است که روش قرآن تنها به بیم دادن و ترساندن بسنده نمیکند بلکه در بیشتر موارد مقرون به نوید است.
آن گاه روند کلام به بر حذر داشتن از کفر(و جدال)بازمیگردد و میگوید که صاحب این صفت خوار و ناپسندیده است و عاقبت در حالی که پشیمانی سودی برای او ندارد،پشیمان خواهد شد(10 تا 12).
همچنین نفوس را برای پذیرفتن نشانههای الهی بدون جدال باطل در این راه آماده میکند،و روند کلام مجموعهای از آیات را همراه با امر به اخلاص دین نسبت به خداوند و یکتا شمردن او بیان میکند و یادآور میشود که او بالا برندۀ درجات است(از نامهای خداوند)،و این مطالب در خلال آیات(13 تا 15)آمده است.
آن گاه روند سخن به بر حذر داشتن از عاقبت بد جدال به روز قیامت میکشد(آیات 16 تا 20)همراه با یادآوری نامهای خداوند که بدان روز هراس آور تجلّی میکند.
نیز سرنوشت کافران را در دنیا به یاد ما میآورد که چگونه خداوند آنان را-با وجود نیروی بسیار و درآمدهای فراوانشان-گرفتار کرد،و این همه از آن رو بود که آنان در نشانههای خداوند مجادله کردند و به دلایل روشنی که پیامبران او آوردند، کفر ورزیدند(و آنها را انکار کردند).
آن گاه قرآن در مورد سرانجام جدال دربارۀ نشانههای خدا که با کفر برابر است و کار فرعون و قوم او بدانجا کشید،مثل میزند،و نیز برای کسانی که به نشانههای خدا ایمان آوردند عاقبت نیکویی را که مؤمن آل فرعون بدان نایل آمد، مثال میآورد.
قرآن،این حقایق را از خلال گفتگویی گرم میان موسی(پیامبر) /12 و هارون (وزیر او)و مؤمن(کسی که آن دو را تصدیق کرد و باور داشت)از یک طرف،و فرعون(گردنکش)و هامان(وزیرش)و قارون(آن که از آن دو پیروی کرد)از
طرف دیگر شرح میدهد،و این گفتگو به مبارزه و نبردی میانجامد و آن نبرد به شکست آل فرعون و نابود شدن تمدّن آنها،و عذاب صبحگاهان و شامگاهانشان در برزخ و در افتادن آنان و پیروانشان به جهنم که سرنوشتی است بد منجر میشود.
در عبارت این سوره تصویر مؤمن آل فرعون به عنوان نمونهای شایسته از شخصیّتی مؤمن و استوار قدم و محکم با بینشی نافذ و نیرویی ربّانی برای مبارزه با طغیانگری مادّی هویدا میشود که نام او را بدین سورۀ کریم بخشیده است.
دوم:در خلال گفتگو و نبرد و مبارزه،قرآن دیگر بار ما را یادآور قضیۀ جدال در نشانههای الهی میشود و این که چگونه کار شخصی مجادله کننده بدانجا میکشد که خداوند بر تمام دل او مهر مینهد و او را همچون فرعون میکند که غرور سبکسرانه او را بدان حدّ رساند که به وزیر خود هامان گفت:برای من کوشکی بلند بساز،شاید به آن درها(ی آسمانها)دست یابم،و در طریق گمراهی تا آن پایان رنجبار پیش رفت،در حالی که آن مؤمن راستگو به پیروی از راه خود که راه هدایت بود دعوت کرد و به مسئولیت بشر نسبت به اعمال و موضعگیریهایش تکیه کرد و آن گاه پس از آن که با نیرومندی با آنان مبارزه و ستیزه کرد کار خود را به خداوند واگذاشت،و سرانجام چنان شد که خداوند او را از گزند فکری آنان در امان نگهداشت،در حالی که آل فرعون گرفتار عذابی بد شدند،و مستضعفان نیز از عاقبتی که دامنگیر مستکبران شد رهایی نیافتند،زیرا آنان همگی در نشانههای خداوند جدال کردند و از پیامبران او فرمان نبردند.امّا پیامبران خدا و کسانی که ایمان آوردند،خداوند براستی آنان را در دنیا و نیز بدان روز که شاهدان به پا داشته میشوند(رستاخیز)پیروزی میدهد،جز این که باید صبر و شکیبایی پیشه کنند و آمرزش بطلبند و صبح و شام به ستایش خدا تسبیح گویند(55).
سوم:دربار سوّم روند سوره ما را آشکارا از جدال در نشانههای خداوند بر حذر میدارد.این بار به ریشهای روانی و نفسانی و به لعنتی اشاره دارد که دل بدان دچار میشود و همان کبر و خودستایی است که صاحبش را به هیچ جا نمیرساند.قرآن پس از آن که به ما فرمان میدهد به خدای بزرگ پناه ببریم،ما را
به عظمت آفرینش الهی آسمانها و زمین هدایت میکند،و به ما میفهماند که کبر کوری و نابینایی دل و ایمان بصیرت و بینش است،و در رسیدن ساعت موعود آینده کمترین شکّ و تردیدی نیست، /12 سپس به ما فرمان میدهد که دعا کنیم زیرا دعا همانا شفای بیماری کبر است.
و به موجب روش بینظیر قرآنی آیات خود را به دلها القا میکند(61 تا 66)و سپس ما را از انکار نسبت به آن آیات بر حذر میدارد زیرا انکار آنها آدمی را از حق میگسلاند(63)و دیگر بار ما را متذکر آیات بینش دهنده میکند و یادآور میشود که همانا ذات خداوند زندۀ یگانه است،و به پیامبر خود فرمان میدهد که با خدایان دروغین و برساخته بستیزد(66)و ما را یادآور میشود که براستی اوست که زنده میکند و میمیراند.
چهارم،و برای آخرین بار:از جدال در نشانههای خداوند نهی میکند (69)و کسانی را که کتاب خدا را تکذیب کردند بیم میدهد که سرانجام خواهند دانست چه جرمی مرتکب شدهاند،و این آگاهی هنگامی است که غل بر گردنهایشان افکنده شده و گرفتار بند و زنجیرند.
این چنین،بیماری جدال را با بر حذر داشتن از عاقبت اخروی آن درمان میکند،و در پایان سوره بینشهای مندرج در آن خلاصه میشود که عبارت است از فرمان دادن به صبر و شکیبایی(77)به پیروی از روش پیامبران،و بر حذر داشتن از عاقبت استهزاء(78)و یادآوری به نشانههای(و آیات صنع)خدا در آفرینش چهار پایان،و ام به گردش در زمین برای نگریستن و عبرت گیری از عاقبت تکذیب کنندگان و ناباوران،و این که چگونه نابود شدند و آنچه به دست آوردند به آنان سودی نداد،بدین معنی که هنگامی که پیامبران آنان را بیم دادند،به دانشی که خود داشتند دلشاد شدند ولی بدانچه مسخره میکردند گرفتار آمدند(83)بلی، در لحظۀ آخر،هنگامی که شدّت عمل خدا را دیدند،ایمان آوردند،ولی سنّت الهی بر این جاری است که ایمان بدان وقت سودی ندارد،و آنجاست که کافران زیان میبینند و خسران مییابند.(85)
سخن آخر:حقایق بزرگ سهگانهای که آفرینش را دربر گرفته(توحید و رستاخیز و رسالت)شواهد و نشانههایش در سرتاسر آفاق و انفس گسترده است، ولی حجابهای ستبر دیدهها را از دیدن و هماهنگ شدن با آنها فروپوشانده و بازداشته است،و کار به جدال در نشانهها و دلایل این حقایق کشیده است،و قرآن شفای دل و برطرف کنندۀ این حجابها و پردهها از دیدۀ بصیرت است،و ما در این سورۀ مبارک روشی بدیع و شفایی سریع مییابیم،و بر ماست که فقط به نشانههای این حقایق بیجدال و مناقشه،گوش دل فرا دهیم!
سورة غافر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . حم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (2) غٰافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قٰابِلِ اَلتَّوْبِ شَدِیدِ اَلْعِقٰابِ ذِی اَلطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ اَلْمَصِیرُ (3) مٰا یُجٰادِلُ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَلاٰ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی اَلْبِلاٰدِ (4) کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (5) وَ کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ (6)
3[ذی الطّول]
:الطّول،انعامی است که مدتش به درازا کشد.
5[لیدحضوا]
:تا باطل کنند و بزدایند.
المؤمن و غافر دو نام این سورۀ مبارکاند،که گفتگو از قرآن(یا بهتر بگوییم گفتگو از خود را)پیش از سخن گفتن دربارۀ هر چیز دیگر،آغاز میکند.و سبب آن این است که راه براندیشه پیشی میگیرد و هر کس بخواهد چیزی را بشناسد و نسبت بدان معرفت حاصل کند،نخست باید راهی را که بدان منجر میشود بشناسد،و قرآن خود همان طریقه و راهی است که از خلال آن زندگی را میفهمیم و بیماریهای روانی و عقلی و جز آن را که مانع فهم درست انسان میشود،درمان میکنیم.
بیشتر سورههای قرآن،هنگامی که به سخن گفتن از خود قرآن آغاز میکنند،به انواع گوناگون به بیم دادن و ترساندن کسانی میپردازند که به پیروی از خواهشهای نفسانی و اوضاع و احوال خود حقیقت را انکار میکنند.در این آیات، قرآن کسانی را به ما معرّفی میکند که به سبب بیماری نفوس خود نسبت به حق کفر میورزند نه به سبب نقص در آیات و نشانههای دالّ بر حق،زیرا آن آیات و نشانهها بیانی واضح و آشکار برای حق به وسیلۀ حق هستند.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ به نام خدای بخشایندۀ مهربان.» او پروردگاری است که او را به خدایی شناسند و بدو پناه برند،و کسی است که بدو دادخواهی کنند و از او مدد خواهند،و هر بیچاره و نیازمندی بدو
ملتجی شود،چه نیازمندی بدو در سرشت هر آفریدهای به غریزه سرشته شده و احساس به خدایی او در ژرفای شعور همۀ ما عجین گشته،پس هر چند در الفاظ و تعبیرها بسته به تفاوت زبانها و مذهبهای خود اختلاف داشته باشیم در حقیقتی که همه بر آن سرشته شدهایم اختلاف نداریم،و همۀ ما از خدا کمک میخواهیم و به نامهایی که او خود به موجب اخبار به سبب نیاز ما بدانها آن نامها را اظهار کرده، بدو متوسّل میشویم.
[1]
«حم» از کلمات مقطّع قرآنی است که پیش از آن در چند جای تفسیر آنها آمده است. (1)
روایاتی آمده است که(ح)اشاره به نام حمید و(م)اشاره به نام مجید است.پس در این صورت«حم»سوگند به حاکمیّت و حکمروایی خداست که مقتضی حمد اوست و مالکیّت او که مقتضی مجد است،بر این اساس که قرآن حق است،و آیا،مگر نه این که آیات قرآن تجلّیاتی از نامهای پروردگار ماست؟و شاید سورههای هفتگانهای که با کلمۀ«حم»آغاز میشود و نخستین آنها همین سوره است مظاهری از دو نام حمید و مجید باشند.
[2]
کتابی که از امثال چنین حروفی تکوین مییابد از جانب پروردگار پیروزمند دانایی نازل شده است.
« تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ نزول این کتاب از جانب خدای پیروزمند داناست.» /12 پس به عزّت و تسلّط خود آن را بر انسان فرض و واجب میسازد و مطالبی را که در آن کتاب است بر واقعیّت زندگی تطبیق میدهد و به علم خود که بر هر چیزی احاطۀ مطلق دارد سرتاسر آن کتاب را هدایت و حکمت و نوری قرار میدهد که با واقعیّت زندگی و حقیقت انسان هماهنگی میکند.
1) 2) -بنگرید به آغاز سورههایی همانند این سوره که شرح آنها پیش از این آمده است.
به نظر من این آیه(از لحاظ نحوی)جملهای تمام و مفید معنی کاملی است که مبتدای آن«تنزیل الکتاب»است و خبر آن« مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ »که خبر از معنای متقدّم میدهد.
[3]
این آیات ما را با پروردگارمان از خلال ذکر صفات او آشنا میکند،و این امر در مشخص کردن روابط ما با ذات متعال او برای ما سودمند است.نخستین نام خداوند که در اینجا یاد شده این است که آمرزندۀ گناه است،و چه کسی جز خداست که گناهان را بیامرزد؟و کدام رحمتی وسیعتر و گستردهتر از رحمتی است که جریمۀ گناه و نافرمانی را بشوید؟و کدام قدرتی میتواند آثار بیشمار نافرمانیها را بر نفس و واقعیّت وجود آدمی جز رحمت و قدرت خداوند محو و نابود کند؟ نامهای خداوند به دل آرامش و سکون میبخشد،پس او آمرزنده گناه و توبه پذیر و صاحب نعمتهاست و اگر این آرامبخشی نمیبود،بیگمان دل مؤمنان از شنیدن نام«سخت عقوبت»از جا کنده میشد و فرو میریخت.
« غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقٰابِ ذِی الطَّوْلِ آمرزنده گناه، توبه پذیر،سخت عقوبت،صاحب نعمتها.» مؤمن بحقّ به صورتی متوازن و به فرخندگی زندگی میکند،امید او را به توبه و کار نیک وا میدارد و بیم او را از نافرمانی باز میدارد.
بیم از عذاب خدا همانند امید به رحمت او تنها قضیهای نفسانی و روانی نیست بلکه مراد از آنها عمل و کردار است.پس بر ما واجب است که هنگام امیدواری به حرکت و پویندگی درآییم،ولی نه در هر سویی،بلکه راه خرسندی خدا و با پیروی از رهنمایی و هدایت او،زیرا زندگی شبیه میدان مین گذاری شدهای است و کسی در این میدان نجات مییابد که نقشه روشن و واضحی در اختیار دارد و با دقّت تمام بر اساس آن نقشه گام برمیدارد.امّا هنگامی که انسان از حق منحرف شود گمراه خواهد شد،و هرگز کسی را نمییابد که او را نجات دهد و رهایی بخشد،زیرا خدای تعالی به تنها همان خدای صاحب تصرّفی است که
مسیر حرکت انسان و سرنوشت او را تعیین میکند،بی آن که احدی قادر به تبدیل و تغییر آن باشد.
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ -هیچ خدایی جز او نیست،بازگشت همه به سوی اوست.» پس اوست که هر گونه بخواهد به ارادۀ خود آن را مقرّر میدارد.
[4]
امّا پارهای مردم با اصرار تمام حق را ردّ میکنند،از این رو آنان را میبینی که در آیات خداوند که آنها را به حق راهنمایی میکند،مجادله میکنند.
و جدل-در لغت-تافتن نخهای نازک یا بافتن رشتههای لیف به یکدیگر است تا ریسمانی شود،و این به حال مجادله کنندگان شباهت دارد که سخنانی به هم میبافند تا جهل خود را بدان بپوشانند.
« مٰا یُجٰادِلُ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ -در آیات(او نشانههای)خدا جدال نمیکنند،» با روشنی و وضوحی که این آیات دارد،چنان که مجالی برای شک و تردید باقی نمیگذارد.
« إِلاَّ الَّذِینَ کَفَرُوا -مگر آنان که کفر ورزیدند(کافران).» زیرا آنها جویندۀ حقیقت نیستند،و اگر چنان میبودند،این امر بیگمان ایجاب میکرد که این آیات و نشانهها را که بیّنات و دلایل آشکار است بپذیرند،در حالی که آنان میکوشند پیروی خود را از باطل توجیه کنند و برای آن دلیل بتراشند تا خود را بفریبند که بر حقّاند،و ضعف خود را بپوشانند و چنان وانمود کنند که نیرومندند،اما مؤمنی که از بینشهای قرآن پیروی میکند هرگز فریب نیرنگ آنها را نمیخورد.
« فَلاٰ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلاٰدِ -پس جولانشان در سرزمینها تو را نفریبد.» پس هر چند در ضمن جولان و نقل مکان در سرزمینها از طریق سان دادنهای قدرت نمایی،تظاهر به توانایی کنند،چنان که طاغیان و گردنکشان عادت
کردهاند که هنگام احساس خطر چنین کنند،بر مؤمن واجب است که بدین قدرتنماییها فریب نخورد، /12 زیرا آنها به صرف مخالفتشان با حق ضعیف و ناتواناند،و به هر درجه از قوّت و قدرت برسند و هر چند از حق جلوگیری کنند، بیگمان سرانجامشان پستی و نابودی و بازگشتشان به سوی خداوندست.
[5]
قرآن برای ما از واقعیّت تاریخ مثال میزند که جولان و خودنمایی کافران در سرزمینها و چیرگی مادّی ظاهری آنان دلیل درستی و سلامت خطّ و رفتار آنها نیست.
« کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ -پیش از ایشان تکذیب کردند.» یعنی پیش از کافران قریش که با تو،ای محمد،مجادله میکنند،و پیش از گردنکشان در هر عصری.
« قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ -قوم نوح و گروههایی که بعد از ایشان بودند.» زیرا آنان از تجربۀ قوم نوح بهره نجستند و استفاده نکردند.
« وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ -و هر امّتی آهنگ آن کرد که پیامبرش را دستگیر کند.» و چه قدر تأسف انگیز است که بشریّت به چنین درجهای از پستی فرو افتد، و به چنین کاری مبادرت ورزد،و به جای آن که مصلحان را گرامی دارد و از ایشان که برای آنان هدایت و سعادت میآورند پیروی کند،ایشان را رد کند و نپذیرد و برای کشتن ایشان و از بین بردن خط و راهشان بکوشد!این از ناحیۀ عملی موضوع است،اما از ناحیۀ نظری،چنین کاری همانا کوشش برای باطل ساختن حقّی است که پیامبران آن را میآورند.
« وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ -و به باطل به مجادله و ستیزه برخاستند تا حق را از میان بردارند.» و بدین سان هیچ کافری جز به انکار و کفر آوردن نسبت به حق عقیدهای ندارد و برای آن که خلاء عقیدتی موجود در نفس خود را پر کند به دنبال باطلی
میگردد که گرچه خود بدان معتقد نیست امّا بتواند به مدد آن در برابر حق مقاومت کند.دلیل این که باطل انبوه شده و مذاهب و مکاتب آن متنوّع گشته و سخن بسیار پیرامون آن گفته شده این است که باطل تکیه گاهی در واقعیّت و شاهد و دلیلی از فطرت و سرشت آفرینش ندارد و از این رو نیازمند به سفسطهای بسیار به نام برهان، /12 و فلسفهای به نام حکمت،و جدلی به اسم گفتگو شده است.
ولی با این همه کاری از پیش نمیبرد و چیزی را به اثبات نمیرساند.و چنین است که نصوص مذهبی جدال در دین را نهی کرده است.از پیامبر(ص) مروی است که گفت:«مجادله کنندگان در دین خدا بر زبان هفتاد نبیّ نفرین و لعنت شدهاند،و هر کس در آیات خدا مجادله کند بیقین کافر است». (1)
باطل بیگمان-علی رغم جدالی که در حمایت آن میشود-شکست میخورد،زیرا خداوند از فراز عرش خود و از طریق سنّتهای خویش در زندگی از حق دفاع میکند،پس هر کوشش و اقدامی را که برای از میان بردن حق صورت گیرد ناکام میگذارد و در هم میشکند،پس حقّ است که همواره پیروز میشود،زیرا نیروی منطق،و منطق نیرومندی به تأیید پروردگار را در اختیار دارد.
« فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ -پس من آنها را به عقوبت فرو گرفتم،و عقوبت من چه سخت بود؟» و این فرو گرفتن حاوی شدّت و همراه غافلگیری است.سیاق آیه چگونگی این عقوبت را میپرسد تا افکار ما را برانگیزد و به دنبال پاسخی بگردیم که عبرت و اندرزی در آن باشد.
[6]
از آن رو که در اینجا سخن از سنّتی الهی است که بر زندگی حکمفرماست میبینیم سیاق آیات،پس از تخصیص دادن قوم نوح و احزاب(و گروههای مخالف)به یادآوری،سخن را تعمیم میدهد تا شامل تمام کافران در هر مکان و زمانی شود،پس آنان همگی به عذاب و انتقام الهی دچار میشوند.
1) 3) -نور الثقلین،ج 4،ص 511.
« وَ کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ -پس در دنیا انتقام خداوند آنان را فرا میگیرد،و در آخرت به عذاب سخت او دچار میشوند،و در آتش دوزخ جاویدان میمانند زیرا خود ملازمان دایم و یاران آناند.» /12
اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ (7) رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (8) وَ قِهِمُ اَلسَّیِّئٰاتِ وَ مَنْ تَقِ اَلسَّیِّئٰاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (9) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یُنٰادَوْنَ لَمَقْتُ اَللّٰهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی اَلْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ (10) قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اِثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اِثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا فَهَلْ إِلیٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ (11) ذٰلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِیَ اَللّٰهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلّٰهِ اَلْعَلِیِّ اَلْکَبِیرِ (12) هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ وَ یُنَزِّلُ لَکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ رِزْقاً وَ مٰا یَتَذَکَّرُ إِلاّٰ مَنْ یُنِیبُ (13) فَادْعُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ (14)
برای آن که اوضاع و احوال دشوار ارادۀ مؤمن را در هم نشکند،بویژه وقتی که گردنکشان علیه او که تنهاست میستیزند،یا هنگامی که در نهان برای حفظ ایمان خود میکوشد،و برای آن که مؤمن با روی آوردن به خدا از پلیدی و چرک شرک پاکیزه شود،پروردگار ما چنین وحی میکند که بزرگترین آفریدگان خدا که عرش قدرت الهی را حمل میکنند برای کسانی که روی به خدا نهاده و بدو ایمان آوردهاند،آمرزش میطلبند و برای آمرزش آنان دعا میکنند که خداوند آنان را از عذاب دوزخ باز دارد و آنان و هر که را از پدران و فرزندانشان که صالح باشد،به بهشتهای جاودان درآرد و به رحمت خود از عقوبتهای بد حفظ کند.
در حالی که کافران نفرین میشوند و به آنها ندا میرسد که دشمنی خدا با شما از دشمنی شما با خودتان،هنگامی که ایمان را رد کردید،بزرگتر است.و آنها را میبینی که در آن هنگام همگام به درگاه خدا زاری میکنند و میگویند:ما پس از آن که دو بار تجربۀ مرگ و زندگی را پشت سر گذاشتیم اینک چنان شدیم که به گناهان خود اعتراف میکنیم،و میپرسند:آیا میتوانیم از کشیدن عذاب معاف شویم و به در رویم؟امّا این درخواست آنها رد میشود،بدین دلیل که آنها به توحید کافر شده و به شریکان برتراشیده(برای خدا)ایمان آوردهاند،و براستی که فرمان از آن خدای بلند مرتبۀ بزرگ است نه از آن شریکان برتراشیدۀ پنداری.
خداست که بتنهایی،خود در آفرینش حکمرواست،و اوست که مردم را به وسیلۀ آیات و نشانههایش به سوی خود راهنمایی میکند،و در آسمان روزی
میدهد،ولی از آیات خدا کسی جز آن که به درگاه او روی آورده و متذکّر باشد، سود نمیبرد.
در پایان این درس،پروردگار ما،ما را به اخلاص و پاکدلی در دین و رد کردن وجود شریکان،بر خلاف مراد کافران که یکتا پرستی را دوست نمیدارند، فرا میخواند.
[7]
آیات قرآنی به دنبال یکدیگر و بر توالی طریقهای را دنبال میکنند که از طریقههای بشری از این نظر تمایز دارد که همچون نور از کانون مرکزی یگانهای منتشر میشود که همان یکتاپرستی و توحید است تا دیگر زمینهها را فرا گیرد.بدین معنی که جهان خلق و حقّ و همچنین جهان دانش و شناخت مظهر و جلوهنمایی نامهای نیکوی خداوند است،و همه چیز در این آیه ما را به سوی پروردگار ستودۀ مجید ما راهنمایی میکند.این سوره با یادآوری پارهای از صفات خداوند که در آفرینش تجلّی میکند آغاز شده است،پس نام خداوند« اَلرَّحِیمِ -بخشاینده»که در « قٰابِلِ التَّوْبِ -توبه پذیر»تجلّی میکند انعکاس خاصّ خود را بر آفریدگان خدا و از آنجا بر رفتار انسان دارد،و بر آدمی واجب است که از این رهگذر راه و روشی برای استوار کردن رفتار خود اختیار کند.
و نیز این نام گرامی،آنجا که قرآن از فرشتگانی که عرش خدا را در بر گرفتهاند سخن میگوید،بر آفرینش منعکس میشود،زیرا آن فرشتگان از سویی به سبب رابطۀ تسبیح و ایمان به خداوند میپیوندند و از سویی دیگر به سبب رابطه محبّت و مهربانی به انسان مؤمن پیوستگی دارند،و پروردگار ما هنگامی که بخشی از این رابطه را برای ما شرح میدهد آن را به صورت دعای فرشتگان در حق مؤمنان توبه کار بیان میفرماید.
اکنون این سؤال باقی میماند:عرش خدا چیست؟ عرش دو معنی دارد:
یکم:این که خداوند مالک مکانی وسیع است که عرش نامیده میشود،و ما جز این نمیدانیم که آنجا چندان بزرگ است که گنجایش آسمانها و زمین و تمام آفریدگان را دارد.در حدیث مروی از امیر المؤمنین علیه السلام آمده است: /12 «که فرشتگان عرش را حمل میکنند،و عرش-چنان که میپنداری-به صورت تخت نیست،ولی چیزی است مشخّص و فراهم شده،و پروردگارت عزّ و جلّ مالک آن است» (1)در حدیث منقول از ابی ذرّ،از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که حضرتش گفت:«ای ابا ذرّ؟آسمانهای هفتگانه در درون کرسی جز همچون چنبرهای که در زمین فلات افتاده باشد نیست،و برتری عرش بر کرسی همانند برتری فلات بر آن چنبره است» (2)دوّم:این که عرش همان رمز و مظهر قدرت و چیرگی مطلق است.آنجا که آیۀ کریمۀ« وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ -و عرش او بر روی آب بود» (3)تفسیر شده که مراد سیطره و چیرگی ذات متعال اوست.امّا فرشتگانی که عرش را حمل میکنند،همانا واسطههای رحمت خداوند،و تنفیذ و اجرای ارادۀ او در زندگی هستند.
و روایت منقول از امام رضا علیه السّلام بدین امر اشاره میکند که گوید:
«عرش همان خداوند نیست،عرش نام دانش و قدرت است». (4)
در حدیثی دیگر از امام صادق-علیه السّلام-آمده است که هنگام سؤال دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ که فرماید« وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ - کرسی او آسمانها و زمین را در بردارد» (5)گفت:(یعنی)«دانش او». (6)
چنان که محتمل است پروردگار ما را مقامی معلوم باشد که دانش و قدرت او را حمل میکند،و از آنجا تدبیر او نسبت به آفرینش صادر میشود و همان عرش اوست،و فرشتگان مقرب خداوند در آن هستند.
آنچه آگاهی و شناخت آن برای ما اهمیّت دارد این است که حاملان عرش آفریدگانی از آفریدگان خدایند و خود،نیمه خدایان نیستند و آنان به تسبیح و تمجید مشغولاند.
این از رابطۀ آنان با خداوند،امّا از رابطۀ آنها با انسان،این همان است که بیانگر رابطۀ طبیعت با بشر میشود،زیرا فرشتگان واسطههای امر خداوند و تنفیذ و اجرای ارادۀ اویند.پس آنها در این صورت نمایانگر موضع آفریدگان نسبت به انسان میشوند،و این تمثّل به موضع انسان نسبت به حق مربوط میشود.پس اگر بشر بر فطرت و سرشت و در پیوند مثبت خود با پروردگارش باشد،آنها نیز با اویند و اگر نباشد،نیستند.پس انسان برای رستگاری در زندگی وظیفهای جز این ندارد که به سوی تسخیر طبیعت حرکت کند،طبیعتی که از مهمترین عوامل تسخیر آن عبودیّت و بندگی کردن نسبت به خداست،و در آن صورت است که میبیند همه چیز در کنار او و به تأیید او قرار گرفته و آن گاه فرشتگان گماشته از جانب خداوند بر نیروهای مختلف طبیعت همراه و با او خواهند بود،و اگر مجموعه رفتار آدمی به اجمال درست و نیک باشد لغزشهای کوچک او به وی گزندی نمیزند زیرا بیدرنگ در برابر خداوند توبه میکند و این فرشتگان برای او از خدا آمرزش میطلبند،و شاید به فرمان خدا خطای او را تصحیح میکنند تا به حالت طهارت و پاکیزگی خود بازگردد،و بیگمان به اذن خدا او را از نزدیک شدن به گناهان تازه بازمیدارند و دلش را محکم و استوار میسازند و آن را از آرزومندیهای نفس و وسوسههای شیطان حفظ میکنند،و به نظر میرسد که این از نشانههای توبه پذیری باشد.
« اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ -آنان که عرش را حمل میکنند.» و آنها از بزرگترین فرشتگان خدایند،و شاید اوّلین آفریدگانی هستند که
امر خداوند را دریافت میکنند.
« وَ مَنْ حَوْلَهُ -و آنان که پیرامونش هستند،» از دیگر فرشتگان، « یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ -و به ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند.» و بزرگترین ذکر همان تسبیحی است که پروردگار را از شریک و شبیه و نقص و ناتوانی منزّه و مقدّس میشمارد.
« وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ -و به او ایمان دارند.» /12 پس تسبیح آنها تنها کلماتی که بر زبان آورند،یا کارهایی که بر حسب عادت مرتبا انجام دهند نیست،بلکه به تمام آن امور(که عنوان تسبیح کردن بدان اطلاق میشود)با شناخت و قانع شدنی راسخ به وجوب آن بر خویش قیام و اقدام میکنند،این از نظر رابطۀ آنها با خداوند،اما از نظر رابطۀ با مؤمنان طلب آمرزش برای ایشان است تا خداوند توبۀ آنان را بپذیرد و در زندگی موفّقشان دارد.
« وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا -و برای مؤمنان آمرزش میطلبند.» خود نمیآمرزند،زیرا این فرشتگان«خدایان»نیستند،بلکه براستی بندگانی مقرّب در درگاه خداوندند،و تمام کاری که میتوانند برای خدمت به مؤمنان انجام دهند همان درخواست آمرزش از خداوند برای آنها از طریق دعا است.
و از آداب دعا این است که:
یکم:به ستایش و تسبیح خدا و درود گفتن بدو آغاز شود و سپس به درخواست و طلب حاجت بکشد و فعل آن فرشتگان نیز چنین است که میبینی خداوند را با ستایش او تسبیح میگویند و سپس برای مؤمنان آمرزش میطلبند.
دوّم:آغاز کردن به درخواست بخشایش پیش از دیگر درخواستها زیرا رحمت خداوند به توبه کاران نزدیک است،و گناهان مانع پذیرفتن دعا و نزول رحمت میشود،و فعل آن فرشتگان نیز چنین است.
« رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا
سَبِیلَکَ
-ای پروردگار ما،رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته.پس آنان را که توبه کردهاند و به راه تو آمدهاند بیامرز.» و توبه نخستین شرط است برای آن که خداوند بپذیرد که بنده به نزد او بازگردد.امّا شرط دوّم این است که آن توبه راستین باشد و بنده بر آن بپاید و بدان ادامه دهد،پس تنها راه خدا را پیروی کند،بی آن که دیگر به راه شیطان برگردد.
این بینش و بصیرتی است که پروردگار ما که بر همه چیز علم و آگاهی دارد به ما میدهد.
« وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ -و آنان را از عذاب دوزخ نگهدار.» این مهمترین و بزرگترین دعایی است که برای مؤمن امکان دارد در حقّ خود و برادرانش بکند،بدین سان هنگامی که مؤمن به درگاه خداوند توبه میکند،آن فرشتگان(حاملان عرش)همراه اویند.افزون بر این آنچه در زندگی وجود دارد، بشر را /12 به اصلاح خویشتن و بازگشت به راه راست فرا میخواند.
[8]
هنگامی که انسان صالح و نیکو کردار بود بیگمان به دیگران فایده خواهد رساند،و در آن صورت به پدران و فرزندانش و همچنین به اشخاصی که پیرامون او هستند مانند همسرش سود میرساند و با صلاح و درستی خود به آنان فایده میبخشد و ایشان با او وارد بهشت میشوند،مگر آن که کاملا منحرف باشند،و این بدان معنی است که زندگی بر پایه سازندگی نهاده شده نه ویرانگری،و بر اساس صلاح قرار دارد نه فساد،و فرشتگان با اذن پروردگارشان این روند و حرکت را تأیید و پشتیبانی میکنند.
« رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -ای پروردگار ما!آنان را و هر که را صالح باشد از پدران و همسران و فرزندانشان به بهشتهایی جاویدان که به آنها وعده دادهای داخل کن که تو پیروزمند حکیمی.» پس به عزّت و تسلّط خود قادر بر پذیرفتن دعایی،و به حکمت خود اجابت میکنی یا اجابت نمیکنی،و این چنین بر هر کس دعا میکند شایسته است که
امری را بر خداوند حتمی و قطعی نکند بلکه دعای خود را تقدیم دارد و فقط به پروردگار خود درود و ستایش،گزارد.
این دعا با رغبت و تمایل انسان سازگار و موافق است زیرا انسان مایل است که در دنیا و آخرت با دوستان و عزیزانش زندگی کند.و هنگامی که دوستان زیر سایۀ نعمتهای خداوند،در بهشت گرد آیند نعمتها به کمال خود میرسد.
[9]
و بشر به غایت آرزو و مراد خود نمیرسد مگر وقتی که از کارهای بد خود که در روز قیامت به صورتهایی گوناگون نمودار میشود رهایی یافته باشد،و از آن صورتهاست ظلمات بسیار تیره،و آتشهای برافروخته،و کژدمها،و افعیها،و قرین شدن با شیطان،و یک کار بد تمامی نماز و روزۀ یک فرد را فرو میبلعد و کفّۀ کردارهای نیک او را سبک میسازد و از درجات او میکاهد.در حدیثی از پروردگار با عزّت آمده است که ذات سبحان او گفت:«منم مالک،منم حاکم، هیچ یک از اهل بهشت را نسزد که به بهشت درآید،و هیچ یک از اهل دوزخ را نسزد که به دوزخ رود،در حالی که مظلمهای داشته باشد تا من از او قصاص گیرم» (1)، /12 و این چنین در دعای فرشتگان(حامل عرش)آمده است که مؤمنان را از اعمال بدشان در آن روز که اعمال بد و سیّآت مجسّم میشود و شکل میپذیرد، مصون نگهدارد.
« وَ قِهِمُ السَّیِّئٰاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّیِّئٰاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ -و آنان را از (عقوبات)اعمال بد،حفظ کن که هر که را در آن روز از(عقوبات)اعمال بد حفظ کنی بر او رحمت آوردهای.» و«وقایة»در اینجا به معنی حفظ و نگهداری است،و بشر در آخرت وقتی از آثار اعمال بد در حفظ و امان میماند که در دنیا بر نفس خود پیروز شده و از خواهشها و شهوتهای منفی در گذشته باشد.
«« وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ -و آن همان کامیابی بزرگ است.»
1) 10) -بحار الانوار،ج 55،ص 516.
براستی رسیدن به نجات از دوزخ و در آمدن به بهشت غایت و مرادی است بزرگ و کاری دشوار،و بر انسان مؤمن واجب است که برای تحقّق این منظور عزم خود را جزم و ارادۀ خود را قاطع کند،چه هر قدر هدف بزرگ باشد باید اراده نیز به همان اندازۀ بزرگ باشد.
[10]
این بود رابطۀ فرشتگان با مؤمنان،امّا رابطۀ آنان با کافران،رابطهای است منفی و خصوصیت آن نفرین بر آنها و سرزنش آنهاست.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنٰادَوْنَ -کافران را ندا میدهند،» فرشتگان و تمام طبیعت که به فطرت،بر حقّ سرشته شده و کافران با حقّ مخالفت ورزیدهاند...
« لَمَقْتُ اللّٰهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی الْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ -که دشمنی خدا با شما از دشمنی شما با خودتان،آن گاه که به ایمانتان فرا میخواندند و شما راه کفر در پیش گرفتید،بزرگتر است.» براستی،خداوند خیر بندگان خود را میخواهد و آنان را نیافریده است مگر برای آن که به آنان مهربانی کند و بر آنها رحمت آورد،اما وقتی ایمان آوردن بدو و پذیرفتن دعوت او را رد کردند،و در نتیجه خود را خوار کردند وجود خود را با کفر به ذلّت و پستی کشاندند،خداوند چندین برابر پیش از آنچه ایشان خود را خوار و خفیف کردند،آنان را با دور کردن از رحمت خویش و افکندن به عذاب،خوار و ذلیل میکند.
انسان هنگامی که حق را تحقیر میکند و پذیرفتن ندای حق را رد میکند، خویشتن خود را خوار میسازد و مورد بی احترامی قرار میدهد.از اینجاست که انسان را هیچ ارزشی نیست مگر به سبب نزدیکی او به حق و شکل گیری حق در زندگی او.
[11]
در پاسخ کافران به ندایی که دربارۀ شدّت دشمنی خداوند نسبت به آنان میشود(آمده است):
« قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ -میگویند:ای پروردگار
ما،تو ما را دو بار میراندی و دو بار زنده ساختی،» و میپرسیم:این دو بار مرگ کی بوده است؟ دانشمندان و مفسّران در بیان این آیه اختلاف کردهاند،برخی گفتهاند:
مرگ نخست پیش از ورود انسان به زندگی این دنیاست،آن گاه که در عالم اشباح زنده بود و سپس مرده است،آن گاه وارد زندگی دنیا شده و سپس وقتی مهلتش بسر آید میمیرد و سپس برای حساب و پاداش زنده میشود.
دیگران گفتهاند:همانا خداوند انسان را پس از مرگ در گورش زنده میکند تا حساب گور را با او محاسبه کند و پس از آن حسابرسی او را میمیراند و سپس روز قیامت برای پاداش زندهاش میکند.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است که در تفسیر این آیه گفت:
«این امر در بازگشت است». (1)
تفسیری دیگر نیز وجود دارد و آن این است:که انسان از زمانی که خدا او را آفرید هم چنان زنده است،و این زندگی نخستین است که پروردگار به روانها بخشیده و در دنیا با انسان استمرار مییابد،پس قبل از این زندگی هیچ مرگی نبوده، سپس مهلت و اجل متعارف انسان سر میرسد و انسان میمیرد،بدین معنی که روحش از پیکرش جدا میشود،و روح در حالت زندگی باقی میماند،و پس از این مرگ،بشر-بار دیگر-میمیرد.و عنصر زندگی بکلّی از وجود او نیست و نابود میشود،و این هنگامی است که نخستین دم را در صور میدمند،و قرآن حکیم در سورۀ /12 زمر بدین معنی اشاره کرده است آنجا که گوید:« وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ (2)و در صور دمیده شود،پس هر که در آسمانها و هر که در زمین است-جز آنها که خدا بخواهد-بیهوش میشوند.و بار دیگر در آن دمیده
شود،ناگهان از جای بر میخیزند و مینگرند.»و این همان زندگی دوّم است که همراه انسان تا ابد جاودانه میماند،و میان این دو زندگی و دو مرگ قدرت خداوند برای بشر متجلّی میشود،آنجا که کافران چاره و راهی جز اعتراف به خطاهای خود ندارند،و در وضعی هستند که به سبب گناهانی که در زندگی دنیا مرتکب شدهاند از هر سو در محاصرۀ گناهانند،پس با تضرع و التماس از خداوند درخواست میکنند راه خروجی از آن تنگنا برایشان بگشاید.
« فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا -ما به گناهانمان اعتراف کردیم،» و براستی،ما هیچ چاره و اختیاری در کار خود نداریم.
« فَهَلْ إِلیٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ -آیا برای بیرون شدن راهی هست؟» [12]
و فرشتگان به آنان پاسخ میدهند که تنها یک راه برای بیرون شدن از این تنگنا وجود داشت،و آن ایمان به خدای یگانۀ قهّار و تسلیم به او بود« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (1)و هر که از خدا بترسد(و پرهیزگاری کند،خدا)برای او راهی برای بیرون شدن قرار میدهد»،ولی شما در آمدن بدان راه را نپذیرفتید و رد کردید و فرصت را از دست دادید و بر خود تباه کردید.
« ذٰلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِیَ اللّٰهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا -این (عذاب)بدان سبب است که چون خدا را به یکتایی میخواندند شما انکار میکردید،و اگر برای او شریکی قرار میدادند،شما به آن شریک ایمان میآوردید،» زیرا شما ایمانی میخواستید که خواهشها و شهوتهای شما را توجیه کند،و واقعیّت فاسد و اقدامات خطای شما را به رسمیّت و حقانیّت بشناسد،و چنین چیزی را در دین توحیدی ناب نمییافتید،و این همان سببی بود که شما را به ردّ آن دین فرا میخواند.
« فَالْحُکْمُ لِلّٰهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ -پس فرمان،از آن خدای بلند مرتبۀ بزرگ است.»
1) 13) -الطّلاق2/.
امّا شریکانی که شما آنها را پرستیدید،و خداوند را نپرستیدید،هرگز سودی به شما نمیرسانند،زیرا هیچ فرمانروایی و حکمی ندارند.
[13]
و خداوند از بشر دور نیست و برای کسی که عقلش را به کار میاندازد که انسانی را با او شریک سازد مجهول و ناشناس نیست،و رحمت معنوی او که در هدایت نمودار و متمثّل است در هر چیز و به هر وقت برای ما مهیّا و آماده است،چه هر چیزی نشانه و دلیلی است که ما را به سوی پروردگارمان هدایت کند،و رحمت مادّی او نیز در انواع رزقی که از آسمان بر ما فرو بارد و از هر سو پیرامون ما را گرفته نمودار است.حال با وجود تمام اینها انسان از هیچ یک از این دلایل استفاده نمیکند و برای پروردگار خود شریک میتراشد،مگر آن که براستی مؤمن باشد و روی به درگاه او بیاورد.
« هُوَ الَّذِی یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ وَ یُنَزِّلُ لَکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ رِزْقاً وَ مٰا یَتَذَکَّرُ إِلاّٰ مَنْ یُنِیبُ -اوست که آیات و نشانههای خویش را به شما نشان داد و،برایتان از آسمان روزی فرستاد،و کسی پند نمیگیرد مگر آن که روی به درگاه خدا آورد.» «منیب»کسی است که کارها را به خداوند رجوع میدهد(و از او میداند) و هر چه به سبب فراموشی یا خطا از او سر بزند،به درگاه خدا توبه میکند،امّا مشرک نه از این آیات سود میبرد و نه از نعمتها بهره میجوید تا به شناخت پروردگار خویش دست یابد،زیرا او تمام این امور را به شریکان(مجعول برای خدا)نسبت میدهد،و معتقد است که منبع روزی او همان مالدار و صاحب سلطه است،یا رزق او مربوط به عوامل حتمی و یا عواملی است که از خود اوست،پس از پروردگارش سپاسگزاری نمیکند و نعمتهای او را یاد نمیکند.
[14]
چون شرک جهت رفتار انسان را در زندگی منحرف میکند و آن را به سویی غیر از خدا و غیر از حق میگرداند،پروردگار ما بر ضرورت اخلاص در اعتقاد نسبت به ذات متعال خود،بدور از تمام عوامل شرک،تأکید میکند.
از آنجا که فشارهایی که مؤمن با آنها مواجه میشود،اعمّ از فشارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی از جانب دیگران از مهمترین و کارآمدترین عوامل
شرک است،(پروردگار ما)بویژه یادآوری میکند:
« فَادْعُوا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ -پس خدا را بخوانید،در حالی که تنها برای او در دین اخلاص میورزید،اگرچه کافران را ناخوش آید.» /12 این امر با سیاق این سوره انسجام و هماهنگی تمام دارد که دربارۀ مؤمن آل فرعون،به عنوان مثالی برای پایداری انسان بر ایمان و اخلاص خود نسبت به خداوند،علی رغم فشارها و شرایط مخالف سخن میگوید.
رَفِیعُ اَلدَّرَجٰاتِ ذُو اَلْعَرْشِ یُلْقِی اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ اَلتَّلاٰقِ (15) یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اَللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (16) اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ لاٰ ظُلْمَ اَلْیَوْمَ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (17) وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ اَلْآزِفَةِ إِذِ اَلْقُلُوبُ لَدَی اَلْحَنٰاجِرِ کٰاظِمِینَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ (18) یَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی اَلصُّدُورُ (19) وَ اَللّٰهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَقْضُونَ بِشَیْءٍ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (20) أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ کٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی اَلْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (21) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَکَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ إِنَّهُ قَوِیٌّ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (22) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (23) إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ (24)
15[یوم التّلاق]
:اصلش التّلاقی است و حذف یاء برای تخفیف است.یعنی روزی که اهل آسمان در آن روز با اهل زمین ملاقات و دیدار میکنند.
18[یوم الأزفة]
:از أزف،به معنی نزدیک شد،و روز قیامت را به سبب نزدیک بودنش آزفه خواندهاند.
21[واق]
:الواق،اصلش الواقی است از وقی به معنی حفظ کرد و نگهداشت،یعنی نگهدارندهای ندارند که آنان را از شدّت و سختگیری خدا و عذاب او حفظ کند.
این درس با حرکت از نقطۀ محوری در توجیهات قرآن کریم که همان یادآوری از خدای یکتای قهّار و رسالتهای تمدّن آفرین اوست که بر بندگانش نازل شده است.پارهای از مطالبی را که به دید تاریخی مربوط میشود و حقایقی را که بر این مدار میچرخد،برای ما بیان میکند.بارزترین این حقایق انتقامگیری خداوند
به صورت انتقامی است عملی از کسانی که نسبت به انکار حق کفر ورزیده و آنها را استهزاء کردهاند.
[15]
به چه وسیله به پروردگار خود راه ببریم؟و راه شناخت ژرفتر نسبت به او کدام است؟اگر به جهان هستی با آفریدگانی که در آن هستند و به پدیدهها بیندیشیم این امر ما را به پروردگار خود و به حق رهنمایی میکند،امّا آیات قرآن از لحاظ بیان و رهنمایی رساتر و برای این مقصود مفیدتر است،زیرا این آیات عبارت از سخن گفتن خدا از خویشتن است،هم چنان که محل تجلّی بزرگتر خدای متعال به صفات و نامهای نیکوی اوست.امیر المؤمنین(ع)در دعا پروردگار خود را مخاطب قرار میدهد و میگوید:«ای آن که از ذات او به ذات او راه برند»،پس سخن خدا را دربارۀ خود او بشنویم.
« رَفِیعُ الدَّرَجٰاتِ -فرا برندۀ درجات،» براستی،او مالک این آفاق و مراتب والا در دنیا و آخرت است،و اوست که مؤمنان را به بالاترین درجات کمال و پیشرفت و عزّت بالا میبرد.امّا معنی دیگر این آیه آن است که ذات خدای تبارک و تعالی خود در والاترین درجات کمال در تمام صفات خویش است،پس او در رحمت و عزّت و قدرت،و...و...
مطلق است هم چنان که در انتقام و شدّت و...و...نیز مطلق است.
« ذُو الْعَرْشِ -صاحب عرش است،» یعنی صاحب قوّت و چیرگی،پیش از این گفتهایم که عرش دو معنی دارد:نخست معنای مادّی است و آن این که عرش آفریدهای با حجمی گسترده،و طولی کشیده و پایگاهی عظیم،و دوّم معنای معنوی آن که عرش رمز و مظهر قوّت و هیمنه است.
پروردگار ما از آن درجات والا رسالتهای خود را به وسیلۀ کسانی از بندگانش که آنها را بر میگزیند،برای بشر میفرستد،رسالتهایی که در زبان قرآن از
آنها به منبع و سرچشمۀ زندگی حقیقی انسان تعبیر شده،زیرا براستی همانهاست که بشر را از نابودیها نجات میدهد،و روح حرکت و تکامل و عروج انسانی برتر را در او میدمد،و شاید به همین سبب است که«رسالت پیامبری»نام گرفته و فرشتهای که آن را فرو میآورد و همان جبرییل(ع)است«روح»خوانده شده است.
« یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ -به هر یک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی میفرستد،» اینجا اشارهای است به این که«الرّوح»جزئی جدا شده از خدا نیست که از نزد او به زمین فرود آید،بلکه در واقع آفریدهای است،پس از امر و فرمان خداست هم چنان که دیگر آفریدگان نیز در وجود و هستی خویش از امر(و معلول فرمان) خدای متعالند،و این مطلبی است که این آیۀ کریم بدان اشاره میکند که« إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (1)چون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که میگوید:موجود شو،پس موجود میشود».و این بدان معنی است که انبیاء و پیامبران«خدایانی»نیستند که وحی به ایشان اختصاص یافته باشد،بلکه /12 بندگان خدای تعالی هستند و آنچه از وحی و منزلت والا دارند چیزی نیست که تنها به سعی و کوشش خود بدان رسیده باشند بلکه به مشیّت و حکمت خدا بدان دست یافتهاند.
این تفکّر،اندیشۀ تکامل طبیعی را در مورد انسان نفی میکند که طرفداران آن ادّعا میکنند که انسان به طبع خود تکامل مییابد تا آنجا که به آسمان عروج میکند یا به مقام پیامبری و خدایی میرسد.بلی،انسان میتواند در نفس خود زمینۀ عروج را فراهم آورد،ولی خداوند است که آن را کامل میسازد،و چون کسی را به مقام انبیاء رساند بدان معنی نیست که او«خدا»شده است،یا مسئولیت را از او برداشتهاند،هرگز...و دلیل این سخن آن که نزول«روح وحی»بر هر انسانی
1) 14) -یس82/.
مسئولیّت تبلیغ برای رهنمایی مردم را بر عهدۀ او مینهد.
« لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاٰقِ -تا مردم را از روز قیامت بترساند.» این آیه بسیاری از عقاید اسلامی و نگرشهای حیاتی در قرآن را با چهار تعبیر جداگانه خود خلاصه کرده است:« رَفِیعُ الدَّرَجٰاتِ -فرابرندۀ درجات»، « ذُو الْعَرْشِ -صاحب عرش»،« یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ -به فرمان خود وحی میفرستد»،« یَوْمَ التَّلاٰقِ -روز تلاقی و قیامت».روز تلاقی همان روزی است که انسان با دشمنان و مدّعیان خود برخورد میکند،و از روزهای حسّاس و مهم در زندگی اوست،پس مستکبر با مستضعف،و ستمگر با ستمدیده و غاصب با آن که از او غصب کرده،و دروغگو با آن که بدو تهمت زده،و هر عاملی در آن روز با عمل خود تلاقی میکند و مجرمان با گواهان روبرو میشوند،و تمام مردم با حسابرسی پروردگارشان مواجه میگردند،و این چنین است که آن روز روزی است عظیم و ناگزیر باید مقامش هراس انگیز باشد و بیم دهندگان،مردم را از آن بیم دهند.
[16]
قرآن در بیان واقعیّت آن روز عظیم و تعیین کننده میافزاید:
« یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ -آن روز که همگان آشکار شوند،هیچ چیز از آنها بر خدا پوشیده نماند.» در دنیا،انسان میکوشد که نقاط منفی و تجاوزهای خود را از حقوق دیگران بپوشاند و،مکتوم سازد،و حتی میکوشد که خود را نیز بفریبد،و پنهان کردن بزهکاریهایش از ضمیر و و جدان خویش با توجیهات و بهانههایی صورت میگیرد،و /12 میتواند از چنگ عدالت بگریزد،امّا آیا میتواند در آخرت هم چنین کند؟ هرگز...زیرا اعتقادات و گفتهها و کارهای انسان در آن روز بتمامی ظاهر میشود و هرگز هیچ پنهان شدهای از آنها پنهان نمیماند،چنان که خدای تعالی گوید « یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لاٰ تَخْفیٰ مِنْکُمْ خٰافِیَةٌ (1)آن روز شما را پیش آورند و هیچ چیز شما نهان نماند»،بزرگ باشد یا کوچک،و چگونه ممکن است پنهان بماند،
1) 15) -الحاقّة18/.
در حالی که خداوند بر هر کس فرشتگانی گماشته که هر حرکتی را که از او سرمیزند،به سود یا زیانش مینویسند،و او خود از پشت سر آنان مراقب و مواظب است؟! اکنون سؤالی گسترده دامن در افق ترسیم میشود که بسا همه چیز سخن از آن میگوید،زیرا سؤال پهنهای است که وضع موجود و حال اقتضای آن را دارد،و ندا کنندهای از جانب خدا آن را ندا میدهد،و آن سؤال این است:
« لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ -در این روز فرمانروایی از آن کیست؟» و زبان واقعیّت بدان پاسخ میدهد،و این پاسخ همان است که در سورۀ آغازین قرآن آمده و خداوند را چنین توصیف کرده است که« مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ - فرمانروای روز جزا».و در اینجا نیز قرآن بدین ندا یا سؤال مفروض پاسخ میدهد:
« لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ -از آن خدای یکتا.» پس هیچ کس در فرمانروایی و حکمرانی با او شریک نیست.
« اَلْقَهّٰارِ -سخت چیره.» قهّار همان بارزترین ویژگی یکتایی در فرمانروایی است،چه هیچ چیزی خدا را ناتوان نمیسازد و مقهور نمیکند،و هیچ کسی در فرمانروایی با او منازعه نمیکند مگر آن که خداوند او را در هم شکند،و فرمانروایی خدا تنها منحصر به آخرت نیست بلکه او مالک و فرمانروای مطلق دنیا نیز هست.امّا کافران به سبب فقدان بینش رهنما از دیدن این حقیقت کورند و با لجاج و عناد خود از آن روی بر میگردانند و رسالتهای الهی را ردّ میکنند،ولی مؤمنان این حقیقت را بژرفی میشناسند،و از این رو به خداوند تسلیم میشوند و سر میسپارند و نسبت به کسانی که خدا ایشان را برگزیده فرمانبردارند و از آنان خرسند هستند.
در خبر از یعقوب الاحمر در تفسیر این آیه آمده است که گفت:ما بر ابی عبد اللّٰه(امام صادق)علیه السّلام وارد شدیم تا او را بر مرگ اسماعیل(فرزندش) تسلیت دهیم.آن حضرت بر او رحمت فرستاد و سپس گفت:«همانا خدای عزّ و جلّ به پیامبر خود خبر مرگ او را چنین داد و گفت:« إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ
مَیِّتُونَ
(1) تو میمیری و آنها نیز میمیرند»و گفت:« کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ (2)همه کس مرگ را میچشد».آن گاه وی به سخن پرداخت و گفت:
خداوند اهل زمین را میمیراند تا آنجا که یک تن باقی نماند،سپس اهل آسمان را میمیراند تا آنجا که تنی جز ملک الموت و حاملان عرش و جبرییل و میکاییل علیهم السّلام باقی نمیمانند،(حضرتش)گفت:آن گاه ملک الموت میآید تا در برابر خدای عزّ و جلّ بایستد،به او گفته شود:کدام کس باقی مانده؟-و او خود داناتر است-(عزراییل)گوید:پروردگارا جز ملک الموت و حاملان عرش و جبرییل و میکاییل کسی باقی نمانده.بدو گفته شود:به جبرییل و میکاییل بگو:
باید بمیرید.فرشتگان در این هنگام گویند:پروردگارا،دو فرستادهات و دو امین تو؟و خداوند گوید:من بر هر نفسی که در آن روح وجود دارد مرگ را مقرّر و مقدّر کردهام،آن گاه ملک الموت میآید تا در برابر خدای عزّ و جلّ بایستد،پس بدو گفته شود:چه کسی باقی مانده؟-و او خود داناتر است-پس وی گوید:
پروردگارا!جز ملک الموت و حاملان عرش کسی نمانده است.بدو گفته شود:به حاملان عرش بگو:بمیرید!(امام)گفت:آن گاه ملک الموت افسرده و اندوهگین میآید و حتی پلک خود را بالا نمیبرد،بدو گفته شود:چه کسی باقی مانده؟-و او خود داناتر است-گوید:پروردگارا!جز ملک الموت کسی باقی نمانده،پس بدو گفته شود:ای ملک الموت!بمیر،و او هم میمیرد،سپس(خداوند)زمین و آسمانها را به دست راست خود میگیرد و میگوید:کجایند آنان که ادّعا میکردند مرا شریکی است؟کجایند آنان که با من خدایی دیگر قرار داده و جعل کرده بودند؟». (3)
[17]
سپس قرآن بیان میکند که فرمانروای یگانۀ قهّار بودن بدین معنی نیست که او بر مردم ستم میکند،پروردگار ما فراتر از آن است که ظلم و ستم
کند،بلکه بر اساس مقیاسهای عادلانهای که رسالتهای پیامبران آنها را بیان کرده، به حساب اعمال مردم میرسد.
« اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ -آن روز هر کس را همانند عملش جزا میدهند.» /12 کردار در نهان یا آشکار،اندک یا بسیار،و این آیه مقیاسهای دیگر را که باطل است لغو میکند،همچون فدا دادن و شفاعتهای پنداری،یا این که تنها به صرف تظاهر به وابستگی به حق سودی برد،و این لغو معیارهای باطل آنجاست که آیه بر« بِمٰا کَسَبَتْ -دستاورد»خود شخص و کردار او تأکید میکند.در اینجا آیۀ کریم به عدالت الهی اشاره میکند و گوید:
« لاٰ ظُلْمَ الْیَوْمَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ -آن روز به کسی ستمی نمیرود و خدا زود به حسابها میرسد.» زیرا علم و توانایی او مطلق است،و برای این که او در پرتو مقیاسها و حجّتها به حساب مردم نمیرسد،وقتی انسان با دانش و امکانات محدود خود دستگاه کامپیوتری را کشف کرده باشد که کالاها و چمدانها را از خلال صفحۀ تلویزیونی در ظرف چند لحظه کشف کند و درون آنها را معلوم سازد،پس وضع کار پروردگار ما که زود به حساب میرسد،چگونه باید باشد؟! پس برخی نپندارند که افزونی شمارۀ افراد بشر و تنوّع نامههای اعمال آنها به درجهای که به حساب نمیگنجد مانع دقّت یا انصاف ورزی پروردگار ما در حسابرسی میشود،هرگز...چنین نیست،بلکه او حسابرسی است که حتی نفسهای آنان را برایشان میشمارد و نهفتههای ضمیرشان را حسابرسی میکند و این همه را در یک ساعت به روز قیامت انجام میدهد.
[18]
« وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَةِ -و از روز قیامت بترسانشان.» «آزفة»یکی از نامهای روز قیامت است،و شاید هر نامی از نامهای آخرت به مناسبتی معین و برای حالتی مشخّص آمده است.
و این نام را چند معنی است:
از جملۀ این که قیامت بسیار نزدیک است،از مادّۀ ازف الامر،یعنی وقت کاری نزدیک شد و فرا رسید،و اینک آن ساعت نزدیک که از ما-افراد بشر- فاصلهای جز یک بانگ بلند مرگ ندارد،و پس از آن بر بیشتر مردم پوشیده است و همگان از آن تا قیام ساعت قیامت بیخبر،مانند کسی که در سراسر روز به خوابی عمیق فرو رفته /12 و آغاز و پایان روزش به هم پیوسته و آخر روز در نظر او همانند آغاز آن است.
امّا کسانی که وضع ایمان و کفرشان روشن است و مؤمن ناب یا کافر محض بودهاند چون بمیرند همان دم برای آنان قیامت است،ارواح مؤمنان بیدرنگ پس از جدایی از کالبدشان به بهشت روانه میشود و در ارواح کافران همچون آل فرعون صبح و شام آتش میافکنند،پس قیامت به همۀ ما نزدیک است،و در قرآن بدین معنی اشاره شده و خدای تعالی گفته است:« فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ، فَإِذٰا هُمْ بِالسّٰاهِرَةِ (1)جز این نیست که تنها یک بانگ بر میآید،و آنها خود را در آن صحرا مییابند».
و از جملۀ آن معانی این که:عذاب در آن روز به مردم نزدیک است،یا به سبب هول و هراسهای آن روز نزدیک است که روح انسان از کالبدش بیرون شود.
« إِذِ الْقُلُوبُ لَدَی الْحَنٰاجِرِ کٰاظِمِینَ -آن گاه که دلها لبریز از اندوه، نزدیک حنجرهها رسد.» شاید مراد از قلب(دل)در اینجا با اضافۀ آن به روح باشد،قلب با واقعیّت مادّی خود،و این چنان است که هنگامی که انسان دستخوش اضطراب و بیتابی میشود احساس میکند که گویی قلبش به بالا برمیآید،بویژه وقتی که عامل این اضطراب ناگهانی و نامنتظر باشد،و از آنجا که تمام مردم به خود مشغولاند هیچ کس لحظهای نمییابد که بتواند بدو سودی دهد و آنچه را در درون دارد بر او آشکار سازد از این رو همه مکنونات ضمیر خود را پنهان میکنند و غیظ خود را
1) 19) -النّازعات13/-14.
فرو میخورند،و حتی اگر بخواهند آن را آشکار کنند،آیا جز پشیمانی و خسارت چیزی دیگری هست!افزون بر آن هیبت و هراس آن روز است که زبانهایشان را بند میآورد،و فرشتگان سختگیر غلاظ و شداد که به ایشان اجازه نمیدهند لب به سخن گشایند و تمام صداها در برابر پروردگار جهانیان خاموش شده و فرو خفته است،پس به این دلایل و جز آن ناچارند که با وجود شدّت غیظ خود که آنان را سخت به خشم آورده است،غیظ خود را فرو خورند.
« مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ -ستمکاران را در آن روز یاری دلسوز(یا خویشاوندی)نباشد.» حمیم،نزدیکترین دوستان و محبوبترین آنان نزد انسان است،امّا در آن روز روابط و پیوندها میگسلد.
« وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ -و نه شفیعی که سخنش را بشنوند.» شفیع واسطهای است که شخص را میشناسد و نیاز او را نزد دیگران میگذراند و رفع میکند،و رسم بیعدالتی در دنیا مردم را عادت داده است که برای رسیدن به هدفها و حلّ مشکلات خود به شفیعان و واسطهها (1)متوسّل شوند،ولی در آخرت راهی برای شفیع تراشی ندارند،زیرا افرادی از پیشوایان ظلم که اینان به آنها پشتگرم شوند،خود به نوبۀ خویش کسانی را میخواهند که شفیع ایشان شوند،و اگر فرض کنیم که کسی،صالح یا طالح،این مسئولیت را تحمّل کند و به شفاعت از ستمکاران بپردازد هیچ فایدهای برای آنان ندارد،زیرا نزد خداوند شفاعت برای ظالمان فاقد اعتبار است و فقط برای کسانی سودمند است که رفتار کلّی آنان در زندگی درست و سالم بوده،و در این صورت شفاعت واقع میشود تا آثار گناهان جزئی را از آنان بردارد.
از امام موسی بن جعفر-علیه السلام-مروی است که گفت:«مؤمنی نیست که گناهی مرتکب شود مگر آن که او را از آن گناه بد آید و بر عمل آن
1) 20) -به اصطلاح جاری امروز«پارتی و پارتی بازی».
پشیمان شود،و پیامبر(ص)گفته است:«بر پشیمانی،توبه بسنده است»،و گفت:«کسی که کار نیکش او را شادمان کند و کار بدش بر او ناگوار و بد آید، همان مؤمن است»،پس اگر بر گناهی که مرتکب شود پشیمان نگردد،مؤمن نیست،و به شفاعت دربارۀ او پاسخ ندهند و ظالم باشد،و خدای تعالی،گوید:
« مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ (1)ستمکاران را یاری نباشد و نه شفیعی که سخنش را بشنوند».
بدین ترتیب میفهمیم که شفاعت بواقع برای توبه کارانی است که بدیهایشان به نظر خود آنان بد آمده و بر آنها پشیمان شدهاند،و بر پشیمانی توبه بسنده باشد.
پروردگار ما از آنجا تأکید کرده است که شفاعت ستمکاران را سودی نمیرساند که آنها به شریکانی(برای خدا)و به شفاعت آنها اعتقاد داشتند تا از مسئولیت بگریزند،و خداوند بدین وسیله اراده کرد که مسئولیت را بر آنان تأکید کند و این وسیله و بهانه را که پارهای برای ارتکاب جرایم بدان متوسّل میشوند، نفی کند.
[19]
سیاق آیه،هم چنان بر مسئولیّت بشر تأکید دارد و میگوید که خداوند همه چیز را با او محاسبه میکند /12 و هیچ یک از اقدامات و حرکات کوچک و بزرگ بنده از نظر او پوشیده نمیماند،و همین کافی است که آدمی را از نافرمانی باز دارد و به سوی تحمّل مسئولیّت پیش براند.
« یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ -نظرهای دزدیده را میداند،» وقتی انسان به چیزی که بر او حرام است مینگرد یا یک نظر را به خدمت نگریستن به چیزی غیر از هدفهای درست میگیرد مانند تجسّس بر مردم و رشک ورزیدن بر آنان و نگریستن به ناموسها و عموم پوشاندنیها و رازهایشان.
در حدیث آمده است که راوی گفت:از ابا عبد اللّٰه(امام صادق،ع)دربارۀ
1) 21) -نور الثقلین،ج 4،ص 517.
گفتۀ خدای عزّ و جلّ که گوید:« یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ -نظرهای دزدیده را میداند»پرسیدم،پس گفت:«آیا ندیدهای که کسی به چیزی مینگرد ولی چنان به نظر میرسد که گویی نمینگرد؟این همان نظر دزدیده و خائنة الأعین است». (1)
و در تفسیر این آیه آمده است:هنگامی که پیامبر(ص)مکۀ مشرّفه را فتح کرد خود بعضی مشرکان را مباح شمرد،و عبد اللّٰه بن سعد بن ابی سرح از آن جمله بود.عثمان نزد پیامبر(ص)آمد تا برای او امان بگیرد و پیامبر دیری درنگ کرد تا در این میان یکی از مؤمنان او را بکشد،سپس بعد از تکرار درخواست از طرف عثمان بدو امان داد،و گفت:آیا در میان شما مردی رشید نبود که این شخص را بکشد؟ عباد بن بشر گفت:ای پیامبر خدا،به واقع در تمام آن مدت چشمانم به سوی چشمان تو بود و انتظار داشتم اشارهای زیر چشمی بفرمایی تا من او را بکشم.
پیامبر(ص)گفت:«پیامبران را خائنة الأعین(نظر دزدیده)نباشد». (2)
اگر در این آیۀ کریم بژرفی دقّت کنیم و از آن پند آموزیم میتوانیم بذرهای نفاق و ریشههای خیانت را از دلهای خود بزداییم،زیرا انسان وقتی مراقبت و نگریستن دقیق خدا را بر خویشتن احساس میکند و /12 به حقیقت آگاهی و دانش خدای تعالی بر آنچه در قلبش میگذرد کاملا واقف است،نفاق و دورویی نمیورزد و خیانت نمیکند و روحیه بیمبالاتی نسبت به گناه او را نمیرباید.
« وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ -و هر چه دلها نهان داشتهاند،» از نیّتهایی که برای تحقّق آنها میکوشد که حتی گاه بر خود انسان نیز پوشیده و پنهان است.
[20]
« وَ اللّٰهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ -خدا به حق داوری میکند.» داوری او به سبب حکمت او و احاطۀ کاملی که به مورد حکم دارد،حق است.پس هر چند کسی بکوشد که علّت تراشی کند و بهانههایی بیاورد که از
چنگ عدالت بگریزد هرگز نمیتواند،زیرا خداوند غیب و شهود و پنهان و آشکار و حتی نیّتها را میداند،و بر انسان واجب است که حق را بجوید و بدان پایبند باشد، زیرا تنها این،حق جویی است که نزد خداوند بدو سود میرساند.
و کلمۀ«بالحق»این معنی را میرساند که وسیلهها و نتیجههای حکم(و داوری خدا)همه حق است.پس پروردگار ما در تعیین موضوع به حق تکیه میکند و در تعیین حکم و اجرای آن نیز به حق متّکی است،امّا دیگران که ستمگران و مردم نادان در کارشان شرکت میکنند مقیاسی درست در زندگی و داوری ندارند و حتی به بخشی از حق برنمیخورند و دست ندارند.
« وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَقْضُونَ بِشَیْءٍ -ولی کسانی که سوای او به خدایی میخوانند،هیچ داوری نتوانند.» و سبب آن افزون بر تکیه کردن آنها به خواهشها و شهوتها در داوری خود، این است که به موضوعهای حکم احاطۀ کامل ندارند،پس حکمشان مبتنی بر گواهیهای ظاهری یا گمانها و تخمینهاست،امّا خداوند بر همه چیز احاطۀ مطلق دارد و این احاطه حکم او را بر حق و کامل و تامّ میکند.
« إِنَّ اللّٰهَ هُوَ السَّمِیعُ -زیرا خداوند شنواست،» و به سخن مردم و هر آنچه در ضمیرشان میگذرد احاطه دارد.
« اَلْبَصِیرُ -بینا،» که حرکات و اقدامات و کردارهای مردم را میبیند.
در این آیه اشاره شده است که از باطل هیچ کاری برنمیآید.مگر نه این که باطل رفتنی و زایل شدنی است؟پس شریکان برتراشیده و پنداری که به باطل حکم میکنند چیزی نیستند،چه قدر این سخن آبدار است و بلاغت تعبیر دارد،آنها -نزد خدا-هیچ داوری نتوانند،با وجود آن که گردنکشان از هزاران قانونی دم میزنند که وانمود میکنند با آنها در اختلافات مردم داوری میکنند،در حالی که -بواقع-کار مردم را پیچیدهتر میسازند و با احکام باطل خود این اختلافات و مرافعات را بیشتر میکنند،و چه خسارت و زیانی به پیروان خود میزنند!
[21]
تحمّل امانت،مسئولیّت بر دل انسان دشوارتر از کشیدن کوههای استوار است،ولی-در عین حال-همین تحمّل امانت تنها راه رستگاری و نجات است،و قرآن ما را به حجتهای متعدّد بدین حقیقت رهنمون میشود که بارزترین آنها بیان عاقبت اعمال بشر در آخرت است و سیاق سوره پیش ازین دربارۀ آن سخن گفت.حجّت دوّم بیان عاقبت اعمال بشر در این دنیاست.امّا چگونه بدین مطلب پیبریم؟همانا با نگریستن به رویدادهای تاریخ که خطای تکذیب نسبت به حق را آشکار میسازد و گذشته از آن ضعف انسان را در برابر ارادۀ پروردگارش که در سنّتهای زندگی جلوهگر است،مینمایاند.
و راستگوترین کتابی از حقایق تاریخ به ما خبر میدهد-پس از قرآن- آثار گذشتگان بر طبیعت است،پس ناگزیر باید در زمین به گردش پرداخت و آن آثار را خواند.
« أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ کٰانُوا مِنْ /12 قَبْلِهِمْ کٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی الْأَرْضِ -آیا در زمین سیر نمیکنند تا بنگرند عاقبت پیشینیانشان چگونه بوده است؟توانایی آنها و آثاری که در روی زمین پدید آورده بودند از اینان بیش بود.» یعنی نیروی بدنها یا عموم اسباب قوّت و نیرومندی که نزد آنها گرد آمده بود،تا آنجا که از لحاظ عمران مادّی زمین توانستند به جایی برسند که اقوامی که قرآن با خطاب خود آنها را در نظر دارد،بدان سطح نرسیدند.
ولی این نیرو و آن آثار بر پایهای درست استوار نبود که آن اقوام را رشد دهد و از هستی آنها نگهبانی کند،بلکه آن نیرو غرورشان را افزود و آن عمران و آباد سازی کفر و فساد را در میانشان افزایش داد و آنان را به پشتگرمی این دو به زیادهروی در معصیت و نافرمانی فراخواند.
« فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ -و خدا آنها را فرو گرفت،» ولی نه به ستم بلکه راستی را،به حق، « بِذُنُوبِهِمْ -به(کیفر)گناهانشان،»
« وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ -و از(قهر)خداوند آنان را نگهدارندهای نبود.» پس نیروها و تواناییهایشان به هنگام عذاب،به آنان سودی نرساند و شریکانی هم که(برای خدا ساخته بودند)و به آنها اعتقاد داشتند کاری نکردند، زیرا تنها نگهدارندۀ(از عذاب)همان عمل صالح انسان است و آن اقوام از آن توشهای برنگرفته بودند،با وجود سفارش خداوند که به ما میگوید:« وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ (1)و توشه بردارید،که بهترین توشهها پرهیزگاری است».
[22]
و قرآن سبب نابودی آنها را بیان میکند.
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ -این بدان سبب بود که پیامبرانشان با دلایل روشن نزدشان آمدند،» و این پیامبران را خداوند از آن رو فرستاد که آنان را از گناهان و کارهایی که به گرفتاری به عذاب منجر میشود،باز دارند.ولی آنها پیامبران را رد کردند و رهبری طاغوتها را بر خود نگهداشتند و رسالتهای پیامبران را نپذیرفتند و عقاید /12 و افکار انحرافی را حفظ کردند،و بدین ترتیب ضمانتی باقی نماند که آنها را از عذاب حفظ کند.
« فَکَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ إِنَّهُ قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -پس انکار کردند و کفر ورزیدند و خدا هم آنها را فرو گرفت.و خدا براستی نیرومند است و سخت کیفر.» وقتی خداوند در اینجا خود را به نیرومند و سخت کیفری توصیف میکند برای آن است که نوع عذابی را که بر سر آنان آمده با بیان صفاتی که بر آنها نازل شده، برای ما بیان کند،و از طرف دیگر بیان کند که هیچ کس نتوانسته و نمیتواند ستمگران و کافران را هنگامی که عذاب بر آنها وارد میشود از آن باز دارد.
[23]
و به عنوان شاهدی بر تکذیب اقوام،این آیات مثالی از ماجرای
1) 24) -البقرة197/.
موسی(ع)با قومش که رسالت او را تکذیب کردند،برای ما میزند.
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ -ما موسی را با آیات خود و حجّتی آشکار فرستادیم.» شاید این آیات همان تورات باشد،امّا«سلطان مبین حجّتی چیره و آشکار»شاید معجزههایی باشد که خداوند به دست پیامبر خود(ع)همچون عصا و ید بیضا ظاهر ساخت و نشان داد.
[24]
موسی(ع)برای تغییر دادن واقعیتی منحرف شده و مقاومت در برابر فساد نمودار در طاغوت و یاران او و هر کسی که این واقعیت در او شکل گرفته و مجسّم شده بود،آمد.
« إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ -به سوی فرعون و هامان و قارون.» و اینان نمونههایی گوناگوناند،هر یک از آنها جنبهای از فساد را نشان میدهند.فرعون تجسّم طاغوت حکمرواست،و هامان مظهر دستگاه اداری او،در حالی که قارون با مال خود نمودار سرمایهداریی است که منابع ملّتها را میبلعد،و موسی برای پاکسازی این دستگاههای سهگانه آمد.
« فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ -و آنها گفتند که او جادوگری دروغگوست.» و با این منطق باطل در برابر حجّتهای آشکار و دلایل روشن ایستادند و سرانجامشان،چنان که آیههای آینده توضیح میدهد،هلاک و نابودی بود.
فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اُقْتُلُوا أَبْنٰاءَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اِسْتَحْیُوا نِسٰاءَهُمْ وَ مٰا کَیْدُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (25) وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسیٰ وَ لْیَدْعُ رَبَّهُ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی اَلْأَرْضِ اَلْفَسٰادَ (26) وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ اَلْحِسٰابِ (27) وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اَللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ اَلَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ (28) یٰا قَوْمِ لَکُمُ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ ظٰاهِرِینَ فِی اَلْأَرْضِ فَمَنْ یَنْصُرُنٰا مِنْ بَأْسِ اَللّٰهِ إِنْ جٰاءَنٰا قٰالَ فِرْعَوْنُ مٰا أُرِیکُمْ إِلاّٰ مٰا أَریٰ وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ اَلرَّشٰادِ (29) وَ قٰالَ اَلَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ اَلْأَحْزٰابِ (30) مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اَللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ (31) وَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ اَلتَّنٰادِ (32) یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ مٰا لَکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33)
32
[یوم التّناد/]
:اصلش التنادی است و یای برای تخفیف حذف شده،و مراد از آن:یا روز نزول عذاب است که در آن روز هر کسی رفیقش را با فریاد به فرار و پرهیز میخواند،و یا روز قیامت،آنجا که اهل دوزخ بهشتیان را صدا میزنند و میگویند«اندکی آب بر ما بریزید»(الاعراف،50)و اهل بهشت ندا میدهند:«چه چیز شما را به دوزخ کشانید؟ (المدّثّر،42)»
داستان موسی با فرعون در قرآن چند بار تکرار میشود،و این امر به دلایلی چند است که مهمترین آنها این است که این داستان پیامدهای مبارزه میان مستضعفان و مستکبران را به روشنی بیان میکند،مبارزهای که وقتی مستضعفان به خدا متوسّل شوند و از رهبریی شرعی پیروی کنند که خصوصیات خود را از حقّی که در رسالت الهی جلوهگر است اقتباس کرده باشد،به پیروزی آنان میانجامد.
[25]
هنگامی که موسی تورات را آورد و با دلایل روشن با فرعون و پیروانش رویارو شد آنان منطق حقّی نداشتند که با او مقابله کنند،از این رو به ترساندن که نماینگر منطق زور است متوسّل شدند.
« فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اقْتُلُوا أَبْنٰاءَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْیُوا نِسٰاءَهُمْ -چون دین حق را از جانب ما بر آنها عرضه داشت،گفتند پسران کسانی را که به او ایمان آوردهاند بکشید و زنانشان را زنده بگذارید.» /12 و بدین وسیله میخواستند به آنان فشار وارد کنند تا از راه انقلابی خود عدول کنند،و از جهاد زیر بیدق جنبش مکتبی و رهبری آن که در وجود پیامبر خدا موسی(ع)تجسّم یافته بود،دست بکشند،و این از مهمترین چیزهایی است که گردنکشان در طرحهایی که برای مقابله با حرکات جهادی در طول تاریخ ریختهاند،
بدان متوسّل شدهاند،ولی اگر تودههای مردم مقاومت کنند و با بیداری و هشیاری و دور اندیشی با پیش درآمدهای این فشارها مقاومت ورزند میتوانند نقشهها و طرحهای گردنکشان را با شکست روبرو سازند.
« وَ مٰا کَیْدُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ -و حیله سازی کافران جز در طریق گمراهی نباشد.» و«کید نیرنگ»همان نقشه حیلهگرانهای است که هدف طرّاح آن دست یافتن و تسلّط بر دشمن خویش است،و پروردگار ما کید و حیلۀ کافران و گردنکشان(همچون فرعون)را بدین گونه توصیف میکند که به نتیجۀ مطلوبی که آنها انتظار داشتند نرسیده بلکه نتیجهای بر خلاف مصالح آنها داده است،زیرا کارشان شبیه کسی است که تیر در تاریکی میافکند و نمیداند که شاید آن تیر نزدیکترین کسان او را بکشد.
دلیل آن این است که خطّ استراتژیک کلّی کافران خطّی است منحرف، و هر چند بخواهند از لحاظ تاکتیکی برای خود برنامهریزی کنند،برنامههایشان به سبب انحراف افکارشان با شکست روبرو میشود،چنان که مثلا فرض کنیم شخصی میخواهد به شهری که در شمال واقع است برود،ولی به سمت جنوب حرکت کند،پس وی هر چند بکوشد که حرکتش دقیق و بررسی شده باشد،هرگز به هدف منظور خود نمیرسد،و فکر کافران خطا کار است زیرا آنها با نقطۀ محوری و اصلی در آفرینش که همانا ایمان به خدای عزّ و جلّ است،کفر میورزند.
[26]
جانب نخست از طرحهای آنها این است که مردم را به وسیله و از خلال ترساندن و فشار از جنبش مکتبی جدا سازند،امّا جانب دوّم آن که به هدف از بین بردن جنبش انقلابی در اجتماع صورت میگیرد همان از بین بردن پیامبر موسی(ع)محور و رهبر جنبش است.
« وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسیٰ -و فرعون گفت:بگذارید موسی را بکشم.» /12 از این گفتۀ فرعون که گوید«ذرونی مرا بگذارید»معلوم میشود که در
مورد تعیین موضعگیری مناسب نسبت به پیغمبر(موسی)(ع)اختلاف نظری در خانۀ فرعون وجود داشته،و شاید رأی گروهی از ایشان بر آن بوده که دعوت او را گوش دهند و حجّت را با حجّت رد کنند و این رأی فرعون را از کشتن او باز میداشته،و هنگامی که فرعون خطا و قصور خود را در رویارویی با موسی و رسالت او از این طریق درمییابد از این رأی و مقابلۀ به حجت صرف نظر میکند و میکوشد یارانش را به طرحهای خود دایر بر پاکسازی جسمانی(و قتل)موسی(ع)قانع سازد.این امر در انقلابات به صورتی مستمر تکرار میشود،بدین معنی که عاملان انقلابات در صفوف طاغوت و تصمیمات آنها در برابر انقلاب،اختلاف به وجود میآورد.
و از آنجا که فرعون قرار پاکسازی جسمانی(و قتل)را اتّخاذ کرده و از آن جانبداری میکند،میخواهد مخالفان این نظر را به صحّت رأی خود قانع سازد و توجیه او در این مورد این است که موسی(ع)تنها به قوّۀ منطق اکتفاء نمیورزد بلکه به منطق قوّه(منطق زور)نیز مسلّح است.پس رویارویی با او با این اسلوب در نظر طاغوت امری موضوعی است.
« وَ لْیَدْعُ رَبَّهُ -و او خدای خود را(به یاری)بطلبد.» خدایی که با(اتّکای به)او با ما ستیزۀ بسیار کرد،و این منطق تمام گردنکشان است که اگر انقلابیّون بر حقّاند پس باید نیرومند باشند و هم اکنون خود را به پیروزی رسانند،ولی آمیختن نیرو با حق و نیروی ظاهری حال را مقیاس شناخت حق از باطل قرار دادن خطایی است بزرگ که گردنکشان بدان دچار میشوند،زیرا حق و قانون با نیرو و ترساندن شناخته و تعریف نمیشود،ممکن است حق به سبب عواملی بیرون ارادۀ طرفداران و صاحبان خود ضعیف باشد و نیز ممکن است باطل قوی و نیرومند باشد،ولی این امر هرگز باطلی را حق و حقّی را باطل نمیسازد.در ادامۀ این آیات بیانی بیشتر بر خطای این اندیشه که گردنکشان در گمراه کردن مردم بدان تکیه میکنند،مییابیم،زیرا این اندیشه از پایههایی است که نظامهای فاسد بر آن قرار گرفتهاند و این فکر بدان نظامها رنگ ترساندن و ریشهکنی میدهد و گردنکشان میکوشند که با دلایل مختلف آن را توجیه و تعلیل
کنند.و این فرعون است که میکوشد تصمیم هراس آفرین خود را توجیه کند و مخالفان با این رأی را برای پذیرفتن آن آماده سازد.
« إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ -من میترسم دینتان را دیگرگون کند.» /12 یعنی افکار و فرهنگتان را،و همۀ افکاری که مردم بدان ملتزم و پایبندند، همان دین ایشان است،و تبدیل فرهنگ مردم از فرهنگ عقب ماندگی و طاغوت پذیری به فرهنگ انقلابی برخاسته از تمدّن از پر خطرترین چیزها علیه طاغوتهاست،پس آنها از روی دادن آن هراساناند،چنان که فرعون خود آشکارا آن را گفت.
و مگر نه آن که نظام طاغوتی برانگیخته از فرهنگ اجتماع و بقای آن متّکی به سکوت جامعه است؟پس هر تغییر مثبت در این فرهنگ به معنی تغییر نظام حاکم نیز هست.
وقتی فرعون میزان خطر جنبش مکتبی را احساس کرد،علاوه بر فشار آوردن بر جریان اجتماعی آن جنبش و پشتیبانان آن برای جدا کردن آنها از آن جنبش و تصمیم به قتل رهبر آن،کوشید مردم را با تلقین این نکته که این جنبش با دین و هر آنچه آنان و پدرانشان پایبند بدان بودهاند میجنگد،بر ضد آن برانگیزد.
این در موردی است که فرعون خاموش بماند،امّا اگر به معارضه با موسی بپردازد فتنه و آشوب در میان مردم پدید خواهد آمد و موجب کشتار مردم و ویرانی اقتصاد آنان خواهد شد.این تصویری است که فرعون برای قوم خود ترسیم کرد و گفت:
« أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسٰادَ -یا در این سرزمین فسادی برانگیزد.» و این دو تهمت در عرف سیاستمداران امروز خطرناکترین چیزی است که به ویژه در کشورهای دیکتاتوری ممکن است آن را متوجه مخالفان حکومت کرد و به آنان بست.و قرآن با این عبارات موضعگیری گردنکشان را نسبت به جنبشهای تغییر دهنده در هر مکان و زمان مختصر میکند.
[27]
امّا موسی(ع)در آن هنگام که با این غرور و تکبّر فرعونی به مبارزه میپردازد،به شخص خود و یا به منطق قوّت و زور تکیه نمیکند بلکه مانند دیگر
پیامبران و ربّانیان به قوت پروردگار خود و نیروی حق که بدان ایمان دارد و برای آن مجاهده میکند متّکی میشود.
« وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسٰابِ -موسی گفت:من به پروردگار خود و پروردگار شما از هر متکبّری که به روز حساب باور ندارد،پناه میبرم.» /12 و تکبّر و باور نداشتن روز حساب دو صفت است که به یک نتیجه منجر میشود و آن همان تباه شدن مقیاسها در نزد انسان است،زیرا در این صورت معتقد میشود هر چه نفس او بخواهد همان حق است،با تکبّر خود از خضوع و تسلیم شدن به حق خودداری میورزد و با ناباوری خویش به جزا احساس مسئولیّت نمیکند،و برای جلوگیری از شرّ این گونه مردان باید به خدا پناه برد،نخست برای مقاومت در برابر تطمیع و تهدید آنها و دوّم برای الهام گرفتن راههای آن مقاومت از وحی الهی.
[28]
سیاق قرآنی در اینجا معطوف بدان میشود که جنبهای از مبارزهای درونی را که در صفوف طاغوت میگذارد نشان دهد،آنجا که موضعگیری رسالتی قاطع مؤمن آل فرعون نسبت بدان نظام فاسد نمایان میشود و بروز آن در این برهه از مبارزه نمایانگر دامنۀ نفوذ جنبش مکتبی در دستگاههای فرعونی است،هم چنان که محتوای پناه بردن به خدا را منعکس میسازد و نشان میدهد که چگونه پروردگار ما با ذخیره کردن مردانی از این قبیل به پیامبران خود یاری میرساند.
« وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ -و مردی مؤمن از خاندان فرعون که ایمانش را پنهان داشته بود،گفت،» بر حسب پارهای اخبار وی حزقیل بود که دیر زمانی ایمان خود را پنهان داشته بود.نکتهای که این امر بر آن دلالت میکند این است که روشهای مبارزه یکسان نیست بلکه برای هر مبارزی شایسته است که در جهاد خویش از سنگر مناسب حرکت کند،و اگر سنگرهای مبارزه-چنان که تصویر شده-برای شخصی و شخص دیگر و بر حسب شرایط متفاوت فرق میکند اما هدف یکی است و محتوا همان محتواست.در حالی که امر الهی اقتضا میکند که موسی(ع)دست
به نبردی آشکارا با طاغوت بزند و پیروان او از بنی اسراییل چون برگهای خزان بر اثر تندباد حکومت وحشت بر خاک میافتند،این مؤمن مجاهد را میبینیم که مرکز و سنگر خود را در خانۀ فرعون حفظ میکند تا به وظیفه اساسی خود در نابود کردن نظام او بپردازد.
در حالی که طاغوت در جلسهای نشسته و در مورد کار موسی(ع)با خاصّان خود گفتگو میکند که بدو حیله زنند و او را بکشند،و همه میپندارند که بیگانهای میانشان نیست،ناگهان این مؤمن به سکوت و کتمان پایان میدهد /12 و تصمیم منحرف آنان را زشت و ناروا میشمارد.
« أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ -آیا مردی را که میگوید پروردگار من خدای یکتاست میکشید؟»و این خود،حق و واقعیّت است.
« وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ -و با دلیلهای روشن از جانب پروردگارتان آمده است.» وانگهی دعوت او دعوتی مجرّد و عاری از دلیل نیست،بلکه متّکی به دلایل و برهانهایی که راست بودن آن دعوت را تأکید میکنند،و از جانب خود موسی نیز نیست بلکه از پروردگار آفریدگان است،و شاید این رویداد بر فرعون و گردانندگان نظام او اثری عمیق داشته است که از میان ایشان شخصی برخیزد که جنبش مخالف نظام را تأیید کند و وابسته بدان باشد.
از اینجاست که بر کسانی از یاران و همکاران ستمگران که به درگاه خداوند توبه کردهاند لازم است که اهمیّت راز پوشی و کتمان خود را بدانند و تصمیم توبهای را که به عمل آوردهاند آشکار نکنند،و با فرستادن شخص موثق یا پیامی یا ملاقات خود با رهبری بیدار دینی از رأی رهبری آگاه شوند و مسئولیّت و نقش مناسبی را که باید ایفا کنند بپرسند و بشناسند،چنان که نعیم بن مسعود اشجعی چنین کرد و به خدمت پیامبر خدا(ص)آمد و گفت:ای پیامبر خدا!من اسلام آوردهام ولی هیچ یک از افراد قوم من از این موضوع آگاه نشده است،فرمان خود را به من بفرمای.پیامبر خدا(ص) به او گفت:تو در میان ما یک تن محسوب میشوی،پس هر چه میتوانی به ترک ما
گو(از ما دوری نشان ده و دشمنان را به تفرقه افکن و آنان را بترسان)،زیرا براستی جنگ خدعه(و تاکتیک)است.پس نعیم بن مسعود به راه افتاد تا به بنی قریظه رسید و به آنان گفت:من دوست شما هستم،به خدا سوگند شما و قریش و غطفان نسبت به محمد(ص)در یک منزله(و موضع)نیستید.این سرزمین سرزمین شماست و اموال و پسران و زنانتان در اینجا هستند،ولی شهرهای قریش و غطفان غیر از این است،آنها بدینجا آمده و با شما منزل کردهاند،اگر فرصتی مناسب بیابند استفاده میکنند و اگر وصفی نامناسب ببینند به شهرهای خود باز میگردند و میان شما را با آن مرد که یارای مقاومت در برابر او را ندارید،خالی میگذارند،پس به جنگ نپردازید مگر آن که چند تن از اشراف آنها را به عنوان گروگان بگیرید که /12 آنان از شما جدا نشوند تا با محمّد بجنگید.بدو گفتند:به رأی و نظری درست اشاره کردی.آن گاه وی نزد ابو سفیان و اشراف قریش آمد و گفت:ای گروه قریش!شما براستی محبّت و نزدیکی مرا نسبت به خودتان و جدایی و دوری مرا از محمد و دین او میدانید.من نصیحتی پنهانی به شما میکنم،آن را چون رازی نهان دارید.گفتند:هم چنان کنیم که تو اشاره کنی.آن گاه گفت:میدانید که بنی قریظه از آنچه میان خود و محمد کردهاند پشیماناند و از این رو برای او پیام فرستادهاند که چیزی تو را از ما خرسند نمیسازد مگر آن که ما از آن قوم(قریش)گروگانهایی از اشرافشان بگیریم و آنان را نزد تو بفرستیم که گردنکشان را بزنی سپس ما با تو همدست میشویم تا آنها را به سرزمین خودشان بیرون رانیم.آن گاه گفت:آری،اگر(بنی قریظه)به شما پیام فرستادند و چند تن از مردان شما را خواستند حتی یک تن را(به عنوان گروگان)نزد آنها نفرستید،و بر حذر باشید.سپس نزد(قبیلۀ)غطفان آمد و گفت:
ای گروه غطفان!من مردی از شمایم،و آن گاه آنچه به قریش گفته بود به آنان گفت.دیگر روز که روز شنبهای از ماه شوّال سال پنجم هجرت بود،ابو سفیان عکرمة بن ابو جهل را با تنی چند از قریش نزد آنان(بنی قریظه)فرستاد که بگویند ابو سفیان به شما میگوید:ای گروه یهود،(قبیلههای)کراع و خف هلاک شدند و ما در دار مقام(و اهل درنگ)نیستیم،شما به سوی محمّد لشکر کشید تا با او پیکار
کنیم.آنان بدو پیام دادند که امروز شنبه است و روزی است که ما در آن هیچ کاری نمیکنیم،و علاوه بر این ما همراه شما پیکار نمیکنیم مگر آن که از مردان خود گروگانهایی به ما بدهید که به وجود آنها اطمینان یابیم که شما که ما را به پیکار با محمّد میخوانید خود نروید(و میدان را خالی نگذارید).ابو سفیان با خود گفت:به خدا سوگند (1)که نعیم ما را از این(حیله)بر حذر داشته است.از این رو به بنی قریظه پیام داد:ما حتّی یک مرد را هم به شما نمیدهیم،اگر خواهید خود بروید و جنگ کنید و اگر خواهید از پای بنشینید(و جنگ نکنید).یهودیان نیز گفتند:به خدا سوگند این همان چیزی است که نعیم به ما خبر داده است،پس به ابو سفیان پیام دادند که به خدا سوگند تا گروگانی به ما ندهید ما نمیجنگیم.و خداوند در شبهای بسیار سرد زمستانی بادی بر آنها وزاند که منصرف شدند و بازگشتند.
محمد به کعب گوید حذیفة بن الیمان گفت:به خدا سوگند که ما به روز جنگ خندق چنان گرفتار مضیقه و گرسنگی و هراس بودیم که جز خدا کس از آن آگاه نیست،در آن حال پیامبر خدا(ص)برخاست و چندان که خدا خواست شبانه نماز گزارد،سپس گفت:آیا مردی هست که خبری از آن گروه(دشمن)برای ما بیاورد تا خداوند او را در بهشت رفیق من میسازد؟حذیفة گفت:به خدا سوگند که از شدت سختی و بیم و گرسنگی هیچ یک از ما برنخاست،و چون هیچ کس بلند نشد(پیامبر،ص)مرا بخواند و چارهای جز پذیرفتن نداشتم،گفتم لبیّک!گفت:
برو و خبر آن گروه را برای من بیاور و اصلا هیچ سخنی مگو و کاری مکن تا بازگردی،گوید:من نزد آن گروه رفتم /12 و دیدم که باد مأمور از جانب خدا و
1) 25) -در توضیح سوگند خوردن ابو سفیان مشرک به«اللّٰه»باید خاطر نشان کرد که مراد مشرکان قریش و اعراب دوران جاهلی از«اللّٰه»غیر از خدای یکتای سبحان اسلام است.اعراب جاهلی این نام را بر معبودی باطل نهاده بودند و سه بت مادینۀ لات و منات و عزی را«بنات اللّٰه دختران اللّٰه»میشمردند. بنگرید به تاریخ جامع ادیان،جان ناس،ترجمۀ علی اصغر حکمت،ویرایش پرویز اتابکی،چاپ چهارم، ص 710.
لشکرهای او آنچه باید بکنند با آنها میکنند،چندان که باد برای آنها بنایی که بدان پناه برند و آتشی که دیگی بر آن نهند باقی نگذاشت.من مشغول مشاهدۀ این وضع بودم که ابو سفیان از پناهگاه خود بیرون آمد و سپس گفت:ای گروه قریش! هر یک بنگرد و ببیند که شخصی که کنار او نشسته کیست.حذیفة گوید:من به کسی که در سمت راستم بود نظر کردم و گفتم:تو کیستی؟گفت:فلانی، سپس ابو سفیان با دو مرکب خود برگشت و گفت:ای گروه قریش!به اللّٰه سوگند که شما را جای درنگ نیست،خفّ و حافر هلاک شدند و بنی قریظه با ما خلف وعده کردند و این باد هیچ چیزی برای ما باقی نگذاشت.سپس شتابان بر ماده شتر خود که پایش بسته بود سوار شد و پس از سوار شدن بند از پایش گشود.(حذیفه) گفت:من با خود گفتم اگر این دشمن خدا را با تیری بزنم و بکشم،کاری کردهام،از این رو کمان خود را آماده کردم و تیری در چلّۀ کمان نهادم و میخواستم آن را بکشم و او را بکشم که گفتۀ پیامبر خدا(ص)را به یاد آوردم که به من گفت:«هیچ سخنی مگو و کاری مکن تا بازگردی»،گوید:کمان را پایین آوردم و سپس نزد پیامبر خدا(ص)بازگشتم،در حالی که او نماز میخواند.
چون صدای آهستۀ مرا شنید،میان دو پای خود را گشود و من به زیر پای او رفتم و حضرتش بخشی از کسای خود را بر من افکند(شاید پیامبر از این رو میخواسته او را پنهان کند که تحرّک او حتی بر مسلمانان نیز معلوم نشود)پس رکوع و سجود کرد، آن گاه به من گفت:چه خبر؟و من به او خبر دادم. (1)
و شک نیست نقشی که مؤمن آل فرعون(حزقیل)ایفا کرده از تصمیم رهبر مکتبی که آن روز در شخص موسی(ع)تمثّل داشته دور نبوده است.ایمان وی دیر زمانی در پردۀ کتمان باقی مانده بوده و در ظرف آن مدت وی بسیار مراقب و مواظب و رازدار بوده،و ماجرایش هرگز فاش نشده بوده است.وی را عقیدهای استوار و ایمانی راسخ بوده است و از این رو تغییر مناصب و عوامل فریبنده او را از موضع خود
1) 26) -مجمع البیان،ج 7-8،ص 244-245.
منحرف نکرده است،و او با این همه کتمان و پوشیده داشتن اعتقاد را در حرکت خود به عنوان هدف نمیشناخته بلکه این کتمان را به عنوان وسیلهای برای هدف میدانسته،از این رو هنگامی که شرایط برای آشکار کردن موضع واقعی او ایجاب کرده نبرد خود را با طاغوت آشکارا و به صورت انفجاری ابراز کرده است،و این هنگامی است که از موسی(ع)دفاع کرده و با گردنکشی و طغیانی که فرعون و نظام او بدان دست زده بودند،بدان حد که آراء مخالف را رد میکردند و با کشتن و تهدید با آن مقابله میکردند،به مخالفت برخاست و گفت:موضعگیری درست در برابر آراء،و عقاید /12 دیگران به کار بردن منطق زور نیست بلکه شنیدن آنها و گوش فرا دادن به گفتههای صاحب آن آراء و عقاید است،اگر خطا باشد زیانی به نظامی مسلّط که بر حقّ است نمیزند،و اگر راست و درست باشد،که پیروی و سود جویی از آن واجب است،و گرنه اگر انسان حق را انکار و رد کند،سرانجام آن ناستوده خواهد بود.
« وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ -اگر دروغ میگوید گناه دروغش بر گردن خود اوست،» و اوست که مسئولیت رأی و موضعگیری خود را بر عهده دارد.
« وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ -و اگر راست میگوید، پارهای از وعدههایی که داده است به شما خواهد رسید،» بدین گونه مؤمن آل فرعون میپرسد:چرا موسی را میکشید؟اگر او دروغگو باشد ما هیچ زیانی نمیبینیم،و اگر راستگو باشد،مسئله(سرانجام)برای شما خطرناک خواهد بود.اگر فرعون و اطرافیان او از همین سؤال دست به کار میشدند بیگمان این سؤال کافی بود که آنها را به حق برساند،ولی شکّ شیوهمند به کسانی که شهوتها بر عقلشان پرده افکنده سودی نمیرساند.آنان میخواهند در لذّتبریها اسراف و زیادهروی ورزند و آن را با بهانهها و سببهایی دروغین توجیه و تعلیل کنند.
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ -خدا هیچ گزافکار دروغگویی را
هدایت نمیکند.» گزافکاری که دلش بتمامی متوجّه و آرزوجوی شهوتهاست.
« کَذّٰابٌ -دروغگو.» زبان خود را در راه توجیه شهوتهای خویش و خلط میان حق و باطل به کار میبرد،و این از خطرناکترین مشکلاتی است که انسان بدان دچار میشود،و از این رو پیامبر خدا(ص)گفت:«پناه میبرم به خدا از دلی بسته و زبانی رها شده».
[29]
مؤمن آل فرعون سببی را که فرعون و قوم او را وادار کرد موسی(ع)را انکار کنند بیان میکند و آن سبب همان /12 خلط میان حق و زور است،آنها پنداشتند آن مقدار از نیرویی ظاهری که دارند آنها را از جستجوی جدّی برای رسیدن به حق و التزام بدان بینیاز میدارد.
« یٰا قَوْمِ لَکُمُ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ظٰاهِرِینَ فِی الْأَرْضِ -ای قوم من،امروز فرمانروایی از آن شماست.بر این سرزمین غلبه دارید،» پس شما صاحب نیروی مادّی و تسلّط اجتماعی هستید،و کسی با شما رقابت نمیکند،ولی آیا این نیرو هم چنان باقی میماند و ادامه مییابد؟وانگهی، وقتی خشم خدا فرا رسد برنمیگردد.
« فَمَنْ یَنْصُرُنٰا مِنْ بَأْسِ اللّٰهِ إِنْ جٰاءَنٰا -اگر عذاب خدا بر سر ما آید چه کسی یاریمان خواهد کرد؟» طبیعة پاسخ این پرسش منفی است،(هیچ کس)،در این صورت ارزش نیرویی که صاحبان خود را از گزند مصون و محفوظ ندارد چیست؟تمام این پرسشها و آنچه پس از این خواهد آمد روندی واحد دارد و همان کوشش مؤمن (آل فرعون)است تا از خلال آنها شکّی شیوهمند در نفوس و رهبری آنها به سوی حق است.
شاید آن مؤمن در ایجاد دو جبهه در صف حاکمان موفق شده باشد که فرعون را وادار میکند برای از میان بردن اختلاف و پایان بخشیدن بدان به مصلحت خود مداخله کند.
« قٰالَ فِرْعَوْنُ مٰا أُرِیکُمْ إِلاّٰ مٰا أَریٰ وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ -فرعون گفت:شما را جز آنچه خود مصلحت دیدهام راهی ننمایم و جز به صواب رهنمایی نکنم.» وی راه شک برنامهریزی شده و اندیشه را بر آنان بست و گفت:شما نیاز به اندیشیدن ندارید،من میاندیشم و برای شما مصلحت بینی میکنم،و جز حق نمیبینم و شما را جز به صواب رهنمایی نمیکنم.پس بر شما واجب است که به طور مطلق تسلیم شوید،و این همان عادت گردنکشان در هر مکان و زمانی است،و طبیعة در دولتهای دیکتاتوری که حکمروایان آنها معتقدند که عامّۀ مردم باید به روزنامهها و رادیوها و در نتیجه تنها به رأی و فکر آنها ایمان بیاورند.از اینجا بدین نکته میرسیم که فرعونی که موسی با او جنگید جز مظهری از مظاهر گردنکشی در طول تاریخ نبوده است.
[30-31]
اگر این گفتۀ فرعون ظاهرا اطرافیان او را تسلیم کرد،اما آن فرد مؤمن هم چنان در حمایت از حق پایدار ماند و با بینش هدایت علی رغم گمراه سازی طاغوت استوار ایستاد،و شایسته است که مؤمنان در تمام مکانها و زمانها چنین باشند.
« وَ قٰالَ الَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ الْأَحْزٰابِ -آن که ایمان آورده بود،گفت:ای قوم من!من بر شما از آنچه بر سر اقوام دیگر آمده است بیمناکم.» و آن اقوام و احزاب هر گروهی هستند که بر ضد حق و نمایندگان آن بر اساس هوی گرد هم میآیند،و قرآن به عنوان نمونهای از این گروه اشارهای گذرا به پارهای از آنان میکند که داستانهایشان به صورت رویدادها و عبرتهایی در امتهای پیشین و از میان رفته واقع شده است.
« مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ -همانند قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که از آن پس آمدند.» و آنان اگر چه در تاریخ و داستانها و سرانجام خود تفاوت دارند ولی در
انکارشان نسبت به حق یکسانند،زیرا پیامبران را تکذیب کردند و با رسالتهای ایشان مخالفت ورزیدند،و این پیوند میان رویدادهای تاریخ است و سپس رهنمایی به وسیلۀ آنها به سنّت خداوند در زندگی که بر ژرفی بینش و ایمان مؤمن آل فرعون دلالت میکند.
پس از آن که این آیه خردها را از خلال رویدادهای اندوهبار و وحشت افزای تاریخ متوجّه عبرتهای تاریخی میکند بر عدالت خداوند تأکید میورزد و نشان میدهد سرانجامی که بشر بر اثر اندیشه و رفتار خود بدان میرسد نتیجۀ قضا و قدر ظالمانۀ الهی نیست،که چنین چیزی از خداوند بعید است.
« وَ مَا اللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ -و حال آن که خدا برای بندگانش خواستار ستم نیست.» بلکه این بندگانند که وقتی با حق و سنّتهای زندگی مخالفت میورزند، خود به خویشتن ظلم میکنند.
[32-33]
وی سپس پرهیز دادن خود را از روز خشم خدا دنبال میکند.
« وَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنٰادِ -ای قوم من!از آن روز که یکدیگر را به فریاد بخوانید بر شما بیمناکم.» آنجا که هر کس دیگران را به فریاد میخواند تا شاید او را از عذاب رهایی بخشند.و کلمۀ«أخاف بیمناکم»که آن مؤمن میگوید دلیل بر دلسوزی و مهربانی او نسبت به مردم است.
سپس واقعیّت آن روز را بیان میکند:
« یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ مٰا لَکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ -آن روز که همگی پشت کرده باز میگردید و هیچ کس شما را از عذاب خدا نگه نمیدارد،» زیرا آنچه بشر را از عذاب و انتقام خدا محفوظ نگه میدارد همان ایمان و کردار نیک است،و شما دستاوردی از این قبیل در دست ندارید.
« وَ مَنْ یُضْلِلِ،اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ -و هر کس که خدا گمراهش کند، هیچ راهنمایی ندارد.»
هدایت و راهنمایی مرتبهای است والا که هر انسان بدان مرحله نمیرسد،و کسی که هدایت میخواهد(باید بداند)که هدایت تنها با جستجوی حق و پاکسازی نفس به دست نمیآید بلکه ناگزیر باید به خدا توسّل جست و دعا کرد، زیرا هدایت حقیقی جز از جانب او و به ارادۀ او نیست،و دلیل بر این سخن آن که وقتی ذات متعال او کسی را گمراه میکند دیگر هرگز راهی برای هدایتش وجود ندارد.
وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمّٰا جٰاءَکُمْ بِهِ حَتّٰی إِذٰا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اَللّٰهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً کَذٰلِکَ یُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ (34) اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عِنْدَ اَلَّذِینَ آمَنُوا کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ (35) وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا هٰامٰانُ اِبْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ اَلْأَسْبٰابَ (36) أَسْبٰابَ اَلسَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کٰاذِباً وَ کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِی تَبٰابٍ (37) وَ قٰالَ اَلَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ اِتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ اَلرَّشٰادِ (38) یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ اَلْآخِرَةَ هِیَ دٰارُ اَلْقَرٰارِ (39) مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ (40)
37[تباب]
:هلاک و خسارت است،و تبّ به معنی «هلاک شد و زیان دید»باشد.
نمونۀ فرعون در حکومت مصر محوری مخالف با یوسف(ع)را تشکیل میدهد که او نیز بر سرزمین مصر حکومت کرد.و هنگامی که انسان نمیخواهد ایمان بیاورد،در آیات خدا مجادله میکند،خواه بر یوسف(ع)شهریار مقتدر نازل شده باشد که صفات زیبای مادّی و معنوی را در خود جمع داشت یا بر موسی(ع) چوپان فقیر و وابسته به گروهی مستضعف ستمدیده.و نمونۀ فرعون با این هر دو رسالت مخالفت میورزد،زیرا مقیاس ایمان و کفر همان قلب است،وقتی خاشع و پذیرا باشد به حق و کسی که در اجتماع نماینده و تجسّم حق است تسلیم میشود، و وقتی متکبّر باشد منکر تمام آنها میشود،گو شخصی که نمایندۀ حق است هر که و آیات روشنگر آشکار هر چه باشد.
پروردگار ما در این درس این حقیقت را تذکّر میدهد،در حالی که شخصی همچون مؤمن آل فرعون را مییابیم که در بطن نظام طاغوتی و محاط به تمام وسایل تهدید و فریب و گمراه سازی فرعون ایمان خود را مکتوم میدارد،دیگری را در کنف حکمرانی و مشمول آسایش /12 و هدایت یوسف(ع)مییابیم که در دل نسبت
به حق کفر میورزد،و به یوسف و پروردگار او ایمان حقیقی ندارد.
[34]
یوسف(ع)یکی از دوازده پسر یعقوب(ع)است که در عبری بدو اسراییل یعنی بندۀ خدا(عبد اللّٰه)میگفتند،از صلب این برادران قوم بنی اسراییل به دوازده تبار و قبیله تقسیم شدند و یوسف یکی از پدر بزرگهای آنان بود.
یوسف(ع)به رسالت مبعوث و شهریاری مقتدر شد که مردم مصر فرمانبردار او شدند.پس کمالات مادی را با شهریاری و تسلّط و کمالات معنوی را با رسالت در وجود خود گرد آورده بود،ولی با وجود این برخی نسبت بدو کفر میورزیدند، اما پیش خود میگفتند:ما اکنون این کفر خود را آشکار نمیسازیم بلکه درنگ میکنیم تا یوسف بمیرد و آن گاه پس از او خود بر فرمانروایی و مملکت چیره میشویم.
« وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ -یوسف پیش از این بر شما مبعوث شد.» یعنی پیش از موسی(ع).
« بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمّٰا جٰاءَکُمْ بِهِ -با دلایل روشن،و شما از آنچه آورده بود هم چنان در شک بودید،» زیرا دلهایتان پذیرای ایمان نبود و گرنه آن دلایل روشن و آشکار بود.
« حَتّٰی إِذٰا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللّٰهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً -چون او بمرد گفتید:خدا پس از او دیگر پیامبری نخواهد فرستاد.» با آن که یوسف-علیه السلام-خیر و فضل برای آنها آورده بود،و موضعگیری آنها جز بر گمراهی و ضلالتی دلالت نمیکند که به سبب گزافکاری و تردّد آنها در شک،بر آنان رقم خورده بود.
آیه بیان میکند که ملّت مصر بظاهر به دست یوسف به دیانت گردن نهاده بود ولی هم چنان خواستار بازگشت به گمراهی پیشین خود بود،زیرا به سبب گزافکاری و شک و تردید فاسد شده بود، /12 و پس از مرگ یوسف بزودی به حالت کفر
بازگشت،گویی با مرگ یوسف آسوده شد.احادیثی دربارۀ دیانت پذیری ملّت مصر به دست او وجود دارد.
« کَذٰلِکَ یُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ -خدا گزافکار شک آورنده را این گونه گمراه میسازد.» این آیه در اینجا سبب موضعگیری آنها را که از حق منحرف شدهاند آشکار میسازد که همان گزافکاری آنها از ناحیۀ عملی است زیرا به خیر و نعمتی که داشتند قانع نمیشدند،و از ناحیۀ نظری و روانی شک آوری آنهاست که به حق و دلایل روشن تسلیم نمیشدند.و اگر به دقّت بنگریم درمییابیم که این هر دو صفت به یک صفت منجرّ میشوند که همانا تسلیم نشدن به حق و بسنده نکردن به چیزهایی است که خداوند به آنان عطا کرده،و افزون طلبی نعمتهای بیشتر تا حدّ اسراف و گزافکاری و خواستن دلایل بیشتر تا حدّ جدل(و ستیزهورزی)در مورد آیات روشن و روشنگر.
این آیه دلالت بر آن دارد که یوسف رسالتی نزد قوم مصر داشت،و خدا فرصت هدایت و رهیابی را بدین صورت منحصر به فرد برای آنها فراهم آورد که شهریار محبوب آنها را پیامبر آنان قرار داد که شاید هدایت شوند.و شاید حکمتی که در این کار بوده شدت علاقۀ ملّت مصر،صاحب تمدّن رودخانهای(وابسته به رود نیل)به سلطۀ سیاسی باشد که همین نکته باعث شد موسی-علیه السلام- نیز با شخص فرعون عالیترین حکمران سرزمین آنان رویاروی شود.
[35]
میپرسیم شک آوران چه کسانی هستند؟و قرآن پاسخ میدهد:
کسانی که در آیات خدا مجادله میکنند و میخواهند بدون کمترین دلیلی آنها را تحریف کنند،در حالی که کسی که با اندیشهای مخالفت میورزید ناگزیر باید اندیشهای دیگر همانند یا برتر از آن بیاورد و ارائه کند.
« اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ -کسانی که بی هیچ حجّتی که در دست داشته باشند در آیات خدا جدال میکنند،» این آیه-چنان که پیداست-شامل کسانی میشود که آیات خدا را
تحریف میکنند و بدون تفویض و رخصتی از جانب خدا در آن آیات دخل و تصرّف میکنند،و در واقع بدون دلیل و اجازهای از خداوند خود را در مواضع حکمرانی و داوری قرار میدهند.
« کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا -کار آنان نزد خدا و مؤمنان سخت ناپسند است.» پس خداوند آنان را ناپسند میشمارد و در دنیا خوار میسازد و اعمالشان را گمراهانه میکند و هرگز نمیگذارد رستگار شوند.امّا کسانی که ایمان آوردند نیز آنان را ناپسند میشمارند و فریبشان را نمیخورند و به رهبری آنان تسلیم نمیشوند.
و این دو سرانجام بد آنان است.امّا سرانجام بد در واقع همان سلب فرصت هدایت و رهیابی تا ابد از آنان است که با خاموش ساختن شعلۀ هدایت از دلهایشان صورت میگیرد.
« کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ -خدا بر سراسر هر دل متکبّر جبّاری این چنین مهر مینهد.» جبّار کسی است که برای مقهور کردن دیگران و تسلّط بر آنان میکوشد،و این از ویژگیهای پادشاهان و حکمرانان ستمگر است.امّا متکبّر کسی است که به حق گردن نمینهد و به وضع موجود خود قانع نمیشود،بلکه خود را بزرگتر از حجم و گنجایی حقیقی خویش میپندارد،و هر که صفت او چنین باشد قلبش فرو بسته میشود و خداوند با سلب نور خرد و فطرت(الهی)بر دل او مهر مینهد.
تعبیر قرآنی در اینجا که میگوید:« کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ »بسیار دقیق است.و با آن که بعضی از مفسّران گفتهاند این سخن برابر است با آن که بگویند:
قلب کلّ متکبّر جبّار دل هر متکبّر جبّاری.ولی به نظر میرسد که روند قرآنی مرادش بیان حقیقتی است مهم و آن این که:مهر نهادن بر دل بسته به اختلاف صفات منفی نزد انسان مختلف است،پس خداوند به نسبت پنجاه در صد بر دل زنا کار یا دزد مهر مینهد،اما در مورد متکبّر جبّار بر سراسر دل او یعنی صد در صد مهر مینهد،و این برای بیان پیامدهای بد این دو صفت(تکبّر و جبّاری)کافی
است. [36-37]
و از آنجا که بنی اسراییل در زیر سایۀ یوسف،شهریار پیامبر ایمان حقیقی نیاوردند،خداوند آنان را گرفتار فرعونی کرد که از فراز سریر شهریاری حکم میراند،و این دو شهریار چه قدر متفاوت بودند!و حقّا که سرانجام ناسپاسی نسبت به نعمت(داشتن شهریاری پیامبر)همین است.
در اینجا سیاق قرآن ما را به پیامدهای بد این دگرگونی توجّه میدهد،شاید هشیار شویم که /12 انکار و کفر نسبت به رسالتهای الهی،و گزافکاری و شک آوری و تکبّر و تجبّر(جبروت نمایی و زورگویی)و در نتیجه شانه خالی کردن از مسئولیتهای نظام عادل و حاکم دادگر-چون یوسف علیه السلام-عاقبتش در آغاز ظاهر نمیشود بلکه در پایان معلوم میگردد،آنجا که سرنوشت اجتماع بدانجا میکشد که پایان کار اهل مصر بدانجا کشید که گرفتار حاکمی چون فرعون شدند.و این چنین است که بر ما واجب است فریب مظاهر رباینده و فریبندۀ تمدّن شهوتها را نخوریم بلکه آنها را از خلال سرانجامهای بدشان بررسی کنیم،که آغاز خود فریفتگی را با پایان بد چه ارزشی باشد! « وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا هٰامٰانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ -و فرعون گفت:ای هامان!برای من کوشکی بلند بساز،شاید به آن درها دست یابم،» پس از آن که فرعون در قانع کردن پیرامونیان خود به ضرورت کشتن موسی(ع)شکست خورد و این چیزی بود که سستی حجّت او را ثابت میکرد، کوشید برای تحمیل تسلّط خود بر عموم به نیروی مادی تکیه کند،و این مرحلهای از مراحلی است که تمدّنها از آن میگذرند،این مرحله به قوّت و سرزندگی با ارزشها (و اعتبارهایی)آغاز میشود و پیش از آن که با ویرانی همه جانبه یا با حالت بیهودگی مطلق و درهم نوردیده شدن کامل به پایان خود برسد،به مظاهر مادّی میرسد.همچنین نظام فرعون در همان حال که تهی بودن معنوی و خلاء علمی خود را به آنان نشان داد به ساختن بناهای عظیم روی آور شد،تا کوشکی بزرگ برآورد و به خدای موسی برسد،و این اشارهای است روشن به دیدگاه فرعون دایر بر«چیز
بودن و مادیّت»زندگی،و کوشش او برای مبارزه با ارزشهای معنوی به وسیلۀ مظاهر مادّی.
وی کوشید با خدای موسی،عزّ و جلّ روبرو شود،و با ذات سبحان او با امکانات محدودی که در اختیار دارد همتایی و مبارزه کند،هم چنان که نمرود هنگامی که به اعدام یک زندانی و رها کردن دیگری فرمان داد،چنین کرد و در حال همتایی کردن با پروردگار عزّت،به ابراهیم گفت:من نیز میکشم و زنده میکنم،و طاغوتان در هر عصری چنین میکنند.آنها در برابر هر جنبش آزادیخواهی با قدرت نمایی خود میایستند تا هیبتی را که نزدیک است در برابر تند باد انقلاب فرو ریزد تحمیل کنند.
فرعون همان کسی است که به موجب اشاره این آیۀ کریم یکی از اهرام مصر را ساخت، /12 و از خلال این کار میکوشید مردم را گمراه کند،و به نظر خود به بلندترین مکان مناسب که همان درهای آسمانهاست برسد.
« أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کٰاذِباً - درهای آسمانها،و خدای موسی را ببینم،زیرا پندارم که دروغ میگوید.» این عادت گردنکشان است.آنان در قضایای گوناگون احکامی دور از روش گرایی درست صادر میکنند،چنان که فرعون میداند که خدای بر حقّی که موسی(ع)مردم را بدو فرا میخواند با مقیاسهای مادّی درک نمیشود ولی وی روشی کاملا مادّی را به کار میگیرد تا خدا را-سبحانه و تعالی-بشناسد،و نتیجهای که بدان میرسد،حتّی در صورتی که بتواند و قدرت آن را داشته باشد،که به آسمانهای برین برسد،نتیجهای خطاست،و(به تصوّر او)بر اثر این روش است که موسی دروغگو در خواهد آمد.
معروف است که فرعون مستضعفان را برای بنای کوشک به بیگاری میکشید و بی اجر و مزدی به کار میگماشت،و بسیاری از آن بینوایان که وی ایشان را از اطراف و اکناف مصر گرد آورده بود زیر فشار کار سخت و بد غذایی و انتشار بیماریها میمردند و او در کنار اهرام مصر زمینهایی وسیع را به دفن جنازۀ
مسکینان اختصاص داده بود،که این کار به خودی خود خشم تودهها را برمیانگیخت و زمینۀ تحوّل را در ملّت مصر آماده میکرد.
« وَ کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ -و بدین سان کردار زشت فرعون در نظرش آراسته شد.» به سبب تراکم عادتها و رفتارهای بد بر دل متکبّر و جبّار او،باطل را حق و بر عکس حق را باطل میدید و بدین درجۀ پایین اعتقاد سقوط کرده بود تا آنجا که میپنداشت با نیروی محدود خود میتواند با ارادۀ خدا رقابت و مبارزه کند.آیا نمیدید که خدا چگونه کوهها را استوار ساخته و اگر کسی بر فراز آنها رود آسمان را جز به همان سان که از روی زمین مینگرد،نمیبیند؟!و آیا نمیدانست که تنها یک تند باد کافی است که مظاهر نیرومندی او را در یک لحظه ریشه کن کند؟!و در حدیث آمده است:که هامان کوشک را بالا برد چندان که تند بادها او را از ادامۀ کار بازداشت و بیدرنگ تند بادی هولناک در رسید /12 و او را نیز از میان برد. (1)
و از جملۀ آثار نفسانی که عناد و اصرار بر رفتار بد بر جای میگذارد، بازماندن از راه خداست، « وَ صُدَّ عَنِ السَّبِیلِ -و او از راه بازماند.» و راه همان رهبری رسالتی بود که در رسالت الهی مجسّم شده و بشر را به سوی پروردگار مهربان خود راهنمایی میکند.آیا متکبّر به حق سر میسپارد و گردن مینهد،و یا جبّار به عدل راضی میشود؟!هرگز...پس در این صورت در زندگی از باطل پیروی میکند،و وقتی راه رسیدن به خداوند(رهبری رسالتی)را رد میکند به جنگ با آن میپردازد و حیله و ترفند به کار میبرد.
ولی سنّت و ارادۀ خدا فوق کوششها و دست و پا زدنهای شکست خوردۀ فرعون برای خاموش ساختن نور ذات عزّ و جلّ اوست.
« وَ مٰا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِی تَبٰابٍ -و چاره جویی او جز زیان هیچ نبود.»
1) 27) -نقل از موسوعة بحار الانوار،ج 13،ص 125.
یعنی شکست و زیان از هر سو او را دربر گرفت.
[38]
در اینجا،بار دیگر مؤمن آل فرعون در صحنۀ رویدادها ظاهر میشود وی که ایمان خود را پنهان داشته بود در لحظۀ مناسب به مبارزۀ با طاغوت پرداخته و فضیلت کتمان و فضیلت مبارزه را که همان بیان کلمۀ حق نزد سلطان ستمگر است،به دست آورد.اگر ما از خلال قرآن حکیم به داستان این مؤمن بژرفی بنگریم،معنی حقیقی تقیّه( پنهانکاری و رازداری و حفظ خویشتن)را در اسلام در مییابیم.و واجب است این مفهوم را کاملا روشن کنیم زیرا تقیّه در نظر بسیاری از مردم تبدیل به توجیه دست شستن و بازماندن از جهاد شده است،در حالی که «تقیّه»در مفهوم رسالت همان کار و جهاد مرتّب و مستمرّ دور از انظار گردنکشان تا لحظۀ مبارزۀ بزرگ در رسد.و آیا /12 کسی جز آن کس که با گردنکشان جهاد میکند نیاز به کتمان دارد؟ برخی کلمۀ تقیّه را در شرایط کوفتن جنبش و استقرار بیم و هراس به جای کار و فعالیّت قرار میدهند،ولی حتّی در شرایط مناسب نیز اقدامی نمیکنند،و مثال آن در میان ملتهایی که همکاری با جنبشهای مکتبی را رد میکنند و آن را معلول وجود شرایط بیم و هراس و تهدید وانمود میکنند،بسیارند،ولی آنها حتی در هجرت و کشوری دیگر که در آنجا تهدید و پلیسی(که مانع آنان شود)وجود ندارد، جهاد را رد میکنند.
تقیّه در حقیقت آن است که خود و فعالیّت جهادی خود را دور از تسلّط ستمگر در شرایط تهدید و خطر محافظت کنی و نیروی خود را برای روز نبرد نگهداری کنی.
مؤمن آل فرعون(حزقیل)چنین بود.وی ایمان خود را پنهان میداشت و در سایۀ رهنمودهای رهبری مکتبی حرکت میکرد و منتظر لحظۀ مناسب برای انفجار نبرد با طاغوت بود،و اکنون زمان آن انفجار رسیده بود،زیرا فرعون وزیران و یاران و نیروهای سپاه و ساحران خود را گرد آورده بود که تصمیم به قتل موسی(ع)بگیرند، پس وی در آن میانه دست از جان شست و به مبارزه با ستم و ستمکاران پرداخت تا
نمونهای راستین از تقیّهای که خدای تعالی آن را میپسندد به ما نشان دهد.این تقیّه برخاسته از ایمان و اراده و طرحریزی و اقدام است و نتیجه ضعف اراده و بیم انسان و راحت طلبی او نیست.و بنا بر این آماده سازی و تمهیدی است برای مبارزه و گرد آوردن نیروها و انفجار نبرد در وقت مناسب خود.
بدین سان مؤمن آل فرعون توانست مانع توطئههای فرعون شود که به قصد کشتن موسی علیه السلام صورت میگرفت،و پروردگار ما بدین گونه به عهد خود دایر بر یاری و پشتیبانی از پیامبر امین خود وفا کرد.
« وَ قٰالَ الَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشٰادِ -آن مردی که ایمان آورده بود گفت:ای قوم من!از پی من بیایید تا به راه صواب هدایتتان کنم.» پس او از یک سو با فرعون مبارزه میکرد و از سوی دیگر اطرافیان او را به پیروی از خود فرا میخواند،و از پیروان رسالت همین میسزد که در زندگی به رسالت خود اعتماد داشته باشند و خود را به عنوان رهبران مردم به جای رهبریهای فاسد مطرح کنند.
[39]
هنگامی که آن مؤمن ریشههای انحراف و نقطۀ ضعفی را که اطرافیان فرعون را به گرد آمدن در پیرامون او تشخیص داد و دریافت که مادّه گرایی و آزمندی به مال است که در پشت خس و خاشاک دنیا شکل گرفته،آنان را یادآور آخرت شد که با نوع نعمتهای برتر خود از دنیا متمایز است،در حالی دنیا و آنچه در آن است شبیه کالا و ره توشهای است که مسافر همراه خود بر میدارد و طبیعة اندک و محدود است،هم چنان که بر تفاوت مهمّ دیگری نیز تأکید کرد که:همانا نعمت آخرت دایم و پایان ناپذیر است و حساب زمان در آن لغو شده است در حالی که دنیا بسیار محدود است.
« یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دٰارُ الْقَرٰارِ -ای قوم من!این زندگی دنیا(توشۀ مسافر و)مایۀ تعیّشی است و آخرت سرای بقاست.»
و آیا خردمند آن را بر این اختیار میکند و ترجیح میدهد؟!هرگز...
[40]
آن مؤمن در بیان معارف فرهنگ رسالتی به سبب علاقۀ خود به نجات مردم از گمراهیهای طاغوت هم چنان پیش میرود و میگوید:
« مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا -هر کس کار بدی بکند جز همانند عملش کیفر نیابد.» و این از عدالت و رحمت خدا نسبت به بندگان خود است.و شاید مراد مؤمن از این بیان رسوا ساختن سیاست مبتنی بر ظلم و جور فرعون بود.
« وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ -و هر کس از مرد و زن که مؤمن باشد و عمل صالحی به جای آورد.» مقیاس نزد خدا همان عمل است،اما تمایزهای مادّی و ظاهری-که نظامهای فاسد بشری آنها را برقرار کرده-هرگز،هیچ معنایی ندارد.آری،در اینجا یک امر وجود دارد که عمل بر محور آن دور میزند و جز بدان پذیرفته نمیشود،و همان ایمان است.و کسانی که این دو شرط(عمل+ایمان)در وجود آنان گرد آمده کسانی هستند که وارد بهشت میشوند.
« فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ -آناناند که به بهشت داخل میشوند و در آن بیحساب روزیشان دهند.» /12 مشکل بسیاری از کسانی که ایمان به حق و عمل بدان را رد میکنند این است که آنها به حق از خلال گرفتاری و رنجی که پیامد(دنیوی)ایمان بدان است مینگرند،و،برای این مشکل هیچ علاج و چارهای بهتر از توجّه دادن به نعمتهای آخرت که همان ثمرۀ ایمان و عمل است،وجود ندارد.وقتی آن مؤمن سخن خود را با پیروان فرعون که غرق در مادّۀ بودند بر این نکته متمرکز کرد،خواست این مشکل را چاره کند،چه آنان میپرسیدند:اکنون ما فرعون را ترک میکنیم و این نعمت را از دست میدهیم،آن گاه از پیروی حق چه چیزی به دست میآوریم؟!
وَ یٰا قَوْمِ مٰا لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی اَلنَّجٰاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی اَلنّٰارِ (41) تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ أُشْرِکَ بِهِ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَی اَلْعَزِیزِ اَلْغَفّٰارِ (42) لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِی إِلَیْهِ لَیْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِی اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ فِی اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَی اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ (43) فَسَتَذْکُرُونَ مٰا أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (44) فَوَقٰاهُ اَللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ اَلْعَذٰابِ (45) اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذٰابِ (46) وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی اَلنّٰارِ فَیَقُولُ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ اَلنّٰارِ (47) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ اَلْعِبٰادِ (48) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ فِی اَلنّٰارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ اُدْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ اَلْعَذٰابِ (49) قٰالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا بَلیٰ قٰالُوا فَادْعُوا وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (50)
کلمات آن مؤمن همچون آذرخش خیره کننده در فضایی تیره به شبی تاریک در خانۀ فرعون که دربارۀ زندگی صاحب رسالت،موسی بن عمران علیه السّلام توطئه میکردند،پرتو افکن شد.
آن مؤمن به ایشان گفت:من شما را به نجات خودتان از آتشی که پیرامونتان را گرفته فرا میخوانم،در حالی که شما مرا دعوت میکنید که در سوختن در این آتش فروزان به شما پیوندم.آری،کفر به خدا و شرک به او(و پیروی از سلطۀ غیر شرعی)به خودی خود همان آتشی است که آنان در آن بودند امّا دعوتش به نجات از آن آتش با ایمان به خداوند پیروزمند آمرزنده بود.
شما مرا به شریکانی میخوانید که سزاوار نیست کسی به سوی آنها فراخوانده شود،زیرا آنها حقیر و ناچیزند،در حالی که من شما را به سوی کسی میخوانم که سرنوشت تمام ما به سوی اوست،شما مرا به گزافکاری میخوانید که شک نیست صاحب خود را به آتش میکشاند،اما من شما را به تقوی و پرهیزگاری فرا میخوانم.
و(هنگامی که سخن او را اجابت نکردند)به مبارزه با آنان پرداخت، بدین بیان که او و ایشان منتظر پایان کار باشند و بیم دادن او را به یاد آورند، /12 امّا او خود کار خویش را به خداوندی وا گذاشته که او را از گزند فکری که علیه او کردهاند نگه میدارد،در حالی که عذاب بد پیرامون خاندان فرعون را گرفته است،و در عالم برزخ صبح و شب عرضۀ آتش میشوند،و چون قیامت فرا رسد در دوزخ
سختترین عذاب را میچشند.
آنجا که عذر آوردن ناتوانان و ضعیفان بر این که از بزرگترهای خود پیروی کردهاند سودی نمیبخشد و از این رو ناچارند که سهمی از عذاب را بچشند و تحمّل کنند،بیگمان همۀ آنها از ناتوانان و مستکبران به فرمان خدایی که هیچ کس یارای نقض حکم او را ندارد،در آتشاند.
[41]
مرگ به مذاق هیچ کس خوشایند نیست امّا ناز پروردگان و عیّاشان بیشتر از دیگران از آن میهراسند،زیرا نسبت به زندگی دنیا حریصترند و به زخارف آن بژرفی فریفتهتر،و دعوت کنندگان به سوی ناگزیرند بر این زه حسّاس در دلهای عیّاشان زخمه زنند و آنان را به یاد مرگ و جزایی سخت که از پس آن است بیندازند و همین اندرز برای کسی که در پی رهیابی و رهایی است کفایت میکند.
مؤمن آل فرعون وقتی آنان را به عاقبت دو دعوت،دعوت حق و دعوت باطل یادآور شد چنین کرد.
« وَ یٰا قَوْمِ مٰا لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجٰاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النّٰارِ -ای قوم من! چیست که من شما را به رهایی میخوانم و شما مرا به آتش میخوانید؟» آنان هم اکنون در آتشند و آتش آنها را از هر سو فرا گرفته است،سیاست نافرمانی،و اقتصاد مصرفی و خوشگذرانی،و پرورش انحراف و تبلیغات گمراهی، پس روانۀ حفرههای دوزخاند و وقتی که مؤمن آنان را به راه نجات میخواند آنان را به چیزی دعوت میکند که به همّت و سعی و کوشش بسیار نیاز دارد،ولی آنان او را به فرو رفتن در آتش میخوانند.
این آیه شامل حال ما نیز میشود زیرا به استثنای پرهیزگاران،مردم ما دام که زمامشان به دست شهوتهاست و فساد پیرامونشان را گرفته در درون آتش زندگی میکنند،و پروردگار سبحان ما گفته است:« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ /12 وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ
رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا. ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا
(1) و هیچ یک از شما نیست که وارد دوزخ نشود و این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو.آن گاه پرهیزگاران را نجات میدهیم و ستمکاران را هم چنان به زانو نشسته در آنجا وا میگذاریم».
و میپرسیم:چگونه ما همه،جز پرهیزگاران در آتشیم؟ آیا میکرب سل را در زیر میکروسکوپ دیدهای؟یا نام ویروس جذام را شنیدهای؟این دو در واقع نمایانگر عوارض همان بیمارییی هستند که در شخص مسلول و جذامی ظاهر میشود،ولی تنها آگاه و کارشناس این امر را میداند،امّا نادان نمیداند که این میکرب و آن ویروس بیماری هستند.همچنین کارشناس مواد منفجره میزان قدرت آتش نهفته در یک کیلوگرم مادۀ منفجرۀ سوزنده را میداند، امّا نادان شاید آن را خاکی پیش نشمرد،همچنین آگاهان و هشیاران میدانند که مال یتیم همان آتش فروزانی است که وجود غاصب را میخورد،و دروغ بوی گندناکش از دهان دروغگو بیرون میزند و در دروازۀ دوزخ منتظر اوست،و ظلم امروز همان ظلمات قیامت است و همچنین...
[42]
آتشی که آن مؤمن دعوت به نجات از آن میکند همان کفر نسبت به خداست که به صورت شرک نسبت به او نمودار میشود.و شرک چیست؟شرک سرسپردگی به کسی است بدون آن که خداوند اذنی داده و تسلّطی آشکار بدو تفویض کرده باشد.
« تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللّٰهِ -مرا دعوت میکنید که به خدا کافر شوم.» شاید قوم فرعون اصلا خدا را انکار میکردند،یا نسبت به او شرک میورزیدند و شرکشان آنان را به کفر فرا میخواند،از این مؤمن آنان به ایشان گفت:
« وَ أُشْرِکَ بِهِ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ -و چیزی را که نمیشناسم برای او
1) 28) -مریم71/-72.
شریک قرار دهم.» /12 از این آیه همچون دیگر آیات در مییابیم که تنها تسلیم بدانچه انسان به یقین نمیداند که خداوند بدان امر کرده است شرک محسوب میشود.
خداوند انسان را بندهای برای ذات متعال خود آفریده نه برای دیگری،و به او اجازه نمیدهد که از آزادی خود در برابر احدی دست بردارد،بلکه بر او واجب ساخته است که بر ضد هر کس میخواهد آزادی او را سلب کند و به حرمت استقلال او تجاوز کند،مقاومت ورزد و بایستد،و تنها تسلیم به گردنکشی را شرک محسوب دارد،و براستی شرک را ظلمی بزرگ بشمارد.
امّا دعوت حق،دعوت به سوی خداست:
« وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَی الْعَزِیزِ الْغَفّٰارِ -و حال آن که من شما را به خدای پیروزمند آمرزنده دعوت میکنم.» پس خداوند به پیروزمندی خود بر ما تسلّط دارد و چیرگی خود را بر ما واجب داشته،و با آمرزش خود توبه را از بندگان گزافکارش میپذیرد که دیری در برابر جرایم طاغوت خاموشی گزیدند و رزق و روزی خدا را میخوردند و دشمن او را میپرستیدند،هم چنان که توبۀ ساحران(فرعون)را پذیرفت.
[43]
شک نیست که بشر-هر چند نیروهای مادّی را تسخیر کرده باشد- از هر طرف در احاطۀ ضعف و ناتوانی است،پس محکوم به سنّتها و قانونهای خداست،و برای آن در جهت نافرمانی میکوشد که شاید از ضعف خود بکاهد و شاید خود را از بیماری و پیری و مرگ باز دارد و وارهاند،پس او ناتوانتر از آن است که بتواند به دیگران نیرویی دهد و بنا بر این شایستگی ندارد که مردم را بدو دعوت کنند.
« لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِی إِلَیْهِ لَیْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِی الدُّنْیٰا وَ لاٰ فِی الْآخِرَةِ -بیشک آنچه شما مرا بدان دعوت میکنید یارای آنش نیست که در دنیا و آخرت کسی را به سوی خود خواند.» بلکه(چنان دعوتی)تنها خرافات و پندارها و آرزوهای خام و
فریب خوردگی است.
تفسیر حرفی کلمۀ«لا جرم»:لا قطع است،و معنی(مفهومی)آن این است که هیچ کسی قادر بر قطع این کلام یا ردّ آن نیست،چه این کلام حقّ است،و مؤمن آل فرعون این کلمه را برای مزید اعتماد و اطمینان بدین حقیقت و مبارزه با حالت بیم و امید نزد یاران فرعون به کار گرفت که تمام /12 استقلال و اعتماد به نفس خود را در برابر گردنکشی فرعون از دست داده بودند.و اگر اندکی فکر میکردند،بیگمان در مییافتند که فرعون ناتوانتر از آن است که سلطۀ خود را بر آنان واجب سازد و تحمیل کند،و براستی اگر از لحاظ نیرو از آنان کمتر نباشد،بیتردید همچون یکی از آنهاست(نه بیشتر)،و در واقع او نیروی خود را از ناتوانی و ضعف آنها به دست میآورد،و هیبت خود را از ذلّت آنها کسب میکند،و اگر آنها چنان که باید و شاید ارزش خود را میشناختند او را بیقین خوار و حقیر مییافتند،و در نتیجه میدانستند که اصلا او را دعوتی نیست،و فرقی میان او با سنگی سخت یا گوسالهای زبان بسته یا درختی کرم خورده وجود ندارد.آیا کسانی را که بتی یا گوسالهای یا درختی را میپرستند، دیدهای؟آیا آنچه آنان میپرستندش چیزی به آنان میدهد یا آنان هستند که بدان قداست میبندند و به حساب خود نیرو میبخشند؟ امّا خدایی که آن مؤمن کسان را به سویش میخواند،بازگشت همه به سوی اوست،پس او بهترین ذاتی است که مردم را به سوی او خوانند و گرامیش دارند، « وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَی اللّٰهِ -حال آن که بازگشت ما به سوی خدا(ی یکتا)ست.» آن گاه آنان را یادآور حقیقتی فطری میشود که در ضمیر هر انسانی به ودیعه نهاده شده،و آن حقیقت این است که همانا خداست آن که همه چیز را آفرید و به تقدیر حکیم خود مقدّر و مقرّر داشت،و نشانههای عدل و حکمت خود را در هر چیزی از کوچک و بزرگ پراکند،و خوشامد گزافکارانی را که از حدود خود فراتر
رفتند و به حقوق دیگران تجاوز کردند،نمیپذیرد،و آنان را به زندان رنجبار خود، دوزخ میسپارد،و آتش چه سرنوشت بدی است.
« وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ -و بیگمان گزافکاران همصحبتان آتش باشند.» اگر انسان واقعا یقین داشته باشد که به نزد خدا باز میگردد،و براستی خداوند است که از او حساب میکشد و بدو پاداش میدهد،دست از ارتکاب جرایم بر میدارد،زیرا میداند که پروردگارش بندگان خود را مینگرد،و هرگز ممکن نیست که کسی او را فریب دهد یا از او بگریزد،و براستی که خداوند به هیچ کس ظلم نمیکند و داور دادگر پیروزمند با جبروتی است.
و بدین سان میبینیم که سیاق آیه بازگشت به نزد خدا را به آنجا میکشاند که سرانجام گزافکاران آتش است و این حقیقتی است فطری و ناگزیر که در آن جدال و مناقشهای راه ندارد.
[44]
هر گاه دردمند بداند که سبب دردهای او روش بدی است که خود برگزیده و میتوانسته با رفتار خوب خود از گرفتاری بدان دردها در امان بماند، احساس دردش بیشتر میشود،و آن فراخوانندۀ به حق(مؤمن آل فرعون)به آنها خاطرنشان کرد که ایشان-در روز جزا-آنچه را وی بدانها گفته است به یاد خواهند آورد و راست بودن گفتۀ او را خواهند دانست،و آن گاه بر درد جسدهایشان دردی روحی شدید افزوده میشود.
« فَسَتَذْکُرُونَ مٰا أَقُولُ لَکُمْ -زودا آنچه را که اکنون میگویم به یاد خواهید آورد.» اما او خود به والاترین درجات یقین رسیده است،پس کارش را به پروردگارش وا میگذارد،از این رو دلش مجادله دربارۀ حقایقی را که گذشت تحمّل نمیکند.
« وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ -و من کار خویش به خدا واگذار میکنم.» « إِنَّ اللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ -زیرا او بندگانش را میبیند،»
پس او از اخلاص و یقینی که در دل واگذار کنندگان کارهای خود بدو وجود دارد آگاه است،و از این رو دست آنها را میگیرد.
شاید پایان این آیه ما را به شرط واگذاری دلالت میکند که همانا والاترین درجات یقین و همان اخلاص است.
شرطهایی دیگر برای واگذاری را در حدیثی مییابیم که محدّثی از امام صادق،علیه السلام روایت کرده:
«واگذار کنندۀ کار خود به خدا در آسایش جاودانی،و عیش سرشار همیشگی است،و آن که حقا کارهایش را واگذار کرده از اهتمام به هر چیز جز خدای تعالی است فانی شده و در گذشته،چنان که امیر مؤمنان علی گفت:بدانچه خدا نصیبم کرده خرسندم،و کار خود را به آفریدگار خویش وا نهادم،هم چنان که خداوند در گذشته به من احسان کرد در آیندۀ باقی مانده نیز میکند /12 ...خدای عزّ و جلّ دربارۀ مؤمن آل فرعون گفت:« وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ -و من کار خویش را به خدا واگذار میکنم،زیرا او به بندگانش بیناست.پس خدا او را از آسیب مکری که برایش اندیشیده بودند،نگهداشت و آن عذاب ناگوار خاندان فرعون را در میان گرفت».
و تفویض( واگذاری)پنج است(یعنی پنج حرف است)هر حرفی از آن را حکمی است،پس کسی که به احکام آن حروف عمل کند تفویض کرده است.
«تاء»از ترک و رها کردن تدبیر در دنیاست،و«فاء»از فنا(و دست شستن مطلق) از هر اهتمامی غیر از خدای تعالی،و«واو»از وفای عهد و راست در آوردن وعده،و «یاء»یأس و نومیدی از خویشتن و یقین نسبت به پروردگارت،و«ضاد»از ضمیر صافی برای خدا و طرح نیاز و حاجت به درگاه او،و تفویض کننده شب را در امان از تمام آفتها به صبح میآورد و روز را با عافیت در دین خود به شب میرساند». (1)
1) 29) -نور الثقلین،ج 4،ص 520.
[45]
وقتی حزقیل کار خود را به خدا واگذاشت،پروردگار پیروزمندی به بهترین صورت او را یاری داد،و از مکر خاندان فرعون نگهداشت،در حالی که عذاب بد آنان را در برگرفت.
« فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا -خدا او را از گزند مکری که برایش اندیشیده بودند،نگهداشت.» در یکی از تفسیرها آمده است که او به موسی(ع)پیوست و همراه او از دریا به بیابان امن گذر کرد،و دیگری گفته است:وی به کوهها پناه برد و خداوند جانوران وحشی را به دفاع از او گماشت. (1)
در دو حدیث از امام صادق،علیه السلام آمده است که سرانجام حزقیل شهادت بود،و خدای سبحان دین او را از مکر و دستبرد آن مفسدان حفظ کرد...
(راوی)گوید:«به خدا سوگند او را بند از بند جدا کردند،ولی خدای عزّ و جلّ او را از این که در دینش بفریبند،نگهداشت». (2)
آری.پروردگار ما این سرانجام نیکو را برای یکی از دعوت کنندگان به خدا اختیار کرده است چه میداند که این /12 به صلاح آنان و به مصلحت اصل قضیّۀ دعوت است و آنان نیز این سرانجام را با سینهای بتمامی گشوده،میپذیرند، نخست:برای آن که این غایت آرزوی ایشان است، دوم:این که به حقیقت پیوستن هدفهایی است که با اخلاص برای آنها کوشیدهاند،پس اگر به حقیقت پیوستن آن هدفها جز از راه شهادت ممکن نیست، شهادت خوش آمد و هزار آفرین بر آن.
« وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ -و آن عذاب ناگوار خاندان فرعون را در میان گرفت.» آن عذاب بد از آن رو ایشان را فرا گرفت که سخن آن بیم دهنده را اجابت
نکردند.
[46]
عذاب بدی که خاندان فرعون را در میان گرفت چه بود؟همه میدانیم که آنها در دریا غرق شدند،و خداوند خانهها و داراییهایشان به میراث به بنی اسراییل داد،امّا روند آیه اینجا به عذابی دیگر سختتر از غرق شدن میانجامد.چرا؟ انسان برخی از هول و هراسهای غرق شدن را میشناسد،بویژه وقتی شامل صدها هزار تن از مردم شود چنان که بر سر فرعونیان آمد.امّا سیاق آیه خاطر نشان میکند که این هول و هراسها اگر با عذاب آخرت مقایسه شود ساده است.مگر نه آن که مرگ بر هر کسی نوشته شده و مقدّر است؟و اسباب و موجبات آن هر چه باشد رنج و تلخیهای آن لحظههایی است چند.امّا آتشی که قرآن از آن بیم داده است عذابی است جاودانی.امّا وضع در عالم برزخ چنین است:
« اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا -آتش،هر صبح و شام بر آن عرضه شوند.» از این آیه در مییابیم که روانهای کافران را هر روز دو بار عرضۀ آتش میکنند:در آغاز روز و در پایان آن و شاید همان دیدن آتش خود عذابی بد محسوب میشود،زیرا لهیب و هرم آن بر ایشان میتابد و از آن رنجهای گوناگون میبرند،یا به درون آتش میبرندشان تا مستقیما در آن عذاب بکشند.
و در حدیث از امام صادق-علیه السلام-در تفسیر این آیه آمده است که:
نخست دربارۀ تفسیر این آیه از مردم پرسید و گفت:مردم(در این باره)چه میگویند؟راوی گوید: /12 گفتند:این عذاب در آتش جاودانی است و در میان آن (در عالم برزخ)عذاب نمیکشند،امام گفت:پس آنان نیکبختاند!به وی گفته شد:فدایت شوم!این چگونه باشد؟گفت:در واقع این(عذاب)در دنیاست،امّا دربارۀ آتش جاودان گفتۀ خداوند چنین است: « وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ
فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ
(1) و روزی که قیامت برپا شود،ندا دهند که خاندان فرعون را به سختترین عذابها درآورید».
و بنا بر این تفسیر روانهای کافران در عالم برزخ عذابی سبکتر از عذاب آخرت میکشد،و از این رو از امام صادق(ع)مروی است که دربارۀ روانهای مشرکان از او پرسیدند،گفت:در آتش عذاب میکشند،و میگویند:پروردگارا! قیامت را بر پا مکن،و وعدۀ عذابی را که به ما دادهای به تحقّق نرسان و آخر ما را به اوّل ما نپیوند(و همۀ ما را به یک چوب مران)». (2)
« وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ -و روزی که قیامت برپا شود ندا دهند که خاندان فرعون را به سختترین عذابها درآورید.» [47]
پرسشی باقی است:چرا خدا تمام خاندان فرعون را به سختترین عذاب درآورد،در حالی که مجرم اصلی فرعون و سپاه او هستند؟ پاسخ:ضعیفان آنها به فرعون سرسپردند،و به او رضایت دادند،پس در کشیدن عذاب سخت نیز با او شریکاند،و توجیه و عذر آوردن آنها دایر بر این که پیروان فرعون بودهاند و میپنداشتهاند که فرعون و مستکبران گناه اعمال آنها را بر گردن میگیرند،سودی برای آنان ندارد،هرگز...
« وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی النّٰارِ فَیَقُولُ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ النّٰارِ -و آن گاه درون آتش با یکدیگر به مجادله برخیزند و ناتوانان به گردنکشان گویند که ما پیروان شما بودیم،آیا میتوانید اندکی از این آتشی که نصیب ما شده است بکاهید؟» در آنجا این عذرهای پنداری که ناتوانان میکوشند سکوت خود را در برابر گردنکشان بدانها توجیه کنند از درجۀ اعتبار ساقط میشود.
چنان که مثلا کسی بگوید:من نظامی هستم و بر من واجب است که از
فرماندهی خود فرمان برم،یا گفته شود:مأمور معذور است،یا /12 بگویند:فرماندهی آگاهتر است و شاهان به صلاح کارآگاهتر و داناترند.هرگز...در واقع هر فرد بشر به صورت مستقلّ و جداگانه روز قیامت در مورد تمام موضعگیریها و اعمالش مسئول است.
[48]
بر این مجادله و حجت آوری هنگامی که مستکبران و گردنکشان میزان ناتوانی خود را آشکار میسازند،چنین پردهافکنده میشود:
« قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا -آنان که سرکشی کرده بودند میگویند:ما،همه در آتشیم.» ما و شما،پس چگونه در حالی که نمیتوانیم خود را از آتش نجات دهیم میتوانیم شما را رهایی دهیم؟ « إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبٰادِ -و خداست که میان بندگانش داوری کرده است.و هیچ کس قادر نیست که از حکومت خدا بگریزد.» و این چنین روند آیه نشان میدهد که کسانی که غیر از خدا برای آنان دعوت میشود هیچ دعوتی برای آنها در دنیا و آخرت وجود ندارد و تمام آنها خود در آتشاند،هم چنان که روند آیه نشان میدهد:سرانجام سرسپردگی و تسلیم به طاغوت همانا مشارکت با او در دوزخ است،در حالی که سرانجام شورندگان بر او آن است که خداوند ایشان را از مکر طاغوت نگه میدارد،هم چنان که مؤمن آل فرعون را از گزند مکری که برایش اندیشیده بودند،نگه داشت.
[49]
هنگامی که برخی از دوزخیان از میانجیگری و شفاعت برخی دیگر نومید میشوند،این درد آنها را وادار میکند که به خازنان دوزخ متوسّل شوند،و آنها فرشتگان غلاظ و شدادند که بر آنان گماشته شدهاند و به نظارت بر شکنجۀ آنها مکلّف شدهاند.پس اهل دوزخ به این فرشتگان متوسّل میشوند شاید از ایشان نزد پروردگارشان شفاعت برند که یک روز عذاب آتش را از ایشان سبکتر سازند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ فِی النّٰارِ -و آنان که در آتشاند گویند:» خواه مستکبران،و گردنکشان آنها یا ضعیفان و ناتوانان آنها.
« لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ -به نگهبانان دوزخ.» و حافظان جهنّم.
« اُدْعُوا رَبَّکُمْ -از پروردگارتان به دعا بخواهید.» میپرسیم:چرا خود مستقیما به دعا مبادرت نکردند؟به نظر میرسد که در آن روز حق ندارند با پروردگار عزّت چنان که در دنیا حق داشتند مستقیما سخن گویند،و این حق فرصتی است نادر که سزاوار است امروز پیش از فوت وقت از آن استفاده کنیم.در دعای منقول آمده است:
«بار الها!به من اجازه دادی که به درگاهت دعا کنم و از تو درخواست کنم،پس ای شنوا!ستایشم را بشنو،و ای مهربان!به دعایم پاسخ گو».
به خواست خدا دربارۀ دعا و فضیلت آن بزودی سخن خواهیم گفت.
« یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ الْعَذٰابِ -تا یک روز از عذاب ما بکاهد.» پس از آن که در انتقال عذاب به برخی دیگر از خود،بدین دلیل که آنان سبب استحقاق آن بودهاند،شکست خوردند،کوشیدند برای لختی از زمان مثلا به اندازۀ یک روز از روزهای دنیا تخفیفی در عذاب بگیرند.و آیا این تخفیف یک روزه که به دنبال آن دیگر بار عرضۀ آتش شوند،برای آنها سودی دارد؟هرگز...
ولی از بدی عذاب و سختی درد میکوشیدند به هر عنوانی از آن رهایی یابند،امّا کوشش آنان بیهوده است.
[50]
پاسخ ردّ نگهبانان به درخواست آنها چون صاعقهای فرود آمد که دلهایشان را به درد آورد،نه تنها از آن رو که یگانه پرتو امیدی را که داشتند تبدیل به نومیدی کرد بلکه از آن رو که همراه با سرزنش بود که بر درد جسمانی آنها دردی روانی نیز در افزود.
« قٰالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ -میگویند:آیا پیامبرانتان با دلایل روشن نزد شما نیامده بودند؟» پس از بیم دادن و هشدار عذاب میکشند،و هشدار با روشنی کافی به وسیله پیامبران خدا با پشتیبانی آیات واضح و روشنگر به آنان داده شده است.
« قٰالُوا بَلیٰ -میگویند:بلی!» پس به عدالت حکم خدا دایر بر عذاب خود اعتراف میکنند.
« قٰالُوا فَادْعُوا -میگویند:پس دعا کنید!» هر قدر میخواهید،بیش یا کم،ولی میدانند که آن دعا بیهوده است.
« وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ -و دعای کافران جز آن که تباه شود هیچ نخواهد بود.» هم چنان که گمشده هر چند در رفتن بکوشد به هدف خود نمیرسد،دعای کافری که فرصت توبه را در دنیا از دست داده و در آخرت به دعا میپردازد نیز چنان است.
إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْأَشْهٰادُ (51) یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ اَلظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (52) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْکِتٰابَ (53) هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (54) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِبْکٰارِ (55) إِنَّ اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّٰ کِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (56) لَخَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (57) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ لاَ اَلْمُسِیءُ قَلِیلاً مٰا تَتَذَکَّرُونَ (58) إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (59)
در چارچوب گفتگو از استواری شخصیّت و پایداری آن نزد مؤمن (آل فرعون)تا آنجا که میبینیم او در کنار طاغوت زندگی میکند و سالیان بسیار ایمان خود را از او پوشیده میدارد و سپس در ساعت رویارویی با او میستیزید و کار خود را به خدا وا میگذارد...آیات این درس در این چارچوب حامل وعدهای از جانب خدا دایر بر پیروزی پیامبرانش و مؤمنان به ایشان(با پیروزی هدفهای مقدس ایشان)است.و از داستان موسی برای ما مثل میزند بدان هنگام که هدایت بر او نازل شد،و در کتابی که به بنی اسراییل به میراث داد گنجانده شده بود،امّا پیروزی پس از اموری میآید که مؤمن آنها را انجام میدهد:
نخست:صبر و انتظار کشیدن وعدۀ راستین و حقّ خداوند.
دوم:آمرزش خواهی از گناهان(و اصلاح نفس تا آمادۀ استقبال پیروزی بشود).
سوم:تسبیح گفتن خداوند در پایان و آغاز روز.
چهارم:سرسپردن و تسلیم به حقّ،و پناه بردن به خدا از هوای بزرگی و کبری که پارهای را به مجادله در آیات خدا بدون هیچ حجّتی که از آسمان برای آنان آمده باشد،وادار میکند.چنین است که این کبر(که از بزرگی طلبی در جهت
ربوبیّت و خود خدا پنداری برمیخیزد)هرگز انسان را به جایی نمیرساند،و انسان را چه ارزشی است که حتی بر پروردگار خود بزرگی بفروشد؟!و آیا نمیبیند که خداوند آسمانها و زمین را آفریده و این آفریدهها بسی از او بزرگترند؟!ولی بیشتر مردم نمیدانند.
پنجم:کردار شایسته،از آن رو که نابینا و بینا برابر نیستند،هم چنان که زشتکاران و نکوکاران برابر نیستند،و خداوند هر یک را به اندازه کردارش در روز قیامت پاداش میدهد،و با وجود آن که در وقوع آن روز هیچ تردیدی نیست بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
[51]
خدا وعده داده است-و چه کسی از خداوند خوش قولتر و راستگوتر است-که پیامبرانی را که عهدهدار مسئولیّت ابلاغ وحی خود کرده،و به ایشان امر کرده که بدو توکّل کنند و کارهای خود را بدو واگذارند،پیروز میکند.و بسی دور است که با ایشان خلف وعده کند یا ایشان را که امر کرده بر او توکّل کنند فرو گذارد یا پس از آن که کارهایشان را به حسن تدبیر او واگذاشتهاند،رها کند.
این یاری و پیروزی بخشی به مؤمنان پیرو پیامبران نیز میرسد،زیرا آنها همگی در مسئولیت و سرانجام کار اشتراک دارند.
« إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا -ما پیامبرانمان و مؤمنان را یاری میکنیم.» و برای آن که برخی نپندارند که یاری خدا مخصوص به آخرت است تأکید کرده است که یاری او از دنیا به آخرت ادامه مییابد و کشیده میشود:
« فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -در زندگی دنیا.» /12 و قرآن کریم سراسر گواه جریان این یاری است که از نوح(ع)آغاز شده است و به محمّد(ص)منتهی میشود،و شامل دیگر پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان-که شهریار آسمان بر تمام آنان درود فرستد-میشود.
و اگر در زمین بگردیم،و اندوختهها و نهفتههای شهرها را باستانشناسی کنیم،و بقایای تمدنهای پیشین را بجوییم،شواهدی تاریخی نیز مییابیم که ما را بر این حقیقت رهنمون میشود.
امّا کتابهای تاریخ با آن که از طبیعت مؤلّفان تأثّر پذیرفته،اگر کسی حقایق آنها را بخواند و تفسیرها را رها کند در خلال آنها هزار و یک دلیل بر این حقیقت مییابد.
بلی،ما سرنوشت برخی از دعوت کنندگان به حق را که شهادت یا دست کم زندان و تبعید است مییابیم،امّا یاری بدانها و پیروزمندیشان کجاست؟! مگر سبط شهید را در کربلا نکشتند؟!و مگر صدها تن از یاران حق بعد از قرار گرفتن زمام به دست امویان کشته نشدند؟!آری،ولی پیروزی مطلوب همواره پیروزمندی اشخاص نیست،بلکه شخص خود را برای دین و ارزشهای خود شادمانه و با خرسندی فدا میکند.یکی از شاعران در مورد امام حسین،سرور شهیدان(ع) این حقیقت را چنین تعبیر کرده است:
إن کان دین محمد لم یستقم
إلاّ بقتلی فیا سیوف خذینی
«اگر دین محمد جز به کشته شدنم استوار نمیشود،هلا ای تیغهای برّان مرا از میان بردارید» و هنگامی که آن قهرمان بزرگ فرو افتاد اسب خود را که زخمهایی بسیار برداشته بود نوازش کرد،و در حالی که پیکر اهل بیت و یارانش پیرامون او پراکنده بود،و در افق بانک کودکانش به العطش،العطش بلند شده بود و زاری و شیون زنان به گوش میرسید،در چنین هنگام و هنگامهای مشتی خاک گرد آورد و گونه بر آن تودۀ خاک نهاد و با پروردگار خود به مناجات پرداخت و م گفت:«الهی!راضیم به رضای تو و معبودی نیست سوای تو»آری،وی نیک میدانست که تنها راه /12 حمل و رساندن رسالت به دلها همانا شهادت است،و بیقین یک قطره خون بلیغتر و رساتر از کتابها و سخنرانیها باشد.
هم چنان سبط شهید میدانست که امّت ما قهرمانیها را از او الهام میگیرند و
با فدا کردن خود به دین خویش یاری میرسانند...چه بسیار مؤمنی که بر کرسی دار بالا رفته و مطمئن و خرسند بوده است که ارزشهای مقدّس خود را پیروز میکند، و چه بسا مجاهدی که شهادت را بر زنده ماندن ترجیح داده تا بنای حقّ و عدل را بالا برد و پایههای ظلم و فساد را درهم شکند.
و آخرین پرسش:پروردگار چگونه به پیامبران خود و مؤمنان یاری میدهد؟ ضرورتی ندارد که این یاری رسانی به صورتی غیبی باشد چنان که آن را در طوفان نوح و تبدیل آتش برای ابراهیم به گونۀ سرد و سالم و عصای موسی و زنده کردن مردگان به وسیلۀ عیسی و پشتیبانی از پیامبر اکرم ما-صلّی اللّٰه علیهم جمیعا-به وسیلۀ فرشتگان سوار مییابیم.
بلکه از طریق سنّتها و قوانین جاری در آفرینش نیز میباشد،بدین معنی که سنّتهای حکمروا در کاینات بر پایۀ حق استوار است(که خداوند آسمانها و زمین را به حقّ آفریده است)و رسالات الهی ما را بدان حق رهنمون است،و پیامبران خدا و مؤمنان بر آن پایدار و استوارند و افکار و اعمال آنان در نقطۀ حق با حرکت تمام آفریدگان تلاقی میکند،پس ناگزیر پیروز میشوند.آیا دیدهای که اگر به طرف لجوج خود خبر دهی که خورشید پس از یک ساعت طلوع میکند و خبردادن تو حق و درست باشد،هنگام طلوع آفتاب مقاومت او در هم میشکند؟زیرا سنّت و قانون خدا این است که خورشید به مجرّد آن که شخص لجوج در این باره به مجادله پردازد، در طلوع خود تأخیر کند،همچنین است وقتی رسالتهای الهی خبر دادند که سرانجام ستمگران،با وجود مجادلهای که در این باب میکنند،نیستی و نابودی است و در ساعت نابودی هیچ کس نمیتواند حق را انکار کند.بدین سان سنّتها و قوانین خدا در جهتی جریان مییابد که رسالتهای الهی بدان جهتها هدایت میکنند و هیچ تبدیلی در سنّت خدا نمییابی.
تجلّی بزرگتر حقیقت رسالتهای خدا جز به هنگام فرا رسیدن ساعت قیامت نیست،و این از آن روست که /12 دنیا سرای آزمون است،و فرصت انکار و جدل برای کسی که کلمۀ گمراهی بر او محقّق شده باقی میماند،و حتّی عصای موسی که
ریسمانهای ساحران را بلعید فرعون انکار کنندۀ لجوج را مجاب و خاموش نساخت، بلکه وی به ساحران گفت:بیگمان او بزرگ شما بوده که به شما سحر آموخته. (1)و انسان جدل بسیار میکند.
این آیه در اینجا به ما یادآور شده که:پیروزی فراگیر برای پیامبران در پایان زمان امتحان و هنگام فرا رسیدن ساعت پاداش است.
« وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ -و روز قیامت که شاهدان برای شهادت بر پای میایستند.» آنجا ولایت از آن خداست و شهادت برای اولیاء و دوستداران اوست،و وقتی که مردم به شهادت برمیخیزند،مقام گرامی و مقام ستوده را برای پیامبران و مؤمنان میبینند،بر اساس این شهادت خداوند بعضی را به بهشت میفرستد و برخی را روانۀ دوزخ میکند.
[52]
امّا ستمگران همان زیانمندانند که بهانهها و عذرهایی که عادت داشتند ظلم خود را در دنیا بدان وسیله توجیه و تعلیل کنند به آنها سودی نمیرساند، هم چنان که گرفتار لعنت خدا و طرد از برکتها و رحمتهای او میشوند و آخرین قرارگاهشان دوزخ است.
« یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ الظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ -در روزی که ستمکاران را پوزش خواستن سود ندهد و نصیب آنها لعنت است و آن سرای بد.» [53]
خداوند مؤمنان بنی اسراییل،را نصرت داد،هنگامی که رهبری گرامی چون موسی بن عمران را برای آنان آماده کرد،و تورات را بدو داد که در آن هدایتی شامل تمام ارزشها و آموزشهای مبارک بود و یادآوریها و اندرزهایی برای هر آن کس داشت که میخواست به پروردگارش نزدیکتر شود و به حقایقی که همان مغز و جوهر آن آموزشها بود دست یابد.
1) 34) -مضمون آیات 65 تا /71سورۀ طه.
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ -ما به موسی مرتبۀ هدایت دادیم و آن کتاب را به بنی اسراییل میراث دادیم.» /12 به نظر میرسد وراثت در اینجا دو امر را میرساند:
نخست:این که آن کتاب کلانترین سرمایه و بزرگترین بزرگواری بود و به منزلۀ محوری ثابت بود که فعّالیّتهای آن امّت به دور آن میگشت.
دوم:آن کتاب در میان آنان میراثی شد که نسل به نسل به ارث میبردند، در حالی که رهبرشان موسی علیه السلام از نزد آنان رحلت کرده بود.
[54]
امّا وجود آن کتاب در میان بنی اسراییل خود بخود مایۀ افتخاری برای ایشان نمیشد بلکه رهیابی بدان و به یاد آوردن آیات آن افتخار بود و این معنی اختصاص به خردمندان داشت.
« هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ -کتابی که خود هدایت است و برای خردمندان اندرز.» [55]
چه چیزی سزاوار است که پیامبران و مؤمنان برای آمادگی دریافت یاری خدا انجام دهند و بلکه پیشاپیش به عنوان بهای این نعمت بزرگ بپردازند؟ نخست:از صبر گریزی نیست،و آنچه به معنای فراگیر صبر مراد است همانا صبر در اجرای اوامر و صبر و شکیبایی به هنگام سختیهاست،و در یک کلمه:کوشش و اجتهاد اکنون در انتظار نتایج آینده.پس کسی که شتابزده باشد و به دنبال نتایج سریع بگردد،بیگمان به مراد خود نمیرسد...و دستمایۀ صبر ایمان به وعدۀ خداست که بیقین حقّ است و هیچ شکّی در آن نیست.
« فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ -صبر کن که وعدۀ خدا حقّ است.» دوم:درخواست آمرزشی که سدهای گناهان را که مانع رسیدن یاری الهی هستند فرو میریزد،و زمینۀ فتح را فراهم میآورد،و انسان را متوجّه نارساییها و نقیصههای ذاتی خود میسازد تا آنها را اصلاح کند.
« وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ -برای گناهت آمرزش بخواه.» /12 سوم:نزدیکی جستن به خدا با افزودن به تسبیح و تقدیس مقام پروردگار
کریم خود،تا به پروردگارمان گمان بد نبریم که شیطان در دلهای ما شکهایی دربارۀ وعدۀ او وسوسه کند،یا در طی پیمودن این راه چیزی از عزم خود را در تأیید دین خدا از دست بدهیم.
چهارم:نزدیکی جستن به خدا با ستایش او در شامگاه و صبحگاه،زیرا ستایش خدا ما را بر آن میدارد که به نعمتهایی که او بر ما ارزانی داشته با بینش بنگریم و این نومیدی و بدبینی را از ما دور میکند.
« وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکٰارِ -و هر شامگاه و بامداد،به ستایش پروردگارت تسبیح بگوی.» ستایش خدا به تسبیح(و منزّه شمردن)او میانجامد،پس کسی که بداند آنچه خوبی به ما میرسد از جانب خداست و آنچه بدی به ما میرسد از ناحیۀ خود ماست،پروردگارش از نقص و نسبت دادن بدیها به ذات سبحان او منزّه میشناسد.
و شاید این یکی از معانی حرف«باء»در کلام خداوند«بحمد ربّک به(وسیلۀ)ستایش پروردگارت»باشد.پس ستایش کردن وسیلۀ تقدیس پروردگار بزرگ ماست.و این معنی نزدیکتر به واقع است تا آن که معنی«باء»را تنها معیّت و همراهی قرار دهیم که مفهومش چنین میشود«سبّح و احمد ربک»تسبیحگوی و پروردگارت را بستای».
[56]
و ناگزیر باید به پروردگار جهانیان تسلیم شویم،و معنی تسلیم شدن به او ایمان به آیات او و احتراز از مجادله کردن در آنهاست.پس هر کس به انگیزه خواهشهای خود و بدون اجازهای آشکار و حجّتی روشن از عقل خویش در آنها مجادله کند،شیطان بر او چیره میشود،و در نفس او کبری برمیانگیزد که بر او میپیچد تا آنجا که در پوشیدن ردای الوهیّت با پروردگار عزت به منازعه بپردازد(و چون فرعون دم از خدایی زند)پس خدا او را خوار و خفیف و نفرین میکند و از به حقیقت پیوستن آرزوهایش دور میدارد.
« إِنَّ الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ -آنان که دربارۀ آیات خدا مجادله میکنند.»
مجادله کنندۀ در آیات خدا روزنههای دل خود را بر نور میبندد.مگر نه این که آیات و نشانههای خدا در طبیعت و آیات او را در کتابش(قرآن)تجلّیات ظهور و امواج نور اویند؟پس کسی که مستقیما به آنها بنگرد بی آن که /12 آنها را وسیلۀ رسیدن به چیزهایی غیر از آنها قرار دهد،دچار کوری میشود.آیا دیدهای کسی که به آینه مینگرد تا طول و عرض آن را بداند نمیتواند به عکس چهرۀ خود در آن بنگرد،و آیا دیدهای کسی که به علامتهای راهنمایی و رانندگی از لحاظ چگونگی نگارش و طریقۀ ساختن آنها مینگرد از اشارههای آنها استفاده نمیبرد،همچنین است دانشمند طبیعی که نظر خود را متوجّه ویژگیهای مادّه کرده است،بدون آن که آن را معبری برای درک نامهای خدا قرار دهد.
هستند کسانی که عزم خود را جزم کردهاند که حقیقت را نشناسند،زیرا حقیقت با کبری که نفسشان بر آنها بسته مخالفت میکند و همان مجرّد تسلیم به حقیقت با حالت تکبّری که در دلشان موجود است منافات دارد.
بلی،جدال در آیات خدا جایز است،در صورتی که انسان حجّتی کافی از جانب خدا داشته باشد،در این صورت تفسیر یا تأویل آیهای ممکن میشود،با دستمایۀ چنان حجّتی و استناد به مبدء نسخ در آیات چنان که پروردگار ما گوید:
« مٰا نَنْسَخْ من آیة (1)هر چه منسوخ کنیم از آیهای».
امّا کسی که حجّت و اجازهای ندارد،برای او جز تسلیم جایز نیست.
« بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ -بی هیچ حجّتی(یا رخصتی که از آسمان)برای آنان آمده باشد.» و به نظر میرسد مراد از آن وحی است.
« إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّٰ کِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِیهِ -در دلهایشان جز هوای بزرگی نیست،ولی به آن نخواهند رسید.» این کبر چیست که بدان نمیرسند؟آیا تنها کبر و خودخواهی،و همان
1) 35) -البقرة107/.
نفس است؟یا چیزی است بزرگتر از آن؟ به نظر من چنین میرسد که آن گرایش الوهیّت در نفس است،چنان که انسان میپندارد با امکانات محدود،و عمر کوتاه خود به درجۀ خدایی برسد.و شاید دیگر خصلتهای نکوهیده از این احساس خطا کننده ناشی شود و با وجود آن که انسان هرگز نمیتواند بدین میل و گرایش تحقّق بخشد /12 خود را برای آن به رنج میافکند تا آن که هلاک میشود،و بارزترین مثل برای این گرایش فرعونان و گردنکشانی هستند که بر سر ردای عظمت با خداوند منازعه میکنند،و بیگمان ابلیس این گرایش را هنگامی در نفس آدم ابو البشر افکند که او را به طمع جاودانی بودن و ملک دایم انداخت.
کافران قریش و تمام کافران تاریخ و دوران معاصر وقتی حق را ردّ میکنند از همین گرایش پیروی میکنند،زیرا تسلیم آنان به حق بر آنها واجب میسازد که به ارزشها و قانونهای حق و به کسی که نمودار این ارزشها و اجرا کنندۀ این قانونهاست و از رهبریهای الهی است نیز تسلیم شوند.
و براستی علم-هر علمی باشد-بر صاحب خود مسئولیّتی را واجب میسازد و از این رو علم دشوار و دشواریاب است،زیرا تحمّل مسئولیّت امری است عظیم،و بدین سبب نفس بشری گشودگی در برابر حقایق علم را،جز به دشواری بسیار،رد میکند.
برای آن که از ریشه فساد در نفس که همان کبر است رهایی یابیم،باید به خدا پناه بریم،زیرا شیطان اغواگر و گمراه کنندهای قهّار است و روشهای مکر و فریب را بخوبی به کار میبندد و میداند از چه راهی به درون دل این بشر شاده درآید،و اگر پناهجویی به خدا نباشد،نفس در برابر وسوسهها و آرزوخواهیهای او ناتوان میشود.
« فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ -پس به خدا پناه بر که او شنوا و بیناست.» پس او سخنان متکبران و مجادله کنندگان را میشنود و کارهای آنها را
میبیند،هم چنان که زمزمههای مناجات کنندگان به درگاه پروردگارشان را که از مکر شیطان بدو پناه میبرند میشنود و کارهایشان را میبیند.
میپرسیم:چگونه به خدا پناه بریم؟ نخست:با دعا و مناجات.دیده میشود که مؤمن در معرض امواج بلا یا انواع فریفتنها قرار میگیرد و اندکی در کار تردید میکند،ولی به محض آن که از خدا به دعا درخواست میکند خداوند بدو نیرویی /12 کافی برای ایستادگی در برابر شیطان میدهد.
دوم:با شناخت خدا و نزدیکی جستن به او به وسیلۀ ذکر و تسبیح و اعتماد به یاری او.
[57]
از وسایل کار آمد برای جنگ با کبر نفس(و بزرگ خویشتنی) نگریستن و توجّه به عظمت آفرینش خدا و قایم بودن او به ذات خود است،آیا من متکبّر(و بزرگ نما)بزرگترم یا کوهها،یا زمین،یا خورشید،یا ماه؟!و اصلا:من در مقایسه با این آفرینش عظیم کیستم؟! « لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ -البتّه آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش مردم بزرگتر است.» بیایید به ملکوت آسمانها و زمین بنگریم تا نسبت به حجم و اندازۀ حقیقی خود شناخت یابیم.من یک تن از پنج میلیارد انسانی هستم که بر روی سیّارۀ ما (زمین)راه میروند،و انسان خود یکی از هزاران جاندار است،و جانداران گونهای از دهها گونه جنس غیر جاندارند،وانگهی تمام آنچه در زمین است جز مساحتی محدود از آن را نگرفته،به علاوه من جز چند سالی بر روی زمین زندگی نمیکنم که اگر با میلیونها سال از عمر زمین مقایسه شود چون چشم بر هم زدنی زود گذر خواهد بود.
آن گاه این زمین تابعی کوچک از خورشید است و حجم آن یک میلیونیم حجم مادر خود،و همواره همچون کودک شیرخواری که از مادرش دور نمیشود، نزدیک خورشید بسر میبرد،ولی با وجود این نزدیکی مسافت میان سیارۀ ما و
خورشید در حدود نود و سه میلیون مایل است!! امّا خورشید خود عضوی از کهکشانی است که در حدود صد میلیون خورشید را دربر گرفته...امّا این کهکشان در این فضای وسیع تنها نیست،بلکه خود یکی از دهها میلیون کهکشانی است که بشر آنها را کشف کرده،و هر چه دستگاههای تازه اختراع میشود میلیونها کهکشان جدید کشف میکنند،تا آنجا که میان دانشمندان کیهان شناس این اندیشه شیوع یافته که میگوید:هستی شاهد ولادت کهکشانهای نو پدیدی است که دستگاههای پیش رفتۀ ما نمیتواند آنها را دنبال کند و ببیند.
اللّٰه اکبر...من در برابر این انبوه کهکشانها کیستم؟ /12 پیامبر اکرم ما به زینب،زن عطر فروشی که در خانه او به زیارتش آمد و گفت:نزدت آمدهام تا دربارۀ عظمت خدا پرسش کنم.چنین گفت:جلال خدا بس شکوهمند است،من فقط از پارهای از آن با تو سخن میگویم..سپس گفت:
براستی این زمین با آنچه در آن و آنچه بر آن است نسبت به زمینی دیگر که زیر آن است همچون چنبرهای است در فلاتی هموار،و این دو(زمین)و آنچه در این دو و بر این دو هست در برابر زمین دیگر که زیر اینهاست چون چنبرهای در فلاتی هموار هستند و سومین...تا به هفتمین رساند،آن گاه این آیه را تلاوت کرد:« خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ (1)هفت آسمان و همانند آنها زمین بیافرید».
پیامبر(ص)به بیان طبقات زمین و فراسوی آن میپردازد و این که یکی از آنها نسبت به آن دیگری که پس از آن میآید چون چنبرهای در فلاتی وسیع است تا آن که دربارۀ آسمان گوید:«و آسمان دنیا و آنچه در آن و بر آن است در مقایسه با آن دیگری که بر فراز آن قرار دارد همچون چنبری در فلاتی هموار و گسترده است و این یک با آن دو آسمان در مقایسه با دوّمی چون چنبرهای در فلاتی هموار و
1) 36) -الطّلاق12/.
گسترده است،و این سوّمین با هر چه در آن و بر آن قرار دارد در پیش چهارمین آسمان همچون چنبرهای در فلاتی هموار و گسترده است،تا به هفتمین میرسد،و این هفتمین و آنچه در همۀ آنها و بر آنهاست در برابر دریای پوشیده از اهل زمین چون چنبرهای در فلاتی هموار و گسترده باشد». (1)
و پیامبر(ص)در بیان عظمت آفریدگان خدا گوید که برخی از آفریدگان او بزرگتر از برخی دیگرند بدان اندازه که همچون چنبرهای کوچک در بیابانی فراخ باشند،و این نزدیکترین مثل برای گستردگی منظومههای شمسی و کهکشانها و امثال آن است.
پس آیا ما را میسزد که بر پروردگار واسعی که وسعت عرش او آسمانها و زمین است تکبّر کنیم یا مدّعی مقام سبحان او شویم؟ این در افق مکان و دامنۀ آن بود.اما در مورد زمان و دامنۀ آن،ما نخستین موجودی نیستیم که پروردگار ما آفریده /12 و آخرین آفریدگان خدای سبحان نیز نخواهیم بود.در حدیث منقول از امام باقر(ع)آمده است که در تفسیر این گفتۀ خدای تعالی:« أَ فَعَیِینٰا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ (2)آیا از آفرینش نخستین عاجز شده بودیم؟(نه)بلکه آنها از آفرینش جدید در شکّند» گفت:ای جابر تأویل آن این است که چون خدای عزّ و جلّ این آفریدگان و این جهان را نابود کند،و اهل بهشت را در بهشت و دوزخیان را در دوزخ سکونت دهد، جهانی دیگر جز این جهان از نو بیافریند و آفریدگانی بدون گروهبندی نرینه و مادینه بیافریند که او را به یکتاپرستی عبادت کنند،و برای آنها زمینی دیگر جز این زمین بیافریند که آنها را بر خود حمل کند،و آسمانی جز این آسمان که بر آنها سایه افکند.شاید تو میپنداری که خدا همین یک جهان را آفریده و گمان میکنی که خداوند بشری غیر از شما نیافریده است،آری،به خدا سوگند که خداوند یک میلیون
جهان و یک میلیون نوع آدم آفریده است که تو در مرتبۀ آخر از آن جهانها و از آن آدمیانی». (1)
و بالأخره،یکی از روانشناسان عقیده دارد بهترین وسیله برای تربیت انسان آن است که چون به مرحلۀ بلوغ به مردانگی رسد دو دستگاه بدو دهند که عظمت آفریدگار را به مدد آن دو دستگاه ببیند:دستگاه میکروسکوپ(ریزبین)که با آن شگفتی ظرافت صنع را در آفرینش موجودات بینهایت کوچک بنگرد،و دستگاه تلسکوپ(دوربین نجومی)تا با آن عظمت قدرت خالق را در آفرینش جرمهای بینهایت بزرگ ببیند.
[58]
آیا کسی که این حقایق را با بینش دل خود درمییابد و همچون شخصی بیناست با کسی که نابیناست برابر است؟کوردلی بدان درجه که اگر تمام حقایق هستی بدو نزدیک شود هشدار نمیشود و درسهای آنها را فرا نمیگیرد،و او را چون کرم ابریشمی در درون زندان تنگ پیلهای میبینی که بافته و تافتۀ خواهشها و شهوتهای او و وسوسههای شیطان است.
« وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ لاَ الْمُسِیءُ -نابینا و بینا برابر نیستند.نیز آنهایی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند با زشتکاران یکسان نباشند.» آیا کسی را که عمر خود را در جزیرهای دور افتاده گذرانده و از جهان هیچ چیز نمیداند دیده(یا در نظر گرفته)ای؟آیا /12 در نتیجه چنین کسی با شخصی که در اتاقی تنگ در کلانترین پایتختها زندگی میکند و خود را از تمام چیزهایی که پیرامون او میگذرد فرو پوشانده است،تفاوتی دارد؟هرگز...کافری که حقایق هستی او را در برگرفته و او آنها را در نمییابد و دلش در فضای آنها زندگی نمیکند و بینش درونی او را بیدار و هشیار نمیسازد،بلکه در تیرگی بیخبری و نادانی خود بسر میبرد،جز نفس خود و خواهشهای آن را نمیشناسد،کورتر از کسی است که
1) 39) -التوحید،شیخ صدوق،ص 277.
بینایی ظاهری خود را از دست داده است.آیا چنین نیست؟! چه قدر فرق است میان او با کسی که تمام عوالم آفرینش در ضمیر و آگاهی او زنده و فعّال است و خود را جزیی از آنها میداند و ناگزیر است که رفتار خود را با قوانین آنها تطبیق دهد،زیرا به پروردگار بزرگ خود ایمان دارد،و کارهای شایستهای را که پروردگار بدو فرمان داده،همان گونه که به دیگر عوالم نیز امر کرده است،انجام میدهد.
« قَلِیلاً مٰا تَتَذَکَّرُونَ -چه اندک پند میپذیرید.» [59]
در پایان این درس روند سوره حقایقی را که یاد آور شده به فرا رسیدن ساعت قیامت خلاصه میکند،آنجا که نظام موجود در این دنیا که بر پایۀ آزمایش است به نظامی بر پایۀ شهود و پاداش تبدیل میشود.
« إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا -قیامت میآید،و در آن تردیدی نیست.» و چگونه دربارۀ روزی که تمام حقایق عالم دلالت بر آن دارد که جهان بدان پایان مییابد،مورد تردید قرار گیرد؟و حکمت خداوند که در هر آفریدهای از خرد و بزرگ جلوهگر است ما را با روشنی کافی به روز پاداش رهنمون است.
« وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ -ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.» پس تو رفتار آنها را پیروی مکن و بگذار هم چنان در سرگرمی خود غوطه خورند،و خود را از سرنوشتی که آنها به سبب کفرشان بدان حقایق سرانجام گرفتارش میشوند،وا رهان.
وَ قٰالَ رَبُّکُمُ اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ اَلَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ (60) اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (61) ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (62) کَذٰلِکَ یُؤْفَکُ اَلَّذِینَ کٰانُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (63) اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ قَرٰاراً وَ اَلسَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ فَتَبٰارَکَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (64) هُوَ اَلْحَیُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (65) قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَمّٰا جٰاءَنِی اَلْبَیِّنٰاتُ مِنْ رَبِّی وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (66) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (67)
برای آن که کبری را که نفوس گرفتار آنند درمان کنیم،باید:
نخست:به حجم و اندازۀ خود در مقایسه با عظمت آفریدگان بنگریم.
دوم:وقتی نفس به عظمت پروردگاری که آفرینش را به هستی آورده و به نیکویی و مهارت ساخته اطمینان یافت با دعا بدو پناه میجوید،و ردای تکبّر و بزرگ خویشتنی (1)را به دور میافکند و جامۀ بندگی پروردگار را بر تن میکند،امّا کسانی که از بندگی خدا(و از دعا که جوهر بندگی است)سرکشی میکنند در عین خواری به دوزخ در میآیند.
سوم:پروردگار خود را به خاطر نعمتهای او که ما را فرا گرفته سپاس گزاریم که اگر یکی از آنها نباشد زندگی ما دستخوش فنا و تبدیل به دوزخی غیر قابل تحمّل میشود.اوست که شب را به آرامش و روز را برای کسب معاش ما قرار داده و فضل بزرگ خود را به ما ارزانی داشته،امّا بیشتر مردم سپاس نمیگزارند (و از این رو میبینی که بزرگی میفروشند و سرکشی میکنند).
چرا بشر از راه خداوندی که او را پرورده و غرق نعمت کرده است منحرف میشود،در حالی که خداوند آفرینندۀ همه چیز است و هیچ سلطهای جز سلطۀ او نیست و هیچ خدایی جز او که یگانه و بی همتاست وجود ندارد؟برای آن که آدمی آیات خدا را انکار میکند(و این چنین روند مطلب به موضوع اصلی سوره باز میگردد که همان رفتار و هماهنگی با آیات و نشانههای خداوند است) /12 و آیات خدا(که همان راههای شناخت و بندگی او هستند)در آفاق و نفسهای ما پراکنده است.
اوست که زمین را قرارگاه و آسمان را بنایی افراشته ساخت(این در مورد آفاق)،و هموست که انسان را به بهترین صورتی مصوّر کرد و روزی پاکیزۀ او را برای او فرستاد.براستی که او،تبارک و تعالی،پروردگار ما و پروردگار جهانیان است.
او زندهای جاودانه و در خدایی خود یکتا و بیهمتاست،و انسان ناگزیر باید با اخلاص در فرمانبرداری و سرسپردگی بدو پناه جوید،و هر حمد و ستایشی
1) 40) -تعبیر ابو حامد غزالی است به معنی کبر و تکبّر و خویشتن را بزرگ انگاشتن و بزرگنمایی.ر ک: کیمیای سعادت،2-700،701،702(به نقل روانهای روشن،دکتر غلامحسین یوسفی،ص 115، 155-و یادداشتها ص 229-م.)
منحصرا از آن اوست،زیرا او پروردگار جهانیان است و برای آن که او ما را با دلایل آشکاری که فرستاده رهنمایی کرده است.ستایش و سپاس ما نسبت بدو در مبارزۀ ما با کافرانی که مدّعی نظایری برای او هستند و نیز در تسلیم ما بدو نمودار میشود.
مگر نه این که همه چیز در هر دو جهان بدو تسلیم شده است؟ این انسان بیچاره کیست که به پروردگارش بزرگی بفروشد و در پوشیدن ردای عزّت و چیرگی با او منازعه کند؟!او آفریدهای است که اصلش از خاک است،و خداوند او را نطفهای و سپس لخته خونی کرده و آن گاه به صورت کودکی بیرون آورده و او را پرورده تا بالغی رشید شده و نعمتهای خدا هم چنان او را در برگرفته تا پیر گشته،در حالی که خدا برخی را پیش از رسیدن به پیری میرانده است،برای هر کسی مهلتی معیّن شده است،و این همه برای آن است که از خلال دگرگونیهای زندگی خویش پروردگارشان را بشناسند و خرد ورزند.
زندگی و مرگ فقط به دست اوست-نه به دست دیگری-و او صاحب قدرت مطلق است،هر چه بخواهد میکند،و فرمان او-چون چیزی را اراده کند- میان کاف و نون(کن باش) (1)است.
[60]
کسانی که در سیاهچالهای زندان،یا در ظلمات حکومت طاغوتی، یا در ذلّت مهاجرت دور از خاندان و وطن بسر میبرند،چنین کسان مورد هجوم ابرهای تیرۀ یأس و نومیدی قرار میگیرند و عرضۀ موجهای شک و تردید میشوند،(و با خود میگویند)آیا ما حق پرستان حق داریم یا آنان(که مخالف ما هستند)؟پس چرا میبینیم که آنها بر ما مسلّطند،و تا کی این چیرگی ادامه خواهد داشت؟ /12 و بیش از تمام اینها،کسانی هستند که در حصار تقیّه پناه گرفته و در درون
1) 41) -اشاره به آیه 117،سورۀ بقره:« وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -چون ارادۀ چیزی کند،میگوید:موجود شو.و آن چیز موجود میشود»و مراد از میان کاف و نون این است که هنوز لفظ صیغه امر«کن»از کاف به نون نرسیده و تمام نشده که ارادۀ الهی تحقق مییابد.
موجودیّت طاغوتی بسر میبرند،محیطی که در معرض عملیات پیاپی شستشوی مغزی قرار دارند و مصالح و خواستها و خلاصۀ وسایل زندگانی آنها به گردونۀ آن نظام وابسته است،و در همان حال ایمان خود را پنهان میدارند و چیزی نمانده که سینههایشان از فرط رازهایی که با خود و در خود دارند،از هم بشکافد.چه چیز آنان را از این وضع نجات میدهد،و کدام اندوخته و مادّۀ انرژی بخش ایمانی به آنها توان و نیروی ادامۀ ایستادگی میدهد؟بویژه هنگامی که ارتباطی با رهبری ندارند و در اجتماعی ایمانی گرد نمیآیند و همکاری نمیکنند و جلساتی برای آماده سازی روحی تشکیل نمیدهند و برنامههایی اجتماعی و مصالحی مشترک با دیگر مؤمنان ندارند.
خداوند برای این گروه و آن گروه،برای تمام آنان باب دعا را گشوده است که از آن در دلهایشان مستقیما به نور پروردگار خود میپیوند و از سرچشمۀ توحید ناب زلالی مینوشند که امید و اعتماد و پایداری به آنان میبخشد.و پروردگار ما گوید:
« وَ قٰالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ -و پروردگارتان گفت:بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم.» این دعا(و خدا را خواندن)چیست؟مفسّران گفتهاند دعا درخواست حاجت از خداست.تنها ابن عباس تفسیری دیگر کرده و گفته است:دعا یکتاشناسی(و توحید)خداست.به نظرم میرسد که ابن عبّاس اشارهای پنهان از این آیه برگرفته،آنجا که گوشش متوجّه ضمیر«ی»در کلمۀ«ادعونی بخوانید مرا» شده و دریافته است که معنایش این است که هیچ کس جز مرا مخوانید،و حقّا انسان یا باید پروردگار خود را به دعا بخواند یا نظایر و امثال را بخواند...و خداوند به ما میفرماید که او را بدون نظایر و امثال(و شریک)بخوانیم.و به خواست خدا بزودی خواهیم دید که دعا چگونه والاترین درجات توحید و یکتاشناسی است.
وقتی پروردگار ما وعدۀ پذیرفتن دعا را میدهد،شرط ضمنی آن این است که دعا خالصانه و فقط برای خدا و به درگاه او باشد،چنان که خدای سبحان
گوید:« وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (1)چون بندگان من دربارۀ من از تو بپرسند،بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ میدهم.پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند».
شاید کلمۀ«إذا دعان چون مرا بخواند»اشاره به همین حقیقت باشد، چنان که میبینیم در گفتۀ خود تصریح فرموده است که:« فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی - پس به ندای من پاسخ دهند».
« إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ - آنهایی که از پرستش من سرکشی میکنند،زودا که در عین خواری به جهنّم درآیند.» چرا دعا را عبادت و پرستش شمرده است؟و خداوند ترک آن را به افتادن در جهنم تهدید کرده است؟برای آن که پاسخ این پرسش را بدانیم،بگذار بپرسیم:
محور اختلاف اصلی میان یکتا پرستان و مشرکان کدام است؟آیا اختلاف در هستی خداست؟هرگز،آیا در نامهای خداست که بر حسب اصطلاح به ذات منزّه او تعلّق میگیرد؟هرگز،بلکه مشرکان اعتراف میکردند که خدا آفریننده است،و پروردگار ما گفته است:« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (2)اگر از آنها بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟میگویند:آنها را آن پیروزمند دانا آفریده است».
در واقع جوهر اختلاف و محور ریشهدار آن در یک کلمه این است که یکتا پرستان میگویند:همانا خداوند همان ذات مقتدر و مسلّط و مدبّر امور الهی است،و او قبض و بسط دهنده،زنده کننده و میراننده،عزیز کننده و خوار کننده است،و هموست که شب را از پی روز و روز را از پی شب در میآورد و کار را
ساعت به ساعت و لحظه به لحظه میگرداند،در حالی که مشرکان عوامل حتمی دیگری را غیر از ارادۀ خدا در گرداندن و تدبیر امر آفرینش دست به کار میدانند،و از این رو بدان عوامل که غیر از خدا هستند،روی میآورند.
با آن که دلهای مشرکان پراکنده و آراء آنان در این مورد مختلف است، ولی آنچه از همۀ آنها گمراهانهتر است گفتۀ یهودیان است که میگوید دست خداوند بسته شده،و این به پیروی از نظر فیلسوفان یونان است که پنداشتهاند خداوند از کار آفرینش آسوده شده و به استراحت پرداخته است و برای او ممکن نیست که دیگر هرگز در آفرینش اثری بگذارد.
رسالتهای الهی در این محور با رأی فیلسوفان بشر تناقض میورزد،چه به بشریت نوید میدهد که پروردگارشان به ایشان نزدیک است،و بر زندگی آنان تسلّط دارد،و ندای آنان را میشوند،و به دعایشان پاسخ میگوید،و این بینش الهی از طریق آیات قرآن روشن میشود.در تفسیر اهل بیت پیامبر(ص) /12 در مورد کلمۀ (البداء نو پدیدآوری)آمده است که معنی آن این است که پروردگار سبحان ما در هر چه میخواهد مشیّت و ارادۀ مطلق دارد و این معنی همان است که این آیات قرآن بدان اشاره میکند:
« إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ (1)زیرا پروردگار تو هر چه خواهد همان کند».
« ذُو الْعَرْشِ الْمَجِیدُ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ (2)اوست صاحب عرش ارجمند.
هر چه را اراده کند به انجام میرساند».
« وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً (3)و فرمان خدا شدنی است».
« کَذٰلِکَ اللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ (4)بدان سان که خدا هر چه بخواهد میکند».
« لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ (1)او راست آفرینش و فرمانروایی.خدا آن پروردگار جهانیان به غایت بزرگ است».
اما آیاتی که بیان میکند که پروردگار ما بر عرش قرار گرفته و او مدبّر و مسلّط و حکمرواست و نظایر آنها که به گونهای بدین حقیقت اشاره میکند بسیار است،و بلکه-در واقع-محور اساسی سراسر قرآن است.
آیات محکمات واقعیّت«بداء نو پدیدآوری»را در چندین سوره بیان کرده است.خداوند سبحان گوید:« مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2)هیچ آیهای را منسوخ یا ترک نمیکنیم مگر آن که بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم.آیا نمیدانی که خدا بر هر کاری تواناست»؟ « وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ /12 یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ (3)یهود گفتند که دست خدا بسته است.دستهای خودشان بسته باد.و بدین سخن که گفتند ملعون شدند.دستهای خدا گشاده است.
به هر سان که بخواهد روزی میدهد».
« لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ. یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ (4)هر امری را زمانی مکتوب است.خدا هر چه را بخواهد محو یا اثبات میکند و امّ الکتاب (5)نزد اوست».
در تفسیر اهل بیت برای آگاهی و بینش نسبت به موضوع بداء( نو پدیدآوری)در قرآن احادیث شریف بسیار است.از امام رضا(ع)مروی
است که به سلیمان مروزی گفت:ای سلیمان!آنچه از بداء را انکار کردی،بدان که خدای عزّ و جلّ میگوید:« أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (1)آیا انسان ندیده که ما او را پیش از این آفریدهایم و او خود چیزی نبوده است؟»و گوید عزّ و جلّ:« وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ (2)اوست که موجودات را نخست میآفریند،سپس آفرینش را باز میگرداند»و گوید:« بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ (3)نو پدید آورنده(و آفرینندۀ)آسمانها و زمین است»و گوید:
« یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ (4)در آفرینش هر چه بخواهد میافزاید»و میگوید:
« بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ (5)و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد»و گوید عزّ و جلّ:« وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ (6)و گروهی دیگر به مشیّت خدا واگذاشته شدهاند،که یا عذابشان میکند یا توبهشان را میپذیرد»و گوید عزّ و جلّ:« وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ (7)و عمر هیچ سالخوردهای به درازا نکشد و از عمر کسی کاسته نگردد،جز آن که همه در کتابی نوشته شده است». (8)
و در حدیث منقول از امام صادق(ع)آمده است که در تفسیر گفتۀ خدای عزّ و جلّ که گوید:« وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ (9)یهود گفتند که دست خدا بسته است»گفت:مرادشان از این تعبیر چنان مفهومی نبوده...بلکه گفتند:
1) 53) -مریم67/،اصل این آیه چنین آغاز میشود: أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ ...آیا انسان به یاد ندارد...
2) 54) -الرّوم27/،و با مختصر تفاوتی مضامین:یونس،4-34،34،النّمل،64،العنکبوت،19، الرّوم،11.
3) 55) -البقرة117/،الانعام،101.
4) 56) -فاطر1/.
5) 57) -السجدة7/.
6) 58) -التوبة106/.
7) 59) -فاطر11/.
8) 60) -موسوعة البحار،ج 4،ص 95.
9) 61) -المائدة64/.
از کار فارغ شده،و دیگر چیزی(به آفرینش)نمیافزاید و از آن نمیکاهد،پس خداوند جلّ جلاله در تکذیب گفتۀ آنان گفت:« غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا، بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ (1)دستهای خودشان بسته باد.و بدین سخن که گفتند ملعون گشتند.دستهای خدا گشاده است به هر سان که بخواهد روزی میدهد».آیا نشنیدهای که خدای عزّ و جلّ میگوید:« یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ (2)خدا هر چه را بخواهد محو یا اثبات میکند و امّ الکتاب(لوح محفوظ)نزد اوست». (3)
فخر رازی در تفسیر این آیه چندین وجه ذکر کرده که در چهارمین وجه آنها آمده است:شاید در میان آنان کسانی بودهاند که بر مذهب فلسفه بودهاند و آن این که خدای تعالی خود موجب ذات خود(و واجب الوجود قایم به ذات)است و به وجود آمدن پدیدهها از او جز بر یک منوال و طریقه ممکن نیست،و ذات متعال او بر ایجاد پدیدهها از او جز بر یک منوال و طریقه ممکن نیست،و ذات متعال او بر ایجاد پدیدهها غیر از طریقهای که بر آنها واقع میشود قادر نیست، /12 پس عدم اقتدار بر تغییر و تبدیل(آفرینش پدیدهها)را به بسته بودن دست تعبیر کردند.
شناخت خدا به این سان که او براستی بر هر چیزی قادر است،و هر چه بخواهد میکند،و این که او هم چنان که آفریدگان را پس از آن که هیچ نبودند به ابداع آفرید،قادر است که هر چه بخواهد ابداع کند،همان شناختن بحق است و همان است که انگیزۀ ثنا گفتن بدو،و توصیف او با ستایش و سپاسگزاری است،و برای کسی که بر حسب ادّعا و پندار آنان قادر به تغییر چیزی نیست چه حمد و ثنایی رواست؟ از این رو اعتراف و شناخت این قدرت پروردگار یعنی اعتراف به بداء ( نو آفرینی)بزرگترین عبادت و برترین بزرگداشت است.
در حدیث،از زرارة،از یکی از دو امام(امام باقر یا امام صادق علیهما)
السّلام)آمده است:«بنده خدا را به چیزی همانند بداء عبادت(راستین) نمیکند». (1)
و در حدیثی دیگر از هشام بن سالم،از امام صادق(ع)آمده است که حضرتش گفت:«خدای عزّ و جلّ به چیزی همسنگ بداء بزرگ داشته نشده است» (2)و گفت:«اگر مردم بدانند که چه پاداشی در قایل بودن به بداء و گفتگو از آن وجود دارد از سخن گفتن دربارۀ آن دست بر نمیدارند». (3)
از مظاهر بداء(و اعتقاد بدان)دعاست،زیرا در دعا اعتراف به اقتدار عملی و مستقیم خدا بر آفرینش وجود دارد،و شناخت این حقیقت است که او در آنچه میآفریند هر چه میخواهد میکند،و در دشواریهای زمانهها و سختیهای زندگی از او کمک میخواهند.از این رو دعا عبادت والا شده است،و پروردگار سبحان ما گوید:« قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ (4)بگو اگر دعای شما نبود پروردگارم به شما توجّهی نمیکرد».
سیاق قرآنی نشان میدهد که چگونه مردان بزرگ به وسیلۀ دعا به درجات والا رسیدهاند. /12 از آدم ابو البشر آغاز میشود که از پروردگارش(به دعا)آمرزش طلبید و خدا او را آمرزید و پیامبری و برگزیدگی بدو داد،تا نوح که بر ضدّ قوم خود دعا (درخواست منفی،نفرین)کرد و خدا با آن طوفان بزرگ علیه آنان بدو کمک کرد، و تا ابراهیم که در هر موقع از دعا غافل نمیشد تا آن که خداوند او را خلیل(و دوست)خود گرفت و پیشوای مردم قرار داد،و تا موسی که خداوند به وسیلۀ دعا او را بر فرعون پیروزی داد،و همچنین دیگر پیامبران،که از دعا به درگاه پروردگارشان غفلت نورزیدند و خدا با درهم شکستن قوانین طبیعت به آنان پاسخ میداد.مثلا هنگامی که به قدرت خود به مریم فرزند داد،کفیل او زکریّا در ضمیر
خود نیازی کهن را به یاد آورد،از این رو زکریّا به درگاه پروردگارش دعا میکند و از او فرزند میخواهد،و خداوند در عین آن که همسر او ناز است و خود بسیار کهنسال شده است یحیی را بدو میدهد.
همچنین از خلال زندگی پیامبران،مقام بنده نسبت به پروردگارش شناخته میشود که مقام درخواست و دعاست،و این برجستهترین نکتهای است که مؤمن از داستانهایی که پیشروان صالح آنها پیامبران و اولیاء هستند،استفاده میکند.در روایت منقول از امام باقر(ع)آمده است که در تفسیر گفتۀ خدای سبحان که گوید:« إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ (1)ابراهیم بسیار آه کننده و بردبار بود»گفت:
«اوّاه،دعا کننده است». (2)
و در حدیثی دیگر از امام رضا(ع)آمده است که به یاران خود میگوید:
«(بر شماست که به جنگ افزار پیامبران مسلّح شوید)گفتند:جنگ افزار پیامبران کدام است؟گفت:(دعاء)». (3)
دعا را فوایدی است فوری که برخی از آنها را خاطر نشان میکنیم.
الف:دعا بهترین دارو برای درمان کبر(و بزرگ خویشتنی)موجود در نفس بشری است.وقتی دریافتیم که بزرگ خویشتنی(و استکبار)بزرگترین حجاب میان بنده و پروردگار اوست و گردنهای بسیار دشوار در راه صلاح و رستگاری است و همان است که سرچشمۀ بیشتر کارهای زشت و گناهان است،اهمیت دعا را درمییابیم.
و همچنین در روند قرآنی،اینجا میبینیم که هر کس از دعا خودداری ورزد در عبادت و بندگی نسبت به پروردگارش استکبار ورزیده و سرکشی کرده است،و بیگمان بزودی در عین خواری به درون دوزخ میرود.هم چنان که میبینیم این آیه در روند درمان کبر نفس(و بزرگ خویشتن)آمده که خود بدان دست نمییابی و
در کنار دیگر راههای درمان که پیشتر آمده یا در این آیات میآید،قرار گرفته است.
ب:دعا امید را الهام و نومیدی را دور میکند،و به دل زندگی و نشاط و شادابی میبخشد.
آیا دیدهای که بزرگترین شکست،شکست دل و پیچیدهترین مشکلات درهم فرو ریختن روان است؟آری،و دعا همان داروی آن است.چگونه؟ دعا کننده به پروردگار خود،مهربانترین مهربانان امید بسته است،پس چگونه نومیدی بر او دست یابد؟و آیا کسی که بر سر برکههای لبریز زلال درمیآید تشنه میماند؟از امام صادق(ع)مروی است که گفت:«همانا دعا قضای حتمی را پس از آن که قطعی شده باشد رد میکند،پس بسیار دعا کن که دعا کلید هر رحمت و روا شدن هر حاجتی است،و بدانچه نزد خدا هست جز به دعا دست نیابند،زیرا هیچ دری نیست که آن را بسیار بکوبند مگر آن که سرانجام به روی کوبندۀ خود گشوده شود». (1)
و از آن حضرت(ع)مروی است که«دعا پناهگاه اجابت و پذیرفته شدن است هم چنان که ابر پناهگاه باران است». (2)
و در حدیث قدسی مروی از پیامبر(ص)،از جبرییل،از پروردگار جهانیان آمده است که گفت:«ای بندگان من،شما همه گمراهید مگر آن کس که من او را راهنمایی کنم،پس از من راه بجویید تا شما را راهنمایی کنم.و شما همه بینوایید مگر آن کس که من او را توانگر کنم،پس از من توانگری بخواهید تا شما را روزی رسانم،و شما همه گناهکارید مگر آن کس که من بدو عافیت و سلامت از گناه بخشم،پس از من آمرزش بخواهید تا شما را بیامرزم...تا آنجا که پروردگار سبحان ما گفت:اگر نخستین /12 و آخرین شما،و زنده و مردۀ شما،و تر و خشکتان گرد آیید و هر یک آنچه آرزو دارد بخواهد و آن را بدو ببخشم اصلا در ملک من
معلوم نمیشود،و چنان است که کسی به کنار دریا رود و سوزنی در آن فرو کند و برآورد. (1)این از آن روست که من بخشنده بزرگوار دارندهای هستم،عطایم کلام و عادتم کلام است،پس هر گاه چیزی را اراده کنم به آن میگویم:باش،پس موجود میشود». (2)
ج:دعا عشق بنده را نسبت به پروردگار خود میافزاید،و عشق برترین رابطهای است که دل انسان را به پروردگار جهانیان میپیوندد.عشق دل را غرقه صفا و بخشش و مهر به مردم و دوستداری زندگی و شادمانی و آرامش میکند...
همچنین دین چیزی جز عشق نیست،و چه قدر عشق گرانبهاست وقتی که معشوق، پروردگار آسمانها و زمین باشد! آیا کسی که دلش در حضور پروردگارش بسر میبرد احساس وحشت و تنهایی میکند؟و آیا کسی که مالک مطلق آسمانها و زمین را در کنار خود میبیند احساس بینوایی میکند؟و آیا خواری و ذلّت را راهی به دل همنشین و همصحبت حکمروای با جبروت آسمانها و زمین هست؟ هر که به پروردگارش عشق ورزد به فرمانبرداری از او،بی رنج و سستی و اندوه،میشتابد،و نماز قرار و آرامش دیدۀ اوست و زکات مرکب رهوار نزدیکی جستن او،و شهادت غایت آرزوی او،زیرا شهادت متضمّن دیدار پروردگار اوست.
و براستی آنان که خداوند با امکان دادن به عشق ورزیشان نسبت به ذات خود بر آنان منّت نهاده لحظهای مناجات و زمزمۀ محبّت با او را به هستی دنیا نمیفروشند، زیرا در آن لحظه حقیقت و لذّت عمر و شیرینی دیدار با معشوق وجود دارد.
همچنین در نصّهای رسیده آمده است که براستی،خداوند دعا و دعا کنندگان را دوست دارد.آیا خدا کسی را دوست میدارد و سپس عشق الهی را که بزرگترین نعمت است بدو نمیدهد؟
پیامبر(ص)گفت:«هیچ بندهای نیست که درّهای را بپیماید و دو دست خود را برگشاید و خدا را به یاد آورد و او را بخواند /12 مگر آن که آن درّه انباشته از حسنات شود،خواه آن درّه بزرگ باشد یا کوچک». (1)
و امام باقر(ع)گفت:«هیچ چیز در نزد خدا زیباتر از آن نیست که از او درخواست کنند». (2)
و امام صادق(ع)گفت:«دعا جنگ افزار مؤمن،و ستون دین،و نور آسمانها و زمین است». (3)
و پیامبر(ص)گفت:«از دعا باز نمانید زیرا هیچ کس با دعا هلاک نمیشود،و باید هر یک از شما از خداوند درخواست کند،حتی اگر بند کفشش گسیخته شده باشد از او درخواست کند،و فضل خدا را از او درخواست کنید زیرا خدا دوست دارد که از او درخواست کنند». (4)
و حضرتش(ص)گفت:«براستی خدا اصرار کنندگان در دعا را دوست میدارد». (5)
د:دعا نیّت مؤمن را برای دنبال کردن مسیر او به سوی هدفهای خوب تقویت میکند،زیرا با به درازا کشیدن مدّت رسیدن به مقصود،هدف در نفس صاحب خود پنهان میشود،بویژه اگر با دشواریهایی روبرو شود و میپرسد:چرا برای رسیدن بدان هدف میشیم؟و آیا سزاوار این همه فداکاریهاست؟پس دعا میآید تا هدفهای شریف را در نفس پیریزی کند،بویژه دعاهای منقول(از امامان و اولیاء)که نقشهای متکامل برای نیل به هدفهای والا را برای ما ترسیم میکند، پس بر ماست که با تکرار آن دعاها پیوند خود را با آنها بیفزاییم.
ه:دعا در پاکسازی نفس و ایجاد پرهیزگاری سهمی بسزا دارد،زیرا انسان به فطرت خود میداند در صورتی که میان او و پروردگارش حجابهای گناه وجود داشته باشد یا به پیمان خود با خدا وفا نکرده باشد،دعایش پذیرفته نمیشود،و همچنین به وسیلۀ دعا برای اجرای تکالیف و واجبات خود فعّال و با نشاط میشود.
در روایتی از امام صادق(ع)آمده است:«کسب خود را پاکیزه ساز تا دعایت پذیرفته شود،زیرا مردی که لقمهای حرام را به سوی دهان بردارد تا چهل روز دعایش پذیرفته نمیشود». (1)
و از آن حضرت مروی است که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:«دعای پنج تن پذیرفته نمیشود:مردی که خدا طلاق زنش را در اختیار او نهاده و آن زن وی را میآزارد و مرد توانایی پرداخت حق او را دارد و او را رها نمیکند،و مردی که بندهاش سه بار میگریزد و او وی را نمیفروشد،و مردی که از کنار دیوار کجی میگذرد و آن دیوار میخواهد به روی او بریزد و او گام خود را تند نمیکند تا دیوار بر او فرو ریزد،و مردی که به دیگری مالی وام میدهد و گواه بر او نمیگیرد،و مردی که در خانۀ خود مینشیند و میگوید:بار الها،رزق مرا برسان،و خود در طلب روزی برنمیآید». (2)
و عامل مشترک میان تمام این افراد:اکتفاء کردن به دعا بدون سعی و کوششی از جانب خویش است.
و سخن آخر:در میان مردم کسی هست که به سبب دیر پذیرفته شدن دعایش از آن خودداری میکند نمیداند که:
یکم:صرف توفیق او بر دعا کردن بزرگتر از آن چیزی است که به دعا میخواهد،و مزد او نزد خدا به مراتب بیشتر از به حقیقت پیوستن رغبتها و خواهشهای گذرای اوست،تا آنجا که مؤمن در روز قیامت چنان پاداش بزرگی نصیب کسی
که دعایش پذیرفته نشده میبیند که آرزو میکند کاش هیچ یک از دعاهای او نیز در دنیا پذیرفته نشده بود.
دوم:بسا که آدمی چیزی را به دعا بخواهد که برای او زیان دارد،پس خدا با نپذیرفتن چنان دعایی به او رحم میکند و مورد درخواست او را به چیزی که برای او بهتر است تبدیل میکند.
سوم:پارهای از دعاها درخواست تغییر سنتها و قوانین تغییر ناپذیر الهی را دارد،چنان که کسی دعا کند که زمین از حرکت باز ایستد،یا خود هرگز نمیرد،یا پیکار موجود میان مردم بکلّی از میان برود،یا /12 دست اندازیهای ستمگران بدون جهاد و فداکاریها پایان پذیرد،و چون این دعاهای او پذیرفته نشود ناامید میگردد.
چهارم:تأخیر پذیرفته شدن دعا به معنی آن نیست که آدمی در معرض نومیدی قرار گیرد زیرا خداوند برای هر چیزی قدر و اندازه و زمانی قرار داده است.
شاید خدای سبحان فرمان پذیرفته شدن دعای او را داده باشد،ولی بر طبق سنتهای جاری او اجرای آن نیاز به پارهای وقت داشته باشد،در آغاز بخش پایانی دعای افتتاح (1)عباراتی آمده که ما را به حکمت تأخیر در پذیرفته شدن دعا رهنمون میشود:
«در آنچه از تو درخواستم تو را خواستم و به تو ره یافتم،پس اگر در پذیرفتن آن تأخیر کردی جهل خود را نسبت به تو سرزنش کردم،و شاید آنچه را از من به تأخیر افکندی همان سبب خیر من است،زیرا تو به عاقبت امور آگاهی،و من سروری بزرگوار شکیباتر از تو بر بندهای خوار و بیمقدار ندیدهام،ای پروردگار!» [61]
هنگامی که آفریدگان به وقت فرا رسیدن تیرگی شب به قرارگاههای خود پناه میبرند و در سکون و آرامش میآسایند،و سلولهای تن و نسجها مدّتی دور از آثار پرتوهای خورشید بسر میبرند،نعمت شب که خدا آن را برای آرامش و آسایش قرار داده جلوهگر میشود.پس اگر شب نمیبود،نعمت روز هنگامی که طبیعت،
1) 83) -از دعاهای ویژۀ ماه رمضان.
از گیاه و جاندارانش بیدار میشوند و موجودات ردای روشنایی میپوشند،چنان که گویی به یکدیگر مینگرند،بر انسان جلوه افروز نمیشد،پس درازا و آرامش شب فعالیّت و جنبش و فروزش روز را آماده میسازد.
« اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً -خداست آن که شب را برایتان قرار داد تا در آن بیارامید و روز را روشنایی و بینایی بخشید.» براستی،خداست که شب و روز را بدین دقّت محدود و معیّن مقدّر کرد و به اندازه داشت.پس اگر حرکت زمین در رویارویی با خورشید،به دور خود نمیبود شب و روز از پس یکدیگر نمیآمد،و اگر زمین به شتابی تندتر از آنچه اکنون دارد میچرخید،حتما آنچه بر آن قرار دارد میپراکند و از هم میگسست و در فضای پهناور چون خس و خاشاک پراکنده میشد،و اگر کندتر از این به گرد خود میچرخید،زندگی بر اثر گاه سرمای بسیار و گاه گرمای افزون نابود میشد /12 .پس منزّه است ذات سبحانی که شب و روز را به اندازه معیّن و مقدّر کرد،و چه شگفت است حال کسی که در آغوش شب میآرامد و در عرصۀ روز به تکاپو درمیآید آن گاه بر پروردگار خود بزرگی میفروشد؟ « إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ -خدا فضل خویش را به مردم ارزانی میدارد.ولی بیشتر مردم سپاس نمیگذارند.» مردم نعمتهای بزرگ خدا،شب و روز را به یاد نمیآورند و نمیدانند که آنان را در ایجاد این نعمتها دستی نیست،بلکه فضل و منّتی است از جانب خدا بر آنان،و حقّی که بر آنان است این است پروردگار خود را که چنین فضلی به ایشان کرده است سپاسگزار باشند،و رساترین سپاس آن است که بدانند او نعمت بخش است،پس دلهایشان به ذکر او سر بسپارد،و سپس اندامهایشان به کار بندگی و عبادت او بپردازد.
[62]
به موجوداتی که پیرامونت هستند بنگر،آیا در هر چیزی آثار قدرت،و لطف صنعت،و وسعت دانش و آگاهی،و کمال حکمت،و حسن تدبیر او را
نمیبینی؟بلی،همه چیز به ستایش پروردگار بزرگ ما تسبیح میگوید،و همه چیز به روشنترین زبان گویاست که خداوند آفریننده و تدبیر کنندۀ امور آن است.آیا این چیزها خود بخود آفریده شده یا به تصادف و بدون علّت و حکمت و تدبیر به وجود آمده است؟! کدامین خرد یا وجدانی این سخن را میپذیرد؟ وانگهی بشر از آفرینندۀ همه چیز به کجا روی میگرداند؟!آیا خدایی دیگر هست که بدو روی آورند یا راه دور گمراهی را میپیمایند؟! « ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -این است خدای یکتا،پروردگار شما،آفریدگار هر چیزی.خدایی جز او نیست.» و آیا درست است که بگوییم:خدا آفریننده هر چیز است،ولی آن که بر چیزها حکمرواست غیر از اوست؟! « فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ -پس چگونه(از حق)منحرفتان میکنند؟» /12 افک همان انحراف است،و بادهای تند را از آن رو«مؤتفکات» نامیدهاند که منحرف کنندهاند.و این کلمه از آن رو به صیغۀ مجهول آمده است که بر این دلالت کند که عواملی پنهانی است که بشر را از راه خدا منصرف میکند و او را به راهی بر خلاف مصالحش میافکند تا آنجا که گویی جبری او را مجبور به پیمودن آن راه خطا کرده است.
و اگر انسان به خدا پناه برد و بدو متوسّل شود این عوامل یارای گمراه کردن او را از راه پروردگار خود و پروردگار هستیها ندارند.
[63]
عوامل انحراف از آن رو بر بشر چیره میشوند که وی با وجود وحی فطرت و راهنمایی خرد به آیات و نشانههای خدا تسلیم نمیشود و ایمان نمیآورد.
« کَذٰلِکَ یُؤْفَکُ الَّذِینَ کٰانُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ -همچنین،آنان که آیات خدا را انکار میکنند،از ایمان منحرف میشوند.» پس راه هدایت جز در نشانههای خدا،و اگر انسان آنها را انکار کند بر اثر عمل عوامل گمراه کننده منحرف شده است.
و شک نیست که کتاب خدا و پیامبر او از نشانههای خدا هستند،و هر کس به این دو سرنسپارد و تسلیم نشود به ریسمان محکم خدا چنگ نزده،و کسی که به خدا متوسّل نشود موجهای فتنه او را به راست و چپ پرتاب میکند و عوامل گمراهی او را به بیابان دور دست گم گشتگی میکشاند و منحرف میسازد.
راه خدا تنها یک راه و همان کتاب و امام است.پس هر کس این این دو را انکار کند تا روز قیامت در آن بیابان گمراهه میماند.
راه خدا شاهراه خرد و روشن شده به وحی الهی است،پس هر کس از خواهشهای خود پیروی کند و بپندارد که راههایی که به سوی خدا میرود به شمارۀ نفسهای آفریدگان است بهتانی بزرگ به خدا بسته است.آیا علامات راهنمایی در جادهها و اشارات عبور و مرور را دیدهای که اگر در حرکت خود آنها را دنبال نکنی گردش شما در این سوی و آن سوی به کجا منتهی میشود؟همچنین است وضع کسی که به علامات و نشانههایی که خداوند برای بندگان خود نهاده توجّه نکند و از آنها راه نجوید،و از رسالتها و پیامبران او و اولیاء دین که /12 مردم را به رسالتهای الهی فرا میخوانند و نمودار هدایت پیامبران اویند،پیروی نکند.
و آخرین سخن:پایان آیاتی که در این روند آمده درجات شناخت و معرفت را برای ما بیان میکند که عبارت است از دانش و یادآوری و ایمان و سرسپردگی و سپاسگزاری،هم چنان که چیزهایی را که مخالف این درجات است از انحراف و انکار بیان میکند،و همزمان با درمان حالت کبر و بزرگ خویشتنی موضعگیری درست نسبت به آیات خدا را بیان میکند که همان موضعگیری آغوش گشایی و سرسپردگی بدانها و پرهیز سخت از انکار آنهاست که به انحراف منجر میشود،و ما این پرهیز دادن را به گونهای مکرّر در این سوره مییابیم.
[64]
از کسی که در نعمتهای خداوند غوطه میخورد نمیسزد که به پروردگار خود بزرگی فروشد یا آیات او را انکار کند.خداوند است که زمین را قرارگاه انسان ساخت،پس اگر نیروی جاذبۀ زمین کمتر یا بیشتر از این میبود بیگمان حرکت در آن دشوار میشد یا دگرگونه میگشت،و اگر پوستۀ زمین به اندازۀ
چند پا بالاتر میبود دی اکسید کربن اکسیژن را میخورد و نابود میکرد و وجود زندگی برای گیاه ممکن نمیشد،و اگر هوا از ارتفاعی که دارد بالاتر میبود بعضی از میلیونها شهاب که اکنون در غلاف جوّی میسوزند زمین را ویران میکردند و اگر عنصر اکسیژن در هوا بجای 21 درصد 50 درصد یا بیشتر میبود تمام مواد قابل سوختن در جهان در معرض شعلهور شدن قرار میگرفت به درجهای که نخستین شرارۀ برقی که به درختی برمیخورد سراسر جنگل را در لهیب آتش میسوزاند،و اگر نسبت اکسیژن از 10 درصد کمتر میبود تمدّن انسان معدوم بود. (1)
این زمین که خداوند آن را بر حسب نیازمندیهای انسان آماده ساخته و اگر میخواهی بگو انسان را طوری آفریده که بتواند با سازگاری دقیق بر آن زندگی کند،قرارگاه انسان است.
امّا بنایی که بر فراز آن افراشته،همان آسمان است که خداوند آن را چون سقفی محفوظ برآورده و ما از نشانههای آن روی میگردانیم،و تا امروز به تمام رازهای آن آگاهی نیافتهایم،بگذر از مشارکت در ساختن آن که /12 فقط فضل و منّتی از جانب خداست.
« اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَرٰاراً وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً -خداست که زمین را قرارگاه شما ساخت و آسمان را چون بنایی برافراشت.» سپس انسان را به نیکوترین صورت و برترین آفرینش بیافرید،پس هیچ آفریدهای از جماد و گیاه و جاندار نیست که خداوند انسان را در نیروی بدنی و استواری اندامها و قدرت تحمّل دشواریها بر آن برتری نداده است و بویژه آن که بدو خرد و دانش و دیگر نیروها و توانمندیها را داده است که به وسیلۀ آنها طبیعت را به کار گیرد و تسخیر خود کند.و انسان را از توشۀ حیا بهرهمند ساخت تا با همانندهای خود همزیستی کند و به ارزشهای خود پیوستگی داشته باشد.آیا در
1) 84) -با تصرّفی نقل از کتاب العلم یدعو للایمان،ترجمه(به عربی)از محمود صالح الفلکی،فی ظلال القرآن،ص 3093.
نتیجۀ حیا نیست که انسان میهمان را گرامی میدارد و بر اثر حیا به وعدههای خود وفا میکند و نیازمندیهای دیگران را برمیآورد،و فضیلتها را کسب میکند،و کمال را افزون و پستیها و زشتیها را به فضیلت حیا که تنها به آدمی،بدون دیگر آفریدگان اختصاص دارد،از میان میبرد؟ (1)و بدو توشۀ نطق داد تا وسیلۀ تفاهم و انتقال تجربهها و پیوند دادن دانستنیها و رشد بخشیدن به دانشهای گوناگون باشد.
اگر انسان زبانی آماده برای سخن گفتن و ذهنی که به وسیلۀ آن به کارها راه یابد نمیداشت هرگز کلامی نمیگفت،و اگر سر پنجهای آماده و انگشتانی برای نگاشتن نمیداشت،هرگز چیزی نمینوشت و در آن صورت در شمار جاندارانی بود که گفتار و نوشتاری ندارند. (2)
و بدو توشۀ دانش از طریق خرد و وحی داد،و انسان به وسیلۀ دانش طبیعت را تسخیر کرد تا آنجا که سروری فرمانروا در میان موجودات زمین شد،و این نعمتها را در کنار زیبایی صورت،و نیکویی چهره و هماهنگی اندامها بدو ارزانی داشت.
« وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ -و شما را صورت بخشید و صورتهایتان را نیکو ساخت و از چیزهای پاکیزه و خوش روزیتان داد.این است خدای یکتا،پروردگار شما،برتر و بزرگوار است خدا،آن پروردگار جهانیان.» براستی،نگاهی به انسان و امکانات و طبیعتها و نیازمندیهای او،سپس به آسمان و زمین و نشانهها و دادههای،آن دو،و قوانین و نظامهای جاری در آن دو،ما را به یگانگی آفریننده رهنمایی میکند.
و این که او پروردگار ماست و همو پروردگار جهانیان است،به دلیل تطابق دقیق و هماهنگی کامل بین طرحریزی موجودات و کاینات و تصویر انسانی که آن همه برای او آفریده شده است.
و هنگامی که بدین امور مینگریم چارهای نمییابیم جز آن که به ستایش خدا تسبیح گوییم،و به یادآوریم که خیر او بزرگ و ثابت است،و او برکت خود را مضاعف کرده و آفریدۀ خود را تکامل بخشیده و نیکو تدبیر کار او کرده است.
[65]
امّا نیاز موجودات و کاینات به یکدیگر و نیاز انسان به آنها دلیل عجز و ناتوانی آفریدگان و محدودیّت آنهاست،و افزون بر این وجود نسبتی از مرگ و نیستی در میان آنها را آشکار میسازد.پس این انسان بر اثر دهها میلیون قانون و سنّتی که او را در برگرفته و او بدان قوانین قایم شده،زنده است و بدون آنها مرده، بگذار مثلا خوراک را بگیریم.آیا بشر بدون خوراک زندگی میکند؟همچنین هوا که اگر از میان برود زندگی او هم از میان میرود.آیا این مطلب ما را بدین امر دلالت نمیکند که اگر خوراک و هوا نباشد انسان مرده است؟از این امر به نیازمندی تمام طبیعت به ذات زندهای که نیازمندیهای آن را تأمین کند و امورش را تدبیر کند،راه میبریم،و او خدای زنده است.
امّا برخی برای رفع نیازمندیهای خود به آفریدگان روی میآورند.آیا نمیبینند که آنها نیز به نوبۀ خود نیازمندند؟ « هُوَ الْحَیُّ -او زنده است.» زندگی او به خودی خود است،و زندگی دیگران به اوست،زندگی او سابق بر مرگ است و هستی او سابق بر نیستی.
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -خدایی جز او نیست.» /12 و زندگیی جز بدو نباشد،و از این رو تسلّطی جز تسلّط او وجود ندارد،پس هر کس نیازی دارد یا قدرتی میخواهد باید با اعتقادی خالصانه بدو متوسّل شود و آن را فقط از او بخواهد.
« فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ -او را بخوانید در حالی که دین او را به اخلاص پذیرفته باشید،» و بدو سرسپارید و تسلیم شوید و او را بستایید تا به شما پاسخ گوید.» « اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -که ستایش از آن خدایی است که
پروردگار جهانیان است.» در حدیث مروی از امام علی بن حسین(ع)آمده است:«چون یکی از شما گوید« لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ -خدایی جز خدای یکتا نیست)باید بگوید« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -ستایش از آن خدایی است که پروردگار جهانیان است)». (1)
بلی،چون پروردگارمان را با نامهای نیکویش شناختیم،و نیّتهای خود را نسبت به او خالصانه و پاک ساختیم،او نیز بیگمان به فضل خود دعا را میپذیرد و پاسخ میگوید.در حدیثی آمده است که گروهی به امام صادق(ع)گفتند:ما خدا را میخوانیم و به ما پاسخی داده نمیشود؟گفت:«زیرا شما بدون آن که او را شناخته باشید او را میخوانید». (2)
[66]
روند آیات گام به گام مراتب کمال را همراه ما میپیماید،پس کبر و بزرگ خویشتنی را که صاحب خود را از رهیابی به وسیلۀ آیات مانع میشود،و او را به مجادله دربارۀ آنها وا میدارد،بررسی و درمان کرد،و دامنۀ سخن را به گفتار دربارۀ نشانههای خدا در آفاق و نفسهای ما کشاند،سپس به ما فرمان داد که به پروردگار جهانیان تسلیم شویم و بدو سر بسپاریم.
اکنون به ما فرمان میدهد که با نظایر و امثال(که برای او تراشیدهاند) مقابله کنیم،بدین معنی که ایمان واقعی وقتی آشکار میشود که صاحبش از جریان فاسد بر کنار ماند و از چرک و پلیدی شرک و سر فرود آوردن به غیر خدا پاکیزه شود و دین و اعتقادش خالصانه از آن خدا باشد...و این امر با نرم رفتاری و مدارا نسبت به مشرکان ممکن نیست،بلکه مبارزه با آنها را واجب میسازد.
« قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -بگو:مرا نهی کردهاند که چیزهایی را که سوای خدا میپرستید،پرستش کنم.» /12 و ردّ من نسبت به خدایان دروغین از ایمان نابم به خدای یکتا سرچشمه گرفته که خداوند با دلایل روشن مرا به یافتن چنان ایمانی رهنمون شده است.
« لَمّٰا جٰاءَنِی الْبَیِّنٰاتُ مِنْ رَبِّی وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ -در حالی که از جانب پروردگارم برای من دلایلی روشن آمده است.و به من فرمان دادهاند که در برابر پروردگار جهانیان تسلیم باشم.» ما دیگر بار تأکیدی میبینیم بر این که خدای یکتاست که پروردگار جهانیان است،برای آن که آنچه از آثار کبر و بزرگ خویشتنی باقی مانده بکلّی زدوده شود،و آیا خردمند هرگز به منازعه با پروردگار این آسمانهای پهناور و زمینها میاندیشد،در حالی که خود از نزدیک شاهد ناتوانی خویش در رویارویی با برخی از نیروهای آن هستیم؟! [67]
سیاق آیات فرا رفتن انسان را اندک اندک در مراحل آفرینش از گونهای به گونهای دیگر عرضه میدارد،و بیان میکند که چگونه انسان در دست سنّتها و قوانین ربّانی تحوّل مییابد،از آن زمان که خاک بود تا آن گاه که خداوند او را به صورت نطفهای آفرید و سپس از موقعیتی ضعیف به موقعیت ضعیفی دیگر در آمد تا آن که بشری کامل و درست اندام شد.سپس خداوند او را دگر باره ناتوان میکند تا به مرحلۀ پایانی عمر میرسد.پس آیا برای چنین انسانی رواست که سرکشی و استکبار ورزد یا بزرگ خویشتنی کند؟! « هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ -اوست آن که شما را از خاکی آفرید.» هنگامی که خداوند تمام ما را در صورت ذرّ همراه با پدر بزرگمان آدم ابو البشر از خاک زمین آفرید.
« ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ -سپس از نطفهای.» آمیزهای میان مرد و زن.و اگر برای ما مقدور باشد که این نطفه را ببینیم بیگمان آن را بسیار حقیر میشماریم و اندازهاش را بسیار خرد میگیریم،ولی با اینهمه،و در نتیجه مرحلهای از مراحل آفرینش ماست.
« ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ -سپس از لخته خونی (1).»
1) 89) -در اصطلاح علم جنین شناسی به این لخته خون«گاسترولا»گویند-م.
هنگامی که سلولها با یکدیگر جمع میشوند و رشد میکنند تا به صورت لخته خونی چسبیده و به زهدان درمیآیند.
« ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً -آن گاه شما را به صورت کودکی بیرون میآورد.» نوزادی که به توجّه و پرستاری مادر و حمایت پدر و محافظت از دهها خطری که به سبب ضعف بنیه و کوچکی حجم او را در بر گرفته است نیاز دارد.
« ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ -آن گاه تا به سنّ جوانی خود برسید.» و تنها خدا میداند که قوانین و سنّتها(و عواملی)که در رسیدن این نوزاد کوچک به مرحله نوجوانی و جوانی سهیم است چه اندازه است! « ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً -آن گاه تا پیر شوید.» و هزاران خطری بر شما بگذرد که خداوند شما را از آنها نجات دهد تا انسان پیر شود،اما فرشتۀ مرگ پیش از آن که برخی به پیری رسند آنان را در میرباید تا عبرتی برای کسانی باشند که خبر مرگ را به ایشان میرسانند.
« وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی -بعضی از شما پیش از پیری بمیرید و بعضی به آن زمان معیّن میرسید.» پس انسان تا مهلت خود را در دنیا تمام نکند نمیمیرد.و چه بسا بیماری که به خاک سپرده شده یا مخالف با سلطههای نیرومند یا رزمنده در میدانهای جنگ که با گذشتن از صدها دشواری زنده میماند،در حالی که جوانی تندرست که خود را با تمام موانع از مرگ مجهّز کرده میمیرد تا این هر دو دلیل بر آن باشد که بهترین محافظ از مرگ همان اجل و مهلت معیّن است.
« وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -و شاید به عقل دریابید.» و بدانید که مراد پروردگارتان از گوناگونیهای زندگی آن است که او را بشناسید و بدو سرسپارید و تسلیم شوید و چیزی را شریک او نسازید.
هُوَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ فَإِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (68) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ أَنّٰی یُصْرَفُونَ (69) اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِالْکِتٰابِ وَ بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (70) إِذِ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ اَلسَّلاٰسِلُ یُسْحَبُونَ (71) فِی اَلْحَمِیمِ ثُمَّ فِی اَلنّٰارِ یُسْجَرُونَ (72) ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ (73) مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً کَذٰلِکَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلْکٰافِرِینَ (74) ذٰلِکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (75) اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (76)
در چارچوب درمان بیماری بزرگ خویشتنی که حقایق را از انسان میپوشاند،و او را به مجادله در آیات خدا برمیانگیزد،خداوند به ما یادآور میشود که زندگی و مرگ به دست اوست،و براستی قدرت او را حدّی نیست،و بیگمان سرانجام بزرگ خویشتنی در آخرت بسی بد است،آن گاه که غلها بر گردنهای متکبّران اندازند و در زنجیرشان کنند و با گذر از آب جوشان به آخرین منزلشان برند
و همچون هیمهای که به تنور افکنند،آنها را به آتش دوزخ پرتاب کنند.
در ضمن این شکنجۀ سخت آنان را به زیر استدلال گیرند تا از لحاظ روانی نیز عذابشان را کامل کنند،و به آنها بگویند:آن شریکانی که برای خدا میانگاشتید(و میپنداشتید که آنها شما را در صورتی که مرتکب گناهان شوید از آتش دوزخ رهایی میدهند)کجایند؟! گویند:آنها را از دست دادهایم و گم کردهایم(و هیچ اثری از آنها نمیبینیم).سپس گویند:بیگمان،در واقع آنها چیزی جز پندارها و خیالها نبودند، پس به آنان گویند:بنا بر این عذاب خدا را به پاداش شادمانی(روانی)و به ناز خرامیدن(عملی)خود بچشید! /12 (و پس از آن که شکنجۀ آنها در قیامت به تمامی رسید)آنها را وارد درهای جهنّم میکنند که سرمنزل بسیار بد متکبّران و سرکشان است.
و ملاحظه میشود که روندی که از آیۀ 35 آغاز شد،و ما را یادآور جدال در آیات خدا گشته،نخست پاداش بد مجادله کنندگان در آیات خدا را در دنیا بیان میکند که همان مهر نهادن بر دلهای آنهاست،و سپس میگوید که انگیزۀ آنها در این مجادله کبر و خویشتن بزرگی است،و به درمان آن میپردازد(65)و اکنون پاداش اخروی آنها را بیان میکند. (1)
[68]
هر قدر بر نسبت کبر و بزرگ خویشتنی در دل خود غلبه کنی همان قدر به حقیقت نفس خود و حقایق موجودات پیرامون خویش نزدیک شدهای،و به شناخت پروردگار خود و نامهای نیکوی او که در آفریدگان جلوهگر است نزدیکی جستهای.پس این حرکت پویا از مرگ به زندگی و از زندگی به مرگ که ما را به کشف گوشههایی از این معمّای بزرگ در موجودات که آن را زندگی مینامیم،
1) 90) -برگرفته از تفسیر نمونه،ج 20،ص 172.
نزدیک میکند،همان بزرگترین مدرسۀ کسی است که حقیقت را میجوید.
ما نزدیکترین«چیز»به زندگی هستیم.همۀ ما،سپاس خدای را،با تمام اعضا و اندامها و جوارح و احساسها و شناختهای خود زندگی میکنیم،ولی-در عین حال-دورترین«چیز»از زندگی نیز هستیم.راستی،زندگی چیست؟شاید تفاوتهایی وجود دارد که ما به فرق آنها میان زنده و مرده پی میبریم،ولی آیا از حقیقت زندگی چیزی شناختهایم؟هرگز...وانگهی قدرت مطلقی که پروردگار بزرگ ما دارد زنده میکند و میمیراند چیست؟و چگونه دست غیبی را که این کاینات و موجودات را میان مرگ و زندگی میگرداند،لمس کنیم؟ هنگامی که روزهای بهار در درختان و گیاهان باغ نزدیک به تو زندگی میدمد آیا در آن اندیشیدهای تا به معمّای زندگی نزدیک شوی؟ وقتی برای نخستین بار فرزند نوزاد خود را میبینی که میکوشد با دنیای تازه همساز شود /12 آیا به ذاتی که بدو زندگی بخشیده،هم چنان که تو را از خاک و سپس نطفهای پدید آورده است،میاندیشی؟ بالاتر از این،هنگامی که بر سر جنازۀ در گذشتهای میایستی آیا مرگ را با شکوه و هراسناکی آن به تصوّر آوردهای که چگونه او را از میان شما ربوده و فکر کردهای چه بر سر او گذشته است؟ میان ما و حقایق آفرینش حجابهایی از بزرگ خویشتنی و به خود فریفتگی نفس وجود دارد،بیایید آنها را بردریم تا گوشهای از آنچه را در پیرامون ماست بشناسیم،و پروردگار خود را به ما بشناساند.
« هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ -اوست که زنده میکند و میمیراند.» چگونه زنده میکند و میمیراند؟قدرت او را حدّی نیست،چون چیزی را اراده کند کافی است که بدان فرمان دهد تا بیدرنگ امرش اجرا شود.
« فَإِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -و چون ارادۀ چیزی کند میگویدش:موجود شو!پس موجود میشود.» شاید این پایان آیه برای بیان عظمت زنده کردن و میراندن آمده است که هر
دو به فرمانی غیبی صورت میگیرد.
[69]
وقتی موضعگیری انسان نسبت به نشانههای حقیقت و شواهد آنها از آغاز منفی باشد،نمیتواند به معارف(و شناختها)برسد.آیا کسی را دیدهای که اصلا منکر وجود چراغ باشد؟چنین کسی چگونه از نور آن روشنایی میجوید؟و این مشکل بیشتر مردم است،آنها در نشانههای خدا مجادله میکنند،پس دلها و حتی چشمان خود را به روی این نشانهها و حقایق نمیگشایند و این امتناع به سبب موانع و حجابهای نفسانی است.چگونه میتوان اینان را از چنین موضعگیری منصرف کرد؟ پاسخ این پرسش را در روش قرآن مییابیم که ما را به خدا میخواند و نشانههای خدا را به ما یادآور میشود.قرآن نخست به بررسی این موضعگیری منفی در برابر آیات خدا میپردازد و آن را مجادلۀ در آنها میخواند،آن گاه پس از آن آیات را عرضه میدارد.
در این جا میبینیم که در مثل قرآن در آیۀ(35)ما را از عاقبت جدال در آیات خدا آگاه میسازد و میگوید که چگونه خداوند بر دل هر متکبّر زورگویی مهر مینهد،و تکذیب فرعون را برای ما مثل میزند که چگونه بدی کار او در نظرش آراسته و خوب آمد،و او را از راه هدایت بازداشت،و در آیۀ(56)دیگر بار به قضیۀ جدل در آیات خدا باز میگردد و بیان میکند این جدل چگونه از کبر و بزرگ خویشتنی پایان ناپذیر بشر حاصل میشود.سپس پایههای این بزرگ خویشتنی دروغین را با بیان بزرگی آفریننده درهم میشکند و فرو میریزد.آن گاه برای بار سوم به همین موضوع در همان آیه میپردازد تا عاقبت جدل و پاداش آن را در آخرت بیان کند،و در هر بار میبینیم که سیاق آیه پس از بر حذر داشتن از عاقبت مجادله در آیات خدا،پارهای از آن عاقبت را بیان میکند تا دل را-که از حجابهای برابری جویی و موضعگیری منفی نسبت به آیات پاک شده-به نور معرفت و شناخت آباد کند.
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ أَنّٰی یُصْرَفُونَ -آیا ندیدهای
آنهایی که در آیات خدا مجادله میکنند چگونه منحرف میشوند؟» و شهوتهایشان آنان را به کدام وادی گمراهی میکشاند؟ به نظر میرسد که عموم این آیات شامل هر نشانهای است که ما را به حقیقت رهنمون میشود،ولی در اینجا به مناسبت مطلب سخن از دلایل رستاخیز و شواهد پاداش و مسئولیّت به میان آمده که تمهیدی برای ذکر آن آیات است.
[70]
جزای عادلانۀ کسانی که کتاب و احکامی را که خداوند به پیامبران خود وحی کرده تکذیب کردند در انتظار آنان است.
« اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِالْکِتٰابِ وَ بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا -کسانی که این کتاب را دروغ انگاشتند و آنچه را به وسیلۀ پیامبران خود فرستادهایم تکذیب کردند.» شاید ذکر«پیامبران»در اینجا برای دلالت بر ضرورت تسلیم به حقّ و نیز به شخصی است که نمایانگر حق و همان پیامبر و امام است.این از آن روست که تمام وحی به تفصیل و با جزئیات در کتاب نیامده بلکه بخشی /12 از آن را پیامبر در رفتار خود(سنّت)بیان میکند،و کسی که یک پیامبر یا کتاب آسمانی را تکذیب کند گویی تمام کتابهای آسمانی و تمام پیامبران را تکذیب کرده است.
« فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ -به زودی خواهند دانست.» و میدانند با چه عذاب سختی کیفر مییابند.
[71]
آنان را با غلهایی که بر گردنشان میافکنند و زنجیرهایی که آنان را بدانها میبندند،میکشانند.
« إِذِ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ السَّلاٰسِلُ یُسْحَبُونَ -آن گاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجیرها بکشانندشان.» چه خواری و ذلّتی!بدین سان خداوند پس از آن که در دنیا به آنان آزادی داده و آنها از آن استفاده نکردهاند،بلکه خود را به غلهای شهوات و زنجیرهای نظامهای شرک آمیز مقیّد کردهاند،آنان را در بند میکشد.
[72]
ولی...در کدام درّهای آنها را میکشانند؟ « فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النّٰارِ یُسْجَرُونَ -در آب جوشان،سپس در آتش
افروخته شوند.» آنها را در آبی داغ و جوشان میکشانند،سپس به آتشی میرسند که در آن افکنده میشوند تا پیکرهایشان همچون هیمهای که به تنور میافکنند بسوزد و زبانۀ آتش از آنها برخیزد.
[73-74]
تمام اینها-چنان که پیداست-روز قیامت به سر آنان میآید،و پیش از آن که آنها را به آتش دوزخ افکنند حکمی را که در حقّشان صادر شده و جرمی را که بر اثر آن سزاوار چنان حکمی شدهاند بر آنان میخوانند.
« ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -آن گاه به آنها گفته شود:آن شریکان که برای خدا میپنداشتید کجا هستند؟» آنان به طاغوت ایمان آورده،به اجتماع فاسد سرسپردهاند،و به آلودگان به فساد و مدّعیان دانش و دین تسلیم شدهاند، /12 و پنداشتهاند که پناهندگی آنها بدان خدایان دروغین آنها را از عذاب الهی نجات میدهد،از این رو دربارۀ آنها از ایشان میپرسند.
« قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا -میگویند:آنها را از دست داده و گم کردهایم.» و هیچ اثری از آنها نمییابیم.آری،آنان خود به پشتگرمی آنها در دنیا گم و گمراه شدند،ولی امروز به قیامت،آنها از دست اینان رفته و گم شدهاند.
« بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً -بلکه پیش از این چیزی را به خدایی نمیخواندهایم.» آیا آنها پس از آن که سختی جزا و شدّت توبیخ و خواری سرزنش را دریافتند دروغ گفتن در محضر پروردگارشان را آغاز کردند،یا حقیقتی را که در دنیا پنهان میداشتند آشکار ساختند که عبارت از این است که کافران جز نامها را نمیپرستند و براستی آن خدایان دروغین همه خیالات و پندارهایند.
« کَذٰلِکَ یُضِلُّ اللّٰهُ الْکٰافِرِینَ -خدا کافران را بدین گونه گمراه میکند.» تا آنجا که تنها پندارها را میپرستند،زیرا آنان به آیات خدا کفر ورزیدند و
بدین گونه کوشش آنان در زندگی دنیا بر باد رفت و در آخرت سودی از آن نمیبرند.
[75]
پاکیزگیهای خود را در دنیا از بین بردند و به سوی لذّتهای زودگذر بدون هدفهایی والا شتافتند و کوشیدند.
« ذٰلِکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ -این بدان سبب است که به ناحق در زمین شادمانی میکردید و به ناز میخرامیدید(و بزرگی میفروختید).» کسی که به حساب کشی ایمان ندارد انباشته از غرور و خود فریفتگی میشود،و در زمین به باطل میکوشد و میدود،بی هیچ قاعده و ضابطهای،و بی آن که به آیندۀ زندگی و سرانجام کارهایش بیندیشد،و شاید این همان معنای آیه باشد.
هنگامی که غرور و خود فریفتگی انسان گسترش یابد آدمی به ناز میخرامد،و در پیروی از شهوتها به تکاپو و فعالیّت درمیآید و در سرگرمی باطل و طرب زیادهروی میکند و وسایلی تازه برای وقت گذرانی پدید میآورد. (1)
[76]
و پاداش این همراهی و هماهنگی با جریان بادهای شهوات و خوشگذرانی در لذّتها همان آب جوشان و سوختن به آتش و توبیخ و جاودان ماندن در دوزخ است.
« اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا -از درهای جهنّم داخل شوید، همواره در آن بمانید.» چرا از یک در داخل نشوند؟آیا به سبب فزونی شماره آنها یا گوناگونی جرمهایشان است که هر دستهای از دری جدا از دستۀ دیگر وارد شود؟تمام اینها جایز است،و بر ما واجب است بکوشیم و تمام جهد خود را به کار بریم تا تمام درهای جهنم به روی ما بسته بماند،و این با اجتناب از تمام راههای گمراهی و فساد میسّر میشود.
1) 91) -نقل از اللغة:الفرح،دلشادی از لذّتی زودگذر،و المرح:شدّت فرح و زیاده روی در آن(تفسیر نمونه،ج 2،ص 176).
« فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ -و جایگاه سرکشان چه بد جایگاهی است.» و به تحقیق ریشه دیگر مفاسد همان کبر و بزرگ خویشتنی است که بشر بر اثر آن از سنّتها و قوانین خدا خود را بالاتر میخواهد و فراتر میشمارد،و پاداش متکبّران جاودانی بودن در جهنّم است که سرنوشتی است بسیار وخیم و بد.
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَإِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (77) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلْمُبْطِلُونَ (78) اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَنْعٰامَ لِتَرْکَبُوا مِنْهٰا وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (79) وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْهٰا حٰاجَةً فِی صُدُورِکُمْ وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی اَلْفُلْکِ تُحْمَلُونَ (80) وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَأَیَّ آیٰاتِ اَللّٰهِ تُنْکِرُونَ (81) أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی اَلْأَرْضِ فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (82) فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرِحُوا بِمٰا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (83) فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنٰا بِمٰا کُنّٰا بِهِ مُشْرِکِینَ (84) فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اَللّٰهِ اَلَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلْکٰافِرُونَ (85)
موضعگیری پیامبر و پیروان رسالت نسبت به آنان که در آیات خدا مجادله میکنند و سیاق آیههای پیشین به بیان بسته بودن دلها و بزرگ خویشتنی سینهها و سرانجام کارشان پرداخت،چیست؟ همانا بر ایشان واجب است که به انتظار وعدۀ حقّ خدا صبر کنند،خواه خداوند بخشی از جزایی را که به دشمنان ایشان وعید داده به ایشان بنمایاند یا ایشان را پیش از آن زمان بمیراند،بواقع کار به دست اوست،و این سنّت پیامبران پیشین است.خواه آنان که قرآن چیزی از آنان را برای ما به داستان گفته یا نگفته است،و حتّی آیات و نشانههایی که به دست ایشان تجلّی کرده،براستی به اذن خدا بوده و بر امّتهای آنان عذاب وارد نشده مگر پس از آن که فرمان خدا آمده و در میان آنها به حق اجرا شده است،مؤمنان نجات یافتهاند و آنان که بر باطل بودهاند زیان دیدهاند.
روند کلام آیات و نشانههای پروردگار ما را یادآور میشود و میگوید که چگونه انواع نعمتها را در چهار پایان قرار داد،بر آنها سوار میشویم و از آنها (گوشت و لبنیّات)میخوریم و از مویها و کرکهایشان استفاده میکنیم،و خود را با آنها زینت میدهیم،و حسّ تملّک دوستی و تسلّط طلبی را که در نفس ما متمکّن
است به وسیلۀ آنها سیر میکنیم،و بارهای خود را هم چنان که کشتیها عمل میکنند، بر آنها مینهیم...و بزرگترین نعمتی که خدا به وسیلۀ آنها به ما نشان میدهد /12 نشانههای اوست تا به شناخت آفرینندۀ قدرتمند خود نایل شویم،پس چرا آیات پروردگارمان را تکذیب کنیم؟ قرآن برای آن که حجاب غرور و به خود فریفتگی را که مانع رهیابی به وسیلۀ آیات خداست بردارد،ما را یادآور سرانجام کافران به آیات میشود،و به ما فرمان میدهد که در زمین سیر کنیم تا ببینیم سرانجام کسانی که پیش از ما بودهاند چگونه بوده است.آیا به شمار از ما بیشتر و به نیرو زورمندتر از ما نبوده و آثاری بزرگتر از ما در زمین نگذاشتهاند؟ولی چون(آیات خدا را)تکذیب کردند به بدترین وضعی نابود شدند و چیزهای مادّی که به دست آورده بودند،شفیع آنها نشد و سودیشان نداد.به آنها به وسیلۀ پیامبران اعلام خطر شد امّا آنها به اندک دانشی که داشتند دلخوش و فریفته گشتند و به اعلام خطرها پاسخ ندادند،پس آنچه آن را مسخره میکردند آنها را در میان گرفت.
آنها به گمراهی خود ادامه دادند تا عذاب خدا را دیدند،و آنجا گفتند:ما به خدا به یکتایی ایمان آوردیم به شریکانی غیر از او کافر شدیم...ولی آیا این ایمانشان سودی به آنان میرساند؟هرگز...سنّت خدا بر عدم امکان آن جاری شده،و کافران در آنجا زیان بینند.
آیا ما از سرنوشت آنها عبرت نگیریم و به اعلام خطرهای خدا پاسخ ندهیم و به پیامبران او گوش نسپاریم؟!
[77]
هنگامی که خدا خواست آسمانها و زمین را بیافریند آن دو را ناگهان نیافرید بلکه برای این آفرینش شش روز را مقدّر کرد،و این چنین،جهان ما آمیخته و سرشته با زمان بود،و سنّت خدا در دیگر امور دنیا که اراده کرده نیز همچنین است.اگر به جدل فرض کنیم که همه چیز بفوریّت تحقّق مییافت چهرۀ جهان ما
با واقعیّت امروزمان تفاوت بسیار میداشت و حکمت پروردگار ما در آزمایش تحقّق نمییافت،و آیا هیچ مجرمی پیدا میشد که با آگاهی از این که جزای او فوری است مرتکب گناهی شود؟و آیا هیچ بشری در صورتی که میدانست پاداش کار نیک فوری است،در کوشیدن و شتافتن به سوی کارهای نیک و گرامی داشته لحظهای تأخیر میورزید؟ در این صورت،از صبر گریزی نیست تا مهلت معیّن شده بگذرد،و کتاب به پایان خود برسد،در آنجا جزا یک ساعت نیز به تأخیر نمیافتد،و اگر کوششهای تمام اهل زمین متمرکز شود و به کار افتد /12 که حکومتی ستمگر را که مهلتش رسیده تمدید کنند،هرگز نمیتوانند.
« فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ -پس صبر کن،البتّه وعدۀ خدا راست است.» به زودی ستمکاران به بدترین صورتی سرنگون خواهند شد و لعنت نفرین کنندگان آنها را فرا خواهد گرفت،و پروردگار رسالتهای خود را پیروز خواهد کرد و مستضعفان را بر زمین چیره میکند،اینها همه وعدۀ خداست،و وعدۀ خدا خلاف نمیشود،اما نیاز به صبر دارد.
« فَإِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ -یا بعضی از آن چیزها را که به آنها وعده دادهایم به تو نشان میدهیم یا تو را بمیرانیم و آنها به نزد ما باز گردانیده شوند.» از آنجا که پیامبر و هر که از راه او پیروی میکند در طلب پیروزی برای شخص خود نیست بلکه رسالتش را پیروز میخواهد،نتیجه برای او یکسان است، خواه اصولش در زندگی او پیروز شود یا پس از وفات او.
براستی که پیامبر و مؤمنان خویشتن را در طلب خشنودی خدا فروختهاند،و در جستجوی راضی کردن خود با انتقام گیری از دشمنانشان نیستند،بلکه کار خود را به پروردگار خویش واگذاشتهاند،خواه ایشان را پیروزی دهد یا بمیراند،در هر حال ایشان تکلیف واجب خود را ادا کردهاند.
حقّا که این بالاترین درجات ایثار و از خود گذشتگی است که خداوند
گرامیترین بندگان برگزیدۀ خود را بدین ادب پرورده است! چه قدر دشوار(و در عین حال با شکوه)است که دل از هر انگیزۀ تمایل شخصی حتی اگر میل شخصی به انتقام گیری از دشمنان خدا باشد وارهد.
اما این ویژگی(با همۀ دشواری)همان خصوصیّت مطلوب در جنبش پیروان پیامبران است،و اگر نباشد نهضت از راه راست منحرف میشود و اطمینان بدان و حاملان آن از میان میرود و حجّت بر بندگان خدا استوار نمیشود،آنجا که جویندگان مناصب بسیارند،و اگر آنان نیز منصب را نصب عین خود قرار دهند امر بر تودۀ مردم مشتبه میشود که شاید آنان نیز دین را وسیلۀ دستیابی به سلطه و قدرت قرار دادهاند، /12 هرگز...ایشان از گونهای دیگرند،و حتی اگر قدرت و سلطه شتابان به سوی ایشان بیاید،ایشان خود را از لذّات و فریبندگیهای او دور میسازند،و این رهبر نمونۀ ایشان سرور بشر محمد بن عبد اللّٰه و خاتم پیامبران(ص)است که قریش کوشیدند زیباترین زنانشان و بهترین اموالشان را همراه با حکومت بر خود بدو تقدیم کنند،و او هر چیزی جز تبلیغ دعوت خویش را رد کرد.
و اگر دنیا دوستی در دل دعوت کننده بیامیزد از جایی که بداند یا نداند در تصمیمات استراتژیک او تأثیر میکند،زیرا کردار انسان همان تجسّم نیّات اوست، و پروردگار ما گفته است:« قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ (1)بگو هر کس بر حسب ذات و طبیعت خود عمل میکند».پس شخصیّت درونی انسان خواه ناخواه از خلال اعمال او بروز میکند،و بدین گونه اگر حاملان رسالت نیّات خود را خالصانه محض خدا نسازند،رسالت از مسیر استوار خود منحرف میشود.
گروهی از وابستگان به جنبشهای رسالتی میپندارند که این جنبشها حرکاتی سیاسی ولی به رنگ الهی است،پس اگر برخی دستاوردهای فوری به مصلحت دیگر سیاستمداران از آنان سلب شود رهبران جنبش را به ساده دلی و انعطاف متّهم میکنند،و چون انتظارشان در راه پیروزی به درازا بکشد،میبینی که
1) 92) -الإسراء17/.
مستقیما در ارزشها شک میکنند،و خود را از صحنه بیرون میکشند،هرگز چنین نیست.این جنبشها در درجۀ اوّل جنبشهایی دینی و در درجۀ دوم سیاسی است، زیرا ایشان استراتژی خود را مطابق با عوامل تغییر دهندۀ سیاسی تنظیم نمیکنند بلکه بر حسب تکالیف دینی رهبری میکنند،و چشمانشان به پاداش الهی و خشنودی او دوخته شده است،پیش از آن که نشانههای پیروزی و یاری او در رسد،و از این رو میبینی که به دشمنان خود تملّق نمیگویند،و از ارزشهای خود دست نمیشویند، و مردم را نمیفریبند و به حساب دین خود به خوشگذرانها چیزی نمیرسانند،و در برابر قدرتی بزرگتر سر فرود نمیآورند و به قدرتی کوچکتر ستم نمیرانند.
این امام علی-علیه السلام-است که هنگامی که قوم او به رایزنی او را به بعضی نیرنگهای سیاسی فرا میخوانند،آنان را میراند و میگوید:«آیا مرا فرمان میدهید تا با ستم کردن در حقّ آن که بر او ولایت دارم،پیروزی جویم؟!» /12 حکمت این روش این است که هدف نخستین طرفداران رسالت،تمرکز حق و بیم دادن مردم بدان وسیله است،و سلطه،بهترین وسیلۀ این کار نمیباشد، زیرا تأثیر حرکتی مخالف در توجیه حالت اجتماعی شدیدتر و پایدارتر از تأثیر سلطۀ حاکمه است.
وقتی مطلوب ایجاد نیرویی مکتبی است که مردم را در رویارویی با نیروی کافری که آنها را به سوی گمراهی میراند،به سوی ارزشها پیش براند،در چنین وقتی سلطه برای ایجاد چنان نیرویی نامناسب است.
و بیم آن میرود که پیروزی(چون مولودی نارس)پیش از وقت خود به وجود آید و ناقص باشد و زود سقط شود و از میان برود،و به تعبیر دیگر پیروزی زودرس محدود مانع پیروزی آیندهای شود که ریشههایش استوارتر و شاخههایش گستردهتر باشد.
و شهادت رسالتی حجّتی قویتر برای سلامت خط و صحّت دعوت او از پیروز شدن اوست و این شهادت همان غایت والای اوست.
از این روست که میبینیم امام حسین-علیه السلام-به سوی شهادت
میشتابد و میگوید:«مرگ بر آدمیزاد همچون گردنبندی که بر گردن دختری جوان خط افکند،خطّ انداخته است،شوق پیوستنم به پیشینیانم همچون اشتیاق یعقوب به یوسف است».
سپس با دشمنان رسالت پیکار کرد تا آن که تمام یاران و خانواده و حتّی کودک شیر خوار خود را تقدیم کرد،و پیکر مبارکش دهها زخم برداشت،و بر زمین به خاک در غلتید و گفت:
«خدای من!راضیم به رضای تو،معبودی نیست سوای تو».
[78]
این سنّت تمام پیامبران است،آنان رسالتهای خود را تنها محض پروردگارشان انجام میدهند،و نیّتها و اعمالشان خالصانه برای خداست،و حتی آیاتی که برایشان نازل میشود به اذن خداست.
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ -پیش از تو پیامبرانی فرستادهایم.» /12 و از آنجا که تو در خط ایشان و بر همان راهی هستی که ایشان رفتهاند ناگزیر باید همان مسیر را بپیمایی و به سنّت خدا دربارۀ ایشان بنگری.
« مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ -داستان بعضی از ایشان را برایت گفتهایم و داستان بعضی از آنها را برایت نگفتهایم.» در حدیث منقول از امام رضا-علیه السلام-از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است:«خدای عزّ و جلّ صد و بیست و چهار هزار پیامبر آفرید.من گرامیترین آنها نزد خدا هستم،و این از باب فخر نیست.و خدای عزّ و جلّ صد و بیست و چهار هزار وصیّ آفرید،و علی گرامیترین و برترین آنان نزد خداست». (1)
و در حدیث منقول از امام امیر المؤمنین-علیه السّلام-آمده است:«خدا پیامبری سیاهپوست فرستاد که داستان او را برای ما نگفته است». (2)
و تمام آن پیامبران بر این سنّت و روش رفتهاند،که عبارت از این است
که:
« وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ -و هیچ پیامبری را نرسد که آیهای بیاورد مگر به اذن خدا.» پس حتّی آیاتی که به درستی پیامبری او گواهی میدهد به اذن او نیامده بلکه به اذن خدای سبحان آمده است.
« فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْمُبْطِلُونَ -و چون فرمان خدا در رسد به حق داوری شود،و آنان که بر باطل بودهاند-آنجا-زیان خواهند دید.
کسانی که از رسالتهای خدا روی گرداندند و با پیامبران او مخالفت کردند.و همچنین هنگامی که پیامبران کارهایشان را به خدای سبحان واگذاشتند، خداوند به نیکویی تدبیر آن کارها را کرد و از مخالفانشان،پس از انقضای مهلتشان به سختی انتقام گرفت.
[79]
نشانههای خارق عادتی که باطل گرایان ادّعا میکردند اگر روی دهد به رسالت ایمان میآورند /12 -در واقع-تفاوتی با نشانههای خدا که در پیرامونشان پراکنده بود نداشت،جز این که آنها بدین نشانهها عادت کرده بودند و در آنان شگفتی نمیانگیخت،و براستی اگر خواستار ایمان بودند همین نشانهها به عنوان شواهدی بر یکتایی خدا آنان را کفایت میکرد،ولی دلهایشان بیمار بود و نیاز داشتند که از امتهایی که از آمدن نشانههایی که از پیامبران میخواستند،زیان دیدند،عبرت گیرند.
همچنین میبینیم که روند آیه-به گونهای پنهانی-از سرنوشت هر یک گذشتگانی که درهای دل خود را به روی نشانههای خدا در آفرینش نگشود،بیم میدهد.
« اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَنْعٰامَ لِتَرْکَبُوا مِنْهٰا -خداست که چارپایان را برایتان آفرید تا بر بعضی از آنها سوار شوید.» چهار پایان در زمین هستند،ولی خداوند فوایدی بزرگ در آنها برای بشر
قرار داده که از آن جمله سوار شدن شما بر آنهاست.
« وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ -و از بعضی بخورید.» فاصلهای است بسیار میان نیاز به خوردن و نیاز به سوار شدن،در حالی که غذا خوردن انسان باید با خواستهای جسم او متناسب و سازگار،و غذا قابل جویدن و گواریدن باشد،میبینیم که مرکب او نیز باید نیرومند و با طبیعت زمین از بیابان و سنگلاخ و کوه و خاک بیریگ متناسب باشد.
بگذار اتومبیلهایی را که برای حرکت خود اختراع کردهایم مقایسه کنیم،آیا این اتومبیلها با آنچه خدا آفریده شباهتی دارد؟اینها نیاز به سوختی دارد که در هر زمینی یافت نمیشود،بر عکس خوراک چهار پایان رستنیهایی است که در هر زمینی یافت میشود،اتومبیل نیاز به کارخانه دارد،در حالی که چهارپایان زاد و ولد میکنند.اتومبیل بر عکس چهار پایان خوردنی نیست...و بالآخره اتومبیل نیاز به راههای آماده شد دارد در حالی که چهارپایان در سختترین راههای دشوار میروند.آیا این بر حسن تدبیر خدا برای زندگی انسان دلالت نمیکند؟! و با آن که دستاوردهای تمدّن جدید به نوبۀ خود گواه بزرگی خداست،زیرا /12 در نتیجۀ آنها به عظمت آفرینش انسان پی میبریم که طبیعت را با دانش و نیروی خود تسخیر کرده است،این آیه نیز نهفتههای طبیعتی را که پیرامون ما را گرفته و همان آفرینش خداست.آشکار میسازد.و چه کسی از لحاظ آفرینش و تدبیر بهتر از خداست؟ [80]
در چهار پایان منافع دیگری وجود دارد،در پوستها و پشمها و کرکها و حتی در فضلههای آنها،و امروز که خداوند انسان را با وسایل نقلیۀ تندرو از چهارپایان بینیاز ساخته،هم چنان بدان منافع دیگر بسیار نیازمندیم.
« وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْهٰا حٰاجَةً فِی صُدُورِکُمْ -و شما را در آنها منافعی است و میتوانید با آنها به حاجاتی که در دلهایتان دارید برسید.» گفتهاند:مراد بردن بارهای شما به شهرهای دور و گذراندن نیازمندیهای شماست،و به نظر من چنین میرسد که در این آیه اشاره به زینت و تجمّلی است
که خداوند برای انسان در وجود چهار پایان قرار داده،آنجا که پروردگار سبحان ما گوید:« وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (1)چون شب هنگام باز میگردانید و بامدادان بیرون میفرستید،نشان تجمّل شماست».
و رابطۀ گرمی که به سبب این نیاز قلبی میان چهار پایان و صاحبش به وجود میآید معروف است.
« وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ -و بر آنها و بر کشتی سوار شوید.» پس خدایی که شتر را آفرید تا انسان به وسیلۀ آن مرکب بیابانهای دور را در نوردد،هموست که سنّت خود را در دریا نیز جاری ساخت و کشتی را مسخّر انسان کرد تا او را از طریق اقیانوسها به شهرهای دور دست ببرد.
[81]
اینها نشانههای خداست که پروردگار ما در کتاب آفرینش و لابلای کتابی که نازل کرده است به ما عرضه میدارد تا از خلال آنها خود را به ما بشناساند،تا به سبب شدّت وضوح و فزونی و گوناگونی آنها قادر به انکارشان نباشیم.پس اگر انسان گمراه شود،خود پس از کامل شدن نعمت و اتمام حجّت خویشتن را گمراه کرده و مسئول است.
« وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَأَیَّ آیٰاتِ اللّٰهِ تُنْکِرُونَ -و آیات خود را به شما مینمایاند،پس کدام یک از آیات خدا را انکار میکنید؟» [82]
این انکار-در صورتی که انکار کنید-شما را از چه چیز بینیاز میکند؟!حجّت تمام شده و اعلام خطر به نهایت رسیده،و انتقام سخت است،و شما را در زندگی گذشتگان درس و عبرتی است که نادیده گرفتن آن روا نیست،آنها نیز به اتّکای نیروی خود و فریفتگی به مختصر دانشی که داشتند انکار کردند و حقایق را به مسخره گرفتند،و در سرگرمی و بازی غوطه خوردند،پس بنگرید که پایان کارشان چه بود،هنوز سر نچرخانده بودند که عذاب خدا بر سرشان آمد،پس ایمان خود را آشکارا نمودار کنید شاید قضای خدا را از شما بگرداند،امّا هیهات که(این
1) 95) -النحل6/.
همّت از شما بسی دور است)! « أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ -آیا در زمین سیر نکردهاند؟» تا محلهای به خاک افتادن عاد و ثمود و اصحاب ایکه (1)را ببینند و بقایای قلعههای بعلبک را و اهرم مصر،و آثار شهر بابل و آنچه را در مداین بوده است و...و...تاریخ ستمگران را مورد مطالعه قرار دهند.
بلی.سیر کردهاند و کتابهای تاریخ و موزههای شهرها،و بسیاری از روایات مردم را دربارۀ این حقایق خوانده و نگهداری کردهاند،ولی مهمّ همان عبرت گیری است.
« فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -تا بنگرند که عاقبت کسانی که پیش از آنها میزیستهاند چگونه بوده است؟» و آیا آنها به سبب کم بودن تعداد یا ضعف ساز و برگ و محدود بودن تأثیرشان در مقایسه با اینان پایان یافتهاند؟هرگز...
« کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی الْأَرْضِ -مردمی که نیرویشان بیشتر و آثارشان در روی زمین فراوانتر بود.» آنها زمین را با کندن و برداشتن خاک و تغییر دادن چهرۀ آن بیش از آن که اینان کردند،آباد ساختند،اما آن کاخهای بلند و دژهای استوار و منارهای آسمانخراش هیچ سودی به حالشان نکرد.
« فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -پس آن چیزها که به دست میآوردند سودشان نبخشید.» [83]
آنها به منطق زور متّکی شدند و منطق درست را رد کردند،و خواستند منطق خود را با اموال و آثار خود در زمین تقویت کنند،در حالی که میپنداشتند که بر حقّند زیرا به ظاهر قویترند و چون از نظر تعداد و ساز و برگ
1) 96) -به معنی بیشه و جنگل است و نیز نام شهری نزدیک مدین بوده است که شعیب بر مردم آن شهر مبعوث شده-م.
بیشترند،علمشان نیز برتر است.
« فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرِحُوا بِمٰا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ -و چون پیامبرانشان با دلایل روشن به سویشان آمدند،آنان به دانش خود دلخوش بودند.» شاید معنی«فرح»در اینجا:بینیازی به وسیلۀ آن از دیگر علوم باشد، مانند کسی که به رأی خود بسنده میکند،و این موجب بسته شدن راه عقل بر افکار نو میشود،و این-در واقع-عادت ستمکاران است که چون به بیماری تعصّب و تقلید دچار میشوند چنان که گویی دلهایشان در پردههاست، (1)از هر چیز تازهای میترسند،و در به روی هر دعوتی میبندند.
و این از حکمت دانشمندان نیست بلکه براستی،صفت قدرتمندان است، زیرا دانش به خودی خود دعوت به فروتنی میکند و صاحب خود را به دامنۀ نادانی خویش و پهنههای معارفی که بایستی برای رسیدن بدانها بکوشد راهنمایی میکند.
یکی از علما دانش را به چنبرهای در بیابان نادانی تشبیه کرده که هر چند حدود آن فراختر شود مساحتهای تازهای از آن بیابان را لمس میکند(و میگشاید).از این رو میبینی که چون هنگام مرگ یکی از دانشمندان از او میپرسند:چه دانستنی؟ میگوید:دانستم که هیچ نمیدانم. (2)
بلی،بعضی نادانان را امروزه مییابیم که به دانش دانشمندان(نه به دانش خویشتن)افتخار میکنند و میبالند و به اتّکاء بر پیشرفت علمی آنها رسالت خدا را رد میکنند،در حالی که میبینیم خود آن دانشمندان هر چه علمشان بیشتر میشود، بیشتر به حقایق سر فرود میآورند.
« وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ -تا آن چیزی که مسخرهاش میکردند آنها را در میان گرفت.»
آنها حقایق را مسخره کرده بودند و حقایق آنها را هلاک کرد،و امروز که مستکبران با غرور قدرت در زمین خود سری میکنند، /12 و به دانشی که نزد خود دارند دلخوشند،و بر دعوتهای اصلاح که حاملانش یاران رسالتاند راه میبندند،و اعلام خطرهایی پی در پی را که صاحبان رسالت به عمل میآورند و ابلاغ میکنند به مسخره میگیرند که سرانجام این تمدّن بهتر از تمدّنهای مادّی سابق نیست،و عاقبت نادانی و خودخواهی،و ستم و خوشگذرانی،و بی خبری،و مستی مالداری و غرور زورمندی و تمام صفات پستی که در زمین پراکنده شده نیستی و نابودی است،یا به جنگی سوّم که هیچ چیز را باقی و برپا نمیگذارد،یا به صاعقهای که منشأ آن برخورد ستارهای به سیارۀ ماست،یا زلزلهای ویرانگر مانند آن که بعضی دانشمندان برای غرب امریکا پیش بینی کردهاند یا امثال آن...
وقتی تمام این اعلام خطرها به هدر میرود،براستی از سرنوشتی هراس آور میترسیم و از خدای والای قدرتمند درخواست میکنیم که بر بشریّت رحمت آرد و ما و جهان را به نور اسلام حقیقی راهنمایی کند.
[84]
آنان حقایق را میدانند،ولی از سر غرور آنها را انکار میکنند،از این رو میبینی وقتی عذاب خدا بر آنها نازل میشود،به خدا ایمان میآورند.
« فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنٰا بِمٰا کُنّٰا بِهِ مُشْرِکِینَ -و چون عذاب ما را دیدند،گفتند:به خدای یکتا ایمان آوردیم و به آن چیزهایی که شریک خدا قرار داده بودیم کافر شدیم.» اعمّ از سلطان و دارایی و گمراهی.
براستی غرور آنها به توانمندی و توانگری،و تعصّب و سرسختی آنان در گمراهیهایشان،تمام اینها در این آیه شرک نامیده میشود که آنان سرانجام به آنها کفر پیدا میکنند،امّا پس از فوت شدن فرصت.
[85]
کفر نسبت به اشباه و نظایر(مجعول برای خدا)،و رد کردن خدایان دروغین،لازم است که پیش از نزول بلا باشد تا سودمند افتد،زیرا دنیا سرای آزمون است و زمان آزمون و امتحان با دیدن عذاب به پایان میرسد.
« فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْکٰافِرُونَ -امّا بدان هنگام که عذاب ما را دیدند دیگر ایمانشان برایشان سودی نبخشید.این سنّت خداست در رفتار با بندگانش.و کافران در آن روز زیان کردند.» همانا ایمان قبل از فرا رسیدن بلا سودمند است،این سنّتی است که در گذشته و آینده تغییر نکرده و نمیکند.
سورۀ فصّلت
از ابی عبد اللّٰه الصّادق(ع)که گفت:
«هر کس سورۀ حم سجده را بخواند این سوره برای او در قیامت نوری است که دیدهاش را روشن میکند و شادمانش میسازد،و خود در دنیا ستوده و مورد رشک همگان زندگی میکند».
(تفسیر نور الثّقلین،ج 4،ص 538) از ابی عبد اللّٰه(امام صادق)(ع):
«سورههای عزائم(دعاهای حافظ)چهار است:« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ »و النّجم،و«الم تنزیل»سجده و«حم»سجده». (1)
(همان مأخذ) /12
این سوره با بیانی از قرآن آغاز میشود که آیات خود را با بلاغتی نافذ
1) 1) -به ترتیب سورههای العلق96/،و النّجم53/،و السّجدة32/،و فصّلت41/.
به روشنی و وضوح آورده تا دانشمندانی که به ایشان مژده داده است از آن سود برند، هم چنان که به کسانی که از آن روی میگردانند و آیاتش را نمیشنوند اعلام خطر میکند و آنان را بیم میدهد.
این پیشگفتار محورهای زیرین را برای این سوره خلاصه میکند:
محور یکم:انکار و روی گرداندن و بزرگ خویشتنی و استکباری که بیشتر مردم بدان گرفتارند تا آنجا که آوردهاند که دلهایشان در پردههاست هرگز به هدایت نمیانجامد،و سیاق سوره عوامل این حالت نادر را ذکر میکند و نسخۀ درمان آن را میدهد.
قرآن میان این حالت غوطهور در گمراهی،و حالتی که مؤمنانی که مقاومت کردند،داشتند و فرشتگان بر آنان فرود آمدند و بیخستگی و دلزدگی به ستایش و تسبیح محض خدا پرداختند،مقایسه میکند.
این مقایسه تقریبا برجستهترین ویژگیهای این سورۀ مبارک است،وقتی در آیۀ(5)گفته منکران را میخوانیم که:« وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ -گوشهامان سنگین است و میان ما و تو حجابی است.تو به کار خود بپرداز و ما نیز به کار خود میپردازیم»،و میبینیم که با لاف و گزاف تمام با رسالت الهی میستیزند،آن گاه در آیۀ(6)گفته او را میخوانیم که:
« فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ -پس بدو روی آورید و از او آمرزش بخواهید»،تا مؤمنان به مبارزه با لافزنی منکران پردازند و بر پا فشاری آنان فایق آیند و لجاجت آنها را در هم شکنند.
و هنگامی که در آیۀ(25)میخوانیم:« وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ -و برایش همدمانی مقدّر کردیم و آنان حال و آینده را در نظرشان بیاراستند،و بر آنها نیز عذاب مقرّر شد».
آنجا که قرآن دامنۀ شقاوت این گروه انکار کننده را بیان میکند که کلمۀ عذاب بر آنان لازم آمده،در آیۀ(30)میخوانیم:« إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ -بر آنان که گفتند:پروردگار ما اللّٰه است و پایداری
ورزیدند،فرشتگان فرود میآیند».آنجا که گفتگو از همدمان بد را خواندیم و اینجا موضوع اولیاء رحمت را میخوانیم.
و بالأخره،وقتی سیاق مطلب در آیۀ(38)استکبار و بزرگ خویشتنی آن منکران را بیان میکند،نیز معلوم میدارد که کسانی که در درگاه خدا هستند از تسبیح دلزده نمیشوند.
برای درمان حالت روی گردانی از ذکر و انکار ورزیدن در آیات خدا، پروردگار آنها را در دنیاشان به صاعقهای مانند صاعقۀ عاد و ثمود(18/13)بیم میدهد،هم چنان که در آخرتشان از آتش دوزخ در روزی که اندامهاشان علیه آنها گواهی میدهد،اعلام خطر میکند(22/19).
سیاق آیات به برخی از عوامل روی گرداندن اشاره میکند،مانند بد گمانی به خدا،و همدمان بد،و بیهوده گویی دربارۀ قرآن(به بیراهه کشاندن)،و بارها از عذاب سختی که انتظار منکران را میکشد پرهیز میدهد.این عذاب چنان است که آنها را وادار میکند در آنجا به جستجوی گمراه کنندگان خود از جنّ و آدمیزاد برآیند تا آنها را زیر پای خود گذارند.(29/23) هم چنان که کسانی را که ذکر کردهاند و با ذکر در راه راست و درست و نصرت در دنیا و بهشت و رضوان در آخرت رفتهاند بشارت میدهد.
محور دوم:یادآوری نشانههای خدا در آفاق و در نفوس مردم،آنجا که قرآن داستان آفرینش کاینات را در روزها و مراحلی بیان میکند(12/9)و این که خورشید و ماه از نشانههای اوست و به ترک سجده بردن بدان و توجّه به آفرینندۀ آن با سجود و تسبیح دعوت میکند،و این که /12 زنده کردن زمین پس از مرگ آن از نشانههای اوست،و اوست که مردگان را زنده میکند.(39/27) و آگاهی و علم به روز قیامت و آنچه از میوهها از درون غلافهایش بیرون میآید از آن اوست(47)...و بخشی از حالات روان بشری را عرضه میکند،چنان که میبینی انسان از دعای خیر ملول نمیشود،ولی اگر شرّی بدو برسد میبینی که دچار بد بینی و نومیدی شده است،و هنگامی که نعمتی نصیب او میشود از
شادمانی توازن خود را از دست میدهد،و اگر بدی بدو برسد فریاد و فغان بسیار میکند.(51/49) و همان گونه که روش بدیع قرآن در دیگر سورههاست،آیات گواه بر حق به اعلام خطر از روی گرداندن از آنها میانجامد،بدین معنی که بیان نشانهها خود بخود سودی به انکار کننده نمیرساند،پس در این صورت ناگزیر باید زمین (دل)پیش از کاشتن بذر(ایمان)اصلاح شود.از این رو میبینیم که در این سوره چگونه آیات میان اعلام خطر به آنان که از نشانههای الهی روی میگردانند و بیان نشانههای خدا در آفاق و انفس تموّج دارد،مثلا پس از آیۀ(39)که نظر را به هموار شدن و آمادگی زمین پیش از آن که خدا باران را بر آن نازل کند متوجّه میسازد و میگوید که پس از آن زمین میجنبد و رشد میکند و زنده میشود،و پیش از آیه (47)که آگاهی خدا را از روز قیامت و میوههایی که از غلافهای خود بیرون میآید بیان میکند،آیههای(46/40)را میبینیم که به ملحدان نسبت به نشانههای خدا بیم میدهد و اعلام خطر میکند که بر خدا پنهان نیستند و کسانی که به قرآن کفر میورزند رستگار نمیشوند زیرا قرآن کتابی است عزیز و مسلّط که باطل کنندهای همزمان با آن و پس از آن برای آن نیامده است،سپس برخی بهانههای منکران پیش از پیامبر و پس از او را یادآور میشود.
این سوره به قدرت طرح موضوع و شدّت بسامدی روند متمایز است،بویژه در آنچه به روی گرداندن و انکار نسبت به آیات خدا مربوط میشود،هم چنان که به جدا سازی قاطع میان دو طرف مبارزه،میان آن که بر انکار اصرار میورزد و آن که به راه راست پایداری میکند متمایز است.
سورة فصّلت
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . حم (1) تَنْزِیلٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (2) کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (3) بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ (4) وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ (5) قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اِسْتَغْفِرُوهُ وَ وَیْلٌ لِلْمُشْرِکِینَ (6) اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (7) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ (8)
5[أکنّة]
:یعنی پوششها،زیرا أکنّة جمع کنّ است که همان پوشش و پرده باشد.
[وقر]
:یعنی سنگینی گوش از شنیدن قرآن.
[غیر ممنون]
:یعنی غیر مقطوع،زیرا«ممنون»از منّ به معنی قطع کرد یا«المنّ»(منّت نهادن)به معنی آزار و سر کوفتی که احسان را ضایع و مکدّر میسازد،یعنی مکدّر نشده با منّت گذاری.
قرآن سورۀ«فصّلت»را به گونهای آغاز میکند که تمهیدی برای حقایقی باشد که این سوره یادآور شده است:
یکم:بینا ساختن مردم به حقیقت قرآن،و این که قرآن کتابی است که آیههایش به استواری و روشنی بیان شده،و به زبان عربی وحی شده و حقایق را برای کسانی که میدانند بیان میکند.پس قرآن کتاب دانش و شناخت است هم چنان که کتاب حکمت و پرورش و مژده دهنده و بیم دهنده است،امّا برای کسانی رهنماست که بدان گوش میدهند نه کسانی که از آن هدایت نمیجویند و از آن روی گرداندند تا آنجا که گفتند:دلهای ما در پردههاست،و گوشهای ما سنگین است و بر چشمان ما پرده است،و مسافت میان ما و تو با حجاب بسته شده، سپس با پیامبر(ص)بدین گونه به مبارزه و هم چشمی پرداختند که آنها بر حسب افکار خود کار میکنند و او هم باید بر حسب آراء خود کار کند تا بنگرند عاقبت از آن کیست.
همچنین سیاق مطلب در آغاز این سوره راه درست سود بردن از قرآن را
یادآور شده که همان راه تسلیم است نه راه روی گرداندن و رقابت.
دوم:مجرّد بودن پیامبران برای رسالت از آنچه مربوط به شخص ایشان است گواهی راستین بر آن رسالت است،پس ایشان تنها مردم را به سوی خدا دعوت میکنند(نه به سوی خویشتن یا ملیّت و اقلیم خود و امثال آن)و به راست روی در راه او فرمان میدهند،و از طریق آمرزش خواهی وعدۀ رحمت میدهند و مشرکان را(که طاغوت و دیگر نظیر ساختهها را میپرستند)به رنج و عذاب بیم میدهند.
مشرکان همان کسانی هستند که از پرداخت زکات خودداری و آخرت را تکذیب میکنند،در مقابل این اعلام خطر به کسانی که ایمان آورده و کار نیک کردهاند مژده میدهد که پاداشی پایان ناپذیر دارند.
(خصوصیّات و دعوت قرآن بدین گونه در این کلمات رسا جلوهگر شده است).
به نور خدا که بر چیزها میتابد و آنها را آفریدگانی میسازد که به فرمان او فراهم آمدهاند، به نور خدا که بر انسان میبارد و او را جانشین خدا در زمینش میسازد،و بدو خرد و رهنمایی و شناخت و اراده میبخشد،و به نور او که به پیامبران خود وحی میکند و آنان را چراغهایی پرتو افکن در تیره شب زندگی میسازد...
بدین نام بزرگ و نور درخشان،وحی رسالت خود را آغاز میکند،و ما بدان وسیله این رسالت را میخوانیم.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.» [1]
«حم» دیگر بار دلهای ما بر این کلمات مقطّع که خرد ما را بر میانگیزد روبرو میشود.آیا این کلمات نامهای سورههاست که سوره بدان آغاز میشود؟یا
اشارههایی به خود قرآن است و آن اشارات به منزلۀ همین حروف است؟یا این کلمات نشانههایی رمزی میان خدا و بندگان اوست که در علم راسخ و استوارند؟ همۀ اینها احتمال دارد،و شک نیست که تمام اینها مراد قرآن است،زیرا قرآن نشانههایی است رمزی /12 و بر رمزهای آن رمزهاست.به نظر میرسد کلمۀ«حم» مبتدایی است که گفتۀ خدای تعالی:«تنزیل»بدان اسناد داده شده پس معنی آن چنین میشود:«هذا تنزیل من اللّٰه-این کتابی است نازل شده از جانب خدا».
[2]
رحمت الهی که در آفرینش او جلوهگر است در کتاب خدا متجلّی میشود،رحمتی که فراگیر و پایدار است.
« تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -کتابی که از جانب آن بخشایندۀ مهربان نازل شده است.» آیا شمار کنندگان میتوانند رحمتهای خدا را بشمارند؟هرگز...و هر چند نعمتهای خدا را به شمارش درآرند نمیتوانند آنها را بتمامی بشمارند.پس او بخشایندهای است که رحمتش بر هر چیزی گسترده و همه چیز را در برگرفته،و رحمتهای او از زمانی که ما را از خاک آفرید،و سپس نطفهای شدیم،تا آن که دیگر بار در خاک نهان شویم مستمر بوده و دربارۀ مؤمنان تا بهشت و پس از آن ادامه مییابد.
آیا سزا نیست که ما به سوی این کتاب که از جانب پروردگار بخشایندۀ مهربان آمده است بشتابیم؟چرا....و آیا ما بشری نیستیم که خداوند محبّت به کسی را که به ما نیکی کرده و سپاسگزاری از کسی را که به ما نعمتی رسانده،در دلهای ما به ودیعه نهاده است؟و آیا مهربانی بیشتری نمیخواهیم؟بگذار در پذیرفتن رسالت او که به نام مهربانی آراسته شده و دارای این ویژگی است شتاب کنیم.
[3]
گوناگونی و تفاوت ویژگی برجستۀ آفریدگان است،و دانش راستین همان احاطه به شناخت ویژگیهای چیزها و تفاوتها و نسبت آنها به یکدیگر است.
و نیازمندیهای انسان نیز چیزی است بسیار گوناگون و با تفاوت افزون،
خواه روانی یا جسمی،و هر چیزی حدّی دارد که اگر از آن حدّ بگذرد باطل میشود،همچنین نیازمندیهای بشر را اندازهای است که اگر انسان در آن زیادهروی میکند فساد کرده و اگر اندک گیرد نیز فساد کرده است،پس در این صورت ما نیاز به نقشهای تفصیلی با تعیین جزئیات از هستی کائنات و وجود انسان در میان آنها داریم.این نقشۀ تفصیلی را کجا بیابیم؟آیا در کتاب پروردگار حکیم ما نیست؟ چرا.
« کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ -کتابی است که آیاتش به تفصیل و وضوح بیان شده است.» براستی،قرآن کتابی است(ثابت)،و تفصیلی که آیاتش محکم و متشابه است و با یکدیگر هماهنگ شده است،در آنها ناهنجاری و رخنه و اختلافی نمیبینیم،و این خود گواهی بر راستی آن است،پس تمام آیاتش از توحید ناب سرچشمه میگیرد و به حق و عدل و پاداش دعوت میکند.
کتاب قرآن،عربی است و بدین زبان یکتای ممتاز آمده که در بیان مفاهیم گفتاری خود با نهایت دقّت و رسایی سرآمد تمام زبانهاست.
« قُرْآناً عَرَبِیًّا -قرآنی به زبان عربی.» و این براستی شرفی است بزرگ برای این زبان و گویندگان بدان زبان در طول تاریخ که وحی خداوند متن آن را در برگرفته،و شاید ما از این اشاره دریابیم که:شرف عربیّت به زبان آن است،و از این رو هر کس که بدان زبان سخن گوید و به مبادی والایی که قرآن آورده گردن نهد،همو عرب است،و عربیّت مردم با میزان التزام آنها بدین مبادی تفاوت میکند،و گرامیترین همۀ مردم پرهیزگارترین آنهاست.
« لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ -برای مردمی که میدانند.» قرآن،کتاب دانش است و جز دانشمندان به مفاهیم والای آن راه نمییابند،و اگر انسان از درک سخن آن ناتوان باشد به سبب نقصی در فرهنگ و شناختهای اوست.
و هر چه دانش بشریّت پیش میرود بیشتر به محتوای قرآن نزدیک میشود و عظمت آن را میشناسد،بدین معنی که کاروان انسانیت به سوی تکامل گام بر میدارد و قرآن همواره پیشاپیش آن حرکت میکند همچون خورشید که نورش نزدیک و رسیدن بدان محال است.
این آغازگری با حقایقی علمی که این آیه بدانها اشاره میکند مناسب است تا وقتی ابعاد آنها را نمیدانیم منکر آنها نشویم،و از خصایص انسان خردمند نیست /12 که آنچه را نمیداند منکر شود،بلکه باید برای شناخت آن بکوشد.
[4]
همراه با این حقیقت که قرآن کتاب دانش است،کتاب حکمت نیز هست،بینشهای حکیمانۀ خود را در دلها نفوذ میدهد و خرد انسان را از خوابش برمیانگیزد،و ارادۀ او را به تکاپو میافکند،و تصمیماتش را دقیق میکند،و او را پرورش میدهد و پاک میسازد.این همه نتیجۀ محتوای نوید و تهدید آن است.
« بَشِیراً وَ نَذِیراً -هم مژده دهنده است و هم بیم دهنده.» قرآن،هیچ پنجرهای را در دل باقی نمیگذارد مگر آن که از آن به درون دل نفوذ کند و هیچ زه حسّاسی را رها نمیکند مگر آن که آن را بنوازد.قرآن،مردم را به پاداش در دنیا و حسن پاداش آخرت به انواع گوناگون و تقریبا بیشمار ترغیب و تشویق میکند،هم چنان که به انواع عذاب در دنیا و عذاب آخرت آنان را بیم میدهد.
ولی آیا این بیان چنین معنی میدهد که آیا قرآن در همه مردم تأثیر میگذارد؟در این صورت حکمت آزمایش باطل میشود.و تمام مردم بر راه هدایت نمیروند.
« فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ -بیشترشان از آن اعراض کردهاند و سخن نمیشنوند.» آنها از قرآن خود روی گرداندند،و حکمت پروردگار نمیخواهد که آنها را به اکراه وادار کند،پس اندرز را نمیشنوند،و اگر واقعا میشنیدند هدایت میشدند،زیرا هرگز نقصی از جانب قرآن وجود ندارد،بلکه خداوند وسایل هدایت را
بوفور فراهم ساخته،امّا اگر انسان نابینا باشد گناه خورشید چیست؟ [5]
از خصوصیّات اعراض آنها این بود که مدّعی بودند دلهایشان در ظرفهایی بسته نهاده شده و حقایق تازه را نمیپذیرد،و میان آنها و پیامبر پردهای وجود دارد که از پشت آن نمیتوانند پیامبر را ببینند.
« وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ -گفتند:دلهای ما از آنچه ما را بدان دعوت میکنی در پرده است.» دلهای خود را وادار به انکار و کفر نسبت بدانچه پیامبر آورده بود کرده بودند،و کورکورانه به /12 آئین پدرانشان تعصّب میورزیدند،و ادّعا میکردند که پردهها و حجابهایی چند دلهای آنان را از پذیرفتن این دعوت جدید باز میدارد.آری، بیخبری و نادانی و بزرگ خویشتنی و لجاج همه پردههایی بر دلهای آنان بود،و چگونه رسالت آنها را از هم میدرید؟ سپس گفتند:حتی اگر دلهایمان نیز سالم میبود،گوشهایمان به سبب سنگینی شدن نمیشنود و چشمانمان نمیبیند و اندامهایمان احساس نمیکند زیرا فاصلهای که میان ما و تو وجود دارد با پرده بسته شده است.
« وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ -و گوشهای ما سنگین است و میان ما و تو حجابی است.» پس کسی که دلش رویگردان شود گوشش نیز از پذیرفتن دعوت سنگین میشود،هم چنان که بر چشمش نیز پرده تاریکی میافتد.
سپس غایت تعصّب و شدّت جمود خود را آشکار کردند،وقتی که گفتند:
« فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ -تو به کار خود پرداز و ما نیز به کار خود میپردازیم.» پس چون تاب گفتگو را نیاوردند آن را قطع کردند،و گفتند:تو بدانچه مصلحت خود میبینی عمل کن و ما بدانچه اعتقاد داریم عمل میکنیم و آینده میان ما و تو داوری میکند،و اگر نقشۀ رویارویی داری ما نیز آمادهایم.
بدین گونه از قرآن روی گرداندند،پس آیا کسی جز آنها بر گمراهیشان
سرزنش میشود؟ [6]
متعصّبان در رویارویی با دعوتهای راستین به مکری شیطانی متوسّل میشوند،و آن این است که میان دعوت و صاحب آن خلط میکنند و آن گاه صاحب دعوت را به قدرت دوستی یا جاه طلبی و امثال آن متّهم میسازند،و از اینجاست که از قویترین حجتهایی که پیامبران-علیهم السلام-بدان استناد کردهاند،تجرّد آنان برای رسالت و جدا شدنشان از شخصیّتهای خود بوده است،و این که ایشان از مردم مزدی نمیخواستند(جز آنچه خدا به ایشان داده بود)و در جستجوی جاه و سلطه یا ثروت نبودند،و مدّعی هیچ وجه امتیازی با دیگران جز به وحی نبودند.
« قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ -بگو:من انسانی هستم همانند شما،به من وحی میشود.» دعوت ایشان تنها و خالصانه برای خدا بود،و کار خود را به پروردگار یگانهای که مردم را به تسلیم بدو دعوت میکردند،وا میگذاشتند.
« أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ -همانا خدایتان خدایی یکتاست.» این همان وجه امتیاز اساسی رسالتهای الهی از هر دعوت باطلی است، زیرا این دعوتها میکوشند مردم را از یک تیرگی به تیرگی دیگر و از یک بندگی به بندگی دیگر،و از یک غل و بند به غل و بندی دیگر بکشند،در حالی که رسالتهای الهی به نور،به آزادی و به گسیختن تمام غل و زنجیرها دعوت میکنند.
و اگر حجاب نادانی و تعصّب(فرقه گرایی)و لجاجت نباشد،نور راستی در دعوتهای پیامبران و پیروان راه ایشان جلوهگر و عیان است.
« فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ -پس مستقیما بدو روی آورید.» این دوّمین وجه امتیاز است:دعوتهای باطل طرفداران خود را از انحرافی به انحرافی و از ستمی به ستمی و از اسرافی به امساکی و از افراطی به تفریطی میخوانند،در حالی که رسالتهای الهی انسان را به حکمت و عدل و راست روی در راه خدا دعوت میکنند.
از آنجا که مستقیم رفتن به سوی خدا به معنی مقاومت در برابر خواهشهای
نفس،و فشار اجتماع،و عوامل منفی گذشته،و تهدید و شکنجۀ گردنکشان است، پایداری بر آن به محال میماند.مگر نه آن که پیامبر خدا(ص)گفته است:سورۀ هود مرا پیر کرد،زیر در آن آیۀ استقامت(ثابت قدمی و راست روی به سوی خدا) است،و از این رو خداوند به ما امر کرد پس از استقامت آمرزش بخواهیم و استغفار کنیم،چنان که در سورۀ هود بدین مطلب اشاره کرده است،آنجا که گوید:
« فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ -همراه با آنان که با تو رو به خدا کردهاند، هم چنان که مأمور شدهای راست برو و ثابت قدم باش».
« وَ اسْتَغْفِرُوهُ -و از او آمرزش بخواهید.» پس هر چه عوامل فشار دست راست و دست چپ تو را به این سوی و آن سوی برانند تو به راه مستقیم خود بازگرد،زیرا در کنارههای راه بهشت گودالهای آتش قرار دارد،پس با وزش بادها به پایان ترسناک آن مرو.
« وَ وَیْلٌ لِلْمُشْرِکِینَ -و وای بر مشرکان.» و آنها کسانی هستند که همراه بادهای فشار به هر سو رفتند تا در گودالهای شرک فرو افتادند و هلاک آنان را در بر گرفت.از این آیه الهام میگیریم که کسی که پس از انحراف از خطّ مستقیم و ثابت قدمی از پروردگار خود آمرزش نخواهد پایان کارش به شرک و کفر میانجامد،چنان که پروردگار ما در آیهای دیگر گوید:« ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ (1)-سپس عاقبت آن کسان که مرتکب کارهای بد شدند ناگوارتر بود.
زیرا اینان آیات خدا را دروغ انگاشتند و به مسخره گرفتند».
[7]
ممکن است انسان بی آن که خود بداند مشرک باشد،زیرا بیشتر مردم معتقدند که صرف شهادت لفظی به توحید به عنوان نشانهای بر ایمان کافی است، آری،کافی است ولی در زمینه و محدودۀ معاملۀ اجتماعی که گویندۀ آن بظاهر مسلمان محسوب میشود،و ذبیحۀ او حلال و زناشویی با او جایز است،ولی نزد
1) 2) -الرّوم10/.
خداوندی که نظر زیر چشمی و رازهای دلها را میداند کافی نیست.
ایمان عبارت از وقاری در دل و اثری در رفتار و مداومت در شرایط مختلف است...و از بهترین نشانههای آن زکات و ایمان به آخرت است.پس کسی که از پرداخت زکات مال خویش خودداری میکند و آن را غنیمتی میشمارد و در آخرت شک میورزد،مشرک است گرچه زبانش گویای توحید باشد.
« اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ -آنهایی که زکات نمیدهند.» مراد کدام زکات است؟آیا همان نصاب معروف است یا مطلق انفاق در راه خدا؟به نظر میرسد دومی نزدیکتر به مراد است از آن رو که این آیه مکّی است.
« وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ -و به آخرت کافرند(و ایمان ندارند).» اگر کفر آنان نسبت به آخرت نمیبود از پرداخت زکات اموال خویش خودداری نمیکردند.در خبر مروی از امام صادق(ع)آمده است که پیامبر(ص)به علی(ع)سفارش کرد و ضمن سفارش خود گفت:
«ای علی!ده طایفه از این امّت نسبت به خدای بزرگ کافر شدند(و خودداری کننده از پرداخت زکات را جزو آنان شمرد،سپس گفت:)کسی که از پرداخت یک قیراط از زکات مالش خودداری کند نه مؤمن است نه مسلمان و نه صاحب کرامت،ای علی!ترک کنندۀ زکات از خدا درخواست میکند که به دنیا بازگردد،و این گفتۀ خدای عزّ و جلّ است:« حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ -چون یکیشان را مرگ فرا رسد،گوید:ای پروردگار من مرا بازگردان». (1)
[8]
امّا مؤمنانی که کارهای نیک میکنند برای دریافت پاداش از خدا که قطع نمیشود،زکات اموال خود را میپردازند و انفاق میکنند.
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ -و آنان را
1) 3) -تفسیر نمونه،ج 20،ص 219،نقل از وسائل الشیعة،ج 6،ص 18-19.
که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته میکنند،پاداشی است تمام ناشدنی.» باقی میماند پرسش آخر:شاهراهی که باید بر آن راست رو و ثابت قدم باشیم کدام است؟ این شاهراه در کتاب خداوند که به پیامبر(ص)وحی کرده نمودار است، پس شرک همان مخالفت با کتاب خداست که در مخالفت با پیامبر نمودار میشود.
مخالفت با پیامبر امروز به معنی مخالفت با رهبری شرعی است که مردم را به خدا و اجرای کتاب او دعوت میکند.این چیزی است که در تفسیر اهل بیت از این آیات خواندهایم. (1)
قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ اَلْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدٰاداً ذٰلِکَ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (9) وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَکَ فِیهٰا وَ قَدَّرَ فِیهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِی أَرْبَعَةِ أَیّٰامٍ سَوٰاءً لِلسّٰائِلِینَ (10)
پیوند دادن حقایق هستی به یکدیگر،به صورت پیوندی هماهنگ و مؤثر در دل انسان از ویژگیهایی است که قرآن حکمت آموز در برنامۀ پرورشی و آموزشی خود
1) 4) -ر ک:نور الثقلین،ج 4،ص 539،نقل از امام صادق(ع)در حدیثی مفصّل.
بدان نامبردار است،پس در همان حال که در این درس با ما از جهانیان،از زمین و چگونگی تنظیم امور و تعیین ارزاق در آن،و از آسمان و چگونگی برپا شدن آن بر فراز زمین،و فرمان دادن به آسمان و زمین،و چگونگی تقدیری که بر هفت تا بودن آن دو رانده شده و چگونه در هر آسمانی امر آن وحی شده است،سخن میگوید-در همان هنگام-میبینیم که از تاریخ و درسها و عبرتهای آن،و از اجتماعاتی که خداوند آنها را به سبب فریفتگی به نیروی مادّیشان به بدترین صورت نابود کرده است سخن میگوید.سپس آیات حکمت آموز-به صورتی مستقیم-از ضرورت درمان بیماریهایی روانی که فرد بدان دچار میشود با ما سخن میگوید،و بدین گونه آیات قرآن افقهای آسمان و ابعاد زمین را به اعماق تاریخ و ژرفناهای نفس و روان میپیوندد تا از همۀ آنها برنامه پرورشی بدیعی بسازد همان سان-که چنان که پیداست-دل انسان را برای پذیرفتن وحی الهی به طریقهای مناسب آماده کرده است.
همان کس که زمین را گسترده و ارزاق را در آن تعیین و مقدّر کرده،و همان که آسمانها را بر افراشته و هفت آسمان قرار داده و کار هر آسمان را در آن به وحی گذرانده،همان است که انسان را به وسیلۀ قرآن حکمت آموز که مایۀ برکت انسان و آسایش و رحمت است رهنمایی کرده است.روی گرداندن از شاهراه قرآن خطرناک است،هم چنان که روی گرداندن از سنّتها و قوانین خدا در آسمانها و زمین و روی گرداندن از عبرتهای تاریخ نیز چنان است.
سنّت و قانون خدا در قرآن مانند سنّت و قانون او در آفریدگان است...آیا میتوانی قانون جاذبه را انکار کنی؟پس خود را از فراز قلّۀ کوهی بی آن که آسیبی بینی به زیر بیفکن!و آیا وقتی سرت را به صخرهای میکوبی انتظار سالم ماندن داری؟و آیا میتوانی از هوا و غذا بینیاز باشی؟همچنین ممکن نیست با روی گرداندن از وحی خدا،از آن بینیاز باشی.
آیا کسی میتواند بگوید من میخواهم هستی تنظیمی جدید داشته باشم،و نیروی جاذبه را از زمین و رطوبت را از هوا،و خصوصیّات گازها را از آن سلب
کنم؟هرگز...کسی که میخواهد چنین کند باید روزی خود را در تیمارستان بیابد!همچنین است کسی که میخواهد با وحی خدا،و سنّت او در پرورش و اقتصاد و سیاست و اجتماع مخالفت کند.
[9]
دهها سال بر آدمی میگذرد و اشتغال به کمترین چیزها او را از اندیشیدن به بزرگترین حقایق باز میدارد.پس زمین را با نشانههایی بزرگ که در آن وجود دارد میبیند ولی نمیپرسد:چگونه زمین آفریده شده،و چگونه گسترده شده، و چگونه ارزاق در آن به وجود آمده و مقدر شده،و برای پذیرفتن زندگی،این نعمت بزرگ و راز سترگ آماده گشته است؟ قرآن،ما را یادآور مادرمان زمین میشود،و به قوانین و سنّتهای خدا در آن، و این که خدا آن را در ظرف دو روز آفریده است،اشاره میکند،شاید به پروردگار قدرت هدایت شویم.
« قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ /12 لَهُ أَنْدٰاداً ذٰلِکَ رَبُّ الْعٰالَمِینَ -بگو آیا به کسی که زمین را در دو روز آفریده است کافر میشوید و برای او همتایانی قرار میدهید؟» از خلال این روند به بزرگی زمین پی میبریم تا شاید به عظمت آفریدگاری که آن را تنها در دو روز آفریده است رهنمایی شویم،و همچنین میزان خطر کفر نسبت به پروردگار بزرگ خود را دریابیم! پرسشهایی پیاپی دربارۀ این آیه به ذهن میآید:آفرینش چگونه تمام شد؟ و آن دو روز که زمین در آنها آفریده شده چیست؟و چرا بر آن دو روز تأکید شده است؟ یکم:برخی نظریات جدید میگوید:زمین پیش از نزدیک به دو ملیون سال از خورشید جدا شده،پس آیا معنی آفریدن زمین در دو روز این است؟یا معنی آفریدن زمین فراهم ساختن آن به صورتی است که آمادگی پذیرفتن شرایط زندگی را
داشته باشد،پس دیر زمانی گذشته تا زمین سرد و پوستۀ آن سخت شده،پس از آن که کرهای گدازان مانند آنچه امروزه در درون آن است بوده که هنوز مواد در آنجا در دمایی بسیار میگدازد.
در حدیثی منقول از امام امیر المؤمنین(ع)دربارۀ آفرینش زمین آمده است:
«زمین را به موجهای بزرگ خروشنده،و کوهههای دریای جوشنده در پوشاند.
موجهایی که بالای آنها به هم میخورد،و هر یک با شانه و پشت،موج دیگر را از جای میبرد.چون نر شتران مست، فریادکنان و کف آورده به دهان.پس،سرکشی موج آب بر هم کوبنده،از گرانباری زمین فرو نشست،و هیجان و به هم خوردن آن آرام گشت،که زمینش با برخورد سینۀ خویش به هم میمالاند،و چندانش در خاک خود غلتاند که سست و آرامش گرداند،تا پس آن که موجهای آن خروشان بود،آرام و خوار شد،و در لگام اسیر و فرمانبردار.و زمین از برخورد با کوهههای موج آب،آرام بگسترید و خود بینی و ناز و سرکشی و بلند پروازی و گردنفرازی موجها را فرو کشید». (1)
به نظر میرسد که سخن گفتن امام مربوط به یک مرحله از مراحل دگرگونی زمین است که چگونه پروردگار آن را برای سکونت جانداران آماده ساخت،زیرا زمین از چندین مرحلۀ گوناگون گذشته که دیگر نصوص /12 منقول بدانها اشاره کرده است و نظریات جدید نیز آنها را روشن میسازد.
دوم:آن دو روزی که زمین در ظرف آنها شکل گرفته کدام است؟ مفسّران در این زمینه اختلاف بسیار دارند،زیرا گفتهاند:اگر اندازهگیری روز بسته به حرکت زمین است چگونه روز را پیش از به وجود آمدن زمین تصور کنیم؟یکی گفته است:مراد از آن زمانهاست،چنان که خدای سبحان گوید:
1) 5) -موسوعة بحار الانوار،ج 57،ص 111(این عبارات از خطبۀ 91 نهج البلاغة،معروف به خطبۀ اشباح و از ترجمۀ دکتر سید جعفر شهیدی،ص 80-81 است.در ترجمۀ دیگر عباراتی که از نهج البلاغه در این تفسیر نقل شده نیز از همین ترجمه استفاده شده است-م.)
« وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ (1)-هر کس که آن روز پشت به ایشان کند»و«یومئذ»یعنی حینئذ آن هنگام یا وقتئذ آن وقت،و دیگری گفته است که ملاک اندازه گیری روزها همانا به حرکت افلاک است که پیش از آفرینش زمین بوده است،و سومی گوید:
آنچه به فرض وجود روزها،برابر آنها بوده باشد،و رازی گوید:مراد از روزها احوال گوناگون است... (2)
و این تفسیر نزدیکتر به واقع به نظر میرسد،زیرا نزدیکترین معانی برای روز در اینجا برههای از وقت و هنگامی از زمان است و آنچه ما تفاوت وقتی از وقت دیگر و هنگامی از هنگامی دیگر تصوّر میکنیم،همان تفاوت احوال است،پس مثلا ما میان روز اوّل بهار را با روز دوم آن با فاصله افکنی طلوع و غروب میان آن دو تمیز میدهیم،همچنین در آنجا نیز فاصلههایی معیّن میان وقت نخست با وقت دوم (یا اگر بخواهی بگویی،روز نخست و روز دوم)با دگرگونی احوال وجود داشته است.
در قرآن بدین دگرگونی تصریح میشود،آنجا که گوید خدا کاینات را به صورت آب آفرید و عرش او بر آن بود،سپس آن را در دودی آفرید،آن گاه آسمانها و زمین را آفرید،و ناگزیر باید دهرها و زمانهایی دراز میان مرحلهای تا مرحلۀ دیگر و تا امروز گذشته باشد.این دهرها(یا زمانهها)با مقیاسهای محدود ما چند بار بوده؟ تا کنون نظریّاتی قاطع در این باره در اختیار نداریم،با آن که یکی از دانشمندان آن مدت را به پنج ملیارد سال برآورد کرده که از آغاز آنچه آن را انفجاری بسیار عظیم و توجیه شده میداند که در این هستی روی داده و مادّۀ اولیّۀ آفریده را به صورت کهکشانها درآورده است.
از شگفتترین چیزهایی که دربارۀ این مدّت در متنها خواندم آن است که در حدیثی منقول از امام امیر المؤمنین(ع)آمده که پس از آن که مردی از او پرسید
و گفت:مقداری که خدا عرش خود را بر روی آب،پیش از آفرینش زمین و آسمان در حال درنگ نگاهداشت چه اندازه بود؟پاسخ داد:آیا میتوانی خوب حساب کنی؟گفت:آری.گفت:شاید خوب نتوانی؟گفت:چرا،من اگر حساب کنم خوب حساب میکنم،علی(ع)گفت:
«آیا دیدهای که اگر بر زمین خردل فرو ریزند(چندان که)هوای میان زمین و آسمان را ببندد،سپس به کسی مانند تو و با ناتوانی تو اجازه دهند که آن را دانهدانه از حد مشرق به مغرب بری،آن گاه عمرت را بیفزایند و نیرویی به تو دهند که بتوانی آن خردلها را جابهجا و شماره کنی،چنین کاری آسانتر از شمردن شمارۀ سالهایی است که خداوند پیش از آفرینش زمین و آسمان عرش خود را بر آب نگاهداشت،و به راستی آنچه برخی از آن را برای تو وصف کردم یک دهم ده یک ده یکهایی از جزء صد هزار جزئی است،و از کم شماری در تعریف و تخمین از خدا آمرزش میطلبم». (1)
شاید روزهای آفرینش زمین و آسمان،و ایجاد امکانات زندگی بر زمین همان است که آیات قرآن بدان اشاره کرده است از این قبیل:
1-آفرینش آب،که عرش قدرت بر آن قرار داشت،و شاید اصل کاینات از لحاظ مادّه شبیه به آب بوده است.
2-آفرینش دود(گاز)که شاید حالت ابر گونگی در کاینات بوده است.
3-هستی یافتن کهکشانها و خورشیدها و دیگر کرات،و جدا شدن زمین از خورشید.
4-حالت گسترده شدن زمین و سخت شدن پوستۀ آن که اشاره بدان را در آیات قرآن بسیار مییابیم.
5-حالت فراهم آوردن انبوه عوامل زندگی بر زمین از آب و هوا و دیگر موادّ ضروری.
1) 8) -موسوعة البحار،ج 54،ص 233.
ثالثا:و اینک پرسشی باقی ماند:حکمتی که ما از بیان این حقیقت بهره میبریم چیست؟ و پاسخ:
الف:بیان قدرت و عظمت خدا که در به وجود آوردن آفریدگان و دگرگونی آنها مرحله به مرحله و تدبیر امور آنها در هر مرحله جلوهگر است تا این گردش و چرخش به صورت کنونی انجامیده و هم چنان در مسیر دگرگونی تا آنجا که خدا بخواهد،پیش میرود،و اینجا،پس از آن که پروردگار بعد از بیان آفرینش آسمان در دو روز ما را یادآور قدرت خود میشود،اشارهای بدین حکمت مییابیم.
حقّا،هنگامی که ما به تصوّر میآوریم که کائنات در دست قدرت الهی در آن زمانهای طولانی که کس جز خدای سبحان از آن آگاه نیست دگرگون شده، و-مثلا-آن انفجار مهیب را به تصوّر میآوریم که یکی از دانشمندان معتقد است که پانزده ملیارد سال پیش در عالم هستی روی داده و هنوز امواج صدای آن در فراخنای این جهان پهناور علی رغم آن همه دورانهای طولانی،وجود دارد،ناگزیر باید نفوس ما در برابر قدرت پروردگار سر فرود آورد،و بزرگ خویشتنی و غرور و نافرمانیها را کنار بگذاریم.و شایسته است که خطبههای امام امیر المؤمنین(ع)را بخوانیم که در آنها کاینات و دگرگونیهای آن را وصف میکند و مردم را به تواضع و پرهیز از بزرگ خویشتنی و نافرمانیها اندرز میدهد.
ب:شاید ما از آفرینش آفریدگان به وسیلۀ خدا در زمان الهام بگیریم که انقضای مهلت و تقدّم مدّت و ایجاد شدن جزو حقیقت موجودات حادث شده است، زیرا بیگمان نخستین شواهد و رساترین دلایل بر اوّل بودن آفریننده نابودی کاینات است،و بر قدیم بودن او حادث بودن آن،و بر حادث بودن آن شدن و دگرگون شدنهای آن،و کامل شدن ما پس از نقص،و ناقص شدن کاینات پس از کمال...
در حدیث از امام علی(ع)آمده است:
«سپاس تنها مخصوص خدایی است که با آفرینش خود دلالت کننده بر هستی خویش است،و با نوپدیدی آفرینش خود دلیل بر ازلی بودن خویش». (1)
و به تعبیری دیگر:زمان جزئی از حقیقت چیزهاست،و این آخرین مطلبی است که دانشمندان فیزیک که از بزرگترینشان انشتاین آغاز میشوند،بدان رسیدهاند.
براستی برکتها و رحمتهای خدا بر کاینات همیشگی است،پس کاینات به فضل خدا از گونهای به گونهای برتر منتقل میشود و تکامل مییابد،و اگر جبّاری و بزرگ خویشتنی ورزد به مرتبهای پایینتر فرو میافتد،و شاید این امر همان بینش از تکامل و دگرگونی باشد که از گفتۀ خدای سبحان در سورۀ اعراف الهام میگیریم:
« إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ (2)پروردگار شما اللّٰه است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید.پس به عرش پرداخت.
شب را در روز میپوشاند و روز شتابان آن را میطلبد.و آفتاب و ماه و ستارگان مسخّر فرمان او هستند.آگاه باشید که او راست آفرینش و فرمانروایی.خدا آن پروردگار جهانیان به غایت بزرگ است».
آیۀ یاد شده پس از بیان آفرینش کاینات در شش روز از جانب خدا،به نام «تبارک»پایان یافته،که ما را به تکاملی که خداوند به برکت و خیر فراگیر همیشگی خود به آفریدگان تفضّل کرده آگاه و بینا میسازد.
در سیاق آیات این سوره نیز گفتۀ خدای تعالی را مییابیم که:« وَ بٰارَکَ فِیهٰا -آن را پر برکت ساخت».
ج:بر ماست که در ارزیابی خود نسبت به آنچه در عالم هستی
است با توجّه به زمان عمل کنیم تا ارزیابی ما درست باشد،پس کسی که در حسابهای خود«زمان»را نمیگذارد،به تنبلی میپردازد،بی آن که بداند که عمر او همین زمانی است که آن را ناچیز انگاشته،و جز پیش پای خود را نمینگرد،از این رو به شتابزدگی و بیتابی گرفتار میشود،و نتایج دور او را بر نمیانگیزد،در این صورت اگر پاداش خوب او زود داده شود به فعالیّت خود میافزاید و هر چه زمان پاداشش دورتر باشد از کوشش و تکاپوی خود میکاهد.
و شاید توجّه به زمان یکی از هدفهای پرورشی والای بسیاری از آیات قرآن باشد /12 که مکرّر به ما یادآور شده است.
[10]
خداوند شرایط زندگی را در زمین به وفور فراهم آورد،و نخستین آنها آرام کردن زمین با کوههای استوار است که به یکدیگر پیوستهاند و مانع جابجایی ناشی از بادهای شدید یا گازهای فشرده در مرکز زمین که موجب زلزلههاست، میشوند.
« وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ مِنْ فَوْقِهٰا -و بر روی زمین کوههای استوار پدید آورد.» دانشمندان میگویند:در اثر هر رویداد(فیزیکی)که در سطح زمین یا زیر سطح آن روی دهد،مادّهای از جایی به جای دیگر منتقل شود در سرعت گردش زمین مؤثّر است.پس جزر و مدّ در این مورد تنها عامل نیست و آنچه بادها جابجا میکنند در سرعت گردش تأثیر دارد،و سقوط در ژرفنای دریاها،یا بروز در سطح زمین،در اینجا و آنجا در سرعت چرخش آن مؤثر است.از عواملی که در سرعت گردش اثر دارد انبساط یا انقباض زمین است،گرچه انبساط یا انقباضی اندک جز چند قدم به قطر آن نیفزاید یا از آن نکاهد. (1)
این حساسیّت فراوان نیازمند سنگینیهایی است که زمین را از جابجایی، خواه بر اثر هوای محیط بر آن و خواه گازهای حبس شده در آن حفظ کند تا توازنش
1) 11) -فی ظلال القرآن،ص 3113 نقل از کتاب مع اللّٰه فی السّماء.
بر هم نخورد.
معروف است که کوهها همان تورّمهای پوستهای سنگی است که کرۀ زمین را فرا گرفته،و گویی زرهی است آهنین که پارهای از حلقههای آن برآمده و پارهای دیگر به زیر آب یا خاک فرو رفته و پنهان شده است.
امام علی(ع)بدین نشانۀ الهی چنین اشاره میکند و میگوید:
«و جنبش زمین را منظّم گرداند با خرسنگهای استوار و کوههای سر بر افراشتۀ پایدار.پس زمین آرام گردید و بر خود نجنبید،که بن کوههای در جای جای آن درون رفته بود،و در سوراخهای آن خزیده،و بر زبر همواری و پستیهای آن ایستاده و سرکشیده». (1)
« وَ بٰارَکَ فِیهٰا -و در آن برکت افزود.» خداوند،زمین را آن قدر گونه گونه آفرید،تا تکامل یافت و برای پذیرفتن زندگی آماده شد.آن گاه پس از آن که پوستۀ زمین سخت شد،خدا آب را از ترکیب هیدروژن به نسبت دو و اکسیژن به نسبت یک در آن آفرید.سپس آب و هوا در متلاشی کردن و پراکندن خرسنگها همکاری کردند تا به خاکی مناسب برای کشاورزی و ساختمان تبدیل شد،هم چنان که در برآوردن کوهها و فلاتها و پر کردن گودیها همدستی کردند،تا آنجا که تقریبا در هیچ چیزی که بر روی زمین بوده یا به وجود میآید،نیست که اثر ویرانی و ساختمان را نبینی.
عصرهای گوناگون سپری شد،و به هر روز و بلکه به هر لحظه کرۀ زمین به اذن خدا دگرگونی بیشتری یافت،و خداوند در آن برکت افزود،گاه با برفهایی که سطح زمین را پوشانید،و گاه با طوفان و طغیان آب،و دیگر بار به وسیلۀ گردبادها،و چهارمین بار با برآمدن همیشگی خورشید و پراکندن آفتاب،و همچنین با افکندن پرتوهایی که از ستارگان دور دست میآید،و به گونه گون عوامل دیگر...و در
1) 12) -موسوعة البحار،ج 54،ص 112(این عبارات از خطبۀ 91 معروف به خطبۀ اشباح،نهج البلاغه، ترجمۀ دکتر سید جعفر شهیدی،ص 81 است-م.)
خلال میلیونها سال خداوند در زمین برکت افزود.
« وَ قَدَّرَ فِیهٰا أَقْوٰاتَهٰا -و رزقهای آن را معیّن کرد.» و از مصداقهای برکت رزقها که خداوند در زمین معیّن کرده آن است که در خاک /12 موادّی شیمیایی که برای کشاورزی مفید است به ودیعه نهاده،و در کوهها معادنی گوناگون از آهن و طلا و نقره و انواع سنگهای گرانبها و تختهسنگهای سودمند اندوخته است،هم چنان که در ژرفای زمین دریاچههای نفت و گاز را آفریده،و در پیرامون زمین مواد مورد نیاز ما را به ودیعه گذاشته است از قبیل هوایی که از اکسیژن آن تنفّس میکنیم و گیاهان از کربن و اکسید کربن آن تغذیه میکنند و همچنین نیتروژن(ازت)را بدان آمیخته که از فشار اکسیژن بکاهد و جریانهای مرطوب را برای لطیف کردن جوّ وارد آن کرد...و بادها را که مژده رسانان رحمت اویند فرستاده که ابرهای انبوه را به سرزمینهای دور دست ببرند تا پروردگار آنها را که نیازمند آبند آبیاری کند.
« فِی أَرْبَعَةِ أَیّٰامٍ -در چهار روز.» گویند:معنایش دو روز برای آفرینش زمین و دو روز برای ایجاد ارزاق به وفور در آن است،و ممکن است آفرینش زمین در دو روز صورت پذیرفته و آفرینش آسمان و آماده سازی زمین به طور همزمان در دو روز انجام یافته و سپس کار آماده سازی زمین(برای بروز زندگی در آن)دو روز دیگر ادامه یافته باشد،پس مجموع آن شش روز میشود،زیرا آیات قرآنی صراحت دارد که آفرینش آسمانها و زمین در شش روز پایان یافته است،و خدا داناست.
در اینجا نکتهای عبرت آمیز وجود دارد و آن این که خداوند زمین را با تمام بزرگی آن تنها در دو روز آفریده در حالی که برای تعیین و فراهم کردن ارزاق در آن چهار روز صرف شده است.آیا این امر دلیل آن نیست که نعمت آماده سازی زمین برای زندگی بزرگتر از نعمت آفرینش خود آن است؟چرا،دانشمندان مقادیری افزون از جرمهای آسمانی را کشف کردهاند ولی تا کنون هیچ اثری از زندگی در آنها کشف نکردهاند،و این ما را به عظمت نعمتهایی که پروردگار بر مردم زمین
نثار فرموده تا موجبات زندگی آنها را فراهم ساخته،رهنمون میشود.آیا بدین نعمت خدای سبحان را شکر نگزاریم و سپاس نداریم؟ « سَوٰاءً لِلسّٰائِلِینَ -برای همۀ سائلان(و روزی خواهان).» پس تمام کسانی که به ارزاق نیاز دارند در دسترسی بدانها یکسانند،زیرا در هر جا به فراوانی وجود دارد، /12 پس هوا و زمین و معدنها اندک نیست که در بهرهبری از آنها قومی بر قومی دیگر ترجیح داشته باشند،بلکه همۀ مردم در این بهرهبری یکسان و برابرند.
هم چنان که شناخت این حقیقت نیز در همه جا برای همۀ خواهندگان وجود دارد.
و احتمال دارد تساوی در روزهایی باشد که همان دورانهایی است که بر زمین گذشته،و خدا داناست.
ثُمَّ اِسْتَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ (11) فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَیَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفْظاً ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (12)
نخستین آیات این سوره-که به انسان فرمان میدهد به پروردگار عزت
سجود کند و سر تسلیم سپارد هم چنان که آسمانها و زمین بدو سجده کردهاند- موضوع آفرینش کاینات و هستی را هم چنان عرضه میدارد،که پروردگار توانای با علم و مشیّت خود به آفرینش پرداخت،پس به آسمان که دودی بود و زمین که آن را از پیش آفریده بود گفت:فرمانبردار بیایید(و همچنین هر چیزی به فرمانبرداری از اراده و مشیت او پاسخ میگوید).
پس هفت آسمان را در دو روز(یا دو دوره)آفرید و کار هر آسمانی را که مربوط به امور آن آسمان میشد وحی کرد،و آسمان فرودین را که نزدیکترین آسمان به زمین است به چراغهای رهنمایی در تیرگیهای شب و به عنوان آرایش برای مردم بیاراست،(و آنها را وسیلۀ)حفظ زمین ساخت.و براستی این از تقدیر و اندازهگیری پروردگار صاحب توانایی کارآمد و علم نافذ است،سبحانه تعالی.
[11]
پروردگار قدرتمند ما پس از آن که مادّۀ زمین را قبل یا بعد از گسترش آن آفریده به ارادۀ خود آهنگ /12 بنای آسمان کرد که بدان هنگام تنها دودی بود،و فرمانبرداری خود را بر آن واجب ساخت و آسمان پذیرفت.
« ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ -سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود.» الف:مفسّران پرسیدهاند:چرا حرف«ثمّ سپس»را که برای بیان پیامدی و مؤخر بودن است به کار گرفته،آیا آفرینش آسمان پس از زمین پایان یافته است؟در حالی که نظریات علمی عکس این نظر را ارائه میدهند،و پروردگار ما در سورۀ النّازعات میگوید:« أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا. رَفَعَ سَمْکَهٰا فَسَوّٰاهٰا. وَ أَغْطَشَ لَیْلَهٰا وَ أَخْرَجَ ضُحٰاهٰا. وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِکَ دَحٰاهٰا. أَخْرَجَ مِنْهٰا مٰاءَهٰا وَ مَرْعٰاهٰا (1)آیا شما به خلقت سختترید یا این آسمانی که او بنا
1) 13) -النّازعات27/ تا 31.
نهاده؟.سقفش را برافراشت و بپرداختش.شبش را تاریک کرد و روشناییش را آشکار ساخت.و پس از آن زمین را بگسترد.و از آن آب بیرون آورد و چراگاهها پدید کرد».
برخی پاسخ دادهاند:ثمّ برای پیامدی بیانی است،یعنی سپس داستان آسمان را بشنو که چنین و چنان است.
و برخی گفتهاند:خداوند نخست زمین را آفرید و دوّم آسمان را خلق کرد، ولی زمین را پس از آسمان گسترش داد،چنان که آیۀ سورۀ النازعات بر این امر دلالت دارد،و پارهای از متون اسلامی نیز بر همین امر دلالت میکند.
به نظر میرسد مراد از«آسمان»در اینجا هوا و جوّ محیط بر سیّاره است نه جرمهای موجود در آسمان...که«دودی بوده است»دارای هفت طبقه،و هر طبقه را کاری مقرر،و بنا بر این آفرینش آنها پس از آفرینش زمین صورت گرفته است و معنی گفتۀ خدای سبحان در آیۀ بعد که گوید:« وَ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفْظاً -و آسمان فرودین را به چراغهایی بیاراستیم و محفوظش داشتیم».این است که خداوند حوزۀ پیرامون محیط بر گوی زمین را به گونهای ساخت که ستارگانی را که آفریده است به صورت چراغهایی میبینیم،هم چنان که آن را حافظ چیزهایی که بویژه از نوع گازها در آن آفریده قرار داد.
ب:و پرسیدهاند:معنی«استوی»چیست؟و پاسخ دادهاند که پروردگار ما آهنگ آسمان کرد و بدان توجّه نمود.به نظر من چنین میرسد که استواء به معنی اقدام و همّت بستن و آهنگ کردن(به اضافۀ معنی إلی به سوی)و هیمنه و تسلّط است،و تمام این معانی یک جا اراده شده است ولی طبیعة با ملاحظۀ کاربرد این کلمه در مقام سبحان و منزّه پروردگاری که از هر تکاپو یا به جولان درآوردن اندیشه یا حرکتی منزّه و بر کنار است.
ج:سپس دربارۀ الدخان دود پرسیدهاند،و گفتهاند:دخان همان گازهاست،و اگر بگوییم مراد از آیه تمام چیزهایی است که در آسمان وجود دارد، پس آیه به مرحلۀ سحابی گونۀ پیش از به وجود آمدن جرمهای آسمانی اشاره میکند،
که سحابیها گرد آمدند و پس از آن به صورت ستارگان درآمدند،و هنوز هم چنان کمیّتهایی بزرگ از آنها در فضا پراکندهاند که کارشناسان مقدار آن را به همان اندازۀ کمیّتی که ستارگان از آنها آفریده شدهاند میدانند،و ستارگان هم چنان با جذب پارههایی از این سحابیها فضا را میروبند،امّا مقدار آنها به مراتب بیش از قدرت جاذبۀ ستارگان است! « فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ -پس به آن و به زمین گفت:خواه یا ناخواه بیائید.گفتند:فرمانبردار آمدیم.» و چرا آسمان و زمین به ارادۀ خداوندی که آنها را به فضل خود آفریده،و نشانههای خود را در آن دو به ودیعه نهاده،و آنها را جایگاهی برای عبادت فرشتگان گرامی و روانهای اولیاء خود قرار داده،جواب نگویند؟بلی،آسمان و زمین و دیگر کاینات با فرمانبرداری به پروردگار پاسخ میگویند،و در راه خشنودی او میکوشند و از رحمتهای او سپاس دارند و بر برکتهای او شکر گزارند،پیش و بیش از آن که از بیم خشم او و هراس از درشتیهای او به وی پاسخ گویند،و گفتهاند که نموداری رحمت خدا در آفریدگان درخشانتر و آشکارتر از نموداری سلطه و عزّت اوست،و مهربانی و رحمت او بر خشمش پیشی گرفته است.منزه است خداوند پروردگار جهانیان.
شاید آیه اشاره به این معنی میکند که پروردگار ما قانونها و روشهای خود را در آفرینش میراند چه آفریدگان بخواهند یا نخواهند،ولی جهان آفرینش با فرمانبرداری،نه بنا خواست به فرمانها خدا گردن مینهد!پس قوانین او بی اکراهی در جهان هستی اجرا میشود..ای کاش ما از رهگذر این حقیقت آگاه و هشیار شویم و احکام خدا را به دلخواه و با رغبت به کسب خشنودی خدا در مورد خود اجرا کنیم و به جان و دل پذیرا باشیم.
از خود میپرسیم:آیا آسمان و زمین شعوری داشتند که پروردگار آن دو را بدین صورت مخاطب قرار داده است؟برخی این مطلب را بشدّت نفی کرده و تمام آیاتی را که بدین گونه وحی شده به خطاب وصف حال تأویل کردهاند.مثلا دربارۀ
همین آیه میگویند:معنی آن این است که خدا فرمان متشکّل شدن و صورت پذیرفتن بدان دو داد و آن دو این فرمان را پذیرفتند و امتثال کردند.ولی پرسشی باقی میماند:پس در این صورت اختیار دیگر یعنی آمدن آن دو به اکراه و ناخواست خود چه بوده؟آیا تقسیم(به خواه یا ناخواه)دلالت بر اختلاف این دو قضیّه ندارد،در اینجا حرکتی است به دلخواه و دیگری به اکراه و ناخواست.من ندیدهام که کسی به این مناقشه پاسخی داده باشد،ولی باب تأویل نزد مفسّران گشوده است،و به نظر میرسد نزدیکتر به واقع آن باشد که آیاتی را که وجود احساس در آفریدگان از آنها برمیآید حمل بر ظاهر یا صریح همان آیات کنیم، زیرا آنچه ما را به تأویل آن آیات وا میدارد،بعید پنداشتن ماست.از آنجا که ما نمیدانیم خطاب خدا به زمین و آسمان چگونه صورت گرفته است میگوییم این خطاب ابدا صورت نپذیرفته است،امّا این اسلوب بلاغی در قرآن است.و نیز از آنجا که نمیدانیم چگونه آسمانها و زمین خدا را تسبیح میکنند،میگوییم این اهل آنهایند که خدا را تسبیح میگویند.و از آنجا که آگاهی نداریم چگونه خداوند امانت خود را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد و آنها از بردن آنها بار امانت خودداری و از آن پرهیز کردند،میگوییم هرگز...این در واقع تنها یک فرض کردن است.
دهها آیۀ قرآنی و چند برابر آنها از احادیث منقول از معصومان-علیهم السلام-ظاهر یا صریح از وجود شعور-به اندازهای-در دیگر آفریدگان حکایت دارد که هنگامی که خدا در قیامت آنها را به باز پرسی میگیرد،نمودار میشود.آیا رواست که ما تنها چون نمیدانیم این امر چگونه صورت میگیرد،آنها را به سینۀ دیوار بکوبیم(و مردود شماریم).این از کمال نادانی است که ما چیزی را که دانشمان بر جزئیات آن احاطهای نیافته انکار کنیم،و از خردمندی است که بدان ایمان یابیم و سپس با روحی مثبت به جستجوی جزئیات آن بپردازیم.
آری،ما به عنوان بشر با وسایلی که در دسترس داریم نمیتوانیم موجودات زنده و چیزها را از درون خود آنها بررسی کنیم،بلکه از خلال ظواهر و پدیدههاست
که به واقع آنها راه میبریم،و حتی در میان خودمان به عنوان بشر آیا زید میتواند که عمرو را چنان که خویشتن خود را بررسی میکند،بررسی کند؟هرگز...پس ظواهر بر آن امور باطنی دلالت میکند و اگر ما این روش را دنبال کنیم شاید به واقعیّت برسیم...پس شعور چیست؟و ظواهری که بر آن دلالت میکند کدام است.؟به نظر میرسد شعور همان دستگاه سازگار کننده میان چیز و محیطی است که آن چیز در آن قرار دارد. /12 ما این دستگاه را از برکت حواس که آنها را با اشاره از راه اعصاب به مغز میرساند،داریم،و در آنجاست که مجموعۀ دستگاههای دماغ به تحلیل اشارهها و صدور فرمانهای مناسب در هر مورد میپردازند.شک نیست که همانند این دستگاه-و گرچه تکامل نیافته-نزد دیگر جانداران،و بلکه در گیاهان وجود دارد که وضع خود را-بدین یا بدان صورت-به کمک هستههای مرکزی خود با محیط پیرامونش سازگاری میدهند.آری،ما نظیر چنین دستگاهی را در جمادات کشف نکردهایم ولی سزاوار است که پس از دانش،خود به وجود اندازهای کافی از هماهنگی و سازگاری میان تمام کاینات و موجودات دربارۀ این دستگاه از خود بپرسیم،و اگر-مثلا-نیروی جاذبه را یکی از ظواهر آن فرض کنیم،از حقیقت دور نشدهایم.
[12]
سیاق سوره هم چنان به بیان قدرت خدا که در این آفرینش عظیم جلوهگر است میپردازد و میگوید که آسمانها و زمین بدو گردن سپرده و به فرمانبرداری به سویش آمدند و او تقدیر چنان راند که شمار آسمانها به حکمت بالغه و ارادۀ بازنگشتنی او هفت آسمان باشد،و آسمانهای بزرگ بی درنگ،این فرمان را پذیرفتند،و در ظرف مدتی که پروردگار مقرر کرده و دو روز یا دو دوره بود،هفت آسمان شدند.
« فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ -پس هفت آسمان را پدید آورد.» این هفت آسمان کدام است؟آیا هفت طبقۀ پیرامون زمین ماست که آسمان محیط بر ما را تشکیل میدهد؟یا هفت مجموعه از کهکشانهاست که یک
کهکشان مانند آن که ما در آنیم و به نام«سکّة التبّان راه کاه فروش» (1)خوانده میشود و قطر آن صد میلیارد سال نوری است؟یا آنچه در کهکشانهایی که ما آنها را میشناسیم از خورشیدها و اجرامی که در آسمان اوّل واقع میشود؟و آسمانهایی دیگر که از آن خداست و کاینات عظیمی که در آنهاست و جز خدا کس از آنها آگاه نیست؟ بنا بر هر تفسیری که(از هفت آسمان)بشود،قضای خداوند در ظرف دو روز، یا بر حسب تفسیر پیشین در دو دوره که چیزی از آنها نمیدانم،صورت گرفت و اجرا شد.
« فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا -در دو روز،و در هر آسمانی کارش به آن وحی کرد.» /12 به نظر میرسد که کار(امر)هر آسمان رهبری و نظام و آنچه مربوط به شؤون تدبیر آن میشود همۀ اینها در همان آسمان برقرار است که گویی وحدتی است اداری،و شاید فرشتگان خدا که در هر آسماناند از«امر»آناند.
« وَ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ -و آسمان فرودین را به چراغهایی بیاراستیم.» این آسمان فرودین کدام است؟اگر مراد آسمان محیط بر زمین باشد زینت آن به سبب طریقۀ تموّج نور در آن است،زیرا ستارگان در بیرون از فضای محیط بدین صورت زیبا دیده نمیشوند،ولی قول معروف نزد مفسّران آن است که آسمان فرودین همان بخشی از فضای گسترده است،و بنا بر این چنین درمییابیم که تمام ستارگانی که دیده میشوند ضمن آسمان فرودین شناورند،و آسمانهایی دیگر وجود دارند که اجرام آنها مشاهده نمیشود.
« وَ حِفْظاً -و محفوظش داشتیم.» پس گازهایی که زمین را احاطه کردهاند زمین را از برخورد میلیونها شهابی
1) 14) -در فارسی علاوه بر کهکشان بدان راه شیری نیز گویند-م.
که هر روز بر آن فرود میآیند حفظ میکنند،هم چنان که خداوند با چراغهای فروزان زمین را از گزند شیطانها نیز حفظ میکند.
« ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ -این است تقدیر(و تدبیر)آن پیروزمند دانا.» بیایید به لطف صنع خدا و نکویی تدبیر و زیبایی آفرینش و نو آفرینی تقدیر او بنگریم.آیا این همه ما را به چیرگی و بزرگی قدرت او در آفرینش و تدبیر رهنمون نمیشود؟و آیا ما را دلالت بر این نمیکند که او دانایی است که چیزی از دیدگاه دانش او پنهان نیست؟چه قدرت و چه دانشی پروردگار ما راست که خورشید را که یک میلیون مرتبه از زمین ما بزرگتر است در مدار معیّت خود تسخیر کرده است بی آن که به اندازه سر مویی از مسیر خود منحرف شود؟و چه قدرت و دانشی پروردگار ما راست که در دل هر ذرّۀ بینهایت کوچک قوانین نافذ تغییر ناپذیر خود را جاری ساخته است؟! /12
فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ (13) إِذْ جٰاءَتْهُمُ اَلرُّسُلُ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ رَبُّنٰا لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً فَإِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (14) فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (15) فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِیقَهُمْ عَذٰابَ اَلْخِزْیِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَخْزیٰ وَ هُمْ لاٰ یُنْصَرُونَ (16) وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَیْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا اَلْعَمیٰ عَلَی اَلْهُدیٰ فَأَخَذَتْهُمْ صٰاعِقَةُ اَلْعَذٰابِ اَلْهُونِ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (17) وَ نَجَّیْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (18) وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اَللّٰهِ إِلَی اَلنّٰارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (19) حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (20) وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (21)
16[ریحا صرصرا]
:همان باد سرد است،از صرّ به معنی سردی،یا تندبادی با صدای سخت،و اشتقاق الصرصر از صریر صوت است و لفظ صر برای اشعار بر فزونی معنی مضاعف شده است.
19[یوزعون]
:یعنی آنان را که جلوترند نگه میدارند تا آنان که عقبترند به آنها برسند،از وزع به معنی حبس کرد و نگهداشت و باز داشت،و معنی عبارت این است که آنان را چون به حشر آیند،در آنجا بر کنار پرتگاه آتش،پیش از آن که بدان وارد شوند،نگه میدارند،و در این کار مزید خوار کردن و بیم دادن باشد.
چرا علیه ما گواهی دادید؟
سطح تبهکارییی که انسان هنگام کفر آوردن به خدای بزرگ بدان میرسد هم سطح بیم دادن و عذاب مناسب آن است،پس سرپیچی بشر،این آفریدۀ ناتوان محدود از قوانین و سنتهای خداوند که آسمانها و زمین به فرمانبرداری از آنها گردن نهادهاند،نه کاری است خرد! همچنین صاعقهای که از آن بیم داده میشود نیز خرد و کم مقدار نیست -در این صورت-صاعقهای است همانند آن که بر قوم عاد و ثمود فرود آمد.
براستی،این یکی از سنّتهایی است که خداوند در کاینات جاری ساخته و تبدیل و تغییری را در آن راه نیست(هم چنان که تقدیر آن ذات پیروزمند دانا در آفرینش آسمانها و زمین بوده است).
پیامبران پیش،و بعد از انحراف آنها نزدشان آمدند و آنها را از سرانجام شرک به خدا بیم دادند و بر حذر داشتند،امّا آنها نسبت به آن رسالت کفر ورزیدند و ادّعا کردند که اگر خدا میخواست فرشتگان را(بدین منظور)نزد آنها میفرستاد، و قوم عاد به غرور نیروی خود که هر قدرتی را در زمین مقهور کرده بود به تکبّر و بزرگ خویشتنی پرداختند،و ندیدند و درنیافتند /12 که خداوندی که آنها را آفریده است از ایشان بسی نیرومندتر است،و بدین گونه(به فریفتگی به نیروی خود)منکر آیات خدا شدند...
پس خداوند تند بادی تازان،غرّان و خروشان،در روزهایی بد و شوم بر آنان
فرستاد و آنان را به عذاب خواری و پستی در زندگی دنیا گرفتار ساخت و این پیش از عذابی خوار کنندهتر در آخرت بود.
امّا قوم ثمود را خداوند هنگامی که ناقۀ بینایی بخش را برای آنها فرستاد هدایت کرد،امّا آنها کوردلی را بر هدایت و بینادلی ترجیح دادند،و جزای آنها صاعقهای بود که در«عذاب خوار کننده»نمودار شد...این همه به سبب جرمها و زشتکاریهایی بود که کرده بودند.
(این صاعقهها تصادفی نبود،بلکه تنفیذ و اجرای سنّت و قانون جاری الهی،بود)و سادهترین دلیل بر این امر این که خداوند کسانی را که ایمان آورده و پرهیزگاری کرده و آن نافرمانیها را مرتکب نشده بودند،نجات داد.
[13]
بیگمان این عذاب الهی که بر قوم عاد و ثمود نازل شد و آنها را بکلّی از میان برد ممکن است که بر هر قوم کافری نازل شود،زیرا به طور تصادفی بر آن امّتها نازل نشده و نزول آن ضمن سنّت و قانونی الهی بوده است و همچنین است هر چیزی که مردم آن را تصادفی میشمارند.لغزیدن آدمی در راه،یا انتشار میکربی در بدن یکی از افراد بدون ابتلای رفیق او،و حوادث رانندگی و زلزلهها و آتشفشانها و سیلها و جنگها و این قبیل امور،به نظر انسان تنها تصادفی میآید،در حالی که در سرتاسر این جهان هستی چیزی بیسبب نیست.بلی، حوادثی هست که ما سببها و قوانین آنها را میدانیم،و حوادثی دیگر هست که نمیدانیم و آنها را به تصادف منسوب میکنیم.
ما به عنوان افرادی مؤمن معتقدیم که هر رویدادی،بزرگ یا کوچک، ضمن سنّت و قانونی الهی جریان مییابد،و از این رو اعتقاد داریم که صدقه دادن بلا را دور میکند،و دعا قضایی را که کاملا استوار شده باشد رد میکند و میگرداند، /12 و صلۀ رحم به عمر میافزاید،و احسان،بلا را از میان میبرد،هم چنان معتقدیم کسی که مرتکب اعمال بد شود بدین حوادث که آنها را تصادف مینامیم و
تصادفی نیست دچار میشود،و پروردگار ما گفته است:« وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً (1)و هر چیز را بیافرید و آن را باندازه مقدّر کرد».
از این رو پروردگار به ما خبر میدهد که سرپیچی اعراب،آن روز که پیامبر(ص)آنان را به قرآن فراخواند-اگر صورت مییافت-با سرپیچی عاد و ثمود تفاوتی نمیداشت،و سرانجامشان یکی بود،زیرا سنّت الهی یکی است.
« فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ -پس اگر اعراض کردند،بگو:شما را از صاعقهای همانند صاعقهای که بر عاد و ثمود فرود آمد میترسانم.» عرب به سه دسته تقسیم میشود:عرب عرباء(عرب یمن)و عرب مستعربه عرب شده(عرب از نسل اسماعیل(ع))و عرب بائده از بین رفته(مانند قوم عاد و ثمود).
پرسش این که:آیا عاد و ثمود به تصادف از میان رفتند یا بر اثر سببها و موجباتی که اگر آن سببها و موجبات تجدید شود(آن سنّت)نیز تجدید میشود؟ بلی،بر اثر سببها و موجباتی از میان رفتند.
[14]
تمام این سببها و موجبات را کفر گرد میآورد،و در آیۀ کریم بعد توضیح آن میآید:
« إِذْ جٰاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ -آن گاه که رسولان پیش و بعد از آنها نزدشان آمدند.» رسولان هدایت از هر سو به آنان میپیوستند و از هر راهی به آنان میرسیدند و بر آن بودند که با هر سخن رسا و با هر روش درست آنان را رهنمایی کنند،این رسولان«از پیش»یعنی قبل از انحراف،به آنان میگفتند:منحرف نشوید،و«پس از آن»یعنی پس از انحراف،به آنان میگفتند:چرا منحرف شدید؟انحراف را رها کنید و باز گردید!
1) 15) -الفرقان2/.
آن رسولان نزد آنها آمدند و آنان را بدین حقیقت مهم که جوهر و چکیدۀ رسالتهای تمام پیامبران است فراخواندند:
« أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ -که جز خدای یکتا را مپرستید.» امّا آنها میپنداشتند که باید فرشتهای به رسولی فرستاده شود،و اگر پیامبر آنان یکی از خود آنها باشد،غذا بخورد و در بازارها راه برود و مالک اندوختههای زمین نباشد،رسالتش درست نیست...
« قٰالُوا لَوْ شٰاءَ رَبُّنٰا لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً فَإِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ -گفتند:
اگر پروردگار ما میخواست فرشتگان را از آسمان نازل میکرد.و ما به آنچه شما بدان مبعوث شدهاید ایمان نمیآوریم(و کفر میورزیم).» پس با تکیه به روش مادّی محض برای شناخت حقیقت،نسبت بدان رسالت کفر ورزیدند،و پیش از آن که به مورد رسالت آن پیامبران بیندیشند و بنگرند،تنها به صرف این که فرستاده فرشتهای نیست،منکر آن شدند.
[15]
سرانجام کفر این پیشینیان عرب چه بود؟ « فَأَمّٰا عٰادٌ -امّا قوم عاد.» آن تمدن نیرومند که در سلطۀ جوانی و کمال نیرومندی خود نابود شد.
« فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ -به ناحق در روی زمین گردنکشی و بزرگ خویشتنی کردند.» استکبار کردند،یعنی خود را بزرگ میپنداشتند و به مردم ستم مینمودند و تنها به صرف این که اندازه توانمندی به آنها داده شده بود حقوق مردم را غصب میکردند و میربودند.
« وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً -و گفتند:چه کسی از ما نیرومندتر است؟» امّا کسی که نمیتواند خود را از قدرت عوامل عادّی و معمولی طبیعت، همچون امر عادّی باد /12 و آتشفشان حفظ و نگهداری کند،چگونه به خود اجازه میدهد که بر خداوندی که پروردگار باد و آتشفشان است برتری جوید؟!چگونه میتواند بر نظامی که تمام جزء به جزء هستی او را،-چه بخواهد و چه نخواهد-
میگرداند بزرگی بفروشد؟! « أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً -آیا نمیدیدند که خدایی که آنها را آفریده است از آنها نیرومندتر است؟» آیا این حقیقت روشن را نمیشناختند؟چرا،ولی با وجود فراوانی نشانههای دال بر آن،به انکار آن برخاستند.
« وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ -و آیات ما را انکار میکردند.» این انکار نتیجۀ استکبار و بزرگ خویشتنی بود،زیرا بزرگ خویشتنی پردهای ستبر میان انسان و حقیقت میکشد.
[16]
امّا این انکار و آن استکبار و بزرگ خویشتنی سبب فرستادن عذابی خوار کننده بر آنها شد که به صورت تند بادی غرّان و خروشان نمودار گشت.
« فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً -پس بادی سخت و غرّان بر آنها فرستادیم.» و این معادلهای است که حکمروا در آفرینش،کسی که به دلخواه و رغبت به رسول رحمت و بیم دادنهای او توجّه نکند و پاسخ ندهد،بناخواه به فرستادگان عذاب و تند باد پاسخ میدهد.
« فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ -در روزهایی شوم.» که ذرّهای سعادت و نیکبختی در آن روزها نبود، « لِنُذِیقَهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَخْزیٰ وَ هُمْ لاٰ یُنْصَرُونَ -تا در زندگی دنیا عذاب خواری را به آنها بچشانیم.و عذاب آخرت خوار کنندهتر است و کسی به یاریشان برنخیزد.» /12 از این رو عذاب دنیا خوار کنندۀ و توهین بود که آنها بزرگ خویشتنی میکردند و جبّاری میورزیدند،امّا عذاب آخرت از آن خوار کنندهتر و دردش پایندهتر است.
شدّت عذاب خدا در دنیا و هول واقع شدن آن بر کافران،ما را به دو امر رهنمون میشود:نخست:هول عذاب خدا در آخرت و کمال شدّت آن به درجهای
است که تصوّرش برای ما امکان ندارد.دوم:قاطعیّت سنّتهای خدا و این که چگونه کافران را به بدترین نوع نابودی از میان برد.آری،آسمان و زمین به دلخواه و پیش از آن که به اکراه وادار شوند به پروردگار خود سرسپردند،آیا ما نباید پیش از آن که تندبادی غرّان و تیره و تار ما را از میان ببرد به دلخواه خود به پروردگارمان سر بسپاریم؟! [17]
« وَ أَمّٰا ثَمُودُ -امّا قوم ثمود.» خداوند پیامبران را برای آنها فرستاد و ره توشۀ آیات روشنگر را به آنها داد و با هدایت بر آنها منّت نهاد.
« فَهَدَیْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمیٰ عَلَی الْهُدیٰ -هدایتشان کردیم.و آنها کوری را از هدایت بیشتر دوست میداشتند.» خدا صالح را نزدشان فرستاد و آنان بدو ایمان آوردند،اما پس از آن از راه هدایت منحرف شدند.آری،راه روشن در برابر آنها بود،و حقیقت همچون خورشید نیمروز در آسمان میتافت،ولی آنان دیدگان خود را فرو بستند،و گفتند:ما نمیبینیم.پس سرنوشت کفر پس از ایمانشان چه بود؟ « فَأَخَذَتْهُمْ صٰاعِقَةُ الْعَذٰابِ الْهُونِ -پس صاعقۀ عذاب خوار کنندۀ آنها را فرا گرفت.» صاعقۀ عذاب سرشار از خواری و اهانت بر آنان فرود آمد-چنان که بر قوم عاد نیز فرود آمده بود-و سبب آن روشن است:
« بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -به خاطر اعمالی که میکردند.» /12 نه به سبب کاستی در آمرزش خدا،زیرا آمرزش خدا از گناهان آنها بسی بزرگتر است،و نه به سبب تنگنایی در رحمت او،زیرا رحمت او همه چیز را فرا گرفته،بلکه برای آن که با بدیهایی که مرتکب میشدند خود را از پروردگار رئوف مهربان دور کردند.
از این آیه در مییابیم که کفر قوم ثمود با کفر قوم عاد تفاوت داشته،قوم عاد مستقیما نسبت به همه چیز کفر ورزیدند،امّا قوم ثمود به رسول و رسالت ایمان
آوردند ولی کارهایی کردند که جنبۀ کفر آمیز داشت،از پی کردن ناقه و مخالفت با فرمانهای رسول در آن مورد،پس اعمالی که میکردند خطا بود.
و از این رو است که خدای سبحان میگوید:« فَهَدَیْنٰاهُمْ -آنها را هدایت کردیم»یعنی از نظر فکری و نظری هدایت شدند« فَاسْتَحَبُّوا الْعَمیٰ -اما کوری را بیشتر دوست داشتند»یعنی از لحاظ عمل و رفتار منحرف شدند،و این امر به کوری تعبیر شده،همچون کسی که خداوند بدو بینایی داده اما او از آن بهرهای نمیجوید و در گودال میافتد.
از اینجا میفهمیم که عذاب خدا پشت کسی را که با سنتهای او در آفرینش که احکام شریعت آنها را روشن ساخته مخالفت کند،میشکند،خواه به آنها ایمان آورد و سپس مخالفت کند یا مستقیما بدانها کفر ورزد.پس کسی که سر خود را به صخرهای بکوبد سرش میشکافد،خواه بدین حقیقت ایمان آورده یا نسبت بدان کافر باشد.
در این نکته هشدار و پرهیز دادنی است برای امّت محمد(ص)که مخالفت آنها خواه نظری یا عملی نسبت به رسالت او مصیبتها برای آنان به بار میآورد.
[18]
در میان آن منحرفان-کافران در عمل-مجموعهای از مؤمنان راستین نیز وجود داشتند که پروردگار آنان را نجات داد،و سبب نجاتشان همان تقوای آنان و پرهیزشان از جرم و فحشایی بود که دیگران مرتکب میشدند.
« وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ -و ما کسانی را که ایمان آورده بودند و پرهیزگار بودند نجات دادیم.» راویان در تفسیر این آیه داستانی سود بخش را یاد میکنند،چنان که ابن اسحاق و ابن /12 المنذر و بیهقی در الدلائلی و ابن عساکر آوردهاند و گویند:عتبة بن ربیعة که بردبارترین مردم قریش بود روزی در حالی که در باشگاه قریش نشسته،و پیامبر خدا(ص)تنها در مسجد نشسته بود گفت:ای گروه قریش نمیخواهید برخیزم و نزد این(شخص)بروم و با او سخن گویم و پیشنهادی بدو بکنم،شاید بخشی از آن را بپذیرد و دست از ما بدارد؟گفتند:چرا،ای ابا ولید.آن گاه عتبة
برخاست تا آمد و نزد پیامبر خدا(ص)نشست.حدیث آنچه را عتبه به حضرتش گفت و مال و ملک و دیگر چیزهایی را که به او پیشنهاد کرد یادآور شده است،تا آن که عتبه سخن خود را تمام کرد.آن گاه پیامبر خدا(ص)بدو گفت:ای ابا ولید آیا سخنت را تمام کردی؟گفت:آری،گفت:اکنون از من بشنو.گفت:بگو:
پس پیامبر خدا(ص)گفت:« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ. حم. تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ. کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ... -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.حا،میم.کتابی است که از جانب آن بخشایندۀ مهربان نازل شده است.کتابی است که آیههایش به وضوح بیان شده،قرآنی است به زبان عربی برای مردمی که میدانند...»هنگامی که عتبه این کلمات را میشنید گوش بدانها فرار داده بود،و هر دو دست خود را پشت سر نهاده و بدانها تکیه کرده بود و از پیامبر سخن مینیوشید،تا پیامبر خدا(ص)به جایگاه سجده در این سوره رسید و سجده گزارد.آن گاه گفت:ای ابا ولید آیا شنیدی؟گفت:شنیدم،گفت:
اینک تو و آنچه شنیدی!پس عتبه برخاست و نزد یاران خود آمد.آنان به یکدیگر گفتند:سوگند به اللّٰه که ابو الولید به گونهای جز بدانسان که میرفت بازگشته است.چون با ایشان نشست بدو گفتند:ای ابا ولید!چه داری و بر تو چه گذشت؟گفت:به اللّٰه سوگند گفتاری شنیدم که هرگز چنان نشنیدهام،به خدا،نه شعر است،نه سحر است و نه کهانت و پیشگویی،به خدا باید همان گفتاری باشد که خبرش را شنیدهام. (1)
[19]
امّا عذاب آخرت بزرگتر و دردناکتر،و سختتر و پایندهتر است،و عذابی که کافران در دنیا دیدهاند،مطلقا به قدر ذرّهای با عذاب آخرت قابل قیاس نیست،زیرا عذاب آخرت دو عنصر شدّت و پایندگی را همراه دارد،« وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ (2)هر آینه عذاب آخرت سختتر و پایدارتر است».
کسی که در بیمارستانها و طبیعة آنجا که حالات دشوار وجود دارد گردشی کرده یا میدانهای جنگ را دیده و مناظر هراس آور را مشاهده کرده،سپس مناطقی را دیده باشد که بر اثر انفجار آتشفشانی به زیر گرفته شدهاند /12 و مواد مذابّ شوم آن بر روستاهای پیرامون آن جاری شده و آنها را ذوب کرده یا سیلهای بنیان کنی که درختان را در مسیر خود برکنده و روستاها را ویران کرده..گویم چنین کسی -پارهای-از معنی عذاب دنیا و رنجباری و زشتی مناظر آن را درک کرده است.
ولی تمام این انواع عذاب و تمام این مصیبتها و رنجها در مقام مقایسه با عذاب آخرت و هراسناکی و دوام آنچه در آنجا میگذرد،چیزی سبک و اندک محسوب میشود.
بلی،عذاب دنیا ما را به وجود عذاب آخرت و گوشهای از حقیقت آن رهنمایی میکند.
گرمای سوزان و دردهای ناشی از آن که عارض بر پیکر میشود و آن را به صورت پارچهای پوسیده درمیآورد!جز تفی از آتش دوزخ نیست.
این آتشی که آهن را آب میکند،گونهای است از آتش دوزخ که هفتاد مرتبه کاهش یافته.
شاید حتّی گرمایی که انفجار بمب هولناک اتمی به وجود میآورد که در مدتی کمتر از یک ثانیه صخرهها را به دود تبدیل میکند جز شراری از آتش دوزخ نباشد،آتشی که از هر چه در دنیا تصوّر کنیم گرمتر و سوزانتر است...و حتی گرمای موجود در مرکز خورشید که در منتهای شدّت است با آتش دوزخ قابل مقایسه نیست.آیا در نصوص نمیخوانیم که خورشید در دوزخ میافتد و از گرمای آن بانگ و فریاد برمیآورد؟! آیا استخوانهای نرم،و بدنهای آسوده و پوستهای نازک و اعصاب حسّاس تحمّل چنان عذاب هراسناکی را دارد که ساکنانش به شعلهای افروخته تبدیل میشوند؟! آری،آن عذاب با کافران چنین میکند،پس آنها در آن نه میمیرند و نه
زنده میمانند.خدای تعالی میگوید:« إِنَّهُ مَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ (1)هر آینه هر کس که گنهکار نزد پروردگارش بیاید، جهنّم جایگاه اوست که در آنجا نه میمیرد و نه زندگی میکند».و همچنین بیهوش هم نمیشود،بدان گونه که کسی که زیر شکنجه یا دردهایی در دنیا قرار میگیرد، از هوش میرود،و نیز به آنان مرخّصی نمیدهند /12 که در محدودۀ آن از دشواری بلا وارهند،و عملهای جرّاحی نیز بر روی آنها صورت نمیگیرد تا از بیماریهای عذاب دهنده شفا یابند،و داروهای آرامبخش و مسکّن نیز به آنان نمیدهند که نفوسشان آرام گیرد و از فریاد و فغان دست بکشند.
« وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اللّٰهِ إِلَی النّٰارِ -و روزی که دشمنان خدا را نزد آتش گرد آورند.» آن وقت است که عذاب بزرگتر را درمییابند.
« فَهُمْ یُوزَعُونَ -آنها را نگاهدارند(و تقسیم کنند و به صف برانند).» پس تقسیم میشوند و هر یک به زندان مخصوص به خود میافتد.
[20]
تمام این عذاب سخت خوار کننده در انتظار کسانی است که با پروردگار خود به دشمنی برخاستند،و از پیامبران او پیروی نکردند،و با فرمانهای او و پیامبرانش مخالفت ورزیدند،و از حدود او تجاوز کردند،در حالی که تمام کاینات از پروردگار خود اطاعت کردند و به پیروی از سنّتهای او که مقدّر کرده بود پرداختند.
حتی اعضای کالبد انسان از سنتهای پروردگار او پیروی میکنند،جز این که خداوند چند روزی در دنیا آن اندامها را مسخّر انسان کرده تا ببیند آدمی با آنها چه کاری میکند،و در روز قیامت،آن گاه این آزادی محدود را از انسان سلب میکند،اعضای کالبد او بر او میشورند و بر لب پرتگاه جهنّم شاهدانی بر ضدّ او میشوند.
1) 18) -طه74/.
« حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -چون به کنار آتش آیند،گوش و چشمها و پوستهاشان به اعمالی که مرتکب شدهاند بر ضدّشان شهادت دهند.» گناهانی هست که به وسیلۀ گوشها صورت میگیرد،مانند شنیدن غیبت و آواز(حرام)،و پارهای با چشم،مانند نگریستن به چیزهای حرام شده،و خواندن کتابهای گمراه کنند،و پارهای از طریق پوست ارتکاب میشود،چون زنا،و این اندامها روز قیامت بر ضد انسان گواهی خواهند داد.
[21]
چه حادثۀ ناگهانی هولناک و چه شاهد صادقی! /12 « وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا -به پوستهای خود گویند:چرا علیه ما شهادت دادید؟» چگونه علیه ما شهادت دادید؟!چگونه،در حالی که ما در سراسر زندگی خود شما را حمل کردیم؟!چگونه،در حالی که ما به خاطر شما لباسهای نرم پوشیدیم؟!چگونه،در حالی که ما شما را از سرمای سخت حمایت کردیم؟! چگونه،در حالی که ما شما را از گرمای سوزان حفاظت کردیم؟! « قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ -گویند:آن خدایی که هر چیزی را به سخن میآورد ما را به سخن آورده است.» از این مقطع در این آیه روشن میشود که هر چیزی-چنان که گفتیم (1)- شعوری دارد،و اگر خدا بخواهد بدان قدرت سخن گفتن به زبان انسان میدهد تا آدمی بفهمد،و گر نه بی سخن گفتن هم دارای شعور است.
« وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و اوست که شما را نخستین بار بیافرید و به او بازگشت مییابید.»
1) 19) -رک:تفسیر آیه 11 همین سوره.
وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُکُمْ وَ لاٰ جُلُودُکُمْ وَ لٰکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَعْلَمُ کَثِیراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ (22) وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ اَلَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدٰاکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (23) فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ اَلْمُعْتَبِینَ (24) وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ (25) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا اَلْقُرْآنِ وَ اِلْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ (26) فَلَنُذِیقَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَذٰاباً شَدِیداً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ (27) ذٰلِکَ جَزٰاءُ أَعْدٰاءِ اَللّٰهِ اَلنّٰارُ لَهُمْ فِیهٰا دٰارُ اَلْخُلْدِ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (28) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنٰا أَرِنَا اَلَّذَیْنِ أَضَلاّٰنٰا مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ نَجْعَلْهُمٰا تَحْتَ أَقْدٰامِنٰا لِیَکُونٰا مِنَ اَلْأَسْفَلِینَ (29)
23[أرداکم]
:شما را هلاک کرد.
24[یستعتبوا]
:العتبی خشنودی خدا را میطلبند، و إعتاب خشنود کردن و ارضاء است،و اصل إعتاب در زبان عربی درست کردن و تعمیر پوست با تجدید دبّاغی آن است.سپس این کلمه برای دلجویی از یکدیگر و طلب خشنودی که بازگشت به وضع معتاد و مألوف بین دوستان است،استعاره شده.
برترین انگیزۀ انسان برای پرهیزگاری این احساس اوست که خداوند او را میبیند و سخنش را میشنود،و این که خدا از رگ گردن بدو نزدیکتر است،سپس دیدار او به حقیقت ایمان،و حضور در مقام قرب او،و جایگاه راستین نزد اوست،و در نتیجه لمس کردن شهود و شهادت او بر هر چیز و این که هر جنبش و حرکتی به حول او و هر نیرویی به نیروی اوست،و به زندگی اوست که هر چیزی زنده است.
آغاز این درس این بینش را به ما یادآور شده است،و حالت ردّی که آن زیان دیدگان به خود گرفتند به سبب بدگمانی آنها نسبت به پروردگارشان بود که او را چنان که در شأن اوست بر نسنجیدند و او را چنان که میبایست و میشایست نشناختند،در حالی که او نگاهی زیر چشمی و آنچه را در سینهها نهان است میداند،و نسبت به هر کس که توبه کند و ایمان آورد و هدایت شود بسیار آمرزنده است.
و اکنون صبر و شکیبایی دیگر به آنها آسایشی نمیبخشد و کشیدن مجازات نیز رهایشان نمیسازد بلکه جاودانه در آتشاند.و بر اثر همین گمان خداوند همدمانی بد از شیطانها برای آنها مقدّر کرد که از حال و آینده /12 کارهای بد آنها را در نظرشان میآرایند چندان که هرگز هدایت نشوند.
این سرنوشت برای آن بود که آنها چنگ زدن به ریسمان استوار خدا را ترک کردند و به یکدیگر گفتند:به این قرآن گوش ندهید و سخنان بیهوده(و صداهای
ناهنجار آزار دهنده)در میانش افکنید تا دیگران بانگ قرآن را نشنوند و به رسالت نگرایند.
(و هنگامی که دل از یاد خدا تهی شود شیطان بدان هجوم میآورد)،و این چنین خداوند به کافران عذابی سخت را میچشاند،(و آنجا که بد کاریها به صورت گونه گون عذاب نمودار میشود)آنها را به جزای بدترین کاری که کردهاند میرساند،و از آنجا که به دشمنی با پروردگار خود برخاستهاند جز ایشان این است که جاودانه به آتش درآیند،زیرا(پس از آن که خود یقین یافتند)آیات خدا را به انکار گرفتند.
در دنیا آنها را میبینی که از همدمان بد خود از جنّ و انس فرمان میبرند، در حالی که در آخرت به دنبال همان همدمان میگردند که(به سبب شدت خشم و بیزاری خود از آنها)آنها را زیر پا نهند تا از ایشان در دوزخ فروتر روند.
[22]
کافران-هنگام سرپیچی و نافرمانی خود-از شهادت گوش و چشمان و پوستهایشان علیه خود نمیترسیدند،بلکه حتّی نمیپنداشتند که این اندامها علیه آنان گواهی دهند،زیرا چگونه این چشم که فرمانهای آنان را میپذیرد و این گوش و پوستهایی که از آنها مراقبت کرده و آنها را خوب نگاهداشتهاند،بر ضد آنان گواهی دهند؟ آری،این اندامها در آخرت هرگز فرمانهای آنان را نمیپذیرند و علیه آنان گواهی به حق خواهند داد.
وانگهی حتی اگر در دنیا هم از گواهی دادن اندامهایشان بر ضد خود آگاه بودند،نمیتوانستند از نظارت آنها بر خود رهایی یابند،زیرا انسان میتواند کارهای خود را پنهان سازد و اقدامات خود را از پدر و مادرش بپوشاند،ولی چگونه میتواند آنها را از چشم و دست و پوست خود نیز پوشیده دارد؟ /12 از اینجاست که چون گواهان خدا علیه انسان اندامهای او هستند،پس باید
از موقعیّت خود بهراسد و خویشتن را نگهدارد.
« وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُکُمْ وَ لاٰ جُلُودُکُمْ -از این که گوش و چشمها و پوستهایتان به زیان شما شهادت دهند چیزی را(از آنها)نهان نمیداشتید.» به نظر میرسد معنایش این است که:شما پنهان نداشتید و قادر هم نبودید که پنهان دارید.
از باب جدل فرض کنیم و گیریم که:چشمها و گوشها و پوستها به هنگام حساب به زیان آدمی گواهی ندهند،آیا به عقل میآید که خداوند خود شاهد نبوده باشد؟! هرگز...علم خدا بر بشر احاطه دارد و بر تمام اسرار نهان او که هیچ کس را جز خدای سبحان راهی به شناختن آنها نیست،آگاه است.
براستی،خدا شنوای بینا،و آگاه داناست...و باید این را احساس کنیم و بدانیم که او نفسهای ما را نیز میشمارد و از آنچه بر دلهایمان میگذرد آگاهی دارد،و بیگمان هر کار بد بزرگ و کوچکی که مرتکب میشویم ثبت و نوشته میشود...آن پاکدل راستین،یوسف بن یعقوب-علیهما السلام-از آنجا از افتادن به دام کاری ناشایست نجات یافت که مراقبت خدا را بر خویشتن احساس کرد،و به یقین دانست که خدای عزّ و جلّ از رگ گردن بدو نزدیکتر است.از ابی عبد اللّٰه(ع)نقل است که گفت:
«چون وی(زلیخا)به او(یوسف)و او به وی پرداخت،زلیخا گفت:
هم چنان که هستی بمان،(یوسف)گفت:برای چه؟گفت:تا پرده بر روی این بت افکنم که ما را نبیند،در این هنگام(یوسف)خدا را به یاد آورد و دانست که بیگمان خدا او را میبیند،از این رو از آن زن بگریخت». (1)
سزاست که شهادت خدا را به یادآوریم تا به مراقبتی خودبخودی بر
1) 20) -بحار الانوار،ج 12،ص 300.
نفسهایمان نایل آییم که منحرف نشوند.
امّا کافران از این حقیقت به دورند،آنها به پروردگار خود بدگمانند، /12 مثلا میپندارند که خداوند تنها ظاهر گفتارها و کردارهایشان را میداند و گمان میکنند میتوانند کارهای بد و گفتههای ناشایست خود را در برابر پروردگار خویش توجیه کنند،بدین سان که یکی از آنها بگوید:من مجبور بودم،یا در انجام این کار بد ناگزیر بودم،یا آن را ناآگاهانه و بیارادۀ خود کردم.
گناهکاران بیش از ارتکاب کارهای بدشان نزد خود چنین بهانه میآورند و توجیه میکنند.
و بهانههایی میتراشند که میپندارند آن بهانهها ایشان را از بازخواست و مجازات میرهاند،و اگر میدانستند که آن سنجندۀ بینا آگاه است و نگاهی زیرچشمی از او پنهان نیست،بیگمان خود را بازمیداشتند.
تا وقتی که انسان بداند توجیه عملش در پیش مردم درست و به حق نیست زیرا خدا از حقیقت آن آگاهی دارد،امید صلاح او میرود،زیرا در دل او هنوز فاصلهای(که تمیز)حق از باطل است وجود دارد،امّا اگر بدانجا برسد که سطح حق و باطل در دل او به هم بیامیزد،و بپندارد همان بهانه و توجیهی که برای مردم میتراشد پروردگارش را نیز میفریبد،دستخوش هوی شده،و دیگر امیدی به نجات او نمیرود.
نظیر این دسته بسیارند،آنها را روز قیامت نزد پروردگارشان میآورند،و برای حساب برپا میدارند،آن گاه شروع به طرح بهانههای خود میکنند که در دنیا بدانها متشبّث میشدند،یکی گوید:من به اکراه و ناخواست وادار شدم،و دیگری گوید:من مستضعف و زبون نگهداشته شده بودم،و سوّمی گوید:قصد و ارادهای جز خیر نداشتم،و همچنین...و پارهای از مردم تمام کارهای بد خود را منکر میشوند و بر این انکار خود سوگند میخورند،پروردگار میگوید:« وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ. ثُمَّ لَمْ
تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ
(1) و روزی همه را گرد آوریم،سپس به آنها که شرک آوردهاند بگوییم:آن کسان که میپنداشتید که شریکان خدایند اکنون کجایند؟عذری که میآورند جز این نیست که میگویند:
سوگند به خدا پروردگار ما که ما مشرک نبودهایم»،و پارهای از بهانهتراشان گویند:« إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا فَأُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً (2)کسانی هستند که فرشتگان جانشان را میستانند در حالی که بر خویش ستم کرده بودند.از آنها میپرسند:در چه کاری بودید؟گویند:ما در روی زمین مردمی بودیم زبون گشته.فرشتگان گویند:
آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟مکان اینان جهنّم است و سرانجامشان بد».
« وَ لٰکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَعْلَمُ کَثِیراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ -بلکه میپنداشتید که خدا بر بسیاری از کارهایی که میکنید آگاه نیست.» شاید مرادشان این است که خداوند رازها و امور پنهانی را نمیداند،و تنها ظاهر اعمال را میبیند.و مفسّران آوردهاند که گروهی از کافران نزدیک کعبه گرد آمدند،یکی از آنها گفت:آیا میپندارید که خدا سخن ما را میشنود؟دیگری گفت:بلی،در صورتی که صدای خود را بلند کنید،و سوّمی گفت:کسی که صدای بلند را بشنود صدای آهسته و در گوشی را نیز میشنود،و این آیه نازل شد.
این آیه احتمال تفسیری دیگر دارد و آن عدم اهتمام و بی توجّهی آن گروه به شهادت خدا بر خویشتن است،پس کسی که به چیزی توجّه نکند و در بند آن نباشد مانند کسی است که بدان ایمان نیاورده باشد.
[23]
ولی این پندارها مصیبتها بر آنان باراند و آنها را به پستترین ژرفای
دوزخ فرو افکند.
« وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدٰاکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ -و این بود گمانی که به پروردگارتان داشتید.هلاکتان کرد و در شمار زیانکاران درآمدید.» شخصیّت انسان بر حسب گمانی که نسبت به پروردگار خود دارد،شکل میپذیرد،پس کسی که به پروردگارش خوش گمان است نیّتش خوب و رفتارش پاکیزه و کردارش درست میشود،و آن که به پروردگارش بدگمان است نیّتش بد و رفتارش پلید و کردارش تباه میشود.
و این چنین میسزد که بنده تا میتواند نسبت به پروردگار خود خوش گمان باشد.از امام صادق-علیه السلام-مروی است که گفت:پیامبر خدا(ص) گفت:
«آخرین بندهای که فرمان میرسد به دوزخش برند،چون این فرمان رسد به عقب بنگرد،خدای با جبروت جلّ جلاله گوید:او را بازآورید،چون بازش آورند بدو گوید:چرا به من نگریستی؟گوید:پروردگارا،بر تو گمانی چنین نمیبردم، خدا گوید:بر من چه گمان میبردی؟گوید:بر تو گمان میبردم که خطای مرا ببخشی و مرا در بهشت خود جای دهی! /12 (حدیث)گوید:خدای با جبروت گوید:
ای فرشتگان من!سوگند به عزّت و شکوه و نعمتها و بلندی و فراتری مقامم که این بندۀ من هرگز ساعتی گمانی نیک بر من نبرده بود،و اگر ساعتی گمان نیک بر من برده بود او را از آتش نمیترساندم،اکنون دروغش را بر او روا دارید و به بهشتش درآرید».سپس(امام)گوید:پیامبر خدا(ص)گفت:
«هیچ بندهای نیست که نسبت به خدای عزّ و جلّ گمان نیک برد مگر آن که بر همان گمان خود بپاید(و پاداش یابد)». (1)
[24]
« فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ -پس اگر شکیبایی ورزند،
1) 23) -نور الثقلین،ج 4،ص 543.
جایگاهشان در آتش است.» در واقع شکیبایی آنها در آخرت با صبرشان در دنیا تفاوت دارد،صبر آنها در دنیا صبر بر طاعتها و خودداری از نافرمانیها بوده که گشایش و پاداش نیک را به دنبال داشته است،ولی در آخرت اگر هم بتوانند شکیبایی کنند،به هر حال جایگاهشان تا ابد در آتش است.
« وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ -و اگر هم طالب عفو و خشنودی(خدا)شوند،کسی آنها را عفو نکند و از آنها خشنود نشود.» اگر به درگاه خدا توبه هم بکنند،توبۀ آنها پذیرفته نشود،بر عکس دنیا که فرصت توبه برای آنها فراوان است.
[25]
عوامل انحراف بسیار است،و نسبت به انسانی تا انسانی دیگر تفاوت دارد،و در زندگی یک فرد نیز از مرحلهای به مرحلهای دیگر مختلف است.
در مرحلۀ کودکی انسان به یک عامل دلبسته است و آن بازی و بازیچه است،امّا در مرحلۀ جوانی،دوستان بد از تأثیرگذارترین عوامل انحراف بر نفسند،در حالی که در مرحلۀ مردانگی بشر رفته رفته به تأثیر پذیری از عوامل مال و فرزندان و فخر فروشی کشانده میشود.
و اینجا قرآن به دوستان بد اشاره میکند که کسی را که از هدایت پروردگارش دور شده احاطه کردهاند /12 و کار بدش را در نظرش میآرایند،چندان که هیچ راهی برای هدایت یافتن نمییابد.
بیگمان گمراهی-همچون راهیابی-از اختیار انسان بر خویشتن خویش آغاز میشود،ولی پس از آن به تقریب از حدود تسلّط انسان بیرون میرود،بدانگاه که عوامل انحراف و زنجیرهای گمراهی از هر سو او را دربر گرفته،چندان که از رهایی از قید آنها ناتوان شده است.در آن زمان او را بینی که دلش بر اثر استمرار ارتکاب گناهان فاحش سخت شده،و محیط اجتماعی او از وجود نیکوکارانی که بدو اندرز میدادند تهی گشته،و فقط همدمان بد او را در بر گرفتهاند و مانند کرم ابریشمی شده که در پیلهای که خود برای خویش تنیده است خفه میشود.
و همدمان بد دوگونهاند:
گونهای پیدا،که همان دوست بدی است که با انسان همنشینی و همراهی میکند،و هنگامی که آدمی منحرف میشود خود را در میان گروهی از منحرفان همگون خود مییابد،که کبوتر با کبوتر و باز با باز به پرواز درآید.
گونهای ناپیدا،که همان شیطان است که بدیها را به دیدۀ انسان میآراید.
« وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ -و برایشان همدمانی مقدّر کردیم.» گفتهاند:اصل کلمۀ«القیض»به معنی پوستۀ محیط بر تخم مرغ است،و مراد از«قیّض»تسلّط کامل و احاطۀ تمام است،ولی به نظر من میرسد که معنی «قیّض»انتخاب چیز مناسب است،زیرا حجم پوست تخم مرغ با خود تخم مرغ مناسب است،همچنین گزینش همدم متناسب برای شخص صورت میپذیرد.
« فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ -و آنان وضع حال آنها را در نظرشان آراستند.» یعنی اعمال تباهی را که فرا روی خود داشتند ولی هنوز مرتکب آنها نشده بودند.
« وَ مٰا خَلْفَهُمْ -و آنچه را پشت سر داشتند.» /12 یعنی کارهایی که کرده بودند.و گفتهاند مراد از ما بین ایدیهم آنچه فرا روی خود داشتند،دنیاست و مراد از« وَ مٰا خَلْفَهُمْ -آنچه پشت خود داشتند، آخرت است و بر عکس این نیز گفتهاند.
ولی پرسشی باقی است:چرا خدا همدمان بد را برای آنها مقدّر کرد که پیرامونشان را گرفتند؟ پاسخ:زیرا خداوند بر آنها خشم گرفته بود و با انتخاب بدی که خود از نخست کرده بودند گمراهی را بر آنان مسلّم ساخته بود،هم چنان که با پیشینیان آنها از دیگر امّتها کرده بود،و چه بد سرانجامی است که پروردگار مهربانی که تنها سبب هدایت است،گمراهی و عذاب آنها را بخواهد.
« وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ
وَ الْإِنْسِ إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ
-و بر آنها نیز همانند پیشینیانشان از جنّ و انس، فرمان عذاب مقرّر شد.زیرا زیانکار بودند.» شاید مراد از جنّ در اینجا شیطانها باشند که خداوند آنها را همدمانی برای زیانکاران مقدّر میکند.
[26]
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ -و کافران گفتند:به این قرآن گوش مدهید و«سخنان بیهوده یا» صداهای ناهنجار(پارازیت)در میانۀ آن افکنید شاید(صدای شما فایق آید و)پیروز گردید.» «الغوا فیه»:یعنی پخش صداهای ناهنجار(و پارازیت)هنگامی که قرآن میخوانند تا نظر را از افکار حقّ آن منصرف سازند.و در هر عصر و شهری بدان هنگام کوششهایی ویژه برای پخش صداهای ناهنجار در میان قرآن خوانی مبذول میشد.در آغاز دعوت اسلامی نقّالان را به کنار پیامبر(ص)میآوردند تا برای مردم داستانهایی تاریخی و خیالی بسرایند،و بودند کسانی که میان قرآن و آن داستانهای سست فرقی نمینهادند،پس نزد نقّالان مینشستند تا بدان داستانها گوش سپارند،و پیامبر(ص)و رسالت تمدّن آفرین او را وا مینهادند،و پارهای اوقات یکی از آنها هنگام تلاوت قرآن از جانب آن حضرت،دست بر هم میکوفت یا سوت میکشید...
و این همه به هدف جذب توجّه مردم بود تا حقایق رسالت را در نیابند،امّا در این روزگار روشهای پارازیتی که کافران در قرائت قرآن میاندازند دگرگون شده،چه دهها هزار روزنامه و سخن پراکنی رادیویی،و ایستگاههای تلویزیونی و مراکز فیلمسازی وجود دارد که امروز پدیدۀ پارازیتی را که کافران در میان مردم میپراکنند تا آنان را از شنود قرآن باز دارند،نمودار میکنند.
و هدف از همۀ اینها همان ایجاد صداهای ناهنجار(و پارازیت افکنی) دوران جاهلی است،و این پارازیت افکنی جاهلی همان چیره شدن بر صحنه و میدان،و استکبار و بزرگ خویشتنی ناحق در زمین است،و بدین معنی است که بنای فرهنگی کافران بر پایۀ پارازیت افکنی و آشفته سازی بینشهای راستین و حق
نهاده شده است.
از این آیه حقایقی چند درمییابیم:
نخست:بیگمان آنچه طاغوتها از خلال دستگاههای تبلیغاتی خود میپراکنند گمراهی و بیهودگی است،و براستی حق همان است که وحی الهی آن را بیان میکند.
دوم:بنای فرهنگی گردنکشان و طاغوتها بر پایۀ رویارویی با حق و آشفته سازی بر ضدّ آن قرار دارد.مگر نه آن که گمراهی انحراف از هدایت است؟ پس گمراهی به خودی خود ریشه یا محور یا بنایی کمال پذیرفته نیست.و این چنین قرآن مهمترین استراتژیهای تبلیغ کفر آمیز را که بر عکس اعلام حق و برای برانگیختن جنجال و سر و صدا به منظور برگرداندن نظرها از حق است،رسوا میکند.
سوم:از خلال هدفی که کسی آهنگ آن میکند طبیعت عمل او را درمییابیم،مگر نه این که اعمال بسته به نیّات است؟و هدف دستگاههای تبلیغ کفر آمیز همان استکبار و بزرگ خویشتنی در زمین،و چیرگی در نبرد با حق است،و کسی که هدفش چنین باشد چگونه میتواند مردم را به حق هدایت کند؟!در واقع هدف همان است که مسیر عمل و کردار،و استراتژی تحرّک و پویایی را معیّن میکند،پس کسی که خود به سوی حق هدایت نیافته دیگران را به حق رهنمون میشود؟! وقتی جوهر پویایی تبلیغاتی نزد کافران چنین باشد،بیگمان بر وسایل این پویایی و افراد شرکت کننده در آن نیز بازتاب دارد.پس هر یک از کارکنان در این دستگاه به دنبال هدف مصلحتی خاصّ خود میدود،و میبینی که یکی در آرزوی آوازه است،و دومی دنبال ثروت،و سوّمی آرزومند است که نزد سلطۀ حاکم به جاه و مقامی برسد.چگونه قلمهای این گروههای حقیر میتواند خلق را به حق راه نماید؟! /12 [27]
بلی،بیگمان آنها مردم را از حق گمراه میکنند و مانع رسیدن آنها به
حقایق میشوند و نور الهی را از آنان در پرده میدارند،و حجم عذابی که انتظار آنها را میکشد به اندازۀ همان زیانی است که به مردم میرسانند.
« فَلَنُذِیقَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا عَذٰاباً شَدِیداً -پس البتّه کافران را عذابی سخت میچشانیم.» و شاید این همان عذاب آنها در دنیا باشد، « وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ -و بدتر از آنچه میکردهاند، البتّه به آنان پاداش میدهیم.» شاید پاداش آنها به سبب مبارزه و برابری جوییی که با پروردگار توانمند کردهاند از اعمال آنها بدتر است یا به سبب آن که باید متحمّل عذر دیگران نیز (که اینان آنها را گمراه کردهاند)بشوند.و شاید بدین معنی است که آنها به کیفر بدترین اعمالشان میرسند که بطبع پاداشی بدتر است،و خدا داناست.
[28]
این کیفر سخت برای چیست؟برای آن که آنها دشمنان خدایند و دشمنی این آفریدۀ ناتوان با آفرینندۀ نیرومند و مقتدر خود نه کاری است خرد.
« ذٰلِکَ جَزٰاءُ أَعْدٰاءِ اللّٰهِ النّٰارُ لَهُمْ فِیهٰا دٰارُ الْخُلْدِ -این است کیفر دشمنان خدا:آتش.در درون آن خانهای جاودان دارند.» وه،چه عذاب بزرگی است،آن آتش جاودانه!چه بد قرارگاه و اقامتگاهی است!و از خود میپرسیم:چگونه آنها دشمنان خدا شدند؟آری،وقتی با رسالتهای او دشمنی کردند،و در میان قرآن خوانی پارازیت انداختند،پس با خدای عزّ و جلّ دشمنی کردهاند.
« جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ -این کیفر آنهاست،به پاداش آن که آیات ما را انکار میکردند.» کفر ورزی نسبت به رسالت پس از آن که خود بدان یقین یافتند،دلالت بر دشمنی آنها با پروردگارشان دارد.
[29]
و در پایان این چرخه نسبت به همدمان بدی که آنها را از راه خدا به گمراهه کشاندند،کفر میورزند(و از آنها خشمگین میشوند) /12 خواه از افراد بشر و
پیدا باشند(چون یاران بد)یا از جنّ(چون شیطانها و کسانی که اعمال بدشان را در چشمشان آراستند).
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنٰا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلاّٰنٰا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُمٰا تَحْتَ أَقْدٰامِنٰا لِیَکُونٰا مِنَ الْأَسْفَلِینَ -و کافران گویند:ای پروردگار ما!آن دو تن را از جنّ و انس که ما را گمراه کردند به ما بنمایان تا پای بر سر آن دو نهیم تا از ما فروتر روند.» ولی چه سودی برای آنها دارد که آن دو را در آن روز به زیر پاهای خود نهند،در حالی که آن دو را در دنیا پیشوای خود قرار داده بودند؟! /12
إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (30) نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ (31) نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ (32) وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَی اَللّٰهِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ قٰالَ إِنَّنِی مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (33) وَ لاٰ تَسْتَوِی اَلْحَسَنَةُ وَ لاَ اَلسَّیِّئَةُ اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا اَلَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ (34) وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ (35) وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (36)
36[نزغ]
:برانگیختن همان«نخس» تحریک کردن و حریص کردن نسبت به چیزی است که انسان را به فساد میخواند.پس شیطان آدمی را تحریک میکند و او را بویژه هنگام دشمنی و در معرکه به باطل برمیانگیزد و تهییج میکند.
(*):سجدۀ واجب (**):محلّ وجوب سجده.
قرآن در آیاتی که گذشت نمونهای از مردمی را که به مخالفت با پروردگار پرداختند بیان کرد و گفت که همدمانی بد برای آنان مقدّر شد و بدترین سرنوشت بر ایشان برگزیده شد.در اینجا نمونهای کاملا بر عکس با آن یک بیان میشود،و آن مردانی هستند که به مخالفت با نیروهای اجتماعی پرداختند و ایمان خود را نسبت به خدا آشکارا اعلان کردند(و مردم را بدان فرا خواندند)و سپس بر یک راستا پایداری ورزیدند،تا آنجا که خداوند فرشتگان را به گونهای شایسته بر آنان فرو میفرستد،که بیم و اندوه ایشان را از آنان برطرف میکنند و آنها را به بهشت مژده میدهند،و به آنان اطمینان میبخشند که دوستشان هستند،در دنیا آنان را
پشتیباناند و در آخرت نیکبختشان میدارند،آنجا که هر چه بخواهند و آرزو کنند به فراوانی در سرایی وجود دارد که پروردگار آمرزندۀ مهربان آنان را مهمانداری میکند.
بلی،نیکوترین سخن همان دعوت به خداست که با عمل شایسته و سرسپردگی قرین باشد و نیز با خوی خوشی بزرگ همراه باشد که صاحب آن خوی بهترین راهها را برمیگزیند و در آن صورت دشمن تبدیل به دوستی مهربان میشود، /12 و این قلّۀ فضیلت است که جز شکیبایان صاحب بهرههای بزرگ بدان نمیرسند،و شیطان به تحریک و وسوسه یکی از آنان را اندکی عقب رانده،امّا آنان از شرّ او به خدا پناه میبرند و خدا دعای ایشان را میپذیرد.
[30]
همان گونه که ممکن است انسان به حضیضی فرو افتد که خدای سبحان همدمانی بد برای او مقدّر کند که بدی عملش را در نظرش بیارایند و هرگز به راه راست هدایت نشود،هم چنان میتواند در مدارج کمال بالا و بالاتر رود تا آنجا که دلش مأوای فرشتگان خدا شود،دستهای بر آن فرود آیند و گروهی از آن به معراج فرا روند.امّا چه وقت؟هنگامی نسبت به طاغوت کفر ورزد و توحید و یکتاپرستی خود را در ملأ عام اعلان کند،و بگوید:پروردگار من اللّٰه است،نه بتها و همسان پنداشتهها،نه اجتماع فاسد و نه سلطۀ گردنکش.
بیگمان به ایمان داشتن در دل نسبت به پروردگارش بسنده نمیکند،بلکه ستیزنده با نیروهای مادّی آن را آشکارا باز میگوید و نشان میدهد،و بدین وسیله در میان نیزارهای انبوه شرک راه توحید و یکتاپرستی را برای مردم میگشاید.
« إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ -آنان که گفتند:پروردگار ما اللّٰه است.» آنان چنین گفتند،و این گفته خود به خود مبارزه طلبی است،و مبارزه طلبی به نوبۀ خود دعوت است،دعوت به شکستن پردۀ سکوت و ترس و مقاومت حالت نومیدی و منفی گری.
به ما امر کردهاند که برائت خود را از مشرکان و آنچه شریک خدا میآورند،آشکارا ابراز کنیم.آیا در سورۀ اخلاص نمیخوانیم:« قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ - بگو،اوست خدای یکتا»؟!از ما خواستهاند که کلمۀ توحید را با آنچه از مخاطر رد کردن و سرپیچی و انقلاب پیامد آن است،بگوییم،و براستی که در عالم انسان این بزرگترین کلمه است،زیرا راه میان بندگی و آزادی،میان خواری و عزّت،میان دوزخ و بهشت را جدا میسازد.
« ثُمَّ اسْتَقٰامُوا -سپس پایداری ورزیدند.» /12 کلمۀ توحید بدون پایداری چه معنی میدهد؟آیا توحید به معنی مردود شمردن همسان پنداشتهها،مردود شمردن سلطۀ گردنکشان و خوشگذرانان،و دراز گوشان حامل اسفار نیست؟پس اگر انسان برگردد و بدین همسان پنداشتهها سربسپارد و تسلیم شود،براستی اصل توحید و یکتاپرستی را نفی کرده است.
پیداست که خدای سبحان بنده را به شناخت خود هدایت میکند و به ذات خود او را بر ذات خود رهنمون میشود،آن گاه به گونه گون فتنهها میآزمایدش،یک بار به مالش و دیگر بار به پیکرش و بار سوم به چیره کردن جابران بر او،و همچنین تا ایمانش را بیازماید،اگر در هم شکند او را به خود وا میگذارد،و اگر پایداری ورزد فرشتگان را بر او فرو میفرستد که گامش را استوارتر کنند.
بدین گونه دشواریهای پایداری در روزهای نخستین متمرکز میشود،آن گاه که فرشتگان نیامدهاند و آنجا که مردم در درجۀ فشاری که برای آزمایش نیروی ایمان خود با آن روبرو شدهاند،مساوی هستند،اما در مرحلۀ بعدی هر کس پایداری کند به سبب نزول فرشتگان بر او با آرامش و پشتیبانی،فشارها را سبک میشمارد.
« تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا -فرشتگان بر آنان فرود میآیند که مترسید!» از آینده و دردهایی که برای شما به همراه میآورد،مترسید و همچنین فرشتگان اثر برّندهترین سلاحی را که نیروهای شرک به کار میبرند و سلاح تهدید است از دل مستقیم و به راه راست آمده میزدایند،و هنگامی که در زمین سیر
میکنیم میبینیم که ترس بزرگترین دستمایۀ حکومت گردنکشان و مستکبران است، پس اگر انسان یا ملتی از مانع ترس بگذرد حقوق و آزادی و استقلال خود را باز میگرداند.
« وَ لاٰ تَحْزَنُوا -و غمگین نباشید.» بر آنچه از زیان دیدگیهایی که گذشته است،پس فرشتگان نمیگذارند دلهای پایداران عرضۀ امواج شک آوردنی شود که شیاطین در آنها بر میانگیزند و میگویند:تا کی قربانی بدهیم؟آیا نمیبینی که ملّتهای دیگر چگونه از نعمت آرامش برخوردارند؟و آیا به رفیقت نمینگری که توانگر شده است، /12 و همدرست که امروز بزرگترین کارشناس شده و همسایهات که به وزارت رسیده است؟آیا بس نیست؟تا کی در غربت و هجرت و محرومی به سر میبری؟بیگمان این گونه سخنها تولید اندوه میکند و در نتیجه سبب انبوه شدن جهات منفی میشود اگر فرشتگان برای برطرف کردن آن مداخله نکنند،عزم و همّت کوشندگان را سست میکند،ولی چگونه؟ در واقع فرشتگان اثر ترس و اندوه را از دلهای راستروان با مژدۀ بهشت و نعمتهای آن میزدایند.
« وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ -شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.» از آنجا که مؤمنان عرضۀ گونه گون فشارها هستند،و طاغوت و یارانش از خوشگذرانان و گمراه کنندگان تمام وسایل فشار را علیه آنان میآزمایند،فرشتگان هم چنان پیاپی بر آنان فرود میآیند(نه تنها یک بار)و هر بار که در معرض گونهای از فشار قرار گیرند فرشتگان به نعمتی در برابر آن نزد خدا ایشان را نوید میدهند تا اثر آن فشار را بزدایند،و شاید امام امیر مؤمنان-علیه السلام-به همین امر اشاره میکند،آنجا که گوید:
«آن کس که خواهان بهشت است دست از شهوتها بدارد،و آن که از دوزخ هراسان روی به حرام شدهها نیارد،و آن که در دنیا زهد ورزد مصیبتها بر او
آسان شود و آن که نگران مرگ است به سوی خیرات شتابان رود». (1)
پس هر فریفتن یا فشار یا تهدیدی در دنیا را چیزی معکوس از شئون آخرت برابری میکند و اثر روانی آن را از بین میبرد تا مؤمن بتمامی استقامت ورزد و بر راه راست پایدار بماند،و در حدیث از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)که فرمان استقامت و پایداری میدهد و این آیۀ کریم را تفسیر میکند،آمده است:
«مردمانی کلمۀ توحید را گفتند و سپس بیشتر آنان کفر ورزیدند،امّا کسی که تا دم مرگ آن را بگوید از کسانی است که بر آن پایدار مانده است». (2)
و آشکارترین نمودار پایداری ولایت و پیروی از خط سیاسی مستقیم در سایۀ رهبری شرعی است،و این برای آن است که بزرگترین چیزی که فرزندان آدم بر سر آن پیکار میکنند همان رهبری اجتماع سیاسی است و مؤمنان را خطّ سیاسی روشنی است که مردم را بدان دعوت میکنند و در رهبری صالحان نمودار است.و پایداری و راستروی بر این خط به معنی نبرد با تمامی نیروهای شرک و نادانی و دورویی در اجتماع است که عادتا در پیروی از راه پیشوایان کفر و گمراهی متمرکز میشوند،و چنین است که وقتی یکی از مجاهدان پیرو اهل بیت پیامبر نزد امام رضا-علیه السلام-میآید و دربارۀ این آیه از حضرتش میپرسد،امام بدو میگوید:
«به خدا سوگند که تفسیرش همان است که شما بر آنید».
امام باقر-علیه السلام-نیز به مردی از نیکان شیعیان خود همین را میگوید. (3)
[31]
کسی که به قلّۀ ایمان فرا رفته در آنجا به تنهایی زندگی میکند و بیم وحشت تنهایی بر او میرود،و یارانش از پیرامون او پراکنده شدهاند زیرا او بر راه مستقیم حق میرود و آنان زیر گامهای فشار از پا درآمدهاند،تا آنجا که چنان
گوید که امام پرهیزگاران گفت:
«حق برای من دوستی باقی نگذاشت».
اکنون خانوادهاش دست از او کشیدهاند و به او میگویند:چیزی را که تاب و توانش را نداریم به ما تحمیل مکن! /12 و اینک اجتماع فاسد یا بی مسئولیّت به رویارویی و مخالفت با او میپردازد،یا دست کم در ساعت رویارویی او را تنها میگذارد،تا آنجا که چیزی نمیماند که جهان با تمام فراخنایش بر او تنگ آید.
اینجاست که فرشتگان خدا بر او فرود میآیند تا دوستداری و پشتیبانی خود را نسبت بدو اعلان کنند.
و کسی که با فرشتگانی زندگی میکند که بر شئون کاینات و عالم هستی گماشته شدهاند،غریب و تنها نمیماند.او با تمام آفرینش در جهتی درست گام برمیدارد.براستی،این دشمنان حقّاند که غریب و تنهایند،زیرا بر ضدّ قوانین و سنّتهای خدا در آفرینش او و در جهتی مخالف جهت حرکت کاینات به سر میبرند.
« نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -ما در دنیا دوستدار شماییم.» ابراهیم(ع)به تنهایی در قلّۀ توحید زیست،آیا غریب بود؟و چگونه غریب بود،در حالی که جبراییل و میکاییل و اسرافیل مرتبا بر او نازل میشدند؟ هنگامی که وی را در منجنیق نهادند تا در آتش افکنند دیگر فرشتگان گماشته بر شئون طبیعت به سوی او شتافتند،و پشتیبانی خود را نسبت بدو بر او عرضه کردند،وی نپذیرفت و کار خود را به خدا وانهاد،پس خداوند آتش را بر او سرد و بی گزند ساخت.
« وَ فِی الْآخِرَةِ -و در آخرت(نیز دوستدار شماییم).» و هنگامی که نفس مضمحل میشود و خفقان مرگ بر آدمیزاد فرود میآید،و دوستانش در پیرامون او میایستند و از هر کمکی نسبت بدو ناتوانند،در اینجا فرشتگان آرامش دهنده بر مؤمنی که پایداری ورزیده فرود میآیند و بدو مژدۀ بهشت میدهند.اللّٰه اکبر،چه شیرین بشارتی و چه بزرگ نعمتی!
و هنگامی که انسان را در گور مینهند،و پسران و دوستانش از پیرامون او پراکنده میشوند،و او را تنها و غریب زیر خاک رها میکنند،فرشتگان خدا با مژده بر مؤمن فرود میآیند،و وحشت او را میزدایند، /12 و تا رستاخیز با او دوستی میورزند،و هنگامی که مردم در صحرای محشر به سوی پروردگارشان برانگیخته میشوند« یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ (1)روزی که آدمی از برادرش میگریزد،و از مادرش و پدرش،و از زنش و فرزندانش»،« یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا (2)روزی که هر کس به دفاع از خویش به مجادله میپردازد»،« لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ (3)(و)هر کس را در آن روز کاری است که به خود مشغولش دارد»،در آن حال فرشتگان رحمت به همراهی مؤمنان روانۀ درگاه پروردگارشان گام پیش مینهند.
« وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ -در بهشت هر چه دلتان بخواهد از آن شماست.» در دنیا و نسبت به شهوتهای آن زهد ورزیدهاند،پس خدا در عوض آن نعمتهای آخرت را به ایشان میدهد.و اگر شهوتهای دنیا آمیخته به درد و رنجها و سرشار از مصیبتها و نکبتها و بسیار زودگذر بود،نعمت آخرت که دلخواه نفوس ایشان است ناب و بی زوال است.
بلی،براستی دنیا و آخرت چون دو هوویند،پس هر که به آخرت میل دارد در دنیا زهد و بی میلی ورزد،و هر که بهترین فرصتهایش را در این زندگی نابود شونده از دست داده در آن زندگی جاودانه نعمتی نخواهد یافت.
بر تن امام پرهیزگاران،علی بن ابی طالب-علیه السلام-شلواری ژنده و وصلهدار دیدند و در این باره به او گفتند،گفت:
«دل بدان خاشع میشود،و نفس خوار میگردد،و مؤمنان همین روش را
پیروی میکنند،براستی که دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلفاند، پس هر که دنیا را دوست دارد و به دوستی میگیرد،آخرت را نمیپسندد و دشمن میدارد،و این دو به منزلۀ مشرق و مغرباند و در میان این دو فاصله است،هر چه به یکی نزدیک شوند از آن دیگری دور میشوند و این دو را فاصلۀ دو هوو باشد». (1)
« وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ -و هر چه در آن طلب کنید برایتان فراهم است.» دنیا سرای کوشیدن است و آخرت سرای پاداش،در دنیا ممکن نیست که تمام آرزوهای بشر تحقق پذیرد /12 و کسی از یکا یک آنها رضایت یابد،زیرا ادّعاهای آدمیزاده بیشتر از حجم خود دنیاست و آرزوهای او وسیعتر از زندگی او بر زمین،پس چگونه همۀ آنها تحقّق پذیرد؟در حالی که آخرت سرایی است فراخ گسترده، بزرگتر از افزون طلبیها و بلندی جوییهای بشر،و این چنین است که آرزوهای مؤمنان بدون سختی کشیدن و کوششی تحقّق مییابد.
در حدیثی منقول که امام باقر-علیه السلام-آن را از پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-روایت کرده آمده است:
«مؤمنی در بهشت نیست که او را بهشتها و باغهایی بسیار نباشد،با تخت و بیتخت،و نهرهایی از می،و نهرهایی از آب ناگندیده و دگرگون نشده،و نهرهایی از شیر،و نهرهایی از عسل.پس چون دوستدار خدا غذای خود را بخواهد،آنچه نفس او هنگام خواستن غذا میل کرده بدون آن که نام آن را ببرد،برایش حاضر میشود». (2)
[32]
و بزرگترین نعمتها برای اهل بهشت این است که آنان در مهمانی رحمن،پروردگار آسمانها و زمین و پروردگار عرش عظیم هستند.
« نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ -سفرهای است از جانب خدای آمرزندۀ مهربان.» هم چنان که ایمان به خدا قلّۀ کمال و راه هر خیر است،دعوت کردن به
سوی خدا نیز بهترین گفتار و راه هر درست شدن و درست کردنی است،و از آنجا که فراخواندن به سوی خدا بهترین کارهاست،پروردگار بهترین آفریدگانش را برای آن کار برگزیده که پیامبرانند و سپس به ترتیب افضلیّت از بندگان صالح اویند.
هنگامی که انسان صدای خود را برای دعوت بلند میکند اوهام و پندار گونههایی که شیطان برای هراساندن بشر پخش میکند فرو میریزد،هم چنان که بتهایی را که شیطان در اجتماع ساخته و پرداخته است میلرزاند و میجنباند! /12 فراخواندن به خدا یعنی جنگ با آنچه هم طراز خدا ساخته شده و شخص پرستی،هم چنان که به معنی رویارویی با طاغوت و پرستش زورمندان و توانگران است.
فراخواندن به خدا مبتنی بر انکار و ردّ تبلیغات و دعوتهای دروغین به قومیّت و نژاد پرستی و اقلیم پرستی و گمراهیهای شرک آمیز حاصل از آنهاست.
فراخواندن به خدا مستلزم پاکسازی نفس است چنان که در پی شهوتها نرود و دستخوش هجوم وسوسههای خشم شیطانی نشود.
« وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَی اللّٰهِ -چه کسی را سخن نیکوتر از سخن آن که به سوی خدا دعوت میکند.» نیکوترین سخن:از آن رو که محتوای سخن او دعوت به سوی آن آمرزندۀ مهربان است.
و نیکوترین سخن:از آن رو که روش دعوتش درست است،و از آن رو که از خود دعوت کننده جداست و از مصالح و منافع شخصی او یا شرایط تغییر کننده تأثیر نمیپذیرد،پس بهترین راهها را برای آن دعوت برمیگزیند،نسبت به مردم تواضع به کار میبرد و به آنها نیکی میکند و بدانها زور نمیگوید و در دعوت خویش به دنبال شهرت و آوازه نیست و از گروه پرستی به دور است.
دعوت او خود بخود خیری است بزرگ که از آن بهره یافته و همواره خداوند را بر این توفیق سپاسگزار است،پس برای دعوت خود درخواست مزد و سپاسی از مردم
ندارد،و اگر با مخالفت یا حق ناشناسی کسان روبرو شود از راه دعوت منحرف نمیشود،زیرا بهای دعوت او پیشاپیش از طرف پروردگارش پرداخت شده است.
وانگهی دعوت او از رفتار او جدا نیست.وی براستی در اجرای قوانین خدا،و کردار شایسته،و تسلیم به رهبری شرعی،و خشنودی بدان که گواه صداقت او در دعوت خویش است میشتابد،هم چنان که این همه گواه صدق دعوت او نیز میباشد.پس کسی که مردم را به خدا دعوت میکند خود براستی خدا را میشناسد، و کسی که خدا را میشناسد کردارهای خود را شایسته میسازد،و در زمین خواهان بلند روی و فساد نیست،بلکه کار را به خدا و نزدیکترین /12 کسان به پیامبر خدا وامیگذارد.
« وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ قٰالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ -و کارهای شایسته میکند و میگوید البتّه که من از مسلمانانم.» پس او نخستین کسی است که خود را تسلیم پروردگار خویش میکند،و این مطلب را اعلان میکند و-با دعوت خود-با گردنکشان و جبّاران میستیزد هم چنان که بدان دعوت با شیطان نفس ریاست طلب و سلطه جوی خود نیز مبارزه میکند.
بدینسان این آیه-با کلماتی مختصر و رسا-ما را با شواهد صدق در مورد دعوت کنندگان آشنا میسازد و میگوید که چگونه آنان نیک گفتارترین مردمند و برای پاکسازی نفس از آلودگیهای هوی در دعوت،و پاکیزه داشتن روش دعوت از خودخواهی و درشتی و کلمات ناهنجار میکوشند.
در میان مردم،کسی هست که دیگران را به خدا دعوت میکند،و برای این دعوت وسیلهای معیّن برمیگزیند.مثلا به سازمانی رسالتی میپیوندد یا در ردیف عالمان و خطیبان درمیآید،یا روزنامهای منتشر میکند،یا دستگاهی برای انتشارات به راه میاندازد...و شیطان در کمین او میایستد و او را از راه منحرف میسازد،پس اهتمام او از خدا برمیگردد و متوجّه همان وسیلهای میشود که اختیار کرده است.در این صورت سازمان یا گروه یا مؤسسۀ او محور دعوتش میشود و در
راه آن با دیگر دعوت کنندگان به سوی خدا به مبارزه میپردازد و به جای آن که نفس خود را در بوتۀ دعوت ذوب کند،میبینی دعوتش را در بوتۀ نفس خود ذوب کرده و در گمراهی به بیراههای بس دور رفته است.
شاید پایان آیه به بررسی همین حالت میپردازد،زیرا اسلام همان تسلیم(و سرسپردگی به حق)است و تسلیم با مبارزههای مصلحت طلبانه نزد دعوت کنندگان و مبلّغان منافات دارد.امیر مؤمنان،علی-علیه السلام-گوید:
«اسلام را چنان وصف کنم که کس پیش از من نکرده است.اسلام گردن نهادن است و گردن نهادن یقین داشتن،و یقین داشتن راست انگاشتن،و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن و بر خود لازم ساختن انجام دادن،و انجام دادن به کار نیک پرداختن». (1)
[34]
کسی که دعوت به خدا میکند نیکوترین گفتار را برمیگزیند،اما نیکوترین کدام است؟نیکی و بدی هر دو وجود دارد و در میان آن دو تفاوتی است بزرگ.نیکی را درجههایی است بالا رونده هم چنان که بدی را درجههایی است سقوط کننده،و دعوت کننده در میان درجههای نیکی آن را که از همه نیکوتر است برمیگزیند.
« وَ لاٰ تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ -خوبی و بدی برابر نیستند.» شیخ طبرسی گوید:معنی آن این است که بیگمان نیکی و بدی در ذات خود متفاوتاند،پس کارهای نیک و کارهای بد برابر نیستند،پس چون دو چیز نیک را به تو عرضه داشتند آن یک را از دیگری نیکتر است برگزین. (2)
« اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ -همواره به نیکوترین وجهی پاسخ ده.» و بر حسب این تفسیر معنایش آن است که:در میان نیکیها برترین آنها را برگزین و از میان وسایل تبلیغ آن را که اثرش رساتر است اختیار کن.
« فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ -تا کسی که میان
تو و او دشمنی است چون دوست مهربان تو گردد.» دعوت کنندۀ به خدا مردم را به قلّۀ کمال راهنمایی میکند،و موفّق به رسیدن به هدف خود نمیشود مگر آن که نخست خود را کامل سازد و بتواند بر خشم و مصالح خویشتن فایق آید،پس اگر میان او و یکی از مردم دشمنییی وجود داشته باشد از موقعیّت خود برای درهم کوبیدن او بهره نمیجوید بلکه به سبب دوستی ورزیدن بدو و محبّت به دعوت خویش به سوی او میرود که هدایتش کند.بیگمان وجود کدورتهایی در میان مردم و صاحب دعوت اثری منفی در دعوت به جا میگذارد،ولی دعوت کننده در این راه چه چیزی در اختیار دارد؟او نفس خود را در تملّک دارد و آن را سخاوتمندانه تقدیم پروردگار خویش و دعوت او میکند، بنا بر این از حقوق خویش،و آنچه نزد مردم به کرامت شخصیّت موسوم است میگذرد و صرف نظر میکند و به نیکی کردن به دشمنان خود شروع میکند.
سپس حکمت خود را در به گزینی آنچه بهتر است به کار میبرد،زیرا در دعوت به سوی خدا تدبیر و حسن اداره،با وجود دشواری کاربرد این دو،اهمیّتی بزرگ و بسزا دارد،چه حسن اداره نیازمند دانشی بسیار و تفکّری پیگیر،و تواناییی والا در گذراندن مهمّات امور است.مثلا-تدبیر--بنا به عادت-نیازمند کتمان و رازداری و پیروی راههای پنهانی در کار است که دشواریهایی بزرگ را بر ما تحمیل میکند،ولی این دشواریها هر چه باشد،بیگمان رازداری و پنهانکاری وسیلهای مهم برای کامیابی در مهمّات دعوت است.مگر نه آن که پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفته است:
«در کارهای خود از شکیبایی و رازپوشی یاری بجویید»؟ از اینجاست که به ژرفی تفسیر اهل بیت-علیهم السلام-پی میبریم که در حدیث منقول از امام صادق-علیه السلام-آمده است:
«نیکی و حسنه تقیّه است،و بدی و سیّئه پراکندن راز». (1)
1) 34) -مجمع البیان،ج 5،ص 13.
وانگهی والاگرایی دعوت کننده چنان بالاست که در آزار رساندن به دشمن نمیکوشد بلکه سعی میکند او را دوست مهربان خود سازد.و براستی همواره میکوشد مردم را به دعوت خود جلب کند.
[35]
در قلۀ شامخ اخلاق والا چکاری و خودداری که کسی جز آن که به دو ویژگی ممتاز باشد بدان نمیرسد:شکیبایی و بردباری.
« وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا -و از این(فضیلت)برخوردار نشوند مگر کسانی که شکیبا باشند.» به کسی که تلخی شکیبایی را بچشد اخلاق والا میبخشند،و شکیبایی در تمام معانی خود عبارت است از آینده نگری و سازگاری با نوپدیدهای آن با در گذشتن از لحظۀ حاضر.
اینجا رابطهای نزدیک میان شکیبایی و دانش وجود دارد،و کسی که نسبت به شناخت آینده و طبیعت سیر /12 حوادث احاطه دارد،تنها به واقعۀ حاضر و عوامل تأثیر گذار آن نمیپردازد،و از این رو است که پروردگار سبحان ما گوید:
« وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ -و از این برخوردار نشوند مگر کسانی که (از ایمان و یقین)بهرهای بزرگ داشته باشند.» پس کسی که از یقین و حکمت بهرهای بزرگ داشته باشد،اخلاقش نیکو میشود و بر آنچه ناپسند اوست میشکیبد.
و آیه اشاره میکند که هر کس بدی را با نیکی پاسخ دهد بهرهای بزرگ دارد از آنجا که کلمه حظّ بهره و نصیب به نحو مطلق آمده است و معنی آن این است که در نبرد خود با رقیبان و دشمنانش پیروز میشود و در تمام زمینهها از ترقّی و پیشرفت بهره میبرد.
[36]
از آنجا که پایداری بر راه راست و پاسخ دادن با خوبی به بدی،و شکیبایی،دشوار و سخت است،و انسان که از ناتوانی آفریده شده در زیر فشارها از پا درمیآید،نومیدی و خود را به سراشیب سقوط سپردن روا نیست،بلکه باید همواره عزم و ارادۀ خود را تجدید کند و از حالت ضعف و ناتوانی بگذرد،و به ریسمان خدا
چنگ درزند و بدو پناه جوید.
« وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ -و اگر از جانب شیطان دستخوش وسوسهای گردی.» یعنی شیطان در حالتی از حالات ضعف که بنا به عادت بشر دچار آن میشود به انحراف وا دارد، « فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ -به خدا پناه ببر که او شنوای داناست،» زیرا ناتوانی بشر را چیزی جز توانایی پروردگار جبران نمیکند.پس هنگامی که خدا را به یاد میآوری،و با دل خود موجّه او میشوی از جانب فرشتگانی که خداوند به وسیلۀ آنان گامهای بندگان را به گاه لغزش استوار میدارد، مدد میرسد.
براستی شیطان گمراه کننده برای پیکار با تو لشکریان خود را بسیج میکند و با آرزوها و غرور انگیزی خود و تردید و نومیدی تو را وسوسه میکند، /12 ولی اگر روی به پروردگار آوردی و در نهانخانۀ دلت او را یاد کردی،شیطان و سپاهش میگریزند و تو از معرکه پیروز بیرون میآیی.
و سخن پایانی:
این که سیاق آیات در این درس ما را رهنمون میشود که این آیات وضع دعوت کنندگان را در شدیدترین شرایط بررسی میکند،آنجا که به پایداری و پاسخ دادن به بدی با خوبی و شکیبایی نیازمندند.و شک نیست که زره جان و پناه و استوار ایشان همان تقیّه(رازداری و پنهانکاری)است که احتیاج به حوصله و حکمت و شکیبایی بزرگ دارد،و بسیاری از جنبشهای مکتبی در مبارزۀ خود علیه گردنکشان به سبب فقدان یک یا چند بند از این برنامه در زندگی خود شکست خوردهاند و فداکاریهای بسیار آنان به عبث رفته است.پس بر ماست که هیچ یک از این اندرزها را کوچک نشماریم بلکه به تمام آن با تمام نیرو توسّل جوییم و چنگ در زنیم تا خداوند اجازۀ پیروزی به ما بدهد.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ اَللَّیْلُ وَ اَلنَّهٰارُ وَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ لاٰ تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لاٰ لِلْقَمَرِ وَ اُسْجُدُوا لِلّٰهِ اَلَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (37) فَإِنِ اِسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ هُمْ لاٰ یَسْأَمُونَ (38) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنَّکَ تَرَی اَلْأَرْضَ خٰاشِعَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ اَلَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ اَلْمَوْتیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (39) إِنَّ اَلَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیٰاتِنٰا لاٰ یَخْفَوْنَ عَلَیْنٰا أَ فَمَنْ یُلْقیٰ فِی اَلنّٰارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (40) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ (41) لاٰ یَأْتِیهِ اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ (42) مٰا یُقٰالُ لَکَ إِلاّٰ مٰا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقٰابٍ أَلِیمٍ (43) وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (44) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (45)
38[لا یسئمون]
:از سأم به معنی به رنج آمد،یعنی از تسبیح و پرستش خسته نمیشوند و به رنج نمیآیند.
39[اهتزّت]
:جنبید:زیرا آب زمین را فرا میگیرد و با خیساندن و تورم و بالا آوردن نمکها آن را میجنباند.
[و ربت]
:به سبب داخل شدن آب و هوا در درون آن بالا آمد.
از محورهای اصلی سورۀ فصّلت بیان پیوند درست میان بشر و آفریدگان پیرامون اوست که در این حقیقت جلوهگر میشود که آنها همه آفریدۀ خدایند و خواه ناخواه به ارادۀ او گردن نهادهاند،پس روا نیست که آدمی نشانههای خدا را شریک و نظیری برای خود محسوب دارد و به خورشید و ماه سجده گزارد،زیرا سجده آوردن (و پرستش)تنها برای خداست.آیا او آفرینندۀ تمام کاینات و هستی نیست؟ همچنین فرشتگان خدا و آنان که نزد خداوند پروردگار جهانیاناند شب و روز بیخستگی و ملالتی او را تسبیح میگویند.
نیز زمین را میبینی که سرسپرده و گردن نهاده است(گویی در حالت
پرستش پروردگار خود و در انتظار برکتهای اوست که در باران تمثّل و تجسّم مییابد).پس چون خداوند بر آن آب فرو فرستد به جنبش درمیآید و گیاه میرویاند،و در زنده کردن آن پس از مرگش گواهییی است راستین بر زنده کردن مردگان برای رستاخیز،و این که پروردگار ما بر هر چیزی تواناست.
(تمام اینها از نشانههای خداست،ولی حکم آنان که در این آیات الحاد میورزند و از آنها روی میگردانند چیست؟) براستی،ملحدان بر خدا پنهان نیستند(و نیز با کسانی که سخن خدا را به تصدیق و عمل اجابت کردهاند یکسان نیستند) /12 آیا آن کس که به آتش افکنده میشود بهتر است یا آن که روز قیامت با ایمنی در میآید؟(و این بدین معنی نیست که عقوبت او به سبب جهل یا مسامحه به تأخیر افتاده باشد،هرگز).پس هر چه میخواهند بکنند،که خدا بر آنها و کارهایشان بیناست.
(ملحدان و باطل گرایان نسبت به نشانهها و آیات خدا کیستند؟)آنها کسانی هستند که به ذکر خود(که در قرآن متمثّل است)و برای آنان آمده کفر میورزند،و ذاکر نمیشوند،در حالی که قرآن کتابی است ارجمند و مسلّط که نیرو و قدرتش را از پروردگار خود میگیرد،و همانا کتابی است حق که نه در مقابل و همزمان آن باطل بدان راه یابد و نه پس از آن.مگر نه این که آن را حکیمی ستوده فرستاده است؟پس چگونه باطل بدان راه یابد؟ (و هر مجادلهای که پیرامون آیات خدا و ذکر او میکنند باطل است).
به پیامبر(اسلام،ص)چیزی جز آن که به پیامبران پیشین گفتهاند، نمیگویند...
(که خداوند آن مجادله کنندگان را پس از آن که با آمرزش خود بدیشان مهلت داد،دچار عقوبت دردآور خود کرد) همانا پروردگارت هم آمرزنده است و هم صاحب عقوبتی درد آور.
(و از جمله چیزهایی که میگفتند این بود که کسی که به پیامبر(ص) آموزش میدهد شخص عجم«فارسی»است،در حالی که قرآن عربی ناب و
واضحی است)،و اگر خداوند زبان قرآن را فارسی قرار میداد،بیگمان میخواستند که عربی نابی باشد که آیات آن به بهترین گونهای توضیح داده شده باشد.ولی آیا براستی مقیاس حق و باطل،و هدایت و گمراهی همین است؟(هرگز...مقیاس همان ایمان است)پس کسی که به قرآن ایمان آورد هدایت و شفا نصیبش شد،در حالی که کسانی که ایمان نیاوردند در گوششان خلل و سنگینی وجود داشت و کوردل بودند،چنان کسی که او را از دور صدا بزنند.
(و خدای سبحان بیدرنگ به عقوبت آنان نپرداخت،هم چنان که با امّتهای پیشین نیز چنین نکرد).به موسی کتاب داده شد،امّا در آن اختلاف کردند،برخی ایمان آوردند و برخی بدان کفر ورزیدند(ولی خداوند به آنها مهلت و فرصت داد تا آنان را بیازماید)و اگر نه آن بود که خداوند آزمون در دنیا را مقدّر کرده بود،کار میانشان به پایان میآمد.
(جز این که مهلت انداختن در قضا دلیل الغای آن نیست بلکه انسان مسئول کارهای خویش است،و او را به بازخواست میگیرند)پس هر که /12 کاری نیک کند سودش برای خود اوست،و هر که بد کند زیانش متوجّه شخص اوست.
[37]
میان بشر و دیگر آفریدگان پیوندهایی بسیار وجود دارد،و هنگامی که انسان وسعت دامنۀ این پیوندها را کشف میکند نه تنها هشیاری و آگاهیش نسبت بدانچه پیرامون اوست افزون میشود و نه تنها تواناییش بر تسخیر و بکار گماشتن طبیعت افزایش مییابد بلکه ایمانش به پروردگار خود و شناختش نسبت به(مفاهیم)نامهای نیکوی او که در آسمانها و زمین جلوهگر است فزونی مییابد.
چون به شب و روز و خورشید و ماه بنگریم عظمت و بزرگی حجم و دقّت نظم آنها ما را به هراس میافکند،ولی میبینیم که با آن همه مسخّر فرمان خدا،و گردن نهاده به ارادۀ او و محاط در چنبرۀ دانش و توانایی اویند اینجاست که مؤمنان
به پروردگار خود راه میبرند و اندکی از عظمت او را میشناسند،پس برای خدایی که ستایش و بزرگواری و کبریا و بزرگی تنها بدو اختصاص دارد به سجده بر خاک میافتند.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ اللَّیْلُ وَ النَّهٰارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ -و از نشانههای او شب و روز و آفتاب و ماه است.» رفت و آمد شب و روز با دقّت تدبیر و حسن نظمی که در آن است گواه بر عظمت کسی است که این دو را باندازه بر سنجیده و تقدیر و تدبیر کرده است، هم چنان که گردش خورشید در سه بعد در کمال دقت و چرخشهای پیوستۀ ماه که در سرنوشت زمین تأثیر دارد نیز گواهی دیگر بر عظمت اوست،تمام اینها نشانهای از نشانههای قدرت خدایند،پس تقدیس خورشید و ماه بدون آفریدگار آن دو از گمراهی است.
« لاٰ تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لاٰ لِلْقَمَرِ -به آفتاب و ماه سجده مکنید.» این سجده از عادتهای دوران جاهلیّت بود که هنوز نیز در میان برخی امّتها وجود دارد،و شاید ناشی از نگرشی سطحی به نشانههای آفرینش باشد که نظر به فراسوی آنها که حقیقتهایی پنهانی است نفوذ نمیکند.
« وَ اسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ -به خدای یکتا که آنها را آفریده است سجده کنید،اگر شما او را میپرستید.» /12 پارهای میپنداشتند که سجده کردن به خورشید و ماه و بتهایی که به عنوان مظهر(و سمبلی)برای آن دو یا دیگر چیزها از مظاهر نیرو و زیبایی در آفرینش میتراشیدند،پرستش برای خدا محسوب میشود،مگر نه این همه از آفریدگان خدا و از نمودهایی توانمندی و زیبایی اویند؟پس پروردگار به آنان هشدار داد که پرستش خدا جز به سجودی تنها و تنها برای او درست نیست،و اگر خدا را میخواهند باید تنها او را بپرستند،برای این که سجده گزاری به خورشید و ماه و هر مظهری از مظهرهای توانمندی و زیبایی چشم بشر را خیره میکند و در نتیجه به تسلیم شدن او به سلطه یا ثروت و چیزهایی از این قبیل که آرایش زندگی دنیاست
میانجامد.همۀ اینها ریشۀ فساد و تباهی در زندگی انسان است،و از ویژگیهای پرستش خدا محفوظ داشتن بشر از این فساد بزرگ است.
برخی بدین فساد رنگ فلسفی میدادند و ادّعا میکردند که نشانههای خدا عین ذات اوست،و هستی و هست یکی است و آفرینندۀ و آفریده یکی و راه به سوی خدا به شماره نفسهای آفریدگان است.هرگز...نزد خدا همسازی میان پرستش خدا و سجده گزاری به خورشید و ماه وجود ندارد،پس هر کس که بدانها سجده گزارد از چارچوب پرستش خدا بیرون رفته است.
[38]
چرا انسان پرستش خدا را رها میکند و به پرستش آفریدگان او میپردازد؟ زیرا در پرستش آفریدگار احساس خواری و کوچکی و دریافت آفریده بودن و بندگی وجود دارد و در نتیجه موجب ملزم شدن به رسالتهای الهی و محتوای آنها از ارزشها و قوانین،و جلوگیری از آزمندی نفس و مخالفت با آرزوهای آن،و پرواز در آسمان خرد ورزی،و گذر از واقعیّت مشهود به سوی حقیقتهای پنهانی نامشهود،و دیگر مدارج والای کمال است که نیل بدانها برای بشر دشوار مینماید.از این رو میبینی که آدمی تکبّر میورزد و بزرگ خویشتنی میکند.امّا روش قرآنی چگونه به درمان این حالت استکبار و بزرگ خویشتنی میپردازد؟با یادآوری به بشر که فرشتگان در حالی که برتر از او،و به پروردگار خود نزدیکتر و از حیث نیرو و سلطه بزرگترند،تنها خدا را میپرستند و او را از شریکان پنداری منزّه و مبرّا میدارند،و نیز بندگان صالح خدا که از نزدیکی بدو بهره دارند او را تسبیح میگویند و این که براستی راه فرا رفتن و والا شدن همان سرسپردگی است،و بشر تا مانع بزرگ خویشتنی را در خود نشکند به مراتب والا نمیرسد.
« فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا -اگر آنان تکبّر میورزند و بزرگ خویشتنی مینمایند.» و آفریدۀ خدا را شریک او میسازند،و به خورشید و ماه سجده میگزارند،و به آرایش زندگی دنیا گردن مینهند و سرمیسپارند،و برای حفظ خودخواهی و نگهداری نادانی و بی خردی ادّعا میکنند که راه کمال همین است،باید بدانند که
به راه نزدیک شدن به خدا هدایت نیافتهاند، « فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ -آنها که در نزد پروردگار تو هستند.» از فرشتگان و نزدیکان،و شاید آفریدگانی جز این دو که ما آنها را نمیشناسیم،آنان که از مقام نزدیکی به خدا بهرهمند شده و تا آنجا رفتهاند که نزد او هستند،و احتمال دارد شامل مقرّبان و نزدیکانی باشد که در دنیا زندگی میکنند،زیرا آنان با روانها و دلهای خود نزد پروردگارشان هستند که پروردگار ما را مکانی محدود و مشخّص نیست و نزدیکی به او نزدیکی معنوی است.
« یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ -شب و روز تسبیح او میگویند،» نشانههای خدا مشاعر و احساسات آنها را جریحهدار نمیکند،بلکه آنها را به یاد عظمت پروردگارشان میافکند.آیا نه این که شب سپری میشود،و خداوند جاودانه است و سپری نمیشود؟و مگر نه آن که روز از میان میرود،در حالی که خداوند زندۀ پایدار است؟پس آنها به جوانب منفی در آفریدگان مینگرند و آفرینندۀ آنها را از آن جوانب منزّه میدارند،هم چنان که به جوانب مثبت نیز مینگرند و عشق و شوقشان را نسبت به پروردگارشان میافزایند،و این روش در نگریستن به شب و روز شناختی بیشتر در رفت و آمد شب و روز نسبت به خدا بدیشان الهام میکند،از این رو از تسبیح او خسته و ملول نمیشوند،زیرا این نگرش ایمانی به ایشان در هر ساعت تاب و توان و نشاط میبخشد.
« وَ هُمْ لاٰ یَسْأَمُونَ -و ایشان ملول و خسته نمیشوند.» مؤمنان را میبینی که روز خود را با این دعا پذیرا میشوند که بینش آنان را /12 که ظواهر آفرینش را از خلال آن میبینند منعکس میسازد و نمایش میدهد و میگویند:
«بار الها،ای آن که زبان صبح را به سخن گفتن از روشنایی بیرون آوردی،و بخشهای شب تیره را به بیان تیرگیهای آن گماردی،و ساختن فلک گردان را به اندازۀ برجهای خود به نیکوتر صورتی پرداختی،و درخشندگی خورشید
را به پرتوهای تابناکش نور افشان ساختی». (1)
پس طبیعت جلوهگریهایی از نامهای خداست،و نگریستن بدان ایشان را بدان نامها رهنمون میشود.
دعای امام حسین(ع)در روز عرفه همین روش را در اندیشیدن دوستداران خدا منعکس میکند،آنجا که گوید:
«بار الها،از رفت و آمد آثار،و جابجایی اطوار دریافتم که خواست تو از من آن است که در هر چیزی خود را به من بشناسانی،تا در هیچ چیزی نسبت به تو ناشناس نباشم». (2)
چون نور شناخت خدا بر دل مؤمن بتابد تیرگی وجود دیگران را از آن میزداید،پس هیچ چیز و هیچ کسی در چنان دلی با پروردگار شریک نمیشود.
امام حسین(ع)در همان دعا گوید:
«تویی که نورها را در دلهای دوستدارانت تاباندی تا تو را شناختند و به یکتایی پرستیدند،و تویی که دیگران را از دلهای دوستانت زدودی،چندان که جز تو را به دوست نشمردند،و به غیر تو پناه نبردند،تویی مونس ایشان،آن گاه که جهانها ایشان را به وحشت افکند،و تویی آن که ایشان را راهنمایی،آن گاه که نشانههای راهنمایی از دیده آنان دور شده باشد،کسی که تو را گم کند چه بیابد و آن که تو را بیابد چه چیزی گم کند». (3)
و سخنی دیگر:
مذاهب در مورد جایگاه سجده در این آیه،پس از اتفاق نظر در مورد واجب بودن آن و این که از سجدههای عزائم است اختلاف دارند،فقیهان شافعی و مالکی گویند:سجده هنگام این گفتۀ خدای تعالی واجب است که گوید:« وَ هُمْ لاٰ یَسْأَمُونَ »،در حالی که حنفیان و حنبلیان گویند:جایگاه سجدۀ واجب هنگام
این گفتۀ خداست که گوید:«تعبدون».شیعه نیز به پیروی از روایات اهل بیت(ع)بر همین رأی رفتهاند.
در سجود ذکری مخصوص واجب نیست،ولی مستحبّ است که آنچه را در روایت«من لا یحضره الفقیه»آمده بگویند که گوید:
روایت شده است که در سجدۀ عزایم میگفت:
«لا إله إلاّ اللّٰه حقّا حقّا،لا إله إلاّ اللّٰه ایمانا و تصدیقا،لا إله إلاّ اللّٰه عبودیّة و رقّا،سجدت لک یا ربّ تعبّدا و رقّا،لا مستنکفا و لا مستکبرا،بل أنا عبد ذلیل خائف مستجیر» (1)حقیقت را،حقیقت را،هیچ خدایی نیست جز خدای یکتا،هیچ خدایی نیست جز خدای یکتا،(سخنی)از سر ایمان و گواهی،هیچ خدایی نیست جز خدای یکتا(سخنی)از سر بندگی و بردگی،پروردگارا بنده وار و برده وار به تو سجده گزاردم،نه سرپیچی میکنم و نه گردنفرازی و تکبر،بلکه من بنده خوار هراسانی پناهجویم.
[39]
قرآن بینشی است بی بینایی چشم ظاهر،و دیداری است بینگریستن.قرآن براستی،روش اندیشیدن برای کسی است که خرد میورزد،و هدایت و عبرت است برای کسی که هشیاری به خرج میدهد و عبرت میگیرد.
قرآن میگوید چگونه در مدرسۀ زندگی که در آن معارف پروردگار،و نشانهگذاریهای حق و مشاهد نفس وجود دارد چندان که از لحاظ حکمت و دانش تو را بسنده است،خود آموز شوی.
اگر آیات قرآن وسیلۀ بینش برای نگریستن به پیرامون خود قرار دهیم بیگمان طبیعت هزار و یک درس به چندین زبان برای ما میگوید،زبان عاطفهها و احساسها،زبان دانش و حکمت،زبان ضمیر و و جدان و برتر از تمام اینها زبان شهود و ایمان.
به زمین بنگر،آیا سرسپردگی آن را نسبت به پروردگارش نمیبینی و این
1) 38) -نور الثقلین،ج 4،ص 551.
که چگونۀ ذرّههای خاک تشنۀ /12 باراناند،چنان که گویی زمین به درگاه پروردگارش مناجات میکند و درخواست میکند که زندهاش سازد؟ « وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنَّکَ تَرَی الْأَرْضَ خٰاشِعَةً -و از نشانههای(قدرت)او این که زمین را خشک و سر به زیر میبینی.» نه بزرگ نما و قدرت نما،و حق آن است که نسبت به پروردگار خود سرسپرده و سر به زیر باشد که بدون این سرسپردگی خود ممکن نیست از برکتهای پروردگار خویش سود برد،و همچنین است دل سرسپرده که پرتو پروردگار بزرگش بر آن میتابد و آن را با شناخت و ایمان زنده میکند.
« فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ -چون آب بر آن فرو فرستیم به جنبش آید.» همچنین است دلهای پاکیزه که برای نشانههای پروردگار خود به لرزش درمیآید.
« وَ رَبَتْ -و گیاه میرویاند.» کشت و برگ و میوه بر زمین نمو مییابد و رویۀ زمین از سطح نخستین خود بالاتر میآید،و همچنین است هر کس که نسبت به خدا فروتنی کند فراتر میرود و هر که(بدو)سرسپارد رشد میکند و هر که خود را بیالاید میبالد(و به درجات والا میرسد).
« إِنَّ الَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ -همانا،آن کس که آن را زنده میکند،زنده کنندۀ مردگان است.» و این چنین قرآن بدین سادگی پیچیدهترین معما را که بشر را به حیرت افکنده حلّ میکند.مگر نه آن که خردها در ساحل زندگی باز ایستاده است و (مردم)از یکدیگر میپرسند:زندگی چیست؟چگونه پدید آمده؟و وقتی میرود چگونه باز میگردد؟ آری،براستی اگر تو بگذاری دیدگاههایت از مانع ظاهر بگذرد و به حقیقت سنّتها و قانونها راه یابد،بیگمان در معماهای آفرینش به ژرف کاوی
میپردازد.
ناگزیر باید نهر حقیقت را از سرچشمۀ آن نوشید،امّا اگر کنار ساحل بایستی و دستهای خود را دراز کنی که آب به دهانت برسد هرگز نخواهد رسید.در دریا غوطهور شو تا به گوهر دست یابی،پرده را از دیدهات برگیر تا قدرت خدا در سفرۀ سبزی که بهاران-به اذن خدا- /12 از میلیونها گیاه انباشته از رازهای زندگی بر زمین میگسترد،جلوهگر شود.
براستی گوناگونی گیاهان و سرعت شعله کشیدن زندگی در درون آنها،و سر ریز شدن قدرت از کنارههای آنها،همه ما را رهنمون بدین حقیقت است که زنده کردن مردگان بر خدا آسان است،و بشر به نوبۀ خود مانند گیاهی در میان میلیونها گیاه است.
بلکه این امر رهنمون ماست که قدرت الهی حدّی ندارد،زیرا شدّت گوناگونی،و انبوهی آفریدگان،و عظمت تدبیر،و شتاب دگرگونی،این همه مجالی برای شکّ در این حقیقت باقی نمیگذارد که براستی خدا فراخ نیرو است و هرگز چیزی او را ناتوان نمیکند.
« إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -براستی،او بر هر چیزی تواناست.» علیّ بن فضّال نزد امام رضا(ع)آمد و از او پرسید:چرا خدا آفریدگان را به گونههای متفاوت آفریده و همه را از یک گونه نیافریده است؟ حضرتش در پاسخ گفت:
«تا پندارها بر این گمان نرود که او ناتوان است،پس هیچ صورتی نیست که در پندار ملحدی(بی باور)ترسیم شود مگر آن که خدای عزّ و جلّ پیش از آن آفریدهای را بر آن صورت آفریده باشد،و تا آن که گویندهای نگوید:آیا خدا میتواند بدین یا آن صورت بیافریند؟مگر آن که عین همان را در آفرینش خدای تبارک و تعالی بیابد،پس با نگریستن به گونههای آفرینش معلوم میشود که او بر
هر چیزی تواناست». (1)
[40]
دل بشر همچون زمین است،هر گاه به پروردگار خود سر بسپرد و به نشانههای او پاسخ مثبت دهد،خدا آن را با ایمان زنده میکند،امّا اگر بزرگ خویشتنی ورزید و به نشانههای خدا پاسخ مناسب نداد،گویی همچون صخرهای است سخت که از باران جنبشی(بر اثر رستن گیاهان)در آن پدید نمیآید.
و از آنجا که آفرینش از نشانههای خدا فیض میبرد و بهرهمند میشود، کافران سخت میکوشند و مجاهدهای میکنند تا از آثار آن آیات بر خویشتن رهایی یابند،پس میبینی که نسبت بدانها الحاد میروند،یا آنها را از جایهای خود تحریف میکنند،و برای خود به دنبال بهانهها و توجیهاتی میگردند که بدانها ایمان نیاورند،ولی آیا این بهانهها و نیرنگهای آنها بر پروردگارشان پوشیده است؟چگونه چنین چیزی ممکن است،در حالی که اوست که آنها را آفریده و علمش بر آنها احاطه دارد؟ بیقین آنها را روز قیامت در آتش دوزخ میافکنند،آنها از مسئولیتهای ایمان به پناه الحاد(و بهانه تراشی)خزیدهاند و گمان میکردند که این بهانه آوردن آنان را از جزای بد نجات میدهد،در حالی که نجات فقط در سرسپردگی به آیات خدا و پذیرفتن مسئولیتهایشان بوده است.
« إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیٰاتِنٰا -کسانی که به آیات ما الحاد میورزند.» این آیه پس از ذکر چند آیه آمده است،زیرا فزونی آیات به کسی که از تأثیر پذیری از آنها میگریزد،سودی نمیرساند،و گروهی از مفسّران گفتهاند:معنی الحاد همان کاری بوده که آنان از سوت کشیدن و دست زدن میکردند،و گویا ایشان به ظاهر کلمۀ الحاد که بر عمل متعدّی نسبت به دیگری دلالت میکند نگریستهاند که به معنی تحریف دیگران از ایمان است مانند کسی که آیات خدا را
1) 39) -نور الثقلین،ج 4،ص 551.
تحریف میکند،و گفتهاند:این آیه دربارۀ ابو جهل نازل شده،در حالی که مفسّران دیگر گویند معنی و مراد آن:کسانی هستند که از آیات ما بر میگردند،و به نظر میرسد این معنی به روند مطلب نزدیکتر باشد.
« لاٰ یَخْفَوْنَ عَلَیْنٰا -بر ما پوشیده نیستند.» با وجود آن که ملحد به نیرنگهای بعید دست میزند و میکوشد رد کردن آیات از جانب خود را با تراشیدن نظریّههای فلسفی و اندیشههای باطل و دروغبافیهای خیالی بپوشاند،ممکن است این همه مردم را بفریبد،و ملحدان نیز خود را بدانها بفریبند،ولی بر خداوند پوشیده نیست زیرا علم خدا بر نیّتهای پلید آنها احاطه دارد و بدان سبب بدانها پاداش آتش میدهد.
« أَ فَمَنْ یُلْقیٰ فِی النّٰارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -آیا آن که به آتش افکنده میشود بهتر است یا آن که روز قیامت ایمن(و بی هیچ وحشتی) میآید؟» /12 امتیاز بشر بر دیگر موجودات زنده گرایش او به آیندهای بهتر است.آیا میبینی که بشریت امروز چگونه در جستجوی پیشرفت در تمدّن است؟چرا؟برای آن که مردم ایمنی آینده را میخواهند،ولی از بزرگترین امنیّتی که ناگزیر باید برای آن بکوشند غافلاند،و آن همانا ایمنی آنها در روز قیامت است که برای کسی حاصل نمیشود مگر آن که به آیات پروردگارش گوش فرا داده و با سرسپردگی به آنها پاسخ مثبت داده باشد.
و از آنجا که پاسخگویی و پذیرفتن آیات خدا با هشیاری و آگاهی و شدّت تصمیم از جانب مؤمنان کامل میشود از این رو آنان خود با ایمنی به صحرای محشر میآیند،در حالی که الحاد سرسپردگی به هوی را کامل میکند و از این ملحدان را به شدیدترین وجهی به آتش دوزخ میافکنند.
« اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -هر چه میخواهید بکنید،او به کارهایتان بیناست.» خداوند به بندگان خود به اندازهای محدود در دنیا آزادی داده است که
مسئولیتهای کامل خود را به روز قیامت بر دوش گیرند،ولی آنان را از سرانجام الحاد(روی گرداندن)و کجروی،و بهانه تراشی،و خود فریبی بر حذر داشته است، زیرا او براستی بدانچه میکنند بیناست و میداند چه کار و برای چه میکنند.
[41]
کتابی که خدا برای بندگانش فرستاده آیات متجلّی در آفرینش او را منعکس میکند،پس کسی که از آن روی بگرداند از نصیب خود روی گردانده، زیرا این کتاب یادآوری چیزهایی است از حقایق مهمّ که بشر آنها را فراموش کرده است.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ -آنان که به قرآن که برای هدایتشان آمده است کفر میورزند.» آنها همان ملحدان نسبت به آیات خدایند،و سرنوشتشان نابودی است زیرا از کتابی با قدرت روی گرداندند.
« وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ -و حال آن که کتابی ارجمند و توانمند است.» چگونه ارجمند و توانمند نباشد در صورتی که پروردگار عزت و توانمندی وعده داده است که آن را حفظ میکند،و به هر که بدان یاری و پیروزی رساند یاری و پیروزی میدهد،و براستی /12 این کتاب سنّتهای الهی را در مورد انتقامی که به سختی از مخالفان میگیرد منعکس میسازد،پیامبر(ص)دربارۀ قدرتمندی و عزّت قرآن خبر داده و گفته است:
«هر کس را که آن را فرا روی خود قرار دهد به بهشت رهبری میکند،و هر کس را که آن را پس پشت نهاده به آتش میکشاند».
مفسّران گفتهاند:خبر مبتدا در اینجا به سبب دلالت سیاق آیه محذوف است چنان که بگوییم،همانا کسی که بازدید دشمنی کند،و براستی که زید نیرومند است،یعنی او کامیاب نمیشود زیرا با کسی دشمنی میکند که نیرومند است.
[42]
و نیز عزّت و پیروزمندی قرآن در این امر جلوهگر میشود که براستی حق است و حق پیروزمند است.
« لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ -نه از پیش روی آن باطل بدان راه یابد و نه از پس آن.»
پس نه خبرهایی را که از گذشته داده باطل مشوب میکند و نه پیشگوییهای آن را دربارۀ آنچه میآید.بیگمان قرآن کتاب تمام عصرها و زمانهاست.و مگر نه آن که سنتهای ناب،و مغز حقایق،و عبرتهای داستانها را بیان میکند که این همه در عصری نسبت به عصری دیگر تفاوتی نمیکند؟چنان که امام رضا(ع)دربارۀ آن گفته است:
«(قرآن)ریسمان محکم خدا،و دستاویز مطمئن او و روش نمونۀ اوست که به بهشت میانجامد،و رهایی بخش از آتش است،که در طول زمانها کهنه نمیشود،و از زبانها نمیافتد،زیرا آن را برای زمانی سوای زمانی دیگر قرار ندادهاند،بلکه آن را دلیل برهان و حجّت بر هر انسان قرار دادهاند». (1)
« تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ -از جانب حکیمی ستودنی نازل شده است.» خدایی که افقهای آفرینش گواه حکمت رسای اوست همان کسی است که قرآن را فرو فرستاده،پس قرآن گویای این حکمتی است که آن را در آفرینش ذات سبحان او میبینیم.
او ستودهای است که ستودگیهایش در هر افق آشکاری پراکنده است،زیرا رحمت او همه چیز را فرا گرفته، /12 و آخرین پیامبر را به عنوان رحمتی برای جهانیان مبعوث کرده و کتاب رحمت خود را نیز با او فرو فرستاده است.
[43]
براستی که طبیعت بشر در طول تاریخ یکی است،و بهانه تراشیها و توجیهات ملحدان دربارۀ آیات خدا و روی گردانندگان از ذکر آنها امروز همان است که به پیامبران پیشین نیز میگفتند،هم چنان که روش خداوند در مهلت دادن به آنها تا مدّتی معین،و سپس در صورت توبه نکردن آنها گرفتار کردنشان به عذابی دردناک در آینده همان است که در گذشته نیز جاری بوده است.
« مٰا یُقٰالُ لَکَ إِلاّٰ مٰا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ -هر چه دربارۀ تو میگویند دربارۀ پیامبران پیش از تو نیز گفتهاند.»
1) 40) -نور الثقلین،ج 4،ص 554.
پس بر آنها اندوه مخور و غمگین مشو.همانا عادت ملحدان و ناباورانی که از قرآن روی میگردانند چنین است،و برای توجیه و بهانهتراشی بر الحاد و روی گرداندن خود سخنانی را بر پیامبران میبندند.
« إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ -همانا پروردگار تو صاحب آمرزندگی است.» پس بر پیامبر و پیروان اوست که سینهای بی کینه و گشاده داشته باشند و با آفریدگان خدا به مدارا رفتار کنند، « وَ ذُو عِقٰابٍ أَلِیمٍ -و نیز صاحب عقوبتی دردآور است.» پس اگر روی گردانند به یقین خداوند عذابی دردناک برای آنها فراهم آورده،پس واقعۀ عذاب را جلو نمیاندازد و در اندیشۀ انکار آنها نیست.
[44]
قرآن ذکر و یادآوری است،و شرطهای هدایت،اگر آنها از آن روی نگردانند،در قرآن به فراوانی آمده است،و اگر خداوند آن را به زبانی غیر از زبان عربی قرار میدادند بیگمان بر روی گرداندن خود چنین بهانه میآوردند که آن را نمیفهمند یا میگفتند:چگونه پیامبری عرب زبان به قرآنی غیر عربی سخن میگوید؟! « وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ -اگر قرآن را به زبان عجم میفرستادیم،میگفتند:چرا آیاتش به روشنی بیان نشده است؟» احتمال دارد مراد از اعجمی کتاب ناروشن باشد،هم چنان که اگر تمام آیات آنان /12 برتر از سطح خردهای آنها بود آن را درنمییافتند،و میخواستند واضح و آیاتش روشن باشد.
قرآن به آنان پرخاش میکند که قضیّه در عربی یا غیر عربی بودن زبان نیست بلکه در این است که دل باید آمادۀ پذیرش آن باشد.
« ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ -کتابی به زبان عجم و پیامبری عرب؟!» مفسّران گفتهاند این کلام تکمیل گفتۀ اوست که« لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ - چرا آیاتش به روشنی بیان نشده»یعنی این کتاب غیر عربی است در حالی که پیامبر خود عرب است،یا این کتاب آمیزهای میان عربی و غیر عربی است.
« قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ -بگو این کتاب برای آنها که ایمان
آوردهاند هدایت و شفاست.» آنان را به حق رهنمون میشود،و دلهایشان را از بیماریهایش شفا میبخشد،امّا روی گردانندگان از حق از این کتاب بهرهای نمیبرند.همانا گوشهاشان از فکرهای باطل و پیشداوریهای خطای ذهنی سنگین شده است.
« وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی -و آنها که ایمان نیاوردهاند گوشهاشان سنگین است و نسبت بدان کورند.» گفتهاند:معنایش این است که آنها از آن چنان در حجاباند که نسبت به آن کوردل شدهاند،و شاید معنایش این است که آنها به وسیلۀ قرآن بر گمراهی و سرکشی خود میافزایند،چنان که پروردگار ما گوید:« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً (1)و این قرآن را که برای مؤمنان شفا و رحمت است،نازل میکنیم،ولی کافران را جز زیان نیفزاید».
« أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (چنان که گویی)آنها را از جایی دور ندا میدهند،» زیرا مسافتی گسترده میان قرآن و رهنمایی و شفای آن با دلهای پوشیده و پنهان شدۀ آنها که شهوتها و بزرگ خویشتنی و کینهها آنها را در غلافی نهفته است وجود دارد.
[45]
و داستان انکار داستانی است دراز دامن،خداوند تورات را بر موسی فرستاده است،و مردم با وجود آن که تورات هدایت و نور بوده در آن اختلاف کردهاند.
خداوند به آنها فرصت داد تا بیازمایدشان،و اگر نه آن بود که خدا آزمودن بشر را در دنیا مقدّر کرده،کار میانشان پایان مییافت،و منکران به سختترین صورتی مؤاخذه میشدند،زیرا آنها تهمتی آشکار زدند،و هم چنان پارهای در تورات شکّی پریشان داشتند،
1) 41) -الإسراء82/.
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ -و هر آینه موسی را کتاب دادیم.امّا در آن اختلاف کردند.» پس اختلافشان در قرآن نیز دلیل نقصی در آن نیست،ابدا،ابدا!بلکه به سبب کری و سنگینی گوشها و کوری چشمانشان است،و هم چنان که خدا با وجود بزرگ بودن تهمتشان در عذاب آنها شتابی نورزید،در عذاب اینان نیز شتابی نمیکند.و این همه برای آن است که خداوند دنیا را سرای فتنه و آزمون مقدّر و مقرّر کرده است.
« وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ -و اگر نبود آن سخنی که پروردگارت از پیش گفته بود،میانشان کار به پایان میآمد.» عذاب بر آنها فرود میآمد،ولی خداوند از پیش سخنی گفته بود که به منکران تا مدّتی معیّن مهلت میدهد ولی این مهلت نباید آنها را بفریبد،و پارهای آن را دلیل بر این نگیرند که خداوند کتاب خود را ارج نمینهد و به پیامبرانش یاری و پیروزی نمیدهد.
« وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ -و البتّه هنوز به سختی در آن در تردیدند.» گفتهاند:معنایش این است که اعراب هنوز دربارۀ قرآن در تردیدند،و برخی گفتهاند:بلکه یهود،هم چنان دربارۀ تورات شکّ دارند،و به نظر میرسد این معنی با سیاق آیه که به پیامبر دلداری میدهد نزدیکتر و مناسبتر باشد،بدین سان که این پیامبر خدا،شکّ قوم تو در قرآن تو را اندوهگین نکند چه بنی اسراییل هنوز هم دربارۀ تورات در تردیدند.
و گفتهاند:«ریب»زشتترین نوع شک است،پس-بنا بر این-معنی میشود که آنها در شکّی زشتاند.
و گفتهاند:«ریب»همان شکّ همراه با بدگمانی است.
احتمال دارد که معنای«ریب»همان شک رنج آور باشد.در لغت آمده است:أراب خلافا اقلقه و ازعجه تردیدی خلاف او را پریشان و ناراحت کرد،و در
حدیث فاطمه آمده است:«یریبنی ما یریبها (1)آنچه وی را پریشان میکند مرا نیز پریشان میدارد».
شاید وجه تفاوت میان«شک مریب شک پریشان کننده»و جز آن،این باشد که کسی که به امری که در آن شک میکند اهتمام میورزد،این شک او را پریشان و ناراحت میکند،در حالی که کسی که به امری اهتمام ندارد شکّ در آن امر او را ناراحت نمیکند.
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (46) إِلَیْهِ یُرَدُّ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَکْمٰامِهٰا وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ أَیْنَ شُرَکٰائِی قٰالُوا آذَنّٰاکَ مٰا مِنّٰا مِنْ شَهِیدٍ (47) وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَدْعُونَ مِنْ قَبْلُ وَ ظَنُّوا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ (48) لاٰ یَسْأَمُ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ اَلْخَیْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَیَؤُسٌ قَنُوطٌ (49) وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ رَحْمَةً مِنّٰا مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هٰذٰا لِی وَ مٰا أَظُنُّ اَلسّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلیٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنیٰ فَلَنُنَبِّئَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِمٰا عَمِلُوا وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (50) وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی اَلْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ (51) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ ثُمَّ کَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (52) سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی اَلْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (53) أَلاٰ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ أَلاٰ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (54)
1) 42) -المعجم الوسیط،ج 1،ص 384.
47[أکمامها]
:اکمام جمع کم که همان غلاف و نیام است،گویند تکمّم الرّجل بثوبه،هنگامی که شخصی خود را در جامهاش بپوشاند.
[آذنّاک]
:تو را آگاه کردیم و معنی آن در اینجا این است که تو را آگاه میکنیم و به تو اعتراف میکنیم.
51[نأی]
:از اعتراف به خداوند و سپاسگزاری بدو سرباز میزند.
روش قرآنی میان آنچه در طبیعت وجود دارد و نفس بشری پیوندی برقرار میسازد،و آیۀ پیشین در این سوره همین پیوند استوار را تأکید میکند.هر چه آگاهی انسان نسبت به افقهای طبیعت بیشتر شود شناختش به ژرفای نفس و وجود خود
فزونی مییابد،مگر نه آن که نفس و وجود آدمی عالمی بزرگ در حجمی محدود است؟خواه انسان به غیب طبیعت که همان حق است راه ببرد یا به نهفتههای نفس که آن نیز حق است راه یابد،زیرا در هر دو صورت او به اذن خداوند به آفرینندۀ طبیعت و نفس با هم که همان خدای عزّ و جلّ است پی میبرد.
در این درس یادآوری رسایی است به انسان نسبت به نفس و وجود خود که از همه چیز بدو نزدیکتر است ولی او از دامنههای آن بی خبر است که اگر نسبت بدان به هشیاری و آگاهی بنگرد ژرفای بندگی و عبودیّتی را که در نفس متمرکز شده احساس میکند.نمیبینی که وقتی که بدی بدو میرسد چگونه بیتابی میکند و چون خیری بدو برسد توازن خود را از دست میدهد؟و آیا حرص نفس را بر نعمتها آن گاه که آن را از نعمتی باز میدارند و شدت یأس و نومیدی آن را نمیبینی؟ براستی حالات و گوناگونی نفس و تغییرهای آن گواه بر آن است که نفس آفریدهای است که در آفرینش آن تدبیر به کار رفته و این نیز نشانهای از نشانههای خدا در آفرینش است.
[46]
« مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ -هر کس که کاری شایسته کند،به سود خود اوست و هر که بد کند به زیان اوست.و پروردگار تو بر بندگان ستمکاره نیست.» این آیه مسئولیّت انسان را بیان میکند:براستی،هر کس کاری شایسته کند برای خود آن کار را کرده،و پاداش نیک مناسبی دریافت میکند،و هر کس کاری بد کند به زیان خود کرده است و پاداش بد آن را به تمامی میگیرد.
کلمۀ«ظلاّم ستمکاره»بر مبالغۀ در ستم دلالت میکند،و پروردگار ما نه تنها بر بندگانش ستم بسیار نمیکند بلکه ستم اندک هم روا نمیدارد.پس چرا پروردگار ستم را به صیغۀ مبالغه از ذات خود نفی میکند و میگوید:« وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ -و پروردگار تو بر بندگان ستمکاره نیست»؟
سبب این پرسش از خود،همان تشابهی است که از نفی به صیغۀ مبالغه به وجود میآید،پس اگر بگویی:فلانی نمیخورد،بدین معنی است که او اصلا نمیخورد،چه زیاد و چه کم.امّا اگر بگویی:فلانی پرخور نیست یعنی زیاد نمیخورد،ولی اندک میخورد.پس نفی مبالغه تنها نفی بسیاری و کثرت کاری یا چیزی است(نه نفی مطلق).
و پاسخ آن-چنان که به نظر من میرسد-این است که اگر پروردگار سبحان ما میان کردار انسان و واقعیّت او،و میان کوشش او با پاداشش ارتباطی قرار نداده بود بیگمان ستمکار میبود،آیا این ستم نیست که شخصی رئیس و سرور شود و خیرات و برکتهای زمین به او هدیه شود و شخصی دیگر روز را به شب و شب را به روز آورد در حالی که خوراک بخور و نمیر خود را به دست نیاورد؟!آری،این ستم و لکه ستمی بزرگ است، و چه ظلمی بزرگتر از این که خدای سبحانه و تعالی ملّت آلمان را -مثلا-زیر پای هیتلر یا ملّت روس را زیر سلطۀ گردنکشان کمونیست،یا ملّت عرب را زیر درشتی و خشونت صهیونیستها و گردنکشان بیفکند؟! /12 هنگامی که بدانیم خدایی که آسمانها و زمین و آنچه را در آنها و میان آنهاست به حکمت رسا و اندازهگیری عادلانۀ موزون آفریده و هر چیزی را در جایگاه مناسب خود قرار داده است،ظالم نیست،به یقین میفهمیم که درجههای انسان در دنیا و آخرت بر حسب حکمتی رسا سنجیده و مقدّر شده و به اختیار و کوشش او مربوط است،و« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ (1)خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند»،و« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ النّٰاسَ شَیْئاً وَ لٰکِنَّ النّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (2)خداوند به مردم هیچ ستمی نمیکند ولی مردم خود به خویشتن ستم
میکنند».
پس پروردگار ما هرگز هیتلر را بر ملّت آلمان چیره نساخته است بلکه آنان خود هستند که با نادانی خود و ترک مسئولیّتهای خویش بدو سروری و ریاست بخشیدهاند،و همچنین است در مورد دیگر ملتها.
[47]
در اینجا پرسشی دیگر از خود وجود دارد که آیۀ بعدی بدان پاسخ میدهد و آن این است که:بیگمان در بسیاری وقتها ما سببهای پدید آمدن چیزها را کشف نمیکنیم،پس-مثلا-میگوییم:کیست که گردنکشان و طاغوتان را فرمانروایان کشورها کرده است؟!چه کسی است که بیمار میکند و برای چه این یک را باز داشت و آن یک در حادثۀ اتومبیل کشته شد؟ بلی،تو رابطۀ میان پدید آمدن آن امر زشت را با کردار نمیدانی،ولی آن رابطه وجود دارد و برقرار است،و خدای سبحان است که آن را سنجیده و مقدّر کرده و هموست که آن را اجرا میکند.
« إِلَیْهِ یُرَدُّ عِلْمُ السّٰاعَةِ -علم روز قیامت نزد اوست.» قیامت این هستی چه هنگامی برپا میشود؟!هیچ کس نمیداند،و این نکتهای است پنهانی و نهفته در مجهول،و حتی پیامبران نیز آن را نمیدانند،پس علم روز قیامت نزد خداست که هر زمان و به هر گونه بخواهد آن را مقرّر میکند، ممکن است فردا یا پس فردا برپا شود،در یکی از نصوص آمده است:خداوند برای قیامت وقتی مقدّر نکرده،و آغاز کردن بدان را برای خود نهاده است.
« وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَکْمٰامِهٰا -و هیچ میوهای از نیام خود بیرون نمیآید.» در برابر درختی،پیش از آن که میوههای آن پدیدار شود،بایست،گلهایی بسیار را میبینی،ولی چند تا میوه میدهد؟و چند گل از آنها میافتد و پراکنده میشود؟و چند میوه پیش از رسیدن میافتد؟و چند میوه به آخرین مرحله میرسد؟ تو نمیدانی،و هیچ کس هم نمیداند،و خداوند میماند که به نهفتههای امور و پنهانیهای طبیعت که روزی اصلی بشر را تشکیل میدهد آگاه و داناست.و در مورد
فرزندانش،علم خدا بر تمام آنان احاطه دارد.
« وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ -و هیچ مادینهای باردار نمیشود و نمیزاید مگر آن که او بدان آگاه است.» آیا این مادینه آبستن میشود یا نه،و چه آبستن میشود؟ماده یا نر؟و آیا فرزندی سالم به دنیا میآورد،و بازتابهای طبیعت بر پیکر و روان آن فرزند چیست؟ دانش تمام اینها فقط نزد خداست.
آیۀ پیشین مسئولیّت بشر را نسبت به کردارهای خود بیان کرد و گفت که خدا بر بندگان ستمکاره نیست.این آیه برای تأکید دربارۀ همان مسئولیّت آمده است:نخست:این که علم خدا محیط بر واقعیّت بشر است،و علم به قیامت بدان هنگام که بشر را به حساب میخوانند نزد اوست،و اوست که از روزی او و از فرزندانش آگاه است.دوم:با نفی شریکانی که بشر میپنداشت که توسّل به آنها او را از عذاب پروردگارش به دور میدارد،پس قرآن تأکید میکند که انسان روز قیامت از آن شریکان ساختگی تبرّی میجوید و بیزاری نشان میدهد زیرا هیچ سودی به او نمیرسانند.
« وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ أَیْنَ شُرَکٰائِی قٰالُوا آذَنّٰاکَ مٰا مِنّٰا مِنْ شَهِیدٍ -و آن روز که ایشان را ندا دهد که شریکان من کجایند؟گویند:آگاهت کردیم که کسی از ما به شرک گواهی نمیدهد.» خداوند به آنها میگوید:کجایند آن شریکانی که برای من میانگاشتید؟ پس آشکارا به او اعلان میکنند:به خدا سوگند ما نمیدانیم آن شریکان کجایند،و ندانیم به کجا گریختند.
[48]
« وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَدْعُونَ مِنْ قَبْلُ -و آنچه را پیش از این به خدایی میخواندند از دست دادند.» /12 دانستند آن شریکان پنداری را مداخلهای در این امر نیست.
« وَ ظَنُّوا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ -و دانستند که راه گریزی ندارند.» «محیص»همان گودال کوچکی است که پرنده-مثلا همچون مرغ
سنگخواره-با سینۀ خود در زمین میکند،و آن مشرکان«یظنّون به تصوّر درمیآورند»یعنی به یقین میدانند که نمیتوانند حتی بدان مقدار هم از مسئولیتهای خود بگریزند،و شاید«ظنّ»به معنی تصوّر باشد،که در اینجا به معنی تجسّد و شکل گرفتن حقیقت در برابر دیدگان آنها آمده است.
[49]
در ژرفناهای روان و نفس بشر نشانههایی است درخشان که او را به پروردگار خود رهنمون میشود،و اگر انسان در وجود خود به تدبیر بنگرد که چگونه حالتهایی گوناگون از آزمندی بی حد و اندازه و نومیدی وصف ناشدنی بر او عارض میشود،بیگمان نیازمندی خود را به آفریدگار درمییابد و میداند که خود سخت غرقه در ناتوانی و نیازمندی و بیچارگی است.
براستی که وقتی بشر بر سر ردای کبریایی به پروردگار خود به منازعه میپردازد از فیض نور خدا محروم و پوشیده میماند،زیرا اندازه و مقدار نفس خود را نمیداند و از دامنۀ ناتوانی و ضعف و شدت نیازمندی و احتیاج آن آگاه نیست.امّا هنگامی که حالتهای گوناگون خود را به تصوّر درآورد،خویشتن را میشناسد،و از آنجا پروردگارش را میشناسد.
پروردگار ما نشانۀ خود را در وجود و نفسهای ما به ما نشان میدهد و میگوید:
« لاٰ یَسْأَمُ الْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ الْخَیْرِ -آدمی هر چه طلب خیر کند خسته و ملول نمیشود.» آدمی به خیر،از توانگری و تندرستی و داشتن فرزند سخت احساس نیازی ژرف میکند،خواه از پروردگارش بخواهد یا از آن شریکان(پنداری)بطلبد، به هر حال محتاج است،و محتاج نیازمند و خوار و ناتوان است،وانگهی او خود نه خدایست و نه نیمه خدا.او فقط و فقط بندهای است تهیدست.پس به درگاه پروردگار بینیاز توبه میکند و به سرشت خود در مییابد که براستی اوست که وی را توانگری میبخشد،و نزدیک شدن به او آرزوی حقیقی وی است،و براستی وی راه را گم کرده،و آزمندی وی نسبت به دنیا حسّ افزون طلبیش را سیر نمیسازد و تشنگیش را
درمان نمیکند،و همانا بازگشت وی به درگاه پروردگارش غایت سرافرازی وی و نهایت /12 آرزوی وی است.
امام سجاد(ع)در مناجات با پروردگار خود گوید:
«شوقم به سوی توست،و واله عشق توام،و به هوای تو عشق ورزم و مرادم خشنودی توست و دیدارت نیاز من است،و جوارت مراد من،و نزدیکی به تو نهایت درخواستم،و در مناجات توست روح و راحتم و نزد توست داروی درد و علّتم و سیرآبی عطشم و خنکی سوزندگیم و بر طرف شدن اندوهم(تا آنجا که گوید)مرا از خود دور مکن!ای نعمت و بهشت من،و ای دنیا و آخرت من». (1)
و این نفس گسترده آرزو که خواهان تملّک دنیا و زیاده بر آن است چنان به تنگنا میافتد و افقهای آرزو بر او بسته میشود که یأس و نومیدی از هر سو آن را فرا میگیرد.آیا این دلیل بر فقر بشر و شدت نیازمندی او و بی خردی بزرگی فروشی او بر پروردگارش نیست؟ « وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَیَؤُسٌ قَنُوطٌ -و امّا چون بدی به او برسد بد اندیش و نومید میگردد.» شاید«یأس»همان گسیختن امید قلبی باشد،در حالی که«قنوط»دست شستن از کوشش به سبب ناامیدی است،و این دو کلمه مانند دو لفظ شب و روز است که چون با هم آیند جدا شوند و چون جدا شوند گرد آیند.پس اگر تنها لفظ «یأس»را به کار بریم معنی«قنوط دست شستن از کوشش به سبب ناامیدی»را میدهد و همچنین است بر عکس،ولی وقتی هر دو را با هم به کار بریم هر یک معنی خود را میدهد.
یکی از مفسّران گوید:«یئوس»شدّت نومید از خیر و«قنوط»شدّت نومیدی از رحمت است،و گوید:«یئوس»نومید از پذیرفته شدن دعاست،و «قنوط»بر پروردگار خود بدگمان است.
1) 45) -مناجات المریدین،مفاتیح الجنان،ص 124.
[50]
از موجبات گریختن نفس از مسئولیّت و روی گرداندن از نشانههای خدا همانا غرور و گول خوردن به نعمتهاست،که قرآن در اینجا بدان میپردازد:
« وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ رَحْمَةً مِنّٰا مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هٰذٰا لِی وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلیٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنیٰ -اگر پس از رنجی که به او رسیده رحمتی به او بچشانیم میگوید:این حقّ من است و نپندارم که قیامتی برپا شود،و اگر هم مرا نزد پروردگارم برگردانند البتّه که نزد او حالتی خوشتر باشد.» از عادات فیلمسازان و رمان نویسان این است که قهرمانان خود را در حالتهای روانی متناقض به تصویر درمیآورند،مثلا چنین به تصویر درمیآورند که:
یکی از جنایتکاران در لحظۀ ارتکاب جرم خود در اوج غرور به سر میبرد،و ناگهان به دام میافتد،یا یکی از مغروران را به تصویر درمیآورند که میپندارد همه چیز را در اختیار دارد و خورشید را به دست راست و ماه را به دست چپ خود گرفته است، ناگهان به خود میآید و پلیسی را برابر خود میبیند و چون لتّهای پوسیده میشود.
این تصویر در کشف نهفتههای نهانخانۀ نفس و ابعاد نیرنگ و خود فریبی نفسانی که انسان در آن به سر میبرد کمک میکند،و براستی از طریق شرایط تغییر پذیری که آدمی در آن به سر میبرد کشف میشود.
قرآن-در اینجا-حالت روانی نخستین را که شخص فریفته در آن به سر میبرد به تصویر میکشد،آنجا که او رحمت و نعمت پروردگار را پس از آن که چندی در شرایطی سخت و در تنگنا و دشواری به سر برده،میچشد،و شادمانی خود را شتابان بدین عبارت بر زبان میآورد که«هذا لی این مال من است»،همچون کودکی که پدرش برای او بازیچهای تازه خریده و او شتابان نزد همسالان خود میرود و میگوید:«من بازیچه تازه دارم،این مال من است...»در حالی که دستخوش سرمستی غرور و فریفتگی شده است،و این است همان چیزی که نعمت یابی با نعمت یار میکند،و همان گودال ژرفی است که باید از فرو افتادن در آن پرهیز کرد،و سبب دگرگونی حالت روانی انسان میشود.و از این روست که امام
صادق(ع)داود رقّی را نسبت بدان هشدار میداد و میگفت:
«ای داود!اگر دستت را تا آرنج در کام اژدها کنی برای تو بهتر است از درخواست نیازها از کسی که هیچ نبوده و چیزی شده است». (1)
سپس این مغرور فریفته به بزرگنمایی و فخری که او را غرقه کرده است اکتفاء نمیکند،بلکه میپندارد /12 زندگی در همان لحظهای که او در آن به سر میبرد و همان جایی که او در آن نعمت مییابد،خلاصه شده است.آن گاه،پس از آن به گمانش میرسد که اگر قیامتی وجود داشته باشد پاداش او نزد پروردگارش خوشتر است، مگر نه آن که خدا در دنیا بدو نعمت داده،پس ناگزیر در آخرت هم بدو نعمت میدهد! پادشاهان و توانگران و سرمایهداران چنین میانگارند،و میپندارند که خداوند به سبب محبتی که به آنها دارد درهای نعمتهای دنیا را بر آنان گشوده،یا آنها بندگان ویژۀ او هستند که او آنها را برگزیده(و این همان نژاد پرستی است)،در حالی که بیگمان خدا این نعمتها را به آنان داده تا آنان را امتحان کند و بیازماید کدامشان کار نیک میکنند،یا حتّی به استدراج،پایه به پایه آنها را بیشتر گرفتار (غرور و گناه)کند،چنان که خدای سبحان گوید:« وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (2)کافران نپندارند که در مهلتی که به آنها میدهیم خیر آنهاست.به آنها مهلت میدهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند و برای آنهاست عذابی خوار کننده».
« فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِمٰا عَمِلُوا -پس کافران را به اعمالی که کردهاند آگاه میکنیم.» امّا پروردگار سبحان ما مردم را بر اساس نیازمندی و توانگری و بزرگی و خردیشان به حساب نمیکشد بلکه بر اساس کفر و ایمان و سپاس یا ناسپاسیشان و
در نتیجه کردارهایشان به حساب میکشد،اگر خیر باشد پاداش خیر است و اگر بد باشد پاداش بد.
« وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ -و به آنها عذابی سخت میچشانیم.» این عذاب به نسبت تأثیرات منفی نعمت در نفس و آثار این بدی و ناهنجاری بر رفتار آدمی سخت خواهد بود.
[51]
پیش آمدن دگرگونیهای نفس انسان دلیلی است وجدانی بر ناتوانی و نیازمندی او به آفریدگار و به رسالتی که انسان را بپرورد و پاکیزه سازد،و اگر انسان به حرم نفس خود بازگردد بیگمان در آن نشانههایی از خداوند میبیند که در افقهای آسمان و زمین نیز آنها را میبیند.از این دگرگونیهاست دامنۀ تأثیر پذیری آدمی در حالت توانگری و نیازمندی،و تندرستی و بیماری.
« وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ -چون به آدمی نعمتی ارزانی داریم روی گردان میشود و به تکبر گردن میافرازد.» این در حالت آسایش و نعمت است که از یاد خدا روی میگرداند و از دعوت کنندگان به خدا دوری میگزیند و پهلوی خود را به سمت آنان میگرداند و سپس بدانها پشت میکند.
« وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ -و اگر بدو شرّی برسد،بسیار فریاد و فغان میکند.» امّا اگر شرّی بدو برسد در سجدهگاه زاویهای میگیرد تا مرحلۀ استغاثه و دعا را آغاز کند،و این توجّه به دعای دراز دامن پس از آن رویدادها و عارضههای شرّ دلیل ناتوانی او در رویارویی با دشواریها و شناخت او نسبت به این حقیقت است که خدا همان نعمت بخشندۀ به اوست،ولی به سبب تنگی حوصلۀ نفس و محدودیّت آن خود در غرور نعمت غرق شده و چیرگی خویش را بر نفس از دست داده و آن را حجابی میان خود و خداوند ساخته است.
چنین انسانی که این آیه از او سخن میگوید ممکن است من یا تو یا ما باشیم،از این رو ناگزیر باید هشدار و بیدار بمانیم و ناچار باید خرد ورزیم و
بپرهیزیم.
[52]
پس از آن که روند آیات بر دامنۀ ناتوانی و نیازمندی و بیچارگییی پرتو افکند که نفس انسان بدان گرفتار است،تا آنجا که میبینی نفس تا مرحلۀ تأثیر پذیری از عوامل مؤثّر خارجی پیش میرود چنان که این عوامل او را به بیخردی تکبر و بزرگ خویشتنی رهنمون میشود و سپس او را بر آن میدارد که ضرورت بازگشت به سرشت خود را در سر سپردن به پروردگارش احساس کند،آن گاه به انسان خاطر نشان میکند که لازم است بر نفس خود چیره شود و بر آن احاطه یابد و گوید:
« قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ثُمَّ کَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ -بگو چه میبینید؟اگر این(کتاب)از جانب خداست و شما بدان ایمان آورید،گمراهتر از کسی که هم چنان کجراهۀ دور مخالفت را در پیش گرفته است کیست؟» یعنی اگر قرآن حق بوده باشد و آن گاه شما بدان کفر ورزیده و به احتیاط کافی برای خود اقدام نکرده باشید،بیگمان شما در گمراههای بس دور از شاهراه حق خواهید افتاد.
انسان به سرشت و فطرت خود در جستجوی ایمنی است،و اگر بزرگ خویشتنی و کبری که نفس او را فرا گرفته /12 و غرور و پردههای دیگر نمیبود، بیگمان ندای هشدار و پرهیز پیامبران را میشنید،و با خود میگفت:اگر این هشدار درست باشد،براستی واجب است نفس خود را بر آن دارم که سخن این گواهان هشدار دهنده را بشنود و به نشانههای خداوند که بر دستهای اینان نمایانگر میشود دل دهد،و اگر چنین میکرد و بدون گرانگوشی بزرگ خویشتنی و خود پسندی آن سخنان را میشنود و مینیوشید به حق رهنمایی میشد.
وانگهی خرد انسان،تنها به فرض درستی آنچه پیامبران میگویند،آدمی را به ضرورت تسلّط بر نفس رهنمایی میکند.امام صادق(ع)به یکی از ملحدان که جدال خود را در دین به درازا کشاند همین گونه یادآور شد،و پس از آن که
عبد الکریم،ابن ابی العوجاء آن امام را در حج دید و از او خواست به مناقشه برگردند،و امام درخواست او را رد کرد و گفت:در حج هیچ مجادلهای نیست،به او گفت:
«اگر امر چنان باشد که تو گویی-در حالی که چنان نیست که تو گویی-ما نجات یافتهایم و تو نیز،و اگر چنین باشد که ما گوییم-و البته چنین است که ما گوییم-ما نجات یافتهایم و تو هلاک».
و سخن امام چون آذرخشی بر دل او نشست،و به آنان که پیرامون وی بودند گفت در دلم سوزشی احساس میکنم،مرا برگردانید،او را برگرداندند،و بمرد. (1)
[53]
امّا راه به سوی حقیقت همان آفرینش نو پدید و حقایق نفس است.
سیاق قرآن،و از آغاز این سوره ما را به افقهای آسمانها و زمین برد و نشانههای خدا را در آنها از ساختن بدیع و نوپدید،و آفرینش بزرگ،و تدبیر لطیف و دقیق،و نکویی اندازهگیری و تقدیر به ما نشان داد،سپس ما را به ژرفناهای نفس یادآور شد که اگر در ژرفای آن فرو رویم و کاوش کنیم،نفس به سرشت و فطرت بندگی تو به کار میشود و برمیگردد.آیا بیتابی نفس را هنگامی که بدی بدان میرسد دیدهای؟آیا نومیدی و یأس آن را پس از آزمندی و طمعش دریافتهای؟اگر اینها گواههای بندگی نیست پس گواههای آن کدام است؟! قرآن،به پارهای از این گواهها که هر یک از ما به گونهای آنها را در نفس خود مییابد اشاره کرده است، /12 سپس با اشاره بدانها و به نشانههای خداوند در افقهایی که پیشتر ذکر کرده است گوید:
« سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ -زودا که آیات(قدرت)خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهیم داد تا بر ایشان آشکار شود که او حق است.» از این آیه الهام میگیریم که خدای سبحان گاه در افقهای آفرینش و گاه
1) 48) -تفسیر نمونه،ج 20،ص 326،نقل از الکافی،ج 1،ص 61.
در حقایق نفس با وجود پردههای ستبری که دل آدمی را پوشانده است گرچه در یک چشم بر هم زدن از لحظههای عمر آدمی،بر انسان تجلّی میکند،تا حجت را بر او تمام کند و حق را به گونهای به ایشان بنماید که نتوانند انکارش کنند،و اگر پس از آن کفر ورزیدند آنان را به عذابی سخت دچار میکند،زیرا در آن صورت کفر آنها از سر بیخبری و نادانی نیست بلکه از سر انکار و لجاج است.
« أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ -آیا این که پروردگار تو در همه جا حاضر و گواه است کافی نیست؟» پس خدای سبحانه و تعالی به گواهی چیزی نیاز ندارد،بلکه او خود بر هر چیزی گواه است.
پس به نور اوست که آسمانها و زمین روشن شده،و از پرتو اوست که آفریدگان نفسهای خود را شناختهاند،و به ذات خود است که هر که را بخواهد به ذات خویش رهنمایی میکند،پروردگارا،منزّها که تویی.
«چگونه بر تو راه برده شود بدانچه در هستی خود نیازمند به توست؟!آیا غیر تو را ظهوری هست که از آن تو نباشد،تا او مظهر و نموداری برای تو باشد؟کی غایب و پنهان بودهای که نیاز به رهنمایی پیدا شود که بر تو دلالت کند؟!و کی دور بودهای تا نشانههایی برای رسیدن به تو وجود داشته باشد؟!آن دیدهای که تو را مراقب خود نبیند،نابینا شود!» (1)[54]
ولی نابینایی در مورد کافران همان چیزی است که آنها را چنان کرده است که خدای عزّ و جلّ را نمیبینند،و سبب /12 این نابینایی همان کفر ورزیدن به قیامت و انکار رستاخیز است.
شکّ کردن دربارۀ روز قیامت و در نتیجه دربارۀ مسئولیّت،سستی را برای نفس توجیه میکند و چون سستی حکمروا شود،آدمی نسبت به حق اهتمام نمیورزد،و گوش به ندای دعوت کنندهای نمیدهد و از نشانهها و آیاتی که در
1) 49) -از دعای امام حسین(ع)در روز عرفه،مفاتیح الجنان،ص 272.
افقها و نفسها جلوهگر میشود بهرهای نمیبرد.
« أَلاٰ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ أَلاٰ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ -به هوش باش که آنها از دیدار پروردگارشان در تردیدند.به هوش باش که او بر هر چیزی احاطه دارد.» آنها در روز قیامت و ساعت حسابرسی شکّ میکنند،در حالی که پروردگار بر آنها احاطهای کامل دارد،و از دست او در نخواهند رفت،زیرا براستی که هیچ نجات دهندهای از او جز رفتن به سوی او وجود ندارد و هیچ گریزگاهی از خشم او نیست.
سورۀ شوری
از ابی عبد اللّٰه(امام صادق علیه السلام)مروی است که گفت:
«هر کس سورۀ(حم عسق)را بخواند خداوند او را در روز قیامت با چهرهای سفید همچون برف یا آفتاب بر میانگیزد تا در پیشگاه خدا عزّ و جلّ میایستد،آن گاه به او میگوید:به خواندن سورۀ(حم عسق)ادامه دادی و ندانستی پاداش نیک آن چیست،امّا اگر میدانستی ارزش و پاداش آن چیست از خواندن آن هرگز خسته نمیشدی،ولی من پاداش آن را به تو خواهم داد.او را به بهشت درآورید.و او را در آنجا کاخی است از یاقوت سرخ که درها و ایوانها و پلکان آن همه از یاقوت است،برونش از درون و درونش از برون دیده میشود،و هزار غلام از غلمان جاودانهای که خدای عزّ و جلّ آنان را توصیف کرده است در خدمت اویند».
نور الثقلین،ج 4،ص 559 /12
در حالی که هر یک از سورههای قرآن محوری مخصوص به خود دارد که آن
را از سایر سورهها متمایز میکند،امّا تمام سورههای قرآن در یک محور مشترک با یکدیگر تلاقی میکنند و بر اندیشمند دشوار است که از این لحاظ میان آنها جدایی و تمیزی دهد،زیرا تمام آنها از یک پایه به حرکت در میآیند تا به هدفی واحد برسند،از شناخت خدا حرکت میکنند و به ایمان و پرستش بدو منجر میشوند،پس آیات آنها متشابه است،هم چنان که قرآن خود نیز چنین توصیف کرده است،جز این که اندیشمند در هر سورهای محوری مییابد که آن را از دیگر سورهها متمایز میکند،به شرح زیر:
نخست:تمام قضایایی که در واقع و عمل بدان محور وابسته است در آن سوره مورد بحث قرار میگیرد،با وجود آن که آن قضایا-به طبع در سورههای بلند- متفاوت و حتی متباین به نظر میرسند ولی به همان محوری منتهی میشوند که در آن سوره مورد بحث قرار گرفته،زیرا بررسی قرآنی نسبت به این محورها بررسی شاملی است که تمام جوانب قضیۀ را در برمیگیرد.
دوم:قرآن قضایا را با بررسی نظری مورد مطالعه قرار نمیدهد بلکه در ضمن آیات کریم خود نیروی اجرایی لازم برای بررسی و درمان آنها را نیز به ودیعه مینهد،پس تنها به بیان قانون علمی یا حکم شرعی برای قضیّۀ مورد نظر اکتفاء نمیکند،بلکه آن را واسطۀ توجیه و خاطر نشان ساختن به انسان قرار میدهد و برای این کار /12 وسیلههایی مختلف را به کار میگیرد که از برجستهترین آنها یادآوری خدا و آخرت و برانگیختن خرد،و ترساندن،و تشویق،و حتی صورت پردازی فنّی است که خوانندۀ قرآن را به تطبیق فرمانها و آموزشهای آن(در عمل)فرا میخواند.
میبینیم که محور این سوره اختلافات بشری است...چرا مردم اختلاف دارند؟حدود اختلافات طبیعی میان افراد بشر کدام است؟ریشههای اختلاف چیست؟و سپس چارۀ اختلاف کدام است.
این سوره از آن رو به نام«شوری رایزنی»نامیده شده که پس از وحی بهترین چارۀ اختلاف است.
قرآن،این سوره را با سخن گفتن از شوری آغاز نمیکند،بلکه آن را با سخن
گفتن از وحی آغاز میکند،زیرا وحی همان محور اصلی مجتمع اسلامی و پایۀ وحدت و یگانگی آن است،چه هر مجتمعی بر دو پایه استوار میشود:
یک:وجود شریعت،یا کتاب،یا روش و برنامه متکامل،که در امّت اسلامی ما قرآن بدین پایه شکل میبخشد،و آن را مجسّم میسازد.
دو:وجود رهبری صالحی که معانی کتاب(قرآن)را تعریف کند،و احکام را از آن استنباط کند و برنامهای درست برای زندگی کردن به آن طرح و ترسیم کند.
این مطلب آغاز شدن این سوره با ذکر قرآن و پایان یافتن آن را با ذکر پیامبر تفسیر میکند،و در میان این آغاز و آن پایان،آیات آن ما را به لطایف ارزشهای فرخنده در وحدت بینا میسازد.در آنچه در زیر میآید تفصیل این مختصر را در مییابیم و الهام میگیریم.
گشایش این سوره ما را یادآور وحیی میشود،که خدای قدرتمند حکیم، دارندۀ /12 والا و بزرگ آسمانها و زمین آن را میفرستد.در عظمت این وحی کافی است بدانیم نزدیک بود(به هنگام نزول آن)آسمانها و زمین(از بزرگی پروردگار خود یا کلمات او)بر فراز یکدیگر از هم بشکافند.امّا فرشتگان،به ستایش پروردگار خود تسبیح میگویند و بر آنان که در زمیناند(طبیعة بر مؤمنان آنها)دل میسوزانند،پس برای آنها آمرزش میطلبند(زیرا خود گوشهای از عظمت پروردگارشان را میبینند)،و خداوند آمرزندهای مهربان است.(7/1) این گشایش سوره با پایان آن هماهنگ است که ویژگیهای وحی را بیان میکند چنان که بشر جز از طریق الهام یا از فراسوی پرده یا به وسیلۀ پیامبری از جانب خدا آن را دریافت نمیکند،و این که وحی آن روح(ویژۀ پیامبری)را بر پیامبر نازل کرد،در حالی که پیش از آن پیامبر نمیدانست قرآن و ایمان چیست،امّا امروز(پس از نزول وحی)،نوری دارد که خدا بدان وسیله هر کس را بخواهد(به دست او)به راه راست هدایت میکند،و این راه راست همان راه خدایی است که همه چیز بدو باز گردانده میشود و وابسته به اوست(53/51).
در میان این گشایش و آن پایان سوره که هر دو از محور مجتمع اسلامی و رنگ اصلی آن که همان وحی است سخن میگویند،آیات قرآن در خصوص بیان پایههای وحدت در امّت میآید و این پایهها را با بینشها و بیم دادنها و مژده دادنهای خود پیریزی میکند.
چگونه؟ الف:آیۀ(8)مردم را به دو گروه تقسیم میکند:کسانی که خداوند آنها را هدایت و داخل در رحمت خود میکند،و ستمکارانی که یار و یاوری ندارند.
و پس از آن که صفت اصلی ستمکاران را که همان شرک به خداست(و ریشۀ هر فسادی محسوب میشود)تعریف میکند،مبدء داوری بردن به خدا را در اختلاف(و طبیعة به وحی خدا و کسی که وحی بر او نازل شده یا آن را دریافته است)،و توبه و سرسپاری بدو و توکّل بر او را استوار میسازد(10/9).
ب:سیاق آیات-پس از دین-ما را یادآور میشود که خدایی که آسمانها و زمین را سرشته است مردم و جانداران را جفت جفت آفریده تا نسل مردم (و جانداران)بدین وسیله ادامه یابد(پس اختلاف«و تفاوت بین اجناس و انواع جانداران و مردم»حقیقتی است واقعی و در /12 حدود تکامل سودمند است).
هم چنان که ذات سبحان او روزی را میان مردم به اندازهای که بر حسب حکمت خود میخواهد گسترده است.(پس روا نیست که برای تساوی مطلق میان آنها بکوشیم)(12/11).
ج:و دین محور وحدت است،امّا به شرط آن که ما در آن تفرقه نیفکنیم، و این سفارش پیامبران اولی العزم،نوح و محمد و ابراهیم و موسی و عیسی(علیهم السلام)است.امّا دین خود سبب اختلاف نیست بلکه خواستها و آرزوهای مردم است که به جانب سرکشی افسار میگسلد(و چه جرم بزرگی است که انتقام پروردگار را بر سر مردم نازل میکند،گر چه خداوند آن انتقام را تا مدّتی معین به تأخیر افکند)،و پیامبر(و پس از او جانشینانش)به عنوان محور این وحدت باقی میمانند،و بر اوست که به دور از خواستها و هواهای متفاوت مردم،و با ایمان به
تمام آن کتابها(ی آسمانی)و با دادگری در حکم در میان ایشان بر راستای حق استوار باشد(و مردم را به ناخواست و اکراه وادار(به کاری)نسازد بلکه آنان را به چیزی ملزم کند که خود خویشتن را بدان ملزم کردهاند)(15/13).
د:امّا کسانی که در آیات خدا مجادله میکنند(و احکام او را رد میکنند)،پس از آن که مؤمنان به دعوت او پاسخ مثبت دادند(و مجتمع مسلمان را بر پا کردند)،بیگمان حجّتشان شکست میخورد و خشم خدا بر آنها میبارد و عذابی سخت دارند(و هنگامی که احکام خدا را رد میکنند مشمول مجازاتها میشوند).
مگر نه این که آنها کتابی را که خدا فرو فرستاده است و میزانی را که او وسیلهای برای عدالت قرار داده(و همان امام یا احکام قضاوت یا ارزشهای خرد،یا تمام آنهاست)رد کردهاند؟ پس از آن که خدا آنها را از آن ساعتی که مؤمنان از آن نگرانند،بر حذر میدارد،و میگوید:شک کنندگان دربارۀ قیامت در گمراهی آشکاری هستند، یادآور میشود که براستی خداست که روزی رسان است(و بیگمان مخالفت با حق روزی را جلب نمیکند)و هر کس در دنیا ترک حرام گوید(و برای لقمۀ حرام نبردی برنیانگیزد)خداوند هم چنان که در دنیا بدو روزی داده در آخرت نیز روزی و نصیب میدهد،در حالی که دیگری را نصیبی در آخرت نیست(و شاید در دنیا نیز نصیب خود را از دست بدهد).
بدین گونه سیاق آیات ریشههای اصلی اختلاف اجتماعی را بررسی و چاره میکند(20/16).
ه:(از آنجا که برخی از مردم خواستها و هواهای خود را به صورت قانون در میآورند و همین سبب اختلاف بزرگ میشود)،خداوند آنان را که شریکانی برای خدا گرفتهاند و میپندارند که چیزهایی را که خدا اجازه نداده است در دین به صورت قانون در میآورند(و قانونهای مجعول مینهند)بیم میدهد که اگر آن سخن قاطع(و آزمونی که خدا از پیش گفته و مهلت داده است)نمیبود بیگمان کار میان آنها پایان یافته بود،و این که در نتیجه آنان را در روز قیامت عذابی است دردناک،
آنجا که میبینی ستمکاران از آنچه کردهاند بیمناک(و پشیمانند)،بی آن که این بیمناکی(و پشیمانی)سودی به آنها برساند،زیرا عذاب بر آنان تعلّق گرفته است، در حالی که مؤمنان را در باغهای بهشت میبینی.
و:قرآن خطّی مستقیم با فرمانی اجرا پذیر برای امّت ترسیم میکند تا با خویشاوندان(پیامبر)دوستی ورزند که این کار نیکی بزرگ است(زیرا با دوستی ایشان خطّ رهبری درست پی ریزی میشود).
(و از آنجا که قضیّۀ رهبری مهمترین قضیه و اختلاف انگیزترین مسئله است)پیامبر را به دروغزنی در وحی متّهم کردند،و خداوند تهمت آنها را چنین رد کرد که اگر بخواهد بیگمان بر دل پیامبر مهر مینهد،و باطل را محو و نابود میکند و با کلمات خود حق را به کرسی مینشاند و محقّق میسازد...و بیان میکند که خدای سبحان توبه را از بندگان خود میپذیرد(زیرا انحراف از خطّ رهبری بسیار اتفاق میافتد و اگر توبه پذیری در کار نباشد آفریدگانی بسیار هلاک میشوند).
سیاق آیات سرانجام بیان میکند که کسانی که ایمان آوردند(بدین امر) پاسخ مثبت دادند،در حالی که کافران را(که بدان پاسخ مثبت ندادند)عذابی است سخت(26/21).
ز:از آنجا که دنیا دوستی و افزون طلبی از بهرههای آن یکی از ریشههای اصلی اختلاف شمرده میشود-پس از تفاوت و اختلاف طبیعی مشروع،و تفرقه افکنی در دین،و قانونگذاری بدون اذن خدا-چند آیه بدان پرداخته و حکمت محدود ساختن روزی را بیان کرده است،پس اگر خدا روزی را به نحوی بسیار گسترده میگسترد،مردم در زمین سرکشی و نافرمانی میکردند،پس آن را با اندازهگیری حکیمانهای متناسب با امکانات و توانایی بهرهگیری و گنجایش مردم برسنجید و مقدّر داشت.و روزی به دست خداست(و اختلاف بر سر آن روا نیست)،پس اوست که بعد از نومیدی مردم باران را فرو میفرستد(و یکی از سببهای کاهش در رزق،گناهان است).
اگر مصیبتی به مردم رسد به سبب کارهایی است که خود کردهاند و
دستاورد اعمال آنهاست(و شاید اختلاف از گناهانی است /12 که مانع روزی میشود)،و چون خدا برای امّتی عذاب را مقدّر کند هیچ کسی نمیتواند آن تقدیر را از آن امّت برگرداند و دور کند.
(و نموداری دیگر برای روزی خدا بادهاست که کشتیهای بازرگانی را به حرکت درمیآورد)پس اگر خدا بخواهد این کشتیهای بزرگ رونده بر دریا که هر یک چون کوهی هستند با توقف باد ساکن و بیحرکت میشوند یا بر اثر گناهان مردم نابود میگردند...همۀ اینها برای آن است تا کسانی که در آیات خدا مجادله میکنند،(و شکوه و تسلّط یا عذاب خدا را انکار میکنند)بدانند که گریزگاهی از عذاب او ندارند.
پس از تمام اینها،دنیا چیست؟!آیا جز کالایی است که چون با آنچه برای مؤمنان در آخرت نزد خداست مقایسه و سنجیده شود این یک بهتر و پایندهتر است؟(36/27).
ح:(در این نقطۀ عطف،روند آیه به محور اصلی سوره میرسد که به نظر میآید در شورایی نمودار است که حاصل تمرکز و تراکم تجربههای بشری است،و قرآن آن را ضمن صفتهایی گوناگون برای مؤمنان بیان میکند)،کسانی که از گناهان بزرگ و فاحش دوری میگزینند،و به هنگام خشم در میگذرند،و دعوت پروردگارشان را(به سرسپردن به رهبری شرعی)پذیرفتهاند و،نماز را برپا داشتهاند، و کارشان بر پایه مشورت با یکدیگر است(و بدان وسیله کارشناسیهای خود را با یکدیگر مبادله میکنند)و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.
ط:(این دستهای از صفتهای مؤمنان بود که به رابطههای میان ایشان وابسته است،و همچنین دستهای دیگر از آن اوصاف به موضعگیریهای آنان نسبت به دشمنانشان مربوط میشود)،پس مؤمنان کسانی هستند که اگر با گردنکشی برخورد کنند پیروز میشوند(یعنی تسلیم گردنکشان نمیشوند بلکه با آنها میجنگند)ولی بر مردم ستم و تجاوز نمیکنند بلکه پاداش بدی نزد آنها بدییی همانند آن است.
(در اینجا قرآن فضیلت عفو و بخشش را هنگامی که زیانمند نباشد بیان میکند،و اتّهام دلهای بیمار و سلطهها را که به کسانی که حق را یاری میدهند میگویند شما مسئول مصیبتهای جنگ هستید،رد میکند و درهم میشکند و میگوید:)بر کسی که پس از آن که مورد ستم قرار گرفته انتقام گیرد ملامتی نیست،بلکه ملامت بر ستمگر است.
سپس به شکیبایی و در گذشتن از خطا فرمان میدهد و میگوید که این کار از کارهای پسندیده است(کارهایی که همتی استوار میخواهد)،و سخن را به سرانجام ستم میکشاند که اوّل آن:گمراهی است و گوید:هر کس را که خدا گمراه کند دوستی نخواهد داشت(و دوم:عذاب سخت آنجا که)ستمکاران چون آن عذاب را ببینند گویند:آیا میتوانیم به دنیا برگردیم(تا کار نیک کنیم)؟در آنجا آنها را میبینی که هنگامی که عرضۀ آتش میشوند از خواری بر خاک میافتند و خشوع میکنند،در حالی که خود و کسانشان زیان کردهاند،و آنها را هیچ کس(از آنان که گمراهشان کردهاند)یار و یاوری نیست که یاریشان دهد.(46/38) ی:و در پایان سوره قرآن دیگر بار به ما فرمان میدهد که در پاسخگویی مثبت به خدا(و سر سپردن به رهبری)بشتابیم،پیش از آن که روز قیامت فرا رسد که در آنجا هیچ بازگشتی از جانب خدا وجود ندارد و در آن روز هیچ پناهگاه و دفاع کنندهای نیست،و بیان میکند که مسئولیّت جستجو دربارۀ امام بر حق بر دوش خود انسان است،و اگر مردم روی بگردانند و إعراض کنند،خدا پیامبر خود را به عنوان نگهبان بر آنان نفرستاده و وظیفهای جز رساندن رسالت ندارد.
(سپس دامنۀ ناتوانی بشر و نیازمندی او را به هدایت پروردگار خود و رهبری الهی بیان میکند و میگوید:)چون ما رحمتی به انسان بچشانیم بدان شادمان میشود(و از حال طبیعی خود خارج و گرفتار غرور میشود)و اگر ناروایی به سبب گناهانشان به آنها برسد به نعمت پروردگار کفر میورزند و ناسپاسی میکنند،و براستی که مالکیّت آسمانها و زمین از آن خداست(و اوست که بر حسب حکمت
خود میبخشد یا خودداری میکند)پس به هر کس که بخواهد فرزند نرینه و به هر کس که بخواهد فرزند مادینه یا نرینه و مادینه با هم میدهد،در حالی که برخی را سترون میسازد.براستی که او دانای توانمند است.
آن گاه قرآن این سوره را با سخن گفتن دربارۀ وحی همان گونه که بدان آغاز کرده بود،پایان میدهد.مگر نه آن که وحی پایۀ هستی این امّت است؟!
سورة الشّوری
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . حم (1) عسق (2) کَذٰلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ اَللّٰهُ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (3) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ (4) تَکٰادُ اَلسَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (5) وَ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (6) وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ اَلْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ تُنْذِرَ یَوْمَ اَلْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی اَلْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی اَلسَّعِیرِ (7)
5[یتفطّرن]
:بشکافند.
7[امّ القری]
:مکّه.
سورۀ شوری-که رابطۀ میان مسلمانان را تنظیم میکند تا در زد و خوردهای بی حاصل داخلی غوطه نزنند-به ذکر قرآن که مرجع هر اختلافی است آغاز میشود و قرآن همان وحیی است که رسالتهایی را که خدای پیروزمند حکیم پیش از آن وحی کرده تکمیل میکند(به پیروزمندی و عزّت او این وحی نیز پیروز است، و از حکمت اوست که این وحی همان حقّ آشکار است).
براستی او دارندۀ هر چیزی است که در آسمانها و زمین هست(و حاکمیّتی که در حاکمیّت رسالتها و پیامبران او نمودار میشود از آن اوست)و اوست آن بلند مرتبۀ بزرگوار(و از نشانههای بزرگواری و گواهان عظمت او)این که نزدیک است آسمانها(از صلابت او)بر فراز یکدیگر درهم شکنند.امّا فرشتگان،(موجوداتی هستند که در خدایی با او شرکت ندارند بلکه)به ستایش او تسبیح میگویند(که شریکی برای او وجود ندارد)و آنها را میبینی که برای کسانی که در زمینند آمرزش میخواهند(طبیعة برای مؤمنان آنها)بی آن که بتوانند گزند و زیانی را از آنها دور کنند،اما آمرزش طلبی آنان به مردم سود میرساند،پس خداوند است که آمرزنده و مهربان است. /12 امّا کسانی که غیر از او دوستان و اولیایی گرفتند(و پنداشتند که آن دوستان آنها را از مسئولیّت کارهای خود نجات میدهند در گمراهی آشکاری هستند زیرا)براستی خداست که نگهدارندهای داناست(و اوست که اعمال آنها را علیه آنها حفظ میکند)و تو(ای پیامبر)وکیل آنها نیستی(پس آنها خود بتنهایی بار مسئولیت اعمال خود را بر دوش میکشند و تو وظیفهای جز رساندن
رسالت و بیم دادن آنها به وسیلۀ آن نداری).
این چنین خداوند قرآن عربی را به تو وحی میکند تا امّ القری(مادر شهر مکّه)و پیرامون آن(و از آنجا قوم عرب و تمام جهانیان)را بیم دهی و همه را از روزی که آفریدگان همه گردآوری میشوند و در برابر پروردگارشان به حساب دهی میایستند و در آن تردیدی نیست بترسانی.در آنجا مردم به دو گروه تقسیم میشوند:اهل بهشت،و اهل دوزخ.
بدین سان قرآن در آغاز سورۀ شوری عظمت وحی و پایگاه رسالت را بیان میکند و به دنبال آن پایگاه کسی را بیان میکند که آن را میرساند و نمودار میسازد و به نام آن حکم میکند تا رسالت محور مجتمعی باشد که اختلافات خود را بدان ارجاع میکنند و از آن مجتمع برای نیل به خواستها و آرزوهای خود به حرکت در میآیند.
[1-2]
«حم* عسق» .
به تفسیر حروف مقطّع در سورههای پیشین مراجعه کنید.از آنچه دربارۀ این حروف گفتهاند یکی آن است که حروف مذکور به همان سوره که در آغاز آن آمده است اشاره دارد.یا اشاره به نامهای نیکوی خداست،یا به مفهومهایی معیّن در آن سوره و عموما به کلمهای که شبیه این حروف است اشاره دارد و چنان است که گفته شود:این چنین،وحی و معانی بزرگی که این سوره بر آن دلالت دارد از خلال این حروف برمیآید.
[3]
« کَذٰلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ اللّٰهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -این چنین خداوند پیروزمند حکیم،به تو و کسانی که پیش از تو بودند وحی میفرستد.» هر چند امّتهایی که رسالتهای الهی بر آنان نازل شده تفاوت دارند یا ویژگیهای /12 کسانی که آن رسالتها را رساندهاند متفاوت است ولی همۀ آن رسالتها
در روش و هدفها اشتراک دارند،چنان که در نقطهای مرکزی به یکدیگر میرسند و آن این است که تمام آنها از جانب خداست و ساخته و پرداختۀ بشر نیست که از طبیعتها و خصوصیّات محیط یا عوامل تغییر دهندۀ زندگی او تأثیر پذیرد.
و رسالت اسلامی در ضمن سلسلهای تکامل یافته از رسالتها آمده است، پس این رسالت حرکت فرا روندۀ بشریّت را که به ندای پروردگار خود پاسخ مثبت داده است تکامل میبخشد،و همچون هر سنّت و قانون الهی است که هنگامی که ضمن چارچوبی معیّن تکرار میشود،ناگزیر باید مورد تصدیق قرار گیرد،و در نتیجه بر مردم فرض و واجب شده است زیرا کسی که آن را وحی کرده همان خدای قدرتمند مطلق در نیروی خود است که وحی خویش را اجرا میکند،خواه مردم بخواهند یا آن را رد کنند و حکیمی است که رسالت خود را درست و استوار کرده و آن را آئینۀ هدفهای زندگی و سنّتهای آفرینش قرار داده است.
[4]
پروردگار ما در چارچوب یادآوری رسالتش،از خود با ما سخن میگوید.چرا؟زیرا شناخت ذات متعال او همان اساس هر شناختی است و در اولویّت ایمان به تمام حقایق بر همۀ آنها پیشی دارد.و از این طریق است که امام علی(ع)بینش خود را الهام میگیرد،آنجا که میگوید:
«سرلوحۀ دین شناختن اوست،و درست شناختن او،باور داشتن او،و درست باور داشتن او،یگانه انگاشتن او،و یگانه انگاشتن درست او،او را به سزا و پاکدلی اطاعت نمودن». (1)
پس بدون شناخت خدا،و چیرگی او بر هر چیز و احاطۀ او بر آن،و مالکیّت او در دنیا و آخرت،انسان نمیتواند به وحیی که همان سنّت الهی خارق العادۀ نزد بشر است و تکاملی نیست که انسان با نبوغ خود بدان برسد،ایمان بیاورد.
آیه پیشین به دو نام عزیز حکیم( قدرتمند حکیم)پروردگار جهانیان اشاره کرده است،زیرا عزّت به معنی قدرت عمل کننده یا بازتاب آن قدرت بر
1) 1) -نهج البلاغة،خ 1،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 2.
آفریدگان است،و مستلزم فرستادن پیامبران میشود تا مظهرهای قدرت و چیرگی و عزّت( تسلّط)و حکمرانی خدا باشند،چنان که پروردگار ما دربارۀ ایشان گوید:
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ /12 رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ (1)هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آن که دیگران به امر خدا باید مطیع او شوند».اما حکمت،همان بازتاب علم خدا بر کردار است،و از آنجا که پروردگار ما حکیم است مردم را بیهوده و سر خود رها نمیکند،و عزّت(و تسلّط)خدا در وحی قرآن جلوهگر میشود که ما را به اسباب قدرت رهنمایی میکند،هم چنان که حکمتش در روشهای سنجیده و کامل شدۀ او جلوهگر میشود.
سپس پروردگار ما در اینجا به حکمروایی پروردگار در آسمانها و زمین اشاره میکند،که به طبع و سرشت مستوجب حکمرانی او بر مردم به وسیلۀ وحی است،و میگوید:
« لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ از آن اوست هر چه در آسمانها و زمین است.» کسی که در رسالت پیامبر،محمد(ص)شک میکند پروردگارش بسزا نمیشناسد،چون اگر قدرت و حکمت و مالکیّت او را که بدان وسیله بر زندگی چیرگی دارد بشناسد در وحی و رسالت او شک نمیکند،زیرا براستی آفرینندۀ هستی خود همان کسی است که روش و برنامهای را آفریده است که ما را به تسخیر هستی به سود خود رهنمایی میکند.
و بدین سان سزاوار است که ما راه شناخت آفریننده را در شناسایی وحی بپیماییم تا آن را در جایگاه والای خود قرار دهیم و هرگز آن را با دیگر انواع سخن نسنجیم و مقایسه نکنیم و خرسند نشویم که برخی مصدر و مأخذ قانونگذاریهای خود را از چیزی جز وحی بگیرند،یا بر پایه قانون بشری ناقص حکم رانند.هرگز...
براستی که پروردگار ما دارندۀ /12 آسمانها و زمین است،و وحی او نمایش حکمرانی
1) 2) -النساء64/.
تامّ و تمام او بر ماست و هر انحرافی از آن جدایی و گمراهی است.
« وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ -و اوست بلند مرتبۀ بزرگوار.» معنی علوّ چیست؟و معنی عظمت کدام است؟ «العلی»بلندی در مکان است.پس آیا خداوند در بالاترین قلّه در جهان هستی وجود دارد؟هرگز...پروردگار ما از جای گرفتن در هر مکانی فراتر است،و او همواره شاهدی است حاضر« وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ (1)و هر جا که باشید با شماست».و«عظیم»در لغت مشتق از عظم استخوان است و دارندۀ استخوان درشت عظیم درشت استخوان نامیده میشود،پس آیا خدای سبحانه و تعالی را استخوانی است؟! هنگام تفسیر این گونه لفظهای قرآن،و همچنین دیگر نامهای خدا واجب است که به هدفهای آنها توجّه کنیم و مقدّمات و مبدءهای(لغوی)را رها کنیم،از آن رو که هر لفظی را مبدئی است که بدان مدلولی حسّی مادّی میپوشاند،و غایتی که بدان نسبت به خدا مدلولی معنوی و قدسی میبخشد.پس اگر کلمۀ «العلیّ»از لحاظ حسّی دلالت بر بلندی مکان دارد،این کلمه از لحاظ معنوی به چیرگی و تمکّن اشاره میکند،و پروردگار ما بدین معنی«علیّ والا»است، هم چنان که او«عظیم»به معنی صاحب نیرو و شدّت و هیبت است.و ما هنگام سخن گفتن از خدا به دو سبب این لفظها را به کار میبریم:
نخست:نبودن الفاظی به جای اینها که بر آن غایتها و هدفها دلالت کند، و هنگامی که قرآن میخواهد این معانی مطلق را به ذهنهای محدود ما که حتی از احاطۀ بر آفریدگان ناتوان است نزدیک کند،این الفاظ را به کار میبرد.
دوم:برای آن که به آفریدهای که پارهای نیرو و هیبت یا...یا...را به دست آورده فریفته و خیره نشویم و او را به جای خدا نپرستیم،و در آن صورت نگوییم:به فلانی از آن رو سر بسپاریم که صاحب دارایی یا نیرو یا زیبایی یا
1) 3) -الحدید4/.
هیبت است،بلکه /12 دارنده و مالک اصلی ملک و عظمت و...و...را به یاد آوریم که همان خدای عزّ و جلّ است که او را پس از نیستی آفریده و بدو هستی بخشیده است،و بیش از پیش به خداوند تسلیم شویم و سر بسپاریم،و به تعبیر دیگر ناگزیریم در ارزیابی خود نسبت به زندگی از مبدء ایمان به خدا حرکت کنیم زیرا آنچه در زندگی وجود دارد آفریدۀ ذات سبحان اوست و اگر شامل قدری از زیبایی و نیکویی است،پرتوی کوچک از نامهای زیبای اوست.
[5]
« تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ -نزدیک است که آسمانها بر فراز یکدیگر درهم شکنند.» شاید بشر تصوّر کند که نیرومندترین و بزرگترین چیز در جهان هستی همان آسمانهایند با توجّه به بلندی آنها و کوتاهی دانش خود،تا آنجا که کیهان شناسان هر چه خود را در اختراع انواع مناظر دارای نیرویی شگفت به رنج افکندند تعدادی بیشتر از ستارگان و کهکشانها را کشف کردند به نحوی که برخی از آنان به دنبال نظریۀ قایل به گسترش مستمرّ هستی رفتند.قرآن در اینجا ما را به این امر رهنمون میشود که این آسمان که در نظر ما بزرگترین چیز است،نزدیک است از بیم خدا از هم بشکافد.
و با آن که کلمۀ سماوات جمع مؤنث برای غیر عاقل است و صیغۀ مناسب آن کلمۀ«تتفطّر»است میبینیم که این آیه از آن به صیغهای تعبیر میکند که برای صاحبان عقل به کار میرود:«یتفطّرن»و این از آن رو است که آسمان در مقام بندگی خود و سرسپردگی به خدا شأنش شأن دیگر عاقلان است،پس آسمان نیز از خدا میاندیشد و بیم دارد.
چرا آسمانها وقتی پروردگار بر آنها تجلّی میکند یا وحی خدا آنها را میگشاید از هم نشکافند در حالی که آسمان از قیامت اندیشناک است و منتظر است که امر خدا آن را همچون کتابی بر هم نهد و طومارش را در نوردد،و همواره بانگ فرشتگان خدا بر جرمهای شناور در آن بلند است که به اندازۀ سرمویی از فرمان پروردگار خود غفلت نکنند.
آیا دانستید که وحی خدا چه معنی میدهد و عظمت رسالتهای خدا چیست، و در چه مقام والایی سزاوار است که آنها را قرار دهیم؟ منزّها،بار خدایا،خرد ما را به نور خود روشن ساز چنان که قدر وحی تو را بشناسد و ما با روی گرداندن از آن یا کوچک شمردن احکام آن در دنیا و آخرت زیانمند نشویم! /12 و مفسّران گفتهاند:آسمانها به سبب فرود آمدن وحی از راه عبور از آنها از هم میشکافد،چنان که پروردگار ما گوید:« لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ (1)اگر این قرآن را بر کوه نازل میکردیم، از خوف خدا،آن را ترسیده و شکاف خورده میدیدی».
یکی از آنان گفته است:به سبب بالا رفتن اخبار شرک مردم از خلال آنها،چنان که پروردگار ما گوید:« تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا. أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً (2)نزدیک است از این سخن آسمانها بشکافند و زمین شکافته شود و کوهها فرو افتند و درهم ریزند،زیرا برای خدای رحمان فرزندی قایل شدهاند».
به نظر من چنین میرسد که مهمتر از تمام اینها عظمت خدا و بیم بازخواست اوست.پس آن است که نزدیک است آسمانها از آن از هم بشکافند،و آسمانها به ستایش و پرستش او در حال تسبیح گفتن هستند،گرچه ما آن را نمیبینیم و نمیشنویم.
« وَ الْمَلاٰئِکَةُ -و فرشتگان،» که نیروهایی با خردند که بر تمام جرمهای آسمانی و ساختارها و قوانین هستی نظارت دارند و آنها را میبینی که در برابر جبروت و تسلّط خدا سرسپردهاند و او را بدانچه شایسته است تقدیس و تنزیه میکنند و این تسبیح با تسبیح بر نعمتهایی
که خدا به آنها داده و توفیق تسبیح گویی نیز خود در شمار آنهاست کامل میشود.
شاید این یکی از معانی«بحمده به ستایش او»باشد زیرا شناخت خداوند جز به ذات خود او نباشد،و کمال شناخت او منزّه دانستن او از شریک و مانند است،و این معنی تسبیحی است که بنده جز از طریق ستایش خدا بدان نمیرسد،یعنی بدانچه از نعمتها و توفیق پروردگار که ستایش را واجب میسازد،و این ترکیب «بحمده به ستایش او»معنی مقارنه نیز میدهد.زیرا پروردگار متعال ما چنان است که در این دعا آمده است:
«ای آن که در شرف خود قدرتمندی،ای آن که در قدرتمندی خود عظیمی.ای آن که در عظمت خود بزرگواری،ای آن که در بزرگواری خود ستودهای». (1)
پس او در عین بلندی مقام و قدس و بزرگواری و توانگری خود ستوده است و تمامی حمد و ستودگیها بدو اختصاص دارد زیرا ذات متعال او آفریدگان را به حال خود رها نمیکند بلکه با نعمتهای بیشمار و روزیهای فراوان خود به آنها رسیدگی میکند. /12 پس حمد و ستایش بدو اختصاص دارد هم چنان که مجد و بزرگواری تنها از آن اوست.
« یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ -به ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند.» این رابطۀ آنهاست با خدا،اما رابطۀ آنها با کسانی که در زمیناند همان آمرزش خواهی برای آنان نزد پروردگار است چه فرشتگان میبینند که ساکنان زمین به سبب نافرمانی و گناهانی که مرتکب میشوند خداوند را چنان که حق قدر و مرتبه اوست بر نمیسنجند و به درک مقام او قدرت ندارند.
« وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ -و برای ساکنان زمین آمرزش میطلبند.» با ایمانی که به وسعت دامنۀ رحمت و مهربانی خدا دارند.
1) 6) -مفاتیح الجنان،دعای جوشن کبیر،ص 91.
« أَلاٰ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ -آگاه باشید که خدا آمرزندۀ مهربان است.» و اگر چنین نبود بر روی زمین جانداری را نمیگذاشت که نسبت به خدا نافرمانی کند.و شاید این آیه حقیقتی مهمّ را بیان میکند،و آن این است که(تنها) اوست که هر که را و هر گاه بخواهد میآمرزد و رحمت میکند،و اعتقاد به خدایی یا نیمه خدایی فرشتگان خطاست،در حالی که نقش و وظیفۀ آنها از آمرزش خواهی برای مؤمنان نزد پروردگارشان تجاوز نمیکند،و خداوند است که مقرر میدارد توبۀ بندگان و شفاعت فرشتگان را بپذیرد یا بر حسب مشیّتی که مورد پرسش قرار نمیگیرد و آفریدگانند که به پرسش گرفته میشوند،آن را نپذیرد.
[6]
و کار بشر شگفت است که از وسعت دامنۀ مهربانی و رحمت خدا بهره نمیگیرند بلکه شریکانی غیر از او برای او میانگارند و هر چه نعمت او بر آنان افزونتر میشود از او دورتر میشوند!و پروردگار ما آنها را تهدید میکند که آنچه از دست و اندامهایشان برمیآید نوشته میشود تا دیر یا زود آنها را باز خواست و مجازات کنند.
« وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ -و کسانی که جز او را به دوستی گرفتند.» معتقدند که آنها بدیشان روزی میدهند،و خطرها را از ایشان دور میسازند،و خطا میکنند زیرا تنها خداست که مراقب ایشان است و از ایشان نگهبانی میکند.
« اَللّٰهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ -خدا مراقب و نگهبان آنان است.» آنها را با رحمت گسترده دامن خود که فرمانبردار و نافرمان را دربر میگیرد نگهبانی میکند،و هر چه را از دست آنان برمیآید نیز نگهداری و ثبت میکند،و آنها به تنهایی خود مسئولیّت کارهای خود را بر عهده دارند.
« وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ -و تو وکیل آنها نیستی.» پس پیامبر وظیفهای جز رساندن رسالت و ابلاغ آن ندارد.
[7]
مسئولیّت پیامبر و هر اصلاح کنندهای در تبلیغ رسالت خود تنها این است که ندای وحی را به گروهی هر چه بیشتر از مردم که ممکن باشد برساند.
« وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا -و نیز این قرآن را به زبان عربی به تو وحی کردیم.» این از مهربانی و رأفت خداست که برای مردم با وحی بیم دهندهای برمیانگیزد که آنان را به حق رهنمایی کند.
اندکی بر سر لفظ«عربی»درنگ کنیم تا از خود بپرسیم:چرا قرآن در بسیاری جایها بر عربی بودن خود تأکید میکند؟ پاسخ این است،اولا:خدا بر عربی بودن قرآن از آن رو تأکید میکند تا بر کسانی که هنگامی که پیامبر نزدشان آمد و قرآن را بر آنها فرو خواند بدان کفر ورزیدند،اقامۀ حجّت کند،و این حجّت آوری با بیان این نکته است که کفر آنها به سبب ابهام و پیچیدگی وحی نبوده است،چه وحی به همان زبان ایشان بوده است.و تعبیر«عربی»تنها دلالت بر زبان قرآن نمیکند بلکه مفید معنی وضوح و روشنی آن نیز هست،چنان که کلمۀ«اعجمی»در بلاغت دلالت بر پیچیدگی و ابهام دارد.
دوم:از آنجا که یگانه زبانی که پیش از دیگر زبانها برای معانی قرآن گنجایی دارد همانا زبان عربی است،با ژرفی و نرمی خود،و از اینجا واجب است بدانیم که راه بهتر /12 برای رسیدن به معانی قرآن برای غیر عرب زبان،ترجمۀ قرآن نیست زیرا ترجمۀ معنی را در تنگنا مینهد(و بدانها لطمه میزند)،بلکه راه بهتر آموختن زبان عربی از جانب آنهاست.
« لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا -تا امّ القری(مکّه)و ساکنان اطرافش را بیم دهی.» همانا خدا پایتختهای سرزمینها را به عنوان جایی برای رساندن و تبلیغ رسالت برمیگزیند،زیرا از لحاظ تبلیغاتی و اعلامی تأثیری بیشتر و فراگیرتر دارند، چه برای دیگر مردم مرکز محسوب میشوند،و هر رویداد یا نوپدیدی که در آن رخ
دهد خبرش بیشتر از آنچه در دیگر شهرها روی میدهد،پراکنده میشود،وانگهی پایتخت موقعیّت مرکزی سیاسی و اجتماعی مهمّی را در میان دیگر شهرها احراز میکند،پس گشودن پایتخت در بیشتر موارد به فتح دیگر شهرها و جایهای دیگر میانجامد،طبیعة اگر پایتخت مانند مکّه در زمان پیامبر(ص)مرکز گرد آمدن نیروهای دینی و سیاسی و نظامی و اقتصادی بوده باشد که در آن هنگام قریش بر آن تسلّط داشت و از آن طریق در شبه جزیرۀ(عربستان)حکم میراند.
این آیه دلالت بر آن دارد که رسالت الهی دارای موجهایی پیاپی بود.پس با فرمان دادن به خواندن به پیامبر آغاز میشود:« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (1)بخوان به نام پروردگارت که بیافرید».سپس بدو فرمان میدهد که نزدیکان و خویشاوندان خود را هشدار و بیم دهد:« وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2)و خویشاوندان نزدیکت را بترسان»،و آن گاه به قوم او-صلّی اللّٰه علیه و آله-با این گفتۀ خدای سبحان گسترش مییابد که گوید:« وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ (3)و (قرآن)سبب بلند آوازه گشتن تو و قوم توست»،و هم چنان ادامه مییابد تا تمام جهانیان را فرا میگیرد و پروردگار سبحان ما میگوید:« تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً (4)بزرگ است و بزرگوار آن کس که این فرقان را بر بندۀ خود نازل کرد،تا جهانیان را بیم دهندهای باشد».
با آن که این رسالت از همان آغاز جهانی بوده است واقعی نیز بوده و از طریق موجهای پیاپی در میان مردم بر اساس نزدیک و نزدیکتر به سوی اقطار جهان گسترش یافته است،و سزاوارترین مردم بدان و تحمّل مسئولیتهای آن پیامبر و اهل بیت اویند که قرآن در خانههای ایشان نازل شده است.
« وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ -همچنین آنان را از روز قیامت-که
در آن تردیدی نیست-بیم دهی.» در همان حال که اهل رسالت ناگزیر است که زندگی را با واقعیّاتش در یابد،از مردم انتظار ندارد که /12 همگی به رسالت او ایمان بیاورند،و وقتی کفر ورزند خود را از غم و اندوه بکشد،و در کوشش خود و رسالت خویش شک کند،که این از طبیعت بشر است،که در نتیجۀ آن مردم به مؤمنان و کافران تقسیم میشوند.
« فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ -گروهی در بهشتاند.» و آنان کسانی هستند که به رسالت ایمان آورده و به مضمونهای آن عمل کردهاند، « وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ -و گروهی در آتش سوزان.» که همان کافران و نافرمانانند.
و در این جمله«گروهی در بهشتند و گروهی در آتش سوزان»اشاره به تفاوت بشری است که آنها را به دو خطّ تقسیم میکند:خطّ حقّ و خطّ باطل...و آیات آینده این نقطه را روشن خواهد کرد و آن را از اختلاف دید و وجهۀ نظر میان خود اهل حق متمایز میسازد،اختلافی در سلیقه که نباید به حدّ نبرد و مبارزۀ میان آنان برسد.
وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشٰاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ اَلظّٰالِمُونَ مٰا لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (8) أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ فَاللّٰهُ هُوَ اَلْوَلِیُّ وَ هُوَ یُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (9) وَ مَا اِخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی اَللّٰهِ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبِّی عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ (10) فٰاطِرُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (11) لَهُ مَقٰالِیدُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (12) شَرَعَ لَکُمْ مِنَ اَلدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ أَنْ أَقِیمُوا اَلدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی اَلْمُشْرِکِینَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اَللّٰهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ (13)
11[یذرؤکم]
:ذرء به این مفهوم است که شما و چارپایان را ایجاد کرد،یعنی آفرید.«فیه»یعنی در این آفرینش.پس ادامۀ نسل انسان و حیوان،با قرار دادن زوجهاست،و به همین سبب نسل کسی که زوج ندارد گسسته میشود.
علّت اختلاف مردم چیست؟و چگونه سزاوار است که آن را چاره کنیم؟ و ولیّ و صاحب اختیار شایستهای که موارد اختلاف مردم به او ارجاع میشود کیست؟
اینها محورهای بررسی این سوره است که اختلافات اجتماعی را چاره میکند.
ممکن بود که خداوند بشر را به صورتی یکسان بیافریند تا اختلافی میان آنها نباشد،و ممکن بود تمام آنها را اهل بهشت کند،ولی خدای تعالی،پس از آن که راه گمراهی را به انسان نشان داد و او را به راه هدایت رهنمون شد،انسان را مخیّر گذاشت تا سرنوشت خود را به ارادۀ خویش برگزیند.
بدین سان قرآن مبدء آزادی تکوینی را که خدا برای بشر قرار داده تأکید میکند،مبدئی که به زندگی آدمیان رنگ مبارزهای ابدی میان حق و باطل داده است.
پس در حالی که دستهای از آنها از ولایت و سرپرستی خدا پیروی میکنند،و دستهای دیگر که به خود ظلم میکنند،ولایت شریکان پنداری خدا را پذیرفتهاند.پس سبب اصلی گمراهی بشر و آنچه میان ایشان اختلاف برمیانگیزد /12 و باعث جنگهای ویرانگر و عقب ماندگی میشود،همان ترک ولایت خدا به وسیلۀ آنها و دست آویختشان به اولیائی غیر از خداست.
امّا اختلافات بیرون از چارچوب نبرد میان حق و باطل-مانند خلاف میان خود اهل حق-براستی نامشروع است،زیرا برای حلّ آنها ناگزیر باید به ارزشهای رسالت و کسانی که نمودار ولایت خدا در زمینند بازگشت و مراجعه کرد.
کسانی از مردم هستند که ادّعای ایمان میکنند ولی غیر خدا را به دوستی و سرپرستی خود میگیرند،و در واقع نشانۀ ایمان مرد آن است که در هر چیز مورد اختلاف به خداوند(و به رسالت و پیامبران او)مراجعه کند،سپس با فشارها بستیزد،و بر خدا توکّل جوید و به او زاری و تضرّع کند(به حول و نیروی او از شیطانهای انس و جنّ که او را به جهت نادرست میکشانند،پناه جوید).
(و ولایت خدا در اجتماع تجلّی ولایت او در کاینات است)پس اوست که آسمانها و زمین را آفرید،و بشر را و همچنین چارپایان را جفت آفرید تا آفریدگان بسیار و پراکنده شوند،و علم او بر آنها احاطه دارد.و کلیدهای روزی در
دست اوست،بر هر که بخواهد میگشاید و(به حکمت رسای خود)بر هر که بخواهد به اندازه معیّن و مقدّر میکند(زیرا او)به هر چیزی داناست.
[8]
اختلاف میان اهل حق و اهل باطل جزئی از سنّت و قانون خدا در زندگی است،نه از آن رو که ذات متعال او میخواهد برخی دوزخی و برخی دیگر بهشتی باشند،بلکه از آن رو که او به آنها آزادی به گزینی داده،و مقتضای این آزادی آن است که بشریکی از دو جهت این به گزینی را دنبال کند.
« وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً -اگر خدا میخواست همه را یک امّت کرده بود.» و این با طبیعت زندگی و هدف آفرینش سازگار نیست.
« وَ لٰکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشٰاءُ فِی رَحْمَتِهِ -ولی او هر که را بخواهد به رحمت خویش درآورد.» /12 و آنان مؤمنانی هستند که سببهای دنیا را وسیلۀ هدایت خود ساختند و خدا توفیق دسترسی به هدایت را داد.این آیه ما را از غرور و فریفتگی به ایمان خود بر حذر میدارد،بدین گونه که تأکید میکند رهیابی ما از جانب خدا و به توفیق اوست.
هم چنان این آیه برای ما بیان میکند که آن کس که راه دوزخ را برگزیده است بیقین،به ارادۀ خود وارد دوزخ میشود و خداوند آنجا که توفیق خود را از او بازداشته او را به حال خود گذاشته،و او را از جاذبههای شیطان و فشارهای زندگی،بر انسان که شأن و رفتار او با مؤمنان است حفظ نکرده است،و گر نه آنها نیز به عقب برمیگشتند.
این انسان پیش از آن که راه آتش را برای خود برگزیند همچون هر بشری دیگر دارای خیر و شرّ است،ولی او با این گزینش زیانبخش از یاری و توفیق خدا محروم میشود و تنها و تنها در شرّ فرو میافتد،و از این روست که دوستداران و اولیاء
پاکدل خدا را میبینی که به درگاه او اصرار و الحاح میکنند که آنان را به خود وانگذارد و توفیقات خویش را از آنان باز ندارد.
ابن ابی یعفور گوید:«شنیدم ابا عبد اللّٰه(امام صادق،ع)در حالی که دستهای خود را به آسمان برداشته میگوید:(پروردگارا هرگز مرا لحظهای سر خود مگذارد)نه کمتر و بیشتر،و بیدرنگ اشک از دو سوی محاسنش جاری شد،آن گاه رو به من کرد و گفت:(ای ابن ابی یعفور!براستی خدای عزّ و جلّ یونس بن متی را کمتر از چشم بر هم زدنی به حال خود وانهاد و آن گمان(بد برای او)پیدا شد) گفتم:خدا کارت را به صلاح آرد،آیا گرفتار کفر شد؟گفت(نه،ولی مرگ در آن حالت همان هلاکت است)». (1)
« وَ الظّٰالِمُونَ مٰا لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ -و ستمکاران را هیچ دوستی نیست.» که از آنها شفاعت کند،و آنها را از عذاب برهاند.
« وَ لاٰ نَصِیرٍ -و نه یاوری است.» که به آنها توجّهی کند،و شاید در این مقطع از آیه اشارهای بدین حقیقت مهمّ باشد که:ستمگر /12 هنگامی که غیر خدا را به دوستی میگیرد،و از جابران پیروی میکند،تنها به خویشتن زیان نمیرساند بلکه به دیگران نیز ستم میکند، زیرا با پیروی خود از جابر و زورگوی(حتی با سکوت در برابر او)به چیرگی او بر دیگران سهیم میشود.
و شاید این آیه همچنین-هنگامی که کلمۀ ظالمان را به کار میبرد رهنمون بر این حقیقت است که هیچ عدالتی در غیر ولایت و دوستداری خدا نیست،و هیچ نجاتی جز بازگشت بدان ولایت وجود ندارد،پس ظالمان را دوست و یاوری نیست.و هر کس به حکمرانی ظالمان خرسند شود به آتش آنها میسوزد،و دعایش در رهایی از آتش مستجاب نخواهد شد.
با آن که لفظ ظالم مدلولی وسیع دارد تا شامل هر منحرفی بشود ولی
1) 11) -موسوعة بحار الانوار،ج 14،ص 387.
انتخاب این کلمه در اینجا با سیاق آیه که از ولایت،و بر حسب تعبیر ما از رهبری با ما سخن میگوید و آنچه به دنبال آن میآید از گسترش برخوردها خواه به داد یا بیداد،مناسبت دارد.
[9]
آری،کافران و مشرکان اولیائی غیر از خدا گرفتند،و نفهمیدند که براستی تنها او ولیّ و دوستدار حقیقی انسان و صاحب توانایی مطلق است.
« أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ فَاللّٰهُ هُوَ الْوَلِیُّ -آیا جز خدا را به دوستی گرفتند؟دوست حقیقی خداست،» زیرا سرنوشت ما بدوست،و اوست که بر ما چیره است.
« وَ هُوَ یُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و اوست که مردگان را زنده میکند،و اوست که بر هر کاری تواناست.» امّا اولیاء و یاوران برساخته و پنداری بر هیچ کاری توانایی ندارند مگر بدان اندازه که خدا برای آنها بخواهد،پس محدودند،و خردمند را شایستهتر آن که به صاحب توانایی مطلق بپیوندد که تحقق تمام آرزوهایش نزد اوست،و به مدد او به هدفهای خود میرسد.
[10]
پروردگار ما معنی پیوستن حقیقی به ولایت و دوستداری خدا را بیان میکند،که تنها به صرف ادّعا و آرزوی در دل و حتی فرمانبرداری از خدا در امور عادی که انسان را /12 به جهد و کوشش و مصلحت و تنازل و صرف نظر کردنی دشوار نمیافکند نیست بلکه تسلیم و سر سپردن کامل بدین ولایت در همه شئون،و طبیعة به هنگام نبرد است،آنجا که یک تن به اندیشه و موضع خود متشبّث میگردد و خودخواهیها و قوم گراییهای او برانگیخته میشود.
« وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ -و در هر چیز اختلاف میکنید.» این چیز هر چه میخواهد باشد و در هر جانب از جوانب زندگی قرار داشته باشد.
« فَحُکْمُهُ إِلَی اللّٰهِ -حکمش با خداست.» از کتاب خدا دربارۀ آن وحی و فرمان گرفته میشود و از کسانی که دلشان
خزانۀ علم اوست،و از امامان هدایت-علیهم السّلام-و پیروان ایشان،فقیهان، عالمان الهی و امینان بر حلال و حرام و شایست و ناشایست او.
سپس قرآن از زبان پیامبر و هر مؤمنین که به آیات او سرسپرده است گوید:
« ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبِّی عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ -این خدای یکتا پروردگار من است.بر او توکّل کردم و به او روی میآورم.» این تأکید برای پیوستن او به ولایت و دوستداری خداست در برابر رفتار آنان که اولیائی غیر از خدا گرفتند،در این صورت پس او بر عکس آنها به فرمان و حکم خدا سرسپرده و آن را اجابت میکند.اکنون از خود میپرسیم:چرا قرآن در اینجا ضرورت توکّل بر پروردگار را تأکید میکند؟ و پاسخ:برای آن که بسیاری از مردم میپندارند هنگامی که در اختلافی به اجابت حکم خدا و اولیاء او نسبت به دیگران تنازلی میکنند و از پارهای چیزها در میگذرند،خود را عرضۀ خطرهایی میسازند،زیرا در آن صورت طرف دیگر از موقعیّت فردی صاحب حق دست به اقدام میزند و از پایان یافتن اختلاف به سود خود برای ضربه زدن به آنها استفاده میکند.در واقع چنین احساسی از وسوسههای شیطان است که میخواهد از خلال آن اختلافات اجتماعی را پیچیدهتر و بزرگتر کند و امتی یگانه را از هم بپراکند،و چه بسا ستمدیدهای که به سبب همین احساس که جنبههای درونی منفی را در انسان برمیانگیزد از ستمگر خود ستمکارتر شده است! /12 انسان برای پایداری و مقاومت در برابر این فشار به نیروی روانی بزرگی نیازمند است که با مطابقت دادن خود با حق از آینده نهراسد،و مؤمن این نیرو را از توکّل بر خدا و بازگشت بدو کسب میکند و به کمک میگیرد.
وانگهی،بیگمان سرسپردگی به ولایت و دوستداری خدا مقتضی رویارویی با حکومتهای ستمگر است،و این رویارویی به نوبه خود نیاز به پایداری از طریق توکّل بر خدا دارد.
[11]
قرآن اختلاف را از زاویهای دیگر بررسی میکند،آنجا که به ما
یادآور میشود که تفاوت و اختلاف از طبیعت زندگی است که از پذیرفتن رنگی واحد سر میتابد،امری که انسان را از رنگ آمیزی مورد نظرش که بتمامی موافق مزاج و طبیعت خاص او باشد ناتوان میسازد،ولی با این همه او بیهوده برای رسیدن بدین غایت میکوشد.پس یکی را میبینی که میخواهد با تمام مردم به زبان ملّی خود سخن گوید،یا تمام مردم عادتهای او را تقلید کنند،و چون این خواست او را اجابت نکردند آنان را دشمن میدارد،رومیها به جایی رسیدند که دیگران را بربرها یعنی وحشیان نامیدند،و یهودیان خود را ملّتی با سواد و توانا بر خواندن شمردند در حالی که دیگران را بیسوادانی انگاشتند که چیزی نمیفهمند،و مدّعیان تمدّن جدید معتقدند که ملتهای غیر آریایی وحشی هستند.
این از طبیعت انسان است که میخواهد تمام جهان به یک رنگ باشد که همان رنگ شخصیّت و بلند پروازیهای اوست،و قرآن در اینجا اختلاف و تفاوت طبیعی را در زندگی تأکید میکند،و به انسان یادآور میشود که از رفع نزدیکترین اختلاف و تفاوت به خود که عبارت از تفاوت او با زن خویش است ناتوان است، ولی قرآن مبدأ این اختلاف و تفاوت بین حقیقتهای آفریدگان را تقریر میکند،و بر ماست که آن را به رسمیّت بشناسیم و بر حکمت خدا در آن آگاه شویم،و در وراء آن حکمت بکوشیم و بپوییم.حکمت اختلاف و تفاوت،تکامل است،و نه چنگ و پیکار،خداوند بشر را به صورت ملّتها و قبیلههایی در آورده تا یکدیگر را بشناسند(نه آن که به یکدیگر پشت کنند و با هم دشمنی ورزند)،و یک جفت را نر و ماده آفریده تا تکامل یابند،و شاید این بارزترین مثالهای اختلاف فطری(و تفاوت در سرشت آفریدگان)باشد.
« فٰاطِرُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً -آفریدگار آسمانها و زمین است.برای شما،هم از شما،همسرانی بیافرید.
و نیز برای چارپایان جفتهایی پدید آورد.» /12 و این به مصلحت انسان است،و بیان قرآن دایر بر اشتقاق زن از خود مرد برای درهم کوفتن افکار جاهلیّت آمده است که میپنداشت زن دارای روح حیوانی است.
پس رشد یافتن و پدید آمدن نسل بر اثر همین تفاوت(و اختلاف فطری میان دو جنس نر و ماده)است،ولی اگر این تفاوت و اختلاف(فطری)به مخالفت میان دو طرف بینجامد و در نتیجه به طلاق و دشمنی منجر شود،آیا بشریت از روی زمین بر نمیافتد؟! بلی،همچنین است اگر قبیلهها و ملّتها به اختلاف پردازند و هر یک بکوشد عادات و طبیعتهای خود را بر دیگران تحمیل کند،زیرا خداوند هر مجموعۀ بشری را برای تحقق هدفی مخصوص در زندگی آفریده است،امّا اگر همه برای تحمیل شخصیت خود بر دیگران به نبرد پردازند همشناسی و همیاری و تکامل از میان خواهد رفت و زندگی را دوزخی تحمّل ناپذیر میسازد.
« یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ -با آفرینش همسران بر شمارتان میافزاید.» یعنی افزون شدن و گسترش یافتن شما به سبب همین اختلاف(فطری و تفاوت میان نر و ماده)است.و شاید از دیگر حکمتهایی که در این اختلاف و تفاوت وجود دارد،آگاه ساختن انسان بر ناتوانی خود باشد که دلالت بر نیاز او به وجود دیگران میکند،و این نیاز به نوبۀ خود دلالت بر نیازمندی او به خدا میکند، زیرا براستی اوست بینیازی که همتا و شریک و همانندی ندارد.
« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ -هیچ چیز همانند او نیست.» از خود میپرسیم:چرا به کلمۀ«مثل مانند»کاف تشبیه افزوده شده و «کمثل»آمده در حالی که کافی بود گفته شود:لیس مثله شیء چیزی مانند او نیست؟آیا کاف چنان که مفسّران گفتهاند در اینجا کاف زاید است؟یا در معنی لطفی بدیعی است؟ما بر آنیم که به سخن پروردگار خود زیادتی نسبت ندهیم،بار الها،مگر آن زیادتی که برای تأکید باشد،اما در اینجا چنان که پیداست(این کلمه)معنی تأکید نمیدهد،پس باز میگردیم و دیگر بار از خود میپرسیم:معنی کاف در اینجا چیست؟یکی از مفسّران به معنی«مثل»متوجّه شده که طیف آن با کلمۀ«ندّ نظیر»یا«شبه»و«مساوی»و«شکل»تفاوت دارد،زیرا طیف کلمۀ«مثل»جنبۀ ارزشها /12 و صفتها و نامها را میرساند،در حالی
که«ندّ»تشابه و همانندی در جوهر را میرساند،و طیف«شبه»همانندی در چگونگی و کیفیّت را القا میکند،و کلمۀ«مساوی»همانندی در کمیّت را متبادر به ذهن میسازد،و«شکل»همانندی در مساحت را به خاطر میآورد. (1)
پس وقتی گفتیم:«لیس کمثله نیست همانند او»یعنی احدی همانند صفات و اسماء او نیست،پس«کاف»به معنی تشبیه است،و«مثل» مجمل صفات و اسماء خداست،و خدا داناست.
« وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ -و اوست که شنوا و بیناست.» پس کسی نپندارد که ما دام که پروردگار ما شبیه و همانندی ندارد،از ما دور است و نه میشنود و نه میبیند،هرگز...در واقع والایی او منافاتی با نزدیکی او ندارد و او بدان درجه نزدیک است که آنچه را میگوییم میشنود و آنچه میکنیم میبیند،پس اوست ذات والا درجاتی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است.
[12]
اوست که هر چه و به هر کس بخواهد روزی میدهد،و به ملتی انرژیها و کانیها را میدهد،و به دیگری دانش و مدیریّت را،پس مردم از آن رو با یکدیگر تفاوت دارند که بشریت با یکدیگر به تعاون و همیاری پردازد،هم چنان که پروردگار درهای متعدّد روزی را بر بشریّت میگشاید و آن گاه که چیزی به پایان رسد چیزی دیگر به افراد بشر میدهد که جای آن را بگیرد،بدین سان افقهای گسترده و پهناور به قدرت خدا در برابر بشریت گشوده میشود که انرژیهای جانشین نفت را که بیم به پایان رسیدن آن میرود پیدا کند.و نمیدانیم،شاید دانشمندان به تبدیل آب به نیروی محرّک هدایت شوند،هم چنان که پیش از این به قدرت خدای تعالی به جدا کردن آن(به دو عنصر اصلی اکسیژن و هیدروژن)راه یافتند! « لَهُ مَقٰالِیدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ «کلیدهای آسمان و زمین از آن اوست،در روزی هر که را بخواهد گشایش میدهد یا تنگ میگیرد.»
1) 12) -تفسیر نمونه،ج 20،ص 372،نقل از مفردات راغب.
پس چرا مردم بر یکدیگر حسد میورزند،و هر یک میکوشد که خود به تنهایی از نعمتها بهرهمند شود،در حالی که پروردگار دانای ما بر هر فرد بشر که بخواهد از تقدیر خود به اندازۀ معین بر حسب حکمت رسای خود روزی میفرستد.
« إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ او به هر چیزی داناست.» در نتیجه روزی را برای مردم میگسترد،و میداند برای برپا داشتن زندگی خود به چه نیاز دارند.و رزق،روزی با کسب تفاوت دارد،زیرا نخستین همان مرحمت و تفضّلی است که خداوند به انسان میکند،و دومی چیزی است که انسان بر اثر کوشش خود به دست میآورد.خدای تعالی به هر کس گونهای روزی میبخشد،و بر انسان واجب است که بکوشد و«کسب کند»تا روزی خود را به دست آورد و جلب کند،پس زمین و رودها و توان فعّالیت و خرد،همه روزی خداست،امّا کسب تسخیر و به کار گرفتن این روزی است تا آن را به پهنههای کاشته شده تبدیل کند.
آنچه مردم بدان بر یکدیگر برتری میجویند روزی نیست بلکه کسب است،زیرا خداوند به صورتی عادلانه به آنها روزی داده است.و اگر خود روزی کسی را از او بگیرد روزی دیگری بدو میبخشد که به وسیلۀ آن بر دیگران برتری یابد.
پروردگار شبیه جزیرۀ عربستان را گرم و مرطوب ساخت و هشتاد درصد از ذخیرۀ نفت جهان را در آن به ودیعه نهاد،در حالی که استرالیای بی نفت را سرزمینی کشاورزی قرار دارد که مقداری زیاد از احتیاجات کشاورزی(و دامداری)جهان را تأمین میکند،و بدین سان منابع کشاورزی و طبیعی را میان بشر تقسیم کرد،و بر آنهاست که برای تسخیر و به کار گرفتن آن به سود خود بکوشند.
[13]
ولی مردم اختلافها و تفاوتهای خود را به صورت مخالفت و نبردی درآوردند که هیچ جنبۀ شرعی ندارد،زیرا تمام رسالتهای خدا یکی است،و برای حلّ مشکلات مردم آمده که از مهمترین آنها مشکل مخالفت است،و در واقع پروردگار ما پیامبران را برای یکی کردن بشریّت بر اساس مبادی(الهی)برانگیخت و مبعوث کرد.
« شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ -برای شما آئینی مقرّر کرد از همان گونه که به نوح توصیه کرده بود و از آنچه بر تو وحی کردهایم و به ابراهیم و موسی و عیسی توصیه کردهایم.» در احادیث مأثور(منقول پشت در پشت)پارهای جزئیات دربارۀ شریعت گذاری خدا که بر پیامبران نازل شده،و دربارۀ دینی که ما را به برپا داشتن آن فرمان داده آمده است،و ما حدیثی مأثور از سید عبد العظیم حسنی بر میگزینیم که گوید:
«بر سرور خود علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب-علیهم السّلام-وارد شدم.چون چشم آن حضرت بر من افتاد به من گفت:مرحبا بر تو ای ابو القاسم که تو براستی دوستدار مایی،گوید:به امام گفتم:ای پسر پیامبر خدا،میخواهم دینم را به حضورت عرضه کنم،اگر مورد خشنودی بود بر همان پایدار بمانم تا به دیدار خدای عزّ و جلّ برسم.پس گفت:ای ابو القاسم آن را عرضه کن،گفتم:من میگویم:براستی خدای تبارک و تعالی یگانه است و همانند او چیزی نیست،بیرون از دو حدّ است، حدّ ابطال و حدّ تشبیه،و براستی نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه جوهر، بلکه او خود تجسّم دهندۀ اجسام،و صورتگر صورتها،و آفریننده عرضها(پدیدهها)و جوهرها،و پروردگار هر چیز و مالک آن،قرار دهنده و پدید آورندۀ آن است،و این که بیقین محمد بنده و فرستاده او پایان بخش پیامبران است و هیچ پیامبری پس از او تا روز قیامت نباشد،و میگویم:امام و خلیفه و ولیّ امر پس از او امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع)است،سپس حسن،سپس حسین،سپس علی بن حسین،سپس محمد بن علی،سپس جعفر بن محمد،سپس موسی بن جعفر،سپس علی بن موسی،سپس محمد بن علی،سپس تویی ای سرور من.آن گاه آن حضرت علیه السّلام گفت:و پس از من پسرم حسن،تا مردم با فرزند پس از او چه سازند!.
(راوی)گوید:گفتم:و آن چگونه باشد ای سرور من؟گفت:زیرا شخص او را
نبینند و نام بردن از او به اصل نامش روا نیست تا(از غیبت)بیرون آید و جهان را چنان که از ظلم و جور انباشته شده از برابری و عدل سرشار کند،گوید:پس گفتم:اقرار کردم،و گویم:براستی که دوستدار ایشان دوستدار خداست و دشمنشان دشمن خدا،و فرمانبرداری از ایشان فرمانبرداری از خدا و نافرمانی از ایشان نافرمانی از خدا،و گویم:بیقین معراج حقّ است،و پرسش در گور حق،و بهشت حق،و میزان حق،و در ساعت آینده(روز قیامت)کمترین تردیدی نیست، که خداوند آنان را که در گورهایند بر میانگیزد،و گویم:همانا فریضههای واجب پس از ولایت،نماز است و[روزه و]
زکات و حجّ و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر.پس علیّ بن محمّد-علیهما السلام-گفت:ای ابو القاسم!به خدا که همین است دین خدا که برای بندگانش پسندیده و بدان خشنود است.پس بر همین پایدار بمان تا خداوند تو را در زندگی دنیا و آخرت بر گفتار ثابت پایدار بدارد».
« أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ -که دین را بر پای نگه دارید،» /12 زیرا بر پای داشتن دین با اجرای تمام احکام آن ضامن تنظیم زندگی و تأمین سعادت مردمان است.سپس پروردگار ما از پراکنده شدن در دین به سبب آرزوها و خواهشها نهی میکند و گوید:
« وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ -و در آن فرقه فرقه مشوید،» زیرا اگر ما دین را به درستی برپای داریم دیگر مجالی برای تفرقه وجود ندارد،زیرا دین یکی است گرچه رسالتها در وضع مقرّرات تفاوت دارند،و این از بزرگترین سفارشهای پیامبران به امّتها و تمام بشریّت است.
در حدیث از امام رضا(ع)از پدرانش،از پیامبر(ص)آمده است که گفت:
«خدای عزّ و جلّ گفت:آن کس که سخن مرا به رأی خود تفسیر کند به من ایمان نیاورده است،و آن کس که مرا به آفریدهام تشبیه کند مرا نشناخته،و آن کس که در دین من قیاس را به کار برد بر دین من نیست». (1)
1) 13) -نور الثقلین،ج 4،ص 565.
« کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ -تحمّل آنچه بدان دعوت میکنید بر مشرکان دشوار است.» اگر در این پایان آیه بژرفی بنگریم میزان رابطۀ آن را با پایان آیۀ پیشین در مییابیم و کشف میکنیم که به ما نشان میدهد که تفاوتهای ادیان آسمانی ناشی از نفوذ فرهنگهای شرک آلود محیط بر آنها در آنهاست.پس جوهر دین یکی است ولی رسوبات و افکار بیگانهای که داخل آن شده هر آینه مخالفت میان رسالتی را با رسالت دیگر پایه نهاده است،و این قاعده حتی بر رسالتی واحد نیز تطبیق میکند.مثلا قرآن یکی است و تمام آن حقّ است ولی برای چه هر دستهای از مسلمانان ادّعا میکند که همان دسته بتنهایی نماینده و نمودار قرآن است؟زیرا برخی از آنها اضافاتی از افکار و فرهنگهای بیگانۀ خود بر آن افزودند،پس دین برپای نماند،و نیز از آن رو که این افکار و خواهشها نه تنها میان دستهای با دستۀ دیگر تفاوت داشت بلکه میان شخصی با شخص دیگر مخالفت برانگیخت و حتی خود قرآن برای مردم(از دیدگاههای مختلف آنها)مختلف به نظر رسید. /12 سپس مبارزهای بزرگ که مؤمنان در رویارویی خود با نیروهای شرک داشتند آنان را به وحدت میان خود فرا میخواند تا دشمنان رخنهای برای نفوذ در صفوف آنان و فاسد کردن آنها از درون نیابند.
در شرایط مبارزه امت به پایداری و راستروی بیشتری بر راه دین(و برپا داشتن تمامی دین بی آن که در این امر اختلاف کنند)نیاز داشت،و سبب آن این بود که شیطان به آنان وسوسه میکرد که از برخی بخشهای دین صرف نظر و تنازل کنند تا یارانی بیشتر به دست آورند و در اجرا و تطبیق شریعت بر نردبان اولویّتها بالا روند یا پلّه به پلّه پایین آیند،و این امر به انحراف در دین منجر میشد، بدان گونه که در تاریخ نزد نصرانیان حاصل شد،چه دیانت مسیحی پاک و پاکیزه بود،چون دانایان روحانی اندک بودن پیوستگان بدان دیانت را دیدند تصمیم گرفتند از اندیشههای فلسفه کهن رایج در آن روز اقتباس کنند تا مردم ایمان بیاورند،و از میان چیزهایی که داخل دین کردند برخی افکار برگرفته از فلسفۀ
معروف به«نوافلاطونی»بود،پس دیانتی که بسیاری از نصرانیان امروزه بر آنند،با آن فلسفه آمیخته و مشوب شده است.
امروز مردمی را میبینیم که فرهنگ قومی یا میهنی یا سوسیالیستی یا سرمایهداری را به اندیشۀ اسلامی میافزایند،و این چیزی جز انواعی از شرک نیست،هر گاه بدانیم که جوهر آنها در تسلیم و سرسپردگی به غیر خدا نمودار میشود.
بنا بر این بر ما واجب است که خالصانه و بی هیچ اضافهای تنها به سوی دین دعوت کنیم،اگر مردم پذیرفتند و پاسخ مثبت داند،چه بهتر و گرنه تکلیف واجب ما افزودن بر کوشش است،و به جای این که دین خود را به سطح(خواهشهای)مردم پایین بیاوریم واجب است آنها را به سطح دین بالا بریم،و پس از دعوت و تبلیغ، مسئولیّت هدایت بر عهدۀ ما نیست،زیرا براستی،هدایت از جانب خداست.
« اَللّٰهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشٰاءُ -خدا هر که را خواهد برای رسالت خود برمیگزیند.» /12 از پیامبرانش،مانند پیامبران اولو العزمی که پیشتر یاد شدند و خداوند ایشان را بر دیگر انبیاء خود برتری داده است،و عبارتند از نوح،پیر پیامبران که سیاق آیه او را مقدّم داشت زیرا وی نخستین پیامبری است که دل بر ابلاغ رسالت یکتاپرستی گماشت،با آن دشواریهای معروف و نهصد و پنجاه سال را پشت سر گذاشت،و پس از او پیامبر ما محمّد(ص)را یاد کرده است زیرا او میان پیامبران اولو العزم از همه بزرگتر است،سپس پیامبران سهگانه،ابراهیم و بعد موسی و بعد عیسی(علیهم السلام)را به ترتیب زمانی نام برده است.
« وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ -و هر که را بدو باز گردد به خود راه مینماید.» از سایر بندگانش را. /12
وَ مٰا تَفَرَّقُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ أُورِثُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (14) فَلِذٰلِکَ فَادْعُ وَ اِسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنْ کِتٰابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ لاٰ حُجَّةَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ اَللّٰهُ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا وَ إِلَیْهِ اَلْمَصِیرُ (15) وَ اَلَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا اُسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دٰاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ (16) اَللّٰهُ اَلَّذِی أَنْزَلَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ اَلْمِیزٰانَ وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ اَلسّٰاعَةَ قَرِیبٌ (17) یَسْتَعْجِلُ بِهَا اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهٰا وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا اَلْحَقُّ أَلاٰ إِنَّ اَلَّذِینَ یُمٰارُونَ فِی اَلسّٰاعَةِ لَفِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (18)
18[یمارون]
:مجادله میکنند.این واژه از«مراء»گرفته شده که به معنای جدال است.
این درست با برخاستن از سکّوی محور وحدت سبب مخالفت میان بشر را که همان ظلم انسان به دیگران است و قرآن آن را به نام«بغی»میخواند،برای ما بیان میکند.بغی با سلب حقوق دیگران آغاز میشود،امری که به بالیدن و گسترش نبردها میانجامد،و با آن که هر ستمکاری«بغی»خود را به انواع بهانهها و توجیهات میپوشاند و حتی برای خود فرهنگ(و دینی)میسازد و ادّعا میکند که از آن دفاع میکند و به حمایت از قدسیّت آن میپردازد،در واقع دروغ میگوید.زیرا این اختلاف به خاطر ارزشها نیست،چه در ارزشها اختلافی وجود ندارد،بلکه اختلاف دستاورد بغی(و ستمگری)و دویدن در پی خس و خاشاک دنیاست.
هنگامی که انسان اختلافات اجتماعی را میبیند،بدانجا میرسد که چیزی نمانده که تسلّط مطلق و هیمنۀ آفریدگار را بر آفریدگان منکر شود،و بپندارد که ذات متعال او کار آنها را به خود واگذاشته،و از خویشتن میپرسد:پس چرا پروردگار در میان بندگانش حکم و داوری نمیکند،و اختلافات را از میان نمیبرد؟و چرا یاران حق را پیروزی نمیدهد؟ این چیزی جز وسوسهای شیطانی برای جدا کردن(اندیشۀ)آفریدگان از هیمنه و تسلّط مطلق نیست،زیرا این وسوسه انسان را /12 به برگزیدن وسایلی که متضمّن تحقق بخشیدن به مصالح او باشد وادار میکند،و پس از آن کنار گذاشتن دین برای او اهمیّتی ندارد،و آیۀ نخست این درس تأکید میکند که از پیش تقدیری رفته و
کلامی صادر شده است که مقتضی مهلت دادنی قطعی در مخالفتهاست،و براستی این دلالت بر واگذاری یا اهمال از جانب خدا ندارد!بلکه تنها دادن فرصتی برای آزمودن،و اگر چنین نبود بیقین خداوند ستمکاران را با تسلّط و قدرت(بیدرنگ)به عقوبت میرساند و مؤاخذه میکرد.
اختلاف بر زمینۀ شکّ نسبت به ارزشهای حقیقی نمودار شده در کتاب متّکی است،و از این رو امتها هنگامی که به کتاب به عنوان محور وحدت و مرجع مخالفتها و نبردهای خود تکیه میکنند،اختلاف نمیورزند.ولی وقتی ایمان به کتاب را از دست دادند و به زیان دیگران به جستجوی مصالح و سود خود پرداختند، کشمکشها میبالد و نبردها گسترش مییابد،زیرا ضامن و عاملی که مانع رانده شدن کشمکشها به سمت تندروی میشود همانا ایمان به ارزشها و چنگ درزدن به ریسمان خداست،و گرنه چه زود بشر از رویدادهای اجتماعی و سیاسی پیرامون خود تأثّر میپذیرد،و آن گاه به سبب نفس بسیار امر کنندۀ خود به بدی به تند روی در عکس العمل نسبت به کسی که بدو تجاوزی کرده یا در برابر او کوتاهی نموده میکوشد و میشتابد.و در گفتۀ خدای تعالی که گوید:« وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ (1)دشمنی با گروهی وادارتان نکند که عدالت نورزید،عدالت ورزید که به تقوی نزدیکتر است».اشارهای است روشن بدین طبیعت در انسان،و براستی انسان میتواند با یقین و پایداری بر راه راست از این حدّ درگذرد و خواهشها و تبلیغات گمراه کننده او را به سوی موضعگیریهای افراطی و تندروی در برابر دیگران نراند.و این امری است بسیار دشوار که انسان حق بگوید خواه به سود او باشد یا به زیان او،و این همان است که خدا پیامبر خود(ص)را بدان امر میکند که میان مردم عدالت ورزد،زیرا عدل سرانجام به صلاح انسان منجر میشود،وانگهی بیگمان هر فردی در برابر خدا مسئول اعمال خود در زندگی است،پس موجبی ندارد که یکی آراء خود را بر دیگری تحمیل
1) 14) -المائدة8/.
کند،پس هر کس متحمّل مسئولیت خویش است و پاداش خود را مییابد.
سپس قرآن تأکید میکند که خداوند کشمکشها را تا ابد باقی نمیگذارد و اگر هم ذات سبحان او به صورت مستقیم در آنها مداخله نکند،دست غیب در هنگام مناسب مداخله میکند تا حجّت باطل را از میان ببرد،ولی این امر کی روی میدهد؟هنگامی که رسالتی نازل شود که مجموعهای از مردم بدان ایمان آورند،و پیرامون صاحب آن رسالت گرد آیند،در حالی که گروهی دیگر /12 به حجتهایی موهوم با آنان مخالفت ورزند،پس خداوند مؤمنان را بر دشمنانشان یاری و پیروزی میدهد،و شکّ نیست که رسالت تنها پیروز نمیشود،بلکه رسالتی پیروز مییابد که مردم پیرامون آن گرد آمده باشند و از آن دفاع کنند.
پارهای اشخاص دراز میان رفتن مخالفتها طالب شتابند و این امر را در زودترین وقت میخواهند،و از این رو قرآن در اینجا اندیشۀ پیشین را که چند بار بیان کرده باز میگوید،و آن بعید نبودن قیامت است که هر لحظه انتظار آن میرود.
[14]
براستی،نیرومندترین عامل در اختلاف مردم و چند دستگی آنها جهل نسبت به حق نیست،زیرا حق بیشتر اوقات چیزی است که کاملا روشن و آشکار است،بلکه مردم به سبب خواستها و خواهشهایی که آنان را به ستمگری بر یکدیگر وا میدارد اختلاف میورزند،پس آنها خود مسئول اختلافهای میان خویشاند مگر نه اینکه از جانب خدا علمی به آنان داده شده که بر اختلافات خود غالب آیند و آنها را از میان ببرند؟ « وَ مٰا تَفَرَّقُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ -از روی حسد و ستمگری فرقه فرقه نشدند مگر از آن پس که به دانش دست یافتند.» پروردگار ما به مردم در چند دستگی آنها مهلت میدهد،ولی آنها را برای همیشه به حال خود نمیگذارد و در حق آنها اهمالی نمیکند زیرا از پیش گفته است که به آنان فرصت میدهد تا ارادۀ خود را بیازمایند،و اگر چنین مهلتی نمیبود،
کشمکشها به سود حق در زودترین وقت پایان مییافت و اهل باطل بی مهلتی که به آنها داده شود هلاک میشدند.
« وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ -و اگر پروردگار تو از پیش مقرر نکرده بود که آنها را تا زمانی معیّن مهلت است،بر آنها حکم عذاب میرفت.» و نیز از سببهای تفرقه و چند دستگی دور شدن مردم از ارزشهایی است که نمودار تأمین و تضمین وحدت است.
« وَ إِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ -و کسانی که بعد از ایشان وارث کتاب خدا شدهاند دربارۀ آن سخت به تردید افتادهاند.» پس در حالی که کتاب وسیلۀ وحدت در نزد نسلهای ملتزمی است که به آن ایمان آورده و به آیاتش عمل کردهاند، /12 شکّ در آن عامل خطرناکی در از هم گسیختگی و چند دستگی شده است.
و بدین گونه این آیه چارۀ اساسی مخالفتهای بشری را که از پیروی خواهشها و ظلم نسبت به یکدیگر«بغی»برانگیخته میشود سفارش میکند،و آن همان روح یقین(و باور کامل)دربارۀ کتاب و دور شدن از حالت شکّ و تردید نسبت بدان است،هم چنان که به سنّت و قانون سست شدن در یقین به سبب طول فاصله اشاره کرده است،آنجا که التزام به کتاب میان نسلی که کتاب در زمان آنها فرود آمده و کسانی که بعد کتاب را به میراث بردهاند،تفاوت یافته است،و شک و تردید سخت همان شکّ متعلّق است که اضطراب و آشفتگی برمیانگیزد.
[15]
وقتی خدای سبحان در کتاب خود به حق حکم میکند،بر پیامبر و هر مؤمنین است که همگان را بدان فرا خوانند،و بر راه آن با سنگر گیری بر ضد خواهشها و کشمکشها پایدار و مستقیم بپایند،زیرا اگر مؤمن به جانبی از جانبهای کشمکش بگراید نقش او در تسلّط بر مخالفتهای اجتماعی،پایان مییابد.
« فَلِذٰلِکَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ -برای آن
دعوت کن و چنان که فرمانت دادهاند پایداری ورز و از پی خواهشهایشان مرو.» هر آینه از هدایتی که پروردگارت به تو وحی کرده،دور از فشارها و تبلیغات،پیروی کن.
در اینجا قرآن به پیامبر و از طریق او به هر کس که از او پیروی میکند فرمان میدهد:
یکم:به دعوت،و اعلان(آشکار ساختن)کلمۀ راستین(و از پس آن اعلان رویارویی با کفر).
دوم:به پایداری بر راه راست،با بردباری و شکیبایی بر آزاری که بر اثر دعوت بدو میرسد.
سوم:به قرار دادن قرآن به عنوان برنامۀ کار.
چهارم:صرف نظر نکردن و کوتهبینان نیامدن،از دعوت زیر فشارهای دیگران که از خواهشهای خود پیروی میکنند،تا دین خالصانه برای خدا باقی بماند.
« وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنْ کِتٰابٍ -و بگو به کتابی که خدا نازل کرده است ایمان دارم،» زیرا میزان و وسیلۀ ارزیابی همان وحی است،و همان گونه که خدا قرآن را به پیامبر خود محمد(ص)وحی کرده به موسی و عیسی علیهما السّلام نیز وحی کرده است،و اعلان پیامبر دائر بر این که او براستی به دیگر رسالتهای الهی ایمان دارد گواه بر آن است که ذرّهای خود خواهی دعوت او را آلوده نکرده،بلکه دعوتی است ناب و خالصانه به سوی خدا و به سوی کتابها و تمام رسالتهای او،و این چنین میسزد که محور انسان همان حق باشد خواهد حق در آنچه نزد اوست نمودار شود و تجسّم یابد یا در آنچه نزد دیگران است.
« وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ -و به من فرمان دادهاند که در میان شما به عدالت رفتار کنم.» در پرتو راه و روش کتاب،زیرا عدالت به تنهایی خود ضامن رفع انواع کشمکشها در آن است.آیا«بغی»و ستم بر دیگران ریشۀ هر کشمکشی نیست؟
همچنین عدل زمینۀ وحدت است،و هنگامی که عدل نباشد سریر تجمّع از هم میشکند و پایههایش فرو میریزد.امام علی(ع)گوید:
«براستی،آنچه بیشتر دیدۀ والیان بدان روشن است،برقراری عدالت است در شهرها». (1)
« اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ -خدای یکتا پروردگار ما و پروردگار شماست.» و در حالی که ما در برابر خدا همسانیم چون آفریدۀ اوییم و او پروردگار ماست،پس در برابر قانون نیز که همان کتاب خدای عزّ و جلّ است یکسانیم و از این مبدء و دیدگاه است که عدالت ایجاب میکند هر کس خود پاداش کردار خویش را تحمّل کند نه دیگران.
« لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ -اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شما.» پس هر کسی پیامد کردار خود را تحمّل میکند،بی آن که بتواند بدین یا بدان بهانه آن را بر دوش دیگران بیفکند،و این بینش در برانگیختن و به حرکت انداختن اندیشه و متوقّف ساختن حالت /12 بی بند و باری اثری بزرگ دارد.
« لاٰ حُجَّةَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ -میان ما و شما هیچ محاجّهای نیست.» نه جدالی و نه مرافعهای،حق پدیدار شده و امر خدا ظاهر گشته است، و ما نمیخواهیم شما را به اکراه به پذیرفتن حق واداریم،زیرا پذیرفتن حق پیش از آن که به ما سود رساند به شما سود میرساند،و رد کردن آن(از جانب شما)به شما زیان میزند و به ما زیانی نمیزند.
و این آیه میرساند که برای انسان ممکن نیست که دیگران را با جدل تسلیم به اندیشههای خود کند.
« اَللّٰهُ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا -خدا ما را در یک جا گرد میآورد.» فردا در برابر ترازوی حق،و مخالفتها را فیصله میدهد(و حق را از ناحق
1) 15) -نهج،نامۀ 53،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 331.
جدا میسازد).
« وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ -و سرانجام به سوی اوست.» پس بدکار را پاداش بد و نیکوکار را پاداش خوب میدهد.پس بر مؤمن واجب است که رسالت خود را بی جبر و زور یا اکراه به مردم رساند،اگر پذیرفتند هدایت مییابند،و اگر رد کردند و کفر ورزیدند بیگمان تمام آنها روز قیامت، آنجا که پروردگار سرانجام همه را مقرّر میکند،حاضر خواهند شد.
[16]
برای آن که برخی نپندارند که ترک جدالی که در پایان آیۀ پیشین بدان امر شده بدین معنی است که همه بر حقّاند،سیاق قرآنی سرانجام مجادله کنندگان به باطل را بیان کرده،تا این اندیشۀ فاسد را که در تاریخ طرفدارانی نیز داشته است از میان ببرد.اینان میپنداشتند که رأیهای قاضیانی متعدّد که در موضوعی واحد فتواهایی گوناگون دهند درست است.امّا امام علی(ع) این اندیشه را سست شمرد آنجا که گوید:
«دعوی نزدیکی از آنان برند،و او رأی خود را در آن میگوید،و /12 همان دعوی را بر دیگری عرضه میکنند و او به خلاف وی راه میپوید.پس قاضیان فراهم میشوند و نزد امامی که آنان را قضاوت داده میروند.او رأی همه را صواب میشمارد.در حالی که خدای آنان یکی است!و پیامبرشان یکی است!و کتابشان یکی است(-این خلاف برای چیست؟-)آیا خدا گفته است به خلاف یکدیگر روند و آنان فرمان خدا بردهاند؟یا آنان را از مخالفت نهی فرموده و آنان نافرمانی او کردهاند؟!» (1)براستی حق و باطل را مقیاسهایی است ثابت و روشن،و خدای عزّ و جلّ هنگامی که مهلت مقرّر نزد او فرا رسد،به حق یاری میدهد و آن را پیروز میکند.
« وَ الَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا اسْتُجِیبَ لَهُ -و کسانی که دربارۀ خدا جدال میکنند،پس از آن که دعوت او را اجابت کردهاند.»
1) 16) -نهج،خطبۀ 18،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 20.
یعنی با پیامبر(ص)در روشها و رسالت الهی او مجادله میکنند در حالی که بعد از پاسخگویی خدا به سود او بر آنها روشن و آشکار شده است که او بر حق است.
« حُجَّتُهُمْ دٰاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ -حجّتشان نزد پروردگارشان ناچیز است.» آن حجّت را با مقیاسها و قانونهای ثابت،و با ارادۀ مطلق خود از لحاظ منطقی و عملی،آنجا که در دنیا و آخرت از آنها انتقام میگیرد،ناچیز میشمارد و ابطال میکند.
« وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ -بر آنهاست خشم(خدا)و برای آنهاست عذابی سخت.» حق به دست پیامبر با آشکارترین شواهد و والاترین نشانههایش جلوهگر شده،و صاحبان دلهای پاک به پذیرفتن آن رسالت شتافته و مبادرت کردهاند،و خداوند دعوتهای خالصانه و ناب او را به پیروزی بخشی پاسخ گفته است.آیا این را به ایشان وعده نداد آن گاه که گفت:« إِنْ تَنْصُرُوا اللّٰهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدٰامَکُمْ (1)اگر خدا را یاری کنید،شما را یاری خواهد کرد و پایداری خواهد بخشید»؟ پس بهانه و عذری برای آنان که دربارۀ خدا مجادله میکنند،و کار خود را به پیامبر او وا نمیگذارند باقی نمانده است،و /12 زمان میعادشان در رسیده،و حجّتشان ناچیز شده و از میان رفته است،نه فقط از آن رو که حجّتی است باطل،بلکه نیز برای آن که پذیرفته شدن رسالت(از جانب مردم)زمینۀ یاری خدا را بدان فراهم ساخته است.و بزودی شکستهای پی در پی فکری مجادله کنندگان(با ابطال حجّتشان)،و دنیوی و سیاسی(از آنجا که بر آنها خشمی رفته است که در این شکست نمودار میشود)،و اخروی(بدین سان که عذابی سخت دارند)آنان را
1) 17) -محمّد(ص)7/.
فرو خواهد گرفت.
از اینجا در مییابیم که وقتی گروهی به رسالت پاسخ مثبت میدهند این امر موعد پیروزی رسالت را از جانب خدا نزدیک میسازد،و حجّت مخالفان لجوج ناچیز میشود و سعیشان در گمراهه است.
[17]
از مقیاسها و وسایل سنجشی که حق بدانها شناخته میشود،قرآن است با آیات روشن و روشنگر خود و سپس میزان ترازو است.
« اَللّٰهُ الَّذِی أَنْزَلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ -خداست که این کتاب بر حق را فرو فرستاده است.» تمام حقایق را،که آغاز آن یادآوری نسبت به خدا و نامهای نیکو و نشانههای او در نفسها و آفاق است،و با دادن بینش به انسان نسبت به نفس خود و درمان دردهایش ادامه مییابد و به احکامی که در میان مردم کار را به عدالت فیصله میدهد پایان مییابد.
« وَ الْمِیزٰانَ و ترازو را(فرو فرستاده است).» خداوند آن را هنگامی بر ما فرو فرستاد که ما را به سوی خود رهنمون شد تا «ترازو»عدالت را در میان ما برقرار دارد و اجرا کند.
مفسّران در معنی«المیزان ترازو»اختلاف نظر دارند.یکی گفته است:
میزان مجمل احکام شرعی است که رسالتها آن را آوردهاند.آیا این احکام نیست که امور میان بندگان را فیصله میدهد،و حقوق و تکالیف هر کس را نسبت به دیگران معیّن میکند؟و این که معنی آن این است خدا میزان را در این کتاب فرو فرستاد که نه تنها مشتمل است بر حق بلکه ضمن میزانهایی،یعنی سازمانهایی عادل آن را تفصیل میدهد(و توزیع میکند).
بیشتر مفسّران گفتهاند:ترازو،براستی عدل است،ولی ذکر نکردهاند که خدا آن را چگونه فرو فرستاد.
یکی گفته است:همانا میزان همین ترازویی است که مردم چیزها را با آن وزن میکنند و بر میسنجند،ولی او نیز نگفته است که خدا آن را چگونه
فرو فرستاد.
امّا به نظر من چنین میرسد که ترازو-در اینجا-چیزی است دیگر که خدا آن را در کنار کتاب فرو فرستاد،و شاهد این معنی آن است که کلمۀ«میزان» به«حق»عطف نشده بدین سان که گفته شود:انزل الکتاب بالحق و بالمیزان کتاب را به حق و به میزان فرو فرستاد.
پروردگار ما در سورۀ الحدید گفته است:« وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْمِیزٰانَ لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ (1)-و با آنها(با پیامبران)کتاب و ترازو را نیز فرو فرستادیم تا مردم به عدالت عمل کنند».
و ذات سبحان او در سورۀ الرّحمن گوید:« وَ السَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ (2)-و آسمان را بر افراخت و ترازو را بر نهاده تا در ترازو تجاوز مکنید».
ذات متعال او در سورۀ الاعراف گوید:« فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ (3)-پیمانه و ترازو را تمام ادا کنید و به مردم کم مفروشید».
پس ترازو-در این صورت-ارزشهای کتاب،و روشنترین معانی آن همین است که مردم در سنجیدن کالای خود و در تعیین حقوق بر یکدیگر آن را میشناسند و به کار میبردند.و اینجا این پرسش باقی میماند:چگونه خدا آن را فرو فرستاد؟ پاسخ:خداوند خرد را بر انسان فرو فرستاد،و مقیاسها و وسایل سنجش ثابت را در ضمن آن قرار داد،و بدو آموخت /12 که چگونه این مقیاسهای عقلی بر دستگاهها و ابزارها و قوانین و قراردادهایی که چیزها را با آنها میسنجند،منعکس میشود،و در کتاب خود به مردم فرمان داد بدانچه با خردهای خود بدان توافق و
آشنایی یافتهاند ملتزم شوند،و پیامبران را مبعوث کرد تا خرد را از خواب خود بیدار کنند،و از زنجیرهایش جدا سازند و قفلها را از خرد مردمان بگشایند و پردههایشان را بردارند.
وقتی کتاب و ترازو موافق باشد،مردم با ترازویی الهی که خود در اختیار دارند(و همان خرد است)راستی و درستی رسالت را در مییابند و به رهبری خرد خود میدانند که دعوت پیامبران حق است زیرا با آنچه به پرتو خرد خود درمییابند هماهنگی دارد.
پیامبران علیهم السلام و اوصیا و سفارش شدگان راستین ایشان به حق نمودار همین ترازو در شئون زندگی هستند،زیرا آنانند که به حق هدایت میکنند،و در راه خیر میکوشند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند،و با خواهشهای خود مخالفت میورزند و با دقتی تامّ و تمام به احکامی که مردم را بدان امر میکنند خود ملتزم و پایبندند.پس ایشان ترازوی راستین سنجش میان حق و باطلاند،و هم ایشان خود داوری عادلانه میان مردم و ترازوی درست در شناختهای الهی هستند.
از اینجاست که یکی از مفسّران گوید:براستی مراد از ترازو پیامبر محمّد(ص)است. (1)
شاید تفسیر شایع میان مفسّران به همین معنی بر میگردد که میگویند در واقع ترازو همان عدل است،ولی آنان یاد نکردهاند که عدل چگونه برپا داشته میشود.آیا این همان حاکمی عادل نیست که خدا فرمان میدهد از او پیروی کنند،و داوری بدو برند،و به قضاوت او گردن نهند،چنان که ذات سبحان او گوید:« فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً . (2)
هم چنان که ترازو را در روند سورۀ شوری که در پیرامون محور رفع اختلافات
دور میزند یاد کرده و دلالت بر اهمیّت رهبری عادل در از میان بردن زد و خوردهای اجتماعی دارد.
و شناخت خدا جز با خرد صورت نمیبندد و کامل نمیشود،در حدیث منقول از امام کاظم علیه السّلام آمده است:
«همانا خدای عزّ و جلّ حجتها را به وسیلۀ خرد برای مردم کامل ساخت،و به وسیله بیان جاری کرد و ایشان را با دلیلها به پروردگاری خود راه نمود». (1)
هم چنان که شناخت امام صادق(ع)سخنگو از جانب خدا جز به خرد، یعنی بدان ترازوهای ثابتی که خداوند در ضمیر هر یک از فرزندان بشر به ودیعه نهاده کامل نمیشود.
در حدیث از امام کاظم(ع)آمده است:
«آفریدگان برای فرمانبرداری از خدا گماشته شدهاند،و رستگاری جز به فرمانبرداری،و فرمانبرداری جز به دانش،و دانش جز به آموختن،و آموختن جز به خردی اعتقاد آفرین صورت نبندد،و هیچ دانشی نیست مگر آن که از دانایی ربّانی به دست آید،و شناخت دانا به خرد است». (2)
براستی،کتاب و پیامبر حجّت ظاهر خدایند،و راه بردن بدان حجت ممکن نیست مگر به خرد که خود حجّت باطنی خداست،و حدیث مروی از امام کاظم(ع)به همین مطلب اشاره میکند که گوید:
«براستی،خدا را بر مردم دو حجّت است:حجّتی ظاهر،و حجّتی باطن، امّا حجّت ظاهر همانا پیامبران و انبیاء و امامانند،امّا حجّت باطن همانا خرد است». (3)
هر جا بر وی و از هر کس بپرسی همین مقیاسها و وسیلههای سنجش عقلی را مییابی،مقیاسهایی که تمام افراد بشر بدان ایمان دارند و همان حجّتی است
برقرار در میان ایشان،راستی و دلیری و وفاداری و از خود گذشتگی و دادگری و گذشت و نیکی کردن،اینها فضیلتهایی است که مردم در آنها اختلافی ندارند...
این همان ترازویی است که خدا برای مردم فرو فرستاده تا قسط و تعدیل را بر پای دارند،و مردم با همین مقیاسهای ثابت امام عادل خود را بر میگزینند تا عدالت را در میان آنها اجرا کند.در گفت و گویی مفصّل میان این السّکّیت(پیشوای معروف لغت)و امام رضا(ع)ابن السّکّیت میپرسد:امروز حجّت بر مردم کدام است؟ امام رضا(ع)پاسخ داد:«خرد که راستگوی نسبت به خدا را بدان شناسی و او را تصدیق کنی،و دروغگوی نسبت به خدا را بدان شناسی و او را تکذیب کنی»ابن السّکّیت گفت:به خدا سوگند که پاسخ همین است؟ (1)امّا مسألۀ مشکل بشر که بی خبری و نافرمانی نسبت به فرمان خرد است باقی میماند،و برای درمان این حالت ناگزیر باید خرد را با هشدار بیدار کرد...و چنین است که روند آیه پس از آن که ترازو را بیان کرده یادآور ساعت قیامت شده است،زیرا یادآوری قیامت آنجاست که خداوند میان بندگان خود تفکیک میکند و وقتی خداوند موازین عدالت را بدان روز موکول میکند،اعماق وجود بشر به لرزه درمیآید.
بزرگترین ویژگی قیامت پنهان داشتن زمان آن است.کی قیامت خواهد شد؟و کی رستاخیز هر یک از ما با مرگی که چیزی میان آن با قیامت فاصله نمیافکند صورت خواهد گرفت؟آیا نمیبینی که مردم در روز رستاخیز چگونه از یکدیگر میپرسند:چه قدر درنگ کردید؟و میگویند:روزی یا پارهای از روز،در حالی که تا روز رستاخیز درنگ کردهاند.
تا وقتی که روز رستاخیز بر ما پوشیده و پنهان است ناگزیر باید همواره اجتهاد و سختکوشی کرد.
« وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ قَرِیبٌ -و تو چه میدانی؟شاید قیامت
1) 26) -همان مأخذ،ص 105.
نزدیک باشد.» مرگ را که هر لحظه به دیدار بشر میآید این ویژگی بس که او را پند آموز باشد،و این از مهمترین هدفهای پوشیده داشتن /12 اجل(و مهلت زندگی)از انسان است،و در حدیث از امام علی(ع)آمده است:
«آن کس که فردا را روز مرگ خود شمارد چنان که باید مرگ را در جایگاه واقعی خود قرار نداده است». (1)
[18]
اگر انسان به روز قیامت بیندیشد خود را اصلاح میکند،در صورتی که دیگری که هیچ بدان نمیاندیشد گمراه است و حتّی به سبب ذکر آخرت گمراهتر میشود،زیرا او هشیارانه حقیقت قیامت را نمیداند.
« یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ -آنان که باورش ندارند آن را به شتاب میطلبند،و آنان که ایمان آوردهاند از آن بیمناکند و میدانند که حق است.» پس شانههایشان از بیم هول آن میلرزد،در حالی که عقیدۀ آنان نسبت به حق و بینش آنها در زندگی به یادآوری آن ژرفتر میشود،و این بیم ترازوی خرد است،و امام علی(ع)در وصف خود از پرهیزگاران بر ژرفی بیم ایشان از خدا تأکید میکند و گوید:
«و اگر آیهای را خواندند که در آن بیم دادنی است،گوش دلهای خویش بدان نهند،آن سان که پنداری بانگ برآمدن و فرو شدن آتش دوزخ را میشنوند.(با رکوع)پشتهای خود را خمانیدهاند و(با سجود)پیشانیها و پنجهها و زانوها و کنارههای پا را بر زمین گسترانیده،از خدا میخواهند گردنهاشان را بگشاید».
این است برخی از حال آنان به شب.
«و امّا در روز،دانشمنداناند خویشتندار،نیکوکاراناند پرهیزگار،ترس آنان را چون تیر پیراسته تراشیده کرده است و نزار.چون کسی بدانها نگرد،پندارد
1) 27) -موسوعة بحار الانوار،ج 6،ص 130.
بیمارند،امّا آنان را بیماری نیست،و گوید خردهاشان آشفته است(امّا آن پریشانی را سبب دیگری است)». (1)
چنین است حال مؤمنان،و چنین است بیم آنان از آن ساعت قیامت ناگهان،و این خود به عنوان مقیاسی برای شناختن /12 دامنۀ گمراهی کافران و مشرکان و جز ایشان که از یاد قیامت پند نمیگیرند،بلکه زندگی را سرگرمی و بازیچه میانگارند کافی است.
« أَلاٰ إِنَّ الَّذِینَ یُمٰارُونَ فِی السّٰاعَةِ لَفِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ -آگاه باش! کسانی که دربارۀ قیامت جدال میکنند سخت در گمراهی هستند.» و این گمراهی به سبب شکّ آنها دربارۀ قیامت و پاداش است،و هر انسانی که در پاداش کارهای خود شک کند مسئولیتها در برابر آنها را بر عهده نمیگیرد،بلکه با سهلانگاری زندگی میگذراند چندان که گمراهیش ژرفتر میشود و در گمراهی چندان پیش میرود که رهنمایی او به نزدیکترین و کمترین مراتب حق امکان پذیر نیست.
اَللّٰهُ لَطِیفٌ بِعِبٰادِهِ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْقَوِیُّ اَلْعَزِیزُ (19) مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ (20) أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ اَلدِّینِ مٰا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اَللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةُ اَلْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (21) تَرَی اَلظّٰالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا کَسَبُوا وَ هُوَ وٰاقِعٌ بِهِمْ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فِی رَوْضٰاتِ اَلْجَنّٰاتِ لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْکَبِیرُ (22)
1) 28) -نهج،خطبه 193،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 225-226.
20[حرث الآخرة]
:یعنی کشت آخرت،پس گویی کردار بذری است که آنجا میوههای خود را میدهد.
بیم انسان از این که روزی او از دستش برود،و در نتیجه کوشش او برای دستیابی بر آن،و همچنین پیروی او از قوانین گمراه کنندۀ بشری،این دو از عوامل اصلی پراکنده کردن اجتماعات از پیرامون دین حقّاند.و هنگامی که قرآن میزان خطر این دو را بیان میکند به درمان بیماری روان با برانگیختن اطمینان در آن از طریق تأکید بر ضمانت خدا در مورد رساندن روزی میپردازد،هم چنان که بیماری آز را نیز با هشدار دادن از هولهای قیامت و ترغیب به نعمتهای آخرت درمان میکند.
[19]
پروردگار ما رساندن روزی به بندگان خود را با افزون ساختن وسایل زیستن در زندگی بر عهده گرفته است،و اگر دربارۀ روزی بشر به دقّت بیندیشیم لطف و حسن تدبیر پروردگارمان را در مییابیم.
« اَللّٰهُ لَطِیفٌ بِعِبٰادِهِ -خدا با بندگانش مهربان است.» گفتهاند:لطیف یعنی آگاه به نهان کارها و غیبها،و مراد از آن در اینجا:
رساننده سودهاست /12 به بندگان از راهی که ادراک آن به دقت و نازک بینی صورت میگیرد،و این دقّت در رزقهایی است که خدا به بندگانش تقسیم کرده و آسیبها را از آنها دور داشته و شادمانی و پناهجویی به ایشان داده و توانایی و ابزارها را در اختیارشان نهاده است.
به نظر من معنی لطیف آن است که خدای تعالی با دقّت و آسانی و تنوّعی حکیمانه شئون آفریدگانش را تدبیر کرده و ترتیب داده که انسان توانسته است با انگیزههایی که بر خود او معلوم و روشن نیست آنها را سامان دهد،چنان که قرآن بدین امر اشاره میکند و میگوید:« وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (1)-و هیچ کس نمیداند که فردا چه چیزی به دست خواهد آورد و کسی نمیداند که در کدام زمین خواهد مرد».
بسیاری از مردم برای خود طرح میریزند و برنامه میسازند،امّا هنگام اجرا و تطبیق آنچه ترسیم کردهاند با واقعیّت دشواریهایی تازه مییابند که حساب آنها را نکردهاند،در حالی که چیزهایی که به آرزو خواستهاند از جایی که حسابش را نکردند به آنها میرسد،و این دلالت بر آن دارد که پروردگار به مراتب بیش از آنچه خود در مخیّلۀ خویش داشتهاند به تدبیر شئون آنها میپردازد.
این از نشانههای لطف و دقّت خدا در تدبیر کارهاست و امام علی(ع) بدان اشاره کرده است:
«خدای سبحان را شناختم از سست شدن عزیمتها،و گشوده شدن گرهها و باطل کردن همّتها». (2)
کسی که در زندگی مردم بیندیشد و تأمّل کند بسیاری را مییابد که آرزوی آیندهای معین داشتهاند ولی به جایی غیر از هدف خود رسیدهاند،پس کسی که برنامهریزی کرده است که مهندسی شود عالمی دینی یا بازرگانی میشود زیرا خدا روزی او را جز در این یا آن حرفه قرار نداده است،پس در این صورت چرا مردم با یکدیگر اختلاف میورزند و آتش زد و خوردها را بر سر لقمهای نان که خدا مقدّر کرده است برپا میکنند؟! « یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ -هر که را بخواهد روزی میدهد.» تا وقتی که روزی از جانب خدا تضمین و تأمین شده است ارتکاب گناهان بزرگ و ساختن مذهبهای /12 باطل و شرک به خدا از طریق تأیید سلطههای ستمگر برای چیست؟ انگیزههای شرک آوری بسیار است،ولی از بارزترین آنها جستن روزی است،و حدیث زیرین منقول پشت اندر پشت از امامان داستان زندگی یکی از کسانی را برای ما باز میگوید که در طلب روزی حرام برای پروردگار خود شریک ساختند و بد عاقبت شدند،و در این حدیث عبرتی است مؤثّر.
امام صادق(ع)گفت:
«در روزگار پیشین مردی بود که از راه حلال دنیا را طلبید امّا بدان دست نیافت،پس از راه حرام به جستجوی آن برآمد و بدان دست نیافت،آن گاه شیطان نزد او آمد و بدو گفت:ای فلان!دنیا را از راه حلال خواستی و نیافتی،و از راه حرام جستی و به دست نیاوردی،آیا نمیخواهی تو را به کاری رهنمایی کنم که مال دنیای خود را بدان افزون کنی و آیندگانت نیز بدان بسیار توانگر شوند؟گفت:
چرا،گفت:دینی بساز،و مردم را بدان دعوت کن.وی چنان کرد،و مردم دعوتش را پذیرفتند،و از او فرمان بردند،و از مال دنیا بهره یافت.آن گاه به اندیشه افتاد و گفت:چه کردم؟دینی ساختم و مردم را دعوت کردم!چارهای برای توبه
-مصر،ج 4،ص 350 دیده میشود:«عرفت اللّٰه سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و نقض الهمم»-م.
نمیبینم مگر آن که هر کس را که بدین کیش درآمده از آن باز گردانم.پس نزد یارانش که دعوت او را پذیرفته بودند میرفت و به آنان میگفت:دینی که شما را بدان دعوت کردم باطل است و من خود آن را ساختهام.آنان میگفتند:دروغ میگویی و این دین حق است،ولی تو خود در دینت شک کرده و از آن برگشتهای.
چون چنین دید زنجیری را با میخی به ستونی بست و آن را بر گردن خود افکند و گفت:این زنجیر را از گردن خود نمیگشایم مگر آن که خدای عزّ و جلّ توبهام را بپذیرد،پس خدای عزّ و جلّ به پیامبری از پیامبران خود وحی کرد:به فلان بگو:به عزّتم سوگند اگر آن قدر مرا بخوانی که بند بندت از هم جدا شود توبهات را نمیپذیرم مگر آن کسانی را که به دین خود دعوت کردهای و پذیرفتهاند و سپس مردهاند بازآوری و از آن کیش برگردانی». (1)
اگر انسان از راه رسالت پیروی کند خدا روزی او را بدین یا آن صورت میرساند،خداوند گوید:« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ (2)و هر که از خدا بترسد،برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد.و از جایی که گمانش را ندارد روزیش میدهد».
« وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ -و او توانا و قدرتمند است.» عزیز همان مهیمن و مسلّط است،و سلطان مهیمن آن است که فرمان خود را بر مردم واجب الاجراء میسازد.
[20]
برای آن که قرآن انگیزههای کسب را نزد انسان تهذیب و پاکیزه کند تا او را به شرک نسبت به خداوند و زد و خورد با نظایر خود وا ندارد،میان آنچه انسان برای دنیای خود به دست میآورد و آنچه برای آخرت به دنبال آن میپوید مقایسه میکند و میگوید:
« مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ -هر کس کشت آخرت
را بخواهد به کشتهاش میافزاییم.» آنجا که خداوند کوشش اخروی او را مبارک میگرداند و هنگام حساب چند برابرش پاداش میدهد،و عمل او از وقتی وی به انجام آن میپردازد رشد و نموّ میکند و تا وقتی که پاداش آن را بگیرد ثمره میدهد،مگر نه آن که پروردگار ما گفته است:« مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (1)-مثل آنان که مال خود را در راه خدا انفاق میکنند،مثل دانهای است که هفت خوشه برآورد و در هر خوشهای صد دانه باشد.خدا پاداش هر که را بخواهد،چند برابر میکند.خدا گشایش دهنده و داناست».
ولی کسی که با کوشش خود دنیا را میخواهد،البته به تمام آرزوهای خود نمیرسد ولی به بخشی از آنها دست مییابد،سپس هر نصیبی را در آخرت از دست میدهد.
« وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ و هر کس کشت دنیا را بخواهد به او عطا میکنیم،ولی دیگر در کشت آخرتش نصیبی نیست.» در این صورت بر انسان واجب است که از رهگذر قرآن که نه تنها به چارۀ درست رهنمون است بلکه خود چاره و درمان است،برای آخرت بکوشد.قرآن در اینجا آزمندی نفس بشری را با پیوستن اندیشۀ انسان به آخرت از خلال یادآوری بدان درمان میکند،و آدمی را تشویق میکند که دنیا را بزرگترین وجهۀ همّت خود قرار ندهد که به سبب آن از دیگران عقب بماند،یا آن را محور زندگی تصوّر کند که /12 تمام امور در پرتو آن صورت میپذیرد و بدان باز میگردد،چنان که مارکس هنگامی که اقتصاد و طبقاتی بودن را اساس زد و خورد شمرد چنان کرد.
درمان مشکلات سیاسی و اجتماعی و دیگر مشکلات انسان ممکن نیست
1) 33) -البقرة261/.
مگر وقتی که از پیروی مطلق از دنیا و خواهشهای دنیوی دست بکشد،و اگر علّت رشد سرمایهداری را در هر کشوری،که منجر به چیرگی توانگران بر امّتها شده است،از خود بپرسیم،میبینیم که همانا مالدوستی است که مردم را بندگانی و ثروتمندان را خدایانی دروغین کرده است.
از سوی دیگر همین امر زمینۀ حکمرانی طاغوتی را فراهم میآورد،که دستهای از مردم از طریق تسلّط بر منابع ملّتها و محلهای درآمد اقتصادی آنها بر عامۀ مردم چیره میشوند،این امری است که به فساد سیاسی میانجامد و به نظر ما طمع و ترس و نادانی از نمودارترین این عوامل است.شاید عامل طمع ناشی از دنیا دوستی در سرلوحۀ این صورت قرار داشته باشد،و در این مورد فرقی میان نظام سرمایهداری و سوسیالیستی نیست،و در حالی که سرمایهدارانی چون راکفلر به وسیلۀ شرکتهای خود که منابع اقتصادی امریکا را به طور غیر مستقیم احتکار کردهاند،کارها را اداره میکنند.میبینیم که حزب نیز در هر کشور کمونیست سیاست را از راه تسلّط بر منابع اقتصادی اداره میکند و میگرداند،و در نتیجه آقای حقیقی در اینجا و آنجا یکی است و همان مال و دارایی است،با وجود اختلاف روش دستیابی بر آن.در نظام سرمایهداری سرمایهداران(که در واقع صاحبان حقیقی سلطهاند)مال را به نام مالکیت فردی احتکار میکنند و به انحصار خود درمیآورند،در حالی که میبینیم در نظام کمونیسم صاحبان سلطه(که در واقع همان سرمایهداران جدیدند)ثروت را به نام مالکیت اجتماعی میاندوزند،و اینجا و آنجا همان مال و دارایی است.
حتی سبب تسلیم شدن و سرسپردگی یک ملّت نیز همان مالدوستی آن ملّت است،خواه این مال به دست دولت باشد یا به دست سرمایهداران.
برای چاره کردن بیشتر زد و خوردهای بشری ناگزیر باید نقطۀ ضعف اصلی آنان را که همان ثروت پرستی است درمان کرد تا ابزار دست سلطۀ فاسد و سبب جنگهایی نشود که تا کنون چندین برابر دیگر اسباب مرگ چون قحطیها و بیماریها، و سوانح طبیعی باعث نابودی بشر شده است.اگر بخواهیم بیشتر به این اندیشه
نزدیک شویم و آن را بهتر دریابیم،باید بدانیم که اصطلاح مصالح امریکا یا مصالح روسیّه یا اصطلاحاتی از این قبیل در واقع تعبیری واضح از لهله زدن و دویدن به دنبال دنیاست،مگر نه این که همین مصالح دستگاه گردانندۀ امریکا را به کشتن میلیونها نفر در ویتنام و کامبوج و السالوادر و...و...وادار کرد؟و مگر نه این که همین مصالح حزب کمونیست روسی را به کشتن میلیونها تن در افغانستان و دیگر جایها واداشت؟ [21]
وانگهی آیا انسان فقط به فرو رفتن در گرداب زد و خوردها و تباه کردن سرزمینها و مردمان اکتفاء میکند؟هرگز...بلکه میکوشد اقدامات و موضعگیریهای خود را از طریق دینی که برای خود ساخته و پرداخته توجیه کند،و اگر واقعیّت فرهنگی و تبلیغاتی را در جهان امروز مورد بررسی قرار دهیم به یک نتیجه میرسیم،و آن نتیجه این است که بیشتر ایدئولوژیها و فرهنگها از واقعیّت مصلحت گرایی انسان برخاسته است.پس برای حمایت از مصالح خود این دولت یا آن حزب را میبینی که افکار و نظریّههای گوناگون میسازند و میتراشند،و بدین ترتیب بینوایان نظریّۀ مبارزه طبقاتی را پایه میگذارند و توانگران ایدئولوژی نخبگان را اختراع میکنند،و قرآن این روش را ناپسند میشمارد و آن را صورتی از صورتهای شرک میشناسد.
« أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللّٰهُ -آیا مشرکان را بتانی است که آیینی برایشان آوردهاند که خدا رخصت آن را نداده است؟» بیگمان شریعت و دینی که میسزد انسان از آن پیروی کند و بدان سر بسپارد تنها شریعتی است که فقط از جانب خدا وحی شده باشد،امّا پیروی از شریعتها و قانونهایی که بشر آنها را از خود درآورده و پروردگار از آنها خشنود نیست،شرک نسبت به خدای عزّ و جلّ است.اندیشیدن ژرف در این آیه ما را بدین امر رهنمون میشود که آن کس که قانونی مخالف شریعت خدا وضع میکند خود را به عنوان خدایی در برابر او میگمارد و میانگارد،و آنچه در قرآن«دینی»نامیده شده قوانین فیزیکی و شیمیایی نیست،بلکه همانا قوانین سیاسی و اجتماعی و
اقتصادی و...و...است /12 که بر مردم حکم میراند،و از این رو هیچ کس اجازه ندارد قوانینی از این دست جز در پرتو شریعت خدا و از طریق رسالت او وضع کند و متداول سازد.
پس از آن که قرآن-در آیۀ پیشین-کسانی را که آن مبارزات منفی را برمیانگیزند یا این قوانین را وضع میکنند تهدید کرد،اینک پروردگار ما در این آیه آنان را وعدۀ عذابی دردناک میدهد،و آنها را بر حذر میدارد که تأخیر عذاب دلیل بر اهمال و فراموش کردن آن نیست،زیرا به آنان وعده داده است که به آنها فرصت میدهد تا طبیعت خود را نشان دهند و اگر چنین فرصتی وعده داده نشده بود بیگمان به محض ارتکاب نافرمانی عذاب آنها را فرا میگرفت.
« وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و اگر کلمۀ قطعی(حکم تأخیر عذابشان)نبود کارشان به پایان آمده بود،و ستمکاران را عذابی است درد آورد.» این کلمات به تقریب متمیّز تهدیدی است،پس اگر عهد خدا با خود نبود که به آنها فرصت بخشد،همین جرم(یعنی بدعت نهادن نظریّهای بیرون از چارچوب شریعت)به عنوان سببی برای از میان بردن کامل آنها کافی بود،ولی این کلمه و آن عهد عذاب بزرگ آنها را به تأخیر میاندازد،امّا هرگز آن را رفع نمیکند.
بیقین شرک خود بخود ستم است و نیز به ستمگری منجر میشود،بنا بر این برای نظام شرک آمیز هرگز امکان ندارد که عادل شود،و ما این بینش را از تبدیل کلمۀ «مشرکین»به«ظالمین»درمییابیم.
[22]
در روز قیامت،آن گاه که ترازوهای حق را برای پاداش دادن مینهند،ستمکاران از کردارهای بد خود که در دنیا مرتکب شدهاند میهراسند، پس همان کردارها در آن هنگامه هنگام به صورت گونههایی از عذاب درمیآید.
ولی آیا آن هراس مانع رسیدن عذاب به آنها میشود؟هرگز...بلی،اگر آنها از ارتکاب نافرمانیها در دنیا میهراسیدند این هراس سودی برای آنها میداشت زیرا در آن صورت سببی برای پرهیز کردن آنها میشد،امّا در روز قیامت چنین نیست.
« تَرَی الظّٰالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا کَسَبُوا وَ هُوَ وٰاقِعٌ بِهِمْ -ستمکاران را بینی که از حاصل اعمالشان بیمناکند و البتّه به کیفر خواهند رسید.» یعنی عذاب خواهند دید چه بیمناک باشند یا نباشند.
قرآن،در برابر این منظره ما را به منظرهای متناقض با آن میکشاند که همان منظرۀ مؤمنان است که ایمان و کردار شایستۀ ایشان به صورت بهشت و خشنودی خدا درآمده است.
« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فِی رَوْضٰاتِ الْجَنّٰاتِ لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ -ولی آنها که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند،در باغهای بهشتند.هر چه بخواهند نزد پروردگارشان هست.و این همان فضل و بخشایش بزرگ است.» این چگونه بهشتی است که مؤمنان را از آن نصیب میدهند؟بگذار بخشی از سخن امیر مؤمنان را دربارۀ آن بخوانیم.
حضرتش(ع)گوید:
«و اگر به دیدۀ دل بنگری بدانچه از بهشت برایت ستایند،دل برکنی از آنچه در دنیاست،هر چند بدیع و زیباست،از خواهشهای نفسانی،و خوشیهای زندگانی،و منظرههای آراسته(زر و سیم و دیگر خواستهها)و اگر بیندیشی در جنبش کنارههای جویباران است،و در آویختن خوشههای لؤلؤ آبدار بر شاخههای آن درختانی که ریشههای آن در پشتههای مشک نهان است،و رسته و بر شاخسار، و رستن این میوههای گونهگون،در غلافها و پوششهای درون.شاخههای بی رنجی خم گردد و چنان که چینندۀ آن خواهد در دسترس او بود.گرد ساکنان آن،پیرامون کاخهایشان بگردند،و آنان را عسلهای پاکیزه و شرابهای پالوده دهند.مردمی باشند که بخشش(-الهی-)به آنان پیوسته بود،تا در خانۀ قرار بار گشودند و از رنج سفرها آسودند.پس ای شنونده اگر دل خود را مشغول داری به اندیشۀ رسیدن بدان منظرههای زیبا که به خاطر آری،جانت از شوق آن به پرواز آید(-تا به بهشت رخت گشاید-)و خود از این مجلس من رخت برداری،و به همسایگی
خفتگان در گورها شتابان روی آری.خدا به رحمت خود،ما و شما را از آنان گرداند که به دل کوشد تا خود را به منزلهای نیکوکاران رساند». (1)
ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً فَإِنْ یَشَإِ اَللّٰهُ یَخْتِمْ عَلیٰ قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اَللّٰهُ اَلْبٰاطِلَ وَ یُحِقُّ اَلْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (24) وَ هُوَ اَلَّذِی یَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ اَلسَّیِّئٰاتِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (25) وَ یَسْتَجِیبُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَلْکٰافِرُونَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ (26)
سیاق آیات در چارچوب چارهگری قرآن حکمت آموز دربارۀ اختلاف به صورت چارهای فراگیر و شامل،و پس از آن که از پیروی شریکان ساختگی که
1) 34) -نهج،خطبه 156،ص 239،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 171-172.
خداوند رخصت قانونگذاری به آنها نداده است نهی میکند،به بیان مراتب زیرین میپردازد:
یکم:پاداش شایستگانی که از طاغوت دوری گزینند.
دوم:رهبری شرعی جایگزین که در نزدیکترین مردم از لحاظ روش و نسب به پیامبر متمثّل و نمودار است،و خداوند به کسانی که به دوستی خاندان پیامبران دل بستهاند مژده میدهد که پاداششان را میافزاید و آنان را مشمول آمرزش وسیع و سپاسگزاری بسیار خود قرار میدهد.
آن گاه قرآن حکمت آموز برای ما بیان میکند که فرمانبرداری از خدا و دوست داشتن خویشاوندان(پیامبر)نیکیهایی در دنیا و آخرت برای انسان جلب میکند،و پروردگار ما پس از آن که از گفتهای که کافران به افترا در شأن پیامبر ساخته بودند با ما سخن میگوید بیان میکند که آن سخن شکست خورده و باطل است،و سبب بطلان آن این است که خدای سبحان متعالی است که خود رسالت را فرستاده و اگر میخواست این آیه را میزدود و آیهای دیگر میآورد،پس خداست که صاحب /12 رسالت است نه پیامبر.
سپس دستهای از نامهای خدای سبحان تعالی و صفات نیک او را بیان میکند،از جمله:توبه پذیری،و بخشودن بدیها،و علم به اعمال مردم و نیّتهای قلبی آنها.
[23]
از عوامل اصلیی که منجر به چند دستگی میان فرزندان یک جامعه میشود،همان بیماری حرص نسبت به دنیاست که قرآن در این سورۀ گرامی از راههای گوناگون به درمان آن میپردازد...و از جمله آنها این است که آخرت و نعمتها و جاودانی بودن در آن را در نفوس مؤمنان بزرگ مینماید تا از طعمۀ دنیا دست بکشند.
از خود میپرسیم:چرا قرآن حکمت آموز هر جا به چاره کردن انحرافی در
زندگی انسان میپردازد حقایقی از آخرت را بیان میکند؟ حدیثی کریم،و مروی از امام زین العابدین به این پرسش پاسخ میدهد و رابطۀ میان درمان نفس و یادآوری آخرت را منعکس میکند و میگوید:
«دنیا دوستی سرآمد هر خطایی است».
در مقابل کوچک انگاشتن و خوار شمردن دنیا رمز هر فضیلتی و مدخل هر چیزی است.
هم چنان که راه چیرگی بر دنیا و تسلّط یافتن بر آن و خیراتی که در آن وجود دارد،همانا خوار شمردن آن است.مثلا تو نمیتوانی بر ماشینی که از آن میترسی سوار شوی و بر آن مسلّط گردی،همچنین اگر از سلطانی ستمگر ترسیدی نمیتوانی او را از پای درآوری،پس ترسیدن همراه با ناکامی و بیم همراه با شکست است، همین گونه است دنیا،آن گاه که از آن هراسیدیم و در دایرۀ آن(و به مراد آن) چرخیدیم بیگمان نمیتوانیم بر آن چیره شویم و تسلّط یابیم.
امّا اگر این جریان را بر عکس کنیم و دنیا را خوار شماریم و در نزد خود زبونش گیریم و در برابر خویشتن خود را بزرگ سازیم /12 و گرامی داریم،در آن صورت میتوانیم بدون زیادهروی و سرکشی بر هر دو(دنیا و نفس خود)چیره شویم.
« ذٰلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللّٰهُ عِبٰادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ -این است که خدا آن گروه از بندگانش را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند بدان مژده میدهد.» خدا ما را به بخشایش بزرگ،و به بهشتهایی که هر چه بخواهیم در آن هست مژده میدهد،و بدین وعدۀ راستین و فضل بزرگ اکرام میکند،امّا این فضل بزرگ با کرداری بزرگ مقرون است که همانا دوست داشتن خویشاوندانی است که به منزله مزد رسالت محسوب میشود،پس پروردگار ما گوید:
« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -بگو:بر این رسالت مزدی از شما،جز دوست داشتن خویشاوندان نمیخواهم.»
و از خود میپرسیم:
1-مفهوم کلمۀ خویشاوندان چیست؟ 2-چرا این موضوع در سیاق موضوعهای وحدت در قرآن حکمت آموز آمده است؟ 3-چرا قرآن به فرمانبرداری از خویشاوندان امر نمیکند بلکه به دوستداری آنان فرمان میدهد؟
احادیثی که پیرامون این آیه و تفسیر و چگونگی نزول آن آمده بسیار است، و با آن که این آیه به قضیۀ رهبری که هم چنان محور اختلافات میان مسلمانان است میپردازد،تفسیر این آیه تا اندازهای بسیار از اتّفاق نظر میان علمای مسلمانان بر حسب نصّهای زیر بهرهمند است که ما آنها را از تفسیر الدّرّ المنثور فی التفسیر با المأثور از علاّمه سیوطی نقل میکنیم،و به سبب اهمیّت فراوان آن در بیانش تفصیل میدهیم:
ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه از طریق مقسّم از ابن عبّاس -رضی اللّٰه عنهما-نقل کردهاند که گفت:«انصار گفتند:(ما چنین)کردیم و (چنان)کردیم،و گفتی فخر میکردند،پس ابن /12 عباس رضی اللّٰه عنهما گفت:ما را بر شما برتری است.این سخن به پیامبر خدا(ص)رسید،از این رو به مجالس آنان آمد و گفت:ای گروه انصار!آیا شما ذلیلانی نبودید که خدا عزیزتان کرد؟ گفتند:چرا،ای پیامبر خدا،گفت:آیا به من پاسخ نمیدهید؟گفتند:ای پیامبر خدا چه بگوییم؟گفت:آیا نمیگویید،مگر نه قومت تو را بیرون راندند و ما تو را جای دادیم؟!مگر نه تو را دروغزن شمردند و ما تو را باور کردیم؟!مگر نه تو را فرو گذاشتند و ما به تو یاری دادیم؟!و هم چنان میگفت تا بر زانوان افتادند،و گفتند:داراییهای ما و آنچه در دست داریم از آن خدا و پیامبر اوست.پس این آیه نازل شد که:« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ »».
و طبرانی در الاوسط و ابن مردویه به سندی ضعیف از طریق سعید بن جبیر
آوردهاند که:«انصار در میان خود گفتند بهتر نیست مالی برای پیامبر خدا(ص) گرد آوریم که دستش را باز کند و در میان او و آن مال کسی واسطه نباشد(خود مستقیما آن را صرف کند)،پس گفتند:ای پیامبر خدا!ما میخواهیم از داراییهای خود چیزی برای تو گردآوریم،آن گاه خدا این آیه را فرستاد:« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -بگو:بر این رسالت مزدی از شما جز دوست داشتن خویشاوندان نمیخواهم».پس با اختلاف نظری(در این مورد) بیرون آمدند،و گفتند:به نظر شما پیامبر خدا(ص)این را برای چه کسانی گفت (و خویشاوندان کدامند)؟پارهای گفتند:این برای آن است که ما در راه اهل بیت او بجنگیم و آنان را یاوری دهیم،پس خدا این آیه را فرستاد:« أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً... -یا میگویند که بر خدا دروغ میبندد...»تا آنجا که گوید:
« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ -و اوست که توبۀ بندگانش را میپذیرد»پس توبه را به آنان پیشنهاد کرد تا آنجا که گوید:« وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ -و دعای کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند اجابت میکند.و از فضل خویش آنان را افزون میدهد»تا آنان که این را گفتند توبه کنند و از آن آمرزش طلبند».
ابو نعیم و دیلمی از طریق مجاهد از ابن عباس،رضی اللّٰه عنهما،آوردهاند که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«بر این رسالت مزدی از شما جز دوست داشتن خویشاوندان نمیخواهم تا مرا در میان اهل بیتم نگهدارید(و با آنان بجویید و بخواهید)و آنان را به خاطر من دوست بدارید».
ابن المنذر و ابن ابی حاتم و طبرانی و ابن مردویه به سندی ضعیف از طریق سعید بن جبیر از ابن عباس آوردهاند که گفت:(وقتی این آیه نازل شد:« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ /12 عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -بگو:بر این رسالت مزدی از شما،جز دوست داشتن خویشاوندان نمیخواهم».
گفتند:ای پیامبر خدا خویشاوندانت که دوست داشتن ایشان واجب آمده
است کدامند؟گفت:«علی و فاطمه و دو پسر او»).
سعید بن منصور از سعید بن جبیر آورده(که از)« إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -جز دوست داشتن خویشاوندان»مراد از خویشاوندان پیامبر خدا(ص) است.
و ابن جریر از ابی الدّیلم آورده است که گفت:«هنگامی که علی بن حسین رضی اللّٰه عنه را به اسیری آوردند بر پلکان دمشق ایستانیدند،مردی از اهل شام برخاست و گفت:سپاس خدای را که شما را کشتند و ریشه کن کردند،علی بن حسین رضی اللّٰه عنه بدو گفت:آیا قرآن خواندهای؟گفت:آری،گفت:آیا آل حم را خواندهای؟گفت:نه.گفت:آیا نخواندهای« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -بگو بر این رسالت مزدی از شما،جز دوست داشتن خویشاوندان نمیخواهم»؟گفت:پس شما همانها هستید؟گفت:
آری».
ابن ابی حاتم از ابن عبّاس آورده است(که دربارۀ):« وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً -و هر کس کار نیکی کند».گفت:دوستداری آل محمد(ص)،و احمد و ترمذی،با تأیید صحّت آن و نسایی و حاکم از مطّلب بن ربیعه رضی اللّٰه عنه آوردهاند که گفت:«عبّاس بر پیامبر خدا(ص)وارد شد و گفت:ما بیرون میرویم و میبینیم قریش با یکدیگر سخن میگویند امّا چون ما را میبینند خاموش میشوند،پس پیامبر خدا(ص)خشمگین شد و عرق از میان دو دیدهاش سرازیر شد و سپس گفت:
«به خدا سوگند که ایمان به دل هیچ مرد مسلمانی درنمیآید مگر آن که شما را برای خدا و به خاطر خویشاوندی من دوست بدارد».
ترمذی و حسّنه و ابن انباری در مصاحف از زید بن ارقم رضی اللّٰه عنه آوردهاند که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«من در میان شما چیزی بر جای میگذارم که اگر بدان تمسّک جویید پس از من هرگز گمراه نخواهید شد،یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است:کتاب خدا
ریسمانی است فرو آویخته از آسمان به زمین،و عترت من،اهل بیتم که این دو تا بر سر حوض(کوثر)از یکدیگر جدا نشوند،پس بنگرید که بعد از من دربارۀ این دو چه میکنید».
ترمذی و حسّنه و طبرانی و حاکم و بیهقی در الشعب از ابن عباس آوردهاند که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«به خدا عشق بورزید برای نعمتهایی که به شما بخشیده،و مرا به خاطر عشق خدا دوست بدارید،و اهل بیتم را به خاطر عشق من دوست بدارید».
بخاری از ابو بکر صدّیق رضی اللّٰه عنه آورده است که گفت:محمد(ص) را در اهل بیتش بنگرید و باز یابید،و ابن عدی از ابن سعید آورده است که گفت:
پیامبر خدا(ص)گفت:
«هر کس اهل بیت ما را دشمن بدارد،بیگمان منافق است».
طبرانی از حسن بن علی آورده است که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«کسی ما را دشمن نمیدارد و بر ما حسد نمیورزد مگر آن که روز قیامت او را به تازیانههای آتشین برانند».
احمد و ابن حبات و حاکم از ابو سعید آوردهاند که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«سوگند به آن که به جانم به دست اوست کسی با این اهل بیت دشمنی نورزد مگر آن که خدا او را به آتش افکند».
طبرانی و خطیب از طریق ابی الضّحی از ابن عباس آوردهاند که گفت:
عباس نزد پیامبر خدا(ص)آمد و گفت:تو از وقتی کار خود را بپرداختی(و اسلام را اعلام کردی،در میان مردم)کینهها نسبت به ما برجای نهادی،پس پیامبر(ص) گفت:
«به خیر یا ایمان دست نمییابند مگر آن که شما را دوست بدارند.» /12 و خطیب از طریق ابی الضّحی از مسروق از عایشه رضی اللّٰه عنها آورده است که گفت:عباس بن عبد المطّلب نزد پیامبر خدا(ص)آمد و گفت:ای
پیامبر خدا به سبب وقایعی که واقع ساختهایم در میان مردمی از قوم خود کینههایی (نسبت به خویش)میبینیم،پس گفت:
«هان،به خدا سوگند به خیری نمیرسند مگر آن که شما را به خاطر خویشاوندی با من دوست بدارند،تو شفاعت کامل مرا میخواهی و(دیگر)فرزندان عبد المطّلب آن را نمیخواهند؟!». (1)
پارهای از خود میپرسند:چگونه پیامبر خدا برای رسالت خود مزدی خواست،آیا او را الگویی از دیگر پیامبران-علیهم السلام-نبود که هم سخن بودند که از امّت خود مزدی نستانند؟چنان که خدای سبحان از زبان چندین پیامبر گوید:« مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ (2)من از شما در برابر هدایت خود مزدی نمیطلبم.مزد من تنها بر عهدۀ پروردگار جهانیان است».
این اعتراض برخی از راویان را به تغییر تفسیر پیشین به صورت تفسیرهایی دیگر واداشته که پارهای از آنها از ارزشهای رسالتهای الهی به دور است.
ولی اگر بدانیم که اسلام همانا آخرین تجلّی پرتو رسالت است،و بیگمان به رهبری شرعی مایه گرفته از ارزشهای ربّانی خود نیاز دارد که آن را از کجرویهای عیّاشان،و الحاد گردنکشان،و گمراهی نادان پاسداری کند،و براستی خداوندی که تدبیر خود را با حکمت استوار در میان آفریدگانش برقرار داشته برای رسالت خود کسانی را از اهل بیت پیامبر برگزیده که مشعل آن را حمل کنند،هم چنان که از آل ابراهیم و آل یعقوب کسانی را برای حمل مشعل رسالت پس از آن دو برگزیده است...
اگر این همه را بدانیم،آن گاه به حکمت فراگیر او که در قرار دادن دوستداری خویشاوندان(پیامبر)به عنوان مزد رسالت نهفته است پی میبریم،زیرا
هدف آن دوستداری رهبری شرعیی است که مشعل رسالت را حمل کند.پس هر که میخواهد از پیامبر خدا به سبب رنجی گران که وی برای تبلیغ رسالت میکشد، /12 تا آنجا که خود(ص)گفت:
«هیچ پیامبری آزاری چنان که من کشیدم،نکشید».سپاسگزاری کند، هیچ سپاسی بهتر از دوستداری اهل بیت او که حامل همان رسالتند و آن را به مردم میرسانند،نیست...و این چنین است که مزد رسالت به مصلحت خود مردم نیز هست،و از این روست که پروردگار سبحان ما گفت:« قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (1)بگو هر مزدی که از شما طلبیدهام از آن خود شماست».
از آنجا که برخی مفسّران این حکمت را در نیافتهاند در تفسیر این آیه به گونهای که متناسب با سیاق آن نیست،دچار تکلّف شدهاند و گفتهاند:برای آن که پیامبر ما(ص)از لحاظ نسب در میانۀ قریش قرار داشت و حدّ اوسط بود،و با بسیاری از قبیلههای قریش خویشاوندی داشت،از ایشان خواست که او را به سبب خویشاوندی او با خود دوست بدارند،و این تفسیر را در حدیث زیرین از ابن عبّاس نقل کردهاند:
«همانا پیامبر خدا(ص)واسطه نسب در قریش بود،و هیچ تیرهای از تیرههای آنان نبود که او را از زادگان خود محسوب ندارد،پس خدا گفت:« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً (2)بگو که من از شما مزد رسالت نمیخواهم».بر آنچه شما را بدان فرا میخوانم« إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ (3)جز دوستی خویشاوندان».
مرا به خاطر خویشاوندیم با خود دوست بدارید،و بدان سبب حفظم کنید». (4)
به نظر من این نصّها به سببهای زیر تفسیر قرآن را نشاید:
1-بیگمان این آیه از محکمات قرآن است که هیچ شکّی در معنای آن
برای کسی که در آن و در سیاق آیات محکمات دقّت و اندیشه کند باقی نمیگذارد،زیرا در آیۀ محکم هیچ شکّی وجود ندارد و روا نیست با تکیه بر حدیث از آن در گذریم.
2-بیگمان دعوت پیامبر خالصانه برای خدا و پالوده از هر ارزش مادّی و گرایش عشایری بوده است.پس چگونه وی قوم خود را به نام قبیلهگرایی و به خاطر آن که وی به آنان منسوب است دعوت میکند؟آیا /12 برای هیچ دعوت کنندهای از دیگر دعوت کنندگان امروز شایسته است که مثلا پسرش را بدین دلیل که وی پدر اوست(به آیین خود)دعوت کند؟یا عشیرۀ خود را بدین سبب به اسلام فرا خواند که از لحاظ نسب به او نزدیک و با او خویشاوندند؟بیشتر پیامبران از فرزندان قوم خود بودهاند،پس چرا نمیبینیم که یکی از ایشان چنین سخنی گفته باشد،و در عین حال میبینیم که همۀ ایشان تأکید میکنند که از قوم خود مزدی نمیخواهند؟ 3-جملۀ«بگو بر این رسالت مزدی نمیخواهم،جز دوستداری خویشاوندان».بر حسب این نصوص هماهنگ به نظر نمیرسد.رابطۀ میان مزد رسالت و پذیرفتن دعوت به سبب دوستداری خویشاوندان چیست؟آیا این به سخن آن کس نمیماند که امر به نماز کند و بگوید:من از شما مزدی نمیخواهم جز این که نماز بگزارید زیرا من برادر شمایم؟! و به سبب ناهماهنگی معنی میبینیم کسانی که این نظر را دنبال کردهاند در چگونگی پیوند معنی این اندیشه را برگزیدهاند که مزد را به خویشاوندی پیامبر با قریش مربوط سازند.
4-و بالأخره حدیثهایی که در تفسیر این آیه بر دوستداری اهل بیت پیامبر دلالت دارد از لحاظ شماره بیشتر،و از لحاظ سند قویتر و از نظر هماهنگی و همخوانی محکمترند،و اگر آنها را با روایاتی دیگر که هماهنگی ندارند مقایسه کنیم در مییابیم که در این روایات که آیه را بدین معنی تفسیر میکنند اختلافی بزرگ وجود دارد یا تفسیر میکنند که پیامبر از آنها فرمانبرداری از خدا را خواست.
(در این صورت باید جستجو کنیم که چگونه از کلمۀ«مودّة فی القربی دوستداری
خویشاوندان»چنین تفسیر مستفاد شده)یا چنین تفسیر کردهاند که خدا را دوست بدارید،و با فرمانبرداری از او بدو نزدیک شوید. (1)
و به تفصیلی افزونتر:
روایاتی که از طریق فرقههای گوناگون اسلامی دربارۀ تفسیر این آیه به اهل بیت آمده بالغ بر چهل و چهار حدیث میشود که نزدیک به نوزده حدیث آن از طریق اهل بیت(ع)و در کتابهای شیعیان ایشان آمده است (2)و بیست و شش حدیث از دیگر کتابها روایت شده است.
در حالی که جمع تمام روایات معارض با آن فقط شش حدیث میشود و در آنها اختلافی بزرگ وجود دارد،و حتی در یکی از آن روایات که به سعید بن جبیر منسوب است رأی مشهور مخالف با این نصوص را ملاحظه میکنیم.
پس آیا شکستن چهل و چهار حدیث یکسان در معنی با شش حدیث متفاوت که شدیدترین اختلاف را با یکدیگر دارند جایز است؟با توجّه به این که کلمۀ«القربی»در پانزده جای قرآن به معنی خویشاوند فرد آمده که در اینجا نیز همان معنی را میدهد،و با توجّه به این که این احادیث نصوصی شرعی نیستند، زیرا از پیامبر خدا(ص)روایت نشدهاند،بلکه اجتهادهایی از نسل اوّل مفسّراناند، در حالی که دستۀ اوّل آن نصوص در اغلب موارد از شخص پیامبر خدا روایت شدهاند،و از این روست که میبینیم مفسّر معروف،شوکانی در تقریر این معنی گوید و آن را سخت استوار میکند که تفسیری است که به پیامبر خدا(ص)میرسد و اسناد آن نزد احمد در مسند چنین است:حدیث کرد ما را حسن بن موسی که قزعة بن سوید از ابن ابی نجیح از مجاهد از ابن عباس به ما گفت:که پیامبر(ص)...پس او این حدیث را ذکر کرد،و ابن ابی حاتم از پدرش از مسلم بن ابراهیم از قزعه روایت کرد،و ابن المبارک و سعید بن منصور و عبد بن حمید و ابن
جریر و ابن المنذر و ابن ابی حاتم و طبرانی و ابن مردویه و ابو نعیم در الحلیه و بیهقی در الشعب آن را نقل کردهاند. (1)
امام رازی از خود میپرسد چگونه رواست که پیامبر برای تبلیغ رسالت از امّت خود مزد بخواهد،آیا به روش دیگر پیامبران که برادرش بودهاند نمیرفته است؟و خود پاسخ میدهد:
پاسخ این پرسش دوگونه است:(نخست):این از باب این مقوله است که شاعر گوید:
و لا عیب فیهم غیر أنّ سیوفهم
بها من قراع الدّار عین فلول (2)
معنی آیه آن است که من جز این از شما نمیخواهم،و«این»در حقیقت مزد نیست زیرا حصول /12 دوستی میان مسلمانان امری است واجب،خدای تعالی گوید:« وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ (3)مردان و زنان مؤمن همه دوستدار یکدیگرند».و پیامبر(ص)گفت:«مؤمنان چون بنیانی هستند که یکدیگر را محکم میگیرند».
و آیات و اخبار در این باره بسیار است،و هنگامی که حصول دوستی میان عامّۀ مسلمانان واجب باشد پس حصول آن در حق شریفترین و بزرگترین مسلمانان واجبتر است،و گفته خدای تعالی:« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ (4)بگو:بر این مزدی از شما نمیخواهم جز دوست داشتن خویشاوندان».تقدیرش آن است که دوست داشتن خویشاوندان مزدی نیست،و حاصل معنی این است که البتّه این مزدی نیست.(و وجه دوم)در پاسخ:این است که این استثناء منقطع است،و هنگامی که گفت:
« قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً -بر این مزدی از شما نمیخواهم»سخن را پایان داد،سپس گفت:« إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -مگر دوست داشتن خویشاوندان»یعنی ولی خویشاوندی خود را با شما به یادتان میآورم،و گویی از لحاظ لفظ اجر و مزدی است،امّا بواقع مزدی در کار نیست.
این مفسّر معروف در تقریر پاسخ هم چنان پیش میرود و گوید:صاحب کشّاف از پیامبر(ص)نقل میکند که گفت:
«هر کس بر دوستی آل محمد(ص)بمیرد شهید مرده است،هلا!(بهوش باشید)هر که بر دوستی آل محمد(ص)بمیرد آمرزیده است،هلا!هر که بر دوستی آل محمد(ص)بمیرد توبه کار مرده است،هلا!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد مؤمنی با ایمان کامل مرده است،هال!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد فرشتۀ مرگ و سپس نکیر و منکر بدو مژدۀ بهشت دهند،هلا!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد او را چنان که عروس را به خانه شوهر برند به زفاف بهشت برند،هلا!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد برای او در گورش دو در به بهشت گشایند،هلا!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد خدا گور او را زیارتگاه فرشتگان رحمت سازد،هلا!هر که بر دوستی آل محمد بمیرد بر آیین سنّت و جماعت مرده است،هلا!هر که /12 بر دشمنی آل محمد بمیرد روز قیامت نوشتهای برابر دیدگانش آید که از رحمت خدا ناامید شود،هلا!هر که بر دشمنی آل محمد بمیرد کافر مرده است،هلا!هر که بر دشمنی آل محمد بمیرد بوی بهشت را نشنود».
این است آنچه صاحب کشّاف آن را روایت کرده،و من گویم آل محمد(ص)همان کسانی هستند که کار خود را بدو وا گذاشتند و همۀ کسانی که کارشان در حدّ کمال و استواری بدو واگذار شده بود همان آل(و خانواده)اند،و شک نیست که پیوستگی میان فاطمه و علی و حسن و حسین با پیامبر خدا(ص) محکمترین پیوستگیها بوده و این موضوعی است که به نقل متواتر همچون امر معلوم و مسلّمی درآمده،پس واجب آمده که ایشان همان«آل خانواده»باشند،و نیز مردم در کلمۀ«آل»اختلاف کردهاند.گروهی گفتهاند مراد خویشاوندان است و برخی
گفتهاند مراد از«آل»همان امّت است،پس اگر ما آن را حمل بر خویشاوندی کنیم ایشان«آل»هستند و اگر حمل بر امّتی کنیم که دعوت او را پذیرفتهاند باز هم ایشان«آل»هستند.پس ثابت شد که بنا بر تمام تقدیرها و به هر صورت ایشان «آل»هستند.امّا آیا غیر ایشان در شمول لفظ«آل»در میآیند؟در این باره اختلاف است،صاحب کشّاف روایت کرده است:که چون این آیه نازل شد، کسان گفتند:ای پیامبر خدا!این خویشاوندان تو که دوست داشتن ایشان بر ما واجب شده کدامند؟گفت:علی و فاطمه و دو پسر آن دو.پس ثابت شد که این چهار تن خویشاوندان پیامبر(ص)هستند،و چون این امر ثابت شد واجب میآید که ایشان به فزونی بزرگداشت ویژگی یابند و وجوهی بر این دلالت میکند:اوّل،گفتۀ خدای تعالی:« إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ -جز دوستداری خویشاوندان»که وجه استدلال آن پیش از این گذشت،دوم:شک نیست که پیامبر(ص)فاطمه علیها السّلام را دوست میداشت و حضرتش(ص)گفت:
«فاطمه پارۀ تن من است هر که او را بیازارد مرا نیز میآزارد».
به نقل متواتر از محمّد(ص)ثابت شده است که وی براستی علی و حسن و حسین را دوست میداشت،و چون این ثابت شد بر تمام امّت واجب است که مانند او رفتار کنند زیرا خداوند گوید:« وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (1)از او پیروی کنید باشد که هدایت شوید»،و بنا بر گفتۀ خدای تعالی:« فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ (2)آنان که از فرمان او سرپیچی میکنند باید بترسند»و بنا بر گفتۀ خدای سبحان که گوید:« قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ (3)بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد»،و بنا بر گفتۀ خدای سبحان:
« لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1)برای شما شخص پیامبر خدا سرمشقی است نیکو».دو دیگر،دعا برای «آل»پایگاهی عظیم دارد،و از این رو(پیامبر)این دعا را پایانبخش تشهّد در نماز قرار داده و گفتۀ اوست:اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد،و ارحم محمد و آل محمد بارالها بر محمد و آل محمد درود فرست،و به محمد و آل محمد رحمت آور،و این بزرگداشتی است که در حقّ غیر«آل»نیامده است.پس تمام اینها دلالت بر آن دارد که دوستداری آل محمد واجب است. /12 و شافعی،رضی اللّٰه عنه گفته است:
یا راکبا قف بالمحصب من منی
و اهتف بساکن خیفها و النّاهض
سحرا إذا فاض الحجیج الی منی
فیضا کما نظم الفرات الفائض
إن کان رفضا حبّ آل محمد
فلیشهد الثقلان أنّی رافضی (2)
چرا(قرآن)در این سیاق که با ما از نکوهش خلاف و توسّل به وحدت سخن میگوید،ما را به دوستداری خویشاوندان پیامبر فرمان میدهد؟ وقتی به مجمل آیات قرآن بیندیشیم میبینیم سیاق آنها بیماری و دردی را فرایاد ما نمیآورد مگر آن که آن یادآوری را وسیلۀ بیان دارو و درمان آن ساخته باشد،پس اگر بیماری اختلاف ناشی از قانونگذاری بشری است،چنان که پروردگار ما گوید:« أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللّٰهُ (3)آیا مشرکان را بتانی است که آیینی بر ایشان آوردهاند که خدا رخصت آن را
1) 50) -الاحزاب21/.
2) 51) -التفسیر الکبیر،للامام الفخر الرازی،ج 27،ص 165-166 ای سوار،در«محصب»از«منی»بایست و به ساکن و ایستادۀ«خیف»بدان سرزمین ندا در ده، سحرگاهان که حاجیان چون جریان منظّم فرات جوشان روانۀ«منی»شدهاند، اگر دوستداری آل محمد رفض است باید آدمی و پری گواه باشند که من براستی رافضیم.
3) 52) -الشّوری21/.
نداده است»پس بیگماندار وی اختلاف همان دوستداری خویشاوندانی است که امتداد و دنبالۀ رهبری و فرماندهی پیامبرند،پس برترین مردم نزدیکترین افراد از لحاظ روش و عمل به اوست(و ایشان اهل بیت او و سپس علمای امّت او به ترتیب اولویت در تشابه کردارشان به پیامبرند)و ایشان جایگزین الهی برای شریکانی مصنوع هستند که بی اذن خدا قانونگذاری میکنند.
پس هر کس از رهبری شرعی که خدا فرمان پیروی از آن را داده است، پیروی کند مانند کسی است که سوار کشتی نوح شده و ایمن است و نجات مییابد،و هر کس با این رهبری مخالفت ورزد از کشتی جا مانده و در توفان شرک و هوی غرق میشود.
ما این روش را در گفتۀ پروردگار سبحان خود در سورۀ آل عمران مییابیم که گوید:« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا (1)و همگان دست در ریسمان خدا زنید و پراکنده مشوید».
پس ناگزیر باید ریسمان خدا باشد تا بدان دست در زنیم و صفهای خود را یکی کنیم،و آن همان رهبری پیامبری /12 و اوصیاء( سفارش شدگان)ایشان و سپس شیعیان و پیروان راه ایشان بر اساس اولویّت هر چه شبیهتر بهتر است.
از اینجا در مییابیم که دوستداری در اینجا تضمین فرمانبرداری است،پس اگر عشق به خدا نمیبود طاعت بر بنده آسان نمیبود،و اگر عشق به پیامبر نمیبود پیروی از او بر مسلمانان آسان نمیآمد،و اگر عشق به خانوادۀ پیامبر نبود توسّل مؤمنان به ایشان صورت نمیگرفت،و این از آن روست که عشق همان انسجام و هماهنگی روانی است که میان دو شخص به وجود میآید و مقتضی فرمانبرداری شوق آمیز و بیتکلّف عاشق میشود.شعر حکمت آموز گوید:
تعصی الاله و أنت تزعم حبّه
هذا لعمرک فی الفعال بدیع
1) 53) -آل عمران103/.
لو کان حبّک صادقا لأطعته
إنّ المحب لمن یحبّ مطیع (1)
و در حدیث پشت در پشت از امام صادق(ع)آمده است:
«آیا دین چیزی جز عشق است؟» بسیاری از آیات قرآن و احادیث پیامبر دربارۀ فرمانبرداری از رهبری شرعی نمودار شده در وجود اهل بیت-علیهم السّلام-آمده است.مانند این گفتۀ خدای تعالی:« أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (2)از خدا اطاعت کنید و از رسول و از اولی الامر (3)خویش فرمان برید»،و گفتۀ خدای سبحان:
« وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (4)و حال آن که اگر در آن به پیامبر و اولی الامرشان رجوع میکردند،حقیقت امر را از آنان درمییافتند»، و گفتۀ پیامبر(ص):
«ستارگان امان اهل زمینند از غرق شدن،و اهل بیت من امان امّت منند از اختلاف در دین». (5)
نیز مانند حدیث ثقلین که همگان بر آن اجتماع دارند:
«من در میانۀ شما دو چیز گرانقدر باقی میگذارم:کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم».
امّا نصّهایی که کتابهای تفسیر و حدیث و تاریخ از آنها سرشار است و از آنها کسب فیض شده آنهایی است که فضیلت عشق به اهل بیّت را بیان میکند،
1) 54) -خدا را نافرمانی میکنی و مدّعی عشق اویی!به جان تو که این کار در میانۀ کارها نوپدید است. اگر عشق تو راستین بود از او فرمان میبردی*که براستی،عاشق فرمانبردار معشوق است.
2) 55) -النساء59/.
3) 56) -مراد امامان از آل محمد(ص،ع)هستند-م.
4) 57) -النساء83/.
5) 58) -تفسیر نمونه،نقل از حاتم در المستدرک،ص 149،آنجا که به دنبال آن آورده است:این حدیثی است با اسناد صحیح و آن دو(یعنی بخاری و مسلم)آن را نیاوردهاند.
زیرا عشق از لحاظ درجه بالاتر از طاعت و فرمانبرداری است،ممکن است از شخصی بناخواست و با اکراه فرمان بری،ولی اگر او را دوست داشتی فرمان بردنت از او آسانتر و والاتر میشود،آیا نمیبینی که خدا برترین بندگان خود را(که همان حزب او و رستگاراناند)چگونه توصیف میکند که آنان خدا را دوست دارند و خدا ایشان را دوست میدارد؟و میگوید:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید!هر که از شما از دینش بازگردد چه باک،زودا که خدا مردمی بیاورد که دوستشان بدارد و دوستش بدارند.در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر کافران سرکش و چیره دست».
آری،عشق به خدا والاترین درجههای ایمان است،و عشق به پیامبر و اهل بیت او والاترین درجههای سرسپردگی به حق و چنگ درزدن به ریسمان خدا،و در نتیجه بهترین ضامن وحدت است.
سیاق مطلب رفته رفته ما را به طرح پرسش سوم میکشاند:چرا سیاق آیه در اینجا ما را به«مودّت»( دوستداری)خویشاوندان(پیامبر)فرمان میدهد در حالی که کلمۀ«طاعت»( فرمانبرداری)روشنتر و برای رفع اختلاف قاطعتر است؟شاید پاسخگویی درست در دو امر خلاصه شود:
نخست:برای آن که ریشه اختلاف میان مردم نهفته در دل است و بزرگترین سببهای آن دوستی و دشمنی است،پس بزرگ خویشتنی و رشک و گروه پرستیها(و تعصّبهای)قبیلهای و قومی و سیاسی و کینههای موروثی و نادانیهای انباشته و سترون شده در پشت بیشتر اختلافات قرار دارد،و اگر دلها از آثار اینها زدوده و پاک نشود،حتی در چارچوب هدفهای یگانه و مصالح مشترک، اختلاف از میان نمیرود و نمیتوان بر آن چیره شد.
1) 59) -المائدة54/.
از چیزهایی که در پالودن و زدودن بخشی بزرگ از بیماریهای دل سهم دارد عشق به اولیاء و دوستداران خداست که نور آن دلها را غرقه میسازد و فیض میبخشد تا شامل تمام گروه عاشقان و شیفتگان شود.
عشق به پیامبر ما را دوستداری تمام وابستگان او میکند،و دوستداری اهل بیت او به دوستدارانشان سرایت میکند تا تمام آنها حزب الهی یگانهای میشوند که به خاطر خدا با یکدیگر دوستی میورزند،و برای خدا به دیدار هم میروند و در راه خدا با یکدیگر آشنا میشوند.
همچنین پیامبر دوستداری آنان را به کشتی نوح تشبیه کرده که میان سوار شدگان بر آن وحدت وجود دارد هم چنان که آن کشتی آنها را به زمین امن و امان میرساند.
براستی ایشان ریسمانی هستند که کسانی را که به آنان متوسّل شدهاند به یکدیگر استوار میبندند،و بیگمان ایشان ستارگانی هستند که راه رهجویان به خود را یکی میسازند.
و از آنجا که فرمانبرداری از اهل بیت،و توسّل به رهبری شرعی پیشگام مقتضی جهاد با مشرکان و پایداری در برابر گردنکشان و خوش گذرانان،و مبارزه با جریان فساد و گمراهی است،و در نتیجه این فرمانبرداری مقتضی جهاد و ایثار و شهادت است خداوند انگیزۀ آن را عشقی قرار داده که هر دشواری به وسیلۀ آن آسان میشود،و عاشق از هر چه در راه معشوق و محبوب میدهد لذّت میبرد.آیا نمیبینی که مجاهدان چگونه در زندانهای گردنکشان در برابر سختترین انواع شکنجه پایداری و شکیبایی میکنند،و آن گاه آن گونه که محبوب آنان محمد(ص)فرمود میگویند:
«خدایا اگر این تو را خشنود میکند،پس بگیرش تا خشنود شوی».
آیا خبر ایثارگران را در میدانهای جنگ نشنیدهای که چگونه شربت مرگ را نوشیدند و در نظرشان گواراتر از عسل بود،زیرا آنان راه امام خود حسین(ع)را دنبال کردند که در حالی که زیر ضربات شمشیرها و خنجرها و تیرها و پاره سنگها
لحظات جان دادن را میگذراند و تشنگی بر او سخت گرفته بود،و بهترین افراد خانواده و نیکوکارترین یارانش را فدا کرده بود،گفت:
«الهی راضیم به رضای تو،معبودی نیست سوای تو».
و از زبان او به شعر گفتهاند:
ترکت الخلق طرّا فی هواک
و ایتمت العیال لکی أراک
فلو قطّعتنی بالحب إربا
لما مال الفؤاد إلی سواک (1)
دوم:فرمانبرداری حقیقی نسبت به خداست امّا دوستداری نسبت به خویشاوندان(پیامبر)است.ما از رهبری به خاطر خود آن هر چه و هر که باشد فرمان نمیبریم بلکه برای این از آن اطاعت میکنیم که دنبالۀ ولایت خدای سبحانه و تعالی است.
طاعت و فرمانبرداری جز برای خدا و نسبت به کسی که خدا فرمان داده نیست،و این متناسب با مزد رسالت است،زیرا مزد پیامبر همان ادامه دادن به پیمودن راه اوست که به بقای خط مکتب او در میان امت میانجامد و این مهمترین مزدی است که امّت اسلامی به پیامبر خدا تقدیم میکند که لحظهای از تبلیغ رسالت پروردگارش باز نایستاد و از هیچ کوششی دریغ نکرد تا آنجا که خدا بدو فرمان داد که خود را از اندوه و غمخواری بر ایشان هلاک نکند و گفت:« فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (2)شاید اگر به این سخن ایمان نیاورند،خویشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازی»و گفت:
« طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ -طا،ها.قرآن را بر تو نازل نکردهایم که به رنج افتی».
من معتقدم که بسیاری از فرزندان امّت اسلامی دیدگان پیامبر خدا(ص)را آرام و قرار بخشیدند،و کسانی که در صفّین با امام علی(ع)حضور یافتند و به
شهادت رسیدند،و کسانی که در کربلاء با امام حسین(ع)شهید شدند،و کسانی که در طول تاریخ و خلال چهارده قرن و تا امروز از خطّ رسالت دفاع کردند،و شکنجهشدگان در زندانها،و شهیدان حق،و مجاهدان در هر زمینه و میدان،بر آنچه میگویم گواهند.آنان به پیامبر خدا مزد پرداختند،و درست نیست که از جانب منفی به تاریخ بنگریم،و از منطق به دور است که در شب هنگام به جستجوی تیرگی براییم که سراسر جهان تیرگی است،ولی در همان شب تیره پرتو ماه دیدگان ما را خیره میکند،و درخشش ستارگان توجه ما را جلب میکند.
« وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً -و هر که کار نیکی کند به نیکوییش میافزاییم.» در این جمله نکتۀ فنّی بسیار لطیف و باریکی نهفته است که در کلمۀ « یَقْتَرِفْ -تلاش و تکاپو میکند»تمرکز یافته. /12 این کلمه عادتا در مقارنه برای بدی میآید نه برای نیکی،تا آنجا که عرب گوید:«الاعتراف یزیل الاقتراف- حقشناسی رنج تلاش و تکاپو را میزداید».
در واقع معنای اقتراف به کار بردن کوشش و تلاشی فشرده برای انجام دادن کاری است دشوار،و اصل این کلمه برکندن پوست درختان یا پوست اضافی از پیکر است،و شاید از آن رو در اینجا به کار رفته که سیاق آیه دلالت دارد بر این که فرمانبرداری از خویشاوندان(پیامبر)و دوست داشتن ایشان کاری نیکو ولی بسیار دشوار است،چه برای اجرای این آیۀ کریم خونها ریخته شده،و سرها بر باد رفته،و هر انسانی شایستگی ندارد که از اصحاب این مودّت و دوستداری باشد.
« إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ -زیرا خدا آمرزنده و شکر پذیر است.» یعنی خداوند به زودی این اقدام قهرمانۀ دلیرانه را قدر میشناسد و گناهان صاحب این اقدام را میآمرزد.
و همچنین از امام حسن مجتبی(ع)روایت است که گفت:
«تکاپو در انجام دادن کار نیک همان دوستداری ما اهل بیت است». (1)
هم چنان از امام صادق(ع)روایت شده است که گفت:
«همانا این آیه دربارۀ ما و بویژه اهل بیت،دربارۀ علی و فاطمه و حسن و حسین و اصحاب کسا علیهم السّلام نازل شده است»، (2)و همانند این را از ابن عباس نیز روایت کردهاند.
و سخنی پایانی:چرا خداوند اولی القربی خویشاوندان پیامبر را برای رهبری امّت برگزید؟آیا از آن رو که از پشت پیامبر بودند،و پروردگار ما خواست بدین وسیله پیامبر بزرگوار خود را گرامی دارد و بخشی از مزد او را در دنیا بدهد /12 تا یاد عطر آگین او در هر عصر و زمانی تراونده بماند،و در نتیجه آنچه پروردگار ما به پیامبر مژده داده تحقق پذیرد،آن گاه که گفت:« إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ الْکَوْثَرَ -ما کوثر (فزاینده)را به تو عطا کردیم»و دشمنانش را دور راند آن گاه که گفت:« إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ -که بدخواه تو ابتر(و بی نسل)است»،پس این خاندان پیامبر در هر عصری زینت افزای مجالس مؤمنان باشند؟ آری،ولی این سبب برگزیدن ایشان به عنوان رهبران امّت نیست،زیرا چنین نیست که هر کس نسبت خویشاوندی با پیامبر(ص)دارد شایستۀ امامت باشد،بلکه اشخاصی معیّن با صفات و ویژگیهایی بودهاند که خدا ایشان را برای امامت(و پیشوایی)برگزیده،و آیات بدانها اشاره کرده،و نصوص ایشان را یاد نموده،و از نظر راه و رفتار و خوی و هنجار نزدیکترین کسان به پیامبر بودند پیش از آن که از نظر خویشاوندی و دامادی بدو نزدیک و وابسته باشند.و ایشان عبارتند از:
علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام،و هنگامی که کتابهای تاریخ و حدیث فرقههای مختلف اسلامی را میخوانیم میبینیم که تأکید میکنند که نزدیکترین مردم از لحاظ خلق و خلق و علم و عمل به پیامبر خدا(ص)همان اهل
بیت اویند که این آیه در شأن ایشان نازل شده،و پیامبر خود-چنان که در نصّهای پیشین گذشت-یکا یک ایشان را نام برده است،نه هر کس که از لحاظ خون و خویشاوندی منسوب به پیامبر خدا باشد.
پس اگر ما حضرت صدّیقۀ فاطمۀ زهرا را گرامی میداریم فقط از این لحاظ نیست که وی دختر پیامبر خداست(و دختر ارج و کرامت خود را دارد)بلکه به خاطر ارزش نمونهای در وجود اوست که براستی وی صدّیقۀ کبری(بزرگترین بانوی دوست و همدم پیامبر)است که رسالت پیامبر در زندگی وی تجسّم و تبلور یافته است،و همچنین است امام علی(ع)،پس ما عبّاس عموی پیامبر به اندازهای که پسر عموی آن حضرت،علی بن ابی طالب را گرامی میداریم تکریم نمیکنیم، زیرا علی(ع)از لحاظ راه و رفتار به پیامبر نزدیکتر است.
همچنین فرزندان علی علیه السلام،آن حضرت را هفده پسر بود که ما از میان ایشان دو امام،حسن و حسین را بیشتر گرامی میداریم،نه تنها از آن رو که ایشان دو نوادۀ دختری پیامبر خدا یعنی دو پسر فاطمۀ زهراء هستند،بلکه بدان سبب که ایشان دو سرور جوانان اهل بهشتاند برای آنچه به اسلام بخشیدند...و از اینجا به حلقۀ دوم حرکت میکنیم و آنان کسانی از اصحاب هستند که به خط پیامبر(ص)نزدیکترند،و نزدیکتر به خط امام علی(ع)از اصحاب او،و نزدیکتر به خط حسن و حسین و فاطمۀ زهراء و امامان /12 علیهم الصلاة و السلام از اصحاب ایشان،سپس نزدیکتر به خطّ ایشان در تاریخ و از اینجاست که این حدیث معروف آمده است:
«عالمان وارثان پیامبراناند».
عالمانی که این حدیث بدانها اشاره میکند چه کسانی هستند؟همانا آنهایی که در خط پیامبر و اهل بیت او حرکت میکنند،زیرا قرآن میگوید:« إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا (1)-نزدیکترین
1) 64) -آل عمران68/.
کسان به ابراهیم همانا پیروان او و این پیامبر و مؤمنان هستند».پس نزدیکترین مردم به ابراهیم پسران ابراهیم نیستند(به اعتبار فرزندی او)بلکه کسانی هستند که از ابراهیم علیه الصلاة و السّلام پیروی کردند.
همچنین نزدیکترین مردم به محمد و آل او کسانی هستند که از ایشان پیروی کردند و ایشان را به رهبری و پیشوایی خود گرفتند،و از اینجاست که در حدیث منقول از امام جعفر بن محمد صادق(ع)آمده است:
«دوستداری و ولایت من نسبت به محمد مرا از ولادت و فرزندیم نسبت بدو خوشتر است و محبوبتر».
آری،هنگامی که خدا میخواهد رسالت خود را در خاندانی پاکیزه پشت اندر پشت قرار دهد،خاندان پیامبر را برمیگزیند که گرامیترین آفریدگان نزد اویند و برترین آنها در پیشگاهش،آن گاه آنان را از هر آلودگی پاک و بر کنار میدارد و پلیدی را از ایشان میزداید و دور میکند و آنان را نزد خود بر میگزیند،هم چنان که آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ را یک به یک برگزید.
و این چنین پروردگار ما این امامان را از خاندان پیامبر(ص)برگزید.
[24]
هر گاه پروردگار ما امری بزرگ را به ما یادآور شود به دروغزنان نسبت به قرآن را که پیامبر او را متّهم به افترا کردهاند نهیب میزند و میراند،چرا؟ زیرا توجیه و بهانۀ شایعی که صاحبان دلهای بیمار برای فرار از مسئولیتهای پذیرفتن فرمانهای دشوارنمای رسالت بدان پناه میبرند همان تکذیب و دروغ شمردن آنهاست،و چنین است که وقتی فرمان پرداخت مزد رسالت در نگهبانی از آن از طریق دوستداری اهل بیت پیامبر رسید،گروه گرایی و تعصّب برخی را برانگیخت و گفتند:وی این سخن را از آن رو گفت که ما برای اهل بیت او نبرد کنیم و آنان را یاوری دهیم،پس خداوند این آیه را فرستاد:« أَمْ یَقُولُونَ... .
« أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً -یا میگویند که بر خدا دروغ میبندد.» این سخنی است سخت گزاف،چگونه به پیامبر راستگوی امین خدا نسبت
دروغ میدهند،و بویژه وقتی که مضمون اتهام خود را در دروغ بستن او بر خدا عنوان کردهاند در حالی که میزان از خود گذشتگی و فانی بودن او را در خدا میدانند؟ وانگهی آیا عقل میپذیرد که خدا پیامبر خود را که او را با علم برگزیده،و نعمت رسالت را بدو ارزانی داشته و با پیروزی و یاوری بدو ولایت داده و آیات را بر دست او آشکار ساخته است،وا گذارد که بر او دروغ ببندد؟!هرگز...بیگمان اگر بخواهد او را مجازات میکند و سادهترین مجازات همان سلب رسالت است، بدین گونه که بر دلش مهری مینهد که هیچ چیز نداند.
« فَإِنْ یَشَإِ اللّٰهُ یَخْتِمْ عَلیٰ قَلْبِکَ -اگر خدا بخواهد بر دل تو مهر مینهد.» از این آیه درمییابیم:که هر کس بر خدا دروغ بندد خدا او را با مهر نهادن بر دلش مجازات میکند،پس شیرینی مناجات و لذّت نزدیکی جستن او را به درگاه خود از او سلب میکند.
از سنّتها و قوانین خدا در زندگی از میان بردن باطل و محقّق ساختن حقّ است.و این دلیلی است بر این که رسالت خدا حقّ است و پیامبر او راستگویی است امین.
« وَ یَمْحُ اللّٰهُ الْبٰاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ -و خدا به کلمات خود باطل را محو میکند و حق را ثابت میگرداند.» از دلیلهای درستی رسالت این است که کلمات خدا در قرآن برای پیامبر یا برای قوم و عشیره یا مصلحتهای او،یا مصلحتهای دستهای معیّن نیست،بلکه برای حق است،که با سنّتها و قانونهای جاری در آفریدگان هماهنگی دارد،پس رسالت پایدار و باقی است،در حالی که فرهنگهای دیگر وقتی عوامل نشو و نمای آنها از میان برود پایان مییابند،پس اگر از عوامل طبقاتی یا نژادی یا قومی برخاسته باشند هنگام تبدیل دولت حکمفرما از میان میروند،و اگر از خرافهها و نادانیها و گروه گراییها ناشی شده باشند با زوال آنها نابود میشوند،از این روست که میبینی کلمات خدا در قرآن دستخوش تأثیر از هیچ عامل تغییر دهندهای،هر چه باشد،
نمیشوند /12 زیرا ناشی از حقّاند که هیچ تغییر نمیپذیرد،و این خود دلالت میکند که این قرآن درست است و آن فرهنگها باطلاند.
« إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -او به هر چه در دلها میگذرد داناست.» همانا خدا آنچه را در دل ما میگذرد میداند،از این رو او با جوانب مثبت به درمان جوانب منفی آنچه در دلهای ماست میپردازد.خواهشها و آرزوهای دراز ما را با خرد و شناختی که در دلهای ما متمرکز میسازد درمان میکند.
[25]
انسان هر چند محتاط و پرهیز کننده باشد نمیتواند خود را از لغزشها حفظ کند،و این دلیل بر آن است که انسان إله نیست،و ضعف طبیعت در او وجود دارد،از این رو خداوند توبه را از بندگان خود میپذیرد.مگر نه این که او آفریننده است و از ساختار جسمی و روانی انسان آگاه است،و میداند که آدمی در برابر امواج خواهشها و فشارهای زندگی ناتوان است؟ولی مؤمنان کسانی هستند که به سرعت ایمان خود را باز میگردانند و از لغزش و سقوطهای خود به یاری تو به به درگاه خدا بر میخیزند،زیرا از آمرزش بزرگ و مهربانی و رحمت فراگیرش خبر دارند و او را چنین میشناسند.
« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ -و اوست که توبۀ بندگانش را میپذیرد.» پس اگر به سوی او باز گردند آنان را با خوشامد میپذیرد.
« وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئٰاتِ -و از گناهان عفوشان میکند.» پس هنگامی که گناهی پس از گناهی مرتکب میشوی،گناهان در ذهنت انبوه میشود و آثاری منفی بر واقعیّت وجودت میگذارد،امّا رحمت گستردۀ خدا میرسد تا دلت را از آنها پاک سازد.
« وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ -و هر چه میکنید میداند.» پس تو در میان توبه به پروردگار خود یا انتظار کشیدن مجازات او قرار داری،زیرا او آنچه را میکنی میداند و بنا بر این نمیتوانی آن را پنهان کنی.
[26]
« وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ
فَضْلِهِ
-و دعای کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند اجابت میکند.و از فضل خویش آنان را افزون میدهد.» چه چیزی را برای آنها اجابت میکند؟سیاق آیه چنین الهام میکند که مؤمنان به ولایت خدا و سرسپردگان به امامت حق در معرض فشارهایی هولناک قرار میگیرند،پس اگر درهم شکستند و سپس توبه کردند،خدا این توبه را از آنان میپذیرد و گناهانشان را میبخشد و اگر از پروردگارشان یاری بطلبند به آنان یاری میدهد و از فضل خود افزونشان میدهد.
این یکی از مصداقهای این آیه است،امّا این آیه تمام دعاهای مؤمنان را در برمیگیرد،و بویژه وقتی دعای آنان در حق یکدیگر باشد،و آنجا که این آیه را به شفاعت در میان مؤمنان تفسیر کردهاند روایتی در این مورد آمده،و شک نیست که دعای مؤمنان نسبت به یکدیگر گونهای شفاعت و بلکه خود،شفاعت است.
از امام صادق(ع)روایت شده که گفت:پیامبر خدا دربارۀ این گفتۀ خدا:« وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ -و از فضل خویش آنان را افزون میدهد»گفت:
«شفاعت برای کسی که آتش بر او واجب آمده از کسانی که وی در دنیا به آنها نیکی کرده است». (1)
این تفسیر ما را به تعاون و همکاری بیشتر در میان یکدیگر برمیانگیزاند، زیرا آثار تعاون از دنیا به آخرت کشیده میشود،و شاید یکی از ما به سبب کردار خود سزاوار آتش باشد ولی بیگمان پروردگار ما به دعا و درخواست برادرانش میآمرزد.
امّا آنان که به ندای خدا و دعوت حق پاسخ نمیدهند،نه تنها خداوند دعا و درخواستشان را اجابت نمیکند،بلکه خود نیز خویشتن را در معرض مجازات خدا و عذاب دردآور او قرار میدهند.
« وَ الْکٰافِرُونَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ -و کافران را عذابی سخت است.»
1) 65) -مجمع البیان،ج 9،ص 30.
وَ لَوْ بَسَطَ اَللّٰهُ اَلرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27) وَ هُوَ اَلَّذِی یُنَزِّلُ اَلْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ اَلْوَلِیُّ اَلْحَمِیدُ (28) وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ وَ هُوَ عَلیٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا یَشٰاءُ قَدِیرٌ (29) وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ (30) وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (31) وَ مِنْ آیٰاتِهِ اَلْجَوٰارِ فِی اَلْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ (32) إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ اَلرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوٰاکِدَ عَلیٰ ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (33) أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمٰا کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَنْ کَثِیرٍ (34) وَ یَعْلَمَ اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِنٰا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ (35) فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (36)
32[الجوار]
:جمع جاریة و آن کشتی است که به سبب کشیدن و جرّ آن بر آب چنین نامیده شده.
[کالأعلام]
:جمع علم که همان سلسله کوه طویل است.
34[أو یوبقهنّ]
:یعنی کشتیها را با فرستادن تند بادهایی که
آنها را غرق کنند،نابود میکند.و ایباق تلف کردن و هلاک کردن است.
پروردگار ما برای زدودن دل از پلیدی آز و بزرگ خویشتنی،و برای برکندن ریشههای ستم و اختلاف-در این آیات-ما را یادآور میشود که براستی خداوند روزی را به اندازه فرو میفرستد،زیرا اگر خدا در روزی ایشان فراخی دهد و آن را بیحساب بفرستد مردم به یکدیگر ستم میکنند(پس مقدّر کردن و به اندازه دادن روزی از خداست،و انگیزهای برای حرص و زد و خورد برای آن وجود ندارد،و محدود کردن آن برای مصلحت بشر است).
(و برای انسان شایسته است که به خدا توکّل کند.آیا نمیبیند که او چگونه به وی روزی میدهد؟) اوست که به هنگام سختی و آزمون،آن گاه که نومیدی بر انسان چیره شده باران(رحمت و نعمت)را بر او میباراند،پس او ولیّ ستودهای است(و آدمی ناگزیر باید از حرص دست بکشد و کارها را بدو واگذارد).
(و هر چه آفریدگار در دل انسان بزرگ شود هر چیز دیگر غیر از او در نظرش کوچک و ناچیز میشود و بیشتر و بیشتر نسبت به حقّ،تواضع و فروتنی میکند.به آثار عظمت پروردگارت بنگر!)و اوست که آسمانها و زمین را آفریده و /12 انواعی بی شمار از آفریدگان جنبنده را در آن دو پراکنده و هر گاه بخواهد آن را به قدرت خود گرد میآورد.
(و روزی انسان مانند دیگر جوانب زندگی او مرهون کوشش و نوع کار اوست)،و هیچ کس به مصیبتی دچار نمیشود مگر بر اثر کردار و دستاورد کار خود،در حالی که خداوند از بسیاری درمیگذرد و عفو میکند(و اگر میخواست آنان را بر اثر گناهانشان به شتاب مجازات دهد بیگمان همه را نابود میکرد).
هیچ کس نمیتواند اگر خدا بخواهد او را به سبب گناهانش دچار سازد، سوانح و بلاها را از خود دور سازد و هیچ کس دیگری نیز نمیتواند از او دفاع کند یا در برابر خدا بدو یاری دهد.
براستی قدرت خدا محیط بر بشر است،پس اگر در دریا بر کشتی نشینند و بادها آنان را به فراسوی دریاها ببرد،آیا(تصوّر کرده و)و دیدهای که اگر خدا بخواهد و باد بایستد کشتیهای آنها بی حرکت در جای خود میماند؟!(براستی، کسی بدین حقیقت توجّه هشیارانه میکند که فراتر از تأثیر پذیری از فشار سختی یا فریبندگی نعمت باشد یعنی)کسی که بسیار با صبر و حوصله و بسیار سپاسگزار است.
و خدا قادر است که مردم را به سبب گناهانشان با کشتیهایشان در پهنۀ دریا هلاک کند،ولی از خطاهای بسیاری از ایشان در میگذرد و آنها را میبخشاید.
(پس در این صورت جدال در امر خدا و ستیزه کردن با احکام او برای چیست؟) تمام اینها به عنوان نشانهای برای مجادله کنندگان در آیات خدا که گریزگاهی از پروردگار خود ندارند،کافی است.
(وانگهی،حرص بر دنیا و زد و خورد برای آن در حالی که دنیا خود هیچ ارزشی ندارد،برای چیست؟!)پس آنچه به شما دادهاند جز کالای زندگی دنیا نیست که اگر با آخرت مقایسه شود چیزی محسوب نمیشود،زیر آخرت برای کسانی که ایمان آوردهاند و به پروردگار خود توکّل میکنند بهتر و پایدارتر است (پس ردای بزرگ خویشتنی و تکبر را از تن به در میکنند،و بر حرص و از فایق
میآیند و به خاطر دنیا خلاف و اختلاف بر نمیانگیزند).
[27]
اگر پروردگار بندگانش را دوست میدارد پس چرا رحمت را بیشتر و بیشتر بر آنها نمیگسترد؟چرا زمین را انباشته از رحمت و آسایش نمیکند؟ برای آن که او به طبیعت بشر آگاه است،پس اگر بیش از توان فراگیریشان به آنها بدهد در زمین ستمگری و تباهی میکنند،و از حق منحرف میشوند،و این از رحمت خداست که به بندگان خود روزی را یک دفعه نمیدهد، بلکه به اندازۀ نیاز و فراگیری آنها میدهد.
« وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ -اگر خدا روزی بندگانش را افزون کند در زمین فساد میکنند.» براستی نفس انسان پیش از رام کردن آن به وسیلۀ ارزشهای والا،سرکش است،و خداوند سرکشی آن را با نیازمندی آن به روزی مهار کرده است،و اگر این مهار نمیبود بیگمان ستمگری و سرکشی آن را به فساد و بدبختی میکشانید،چنان که میبینیم چون احساس بینیازی کند طغیان در پیش میگیرد،حتّی گرچه این احساس نادرست باشد،همان گونه که پروردگار ما گوید:« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ (1)-حقا که آدمی نافرمانی میکند.هر گاه که خویشتن را بینیاز بیند».
« وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ -ولی به اندازهای که بخواهد روزی میفرستد،زیرا بر بندگان خود آگاه و بیناست.» چه کسی از خدا بر بندگان او آگاهتر است؟،بندگانی که هر گونه خواسته آنها را آفریده است،و هر گونه خواسته غریزهها را در وجود آنها نهاده،و چیرگی دانش و آگاهی او فراگیر و رساست،و آنان در برابر دیده و بینش ذات
1) 66) -العلق6/-7.
سبحان او قرار دارند.
خداوند روزی هر فردی به اندازهای میگذراند که او را به سرکشی و نافرمانی فرا نخواند،از انس،از پیامبر(ص)،از جبرییل،از خداوند جلّ ذکره آمده است:
«همانا از بندگان من کس هست که جز بیماری او را اصلاح نمیکند و اگر بدو تندرستی بخشم بیقین او را فاسد کردهام،و همانا از بندگان من کس هست که جز توانگری او را درست نمیسازد،و اگر او را نیازمند کنم بیگمان فاسدش کردهام،و همانا از بندگان من کس هست که /12 جز فقر او را اصلاح نمیکند و اگر توانگرش کنم بیقین فاسدش کردهام،و از این روست که من بندگانم را با آگاهی خود بدانچه در دلهایشان است اداره و امورشان را تدبیر میکنم». (1)
از امام حسن(ع)آمده است که گفت:
«روزیهای مردم در آسمان چهارم به اندازه فرود میآید و به اندازه پخش میشود». (2)
و امام صادق(ع)گفت:
«( وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ -اگر خدا روزی بندگانش را افزون کند در زمین فساد میکنند):اگر بکند(یعنی روزی را فراخی دهد)بیگمان میکنند(یعنی در زمین فساد میکنند)ولی او آنها را به یکدیگر نیازمند ساخت،و آنان را بدین وسیله به بندگی گرفت،و اگر آنها را بی نیاز میکرد بیگمان فساد میکردند( وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ -ولی به اندازهای که بخواهد روزی میفرستد)بدان اندازهای که میداند آنها را در دین و دنیاشان اصلاح میکند( إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ زیرا بر بندگان خود آگاه و بیناست)». (3)
[28]
نموداری دیگر از حکمت خدا در تدبیر زندگی،باران است که آن را
از بندگان بازمیدارد یا بر حسب نیازمند و استحقاق و گنجایش جذب آنها میفرستد و بعد از آن فرو میبارد که نومیدی آنها را نیازمند سازد و صفت بزرگ خویشتنی و کبر را در وجودشان لگام زند،و صفت نافرمانی را از آنها دور کند،زیرا آنها نمیتوانند آب را به طریقی دیگر به دست آورند،پس از آن است که باران را میفرستد و رحمت خود را از خلال باران بر آنها میپراکند و میگسترد...و این نشانهای از نشانههای چیرگی و حکمت است.
« وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا -و اوست آن خدایی که بعد از نومیدیشان باران میفرستد.» (و بعد از آن که)نومیدی بر دلهای تمام مردم مهر نهاده است در اینجا بلاغت قرآن بروشنی جلوهگر میشود که کلمۀ الغیث را به دو معنی(باران و امداد) با کلمه قنوط نومیدی که شدّت نیازمندی مسبّب آن است متوازی آورده است.
« وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ -و رحمت خود را به همه جا منتشر میکند و اوست کارساز حاکم مطلقی که کار آفریدگان را تدبیر میکند.» « اَلْحَمِیدُ -ستوده.» جز کار پسندیده و ستودنی نمیکند،و رحمت را پس از نومیدی منتشر میکند تا مردم از بیخبری و گمراهی خود بیدار شوند،و اگر آنها رحمت خدا را (که ولیّ ایشان است)نسبت به خود بدانند،و حکمت رسای او را در تدبیر امور آفریدگان دریابند،نه تنها سببهای قطع شدن باران را از خود که همانا به سبب گناهانشان است در مییابند بلکه حکمت برگشتن آن را به جانب خود نیز درک میکنند و بیگمان مرتبۀ پروردگار خود را میشناسند و چیزی را شریک او نمیسازند.
[29]
تنها این آیه نیست که ما را به خدا رهنمون میشود،بلکه این آیهای در میان آیاتی است که به شمار و آمار نمیگنجد...
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -و از نشانههای(قدرت)او آفرینش آسمانها و زمین است.»
با فراخنا و استواری و عظمت آفرینش آن دو...
« وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ -و پراکندن جنبندگان در آن دو.» مانند پرندگان و جانداران و زندگیهای گوناگون پراکنده در اینجا و آنجا.
« وَ هُوَ عَلیٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا یَشٰاءُ قَدِیرٌ -و هر گاه بخواهد بر گرد آوردنشان تواناست.» هیچ چیزی او را باز نمیدارد زیرا ارادۀ مطلق و بی چون از آن اوست و تفاوت آفریدگان در طبیعتها و قوانین زندگی /12 و انتشار آنها در جهان هستی دلالت بر رهایی آنها از ارادۀ خدا و بیرون بودنشان از راهی که خدا برای آنها معیّن کرده یا سنّتها و قوانین که بر آفرینش حکمرواست نمیکند،پس هر گاه که پروردگار ما بخواهد آنها را برای حساب در یک صف گرد میآورد.
[30]
و دو بار بر رابطۀ میان کوشش انسان و واقعیّت او تأکید میکند،یک بار از طریق عوامل مادّی ظاهری که میان کوشش و نتیجه را پیوند میدهد که اگر انسان کوشش و مبارزه کند به هدفهای خود میرسد،پس تندرستی پس از بیماری و توانگری پس از نیازمندی و امنیت و آرامش پس از بیم،همه و همه مرهون کوشش او در راه استواری است که خدا برای او قرار داده است.
این چیزی است که قرآن در آیاتی چند آن را تأکید میکند مانند این گفتۀ خدای تعالی:« وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (1)-و این که:برای مردم پاداشی جز آنچه خود کردهاند نیست»و گفتۀ او« فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ. وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (2)پس هر کس به وزن ذرّهای نیکی کرده باشد آن را میبیند.و هر کس به وزن ذرّهای بدی کرده باشد آن را میبیند».
بار دیگر از طریق عوامل غیبی ناپیدا،آنجا که اسلام تأکید میکند که هر عملی را که انسان انجام میدهد خواه و ناخواه او بر واقعیّت او انعکاس مییابد،و
ضرورتی ندارد که بشر کیفیّت آن را کشف کند،بلکه بسا که رابطۀ میان عمل و نتیجه شناخته نشده است و پرسشهایی بر میانگیزد:رابطۀ میان صلۀ رحم و طول عمر چیست؟،و میان توسعۀ زنا و گسترش مرگ ناگهانی(سکته)کدام است؟،و میان انحراف قوم لوط و صاعقهای که آنها را از میان برد چه رابطهای است؟و رابطۀ میان بیداری و برخاستن انسان در بین الطّلوعین (1)و گشایش روزی او،و برخاستن شب (2)و طول عمر،و صدقه دادن و دفع بلا،و زکات و فراخ معاشی،و میان راستی و امانت و عزّت در اجتماع کدام است؟ تمام این رابطهها نزد انسان مجهول مانده است،ولی همه حقایقی است که در زندگی واقع شده و میشود /12 خواه ما آنها را بشناسیم یا نشناسیم.
بنا بر این بجای آن که حرص ما را به زد و خوردهای اجتماعی وا دارد،بگذار راه و روشهای الهی را به کار بریم که همانا ضامن تحقق بخشیدن به آرزوها و خواستهای مشروع ماست،خواه حکمت آنها و در نتیجه روابط آنها را با این آرزوها بدانیم یا ندانیم،زیرا ما ناگزیر باید به عجز خود در احاطه به دین خدا اعتراف کنیم، مگر نه آن که دین خدا نشانۀ علم اوست،پس آیا کسی میپندارد که علم او به سطح علم پروردگارش برسد؟و از اینجاست که در حدیث آمده است:
«براستی،دین خدا با خردها سنجیده نمیشود.» و با این نگرش ژرف و واقعی برای زندگی اسلام یک گام از مادّیگری و دو گام بر قدری بودن پیشی میگیرد،چه قدریّه معتقد به فقدان رابطه میان کوشش انسان و رویدادهایی است که بر او واقع میشود و بدین ترتیب منکر عقلایی بودن نظامهای حکمروا بر کاینات است،و مادّیگری کورکورانه معتقد است که نظام هستی عقلایی است،ولی جز به روابط پیدا در این نظام اعتراف نمیکند و روابط پنهانی را که غیب آنها را نشان میدهد،منکر است.
در حالی که اسلام با واقع نگری خود به رابطهای استوار میان کوشش انسان و آنچه بر او واقع میشود،یک بار از طریق عوامل مادّی پیدا،و دیگر بار از طریق عوامل ناپیدای غیبی ایمان دارد،و این ایمان برخاسته از اعتقاد بدین امر است که هر چه بر انسان میگذرد،و بلکه هر چیز که در زندگی میگذرد همانا به علم خدا و به اذن اوست و او جز به حکمت رسایی که ذات عزّ و جلّ او خود از آن آگاه است چیزی را منع نمیکند یا اذن نمیدهد،و هموست که گوید:« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ (1)خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند».
آیات قرآن این حقیقت را با بیان چیرگی کامل خدا بر نظام هستی تأکید میکند،پس ابرهایی که تقدیرها آنها را گرد میآورد و متراکم میکند،و بارانی که بر زمین خشک و تهی فرو میبارد و زندگی را، /12 پس از آن که انسان نومید شده،در آن بر میانگیزد،این همه بیهوده صورت نمیپذیرد،بلکه به حکمت دقیق الهی روی میدهد،پس هر گاه راستی و درستی در میانۀ مردم کاهش یابد و همدردی آنها نسبت به یکدیگر سستی پذیرد و هر گاه ستمگری و گمراهی بر آنها فرمانروایی کند و هر گاه که گناهان و کارهای زشت بزرگ افزونی یابد رحمت خدا که مثلا در باران نمودار شده است،دور میشود.هم چنان که نجات کشتی نشستگانی که کشتی آنها امواج دریا را میشکافد یا غرق آنها با وضع آنان ارتباط دارد،اگر اهل صلاح و کوشش باشند،باد موافق آنان را به راه امن و سلامت میکشاند،امّا اگر به خود ستم کرده باشند و مهلتشان به پایان رسیده باشد،طوفانی بنیان کن آنها را به کام خود فرو میبرد.
پروردگار ما رابطۀ میان آنچه بر انسان واقع میشود و کردار او را این چنین بیان میکند و میگوید:
« وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ -اگر شما را مصیبتی
1) 74) -الرّعد11/.
رسد،به خاطر کارهایی است که کردهاید.» نوع و طبیعت این مصیبت هر چه خواهد باشد.
« وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ -و بسیاری از گناهان را عفو میکند.» اگر خدا نسبت به بندگان خود مهربان نبود،بیقین کردارهای آنها بیدرنگ به هلاکت آنها میانجامید،زیرا آنها هر روز کاری میکنند که مستوجب خشم خدای سبحان میشود.
در حدیث از امام صادق(ع)آمده است:
«هیچ رگی نیست که بزنند،یا نکبتی که روی آورد،یا سر دردی،یا بیماریی مگر بر اثر گناهی.» (1)و در حدیثی دیگر از آن حضرت(ع)آمده است:
«براستی که گناه بنده را از روزی محروم میسازد.» (2)/12 در روایتی پشت اندر پشت از ابو الحسن(ع)آمده است:
«خدای را به حقّ آن سزد که در خانهای به نافرمانی از او نپردازند مگر آن که آن خانه را(سقف بشکافند و)بر آفتاب بگشایند تا آن را پاک سازد.» (3)برای آن که انواع عذاب به تو نرسد از گناهان دوری کن،امیر مؤمنان(ع) بدین گونه به ما سفارش کرده است آن گاه که گوید:«از گناهان بپرهیزید و خود را دور نگهدارید،چه هیچ نکبت و کاهشی در روزی نیست مگر به سبب گناهی، حتی خراشی یا بر زمین افتادنی و مصیبتی(سپس آیه را خواند و گفت:)و چون عهدی بستید بدان عهد وفا کنید،پس نعمتی از میان نمیرود و شادابی زندگیی نابود نمیشود مگر بر اثر گناهانی که مرتکب آنها میشوید.براستی،خدا بر بندگان خود ستمکار نیست،و اگر آنها پیشاپیش به دعا و توبه دست زنند،مصیبت نازل نمیشود،و اگر نقمتها نازل شده و نعمتها از آن زایل شده باشد و آنها از سر
صدق نیّتهای خود به درگاه خدای عزّ و جلّ ناله و زاری کنند و توهین نرانده و اسرافی نکرده باشند،بیگمان خداوند هر تباه شدهای را برای آنها اصلاح میکند و هر چیز صالح و شایستهای را به آنان باز میگرداند.» (1)و در حدیثی دیگر از امام صادق(ع)آمده است:
«از بدیها دوری گزینید تا عمرهایتان طولانی شود.» (2)و از امام باقر(ع)روایت شده است که:
«همانا بنده مرتکب گناه میشود،پس روزی را از او دور میکنند،» (3)و گفت:
«بنده حاجت خود را از خدا میخواهد و اقتضای شأن او آن است که در مهلتی نزدیک یا زمانی دور آن حاجت برآورد،آن گاه بنده مرتکب گناهی میشود، خدای تبارک و تعالی به فرشته گوید:حاجت او را برنیاور، /12 و او را از آن محروم دار زیرا او خود را در معرض خشم من قرار داده و مستوجب محرومی از جانب من شده است». (4)
[31-32-33]
خداوند مردم را یادآور میشود که اگر آنان را به سبب بسیاری از گناهانشان مؤاخذه نمیکند از ناتوانی نیست بلکه از مهربانی او نسبت به بندگان است.
« وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ -شما نتوانید در روی زمین از او بگریزید و شما را جز او کارساز و یاوری نیست.» یعنی اگر بخواهد آنها را به سبب کارهایی که میکنند مجازات کند،چنین میکند،زیرا ذات متعال او ولیّ حقیقی انسان است و آدمی جز او ولیّی ندارد و او
دارای نیروی مطلق است،پس کسی نمیتواند به خود یا دیگران علیه او یاری دهد.
و این یکی دیگر از نشانههای رحمت و قدرت خداست.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ الْجَوٰارِ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ -و از نشانههای(قدرت)او کشتیهایی است چون کوه که در دریاها روانند.» آنها کشتیهای بادبانی هستند که در دریاها به نیروی راندن بادها حرکت میکنند و اگر خدا بخواهد و باد را متوقف کند،حرکتی نمیکنند.
« إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوٰاکِدَ عَلیٰ ظَهْرِهِ -اگر بخواهد،باد را نگه میدارد تا کشتیها بر روی آن از رفتن بازمانند.» یعنی بر روی دریا...
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ -هر آینه در این برای هر شکیبای (شکر گزار)عبرتهایی است.» هنگام بلا و آزمون،پس به سبب فشارهای منفی در زندگی از حقّ و فرمانبرداری خدا منحرف نمیشود.
« شَکُورٍ -شکر گزار.» /12 خدا را به یاد میآورد و او را بر نعمتش،و به هر حال،شکر میگزارد،و این با طبیعت انسان مخالفت دارد،که هنگام بلا بیتابی میکند و هنگام آسایش کفر میورزد،و به سبب رابطۀ نادرست خود با زندگی چنین میکند،زیرا فقط در زمان حال زندگی میکند و به آینده نمینگرد،و این امر او را بر آن میدارد که مأیوس شود و به وضع واقع موجود گردن نهد،در حالی که مؤمن با بینش ربّانی نافذی به پشت صحنۀ حوادث و آیندۀ امور مینگرد و نعمت او را دلشاد و بلا او را ناامید نمیکند.
[34]
هر گاه خدا بخواهد کسی را به بلایی دچار کند یا عذاب بر او بفرستد بر این کار و به راههای گوناگون تواناست،پس گاهی بادها را متوقّف میکند تا کشتیهایی که ما را جابجا میکنند از حرکت باز مانند،یا چه بسا که آنها را به شدّت بفرستد که در آن صورت امواج دریا را به هیجان درمیآورند و امواج کشتیهای ما را به کام خود فرو میبرند،و در کنار این نیروی الهی در طرف دیگر سببها و
موجباتی برای فرو فرستادن انتقام وجود دارد که همان گناهان ماست که خود هر روز مرتکب میشویم...
« أَوْ یُوبِقْهُنَّ -یا آنها را غرقه میکند.» کشتیها را غرقه و کسانی را که در آنها هستند هلاک میکند...
« بِمٰا کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَنْ کَثِیرٍ -به سبب اعمالشان که کردهاند،و بسیاری را نیز میبخشاید.» به رحمت و لطف خود،از این رو شایسته است که شب و روز به توبه مبادرت کنیم و شتاب ورزیم تا از سطوتهای پروردگار با جبروت ایمن مانیم.از امام صادق علیه السلام روایت شده است که:
«از سطوتهای خدا شب و روز،هم بدو پناه برید،(راوی)گفت:گفتم سطوتهای خدا چیست؟گفت مجازات بر معاصی».
[35]
و آنان که آیات خدا را تکذیب میکنند و به فرهنگ جدل و توجیه برای ردّ آنها و گریختن از مسئولیّت ایمان به آنها متشبّث میشوند،باید بدانند که علم و قدرت خدا از هر طرف بر آنها احاطه دارد، /12 و بنا بر این جدال ایشان در مورد آیات از آنها مسئولیت را رفع نمیکند.
« وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِنٰا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ -و تا بدانند کسانی که در آیات ما جدال میکنند،آنان را هیچ گریزگاهی نیست.» کدام گریزگاه و پناهگاهی از خدا وجود دارد؟ گفتهاند:نصب«یعلم»از آن رو است که عطف است بر تعلیل محذوف،چنان که گوید:از آنها انتقام میگیرد و کسانی که مجادله میکنند «بدانند».
[36]
(قرآن)به عنوان پایان این درس از نقش حرص در زد و خوردهای اجتماعی همچون اندیشهای اساسی با ما سخن میگوید.قرآن دنیا را در نظر و در ضمیر ما خوار میسازد و کوچک میشمارد،تا چنان منزلتی نزد ما نداشته باشد که ما را به زد و خورد و ستمگری نسبت به یکدیگر بر انگیزد.
« فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -آنچه شما را دادهاند بهرۀ این زندگی دنیوی است.» حجم و اندازۀ آن هر قدر باشد،نسبت به بهرۀ آخرت و نعمتهای آن بسیار ساده و کوچک و بی مقدار است.
« وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ -و آنچه نزد خداست برای آنها که ایمان آوردهاند و به پروردگارشان توکّل میکنند،بهتر و پایندهتر است.» و برتری نعمتهای آخرت بر متاع دنیا از دو لحاظ است:پس بهتر است در چگونگی خود،و پایندهتر است در باقی ماندنش و بهرهبری انسان از آن.
شاید پایان این آیه ما را رهنمون است که توکّل بر خدا همان صفت مقابل حرص بر دنیاست،و براستی دل به سبب ناتوانی خود نمیتواند از جذب شدن به سوی دنیا درگذرد،ولی با توکّل به خدای سبحان ناگزیر بدان میشود.
وَ اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (37) وَ اَلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (38) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ اَلْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ (39) وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (40) وَ لَمَنِ اِنْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِکَ مٰا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ (41) إِنَّمَا اَلسَّبِیلُ عَلَی اَلَّذِینَ یَظْلِمُونَ اَلنّٰاسَ وَ یَبْغُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (42) وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (43)
قرآن در این درس از محوری سخن میگوید که این سوره به نام آن نامیده شده و همان شوری( رایزنی)است،ولی پس از آن که آن را در چارچوب بحث از ابعاد شخصیّت ایمانی قرار میدهد.چرا؟زیرا صفتها اعمّ از خیر و شر از حالتی در شخصیّت اجتماع سرچشمه میگیرند،و با یکدیگر همگام و مترادف میشوند،پس راستی همراه احسان است،و امانت همپای وفا و همچنین دیگر صفتها،زیرا ریشۀ صفتهای خیر همان بینش و ایمان است،هم چنان که صفتهای پست نیز با یکدیگر پیوستگی دارند زیرا ریشۀ آنها یکی است که همان بیماری دل باشد.
صفت شورایی که این درس بر محور آن دور میزند رابطۀ مثبت میان افراد امّت را در سطح تصمیم گیریهای عمومی نمودار میسازد.
شوری به حقیقت نمیپیوندد مگر آن که روابط اجتماعی در زمینههای مختلف تدریجی فرا رونده پاک و مثبت و در سطح رایزنی و تبادل فکری باشد،زیرا شوری در اجتماع ستمگری /12 و طبقاتی و نژادی سودی ندارد و در اجتماعی که به خرد گرایی و برنامهریزی و رهنوردی علمی در زندگی خود اعتقاد ندارد و به دنبال چیزی که خرد جامعه را برانگیزد و دانش آن را بیفزاید نمیرود،بهرهای نمیدهد، در حالی که شوری بیش از هر چیز نیاز بدان دارد که ثمرۀ خود را به اجتماعی با فضیلت بدهد که به صفتهایی نفسانی آراسته باشد تا اجرای برنامههای علمی را که در پرتو شوری صادر میشود،عملی کند.
و شاید از این روست که این آیات،پیش از بیان صفت شوری،به بیان
بخشی از صفتهای مؤمنان همچون پرهیز از گناه و درگذشتن از کسی که بدی کرده میپردازد.آن گاه قرآن پس از بیان این مطالب ما را یادآور بخشی دیگر از آن صفتها میشود،همچون انتقام گیری پس از ستمدیدگی و بردباری و درگذشتن از خطا که از کارهای پسندیدۀ سنجیده است.
[37]
برخی اجتماعها وجود دارند که دین را منحصر به پیروی از پارهای آداب میکنند،بدون توجّه به قضایای سرنوشت ساز مهمّی که آنها را مکلّف و به از خود گذشتگی و جهاد و شهادت میکند،از این رو در همان حال که به ساختن مسجدها و دانشسراها(ی دینی)میپردازند میبینی که از ستم کردن نسبت به یکدیگر پروایی ندارند،و از احکام خدا حمایت و دفاعی نمیکنند،و حال آن که قرآن در بسیاری از سورههای خود و نیز به صورتی کلّی و فراگیر به بیان صفتهای اجتماع مسلمان میپردازد تا صورتی متکامل از آنچه باید اجتماع خود را بدان بگردانیم به دست ما دهد و میزان نزدیکی و دوری اجتماع موجود را از آنچه قرآن بدان مژده میدهد در مییابیم.
از بارزترین صفتهای اجتماع اسلامی کوشش برای پرهیز از ارتکاب گناهان بزرگ و زشتکاریهاست،که واجب است اجتماع مسلمان از جاهلیّت با تمام ابعاد فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی آن پاک و زدوده شود.
« وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ -و آن کسان که از گناهان بزرگ و زشتیها اجتناب میکنند.» گناهان بزرگ-چنان که پیداست-گناهان اجتماعی و تجاوز به حقوق مردم است،و گفتهاند مراد از آن شرک است،و شک نیست که شرک زشتترین ظلم،و بزرگترین گناه است،و این تفسیر را /12 به ابن عباس نسبت دادهاند،و گفتهاند مراد بدعتها و شبههها و در نتیجه گمراهی فرهنگی است که به نوبۀ خود از گناهان اجتماعی محسوب میشود،و یکی از مفسّران گفته است که مراد مطلق گناهانی
است که خدا در قرآن ارتکاب آنها را تهدید به دوزخ کرده است یا گناهانی که به حجّت قوی ثابت شود که از گناهان بزرگ است.
« وَ الْفَوٰاحِشَ و زشتیها.» که همان گناهان شخصی مانند زنا،و لواط،و نوشیدن شراب است و دوری کردن از آنها از بزرگترین صفتهایی است که باید در اجتماع با فضیلت مؤمنان به شدّت مراعات شود.
« وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ -و چون در خشم شوند خطاها را میبخشایند.» هنگامی که با یکدیگر یا با دیگران اختلافی به هم میرسانند،و هنگامی که کسی به آنان بدی میکند این امر در نفوس آنان اثر مینهد،ولی ایشان آن اثرها را به زد و خورد و نبرد تبدیل نمیکنند،بلکه به قرآن و دیگر آموزشها ارجاع میدهند تا آن را داوری جدا کنندۀ(حق از ناحق)در میان خود قرار دهند،پس میبینی بجای آن که در آن اختلاف کنند بدان مراجعه میکنند.
و شاید از عواملی اساسی که آنان را وادار میکند شدت خشم را به سعۀ صدر و گذشت و بردباری تبدیل کنند همان هدفهای والای ایشان باشد،چه آنان معتقدند که واجب است خشم و تندی آنها صرف پیکار با دشمن شود در حالی که میبینی کسانی که هدفهایشان به نظرشان خوار و کوچک میآید جام خشم و غضب را بر وجود خود سرازیر میکنند و به دست خویش در نابود کردن اجتماع خود سهیم میشوند.
گذشت صفتی است بسیار والا زیرا کسی را که نمیتواند خود را به هنگام خشم نگهدارد میبینی که از حدود شرع و عقل و عرف تجاوز میکند و هر چه را در طول دهها سال بنا کرده در لحظهای به نابودی و ویرانی میکشاند.
مؤمن،نه تنها خشنودی و خشم او را از حدود خداوند بیرون نمیبرد بلکه از خشم به عفو میگراید و گذشت میکند.
در حدیث مروی از امام باقر(ع)آمده است:
«هر کس خشمی را،در حالی که میتواند آن را به اجرا درآورد،فرو خورد خداوند دلش را روز قیامت سرشار از امن و ایمان میسازد»،و گفت:
«هر کس به هنگام خواستن و ناخواستن و خشم آوردن بر نفس خود مسلّط باشد،خداوند پیکر او را از آتش باز میدارد». (1)
از پیامبر اکرم ما(ص)روایت کردهاند که گفت:
«میخواهید از بهترین خویهای نیک در دنیا و آخرت شما را خبر دهم که چیست؟گذشت از کسی که بر تو ستم کند،و پیوستن به کسی که از تو گسسته است،و نیکی با کسی که تو را محروم داشته است». (2)
[38]
و از صفتهای اجتماع شوری ایمان افراد آن به خطّی یگانه است، پس اجتماعی آمیخته از مذهبهای گوناگون را مجلس شوری نمینامند،زیرا چگونه کسی که نسبت به خدا کفر میورزد یا برای او شریک میسازد با کسی که به یکتا پرستی و اسلام ایمان دارد در مجلسی یگانه گرد آید؟! « وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ -و آنان که دعوت پروردگارشان را پاسخ میگویند.» آنان در خطی یگانه که همان خطّ امامی است که به اذن خدا حکمرواست گرد میآیند.
« وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ -و نماز میگزارند.» با تمام آداب و ارزشهای آن...آن گاه پروردگار ما مستقیما بر صفت مشورت و رایزنی با یکدیگر به عنوان آشکارترین صفت مؤمنان تأکید میکند.
« وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ -و کارشان بر پایۀ مشورت با یکدیگر است.» از آن رو قرآن پاسخگویی به دعوت خدا و برپا داشتن نماز را با شرایط آن مقدّم آورده است که این دو ضرورت دارند تا شوری در اجتماع دارای اثری مثبت
باشد.
دربارۀ شوری سه نظریّه وجود دارد:
نظریّۀ نخست میگوید که شوری«حق»است و دومی آن را«تکلیفی واجب»میداند و سومین نظریّه تلفیقی از این دو نظریه است و طبیعة در مسائل عمومی که مربوط به سرنوشت و شؤون امت است.پس بر اساس این نظریّه بر حاکم شرع و گرچه فقیه عادل باشد،جایز نیست که در مدیریّت خود برای امّت امور را چنان که خود میخواهد و اراده میکند بگرداند،بلکه بر او واجب است که با دیگران مشورت کند و آنان دانش و خرد خود را با آنچه او خود دارد یک جا گردآورند،آن گاه بر پایۀ این مشورت تصمیم بگیرد.هم چنان که از دیگر سوی بر دیگران واجب است که او را نصیحت کنند،و از برجستهترین واجبات و تکالیف اسلامی خیر اندیشی و نصیحت به ولیّ امر است.و همچنین از پیامبر(ص)روایت شده است که:
«مردی نیست که با دیگری مشورت کند مگر آن که به راه درست هدایت شود».
و از آنجا که شوری انعکاس روح ایمان است برای دیگر نهادهای زندگی جامعهای با ایمان که از خانواده آغاز و به دولت ختم میشود زمینهسازی میکند و بر نهادهای اجتماعی و اقتصادی و امور شهری و روستایی مشمول مییابد.شوری چیزی بیشتر از یک نظام محض سیاسی است،بلکه جوهر رابطۀ میان مؤمن و برادرش را تشکیل میدهد زیرا از احترام و رأی مؤمن و سپس تسلیم به حق و جستجوی آن در هر جا که باشد سرچشمه میگیرد.
هنگامی که شوری شیوۀ اجتماع مسلمان باشد نه تنها آزادی رأی و حق انتخاب و وظیفه سهیم شدن مردم در ساختار تصمیم سیاسی را تضمین و تأمین میکند بلکه تمام این مفاهیم(در چنان اجتماعی)دارای هدفی مقدّس میشوند.
دین روش حکمرانی را در رهبری شایستهترین مردم نسبت به پیامبر(ص) ترسیم کرده،و ایشان داناترین و در عمل پرهیزگارترین و در ادارۀ امور با
کفایتترین کسانند و بر مردم واجب ساخته است که چنان رهبری را بشناسند و او را به عنوان حکمران بر خود برگزینند،و اگر چنین کردند فرمانبرداری از او ضمن چارچوب مشورت بر ایشان واجب است.
و در حدیث شریف(نبوی)آمده است:
«از فقیهان آن که بیشتر نفس خود را باز دارد،و از دین خود نگهداری کند و با هوای خویش مخالفت ورزد و فرمانبردار مولای خود باشد،پس بر عامّۀ مردم است که از او تقلید کنند».
«به مردی از میان خود بنگرید که حدیث ما را روایت میکند،و حلال و حرام ما را میشناسد،پس او را داور قرار دهید که در واقع من او را حکمران قرار دادهام».
اسلام بدین گونه آزادی رأی را در انتخاب والاترین رهبری در میان امّت (طبیعة ضمن چارچوب دینی برای اجتماع)بر عهده میگیرد،ولی نقش امّت به این حدّ پایان نمییابد بلکه در آن هنگام بر امام واجب است که با امّت مشورت کند، سپس بر رأیی عزم کند(و تصمیم بگیرد)و در اجرای آن بر خدا توکّل کند،هم چنان که پروردگار ما گوید:« وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ -در کارها با ایشان مشورت کن و چون عزم کاری کنی بر خدای توکّل کن». (1)
پیامبر(ص)چنین میکرد و امامان که از اهل بیت اویند چنان که معمّر بن خلاّد از امام رضا(ع)روایت کرده است نیز چنین میکردند.وی گوید:
«غلامی از آن ابی الحسن الرّضا(ع)که سعد نام داشت هلاک شد، (حضرتش)مرا گفت:مردی را که فضل و امانتی داشته باشد به طریق مشورت به من معرّفی کن،گفتم:من به شما نظر مشورتی دهم؟!به حالتی شبیه کسی که به خشم آمده باشد گفت:همانا پیامبر خدا با یاران خود مشورت میکرد،سپس بر آن چیزی که خدا میخواست تصمیم میگرفت و عزم میکرد». (2)
همانا رأی نهایی از آن رهبر انتخاب شدهای است که در راه استنباط خود از ارزشهای دین اجتهاد میکند، /12 ولی در اظهار رأی شتاب نمیورزد،بلکه میکوشد از طریق مشورت با مردان(صاحب نظر)بدان برسد.در این مورد علی بن مهزیار از امام جواد(ع)روایت میکند و میگوید:ابو جعفر(ع)به من نوشت:«جایگزینی را بجوی که با من مشورت کند و رأی خود را اختیار کند،او از آنچه در سرزمینش جایز است آگاهی دارد و میداند که با صاحبان سلطه چگونه رفتار کند،و به راستی مشورت مبارک است،خدا در محکم کتاب خود به پیامبرش گوید:« فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ -پس بر آنها ببخشای و بر ایشان آمرزش بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن و چون عزم کاری کنی بر خدای توکّل کن،که خدا توکّل کنندگان را دوست دارد» (1)اگر آنچه میگوید از چیزهایی بود که جایز و رواست من رأی او را تصویب میکنم و اگر جز آن بود امیدوارم که او را به خواست خدا در راه روشن قرار دهم». (2)
از خلال نصّهای اسلامی که فرمان به مشورت طلبی و رایزنی میدهد بر ما آشکار میشود که بهترین نظامهای اقتصادی در اسلام آن نظامی است که بیشترین مایه از خصوصیت شوری در آن گرد آمده باشد،و شاید تعاونیهای اقتصادی که اهمیّت آنها را درمییابیم نیز برخاسته از خلاصۀ ارزشهای ایمانی همچون تعاون ( همیاری)و احسان و ایثار( از خود گذشتگی)و حرام بودن فراخ معاشی بیحساب و حرام بودن تسلّط توانگران بر منصبهای کلیدی حکومت باشد.
نصّهای اسلامی نشانههای شوری را در زندگی اجتماعی تعریف و معلوم کرده است.از پیامبر خدا(ص)روایت شده است که:
«از خردمند(به مشورت)راه جویید و از او نافرمانی نکنید که پشیمان
میشوید». (1)
و از امام صادق(ع)مروی است:
«در کار خود با کسانی مشورت کن که از پروردگارشان بیم دارند». (2)
و پیامبر خدا(ص)در حالی که به امیر مؤمنان(ع)سفارش میکرد گفت:
«ای علی!با شخص ترسو مشورت مکن که او راه خروج(از دشواریها)را بر تو تنگ مینماید،و با بخیل مشورت مکن که تو را از رسیدن به هدفت منصرف میکند،و با آزمند مشورت مکن که او آز را در نظرت میآراید،و بدان ای علی که ترس و بخل و آز غریزهای واحدند که بدگمانی(به خدا)آنها را با هم گرد میآورد». (3)
اسلام هم چنان که به مشورت کردن فرمان داده به کسی که مورد مشورت قرار میگیرد(رایزن)نیز دستور خیر اندیشی داده است،پس حرام است که برادر مؤمنت تو را بویژه مورد اعتماد خود قرار دهد و آن گاه تو با رأی باطل یا نظری ناپخته و ناسنجیده به او خیانت ورزی.
امام صادق(ع)در روایتی که از او نقل شده گوید:
«کسی که برادرش از او مشورتی خواهد و او رأیی پاکدلانه اظهار نکند، خدای عزّ و جلّ رأی را از او سلب میکند». (4)
اسلام بیان کرده است که کسی که از او نظری مشورتی میخواهند چگونه نظری باید بدهد،از امام صادق(ع)مروی است که:
«هرگز نخستین رایزن مباش،و از رأی ناپخته پرهیز کن،و از سخن گفتن بیاندیشه دوری گزین و با شخص خود رأی و سبک عقل و آن که هر دم به رنگی درآید و شخص لجباز مشورت مکن و در موافقت با رهنمایی مشورت کننده از خدا
پروا کن،که همانا خواستن موافقت او پستی است،و بد شنیدن از او خیانت است». (1)
و سخنی دیگر:بیگمان همۀ ما برای رسیدن به آزادی میکوشیم و ولیّ امر آن را میجوییم،آیا از خود آغاز نکنیم و محیطهای خود را از بوی خوش آزادی عطر آگین نکنیم و میان خود به مبادلۀ آراء نپردازیم؟آیا سزاوارترین مردم به انجام کار خیر دعوت کنندگان و مبلّغان آن نیستند؟ /12 آیا نزدیکترین راههای رسیدن به آزادی آن نیست که آن را واقعیتی سازیم که در میان خود با آن به سر میبریم؟آیا آزادی سلاحی نیست که ما آن را بر ضد کسی که آن را میرباید به کار میبریم؟و آیا نه آن نیرویی است که از آن میهراسند و جمالی است که جانها در هوای آناند؟ پس بگذار از خود و طبیعة در درون چارچوبهای جنبش دینی آغاز کنیم، پس در کارهای خود با یکدیگر به مشورت پردازیم،زیرا هنگامی که امّت به ژرفای مبارزهای فرهنگی و تمدن آفرین با کافران و منافقان وارد میشود نیاز به مشورت فزونی مییابد.
از امام صادق(ع)روایت شده است که:
«چه چیز مانع شماست که اگر رویدادی بی سابقه برای یکی از شما پیش آید با مردی که دیندار و پرهیزگار باشد مشورت کند؟سپس گفت:امّا اگر چنان کند(و مشورت نماید)خدا او را فرو نمیگذارد بلکه او را بر میکشد و به جانب بهترین امور و نزدیکترین آنها به خدا میجهاند»، (2)و پیامبر خدا(ص)گفت:
«استواری و هشیاری در کار آن است که با صاحب نظری مشورت کنی و رأی او را فرمان بری». (3)
و امام علی(ع)گفت:
«مشورت خواستن عین رهیابی است،و کسی که به خود رأیی کار کند خود را به خطر میافکند». (1)
آن گاه قرآن پس از پرداختن به شوری مجموعهای دیگر از صفتهای مؤمنان را که صفت مشورت کردن آنان را متکامل میسازد برای ما میآورد و میگوید:
« وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ -و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.» /12 خواه روزی مادّی باشد مانند مال و دارایی،یا معنوی مانند حکمت و دانش،پس همانا مؤمنان آن را در راه پیشرفت همگان انفاق و صرف میکنند،و شک نیست که اجتماع بخیل که فرزندانش تنها در حدود خودخواهیها و مصلحتهای شخص خویش ماندهاند از شوری بهرهای نمیبرد،زیرا تبادل افکار و اطّلاعات مقتضی مبادلۀ منافع است،و همواره در پی مبادلۀ کارشناسیهایی است که از لحاظ اقتصادی برای مبادلۀ افکار سود آور باشد،چه وقتی حالت بخشش و کرم در میان نباشد و در نتیجه بیرون شدن از خود(و خودخواهی)صورت نپذیرد،انسان نمیتواند با دیگران بنشیند و به گفتگو پردازد.از این روست که تأکید قرآنی در این باره برای ما پس از سخن گفتن از شوری آمده است.
[39]
مسألهای دیگر که پیوندی استوار با موضوع شوری دارد،قضیۀ کرامت (و بزرگواری)در زندگی اجتماع و فرد است که از خلال آن سرنوشت آزادی معیّن میشود،زیرا وقتی انسان احساس کرامت کند همین احساس او را به آزاد شدن و پس راندن ستم وا میدارد.
اجتماعی که هم چنان در دایرۀ خواستاری آزادی دور میزند و میپندارد که آن را در طبقی زرّین برایش میآورند هرگز رستگار نمیشود،زیرا وقتی آزادی را از آن کسی که آن را ربوده است به خواهش و تمنّا میطلبد برای او ثابت میشود که آن
1) 95) -همان مأخذ،ص 104.
اجتماع شایستۀ آزادی و کرامت نیست.همانا شایستگان آزادی کسانی هستند که آزادی خود را با نیرو به دست آورده و کرامت و بزرگواری خود را با خونهایشان باز گرفتهاند،و از این روست که قرآن،بویژه در همین مقطع فکری مهمّ را تأکید میکند و آن این است که شورایی را که بیانگر آزادی و کرامت شمرده میشود به اجتماع نمیبخشند،بلکه واجب است که با نیرو به دست آید،و این ما را به ضرورت جهاد و فداکاری برای آزادی رهنمون میشود.
« وَ الَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ -و آنان که چون ستمی به آنها رسد انتقام میگیرند.» ضمیر منفصل«هم»در اینجا برای تأکید بر این امر آمده است که مؤمنان منتظر کسی نمیشوند که آنان را در ستمی که دیدهاند یاری دهد بلکه خود برای رفع ستم از خویش میکوشند.در این آیه دو فکر بیان شده است:نخست این که مؤمنان در برابر ستم ایستادگی میکنند و حقوق از دست رفتۀ خود را با زور بر میگردانند و دوم این که /12 آنان در این ایستادگی به یکدیگر یاری میدهند،پس اگر ستمگر برای ستمگری نسبت به آنان بکوشد و بخواهد آنها را مقهور کند همگی در یک صف در برابر او میایستند.برخی میپرسند:چرا-در این صورت- خداوند در آیاتی متعدّد به ما فرمان عفو و گذشت داده است؟و پاسخ این است که:عفو و بخشودگی نسبت به یکدیگر در میان مؤمنان است،امّا اگر عفو و گذشت سبب ادامه دادن ستمگر به ستمگری خود باشد خوب نیست.در حدیث منقول از امام زین العابدین(ع)آمده است:
«حقّ آن کس که به تو بدی کرده این است که از او درگذری،و اگر بدانی که این عفو و گذشت زیانمند است انتقام بگیر،خدای تعالی گوید:
« وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِکَ مٰا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ -بر کسانی که پس از ستمی که بر آنها رفته باشد انتقام میگیرند،ملامتی نیست». (1)
1) 96) -نور الثقلین،ج 4،ص 585.
[40]
از آنجا که در نفس انسان پارهای جوانب منفی وجود دارد،در همان حال که آدمی در برابر ستمگر مقاومت میکند خود از او ستمگرتر میشود،یا زیر بیدق پایداری به انتشار فساد و ستم میپردازد،از این رو قرآن به ضرورت تقوی در مقاومت و این که مؤمنان در جهاد خود با ستم و ستمگران از حدود خدا تجاوز نکنند تأکید میکند و حتّی آنان را تا آنجا که بتوانند و راهی بیابند به عفو و اصلاح فرا میخواند.
« وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا -جزای هر بدی بدیی است همانند آن.» پس مقابله مشروع است ولی محدود است به این که همانند باشد،چه پروردگار ما گوید:« فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ -پس هر کس بر شما تعدّی کند،به همان اندازۀ تعدّیش بر او تعدّی کنید». (1)
و این تأکید بر همانندی از جانب خدا بسیار مهمّ است،زیرا عکس العملها نفس بشری را میلرزاند و از حد عقلانی خارج میکند،از این رو در برابر یک ضربه برای تسکین دل و انتقامگیری و برتری خواهی و بزرگ خویشتنی ده ضربه همانند آن میزند،و این معادله در کتاب خدا به کلّی رد شده است.
از این رو و برای احتیاط و مخالفت نکردن با قانون همانندی در قصاص سزاوار است که انسان و گرچه اندکی هم باشد از حقّ خود کمتر بخواهد،و مثلی که میگوید«یک من را به دو من پاسخ میدهیم».در اسلام در مورد قاعدۀ قصاص مقبول نیست،بلکه در برابر یک من فقط باید یک من داد،چنان که قرآن حکمت آموز هنگام گفتگوی خود دربارۀ بنی اسراییل گوید:« وَ کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ فِیهٰا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصٰاصٌ -و در تورات بر آنان مقرر داشتیم که نفس در برابر نفس و چشم در برابر چشم و بینی در برابر بینی و گوش در برابر گوش و دندان در
1) 97) -البقرة194/.
برابر دندان و هر زخمی را قصاصی است». (1)
و اسلام پیروان خود را با فرا خواندن به عفو بر فراز قلّۀ فضیلت و احسان میبرد.
« فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ -پس کسی که عفو کند و اصلاح سازد مزدش با خداست،زیرا او ستمکاران را دوست ندارد.» دعوت به عفو در اینجا دلیل آن نیست که پروردگار ما دستور چشم پوشی از ستمگران میدهد،یا ذات سبحان او از آنها دفاع و پشتیبانی میکند،هرگز...پس او چنان که پایان این آیه بدان اشاره میکند،ستمگران را دوست ندارد،ولی انسان نمیتواند از طریق داد و ستد روزانۀ خود با مردم به طور قطعی حکم کند که دیگران ستمکارند،و به تصوّر این که فلان با استناد به برخی از رفتارهایش ستمکار است خود به همان راهی از ستمکاری میافتد که ستمگران بر مردم در آن افتادهاند و میپندارند که حقوق از دست رفتۀ خود را از ستمکاران باز پس میگیرند.پس شایسته است تا آنجا که برای او ممکن است از مردم درگذرد و طبیعت عفو و گذشت در بسیاری از موارد،خود انگیزهای نیرومند برای تشویق شخص بدکار به سوی توبه و اعتذار،و در نتیجه اصلاح است،و این امر همان است که چنان که این آیه بدان اشاره میکند شخص عفو کننده را اصلاح کنندهای قرار میدهد.
امّا کسانی که شتاب میورزند و به کوچکترین سببها،یا تنها بر اثر خبری،که غرض ورزان به آنها میرسانند و میان مؤمنان نزاع بر میانگیزند، خشمگین میشوند در واقع با ستم نمیستیزند،زیرا آنها در برابر ناتوانان شیرند،در حالی که به قدرتمندان تسلیم میشوند،و چناناند که شاعر گفته است:«بر من شیرند و در جنگها شتر مرغ»، (2)در حالی که اجتماع با فضیلت آن است که بر
روابط داخلی آن عفو کردن یکدیگر و از خود گذشتگی و ایثار حکمفرماست،و نیرو و خشم خود را برای ستیزه با ستمکاران و جابران ذخیره میکند.
ما که امروز در شرایط نبرد با دشمنان دین به سر میبریم چه قدر به عفو کردن یکدیگر و گذشت در میان خود نیازمندیم!و اگر پاداش بزرگی را که در عفو وجود دارد بشناسیم بیگمان دستاوردهایی جزئی که از مبارزۀ داخلی خود انتظار داریم یا پیروزی خود را بر یکدیگر بسیار کوچک و حقیر خواهیم شمرد.در حدیث پشت در پشت از امام صادق(ع)آمده است که گفت:پیامبر خدا(ص)گفت:
«بر شماست عفو و گذشت،زیرا عفو جز عزّت بنده را نیفزاید،پس یکدیگر را عفو کنید تا خدا شما را عزیز و قدرتمند سازد».
شاید این عزّت و تسلّط از طریق پیروزی آنها بر دشمن خود حاصل میشود که نتیجۀ همبستگی داخلی و گذشت و عفو آنان نسبت به یکدیگر است،و چه بسا که روایت زیرین بدین حقیقت اشاره میکند که(نقل از امام ابی الحسن(ع)) میگوید:
«هرگز دو دسته با یکدیگر برخورد نمیکنند مگر آن که خدا آن دستهای را که از لحاظ عفو بزرگتر است پیروزی میبخشد.» (1)[41]
قرآن قسمتی از افکار منفی را که پارهای در میان امّت انتشار میدهند رد میکند،از این قبیل که ستیزه با ستمگران و شورش علیه انحراف سبب آشفتگی اوضاع و اخلال امن و آرامش است،در حالی که سبب این امر همانا ستم سلطۀ حاکم و انحراف آن است،پس ستم است که سبب از بین بردن امنیّت میشود نه مبارزۀ با ستم از طرف مجاهدان.
« وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِکَ مٰا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ -و بر کسانی که پس از ستمی که بر آنها رفته باشد انتقام میگیرند ملامتی نیست.» پس در این صورت روا نیست که بر آنان ملامت رانیم،زیرا آنها حقوق
1) 100) -موسوعة بحار الانوار،ج 68،ص 424.
مشروع خود را مطالبه میکنند، /12 و قرآن بدین سان زبانهای صاحبان نفسهای ناتوان و بیمار دلان را که همواره در کنار نیرومند و بر ضد ناتوان قرار میگیرند،میبرد و کوتاه میکند.
[42]
بنا بر این ملامت بر چه کسی واقع میشود؟و چه کسی مسئول امر واقع فساد است؟مسئول اصلی و نخستین در مورد مشکلات مبارزه و نبرد همان حکمرانان ستمگرند که میخواهند بر مردم چیره باشند و به نشر فساد بپردازند.
« إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النّٰاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ -به راستی،ملامت در خور کسانی است که به مردم ستم میکنند و به ناحقّ در روی زمین سرکشی میکنند.» پس نیروهای استکباری که برای گسترش تسلّط فاسد خود بل ملّتها میکوشند و سازمانهای اجرایی آنها مسئول مشکلات و بدبختیهای ملّتهایند،امّا دفاع مردم از خود و مصالح خویش همان جهاد مشروع برای بازگرداندن حقوق تباه شدۀ خویش است،و ترور و وحشت سیاستی است که مستکبران و سازمانهای ارتجاعی اجرایی آنها به مورد اجرا میگذارند و چیزی نیست که اصلاح کنندگان و مدافعان از حقوق خود از آن ناگزیر باشند.و پروردگار ما گردنکشان را به سختترین عذاب تهدید میکند.
« أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -برای آنهاست عذابی دردآور.» که آن را در دنیا میبینند و چه بسا که برای آخرت به تأخیر افکنده شود.
[43]
اگر ما خواهان پیروزی بر آن ستمگران باشیم نیاز مبرم به صبر و شکیبایی داریم.
نخست:صبر و پایداری در برابر عوامل فریبنده از سوی دشمن،چه ستمگر انواع رؤیاها و آرزوهای گوناگون را که همۀ آنها دروغین است در اجتماع تبلیغ میکند.
دوم:شکیبایی برای مبارزه با وحشت آفرینی و قلع و قمعی که دشمن به کار میبرد.
سوم:بردباری برای ایستادگی در برابر ناشکیبی و شتاب ورزی و ناسنجیده کاری در وجود خویشتن و در میان دوستانمان، /12 و ما در حالی که برای سازمان دهی خود و کارهای خود به قصد آماده شدن برای نبرد با دشمن میکوشیم چه قدر بدین شکیبایی نیاز داریم! « وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ -و آن که صبر کند و از خطا درگذرد،این از کارهای سنجیده است.» «عزم در امور»آن است که انسان کارها را آسان و سرسری و بدون برنامهریزی دقیق و تسلّط بر آنها نگیرد بلکه با قاطعیّت و ارادۀ نیرومند برای تحقق بخشیدن به هدفهای تعیین شده دور از روحیه سهل انگاری با آنها مواجه شود،و این جز با شکیبایی و بردباری صورت نمیپذیرد.
پیداست که در این آیات و طبیعة در آخرین آیۀ آنها هدفی که در نظر گرفته شده همانا پرورش نفوس مؤمنان بر مقاومت در برابر آسایش طلبی و شتابزدگی و سرکشیهای ناگهانی خشم و غضب است که در لحظههای ناتوانی به آنان دست میدهد و بردباری و انعطاف و رفق و تلطّف آنان را میرباید،و چه بسا که پرده از واقعیّت آنان بر میگیرد و طرحهای مکتبی آنان را تباه میکند.
در حالی که نیاز مؤمنان به شکیبایی در انتظار لحظۀ مناسب نیازی است دو چندان،و برای این است که امامان هدایت به مجاهدان علیه طاغوت سفارش کردهاند که خشم خود را فرو خورند و این امر را از احتیاطی شمردهاند که در رستگاری و کامیابی در امور مهم دشوار سهمی بسزا دارد.
امام صادق(ع)گوید:
«فرو خوردن خشم نسبت به دشمن(به هنگام قدرت و)در دولتهای آنها به قصد تقیّه(و حفظ خویشتن برای فعالیّت پنهانی)احتیاطی است برای آن کس که بدان متوسّل میشود،و عناد ورزیدن با دشمنان در دولتهای آنها و منازعه با آنان بدون تقیّه ترک فرمان خداست.پس با مردم خوشرفتاری کنید که این اندوختهای کلان برای شما در نزد آنهاست(و قدر شما را نزد آنها میافزاید)و به دشمنی با
آنان نپردازید که آنها را بر گردنهای خود سوار کنید و خوار شوید». (1)
امام زین العابدین(ع)را تأکید بر فرو خوردن خشم برای تقیّه بدان درجه میرسد که:
«من خوش دارم که برای(رفع)دو خصلت از میان شیعیانمان بخشی از ساق دست خود را فدا کنم:شتابزدگی و کم پنهانکاری». (2)
اهمیّت خصوصیّت عفو به هنگام توانایی و طبیعة به هنگام چیرگی بر گروه دیگر میافزاید،و چه قدر حکمروایان امروز مسلمانان بدین صفت ایمانی که رمز باقی ماندن اسلام و انتشار پرتو آن است نیاز دارند!آیا به پیامبر کریم خود تأسی نمیکنند که از قریش،پس از آن که به جنگ با او پرداختند،با یک کلمه در گذشت و گفت:«بروید،شما آزاد شدهاید»،و از قاتل حمزه،عموی گرامی خود درگذشت در حالی که قتل او در دل وی زخمی خونچکان به جای نهاده بود،و حتی آن زن یهودی را که حضرتش را مسموم کرد و در نتیجه به موجب برخی از نصوص باعث رحلت او شد،درگذشت.
امام باقر(ع)داستان عفو او را دربارۀ آن زن یهودی چنین روایت میکند و گوید:
«آن زن یهودی را که گوسفند را برای پیامبر زهر آلود کرد نزد پیامبر خدا آوردند،به او گفت:چه چیز تو را بدین کار که کردی وا داشت؟زن گفت:با خود گفتم:اگر پیامبر باشد زهر بدو زیانی نمیرساند،و اگر پادشاهی باشد مردم را از هستی او آسوده میسازم،(امام،ع)گوید:پس پیامبر خدا از او درگذشت». (3)
خوی نیک پیامبر از بزرگترین سببهای انتشار نور اسلام و عزّت و چیرگی مسلمانان بود،و آن حضرت(ص)گفته است:
«خدا هرگز به سبب جهلی عزیز نمیکند و هرگز به سبب بردباریی خوار
نمیسازد». (1)
وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَی اَلظّٰالِمِینَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ (44) وَ تَرٰاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا خٰاشِعِینَ مِنَ اَلذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ وَ قٰالَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اَلْخٰاسِرِینَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ فِی عَذٰابٍ مُقِیمٍ (45) وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ سَبِیلٍ (46)
سیاق آیات در چارچوب مبدأ«شوری»که در نظام سیاسی ضامن احترام رأی و تسلیم به حق جلوهگر میشود،و برای اتمام مطالبی که در آیات پیشین قرآن دربارۀ تکلیف واجب ایستادگی در برابر ستمکاران و پیروزی بر آنها آمده است،ما را به سرانجام بد ظلم و ستم بینا میسازد.مگر نه آن که ستم بزرگترین گردنۀ دشوار
1) 104) -همان مأخذ،ص 404.
در راه نظام شورایی شایسته است که مؤمنان ناگزیر باید آن را بزدایند و از میان بردارند؟ نخستین بدیهایی که به ستمکاران میپیوندد گمراهی است« وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ -و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند».
دوم:پشیمانی فراوانی است که هنگامی که عذاب را میبینند بدان دچار میشوند و با خواری و زاری از خود میپرسند:آیا راه بازگشتی هست؟ سوم:سرافکندگی ذلّت بار آنان به هنگام عرضه شدن آنها به آتش است، تا آنجا که به سبب خواری و خردی خود بدان نگاهی از زیر چشم میاندازند.
چهارم:سرزنشی که از جانب مؤمنان آنها را احاطه میکند و به آنها یادآور میشوند که خود و کسانشان را در روز قیامت بر باد دادهاند.
پنجم:جاودانی بودنشان در عذاب.
در حالی که یاران خود را که در دنیا پیرامونشان بودند گم کرده و از دست دادهاند و آنجا،در آخرت هیچ کس آنها را یاری نمیدهد.
[44]
در آغاز و پایان این درس دربارۀ گمراهی از جانب خدا میخوانیم و این که کسی را که خدا گمراه کند هیچ یاری نیست و هیچ راهی در پیش روی خود نباشد،و شک نیست که این از دست دادن رهیابی بزرگترین مصیبت و کلانترین زیان دیدگی است،و خدا کسی را گمراه نمیسازد مگر به سبب ارتکاب گناهی بزرگ از جانب او،مگر نه آن که خدا مهربانترین مهربانان است؟پس چگونه نور رهنمایی خود را از بشر میپوشاند در حالی که انسان هیچ راهنمایی جز او ندارد؟ اکنون پرسشی دیگر مطرح میشود:چرا هدایت جز از رهگذر طریق الهی صورت نمیگیرد؟ هدایت را سه شرط است و عبارت است از:
نخست:وجود نوری از جانب خدا که انسان را به راه درست رهنمایی کند.
دوم:وجود ارادهای در بشر که به مدد آن بر شهوتها و دیگر موانعی که او را از دیدن نور هدایت باز میدارد غلبه کند.
سوم:از میان رفتن حجابهایی که مانع دیدن نور میشود،چنان که دیدن جز با وجود نور و دیدۀ بینا و فقدان حجابی که میان آن دو پرده افکند صورت نمیپذیرد.
این شرایط جز به ارادۀ خدای تعالی برای بشر حاصل نمیشود.بگذار در این زمینه به سخن خود تفصیلی دهیم.
در مورد شرط نخست گوییم:کیست که به ما خرد و دانش میدهد؟ روشن است که دانش با تمام وسایل قدیم و جدید خود از اصلاح نسجهای مغز که دستخوش تلف شده باشد ناتوان است،پس چگونه میتواند به انسان نوری ببخشد؟ هم چنان که دیوانگی،جز برخی از انواع سادۀ آن،همواره در برابر پزشکی و دانش بشری به صورت معمّایی باقی مانده است.
و هم چنان که ما در زندگی خود بر سه دوره میگذریم که از خلال آن ادوار روشن میشود که خرد و دانش از جانب خدای عزّ و جلّ است.در دورۀ کودکی انسان زاده میشود در حالی که هیچ دانشی ندارد و هیچ چیزی نمیداند« وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (1)خدا شما را از بطن مادرانتان بیرون آورد و هیچ نمیدانستید.و برایتان چشم و گوش و دل بیافرید شاید سپاس گویید»،و در دورۀ نیرومندی آن گاه که مرد در چیرگی جوانی خود است و هنگامی که نیروهای عقلی و جسمی و روانی او در اوج توانایی خود هستند،جز پارهای امور بر او روشن نمیشود،و دانش خویش را با فراموشی و خردش را با چیرگی خشم از دست میدهد،سپس مسیر کاهش خود را از لحاظ علمی و جسمی و روانی میپیماید و
1) 105) -النّحل78/.
دانش او نقصان مییابد« وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ (1)هر که را که عمر دراز دهیم در آفرینش دگرگون کنیم.چرا تعقّل نمیکنند؟».از اموری که برای هر فرد بشر با وجود دانش او در زندگی بارها اتّفاق میافتد این است که پارهای امور به نظر او روشن و آشکار مینماید ولی خرد او از دریافت و فراگیری آن ناتوان میشود مگر آن که آن را از طریق الهامی دریابد،و بیشتر اندیشمندان و نوآوران در گفتار خود به چگونگی دستیابی خود بدین شناخت اشاره کردهاند، گرچه روشهای آنان در تفسیر ماهیّت و سرچشمۀ الهام متفاوت است.
در نصّهای اسلامی بیانی برای حقیقت دانش مییابیم،در سورۀ العلق میخوانیم:« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ* الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ (2)بخوان به نام پروردگارت که بیافریدآدمی را از لخته خونی بیافریدبخوان و پروردگار تو ارجمندترین استخدایی که به وسیلۀ قلم آموزش دادبه آدمی آنچه را که نمیدانست آموخت*».بنا بر این خواندن که یکی از راههای دانش و شناخت است جز به مدد خدا که یاد نام خود را در آغاز هر سورهای برای یادآوری این مطلب تکرار میکند صورت نگرفته است.و حدیث /12 پشت اندر پشت منقول از امام صادق(ع) میگوید:
«دانش به آموختن نیست،بلکه براستی نوری است که در دل هر کس که خدای تبارک و تعالی میخواهد او را هدایت کند میافتد،پس اگر خواستار دانشی نخست در نفس خود حقیقت بندگی را جستجو کن،و دانش را با به کار بستن آن بجوی و از خدا درخواست فهم کن یا به تو بفهماند». (3)
وقتی به تجربههای خود در زندگی شخصی و به و جدان و سرشت خود مراجعه میکنیم درمییابیم که دانش از ذات خود ما نیست،هم چنان که از ذات
چیزها نیز نیست،بلکه حالتی است در دلهای ما که نو به نو میشود،و با وجود انگیزههای خارجی که برای آن هست خود چیزی غیر از آن انگیزههاست،بلکه مثل آن به دیده میماند که چیزها با نورهایی که دارند آن را به احساس برمیانگیزند ولی اگر ما دیدهای نداشته باشیم تحریک خارجی چیزها هرگز سودی به ما نمیرساند.همچنین است انگیزههایی که به نظر ما سببهایی برای دانش میآیند که بدون داشتن حالت دانش پذیری هیچ سودی برای ما ندارند.بنا بر این دانش از جانب خداست.
شرط دوم:کیست آن که برای هر چیزی علامتی نهاده که بر آن چیز دلالت میکند،آیا خدا نیست که چنین کرده است؟هم چنان که دیده میبیند ولی به شرط وجود نوری که از چیزها بر آن بازتابد،همین گونه است دانش که حقایق را کشف میکند به شرط وجود دلالتی از سوی خود آنها که بر آنها رهنمون شود،و خداست که برای هر چیزی دلالتی بر همان چیز قرار داده است.
هر چیزی خود را از خلال قرینهها و نشانههایی آشکار مینمایاند و بروز میدهد،خداوند برای تمام چاههای نفت و چشمههای آب و کانها نشانههایی نهاده است که بر آنها دلالت میکند.مثلا در قدیم آبها را به وسیلۀ شاخۀ درخت سبزی در پهنۀ بیابان جستجو میکردند و اگر آن شاخه به سویی متمایل میشد از وجود آب در آن سمت مطمئن میگشتند.کیست که چنین رابطهای میان شاخۀ درخت و آب قرار داده است؟بیقین اوست« رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ (1)پروردگار ما همان کسی است که آفرینش هر چیزی را به او ارزانی داشته سپس هدایتش کرده است»،و قرینهها و نشانههایی که /12 خدا در آفریدگان به ودیعه نهاده به منزلۀ نوری است که آنها را بر انسان کشف و آشکار میسازد،و پیامبر اکرم ما(ص)گوید:
«همانا هر حقّی را حقیقتی است و بر هر چیز درستی نوری است»،و اگر
1) 109) -طه50/.
خدا چیزی را پنهان دارد و میان آن چیز و دانش انسان رابطهای برقرار نکند،کیست که بتواند ما را بدان چیز راه نماید؟و اکنون خدا بسی بیش از آنچه را بر دانش انسان آشکار کرده از آن پنهان داشته است.
شرط سوم:از آنجا که انسان نیروی دید و تمیز دادن خود را در پارهای حالتها از دست میدهد،چون خشم شدید.یا علاقۀ بسیار به قضیّهای معیّن،یا به هنگام شهوت که در آن حالتها شعور درونی او از میان میرود،پس نیاز به ارادهای نیرومند دارد که به وسیلۀ آن بر چنان حالتهایی تسلّط یابد،و این اراده از جانب خداست« وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ (1)و شما جز آن نمیخواهید که خدا خواسته باشد»،هم چنان که نیروی اراده و ضعف آن به دست خداست و اگر تأیید او نباشد در برابر فشارها از پای در میآید و در آن صورت هرگز راه نمییابد.
« وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ -هر کس را که خدا گمراه کند از آن پس هیچ دوستی نخواهد داشت.» خداست که میتواند او را رهنمایی کند و از سرنوشت دردناکش برهاند.
پس اگر شایستۀ نجات باشد خدا به نجات او سزاوارتر است،زیرا اوست که وی را آفریده و به وجود آورده و از هر کس دیگر بدو مهربانتر است،و کسی که مهربانترین مهربانان به او رحم نکند و بردباری وسیع و کرم بزرگ خدا او را درنیابد آیا هیچ مهربانی یا بردباری یا کرم دیگری او را درخواهد یافت و دستگیرش خواهد شد؟! در سورۀ الرّعد میخوانیم:« لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (2)خاصّ اوست خواندن راستین.آنان که جز او را میخوانند هیچ پاسخشان نمیگویند.همانند کسی که دو دست خود را به سوی آب برد تا آب به دهان خویش رساند و نتواند که آب به دهان رساند.و دعای
کافران جز به گمراهی نیست».و کسی که راهی دیگر جز راه خدا که در رسالتها و اولیاء او نمودار شده بپیماید،بیگمان خطا و گمراهیش که در آن بسی دور شده به روز قیامت یا حتی در دنیا به هنگام پاداش معلوم و آشکار میشود.
« وَ تَرَی الظّٰالِمِینَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ -و ظالمان را میبینی که چون عذاب را بینند.» و فرصتی را که بدانها داده شده بود که ارادۀ خود را بیازمایند از دست دادهاند، « یَقُولُونَ هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ -میگویند:آیا ما را راه بازگشتی هست؟» براستی،آن گاه که ظلم خودشان آنها را به آتش دوزخ کشانیده آرزوی بازگشت میکنند تا هدایت خدا را بر گمراهه نماییهای شیطان برگزینند،ولی دریغ، آیا عقربههای زمان به عقب برمیگردد،و آیا جوانی را به پیری فرتوت باز میگردانند و آیا شادابی خردسالی به کالبد کسی که سالیان او را در هم شکسته و به کهنسالی رسیده است باز میآید.
براستی که این حقیقت نفس آدمی را از ژرفای خود برمیانگیزد و متأثر میسازد،پس چه خسارت بزرگی است برای ستمگران،و چه بهایی در برابر این خسارت جبران ناپذیر همسنگی میکند؟! [45]
این آیات در بیان سرانجام ستمگران هم چنان پیاپی میآید که اگر برای آنها برشمرند بیگمان میلیونها بار از پشیمانی خوردن بر قصوری که در پیشگاه خدا مرتکب شدهاند میمیرند و از لحاظ روانی و جسمی شکنجه میشوند،روانی از آن روی که پس از والایی و بزرگی فروشی در دنیا احساس خواری و پستی میکنند،و جسمی از آن رو که پیکرشان بزودی هیمۀ دوزخ خواهد شد.
« وَ تَرٰاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا خٰاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ -آنها را میبینی که ترسان و ذلیل به جهنم میبرند.» براستی مهمترین مانع نفسانی که سدّ راه هدایت انسان میشود همان تکبّر
و بزرگ خویشتنی است،همان چیزی که شیطان را از بهشت بیرون افکند،و شیطان نیز هم چنان فرزندان آدم را بدان وسیله از شمول رحمت و مهر خدا به عرصۀ خشم و قهر و عذاب او میکشاند،و بر انسان واجب است که در برابر سرکشیهای نفس بزرگی نما و متکبّر خود،با تصوّر آن لحظه که متکبّران را در آن به دم آتش میدهند و نفوسشان از خواری ترسان و لرزان است،ایستادگی کند.
انسان از این هراس منفی نمیگذرد مگر به هراسی که نتیجه ایمان مثبت باشد و از این رو /12 در دعا آمده است:
«بار خدایا مرا پیش از هراس ذلّت و خواری در آتش بیم ایمان نصیب کن».
وقتی در روز قیامت ذلّت و خواری ستمگران به قلّۀ خود میرسد، نمیتوانند با دیدۀ گشوده تمام و توجّه کامل به پیرامون خود بنگرند،بویژه آنان که خود را به ظاهر مؤمنان درآورده بودند و با این تظاهر به ایمان در دنیا مردم را فریفته بودند،و از این رو هنگامی که میخواهند به مردم بنگرند یا حتی دیدهای به اطراف خود گشایند با نظرهای ذلّت و خواری که کسان بر آنها میافکنند روبرو میشوند.
« یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ -از گوشۀ چشم نگاهی دزدیده میکنند.» آن چنان که احدی را نمیبینند،و این روش از طبیعت مجرم یا انسانی است که احساس خواری در وجود او بالا گرفته است.
یکی از مفسّران گوید:بیگمان شدّت عذاب مانع نگریستن آنها به آتش میشود ولی آنها با بیم و هراس فراوان بدان میاندیشند و از این رو میبینی که دزدیده و زیر چشمی بدان مینگرند،مانند کسی که به اعدام محکوم شده و زیرچشمی به دار مینگرد،بر عکس کسی که با دیدۀ فراخ به باغی خرّم مینگرد و دیدۀ خود را از آن انباشته و سرشار میکند.
امّا صالحان و شایستگان در واقع کسانی هستند که از این موضع به عنوان عبرت و اندرز بهره میجویند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ
الْقِیٰامَةِ
-و کسانی که ایمان آورده بودند میگویند:اینان خود و کسانشان را در روز قیامت بر باد دادند.» به سبب ستم و گمراهی خویش.هر آینه خدای سبحان فرصتی بزرگ به انسان داده و به او نیرو بخشیده و به کسانش بهره داده است،ولی ستمگران این فرصت را از دست میدهند و خود کاری شایسته نمیکنند که از توانمندیهای خویش به روز قیامت بهره برند و کسانشان را نیز بر کردار شایسته نمیپرورند /12 تا بدان روز از نکوکاریهای فرزندان خود بهرهای یابند،و بدین سان زیانمندی و خسارتشان در آن روز هراس آور دو چندان میشود.
« أَلاٰ إِنَّ الظّٰالِمِینَ فِی عَذٰابٍ مُقِیمٍ -آگاه باش که ستمکاران در عذاب دایم خواهند بود.» یعنی هیچ گاه از آن بیرون نخواهند آمد.
[46]
هم چنان که بیقین ستمگران یاران و همدستان خود را نیز روز قیامت از دست میدهند،روزی که تمام پیوندها و رابطههایی که در دنیا آنها را از پیمودن راه درست باز میداشت گسیخته میشود.
« وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -جز خدا یار و مددکاری ندارند که آنها را یاری دهند.» این معنی دهها بار در قرآن تکرار میشود،ولی برای چه آیات بر این نکته تأکید میکنند که کسانی که انسان به آنها تکیه میکند و متوسّل میشود و آنها را میپرستد،همچون طاغوتها،و نیرومندان و توانگران و صاحبان دانش گمراه کننده و نامداران هرگز سودی به او نخواهند رساند؟زیرا از بزرگترین عوامل گمراهی یاران بد هستند که ستمکار به آنها فریفته میشود و با تکیه بر آنها در ربودن حقوق مردم گستاخانه پیش میرود.آیا نمیاندیشد که روز قیامت اینان هیچ سودی به او نمیرسانند؟ « وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ سَبِیلٍ -و هر کس را که خدا گمراه کند هیچ راهی برایش نیست.»
راه به هدایت،زیرا تنها راه رسیدن بدان همان راه خداست(که گمراه گم کرده است)،و سرانجام:
از خود میپرسیم:رابطۀ مجموعۀ این آیهها و اندیشههایی که از آن الهام گرفته میشود با موضوع وحدت و بررسی اختلافات اجتماعی چیست؟ در واقع قرآن کریم برای بررسی ریشههای فساد و اختلاف میکوشد،و از مهمترین این ریشهها /12 گمراهی است،زیرا برخی حقیقت را میدانند در حالی که برخی دیگر آن را نمیدانند و همین امر در بیشتر موارد منجر به اختلاف میشود،و قرآن گمراهی بشری را بررسی و تأکید میکند که سبب آن دور شدن از راه و روش آسمانی(و الهی)است،پس هر گاه که به سوی خدا بازگردد و به دعوت او پاسخ گوید به حق رهنمایی میشود و از تکبّر و بزرگ خویشتنی که بدین یا بدان صورت در پشت زد و خوردها و مبارزات اجتماعی قرار دارد،دور میگردد.
اِسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ (47) فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ وَ إِنّٰا إِذٰا أَذَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً فَرِحَ بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ اَلْإِنْسٰانَ کَفُورٌ (48) لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ اَلذُّکُورَ (49) أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشٰاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (50) وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (51) وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا اَلْکِتٰابُ وَ لاَ اَلْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (52) صِرٰاطِ اَللّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِلَی اَللّٰهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ (53)
47[و ما لکم من نکیر]
:یعنی انکار کنندهای که یاریتان دهد،یا انکار:بدین معنی که از شدّت و بیم و نگرانی و یا از آن رو که میبینید در انکار آن سودی وجود ندارد، نمیتوانید دست به انکار بزنید.
پایان آیات این سوره برای پاک ساختن دلها از بیخبری آنها از رسالت و وانهادن آنها بر پیامبر،و فریفتگی آنها بدانچه دارند و بیتابی شان از آنچه از دست دادهاند میآید،چگونه؟ آغاز این درس دلها را پس از آن که خدا فرمان میدهد به رسالت پاسخ قبول گویند میلرزاند و آنها را از روزی بزرگ میترساند که هیچ چیزی آن را
برنمیگرداند و هیچ پناهگاهی نیست که بدان پناه برند و هیچ یاوری وجود ندارد که بتواند از آنچه با آنان میشود جلوگیری کند.
سپس اندیشۀ وانهادن(و به امید همّت دیگران نشستن)را در امر هدایت فرو میپاشد،و بیان میکند که حتّی پیامبر نیز مسئولیّتی جز به اندازۀ تبلیغ و رساندن رسالت به مردم ندارد.
غرور انسان را در هم میشکند و او را بر ضعف خود آگاه میکند و میگوید که چگونه از رحمت خدا از شادمانی و وجد به جنبش درمیآید و چیزی نمیگذرد که اگر بدی بدو برسد دستخوش کفر و نومیدی میشود.آیا این همه انسان را به این حقیقت رهنمون نمیشود که او خود صاحب اختیار و مالک هیچ چیزی از امور خود نیست،و براستی فرمانروایی آسمانها و زمین از آن خداست و او هر چه را بخواهد میآفریند و اوست که /12 رحمت خود را هر گونه بخواهد میان بندگانش تقسیم میکند و به این پسر میبخشد و به آن یک دختر میدهد و سوّمی را سترون و بی فرزند میسازد؟ به هر که بخواهد بزرگترین مکرمت را که همان وحی است مرحمت میکند و او را بدان بزرگ میدارد.سپس سیاق آیات به بیان حقایقی دربارۀ وحی میپردازد و این سوره که جوانبی از نظام سیاسی اجتماع مسلمان را با گفتگو از وحی بیان میکند کامل میشود.مگر نه آن که وحی همان محور چنین اجتماع و ارزش و اعتبار و نظام سیاسی آن است؟
[47]
بزرگترین چیزی که انسان از آن رنج میبرد غفلت و بی خبری است، به گونهای که مشکلات روزانه قضایای مهم ایشان را از یادشان میبرد،و بنا بر عادت تک درخت مردم را از دیدار جنگل انبوه مانع میشود(و راه نظرشان را میبندد).قرآن این حالت را با هشداری صاعقه وار دربارۀ روز قیامت که گریز از هراسهای آن ممکن نیست،چاره میکند.
« اِسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُمْ -به پروردگارتان پاسخ قبول دهید!» با گوش فرا دادن به سخنان دعوت کنندهای که از جانب اوست،و تسلیم به حقّی که با او فرو فرستاده است،و فرمانبرداری از رهبرییی که بدان فرمان داده است.
« مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ -پیش از آن که روزی بیاید که از جانب خدا بازگشتی ندارد.» آیا کسی میتواند چیزی را که خدای تعالی اراده کرده است برگرداند؟ « مٰا لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ -در آن روز نه پناهی خواهید داشت.» پس هیچ کس شما را یاری نمیدهد.
« وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ -و نه کسی که از شما دفاعی تواند کرد(و منکر گناهتان تواند شد).» [48]
قرآن-در چندین آیه-به بررسی مشکلی نفسانی در برابر تحمّل مسئولیت ایمانی میپردازد، /12 آنجا که میبینی انسان منتظر کسی است که ایمان را به او تحمیل کند(و چشم دارد که دیگری او را به قبول ایمان وادارد)،و میپندارد تا وقتی کسی نباشد که او را به ناخواه خود وادار به ایمان کند وی از ایمان آوردن و التزامهای آن معاف است.
هرگز...ایمان مسئولیّت خود توست قبل از هر شخص دیگر.مگر نه آن که فایدۀ آن برای توست،و زیان آن-اگر از دستش دادی-بر توست،پس چه انتظاری داری؟براستی پیامبر جز تبلیغ کنندهای نیست،پس اگر خواستی با آزادی خود ایمان میآوری،و اگر خواستی با کفری که برای خود برگزیدهای عذاب را برای خویش میخری.
« فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاَّ الْبَلاٰغُ -اگر اعراض کنند(و روی گردان شوند)تو را نفرستادهایم که نگهبانشان باشی.بر تو جز تبلیغ رسالت هیچ نیست.» این نقش هر رهبر رسالتی در هر اجتماع و هر زمان است،و همین مسئولیّت
بزرگی که متحمل آن میشود او را بس.و اگر مردم از آنچه او ایشان را بدان فرا میخواند روی گردانند،این امر دلیل بر کوتاهی او در رسالت خود نیست،و تقصیری در رهبر محسوب نمیشود تا آن اندازهای که دلالت بر دور شدن آنها از میزان خرد ثابت،و پیروی آنها از طبیعتهای چیره بر خود میکند که از فشارها و عوامل خارجی تأثیر میپذیرد.آنچه سیاق آیه در اینجا عرضه میکند برای آن است که انسان را متوجّه مرکز ضعف خود سازد تا غرور و فریفتگی او را به خود رأیی نکشاند که کافر شود.
ناتوانی انسان در دگرگونی حالت نفسانی او با دگرگونیهای اوضاع و احوال بیرون از ارادۀ او نمودار میشود،پس آیا چنین حالتی میتواند میزانی مناسب و شایسته برای ارزشیابی حق و باطل یا تشخیص راهی درست برای رفتار باشد،یا ناگزیر باید از پیامبر پیروی کرد؟ « وَ إِنّٰا إِذٰا أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً فَرِحَ بِهٰا -و ما چون به انسان از رحمت خود بچشانیم شادمان میگردد،» و در حدود نعمت متوقف میماند و به مسئولیّتی که بر دریافت نعمت مترتّب است نمیاندیشد.خداوند از این سرمستی و شادمانی نهی میکند و گوید:
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ (1)همانا خداوند سرمستان را دوست ندارد»،و در جای دیگر گوید:« لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ /12 الْعَذٰابِ (2)آنان را که از کارهایی که کردهاند شادمان شدهاند،و دوست دارند به سبب کارهای ناکردۀ خویش هم مورد ستایش قرار گیرند،مپندار که در پناهگاهی دور از عذاب خدا باشند».
شادمانیی که نهی شده همان حالت سرمستی و اشباعی است که به غرور یا نفی مسئولیت و رسیدن به کمال میانجامد.و چنین احساس و دریافتی راه پیشرفت
انسان را میبندد،و بر عکس اگر پیش خود احساس کند که مسئولیتهایی دیگر در مقابل خود دارد که هنوز انجام نداده است،در ضمیر خود احساس اندوه میکند، زیرا به کوتاهی ورزیدن در کردار خود اعتقاد دارد.
امام امیر المؤمنین ما را این گونه سفارش میکند،آنجا که گوید:
«و بدانید ای بندگان خدا!مؤمن شب را به روز و روز را به شب نمیآورد مگر آن که نفسش در نظر او مظنون است،و همواره بر آن عیب میشمارد،و طاعت افزونتر از آن میطلبد،پس شما همانند سابقان پیش از خود و گذشتگانی باشید که جلوتر از شما بودهاند،آنچه را از دنیاست چنان کسی که کوچ میکند ویران کنید و آن را چنان کسی که منازل و مراحل را میپیماید درهم نوردید(و از سر دنیا بگذرید)». (1)
امام کاظم یکی از فرزندانش را چنین سفارش میکند و گوید:
«ای پسرک من!جدّی باش،هرگز نفست تو را به راه کوتاهی در بندگی خدا و فرمانبرداری از او نکشاند،براستی که خدا را چنان که حقّ عبادت اوست بندگی نمیکنند». (2)
جانبی دیگر از طبیعت بشر وجود دارد که همان نومیدی به هنگام مصیبت و گرفتاری و آزمون است،چنان که نعمتهای خداوند را به سبب مصیبتی که در زندگی او روی نموده از یاد میبرد و این بر میزان ضعف و ناتوانی او دلالت میکند.
چرا نسبت به آن نعمتها ناسپاس و فراموشکار میشود؟زیرا برخی از دارایی خود را از دست داده یا دچار پارهای از بیماریها شده است،آیا از دیگر نعمتهای خدا که هم چنان در آنها غوطهور است یاد نمیکند؟آیا روزهای فراخی و آسایش را که از آن نعمتها سرمست میشود و میپنداشت جاودانی هستند و هرگز از او زایل نمیشوند به یاد نمیآورد؟!
آری،سزاوار است که شخص مبتلا به دیگر نعمتهای خدا بر خویشتن نظر کند،پس شخصیت خود را باز مییابد، /12 و به پروردگارش اعتماد میکند،و در ایستادگی در برابر بلا و آزمون با روحی مثبت شتاب میکند،هم چنان که سزاوار است که همواره نعمتهای پیشین خدا را بر خود به یاد آورد تا امیدش به خدا افزون شود و او را سپاس بسیار دارد،چنان که زن ایّوب کرد،آنجا که ابلیس کوشید آن زن را به هنگام بلایی که او را احاطه کرده بود بفریبد و گمراه کند،ولی او شیطان را دور راند و با صبر و شکیبایی خود پایداری کرد تا خداوند آن بلا را از او دور ساخت و گشایشی داد.در حدیث آمده است که:شیطان روزی نزد وی آمد و به وی گفت:آیا تو خواهر یوسف صدیق(ع)نیستی؟گفت:چرا.گفت:این سخت کوشی چیست؟و این چه بلیّهای است که شما را گرفتار آن میبینم؟ گفت:اوست که با ما چنین کرده تا به فضل خود بر ما،ما را مزد دهد،زیرا او که نعمت بخش است به فضل خود نعمت را به ما بخشید و ارزانی داشت،سپس آن را از ما گرفت تا ما را بیازماید،آیا نعمت بخشی برتر از او دیدهای؟!پس بر اعطای او سپاس میگزاریمش و بر آزمونش او را میستاییم،پس در هر دو مورد دو امر نیکو را برای ما قرار داده است،پس آزمون و ابتلا از جانب او برای آن است که شکیبایی ما را ببیند و ما بر شکیبایی توانا نیستیم مگر به مدد و توفیق او،پس او را سپاس و منّت داریم بر آنچه به ما داد و ما را به آزمون گرفت». (1)
مؤمنان این گونه با مصیبت و آزمون روبرو میشوند و در برابر وسوسههای شیطان که میکوشد مسیر رفتار آنها را منحرف کند ایستادگی میکنند،در حالی که دیگر مردم به سبب گرفتاریها و آزمونهایی که دستخوش آنها میشوند کفر میورزند و ناسپاسی میکنند،گرفتاریهایی که اگر آنها را بررسی کنیم بیشتر آنها به سبب گناهان آنان و کارهای بدی که پیشتر از دستشان برآمده بر آنان عارض شده است.
« وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنْسٰانَ کَفُورٌ -و اگر برای
1) 116) -موسوعة بحار الانوار،ج 12،ص 352.
کارهایی که کرده است ناروایی بدو رسد ناسپاسی میکند(که همانا انسان بس ناسپاس است)» به نعمتهای پیشین ناسپاسی میکند هم چنان که به دیگر نعمتهایی که هم اکنون او را در برگرفته ناسپاس است،پس دنیا به دیدگانش تیره و تار میآید،و توانایی خود را برای ایستادگی در برابر بلا و بهرهبری از آسایش از دست میدهد.
[49]
این ضعف انسان و سستی ارادۀ اوست،پس آیا نباید به نیرویی که مقهور نمیشود و فرمانرواییی که محدود نمیگردد و تسلّطی که مغلوب نمیشود، یعنی به خدای قدرتمند مسلّط بپیوندد؟ « لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -از آن خداست فرمانروایی آسمانها و زمین.» /12 پس قلمرو چه کسی گستردهتر از قلمرو آن کسی است که مالک این دو است،و کیست که فرمانرواییش از آن کس که این دو را آفریده نافذتر باشد؟مگر نه آن که آسمانها در دست راست او فشرده شده است؟و انگهی فرمانروایی او محدود و منحصر به آسمانها و زمین نیست،زیرا او:
« یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ -هر چه بخواهد میآفریند.» بی آن که کسی را حق اعتراض بر او یا پرسش باشد.
و این اراده در جوانب گوناگون زندگی نمودار میشود،و از آن میان تصرّف و عملکرد او در بزرگترین چیزی است که از داشتنیها به انسان عطا کرده،و آن همان فرزند است.
« یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ الذُّکُورَ -به هر که بخواهد دختری میبخشد و به هر که بخواهد پسر میبخشد.» پس نه آن کسی که خدا اراده کرده است که تمام فرزندان او دختر باشند قادر است که فرزندی پسر به دنیا آورد و نه بر عکس.و شاید مقدّم داشتن دختران بر پسران(در این آیه)برای دلالت بر این امر است که دختر خود یکی دیگر از هدیههای بزرگ خداست،یا برای آن که مردم عهد جاهلی دختر را دوست
نمیداشتند،ولی خداوند-با وجود این-دختر میبخشد،پس او بخشندۀ هر چیزی است که میخواهد و به هر گونهای که بخواهد،آیا این بر وسعت فرمانروایی و شدّت تسلّط و چیرگی او دلالت نمیکند؟ [50]
« أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً -و یا هم پسر میدهد و هم دختر.» یعنی نسل را از دو جنس دختر و پسر قرار میدهد، « وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشٰاءُ عَقِیماً -و هر کس را بخواهد سترون(و بی فرزند) میگرداند.» پس به او چیزی نمیدهد،و این ارادۀ او بی سبب و علّتی نیست،بلکه وارد در مقولۀ حکمت خداوند و ارادۀ مطلق او میشود.
« إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ -زیرا او دانا و تواناست.» /12 اگر هر گونه که مردم میخواهند به آنها بدهد چه بسا جهان تباه شود.بدین سان که همه یا بیشتر مردم پسر میخواهند یا بر عکس،در حالی که باید تنوّع و توازنی برای حفظ جنس بشری در کار باشد،و از سویی دیگر پروردگار ما برخی را به سبب حکمتی که خود از آن آگاه است سترون قرار میدهد،چه بسا که اگر به سترون نسلی دهند تباه گردد.
شناخت این حقیقت آرامشی در نفس و ضمیر پدید میآورد،پس کسی که بداند خداوند همان بخشندۀ بهترین و برترین نعمتها و مؤثّرترین آنها بر نفس است که همان فرزند باشد که جان هر جانداری بدان دلشاد میشود،و سرمستی چندان بر او چیره نمیآید که او را به مرحلۀ غرور و خود فریفتگی بکشاند،هم چنان که اگر نعمتی را از دست بدهد نومیدی چندان بر او غلبه نمیکند که بر نعمتها ناسپاس شود،زیرا میداند که تقدیر کننده و سنجیدۀ تمام آنها خداوندی است منزّه و متعال که جور و ستم نمیکند.
[51]
پروردگار در روند گفتگو از دامنههای ناتوانی بشر و ابعاد نیازمندی او،و ضرورت،پیوندش به کان قدرت و سرچشمۀ توانگری بی نیازی،یعنی به رحمت خدایی که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن اوست،ما را به نعمت رسالت هدایت
میکند و گفتگو از رسالت به فضای کلّی سورۀ شوری میپیوندد که با پیوندی استوار به این آیات پایان میپذیرد.و این از آن رو است-که چنان که پیش از این گفتیم-شوری متمّم نظام سیاسی امّت و بلکه محور این نظام است،و اساس امّت همان وحیی است که بر اجتماع مسلمان رنگی الهی میبخشد و آن را با کلمۀ تقوی زنده میسازد،و در پیرامون محور رهبری مکتبی که در پیامبر(ص)و نزدیکان او از اهل بیت معصومش و فقیهان شایستهای که راه ایشان را پیروی میکنند متمثّل و نمودار میشود متّحد و یکپارچه میکند.
خداوند بر بندگان خود به نعمتی بزرگتر و شگفت انگیزتر و سودمندتر از وحی منّت ننهاده است.براستی،وحی بزرگترین تجلّی رحمت خداست که همه چیز را در بر میگیرد،و کدام قدر شناسی یا کدام احترامی بزرگتر از این که انسان کلمات صاحب جبروت آسمانها و زمین را دریافت کند؟!و کدام دل بزرگی است آن دلی که این امر سنگین را دریابد و از پای درنیاید؟!در کدامین آسمان چنین گرامی نفسی پرواز میکند /12 که کلمات خدا را دریابد که اگر بر کوهها نازل میشد از پای در میآمدند،و اگر به مردگان میرسید بیگمان سخن میگفتند و اگر به زمین خطاب میشود به یقین روان میشد.
امّا چگونه خدا کلمات خود را بر بشر فرو میفرستد؟به یکی از راههای زیر:
« وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً -هیچ بشری را نرسد که خدا با او سخن گوید جز به وحی.» وحی چیست؟بر حسب زبان و موارد کاربرد این کلمه،همان افکندن حقیقتی است به نحو کامل در دل.
شیخ مفید گوید:اصل وحی همان کلام پنهانی است،سپس بر هر چیزی اطلاق شده است که با آن قصد فهماندن مخاطب به طور نهانی و پوشیده از دیگری با اختصاص به او و بدون مساهمت جز او کنند،و چون به خدا نسبت داده شود در مورد چیزهایی است که پیامبران(صلّی اللّٰه علیهم)بدون دیگران بدان اختصاص و
ویژگی دارند،بر اساس عرف اسلام و شریعت پیامبر. (1)
از امام امیر المؤمنین(ع)مروی است که در معانی وحی گفت:
«امّا تفسیر وحی نبوّت و رسالت همان گفتۀ خدای تعالی است:« إِنّٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ کَمٰا أَوْحَیْنٰا إِلیٰ نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ (2)ما به تو وحی کردیم هم چنان که به نوح و پیامبران بعد از او وحی کردهایم،به ابراهیم و اسماعیل...»اما وحی الهامی همان گفتۀ اوست عزّ و جلّ که:« وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (3)پروردگار تو به زنبور عسل وحی کرد که:از کوهها و درختان و در بناهایی که میسازند خانههایی برگزین»،و مانند آن است« وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ و به مادر موسی وحی کردیم که:شیرش بده و اگر بر او بیمناک شدی به دریایش بینداز»،و امّا وحی اشاره آن است که گفت عزّ و جلّ:« فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (4)پس از محراب به میان قوم خود بیرون آمد و به آنان اشاره(و إعلام)کرد که:صبح و شام تسبیح گویید»». (5)
آنچه این معنیها و جز اینها را در کلمۀ وحی جمع میکند همان افکندن اشاره به گونهای از /12 ویژگی دادن و پنهان داشتن است.
از خود میپرسیم:وحی از جانب خدا به بشر چگونه صورت میپذیرد؟پیش از پاسخگویی باید بدانیم که پرسش از چگونگی در جانب الهی شایسته نیست، زیرا علم آن از ما پوشیده است،و بسیاری از مردم که در ذات الوهیّت و حقایقی که به ذات سبحان او مربوط میشود اندیشیدهاند گمراه شدهاند.آری،ما حق داریم که
موضوع را از جانب دیگر یعنی از نظر دریافت و پذیرفتن دعوت و گرفتن وحی مورد پرسش قرار دهیم،و در اینجا قضیّه آسان است،زیرا مثالهایی برای آن وجود دارد.
ما آدمیان هنگامی که خدا ما را در شکم مادرانمان آفرید چیزی نمیدانستیم،سپس او علم را به دلهای ما افکند،هم چنان که خداوند نور شناخت و روح ایمان به خود را در دلهای بسیاری از افراد بشر میافکند،و تمام اینها نظایری از وحی است.
ولی هنگامی که خدا به وحی با کسی سخن میگوید این تنها به معنی افکندن نور دانش به صورت اجمالی نیست،بلکه همچنین به معنی بیان جزئیّات دانش و تشریح هدایت است،زیرا قضیّه در اینجا قضیّه تکلّم است و تکلّم یعنی وجود کلمات،و کلمات به معنی جزئیّات دانش است.
به نظر میرسد وحی همان پیوند مستقیم میان پروردگار و بندۀ برگزیدۀ اوست و شاید وحی والاترین درجۀ تکلّم باشد،و پیامبر ما(صلّی اللّٰه علیه و آله)در لحظههای تجلّی وضعی مخصوص داشت که مسلمانان آن را«برحاء وحی شدّت تبداری وحی»مینامند.
زراره از امام صادق-علیه السّلام-پرسید و گفت:فدایت شوم:آیا حالت بی خویشی و غشی است که هنگامی که وحی بر پیامبر نازل میشد به حضرتش دست میداد؟گفت:
«این وقتی بود که میان او و خدا احدی وجود نداشت،آن گاه که خدا برای او تجلّی میکرد»، (1)و در حدیثی دیگر آمده است:
«چون جبرییل نزد پیامبر میآمد در برابر او بدان سان که بندهای مینشیند مینشست و پیش از آن که وارد شود از او اجازه میگرفت». (2)
از اینجا معلوم میشود که حالت تبداری وحی وقتی به پیامبر دست میداد
که تجلّی خداوند برای او به صورت وحی مستقیم انجام مییافت،نه هنگامی که فرستادهای را از جانب خود(که همان جبرییل علیه السلام بود)میفرستاد،و جبرییل به زیباترین شکل که همان صورت دحیۀ کلبی معروف به زیبارویی بود نمودار میگشت،و بر حسب یکی از نصّها جز دو بار به صورت اصلی خود بر آن حضرت وارد نشد.پس حالت شدّت تبداری وحی چه بوده و برای چه روی میداده است؟ روایت کردهاند که هنگامی که وحی بر او نازل میشد در سر خود بانگی چون آوای زنبوران عسل میشنید، و روایت کردهاند که روزی بسیار سرد وحی بر او نازل میشد و چون وحی از او قطع شد از پیشانیش عرق میچکید.
روایت کردهاند چون وحی بر او نازل میشد اندوهگین میگشت و چهرهاش به تیرگی میگرایید و روی خود را برمیگرداند و یارانش سرهای خود را از او برمیگرداندند. (1)
در حدیث آمده است هنگامی که بر ناقۀ خود سوار بود بر او وحی آمد،پس ناقه زانو زد و گلوگاه خود را بر زمین نهاد و نمیتوانست بجنبد،و عثمان برای پیامبر مینوشت« لاٰ یَسْتَوِی الْقٰاعِدُونَ... آیه (2)و ران پیامبر بر ران عثمان قرار داشت، پس ابن امّ مکتوم آمد و گفت:ای پیامبر خدا!مرا عذری است،چه میبینی؟ آن گاه وحی او را از خود بیخود کرد،و رانش بر ران عثمان سنگینی نمود،تا آنجا که گفت:ترسیدم آن حالت او را از هم بگسلاند،پس خدای سبحان نازل کرد:
« غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ (3)غیر از آنان که رنج و آسیبی دارند»، (4)/12 و حق بود که سنگینی وحی پیامبر را به رنج افکند،و اگر توفیق خدا نبود بیگمان دل او از
تجلّیّات پروردگارش از هم میشکافت.مگر نه آن که نزدیک بود آسمانها از بیم خدا از هم بشکافد؟ چه بزرگ است دلی که کلمات خدا را تحمّل میکند،و امر او را به صورت مستقیم دریافت میکند!براستی که بیگمان این نشانهای بزرگ از نشانههای خداست! شاید توفیق خدا و تأیید پیامبر از جانب او که توان وی را به تحمّل حالت وحی و تجلّی بزرگ خدا و سپس حمل کردن علم و کلمات خدا کامل میکند در روح القدسی نمودار میشود که خداوند آن را بر پیامبر خود نازل میکند،از امام صادق-علیه السلام-در تفسیر این گفتۀ خدا روایت شده است که:
« (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (1)تو را از روح میپرسند بگو:
روح جزئی از فرمان پروردگار من است)گفت:آفریدهای از آفریدگان خدا بزرگتر از جبرییل و میکاییل که با پیامبر خدا بود و با امامان است و خود از ملکوت باشد». (2)
در تفسیر گفته خدای تعالی:« وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ (3)و این چنین روحی را به فرمان خود به تو وحی کردیم.تو نمیدانستی کتاب و ایمان چیست»،گفت:
«آفریدهای است از آفریدگان خدا بزرگتر از جبرییل و میکاییل که با پیامبر بود و او را استوار میداشت و پس از او با امامان همراه است». (4)
« أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ -یا از آن سوی پرده.» چنان که خدا با پیامبر خود موسی بن عمران(ع)به گونهای سخن گفت، ولی بی آن که وی چیزی را ببیند،و چشم یارای دیدن چه چیزی از عظمت خدا را
دارد،آیا دیدهای که چگونه وقتی برقی تند از نوری که خدا آفریده است بر چشم بتابد چگونه بافتهای چشم تلف و اعصاب آن نرم میشود؟و آیا کسی میپندارد که /12 نور خدا که آسمانها و زمین را به پرتو پروردگارشان درخشان کرده از آن درخشش برق کمتر است؟ پروردگارت بر کوه متجلّی شد و آن را خرد کرد و موسی بیهوش افتاد، (1)پس آیا موسی که از هم شکافتن کوه را تحمّل نکرد میتوانست تجلّی خدا را به نحو مستقیم و بی واسطه تحمّل کند؟! « أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً -یا پیام رسانی میفرستد.» چنان که پروردگار ما جبرییل را نزد پیامبران خود میفرستاد،امّا جبرییل خود چگونه وحی پروردگارش را دریافت میکرد؟ بر حسب روایتی از امیر مؤمنان علیه السّلام،از پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله) آمده است که:
«از جبرییل پرسید گفت:ای جبرییل:آیا پروردگار خود را دیدهای؟ جبرییل گفت:همانا پروردگارم دیده نمیشود،پس پیامبر خدا گفت:از کجا وحی را دریافت میکنی؟گفت:از اسرافیل.گفت:اسرافیل آن را از کجا میگیرد؟گفت:او آن را از فرشتهای از روحانیین که والاتر از اوست میگیرد.
گفت:آن فرشته وحی را از کجا دریافت میکند؟گفت:خدا آن را به گونهای در دلش میافکند».
« فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مٰا یَشٰاءُ -تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحی کند.» و کسی که وحی را دریافت میکند حق ندارد هیچ دخل و تصرفی در آن کند یا بر آن بیفزاید،بلکه ناگزیر باید وحی بر حسب فرمان خدا و در هنگامی باشد که خدا اجازه میدهد.
« إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ -او بلند پایه و حکیم است،»
1) 132) -مضمون قسمتی از آیه /143سورۀ الاعراف.
و از بلندپایگی مجد اوست که بسی فراتر از دلهای بیمار و نفسهای آکنده از کینهها و غل و زنجیرها /12 و آثار گناهان است،و براستی کسانی را که خدا برای وحی خود بر میگزیند کسانی هستند که نسبها و حسبهایشان پاکیزه است و دلهایشان پاک شده و نفوسشان والا شده،و خدای دانا وقتی رسالت خود را مقرر میدارد برای آن گرامیترین آفریدگان خود را که از لحاظ سرسپردگی و فرمانبرداری و پاکدلی از همگان پرمایهتر است برمیگزیند.
از اینجاست که مردم را نسزد که برای رهبری خود جز داناترین و پرهیزگارترین کسی را برگزینند.مگر نه آن که خداست که فرمانبرداری ویژه بدو اختصاص دارد؟پس ناگزیر باید نزدیکترین مردم بدو کسی باشد که به فرمان خدا در میان مردم فرمانش روا باشد.
[52]
و این چنین بیرق رهبری این امّت برای پیامبر اکرم ما بسته شده زیرا او به فرمان خدا وحی را دریافت کرده است.
« وَ کَذٰلِکَ -و این چنین.» به مانند این راههای سهگانه:با وحی مستقیم،و با سخن گفتن از آن سوی پرده،و با فرستادن پیام رسان(جبرییل)پیامبر سخنان پروردگار خود را دریافت کرد.
« أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا -روحی را به فرمان خود به تو وحی کردیم.» این روح که خدا به پیامبر وحی کرده چیست؟گفتهاند:همانا روح زندگی است.مگر نه آن که قرآن زندگی دلهاست،و آنچه زندگی اخروی بشر را تأمین و تضمین میکند در آن وجود دارد؟پروردگار سبحان ما گفته است:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ (1)ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون خدا و پیامبرش شما را به چیزی فراخوانند که زندگیتان
1) 133) -الأنفال24/.
میبخشد دعوتشان را اجابت کنید».
ولی به نظر میرسد که«الرّوح»در منطق قرآن همان روح القدس باشد،و پروردگار ما گفته است:
1-« وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ (1)و به عیسی بن مریم دلیلهای روشن عنایت کردیم و او را به روح القدس تأیید نمودیم».
2-« قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا (2)بگو:آن را روح القدس به حق از جانب پروردگارت نازل کرده است تا مؤمنان را استواری ارزانی دارد».
3-« یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاٰقِ (3)به فرمان خود بر هر یک از بندگانش که بخواهد وحی میفرستد تا بندگانش را از روز قیامت بترساند».
4-« یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِکَةُ صَفًّا (4)روزی که روح و فرشتگان به صف میایستند».
و روح-بر حسب آیۀ اخیر-غیر از فرشتگان است،اوست که بر حسب آیۀ سوم به پیامبران القا میشود،و اوست که بر حسب آیۀ دوّم رسالت را حمل میکند،و بر حسب آیۀ نخست پیامبران به وسیلۀ او تأیید میشوند.
در نصّها آمده است که او آفریدهای است بزرگتر از فرشتگان،و هموست که در شب قدر نازل میشود،و در روز قیامت چنان که چهارمین آیه یاد کرده است با فرشتگان صعود میکند،و او به فرمان خدا و از فرمان خداست،پس در این صورت او از عالم ملکوت مسلّط بر آفریدگان است،و به تعبیر دیگر:او از عالم انوار فراتر از
عالم اجسام لطیفی همچون فرشتگان یا اجسام متراکمی چون بشر است،در واقع او در افق دانش و خرد و زندگی و توانایی است،و بدین سبب او از عالم فرمان است که از آنجا قدر نازل میشود و قضا به آن است.
برای ما کافی است که از روح همین اندکی را بدانیم که به نشانهها و علامتها و نمودهای هستی او،و نه به ذات او اشاره میکند،هم چنان که در دیگر انوار والایی که وجود دارند جز به اندازۀ شناخت آثار آنها آگاهی و شناختی نداریم،و پروردگار سبحان ما گفته است:« وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی /12 وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً (1)تو را از روح میپرسند،بگو:روح جزئی از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشی ندادهاند».
و این چنین به نظر میرسد که روح-همچون خرد و اراده-همان نوری الهی است که خدا بر دل هر کس از بندگانش بخواهد فرو میفرستد،تا آن را آکنده از آرامش ایمان،و نور یقین و درستی توفیق و کلمۀ پرهیزگاری و عصمت سازد.
پروردگار ما به بندگان مؤمن خود درجهای از این روح را که همان روح ایمان و پرهیزگاری است عطا کرده،در حالی که برای پیامبر خود محمد و خاندان او،علیه و علیهم السلام،درجاتی از این روح را عطا کرده و ایشان را به درجۀ یقین و عصمت(مصونیّت از گناه)رسانیده است.
اگر این روح نمیبود پیامبر باز نمیشناختند که آنچه در گوشهایشان صدا میکند یا در دلهایشان افکنده میشود یا چشمانشان آن را میبیند از نزد خداست یا از گرایشهای شیطانها یا از اوهام و پندارهای نفس.
هم چنان که اگر نور دانش نباشد انسان نمیتواند میان حق و باطل و میان آنچه دیدهاش آب میبیند و آنچه به نظر او سراب مینماید تمییز و تشخیص بدهد.
و اگر روح القدس نمیبود پیامبر شیطان را بکلّی درهم نمیشکست و
1) 138) -اسراء85/.
نمیگریزانید،هم چنان که اگر روح ایمان نباشد در بیشتر موارد مؤمن بر شیطان غالب نمیشود.
به تعبیری دیگر:نفس پیامبر با روح القدس تکامل یافت تا آمادۀ دریافت وحی خدا شد،هم چنان که نفس دیگر افراد بشر با خرد تکامل مییابد تا معارف و دانشها را دریافت کند.در این صورت«روح»جانب پیوسته به پیامبر از وحی است،در حالی که رسالت جانب پیوسته به حقّی است که وحی میشود،و این هر دو از خدای سبحان است،و از این رو کلمۀ«الرّوح»در اینجا پس از وحی آمده،و گویی که«روح»در حالی که همان امر خداست به او وحی میشود،و به وسیلۀ اوست که پیامبر به مرحلۀ دریافت وحی فرا میرود.
ما این اندیشه را از برخی حدیثهایی در مییابیم که پیش از این دستهای از آنها را یاد کردیم و بیان کرد که روح آفریدهای بزرگتر از فرشتگان است.اکنون دستۀ دوّم از آنها را میخوانیم:
از زراره مروی است که گفت:به ابی عبد اللّٰه(امام صادق علیه السلام) گفتم:چگونه پیامبر بیم آن نداشت که در آنچه از جانب خدا بر او نازل میشود چیزی از گرایشهای شیطان نیز نبوده باشد؟گفت:حضرتش گفت:
«همانا چون خدا پیامبری را به رسالت گیرد آرامش و وقار بر او فرو میفرستد و وحی از جانب خدای عزّ و جلّ چنان برای او میآید که گویی او را به چشم خود میبیند». (1)
از محمد بن مسلم و محمد بن مروان از ابی عبد اللّٰه(امام صادق،علیه السلام)مروی است که:
«پیامبر خدا جز با توفیق الهی ندانست که جبرئیل از جانب خداست». (2)
در تفسیر همین آیۀ بخصوص،پیش از این حدیثی از امام صادق علیه السّلام
نیز روایت کردیم که(دربارۀ روح،در این آیه)گفت:
«آفریدهای است از آفریدگان خدا بزرگتر از جبرییل و میکاییل که با پیامبر بود و او را استوار میداشت و پس از او با امامان همراه است». (1)
در تفسیر آیۀ« یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (2)تو را از روح میپرسند،بگو:روح جزئی از فرمان پروردگار من است»،از امام صادق /12 علیه السلام مروی است که گفت:
«بزرگتر از جبرییل و میکاییل است،همراه هیچ یک از گذشتگان نبوده غیر از محمد،و او همراه امامان است و ایشان را تأیید میکند،و نه چنان است که هر چه را بجویند بیابند(یعنی ذاتش قابل درک نیست)».
برای آن که پیامبران یقین یابند که خدا آنان را با روحی از جانب خود تأیید میکند و با التماس و توبه به درگاه او به نزدیکی خود بدو بیفزایند،خدا لحظاتی ایشان را به خود وا میگذارد،آن گاه برون دلهایشان دچار تزلزلی میشود و مرتکب کارهایی میشوند که شایستۀ ایشان نیست،چنان که یوسف اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ زلیخا میکرد،و چنان که یونس قوم خود را نفرین کرد در صورتی که شایستهتر آن بود که بر آنان شکیبایی ورزد،و چنان که داود در قضاوت شتاب کرد و فرشتگان او را یادآور شدند و او به درگاه خدا توبه کرد.
در دو حدیث که دوّمی مکمّل نخستین است آمده است:
از ابی بصیر،از ابی عبد اللّٰه(امام صادق علیه السلام)دربارۀ این گفته خدا که:« حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا (3)چون پیامبران نومید شدند و چنان دانستند که(وعدۀ خدا با ایشان)به دروغ به آنان رسانده شده».
گفت:
«پیامبران پنداشتند که شیاطین بر آنان به شکل فرشتگان درآمدهاند». (1)
از ابی شعیب،از ابی عبد اللّٰه(امام صادق علیه السلام)مروی است:
«خدا زمانی کمتر از چشم به هم زدنی ایشان را به خود واگذاشت». (2)
بدین گونه درمییابیم که نعمت آن روح که پیامبر را استوار میدارد و او را از این که از سر هوی سخن گوید حفظ میکند،اگر بزرگتر از نعمت وحی نباشد کمتر از آن نیست.
« مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ -تو نمیدانستی کتاب چیست.» از آن رو که کتاب(قرآن)از نبوغ محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله)نیست بلکه از وحی خداست.
« وَ لاَ الْإِیمٰانُ -و ایمان چیست.» پس اگر وحی نمیبود پیامبری چیزی از کتاب پروردگار خود نمیدانست، و اگر روح القدس نمیبود بدان درجۀ ایمان نمیرسید،زیرا ایمان با روحی از جانب خدا کامل میشود.
شک نیست که پیامبر پیش از رسالت مؤمن بود،ولی این ایمان مانند ایمان هر فرد دیگر آدمی به خدا و روحی از جانب او بود.مگر نه آن که پروردگار سبحان ما میگوید:« یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلاٰمَکُمْ بَلِ اللّٰهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدٰاکُمْ لِلْإِیمٰانِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (3)از این که اسلام آوردهاند بر تو منّت میگذارند.بگو:به خاطر اسلامتان بر من منّت مگذارید،بلکه خدا بدان سبب که شما را به ایمان راه نموده است بر شما منّت مینهد،اگر راست میگویید».
امّا پیامبر محمد(ص)را خدا از آن هنگام که ناخنهای او نرم بود با روح القدس تأیید کرده است،و این معنی از سخن امیر مؤمنان-علیه السلام-
پیداست که گوید:
«هنگامی که وی-صلّی اللّٰه علیه و آله-از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود،و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود». (1)
« وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا -ولی ما آن را نوری ساختیم تا هر یک از بندگانمان را که بخواهیم بدان هدایت کنیم.» براستی که آن نور از خدا،و برای هر کسی است که خدا بخواهد او را هدایت کند،و از پیامبر و تنها مخصوص به او نیست.
« وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -و همانا تو به راه راست مینمایی.» [53]
پس نوری که خدا بدو وحی کرده به راه راست هدایت میکند.
« صِرٰاطِ اللّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ أَلاٰ إِلَی اللّٰهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ -راه آن خدایی که از آن اوست هر چه در آسمانها و زمین است.آگاه باشید که همۀ کارها به خدا باز میگردد.» آیا راه خدای آفریدگار هستی و دارندۀ آن بهتر است،یا راه شیطانها و طاغوتهایی که قوانین منحرف و مخالف با قوانین طبیعت و سنّتهای هستی وضع میکنند و خود گمراه شدهاند و دیگران را نیز گمراه میکنند؟! و آیا آن که همۀ کارها بدو باز میگردد شایستهتر به فرمانبرداری و پیروی است یا آنان که مالک هیچ چیز حتی امور خود نیستند؟ پیش از پایان این مبحث حدیثی را در فضیلت این آیه میآوریم که جابر بن عبد اللّٰه(علیه الرحمة)از امام صادق(ع)نقل کرده،گوید:شنیدم که حضرتش گفت:
«قرآنی به دریا افتاد،چون آن را یافتند هر چه در آن نوشته بودند شسته شده
1) 147) -نهج البلاغة،خطبة 192،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 222.
بود مگر این آیه:«( أَلاٰ إِلَی اللّٰهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ -آگاه باشید که همۀ کارها به خدا باز میگردد)». (1)
1) 148) -نور الثقلین،ج 4،ص 591.
سورۀ زخرف
از ابی جعفر الباقر(ع)که گفت:
«هر که به خواندن(حم)الزّخرف عادت کند،خدا او را در گورش از حشرات زمین و فشار قبر در امان میدارد،تا آن گاه که در برابر خدای عزّ و جل بایستد، سپس این سوره او را همراهی میکند تا به فرمان خدای تبارک و تعالی او را به بهشت درآورد».
تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 590 /12
برای آن که دلهای ما پذیرای نور ایمان شود ناگزیر باید از پارهای پلیدیها که بر آن رسول کرده پاک گردد،و آیات قرآن این امر را به ما یادآور میشود و ما را به پاکسازی دلها از آن پلیدیها تشویق میکند،و به چگونگی آن پاکسازی سفارش میکند.به نظر میرسد که سورۀ زخرف در این مسیر پیش میرود...چگونه؟ هدف این کتاب روشنگر که خدا آن را قرآنی عربی قرار داده است(به
زبان عربی که آشکارا حقایق را بیان میکند)بلوغ خرد است،و این والاترین و دقیقترین تعبیر از مطالبی است که در امّ الکتاب (1)آمده است(4/1).
سپس آیات این سوره به آگاه ساختن انسان به گردنههای دشوار نفسانی میپردازد که باید از آنها عبور کرد(یا قفلهایی که باید آنها را گشود،و بیماریهایی که درمانشان واجب است و پلیدیهایی که واجب است دلها را از آنها زدود تا آماده و پذیرای ایمان شوند)و آن پلیدیها عبارتند از:
نخست:فریفتگی و غرور به دارایی.آیا قرآن بدان سبب که کسانی گزافکارند از آنها روی میتابد و اعراض میکند؟آیا پیش از آن که غرور آنها را بشکند آنان را از عذاب بیپایان بیم نمیدهد و نمیگوید که کسانی را که از ایشان نیرومندتر بودهاند هلاک کرده و به صورت داستانی عبرت آمیز برای آنان که از سرنوشت آنها عبرت بگیرند درآورده است؟(8/5).
دوم:قایل شدن به جدایی میان پروردگار آسمان و پروردگار زمین،و اعتقاد به این که خدای حق کاری به دنیای آنان ندارد،و چون از آنها بپرسند چه کسی آسمانها و زمین را آفریده چارهای جز اعتراف به آفریدگار توانمند دانا ندارند.و همچنین است زمین،که اوست که آن را گهوارهای ساخته،و در آن راههایی را گشوده تا مردم از آن راهها به مقصدهای خود برسند و آن گاه به پروردگار خود پی برند که صنع و آفرینش آنها را چنین درست و استوار ساخته.و حتی چارهاندیشی و تدبیر روزی آنان به اذن و فرمان خداست.مگر نه آن که زندگی آنها بر آب متّکی است، پس کیست که آب را به اندازۀ نیازشان از آسمان فرو میفرستد؟آیا نمیبینند که خدا به وسیلۀ آب چگونه زمین را زنده میکند،پس چرا از این نکته بدین حقیقت راه نمیبرند که همین گونه نیز آنان را پس از مرگشان زنده میکند؟! از نشانههای تدبیر او آفریدن جفتها و فراهم ساختن وسایل حمل و نقل به
1) 1) -به ترجمۀ تحت اللفظی یعنی«مادر کتاب»که همان اصل کتاب یا کتاب اصلی باشد و مراد لوح محفوظ است-م.
فراوانی است.آیا همۀ اینها دلالت بر این ندارد که خدای آسمان همان خدای زمین است،و آنان را به فرمانبرداری از او فرا نمیخواند و به سپاسگزاری بر نعمتهای او وا نمیدارد؟پس چون بر پشت چهارپایان یا بر عرشۀ کشتیها قرار گرفتند باید خدا را بر این که این وسایل را مسخّر آنان کرده است،و خود توان رام کردن آنها را نداشتهاند،تسبیح گویند!(14/9)در پایان این سوره نیز یادآوری بدین نکته را باز میخوانیم(48).
سوم:تقدیس چیزها و اشخاص،پس بدانجا میرسند که برای خدای رحمان از میان بندگانش قایل به فرزندی میشوند(و بدو صفت تقدیس میبخشند)و چنان در کفر خود زیادهروی میکنند که میپندارند خدا برای خود دختران را برگزیده و پسران را بدانها داده است.
قرآن میپرسد:آیا آفریدن آنها را دیدهاند؟هرگز...و میگوید که همین سخن باطل آنها گواهی علیه آنهاست و بزودی بر آنها نوشته میشود و در قیامت بدین سبب مورد پرسش قرار خواهند گرفت...و میبینی که پرستش خدایان دروغین را از طرف خود بدون عملی از جانب خویش و تنها به حدس و تخمین،و بدون داشتن کتابی الهی که بدان تمسّک جویند،بلکه به پیروی از پدران خود، توجیه میکنند.
قرآن،پیروی از پدران را در این مورد بدین سان بررسی میکند که این روش از عادت متنعّمان است که خدا بیم دهنده(و پیامبری)به هیچ قریهای نفرستاد مگر آن که آن متنعّمان و شادخواران در برابر او به عادات و رسوم سنّتی پوسیدۀ خود توسّل جستند و در برابر رسالتهای پروردگارشان به ستیزه برخاستند،ولی آیا اینان به سرانجام آن شاد خواران که خدا از آنها انتقام گرفت نمینگرند؟! /12 قرآن در این باره داستان ابراهیم را مثال میزند(اولا:برای آن که بارزترین چیزی که در رسالت او بود همان مبارزۀ او با عادات گذشتگان بود که از پدرش آغاز شد و به قومش پایان یافت،و ثانیا:برای آن که او از پیامبران اولوا العزمی بود که در این سوره یاد شدهاند،بجز یکی از ایشان که نوح(ع)باشد).
اگر اجتماع جاهلیّت عرب به عقاید پدران خود تکیه میکند،بزرگترین فرد آن پدران،ابراهیم پیشگام توحید و شکنندۀ بتهاست،آیا از او که رسالت توحید را به عنوان کلمهای پایدار در میان فرزندان و بازماندگان خود به جا نهاد پیروی نمیکنند؟ هرگز...آنها از خواهشها و هواهای خود پیروی میکنند نه از پدرانشان،براستی که کالای دنیا آنها را از پیروی حق بازداشته و فریفته است تا آنجا که به پیامبر(ص) نسبت سحر و جادو میدهند(20/15).
چهارم:ارزیابی حقایق با مقیاسهای مادّی،چنان که(اعراب)گفتند:
چرا این قرآن بر مردی از بزرگان در طائف و مکّه نازل نشده؟و خدا(به سبب این گفتار)آنان را براند.آیا آناناند که نعمتهای خدا را تقسیم میکنند؟هرگز...
خداست که روزی مردم را در میانشان قسمت کرده و در امور مادّی برخی را بر بعضی برتری داده،نه از آن رو که این یک را نزد او ارزشی است بیشتر و آن دیگری را کمتر،بلکه برای آن که زندگی اجتماعی نظام و سامانی داشته باشد و به یکدیگر نیازمند باشند و در میان خود به همکاری و تعاون پردازند،اما بزرگترین نعمت همان رحمت خداست نه مالی که آنها میاندوزند.
چه قدر دنیا نزد خدا خوار و بی مقدار است،تا آنجا که اگر بر مؤمنان بسیار دشوار نمیآمد بیگمان تمام آن را به کافران ارزانی میداشت،زیرا به هر حال سرانجام دنیا کالایی است نابود شدنی.امّا آخرت است که جاندار و جانبخش است و تنها از آن پرهیزگاران است.
پنجم:همنشینان بد که کار بد آدمی را در نظرش میآرایند تا آن را خوب و زیبا بشمارد،و خدا برای کسی که از یاد پروردگارش غافل ماند و روی گرداند همنشین بد از جنّ و آدمی قرار میدهد،(امّا کسی که به یاد خدا باشد بیقین حقایق را به دیده بصیرت میبیند،زیرا شیطان از یاد کرد و نام خدا میگریزد)و شیطان میکوشد که کسی را که ذکر خدا را ترک کرده از راه هدایت منحرف کند،و گمراهی را در نظر او بیاراید،و آدمی هنگامی که به پیشگاه پروردگارش درمیآید از نقش شیطان در گمراه کردن خود آگاه میشود،و بدو میگوید:ای کاش میان
من و تو به قدر مسافت مشرق و مغرب فاصله میبود که بد همنشینی هستی.امّا این بیزاری جستن آن روز چه سودی بدو میرساند؟زیرا آن دو با هم به سبب ستمی که هر دو کردهاند در عذاب شریکند.
(و قرآن بدین سان با ذکر خدا وسوسۀ شیطان را چاره میکند).
پس از آن که قرآن آن جاهلان را،خواه در عهد پیامبر و خواه پس از او،از عذاب بیم میدهد،و به پیامبر(و پیروانش)فرمان میدهد که به وحی که همان مایه شرف او و قوم اوست(نه به مال و جاه)متوسّل شوند،زیرا در این باره بازخواست میشوند،بدو فرمان میدهد که از پیامبران پیشین بپرسد(و سیرت و شرح حال و رفتار ایشان را بخواند)که آیا هرگز برای غیر خدا دعوت کردهاند(و خدایان دروغین مال و سلطه را هرگز تقدیس کردهاند)،و مثلی از سیرت موسی و عیسی علیهما السلام میزند(و این دو از پیامبران اولو العزم هستند که همراه با ابراهیم و محمّد سلام اللّٰه علیهما یاد شدهاند).
هنگامی که خدا موسی را با آیات روشنگر نزد فرعون و قوم او فرستاد، ناگهان همه بر او خندیدند،و هر چه پروردگار ما آیات خود را بد آنان نمود از موسی خواستند که پروردگار خود را بخواند،و بدو وعده دادند که ایمان میآورند،ولی چون عذاب از آنها دور شد عهد خود را شکستند(و بر ارزش ثروت و سلطۀ زایل شونده تکیه کردند).
فرعون در میان آنان نخوت قوم گرایی و شهوت دارایی و توانمندی را برانگیخت و آنها را گمراه کرد تا از او فرمان بردند و از این رو خدا از آنها انتقام گرفت و آنها را نشانه و عبرتی برای آیندگان ساخت.
(و همچنین است موضعی که اعراب جاهلی نسبت به عیسی بن مریم، علیهما السّلام در پیش گرفتند)و هنگامی که خدا مثلی شایسته دربارۀ ایشان زد قوم پیامبر در آن باب مجادله کردند و گفتند:آیا خدایان ما بهترند یا او؟(در حالی که حقّ را میدانستند،ولی لجاجت ورزیدند،شاید برای آن که به ارزش دارایی و سلطۀ خود تکیه داشتند،و خدایان خود را به عنوان نماد دارایی و سلطه تقدیس
کردند،و پسر مریم را که مظهر پاکی و پارسایی بود خوار و خفیف شمردند).آری، بیگمان او بندهای است که خدا بدو نعمت داده،و او را نمونهای برای بنی اسراییل ساخته(ولی هرگز به آنها نفرموده است که او را پرستش کنند)،و پس از آن که پروردگار ما آن معاندان لجوج را بیم میدهد که میتواند آنها را هلاک کند،و به جای آنها فرشتگان را در زمین قرار دهد که او را بپرستند،برخی از ابعاد عظمت عیسی-علیه السّلام-را بیان میکند که او از نشانههای فرا رسیدن قیامت است،و با دلیلهایی روشن و حکمت و کلام آخرین در مورد رفع اختلافات بنی اسراییل آمده و به آنها فرمان میدهد که خدا را که پروردگار او و پروردگار تمام آنهاست به یکتایی بپرستند،ولی /12 آنها(از سر ستم و نافرمانی)در این باره اختلاف ورزیدند،پس وای بر ستمکاران از عذاب درد آور روز قیامت(65).
و پروردگار ما به ما خاطر نشان میسازد که در روز قیامت دوستان تبدیل به دشمنان یکدیگر میشوند،بجز پرهیزگاران(و بدین گونه است که شایسته است ما دوستان خود را از میان پرهیزگاران برگزینیم،و آیات پیشین به مسئلۀ همنشین اشاره کرده است)،و نعمتهای خدا را در روز رستاخیز برای بندگان خدا وصف میکند که فرشتگان ایشان را با سلام و بشارت استقبال میکنند و آنان را به بهشتی میخوانند که در آنجا هر چه نفس آرزو کند و دیده از آن لذّت برد وجود دارد.و تمام اینها در پاداش کاری است که کردهاند(71).
در حالی که گناهکاران،بی آن که عذاب دوزخ بر آنها سبک شود، همواره در دوزخاند،و در آنجا به سبب ستمی که کردهاند از روح خدا نومیدند،و هنگامی که به رئیس فرشتگان عذاب(مالک دوزخ)ندا میدهند که ما را نابود کن!به آنها پاسخ میدهد که شما در اینجا ماندگار هستید،و میگوید:ما شما را با حق آشنا کردیم،ولی شما حق را نپسندیدید.و چون با حق ستیزه کردند،خدا (به سزای عنادشان)فرمان عذاب جاودان بر آنان راند(79).
سیاق آیات با این بینش حالت لجاجت و عناد را که یکی از بارزترین گردنههای دشوار روانی در راه ایمان است چاره میکند،سپس دیگر حالاتی را که
مانع از شتافتن به سوی ایمان است مانند این توهّم که خدا سخن پنهانی و سرّی و درگوشی آنها را نمیشنود چاره میکند،و ما را یادآور میشود که خدا سخن آنها را میشنود،و فرشتگان برگماشته بزرگوار هر چه را بگویند مینویسند و ثبت میکنند(80).
(و به بررسی حالت شرک میپردازد،آنجا که انسان-به عادت-برای فرار از بار مسئولیت به سایۀ شرک پناه میجوید)و میگوید:پیامبر پسر خدا نیست بلکه از نخستین پرستندگان اوست.
(و پایه شرک را که بر نادانی نسبت به عظمت خدا نهاده شده درهم میشکند)و میگوید:منزه است پروردگار آسمانها و زمین از این که چنان که آنها توصیف میکنند،پسری داشته باشد.مگر نه این که او پروردگار عرش عظیم و صاحب تسلّط تامّ و تمام است،پس فرزند را برای چه میخواهد؟! /12 و به پیامبر(و پیروان رسالت)فرمان میدهد که آنها را رها کنند تا در گرداب باطلشان غوطه خورند و بی هدفی خرد پسندانه در زندگی خود به بازی و سرگرمی پردازند تا روز پاداشی که به آنها وعده داده شد فرا رسد(و بدین سان به همۀ مشرکان نسبت به خدا بیم میدهد که زندگی خود را بی هدفی درست بکلّی تباه و تهی میکنند،هم چنان که خردهای خود را نیز از هر بینش و بصیرت حق تهی میسازند)،و بیان میکند که خدای آسمان همان خدای زمین است و همو حکمران داناست(پس جدایی میان دین و سیاست،میان جهان آفرینش و واقعیّت حکمرانی جایز نیست) (و چگونه در حالی که تمامی خیر نزد خداست ما دارایی و سلطه را به خدایی میگیریم؟!)مگر نه این که او مالک آسمانها و زمین و هر چیزی است که در میان آن دو وجود دارد،و اوست که برکت میدهد(آیا شایسته نیست که او را بپرستیم تا برکات خود را به ما ارزانی دارد؟)و علم روز قیامت نزد اوست)و از او نترسیم و پروا نکنیم؟)در حالی که به سوی او بازگردانده میشویم.
(امّا شریکانی(که برای خدا تراشیده میشوند)از مال و جاه و...و...
هیچ یک مهمترین چیزی را که بشر بدان نیاز دارد و همان رهایی از آتش است،در
اختیار ندارند و مالک نیستند)،و نمیتوانند نزد خدا شفاعت کنند،زیرا شفاعت از آن حق و اهل آن است،و در حالی که همگان اعتراف میکنند که خدا آفریدگار آنهاست میبینی که از او روی میگردانند!(ولی سزاوار نیست که مؤمن در غمگساری بر آنها خود را نابود کند)و هنگامی که پیامبر به درگاه پروردگار خود نالید که اینان قومی هستند که ایمان نمیآورند،خدا بدو فرمود که از آنها درگذرد(و روی گرداند)و به آنها بگوید«ایمنی»(و در جنگ با آنها شتاب نورزد)،زیرا به زودی خواهند دانست که به چه مکانی بازمیگردند.
سورة الزّخرف
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . حم (1) وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (2) إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ اَلذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنٰا مِنْ نَبِیٍّ فِی اَلْأَوَّلِینَ (6) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (7) فَأَهْلَکْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضیٰ مَثَلُ اَلْأَوَّلِینَ (8) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ اَلْعَزِیزُ اَلْعَلِیمُ (9) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (10) وَ اَلَّذِی نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ (11)
4[أمّ الکتاب]
:همان لوح محفوظ است،و از آن رو بدین
نامش خواندند که اصل کتابهای آسمانی و جز آنهاست.
5[أ فنضرب عنکم]
:گویند ضربت عنه،و أضربت عنه یعنی آن را ترک کردم و از آن دست کشیدم.
[صفحا]
:اصلش از زدن بر رخسارۀ حیوان است تا مسیرش را تغییر دهد،سپس در مورد هر چیزی که برای انحراف از راه به کار رود متداول شده است.
قرآن،در این درس گفتگو دربارۀ موضوعی اساسی را در این سوره تمهید میکند،و آن موضوع چنان که گفتیم:هماهنگی درست با زندگی دنیاست،و این مطلب با یادآوری به حکمت کتاب روشنگری است که خدا آن را فرو فرستاده و آن را قرآنی عربی قرار داده است و این حکمت در بر انگیختن و بیدار ساختن خرد از خواب خود است،و این کتاب برترین و استوارترین نسخه از ام الکتاب(یا لوح محفوظی)است که نزد خدا وجود دارد.و پس از بیان این نکته که گزافکاری نادانان مانع رحمت خدا با یادآوری به آنها نمیشود،سیاق آیات یکی از بارزترین گردنهها و دشواریهای راه ایمان را بررسی میکند،و این گردنۀ دشوار که قرآن بدان بسیار پرداخته همان حالت بی مبالاتی و سازشکاری و خود را به دست واقعیّت فاسد سپردن است که به صورت ریشخند نسبت به رسالت و مسخره
کردن پیامبر نمودار،و پیداست که منشأ این حالت همان خرسندی به وضع و واقعیّت موجود است(که انسان میگوید):تا وقتی باطل هدفها و مصالح مرا محقّق میسازد و بلندی طلبیها و امیالم را سیر میکند،چرا به سخنان دعوت کنندۀ به سوی خدا گوش فرا دهم؟ این یادآوری قرآن برای آن است که بیگمان باطل چیز زیانبخشی است که سپری میشود و براستی حق تنها چیز سودبخشی است که باقی میماند.به پیشینیان همانند خود بنگر،و از سرانجام آنان عبرت آموز،زیرا تو را دو بار نوبت زندگی نیست که در یکی راههایی را که نیکبختی تو را تضمین میکند بیازمایی، /12 و در نوبت دیگر بدان آزمودهها عمل کنی.همانا انسان یک فرصت دارد،که اگر بگذرد و از دست برود دیگر هرگز برنمیگردد.سنّت و قاعدۀ پیشینیان بر این جاری شده که بیقین که هر کس از حق پیروی کند در دنیا و آخرت سعادتمند میشود،و بیگمان هر کس به دنبال باطل رود زندگیش با بیچارگی و تیره روزی پایان مییابد و در آخرت گرفتار عذابی درد آور میشود...و این دریافت انگیزهای قوی برای جستجوی حقیقت و دست کشیدن از حالت تنزّل و سازگاری(با وضع فاسد موجود)را به ما میدهد.
[1]
«حم» از حروف مقطّع که آنها را پیش از این تفسیر کردهایم.
[2]
« وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ -سوگند به این کتاب روشنگر.» سوگندی به کتابی که حاوی حقایقی است و آنها را به تفصیل و آشکارا بیان میکند.
[3]
« إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا -ما این(کتاب)را قرآنی عربی قرار دادیم.» شاید خدا به دلایل زیر کتاب خود را که از لوح محفوظ برگرفته،به زبان عربی قرار داده است:
نخست:این که زبان عربی که آن را زبان ضاد (1)خوانند بهترین زبانهای بشر از لحاظ آشکار ساختن حقایق و اندیشههای نهفته در ضمایر است و نام آن«العربیة»مشتق از اعراب به معنی آشکار کردن است،و از این رو نزد خدا زبانی است«مادر»و اصلی که تمام کتابهای خدا در اصل بدین زبان نازل شده،با این تفاوت که به قدرت خدا نزد پیامبران به زبان امّتهای ایشان برگردانده شده است.در حدیث از امام باقر(ع)آمده است:
«خدای تبارک و تعالی وحی و کتابی را جز به زبان عربی نفرستاد،امّا در گوش پیامبران به زبان قوم ایشان درمیآمد،و در گوش پیامبر ما به همان زبان عربی وارد میشد». (2)
دوم:خداوند به حکمت رسای خود مقدّر کرد که اعراب حامل رسالت او برای دیگر امّتها باشند و از این رو قرآن را به زبان آنها فرستاد.
سوم:این که پروردگار ما به تکرار میگوید که قرآن را به عربی فرستاده است برای آن است که-چنان که پیداست-دیگر امّتها را به آموختن این زبان فراخواند،تا آنها لطایف سخن پروردگار خود،و اشارات بلاغی را که ترجمه از بیان آنها عاجز است،مستقیما از زبان اصلی قرآن دریابند و فراگیرند.
یکی از خاورشناسان کتابی به زبان انگلیسی دربارۀ اسلام تألیف کرده و در آن نوشته است:ای انگلیسیان!من نمیتوانم زلالی آیات قرآن و لطایف معانی و چگونگی تأثیر آن را در عربی برای شما بیان کنم...و افزوده است تا کسی عربی را نیاموزد هرگز نمیتواند قرآن را بفهمد.
« لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -باشد که به عقل دریابید.» این هدف تمام رسالتهای الهی است،و کلمۀ«لعلّ شاید،باشد»بر معنی امید و هدف دار بودن دلالت میکند،یعنی قرآن را به زبان عربی قرار دادیم تا
شما در آن به خرد بیندیشید،و خرد همان موهبتی است که مردم در اصل آن تفاوتی ندارند،ولی در دامنۀ بهره جویی خود از آن متفاوتند،از این رو به صیغۀ فعل «تعقلون»آمده است،یعنی از خرد بهره جویید.
[4]
« وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ -و آن در امّ الکتاب است در نزد ما،کتابی ارجمند و حکمت آمیز.» در واقع این قرآن همان بازتاب کتابی است که نزد خدای سبحان وجود دارد و همان اصل کتاب است.
امّ به معنی اصل و اساس است،و مطلبی که از این آیه الهام میگیریم این است که نزد خدا کتابی نهفته وجود دارد که همان امّ الکتاب(و اصل تمام کتابهای آسمانی است)،و خدای سبحان کتابهای خود را از نور آن کتاب بر بشر فیض بخش ساخته،پس از آن کتاب بر نوح(ع)رسالتش را،و بر ابراهیم(ع) کلماتش را فرو فرستاده،و موسی(ع)و عیسی(ع)را با تورات و انجیل مبعوث کرده،و نیز از همان کتاب(لوح محفوظ)قرآن را به محمّد(ص)داده است.
قیاس هر کتاب الهی به میزان أمّ الکتاب-که چنان که پیداست-به نام لوح محفوظ نامیده میشود کامل میگردد،و چون قرآن با آن سنجیده شود،از لحاظ رتبه بالاتر و از لحاظ شریعت(قانونمندی)و دین استوارتر است،پس آن کتاب است که هر دینی را بالا میبرد،و مردم از حکمت و دانشی که در آن است سود میبرند.
[5]
گزافکاران که در زندگی دنیا شاد خواری میکنند پنداشتند که بندگان نزدیک به خدایند.مگر نه این که خدا با دادن توانگری به آنها نعمت بخشیده است؟پس آنها را دوست میدارد و جایگاهی ارجمند به آنها داده است،و این پندار شیطانی آنها را به عالم توهّمی خطرناک کشانید تا آنجا که پنداشتند برتر از قانون و فراتر از قرآناند.
از سوی دیگر:از آنجا که اسراف و گزافکاری گناهی عظیم شمرده میشود برخی تصوّر کردهاند که این امر رحمت رسالت را از شادخواران باز میدارد،
هرگز...اسراف و گزافکاری خیری نیست که شادخواران را فراتر از هشدار و بیم دادن به وسیلۀ رسالت قرار دهد،و نیز مانع منّت برانگیختن و بعثت پیامبران نیست.
« أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً -آیا از شما اعراض کنیم(و روی بگردانیم)و قرآن را از شما دریغ داریم؟» شما را بدون یادآوری و هشدار و بدون پیامبرانی که آنچه را از یاد بردهاید به یادتان آورند،رها کنیم؟و اصل«ضرب»روی گرداندن است،چنان که گویند بر چهرۀ چهار پا نواخت تا رویش را به جانبی دیگر کرد.
« أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ -بدان سبب که مردمی گزافکار هستید(و اسراف میکنید)؟» یعنی به سبب اسرافتان(از شما روی بگردانیم)؟ هرگز...سنّت خدا بر این جاری شده است که پیامبران را بفرستد تا به مردم یادآوری کنند،و از فرط رحمت به بندگان خود،رسالتهای خود را حتی نزد کسانی که مسخره میکردند نیز فرستاده است.
پیداست که اسراف و گزافکاری سرآمد دستهای از انحرافهاست،و خود به نوبۀ خود ناشی از نادانی انسان به حکمت آزمون در دنیاست،چرا خداوند نسبت به گناهکاران حلم و بردباری میورزد،و نیز ناشی از ضعف ارادۀ بشر در ایستادگی در برابر شهوتهاست که بی حدود و قیودی در آن راه حرکت میکند.
یاد کردن از اسراف و گزافکاری با محور اصلی این سوره متناسب است که همانا التزام به حدودی معین و مراعات آنها در بهره بردن از زندگی دنیاست.
[6-7]
پیامبر مانند پزشک است که به عیادت بیماران میرود،و از اینجاست که فرصتهای برانگیختن و فرستادن پیامبران با رسالتها به هنگام انحراف مردم و آن گاه که راه اسراف و گزافکاری را در پیش میگیرند،افزوده میشود.
خدا پیامبران را پیش از این بدین سان برای مردم فرستاده و قانون و سنّتش بر این جاری بوده است.
« وَ کَمْ أَرْسَلْنٰا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ -به میان پیشینیان چه قدر پیامبر
فرستادیم!» ولی ایشان با استهزا و ریشخند روبرو شدند،و شاید ریشخند کردن بدترین موضعی بوده که امّتها بدان عادت کرده بودند،زیرا آدمی را به ژرفای لافزنی میکشاند.
« وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ -و هیچ پیامبری بر آنها مبعوث نمیشد مگر آن که مسخرهاش میکردند.» مسخره کردن پیامبران عادتی بود که در میان پیشینیان رواج داشت، هم چنان که مبعوث کردن و فرستادن پیامبران سنّتی الهی بود.
[8]
ولی آیا این مسخره کردن پیامبران مانع سنّت خدا در فرستادن پیامبران یا سبب هلاک مسخره کنندگان شد؟هرگز...زیرا کفر کافران به خدا زیانی نمیزند همان گونه که ایمان مؤمنان نیز بدو سودی نمیرساند(و زیان و سود عاید خود بشر میشود).
« فَأَهْلَکْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً -آنها را که از ایشان نیرومندتر بودند هلاک کردیم.» پس خدا کسانی را که از اعراب تکذیب کنندۀ پیامبر به مراتب سخت پوستتر و به شمار افزونتر بودند گرفتار هلاک کرد،و آیه به کم مقداری و خواری اعراب جاهلیّت و ناتوانی آنها اشاره میکند که شاید از جنون بزرگ خویشتنی و غرور خود به هوش آیند و رسالتهای پروردگار خود را مسخره نکنند،و در گرداب روشهای گندیدۀ خود در شرک و فساد و گزافکاری فرو نروند.
آیاتی که بدین امر اشاره میکند مکرّر آمده است،زیرا چارۀ غرور و سقوط به منجلاب و در نتیجه مسخره کردن رسالتها همان بیان نقاط ضعف آنان است،و پروردگار ما در سوره احقاف(آیه 26)گوید:« وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاهُمْ فِیمٰا إِنْ مَکَّنّٰاکُمْ فِیهِ -به آنها چنان مکانتی داده بودیم که به شما ندادهایم».
و حضرت صدیقه،فاطمۀ زهرا(ع)حال اعراب را پیش از اسلام چنین توصیف کرده و گفته است:
«شما بر لبۀ پرتگاهی از آتش قرار داشتید،نوشنده شیری آمیخته به آب،و شکار طمعکار،و شعلۀ شتابان،و لگدکوب گامزنان،آب تالابها را مینوشیدید و کلاکموش میخوردید،خوار و ذلیل بودید و میترسیدید که مردم پیرامونتان شما را بربایند...». (1)
« وَ مَضیٰ مَثَلُ الْأَوَّلِینَ -و داستان پیشینیان گذشت.» گفتهاند:یعنی در دگرگونی احوال امثال و نظایر شما و بیان عبرت از کار پیشینیان پیش از این سخن رفت،چنان که پروردگار ما گفت« وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ الْأَمْثٰالَ (2)در خانههای کسانی که بر خویشتن ستم کردند،جای گرفتید و دانستید که با آنان چگونه رفتار کردیم،و برایتان مثلها زدیم».
نیز احتمال دارد چنین معنی دهد که:مثل پیشینیان به تحقّق انجامیده و عبرت آنها در سراسر آفاق مثل شده است،و خدا داناست.
[9]
مسخره کردن آنها نسبت به حق ادامه مییابد در حالی که میدانند براستی کسی که آسمانها و زمین را آفریده پیروزمندی حکیم است و پیروزمندی او در استواری آفرینش و صنع او نمودار است،هم چنان که حکمتش در دقّت نظم تجلّی دارد.
« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ -اگر از آنها بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟حتما میگویند:آنها را آن پیروزمند دانا آفریده است.» [10]
و از نشانههای پیروزمندی و حکمت او رام کردن و هموار ساختن زمین است تا بر آن راه روند.
« اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً -آن که زمین را بستر شما ساخت.»
زمین را هموار کرد و برای آسایش انسان آماده ساخت،پس چندان سخت نیست که کشاورزی و ساختمان آن دشوار باشد،و چندان نرم نیست که آنچه بر روی آن است در درون آن فرو رود و غرق شود.
« وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً -آن که برایتان راهها را در آن پدید آورد.» این راهها همان جادّههای بیاباناند که به رغم سختی و دشواری زمین وجود دارند،هم چنان که خدا جادّههایی آشکار حتی در دریا قرار داد،و بر انسان است که آنها را کشف کند تا به نزدیکترین راههای ارتباط میان دو مکان دست یابد.مثلا بر روی زمین سلسله کوههایی هست که از اقیانوس اطلس در غرب مراکش آغاز میشود،و به سمت مغرب عربی میرود،سپس از دریای مدیترانه میگذرد،و دیگر بار به سمت جنوب و شرق اروپا میرود،آن گاه متوجه جنوب ترکیه،و سپس جنوب روسیه،و شرق هند،و شرق چین میشود،و امثال این سلسله کوهها بسیار است،و با وجود تمام این سلسله کوهها،خدا در میان آنها درّهها و شکافهایی بسیار قرار داده که عبور مردم را آسان میکند،و اگر کوههای بلند شیبی تند داشتند آدمیزادگان از یکدیگر جدا و منزوی میشدند.
خداوند در زمینهای هموار و گسترده همانند دشتها راههایی کشید که مردم با یکدیگر ارتباط داشته باشند و همچنین در دریاها و فضا نیز راههایی تعبیه کرد.
چه کسی این راهها را قرار داد؟همانا او خدای پیروزمند حکیم است،و چرا چنین کرد؟ « لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ -باشد که هدایت شوید.» /12 به وسیلۀ آن راهها به هدفهای خود راه یابیم،و نیز به پروردگارمان که این راهها را آفریده پی بریم،و هر چه نشانههای حسن آفرینش و تدبیر در طبیعت بیشتر باشد گواهی بزرگتر بر آفرینندۀ آنها و نزدیکتر به راهنمایی ماست.
[11]
هم چنان که آسمانها و زمین را آفرید،و زمین را بستری ساخت که روزی انسان را در آن فراهم آورد.
« وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ -و آن که از آسمان به اندازه آب فرستاد.»
به اندازه سنجی او،زیرا اگر نزول باران تند باشد تبدیل به سیل میشود و اگر اندک و کند باشد انسان از آن سودی نمیبرد،ولی خدای سبحان باران را با اندازه سنجی خود بر حسب نیاز انسان و زمین فرو میفرستد.
« فَأَنْشَرْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً -و بدان سرزمین مرده را زنده کردیم،» و هم چنان که خدا زمین مرده را به وسیلۀ باران زنده میکند،رستنی و پستانداران رشد و نمو میکنند.
« کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ -شما نیز اینچنین(از گورها)بیرون آورده شوید.» برخی از مفسّران از این مقارنه چنین دریافتهاند که انسان در روز رستاخیز مانند رستنی از زمین برانگیخته میشود،و در حدیث آمده است:
«چون خدای عزّ و جلّ بخواهد مردم را برانگیزد چهل روز آسمان میبارد، پس استخوانها گرد میآید و گوشتها(بر بدنها)میروید».
پس در روز رستاخیز گور برای انسان مانند رحم مادرش،یا زمین نسبت به دانه میشود.
وَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْفُلْکِ وَ اَلْأَنْعٰامِ مٰا تَرْکَبُونَ (12) لِتَسْتَوُوا عَلیٰ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اِسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحٰانَ اَلَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ (13) وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ (14)
آیات این سوره میکوشد که رابطۀ میان انسان و آنچه را پیرامون اوست جهت دهد،و این جهت دادن با دید درست انجام مییابد،زیرا بینش انسان در برابر طبیعت و نمادهای آن است که کیفیّت رابطۀ او را با آنها میسازد.
سیاق آیات در اینجا به ما خاطر نشان میکند که نعمتهای زندگی که به ما داده شده ناگزیر باید ما را به شناخت پروردگارمان و نزدیکی جستن بدو راهنمایی کند،پس نعمت همسری وسیلهای است برای شناخت خدا،چگونه؟پروردگار ما از هر چیز جفتی آفریده است که هر چیز به ناتوانی و نیازمندی خود آگاه شود،تا هیچ آفریدهای بر اثر احساس بینیازی گردنکشی و سرپیچی نکند و برای آن که بر او آشکار سازد که آفریدهای است که به همتایی نیاز دارد که او را تکمیل کند،و همان گونه که انسان به همسر نیاز دارد به چیزها و دیگر جانداران غیر از خود نیز نیازمند است،پس انسان چون بخواهد بیابانها و دریاها را درنوردد،به چهار پا و کشتی نیاز دارد،و نیاز او دلیل ناتوانی اوست و گواه بینیازی پروردگار اوست.امّا بجای آن که خداوند به انسان دو بال بدهد که با آنها پرواز کند،یا پاهایی چابک و تیز گام بدو بخشد که بر باد پیشی گیرد،یا دو گوش تیز همچون گوش اسب بدو دهد،در عوض همۀ /12 اینها او را با توشۀ خرد مجهّز کرده که به وسیلۀ آن چیزها را مسخّر خود کند و به زیر فرمان درآورد،از این رو میبینی که کشتی را میسازد،و بر هواپیما و موشک فضا پیما سوار میشود،و حتّی جانداران پیرامون خود از قبیل چارپایان و سگها و دلفینها و...و...را رام میکند و به خدمت خود میگمارد.
اگر موهبت خرد نمیبود آیا میتوانست چنین کند؟هرگز...آیا ندیدهای که چگونه کودکی گلهای شتر را میراند؟ از این رو هنگامی که انسان بر پشت اسب خود مینشیند یا بر عرشۀ کشتی قرار میگیرد،باید خدا را به یاد آورد و بگوید:
«منزّه است خدایی که این مرکب را رام ما کرد و ما خود نمیتوانستیم جز به اذن ذات سبحان او این را مسخّر و رام خود کنیم».
براستی مؤمن به زمین مینگرد بدین عنوان که زمین مادر اوست و به خرما بن و درخت مینگرد بدین چشم که آنها را عمّههای خود میشمارد،و به خورشید و ماه مینگرد از این دیدگاه که آن دو را دو آفریدۀ خدا میداند که به فرمان او سر نهادهاند و در گردشاند،و اسلام ما را با طبیعت پیرامونمان پیوند میدهد.پس دعایی برای سوار شدن بر چار پا وجود دارد،و دعایی برای پدید آمدن هلال،و دعایی به هنگام شنیدن بانگ رعد،و...و...پیامبر خدا(ص)خدا را میپرستید،و به ستارگان مینگریست و در آفرینش آنها میاندیشید،و این آیات را تلاوت میکرد:« إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ. الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ (1)هر آینه در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز،خردمندان را عبرتهاست.آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو خفته،یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.ای پروردگار ما!این جهان را به بیهوده نیافریدهای،تو منزّهی،ما را از عذاب آتش بازدار».
[12]
« وَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا -و آن که همۀ جفتها را بیافرید.»
1) 6) -آل عمران190/-191.
چرا خدا چیزها را جفت آفرید؟چنان که به نظر ما میرسد،برای دو امر:
نخست:برای آن که توانایی مطلق او تجلّی کند.مگر نه آن که نیک آفرینی و استواری آفرینش در چارچوب تنوّع دلیل توانایی است؟پس میبینی در همان حال که یک جفت از یکدیگر تفاوتی بسیار گسترده دارند هر دو تابع و مقهور قانونهایی یکساناند که آن دو را به سوی یک هدف پیش میبرد،آیا این دلیل قدرتمندی پروردگار نیست؟ دوم:خدا در هر جفتی نیاز آن دو را به یکدیگر به ودیعه نهاده،و از این رو آن دو به یکدیگر نیاز دارند،و این بارزترین دلیل بر نیاز شدید آنها به خداست که آفریدگار و تدبیر کنندۀ کارهای آنهاست.
« وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعٰامِ مٰا تَرْکَبُونَ -و برایتان از کشتیها و چارپایان مرکبها ساخت که سوار شوید.» پس کسی که برای دریاها کشتی را آفرید که ما بر پشت آن مینشینیم تا به دورترین نقاط زمین با کالاهای بازرگانی سنگین خود برسیم،همان کسی است که برای بیابانها چارپایان را آفرید و آنها را رام و مسخّر ما کرد،نه تنها برای آن که ما را به هدفها و مقصدهای مادّی خود برسانند،بلکه هم چنان برای نزدیکی جستن ما به خدا که بلندترین غایتهای بشر و والاترین آرمانهای اوست.
برای چه؟ [13]
« لِتَسْتَوُوا عَلیٰ ظُهُورِهِ -که بر پشت آنها سوار شوید.» برای این که از آن بهره برداری کنیم،و بر پشت آنها قرار گیریم.از کلمۀ «استواء درست قرار گرفتن»در مییابیم که اولا:همانا خدا کشتی و چارپایان را مسخّر انسان ساخت تا انسان بی هراس از نافرمانی و سرپیچی آنها بر ضدّ خود قرار گیرد،و دوم:بر ما واجب است که بر آنها به حالت استقرار و استواری بنشینیم،و بر آنها تسلّط داشته باشیم و نگذاریم سرکشی کنند یا بیاشوبند.
هم چنان که از این آیه ضرورت تسخیر طبیعت و مهمل نگذاشتن آن را درمییابیم.در حدیث آمده است:«امیر المؤمنین(ع)میگفت:کسی که آب و
خاکی بیابد و آن گاه نیازمند دیگران شود،خدا او را دور میراند». (1)
مستقرّ شدن بر پشت کشتی و چارپایان هدف مرحلهای آن است امّا هدف والاتر از این نعمت و دیگر نعمتهای خدا همان رهیابی و نزدیکی جستن به اوست.
« ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ و چون بر پشت آنها قرار گرفتید نعمت پروردگارتان را یاد کنید.» هدف از نعمتهای مادّی خدا همان بالا رفتن روحی است.براستی که معراج انسان به سوی خداست،پس(بر هر نعمت مادّی خدا را سپاس گوی)،چون سیر شدی بگو:الحمد للّٰه سپاس خدای را،و چون سیراب شدی بگو:الحمد للّٰه،و چون بی نیاز شدی بگو:الحمد للّٰه،و چون اتومبیل،(یا هر وسیلۀ نقلیهای)را سوار شدی بگو:سبحان اللّٰه.
قرآن حکمت آموز هدفهای مادّی و معنوی نعمتهای خدا را بر ما به یاد ما میآورد،طبیعة در این سوره که دور محور روابط ما با طبیعت پیرامونمان میگردد،و این یادآوری به دلایل زیر است:
نخست:برای آن که مقصودهای شریفی را که در نعمتهاست ضایع نکنیم.
زناشویی را برای آن قرار داده یا خانه و خانوادهای بنا کند و آرامش و مهربانی و اخلاق والا را بر آن سایه افکن سازد،پس سزاوار نیست که ما هدف خود را از زناشویی فقط رفع نیاز شهوانی قرار دهیم،و چارپایان را برای سوار شدن بر پشت آنها و رسیدن به مقصدهای مشروع قرار داده،نه برای بازی و سرگرمی به آنها یا زورگویی و سخت گیری بر مردم.
دوم:برای آن که نعمتها ما را سرمست نسازد و آنها را وسیلۀ فخر فروشی و بزرگ خویشتنی و تباهی در زمین قرار ندهیم.
سوم:برای آن که به ما آرامشی روانی ببخشد که در نفسهای ما در اصلاح عقدۀ حقارت سهمی بسزا دارد و ما را به سپاسگزاری از خدا با انجام کردارهای
1) 7) -بحار الانوار،ج 103،ص 65.
شایسته فرا میخواند.
از این رو پروردگار ما به ما فرمان میدهد که هنگام سوار شدن بر چار پایان این دعا را بخوانیم تا این بر نشستن و سواری گرفتن از آنها ما را به افقهای روحی دورتر و فراتر از افقهای زمینی که آنها را در مینوردیم برساند و منتقل کند.آیا دیدهای کسی که مسافتی میان عالم شهود و غیب را در یک لحظه میپیماید به چه افق دور دستی میرسد و از دیدن نقص در طبیعت به درک کمال در آفرینندۀ آن انتقال مییابد و پی میبرد! /12 « وَ تَقُولُوا سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا -و بگویید منزّه است آن کس که اینها را رام ما کرد.» از خود میپرسیم چرا خدا در اینجا به ما فرمان میدهد که او را تسبیح گوییم و منزّه دانیم و نمیفرماید که حمدش گوییم؟ این از آن روست که نیازمندی ما-افراد بشر-به چار پایان و کشتی،و ناتوانی ما از رام کردن و بهره کشی از آن بدون آن که خدا آنها را برای ما رام کند، گواه بر منزّه بودن و بی نیازی خداست،پس او از بندگانش بی نیاز است،بی نیاز از به کار بردن و وسیله ساختن ابزارها،بی نیاز از رام کردن و تسخیر چیزها برای خود، خدا متعالی و فراتر و پروردگار ما منزّه از تمام این چیزهاست.
وانگهی رام کردن چارپایان و کشتی دلیل ناتوانی جانداران و طبیعت و نیازمندی شدید آنها به مدبّر است حکیم که همان خداست.
و این امر ما را بدین حقیقت رهنمون میشود که پروردگار ما فراتر و والاتر از نیازمندی است.مگر نه این که نیازمندی هر چیزی دلیل آفریدگی اوست،پس چگونه آفریننده نیازمند شود؟ و اصلا هر کاستی و ناتوانی و نیازمندی و ضعفی در آفریده گواه بر وجود ضدّ آن در آفریننده است،بدین دلالت عقلی که صفت و ویژگی آفریننده غیر از صفت و ویژگی آفریده است.امیر المؤمنین(ع)گوید:
«نو پدید بودن موجودات گواه است که او همیشه بوده است،و نشان عجزی
که در آفریدهها نهاده،توانایی او را نموده است،و به نیست شدنی که آفریدگان را از آن ناچار ساخته،دلیل آرد که خود پاینده است». (1)
« وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ -و گرنه ما را توان آن نبود.» یعنی ما همسنگ این کار نبودیم،و توان تسخیر و رام کردن آن را نداشتیم، و در سطحی نبودیم که آن را ضبط کنیم و زمامش را به دست آوریم،و اصل کلمۀ «مقرن»از مقارنه است به معنی مشابهت و همسانی در نیرو.
[14]
« وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ -و ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم.» /12 پس این نعمتی که به ما داده همیشگی نیست،و ما دربارۀ آن در روز قیامت مورد پرسش قرار میگیریم،زیرا براستی خدا آن را برای هدفی مقدّس و والا به ما بخشیده است که همان عمل کردن به روش او به مقتضای فرمانهای اوست.
در این آیه نکتهای ادبی وجود دارد که همان گونه که مسافر به خانه و خانوادۀ خود برمیگردد انسان نیز به نزد پروردگارش باز میگردد.
و دربارۀ این موضوع دستهای از احادیث آمده است.از ابی بصیر مروی است که گفت:به ابی عبد اللّٰه(ع)گفتم:آیا سپاسگزاری حدّی دارد که چون بنده آن را انجام دهد عنوان سپاسگزار و شاکر بر او اطلاق میشود؟گفت:«آری»، گفتم:آن(حد)کدام است؟گفت:خدا را بر تمام نعمتهایی که از خاندان و دارایی بدو نعمت داده شکر میگزارد،و اگر به نعمتی از نوع دارایی که بدو داده حقی تعلّق گیرد آن حق را میپردازد،و از جملۀ نعمتهایی که بخشیده این گفتۀ اوست،عزّ و جلّ:« سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ (2)منزّه است آن کس که اینها را رام ما کرد،و گرنه ما را توان آن نبود»،و از آن جمله است گفتۀ ذات متعال او،« رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ (3)
ای پروردگار من!مرا فرود آور در جایگاهی مبارک،که تو بهترین راهبرانی»،و گفتۀ اوست:« رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً (1)ای پروردگار من!مرا به راستی و نیکویی داخل کن و به راستی و نیکویی بیرون بر،و مرا از جانب خود پیروزی و یاری عطا کن». (2)
و از ابی الحسن(ع)است:«...چون به(سفر)بیابان برون شدی آنچه را خدای عزّ و جلّ گفت،بگو:« سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ (3)منزّه است آن کس که اینها را رام ما کرد،و گرنه ما را توان آن نبود» به اذن خدا،و هیچ بندهای نیست که هنگام سواری این را بگوید و از شتر یا چارپا بیفتد و صدمهای بیند». (4)
از معاویة بن عمّار از ابی عبد اللّٰه(ع)مروی است که گفت:«چون بر مرکب خود قرار گرفتی و وسیلۀ حملت برایت هموار شد،بگو:سپاس خدای را که ما را به اسلام هدایت کرد،و به وجود محمد(ص)بر ما منّت نهاد،« سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ (5)منزّه است آن کس که اینها را رام ما کرد،و گرنه ما را توان آن نبود.و ما به سوی پروردگار بازمیگردیم»،و سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است.بار الها!تویی که ما را قدرت سواری بر پشت(چارپایان)دادهای و در کار از تو یاری میجوییم،بار الها ما را به جایی برسان که به خیر انجامد،رسیدنی که مستوجب آمرزش و خشنودی تو باشد،بار الها هیچ«طیر»(تفأل بد به پرندهای) /12 جز طیر تو نیست-طیر،شوم شمردن و فال بد زدن است-و هیچ خیری جز خیر تو نیست،و هیچ نگهبانی غیر تو
نیست». (1)
بدین سان دین حنیف اسلام به ما یادآور میشود که هنگام سوار شدن بر آنچه از چارپایان که خدا آنها را مستقیما برای ما تسخیر و رام کرده است و آنچه را به دست خود ما رام ما کرده از کشتی(و اتومبیل،و هواپیما و امثال آنها)خدا را یاد کنیم تا به یادآوریم که هدفهای معنوی و مادّی که در این نعمت است کدام است، هم چنان که به ما فرمان داده که به هنگام هر نعمتی از خوردنی و آشامیدنی و همسری و دیدار خانهها و خفتن و بیدار شدن و وضو گرفتن و غسل کردن،و حتی هنگام نگریستن در آینه ذکرها و دعاهایی را بخوانیم.این همه برای آن است که هدف هر نعمتی را به یاد آوریم و از آن غافل نمانیم و خدا را بر آنها سپاس داریم و شکر گزاریم و دستخوش سرمستی و بزرگ خویشتنی نشویم.
وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبٰادِهِ جُزْءاً إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ (15) أَمِ اِتَّخَذَ مِمّٰا یَخْلُقُ بَنٰاتٍ وَ أَصْفٰاکُمْ بِالْبَنِینَ (16) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (17) أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی اَلْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی اَلْخِصٰامِ غَیْرُ مُبِینٍ (18) وَ جَعَلُوا اَلْمَلاٰئِکَةَ اَلَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ (19) وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ اَلرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ (20) أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ (21) بَلْ قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22) وَ کَذٰلِکَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ (23) قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدیٰ مِمّٰا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبٰاءَکُمْ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (25)
1) 16) -نور الثقلین،ج 4،ص 593.
18[ أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ ]
:همزه برای پرسش است و واو برای عطف،یعنی آیا آن کافران برای خدا دختری را قرار میدهند و بدو منسوب میکنند که بزرگ میشود و در زیب و زیور پرورش مییابد؟! 20[یخرصون]
:دروغ میگویند.
23[مترفوها]
:یعنی نعمت یافتگان در آن،از أترف به معنی نعمت یافتن-و مراد از آن رئیسان و بزرگان است-زیرا آنها همواره با مصلحان از در انکار و دشمنی ورزیدن رویارویی میکنند.
برای آن که بینش انسان نسبت به واقعیّت آفریدگان دقیق و نافذ شود و بدین وسیله رابطۀ خود را با عالم آفرینش به شکلی درست درآورد و آن را به مقام آفریدگار بالا نبرد،و برای آن که پرستش انسان نسبت به آفریدگار خود از هر نوع آلودگیهای شرک آمیز تصفیه شود،و بداند که نعمتها از سوی اوست و با شریک ساختن بندگان او در نعمت بخشی نسبت به آفریدگار منعم کفران نعمت نکند،و در نتیجه برای آن که رابطهاش با نعمتها رابطهای سالم و برانگیخته از نور یکتاپرستی باشد،آیات این درس حقایق توحید و یکتاپرستی را که از آلودگیهای معتقدات جاهلیّت پالوده و ناب شده میآورد.از جملۀ آن معتقدات نظریّۀ حلول است که پیروان آن میپندارند که جزئی از خدا در وجود بندگان او موجود است که خدا را از مقام ربوبیّت و پروردگاری مطلق یک درجه فرود میآورد،و بنده را به همان اندازه به مرتبۀ ربوبیّت فرا میبرد.این عقیده کفر و ناسپاسی آشکاری نسبت به نعمتها و از جانب کسی است که خدای سبحان بدو نعمت بخشیده است،و در طبیعت انسان است که به چنین مرحلۀ فرودین کفر سقوط کند.
قرآن،این پندار و مدّعا را ناروا میشمرد که میگویند خدا دختران را برای خود برگزیده و پسران را به آنها اختصاص داده در حالی که میبینی مادینگان را بد میشمرند تا آنجا که اگر به یکی از آنها مژدۀ تولّد(دختری زا)دهند رویش سیاه گردد و آکنده از خشم شود.
سیاق آیات این پرسش را مطرح میکند:چگونه خدا دختران را برمیگزیند در حالی که آنها در آرایش و زیب و زیور پرورش مییابند و برای جنگ و جدال شایستگی ندارند؟ همچنین فرشتگان را ماده انگاشتند در حالی که آنها پرستندگان خدای رحماناند و پرستندگان در برابر معبود و پرستیدۀ خود همه یکساناند(و بدینسان قرآن اساس برتری ذاتی میان آفریدگان را که ضمنا انحرافی است بزرگ که صاحبان ثروت و جاه بدان آلوده میشوند،در هم میشکند)و بر آنها زشت و ناروا میشمرد که چیزی را میگویند که از آن آگاهی ندارند و آنها را بیم میدهد که این سخنشان گواهی شمرده میشود،و آن را بر آنها مینویسند و ثبت میکنند،و خود مورد پرسش قرار خواهند گرفت.
(و نیمه خدا انگاشتن فرشتگان یا جز آنها آنان را به ایمان به قدر(مذهب جبر)کشاند و ادّعا کردند که از خود هیچ اختیاری ندارند)و اگر خدا میخواست آنها فرشتگان را نمیپرستیدند.
(ولی کشیده شدن آنها به نظریّۀ قدری به دفع شهوتهایشان و تمایل انسان به رهایی از زیر بار مسئولیّت منجر شد)و آنچه میگویند از روی نادانی است و جز به دروغ سخن نمیگویند.
(و آنها را میبینی که پدران خود را بزرگ میکنند تا آنجا که بدون هدایتی از آنان پیروی میکنند)در حالی که تقدیس پدران جایز نیست مگر بدان اندازه که از کتاب(آسمانی)یا هدایت بهرهای داشته باشند،امّا آنها میگویند که ما هدایت یافتگانیم زیرا در قانون و روش از راهی پیروی میکنیم که دیدهایم پدرانمان بر آن راه میرفتند.
این پرستشی است که در میان همۀ امّتها وجود داشته،و خداوند به هیچ قریهای بیم دهندهای برای بر حذر داشتن آنها از فرو رفتن به گرداب منکرات نفرستاد مگر آن که شادخواران و متنعّمان آن(کسانی که ثروت را میپرستیدند و از اصلاح میترسیدند)گفتند ما پدران خود را بر آیینی یافتهایم،و خود بر همان آیین میرویم،
و هنگامی که آن بیم دهنده آنها را به سوی کسی که هدایت بخشتر از آثار پدران آنهاست دعوت کرد نسبت به رسالت او کفر ورزیدند،و از این رو خدا به سبب دروغ شمردنشان از آنها انتقام گرفت،و این انتقام ثابت کرد که آنها در موضعگیری خود مسئولاند،خواه بدین حقیقت اعتراف کنند،یا نکنند(و بدین سان کفران و ناسپاسی انسان نسبت به مقام خدا که ریشۀ آن نادانی است آشکار شد و معلوم گردید که او به آفریدگان خود شبیه نمیشود).
[15]
قرآن،حقیقت جدایی ابدی میان آفریدگار و آفریده را روشن ساخته است تا چیز از صفات آفریدگان را بر آفریدگار نیفزایند و نسبت ندهند و آفریده را به صفتی از صفات آفریدگار موصوف نکنند،زیرا هیچ چیزی شبیه و مانندۀ آفریدگار نیست،و به ما خاطر نشان میکند که تمام معتقدات جاهلیّت بیخردانه است که میان صفات آفریدگار و آفریده را خلط میکند و این امر-چنان که پیداست-از دیدگاه شرک آمیز نسبت به مخلوق و بخشیدن وجود و ارزش ذاتی به او بدون مشیّت خدا سرچشمه میگیرد.
یکی از معتقدات بیخردانۀ آنها این بود که برای خدا دخترانی قرار دادند و مدّعی شدند که در آنها جزئی از خدا وجود دارد.
« وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبٰادِهِ جُزْءاً -و برای او از میان بندگانش جزئی قایل شدند.» پس خدا را دو بخش کردند،یک بخش از ذات او،و بخشی دیگر از بندگانش.مگر نه آن که فرزند امتداد پدر خویش است،چون بخشی از پدر به فرزند منتقل میشود وی پارهای از او به شمار میرود همین گونه قایلان به حلول ادّعا کردند که بخشی از خدا به برخی از بندگان او منتقل میشود و آنها نیمه خدا میگردند،و قداستی در میان دیگر بندگان او مییابند،و بطور نسبی به صاحب عرش میپیوندد(هم چنان که نصرانیان ادّعا کردند او-که ذات سبحانش فراتر از
هر چیزی است که توصیفش کنند-فرد سوم از معبودان سهگانه است،و هم چنان که شادخواران و متنعّمان مدّعی شدند که ذاتا با دیگر بندگان خدا تفاوت دارند).
آیا ندانستهاند که هر کسی که خدا او را آفریده بندۀ خداست و نسبت او با خدا همانا نسبت آفریده به آفریدگار است،و همۀ آنها(از لحاظ ذات)در پیشگاه او برابرند،و این از بیخردی است که بخشی از بندگان او را برای او قرار دهند و بخشی را ندهند در صورتی که همه برای او و از آن اویند،ولی در سطح بندگی و در مرتبۀ آفریدگی.
« إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ -آدمی به آشکارا ناسپاس است.» /12 براستی که انسان منکر است و انکار خود را آشکار میسازد:
نخست:برای آن که آیات پروردگارش را منکر میشود،و نعمتهای او را بر خود انکار میکند،و این انگیخته از بزرگ خویشتنی او پیش خود است و با آگاهی و پافشاری صورت میگیرد،زیرا انسان نمیخواهد به فرمان او تسلیم شود و از اولیاء او فرمانبرداری کند.
دوم:برای آن که انسان میان کسی که تمام این نعمتهای فراوان را بدو ارزانی داشته و بندگان ناتوان او برابری مینهد،پس میگوید که برخی از بندگان شریکان خدایند،و بدون به شمار آوردن خدا نعمتها را به آنها نسبت میدهد و از جانب آنها میشمارد.
موضوع نعمت ناسپاسی بدین شدّت به محور این سوره-که همان رابطۀ انسان با نعمتهای خداست-میپیوندد و این پیوندی است استوار،زیرا مهمترین پایههای رابطۀ درست سپاسگزاری به خداست،و گذر از حالت ناسپاسی طبیعی انسان به حالت سپاسگزاری برانگیخته از ایمان است.
[16]
و همچنین پنداشتند که خدا دختران را برای خود و پسران را برای آنها برگزیده است.
« أَمِ اتَّخَذَ مِمّٰا یَخْلُقُ بَنٰاتٍ وَ أَصْفٰاکُمْ بِالْبَنِینَ -آیا او از میان آفریدگانش برای خود دختران را بر گرفته و پسران را خاصّ شما کرده است؟»
وانگهی چگونه آفریدن با به پسری گرفتن جمع میآید؟و آن گاه چرا دختران را برای خود برگزیده در حالی که در فرهنگ جاهلیّت دختر نمونۀ مطلوبی که بدان مثل زنند و نسبت دهند نیست،پس چگونه آن را برای خدا نمونۀ مطلوب میشمارند و منسوب میکنند؟! [17]
« وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ -و چون به یکی از آنها مژدۀ همان چیزی را دهند که به خدای رحمان نسبت داده رویش سیاه گردد و آکنده از خشم شود.» چهرهاش از خشم تیره میشود،و خشم خود را چنان فرو میخورد که گویی چیزی نمانده که از خشم از هم بگسلد.
[18]
« أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصٰامِ غَیْرُ مُبِینٍ -آیا آن که به آرایش پرورش یافته و در هنگام جنگ و جدال آشکار نمیشود(از آن خداست)؟» پس دختر که نشو و نمای او در آرایش-و زیب و زیور-است و در نرمی و نازکی زندگی میکند قادر است کاری را انجام دهد که فرشتگان انجام میدهند؟ هرگز.اگر خدا برای خود دخترانی برمیگزید /12 آنها را در باغهای بهشت مینهاد تا بخرامند و آنها را به پرداختن به امور زندگی نمیگماشت،و انگهی به همین سبب زنان قادر به جنگ و جدال همانند مردان نیستند،زیرا بر حسب عادت از فرط عاطفه هر چه در دلشان میگذرد بر زبان آشکار میکنند.
[19]
و برای آن که آنها برای خدا بخشی را از بندگانش قرار دادند،و انگاشتند که او از آفریدگان خود دختران را برای خود برگرفته در حالی که آنان دختران را ناپسند میشمردند،از این رو میبینی که فرشتگان را ماده میپندارند.
« وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً -و فرشتگان را که بندگان خدایند ماده پنداشتند.» چرا؟شاید به سببهای زیر:
نخست:آنها نسبت به فرشتگان همان پنداری را داشتند که نصرانیان در
مورد عیسی بر آن بودند و برای خدا بخشی از آنها را انگاشتند،که شاید به سبب عقیدۀ حلول بوده باشد،یا بر حسب نظریّۀ فیض و تنزّل وجود خدا(که بزرگتر و فراتر از این سخنانی است که آنها میگویند)به مرتبۀ فرشتگان،که به عقیدۀ حلولیان فروتر از مقام ربوبیّت و فراتر از مقام دیگر آفریدگان است.
دوم:از آنجا که آنها فرشتگان را دوست ندارند ماده بودن را به آنان نسبت دادند،مگر نه این که مادگان در نزد آنها کم ارجتر از نرینگانند؟! سوم:برای آن که آنها تصور میکردند فرشتگان نمودار جنبههای شهوتاند،در حالی که مقام پروردگار عرش مقام عقل و خرد است.
چهارم:گفتهاند که اعراب فرشتگان را در زبان خود از آن مؤنّث شمردند که هر چیزی را که از آنها غایب و از دیدشان پنهان باشد مؤنث میشمارند،و خدا داناست.
« أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ -آیا به هنگام خلقتشان آنجا حاضر بودهاند؟» آیا اینان که چنین میانگارند هنگامی که خدا فرشتگان را آفریده خود آنجا بودهاند تا حکایت کنند که فرشتگان دخترند؟! /12 « سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ -زودا که این شهادتشان را مینویسند و از آنها بازخواست میشود.» یعنی این سخن را که میگویند فرشتگان مادهاند برای آنها(در نامۀ اعمال) مینویسند،و روز قیامت در این بارۀ بازخواست خواهند شد،و همین به عنوان مانعی از گفتههای غیر مسئولانۀ آنها کافی است.
[20]
سیاق مطلب هم چنان به درهم کوفتن دروغهای جاهلیان،یکی پس از دیگری ادامه میدهد تا به محور اصلی آن اکاذیب که در نظریّه قدری بودن نمودار است میرسد،زیرا اساس انحراف بشر-چنان که به نظر میرسد و پیش از این نیز گفتهایم-نظریۀ شیئیّت(ذاتی بودن چیزها)است که به چیزها ارزشی ذاتی و خودبخودی،بدون ارتباط آنها با خدا،میدهد.و بنا بر این هالهای از قداست و پایداری و دوام و حتمی بودن پیرامون آن چیز به وجود میآورد.هدف اعتقاد به وجود
بخشی از خدا در بندگان خدا جدا کردن و بر کنار داشتن انسان از مسئولیّت اعمال خود است.نمیبینی که چگونه طاغوت-هر طاغوتی که باشد-از التزام و مراعات قانون به عنوان این که خود سایۀ خدا در زمین است سرباز میزند،و معتقد است که اصلا خطا نمیکند؟و یکی از مدّعیان تصوّف ادّعا میکند که نمودی از تجلّی حقیقت محمدی است و خود هرگز منحرف نمیشود،و برخی از مدّعیان فقه ادّعای تصویب(و درست اندیشی در فتوی)میکنند و میگویند آنچه آنها بدان حکم میکنند عینا همان است که خدا از فراز عرش خود بدان حکم کرده است،و همین گونه انسان عادی نیز کارهای خود را چنین توجیه میکنند که در پشت آنها ارادۀ خدا وجود دارد(و به خواست خدا صورت میگیرد).
سیاق مطلب هم چنان سخن را دربارۀ افکار شرک آمیز ادامه میدهد تا به ریشههای آن که در طرز تفکّر قدری گری نمودار است میرسد،و میگوید:
« وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ الرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ -گفتند اگر خدای رحمان میخواست ما فرشتگان را نمیپرستیدیم.» پس به موجب این پندار و مدّعا خدای سبحان مسئول گمراهی آنهاست، زیرا بر نجات آنها قادر بوده /12 امّا نخواسته است چنان کند،هرگز...همانا خدا به آنان فرصت رهیابی داد،و عوامل هدایت را به فراوانی برای آنها فراهم ساخت،و حکمت او چنان خواست که مسئولیت اختیار و به گزینی را بر خود آنها نهد،پس اگر هدایت شوند به قلۀ کمال میرسند و اگر گمراه شوند به فروترین منزلگاه دوزخ سقوط میکنند،زیرا هم این و هم آن(رهیابی و گمراهی)هر دو به ارادۀ خود آنها انجام میگیرد.
در آغاز این درس گفتیم که هدف تفکّر قدری جبری توجیه واقعیّت انسان خلافکار و افکندن مسئولیّت هدایت او به عهدۀ خداست.
سیاق مطلب به بیخردانه بودن مجموعۀ پندارها و تصوّرات آنها اشاره کرده است،آنها مقام آفریدگار را نشناختند و جزئی از بندگانش را از آن او شمردند،و اگر چیزی از معنای آفریدن و به وجود آوردن از نیستی و احاطۀ پروردگار قدرت و
توانایی مطلق را بر هر چیز میدانستند،میفهمیدند که فرمان او میان دو حرف کاف و نون از کلمه«کن باش»قرار دارد(یعنی هنوز کلمۀ«کن»تمام نشده ارادۀ او تحقق مییابد)و در لحظۀ اراده میلیونها کهکشان را از نیستی به هستی میآورد.
گویم:اگر چیزی از این حقیقت را میدانستند بیگمان خود را بیخرد میشمردند و نمیپنداشتند که او را مراتب وجودی گوناگون است که از آن مراتب فرود میآید تا آنجا که بخشی از او در آفریدگانش قرار گیرد.خدای سبحانه و تعالی از آنچه اینان گویند بسی فراتر و والاتر است.
اگر میدانستند که وظایف مهمّ فرشتگان وظایف مهمّ دشواری است که مناسبتی با زنان نرم و نازک ندارد(چنین سخنانی نمیگفتند)زیرا از جملۀ وظایف فرشتگان برکندن شهرهای لوط از بیخ و بن و سپس واژگون کردن و ویران کردن آنهاست و نیز از وظایف آنان است که بزرگترین و دقیقترین حقایق را بیان میکنند و با مبطلان به جنگ پردازند،پس چگونه چنین اموری در خور کسانی است که در آرایش پرورش مییابند و در جنگ و جدال آشکار نمیشوند؟! اگر این مراتب را میدانستند نمیانگاشتند که خدا دختران را بر پسران برگزیده است.
اگر میزان نزدیکی فرشتگان را به خدا میدانستند،و از مقدار ارج آنها در پیشگاه او آگاه بودند و میدانستند که آنها در سخن بر او پیشی نمیگیرند و هر چه میکنند به فرمان اوست،با فرشتگان دشمنی نمیورزیدند،و آنان را نمونۀ ناپسندی نمیانگاشتند که خود هنگامی که میگویند آنان مادینهاند آنان را از خود طرد و نفی میکنند.
هرگز،فرشتگان بندگان خدای رحمانی هستند که رحمتش همه چیز را فرا گرفته،و ما دام که بندگان هستند /12 فراتر از آنند که نسبت مادینگی(که در نظر اینان مرتبهای پستتر است)به آنان داده شود و فروتر از آنند که تصوّر شود جزئی از الوهیّت و خدایی در وجود آنهاست.
از آنجا که فرشتگان بندگان خدای رحماناند روا نیست که خدا آنها را به
دختری خود گیرد،در حالی که رحمت او تمام آفریدگانش را(از نر و ماده و دختر و پسر)در بر گرفته است،و چگونه آفریدگان که همۀ آفریدۀ یک پروردگارند با یکدیگر تفاوت ذاتی داشته باشند؟آری.آفریدگان از لحاظ آنچه خداوند بر حسب حکمت رسای خود به آنها بخشیده در میان خود(نوعی)برتری(غیر ذاتی)دارند.
این آیه اساس نظریّۀ شیئیّت(ذاتی)آفریدگان را که پایۀ شرک و پایۀ هر انحراف بشری است در هم میشکند،بدین سان که نادانی مطلق آنها را بدین امر غیبی بیان میکند و میگوید که آنها شاهد آفرینش فرشتگان نبودهاند،پس چگونه حکم میکنند که فرشتگان مادینهاند؟و اساسا آیا رواست که انسان از چیزی که آگاهی و علم آن بدو داده نشده است سخن گوید؟! « مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ -آنها در این باره هیچ آگاهی ندارند.» آنها خود را در چیزی به سختی میاندازند که از پیش بدان آگاهی نداشتند.آنها میخواستند بدانند چگونه خداوند به آنها عقل و اراده داده است،و این انسان محدود چگونه میتواند خود،برگزیند و از عوامل فشار عبور کند،و از همین رو در گمراهی ژرفی فرو افتادند.
« إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ -آنچه میگویند جز از روی نادانی و تخمین و دروغ نمیگویند.» دیدهای که چگونه تخمین زننده وزن خرما را بر خرما بن تخمین میزند؟او به معلومات غیر کافی خود تکیه میکند،و به خیال خود از برکت و فراوانی چیزی بدان میافزاید که حقیقتی ندارد.
از این تعبیر چنین فهمیده میشود که آنها بر اندیشهای درست نظریّهای نادرست را بنا کردهاند،درست آن است که انگیزهها و موجبات وجود دارد که بر آدمی فشار وارد میکند،و نادرست آن است که ارادۀ انسان را بکلّی نفی میکند.
درست آن است که اقتصاد(و شیوۀ معاش)بر دل انسان اثری بزرگ دارد، و آدمی بندۀ دنیاست، /12 و مردم دین خود را چنان که وضع معاششان اقتضا کند محدود میکنند،ولی نادرست همان حتمی بودن عامل اقتصاد است که چنان که
مارکیسم میگوید انسان بکلّی محکوم روش تولید است.
همچنین اجتماع جاذبهای کلان دارد،ولی چیزی را بر انسان حتمی(و غیر قابل اجتناب)نمیسازد،و همچنین است تاریخ که بشر را در جهت تحوّل خود میکشاند ولی چنان نیست که او را به ناخواست و اکراه خود به سویی براند.
اگر توانایی انسان بر مبارزه با عوامل فشار نبود تمدّن به وجود نمیآمد و یک وجب به پیش نمیرفت،و پیشگامان نمیتوانستند که دیوارها و سدهای عقب ماندگی را به تیرهای نو آفرینی بشکافند،و انقلابیّون نمیتوانستند که واقعیّت سیاسی فاسد را دگرگون سازند،و پیامبران بر جاهلیانی که وسایل تولید و دستگاههای تبلیغاتی و جاذبیّت اجتماع را در اختیار داشتند پیروز نمیشدند.
[21]
یکی از حتمی شمردههای پنداری حتمی شمردن تاریخی(یا جبر تاریخ)است،دین تاریخ و میراث و سنّتهای پدران و پیشینیان را قبول ندارد مگر بدان اندازه از هدایت الهی که از طریق رسالتهای خدا در آنها راه یافته باشد،و از این رو میبینیم که قرآن حکمت آموز به ما خاطر نشان میکند که ما دام که آنها کتابی(آسمانی)ندارند که بدان تمسّک کنند،گذشتۀ آنها ارزشی ندارد.
« أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً مِنْ قَبْلِهِ -آیا پیش از(قرآن)کتابی بر ایشان نازل کردهایم؟» پیش از قرآنی که در آن مجادله میکنند.
« فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ -و آنها بدان(کتاب پیش از قرآن)تمسّک میجویند؟».
[22]
هرگز تکیۀ آنها بر علم نیست(زیرا علمی نسبت بدان ندارند)و نه تکیه بر کتابی(آسمانی)دارند،و فقط تکیۀ آنها به روشها و عاداتی پوسیده است.
« بَلْ قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ -بلکه میگویند ما پدرانمان را بر آیینی یافتیم.» /12 بر راه و روشی که در آن یکدیگر را به پیشوایی گرفتند.
« وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ -و ما از پی آنها میرویم.»
ما از پی آثار آنها میرویم و بدین سبب ما هدایت یافتگانیم.
هرگز...آن پدران نیمه خدا نبودند،و کارشان جنبۀ شرعی نداشته و در آثار آنها بدون علمی و کتابی(آسمانی)هیچگونه هدایتی نیست.
[23]
و این عادتی است باطل که متنعّمان هنگامی که خدا پیامبران را نزد آنها مبعوث کرد،بدان گرفتار شدند.
« وَ کَذٰلِکَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ -و بدین سان پیش از توبه هیچ قریهای بیم دهندهای نفرستادیم مگر آن که متنعّمانش گفتند:پدرانمان را بر آیینی یافتیم و ما بر آثار آنها اقتدا میکنیم.» چه بسا که عقیدۀ آن پدران منحرف بوده،و چه بسا که درست بوده،امّا برای زمان خود،زیرا همانا« تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (1)آنها امّتهایی بودهاند که اکنون در گذشتهاند.آنچه کرده بودند از آنهاست و آنچه شما کنید از آن شماست و شما را از اعمالی که آنها میکردهاند نمیپرسند»،یا مردمی صالح بودهاند ولی با پیشرفت زمان عقایدشان تحریف شده است.
این آیه برای ما بیان میکند که مردم در برابر پیامبران خود به دو دسته تقسیم شدهاند:دستهای از پیامبران پیروی کردهاند که همان مستضعفان بودهاند،و دستهای با رهنمود و هدایت پیامبران مخالفت ورزیدهاند که همان متنعّمان و دنبالهروان آنها از تودۀ مردم بودهاند.
[24]
آری،پیروی از پدران بودن اندیشیدن از بیخردی است،هم چنان که سزاوار نیست آنها را مستقیما متّهم به انحراف کرد و دور افکند،بلکه باید از هدایت بخشترین راهها پیروی کرد خواه پدران آن را شناخته یا نشناخته باشند.
« قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدیٰ مِمّٰا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبٰاءَکُمْ -گفت:حتّی
1) 17) -البقرة134/.
اگر برای شما چیزی بیاورم که از آنچه پدرانتان را بر آن یافته بودید هدایت کنندهتر باشد؟» و این طعنهای است غیر مستقیم و غیر تند به عقیدۀ پدران،پس پیامبر به سیرت و روش پدران طعنه نمیزند، /12 بلکه مردم را به پیروی راه هدایت کنندهتر فرامیخواند،و اشاره میکند که پدران هدایت نیافته بودند،یا راهشان برای همان زمان خودشان درست بوده و پیشرفت زمان و دگرگون شدن شرایط آن را منسوخ کرده است.پس عکس العمل قومهای این پیامبران نسبت به این دعوت چه بوده است؟ « قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ -گفتند:ما به آیینی که شما را بدان فرستادهاند بیایمانیم(و کفر میورزیم).» بدانچه پیامبران را بدان فرستادهاند کفر ورزیدند،و جعلی بودن ادّعای خود را حتمی بودن پیروی خود از پدرانشان آشکار ساختند.هرگز...پدرانشان مسئول کفر اینان نیستند،بلکه خود اینان مسئولاند و باز خواست میشوند.
[25]
و وقتی با آنها اتمام حجّت شد،و مسئولیّت آنها نسبت به اعمالشان تثبیت گردید،آن گاه انتقام فرا رسید.
« فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ -پس از آنها انتقام گرفتیم.و بنگر که عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بوده است.» خواه انسان به جرم خود اعتراف کند یا اعتراف نکند،براستی وقتی از راه دور شود قضای خدا بر او واقع میشود،و همچنین انکار مسئولیّت بدو سودی نمیرساند.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ (26) إِلاَّ اَلَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ وَ إِنّٰا بِهِ کٰافِرُونَ (30) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا اَلْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (31) أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (32) وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ (34) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ (35)
32[سخریّا]
:یعنی یکی از آنان از کار دیگری بهرهمند شود و بدین ترتیب کار عالم قوام یابد.
34[معارج]
:جمع معراج به معنای نردبان.
36[زخرفا]
:طلا.
قرآن از مبارزۀ میان حق که بیم دهنده برای قوم خود میآورد و وضع موجود
فاسدی که متنعّمان به عنوان میراث پدران از آن دفاع میکنند مثلی میزند.این مثل داستان ابراهیم-علیه السلام-است که با پدر و قوم خود به مبارزه پرداخت، و بیزاری خود را از آنچه آنها میپرستیدند اعلان کرد،و پیشوایی در فرزندان پاکیزۀ او نهاده شد تا منار هدایت نسلهای آینده باشند،هم چنان که دستهای از فرزندان او (که اهل مکه و پدران آنها بودند)روزگاری دراز عمر یافتند تا حق و پیامبر روشنگر بر آنان مبعوث شد ولی او را تکذیب کردند و گفتند این جادوست.
(و با ارزشهای مادّی خود در برابر رسالت الهی ایستادگی کردند)و گفتند:اگر این قرآن بر یکی از بزرگمردان در مکّه و طائف(ولید بن المغیرة از قریش مکه یا حبیب بن عمرو از ثقیف طائف،بر حسب گفتۀ ابن عباس)فرود میآمد(آن را میپذیرفتیم).
قرآن گمراهانه بودن این مقیاس و ارزیابی را آشکار میکند،نخست:با این بیان که این خداست که هر گونه بخواهد رحمتهای خود را تقسیم میکند /12 نه آفریدگان و دوم:بدین بیان که خدا روزیهای آنان را بر حسب حکمت خود میانشان تقسیم کرده است و برخی را بر برخی دیگر برتری داده است تا یکدیگر را به خدمت گیرند(و توانگر را در توانگری خود کرامتی،و فقیر را در ناداری خویش خواری و خفّتی نیست)و سوم:بدین بیان که رحمت خدا(که در رسالتها و پاداش او نمودار است)بهتر از دارایی و زیب و زیوری است که آنها میاندوزند.
(و سیاق مطلب در زمینۀ خوار شمردن دنیا هم چنان پیش میرود تا مقیاس توانگری و ثروت را در ارزشیابی حقایق از میان بردارد و ریشه کن کند،و میگوید:)اگر نه آن بود که تمامی مردم با فریفتگی نسبت به زیب و زیور دنیا به گمراهه میرفتند،خدا تمام دنیا را برای کافران گرد میآورد،برای خانههایشان سقفی از نقره و نردبامهایی قرار میداد که از آنها(به طبقات بالای خانهها)بروند و درهای خانهها و تختهای آنها را از نقره میکرد،و اثاث منزلهایشان را از چیزهای گرانبها زیبا میساخت.آن گاه فراسوی این همه چیست؟براستی که این همه کالا و برخورداری ناچیز و زودگذر دنیوی است-در حالی که آخرت برای پرهیزگاران
پاکیزهتر و بهتر است.
[26]
ضمن سیاق این سوره که از تصحیح رابطه میان انسان با آنچه پیرامون او،از بشر و طبیعت وجود دارد سخن میگوید،روند قرآنی رابطهای مثالی را میان انسان و پدرانشان برای ما بیان میکند،که واجب است رابطۀ او پیش از رابطۀ با گذشته اعم از خیر و شرّ،رابطۀ با ارزشها باشد.چرا؟زیرا انسان به صرف گذشت زمان بر او حایز قدسیّت نمیشود،و برای آن که ما و آنها همه در پیشگاه خدا یکسانیم،و براستی ارزش همۀ ما به پیروی از چیزی است که خدا به ما فرمان داده است.
اگر این رابطۀ مجرّد شده و بر کنار از تقدیس نباشد نمیتوانیم از تجربههای گذشتگان بهره گیریم،و دریابیم چگونه از خطرهایی که آنها را احاطه کرد و به نابودی افکند بپرهیزیم،و آغاز انحرافهای آنها چه بوده،و سرانجام آن کدام است.
هم چنان که رابطۀ درست با تاریخ ما را با آن میدارد که وضع موجود زندگی خود را به صورتی بهتر درآوریم،برخی از مردم هستند که میبینی از وضع کنونی خود به دامان گذشته میگریزند،و نکات مثبت عصر و زمان خود و /12 اقدامات معاصران خویش را نمیبینند،و از فواید آن بهره نمیبرند،و تحوّل و تجدید را نمیپذیرند.این همه از آن روست که به دامان تاریخ گریختهاند،و در غار آن پناه گرفته،و به بزرگواران پیشین آن میبالند،و با حوادث آن به سر میبرند و هماهنگی دارند و همچون صفحۀ خراش دیدۀ گرامافون یک آهنگ را هم چنان تکرار میکنند، و این براستی از بزرگترین علامتهای عقب ماندگی است.مثلا قریش هنگام طلوع فجر نبوّت باور نمیکرد که پیامبر یکی از خود آنان باشد،در میان ایشان زندگی کند،از همان که آنها میخورند بخورد،و همان را که آنها مینوشند بنوشد،و از ابراهیم و موسی و عیسی و از بزرگان تاریخ(علیهم السلام)برتر باشد،با وجود آن که میبینی قرآن کریم هنگام عرضه کردن داستانهای پیامبران گرامی خدا
واقعیتهای مثبت و منفی آن داستانها را نشان میدهد،و میگوید که چگونه مردم آنها را تکذیب کردند،ولی با وجود این آیندگان بعد از آنها ایشان را تقدیس نمودند.چرا؟برای تعویض موقعیّت حاضر به گذشته که به نوبۀ خود از پرتابگاه گریز از تحمّل مسئولیّت وضع موجود میآید(و از آن آبشخور سرچشمه میگیرد)،و این برای آن است که کسی که یکی از بزرگان تاریخ را تقدیس میکند تکلیفی بسیار نسبت بدو ندارد،امّا کسی که رهبری زنده را که در زمان او زندگی میکند محترم میشمارد این امر به معنی فرمانبرداری از او و سرسپردن بدو و فرمانهای اوست.
و از این مبدء حرکت است که قرآن از داستان ابراهیم با قوم خود سخن میگوید که از پرستش بتها بیزاری نشان داد،بدین اعتبار که پرستش آنها به وسیلۀ پدران دلیل بر مشروع بودن آن پرستش نیست،و این اندیشۀ آزادگی را برای فرزندان خود به میراث نهاد،و این امر سنّتی شد که مؤمنان راستین در طول تاریخ آن را به میراث بردند،که به خدا ایمان آورند و به فساد جاری در میان مردم که دیگران بدان خو گرفتهاند گردن ننهند و به قانونمندی دروغین و مجعول-قانونمندی امر واقع و وضع موجود-که جهان سیاسی امروز ما آن را بدین نام میخواند،هر چند این «واقع»دشوار باشد،تسلیم نشوند.
پس از این،آیات از نگرش مادّی محض به ارزشها سخن میگوید،که (منکران قریش گفتند:)که اگر این قرآن بر بزرگمردی از مردم دو شهر بزرگ، مردی از مکّه یا دیگری از طائف نازل میشد(پذیرفتنی میبود).چرا؟زیرا دنیا بر آنان روی نهاده،و نگرش مادّی به ارزشها برخاسته از نگرش مادّی به چیزهاست، پس ارزش،و تمام ارزش در نظر برخی از مردم از آن مادّه است،یا مادّۀ آن ارزش اصلی است /12 که به دیگر ارزشها اعتبار قانونی و مشروع میدهد.
« وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ -و ابراهیم به پدر و قومش گفت:من از آنچه شما میپرستید بیزارم.» رسالت ابراهیم-علیه و علی نبیّنا و آله السّلام-علیه استمرار امر واقع و وضع موجود علیه پرستش پدران،و مقدّس انگاشتن آیین و معتقدات و تاریخ آنان
جهتگیری شده بود،از این رو وی به پدرش گفت:«من از آنچه شما میپرستید بیزارم».و این بیان از مهمترین چیزهایی محسوب میشود که ابراهیم خلیل را در میان دیگر پیامبران متمایز میسازد.
[27]
ابراهیم(ع)با اظهار بیزاری از آنچه پدرانش میپرستیدند،روابط خود را با آنها قطع کرد و برای خود و خاندانش پس از خویش طرحی نو و پاکیزه افکند که همان خطّ یکتاپرستی است.
« إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ -مگر آن که مرا آفریده،که او راهنماییم خواهد کرد.» پس دوستداری او-علیه السّلام-نسبت به پروردگار اوست که او را سرشته و آفریده است،نه نسبت به پدرانش،با وجود آن که وی پسری از آنهاست، زیرا آنان جز سبب و وسیلهای نبودهاند،و اگر قضیّه چنین باشد پس آن که او را سرشته و آفریده برای هدایت او شایستهتر از آنهاست.
[28]
« وَ جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -و این سخن را در فرزندان خود سخنی پاینده کرد،باشد که به خدا بازگردند.» یعنی کلمۀ رد کردن و بیزاری جستن نسبت به چیزی را که پدرانش میپرستیدند در فرزندان و آیندگان خود پایدار ساخت باشد که آنها از انحراف و کجروی بدان کلمه رجوع کنند،ابراهیم-علیه السّلام-شخص خود را به عنوان مظهر و رمزی پایدار قرار نداد که از او پیروی کنند و فرمانش برند،زیرا عصرها اختلاف مییابد،و براستی ابراهیم بیم دهندهای بود،و باید هر قومی را راهنمایی و هر عصری را امامی باشد.
همچنین از این آیه و دیگر آیات الهام میگیریم که نسلهایی که پس از نهضتی مبارک میآیند سزاوار است تجربۀ جنبش را از آن فراگیرند بدون آن که تمام قانونمندی را /12 بدان جنبش نخستین بدهند و آن را تبدیل به گردنه و سدّی در راه دگرگون شدن و نو شدن کنند،یا آن را غار و پناهگاه گریز از واقع و مسئولیتهای سنگین خود قرار دهند،هرگز.همانا هر نسلی نهضت خود را بر عهده دارد که علیه
وضع فاسدی میآید که با وضعی که پیشینیان علیه آن جنبش کردهاند تفاوت دارد.
این چنین است که در نصّهای دینی این آیه را به امامت تفسیر کردهاند،در حدیثی پشت اندر پشت از هشام از امام صادق-علیه السّلام-آمده است که گفت:«همانا امامت در فرزندان حسین-علیه السّلام-جاری است،چنان که خدای عزّ و جلّ گفت:« (وَ جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً فِی عَقِبِهِ -و این را سخنی پاینده در فرزندان او قرار داد)سپس در فرزندان و فرزندان فرزندان تا روز قیامت جاری است». (1)
[29-30]
و در برابر ابراهیم(ع)و فرزندانش پس از او کافران قرار دارند که در نعمتهای خدا غوطه میخورند و همین امر آنها را به کفر فرا میخواند و وا میدارد،و بدین سان پسران ابراهیم به دو دسته تقسیم شدند:دستهای از ایشان حاملان امانت رسالت شدند و خدا کلمۀ امامت و پیشوایی را در میان آنها قرار داد، باشد که دیگران در امور دین و دنیای خود آنان را مرجع خود قرار دهند،امّا دستهای دیگر را(که اکثریّت هستند)خدا به نعمتها مورد آزمون قرار داد و آنها در آن شادخواری کردند و ناز پرورده شدند.
« بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی جٰاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ* وَ لَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ وَ إِنّٰا بِهِ کٰافِرُونَ -و من اینان و پدرانشان را از زندگی(و نعمت)بهرهمند کردم تا آن گاه که حق و پیامبری روشنگر به سویشان آمد*چون حق بر آنها آشکار شد گفتند:این جادوست و ما بدان ایمان نمیآوریم.» چون بر حریر نعمتهای خفتند و بدان پشتگرم شدند،هر فکر و اندیشۀ جدیدی را رد کردند و گفتند:این جادوست و ما نسبت بدان کفر میورزیم و آنان را نمیپذیریم.
با خود حساب میکردند که این نعمتهایی که پروردگارشان به آنها بخشیده
1) 18) -نور الثقلین،ج 4،ص 596.
دلیل صلاح و درستی آنهاست،ولی آن بهرهمندیها و نعمتها استدراج(و آزمونی درجه به درجه در استمرار گناه)از جانب خدای سبحان بود،خدای تعالی گوید:
« وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا /12 أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (1)کافران نپندارند که در مهلتی که به آنها میدهیم خیری برای آنهاست.به آنها مهلت میدهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند،و برای آنهاست عذابی خوار کننده»،و خدای عزّ و جلّ گفت:« وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ (2)و به آنها مهلت دهم،که تدبیر من استوار است».
چه بسا که معنی این آیه این است که خدا آنها را از زندگی بهرهمند ساخت تا هنگامی که حق و پیامبر روشنگر به سویشان آمد و به پشتگرمی بر آن نعمتها او را تکذیب کردند،تا آنجا که قرآن در آیاتی بسیار تکذیب نسبت به پیامبران را به شادخواری و نازپروردگی نسبت میدهد.چنان پیشتر در آیۀ(23) گذشت که دیدیم چگونه ناز پروردگاران و شادخواران مردم را به تکذیب پیامبران کشاندند،و از این دیدگاه میتوانیم رابطۀ میان این آیه و آیات بعدی را که از ناز پروردگان و شادخواران متنعّم سخن میگوید دریابیم.
ولی آیا نعمتها دلیل صالح بودن دارندگان آنهاست؟هرگز،بلکه آزمون یا استدراج(کشاندن درجه به درجه به گرداب گناهان و در نتیجه افزون شدن جزا) است،از امیر المؤمنین(ع)آمده است:
1-«ای آدمیزاده!هر گاه دیدی که پروردگار سبحان تو نعمتهای خود را پیاپی به تو میبخشد و تو از او نافرمانی میکنی،از او سخت بپرهیز». (3)
2-«بسا کسی که با نعمتی که بدو دهند درجه به درجه به دام افتد،و با پردهای که بر گناه او پوشند فریفته گردد،و با سخن نیک که دربارهاش گویند
شیفته شود،و خدا هیچ کسی را به چیزی همانند مهلتی که بدو عطا فرمود، نیازمود». (1)
3-«ای مردم باید خدا به هنگام نعمت شما را ترسان بیند،چنان که از کیفر هراسان.آن را که گشایشی در مالش پدید گردید و گشایش را چون دامی پنهان(و استدراجی)ندید،خود را از کاری بیمناک در امان نپنداشت،و آن که تنگدست شد و تنگدستی را آزمایشی به حساب نیاورد پاداشی را که امید آن میرفت،ضایع گذاشت». (2)
ولی چرا کافران پیامبران را به جادوگری متّهم میکردند؟زیرا رسالتهایی که پیامبران میآوردند به دلها و خردها و عواطف آنها نزدیک بود و به سوی آن جذب میشدند،امّا /12 نمیخواستند که بدان ایمان بیاورند،از این رو آن را به جادو تفسیر میکردند زیرا شخصی را از جایی که نمیدانست به سوی خود جذب میکرد،ولی آنها تفاوت بزرگ میان رسالت حق و جادوی باطل را نمیدانستند،اثر جادو زمانی و گهگیر است و با زوال مؤثر زایل میشود،و این امر در رسالت وجود ندارد، هم چنان که رسالت از تو در حالی میخواهد موضعگیری کنی که در کمال بیداری و هشیاری قرار داری و با خرد خود آغاز به حرکت کنی،بر عکس سحر و جادو که تو مجبوری زیر تأثیر سحر رفتاری معیّن را در پیش گیری،و جادوگر رستگار نمیشود در حالی که صاحب رساله از جانب خدا نصرت مییابد و پیروزمند است.از خود میپرسیم:چگونه میگفتند رسالت سحر است،در حالی که خود پارهای اوقات به سحر و جادو متوسّل میشدند؟پیداست که سحر و جادو در نظر آنان ناپسند و زشت بوده و تنها پارهای وقتها هنگام نیاز بدان متوسّل میشدهاند.
[31]
چرا ناز پروردگاران و شادخواران غرقه در نعمتها نسبت به رسالتهای
الهی کفر میورزیدند؟زیرا آنها به دنبال چیزی میرفتند که آنها را ناز پرورده کرده بود و میزانهای حق از میان آنها گم شده و شخصیتهای انسانی آنها مسخ گشته بود،پس باز نمیگشتند که میزانهای درست شناخت حقایق را به دست آورند،و از این رو هر چیز را با میزان مادّیّات میسنجیدند،و چنین بود که میپنداشتند رسالت خدا باید بر بزرگان متنعّمان ناز پرورده نازل شود،مگر نه آن که خدا به سبب محبّت به آنها و گرامیداشت مقامشان آنها را به نعمت توانگری،و دولتمندی اختصاص داده است؟بنا بر این آنها به دریافت نعمت رسالت نیز شایستهتر و سزاوارترند.
« وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ گفتند:چرا این قرآن بر مردی از بزرگمردان آن دو قریه نازل نشده است؟» در نصّهای دینی دربارۀ تفسیر این آیه از امام عسکری(ع)از پدرش آمده است که گفت:
«پیامبر خدا(ص)روزی در صحن کعبه نشسته بود،که عبد اللّٰه بن امیّۀ مخزومی بدو گفت:اگر خدا میخواست پیامبری به سوی ما بفرستد بیگمان بزرگوارترین و دولتمندترین و نیکو حالترین کسی را که در میان ماست میفرستاد، پس چرا این قرآن را که تو ادّعا میکنی خدا بر تو فرو فرستاده و تو را به پیامرسانی آن برانگیخته بر مردی بزرگ از مردم آن دو قریه:یا ولید بن مغیره در مکّه،و یا عروة بن مسعود ثقفی در طایف نفرستاده است؟پس آن حضرت(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم) گفت:امّا دربارۀ این گفتار تو که میگویی: /12 چرا این قرآن را بر مردی بزرگ از آن دو قریه:ولید بن مغیره در مکه،یا عروة در طایف نفرستاده(باید بگویم)که براستی خدا مال دنیا را آن گونه که تو بزرگ میپنداری بزرگ نمیشمارد،و بزرگواری و اهمیّت در پیشگاه او نه چنان است که در نظر توست،بلکه اگر دنیا در پیشگاه او برابر بال پشهای ارزش میداشت به قدر جرعهای آب از آن را به کافری مخالف نمیداد،و تقسیم رحمت خدا تنها برای تو نیست،بلکه خدا تقسیم کنندۀ رحمتهاست و هر چه بخواهد در مورد بندگان و کنیزان خود میکند،و ذات عزّ و جلّ او کسی نیست که چنان که تو دربارۀ مال و حال او بیم داری و میترسی از احدی
ترس و پروایی داشته باشد،و من او را به نبوّت برای این شناختم،و از کسانی نیست که به بازیچه کسی را چنان که تو دوست میداری دوست بدارد،پس کسی را که استحقاق پیش افتادن ندارد پیش میاندازد،و براستی که رفتار او به عدل است،از این رو برای برترین مراتب دین و جلال آن جز برترین شخص را در فرمانبرداری از خود و کوشاترین کس را در خدمتگزاری خود بر نمیگزیند،و همچنین در مراتب دین و جلال آن کسی را عقب نمیافکند مگر آن را که بیش از دیگران در فرمانبرداری از او کند گامتر باشد.
از آنجا که صفت او چنین است به مال و حالی نمینگرد،بلکه این مال و حال از تفضّل و مرحمت اوست،و هیچ یک از بندگان را بر او تاوانی بسیار لازم (1)نیست.پس بدو نگویند:چون بر بندهای به مال تفضّل کردی ناگزیر به پیامبری نیز بر او تفضّل کن،زیرا هیچ کس را یارای آن نیست که او را بر خلاف مرادش به کاری وادارد و تفضّلی را بر او الزامی سازد،زیرا او خود پیش از آن با نعمتهای خویش تفضّل و مرحمت کرده است.
ای عبد اللّٰه!نمیبینی که چگونه یکی را توانگر ساخت ولی چهرۀ او را نازیبا کرد،و چگونه دیگری را زیبا روی کرد امّا او را فقیر ساخت،و چگونه یکی را شریف کرد ولی نیازمند و دیگری را بینیاز کرد ولی دون مرتبه،آن گاه این توانگر را حق آن نیست که بگوید:آیا به توانگری من زیبایی فلان را نمیافزایند؟و آن زیبا را یارای آن نیست که بگوید:آیا به زیبایی من دارایی فلان را نمیافزایند؟و شریف را نسزد که بگوید:آیا به شرف من دارایی فلان را نیفزانید؟و دون مرتبه را حق آن نیست که بگوید:آیا بر دونی من شرف فلان را نمیافزایند؟بلکه حکم تنها از آن خداست،هر گونه بخواهد تقسیم میکند،و او در افعال خود با حکمت و حکمرواست و در اعمال خود ستوده است.
این گفتۀ خدای متعال است:
1) 24) -متن:لازب،که به معنی بسیار لازم است.
« وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (1)و گفتند:چرا این قرآن بر مردی از بزرگمردان آن دو قریه نازل نشده است».خدای تعالی گفت:« أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا (2)آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟حال آن که ما روزی آنها را در این زندگی دنیا میانشان تقسیم میکنیم»،پس ما را به یکدیگر نیازمند کرد،این را به دارایی آن نیازمند کرد،و /12 آن را به کالا و خدمت این یک.
پس شکوهمندترین شاهان،و توانگرترین توانگران را میبینی که در کاری از کارها به درویشترین درویشان نیازمند است،یا این یک کالایی دارد که او ندارد،یا برای خدمتی شایستگی دارد که برای آن پادشاه ممکن نیست که جز به وسیلۀ این درویش نیازش رفع شود و یا بابی از دانشها و حکمتهاست که پادشاه بینیاز نیازمند است،و آن پادشاه به دانش یا رأی یا شناخت این درویش،آن گاه پادشاه را حق آن نیست که بگوید:آیا به دارایی من دانش این درویش جمع نمیشود؟و درویش را حق آن نیست که بگوید:آیا به رأی و دانش و دستی که در فنون حکمت و فلسفه دارم دارایی این پادشاه افزوده نمیشود؟سپس حضرتش(ص)گفت:« وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا (3)و بعضی را به مرتبت،بالاتر از بعضی دیگر قرار دادهایم تا بعضی بعضی دیگر را به خدمت گیرند»سپس گفت:ای محمد!به آنها بگو:
« وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (4)و رحمت پرودرگارت از آنچه آنها گرد میآورند بهتر است»یعنی از آنچه نعمت پروردگان گرد میآورند». (5)
از این نصّ استنباط میکنیم که:جاهلیّت به مادّه ارزش مینهاد نه به مبادی،و قرآن به این دیدگاه ناهنجار هنگام ذکر داستان طالوت آنجا که خدا او را به پادشاهی بنی اسراییل برگزید اشاره میکند که گفتند:« أَنّٰی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ (1)چگونه او را بر ما پادشاهی باشد؟ما سزاوارتر از او به پادشاهی هستیم و او را دارایی چندانی ندادهاند»،و هنگامی که داستان صاحب باغ را با دوستش حکایت میکند، گوید:« فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً* وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً* وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً (2)پس به دوستش که با او گفت و گو میکرد گفت:من به مال از تو بیشتر و به افراد پیروزترمو آن مرد ستم بر خویشتن کرده به باغ خود درآمد و گفت:نپندارم که این باغ هرگز از میان برودو نپندارم که قیامت هم بیاید.و اگر مرا نزد پروردگارم برند،جایگاهی بهتر از این باغ خواهم یافت».
وی پنداشت که این داراییهای او دلیل دوستی خدا نسبت به اوست،و از این رو نپنداشت که قیامت برپا میشود،زیرا دنیا آخرت را از یاد او برده برود،و میپنداشت اگر هم قیامت برپا شود،وی جایگاهی بهتر از آن باغ خواهد یافت.
چنین است تمسّک به مقیاسهای مادی در ارزیابی آخرت! این چنین است که کافران قریش پنداشتند دارایی یکی از آن دو مرد در مکّه یا طائف یکی از آن دو را نامزد رسالت کرده است.
[32]
رسالتهای الهی برای آن آمده است که بشر را از شرّهای مادّه و صاحبان آن نجات دهد،آمده است تا بینشهای آنها منار پرتو افکن فقیران در مبارزه و نبردشان بر ضد بهرهجویی توانگران،و برای مستضعفان علیه سختگیری و تهدید
مستکبران باشد،برای بینش دادن و آگاه ساختن جاهلان به دروغین بودن ارزشهای ماده آمده است که مدّعیان علم و دینی که یاران گردنکشان و ناز پروردگانند برای تقویت سرکشی و فساد آنها و گمراه ساختن محرومان مردم را بدان دعوت میکنند تا محرومان به مطالبۀ حقوق خود برنخیزند.
بدین سان قرآن این گفتار جاهلیّت را با بیان دو بینش و آگاهی ردّ میکند:
نخست:هم چنان که براستی خدا بر توانگران به دادن دارایی تفضّل کرده و در این مورد او را به پرستش نمیگیرند،همان گونه نیز به بعضی رسالت را تفضّل کرده و هیچ کس را حق آن نیست که بدو اعتراضی کند.
دوم:دارایی پایهای درست برای ارزیابی نیست،بلکه رحمت خدا که در رسالت نمودار میشود برتر است،و آن است-نه مال-که دلیل دوستی خدا نسبت به بندۀ خویش و اختصاص دادن او به فضل خود است.
« أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ -آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟» بیگمان پیامبری رحمت خداست،آیا خدا کار تقسیم آن را در میان بندگانش به آنها واگذار کرده است؟هرگز...خدا معیشت و روزی را میان آنها تقسیم کرده،و بر حسب حکمت خود،به هر کسی روزی او را بخشیده است،و هیچ کس را حق اعتراض بر او نیست،و طبیعة میبینی که متنعّمان و ناز پروردگان در به اندازه بخشی روزیشان از طرف خداوند به او اعتراضی نمیکنند،پس چگونه در امری که مهمتر از معیشت و روزی است و همان رحمت خداست که در پیامبری نمودار است اعتراض کنند! « نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -حال آن که ما روزی آنها را در این زندگی دنیا میانشان تقسیم کردیم.» /12 خدا کمالات را به همۀ مردم نمیبخشد،بلکه(به کسانی)دارایی و فرزند را عطا میکنند،و برخی از مردم را شریف میکند،و به هر کس که بخواهد ملک
میدهد،و دیگر نعمتها را از او باز میدارد،مثلا سلیمان(ع)که خدا جنّ و پرنده و باد را به زیر فرمان او درآورد با وجود شدّت علاقهاش به فرزند صاحب فرزند نشد.
ما از گفتۀ خدای سبحان که میگوید:« نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ -ما روزی آنها را میانشان تقسیم کردیم»،در مییابیم که تقسیم موهبتها و نعمتها به گونهای بوده است که زندگی(و معاش)آنها را درست کند، پس پروردگار ما به هر یک از مردم موهبتی داده است که دیگران در مورد آن موهبت بدو نیازمندند.
بنا بر این وقتی پروردگار ما به ولید بن مغیره و عروة بن مسعود ثقفی دارایی و توانگری بخشید بدان معنی نیست که آن دو نزدیکترین افراد بدو بودند یا آن که او آن دو را دوست داشته و جز آن دو کسی را دوست نمیداشته،بلکه برای آن بوده که زندگی و زندگانی بر پایه نیاز متبادل در میان مردم استوار شده و کسی از دیگری بینیاز نیست،و از این رو هنگامی که امام زین العابدین(ع)شنید مردی میگوید:«بار الها مرا از آفریدگانت بی نیاز کن»او را براند و بدو گفت:«چنین نیست،حتما مردم به یکدیگر نیازمندند،ولی بگو:بار الها مرا از آفریدگان شریرت بینیاز دار». (1)
در حدیث از امیر المؤمنین(ع)آمده است که گفت:«بار الها مرا نیازمند به هیچ یک از آفریدگان شریرت مکن،و در موردی که مرا نیازمند به کسی میکنی به آن کس محتاج کن که از همه خوشروتر و سخاوتمندتر و خوش زبانتر باشد و بر من بدان رفع نیاز کمتر منّت نهد». (2)
حکمت این نیاز متقابل بهره جستن مردم از یکدیگر است،و این تفسیر گفتۀ خدای تعالی است که:
« وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا -و بعضی را به مرتبت بالاتر از بعضی دیگر قرار دادهایم تا بعضی بعضی دیگر را به خدمت گیرند.» /12 «سخره»همان استخدام(و به خدمت گرفتن)است،پس هر کسی به موهبتی که زندگی را تکامل بخشد ویژگی یافته،و اگر خدا مردم را طوری قرار میداد که در هر چیز خود را بسنده بودند بیگمان گردنکشی میکردند و بزرگ خویشتنی میورزیدند،زیرا پارهای مردم را میبینی که با آن که بشدّت به دیگران نیازمندند میگویند:« أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلیٰ (1)منم پروردگار والای شما»، پس وضع چگونه میشد اگر احساس بی نیازی میکردند و از بند احتیاج به دیگران بکلّی رها میشدند؟!وانگهی اگر مردم در موهبتها برتری نمیداشتند(و استعداد همه یکسان بود)تمدّن بنا نمیشد،و جامعه یا اجتماعی رشد نمیکرد و بیگمان مردم چون دیگر جانداران در نبرد دایم و ابدی بسر میبردند.
« وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ -و رحمت پروردگارت از آنچه گرد میآورند بهتر است.» آنها پنداشتند که رسالت باید بر توانگران نازل شود،پس خدا به آنها پاسخ داد که اوست که روزی مردم در میانشان تقسیم میکند،و اوست که هر کسی را به موهبتی ویژگی میدهد،و افزود که:ارزش رسالت بزرگتر و فراتر از ارزش دارایی است،پس اگر رواست که خیر و نیکی نزد دیگری گرد آید ناگزیر باید نزد صاحب رسالت گرد آید،زیرا ارزش رسالت نزد خدا بزرگتر است.
[33]
و برای آن که این ارزیابی خطا از دلهای بشر ریشهکن شود،روند آیات به بیان پستی دنیا و بیبهایی آن در پیشگاه خدا میپردازد،زیرا دنیا گذرا و زوال پذیر است و اگر با آخرت مقایسه شود جز کالایی ناچیز نیست.
« وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً -و اگر نه آن بود که همۀ مردم یک امّت میشدند،یعنی به یک آیین در میآمد که همان کفر نسبت به خدا بود.»
1) 34) -النّازعات24/.
« لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ -سقفهای خانههای کسانی را که خدای رحمان را باور ندارند از نقره میکردیم.» یعنی اگر بیم آن نبود که مؤمنان به کافران تبدیل شوند بیگمان خدا به کافران هر چه میخواستند میداد و سقفهای خانههایشان را از نقره میکرد و برای خانههایشان چندین طبقه قرار میداد که با پلّکانها و نردبانها بر آنها بالا روند.
« وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ -و بر آنها نردبانهایی مینهادیم تا بر آن بالا روند.» [34]
« وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً -و برای خانههایشان(نیز)درهایی(از نقره)قرار میدادیم.» شاید سبب ذکر درهای خانههای کسانی که به خدای رحمان کفر میورزیدند این است که خانههای آنها مرکزی اجتماعی بوده،یا تعدّد و چند دری بودن خانهها دلیل وسعت آنها بوده،یا مراد آن است که آن درها نیز همچون تختهای آن خانهها از نقره باشد.
« وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ -و تختهایی که بر آن تکیه زنند.» [35]
« وَ زُخْرُفاً -و از هر گونه زینت.» علاّمه طبرسی گوید:الزّخرف کمال زیبایی چیز است و از آن رو به طلا زخرف گفتهاند،و گویند:زخرفه زخرفة وقتی که چیزی را نیکو سازند و بیارایند، و از آن رو به نقشها و تصویرها زخرف گفتهاند. (1)
بنا بر این معنا چنین میشود که آنچه زیبایی آنها و زیبایی خانههایشان را بیفزاید از طلا و نقره و فرش و اثاث و از این قبیل چیزها را به آنها میبخشید.
ولی خدا به حکمت خود این نعمتها را از آنها بازداشت و به آنها نداد تا مؤمنان دچار آزمون و بلایی بزرگ نشوند،و اگر چنان میکرد هیچ یک از مؤمنان از فریفته شدن به نعمتهای فراوانی که نزد کافران بود در امان نمیماند و آن گاه همه
1) 35) -مجمع البیان،ج 9،ص 36.
نسبت به خدا کفر میورزیدند.
در حدیث از امام صادق(ع)آمده است:
«اگر خدا چنان میکرد هیچ کس ایمان نمیآورد،ولی او در میان مؤمنان توانگرانی قرار داد،و در /12 میان کافران نیز فقیرانی،و در میان کافران توانگرانی،و در میان مؤمنان فقیرانی،آن گاه آنها را با امر و نهی و شکیبایی و رضا به آزمون گرفت». (1)
فرض کن خدا آن همه را به کافران میداد،آیا این بدان معنا بود که آنها را بدین سبب نزد خدا کرامتی بود و مؤمنان در نظر او خوار و بیمقدار بودند؟هرگز...
براستی که این همه-و پس از این همه-چیزی جز کالایی نیست،که صاحبش جز اندک زمانی از آنها استفاده نمیکند،و آن همان در دوران زندگی در دنیاست که همه چیز در آن محکوم به پستی و بی مقداری است،در حالی پروردگار ما آخرت را فراهم آورده است که قرارگاه جاودانی پرهیزگاران است و آنان را به مهمانسرای خود و جایگاه کرامت خویش،و منازل نزدیکی و خشنودی خود فراخوانده است.
« وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -و همۀ اینها برخورداری و متاع ناچیز زندگی دنیوی است.» المتاع:چیزی است که انسان به طور موقّت از آن بهرهمند میشود و تمتّع میجوید.
« وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ -حال آن که در نزد پروردگار تو برای پرهیزگاران است.» پس ارزش حقیقی در مادۀ زوال پذیر نیست،بلکه ارزش اصلی در عمل شایستهای است که مؤمنان آن را برای آخرت میاندوزند.
و در یک کلمه:دنیا زایل شدنی است،و آنچه از نعمتها در آن است جز
1) 36) -تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 599.
متاعی نیست که نزد خدا هیچ ارزشی ندارد،و اگر نه آن بود که فریبندگی این نعمتها سبب گرایش تمام مردم به کفر میشد،بیگمان پروردگار ما آنها را،به سبب پستی و زوالشان،برای کافران به کمال میرساند.ولی خدا که به بندگانش لطف بسیار دارد از آن که همۀ داراییها را نزد کافران جمع کند خودداری کرد تا به دیگران فرصت ایمان دهد.
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (36) وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (37) حَتّٰی إِذٰا جٰاءَنٰا قٰالَ یٰا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِینُ (38) وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی اَلْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ (39) أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ أَوْ تَهْدِی اَلْعُمْیَ وَ مَنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (40) فَإِمّٰا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنّٰا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ (41) أَوْ نُرِیَنَّکَ اَلَّذِی وَعَدْنٰاهُمْ فَإِنّٰا عَلَیْهِمْ مُقْتَدِرُونَ (42) فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (43) وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (44) وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ اَلرَّحْمٰنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ (45)
38[المشرقین]
:یعنی مشرق و مغرب،و به قاعدۀ تقدّم اشرف یا اقرب به قصد،نام مشرق بر نام مجموع«مشرق و مغرب»غلبه کرده است.
یاد خدا نوری درخشان که برخی از آن روی میگردانند(زیرا نمیخواهند مسئولیّتهای آن را تحمّل کنند)،پس خدا شیطانی بر آنها میگمارد که آنها را به دوزخ میکشاند،و این امر بدان گونه است که آنها را از راه حق باز میدارد و باطل را در نظرشان میآراید،و آنها میپندارند که بر راه هدایتاند.
سیاق سوره بدین سان مطلبی را که آیات پیشین در خوار کردن و بی مقدار شمردن دنیا و بیخرد دانستن کسی که بهرهبرداری و متاع دنیا را مقیاس حق قرار دهد،آغاز کردهاند تکمیل میکند،زیرا چارۀ گرایش به دنیا شناخت حقیقت آن است،امّا این شناخت چگونه به درستی حاصل میشود؟ همانا با یاد خدا،که نوری است،و هنگامی که برخی از آن نور روی گردانند به شیطانهایی از جنّ و به همنشینانی بد،ابلیسان آدمی از مدّعیان دین و دانش،دچار میشوند که کارهای صاحبان سلطه و متنعّمان ناز پرورده را در دیدۀ محرومان میآرایند و خوب جلوه میدهند.
هنگام دیدار خدا بدان روز هراسناک انسان میزان زیانمندی خود را کشف میکند،آن گاه بدان همنشین /12 بد که او را گمراه کرده میگوید:ای کاش ما در دنیا به اندازۀ فاصلۀ مشرق از مغرب از یکدیگر دور میبودیم،ولی افسوس که آن روزی اظهار بیزاری از همنشین خود،که جاودانه همراه اوست،سودی ندارد.
هنگامی که خدا کسی را گمراه خواهد دعوت پیامبر یا اندرز خیرخواهان و ناصحان او را سودی ندهد.آیا کر تواند شنید،یا نابینا راه تواند یافت،و آن کس که به گمراههای دور افتاده هدایت تواند شد؟!(قرآن بدین گونه به مسئولیّت انسان در رهیابی یا گمراهی خود اشاره میکند).
امّا پیامبر وظیفهای جز رساندن امر ندارد،پس اگر خدا آن گمراهان را پس از رفتن از این دنیا یا در زندگیشان عذاب کند،کار به دست اوست آنها دیر یا زود عذاب خواهد کرد.
همانا بر پیامبر(و بر ما پیروان او)واجب است که به وحی چنگ در زند(و تبلیغات ناز پروردگان او را متزلزل نکند)چه او بر راه راست میرود.
براستی قرآن همان یادی است که بیماریهای دل را چاره میکند، بیماریهایی که دنیا دوستی آنها را به وجود آورده،و این یادآوری نخست برای پیامبر است،و برای قوم او،هر که نزدیکتر مقدّمتر،و زودا که همه بازخواست شوند.
(و قرآن شرفی است که بر شرف مال و جاه نزد قریش برتری دارد،زیرا این قرآن است که مؤمن را به دژ توحید و یکتاپرستی وارد میکند،و غل و زنجیرهای شرک را از او میگشاید)، و توحید همان رسالت پیامبران است(که با سرسپردگی و خضوع نسبت به صاحبان نیرو و ثروت منافات دارد).
[36]
چگونه با فریبندگی مادّه رویاروی شویم،و از فریفته شدن بدانچه از مظاهر قدرت نزد کافران است،و از زیب و زیور زندگی درگذریم؟همانا انسان از خاک است و هر چیزی به اصل خود میگراید،پس حسّ دنیا دوستی در وجود انسان ژرف است و ریشهدار و همان سرآمد هر خطاست،پس چگونه از آن رهایی یابیم؟ /12 با علم به این که بدون پاک شدن از آلودگی دنیا دوستی توحید و
یکتاپرستی انسان ناب و سره نمیشود،بلکه کار شایسته و ناشایسته و بد را به هم میآمیزد،و نیز گرایشهایی شیطانی حتّی در اعمال شایسته و صالح او نیّت او را مشوب و ناسره میسازد.مثلا برای رهبری حق به اخلاص کار نمیکند مگر آن که موجبات بهرهگیری از زندگی دنیوی بوفور برای او حاصل شود،و چون به آزمونی گرفتار آید به درّۀ شرک فرو میغلتد.
پاسخ این پرسش در کلمۀ یاد خدا خلاصه میشود،پس به آن است که نفس آرام میپذیرد و دل اطمینان مییابد،براستی که این یاد نوری است که تیرگی جهل و وسوسه و غفلت را از دل میزداید و میگریزاند.
پس هنگامی که تندباد وسوسههای شیطان بر نفس میوزد،و افسونها و فریبندگیهایش پی در پی بر جان هجوم میآورد،انسان گریزگاهی جز به سوی خدا نمییابد.مگر نه آن که پروردگار ما میگوید:« وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (1)و اگر از جانب شیطان در تو وسوسهای پدید آمد به خدا پناه ببر،زیرا او شنوا و داناست»،و او سبحانه و تعالی گوید:« إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (2)کسانی که پرهیزگاری میکنند چون از شیطان وسوسهای به آنها برسد،خدا را یاد میکنند و در دم بصیرت و بینش مییابند».
ولی کسی از یاد خدا روی میگرداند،نسبت بدان خود را به غفلت و نادانی میزند،به خدا پناه نمیبرد،به وسوسههای شیطان تسلیم میشود،و به یاد نمیآورد که او براستی دشمنی است آشکار،در اینجاست که شیطان بر او دست مییابد و بر او چیره میشود،و خدا هم از شیطانها همنشینی بد برای او معیّن میکند و میگمارد و آن شیطان به دو کار میپردازد:
نخست:او را از کار خیر باز میدارد،و نمیگذارد به راه رسیدن به حق برود
و بدین سان توفیق هدایت و رهیابی را از او سلب میکند.
دوم:کار بد او را در نظرش نیکو مینمایاند و میآراید،پس او هرگز رستگار نمیشود.
« وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ -هر کس از یاد(خدای)رحمان روی گرداند.» گفتهاند اصل«العشو»نگریستن با چشمی ناتوان است،و چون چشم کسی ناتوان شود گویند«عشی بینائیش ضعیف»و چشمش تیره شد.
« نُقَیِّضْ -برمیگماریم.» تعیین میکنیم یا آماده میسازیم.
« لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ -شیطانی را برای او که همواره همراهش باشد.» ملازم و همراه او باشد و شب و روز او را به حال خود نگذارد.
شاید به کار بردن نام«الرحمن»در اینجا برای بیان مقدار نابینایی کسی باشد که از نگریستن به آثار ذاتی که رحمتش همه چیز را فرا گرفته،روی برمیگرداند.آیا نباید از شرّ ابلیس بدو پناه جوید،و از چنگ دشمن آشکارای خود به پناهگاه رحمت او بگریزد؟! [37]
« وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ -و آن شیطانها آنها را از راه (خدا)باز میگردانند.» کاملا بر عکس آنچه فرشتگان با دل مؤمن میکنند که او را بر راه راست استوار میدارند و گردنهها و مشکلات را از راه او برطرف میکنند تا در کار خیر موفّق شود،در حالی که همنشین بد دوست خود را از توبه باز میدارد،و راه او را به سوی خدا پر از دشواری میکند،و چون بخواهد به نماز ایستد یا به کاری خیر فراخوانده شود تنبلی را بدو القا میکند.و براستی دل او را از وعدههای دروغین و آرزوهای پوچ و وسوسهها انباشته میکند.
بلکه شیطان در برابر دوست خود دری از تأخیر و تعلّل در خیر میگشاید تا
آنجا که او را از مبادرت به خیری فوری باز میدارد،و سپس او را بکلّی از انجام آن خیر نیز مانع میشود.
« وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ -ولی پندارند که هدایت یافتگانند.» شیطان بدینسان گمراهی را در نظر همنشین خود میآید تا آنجا که او آن را هدایت و رهیابی میپندارد.تا وقتی که انسان در راهی خطا که در پیش گرفته شکّ و تردیدی دارد امید نجات او میرود،ولی وقتی شیطان کار او را در نظرش بیاراید در درون خود /12 موجبی برای اندیشیدن به درستی راه و صحّت روش خود نمیبیند،و هرگز نجات نمییابد.
ما از این آیه دو بینش را در مییابیم:
نخست:انسان نخستین گام را در راه گمراهی و همان گونه در راه هدایت با آزادی کامل خود مینهد،اگر از یاد خدای رحمان روی گرداند خدا او را به وسیلۀ همنشین به گمراه میکند،و اگر به یاد خدا باشد خداوند او را بینا میسازد و از شرّ شیطان پناهش میدهد.
پس مسئولیّت بزرگ انسان همان گزینش هدایت با پناهجویی به خداست،با رها شدن و دل بر کندن از حالت بزرگ خویشتنی و تکبّر ناشی از فرومایگی و به پرواز درآمدن در فضای والای بندگی خدا.
دوم:این که انسان عقاید و کارهای خود را درست پندارد،ما دام که این پندار نتیجۀ زیبا نماییهای شیطان باشد،از آدمی سلب مسئولیّت نمیکند.وی مانند کسی که خود را از فراز قلّهای به زیر میافکند متحمّل مسئولیّت کار خود است گرچه در میان غلتیدن و فرو افتادن خود بر تخته سنگها اختیار خود را از دست بدهد.
چرا؟زیرا او خود همان هنگام که خویشتن را از فراز قلّه به زیر افکنده توانایی را از خود سلب کرده است.همچنین است کسی که پناهجویی به خدا را رد کند،از این رو خدا بر او شیطانی میگمارد که گمراهش سازد.وی هم چنان مسئول گمراهی خویش است،زیرا آغاز این گمراهی به اختیار او بوده و از او سرزده است.
همچنین صرف اعتقاد به چیزی،ما دام که اعتمادی به درستی راه آن وجود ندارد،توجیه کنندۀ رفتار بدان نیست،و گر نه بسیاری از مجرمان کارهای خود را شایسته میشمرند و به آن معتقدند.
[38]
اگر میخواهی حقیقت چیزی را در دنیا بشناسی بنگر که آن چیز در آخرت چگونه شکل میگیرد،زیرا آن سرای همان مقیاس و ملاک اعتبار است.
جای درو کردن بزرگ است،در حالی که دنیا جای کاشتن،است،و آیا کشت جز به هنگام درو شناخته میشود؟ کتاب پروردگار ما منظرههای آخرت را برای ما به تصویر میکشد،و در هر موضوعی صورت /12 مناسب آن را در واقعیّت آخرت پخش میکند و نمایش میدهد، بدین هدف که آن را مقیاس قرار دهد،باشد که ما هر چه بیشتر به حقایق آفرینش نزدیک شویم،و به ظاهر زندگی دنیا ننگریم.
اینجا،در سورۀ زخرف وقتی آیات آن محور درست زندگی را بیان میکند که همان توحید است،نه دارایی و دوستی مبتنی بر اساس مال،قرآن صحنهای از صحنههای جدالی را که در آخرت میان دوستان بد برپا میشود به ما نشان میدهد و میگوید:
« حَتّٰی إِذٰا جٰاءَنٰا -تا آن گاه که نزد ما آید،» و این کس که از یاد خدا روی گردانده در پیشگاه پروردگارش حاضر شود.
« قٰالَ یٰا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ میگوید:ای کاش دوری من و تو دوری مشرق و مغرب بود.و تو چه همراه بدی هستی.» آن روز که بدیهای نزدیکی با همنشین بد را درمییابد آرزو میکند که کاش میان آن دو فاصلهای به اندازۀ فاصلۀ مشرق و مغرب میبود.
[39]
هرگز...بیزاری جستن از یکدیگر سودی ندارد،و عذر تراشی و توجیه سودی نمیدهد،زیرا ظلم با اختیار کامل آنها واقع شده است،و دوزخ گنجایی
همگان را دارد.
« وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْیَوْمَ -و آن روز(پشیمانی و آرزوی جدایی)شما را سودی ندهد.» یعنی این که آرزو میکنید که کاش از یکدیگر جدا میبودید به شما سودی نمیرساند،زیرا این آرزو بعد از آن پیدا شده که خود به خویشتن ستم کردهاید.
« إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ -چون خود به خویشتن ستم کردید در عذاب شریک باشید.» (مفسّران)گفتهاند:اشتراک در آن عذاب نیز سودی برای شما ندارد،زیرا عذاب تقسیم نمیشود(که در نتیجه به هر یک سهمی کمتر برسد)بلکه هر یک را سهمی کامل از عذاب است، /12 و گفتهاند:کسی از عذاب دیگری تسلّی نمییابد،پس آنجا بلیّهای نیست که چون عمومیّت یابد و همگانی شود تحمّل پذیر و عادی گردد،زیرا عذاب آنجا هرگز بر کسی عادی و در نتیجه خوشایند نخواهد شد،چون عذابی است بسیار سخت و جاودانه.
و برای آن که همنشینان بد جاودانه با یکدیگر در جنگ و جدالند و از این رو هرگز یکی تسلّی نمییابد.
[40]
هنگامی که همنشین بد دوست خود را گمراه میکند،مثل وی مثل کر و کور است.
« أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ -آیا تو میخواهی به کران سخن بشنوانی؟» هرگز...زیرا اندام پذیرش صدا نزد او از کار افتاده،پس چگونه بشنود؟!و شاعر گفته است:
لقد أسمعت إن نادیت حیّا
و لکن لا حیاة لمن تنادی
اگر زندهای را بخوانی صدایت را به او میشنوانی ولی آن را که تو بخوانی زندگی نباشد! « أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -و یا نابینایان و آنهایی را
که در گمراهی آشکار هستند راه بنمایی؟» هرگز...زیرا کسی که اندکی از راه منحرف شده امید بازگشتن بدان میرود،ولی کسی که مسافتی دور در گمراهه پیموده چنان که گمراهی او را فرا گرفته چگونه میتوان راهنمایی کرد؟ چنین است که میسزد از کسی که تنها دنیا دوستی دلش را فرا گرفته و کارش بدانجا رسیده که همه چیز را با مال و جاه،و نیروی ظاهری میسنجد،ناامید شد.براستی که او در گمراهی آشکاری است،و آنچه او دارد تو را خوش نیاید تا بیندیشی به چه وسیله آنها را به چنگ آوری و از دین و موضعگیریهای خود عدول کنی و دست برداری،هرگز...آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است.
[41]
همانا سرانجام آنان عذاب در دنیاست و این قبل از آن عذاب بزرگتر است که نزد پروردگارشان دارند.خواه این عذاب پس از درگذشت تو صورت گیرد یا در زمان زندگی تو،به هر صورت چنان کسانی عذاب میشوند،پس داراییها و فرزندان آنها تو را فریفته نسازد،و مگر و تبلیغاتشان اندوهگینت نکند،و علیه آنها شتابکاری مخواه،زیرا عذابی که در انتظار آنهاست سخت است.
« فَإِمّٰا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنّٰا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ -و اگر تو را ببریم،همانا از آنها انتقام میگیریم.» /12 در واقع وجود پیامبر و مؤمنان در میان کافران عذاب آنها را برای مدّتی محدود به تأخیر میافکند،خدای تعالی گوید:« وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (1)تا آن گاه که تو در میانشان هستی خدا عذابشان نکند و تا آن گاه که از خدا آمرزش میطلبند نیز خدا عذابشان نخواهد کرد».
[42]
خدا در زمان پیامبر و در برابر دید او یا مبلّغان پیرو او کافران را عذاب میکند تا نیروی خود را به ایشان بنماید و چشم(و دلشان)از تأیید و پیروزی رساندن
1) 39) -الأنفال33/.
او قرار و آرام گیرد.
« أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنٰاهُمْ فَإِنّٰا عَلَیْهِمْ مُقْتَدِرُونَ -یا آن عذابی را که به آنها وعده دادهایم به تو نشان میدهیم،که ما بر ایشان توانا هستیم.» پس دارایی یا زورمندی آنها سودی برایشان ندارد.
[43]
از آنجا که سرانجام کافران نابودی است باید در برابر تطمیع و تهدیدی که میکنند ایستادگی کرد،و این امر جز به توسّل و چنگ در زدن محکم به رسالت امکان پذیر نمیشود.
« فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ -پس در آنچه به تو وحی شده چنگ بزن.» مؤمن باید از خلال بینشهای وحی به پدیدههای سیاسی و اجتماعی بنگرد، تا به گونهای منفی زیر تأثیر آنها قرار نگیرد،و باید شیوههای رسالت را بدقّت به کار بندد و اجرا کند تا خدا او را در زمین چیرگی دهد،زیرا هر بند از بندهای شریعت نیرو و اقتدار است،و باید به درستی خطّ و روش خود مطمئن باشد زیرا اعتماد به پیروزی،خود راه رسیدن به آن است.
« إِنَّکَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -که تو بر راه راست هستی.» [44]
شرف در داراییها و منصبهای آنها نیست،بلکه شرف همانا در وحیی است که نام و آوازۀ متمسّکان و پیروان خود را به هر افقی میرساند.
« وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ -و براستی که وحی(قرآن)سبب بلند آوازه گشتن تو و قوم توست.» مال داران رفتهاند،و داستانهایشان مایۀ عبرت آموزان شده است،در حالی که نام صاحبان رسالت در طول قرون و اعصار هم چنان بر هر زبانی جاری است.
آری،صاحبان رسالت را پیش و بیش از دیگران دربارۀ رسالت به پرسش گیرند،زیرا رسالت در سرای ایشان فرود آمده و ایشان شایستهتر و سزاوارتر به آناند.
« وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ -و زودا که باز خواست شوید.»
در حدیثی پشت در پشت از امام باقر-علیه السّلام-آمده است که گفت:«الذّکر پیامبر خداست،و اهل ذکر اهل بیت اویند و هم ایشان را به پرسش گیرند». (1)
[45]
تسلیم شدن به خواهشها و تمایلات ناز پروردگار و متنعّمان یا گردنکشان جایز نیست،زیرا در این تسلیم شرک نسبت به پروردگار قدرتمند وجود دارد.رسالت برای پاکسازی نفوس از شرک و پاکسازی اجتماع از رهبریهای شرک آمیز آمده است،پس چگونه امروز بپذیرد که آنها در اقتدار و سلطۀ الهی شریکان(خدا)باشند؟ « وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ -از پیامبران ما که پیش از تو فرستادهایم بپرس:آیا جز خدای رحمان دیگری را برای پرستش آنها قرار داده بودیم؟» هرگز...بیقین او خدایی است یگانه،و خدا در درون سینۀ کسی دو دل ننهاده است که با یکی پروردگارش را بندگی کند و با دیگری سر به آستان مال داران و قدرتمندان بسپارد.
پیش از این گفتیم که محور سورۀ زخرف در خوار شمردن مقام دنیا نمودار میشود، /12 تا مسلمان دنیا را ارزش و مقیاسی برای سنجیدن امور قرار ندهد،و آیات این درس رابطۀ استوار شده بر پایۀ این ارزش نابود شونده را در هم میشکند،زیرا ارزش درست نزد خدا آن ارزشی است که از زندگی دنیا به آخرت کشیده میشود.
اگر بتوانیم ارزش و ارزیابی اجتماع یا پیوندی که ما را به یکدیگر مربوط میکند اصلاح کنیم و آن را ایمان قرار دهیم بدون توجّه به مصالح آنی،نه سرزمین و نژاد و خواهشها و شهوتها و دسته گراییها،عملا اجتماع ربّانی مورد نظر را برپا
1) 40) -نور الثقلین،ج 4،ص 105.
کردهایم.
تمام رسالتهای آسمانی و در طلیعۀ آنها قرآن کریم برای تحقّق بخشیدن به این هدف والا آمده است،ولی چگونه؟با خوار شمردن دنیا،و کاستن از شأن و مقام آن،تا زیب و زیوری که در آن هست وسیلۀ سنجش قرار نگیرد،سپس با نهی از به رهبری گرفتن متنعّمان و ناز پروردگان در دنیا،و سرانجام با بیان رابطۀ شیطانییی که صاحبانش را به دوزخ میکشاند.
اگر دنیا دوستی کشتزاری باشد بیگمان رهبری متنعّمان و ناز پروردگان درخت آن کشتزار است،و میوۀ آن همان پیوند میان همنشینان بد است.
پیداست که سیاق آیات نخست ما را یادآور خوار بودن دنیا در نظر خدا شد (چنان که خدا آن را به کافران عطا کرد)سپس در این درس ما را با حقیقت همنشینان بد آشنا و بینا ساخت،آنجا که بینشهایی حکمت آمیز در مورد روابط اجتماعی از آن الهام میگیرم،بدین معنی که رابطه اجتماعی-و طبیعة آنچه شالودۀ اجتماع بر آن استوار میشود-پایه و زیر بنا است.پس زمین پایه و شالودۀ اجتماع است و از اینجا رابطۀ میهنی و اقلیمی به وجود میآید،زبان نیز پایه است و از آن حالت قومیّت(و ملّیت)پدید میآید،مصالح عمومی نیز وقتی به رشد و توسعه بپردازد به حالت امپریالیستی تبدیل میشود که به صورت انترناسیونالیسم پرولتاریی (جهان وطنی رنجبران)بروز میکند.
رابطهای که در تمام این حالتها میان انسانی با انسان دیگر را پیوند میدهد همان رابطۀ مادّی /12 حاصل شده از خاک است،در حالی که رسالتهای الهی نیاز به رابطهای دیگر دارد که همان رابطۀ روح است،رابطه عشق الهی،رابطۀ ارزشهای ربّانی،و چنین رابطهای بر پایه ذکر خدا استوار است.
این رابطه است که رحمت خدا را سرازیر میسازد،و ارزشهای فضیلت و خیر و نیکوکاری را رشد و نموّ میدهد،هم چنان که از حق و عدالت و آزادی نگهبانی میکند،در حالی که روابط دیگر بشر را پلّه پلّه به ژرفای انتقام الهی فرو میبرد،و نشانههای حق را گم و ناپیدا میسازد،و نه تنها خیر و خوبی را نمیبالاند
بلکه-عادة-در گسترش فحشاء و انتشار روح تجاوز و ستم مساهمت میکند.
اگر به ژرفی به جست و جوی اسباب سنگدلی و دشمنی و عوامل پیکارها و جنگها و دشمنی ورزی میان مردم،خواه در میان یک اجتماع یا میان امّتها بپردازیم سببی جز همین روابط جاهلیّت را که برخاسته از دنیا دوستی و زیب و زیور آن است نمییابیم.
قرآن در اینجا ما را از افتادن به دام این مهلکهها بر حذر میدارد و به ما فرمان میدهد که به وحی چنگ درزنیم،و کسی که از وحی روی گرداند شیطان بدو نزدیک و با او همنشین میشود،و او را از راه درست دور میکند،و بدیها را به دیدهاش میآراید.
پیداست که باطن این آیات و مراد اصلی آنها آگاه ساختن ما به نقش همنشین و قرین در زندگی انسان است،و این قرین ممکن است زن یا شوهر یا همسفر یا همدرس یا شریک بازرگانی یا همنشین و همدم انسان باشد،و اسلام به ما فرمان میدهد که به یاد خدا باشیم تا معیار ما در انتخاب همنشین ربّانی باشد، زیرا انسان هر گونه باشد همنشین خود را نیز به گونۀ خود انتخاب میکند،و چنان که امام امیر المؤمنین(ع)گوید:
«هر کسی به همانند خود میگراید».«نیکان جز با همانندان خود نمیآمیزند».«و بدان جز امثال خود را به دوستی نمیگیرند». (1)
وقتی انسان همنشین خود را با معیاری الهی انتخاب کند رابطهاش با او استوار میباشد،در حالی که اگر مصلحت و منفعت یا هوی و خواهش پایۀ دوستی قرار داده شود با دگرگون شدن اوضاع و احوال و شرایط دگرگون میشود.
هنگامی که معیار الهی حکمروا باشد مؤمنان از گردهمایی خود بهشتی زمینی میسازند که در آن برای خدا به یکدیگر مهر میورزند و دلهایشان نسبت به آنان که ایمان آوردهاند هیچ کینه و عقدهای ندارند و هر یک از آنان چنان با
1) 41) -میزان الحکمة،ج 5،ص 298.
دوستش انس میگیرد که گویی تشنهای به آبی گوارا رسیده است،و اینجاست که سعادت دنیوی چنان جلوهگر میشود که در هیچ یک از نعمتهای دیگر چنین جلوهای ندارد،و این دوستی تا روز قیامت دوام مییابد،چنان که پروردگار ما گوید:« اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ (1)در آن روز دوستان-غیر از پرهیزگاران-دشمن یکدیگرند»،و تا آن گاه که آنان را به بهشت برساند که در آنجا آنها را میبینی که:« إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (2)همه برادرند،بر تختها رو به روی هماند».
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَقٰالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (46) فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِآیٰاتِنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَضْحَکُونَ (47) وَ مٰا نُرِیهِمْ مِنْ آیَةٍ إِلاّٰ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهٰا وَ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (48) وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلسّٰاحِرُ اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ إِنَّنٰا لَمُهْتَدُونَ (49) فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلْعَذٰابَ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ (50) وَ نٰادیٰ فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ اَلْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (51) أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هٰذَا اَلَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاٰ یَکٰادُ یُبِینُ (52) فَلَوْ لاٰ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ (53) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطٰاعُوهُ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (54) فَلَمّٰا آسَفُونٰا اِنْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ (55) فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ (56)
50[ینکثون]
:یعنی غدر میورزند و عهد میشکنند.
53[أسورة]
:جمع سوار که همان زیوری است که آرنج و ساق دو دست را بدان میپوشانند.دستبند.
54[فاستخفّ قومه]
:آنان را سبک عقل ساخت تا بتواند به صرف خطاب به آنها و مغالطه آنها را به یاری خود وا دارد،چنان که رسم گردنکشان و طاغوتها در برابر عامّۀ مردم همواره چنین است.
55[آسفونا]
:ما را خشمگین کردند،و خدای تعالی مانند بشر غضبناک نمیشود،بلکه او را رسولان و فرشتگانی هستند که به خاطر او خشمگین میشوند،هم چنان که غضب کردن او بر نافرمانان همان ارادۀ مجازات کردن آنهاست.
قرآن در سیاق این سوره که بر محور درست سازی رابطۀ انسان با آنچه پیرامون اوست میگردد،مثالی از فرعون میزند که به زیب و زیور و زخارف زندگی
دنیا فریفته شد،و مردم را بدان وسیله به بندگی گرفت،و در نتیجه سرانجام دردناک او چنان شد که خدا او و لشکرش را غرقه ساخت،و این سرانجام و همانندهای آن از ستمکاران دور نیست.
موسی(ع)نزد فرعون آمد تا رابطۀ درست و سالم با طبیعت را برای او تعریف،و معلوم کند،و به او بفهماند که چگونه طبیعت را به خدمت گیرد و از آن بهره جوید،نه این که بدان دل بندد و از آن اطمینان،زیرا طبیعت دگرگون شونده است،و هر دگرگون شوندهای نابود شدنی است،امّا فرعون کفر را بر ایمان ترجیح داد،و فرمانبرداری از رسالت و رهبری موسی(ع)را نپذیرفت و رد کرد.
خدا در این داستان بر رابطۀ انسان با طبیعت تکیه میکند،فرعون عقیده داشت که تا وقتی مالک مصر است،و جویبارها(ی نیل)در زیر پای او جاری است،باید او پادشاه و راهبر مردم باشد نه موسی که با جبّهای پشمین و عصایی در دست آمده که بر آن تکیه میکند /12 و با آن برای گوسفندش برگ از درختان میتکاند، فرعون از این حقیقت غافل بود که رهبری زندگی از آن توانگرترین و سرکشترین کسان نیست بلکه از آن شایستهترین مردم است.
این آیات با آن آیه تناسب دارد که میگوید:« وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (1)و گفتند چرا این قرآن بر مردی از بزرگمردان آن دو قریه(مکه و طائف)نازل نشده است؟»،زیرا مردم جاهلیّت نیز مانند فرعون معتقد بودند که شایستهترین کس برای حکمروایی همان توانگرترین مردم است نه شایستهترین و نزدیکترین فرد به خدای عزّ و جلّ.
همان گونه که در مثال گماشتن همنشین بد برای کسی که از یاد خدا روی گرداند گذشت،وقتی فرعون قومی را نافرمان و فاسق یافت آنها را سبک عقل و خوار ساخت،و انگیزههای بد و شهوتهای عقیم و بی ثمر را در میانشان برانگیخت و به آنها گفت:ای قوم من!نمیبینید که من پادشاه مصرم و تنظیم امور آبیاری(و
1) 44) -همین سورۀ زخرف31/.
ترعههای نیل)به دست من است؟آیا من بهترم یا این مرد که دستش را با دستبندی زرّین زینتی نیست،و لشکریانی(از فرشتگان)در پشت سر خود ندارد؟! بدین سان گردنکشان(که خود همان همنشینان بد هستند)غافلان را از یاد پروردگارشان باز میدارند،و کارهای بدشان را در نظرشان میآرایند تا بپندارند که ایشان خود راه یافتگاناند! و بالأخره:قرآن با این آیات مثلی از سرانجام مسخره کنندگان رسالتها میزند،کسانی که دنیا به دیدۀ آنها خود را چنان آراست که آن را به پرستش گرفتند و همه چیز را با زیب و زیور و زخارف آن سنجیدند تا آن که آنچه را میپرستیدند آنها را فراگرفت و هلاکشان به وسیلۀ همان چیزی بود که بدان افتخار میکردند و میبالیدند،آیا نمیبینی که چگونه فرعون به این که جویبارها در زیر پای او جاری بود بالید و قوم او بدین سبب از او فرمان بردند و خدا آنها را در همان آب غرقه ساخت؟!خدا برای مردم بدین سان مثل میزند.
سیاق آیات در اینجا در محور دارد:نخست آنچه به موسی(ع)و فرعون مربوط میشود،و دوم:آنچه به فرعون و مهتران قومش مربوط است،کسانی که در جدال حق با باطل به یاری حق نشتافتند،و به سبب سکوت خود در برابر فرعون و پیروی از او سزاوار عذاب شدند.
[46]
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَقٰالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -و هر آینه موسی را همراه با آیات خود بر فرعون و مهتران قومش فرستادیم و گفت:من فرستادۀ پروردگار جهانیانم.» «ملأ»در قرآن همان طبقۀ متنعّم ناز پرورده و چیره بر مردماند.از این که خدا متنعّمان ناز پرورده را در دعوتی که به عمل آورده با فرعون شرکت داده است درمییابیم که اینان خود فرعونهای کوچکی بودند که از فرعون بهره میجستند و او هم از اینان استفاده میکرد،و همواره پیرامون او میگشتند و او از اینان کمک
میگرفت،و چون به داستانهای پیامبران مراجعه کنیم میبینیم«ملأ متنعّمان و ناز پروردگان»همان کسانی هستند که مردم را به کفر تشویق میکنند و در برابر رسالتها میایستند.
[47]
« فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِآیٰاتِنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَضْحَکُونَ -چون آیات ما را بر آنان عرضه داشت،بنا گاه همه از آن به خنده افتادند.» به جای آن که از آیاتی که موسی(ع)آورده بود بهره جویند و به آنها ایمان آورند،بر آنها میخندیدند،و مثل آنها همچون تخته سنگی صاف و شیب دار است که قطرهای باران بر آن نمیایستد،و گیاهی بر آن نمیروید،چنین است دلهای سنگ شده که اندرزها از آنها فرو میلغزد،و صاحبان چنان دلها به رسالتها و پیامبران میخندند،و این مثلی است برای مطلبی که سیاق آیات در آغاز این سوره خلاصه کرده است.
[48]
« وَ مٰا نُرِیهِمْ مِنْ آیَةٍ إِلاّٰ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهٰا -و هر معجزهای که به آنها نشان دادیم از معجزۀ دیگر بزرگتر بود.» خدا نشانهها و معجزات را بتدریج برای آنها آورد،پس از عصا(که تبدیل به اژدها شد)و ید بیضا شروع شد تا به سالهای قحطی و کاهش اموال و میوهها،تا طوفان و ملخ و شپش و غوکان و خون و سرانجام به عذاب کشید،و هر یک از این نشانهها و معجزات از آن دیگری که پیش از آن صورت گرفت بزرگتر بود،و همۀ آنها از نوع عذاب نزدیک(و سبکی)است که خدا به لطف خود بر پارهای امّتها به قصد هشدار دادن به آنها میگمارد.
« وَ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -آن گاه همه را به عذاب گرفتار کردیم باشد که باز گردند.» [49]
آیا دیدی که آنها بازگشته باشند؟هرگز،پس هنگامی که عذاب آنها را فرا گرفت به موسی(ع)متوسّل شدند- /12 در حالی که او را جادوگر میخواندند-تا از پروردگار خود با نشانهها و رسالتی که دارد و نزد او معهود است درخواست کند آن عذاب را از آنها برگیرد،زیرا آنها بیقین هدایت یافتگانند.
« وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا السّٰاحِرُ ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ إِنَّنٰا لَمُهْتَدُونَ گفتند:ای جادوگر!پروردگارت را با آن عهدی که با تو نهاده است برای ما بخوان که ما هدایت شدگانیم.» در این آیه سه ملاحظه وجود دارد:نخست:این که آنها موسی را جادوگر خواندند،و دوم:این که گفتند:پروردگارت را برای ما بخوان و نگفتند:پروردگار ما را،و سوم این که:هنگام عذاب با معجزات هم هدایت نیافتند،ولی گفتند:
براستی اگر پروردگار تو این عذاب را از ما بردارد هدایت شدگانیم،پس آنها هدایت نمییافتند مگر پس از آن که خدا آن عذاب را از آنها بردارد.
مفسّران از خود میپرسند:چگونه موسی را جادوگر خواندند و سپس از او خواستند که از پروردگار خود درخواست نجات آنها را کند؟ و پاسخ این است که:
نخست:قرآن حکمت آموز همواره تناقضهای کافران را آشکار میسازد،و میگوید آنها چگونه گمراه شدهاند که راه هدایت را نمییابند،و طبیعة در آنچه مربوط به پدیدۀ پیامبری است،پروردگار سبحان ما گوید:« بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ بَلِ افْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ فَلْیَأْتِنٰا بِآیَةٍ کَمٰا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ (1)گفتند:نه، خوابهای پریشان است،یا دروغی است که میبندد،یا شاعری است.پس برای ما از آن گونه که به پیامبران پیشین داده شده بود معجزهای بیاورد».
خدای سبحان گوید:« اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (2)بنگر که چگونه برای تو مثلها زدهاند.گمره شدهاند و راه به جایی نمیبرند».
قوم فرعون به نوبۀ خود در امر موسی گمراه شدند(و راه به جایی نمیبردند که چه بگویند)،پس از یک سو بدو گفتند:ای جادوگر!و از سوی دیگر اعتراف
کردند که قدرت او از خود او نیست و از چیزهایی که آنها آن را به عنوان نیرنگها(ی جادوگری)میشناسند نمیباشد،بلکه از خداست،و از این رو از او خواستند که از پروردگار خویش درخواست کند.
دوم:براستی تهمت جادوگریی که کافران بر پیامبران میبستند خود نیرومندترین حجّت و دلیل بر درستی پیامبری ایشان بود،زیرا در ضمن این اتّهام اعتراف میکردند که پیامبران چیزی خارق العاده میآورند،ولی آنها آن را جادوگری تعبیر و تفسیر میکردند.و ما برائت پیامبران را از جادوگری میدانیم،زیرا جادوگر هر جا و هر وقت بیاید رستگار نمیشود،و فرق موجود میان جادوگری و پیامبری را که آنها ندانستند ما بخوبی میدانیم،پس اعتراف و شناسایی امّتهای کافر نسبت به پیامبران دلیل بر راستی و درستی پیامبران است.و این معجزات نشانههایی بود که بر آنها مشتبه میساخت که پیامبران صاحب چیزهای خارق العادهاند،هم چنان که میدانیم که کفر آن جاهلان بر اثر انگیزۀ بزرگ خویشتنی و دنیا دوستی و گریز از مسئولیّت بوده است.
سوم:با وجود بستن تهمت جادوگری بر پیامبر،موسی(ع)و وعده شکنیهای مکرّر آنها دائر بر این که او را تصدیق خواهند کرد،باز هم این پیامبر بزرگ برای آنها از پروردگار خود درخواست میکند.و حقّا که این سینۀ بی کینه چه قدر گنجایی دارد،و این دل چه قدر مهربان است،و این پایداری در راه دعوت چه قدر با دوام است که سزاست ما آن را سرمشق و نمونهای نیکو برای خود قرار دهیم(و بدان تأسّی کنیم).
[50]
به رحمت واسع خدای سبحان و لطف او بر بندگانش عذاب از آنها برداشته میشود،با وجود آن که میداند در آن صورت هم(پس از رفع عذاب موقّت) هرگز هدایت نمیشوند،ولی برای آن که فرصتی از پس فرصتی دیگر به آنها بدهد چنین میکند.
« فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ -چون آن عذاب را از آنها برداشتیم،پیمان خود را شکستند.»
از این آیات بر ما روشن میشود که عذاب دوگونه است:عذاب هشدار دهنده،و عذاب انتقامی.پس کسی که عذاب گونۀ اوّل را میبیند نباید فرصت خود را از دست بدهد،زیرا اگر عذاب گونۀ دوم فرا رسد دیگر هیچ چیزی آن را که از جانب خداست تغییر نتواند داد.
ما میبینیم که فرعون و مهتران او آن گاه که گفتند:« إِنَّنٰا لَمُهْتَدُونَ (1)ما هدایت شدگانیم»،تعهّد هدایت کردند،ولی پس از آن که خدا عذاب را از آنها برداشت خلف وعده کردند.
[51]
فرعون از انتشار این دعوت(حقّ)در میان قوم خود هراسید و با برانگیختن خواهشها در نفوس آنها به چاره جویی پرداخت.
« وَ نٰادیٰ فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ -و فرعون در میان مردمش ندا داد.» وی چگونه به تمام اهل مصر که قوم او بودند ندا داد؟آیا مهتران آنها را گرد آورد و به آنها ندا داد؟یا به وسیلۀ دستگاههای اعلام و وسایل تبلیغاتی(و رسانههای)خود،مانند جادوگران و کاهنان و امثال آنها به پراکندن شایعهها پرداخت؟شاید این تعبیر به معنی ندا در دادن در میان قوم خود نزدیکتر باشد،چه معلوم میشود او این سخنش را به تمام قوم خود رسانید.
« قٰالَ یٰا قَوْمِ -گفت:ای قوم من!» پس نخوت و قوم گرایی را آن گاه که بدانها ندا داد که همانا آنان قوم اویند،در میانشان برانگیخت.
« أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ -آیا پادشاهی مصر از آن من نیست؟» بدین سان بر آنها حجّت آورد که پادشاه قانونی آنهاست و باید از او فرمان برند.مگر نه آن که دارای نیرو و مقام منیع است؟سپس بر آنها حجّت آورد که زمام قدرت اقتصادی نیز در دست اوست و گفت:
« وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی -و این جویباران که از زیر پای من
1) 47) -همین سورۀ زخرف49/.
جاری هستند؟» پس او تنظیم کنندۀ شبکۀ آبیاری است که به فرمان او جویبارهای جدا شده از نیل جریان مییابد،و گفتهاند که طول مجموع آنها به 360 کیلومتر میرسید،و کشاورزی آنها از آن شبکۀ آبیاری سیراب میشد، و گفتهاند:تمدن مبتنی بر آبیاری مستلزم نظم و استقراری بیش از دیگر تمدّنهاست،زیرا زندگی وابستگان بدان تمدّن بر پایۀ حسن تقسیم آبها استوار است.
و شاید سیاق آیه نیز به همین مطلب اشاره میکند آنجا که فرعون اشاره کرد که آن رسالت نظامی را که تقسیم آبها را فراهم میآورد تهدید میکند،و از این رو مفسّران گفتهاند که معنی«من تحتی از زیر پای من»این است که جریان و تقسیم آب به امر و سلطۀ من است،و این تعبیری است در کمال نکویی و زیبایی.
و شک نیست که اصلاح در جوامعی که چنین مستقرّ شده است دشواری بیشتری دارد.
« أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ -آیا نمیبینید؟» چرا نمیگوید:آیا نمیاندیشید،یا آیا فکر نمیکنید؟زیرا او آنها را به دین ظاهر فرا میخواند،امّا اگر آنها را به تفکّر و اندیشیدن فرا میخواند به زودی درمییافتند که او جز بشری عادی همانند ایشان نیست،و فقط بر اثر نادانی آنها بر آنان چیره و مسلّط شده است،و اگر خرد میورزیدند بیگمان میدانستند که شهریاری و مالکیّت واقعی مصر از آن خدا و سپس از آن کسانی است که آن را آباد کردهاند،و براستی فرعون به سبب استثمار مالی آنها و تسلّط سیاسی بر آنان، بدون رضایت آنها،یا تفویض اختیاری از جانب خدا بیش از آنها سزاوار عذاب است،پس چگونه از آنها مزد میخواهد،و بر آنها منّت مینهد،زیرا بر آنها گردنکشی کرده و زور گفته و ثروتهایشان را نابود کرده است؟! [52]
آن گاه فرعون پیامبر خدا را در برابر آنها مسخره میکند،و حقایق رسالتهای پروردگار جهانیان را با معیار مادّی میسنجد،بدین سان که موسی(ع) مستضعف است،و درست سخن نمیگوید،و شرفی ندارد.
« أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاٰ یَکٰادُ یُبِینُ -آیا من بهترم یا این مرد خوار ذلیل(مستضعف)که درست سخن گفتن نتواند؟» مستضعف( ناتوان نگاهداشته شده)،و گوسفند چران،که بی نام و آوازه است،و این عادت گردنکشان و طاغوتهاست که پیامبران و دعوت کنندگان به سوی خدا را کوچک شمارند.ما داستان ابراهیم و قومش را آن گاه که او بتها را تکّه تکّه کرد شنیدهایم که برای کوچک شمردن او گفتند:« سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ (1)شنیدهایم که جوانی که او را ابراهیم گویند،از آنها سخن میگفته است».
[53]
سپس شروع میکند به مقایسه و ارزیابی موسی(ع)به ثروت یا سلطهای که دارد،و این چنین مردمان عهد جاهلیّت مردم را به توانگری و زورمندی میسنجیدند،نه به صلاح و خیر.
« فَلَوْ لاٰ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ -چرا دستهایش را به دستبندهای طلا نیاراستهاند؟» أسورة جمع سوار(به معنی دستبندی است که بر مچ دست و ساق آن و آرنج میبستهاند).
« أَوْ جٰاءَ مَعَهُ الْمَلاٰئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ -و چرا گروهی از فرشتگان همراهش نیامدهاند؟» /12 پس اگر دارایی و مالی ندارد،باید فرشتگان شانه به شانه همراه او بیایند که به یکدیگر کمک کنند،مانند سپاههای انبوهی که فرعون در فرمان خود داشت.
در حدیث شریف از امیر المؤمنین(ع)آمده است:«موسی بن عمران و برادرش هارون-علیهما السّلام-بر فرعون در آمدند،جامههای پشمین بر تن و چوبدستیها در درست،و با او پیمان نهادند به جاودانگی سلطنت و دوام ارجمندی و عزّت اگر مسلمانی پذیرد.فرعون(به یاران خود)گفت:«از این دو تعجّب
1) 48) -ابراهیم60/.
نمیکنید،که شرط جاودانگی ملک و همیشگی عزّت مرا مینهند و خود-چنین که میبینید در حال خواری و فقرند،چرا بر دستهایشان دستبندهای زرّین نیاویختهاند؟!او این سخن را از آن رو گفت که زر و گرد آوردن آن را بزرگ داشت،و پشم و پوشیدن آن را خواری انگاشت!و اگر خدای سبحان اراده میفرمود آن هنگام که پیامبران خود را برانگیخت،تا برای آنها گنجهای زر را بگشاید،و کانهای طلای ناب را آشکار نماید،و باغستانها و درختستانها،و ددگان زمین،و پرندگان آسمان را بر آن جمله بیفزاید،بیقین چنین میکرد،و اگر کرده بود نه پاداش مانده بود،و نه امتحان،و نه اخبار(آسمان و آمدن پیامبران)،و نه پذیرندگان دعوت مزد آزمودگان را سزاوار بودند،و نه مؤمنان از پاداش نیکوکاران برخوردار،و نه اسمها معنیهای خود را نمودار،لیکن خدای سبحان فرستادگان خود را در ارادهشان نیرومند گرداند،و در آنچه دیدهها از ظاهر آنان میبیند خوار نمایاند با قناعتی که دلها و دیدگان را از بی نیازی پر دارد،و درویشیی که دیدهها و گوشها(ی ظاهربین)را پر بیازارد،و اگر پیامبران را نیرویی بود که با آن به ستیز نتوان برخاست،و تسلّطی که از آن نتوان کاست،و پادشاهیی که مردمان گردن به سوی آن کشند،و آرزومندان رخت بر اشتران بسته روی به سوی آن نهند،بر مردمان آسانتر بود که از قدرت آنان عبرت پذیرند،و راه گردنکشی پیش نگیرند،لیکن در چنین حالی ایمانشان یا از بیم جان بود و یا امید(به دست آوردن نان)و نیمی از ترس بود و نیمی به رغبت.پس نیّتها مشترک میبود و کارهای نیک تقسیم شده.
امّا خدای سبحان خواست تا پیامبران او را فرمانبردار بودن،و کتابهای او را باور کردن،و پیشانی طاعت به درگاه او سودن،کارهایی خاصّ او(که از دل خیزد)و چیزی با آن نیامیزد،و هر چه سختی و آزمایش سترگ،پاداش و مکافات بزرگ». (1)
[54]
« فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطٰاعُوهُ -پس قوم خود را سبک عقل کرد و
1) 49) -نهج،خ 192(بنگرید نیز:ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 215).
گمراه ساخت تا از او اطاعت کردند.» فرعون قوم خود را از سنگین عقلی و ایمان جدا ساخت،و این کار را با برانگیختن شهوت دوستی بی بها در میان آنها انجام داد،پس از او فرمان بردند،زیرا آدمی هنگامی دارای خرد و ایمان باشد استوار و متعادل و سنگین است،تند بادها او را نمیجنباند،و زلزلهها او را از میان نمیبرد،در حالی که وقتی آن سنگینی را از دست داد چون پری میشود که بادها او را به هر سویی میبرد.
فرعون-مانند هر گردنکشی-میدانست که منطق خرد و دانش و فطرت موسی(ع)را تأیید میکند،ولی او از آن روی تافت و متوجّه عرصۀ برانگیختن گروه پرستیها و اشاره به تهدید و وعید و در نتیجه منحرف ساختن مردم از خرد وزین و سنگینشان به جانب شهوتهای سست و سبکشان شد.
چنین است وضع تبلیغات جاهلی امروز که آخرین دستاوردهای دانش را برای برانگیختن شهوتها،و پراکندن گروه پرستیها و ترساندن مردم از طرفداران رسالت،با پرتاب از پایگاه شیطانی به کار میبرد.
آیا شنیدهاید که وزیر جنگ امریکا چگونه سران عرب را به تقویت مادّی اسراییل دعوت کرد،زیرا آن کشور از تختهای آنها علیه به اصطلاح تندروی دینی نگهبانی میکند؟ آیا شنیدهاید که چگونه دوستداران خدا را متّهم به تروریسم میکنند،آن گاه آنها را شکنجه میدهند،و سر میبرند و هیچ کس اعتراضی نمیکند؟ این انتقامگیری جز برای آن نیست که مسلمانان راستین دعوت به توحید و مبارزه با شرکی میکند که امروزه مستکبران شرق و غرب و مزدوران آنها نمایندۀ آناند.
فرعون و دستگاههای تبلیغاتی او گفتند:چرا موسی دستبندهای زرّین بر دست نکرده،و منطق او به وسیلۀ سپاهی از فرشتگان تقویت نمیشود؟و امروز دستگاههای تبلیغاتی فرعونهای جدید میگویند:ارزش دستهای ناچیز /12 از تندروان که نیرو و مالی ندارند چیست؟
آری،ولی اینان مردم را به خدا میخوانند،و خداست که نیرومند و بی نیاز است.امّا چه کسانی به دنبال تبلیغات ستمگران میروند،و به دستگاههای تبلیغاتی آنها سر میسپارند؟بیگمان همان نافرمانان و فاسقاناند.
« إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ -که براستی مردمی تبهکار و فاسق بودند.» خود را به باطل تسلیم کردند و از فرمان حق سرتافتند،زیرا از آغاز خود را برای تسلیم به حق پرورش نداده بودند،پس ناگزیر باید به باطل فرعون سر میسپردند.
از این آیه معلوم میشود که فرعون یگانه مسئول نیست،بلکه کسانی هم که از او پیروی کردند مسئولند،و گرنه پروردگار ما دربارۀ آنها نمیگفت:« فَأَطٰاعُوهُ پس از او فرمان بردند»،و نمیگفت:« إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ -براستی که مردمی نافرمان بودند»،پس از فرعون در راه باطلش پیروی کردند،زیرا خود در واقع وجود خویش تبهکار و نافرمان بودند و بنا بر این به سبب آن که خود بد را برای خویش برگزیدند سزاوار عذاب شدند.
[55]
آنها با پافشاری خود در عناد و دشمنی پروردگار مهربان را به خشم آوردند،و کار زشت آنها آنان را به درجۀای کشاند که موجب به خشم آوردن شدند.
« فَلَمّٰا آسَفُونٰا انْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ -چون ما را به خشم آوردند،از آنها انتقام گرفتیم و همگان را غرقه ساختیم.» براستی خدا خشمگین نمیشود،ولی واقعیّت امر چنان واقعیّتی است که موجب خشم میشود و خدا همان کاری را میکند که میسزد هر خشمگینی بکند، هم چنان که اولیاء خدا که خرسندی آنان خرسندی خدا و خشمشان خشم خداست غضبناک میشوند.
[56]
« فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ -پس آنان را در شمار گذشتگان و داستان برای آیندگان درآوردیم.» «سلفا گذشته»:مثالی که از آن تقلید نکنند،و«مثلا»عبرتی برای
عبرت آموزان.
وَ لَمّٰا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (57) وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (58) إِنْ هُوَ إِلاّٰ عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ (59) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْکُمْ مَلاٰئِکَةً فِی اَلْأَرْضِ یَخْلُفُونَ (60) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّٰاعَةِ فَلاٰ تَمْتَرُنَّ بِهٰا وَ اِتَّبِعُونِ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (61) وَ لاٰ یَصُدَّنَّکُمُ اَلشَّیْطٰانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (62) وَ لَمّٰا جٰاءَ عِیسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالَ قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ اَلَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (63) إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (64) فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذٰابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ (65) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (66)
آیات این درس هم چنان پی در پی بینش ما را نسبت به شرف و ارج
رسالت،و خواری دنیا میافزاید تا اجتماع خود را بر پایۀ وحی نه متاع نابوده شونده بنا کنیم،و پسر مریم نشانۀ و مظهر شرف پارسایی در دنیاست،و مثل اعلی و نمونۀ والا برای بنی اسراییل در بی میلی نسبت به زیب و زیور زندگی،و دنیا پرستان یهود و مردمی از اهل جاهلیّت عرب که از آنها تأثیر پذیرفته بودند در روی گرداندن از او و انصراف از راه راست او بسی کوشیدند،و پیامبر(ص)برای ردّ شبهههایی که پیرامون او پراکنده بودند بپا خاست تا رهبری حق را در میان امّت استوار و متین سازد،و ارزشهای رسالت را که در موسی و عیسی و محمّد-صلّی اللّٰه علیهم-و کسانی که بر راه ایشان رفتند همچون امام علی و اهل بیت پیامبر-علیهم السّلام- و برگزیدگان اصحاب ایشان،پا برجا کند.
از این روست که میبینیم سورۀ زخرف برای ما مثالهایی والا از زندگی پیامبران اولو العزم به استثنای نوح(ع)میآورد،زیرا این سورۀ اساسا ما را به رهبری صاحبان رسالتها آگاه و بینا میسازد و علیه رهبری صاحبان زور و دارایی برمیانگیزد.
مردم عهد جاهلی که تعصّب کورشان آنها را از ایمان آوردن به عیسی بازداشت،میپرسیدند: /12 آیا خدایان ما بهترند یا او؟آنها مقام عیسی را میدانستند، ولی بر باطل مجادله میکردند تا بدان وسیله حق را درهم بکوبند.
آن گاه سیاق سوره به سخن گفتن از عیسی-علیه السّلام-که خدا او را مثل و نمونهای برای بنی اسراییل قرار داد،ادامه میدهد و میگوید:(بزرگترین فضایل او در بندگی وی نسبت به خدا بود!)،پس او بندهای است که خدا بدو نعمت بخشیده است،و دعوت او(مانند دعوت تمام پیامبران)به سوی خدای یگانه بود،و برای آن آمد که به بنی اسراییل حکمت آموزد،و اختلافاتشان را فیصله دهد، ولی آنها با او دشمنی ورزیدند و دربارۀ او به مخالفت پرداختند،پس وای بر ستمکاران از عذابی درد آور.
این درس با بیم دادن و هشدار دربارۀ قیامت که ناگهان و بی خبر فرا میرسد پایان مییابد.
[57]
قرآن حکمت آموز شیوهای زیبا را هنگام تفصیل گفت و گو از موضوعی مهمّ به وسیلۀ یک یا چند سوره پیروی میکند،سپس به طور خلاصه جمع بندی و بدان تفصیل اشاره میکند،و چنین است که میسزد اندیشمند از نگرشی شامل و فراگیر که نصوص بدان اشاره کرده است پیروی کند،زیرا بخشی از قرآن به وسیلۀ بخشی دیگر از آن تفسیر میشود و اجزاء آن مفسّر یکدیگر است و متشابهاتش به محکماتش ارجاع دارد،و قرآن را پارههایی پراکنده نپندارد که بخشی از آن را بگیرد و بدان عمل و استناد کند و بخشی دیگر را رها کند.
در اینجا قرآن گفت و گوی خود را درباره پیامبر عیسی-علیه السلام- خلاصه میکند،هم چنان که او را مثل و نمونهای برای بنی اسراییل قرار داد که از او پیروی کنند،همان گونه نیز برای اعراب مثل زد شاید بدین وسیله به نوع رهبرییی که به پیروی از آن مأمور شدهاند هدایت یابند.
خداوند وقتی پسر مریم را بدون پدری آفرید همانا شأن او را بالا برد،و او را چنان کرد که به کودکی در گهواره با مردم سخن گوید،و کتاب و حکمت بدو داد،و او را مبارک و فرخنده ساخت.
همچنین خدا با پارسایی در دنیا،و اخلاق والا او را گرامی داشت و بدو اکرام کرد،و این همان ارزشهای وحی حق است، /12 نه دارایی و مقام و امثال آن.
نمونۀ عیسی برای هدایت اعراب کافی بود،پس رسالت پیامبر، محمد(ص)و رسالت برادرش عیسی(ع)یکی است،و پارسایی او در دنیا،و اخلاق والا،و نشانههای شخصیّت او،همه متشابه با نشانههای شخصیّت پسر مریم است،ولی قریش از چنین نمونۀ و مثل والایی روی گرداند.چرا؟ نخست:برای این که آنها بدین ارزشهای والا که عیسی-علیه السلام- با شخصیّت و دعوت خود مظهر و نمایندۀ آنها بود ایمان نداشتند،آنها خدایانی را میپرستیدند که در شهوتها و خواهشهای نفسانی و آرزوهای زوال پذیر تجسّم یافته
بودند،و همنشینانی بد از شیطانهای جنّ و انس آنها را در دیدگانشان آراسته بودند، تا آنجا که گفتند:« أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ (1)آیا خدایان ما بهترند یا او؟!».
دوم:زیرا ایمان آوردن آنها به عیسی بن مریم(ع)که نمونۀ فضایل بود(و خود را علی رغم تمایل آنها بر شعور و سرشتشان فرض و لازم کرده بود)آنها را به ایمان آوردن به پیامبر،محمد(ص)فرا میخواند و ملزم میساخت،زیرا هر دو بر یک روش بودند،پس از آن یک روی تافتند تا از این یک نیز سرپیچی کنند.
سوم:شاید قریش زیر تأثیر تبلیغاتی منفی قرار گرفته بودند که یهودیان پیرامون پیامبر،عیسی-علیه السلام-پراکنده بودند.و پیداست که یکی از ابعاد رسالت پیامبر(ص)در میان قوم خود زنده ساختن یاد و نام برادرانش،پیامبران گرامی-علیهم السلام-و بویژه پیامبران بنی اسراییل بوده است که شاید قوم گرایی و تعصّب اعراب مانع پذیرفتن ایشان میشده،و طبیعة عیسی-علیه السلام-که افزون بر این که از بنی اسراییل بود،تبلیغاتی مخالف نیز از طرف یهودیان دربارۀ او شده بود.
« وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً -و چون داستان پسر مریم(به عنوان مثال) آورده شد.» یعنی قرآن مثال عیسی(ع)را در پارسایی و اخلاق و نشانههایش،مانند دیگر رسالتهای پیشین و پیروانشان،آورد تا بدان وسیله اعراب را به پیامبر گرامیشان،و اوصیای او که شیوۀ او را مجسّم میکردند هدایت کند.
« إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ -قوم تو بانگ و فریاد برآوردند(و جنجال کردند)»، /12 و بدو ایمان نیاورند با آن که شخصیّت او از هر شکّ و تردیدی مبرّا و بسی والاتر بود،و شاید کلمۀ«یصدّون»حامل معنی بازداشتن و روی گرداندن از راه خدا باشد،و برخی(از مفسّران)گویند:معنای آن(یضجّون ضجّه برآوردن و جار
1) 50) -همین سورۀ زخرف58/.
و جنجال کردن)از«صدید»است که همان بانگ کردن باشد.پس تفسیر آن چنین میشود:دربارۀ این شخصیّت با افکار منفی جار و جنجال برمیآورند تا به عیسی(ع)ایمان نیاورند،و قرآن افکار گمراهان را در آیاتی دیگر«لغو عوعو» (1)خوانده است،مانند این گفتۀ خدای سبحان:« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ (2)و کافران گفتند:به این قرآن گوش مدهید و سخن بیهوده( عوعو)بدان بیامیزید».
نصّهای رسیده از اهل بیت-علیهم السّلام-این آیه را بر امیر المؤمنین -علیه السلام-منطبق کرده است،زیرا چنان که در چندین حدیث از پیامبر(ص) آمده است،براستی وی شبیه عیسی بن مریم(ع)است.
شکّی نیست که علی-علیه السلام-برای رهبری ربّانی مثالی بود که ارزشهای وحی را نمودار میساخت،همان سان که پیامبر،عیسی بن مریم(ع)بود، هم چنان که گروهی در مورد علی-علیه السلام-غلوّ کردند تا آنجا که دربارۀ او همان سخنی را گفتند که نصرانیان دربارۀ عیسی بن مریم گفتند،و بر عکس گروهی چنان از شأن او کاستند که وی را با معاویّه برابر انگاشتند،ولی صالحان میانهروی کردند و در وصف حضرتش اندازه نگاه داشتند.
در حدیث از اهل بیت-علیهم السّلام-از امام علی(ع)آمده است که گفت:
«روزی نزد پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)آمدم و او را در میان مهتران قریش یافتم،پس به من نگریست و گفت:ای علی!براستی که مثل تو در میان این امّت به مثل عیسی بن مریم میماند،گروهی بدو عشق ورزیدند و در این عشق ورزی چندان زیاده رفتند که هلاک شدند،و گروهی او را دشمن داشتند و چندان در این دشمنی بدو تند رفتند که هلاک شدند،و گروهی میانه روی کردند و نجات یافتند.
این سخن بر قریشیان دشوار آمد،و خندیدند،آن گاه این آیه نازل شد». (1)
این آیه را تفسیری است دیگر که آن را از نصّی که دربارۀ نزول همین آیه آمده است درمییابیم،و در زیر یاد میکنیم،با علم /12 به این که تطبیق قرآن بر موارد نزول آیاتش به معنی محدود ساختن آن به همان تفسیر نیست،زیرا قرآن را ابعادی است گوناگون و پهنههایی مختلف و افزون که آیات بر آنها میگذرد هم چنان که آفتاب بر کوهها و دشتها میگذرد.
آوردهاند که چون این آیه نازل شد که:« إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ (2)شما و آن چیزهایی که سوای خدا میپرستید هیزمهای جهنّمید.شما به جهنّم خواهید رفت»،یکی از مشرکان قریش(که عبد اللّٰه بن الزعبری بود)گفت:آیا این مخصوص ما و خدایان ماست یا همۀ امّتها را در برمیگیرد؟پیامبر(ص):«نه،برای تمام امّتهاست».وی گفت:سوگند به پروردگار کعبه که تو را مغلوب کردم،مگر نه آن که تو ادّعا میکنی که عیسی بن مریم پیامبر است،و بر او و مادرش درود میفرستی،در حالی که میدانی که نصرانیان او را میپرستند،و یهودیان نیز عزیز را میپرستند،و فرشتگان نیز مورد پرستش قرار میگیرند،پس اگر اینان همه در دوزخ باشند ما خرسند خواهیم بود که خود و خدایانمان همراه آنان باشیم.پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-خاموش شد و آن گروه شاد شدند و خندیدند و بانگ شادی برآوردند،پس خدای تعالی این آیه را فرستاد:« إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ (3)کسانی که پیش از این مقرّر کردهایم که به آنها نیکویی میکنیم،از دوزخ برکنارند».
[58]
« وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ و گفتند آیا خدایان ما بهترند یا او؟» آیا خدایان ما بهترند یا عیسی؟
آنها پنداشتند که خدایانشان از عیسی بهترند،زیرا آن خدایان نمایانگر ثروت و قوّت و سنّتهای موروثی بودند در حالی که عیسی-علیه السلام-نمونۀ پارسایی و پاکی و فضیلت بود.
البته آنها میدانستند که عیسی از خدایانشان بهتر است ولی نمیخواستند به این حقیقت که پایۀ بنای جاهلی آنها را درهم میریخت اعتراف کنند.
« مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً -و این سخن را جز برای جدل با تو نگفتند،» زیرا فطرتشان آنها را به برتر شمردن عیسی به سبب علم و اخلاق و فضایلش بر خدایانی /12 که نمایندۀ شهوتها و گروه گراییها و تعصّبات ناهنجار آنها بودند هدایت میکرد.
« بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ -که مردمی ستیزه جویند.» هر چه امّتی از ارزشهای وحی دورتر شود به همان اندازه نیاز روانی آن امّت به دشمنی و ستیزه بیشتر میشود،مگر نه این که انسان برای پایمال کردن حق جدال میکند،چنان که پروردگار ما گوید:« وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ (1)و به باطل ستیزه کردند تا حق را از میان بردارند»؟و مگر نه این که آنها به حضیض باطل سقوط کرده بودند،پس باید به قلّۀ دشمنی ورزی و ستیزه جویی فرا میرفتند تا در برابر هر حقّی باطلی بتراشند که برای پایمال کردن حق به وسیلۀ آن جدال و ستیزه کنند.
چنین است که پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله)گفت:
«هیچ قومی پس از هدایتی که بر آن بودند گمراه نشدند مگر آن که به جدال و ستیزه برخاستند،سپس همین آیه را تلاوت کرد». (2)
بر حسب بعضی تفسیرها معنی این آیه این است که:آن قوم گفتند وقتی عیسی بن مریم در دوزخ باشد-زیرا او را به جای خدا پرستیدهاند-پس باکی
نیست که خدایان آنها و خود آنها نیز همراه خدایانشان در دوزخ باشند،ولی آنها میدانستند که بواقع عیسی در دوزخ نیست،زیرا از این که نصرانیان او را بپرستند راضی نیست،و هیچ کسی را به پرستش کسی جز خدا دعوت نکرده است،پس مثلی که به عیسی میزدند جز برای جدل و ستیزه نبود.
[59]
خدا برای ابطال جدال آنها بیان کرد که عیسی چنان که نصرانیان او را خدا انگاشتهاند،خدا نبوده و پیامبر مردم را دعوت نمیکند که او را بجای خدا به پرستش گیرند،عیسی در نظر قرآن بندهای است آفریده،و آنچه او را از دیگران متمایز میکند نعمت وحیی است که بر او نازل شده است.
« إِنْ هُوَ إِلاّٰ عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَیْهِ -او جز بندهای نبود که ما نعمتش ارزانی داشتیم،وقتی خدا او را به پیامبری خود برگزید.» /12 « وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ -و او را مثل و نمونهای برای بنی اسراییل قرار دادیم.» تا به او اقتدا کنند،زیرا پیامبر-هر پیامبر-نمایانگر چیزهای گرامی و ارجمند است،پس خدا میفرماید که سنّت او را روش خود قرار دهند.در آن هنگام مادّیگری بنی اسراییل به رسوایی کشیده،و رسالت از روح و ارزشها و هدفهای مبارک خود تهی گشته بود،پس عیسی بن مریم-علیه السلام-نمونه و مثلی در پارسایی و اخلاق والا برای بنی اسراییل بود.امیر المؤمنین-علیه السّلام- برادرش،عیسی بن مریم را چنین توصیف میکند و میگوید:
«و اگر خواهی از عیسی بن مریم علیه السّلام سخن گویم،که سنگ را بالین میکرد،و جامۀ درشت به تن داشت،و خوراک ناگوار میخورد،و نانخورش او گرسنگی بود،و چراغش در شب ماه،و در زمستان مشرق و مغرب زمین او را سایبان بود و جای پناه،و میوه و ریحان او آنچه زمین برای چهارپایان رویاند از گیاه.زنی نداشت تا او را فریفتۀ خود سازد،فرزندی نداشت تا غم وی را خورد،و نه مالی که او را مشغول کند و نه طمعی که او را به خواری دراندازد.مرکب او دو پایش بود و
خدمتگزارش دستهایش». (1)
[60]
خدا از اطاعت آنها بی نیاز است،و اگر میخواست بیگمان هلاکشان میکرد،و به جای آنها فرشتگانی را سکونت میداد که از فرمان خدا سر نمیتابند،و اینان وقتی شرک میورزند از چارچوب قدرت او بیرون نمیروند.
« وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْکُمْ مَلاٰئِکَةً -اگر میخواستیم به جای شما فرشتگانی قرار میدادیم.» یعنی بدل از آنان.
« فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ -تا در روی زمین جانشین شما شوند.» [61]
قرآن در گرامیداشت عیسی بن مریم پیش میرود،و او را از نشانههای فرا رسیدن قیامت قرار میدهد،که خدا او را نزد خود بالا میبرد،و برای آخر الزّمان نگاه میدارد که بدان هنگام از آسمان فرود میآید و پشت سر امام مهدی /12 منتظر-علیه السّلام-پس از ظهور آن حضرت نماز میگزارد.
« وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّٰاعَةِ -و هر آینه او نشانۀ فرا رسیدن قیامت است.» در نصّهای تأیید کنندۀ یکدیگر از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که:«عیسی بن مریم فرود میآید آن گاه امیر مردم بدو میگوید:بیا بر ما به امامت نمازگزار،میگوید:نه.همانا شما از نظر گرامیداشت خدا نسبت بر این امّت خود بر یکدیگر امیر هستید». (2)
« فَلاٰ تَمْتَرُنَّ بِهٰا -پس در آن شک نکنید.» یعنی در آن تردید نکنید،و در واقع وقتی انسان به سبب تنبلی از کار دانش خود را نادانی میسازد شکّ و تردید میکند،چنان که امام امیر المؤمنین-علیه السلام-گوید:«دانش خود را نادانی میانگارید،و یقین خویش را گمان
مپندارید،و چون دانستید دست به کار آرید،و چون یقین کردید پای پیش گذارید». (1)
شاید حکمت در تأکید نهی از شک و تردید آن است که حقایق سترگ مسئولیتی بزرگ بر شانۀ انسان مینهد،و نفس برای گریز از آن به شک و تردید پناه میبرد:که میگوید که قیامت به پا میشود؟و که میگوید که مردم از گورها برانگیخته میشوند؟ و عیسی-علیه السّلام-هر چیزی در وجود او دلالت بر قیام قیامت داشت،بدون پدری زاده شد،سپس به آسمان رفت که این دلیل بر قدرت بی اندازۀ خداست،وانگهی همواره به یاد آخرت بود،و از زهد و پارسایی در دنیا روشی برای زندگی خود،و محوری برای دعوتش اتّخاذ کرده بود.
« وَ اتَّبِعُونِ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ -و از من پیروی کنید.این راه راست است.» /12 پیروی کردن از پیامبر همان ایمان داشتن به قیامت است،پس کسی که بدان یقین یابد و بدان بیندیشد خود را از مصیبتهای قیامت نجات داده،پس سرانجام راهی مستقیم به بهشت و خشنودی خدا جز رسالت پیامبر و پیروی خوب و درست از او در آن راه نمیبیند.
و(کلمۀ)«هذا»(در این آیه)اشاره به رسالت الهی تمثّل یافته در قرآن است.
[62]
« وَ لاٰ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ -شیطان شما را از راه باز نگرداند.» پس میان شما و راه راست موانعی از بزرگ خویشتنی،و سلطه جویی با گناه،یا موانع خون(نژادی)و زبان...و امثال آن قرار میدهد...و این شیطان ممکن است نفس تو یا دوستت یا حتی همسرت باشد که دمی از بازگرداندن تو از راه راست دست برنمیدارد.
1) 60) -نهج البلاغة،حکمت 274،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 412.
براستی که شیطان تا کنون لحظهای از این که میان تو و پیامبران یا هر کس که از پس او میرود مانعی از تهمتها و شایعات و شبههها به وجود آورد دست نکشیده است،و همچنین میبینی که دستگاههای طاغوت چهرههای پلید را میآرایند و درخشان مینمایند و صورتهای پیامبران و شخصیّتهای رسالتی را میآلایند.
« إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ -زیرا او دشمن آشکار شماست.» او به قیافه و به عنوان خیر اندیش و دلسوز نزد شما میآید،در حالی که دشمن آشکار شماست،او مکر میکند و نیرنگ میزند و میآراید و میفریبد،و از برابر و پشت سر انسان بر آدمی وارد میشود،و گذشته از این تصمیم گرفته و عزم خود را جزم کرده است که فرزندان آدم را بفریبد،در حدیث آمده است:«براستی شیطان راههای خود را به شما آسان مینماید،و خواهد که گرههای استوار دینتان را یک یک بگشاید،و به جای هماهنگی بر پراکندگیتان بیفزاید.پس از دمدمه و وسوسۀ او روی برگردانید». (1)
[63]
« وَ لَمّٰا جٰاءَ عِیسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالَ قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ -و چون عیسی با دلیلهای روشنش خود آمد،گفت:برایتان حکمت آوردهام.» /12 و همان جوهر رسالت است که خرد و سرشت انسان آن را میپذیرد...و سرآمد حکمت توحید و یکتاپرستی خدا و بیم از اوست،و توکّل بر او،و دوستی ورزیدن در راه او،و نیکی کردن به مردم برای کسب و خشنودی او،و اینها همان سفارشهای پیامبران(علیهم السّلام)و بطبع آن پیامبر،عیسی بن مریم-علیه السّلام-است.در یکی از موعظههای او آمده است:
«به حقیقت به شما گویم:براستی ارواح شیطانها چندان که در دلهای شما عمر یابند و فعّال و سرزنده گردند در دگر چیزی عمر نیابند و فعّال نگردند.
همانا خدا دنیا را به شما بخشیده است تا در آن برای آخرت کار کنید و برای آن ندا
1) 61) -نهج البلاغة،خطبه 121،ترجمۀ دکتر شهیدی،ص 119.
ده که از آخرت بازتان دارد،و همانا آن را برای شما گسترده تا بدانید که خداوند بدان وسیله شما را بر انجام عبادت یاری داده و بدان شما را بر ارتکاب گناهان مدد نکرده است».
به حقیقت شما را گویم:مزد چیزی است که همه را بدان رغبت بسیار است ولی جز کسی که کار کند آن را به دست نیاورد.
به حقیقت شما را گویم:درخت جز به داشتن میوۀ خوب کامل نباشد،و همچنین دین جز به پرهیز از آنچه حرام شده کامل نشود.
به حقیقت شما را گویم:براستی،کشت نیکو نشود مگر به آب و خاک، همچنین ایمان نیکو نشود مگر به دانش و کردار.
به حقیقت شما را گویم:آب و آتش در یک آوند فراهم نیایند،همچنین فهم دین و گمراهی(و در نسخهای کوردلی) (1)در یک دل گرد نیایند.
به حقیقت شما را گویم:همانا خورشید (2)نور بخش همه چیز است و براستی حکمت نور هر دلی و تقوی سرآمد هر حکمتی،و حق دروازۀ هر خیری،و رحمت خدا دروازۀ هر حقی است،و کلیدهایش دعا و زاری و کردار باشد.و چگونه بی کلید دری گشوده شود؟ (3)/12 پیداست که عیسی-علیه السلام-برای تصحیح مسیر و رفتار مؤمنان به وسیلۀ تورات مبعوث شد،و امام صادق-علیه السلام-شریعت عیسی را خلاصه کرده است آنجا که گوید:
«فاصلۀ زمانی میان داود و عیسی بن مریم چهار صد سال بود،و شریعت عیسی آن بود که به توحید و اخلاص و همان چیزی که به نوح و ابراهیم و موسی وحی شده بود بدو وحی شد و انجیل بر او نازل شد،و همان پیمانی را که از پیامبران گرفته بودند از او نیز گرفتند و در کتاب او این امور تشریع شد:برپا داشتن نماز
همراه با دیانت،و امر به معروف،و نهی از منکر،و حرام شمردن حرام،و روا دانستن حلال،و انجیل شامل اندرزها و امثال بر او نازل شد،و در آن داستانسراییها و احکام حدود،و فرض میراثها وجود ندارد،و آنچه بر او نازل شد در واقع تخفیف چیزهایی بود که در تورات بر موسی نازل شده بود،و این گفتۀ خداست که عیسی بن مریم آن را به بنی اسراییل باز گفت:«(برای آن آمدم)تا بعضی چیزها را که بر شما حرام بود حلال گردانم»، (1)و عیسی به مؤمنانی که با او بودند و از او پیروی میکردند فرمود تا به شریعت تورات و انجیل ایمان آورند». (2)
« وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ -و تا چیزهایی را که در آن اختلاف میکنید بیان کنم.» پس عیسی-علیه السّلام-آمد تا اختلافی بزرگ را از میان ببرد که میان بنی اسراییل نفوذ کرده دین آنها را فرا گرفته بود و آنها را به مذاهب پراکندهای تقسیم کرده بود که بارزترین آن مذاهب چهار مذهب بود:
نخست:گروه صدوقیان از فرزندان هارون،که ولایت بر معبد را از زمان داود و سلیمان به میراث برده بودند و به امور قشری و ظاهری و صوری عبادات اهتمام داشتند و ارزشها را تباه کرده بودند و از این رو میدیدی که خود کارهای ناروا میکردند و آن گاه دیگران را به سبب سبک شمردن و ناچیز گرفتن پارهای عبادات مؤاخذه میکردند.
دوم:گروه فریسیان،که از دنیا کناره جستند و به تصوّف گراییدند و بدین وسیله خود را برتر از مردم میپنداشتند و بالاتر میگرفتند و به زهد و شناختی که داشتند فریفته شده بودند.
سوم:گروه سامریان که کتابهایی را که در زمانهای بعدی به کتابهای موسی افزوده شده بود نفی کردند.
چهارم:گروه آسیان که از برخی مکاتب فلسفی تأثّر پذیرفته بودند. (1)
عیسی بن مریم آمد تا تمام این دشواری و تکلّف در دین را نفی کند و مردم را به پرستش پروردگار یکتای خود بازگرداند،و به ایشان امر کند که به روح دین اهتمام ورزند نه تنها به حدود اجرایی آن و چنان که گویند به آنها گفت:«ای رهبران کور که در مورد پشهای حساب میکنید و مو را از ماست میکشید و آن گاه شتری را یک جا میبلعید!شما بیرون و ظاهر کاسه و بشقاب را پاکیزه میکنید در حالی که درون آن دو پر از پلیدی و چرک است،وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار!شما به گورهای پاکیزه سپیدی میمانید که برونش رنگ آمیزی زیبایی است و درونش استخوانهایی پوسیده». (2)
وی عامّۀ مردم را مخاطب ساخت و دربارۀ عالمان فاجر چنین گفت:
«به حقیقت شما را گویم:براستی،بدترین مردم همانا مرد دانایی است که دنیا را بر دانش خود ترجیح میدهد،و آن را دوست دارد و میجوید،و برای آن میکوشد تا آنجا که اگر تواند مردم را سرگردان و حیران سازد بیگمان چنان کند، پهنۀ تابش خورشید کور را چه سود دهد که آن را نتواند دید،همچنین دانش دانایی که به علم خود عمل نکند او را سودی ندهد.درختان را چه بسیار میوهها باشد ولی همه سودمند،و خوردنی نیست،و چه بسیارند دانشمندان،ولی همۀ آنان از آنچه دانند سود نبرند،و چه پهناور است زمین،ولی تمام نقاط آن مسکونی نیست،و چه بسیارند سخنوران ولی تمامی سخنانشان راست نباشد و تصدیق نشود.پس از دانایان دروغزن خود را حفظ کنید،آنهایی که پشمینه پوشند و سر خود را به زیر افکنند،تا خطاهای خویش را به تزویر درست وانمود کنند، /12 و از زیر ابروانشان خیره نگرند چنان که گرگان خیره نگرند،و سخنانشان خلاف کردارشان باشد،و آیا از خار بن
(عوسج) (1)انگور و از بوتۀ حنظل انجیر چینند؟» (2)« فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ -پس از خدا بترسید و از من اطاعت کنید،» زیرا رستگاری جز به پرهیزگاری و ترس از خدا و فرمانبرداری از پیامبر او نباشد.
[64]
« إِنَّ اللّٰهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ -خدای یکتا پروردگار من و پروردگار شماست.» من و شما نزد او یکسانیم،پس او پروردگار من و پروردگار شماست،و من پروردگار شما،یا پسر پروردگار شما نیستم.
« فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ -او را بپرستید.راه راست این است.» راه راست این است که پرستش اولیاء یا پرستش بتها را از وجود خود بیفکنی،خواه بت سنگی باشد یا بت بشری،و تنها خدا را بپرستی.
[65]
« فَاخْتَلَفَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ -پس گروهها با هم اختلاف کردند.» دربارۀ عیسی(ع)اختلاف کردند،از جمله گروهی او را سوّمین فرد از سه ذات قرارش دادند(پدر و روح القدس و پسر)،و گروهی به دشمنی با او برخاستند و آهنگ قتلش کردند،و گروهی بدو ایمان آوردند و باورش کردند.خدای تعالی گوید:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصٰارَ اللّٰهِ کَمٰا قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوٰارِیِّینَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ فَآمَنَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ کَفَرَتْ طٰائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلیٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِینَ (3)ای کسانی که ایمان آوردهید!یاوران خدا باشید،هم چنان که عیسی بن مریم به حواریان گفت:چه کسانی یاوران من در راه خدایند؟حواریان
گفتند:ما یاوران خدا هستیم.پس گروهی از بنی اسراییل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند.ما کسانی را که ایمان آورده بودند علیه دشمنانشان مدد کردیم تا پیروز شدند».
« فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذٰابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ -پس وای بر ستمکاران از عذاب دردآور قیامت.» /12 این اختلاف دربارۀ عیسی(ع)سبب عذاب درد آور آنهاست،زیرا این اختلاف ظلم است،و همچنین هر اختلافی در دین که از هواها و خواهشها سرچشمه گرفته باشد.
[66]
« هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ -آیا چشم به راه چیزی جز قیامتاند که ناگاه و بی خبرشان بیاید؟» اگر انسان وقتی بمیرد که ایستاده باشد و نماز میگزارد یا در حال عبادتی دیگر باشد،خوشا به حال او که سرانجام نیکو داشته،اما اگر در حین ارتکاب پلیدیها یا ستم کردن بر دیگری باشد،چه خسارت بزرگی است!ساعت مرگ بسته به سرنوشت است و باید همواره برای آن آماده بود،زیرا در هر لحظه بر ما فرود میآید،و از این رو در سورۀ مریم(ع)میبینیم که خدا میگوید:« وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا -سلام بر او،روزی که زاده شد و روزی که میمیرد و روزی که دیگر با زند برانگیخته میشود»، (1)و میگوید:« وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (2)و سلام بر من،روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که دیگر بار زنده برانگیخته میشوم»و یعقوب به پسرانش گفت:« فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (3)مباد بمیرید بی آن که بدان(دین)گردن نهاده باشید»،و در دعا آمده است:«بار الها بهترین اعمال مرا سرانجام آنها قرار ده و بهترین روزهایی را آن روزی بفرما که تو را دیدار
میکنم».
اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِینَ (67) یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (68) اَلَّذِینَ آمَنُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (69) اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ تُحْبَرُونَ (70) یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَکْوٰابٍ وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْیُنُ وَ أَنْتُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (71) وَ تِلْکَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِی أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (72) لَکُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (73) إِنَّ اَلْمُجْرِمِینَ فِی عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ (74) لاٰ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (75) وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا هُمُ اَلظّٰالِمِینَ (76) وَ نٰادَوْا یٰا مٰالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنٰا رَبُّکَ قٰالَ إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ (77)
70[تحبرون]
:در آن شاد میشوید،چنان سروری که اثر آن بر چهرههایتان هویدا میشود.
71[بصحاف]
:جمع صحفة،و آن کاسهای است که در آن غذا میخورند.
75[لا یفتّر]
:تخفیف داده نمیشود،از فتور به معنی سبک کردن و تخفیف.
سورۀ زخرف در بیان ابعاد انسان از نظر محور قرار دادن مادّه،و طبیعة دربارۀ روابط اجتماعی او سخن میگوید.در آیۀ(36)خواندیم که چگونه خدا بر کسانی که از یاد خدا روی میتابند شیطانی میگمارد که همنشین آنها باشد،و در اینجا قرآن اهمیّت خصیصۀ ربّانی را بیان میکند که تا روز قیامت ادامه مییابد،آنجا که به بندگان خدا خطاب میکند که بیمی بر آنان نیست و غمگین نخواهند شد،و ایشان کسانی هستند که ایمان آورده و به پروردگار خود سرسپردهاند،پس خود و همسرانشان شادمانه و بسرعت وارد بهشت میشوند.
پس از شرحی دربارۀ نعمتهای بهشت،پروردگار به ما یادآور میشود که آنان بهشت را بر اثر اعمال خود(که نعمت بر نعمتشان میافزاید)به میراث بردهاند، در حالی که مجرمان در عذاب دوزخ جاوداناند،و تخفیفی از آن عذاب نمییابند، و امید نجات بر آنان نمیرود،و این سرانجامی است که خود با ستم بر خویشتن برای خود برگزیدهاند،و هنگامی که از مالک(فرشتۀ گماشته در جهنّم)میخواهند که خدا آنها را بمیراند مالک به آنها میگوید:که شما در اینجا ماندنی هستید.
[67-68]
پروردگار ما را در اینجا به دو امر یادآوری میکند:
نخست:به محور بودن تقوی در صداقت و دوستی،زیرا بواقع این است که باقی ماندنی است،و در روز قیامت آن گاه که هر کس دنبال دوستی میگردد که از
او شفاعت کند« فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِینَ وَ لاٰ صَدِیقٍ حَمِیمٍ (1)و اکنون ما را شفیعانی نیست*و ما را دوست مهربانی نیست»،جز یاران در راه خدا سودی ندارند و دوستی به هر شکلی اتّفاق افتد مطلوب نیست بلکه تنها آن دوستی و مودّتی مطلوب است که از دنیا به آخرت ادامه یابد تا هر دو دوست به آرامش و صفا وارد بهشت شوند.
و در برابر این دوستی نوعی دیگر از دوستی وجود دارد که از حدّ همکاری شغلی یا مصلحت مشترک نمیگذرد،و با پایان یافتن آن همکاری یا مصلحت پایان مییابد،این نوع دوستی بضرورت بد نیست ولی محدود است،و غالبا بر پایههای مادّی قرار دارد و دستخوش تزلزل و زوال است.
و این جانبی دیگر از نگرش کلّی و جامع به زندگی در اسلام است که زندگی انسان و روابطش را بر پایه تقوی تنظیم میکند،نه بر ریگهای روان،و رابطۀ مادّی سترون است و بی ثمر خواه در سیاست باشد یا اقتصاد یا اجتماع.
دوم:به راهسپاری به سوی آخرت:اگر بخواهیم درستی اندیشهای را دریابیم ناگزیر باید به سرانجام آن بنگریم،و سرانجام امور در آخرت به بارزترین شکل خود جلوهگر میشود،و بر ماست که آن را مقیاسی برای سنجیدن اعمال خود در دنیا قرار دهیم،پس سرانجام پرهیزگاری جز بهشت چیست؟و عاقبت دوستی خالصانه جز شفاعت و روبروی هم نشستن بر تختهای بهشت کدام است،آنجا که خداوند هر کینهای را از دلهایشان برگرفته است.همچنین هر رابطهای که در آخرت سودمند نیفتد در دنیا نیز سودمند نیست،و براستی این تو خود هستی که با کردار خویش کاخی در بهشت برای خود بنا میکنی،یا(خدای نخواسته)گودالی در دوزخ برای خویش ذخیره میکنی، /12 و دنیا صورتی کوچک شده از آخرت است،و ستم ظلمات روز قیامت،و غل و غش مارها و عقربهای دوزخ،و نگریستن حرام آتش در دیدگان به روز قیامت،و دروغ کژدمی است که زبان را میگزد.
1) 75) -الشّعراء100/-101.
پروردگار سبحان ما مناظر قیامت را در سورههای قرآن به گونهای تقسیم کرده و شرح داده که با موضوعهای هر سوره متناسب است،پس اگر سوره «الزّخرف»باشد از روابط مادّی انسان سخن میگوید که میبینی با موضوع این سوره مناسبت دارد،مانند سرانجام این روابط در آخرت.قرآن کریم قبل و بعد از هر بینشی از آخرت سخن میگوید تا آن را بشکافد و بیان کند،زیرا اگر نفس را بدون تذکّر و یادآوری آخرت رها کنند بیگمان سرکشی میکند و زور میگوید،و از بینشها سود نمیجوید،و نمیاندیشد که سرانجام این دو صفت بد چه میشود.روایتی تاریخی میگوید:«عقبة بن ابی معیط با پیامبر(ص)همنشینی میکرد و قریش میگفتند:عقبة بن ابی معیط بچّه شده است،دوستی به نام امیّة بن خلف بدو گفت:دیدار من و تو حرام باشد اگر محمد را ببینی و خود بر روی او نیفکنی! عقبة این کار را کرد،و پیامبر(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)نذر کرد که او را بکشد،و در روز بدر به نشانهای او را بکشت،و امیّه نیز در معرکه کشته شد.گفتهاند این آیه دربارۀ آن دو نازل شده است». (1)
اگر چنان رفاقتی که بر پایۀ غیر ایمانی نهاده شده بود عقبه را به امیّه نمیپیوست،آیا سرانجام او چنین میشد؟! « اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ -در آن روز دوستان-غیر از پرهیزگاران-دشمن یکدیگرند.» آری،انسان از دوستی ناگزیر است،پس باید به جستجوی کسی برآید که او را به حق راهنمایی کند،و در کار دین و دنیایش بدو مدد رساند،امام صادق علیه السّلام به ما چنین فرمود:
«در جستجوی دوستی با پرهیزگاران باش،گرچه در ظلمات زمین باشد،و گرچه عمرت را در یافتن آنان تمام کنی، /12 زیرا خدای عزّ و جلّ پس از پیامبران -صلوات اللّٰه علیهم-برتر و بهتر از آنان بر روی زمین نیافریده است.و خدا به
1) 76) -بنگرید تفسیر القرطبی،ج 16،ص 109.
بندهای نعمتی همچون نعمت توفیق بهرهبری از همنشینی آنان نداده است». (1)
در نصّهای دینی حدیثهایی بسیار در پیرامون دوستی مییابیم.دوستی در راه خدا و برای خدا چگونه باید باشد؟و نشانههای دوستان پرهیزگار کدام است؟ و حدود همکاری میان ایشان چیست؟و حقوق متبادل بین ایشان کدام است؟ همۀ اینها برای منظّم ساختن حلقههای استوار و فرخندۀ جامعۀ اسلامی است که از روح همکاری و تعاون میان مسلمانان در تمام زمینهها سرچشمه میگیرد،و در حالت صلح و آرامش هم چنان است که در روزهای ایستادگی علیه جنگجویان و گردنکشان و طاغوتهاست،آن گاه که پیشگامان حزب اللّٰه قیامی یک جا را در راه خدا و برای پیکار با دشمنان خدا و برای اجرای فرمان خدا در زمین برپا میکنند.در آن هنگام که به ارزشهای سازماندهی و برنامههایی برای همکاری و هماهنگی نیاز دارند چیزی بهتر از این نصّها که ما را از بسیاری از روشهای سازماندهی وارداتی از اینجا و آنجا بی نیاز میکند،نمییابند.
آری،حکمت گمشدۀ مؤمن است که آن را هر جا باید میگیرد،و براستی تجربههای دیگران در تنظیم و سازماندهی مقاومت علیه جنگجویان و گردنکشان سرمایۀ انسانی مشترکی است که بهرهجویی از آن مانعی ندارد،ولی به دو شرط:
نخست:این که سازمانی بر پایههای اسلامی پاکیزه،با تکیه بر انبوه شگفت انگیز بینشهای حاصل از آیات و احادیثی که در این باب رسیده است بنا کنیم،و دوم:
این که آنچه را از تجربههای دیگران بهره میجوییم با ارزشها و آموزشهایی که خود داریم تهذیب و تنقیح کنیم.
براستی جستجو برای یافتن دوست ایمانی دشوار،و در عین حال مهمّ است،و از این رو میبینیم که هشدار در این مورد شدید است.در اینجا حدیث ذیل برای پند آموزی در این زمینه ما را کفایت میکند.
امام امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ دو دوست مؤمن و دو دوست کافر
1) 77) -نور الثقلین،ج 4،ص 613.
میگوید:
«امّا دو دوست مؤمن در زندگی خود در فرمانبرداری از خدای تبارک و تعالی با یکدیگر دوستی پیوستند،و به یکدیگر بر همان اساس بذل(خدمت و مال) کردند،و بر همان پایه یکدیگر را دوست داشتند.آن گاه یکی از آن دو پیش از دوستش درگذشت،و خدا منزل او را در بهشت به وی نشان داد،(اینک)وی به شفاعت در حقّ دوست خود میپردازد و میگوید:پروردگارا،دوستم فلانی مرا به فرمانبرداری از تو فرمان داد،و بر این طاعت مرا یاری کرد،و از نافرمانی نسبت به تو بازداشت،پس گام او را بر هدایت استوار دار هم چنان که گام مرا در آن راه استوار داشتی تا بدو نیز همین سرانجامی را نشان دهی که اکنون به من مینمایی.پس خدا درخواست او را میپذیرد تا آن دو در پیشگاه خدای عزّ و جلّ یکدیگر را ببینند،و هر یک از آن دو به دوستش گوید:خدا تو را به جای این دوست خیر دهد،تو بودی که مرا به فرمانبرداری از خدا امر کردی و از نافرمانی نسبت به او بازداشتی.
امّا دو یار کافر در نافرمانی از خدا دوست یکدیگر شدند،و در همان راه به یکدیگر بذل(مال و خدمت)کردند،و بر آن پایه دوستی ورزیدند.آن گاه یکی از آن دو پیش از دیگری بمرد،و خدای تبارک و تعالی جای او را در دوزخ بدو نمود، گفت:پروردگارا!دوستم فلانی مرا به نافرمانی از تو فرمان میداد،و از فرمانبرداری از تو باز میداشت،پس او را در نافرمانیها همچون من ثابت قدم بدار تا بدو نیز همین عذابی را نشان دهی که به من نمودی،و چون روز قیامت در پیشگاه خدا به یکدیگر رسند هر یک به دوستش گوید:خدا به جای این دوست به تو پاداش شرّ دهد،تو بودی که مرا به نافرمانی از خدا خواندی و از فرمانبرداری او بازداشتی». (1)
« یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ -ای بندگان من،در آن روز بیمی بر شما نیست،و شما غمگین نمیشوید.»
1) 78) -نور الثقلین،ج 4،ص 612.
بیمی بر آنان نیست از درنگ گاهی که پنجاه هزار سال به درازا میکشد،و بیمی بر آنان از دوزخ نیست،و از کم کاری در دنیا غمی بر آنان نباشد،هرگز،زیرا آنها فرصتهای خود را در دنیا از دست ندادند که مانند غمزدگی دیگران از این بابت،غمگین شوند.
[69]
« اَلَّذِینَ آمَنُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا مُسْلِمِینَ -آن کسان که به آیات ما ایمان آوردهاند و تسلیم امر ما شدهاند.» شاید«اسلام»در اینجا یعنی تسلیم شدن و سرنهادن به رهبری شرعی.
[70]
« اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ تُحْبَرُونَ -شما و جفتهایتان با شادکامی به بهشت داخل شوید.» /12 آنان بر اثر تربیت درست بر همسران و خویشاوندان نزدیک خود تأثیر مینهادند،و امروز فایدۀ آن تأثیر گذاری را میبینند،پس فرقی میان آنان و همسرانشان نیست،هم چنان که آنان برای همسرانشان و کسانی که با کردار شایسته یا دانش سودمند در دنیا به ایشان وابسته بودند شفاعت میکنند،و وقتی برای آنها دعا و درخواست کنند پذیرفته میشود،و این است حقیقت شفاعت،و سبب آن پیوستگی متقابل خیرات میان مؤمنان است،پس کسی که در دنیا دانشی سودمند از دیگری فرا گیرد در آخرت از آن بهره میبرد،و کسی که از امام راهنمایی پیروی کند از شفاعت او برخوردار میشود،و کسی که به مردم صالح در کار شایستۀ آنان خدمت کند آنان نیز نزد پروردگارشان برای او شفاعت خواهند کرد،و همچنین...
در روایات آمده است چون مؤمن به بهشت درآید اجازه میدهند که هر کس را میخواهد با خود به بهشت درآورد،و در بعضی روایات آمده است،که مؤمن در موردی مثل مورد(قبیلۀ)ربیعه و مضر شفاعت میکند،و مؤمن در مورد دوستش که پیش از او مرده شفاعت میکند و او را به بهشت درآورند.
(دربارۀ کلمۀ یحبرون)«حبور»همان شادمانی و سرور است به مناسبت پایان یافتن رنج و سختی،و یکی از مفسّران گفته است:«حبور»لذّت سماع است،و اگر معنای«حبور»را کرامت بگیریم،همانا به مفهوم والایی مقام،و
شادمانی دل،و سرور دیده،و لذّت سماع،و آرایش و بوس خوش است.
[71]
« یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَکْوٰابٍ وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ -قدحهای زرّین و سبوها را در میانشان به گردش میآورند.در آنجاست هر چه نفس آرزو کند و دیده از آن لذّت ببرد.» ورود به بهشت همان روز جشن مؤمنان است،پس در بهشت قدحهای زرّین و سبوهایی را که تنگهای بلور است بر مؤمنان میگردانند،و در بهشت هر چه نفسها آرزو کند از انواع لذّتبخشها،از حور تا غلمان و تا گونه گون خوراکها و شراب گوارا و حریر،و آنچه دیدگان از آن لذّت برد وجود دارد،پس همه چیز زیبا و دلرباست،و سخن را خلاصه کرده است زیرا شرح جزئیّات برتر از سطح دریافت عقل ما افراد بشر است.
در تفسیر این آیه احادیثی دائر بر حرمت به کار بردن ظرفهای طلا و نقره آمده است،زیرا /12 این دو فلز کرامت و بزرگداشتی برای مؤمن در آخرت است.(و دربارۀ صحاف)گفتهاند:الصّحفة ظرفی است که گنجایش خوراک پنج تن را دارد، (1)امّا دربارۀ(اکواب،جمع الکوب)گفتهاند:کوزۀ بی دسته است. (2)
« وَ أَنْتُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و در آنجا جاودانه خواهید بود.» نه بیمی از مرگ و نه بیمی از انتقال به دوزخ.
[72]
« وَ تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -این بهشتی است که به پاداش کارهایی که کردهاید به میراثش میبرید.» خدا مؤمنان را در برابر کارهایی که کردهاند وارد بهشت میکند،پس بهشت به آرزو کردن نیست بلکه به سعی و کوشش و کار است،و نه هر کاری، هرگز...بلکه کار خالصانۀ برای خدا،و شاید کلمۀ«وراثة»کلمۀ سپاسی است که به کسی که کردار شایسته کرده است گفته میشود،و او شادمانی روحی را به
میراث میبرد،و کمتر جایی است که قرآن از نعمتهای مادّی در بهشت یا در دنیا سخن گوید و آن را با بیان نعمتهای معنوی که لذّتش ژرفتر و شادمانیش پایندهتر است همراه نیاورد.
[73]
« لَکُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ -در آنجا برایتان میوههای بسیار هست که از آنها میخورید.» میوه چیزی است که انسان آن را به عنوان تفنّن(و افزون بر غذا) (1)میخورد و غذای اصلی نیست پس میوه در آنجا بسیار است که مؤمنان آن را برای نعمت یابی و لذّت جویی میخورند و برای نیازمندی و ضرورت نیست.
[74]
و در برابر مؤمنان در آنجا مجرمان و تبهکاراناند.
« إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ همانا تبهکاران در عذاب جهنّم جاویداناند.» پس تبهکاری(و ارتکاب جرمها)سبب جاودانگی(عذاب)است،زیرا همۀ گناهان به جاودان ماندن در عذاب جهنّم نمیانجامد.
[75]
« لاٰ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ -عذابشان کاهش نمییابد و آنها از نومیدی خاموش باشند.» /12 پس برای تبهکاران امیدی نباشد که از عذاب رهایی یابند،چه هیچ تخفیفی به آنها نمیدهند و آنها خود در آنها عذاب خموشند و امید رهایی ندارند.
[76]
آیا خدا وقتی آنها را بدین سرنوشت درآورده به آنان ستم کرده است؟هرگز...
« وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا هُمُ الظّٰالِمِینَ -ما به آنها ستمی نکردهایم، آنها خود به خویشتن ستم کردهاند،» زیرا خدا پیامبران را برای آنها مبعوث کرد،و با دادن نعمتها آنها را مورد تفقّد قرار داد و نواخت،و با بخشیدن فرصتی از پی فرصتی به آنها مهلت داد،آن گاه
1) 81) -به اصطلاح امروز به عنوان«دسر:پیش غذا یا پس غذا»-م.
که پرورگار جلیل آنها را گرفتار عذاب میکند و به دوزخ میافکند،آیا اوست که به آنها ستم میکند؟هرگز...
ما باید این آیات را چنان تلاوت کنیم که گویی مراد از آنها و مخاطب آنها خود ماییم تا از آنها فایده ببریم.
[77]
« وَ نٰادَوْا یٰا مٰالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنٰا رَبُّکَ قٰالَ إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ -فریاد برآورند که:ای مالک!کاش پروردگار تو ما را بمیراند،میگوید:نه،شما در اینجا ماندگارید.» در حدیث آمده است:«چون دوزخیان به دوزخ درآیند،و شکنجهها و هراسهای آن را ببینند،و از عذابها و عقابهای آن آگاه شوند و آن را چنان بینند که زین العابدین(ع)گفت:«چه گمان کنی آتشی را که به کسی که بدان تضرّع میکند ابقا نمیکند و بر کسی که بدان سرسپارد و تسلیم شود ذرّهای تخفیف نمییابد،ساکنان خود را به سوزانترین درد و سوزشی که دارد و سختترین عقوبتی که شاید بیفکند».میدانند که بهشتیان از پاداشی بزرگ برخوردار و غرقه در نعمتهای سرشارند،و آرزو میکنند که کاش آنان اینان را خوراکی خورانند یا جرعهای نوشانند تا لختی از آن عذاب درد آورشان را بکاهد،چنان که خدای عزّ و جلّ در گرامی کتاب خود گوید:« وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ الْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ (1)دوزخیان بهشتیان را آواز دهند که اندکی آب یا از چیزهایی که خدا به شما ارزانی کرده است بر ما فرو ریزید».
گوید:چهل سال از پاسخ دادن به آنها خودداری کنند،و سپس با زبان تحقیر و توهین به آنها گویند:« إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی الْکٰافِرِینَ (2)خدا آنها را بر کافران حرام کرده است»گوید:آن گاه نگهبانانی را که آنجایند ببینند و آنچه را که بر آنها فرود میآیند مشاهده کنند و امید بندند که شاید به سببی از اسباب از
نگهبانان چیزی برای دلشادی خود بیابند،چنان که خداوند جلّ جلاله گوید:
« وَ قٰالَ الَّذِینَ فِی النّٰارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ /12 الْعَذٰابِ (1)و آنان که در آتشاند،به نگهبانان جهنّم میگویند:از پروردگارتان بخواهید تا یک روز از عذاب ما بکاهد»گوید:چهل سال از پاسخ دادن به آنها خودداری کنند،سپس پس از آن که آنها بکلّی ناامید شدهاند،پاسخشان دهند:
« قٰالُوا فَادْعُوا وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (2)گویند پس دعا کنید،و دعای کافران جز آن که تباه شود هیچ نخواهد بود»گفت:چون از نگهبانان دوزخ ناامید شوند به مالک رئیس نگهبانان مراجعه کنند،و امید بندند که وی آنها را از آن خواری رهایی دهد،چنان که خداوند جلّ جلاله فرماید:« وَ نٰادَوْا یٰا مٰالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنٰا رَبُّکَ (3)ای مالک کاش پروردگار تو ما را بمیراند»گوید:چهل سال از پاسخ دادن به آنها خودداری کنند و آنها همچنین عذاب کشند،سپس پاسخشان دهند،چنان که خدا در کتاب(سرشار از جواهر)نهفتۀ خود گفت:« قٰالَ إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ (4)(مالک دوزخ)گوید:شما در اینجا ماندگار هستید»گوید:
چون نومید شوند از مولای خود پرورگار جهانیان(آرزو کنند)همان که در دنیا در نظرشان خوارترین چیز بود،و هر یک از آنها هوای خویش را در طول زندگی بر او ترجیح میداد،و به عقل و نقل بر آنها مقدّر کرده بود که به دست راهنمایان راههای رستگاری را نشان داده،و به زبان حال آنها را آگاه کرده بود که آنان خود خویشتن را به شکنجه گاه و سرای هراس میافکنند،و در پذیرش،با مرگ تا ابد بر کافران بسته میشود،و بدان هنگام که در زندگی دنیا بسر میبردند و مکلّف بودند به زبان حالی روشن و آشکار میگفت:گیرید که شما مرا در این گفتار باور نکردید،آیا احتمال میدادید که من هم از راستگویان باشم؟!پس چگونه از من روی تافتید،و
بر دروغزن بودنم گواهی دادید و پیامبرانی را که مرا باور داشتند تکذیب کردید و دروغگو شمردید؟!و آیا از این زیان بزرگ هولناک که از آن بر حذر داشته شده بودید پرهیز کردید؟آیا پیام پیامبران بسیار و رسالتهای متعدّد و مکرّر را نشنیدید؟ آن گاه خدای جلّ جلاله پیوستگی آنها را در آتش به زبان مقال تکرار کند و گوید:
« أَ لَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (1)آیا آیات من برایتان خوانده نمیشد و آنها را دروغ نمیانگاشتید»پس گویند:« رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَیْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ کُنّٰا قَوْماً ضٰالِّینَ* رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ (2)ای پروردگار ما!بدبختیمان بر ما غلبه کرد و ما مردمی گمراه بودیم*ای پروردگار ما، ما را از این آتش بیرون آور.اگر دیگر بار چنان کردیم،از ستمکاران باشیم»پس چهل سال در ذلّت پستی بمانند و پاسخی نشنوند،و در عذاب دوزخ سخنی نگویند، سپس خدا جلّ جلاله به آنها پاسخ دهد:« اِخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ (3)در آتش گم شوید و با من سخن نگویید»گوید:در آن هنگام از هر گشایش و آسایشی بکلّی نومید شوند و درهای دوزخ را بر آنها فرو بندند،و سوکهای هلاک و دم بر آوردن و دم فرو بردن دوزخ و بانگ و شیون آنها هم چنان ادامه یابد». (4)
در روایتهایی دیگر آمده است:هنگامی که خدا به آنها میگوید:همانا شما در اینجا ماندگار هستید،به مالک(دوزخ)گویند: /12 از پروردگارت برای ما بخواه که به ما اجازه دهد بر خویشتن زاری کنیم،و پس از چهل سال از خدا برای آنها پاسخ آورد که زاری کنید،و آنها به گریه و زاری پردازند.ولی آیا گریه و زاری در آن روز ایشان را سودی دهد؟هرگز...پناه میبریم به خدا از آتش دوزخ.
لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ (78) أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ (79) أَمْ یَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ بَلیٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (80) قُلْ إِنْ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعٰابِدِینَ (81) سُبْحٰانَ رَبِّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ (82) فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ اَلَّذِی یُوعَدُونَ (83) وَ هُوَ اَلَّذِی فِی اَلسَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی اَلْأَرْضِ إِلٰهٌ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْعَلِیمُ (84) وَ تَبٰارَکَ اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (85) وَ لاٰ یَمْلِکُ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (86) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ (87) وَ قِیلِهِ یٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ لاٰ یُؤْمِنُونَ (88) فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (89)
79[أبرموا]
:پای فشردند،و توطئههایی بر ضدّ حق به پا کردند.
88[و قیله]
:یعنی گفتۀ پیامبر.
قرآن،کسانی را که با رسالت دشمنی و عناد میورزند،و از حق پیروی نمیکنند بیم میدهد که عنادشان بزودی عذابی را بر آنان چیره میکند که نمیتوانند آن را از خود دور سازند.
وقتی انسان با حق عناد ورزد بزودی بدون هیچ ملاحظهای و پرهیزی منکر هر چیز حقّی میشود(و ما دیدهایم که چگونه برخی از فیلسوفان در تاریخ وجودی را که آشکارترین و درخشانترین چیزی است که بشر شناخته منکر شدند و گفتند:
همانا چیزی که ما آن را نمیبینیم وجودش جز خیالات نیست).
سپس پروردگار ما بیخردانه بودن گفتار مشرکان را که میگویند خدا را پسری است،آشکار میسازد،و این بدان گونه است که پیامبر(ص)به آنها پاسخ میدهد که او اوّلین پرستندگان خداست و همه چیز آفریدۀ خداست،و هیچ چیز قایم به ذات خود نیست که قایم بر همۀ چیزهاست،و اگر او آسمانها و زمین را نگاه ندارد بیقین هر دو نابود میشود،و اگر از میان بروند کیست که پس از آن آنها را نگاه تواند داشت!و همین وضعی که در عالم تکوین است در عالم تشریع نیز وجود دارد،پس اگر خدا اراده کند که کسی را فقیر کند آیا کسی میتواند او را بینیاز کند؟!و اگر بخواهد کسی را گمراه کند آیا کسی میتواند او را هدایت کند؟! /12 پایان آیات از خدایی سخن میگوید که هم در آسمان و هم در زمین
خداست و حکیم و داناست،آن که ملک آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو است از اوست و به پسری نیاز ندارد و بیگمان ما همه به سوی او باز میگردیم،و کسانی که غیر از خدا را میپرستند اختیار شفاعتی ندارند،و هرگز جنّیان و بتها از آنها شفاعت نمیکنند،بلکه شفاعت نزد کسانی است از انبیاء و پیامبران که آنها ایشان را تکذیب کردهاند.
اینان که پیامبران را دروغزن گفتهاند،براستی خدا را تکذیب کردهاند،و چون از آنها بپرسند چه کسی آفریدگان و خود آنها را آفریده است بیگمان میگویند:اللّٰه.آنها از لحاظ تکوینی به وجود خدا اعتراف میکنند که اوست که آنها و تمام آفریدگان دیگر را آفریده است،امّا از لحاظ تشریعی و دینی به خدا ایمان نمیآورند که پیامبران را نزد آنان فرستاده و ایشان را با آیات و نشانههای خود تأیید کرده است،پس فایدۀ ایمان آنها به این حقیقت تکوینی که خدا آفرینندۀ آنهاست چیست؟در حالی که به این امر ایمان ندارند که یگانه کسی است که واجب است شریعت را وضع کند،زیرا شریعت ذات سبحان او با هدفهای آفرینش تناسب دارد و جز کسی که ما را آفریده است توانایی شریعت گذاری ندارد.
و در پایان سیاق آیات رابطۀ نمونه با آن قوم را که در عفو و گذشت از آنها و دعوت از آنها به اسلام،و واگذاری کارشان به روز قیامت نمودار است،معیّن میکند.
[78]
پس از پایان گفت و گو دربارۀ دوزخ،و بعد از آن که مالک دوزخ به آنها پاسخ میدهد که جاودانه در آتش ماندگارند،قرآن سبب این امر را برای آنها بیان میکند و میگوید:
« لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ -ما شما را با حق آشنا کردیم ولی بیشترتان از حق کراهت داشتید.» ابن عبّاس گوید:مراد از«بیشتر»در اینجا«همه»است.و شاید او از این
آیه چنین فهمیده که همانا عادت بشر همان ناخوشایند شمردن حق است مگر کسی که خدا او را از این ناخوشایندی حفظ کند،و ما از این نکته در مییابیم که بر انسان واجب است که خود در وجود خویش با عزم و اراده با این حالت ناخوشایندی و اکراه مبارزه کند تا به حق برسد،اما اگر با هوای نفس خود همگامی کند بزودی نفس او را به سوی باطل میکشاند.
[79]
ستیزه جویی و عناد هیچ سودی ندارد،و از تسلیم و فرمانبرداری گریزی نیست،و اگر کافران میپندارند که میتوانند در برابر حق و اهل آن با چارهگری سنجیدۀ محکم،و عزم سخت استوار و مکر پنهانی(تاکتیک)رویارویی کنند،باید بدانند که خدا در چارهگری استوارترین و در عزم سختترین و بهترین مگر کنندگان است.
« أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ -آیا آنها در اعتقاد خویش پای فشردهاند؟ ما هم پای فشردیم.» اگر آنها بر این قرار گذاشتند که به خدا ایمان نیاورند،ما نیز مقرر داشتیم و امری را استوار کردیم،و امر ما این است که آنها جاودانه در دوزخ باشند،در همان آتش ماندگار و خموش،و«ابرام»قراری است که بازگشت و تردیدی در آن راه ندارد.
[80]
پس از آن که خدا کبریاء و بزرگ خویشتنی آنها را با بیم دادنشان به آتش دوزخ مقهور کرد،و ذلّت و خواری آنها را مصوّر ساخت،و درخواستهایشان را حتّی با مرگ بخشیدن بدانها برای رهایی از عذاب دوزخ رد کرد.و پس از آن که این امر به انکار حق کشید و خدا آنها را تهدید کرد که ستیزۀ آنان برایشان هیچ سودی ندارد و ما را آگاه کرد که ناخوشایند شمردن حق حالتی است عمومی و بر ما واجب است که این احساس را در نفس خود با ترس از سرانجام کفر نسبت به حق درمان کنیم...
گویم،پس از آن که پروردگار ما تمام این موانع را که بشر را از ایمان آوردن به حق جدا میکند ساقط کرد و درهم شکست به درهم شکستن توجیه و
خود فریبی پرداخت که کافران به سایۀ آن پناه میبرند،و میپندارند میتوانند با نفاق و دورویی کفر خود را از خدا پوشیده و پنهان دارند.
« أَمْ یَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ بَلیٰ -آیا میپندارند ما راز و نجوایشان را نمیشنویم؟آری.» ما راز آنها را که فقط در دل خود از آن سخن میگویند و سخن در گوشی و نجوایشان را که در مجلسهای خصوصی به میان میآورند میشنویم.
« وَ رُسُلُنٰا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ -و فرستادگان ما نزد آنها هستند و مینویسند.» فرستادگان خدا نه تنها اعمال آنها بر آنان مینویسند،بلکه(نزد)آنها و همراه آنها /12 حاضرند،و در روایات آمده است که:فرشتگان نویسنده در زنخ انسان نشستهاند و آدمی کلمهای را به لفظ نمیآورد مگر آن که دو مراقب شدید بر او گماشتهاند(که گفتارش را مینویسند).
برای آن که ریشههای نفاق و دورویی را از وجود خویش برکنیم چیزی بهتر از آن نیست که از علم خدا به راز و نجوای خود آگاه باشیم و آن را همواره احساس کنیم.
در دعا آمده است:«ای خدای من و ای سرور من!از درگاه تو درخواست میکنم به قدرتی که مقدّر کردهای،و به حکمی که به استواری رانده و حتمی کردهای،و کسانی را برای اجرای آن گماشتهای،که در این شب،و در این ساعت،بر من ببخشایی هر آن جرمی که مرتکب شدهام و هر آن گناهی که کردهام و هر آن زشتکاری را که پنهان داشتهام،و هر آن نادانیی را که انجام دادهام، پوشیده گذاشته یا آشکار ساختهام،نهان کرده یا عیان نمودهام،و هر آن کار بدی که فرمودهای آن دو نویسنده گرامی ثبت کنند،دو تنی که ایشان را گماشتهای تا آنچه از من صادر شود ضبط کنند و آنها را همراه اندامهای من گواهانی بر من قرار دادهای،و تو خود از فراسوی آنها مراقب من و گواه من بر چیزهایی بودهای که حتّی بر آنان نیز پوشیده مانده و من به رحمت تو آنها را پنهان کرده و به فضل تو آنها را
پوشاندهام». (1)
[81]
قرآن دیگر بار به نفی شرک و این که خدای رحمان را پسری است باز میگردد،تا آدمی نپندارد که میتواند از حکم خدا به سایۀ چنان شریکانی بگریزد،هرگز...در برابر بشر جز یک راه وجود ندارد،که همان فرمانبرداری از خدا و تحمّل مسئولیتهای خویش است.
آن گاه سورۀ زخرف دل انسان را از پرستش دارایی و سلطه پاک میسازد، در حالی که شرک تجسّم بخشیدن و نمودار این چنین پرستشی است،مشرکان از آن رو شریک گونهها و نظایر را میپرستند که میپندارند براستی آنها رمز و مظهر دارایی و فرزنداناند،و این چنین میبینیم که روند آیات افکار شرک آمیز را درهم میکوبد،و بینشهای توحید و یکتاپرستی را آشکار میسازد.
از این گونه افکار است آنچه نصرانیان دربارۀ پیامبر خود دارند و بر آناند که او پسر خداست،و قرآن به وضوح بیان کرده است که او بندهای است که خدا بدو نعمت بخشیده،و برای آن که قرآن مسلمانان را از غلوّ و زیادهروی در دین خود مصون و محفوظ دارد، /12 و کاری مانند آنچه امّتهای پیشین کردند،نکنند،این آیه بروشنی بیان کرده است که پیامبر ما محمّد(صلّی اللّٰه علیه و آله)جز بندهای از آن خدا نیست،و خود نخستین پرستندگان و بندگی کنندگان اوست،پس چگونه این بنده میتواند پروردگار یا پسر خدا باشد؟ « قُلْ إِنْ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعٰابِدِینَ -بگو:اگر خدای رحمان را فرزندی میبود،من از نخستین پرستندگان میبودم.» شک نیست که محمّد بزرگترین پیامبران است،پس در صورتی که او خود خوارترین بندگان و پرستندگان باشد،چگونه ممکن است که دیگری پس خدا بوده باشد؟!فراتر است خدا از آنچه(بخطا)او را توصیف میکنند.
همچنین این آیه کریمه با بلاغتی نافذ از خدا نفی شریک میکند،از این
1) 92) -دعای کمیل.
رو بسیاری از مفسّران گویند که:کلمۀ«إن»در اینجا کلمۀ نافیه است،و معنایش آن است که خدای رحمان را فرزندی نیست.و پیداست که معنی نفی از کلّ ترکیب جمله استنباط میشود،نه از کلمۀ«إن».
سیوطی از ابن عبّاس روایت کرده است که(دربارۀ این آیه)گفت:خدای رحمان را فرزندی نمیباشد،پس من نخستین پرستندگانم،و از حسن و قتاده روایت کرده که آن دو گفتند:خدای رحمان را فرزندی نبود،و من نخستین پرستندگانم، وی گوید:محمد(ص)میگوید:من نخستین پرستندگان از میان این امّتم،و از مجاهد روایت کرده است که:(ای پیامبر)بگو اگر به ادّعای شما خدای رحمان را فرزندی بود من نخستین پرستندگان بودم،پس من نخستین کسی هستم که خدا را به وحدت و یگانگی او میپرستم و سخن شما را که چنان ادّعایی میکنید تکذیب میکنم و دروغ میدانم». (1)
نظیر این نیز از امام امیر المؤمنین-علیه السلام-روایت شده که گفت:
«اگر خدای رحمان را فرزندی بوده باشد،من نخستین«عابدان»یعنی منکران و جحد کنندگانم»، (2)و تأویل در این گفته باطنش متضادّ با ظاهر آن است.
پیداست که این آیه پایههای فاسد انتساب فرزند به خدای سبحان را نیز نفی میکند،زیرا آنها پنداشتند که هر که از لحاظ مالی بزرگتر باشد به خدا نزدیکتر است،و مسئولیّتها از او ساقط میشود، /12 هرگز...اگر ولادت درست باشد-که البته درست نیست-نزدیکتر کس به خدا همان پیامبر است نه صاحبان دارایی،و ما وقتی میبینیم که نزدیکترین کس بدو از همۀ آنها بیشتر خدا ترس است و بیشتر از آنها خدا پرست است و در توسّل و تمسّک به دین از همه بزرگتر است،بدین حقیقت
1) 93) -الدرّ المنثور،ج 6،ص 24.
2) 94) -نور الثّقلین،ج 4،ص 616(عابد به معنی آنف اکراه دارنده و منکر آمده است و یقال عبد یعبد عبدا،اذا انف و غضب بنگرید:کشف الاسرار و عدّة الأبرار،میبدی،ج نهم،ص 85-86،در ترجمۀ همراه با تفسیر مهدی الهی قمشهای آمده است:«ای رسول بگو اگر خدا را فرزندی بود اوّل من او را میپرستیدم(البته خدا را فرزندی نیست)»-م.)
رهنمون میشویم که او را هیچ شریکی نیست(و بر پیامبر)-و به طریق اولی-بر غیر پیامبر جایز نیست که بدین ادّعا که پسر خدا یا وابسته به پسر خداست از مسئولیّت خود بگریزد.
بیگمان از مهمترین انگیزهها برای غلوّ در دین،و ادّعای پیوند نسبی میان پروردگار عرش،سبحانه و تعالی،و پیامبران علیهم السّلام(مانند عزیر نزد یهود و مسیح نزد نصرانیان)همان گریز از مسئولیّت است،بدین مدّعا که او آنها را از عذاب الهی نجات میدهد و خود را برای رهایی آنها از انتقام خدا فدا میسازد،و بدین مدّعا که آنها فرزندان خدایند و به واسطۀ سببی یا نسبی به خدا وابستهاند.
آیا یهودیان ادّعا نکردند که فرزندان و دوستان خدایند؟و آیا این عقیدۀ فاسد را دستاویز دشمنی و تجاوز خود بر دیگران نساختند،و نگفتند که بیسوادان را بر آنان دستی نیست؟!همچنین مردم عرب جاهلی ادّعا کردند که انتساب آنها به ابراهیم خلیل(ع)برای افتخار و ادّعای نزدیکی آنها به خدا کافی است! آیا برخی از مسلمانان نپنداشتند که تنها دوستداری آنان نسبت به پیامبران و اهل بیت او(صلّی اللّٰه علیه و آله)و اصحابش آنان را از کردار بی نیاز میسازد؟! هرگز...خدای رحمان را فرزندی نیست،و دلیل بر آن این است که پیامبر نخستین پرستندگان خداست،و اگر خدا را فرزندی میبود پیامبر نخستین کسی نمیبود که خدا را بپرستد،این پیامبری که به خدا نزدیکتر از همه است. (1)
فرشتگان نیز فرزندان خدا نیستند،زیرا آنها فقط بندگان گرامی او هستند، در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او عمل میکنند.
و عیسی(ع)فرزند خدا نیست،زیرا او جز بندهای نیست که خدا بر او نعمت بخشیده است.
این تفسیر به نظر من روشن و موافق با دیگر آیات است،هم چنان که با
1) 95) -یعنی چنان خدای مفروض فرزند داری را نمیپرستید زیرا خدای تبارک و تعالی نه زاییده و نه زاده شده است-م.
تفسیر طبقۀ اوّل از مفسّران نیز متّفق است.در حالی که السّدّی و به دنبال او دیگران،بر آن رفتهاند که معنی این آیه این است که:اگر خدای رحمان را فرزندی بود من شایستهترین مردم به پرستش آن فرزند میبودم زیرا من نخستین پرستندگانم، «زیرا اگر سلطان صاحب فرزندی باشد همان گونه که بر بندۀ او واجب است که به سلطان خدمت کند بر او واجب میآید که فرزند سلطان را نیز خدمت کند». (1)
من این تفسیر را تفسیری خوب نمیشمارم گرچه بسیاری از متأخّران بدان تمایل دارند،زیرا با شیوهای که در بینشهای قرآن معهود ماست هماهنگی ندارد.و خدا داناست.
پرسشی باقی میماند؟چگونه پیامبر در حالی که از لحاظ زمانی از دیگر پیامبران مخلص در طاعت خدا متأخّر بود گفت:من نخستین پرستندگانم؟ نصّهای دینی بدین پرسش چنین پاسخ میدهد:
در واقع پیامبر خدا،محمد(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)نخستین کسی است که خدا را پرستید و او را تسبیح کرد،و روایات مؤکّد در این باره رسیده است،پس روایت کردهاند:
از ابی ذرّ غفاری از پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله(در خبری طولانی در معراج که به اینجا میرسد که گوید):«گفتم-ای فرشتگان پروردگار من!آیا ما را چنان که باید میشناسید؟گفتند:ای پیامبر خدا!چگونه شما را نشناسیم در حالی که شما نخستین آفریدهای هستید که خدا آفرید؟شما را اشباحی نورانی از نور خود آفرید،در نوری از فرازگاه عزّت و تسلّط خود،و از فرازگاه ملک و حکمروایی خویش،و از نور وجه گرامی خود،و برای شما کرسیهایی در ملکوت قلمرو خویش نهاد،و عرش او بر آب قرار داشت،پیش از آن که آسمان برافراشته و زمین گسترده شود،آن گاه آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید،سپس عرش را به آسمان هفتمین بالا برد و بر عرش خود قرار گرفت،و شما در برابر عرش او تسبیح و
1) 96) -التفسیر الکبیر از فخر رازی،ج 27،ص 330.
تقدیس میکردید و تکبیر میگفتید، /12 آن گاه فرشتگان را در آغاز آنچه اراده کرد از نورهایی گوناگون آفرید،و ما بر شما میگذشتیم و شما تسبیح میکردید و میستودید و تهلیل و تکبیر میگفتید و به تمجید و تقدیس میپرداختید،پس ما بر اثر تسبیح و ستایش و تهلیل و تکبیر و تقدیس و تمجید شما به تسبیح و تقدیس و تمجید و تکبیر و تهلیل میپردازیم،و آنچه از جانب خدا نازل میشود به سوی شماست،و آنچه به سوی خدا بالا میرود(از دعا و عبادات و طاعات)از جانب شماست،پس چگونه شما را نشناسیم؟». (1)
در روایتی از مفضّل از ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که گفت:«ای مفضّل! آیا نمیدانی که خدای تبارک و تعالی پیامبر خدا(صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)را مبعوث کرد در حالی که او روحی است به سوی پیامبران(ع)و ایشان ارواحی هستند با هزار سال پیشینگی بر آفرینش آفریدگان؟گفتم:بلی.گفت:آیا نمیدانی که دعوت ایشان به یکتاپرستی خدا و طاعت او،و فرمانبرداری از او،و وعدۀ بهشت دادن او به ایشان بر این اساس است،و کسانی را که با آنچه ایشان آوردهاند مخالفت کنند و منکر او شوند به دوزخ تهدید کرده است؟گفتم:
بلی». (2)
از ابی عبد اللّٰه(ع)مروی است که گفت:«یکی از قریشیان به پیامبر خدا (صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم)گفت:به چه چیز بر پیامبران پیشی گرفتی و بر آنان برتر آمدی،در حالی که تو پس از آنان آمدهای و خاتم آنان هستی؟گفت:من نخستین کسی بودم که به پروردگار خود جلّ جلاله اقرار کردم،و نخستین کسی هستم که هنگامی که خدا از پیامبران پیمان گرفت،پاسخ گفتم و پذیرفتم،آن گاه که آنها را بر خودشان گواه ساخت و گفت:« أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ (3)آیا من پروردگارتان نیستم؟گفتند:چرا»پس من نخستین پیامبر بودم.گفت:بلی،
پس من در اقرار به خدای عزّ و جلّ بر آنها پیشی گرفتم». (1)
و در دعا از امام هادی(ع)که پیامبر خدا(ص)و آل او را توصیف میکند آمده است:«خدا شما را انواری آفرید و آن گاه در پیرامون عرش خود فرارتان داد». (2)
[82]
« سُبْحٰانَ رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ -منزّه است پروردگار آسمانها و زمین،پروردگار عرش از آن نسبتها که به او میدهند.» اگر آنها چیزی از عظمت پروردگار خود میدانستند هرگز برای او پسران و دخترانی قایل نمیشدند،و هرگز /12 او را در امثال و صفات شبیه خود نمیشمردند، براستی او خدای پروردگار آسمانها و زمین،و پروردگار قدرت سترگ است.و در حدیث آمده است:«پروردگار مظهر والاتر از هر آنچه او را بدان ماننده انگارند،و مظهر والاتر از آن خداست که هیچ چیز شبیه او نباشد،و به وصف درنیاید،و به پندار و وهم در نگنجد». (3)
[83]
شاید پرداختن بیش از این به جدال مشرکان زیادتر از حدّ باشد،و اینک کافی است که آنها را به هدایت فراخوانیم،و حجّتها را برایشان بیان کنیم، اگر از آن روی تافتند آنها را وانهیم که در گمراهی خود غوطه زنند،و خود را با افکار گمراهانۀ خویش سرگرم دارند،و در زندگی بدون هدفی حکیمانه بازی کنند،تا آن روز پاداش عادلانهای را که خدا به آنها وعده داده است ببینند.
« فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا -پس رهایشان کن تا به همان سخنان باطل مشغول باشند و به بازیچه سرگرم.» شاید«خوض غوطه خوردن»در اینجا به همان معنی لهو و سرگرمی و چیزی است که انسان را از واقعیّت بازمیدارد،در حالی که لعب بازی(چنان که به نظر من میرسد)سعی منظّم برای هدفهای غیر خردمندانه است.
وقتی انسان از هدایت پروردگارش دور گشت در میان اندیشهای باطل که با آن خود را از حق به دیگر چیزها سرگرم میکند و سعی منظّم و طرحریزی شده برای رسیدن به هدفهای غیر مشروع قرار میگیرد،و پروردگار سبحان ما گفته است:« وَ مٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ (1)زندگانی این دنیا جز لهو و لعب نیست».
امّا هدایت شدگان به سوی پروردگار خود،عقلشان از نور شناخت پرتو میگیرد و شیفتگیشان نسبت به حقایق فزونی مییابد،و کوشش پیگیرشان در راه تحقق بخشیدن به رستگاری و خشنودی انجام میپذیرد.
با اندیشیدنی ژرفتر به این حقیقت میرسیم که:براستی تنها ایمان به خداست که فکر را به هدفی والا میرساند که همان شناخت هر چه بیشتر خداست، هم چنان که عمل انسان را دارای معنی و با هدفی مقدّس قرار میدهد که همانا قصد دستیابی به خشنودی خداست.
[84]
همانا خدایی که رحمت و توانمندی و سیطرۀ و تدبیر او آسمانها و زمین را فرا گرفته است،این دو را با همان نظام نیکوی حکیمانه اداره میکند و هیچ سستی و درنگ و خللی در کوچکترین و بزرگترین موجود یافت نمیشود.
همانا وحدت تدبیر و سازماندهی دلیل بر وحدت آفریننده و یکتایی حکمروا و صاحب سیطره است،و همین حجّتی است رسا علیه کسانی که میپندارند زمین را خدایی و آسمان را خدایی دیگر است،و آنچه سهم خداست از آن خدا و آنچه سهم سزار است از آن سزار است،هرگز...(چنین نیست)،همه چیز از آن خداست،و بازگشت همه به سوی اوست.
« وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ -اوست که هم در آسمان خداست و هم در زمین خداست.» و نشانههای خدا ما را به حکمت رسا و دانش او رهنمون میشود.
« وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ -و او حکیم و بسیار داناست.»
1) 103) -العنکبوت64/.
آیا سزاوار است که برای خدا فرزندی قایل شوند یا چیزی را برای او شریک آورند؟هرگز...و شگفت این که حالت جدل کسانی را بدانجا کشانده است که این آیۀ کریم را دستمایه و موضوع جدل قرار دهند،چنان که در حدیث زیر آمده است:
در کافی از هشام بن الحکم که گفت:ابو شاکر دیصانی گفت:همانا در قرآن گفتهای هست که همان گفتۀ ماست،گفتم:آن گفته کدام است؟گفت:
« وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ -اوست که در آسمان خداست و در زمین خداست».من ندانستم که بدو چه پاسخی دهم،پس به حج رفتم،و به ابی عبد اللّٰه-علیه السلام-مطلب را خبر دادم.گفت:«این سخن زندیقی پلید است،چون نزد او بازگشتی بگو:نام تو در کوفه چیست؟بیقین میگوید:فلان، آن گاه بدو بگو:نام تو در بصره چیست؟بیقین میگوید:فلان،پس بدو بگو همچنین است اللّٰه پروردگار ما در آسمان خداست،و در زمین خداست،و در دریاها خداست،و در صحراها خداست،و در همه جا خداست». /12 گوید:باز آمدم و نزد ابو شاکر رفتم و این مطلب را بدو خبر دادم،گفت:این چیزی است که از حجاز آوردهای! (1)[85]
« وَ تَبٰارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا -برتر و بزرگوارتر است آن کس که فرمانروایی آسمانها و زمین و هر چه در میان آنهاست از آن اوست.» این آیه به اشکالی که پیش از آن نقل شده است پاسخ میدهد،پس او در آسمان خداست و در زمین خداست،و آسمانها و زمین همه ملک او و از آن او و در قبضۀ اوست...و او مبارک و مصدر برکت است.
« وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و علم فرا رسیدن قیامت نزد اوست، و به او بازگردانده میشوید.»
1) 104) -نور الثقلین،ج 4،ص 617.
[86]
و هنگامی که قیامت برپا شود،و ما به نزد خدا بازگردیم،آیا شریکان مجعول و پنداری اختیار شفاعتی دارند؟هرگز...
« وَ لاٰ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -کسانی سوای او را که به خدایی میخوانند قادر به شفاعت کسی نیستند، مگر کسانی که از روی علم شهادت به حق داده باشند.» همان گونه که در عالم تکوین چنان نیست که خدا دارای فرزند باشد،در عالم تشریع نیز چنین است،پس به واقع نزد خدا شفیعی نیست مگر آن کس که به حق شهادت داده باشد،پس در آن هنگام فضل از آن خداست،و قدرت تنها از آن او،و او آنچه بخواهد از قدرت خود جلوگیری میکند بی آن که به اندازۀ ذرّهای از قدرتش کاسته شود،و بدون آن که این امر آن شفیع را صاحب قدرتی ذاتی کند،و اصولا کسی را توان آن نیست که در برابر خدا بایستد،و همگان هر نیرویی هم که به آنها داده شده باشد،یکسره بندگان خدای سبحاناند،و همانا هیچ کسی شفیع دیگری نمیشود مگر کسی که به حق گواهی دهد.
در روایتی از پیامبر خدا(ص)آمده است که دربارۀ این آیه گفت:«آن کسانی که در دنیا مورد پرستش قرار گرفتند،اختیار هیچ شفاعتی در حق کسانی که آنها را پرستیدند ندارند». (1)
[87]
و کسانی که جز او را پرستیدند،و کسی هم شفاعتی از آنها نمیکند،زیرا خداوند از هیچ کس شفاعتی نمیپذیرد /12 مگر کسی که به حق برای ذات سبحان او شهادت دهد،این کسان...
« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ -اگر از ایشان بپرسی که چه کسی آنها را آفریده است،بیقین میگویند خدا.پس چرا از حق روی میگردانند؟» پس خدا آنها را داوری میکند،و برترین داور همان سرشت و فطرت
1) 105) -تفسیر البرهان،ج 4،ص 156.
آنهاست،پس به آنها میگوید:چه کسی شما را آفریده است؟و نمیتوانند بگویند کسی غیر از ذات سبحان او(آنها را آفریده است).
آنها اعتراف کردهاند که خدا آفرینندۀ آسمانها و زمین است ولی-با وجود این-به وجود قدرتی ذاتی برای غیر او قایل شدهاند،وضع آنها وضع اغلب افراد بشر امروز است که به مظاهر نیرومندی گردنکشان و زورگویان فریفته شدهاند،و از این رو به آنها سرمیسپارند و فرمان حق را به خاطر احکام جائرانۀ آنها رها میکنند.
[88]
موضوع اهتمام به امر دعوت نزد پیامبر(ص)بدان حدّ رسید که به خدا متوسّل شد و از ایمان نیاوردن قوم خود به درگاه او شکایت کرد.
« وَ قِیلِهِ یٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ لاٰ یُؤْمِنُونَ -و گفتارش این بود:ای پروردگار من!اینان مردمی هستند که ایمان نمیآورند.» و شاید تعبیر به«قوم»برای دلالت بر این نکته باشد که همۀ آنها بر ترک ایمان اتّفاق داشته و گرد آمده بودند.
[89]
پس با چنین قومی که ایمان نمیآورند چه باید کرد؟ آخرین آیۀ این سوره رابطۀ درست با آنها را تعیین میکند و میگوید:
« فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ -پس از آنها درگذر و بگو:
ایمنی است شما را.آری،بزودی خواهند دانست.» در واقع این رابطه گذشت و عفو کردن جرمهای آنان نسبت به اوست،و سازگاری و امان با آنها،و مؤمن در درون خود دلی همراه دارد به گنجایش دنیا و از آن افزونتر،زیرا نگرش او به سوی آخرت است،و اعتنایی به آنچه در این جهان در پیرامون او میگذرد ندارد.