ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
در کتاب ثواب الاعمال شیخ صدوق به اسنادش از حضرت صادق(ع)آمده است که:
«کسی که سورۀ عنکبوت و روم را در شب بیست و سوم ماه رمضان تلاوت کند به خدا سوگند ای ابو محمّد!از اهل بهشت خواهد بود و از آن کسی را استثنا نمیکنم و هراس از آن ندارم که بر این سوگند من گناهی بنشسته آید و این دو سوره نزد خداوند منزلتی دارند».
تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 169 /10
نام سوره،واقعۀ تاریخی مهمی را به ذهن تداعی میکند و آن نبردی است که میان رومیان که-به ظاهر-پیرو حضرت مسیح بن مریم بودند و ایرانیان در گرفته
بود.و این نبرد در زمان حضرت رسول(ص)واقع شد.
آیات این سوره بر چند محور میگردند.
الف:آگاه ساختن مردم از قدرت پروردگاری که بر آسمانها و زمین احاطه دارد.در این جا تقدیری است آشکار و قضایی است پنهان.قرآن در این باب مثلی میزند که چسان ایرانیان بر طبق حسابها و تدبیرات خود بر رومیان پیروز شدند ولی ارادۀ خداوند چیز دیگر بود و از این رو پس از اندک زمانی رومیان پیروز شدند.
و این وعدۀ خدایی است که خلاف نمیشود.ولی بیشتر مردم فریفته ظواهر این حیاتی میشوند و حقیقت را نمیبینند.
در زندگی بزرگترین چیزی که مردم از آن غافلند و بدان جاهل،این است که خدا این جهان را به حق آفریده و آن را روز پایانی است. /10 از این رو ستمکاران را میبینی که با وجود شوکت و قدرتی که دارند با همه گستردگی کشورشان و عظمت سلطنتشان چون پیمانۀ عمر و اجلشان پر شود نابود میشوند.
ب:این محور به محور پیشین وابسته است و آن این است که هر کس مسئول اعمال خویشتن است و هیچ یک از معبودهای پنداری،قادر به نجات او از پاداش گناهانش نیست.
سخن بر گرد این محور به درازا میکشد(16/12)و(45/28)در آنجا قرآن بیان میکند که به هنگام قیام قیامت مجرمان متحیرند و مأیوس.زیرا مردم دو گروه میشوند صالحان،که پاداش نیکشان دهند و مجرمان و کافران که برای عذاب حاضر میآیند.
قرآن و جدان ما را بیدار میکند که به وحدانیت پروردگار معتقد باشیم و در دین خود اخلاص ورزیم و نفس را از آلودگیها پاک داریم و از شرک در سیاست بپرهیزیم یعنی از رهبرانی که خدا ما را به پیروی از آنها امر ننموده است حذر کنیم و از شرک اجتماعی هم دوری گزینیم بدین معنی که به دستهها و حزبهایی که خدایی نیستند نپیوندیم و گرد شرک اقتصادی هم نگردیم یعنی مال و ثروت خود را در غیر راه خدا انفاق ننمائیم و به دام ربا خواری نیفتیم.
قرآن از فسادی که به سبب اعمال مردم دریا و خشکی را فرا خواهد گرفت سخن میگوید.راه خردمندانه این است که مردم را از اعمال ناپسندشان نهی کنیم شاید از گمراهی به صلاح و سداد باز آیند این دلیلی واضح است بر مسئولیت و نیز دلیل دیگری است که عاقبت مشرکین را به ما نشان میدهد،یعنی کسانی را که به ما فرمان میدهد که در زمین سیر کنیم تا عاقبت اعمال آنان را بنگریم.
ج:برای آن که بشر هر چه بیشتر و بیشتر به مسئولیت خود توجه کند،باید به قیامت که روز جزاست ایمان بیاورد.این محور سوم و مهمترین محور در این سوره است.ولی بشر چگونه به روز رستاخیز ایمان میآورد،در حالی که هواهای نفسانی و شیطانی که در دل او جا خوش کردهاند اعمال ناپسند را در نظرش میآرایند و او را به طول امل سوق میدهند /10 و در قلبش شبهات را بر میانگیزند.
پاسخ این است که تنها با شناخت خدا میتوان از شر شیطان رهایی یافت.آیا خدای تعالی نمیتواند انسان را بعد از هلاکتش باز گرداند؟آری میتواند.آیا خدای تعالی حکیم نیست؟و از نشانههای حکمت او نیست که صالحان را پاداش نیک میدهد و بدکاران را جزای بد و آتش دوزخ؟آری،قیامت آمدنی است و در آن تردیدی نیست.تا مؤمن آفریدگارش را بهتر بشناسد و ایمانش به کمال رسد و قیامت را تصدیق کند،پروردگار جهان آیات خود را که در آفاق و انفس پراکندهاند به یاد او میآورد.بر اوست که در هر زمان چه بامداد و چه شامگاه و چه در نیمروز در آن آیات بیندیشد و او را حمد و سپاس گوید.
خداوند ما را به حقیقت زندگی هدایت میکند که چگونه زنده از مرده بیرون میآید و مرده از زنده زاده میشود.و نیز ما را به اندیشیدن دربارۀ خودمان وامیدارد که:چگونه خدا ما را از خاک آفریده،سپس همسرانی برای ما برگزید که به وجود آنها آرام گیریم.همچنین ما را به آموختن آیات خود در زمین و آسمان فرمان میدهد و به اختلاف زبان مردم توجه میدهد.و این که چگونه شب به خواب میرویم و روز برای کسب معاش ما را بیدار میکند.همچنین ما را به ارزش نعمت باران که زنده کنندۀ زمین مرده است آگاه میسازد و نگاه ما را به عظمت آسمانها و
زمین معطوف میدارد و همۀ اینها دلیل بر این است که اوست خداوند پیروزمند و حکیم.(27/17) بار دیگر نعمت بادها را برای ما بیان میدارد.بادهایی که بشارت باران میدهند و کشتیها را به جریان میاندازند.همۀ اینها موجب سپاسگزاری ماست.از همۀ این آیات به این حقیقت پی میبریم که خدای تعالی بر هر چیزی قادر است.
خداوند آیات خود را که در وجود خود ماست به چشم ما میکشد که چگونه گاه ناتوانیم و توانا میشویم و از جوانی به پیری میرسیم و باز به ناتوانی میگراییم.آری تنها اوست دانا و توانا.(51/46) خداوند بعضی از صحنههای روز رستاخیز را برای ما تصویر میکند.این امور سبب میشود که ما آرزوهای بیهوده را از سر به در کنیم و /10 بدانیم که در آن روز نه عذری پذیرفته میشود و نه توبهای.
افزون بر این محورها در سوره آیاتی است حاکی از شروط معرفت و از اهمیت آن و این که در قرآن از هر چیز مثلی هست.
همچنین در این سوره از وضع و موقعیت مؤمنان سخن رفته است و ضرورت صبر تا زمانی که وعدۀ خدا تحقق یابد.
سورة الرّوم
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) غُلِبَتِ اَلرُّومُ (2) فِی أَدْنَی اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ (3) فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ (4) بِنَصْرِ اَللّٰهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (5) وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (6) یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ (7) أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ (8) أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا اَلْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (9) ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِینَ أَسٰاؤُا اَلسُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ (10)
4[بضع]
:بضع پارهای از عدد است از سه تا نه[در فارسی آند میگویند]
.و هو من بضعته:او پارهای از آن است.
9[و اثاروا]
:از«آثار»به معنای زیر و رو کردن برای کشت کردن و رویاندن است.
10[السوأی]
:کیفری در بدی که به پایان میرسد.
آیات آغازین این سوره عوامل نهانی را آشکار میسازد.عواملی که از خاطر بیشتر از مردم پنهان است و خدا برای بیان این حقیقت دو مثل میآورد.
نخست:هزیمت رومیان از ایرانیان ولی پس از مدت اندکی،مغلوب شدن ایرانیان و پیروزی رومیان.رومیان پیروان یکی از ادیان الهی بودند و حال آن که ایرانیان مجوس بودند.
کافران که فقط ظاهر زندگی را میدیدند،شکست رومیان را پیش بینی کرده بودند ولی خدای تعالی پیروزی آنان را اراده فرموده بود و چنین شد و آنان که به یاری خدا ایمان داشتند شادمان شدند.
دوم:خداوند برای کسانی که خود را دارای تمدن به حساب میآورند و از
قوّت و قدرت بسیار بهرهمند هستند مثلی میزند.اینان زمین را شخم میزنند و آباد میکنند ولی به رسالت الهی که به وسیلۀ پیامبرانش برایشان آمده است ایمان ندارند و آن را دروغ میانگارند.
بیننده ساده دل میپندارد که این تمدن هرگز از میان نخواهد رفت ولی کسی که /10 به سرانجام کارها چشم دوخته است و به باطن و حقیقت امور آگاه است در درون آن تمدن جنبههای خلافکاری و ستم و تجاوز و لگدمال کردن حقوق و حیثیت اشخاص را مینگرد و یقین دارد که بنایی که پایههایش بر ستم و تجاوز باشد دیر یا زود ویران میشود مگر آن که در آنها تغییر و تحولی حاصل گردد.
[1]
« الم -الف.لام.میم.» دربارۀ این حروف مقطعه پیش از این سخن گفتهایم.این حروف اشاره به قرآن حکیماند و ما را به عظمت کشف قرآن و اسرار موجودات راه مینمایند.
گاه نیز اسرار و رموزی هستند که جز دوستان خدا از آنها آگاهی ندارند.
[2]
« غُلِبَتِ الرُّومُ -رومیان مغلوب شدند.» ایرانیان بر رومیان غلبه یافتند.مسلمانان آرزوی پیروزی رومیان را داشتند زیرا رومیان نیز چون آنان پیرو دینی الهی بودند.بر عکس ایرانیان.
[3]
« فِی أَدْنَی الْأَرْضِ -در نزدیک این سرزمین.» یعنی خاور نزدیک.در تواریخ آمده است که در بین سالهای 604 تا 628 میلادی یک سال میان ایرانیان و رومیان جنگ بود.سرداران ایرانی شهر براز و شاهین بر اراضی تحت تصرف روم حمله کردند و نیروهای ایرانی شامات و مصر و آسیای صغیر را گرفتند این واقعه مصادف با سال هفتم بعثت پیامبر اکرم بود. (1)
قرآن بزرگترین حوادث تاریخی را بیان میدارد.و در این جا به طور اختصار
1) 1) تفسیر نمونه،ص 369،ج 16.
به این حادثه اشارت کرده است.آن گاه به سرانجام جنگ اشارت دارد:
« وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ -و پس از مغلوب شدن بار دیگر غالب خواهند شد.» رومیان پس از شکست پیروز خواهند شد و این پیشگویی قرآنی است که خداوند سورۀ روم را به آن آغاز میکند.تا مردم دریابند که نباید فریب ظواهر امور را بخورند بلکه همواره چشم به راه قوای پنهانی باشند.
ایرانیان پیروز شده بودند ولی این پیروزی مقدمۀ شکستشان بود.زیرا پس از این پیروزی به راحت گراییدند و راحت گرایی و لذتجویی یکی از عوامل مهم سرنگونی جوامع راحت طلب و لذتجوی میشود.
در سال 622 میلادی هراکلیوس(هرقل)امپراطور روم لشکر بیاراست و به جنگ پادشاه ایران خسرو پرویز آمد و این نبرد تا سال 628 میلادی مدت گرفت.
این سال مصادف با سال پنجم یا ششم هجری بود.در این سالها جزیرة العرب تولدی تازه یافته بود و مسلمانان پی در پی در غزوات خود به پیروزی میرسیدند.
بزرگترین این پیروزیها هزیمت احزاب در جنگ خندق بود و اعتراف قریش به قدرت مسلمانان در صلح حدیبیه.
[4]
پس از چند سال رومیان بر ایرانیان پیروز شدند و پیشگویی قرآن به تحقق پیوست.
« فِی بِضْعِ سِنِینَ -در مدت چند سال.» این عبارت دلیل بر تأثیر عامل زمان است بر جریان قوانین و سنتهای خدایی.یعنی میخواهند عامل زمان را در سنتهای خداوندی تأثیر ندهند ولی این دور از صواب است.زیرا با حکمت ابتلاء و آزمایش منافات دارد.
و خواندهایم که فاصلۀ زمانی میان دعوت موسی و پذیرفتن خدا دعای او را چهل سال بود.
زراره از ابو جعفر(ع)روایت میکند که او گفت:
«خدای تعالی میان دو کلمه چهل سال به فرعون مهلت داد.سپس او را
فرو گرفت...از آن لحظه که خدا به موسی و هارون گفت:«دعوت شما را پذیرفتم»و تا آن زمان چهرۀ اجابت در برابر آنها آشکار گردید چهل سال بود».
سپس قرآن تأکید میکند که این«سال»از سالهای ظاهری است.سال خفی و اسم اعظم از آن خداوند است و آن همان مشیت اوست که میخواهد ایرانیان پیروز شوند یا مغلوب گردند.یا رومیان مغلوب شوند یا پیروز و این بسته به نیت و عمل هر یک از دو طرف است که این تغییر چگونه باشد مثبت باشد یا منفی.
« لِلّٰهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ -فرمان فرمان خداست چه پیش از پیروزی و چه بعد از آن.» این آیه تعبیری است از کلمۀ«انشاء اللّٰه»اگر خدا بخواهد ایرانیان پیروز میشوند و اگر نخواهد از پیروز نصیبی نبرند.خدای تعالی در آیه 23 سورۀ کهف میفرماید:«هرگز مگویید که من این کار را خواهم کرد،مگر آن که خدا بخواهد».
همچنین این آیه ما را به آن سنت حریت که خدا برای انسان ضمانت کرده است تا او را در این دنیا بیازماید راه مینماید.زیرا خداوند بداء را برای خود در هر چیزی مقرر کرده است پس هر چیز مفروضی بر او حتم نیست مگر چیزی که خود انجام آن را بر خود حتم کرده باشد و خدای تعالی وعدۀ خود خلاف نمیکند.
« وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ -در آن روز مؤمنان شادمان میشوند.» مؤمنان از چه چیز شادمان میشوند؟ /10 [5]
« بِنَصْرِ اللّٰهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ -به یاری خدا،خدا هر کس را که بخواهد یاری میکند،زیرا پیروزمند و مهربان است.» به نیرو و قدرت خویش کافران را فرو میگیرد و به رحمت خود درهای پیروزی را به روی مؤمنان میگشاید.
[6]
هیچ چیز خدا را عاجز نمیکند و مانع ارادۀ او نیست،سراسر کائنات خواه و ناخواه مطیع فرمان او هستند ولی این به آن معنی نیست که خدای تعالی
چیزی را بدون حکمت اراده میکند یا وعدۀ خویش خلاف مینماید یا عهد خود میشکند.نه،هرگز.خدا به بندگان صالح خود وعدۀ پیروزی داده و او وعدۀ خود را هرگز خلاف نخواهد کرد.
« وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ -خدا وعده داده است.و وعدۀ خود خلاف نکند ولی بیشتر مردم نمیدانند.» آن که وعدۀ خود خلاف میکند از جهل و عجز است و پروردگار ما پیروزمند و داناست.مردم را میبینی از ترس ستمکاران به آنان میگرایند ولی به خدا متکی نمیشوند که وعده به پیروزی مؤمنان داده است.
[7]
بیشتر مردم طبیعت دنیا را نمیشناسند،زیرا:
« یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ -آنان به ظاهر زندگی دنیا آگاهند و از آخرت بیخبرند.» آنان از عواقب امور غافلند و فقط به ظاهر توجه دارند.
آخرت غیب دنیاست و دنیا آخرت را در بر دارد ولی مردم ظاهربین ظاهر را میبینند نه غیب و نهان را.آنان به قدرت جباران مینگرند و آن را باور دارند و سنت خدا را نمیدانند(یعنی آن چیزی که به زیان مادی خود آن را قانون طبیعت میخوانند).که مقرر داشته که دولت /10 ظلم سرنگون خواهد شد و مظلوم سرانجام روزگاری علیه ظالم قیام خواهد کرد.در پیکار میان ستمگر و ستمدیده همواره ستمگر است که مغلوب ستمدیده میشود.
سنتهای الهی جاری است ولی بر مسیر زمان.همان گونه که کسی که گندم میکارد و آن را پس از مدتی درو خواهد کرد،کسی هم تخم ستم پاشد شورش مردم را درو خواهد کرد ولی آن هم پس از مدتی.
این است حقیقت جزا که به گونهای جزئی در عواقب امور این عالم ظاهر میشود و در آخرت به صورت کامل زیرا در آن روز به هر یک از مردم در برابر همۀ اعمالش کیفر میدهند.
شاید کلمۀ«الآخرة»در آیه اشاره باشد به عاقبت امور،خواه پیش از مرگ
یا بعد از آن.بعضی آن را به عاقبت در این جهان تفسیر کردهاند در حالی که این واژه بیشتر به آنچه مربوط به آن جهان است اطلاق میشود.
[8]
« أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی -آیا نمیاندیشند که خدا آسمان و زمین را و هر چه میان آنهاست جز به حق و تا مدتی محدود نیافریده است».
اولا:خدای تعالی جهان را به حکمت و برای هدفی معین آفریده است انسان نیز چنین است. /10 پس هدف از خلقت انسان چیست؟هدف چیزی جز رستاخیز بعد از مرگ نیست.
ثانیا:این آیه دلالت دارد که جهان را پایانی است و چون زمانش در رسد فنا خواهد شد.
در حدیث قدسی آمده است:
«ای فرزند آدم!تو خود روزگار هستی،چون روزی بگذرد از تو هم چیزی کم شده است».
نگاه جامد و بیتفاوت به موجودات سبب خطاهای بسیار شود.هر کس حساب خود را با روزگار صافی نکند نه تنها در زندگیاش رستگار نمیشود و به تنبلی و تنپروری خوگر خواهد شد بلکه چنین کسی به حقیقت دنیا که اجل جزء مهمی از آن است نیز بیتوجه میماند.
از سوی دیگر حق که به معنی همۀ سنتهای الهی است اساس موجودات است.پس هیچ چیزی نیست مگر آن که نظامهای الهی مسیر آن را محدود میکند.
چون انسان در این دو حقیقت بنگرد:یعنی حق و اجل به ایمان به رستاخیز و نشور راه مییابد،زیرا در مییابد که اساسی که آفرینش بر آن آفریده شده ذات اوست،یعنی اساسی که انسان بدان آفریده شده.
« وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ -و بسیاری از مردم به دیدار پروردگارشان ایمان ندارند.» [9]
« أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ
قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا
-آیا در زمین نمیگردند تا بنگرند که چگونه بوده است عاقبت کسانی که پیش از آنها میزیستهاند و کسانی که توانشان بیشتر بوده است و زمین را به شخم زدن زیر و رو کرده و بیشتر از ایشان آبادش ساخته بودند.» /10 مراد این است که با چشم خود تبلور این حقایق را بنگرند.پس انسان نباید به مصنوعات خود از قبیل سلاحهای ویرانگر و بهرهوری از کشاورزی و استخراج خیرات و برکات زمین و بهتر شدن محصولات خود مغرور و فریفته شود.و نباید فریب آسمانخراشها و فرودگاهها و دیگر پدیدههای علمی و صنعتی خود را بخورد.
بلکه باید واقعا در عاقبت کارها بنگرد نه به نیروی علم و تکنیک موجود.
« وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ -و پیامبرانی با معجزهها بر آنها مبعوث شده بود.» خداوند حجت را بر آنان تمام کرد و رسولانی فرستاد تا آنها را بیم دهند و از عذاب خدا بترسانند و چون رسولان او را تکذیب کردند؛ « فَمٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ -پس خدا به ایشان ستم نمیکرد،آنان خود به خویشتن ستم میکردند.» و این در زمانی بود که عذاب سخت خدا گریبانشان را میگرفت.
[10]
پس از آن پروردگار ما را به یکی از سنتها و تقدیراتش در زندگی این جهانی توجه میدهد که چه بسا مردم که به آن توجه ندارند.و آن این است که عاقبت کسانی که بد میکنند بد خواهد بود.این بد کردنها عبارت است از تکذیب آیات خدا و به ریشخند گرفتن آنها.این آیه روح و و جدان انسان را بر میانگیزد، زیرا شیطان هنگامی که میخواهد آدمی را گول بزند گناهان را در نظر او امری ساده جلوه میدهد و اندک اندک او را از گناهان کوچک به گناهان بزرگ میکشد،تا جایی که گناه همۀ اعمالش را فرو پوشد.پس از همین راه به بنیان اعتقادی او حمله میکند تا آنجا که اعتقاد به خدا و دین را از او میستاند و در جهنم رهایش میکند به عبارت دیگر گناه چونان کسی است که از راهی سرازیر میرود که هر چه به پایان
نزدیک میشود شتاب او بیشتر میشود و بیشتر تحت تأثیر جاذبۀ زمین قرار میگیرد و مقاومتش کمتر و کمتر میشود.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا انسان به این مرحله از گمراهی نزول میکند تا آنجا که آیات خدا را تکذیب میکند /10 و آنها را مسخره مینماید؟ جواب این است که انسان در درون خود قوهای دارد که هر چیز را که بخواهد توجیه میکند.مثلا یتیمی را میبیند که قرص نانی در دست دارد.قرص نان را از او میرباید.در این هنگام مورد عتاب و جدان قرار میگیرد.فورا شماری از توجیهات او را از شکنجه و جدان میرهانند.مثلا میگوید من هم گرسنه بودم و حال آن که آن یتیم اگر کاملا سیر نبود ولی گرسنگیاش به اندازه گرسنگی من نبود.
دیگر آن که مردم به یتیم به عنوان این که یتیم است هم آن را ندزدیده باشد و گرنه چرا آن را دور از انظار میخورد.سرانجام چه کسی گفته است که باید به یتیم محبت نمود؟کم کم در اثر این توجیهات وجدانش آرام میگیرد و دزدی عادت او میشود و به صورت یک مجرم حرفهای در میآید.
فرعون و نمرود و سایر مستکبرین چنین بودند آنان از آغاز دعوی خدایی نکردند.بلکه شیطان نخست یاد خدا را از دلهایشان زدود و آنان نخست آیات خدا را دروغ شمردند و کم کم آنها را مورد استهزاء قرار دادند.پس هر کس باید متوجه آخرین قدم خود باشد که در کجا فرود میآید:
« ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ -سپس عاقبت آن کسان که مرتکب کارهای بد شدهاند ناگوارتر بود،زیرا اینان آیات خدا را دروغ انگاشتند و آنها را به مسخره گرفتند.» به خدا پناه میبریم بشر ناتوان حقیر و نیازمند نه تنها آیات خدا را دروغ میانگارد،که آنها را به ریشخند هم میگیرد.
اَللّٰهُ یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (11) وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یُبْلِسُ اَلْمُجْرِمُونَ (12) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَکٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ وَ کٰانُوا بِشُرَکٰائِهِمْ کٰافِرِینَ (13) وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ (14) فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ (15) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ فَأُولٰئِکَ فِی اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ (16) فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ (17) وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ (18)
[12]
[یبلس]
:ابلاس به معنای یأس از خیر است،و گفته شد به معنای تحیّر است هنگام اقامۀ حجّت.
مجرمان حقیقت را نمیشناسند زیرا حقیقت از آنان رخ در پوشیده و آنان نمیبینندش.یا آن چنان که باید به آشکارا نمیبینندش،زیرا انسان را استعدادی
است که میتواند اعمال ناپسند را نیکو جلوه دهد تا حدی که عقل او سلب شود و حقیقت وقتی در برابر او چهره گشاید که دیگر زمان از دست رفته و فایدتی ندارد.
پس هنگامی که مرگشان فرا رسد و نشانههای عذاب آشکار گردد،از خواب غفلت بیدار میشوند و آن گاه در مییابند که اینان نیز میتوانستند اهل بهشت شوند ولی گرفتار عذاب جهنم شدند.
در این زمان صفوف از یکدیگر جدا شود و مؤمنان از مجرمان مشخص گردند.مؤمنان در باغهای بهشت سرگرم عیش و لذتاند و حال آن که مجرمان در طبقات دوزخ گرفتار آتش.
اکنون این سؤال پیش میآید که چگونه ممکن است انسان خود را از حلقۀ محاصرۀ جرایم بیرون کشد و از آن حجاب ستبر که میان او و حقیقت فاصله انداخته بیرون آید.
پاسخ این سؤال را در حدیثی که از حضرت امیر المؤمنین(ع)روایت شده مییابیم.حضرت به هنگام توصیۀ /10 اصحابش به نماز میفرماید:
«آیا آبگیری را که بر در خانۀ شخصی باشد دیدهاید که آن شخص اگر هر شبانه روز پنج بار در آن خود را بشوید دیگر چرکی بر تن او باقی نمیماند». (1)
نماز هم بدین سان گناهان بشر را میزداید.از این روست که خدای تعالی در پایان این درس اوقات نماز را به یاد ما میآورد.
[11]
برای این که انسان مرتکب گناهان نشود و به عواقب ناگوار آن گرفتار نیاید خدای تعالی قیامت را به یاد ما میآورد.یعنی روزی را که باید در برابر محکمۀ عدل الهی قرار گیریم و حساب اعمال خویش را پس بدهیم.
آن گاه با ایجازی بلیغ مسئله رستاخیز را مطرح مینماید:آیا خدا موجودات
1) 2) -نهج البلاغه،خطبۀ 199،ص 316-317.
را نیافریده؟و باز آنها را پس از مرگ زنده نمیکند آن سان که بار اول آفرید؟ « اَللّٰهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ -خدا آفرینش را آغاز میکند،آن گاه دیگر بارشان باز میگرداند.» یعنی پس از فنا جامۀ آفرینش میپوشد.
« ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -آن گاه همه به سوی او باز گردانده میشوید.» یعنی آن گاه که باز میگردید به سوی او باز میگردید.
[12]
هنگام بازگشت به خدا سرنوشت مؤمنان چه خواهد شد؟ در آن روز مجرمان که در زمان حیات با زبان تیز خود همۀ اعمال ناپسندشان را توجیه میکردند به خاموشی میگرایند.زیرا اندوه ناشی از یأس بر دلهایشان چیره شده است.
« وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ -چون قیامت برپا شود گناهکاران حیرت زده بمانند.» شاید سبب سکوت مجرمان این باشد که خدا برای کسی در روز قیامت حجتی باقی نمیگذارد.در آیات بعد پارهای از احتجاجات پروردگار را نسبت به بندگانش در روز قیامت،میآورد.انسان که مجرمان و گناهکاران از روی تسلیم زبان از سخن بر میبندند.
1-شیخ مفید از ابن قولویه از محمد حمیری از پدرش از هارون از ابن زیاد روایت کرده که او گفت:شنیدم که از جعفر بن محمد(ص)از قول خدای تعالی«فلله الحجة البالغة»پرسیدند.آن حضرت فرمود:
«خدای تعالی در روز قیامت به بنده میگوید:بندۀ من تو عالم بودی؟اگر بگوید:آری.به او میگوید:به علمت عمل میکردی؟و اگر گوید:که جاهل بودم.از او میپرسد:آیا علمی نیاموختهای که بدان عمل کنی؟خدا بدین گونه با بندهاش داوری میکند و این است حجت خدای عزّ و جل بر بندهاش».
2-معاویة بن عمار روایت میکند و میگوید:از ابو عبد اللّٰه(ع)شنیدم که میگفت:
«یکی از شماها در محلهای زندگی میکند خداوند در روز قیامت او را دربارۀ همسایگانش به داوری میخواند.به آنها میگوید:آیا فلان در میان شما نمیزیست؟آیا سخن او را نشنیدید؟آیا صدای گریههای شبانهاش به گوش شما نرسید؟ /10 این است حجت خدا بر ایشان». (1)
3-عبد الاعلی از موالی آل سام گوید که از ابو عبد اللّٰه(ع)شنیدم که میگفت:
«زن زیبایی را روز قیامت میآورند.این زن در دنیا فریفتۀ جمال خود بوده.میگوید:پروردگارا مرا خوبروی آفریدی و خوبرویی چهها بر سر من آورد.
پس مریم(ع)را میآورند و از آن زن میپرسند که تو زیباتری یا این زن؟او را زیباتر آفریدیم ولی او فریفتۀ جمال خود نشد.و مرد خوبرویی را که در دنیا فریب جمال خود خورده میآورند.آن مرد میگوید:بار خدایا مرا خوبروی آفریدی و زنها مرا گمراه کردند.پس یوسف(ع)را میآورند خدای تعالی میپرسد:تو زیبا رویتری یا یوسف؟او را زیبایی دادیم ولی او فریب زیبایی خود نخورد.آن گاه بلا رسیدهای را که بلا سبب گمراهیاش شده میآورند.میگوید خداوندا تو مرا به بلا مبتلی کردی و من به فتنه گرفتار آمدم.پس ایوب را میآورند.خدا از آن مرد میپرسد بلایی که بر تو آمد سختتر بود یا آن بلا که ایوب گرفتار آن شد؟ایوب به بلا مبتلی شد ولی فریب نخورد». (2)
[13]
« وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَکٰائِهِمْ شُفَعٰاءُ -ایشان را از میان بتانشان شفیعانی نیست.» میپندارند که آن چیزها که شریک خدا قرار میدادند آنها را شفاعت میکنند یعنی آنها هم همانند خدا قادر و علیم هستند.وقتی که کسی برای خدا شریکی قائل شود طبیعی است که به هنگام تنگی به او متشبّث میشود خواه این
موجودی که آن را شریک خدا قرار داده طاغوت باشد یا اجتماع یا هواهای نفسانی.
ولی در آن روز از این موجودات چه کاری ساخته است؟هیچ یک از آنها برای دفاع از آن مجرم در کنار او نمیایستد.
واقع این است که فطرت انسان او را به ضعف و عجز او راه مینماید و او در مییابد که نیازمند به کسی است که بدو پناه برد.ولی شیطان او را گمراه میکند تا به جای تشبث به ذات نیرومند الهی به بتان بدبخت ناتوان بگراید،بدین پندار که او را پناه خواهند داد.چون بتان از کار فرو مانند،از چشم او میافتند و آنجا در مییابد که این شریکان را نه سودی هست و نه زیانی.آری در چنین هنگامهای است که پرده از جلو چشمش کنار میرود.
در روز قیامت مشرکان میفهمند که اعتماد بر شریکان چقدر به حال ایشان زیانمند بوده است و فشار هوی و هوس و جامعه و طاغوت نه حقیقی بلکه امری وهمی بوده است.
« وَ کٰانُوا بِشُرَکٰائِهِمْ کٰافِرِینَ -و دیگر به بتان خویش باور ندارند.» [14]
« وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَتَفَرَّقُونَ -چون قیامت بر پا شود در آن روز از یکدیگر ببرند.» در حالی که در دنیا دست در دست هم داشتند.
[15]
گروهی به بهشت میروند:
« فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ -اما آنان که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند،در باغی به شادمانی پردازند.» آن باغ جایی است سبز و خرم با هوایی پاک و لطیف.در آنجا در عین خشنودی و نعمت در حالی که نشانههای آن بر چهرههاشان آشکار است جاودانه بمانند.عبارت«به شادمانی پردازند»را دو تعبیر است:
یکی آن که به معنی اکرام باشد.چنان که در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است.
دیگر التذاذ به سماع،چنان که از پیامبر نقل شده که فرمود:
«هیچ بندهای به بهشت داخل نمیشود،مگر آن که دو حوری از حوریان بهشت در پایین پایش مینشینند و برای او به آوازی خوش میخوانند.آوازی که پریان و آدمیان به زیبایی آن نشنیدهاند.این آواز مزمار شیطان نیست،بلکه همه تمجید و تقدیس خداوند است».
از ابو الدرداء روایت شده که گفت:رسول خدا با مردم سخن میگفت پس از بهشت و نعمتهای آن یاد کرد و از زنان خوبروی و دیگر نعمتها در میان قوم اعرابیی بود روی زانو نشست و پرسید:یا رسول اللّٰه آیا در بهشت آواز و ساز نیز هست؟حضرت فرمود:
«آری ای اعرابی.در بهشت نهری است که در دو سوی آن مغنیان خوبروی و باکره نشستهاند و آواز میخوانند.با چنان صدایی که مردم هرگز مانند آن را نشنیدهاند و این برترین نعمتهای بهشت است». (1)
غنا در بهشت نعمتی است افزون بر نعم مادی که مؤمنان از آن بهرهمند میشوند،چون خوردن و آشامیدن.در آنجا نعمتهای معنوی هم هست که روح از آن لذت میبرد یکی از آن نعمتهای معنوی اشباع قلب است از ذکر خدا و معرفت او و محبت او.البته آواز خوش همه لذت معنوی نیست بلکه اگر انسان را به فکر و علم و یاد خدا سوق دهد در آن صورت هم لذت جسمانی است و هم روحانی از این رو در حدیث پیشین آمده بود که سماع برترین نعمتهای بهشت است به هنگامی که حوریان در تقدیس و تمجید خداوند نغمه میسرایند.
همچنین بزرگترین لذات مؤمن در دنیا نماز است و مناجات با خداست.
رسول اللّٰه(ص)میفرماید:
«در دنیا زنان و بوی خوش را دوست دارم ولی روشنی چشم من نماز است». (2)
چون وقت نماز در میرسید میگفت:ای بلال ما را خوشدل کن.حضرت سجاد نیز در مناجات العارفین در صحیفۀ سجادیه با خدای خود راز و نیازی دلپذیر دارد. (1)
[16]
این است حال مؤمنان در بهشت.پس حال کسانی که کافر شدهاند چگونه است؟ « وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ فَأُولٰئِکَ فِی الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ -اما آنها که کافر شدهاند و آیات ما را تکذیب میکنند و دیدار آخرت را دروغ میانگارند،همه را در عذاب حاضر آرند.» مؤمنان به سرعت به بهشت میروند و کافران را به سوی آتش میکشانند.
زیرا بهشت نزدیک آنهاست حتی مقابلشان قرار میگیرد.در حالی که باید کافران را به سوی آتش ببرند با زنجیرهایی به بلندی هفتاد ذراع.
چه بسا که این آیه میخواهد مرض روحی را معالجه کند و آن توجیه را که کافران بدان متوسل میشوند از میان ببرد.و آن تکذیب روز رستاخیز است،زیرا کافران میپندارند که چون قیامت را دروغ انگاشتند مسئولیت نیز از آنها ساقط میشود.
در حالی که قرآن میگوید تکذیب کردن کافران قیامت را خود جریمهای است که باید کیفر آن را ببینند.چنان نیست که فقط کسانی که به قیامت ایمان دارند مؤاخذه شوند،آنها هم که روز جزا را دروغ میانگارند باید جریمۀ عمل خود را باز پس دهند.
[17]
« فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ -خدا را بستایید.» اگر خواهید از اهل بهشت باشید نه از اهل دوزخ خدا را تسبیح گویید و در شب و روز او را بستایید.
« حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ -بدان هنگام که به شب در میآیید و
1) 7) -صحیفۀ مناجات،شمارۀ 12.
بدان هنگام که به صبح در میآیید.» یعنی هنگام غروب آفتاب و هنگام طلوع آن.
[18]
« وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -سپاس او راست در آسمانها و زمین.» او را حمد میگوییم به سبب آن که آیاتش را در آسمانها و زمین مینگریم.
« وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ -و به هنگام شب و به هنگامی که به نیمروز میرسید.» یعنی وقت نماز عصر و هنگام زوال،وقت نماز ظهر.اینها وقتهای نمازهای پنجگانه است.البته از نماز عشاء نام برده نشده زیرا زمانش به زمان نماز مغرب نزدیک است.
آری.هنگامی صبح میدمد یا آن زمان که آخرین اشعه خورشید تپهها و سر کوهها را وداع میکند و هنگامی که روز به نیمه میرسد و به هنگام شامگاه در طبیعت و در روح آدمی تحولی حاصل میشود /10 که نیازمند تسبیح و تقدیس خداوند است.برای این که انسان به آفریدگار تغییرناپذیر خود آرامش گیرد.آفریدگاری که بر همۀ عالم وجود سلطه و احاطه دارد.
خضوع و سپاس در آغاز و انجام شب و به هنگام نیمروز نفس را از تعظیم و تقدیس طبیعت باز میدارد.پارهای در برابر خورشید و ماه سر به سجده فرود میآورند یا درختان و سنگها را نیایش میکنند و حال آن که فقط و فقط باید در برابر ذات الهی که آفریدگار آسمانها و زمین است سجده کرد.عارف به هر چه مینگرد جلوۀ جمال حق را میبیند.از دیدن آن وحدت در این کثرات دلش به شوق میآید و زبان به حمد و ستایش میگشاید.
در این جا آیات کریمه با بیانی عالی و ایجازی رسا از گستردگی تسبیح و حمد خداوند در لحظه لحظۀ زمان و جای جای هستی سخن به میان آورده بی آن که گویندۀ تسبیح و حمد نام برد به صورتی عام فرموده است:فسبحان اللّٰه،و له الحمد؛ چرا که همه چیز حمد و تسبیح خدا میگوید.تسبیح و حمد خداوند مقتضی
دگرگونی حالات و اوضاع است با تدبیری حکیمانه.چون بردن زمان از شب به روز و از روز به شب به معنای وجود نقص و عیب در طبیعت است،چه طبیعت ثابت نیست بلکه در حال تغییر و دیگرگونی میباشد.پس،از این نقص پی میبریم که پروردگار مقدّر طبیعت ناقص نیست.همچنین هر متحرکی محرکی دارد که خود ثابت است.از این رو،هر نقصی که در طبیعت میبینیم خداوند را تسبیح میکنیم؛ زیرا نقص در طبیعت یک حقیقت است.گذشتگان برای اثبات وجود خدا چنین استدلال میکردند که عالم متغیر است و هر متغیری حادث میباشد و هر حادثی احتیاج به محدث دارد و محدث همان خداست.این استدلال در حقیقت یک استدلال درستی است.
طبیعت ناتوانتر از این است که خود را بیافریند یا تدبیر کار خود کند.پس نیازمند آفریدگار مدبّری است که هم بیافریندش و هم تدبیر کار آن کند.ابراهیم هنگامی که خورشید و ماه و ستارگان را دید چنین استدلال کرد.
از آیه میفهمیم که مواقع نماز به تغییرات طبیعت بستگی دارد نه به ساعتها مانند مثلا ساعت ده؛چرا که ساعت ده یک رخداد در هستی نیست. /10 اما اوقاتی که خداوند برای نمازها نهاده است به پدیدههای طبیعی مربوط میشود که در جان و روان آدمی بازتاب دارند و برای برخورد با آنها نیاز به یک بینش سالم میباشد.
سخن آخر آن که این آیات به دلیل شمول بر تسبیح و حمد خداوند از فضیلت زیادی برخوردارند.از این رو در حدیث مأثور از امیر المؤمنین(ع)آمده است که فرمود:
«هر کس هنگام شب سه بار بگوید:«سبحان اللّٰه حین تمسون و حین تصبحون و له الحمد فی السماوات و الارض و عشیّا و حین تظهرون»هیچ خیری را در آن شب از دست نمیدهد و هر چه بدی در آن شب باشد از او دفع میشود.و هر کس آن را هنگام صبح بگوید هیچ خیری را در آن روز از دست نمیدهد و هر چه شرّی و بدی در آن روز باشد از وی دفع میگردد.
یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ اَلْمَیِّتَ مِنَ اَلْحَیِّ وَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ (19) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (21) وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ (22) وَ مِنْ آیٰاتِهِ مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اِبْتِغٰاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (23) وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (24)
در آیات پیش سخن از تسبیح و تقدیس خداوند بود به هنگام شامگاه و بامداد.روی خود را در آسمانها و زمین به هر سو بگردانی جلوۀ تسبیح را میبینی و آواز حمد را.در این آیات بیان این حقیقت است از درون خود انسان که خدای
تعالی زنده را از مرده بیرون میآورد و مرده را از زنده.ما در اطراف خود به عیان میبینیم که انسان میان زندگی و مرگ چسان در آمد و شد است.چون بدین حقیقت خستو شویم به قدرت بیپایان خدا پی میبریم و به روز باز پسین ایمان میآوریم.
آفرینش انسان از خاک آغاز شد و آن گاه به اذن خدا در زمین پراکنده گردید.بزرگترین چیزی که خدا نسل بشر را به آن دوام بخشید زناشویی است.او زن و مرد را آفرید و میانشان مودت پدید آورد.و دیگر از بارزترین سنن حکمت آمیز الهی که بدان زندگی بشر بر فراز این سیاره انتظام یافته است اختلاف زبانهای مردم و اختلاف رنگهای آنهاست.و این امر برای این است که یکدیگر را بشناسند.
دیگر از سنن حکمت آمیز او برای حفظ بقای بشر خوابیدن اوست در شب و کار و فعالیت او در روز برای به دست آوردن روزی. /10 یکی از نعمتهای خداوند برای حفظ حیات بشر فرو فرستادن باران است از آسمان و زنده شدن زمین است به آب باران.
آیا همۀ اینها نشانهها و آیاتی نیست که ما را به اسماء حسنای پروردگار راهنمایی میکند آری!ولی ما نیازمند تفکر هستیم و به علم و عقل محتاجیم تا به شناخت اسماء و صفات خداوندی نایل آییم.
[19]
«« یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ -زنده را از مرده بیرون آرد و مرده را از زنده.» زندگی بزرگترین آیتی از آیات خداوند است که بشر شناخته است،زیرا حیات از چیزهایی که فاقد حیات هستند به وجود میآید.بسا که این آیۀ کریمه به حقیقتی مهم که انسان معمولا از آن غافل بوده است اشارت دارد.
زندگی وجود دارد،خواه در یک نطفه یا در یک دانۀ خرد.ولی از مجموعهای از اشیاء مرده منبعث شده است،و تکامل مییابد.زمین مرده است و اکسیژن هم که مایه حیات است مرده است مواد و عناصر شیمیایی هم مردهاند.
حتی غذایی که از زمین گرفته میشود نسبت به نبات مرده است.یا از مجموع چند
چیز نسبت به زنده نیز در حکم مرده است.
پس معنی چنین است که خدا موجود زنده را از اشیاء مرده بیرون میآورد و مرده را از زنده بیرون میآورد به هنگامی که اشیاء مرده تجزیه میشوند از زنده و نطفهای که اساس است باقی میماند.
همانطور که خدا زمین را به باران زنده میکند،همچنین انسان را در آخرت زنده مینماید خدای تعالی در جای دیگر میفرماید:«خدا رویانید شما را چون نباتی از زمین رویانید». (1)
از امام جعفر صادق(ع)روایت شده:«چون خدای تعالی بخواهد که مردگان را زنده کند چهل روز باران خواهد بارید تا بندها و مفاصل گرد آیند و گوشت بروید». (2)
در این جا برای این آیه تفسیر دیگری هم هست:خدا حیات را از اشیاء مرده بیرون آورد همان گونه که انسان را از خاک بیافرید و شیء مرده را از زنده بیرون میآورد همان گونه که انسان را میمیراند.
ولی به نظر من تعبیر قرآنی با این تعبیر سازگاری ندارد.هم چنان که با معلومات ما از دانش جدید هم سازگار نخواهد بود.
« وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا -و زمین را پس از مردنش زنده میسازد.» زندگی در درون زمینهای مرده نشئت مییابد در دل ما بجهت و شادمانی میآفریند و ما را به /10 جلال و عظمت پروردگار بزرگمان راه مینماید.همچنین ما را با قدرت واسعۀ او که به نیروی آن مردم را از گورهایشان بیرون میآورد،آشنا میسازد.
وَ کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ
-شما نیز این چنین از گورها بیرون شوید.» این آیه را تأویلی است که روایتی که از امام موسی کاظم(ع)نقل شده آن را بیان میکند:
«آن را به قطرهها زنده نمیکند بلکه خدای تعالی مردانی میفرستد تا آن را به عدل و داد زندگی میبخشند.پس زمین با احیاء عدل زنده میشود.و اقامۀ عدل در زمین برای آن نافعتر است از چهل روز باریدن باران». (1)
[20]
و از آیات عبرت آمیز او آفرینش انسان است از خاک در عالم ذر.
سپس سپردن آن است به اصلاب مردان و ارحام زنان.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ إِذٰا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ -و از نشانههای قدرت اوست که شما را از خاک بیافرید،تا انسان شدید و به هر سو پراکنده گشتید.» علامۀ طبرسی گوید:«شما را از خاک بیافرید»یعنی آدم را که پدر شماست.سپس شما را از او پدید آورد و این قول را عبارت«تا انسان شدید و به هر سو پراکنده گشتید»تأیید میکند ولی تفسیر مناسب در احادیث معصومین آمده است و آن این است که خداوند همۀ ما را از خاک آفریده و در صلب پدرمان آدم به ودیعت نهاد آن گاه به قدرت خویش ما را پراکنده گردانید.
[21]
دیگر از آیات عبرت آمیز آن نیاز آدمی است به جنس دیگر و این نیاز را زناشویی بر میآورد.
از آنجا که در امور جنسی کشش از دو جانب است معلوم میشود که مسئله ازدواج یک مسئله فردی و شخصی نیست.بلکه خدای تعالی نظام عالم را بر اساس زوجیت در هر چیزی قرار داده است.چنان که فرماید«از هر چیزی دو روح آفریدیم»پس اوست که جنس نر و جنس ماده را خلق کرده است.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا -از نشانههای قدرت اوست که برای خودتان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به ایشان آرامش یابید.» خداوند استمرار حیات نوع بشر به پیوند زن و مرد وابسته داشته است.ولی
1) 10) -نور الثقلین،ج 4،ص 173.
این پیوند به گونه زور و اجبار نیست.بلکه به رغبت و میل دو طرف صورت میگیرد.
مرد به جستجوی زن بر میخیزد گاه ممکن است برای یافتن آن خود را به هلاکت اندازد.اگر انگیزه زناشویی نیرو نگیرد چه بسا مرد و زن از این عمل چشم بپوشند، زیرا ازدواج با مسئولیتهای بسیاری توأم است.پس خداوندی که آفرینش انسان را وابسته به ازدواج کرده در درون افراد بشر انگیزۀ جفت جویی را نیز به ودیعت نهاده است.از این روست که فرماید:
« وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً و میان شما دوستی و مهربانی نهاد.» چه بسا زن و مردی که تا لحظۀ ازدواج یکدیگر را ندیده باشند،چنان به یکدیگر دلبستگی یابند که گویی یک جان در دو بدن هستند.
پیوندی که خدا میان زن و مرد قرار داده بسا از یک مودّت مادی مبتنی بر اساس مصالح مشترک و خدمات دو جانبه تجاوز کند /10 و به صورت یک پیوند روحی درآید.
به تعبیر دیگر:پیوند زن و مرد در نخست ممکن است جنبۀ شهوانی داشته باشد ولی هرگز در این حد متوقف نمیشود.بلکه پس از گذشت زمانی چند به صورت یک عشق عمیق که بر اساس ایثار و بخشش استوار است در میآید و تا سر حدّ فداکاری پیش میرود.آری.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ -در این عبرتهایی است برای مردمی که تفکر میکنند.» هدف تفکر حرکت ذهن از معلومات ظاهری است تا برسد به معلومات تازه.
هنگامی که انسان در ظواهر زندگی تفکر میکند سرانجام به عمق معرفت میرسد و حکمت حیات را در مییابد.
[22]
از نشانههای قدرت او آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف رنگهای پوست مردم و دگرگونی لهجههای آنهاست.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ -و از نشانههای قدرت اوست آفرینش آسمانها و
زمین و اختلاف زبانها و رنگهایتان.و این عبرتهایی است برای دانایان.» چنان بر میآید که میان آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف رنگها و زبانها ارتباطی است.مثلا در مناطق استوایی رنگ پوستها تیره است و هر چه از خط استوا دور شویم /10 این تیرگی کمتر میشود تا به سفیدی و زردی گراید.این اختلاف در رنگها سبب شناسایی است که نظم زندگی بشر بدان وابسته است.در حدیثی که نقل خواهیم کرد کیفیت طبایع زمین و اثر آن در اختلاف افراد بشر نشان داده شده است.حکمت این اختلاف چیست؟عبد اللّٰه بن یزید بن سلام از حضرت رسول پرسید که مرا بگوی که چرا آدم را آدم نامیدند؟حضرت فرمود:
برای این که از گل زمین و ادیم آن آفریده شده»آن شخص پرسید که آدم را از یک گل آفریده است یا از همۀ گلها؟حضرت در جواب فرمود:
از همۀ گلها.اگر او را از یک گل میآفرید مردم یکدیگر را نمیشناختند و همه به یک شکل و صورت بودند».
پرسید آیا در دنیا همانندی دارند؟حضرت فرمود:
خاک یا سفید است و یا سبز و یا سرخ یا کبود یا رنگهای دیگر و نیز یا شیرین است یا شور،یا خشن و یا نرم.از این رو مردم روی زمین نیز بعضی نرمخویاند و بعضی درشتخوی،بعضی سفیداند و بعضی زرد یا سرخ و یا سیاه همان گونه که خاک رنگارنگ است.اما اختلاف زبانها تحت تأثیر محیطی است که بشر را در بر گرفته».
اختلاف اجزاء یک هواپیما را و اجزای مختلفش را دیدهایم و میدانیم که چگونه هر عضوی نقشی را بازی میکند که برای انجام آن نقش مناسب است.اگر هر یک از اجزاء را به جای اجزای دیگر بگذاریم هواپیما کامل نخواهد بود و ما از ورای آن به حکمت سازندۀ طیاره راه مییابیم.
[23]
و از نشانههای قدرت خداوند عزّ و جلّ خوابیدن شماست در شب و در روز.تا آنجا که میدانیم هنوز دانشمندان راز خواب را نگشودهاند که چگونه میخوابیم و چرا زمانی که انسان خسته است اعضای بدنش سست میشود و به
خواب میرود و به هنگام خواب چون مردهای میشود.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ
-و از نشانههای قدرت او خوابیدن شماست در شب و روز.» انسان شب میخوابد و گاهی هم در روز به هنگام قیلوله به خواب میرود.
در بعضی از روایات در باب استحباب خواب در روز تأکید شده است.
زیرا خواب در روز انسان را برای شب زندهداری مهیا میکند.همچنین در بعضی روایات دربارۀ حقیقت خواب مطالبی آمده است.
1-امیر المؤمنین(ع)گوید:
خواب آسودگی از رنج است و خو گرفتن به مرگ. (1)
2-از امام جعفر صادق(ع):
خواب سلطان دماغ است و قوام بدن و نیروی آن است.
وَ ابْتِغٰاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ
-و به طلب روزی برخاستن شماست.» در روز.
با آن که میان تو و روزی موانع بسیاری است چه چیز تو را برای به دست آوردن روزی بر میانگیزد؟آری یک نیاز غریزی و اگر آن نیاز نباشد انسان همۀ نیروی عقلی و جسمی خود را در این راه به کار نمیدارد. /10 آیا این دلیل به حکمت و لطف و عنایت و دقت تدبیر خداوند نیست؟ هر کس را رزقی است که پروردگار ما ما را بدان راه مینماید اگر در احوال مردم نیکو تفحص کنیم در مییابیم که هر یک از ما را برای جلب روزی راه و روشی است و کسی نیست مگر آن که او را از خوان رحمت خویش طعام میدهد.
پروردگارا!من نمیدانم روزیام کجاست بلکه با آنچه بر قلبم میگذرد روزی خود را از تو میطلبم؛در طلب آن شهرها را میگردم.من در حال خود مانند
1) 11) -غرر الحکم.
انسانی سر در گم و حیرانم؛نمیدانم آیا روزیام در دشت است یا در کوهساران،در زمین است یا در آسمان،در خشکی است یا در دریا،به دست چه کسی است و از جانب چه کسی به من میرسد.همین قدر میدانم که علم آن نزد توست و اسباب فراهم آمدنش به دست توست.تویی که آن را از سر لطف تقسیم میکنی و با رحمت خود سبب ساز آن میشوی.بار خدایا!بر محمد و خاندان او درود فرست؛ ای پروردگارا روزیات را برای من فراوان گردان و جای طلب آن را آسان کن و دسترسی به آن را نزدیک نما.مرا با طلب آنچه که در آن برای من و روزیام مقدر نشده است به زحمت نینداز،تو از عذاب و آزار کردن من بینیازی و من محتاج رحمت تو هستم.بر محمد و خاندان او درود فرست و با فضل و بخشش خود بر من جود کن که تو دارای فضلی زیاد هستی.
[24]
از آیات عبرت آموز دیگر خداوند فرستادن اوست ابرهای باران زای را.
دیدن ابرها هم سبب وحشت آدمیان میشود و هم سبب نعمت.زیرا گاه ابری ظاهر میشود و از آن سیل و صاعقه میزاید و گاه باران رحمت.ولی انسان همواره خواهان خیرات باران خواهد بود.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ -و از نشانههای قدرت اوست که برق را به قصد بیم و امید به شما مینمایاند و از آسمان باران میفرستد تا زمین مرده را بدان زنده سازد.در این عبرتهاست برای کسانی که به عقل در مییابند.» /10 برق را ارزش زراعی است زیرا جو را ایمنی میبخشد پس از ترکیب اکسیژن و هیدروژن و نیتروژن مازوت پدید میآورد.
این تناسب در عالم وجود دلیل بر این است که تدبیر کار عالم میکند خدای سبحان است.
یاد خدای سبحان در این آیات چهار جمله است در پایان هر آیهای که ممکن است از مراحل معرفت خبر دهد.از این قرار:
در این عبرتهاست برای مردمی که تفکر میکنند».
«در این عبرتهایی ست برای دانایان».
در این عبرتهایی است برای کسانی که میشنوند».
در این عبرتهایی ست برای کسانی که به عقل در مییابند».
پس ما نیازمند به فکر و علم و شنیدن و اندیشیدن هستیم.ما فکر میکنیم تا علم حاصل کنیم علم ما را به استفاده از علوم دیگران از راه گوش یعنی شنیدن علوم و اخبار آنها وامیدارد،چون دانشهای ما با دانشهای آنان در آمیزد در این هنگام میاندیشیم و چون بیندیشیم به خدای عز و جل ایمان میآوریم زیرا به مرحلهای رسیدهایم که به آیات او دست یافتهایم.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذٰا دَعٰاکُمْ دَعْوَةً مِنَ اَلْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (25) وَ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (26) وَ هُوَ اَلَّذِی یَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَ لَهُ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (27) ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِکُمْ هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (28) بَلِ اِتَّبَعَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوٰاءَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ فَمَنْ یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (29) فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِی فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (30) مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَ اِتَّقُوهُ وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (31) مِنَ اَلَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (32) وَ إِذٰا مَسَّ اَلنّٰاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (33) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (34)
27[المثل الأعلی]
:صفات برتر.
پس از آن که یاد خدا و یاد نعمتهای او پایههای ایمان را در دل مستحکم گردانید،حال باید که این ایمان از هر گونه شایبۀ شرک پاک و پاکیزه بماند.
در قرآن کریم،شرک یک نوع نیست،انواع مختلف دارد.شرک نقیض ایمان است و یک نوع و یک رنگ نیست.یعنی کسی که حق را ترک گوید و به باطل گراید ضرورتا چنان نیست که نوع واحدی از باطل را بپرستد.بلکه هر کافری باطلهای گوناگون را میپرستد.هر کس پیرو هوای نفس خود باشد به خدا شرک میورزد و هر کس از پادشاه جابری اطاعت کند یا پیرو اجتماع فاسدی باشد یا به توانگر اسرافکاری اظهار بندگی کند،به خدای تعالی شرک ورزیده است.
همچنین کسی که دین خود را بر حسب هوای نفس خود پاره پاره کند باز هم به خدا مشرک شده.حتی هر زمان که ایمان خالص شخص را چیزی مشوب کند او را به جانب شرک سوق داده است.
هر گاه بخواهیم نوعی از انحراف را معالجه کنیم باید بر توحید تأکید ورزیم.زیرا توحید چون حصاری است که ما را از هر انحرافی مصون میدارد.و هر انحرافی از طریق توحید،سقوط در مادیت و شرک است.
خداوند ما را به نظام آسمانها و زمین و حسن تدبیر در حرکت آنها متوجه میکند.شاید به قدرت خداوندی راه یابیم و به روز رستاخیز خستو گردیم.روزی که خدا ما را فرا میخواند تا در محکمۀ عدل او حضور یابیم و ما بدون درنگ از قبرها بیرون میآییم.
از آنجا که سلطۀ واقعی و تمام،از آن اوست پس هر شیء مطیع فرمان اوست.آیا او آفرینندۀ موجودات نیست؟آیا اسماء حسنی که آیات او در آسمانها و زمین ما را به آنها راه مینماید متعلق به او نیستند؟پس سزاوار نیست که برای او شریکی قرار دهیم.آیا تو میپسندی که شخص دیگری در چیزی که تو به جهد و کوشش خود فراهم آوردهای با تو شریک باشد؟نه!پس نباید یکی از آفریدگان خدا را شریک او قرار دهیم.خدای تعالی این آیات را نیک تفصیل میدهد تا مگر خردمندان دریابند.کسانی که بر خود ستم روا داشتهاند از این آیات بهرهمند نمیشوند،زیرا نمیتوانند عقل خود را به کار بیندازند.
دین یکتاپرستی فطرتی است الهی که مردم را به آن فطرت آفریده است و در آن تبدیلی نیست.دین خدا دینی است مستقیم بی هیچ اعوجاجی.کسانی که با آن مخالفت میورزند به سبب جهل آنهاست.بر ماست که پاک از آلودگی شرک از آن متابعت کنیم،و هر زمان که عوامل انحراف ما را از آن دور داشت به آن بازگردیم و به نماز استعانت جوییم که رکن استوار توحید است.پس نباید هیچ کس را شریک خدا قرار دهیم.
و نشانۀ توحید در حقیقت همان وحدت و یکپارچگی دین است و به وجود
نیاوردن تفرقه در آن و پراکنده نشدن در امر دین به طوری که هر کس و هر گروه به آنچه دارد دل خوش کند و دینی را که به آن ایمان دارند و به ایشان وحدت و یکپارچگی میبخشد رها سازند.
گروههای باطل چون در تنگنا افتند متلاشی میشوند اینان هنگام سختی خدا را به تضرع میخوانند ولی چون از آنان رفع شر گردد بر اعتقاد خویش ثبات نمیورزند.بلی به پروردگارشان شرک میورزند و این درست عین کفران نعمت حق است.که چون کفران نعمت کنند خدا نعمتشان زایل سازد آن گاه در مییابند که از شرک چه زیانها زاده شود.
[25]
خدای تعالی برای مخلوقات خود سنتهایی نهاده که ما از آنها به نظامات و قوانین تعبیر میکنیم.
برای آن که به ملکوت آسمانها و زمین آشنا شویم قرآن الفاظی به کار میبرد که ما در زندگی روزمره با آنها آشنایی داریم.مثلا هر گاه چیزی را بخواهیم،به کسی که فرودست ماست امر میکنیم خداوند هم هر گاه چیزی را از ما بخواهد به آن امر میکند ولی امر او مشیت اوست که هیچ گاه انجام ناشده باقی نمیماند.
آسمانها و زمین منظم به تقدیراتی خدایی و سنتهایی ثابت هستند ولی چه کسی این سنتها و نظامات را برقرار میدارد؟ او خدای ماست ولی به چه چیز؟به امر خود.
زیرا امر خدا مظهر قدرت اوست بر هر خرد و کلانی.
اکنون مثلی میآوریم:
ساعتی کوچک را در نظر بیاورید که کار کردن آن فقط به داشتن نظام داخلی آن نیست،بلکه قوهای هم هست که این نظام را به اجرا در میآورد و اگر آن قوه نباشد ساعت از کار باز میماند.امر خدا هم در عالم همین حال را دارد.که اگر
نباشد جهان روی به نابودی نهد.
و این به دو علت است:
اولا:چون نظام،به علت فقدان عاملی که آن نظام متکی و قائم به آن است،بکلی از کار میافتد.
ثانیا:چون وجود آفرینش به خودی خود پایان میپذیرد چرا که وجود هر چیزی منوط و متکی به امر خداست.ممکن است آیۀ بعد به این دو علت اشاره داشته باشد:
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ -از نشانههای قدرت اوست که آسمان و زمین به فرمان او بر پای ایستادهاند.» به فرمان او آسمانها و زمین بر پایند.و واژه«امر»بیانگر قدرت تامه و کاملۀ اوست و آن صادقترین تعبیر است از قیام مخلوقات به خدا.
کلمۀ«قیام»بیان کنندۀ تمام شیء و کمال اوست.پس هم چنان که انسان زمانی که برپا میایستد،در تمامترین استعداد و برترین حالات خود است.
«قیام»آسمانها و زمین هم تعبیری است از برترین و تمامترین حالات آنها.معروف است که تمام شیء به معنی مجرد وجود آن نیست.بلکه صلاح و سلامت آن است.
همۀ اینها ما را به تمام قدرت پروردگارمان و سلطۀ مطلق او راه مینمایند که سراسر عالم وجود به«امر»او قیام دارد و به امر او از میان میرود و به امر او بار دیگر باز میگردد.
انسان به امر او قائم است و به امر او و دعوت او هلاک میشود و به امر او و دعوت او برای روز رستاخیز از قبر بیرون میآید.برای انسان کلمۀ«دعوت»را به کار برده زیرا انسان صاحب عقل است و صاحب عقل است که او را فرا میخوانند و او پاسخ میدهد.
قدرت خدای تعالی است که میتواند هر چه را در آسمانها و زمین است پس از نابودی بازگرداند:
« ثُمَّ إِذٰا دَعٰاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذٰا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ -سپس شما را از
زمین فرا میخواند و شما از زمین بیرون میآیید».
زمانی که اسرافیل را فرمان دهد و او در صور بدمد،همه بر پا میخیزند و از /10 قبرها بیرون میآیند.«اذا»در آیه به معنی ناگهانی بودن فرمان است.
یعنی همه یک دفعه و به مجرد دعوت او بدون این که قدرت سرپیچی داشته باشید یا حتی بتوانید درنگ و کندی کنید به پیشگاه او حاضر میشوید.
[26]
خداوند مخلوقات را به قدرت خویش در آغاز بیافرید.پس باز گرداندن آنان یعنی آفرینش دوبارۀ آنان پس از مرگ برایش آسانتر است.این عبارت به میزان فهم مردم است که تقلید از یک چیز برای آنها آسانتر از ابتکار آن است.اما به نسبت آفریدگار ابداع کننده،امور را به سختی و آسانی قیاس نمیکنند.زیرا او چون بگوید«کن»هر چه باشد از سخت و آسان موجود میشود.
در این جا«آسانتر»برای بیان این حقیقت است که آنان که در امر معاد تردید میکنند و در عین حال میدانند که خدا بشر را آفریده است چرا به این امر توجه ندارند که اگر دشوار باشد خلقت نخستین است و باز گرداندن پس از مرگ بسی آسانتر از آن است؟ از این جاست که حکما میگویند که کلمات از تعبیر از ذات پروردگار عاجز است بلکه فقط میتوانند بیان کنندۀ اسماء و افعال او باشند و گفتهاند:
نهایات را بگیر و مبادی را رها کن.پس وقتی میگوییم خدا رحیم است مقصودمان آن نیست که خدا را قلبی است که به عشق میطپد بلکه مراد این است که زمانی رحمت میآورد موجبات رحمت را ایجاد میکند همچنین است وقتی میگوئیم «برای او آسانتر است».
خدای تعالی هنگامی که مخلوقی را میآفریند و هنگامی که او را پس از مرگ باز میگرداند نیازمند ادوات و آلات نیست و در آفرینش او لغزش و اشتباه نیست.هر چه بر روی زمینش بروی به ملکوت آسمانها بنگری و به تدبیر عظیم او و نظام و متانت صنع او دقیق شوی بهتر به اسماء حسنای او پی میبری که او فرمانرواست،قدوس است،سلام است، /10 مؤمن است،مهیمن است و عزیز و جبار و
متکبر است او مثل اعلی است که آیات جمال و کمال در آسمانها و زمین به او اشارت دارند.
« وَ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -از آن اوست هر چه در آسمانها و زمین است.» آری،آسمانها عظیم و پهناور و زیبا و دارای نظامی دلپذیر و تدبیری نیکو هستند.ما را هدایت میکنند به سوی پروردگارمان تا به این اصل معترف شویم مثل اعلی ذات خداوندی است و عظیم است با قدرتی پهناور،جمیل و مدبر است.در زمین آیات جمال و جلال است و آنهاست قدرت و ملکوت و دیگر اسماء حسنای او راه مینماید.
پروردگار ما مثل اعلی است بنا بر این نمیشود چیزی را به او قیاس کرد او برتر است از هر چه در آسمانها و زمین دیده میشود یا دیده نمیشود.نتوان او را به چیزی تشبیه کرد یا در حیطۀ توهم و تصورش آورد.از امام صادق(ع)روایت شده که گفت:
«خدا کسی است که هیچ چیز مانند او نیست و به وصف و وهم در نمیآید پس اوست مثل اعلی».
[28]
خدای تعالی مثلی میآورد از جزیرة العرب.آنجا که مردم در نظام سروری و بردهداری زندگی میکردند و میپرسد:آیا میپذیرند که بندهای از بندگانشان با آنها در مال آنها به گونۀ مساوی شریک باشند؟وقتی چنین پیشنهادی را نمیپذیرند چگونه برای خدای همانندها و شریکان قرار میدهند.
« ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ أَنْفُسِکُمْ هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ -برای شما از خودتان مثلی میآورد:مگر بندگانتان در آنچه به شما روزی دادهایم با شما شریک هستند تا در مال با شما شریک باشند.» متساوی در شرکت و افزون بر آن:
« تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ -هم چنان که شما آزادان از یکدیگر
میترسید از آنها هم بیمناک باشید».
و این عادت شریکان است که از یکدیگر میترسند.آیا شما از بندگانتان میترسید؟هرگز.
« کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ -آیات را برای مردمی که تعقل میکنند این سان تفصیل میدهیم».
زیرا جز صاحبان خرد آیات خدا را نمیفهمند.
[29]
حقیقت این است که کسانی که شرک میآورند چنان نیست که به اکراه به آن شریک گراییده باشند یا اگر از حق اعراض کردهاند به سبب غامض بودن مسئلۀ حق نیست یا به سبب عدم معرفت حق نمیباشد.بلکه به سبب آن است که میخواهند از هوای نفس خود پیروی کنند.چنان که میفرماید:
« بَلِ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَهْوٰاءَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ -آری ستمکاران بی هیچ دانشی از هوای نفس خود پیروی کردهاند.» هواپرستی جوهر شرک است،زیرا مشرک از بیم مرگ،از طاغوت خود پیروی میکند و مشرک در برابر غنی جز به طمع مالش سرفرود نمیآورد،پس مسئله نسبت به مشرک عشق به جاویدان زیستن و راحت است.
آیه به ما میگوید که ستم اساس پیروی از هواست و آن به نوبۀ خود سبب ضلالت است.شاید این امر ما را به نفش فساد در روابط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و مآلا به ضلالت راه بنماید.
اگر روابط میان افراد بشر روابطی سالم باشد و به یکدیگر ستم نکنند نیازی به پیروی از هوا نباشد.
در آیه ذکر شده که هوی و علم ضد یکدیگرند.کسی که از هوای نفس پیروی کند علم از او دور میشود و کسی که با هوای نفس خود مخالفت ورزد به نور علم روشنی خواهد گرفت و هر کس بدون علم از هوای نفس پیروی کند خدا به زودی او را گمراه خواهد ساخت.
« فَمَنْ یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ -آن را که خدا گمراه کند چه کسی هدایت
میکند.» خداوند انسان را گمراه میکند و علم او را اگر بدان عمل نکند از او میستاند زیرا چنین کسی علم خود را رها کرده و به جهل گراییده است.و از هوای نفس خود پیروی کرده.در این حال کسی را جز خدا که او را هدایت کند نمییابد.
انسان از هوای خود پیروی میکند و از بتان اطاعت مینماید بدین طمع که او را یاری کنند.پندارد که آنها نیرومند و توانا هستند.ولی نه چنین است.چون عذاب خدا در رسد از بتان هیچ کاری ساخته نخواهد بود.
« وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ -و آنها را هیچ یاوری نیست.» نه در دنیا و نه در آخرت از معبودان دروغین نه یاری زاید و نه شفاعت آید.
و این به معنی این است که انسان در زندگی خود به دو چیز نیازمند است.عقلی که او را هدایت کند و نیرویی که یاریاش کند.کسی که از هوای نفس خود پیروی کند هر دو اینها را از دست خواهد داد.
[30]
خداوند به انسان میگوید:اگر خواهی که خدا را حقا بپرستی باید از هر فشار و اجباری اعراض کنی و فقط و فقط خدا را بپرستی و جان از لوث شرک پاکیزه گردانی.
« فَأَقِمْ وَجْهَکَ /10 لِلدِّینِ حَنِیفاً -به یکتاپرستی روی به دین آور.» «وجه»آشکارترین عضو است در نزد انسان.از این رو از آن به موافقت وجهت سیر کسی تعبیر میشود.وقتی میگویند«توجهات فلانی»یعنی طریقه و سلوک او.
قیام به معنی کمال است زیرا بهتر و برترین حالات انسان حالت قیام اوست.از این رو در قرآن آمده است که«اقم الصلات»برای بیان انجام آن به بهترین وجه کامل.
در این جا قرآن از کار دینی خالص و پاک از شایبههای شرک با عبارت «اقم وجهک للدین»تعبیر میکند چون صرف پذیرفتن دین کافی نیست بلکه باید
تمام موضعگیریها و رفتارها و باورها و گرایشها با شرایع و قوانین دین مطابقت کند.
این مطلب را کلمۀ«حنیفا»تأکید میکند چون«حنیفا»یعنی پاک از پلشتی شرک و آلودگی رذائل.
و«حنیف»کسی است که از همان آغاز زندگی با شرک و مشرکین مخالف باشد.کسی که پیرو کسانی باشد که گمراهش میکنند،نمیتواند گفت بر راه مستقیم است.باید هر کس خود راه حق را بیابد و در آن گام نهد.
« فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا -فطرتی است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است.» اگر با فشارهای خارجی که تو را به رفتن در راههای منحرف بکشاند مواجه شدی فشار دیگری هم هست که تو را به پیروی از طریقۀ مستقیم وامیدارد.و این همان فطرتی است که خدای تعالی انسان را بدان فطرت بیافریده است.
در قرآن آمده است که«و پروردگار تو از پشت بنی آدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید:آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند:آری گواهی میدهیم.تا روز قیامت نگویید که ما از آن بیخبر بودیم*یا نگویید که پدران ما پیش از این مشرک بودند و ما نسلی بودیم بعد از آنها و آیا به سبب کاری که گمراهان کرده بودند ما را به هلاکت میرسانی؟» (1)فطرت در این آیه به معنی وحدانیت است زیرا وحدانیت جزئی از آفرینش همۀ مردم است.
همۀ مردم نه فقط مؤمنان.
« لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ -در آفرینش خدا هیچ تغییری نیست.» /10 شاید معنی آن این باشد که برای انسان تغییر دادن فطرتش به تربیت و توجیه،ممکن نیست حتی اعمال ناشایست هم فطرت بشر را تغییر نمیدهد.مثلا تو و کسی که شراب میخورد و یا مردم را میکشد در فطرت یکی هستید گناهکار میداند که گناه میکند و دروغگو به دروغ خود اشعار دارد و گمراه به خطای خود
1) 12) -اعراف172/ و 173.
واقف است ولی اینان فطرتشان ضعیف است.
این فطرت الهی و ثابت برترین دینی است که بشر خود را بدان ملزم میدارد و از آن پیروی میکند و شخصیت خود را در آن میبیند،زیرا آن چونان آینهای است صافی که در آن هیچ اعوجاجی نیست شخصیت انسان و زندگی او و مجتمع او با او استقامت میگیرد.در حالی که آیینی که بر اساس فطرت نباشد راه افراط و تفریط میپیماید و به جانب راست و چپ متمایل میشود و ضمیر انسان را فاسد مینماید و شخصیت او مسخ میکند و زندگیاش را تباه میسازد.
از این کلمه در مییابیم که این یک ضرورت انسانی است.ولی اغلب مردم در نوع آیینی که بدان گردن مینهند اشتباه میکنند.
« ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ -دین پاک و پایدار این است.» از این آیه نتیجه میگیریم که برای شناخت دین صحیح و خالص دو راه وجود دارد:
اول هدایت خدا آنجا که میگوید«به یکتاپرستی روی به دین آور»و دیگر و جدان.
« وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ -ولی بیشتر مردم نمیدانند.» مسئلۀ مردم این است که از علمشان بهره نمیجویند بلکه از هواهای نفسانی خود متابعت میکنند.بنا بر این نباید از این که پیروان دین حق اندکاند وحشت کنیم.یا از این که پیروان راه شیطان بسیارند بیمی به دل راه دهیم،زیرا بیشتر مردم نمیدانند.
[31]
به راه راست دین حق رفتن کاری آسان نیست،زیرا عوامل و انگیزههای شهوت و وسوسههای /10 شیطان و فشارهای اجتماعی همواره میکوشند تا انسان را از راه حق منحرف سازند.پس باید به خدا روی آورد و هر بار که اسباب انحراف به شرق یا به غرب سر برداشت به خدا پناه برد و به او روی آورد و به تقوی ملتزم شد بدین گونه که تمام فرایض شریعت را به انجام رسانید که شریعت حصن توحید است و با روی معرفت.یکی از آشکارترین معانی تقوی برپای داشتن نماز
است که نماز دژ استوار ایمان است و باروی رفیع شناخت پروردگار.
« مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ -به او باز گردید و از او بترسید و نماز بگذارید.» فرق میان این آیه و آیات ما قبل در این است که در آنجا خطاب به صیغۀ مفرد بود و در این جا به صورت جمع،زیرا موضوع آیات پیش مسئولیت بود و انسان در مقام مسئولیت یکی است و این آیه در مقام عمل است و عمل باید به صورت جمعی باشد.پس انسان در مقابل خدا تنهاست و هر کسی مسئول اعمال خود است.
خدا از ما میخواهد التزام به صراط مستقیم را به هنگامی که روی به دین او میآوریم و از فطرت او پیروی میکنیم.فطرتی که در مزرعه روح ما کاشته شده.
ولی این کار چگونه حاصل میشود و چگونه به کمال میرسد و چگونه باید آن را حفظ کنیم.پروردگار ما میگوید«به او باز گردید و از او بترسید و نماز بگذارید».
تو به انگیزۀ فطرت بدین خود مؤمن شدهای.مثلا هنگامی که به مسجد میروی کسانی همانند خود را مییابی.تو و آنها تشکیل یک جامعه را میدهید.
پس همه به درگاه خدا زاری میکنید و به او روی میآورید.در این جا نظریهای است که میگوید این جامعه متبلور میشود.و فرد به تنهایی قادر نیست که بیان کنندۀ دین پروردگارش باشد خداوند مردم را به یکدیگر دفع میکند تا به گرد این دین حلقه زنند.
بازگشت به خدا و ترس از او چون فرمان اتوموبیل است که اگر آن را درست به دست گیریم نمیگذارد اتوموبیل منحرف شود و لو این که در زمین یخ بسته حرکت کند.جامعه،ما را به راست و چپ میکشاند ولی بازگشت به خدا و ترس از او و برپای داشتن نماز نمیگذارد که از طریق مستقیم منحرف شویم.
در این جا فرقی است میان اقامه نماز و بین اتیان نماز.اقامۀ نماز باید با تمام شرایطش باشد.
از ابو عبد اللّٰه الحسین(ع)روایت شده:
«حق نماز این است که نمازگزار خود را در برابر خدا ایستاده بداند...» امام صادق(ع)میفرماید:
«چون رو به روی قبله ایستادی دنیا را و مردم دنیا را و هر چه را در دنیا هست به فراموشی بسپر».
و چون تکبیر گفتی تمام آنچه را در آسمانهای برین و در زمین است در برابر کبریا و عظمت خداوند ناچیز شمر؛چون،هر گاه خداوند تعالی از قلب بندهاش به هنگامی که تکبیر میگوید آگاه شود و قلبش با تکبیری که میگوید همصدا نباشد میفرماید:ای دروغگو،آیا مرا میفریبی؟!سوگند به عزت و جلال خود که تو را از حلاوت یادم محروم میسازم و از قرب خود و مناجات کردن با من محجوبت میکنم.
«و بدان که او نیازی به خدمت تو ندارد و از عبادت تو بینیاز است و به دعای تو حاجتی ندارد.او به فضل خود تو را فرا خواند تا تو را رحمت کند و تو را از عقوبت خویش دور سازد».
در بعضی از احادیث آمده است که نماز را حدودی است.
زکریا بن آدم از حضرت رضا(ع)روایت میکند که گفت:
«نماز را چهار هزار در است». (1)
امام صادق فرماید:
«نماز را چهار هزار حد است». (2)
« وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ -و از مشرکان مباشید.» [32]
به خاطر پیروی از دین حنیف و پاکیزگی از ناپاکی شرک آدمی نیاز به انابت و تقوی و اقامه نماز دارد.در آن جا مؤمن در دژ استوار توحید قرار میگیرد.و از مظاهر شرک که یکی از بارزترین آنها اختلاف در دین و تشتت و تحزب است
در امان میماند.
« مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ -از آنان مباشید که دین خود را پاره پاره کردند و فرقه فرقه شدند و هر فرقهای به هر چه داشت دلخوش بود.» «دین خود را پاره پاره کردند»در راهی که خدا مقرر داشته بود،اختلاف ورزیدند و از وحدتی که دین ایجاد میکند اعراض کردند.
هر گاه خواستید که بدانید آیا در راه شرک قدم میزنید و یا به راه توحید خود را بیازمایید که آیا دچار خلافهایی که از هوا و هوس سرچشمه میگیرد شدهاید یا نه؟جامعهای که پیرو خداست میان افرادش اختلافی نیست،زیرا همه از یک فرد پیروی میکنند.که او هم آنان را به سوی خدا راه مینماید.حال چرا خدا کسانی را که در دین اختلاف میکنند /10 مشرک خوانده است؟ به دو احتمال:
1-آنها پیرو هواهای خویشاند،چنان که گوید:«بلکه آنان که ستم کردند بدون هیچ دانشی از هوای نفس خود پیروی کردند».
2-یا این که از اشخاص معینی پیروی کردند که آنان را از راه راست خداوند منحرف میسازد.
مسئلۀ مهمتر این است که به تفرقۀ تنها راضی نشدهاند بلکه مغرور به دستاوردهای خود هم هستند و هر گروه و دستهای به آنچه حاصل کرده خشنود و راضی است.
کسانی هم که به اموال و یاران خود مغرور هستند همین حال را دارند.این غرور آنها را از یکدیگر جدا میکند و از دین دور میدارد و به مشرکین ملحق میسازد.میپندارند که دستاوردهای دنیوی دلیل راستی گفتارشان است در حالی که مردمی هستند در عمل زیانکار.
[33]
بشر چه وقت در خواهد یافت که بر حق است یا بر باطل؟خداوند برای ما مقیاسی وجدانی و درونی قرار داده،در حالات ضرر و اضطرار هر معبودی را
فراموش میکند و تنها و تنها به خدا توجه میکند.
« وَ إِذٰا مَسَّ النّٰاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ -چون بر آدمیان زیانی برسد پروردگارشان را بخوانند و به درگاه او توبه کنند.» ولی:
« ثُمَّ إِذٰا أَذٰاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ -و چون رحمت خویش را به آنها بچشاند گروهی را میبینی که به پروردگارشان شرک میآورند.» مسئله این است که انسان ساعاتی را که در تنگنا افتاده است فراموش کند انسان معذور نیست که بگوید:خدا را نشناختهام.بلی.در هنگام نیاز خدا را شناخته و در آن لحظات به او پناه برده است.
در این آیه تعبیرات«مسّ»و«اذاقهم»به کار رفته که نشانگر کمترین احساس هستند و نتیجۀ بازگو کنندۀ طبیعت و سرشت بیتاب و نالان آدمی میباشند و این که چگونه به محض برخورد با یک زیان و گزند به خدایش پناه میبرد و سپس همین که طعم رحمت خود را به او میچشاند از خداوند روی بر میتابد و به او شرک میورزد.
از آیه چنان بر میآید که همۀ مردم هنگامی که احساس خطر کنند یا زیانی به آنها برسد به خدا پناه میبرند،سپس به مجرد این که طعم رحمت او را چشیدند بازهم به او شرک میآورند.
همچنین در این آیه علاج حالت تفرقه و پراکندگی است.آنها که دستخوش چنین تفرقهای در دین خود شدهاند از کاری که کردهاند خوشحالاند.و به ثروت و مالی که از این راه به دست آوردهاند مغرور.نعمت خدا را فراموش کردهاند.و چرا چنین کردهاند،در حالی خدای تعالی آخرین پناهگاه آنها بوده است به هنگامی که همۀ راهها به رویشان بسته شده.در آنجا کشاکشهای حزبی را فراموش کردهاند و رشتههای وابستگیهای مختلف را بریدهاند و به پروردگار مقتدر خود گراییدهاند.
[34]
کسانی که تا احساس نعمت کنند شرک میآورند و از نعم ظاهری خوشحال میشوند و از بتان پیروی میکنند باز هم به دنبال تفرقه در دین میروند اینان نعمت خدا را کفران میکنند. /10 خداوند به سبب این کفران نعمت آنان را زیان دیدگان در دنیا و خسران کشیدگان در آخرت میخواند.
« لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ -پس نعمتی را که به آنان دادهایم کفران کنند.اکنون متمتع شوید.زودا که خواهید دانست.» از این آیه چند حقیقت را در مییابیم.
اولا:حالت گروهگرایی که بر اساس فخر و مباهات استوار باشد و صاحب آن مدعی مال و نعمت باشد.سبب کفران دیگر نعمتها شود.
کسی که به فرزندان خود زیاد مباهات کند برایش میسر نیست که دیگر جوانان جامعه را به حساب بیاورد.یا کسی که به دانش و معلومات حزب خویش بسیار ببالد مسلم است که از علوم و معارف دیگر گروهها بی نصیب میماند.به عبارت دیگر گروهگرایان از مردم دیگر میبرند و بنا بر این خود را از نعمت بزرگی محروم میسازند.
ثانیا:شکر نعمت فقط این نیست که بر او بیفزایی یا خوب از آن نگهداری کنی بلکه باید از آن لذت ببری که خود غذای دل و لذت روح است.در حالی که کسانی که به نعمتهای خدا کفران میورزند تنها به بخشی از آن نعمتها متمتع میشوند،همان گونه که ستوران از نعمتها متمتع میشوند ولی همانند بشر لذت نمیبرند.زیرا تمام توجهشان به جنبۀ مادی آن است و ابعاد معنوی را فراموش میکنند.
ثالثا:کفران نعمتهای خدا سبب زوال آن میشود.بلکه نعمت را به نقمت بدل میسازد.به عبارت دیگر کسی که تنها هدفش تمتع از نعمت باشد بسا حدودی برای خود قایل نباشد و خود را بیمار سازد.
أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمٰا کٰانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ (35) وَ إِذٰا أَذَقْنَا اَلنّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ إِذٰا هُمْ یَقْنَطُونَ (36) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (37) فَآتِ ذَا اَلْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْکِینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ ذٰلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (38) وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُضْعِفُونَ (39)
39[لیربوا]
:تا این ربا افزون شود.
پس از آن که قرآن اثر شرک را در آیات پیشین بیان داشت و دانستیم که شرک سبب اختلاف و کشاکش و تفرق ادیان میشود در این درس دو اساس را که مشرکان بر آن تکیه میکنند بیان میدارد.
اول:توجیه شرعی برای شرک.و آن اعتقاد به این است که خدای تعالی به این گروه یا آن گروه-بدون اقامۀ دلیلی بر این ادعاء-کارهای دنیا را واگذار کرده است.
دوم:توجیه اقتصادی.به این باور که بتان مالک ارزاق مردماند.مسلم است که این باور از جهل به خدا سرچشمه میگیرد و نومیدی از رحمت او به هنگام سختی و زیان و کفران نعمت او در راحت و آسایش.
همچنین انسان در میان دو خطر زندگی میکند.
امید مفرط در حال نعمت و یأس کشنده به هنگام سختی.در حالی که امید و نومیدی /10 باید در انسان به حد متعادل باشد.
برای این که همه جوانب موضوع کاملا بررسی شود به بعد اقتصادی اشارت دارد و آن را در جامعۀ توحیدی و جامعه مشرک مقایسه میکند.
پروردگار ما در این آیه اندیشۀ دیگری را هم به ما الهام میکند که در دو آیۀ بعدی با تفصیل بیشتری بیان شده است.به این معنی که انسانی که در راه خدا انفاق میکند تا اجر و پاداشی مضاعف برد با کسی که میخواهد مال خود را به وسیلۀ ربا افزون کند فرق دارد.زیرا کسی که دارایی خود را در راه خدا انفاق میکند میداند که خدا او را چند برابر پاداشی بهتر از آنچه انفاق کرده عطا خواهد کرد،در حالی که رباخوار به خدا اعتماد ندارد و برای این که دست در دست برادر مسلمان خود نهد حرکت نمیکند.
خدای تعالی سپس به یاد ما میآورد که او روزی دهنده است و زنده میکند و میمیراند.آیا از میان آن بتان کسی هست که چنین عملی انجام دهد؟خدای تعالی از آنچه شریک او میسازید بسی برتر و بالاتر است.
[35]
بشر هر چند هم در پی گمراهی و تبهکاری باشد باز هم میخواهد به گونهای اعمال خود را توجیه کند تا به اعتراض و جدان خود پاسخ قانع کننده دهد.
بدترین توجیهات این است که تبهکار بخواهد به خود بقبولاند که خداست که او را به این کارها وا میدارد.فطرت دین در هر قلبی رسوخ دارد و آن بزرگترین ضامن اصلاح بشر است.به راستی اگر این فطرت در سایه قرار گیرد دیگر چه عاملی ضامن اصلاح او خواهد بود.
در باب کسانی که میخواهند اعمال ناپسند و جرایم خود را به گونهای توجیه کنند،قرآن چنین میپرسد:
« أَمْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً -آیا بر ایشان دلیلی نازل کردیم.» دلیلی که بر دل سلطه یابد و جایی برای شک و تردید باقی نگذارد.همانند آن عصا که خدا بر موسی عطا کرد و معجزه زنده کردن مردگان که عیسی را ارزانی داشت و قرآنی که بر محمد نازل نمود.و باید که این دلیل واضح و صریح باشد چنان که گویی به چیزی که میخواهند و میخوانند تکلم کند.
« فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمٰا کٰانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ -تا از چیزی که با خدا شریک میسازند،سخن گفته باشد.» ما غالبا از خود میپرسیم که خدا با این مشرکان چه خواهد کرد؟پس میگوییم مسئلۀ اینان مسئلۀ فرهنگی است.چه بسا زندگی و سیاست و اعمالشان بر امثال این افکار بنا شده باشد.خداوند امثال این افکار را از اساس از بین میبرد تا در روز قیامت بر خدا احتجاج نکنند که حقیقت برای آنها روشن نشده است.
حقیقت بر ایشان روشن شده و دیگر آنان را حجتی در دست نیست.
بسیاری از مشرکان میپندارند آنان از جانب خدا مکلف هستند که از بتان خود متابعت کنند.یا میپندارند که بتان آنها را در نزد خدا شفاعت خواهند کرد و سبب تقرب و نزدیکی آنها خواهند شد.
ستمگران امروز هم گاه خود را نمایندۀ خدا میدانند.همچنین پادشاهان مسلمان که به نام دین قیام میکردند،شعراء در مدایح خود آنها را خدایانی میشمردند فروتر از اللّٰه.مثلا یکی از آنها در وصف یکی از خلفای عباسی گفته است:
ما شئت لا ما شاءت الاقدار
فاحکم فانت الواحد القهار
(آنچه تو خواهی نه آنچه تقدیر خواهد*پس حکم کن تو یکتای قهار هستی) /10 مثلا هیتلر ادعا میکرد که از سوی خدا مکلف است که ملت آلمان را نجات بدهد.و نماد او صلیب شکسته بود.مستکبرانی هم که امروز در غرب هستند همین حال را دارند.قرآن با نیروهای جاهله که بشر را به اسم دین بندۀ خود کردهاند چنین مواجهه میکند،که تا زمانی که از سوی خداوند دلیلی بر صدق آنها نیامده باشد گمراه کنندگانی بیش نیستند.
قرآن مردم را مستقیما در برابر مسئولیتهایشان قرار میدهد و مدعیان دین واسطه بین بنده و خدا نیستند بدین طریق راه را بر واعظان سلاطین و دکان داران دین بربسته است تا از سادگی مردم بهرهکشی نکنند و آنان را به نام دین بیم ندهند و در برابر دیناری چند که از احکام میگیرند،کلمۀ حق را تحریف ننمایند.
[36]
چرا مردم به جای خدا به شریکان خدا و بتان توسل میجویند؟یکی بدان سبب است که گرفتار توجیهات شرعی شدهاند و گاه به زعم این که آنان روزی دهندۀ آنها هستند.قرآن مطلب را از ریشه بررسی و اصلاح مینماید.
« وَ إِذٰا أَذَقْنَا النّٰاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِهٰا -چون به مردم رحمتی بچشانیم شادمان میشوند».
یعنی احساس سرمستی و غرور میکنند.معلوم میشود که فرح حالت احساس اشباع و استغناء است.حالتی است مذموم که خدا به زبان قوم قارون از آن نهی کرده است.آنجا که به او گفتند:« لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ »شادمان مشو که خدا شادخواران را دوست ندارد.
ولی شادمانی حالتی ممدوح نیز هست و آن در صورتی است که به خدا پیوسته باشد.هر کس به خدا مستغنی باشد با توکل به او احساس نیرو میکند.
خداوند باین گونه شادمانی فرمان داده است:
«بگو به فضل و رحمت او شادمان بشوند زیرا این دو از هر چه میاندوزند
بهتر است». (1)
« وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ -و چون به سبب کارهایی که کردهاند رنجی به آنها رسد...» بدیها و رنجها به بشر نمیرسد مگر به وسیلۀ گناهان ایشان.بر آنهاست که وضع فاسد خود را دگرگون سازند تا خدا نیز به گونۀ دیگر به آنها نگاه کند.ولی آنها بعد از رنجی که به آنها میرسد نومید میشوند.
« إِذٰا هُمْ یَقْنَطُونَ -ناگهان نامید گردند.» از واژه«ناگهان»در مییابیم که نومیدی به گونهای ناگهانی بر آنها چیره میشود و این به سبب ضعف نفوس و تنگی افق دید آنهاست.این آیه ما را به چند حقیقت آشنا میکند:
اولا:جهل به خدا قلب را گرفتار غرور و نومیدی میکند در حالی که اطمینان به خدا قلب را نیرومند میسازد تا در برابر نعمتی که به او داده شده سرمست و مغرور نشود و به سبب رنج و بدبختی مأیوس نگردد.
مؤمنان از پروردگارشان میخواهند که آنان را محتاج مردم سفله نکند حتی آنان را به نیازمندی به دیگران نیازماید تا چنان پندارند که ایشان روزی دهندگان به ایشان هستند.در دعای مکارم الاخلاق آمده است:
«بار خدایا مرا وادار کن که به هنگام ضرورت از تو خواهم هر چه خواهم.
و به هنگام فقر به درگاه تو تضرع کنم و مگذار که من به هنگام اضطرار به دیگری جز تو روی آورم». (2)
ثانیا:آیه از چهرۀ تابناک جامعهای که بر اساس توحید بنا شده باشد و از آلودگی شرک دوری گزیده نقاب بر میگیرد:چگونه؟! بسیاری از خصال رذیله از عدم اعتماد بنده در برابر خدا حاصل میشود.
پس بخل،غش،کسب حرام چون ربا خواری و غیره معلول همین علت هستند.
در حالی که فضیلت انفاق و کرم و عفت از اطمینان به خدا سرچشمه میگیرد و از اعتقاد به این که خداوند روزیدهنده و صاحب قدرت و توان است.
ثالثا:قلب مؤمن بین نومیدی و امید زندگی میکند؛در حالی که قلب کافر گاه همیشه شادخوار و لذتجوست از این رو گرفتار سرمستی میشود و گاه چنان نومید میشود که از هر گونه سعی و عمل باز میماند.
[37]
این حقیقت را با توحید چه رابطهای است؟ رابطه این است که مؤمن معتقد است که روزی دهنده خداست و او روزی هر که را خواهد افزون میکند و هر که را بخواهد تنگ میگیرد.و او نه از حالت نخست بیهوده شادمان میگردد و نه از حالت دوم بیهوده ناامید میگردد.
« أَ وَ-لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ -آیا نمیبینند که خدا روزی هر کس را که بخواهد فراوان میکند یا او را تنگ روزی میسازد؟» /10 آری بسیاری از مردم در امر روزی خواری فقط عوامل مستقیم و آشکار را میبینند و عامل غیبی را فراموش مینمایند.از این رو است که میفرماید:
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ -در این عبرتهایی است برای مردمی که ایمان میآورند.» مؤمنان فقط به عوامل ظاهری نمینگرند،بلکه انگشتان غیب را هم که آن عوامل را به کار میاندازد مینگرند.آنها میدانند که کار کشاورز اگر با عوامل دیگری که در نمو محصول شرکت دارند چون بارور بودن زمین و شیرینی آب و نور خورشید حتی تأثیر دیگر کرات،چقدر ناچیز است.
پس همان گونه که در کشاورزی بیان شد در سایر موارد رزق هم همین طور است.از این رو مینگریم که مؤمنین به تنهایی به آیات رزق راه یافتهاند و پروردگارشان در برابر آن شکر میگویند.
[38]
چون روزی از جانب خداست و مؤمن از رحمت خدا مأیوس نمیشود،هر گاه ثروت خود را از دست بدهد،و خواستار خشنودی اوست و از آنجا
که مؤمن از هر چه به دستش بیاید شادمان نمیشود،بلکه هر چه را در دست دارد عاریه میپندارد که به زودی از دستش خواهد رفت،پس شایسته است که از مالش انفاق کند و خویشاوندان فقیر و نیازمندان را دستگیری نماید.
« فَآتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ -حق خویشاوند مسکین و در راه مانده را ادا کن.» ترتیبی که در این آیه آمده است در خور توجه است در روایات هم آمده است که خویشاوندان در انفاق مقدم بر دیگران هستند.
در حدیث از ابی عبد اللّٰه الامام الحسین(ع)روایت شده که:
«از رسول خدا(ص)شنیدم که میگفت:نخست مادرت و پدرت و خواهرت و برادرت سپس آنها که به تو نزدیکترند از دیگران.کسی که خویشاوندی نیازمند دارد به دیگران صدقه دادنش را فایدهای نباشد». (1)
در بعضی از احادیث در تفسیر خویشاوندان در این آیه آمده است که مراد اهل بیت رسول اللّٰه(ص)هستند.
در احتجاج طبرسی از علی بن الحسین(ع)روایت شده که خطاب به یکی از شامیان فرمود:آیا این آیه را« وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ »را نخواندهای؟آن مرد گفت:بلی،خواندهام.حضرت فرمود:ما هستیم که خدا فرمان داده که حقشان را ادا کنید. (2)
در مجمع البیان از ابو سعید خدری آمده است که این آیه در حق فاطمه(ع) و باغ فدک آمده است. (3)
« ذٰلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -این بهتر است برای کسانی که خشنودی خدا را میجویند و ایشان رستگارانند.» در نظر اول چنان مینماید که انفاق غرامت است و خسارت در حالی که
انفاق خیر است در صورتی که به ریا نیامیزد و قصد سلطه جویی در آن نباشد.
معنی این که«انفاق خیر است»و جامعهای که در آن انفاق باشد جامعهای رستگار است چیست؟ جواب این است که انفاق گاه سبب تکامل اجتماعی میشود،زیرا موجب میشود که افراد جامعه هماهنگ و یک رأی راه تقدم پویند.در حالی که جامعهای که از چنین موهبتی برخوردار نباشد در برابر مشکلات پایداری نتواند و به زودی راه زوال پیماید.شکی نیست که /10 فواید تقدم و پیشرفت هم انفاق کننده را شامل میشود و هم کسی به او انفاق میشود.
امروز تو را قدرت و توان هست آیا میتوانی ضمانت کنی که همواره بدین حالت باشی؟هرگز.تو نیازمندی به کسی که به او انفاق کنی.و در معنی حدیث آمده که هر کس دست از یاری مردم بکشد به زودی بسیاری از یاری او باز خواهند ایستاد.انفاق گردونۀ اقتصاد را به حرکت در میآورد و ثروت را بارور میکند.شاید بزرگترین فایدۀ انفاق آزادی انفاق کننده است از اسارت ماده و یاری کردن اوست به خروج از حرص و طمع.انفاق راه ایمان به خدا را در جلو پای ما میگشاید.آیا حب دنیا یکی از علل شرک نیست؟ [39]
کسی که ربا میستاند،در نزد خدا مالش افزون نمیشود،زیرا رباخوار ثمرۀ رنج و زحمتشان را میرباید.اما کسی که زکات میدهد و قصدش خشنودی خداست،اجر او دو برابر خواهد شد.
از رسول خدا(ص)روایت شده که فرمود:صدقه دهید اگر چه به قدر نصف خرما بوده باشد و آتش را از خود دور کنید اگر چه به وسیلۀ یک نصف خرما باشد.
زیرا خدای تعالی آن را نمو میدهد همان گونه که شما نهالی را بارور میکنید.
صدقۀ اندک شما هم افزون و افزونتر میشود تا از یک کوه هم بزرگتر میگردد. (1)
« وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوٰالِ النّٰاسِ فَلاٰ یَرْبُوا عِنْدَ اللّٰهِ -مالی که
1) 20) -بحار الانوار،ج 96،ص 122.
به ربا میدهید تا در اموال مردم افزون شود نزد خدا هیچ افزون نمیشود.» /10 هدف از مال اقامۀ نظام اجتماعی است و به فعالیت در آمدن کارهای تولیدی جامعه و انفاق به برترین وجه به این منظور کمک میکند،در حالی که ربا جلو آن را میگیرد،زیرا مال را در حدود فواید وام دهنده مقید میکند و او را به صورت شریکی مزاحم رنج و زحمت مردم در میآورد بدون این که تحمل خسارتی کند یا کوشش و زحمتی متحمل گردد.
ربا باعث ثروتمند شدن طبقۀ مستکبر انگل جامعه میشود و از زیانهای اقتصادی به زیانهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی منجر میگردد.
شاید ما امروز معنی این آیه را بهتر و بیشتر از پدرانمان میفهمیم،زیرا در زمان ما ربا تنها در میان افراد جامعه نیست بلکه در تمام روابط اقتصادی دولتها وجود دارد.دولتهای استکباری بدان سبب که همۀ ثروت روی زمین را میچاپند به دولتهای ضعیف وامهای بزرگ میدهند و همۀ هستی آنها را در برابر بهرهای که به وامهای آنها میبندند غارت میکنند.
هر گاه کشورهای پیشرفته زکات اموالشان را به ملتهای محروم بپردازند بسا آنها از یوغ عقب ماندگی رهایی مییابند و با قافلۀ تمدن همراه خواهند شد. /10 اگر محرومان جهان به ندای قرآن گوش فرا دهند و از روابط اقتصادی خود ربا را حذف کنند مسلما جهان سوم میتواند در طریق تقدم گام بردارد و به استقلال اقتصادی برسد.از این رو است که میفرماید:
« وَ مٰا آتَیْتُمْ مِنْ زَکٰاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ -ولی مالی را که برای خشنودی خدا از بابت زکات میپردازید کسانی که چنین کنند پاداش مضاعف دارند.» پس آن بخشش که آزار و منت در پی داشته باشد،سبب برکت در ثروت نمیشود.
هم چنان که کمکهای دول استعمارگر به دول محروم باعث پیشرفت آنها نمیگردد و خیری از آن نمیزاید.
البته زکات جامعه را به فعالیت وا میدارد و بند و زنجیر استثمار را از دست و پایشان باز میکند و جامعه را به جانب نعمتهای گسترده و بیپایان خدا سوق میدهد تا از آن نعمتها همگی سود برند و خیال استثمار دیگران را در سر نداشته باشند.
اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَفْعَلُ مِنْ ذٰلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (40) ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی اَلنّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (41) قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ (42) فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ اَلْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ (43) مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (44) لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْکٰافِرِینَ (45) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ اَلرِّیٰاحَ مُبَشِّرٰاتٍ وَ لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِیَ اَلْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (46)
44[یمهدون]
:جایگاههای نعمت را هموار میکنند.
هم چنان که توحید محور اساسی در عالم تکوین است،همچنین محور اصلی در عالم تشریع احکام نیز هست.و هم چنان که شرک سبب اصلی در همۀ مشکلات و مصاعب عارض بر بشر است،محور اصلی انحراف از شرایع الهی هم جز او نیست.
در سورۀ روم بخشی از آثار توحید و شرک که هر دو در زندگی فرد و روش و سلوک او منعکس است بیان گردیده است.در این آیات هم بخشی از آثار توحید و شرک را در جامعه بیان میدارد.
خدای تعالی مردم را با فطرتی نیکو آفریده و او را قدرت عطا کرده تا بر طبیعت پیروز شود.پس او را بر حذر داشته که کاری نکند که فساد اعمالش در بحر و بر آشکار گردد.و گرنه عاقبتش چون عاقبت اممی است که پیش از آنها بودند و به عذاب خدا گرفتار آمدند که اگر در زمین سیر کند آثار آنان را خواهد دید و خواهد دانست که سبب نابودیشان همان اعمال بد آنها بوده است.یعنی شرک.
چگونه میتوانیم از این عاقبت سوء در امان مانیم؟ به وسیلۀ دین،دینی که ما را در دنیا از هلاکت حفظ کند و سود دهد و در آخرت آن گاه که مردم به دو گروه میشوند:گروهی بهشتی و گروهی دوزخی، بهشتیان بهشت را به پاداش عملشان یافتهاند و دوزخیان بار گناه خود را بر دوش میکشند،ما را در زمرۀ بهشتیان در آورد.
[40]
خدا محور حیات طبیعی انسان است.
« اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ -خداست آن که شما را بیافرید،سپس روزی داد،سپس میمیراند،سپس زنده میکند.» اگر خداست که آفریده است و روزی میدهد و میمیراند و زنده میکند و اگر خدا محور زندگی طبیعی بشر است پس چرا در نظام اجتماعی از خدا پیروی نکنیم و یا چرا به جای شرک توحید را برنامۀ کار قرار ندهیم.
« هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَفْعَلُ مِنْ ذٰلِکُمْ مِنْ شَیْءٍ -آیا کسانی را که شریک خدا میسازید هیچ از این کارها توانند؟» هرگز:
« سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ -منزه است او را از هر چه برایش شریک میآورند برتر است.» [41]
« ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ -به سبب اعمال مردم فساد در خشکی و دریا آشکار شد.» انحرافی که در هر ساعت در اعمال و رفتار انسانها مشاهده میکنیم طبعا انحرافی نیست که از انحراف در طبیعت آنها نتیجه شده باشد.زیرا خداوند طبیعت را نیکو آفریده و ساخت آن را استحکام بخشیده.فسادی اگر هست به سبب اعمال مردم است.
سبب زشتکاری نوع بشر دور شدن او از سرچشمه توحید است و نزدیک شدن او به مرحلۀ /10 شرک.هنگامی که قرآن فساد را به گناهان انسان پیوند میدهد معلوم میشود که روش اسلامی یک درجه دیرینهتر از روش معمول اجتماعی است و دو درجه از نظریه جاهلی پیش افتادهتر است.
اهل جاهلیت معتقدند که آثاری که در زندگی پدیدار میشوند به هیچ سببی پیوند ندارند پس هیچ گاه در پی یافتن سبب معقول نبودهاند.
در حالی که روش قرآنی پدیدههای طبیعی را به علل و اسباب مشهور و نیز غیبی آن ربط میدهد.مثلا ظلم سبب بدبختی ظالم میشود و باعث نزول عذاب بر او یا به صورت مشهور که همانا قیام مظلوم است بر ضد ظالم یا به طریقۀ غیبی،زیرا خداست که ملکوت آسمانها و زمین به دست اوست برای ظالم عذاب یا بدبختی مقرر کرده مثلا به تسلط بیماریها یا نزول صاعقهها و دیگر حوادث طبیعی بر شهر.
وقتی این آیه را میخوانیم اگر آن را با زمانی که در آن زندگی میکنیم مقایسه کنیم به عظمت قرآن بیشتر پی میبریم.
فساد در دریا و خشکی به سبب انتشار وسائل آدم کشی و تخریب،از سلاحهای معمولی و سلاحهای هستهای و شیمیایی هر چه بیشتر گسترده شده.
میگویند اگر روزی جنگ اتمی در گیرد میلیاردها نفر در جهان سوم خواهند مرد.حتی تغییرات در مسیر وزش بادهای موسمی رخ خواهد داد.خورشید در پردهای /10 ستبر از دود سیاهی که از سوختن شهرها به هوا برخواهد خاست پوشیده خواهد شد.
اگر اعتراف کنیم که ساکنان روی زمین پنج میلیارد نفر هستند چهار پنجم از آنها کشته خواهند شد.آنها که زنده میمانند به انواع بیماریهای هستهای چون سرطان و ایدز و دیوانگی و امراض عصبی دچار خواهند شد تا این باقی بقایا هم در عین شدت و بدبختی جان تسلیم کنند.
اما خطری که هم اکنون بشر را تهدید میکند آلودگی اجتماعی است.«مجلۀ الحقیقة الواضحة»که مردم را به بازگشت به دین فرا میخواند در شمارۀ مورخ 1982/2/1 م مطلب تکان دهندهای دارد.توضیح آن که تیراژ این مجله هفت میلیون نسخه است.این مجله مینویسد:
آیا نیروی هستهای تنها عامل از بین بردن بیماریهاست؟ اکنون به مجموعه معلوماتی که در بعضی مجلات آمده است نگاه میکنیم:
آلودگی زمین به گونهای که حتی با حادثۀ به وبال در هند قابل مقایسه نیست در اثر سوراخ شدن لایۀ اوزون است که به سبب گازهایی که انسان تولید میکند خطر آن
هر بار بیشتر و بیشتر میشود.میگوید:امریکائیها 1/5 میلیارد کیلو /10 در روز زباله تولید میکنند و این سبب ویرانی محیط زیست میشود که اگر مانع آن نشوند فاجعه به بار خواهد برد.
و در باب آلودگی محیط امریکا نوشته است که محققان گفتهاند 100 میلیارد دلار و پنجاه سال وقت لازم است تا بتوان مواد سمی را از ایالات متحد امریکا پاک کرد.
اکنون بنگریم که امام محمد باقر چه میفرماید:
«هرگز در یک سال باران کمتر از سال دیگر نیست.ولی خدا آن را به هر جای که بخواهد میفرستد.هنگامی که قومی گرفتار معاصی شوند خداوند جیرۀ باران آنها را در آن سال به جای دیگر میفرستد.حتی به دریاها و بیابانها و کوهها.
خداوند تعالی جمل را در سوراخش به حبس باران عذاب میکند و این هنگامی است که مردم آن خطه دچار خطاها و معاصی شده باشند ولی سرانجام برای او راهی باز میکند تا به زمینی رود که مردمش اهل معاصی نباشند.پس ابو جعفر فرمود:ای صاحب نظران عبرت گیرید. (1)
سپس گوید در کتاب علی(ع)از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود:
«زمانی که زنا زیاد شود مرگ ناگهانی هم زیاد میشود.و اگر کمفروشی رواج یابد مردم به قحطی دچار شوند /10 و اگر زکات ندهند زمین نیز برکت خود دریغ میدارد چه از مزارع و چه از معادن.و چون یار ظالم و تجاوزگر باشند به حکام ظالم گرفتار آیند.و اگر پیمان شکنی کنند خدا دشمنشان را بر آنها مسلط مینماید و اگر قطع رحم کنند اموالشان به دست اشرار افتد و اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنند و از اهل بیت نیکان من پیروی ننمایند خداوند بدترین آنها بر آنها مسلط خواهد ساخت.پس در این حال دعای نیکانشان هم مستجاب نخواهد شد. (2)
از حضرت علی(ع)روایت شد که فرمود:
«سه گناه است که عقوبت آن پیش از آن که آخرت برسد گریبانگیر صاحبش میشود:نافرمانی پدر و مادر،ستم بر مردم و کفران احسان». (1)
امام صادق فرمود:
«از گناهانی که نعمت را دگرگون میکنند ستم و تجاوز بر مردم است.از گناهانی که سبب پشیمانی میشوند قتل است.گناهی که خشم خدا را سبب میشود ظلم است.گناهی که پرده عفت را میدرد،شرابخواری است.گناهی که روزی را حبس میکند،زناست.گناهی که به فنا میانجامد قطع رحم است و گناهی که نمیگذارد دعا مستجاب شود نافرمانی پدر و مادر است. (2)
در تفسیر این آیه از امام صادق(ع)روایت شده:
زندگی موجودات دریایی وابسته به باران است.چون باران قطع شود فساد در دریا و خشکی ظاهر میشود.و این زمانی است که گناهان و معاصی زیاد شوند. (3)
چه بسا علم هنوز رابطۀ بین زنا و مرگ ناگهانی(سکته)را یا رابطۀ بین کم فروشی و فقر را یا بین معصیت کردن و قطع باران را کشف نکرده باشد ولی در واقع اینها معلول آنها توانند بود.زیرا طاعت یا معصیت تو در محیط اطرافت مؤثر است و قرآن بارها بر این فکر تأکید کرده است.آنجا که فرماید:
«اگر بر طریقۀ راست پایداری کنند از آبی فراوان سیرابشان کنیم...». (4)
و نیز:
«اگر مردم قریهها ایمان آورده و پرهیزگاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را میگشودیم ولی پیامبران را به دروغگویی نسبت دادند،ما نیز به
کیفر کردارشان مؤاخذهشان کردیم». (1)
و نیز:
«خدا قریهای را مثل میزند که امن و آرام بود.روزی مردمش به فراوانی از هر جای میرسید،امّا کفران نعمت خدا کردند و خدا به کیفر اعمالشان به گرسنگی و وحشت مبتلایشان ساخت». (2)
اگر تو نمیدانی که سبب ابتلاء به بیماریها،گناهان است دلیل نیست که روش منحرف خود را ادامه دهی و پیآمدهای آن روش را تحمل کنی.از حضرت امیر المؤمنین در تفسیر آیۀ« وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ »آمده است.
«حتی پیچیدن رک،و پای به سنگ برآمدن و لغزش قدم و یا خراش از چوبی هم که باشد همه در اثر معصیت است». (3)
خداوند تعالی همواره گناه را به دست نسبت میدهد،زیرا دست آلت بسیاری از /10 گناهان است و گاه از دست مراد اراده است چنان که میگویند این کار به دست او انجام گرفت یعنی به ارادۀ او.
« لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -تا به آنان جزای بعضی از کارهایشان را بچشانند باشد که باز گردند.» پایان این آیه به دو حقیقت اشارت دارد.
یکی آن که خدای تعالی بسیاری از گناهان را میآمرزد.ولی در عقوبت بعضی از کارها شتاب میکند.در تعبیر قرآن بلاغتی پس نافذ است.وقتی میگوید تا بعضی از اعمالشان را به آنها بچشاند و نمیگوید تا عقوبت بعضی از اعمالشان را، مقصود این است که همان عمل زشتی که مرتکب میشوند خود به صورت عذاب در میآید.
دوم آن که حکمت عذاب آگاه کردن بشر است تا از گمراهی به راه راست افتد و همین تنبیه مردم را از انواع عذابها حفظ میکند.
[42]
آیات قرآنی همواره تأکید بر آن دارند که از قرآن به عنوان راه بحث و تحقیق و وسیلۀ شناخت معرفت و باب علم و رهنمود و راهنمایی بهرهگیری شود. /10 در آغاز چنین بود و امت اسلامی قرآن را وسیلۀ بحث و روش تفکر میدانستند از این رو طالبان علم حتی تا چین برای طلب علوم بار سفر میبستند.
خداوند تعالی در قرآن ما را به سیر در زمین و نگریستن در آثار گذشتگان فرمان میدهد:
« قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ -بگو در زمین بگردید و بنگرید که عاقبت پیشینیان که بیشترشان از مشرکان بودند،چگونه بوده است.» مراد آن نیست که فقط به ظاهر امور توجه کنیم بلکه باید حقایقی را که در آن سوی این ظواهر است جستجو کنیم.در آثار گذشتگان نظر نماییم و از روی آثارشان به زندگیشان پی ببریم و راه و روش آنها را در زندگی بشناسیم و از فرمانروایانی که بر آنها حکم راندهاند خبر گیریم.
سیر و سفر در زمین و جستجو در کاخهای ویران شده و مزارع بیثمره افتاده و ظروف و زر و زیورهایشان که در زیر خروارها خاک آرمیده است پرده برگیریم.
آری اینان را سر آن بود که در زمین جاویدان بمانند ولی سعیشان عبث بود که زندۀ جاوید ذات پروردگار است و بس. /10 اهرامهای مصر و دژهای بعلبک و باغهای معلق بابل و نینوا همه آثاری شگرف بودهاند ولی چون صاحبانش به خدا شرک آوردند همه رو به ویرانی نهادند.
امیر مؤمنان علی(ع)میفرماید:
«کجایند عمالقه و فرزندان عمالقه؟کجایند فرعونان و فرعون زادگان؟ مردمی که در شهرهای«رس»زندگی میکردند چه شدند؟کسانی که پیامبران را کشتند و سنت پیامبران را نابود کردند و سیرت جباران را زنده نمودند.کجایند آن
لشکر انگیزان که هزاران سپاهی دشمن را به هزیمت دادند.مردمی که لشکرها کشیدند و شهرها ساختند». (1)
کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ
-بیشتر آنها مشرک بودهاند.» وقتی باستان شناسان زمین را میکنند و به آثار شهرها میرسند چون اوضاع اجتماعی آنان را بررسی میکنند در مییابند که همه مشرک بودهاند و بت میپرستیدهاند یا فرمانبران طاغوتان بودهاند.
در آیات پیشین قرآن شرک و توحید را در عرصۀ اقتصاد بررسی کرد و اثر اخلاقی آن را بیان کرد.در این جا بحث از مبارزه است برای بقا.در حالی که شرک نمیتواند عامل بقا باشد،شرک وسیله و سبب ویرانی و نابودی است.
[43]
چون دریافتیم که شرک مادۀ فساد است و سبب نابودی فردی و اجتماعی بشر است پس بر ماست که از روی اخلاص به پرستش خدا پردازیم.
« فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ - به دین پاک پایدار روی بیاور پیش از آن که روزی فرا رسد که از امر خدا بازگشتنش نباشد.» /10 روی آوردن به دین پاک پایدار سبب امان در روز قیامت میشود.
« یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ -در آن روز مردم دو گروه شوند.» یعنی از هم جدا شوند و صالحان از کافران مشخص گردند.این است تنها مفارقت شرعی میان انسان و فطرت انسان.
[44]
کسانی که به راه کفر رفتهاند روز قیامت کفرشان به زیانشان خواهد بود زیرا کفرشان تبدیل به آتش و آب گداخته شود.و کسانی که ایمان آوردهاند ثمرۀ اعمال صالحۀ خود را میبینند.
« مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ -کسانی که کافر باشند کفرشان به زیانشان باشد و آنها که کاری شایسته کرده باشند برای
1) 30) -نهج البلاغه،خطبۀ 182،ص 262.
خود پاداشی نیکو آماده کردهاند.» پس عمل صالح تو در روزی که بسیار به آن نیازمند هستی به یاری تو خواهد آمد ولی کسی که کفر ورزد نتیجه کفر او وبال او خواهد شد.
در این آیه نکتۀ مهمی است:و آن این که زمانی که خدا از کسی که کفر میورزد سخن میگوید و ضمیر را در«فعلیه»مفرد میآورد و چون از کسی که عمل صالح انجام میدهد یاد میکند ضمیر را در«انفسهم»جمع میآورد علت این است که نتیجۀ کفر فقط به صاحبش باز میگردد اما نتیجۀ ایمان و عمل صالح علاوه بر صاحبش شامل یاران و خویشاوندان او و سایر مؤمنان هم میشود.در حدیث آمده است که یک مؤمن میتواند کسان زیادی را حتی اگر به اندازۀ قبیلۀ ربیعه و مضر باشند شفاعت میکند.
در تفسیر آیه«پدرشان صالح بود»در داستان آن یتیم که خضر دیوارشان را که در حال فرو ریختن بود از فرو ریختن نگاه داشت امام صادق فرموده است:
«میان آن دو و پدر صالحشان هفت پدر فاصله بود» (1)در روایت دیگر از امام صادق روایت شده:
«خداوند فرزند مؤمن را تا هزار سال حفظ میکند میان آن دو پسر(در داستان خضر و موسی)و پدرشان هفتصد سال فاصله بود». (2)
[45]
« لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ -تا کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند از فضل خود پاداش دهد.زیرا خدا کافران را دوست ندارد.» در آیۀ پیشین خدای تعالی بیان فرمود که عمل است که سرانجام بشر را تعیین میکند«پس کسی که کافر شود کفرش به زیان اوست و آنها که کاری شایسته کرده باشند برای خود پاداش نیکو آماده کردهاند»همچنین در این آیه بیان شده که
فضل و رحمت خداوندی نصیب صالحان شود هر گاه فضل و رحمت از جانب خدا باشد پس خوشا به حال انسان صالح.
در تفسیر«برای خود پاداشی نیکو آماده کردهاند».از امام جعفر صادق(ع) روایت شده که فرمود:
«عمل صالح بر صاحبش در رفتن به بهشت پیشی میگیرد و در آنجا برای او همه چیز را آماده میکند هم چنان که خادم او بسترش را میگسترد». (1)
آری،خدا آنان را از فضل خود جزا خواهد داد و او کافران را دوست ندارد.
[46]
سپس خدای تعالی بعضی از نشانههای قدرت خود را در زندگی نشان میدهد.
« وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیٰاحَ مُبَشِّرٰاتٍ -از نشانههای قدرت او آن که بادهای مژده دهنده را میفرستد.» از نعمتهای خدا نگاه مثبت است به زندگی.کسی که به خدا ایمان دارد زندگی را چنان خواهد یافت که گویی به روی او لبخند میزند.از مشکلاتی که بر سر راهش آیند به سهولت میگذرد ولی کافر ابری سیاه و ستبر قلبش را در خود پوشیده.به نور خورشید لبخند نمیزند و از نعم زندگی لذت نمیبرد.قرآن میخواهد احساس جمال طبیعت را در ما برانگیزد تا به نگاهی خوشبینانه به زندگی بنگریم.
انسان فطرتا زیبایی را دوست میدارد.مظاهر زیبای طبیعی غذای گوارای روح حساس اوست.ولی این احساس را گاه عقدههای روانی و گرفتاریهای روزانه و غرق شدن در طوفان اوهام و خواستها نابود میکند.
ما به عاملی نیاز داریم که این احساس را در ما بیدار کند و این وظیفۀ ادبیات است.
آیات قرآنی عشق به زیبایی را در قلوب مؤمنان بر میانگیزند و نمو میدهند.
هم چنان که گرایش به خیر و فضیلت را نمو میدهند.تا دلهای مؤمنان در موکب
1) 33) -همان مأخذ،ج 4،ص 191.
شادمانی حرکت کند و به زمزمههای نرم طبیعت که از لرزش برگ درختان و جریان آبها در جویباران بر میخیزد گوش فرا دهد و بیاساید.
آیا نمیبینی که پروردگار ما چسان از بادهایی که به ما بشارت باران میدهند به بیانی دلپذیر یاد میکند.بادهایی که از دور دستها از دشتها و دامنهها و درهها میگذرند و باران خود نثار کشاورزانی میکنند که هفتهها از عمر خود را صرف شخم زدن و کاشتن زمین خود کردهاند؟آری...بادها ابرهای بارانزای را میآورند و باران خیر و رحمت و برکت خداوندی است.گاه این بشارت به زبان رعد و برق است که اعلام میکنند اینک ابرهای پرباران خواهند بارید /10 و مزارع تشنه سیراب خواهند شد.
بادها وظیفۀ دیگر هم دارند درختان را بارور میکنند بذرهایی را که در جای متراکم ماندهاند به نقاط دور میپراکنند.گاز اکسیژن را به میان مردم میبرند و گازهای سمی را به درختان میرسانند تا از آنها تغذیه کنند و نمیگذارند شعاع خورشید برگهای درختان را بسوزاند.و نیز کشتیهای بادبانی را در دریاها به حرکت میآورند و در حرکت هواپیما و کشتیهای بازرگانی سهمی بسزا دارند.
همۀ اینها برای این است که انسان رحمت خدا را بچشد و قلب کوچکش با جهان بزرگ پیوند گیرد.
« وَ لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ -تا رحمت خود را به شما بچشاند.» و نعمت باران زمین را سر سبز کند.
« وَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ -و تا کشتیها به فرمان او روان باشند.» زیرا بادها کشتیهای بادبانی را از بندری به بندر دیگر میبرد.
« وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ -و از فضل او روزی بجویید.» یعنی دیگر از نعم خداوندی رواج بازرگانی در میان مردم است.
وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
-باشد که سپاس گویید.» اوج سعادت و غایت نعمتها هنگامی است که انسان زبان به شکر میگشاید.با شکرگزاری دلش خشنود میشود و روحش آرامش میگیرد و شادمانی
سراسر قلبش را تسخیر میکند اما زمانی که نعمت خدا را کفران کند به هیچ یک از این لذتها دست نخواهد یافت آیا /10 هدف از این همه نعمت احساس سعادت انسان نیست پس کافر نعمت چگونه سعادتمند میشود؟ /10
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَانْتَقَمْنٰا مِنَ اَلَّذِینَ أَجْرَمُوا وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِینَ (47) اَللّٰهُ اَلَّذِی یُرْسِلُ اَلرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَیَبْسُطُهُ فِی اَلسَّمٰاءِ کَیْفَ یَشٰاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی اَلْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ فَإِذٰا أَصٰابَ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (48) وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ (49) فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اَللّٰهِ کَیْفَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ ذٰلِکَ لَمُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (50) وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِیحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ (51) فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (52) وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ اَلْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ (53)
48[فتثیر سحابا]
:ابر را به حرکت در میآورد و منتشر میسازد.
ایمان چشم انسان را باز میکند تا زندگی را آن چنان که هست ببیند.بی هیچ حجاب و پردهای.کسی که ایمان ندارد گویی کسی است که در تاریکی زندگی میکند رابطۀ او از اطرافش بریده است.هرگز نمیخواهد در پی جستن واقعیت باشد.بلکه یا پیبند گمانی بیش نیست.و گمان به سرچشمه یقین راه ندارد.ایمان آدمی را وامیدارد که در پی یافتن حقیقت باشد،زیرا ایمان به ذاته تسلیم شدن به حق است.
در توحید مفضل آمده است:
«از انواع فوایدی که در موجودات خرد و بزرگ مشاهده میکنی پند و عبرت بیاموز؛چه موجوداتی که ارزشمند هستند و چه آنهایی که بیارزشند.از همه پستتر و بیمقدارتر پهن و عذره است که هم پست است و هم نجس اما برای زراعت و حبوبات و سبزهها ارزش بینظیر دارند چندان که هیچ سبزه و علفی بدون وجود پهن و کود رشد و نمو نمیکند؛همان پهن و کودی که /10 مردم آن را نجس میدانند و از نزدیک شدن به آن بدشان میآید.
بدان که جایگاه و منزلت اشیاء به ارزش آنها نیست بلکه هر یک از دو منزلت و قیمت اشیاء برای خود بازاری دارد.چه بسا چیزی در بازار معاملات بیارزش باشد اما در بازار علم و دانش ارزشمند باشند.پس،اگر چیزی کم بها و ارزش بود عبرت و پند گرفتن از آن را نیز کم ارزش و ناچیز مشمار.اگر جویندگان کیمیاء میدانستند که در عذره چه ارزشی نهفته است هر آینه آن را با بالاترین قیمتها
میخریدند و بر سر آن به کشمکش بر میخاستند».
چون تو به حق تسلیم شدی به جستجوی آن برخواهی خاست.و چون به جستجویش برخاستی او را خواهی یافت.اگر بگوییم نیاز،مادر هر اختراعی است،احساس سبب اصلی شناخت است،زیرا انسان هیچ چیزی را نمیشناسد مگر زمانی که به شناخت آن احساس نیاز کند کسی که ایمان ندارد به گمانهای خود بسنده میکند و هرگز احساس نیاز به معرفت نمیکند،زیرا هوی و هوس اساسا نزد او موجود است و او برای جستجوی آن انگیزهای ندارد.
در آیات پیش دیدیم،که خدای تعالی برای ما بیان داشت که ایمان بصیرت است.پس کافر چون کور و کر است در حالی که مؤمن شنوا و داناست.
پردههای هوی مانع مؤمن نمیشوند،پیشداوریها و عقدههای روانی سد راه او نیستند.مؤمن عینک رنگین بر چشم ندارد.خواه این عینک رنگین افکار جاهلی باشد یا نظریات منفی.دیدگاهش حزن و اندوه باشد یا غرور و آرزو.
مؤمن غالبا در برابر زندگی منفعل نیست،زیرا زندگی را به صورت طبیعیاش میبیند.خدا را به سبب نعمتهایش سپاس میگوید و در حال بلا بر بلا صبر میکند و همواره زبانش شاکر است و قلبش ستایشگر.چرا؟ /10 زیرا میداند که نعمتها از خدای سبحان است.در حالی که کافر میپندارد که خود منبع نعمتهاست و چون خدا نعمتی به او میدهد بازهم افزون میطلبد.
یکی از نعمتهای بزرگ خدا رسالتی است که پاکترین آفریدگانش برای ما آورده است.چه زیانکارند کسانی که رسالت پیامبر آنان را سود ندهد.خوشا به حال مؤمنان زیرا خدای تعالی بر عهده گرفته که آنان را یاری کند.رسالتهای تجلی بزرگترین رحمتهای الهی هستند.هم چنان که ابرهای پر برکت زمین را سیراب میکنند و نعمت میبخشند و پس از نومیدی مردم تشنه را امیدوار میسازند.
آیا زمین را نمینگری که چسان شاداب و سرسبز میشود هنگامی که کشتههایش میروید؟اینها آثار رحمت خداوندی هستند.زمین مرده زنده میشود، از این پی میبریم که خدای تعالی قادر است مردگان را پس از مرگ زندگی دوباره
بخشد.
[47]
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلیٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَانْتَقَمْنٰا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا -و پیش از تو پیامبرانی را بر قومشان فرستادیم.آنان با دلیلهای روشن خود نزدشان آمدند و ما از کسانی که گناه کردند،انتقام گرفتیم.» این یکی از آثار رحمت خداست که بندگانش را به مجرد انحراف از دین عقاب نمیکند،بلکه نخست آنان را به وسیلۀ پیامبرانش هشدار میدهد.
آیا اگر کودکی را بنگری که بر ستیغ کوهساری بازی میکند آیا نمیترسی که نکند بیفتد؟آیا برای حفظ او از سقوط تلاش نمیکنی؟پیامبران خدا نیز چنین هستند میکوشند /10 تا بندگان خدا در درههای فساد سقوط نکنند.
ولی این به معنی آن نیست که خدا بندگانش را به اکراه به راه هدایت سوق میدهد.بلکه کسانی که مرتکب جریمهای شدهاند در پایان راه در معرض انتقام پروردگار قرار میگیرند.امام مؤمنان؟بر خداست که آنان را یاری رساند:
« وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ -و یاری دادن مؤمنان بر عهدۀ ما بود.
در حدیث آمده است که رسول خدا(ص)فرمود:
هر مسلمانی که آبروی برادرش را حفظ کند بر عهدۀ خداست که او را از آتش جهنم نگهدارد.پس رسول اللّٰه خواندند:« وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ ». (1)
یاری کردن خدای تعالی مؤمنان را ضرورتا به این معنی نیست که خدا مستقیما به دست خود آنان را یاری میکند.بلکه این یاری گاه به وسیلۀ مؤمنان دیگر است.همان گونه که وسیلۀ عذاب کافران را به دست مؤمنان فراهم میآورد.
1) 34) -نور الثقلین،ج 4،ص 191.
[48]
« اَللّٰهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ فَتُثِیرُ سَحٰاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمٰاءِ کَیْفَ یَشٰاءُ -خداست که بادها را میفرستد تا ابرها را بر انگیزد،و چنان که خواهد بر آسمان بگسترد.» خداوند بادها را میفرستد،بادها ابرها را متراکم میسازند گاه بر هم انباشته میشوند و گاه در آسمان گسترده میشوند و بر هر کس از بندگانش که بخواهد باران میبارد.
« وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً -و آن را پاره پاره میکند.» مراد آن است که به صورت قطعاتی در آسمان به جنبش میآیند.
« فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ -و بینی که باران از خلال ابرها بیرون میآید.» گویی ابرهای آبستن بار خود بر زمین مینهند.
اگر حرکت بادها و فشار آنها بر ابرها نباشد و اگر تراکم ابرها و حرکت آنها در اثر وزش هوای سرد نباشد باران نخواهد بود.
سپس پروردگار عالم از حرکت و دگرگونی ابرها در فضا به حالات مختلف قلب انسان در زمین میپردازد.که انتظار باران میکشد و چون باران میبارد شادمان میشود.
« إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ -و چون باران را به هر که خواهد از بندگانش برساند شادمان شوند.» زیرا باران بشارت راحت و رفاه و ثروت میدهد.
[49]
« وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ -اگر چه پیش از آن که باران بر آنها ببارد نومید بودهاند.» اگر باران دیر کند و زمانش بگذرد و نبارد انسان نومید میشود،آیا انسان نمیداند آن کس که آسمانها و زمین را به رحمت خود آفریده است او را ترک نخواهد کرد؟ولی بشر عادت اوست که در چنین مواقعی /10 توکل را از دست بنهد و امید به آینده را از دست بدهد.
[50]
چگونه شناخت خود را از خدا بیشتر کنیم و بر امید به رحمتش بیفزاییم؟و چگونه به این یقین برسیم که خدا میتواند مردگان را زنده کند؟ جواب:به نظر کردن در آثار رحمت خدا.باران که رحمت اوست چون بر زمین مرده ببارد،زمین با شادمانی آن را استقبال خواهد کرد.و آفرین خواهد گفت و کشتههایش میرویند.و زمین به سادگی جامهای از علف سبز بر تن خواهد کرد.
« فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ -پس به آثار رحمت خدا بنگر.» هدف از نظر تنها اذعان به قدرت خداوند نیست.بلکه شناخت تجلیات قدرت خداوند بر آفریدگان و سنتهایی است که خدا در جهان به اجرا درآورده و کیفیت اجرای این سنتهاست.
« کَیْفَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا -که چگونه زمین را پس از مردنش زنده میکند.» چون انسان دریابد که خدا چگونه زنده میکند،به حقایق روز باز پسین هم آگاه خواهد شد.آفریدگار دنیا همان آفریدگار آخرت است و قدرت او در آفرینش یکسان است.
« إِنَّ ذٰلِکَ لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -چنین خدایی زنده کنندۀ مردگان است و بر هر کاری توانا است.» انتقال ابرها از دورترین نقطۀ زمین برای باریدن در دورترین نقطهها،ایمان به روز رستاخیز را در دل ما بر میانگیزد.هم چنان که زمین به باران زنده میشود.
مردم نیز در روز رستاخیز زندگی نو خواهند یافت.
[51]
« وَ لَئِنْ أَرْسَلْنٰا رِیحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ - «اگر بادی بفرستیم که کشتهها را زرد بینند،از آن پس همه کافر شوند.» در قرآن کریم فرق است میان دو واژه«باد»ریح و«بادها»ریاح همواره «باد»به صورت مفرد /10 آورندۀ عذاب است و«بادها»به صورت جمع آورندۀ رحمت است.
در روایت هم از حضرت رسول(ص)نقل شد که فرمود:
«بار خدایا بر ما بادها بفرست و باد مفرست». (1)
اما معنی«آن را زرد بینند»چیست؟ بعضی میگویند مراد کشتههاست و بعضی میگویند مراد خود باد است.
زیرا باد زرد آورندۀ عذاب است و در آن خیری نیست.از حضرت امیر المؤمنین روایت شده که:
«بادها»بر پنج قسم هستند:یکی باد عقیم که پناه بر خدا از شر آن باد.
حضرت رسول هر گاه باد زرد یا باد سرخ یا باد سیاه میورزید رنگ چهرهشان زرد میشد تا آن گاه که قطره بارانی میچکید آن گاه رنگ چهرهشان به حال اول بر میگشت و میگفت که رحمت نازل شد. (2)
هر زمان که انسان باد زرد را بنگرد به خدا کافر شود و پندارد که خدا قادر به دفع مکروه از او نیست و فراموش میکند که آن که این باد را فرستاده است کسی جز خدا نیست و اوست که میتواند آن را به باد مبارک بدل کند.
[52]
خدا آیات خود را بر ما تلاوت کرد ولی مردم را گوش شنوا نیست.با آن که آیات در نهایت روشنی و بلاغت نازل شدهاند.پارهای از مردم در عین این که زندهاند در شمار مردگانند.منافذ قلبشان بر بسته است.هماره طریق انکار میپویند.بعضی از حقایق میگریزند و خود را به کری میزنند و بعضی چشم بر هم مینهند تا چون کوران هیچ چیز را ننگرند.
« فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ -تو نمیتوانی مردگان را شنوا سازی و اگر اینان نیز از تو باز گردند آواز خود را به گوش آن کران نرسان.» [53]
« وَ مٰا أَنْتَ بِهٰادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلاٰلَتِهِمْ -تو هدایت کنندۀ نابینایان از گمراهیشان نیستی.»
از سیاق آیه بر میآید که این گونه مردم سه گروهند مرده،کر و کور.
ممکن است مردگان کافران باشند که چون مردگان نه میشنوند و نه سخن میگویند و گروه دوم یعنی کران کسانی هستند که با اشارهای میتوانند مطلب را دریابند ولی چون پشت کردهاند از آن اشارت هم محرومند و گروه سوم کورانند که شنیدن میتوانند ولی نمیتوانند آنچه را میشنوند به اجرا در آورند که نابینایان هستند.
«شنیدن»را برای مرده به کار برد.زیرا آخرین حسی که زنده از دست میدهد حس شنوایی است و آوردن«شنیدن»برای کر،زیرا بارزترین عیب در او نشنیدن است ولی شنیدن را برای کور به کار نبرد زیرا کور میشنود بلکه گفت:«تو هدایت کننده نابینایان نیستی».
در قرآن کریم همواره میان فرستادن بادها و فرستادن رسولان مقارنه است.
مثلا در این آیات میفرماید:
«و اوست که پیشاپیش رحمت خود بادها را به بشارت میفرستد.چون بادها ابرهای گرانبار را بردارند ما آن را به سرزمینهای مرده روان سازیم و از آن باران فرستیم و به باران هر گونه ثمرهای را میرویانیم مردگان را نیز این چنین زنده میگردانیم شاید پند گیرند».
«و سرزمین خوب گیاه آن به فرمان پروردگارشان میروید و زمین بد جز اندک گیاهی از آن پدید نمیآید،برای مردمی که سپاس میگویند آیات خدا را این چنین گونه گون بیان میکنیم.
«نوح را بر قومش به رسالت فرستادیم.گفت:ای قوم من،اللّٰه را بپرستید.
شما را خدایی جز او نیست و من از عذاب روزی بزرگ بر شما بیمناکم». (1)
همان گونه که بادهای نیکو مظهر خیر و برکات هستند،آمدن رسولان هم مظهر برکات بسیارند.
1) 37) -اعراف51/ تا 57.
در بعضی از تفسیرها آمده است که مراد از ابرها اهل بیت پیامبرند و مراد از زنده شدن زمین بعد از مردنش زنده شدن قلوب مردم است به وسیلۀ هدایت امامان(ع).
در بعضی از روایات هم آمده است که این آیه در حق حضرت صاحب الامر(ع)نازل شده است.
امام محمد باقر(ع)فرموده است که مراد از سخن خداوند:«بدانید که خدا زمین را پس از مردنش زنده میکند»یعنی /10 «زمین را خداوند به وسیلۀ قائم آل محمد(ع)زنده میسازد و مراد از مردن زمین کافر شدن اهل زمین است که کافر چون مرده است». (1)
« إِنْ تُسْمِعُ إِلاّٰ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنٰا فَهُمْ مُسْلِمُونَ -تو صدایت را تنها به گوش کسانی میرسانی که به آیات ما ایمان آوردهاند و تسلیم شدهاند.» /10
اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْقَدِیرُ (54) وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یُقْسِمُ اَلْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ (55) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ اَلْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ اَلْبَعْثِ فَهٰذٰا یَوْمُ اَلْبَعْثِ وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (56) فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یَنْفَعُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (57) وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُبْطِلُونَ (58) کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (59) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لاٰ یَسْتَخِفَّنَّکَ اَلَّذِینَ لاٰ یُوقِنُونَ (60)
1) 38) -کمال الدین و تمام النعمة،ص 668.
54[شیبة]
:پیری و کهنسالی.
60[لا یستخفّنّک]
:تو را تحریک نکنند.
بشر در کف تقدیر سرگشته است و این دلیلی است بر قدرت خداوند مدبّر.
همان گونه که تقلبات زمین تجلیات قدرت خداوند است.در مباحث پیشین از دگرگونیهای طبیعت سخن گفتیم.در اینجا بحث در این است که خدا آدمی را ناتوان آفریده و بار دیگر پس از نیرومندی به ضعف میگراید.خداست که هر چه را که بخواهد میآفریند(نه بشر)و اوست دانا و توانا.
کشتی روزگار بشر را بر سر امواج دگرگونیها میبرد تا به ساحل قیامت میرسد.بشر در آنجا با حساب و بازخواست مواجه میشود.اما مجرمان سوگند میخورند که ساعتی پیش در گورها نیاسودهاند.که آنان منحرف بودهاند،در حالی که اهل علم و ایمان میدانند که این نهایت سیر سفر است این همان روز جزایی است که در دنیا از کیفیت آن هیچ نمیدانستند.در آن روز ظالمان را پوزش خواستنشان سود نبخشد و از گناهانشان نپرسند،بلکه بیهیچ پرسش جزایی خود را
میبینند و این بیاعتنایی برای خوار کردن آنهاست.
همچنین قرآن هیچ حقیقتی را رها نمیکند،مگر آن که آن را بیان میکند ولی کافران بدان منتفع نمیشوند زیرا انکارش میکنند.آری دلهایشان فرو بسته است ناچار باید مؤمنان صبر کنند و شور و نشور کفار آنان را به شتاب وا ندارد.
[54]
نگاه مؤمن به روزگار با نگاه دیگران فرق دارد،زیرا او از تغییراتی که عارض میشوند ایمان و معرفت به حقایق را در مییابد و از آنچه بر او گذشته است آینده را پیش بینی میکند ولی کافر از این دگرگونیها عبرت نمیگیرد.
این تطور در زندگی انسان دلالت بر آن دارد که انسان خود انسان است و آن دگرگونیها بر چیزی که خارج از ذات اوست عارض میگردد.پس قوهای که در خردی ناتوانی بود و در بزرگی هم باز ناتوانی میشود،از ذات انسان نیست و گرنه با او استمرار مییافت.علم از ذات انسان نیست و گرنه همواره ملازم او میبود ولی خدا ما را از شکمهای مادرانمان بیرون آورد و ما هیچ نمیدانستیم او ما را شنوایی و بینایی و تعقل ارزانی داشت و همۀ اینها به زودی زوال مییابند.
« اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ -خداست که شما را ناتوان بیافرید.» نه چنان است که خدا انسان را از ماده ناتوانی آفریده باشد،زیرا ایزد جل و علا اشیاء را از ارادۀ الهی(کن فیکون)آفریده است.او را ضعیف ساخت زیرا اصل او از خاک است و خاک که اصل خلقت اوست ضعیف است.در دعایی از امام حسین آمده است که:
«من در عین توانگریم فقیرم پس چگونه در فقرم فقیر نباشم؟.من نادانم در دانایی خود، /10 پس چگونه جاهل در جهل خود نباشم»(مفاتیح الجنان ص 271).
« ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً -و پس از ناتوانی نیرومند ساخت.» در جوانیاش تا زمان کهولت،زیرا نیرومندی ذاتی انسان نیست.
« ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً -آن گاه پس از نیرومندی ناتوانی
و پیری آورد.» و این ضعف دوم در اثر بیماری یا پیری عارض او میشود.معروف است که درد پیری درد بیدرمانی است،زیرا آن به وجود میآید در اثر انعدام یا لاغر شدن سلولهای مغز یعنی چیزی که به هیچ وسیلهای قابل تعویض نیست.
یکی از شعرا گوید:
عجوز تمنّت أن تکون فتیة
و قد شاب منها الرأس و احدودب الظهر
فمرّت علی العطار یصلح شأنها
فهل یصلح العطار ما افسد الدهر
(پیر زالی آرزو کرد که جوان شود در حالی که موی سرش سفید و پشتش خمیده شده بود نزد عطار رفت تا مگر کارش را اصلاح کند،آیا چیزی را که روزگار فاسد کرده عطار اصلاح تواند کرد؟) « یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ -هر چه بخواهد میآفریند و او دانا و تواناست.» این تحولاتی که بر انسان عارض میشود حکایت از قدرت خدا دارد.
بزرگترین نشانۀ قدرت خدا این است که انسان را از حالی به حالی میگرداند.این تغییر در چارچوب تقدیر حکیمانۀ اوست.تا آدمی بداند که خدا قادر و پیروزمند و دانا و حکیم است.امام حسین(ع)در دعای خود گوید:
«بار خدایا از اختلاف آثار و گردش روزگاران دانستم که مراد تو این است /10 که به من شناخت هر چیز را بیاموزی تا من نسبت به تو در چیزی جاهل نباشم».
[55]
مجرم نمیخواهد به آنچه دادگاه دربارۀ او حکم کرده است تسلیم شود.و آرزو میکند که هرگز روز مجازات در نرسد.ولی خداوند آنچه مقرر داشته چیز دیگری است.هر روز که میگذرد او را به محاکمهاش نزدیکتر میسازد.اگر بر پشت راهدارترین مرکبها نشسته بگریزیم باز هم به روز رستاخیز خواهیم رسید.
این برخورد ناگهانی مجرم را وا میدارد که سوگند خورد که جز ساعتی یا لحظهای نیارمیده است.شاید هم در قیاس با موازینی که برای خود جعل کرده درست باشد گاه میپندارد که اصلا قیامت نیامده است یا تا زمان آمدنش فاصلۀ
درازی است.بدین گونه به خود دروغ میگوید و خود را از حقیقت دور میدارد و اینها جز آرزویی باطل هیچ نیست.
« وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ -روزی که قیامت برپا شود.» با تمام هول و هراسهایش و ناگهان در رسیدنش و ظهور آن به صورت یک واقعۀ عظیم آسمانی و زمینی در این روز:
« یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ -مجرمان سوگند میخورند.» آنان غالبا دستخوش گمانهای خود هستند و هم چنان منتظر رسیدن آن میپندارند:
« مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ -که جز ساعتی در گور نیارمیدهاند.» چنان که گویی پس از انجام جرم فورا با کیفر آن مواجه شدهاند.
اگر به گذشت سریع زمان توجه کنیم و بدانیم که اجل نزدیک ماست چرا یقین نکنیم که کیفر اعمال ما بسی نزدیک است؟آن زمان درازی که میپنداریم میان ما و کیفر اعمالمان فاصله است جز توهّمی بیش نیست.بنا بر این نباید فریفته شویم.
مؤمنان در دعای خود در برابر پروردگارشان میگویند:
«اگر از شتاب عقوبت میترسیدم از آن اجتناب میکردم».
و میگویند:
«بار خدایا بلای من بزرگ است و بد حالی من بسیار و اعمال من اندک.
غلها و زنجیرها مرا زمینگیر کردهاند.آرزوی دراز سود مرا از من دریغ داشته.دنیا با فریبکاریهای خود مرا فریب داده.نفس من نیز با جنایتش و سهلانگاری من ای سرور من مرا از راه برده است»(از دعای کمیل).
امام علی(ع)میگوید:
«ای مردم،من بیش از هر چیز میترسم که شما گرفتار دو چیز گردید:
پیروی هوا و هوس و آرزوی دراز.پیروی هوا و هوس شما را از حق رویگردان
میکند و آرزوی دراز آخرت را از یادتان میبرد». (1)
« کَذٰلِکَ کٰانُوا یُؤْفَکُونَ -آری این چنین از حق منحرف میشوند.» /10 از حق دوری میگردانند و میپندارند جزای اعمالشان دور است و یا هرگز روز باز خواست نخواهد آمد.سؤال این است:چه چیز آنها را از حق منحرف میکند؟جواب این است که:یا شیطان یا جامعۀ فاسد و یا هوای نفس.در نتیجه عامل ضلالت هر چه باشد آنها نمیتوانند با آرزوها و خواستهای شیرین خود واقع را دگرگون سازند.روز کیفر خواهد آمد و آنها خواهند پرسید چه مدت در گور درنگ کرده بودیم؟ پس انسان باید همواره به درگاه پروردگار خود بنالد که خداوندا آخرت را از یاد من مبر.آرزویم به حسن عمل کوتاه کن.
[56]
اما مؤمنان به آخرت یقین دارند و از روز حساب بیمناکند و در تلاش و کوششاند که خود را از عذاب پروردگارشان در امان نگاه دارند.پس هرگز قیامت آنان را غافلگیر نخواهد کرد و چون مسافری که میداند در فلان روز سفر میکند زاد و توشۀ راه را فراهم میآورند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ -آنان که علم و ایمان داده شدهاند گویند.» شاید علم،علم به قیامت باشد به دلیل آخر آیه که گوید«این روز قیامت است و شما نمیدانستهاید».اما ایمان تصدیق به چیزی است که علم بدان رسیده است یا سخن راست و عمل صالح.
« لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ -شما بر وفق کتاب خدا تا روز قیامت در گور آرمیدهاید.» مهم نیست که چه مدت آرمیدهاید،کم یا زیاد.مهم این است که آنچه را که از آن میترسیدید با آن رو به رو شدهاید.
1) 39) -نهج البلاغه،خطبۀ 42،ص 83.
شاید تعبیر به«فی کتاب اللّٰه»مانند این سخن ما باشد که میگوییم:(در واقع)یعنی بر خلاف /10 آرزوهای شما که قیامت نمیآید یا فاصله میان شما و قیامت فاصلهای بس دراز است،این خواست شما تحقق پیدا نکرد بلکه آنچه خدا خواست و در کتاب خود آورده و همان ملاک و معیار حق است،وقوع یافت نه هوسها و آرزوها و خواستهای نفسانی شما.
چیزی که انسان باید نیکو دریابد این است که جهانی که محیط بر اوست از هوا و هوس او پیروی نمیکند و بر حسب احلام و آرزوهای او گام بر نمیدارد.
بلکه هر چه میکند بر حسب فرمان خداوند است.
«فَهٰذٰا یَوْمُ الْبَعْثِ
-این روز قیامت است.» روزی که آن را انکار میکردید ولی انکارش به سود شما نبود.آری انکار شما یک نتیجه داد آن هم غافل شدن شما از تهیۀ زاد و توشۀ آخرت.
«وَ لٰکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
-و شما نمیدانستید».
از این دو آیه چنین حاصل میشود که کافر زمان را نمیشناسد و به پایان کار اعتقاد ندارد و به وقت خود که به سوی این نهایت دردناک سوقش میدهد احترام نمیگذارد.ولی مؤمن حقیقت زمان را میشناسد و میداند که فرصتش اندک است گذشت زمان را حس میکند و برای طی راه دراز آخرت زاد و توشۀ خود را بر میدارد.
آری در آن روز«نه مال سود میدهد و نه فرزندان.مگر کسی که با دل پاک و سلیم آید».
بلی،منطق مؤمن نسبت به زمان را امام سجاد علی بن الحسین(ع)چه خوب بیان میفرماید:
«بر خود میگریم به سبب عمری که از دست دادهام و آرزوهایی که عمرم را انباشته بود.اکنون در مکان مأیوسان جای گرفتهام».
«چرا نگریم و حال آن که نمیدانم سرنوشت من چه خواهد بود و میبینم که نفس من مرا فریب میدهد و من صدای بالهای مرگ را بر فراز سرم احساس
میکنم».
سپس آن ساعات هولناک را که باید همه در انتظارش باشیم و با زاد و توشه به سوی آن حرکت کنیم،مجسم میسازد:
«چرا نگریم.برای جان دادنم میگریم.برای تاریکی قبرم میگریم،برای تنگی گورگاهم میگریم.برای سؤال نکیر و منکر از خود میگریم،سپس به اوج تضرع میرسد و صحنههای هولناک قیامت را تصویر میکند:
«میگریم برای بیرون آمدن از قبرم برهنه ذلیل،در حالی که بار گناه خود بر پشت دارم.گاه به راست مینگرم و گاه به چپ.زیرا مردم هر یک به کار خود مشغولند.چهرههایی شادمان است و چهرههایی گرفته و درهم». (1)
[57]
چه بسا شیطان گناهکاران را فریب میدهد و میگوید آخرت هم مثل همین دنیاست.هر گاه تو را گفتند که فلان عمل خلاف از تو سر زده است معذرت میخواهی و کار تمام میشود.برای رفع این وسوسه است که میفرماید:
«فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یَنْفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ
-در این روز پوزش ستمکاران به حالشان سود ندهد.» اساسا این روز روز جزاست و بدین سبب از ظالمان توبه نه میخواهند و نه میپذیرند،زیرا مهلتشان تمام شده است.
« وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ -و از آنها نخواهند که توبه کنند.» /10 [58]
« وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ -ما در این قرآن برای مردم هر گونه مثلی آوردهایم.» قرآن برای ما هر حقیقتی را در درون ما باشد چه در خارج از ما بیان میدارد.تا ما از این مثلهای جزئی به حقایق کلی برسیم.ولی این حقایق کافران را سود ندهد با وجود آن که برای اثبات آنها دلایل کافی وجود دارد.
« وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُبْطِلُونَ -و چون
1) 40) -از دعای ابو حمزۀ ثمالی.
آیهای برایشان بیاوری کافران خواهند گفت:شما یاوه گویانی بیش نیستید.» چرا اینان همیشه حق را انکار میکنند؟و سبب انکار آنها چیست؟زیرا اینان به سبب ستمکاریشان قدرت فهم حقیقت را از دست دادهاند.
[59]
« کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ -این چنین خدا بر دلهای کسانی که از دانایی بیبهرهاند مهر مینهد.» زیرا اینان علم را ترک گفتهاند و ایمان به رسالت را از دست دادهاند و به جهل و عناد گراییدهاند و هنگامی که انسان علمش را رها کند و به جهل گراید قلبش به صندوق فرو بستهای تبدیل خواهد شد.
[60]
این موضع کسانی است که کافر شدند،اما موضع مؤمنان صبر است و انتظار فرج،زیرا خدا بر خود مقرر داشته که بندگان صالح خود را یاری کند.
« فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لاٰ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاٰ یُوقِنُونَ -پس صبر کن که وعدۀ خدا حق است.مباد آنان که به مرحلۀ یقین نرسیدهاند تو را بیثبات و سبکسر گردانند.» این آیه اشارت بدان دارد که رسول(ص)باید عمل خویش را هم چنان پیگیرد و از آنچه مردم بیایمان میگویند متأثر نگردد.
سورۀ لقمان /10
از امام باقر(ع)روایت شده که میفرماید:
«کسی که سورۀ لقمان را در شب بخواند خداوند شبانه فرشتگانی را بر او گمارد که او را از شیطان و سپاهیانش حفظ میکند تا آن که شب را به صبح رساند، و چون آن را در روز بخواند هم چنان از شیطان و سپاهیانش در امان خواهد بود تا به وقت شام.
نور الثقلین،ج 4،ص 193 /10
لقمان پیامبر نبود،مردی حکیم بود و حکمتش حکمت الهی بود.آمدن نام او در قرآن سبب جاویدانی او شده است.سوره به نام او نامیده شده تا بیان کند که بندهای که سپاس خدای گوید،خدا نیز او را سپاس خواهد گفت و حکمت و
فضیلت خواهد بخشید.
معارفی که در سورۀ لقمان آمده است همه حکمت خداوندی است که در کتاب خدا تجلّی کرده است و در قلوب نیکوکاران ولی به مستکبران سودی نخواهد داد.
پروردگار ما به لقمان حکمت عطا فرمود و آن حکمت را در یک کلمه که همان شکر و سپاس خداوند باشد خلاصه کرد و لقمان آن حکمت فشرده را طی ده توصیه و سفارش که همگی از شکر و سپاس خداوند منبعث میشوند برای فرزندش باز کرد.نخستین این وصایا شناخت آفریدگار است و آخرین آنها گردنکشی نکردن در برابر آفریدگان.
در سورۀ لقمان آیات خدا که به یکتاپرستی راه مینمایند به تفصیل و روشنی آمده است.توحید خداوندی محدودۀ سپاسگزاری بندگان اوست.یعنی جایز نیست.
که فرزندی پدر و مادرش را اطاعت کند هر گاه آنها او را به شرک آوردن به خدا فرمان دهند.
در چهار چوب این سوره چند موضوع توضیح داده شده:
یکی آن که حکمتی که در کتاب خداست نیکوکاران را سود دهد و سبب هدایت و رحمت آنهاست.یعنی کسانی را که نماز را بر پای میدارند و زکات میدهند،و به روز بازپسین یقین دارند.اینان اصحاب هدایت و فلاح هستند در حالی که گروه دیگر هم یافته شوند که به عمر و مال خود سخنان بیهوده و لهو و بازیچه میخرند و با افکار باطل سودا کنند و به کارهای ناپسند پردازند و هدفشان گمراه کردن مردم است از راه خدا.قرآن هشدار میدهد که نصیب این طایفه عذابی است خوار کننده.
در حالی که خدای تعالی برای صالحان بهشتهای پر نعمت مهیا کرده است.آیا پروردگار ما حکیم نیست؟و به هر کس بر وفق حکمت خود پاداش نمیدهد؟ ما حکمت خدا را میشناسیم و سپاسش میگوییم تا ما را از حکمت خود
روزی کند.خداوند ما را توجه میدهد به آفرینش آسمانهای بدون ستون و کوههای سر به فلک افراشته که در جاهای معین خود قرار داده تا نگذارند زمین بلرزد و هر جنبندهای را آفریده و روزی داده از همان نباتی که از زمین با ریزش باران روئیده است اینها چیزهایی است که خدا آفریده است.آیا آنها که شریک خدا قرار میدهید چه چیزهایی آفریدهاند؟هیچ.آری ستمکاران در گمراهی آشکار هستند.
(11/1).
بار دیگر به بیان آیات و نشانههای قدرت باز میگردد،(30/20)بعد از آن که حکمتهایی را که به لقمان ارزانی داشته یک یک بیان میکند.حکمتی را که به لقمان داده در یک کلمه(شکر خدا)خلاصه میکند.زیرا شکر خدا جز به شناخت خدا و شناخت نعمتهای خدا بر ما میسر نیست.نخستین چیزی که ذکر میکند این است که شکر به خدا به خود شکر کننده باز میگردد.زیرا خداوند بینیاز و ستوده است.سپس به این نکته اشاره میکند که شرط شکر اجتناب از شرک است.
شایسته است که انسان پدر و مادر خود را سپاس گوید ولی در حدودی که خدا معین کرده و چون او را به شرک فرمان دادند اطاعت از آنها جایز نیست.
سزاوار است که انسان بداند که مسئول اعمال خود است و اگر وزن عمل کسی به قدر /10 یک دانۀ خردل باشد خدا آن را به حساب میآورد.
از مطالب دیگری که در این آیه از آن بحث شده حکمت اقامۀ نماز و امر به معروف و نهی از منکر و صبر بر دشواریهاست و نیز ترک بر خود بالیدن و میانه روی در کارها و فرود آوردن صدا به هنگام سخن گفتن.(19/12) سپس به ذکر نعمتهایی میپردازد که باید سپاس آنها را گفت آیا نه چنین است که خداوند هر چیز را مسخر ما گردانیده و نعمتهای ظاهر و باطن خود را نصیب ما ساخته.در حالی که هنوز مردمی هستند که بدون علم و آگاهی دربارۀ خدا مجادله میکنند؟ اینان پیروان پدران خود هستند که آنان نیز از شیطان پیروی میکردند.قرآن
تأکید میکند که ترس از پدران اساس درستی ندارد.بلکه فقط باید تسلیم اراده و خواست خداوند شد.و به بندگان خدا احسان کرد که همین عمل بنده را از اشرار مصون میدارد زیرا اوست دستگیرۀ محکم و عاقبت کارها با خداست.
اما زندگی خوش دنیوی کفار نباید باعث اندوه مؤمنان شود،زیرا خداست که آنان را پاداش میدهد و به کیفر اعمالشان میرساند.درست است که در دنیا متنعم به نعم پروردگار میشوند ولی عذاب الیم در انتظار آنهاست.
در این آیات ده نام از نامهای نیکوی خداوند آمده است.چون خالق و غنی و حمید.آری خدا آفریدگار است و کسی آن را انکار نمیکند و بینیاز است زیرا هر چه در آسمانها و زمین است از آن اوست و اوست پیروزمند و حکیم.خدایی که کلمات او به شمار در نمیآید و اوست شنوا و دانا.
اوست خداوند آگاهی شب را از روز بیرون میکشد و روز را از شب.و خورشید و ماه را مسخر ما کرد و برای هر یک مسیری معین نموده.
خداست که ملک او را زوال نیست و حال آن که هر چه را جز او به خدایی میخوانند فناپذیر است.اوست بلند مرتبه و بزرگ.
خداوند آیات خود را به مردم مینمایاند ولی تنها کسانی که به حیلۀ صبر و شکر آراسته باشند بدان هدایت مییابند.
خدای تعالی برای ما موقعیتهای دشواری پیش میآورد تا به درگاه او تضرع کنیم ولی چون آن سختی به پایان رسد مردم دو فریق میشوند بعضی منکراند.منکر کافر نعمتی است که به عهد خود وفا نمیکند و نعمتهای پروردگارش را شکر نمیگوید.
خدای تعالی مردم را از روز قیامت بیم میدهد.در آنجا هیچ علاقه خویشاوندی وجود ندارد.خدا تأکید میکند که وعدۀ او در باب قیامت حق است مباد مردم را دنیا و دنیاداران فریب دهند(عوامل انحراف بدین گونه خلاصه میشود).
در پایان به یاد ما آورد که علم خدا و قدرت واسعۀ او بر همه کس و همه
چیز محیط است.
سورۀ لقمان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْحَکِیمِ (2) هُدیً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ (3) اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4) أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (5) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (6) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (7) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلنَّعِیمِ (8) خٰالِدِینَ فِیهٰا وَعْدَ اَللّٰهِ حَقًّا وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (9) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دٰابَّةٍ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (10) هٰذٰا خَلْقُ اَللّٰهِ فَأَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقَ اَلَّذِینَ مِنْ دُونِهِ بَلِ اَلظّٰالِمُونَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (11)
6[لهو الحدیث]
:باطلی که از خیر باز دارد.
7[ وقرا]
:«وقر»بار سنگینی است.یعنی در گوش آنها بار سنگینی است که مانع از شنیدن است تا بدین وسیله هدایت یابد.
10[ان تمید بکم]
:تا شما را نلرزاند.
آیات آغاز سوره بر محور احسان است،احسان چیزی که میان انسان و دیگران رابطه برقرار میکند.تردید نیست که کوشش بشر برای بنای آیندۀ برتر به جای خود کوششی شرافتمندانه است ولی هر گاه که این کوشش بر اساس جلب منافع و چپاول دیگران باشد امری مردود است،زیرا به کشاکش و نابکاری منتهی میشود.از این جاست که قرآن اساس کار را بر دو محور قرار میدهد:گرفتن و دادن.هر گاه جامعه بر این روش باشد،یعنی از یک سو به کسب مال پردازد و از سوی دیگر از آنچه به دست آورده است چیزی به دیگران بخشد،راه کمال در پیش خواهد گرفت.در حالی که اگر بر عکس این باشد یعنی هر کس فقط به منافع مادی خود بیندیشد کار آنان جز بر دریدن یکدیگر نخواهد بود.این سورۀ مبارکه بر ضرورت بخشش تأکید میفرماید و در همان آغاز میگوید«نیکوکاران را هدایت و رحمت است».راه رسیدن به رحمت خدا عمل به رسالت اوست و آن جز به احسان و
بخشش حاصل نمیشود.
برای این که رحمت پروردگار نصیب ما شود لازم است که به دیگران نیکی کنیم و از آنچه حاصل میکنیم چیزی در راه خدا انفاق نماییم و گرنه نصیبی از رحمت و هدایت نخواهیم داشت.چرا؟در زندگی انسان چه رابطهای میان احسان و هدایت وجود دارد.
پاسخ این است که کسانی که از احسان روی برتافتهاند و حقوق دیگران را به سود خود غصب میکنند،در این جهان پهناور،جز خود و منافع خود را نمیبینند.او بندۀ هوای خویشتن است پس از حق دوری میگزیند.همه چیز را به مقیاس مصالح خود میسنجد نه بر حسب ارزشی که دارند.هدف خود اوست نه حقیقت و این همه سبب انحراف میشود.عقل و ادیان الهی انسان را به حقایق موجودات توجه میدهند،در حالی که شهوات و هواهای نفسانی او را به درون ذات خود سوق میدهند.پس از پی هواهای نفسانی رفتن چراغ عقل را خاموش میکند و این همان ضلالت است.از این جاست که پروردگار ما تأکید میکند که نیکوکار به راه هدایت میرود در عالم معنویات و به سوی رحمت میگراید در این جهان مادی.و این خود یکی از ثمرات هدایت است.
اگر به آیات قرآنی توجه کنیم در مییابیم که مهمترین امتیازات پیامبران نیکی کردن ایشان در حق مردم است،بلکه نیکوکاری عامل مهم در برگزیدن ایشان است برای پیامبری.
خدای تعالی دربارۀ پیامبر خود یوسف میگوید:«چون به سن رشد رسید او را حکمت و علم دادیم و نیکوکاران را چنین پاداش دهیم».(یوسف 22)و از موسی(ع)گوید:«چون به سن رشد رسید و برومند شد او را فرزانگی و دانش دادیم و نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم». (1)
خدای تعالی این معنی را به صورت کلی بیان میفرماید آنجا که میگوید:
1) 1) -قصص14/.
«در زمین آن گاه که به /10 صلاح آمده است فساد مکنید و خدا را از روی بیم و امید بخوانید و رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
از آیات مبارکه قرآن چنین مستفاد میشود که کسانی که دین را وسیلۀ چپاول و استثمار دیگران میگیرند یا از آن به عنوان مرکبی در طریق مصالح مادی خود سوء استفاده میکنند،دین را چنان که باید نفهمیدهاند،زیرا دین را کسی نیک درمییابد که نیکوکار باشد و دور از شهوات و هواهایش.«و این قرآن را که برای مؤمنان شفا و رحمت است نازل میکنیم ولی کافران را جز زیان نیفزاید».
با آن که همگان احسان را تمجید میکنند ولی چون به مرحلۀ عمل میرسد خود از آن پرهیز میکنند.پس چگونه این صفت را در خود به وجود آوریم و بارور سازیم؟ به وسیلۀ نماز.زیرا نماز در انسان انگیزههای احسان را به وجود میآورد و به زکات که سبب پاکی دل از حب ذات میشود،همان گونه که باعث پاک شدن مال است و نیز به وسیلۀ یقین.هر چه انسان به حقایق بیشتر برسد،مثل یقین به مرگ و یقین به روز جزا دست عطایش گشادهتر میشود و بیشتر به احسان روی میآورد.
انسان باید به این حقیقت برسد که چیزی را که انفاق میکند به هدر نمیرود،بلکه به صورت بهشتهایی که خدا برای پرهیزگاران مهیا کرده است به او باز میگردد.پس احسان و انفاق در حق دیگران خود فایدهاش از آنچه برای خود خرج میکند بهتر است و سودمندتر.
در سیرۀ رسول اللّٰه(ص)آمده است که آن حضرت گوسفندی ذبح کرد و تصدق کرد.جز شانهاش چیزی باقی نماند.عایشه او را گفت:یا رسول اللّٰه جز شانهاش هیچ باقی نمانده است.حضرت در جواب فرمود:هیچ جز شانهاش هدر نشده،زیرا او میدانست که آنچه انسان خود میخورد و بدان متنعم میشود تمام شده و هدر رفته است و آنچه در راه خدا انفاق میکند باقی میماند و در روز قیامت جز عمل صالح از هیچ چیز فایدهای به آدمی نرسد.
در پایان این درس قرآن از آنان که در سمت دیگر قرار دارند سخن میگوید.
کسانی که به جای احسان و انفاق در راه خدا مال خود را صرف لهو و لعب میکنند و در حالی که اینان با اعمالی که انجام میدهند در راه هدایت گام میزنند آنان از هدایت هر چه بیشتر فاصله میگیرند.تا آن جا که سخن حق را نمیشنوند و گویی گوشهایشان کر شده است.اینان را جزایی جز آتش نیست.
[1]
« الم الف.لام.میم.» چنان که بیش از این هم احتمال دادهایم حروفی که در اول بعضی از سورهها آمده رموزی است که جز خدای تعالی و راسخان در علم نمیدانند چیست.
[2]
از ترکیب این حروف به ظاهر بسیط،خدای تعالی قرآن و آیات خود را نازل کرده است در کتابی حکمت آمیز.
« تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ -اینها آیههای کتاب حکمت آمیز است.» [3]
این آیات نیکوکاران را هدایت و بصیرت عنایت کند.
« هُدیً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِینَ -نیکوکاران را هدایت و رحمتی است.» احسان فقط رحمت برای جامعه نیست بلکه هدایت هم هست.احسان جامعه را به راههای بهرهکشی از طبیعت و تسخیر آن در خدمت انسان راه مینماید.
یکی از صفات جامعۀ ایمانی جستجوی افراد جامعه است از وسائل انفاق و احسان، زیرا این کار میسر نیست مگر به تسخیر طبیعت و بهرهکشی از آن.برای رسیدن به این اهداف باید مردم عقلهای خود را به کار اندازند یا مشکلات را حل کنند و موانع را از سر راه بردارند.در نتیجه دروازهها یک یک میگشاید و راههای تازه آشکار میشود و همۀ اینها راههای جدید سیطرۀ بر حیات و بهرهکشی از آن است و این خود یکی از جنبههای هدایت است آیا نیاز ما در اختراع نیست؟ /10 [4]
ولی چگونه ممکن است صفت احسان را در جامعه ایجاد نمود؟ 1-به وسیلۀ نماز.زیرا نماز معراج روح است به سوی فضیلت،زیرا نماز
انسان را به خدا نزدیک میسازد.
« اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ -آنان که نماز میگزارند.» اقامۀ نماز به معنی حقیقی آن متضمن بلکه خواستار احسان است.همان گونه که نماز نتیجۀ احسان است.آیا احسان کننده را خدا هدایت نکرده است.آیا نماز باعث ریاضت نفس و تزکیۀ آن نیست؟ 2-به وسیلۀ زکات.زکات روح را بر احسان پرورش میدهد،و آن را از حب دنیا پاکیزه میسازد.
« وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ -و زکات میدهند.» زکات مجرد واجب دینی است که مؤمن انجام میدهد نیست.بلکه برنامهای است که او را به احسان راه مینماید و خاستگاه بخشش و انفاق است.
3-به وسیلۀ یقین به آخرت.کسی که چشم به دنیا دوخته نهایت سعادتش متنعم شدن به نعمت دنیاست و التذاذ به آن است.همان گونه که گفتهاند:زندگی لذت و شهوت است.اما دیگری که به آخرت یقین دارد میداند که هر چه در این دنیا در راه خدا انفاق کند در آخرت آن را خواهد یافت،همۀ همّتش ذخیرۀ آخرت است.
« وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ -و به آخرت یقین دارند.» [5]
قرآن تأکید میکند:که این صفات از یک جهت دلیل بر هدایت هستند و از جهت دیگر سبب رستگاری.
« أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -اینان از جانب پروردگارشان هدایت یافتهاند و اینان رستگارانند.» در دنیا به هدایت و نمو و ترقی که معلول احسان است و دوست داشتن مردم ایشان را و در آخرت به پاداشی که خدا به آنها داده است.خدا به صیغه جمع همگان را اراده میکند نه یک تن را.برای این که احسان به نسبت فرد واحد که در یک جامعۀ فاسد زندگی میکند گاه سود دنیوی ندارد.اما اگر در جامعهای همه از نیکوکاران باشند هم در دنیا فایده خواهند برد و هم در آخرت.
[6]
سیاق و روش قرآن این است که مسائل مختلف و حقایق را با بیان اضدادشان به ما میشناساند.مثلا از آتش یاد میکند تا ما بهشت را بشناسیم و با ذکر کفر،ایمان را به ما میشناساند.در این جا از حالت مخالف احسان یاد میکند.
در آن جا هر کس به خاطر هدایت،چیزی در راه خدا انفاق کند در نتیجه اساس هدایت را به احسان و انفاق در سرزمین دل خود استوار میسازد.و کسی هم هست که در راه ضلالت خرج میکند و سخنان بیهوده و باطل میخرد.هر دو از مال و جان خود مایه میگذارند ولی یکی برای هدایت و دیگری برای ضلالت.
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ -بعضی از مردم خریدار سخن بیهودهاند تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند.» ولی چرا هدف اینان گمراهی است تا آن جا که میبینی سخنان باطل را میخرند؟زیرا میبینند که حق با خودخواهیهایشان سازگار نیست کاملا بر عکس نیکوکاران که حق را محور خود میبینند.دل انسان محال است که همواره خالی بماند.پس اگر آن را به ایمان و علم پر ننمود خانهای برای لهو و انحرافات خواهد بود.
لهو گفتار و کرداری است که هیچ هدفی نداشته باشد و سرانجام به زیان انسان باز میگردد.پس اینان چند درهم میدهند و لهو را میخرند.برای به دست آوردن آن عمر عزیز را هدر میدهند.مثلا فیلمها و نوارها و مجلات و کتابهای منحرف را میخرند.مسلم است که اینها انسان را از آیات خدا دور میسازند.
« وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً -قرآن را به مسخره میگیرند.» بر عکس نیکوکاران که به آیات خدا راه خود مییابند و به فیض«هدی و رحمة للمحسنین»نائل میآیند.و این از خطرناکترین مراحلی است که بشر در طریق ضلالت خود به آن میرسد.
« أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ -نصیب اینان عذابی است خوار کننده.»
به سبب استهزائشان آیات خدا را و بزرگی فروختنشان.
قابل توجه این است که سیاق کلام ربط دادن میان احسان و هدایت است ولی نگفت که«هدایت را میخرند»و انفاق در راه ضلالت را میگوید:«لهو الحدیث را میخرند»،زیرا هدایت از سوی خداست و آن گرانتر از این است که کسی توان خریدن آن را داشته باشد.
همچنین در این جا فرقی است میان«کتاب حکیم»و«لهو الحدیث» هم چنان که فرقی است میان«هدایت محسنین»و ضلالت کسی که«لهو الحدیث میخرد».
لهو الحدیث را انواعی است بسیار که در روایتی که از امام صادق روایت شده نام آنها آمده است:
«طعن در حق و مسخره کردن آن عملی که محبوب ابو جهل و اصحابش بود.
مثلا میگفت:ای گروه قریشیان آیا میخواهید از آن زقوم که دوست شما (محمد ص)شما را از آن میترساند به شما نخورانم؟سپس دستور میداد کره و خرما میآورد و میگفت:این است آن زقومی که شما را از آن میترساند.یکی دیگر از لهو الحدیث /10 غناء است».
از احادیثی که در تفسیر این روایت شده همه دلالت بر نهی از غنا دارد به اعتبار آن که لهو الحدیث است.
حال به چند نص مینگریم:
امام باقر(ع):
«غنا از چیزهایی است که خدا به مرتکب آن وعده آتش داده است»سپس این آیه را خواند.
امام صادق(ع):
«غنا مجلسی است که خدا به اهل آن نظر نمیکند»آن گاه این آیه را تلاوت نمود.
از رسول خدا ابو امامه روایت میکند:
تعلیم دادن زنان مغنیه و خریدن آنها حلال نیست.و پولی که در بهای آنها گرفته میشود حرام است.و خدا در کتاب خود بدان تأکید دارد و سپس آیه را تلاوت فرمودند.
امام صادق(ع):
«در خانهای که غنا باشد از پیش آمدن یک امر ناگوار ایمنی نیست و دعا در آنجا مستجاب نمیشود و ملک بدان داخل نمیگردد»وسائل الشیعة ج /12 ص 225.
و نیز در حدیثی دیگر آمده است:
«غنا مورث نفاق است و نتیجهاش فقر است».
معلوم میشود حکمت تحریم غنا در شریعت اسلام همان حکمت تحریم شراب و قمار است،زیرا همه اینها مردم را از یاد خدا باز میدارند.و سبب پدید آمدن دشمنیها و نفاقها میشوند.
رسول خدا هم بیشتر از این بابت غنا را مورد توجه قرار دادهاند.احمد بن حنبل از ابن مسعود روایت کرده که:پیامبر فرمود:
«غناء نفاق را در دلها میرویاند،همان گونه که آب سبزه را میرویاند». (1)
غنا فساد و میل جنسی را بر میانگیزد.از این جهت اهل هوی و هوس از آن به عنوان یک وسیلۀ شهوات استفاده میکنند از این جا در حدیث از امام محمد باقر(ع)روایت شده که از آن حضرت از کسب زنان مغنیه پرسیده شد فرمود«اگر مردان در آن مجالس شرکت کنند حرام است و اگر برای عروسی دعوت شوند اشکالی ندارد». (2)
غنا هم مانند مخدرات و مسکرات بر شبکه اعصاب تأثیر بد میگذارد و باعث بیماریهای عصبی میشود.
[7]
ممکن نیست شعلۀ هدایت را به کلی در قلب بشر خاموش کرد.بلکه فرضا هم که ضعیف شود باز هم کورسویی از آن باقی خواهد ماند و هر چه شهوات متراکم شوند باز هم پرتو ضعیفی از عقل برجاست.خداوند بدین وسیله میخواهد حجت را تمام کند.
با آن که فرعون به قلۀ عناد رسیده بود و دعوی خدایی میکرد ولی هرگز نتوانست پرتو فطرت را به کلی در دل خود خاموش سازد.این است که در آخرین لحظه میگوید«به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردم».بلی.انسان ممکن است با فطرت خود در فکرش و روشش مخالفت ورزد.از این رو او را مییابیم که در آن اندیشههای پلید که در ضمیر اوست پا برجاست و از عوامل هدایت میگریزد:
« وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً -و چون آیات خدا بر آنها خوانده شود با خودپسندی روی برگردانند.» و در عناد به حدی رسیدهاند که:
« کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا -چنان که گویی آن را نشنیدهاند.» نمیگوید«آن را نشنیدهاند»میگوید«گویی نشنیدهاند»یعنی اگر بخواهد باز هم میتواند پنبۀ غفلت را از گوش به در آورد و بشنود.
« کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً -یا همانند کسی است که گوشهایش سنگین شده باشد.» این سنگینی گوش به«وقر»تعبیر شده و آن حجابی است میان او و آیات خدا.
این حالت گاه به سبب افکاری است که از سابق در مغز انسان لانه کرده است و گاه به سبب عواملی آنی است چون استکبار.
بطور کلی معیارهای غلطی که انسان در ارزشیابی افکار و اشخاص و اشیاء گرفتار آن میشود،چنین نتایج غلط را به بار میآورد.
« فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ -او را به عذابی دردآور بشارت ده.» خدای تعالی در یک جا میگفت:«عذاب خوار کننده»زیرا جزای
استکبار در دنیا،اهانت در آخرت است.حتی در حدیث آمده است که خدا مستکبرین را در آخرت به صورت مورچه به محشر میآورد که مردم بر سر آنها پای نهند.
در این جا میگوید:«عذاب دردآور»،زیرا آن که استکبار میورزد از آیات خدا اعراض میکند و این به سبب التذاذ از شهوات دنیاست.جزای این عمل درد کشیدن در قیامت است،زیرا جزای هر عملی از جنس همان عمل است.
[8]
در مقابل این جزاء سخن از جزاء مؤمنان به میان میآید:
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ جَنّٰاتُ النَّعِیمِ -نصیب آنان که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند باغهای پر نعمت بهشت است.» این پاداش این است که از نعمتهای دنیایی در راه خدا انفاق کردهاند.
[9]
ولی فرق است میان نعمت دنیوی و نعمت اخروی،نعمت اخروی جاویدان و فناناپذیر است.
« خٰالِدِینَ فِیهٰا وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا -در آن جا جاویدانند.وعدۀ خدا راست است.» /10 دلیل بر صدق وعدۀ خدا عزت و حکمت اوست،زیرا کسی که وعدۀ خود خلاف میکند،از تحقق بخشیدن به آن عاجز است و خدای تعالی را عجز نیست که همه قدرت و علو است.
« وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -و او پیروزمند و حکیم است.» نیرومند و تواناست.
کسی که وعدۀ خود خلاف میکند یا به علت جهل است.مثل این که کسی به برادر خود وعدهای دهد ولی چندی بعد متوجه شود که نمیدانسته که ادای آن از عهدۀ او بیرون است و حال آن که خدا هم پیروزمند است و هم حکیم.و علمش بر همه چیز غلبه دارد.
[10]
از نشانههای عزت و قدرت او ابداع و متانت است که در همۀ مخلوقات او متجلی است.
« خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا -آسمانها را بیهیچ ستونی که ببینید بیافرید.» و این از چیزهایی است که اعتماد ما را به وعدۀ خدای تعالی میافزاید این آسمان پهناور را بیافرید و چون سقفی بر سر ما بداشت،بدون هیچ ستونی که ما توانیم دید.در حدیث آمده است که:
«آسمان ستونهایی دارد ولی شما آنها را نمیبینید». (1)
بعضی گفتهاند:مقصود از ستون همان قوۀ جاذبهای است که آسمان را و هر چه در آن هست به قدرت و حکمت خدا برپای نگهداشته است.
و چون به زمین مینگریم تجلیات صفات باری تعالی را احساس میکنیم.
« وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ -و بر روی زمین کوهها را بیفکند تا نلرزاندتان.» کوهها توازن زمین را حفظ میکنند و آن را از حرکت و جنبش باز میدارند کوهها را«رواسی»خواند به سبب شباهت آنها به«المرساة»یعنی آن جا که کشتیها پهلو میگیرند.کوهها که در زیر زمین همه به هم پیوستهاند به مثابۀ زرهی از سنگ هستند که زمین را از لرزشهای صعب نگه میدارند.اگر کوهها نباشند زمین به صورت الاکلنگی در میآید و این در اثر تراکم گازها در درون قسمت وسط کره که از خاک است.زلزلهها و انفجار آتشفشانها از آن است.
از سوی دیگر اگر سنگینی کوهها نباشد جاذبۀ قمر زمین را هم محکوم قوۀ جزر و مد میکند.همچنین اعتدال هوا هم بسته به وجود کوههاست اگر کوهها نبودند زمین را یا سرمای کشنده بود و یا گرمای طاقت فرسای،و بادهای سخت وزنده هم چنان که در بیابانها میوزند در سراسر زمین میوزیدند و زندگی مردم را تباه میکردند.
کوهها منابع آب زمین هستند درون آنها مخازن آب است.و نیز معادن انواع
1) 4) -نور الثقلین،ج 4،ص 195.
فلزات و احجار کریمه و دیگر نیازمندیهای بشر.
آیا همۀ اینها در اثر قدرت باری تعالی و اتقان صنعت او نیست.
« وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دٰابَّةٍ -و از هر گونه جنبندهای در آن بپراکند.» /10 از آیه مستفاد میشود که هر نوع ممکن و مناسب از ستوران خلق شده،اعم از خرد یا کلان.بعضی میپرند بعضی راه میروند بعضی میخزند و بعضی بر پاهای خود حرکت میکنند برخی در خشکی هستند و برخی در روی دریا یا اعماق آن.از حضرت امام رضا(ع)پرسیدند چرا خدای تعالی حیوانات را به انواع مختلف آفریده است نه یک نوع واحد؟حضرت فرمودند:تا مردم نپندارند که او عاجز است.هیچ صورتی در وهم ملحد پدید نمیآید مگر آن که خدا همانند آن مخلوقی آفریده است. (1)
آری امام در پاسخ فرمودند تا کسی نگوید اگر قادر بود فلان جور یا فلان گونه میآفرید.آیا کسی که دارای چنین قدرتی باشد میتوان گفت:که خلف وعده میکند.آری ما به صدق وعدههای الهی یقین داریم از این رو میکوشیم تا به راه مستقیمی که برای ما معین کرده است قدم برداریم.و این همان چیزی است که ما را به احسان و انفاق در راه خدا وا میدارد.
آیه هم چنان به بیان آثار قدرت خداوندی ادامه میدهد:
« وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ -و از آسمان آب فرستادیم و در زمین هر جفت گیاه نیکویی رویانیدیم.» آری،زندگی هر جزئی جزء دیگر را کامل میسازد و هر جزء به جزء دیگر نیازمند است و این /10 حکمت بالغۀ خداوندی است که میداند هر چیز برای چه کاری مناسب است.
[11]
سپس به تحدی و محاجه با بتان میپردازد:
« هٰذٰا خَلْقُ اللّٰهِ فَأَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ -این آفرینش خداست پس به من بنمایید آنها که غیر او هستند چه آفریدهاند.»
1) 5) -علل الشرائع،ج 1،ص 14.
آنان هیچ چیز نیافریدهاند.حتی اگر مگسی چیزی از آنها برباید نمیتوانند آن را باز پس گیرند.هم طلب کننده ناتوان است و هم آنچه در طلب آن هستند.
« بَلِ الظّٰالِمُونَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -بلکه ظالمان در گمراهی آشکاری هستند.» آیا کسی میتواند در گمراهی این انسان ناتوان که دعوی خدایی میکند تردیدی داشته باشد؟ /10
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ اَلْحِکْمَةَ أَنِ اُشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (12) وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (13) وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ أَنِ اُشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ (14) وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی اَلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً وَ اِتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (15) یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی اَلْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (16) یٰا بُنَیَّ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِنْهَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (17) وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَمْشِ فِی اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (18) وَ اِقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَ اُغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ اَلْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِیرِ (19)
14[فصاله]
:از شیر گرفتن او.
15[جاهداک]
:هر چه در توان داشتند به کار بستند تا دین تو را دگرگون سازند.
[اناب الیّ]
:با طاعت به سوی ما باز گردند.
16[مثقال حبّة]
:به کوچکترین مقدار.
18[لا تصعّر خدّک]
:از روی کبر و خود خواهی از او روی بر مگردان و«صعّر»به معنای«امال»است.
[مرحا]
:شاد و سرمست.
[مختال فخور]
:متکبّر و سرمست از برتریها.
19[و اغضض من صوتک]
:صدای خود را پایین بیاور.
[انکر]
:زشتترین.
[اسبغ]
:تمام کرد و گستراند.
بشر چگونه تکامل مییابد و از هدایت و سعادت بهره میجوید؟حکمت الهی که فرد را برتری میبخشد و جامعه را به اعتلا میرساند چیست؟ در این آیات پاسخی است کافی برای کسانی که در وصایای لقمان حکیم
تدبّر میکنند.
خدای تعالی به لقمان حکمت عنایت کرد و آن در عبارت«شکر خدای به جای آور»خلاصه نمود.معلوم میشود که شکر جامع جمیع فضایل است و از جمله:
الف:اعتراف به این که ما خود هیچ نداریم و اگر فضل خداوند نبود ما خود آفریده نمیشدیم و گوش و چشم و قلب نمیداشتیم.از این اعتراف فضیلت تواضع در ما شکوفا میشود و کبر و غرور و فخر و مباهات دور میگردد و ما از روی خودخواهی همواره خود را با دیگر مردم مقایسه نمیکنیم.
ب:تصدیق به فضل و احسان آن که ما را نعمت داده و آن خدای تعالی است و تصدیق کامل نمیشود مگر به تصدیق به /10 یکتایی او و کسی را که فضل و احسانی در حق ما ندارد شریک او قرار ندهیم حتی اگر واسطۀ فضل به ما باشد و این چیزی است که آیات 13 و 15 بدان فرمان دادهاند.
ج:احترام گذاشتن به کسانی که واسطۀ این فضل هستند یعنی به وسیلۀ آنها نعمت به ما میرسد.بارزترین آنها پدر و مادر هستند.و این چیزی است که در آیات 14 و 15 بدان تصریح شده است.
د:سعی در نگه داشتن آن نعمت و مانع زوال آن شدن،به وسیلۀ اقامۀ نماز که مظهر شکر خداست و نیز دعوت به خیر و نهی از شر و صبر در هنگام سختیها.
بدین گونه اعتراف میکنیم که شکرگزاری خداوند در واقع اساس حکمت الهی است.
[12]
خدای تعالی با ذکر نصایح لقمان در کتاب خود او را جاویدان ساخت هر چند که لقمان از پیامبران نبوده است.به راستی چگونه لقمان به این درجه از حکمت رسید؟
در حدیثی که طبرسی در تفسیر مجمع البیان از نافع از ابن عمر از رسول اللّٰه(ص)روایت کرده پاسخ این سؤال را مییابیم:
از رسول اللّٰه(ص)شنیدم که میگفت:
«به راستی لقمان پیامبر نبود ولی بندهای بود که زیاد تفکر میکرد.و یقینی نیکو داشت.خدا را دوست میداشت خدا هم او را دوست میداشت و بر او منت نهاد و حکمتش عطا کرد.نیمروزی به خواب رفته بود که ندایی شنید:ای لقمان! میخواهی تو را خلیفۀ روی زمین گردانم که به راستی در میان مردم حکم کنی؟ /10 لقمان گفت:اگر خدای من مرا مخیّر کند من عافیت را برمیگزینم بلا را نمیپذیرم.ولی اگر فرمان میدهد میگویم شنیدم و اطاعت کردم،زیرا میدانم اگر خدا برای من خواسته باشد حتما مرا یاری خواهد کرد و از بدی نگاه خواهد داشت.
پس صدای فرشتگان را شنید ولی آنها را نمیدید که:لقمان چرا؟گفت:
برای این که حکومت بدترین و سختترین منازل است.ستم آن را از هر طرف احاطه کرده.اگر به فرمان حق وفا کند رهایی تواند یافت و اگر خطا کند،راه بهشت را گم کرده است.و کسی که در دنیا خوار و ذلیل و در آخرت شریف باشد بهتر از کسی است که در دنیا عزیز و در آخرت ذلیل باشد.کسی که دنیا را به جای آخرت برگزیند،دنیا را از دست خواهد داد،آخرت را هم نخواهد یافت.
فرشتگان از منطق خوب او در شگفت شدند.لقمان به خواب رفت و در خواب حکمتش دادند.چون بیدار شد سخن حکیمانه میگفت.لقمان داود را به حکمت خود یاری میداد.داود به او گفت:خوشا به حالت ای لقمان،خداوند به تو حکمت داد در حالی که دردسر حکومت را از تو دور ساخت». (1)
امام صادق(ع)مطلب دیگری از زندگی لقمان برای ما میآورد.و ما برخی مطالب کلی آن را ذکر میکنیم:
امام صادق(ع)فرماید:
1) 6) -نور الثقلین،ج 4،ص 196.
حکمت را به لقمان به سبب اصل و نسب یا مال یا خاندان یا نیروی جسمانی یا جمال صورت ندادند.بلکه لقمان مردی بود در اطاعت و فرمان خداوندی سخت پابرجا.پرهیزگار بود و خاموش و فروتن.با نظری عمیق و اندیشهای بلند و نگاه عبرت آموز.روزها هرگز نمیخوابید و هرگز کسی او را موقع بول یا غایط ندید یا به هنگام شستشو.و این به سبب حیای او بود.لقمان هرگز از چیزی نمیخندید میترسید مرتکب گناه شود.هرگز خشمگین نمیشد،با کسی شوخی نمیکرد.از چیزی دنیوی که به دستش میافتاد خوشحال نمیشد و اگر آن را از دست میداد غمگین نمیگشت.زنهایی را به عقد خود در میآورد و صاحب فرزندان بسیار شد که بیشتر آنها در کودکی مردند و لقمان در مرگ آنها گریه نکرد.هر گاه به دو مرد میگذشت که بر سر چیزی با هم نزاع میکردند آنها را آشتی میداد. /10 و از نزدشان نمیرفت تا با هم دوست شوند.هیچ گاه سخن دلپذیری از کسی نمیشنید مگر آن که او را از تفسیر آن و گویندۀ آن سؤال میکرد.با فقها و حکما زیاد مینشست چون به مجلس قاضیان و پادشاهان و سلاطین میگذشت برای قاضیان از شغلی که عهدهدار شدهاند زاری میکرد و برای پادشاهان و سلاطین به سبب مغرور شدن به مقامشان و اطمینان و اعتماد به آن از خدا رحمت میخواست.
همواره از سر عبرت مینگریست و میآموخت که چگونه بر نفس خود غالب گردد.
با هوا و هوس خود مبارزه مینمود و نمیگذاشت اسیر دست شیطان گردد...دل خود را با اندیشه درمان مینمود و نفس خود را به عبرت.جز در چیزی که مربوط به او بود شرکت نمیکرد از این روی بود که او را حکمت دادند و عصمت ارزانی شد. (1)
احسان به مردم پدیدهای است که از شکر خدای تعالی سرچشمه میگیرد.
آن خشنودی روانی و عملی است که در رفتار ما به صورت بخشش و فداکاری و جهاد منعکس میگردد و هر نعمتی را شکری است که ویژۀ آن است.شکر نعمت
1) 7) -همان منبع،ص 196 و 197.
خدا نشر آن نعمت است و هدایت مردم است به آن.که گفتهاند:
زکات علم پراکندن علم است. (1)
و شکر جاه منزلت بذل آن است به نیازمندان.
زکات مال بخشش آن است.
شکر نعمت نیرومندی کوشش برای تحقق اهداف بزرگ و متعالی است چون اقامۀ حکم در زمین به وسیله جهادی همه جانبه است.
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ -هر آینه لقمان را حکمت دادیم و گفتیم که خدا را سپاس گوی.» بذل نعمت در جاهایی که خدا معین کرده شکر آن نعمت است. /10 و آن سبب نمو نعمت میشود.از حکمت خداست که آسمان زمین مزروع را بیش از زمین بایر سیراب میکند و این که هر کس عضلاتش را بیشتر به کار گیرد بیش از دیگران عضلاتش نمو میکند و کسی که بیشتر کتاب بخواند عقل و فکرش بیشتر نمو میکند.کسی که از نعمت استفاده نکند یا آن را در جاهایی که خدا معین کرده به کار نبرد مسلما در نزد او رشد نمیکند و به صورت زیان در خواهد آمد.مثل کسی که علم را در راه فخر و مباهات صرف کند و مال را در راه لهو و لعب.
« وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ -هر که سپاس گوید به سود خود سپاس گفته.» زیرا آن که نیازمند سپاس است انسان است نه خدا که بینیاز است.
شکرگزاری شامل مردم هم میشود ولی در هدفی محدود،آن هم باید تنها برای خدا باشد و طلب خشنودی او.این گونه شکرگزاری نفعش باز هم به انسان باز میگردد، زیرا شکر سبب افزونی نعمت است که«اگر شکر کنید بر نعمت شما خواهم افزود» (ابراهیم/آیه 7).
« وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ -و هر که ناسپاسی کند،خدا بینیاز و
1) 8) -بحار الانوار،ج 78،ص 247.
ستوده است.» بینیازی خدا چون بینیازی مردم نیست،زیرا ثروت در مردم بسا موجب غارت و استثمار دیگران شود یا در زیر پا له کردن دیگران یا در سلب حقوق آنها.در حالی که بینیازی و غنای خداوند سبب عطا و بخشش به دیگران است و چنین غنایی است که محمود و پسندیده است.
[13]
سپس آیات به بعضی از وصایای لقمان به پسرش میپردازد.این وصایا شامل حکمتهای بسیار است.
اولین نصیحت او این است که او را از شرک باز میدارد و به توحید فرامیخواند.و این که خضوع کامل /10 باید در برابر خدا باشد،زیرا توحید جوهری است که انسان در تمام رفتارهایش باید به آن اعتماد کند خواه رفتارهای فردی باشد و خواه رفتارهای اجتماعی.
« وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ -و لقمان به پسرش گفت:و او را پند میداد که ای پسرک من به خدا شرک میاور،زیرا شرک ستمی است بزرگ.» این ستم بزرگ که عامل آن شرک به ضلالت است چیست؟ در واقع دور شدن انسان از پروردگارش که او را نعمتهای ظاهر و پنهان داد،و سقوط او در حضیض پرستش چیزهای ناتوان که نه او را سود میدهد و نه زیان همانا ستم بزرگ است.
اگر خدا را که پیروزمند و رحیم است و احسانش ما را احاطه کرده از دست بدهیم چه کسی را به جای او توانیم یافت؟ چه کسی است که فقر و فاقه و مسکنتش از ما بیشتر شود اگر از تنها طریق هدایت و رستگاری و بینیازی و عزت و کرامت منحرف گردیم.
چه کسی از ما عاجزتر و ذلیلتر خواهد بود اگر از پناه پروردگارمان بیرون رویم و خود را به کنام دادن و درندگان اندازیم،یعنی به جایی رویم که مستکبران آنجا را محل جولان خود قرار دادهاند؟
اللّٰه اکبر.
چه زیان کرد کسی که بازار پر رونق خدایش را واگذارد و فریب شیطان خورد و او را به جای پروردگارش بپرستد؟ بر ما واجب است که بسی تأمل کنیم که وحشت از دوری از خدا و خطرهای شرک را در عمق ذات و در آفاق حیات شخصی خود بیابیم.
ولی این ظلم بزرگ بر کسی که تأمل و تفکر در آن نمیکند پوشیده است.
آری ظلم بزرگی است آشکار که برای همه مردم خودنمایی میکند و در عاقبت رژیمهای مشرک که میخواهد بر سراسر جهان تسلط یابد شکل میگیرد.رژیمهایی که در آن بشر از حصار توحید بیرون میافتد و صاحبان ثروت و قوت و ضلالت را میپرستد.
تفسیر مختصر ما گنجای شرح این ستم بزرگ را ندارد ولی از سوی دیگر هم نمیشود از این آیۀ کریمه گذشت بدون آن که به ابعاد آن ظلم بزرگ اشارتی رود.
به یک حقیقت از حقایق دردناک زمان خود بنگریم.
*در سال 1986 میلادی در هر ثانیه یک دلار خرج تسلیحات شده آن هم به مدت 36000 سال.
*به عبارت دیگر آنچه بشر صرف تسلیحات کرده در هر دقیقه دو میلیون دلار بوده در حالی که میلیاردها انسان در فقر میزیستهاند و پانصد میلیون نفر از آنها دچار سوء تغذیه بودهاند.
*دبیر سابق سازمان ملل«اوتانت»میگفت هزینههای نظامی به نحو عجیبی ثروت بشر را میبلعد.
*بهای یک زیردریایی اتمی بیش از بودجه آموزش سالانۀ بیش از دوازده دولت رو به رشد است به عبارت دیگر هزینۀ تسلیحات در سال چند برابر هزینه تعلیم و تربیت است.
*شوروی و امریکا و چین و بریتانیا و سعودی بیش از دیگر کشورها هزینه نظامی دارند.
*توجه کنید که بسیاری از دول رشد یافته مخارج تسلیحاتشان ثروت ملیشان را میچاپد.
*دولتهای مقروض پیوسته پولی که به تسلیحات اختصاص میدهند بیش از پولی است که صرف بنای مدارس میکنند.کافی است که بدانی در جهان 800 میلیون نفر هستند که بیسواد مطلقاند یعنی خواندن و نوشتن هم نمیدانند.
*بهتر است پولی که در این راهها صرف میشود برای ساختن سدها و پایان دادن بیکاری و بهتر کردن وضع زندگی انسان و ساختن مسکن و کارخانهها و مدارس و ذخیره غلات برای ملتهای گرسنه به کار رود،تا صرف ساختن تانکها و هواپیماهای بمبافکن و موشکها شود.
*آیا این سلاحی که بشر اندوخته برای حفظ صلح است یا افروختن شعلۀ جنگ.
*هر دولتی داستان خود را دارد.مثلا اتیوپی از کشورهایی است که مردمش از گرسنگی رنج میبرند.معدل درآمد هر کس 110 دلار در سال است.هر /10 69000 نفر دارای یک پزشک است و بیست درصد اطفال پیش از رسیدن به پنج سالگی میمیرند در حالی که یک چهارم بودجهاش صرف تسلیحات و امور نظامی میشود.برای دفاع.کارشناسان گفتهاند که هزینههای دفاعی اتیوپی نیمی از بودجۀ دولت است.روسیه سه میلیارد به اتیوپی چیز فروخته،نه غذا،بلکه اسلحه.اتیوپی قریب 250000 سرباز نه برای خدمت به گرسنگان و نقل غذا به آنها آماده دارد بلکه برای مقابله با جنبشهای ضد دولتی آنها.
دولتهای دیگر جهان سوم عینا همین وضع و حال را دارند.
*سطح هزینههای نظامی در سال به اشل تریلیون دلار سنجیده میشود در حالی که در قرن بیستم صد میلیون انسان در جنگ کشته شدهاند.
و بعد از جنگ جهانی دوم صد جنگ دیگر رخ داده است و هفت میلیون نفر در جنگهای داخلی در خلال پانزده سال گذشته کشته شدهاند.
*اکنون که شما مشغول خواندن این عبارات هستید 30 الی 40 ملت
مشغول به کار بردن سلاح در جنگهای داخلی هستند.یا جنگهای اختلاف مرزی یا اختلاف مذهبی یا جنگهای دیگر.از مجموع ساکنان جهان که پنج میلیارد است از هر سه نفر یک نفر سرگرم نبرد مسلحانه است.
*در طول 6 هزار سال تاریخ بشر این دوره پرخطرترین دورانهای زندگی او بر روی کرۀ زمین است.
1-یک مسلسل 600 دلاری 82 شن کش آهنی است.
2-یک تانک 2800000 دلاری 6222 گاو 450 دلاری است.
3-یک هواپیمای 27000000 دلاری 1350 تراکتور 78 اسبی 200000 دلاری است.
4-یک زیردریایی 2000000000 دلاری برابر 25000 خانه 80000 دلاری است(ترجمه از مجلۀ الحقیقة الواضحة شمارۀ /3جلد 52.مارس 1987 م).
[14]
سپس خداوند توصیه میکند که به پدر و مادر نیکی کنید تا شکر نعمت محبتهای آنها را به جا آورده باشید.همان گونه که خوردن و آشامیدن غذای جسد هستند محبّت و توجه هم بالاترین غذای روح هستند.نفس باید رشد و نمو کند،رشد و نموی همراه با فضیلت.سبب استمرار این نمو همانا شکر و سپاس به پدر و مادر است.زیرا پدر و مادر مصدر همۀ خیرات هستند که به فرزند میرسند.
«وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ
-و آدمی را دربارۀ پدر و مادرش سفارش کردیم.مادرش به او حامله شد و هر روز ناتوانتر میشد.» خداوند مادر را بیش از پدر مورد توجه قرار داده.زیرا اوست که رنج فرزند را از ابتدای بسته شدن نطفه در رحم او تحمل میکند.مادر چون زن است موجود ضعیفی است در این مدت شش ماه تا نه ماه که کودک را در شکم حمل میکند هر روز بر ناتوانی او افزوده میشود.در حدیث آمده است که مردی نزد پیامبر(ص)آمد و گفت:یا رسول اللّٰه در حق چه کسی باید بیشتر نیکی کنم؟حضرت فرمود:
مادرت.مرد پرسید سپس چه کسی؟باز پاسخ داد:مادرت.بار سوم پرسید
حضرت باز هم توصیه به مادر کرد.دفعه چهارم پرسید پیامبر فرمود،پدرت.
« وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ -و پس از دو سال از شیرش باز گرفت.» /10 به طور طبیعی پس از ولادت فرزند را دو سال شیر میدهند.در این مدت کودک تمام نیروی مادرش را مک میزند.مادر علاوه بر شیرۀ جان خویش مهربانی و محبت خود را نیز تقدیم او میکند.
« أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ -و سفارش کردیم که مرا و پدر و مادرت را شکر گوی که سرانجام تو نزد من است.» اگر شکر و سپاس نعمت پدر و مادر ادای حق آنهاست پس شکر و سپاس خدا این است که انسان حقوق پدر و مادر را در محدودۀ اوامر خدا و تعالیم دین او به جای آورد.شکر پدر و مادر بر فرزند واجب شرعی است.ولی به شرطی که فرزند استقلال خود را در برابر آنها از دست ندهد که این خود بر خلاف روح توحید است.
توحید خداوند به این معنی است که بدانی که خدای تعالی صاحب هر نعمتی است پس او را در برابر نعم او شکر گوید و سپاس دارد.در حدیث آمده است که امام صادق(ع)گفت:
«خدا به موسی وحی کرد که ای موسی مرا آن چنان که شایستۀ سپاسگویی من است سپاس گوی.گفت:پروردگارا چگونه تو را آن چنان که سزاوار تو است سپاس گویم؟زیرا هر بار که تو را سپاس گویم میدانم که این سپاسگویی هم نعمتی است که تو به من ارزانی داشتهای.گفت:ای موسی،اکنون مرا سپاس گفتی که دانستی که آن سپاسگویی تو هم نعمتی است که من به تو دادهام». (1)
اما اگر کسی خدا را شکر گوید و پدر مادر را شکر نگوید پس با تعالیم دین خود مخالفت ورزیده است و در نتیجه از محدودۀ توحید خدا بیرون افتاده.و نیز از امام صادق(ع)روایت شده:
«خداوند فرمان داد که او را شکر گویند و پدر و مادر را نیز.پس کسی که
1) 9) -همان منبع،ص 201.
پدر و مادر را شکر نگوید خدا را شکر نگفته است». (1)
و چنین است هر صاحب نعمتی از مردم که هر کس او را شکر نگوید شکر خدا را ترک کرده است. /10 در حدیث از حضرت رضا نقل شده که:
«کسی که صاحب نعمتی از مخلوق را در برابر نعمتی که به او ارزانی داشته شکر نگوید،خدای عز و جل را شکر نگفته باشد». (2)
[15]
درست که پدر و مادر به منزلۀ کانالی هستند که از درون آن خیرات و منافع مادی به سوی انسان جاری است ولی درست نیست که انسان هر چه را که آنها از نیک و بد به او پیشنهاد و یا تلقین میکنند بپذیرد.و ای بسا بخواهند که فرزند به یک سلسله ارزشهای منفی گردن نهد.چنان که میفرماید:
« وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا - اگر به کوشش از تو بخواهند که چیزی را که نمیدانی چیست با من شریک گردانی،اطاعتشان مکن.» انسان باید هوشیار باشد و از فواید مادی که از سوی پدر و مادر به او میرسد استفاده کند ولی از ارزشهای منفی که به او پیشنهاد میکنند بپرهیزد.پدر و مادر به فرزند خود بسیاری از افکار واقعی و خرافی،مثبت و منفی یاد میدهند بدون آن که متوجه حقیقت آنها باشند.آنها میخواهند که وظیفۀ خود را نسبت به فرزند ادا کنند.در این جا خود شخص باید مسئولیتهای خود را بشناسد و در برابر فشار آنها مقاومت کند ولی به صورتی پسندیده.
« وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی الدُّنْیٰا مَعْرُوفاً -در دنیا با آنها به وجهی پسندیده زندگی کن.» پیامبر(ص)میفرماید:
«هر فرزندی بر فطرت متولد میشود تا آن گاه که پدر و مادر او را یهودی
کنند یا مسیحی».
وقتی فرزند با افکار خطا به مقاومت برخیزد توانسته است که بر آن فطرت رشد و نمو کند.زیرا همین امر او را /10 از افکار ناپاک و خطا دور نگه میدارد.
در حدیث آمده است:
«سه کس به بهشت داخل نشوند:آن که قطع رحم کند و آن که نافرمانی پدر و مادر نماید و پیر مردی که زنا کند».
من نمیدانم آنها که میگویند باید به طور مطلق از پدر و مادر اطاعت کرد از کجا چنین میگویند،با آن که نصوص اسلامی کاملا با این پندار مخالف است.
خداوند فرزند را به شکر و احسان در حق آنها فرمان میدهد.اما اطاعت برای خداست و برای کسی که خدا به اطاعت از او فرمان داده است.به عبارت دیگر ولایت پدر و مادر بر فرزند باید در محدودۀ حقوق شرعی باشد.امام صادق(ع) میفرماید:
«هیچ عبادتی خشنودی خدا را برای صاحب خود از حرمت به پدر و مادر مسلمان تسریع نمیکند.زیرا حق پدر و مادر از حق خدای تعالی مشتق شده است.
البته در صورتی که پدر و مادر در راه دین گام زنند.آنها نباید فرزند را از اطاعت خدا به معصیت او سوق دهند و از یقین به شک ببرند و از زهد به دنیاپرستی کشانند.و نباید که فرزند را به راه خلاف ترغیب کنند.اگر پدر و مادر چنین بودند پس عصیان علیه آن دو اطاعت خداست و اطاعت آن دو معصیت است». (1)
اکنون این سؤال پیش میآید که اگر انسان پدر و مادر مشرک خود را به حال خود رها کند،به چه کسانی روی آورد؟آیه از این سؤال پاسخ میدهد:
« وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ -و خود راه کسانی را که به درگاه من باز میگردند در پیش گیر.» اینان اولیاءاند و کسانی هستند که افراد جامعه باید راه آنان در پیش
1) 12) -نور الثقلین،ج 4،ص 202 و 203.
گیرند.هر کس باید در میان افراد جامعه در پی یافتن آنها باشد تا از راه و روش آنها پیروی کند و جامعه توحیدی و دینی خود را بنیان نهند. /10 هر گاه پدر و مادر به گونهای باشند که اطاعت از آنها با اطاعت از خدا منافات داشته باشد و فرزند از آنان ببرد، کسی را خواهد یافت که از پدر و مادر با او مهربانتر باشد.آیا مصعب بن عمر از پدر و مادر خود نبرید؟کسی را به عوض آنها یافت که بسی برتر از پدر و مادر او بود کسان دیگر هم بودند که خانۀ پدر را-برای رضای خدا-ترک کردند ولی در حجر تربیت رسول اللّٰه درآمدند.
« ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -بازگشت همۀ شما به سوی من است و من از کارهایی که میکردهاید آگاهتان میکنم.» آری گاه انسان بعضی منافع دنیوی را زیان میکند اعم از مادی و معنوی و خدای تعالی به زودی او را عوض آن خواهد داد.
[16]
این حقیقتی است که عمل خیر به عامل آن باز میگردد.چه خرد باشد یا بزرگ،یا پنهان و یا آشکار.این پاداش یا در دنیاست و یا در آخرت.خداوند عمل صالح را فقط آشکار نمیسازد،بلکه هر چند هم که کوچک باشد به آن پاداش خواهد داد.
« یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ -ای پسرک من اگر عمل به قدر یک دانۀ خردل.» خردل را دانهای است خرد که وزن آن قابل توجه نیست.
« فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ -در درون صخرهای یا در آسمانها یا در زمین باشد،خداوند به حسابش میآورد که او ریزبین و آگاه است.» به لطف خود به اشیاء نزدیک میشود و به خبرت خود بر آنها احاطه دارد پس بر ماست که توجه داشته باشیم که چشم خدا همواره متوجه اعمال ماست.
مبادا گناهی را کوچک بشماریم یا واجبی را سهل بینگاریم.در حدیث از امام جعفر صادق(ع)آمده است:
«از گناهان کوچک حذر کنید که آنها را بازخواست کنندهای است.
مبادا یکی از شما بگوید:گناه میکنم و سپس استغفار میکنم که خدای تعالی میفرماید اگر گناه تو به خردی یک دانۀ خردل باشد به حساب میآید». (1)
[17]
« یٰا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاٰةَ -ای پسرک من نماز بگزار،» زیرا نماز زکات اعمال است هر گاه با شروط آن را به جای آورده شود.در حدیث آمده است که نماز همانند نهری است که انسان در هر روز پنج بار در آن شستشو کند.در این صورت بر تن او چرکی باقی نخواهد ماند اگر انسان بخواهد معرفت به خدا و ایمان به او را در خود رشد دهد،چارهای ندارد مگر آن که وضو را کامل بگیرد و به خشوع نماز بخواند.از این رو حضرت رسول میفرمود:
«روشنی چشم من در نماز است». (2)
و امام علی(ع)گفت:
«نماز هر پرهیزگاری را به خدا نزدیکتر میکند».
نماز علاوه بر بعد عبادی و روحانی آن،بعد دیگری هم دارد که جز به آن به کمال نرسد و آن بعد اجتماعی آن است که عبارت است از شهادت بر یک واقعیت قائم.
« وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ -و امر به معروف و نهی از منکر کن و بر هر چه به تو رسد صبر کن.» برپای داشتن نماز هم مانند امر به معروف و نهی از منکر است،که نیاز به شکیبایی دارد،زیرا راه آن راهی است دشوار.و در حدیث آمده است که بهشت پیچیده در مکاره است همان گونه آتش پیچیده در شهوات است.
ولی ترک این واجبات به عواقب ناگواری منجر میشود.که خطرهای بزرگ آن با خطرهایی که به جای آوردنشان ممکن است در بر داشته باشد قابل مقایسه
نیست.امام علی بن ابی طالب میفرماید:
«امر به معروف و نهی از منکر را ترک مکنید که بر شما بد سیرتانتان حکومت کنند.آن گاه شما دست به دعا بر میدارید ولی خدا اجابت نمیکند». (1)
« إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ -این از کارهایی است که نباید سهلش انگاشت.» کارهایی که انسان زندگی شخصی و اجتماعیاش را با آن به ضبط میآورد.شاید معنی«عزم الامور»کارهایی است که نیاز به عزم راسخ دارد و ارادۀ قوی.از چیزهایی که خدا بر ما واجب گردانیده است.
[18]
شکر خدای را به جای آوردن یعنی اعتراف انسان به این که هر قدرت و توانی که انسان دارد از سوی خداست.پس چرا باید فخر و مباهات کند؟و چرا باید با دیگران تحدی کند و آنان را به داوری کشد؟ « وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّٰاسِ -به تکبر از مردم روی مگردان.» روی گردانیدن از دیگران سبب عداوت و کینهتوزی میشود.زیرا کسی که چنین میکند،میخواهد بر آنان بزرگی بفروشد.در حالی که انسان عاقل و فرزانه همواره میکوشد که بر شمار یاران خود بیفزاید.
« وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً -و به خودپسندی در زمین راه مرو.» یعنی از روی فخر فروشی.
از حضرت رسول(ص)روایت شده که:
«هر کس به فخر و مباهات در زمین راه برود زمینی که در زیر پای اوست و آسمانی که بالای سر اوست او را لعنت میکنند». (2)
هر کس جامهای بر تن کند و در آن فخر بفروشد،خدا او را در آتش سوزان جهنم فرو میبرد و در آنجا همنشین قارون خواهد بود،زیرا قارون اولین کسی بود
که فخر فروشی کرد و خدا او و خانهاش را در زمین فرو برد.هر که فخر فروشی کند با خدا در جبروت دم برابری زده است. (1)
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ -زیرا خدا هیچ به ناز خرامندۀ فخرفروشی را دوست ندارد.» یعنی کسی که به مالش مینازد و به خودش مینازد.این نازش نوعی شرک است در حدیث قدسی آمده است:
«عظمت شولای من است و کبریا ازار من و هر کس در این دو با من منازعه کند،نابودش میکنم».
[19]
« وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ -در رفتارت راه میانه را برگزین.» بعضی گویند مراد این است که بدون هدف راه مرو.مسلما کسی که از روی بصیرت گام بردارد و رفتارش برای هدفی مشخص باشد نیرویش بیهوده به هدر نمیرود.تصور کنید،اتوموبیلی که برای مقصد مشخصی به راه میافتد مصرف بنزین آن کمتر از اتوموبیلی است که نداند به کجا میرود و همۀ روز در کوچهها و خیابانها بچرخد و به جایی نرسد.
« وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ -و آوازت را فرود آور.» /10 زیرا آرامش دلیل عقل است و فریادهای بیجا کشیدن نشانۀ بیخردی.
بسیاری از مردم پندارند که اگر صدای خود را بلند کنند حرفشان زودتر به کرسی مینشیند و حال آن که اگر فکر بهتر و استدلال درستتر باشد نتیجۀ بیشتر عاید گردد.
« إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ -زیرا ناخوشترین بانگها بانگ خر است،» زیرا همگان را از اطراف او میرهاند.
و از امام صادق(ع)در تفسیر این آیه روایت شده:
1) 17) -همان منبع.
«یعنی صدای بلند و زشت.مردی که به هنگام سخن گفتن صدای خود به گونهای ناپسند برکشد.مگر به هنگام دعا باشد یا قرائت قرآن». (1)
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ (20) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (21) وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقیٰ وَ إِلَی اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ (22) وَ مَنْ کَفَرَ فَلاٰ یَحْزُنْکَ کُفْرُهُ إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلیٰ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (24) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (25) لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (26) وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (27)
22[استمسک]
:چنگ زد و درآویخت.
1) 18) -همان منبع،ص 208.
پس از آن که خدای تعالی نعمتهایی را که به ما ارزانی داشته به یاد ما آورد و از ما خواست که او را در برابر آنها سپاس گوییم،اکنون میگوید:بعضی از مردم هستند که روزی خدا را میخورند و دیگری را عبادت میکنند،زیرا آنها را نه بصیرت سالم است و نه علمی دارند و نه رهنمودی و نه کتابی روش.بلکه از سیرت پدران خود پیروی میکنند بدون آن که بشناسند که آنان نیز از عوامل گمراهی و انحراف متأثر بودهاند.پس شیطانی که فرزندان را گمراه کرده همان شیطانی است که پدران را به گمراهی کشیده،زیرا گمراهی اگر چه پدران به راه آن رفته باشند هدایت نمیشود.
آن گاه بیان میدارد که شکر حقیقی همان تسلیم مطلق در برابر خداست زیرا هدف والا از نعمتهای خدا این است که انسان پروردگارش را بپرستد.که میفرماید:«من آدمیان و پریان را نیافریدم مگر برای این که مرا بپرستند».و رابطۀ خدا با مردم از خلال این نعمتها،احسان است و بخشش.و این همان چیزی است که این سوره بر آن تأکید دارد.زیرا اگر این دو صفت در بشر وجود داشته باشد به دستاویز محکمی چنگ زده که هرگز نخواهد برید.
اما کافران کفرشان آنان را سخت زیانمند خواهد ساخت.آنجا که چون به نزد خدا باز گردند،آنها را از کارهایی که کردهاند آگاه خواهد ساخت و اعمال نهان و آشکارشان را پیش چشمشان خواهد داشت.آیا خدای ما به آنچه در
دلها میگذرد آگاه نیست؟ مؤمن نباید از عمل آنها محزون گردد،زیرا تمتعاتشان در دنیا اندک و عذابشان در آخرت بسیار است.
در سیاق این آیات اسماء خدا ذکر شده تا سبب افزونی ایمان و شکر ما گردد.ده اسم از اسماء خدای تعالی را با شواهد ظاهری آنها نام میبرد.
اول این که:خدا آفرینندۀ هر چیزی است که در آسمانها و زمین است.و حمد یکسره برای اوست با وجود این که بیشترشان نمیدانند.
دوم این که:خدای تعالی بینیاز است.آیا هر چه در آسمانها و زمین است متعلق به خدا نیست؟ سوم این که:خدا در عین غنا ستوده است.
چهارم و پنجم:خدای تعالی عزیز و حکیم است و شواهد عزت او و کلمات حکمت او را پایانی نیست و هرگز در شمار نمیگنجند.حتی اگر درختان قلم شوند و دریاها مرکب.
در آیات درس پیش از پنج اسم دیگر یاد کرد:سمیع و علیم و خبیر و علی و کبیر.
[20]
اطراف بشر را حقایقی فرا گرفته که بتواند آنها را درک کند همانا به راه راست هدایت خواهد شد.
ولی بیشتر مردم در عین گمراهی میمیرند.چرا؟ زیرا میان آنها و حقایق پردههای ستبر افتاده.قرآن راهنماست،زیرا عقل را بر میانگیزد و آن پردهها را به یک سو میزند.پس آن قلب محدود باز میشود و سراسر آفاق را تصرف میکند.
در واقع چقدر عمیق است علم در نزد مؤمنی که بدون حجاب به موجودات مینگرد.نگاه او از راه دل است،دلی که از عقدهها و اوهام و تمنیات خالی
است.بدوی مردی که بر شترش سوار،بادیه را طی میکند و برای او با شعرهای زیبا به هنگام خواندن هدا تغنی میکند پس با اشترش ارتباطی بیش از یک ارتباط مادی دارد.
مؤمن میگوید:شگفتا چگونه این حیوان صبور مسخر بشر شده و آن را بهترین عابر بر روی ریگهای روان و صحراهای بیآب و گیاه ساخته است.
اگر مرد شجاعی را بنگرد که بر پشت اسبش نشسته در تلاطم میدان جنگ میتازد و اسب او با یک اشاره به او پاسخ میدهد و همانند یک دستگاه الکترونیکی عمل میکند با خود میگوید:شگفتا!چگونه خدا این حیوان باهوش را مسخر ما نموده است که اگر لطف و احسان او نبود ما بدان قدرت نداشتیم.
چون بشر قرنها را پشت سر نهاد و هواپیماهایی که از سرعت صوت هم سریعتر میروند یا آن سفینههای فضایی را که با سوخت اتمی در آسمان در حرکتاند مشاهده کرد،مؤمن میگوید منزه است خدا اگر او به ما خرد نداده بود ما هرگز نمیتوانستیم زمام آنها را در دست داشته باشیم.
آن که شتر و اسب را مسخر ما کرده همان کسی است که اتم و آهن را مسخر ما نموده است و به ما آموخته که چگونه از چند تکه آهن و چند کیلوگرم مادۀ منفجره موشکهای قاره پیما بسازیم.
مؤمن همانند هنرمندی است که رو به روی یک تابلوی زیبا ایستاده و دلش لبریز از احساس و اعجاب و در عین حال خشنودی میشود و به عبارت دیگر از دیدن آنها دلش باز میشود.در حالی که کافر از دیدن آن تابلو جز بر تاریکی درونش افزوده نمیشود.
بیشتر مردم خوشحال میشوند وقتی که برای اولین بار یک باغ گل را میبینند یا مزرعه سرسبزی را یا کارخانۀ عظیمی را ولی پس از چندی به حال اول خود باز میگردند و باز هم دلشان را اندوه میگیرد. /10 و در دریای مشکلات زندگی غرق میشوند.آیا نه چنین است؟ در حالی که مؤمن همه چیز را میبیند و گویی که اولین بار است که آن را
میبیند احساس لطیف او او را همواره چون سرداری سپاهی قرار میدهد که در یک روز جشن سپاهیان خود را سان میبیند.همچنین مؤمن به طبیعت اطراف خود مینگرد که مسخر و فرمانبردار او شده است در این حال همانند آن سردار نظامی است که لشکر عظیم خود را میبیند.او همواره به گونهای زندگی میکند که گویی هم اکنون متولد شده یا از یک کرۀ دور دست آمده است دلش پاک و نگاههایش عمیق و فطرتش پاک است.
آیا کسی را که برای اولین بار از باغ وحش لندن دیدن میکند دیدهاید؟یا کسی را که به تماشای یک نمایشگاه الکترونیک در پاریس میرود؟یا به بازدید از یک کارخانۀ عظیم در ژاپن یا یک آسمان خراش در شیکاگو یا متروی مسکو یا اهرام مصر؟ حال مؤمن در دنیا همین گونه است همیشه همه چیز برای او تازگی دارد در حالی که غیر مؤمن جهان را به صورت اطاق خواب خود میبیند،بدون هیچ چیز تازهای.
سؤال این است:فرق میان آنها در چیست؟ جواب:اولا:قلب مؤمن صاف است در حالی که مردم گرفتاریهای بسیار دارند و بیشترشان در میان عقدهها و نقطههای منفی زندگی میکنند.
ثانیا:مؤمن میداند که قیام هر چیزی به خداست.اگر فیض مستمر باری تعالی و تدبیر و سلطۀ او نباشد نظام عالم بر دوام نخواهد ماند.
از این رو او با اشیاء چنان برخورد میکند که گویی نخستین برخورد اوست.مثل کسی است که سلطان هر روز صد درهم به او میدهد-بدون استحقاق-تا با آن زندگی کند.و سلطان هر وقت که بخواهد این عطا را از او باز میگیرد.پس این شخص هر روز آن مبلغ را با شادمانی بسیار خواهد گرفت.شاید این احساس در نزد مؤمن مصدر شکر و سپاس باشد.از این رو هر روز صبح و شام خدا را تسبیح میگوید و نیز ظهرها که هنگام نیمروز است. /10 زیرا استمرار وجود او در این ساعات خود نعمت است.آیا بیاد ندارید کسانی را که بامداد زنده بودند و
شامگاه در زیر خاک خفته.یا شب به خواب رفتند و چشمشان طلوع خورشید را ندید.
مؤمن به لطف و رحمت پروردگارش به زنده ماندن خود امید میبندد و همین امر سبب میشود که برای آیندهاش نقشه بکشد و در عین حال به نظر عبرت بنگرد و از زوال عمر بترسد به عبارت دیگر مؤمن کسی است که میان بیم و امید زندگی کند.
لقمان به پسرش اندرز میداد که:ای پسر،از خدا بترس،ترسیدنی که اگر در روز قیامت با ثواب جن و انس حاضر شوی باز هم بترسی که مبادا تو را به دوزخ برند و امیدت به خدا چنان باشد که اگر با گناه همۀ جن و انس به صحرای محشر روی امید آمرزش و بهشت را از دست نداده باشی.
پسر گفت:ای پدر چگونه چنین توانم و حال آن که مرا یک دل بیش نیست.
لقمان گفت:پسرم اگر قلب مؤمن را بیرون آورند در آن دو نور توانند دید.
نور خوف و نور امید.
اگر آن دو را با هم بسنجند به وزن یک ذره با هم تفاوت ندارند.
لقمان سپس افزود:ای پسر به دنیا میل مکن و دل خود به آن مشغول مدار، خداوند مخلوقی نیافریده که در نظر او خوارتر از دنیا باشد.ندیدهای که نعمتهای دنیا را پاداش فرمانبرداران از خود،قرار نداده است و بلای آن را عقوبت گناهکاران؟ ثالثا:بیشتر مردم را میبینی که عینکهای رنگارنگ بر چشم میگذارند.و از پشت آنها به مردم نگاه میکنند.اینان هیچ کس را به رنگ حقیقیاش نمیبینند.
فرهنگ بشری و برداشتهای مادی که در دل جای میگیرند به مثابۀ عدسیهای رنگین هستند که نمیگذارند نور حقایق به اعماق دل نفوذ کند.
در حالی که نگاههای مؤمن هرگز از کانالهای مادی نمیگذرد.نظر او به حقایق چون نظر طفل بیگناه است.از این رو نگاه او به اعماق نفوذ میکند.چون به حرکت فلک و آنچه در آسمانها و زمین است از نعمتهای خدایی بنگرد،نگاهش
همه قدرت خداوند را بیند.
مؤمن به وسیلۀ قرآن است که به این درجات میرسد پس بنگر که تعبیر قرآنی چگونه است:
« أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -آیا ندیدهای که خدا هر چه را که در آسمانها و زمین است رام شما کرده است؟» نگاه مستقیم و بدون عقده و جمود نه نگاه از پشت شیشههای فرهنگهای جاهلی.
« وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً -و نعمتهای خود را چه آشکار و چه پنهان به تمامی بر شما ارزانی داشته.» نعمتهای ظاهری چون نعمت زندگی و سلامت و نعمت امنیت و نعمت طعام.و نعمتهای باطنی چون نعمت اعضایی که نمیتوان آنها را دید چون قلب و کبد و کلیه و اعصاب و غیره.نعمت حفظ ما از ناپسندها و خطرها و نعمت هدایت به حق و ولایت ائمۀ هدی علیهم السلام.
در حدیث از امام محمد باقر(ع)روایت شده بدین مضمون که...«رسول اللّٰه در مسجد بود با اصحابش ابو بکر و ابو عبیده و عمر و عثمان و عبد الرحمن و دو مرد از قرّاء صحابه.رسول اللّٰه از آنها خواست که نعمتهای خدا را بر شمارند.هر کس چیزی گفت.پیامبر از علی(ع)خواست که او نیز نعمتهای خدا را شماره کند.
علی(ع)گفت:اول نعمت آن که مرا بیافرید و من چیزی درخور ذکر نبودم.دوم چون مرا بیافرید زندگی به من بخشید.سوم صورت مرا زیبا آفرید و اندام من نیکو کرد.چهارم مرا فکر و اندیشه عنایت نمود،نه لهو و بداهت پنجم مرا قدرتی داد که هر چه بخواهم در مییابم. /10 ششم مرا به دین خود هدایت کرد و گمراه وانگذاشت.
هفتم مرا به زندگی پایان ناپذیر آخرت میبرد.هشتم مرا مالک و آزاد ساخت نه مملوک و بنده.نهم آسمان و زمینش را در هر چه در آنهاست مسخر من نمود.دهم آن که مرا مرد آفرید و قوام و نگهدارندۀ زنانمان و زن نیافرید.پیامبر(ص)در هر بار میفرمود درست است،راست میگویی.سپس فرمود:دیگر چه نعمتهایی است
علی(ع)عرض کرد یا رسول اللّٰه(ص)نعمتهای خدا بسیار است و به شماره درنمیآید.رسول تبسم کرد و گفت این حکمت که به تو ارزانی شده گوارا باد تو را.ای ابو الحسن تو وارث علم منی و راهنمای امت من هستی تا پس از من در هر چه اختلاف کنند به تو رجوع کنند...». (1)
میپرسیم که:چرا خدا همه چیز را مسخر انسان ساخت.آیا به سبب نیروی مادیاش؟هرگز!زیرا نیروی آسمانها و زمین و کوهها بیش از نیروی انسان است.
آیا به سبب نیروی سامعهاش؟هرگز،زیرا قدرت شنوایی سگ بیش از انسان است.
آیا به سبب تیزبینی و قدرت باصرهاش؟هرگز،زیرا باز نگاهی تیزتر از انسان دارد.
پس به چه چیز؟مسلما به نیروی عقلش که خدا آن را به انسان ارزانی داشته.پس چرا علمی را که ما را به عبادت خدا راه مینماید ترک گوییم و در پی جهلی رویم که ما را به سویی دیگر میکشاند.
انسان خواهان آن است،تا با کمک آن خصوصیتی که خداوند در وی نهاده و موجب میشود تا همۀ مخلوقات را به حرکت درآورد،که سرور خداپرستان شود اما حجابهایی وجود دارد که آدمی را از نور خود محروم میسازد.از جمله این حجابهاست:
1-جدال و ستیزهگری:جدال در لغت به معنای پیچش و چرخش است و در اصطلاح سخنی است که برای فرار از حقیقت گفته میشود.مجادل یا جدال کننده کسی است که حقیقت را میبیند اما نمیخواهد در برابر آن تسلیم شود.
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ -و پارهای از مردم بی هیچ دانشی یا راهنمایی و کتاب روشنی،دربارۀ خدا جدال میکنند.»
1) 19) -نور الثقلین،ج 4،ص 213 و 214.
برای این که انسان به حقیقت برسد باید یکی از این سه راه را در پیش گیرد:
الف:از علمی پیروی کند و آن را چون چراغی فرا راه خود دارد و آن علم تفصیلی به شیء است.
ب:از هدایتی پیروی کند و آن هدایت یافتن به وجود چراغ است یعنی راه یافتن به نور چراغ.این علم را علم اجمالی گویند.
ج:از کتاب روشنی بخش پیروی کند و این معرفت حقایق است به واسطه.هم چنان که شخص دیگری به وجود چراغ در جایی خبر دهد و این خبر دهنده مورد اعتماد باشد.چون مجادله کنندگان این سه را قبول ندارند پس هرگز به حقیقت نخواهند رسید.
[21]
تقدیس پدران:به این معنی است که کسی سخن حق را رها کند، زیرا با اعتقادات پدران و نیاکانش مخالف است.قرآن با این عقدۀ روانی مبارزه میکند.اینان میپندارند پیروی از عقاید نیاکان به معنی احترام به ایشان است.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا - و چون به آنها بگویند از آنچه خدا نازل کرده است متابعت کنید گویند:نه،ما از آیینی که پدران خود را بر آن یافتهایم متابعت میکنیم.» قابل توجه است که نسلهای بعد از جنبههای منفی میراث پدران پیشین خود متابعت کنند.قرآن مخالف ارزشهای جاهلی است،زیرا انسانی که پیروی عقل خود میکند باید از ارزشهای واقعی و درست پیروی نماید و آن ارزشها یا علم است یا هدایت یا کتاب خدا.از این رو این عقیده را بر آنان عیب میگیرد:
« أَ وَ لَوْ کٰانَ الشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ -آیا اگر چه شیطان به عذاب آتششان فرا خوانده باشد.» آیا حاضرند بازهم همراه پدران خود باشند در صورتی که سرانجام راهشان آتش است؟ [22]
گاه انسان به نعمتهای خدا آگاهی دارد.از این رو خود را برای
شکرگزاری از آنها مسئول میداند.ولی از خود میپرسد که این مسئولیت را چگونه به انجام رساند.ما پاسخ میدهیم که به قرآن باز گرد.قرآن خود پاسخ او را میدهد:
« وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ -هر که روی خویش به خدا کند و نیکوکار باشد.» یعنی در برابر خدا کاملا خاضع گردد و با همۀ نیروهای مادی و معنوی خویش و هر چه دارد خضوع کند.این خضوع چگونه خضوعی است آیا خضوعی است که او را به سکون و گمنامی فرا میخواند؟ طبعا نه!این خضوع لبریز از نشاط و حرکت است.صاحب چنین خضوعی با تمام هستی خود متوجه خداست و از سوی دیگر اهل احسان و بخشش به بندگان خداست.برای خشنودی خدا.
چون انسان به این درجه از کمال برسد یعنی رابطهاش با خدا /10 رابطۀ تسلیم و خضوع باشد و با مردم رابطهاش رابطۀ احسان و عطا.
« فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ وَ إِلَی اللّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ -هر آینه به دستگیرۀ استواری چنگ زده است و پایان همۀ کارها به سوی خداست.» از سویی این انسان در خطی روشن و سالم در این دنیا حرکت میکند و از خوشبختی بهرهمند شده و از سوی دیگر به نزد خدا باز خواهد گشت تا در برابر شکر او به تسلیم در برابر خدا و احسان او به بندگان خدا پاداش داده شود.
شاید هم تأکید قرآن در آیات متعدد بر این که تسلیم در برابر خدا همان تمسک به ریسمان استوار و دستگیره محکم است،هدفش چارهگری دربارۀ عقدههایی است که بشر گرفتار آن است و یکی از آنها عقده ترس از مخلوقات است.این ترس او را به خضوع در برابر مخلوق و شرک به خدای بزرگ سوق میدهد.در حالی که خدا تأکید میکند که هر کس به طاغوت کافر شود و به خدا پناه برد به دستگیرۀ محکم چنگ در زده است زیرا برای انسان امانی جز به توحید خالص نیست.
تسلیم در برابر خدا بدون تسلیم در برابر رهبری شرعی یعنی ائمۀ هدی و رضا به ولایت کسانی که خدا به پیروی از آنها فرمان داده است صورت نبندد.
[ 23]
« وَ مَنْ کَفَرَ فَلاٰ یَحْزُنْکَ کُفْرُهُ إِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا -آن کسان که کافر شدهاند کفرشان تو را غمگین نسازد،بازگشتشان نزد ماست،پس به کارهایی که کردهاند آگاهشان میکنیم.» وقتی کار بر این منوال است چرا انسان بر خود محزون شود.آیا به این سبب که دیگران به راه خطا میروند.از آن رو خداوند از چنین غمخوارگی نهی کرده است که اگر مؤمن هم چنان غمخوار کافر به سبب کفرش باشد،بسا که اندک اندک به سوی او گراید و روش منحرف او را در پیش گیرد.و تا مؤمن در این ورطۀ هولناک نیفتد خدای تعالی او را به ضرورت اجتناب از انفعال روانی در برابر کافران فرمان داد که او نیز با همان نظر بیتفاوتی به کافران نگاه کند که دیگر مردم نگاه میکنند.
« إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -زیرا خدا به آنچه در دلها میگذرد آگاه است.» /10 هیچ رازی بر او پوشیده نیست.عمل انسان تابع دو مقیاس است:
اول:مقیاس ظاهری مانند کثرت عمل و قلّت آن و عظمت و حقارتش.
دوم:مقیاس باطنی که آن نیت است در عمل.
اگر انسان میپندارد که با اعمال ظاهری خود میتواند مردم را گول بزند نباید تصور کند که حقیقت اعمال او از نظر خدا پنهان میماند،زیرا خدا به درون دلها آگاه است.
[24]
آری،بعضی هم هستند که اعمالی این چنین دارند.اینان زیانکاراناند و عاقبتشان آتش است.
« نُمَتِّعُهُمْ قَلِیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلیٰ عَذٰابٍ غَلِیظٍ -اندکی کامیابشان میسازیم،سپس به بیچارگی به عذاب سختشان میکشانیم.» سپس به بیچارگی به عذاب سختشان میکشانیم.» [25]
قرآن ده اسم از اسمهای خدا را برای ما ذکر میکند.ممکن است از این رو این نامها را ذکر میکند که سپاسگزاری ما را به کمال رساند.آیا در سپاسگزاری نباید نام و صفات کسی را که آن نعمتها را به ما ارزانی داشته است
بدانیم؟ قرآن یاد خداست و هدف آن راسخ کردن پایههای ایمان است در قلب ما.
ولی علاوه بر این هدف کلی حکمتی خاص هم در ورای یاد خدا و اسماء و آیات او هست که به موضوع خاصی متعلق است.مثلا اکنون که صحبت از شکر است باید از صاحب نعمت هم سخن به میان آید،زیرا اگر شکر گوینده نداند چه کسی را شکر میگوید،شکر گفتنش را معنایی نیست.همچنین همۀ حقایق مستقیما با معرفت خدا پیوسته است.و اولین اسم از اسمهای او از بزرگترین نعمتهای او پرده برمیگیرد خالق یا آفریننده است.
« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ -اگر از آنها بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟خواهند گفت:خدا.» این فطرتی است که همه مردم در آن مشترکاند،حتی مشرکان اعتراف میکنند که خدا آفریدگار هر چیزی است ولی آنان از دیگری میترسند و از سر نادانی برای او شریک قرار میدهند.
مادامی که همه اعتراف میکنند که نعمت آفرینش که اصل دیگر نعمتهاست از خداست پس حمد خدا را.و بر ما واجب است که با تمام معانی حمد او را حمد گوییم:
« قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ -بگو سپاس خدا را.» از این سیاق درمییابیم که حمد سرآغاز شکر است و نخستین کلمه در قرآن بعد از بسم اللّٰه«الحمد للّٰه»است.پیامبران و امامان و اهل صدق همواره سخن خود را با حمد آغاز میکردهاند و جز آنان مردمی نادانند.
« بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ -بلکه بیشترشان نادانند.» این نادانان،موجودات حقیر را حمد میگویند و نمیدانند که حمد ویژۀ خداوند است.آیا همۀ نعمتها از او نیست؟آیا مردم به نیرو و توانی که از جانب او یافتهاند کارهای نیک را انجام نمیدهند؟ و این سؤال پیش میآید:چرا بر خدا کافر میشوند در حالی که میدانند که
او آفریدگار آسمانها و زمین است؟ این تناقض در ذات بشر وجود دارد،و منزه است خدا اگر مصدر این تناقض او باشد.پس حمد او را در آسمانها و زمین.هر کس که حمد ویژۀ او باشد البته در او نقصی نیست.آیات او در آفاق پراکنده است.آن که او را منکر است به سبب قلت آیات او نیست.پس حجت بر آنها تمام است.خدا معرفت خود را در دلهای آنها جای داده و این همان فطرت است.
آری،جهلی که از ذات بشر سرچشمه میگیرد و ستمشان و تراکم عقدههای روانی بر دلهایشان منشأ تناقض است میان اعترافشان به آفریننده و عدم شکرگزاریشان از او.
[26]
زیرا خدای آفریننده مالک است چه کسی ملکش عظیمتر است از کسی که میآفریند و پیوسته در آفریدگان خود به هر گونه که ارادهاش اقتضا کند تصرف میکند بی آن که کسی او را بازخواست نماید؟ « لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -از آن خداست آنچه در آسمانها و زمین است.» او مالک حقیقی است.اما مردم به اندازۀ قدرت تملک و در حدود صلاحیتشان در تصرف،مالک میشوند.
« إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ -و خدا بینیاز و ستودنی است.» بعضی از مردم-به حول و قوت خدا-چیزی را مالک میشوند،مالکیتی محدود ولی به هنگام تصرف در آن،بد میکنند.اینان غنی هستند ولی ناستودهاند.
ولی خدای تعالی در توانگری خود ستوده است،زیرا فاعل خیر است و چنان میکند که مستوجب حمد و شکر است.
ملاحظه میشود که پایان آیه فشرده و چکیدۀ مفهوم و اندیشه آن آیه است؛ چنان که آغاز آن گواه بر پایان آن میباشد؛چه،کسی که مالک آسمانها و زمین باشد غنی و بینیاز است بنا بر این خداوند غنی است.حمید نیز هست؛چون ظاهرا منشأ همۀ نعمتها آسمانها و زمین است پس باید آفریدگار آسمانها و زمین را ستود نه
کسی را که مالک بخشی از آنهاست.
[27]
پروردگار ما پیروزمند و مقتدر است زیرا بر همۀ بندگان خود استیلا دارد.حرکت آسمانها و زمین به قدرت اوست.چون ارادۀ آفرینش چیزی کند به همان اراده«کن»موجود میشود.هر چه میشود به خواست اوست حتی برگی هم که از درختی جدا میشود و /10 میافتد به امر اوست.و خدا به آن عالم است.حرکت ذره در درون عالم کوچک ولی عظیم خود به امر اوست.حرکت سلولها با همه خردی به ارادۀ اوست.این است معنی عزت.در این کلمات بنگر و بیندیش آیا نه چنین است؟ « وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ -اگر همۀ درختان روی زمین قلم شوند.» اکنون نمیدانیم که به طور تقریب چند درخت در روی زمین هست در جنگلها و مزارع و کوهها.ولی به یقین عددی هولناک است با آن که از هر درخت میتوان صدها هزار قلم ساخت و قلم به آسانی مستهلک نمیشود.آیا چنان شماری در فکر میگنجد؟ « وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ -و دریا مرکب.» یعنی دریاهای روی زمین همه به هم متصل شوند تا به صورت یک دوات درآیند و آن گاه سر این قلمها در آنها نمناک شود، « مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ -و هفت دریای دیگر به مددش بیاید.» هفت بیان کثرت میکند.اگر سه چهارم زمین که آب است از آن به یک دریا تعبیر شده اکنون هفت دریای دیگر به همین عظمت بر آن بیفزایند.
« مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ -سخنان خدا پایان نمییابد.» چگونه کلمات خدا که به شمار نمیگنجد به پایان آید؟در تصویر قرآن سخن از شمار دفاتر نرفته است،زیرا افق فکر بشر از تصور آن همه کاغذ که با آن قلمها و آن مرکبها نوشته شوند عاجز است.
« إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ -و خدا پیروزمند.»
چگونه پیروزمند نباشد کسی که این همه قلم و مرکب را یارای نوشتن کلمات او نیست؟ بعضی از مفسران گفتهاند که معنی«کلمات»علوم است.واقع این است که علم خدا به شماره در نمیآید و هیچ چیز حتی به سنگینی یک ذره از علم او غایب نیست و خاتمه آیه به آنچه ما در تفسیر برگزیدیم شهادت میدهد.
« حَکِیمٌ -و حکیم است.» عزت و پیروزمندی خدا در قدرت و سلطان او متجلی است.و در وسعت ابعاد قضا و قدر او.از همه اینها به حکمت تعبیر شده خدا به عدل حکم میکند و به حق قضاوت مینماید.کار او بازیچه نیست بلکه برای هر کلمه هدفی معلوم است و مدتی مقرر.
مٰا خَلْقُکُمْ وَ لاٰ بَعْثُکُمْ إِلاّٰ کَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (29) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (30) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَلْفُلْکَ تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیٰاتِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (31) وَ إِذٰا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی اَلْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاّٰ کُلُّ خَتّٰارٍ کَفُورٍ (32) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اِخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (33) إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ یُنَزِّلُ اَلْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلْأَرْحٰامِ وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (34)
29[یولج]
:از روز میکاهد تا بر شب بیفزاید یا شب را هر روز در«روز»فرو میبرد.
32[غشیهم]
:فزونی یابد بر آنها و بپوشاندشان.
[کالظلل]
:الظلل جمع«ظلة»و آن چیزی است همچون ابر و کوه که بر شما سایه اندازد.
[مقتصد]
:عدالت در وفای در خشکی در آنچه با خدا در دریا پیمان بسته است.
[ختّار کفور]
:ختر به بدترین نیرنگ گویند.
آیا اصل در زندگی کمال است یا نقص؟نیستی است یا هستی؟اگر اصل کمال است،پس نقصی که بر عالم وجود طاری است مخالف انتظار و توقع
ماست و اگر بر عکس است پس بر ما واجب است که در برابر هر افزودۀ تازهای شکری به جای آوریم.
اگر قدری به عقب برگردیم موضوع برایمان روشن خواهد شد.که ما دیروز چیزی در خور ذکر نبودیم و کمالات ما اندک اندک افزوده شد و به قدرت الهی از ضعف به قوت آمدیم و به رحمت او از جهل به علم.
همچنین از هر سو عدم و نیستی ما را احاطه کرده بود،خدای تعالی بر ما منت نهاد و نعمت آفرینش ارزانی داشت و به نعمتهای ظاهری و باطنی متنعم ساخت.تا آنجا که همۀ ذرات وجود مادی و معنوی ما نعمتی است که خدا به ما داده.پس چرا باید کفران ورزیم و تکبر کنیم و سرکشی نماییم در حالی که میدانیم که این نعمتها دیری نخواهد پایید،عارضی هستند و اگر انسان شکر پروردگارش را بر آن نعمتها،به جای نیاورد، /10 زوال یابند یا هر وقت که خدا اراده کند آنها را باز پس میگیرد.
میان انسانی که میپندارد که کمال در ذات او اصیل است و میان دیگری که میداند که او چیزی درخور نبوده است،بلکه خدا او را آفریده و از نعمتهای خود به او داده است،چند چیز است،یکی فرق در صفات است که یکی شکیبا و شکرگزار است و یکی شتابکار و کافر نعمت.و هر دو این دو موضع از یکی از دو نظریۀ پیشین برخاسته است.کسی که میپندارد که کمال او اصلی است برای شکرگزاری یا شکیبایی ضرورتی نمیشناسد در حالی که آن دیگر شکر نعمتها را به جای میآورد و در راه تکامل خود از آنها سود میجوید و حتی هنگام فرارسیدن بلا هم شکر میکند،زیرا میگوید که نعمتی که در دست او است امانتی بیش نیست و خدا اراده کرده و آن را بازپس گرفته است.اما آن که اهل کفران است چون خیری به او رسد به کسی از آن سودی نمیرساند و چون شری بر او درآید جزع و زاری میکند.
دلش میخواهد که همه چیز داشته باشد ولی در پی یافتن وسیله سالم و صحیح نیست.
برای این که صفت شکر و صبر را در خود به وجود آوریم قرآن ما را به تفکر
در خود و جهان وامیدارد تا به حقیقت بزرگ یعنی شناخت خدا دست یابیم.انسان غالبا خود در مخلوقات خدا نمیاندیشد و اگر بیندیشد چنان نیست که تفکرش او را به شناخت خدا راه بنماید و این روشی خطاست.قرآن کریم افق دید ما را میگشاید و اذهان ما را به آن سوی زندگی میبرد و ما را روشی میآموزد که به معرفت پروردگار منتهی میشود.این معرفت نظری درست به زندگی این جهانی را به ما نشان میدهد که چه در سختی و راحت چه در نهان و چه در آشکار از راه راست خارج نشویم.
[28]
در آیات پیشین سخن از نامهای خدای تعالی و اتمام حجت بر همۀ مردم بود.در آن جا بخشی از قدرت و توانایی خدا را بیان داشت همچنین جنبههای عزت /10 و حکمت او را.آیا ندیدی در عین بلاغت چگونه ما را به عزت عظیم او راه نمود و گفت که کلمات خدا را پایانی نیست.همچنین ما را به قدرت و لطف و تدبیر او رهنمون شد که او همۀ مردم را میآفریند همان گونه که یک تن را میآفریند.سپس آنها را پس از مرگ زنده میکند همان گونه که یک نفر را زنده میکند؟آیا ندیدی که چگونه ما را با حقیقت قدرت و لطف و احاطهاش به اشیاء آشنا نمود.
« مٰا خَلْقُکُمْ وَ لاٰ بَعْثُکُمْ إِلاّٰ کَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ -آفرینش همۀ شما و باز زنده کردنتان همانند زنده کردن یک تن است.» سپس ما را به ضرورت ترس از خود تذکر میدهد و میگوید:
« إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ -هر آینه خدا شنوا و بینا است.» آنچه ما میگوییم میشنود و هر چه میکنیم میبیند و این ما را وا میدارد که در گفتار و کردار خود احساس مسئولیت بیشتر کنیم.
[29]
خدای تعالی خورشید و زمین را حرکتی دائم داد و از حرکت آنها شب و روز پدید آمد و فصلهای مختلف آشکار شد.
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ -آیا ندیدهای که خدا از شب میکاهد و به روز میافزاید و از روز میکاهد و به شب میافزاید.» این تعبیری زیباست از پدید آمدن فصلهای سال.چنان که در اعتدال ربیعی روزها بلند میشود و شبها کوتاه و در اعتدال خریفی روزها کوتاه میشود و شبها بلند.
هر گاه که انسان و دیگر مخلوقات را زمانی معین باشد،پس آفتاب و ماه را هم چنین زمان معین است و دلیل بر این است که روزگاری بوده که ماه و آفتاب وجود نداشتهاند. /10 مانند انسان.همین امر ما را به این حقیقت راه مینماید که آنها به سوی نقطۀ صفر در حرکتاند که بر حسب تقدیر و اراده خداوند متعال است.
« وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی -و آفتاب و ماه را رام خود ساخت که هر یک تا زمانی معین در حرکت است.» به نزد خدا،در علوم جدید ثابت شده که آفتاب و ماه و دیگر ستارگان اعم از ثابت و سیّار در مسیر خود به نقطۀ پایان میرسند.
« وَ أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و خدا به کارهایی که میکنید آگاه است.» [30]
در اطرافت چه مینگری؟آیا آسمان را نمینگری که بدون ستون برافراشته شده؟و زمین را گسترده نمیبینی؟و شب و روز را که پی در پی میآیند و میروند؟و هر چیز را مقداری معین است؟این حقایق تو را به چه چیز راه مینمایند؟آیا به خدایی مقتدر و زوال ناپذیر راه نمینمایند؟خدایی که قدرتش دائم است،علمش را حدی نیست و سلطهاش کهنه نشود و در عزتش کس را یارای همسری با او نیست و کس از قهرش نتواند گریخت خدایی ثابت و تغییر ناپذیر،دایم و بیزوال.بخشندهای که فقیر نگردد و قاهری که خسته و ملول نشود.
« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ -این بدان سبب است که خدای یکتا حق است.» اما خدایانی که به جای اللّٰه میپرستید،زوال یابندهاند.آیا ندیدهای که
خورشید غروب میکند و ماه پنهان میشود و ستارگان منفجر میگردند؟آیا آمد و شد شب و روز را نمیبینی که چگونه هر تازهای را کهنه میکنند و به هر قدرتی پایان میبخشند؟هر کس که خواهد به ریسمان محکم چنگ بزند.و از پشتیبانی نیرومند سود برد و در حصاری منیع پناه گیرد،باید به توحید روی آورد.
« وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبٰاطِلُ -و هر چه به جز او میخوانند باطل است.» یعنی ثبات و استمراری ندارد.
« وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ -و خداست بلند مرتبه و بزرگوار.» یعنی فراتر از صفات مخلوق است.او را زوال و اضمحلال نیست.
پایانپذیر و محدود نیست،ناقص و ناتوان نیست،نه خواب سبک او را فرا میگیرد و نه خواب سنگین.قدرتش بیپایان و علمش بر همه چیز احاطه دارد و رحمتش شامل همگان است.و نعمتش دیرینه است و فضلش همه را رسد و نشانههای قدرتش در همه آفاق نمایان است و در این جهان هیچ نیست،جز به تدبیر او.
خدا را در این آیات دو گونه دعوت باشد.در اول آیات ما را دعوت نمود که به جهان آفرینش بنگریم و در پایان آنها ما را فرا خواند که به روش خود نظر کنیم.
[31]
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ -آیا ندیدهای که کشتی به نعمت خدا در دریا روان میشود.» کشتیها را بادها به حرکت درمیآورند و این معنی نعمت و رحمت خداست.وقتی که خدا بادها را میفرستد و بادها کشتیها را به جریان میدارند بادها به خدمت انسان درآمدهاند.
هدف والا از نعم خدا بر انسان تکامل روحی و معنوی اوست و خدا در این باره فرماید:
« لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیٰاتِهِ -تا خدا پارهای از آیات قدرت خود را به شما بنمایاند.» /10 دریاها عجایب خلقت را در بر نهفتهاند از یک جلبک خرد جثه تا
نهنگانی که یک چشم آنها به وزن یک فیل یعنی بزرگترین حیوانات خشکی است.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ -در این برای مردم شکیبای سپاسگزار عبرتهاست».
در حدیث آمده است:
ایمان دو نیمه است:نیمهای صبر است و نیمهای شکر است.(البته این حدیث در مجمع البیان آمده ولی به کسی از معصومین نسبت داده نشده،پندارم که از حضرت رسول باشد).
واقع این است که صبر و شکر از یک چراغ نور میگیرند که آن تسلیم در برابر خدا و قضای اوست و ایمان به این که او بخشنده صاحب نعمت است.جز این که شکر در حالت نعمت تجلی میکند و صبر به هنگام محنت.در حدیث از امام باقر(ع)آمده است که:
بندگان خدا میان سه چیزاند:بلا و قضا و نعمت.به هنگام بلا صبر باید و به هنگام قضا تسلیم و به هنگام نعمت شکر. (1)
در شکر بزرگترین چیزی که هست نمو دادن روحیۀ رضا است در نفس، دور از غرور و فخرفروشی و تکبر.نفس راضی ثواب خدا را به خود جلب میکند و در دنیا سعادتمند است.
امام صادق(ع)از حضرت رسول روایت میکند که:
«کسی که غذا بخورد و شکر گوید در اجر همانند روزهدار است.بیماری که شکر خدا کند در اجر همانند مبتلای صابر است و توانگر شاکر در اجر چون کسی است که /10 قناعت پیشه دارد».
1) 20) -بحار الانوار،ج 17،ص 43.
شاید حکمتش این باشد که شکر،در ایمان به خدا میافزاید شخص شکر گوینده میداند که نعمت و فضل خدا همگان را شامل است.شکر،شخص شکرگزار را از غرور باز میدارد و او را ملتزم میکند که نعمت حق را بشناسد.
این از ثواب و پاداش خداوند؛و اما سعادت دل،باید گفت که بزرگترین نعمت تحقق یافتن خواستها و آرزوهای دل است.لذتهای جسمانی به زودی از بین میروند و برای بشر خوشبختی نمیآورند.برای مثال اگر شخص محکوم به اعدام شود و سپس بهترین انواع خوراکیها را برایش بیاورند و لذت جنسی با زیباترین دختران جهان برایش فراهم آورده شود آیا این همه لذت به جانش مینشیند؟! هرگز.
همچنین اگر اضطراب و ناآرامی روانی خواب را از کسی بگیرد لذت جسمی هر چند زیاد و متنوع باشد به کام او گوارا نمیآید چون آنچه مهم است خوشبختی و خشنودی دل است.
کسی را در نظر بیاورید در انتظار یک میلیون دلار است.به این شخص اگر نیم میلیون دلار بدهند،تأسف میخورد اما کسی که منتظر هیچ سودی نیست،اگر نیم دلار هم به او بدهند خوشحال میشود.همچنین اگر کسی طالب ریاست در محلی باشد،ولی نیابت ریاست به او دهند غمگین میشود ولی کسی که اصلا در منصبی طمع نداشته باشد با یک مقام هر چند اندک هم باشد احساس خوشبختی میکند.
چنین است کسی که شاکر نعمتهای خدا است.همواره نعمتها را احساس میکند و میداند که او مستحق چنین نعمتی نبوده و به فضل خداست که او را نصیب دادهاند یعنی همانند همان کسی که در انتظار هیچ مالی نیست و مالی اندک به دستش میرسد و خود را خوشحال و خوشبخت احساس میکند.
اینک به این دو حدیث توجه کنید:
محمد بن خلاّد از علی بن موسی الرضا(ع)روایت میکند که فرمود:
«هر کس خدا را بر نعمتی حمد گوید او را شکر گفته است و حمد برتر از
آن نعمت بود». (1)
مالک بن اعین جهنی گوید که علی بن الحسین(ع)به یکی از فرزندانش چنین سفارش کرد:
«ای پسر،...چون شکر نعمتی را گویی آن را زوال نبود و چون نعمتی را کفران کردی باقی نماند...آن گاه این آیه را تلاوت کرد:اگر شکر خدا را گویید بر نعمت شما بیفزاید». (2)
مؤمن را برای شکرگزاری پروردگارش همین بس که دیگری را در بلا بیند و خود را در سلامت.آن گاه با خود میگوید:مرا چه حال بود اگر خدا مرا به این بلا گرفتار میساخت.پس قلبش به نور شکر روشن میشود.
حضرت امیر به مردی که از او پرسیده بود چرا باید نعمتهای خدا را شکر گفت چنین پاسخ داد:
«به بلایی نگریستم که آن را از من برگردانده بود و دیگری را به آن دچار ساخته بود.پس دانستم که نعمتی به من داده و من به سبب این نعمت او را شکر میگویم».
مؤمن هر وقت کسی را گرفتار در رنج و بلا بیند باید که شکر خدا کند که او را سلامت داده است.
امام باقر(ع)گوید:
«چون مبتلا به بلائی را دیدی سه بار-به طوری که خودت نشنوی-بگو:
حمد خدایی را که مرا از آنچه تو را بدان دچار ساخته است،عافیت داده و اگر خواهد مرا هم دچار خواهد کرد.فرمود هر کس که چنین گوید هرگز آن بلا به او نرسد».
شکر آدمی را از غلطیدن در راههای فخر و غرور حفظ میکند زیرا به شخص
تلقین میکند که این نعمت که تو راست زوال یابنده است.
غرور دشمن تواضع است و فخر و مباهات دشمن سعی و تنبلی دشمن کوشش است و تواضع و سعی و کوشش سبب باقی ماندن نعمت و افزون شدن آن میشود...
در حدیث آمده است:امام صادق علیه السلام فرمود:«هر گاه خداوند نعمتی را به بندهای عطا کند و آن بنده در دل قدر نعمت را بشناسد و با زبان خداوند را سپاس گوید به محض آن که گفتهاش تمام شود دستور داده میشود که بر آن نعمت افزون گردد».
در حالی که سپاسگزاری نکرده از نعمت،صاحبان نعمت را در جنبههای منفی آن فرو میبرد و بلکه نعمت برای آنان به کیفر و عذاب تبدیل میشود.
آیا ندیدهای که تمدنهای عالی و رفیع سرنگون شدند و از میان رفتند؟ چرا؟زیرا مردم آن شکر خدای به جا نیاوردند،بلکه در بحر غرور و جباریت فرو رفته بودند و مرتکب فساد در زمین شدند خطاکاریهایشان آنها را بر زمین زد و نابود کرد.
از این جاست که در حدیث شریف از امام صادق(ع)روایت شده که:
«خداوند به قومی نعمت عنایت کرد.آنها شکر نعمت نگفتند و نعمتشان وبالشان شد و خداوند قومی را به مصیبتی مبتلی نمود اینان صبر کردند بر آن مصیبت خدا آن را به نعمت بدل ساخت».
ترک شکر خدا نه تنها نعمت را زایل میکند بلکه سبب میشود که دیگر بازنگردد.مثلا خداوند به یکی از بندگان خود نعمت سروری دهد و این بنده در منصب خود مغرور شود تا او را از آن منصب بیندازند،بار دیگر بازگشت این نعمت به او بسی دشوار است زیرا مردم او را در حکومت آزمودهاند و دیگر راضی به حکومت او نمیشوند.
زید الشحام از امام صادق(ع)روایت میکند که فرمود:
«با نعمتی که شما را میدهند به خوبی رفتار کنید و بترسید که مبادا از شما
به دیگری منتقل گردد و دیگر به دست شما نیاید».امیر المؤمنین علی(ع)فرمودند:
«کم اتفاق میافتد چیزی که پشت کرد دوباره بازگردد». (1)
آنان که شکر نعمتی میگویند میدانند که آن سرآغاز یک سلسله نعمتهای دیگر است از سوی خدا که اندک اندک فرا میرسند و آنها شکر میگویند.در حالی که آنها که از نعمت سرمست میگردند هرگز نعمت در نزد آنها کامل نشود.
پس کسی که هزار تومان حاصل کرده و شکر آن به جای آورده به کوشش و فعالیت و ادای حقوق دیگران کم کم هزار هزار نزد او خواهد آمد در حالی که آن که مست غرور است نه تنها نعمتش افزون نمیگردد،آنچه را هم که از آن خود اوست از دستش میرود.
این است که حضرت امیر المؤمنین میفرماید:
«چون دامن نعمت به دستتان افتاد از شکر گزاری دریغ مکنید تا همه را به چنگ آرید». (2)
به چند طریق:
اولا:شکر گوینده از خاستگاه ایمان حرکت کند که این نعمتها از سوی خداست.پس اذعان به این که نعمتها از سوی خداست خود عنوان شکر آنهاست.
امام صادق(ع)فرماید:
«هر کس را خدا نعمتی دهد و آن را به دل بشناسد،شکرش را به جای آورده است». (3)
ثانیا:گفتن جملۀ«الحمد للّٰه»به زبان.عمر بن یزید گوید از امام صادق(ع)شنیدم که میگفت:
«شکر هر نعمتی-هر چند هم که بزرگ بود-این است که بگویی الحمد للّٰه». (1)
ثالثا:اجتناب از محرمات و دوری از فخر و زورگویی و اسراف و بخل و فساد جنسی.
از حضرت امیر(ع)روایت شده که فرمود:
«شکر هر نعمتی پرهیزگاری است از هر چه خدا حرام کرده است». (2)
رابعا:ادای حقوق نعمت و التزام به حدودی که شرع معین کرده.
سدیر الصیرفی بر امام صادق داخل شد(به ظاهر مردی مالدار بود)حضرت به او گفت:
«ای سدیر،مال کسی اگر افزون شود حجت خدا هم بر او تمامتر است.
اگر به ادای حقوق الهی توانایی یافتید آن را ادا کنید».
سدیر پرسید:یا بن رسول اللّٰه به چه طریق؟ فرمود:
«به برآوردن حاجت برادرانتان از اموالتان.ای سدیر،بر آنچه خدا به شما عنایت کرده شکر گویید و به کسانی که شما را شکر میگویند انعام کنید،زیرا اگر چنین کنید خدا نیز بر نعمت شما بیفزاید و برادرانتان نیکخواه شما شوند.سپس این آیه را تلاوت کردند که اگر شکر گویید بر نعمت شما میافزایم».
پنجم:به کوشش در راه خدا و طلب خشنودی او.اینک بنگریم که حضرت رسول(ص)چگونه خود را برای شکرگزاری به درگاه خدا به تعب میاندازد:
عمر بن خطاب بر آن حضرت داخل شد.پیامبر تب کرده بود عمر گفت:یا رسول اللّٰه، /10 تب و لرز شما چقدر سخت است!پیامبر(ص)گفت:این حال مانع من
نشد که در شب سی سوره قرآن بخوانم که هفت سورۀ طولانی هم در میان آنها باشند.
عمر گفت:یا رسول اللّٰه!خداوند گناهان تو را چه قبل و چه بعد همه را بخشیده است.پس چرا این گونه خود را به رنج میافکنی؟ رسول خدا گفت:
«ای عمر آیا بندۀ شکرگزار خدا نباشم»؟ سادسا:قناعت به هر چه حاصل میکند و دوری گزیدن از حرص و شره.
شکر فقط مولود راضی شدن به امر پروردگار نیست.شکر در رشد دادن روحیۀ رضا و قناعت هم سهیم است انسان را وا میدارد که پیوسته جنبههای مثبت زندگی را در نظر بگیرد و از آن تمتع ببرد و استفاده کند و برای حصول آن با گامهای ثابت و عزمی جزم و خاطری مطمئن پیش برود.
داستانی که میآوریم بیان همین نظر مثبت است در نزد اولیاء دین.
روزی سلمان فارسی آن صحابی جلیل،ابو ذر را دعوت میکند و از کیسۀ خود تکه نانی خشک بیرون میآورد و نزد او میگذارد و از سبویی بر آن آب میپاشد.
ابو ذر گفت:چه غذای خوبی میشد اگر اندکی نمک هم میداشتیم.
سلمان برخاست و سبوی خود را به گرو گذاشت و نمک خرید و بیاورد.ابو ذر نان را با نمک تناول میکرد و میگفت:شکر خدایی را که ما را چنین قناعتی داده.
سلمان گفت:اگر قناعت کرده بودی سبوی من به گرو نمیرفت. (1)
صبر-مانند شکر-به هنگام بروز سختیها تجلی روحیه ایمان است.و نیز در لحظات هجوم شهوات و تحمل مصاعب.
1) 28) -همان منبع،ص 46.
در این آیه میان صبر و شکر را ارتباط داده است.و آنها را دو جلوه از یک روح قرار داده است.همچنین بیان میکند که صاحبان این روحیه هم از آیات و نشانههای خدا هستند.
آری،نفسی که با نعمت و محنت وضعش دگرگون میشود،از استقلال رأی بیبهره است و نظرش در امور ثابت و روشن نیست.در واقع با هر بادی که بوزد تغییر جهت میدهد.و هر گاه در برابر هجوم شهوات واقع شود،طغیان میکند و به دنبال آن خواهد رفت.و چون مصیبتی بر او وارد آید از خود بی خود میشود و جزع و زاری میکند.در این موارد است که نعمت ارزشمند صبر تجلی میکند.در واقع آزاد کسی است که صابر و شکور باشد.کسی که به حقایق به دیدۀ مجرد از مصالح بنگرد.
در حدیث از امام صادق(ع)روایت شده که فرمود:
«آزاده کسی است که در جمیع احوال خود آزاده باشد.اگر حادثۀ دردناکی پیش آمد صبر کند و اگر مصائب بر او هجوم آوردند شکسته نشود.و اگر مقهور و اسیر گردید سختی را به آسانی بدل کند چنان که یوسف صدیق کرد.وقتی که اسیر و مقهور بود حریتش برجای بود و زمانی که در تاریکی درون چاه گرفتار بود،ظلمت و گرفتاری به آزادگیش لطمه نزد.و چون خدا بر او رحمت آورد و آن جبار ستمگر را که زین پیش مالک او بود بندۀ او ساخت بازهم یوسف دگرگون نشد.آری صبر همواره نتیجۀ و عاقبت نیکو دارد.پس صبر کنید و نفس خود بر صبر عادت دهید تا اجر و مزد خدایی یابید». (1)
صبر عنوان انسان آزاده است و مفتاح فرج بعد از شدت است.صبر صلاح کار است.آیا زمان جزئی از آفرینش موجودات نیست؟کسی که صبر نداشته باشد نمیتواند عامل زمان را در راه مصلحت خود به کار گیرد.پس سبب فساد کارهای خود میشود.آیا ندیدهاید که زارعی اگر صبر نکند تا موسم درو برسد یا بازرگانی
1) 29) -همان منبع،ص 69.
که نتواند صبر کند تا وضع بازار مناسب کالای او شود یا یک انقلابی که پیش از موعد مناسب دست به شورش میزند همه در کار خود ناموفق میشوند؟ولی آنان که صبر پیشه کردهاند موفقیت حاصل میکنند.
امیر المؤمنین علی(ع)مردی را غمگین بر در مسجد دید.پرسید:ترا چه میشود؟گفت:پدر و برادر و خواهرم را از دست دادهام و میترسم نتوانم بر مصیبت آنها صبر کنم.حضرت علی(ع)فرمود:
«زنهار از خدای بترس.و صبر پیشه کن که صبر در کارها همانند سر است نسبت به تن.چون سر از تن جدا شود تن فاسد میشود.صبر هم که از کارها برکنار شود کارها تباه میگردند».
پس سر ایمان هم صبر است زیرا مهمترین وظیفۀ ایمان ذخیره کردن برای روز بازپسین است و کسی که صبر نداشته باشد هرگز به نتیجه نایل نگردد.
امام علی بن الحسین(ع)گوید:
«صبر نسبت به ایمان به منزلۀ سر است نسبت به تن.کسی که صبر ندارد ایمان هم ندارد».
حقیقت صبر استفاده از عامل وقت است و نگریستن به آینده و نقشه کشیدن برای کارهای آینده و فراهم آوردن نیرو برای انجام آن کارها.
مؤمن زندگی واقعی را زندگی اخروی میداند از این رو برای آن عمل میکند،اگر به حلیۀ صبر متحلی نباشد از کار باز خواهد ماند.
خدای تعالی فرماید:
«سرای آخرت را بجوی و بهرۀ خویش را از دنیا فراموش مکن». (1)
از این رو است که مؤمن در هر شرایطی صبر پیشه میکند و در رویارویی با هر احتمال شکیباست.شریعت صبر را بر سه گونه میداند:صبر در برابر سختیها و صبر بر طاعات و صبر بر معاصی.و برای هر یک درجتی از ثواب قرار داده.اکنون
1) 30) -قصص الانبیاء،ص 77.
به علی(ع)گوش فرا میدهیم که از محبوب خود رسول اللّٰه روایت میکند:
«صبر بر سه گونه است:
صبر بر مصیبت و صبر بر طاعت و صبر بر معصیت.
هر کس بر مصیبت صبر کند و آن را به نیکوترین وجه تحمل کند.خدای تعالی برای او سیصد درجه نویسد که ما بین هر درجه به قدر فاصله آسمان تا زمین باشد،و هر که بر طاعت صبر کند خدای تعالی برای او ششصد درجه نویسد که ما بین هر درجهای تا درجۀ دیگر از اعماق زمین تا عرش باشد،و هر که بر معصیت صبر کند خدای تعالی برای او نهصد درجه نویسد ما بین هر درجه از اعماق زمین باشد تا انتهای عرش». (1)
[32]
امتیاز صبر کنندۀ شکرگزار،آگاهی او از آیات خداست و رهیابی اوست به وسیلۀ آنها بر حقایق موجودات.زندگی او عبث و برای لحظۀ موجود نیست او برای آینده زندگی میکند. /10 اگر سختیهای زمان حال را تحمل میکند.در انتظار فرج است.و میداند سختیهای دیگری هم هست که هنوز بر او وارد نیامده و باید پروردگارش را شکر گوید تا هیچ گاه دچار آنها نگردد.از امیر المؤمنین روایت شده که فرمود:
«چون برای رسول اللّٰه(ص)امری اتفاق میافتاد که شادمانش میساخت میگفت:حمد خدایی را که به نعمت او خوبیها به کمال میرسد و چون امری ناخوش پیش میآمد میگفت:حمد خدا را در هر حال». (2)
در حالی که شخص کفران کنندۀ نعمت نه وفایی دارد و نه سپاسی.او همواره در همان لحظه زندگی میکند.هر گاه برای او سختی پیش آید به خدا پناه میبرد و چون آن سختی به پایان رسد به همان حالت گمراهی که بود باز میگردد.
« وَ إِذٰا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ -و چون موجهای عظیم همانند ابرها آنها را فرو پوشد.»
فرا گرفتن موج وحشتناک است زیرا معنای ظاهری آن این است که موج از هر سو آنان را فرا میگیرد.قرآن از موج با صیغۀ جمع«ظلل»تعبیر میفرماید چرا که موج به صورت پیاپی و متراکم است.
« دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ -خدا را از روی اخلاص در دین بخوانند.» یعنی از دل و جان تسلیم خدای خود میشوند و آن پردۀ غفلت از جلو چشمشان به کنار میرود و آن عقدههای نفسانی که مانع ایمان بودند متلاشی میگردند.دیگر نه از بتان میترسند و نه به آنان امید میدارند.زیرا در آن ساعت ترسناک،به هنگامی که موجها اوج میگیرند قادر به کاری نیستند،مرگ رویاروی آنهاست.
این حالت برای انسان در اوقات مختلف حاصل میشود.مثلا وقتی یک آتش سوزی هولناک اتفاق میافتد یا زمانی که یکی از عزیزانش به اطاق عمل میرود و پزشکان میگویند که کاری از آنها ساخته نیست.یا هنگامی که اتوموبیلش در یک جادۀ دور افتاده درهم شکسته و او مجروح شده است.
توجه قلب در آن ساعات سختی به خداست و به خدا پناه میبرد و این دلیل است که هر چه جز خداست بیاعتبار است.ولی این ایمان پاک دیری نمیپاید و با پایان آمدن آن حالت محنت ایمان هم رو به زوال مینهد.
مردم دو گروهاند:گروهی که از این حالات دردناک برای آنها خاطرهای باقی میماند و چون به یادشان میآید خدا را شکر میگویند و بر بلای او صبر میکنند،اینان وفا کننده به عهد خویشاند:
« فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ -و چون نجاتشان دهد و به خشکی برد برخی به عهد خویش وفا کنند.» چنین کسانی معتدل و وفا کننده به عهد خود هستند.
در نفوس آنها آثار آن شعلۀ الهی برجاست شعلهای که به هنگام پیوستن به خدا در دلهایشان افروخته شده.بعضی هم منکرانی هستند که وفا و شکر نعمتها را
فراموش میکنند.
« وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاّٰ کُلُّ خَتّٰارٍ کَفُورٍ -و جز غداران کافر نعمت،آیات ما را انکار نکنند.» «ختار»در متن آیه کسی است که عهد خود بسیار بشکند.شاید هم کلمهای باشد در مقابل«صبار»،زیرا حالت صبر به معنی استقامت است و باقی ماندن بر عهد و در نتیجه تغییر ندادن موضع به هنگام پیش آمدها یا بر حسب مصالح و کفور صفتی است در مقابل شکور.
[33]
برای آن که انسان آینده را دریابد باید آن را پیوسته در تصور داشته باشد.یعنی زمان حال را به غفلت سپری نسازد بلکه در انتظار آینده باشد.
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ -ای مردم!از پروردگارتان بترسید و از روزی که هیچ پدری کیفر فرزند را به عهده نگیرد.» بدین گونه خضوع در برابر پدر و مادری که با امر خدا مخالفت ورزند جایز نیست.
« وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً -و هیچ فرزندی کیفر پدر را عهدهدار نشود.» پس سزاوار نیست که انسان برای خوشبختی فرزندانش دین و ایمان خود را فدا کند.
« إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ -وعدۀ خدا حق است.» و قیامت آمدنی است و در آن تردیدی نیست.
« فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا -زندگی دنیا فریبتان ندهد.» همین زندگی است که مانع نظر کردن انسان در امور آخرت میشود و برای آن عمل نمیکند.
در واقع آنچه نزدیکتر است حجاب چیزی است که دورتر است،البته این در صورتی است که انسان خود را به بصیرتی نافذ مسلح نساخته باشد.در حدیث
آمده است که:
«محبت دنیا سر هر خطایی است».
محمد بن مسلم بن شهاب گوید که از علی بن الحسین(ع)سؤال شد که برترین اعمال نزد خدا چیست؟آن حضرت فرمود:
«هیچ عملی بعد از شناخت خدای عز و جل و شناخت رسول اللّٰه(ص)برتر از دشمن داشتن دنیا نیست».
« وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ -شیطان فریبکار به کرم خدا مغرورتان نسازد.» بعضی از مردم با آن که فریب خواری که به سبب حب دنیا عارض میشود مبارزه میکنند ولی کسان دیگری هم هستند که از راههای دیگری فریب میخورند.
مانند میلیونها نفری که از راه دستگاههای رسانههای ملتهای ثروتمند فریب میخورند.اینان آخرت خود را از دست میدهند تا دیگران دنیایشان آباد شود.اینان همان گروه زیاندیدگان دنیا و آخرت هستند.
[34]
برای این که پایههای ایمان به خدا و روز بازپسین در نفس استوار گردد و بشر بداند که نه مالک آینده خود است حتی نه حال خود و دلش به قضای الهی آرام گیرد و بر بلای او صبر کند و نعمتهایش را سپاس گوید،در آخرین آیه از این سوره سخن از احاطۀ قدرت و علم خدا /10 به انسان رفته است.اوست کسی که به روز قیامت علم دارد و آن پرخطرترین روزی است که بر فرزند آدم میگذرد.به قدری که حتی بر آسمانها و زمین هم سنگینی میکند.
« إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ -خداست که میداند که قیامت چه وقت میآید.» چه زمانی این کشتی به آخرین ساحل خود میرسد.هیچ کس جز او نمیداند...خدای تعالی نیز وقت را مشخص نساخته است.
در آیه دیگر به این اشارت میفرماید:«تو را از قیامت میپرسند که چه وقت واقع شود.از یاد کردن آن تو را چه کار است.منتهای آن نزد پروردگار تو
است». (1)
« وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ -اوست که باران میباراند.» به قدرت خود و زمین را پس از مردنش زنده میکند.این قدرت بر بشر نیز احاطه دارد.
« وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْأَرْحٰامِ -و از آنچه در رحمهاست آگاه است.» از آن زمان که بر اساس قوانین زیستشناسی نطفه منعقد میشود با دقت تمام و بر طبق یک سلسله عوامل پیچیدهای که جز خدا کسی بر آن قادر نیست در همان نطفه اساس شخصیت ظاهری و باطنی هر کس نهاده شده:از زیبایی و زشتی،بلندی و کوتاهی،توانایی و ناتوانی،تندخویی و نرمخویی.
امیر المؤمنین علی(ع)میفرماید:
«خدا میداند در رحمهای مادران که کودک دختر است یا پسر،زشت است یا زیبا،گشاده دست است یا بخیل،شقی است یا سعید.چه کسی هیزم جهنم است و چه کسی ساکن بهشت /10 و این علم غیبی است که کسی جز خدا از آن آگاه نیست.
« وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً -و هیچ کس نمیداند که فردا چه چیز به دست خواهد آورد،» زیرا عواملی که در رفتار انسان مؤثر است بیشمارند.پس چگونه میتواند به صورت جزمی در آن باره حکم کند.بلی،میتوان نقشهای کشید و میتوان اندازهای معین کرد و اعتماد کمی داشت ولی نسبی نه قطعی.علم به فردا مخصوص خداوند است.
وقتی بشر نداند که خود فردا چه خواهد کرد قطعا نمیداند دیگران هم چه خواهند کرد.آری برترین صاحب خبران از آینده بیخبرند و این دلیل بر این است که این جهان را مدبّری است.
1) 33) -النازعات42/ تا 44.
علی(ع)میفرماید:
«خدای تعالی را به این شناختم که عزمها و تصمیمها باطل میشوند و آنچه گره زدهام گشوده میگردد و هر آهنگ که کردهام نقض میشود».
« وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ -و کسی نمیداند که در کدام زمین خواهد مرد.» پس پایان کار ما هم به دست خداست.پس دیگر چه جایی برای غرور میماند؟ در حدیث از امام صادق روایت شده:
«نطفه چون در رحم افتد،خدای تعالی ملکی میفرستد و آن ملک از آن خاک که او در آن دفن میشود اندکی برمیدارد و با آن نطفه میآمیزد.پس پیوسته دلش شوق آن زمین را دارد تا در آن دفنش کنند». (1)
« إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ -خدا دانا و آگاه است.»
1) 34) -نور الثقلین،ج 4،ص 220.
سورۀ سجده /10
در چهار سوره از سورههای قرآن به هنگام امر به سجده،سجده واجب میشود.آن سورهها را عزایم گویند.یکی از آن سورهها همین سوره است که به جای«سورۀ سجده»«الم سجده»هم خوانده شود.
سجده که در آیۀ پانزدهم است،محور این سوره است.در آن آیه بزرگترین صفات مؤمنان مخلص آمده و مهمترین آنها به سجده افتادن ایشان است به هنگام ذکر آیات او.اینان از بسترهای راحت پهلو تهی میکنند تا به درگاه پروردگارشان سجده برند.
برای وصول به این محور از نام پروردگار آغاز میکند.آن که آفرینندۀ جهانیان است.اوست که آسمانها و زمین را در شش روز خلق کرد.سپس به تدبیر امور آسمانها و زمین پرداخت.همه مردم و اعمالشان به نزد او باز میگردد.او دانای نهان و آشکار است و به علم بر همۀ موجودات احاطه دارد و /10 هیچ چیز در همۀ آسمانها و زمین از او پوشیده نیست.
سوره تجلیات نام پروردگار را در آفرینش انسان به ما گوشزد میکند،آن که خلقت او را از گل آغاز کرده و او را از مراحل مختلف گذرانید تا انسانی کامل گردید.او تا زنده است به ارادۀ پروردگارش دورانهایی را میگذراند تا ملک الموت جانش را میستاند و چون مرد و خاک شد و ذراتش در زمین پراکنده گردید،از سلطه و قدرت پروردگار برکنار نمیماند به محکمۀ عدل الهی فراخوانده شود.در آنجا مجرمان سرافکنده باشند و به درگاه او تضرع میکنند باشد که آنها را به دنیا باز گرداند تا اعمال نیکو انجام دهند.
هرگز!این پاسخ خداست به آنها.خدای تعالی سوگند میخورد که جهنم را از پریان و آدمیان پر کند.از این جهت آنها را در آزادی کامل رها کرده اگر خواهند بهشت را اختیار کنند ولی از خواری و بیچارگی این وضع چگونه رهایی توانند، هنگامی که مجرمان از کردار خود پشیمان میشوند؟رهایی از آن خواری همانا به تضرع به درگاه اوست.بدین گونه قرآن مؤمنان به آیات خدا را محصور میکند که ایشان کسانی هستند که چون آیات قرآن را بشنوند به سجده میافتند و خدا را حمد و سپاس میگویند.
پاداش این گروه درجتی است که وصف آن ممکن نیست.خدا دلهای ایشان را به پاداش نیکو شادمان میدارد.
از این شمار کسی است که خدا او را برای پیشوایی بر میگزیند زیرا اینان به فرمان خدا راه مینمایند و اگر بلایی در این راه به آنها رسد صبر میکنند،زیرا به آیات خدا یقین دارند.
شاید هدف مهم در این سوره شناخت این طایفه برگزیده باشد و به نظر من این است محور اساسی این سوره جز این که در این جا یک بصیرت دیگری است که آیات این سوره به ما عطا میکنند.پارهای از روی آرزوهای باطل خود میپندارند که مؤمن و فاسق یکسانند هرگز.این دو برابر نیستند.برای مؤمنان بهشتهای پر نعمت است در حالی که جایگاه فاسقان آتش است و آنها در آتش، /10 جاودانه خواهند بود.
دلیل فرق،در آخرت عذاب خداوند است که در دنیا به فاسقان میرسد،چون فقر،و
خواری و بیماریها و جنگها و زلزلهها و سیلها همۀ اینها دلیل مسئولیت بشر است در برابر اعمالش تا بداند که حسابی و باز خواستی هست.
ترازوی خدا دقیق است.در قیامت میان این گروه و آن گروه فرق مینهد.
نگاهی به تاریخ به ما میگوید که چگونه خشم خدا به فاسقان میرسد و آنان که از آیات خدا اعراض مینمایند چه سرنوشت شومی در پیش خواهند داشت.
در پایان سوره خدای تعالی آیات رحمت خود را میآورد که چسان آب را بر روی زمین جاری میسازد تا گیاهان برویاند و چارپایان بچرند.
همچنین آن گروه را که در انتظار آیات روشن هستند تا با دیدن آنها ایمان بیاورند بر حذر میدارد و آنان را بیم میدهد که در روزی که در صور دمیده شود کافران را ایمان آوردنشان سود نبخشد.
سپس مؤمنان را به اعراض از ایشان و انتظار قیامت فرمان میدهد،همان گونه که کافران منتظر هستند،مگر جزای اعمالشان را ببینند.اگر اعمالشان نیک بوده پاداش نیک در انتظار آنهاست و اگر بد بوده کیفر بد.
سورة السّجدة /10
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (2) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (3) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ شَفِیعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ (4) یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِلَی اَلْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ (5) ذٰلِکَ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (6) اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ (8) ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (9) وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی اَلْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ کٰافِرُونَ (10) قُلْ یَتَوَفّٰاکُمْ مَلَکُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (11)
2[الریب]
:شک.
3[افتراه]
:برای خود آن را بدروغ آفرید.
4[استوی]
:با قدرت و توانایی بر عرش استیلا یافت.
5[یعرج الیه]
:به سوی او اوج میگیرد.
8[سلالة]
:سلالة به معنای خلاصه است و گفته شده نسل برگزیده و مردآب نیز سلالة نامیده شده زیرا از کمر او خارج میشود.
[ماء مهین]
:آب منی پست از برای پشتی و بوی ناخوشش.
این آیات به ما میآموزند که آن خدایی که باید در آسمانها و زمین پرستش شود آن خدایی است که پروردگار عرش است و هر چه جز او پرستیده شود چیزی جز اوهام و اساطیر نیست که ابداع شدۀ افکار مردم است و قرآن کتاب حکمتآموز است که در آن تردیدی نیست،زیرا از سوی خداست.ولی چرا قرآن خود را با
وصف«در آن تردیدی نیست»توصیف میکند؟ جواب این است که شک بر دو قسم است:شکی که منشأ آن عقل است به سبب عدم دلایل و براهین کافی.دوم شکی که منشأ آن هوای نفسانی انسان است به سبب کبریا حجاب غفلت که دلش را کور کرده است.از این رو میبینیم که قرآن در یکی از آیاتش دربارۀ کفار میگوید:«ایشان در شکشان در تردید هستند» (1)پس شک را به کفار نسبت میدهد.اما قرآن خود«در آن تردیدی نیست».زیرا چهرۀ دیگری از عقل محض انسانی است و مجرد از آثار سلبی.همان گونه که /10 عقل صورت باطنی قرآن است،زیرا وحی الهی انگیزانندۀ عقل بشر است و این عقل حقیقت قرآن را تأیید میکند،زیرا میان آنچه قرآن میآورد و عقل بشری تطابق کامل است.از این رو جمله«در آن تردیدی نیست»در دیگر آیات هم تکرار شده است.
در سیاق سخن،حکایت از قرآن است که سخن افتراء نیست که برخی آن را جعل کرده باشند،زیرا هدف قرآن هشدار به مردم است و هدایت آنهاست به سوی حق و ممکن نیست که هدایت با دروغ تحقق یابد.هم چنان که قرآن تنها ادله و براهین نیست تا موضع شک و تردید تواند بود.از سوی دیگر دروغگو اگر دروغ بگوید برای مصلحت نفس خود است و حال آن که آورندۀ قرآن یعنی پیغمبر(ص) هرگز مردم را به خود نخوانده،بلکه مردم را به خدا دعوت کرده است.و این دلیل صدق گفتار رسولان است.دعوتهای اجتماعی که روش پیامبران را در پیش میگیرند،آنها که بر محور عقل و پرستش خداوند میچرخند صادقاند و پیروانشان هم صادق.ولی آنها که هدفشان اشخاص است نه ارزشها و هدف غایتشان به غیر خدا متکی است خطاکارند و پیروانشان هم دروغگو.
پیامبران-از همان نظر اول-معلوم میشود که از سوی خدا آمدهاند.
مردی که جامۀ خشن میپوشد و به غذای اندک سر میکند و هیچ چیز از حطام دنیا
1) 1) -التوبة45/.
گرد نمیآورد و مردم را به خود دعوت نمیکند و تحمل رنج محنت میکند برای مردم،چنین کسی خودخواه و خودپرست نیست،بلکه خود را فدای ایمانش میکند، پس در دعوی خویش صادق است و در آن تردیدی نیست.
آن گاه قرآن به بیان آفرینش آسمانها میپردازد که خدا آنها را در شش روز به پایان رسانید.آن گاه به خلقت انسان پرداخت.در دو مرحله.در مرحلۀ نخست او را از گل خلق کرد و در مرحلۀ دوم در رحمها آفرید.همچنین به عالم ذر اشارت دارد که در آن عالم انسانها را همه یکباره به صورت ذر(مورچه یا موجودات خرد)بیافرید و در صلب مردان نهاده شدند.یک بار دیگر در مرحلۀ زناشویی خلق کرد و او در شکم مادران نمو کرد.آن گاه به دمیدن روح در آن اشارت دارد و این آفرینشی دیگر است بعد از آن آفرینش و این سلسله /10 هم چنان در جریان است تا به حشر و نشر قیامت منتهی گردد.
[1-2]
« الم* تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -الف.
لام.میم.*نازل شدن این کتاب که در آن هیچ شکی نیست،از جانب پروردگار جهانیان است.» کلمۀ«ربّ»بیانگر عطای تدریجی است(چون تربیت).و خدا پروردگار آسمانها و زمین است.یعنی آنها را در هر مرحله،کمالی تازه میبخشد و آفرینشی دیگر.خدای تعالی به این معنی اشارت دارد،آنجا که میگوید:«و آسمان را به نیرو برافراشتیم،حقا که ما تواناییم». (1)چگونه ممکن است عیب عارض کتابی شود که پروردگار جهانیان و مسلط بر آفریدگان و مدبّر کارهای آنها،آن را نازل کرده باشد؟بشر فطرتا به خدا اطمینان دارد.و هر چه معرفت و شناخت او کاملتر شود این اطمینان هم افزونتر گردد.پس درستترین راه برای این که این کتاب در نفوس
1) 2) -الذاریات47/.
جایگزین شود این است که بدانند که از سوی خدا نازل شده است.چنان که در این جا و در سورۀ فرقان میبینیم.
[3]
« أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ -آیا میگویند دروغی است که خود به هم بربافته؟» خدا به کافران تأکید میکند که قرآن دروغی به هم بربافته نیست به دو سبب:
یکی آن که:محور این دعوت حق است نه خود پیامبر،چنان که صفت دعوتهای کاذب است یعنی دعوتهایی که هدفشان مصالح یاران و پیروان آنهاست.
« بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ -نه،سخنی است بر حق از جانب پروردگارت.» دوم آن که:آنچه این رسالت به آن منتهی میشود،هدایت است و این دلیل صحت آن است در حالی که دعوتهای دروغین به گمراهی مردم منتهی میشوند.
« لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ -تا مردمی را که پیش از تو بیم دهندهای نداشتهاند بیم دهی،شاید به راه هدایت افتند.» [4]
سپس سیاق مطلب به آفرینش آسمانها و زمین که در شش روز به پایان رسیده است میکشد.ممکن است پرسندهای بپرسد:چرا شش روز و نه ده روز؟ مسلما جواب این است که اگر قرآن گفته بود ده روز پرسنده میپرسید:چرا ده روز و نه شش روز؟و این نفی نمیکند حکمتی را که خدا در تفسیر این اعداد میداند.
یقینا حساب در نزد خدا با آنچه در نزد مردم است فرق دارد.خدای تعالی میفرماید:«یک روز در نزد پروردگارت به قدر هزار سال است که میشمارید» مسلما توجه آیه به مسئلۀ تکامل است در آفرینش.
« اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ - خداست که آسمانها و زمین را و آنچه میان آنهاست در شش روز بیافرید.» مخلوقات در خلال این شش روز در تطور بودهاند.
علاوه بر این،این آیه دلیل است بر نظریۀ تکامل اسلامی که دلالت دارد بر تأثیر زمان در واقعیت اشیاء،زیرا زمان جزئی از آن است.از آیات دیگر نیز این معنی استنباط میشود:«ما آسمانها و زمین را و آنچه را میان آنهاست جز به حق نیافریدهایم و زمانی معین».یعنی به زمانی معین.
چون خداوند مردم را بیافرید آنان را چنان که یهودیان میگویند به حال خود رها ننمود.یهود این عقیده را از فلسفههای دیرسالۀ از میان رفته گرفتهاند بلکه خدا هم چنان زمام تدبیر جهان و جهانیان را به دست مشیت خود دارد.
« ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ -آن گاه بر عرش استیلا یافت.» این تعبیری است از قدرت و سلطۀ الهی.آری که جهان به ارادۀ خدا خلق شده و به مشیت او تدبیر میشود.باید به خدا روی آوریم و او را بپرستیم،زیرا هیچ کس بیرون از ارادۀ او و خارج از دایرۀ تقدیر او نخواهد بود.
« مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ شَفِیعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ -شما را جز او کارساز و شفیعی نیست.آیا پند نمیگیرید؟» این حقیقت در فطرت انسان متمرکز است و آیات الهی در آفریدگان پراکنده ولی بشر آن را از یاد میبرد.بنا بر این نیاز به یادآوری دارد.
[5]
سپس آیات،قدرت و هیمنۀ خدا را بر خلق تأکید میکنند.و میگویند که او از مراکز امرش در آسمانها کار جهان را تدبیر میکند.
« یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمٰاءِ إِلَی الْأَرْضِ -کار را از آسمان تا زمین سامان میدهد.» یعنی مشخص میکند و کلمۀ تدبیر از ریشه«الدبر»به معنی نهایت گرفته شده و تدبیر امور یعنی شناخت عواقب آن.
« ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ -سپس در روزی که مقدار آن هزار سال است-چنان که میشمارید.» وقتی کارها را تدبیر میکند به معنی آن نیست که پایان مییابد.بلکه یعنی هر عملی که انسان انجام میدهد خدا آن را مشخص و معین میکند.سپس چون
بنده آن را انجام داد بدان منتهی میشود.از این آیه در مییابیم که هیچ چیز در این جهان نابود نمیشود.جهان به مثابۀ فیلم سینماست با زمان در حرکت است.آنچه میپنداریم که به وجود آمد و نابود شد،نابود نشده است.او در این فیلم موجود است و در روز قیامت باز میگردد.خدای تعالی میفرماید:«روزی که آسمان را چون طوماری نوشته درهم نوردیم.و چنان که نخستین بار بیافریدیم آفرینش از سر گیریم». (1)
آیه صراحت دارد که مقدار روز قیامت هزار سال است.در حالی که در آیۀ دیگر میگوید پنجاه هزار سال.چرا؟شاید ساعات روز نشور پنجاه باشد و خدا در هر ساعتی تدبیر امری میکند و عروج اعمال به نزد او در یک ساعت از آن روز است.همانند این حدیثی روایت شده از امام صادق(ع)که:
«در روز قیامت پنجاه موقف است.هر موقفی هزار سال است از آن سان که میشمارید».
آن گاه آن حضرت این آیه را تلاوت نمودند. (2)
[6]
و تا ما را به آن جا رساند که یقین کنیم که در آن تردیدی نیست به اعتبار این که از جانب خدای تعالی نازل شده،پارهای از صفات ذات باری تعالی را برای ما بیان میدارد:
« ذٰلِکَ عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ -اوست که دانای نهان و آشکار است.پیروزمند و حکیم است.» امور نهفته و آشکار را میداند.اگر انسان نیکوکار باشد او را به رحمت خویش پاداش دهد.و اگر گناهکار باشد او را به عزت خویش کیفر دهد یا در سایۀ رحمت خود توبۀ او بپذیرد.
[7]
« اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ -آن که هر چیز را آفرید و به
نیکوترین وجه آفرید.» «به نیکوترین وجه آفرید»یعنی به هر موجودی آن داد که در خور او بود.
مثلا به شیر دندان شیر داد و به انسان دندان انسان و به عقاب نوک عقاب.اگر هر یک از اینها نه آن چنان بود که اکنون هست برای زندگی او مناسب نمیبود.هر چیزی در حد خود متناسب و متکامل است و با شرایط زیست و طبیعت او هماهنگ.
سپس از آفرینش انسان سخن میگوید و مراحلی را که طی کرده و دورهای را که باید از آغاز تا مرگ بپیماید.
« وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ -و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد.» [8]
« ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِینٍ -سپس نسل او را از عصارۀ آبی بیمقدار پدید آورد.» انسان را دو ابتداست.یکی هنگامی که آدم را آفرید و ذریۀ او را در صورت مورچگان پدید آورد.دوم هنگامی که همه افراد بشر را در صلب مردان قرار داد.و این از آبی بی مقدار بود.انسان این آب را تحقیر میکند ولی در واقع اساس آفرینش اوست و سر حیاتش در آن پیچیده است.
آری،از گل و از آب بیمقدار این انسان راست بالا بیافرید انسانی که بعدا به صورت خصمی آشکار جلوه نمود و به ناحق در زمین تکبر ورزید.آیا به اصل آفرینش خود نمینگرد تا از خودخواهیش بکاهد.خدای تعالی میفرماید:«پس آدمی بنگرد که از چه چیز آفریده شده استاز آبی جهنده آفریده شده استکه از میان پشت و سینه بیرون میآید*خدا به بازگردانیدن او توانا است». (1)
[9]
سپس چون جسد انسان نخستین یعنی آدم و حوا را بیافرید.از روح خود در آن دمید.روح را به خود نسبت داد،تا عظمت آن را بیان کند و از انسان که او را به آب پست بیمقدار نسبت داده بود تجلیل کند.
1) 5) -الطارق4/ تا 7.
« ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ -آن گاه بالای او راست کرد و از روح خود در آن بدمید.» خدای تعالی این آفرینش را نیکو ساخت آن گاه که آن را نعمت حواس و عقل داد.
« وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ -و برایتان گوش و چشمها و دلها آفرید.» /10 بر افراد بشر واجب است که در برابر این نعمت پروردگارشان را سپاس گویند و رسالتهای او را پیروی کنند و حال آن که بیشترین کافر نعمت و ناسپاساند.
« قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ -چه اندک شکر میگویید.» این سخن الهی دلیل این است که در آدمی طبیعت خاکی در بیشتر مواقع بر او غلبه دارد و از این رو است که امثال این عبارات در کتاب خدا اندک نیست:
«اندکی از بندگان من سپاسگزارند».
شکر حقیقی احساس کردن انسان است نعم الهی را،سپس تسلیم مطلق در برابر او.در حدیث از امام صادق(ع)روایت شده که:
«خدا به موسی(ع)وحی کرد که ای موسی،مرا آن چنان که در خور سپاس من است سپاس گوی.گفت:ای پروردگار من چگونه تو را آن گونه که حق تو است سپاس گویم.و هر سپاس که جای آورم نعمتی است که تو به من عطا کردهای؟ گفت ای موسی:همین که میدانی آن نعمت سپاس از من است که تو را دادهام،پس مرا آن گونه سزاوار من است سپاس گفتهای».
[10]
یکی از عوامل کفران نعمت انکار روز قیامت است.چرا؟زیرا نعمتها در نزد کسی که شکر آنها به جای میآورد،عبارت است از مسئولیتها و شکر آنها وفا به حقوق آنهاست.کسی که قیامت را انکار میکند از مسئولیت نعمت میگریزد.پس آن را سپاس نمیگوید.بلکه علت معنوی انکار قیامت فرار از
مسئولیت نعمتها و حقوقی است که نسبت به آنها بر ما فرض است.
« وَ قٰالُوا أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ -بگو آیا وقتی که در زمین ناپدید شویم.» یعنی جسم ما از هم متلاشی شود و اعضایمان از هم بریزد، /10 « أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ -آفرینش تازهای خواهیم یافت.» این یک اعتراض ظاهری است به دعوت پیامبران ولی واقع تردیدی است که گوینده در قدرت خدای متعال دارد و این که به دیدار او اعتقاد ندارد.
« بَلْ هُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ کٰافِرُونَ -آری،ایشان به دیدار پروردگارشان ایمان ندارند.» گویا آیه اشارت است به این که کافران این اعتراض جدل آمیز را که میکنند،تصمیم گرفتهاند که به دیدار پروردگارشان،یعنی روز رستاخیز کافر شوند تا از زیر بار مسئولیت در دنیا برهند.پس برای توجیه اعمال و عقاید خود از این گونه دلایل اقامه میکنند.
[11]
ولی تأکید بر این است که خداست که کارهای زندگی را تدبیر میکند.و این امری تصادفی نیست.تا زمانی که زندگی بر تدبیر الهی قیام دارد چرا باید در روز قیامت تردید کرد و حال آن که معاد چیزی است که حکمت اقتضا میکند.
چرا انسان رستاخیز را امری عجیب تلقی میکند و حال آن که خدا او را آفرید و او هیچ نبود.و اوست که میمیراندش به مشیت خود و این همه امری تصادفی نیست.
« قُلْ یَتَوَفّٰاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ -بگو:فرشتۀ مرگ که موکل بر شماست شما را میمیراند.سپس به سوی پروردگارتان باز گردانده میشوید.» خداوند ملائکه را مأمور انجام فرمانهای خود نموده است.بر بنی آدم فرشتۀ مرگ را بر گماشته تا جانشان را بستاند.
ملک الموت بزرگترین مأمور بر فرزندان آدم است که از او فرار نتوانند.از رسول خدا(ص)روایت شده که:
«مرضها و دردها همه قاصد مرگاند و رسولان آن.چون زمان برسد ملک الموت خود میآید و میگوید:ای بندۀ خدا،چه هشدارهای پی در پی به تو داده شد.چه رسولان پی در پی نزد تو آمدند.چه بریدان پی در پی سراغ تو را گرفتند، اکنون من همان خبر هستم که پس از من دیگر خبری نیست». (1)
وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نٰاکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ (12) وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَیْنٰا کُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا وَ لٰکِنْ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (13) فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِینٰاکُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْخُلْدِ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (14) إِنَّمٰا یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنَا اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (15) تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (16) فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (17) أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ (18) أَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْمَأْویٰ نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (19) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِیدُوا فِیهٰا وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (20) وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَدْنیٰ دُونَ اَلْعَذٰابِ اَلْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (21)
1) 6) -تفسیر نمونه/ج 17،ص 141.
16[تتجافی]
:دور میشود و کناره میگیرد.
[المضاجع]
:مضجع محل آرمیدن است یعنی بستر.
سورههای قرآنی که برای ما صحنههای قیامت را بیان میکنند،هم در ما رغبت بر میانگیزند و هم وحشت.و ما را به سعی در انجام اعمال نیک فرا میخوانند تا قربانی غفلت خویش نشویم.در این درس قرآن مجرمین را تصویر میکند که در این جهان معتقد بودند که ارتکاب جرایم و لذتهای منحرف راه اشباع غرور در دنیاست و آنان در آن روز سر افکنده در پیشگاه عدل الهی ایستادهاند.زیرا روز رستاخیز را به فراموشی سپرده بودند و برای آن روز آمادگی نیافته بودند،خدا نیز آنان را فراموش کرد.
سپس بیان میدارد که اتکاء بر رؤیاها و آرزوهای بدون عمل صالح و
مستمر خطایی بزرگ است بلکه از نوع کارهای شیطان.بهشت را جز به ایمان به کس ندهند بلکه به کسی دهند که عملی هم مناسب با این ایمان داشته باشد.اما اگر کسی چنان پندارد که خدا رحیم و رءوف است و کسی را عذاب نمیکند، گرفتار پنداری خطا شده است.
قرآن این آرزو را به سه گونه توجیه میکند.
اول:آنچه مربوط به آخرت است،به این معنی که خدای تعالی جهنم را از پریان و آدمیان پر میکند و این ما را از برای خوف و هشدار کافی است.
دوم:عذابهای دنیوی فکر مخالفت با احلام و آرزوهای ساده را در سر ما میافکند.پس هم چنان که نعمتهای ظاهری و باطنی خدا ما را بدان راه مینماید که خدا رحیم و رءوف است نسبت به بندگانش؛جنبۀ عذاب در دنیا فرایاد ما میآورد که خدا جبار و متکبر است غضب میکند و انتقام میگیرد و عذاب میکند و ویران میکند و به نابودی میکشد.
سوم:قرآن ما را خبر میدهد که عدالت خدا مانع آن است که نیکوکار و بدکار و مؤمن و کافر در برابر او یکسان باشند.احساسات آدمیان هم چنین چیزی را نمیتواند بپذیرد.مثلا چگونه ممکن است در نزد خدا کسی که در برابر ظلم ظالمان سکوت اختیار میکند با کسی که برای مبارزه با آنها انواع شکنجهها را تحمل میکند،برابر باشند.
سپس آیات ما را با پارهای از صفات مؤمنان آشنا میکند.که مهمترین و بارزترین آنها خضوع ایشان است در پیشگاه الهی و تسلیم آنهاست در هر حال و هر موقعیت.خواه از بیم یا از امید.در نظر آنان هیچ کس بزرگتر از خدا و خردتر از غیر خدا نیست.علی(ع)دربارۀ پرهیزگاران میفرماید:
«خدا در دل آنها بزرگ است و جز او همه چیز در دیدۀ ایشان خرد است».
دیگر از صفات مؤمنان این است که از بسترهای خویش پهلو میکنند و به عبادت در پیشگاه خدایشان میایستند و در راه او انفاق میکنند و خود را شایسته اجر و مزد آنان میسازند.این از چیزهایی است که با تمنیات و آمال منافات دارد ولی
قرآن تأکید میکند که هر کس خواهان آیندۀ نیک است /10 باید در سعی و عمل بکوشد.
[12]
مؤمن کسی است که آیندۀ دور را مینگرد و آن را روشن و واضح میبیند تا خود را از مهالک آن میرهاند.زیرا او از پرتو عقل خویش روشنی میگیرد.و به یقین میداند که کارش به چه نتایجی منتهی میشود.یعنی میداند اگر از چراغ وحی نور نگیرد از راه صواب منحرف میشود.
اما کافر چراغ دیدۀ بصیرتش خاموش است.او از رسالت پروردگارش بهرهمند نمیشود و همواره در معرض خطاها و مهالک است،زیرا منطق مادی او او را به نتایج نیکو راهبری نمیکند.فرضا هم به خطای خود پی ببرد در مرحلهای است که دیگر برای او سودی در بر ندارد.در واقع اگر خطایی در آخرین مراحل آشکار گردد چه سودی از آن حاصل تواند شد؟ « وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ -تو را عبرت است، آن گاه که مجرمان را در نزد پروردگارشان سر افکنده بینی.» تعبیری است از حالت حسرت و ذلت شدید.
« رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا -گویند ای پروردگار ما دیدیم،» زیرا دیده انسان در آخرت است که حقیقت را میبیند.
« وَ سَمِعْنٰا -و شنیدیم.» شاید معنیاش این باشد که به چشم دیدیم و شنیدیم از آنچه دیگران دیدند.یا معنیاش این باشد که حقایق را دیدیم و تسلیم آنها شدیم.
« فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ -اکنون ما را باز گردان تا کاری شایسته کنیم که اینک به یقین رسیدهایم.» البته ممکن است که اینان در دنیا به این یقین برسند،هر گاه از /10 عقول خود بهره گیرند و از رسالت الهی پیروی نمایند.ولی اینان چنین نمیکنند و خدا در سورۀ
«التکاثر»بر این حقیقت تأکید دارد:
«حقا،که به زودی خواهید دانست باز هم حقا که به زودی خواهید دانست حقا،اگر که از روی یقین بدانید البته جهنم را خواهید دید»،زیرا پرهیزگاران از عقول خود و از وحی پروردگارشان بهره میبرند.اینان دانستهاند که راه کفر به آتش منتهی شود و راه ایمان به بهشت.
در نهج البلاغه میخوانیم:
«پرهیزگاران و بهشت همانند کسانی هستند که آن را به چشم دیدهاند و از نعمتهای آن بهرهور.و آنان و دوزخ همانند کسانی هستند که آن را به چشم دیدهاند و عذاب آن چشیدهاند.اگر مدت عمری نباشد که خدا برایشان مقدر ساخته ارواحشان در اجسادشان یک چشم به هم زدن قرار نمیگرفت به سبب شوق بهشت و ترس از عقاب».
[13]
« وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَیْنٰا کُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا -اگر میخواستیم هدایت هر کس را به او ارزانی میداشتیم.» ولی هدایتی است که آدمی را سود میرساند و با حکمت اینجهانی هم آهنگ است،هدایتی است که انسان به پایمردی عقل و ارادهاش و با بهرهگیری از رسالت پروردگارش به آن رسیده است.اگر خدا میخواست مردم را به هدایت مجبور میساخت و همگان را به بهشت میبرد.
« وَ لٰکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ -و وعدۀ من که جهنم را از همۀ جنیان و آدمیان پر میکنم حق است.» این قسمت ما را به کوشش در این جهان وا میدارد که به اکتساب بهشت و اجتناب از دوزخ برخیزیم و بدانیم که این امر جز با انجام عمل صالح میسر نمیشود.
[14]
قرآن تأکید میکند که حقیقت آخرت در حافظۀ انسان به طور فطری منعکس است.آن سان که میتواند با به کار بردن عقل و تصدیق رسالت پروردگارش از آن نتیجه گیرد.ولی /10 پردههای شهوات که بر روی قلبش افتاده است
و افکار باطل او را به فراموشی میاندازد.از این رو امروز برای آخرت مهیا نمیشود بلکه هم چنان در انحراف و عصیان میماند تا مستحق عذاب خدا شود.
« فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا إِنّٰا نَسِینٰاکُمْ -به کیفر آن که دیدار چنین روزی را فراموش کرده بودید،اکنون بچشید،ما نیز شما را از یاد بردهایم.» خدا نه آنها را یاری میکند و نه بر آنها رحمت میآورد.نسیان در این جا به معنی عدم علم نیست بلکه به معنی عدم عمل به چیزی است که علم اقتضای آن میکند.بر خلاف معنی نسیان در نزد بشر.دیگر کلمات نیز چنین حالتی دارند.
مثلا غضب نسبت به انسان یعنی وجود حالتی از جوشش در نفس در حالی که نسبت به خدا نتیجۀ مترتب بر غضب است یعنی عذاب.به عبارت دیگر آنچه به خدا منسوب است غایات است نه مبادی.
شاید فراموش کردن خدا بندهاش را سختترین عذابها باشد.
چنان که میفرماید:«کسانی که عهد خدا و سوگندهای خود را به بهایی اندک میفروشند در آخرت نصیبی ندارند و خدا در روز قیامت نه با آنان سخن میگوید نه به آنان مینگرد و نه آنان را پاکیزه میسازد.و بر ایشان عذابی دردآور است». (1)
و در دعای کمیل است:
ای سرور و مولای من گرفتم که بر عذاب تو صبر کردم چگونه بر فراق تو صبر کنم؟گرفتم که بر گرمی آتش تو صبر کردم،چگونه بر نظر کردن در کرامت تو صبر کنم؟یا چگونه در آتش جای کنم در حالی که امید من به عفو تو است»؟ از این آیه دو گونه عذاب استنباط میشود.اول عذاب روحی که در فراموش کردن خدا بنده را متمثل میشود و قسمت اول آیه بدان اشارت دارد و آن کیفر فراموش کردن انسان است خدا را.دوم:عذاب مادی که در آخر آیه از آن سخن رفته است:
1) 7) -آل عمران77/.
« وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْخُلْدِ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ -به سزای کارهایی که کردهاید عذاب جاوید را بچشید.» [15]
سپس ذکر بعضی از صفات مؤمنان در میان میآید:
« إِنَّمٰا یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنَا الَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ -تنها کسانی که به آیات ما ایمان آوردهاند چون آیات ما را بشنوند به سجده بیفتند و پروردگارشان را به پاکی بستایند.» مراد از سجده در این آیه تنها صورت ظاهری آن نیست،بلکه حالت تسلیم در برابر حق است.مؤمنان حقیقی از آن رو که همواره در جستجوی حق و هدایت هستند،به مجرد شنیدن نام خدا تسلیم او میشوند،هر چند این عمل مخالف هواهای نفسانی یا مصلحت باشد.
کلمۀ«خرّوا»از«خریر الماء»یعنی صدای آب به هنگام فرو ریختن میآید.مثل صدای ریزش آبشار.از این رو راغب میگوید:مؤمنان بر زمین میافتند آن چنان که آبشار بر زمین سر مینهد و صدایشان در تسبیح و تحمید همانند صدای آبشار است.
در قرآن کریم در چهار موضع واجب است که خوانندۀ آیه و شنوندۀ آن سجده کنند یکی از آنها همین مورد است.
« وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ -و سرکشی نکنند.» سجودشان را مظاهر خارجی و اجتماعی هم هست،یکی از آن مظاهر تواضع و فروتنی است نسبت به افراد اجتماع.
[16]
« تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ -از بستر خواب پهلو تهی میکنند.» در برابر فشار خواب مقاومت میکنند،زیرا میدانند که دنیا سرای عمل
است نه جای آسایش و راحت و تنها فرصتی است برای مهیا شدن به زیستن در سرای ابدی.در بستر بودن حالت توقف است از سعی و عمل.این یاران بستر،سعی و عمل را رد میکنند.جدا شدن پهلو از رختخواب وداع با خواب است.
به راستی چگونه انسان اسیر بستر شود در حالی که میداند جهان آخرت راحت و عذابش مبتنی بر همین عالم دنیاست.
« یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً -پروردگارشان را با بیم و امید میخوانند.» ترس از آتشی که سرانجام با آن رویاروی خواهند شد و امید به بهشتی که در هر کار نیک که میکنند در جستجوی آن هستند.حضرت امیر(ع)در وصف مؤمن میگوید:مؤمن هر چیز را که عاقبتی محمود داشته باشد آهنگ آن خواهد کرد هر چند که در مرحلۀ گمان باشد.
« وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ -و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.» /10 همواره در این اندیشهاند که از آنچه خدا به آنها داده است چیزی در راه خدا انفاق کنند،حتی بیش از آن که در فکر خود باشند.
بدین طریق شایسته است که انسان پیش از آن که دربارۀ دنیا فکر کند دربارۀ آخرت بیندیشد.
[17]
سپس قرآن مردم را ترغیب میکند که به این فرقه از مردم اقتدا کنند، زمانی که به طور ابهام از پاداش نیک آنان در نزد خدا یاد میکند.ابهامی که بسی از تصریح رساتر است.
« فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -و هیچ کس از آن مایه شادمانی خبر ندارد که به پاداش کارهایی که میکرده است،برایش اندوخته شده.» به هر زبان و بیان که بهشت را وصف کنی هنوز پایینتر از واقعیت آن
است.آیا در بهشت چیزهایی نیست که چشمی همانند آنها را دیده و نه هیچ گوشی شنیده است و نه بر هیچ خاطری خطور کرده.بلی،نعمتهای بهشت دل بهشتیان را شاد و چشمشان را روشن سازد،زیرا آنجا همه چیز از کدورت پاک است و صافی است و نفوس مردم بهشتی از هر آلودگی منزه است.نه در دل آنها کینه است و نه حسد و نه طمع.
در حدیث در تفسیر این آیه آمده است که:
«هر چه حسنه است در قرآن ثواب آن به روشنی ذکر شده،مگر نماز شب که به قدری ثواب آن بزرگ است که خدا مقدار و میزان آن را بیان نفرموده است».
[18]
« أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً -آیا کسی که ایمان آورده.» /10 و کارهای نیکو میکند و به دعوت خدا و اولیاء خدا پاسخ میدهد،و به آن صفات که پیش از این از آنها یاد کردیم متصف است، « کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً -همانند کسی است که عصیان میورزد؟» قرآن خود به این سؤال پاسخ میدهد:
« لاٰ یَسْتَوُونَ -نه،برابر نیستند.» این یک پاسخ فطری بر تمنیات باطلهای است که بر دل انسان چنگ انداخته و او را از پرتو عقل دور میسازد.
[19]
قرآن حکیم در آن جا که فرق عظیم این دو فریق را بیان میکند مطلب را بیشتر تفصیل میدهد:
« أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا -اما آنان که ایمان آوردهاند.» به رسالت انبیاء خدا و آن را خاستگاه زندگی خود دانستهاند.
« وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ -و کارهای شایسته کردهاند.» اینان میدانند که فقط ایمان آوردن برای خلاص انسان و ضمانت آیندۀ او کافی نیست.
« فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْویٰ نُزُلاً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -به پاداش اعمالی که میکردهاند منزلگاهی در باغهای بهشت خواهند یافت.»
تأکید میکند که این نتیجۀ ثمرۀ ایمان آنهاست و اعمال صالح آنهاست.
[20]
دنبالۀ آیات فرق دیگری را بیان میدارد:
« وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ النّٰارُ -اما عصیان پیشگان منزلگاهشان آتش است.» فاسق از صراط مستقیم بیرون است یعنی از صراطی که به بهشت خدا و خشنودی او منتهی میشود.فاسقان به آتش میروند.در این دو آیه اندیشۀ مهمی است و آن این است که آیندۀ انسان مرهون عمل اوست در دنیا.او میتواند جای خود را در بهشت قرار دهد هم چنان که میتواند به جهنم رود.
« کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِیدُوا فِیهٰا -هر گاه بخواهند از آن بیرون آیند بار دیگر آنها را به درون آتش باز گردانند،» زیرا چیزی که انسان را از آتش بیرون میآورد ایمان او به خدا و عمل صالح اوست و اینان نه از ایمان به خدا بهرهای داشتهاند و نه از عمل صالح.نیز معلوم میشود که اهل دوزخ از بیرون آمدن از دوزخ نومید نیستند،زیرا هر بار میخواهند خود را خلاص کنند ولی سعیشان بیفایده است.
«مؤمنان-به دوزخیان-میگویند:به این دروازهها بنگرید،آنان به دروازههای باز بهشت نگاه میکنند و خیال میکنند که این درها رو به دوزخی است که در آن عذاب میکشند و میپندارند که میتوانند با رساندن خود به آن جا از عذاب رهایی یابند؛لذا در دریاهای آب جوشان دوزخ شروع به شناکردن مینمایند و از برابر دوزخبانان میدوند اما دوزخبانان خود را به آنان رسانده با گرزها و پتکها و تازیانههای خود ایشان را میزنند.آنها پیوسته حرکت میکنند و این عذابها پیوسته بر آنان فرود میآید و وقتی خیال میکنند که به دروازههای بهشت رسیدهاند آنها را به روی خود بسته میبینند.و دوزخبانان با گرزهای خود آنها را به عقب میرانند و به میان جهنم سرنگونشان میسازند».
« وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ -و بگویندشان بچشید عذاب آتشی را که دروغش میپنداشتید.»
[21]
ممکن است عذاب دنیا سبب شود که عذاب آخرت را درک کنند و عوامل نسیان و غفلت از آنان دور گردد و به آگاهی و خرد خویش باز گردند و همان گونه که از حقیقت فاصله گرفتهاند به آن باز گردند ولی آنان هرگز چنان نکنند.
« وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذٰابِ الْأَدْنیٰ دُونَ الْعَذٰابِ الْأَکْبَرِ -و عذاب دنیا را پیش از آن عذاب بزرگتر به آنان بچشانیم.» در تفسیر نور الثقلین از امام صادق(ع)روایت شده:
عذاب ادنی در این آیه مراد عذاب دنیوی است. (1)
آن که مهمترین هدفهایش هدایت انسان است به حقیقت.
« لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -باشد که باز گردند.» /10
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا إِنّٰا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ (22) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَلاٰ تَکُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ (23) وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ (24) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (25) أَ وَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ أَ فَلاٰ یَسْمَعُونَ (26) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ اَلْمٰاءَ إِلَی اَلْأَرْضِ اَلْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعٰامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلاٰ یُبْصِرُونَ (27) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (28) قُلْ یَوْمَ اَلْفَتْحِ لاٰ یَنْفَعُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِیمٰانُهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (29) فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ اِنْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (30)
1) 8) -نور الثقلین،ج 4،ص 232.
23[مریة]
:شک.
25[یفصل]
:فصل همان حکم است.
26[أ و لم یهد لهم]
:آیا آنها را بینا نکرده و بر ایشان آشکار نکرده؟ [القرون]
:نسلهای گذشته.
در درس پیشین از سورۀ سجده پروردگار ما بر صفت یقین تأکید داشت که ارادۀ انسان و عقل او و نیروی تصور و خیالش بر گرد محور یقین گرد میآیند،تا آنجا که حتی کوچکترین اثری از هوی و ضعف اراده باقی نماند.انسان حقایق را به عقل و فطرت خویش میشناسد ولی هوا و هوس او و افکار باطلی که دارد سبب میشود که در آنها تردید کند.در این حال نیازمند یقین است تا این تردید را بزداید، زیرا مراحل علم در نزد انسان عبارتند از:
اول:معرفت یا شناخت،انسان میداند که جهان را آفریدگار و مدبری است ولی بازهم در حالت شک باقی میماند.
دوم:ایمان،زمانی که عقل در نبردش با هوی غلبه یابد اراده از آن پیروی خواهد کرد ولی بدون این که شک و هوی به کلی از میان رفته باشند،بلکه اثر معنوی نه عملی آنها هنوز باقی است.پس انسانی میباید که در آن شک کند ولی در عین حال اعمال و افعال و اذکار را به جا میآورد.چنین کسی مؤمن است یعنی نفسش تسلیم عقل اوست تسلیمی از جنبۀ عمل.
سوم:یقین،چون شک از قلب انسان رخت بربست و از حیث اعمال و افکار تسلیم محض معرفت شد مرحلۀ یقین میرسد.یقین را سه درجه است.علم الیقین،حق الیقین و عین الیقین یعنی مرحلهای که چون انسان بدان مرحله رسید مانند امام(ع)میگوید:
«اگر پرده هم برداشته شود به یقین من نخواهد افزود».
یا این سخن او(ع):
«هیچ چیز ندیدم مگر این که خدا را پیش از او و با او و بعد از او دیدم».
یا این سخن او(ع):
«خدایا تو را از بیم آتشت یا به طمع بهشت تو نمیپرستم.تو را میپرستم زیرا تو را شایستۀ عبادت یافتهام».
اما انسان چگونه به یقین میرسد.این مرحله به فراوان نگریستن در آیات خدا و تفکر در آنها حاصل خواهد شد.زیرا این آیات اشارات ظاهری هستند به حقایق بزرگتر در زندگی.و تفکر سالم چیزی است که انسان را از خلال این آیات و نشانهها به حقایق راه مینمایند،زیرا آن نگاهی که انسان را به یقین منتقل میکند همانا نظری است که از سر عبرت باشد و در آن چشم انسان با بصیرت و عقلش ممزوج شده باشد.
در ابتدا تفکر تو را وا میدارد به خدا ایمان بیاوری،اندک اندک این ایمان به یقین تبدیل میشود و سپس مراحل یقین را یکی بعد از دیگری میپیماید.
در حدیث آمده است:
«خوشا به حال کسی که نظرش عبرت باشد و سکوتش فکرت».
یقین او را ملکه صبر هم میدهد،زیرا کسی که به یقین رسیده باشد به پایان نیک زندگی خویش مطمئن است و میداند که به حق میرسد.پس در عبور از این مراحل دشوار صبر پیشه میکند و در این حال سزاوار پیشوایی حق میشود همان که همواره مقابل پیشوایی باطل است.
[22]
انسان فطرتا آراسته به صفت ایمان به خدا است.ولی گاه به سبب غفلت یا به سبب شهوات یا افکار گمراه کننده آن را فراموش میکند.پس خدای تعالی مبعوث میکند رسولان را یا کسانی را که پیرو سیرت و روش آنها هستند تا همواره ایمان به خدا را فرایاد بشر دارند و حجاب از برابر دیدگان عقلشان بزداید و و جدان خداشناسی را در آنها بیدار نماید.مردم در برابر این تذکر به دو فریق تقسیم میشوند:
اول:مؤمنان که سخن فرستادگان و هشدار دهندگان را اجابت کردهاند زیرا آنها را موافق با فطرت خداشناسی خود احساس کردهاند.
دوم:کسانی که اعراض میکنند.مسلم است که آن دعوت و این اعراض در نفس انسان و تفکر و سلوک او تأثیر میگذارند.و بسا او را به سوی ستم و بزهکاری سوق میدهند.
« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهٰا -کیست ستمکارتر از آن کس که او را به آیات پروردگارش پند دهند ولی اعراض کند.» ولی چرا قرآن اعراض کنندگان از آیات الهی را به صفت«ظالم»یا ستمکار متصف میسازد.
جواب:آنچه انسان را از بزهکاری حفظ میکند دین است،زیرا متضمن یک نیروی معنوی است و دارای یک سلسله قوانین است که او را به صورتهای مختلف،از ظلم دور میسازد.پس کسی که از دین اعراض کند در ظلم سقوط میکند.از این گذشته اعراض از دین ستم به خود است و نه تنها به خود، /10 به دیگران
نیز تجاوز میکند.آیا ندیدهاید کسی که به قصد انتحار سمی میخورد،چگونه با هلاک کردن خود به خود ستم میکند و با مرگ خود بر نزدیکان خود هم ستم میکند یعنی آنان را به مصیبت مرگ خود گرفتار میسازد.یا مثلا کسی که رانندگی میکند در حال مستی،هم به اتوموبیل خود لطمه میزند و هم به دیگران.
آری،اعراض کنندگان از آیات خدا نیز چنیناند.هم خود را مستحق عذاب خدا قرار میدهند و هم سبب آزار دیگران میشوند.
« إِنّٰا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ -ما از مجرمان انتقام میگیریم.» [23]
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَلاٰ تَکُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰائِهِ -هر آینه به موسی کتاب دادیم.از دیدار او در تردید مباش.» بالاترین هدف پیامبران دور ساختن شک است از قلب انسان.و بریدن دل است به مدارج یقین با تمام حقایقی که خدای تعالی در کتابهای خود آورده است.
یقین به لقاء اللّٰه،یقین به مرگ و یقین به روز رستاخیز و این یعنی تصفیۀ عقل و نفس از آثار هوی و هوس.
مصلح جامعه به این هدف نمیرسد مگر زمانی که در دل او ذرهای شک نباشد.از این رو سیاق عبارت آیه از شک و تردید نهی میکند یعنی نخست از دادن کتاب به موسی سخن میآورد،زیرا هدف کتاب خدا وادار کردن مردم است به شناخت خدا و تأکید بر این حقیقت که دیدار خدا امری است حتمی.و این قرآن یادآوری آیات خداست پس کسی نباید از آن اعراض کند و اگر اعراض کرد خود را در معرض انتقام شدید قرار داده است.
مفسران در ضمیر«لقائه»-در متن آیه-اختلاف کردهاند که آیا به موسی باز میگردد و این دلالت بر برخورد رسالت محمد به رسالت موسی(ع)دارد یا به«الکتاب»برمیگردد.یعنی رسول قرآن را فرا گرفت هم چنان که موسی تورات را.یا به«تورات»برمیگردد.
« وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ -و آن را راهنمای بنی اسراییل قرار دادیم.»
یعنی کتاب تورات را.
[24]
از این پس صفات امام(یا پیشوا)را بیان میکند و آن سه است.
اول:دعوتش همواره دعوت به خدا باشد و به امر او باشد،نه به خود و نه به حزبش یا وطنش.و دیگر دعوتهای جاهلی.
دوم:صبر و تحمل بر شداید.رهبر شخصیتش در میدان عمل جهادی ساخته میشود.و نیز در عرصۀ پیکار در راه خدا پس کسی که میخواهد بر این موج جوشان بنشیند یا بر مرکب پیروزی سوار شود باید بتواند در برابر شداید پایداری ورزد.
سوم:یقین و این یعنی رسیدنش به سطح رفیع ایمان به خدا.به گونهای که از آن پس سستی در کار نیاورد و از طریق خود بازنگردد و در دل او ذرهای تردید حاصل نشود خواه پیروز شود یا شکست بخورد.
« وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً -از میان آن قوم پیشوایانی پدید آوردیم.» یعنی از بنی اسراییل.شاید عبارت«از آن در تردید مباش»که در آیۀ پیش آمد /10 رابط میان این دو آیه باشد.پس زمانی که موسی به درجتی اعلی از یقین رسید اهلیت نبوت یافت.پس اصحاب او که در سطحی بالا از یقین بودند آنها هم مقام پیشوایی پیدا کردند.
« یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یُوقِنُونَ -که چون صبوری پیشه کردند و به آیات ما یقین داشتند به فرمان ما به هدایت پرداختند.» در حدیث آمده است که امام صادق(ع)فرمود:
امامان در کتاب خدای عزّ و جلّ دو گونهاند:خدای تعالی میفرماید:«و قرار دادیم ایشان را امامانی که به امر ما هدایت میکردند»نه به امر مردم،یعنی فرمان خدا را بر هر فرمانی مقدم میدارند و حکم خدا را بر حکم آنان،و گفت:«و قرار دادیم ایشان را پیشوایانی که مردم را به آتش راه مینمایند»یعنی امر خود بر امر خدا مقدم میشمارند و حکم خود را بر حکم خدا.اینان پیرو هواهای نفسانی
خویشاند،بر خلاف آنچه در کتاب خدا آمده است. (1)
[25]
با وجود پیشوایان صالحی که در میان اصحاب موسی(ع)بودند فرقهای هم بودند که خدا را کفران میکردند.این اختلاف میان پیروان پیامبران پس از ایشان از حقایقی است که تاریخ به آن تصریح کرده است و قرآن از آن یاد کرده تا فرق میان خطهای مختلف مشخص گردد و معلوم شود که آنچه از سوی خداست ثابت و برقرار میماند و در روز رستاخیز خودنمایی میکند.
« إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ -هر آینه پروردگار تو در روز قیامت در آنچه اختلاف میکردند میانشان داوری خواهد کرد.» شناخت انسان از وجود محکمۀ عادلهای که به حق قضاوت خواهد کرد خود عاملی است برای نیرو بخشیدن به نیروی عقل او در برابر /10 وسوسههای شهوت و دمدمههای شیطان رجیم.
[26]
اما سبب اختلاف بعد از رسولان،چنان که قرآن در موضع دیگری اشارت کرده است همانا اهواء است و مصالح شخصی.زیرا خدای تعالی میفرماید:
«مردم یک امت بودند.پس خدا پیامبران بشارت دهنده و ترساننده را بفرستاد و بر آنها کتاب بر حق نازل کرد،تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند میانشان حکم کند.ولی کسانی که کتاب بر آنها نازل شده و حجتها آشکار گشته بود از روی حسدی که نسبت به هم میورزیدند در آن اختلاف کردند». (2)
در این آیه امت اسلامی را از اختلاف منع کرده و همۀ ما را فرا خوانده که به تاریخ نظر کنیم تا سرنوشت امتهایی را که در دین خدا اختلاف کرده و از روش سالم منحرف شدهاند بدانیم.و تأکید میکند که هم چنان که در آخرت میانشان
جدایی است در دنیا هم جدایی میافکند بدین طریق که منحرفان را هلاک میسازد و مؤمنان را پیروز میگرداند.آن سان که در آیات(28-30)آمده است.
« أَ وَ لَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ -آیا آن همه مردمی را که پیش از ایشان هلاک کردیم و اکنون اینان در خانههایشان راه میروند سبب هدایتشان نشد؟» سزاوار آن بود که از این آثار عبرت میگرفتند و از خطا کاری پرهیز میکردند،تا به چنان سرنوشتی گرفتار نمیآمدند.این یک نشانۀ ظاهری است و حال آن که قرآن همه نشانههای معنوی است که از حقیقت پرده برمیگیرد،حقایقی که باید شنید و به آنها عمل کرد.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ أَ فَلاٰ یَسْمَعُونَ -در این عبرتهاست چرا نمیشنوند؟» چیزهایی است که به چشمهای خود مینگرند و به گوشهای خود میشنوند.
ولی آنچه مهم است تعقل در آنهاست و منعکس ساختن آنها در زندگیشان.
[27]
نشانههای عظمت خدا بیرون از وجود و زندگی انسان،در طبیعت هم بسیار است:
« أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ الْمٰاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْکُلُ مِنْهُ أَنْعٰامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلاٰ یُبْصِرُونَ -آیا نمیبینید که آب را به زمین خشک و بیگیاه روانه میسازیم تا کشتزارها را برویانیم و چارپایان و خودشان از آن بخورند؟» آنجا گفت:«چرا نمیشنوند»؟زیرا وسیلهای که تاریخ را به انسان منتقل میکند حس شنوایی است و این جا که صحبت از شگفتیهای طبیعت است میگوید:«آیا نمیبینید؟».
این از روشهای الهی است برای وصول به یقین.او ما را به نظر و تفکر در آیات و علاماتی که بر گرد ماست فرا میخواند و همچنین به آنچه از حوادث اجتماعی و تاریخی بر جای مانده.همان گونه تجلیات حکمت حق در طبیعت.
دوری که باران طی میکند از آن زمان که آب دریا به صورت ابر در میآید تا آن گاه
که باران میشود و باز به زمین برمیگردد.
[28]
خدای تعالی معارضات کفار و معاندان را هر وقت که آنها بخواهند اجابت نمیکند،بلکه زمانی اجابت میکند که خود بخواهد و مقتضی حکمت او باشد.
« وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -میگویند:اگر راست میگویید این پیروزی چه وقت خواهد بود؟» این یک معارضه با مؤمنان و تکذیب رسالت رسول اللّٰه است.مؤمنان بر خط خود ثابتاند و شک و تردید به دل راه نمیدهند.حتی اگر زمانی هم به تأخیر افتد.
در حالی که طرف مقابل شتاب میورزد و تأخیر او را به شک میاندازد و بر سر راه فکر او مانع ایجاد مینماید.
[29]
اینان نمیدانند که به تأخیر افتادن به معنی فراموش کردن نیست.
بلکه به دو معنی است:
اول:خدای تعالی برایشان فرصتی قرار داده،که به حق بازگردند.
ثانیا:اگر از این فرصت استفاده نکنند،تأخیر و مهلت وبال گردن آنها خواهد شد،زیرا در این مدت عذابشان بیشتر خواهد شد زیرا زیستنشان در عصیان افزونتر گردد.«کافران پندارند که در مهلتی که به ایشان میدهیم خیر آنهاست به آنها مهلت میدهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند.برای آنهاست عذابی خوار کننده». (1)
خدای تعالی این دو معنی را تأکید میکند،آن گاه که رسول خود را مخاطب میسازد:
« قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لاٰ یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمٰانُهُمْ -بگو در روز پیروزی ایمان آوردن کافران سودشان ندهد.» زیرا ایمانی که به صاحبش سود میرساند،ایمانی است که از آگاهی به
1) 11) -آل عمران178/.
ضرورت آن سرچشمه گیرد نه از شمشیر یا شکنجه یا مصلحت طلبی.
« وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ -و مهلتشان ندهند.» ایمانی که به سبب عوامل موقت حاصل شده باشد با باد میرود یعنی به مجرد زوال آن اندیشه زایل میگردد.مثلا کسی که از دزدی یا بزهکاری،از ترس نگاه مردم خودداری میکند،چنین کسی هنگامی ناظری بر عمل او نباشد مرتکب آن خواهد شد و بر خلاف کسی که به فرمان دین یا عقل از بزهکاریها پرهیز میکند.
بنا بر این خدای تعالی ایمان کسانی را که پس از نزول عذاب ایمان میآورند نمیپذیرد.
[30]
در پایان این سوره تأکید میکند که مؤمن کاری نکند که راهش با راه و سرنوشتش با سرنوشت کافران یکی باشد.پس هر گاه جماعتی از این گروه را دید فورا راه خود را عوض کند. /10 خدای تعالی رسول خود را چنین فرمان میدهد.
« فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ -پس از ایشان اعراض کن.» رهایشان ساز و از آنها متأثر مشو.
« وَ انْتَظِرْ -و منتظر باش.» منتظر وعدۀ خدا و یاری او.
« إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ -آنها نیز در انتظارند.» از این آیه سه مسئله استنباط میشود:
مسئلۀ اول:انتظار فرج که از واجبات شرعیه است و از اعمال صالح و در حدیث آمده است که:
«برترین اعمال امت من انتظار فرج است».
آن انتظاری که منظور نظر حدیث است،باقی ماندن است به خط سالم و استوار در برابر مصاعب و مشکلات بدون تردید کردن در حق و این خود یکی از معانی صبر است که جز به انتظار ممکن نشود.زیرا کسی که منتظر آینده است و قلبش در امید پیروزی،هرگز ملول نمیشود،همواره صابر است حتی مشکلات را خوار میشمارد زیرا آنها را خیر خود به حساب میآورد زیرا اراده و فکر و شخصیت
او را تابناک میسازد.
و اما مسئلۀ دوم:از خطاست که ایمان انسان منحصر به امور ظاهر باشد.یا چنان پندارد که فقط مسئول یک چیز است.خداوند به ما به سبب نعمت عقل منت گذاشته تا بتوانیم آینده را از خلال ظواهر و مقدمات منطقی ببینیم و گرنه چه نیازی به عقل بود؟ /10 مسئلۀ سوم:دنیا فرصتی است که اگر انسان آن را از دست بدهد هرگز باز نمیگردد.علی(ع)میفرماید:
«فرصتها را غنیمت بشمارید که فرصت میگذرد،آن سان که ابر میگذرد».
پس بر آدمی است که پس از کوشش انتظار کشد تا نتیجۀ مطلوب حاصل شود.و از فرصتها به نیکوترین وجه استفاده کند.
سورۀ احزاب /10
از امام صادق(ع)روایت شده است که فرمود:
«کسی که سورۀ احزاب را زیاد بخواند در روز رستخیز در کنار پیامبر و همسران او خواهد بود.» تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 333 /10
این سوره احزاب نامیده شده و این نام از داستان جنگ خندق گرفته شده، آنجا که قریش و یهود علیه مسلمانان همدست شدند و خدا کیدشان را بازگردانید.
شاید این خطر بزرگترین خطری بود که خدای متعال دین خود را از آن مصون فرمود.
سورۀ احزاب ما را با چند حقیقت آشنا میکند جز آن که-همان گونه که برای کسی که در آن میاندیشد معلوم است-محور آن استوار ساختن پایههای
رهبری امت مسلمان است.رهبری،یعنی آنچه ذروۀ دین و سنام شریعت است و همان امانت بزرگی است که آسمانها و زمین و کوهها از حمل آن عاجز بودند و انسان آن را حمل کرد و بر خود ستم نمود.
آیات سوره از این چارچوب میگذرد تا ما را با شخصیت رهبری پیامبر که به نیروی توفیق خدا و نگهداشت او بر تمام فشارهای اجتماعی فایق آمد.او فقط از خدا پروا دارد و مطیع کافران و منافقان نمیشود و تابع وحی الهی است و بر خدا توکل میکند.
در ضمن به دو قصه نیز میپردازد،یکی شخصی و دیگری عمومی.
الف:در خلال قصۀ زید کسی که رسول اللّٰه او را به فرزندی پذیرفت آن عادت عصر جاهلی را که تا زمان آمدن اسلام و نزول قرآن برجای بود نفی کرد و رسم آن ملغی نمود.رسم آنان چنان بود که میتوانستند پسری را به خود ملحق کنند و لو آن که از صلب آنها برنیامده باشد.و از این دو مطلب استنباط میشود:
اولا:پیامبر پدر زید نیست و زید حق ندارد به این عنوان دعوی رهبری کند.
ثانیا:پیامبر خود با عادات جاهلی معارضه میکرد و در این راه تحمل آزار میکرد و این معارضه از ویژگیهای رسالت پیامبران است.
سپس سخن از این است که پیامبر(ص)به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و زنان او مادران مؤمنان هستند و خویشاوندان-که در این جا فرزندان صلبی آن حضرتاند-بعضی سزاوارتر از بعض دیگرند در کتاب خدا.بدین گونه خط رهبری بعد از پیامبر را ترسیم میکند.
در سوره همچنین از پیمانی که خدا از پیامبر گرفت همان گونه از پیامبران اولو العزم دیگر گرفت قبل از آن که آنان را به رسالت برگزیند که این بار گران را حمل کنند.یکی از مواد این پیمان این است که پیامبر به اهل نفاق و کافران خضوع نکند و فقط و فقط از خدای تعالی از روی اخلاص اطاعت کند.
ب:در خلال سورۀ احزاب صفات رهبری را بیان میدارد.و این که چگونه باید در ساعات درد و رنج از رسول متابعت نمود و به مجرد مشاهدۀ رنج و بلا هر چند
هم شدید باشد در عزمشان سستی پدید نیاید.و چگونه باید اعمال رسول اللّٰه را همواره الگوی خود قرار دهند.
آری،به هنگام رویارویی با خطرهاست که پیروان مطیع از دیگران تمیز داده میشوند.پس مردم نباید مانند منافقین که به هنگام خطر از رسول اللّٰه اجازه میخواستند که در جنگ شرکت نکنند. /10 به این بهانه که مثلا خانههای ما سرپرست ندارد.پس در مواقع خطر خود را به کناری میکشیدند.خدا آنان را رسوا ساخت و گفت:اینان قصد فرار از زیر بار مسئولیت دارند.
قرآن با پرده برداشتن از صفات و ویژگیهای منافقان ما را از افتادن در ورطۀ نفاق به هنگام رویارویی با خطر،بر حذر میدارد.
همان گونه سخن از رسوخ ایمان مؤمنان است که چون دیدند امواج سپاه احزاب به مدینه سرازیر میشود در رزم پای فشردند و گفتند خدا ما را وعده پیروزی داده و وعده خدا صدق و حق است.
بعد از بیان صفات مؤمنان صادق و پاداش نیکویی که در انتظار آنهاست به شکست کافران مهاجم اشارت دارد.در این پیکار یهود از دژهایشان رانده شدند و مسلمانان جای آنها را گرفتند.
در این سوره از زنان پیغمبر هم سخن رفته است.خدای تعالی آنان را مخیر میسازد که اگر خواهند به خدمت رسول اللّٰه مشرف باشند یا مال و زینت دنیا را انتخاب کنند.هر یک از زنان پیامبر که مرتکب کاری ناشایست شوند کیفرش دو برابر دیگران است.هم چنان که آنان که اعمال صالح به جای آورند اجری دو برابر خواهند داشت.
از این آیات نتیجه میگیریم که خاندان رهبر دین خدا باید از آزمندی پاکیزه و از قانون شکنی دور باشد.
سپس زنان پیامبر را فرمان میدهد که نباید نرم سخن گویند و همواره سخن خوب بگویند و از خانههای خود خارج نشوند و زینتهای خویش به نامحرمان نشان ندهند.
همچنین از فضیلت آل بیت رسول اللّٰه سخن به میان میآید کسانی که خدا پلیدی را از آنان دور کرده و آنان را از لوث هر گناه پاکیزه ساخته است.مراد این است که خط نبوت را بعد از رحلت پیامبر باید مردان به گرد آن حلقه زنند معین کند، /10 و آن گاه به زنان پیامبر توصیه میشود که آنچه در خانههایشان از آیات قرآن تلاوت میشود همواره به یاد داشته باشند.
آن گاه به بیان صفات مردان مؤمن و زنان مؤمن میپردازد.تا راهنما و مقیاس کار ما باشند و بیان میدارد که بارزترین صفات آنها:تسلیم در برابر قضاء خداوندی و فرمان رسول است.
زیرا تسلیم قضاء شدن فراترین مراتب تسلیم به رهبری است.و پس از پایداری در جنگ برترین درجات ایمان است.
پس به ذکر ازدواج رسول اللّٰه با زن مطلقۀ زید میپردازد تا آن عادت را که در زمان جاهلیت بود نقض کند در زمان جاهلیت فرزند خوانده فرزند بود و ازدواج با مطلقۀ او جایز نبود.بیان میدارد که پیامبر بشر است و در آنچه خدا واجب کرده بر او حرجی نیست.
سپس پیامبر و کسانی را که به راه او میروند چنین وصف میکند که آنان فقط از خدا میترسند نه از دیگری.
در این سوره میخوانیم که بزرگترین رابطۀ میان امت و رسول همان رسالت است و«محمد»(ص)پدر هیچ یک از مردان ایشان نیست ولی او پیامبر است و خاتم پیامبران است.
برای این که مردم به رسول اللّٰه تقرب جویند باید به خدا تقرب جویند.خدا را فراوان یاد کنند و او را صبح و شام تسبیح گویند.اوست که با فرشتگانش بر آنان درود میفرستد تا آنان را از تاریکی به روشنی برد.
همچنین به ذکر صفات عالیۀ رسول اللّٰه میپردازد که او شاهد است و مبشر است و نذیر است و کسی است که به اذن خدا به سوی او دعوت میکند و اوست چراغ روشن.و هر کس به خدا و به رسولش ایمان بیاورد فضل و نعمت بسیار حاصل
خواهد کرد.
آنچه در اول سوره آمده بود،از رد اطاعت از کفار و منافقان و ترک آزار آنان باز هم تکرار میشود.
و بعد از آن که حکم شرعی و کلی طلاق را بیان میدارد پرداخت مهر را مقرر میدارد.آن گاه از امتیازی که حضرت رسول بدان ممتاز است سخن میگوید و آن این است که هر زنی که خود را به آن حضرت هبه کند آن حضرت میتواند بدون پرداخت مهر او را بپذیرد و این فقط منحصر به رسول اللّٰه(ص)است و شامل دیگر مؤمنان نمیشود.همچنین پیامبر مخیر است که از زنان خود هر که را خواهد به نوبت مؤخر دارد و هر که را خواهد با خود نگهدارد و از این پس و بعد از این زنان، هیچ زنی بر او حلال نیست.
آیات پایانی به مسلمانان ادب میآموزند که به خانه پیامبر نروند و منتظر طعام ننشینند و اگر طعام خوردند برخیزند و بروند و به گفتگو و بحث و جدل نپردازند زیرا این عمل مانع آسایش رسول اللّٰه میشود.همچنین اگر چیزی از زنان او میخواهند از پشت پرده با آنان سخن گویند.البته این ویژۀ زنان پیامبر است ولی زنان دیگر میتوانند با حفظ حجاب با مردان رودررو سخن بگویند.همچنین زنان پیامبر حق ندارند که بعد از او شوی دیگری انتخاب کنند.ولی میتوانند با خویشاوندان نزدیک و زنان و مادرانشان معاشرت داشته باشند.
آری،خدا و فرشتگانش بر پیغمبر درود میفرستند،آنان که ایمان آوردهاند باید بر او صلوات فرستند و تسلیم او شوند و از او اطاعت کنند.
قرآن کسانی را که رسول اللّٰه را آزار میکنند لعنت میکند خواه به طریق پراکندن شایعات یا ضدیت با زنان او یا آزار ذریۀ او و همه را به عذاب آخرت وعده داده است.
مسئله حجاب از مسائلی است که در پایان سوره مطرح میشود و زنان پیامبر و زنان مؤمنان موظف میشوند که سر خود بپوشند.
خداوند منافقان را سخت تهدید میکند که اگر به آزار رسول ادامه دهند آنان
را هشدار دهند و طرد کنند یا بکشند.در هر حال آنان را از قیامت بیم میدهد و در جواب کسانی که میپرسند که قیامت چه زمان خواهد آمد میگوید که قیامت نزدیک است.کافران ملعون در آتش همیشه خواهند سوخت و هیچ یار و مددکاری نخواهند یافت.در آن حال که آتش صورتهایشان را میسوزاند میگویند کاش به رسول اللّٰه ایمان آورده بودیم و آن سران و رهبران و بزرگانی را که آنان را با گفتار و اعمال خود روانۀ دوزخ کردهاند لعنت میکنند.
پس سخن از موسی است و آنان که موسی را آزردند ولی خدا موسی را از آنچه گفته بودند مبرّی داشت که موسی در نزد خدا آبرومند بود.
خداوند مؤمنان را به گفتن سخن درست فرمان میدهد و آنان را به مغفرت بشارت میدهد که هر کس خدا را اطاعت کند به رستگاری بزرگی دست یافته،و بیان میدارد که اطاعت رسول و اولو الامر بعد از او امانت بزرگ است که آسمانها و زمین و کوهها از حمل آن درماندند ولی انسان ظلوم و جهول آن بار برداشت.زیرا منافقان و کافران از تحمل بار امانت بازماندند.خدا آنان را عذاب کرد در حالی که توبۀ مؤمنان و مؤمنات را بپذیرفت و خدا آمرزنده و مهربان است.
سورة الأحزاب
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (1) وَ اِتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (2) وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً (3) مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَکُمُ اَللاّٰئِی تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِکُمْ وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِیٰاءَکُمْ أَبْنٰاءَکُمْ ذٰلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوٰاهِکُمْ وَ اَللّٰهُ یَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی اَلسَّبِیلَ (4) اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ مَوٰالِیکُمْ وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ فِیمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لٰکِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (5) اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُهٰاجِرِینَ إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلیٰ أَوْلِیٰائِکُمْ مَعْرُوفاً کٰانَ ذٰلِکَ فِی اَلْکِتٰابِ مَسْطُوراً (6)
4[ادعیائکم]
:ادعیاء جمع دعی و او فردی است که آدمی به فرزندیش میگیرد.
در سوره احزاب در قسمت اعظم از هفتاد و سه آیهاش از منافقان در جامعۀ اسلامی بحث میشود و در کنار آن از پیشتازی در میدان جنگ و دلیری و فداکاری در راه دین و تهدیداتی که متوجه دین است سخن رفته است.
سوره با ترغیب پیامبر به تقوی و ترس از خدا آغاز میشود.سپس برخی تعالیم اسلام را پیرامون خانواده تذکر میدهد خطاب به همۀ مؤمنانی است که قرآن میخوانند و به آن ایمان دارند.در ابتدا ضرورت تقوی را برای پیامبر(یا رهبری) تأکید میکند که نباید فرمانبردار کافران و منافقان باشد.زیرا رهبری بر دو قسم است:رهبری دینی و رهبری سیاسی.
رهبری سیاسی رهبری اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را هم در بر دارد. /10 اما رهبری دینی اشراف بر تربیت و تعلیم مردم است بدون این که از جنبههای منفی متأثر شده باشد.مثال آن رهبری پیامبران است و رهبری کسانی که در خط پیامبران حرکت میکنند.این رهبری به مانع سختی برخورد میکند و آن جنبههای منفی
جامعه است.هر گاه رهبری بخواهد رسالت الهی را پیاده کند عوامل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی او را به سوی دیگر منحرف میکنند،در این جا دستگاه رهبری دچار اشکال بزرگی میشود.آیا خط رسالت الهی را حفظ کند تا مردم از اطرافش بگریزند یا آن که فرمانبردار هواهای نفسانی و فشارهای آنان شود تا مورد تأیید آنان واقع شود ولی در چنین حالتی از مسیر حقیقی خود منحرف میگردد.
امام علی(ع)هنگامی که با چنین مشکلی رو به رو شد میتوانست با تقسیم اموالی در میان آنها آنان را خواه و ناخواه به گرد خود فراهم آورد ولی علی(ع)چنین نکرد و گفت:
«من میدانم چه چیز میان من و شما صلح برقرار میکند ولی من نمیخواهم با اصلاح وضع شما با دادن اموال،خود را فاسد سازم. (1)
بنا بر این،رهبری بیش از هر چیز به تقوا نیازمند است تا در برابر فشارها به زانو در نیاید.این آیات بر تقوا تأکید میکند؛زیرا سخن از موضوع جنگ است؛ پدیدهای که مظهر اوج درگیری و دشوارترین چیزی است که بشر در زندگی خود با آن رو به رو میشود.جنگ آشکارترین و مهمترین مسألهای است که رهبری طی آن در معرض فشارهای منافقان و کافران و حتی برخی مسلمانان قرار میگیرد و رهبری برای آن که از آسیب این فشارها مصون بماند باید تقوا و توکل به خدا داشته باشد.
آن گاه به یک مسئلۀ خانوادگی میپردازد و این انگیزاننده یک سؤال است:چه رابطهای میان /10 قضایای خانوادگی و قضیۀ اجتماعی وجود دارد؟پاسخ این است که خانواده اولین مدرسهای است که زندگی انسان در دو بعد مادی و معنویاش شکل میگیرد.پس باید هدفش در جامعۀ اسلامی ساختن یک انسان مقاوم باشد که در برابر فشارهای خارجی توان ایستادنش بوده باشد و در برابر شهوات سر فرود نیاورد و از جنگ و ستیز نهراسد و در دفاع از مبادی و جامعه استقامت به خرج دهد و هوشیار باشد تا به خطر نیفتد.از این رو هنگامی که قرآن از پایداری و
1) 1) -نهج البلاغه،خطبۀ 69،ص 99.
از ایمان و رهبری دینی سخن میگوید،سخن از خانواده را فراموش نمینماید.زیرا خانواده است که میتواند چنان انسان با ایمانی را تربیت کند.
در پایان این درس قرآن تأکید میکند که خانواده نظام فطری است که اسلام آن را تزکیه و تأکید میکند.و فقط نظامی اعتباری یا قانونی نیست.به تعبیر دیگر طریق قانون یا آنچه در لغت حقوق دانان اتفاق یا عقد اجتماعی خوانده میشود قادر به الغاء خانواده نیست.زیرا خانواده از حقایق فطری است همسر انسان نه مادر او میشود و نه خواهرش.
بنا بر این اسلام این عادت جاهلی را که میگفت انسان میتواند با زنش همان معامله را بکند که با مادر و خواهر خود میکند و به مجرد این که بگوید تو نسبت به من چون پشت مادر منی یا چون پشت خواهر منی یا این که فرزند شخص دیگری را فرزند خود بداند به صرف این که او را تربیت کرده است-اگر چه او را از سر راه برداشته باشد-قرآن میگوید چنین کسی فرزند او نمیشود.آری،میتوان او را برادر دینی یا از اموالی خود به حساب آورید ولی فرزند شما نمیشوند.
شاید تأکید قرآن بر این امر این است که میخواهد برای خانواده حدودی معین کند و /10 اعتبار حقیقی آن را به او بدهد.خانواده مرکب است از مادر و پدر و فرزندان باید این ترکیب برجای ماند و حرمت آن حفظ شود.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.» گفتیم که«بسم اللّٰه»را در هر سوره معانی دقیقی است که به موضوع همان سوره بستگی دارد.از چیزهایی که این نظریه را تأیید میکند این است که در هر سوره به صورتی مستقل نازل شده است.در این جا معنی آن چنین است که به نام خدا راه خود را آغاز کن و بر او توکل نمای و به نام او وارد مرحله مبارزه شو و در برابر فشارها تسلیم مشو به اغراء اهل باطل گوش فرا مده و به نام خدا خانوادهای صالح بنیان بگذار.
[1]
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ الْکٰافِرِینَ وَ الْمُنٰافِقِینَ -ای پیامبر از خدا بترس و از کافران و منافقان اطاعت مکن.» عادة هر گاه در قرآن اوامر صعب و دشواری در پیش است و نیز در دیگر نصوص اسلامی،توصیه به تقوا میشود.سبب این است که انجام اوامر دشوار و پایداری برای اجرای آنها به یک نیروی قوی نیاز دارد که مؤمن آن را در تقوا میجوید.
در آغاز سوره رسول اللّٰه از اطاعت از کفار و منافقان منع شده است.اینان میخواستند در حساسترین موقعیتی که امت اسلامی به دفاع نیاز داشت او را از جنگ باز دارند.اجابت این قوم خطری جدی در بر داشت که از آن جمله پایان دادن به امر نبوت و اسلام بود.
« إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً -زیرا خدا دانا و حکیم است.» از قسمت پایانی این آیه دو چیز دانسته میشود:
1-خدا اهداف منافقان و کافران را میداند که چرا بر رسول اللّٰه(ص) فشار میآورند و اگر رسول اللّٰه(ص)از آنان اطاعت کند چه فسادی زاده خواهد شد.
خدا حکیم است زیرا پیامبر خود را از خضوع در برابر آنها بر حذر میدارد.
2-خدای تعالی هنگامی که این دو صفت را بعد از امر به تقوا و نهی از اطاعت منافقین و کافران ذکر میکند،برای این است که تقوا از احساس انسان به احاطۀ علم خدا بر او سرچشمه میگیرد و نیز برای آن که اطاعت از اعتقاد به این که آن کس که او را امر میکند حکیم است،به وجود میآید.
[2]
هدف اینان از فشار بر رسول اللّٰه(ص)بازداشتن و منحرف کردن او بود از رسالت پروردگارش.از این رو قرآن پس از آن که پیامبر را از اطاعت آن نهی میکند آن گاه او را به التزام وحی فرمان میدهد:
« وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ -و از هر چه از پروردگارت به تو وحی میشود اطاعت کن.» رهبری دینی پیرو فرمان خداست و رسالت او و در همه حال بر آن جاده
حرکت میکند.
در این جا تأکید میکنیم که فشاری که رهبری از عوامل داخلی یعنی از جامعه اعم از عوام یا خواص میدید،بسی شدیدتر و سختتر از فشار خارجی بود، زیرا فروریختن جبهۀ داخلی که رهبری به آن تکیه میکند از هر چیز دیگر خطرناکتر است.نقش رهبری و اهمیت آن در تصدی عوامل این فروپاشی و چارۀ آن است نه همراهی با آن.هنگامی که قرآن از ضرورت شوری یاد میکند و رهبری دینی را به آن فرمان میدهد،از یک حقیقت مهم غافل نمیتواند شد.زمانی که میگوید:«و با آنان در کار مشورت کن و چون عزم کاری کردی به خدا توکل نمای»پس رهبری عزم میکند و مقرر میدارد ولی نه بر وفق هواهای دیگران بلکه بر وفق هدایت و وحی خدای تعالی.
« إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً -زیرا خدا به آنچه میکنید آگاه است.» و همین کافی است که انسان را به سوی تقوی و ترس از خدا سوق دهد.
شاید کلمۀ«آگاه»به این اعتبار باشد که خدا به عمل صالح یا فاسد بندگان آگاه است.
[3]
« وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ -و بر خدا توکل کن.» تا بتوانی پایداری ورزی و در برابر فشارهای دیگران مقاومت ورزی.
« وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً -زیرا خدا کارسازی را بسنده است.» این اندیشه دهها بار در قرآن آمده است که رسول اللّٰه(ص)را به توکل و عدم پیروی از آراء دیگران فرمان داده است.در چند آیۀ دیگر هم به این امر تصریح شده از جمله آنجا که میگوید«از کفار و منافقان اطاعت مکن» (1)و آن جا که میگوید:
«از هواهای آنان متابعت ننمای و بترس از این که تو را بفریبند» (2)و نیز در این آیه «...بر وفق آنچه خدا نازل کرده است در میانشان حکم کن و از پی خواهشهایشان
مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است واگذاری». (1)
سپس در ادامه مطلب اسلام دوگانگی شخصیت را نفی میکند.زیرا:
[4]
« مٰا جَعَلَ اللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ -خدا در درون هیچ مردی دو قلب ننهاده است.» /10 پس هر کس در برابر دو انگیزه قرار گرفته:یا رهنمودهای کافران و منافقان را گردن نهد یا از رسالت پروردگارش متابعت کند.اما التقاط یعنی هم از این و هم از آن،در منطق اسلام مردود است.پس هم چنان که قلب انسان یکی است و عواطف او هم یکی است باید اجزای زندگیاش با هم منسجم باشند.به تعبیر دیگر بشر فطرتی را که بر آن آفریده شده است رعایت کند در حالی که برای خود وضع قانون میکند.قرآن میان این فکر و قول خدای تعالی که از خانواده سخن میگوید ارتباط برقرار میکند.
« وَ مٰا جَعَلَ أَزْوٰاجَکُمُ اللاّٰئِی تُظٰاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهٰاتِکُمْ -و زنانتان را که مادر خود میخوانید مادرانتان قرار نداد.» همان گونه که در درون کسی دو قلب وجود ندارد انسان نمیتواند در آن واحد به گونهای کلی کسی را دوست داشته باشد یا از او بدش بیاید.یا در وقت واحد در امور متعدد بیندیشد.همچنین نمیتواند زنش را مادرش قرار دهد.پس باید امور بر حسب واقعیت فطری و طبیعی باشند نه بر حسب آنچه شخص برای خود مقرر میدارد.
ظهار که در این آیه به آن اشارت رفته است این است که مردی به زن خود بگوید:تو بر من چون پشت مادرم هستی یا چون پشت خواهرم هستی.و این از عادات جاهلیت بود.عادت دیگر هم داشتند و آن این که دیگران فرزندانی به وجود میآوردند و دیگرانی آنها را به فرزندی میپذیرفتند.قرآن این امر را نپذیرفت بلکه آن را رد کرد.
1) 4) -المائدة48/.
« وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِیٰاءَکُمْ أَبْنٰاءَکُمْ -و فرزند خواندگانتان را فرزندانتان نساخت.» قرآن میگوید که این عادت با تعالیم الهی موافق نیست و نه با فطرت بشر.
بلکه از ساختههای ذهن شماست.
«ذٰلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوٰاهِکُمْ
-اینها چیزهایی است که به زبان میگویید.» اگر به دلهایتان مراجعه کنید و از فطرتهای خود بپرسید مسلما آن را رد خواهید کرد.ممکن نیست /10 که دل انسان قبول کند که فرزند خوانده واقعا فرزند است اگر چه آن را هزار بار به زبان گفته باشد.
« وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ -و سخن حق از آن خداست.» حق همان قانون فطری و حقیقت خارجی است.و این صفت قرآن است که با کتاب طبیعت منطبق است.هم چنان که طبیعت آیات قرآن را به یاد ما میآورد و ما را به آن راه مینماید.خداوند در ضمن آیات قرآن ما را به سنن و قوانین طبیعت آشنا میسازد.
« وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ -و اوست که راه مینماید.» در متن آیه«السّبیل»با الف و لام آمده است این الف و لام راه را محدود میکند یعنی این راه هر راهی نیست بلکه راه راست و مستقیم است.
[5]
آن گاه به حکم کودکان سر راهی میپردازد و این حکم با حکم جاهلیت منافات دارد که هر کس او را به فرزندی میپذیرفت و تربیت میکرد پدر او در نسب شناخته میشد.چنان که میگوید:
« اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ -پسر خواندگان را به نام پدرشان بخوانید که نزد خدا منصفانهتر است.» یعنی با شریعت الهی بیشتر منطبق است و با فطرت بشری بیشتر تطبیق میکند.در حالی که اهل جاهلیت با این امر مخالف بودند و هر کس پسری را به فرزندی میپذیرفت پدر او تلقی میشد هر چند پدرش شخص دیگر باشد.عادت
چنان بود که اگر کسی فقیر میشد فرزندش را به دیگری میداد و او در عرف مردم پدر او شناخته میشد. /10 ولی آیا این قرار داد فطرت را دگرگون میساخت؟هرگز.ابو طالب وقتی فرزند خود علی(ع)را به محمد(ص)سپرد،زیرا به سبب فقر قادر به پرورش او نبود،آیا علی(ع)فرزند محمد(ص)شد؟نه.همچنین است دربارۀ زید بن حارثه که او را مردم به رسول اللّٰه(ص)نسبت میدادند تا آن آیه نازل شد آیۀ 5 از سورۀ احزاب.
« فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ -اگر پدرانشان را نمیشناسید.» و آنها را میشناسید.
فَإِخْوٰانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوٰالِیکُمْ
-برادران دینی و موالی شما باشند.» یعنی برادر سببی نه نسبی.زیرا آنها ارث نمیبرند.موالی کسانی هستند که به عشیره یا خاندانی انتساب مییابند،زیرا خود عشیرهای ندارند.اینان با برده فرق دارند.نامهای دیگری هم دارند چون دخیل یا محیق.شناخته نبودن پدر و مادرش هم چیزی را تغییر نمیدهد.
« وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ -اگر پیش از این خطایی کردهاید.» یعنی گناهی، « فِیمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ -باکی نیست.» مراد این است که این خطا یا گناه را در زمان جاهلیت مرتکب شدهاید زیرا اسلام با ما قبل خود قطع رابطه کرده است یا حتی اگر اکنون چنین کردهاید ولی از روی عمد نبوده است باز هم باکی نیست.
« وَ لٰکِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ -مگر آن که به قصد دل کنید.» « وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً -و خدا آمرزنده و مهربان است.» خدا خطاها را بر بنده خود میبخشاید ولی انحرافات عمدی که در ارتکاب آنها اصرار میورزند آمرزیده نخواهد شد.
[6]
در آخرین آیه این درس قرآن اندیشه حساس و با اهمیتی را مطرح میسازد که محور آن جامعۀ مسلمان است در ابعاد متعدد زندگیاش.آنجا که بیان
میدارد که قانون الهی اقتضا میکند که رهبری دینی بر هر چیز مقدم باشد.اما خانواده در مرتبۀ دوم است و چون قرار رهبری با قرار خانواده معارض گردد،پیروی بر رهبری الهی مقدم است.زیرا او به همۀ فرد فرد جامعه نزدیکتر است.بلکه از خود انسان هم به خودش نزدیکتر است.در تفسیر مجمع البیان آمده است که«پیامبر چون آهنگ غزوۀ تبوک کرد مردم را فرمان داد که برای جنگ بیرون آیند بعضی گفتند که باید از پدر و مادر خود اجازه بگیریم،پس این آیه نازل شد». (1)
« اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ -پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و زنانش مادران مؤمنان هستند.» و در مرتبۀ دوم رابطه خانوادگی است که رابطۀ والایی است.
« وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ -و در کتاب خدا خویشاوندان نسبی از مؤمنان و مهاجران به یکدیگر سزاوارترند.» اما خویشاوندی که با تو در دین رابطه ندارد خویشاوند تو نیست.همان گونه که مردانی مهاجرت نکردند زنانشان بر آنها حرام شد و زنانی که مهاجرت نکردند بر شوهرانشان.البته این به آن معنی نیست که مسلمان میتواند پدر یا مادر یا /10 خویشاوندان خود را به سبب کفرشان بیازارد،بلکه قرآن حتی توصیه میکند که به آنها نیکی کنید زیرا هر چند رابطۀ دینی را بریدهاند رابطۀ انسانیت برقرار است و اسلام به این رابطه اقرار دارد.
« إِلاّٰ أَنْ تَفْعَلُوا إِلیٰ أَوْلِیٰائِکُمْ مَعْرُوفاً -مگر آن که بخواهید به یکی از دوستان خود نیکی کنید.» که خدا آن را میپذیرد و قرآن به آن ترغیب میکند.
« کٰانَ ذٰلِکَ فِی الْکِتٰابِ مَسْطُوراً -و این حکم در کتاب خدا مکتوب است.»
1) 5) -نور الثقلین،ج 4،ص 237،شمارۀ 13.
قانونی است مسطور در کتاب خدا.
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً (7) لِیَسْئَلَ اَلصّٰادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً أَلِیماً (8) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جٰاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (9) إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ اَلْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ اَلْقُلُوبُ اَلْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ اَلظُّنُونَا (10) هُنٰالِکَ اُبْتُلِیَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً (11) وَ إِذْ یَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً (12) وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ اَلنَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً (13) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ثُمَّ سُئِلُوا اَلْفِتْنَةَ لَآتَوْهٰا وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ یَسِیراً (14) وَ لَقَدْ کٰانُوا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ یُوَلُّونَ اَلْأَدْبٰارَ وَ کٰانَ عَهْدُ اَللّٰهِ مَسْؤُلاً (15)
14[و ما تلبّثوا]
:طولی نکشید که به کفر پاسخ گفتند.
پیمانی که خدای عز و جل از پیامبران و در آن مسیر از صدیقین و اولیاء گرفت،همان پیمان معهود است که هر انسانی در عالم ذر با آن توافق کرده است.
در آن جا که خدای تعالی پس از آن که به آنها عقل الهام کرد به سخن درآوردشان و آنها را بر نفس خود شاهد قرار داده و پرسید:آیا من خدای شما نیستم؟آنان شهادت دادند که آری تو خدای ما هستی و این اقامه حجت بود«که در روز قیامت نگویید که ما از این غافل بودیم.یا نگویید که پدران ما بیش از این شرک آورده بودند و ما فرزندان آنها هستیم که پس از آنها آمدهایم آیا ما را به عملی که آن اهل باطل کردهاند هلاک میسازی». (1)هر کس که پیش از دیگران سؤال خدا را لبیک گوید او به خدا نزدیکتر است و از پرتو علم و رسالت بیشتر بهرهمند شده است.
اینان پیامبران هستند و اوصیاء ایشان و اولیاء.امام صادق فرمود:
«هنگامی که خدا اراده کرد که بشر را بیافریند آنان را در مقابل خود پراکنده ساخت و از آنان پرسید:خدای شما کیست؟اولین کسی که /10 به سخن آمد و پاسخ لبیک داد رسول اللّٰه(ص)بود و امیر المؤمنین علی(ع)و فرزندان او یعنی امامان-علیهم السلام-.اینان گفتند:تو پروردگار ما هستی.خدا آنان را حاملان علم و دین قرار داد.سپس به فرشتگان گفت:اینان حاملان دین و علم من
1) 6) -اعراف172/.
هستند و امینان من بر خلق و اینان مسئولان هستند». (1)
سپس خداوند از پیامبران خود پیش از بعثت آنان پیمان دیگری گرفت و این پیمانی قویتر از پیمان نخستین بود.
هر کس رسولی را به جایی بفرستد از او تعهد میگیرد که آن رسالت را با امانت تمام تحمل کند.پیامبر هم در رسالت خود گرفتار انواع فشارهای اجتماعی میشد.باید که در برابر حوادث سر فرود نیاورد.از این رو خدای تعالی هر چند گاه او را از پیمانی که بسته و تعهدی که کرده آگاه میکند هر چند پیامبر از سوی خدا به وحی و به روح القدس مؤید است.ولی وحی هم مانند روح القدس مقام و شأنش فراتر از قرآن نیست آیا رفعت درجت وحی جز به این سبب است که واسطۀ حمل قرآن به پیامبر است؟زیرا قرآن کلام خداست.آیا بالا بودن درجت وحی نه به آن سبب است که کلام خداست؟ قرآن بزرگترین مؤید رسول است و نیز تأیید کننده پیروان او.زیرا قرآن دلهای آنها را ثبات میبخشد و بر ایمانشان و توکلشان به خدا میافزاید.قرآن بیانگر آیات و سنن الهی است و از حوادث پیشین پرده بر میگیرد.قرآن در دسترس ماست و ما میتوانیم درس زندگی و کار از آن بیاموزیم.از او ایمان و عزم و توکل فرا گیریم و در خط انبیاء راه بسپریم.وقتی که پیامبر با فشار منافقان و کافران مواجه شد و برای جنگ با احزاب که علیه او متحد گردیده بودند مهیا گردید،قرآن او را در برابر دشمن به استقامت فرا خواند،از این رو آن پیمانی را که با خدای خود بسته بود فرایادش آورد،که عبودیت و اخلاص را از یاد نبرد و در مقابله با دشمن سستی روا ندارد که این امر خلاف پیمانی است که بسته است.
سپس قصۀ احزاب را نقل میکند که عبرتها و حکمتهای بسیار در بر دارد.از آن جمله:
الف:یاری کردن خدا مؤمنان را.خدا رسول خود و مؤمنان را در این جنگ
1) 7) -نور الثقلین،ج 2،ص 92،شمارۀ 337.
به لشکرهایی که آنها را نمیدیدند یاری نمود.بعضی گویند آنها فرشتگان بودند و بعضی گویند بادی بود و زان که بر آن احزاب گماشت و رعب در دل آنها افکند.از این رو رسول اللّٰه(ص)فرمود:
«من به پایمردی رعب چهل روز راه رفتم».
یا همۀ اینها بود.
مهم این است که انسان گاه همۀ وسائل مادی را مهیا میکند ولی عواملی بر سر راه او قرار میگیرند که او را طاقت ضبط آنها نیست.این همان چیزی است که آن را صدفه و یا اتفاق میگویند.
کفار که برای پیکار با مسلمانان میآمدند با ساز و برگ تمام بودند و میپنداشتند مشکل را پایان خواهند داد ولی حسابش را نمیکردند که ممکن است چیزی بر سر راه بیاید و آنان را از عزمشان باز دارد.چنین هم شد،آنان شکست خورده باز گشتند.سبب مادی و ظاهری همان خندقی بود که مسلمانان گرد مدینه کندند و نیز ساز و برگی که رسول اللّٰه مهیا کرده بود.ولی یک عامل نادیده هم وجود داشت و آن آمدن لشکرهایی بود که مسلمانان آنان را به چشم نمیدیدند.و این خود عبرتی است برای همۀ رزمندگان در راه خدا که باید پس از مهیا کردن هر گونه ساز نبرد به یاری خداوند هم اعتماد داشته باشند.
ب:چنان که از آیات بر میآید مسائلی که برای سربازان اسلام پیش میآید.بعضی از آنها چون کثرت دشمن و آمادگی رزمی آنها را بنگرند به ایمان و ثباتشان افزوده میشود.بعضی میترسند و در عزمشان تزلزل پدید میآید ولی عاقبت بر خود مسلط میشوند و مسیر خود را اصلاح میکنند،بعضی به کلی فرو میریزند. /10 مؤمنی که یک بار سقوط میکند سپس بار دیگر به راه صواب باز میگردد از دیگران تواناتر به استمرار است،زیرا او یک بار طعم سقوط را چشیده است و میداند که اگر دیگر بار سقوط کند چگونه بر پای خیزد.چون جسمی که به یک میکرب معین مبتلی میشود و آن گاه شفا مییابد او در این حال بدنش بهتر آمادگی دفاع پیدا کرده و اگر بار دیگر آن میکرب به سراغش بیاید آسیبی به او
نمیرساند ولی همین میکرب کسانی را که برای اولین بار به سراغشان میرود دچار بیماری میکند زیرا آنها بر ضد او تلقیح نشدهاند.
انسان مؤمن هر گاه در ورطۀ ابتلاء افتد قلبش از عوامل شک پاک میشود.
بطور کلی میتوان مهمترین اهداف ابتلاآت و مصاعبی را که انسان به آنها دچار میشود در دو امر محدود کرد:
الف:آزمودن قلوب مؤمنان.
ب:آزمودن جامعه.
در شرایط سخت است که مؤمن از منافق تمیز داده میشود،زیرا مؤمن واقعیت و حقیقت خود را در برابر رهبری آشکار میسازد.در نتیجه میتواند به میزان قدرت و توان منافقان پی ببرد.چنان که گوید:
«خدا بر آن نیست که شما مؤمنان را بدین حال که اکنون هستید رها کند میآزماید تا ناپاک را از پاک جدا سازد». (1)
ج:آیات انواع بهانه آوردنها و توجیهاتی را که منافقان بدان تشبث پیدا میکردند بیان میدارد.آنها میخواستند حقیقت خود را در پس پردهای از توجیهات پنهان سازند.مثلا«در خانههایمان باز است»تا محملی باشد برای فرارشان از جنگ.مسلما رهبری اسلامی عمق افکارشان را میخواند.
[7]
خدا هیچ پیامبری را برنمیگزیند و مبعوث نمیدارد مگر آن که از او تعهد بگیرد که در برابر فشار دیگران پایداری ورزد.
« وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ -در آن هنگام از پیامبران پیمان گرفتیم.» از همه پیمان گرفت ولی این تعهد از جانب پیامبران اولو العزم سختتر بود
1) 8) -آل عمران179/.
و این پیامبران نامشان در این آیه آمده است:
«وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ
-از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم.» پس انبیاء افضل از دیگر مردماند و رسولان برتر از انبیاء.برترین رسولان رسولان اولو العزم هستند و برترین و گرامیترین رسولان اولو العزم محمد(ص)است.
« وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً -و از همۀ آنها پیمانی سخت گرفتیم.» شاید وجه تخصیص این باشد که اولو العزم گرامیترین مردم در نزد خدا هستند بنا بر این بیش از دیگران در معرض بلا و مصاعباند.
[8]
سپس بعد از این پیمانی که از ذریۀ آدم گرفت و همه اقرار به ربوبیت او کردند و تعهد کردند که تسلیم او باشند،زندگی دنیا را آفرید تا دروغگو را از راستگو بشناسد.
« لِیَسْئَلَ الصّٰادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ -تا راستگویان را از صدقشان بپرسد.» پس انسان حقیقت آنچه را ادعا میکند نمیشناسد مگر به هنگام آزمایش.
اگر راستگو باشد خدایش به بهشت میبرد و اگر دروغگو باشد در دوزخ عذابش میکند.
« وَ أَعَدَّ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً أَلِیماً -و برای کافران عذابی دردآور مهیا کرده است.» /10 خداوند میثاق را دو بار مطالبه میکند یک بار در دنیا از طریق رسولان و یک بار در آخرت از روی حساب دقیق.مؤمنی که به حکمت حیات راه یافته کسی است که در برابر شداید پایدار و استوار است.زیرا شداید را راه خود به سوی خشنودی خدا میداند.
[9]
اما بقیۀ آیات،ما را با آن سه حقیقت که در آغاز درس به آن اشارت کردیم متذکر میشود.و این همان چیزی است که در سیاق سوره از جنگ احزاب میتوان الهام گرفت.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!از نعمتی که خدا به شما داده است یاد کنید.» در روز نبرد احزاب.
« إِذْ جٰاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً -بدان هنگام که لشکرها بر سر شما تاخت آوردند و ما باد را.» باد خیمه و خرگاه دشمن کافر را بر میکند.آنها میخواستند در آن جا درنگ کنند در حالی که شهر مدینه را محاصره کرده بودند ولی کافران به سبب وجود خندق نتوانستند وارد شهر شوند و این امر سبب هرج و مرج در لشکر دشمن شد.
« وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا -و لشکرهایی که نمیدیدید بر سرشان فرستادیم.» از ملائکه.
در تفسیر سورۀ انفال هم آمده بود که از کارهای مهم فرشتگان ثبات بخشیدن به قلوب مؤمنان و پراکنده ساختن دلهای کافران است.در پرتو این تفسیر میتوان گفت که مهمترین نیروی نظامی که میتواند دشمن را شکست دهد نیرویی است که در آن دو صفت وحدت و پایداری بوده باشد و به پایمردی این دو صفت میتوان در صف کارزار پای فشرد و بر خصم غلبه یافت.
مؤمنان زمانی پیروز میشوند که به حد اعلی جهد کنند و برای رسیدن به هدف خود بکوشند.اگر در روز احزاب مسلمانان فقط منتظر یاری رساندن خدا بودند و خود ساز و برگ نبرد مهیا نمیکردند و برای پیروزی از نیروی عقل خود سود نمیجستند پیروز نمیشدند و شاید این بخش از آیه اشارت به این معنی داشته باشد.
« وَ کٰانَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیراً -و خدا بدانچه میکردید بینا بود.» زیرا شما هر چه در قوه داشتید به فعل آوردید.خندق را در چهل روز پی در پی حفر کردید و در ماه رمضان در حرارت تابستان جانفشانی و فداکاری کردید.خدا همۀ اینها را دید و به نیتهای صادق شما آگاه شد پس شما را بر لشکر احزاب غلبه داد.
[10]
« إِذْ جٰاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ -آن گاه که از سمت بالا.»
یعنی از بالای وادی-از ناحیۀ شام-و آنها یهود بنی قریظه و بنی النضیر و غطفان بودند.
« وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ -و از سمت پایین بر شما تاختند.» یعنی از ناحیۀ مکه-از سوی مغرب-و اینان قریش و اعراب پیرو آنان بودند.چنان خوف بر بعضی چیره شده بود که مردمک چشمها در چشمخانه ثابت قرار نمیگرفت.
« وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ -چشمها تیره شده.» دلها به شدت میزد آن سان که میپنداشتید که اکنون از حنجره بیرون میزند.
« وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا -و دلها به گلوگاه رسیده بود و به خدا گمانهای گونهگون میبردید.» /10 در چنان ساعتی انسان را افکار مختلف به سر میزند،بسا افکار باطل، چنان که حتی میپندارد که خدا یاریاش نخواهد کرد.
[11]
ولی گاه حوادث نزدیک میشوند و پیروزی به تأخیر میافتد و جامعۀ در معرض انواع بلا قرار میگیرد و این برای مشخص کردن روحیۀ مردم جامعه است که آیات تا چه حد میخواهد فداکاری کند و از جان مایه بگذارد.و مؤمن و منافق از هم جدا شوند.
« هُنٰالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ -در آن جا مؤمنان در معرض امتحان در آمدند.» این امر برای مؤمنان وسیلۀ امتحان بود-چون آنچه در دلهایشان نهفته داشتند بر زبانشان آشکار ساخت-چنان که سختی و دشواری کار خصلتهایی را که به وجود مؤمنان راه یافته بود و در خور یک شخصیت مؤمن نیست،از جان آنان زدود و بر ایمان و صفای دل ایشان افزود.
« وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً -و سخت متزلزل شدند.» بخش اخیر از آیه را احتمال دو تفسیر است یکی وصف طبیعت امتحان که از شدت سختی شبیه زلزلهای شدید است یا سخن از نتیجۀ امتحان است که مؤمنان
از وضع خود سخت مضطرب شده بودند.به عبارت دیگر مؤمنان دو گروه شدند.
گروهی امتحان در آنها تأثیر منفی داشت و ضعف نشان دادند.و فرقهای را جز به ایمان و اعتقاد نیفزود.
[12]
اما منافقان رسوا شدند.هم در برابر رهبری دینی و هم در برابر جامعه.شاید جدا شدن این دو گروه از یکدیگر از مهمترین اهداف و فوائد بحرانهایی باشد که بر زندگی بشر سایه میافکند.
منافق کسی است که با دو شخصیت زندگی میکند:شخصیت انسان مؤمن صادق،و این شخصیت را ظاهر میسازد تا بتواند شخصیت حقیقی خود را که شخصیت دوم اوست با خودخواهیها و دجالیت خود در پشت آن مخفی کند و چون موقعیت نامناسب پیش آمد یعنی منافع و مصالحش در خطر افتاد شخصیت مثبت خود را بروز میدهد و در موقعیت دیگر شخصیت منفی خود را.
« وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ -زیرا منافقان و آنهایی که در دلهایشان بیماری است میگفتند:» مراد از اینان مؤمنانی هستند که هنوز در دلهایشان حقد و حسد و استکبار ریشه دارد.اینها هم مثل منافقان عمل میکنند زیرا این بیماری بسا موجب فرار از صحنه شود اینان نیز به هنگام تنگی میگویند:
« مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً -خدا و پیامبرش جز فریب به ما وعدهای ندادهاند.» و استدلالشان این است که پیروزی بر آنان نازل نشده است.
[13]
در این جا جماعتی از تردید کنندگان و شک آورندگان هستند که تنها به فرار خود اکتفاء نمیکنند،بلکه جوی به وجود میآورند که در عقیده دیگران هم تزلزل پدید آورند و این طبیعت منافقین است.
« وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا -و گروهی از آنها گفتند:ای مردم یثرب اینجا جای ماندنتان نیست باز گردید.» در مواقعی که امتی با خطر مواجه میشود بیش از هر چیز به اعتماد به خود و
به رهبر و خدا نیاز دارد.پس قلمها و زبانهایی که جامعه را در ارادهاش سست میکند و در او روح هزیمت و نفاق میدمد از منافقان هستند و جامعه نباید به آنها گوش فرا دهد تا چه رسد به این که به دعوتشان پاسخ گوید.بلکه باید بر گرد رهبری گرد آیند /10 و آن نفاق افکنان را رسوا سازند و مسئولیتهایشان را از آنان سلب کنند.
« وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ -و گروهی از آنها از پیامبر رخصت طلبیدند.» اینان مقداری عذر آوردند و توجیهات واهی ارائه دادند.
« یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ -میگفتند:خانههای ما را حفاظی نیست.» یعنی به گونهای که دشمن میتواند به آنها داخل شود و به زن و فرزندمان آسیب برساند.ما باید در شهر با آنها بمانیم و از آنها مواظبت کنیم.خدا آنان را رسوا میسازد:
اولا:خانههایشان آن طور که میگفتند بی حفاظ نبود،آنها فقط میخواستند از جنگ فرار کنند.
« وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً -خانههایشان بیحفاظ نبود میخواستند بگریزند.» [14]
ثانیا:اگر آنها را به جنگی جز این جنگ دعوت میکردند که مطابق منافعشان بود هیچ یک از آنها تخلف نمیکردند.آیا چنین نبود که در زمان جاهلیت جنگهایی داشتند که صدها سال طول میکشید.
« وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطٰارِهٰا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهٰا وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلاّٰ یَسِیراً -اگر از اطراف خانههایشان را محاصره کنند و از آنها بخواهند که مرتد شوند جز اندکی درنگ روا نخواهند داشت.» /10 [15]
اینان چیزی را به گردن نمیگیرند،حتی به عهدی که با پیامبر(ص) بستهاند توجهی ندارند:
« وَ لَقَدْ کٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ -اینان پیش از این با خدا پیمان بسته
بودند.» که از اسلام و پیامبر(ص)دفاع کنند.
« لاٰ یُوَلُّونَ الْأَدْبٰارَ -که در جنگ به دشمن پشت نکنند.» نه برگردند و نه فرار کنند.و این عهد با رسول اللّٰه(ص)در مسیر همان پیمانشان با خدا بود در عالم ذر و تأکید به مسئولیت.
« وَ کٰانَ عَهْدُ اللّٰهِ مَسْؤُلاً -خدا از پیمان خود باز خواست خواهد کرد.» /10
قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً (16) قُلْ مَنْ ذَا اَلَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اَللّٰهِ إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ رَحْمَةً وَ لاٰ یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (17) قَدْ یَعْلَمُ اَللّٰهُ اَلْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ اَلْقٰائِلِینَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنٰا وَ لاٰ یَأْتُونَ اَلْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِیلاً (18) أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذٰا جٰاءَ اَلْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشیٰ عَلَیْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ فَإِذٰا ذَهَبَ اَلْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَی اَلْخَیْرِ أُولٰئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (19) یَحْسَبُونَ اَلْأَحْزٰابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ اَلْأَحْزٰابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِی اَلْأَعْرٰابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِکُمْ وَ لَوْ کٰانُوا فِیکُمْ مٰا قٰاتَلُوا إِلاّٰ قَلِیلاً (20)
17[یعصمکم من اللّٰه]
:قضای خدا را از شما دور میکنند و از آن بازتان میدارد.
18[هلّم الینا]
:به سوی ما بیایید.
[و لا یأتون البأس]
:در جنگ حاضر نمیشوند.
19[اشحة علیکم]
:شحة به معنای بخل است،پس آنها بر شما خسیساناند و مال و جانی را در راه شما نمیدهند.
[سلقوکم بالسنة حداد]
:شما را با سخن میآزارند.
20[بادون فی الاعراب]
:در بادیه با عربها هستند.
بیماری نفاق که در بحرانهای شدید ظاهر میشود و موجب هلاکت مردم میشود ابعاد مختلف دارد.شناخت ابعاد اجتماعی نفاق برای قدرت حاکم یک ضرورت است.تا این طوفان سبب از میان رفتن و سلب برکات و نفی جنبههای مثبت زندگی امت نشود.
جامعهای که منافقان را آزاد میگذارد تا نیروهای مردم و پیروزیهایشان را به خود منحصر سازند به سبب غفلت فرزندان ملت و عدم آگاهی ایشان،سلطۀ آنها در مسیر ترقی و تعالی دوامی نخواهد یافت و دیر یا زود مردم در مییابند که حاصل زحمت آنها به جیب استثمارگران و منافقان خواهد رفت.
قرآن کریم در بیشتر این سوره منافقانی را که در جستجوی درآمدها و سودهای کلان هستند بدون این که در به دست آوردن آنها رنجی را متحمل شوند رسوا میسازد.اینان در بحرانها و جنگها از مسئولیت میگریزند ولی در مواقع پیروزی و تقسیم غنایم خود را به جای پیشگامان قلمداد میکنند.
[16]
جنگ احزاب یکی از بحرانهای سخت بود که امت اسلامی با آن رو به رو شد البته مسلمانان از منافع آن بینصیب نماندند،زیرا گروههای منافقان را شناختند.قرآن تفاصیل این حادثه را در این سوره ذکر نمیکند فقط به بعضی از نقاط حساس آن اشارت دارد.
قرآن تأکید میکند که انسان نمیتواند از مرگ یا از قتل به پایمردی فرار خلاص شود.یا فرار او را سودمند میافتد.آری،برای روزهایی چند ممکن است ولی فرار سبب بقا و استمرار نخواهد بود.
« قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرٰارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لاٰ تُمَتَّعُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً -بگو:اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید،هرگز گریختن سودتان ندهد و آن گاه از زندگی جز اندکی بهرهمند نخواهید شد.» در حالی دلیری به آدمی عمر دراز میبخشد،زیرا شجاع در برابر دشمن مقاومت میکند پس استمرار زندگی خود را تضمین میکند [17]
علاوه بر این فرار از مرگ نفعی ندارد،زیرا مرگ انسان را در هر جا که باشد در میگیرد.کسی که از جنگ میگریزد خدا را هم به خشم میآورد.مردم جز خدا دوست و یاوری ندارند و هر گاه قصد سویی به آنها کند کسی نیست که پناه آنان باشد و چون بر ایشان رحمت بخواهد کسی قادر به منع آن نخواهد بود.
« قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللّٰهِ إِنْ أَرٰادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرٰادَ بِکُمْ رَحْمَةً -بگو اگر خدا برایتان قصد بدی داشته باشد یا بخواهد به شما رحمتی ارزانی دارد کیست که شما را از ارادۀ او نگهدارد.»
هزیمت در برابر دشمن یکی از مظاهر ضعف ایمان به خداست و دلبستگی به غیر خدا.قرآن این اندیشه را چنین بیان میدارد:
« وَ لاٰ یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً -ایشان جز خدا برای خود دوستی و مددکاری نخواهند یافت.» [18-19]
سپس قرآن به بیان صفات منافقان میپردازد:
اولا:منافقان همواره در پی یافتن امثال خود هستند و از این رو دیگران را هم از مواجهه با دشمن میترسانند تا همۀ جامعه همانند آنها گردد و این امر زشتی اعمال ایشان را بپوشاند.
« قَدْ یَعْلَمُ اللّٰهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ الْقٰائِلِینَ لِإِخْوٰانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنٰا - خدا میداند که چه کسانی از شما،مردم را از جنگ باز میدارند.و نیز میشناسد کسانی را که به برادران خود میگویند به نزد ما بیایید.» اینان روح هزیمت و ضعف را در کالبد جامعه میدمانند.
ثانیا:از دیگر نشانههای منافقین عدم اقدام در کارها و ترس آنهاست کمتر اتفاق میافتد که چون جنگی پیش آید آنان به شوق و نشاط آیند.صعوبات و مشکلات هستند که پرده از کار منافقان بر میگیرند.اینان که پیش از فرا رسیدن جنگ لاف دلیری میزدند اینک زمان عمل فرا رسیده است واپس مینشینند و چشمانشان از ترس در چشمخانه میگردد چنان کسی که در سکرات مرگ است.
چون خطر از میان برود بار دیگر زبان به لاف و گزاف میگشایند.و دیگران را به سرپیچی از مسئولیت عیب میگیرند:
« وَ لاٰ یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّٰ قَلِیلاً* أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذٰا جٰاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشیٰ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ -و جز اندکی به جنگ نمیآیند*و هر چیز را از شما دریغ میدارند و چون وحشت فراز آید بینی که به تو مینگرند و چشمانشان در حدقه میگردد.مثل کسی که بیهوش شده باشد.» /10 ثالثا:کوشش برای به دست آوردن غنایم و سودهای مادی،آن قدر که
میخواهند همۀ بودجۀ جامعه اسلامی به آنها تعلق گیرد.اصولا منافقان دست به هیچ کاری جز آنچه منافعشان را تأمین کند نمیزنند.
« فَإِذٰا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُولٰئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً -چون وحشت از میان برود،از حرص غنایم با زبان تیز خود برنجانندتان.اینان ایمان نیاوردهاند و خدا اعمالشان را تباه کرده است و این کار بر خدا آسان بوده است.» [20]
رابعا:منافقان حتی پس از پایان جنگ به نفع مسلمانان،و عقب نشینی احزاب،هنوز قلبا مطمئن به پیروزی نیستند و هم چنان در حالت خوف به سر میبرند.چگونه ممکن است قلبی که از ایمان و یاد خدا خالی است، اطمینان یابد؟ « یَحْسَبُونَ الْأَحْزٰابَ لَمْ یَذْهَبُوا -میپندارند که سپاه احزاب نرفته است.» هنوز هم از قوای شرک بر سرنوشت خود بیمناکند.
« وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزٰابُ -و اگر آن لشکرها باز میآمدند.» آرزو میکنند که ای کاش از مسلمانان فاصله گرفته بودند و مانند ساکنان بادیه که همتشان شنیدن اخبار جنگ است هیچ مسئولیتی بر عهده نمیگرفتند.آری اینهاست خصوصیات منافقان در ساعت عسرت و خطر.
« یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِی الْأَعْرٰابِ -آرزو میکردند که کاش در میان اعراب بادیه نشین میبودند.» /10 تا به سرگذشت جنگ از نزدیک آگاه شوند و با اوضاع آن خود را تطبیق دهند.
« یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبٰائِکُمْ -و همواره از اخبار شما میپرسیدند.» آنها حوادث را به وجود نمیآورند بلکه با حوادث میچرخند.
« وَ لَوْ کٰانُوا فِیکُمْ مٰا قٰاتَلُوا إِلاّٰ قَلِیلاً -و اگر هم در میان شما میبودند،جز اندکی قتال نمیکردند.»
آنها زندگی خود را بیش از هر چیز دوست دارند و اگر نه این بود که همواره پای در فرار داشتند هرگز مهیای فداکاری و مردن در میدان جنگ نمیبودند.
آیۀ«ما قاتلوا الا قلیلا»نشانگر یکی از این دو معناست:
اول:منافقان اگر هم در میان مسلمانان بودند-به فرض بازگشت احزاب-با آنان نمیجنگیدند؛چون منافقان به دنبال جنگهایی هستند که در آنها دشمن کم و ضعیف باشد و مسلمانان پیروز شوند و منافقان به غنیمت دست یابند.
حتی در چنین مواردی نیز منافقان نقش اساسی ایفا نمیکنند و در قلب صحنۀ پیکار وارد نمیشوند.
دوم:اگر دست بر قضایا بار دیگر احزاب برای جنگ بیایند و منافقان نتوانند فرار کنند بی شک نقشهای مهمی را در جنگ و نبرد ایفا نمیکنند بلکه به نقشهای حاشیهای بسنده میکنند با نقشهایی که هم کمترین فداکاری و جانبازی را نمیطلبد و هم شخصیت و موقعیت آنان را در جامعۀ اسلامی حفظ میکنند.
غزوه خندق آن نفوس ضعیف را آشکار ساخت.در آن نبرد مسلمانان پیروز شدند /10 و هنوز در آغاز کار بود.خدای تعالی از این جنگ یاد میکند تا همگان بدانند پا گرفتن اسلام رهین این جنگهای بوده است.و پایمردی دلیرانی که درگیر و در آنها وارد بودهاند و پیروزی به دست آنان ساخته شد.مسلم است که قدر و منزلت این دلیر مردان را کس انکار نتواند کرد.برای تقدیر از رنجی که آنها کشیدهاند باید داستان جنگ خندق بماند و هر بار بازگو شود.تا خاطره آن جان باختگان در دلها زنده بماند.
محمد بن کعب القرظی و دیگران از اصحاب سیر گفتهاند که داستان خندق چنان بود که چند تن از یهودیان از آن جمله سلام بن ابو الحقیق و حیی بن اخطب با گروهی از بنی النضیر که رسول اللّٰه(ص)آنها را از مواطن خود اخراج کرده بود نزد قریش به مکه رفتند و آنان را به جنگ با پیامبر فرا خواندند.و گفتند
که ما با شما همراهی خواهیم کرد تا آنان را از بن برکنیم.قریش گفتند که شما یهودان اهل کتاب هستید آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟گفتند:دین شما بهتر است و شما از او اولی به حق هستید.قریش شادمان شدند و به کار پرداختند تا لشکری گرد آوردند و با یهودان به عزم پیکار به راه افتادند.اینان نزد قبایل غطفان رفتند و آنان را به جنگ فرا خواندند و خبر دادند که قریش هم با آنان بیعت کردهاند. /10 غطفان نیز قبول کرد و همراه شد.سردار سپاه قریش ابو سفیان بن حرب بود و سردار غطفان عیینة بن حصین بن حذیفة بن بدر.قبایل دیگر چون فزاره و اشجع با حلیفانشان بنی اسد در حرکت آمدند.چون خبر حرکت این سپاه عظیم به رسول(ص)رسید بر گرد مدینه خندق کند و این کار به اشارت سلمان فارسی بود.
این اولین نبردی بود که سلمان با پیامبر همراه بود.سلمان در آن روز آزاد بود.گفت یا رسول اللّٰه ما در ایران چون در محاصره قرار میگیریم خندق میکنیم.رسول اللّٰه این قول بپسندید و با مسلمانان به کار پرداخت.در روایت دیگر آمده است که رسول اللّٰه نقشۀ خندق را کشید پهنای آن در جایی چهل ذراع و در جایی ده ذراع بود.مهاجران و انصار بر سر سلمان به کشاکش پرداختند و هر کس میگفت:سلمان از ماست.
رسول اللّٰه گفت که«سلمان از ما اهل بیت است»،عمرو بن عوف گوید:من و سلمان و حذیفة بن الیمان و نعمان بن مقرن و شش تن از انصار چهل ذراع را به عهده گرفتیم و کندیم تا به خاک نمناک رسیدیم.در آن جا به سنگ سفید مدوری برخوردیم.کندن سنگ بر ما دشوار بود چنان که آلات ما بشکست.سلمان را گفتیم که نزد رسول اللّٰه رود و او را از آن سنگ خبر دهد.تا برای ما تکلیفی معین کند.سلمان برفت تا به نزد پیامبر رسید پیامبر در زیر چادری جای گرفته بود.
سلمان ماجرا بگفت و دستور خواست.رسول اللّٰه به درون خندق آمد و پتکی برگرفت و بر سنگ زد. /10 از آن برقی بجست و دو جانب مدینه را روشن ساخت چونان چراغی در شب تاریک.رسول اللّٰه تکبیر فتح گفت و مسلمانان نیز تکبیر فتح گفتند.رسول اللّٰه ضربه دوم را زد باز هم برقی بجست و او و مسلمانان تکبیر گفتند.سپس ضربه سوم را نواخت و برقی دیگر جستن کرد.سلمان گفت یا رسول اللّٰه اینها چیست که
میبینم.گفت برق اول بشارت پیروزی ما بر یمن بود و برق دوم بشارت پیروزی ما بر شام و مغرب و برق سوم بشارت پیروزی ما بر مشرق بود.مسلمانان شاد شدند.
منافقان گفتند تعجب نمیکنید که شما در ته خندق سنگ میکنید و او به شما میگوید که قصور حیره و مداین کسری را دیده است.؟ جابر بن عبد اللّٰه گوید در درون خندق به کوهی سنگی رسیدیم که برکندش دشوار بود.رسول اللّٰه گفت:بر آن آب بریزید.سپس برخاست و بیامد در حالی که از گرسنگی سنگ بر شکم بسته بود.رسول اللّٰه پتک برگرفت و بر آن صخره زد و به صورت تپهای ریگ درآمد.من از او اجازت خواستم و به خانه آمدم،زن را پرسیدم که خوردنی چه داریم گفت:اندکی آرد و یک بزغاله.گفتم آرد را نان کن و بزغاله را هم خود ذبح کردم و غذایی ساختم و نزد /10 رسول اللّٰه آمدم و به طعام دعوتش کردم.پرسید:چه آوردهای مقدار آن بگفتم.گفت تا همه آنها که در خندق کار میکردند برای خوردن طعام جمع شوند.من نزد زنم رفتم و گفتم:رسوا شدیم.رسول اللّٰه همه را به طعام ما دعوت کرده.زن پرسید:به او گفته بودی که چه مقدار غذا مهیا کردهای؟گفتم:آری.زن گفت:پس باک مدار.رسول اللّٰه همه را از آن طعام خورانید و تنور هنوز پر از نان و دیک پر از گوشت بود.رسول اللّٰه به ما گفت:
اینک خود بخورید و دیگران را هدیه دهید.ما چنان کردیم همۀ قوم ما از آن طعام تناول کردند.بخاری در صحیح خود این ماجرا را از براء بن عازب نقل میکند که پیامبر در روز خندق همراه ما خاک میکشید و دیدم که شکم او خاک آلود شده بود.
چون از کندن خندق فراغت یافت سپاه قریش در رسید دو هزار نفر بودند.از احابیش و پیروانشان از بنی کنانه و مردم تهامه.قبیلۀ غطفان هم با متابعانشان از مردم نجد.در کنار کوه احد فرود آمدند.پیامبر نیز و مسلمانان به مقابله در ایستادند، آنها سه هزار تن بودند و پشت به سلع داشتند.در آن جا لشکرگاه زد و خندق میانشان فاصله بود.زنها و بچهها را به جایی امن فرستاد.دشمن خدا حیی بن اخطب از بنی النضیر به نزد کعب بن اسد القرظی رفت او از بنی قریظه بود.کعب با پیامبر
معاهده بسته بود چون صدای حیی بن اخطب را شنید در دژ خود را به روی او بست.
اجازت طلبید،اجازتش نداد.حیی فریاد زد:ای کعب!در را به رویم بگشای.
کعب گفت:ای حیی تو مردی شوم هستی.من با محمد پیمان بستهام و پیمان خود نمیشکنم زیرا از او جز وفا و راستی ندیدهام.حیی گفت:همین قدر باز کن با تو چند کلمه بگویم.گفت:چنین نکنم.حیی چندان اصرار کرد که کعب در را بگشود.گفت وای بر تو ای کعب،با لشکری چون امواج دریا آمدهام.قریش با همه سرورانش با من هستند و با من پیمان بستهاند که پای از میدان جنگ واپس نکشند تا ریشۀ محمد و یارانش را از بن بر کنند.کعب گفت:به خدا سوگند خواری روزگار را برای من آوردهای.مرا با محمد به حال خود گذار که مرا با او کاری نیست.ولی حیی چندان پای فشرد که با او پیمانی بست که اگر لشکرشان شکست خورد کعب او را در دژ خود پناه دهد.و بدین طریق معاهدهای را که با رسول اللّٰه بسته بود نقض کرد.چون خبر به رسول اللّٰه رسید سعد بن معاذ،سرور اوس و سعد بن عباده سرور خزرج را با عبد اللّٰه بن رواحه و خوّات بن جبیر فرستاد یا حقیقت را گزارش کنند.اینان بیامدند و میانشان و یهود کشاکش در گرفت.یهود گفتند:ما اصلا با محمد معاهدهای نداریم.سعد بن عباده دشنامشان داد.آنها نیز سعد را دشنام دادند.اینان بیامدند و ماجرا به رسول اللّٰه گفتند.و گفتند:
عضل و قاره و این اشاره به مکر این دو قبیله بود با اصحاب رجیع.
پیامبر(ص)گفت:«اللّٰه اکبر ای مسلمانان بشارت باد»در این حال وضع دگرگون شد و /10 ترس بر دلها غلبه یافت.دشمن از بالا و پایین به سویشان روی آورده بود.
مؤمنان به گمان افتادند و منافقان مجال فعالیت یافتند.رسول اللّٰه بیست و اند شب در آن جا درنگ کرد ولی از هیچ جانب جنگی نبود.تنها تیرهایی به سوی هم روانه میکردند.چند تن از سرداران چون عمرو بن عبد ود-از بنی عامر بن لؤی-و عکرمة بن ابی جهل و ضرار بن الخطّاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد اللّٰه جامعه جنگ بر تن راست کردند و سواره به میدان تاختند.نخست بر منازل بنی کنانه گذشتند و گفتند که ای بنی کنانه برای پذیرایی و شادباش مهیا باشید امروز
خواهید دانست که سوارکاران رزمجوی چه کسانند.سپس بیشتر آمدند و بر کنار خندق بایستادند.گفتند به خدا سوگند این یک حیله است که عرب آن را نیندیشده است.آن گاه به تنگترین مکان خندق آمدند.بر اسبان تازیانه زدند و آنها را در میدانی میان سبخه و خندق و سلع به جولان در آوردند علی بن ابی طالب و چند تن از مسلمانان تاخت آوردند و مرزی را که گرفته بودند از آنان بازستدند.مردان قریش به سوی آنها تاختند یکی از آنها عمرو بن عبد ود پهلوان قریش بود.او در روز بدر جنگیده بود و زخمهای فراوان برداشته بود.عمرو برابر با هزار مرد جنگی بود او را «فارس یلیل»میگفتند.گویند با جماعتی از قریش بیامد تا به یلیل رسید و آن وادیی است نزدیک بدر.در آن جا با بنی بکر رویاروی شد.عمرو به یارانش گفت شما بروید،آنها رفتند و او در برابر بنی بکر ایستاد و آنها را از رسیدن به آن بازداشت و از آن پس او را بدین نام خواندند.
جایی که خندق را در آن کنده بودند مذاد نامیده میشد اولین کسی که از خندق گذشت عمرو و چند تن از یارانش بودند.و در این باره گفتهاند:
عمرو بن عبد کان اول فارس
جزع المذاد و کان فارس یلیل
عمرو فریاد بر آورد و مبارز طلبید.کلاهخودی آهنین صورت او را میپوشید.
علی برخاست و گفت:من.رسول اللّٰه او را گفت:«بنشین،این عمرو است»، عمرو باز فریاد زد:آیا مردی در میان شما نیست؟علی باز هم برخاست و گفت:
من!عمرو بار سوم ندا داد:
و لقد بححت من النداء
بجمعکم هل من مبارز
و وقفت اذ جبن المشجع
موقف البطل المناجز
ان السماحة و الشجا
عة فی الفتی خیر الغرائز
پس علی برخاست و گفت«یا رسول اللّٰه من»پیامبر گفت«او عمرو» است علی گفت:«هر چند عمرو باشد»رسول اللّٰه اجازت داد.پس زره خود را بر او پوشید و شمشیر خود ذو الفقار را به او داد و عمامۀ خود سحاب را نه دور بر سرش بست.و گفت:برو.و چون علی برگشت که برود رسول اللّٰه در حق او دعا کرد.و
گفت:«بار خدایا او را حفظ کن از پیش رو و پشت سرش و طرف راستش و طرف چپش و از بالای سرش و از زیر پایش»علی به میدان میآمد و رجز میخواند:
لا تعجلن فقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز
ذو نسیة و بصیرة و الصدق منجی کل فائز
انی لارجو ان اقیم علیک نائحة الجنائز
من ضربة نجلاء یبقی ذکرها عند الهزائز
عمرو پرسید:تو کیستی؟گفت:«من علی هستم».پرسید:«پسر عبد مناف»گفت:«آری علی بن ابی طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف».عمرو گفت:«برادر زاده غیر از تو و مسنتر از تو بازهم کسانی بودند من دوست ندارم خون تو را بریزم».علی گفت:«ولی به خدا سوگند من از ریختن خون تو باک ندارم».عمرو از اسب فرو جست و شمشیر بکشید و چون شعلۀ آتشی به سوی علی آمد علی نیز پیش تاخت.عمرو شمشیری بر سر او زد که سپر را بشکافت و بر فرق او نشست.علی نیز بر گردن او زد.عمرو بیفتاد عمرو به پشت روی زمین افتاد و میانشان چندی کشاکش در گرفت.صدای تکبیر علی برخاست.رسول اللّٰه گفت:«قسم به کسی که جانم را در دست دارد علی عمرو را کشت».
اولین کسی که از میان گردی که برخاسته بود گذشت عمر بن الخطاب بود.علی را دید که به زره عمرو گرد از چهره میسترد.عمر صدا به تکبیر بلند کرد و گفت:«یا رسول اللّٰه علی عمرو را کشت».پس سرش را برید و به سوی رسول اللّٰه آمد،چهرهاش به شادمانی میدرخشید عمر گفت:چرا زرهاش را از تنش بیرون نیاوردی؟که در میان عرب زرهی از آن بهتر نیست.علی سبب بگفت که حیا مانع شده.پیامبر علی را گفت:بشارت باد تو را یا علی اگر کار امروز تو را با اعمال همۀ امت محمد بسنجند از آنها افزون آید.امروز خانهای از خانههای مشرکان نیست مگر آن که با قتل عمرو در آن وهنی پدید آمد و خانهای از خانههای مسلمانان نیست مگر عزتی در آن آشکار شد. (1)
1) 9) -مجمع البیان،ج 7 و 8،ص 340.
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْیَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَکَرَ اَللّٰهَ کَثِیراً (21) وَ لَمّٰا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزٰابَ قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِیمٰاناً وَ تَسْلِیماً (22) مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (23) لِیَجْزِیَ اَللّٰهُ اَلصّٰادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (24)
23[قضی نحبه]
:نحب به معنای نذر است و قضی نحبه یعنی در راه انجام وظیفهاش کشته شد و به شهادت رسید.
پیش از این قرآن حکیم به بیان صفات منافقان پرداخت.ولی در این آیات از صفات مؤمنان صدیق سخن میگوید که چسان در سختیها و جنگها پای میفشارند.قرآن وقتی دو گروه متخالف را مقابل هم قرار میدهد میخواهد حقیقت آنها را بهتر و بیشتر آشکار کند بویژه از جنبۀ اجتماعی.
مؤمنان-بر عکس منافقان که همواره عصیانگر بودند-از پیامبر پیروی میکنند و به فرمانروایی او اذعان دارند.رسول بهترین الگوی آنهاست در زندگیشان.
مسلم است که پیروی از رسول اللّٰه کار آسانی نیست،زیرا انسان نمیتواند تابع پیامبر باشد و بر راه هدایت او رود مگر زمانی که از شهوات و دنیا پرستی مجرد شده باشد.کسی از چنگ شهوات و حب دنیا تواند گریخت که خدا را فراوان یاد کند و نعمتها و عظمت و اسماء او را همیشه در دل حاضر داشته باشد و شاکر نعمتهایش باشد.
[21]
برخی از منافقان ادعا میکردند که آنان مقام فرماندهی دارند و خصوصیات فرمانده این است که خود وارد معرکه نشود و جان خود به خطر نیندازد بلکه در جایی امن نشیند و میدان جنگ را زیر نظر داشته باشد.
قرآن در پاسخ اینان تأکید میکند که فرمانده حقیقی رسول اللّٰه است و زندگی او باید الگوی همگان باشد،زیرا پیامبر در درجۀ اعلای صفات انسانی است پس در شجاعت نیز بیهمتاست.امام علی(ع)که خود از دلیر مردان عالم بود میگفت:
«چون جنگ سخت و خونین میشد ما به رسول اللّٰه(ص)پناه میبردیم و هیچ یک از ما نزدیکتر از او به دشمن نبود».
چون زمان نبرد در میرسید او نخستین کسی بود که زره میپوشید.چون جنگ خندق با پیروزی به پایان رسید و قریش به هزیمت بازگشتند،رسول(ص)به خانۀ خود آمد.بعد از ظهر بود.پیامبر آمادۀ ادای نماز عصر شد.جبرییل بر او نازل شد و گفت:یا محمد تو زره جنگ از تن بیرون کردی ولی ما ملائکه بیرون نکردهایم.رسول اللّٰه دانست که باید به جنگ بنی قریظه رود.اینان کافران مکه را در جنگ خندق یاری داده بودند.و عهد خود را با او شکسته بودند.پیامبر بر فور زره پوشید و مسلمانان را گفت:نماز عصر را در میان بنی قریظه به جای میآوریم.
مسلمانان در حرکت آمدند و قلعههایشان را محاصره کردند.این محاصره بیست و پنج روز مدت گرفت.تا تسلیم شدند و مسلمانان بازگشتند.این بود پیشقدم بودن رسول در کارهای خیر.پس اوست که باید الگو قرار گیرد نه منافقان.
« لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّٰهَ کَثِیراً -برای شما که به خدا و روز قیامت امید میدارید و خدا را فراوان یاد میکنید شخص رسول اللّٰه مقتدای پسندیدهای است.» /10 آیا هر کس را یارای آن هست که به پیامبر اقتدا کند.تنها کسی میتواند که به اراده خود حطام دنیا را پس پشت افکنده باشد.و نظر به آخرت بدوزد.
اما آنهایی که هدفشان شهوات خود است یا زینت و نعمت دنیاست نمیتوانند به رسول اقتدا کنند.
صفت دیگر کسی که از پیامبر پیروی میکند این است که در کارها هدف اصلی او خشنودی خدا باشد.و چون انسان آن را شناخت به اهداف او پی خواهد برد و معیار درست برای شناخت همۀ کارهایی است که موجب خشنودی خدا میگردد.
یاد خدا ضامن اعمال انسان است.انسان با وجود یاد خدا از اهدافی که در یک کلمه واحد:«خشنودی خدا»جمع شده است منحرف نخواهد شد.
این است که در آیه از فراوان یاد کردن سخن رفته است.
[22]
بعد از این به بیان مهمترین صفات مؤمنان پرداخته میشود.صفاتی که نقطۀ مقابل صفات منافقین و متناقض با آنهاست.از این قرار:
اولا:بحرانها آنها را از پای در نمیآورد و از برابر مشکلات نمیگریزند آنان میدانند که مشکلات همواره بر سر راه است و هر چه به صحت راه خود یقین بیشتر پیدا کنند و در برابر پروردگارشان بیشتر تسلیم گردند و بیشتر منقاد رهبری دینی باشند،این مشکلات بیشتر خواهد شد.
و شاید مؤمن در پی یافتن ساعتی باشد که در آن خود را در معرض امتحان قرار دهد و کفایت و لیاقت خود را در اجرای اوامر رسولان حق و برای رضای او بروز دهد.
« وَ لَمّٰا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزٰابَ -و چون مؤمنان آن گروهها را دیدند.» همانند منافقان که گریخته بودند نگریختند و بر خط و مرام خود یقین بیشتر حاصل کردند.
« قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ -گفتند:این همان چیزی است که خدا و پیامبرش به ما وعده دادهاند.» از این آیه مستفاد میشود که از ویژگیهای تربیت مکتبی این است که حقیقت مسیر حرکت انسان را به او بگوید حتی اگر راه خوفناک و پر مخاطره باشد به آن تصریح کند.این امر سبب میشود که شخص در برابر بحرانها و مشکلات پایداری ورزد،زیرا در مقابل عمل انجام شده قرار نگرفته بلکه حادثه را امری طبیعی میانگارد.به همین سبب بود که مؤمنان اصرار داشتند که به رغم وضع دشوار و خطرناکی که پدید آمده بود خود را در ورطه جنگ در اندازند و منافقان که از چنین حالتی بیبهره بودند،آنها را نهی میکردند.
وقتی مؤمنان زمانی مشکلات را رویاروی دیدند که خدا آنها را وعدۀ پیروزی داده بود و میدانستند که خدا وعدۀ خود خلاف نکند و تحقق هر وعدهای دلیل است بر تحقق وعدههای دیگر.
« وَ صَدَقَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ -و خدا و پیامبرش راست گفتهاند.» در مقابل منافقین که در صدق وعدۀ الهی در دل مؤمنان تخم تردید میپراکندند.آیا خدا آنان را وعدۀ پیروزی نداده بود.یکی از بزرگترین عوامل پایداری در مواقع و مواضع دشوار آگاهی قبلی از آن است تا از لحاظ روحیه آمادگی حاصل شود.و چون مؤمنان از جنگ سختی که در پیش بود قبلا خبر یافته بودند و نیز خدا و رسولش به آنان وعدۀ پیروزی داده بودند از آن همه سختی:
« وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِیمٰاناً وَ تَسْلِیماً -جز به ایمان و تسلیمشان نیفزود.» /10 یعنی تجمع احزاب و واگذاشتن منافقان کار را در بحبوحۀ آن از ایمانشان به خدا و رسول او نکاست آنان راه راستی را که در آن گام نهاده بودند نیکو میشناختند.پس در برابر پروردگارشان تسلیم شدند.
وقتی که زندگی ملتها را بررسی میکنیم میبینیم که ملتها بر دو نوع هستند:برخی هنگامی که در معرض فشارها و تعدیات واقع میشوند از هم میپاشند و بعضی بر عکس به قوت و ثباتشان افزوده میشود.این امر به اختلاف دو نوع تربیت باز میگردد.نوع اول فرهنگ فرار است و نوع دوم فرهنگ مقاومت.
مؤمنان حقیقی فرهنگ مقاومت را پیشه شعار خود قرار دادهاند.اینان از هر مانع که بر سر راهشان قرار گیرد مردانه میگذرند تا شاهد پیروزی را در آغوش گیرند.
[23]
ثانیا:اینان دربارۀ خود چون یک فرد نمیاندیشیدند بلکه همواره خود را به صورت تجمع میبینند.مثلا اگر یکی از آنها در جنگ کشته شود،میگوید از مرگ من چه باک به زودی دیگران جای مرا خواهند گرفت.
« مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ /10 قَضیٰ نَحْبَهُ -از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند بعضی بر سر پیمان خود جان باختند.» و شهید در راه خدا شدند.
« وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ -و بعضی چشم به راهند.» منتظر رسیدن به لقاء اللّهاند تا به سعادت ابد رسند.مؤمنان چون سدی سدید در مقابل دشمن ایستادهاند.پارهای به فوز شهادت رسیدهاند و پارهای زنده ماندهاند تا راه آنان را ادامه دهند.بی آن که یکی از آنان به خود یا امیال نفسانی خویش بیندیشد.یا بگوید که چرا من کشته شوم و فلان زنده بماند و از زندگی مادی خویش بهرهور گردد.نه،قضیّه قضیّه مبارزه است مبارزهای مستمر که هر یک باید نقش خود را در آن بازی کنند.آنچه برای آنها اهمیت دارد مجموع کلی است،زیرا همه جان خویش را فروخته و رضای حق را خریدهاند.پس مالک چیزی نیستند و سزاوار نیست در مصالح زندگی مادی فکر کنند.آنان تسلیم ارادۀ حق و رهبر خویشاند.چنین ایمانی است که در آنها روح استقامت را پرورش میدهد.
« وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً -و هیچ پیمان خود دگرگون نکردهاند.» [24]
پس از بیان این قسمت از صفات منافقین و سپس مؤمنان،قرآن به
پاداشی که به هر یک خواهد رسید اشارت دارد:
« لِیَجْزِیَ اللّٰهُ الصّٰادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ -تا خدا راستگویان را به سبب راستی گفتارشان پاداش دهد.» این پاداش الهی به سبب فلان وابستگی اجتماعی نیست که مثلا اسما به حزب مؤمنان پیوسته است بلکه به عمل آنهاست که با عنوانی که یافتهاند متجانس است و به وابستگی حقیقی است نه ظاهری.
خدا برتر از آن است که دچار خبط و خطا شود،این ما افراد بشر هستیم که فریب ظواهر را میخوریم و خود و دیگران را عنوان صادق و صدیق میدهیم بدون آن که واقعا وابسته و پیوسته به گروه صادقین و صدیقین باشیم ولی خدا دانای نهان و آشکار است و هیچ چیز بر او پوشیده نیست از این روست که:
« وَ یُعَذِّبَ الْمُنٰافِقِینَ إِنْ شٰاءَ -و منافقان را اگر خواهد عذاب کند.» به سبب نفاق آنها در گفتار و کردار.
« أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ -یا توبۀ آنها را بپذیرد.» اگر مسیر خود را تصحیح کنند و از نفاق به ایمان واقعی بازآیید.
« إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً -که خدا آمرزنده و مهربان است.» او توبه توبهکنندگان صادق را میپذیرد.زیرا مردم را نیافریده که عذابشان کند بلکه آفریده که بر آنها ببخشاید چنان که در آیات و احادیث آمده است.
وَ رَدَّ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنٰالُوا خَیْراً وَ کَفَی اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِینَ اَلْقِتٰالَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ قَوِیًّا عَزِیزاً (25) وَ أَنْزَلَ اَلَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مِنْ صَیٰاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً (26) وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیٰارَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (27) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا فَتَعٰالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً (28) وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ فَإِنَّ اَللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (29) یٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضٰاعَفْ لَهَا اَلْعَذٰابُ ضِعْفَیْنِ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (30) وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً کَرِیماً (31) یٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِنِ اِتَّقَیْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ اَلَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (32)
26[ظاهروهم]
:مظاهرة به معنی یاری است.
[صیاصیهم]
:دژهای ایشان.
28[امتّعکنّ]
:شما را متعۀ طلاق میدهم.
[اسرحکن]
:سراح به معنای طلاق بدون دشمنی است.
31[یقنت]
:قنوت به معنای فرمانبری است و گفته شده به معنای مراقبت میباشد.
32[فلا تخضعن]
:صدای خود را بالا نبرید و چنان با بیگانگان سخن نگویید که آنها را در مورد شما به طمع اندازد.
در این بخش دو اندیشۀ مهم مییابیم:
یکی:دنبالۀ آنچه در آیات پیشین در پیرامون داستان احزاب آمده بود چون چگونگی پیروزی مؤمنان به اذن خدا و شکست و هزیمت کفّار به بلادشان در حالی قهرمان لشکر خود عمرو بن عبد ود را از دست داده بودند.
دوم:مطالبی راجع به زنان.
اکنون این سؤال مطرح میشود که چه رابطهای است میان این دو فکر در سیاق قرآنی؟یعنی چه رابطهای است میان پیروزی مسلمانان در جنگ و میان وصایا و تعالیم الهی به زنان پیامبر،در این سوره؟ جواب این است که محور سورۀ احزاب رهبری دینی است در روابطش با /10 اشخاص و حوادثی که به گرد آن میچرخد.آیات تأکید دارد که رهبری دینی را هیچ نیرویی از مسیر خود دور نمیسازد و حوادث گوناگون اعم از فشارها یا ترغیبها سبب انحراف او از طریق حقیقی خود نمیشود.
یکی از مهمترین این حوادث جنگ است.در نبرد احزاب رهبر عظیم دینی،ذات مقدس رسول اللّٰه(ص)استوار چون کوه بر جای ایستاد و هیچ طوفانی نتوانست او را متزلزل سازد.منافقان یکی از عواملی بودند که خواستار تزلزل رسول اللّٰه بودند.گاه میگریختند و گاه بذر یأس و ترس میافشاندند جنگ احزاب یکی از جنگهای بزرگ پیامبر بود.کفار هر چه نیرو داشتند،از هر جا که توانستند گرد
آوردند.و با ساز و برگ تمام رهسپار میدان نبرد شدند.
درست است که جنگ احد از لحاظ روانی بر رسول اللّٰه تأثیری شگرف داشت و پیامبر در آن جنگ عموی دلاور خود را کشته بر روی زمین دید و دید هند،جگر او را از درون سینه برکشیده و دندان در آن فرو کرده بود.و جز حمزه جماعتی از اصحاب خلص نیز جان باخته بودند،ولی جنگ احزاب از نظر نظامی شدیدتر و قویتر بود.پیروزی مسلمانان در این جنگ دلیل روشنی است بر یاری کردن خدا،بندگان مؤمن خود را.هم چنان که پایداری و استقامت رهبری دینی که در شخص رسول اللّٰه مجسم شده بود و استقامت کسانی از اصحاب که گرد او را گرفته بودند،دلیل است بر یک نمونۀ والا از رهبری،که موظف است در برابر حوادث مقاومت ورزد و موقعیتهای صعب را پشت سر اندازد و همه فشارهایی را که از طرف مخالف بر او وارد میشود تحمل کند.
نزدیکترین مردم به انسان و مؤثرترین آنها در شخصیت او همسر اوست، هر گاه مرد ضعیف الاراده باشد زن او شخصیتش را میسازد.مخصوصا هنگامی که به مرد او تعلق خاطر هم داشته باشد.در ازدواج نقشه زندگی آیندۀ زن و شوهر ترسیم میشود.زن از لحاظ روحی پس از گذشت زمان در غالب اوقات صورت دیگری میشود از شوهر.همان گونه که زن نیز چنین شباهتی به شوی خود پیدا میکند.از این رو گفتهاند که پشت سر هر بزرگ مردی زنی است.پس صورت دیگری-که ظاهرا ترسیم نشده-برای اکثر مردان و سطر ناخوانا،در زندگی ایشان همانا زنان آنهاست.
اما رسول اللّٰه،رهبر عظیم دینی هیچ گاه تحت تأثیر زنان خود واقع نمیشود.حتی در لحظهای که خدا فرمانش دهد،یا بقاء آنها معارض با اهداف امر نبوت باشد آنها را فدا میکند.آیۀ(27)چه بسا در زمانی نازل شده که رسول اللّٰه(ص)نه تن زن در خانه داشته است.در این هنگام مأمور شد که آنها را مخیر کند که یا بمانند و تحمل هجرت و بینوایی کنند یا به نیکی و خوشی طلاق بگیرند.
رسول خدا آنها را مخیر کرد،زیرا بعضی از آنها گفته بودند که اگر رسول خدا ما را
طلاق دهد از خانوادۀ خود کسانی هستند که با ما ازدواج کنند.و ما را از این زندگی دشوار نجات بخشند.یکی از آنها قبول کرد که طلاق بگیرد.پیامبر هم او را طلاق داد ولی او در میان قوم خود خوار شد و تا زمانی که مرد در فقر و بیماری و در بدترین حالات مرد،بدون آن که کسی با او ازدواج کند.
این رفتار پیامبر(ص)عاقلانه بود،زیرا زنی که پیامبر را به شوهری خود انتخاب میکند-پیامبری که آمده است تا جهان را دیگرگون سازد و بر اساس الگوی وحی الهی امتی بسازد و تاریخ تمدن آن را بنیان نهد-باید دشواریها و سختیها را تحمل کند و آرمانها و رفتارهای آن حضرت را درک کند و زندگی خود را متناسب با همۀ اینها سازگار و همسو سازد.
آری رسول اللّٰه(ص)رهبر دینی است نه از حوادث و موقعیتهای دشوار چون جنگهایی مثل جنگ احزاب که شدیدترین آنها بود متأثر میشود و نه /10 از افرادی چون منافقین و نه از زنانش.این است که خدای تعالی به ما میفرماید که بهترین الگوی زندگی شما پیامبر خداست.پیامبر رهبر دینی است و ما باید به او اقتدا کنیم،اگر در زمان او باشیم.و پس از او به کسی که امتداد رهبری او باشد.سپس تسلیم او گردیم.
[25]
احزاب گرد آمدند و بر پشت بهترین اسبان خود نشستند و برای تحقق دو هدف به جنگ مسلمانان آمدند:
1-انتقام از اسلام و رسول و مسلمانان.از اسلام به اعتبار آن که با عقاید افکارشان مخالف بود و از رسول به اعتبار این که زعیم اسلام بود و رهبریاش بر ضد آنها.همچنین از مسلمین به اعتبار این که بیشترین از اطاعت آنها خارج شده بودند و در جنگهای گذشته به یاری آنها نشتافته بودند.
2-علاوه بر انتقام ربودن غنایم از مسلمانان خواه اموال باشد یا اسیر.به طور کلی مشرکان میدانستند که مدینه پس از هجرت پیامبر به آنجا از تحت سیطرۀ
آنها خارج شده پس در این امید بودند که بار دیگر آن را به زیر سیطرۀ خود درآورند.
ولی خداوند بر مسلمانان منت نهاد و دشمنشان شکست خورد و به اهداف خود نرسید.از سوی دیگر مسلمانان بدون تلفات و خسارت شاهد پیروزی را در آغوش گرفتند.
« وَ رَدَّ اللّٰهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ -خدا کافران کینهتوز را باز پس زد.» بدون این که به اهداف خود دست یابند. /10 و کینه آنها به جمع آوری غنایم تشفی نیافت.
« لَمْ یَنٰالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتٰالَ وَ کٰانَ اللّٰهُ قَوِیًّا عَزِیزاً - اینان به هیچ غنیمتی دست نیافتند و در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است.زیرا خدا پرتوان و پیروزمند است.» پرتوان از آن رو که کافران را با همۀ ساز و برگشان منهزم ساخت و پیروزمند،زیرا مؤمنان را یاری داد پس اگر یاریشان نداده بود در برابر کافران ذلیل و خوار میشدند و هیبتشان زایل میشد.
[26]
یکی از فواید جنگ احزاب آن بود که از چهرۀ دشمنان واقعی اسلام پرده برگرفت و مسلمانان را به جنگ با آنان کشید،مثلا بنی قریظه که دعوی همپیمانی میکردند.
« وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ -آن گروه را که به یاریشان برخاسته بودند.» یعنی کافران را ضد مسلمانان یاری دادند.
« مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ -و از اهل کتاب.» یعنی یهود بنی قریظه.
« مِنْ صَیٰاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ -از قلعههایشان فرود آورد و در دلهایشان بیم افکند.» بیم از آیات و علاماتی که سبب پیروزی رسول در جنگش بر ضد دشمنان میشد.و شک نیست که شکست معنوی و روحی به شکست نظامی منتهی میشود.رسول خدا حاکم مطلق جزیرة العرب میشد و این امر آنان را میترسانید و
از سطوت او بیمناک میساخت.زیرا او سپاهی برای نبرد با /10 روم تعبیه کرده بود -روم که در آن عصر یکی از دو دولت بزرگ بود-در غزوه احد وقتی که مسلمانان شکست نظامی خوردند وحی نازل شد که مجروحان را از سپاه خود گرد آورد و از پی دشمن رود.کفار پنداشتند که سپاهیان تازهای به جنگ آنها میآید.و به سبب همین وحشت پس از پیروزی شکست خوردند.
سرنوشت بنی قریظه هم چنین بود.آنها پنداشته بودند که رسول اللّٰه ناتوان شده است زیرا با قریش و احزاب آن جنگ نکرد ولی به زودی مشاهده کردند که مسلمانان دژهایشان را محاصره میکنند.پس به هزیمت شدند.ولی این شکست با سلاح نبود بلکه از ترس بود.
« فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً -گروهی را کشتید و گروهی را به اسارت گرفتید.» این مربوط است به یک واقعۀ مهم تاریخی که ما پس از تفسیر آیۀ بعد به ذکر آن خواهیم پرداخت.
[27]
« وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ -خدا زمین.» زمین یهود را، « وَ دِیٰارَهُمْ -و خانهها.» دژها و خانههایشان را، « وَ أَمْوٰالَهُمْ -و اموالشان را.» یعنی دارائیهای مادی که به غنیمت به دست مسلمانان افتاد.
« وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا -و زمینهایی را که بر آنها پای ننهادهاید.» یعنی برای تصرف آنها مردان و اسبان به قتال نرفتهاند،زیرا مسلمانان آنها را به محاصره گرفتند.
« وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً -به شما واگذاشت و خدا بر همه کاری تواناست.» این از چیزهایی است که سبب اعتماد مؤمنان به خدا میشود.آنها میدانند
ارادۀ مطلق ارادۀ خداست.مسلما کسی که چنان پندارد که از سوی یک قدرت بی انتها یاری میشود هر چه بیشتر تسلیم او میگردد و به وعدههای او اعتماد و اطمینان بیشتر حاصل میکند پس استقامت بیشتر به خرج میدهد.
زهری از عبد الرحمن بن عبد اللّٰه بن کعب بن مالک و او از پدر خود روایت کند که چون پیامبر(ص)با مسلمانان از خندق بازگشت و زره از تن بیرون آورد و شستشو و استحمام کرد جبرییل بر او نازل شد و گفت:اگر تو زره از تن بیرون کردهای ما نکردهایم.رسول اللّٰه(ص)برجست و سوگند خورد که نماز عصر را پس از رسیدن به بنی قریظه به جای خواهند آورد.مردم نیز سلاح بر تن راست کردند و تا به بنی قریظه رسیدند خورشید غروب کرد:مردم به گفتگو پرداختند.بعضی گفتند رسول خدا سوگند خورد.که نماز عصر را پس از رسیدن به بنی قریظه به جای خواهد آورد.پس اکنون که به موقع نرسیدهایم بر ما گناهی نیست.بعضی نماز به جای آوردند و بعضی نماز نخواندند تا خورشید کاملا غروب کرد و تا به بنی قریظه نرسیدند نماز به جای نیاوردند.پیامبر هیچ یک از آن دو گروه را ملامت نکرد و علی بن ابی طالب را بر مقدمه بفرستاد و علم را به دست او داد و فرمود که برود تا لشکری را که به همراه داشت و بر در دژ بنی قریظه نگهدارد.رسول اللّٰه نیز از پی او حرکت کرد.بر جماعتی از انصار از بنی غنم گذشت که منتظر رسیدن او بودند.
پرسید سواری از این جا گذشت؟گفتند آری دحیۀ کلبی بر ما گذشت بر اشتری شهبا سوار بود و قطیفۀ دیبایی به زیر خود انداخته بود.رسول اللّٰه(ص)گفت:او جبرییل بود او به سوی بنی قریظه فرستاده شده بود تا آنها را متزلزل سازد و در دلهایشان ترس افکند.علی برفت تا به در دژ رسید شنید که رسول اللّٰه را دشنام میدهند.
علی بازگشت.رسول اللّٰه(ص)را در راه دید.گفت:یا رسول اللّٰه:مبادا خود به این ناپاکان نزدیک گردی.گفت:حتما دربارۀ من سخنی ناسزا
شنیدهای؟گفت:آری.پیامبر(ص)گفت:وقتی که چشمشان به من افتد دیگر از این گونه سخنان بر زبان نخواهند آورد.پیامبر به پای دژ رسید و گفت:ای بوزینگان و خوکان دیدید خدا شما را خوار ساخته و محنت و بلا بر سر شما فرستاد؟ گفتند:ای ابو القاسم تو مرد نادانی نبودهای.پیامبر آنها را بیست و پنج روز محاصره کرد.تا در محاصره به جان آمدند.و خدا بر دلهایشان بیم افکند.حیی بن اخطب با بنی قریظه به دژشان داخل شده بود.و این در وقتی بود که غطفان برگشته بودند.چون یقین کردند که پیامبر بدون آن که با آنان بجنگد باز نخواهد گشت.
کعب بن اسد گفت:ای یهودیان حادثه فرا رسیده و من شما را میان سه چیز مخیر میکنم.گفتند آن سه چیز چیست؟گفت:با این مرد بیعت کنیم و تصدیقش نماییم.شما میدانید که او از طرف خدا آمده و شما نام او را در کتابهای خود یافتهاید.پس بیایید جان و مال خود و زنانتان را در امان دارید.گفتند:ما حکم تورات را هرگز نسخ نخواهیم کرد و دینی و کتابی جز آنچه داریم نمیپذیریم.
گفت:پس بیایید زنان و فرزندانمان را بکشیم آن گاه شمشیرها برکشیم و بر اینان بتازیم و در حالی که دلواپس زن و فرزند خود نیستیم،یا خود کشته میشویم یا آنها را میکشیم.گفتند:این هم سخنی نابجاست.چرا این بینوایان را بکشیم؟فرضا پیروز شدیم زندگی پس از آنها برای ما چه لطفی خواهد داشت؟گفت:سوم آن که امشب شب شنبه است محمد و یارانش میدانند که ما در چنین شبی جنگ نمیکنیم،بیائید بر خلاف سنت خویش بر آنان شبیخون بزنیم در حالی که آنان غافل از ما هستند.گفتند:نه،ما هرگز شنبه را تباه نخواهیم کرد.که به سرنوشت آنان دچار میشویم که چنین کرده بودند و مسخ شدند.گفت:دریغا که در میان شما حتی یک تن دوراندیش هم نیست.
زهری گوید:یهودیان از حضرت خواستند که یکی از اصحابش را بفرستد تا حکمیت کند.پیامبر گفت:شما خود هر کس از اصحاب مرا میخواهید برگزینید.آنان سعد بن معاذ را برگزیدند.رسول اللّٰه(ص)هم به آن راضی شد.یهودان به حکم سعد بن معاذ فرود آمدند.پیامبر سلاحهایشان را بگرفت و در خیمۀ خود
گذاشت و فرمود تا همه را دست بربستند و در خانۀ /10 اسامه نگاه داشتند.حضرت رسول از پی سعد بن معاذ فرستاد.سعد آمد و گفت:جنگجویانشان را بکش و زن و فرزندانشان را اسیر کن.و اموالشان به غنیمت ببر.و آب و ملکشان به مهاجران تعلق میگیرد،نه انصار.و انصار را گفت:ما را خانه و زمین است و مهاجران را نیست.
رسول(ص)تکبیر گفت.و سعد را گفت:به حکم خدا حکم کردی.رسول اللّٰه(ص)مردان جنگی آنها را کشت.بعضی گویند ششصد تن بودند و بعضی گویند چهار صد و پنجاه تن.هفتصد و پنجاه تن را هم اسیر کردند.گویند که آنها در راه به کعب بن اسد گفتند:پنداری که با ما چه خواهد کرد؟کعب گفت:
یقین میدانم که حتی یک تن از شما هم باز نمیگردد.یحیی بن اخطب را آوردند، حلهای بر تن انداخته بود آن را از همه طرف سوراخ سوراخ کرده بود.تا پس از مرگ تنش را برهنه نکنند.دستهایش به گردنش بسته شده بود.چون چشمش به پیامبر افتاد،گفت:از این که با تو دشمنی کردهام خود را ملامت نمیکنم ولی هر کس خدا برای او خواری خواسته باشد خوار داشته خواهد شد و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی که بنی اسراییل همه بدین راه رفتهاند و کشته شدهاند.سپس نشست تا گردنش را زدند.آن گاه پیامبر زنان و فرزندان و اموالشان را میان مسلمانان تقسیم کرد جمعی از اسیران را با سعد بن زید انصاری به نجد فرستاد و آنها را در مقابل اسب و سلاح فروخت.چون کار بنی قریظه به پایان آمد،جراحت سعد بن معاذ سر باز کرد.پیامبر او را به خیمهای که برایش در مسجد زده بودند فرستاد.جابر بن عبد اللّٰه الانصاری گوید:جبرییل آمد و به پیامبر گفت:«این بندۀ صالح خدا که مرده است کیست؟درهای آسمان به روی او باز شده و عرش به جنبش آمده است».
رسول اللّٰه(ص)به مسجد رفت دید سعد است که جان سپرده». (1)
توضیح:
به سبب حکم سعد بن معاذ 450 تا 600 جنگجوی بنی قریظی کشته شدند
1) 10) -مجمع البیان،ج 8،ص 351.
در صورتی که اسلام به موضوع قتل حساس است به طوری که کشتن یک نفر را به منزلۀ کشتن همۀ مردم میداند و میفرماید:« کَتَبْنٰا عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِیعاً ».با این دیدگاه،حکم سعد علی الظاهر ستمی در حق کشتهشدگان به شمار میآید اما وقتی به واقعیت امر بر میگردیم درستی این حکم حتی در سنجش با عادات جامعۀ آن روز بر ما آشکار میشود.زیرا خیانتی که بنی قریظه با شکستن پیمان خود با پیامبر در آن لحظه سخت و بحرانی مرتکب شدند و کفار و مشرکان را علیه آن حضرت و امت اسلامی یاری رساندند در حکم شرع و در منطق جامعهای که خیانت را در هر شکلی ردّ میکند و به طور کلی در هر شرایطی سزاوار چنین کیفری میباشد.
درست است که جنگ و غارت ویژگی عربها بود اما وفای به عهد و پایبندی به معاهدات و بلکه دفاع از همپیمانان در میان عربها یک امر مقدس به شمار میرفت و از آن جا که بنی قریظه از پیامبر خدا دفاع نکردند و حتی در کنار سایر احزاب با آن حضرت جنگیدند طبعا سزاوار چنین حکم و کیفری بودند.این یک امر طبیعی است که حتی تورات بدان حکم میکند.
وانگهی سعد بن معاذ که در نبرد احزاب با اصابت تیری به پیشانیاش مجروح شد و بعد از حادثۀ بنی قریظه به شهادت رسید مظهر انسانی بود که به پیامبر خدا تأسی جست.او از کسانی بود که این سخن خدای تعالی را پاسخ مثبت داد:
« لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» .همچنین یکی از مصادیق این آیه است که:« مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ ».
[28]
پس از این آیه سخن از اندیشۀ دوم است یعنی از وابستگی پیامبر به زنانش.
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا - ای پیامبر!به زنانت بگو:اگر خواهان زندگی دنیا و زینتهای آن هستید،» زیرا این با اهداف پیامبر در دنیا سازگار نیست.شاید /10 بتوان از این آیه دریافت که مؤمن مجاهد که میخواهد به رسول اللّٰه(ص)در همۀ شئونش تأسّی کند و بر
طبق فرمان الهی رسول اللّٰه(ص)را الگوی خود در زندگی قرار دهد،باید خود را از فشار خانواده و زن برهاند...و اگر مثلا زن را مانع امر جهاد دید حتی اگر شده طلاقش بدهد و این کار را برای رضای خدا به جای آورد.
« فَتَعٰالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ -بیائید تا شما را بهرهمند سازم.» مستحبّ است که مؤمن هر گاه بخواهد از زنش یا دوستش جدا شود این کار به خوبی و خوشی صورت پذیرد.مثلا هر یک به دیگری چیزی هدیه کنند.مراد از بهرهمند ساختن پرداخت مهر است به تمامی هر گاه به او دخول کرده باشد و نصف آن هر گاه دخول نکرده باشد.
وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً
-و به وجهی نیکو رهایتان کنم.» یعنی طلاق به گونهای پسندیده.با تفاهم بدون دشنام و فحش.
[29]
اختیار دارند که اگر با رسول اللّٰه دلبستگی دارند،بمانند.به شرط آن که اهداف این علاقه از این قرار باشد:
1-خشنودی خدا هر چند با آن چه نفس بدان متمایل است مخالف باشد چنان که فرماید:
« وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّٰهَ -و اگر خواهان خدا،» هستید.
2-تسلیم در برابر اراده پیامبر.و خواهان « وَ رَسُولَهُ -پیامبر او،» هستید.
رسول(ص)کسی را میخواهد که تسلیم رهبری او باشد و به جمع او پیوسته بود و او را به دل دوست داشته باشد و این پیوستگی سیاسی و اجتماعی و قلبی باشد.
3-حب آخرت.
و خواهان
« وَ الدّٰارَ الْآخِرَةَ -سرای آخرت هستید.» طبیعت انسان این است که چشمی به آخرت دارد و چشمی به دنیا بر این اساس اولی آن است که در زندگی نخست چشمش به آخرت باشد سپس به دنیا.
«سرای آخرت را بجوی و بهرۀ خویش را از دنیا فراموش مکن».
به طور کلّی هر کس خدا و رسول او و روز رستاخیز را بخواهد برای آخرت عمل خواهد کرد و این حقیقت را این آیه کریمه تأیید میکند:«و هر که خواهان آخرت باشد و در طلب آن سعی کند و مؤمن باشد،جزای سعیش داده خواهد شد».
و در این آیه سخن خدای تعالی آن را تأکید میکند:
« فَإِنَّ اللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً -خدا به نیکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.» بنا بر این انتساب به پیامبر تنها به زبان و ایمان به روز بازپسین به تنهایی بدون سعی و عمل کفایت نمیکند.عمل است آنچه انسان را به خدا نزدیک یا از او دور میسازد.خدای تعالی میفرماید«وابستهترین کسان به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی میکنند». (1)
همچنین نزدیکترین و وابستهترین کسان به پیامبر نیز آنهایی هستند که به او تأسی میکنند.پس قرابت به سبب یا به نسب نیست.آن احترامی که برای حضرت فاطمه(س)قائل هستیم-چنان که در روایات آمده-به سبب قرابت او به رسول اللّٰه نبود /10 بلکه به سبب اقتدای اوست به پیغمبر و این که او نسخۀ دیگری از زندگی آن حضرت است.از این رو است که او سرور زنان جهان شده است.
[30]
سپس ندای خدای تعالی متوجه زنان پیامبر میشود:
« یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ -ای زنان پیامبر! هر کس از شما که مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود...» آشکارا و از روی ارادۀ کامل بدون زور و جبر و توبه نکرده باشد.
1) 11) -آل عمران68/.
« یُضٰاعَفْ لَهَا الْعَذٰابُ ضِعْفَیْنِ -خدا عذاب او را دو برابر کند.» زیرا بدان سبب که زوجه پیامبر است به زودی مورد تقلید زنان دیگر واقع شود.از سوی دیگر کسی که در خانۀ پیامبر زیست میکند لزوما باید مطیع باشد نه عاصی.گاه انسان مرتکب معصیت میشود و او در محیطی آلوده به انحراف زندگی میکند.ولی عذر کسی که گناه میکند در حالی که در محیطی که همهاش دعوت به نیکوکاری است زندگی میکند چه خواهد بود؟ سپس قرآن تأکید میکند که نباید بپنداریم که انتساب ما به اولیاء به هر شکلی که باشد-غیر از عمل صالح و تأسی به آنها-میتواند ما را از عذاب آتش خلاص نماید یا اگر معصیتی کنیم عذاب کردن ما برای خدا دشوار است،هرگز.
همه در نزد او برابر هستند.چیزی جز عمل صالح سبب امتیاز این یک بر آن یک نمیشود.
« وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً -و این بر خدا آسان است.» [31]
از سوی دیگر خداوند عمل صالح زنان پیامبر را نیز دو برابر پاداش میدهد.
« وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ /10 لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً -و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پیامبرش مداومت ورزد و کارهای شایسته کند.» یعنی تسلیم شود و خاضع باشد و از اطاعت خدا و رسول خارج نشود و علاوه بر تسلیم و خضوع به دل،به عمل نیز بکوشد، « نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَیْنِ -دو بار او را پاداش دهیم.» این آیه را دو تفسیر است:
اول:مقصود از«دو بار»مضاعف شدن پاداش است و این امری طبیعی است زیرا رفتار نیکو با زنان پیامبر آنها را پیشوایان دیگران قرار خواهد داد.و در حدیث از امام محمد باقر(ع)آمده است:
«هر بندهای از بندگان خدا سنتی نهد که هدایت مردم را در پی داشته باشد اجر او همانند اجر کسی است که بدان سنت عمل میکند بدون این که از اجر
آنان چیزی کم شود و هر بندهای از بندگان خدا سنتی نهد که گمراه کننده باشد بر اوست گناهی همانند گناه کسانی که بدان سنت گمراه شدهاند بدون این که از گناهان آنها چیزی کم شود». (1)
دوم:علاوه بر این مراد از«دو بار»در دنیا و آخرت است.جزای دنیوی فرا رفتن شأن و مقام ایشان است و جزای اخروی چیزی است که در پایان آیه آمده است:
« وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً کَرِیماً -و برای او رزقی کرامند آماده کردهایم.» [32]
« یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ -ای زنان پیامبر شما همانند دیگر زنان نیستید،اگر از خدا بترسید،» /10 زیرا خدا برای شما پاداش را دو چندان دهد چه ثواب باشد چه گناه و نیز از آیه برمیآید که این امتیاز نتیجۀ تفوق نژادی و ذاتی نیست بلکه به سبب ارتباط مستقیم آنهاست به رسول اللّٰه.از این رو اسلام خواستار خوشنامی و حسن شهرت آنهاست و از این خاستگاه خداوند تماس زنان پیامبر را با افراد جامعه محدود میکند.
«فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ
-پس به نرمی سخن مگویید تا آن مردی که در قلب او مرضی هست به طمع افتد.» واجب است که سخن گفتن زن مسلمان و ذاتا زنان پیامبر با مردان خالی از غنج و دلال باشد تا مباد آنها را به خواستهای نامشروع ترغیب کند.تا عفتشان محفوظ بماند و خانواده از آسیب در امان ماند.این جنبۀ اخلاقی و اجتماعی قضیه است،ولی از نظر سیاسی هم این معنی مهم است.زیرا منافقین و دشمنان اسلام همواره در صدد یافتن راهی هستند که در دستگاه رهبری دینی نفوذ کنند و چه بسا وسیله نفوذ همسر او باشد هر گاه فردی ضعیف و در برابر دیگران تسلیم پذیر باشد.
« وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً -و سخن پسندیده بگویید.»
1) 12) -بحار الانوار،ج 71،ص 258.
بدین گونه باید سخن گفتن همسر پیامبر و هر کس که به دستگاه رهبری مربوط است موافق موقعیت و اسلوب او باشد.و باید بدانند که آنها نماینده شخص رهبر هستند و در سخن گفتن باید /10 جدی و متین باشند.
معنی جدی بودن بد دهنی نیست.هرگز.این مسئله شامل رهبری و اطرافیان او میشود اطرافیان نیز باید از خدای بترسند.زیرا هم خطایشان را دو برابر پاداش است و هم صوابشان را،و رهبران باید از تأثیرات منفی اطرافیان بر حذر باشند.این قسمت از آیه را از نظر اجتماعی،به زن توجه خاص است و آن این است که زن باید جز به هنگام ضرورت با مردان سخن نگوید و سخن کوتاه گوید یعنی به همان اندازه که عقل آن را برای بیان مقصود کافی میشمارد.در روایات نیز بر این امر تأکید شده و بزرگان فقها بر آن فتوی دادهاند.
وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِیَّةِ اَلْأُولیٰ وَ أَقِمْنَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتِینَ اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِعْنَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (33) وَ اُذْکُرْنَ مٰا یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَلْحِکْمَةِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً (34) إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (35)
33[و قرن]
:آرام بگیرید.
[تبرّجن]
:تبرّج،آشکار کردن آرایش است که باید آن را پوشاند و تبرّج به معنای تکبّر در راه رفتن نیز هست.
[الرجس]
:کار شیطان است که مورد خشنودی خدا نیست.
34[لطیفا]
:با فضل و به لطف تعبیر شده تا گویای حرکت ظریفی باشد در پرداختن به امور دقیق.
[33]
اسلام مخالفتی با بیرون آمدن زن از حدود خانه یا داخل شدنش در کشاکشهای اجتماعی و سیاسی و حتی نظامی-در بعضی از مواقع-ندارد.بلکه خروج او را از حریم خانه به هدف فساد یا افساد رد میکند.
« وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ -در خانههای خود بمانید و چنان که در زمان پیشین جاهلیت میکردند،زینتهای خود را آشکار مکنید.» زیرا این عمل موجب فساد در نفوس و انحطاط اخلاق در جامعه میشود.
« وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰةَ -و نماز بگزارید.»
تا رابطۀ شما با خدا مستحکم گردد.
« وَ آتِینَ الزَّکٰاةَ -و زکات بدهید.» /10 برای پاکیزه ساختن مال و نفس و بنای اقتصاد جامعه.
سیاق مطلب به ضرورت اطاعت از خدا و رسول او باز میگردد هم چنان که اشارت دارد به طهارت اهل بیت.این انعطافها و التفاتها از شیوههای بلاغی قرآن است.مثل التفات از خطاب به غیبت یا از غیبت به خطاب یا از عام به خاص.
مثلا در سوره حمد وقتی میگوید«تو را میپرستیم و از تو یاری میجوییم»پس از حمد باری تعالی التفات از غیبت به خطاب است.و شرح آن در تفسیر سورۀ حمد آمده است.در این سوره نیز از این گونه التفاتها مشاهده میشود. /10 اما آنچه مورد توجه است این است که زن به مجرد انتسابش به پیامبر بهشتی نمیشود،بلکه باید خود نیکوکار و صالح باشد.
خدای تعالی بدی و پلیدی را از اهل بیت پیامبر دور کرده است البته بدین سبب که آنها جسما و روحا با رسالت پیوستگی دارند.ولی آنهایی که به نسبت ظاهری یا به سببی بدون عمل صالح خود را به او منسوب دارند در زمرۀ این پاکیزگان نیستند.زیرا آنچه آدمی را پاکیزه میسازد ایمان به رسالت رسول و انجام اعمال صالح است،زیرا اینهاست که در افراد سجایای عالیه باطنی و ظاهری را پدید میآورند.پس داخل شدن تو در این خانه یا خارج شدن تو از آن به همان اندازه که میتوانی از ارزشهای والای آن بهرهمند گردی در تو مؤثر است.از این رو از امام صادق روایت شده که فرمود:پیوستگی دینی من به محمد برای من دوست داشتنیتر است از پیوستگی جسمی من.
« وَ أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً -و از خدای و پیامبرش اطاعت کنید.ای اهل بیت خدا میخواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را چنان که باید پاک دارد.» این آیه از دو نظر با آیات پیش پیوستگی دارد.
اول:نخست یک وابستگی خاص،به قول خدای تعالی که میگوید رسول
اللّٰه برای شما مقتدای نیکویی است.همۀ سوره به گرد محور رهبری مکتبی و دینی میگردد.که در ایام حضرت رسول(ص)در وجود او مجسم بود و در شخص او بروز داشت و پس از او در کسانی که امتداد دهندۀ حقیقی ارزشهای رهبری او بودند و به او اقتدا میکردند.ایشان اهل بیت هستند که خدای تعالی آنها را از هر گونه ناپاکی پاکیزه ساخت.حضرت علی فرماید:
«من در خردی بزرگان عرب را به خاک انداختم و سرکردگان ربیعه و مضر را هلاک ساختم.شما میدانید مرا نزد رسول خدا(ص)چه رتبت است و خویشاوندیم با او در چه نسبت است.آن گاه که کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویشم جا داد.و مرا در بستر خود خوابانید. /10 چنان که تنم به تن خویش میسود و بوی خوش خود را به من میبویانید و گاه بود که چیزی را میجوید سپس آن را به من خورانید.
از من دروغی در گفتار ندید و خطایی در کردار نشنید.هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود و خویهای نیکوی جهان را فراهم کرد.
من در پی او بودم چنان که شتر بچه در پی مادر.هر روز برای من از اخلاق خود نشانهای برپای میداشت و مرا به پیروی آن میگماشت.هر سال در حراء خلوت میگزید و من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید.آن هنگام جز خانهای که رسول خدا(ص)و خدیجه در آن بود در هیچ خانهای مسلمانی راه نیافته بود.من سومین آنان بودم.روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوت را میشنودم». (1)
این حدیث کلامی نبود که امام در کتابی بنویسد و باقی گذارد تا نسلها بخوانند.بلکه خطبهای است که امام در برابر عموم مسلمانان برخواند و همه تصدیقش کردند و در تاریخ دیده نشده کسی آن را تکذیب کرده باشد.
رابطه میان آیۀ تأسی و این آیه این است که هم چنان که اطاعت خدا و
1) 13) -نهج البلاغه،خطبۀ 192.
رسول بر زنان پیامبر و مسلمانان واجب است اطاعت اهل بیت که در این آیه اراده شده و آنان امامانی هستند که خدا رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و به علم و تقوی و عصمت پاکیزه ساخته،نیز واجب است.
دوم:رابطۀ کلی آن با آیات پیشین در پیرامون زنان پیامبر.-و از جمله زن مسلمان-این اهتمام و توجهی که اسلام به زن در شکل تعالیم تربیتی و اجتماعی و سیاسی دارد.از توجه دین به موقعیت حساس زن در جامعۀ مسلمان و خانوادۀ مسلمان سرچشمه میگیرد.و نیز از نقش خطیر او در ساختن آینده آن.تحقق هدف اسلام-که بنای یک جامعه نمونه است که از یک خانوادۀ نمونه نشأت میگیرد- از اخلاق فاضلۀ زن آغاز میگردد.
بسا علت سخن گفتن از یک خانواده فاضل و پاکیزه که پس از یک سلسله تعالیم /10 دربارۀ زن،به میان آمده،اشارهای باشد به این تعالیم قرآنی.
پیش از آن که به بیان آیات دیگر این بخش بپردازیم بعضی از نصوصی را که به گونهای واضحتر آیۀ کریمه را تفسیر میکند،از کتابهایی که در نزد فرق اسلامی مورد اعتماد است میآوریم.
صاحب المیزان(رض)در شرح این آیه به ذکر شأن نزول آن میپردازد و میگوید:این آیه در شأن پیامبر(ص)و علی و فاطمه و حسن و حسین(ع)نازل شده و هیچ کس دیگر در آن شریک نیست.
در آن جا روایات بسیاری آمده افزون بر هفتاد حدیث.که احادیثی که از طریق اهل سنت روایت شده،از احادیثی که از طریق شیعه روایت شده بیشتر است.اهل سنت از ام سلمه و عایشه و ابو سعید الخدری و سعد و وائلة بن الاسقع و ابو الحمراء و ابن عباس و ثوبان مولای پیامبر و عبد اللّٰه بن جعفر و علی و حسن بن علی(ع)در قریب به چهل طریق.
و شیعه آن را از امام علی و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و امام رضا(ع)و ام سلمه و ابو ذر و ابو لیلی و ابو الاسود الدؤلی و عمر بن میمون الاودی و سعد بن ابی وقاص در بیش از سی طریق.
در کتاب الدر المنثور طبرانی از ام سلمه روایت کرده که رسول اللّٰه(ص) به فاطمه(ع)گفت:
شوی و پسران خود را نزد من آور.فاطمه آنها را حاضر ساخت.رسول اللّٰه(ص)کسایی بافت فدک بر سرشان انداخت و دست بر سر آنها نهاد،سپس گفت:بار خدایا،اینها خاندان محمد هستند صلوات و برکات خود بر خاندان محمد روان فرمای آن سان که بر خاندان ابراهیم روان ساختی.که تو ستوده و بزرگواری.
ام سلمه گوید:منهم گوشۀ کسا را بلند کردم که نزد آنها داخل شوم.
پیامبر آن را از دست من کشید و گفت:تو،نه.
صاحب غایة المرام آن را از عبد اللّٰه بن احمد بن حنبل و او از پدرش و به اسناد خود از ام سلمه روایت کرده است.
همچنین ابن مردویه از ام سلمه روایت کرده که گفت:این آیه در خانۀ من نازل شد: «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الخ»و در خانه هفت تن بودند،جبرییل و میکاییل و علی و فاطمه و حسن و حسین و من بر درگاه خانه بودم.گفتم:یا رسول اللّٰه،آیا من از اهل بیت نیستم؟گفت نه،تو از زنان پیامبر هستی.
در همان کتاب ابن جریر و ابن المنذر و ابن حاتم و طبرانی و ابن مردویه از ام سلمه همسر پیامبر روایت کرده که رسول اللّٰه(ص)در خانۀ ام سلمه به خواب بود و کسایی بافت خیبر بر روی او افتاده بود.در این حال فاطمه با دیگی از آش آمد.پیامبر گفت:شوی خود و حسن و حسین را هم بخواه.فاطمه آنها را فرا خواند.
در همان هنگام که مشغول خوردن طعام بودند.جبرییل نازل شد و آیۀ «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ... الخ»را آورد.
پیامبر آنها را به باقی آن ازار پوشانید.سپس دست از زیر کساء بیرون آورد و به آسمان اشاره کرد و گفت:«خداوندا،اینها خاندان من هستند و خاصۀ من پلیدی از آنها دور کن و پاکیزه گردان ایشان را»و سه بار تکرار کرد.
ام سلمه گوید:من هم سر زیر کسا بردم و گفتم یا رسول اللّٰه من نیز با شمایم؟دو بار گفت:نه.
در غایة المرام حدیث را از عبد اللّٰه بن حنبل به سه طریق از ام سلمه روایت کرده،همچنین از تفسیر ثعلبی.
و در همان جا ابن مردویه و خطیب از ابو سعید الخدری روایت کردهاند که گفت:آن روز نوبت ام سلمه ام المؤمنین بود.جبرییل بر رسول اللّٰه(ص)نازل شد و آیه «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ... الخ»را آورد.پس رسول اللّٰه حسن و حسین و فاطمه و علی را فرا خواند و به خود چسباند.و جامهای بر روی آنها کشید و ام سلمه در کنار در بود.سپس گفت:«خدایا اینها هستند اهل بیت من که رجس و پلیدی از آنها زدودهای و آنها را آن سان که باید پاکیزه ساختهای».ام سلمه گوید:من پرسیدم ای پیامبر خدا،من هم با آنها هستم؟رسول اللّٰه(ص)گفت:نه تو همان جا که هستی باش.
و در همان جا از مسلم در صحیح خود به اسناد او از یزید بن حیان از زید بن ارقم روایت شده که رسول خدا(ص)گفت:
«من دو چیز را در میان شما میگذارم و میروم.یکی کتاب خداست که ریسمان خداست و هر کس از آن پیروی کند بر طریق هدایت است و هر کس آن را ترک گوید در وادی ضلالت».
پس گفتیم:زنانش از اهل بیت او هستند؟گفت:
«نه،به خدا سوگند نه،که زن مدتی کم یا زیاد با مرد است سپس طلاقش میدهد و او به میان خانواده و قوم خود باز میگردد.اهل بیت او اصل او عصبۀ اوست که بعد از او صدقه بر آنها حرام است».
روایات دیگری در کتب دیگری است از جمله در صحاح،به گونهای که به حد تواتر رسیدهاند که کس تکذیب آنها نتواند.همچنین احادیثی است که آن آیات را بخصوص این آیۀ کریمه را تفسیر میکنند.
افزون از این روایات در خلال تحقیقات تاریخی خود در مییابیم که اهل بیت(ع)و بویژه فاطمۀ زهرا(س)و ائمۀ معصومین(ع)دارای موقعیتی ویژه بودند.به گونهای که هیچ مورخ و مصنفی نمیتواند آن را منکر شود.آنها اسلام مجسم بودند،
چه در رفتارهای شخصی و چه در دعوتشان از مردم و چه در رهبریشان از حرکتهای دینی و رویاروییشان با طاغوتان زمان.
هر کس میتواند به تاریخ بنگرد با نگاهی عاری از هر شائبه و غرض.تا به تأثیر و نقش اهل بیت در تاریخ اسلام آگاه شود.وقتی که خدا این آیه را در حق آنها نازل میکند میداند که آنان به زودی حق را در زندگیشان تحقق خواهند بخشید.زیرا به پیامبر اقتدا میکنند و از او تربیت یافتهاند.
علمای روانشناسی و پرورش و جامعهشناسی متفقاند که پدر در زندگی فرزندانش دو بار مؤثّر است.یک بار از طریق تربیت و یک بار از طریق وراثت.البته اگر از عامل غیبی که ویژه اهل بیت نبوت بود چشم بپوشیم.و ما با تحقیقات خودمان در تاریخ و شناختی که از این علوم داریم و واقعیت زندگی و سیرت رسول اکرم(ص)و زندگی و سیرت اهل بیت عصمت(ع)توانستهایم به این نتیجه برسیم که رسالت پس از رسول اللّٰه در اهل بیت او بخصوص ائمه(ع)ادامه مییابد.
رسول خدا(ص)فرماید:
«من دو چیز در میان شما میگذارم و میروم یکی:کتاب خدا که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین و دیگر عترت من که اهل بیت من هستند و این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض به من ملحق گردند». (1)
و گفت:
«هر کس که دین مرا داشته باشد و بر راه من برود و از سنت من پیروی کند باید به برتری امامان از اهل بیت من بر همۀ امت من معترف گردد.مثل آنها در این امت مثل در«حطّه»است که بنی اسراییل از آن داخل شدند».
و نیز گفت:
«مثل اهل بیت من در میان شما،همانند کشتی نوح است که هر که بر آن سوار شد نجات یافت و هر که از آن تخلف ورزید غرق شد.و مانند در«حطّه»که
1) 14) -بحار الانوار،ج 23،ص 107.
هر که از آن در داخل شد رهایی یافت و هر که داخل نشد به هلاکت رسید».
و در خبر آمده است که رسول(ص)در خانۀ علی و فاطمه را کوبید و گفت:«نماز،نماز ای اهل بیت».
سپس این آیه «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ... الخ»را با صدای بلند قرائت کرد.و زمان هنگام فجر بود.و این امر شش ماه طول کشید و هدفش آن بود که همۀ مردم بشنوند.این تأکید او سببش عاطفه و شفقت به فرزندان خود نبود، بلکه یک فرمان مستقیم الهی بود،زیرا سنت خدا در زندگی این بود که خط نبوت ادامه پیدا کند،البته در میان مردمی همه نیکوکار /10 و پاکدل.آن گاه در میان نسلهای بعد ادامه یابد.شاید آن جا که در قرآن آمده است«ما قرآن را فرو فرستادیم و ما خود نگهبان او هستیم»این نگهداری به وسایل متعدد تمام میشود.مهمترین آن وسایل وجود خط اصیلی است که رسالت را از تحریف حفظ کند.
همان گونه که مردم به پیشوا و امامی نیاز دارند و به یک خط اصیل که افراد آن به روح نبوت پیوسته باشند و آن را در رفتار خود تجسم بخشند و در طول زمان برای دیگران به ارث گذارند تا همۀ نسلها از آن بهرهمند شوند در دعای ندبه به این امر اشارتی روشن دارد.آن جا که گوید:
«کجایند فرزندان حسین.صالحی پس از صالح دیگر و صادقی بعد از صادقی دیگر.کجاست راه پس از راه و کجایند نیکان پس از نیکان و کجایند خورشیدهای طالع و ماههای نورانی و ستارگان فروزان.کجایند اعلام دین و قواعد علم کجاست آن که خدا او را برای جهان،باقی گذاشته و از عترت راهنما خالی نیست».
در اصول کافی آمده است(ج 1)که امام باقر(ع)گفت:
«به خدا سوگند از زمانی که آدم جان به جان آفرین داد خدای تعالی هیچ زمینی را بدون امامی راهنما به سوی خدا وانگذاشته است.آن امام حجت اوست بر بندگانش و زمین هیچ گاه از حجت خالی نباشد».
پس تعجبی ندارد اگر حدیث اهل بیت را در سورۀ احزاب بیابیم.سورهای
که برای بیان رسالت آمده است و موضوع آن رهبری دینی است.در ضمن سوره آیات دیگری متناسب با این موضوع خواهیم دید.
[34]
سپس ذات احدیت ما را به یکی از واجباتی که زنان پیامبر باید مراعات کنند توجه میدهد.و آن این است که باید خود از داعیان رسالت و از ملتزمین آن باشند.
« وَ اذْکُرْنَ مٰا یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِکْمَةِ -آنچه را در خانههایتان از آیات خدا و حکمت تلاوت میشود یاد کنید.» زیرا این است راه پاکیزگی اخلاق و اعمال.تردیدی نیست که تلاوت قرآن اگر با عمل توأم نباشد سود بخش نخواهد بود.خدای تعالی زنان پیامبر را به ذکر آیات فرمان میدهد تا نپندارند که ما دام که رسالت از خانههای آنها به میان مردم صادر میشود آنها موظف به نشر آن نیستند.بلکه مسئولیت تبلیغ بر عهدۀ آنها هم هست.قرآن هم چنان که آمده است تا برای مردان پیشوایی بسازد که در شخص رسول اللّٰه مجسم است همچنین آمده است تا برای زنان هم پیشوایی بسازد و زنان پیامبر از هر کس دیگر اولی به عمل به آن هستند.
« إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً -که خدا باریک بین و آگاه است.» [35]
سپس اشارت به حقیقتی مهم مییابیم و آن این که آنچه در قرآن به صیغۀ مذکر آمده به مردان اختصاص ندارد،بلکه شامل هر دو جنس مرد و زن میشود.
« إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ الْقٰانِتِینَ وَ الْقٰانِتٰاتِ وَ الصّٰادِقِینَ وَ الصّٰادِقٰاتِ وَ الصّٰابِرِینَ وَ الصّٰابِرٰاتِ وَ الْخٰاشِعِینَ وَ الْخٰاشِعٰاتِ -خدا برای مردان مسلمان و زنان مسلمان و مردان مؤمن و زنان مؤمن و مردان اهل طاعت و زنان اهل طاعت و مردان راستگوی و زنان راستگوی و مردان شکیبا و زنان شکیبا و مردان خدای ترس و زنان خدای ترس.» همه اینها در قول و عمل.
« وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقٰاتِ -و مردان صدقه دهنده و زنان
صدقه دهنده.» کسانی که احساس نشان علاقۀ آنها به دیگران است.آنها همان گونه که برای اصلاح /10 خود میکوشند برای بنای جامعه و رفع نیازهای آن هم کوشش میکنند.
« وَ الصّٰائِمِینَ وَ الصّٰائِمٰاتِ -و مردان روزهدار و زنان روزهدار.» برای تزکیۀ نفس، « وَ الْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ وَ الذّٰاکِرِینَ اللّٰهَ کَثِیراً وَ الذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً -و مردانی که شرمگاه خود حفظ میکنند و زنانی که شرمگاه خود حفظ میکنند و مردانی که خدا را فراوان یاد میکنند و زنانی که خدا را فراوان یاد میکنند آمرزش و مزد بزرگ آماده کرده است.» آمرزش،در صورتی که خطایی از آنها سر بزند زیرا مسیر کلی آنها اصلاح است.و«مزد بزرگ»در برابر اعمال نیک آنها.آنچه پیش از این آوردیم از صفات نیکو همه چهرهای از جامعه اسلامی و خانواده مسلمان بود.در سایه التزام قرآن کریم.مسئولیت،کوشش و تلاش است برای ایجاد و واقعیت بخشیدن و تجسم چنین جامعهای.
وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً (36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (37) مٰا کٰانَ عَلَی اَلنَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمٰا فَرَضَ اَللّٰهُ لَهُ سُنَّةَ اَللّٰهِ فِی اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38) اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً (39)
36[الخیرة]
:انتخاب و گزینش.
37[وطرا]
:هر نیازی است که در آن همّتی داشته باشی و هر گاه کسی بدان رسد گویند:قد قضی وطره و إربه.
38[قدرا مقدورا]
:قضای حکم شده.
39[حسیبا]
:یعنی حافظ اعمال خلق و محاسبه کننده و پاداش دهندۀ به آن کارها.
هنگامی که به شریعت اسلامی باز میگردیم-چون دیگر سازمانها-در آن سه نیروی اساسی مشاهده میکنیم:قضائیه،مقنّنه و مجریه.مقننه وظیفهاش وضع قوانین و احکام عام است و قضائیه،کار آن تطبیق قوانین است بر وقایع مختلف در حالی که کار قوّۀ مجریه اجرای قوانینی است که آن دو قوه پیشنهاد و تصویب کردهاند.
در شریعت اسلامی،این هر سه قوه در رهبری عالیه دینی متمرکز است و آن شخص پیامبر(ص)است،یا کسی که امتداد حقیقی اوست پس دستگاه رهبری مرجع اعلای مقننه و قضائیه است.پس اگر پیامبر یا کسی که جانشین حقیقی اوست حکمی کرد هیچ کس حق اعتراض بر آن را ندارد.
قرآن برای ما مثلی میآورد. /10 آیین نوین با قواعد و عادات و آداب جاهلیت به معارضه برخاسته.در زمان جاهلیت ازدواج با مطلقۀ پسر خوانده حرام بود.آیات نخست توضیح میدهند که پسر هر کس آن کسی است که از صلب او باشد،اما دیگری خواه او را از سر راه برداشته و خواه به فرزندی قبول کرده فرزند او نمیشود.
زیرا پدری مسئلهای طبیعی است نه اعتباری و قرار دادی.
این حکم جدید نیاز به آن داشت که کسی جرأت اقدام داشته باشد و آن را بر کرسی بنشاند.و این کار جز از پیشوای امت ساخته نیست.پس رسول(ص)با مطلقۀ زید بن حارثه که فرزند خواندۀ اوست ازدواج میکند.زید مردی بود از نسبی فرودین و زینب بنت جحش صاحب حسب و نسب.در اول که رسول اللّٰه(ص) زینب را برای زید میگیرد علیه یکی از رسوم جاهلیت قیام میکند و آن دادن زن است از طبقۀ فرازین به طبقۀ فرودین و دوم وقتی زید،زینب را طلاق میدهد و او زینب را به زنی میگیرد با رسم دوم یعنی حرمت ازدواج با مطلقۀ پسر خوانده معارضه میفرماید.
و رفع حرج از مسلمانان در یک چنین حوادثی،و نیز به خاطر آن که شکستن عادتهای اجتماعی پیامبر را تا حدی با مشکل مواجه میکرد و گاه با انواع فشارها از سوی افراد ساده لوح و منافق رو به رو میشد؛بنا بر این،خداوند آن بزرگوار را از این که بر خلاف حق در برابر مردم خضوع کند و سر تسلیم فرود آورد بر حذر داشت و تأکید کرد که مهمترین صفت یک پیامبر ترس از فقط خداوند و توکل به اوست.
[36]
مؤمن واقعا باید تسلیم فرمان خدا و رسول او باشد.تسلیم مطلق در همۀ جوانب زندگی.
« وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ -هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کاری حکمی کردند،آنها را در آن کارشان اختیاری باشد.» /10 وقتی قرآن خطاب به مذکر میکند آن نیمه دیگر جامعه یعنی زنان را هم در بر میگیرد.ولی در این جا به طور اختصاص از زنان هم نام برده است،زیرا بسیاری از احکام-بویژه در باب قضا-به زنان ارتباط دارد و زنان نیز چون مردان باید در برابر قضاوت خدا و رسول او واقعا خاضع باشند.
خضوع حقیقی همان است که در آیۀ«نه،سوگند به پروردگارت که ایمان نیاورند مگر آن که در نزاعی که میان آنهاست تو را داور قرار دهند و از حکمی که تو میدهی هیچ ناخشنود نشوند و سراسر تسلیم آن گردند»(سورة النساء/آیۀ 65) آمده است.حتی در عرصه فکری و روانی جایز نیست که مؤمن از حکم رسول اللّٰه(ص)اظهار دلتنگی کند.بلکه باید به خشنودی تسلیم او گردد،بدون کمترین شک و تردیدی.
« وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً -و هر که از خدا و پیامبرش نافرمانی کند سخت در گمراهی افتاده است.» بسا مهمترین چیزی که خدا و رسولش به آن حکم کردهاند برگزیدن اهل بیت باشد در اطاعت از ایشان،زیرا خداوند هر گونه پلیدی و ناپاکی را از آنان دور کرده است و آنان را چنان که باید پاکیزه ساخته.پس بر مؤمن جایز نیست که به این حکم اعتراض کند.
در اصول کافی از عبد العزیز بن مسلم روایت شده که گفت:ما در مرو با حضرت رضا(ع)بودیم.در آغاز ورودمان در مسجد گرد میآمدیم.روزی سخن به
مسئلۀ امامت کشید و اختلاف مردم در پیرامون آن.من بر امام رضا سرور خود داخل شدم و گفتم که مردم در چه خوض میکنند.امام تبسم کرد و فرمود:
«ای عبد العزیز!مردم نادانند و در دینهای خود فریب خورده.خدای تعالی جان پیامبر خود نگرفت مگر زمانی که دینش را کمال بخشیده بود.-تا آن جا که گفت-آنها به راه دشواری رفتند و تهمت زدند و گمراه گردیدند و به سرگردانی دچار شدند،زمانی که امام بصیر را ترک گفتند. /10 شیطان اعمالشان را در چشمانشان بیاراست و آنان را از راه منحرف نمود.در عین این که دیدگانشان میدید از آنچه خدا و رسول اختیار کرده بودند رخ برتافتند و به آنچه خود اختیار کرده بودند،روی آوردند.و قرآن آنها را ندا میداد:«و پروردگار تو هر چیز را میآفریند و هر نیکی را برای آنان میخواهد خدا از آنچه برای او شریک قرار میدهید برتر است»و خدای عز و جل گفته:«هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کاری حکمی کردند آنها را در آن کارشان اختیاری باشد»». (1)
[37]
برای مثال برای حکم خدا در عرصۀ اجتماع قصه زید بن حارثة بن شرحبیل را نقل میکند و آن از اموری بود که حکم خدا در آن مخالف با عرف مردم آن زمان بود.زید پسر شیخ قبیلهای بود به نام حارثه.قبیلۀ دیگر بر آنان شبیخون زدند زید اسیر شد و در مکه فروخته شد.پیامبر او را خرید.داستان طولانی است.همین قدر میگوییم که پدر زید به مکه آمد به زیارت و از رسول(ص)خواست که فرزندش را به او بفروشد.پیامبر زید را مخیر ساخت که نزد پدر رود یا در میان مسلمانان بماند.زید ماندن در میان مسلمانان و در کنف تربیت پیامبر را برگزید.
زید از بزرگان صحابه شد و در راه اسلام رنج فراوان برد پسر او اسامة بن زید هم مانند پدر در راه اعتلای اسلام رنج فراوان کشید.
« وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ -و تو به آن مرد که خدا نعمتش داده بود،»
1) 15) -نور الثقلین،ج 4،ص 279.
زیرا او را در سایه تربیت رسول اللّٰه(ص)قرار داد.
« وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ -و تو نیز نعمتش داده بودی.» نعمت پیامبر(ص)به زید آزاد کردن او بود از بندگی.و چون زید خواست زوجه خود زینب بنت جحش را طلاق گوید،رسول(ص)بر او بانگ زد:
« أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ -زنت را برای خود نگهدار.» یعنی طلاقش مده.
« وَ اتَّقِ اللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ -و از خدا بترس در حالی که در دل خود آنچه را خدا آشکار ساخت مخفی داشته بودی.» یعنی خدا مقرر داشته بود که زینب زن تو باشد و چون آن را مخفی داشتی، خدا آن را در یکی از روزها آشکار کرد.
« وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ -و از مردم میترسیدی و حال آن که خدا از هر کس دیگر سزاوارتر بود که از او بترسی.» خدای تعالی حکایت از رسول خود میکند.در حالی که در آیۀ بعد تصریح میکند که آن که میخواهد دین خدا را تبلیغ کند نباید جز از خدا از کسی بترسد، پس چگونه میتوان میان این دو را وفق داد.
جواب این است،که پیامبر(ص)از هیچ کس جز از خدا نمیترسید ولی از مردم بیم داشت که اگر با زینب ازدواج کند از دین او برگردند.و چنان پندارند که رسول اللّٰه بر زید فشار آورده که زن خود را طلاق گوید تا او به زنیاش گیرد.سیرت پیامبران چنین است که با مردم به قدر فهم و عقلشان سخن میگویند.و در روایت آمده است که«رسول اللّٰه(ص)هیچ گاه بکنه عقل خود با مردم سخن نگفت».و این آیه شبیه است به این آیه دیگر:
«ای پیامبر،آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان، اگر چنین نکنی امر رسالت او را ادا نکردهای.خدا تو را از مردم حفظ میکند». (1)
1) 16) -المائدة67/.
بیم رسول اللّٰه(ص)از تبلیغ بعضی از مواد رسالتش بدان سبب نبود که از جان خود میترسید،بلکه از آن سبب بود که ترسید مردم از او سلب اعتقاد کنند.
« فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا -پس چون زید از او حاجت خویش بگزارد به همسری تواش در آوردیم.» یعنی زید زمانی چند از او تمتع گرفت سپس طلاقش داد خدا او را به همسری رسولش درآورد.زینب در میان دیگر زنان فخر و مباهات میکرد که او کسی است که به نص قرآن به همسری پیامبر درآمده است.اما هدفی که آن سوی این ازدواج بود آن بود که آن عادت جاهلی شکسته شد و از مؤمنان در ازدواج با زنان مطلقۀ فرزند خواندگان رفع حرج گردید.
« لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً -تا مؤمنان را در زناشویی با زنان فرزند خواندگان خود،اگر حاجت خویش از او بگزارده باشند منعی نباشد.» بعضی ممکن است تصور کنند که این حکم به زودی باطل میشود زیرا با عرف اجتماعی تعارض دارد.پروردگار ما تأکید میکند که امور همه به دست اوست نه به دست مردم و او قادر است که هر چه اراده کند به اجرا درآورد.
« وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً -و حکم خداوند شدنی است.» با آن که اجرای برخی امور به دست انسان سپرده شده ولی مسیر کلی به دست اوست هر چه میخواهد میکند.از این رو حضرت علی میفرماید:«خدا را به گسستن قصدها و باز کردن گرهها و نقض آهنگها شناختم».
[38]
قرآن تأکید میکند که رهبری دینی دنیا را /10 به خاطر آخرت فراموش نکرده است یا ضروریات زندگی را نادیده نینگاشته است آنها پیشوایان مردم هستند.خداوند مقرر کرده که چون دیگر افراد بشر زندگی کنند بر مبنای عقل و بر آوردن نیازها.سپس تأکید میکند که این از ضروریات رسالت است زیرا:
«آن را که معاش نیست معاد نیست».
امامان پرهیزگار ما از خدا میخواستند که به آنها بهترین و برترین زنان و
فرزندان را عنایت کند در عین این که از خدا میخواستند که آنها را پیشوای پرهیزگاران قرار دهد.«ای پروردگار ما!از همسران و فرزندانمان دلهای ما را شاد دار و ما را پیشوای پرهیزگاران گردان». (1)
این رفتار تکامل یافته رهبری است که باید الگوی دیگران قرار گیرد.رفتار پیامبران بزرگ و اوصیاء آنان و اولیاء خدا در طول تاریخ چنین بوده است.
زندگی پسندیده و دارای فضیلت همان زندگی است که این آیه به ما تعلیم میدهد«در آنچه خدایت ارزانی داشته سرای آخرت را بجوی و بهرۀ خویش از دنیا فراموش مکن». (2)رهبر دینی نباید به حساب آخرت دنیا را از یاد ببرد و مردم را به آن تبلیغ کند،زیرا در این صورت کسی از او متابعت نخواهد کرد.که تمتع از دنیا چون توجه به آخرت از چیزهایی است که عقل بشری به آن اقرار دارد.
پس انگیزهای برای در رنج افکندن خود نیست به چند سبب از جمله:
اولا:ازدواج آن حضرت با زینب از سوی خدا بر او واجب شده بود.
« مٰا کٰانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمٰا فَرَضَ اللّٰهُ لَهُ -بر پیامبر در انجام دادن آنچه خدا بر او مقرر کرده است حرجی نیست.» ثانیا:تمتع به دنیا در کنار کوشش برای آخرت چیزی نیست که برای پیامبران به تازگی مقرر شده باشد،بلکه آن سنتی است که زندگی بر آن جاری شده.
« سُنَّةَ اللّٰهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ -هم چنان که خدا برای پیامبران پیشین نیز چنین سنتی نهاده است.» ثالثا:ما مؤمنان باید معتقد باشیم که اوامر خدا از روی حکمت و دقت است و این ما را به تسلیم در برای قضای الهی وا میدارد.بر پیامبر هم واجب است که به هر چه خدا به آن فرمان داده خاضع باشد.
اگر پیامبر به این عنوان که آخرت مهمتر از دنیاست،دنیا را ترک گوید زندگیاش از توازن خارج شده پس باید اوامر پروردگار را اجابت کند.دین چیزی نیست که انسان با اندیشۀ ساده خود آن را ساخته باشد در احادیث نیز بر این امر تأکید شده است.
زمانی که عثمان بن مظعون قسم خورد که همۀ روزها را روزه بدارد پیامبر(ص)به او فرمود:
«یک روز روزه بگیر و یک روز افطار کن».
« وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً -فرمان خدا فرمانی است بی هیچ زیاده و نقصان.» [39]
صاحب دین و آن که میخواهد آن را تبلیغ کند باید معارضۀ مردم را با او و دینش به حساب آورد.پس باید سخن خود بگوید و /10 از کس هم نترسد،تا مباد در اثر ترس چیزی را که خدا واجب کرده نادیده انگارد.و باید در انتظار فشار از سوی دیگران هم باشد و برای مواجهه با آن فشارها خود را آماده سازد.
کمترین این فشارها پراکنده شدن مردم از اطراف او و تنها ماندنش یا زندان و شکنجه و تبعید از سوی پادشاهان ستمگر و فاسد است.استقامت در برابر اینها به رسیدن به اهدافش در دنیا یعنی هدایت مردم و دگرگون ساختن ایشان و در آخرت به راهبری آنان به بهشت جاوید منتهی میشود.
« اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ - کسانی که پیامهای خدا را میرسانند و از او میترسند و از هیچ کس جز خدا نمیترسند.» اما انسان مبعوث از سوی حق از کجا روحیه مقاومت و استقامت کسب میکند؟از خوف خدایی که به پایمردی آن در برابر وحشت افکنی و فشارهای مردم میایستد و نیز از توکل به او که این توکل ضعف او را جبران میکند.پس هر بلا و مصیبت که به او رسد او را در برابر حوادث مقاومتر میکند.حسین(ع)هنگامی که تیر حرمله بر گلوی فرزند صغیرش علی اصغر آمد،با تمام شهامت و مقاومت گفت:
«اینها که بر من وارد میشد برای من آسان است،زیرا خدا میبیند».
« وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً -و خدا برای حساب کردن اعمالشان کافی است.» مؤمن حقیقی از مصالح و لذات خود که از امر نبوت نصیبشان میشود بحث نمیکند،بلکه در جستجوی راهی است که عقیدهاش را تحقق بخشد.حتی اگر او را رنج فراوان رسد.مستعد است که آن را به همه جا ببرد و تبلیغ کند.اگر چه به شهرت و مکانت و مقام اجتماعی و سیاسی او لطمه وارد آورد.
مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِیِّینَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (40) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُذْکُرُوا اَللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً (41) وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (42) هُوَ اَلَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً (43) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً (44) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (45) وَ دٰاعِیاً إِلَی اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً (46) وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَضْلاً کَبِیراً (47) وَ لاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ دَعْ أَذٰاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً (48)
مطالب این قسمت به دو بخش میشود،بخش اول ما را به یاد خدا و تسبیح و تنزیه او دعوت میکند که نتیجۀ آن مزید معرفت ما به خداست.و بخش دوم در طی کلماتی به ظاهر ساده و به معنی عظیم و پربار،پارهای از صفات پیامبر رهبر را بیان میدارد که اگر در آنها بیندیشیم درهای معرفت،به شخصیت عظیم او گشوده میشود و ما مسلمانان چقدر به این معرفت نیازمندیم!.
رابطۀ میان دو موضوع را آیه کریمه«برای شما اگر به خدا و روز قیامت امید میدارید و خدا را فراوان یاد میکنید،شخص رسول اللّٰه برای شما مقتدای پسندیدهای است»بیان میدارد.شناخت پیامبر و اقتداء به او میسر نیست مگر برای انسان مؤمن و عارف به خدا.زیرا پیامبر از جانب خدا آمده است و هر چه معرفت انسان به خدا بیشتر شود به پیامبر خدا هم بیشتر میشود.در دعا آمده است که «خدایا خودت را به من بشناسان زیرا تو اگر خود را نشناسانی من پیامبرت را نخواهم شناخت.بار خدایا پیامبرت را به من بشناسان زیرا اگر /10 پیامبرت را به من نشناسانی من حجت تو را نشناختهام.بار خدایا حجت خود را به من بشناسان که اگر حجت خود را به من نشناسانی من در دین خود گمراه خواهم شد».
پس شناخت خدا کلید همۀ شناختهای دیگر است و از این رو است که در حدیث آمده:شناخت خدا سرآغاز دین است.
در این درس که ما به معرفت صفات پیامبر اکرم(ص)راه مییابیم باید نخست خدا را بشناسیم.از این رو نخست ما را به ذکر و تسبیح او فرا میخواند،و در
پایان از صفات نبی سخن به میان میآورد.قرآن او را چنین توصیف میکند که او شاهد است.معنی شاهد چیست؟.
همان گونه که زبان ترازو بر روی شاهین به چپ و راست متمایل میشود تا وزن را معین کند شاهد نیز ترازوی جامعه است و پیامبر به رسالت و زندگیاش مقیاسی است که انسان بدان وسیله میداند چه چیز حق است و چه چیز باطل و او خود بر جاده حق قدم مینهد یا به راه باطل میرود.
اما پیامبر فقط به رفتار خود شاهد نیست بلکه او بشارت میدهد کسانی را که عمل نیکوی کنند به پاداش نیکو و بیم میدهد کسانی را که عمل بد مرتکب میشوند به کیفر بد و عاقبت بد.همان گونه که او مردم را به سوی پروردگارشان میخواند و به او نزدیکشان میسازد راه راه هم به آنان توضیح میدهد و برنامه زندگیشان را هم مرتب میکند.پس رسول اللّٰه(ص)شاهد است و مبشر است و نذیر است و داعی به حق است و چراغ تابناک است.
آنچه همۀ این صفات را جمع دارد،استقامت رسول اللّٰه است.و استقامت عدم خضوع در برابر هر قوت و قدرت و نیرو در برابر میل و خواهش نفسانی است.در پایان نیز پیامبر(ص)را خطاب میکند که از کافران و منافقان اطاعت مکن.
[40]
سرشت رسالت الهی این است که میان این انسان با انسان دیگر فرق نمینهد،جز به پرهیزگاری.و میان خود و دیگران هیچ رابطهای برتر از رسالت قرار نمیدهد.رسول اللّٰه(ص)را پسرانی بود:قاسم،طیب،طاهر و ابراهیم.ولی در این جا پدر بودن او را برای هر مردی،نفی میکند.چرا؟آیا بدین سبب بود که آنها پیش از آن که به سن مردان برسند در کودکی مرده بودند و حسن و حسین(ع)هم به هنگام نزول آیه به حد بلوغ نرسیده بودهاند؟آیا فقط پدری خود را نسبت به زید که در آن روزها او را زید بن محمد(ص)میخواندند نفی میکند یا وسیعتر،نفی علاقۀ مادی میان او و امت اوست بر خلاف آنچه یهود میگفتند که فرزندان موسی هستند و
همین انتساب برای اثبات شرف و حیثیت آنها در نزد پروردگار کافی است.
آری از یک نظر هر دو این فرضها درست است.رسول خدا را پدر این امت نامید،آن گاه که فرمود:من و علی پدران این امت هستیم، (1)ولی روشن است که مراد آن حضرت،پدری مادی نیست بلکه معنوی است که به درجات از مادی برتر است.از این رو بخش دوم آیه رابطۀ معنوی پیامبر و امتش را بیان میدارد.
این بدان معنی است که صفت اساسی رسول اللّٰه پدر بودن او نیست بلکه پیامبر بودن اوست پس کس را نرسد که خود را پسر رسول اللّٰه(ص)بخواند و بدین گونه خود را از دیگران ممتاز نشان دهد،زیرا امتیاز مردم مسلمان به ایمان به او و پیروی از اوست.
وقتی که ما فاطمه(ع)و پسران او را فرزندان و اهل بیت او میشماریم /10 فقط به سبب قرابت اجتماعی آنها نیست بلکه برای آن است که آنها تجسّم ارزش او و رسالت او هستند در دنیا.چیزی که آنها را قلبا و قالبا و روحا و جسما پسران او میسازد.
« مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ -محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست.» و این نفی علاقۀ مادی است به طور مجرد.در حالی که قسمت دوم آیه اثبات رسالت و روابطی است که از آن بیرون میآید.
« وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ -او رسول خدا و خاتم پیامبران است.» در تفسیر این آیه روایتی هست از جابر بن عبد اللّٰه انصاری که پیامبر(ص) گفت:«مثل من در میان پیامبران مثل مردی است که خانهای بنا کرده و آن را تکمیل نموده و زیبا ساخته.مگر به اندازه یک خشت از آن را،پس هر کس بدان داخل میشود و به آن خشت نگاه میکند میگوید چه خانۀ خوبی است اگر جای آن خشت نبود.سپس فرمود من جای آن خشت هستم و پیامبران به من پایان میپذیرند».
1) 19) -بحار الانوار،ج 69،ص 443.
معنیاش این است که نبوت بدون وجود رسول اکرم ناقص و ناکامل بود.
در پایان آیۀ کریمه خداوند تأکید میکند که به علم بر همۀ اشیاء احاطه دارد.معنی این چیست و چه رابطهای با ما قبل خود دارد.
هنگامی که به آیات قرآن در پیرامون طبیعت مراجعه میکنیم میبینیم که با ما از نمو و تکامل سخن میگوید.آسمانها و زمین و همۀ طبیعت پس از طی مراحلی به این صورت از کمال رسیدهاند.خدای تعالی میفرماید«اللّٰه همان کسی است که آسمانها و زمین را و آنچه میان آنهاست در شش روز آفریده است».از این آیه طبیعت نمو بشری آشکار میشود.بشریت از زمانی که خدا آدم(ع)را آفریده تا بعثت نبی اکرم(ص)در طریق تکامل بوده است. /10 ادیان یکدیگر را نسخ کردهاند تا شریعت محمدی خاتم همه رسالتها ظهور کرد.او در آخرین مراحل بود.و این از معانی احاطه است.دین بدعت نبود و خلاف حکمت هم نبود که خدا کاملترین رسولان خود را در آخرین مرحله بفرستد.
« وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً -و خدا به هر چیزی داناست.» و بسا پایان آیه اشارت داشته باشد که خدای تعالی دین خاتم پیامبران را به گونهای تشریع کرد که تا قیام قیامت هر چه بشر به آن نیاز داشته باشد در آن آورده است.او میداند که چه واقع خواهد شد و چگونه واقع خواهد شد و نیاز بشر در طول تطور زندگیاش چه خواهد بود.آیا بشریت در چارچوب سنتهای خدا تطور نخواهد یافت.همان سنتی که در آن تغییر و تبدیلی نیست.آیا خدا به این سنتها سنتهایی که مجری میدارد،عالم نیست؟آری،عالم است.از این رو رسالت او را خاتم همه رسالتهای خود قرار داده و آنها را بدو نسخ کرد.
[41]
تا خدا این رسول بزرگ را به ما بشناساند نخست خود را میشناساند و این به هنگامی است که ما را به ذکر خود دعوت میکند.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً -ای کسانی که ایمان آوردهاید خدا را فراوان یاد کنید،» زیرا اجل انسان بر او پوشیده است و نمیداند کدام فکر یا کدام کلمه یا
کدام حرکت پایان زندگی او خواهد بود.شاید یک فکر منحرف یا یک کلمه زشت یا یک حرکت بد پایان حیات او باشد و آن وقت هفتاد پاییز در آتش افتد.چنان که رسول اکرم فرماید.پس واجب است که بر راه راست حق قدم بردارد و زبان و اعضایش همه از حق گویند و به حق کار کنند و در زبانش و دلش همه ذکر خدا باشد امام صادق(ع)فرماید:شوربختی مؤمن وقتی است که از این سه خصلت محروم ماند:یکی غمخواری دیگران در آنچه به دست میآورد دوم،دربارۀ خود به عدالت قضاوت کردن و سوم بسیار یاد خدا کردن.
بشر نمیداند که اندیشۀ شیطانی سبب نابودی او میگردد.آیا شیطان خود به سبب یک اندیشۀ باطل که در ذهنش افتاد از مقام خود عزل نشد.او گفت:اگر خدا نیکو دربارۀ من قضاوت کند،من شیخ و سرور ملائکه بودهام و چون خدا او را به سجدۀ در برابر آدم آزمود و او تکبر ورزید از عالم فرشتگان اخراجش کرد.
حضرت امیر(ع)در خطبهای این معنی را تأکید میکند،آن جا که میفرماید:
«بندگان خدا از نافرمانی خدا بپرهیزید.و پیش از رسیدن اجل به کار برخیزید.آنچه را برای شما میماند بدانچه از دستتان میرود بخرید.بار بربندید که پی در پی به رفتن آوازتان دهند.آماده مرگ باشید که مرگ بر شما سایه افکنده است.
چون مردمی باشید که بانگ بر آنان زدند و بیدار گشتند.دنیا را ناپایدار دیدند و از سر آن گذشتند و جهان فانی را هشتند چه خدای سبحان شما را به بازیچه نیافریده است و به خود وانگذاشته.میان شما و بهشت و دوزخ جز تا رسیدن مرگ فاصلهای نیست». (1)
[42]
سپس آیات بر ضرورت استمرار اتصال میان بنده و پروردگارش تأکید میورزد.
1) 20) -نهج البلاغه،خطبۀ 64،چاپ انتشارات انقلاب اسلامی.
« وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً -و هر بامداد و شبانگاه تسبیحش گویید.» در هر روز هر انسانی باید حرکت خود را با ذکر پروردگارش آغاز کند.و بدان به پایان رساند.ممکن است در این آیه تأکیدی باشد بر به جای آوردن نماز صبح و مغرب و عشاء و آغاز روز را با تسبیح و تحمید به پایان آن میپیوندد.
اگر ظاهر تسبیح گفتن«سبحان اللّٰه»است باطن و محتوای آن رو به این هدف است که انسان را از حضیض شرک به آسمان توحید فرا میبرد. /10 کسی که این کلمات را بر زبان راند و امیال و شهوات خود را مقدم بر ارزشهای رفیع دینی قرار دهد در ذکر خود صادق نیست.همچنین است کسی که با معصیت خدا مطیع دیگران باشد یا بخواهد میان حق و باطل را بیامیزد.مشتی باطل و مشتی حق.
[43]
تردید نیست که چون کسی خدا را تسبیح گوید در پی آن خدا نیز او را یاد میکند به دلیل«فاذکرونی اذکرکم و اشکروا لی و لا تکفرون». (1)این پاداش در بزرگترین صورت هدایت الهی انسان از تاریکی به روشنی تمثل مییابد،زیرا هدف از ذکر،هدایت است و هدایت مجموع دو امر است:سعی انسان-یعنی تسبیح و ذکرش-و رسیدن توفیق و رحمت از سوی خدا به او.
« هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً -اوست که خود و فرشتگانش بر شما درود میفرستند،تا شما را از تاریکی به روشنی برد،زیرا خداوند با مؤمنان مهربان است.» تاریکیها جهل است و عجز و دیگر صفات منفی در حالی که نور چیزی است مخالف آن و این از رحمت خداست نسبت به مؤمنان.
صلاة به چه معنی است:
1) 21) -البقرة152/.
علمای لغت گفتهاند که صلاة را دو معنی است:یکی آتش و آنچه شبیه به آن باشد چون سوز تب و دیگر نوعی است از عبادت، (1)ولی در اشتقاق کبیر میان صلاة وصله ارتباط است.مثلا«اصطلاء»«گرم شدن»به آتش نزدیکی به آتش است یا پیوستن به آن، /10 زیرا صلاة توجه بنده است به خدا و آن نوعی اتصال است میان خدا و بندهاش.
در تفسیر بصائر آمده است:
پنجم:گفته شده که در این جا مراد از صلاة عنایت به حال مؤمنین است زیرا صلاة در اصل به معنی توجه و تعطف است.
نیز گویند که صلاة از خدای تعالی رحمت است و از ملائکه استغفار و از مردم دعاء.
در حدیث از امام جعفر صادق(ع)روایت شده که«صلاة از خدای عزّ و جلّ رحمت است و از ملائکه تزکیه است و از مردم دعاء است». (2)
از همۀ اینها نتیجه میگیریم که کلمۀ«صلاة»یک معنی بیش نیست و آن رأفت نمودن و مهربانی کردن است که چیزی از عنایت و توجه بیشتر است.
این معنی میان بنده و پروردگارش مشترک است.خدای سبحان عطوفت کردنش به بنده به افزون کردن رحمت خود است.و بر بندگان است که به پیامبرشان عطوفت کنند به طلب عطوفت از خدا برای او(و این دعا است).اما ملائکه از پروردگارشان برای مؤمنان آمرزش میخواهند /10 و به طور مستقیم رحمت پروردگار را به میان آنان نشر میدهند.
همچنین میبینیم که پایان آیه دلالت میکند به معنی صلاة از سوی خدا بر مؤمنان.
« لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ -تا شما را از تاریکی به روشنی
برد.» از حرص و آز و جهل و عجز و منفی بافی و حقد و کینهتوزی به آستان حق و معرفت و اراده و امل و حجت و صلح برد.
« وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً -زیرا خداوند بر مؤمنان مهربان است.» [44]
آنچه گفتیم دربارۀ رحمت خدا به مؤمنان در دنیا بود،اما در آخرت بارزترین تجلّیات رحمت خدا در دو چیز است:
یکی در سلامت.یا سلام،تحیتی از سوی خدا به آنها.«فرشتگان از هر در بر آنها داخل میشوند«سلام بر شما به سبب شکیبایی که ورزیدید»پس سرای آخرت چه سرای خوبی است». (1)«هر آینه پرهیزگاران در بهشتها و چشمهساران هستند.داخل شوید در آن به امن و سلامت». (2)این تحیت افزون بر معنی ظاهر یعنی«سلام علیکم»به معنی سلامت جسمی است از نقص عضو و تندرستی و سلامت روحی است از اخلاق ناپسند و صفات منفی.و نیز سلامت اجتماعی و اقتصادی است.و در نتیجه کمال در همۀ جوانب زندگی،زیرا تحیت طلب زندگی است و مؤمنان تحیت را با سلام به یکدیگر ارزانی میدارند و این اشارت است به پاکی و صفای دلها.
« تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ -روزی که با او دیدار کنند،درودشان این است:«سلام».» دوم به پاداش:
« وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً کَرِیماً -خدا برایشان پاداشی کرامند آماده کرده است.» چرا میگوید:«آماده کرده است»؟ زیرا مهیا کردن معنی تدریجی در بر دارد.یعنی هر مرحله بعد از مرحلۀ
دیگر.هر بار که عمل خیری انجام میدهند به اجرشان چیزی افزوده میشود.خدا پاداش خود را کرامند بر شمرده:
زیرا واقعا پاداش جزیل است.زیرا پاداش دهنده کریم است.و از صفات کریم این است که پاداش را بیش از استحقاق عطا میکند.
دیگر آن که این پاداش که عطا میشود انسان را گرفتار مذلت نمیکند و به کرامت انسان لطمهای وارد نمیآورد.
[45]
سپس قرآن نقش رسول اللّٰه را در زندگی بیان میکند و تأکید به آن میکند.و از آن جا که قرآن و بویژه در این سوره به مقتدا بودن رسول اللّٰه تأکید میشود،از این آیه نقش مؤمنان هم استنباط میگردد.
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً -ای پیامبر ما تو را فرستادیم تا شاهد و مژده دهنده و بیم دهنده باشی.» مراد از شاهد این است که پیامبر به وسیلۀ رفتار پسندیدهاش دلیل و میزان است.انسان را به شناخت خودش هدایت میکند و به او مینمایاند که در برابر خدا چه وظایفی دارد. /10 مؤمنان را به بهشت بشارت میدهد و عصیانگران را از آتش بیم میدهد.
[46]
ولی پیامبر به این اکتفاء نمیکند بلکه او به وسائل گوناگون شرعی مردم را به سوی حق دعوت میکند.
« وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ -و مردم را به فرمان خدا به سوی او بخوانی.» هیچ کس نمیتواند خود را داعی الی اللّٰه بخواند مگر آن که خود را کامل کرده باشد و در زمرۀ آن گروه که آنها را گروه خدا نامیدهاند درآید.سپس خدا به او چنین اجازهای دهد آن هم از طریق وحی.چون پیامبران و اوصیاء آنان.یا غیر مستقیم از خلال ارزشهای الهی.چه بسا انسان پندارد که مردم را به خدا دعوت میکند ولی در واقع آنها را به سوی شیطان فرا میخواند.
از پیامبر(ص)روایت شده-هنگامی که او را از معنی بعضی از نامهای ایشان پرسیدند-که گفت:«اما داعی:من مردم را به دین پروردگارم
-عز و جل-دعوت میکنم.اما نذیر زیرا مردمی را که نافرمانی من میکنند بیم میدهم و اما بشیر کسانی را که از من فرمان برند به بهشت بشارت میدهم».
پیامبر همانند خورشید است در منظومۀ خود که پرتو معنوی او به مردم میرسد.آیا نور وحی بر زندگی نمیتابد؟ « وَ سِرٰاجاً مُنِیراً -و چراغی تابناک باشی.» هم چنان که نور در همه جا میتابد معارف قرآنی و احکام شرع و تعالیم پیامبر بر همه نواحی حیات پرتوافکن است.از این جا در دو واژۀ چراغ و تابناک برنامههای مفصل در رسالت نبی کریم و سیرت او را در مییابیم.
رسول مردم را فقط به خدا دعوت نمیکند و به بشارت و انذار نمیپردازد بلکه برنامههایی /10 برای تقرب ما به خدا در برابر ما مینهد تا ما را به بهشت برساند و از عذاب آتش دور گرداند.
سؤالی که پیش میآید این است که چرا به چراغ تنها اکتفاء نکرد و تابناک را نیز بر آن افزود.جواب این است که میخواهد صفت نورافشانی و پرتوافکنی مستمر را در وجود رسول(ص)بیان کند.چراغ ممکن است گاه روشن باشد و گاه خاموش،در حالی پیامبر همواره روشن و تابناک است،و حتی بعد از وفات او.
زیرا پرتو او رسالت و سیرۀ اوست و آن دو نیز تا ابد باقی هستند.
[47]
در برابر این رسالت که رسول(ص)و پیروانش حامل آن به سوی مردم هستند دو حالت هست:
اول:ایمان و تسلیم همان که دارندگان آن را به رستگاری در دنیا و آخرت میبرند و باید رسول اللّٰه مردم اطراف خود را به این نتایج بشارت دهد.
« وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ فَضْلاً کَبِیراً -و مؤمنان را بشارت ده که از سوی خداوند بر ایشان فضیلتی بزرگ آمده است.» [48]
دوم:عصیان به کفرورزی و نفاق.در برابر اینان رسول(ص)باید مقاومت کند،ولی نباید که بر آنان خشم گیرد یا علیه آنان کینه ورزد.پیامبر خدا باید دلش قطعهای از رحمت و عطوفت باشد حتی با دشمنانش.
این پیامبر رحمت را کفار و مشرکان از خانۀ خود-مکه-راندند.او نخست به طائف رفت در طائف نیز سنگ بر پاهایش زدند تا خونین شد پیامبر چشم در آسمان میگردانید و میگفت:«خداوندا،قوم مرا هدایت کن،آنان نمیدانند».
سپس پیروزمندانه به مکه آمد در حالی که در اندیشۀ انتقام نبود و گفت:بروید شما آزادشدگان هستید.این است پایداری واقعی که انسان حتی از لحاظ عاطفی هم مقاومت ورزد.
« وَ لاٰ تُطِعِ الْکٰافِرِینَ وَ الْمُنٰافِقِینَ -و از کافران و منافقان اطاعت مکن و آزارشان را واگذار.» اما پیامبران از کجا روحیۀ استقامت کسب میکنند؟از توکل به خدا.ولی اگر بر خود یا بر دیگران متکی باشد هرگز قادر به تحمل آن نخواهد بود.
در خور ملاحظه است که قرآن امر به توکل میکند،هنگامی که به مسالمت با دشمنان یا صبر در برابر ستم آنها فرمان میدهد.چنان که میفرماید:«اگر آنان به صلح متمایل شدند تو نیز به صلح بگرای و بر خدا توکل کن».
شاید سبب این باشد که مبادرت به حمله بر دشمن بسا در اثر ترس از آنها باشد و هر کس بر خدا توکل کند ترس در دل او نیست.از این رو به کس تجاوز نمیکند حتی از آنان هم انتقام نمیگیرد،تا زمانی که برای ایجاد خطر متشکل نشده باشند.
« وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً -و بر خدا توکل کن که خدا کارسازی را بسنده است.» زمانی که خدا پیامبرش را به توکل فرا میخواند به همان عبارت«بر خدا توکل کن»اکتفاء نمیکند بلکه جمله«خدا کارسازی را بسنده است»را از پی آن میآورد و این بدان سبب است که نباید توکل را به اتکاء به این و آن آمیخت.پس زمانی که صدا به شعار اسلام بر میداریم نباید به غرب یا به شرق هم متکی باشیم.
هرگز...خدا کارسازی و کفایت را بسنده است.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نَکَحْتُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمٰا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهٰا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً (49) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ اَللاّٰتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلَیْکَ وَ بَنٰاتِ عَمِّکَ وَ بَنٰاتِ عَمّٰاتِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالاٰتِکَ اَللاّٰتِی هٰاجَرْنَ مَعَکَ وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرٰادَ اَلنَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَهٰا خٰالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنٰا مٰا فَرَضْنٰا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوٰاجِهِمْ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ لِکَیْلاٰ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (50) تُرْجِی مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ مَنِ اِبْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکَ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لاٰ یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِمٰا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَلِیماً (51) لاٰ یَحِلُّ لَکَ اَلنِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً (52) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ اَلنَّبِیِّ إِلاّٰ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلیٰ طَعٰامٍ غَیْرَ نٰاظِرِینَ إِنٰاهُ وَ لٰکِنْ إِذٰا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لاٰ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ یُؤْذِی اَلنَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَسْتَحْیِی مِنَ اَلْحَقِّ وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ذٰلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِیماً (53) إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (54)
50[افاء اللّٰه علیک]
:غنایم و انفال به تو داده است.
51[ترجی]
:ارجاء به تأخیر انداختن است.
[و تؤوی]
:ایواء به معنای جا و پناه دادن به کسی است.
مراد این است که آنها را به خودت نزدیک کن.
53[غیر ناظرین اناه]
:أنی الطعام یأنی:غذا پخته و آماده شد.یعنی بی آن که پخته و آماده شدن غذا را انتظار کشید.
در این آیات سخن از رابطۀ زناشویی،میان پیامبر(ص)و بعضی از زنان اوست.پیش از ورود در بحث به دو مورد توجه باید کرد:
اوّل:وجود آیاتی در قرآن کریم که رسول(ص)را از برخی از امور نهی
میکند یا برخی چیزها را بر او واجب میشمارد یا او را به سبب برخی از کارهایش سرزنش میکند یا بعضی اسرار او را فاش میسازد چنان که در ازدواجش با زینب دختر جحش،همه اینها دلیل بر این است که قرآن از سوی خودش نیست بلکه وحی خداست.لحن قرآن حاکی از این است که متکلم دیگری است غیر از او،زیرا اگر متکلم خود او بود نه خود را سرزنش میکرد و نه نهی از چیزی.
دوم:در قرآن همان گونه در احادیث،بعضی از احکام خاص پیامبر(ص) آمده است.مثل وجوب نماز شب بر او یا جایز بودن بیش از چهار زن عقدی و نیز زناشویی با هر زن که خود را به او هبه کند و خصوصیات دیگری که پارهای علما شمار آنها را به هفده خصوصیات رساندهاند.با آن که /10 دیگری از این مواهب برخوردار نیست اگر چه از رهبران دینی اسلامی باشد ولی از آن میتوان استنباط کرد که پیشوا میتواند از امتیازاتی برخوردار باشد و شایسته است که جامعه آنها را بشناسد و مراعات کند.از همۀ این امور مهمتر ارزشی است که باید به وقت رهبر داد.
با آن که همۀ افراد جامعه حق دارند که خود را به رهبر نزدیک کنند ولی باید این نکته را هم بفهمند که رهبر نیز وقتش محدود است،پس نباید نشستن در مجلس او را به درازا کشانند به این عنوان که میخواهند از علم و تجارب او استفاده کنند مگر به مقدار نیاز و ضرورت.و این برای این است که نفع وجود او به همگان برسد،زیرا اگر رهبر بنا باشد وقت خود را در موضوعات بیفایده بگذراند دیگر برای نظر کردن در امور ملک و ملت وقتی برایش باقی نخواهد ماند.مثل مطالعه،یا تفکر یا تصمیمگیری یا ترتیب نقشهها برای کار.مسلم است که چون دستگاه رهبری ناتوان باشد زیانش به همۀ افراد جامعه میرسد.
از این رو است که در آیات این بخش مردم را از بیگاه به حضور رسول اللّٰه رسیدن و مدتی دراز نشستن و سخنان بیهوده گفتن،نهی مینماید یا آن که آن قدر بنشینند تا طعام حاضر شود.با همۀ اینها رهبری نباید رابطهاش را با مردم قطع کند تا از مردم دور افتد.
[49]
اگر کسی زنی را عقد کند ولی پیش از آن که با او نزدیکی کند طلاقش گوید،نگه داشتن عده بر آن زن واجب نیست.بلکه میتوان بلافاصله با مرد دیگری زناشویی کند ولی مرد باید نصف مهر مقرر را به او بدهد ولی بهتر است که چیزی چون طلا یا لباس بر آن بیفزاید تا کسر شأن او را میان همگنان جبران نماید.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمٰا لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهٰا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِیلاً -ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون زنان مؤمن را نکاح کردید و پیش از آن که با آنها نزدیکی کنید طلاقشان گفتید شما را بر آنها عدهای نیست که به سر آرند.پس آنان را برخوردار کنید و به نیکوترین وجه رهایشان کنید.» یعنی بدون نزاع و جدال یا وارد آوردن تهمت از سوی یکی به دیگری تا بتواند جدایی را توجیه کند.یا آن که از او داغ دل بستاند.این حکم لازم است که در تمام عقود اجتماعی و مالی اجرا گردد.
[50]
سپس به بیان برخی از احکام ازدواج به نسبت به رسول اللّٰه(ص) میپردازد.ازدواج از شؤون بشری است که شایسته است پیامبران بدان اهتمام ورزند،زیرا پیامبران مقتدای مردم هستند،در همۀ شؤون از جمله امور اجتماعی.
پس نباید پیامبر به این عنوان که پیامبر است در ازدواج برای خود منعی ایجاد کند.
ازدواجهای پیامبر(ص)بر سه نوع هستند:
اول آن که:از یک جهت با مردم همسان است و از جهتی مخالف مثلا مثل همۀ مردم زنی به رسول خدا حلال میشود بعد از عقد و مهر ولی از آن جهت که هر تعداد زن برای پیامبر جائز است و مردم دیگر فقط میتوانند چهار زن بگیرند پیامبر با مردم دیگر تفاوت مییابد.
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَحْلَلْنٰا لَکَ أَزْوٰاجَکَ اللاّٰتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ -ای پیامبر بر تو حلال کردیم زنانی را که مهرشان را دادهای.»
حمادة الحلبی گوید از امام صادق(ع)در معنی این آیه پرسیدم که چند زن بر آن حضرت حلال بود فرمود:هر چه اراده میکرد. (1)
دوم:آن گونه ازدواج که همانند ازدواج دیگر مؤمنان است مثل ازدواج با کنیزان و خویشاوندان.
« وَ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلَیْکَ -و آنان را که به عنوان غنایم جنگی که خدا به تو ارزانی داشته است مالک شدهای.» کنیز زنی است که انسان مالک او شده و او یا در جنگ اسیر شده و یا او را خریدهاند.قرآن به تعبیر«مالک شدهای»اکتفاء نکرد،بلکه«به عنوان غنایم جنگی»را نیز به آن افزود تا به پیامبر بگوید که ازدواج بدون پرداخت بها ممکن نیست پس اگر با پرداختن بها یا مهر نیست به وسیله اسیر گرفتن باشد که در آن نیز زحمت و رنجی در مقابل ازدواج برده میشود.
از کسانی که بر رسول خدا(ص)جایز است که با آنها ازدواج کند نزدیکان و خویشاوندان است:
« وَ بَنٰاتِ عَمِّکَ وَ بَنٰاتِ عَمّٰاتِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالِکَ وَ بَنٰاتِ خٰالاٰتِکَ اللاّٰتِی هٰاجَرْنَ مَعَکَ -دختر عموها و دختر عموها و دختر داییها و دختر خالههای تو را که با تو مهاجرت کردهاند.» اما آنها که با او مهاجرت نکردهاند و در مکه ماندهاند ازدواج پیامبر(ص) با آنها جایز نیست.
سوم:احکامی که فقط به رسول اللّٰه امتیازی میدهد نه دیگر مؤمنان،و آن زنی است که خود را به پیامبر هبه کند.رسول اللّٰه(ص)میتواند با او ازدواج کند.
نه دیگری.
« وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرٰادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَهٰا خٰالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ -و نیز زن مؤمنی را که خود را به پیامبر بخشیده
1) 26) -نور الثقلین،ج 4،ص 291.
باشد هر گاه پیامبر بخواهد او را به زنی گیرد.این حکم ویژۀ تو است نه دیگر مؤمنان.» در این آیه تأکید شده که این موهبت و امتیاز ویژۀ پیامبر است نه شخص دیگر از مؤمنان.
حلبی گوید:از امام صادق(ع)پرسیدم در باب زنی که خود را به پیامبر هبه میکند،آیا بدون مهر است؟امام فرمود:
«این مخصوص پیغمبر است.اما برای غیر او جایز نیست تا در عوض،پیش از دخول به او چیزی به او دهد،کم یا زیاد حتی یک جامه یا یک درهم». (1)
از محمد بن قیس از امام باقر روایت شده که:
«زنی از انصار نزد پیامبر(ص)آمد،و بر او داخل شد و آن حضرت در خانۀ حفصه بود.زن خود را به جامه و شانه زدن موی آراسته بود.چون وارد شد گفت:یا رسول اللّٰه،زن از شوهرش خواستگاری نمیکند و من زنی بدون شویم.مدتی است که شوهری ندارم و نیز صاحب فرزندی نیستم.آیا شما را نیازی هست.اگر نیازی هست،خود را به تو میبخشم،اگر بپذیری.پیامبر گفت:نیک است و در حق او دعا کرد.سپس گفت:ای زن انصاری!خدا تو را از پیامبر خود پاداش خیر دهد.
مردان شما مرا یاری کردند و زنانتان به من میل نمودند.حفصه به او گفت:چه زن کم حیایی هستی و در برابر مردان چه جسارتی نشان میدهی.پیامبر فرمود،ای حفصه از سرزنش او باز ایست که او از تو بهتر است.به پیامبر خدا رغبت کرده و تو او را ملامت میکنی و عیب میگیری.سپس به او گفت:بازگرد،خدا تو را رحمت کند.که به سبب میل کردنت به رسول خدا،خدا بهشت را بر تو واجب کرد.بعدا به تو خبر خواهم داد.در این حال خدای عز و جل این آیه را فرستاد«و زن مؤمنی که خود را به پیامبر بخشیده باشد،هر گاه پیامبر بخواهد او را به زنی گیرد این حکم ویژه توست نه دیگر مؤمنان».پس خدای تعالی هبه کردن آن زن خود را به
1) 27) -همان منبع.
پیامبرش بر او حلال نمود و این برای دیگران حلال نیست».
تأکید چهارم که قرآن میافزاید این است که میگوید این حکم مخصوص پیامبر است و مؤمنان را در ازدواج احکام دیگری است که با آنچه خاص پیامبر است فرق میکند.
« قَدْ عَلِمْنٰا مٰا فَرَضْنٰا عَلَیْهِمْ فِی أَزْوٰاجِهِمْ -ما میدانیم دربارۀ زنانشان و کنیزانشان چه حکمی کردهایم.» از جمله وجوب مهر است که هیچ کس بجز پیامبر حق ندارد بدون مهر با زنی ازدواج کند.و سبب این است که مهر واجب شده تا زنان را در برابر هرزگیهای بعضی از مردان شهوت ران ضمانت کند.ولی پیامبر معصوم است از این که به زن خود ستم روا دارد و تا دیگر برای کسی در این باب جای سخن نماند چنین گوید:
« لِکَیْلاٰ یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً -تا برای تو مشکلی پیش نیاید و خدا آمرزنده و مهربان است.» [51]
در ادامۀ مطلب باز هم جنبۀ دیگری از امتیازات پیامبر را در امر ازدواج بیان میدارد که میفرماید:
« تُرْجِی مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ مَنِ ابْتَغَیْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکَ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ وَ لاٰ یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِمٰا آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَلِیماً -از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخّر دار و هر که را خواهی با خود نگه دار.و اگر از آنها که دور داشتهای یکی را بطلبی،بر تو گناهی نیست.و در این گزینش و اختیار باید که شادمان باشند و غمگین نشوند و از آنچه همگیشان را ارزانی میداری باید که خشنود گردند.و خدای داند که در دلهای شما چیست و خداست که دانا و بردبار است.» مفسران در این باب دو گروه شدهاند:
اول:آنها که این آیه را به آیۀ ما قبل ربط میدهند و میگویند«از زنان خود هر که را خواهی به نوبت مؤخردار و هر که را خواهی با خود نگه دار»،خطابش به
پیامبر است.که میتوانی از آنان که خود را به تو هبه میکنند،هر کدام را بخواهی بپذیری و با او ازدواج کنی یا رد کنی.اینان در رأی خود به خبری که حلبی از امام صادق(ع)روایت میکند،استناد میکنند.که از معنی آیه پرسید.حضرت فرمود:
«با خود نگه دار یعنی نکاح کند و به نوبت مؤخردار یعنی نکاح نکند». (1)
دوم:آنهایی که آن را به آزاد بودن رسول اللّٰه در تقسیم وقتش میان زنانش هر گونه که بخواهد تفسیر میکنند.
بنا بر این رأی یعنی ای پیامبر خدا میتوانی نزد هر کس از آنها که بخواهی بخوابی و دیگران را ترک گویی.یا اگر شبی را به یکی از آنان اختصاص دادی میتوانی اگر صلاح در آن باشد نوبت او را به وقت دیگری موکول کنی.و این امر احتمال نزاع میان زنان را از بین میبرد زیرا میدانند که تصمیم فقط با شوی او نه با این زن یا آن زن.
[52]
در آیات پیشین سخن از چیزهایی بود که بر رسول حلال میشد اکنون سخن از چیزهایی است که بر او حرام است.
« لاٰ یَحِلُّ لَکَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً -بعد از این زنان هیچ زنی بر تو حلال نیست و نیز زنی به جای ایشان اختیار کردن هر چند تو را از زیبایی او خوش آید.مگر آنچه به غنیمت به دست تو افتد.و خدا مراقب هر چیزی است.» در این آیه چند قول است:
1-معنی آیه همان چیزی باشد که از ظاهرش فهمیده میشود.یعنی پس از نزول این آیه برای پیامبر جایز نیست که بر آن نه زن زنی دیگر بیفزاید و نه این که یکی از آنها را طلاق گوید و جای او زن دیگر بگیرد.بجز کنیزان.
2-در این جا روایاتی است که با این رأی مخالف است،زیرا بعید است
1) 28) -نور الثقلین،ج 4،ص 293.
که برای انسان معمولی جایز باشد که زنش را عوض کند و برای پیامبر جایز نباشد.
پس تفسیر آیه این است که جز آنها که بر تو حلال کردهایم یعنی آنهایی که در آیه «50»از آنان نام برده شده زنان دیگر بر تو حرام است.بنا بر معنی اول آزادی پیامبر در ازدواج متوقف میشود.تا مردم بدانند که ازدواج پیامبر به هدف شهوترانی نیست بلکه هدف والایی دارد.مثلا یک بار با زنی که چند بار شوی او طلاقش داده ازدواج میکند تا عفتش لکهدار نشود یا با زنی ازدواج میکند تا عشیرهاش را به طرف خود متمایل سازد.یا با زنی ازدواج میکند تا یک رسم جاهلی را که با مطلقۀ فرزندخواندگان ازدواج کردن را جایز نمیشمردند باطل سازد.
[53]
سپس خدای بزرگ رابطۀ میان پیامبر و کسانی را که به خانهاش آمد و شد دارند بیان میدارد و آنان را آداب معاشرت میآموزد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّٰ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلیٰ طَعٰامٍ غَیْرَ نٰاظِرِینَ إِنٰاهُ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!به خانههای پیامبر داخل مشوید،مگر شما را به خوردن طعامی فرا خوانند بی آن که منتظر بنشینید تا طعام حاضر شود.» 1-داخل شدن به خانه پیامبر باید با اجازۀ قبلی باشد.
2-هنگام دعوت به طعام نباید زودتر از موعد رفت و به انتظار طعام نشست.زیرا از آداب مهمان شدن در خانههای دیگران یکی این است که باید در وقت مناسب داخل شد.زیرا به مهمانی رفتن در آغاز روز و به انتظار طعام دقیقه شماری کردن موجب دستپاچگی صاحب خانه میشود.در خبر آمده است که پیامبر در عروسی زینب ولیمهای داد.خرما و سویق و کشتن گوسفند.و انس را گفت که اصحاب را فرا خواند.آنها فوج فوج از پی یکدیگر میآمدند.انس گفت:
یا رسول اللّٰه دیگر کسی را ندیدم که دعوت کنم.پیامبر گفت:غذای خود بردارید.
چون مردم متفرق شدند سه نفر ماندند و هم چنان گفتگو میکردند.پیامبر(ص) برخاست /10 تا آنها هم برخیزند.در حجرهها گشتی زد و بیامد بازهم آن سه تن در جای خود نشسته بودند.حضرت رسول(ص)مردی بود بسیار با حیا.پس بار دیگر
بازگشت.آنها وقتی که پیامبر را دیدند که باز میگردد بازگشتند.و این آیه آمد. (1)
3-چون شما را دعوت کرد داخل شوید و حیاء مانع آن نشود که دعوت پیامبر را اجابت کنید.
« فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا -و اگر شما را فرا خواندند داخل شوید و چون طعام خوردید پراکنده گردید.» و در نزد پیامبر منشینید حتی اگر هدف مهمی هم داشته باشید مانند استفاده از سخن او یا از سخن دیگران.
« وَ لاٰ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ -نه آن که برای سرگرمی سخن آغاز کنید.» قرآن سپس به بیان پی آمد این نهی میپردازد که نشستن چه بسا به خارج شدن پیامبر از خانه و آزار او بینجامد.و زندگی خانوادگی یا سیاسی او را دچار اختلال کند.
« إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ -هر آینه این کارها پیامبر را آزار میدهد و او از شما شرم میدارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمیدارد.» 4-بر مهمان است که حرمت خانه را حفظ کند و از آنچه در آن جا جایز نیست بپرهیزد.اگر از روی نیاز با زنان خانه کاری دارد باید از روی ادب با آنان سخن گوید و به مقدار حاجت و از آن سوی حجاب.پس از آمدن این آیه گفتگو با زنان پیامبر جز به این کیفیت منع شد.
« وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ -و اگر از زنان پیامبر چیزی خواستید از پشت پرده بخواهید.» حکمت این قانون این است که از گناه در امان مانند و این جز به پاکی قلب میسر نمیشود. /10 و این پاکی قلب میسر نمیشود مگر به دور شدن انسان از
1) 29) -جوامع الجامع،طبرسی،ج 2،ص 333.این کتاب از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی ترجمه شده که در مرحلۀ چاپ قرار دارد.
اسباب معصیت و یکی از اسباب معصیت سخن گفتن زن با مرد است هر گاه میان آنها حجابی نباشد و این غریزۀ زن و مرد است که بسا در این مواقع به هم تمایلی حاصل کنند و کار به معصیت کشد.
« ذٰلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ -این کار هم برای دلهای شما و هم برای دلهای آنها پاک دارندهتر است.» چون پیامبر این حقیقت را درک میکرد و نمیتوانست آن را بپذیرد ناراحت میشد.
« وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ -شما را نرسد که پیامبر خدا را بیازارید.» ولی خدا راه بر دلهای بیمار و شایبهناک برمیبندد و بر این مشکل نقطۀ پایان مینهد و ازدواج زنان او را بعد از مرگش حرام مینماید:
« وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً -و نه آن که زنهایش را بعد از او هرگز به زنی گیرید.» با ملاحظۀ سبب نزول این آیه در مییابیم که این حکم به زنان پیامبر اختصاص یافت،زیرا منافقین به بعضی از آنها نظر داشتند و آرزومند آن بودند که پس از وفات پیامبر با آنها زناشویی کنند ولی خدا این ازدواج را حرام ساخت.
احترام خانۀ رسالت اقتضا داشت که زنان پیامبر در میان مردم ظاهر نشوند و با مردان جز از پشت پرده سخن نگویند و حال آن که این امور برای زنان دیگر در صورتی که حدود شرع را در حجاب و عفاف رعایت کنند منعی ندارد.
علی بن ابراهیم گوید:وقتی که این آیه نازل شد که«پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و زنانش مادران آنها هستند»ازدواج زنان پیامبر بر مسلمانان حرام شد.طلحه خشمگین شد و گفت:محمد زنانش را بر ما حرام کرد /10 ولی او خود با زنان ما ازدواج میکند.اگر محمد از دنیا برود بین خلخالهای زنانش خواهیم نشست همان گونه که او بین خلخالهای زنان ما مینشیند.خدای عز و جل این آیه نازل کرد:«شما را نرسد که پیامبر خدا را بیازارید و نه آن که زنهایش را بعد از او
هرگز به زنی گیرید». (1)
چه بسا هدف این منافقین آزار دادن رسول اللّٰه بود ولی آنها این قصد را در دل مینهفتند و یا توجیهاتی برای آن میآوردند.مثلا اگر او میتواند با زنان ما ازدواج کند عکس آن هم باید درست باشد ولی خدا نیز آنان را به کنایه مورد تهدید قرار میدهد:
« إِنَّ ذٰلِکُمْ کٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیماً -این کار در نزد خدا گناهی بزرگ است.» تفسیر دیگری نیز از این آیه هست که چهرۀ دیگری از جنبۀ حکیمانۀ آن را بیان میدارد.زنان پیامبر در موقعیتی بودند که بعضیها را که طالب قدرت و شهرت بودند به طمع ازدواج با آنها میانداخت.تا از مکانتی اجتماعی برخوردار شوند یا کمکم خود را از اهل بیت آن حضرت به حساب آورند.و منعی که از سوی خدا آمده برای جلوگیری از این گونه سوء استفادههاست.
شاید این آیه به گونهای ناآشکار به این نکته اشاره داشته باشد که بهرهبرداری از موقعیت زنان پیامبر برای دستیابی به موقعیتهای سیاسی یا اجتماعی جایز نیست؛امری که-متأسفانه-بعد از رحلت پیامبر خدا(ص)در میان مسلمانان عملا رخ داد.
[54]
خدای تعالی آن گاه به منافقین تأکید میکند که او از حقیقت حالشان آگاه است:
« إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً /10 أَوْ تُخْفُوهُ -اگر چیزی را آشکار کنید یا مخفی دارید.» یعنی بدان تصریح کنید تا در پس پردۀ توجیهات مخفی دارید تا کسانی را که نمیدانند بفریبید.
« فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً -در هر حال خدا به هر چیزی آگاه است.»
1) 30) -نور الثقلین،ج 4،ص 298.
بالآخره،این آیۀ شریفه جا دارد چون چراغی فرا راه مسلمانان قرار گیرد تا در هر جا رهبر خویش را محترم دارند و برای او بر عهدۀ خود حقوقی قایل شوند تا رهبر هم مجال آن یابد که به نیکوترین وجه به خدمت امت اسلامی قیام کند و به اهداف خود نایل آید.
لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبٰائِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰائِهِنَّ وَ لاٰ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ أَخَوٰاتِهِنَّ وَ لاٰ نِسٰائِهِنَّ وَ لاٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ وَ اِتَّقِینَ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (55) إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (56) إِنَّ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً (57) وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (58) یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ وَ بَنٰاتِکَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاٰ یُؤْذَیْنَ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (59) لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِی اَلْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ یُجٰاوِرُونَکَ فِیهٰا إِلاّٰ قَلِیلاً (60) مَلْعُونِینَ أَیْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً (61) سُنَّةَ اَللّٰهِ فِی اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللّٰهِ تَبْدِیلاً (62)
55[جناح]
:گناه.
59[یدنین علیهن]
:فرو پوشند.
[جلابیبهنّ]
:جلباب پوشش زن است که بدان وسیله سر و صورت خویش را میپوشاند.
60[و المرجفون]
:ارجاف،پراکندن باطل و اخبار دروغ است.
[لنغرینک بهم]
:اغراء به معنای فراخواندن به انجام کاری با تشویق و ترغیب به آن.مراد این است که ما ای پیامبر خدا تو را بر آنان چیرگی و تسلط میبخشیم.
در این درس نیز دنبالۀ سخن از زنان پیامبر است و ضرورت حجاب کردن آنهاست از بیگانگان؛اعم از زنان یا مردان مگر در مواردی که استثنا شده باشد.
این زنان باید از زنان غیر مؤمن هم حجاب کنند،زیرا ممکن است که زنان غیر مؤمن با آنان همنشین شوند،سپس نزد مردان روند و جمال آنان را بر ایشان وصف کنند،زیرا آنان از لحاظ دینی در این عمل خود منعی نمیبینند.
سپس دنبالۀ سخن از زنان پیامبر به خود پیامبر کشیده میشود و پیش از این گفتیم که رابطه میان خانوادۀ پیامبر(ص)و خود پیامبر(ص)رابطۀ استواری است،
زیرا بنا بر مثل«پشت سر هر مرد بزرگی زنی قرار دارد».باید خانوادۀ مردی به آن عظمت خانوادهای صالح و مبارک و در خور عظمت او باشد.
پس از این آیه خدای تعالی ما را فرا میخواند که بر پیامبر اکرم درود فرستیم زیرا خدا و فرشتگان بر او درود میفرستند.دنباله سخن آزاری است که در زمان حیات آن حضرت از منافقین به او رسیده است و نیز بعد از وفاتش.بعد از وفات از آن رو که برنامههای او را اجرا نکردند و در برابر او مسئولیتهای خود را به انجام نرسانیدند.قرآن آن کسانی را که به آزار وی میکوشیدند تهدید کرده که از شهر اخراج خواهند شد و ریشه آنها بر کنده خواهد گشت.همچنین زنان مؤمنه را توصیه میکند به ضرورت حجاب،و نگهداشتن خود از آزار منافقان و کسانی که در دلهایشان شایبۀ ریب و ریاست.
[55]
در این آیه پارهای از حدود حجاب را بیان میدارد و نیز کسانی را بر میشمارد /10 که زنان پیامبر میتوانند از آنها حجاب نکنند.
« لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِنَّ -زنان را گناهی نیست.» یعنی زنان پیامبر مورد عتاب واقع نمیشوند اگر از کسانی که در این آیه آمده است حجاب نکنند:
« فِی آبٰائِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰائِهِنَّ وَ لاٰ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ إِخْوٰانِهِنَّ وَ لاٰ أَبْنٰاءِ أَخَوٰاتِهِنَّ -اگر در نزد پدر و پسر و برادر و برادرزاده و خواهرزاده.» بدون حجاب ظاهر گفتگو کنند.و سپس میافزاید:
« وَ لاٰ نِسٰائِهِنَّ وَ لاٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ -و زنان همدین خود یا کنیزان خود.» کنیزان را استثناء کرد،زیرا اگر مقرر بود که از آنان نیز حجاب کنند موجب حرج و تکلیف ما لا یطاق میشد،زیرا کنیزان اگر چه از جوامع کافر باشند از آن جوامع بریدهاند و هیچ رابطهای با آن ندارند.در آیه لطیفهای است که مفسران
متعرض آن شدهاند و آن سکوت از دایی و عمو است.پس زنان پیامبر حق نداشتند نزد این دو بنشینند.زیرا دایی و عمو نیز پسرانی داشتند که نسبت به آن زنان بیگانه بودند و بسا دایی و عمو برای پسر خود برادرزاده یا خواهرزادۀ خود را(که زوجۀ پیامبر بود)وصف میکردند.قانون حجاب از زنان پیامبر تسری میکند و شامل همۀ زنان مسلمان میشود /10 جز حجاب از دایی و عمو که خاص زنان پیامبر(ص)است.
در آیه سخنی از پدر شوهر و پسر شوهر به میان نیامده،زیرا عملا وجودی نداشتند.یعنی پیامبر(ص)نه دارای پدر بود و نه پسر.آن گاه قرآن زنان پیامبر را به تقوا فرمان میدهد.
« وَ اتَّقِینَ اللّٰهَ -و باید که از خدا بترسید.» این تأکید به دو سبب است:
یکی آن که:زنان پیامبر نپندارند حال که با رسول اللّٰه پیوند دارند دیگر از هر مسئولیتی مبرّی هستند.بلکه مهمتر از پیوند ظاهری،پیوند واقعی و معنوی است که جز با پرهیزگاری میسر نشود.
دوم:تقوا برترین عاملی است برای حفظ انسان از تعدی از حدود شریعت.
و تا در کسی روح تقوی نباشد نمیتواند ملتزم به بسیاری از احکام شرع باشد.
طبیعت بشر این است که دلش میخواهد آزاد و بیبندوبار باشد و هیچ چیز مانع این آزادی و بیبندوباری همانند تقوی نیست.در یکی از تفاسیر آمده است که نقل کلام از غیبت به خطاب که«از خدا بترسید»دلیل بر تأکید در امر حجاب است یعنی به راه تقوی بروید در آنچه بر شما امر شده،و به آن گردن نهید. (1)
« إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً -که خدا بر هر چیزی ناظر است.»
[56]
پس از بیان عظمت و اعتلای مقام رسول اکرم(ص)اکنون این امتیاز
1) 31) -تفسیر جوامع الجامع،ص 377.
را بر او ارزانی میدارد که از مؤمنان میخواهد که بر او صلوات فرستند و تسلیم فرمانروایی او باشند.پس محیط اجتماعی کمال نمییابد مگر از خلال صلوات بر محمد(ص)و تسلیم در برابر او.اکنون بنگریم که معنی صلوات چیست؟ اصل معنی صلاة تعطف و مهربانی است-چنان که پیش از این گفتیم- /10 اما صلوات بر پیامبر،دعاء به درگاه خداوند است تا بر او رحمت فرستد و درجتش را فرا برد و به مقام محمود رساند.مقامی که به او وعده داده شده بود.اما در باب درود خدا بر پیامبرش باید به این نکته توجه داشت که همواره نظر به غایات است نه به مبادی.مثلا وقتی که میگوییم خدا دوست میدارد یا خشم میآورد یا انتقام میکشد به این معنی نیست که این حالات بر او عارض میگردد و نعوذ باللّه در او تغییری به وجود میآورد چنان که در نفوس و اجسام،دگرگونی حاصل میشود.پس توجه یا محبت خدا به انسان هدایت اوست و انعام بر اوست.و درود او بر پیامبرش به معنی استجابت دعاست در حق او و به سبب او،و صلوات ملائکه بر پیامبر(ص) به معنی دعا کردن در حق اوست نزد پروردگارشان و تأیید متابعان اوست.
اما صلوات مؤمنان بر محمد(ص)که در هر وقت که نام او برده میشود باید بر زبان آید به معنی دعا در حق اوست و تقرب به مقام ارجمند او.از جمله حکمتهای آن:
اول:تصحیح عقیدۀ مسلمان است که واجب است مسلمان از پیامبرش به هنگام بردن نامش تجلیل کند.اما نه مستقیما بلکه از خدا بخواهد که بر او درود فرستد تا پای از جادۀ توحید بیرون ننهد و در همان وقت علاقه و ارتباطش به پیامبر وسیلۀ تقرب او گردد.
دوم:این وظیفۀ ماست در برابر پیامبری که خود را به خاطر بشریت به رنج افکنده و در راه تبلیغ دینش و هدایت مردم تحمل آزار آنان کرده است،که باید انجام پذیرد.
سوم:سود صلواتی که بر محمد میفرستیم به خود ما برمیگردد.زیرا دعا در حق مؤمن سودش به دعا کننده هم میرسد.از امام صادق(ع)روایت شده که:
«دعای مسلمان به برادرش سبب افزون شدن رزق دعا کننده میشود و بلاء را از او دور میگرداند.و خدا او را میگوید که همان دعا در حق خودت هم باشد». (1)
رسول اکرم میفرمود که:
«هیچ پیامبری را آن قدر که مرا آزار دادهاند،آزار ندادهاند».
آری صلوات ما گونهای سپاسگزاری از اوست به خاطر هدایت و سعادتی که ما را ارزانی داشته.
وقتی از خدا میخواهیم که درجۀ او را از جهت مادی و معنوی فرا برد سبب میشود که درجۀ ما نیز که متابعان او هستیم بالا رود.
در حدیثی از حضرت رسول روایت شده که:
«هر کس بر من صلوات فرستد خدا و فرشتگانش بر او صلوات میفرستند حال هر کس خواهد کمتر فرستد و هر که خواهد بیشتر». (2)
پیامبر پیشوای ماست در دنیا و آخرت.هر چه درجهاش و مقامش بالاتر شود درجات مؤمنان نیز فراتر خواهد رفت.از امام صادق(ع)روایت شده که:
«مردی نزد پیامبر آمد و گفت:یا رسول اللّٰه صلواتم را بر تو تقدیم میدارم...حضرت فرمود این برای هزینۀ دنیا و آخرتت کافی است»(همان جا).
و در روایت دیگر آمده است که:
«رسول اللّٰه روزی آمد در حالی که شادمانی در چهرهاش نمودار بود.سپس گفت که جبرییل نزد او آمده و گفته است یا محمد آیا راضی میشوی که اگر یکی از افراد امت تو بر تو یک بار صلوات فرستد،من ده بار بر او صلوات فرستم و اگر یک بار بر تو سلام کند من ده بار بر او سلام کنم»(همان جا).
و حتی در دنیا،زیرا در این جهان هر چه مقام و درجت رسول اکرم بالاتر
رود شأن و مقام مسلمانان نیز فراتر خواهد رفت.
چهارم:صلوات بر محمد(ص)از وسایل استجابت دعاست بنده اگر هزار بار خدایش را بخواند اجابت نخواهد کرد تا دعای خود را به صلوات آغاز کند و به صلوات ختم کند.
رسول اکرم فرمود:
صلوات شما بر من اجابت دعای شما و زکات اعمال شماست.
امام علی(ع)فرمود:
«دعا هم چنان در پردۀ حجاب است تا دعا کننده بر محمد و آل محمد صلوات فرستد».
امام صادق(ع)فرماید:
«هر کس او را نزد خدا حاجتی باشد،باید نخست بر محمد و آل او صلوات فرستد سپس نیاز خود بخواهد.سپس دعای خود را به صلوات بر محمد و آل او پایان دهد». (1)
اما هدف مستقیم صلوات،تسلیم در برابر پیامبر است و پیشوا و الگو قرار دادن او.علامۀ مجلسی در کتاب بحار الانوار خود در تفسیر این آیه یک باب کامل اختصاص داده است.
« إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً -خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود بفرستید و در برابرش کاملا تسلیم باشید.» /10 و چه شکوهمند است که بنده دعوت پروردگارش را اجابت کند و بر پیامبر او صلوات فرستد،سپس در یک گروه الهی که ملائکه مقرب نیز جزء آن هستند وارد شود.ولی چنان نیست که هر گونه صلواتی چنین ارتباط و انتسابی را سبب شود.کسی که این عبارت تابناک را بر زبان میآورد باید عقلا به تمام حدود آن
1) 34) -بحار الانوار،ج 94،ص 54.
آگاه باشد و به جسم و جوارح تسلیم او گردد.تا بتوان گفت در شمار صلوات فرستندگان بر ذات اقدس محمدی قرار دارد.
هنگامی که بر او صلوات میفرستیم محبت و احترام او در دلهای ما جای میگیرد و در زمره عاشقان او در میآییم و چون در این زمره وارد شدیم اطاعت از فرمانهای او برای ما آسان است.امروزه در روانشناسی این معنی ثابت شده که نیرومندترین عامل فرمانبرداری عشق است.فرزند که از مادر اطاعت میکند به سبب عشقی است که به او دارد نه ترس از او.در مقابل هم مادر حاضر است برای فرزند خود هر گونه فداکاری کند،زیرا او را دوست میدارد.
[57]
هر کس از رسول اللّٰه دور است از رحمت خدا دور است.این دورشدگان از رحمت خدا هستند که پیامبر را میآزارند.این آزردن گاه آزردن مستقیم اوست و گاه آزردن ذرّیّه و خاندان اوست.به مخالفت با آنها و هر چه همانند آن باشد.
در این آیه ملاحظه میکنیم که نخست سخن از آزار خداست سپس رسول او و این دو قرین هم قرار گرفتهاند.یعنی آزردن رسول همان آزردن خداست.
« إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ /10 وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً -هر آینه کسانی را که خدا و پیامبرش را آزار میدهند خدا در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خوار کننده مهیا کرده است.» اینان به جای صلوات بر محمد و آل او که بر آنان واجب است بینی او را و اهل بیت و پیروانش را آزار میدهند و گرفتار لعنت خدا میشوند.در دنیا،بدین که از برکات او دور میافتند و در آخرت بدین گونه که از شفاعت او محروم میشوند.
از این آیه استنباط میکنیم که ملتی که رهبران دینی و الهی خود را میآزارند،اعم از این که با آنها مخالفت ورزند یا آنان را حقیر شمارند هم در دنیا عذاب میبینند و هم در آخرت.در حالی که ملتهایی که بر خلاف اینان عمل میکنند در دنیا و آخرت از نعمت و عزت بهرهمند هستند.امت اسلامی در هر زمان که اطاعت از دستگاه رهبری دینی خود را شعار خود قرار داده پیروزمند بود و برتر از
هر امت دیگر و چون پیشوایان را به دیده حقارت نگریست و آنان را رها کرد گرفتار نابودی و عقبماندگی شد.
[58]
بعضی از مردم نابکار هستند که در آزار دادن دستشان به رسول خدا نمیرسد،اینان به آزار دادن مؤمنان میپردازند،اینان هم از عذاب دنیوی و اخروی بیبهره نیستند،زیرا آزار مؤمنان سبب آزار پیامبر میشود و آزار پیامبر سبب آزار خدای تعالی.
در تاریخ نوشته شده که ابو طالب پدر علی(ع)از همۀ مؤمنان درجتش برتر بود و به رسول اللّٰه نزدیکتر از دیگران.به گونهای که سالی را که ابو طالب وفات کرد پیامبر سال غم نامید.در واقع ابو طالب به منزلۀ پدر مهربان او بود.ولی در بعضی از کتب روایاتی است که میخواهند شخصیت او را لکهدار کنند.
وقتی به هدف نویسندگان این روایات توجه میکنیم میبینیم که قصد اصلی آنها از جعل این مطالب اهانت به قهرمان اسلام علی بن ابی طالب است.
زیرا هر چه تفحص کردهاند در شخصیت امام نقصی نیافتهاند، /10 پدر او را هدف تیر اتهام قرار دادهاند.سپس وقتی تحقیق میکنیم میبینیم که این روایات در عهد بنی امیه جعل شدهاند و اینان را دل از کینۀ علی و خاندان او لبریز بود.
« وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً -کسانی که مردان مؤمن و زنان مؤمن را بیهیچ گناهی که کرده باشند میآزارند تهمت و گناه آشکاری را بر دوش میکشند.» بهتان تهمتی است که حقیقت نداشته باشد.هنگامی که قرآن آزار اینان را چنین وصف میکند میخواهد نخست از مؤمنان رفع هر گونه تهمت کند.اما گناه آشکار گناهی است که شخص از روی عمد و آگاهی مرتکب آن شده باشد.از حضرت رضا(ع)روایت شده:
«هر کس مرد مؤمن یا زن مؤمنی را تهمت برنهد یا دربارۀ او بگوید چیزی را که در او نیست خدای تعالی در روز قیامت او را روی تلی از آتش قرار میدهد تا از
عهدۀ آنچه دربارۀ او گفته بیرون آید». (1)
و از امام صادق(ع)روایت شده:
«چون روز قیامت برسد منادی ندا در خواهد داد:آنان که از اولیاء من روی برمیگردانیدند کجایند؟.پس قومی برمیخیزند که در صورتهایشان گوشت نیست.گویند اینان هستند آزاردهندگان مؤمنان...سپس فرمان میشود که آنان را به جهنم برند». (2)
[59]
« یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِکَ وَ بَنٰاتِکَ وَ نِسٰاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ -ای پیامبر به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو،که چادر خود را بر خود فرو پوشند.» /10 جلابیب جمع جلباب است و آن به معنی چادر یا عباء است.خدای تعالی زنان و دختران را به پوشیدن عبا یا چادر امر فرموده،تا کسی نتواند لباسهایی را که بر تن دارند ببیند،زیرا ممکن است آشکار شدن آن لباسها برای دیگران شایسته نباشد.
آن گاه هدف مهمتری را بیان میدارد:
« ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلاٰ یُؤْذَیْنَ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً -این مناسبتر است.تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.» «شناختن»را دو تفسیر است:
1-از زنان دیگر شناخته شوند،که آنان وابسته به خاندان نبوت هستند یا از خاندان فلان مؤمن.و این آزار گاه به گفتن سخنان زشت و ناهنجار است و گاه به طریقی دیگر.
2-یا به این معنی است که زیباییها و زینتهایشان شناخته شود برخی از زنان مسلمان حجاب را به تمامی رعایت نمیکنند ولی این کار به هدف فساد کردن
نیست.بلکه مربوط است به عوامل تربیتی یا فرهنگی منفی.یا به سبب عدم توجه به امور دینی.این امر سبب میشود که برخی از مردان آنان را به زبان و غیر آن آزار رسانند.
در تفسیر قمی،در شأن نزول این آیه آمده است که زنان از خانه به مسجد میآمدند تا پشت سر پیامبر نماز بخوانند.شب هنگام که برای نماز مغرب یا عشا میآمدند عدهای از جوانان در تاریکی مینشستند و متعرض آنان میشدند. (1)
[60]
حجاب را دو جانب است.در همان حال که زنان را امر به حجاب میکند مردان را از آزار آنان باز میدارد.یعنی همان گونه که حجاب بر زنان واجب است بر مردان نیز واجب است که دیده فرو بندند و به زنان ننگرند.در این جا نیز منافقان مورد حمله واقع شدهاند،آنان که در دلهایشان بیماری است.بویژه آن که منافقان را رسم بر آن بود که در شهر به دروغ شایعهپراکنی کنند.
« لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ -اگر منافقان و کسانی که در دلهایشان مرضی است و آنها که در مدینه شایعه میپراکنند،از کار خود باز نایستند.» منافق را دو شخصیت است:یکی ظاهری و آن شخصیتی است که با آن در جامعه زندگی میکند و در میان مسلمانان.و دیگر شخصیتی باطنی که ضد آن دو است هم ضد مسلمانان است و هم ضد اسلام.اما بیمار دل کسی است که در او عقدهها باشد و انواع بیماریهای روانی و او میخواهد از چنگ آنها خلاص شود و تشفی از این بیماریها انتقام از افراد جامعه است.اما شایعهپراکنان سرشتشان تضعیف نفوس جامعه است و پراکندن سستی و بیم در صفوف ملت کارشان اشاعۀ زشتکاریها و اخبار منفی در جامعه.در این آیه معنی«آزار»در آیۀ پیشین تشریح
1) 37) -نور الثقلین،ج 4،ص 307.
شده است.
جامعه و دستگاه رهبری دینی باید با این سه دسته از افراد مبارزه کنند تا بتوانند به راه ارتقاء خود فرا روند.در پایان این درس راه بر افکندن آنان را نشان میدهد:
« لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ -تو را بر آنها مسلط میکنیم.» تا آنان را از شهر بیرون کنی و جامعه را از پلیدی وجود آنان پاک سازی.
ثُمَّ لاٰ یُجٰاوِرُونَکَ فِیهٰا إِلاّٰ قَلِیلاً
-تا از آن پس جز اندکی با تو در شهر همسایه نباشند.» تبعید این گروه کار مهمی است،زیرا سرشت اینان افساد است و راه حلی جز ریشه کن کردن آنها نیست.تا مباد سموم خود را در جامعه بپراکنند یا جامعه را به راهی کشند که به انحطاط آن انجامد.سورۀ احزاب سراسر بعد از رفع خطر آینده از سوی مشرکان قریش و یهود مدینه نازل شده و دلالت دارد بر اهتمام مسلمانان به تصفیۀ داخلی.خصوصا راندن و نابود کردن منافقان که همواره در جامعۀ اسلامی نقشی مخرب داشتهاند.
از این امر دو چیز استنباط میشود:
اول:هنگامی که نیروهای دشمن از شکستن قدرت مسلمانان درمانده شدند دست به خرابکاریهای درونی میزنند.
دوم:وقتی که مسلمانان در میدانهای جنگ پیروز میشوند باید پیروزی خود را با تصفیه درونی جامعه کامل نمایند.و صفوف خود را از منافقان پاکسازی کنند.ولی خداوند در برابر اینان باب توبه را هم باز کرده است.
[61]
هنگامی که اینان به شهر دیگری تبعید شدند حمایت مسلمانان را از دست میدهند،آن گاه خطر آنها را در بر میگیرد.
« مَلْعُونِینَ أَیْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً -اینان لعنت شدگانند، هر جا که یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.» در این جا دو حکم است:حکم تبعید و حکم قتل.مفسرین را در این باره اختلاف است.شاید تبعید مقدمۀ قتل آنها باشد.بعضی گویند قتل نصیب کسانی
است که از شهر خارج نشده باشند.
[62]
این قضاوت قانون الهی است و باید در هر جا و هر زمان اجرا گردد.
زیرا این گونه مردم اختصاص به زمان پیامبر ندارند در زمانهای پیشین بودهاند و بسا در زمانهای بعد هم یافته شوند.
« سُنَّةَ اللّٰهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّٰهِ تَبْدِیلاً -و این سنت خداوندی است که در میان پیشینیان نیز بود و در سنت خدا تغییری نخواهی یافت.» در حدیثی از علی بن ابراهیم آمده است که این آیه دربارۀ قومی از منافقین که در مدینه شایعه پراکنی میکردند نازل شد.رسول اکرم به یکی از غزوات خود رفت.اینان شایع کردند که او کشته یا اسیر شده است.مسلمانان از این خبر غمگین گردیدند و به آن حضرت شکایت بردند.خدا این آیه را فرستاد«اگر منافقان و کسانی که در دلهایشان مرضی است و آنها که در مدینه شایعه میپراکنند از کار خود بازنایستند تو را بر آنها مسلط میگردانیم تا از این پس جز اندکی با تو در شهر همسایه نباشند».یعنی فرمان میدهیم به تو که آنها را جز اندکی از آنها را از مدینه اخراج کنی. (1)
یَسْئَلُکَ اَلنّٰاسُ عَنِ اَلسّٰاعَةِ قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ اَلسّٰاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً (63) إِنَّ اَللّٰهَ لَعَنَ اَلْکٰافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً (64) خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (65) یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی اَلنّٰارِ یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اَللّٰهَ وَ أَطَعْنَا اَلرَّسُولاَ (66) وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا اَلسَّبِیلاَ (67) رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ اِلْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (68) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسیٰ فَبَرَّأَهُ اَللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا وَ کٰانَ عِنْدَ اَللّٰهِ وَجِیهاً (69) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (70) یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً (71) إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72) لِیُعَذِّبَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ اَلْمُشْرِکٰاتِ وَ یَتُوبَ اَللّٰهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (73)
1) 38) -نور الثقلین،ج 4،ص 307.
72[و أشفقن]
:ترسیدند آن را حمل کنند که مبادا در آن خیانت ورزند.
در پایان این سوره و بعد از بیان ضرورت فرمانبرداری از رهبری دینی و این
که آن فرمانبرداری از سوی خدا واجب شده،قرآن برای ما آثار منفی ترک آن را بیان میدارد.خداوند منافقان را به تبعید و اعلان جنگ علیه آنها وعده داده است.
همچنین کفار را تهدید کرده که کفرشان سبب جاویدان شدن آنان در آتش جهنم میشود.اما زمان این پاداش کی خواهد بود؟قرآن تأکید میکند که روز چرا حتما خواهد آمد و بهانۀ کافران در این که از بزرگانشان پیروی میکردهاند به ایشان سود نخواهد داد.
آن گاه پروردگار عالم از وجاهت نبی اکرم در نزد خود سخن میگوید و مؤمنان را نهی میکند که مانند بنی اسراییل که موسی را میآزردند او را بیازارند.
بنی اسراییل موسی را متهم کردند به کشتن هارون و داشتن بیماری برص.
و نیز با همدستی زنی فاجره قارون مدعی شد که موسی با آن زن زنا کرده است ولی خدا موسی را از همۀ این اتهامها مبرّا گردانید.اینها اشاره است به شایعاتی که منافقان میپراکندند و خدا آن شایعات نابود گردانید.در همان حال مؤمنان را به پرهیزگاری دعوت میکند،زیرا پرهیزگاری اساس منطق سلیم است و /10 انسان را از کذب و تهمت باز میدارد.روش او را در زندگی اصلاح میکند و خطاهایش را محو مینماید زیرا تقوی جز به اطاعت از خدا و رهبری دینی میسر نمیشود.میبینیم که در آیه آن را به فوز عظیم وصف میکند.
سورۀ احزاب به بیان امانتی که خدا بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشته و آنها از بیم آن که در تحمل آن ناتوانند نپذیرفتهاند،میپردازد و سپس از عذاب و غضب خداوندی که بر آن مترتب است.در حالی که آن امانت را انسان حمل کرد منافقان و کافران به سبب ظلوم و جهول بودنشان در آن امانت خیانت ورزیدند.این امانت چیست؟ آمدن این کلمه(امانت)بعد از سخن گفتن از اطاعت و فرمانبری این نکته را به ذهن میآورد که مراد از آن اطاعت از خدا و پیامبر-بویژه پیامبر خدا- است؛زیرا فرمانبرداری از او آدمی را از زندان خود آزاد میسازد و این کار برای بشر دشوار است.آدمی به راحتی میتواند در امور عادی مانند نماز و زکات و حج از
رهبری اطاعت کند اما تسلیم و خضوع در برابر انسانی که ظاهرا مانند خود اوست بر وی دشوار است.
در این باب چند قول است:بعضی از مفسران میگویند:امانت همان امانت معمول و متعارف است.مثل این که شخصی مالش را به دست تو بسپارد و بخواهد که آن را حفظ کنی.مسلما این کاری است بس دشوار.بعضی دیگر میگویند که آن عقل و علم است و اراده و حریت است.اینان میگویند خدا به انسان عقل داده و به دیگر موجودات مثلا حیوانات نداده است.خدا به انسان اراده و اختیار داده و به ملائکه که مجرد از شهوت و قوۀ دافعه در برابر شر و فساد است نداده.اینها درست است ولی تجربۀ حقیقی انسان به عقل و علم و اختیار او زمانی به نتیجۀ واقعی میرسد که به تمام معنی در اطاعت رسول اللّٰه صرف شود و آن دشوارترین /10 تجلیات اختیار است در زندگی بشر.پس معارضهای نیست اگر بگوییم امانت عقل است یا بگوییم که امانت اطاعت از پیامبر است و این اطاعت بر وفق سیاق قرآنی هم هست.
[63]
« یَسْئَلُکَ النّٰاسُ عَنِ السّٰاعَةِ -مردم تو را از قیامت میپرسند.» برای این سؤال دو جواب است:
اول:انسان طبعا دلش میخواهد قیامت بسیار دور باشد.جوانان-غالبا- مرگ را از خود دور میبینند.و پیران نیز به طول امل دچار میشوند و دوست دارند عمر درازتر کنند.چه بسا یکی از اینان یک لحظه پس از این تصورات بمیرد در این حال قیامتش برپا شده است.حال که چنین است و انسان لحظۀ مرگ خود را نمیداند پس باید به خود مغرور نباشد و به مال و عشیرۀ خویش غره نشود،زیرا اینان در روز قیامت او را یاری نتوانند کرد و در دنیا مرگ را از او دفع نخواهند کرد.«پس بنده باید پروای پروردگار داشته باشد خیرخواه خود باشد و پیش از رسیدن مرگ توبه آرد.بر شهوت چیره شود و رهایش نگذارد.چه مرگ او پوشیده است و آرزوی دراز
وی را فریبنده و شیطان بر او نگهبان.و هر لحظه گمراهیاش را خواهان.گناه را در دیدۀ او میآراید تا خویش را بدان بیالاید که بکن و از آن توبه نما و اگر امروز نشد فردا.تا آن که مرگ او سر بر آرد و او در غفلت خود را از اندیشۀ آن فارغ دارد.
دریغا و پشیمانیا!بر آن در غفلت به سر بردۀ روزگار تباه و عمر وی بر این تباهی و غفلت گواه». (1)
اسباب مرگ واقعا فراوان هستند.و هر سبب که از تو دور شود سببی دیگر به سوی تو میآید.مرگ سنت جاری بر مردم است.
دوم:گمان خطاست اگر بخواهیم که همۀ مسئولیتها را به گردن رهبری بیندازیم، /10 در واقع هنگامی که او رسالتش را ابلاغ کرد مسئولیتش را به انجام رسانیده است و از آنجاست که مسئولیت مردم آغاز میشود.اما قیامت چه زمان خواهد بود،پاسخ به این سؤال دیگر از ضروریات رهبری نیست و نه از مسئولیتهای آن.
فقط انسان باید فرا رسیدن آن را یقین داشته باشد تا مسئولیتهای خود را در برابر آن به انجام رساند.همان گونه که مسئولیت رسول هم جز این نیست که آمدن قیامت را گوشزد کند و این که دقیقا چه زمانی خواهد بود،جز خدا کسی نمیداند.
« قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً -بگو علم آن نزد خداست و تو چه میدانی شاید قیامت نزدیک باشد.» این گونه بیان عبارت این احتمال را که قیامت نزدیک است کفایت میکند تا مردم به مقتضای این علم ایمان و عمل و تسلیم خود را به آیین الهی منظم کنند.
[64]
کافران تا کفر خود را به قیامت توجیه کنند در جستجوی دستاویزی هستند ولی آیا این دستاویزها و توجیهات عذاب خدا را از آنان دفع خواهد کرد؟ هرگز.خداوند آنان را از رحمت خود دور ساخته و برایشان عذابی دردناک مهیا
1) 39) -نهج البلاغه،خطبۀ 64،چاپ انتشارات انقلاب اسلامی،ص 64 و 65.
کرده است.
« إِنَّ اللّٰهَ لَعَنَ الْکٰافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً -خدا کافران را لعنت کرده و برایشان آتشی سوزان مهیا کرده است.» برای آن که چیزی از این آتش سوزان بشنویم در تفسیر علی بن ابراهیم از ابو بصیر نقل شده که گفت از ابو عبد اللّٰه(ع)پرسیدم که یا ابن رسول اللّٰه مرا بترسان که قلب من سخت شده است.آن حضرت گفت:
«ای محمد،آماده زندگی طولانی شو.که جبرییل نزد پیامبر(ص)آمد با چهرهای گرفته آمد و حال آن که پیش از این با قیافهای شادمان میآمد.پیامبر(ص) از او پرسید:چرا امروز این گونه چهرهات گرفته است؟گفت:یا محمد.دیگر دمهایی را که در آتش جهنم میدمند خاموش کردهام پیامبر پرسید که دمهای آتش جهنم چیستند؟گفت:یا محمد،خدای عز و جل فرمود تا در آتش دمیدند مدت هزار سال تا رنگش سفید شد.سپس هزار سال دیگر در آن دمیدند رنگش سرخ شد، /10 هزار سال دیگر در آن دمیدند رنگش سیاه شد.پس اکنون سیاه و تاریک است.اگر قطرهای از آن«ضریع»در آب مردم دنیا بچکد همۀ مردم از گند آن خواهند مرد و اگر یک حلقه از آن زنجیر که هفتاد ذراع طول آن است در دنیا افتد دنیا از حرارت آن ذوب خواهد شد و اگر یکی از شلوارهای اهل جهنم میان آسمان و زمین آویخته شود،مردم دنیا از بوی آن خواهند مرد.
تا آن جا که میگوید:
از آن پس رسول اللّٰه(ص)جبرییل را متبسم ندید».
[65]
بزرگترین چیزی که در عذاب کافران است،جاویدان بودن آن است.در حالتی میان مرگ و زندگی که:چون پوست بدنشان در آتش پخته شود خدا بر آنان پوست تازهای میرویاند.
روابطی که در دنیا با پیشوایان منحرف از طاغوتان و صاحبان مال و وجاهت دارند به آنان سود نخواهد داد.زیرا آنچه در آن روز به آدمی سود میرساند ارتباط او با خدا و دین خداست.
« خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لاٰ یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً -در آن جاودانهاند و هیچ دوست و یاوری نخواهند یافت.» [66]
یکی از انواع عذاب در جهنم برگشتن چهرۀ کافران است.
« یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ -روزی که صورتهایشان را در آتش بگردانند.» این را دو معنی است:یکی گردانیدن صورت به معنی تبدیل و تبدل آن است.دوم آن که صورت را در درون آتش از این رو به آن رو میچرخانند تا آتش به همه جای آن برسد.همان گونه که گوشت را موقع سرخ کردن میچرخانند.
وقتی کفار و منافقان گرفتار چنین آتشی میشوند آن وقت حسرت میخورند که کاش از خدا و رسول او اطاعت کرده بودیم.ولی این سخن را در سرای جزای آخرت چه فایدت.آنها در آن هنگام که فرصت عمل داشتند غفلت کردند.
« یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اللّٰهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ -میگویند:ای کاش خدا را اطاعت کرده بودیم و رسول را اطاعت کرده بودیم.» از این که حق را اجابت نکرده بودند و رسول اللّٰه را اطاعت ننموده بودند، معذرت میخواهند و این بدین سبب است که با بالا رفتن حجابها دریافتهاند که هیچ بهانه و توجیهی سود ندهد.
[67]
یکی از بهانه و توجیهات ایشان این بوده که ما فریب پیشوایان گمراه را خوردهایم و تحت تأثیر او قرار گرفتهایم.این گونه بهانهها هم نزد خدا ارزشی ندارد.زیرا انسان متصرف و عاقل است.آلت جامدی نیست که هر کس هر طور بخواهد آن را بجنباند.او مسئول قرارها و رفتار و اعمال خود است.
« وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ -و گفتند:ای پروردگار ما!از سروران و بزرگان خود اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه کردند.» سروران،مراد از حاکم و فرمانده نظامی و سیاسی یا نظام اقتصادی است و دیگر جهاتی که زیانش به مردم میرسد.اما بزرگان،اصحاب وجهههای اجتماعی هستند یا اقتصادی و همۀ کسانی که انسان برای مصالح خود از آنان فرمان میبرد و
این فرمانبرداری صرفا برای جلب منافع است نه از روی ترس.و حال آن که سزاوار بود از خدا و عذاب او میترسیدند.
علاوه بر این از این آیه استنباط میکنیم که این پیشوایان منحرف نه تنها سبب انحراف انسان از راه درست میشوند،بلکه نمیگذارند تا پیشوایان صالح را هم بشناسند.
امیر المؤمنین(ع)در خطبۀ روز غدیر میفرماید:
«به خدا نزدیک شوید به وسیله یکتا شمردن او و اطاعت از کسی که فرمان داده که از او اطاعت کنید.و دست به دستآویز کفار مزنید تا از راه راست منحرف نشوید که اینان خود گمراهند و گمراهکنندهاند.خدای تعالی درباره چنین قومی از زبان آنان گفته است:«ما از سرورانمان و بزرگانمان اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه نمودند». (1)
علی بن ابراهیم در تفسیر خود گوید:«مراد از«ما را گمراه کردند»گمراه شدن از راه بهشت و از راه علی بن ابی طالب(ع)است.
[68]
غالبا گمراه شدگان در پی یافتن عذری هستند که با اقامۀ آن از خود رفع مسئولیت کنند و بدین گونه مردم را گول بزنند ولی چگونه میتوانند خدا را گول بزنند.
« رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذٰابِ -ای پروردگار ما عذابشان را دو چندان کن.» یعنی عذاب آن سروران و بزرگان را.
« وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً -و به لعنت بزرگی گرفتارشان ساز.» خداوند اینان را در برابر دیگران عذاب خواهد کرد و عذابشان هم چنان ادامه خواهد داشت. /10 در جهنم جاویدان خواهند ماند.
[69]
سپس خدای تعالی مؤمنان را مستقیما بر حذر میدارد پس از آن که
1) 40) -نور الثقلین،ج 4،ص 308.
آنان را به طور ضمنی بر حذر میداشت،که مرتکب کاری نشوند که سبب آزردگی رسول خدا(ص)شود.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسیٰ فَبَرَّأَهُ اللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا - ای کسانی که ایمان آوردهاید،مباشید مانند آن کسان که موسی را آزرده کردند و خدایش از آنچه گفته بودند مبرایش ساخت.» دستگاههای گمراه کنندۀ فاسد بسا شایعاتی پیرامون رهبران صالح دینی میپراکنند ولی اینان به زودی رسوا میشوند،زیرا حکمت خدا بر این جاری است که حق پیروز شود و قوانین و سنن الهی نیز بر این جاری هستند.
« وَ کٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ وَجِیهاً -و نزد خدا آبرومند بود.» [70]
چه بسا ممکن است شایعات باطل دهان به دهان بگردند.از این رو خدای تعالی مؤمنان را فرا میخواند که همواره زبان از گفتن باطل نگه دارند و این جز به تفکر و تحقیق دقیق شناخته نشود.و قبل از همه آنچه آدمی را از این گونه بدزبانیها حفظ میکند تقوا است.تقوا در وجود هر کس نوعی نگهبان و محاسب ایجاد میکند.پرهیزگار از تهمت زدن به دیگران میترسد و زبان را از غیبت نگه میدارد و از سخنچینی پرهیز میکند.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً -ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و سخن درست بگویید.» /10 سخن درست نخواهد بود تا سالم و در وقت مناسبش نباشد و چنین نخواهد بود جز آن که از روی اندیشه و نظر به حال و آینده بیان شود.آنچه مؤمن را از منافق تمیز میدهد این است که مؤمن وقتی حرفی میزند احساس مسئولیت میکند از این رو پیش از سخن گفتن بسیار میاندیشد در حالی که منافق بدون فکر و اندیشه کلامی بر زبان میآورد و خود را گرفتار میسازد در حدیث آمده است:
«زبان مؤمن آن سوی قلب است و قلب منافق پشت زبان او». (1)
1) 41) -نهج البلاغه،خطبۀ 176،ص 253.
اگر مؤمن سخنی بگوید بعدا دریابد که خطا بوده است،بر خطای خود اعتراف میکند.ولی منافق را غرور بیجا به گناه میکشاند.
امام صادق(ع)به عباد بن کثیر بصری صوفی گفت:
«وای بر تو ای عباد...خدای عزّ و جل میگوید در کتاب خود:(ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و سخن درست بگویید)و بدان که خدای تعالی از تو عملی را نمیپذیرد تا آن گاه که سخن درست بگویی».
مردی از رسول خدا(ص)پرسید:آیا خدا ما را در برابر اعمالمان مؤاخذت میکند؟حضرت در جواب او گفت:
«آیا آنها که در آتش میافتند جز دروشدگان داس زبانهای خود هستند؟».
[71]
برای این که سخن ما درست باشد باید از توجیهات غلط و دروغ و سخنچینی و غیبت و تهمت و دیگر آفات زبان بپرهیزیم.و این اعمال مستقیما در رفتار ما آشکار میگردد.
« یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ -خدا کارهای شما را به صلاح آورد و گناهانتان را بیامرزد.» و در حدیث از امام صادق(ع)روایت شده:
«خدا برای بدی قفلهایی قرار داده،و کلید این قفلها شراب است و بدتر از شراب دروغ است». (1)
« وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً -و هر که از خدا و پیامبرش اطاعت کند به کامیابی بزرگی دست یافته است.» سؤال این است که چه ارتباطی است میان صلاح کارها و اطاعت از رسول اکرم.
از لابلای سخن قرآنی برمیآید که کلام سدید و درست کلام حق و پاکیزه
1) 42) -وسائل الشیعة،ج 17،ص 263.
است و همین است که استوار کنندۀ تسلیم به خدا و رسول اوست.
[72]
تسلیم در برابر پیامبر،همان امانت است و آن از بارزترین تجلیات ارادۀ بشری است.
« إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا -ما این امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند.» « وَ حَمَلَهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً -ولی انسان آن را برداشت و به سبب ظلم و جهل خود در آن امانت خیانت میورزید.» ظلوم صیغۀ مبالغه است از ظلم و جهول صیغۀ مبالغه است از جهل.و این اشاره بر آن دارد که آن دو از صفات غریزی انسان و از طبیعت عدمی و ضعیف او هستند.و او میتواند از طریق عمل صالح و صادق و آگاهی دایم /10 و در نتیجه از راه اتصال به رسالت خدا و تسلیم در برابر او و اولیاء دین بر آنها فایق آید و بر آنها غلبه یابد.
[73]
این آشکارترین مصادیق حمل امانت است که سرنوشت انسان را معین میکند هر کس در این امانت خیانت ورزد-یعنی کفار و منافقان-کارشان به انکار و عذاب منجر شود و هر کس آن را مراعات کند به توبه و ثواب میرسد.
« لِیُعَذِّبَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِینَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکٰاتِ -تا خدا مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند.» به سبب خیانتشان و سرپیچی آنها از تسلیم.
« وَ یَتُوبَ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ -توبۀ مردان مؤمن و زنان مؤمن را بپذیرد.» زیرا مؤمن حقیقی زمانی که به سبب غفلت یا جهل،مرتکب گناه شود، به زودی به مسیر مستقیم خویش بازمیگردد و به درگاه خدا توبه میکند.
« وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً -که خدا آمرزنده و مهربان است.» جالب این است که این سوره که همه آیات عذاب و عقاب بود به غفران و
رحمت خداوندی منتهی شد تا ما افراد بشر را که در ظلم و جهل غرقه شدهایم به خدای عزّ و جلّ امیدوار کند.
و در خاتمۀ این سوره به ذکر پارهای از احادیثی که در آنها امانت الهی توضیح داده شده است میپردازیم:
1-امام علی بن موسی الرضا(ع)در پاسخ حسین بن خالد که از معنی این آیه پرسیده بود /10 گفت:
«امانت همان ولایت است که هر کس آن را به ناحق ادعا کند،کافر است». (1)
ابو بصیر از امام صادق(ع)از معنی امانت در این آیه سؤال کرده،حضرت پاسخ داد:
«امانت ولایت است». (2)
و نیز از آن حضرت روایت شده:
«امانت ولایت امیر المؤمنین علی(ع)است». (3)
امام محمد باقر در معنی این آیه فرماید:
«امانت ولایت است که به سبب کفر از حمل آن سرپیچی کردند و انسان آن بار بر دوش گرفت».
در احتجاج طبرسی-رحمه اللّٰه-آمده است که حضرت امیر المؤمنین را یکی از زنادقه از معنی این آیه و امانت که در آن آمده است سؤال کرد حضرت فرمود:آن امانت /10 امانتی است واجب و جایز نیست که بوده باشد،مگر در پیامبران و اوصیاء آنان.زیرا خدای تعالی آنان را امینان خلق خود قرار داده،و آنان حجتهای
او بر روی زمین هستند.سامری و کسانی که با او اجتماع کردند و یاریاش نمودند بر پرستش گوساله به هنگام غیبت موسی چون دارای این امانت نبود نتوانست جای موسی را بگیرد،وزر و بال آن به گردن او و کسانی که به راه او رفته بودند افتاد.از این رو پیامبر(ص)فرمود:هر کس سنتی راستین نهد اجر آن و اجر همه کسانی که به آن سنت عمل میکنند نصیب او خواهد شد تا روز قیامت و هر کس سنتی باطل نهد گناه آن و گناه همۀ کسانی که بدان عمل میکنند تا روز قیامت به گردن او خواهد بود». (1)
1) 46) -احتجاج،ص 251.
سورۀ سبأ /10
از پیامبر اکرم روایت شده که فرمود:
«هر که سورۀ سبأ را بخواند در روز رستخیز نبی و رسولی نخواهد بود مگر آن که با او دوست باشد و با وی مصافحه کند».
نور الثقلین،ج 4،ص 314 /10
نام این سوره از داستان مشهور در نزد عرب گرفته شده و قرآن به جنبههای اساسی عبرتآموز آن پرداخته.داستان سبا داستان تمدنی است که به سبب انحراف و فساد مردمش به سیل عرم نابود شد.
آیات قرآن در همه جا از مسئولیت انسان در برابر اعمال و افعالش سخن میگوید و عذرهایی را که برای فرار از آن مسئولیتها میتراشد بیارج و باطل جلوه
میدهد.
از غرر سورههای قرآن که بذر احساس مسئولیت میپراکند و اگر در قلب انسان رسوخ یابد همۀ اعمال او را به صلاح میآورد سورۀ سبا است.
واقعیت جزاء(مسئولیت)تجلّی دو اسم حکیم و خبیر است که خدا را به آن دو میخوانیم.پس او عالم است به آنچه در زمین فرو میرود یا از زمین بیرون میآید.(1-2) /10 به هنگام قیام قیامت،جزاء به بارزترین صورت خود تجلی میکند به گونهای که دیگر تشکیک کفار را سودی نیست.خدای تعالی علمش بر همه چیز احاطه دارد،هیچ ذرهای بر او پوشیده نیست پس پاداش نیکو نصیب صالحان است و عذاب الیم بهرۀ معاندان و مخالفان.(3-5) مردم در برابر وحی دو دستهاند.در حالی که آن را اهل علم حق میدانستند کفار بر آن استهزاء میکردند و میگفتند آیا پیامبر دروغ میگوید یا آن که دیوانه است.نه،آنان به آخرت ایمان ندارند و در عذاب و ضلالت بعید هستند.
قرآن آنان را هشدار میدهد که کفر ایشان به مسئله نبوت آنان را گرفتار عذاب خدا خواهد کرد بدین گونه که یا زمین آنها را در خود فرو خواهد برد و یا قطعهای از آسمان بر سر آنها خواهد افتاد.(7-9) در ادامه دو صورت از تمدن را بیان میدارد.یکی صالح و مستمر و یکی فاسد و به سبب فسادش نابود شونده.این دو دو صورت بارز هستند از واقعیت جزاء و مسئولیت.
خدای تعالی به داود فضیلتی عنایت کرد.آهن را بر دست او نرم نمود.و او به ساختن زره پرداخت.و باد را مسخر سلیمان نمود.و دیو را به فرمان او درآورد.
خداوند داود و سلیمان را به شکر و سپاس خود واداشت.تمدن آنها ادامه داشت تا سلیمان از دنیا رحلت کرد.سلیمان بر عصا تکیه داده ایستاده بود که خدا جانش را گرفت.موریانهای عصای او را جوید و او بیفتاد آن وقت دیوان دانستند که او مرده است زیرا آنها علم غیب نمیدانستند.
اما تمدن دیگر تمدن سبا بود.آنان را دو باغ در طرف راست و چپ بود.
خدا آنان را نیز به سپاسگزاری فرمان داد ولی آنان اعراض کردند و خدا سیل عرم را بر آنان گماشت.
مثل آنها مثل آن قریۀ امنی بود که خدا آن را برکت داده بود.آنان کافر شدند و خدا آنان را داستان عبرت آموز مردم شکیبا و شاکر قرار داد.(10-19) /10 قرآن اساس بهانهجوییها و توجیهات بی جا را که کافران بدانها اعتماد میکنند و خود در عین حال حجاب دلهاست و پردۀ دیدهها،نفی میکند.از این قرار:
الف:همۀ کارهای بد خود را به گردن ابلیس انداختن.قرآن تأکید میکند ابلیس را قدرتی نیست.بلکه خدا مردم را به ابلیس میآزماید.تا معلوم شود که چه کسانی واقعا به آخرت ایمان دارند و چه کسانی را در قیامت شک و تردید است.
ب:بتانی که میپندارند آنان را بینیاز میکنند.ولی این اعتماد ناچیز میشود،زیرا آنان مالک ذرهای در آسمانها و زمین نیستند و در سلطۀ الهی شرکتی ندارند.آنان را یاران و مددکاران نتوانند شد و شفاعتشان پذیرفته نخواهد شد.کسی را روزی نخواهند داد و باری از دوششان برنتوانند داشت.
ج:مردم یا بر هدایتاند یا در ضلالت و اهل صلاح بار مسئولیت مجرمان را بر دوش نخواهند کشید.(20-27) در ادامۀ سوره میخوانیم که رسول خدا بشارت دهنده و هشدار دهنده است همۀ مردم را.وعدههای خدا آمدنی است،حتی یک ساعت هم پس و پیش نمیشود.و چون قیامت برپا شود کیفر کفرشان آشکار خواهد شد.در آن روز کافران خود را ملامت میکنند و دیگران را سبب گمراهی خود میشمارند.
د:مستضعفان تقصیر را به گردن مستکبران میاندازند ولی آنها را یارای آن نیست که از بار گناهان آنان بکاهند.بلکه میگویند شما خود مجرمان هستید و چون همه را در یک زنجیر کشند در مییابند که هر کس مسئول اعمال خود بوده است.
زیرا در عذاب همه مشترکاند.
ه:کثرت اموال و اولاد از صاحبان مال و فرزند رفع جزاء و مسئولیت نمیکند. /10 ثروتمندان که رسالات الهی را منکرند و پندارند که عذاب خدا شامل حال آنان نمیشود و این اندیشه را قرآن باطل اعلام میکند.
اولا:روزی از سوی خداست پس چگونه ممکن است مانعی در برابر کیفر الهی شود.
ثانیا:اموال و اولاد به همان اندازه انسان را به خدا نزدیک میسازند که از آنها در راه خدا استفاده شود.قرآن بار دیگر ما را تذکر میدهد که انسان خود مسئول ترک وظیفۀ خویش است.و کسانی که میخواهند از خدا بگریزند فردای قیامت در برابر خدا حاضر میشوند.
و:بعضی دیوان را میپرستند و پندارند که فرشتگان را میپرستند.اینان به اعمال ناپسند خود به امید شفاعت فرشتگان ادامه میدهند ولی فرشتگان آنان را از نزد خود میرانند.
خدای تعالی بیان میدارد که آنها به یکدیگر نفعی نمیرسانند و ستمکاران را به آتش جزا دهند.و آنها را ادعای ایشان که به فرشتگان پیوستهاند از کیفر ظلمشان نمیرهاند.
قرآن حجابهایی را که قلب کافر را فرو گرفته است یک یک بر میشمارد:
اول:حجاب تقلید.آنها پیامبر خود را به دروغ نسبت میدهند یا به جادوگری زیرا پیامبر میخواهد آنان را از آنچه پدرانشان میپرستیدند منصرف گرداند.
قرآن میگوید:پدران آنها کتابی که بر آنها نازل شده باشد و آن را بخوانند نداشتهاند و رسولی بر آنها مبعوث نشده بوده است.
دوم:حجاب غرور.میبینی که رسالت پروردگار را به اعتماد بر قوت و قدرت خود رد میکنند.در حالی که قوت و قدرت امتهای گذشته و از میان رفته با آن که چندین برابر آنها بود نتوانست در مقابل عذاب خدا پایداری کند.
سوم:حجاب غفلت.خدا آنها را به قیام برای خدا فرا میخواند و میخواهد
که دربارۀ پیامبر خود بیندیشند تا دلایل صدق ادعایش را در او بیابند.این پیامبر مجنون نیست،بلکه عذاب شدید خدا را میبیند و آنان را از آن میترساند همین امر است که موجب آن میشود که در نظر کفار مجنون جلوه کند.پیامبران در برابر دعوت و ارشاد خود اجر و مزدی نمیطلبند و همین است دلیل صدق ایشان.
خدای تعالی به صدق آنها شهادت میدهد که او بر هر چیزی ناظر است.او به نیروی حق اساس باطل را درهم میریزد و باطل دیگر بر مسند قدرت نتواند نشست.
خدای تعالی تأکید میکند که زیان ضلالت به صاحب آن بازمیگردد.پس انسان به ضلالت خود جزا داده میشود چه بخواهد و چه نخواهد.(41-50) خدا ما را از عواقب ضلالت بر حذر میدارد.آن جا که هیچ یک از آنها از پنجۀ عدالت نتوانند گریخت.چون خود را در آن حالت بینند میگویند:ایمان آوردیم.ولی هیهات که زمان این سخن گذشته است.و اکنون میان آنها و آنچه بدان میل میورزیدند گذشته است.همۀ اینها بدان سبب بود که آنان از شک به یقین نرسیده بودند.(51-54)
سورة سبأ
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِی اَلْآخِرَةِ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْخَبِیرُ (1) یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ اَلرَّحِیمُ اَلْغَفُورُ (2) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَأْتِینَا اَلسّٰاعَةُ قُلْ بَلیٰ وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عٰالِمِ اَلْغَیْبِ لاٰ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ أَصْغَرُ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرُ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (3) لِیَجْزِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (4) وَ اَلَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ (5) وَ یَرَی اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ اَلْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ (6)
2[یلج]
:داخل میشود.
[یعرج]
:اوج میگیرد.
3[لا یعزب]
:آن را از دست نمیدهد و بر او پنهان نمیماند.
5[معاجزین]
:معاجز کسی است که میکوشد دلیل طرف را باطل کند یا سست گرداند.
[رجز الیم]
:عذاب دردناک.
این سورۀ مبارکه،با کلمه«الحمد»آغاز میشود و سپس دو نام از نامهای خدای متعال«الحکیم»و«الخبیر».از خصایص قرآن آوردن براءة استهلال است و آن اشارۀ متکلم است از کلمه یا جملهای که در آغاز سخن میآورد به مطلبی که میخواهد بیان کند.در قرآن نیز این صفت را مییابیم و پیش از تفصیل مطلب در یک یا دو کلمه در آغاز بدان اشارت دارد.از دلایل این که قرآن وحی است و از سوی خدا نازل شده همین است،زیرا نوع بشر قادر به آن نیست که نخست مطلب را چنان مجمل بیان کند و سپس به آن گونه تفصیلش دهد.
در سورهای که با واژۀ«الحمد»شروع میشود،اشارات و تجلیات دو اسم
«الحکیم و الخبیر»را مییابیم و نیز سخنی است از جنبههای مختلف انعکاسهای آنها در زندگی و بدین گونه معارف الهیه و قرآنیه را به ذکر خدا آغاز میکنیم و بدان به پایان میبریم.در حدیث آمده است:«سر آغاز دین شناخت خداست». (1)
بدین طریق معرفت مرتکز میشود،سپس از هم گشوده میشود و بار دیگر باز میگردد تا بار دیگر مرتکز شود.در آغاز میشناسیم که پروردگار ما حمید و حکیم و خبیر است.آن گاه در زندگی به تفحص میپردازیم و از آن جا به سنتها و نظامات آن راه مییابیم.نگاه کلی به زندگی انسان را به پاسخ این سؤال که سنتها و نظامات که زندگی در مسیر آن حرکت میکند،آگاه میسازد.به تعبیر دیگر حکمت(فلسفه)چیزی است که دیدگان ما را به حقیقت خود ما و موجوداتی که اطراف ما را گرفتهاند میگشاید و از سنتهای ثابتی که بر آن فرمان میرانند پرده برمیگیرد و در نتیجه ما را به شناخت برتر و عمل اصلح قادر میسازد.این حکمت را به طور تفصیل در کتاب خدای حکیم ملاحظه میکنیم.وقتی که قرآن میگوید.
«الحمد للّٰه الحکیم الخبیر»مشتمل بر حقایق بسیاری است در حکمت کلی.زیرا آغاز و انجام و هدف عالم وجود را معین میدارد.و به ما میگوید که قیام آن بر علم و نظامی است که در جزء جزء آن تجلی دارد.او خالق جهان است.او خدایی است که مالک آسمانها و زمین است و حمد و سپاس او بر ما واجب است در هر مکان و در هر زمان.
خبیر کسی است که محیط به دقایق امور باشد چه به نظر و چه به عمل.از مصادیق خبیر بودن او یکی این است که هر چه در زمین فرو میرود و هر چه از زمین بیرون میآید،حتی گازهایی که زمین میمکد یا بیرون میدهد.خدا وزن و حجم و طبیعت آنها را میداند.علم او احاطه دارد بر هر چه از آسمان فرو میآید یا به آسمان فرا میرود.و لطیفترین چیزی که به آسمان فرا میرود نیت حسنه است و عمل صالح که هر دو را خدای تعالی بالا میبرد.
1) 1) -نهج البلاغه،خطبۀ 1،ص 39.
سپس سیاق آیات اشارتی دارند به یکی از تجلیات حکمت الهی.آن گاه که به ما تذکر میدهد که خدا در پاداش دادن به مردم عادل است.آن که کار نیک میکند خدا جزایش را نیک میدهد و مغفرت و رزق نیکو و کرامند،در حالی که بدکاران را به عذاب دردناک کیفر میدهد.
به نام خدای بخشایندۀ مهربان.
[1]
« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ -ستایش از آن خداست.» بعضی از مفسران گفتهاند که معنی آیه چنین است:ای خوانندۀ قرآن بگو سپاس از آن خداست.در حالی که ما را نیازی به کلمۀ«بگو»نیست،زیرا جملۀ «ستایش از آن خداست»خود مفید معنی مطلوب است.
حمد کامل و دایم از آن خداست چه بخواهیم یا نخواهیم.بر زبان آریم یا ساکت باشیم از روی معرفت باشد یا نه.
در واقع چه کسی سزاوارتر به ستایش است از آن که آفریده است و روزی داده است و مقدر ساخته و الهام نموده و تصویر کرده و نیکو هم تصویر کرده است.
« اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -که هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است از آن اوست.» و هر چه در دنیاست که خرد و محدود تصویر نموده و هر چه در آخرت است.خدای ما هم در دنیا سزاوار ستایش است و هم در آخرت.
« وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ -و در آن جهان نیز ستایش از آن اوست.» از نشانههای حمد او حکمت و آگاهی اوست:
« وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ -و او حکیم و آگاه است.» [2]
ولی تجلیات این دو صفت الهی چیست؟ قرآن نخست ما را از علم خدا(آگاهی او)خبر میدهد.و این به هنگامی است که از احاطۀ او بر هر چیزی سخن میگوید.و سپس از حکمت او و آن به
هنگامی است که از عدالت او در دادن پاداش به مخلوقات خود ما را آگاه میسازد.
« یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ السَّمٰاءِ /10 وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا -هر چه در زمین فرو شود و هر چه را که از زمین بیرون آید و هر چه را که از آسمان فرود آید و هر چه را که بر آسمان بالا رود میداند.» پس خدا محیط بر هر چیزی است و از آن آگاه.در تفسیر این آیه از علی بن ابراهیم روایت شده که« یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ »یعنی داخل در زمین میشود و« مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا »یعنی از زمین خارج میشود،مثل نباتات.و «یَعْرُجُ فِیهٰا» در آن فرا رود مراد اعمال بندگان است. (1)ولی خدای تعالی علمش را برای زیان رسانیدن به بشر به کار نمیبرد،زیرا به بنی نوع آدمی مهربان است و به علم خود بر آنها رحمت میآورد و اگر در آنان گناهی بیند میآمرزدشان.
« وَ هُوَ الرَّحِیمُ الْغَفُورُ -و او مهربان و آمرزنده است.» ابو بصیر از امام صادق(ع)روایت کرده که گفت:
چون به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادند،مردی را دید که زنا میکند.ابراهیم دعا کرد و آن مرد هلاک شد.سپس دیگری را دید باز هم دعا کرد و او نیز هلاک شد،ابراهیم سومین کس را دید باز هم دعا کرد و آن مرد بمرد.خدا به ابراهیم وحی فرستاد که ای ابراهیم دعای تو مستجاب میشود.ضد بندگان من دعا مکن که اگر من میخواستم آنان را نمیآفریدم.
[3]
قرآن اسماء حسنای خداوند را چون حکیم و خبیر و علیم را ذکر میکند تا مگر بر اندیشه و رفتار ما اثر گذارد.آیا نه چنین است که پروردگار ما حکیم است پس روز جزایی هست و آنان که قیامت را انکار میکنند میخواهند از واقعیت پاداش بگریزند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَأْتِینَا السّٰاعَةُ -کافران گفتند که ما را قیامت نخواهد آمد.»
1) 2) -نور الثقلین،ج 4،ص 314.
و به این سادگی میخواهند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند ولی پروردگار جبار سخن تبدیل نایافتنی خود را به رخشان میکشد.
« بَلیٰ وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عٰالِمِ الْغَیْبِ -بگو آری،به پروردگارم آن دانای غیب سوگند که شما را خواهد آمد».
چون در برابر پروردگارشان قرار گیرند خود اعتراف میکنند که کتاب پروردگارشان هر چیز کوچک یا بزرگی را در بر دارد.
« لاٰ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ أَصْغَرُ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْبَرُ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ -به قدر ذرهای،یا کوچکتر از آن یا بزرگتر از آن در آسمانها و زمین از خدا پنهان نیست و هم در کتاب مبین آمده است.» [4]
قرآن بیان میدارد که هدف از قیامت و در نتیجه هدف از به یاد داشتن مراقبت خداوندی بر اعمال بندگان جز برای اثبات عدالت شامل و کامل الهی نیست.خداوندی که هیچ ذرهای از اعمال بندگانش از نظر او پوشیده نمیماند.
« لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ -تا کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند پاداش دهد.
برای آنهاست آمرزش و روزی کرامند.» تا زمانی که مسیر مؤمن بر جادۀ صلاح است هر چه گناهان او به سبب غفلتش این راه را آشفته سازد،خدای تعالی به غفران و آمرزش خود آن را جبران میکند.و او را روزی خواهد داد از آن گونه که هیچ چشمی همانندش را دیده و نه هیچ گوشی شنیده.و نه از خاطری خطور کرده.
[5]
موضع انسان در برابر آیات پروردگارش تسلیم است و این تسلیم او را تا درجۀ دیدار حق بالا میبرد.در حالی که موضع کافر ردّ و ترک است ولی انسان عاقل چگونه ممکن است که حقیقتی چنان آشکار را رد و ترک نماید.آیا چشم میتواند نور خورشید را انکار کند.
هرگز...همچنین آسان نیست که انسان حقایق بزرگی را که وحی الهی به آنها تذکر داده /10 چون حقیقت مسئولیت را رد و ترک کند مگر با دشواریهای بسیار.از
این رو ایشان:
اولا:کوشش میکنند تا کفر خود را به آن که باطل است اثبات کنند و بر گمراهی خویش دلیل بیاورند.
ثانیا:هدفشان از این کوشش آن نیست که کسی را اقناع به حقیقت کنند، بلکه میخواهند با پراکندن و القاء شبهات چهرۀ حقیقت را مخدوش سازند.
« وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ -آنان که با آیات ما در افتادند تا ما را به عجز آورند.» آیات خدا،شواهد صدق رسالتهای اوست.
« أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ -بر ایشان عذابی است سخت دردآور.» این عذاب در برابر رزق کریم(روزی کرامند)است در آیه پیشین و بنا بر این در معنی آن باید افزود عذابی دردناک همراه با ذلت و پستی و خواری.آیا اینان تکبر نمیفروختند پس باید اکنون عذاب را همراه با تحقیر دریابند.
[6]
بعضی از مردم به پایمردی یقین خود،به درجهای فرا میروند که چهرۀ حق را بدون شک میبینند. /10 اینان صاحبان دانشاند.
« وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ -آنان که از دانش برخورداری یافتهاند میدانند.» علم در این جا مجرد معلومات نیست که در ذهن بشر انبار شده باشد.و نیز الفاظ متشابههای که در ذاکرۀ بعضی از مدعیان علم گرد آمده است نخواهد بود.
بلکه علم همان نور خدایی است که به دل میتابد و حقایق را مییابد.و آن را عمیقا درک کرده نه به روایت شنیده.آن گونه امیر المؤمنین علی(ع)میفرماید:
«به خدا سوگند اگر پرده برافتد یقین ما افزون نشود».
« اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ -که آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است حق است.» آنان حق را میدانند و میدانند که آنچه بر رسول(ص)نازل شده همان حق
است.و میدانند آن حق با باطل نیامیخته است بلکه وحیی است که از سوی خدا نازل گردیده.
« وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ -و به راه خدایی پیروزمند و ستودنی راه مینماید.» هر کس را که علم داده شده همان است که بر آن احاطه دارد.پس فهم قرآن را میتواند و بیان حق و باطل تمیز تواند داد.دستورها و برنامههای گمراه کننده را میشناسد و فرق آنها را با آیات هدایتگر قرآنی میداند.همان گونه که جادوگران میان ریسمانهایی که بر زمین گذاشتند و عصای معجزهآسای موسی(ع)را دریافتند و تسلیم شدند.
البته آمدن دو نام عزیز(پیروزمند)و حمید(ستودنی)از اسمای حسنای خداوند با جو سوره هماهنگی دارد.جو سورۀ تجلیات حمد است.
سه آیۀ آخر سوره سه نمونه از انسان را نشان میدهد:مسلمانان سپس کافران و سرانجام صدیقین.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی اَلْعَذٰابِ وَ اَلضَّلاٰلِ اَلْبَعِیدِ (8) أَ فَلَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ (9) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ اَلطَّیْرَ وَ أَلَنّٰا لَهُ اَلْحَدِیدَ (10) أَنِ اِعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِی اَلسَّرْدِ وَ اِعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (11) وَ لِسُلَیْمٰانَ اَلرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ اَلْقِطْرِ وَ مِنَ اَلْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (12) یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ (13)
9[کسفا]
:قطعهها.
10[اوّبی]
:تأویب به معنای همصدا شدن در تسبیح و ستایش خداوند است.«اوّبی معه»:همصدا با او مرا ستایش کن.
11[سابغات]
:سابغ به معنای لباس و پوشش کامل است.
[السرد]
:بافتن زره.از سرد فی الکلام گرفته شده که به معنای آوردن جملات پیاپی میباشد.
[قدّر فی السرد]
:در بافتن زرهها هنر خود را خوب به کار گیر و استوار انجام ده.طوری کار نکن که یکی از حلقههای زره گشاد و دیگری تنگ باشد بلکه همۀ حلقهها مثل هم و برابر باشند.
12[غدوّها]
:حرکت باد در بامداد.
[رواحها]
:حرکت باد در عصر تا شب.
[عین القطر]
:معدن مس.مراد از«عین»فلز مس است
تا بتواند از آن در ساختن ظروف استفاده کند و به دلخواه آن را بسازد و شکل دهد.
[یزغ]
:منحرف میشود و بدین سو و آن سو میرود.
13[محاریب]
:جمع محراب به معنای پرستشگاه شاید مراد از آن مساجد باشد.و تسمیه مساجد به محراب از آن روست که جایگاه نبرد با شیطان و نفس است.
[تماثیل]
:جمع تمثال است و تمثال به چیزی میگویند که از فلز یا گل یا سنگ و یا چوب ساخته شود مانند مجسمۀ کاخها و درختان و رودها و امثال اینها.صاحب مجمع میگوید مراد تمثال و مجسمه حیوانات است چون ساختن تمثال حیوانات در آن زمان ممنوع نبوده است.
[جفان کالجواب]
:جفان به معنای کاسه و ظرف غذاخوری است.«جواب»نیز جمع«جابیة»به معنای حوض بزرگی است که در آن آب جمع میشود.
[قدور راسیات]
:قدور جمع«قدر»است به معنای دیگ و ظرفی که در آن غذا طبخ میشود.«راسیات»نیز جمع «راسیه»است به معنای ثابت در روی زمین.دیگهای بزرگی که برای پخت و پز همیشگی مورد استفاده قرار میگرفت روی زمین ساخته میشد تا تکان نخورد و همیشه ثابت باشد.
با الهام گرفتن از دو نام از نامهای خدای عز و جل یعنی حمید و عزیز و آن گاه حدیث روز رستاخیز و بیان بعضی شبهات که مشرکان در انکار معاد القاء میکردند،در آغاز این درس هم خدای تعالی ما را از انکار ایشان از حقیقت نشور بعد از مرگ و پارهپاره شدن و ریزریز شدن بدن،آگاه میکند.
بسیاری از کسانی که حقایق را انکار میکنند،انکارشان بدان سبب است که مطلب فراتر از افق فکر آنهاست و این یکی از مشکلات ذهنی انسان است.
آنان به هر چیز که عقل و علمشان به آن نرسیده است کافر میشوند.ولی خدای تعالی برای آنها مثلی میآورد تا مسئله معاد را نیکو درک کنند.میگوید در قیاس قدرت بشری این یک امر محال است ولی برای خدا گرد آوردن اعضاء برای این که آن را از نو بیافریند کاری بس آسان است.این گونه استدلال از دیدگاه منطقی و فطری پذیرفتنی است.خدای تعالی ما را به تفکر در آیات خود،آیاتی که در اطراف آنهاست وامیدارد،زیرا همه از مظاهر قدرت خداوند ستودنی هستند.
این تأکید مکرر قرآن بر ضرورت تفکر در آیات خدا فایدۀ مهمی دارد،از جمله آن که انسان از آن رو که همواره با این آیات الفت داشته اکنون چنان برای او عادی و معمولی هستند که دیگر تفکر دربارۀ آنها را برنمیانگیزند ولی اگر بار دیگر به دیدۀ تعقل و تفکر در آنها بنگرد،علمش افزون شود و افق دیدش وسعت گیرد.
خدای تعالی سپس مثلی از زندگی داود و پسرش سلیمان(ع)ذکر میکند زیرا داستان آنها تجلیات دو اسم عزیز و حمیداند.
داود در پادشاهی و فرمانروایی به درجتی والا رسید به گونهای که پرندگان و کوهها به هنگام تسبیح او با او همآواز میشدند و آهن بر دست او نرم شده بود به هر شکل که میخواست آن را در میآورد.سلیمان وارث داود بود.خداوند بر ملک او در افزود.این قصهها در برابر بشر آفاقی نو میگشایند.مثلا داستان داود به بشر میآموزد که پرندگان و آهن را برای تمدن بشری به خدمت گیرد.و داستان سلیمان به او الهام میکند که چگونه از نیروی باد استفاده کند.
[7]
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا -کافران گفتند.» در حالی که مسخره میکردند و میخواستند رسول و رسالتش را تحقیر کنند:
« هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ -آیا میخواهید به مردی دلالتتان کنیم که شما را میگوید:آن گاه که پارهپاره و ریزریز شدید.» یعنی همۀ اعضای بدنتان فرو ریخت و پراکنده شد، « إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ -از نو آفریده خواهید شد.» /10 [8]
سپس از روی حیرت میپرسند:
« أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً -آیا بر خدا دروغ میبندد.» آیا آنچه ادعا میکند افتراء بر خداست؟و چون به و جدان خود مراجعه میکنند در مییابند که رسول ممکن نیست که بر خدا دروغ بندد.او صادق و امین است.او به وضوح عقابی را که منتظر دروغگویان است بیان میکند.او از نخستین کسانی است به قیامت اذعان دارد و خود را به انجام اعمالی که مستوجب این اذعان است ملزم میداند.آیا نمیبینید که چگونه خود را در عبادت به مشقت میافکند تا بر او آیه نازل میشود که«طه،قرآن را بر تو نازل نکردهایم که در رنج افتی».از این رو میبینی که از آنچه گفتهاند باز میگردند و دروغگو بودن
رسول(ص)را محال میشمارند.ولی خود را میبینند که در مقابله و معارضه با قرآن عاجز و شکست خوردهاند.پس چیز دیگری به خاطرشان میرسد:
« أَمْ بِهِ جِنَّةٌ -یا دیوانه است.» قرآن به این سؤالها پاسخ میدهد که مسئله و مشکل کافران چیز دیگری است در این نیست که پیامبر دروغ میگوید یا دیوانه است،مشکل در وجود خود آنهاست:افق دیدشان تنگ و افکارشان تاریک است.از این رو نمیتوانند مسئله حشر و نشر قیامت را برتابند.
« بَلِ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذٰابِ وَ الضَّلاٰلِ الْبَعِیدِ -نه،آنان به آخرت ایمان ندارند و در عذابند و سخت از راه دورند.» مفسران گویند:عذاب در مقابل متهم کردن پیامبر است به دروغ و دوری از راه،یعنی ضلالت،در مقابل نسبت جنون است. (1)
به نظر من:سیاق عبارت حاکی از این است سبب کفرشان به پیامبر در کافر بودنشان به آخرت نهفته است،زیرا حقایق در مقابلشان آشکار است پس همواره در عذاب زندگی میکنند.ندیدهاید کسانی که با حکومت قاهرهای معارضه میکنند چه میکشند،چگونه عذاب آنان را احاطه کرده است،همین گونهاند کسانی که به آخرت ایمان ندارند ناچارند با حقایقی که مردم به آن معترفند همواره مخالفت ورزند.
از سوی دیگر آنها در حالت گمراهی و دوری از راه صوابند.دلیل و نشان آن این است که کسانی را که ایشان را هدایت میکنند و به سبیل سعادت راه مینمایند به جنون نسبت میدهند.آیا میتوان برای چنین مردمی انتظار هدایت داشت؟ از آیه نیز این معنی فهمیده میشود که انسان گمراه نمیگردد و از اهداف و حقایق دور نمیشود،مگر زمانی که راهی که بر میگزیند راه خطا باشد اینان زمانی که
1) 3) -تفسیر کبیر رازی.
به قیامت کافر شدند در انحراف عظیم افتادند.
[9]
برای این که افق فهمشان وسیع گردد و به صحت حقایق راه یابند و آنچه را رسول اللّٰه میگوید درک کنند.قرآن آنان را به نگریستن در آیات عظیم عالم و اندیشیدن در آنها دعوت میکند زیرا آنها شواهد و علامات قدرت خداوندی هستند.همانگونه که قرآن آنان را هشدار میدهد که ادامه راه ضلالت آنان را به عذابهای همگانی چون عذابهای اقوام باستانی گرفتار میکند،چون فروشدن در زمین یا افتادن تکهای از آسمان به صورت شهاب بر سر ایشان.
« أَ فَلَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّمٰاءِ -آیا به پیش روی یا پشت سر خود از آسمانها نمینگرند؟اگر بخواهیم آنها را در زمین فرو میبریم یا قطعهای از آسمان بر سرشان میافکنیم.» در این جا قرآن حقیقتی مهم را برای ما بیان میدارد:جهان محیط بر ما قیامش به اراده و قدرت خداست.علاوه بر آن آیه شامل حقایق علمی هم هست.خدا زمین را در جایی معین قرار داده، /10 به گونهای که موجودات بر روی آن توانند زیست.آن گاه حجابی حافظ میان زمین و آسمان قرار داده،و آن غلاف جو است که مانع فرو افتادن نیازکها و شهابها از آسمان به زمین است.
ولی چه کسی است که به عظمت پروردگار در ایجاد این نظام محکم اعتراف نکند.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ -و در این برای هر بندهای که به خدا باز میگردد عبرتی است.» آن نشانههای قدرت خدا در عالم وجود به تنهایی انسان را به همۀ حقیقت راه نمینمایند.کسی که ایمان میآورد و پیرویاش میکند تا دستش به هدف میرسد.
گاه میبیند ولی انکار میکند پس دیدنش هم سودی به حالش ندارد.قرآن میگوید آیات و نشانههای خدا که در عالم وجود پراکندهاند ما را به حقیقت راه مینمایند ولی به شرطی که متفکر در آنها بندهای مسلمان و تسلیم در برابر خدا باشد.پس
عبودیت و انابت دو شرط از شروط استفاده از آیات هستند.
یکی از مشکلات انسان این است که وقتی همراه با دانش پیش میرود و حقایق برایش آشکار میشود و معماهای مهم حیات در برابر او خودنمایی میکنند به پیشینههای آنها نگاه نمیکند بلکه به خود آنها مینگرد.مثلا وقتی عناصر تشکیل دهندۀ اتم یعنی هسته و الکترون و پرتون را کشف میکند و سپس در مییابد که تمام عناصر زندگی مادی-در عین داشتن ترکیبهای مختلف-بر همین نظام یعنی اتم استوار است،از این نکته به حقیقت توحید و این که همان دستی که کهکشان را آفریده اتم را خلق کرده است،راه نمیبرد.
اندیشۀ دیگری که از این آیه کریمه در مییابیم این است که چون در آن تعمق میکنیم میبینیم که قرآن میان فهم زندگی و تزکیه نفس ربط میدهد.گویی که آنان که به درگاه خدا توبه و انابه نمیکنند،زندگی را آن چنان که حقیقت آن است نمیفهمند.
[10]
همان گونه که اسماء الهی را در طبیعت تجلیاتی است،تجلیاتی دیگر هم در تاریخ بشر دارند.شاید این است سبب ارتباطی که میان سخن از طبیعت و بیان /10 قصۀ داود و سلیمان(ع)وجود دارد.
ارتباط و پیوند دیگری میان دو موضوع هست:آیات پیشین کفار را هشدار میداد در حالی که این آیه مؤمنان در خلال داستان داود بشارت میدهد،آن جا که داود را فضیلتی عنایت میکند.
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً -داود را از سوی خود فضیلتی دادیم.» این فضیلت مظهر اسم حمد الهی است،زیرا خدا پیامبر خود داود را به اموری اختصاص میدهد که دیگر بندگان خود را نداده است.این امور از ارکان و خصایص تمدنی است که او(ع)بنا نهاده است.
خدای تعالی میگوید:
« یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ -که ای کوهها و ای پرندگان با او همآواز شوید.»
هر دو آنها در برابر داود خاضع بودند و مسخر او.
« وَ أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِیدَ -و آهن را برایش نرم کردیم.» در تسخیر آهن هدفی است که قرآن در آیۀ بعد به آن اشاره میکند.
[11]
« أَنِ اعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ -که زرههای بلند بسازد و در بافتن زره اندازهها را نگه دارد.» خدای تعالی داود را به ساختن زرههای بلند فرمان داد تا جنگجویان را بهتر از تیر و شمشیر دشمن حفظ کند.نیز فرمان داد که به هنگام بافتن حلقهها همه به اندازۀ هم باشند تا هر کدام بتوانند وظیفه خود را به انجام رسانند.بسا در آیه اشارت است که صنعتگران باید در کار خود دقیق باشند ولی پدید آمدن صنعتی با دقت و استحکام نیازمند هدفی حکیمانه است و آن عمل شایسته است.
« وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -کارهای شایسته کنید که من به کارهایتان آگاهم.» از آیه در مییابیم که خداوند تعالی که این همه را برای داود مسخر نمود برای آن بود که داود از سعی و عمل خود بهرهمند گردد.زیرا ارزش انسان در سعی و عمل او نهفته است.
در حدیث از حضرت امیر المؤمنین روایت شده که فرمود:«خداوند عزّ و جل به داود وحی کرد که تو بهترین بندگان منی.در صورتی که روزی از بیت المال نخوری و از دسترنج خود سود بری.داود چهل روز گریست.خداوند به آهن فرمان داد که برای بندۀ من داود نرم شو.پس خدا آهن را برای او نرم نمود.داود هر روز از آهن یک زره میساخت و به هزار دینار میفروخت.او سیصد و شصت زره ساخت و آنها را به سیصد و شصت هزار دینار فروخت و از بیت المال بینیاز شد». (1)
و نیز از آیه میفهمیم که شکر و سپاس نعمتهای حق به استفادۀ درست از آنها در طریق خیر و صلاح است.
1) 4) -نور الثقلین،ج 4،ص 318.
[12]
خداوند برای ما مثل دیگری میآورد از زندگی پیامبرش سلیمان(ع):
« وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ -و باد را مسخر سلیمان کردیم.بامدادان یک ماهه راه میرفت و شبانگاه یک ماهه.» علی بن ابراهیم گوید:باد تخت سلیمان را حمل میکرد و آن را بامداد مسیر یک ماه میبرد و در شبانگاه مسیر یک ماه. (1)
اگر بدانیم که مسافت یک ماه برابر 720 کیلومتر است درمییابیم که سرعت باد نزدیک /10 به سرعتی بوده که هواپیماهای امروزی در یک ساعت طی میکنند.
« وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ -و چشمۀ مس را برایش جاری ساختیم.» «قطر»که در آیه آمده است به معنی سرب و مس است.
« وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِیرِ -و گروهی از دیوها به فرمان پروردگارش برایش کار میکردند و هر که از آنان سر از فرمان میپیچید به او عذاب آتش سوزان میچشانیدیم.» از این آیه دو چیز فهمیده میشود:
یکی آن که:جنها و دیوها چنان که در اساطیر آمده قویتر از بشر نیستند بلکه انسان به اذن خدا میتواند آنها را به کار گیرد.
دوم آن که:انسان را ممکن است که در تطور و تکامل صنعتی و معنوی به درجهای رسد که ارواح را چون جن و دیو در مصالح خود تسخیر کند.
[13]
خدای تعالی برای ما بخشی از نقش جنها را در تمدن سلیمان(ع) بیان میکند،آن جا که میفرماید:
« یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ -برای وی هر چه میخواست از بناهای
1) 5) -همان جا.
بلند،» مخصوصا معابد مرتفع، « وَ تَمٰاثِیلَ -و تندیسها.» یعنی مجسمههایی که همانند صورت واقعی و طبیعی بودند، « وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ -کاسههایی چون حوض.» /10 از حیث بزرگی.زیرا سلیمان نمیتوانست به لشکریانش در ظرفهای کوچک غذا دهد.
« وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ -و دیگهای محکم برجای،میساختند.» سلیمان دیگهایی داشت که در زمین محکم شده بود و دیگهای دیگری که میتوانستند آنها را از جایی به جایی دیگر برند.
« اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ -ای خاندان داود! برای سپاسگزاری کار کنید.و اندکی از بندگان من سپاسگزارند.» مهمترین عبرتی که در این آیات کریمه هست ضرورت شکر عملی است به عبارت دیگر شکر به زبان پس از چندی تبدیل به شکر به عمل میشود.و در این سه نکته است که در خور ذکر است:
اول:عمل صالح،چنان که خدای تعالی به داود میگوید:«کارهای شایسته کنید»به طور مثال شکر عملی مال،انفاق آن است در راه خدا و تصدق به فقرا و هزینه کردن آن در راه یاری دین اسلام.
دوم:نگهداری عواملی که سبب فضل و نعمت پروردگار شده است.عالم عالم میشود به سبب درس و مطالعه و تفکر و کار.شکر علم این است که این عوامل را حفظ کند،زیرا حفظ آنها سبب حفظ و زیادت علم میشود.
سوم:رسیدن به غایت و هدف اصلی نعمت.زیرا هر چیز در زندگی /10 برای وصول به هدفی بزرگتر است تا جایی که انسان به هدف بزرگتر و بزرگتر که اطاعت و تسلیم است برسد.مجاهد میخواهد که با مردم سخن بگوید و با مردم سخن بگوید تا آنها را هدایت کند و هدایت کند تا مجموعۀ دینی را تکمیل نماید و این
مجموعه را برای یک عمل سیاسی و یا نظامی و یا فرهنگی همه جانبه به وجود آورد.
و هدف آن سرنگون کردن نظام فاسد طاغوت است تا حکم خدا جانشین آن گردد، آن که از مستضعفان حمایت میکند و تمدن اسلامی بدین گونه تکامل مییابد.پس شکر عملی همواره هدفی دیگری را که فراتر از هر هدفی است دنبال میکند.
فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ اَلْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ اَلْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّٰا خَرَّ تَبَیَّنَتِ اَلْجِنُّ أَنْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ اَلْغَیْبَ مٰا لَبِثُوا فِی اَلْعَذٰابِ اَلْمُهِینِ (14) لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اُشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ (15) فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ اَلْعَرِمِ وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ (16) ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ اَلْکَفُورَ (17) وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ اَلْقُرَی اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا قُریً ظٰاهِرَةً وَ قَدَّرْنٰا فِیهَا اَلسَّیْرَ سِیرُوا فِیهٰا لَیٰالِیَ وَ أَیّٰاماً آمِنِینَ (18) فَقٰالُوا رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَیْنَ أَسْفٰارِنٰا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ وَ مَزَّقْنٰاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (19)
14[دابّة الارض]
:الدابة به طور کلی بر هر جنبندهای در
زمین گویند و در این جا مقصود موریانه است.
[منسأته]
:آن عصای بزرگی است که با آن گله را به این سو و آن سو رانند.و در این جا مراد عصای پادشاهی است زیرا که سلیمان سلطان بود.
16[سیل العرم]
:سیل شدید.
[خمط]
:هر درختی که خار داشته باشد و مراد در این جا امور تلخ و زشت است.
[اثل]
:اثل درختی است که میوۀ خوردنی ندارد.
محور سورۀ سبأ علاقۀ و ارتباط انسان است به تمدن،زیرا آیات این سوره نخست قصۀ خاندان داود است که از پادشاهی برای آباد ساختن زمین و اصلاح مردم و سپاس خدا بهره گرفتند.سپس به ذکر قصۀ سبا و قراء دیگر میپردازد که از حیث کشاورزی پیشرفت بسیار کرده بودند و خدا نعمتهای خود را به آنان ارزانی داشته بود ولی آنان به جای شکر نعمت،کفران نعمت کردند و در جاهلیت خویش غوطهور باقی ماندند.
از اختلاف این دو قصه درمییابیم که قدرت و قوت در اسلام ذاتا نه چیزی نیکو است و نه نکوهیده.نحوۀ بهرهگیری انسان از اوست که آن را موصوف به خیر میکند یا منسوب به شر.به عبارت دیگر اگر از آن استفادۀ نیکو کند خیر است و اگر آن را در بدی و شر به کار برد شر است.
نیز از این داستان میفهمیم که در حیات انسان دو اجل است:
یکی اجل مسمی(زمان مقدر و محتوم)که مدت آن در نزد خدا محدود و مشخص است و آن عمر طبیعی انسان است.
دیگر،اجل معلق که انسان آن را به وسیله عمل خود بر خود فرود میآورد.
پس اگر عمل خیر باشد،چون صدقه دادن و نیکی کردن مدتش دراز شود و اگر عمل ناپسند باشد مدتش کوتاه شود،مانند قطع رحم.
اما تمدنها ابدی نیستند،زیرا سنت اعلای الهی به فنای انسان حکم میکند و بر افتادن ملک و سلطۀ او.این دولتها میان مردم دست به دست میگردند و همواره گروهی جانشین گروه دیگر میشوند.
بدین طریق ملاحظه میکنیم که تمدنها را دورهای معین است و معمولا پس از نمو و شکوفایی دچار بحران و انحطاط میشوند که میتوانیم آن را اجل طبیعی بنامیم.
ولی بسیار اتفاق میافتد که مردم به سبب عصیان و کفرشان این سنت را به شتاب وامیدارند و همین است سبب افول بسیاری از تمدنها در آغاز جوانی آنها.
مثلا آلمان پیش از جنگ جهانی دوم میتوانست از حیث صنعت و پیشرفت آقای همۀ اروپا شود ولی به سبب دیوانه گریهای هیتلر و اصول حزب نازی و سیاست نژادپرستانه مرگ و نابودی خود را جلو انداخت.آری اگر خطاهای سیاسی و اجتماعی نازیها نبود عمر حکومتش بسی طولانیتر شده بود.
داستان سلیمان و پدرش(ع)صورت تمدنی است که مدت زمانی امتداد یافت.سپس به حالت طبیعی به پایان آمد.در حالی که قصه سبا که با سیل عرم نابود شد بیانگر یک صورت غیر طبیعی در پایان یافتن تمدنهاست.داود و سلیمان مثالی والا هستند برای یک تمدن نمونه که به عمر طبیعی نائل آمد،جوان بود و کمکم به پیری گرایید در حالی که تمدن سبا در همان ایام جوانی نابود گردید.
[14]
خدای تعالی پیامبر خود سلیمان را پس از مرگش هم چنان متکی بر عصایش برپای نگهداشت تا دیوان را که ادعا میکردند که علم غیب میدانند رسوا سازد.و نیز برای بطلان اعتقاد رایج در آن عصر که به جنیان و دیوان چنین گمان میبردند.و همین اعتقاد در اعصار جاهلی فرهنگ جاهلیت را تشکیل میداد و به پرستش دیوان و جنیان انجامیده بود،این گونه مرگ سلیمان تأثیر بسزایی در نفی این پندار داشت.
« فَلَمّٰا قَضَیْنٰا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلیٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ الْأَرْضِ - چون حکم مرگ بر او راندیم حشرهای از حشرات زمین مردم را بر مرگش آگاه کرد.» و آن حشره موریانه بود که:
« تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ -عصایش را جوید.» یعنی عصایی را که بر آن تکیه داده بود.تکیه کردن بر عصا دلیل بیماری نیست.چنان که موسی هم با وجود آن قوت و توان نیز بر عصا تکیه میکرد.و میگفت که:«این عصای من است بر آن تکیه میکنم و برای گوسفندانم برگ میریزم و مرا در آن فواید دیگری است». (1)
و چون موریانه عصا را جوید،سلیمان بر زمین افتاد.
« فَلَمّٰا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مٰا لَبِثُوا فِی الْعَذٰابِ الْمُهِینِ -چون فرو افتاد دیوها دریافتند که اگر علم غیب میدانستند در آن عذاب خوارکننده نمیماندند.» /10 این آیه را دو تفسیر است:
یکی آن که:پس از افتادن پیکر سلیمان بر زمین دیوان به مرگ او آگاه
1) 6) -طه18/.
شدند.یک سال جسد سلیمان متکی بر عصای خود برپای ماند اگر علم غیب میدانستند این مدت را هم چنان کار نمیکردند.دیوان در ایام حیات سلیمان نمیتوانستند خلاف امر او کاری کنند.
دوم این که:هنگامی که جسد سلیمان بر زمین افتاد دیوها یک سال تمام بود که برای او کار میکردند،بدون این که از مرگ او خبر یافته باشند.اکنون رسوا شدند و مردم دانستند که آنها علم غیب نمیدانند.از قسمت پایانی آیه:«در آن عذاب خوارکننده نمیماندند»معلوم میشود که انسان از خضوع در برابر حاکم خشنود نیست خواه آن حاکم صالح باشد مانند سلیمان،یا فاسد چون فرعون.شاید هم این دیوان موجوداتی عاصی بودهاند و سلیمان با اعمال شاقه قصد عذاب آنها را داشته است.
امام باقر(ع)فرماید:
«سلیمان بن داود(ع)روزی به اصحاب خود گفت:خدای تعالی مرا ملکی عنایت کرده که پس از من همانند آن به کس نخواهد داد.باد و جن و انس و مرغان و وحوش را مسخر من ساخته و مرا زبان مرغان آموخته و همه چیز داده است.
با این همه وقتی عیش من کامل است که یک روز صبح به قصر خود داخل شوم و بر بام شوم و همه کشور خود را بنگرم و هیچ کس را اجازه ندهم که در آن روز به دیدار من آید و عیش مرا منغص کند.گفتند:چنین باد.یک روز صبح عصای خود به دست گرفت و به بالاترین قسمت قصر خود فرا رفت و تکیه بر عصا داد و شادمانه به ملک خود نگریست.ناگاه جوان خوش صورتی را دید که با لباس فاخر که از گوشهای از گوشههای قصر پیدا شد. /10 تا سلیمان را چشم بر جوان افتاد پرسید چه کسی تو را به قصر من در آورده است.من امروز میخواستم با خود خلوت کنم.
جوان گفت:مرا پروردگار تو به این قصر داخل کرده است.و من به اذن او داخل شدهام.سلیمان گفت:آری،خدای من هر چه در حق من اراده کند حق اوست.اکنون بگوی که تو کیستی؟گفت:من ملک الموت هستم.سلیمان پرسید:به چه کار آمدهای؟گفت:آمدهام جانت بستانم.سلیمان گفت:به
هر چه مأمور شدهای به انجام رسان که امروز روز خوشی من است،زیرا سروری جز دیدار خداوند خود نمیشناسم.ملک الموت جان او بگرفت و سلیمان هم چنان بر عصای خود تکیه داده بود.مردم و دیوان و هر که و هر چه آن جا بود او را از دور میدیدند و میپنداشتند که زنده است.عاقبت میانشان اختلاف افتاد.عدهای گفتند:چرا این همه مدت از ایستادن خسته نمیشود.نه میخورد و نه میخوابد و نه میآشامد مسلّما او خدای ماست باید او را بپرستیم.گروه دیگری گفتند که سلیمان ساحر است.چشمبند میکند و چنان مینماید که بر عصایش تکیه داده ولی آن چنان نیست.اما مؤمنان گفتند:سلیمان پیامبر خداست و بندۀ اوست خدا هر چه بخواهد در حق او کند.چون اختلاف بالا گرفت.خدا حشرهای از حشرات زمین را فرستاد تا عصایش را جوید و جسد سلیمان بیفتاد.دیوها از آن حشره که موریانه بود تشکر کردند.از این رو محال است موریانه در جایی دیده شود که آب و گل نباشد.این است معنی آیه». (1)
[15]
سپس قرآن مثل دیگری میزند و آن از تاریخ یمن است.کشوری با تمدنی والا که ناگهان از میان رفت.قبل از مرگ طبیعیاش.و سبا که در قرآن آمده است قبیلهای است که در جانب جنوبی عربستان.سبا غرق نعمت بود ولی مردمش تکبر ورزیدند و شکر نعمت به جای نیاوردند.خدا نیز فرمان داد که سدّش بشکند و همه چیز نابود شود.و قبیلۀ سبا در زمین پراکنده گردد.چنان که ضرب المثل شدند.
« لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ -مردم سبا را در مساکنشان عبرتی بود دو بوستان داشتند،یکی از جانب راست و یکی از جانب چپ.» در این جا باید قدری درنگ کرد.در آخر آیه حقیقتی است در خور توجه.
و آن شناخت صاحب نعمت و سپاس او یعنی خدا.شکر نعمت سبب افزونی نعمت
1) 7) -نور الثقلین،ج 4،ص 324.
شود.در آیه آن جاهایی را که مردم سبا زندگی میکردند«مساکن»گفته،نه «بیوت»،زیرا مسکن جایی است که انسان در آن جا با اعتماد و اطمینان کامل مکان میگیرد و حال آن که بیت جایی است که کسی در آن جا شبی را به روز میآورد.ممکن است مضطرب و محزون هم باشد.
خدای تعالی از دو باغ در دو طرف آنها حکایت میکند و این اشارت است به وضع جغرافیایی آن جا.از این تعبیر فهمیده میشود که در آن جا نهری جاری بوده بلاد را به دو بخش تقسیم میکرده.شاید این نهر به آن سدّ میپیوسته.تا هنگامی که سد پر شود باغهای دو طرف را آبیاری کند.
مردم سبا از برکات زمین استفاده میکردهاند و میدانستهاند که هر چه دارند از سوی خداست ولی شکر خدای تعالی به جای نمیآوردند.
« کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ -از آنچه پروردگارتان به شما روزی داده بخورید و شکر او به جای آورید.» خدای تعالی خاندان داود را به شکرگزاری دعوت کرد.چون پذیرفتند و به جای آوردند تمدنشان بر جای ماند و رشد کرد تا آن گاه که سلیمان به مرگ طبیعی درگذشت.ولی اینان شکر نکردند و نابود شدند.
جامعه هنگامی که شکرگزاری خدا مسیر مستقیم و کلی او باشد یا از بندگان خدا برای نزدیکی به خدا سپاس گوید جامعهای فاضل و نیکو خواهد شد و به تعبیر قرآن:
«بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ
-شهری خوش و پاکیزه».
زیرا با حق در حرکت است.گناهان و خطاهای فرعی و جانبی که گاهگاه از این فرد یا آن فرد سر میزند، /10 سبب از بین رفتن جامعه و تمدن نمیشود.
خدای تعالی آنها را اصلاح میکند و گناهکاران را میآمرزد.
« وَ رَبٌّ غَفُورٌ -و پروردگاری آمرزنده.» [16]
این دعوت الهی بود،آنها را و همه نسلهایی را که پی در پی بعد از آنها آمدهاند ولی آنها این دعوت را رد کردند.
« فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ -اعراض کردند ما نیز سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم.» آیه اشارت دارد به سرعت تکذیب و سرعت کیفر.و این دلیل بر آن است که تمدنشان دیری نپاییده است یا بگوییم که فرضا هم دیر پاییده باشد خدا فاصلۀ میان تکذیب و جزاء را کوتاه کرده است.به عبارت دیگر هر چه هم زندگی کرده باشند در نزد خدا قلیل و حقیر است.
علی بن ابراهیم گوید در جانب چپ و راست مزارعی بود که از بس درختان انبوه بودند نور آفتاب به زمین نمیرسید.چون معصیت کردند خداوند موشی را بر آن سدّ مأمور کرد گویند آن موش صخرههای عظیم را که مردان جا به جا نتوانستند نمود برمیکند و چون پر کاهی به اطراف پرتاب میکرد.چون مردم چنان دیدند شهر را رها کردند و گریختند و موش هم چنان به کار کندن بود.به ناگاه سیل روان شد و شهر را در خود فرو برد.خانهها را ویران نمود و درختها را برکند.
« وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ -دو بوستانشان را به دو بوستان بدل کردیم با میوههای تلخ و شور گز و اندکی سدر.» /10 [17]
خداوند تعالی علت این حادثه را کفران نعمت آنان میشمارد.
« ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا -آنها را که ناسپاس بودند این چنین جزا دادیم.» کفران به خدا و نعمتهای او، « وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ الْکَفُورَ -آیا ناسپاسان را مجازات میکنیم.» از این عبارت چنین بر میآید که پاداش شامل هر کفران کنندهای میشود.
بدون این که به این جماعت یا آن جماعت که قرآن ذکر میکند اختصاص داشته باشد.از سوی دیگر معلوم میشود که خدا برای بندگان خطاکار خود فرصتی قرار داده،پس به مجرد خطا آنان را به عذاب گرفتار نمیکند مگر این که در گناه اصرار ورزند.«کفور»که در متن آیه آمده صیغه مبالغه است یعنی کسی که مکرر در
مکرر کفران کند.
بدین سان،تمدن زراعی که شعاع آن سراسر شبه جزیره را فرا گرفته بود -شبه جزیرهای که انسان وقتی در لابهلای شاخههای آویزان درختان میوهاش راه میرفت برای چیدن میوهها لازم نبود زحمت زیادی به خود بدهد-از بین رفت و جای آن را یک زندگی عقب مانده و واپسگرا گرفت.
[18]
سوق عبارت قرآن ما را به تمدن سوم میبرد.دربارۀ قریههایی که از یمن تا مکه و مدینه امتداد داشت سخن میگوید که کسی که از یمن راه میافتاد تا به حجاز رود همه در زیر درختان میوهدار راه میسپرد،آن قدر شاخههای پر میوه سر فرو داشته بودند که برای چیدن آنها نیازی به کوشش و تلاش اندکی هم نبود.مردم از بزرگترین نعمتهای خدا که همانا امنیت است برخوردار بودند.
« وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ -میان آنان.» یعنی مردم سبا که از آنان صحبت بود، « وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا -و قریههایی که برکت داده بودیم.» یعنی مکه و حوالی آن، « قُریً ظٰاهِرَةً وَ قَدَّرْنٰا فِیهَا السَّیْرَ -قریههایی آبادان و بر سر راه پدید آوردیم.و منزلهای برابر معنی کردیم.» شاید این اشاره به نظام حکومتی آنها باشد که در سایۀ آن چنین سفری مقدور میبود.زیرا آن منطقه منطقهای کوهستانی بود که سفر در آن دشوار بود و چه بسا کوهها و درهها مسافران را نابود میکردند.
« سِیرُوا فِیهٰا لَیٰالِیَ وَ أَیّٰاماً آمِنِینَ -در آن راهها ایمن از گزند شبها و روزها سفر کنید.» این عبارت دو معنا را به ما میفهماند:اول:گستردگی تمدن.چرا که آدمی روزها و شبها در آن راه میپیماید.بنا بر این،تمدنی پهناور و گسترده بوده است.
دوم:امنیتی که این شهرها از آن برخوردار بودهاند.گفتنی است که در آن
زمان و بویژه در این منطقهای که قرآن از آن سخن میگوید،به علت وجود گروههای راهزن و جانوران درنده،امنیت به ندرت وجود داشت.
[19]
ولی اینان این نعمت و امنیت را رد کردند.به عبارت دیگر تمدن جدید را رد کردند و به شیوههای گذشته گرایش یافتند که نظام قبیلگی و تفرقه حاکم بود و روحیه فردیت و استبداد.
« فَقٰالُوا رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَیْنَ أَسْفٰارِنٰا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ -بر خویشتن ستم کردند و گفتند ای پروردگار منزلگاههای ما را از هم دور گردان.» /10 اینان با این روحیه شبیه بنی اسراییل بودند که در تمدن به جایی پیشرفت کردند که بر ایشان من و سلوی از آسمان نازل میشد.ولی آنان روزی آسمانی را رها کردند و باز به سنت غذایی قدیم خویش گرایش یافتند و به موسی گفتند که سیر و پیاز و عدس میخواهند،خدای تعالی آنان را به سبب این روحیۀ منفی عقب افتاده مذمت کرد و گفت:آیا میخواهید که آنچه را برتر است به آنچه فروتر است بدل کنید؟به شهری بازگردید که در آن جا هر چه خواهید به شما بدهند.
مقرر شد بر آنها خواری و بیچارگی و با خشم خدا قرین شدند.خدای تعالی این روحیه را توصیف میکند که صورتی است از ظلم،ظلمی که صاحب خود را به زیانمندی و فساد میکشاند.
« فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ -ما نیز افسانۀ روزگارشان گردانیدیم.» آیه مبارکه ما را به سرانجام اینان راه مینماید که:
« وَ مَزَّقْنٰاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ -و سخت پراکندهشان کردیم.» آری گرایشهای خودپرستانه به واقعیت تلخ خود رسید و شک نیست که هر تمدنی با کوشش و رنج منظم جماعات مردم پدید میآید و چون روحیۀ تجمع و اتحاد را از دست دادند به نابودی میگراید.
امام صادق(ع)در تفسیر این آیه فرماید:
«این قوم را قریههایی بود به هم پیوسته،چنان که یکدیگر را توانستند دید؛ نهرهایشان جاری بود و اموالشان بسیار.پس نعمت خدا را کفران کردند و نعمتشان
به محنت بدل شد.پس قریههاشان پراکنده و خانههایشان ویران و اموالشان نابود گردید». (1)
داستانهای این حکایات چهارگانه بسیاری از اندرزها و عبرتها را در بردارد که افراد بشر را در مسیر تمدن والای خود یاری میکند.بشر در این مسیر به تجارب دیگران نیاز مبرم دارد.چنان که فرماید:
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ -در این عبرتهاست برای شکیبایان سپاسگزار.» این قصهها برای تفریح و تفرج خاطر نیست.بلکه برای پند گرفتن ماست.
مردم و یک یک افراد را هم از نظر فکری و هم از نظر عملی راهنما و راهگشاست.
مهمترین درسی که از آنها میآموزیم درس صبر و شکر است،زیرا صبر نشان آرامش روح است و حصافت عقل و بعد نظر و معرفت عواقب امور و همۀ این صفات برای شناخت حقایق و نهان و حوادث و آنچه ما وراء ظواهر تاریخی است ضروری است.
اما شکر دلیل علم است.جاهل نعمتهای خدا را نمیشناسد که آنها را سپاس گوید.بدین گونه دو صفت صبر و شکر به جهان معرفت متصلاند.همچنین به نیروی صبر و شکر معرفت افزون میگردد.
این از یک جهت است از نظر دیگر عبرت این قصهها شکر است و صبر.
چهار قصهای که بیان شد:یعنی دو داستان تمدن داود و سلیمان و دو داستان سبا و قریههایی که از آن جا تا مکه گسترده بود به ما درس شکیبایی و سپاسگزاری میدهند.داود و سلیمان تمدنشان به اجل طبیعی پایان گرفت،زیرا در تأسیس آن صبر و کوشش کردند و چون از زوال مصون ماند خدا را شکر نمودند.
اما دو تمدن دیگر پیش از مرگ طبیعی خود مردند.زیرا از این دو صفت بیبهره بودند، /10 پس با خدا رابطهای نداشتند تا خدا نیز آنان را در کار یاری دهد و از آفات
1) 8) -نور الثقلین،ج 4،ص 329.
مصون دارد.پس این دو روح هر تمدنی هستند.
سخن آخر آن که:شبه جزیره عربستان که منزلگاه این قصههاست با چاههای عظیم نفتش سرزمینی سراسر خیر و برکت است.اگر مردم آن و حکومتش از این داستانها پند و عبرت گیرند تمدنی چون تمدن داود و سلیمان خواهند داشت و اگر از گذشته و تاریخ خود عبرت نگیرند و بر دین خدا صبر نکنند و شکر خداوند قادر متعال به جای نیاورند سرنوشتی همانند آن دو تمدن اخیر خواهند داشت.
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِیقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (20) وَ مٰا کٰانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ وَ رَبُّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (21) قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَمْلِکُونَ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَهُمْ فِیهِمٰا مِنْ شِرْکٍ وَ مٰا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ (22) وَ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتّٰی إِذٰا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قٰالُوا مٰا ذٰا قٰالَ رَبُّکُمْ قٰالُوا اَلْحَقَّ وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (23) قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ وَ إِنّٰا أَوْ إِیّٰاکُمْ لَعَلیٰ هُدیً أَوْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (24) قُلْ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا أَجْرَمْنٰا وَ لاٰ نُسْئَلُ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (25) قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا رَبُّنٰا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ هُوَ اَلْفَتّٰاحُ اَلْعَلِیمُ (26) قُلْ أَرُونِیَ اَلَّذِینَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَکٰاءَ کَلاّٰ بَلْ هُوَ اَللّٰهُ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (27)
26[یفتح]
:به حق داوری میکند.وقتی دو نفر با هم اختلاف پیدا میکنند گره کوری میان آنها به وجود میآید که حاکم و داور با داوری درست و رساندن هر یک از طرفین مخاصمه به حق خود گره کار آنها را باز میکند.
آیات قرآن که با بی تفاوتی و بهانهانگیزی که مانع سعی و عمل آدمی است مخالفت میورزند بسیارند.حقیقت همانند آفتاب تابان است ولی هوی و هوسها چونان پردهای چهرۀ عقل را میپوشانند.بشر برای آن که اعمال خود را توجیه کند غالبا به افکار باطل روی میآورد مسلما کسی که میخواهد به راه راست باز گردد باید نخست این افکار را از خود بزداید.و این یکی از مهمترین اهداف آیات قرآن است.
نخستین چیزی که در این درست مورد بحث قرار میگیرد جمود فکری است.
بسیاری از مردم میکوشند تا در توجیه واقعیت منحرف خود خواه از نظر سیاسی /10 مثل خضوع و سر فرود آوردنشان در برابر قدرتها و نهادهای جور پیشه یا از جنبۀ اجتماعی مانند پذیرفتن فشار والدین و جامعه یا اقتصادی مانند قبول نظام اقتصادی فاسد و امثال آن،به جبر و جمود و اکراه متوسل شوند.اگر انسان بخواهد با جبر اتباع ابلیس و کسانی که تجسم افکار شیطانی در این دنیا هستند،منازعه کند باید به سلاح
ایمان و آخرت مسلح شود.حتی اگر طاغوتان زمان او را به کشتن تهدید کنند.زیرا نمیخواهد مزدور طاغوت گردد و چون بندهای گوش به فرمان او باشد و برای تحقق اهداف او تلاش کند.بلکه میگوید که«ما به نزد پروردگارمان باز میگردیم».و چون آنان را به زندان وعده دهند میگویند«زندان برای ما دوست داشتنیتر است از آنچه ما را به آن فرا میخوانند».و همین منطق بود که ساحران را واداشت تا در برابر جبروت فرعون پایداری کنند.
[20]
هنگامی که خدا ملائکه را به سجود آدم فرمان داده،ابلیس سر بر تافت ابلیس هم در میان سایر فرشتگان بود.او از روی تکبر سجده نکرد.خدا او را طرد کرد و بشر را از او بر حذر داشت و گفت که«او دشمن آشکار شماست» اما شیطان نقاط ضعف را در انسان یافته بود،چون حب مال و قدرت پس با خود گفت که میتواند او را اغوا کند:«من از بندگان تو گروهی معین را در فرمان خویش خواهم گرفت».خدای تعالی تأکید میکند ابلیس برای پندار خود در میان آدمیان مصداقهایی یافت.
« وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ -شیطان گمان خود را دربارۀ آنها درست یافت.» آری ابلیس برای بشر دشمن بزرگی است زیرا از آغاز آفرینش نقشۀ به دام انداختن او را در سر داشته و برای انجام این نقشهاش کوشش بسیار کرده است.
همچنین مردم بسیاری از او متابعت کردهاند،مگر آن گروه که به خدا و روز رستاخیز ایمان داشتهاند.
« فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ -و جز گروهی از مؤمنان دیگران از او پیروی کردند.» یکی از مهمترین مصادیق گمراه کردن شیطان این است که مردم را از پیروی رهبران و پیشوایان صادق دینی باز میدارد.
[21]
آیا پیروی شیطان یک جبر است؟و انسان میتواند برای توجیه اعمال زشت خود بگوید که او در برابر فشار شیطان قدرت و توانی نداشته است؟ مسلما نه!خداوند مردم را به دو گروه میکند آنهایی که از شیطان پیروی میکنند و آنهایی که نمیکنند.اگر پیروی از شیطان یک جبر میبود مردم به دو گروه خاضع در برابر او و متمرد از او تقسیم نمیشدند.گروهی هستند که:
« وَ مٰا کٰانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ -شیطان را بر آنان تسلطی نبود.» البته وسایل فریب شیطان و طاغیان دیگر بسیار است ولی انسان قادر است به بصیرت ایمان و سلاح توکل با آنها رو به رو شود.اگر انسان به این دو سلاح:
سلاح ایمان و توکل مسلح شود چنان روحیۀ نیرومندی حاصل میکند که هیچ وسیلۀ منحرف کنندهای نمیتواند او را از راه حق منحرف سازد.
خدای تعالی تأکید میکند که در آفرینش ابلیس مقصود گمراه ساختن مردم نبوده است.محال است که ذات احدیت /10 گمراهی بندگان خود را بخواهد.بندگانی را که آفریده تا بر آنها رحمت آورد.اگر خداوند چنین اراده کرده بود حتی یک تن مؤمن هم وجود نداشت.بلکه خدا شیطان را آفریده تا بندگان خود را به وسیلۀ او مورد آزمایش قرار دهد.
« إِلاّٰ لِنَعْلَمَ -مگر آن که میخواستیم معلوم داریم.» علمی واقعی، « مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ -که چه کسانی به قیامت ایمان دارند و چه کسانی از آن در شک هستند.» و گرنه خدا بر هر چیزی آگاه است.به علم و آگاهی مطلق خود مؤمن را از کافر تشخیص میدهد.آیه بیان میدارد که اعتقاد به آخرت اولین سنگ بنای اعتقاد انسان است.هر که به آن معتقد است در ایمان خود صادق است و هر که در آن شک دارد در همۀ حقایق دینی شک میکند.
« وَ رَبُّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ -و پروردگار تو نگهبان هر چیزی است.»
خدای بزرگ هر عمل و هر حرکت انسان را ثبت میکند و در نامه سرگشادهای که در روز قیامت به دست او میدهد مینویسد.
پس آنچه از آیه استنباط میکنیم این است که سلطۀ شیطان بر بنی نوع انسان محدود است.در حدود یک فشار معمولی.حکمت آن که خدای این قدرت را به شیطان داده،آزمایش بشر است،تا مقدار ایمانشان را به روز رستاخیز بداند.
هر کس ایمانش بدان ثابت باشد میتواند در برابر تهدیدات ابلیس و همه صاحبان قدرت و ثروت و گمراهانی که پیرو شیطان هستند،پایداری ورزد.آیا ندیدی پس از آن که ساحران به خدای موسی و هارون ایمان آوردند چگونه در برابر فرعون ایستادگی کردند.آری اینان به روز قیامت یقین پیدا کرده بودند.ابلیس و خلیفهاش فرعون غرقه شدند.
بیائید از قرآن بشنویم:
«گفت:آیا پیش از آن که شما را رخصت دهم ایمان آوردید؟هر آینه آن مرد بزرگ شماست که شما را جادو آموخته است. /10 خواهید دید.اکنون دستها و پاهایتان را از چپ و راست خواهم برید و همهتان را بر دار خواهم کرد.گفتند:
باکی نیست ما نزد پروردگارمان بازمیگردیم.امید میداریم که پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد که ما نخستین کسانی هستیم که ایمان آوردیم». (1)
بدین طریق هر کس را سر آن است که با یاران شیطان معارضه کند و در برابر فشارهای آنان پایداری ورزد باید ایمان خود را به آخرت افزون و محکم سازد.
[22]
مسئله دیگری که این بخش از آیات را مورد توجه قرار میدهد مسئلۀ شفاعت است.به این معنی که به نیروهای دیگری متکی شدن مثلا بتان،برای رهایی از آتش جهنم.این گونه افکار در مسیحیت تحت عنوان«فداء»رواج دارد.
از قرون وسطی تا به امروز مردم به کلیساها میروند تا برات آمرزش بگیرند.
شکی نیست که اعتقاد به وجود رهانندهای غیر خدا که شفاعتش را بر خدا
1) 9) -الشعراء49/ تا 51.
تحمیل کند صورت دیگری از شرک است.
« قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -بگو بخوانید کسانی را که جز خدای یکتا خدا میپندارید.» از شریکان که در برابر آنها خاضع شدهاید و اینان بر سه گروهاند:
اول:صاحبان ثروت.یعنی کسانی که مردم میپندارند روزیشان به دست آنهاست و در واقع به قدر ذرهای مالک هیچ چیز نیستند چنان که فرماید:
« لاٰ یَمْلِکُونَ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ -مالک ذرهای در آسمان و زمین نیستند.» دوم:صاحبان سلطه و قدرت و آن این است که بپندارند که شخصی یا نظامی با خدا در اداره مخلوق شرکت دارد /10 و تدبیر شؤون آسمانها و زمین با اوست.
خدای تعالی این پندار را هم نفی میکند:
« وَ مٰا لَهُمْ فِیهِمٰا مِنْ شِرْکٍ -و در آفرینش آن دو شرکتی نداشتهاند.» سوم:وسایط قوت و ثروت،از سپاهیان و خادمان و وزراء.قرآن این را نیز نفی میکند و میگوید:
« وَ مٰا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ -خدا را از میان آنها یاریگری نبوده است.» [23]
برخی بتان را میپرستند به طمع شفاعت آنها،قرآن این اعتقاد را نفی میکند و میگوید:
« وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ -شفاعت نزد خدا سود نکند مگر دربارۀ کسی که او خود اجازت دهد.» شفاعت دعاست و آنچه بر آن مترتب است.خدا مجبور نیست دعای کسی را در حق خود یا دیگری اجابت کند هر چند هم دعا کننده در نزد خدا مقرب باشد.
قرآن این معنی را در سخن خدا با حبیب خود محمد(ص)بیان میدارد:
«اگر بر ایشان هفتاد بار هم آمرزش بخواهی خدا آنان را نخواهد آمرزید». (1)
1) 10) -التوبة80/.
پس دیگر جایی برای«فداء»در رسالت الهی نیست.خدا خود شفیع انسان است او زمانی شفاعت دیگران را میپذیرد که اهلیت داشته باشند چنان که میفرماید:«اگر به هنگامی که مرتکب گناهی شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر برایشان آمرزش خواسته بود،خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند». (1)
پس معنی شفاعت حقیقی همان است که بدان اشارت شد و در آیۀ کریمه بر آن تأکید ورزید،که انسان خود احساس گناه کند و نیز بداند که باید از گناه خود توبه کند. /10 این امر مستلزم انکسار قلب است و نیز تصمیم قوی که دیگر مرتکب آن گناه و هر گناه دیگر نمیشود.سپس نزد پیشوای دینی بیاید یا کسی که همانند او باشد و نزد او استغفار کند.
خلاصه آن که:اعتقاد به شفاعت را بشر برای گذاشتن سرپوشی بر خطاهای خود و گریز از مسئولیتهای خود پذیرفته است و همین امر است که قرآن در چند جا به مناسبتهایی به بیان آن پرداخته است.این گونه شفاعت،شفاعت شرکآمیز است.یعنی معتقدین به آن چنان پندارند که بتان سلطه و ثروت و سپاهیان آنان میتوانند او را از غضب پروردگار رهایی بخشند زیرا این بتان در قدرت و سلطه با خدا شریکاند.و حال آن که خدا از آنچه اینان برای او شریک قرار میدهند فراتر است.
اما گونۀ دیگری از شفاعت هست که مسئولانه است و انسان را به مسئولیت و اطاعت بیشتر سوق میدهد.قرآن این شفاعت را نیز به مناسبتهایی در جایهای مختلف بیان کرده است.مراد،از آن دعای پیامبر و امامان و صالحان است برای آمرزش آن هم کسانی را که خدا اجازت دهد.یعنی در حق مسلمانان فرمانبردار خدا و رسول و امامان به طور کلی.
اعتقاد به این گونه شفاعت انسان را به افزودن بر کار و تلاش وامیدارد و او
1) 11) -النساء64/.
را در برابر یأس و نومیدی مقاوم میسازد و به اطاعت رهبری دینی بر میانگیزد.
امام محمد باقر(ع)بر ابو ایمن از موالی یکی از زنان علی بن الحسین(ع) وارد شد.ابو ایمن گفت:ای ابو جعفر مردم مغرور شدهاند و میگویند شفاعت محمد،شفاعت محمد.امام محمد باقر خشمگین شد به گونهای که رنگ چهرهاش تغییر کرده.سپس گفت:
«وای بر تو ای ابو ایمن...اگر پنداشتهای که هول و هراس قیامت فرا میرسد و تو به شفاعت رسول اللّٰه(ص)دلبستهای وای بر تو.تنها کسی شفاعت میشود که شفاعت بر او واجب باشد».
سپس گفت:
«هیچ یک از اولین و آخرین نیست مگر آن که در روز قیامت به شفاعت پیامبر(ص)نیازمند است».
و افزود:
«رسول اللّٰه امتش را شفاعت میکند و ما شیعیان خود را و شیعیان ما زن و فرزند خود را».
و گفت:
«که هر مؤمنی میتواند شفاعت کند خلق کثیری را به اندازۀ افراد ربیعه و مضر».
چون هول و هراس قیامت بگیردشان،هوش و خرد از سرها بپرد و چشمها تیره شود.و این هول و هراس تا زمانی که خدای بخواهد ادامه دارد.در این جا سؤال شود که چه گفت پروردگار؟جواب دهند که راست گفت.
« حَتّٰی إِذٰا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قٰالُوا مٰا ذٰا قٰالَ رَبُّکُمْ قٰالُوا الْحَقَّ -چون بیم از دلهایشان برود،گویند پروردگارتان چه گفت؟گویند سخن حق گفت.» /10 شاید سؤال کننده و پاسخ دهنده همان فرقه باشند.که بعضی میپرسند و بعضی پاسخ میدهند و ممکن است که پرسنده ملائکه باشند و اهل شفاعت و جواب دهندگان کسانی که شفاعت شدهاند از گناهکاران.و سخن خاص کسانی
است که به آنها رخصت شفاعت داده شده.زمانی وحشت و هراس از آنها دور شده که اجازت داده شده که از آنان شفاعت شود در حالی که باقی هم چنان در وحشت و هراساند.
« وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ -و او بلند مرتبه و بزرگ است.» پس شفاعت جز به اذن او صورت نبندد و جز او کس نتواند که ایمنی دهد و نجات جز به او نیست.
در آیه تفسیرهای دیگری هم هست ولی آنچه ما گفتیم با سیاق عبارت و مقتضای حال مناسبتر است.
[24]
همچنین به دفع توجیهات دیگر اینان میپردازد.مثلا این تصور که غیر خدا هم میتواند روزی دهد.خواه سلطان باشد یا مالدار یا جز آن دو.پروردگار هر رازق دیگری غیر از خود را نفی میکند.
« قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -بگو از آسمانها و زمین چه کسی به شما روزی میدهد؟» چه کسی ابرهای بارانزای را میفرستد و پرتو خورشید را به زمین میتاباند و انسان را به طریق زراعت و صناعت راه مینماید و او را نیرو میبخشد؟ « قُلِ اللّٰهُ -بگو:خدای یکتا.» از این سبک تردیدآور ما به حقیقت و واقعیت راه مییابیم.
« وَ إِنّٰا أَوْ إِیّٰاکُمْ لَعَلیٰ هُدیً أَوْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -اینک ما و شما یا در طریق هدایت هستیم یا در گمراهی آشکار.» این اسلوب کافر را وا میدارد که در راه خود شک کند. /10 مثلا در امر رسالت شک کند که آیا راست است یا نه و همین شک او را به حقیقت راهبر میآید و مرحله به مرحله پیش میبرد تا به حقیقت برسد.اما کسی که در طریقۀ ضالّه خود اصلا شک نمیکند بلکه جزما به صدق عقیدۀ خود معترف است،چنین کسی هرگز به حقیقت نخواهد رسید.
[25]
طرز فکر توجیه گرای دیگر که قرآن به دفع و بطلان آن میپردازد،این
است که انسان میتواند عمل خود را به گردن دیگری نهد.این کار اگر در دنیا ممکن باشد در آخرت ممکن نخواهد بود.
« قُلْ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا أَجْرَمْنٰا وَ لاٰ نُسْئَلُ عَمّٰا تَعْمَلُونَ -بگو:اگر ما مرتکب جرمی شویم شما را بازخواست نمیکنند.» نامۀ عمل هر کس را به گردن خودش میاندازند.
[26]
برای این که از این گونه افکار خود را خلاص کنیم باید به قیامت با چشم بصیرت نظری افکنیم که همه در برابر خدای ایستادهایم تا میان ما حکم کند و سرنوشت ابدی ما را رقم زند.
« قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا رَبُّنٰا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتّٰاحُ الْعَلِیمُ - بگو:پروردگار ما،و شما را گرد میآورد،سپس میان ما به حق داوری میکند.
زیرا اوست خدای حکم کننده و دانا.» پس باید به روزی معتقد شویم که در آن روز حق از باطل تمیز داده میشود و همه به حکم خداوند گردن مینهند.اعتقاد به این حقیقت انسان را وا میدارد که بر خود متکی شود و میان حق و باطل تمیز نهد.پس در چنین صورتی است که نه تحت تأثیر فشار قرار میگیرد و نه تحت تأثیر ترغیب و تشویق.
برای مثال:اگر در دنیا مقیاسها و پیمانههای مشخص برای فروشندگان وجود نداشته باشد هر فروشندهای سعی میکند تراز و پیمانۀ خاصی برای خود مشخص کند و پیداست که این امر اقتصاد را بازیچه میسازد.اما به وجود آوردن یک مقیاس مشخص همگان(فروشنده و خریدار)را ملزم میکند /10 که خود را با آن تطبیق دهند و آن را در میان خود قرار دهند.همچنین علم و آگاهی از این نکته که نزد خداوند یک مقیاس و سنجۀ مشخص وجود دارد و همۀ ما باید مطابق آن رفتار کنیم مانع از آن میشود که هر کس مطابق میل و دلخواه خود عمل کند.
[27]
« قُلْ أَرُونِیَ الَّذِینَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَکٰاءَ -بگو آنهایی را که شریک خدا پنداشتید به من نشان بدهید.» یعنی آنهایی را که ادعا میکنید با خدا در کار جهان تصرف میکنند یا در
کار جهان مؤثرند یا خدا را در کارهایش یاری میرسانند.
« کَلاّٰ بَلْ هُوَ اللّٰهُ الْعَزِیزُ -هرگز اوست خدای پیروزمند.» که در کارهای خود به هیچ یاریگری نیاز ندارد زیرا نیرومند و تواناست.
« اَلْحَکِیمُ -و حکیم.» یعنی بر همه امور علمش احاطه دارد.و به دقت در کارها تصرف میکند و خطا نمیکند تا محتاج به کسی شود که خطایش را اصلاح کند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (28) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (29) قُلْ لَکُمْ مِیعٰادُ یَوْمٍ لاٰ تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سٰاعَةً وَ لاٰ تَسْتَقْدِمُونَ (30) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهٰذَا اَلْقُرْآنِ وَ لاٰ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ لَوْ تَریٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ اَلْقَوْلَ یَقُولُ اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ (31) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاکُمْ عَنِ اَلْهُدیٰ بَعْدَ إِذْ جٰاءَکُمْ بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمِینَ (32) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ إِذْ تَأْمُرُونَنٰا أَنْ نَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدٰاداً وَ أَسَرُّوا اَلنَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ جَعَلْنَا اَلْأَغْلاٰلَ فِی أَعْنٰاقِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (33)
پس از نفی طرز تفکر بهانهآوری و توجیهانگیزی که مجرمان در پس پردۀ آن از مسئولیت میگریختند.پیامبر اکرم به آنان ابلاغ کرد که آمده است تا همگان را بشارت دهد و بیم دهد و مردم در برابر مسئولیتهای خود مساوی هستند.خدا وعده داده که همه را در برابر اعمالشان پاداش دهد و هر امتی را اجلی است که خواهد رسید و یک ساعت پس و پیش نشود.
زمانی که کافران با نبی اکرم به محاجه پرداختند و گفتند که نه به این کتاب ایمان میآورند و نه به کتابهایی که پیش از آن نازل شده خدای تعالی آنان را بیم داد که به زودی در روز جزا پشیمان میشوند آن گاه که عذاب را به معاینه بنگرند و غلها و زنجیرها به گردن کافران نهند به کیفر اعمالشان.در آن روز هیچ بهانه و توجیهی به کار نیاید و گفتار تابعان که تقصیر را به گردن پیشوایان خود میاندازند آنان را سود نکند.
فساد این عقیده زمانی به خوبی آشکار میشود که میان دو گروه محاورهای دردناک انجام میگیرد. /10 زبونشدگان میگویند که شما سبب ضلالت ما شدید ولی مستکبران خود را به کنار میکشند و میگویند که شما خود در حق خود ستم کردید.
عاقبت زبونشدگان راهی جز این نمییابند که گناه را به گردن روزگار بیفکنند و بگویند این حیلت شب و روز بود که ما را به کفر فرمان دادند.
[28]
امتیاز پیامبر ما(ص)بر دیگر پیامبران این است که او بر همۀ مردم
مبعوث شده و دعوت او به قوم خاصی اختصاص ندارد و این خود دلیل صدق رسالت اوست.
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً
-تو را به پیامبری نفرستادیم مگر بر همۀ مردم مژده دهنده و بیم دهنده.» در این آیه مژده دادن و بشارت بر بیم دادن مقدم شده،در حالی که در بعضی دیگر خلاف این است.
شاید حکمت آن این باشد که چون سخن از هدایت انسان باشد لازم است که انذار یا بیم دادن مقدم باشد،زیرا به سخن تأثیر بیشتری میبخشد.و اگر سخن از شخصیت پیامبر باشد بشارت مقدم میشود تا دلیل باشد بر این که او رحمت عالمیان است.
این سؤال پیش میآید که چه کسی است که بشارت او را به عمل صالح سوق دهد و انذار از گناه باز دارد؟ او عالم است.آیا علم سبب نمیشود که انسان به حقایق ایمان بیاورد؟از این روی آیات بسیاری هست که رابطه و علاقۀ علم را به ایمان تأکید میکند.و میگوید که یکی مکمل دیگری است.بارزترین این اقوال قول خدای /10 تعالی است که«دانشمندان از خدا میترسند» (1)بسیاری از مردم نه به بشارت به رسولان میپیوندند و نه به انذار.اینان مردمی نادانند.اگر اغلب مردم را کافر دیدی در شگفت مشو و مپندار این امر به سبب ضعف ادله رسالت است بلکه ایمان نیز مانند علم درجاتی دارد،درجتی رفیع که جز اهل صفا و پاکی به آن نرسند.
« وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ -ولی بیشتر مردم نمیدانند.» پس ایمان نمیآورند.
[29]
« وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -و میگویند اگر راست میگویید،این وعده چه وقت فرا میرسد.»
1) 12) -الفاطر28/.
انسان همواره در پی بهانهای است که خود را از زیر بار مسئولیت بیرون آرد.این است که میپرسد.پس روز بازپسین چه وقت فرا میرسد؟چرا دیگر مجرمان را کیفر نمیدهد؟اگر راست میگویید که هر جریمهای را عقابی است و هر کار نیک را ثوابی در پی است چرا از ثواب و عقاب اثری نیست.
[30]
قرآن به این سؤالها پاسخ میدهد:
« قُلْ لَکُمْ مِیعٰادُ یَوْمٍ لاٰ تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سٰاعَةً وَ لاٰ تَسْتَقْدِمُونَ -بگو آن روز که میعاد شماست نه ساعتی تأخیر کنید و نه ساعتی پیش افتید.» خدای تعالی آن زمان را بر انسان پوشیده داشته.نه میداند که مرگش کی خواهد بود و نه کیفرش چه زمان خواهد رسید.رسول خدا(ص)میفرماید:
«ای ابو ذر،پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمر:جوانیات را پیش از پیریت و تندرستیات را پیش /10 از بیماری است و توانگریات را پیش از بینواییت و آسایشت را پیش از مشغولیت و زندگیات را پیش از مرگت». (1)
این است حکمت مخفی بودن اجل:برانگیخته شدن روحیۀ آمادگی در آدمی.امام صادق(ع)چنین میفرماید:
«اگر کسی بداند که به یقین چه وقت خواهد مرد،به عمر خود اعتماد کند،و در لذات و معاصی فرو رود و در شهوات فرو غلطد به این امید که در روزهای پایانی عمر توبه خواهد کرد و این شیوهای است که خدای تعالی از آن خشنود نیست و از بندگانش نپذیردش.-تا آن جا که گفت-بهترین چیز برای انسان این است که مدت عمرش بر او پوشیده ماند پس در مدتی که زنده است منتظر مرگ باشد و معاصی را ترک گوید و عمل صالح را برگزیند». (2)
ساعتی که در آیه شریفه ذکر شده همانند آنچه در نزد ماست نخواهد بود.
آن در عرف قرآن لحظه و حتی کمتر از لحظه است.در خبر از امام صادق(ع)نقل
شده که مردم که میمیرند چرا برخی را چشم بسته است و برخی را باز.امام فرمود:
وقتی که ملک الموت نزد کسی میآید که جانش را بستاند گاه آن کس چشمش بسته است به او میگوید:به من اجازه ده تا چشم باز کنم یا اگر چشمش باز باشد میگوید به من اجازه ده تا چشم بربندم و ملک الموت اجازت نمیدهد.پس چرا باید عمر را بیهوده صرف کنیم و چرا مسافتی را که میان ما و مرگ افتاده است به لهو و لعب و معصیت طی کنیم.در حالی که نمیدانیم که زمان مرگ ما چه وقت خواهد بود؟ [31]
از موانع ایمان به پیامبران حالت عنادی است که قرآن به بیان نتایج بد آن میپردازد.و دربارۀ کفار میگوید که آنان به قرآن و کتب پیشین ایمان نمیآورند.گویی مقرر کردهاند که به رسالتهای پروردگارشان ایمان بیاورند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ لاٰ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ -و کافران گفتند:ما نه به این قرآن ایمان میآوریم و نه به کتابهای پیش از آن.» خدای تعالی مشکل این عناد و کینهتوزی را از طریق تصویر صحنههای هولانگیز قیامت حل میکند.
یکی از این صحنهها ایستاده ظالمین است در پیشگاه پروردگارشان،در حالی که یکدیگر را ملامت میکنند.از این تعبیر بر میآید که انسان اولا بر یک نیروی زمینی که میپندارد او را در برابر قدرت پروردگارش حفظ خواهد کرد و او را از کیفر کفرش میرهاند،اعتقاد دارد.از این رو ملاحظه میکنیم که سیاق عبارت با این پندار مخالف است.و برای ما صحنهای از این گفتگو را میان کافران و کسانی که در دنیا معتمد و پناهگاهشان بودند میشنویم:
« وَ لَوْ تَریٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ -اگر ببینی آن روز که ستمکاران را به پیشگاه پروردگارشان نگه دارند.» بعضی مسئولیت را به گردن بعض دیگر اندازند به طمع آن که از خواری و عذاب رها شوند.
« یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ -هر کس گناه خود را به گردن
دیگری اندازد.» پندارند که آنان توانایی آن را دارند،همان طور که در دنیا ادعا میکردند.
گروهی از آنان که زبون شدگاناند به دلیل پیروی از قدرتمندان متشبث میشوند.
« یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ زبونشدگان به قدرتمندان گویند:اگر شما نبودید ما ایمان آورده بودیم.» آیا میتوان گفت که خدا بندگان خود را زبون و قدرتمند آفریده تا برخی را از گروهی دیگر برتری و تسلط باشد.هرگز!خدا مردم را آزاد آفریده ولی گروهی از آنان گروه دیگر را واداشتند تا به آزادی آنان تجاوز کنند و بر زمین استعلاء و تسلط یابند.
اگر مردم میدانستند که اعتماد بر صاحبان قدرت و ثروت و مدعیان علم /10 و دین که خود را سروران مردم میدانند و آنان را به پیروی از خود وامیدارند؛تا چه حد گمراهی است،هرگز در جرائم فرو نمیرفتند و به فرمان سلاطین و مالداران درنمیآمدند و مدعیان علم و دین را تأیید نمینمودند.
ولی مردم نمیدانند که این قدرتمندان نمیتوانند آنان را از عذاب پروردگارشان در روز قیامت نجات دهند هر چند در دنیا گاهگاه از آنان حمایت میکردند.
[32]
« قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا -قدرتمندان به زبونشدگان گویند.» در حالی که میخواهند بار مسئولیت را از دوش خود بردارند، « أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاکُمْ عَنِ الْهُدیٰ بَعْدَ إِذْ جٰاءَکُمْ -آیا از آن پس که شما را به راه هدایت فرا خواندند،ما شما را بازداشتیم؟» بلی قدرتمندان به مکر و شیوههای گمراه کننده متوسل میشوند،ولی انسان پایدار در دین،ثابت بر جای میماند و سخنان گمراه کنندۀ قدرتمندان از حد ترغیب و تشجیع در نمیگذرد.
« بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمِینَ -نه،شما گناهکار بودید.» این گونهای از شماتت است به انسان از سوی کسی که میپنداشت او را از رنج و عذابی که دوزخیان تحمل میکنند رهایی میبخشد.
اگر همۀ مردم به این حقیقت پی ببرند اساس ستم در جوامع بشری فرو میریزد. /10 جامعهای است که قدرتمندان در آن بلندی جستهاند و به زندگی فسادآمیز خود خوگر شدهاند و زبون شدگان نیز با این پندار که آنان بار مسئولیت از دوششان برخواهند داشت،در پی آنها افتادهاند،و آنان را از جرائمی که در حق بعضیشان مرتکب میشوند تبرئه میکنند و میگویند:المأمور معذور.آیا خدا مستضعفان را به پیروی از مستکبران فرمان داده،یا خدا آنها را مستضعف و اینان را مستکبر آفریده است.نه خدا همه را آزاد آفریده ولی بعضی آزادیشان را بندۀ بعضی دیگر کردهاند و آنها را به برتریجویی ترغیب نمودهاند.
[33]
یکی از نشانههای طرز فکر توجیهگر و بهانهآور اعتقاد به زمان است اینان معتقدند که زمان بر آنان نوعی رفتار را تحمیل میکند و او را مورد ملامت قرار میدهند.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ إِذْ تَأْمُرُونَنٰا أَنْ نَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدٰاداً -زبونشدگان به قدرتمندان گویند:
نه،شما شب و روز حیلت میکردید،آن گاه ما را فرمان میدادید که به خدای یکتا کافر شویم و برای او همتایانی قرار دهیم.» کفر به خدا ضرورة به معنی نفی وجود او نیست تا حدی که با امر رسالتها به معارضه برخیزد.بلکه پیروی از هوای نفس یا متابعت از اشخاص یا قوانین موضوعه نیز هست.و به همین سبب است که انسان در روز قیامت از آنها تبری میجوید و اقرار میکند که آن کسان و چیزها که همتای خدا میپنداشت نه سودی به او رسانند و نه زیانی بلکه آن که مالک سود و زیان اوست خداست و بس.
« وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ -چون عذاب را ببینند در دل پشیمانی کنند.»
و جای پشیمانی نیست.
« وَ جَعَلْنَا الْأَغْلاٰلَ فِی أَعْنٰاقِ الَّذِینَ کَفَرُوا -و ما غلها بر گردن کافران گذاریم.» هر چه انسان بخواهد مسئولیت را به گردن دیگران نهد قرآن تأکید میکند که هر چه انسان از انواع عذابها و شکنجهها در آخرت میبیند سزای اعمال خود اوست.
پاداش از جنس عمل است.پس نمازی که مؤمن در دنیا به جای میآورد،در آخرت به صورت حوریهای درمیآید و بر عکس اگر کسی را غیبت کند،غیبت او /10 زقوم میشود یا به صورت مارها و کژدمها درمیآید.در حدیث آمده است که بزرگی هر یک از آنها به قدر یک اشتر است.و شاید غلهایی که به گردن کفار مینهد تجسم همان طوق بندگی آنها از هواهای نفسانی یا از اشخاص و قوانین فاسد در این دنیا باشد.
« هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -آیا نه چنین است که در برابر اعمالشان مجازات میشوند.» اشارت به این که اغلال همان اعمالی است که در دنیا مرتکب شدهاند و خدا داناست.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (34) وَ قٰالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (35) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (36) وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ اَلضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی اَلْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ (37) وَ اَلَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ فِی اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ (38) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (39) وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاٰئِکَةِ أَ هٰؤُلاٰءِ إِیّٰاکُمْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ (40) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنٰا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ اَلْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (41) فَالْیَوْمَ لاٰ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا وَ نَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (42)
37[زلفی]
:مصدر«زلف»به معنای نزدیک شدن است و منصوب است بنا بر مصدریت یعنی:نزدیک میکند شما را نزدیک کردنی.
سخن از طرز تفکر کسانی بود که میپندارند با توجیهات و بهانهها میتوانند از زیر بار مسئولیتهایی که بر عهده دارند شانه خالی کنند.سرنوشت ضلالتآمیز کسانی را که به مال و ثروت خود متکی میشوند آیات پیشین روشن کردند.در هر
هیچ شهری نبود که خداوند رسولی بدانجا فرستاد و توانگران و دنیاپرستانش ادعا کردند که آنها به رهبری و پیشوایی اولی هستند.زیرا آنان را ثروت و دارایی است و به پندار ایشان حتما مورد خشنودی خدا واقع خواهند شد و عذاب الهی به آنها نخواهد رسید.
قرآن دو بار این طرز فکر را مردود میشمارد:
یک بار هنگامی که گفت که این ثروت که اینان بدان مینازند از سوی خودشان نیست بلکه از سوی خداست و بار دیگر آن جا که گفت مقیاس رضایت خداوند از بندهاش مال و دارایی نیست چه بسا توانگری که مورد خشم خداست و چه بسا فقیری که مورد خشنودی خداست.ثروت و قدرت و نیرو و دیگر نعم پروردگار فقط برای آزمایش انسان در این دنیاست.
سپس سیاق عبارت ما را متوجه میسازد که ثروت خود یکی از وسائل خشنود خدا تواند بود در صورتی که از آن استفاده صحیح شود و در راه او انفاق گردد.سپس تأکید میکند که انسان هر چه را در راه خدا انفاق کند برای او باقی میماند و هم در دنیا خیرش به او میرسد و هم در آخرت بهشت را به پاداش خواهد یافت.سپس به این نکته اشارت دارد که مال و ثروتی که دارند از سوی خودشان نیست بلکه از سوی خداست.
آن گاه دربارۀ این موضوع که برخی از مردم کسانی چون ملائکه و جن یا مردان صالح را میپرستند و حال آن که باید خدا را بپرستند.پس مکالمهای است میان خدا و ملائکه.آن جا که خدا از آنها میپرسد آیا آنان شما را میپرستیدهاند؟ ملائکه انکار میکنند و استغفار مینمایند و از پندار مردم دربارۀ خود که به این امید هستند که ملائکه آنان را از عذاب آتش برهانند تبری میجویند.
[34]
معلوم میشود بسیاری از توانگران عیاش که خدا به آنان نعمت عطا کرده و آنان اسراف میورزند،از معاندان هستند.اینان ادیان الهی را انکار میکنند.
و ضد آنها علم پیکار برافراشتهاند.
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ -ما هیچ بیمدهندهای را به قریهای نفرستادیم،جز آن که توانگران عیاشش گفتند ما به آنچه شما را بدان فرستادهاند ایمان نمیآوریم.» مراد از قریه،ممکن است شهر باشد یا شاید یک تمدن به طور کلی که برای تحقیر آن را«قریه»خوانده است،زیرا کسانی که خدا را نمیپرستند و از ادیان الهی متابعت نمیکنند،هر چند شمارشان افزون باشد وزن و شأنی ندارند.زیرا ارزش واقعی انسان به نزدیکی یا دوری او از خداست نه دارایی و ثروتش.
[35]
اما چرا این فرقه راه کفر در پیش میگیرند؟آنان خود به علل این کفر اقرار میکنند:
نخست:کثرت اموال و اولاد.البته اموال شامل همه انواع ثروت میشود و اولاد شامل همه پیروان و فرمانبرداران،از فرزندان و غیر آنها.
« وَ قٰالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً -و گفتند که اموال و اولاد ما از همه بیشتر است.» البته اولین هدف پیامبران تغییر نیروی سیاسی حاکم بر مردم است.ولی مالداران با این امر مخالفت میکنند زیرا میپندارند که سیادت و سلطه از آن مردان حق و علم نیست بلکه حق مالداران است یا کسانی که اتباع و پیروان بسیار دارند.
دوم:اعتقاد آنها به این که آنان که مالک مرد و مال هستند آزاری نمیبینند و عذاب الهی هم شامل آنها نمیشود،حتی اگر مرتکب فواحش گردند.
« وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ -و کس ما را عذاب نخواهد کرد.» بسا این طرز تفکر سبب فرو غلطیدن آنان در معاصی خواهد شد،زیرا کسی که به مال و پیروانش اعتماد داشته باشد و از هدایت خدا و عقل دور بوده باشد دو مهالک افتد.همان گونه که امریکا به اتکاء پول و سلاح خود وارد در جنگ ویتنام شد و بینیاش به خاک مالیده شد و هیبت و شوکت پوشالیاش از هم درید و همان گونه که روسیه وارد جنگ افغانستان اسلامی شد و متحمل زیانهای بسیار
گردید.
چه دانی تو،شاید غرور سبب پایان یافتن جاهلیت نوین باشد.امام علی(ع) در تعریف بعضی از اقوام گفته است:
«فجور کشتند و با غرور آبش دادند و شورش درو کردند». (1)
و نیز فرمود:
«خوشا به حال کسی که قاتلان غرور نکشندش».
[36]
پروردگار جهان این انحراف روانی را چنین معالجه میکند که میفرماید هر مالی که در دست مردم است از جانب خداست و نباید بدان مغرور شوند.
« قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ -بگو پروردگار من است که روزی هر کس را که بخواهد فراوان میکند و بر هر که بخواهد تنگ میگیرد.» گاهی خداوند روزی بندهاش را زیاد میکند تا از حد کفایتش افزون آید و گاه روزی بر او تنگ میگیرد.پس توانگری و درویشی به دست اوست.چه بسا کسی که امروز توانگر است فردا فقیر گردد یا بر عکس.ولی بیشتر مردم این حقیقت را درک نمیکنند،زیرا جز ظاهر زندگی دنیا نمیشناسند.و میپندارند که فقط به نیروی سعی و کوشش روزی فراوان به دست خواهند آورد.اگر اینان اندکی در زندگی تعمق کنند خواهند دانست که سعی و کوشش فقط وسیله است و سبب اصلی رحمت پروردگار است.
« وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ -ولی بیشتر مردم نمیدانند.» از مشکلات روانی و عقلی بشر این است که آنها سعی نمیکنند تا علت اصلی را که برتری علتهاست بشناسند.آنان فقط به علل ظاهری و مستقیم بسنده میکنند.
[37]
اکنون فرض کنیم که مالداران مالک اموال و اولاد خویشاند.آیا
1) 15) -نهج البلاغه،خطبۀ 2،ص 47.
این مالکیت آنان را به خدا نزدیک خواهد کرد.هرگز! « وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ -اموال و اولادتان چیزی نیست که شما را به ما نزدیک سازد.» بلی ممکن است که اموال و اولاد سبب خشنودی خدا بشوند ولی این در صورتی است که /10 وجود آنها ایمان را در دل برانگیزد و به اعمال خیر و صلاح تبدیل شوند و مال باعث رونق کشاورزی و تربیت افراد بشر شود.و از نیروهای مادی برای دفاع از مستضعفان استفاده شود یا برای احقاق حق ستمدیدهای.وقتی صاحبان اموال و اتباع آنها به این سطح برسند کارشان در نزد پروردگارشان بالا گیرد،زیرا خیرشان در دنیا افزون میشود و خدا نیز در برابر این اعمال نیکو به آنان بهشت خواهد داد.
« إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ الضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا -مگر آن که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند که پاداش اینان به سبب اعمالشان دو برابر است.» یکی به سبب ایمانشان و یکی به جهت علمشان و این همان چیزی است که حدیث شریف به آن اشارت دارد.
«شکرگزاری توانگر بهتر است از شکیبایی بینوا».
در تفسیر قمی آمده است که مردی نزد امام صادق آمد و از توانگران سخت بدگویی نمود.امام فرمود:
«ساکت شو.توانگر وقتی که صله رحم به جای آورد و به برادران خود نیکی کند خداوند او را دو برابر اجر دهد زیرا خدا میفرماید...و این آیه را تلاوت کرد». (1)
« وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ -و ایمن در غرفههای بهشت هستند.» [38]
این پاداش توانگر است وقتی که ثروت خود را در راه اعلای کلمه
1) 16) -تفسیر قمی،ج 2،ص 203.
پروردگارش به کار برد.اما اگر غنی راه انکار پیماید و با امر نبوت و دین به مجادله برخیزد جزایی جز آتش عذاب ندارد.
« وَ الَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیٰاتِنٰا -آنان که به آیات ما میتازند.» مراد قرآن است و هر چه به آن پیوسته است از حقایق معنوی و مادی چون دستگاههای رهبری و نشانههای طبیعی، « مُعٰاجِزِینَ -و میپندارند که از ما میگریزند.» یا بگوییم میپندارند که از بیان حقایق عاجز است،در حالی که آنان در پیرامون آن شبهات میپراکنند یا آن را به خلاف واقع تفسیر میکنند، « أُولٰئِکَ فِی الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ -طعمۀ عذابند.» خواه بخواهند و یا نخواهند.
این آیۀ کریمه متضمن دو معنی است.
اول:معاندی که تصمیم گرفته که به خدا کافر شود و در تحریف آیات او سعی نماید یا در تأویل دلالتهای آن بکوشد.چنین کسی اگر قرآن بخواند یا از حقایق قرآنی تفحص کند برای آن نیست که به آن ایمان آورد،بلکه برای آن است که آنها را رد کند یا با آنها به معارضه برخیزد.
دوم:شخص منحرف از همۀ نیروها در جهت اهداف غیر مشروع خود بهره میجوید.مثلا از مال که هدف آن اصلاح نظام اجتماعی و به حرکت درآوردن نیروهای اقتصادی است به عنوان وسیلهای برای نابودی اجتماع و فاسد کردن اقتصاد جامعه استفاده میکند یا مثلا قدرت اجتماعی را که میشود آن را برای اقامه عدل و بنای یک زندگی شرافتمندانه استفاده کرد در راه فساد زمین و هلاکت مردم و اقتصاد کشور به کار میبرد:«چون از نزد تو باز گردد در زمین فساد کند و کشتزارها و دامها را نابود سازد و خدا فساد را دوست ندارد». (1)
بنا بر این آیاتی را هم که وسیلۀ هدایت است محور معارضه و جدل بیهوده و
1) 17) -بقره205/.
بی سرانجام قرار میدهد و این خود بیشتر سبب کفر و طغیانشان گردد.
این روزها که دربارۀ اقتصاد عالم مطالعه میکنیم میبینیم که چگونه ثروت وسیلۀ ویران شدن تمدنها شده است.بودجههای تسلیحاتی در این عصر تمام دسترنج مردم را میبلعد.هر پیشرفت علمی و تکنیکی در این راه صرف میشود.مال پرستان برای حفظ منافع و مصالح خود بمبهای ویرانگر را بر روی شهرهایی که مردم زحمتکش در مدت دهها سال ساختهاند فرو میریزند و در چند دقیقه ویرانشان میسازند.همان گونه که با بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی را ویران کردند یا بمبهای متفقین آلمان را خراب کردند.
[39]
پس در چنین وضعی راه به کار بردن ثروت و قدرت که دو آیت از آیات خدا هستند چگونه است.
جواب:اولا شناخت منعم واقعی مقدمهای برای سپاسگزاری عملی و نظری از او:
« قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ -بگو پروردگار من است که روزی هر که از بندگانش را که بخواهد فراوان میکند یا او را به تنگی میافکند».
کسی که بداند هر چه دارد خدا به او داده است،هرگز کفران نعمت او نمیکند و با امر رسالت او محاربه نمیکند و بر بندگان صالح او نمیتازد و از انفاق در راه او بیمی به دل راه نمیدهد.و میداند که:
« وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ -اگر چیزی انفاق کنید عوضش را خواهد داد.» و آن از دو ناحیه است:
ناحیۀ غیبی:رسول خدا(ص)فرمود:
«هر کس که به انفاق دست بگشاید میبیند که خدا عوض آنچه را که
انفاق کرده در دنیا خواهد داد و دو برابر آن را در آخرت». (1)
امام صادق(ع)فرمود:
پروردگار عالم-تبارک و تعالی-هر شب جمعه امر خود را به آسمان دنیا،از اول شب نازل میکند.و در هر شب در ثلث آخر آن.و پیشاپیش آن ملکی است که ندا میدهد:آیا کسی هست که توبه کند تا توبهاش قبول شود؟آیا کسی هست که آمرزش خواهد تا آمرزیده شود.آیا سائلی هست تا آنچه سؤال کرده به او عطا گردد.خداوندا،هر بخشندهای را عوض عطا کن و مال هر ممسکی را تلف نمای.و این ملک ندا میدهد تا صبح بدمد.چون صبح دمید،امر پروردگار بازمیگردد به عرش او آن گاه ارزاق بندگان تقسیم میشود.
بسا ناحیۀ غیبی در دادن عوض به چند برابر مقصود،برکتی است که خدا در آن مینهد و نیز در هزینه کردن آن در موارد صالح و نافع.
ناحیۀ طبیعی:آنچه انسان را به جستجوی حوائجش و از جمله مال و دارایی وامیدارد،شعور به نیاز است.شکی در این نیست که آن که انفاق میکند قوای عقلی و مادی خود را برای فراهم کردن عوض آنچه انفاق کرده به کار میاندازد،تا راههای مشروع را برای به دست آوردن مال پیدا میکند.
کسی که مال خود را در راه خدا انفاق میکند باید به کرم و بزرگواری پروردگارش اعتراف کند.از این رو خدای تعالی علاوه بر ذکر خیری که در عوض انفاق نصیب انفاق کننده میشود،میافزاید:
« وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ -و او بهترین روزی دهندگان است.» /10 احادیث نیز این معنی را تأکید میکنند:
«هر کس به پاداش ایمان داشته باشد نیکو بخشش کند».
و فرمود:
«هر کس یقین داشته باشد که عوض انفاقش را خواهد گرفت در انفاق
1) 18) -نور الثقلین،ج 4،ص 340.
سخاوت خواهد ورزید». (1)
آیا ممکن است کسی به عوض انفاق معترف باشد بدون آن که معتقد نباشد که خدا بهترین روزی دهندگان است.
اگر انسان مالش را در راه خدا انفاق نکند و برایش باقی بماند از آن منتفع نمیشود و اگر انفاق کند کاری در راه خدا کرده است،پس با وجود این چرا از انفاق میپرهیزد؟امام باقر(ع)به حسین بن ایمن فرمود:«ای حسین انفاق کن و به عوضی که خدا میدهد یقین نمای که هیچ مرد و زنی نیست که از انفاق مال در راهی که خدا را خشنود میکند سرباز میزند مگر آن که چند برابر آن را در راهی که خدا را به خشم میآورد هزینه خواهد کرد». (2)
[40]
برای فرار از زیر بار مسئولیت،بشر دست به یک سلسله توجیهات میزند.اگر میخواهد بار امانت را نیکو تحمل کند باید بر تمام این گونه توجیهات خود خط بطلان کشد.
پرستش بتان یا ملائکه و جن صورتی از این حقیقت است.
در این جا گفتگویی است میان پروردگار عالم و فرشتگان به هنگامی که آنها و کسانی که آنها را میپرستیدند در پیشگاه الهی حاضر شدهاند.خداوند از فرشتگان میپرسد چگونه راضی شدید که جماعت مشرکان شما را بپرستند.آنها جواب میدهند:اولا ما جز تو ولی و سروری برای خود نمیشناسیم دیگر آن که هرگز راضی نشدهایم که کسی ما را بپرستند. /10 اگر عبادت،در واقع،همان اطاعت باشد ایشان مطیع جن بودهاند نه مطیع ما فرشتگان.
« وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً -روزی که همه را گرد آورد،» هم مشرکان را و هم کسانی را که میپرستیدهاند.
« ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلاٰئِکَةِ أَ هٰؤُلاٰءِ إِیّٰاکُمْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ -آن گاه ملائکه را
گوید:آیا اینان بودند که شما را میپرستیدند.» برمیآید که طبیعت عبادت تجزیهپذیر نیست پس اگر اینان فرشتگان را میپرستیدهاند.باید در پرستش اخلاص ورزیده باشند ولی خلاف آن مشاهده میافتد.
[41]
در این جا بطلان ادعای مشرکان که میگفتند ملائکه را میپرستند برملا میگردد:
« قٰالُوا سُبْحٰانَکَ -میگویند:تو منزهی.» محال است که ما شریکی برای تو قائل شویم.تویی پروردگار قدوس که شریکی ندارد.
« أَنْتَ وَلِیُّنٰا مِنْ دُونِهِمْ -تو ولیّ مایی نه آنها.» معلوم میشود که معنی«ولیّ»همان تقرب است.یعنی ما به تو تقرب میجوییم و نمیخواهیم به اینان تقرب جوییم.پرستش این جماعت بی سروپا که هر لحظه از پی هوسی میروند و نه سودی از آنها حاصل است و نه زیانی برای ما چه ارزشی دارد؟ از این پاسخ برمیآید که ما نباید به اطاعت مردم از خود،راضی باشیم در صورتی که اطاعت آنها موجب سخط خدا شود.همچنین اطاعت آنها موجب رهاییشان از عذاب پروردگار نخواهد شد.پس این اطاعت را چه ارزشی است در حالی که خدا را به خشم میآورد خدایی که سود و زیان ما به دست اوست و او بر هر چیزی تواناست.
سپس ملائکه اشاره میکنند که مشرکان در واقع جن را میپرستند.
« بَلْ کٰانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ -اینان جنها را میپرستیدهاند.» پس عبادت اطاعت است.در اثر اطاعت توجهات معبود بر سلوک و رفتار عابد منعکس میشود.از این رو رفتار مشرکان منحرف است که منعکس کنندۀ رفتار جن است زیرا اینان در واقع جن را میپرستند.جنها موجوداتی غیبی هستند که ممکن است منحرف باشند.از این رو خداوند ما را فرمان داده که از آنها به او پناه
بریم.«بگو به پروردگار مردم پناه میبرمفرمانروای مردمخدای مردماز شر وسوسههای وسوسهگر نهانیآن که در دلهای مردم وسوسه میکند*خواه از جنیان باشد یا از آدمیان».
دیگر آن که عبادت معمولا میان عابد و معبود ارتباط ایجاد میکند و ارتباط اینان با جن است نه با ملائکه،زیرا جن در دلهایشان وسوسه میکند و آنها را به گمراهی میخواند.
« أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ -و بیشترین به آنها ایمان داشتند.» مردم جاهلی خوارق بسیار به جنها نسبت میدادند و آنها را تقدیس میکردند.تغییر صورت«عموم»به«اکثر»به این سبب است که عبادت دایرهاش وسیعتر از ایمان است در صورتی که آن را به تسلیم و اطاعت مطلقه تفسیر کنیم بسیاری از کسانی که خواه و ناخواه پادشاهان را میپرستند به آنها ایمان ندارند.از بارزترین مظاهر عبادت بدون ایمان،اطاعت مردم ساده دل است از کاهنان و رهبانان و این که آنان را به جای خدا«ارباب»خود میدانند ولی در برابرشان سجده نمیکنند یا آن که ایمان ندارند که آنها آفریدگار و رازق آنها هستند.
[42]
قرآن کریم اساس شرک را بر هم میزند و عبادت ملائکه و جن را نفی میکند و میگوید که مخلوقات مالک سود و زیان نیستند و دفع هیچ مضرتی نخواهند کرد مگر به اذن و رخصت خدا.
« فَالْیَوْمَ لاٰ یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا -آن روز به یکدیگر هیچ گونه سود و زیانی نتوانند رساند.» پروردگار ما تأکید میکند که انسان مسئول افعال خود است و آنان که شریک خدا قرار میدهد هرگز نمیتوانند /10 او را از عذاب آتش رهایی بخشند.
« وَ نَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذٰابَ النّٰارِ الَّتِی کُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ -و به ستمکاران گوییم:بچشید عذاب آتشی را که دروغش میانگاشتید.»
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (43) وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ (44) وَ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (45) قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ (46) قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (47) قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاّٰمُ اَلْغُیُوبِ (48) قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ مٰا یُبْدِئُ اَلْبٰاطِلُ وَ مٰا یُعِیدُ (49) قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمٰا أَضِلُّ عَلیٰ نَفْسِی وَ إِنِ اِهْتَدَیْتُ فَبِمٰا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ (50) وَ لَوْ تَریٰ إِذْ فَزِعُوا فَلاٰ فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ (51) وَ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ وَ أَنّٰی لَهُمُ اَلتَّنٰاوُشُ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (52) وَ قَدْ کَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ وَ یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (53) وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ کَمٰا فُعِلَ بِأَشْیٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا فِی شَکٍّ مُرِیبٍ (54)
52[التناوش]
:به معنای تناول است.
به دنبال معالجۀ امراض قلب و بیان بهانههایی که کفار برای توجیه کفر خود به آنها متشبث میشدند قرآن کریم به معالجۀ بیماری تقلید کورکورانه که به تکذیب رسالت پیامبر(ص)منجر میشود میپردازد و دلایل صدق نبوت را بیان میدارد.
اولا:آن قوم مردمی جاهلاند و پیش از این آیینی آسمانی نداشتهاند که به آن ببالند و نیز پیامبر بیمدهندهای در میان آنها نبوده است.
ثانیا:خداوند،اقوام پیشین را که رسالت انبیاء را تکذیب میکردند به هلاکت رسانید.آن اقوام از اینان نیرومندتر بودند و اینان به یک دهم آنچه آنها به آن رسیده بودند،نرسیدهاند.
ثالثا:باید دودو و یک یک برای خدا قیام کنند،سپس به ضمائر خود رجوع کنند که آیا آن تهمتها که به پیامبر خود میزدند و او را جن زده میپنداشتند آیا درست است یا نه.آیا درنمییابند که صفات او صفات کسی است که آنان را به عذابی شدید بیم میدهد نه صفات یک دیوانه یا جنزده.
رابعا:دروغی را که به او نسبت میدهند،شدت اخلاص او به رسالتش نفی میکند.او در برابر زحمت خود از آنان مزدی نمیطلبد،و آنچه برای ایشان میخواهد خیر آنها در آن است و خدا بر کارهای او گواه است.
خامسا:او همواره از حق سخن میگوید و حق باقی است و خدا باطل را به نیروی آن میراند و سرکوب میکند.چون حق فراز آید و باطل نابود گردد،این خود بزرگترین شهادت بر صدق رسالتهای الهی است.رسالتهای الهی حق است و خدا آن را یاری خواهد کرد.
آیات اشارت دارند که هدایت از سوی خداست و پیامبر به راهنمایی او هدایت میکند و ضلالت سرانجام به صاحب آن باز میگردد.
سادسا:آنان را از عذاب خدا میترساند،عذابی که برای کافران مهیا شده،آنان را در حالی که بیتابی میکنند فرو میگیرند و هیچ کس از قلم نمیافتد.
بلکه در مکانی نزدیک گرفتار میآیند.
چون گرفتار آیند میگویند که ایمان آوردیم ولی در آن هنگام چگونه ایمان میآورند،در حالی که ایمان به حالشان سود نکند مگر در دنیا.؟مثل اینان مثل کسانی است از جایی نزدیک دستگیر شود.آیا در آن زمان که فرصت ایمان آوردن بود کافر نشده بودند؟ بدین گونه به آرزوهای خود نمیرسند،همان گونه که پیشینیان به آرزوی خود نرسیدند آنان سخت در تردید بودند.
[43]
دشمنان رسالت مسئله رسالت و صاحب رسالت را با هم مخلوط میکنند وقتی که با آنها سخن از آیات واضحهای که بر آنها خوانده میشود به میان میآید به آورندۀ آن آیات میتازند و او را به جنون نسبت میدهند.
« وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ /10 یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ -چون آیات روشن ما بر آنان خوانده شد،گفتند جز این نیست که این مردی است که میخواهد شما را از آنچه پدرانتان میپرستیدند،باز دارد.» کسانی که چنین میگویند میخواهند شخصیت رسول را بشکنند.و او را در
جامعه بیقدر کنند و آنان را آماده کنند تا افکار او را رد کنند.و این از طریق عصبیتهای جاهلی است.اگر اینان در کارشان موفق شوند به هدف خود که افکندن شکاف میان جامعه و رسول اللّٰه(ص)است رسیدهاند.در این صورت افراد جامعه دربارۀ هر چه پیامبر بگوید پیشداوری میکنند و برای کفر خود هم محمل و توجیهی خواهند یافت.
« وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً -و گفتند:این جز دروغی به هم بافته چیز دیگری نیست.» اینان در وهلۀ اول مردم را از قبول رسالت باز میدارند،سپس به کار استدلالهای خطا و باطل میپردازند.وقتی که معلوم شد که دروغ چیزی است که خلاف حقیقت باشد و آنچه پیامبر میگوید عین حقیقت است،میاندیشند که موضع خود را چگونه تغییر دهند پس به دنبال واژۀ دیگری که بیش از دروغ با هدفشان متناسب باشد حتی با واقع و لو ظاهرا شباهت داشته باشد میروند تا جامعه را قانع نمایند که آنچه میبینند حق نیست،بلکه سحر است.
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ -و کسانی که به خدا کافر شده بودند،چون سخن حق بر آنها نازل شد گفتند این چیزی جز جادویی آشکار نیست.» [44]
خداوند علت حقیقی تکذیب و معارضۀ آنها را با رسالت رسول بیان میکند و آن جهل است.در حدیث از امیر المؤمنین علی روایتش شده که فرمود:
«مردم دشمنان چیزهایی هستند که به آنها جاهلاند».(بحار الانوار ج /78ص 14) جهل جامعهای که رسول(ص)به آن مبعوث شده بود چیزی جز آن نبود که در گذشته اندیشۀ صحیحی به آنها القاء نشده بود:
« وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا -پیش از این کتابی آن را بخوانند به آنها ندادهایم.» یعنی آوازه و انعکاس رسالتهای دیگر به گوش آنها نرسیده بوده است.
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ -و پیش از تو بیمدهندهای بر آنها نفرستادهایم.» تا لا اقل با حرکتهای دینی اندکی آشنا بوده باشند و میان تو و آنها مقایسهای کنند و در این مقایسه حقیقت را دریابند.پس انکار اینان بر مبنای جهل است نه بر اساس علم.
[45]
خدای تعالی سپس برای کفر آنها پایگاه دیگری را میشناساند.و آن مغرور شدن آنهاست به نیروی خود.پس آنان را هشدار میدهد که نیروهای ظاهری،پاداش کفرشان را از آنان دفع نخواهد کرد.کسانی که پیش از آنها بودند و به نیروی خود میبالیدند مورد خشم خدا واقع شدند و نابود شدند،آیا اینان میتوانند از این سرنوشت رهایی یابند.
« وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ -کسانی که پیش از آنها بودند،پیامبران را تکذیب کردند و اینان خود به یک دهم آنچه به آنها داده بودیم نرسیدهاند.» یعنی از نیرومندی.
« فَکَذَّبُوا رُسُلِی -و با این حال پیامبران مرا تکذیب کردند.» مغرور به نیروها و امکانات خود و جهل به نبوت و رسالت.
آیا نیروها و امکاناتی که در اختیار دارند آنان را از عذاب خدا حفظ تواند کرد؟هرگز.قرآن سرگذشت و سرنوشت /10 این اقوام را برای ما شرح میدهد باشد که عبرت گیریم.
« فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ -پس عقوبت من چه سخت بود.» [46]
پس از آن که قرآن اساس کفر را بر هم میزند و عذر منکران رسالت را از قبیل پیروی از سنت پدران و یا مغرور شدن به قوت و قدرت نفی میکند،آنان را به تفکر فرا میخواند.و این راه درست دعوت است.که نخست حجابهایی را که مانع دیدن است از میان بردارد سپس و جدان طرف را مورد خطاب قرار دهد و او را به تفکر و تعقل وادارد.
« قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ -بگو شما را به یک چیز اندرز میدهم،دودو و یک یک برای خدا قیام کنید.» یعنی به صورت دسته جمعی دو تا دو تا و بیشتر یا هر کس خود به تنهایی.
قیام باید به هدف تفکر در شناخت حقیقت باشد.حقیقتی که بر شایعات بزرگان و مالداران خط بطلان کشد.
« ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ -سپس بیندیشید تا بدانید که در یار شما دیوانگی نیست.اوست که شما را از آمدن عذابی شدید میترساند.» و اولین چیزی به آنان تذکر میدهد این است رسول خدا که او را چهل سال است که میشناسند دیوانه نیست.چگونه ممکن است که در او جنون باشد در حالی که حکمت از جوانب وجودش میتراود و اعمال و رفتارش دلیل کمال عقل اوست.
او برای شما از حقیقتی سخن میگوید که اگر ترکش کنید محنت و شوربختی نصیب شما خواهد شد.این /10 تفکر و عقل را انگیزانندهتر است.
خدای تعالی به سبب لطف و کرمی که نسبت به امت محمد دارد عذابهای مادی چون صاعقه و باد و امثال آنها را از آنان دور کرده پس سنت او در عذاب کردن منکرین به صورت دیگری است:چون عقبماندگی و دنبالهروی و جنگها،وضعی که امروزه امت اسلامی گرفتار آن است به سبب داشتن افکار و عاداتی است معارض با دین خدا.
این آیه همۀ دعوتهای اصلاحطلبانه را در هر عصری در برمیگیرد.پس صحیح نیست که جامعه بدون تفکر این دعوت را بپذیرد یا آن دعوت را رد کند.چه بسا آنچه پذیرفته خطا باشد و آنچه نپذیرفته درست.بلکه واجب است که در هر امری عمیقا بیندیشد و برنامۀ درست برای رسیدن به هدف عالی را که همان حقیقت باشد در نظر بگیرد.از این روست که قرآن میفرماید«برخاستن برای خدا»یعنی باید هدف خدا باشد نه چیز دیگر.مثلا اگر کسی علم را طلب کند برای مصالح
شهوانی و مادی چون شهرت و مال او معلوم است که او به حقیقت نرسیده است.در حالی که اگر انسان نیت خود را برای خدا خالص کند و با چنین نیتی در پی طلب حق باشد خدا او را راه خواهد نمود.از شروط تفکر سالم داشتن هدف سالم است و بسا همین امر سبب شده که قبل از شروع به هر کاری خلوص نیت باید داشت.
پس از فرمان به برافکندن پایههای انکار و کنار زدن پردههای عناد و دشمنی با خدا و رسول،آنان را به تفکر دربارۀ دلایل صدق نبوت دعوت میکند.
یکی از این دلایل اخلاص رسول(ص)است در دعوت خود و این که در برابر دعوت خویش اجری نمیپذیرد و میگوید که اجر و مزد او همان سودی است که به آنان میرساند.و نیز پیامبر نه کاذب است و نه ساحر زیرا ساحر و کاذب از عمل خود هدف مادی را طلب میکنند،ولی رسول اللّٰه به اجر و مزد مادی توجهی ندارد.
[47]
تفکر سالم انسان را به ایمان به خدا سوق خواهد داد.و به التزام به دین در واقع کاری که تا حدودی نیازمند فداکاری است.قرآن تأکید میکند که /10 سود فداکاریهای انسان در راه دین در دنیا و آخرت به او باز میگردد.
« قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ -بگو:هر مزدی از شما طلبیدهام، از آن خودتان باد.» نه برای پیامبر.زیرا پیامبر برای خدا رنج میبرد نه برای مصلحت خود و این از دلایل صدق انبیاء است در دعوت آنها.
« إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ -مزد من تنها بر عهده خداست.اوست که بر هر کاری ناظر است.» هر کوشش و حرکتی را در راه خود ملاحظه میکند تا پیامبران خود را در مقابل عملشان به توفیق و پیروزی در دنیا پاداش دهد.و در آخرت بهشت را نصیب آنان کند.
[48]
آیات قرآنی ما را به یکی از خصائص پیامبران در مبارزۀ آنها با اهل باطل راه مینماید و آن شهادت خداست به صدق رسالت آنها.رسالت آنها حق
است و خدا هم مؤید حق.رسولان در همه حال بر خدا توکل میکنند و با توکل به او در دریای حوادث غوطهور میشوند.و جز از خدای نمیترسند.
« قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِّ -بگو پروردگار من الهامبخش حق است.» تا باطل را درهم کوبد.و خدا.
« عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ -دانای غیبهاست.» به پیامبر از سوی خدای عالم الغیب وحی میشود.او چیزهایی را میبیند که دیگران نمیبینند.از یک پیروزی به پیروزی دیگر میروند.تا خدا شهرها را به دست او بگشاید و این قویترین شاهد است بر صدق او و او خدایی را میخواند که در همه جا حاضر و ناظر است.گویا پایان آیه پیشین و مقدمهای باشد برای این حقیقت که خدا به صدق پیامبران شهادت میدهد.
[49]
زمانی که حق فراز آید و باطل برکنده شود،چه بسا امتی که صدها سال در گمراهی بوده است ولی از میان آنها مصلحی برخاسته و پرچم حق را برافراشته.
« قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ مٰا یُبْدِئُ الْبٰاطِلُ وَ مٰا یُعِیدُ -بگو حق فراز آمد و باطل بازنیاید و یارای بازگشتنش نیست.» باطل در برابر حق مسلوب الاراده است.به این معنی که اگر مشاهده شد که زمانی اهل باطل بر اهل حق غلبه دارند به سبب نیرومندی باطل نیست بلکه به سبب ناتوانی اهل حق است.سرانجام روزی اراده خدا آنان را پایداری خواهد بخشید،زیرا سنت حیات و منطق حق بدان حکم میکند.در این حال شایسته است که رابطۀ خود را با عوامل پیروزی نبرند تا جنگ را به سود خود تمام کنند.
معنی«ما یبدئ الباطل»در متن آیه را میتوان چنین هم معنی کرد که باطل از اول هم چیزی نبود و ذاتا زوال یابنده و از میان رونده است.تفسیرهای دیگری هم شده ولی آنچه ما آوردیم به معنی نزدیکتر است.شاید هم بتوان چنین معنی کرد که باطل موجودیت نوین نمییابد.
[50]
ضلالت از خود انسان برمیآید و از عوامل آن ضعف و عجز و جهل
است.در حالی که هدایت از نعمتهای خداست.
« قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمٰا أَضِلُّ عَلیٰ نَفْسِی وَ إِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمٰا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ -بگو اگر من گمراه شوم زیانش بر من است و اگر به راه هدایت روم بدان سبب است که پروردگار من به من وحی میکند.او شنوا و نزدیک است.» در آیه تذکری است به امر رسالت و این که آن خاستگاه هدایت است و ضلالت به صاحب خود خسران عظیم خواهد داد.
شاید قسمت پایانی آیه شامل هدایتجویی در عالیترین عبارتهای دعا باشد /10 چرا که عبارت شامل تنزیه خداوند،اعتراف به ضعف و ناتوانی در برابر او، نیازمندی به حضرت حق،منشأ خیر بودن خداوند که پیدا کردن راه درست و حق در اوج آن است،شنیدن دعای بندهاش از سر رحمت،و اجابت کردن آن از روی کرم و بخشش میباشد.
[51]
در پایان سوره ذکر آخرت شده است،زیرا آخرت بزرگترین اندیشهای است که روح و عقل انسان را توازن میبخشد.از این رو در قرآن بر ایمان به آخرت تأکید میورزد آن هم در هنگام سخن از جنبههای مختلف معرفت.بشر به پیروی شهوات خود حق را انکار میکند و به زعم خود مصالحش چنین ایجاب مینماید.پس زمانی که بشناسد که انکار او او را به آتش جهنم میکشد دیگر چه مصلحتی را چشم تواند داشت.
« وَ لَوْ تَریٰ إِذْ فَزِعُوا فَلاٰ فَوْتَ -اگر ببینی آن گاه که سخت بترسند و رهائیشان نباشد.» از روز قیامت میترسند ولی نمیتوانند از عدالت الهی بگریزند.
« وَ أُخِذُوا مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ -و از مکانی نزدیک گرفتارشان سازند.» زیرا قدرت و حکومت خدا بر سراسر عالم وجود سیطره دارد.هر جا که باشند به زودی دستگیر خواهند شد.در روایت ابو حمزۀ ثمالی آمده است که شنیدم که علی بن الحسین و حسن بن علی میگفتند:
«او لشکر بیداء است که از زیر پایشان گرفتار شوند». (1)
اشاره است به روز ظهور قائم آل محمد(ص)که خدا لشکر کفر را در منطقهای میان مکه و مدینه به نام بیداء نابود میکند.
[52]
در لحظهای که عذاب نازل میشود کفار حقیقت را خواهند دید و در آن زمان جز ایمان راهی نیست.ولی بهتر بود که آنان در آن روزهایی آزادی و اختیار داشتند و هر عملی را ثوابی و عقابی بود ایمان میآوردند.
« وَ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ -اینک به رسول ایمان آوردیم.» این به هنگامی است که پیروزی مؤمنان یا عذاب خدا را به چشم دیدهاند.
ولی دریغا که ایمان از آنان بس دور است.ایمان قلهای است بلند که انسان جز به نیت صادق و عمل صالح و سعی و کوشش و جهاد به آن دست نخواهد یافت.
« وَ أَنّٰی لَهُمُ التَّنٰاوُشُ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ -اما از آن جای دور چسان به آن دست یابند.» ایمان یک کلمه نیست که در لحظۀ پایان زندگی آن را بر زبان آرند.بلکه همانند دست یافتن به چیزی است که بس دور از دسترس باشد و دست یافتن به آن به این سادگیها میسر نگردد.
ابو حمزه از امام محمد باقر روایت کند که در تفسیر این آیه فرمود:
«آنها هدایت را طلب میکنند از جایی که بدان دست نتوانند یافت در حالی که پیش از این در دسترسشان بود». (2)
[53]
در دنیا وحی را انکار کردند و فرصت از دست دادند.
« وَ قَدْ کَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ وَ یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ -پیش از این به او کافر شده بودند و به گمان خویش به او تهمت میزدند.» سخن از روی بصیرت نمیگفتند و از واقعیت به دور بودند و بدون هدف
خدایی که به جزئیات امور آگاه است میداند که جای تهمت نیست و در وحی نقصی نیست و پیامبرش در آنچه میگوید صادق است.و سخن آنهاست که باطل در باطل است.
[54]
باطل سراب است و هر که در آن قدم نهد به جایی نمیرسد و کسی از پی آن میرود که خواهان لذات و شهوات باشد.
« وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مٰا یَشْتَهُونَ -میان آنها و آن آرزو که دارند جدایی افتاد.» و این سنتی بود که بر نسلهای گذشتۀ همسان ایشان نیز جاری شد ولی آنها آزمون گذشتگان را به کار نبستند و پشیمان شدند و در ندامت همی غرق گشتند.
« کَمٰا فُعِلَ بِأَشْیٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کٰانُوا فِی شَکٍّ مُرِیبٍ -هم چنان که با دیگران که چنین میاندیشیدند و سخت در تردید بودند نیز چنین شد.» خداوند دلیل مستقیم این انجام وخیم را روشن میسازد که همان تردید در رسالت است که اگر بدان ایمان میآوردند به منافع خود میرسیدند،زیرا طریق سعادت همین است،و آنها از این انجام بر حذر داشته شده بودند ولی توجّهی بدان نکردند.