ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
از حضرت ابی عبد اللّٰه(امام جعفر بن محمد صادق)علیه السّلام که فرمود:
«هر کس سورۀ حج را در سه روز متوالی بخواند هنوز سالی را تمام نکرده به زیارت خانۀ خدا خواهد رفت.و اگر در این سفر خود بمیرد وارد بهشت میشود».
نام این سوره از احکام فریضۀ حج که در آن آمده گرفته شده است.
نخستین آیات سورۀ حج هول و هراسهای ساعت قیامت را برای ما مصوّر و مجسّم میسازد تا روح پرهیزگاری نسبت به خدای متعال را بر انگیزد.
شاید تقوی و پرهیزگاری از هدفهایی باشد که تمام سورههای قرآنی آن را محقّق میسازند،ولی بازتابهای آنها بر زندگی متفاوت است.پیش از این هنگام
اندیشیدن درباره سوره بقره گفتیم که هدف آیات آن بیان سرشت و خمیرهای است الهی که خداوند آن را برای امّت مسلمان قرار داده،سرشت و صبغهای که در تقوا متبلور میشود و شکل میگیرد.سوره حج نیز تقریبا تأکیدی بر همان سرشت و صبغه است،بویژه آن که این سوره چنین آغاز میشود که مردم را به تقوا و پرهیزگاری فرمان میدهد،و مناسک و مراسم حج و وظایف و واجبات جهاد را به ما یادآور میشود و سرانجام به بیان ویژگیهای امّت اسلامی پایان مییابد.
امّا این سوره-که مفسّران در محل نزول آن که مکّه یا مدینه بوده یا در هر دو شهر فرود آمده است اختلاف دارند-چنان که به نظر من میرسد،از سورۀ بقره تمایزی دارد،و این وجه تمایز در آن است که این سوره شفای قلب از بیماریهای غفلت و جدل و نادانی و دورویی است و نیز عذر و بهانههایی را که انسان برای گریز از مسئولیت بدانها متوسّل میشود مثل گمان باوری و آرزوجویی و تکیه به پرستش بتها(از هر نوع)و بیم از /8 طاغوتها و گردنکشان،و خوف از شکست خوردن در برابر نیروی(ظاهری)آنها،همه و همه را چاره میکند.
چگونه خداوند با آیات این سوره آن بیماریها را شفا میبخشد و قلب را از عذرهایی که مانع پرهیزگاری و تقوا میشود پاک و زدوده میسازد؟ در مطالبی که ذیلا میآید حقایقی را که از اندیشیدن در آیات این سوره که سرشار از هیبت و جلال است با یکدیگر به خاطر میآوریم:
در آغاز این سوره نهیب و زلزلهای سخت را میبینیم که نقابهای انسان را فرو میریزد،انسانی که در گمراهی و جهل سرگشته و حیران شده و از سرنوشت تباهی که در انتظار اوست غافل و بیخبر مانده است.
آن گاه روند سوره به بهانه سازیهای دیرین و تازهای میپردازد که نفس بشری برای گریز از عظمت مسئولیّت و هیبت مجازات بدانها متوسّل میشود و عبارت است از جدل نادانسته و ناآگاهانه درباره خداوند و شک و تردید نسبت به رستاخیز،بدین عنوان که امری محال است.
این سوره پس از یادآوری به قدرت خداوند بر برانگیختن مردگان(بدین
استدلال که):مگر نه آن که انسان را در اطوار و مراحل و به صورتهای گوناگون آفریدیم؟به درمان حالت جدل ناآگاهانه،و حالت ایمان زبانی میپردازد که صاحب آن به فکر چاره کردن مصالح آنی و زودگذر خویش است و او را از اینکه زیان دیدۀ دنیا و آخرت باشد بر حذر میدارد.
آن گاه سیاق قرآنی ما را به گمراهی کسی که میپندارد خدا در دنیا و آخرت بدو یاری نمیرساند آگاه میسازد،بدین استدلال که مگر نه آن که ذات متعال او سلطان و صاحب قدرت مطلق و به حق برای آسمانها و زمین است و اوست که هر چه بخواهد میکند؟ و اوست که به حق-با وجود اختلاف عقاید مردم-در قیامت میان آنها داوری میکند.
سپس پاداش مؤمنان و مجازات کافران،و بطبع کسانی را بیان میکند که مردم را از مسجد الحرام باز میدارند،خانهای که ابراهیم آن را بنا کرد و واجب است که فقط برای کسب خشنودی خدا آهنگ آن کنند.
بیگمان از بزرگترین حکمتهای حج برانگیختن روح تقوا در قلب است تا آن را از پلیدی و چرک شرک پاک کند و بزداید،و این امر از طریق ذکر خدا،و اطعام بینوا و فقیر،و پاک ساختن بدن از کثافات و اضافات است.
بدینسان روند سوره از آیۀ 26 به ذکر حج آغاز میکند،و به بیان بعدی مهم از تقوا ادامه میدهد که همانا بزرگداشت حرمت نهادههای خداوند و احترام شعائر اوست،و از پرستش بتهای پلید منع میکند و فرمان به مردود شمردن آنها از طریق وسیلهای میدهد که به معنی طهارت و زدودگی(ظاهر و باطن)است.
به راستی که بزرگداشت شعائر خدا از تقوای قلب است،و هدف از ذبح پرورش تقوا از طریق یاد کردن خدا به هنگام ذبح است.خداوند برای هر امّتی رسمی نهاده و معیّن و مشخص کرده است تا خدا را بر نعمتهای او بیاد آورند.
والاترین مراتب و درجات تقوا حالت تواضع و فروتنی است و روند سوره صفات متواضعان را از خوف خدا و صبر و بر پای داشتن نماز و انفاق به ما یادآور
میشود.
فحوای کلام در خلال آیات(38-41)ما را یادآور جهادی میشود که دژ مقدّسات و زره حرمت نهادههاست و پیوند میان حج که جهاد ناتوانان خوانده میشود با جهاد خونین بسی استوار است،مگر نه این که هدف این هر دو فریضه همان بالا بردن و بر افراشتن کلمۀ حق،یکی به صورت مسالمت آمیز و دیگری با دفاع خونین است؟ شاید اذن به جهاد در این روند قرآنی و در سیاق این سوره برای تکمیل جوانب تقوا و پرهیزگاری است تا به ذهن کسی خطور نکند که تقوا به معنی گوشهگیری و در خود فرورفتن و رهبانیّت است...و به طور کلی پیداست که این آیات همان قلّه و اوج این سوره است.
آن گاه روند سوره به بیان بهانهتراشی شیطانی دیگری میپردازد که تکذیب کنندگان نسبت به رسالتهای الهی میآورند و میگویند که تأخیر رسیدن عذاب دلیل مسامحه و اهمال خدا نسبت به آنان است.در حالی که سزاوار است در زمین بگردیم و به سرانجام تکذیب کنندگانی که خدا به آنان مهلت داد و سپس به شدت مجازاتشان کرد بنگریم در حالی که خداوند نعمتهای آشکار و پنهان خود را بر صالحان و نیک اندیشان فروباراند البته گردش در زمین برای کسانی که در ردّ آیات خدا میکوشند و میخواهند او را(سبحانه و تعالی)به عجز آورند و به /8 لجاج و معاندت با آن آیات بر میآیند و مقابله سازی میکنند سودی نمیرساند و عذابی سخت در انتظار آنهاست.
قرآن حکیم به بیان چیزی از خصوصیات قلب بشر میپردازد که همانا زمین و کشتگاه وسوسههای شیطان است،و میگوید که خدای سبحان پیامبران خود را بدین گونه تأیید و پشتیبانی میکند که آنچه را شیطان به دل ایشان میافکند نسخ و باطل میکند،و آن گاه به آیات خود استواری و استحکام میبخشد.و بر ماست که این آرزوجوییها و وسوسهها را با آیات قرآن از دل خود بزداییم و درمان کنیم تا سبب فتنهای برای ما نشود.
امّا قلب بیمار و سخت از هر چه شیطان به هنگام آرزوجویی بدان القا کند و در آن بیفکند استقبال میکند و در نتیجه از راه راست منحرف میشود.
کافران همواره و بر دوام در شک و ناباوری خود تردید میکنند و آنان را عذابی سخت باشد.
عذر شیطانی دیگری نیز وجود دارد که آیات این سوره بدان نیز میپردازد،و آن عذر،یأس و نومیدی است،آنجا که آدمی از خود میپرسد،قیام برای خدا و مطالبۀ حقوق از دست رفته چه سودی دارد؟ آری،آنان را که در راه خدا تن به مهاجرت دادند و بر ضد ستم از خویشتن دفاع نمودند خدا یاری و پیروزی میدهد.و هیچ چیزی در آسمانها و زمین خدا را ناتوان نمیسازد،مگر نه این که او همان شهریار بینیاز ستودۀ رئوف مهربان است و هموست که زنده میکند و میمیراند؟ برای آن که حالت یأس را درمان کنیم باید به آیات قدرت و رحمت خدا بنگریم.
شاید آنچه انسان را از عمل(به احکام)باز میدارند همان جدل درباره دین است،و خداوند از آن نهی کرده،و به ما خبر داده که ذات متعالش برای هر امتی راه و رسمی نهاده و بیگمان او خود به همه چیز آگاه و داناست.
شرک پناهگاه بهانهآوران است زیرا مشرک میپندارد که اعتماد و توکّل او به شریکان دروغین او را از مسئولیتها نجات میدهد،ولی قرآن به ما یادآور میشود که آن شریکان جعلی حتی مگسی را نیافریدهاند و نمیتوانند در برابر او مقاومت کنند.
در آخرین درس این سوره،خداوند بیان میکند که چگونه پیامبران را از میان فرشتگان و /8 مردم برگزید...و اوست که بر ایشان تسلّط مطلق دارد،پس پارهای نپندارند که آنان(فرشتگان)نیمه خدایانند.
و در پایان این سوره آیۀ کریمهای را میخوانیم که خصوصیّات امّت اسلامی را مشخّص میسازد،و به جهاد چنان که سزاوار است،امر میکند.
سورة الحج /8
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1) یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی اَلنّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اَللّٰهِ شَدِیدٌ (2) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ (3) کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلیٰ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ (4) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ اَلْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی اَلْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی اَلْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (5) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ أَنَّ اَللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی اَلْقُبُورِ (7)
1[زلزلة]
:«زلّ شدت حرکت به حالی هولناک باشد و گویند اصل آن لغزید»بوده و برای بیان مبالغه مضاعف شده است.
2[تذهل]
:
3[مرید]
:
5[نطفة]
:آب مرد.
[علقة]
:لختۀ خون.
[مضغة]
:پارۀ گوشت.
[مخلقة]
:تمام آفریده.
[أرذل العمر]
:سالخوردگی.
[ربت]
:به جنب و جوش آید.
[البهیج]
:شادی افزا.
در نخستین آیات این سوره سیاق قرآنی ضمیر انسان را با مصوّر ساختن نخستین لحظات دشوار وقوع قیامت سخت به لرزه در میآورد تا آنجا که آدمی دست از همه چیز میشوید و از لحاظ ذهنی از تمام عواملی که زندگی او را به بیراهه میکشاند میگسلد و دور میشود.
میپرسیم:چرا انسان گمراه میشود؟ زیرا او مال و مقام و فرزند و آنچه را به اینها میماند دوست میدارد،امّا در آن لحظات هراس انگیز از مال و فرزندش و...چشم میپوشد زیرا قیامت سترگتر و تلخترین چیز و بزرگتر و عظیمتر از این امور است،پس زن شیردهنده از کودکی که بدو شیر میدهد دست میکشد و زن باردار بار خود را بر زمین مینهد و هر انسانی همچون مست میگردد،نه مست از تشنۀ شراب بلکه مدهوش و بیهوش از گیرایی شرنگ عذاب و هیبت قیامت و عقاب.
پس از آن که قرآن ضمیر انسان را از این هول مهیب و واقعۀ رهیب سخت میلرزاند بدو میگوید:آیا میدانی چرا به ورطهای چنین هولناک درافتادی؟و چگونه میتوانی خود را از آن نجات دهی؟ /8 در واقع از آن رو بدین ورطه افتادی که نادانسته از خدایی غیر از خدای یکتای بیهمتا پیروی کردی،و نیز برای آن که غافل ماندی و خود را سرگرم ساختی.وقتی انسان میخواهد رختخوابی برگزیند یا رنگ اتاق خود را انتخاب کند یا ساعتی یا چیز دیگری به خود بیاویزد،میبینی که میاندیشد و برنامه میریزد و
میپرسد و مشورت میکند،ولی وقتی میخواهد خدایی جز خداوند یکتا را بپرستد بدون اندکی اندیشیدن یا جست و جو به ستایش او میپردازد،و در نتیجه رفته رفته بدان ورطۀ عظیم در آن جایگاه مهیب فرو میافتد.
امّا انسان چگونه از این امر هولناک رهایی مییابد؟این رهایی جز از طریق ایمان به خدا بتنها و ایمان به رستاخیز و حسابرسی واپسین ممکن نیست.
در حقیقت هر انسانی بر فطرت ایمان به رستاخیز سرشته شده،امّا از آنجا که همواره در معرض وسوسههای شیطان قرار دارد که بذر شکّ و تردید را در دل او میکارد،اگر در براندازی این وسوسهها نکوشد کافر میشود،و قرآن این شک را با این گفته خود ریشه کن میکند که:«همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم آن را دیگر بار باز میگردانیم».
نگریستن به زنجیرۀ زندگی گذشته ما را به آینده رهنمون میشود،زیرا سنّت و قاعدهای یگانه بر گذشته و حال و آینده تطبیق میکند،پس اگر میخواهی آینده را بدانی اندکی به گذشته برگرد و بدان بنگر که چگونه بوده است.
انسان از خاک و سپس از نطفه آفریده شده آن گاه از لخته خونی و پاره گوشتی،و پس از زاده شدن نیز در حال دگرگونی بوده،و پس از خردسالی به جوانی و پیری تا وفات راه سپرده است.این دگرگونی بر حسب قانون و تدبیری کاملا خردمندانه،از جانب خدای توانای نوآفرین صورت میگیرد.پس برای آن که از آینده خود آگاه شوی به آغاز آفریده شدن خود بنگر که پس از آن که در رحم مادر خویش ضعیف و ناتوان بودی نیرو یافتی و باز در پایان زندگی به همان حالت باز میگردی،(ای نوع بشر)مگر نه هموست که تو را در ظلمات رحمها پرورانید و در زندگی خلقی را از پی خلقی پدید آورد؟آیا همو نمیتواند تو را پس از مرگت دیگر بار پدید آورد؟ در یکی از احادیث دربارۀ روز قیامت آمده است که:زمین همچون رحم مادر میشود و انسان همان گونه که در رحم مادر پدیدار شد /8 در زمین دگر بار پدیدار میشود،اگر انسان از شکم مادر به وسیله ولادت و زایمان زاده میشود در آن روز نیز
چون گیاه از زمین میروید.تفاوت در این است که مردم در دنیا به تدریج و نسلی پس از نسلی دیگر زاده میشوند و در روز قیامت همه با هم و یک جا پدید میآیند.
قدرت خدا در زمین در چیزی متجلّی است که پروردگارمان به ما امر میکند دربارۀ آن چیز بیندیشیم،و آن چیز این است که خدا اشیاء را به صورتها و اشکال گوناگون به نیکی میآفریند،پس او نوعی واحد از جانداران را نیافریده بلکه همه چیز را به اندازهها و رنگهای گوناگون آفریده است.تمام این جانداران و موجودات را آفریده و کار و صورت آنها را تدبیر کرده و ترتیب داده است تا آنجا که ما نمیتوانیم هیچ چیزی را به تصوّر آوریم که پروردگار آن را نیافریده باشد.آیا آن ذاتی که توانسته همه چیز را بیافریند نمیتواند انسان را همان گونه که در آغاز در رحم مادر آفرید،در آخرت دیگر بار برانگیزد و پدید آورد؟ در پایان این آیات خداوند ما را یادآور دو امر میشود:
اوّل:ضرورت ایمان به قدرت و توانمندی خدا.
دوم:ضرورت ایمان به روز قیامت.
زیرا در واقع ایمان به قدرت خدا همان راه ایمان به رستاخیز و قیامت است.پس هر چه در رستاخیز شک کردیم ناگزیر باید به آیات و نشانههای قدرت خدا بنگریم،چون شکّ در رستاخیز نتیجۀ شک دربارۀ خداست،و کسی که واقعا و حقیقة خدا را میشناسد کمترین شکّی در رستاخیز ندارد.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.» بسم اللّٰه اشاره بدین حقیقت است که زندگی و آنچه در آن است آفریده شده از جانب خدای سبحان و قائم و پایدار به اوست،زیرا ما هر چه در کاری با بسم اللّٰه آغاز کنیم توجّه این بسم اللّٰه گفتن به جانب همان کار است پس اگر بگویی به نام خدا میایستم یعنی ایستادن تو به خدا بر میگردد و برای اوست،و اگر بگویی به نام خدا میخوابم،یعنی خفتن تو /8 به خدا بر میگردد و برای اوست،و
همچنین.
سورههای قرآن کریم از لحاظ معانی عام خود تفاوت دارند،از این رو هر (بسم اللّٰه گفتن)در آغاز هر سوره اشاره بدین دارد که همه چیز قائم به خدا است، پس هنگامی که حج میگزاریم در واقع این حج گزاری به نام خدا و هدف حجّ همان تقوی و پرهیزگاری نسبت به خداست،و تقوی نیز به نوبۀ خود از خدا و به یاری خداست،وقتی روزه میگیرم،روزهگیری ما به نام خداست،و هدف روزهداری همان تقوی نسبت به خداست،و تقوی نیز به نوبۀ خود از خدا و به یاری خداست.همچنین است هنگامی که نماز میگزاریم یا به هر تکلیف واجب دیگری اقدام میکنیم.
[1]
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ -ای مردم از پروردگارتان بترسید،که زلزلۀ قیامت حادثهای بزرگ است.» هدف از سورۀ حج همان بالا بردن سطح تقواست به بالاترین درجۀ ایمان و اعتقاد به مسئولیّت.در سورۀ انبیاء-که پیش از سورۀ حج آمده است-گفت و گو از مسئولیّت است،امّا در این سوره سخن از تقواست بدین لحاظ که مرحلۀ مقدّمه ایمان است.
بر انسان دشوار است که به مسلّماتی ایمان بیاورد و بپندارد که آن مسلّمات پایههایی استوارند که میتواند افکار خود را بر آنها بنا کند و آن گاه به غیر آنها ایمان بیاورد،هر چند این«غیرها و دیگر»ها نیرومندتر باشند.اینجا-و درست- همین جاست که خطای انسان در آن نهفته شده زیرا مسلّماتی فکری تمام زندگی او را متوجّه خود میسازد و میپندارد که وی در برابر آن مسلّمات ضعیف و ناتوان است.هرگز چنین نیست،انسان از مسلّم پنداشتههای خود نیرومندتر است،و دانش آدمی با نفوذتر از سوابق ذهنی و خیالی او و چیزهایی است که اجتماع و پدران او بدان اعتقاد داشتهاند.در واقع ایمان به قیامت و زلزله و هول و هراسهای آن تمام این مسلّمات پنداری و سوابق ذهنی را درهم میکوبد و به بشر نیرویی پرتوان برای اندیشیدن از نو میدهد.و این از طریق شکّ برنامهای و هدف دار دربارۀ
چیزهایی صورت میگیرد که وی آنها را از حقایق مسلّم میپنداشته است.
[2]
« یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ -آن روز که ببینیدش،هر شیردهندهای شیرخوارهاش را از یاد ببرد...» زن شیردهنده-از هول و هراس قیامت-نمیتواند حتّی به کودک شیرخوارۀ خود بیندیشد.
« وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ -و هر آبستنی بار خود را بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینی،حال آن که مست نیستند بلکه عذاب خدا شدید است.» اصولا زن باردار دچار خونریزی میشود و جنین خود را میاندازد،و زن به خونریزی دچار نمیشود مگر بر اثر گذشتن بر هول و هراسی عظیم،و نیز در آن روز هر کسی را چون مستان میبینی که نمیتواند آنچه را در پیرامونش میگذرد تشخیص دهد،و شخص خودش او را از دیگران باز میدارد،و این عذاب قیامت آن قدر او را فرا میگیرد تا فاقد نیروهای اندیشیدن خویش میگردد.
تصوّر این هوسهای هراس انگیز متضمّن بیدار ساختن دل غافل و بیخبر است.گذشتگان صالح نیز چنین بودهاند.در داستان نزول این دو آیه از سورۀ حج چنین آمده است:
آیات نخستین سورۀ حج شبی در جنگ بنی مصطلق-که تیرهای از خزاعه هستند-فرود آمد.مردم راه میپیمودند،آن گاه پیامبر خدا(ص)ندا کرد،شتابان بازگشتند و پیرامون پیامبر خدا(ص)گرد آمدند،حضرتش این آیات را برایشان باز خواند،همه گریان شدند چنان که هیچ کس بیش از آن شب گریان نشده بود، چون صبح شد زین بر پشت مرکبها ننهادند،و چادر نزدند و همه یا گریان بودند و یا اندوهگین نشسته بودند و میاندیشیدند.آن گاه پیامبر(ص)به آنان گفت:آیا میدانید آن روز چگونه است؟گفتند:خدا و پیامبرش آگاهترند،فرمود:آن روز روزی است که خدا به آدم(ابو البشر)میگوید:فرزندانت را که برای دوزخ برانگیخته میشوند،برانگیز!آدم میگوید:چند از چند؟خدای عزّ و جل میفرماید:
از هزار تن نهصد و نود و نه تن به دوزخ و یک تن به بهشت.این امر بر مسلمانان دشوار آمد و سخت به گریه درآمدند و عرض کردند:ای پیامبر خدا،پس چه کس ما را نجات میدهد؟پیامبر(ص)گفت:شما را بشارت باد که دو نوع آفریدۀ دیگر نیز با شمایند:یأجوج و مأجوج که به هر چیز پردازند افزونش کنند و شما در آن میانه جز به قدر مویی سفید در بدن گاوی سیاه یا رقمی در ذراع بلند یا خالی بر تن شتر نخواهید بود،سپس فرمود:من امیدوارم که شما یک چهارم اهل بهشت را تشکیل دهید.آن گاه تکبیر برآوردند.سپس گفت:من امیدوارم که شما یک سوّم بهشتیان باشید،آن گاه گفت:من به یقین امیدوارم که شما دو سوّم بهشتیان باشید زیرا اهل بهشت یکصد و بیست صف هستند که هشتاد صف آنان امّت منند،آن گاه گفت:
هفتاد هزار تن از امّت من بیحسابرسی به بهشت در میآیند.
[3]
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ -بعضی از مردم،بیهیچ دانشی دربارۀ خدا مجادله میکنند...» و این گفته« یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ »یعنی بدون اندیشه در این که او خدایی است که باید خواه و ناخواه از او فرمان برد و اطاعتش کرد.
جدال به باطل همانا شاهد و گواهی است بر حالت استقرار دروغین،که دارندۀ آن حالت حاضر نمیشود از آن دگرگون شود،چه میپندارد که تغییر آن وضع پایۀ زندگی او را درهم میریزد یا با عزّت شخصی او مخالف است.در حالی که احساس زلزلۀ روز قیامت مؤمنان را قادر میسازد که در پرتو خرد و وحی و استقبال از حقایق جدید،بدون تعصّب و عزّت جویی از گناه و باطل،به افکار و اندیشههای خود مراجعه کنند و از افکار باطل بازگردند و دست بشویند.
کافران هنگامی که به افکار باطل خود تکیه میکنند و از آن عزّت میجویند میپندارند که از کرامت و حیثیّت خود دفاع و حمایت میکنند در حالی که با همین تصوّر باطل استقلال فکر و کرامت خود را از دست میدهند زیرا بدین سان از شیطانی سرکش پیروی میکنند.
« وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ -و از هر شیطان سرکشی پیروی میکنند.»
بدور از هر گونه خیر و غوطهور در غرقاب فساد و فاسد سازی.
[4]
« کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ -بر شیطان چنین مقرّر شده که هر کس را که دوستش بدارد...» کسی که با ارادۀ خویش شیطان را دوست بدارد و او را بر خود مسلّط و حکمروا سازد.
« فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ -گمراه کند و به عذاب آتش سوزانش کشاند.» محال است که این شیطان سرکش هادی و رهنمای پیروان خود به خیر باشد،زیرا خدا مقدّر فرموده است که او پیروان خود را گمراه کند،و سرانجام آن هر دو:(تابع و متبوع)همان آتش سوزان دوزخ است.
[5]
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ /8 تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ -ای مردم اگر از روز رستاخیز در تردید هستید،ما شما را از خاک و سپس از نطفه،آن گاه از لخته خونی و سپس از پاره گوشتی آفریدیم...» اگر دربارۀ رستاخیز و تجدید حیات مردگان در تردید هستید به گذشتۀ خود بنگرید،آیا میتوانید بگویید:خدا نمیتواند شما را از نو بیافریند؟پس چگونه توانسته است شما را به حالات و در مراحل گوناگون یاد شده،پس از آن که هیچ نبودید،بیافریند؟ در قرآن و سنّت آمده است که انسان دو بار آفریده شده،یک بار در عالم ذرّ آنجا که همۀ مردم از خاک آفریده شدهاند،و دیگر بار هنگامی که آنان را در پشتهای پدرانشان و سپس رحمهای مادرانشان نهادهاند.پس بعد از آن که نطفه در رحم مادر جای داده شد،میبینیم که پس از زمانی به صورت لختهای خون در میآید که به رحم مادر میچسبد(علقه)و سپس به شکل پاره گوشتی کوبیده(مضغه)تغییر مییابد.
« مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ -گاه تمام و گاه ناتمام...»
گاه اندامهای چنین چون دو چشم و سر و دست و پا معیّن شده و گاه ناتمام است که دیری نمیگذرد که قبل از آن که اندامهایش معیّن شود از رحم سقط میشود و میافتد.
« لِنُبَیِّنَ لَکُمْ -تا(قدرت خود را)برایتان آشکار کنیم...» تا انسان بفهمد این تغییرات و دگرگونیهایی که وجود و هستی او را استوار کرده است دلیل بر آن است که آن همه تدبیر شده،و خداوند همان مدبّر حکیم او و همۀ آفریدگان و آفرینش است.
« وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی -و تا زمانی معیّن هر چه را خواهیم در رحمها نگه میداریم...» مضغة(پاره گوشتی که در اصطلاح علمی بدان گاسترولا گویند)تا وقتی که خدا بخواهد و به جنین اجازۀ زاده شدن دهد میماند.درنگ جنین در رحم محدود به مدّت نه ماه نیست،و بسا که قبل از اتمام این مدّت زاده شود،از این رو فرماید:(و نقرّ...و تا زمانی معیّن هر چه را خواهیم در رحمها نگه میداریم)و از معانی(نقرّ)این است که:مینویسیم،زیرا چنان که در احادیث آمده نیکبختی و بدبختی است هر دو در حالی که آدمی در شکم مادر است بر او نوشته(و مقرّر و مقدّر)شده است.
« ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ -آن گاه شما را که کودکی هستید بیرون میآوریم تا به حدّ زورمندی خود برسید...» آغاز این آیه دگرگونی جنین را در رحم بیان میکرد،امّا اینجا دگرگونی آن را پس از آن که به صورت کودکی زاده شد بیان میکند که از آن پس نیز به صورت جوانی رسیده دگرگون میشود تا به اوج قوّت و نیرومندی خود(اشدّه)دست مییابد.
« وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی -بعضی از شما میمیرند...» چنان که بر اثر بیماری یا حادثه یا کشتن میمیرند و جنین را چارهای بر وفات خود نیست،زیرا این قضیّه به فرمان خدا و تقدیر اوست.و بعضی مدتی
طولانی در زندگی به سر میبرند تا دیگر بار همان گونه که از آغاز بودهاند ضعیف و ناتوان شوند.
حقیقت این است که زمان همواره به مصلحت انسان نیست،و آدمی همواره در حال تکامل(و تعالی)ذاتی و خود به خود نمیباشد.چگونه است که چون به اواخر عمر برسد به صورت کودکی در میآید گرچه ذاتش راه کمال پیموده و ناگزیر میبایستی همواره در جهت تعالی و فرا رفتن بوده و دچار شکستگی و نقصان نشده باشد.
در واقع،مهمترین چیزی که انسان با بسیار افزون شدن سنّ خود از دست میدهد همان دانش اوست.دانش-در عین حال-بزرگترین نعمتی است که بشر برای بدست آوردن آن میکوشد و میخواهد آن را نگهدارد،زیرا دانش است که او را از دیگر آفریدگان متمایز میسازد،و هنگامی که دانش خود را از دست بدهد در میان خاندان و فرزندان و اجتماع خویش صاحب کرامت و ارج نیست.آیا همین امر گواه بر آن نتواند بود که تکامل بشر از سوی او و خود به خودی نیست؟ « وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی الْأَرْضَ هٰامِدَةً -و بعضی از شما به سالخوردگی برده میشوند تا آن گاه که هر چه را آموختهاند فراموش کنند.و تو زمین را فسرده میبینی...» چنان که گویی زمین نارسته و مرده است.
« فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ - چون باران بر آن فروباریم،به جنب و جوش آید و نموّ کند و از هر گونه گیاه بهجت انگیز برویاند.» زمین هنگامی که بارانها بر آن میبارد مرده است امّا آن گاه فزونی مییابد و زنده میشود و گیاهان بر آن میروید.
گیاهان به یک گونه و شکل نیستند،و اگر طبیعتی که بر زندگی حکم میراند کور و ناآگاه میبود بایستی همه چیز به یک شکل میبود،ولی موادّی یگانه:خاک،نمکها،آب و نور به صورت گونههایی از گیاهان در میآید.و
خداوند از هر گونهای جفتی آفریده است تا استمرار هر گونه و نوعی جداگانه تضمین و تأمین شود.وانگهی متانت و استواری ساختار انواع مانع زیبایی آنها نیست.
[6]
« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ -و اینها دلیل بر آن است که خدا حقّ است...» جز او را حقّی نیست،و بیگمان او را حقّی است که در او و توانمندیش شکّ و تردیدی وجود ندارد،و از آنجا که او حق-و تمامی حق-است پس سزاوارتر است که پیروی شود.
« وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -اوست که مردگان را زنده میسازد و بر هر کاری توانا است.» [7]
« وَ أَنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ -و نیز قیامت خواهد آمد،شکّی در آن نیست.و خدا همۀ کسانی که در گورها هستند زنده میکند.» آنان که در گورها هستند به قدرت خدای سبحان برای حسابرسی برانگیخته و زنده میشوند،همان قدرتی که امروز در برانگیختن بذرها و دانههای گیاهان -نهفته در دل زمین-جلوه میکند.و زمین نسبت به این بذرها مانند گور برای مرده است.امّا پروردگار ما همان گونه که با باران دانهای را زنده میکند به همان نحو ذات سبحانش انسان را که در گور خود خفته است زنده میکند.
از این رو در حدیث آمده است:«چون خدا بخواهد که آفریدگان را به رستاخیز برانگیزد،آسمان چهل روز بر زمین ببارد،آن گاه قطعهها گرد آید و گوشتها بروید».
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ (8) ثٰانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ لَهُ فِی اَلدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (9) ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ یَدٰاکَ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (10) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِینُ (11) یَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَضُرُّهُ وَ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُ ذٰلِکَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِیدُ (12) یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ اَلْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ اَلْعَشِیرُ (13) إِنَّ اَللّٰهَ یُدْخِلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ إِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ (14)
آیات قرآن در این جا بعدی از حقیقت ایمان و موضعگیریهای مردم را نسبت بدان بیان میکند.گروهی از آنان مجادله کنندگانند و گروهی مؤمنان مردّد که در برابر فتنه باستواری نمیایستند،و گروهی مؤمنان راستین هستند که در عمل نیز صالحند.
آیۀ نخستین اشاره به حجّت و دلیلی میکند که بدون آن مجادله دربارۀ خدا
باطل است و آن حجت همانا دانش و رهنمایی یا کتابی روشنگر است.
پس هر کسی که حجّتی ندارد غیر مؤمن است،و حتی مستکبر و گردنکش از حق است که به یک سو میپیچد و میکوشد مردم را از راه خدا منحرف سازد،و جزای او در دنیا خواری است که شامل کوچک شدن و پست و ذلیل گشتن است.
امّا روز قیامت نصیب او عذاب سوختن است به جزایی مطابق با آنچه خود به دست خویش کرده و اندوخته است.
امّا کسانی را که حقیقت ایمانی که آنها را در برابر فتنهها مقاوم و پایدار کند و با فشارها بستیزد،به دلهایشان رسوخ نکرده است میبینی که خدا را با تردید از کنار راه میپرستند.اگر خیری /8 به ایمانشان برسد دلگرم میشوند و اگر به فتنهای دچار شوند یا در معرض فشاری قرار گیرند به قعر گاوچالۀ انکار فرومیافتند.آن گاه دنیا و آخرت را زیان میبینند و این همان زیان آشکار است.
اینان با بادهای سلطه و ثروت به این سو و آن سو میگرایند و چیزهایی جز خدای را میخوانند که نه زیانی به آنان میزنند و نه سودی میرسانند-بتهایی سنگی یا بشری-و این همان گمراهی بیپایان است.
آری آنان با خواندن بتهایی که همان رهبری بد و یاران بد باشند به خود زیان میزنند.امّا کسانی که خدا را با اطمینان و استواری قدم میپرستند،و در برابر فتنهها و فشارها میستیزند،از سوی پروردگارشان پاداشی است نیکو و زیبا، بهشتهایی که نهرها در آنها جاری است،زیرا خدا هر چه بخواهد میکند.
[8]
حجّت میان خدا و آفریدگانش خرد است؛و از خرد،دانش و شناخت و رهیابی حاصل میشود.خرد است که دارندۀ خود را به پیروی از کتاب روشنی بخش رهنمون میگردد،و کسی که این حجّت را ندارد بباطل دربارۀ خدا مجادله میکند.
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ -و از مردم کسی است که دربارۀ خدا
مجادله میکند...» و میگوید:آیا خدا قادر است که مردگان را برانگیزد؟یا چنین کند؟و برای چه؟ ما از این آیه در مییابیم که:ایمان به رستاخیز فرع ایمان به خدا و به نامهای او از جمله قدرت و حکمت(قدیر و حکیم)و بلکه ایمان به دیگر حقایق دین است که همه فرع شناخت نسبت به خداست،شناختی که میسزد او را با عظمتش و حکمتش و مهربانیش به بندگان خود شناخت.
« بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ -بیهیچ دانشی و هیچ راهنمایی و هیچ کتابی روشنی بخش.» حقایق این کلمات که هر کس بدانها چنگ درزند رستگار میشود چیست؟ الف:دانش،که همان نور و پرتو خرد است،و همان گشوده شدن حقایق برای دل به نور خداست، /8 بدان درجه که صاحب خود را از پیروی دلیل یا جست و جوی حجّت بینیاز میسازد.
ب:رهیابی و هدایت که سطحی پایینتر از دانش دارد،مانند کسی که در بیابانی سرگردان راه میرود ناگهان نشانهای را از دور میبیند که او را به سمتی که باید از آن سمت برود راهنمایی میکند.تفاوت بین این دو سطح(میان دانشمند و رهیاب)آن است که دانشمند نقشهای مفصّل و با جزئیّات دارد که میتواند در رهنوردی خود به سوی خدا بدان اعتماد کند،و از این رو نیازی به نشانه ندارد،امّا رهیاب مانند کسی است که نوری را که راه او را روشن میسازد دنبال میکند.
ج:کتاب روشنی بخش،اگر انسان نه دانشمند باشد و نه رهیاب ناگزیر در دنبال و به رهنمایی دانشمندی روان میشود،چنان که گروهی از مردم در بیابانی پشت سر راهنمایی راه میپیمایند،و راهنما همان دانشمند است،و این راهنما میتواند کتاب باشد که به هر سو برود و نشان دهد،رهنوردان به دنبالش راه میپیمایند.
[9]
« ثٰانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -گردن را(با تکبّر)به یک سو میپیماند تا مردم را از راه خدا گمراه کند...» یعنی مایل میان سرشانه و گردنش،که تعبیری از تکبّر و روی گرداندن در برابر حقّی است که با آن روبرو شده،و او همواره از آن رویگردان بوده،و میکوشد مردم را از راه خدا منحرف کند،و راه خدا همان ایمان بدو و کردار نیک ناب به خاطر اوست.
« لَهُ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ -نصیب او در دنیا خواری است...» شاید بتوانیم از این آیه دریابیم:کسی که دربارۀ خدا مجادله میکند در دنیا گرفتار خواری و خفّتی میشود که خدا برای او فراهم ساخته و او نمیتواند از آن بگریزد،یا شکستی فوری،یا مرگی بد،یا رسواییی نزد مردم،یا لعنتی جاودانی.
مگر نه این که او خود با پیروی از شیطان و فرمانبرداری از گردنکشان و تسلیم و فروتنی نسبت به ثروتمندان ذلّت و خواری را برای خویش خریده است؟ « وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَذٰابَ الْحَرِیقِ -و در روز قیامت عذاب آتش را به او میچشانیم.» دستاورد و حاصل او در آخرت بهتر از دنیا نیست،بلکه بسی سخت و بدتر است،هر بار /8 پوستشان پخته و سوخته شود به پوستی دیگر تبدیل میشود تا عذاب سوختن را بچشند.
[10]
« ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ یَدٰاکَ -این کیفر کارهایی است که پیش از این از دو دستت بر آمده...» دو دست در اینجا تعبیری است از تمام اندامها.پس این حکمت خداست که انسان را در دنیا رها میگذارد تا هر چه میخواهد بکند و هر جرمی میخواهد مرتکب شود،ولی در کمین او ایستاده و هر گاه بخواهد گریبانش را میگیرد.» « وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ -و خدا به بندگانش ستم نمیکند.» زیرا خدای سبحان به تو عقل عطا کرده،و پیامبران را به نزدت فرستاد،و راهت را روشن ساخته،و برای تو معلوم کرده که چه بکنی،و چگونه در دنیا برای
خود عزّت و در آخرت نعمت فراهم سازی،خدا هنگامی که به مردم فرمان داد او را عبادت و بندگی کنند و بندگی نسبت به آفریدگان را رها کنند عزّت آنان را میخواست،امّا آنان خود به خویشتن ستم کردند و از این رو برای آنچه خود کردهاند باز خواست و مجازات نمود.
شاید از این آیه چنین استنباط شود که خداوند بندگانش را برای بدیهایی که نیّت انجام دادنش را داشتهاند مؤاخذه نمیکند بلکه برای آنچه در عمل بدان پرداختهاند مجازات میکند و از این رو تعبیر«آنچه پیش از این از دستهایت بر آمده» به کار رفته است.
[11]
این واقعیّت مجادله کنندگان بباطل دربارۀ خدا بود.امّا گروهی دوّم نیز وجود دارند که سیاق آیه در اینجا از آنان سخن میگوید،و آنها همان گروه حرفیها(مردّدان)هستند که به خدا ایمان دارند امّا با شکّ و تردید.هر گاه خیری متوجّه آنها شود نفوسشان اطمینان پیدا میکند و بر آن استقرار و آرامش مییابد،و اگر بد و گزندی به آنها برسد به گاوچالههای نومیدی و بدگمانی فرو میافتند،آنان همچون کسی هستند که بر لبۀ گاوچالهای راه میرود و به اندک لغزش گامی در آن میافتد.اینان میپندارند که مقیاس حق منافعی است که به دست میآورند،و اگر مقداری از مال یا سلطه و قدرت به آنان برسد با حق همراهند امّا اگر از جانب خدا آزمونی فرا رسد و بلایی ببینند روی بر میگردانند.
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ -و از میان مردم کسی است که خدا را با تردید و از کناری میپرستد...» /8 حرف به معنی کناره و طرف است.
« فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ -اگر خیر به او رسد دلش بدان آرام گیرد...» این اطمینان و آرامش قلب نسبت به خدا نیست،بلکه نسبت به آن خیری
است که بدو رسیده،پس او تا وقتی آن خیر به وی میرسد از رهبری پیامبر پیروی میکند.
« وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ -و اگر آزمایشی پیش آید و گرفتار فتنهای شود رخ برتابد...» شاید«انقلب علی وجهه»تعبیر از دگرگونی کلّی و به صورتی ناگهانی باشد که رابطۀ خود را به کلی با مؤمنان میگسلد و کاملا در صف کافران قرار میگیرد.
خداوند از اینان چنین سخن میگوید:
« خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ -در دنیا و آخرت زیان بیند...» زیرا انسانی که با شک رفتار میکند در دنیا کالایی به دست نمیآورد و در آخرت نیز به مزدی دست نمییابد،چون در دنیا همراه مؤمنان بوده و ایشان عادتا گرفتار سختیها هستند و در شرایطی دشوار از بینوایی و محرومیّت و در بدری زندگی میکنند،امّا در آخرت هنگامی که خدا پاداش مؤمنان را میدهد وی در شمار ایشان محسوب نمیشود،زیرا دلش وابسته به کافران بوده و از این رو همان چیزی را به دست میآورد که به کافران میرسد.
قرآن به شدّت بر عذاب اینان تأکید میکند،زیرا بیشتر مردم ادّعای ایمان میکنند امّا براستی از این گروهند،آنها در شرایط آرامش و صلح و امنیّت نماز میگزارند امّا اگر کار سخت شد و نماز جرمی محسوب گردید که مجازات قانونی در پی دارد،آنها دیگر آمادۀ نماز گزاری نیستند،آنها همراه دگرگونیهای سیاست یا اقتصاد یا اجتماع،چون پری در معرض باد،حرکت میکنند.
کلمۀ«حرف»در احادیث به«شکّ»تفسیر شده و بارزترین مظاهر حرفی بودن(یعنی شک و تردید داشتن)در /8 زندگی اینان پیوستن آنها به رهبریهای رسالتی مطابق قانون حرفی بودن(و شک و تردید داشتن)است.وقتی رهبری را در حال پیروزی ببینند با آن همراهند و هر گاه عکس این را ملاحظه کنند از آن روی
میگردانند.از این رو در احادیث بسیار و منقول از پیامبر(ص)آمده است که:
«حرفیها»همان کسانی هستند که در رهبریهای الهی شک میکنند،در حالی که فرمانبرداری مطلق از پیامبر و امامان توصیه شدۀ او و پس از ایشان از فقیهان، همانا آشکارترین مظاهر ایمان است.از این رو میبینیم که روند قرآنی در آیات آینده دربارۀ مسألۀ ولاء(و پیروی)با ما سخن میگوید.
[12]
مقیاس ایمان راستین پیوستن به رهبری الهی است و ثابت قدم بودن همراه آن و فرمانبرداری از آن در شرایط دشوار با وجود مخالفت آن با خواهشهای نفسانی و مصالح شخصی.
و بارزترین مظاهر«حرفی بودن»(و تردید)در ایمان شک در رهبری ربّانی است هنگامی فرمان به کاری دشوار میدهد،یا تصمیم رهبری با خواهش نفس آدمی مخالفت دارد،یا هنگامی که رهبری در معرض نگونساری یا شکست قرار میگیرد.سرنوشت«حرفیها»پرورش در دامان رهبریهای جاهلیّت همچون سلطههای طاغوتی،یا احزاب الحادی،یا دستههای گمراه است.و این همه در منطق قرآن شرکی آشکارا و در عین حال گمراهی بیپایان است.
« یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ -سوای خدا کسی را میخواند...» یعنی سوای خدا و رهبرییی که خدا به پیروی از آن فرمان داده است،از پیامبری مرسل یا امامی معصوم،یا رهبری گماشته شده از جانب او.
« مٰا لاٰ یَضُرُّهُ وَ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُ ذٰلِکَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِیدُ -که نه زیانی به او (به انسان)میرساند و نه سودی،و این گمراهی و ضلالتی است بیپایان.» گاه انسان از رهبرییی پیروی میکند که بدو سودی نمیرساند ولی او گمان میکند که آن رهبری بدو سودی میرساند در حالی که این خود اوست که با پیروی از آن رهبری بدان سود میرساند.آیا این گمراهی نیست که انسان نیروهای خود را برای هیچ و پوچ نه برای کسب سود و دفع زیان،صرف کند؟ /8 و بیپایانتر از این گمراهی آن است که بشر به رهبرییی بپیوندد که زیان میرساند و سودی نمیبخشد.
[13]
« یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ -کسی را میخواند که زیانش نزدیکتر از سود اوست...» آنجا که به نظر میرسد رهبریهای جاهلیّت مقداری عزّت و ثروت فراهم میسازند،در حالی که سرانجام همان فقر و بندگی است.
«و لبئس المولی-چه بد دوستداری است...» آن رهبر.
«و لبئس العشیر-و چه بد مصاحبی است.» این مصاحب و پیرو.
شاید از این آیه بتوانیم استنباط کنیم که جایز نیست آدمی وقتی در خود کفایت و شایستگی نمی بیند از دیگران بخواهد که از او پیروی کنند و برای او جایز نیست که بدین گفته عذر آورد که:براستی این مردمند که مرا به پیشوایی و فرماندهی خود گماشتهاند،بلکه بر او واجب است که خود از این مقام کناره گیرد، و اگر کناره نگیرد از کسانی است که خدا دربارۀ آنها میگوید«لبئس المولی، چه بد دوستدار و سروری».
[14]
« إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ -خدا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند به بهشتهایی که در آن نهرها جاری است وارد میکند...» و ایشان همان کسانند که به نحوی راسخ به خدا ایمان آوردند و ایمان خود را با تداوم کارهای عملی و رفتار شایسته نشان دادند و بیان کردند.
« إِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ -همانا خدا هر چه خواهد همان کند.» زیرا او قادر اراده کنندهای است با قدرت و ارادۀ مطلق،هر چه خود خواهد میکند،نه هر چه دیگری بخواهد و از /8 مظاهر ارادۀ حکیمانۀ او حسن پاداش اوست به مؤمنان نیکو کردار شایسته،و پاداش بد اوست به مجادله کنندگان و مردّدان دربارۀ پیامبران و اولیاء او.
آیا برای ما سزاوارتر آن نیست که به سوی بهشت پروردگارمان بشتابیم که
آنها را در صورتی که مؤمنانی راستین باشیم به ما وعده داده است؟چه بهشتهایی است که خدا از غیب و بدون دیدار ما آنها را به بشر وعده داده است؟بگذارید پاسخ را از امامان اهل بیت علیهم السّلام بشنویم که در تفسیر قرآن گفتهاند،و ما را به پهنۀ آن بهشتها که در قرآن به بشر مژده داده شده است منتقل میکنند.
إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
...خدا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند...تا آنجا که خدای تعالی فرماید:
لباسهم فیها حریر.در آنجا لباسشان از حریر است. (1)پدرم از ابن ابی عمیر از ابی بصیر برایم حدیث کرد و گفت:به ابی عبد اللّٰه(امام صادق)(ع)عرض کردم:
فدایت شوم،مرا به شوق آور،گفت:«ای ابو محمّد،کمترین نعمتهای بهشت آن است که بویش از فاصلۀ هزار سال راه پیمایی از مسافت دنیا به مشام میرسد،و کمترین منزل و جایگاه اهل بهشت منزلی است که اگر تمام جن و انس در آن منزل کنند خوراک و نوشابۀ آنان به قدر کافی به آنان میرسد و چیزی از آنچه در آن سرای است کم نمیشود،و کم منزلتترین مقام کسی که به بهشت در میآید آن است که به محض ورود سه باغ را بر سر او بر میآورند،چون به نزدیکترین آنها وارد شود در آن جفتها و خادمان و جویبارها و میوهها بیند چندان که خدا بخواهد که چشمش سیر شود و آرام گیرد و دلش شادمان شود،اگر خدا را سپاس گزارد و او را بستاید بدو گویند:بالای سر خود به باغ دوّم بنگر،و در آن چیزهاست که در باغ نخستین نبود.آن گاه گوید:پروردگارا این باغ را به من عطا فرما،خدای تعالی فرماید:اگر این را به تو دهم جز آن را نیز خواهی خواست و پروردگار گوید:اینک از تو.چون بدان درآید خدا را شکر گزارد و بستاید گویند:در بهشت را بر او بگشایید و بدو گویند:سرت را بالا کن،آن گاه دری از سرای جاوید بر او بگشایند که چندین برابر آنچه پیشتر دیده بود در آن بیند و هنگامی که از این فزونیها سخت شادمان شد گوید:پروردگارا حمد و ستایشی بیقیاس از آن تو باد که با دادن
1) 1) -الحج23/.
باغهای بهشت بر من منّت نهادی و مرا از دوزخ رهانیدی.ابو بصیر گفت:آن گاه من گریستم و عرض کردم فدایت شوم،در این باره بیشتر بفرمای!امام(ع)گفت:
ای ابو محمد در بهشت نهری است که بر کنارههای آن کنیزانی روینده رستهاند، چون مؤمن بر کنیزی بگذرد و از او خوشش آید او را بر کند و بر گیرد و خدای عزّ و جلّ به جای او دیگری را برویاند.عرض کردم:فدایت شوم،بیش از این برایم بفرمای!فرمود:ای ابو محمد مؤمن در آنجا با هشتصد دوشیزه و چهار هزار بیوه و دو زن حوری همسری میکند.عرض کردم:فدایت شوم،هشتصد دوشیزه؟فرمود:
آری با هر یک از آنان همآغوشی کند /8 او را بدین صفت(دوشیزه)یابد.عرض کردم:فدایت شوم حور عین از چه چیز آفریده شدهاند؟فرمود از خاک پاک نورانی بهشت،و از فرط لطافت چنانند که مغز استخوانشان از پشت هفتاد دست جامۀ حریر پیداست.جگر آن حوری آیینۀ این مؤمن و جگر این مؤمن آیینۀ آن حوری است.
عرض کردم:فدایت شوم،آیا حوران زبانی دارند که در بهشت بدان سخن گویند؟ فرمود:آری سخنی لطیف که آفریدگان دلپذیرتر از آن نشنیدهاند.عرض کردم:آن زبان چیست؟فرمود:با صداهایی نازک و موزون میگویند:ما جاودانگانیم و نمیمیریم،ما لطیفانیم و خشن نمیشویم،ما درست اندامان جوانیم و پیر نمیشویم،ما خوشنودانیم و خشمگین نمیشویم،خوشا آن که برای ما آفریده شد، و خوشا آن که ما برای او آفریده شدیم و بدو اختصاص یافتیم.ما زنانی هستیم که چون کسی با ما همآغوش شود چنان در جوّ فضا به پرواز در آید که نورش چشمها را بزند و خیره کند». (1)
مَنْ کٰانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اَللّٰهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی اَلسَّمٰاءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مٰا یَغِیظُ (15) وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ (16) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰادُوا وَ اَلصّٰابِئِینَ وَ اَلنَّصٰاریٰ وَ اَلْمَجُوسَ وَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اَللّٰهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (17) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ وَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ وَ اَلنُّجُومُ وَ اَلْجِبٰالُ وَ اَلشَّجَرُ وَ اَلدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ اَلْعَذٰابُ وَ مَنْ یُهِنِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ إِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ (18) هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیٰابٌ مِنْ نٰارٍ یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِیمُ (19) یُصْهَرُ بِهِ مٰا فِی بُطُونِهِمْ وَ اَلْجُلُودُ (20) وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ (21) کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (22)
1) 2) -بحار الانوار،ج 8،ص 120.
15[بسبب]
:هر چه به وسیلۀ آن به چیزی برسند و بدان دست یابند.
[یغیظ]
:هر چه موجب خشم و ناخرسندی کسی شود از مشکلات و فتنههایی که به آنها گرفتار میشود.
17[الصابئین]
:آنان ترکیبی از ادیان هستند،و گفتهاند هر کس از دینی به دین دیگر درآید صابئ است.
[المجوس]
:آتش پرستان که پیامبر و کتابی داشتند، پیامبرشان کشتند و کتابشان را سوزاندند.
آیات پیشین چنین بیان کردند که کسانی هستند که با تردید و شک نسبت به خدا ایمان دارند،پس اگر نعمتی نصیبشان شود آرامش مییابند و اگر با آزمونی به آزمایش گرفته شوند روی میگردانند،و گفتند:این گروه از رهبرانی پیروی میکنند که نه زیانی برای آنان دارند و نه سودی میرسانند.
در این درس قرآن به ما یادآوری میکند که حکمروای حقیقی هستی،و آن که ولایت به حقّ بر انسان دارد همانا خداست،نه تنها در عرصۀ تشریعی و در آخرت،بلکه در دنیا و عرصۀ تکوینی و کلّ عالم هستی نیز هم چنان است.
این آیات برای تأکید همین تفکّر حقایقی چند را به ما گوشزد میکنند:
نخست:کسانی که میپندارند از اراده و تدبیر خدا جدا و بیرونند هر چه میخواهند بکنند و هر حیلهای میخواهند به کار برند،سپس بنگرند که آیا میتوانند از حدود توانایی و حکمرانی خدا بیرون روند؟ /8 دوم:آیا انسان میتواند خود به راه درست راه یابد و جادّۀ مستقیم را بدون هدایت و راهنمایی خدا که در آیات و پیامبران و توفیق هدایتش شکل پذیرفته است،هدایت شود؟ سوّم:آیا ممکن است نوع بشر بر پایهای جز رسالت به حقّ الهی یگانه و یک پارچه شود؟هرگز...زیرا رسالت الهی و کردار بدان همانا تنها پایه و شالودۀ
یگانه شدن مردم است.
آن گاه قرآن تأکید میکند که آنچه در آسمانها و زمین است نسبت به خدا فروتن و سر سپرده و سجده گزار اوست،همچون خورشید و ماه و ستارگان و درخت و جنبندگان.ولی گروهی از افراد بشر باقی میمانند که از این سنّت و روش معیّن فترت مستثنی و از نوادرند.برای انسان ممکن نیست که نخورد یا نیاشامد یا نخوابد، و همچنین نمیتواند خود را از حوزۀ زمین بیرون برد،یا از قوانین و سنّتهای زندگی سر پیچد،آری،در امکان او هست که روزه نگیرد یا نماز نگزارد،تنها در این زمینۀ محدود به او آزادی دادهاند که ارادۀ خود را بیازماید،امّا در دیگر زمینهها،ناچار است خواه و ناخواه تسلیم شود و سر بسپارد.
اینک ما دام که نمیتوانی از ولایت خدا بیرون روی،پس چرا بر ضدّ او سرپیچی میکنی و جز او را به عنوانی ولیّ و سرپرست خود میگیری؟ این در دنیا،امّا در آخرت،گناهکاران را به سختی به سوی جهنم میرانند و جامههایی آتشین برای آنها میبرند،و آب جوشان بر سرشان فرو میریزند چنان که آنچه در شکمها و درون خویش دارند میگدازد و گرزها(و پتکها)ی آهنین افروختهای برای آنها آماده است،و هر چه بخواهند از دوزخ و آتش بگریزند آنها را که مقهور و مغلوبند بدانجا باز میگردانند.
بنا بر این انسان و سرانجام او هر دو به تدبیر خدا معیّن و محدود شدهاند،زیرا آدمی نمیتواند از قلمرو حکمروایی و چیرگی و سلطنت خدا بیرون رود.پس بر انسان میشاید و میسزد که غیر از خدا ولیّ و فرماندهی برای خود نگیرد.
[15]
« مَنْ کٰانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّمٰاءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مٰا یَغِیظُ -کسی که میپندارد که خدا در دنیا و آخرت او را یاری نخواهد کرد خویشتن را با ریسمانی به آسمان بیاویزد آن گاه ببرد و بنگرد که آیا این حیله خشمش را از میان خواهد برد.»
(هاء)در کلمۀ(ینصره)به دو معنی باز میگردد:یا به پیامبر ما محمد(ص) یا به«من کسی»جملۀ( مَنْ کٰانَ یَظُنُّ أَنْ لَنْ یَنْصُرَهُ اللّٰهُ -کسی که میپندارد خدا یاریش نخواهد کرد).
در حالت اوّل معنی چنین میشود:همانا آن کسی که بر محمد(ص)و آنچه به رسالت خدا آورده است کینه میورزد و در پیامبری،او شک میکند،و اعتقاد ندارد که خدا یاری دهندۀ به او در دنیا و آخرت است،هر چه میتواند بکوشد و برای مقصود خود هر حیلهای را بیازماید حتی اگر این کار مستلزم آن باشد که ریسمانی از بالا بیاویزد و خود را با آن به دار زند،سپس بنگرد که آیا میتواند با جلوگیری از پیامبر خدا یا جلوگیری از رسالت او در برابر ارادۀ خدا بستیزد و بدین گونه کینه و گمان بد خود را شفا بخشد؟ امّا در حالت دوم معنی آیه این است که خدای سبحان به انسان یاری میکند و او را نگه میدارد و در دنیا و آخرت بدو کمک میکند.هر کس جز این میپندارد،و هر چه میخواهد میکند حتّی اگر خواسته باشد خود را خفه کند(با کشاندن ریسمانی به آسمان و سپس بریدن آن)،بیگمان نمیتواند که در برابر قدرت خدا بستیزد،و اقدام و کینۀ او را بر خدا دسترسی نیست.
شاید این آیه متضمّن ستیزۀ ناتوانمندانۀ بشر باشد،زیرا وقتی بعضی در قدرت خدا شک کنند بایستی از قلمرو حکمروایی و ملکوت خدا و از سنّتها و قوانین ثابت او که هر چیزی بدان تسلیم است و آنان از تسلیم بدان اکراه دارند نیز بیرون روند،و آن گاه-پس از آن که تمام امکانات و دانشهای خود را بدین منظور بکار گرفتند-بنگرند که آیا توانستهاند از حکمروایی خدا بیرون روند،یا از قوانین مادّی و معنوی زندگی رستهاند،بدین گونه است که خشم برخاسته از نادانی آنها نسبت به ارادۀ خدا و سنّتهای او که برای مصلحت آنها وضع شده فرو مینشیند،سنّتهایی که بر آنان واجب است به موجب آنها عمل کنند و خدا را بر آن سنّتها شکر گزارند زیرا مهمترین مظاهر رحمت خدا نسبت به بندگان اویند.پس معنی آیه چنین میشود: /8 با ریسمانی خود را به آسمان برکشند،آیا بر این کار توانایند؟خدا
داناست.
هنگامی که پیش آهنگ فضانورد،آرمسترانگ به ماه رفت،آیا توانست از ارادۀ خدا بیرون رود؟هرگز،او نتوانست چنین شود،حتی او مشکلات خانوادگی خود را با همسر خویش نیز فراموش نکرد،و پس از فرود آمدن به زمین خود این امر را تصریح کرد و گفت:در حالی که بر سطح ماه بودم به اختلافاتم با همسرم میاندیشیدم...و این که آیا او از کاری که من بدان پرداختهام خرسند است یا نه؟ بدین سان انسان محکوم به پیروی از نظامها و نیروهای طبیعی پیرامون خویش،خواه مادّی یا معنوی است،چه آن را بخواهد و چه نخواهد،همچنین در صورتی که حال چنین است نمیتواند فرمان مولا و سرور خود را اطاعت نکند و بدان گردن ننهد،و اگر تکبّر و خویشتن بزرگی کند و استنکاف ورزد جز به خود زیان نزده است.
و بالأخره اگر انسان بیندیشد:کیست که بدو روزی میرساند و نعمتها را بر او فرو میبارد،و کیست که در برابر خطرهایی که لابلای آنها مرگ و نابودی نهفته است،از او نگهداری و دفاع میکند،بیگمان در مییابد که او خدای روزی رسان صاحب قدرت استوار است و آنچه جز اوست همه ابزارها و سببهایی است آفریده شده.
[16]
« وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ أَنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یُرِیدُ -بدین سان قرآن را نازل کردیم با آیاتی روشنگر.و خدا هر کس را که بخواهد هدایت میکند.» همان گونه که جنبۀ مادّی زندگی ما محکوم به ارادۀ خدای سبحان است جانب معنوی آن مانند هدایت نیز چنین است،و اگر خرد و سرشت برای رهنمایی بشر کافی بودند،چرا بعضی گمراه و بعضی ره یافته میشوند در حالی که همه از
خرد و سرشت بهره دارند؟هرگز چنین نیست...همانا خداست که هر کس را بخواهد راهنمایی میکند،و تا وقتی راهنمایی و هدایت از جانب خداست ما باید او را ولیّ خود بگیریم و جز او را نپرستیم و بندگی نکنیم.
[17]
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ الصّٰابِئِینَ وَ النَّصٰاریٰ وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللّٰهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -خدا میان آنان که هدایت یافتهاند و آنان که کیش یهود یا صابئان یا نصاری یا مجوس برگزیدهاند و کسانی که شرک ورزیدهاند،در روز قیامت حکم میکند...» آن گاه براستی اختلاف میان بشر دلیل روشنی است بر این که آدمی نیازمند آن است /8 که خدا او را به راه راست و استوار رهنمایی کند،و به یقین خداست که به حق داوری میکند و در میان پیروان مذاهب گوناگون حکم خواهد کرد.
« إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ -زیرا او بر هر چیزی(و کاری)ناظر است.» در واقع داوری خدا میان مذاهب و آراء گوناگون،و در نتیجه میان حق و باطل و هر قضیّهای کوچک یا بزرگ همان تجلّی و نمودار نظارت فراگیر او بر هر چیزی است،و براستی او چیرۀ توانایی است که در آسمانها و زمین هیچ بر او پنهان نیست.
از آنجا که او بر هر چیز ناظر و شاهد است،ناگزیر باید به حضور فرخندۀ همیشگی او احترام نهاد و مراقبت مستقیم و اشراف همیشگی او را احترام نهاد.و هر انسانی هنگامی که به کار یا گفتار مهمّی میپردازد،یا اندیشۀ آن به ذهنش خطور میکند و بر خاطرش میگذرد و میخواهد تصمیمی بگیرد یا رأیی صادر کند، باید از خود بپرسد:آیا خدا از این خرسند است،زیرا خدا فردا همان امر را بر او به حسابرسی میگیرد.در واقع این احساس است که نور هدایت را در درون و ضمیر بشر بر میانگیزد و کمر خرد را بر ضد خواهش و هوی استوار میبندد و به برنامهنگری اندیشیدن بدون اضطراب مساعدت میکند و رفتار فرد را بدون چپ و راست روی
استوار میدارد و از شخص او برای خود او واعظ و ارشاد کنندهای قرار میدهد.
در خبر آمده است که:وقتی زلیخا از یوسف(ع)خواستار کار ناپسند شد و درها را بست در کنار اتاق بتی را دید،برخاست و روی آن بت را پوشاند،یوسف از او پرسید:چرا چنین کردی؟زلیخا گفت:برای آن که ما را نبیند،یوسف گفت:
تو از این بت خود شرم میکنی در حالی که نه میشنود و نه میبیند،آن گاه من از پروردگار خود که سمیع و بصیر است شرم نکنم؟ [18]
قرآن حکمت آموز سپس نظر انسان را به آسمان و زمین جلب میکند...به نشانههایی که همه گواه بر تسلّط مطلق خدا و سرسپردگی و فروتنی همه چیز در عالم هستی نسبت به ذات سبحان و منزّه اوست.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبٰالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِنَ النّٰاسِ
-آیا ندیدهای که هر کس در آسمانها و هر کس که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درخت و جنبندگان و بسیاری از مردم خدا را سجده میکنند؟...» در واقع همۀ این چیزها به خدا سر سپردهاند و بدو فروتنی میکنند.
« وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذٰابُ -و بر بسیاری عذاب محقّق شده...» امّا بسیاری از مردم به خدا سجده نمیگزارند و این دسته در واقع جز نسبتی اندک را تشکیل نمیدهند که چون با مجموعۀ حیرت انگیز آفریدگان و شمارهای افزونی که کامپیوترها نیز از شمردن و آمار گرفتن آنها ناتوانند،مقایسه شوند،چیزی به حساب نمیآیند.
راستی را،کرامت انسان اقتضا و ایجاب میکند به خدایی که آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست از آن اوست سجده گزارد،آن خدایی که هر چه بخواهد میکند،امّا سجده گزاری به بتی که نه زیانی میرساند و نه سودی یا زیان میزند و سودی ندارد،یا به بشری حقیر و خرد چون شاهان مغرور،یا ثروتمندان فسادگر، بیگمان موجب اهانت و ذلّت و خواری و کوچکی است.
خدای سبحان هنگامی که بشر را هدایت نمیکند او را به عبادت و بندگی بتهای خاموش یا گویا دچار میسازد و بدین خوار و خفیفش میکند،و کسی که خدا او را خوار سازد هرگز گرامی کنندهای برای خود نمییابد.
هیچ کس نمیتواند در برابر ارادۀ خدا عرض اندام کند و با آن بستیزد،و از محدودۀ اهانت حاصل از شرک به عزّت توحید و یکتا پرستی راه یابد،زیرا خدا هر چه بخواهد میکند و هیچ کس جز ذات سبحان او نیست که هر چه بخواهد بکند.
« وَ مَنْ یُهِنِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ إِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ -و هر که را خدا خوار سازد،هیچ کس گرمیش نمیدارد،زیرا خدا هر چه بخواهد همان میکند.» از خوار شدن اینان،یا گرامی شدن آنان که به خدا سجده میگزارند،از اینجا بر ماست که بدو پناه جوییم تا ما را به سوی خود راهنمایی فرماید،و ما را از جملۀ کسانی قرار دهد که به سبب سجده گزاریشان به درگاه خویش گرامیشان داشته و اکرامشان فرموده است.
[19]
« هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ -این دو گروه دربارۀ پروردگارشان به خصومت برخاستهاند...» /8 گروه ره یافتگان و گروهی که گمراهی بر آنها محقّق شده و سزاوار آن بودهاند.
« فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیٰابٌ مِنْ نٰارٍ -برای آنان که کافرند جامههایی از آتش بریدهاند...» برای کسانی که کافرند جامههایی آتشین به اندازۀ تنشان بریده و آماده کردهاند تا آتش بیشتر و نزدیکتر به تمام اجزاء بدنشان برسد و این بدان جهت است که عذاب سخت را بچشند.
« یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ -از بالا بر سرشان آب جوشان میریزند.» وقتی جامۀ آتشین بدن را میپوشاند برخی اندامها مانند سر عریان و آشکار میماند،پس بر آنها نیز آب جوشان میریزند تا عذاب تمام بدن آنان را فرا گیرد.
[20]
« یُصْهَرُ بِهِ مٰا فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ -بدان آب جوشان هر چه در درون شکم دارند و نیز پوستهایشان گداخته میشود.» «حمیم»که از شدّت حرارت جوشان است(و همانست که دربارۀ آن گفتهاند سرب ذوب شده باشد)آنچه را در درون جسم خود دارند از قبیل قلب و جگر سیاه و امعاء و احشاء میگدازد.
[21]
« وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ -و برای آنهاست گرزهایی آهنین.» «المقمعة»:ابزاری است که برای کوفتن به کار میرود،فرشتگان آن را بر میدارند تا بر سر گناهکاران بکوبند.
[22]
« کُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ -هر چه خواهند از آن عذاب،از آن اندوه بیرون آیند،بار دیگر آنان را بدان باز گردانند که:بچشید عذاب آتش سوزنده را.» با وجود آن که کافران در دوزخ میدانند که امیدی به نجاتشان از آن نیست،از شدت عذاب میکوشند که به سبب اندوه و تیرگی آن از آن بیرون آیند،و در هر نوبت که چنین کوششی میکنند ناکام میشوند،و این به نوبۀ خود عذابی روانی برای آنهاست.
بدین سان دامنۀ خطای اندیشۀ تفویضگرانه(وانهادگی)آشکار میشود که بر آنند که خدا در /8 دنیا و آخرت به بنده یاری نمیکند و این امر هیچ ربطی به تقدیر و تدبیر ندارد،هرگز...براستی خداست که نعمت میدهد و رهنمایی میکند و گرامی میدارد و پاداش میدهد،پس به پناهگاه پناهنده شویم و از خشم او به دامان رحمتش بگریزیم و از عذاب او بدو پناه جوییم.
إِنَّ اَللّٰهَ یُدْخِلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ (23) وَ هُدُوا إِلَی اَلطَّیِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْحَمِیدِ (24) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ اَلَّذِی جَعَلْنٰاهُ لِلنّٰاسِ سَوٰاءً اَلْعٰاکِفُ فِیهِ وَ اَلْبٰادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ (25) وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ اَلْبَیْتِ أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ اَلْقٰائِمِینَ وَ اَلرُّکَّعِ اَلسُّجُودِ (26) وَ أَذِّنْ فِی اَلنّٰاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجٰالاً وَ عَلیٰ کُلِّ ضٰامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ فِی أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اَلْأَنْعٰامِ فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْبٰائِسَ اَلْفَقِیرَ (28) ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ اَلْعَتِیقِ (29)
25[بإلحاد]
:الحاد عدول و انصراف از میانه روی و حرکت مستقیم است.
26[بوّأنا]
:آشکار کردیم.
27[فج عمیق]
:راه دور.
29[العتیق]
:به معنی آزاد از بندگی در مقابل رقیق یعنی بنده و غلام،صفت کعبه است،و آن را بدین جهت عتیق نامیدند که آزادتر از آن است که بندگان خدا مالکش شوند.
آیات درس گذشته با بیم دادن و هشداری سخت به آنان که کفر میورزند پایان یافت،و این هشدار از طریق تصویری از مناظر عذاب در روز قیامت به عمل آمد.از آنجا که هر جا در قرآن حکمت آموز تهدید و هشداری آمده ترغیب و مژدهای نیز آمده است آیات این درس آمد که به مؤمنان مژده میدهد که نزد پروردگار خود پاداشی دارند که در بهشتی جلوهگر میشود که در آن جویبارها جاری است و زیوری که بهشتیان که خدا پیشتر آنان را به گفتار پاکیزه و راه ستوده رهنمایی کرده است خود را بدان زیورها میآرایند.آن گاه آیات به موضوع حجّ میپردازند که روش عبادتی از روشهای امّت یگانۀ اسلامی است،و هدفش به کرسی نشاندن تقوا در نفوس فرزندان این امّت است.امّا کافران که مردم را از راه خدا که برجستهترین مصداقهای آن مسجد الحرام(و خانۀ خدا)است نصیبشان عذابی دردناک است، و بلکه هر کس با ستم بر مردم از راه درست منحرف شود گرفتار عذابی دردناک خواهد شد.
قرآن ما را برمیگرداند به نخستین روزی که مسجد الحرام در آن روز بنا شد و اینکه چگونه خدای تعالی به ابراهیم علیه السّلام فرمان داد آن خانه را برای تمام مردم،نه برای گروه یا قومی خاصّ بنا کند.براستی آن خانه از آنِ نزدیکان و دوران و مقیمان و مجاوران و غیر مقیمان و مجاوران است.
این حرم را برای آن بنا ننهادهاند که از طریق آن مردم به خدا شرک آورند، بلکه در واقع برای آن است که در آنجا تنها و تنها خدا را بپرستند(با برپاداشتن
نماز و رکوع و سجود).خداوند به ابراهیم(ع)فرموده است که خانۀ او را از بتهایی که در روزگار جاهلی به جای او پرستیده میشدند و بتهای بشری که امروز در آنجا و به نام او مورد پرستش قرار گرفتهاند،پاک و زدوده سازد.
آیات این درس-چنان که به نظر من میرسد-همان قلّه و اوج این سوره است،زیرا از وسیلۀ به کرسی نشاندن و استقرار تقوا گفت و گو میکند،و حج برترین وسیلۀ این کار است،و ما پیش از این شناختهایم که تقوا والاترین درجات احساس مسئولیّت است.
[23]
« إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ -خدا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند به بهشتهایی که در آنها نهرها جاری است وارد میکند...» کسانی که به خدا ایمان راستین و صادقانه آوردهاند،هم آنانند که به حق مؤمنند،و همانانند که ایمانشان در زندگیشان با اقدام به کارهای شایسته بازتاب دارد و منعکس و متجلّی میشود.بهشتهایی که اینان بدان وارد میشوند همان ترجمان و انعکاس کردار شایستۀ ایشان است و از این رو کلمۀ«جنّات جمع جنّة»به لفظ جمع آمده است،بدین لحاظ که کار شایسته درجاتی دارد و برای هر درجهای بهشتی است خاصّ همان درجه.
« یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِیهٰا حَرِیرٌ -در آنجا با دستبندهایی از طلا و مروارید آراسته شوند و لباسشان از حریر است.» یعنی به دستبندهای زرّین آراسته شوند،همچنین بر سرشان تاج نهند و بر گردنشان مروارید ناب ارزشمند آویزند و جامههایی سبز از حریر فاخر بپوشند،و تصوّر این منظره انسان را مشتاق بهشت میسازد.
[24]
وانگهی روند آیات به بیان نعمتهای مادّی اکتفاء نمیکند،بلکه
نعمتهای معنوی را نیز بدانها میافزاید، /8 آنجا که گوید:
« وَ هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلیٰ صِرٰاطِ الْحَمِیدِ -آنان به آن سخن پاک و به راه خداوند ستودنی راهنمایی شدهاند.» «الطّیّب من القول»همان«السّلام علیکم و رحمة اللّٰه و برکاته-درود و رحمت و برکتهای خدا بر شما باد»است.در یکی از حدیثها آمده است،که «سخن پاک»کلمۀ توحید«لا اله الاّ اللّٰه»باشد،و در یکی از نصوص آمده است:
همانا خداوند هر دم برای بهشتیان هدیهای میفرستد که از نوع«سخن پاک» است،و این همان معنایی است که مفسّران پذیرفته و بر آن رفتهاند،و چنان مینماید که هدایت و راهنمایی در بهشت تمام میشود.امّا معنی این آیه چنان که به نظر میرسد این است که:خدا مؤمنان را در دنیا به سخن پاک رهنمایی کرده که همان کلمۀ توحید و اخلاص و راه ستوده باشد که راه پیامبران و امامان هدایت است که بر همۀ ایشان درود باد و صلوات.
[25]
پس از این قرآن به گروهی از کافران و کردار آنها در مقایسه با مؤمنان و کردارشان میپردازد و میگوید:
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -آنهایی که کافر شدند و مردم را از راه خدا باز میدارند...» کفر تنها همان سخن نظری یا فقط عقیدۀ مجرّد و محض نیست.بلکه همچنین چیزهایی است که از آن سرچشمه میگیرد مانند دشمنی ورزیدن و کار بد،از این رو قرآن پس از آن که کافران را یاد کرد در این که واقعیّت کفر آنها چگونه است درنگ نمیکند و میافزاید:« وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -از راه خدا باز میدارند»یعنی این گروه در دل خود کافر شدهاند،امّا عملشان همانا بازداشتن مردم از راه خداست،و از این رو میبینیم که کلمۀ«کفروا-کافر شدند»به صیغۀ ماضی و گذشته آمده،در حالی که کلمۀ«یصدّون-باز میدارند»به صیغۀ مضارع
است که دلالت بر زمان حال و آینده میکند.پس کفر آوردن قراری است واحد که یک بار روی میدهد،امّا بازداشتن از راه خدا کاری است مکرّر و پی در پی و بر دوام.
باز داشتن از راه خدا،آن است که میان انسان و اقدام او به کردار شایسته -هر نوع کرداری که باشد از امر به معروف یا نهی از منکر یا ساختن مساجد برای خدا و انجام دادن فریضههای او-مانع و رادع ایجاد میکند، /8 زیرا«الصدّ- بازداشتن»بر عکس تمام این کردارهاست همچون مشکل تراشیهایی که مانع انجام فرایض و واجبات حاجیان گردد،یا منع مقامات قدرتمند و صاحب سلطه از آبادانی زمین،و محدود ساختن آزادی کار و بازرگانی،و به طور کلّی کفر به عنوان سنگی لغزنده در راه انسان قرار میگیرد تا به قلّۀ پیشرفت و تکامل مادّی و معنوی نرسد.
« وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ -و مسجد الحرام،خانۀ خدا...» بازداشتن از مسجد الحرام دو گونه است:
گونۀ نخست:دست و پا بستن مردم با قوانین ستمگرانۀ اداری،و اساسا جلوگیری از سفر به حجّ است.
گونۀ دوم:آن است که میگذارند حاجیان به مسجد الحرام برسند،امّا نمیگذارند شعائر دینی خود را،چنان که خدا بر ایشان واجب کرده،با آزادی کامل انجام دهند،و وسیلۀ این بازداشتن همان تسلّط و فشار سلطههای ستمگر حکمفرما بر اماکن مقدّس است.
پیش از آن که قرآن رشتۀ سخن را به پیرامون خانۀ خدا و مراسم و مناسک حج گزاری به آن بکشد،احترام به مسجد الحرام را واجب میسازد و کسانی را که در آن ستم میورزند و به محترم داشتههای مردم تجاوز میکنند و آزادیهایشان را سلب مینمایند،به عذاب دردناک تهدید میکند.
آزادی در اینجا یعنی هر چیزی که فقدانش مراسم و مناسک حج را از محتوای خود تهی و بیمعنی میسازد.چگونه حاجیان شاهد و ناظر منافعی اخروی
از حجّ باشند در حالی که تیغ بیداد بر آنان مسلّط و برکشیده شده است؟و چگونه در شؤون امت بیندیشند در حالی که دستگاههای سرکوب کنندۀ حکمفرما و چیره شده آنان را تعقیب میکنند؟و چگونۀ چرکین جامۀ شرک را از تن بیرون کنند و از بیم ستمگران رها شوند تا تنها و تنها خدای یگانه را بپرستند و بستایند در حالی که شیطانهای سلطه پیرامون ایشان را گرفتهاند؟ /8 بدین سان در مییابیم که هر انحرافی که به ستم انجامد مشمول این آیه است حتی اگر از جانب دولت نباشد و از طرف صاحبان تسلّط کوچک همچون شوهر و مالک و مدیر و...و...معمول گردد.در حدیثی منقول از امام صادق-علیه السّلام-آمده است:
«هر ستمگری که در مکّه به خود ستم کند یا به دیگری،از دزدی و تجاوز و هر گونه ستم دیگر من آن کردار را الحاد میدانم،و از این رو سکونت در حرم خانۀ خدا نهی شده است». (1)
یعنی اقامت دائم در مکّه از لحاظ شرعی مکروه است،زیرا آدمی به هر حال از ظلم به خویشتن با انجام یکی از این امور حرام شده منزّه و عاری نیست و اگر در خانۀ خدا(و مکّه)سکونت دائم گزیند این گونه معصیتها و نافرمانیهای او همه الحاد شمرده میشود و خدا مجازات آن را دو چندان کرده است.
« اَلَّذِی جَعَلْنٰاهُ لِلنّٰاسِ -که آن را برای مردم قرار دادیم...» پس مسجد الحرام ملک یک تن یا خانوادهای معیّن یا دولتی خاصّ نیست، بلکه متعلّق به تمام مردم،و خدا آن را چنین قرار داده است.
« سَوٰاءً الْعٰاکِفُ فِیهِ وَ الْبٰادِ -چه برای مردم مقیم و چه صحرا نشین غریب...» یعنی شخص مقیم دائم در مکه با آن کس که از بادیه و صحرا بدان شهر میآید یکسانند،آن گاه خداوند این حقیقت را دیگر بار تأکید میکند و گوید:
1) 3) -تفسیر نمونه،ج 14،ص 65.
« وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ -و نیز هر که را در آنجا قصد کجروی یا ستمگری داشته باشد،عذاب درد آور میچشانیم.» در واقع صاحبان سلطۀ ظالمانهای مسجد الحرام و نیاز مردم را بدان وسیلۀ منحرف ساختن مردم و گمراه کردنشان قرار میدهند،یا آن که راه و روشی معیّن را در اندیشیدن بر آنان واجب میشمرند و تحمیل میکنند...به زودی عذابی دردناک خواهند چشید.معنی«بإلحاد»به انحراف یعنی«به کجروی»است.
جاهلیان را میبینی برای آن که ستم و تسلّط و فساد انگیزی خود را در حرم کعبه ادامه دهند کلمات را از مفاهیم واقعی خود تحریف میکنند و این مشکل اساسی انسان است.چه صاحبان سلطه میتوانند راه و روشهایی را که برای نجات حرم از گزند آنها وضع شده تحریف کنند به گونهای که مفید واقع نشوند یا وسیلهای برای تسلّط جدید آنها بر حرم باشند.و پیداست که این آیه در اینجا از چنین حالتی بر حذر میدارد تا مسجد الحرام تبدیل به مکانی برای ستم و انحراف به نامی تازه نشود! [26]
« وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ الْبَیْتِ أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً -و مکان خانه را برای ابراهیم آشکار کردیم و گفتیم:هیچ چیز را شریک من مساز...» خداوند سبحانه و تعالی جای بیت الحرام را برای ابراهیم-علیه السلام- معیّن کرده است تا پایههای آن را بلند برآورد و این برای هدفی معیّن بوده است که اوّلا:این خانه پایهای اساسی برای درهم شکستن اندیشۀ کفر باشد و ثانیا:راه و روشی برای توحید درست بر پای شود.واقع این است که کعبۀ شریف پیش از ابراهیم(ع)نیز وجود داشته ولی با گذشت زمان آثار آن کهنه شده و خطّی باقی نمانده بود که از آن نشانی دهد،و ابراهیم(ع)حدود آن خانه را نمیدانست و همچنین در اختیار شخص او نبود که بر حسب نظر خاصّ خود خانهای برگزیند، زیرا این امر به آفرینندۀ عظیم،جلّ شأنه که امر و آفرینش از آن اوست اختصاص داشت.از این رو خداوند جای آن را معیّن کرد و سپس به او فرمان داد:
وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْقٰائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ
-و خانۀ مرا برای
طواف کنندگان و به نماز ایستادگان و رکوع گزاران و سجده گزاران پاکیزه بدار.» یعنی خانۀ مرا از پلیدیهای مادی و چرکهای بت پرستی پاک کن.این آیه حالات چهار گانۀ عبادت را در مسجد الحرام یاد آور شده است:طواف و قیام...
(ایستادن یا دعا و ذکر)و رکوع(خم شدن تمام)و سجود(پیشانی بر زمین نهادن) که نمادی از نماز و تعبیری از کثرت و تکرار است و این عبادتها نشانه و رمز توجّه ناب به خداوند و فروتنی نسبت به او و تسلیم و سر سپردن مطلق به فرمان او و پذیرفتن شریعت او به عنوان محور زندگی است.
[27]
« وَ أَذِّنْ فِی النّٰاسِ بِالْحَجِّ -و مردم را به حج فراخوان...» در حدیث دربارۀ این آیه آمده است که چون ابراهیم(ع)از ساختن خانه فارغ شد خدا بدو فرمان داد که مردم را به حج فرا خواند.وی گفت:پروردگارا! صدای من نمیرسد.پروردگار بدو گفت:اذان بگو بر تو فرا خواندن است به وسیلۀ اذان و بر ماست رسانیدن آن.پس وی بر فراز مقام ابراهیم رفت که آن روز پیوسته به خانۀ کعبه بود.آن گاه مقام به حدّی بالا آمد که از کوهها نیز بلندتر گشت.وی در حالی که انگشت خود را در گوشش نهاده بود و روی به شرق و غرب میکرد میگفت:ای مردم بر شما نوشته و مقرر شده است که این خانۀ آزاد شده را حج گزارید،پس به پروردگار خود پاسخ دهید،و مردم از آن سوی دریاهای هفتگانه و از میان خاور و باختر،تا گسیختگیهای خاک در کرانههای سرتاسر زمین و از پشت مردان و زهدانهای زنان با لبّیک گویی پاسخ دادند:لبّیک اللّهم لبّیک-آری پروردگارا،آری...آیا نمیبینی که هم اکنون نیز لبّیک میگویند؟پس کسانی که از آن روز تا روز رستاخیز حج گزارند از کسانی هستند که دعوت خدا را پذیرفتند و پاسخ گفتند و این گفتۀ اوست که« فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ -در آنجاست آیات روشن و مقام ابراهیم» (1)یعنی ندای ابراهیم بر فراز مقام ابراهیم.
1) 4) -آل عمران97/.
« یَأْتُوکَ رِجٰالاً وَ عَلیٰ کُلِّ ضٰامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ -تا پیاده یا سوار بر شتران تکیده از هر راه دور نزد تو بیایند.» رجالا:یعنی پای پیاده،و ضامر:چارپایی که بر اثر کثرت تمرین یا درازی مسافت لاغر و تکیده شده است.این آیه نشانۀ آن است که حاجیان با سوز و گداز شوق پیاده یا سوار بر چارپایان لاغر شدۀ خود به حج میشتابند.
[28]
« لِیَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ -تا سودهایی را که از آن آنهاست ببینند...» سودهای مادّی و معنوی گوناگون که صلاح معاش و استوار کردن زندگی آنان در آن است.
« وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ فِی أَیّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ -و نام خدا را در روزهای معیّن یاد کنند...» /8 یعنی در روزهای حج از ماه ذی الحجه.
« عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعٰامِ -به هنگام(ذبح)چارپایانی که خدا رزق آنها ساخته...» قربانیهایی که در منی به روز دهم ذی الحجّه کشته میشوند.
« فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْبٰائِسَ الْفَقِیرَ -پس از آنها بخورید و به بینوای نیازمند نیز بخورانید.» یعنی شما خود و نزدیکانتان بخورید و به نیازمندی که به سختی دراست و گرسنه شده است بخورانید.این دعوتی است روشن از توانگران تا از حدود به خویشتن اندیشی و آزمندی بیرون آیند و نیازمندیهای ناداران نیازمند را برآورند.
[29]
« ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ -سپس چرک را از خود دور کنند...» چون موهایشان از کثرت رهسپاری و سفر ژولیده و چرک و غبارآلود شده،و ناخنهایشان نیز بلند گشته است،در پایان موسم حج موهای خود را کوتاه میکنند و ناخن میگیرند.و بدنهایشان را از چرکها پاک میکنند.تفث در لغت یعنی چرک.
« وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ -و نذرهای خویش را ادا
کنند و بر آن خانۀ آزاد شده طواف کنند.» این آیه به ضرورت ادای نذرها اشاره میکند و نذر-عادتا-چیزهایی است که فرد خود را ملزم و متعهد میکند که اگر سالم به مکّه برسد،یا حاجتهایش برآورده شود آن نذر را ادا کند.شاید از این آیه تأکید بر پاکسازی قلب و سبک ساختن آن را با پرداختن نذرها به صورتی که حاجی با صفحهای جدید از زندگی به خانۀ خود بازگردد،استنباط کنیم.امّا دربارۀ طواف و گشتن در پیرامون خانۀ آزاد شده(از قید هر ملکیّت فردی)،در احادیث آمده است که مراد آخرین طواف است که به نام طواف زن نامیده شده برای آن که زنان حاجیان بر شوهران خود حلال نمیشوند مگر پس از آن طواف،و بعضی آن را طواف وداع و بدرود نامیدهاند زیرا آخرین طواف در پیرامون خانۀ خداست که پروردگار آن را در اینجا«بیت العتیق» نامیده،چه از آن که به ملکیّت افراد درآید و زیر سلطۀ جابران و زورگویان قرار گیرد آزاد است و مرکزی است برای آزادی مردم.و این /8 نخستین خانهای است که برای مردم(تمام مردم)بنا شده و خداوند آن را از گزند غرقه شدن به هنگام طوفان بزرگ در روزگار نوح پیامبر-علیه السّلام-رها و آزاد گذاشته است.
در احادیث اهل بیت-علیهم السّلام-آمده است که کلمۀ«لیقضوا تفثهم-چرک خود را از خویش دور کنند»به وسیلۀ دیدار با(امام)است.مگر نه آن که حضور نزد امام و دیدار با او در فضای آزادی در بیت الحرام چرکهای معنوی قلب حاجیان از میان میبرد و میزداید و آنان را برای آغاز کردن سفر جهادی دیگری آماده میسازد؟این تفسیر بر بعد تمدّنی حج تأکید میکند که در تحوّل زندگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی امّت از طریق حج مجسّم و متبلور میشود و از طریق دیدار با امام امّت و رهبر و فرمانده مسیر و حرکت آن و پیشاهنگ جنبش فرخندۀ آن صورت میگیرد.
در حدیثی دیگر آمده است:امام یکی از احکام روانه شدن به خانۀ خدا را
تفقّه و آگاهی از دین و انتقال اخبار فرماندهی و رهبری به اقطار عالم قرار میدهد.
در حدیث مروی پشت در پشت از امام رضا-علیه السّلام-که علل حج را بیان میکند آمده است که گفت:به علّت روانه شدن به نمایندگی دسته جمعی به سوی خدای تعالی،و درخواست افزونی(علم و توفیق طاعت)و افزود:و نقل اخبار امامان-علیهم السّلام-به هر سرزمین و ناحیهای،چنان که خدای عزّ و جلّ گفته است:« ...فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (1)...لیشهدوا منافع لهم... (2)-چرا از هر گروهی دستهای به سفر نروند تا دانش دین خویش را بیاموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشدار دهند،باشد که از زشتکاری حذر کنند*تا سودهایی را که از آن آنهاست ببینند...» (3).
ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمٰاتِ اَللّٰهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ اَلْأَنْعٰامُ إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ (30) حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَکَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ اَلرِّیحُ فِی مَکٰانٍ سَحِیقٍ (31) ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اَللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی اَلْقُلُوبِ (32) لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ مَحِلُّهٰا إِلَی اَلْبَیْتِ اَلْعَتِیقِ (33) وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اَلْأَنْعٰامِ فَإِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِینَ (34) اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اَلصّٰابِرِینَ عَلیٰ مٰا أَصٰابَهُمْ وَ اَلْمُقِیمِی اَلصَّلاٰةِ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (35)
تقوا در زمین توحید و یکتاپرستی میروید،و شاخههای آن تمام زمینههای زندگی را در بر میگیرد،و مهمترین و برجستهترین مظاهر و نمادهای آن همانا بزرگداشت حرمتهای خدا و شعائر اوست.
آنان که با تقوا مخالفت میورزند همان کسانی هستند که مرتکب پلیدیهای بتپرستانه میشوند،آنچه را سزاوار است ترک شود میکنند و آنچه را سزاوار است بکنند ترک میگویند،و از سخن دروغ و باطل پیروی میکنند،و آن گاه هر چه را خدا حرام شمرده،همچون پرستش بتها مرتکب میشوند،و از سویی دیگر از آنچه خدا بر آنها حلال ساخته با دروغ و بهتان خودداری میورزند،و این منافی و معارض با تقواست.
قرآن-بار دیگر-بدین نکته باز میگردد که ریشۀ تقوا را در نفس که همان ستیزه و مقاومت در برابر فشارهاست به ما یاد آور شود،به گونهای که انسان
حق گرای و مسلمان گردد،از آنچه دیگران برای او میخواهند و میکوشند بدو تحمیل کنند روی بگرداند.کسی که شرک میورزد مانند کسی است که از آسمان به فرو میافتد،یا شیطان او را در فضا میرباید و توانمندیها و نیروهایش را میبلعد،همانسان که پرندگان شکاری شکار خود را از آسمان میربایند،یا او را رها میگذارد تا به جایی ژرف فرو افتد.
درجۀ والای تقوا همان بزرگداشت شعائر خداست با بزرگداشت آنچه به خدای تبارک و تعالی پیوستگی دارد به احترام ذات متعال او.
قرآن دیگر بار باز میگردد و پارهای مناسک و مراسم حج را که از شعائر خداست بیان میکند،مانند شتری که آن را به حج میکشند تا در آنجا بکشند.و تأکید میکند که:تنها کردار انسان است که تقوا را در دل او میپروراند و رشد میبخشد.
بزرگداشت حرمتها
[30]
« ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمٰاتِ اللّٰهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ -همچنین هر کس دست از حرام بدارد،در نزد پروردگارش برایش بهتر است...» زیرا نفع بزرگداشت حرمتهای خدا و قوانین او به خود انسان بر میگردد،زیرا خدا آنها را به حساب او میگذارد و از بابت آن بدو پاداش خیر میدهد،خواه در دنیا با افزودن برکتها،یا در آخرت به وسیلۀ بهشتها.
« وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعٰامُ إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ -و چارپایان بر شما حلالند مگر آنهایی که برایتان خوانده شده...» در واقع خدا بسیاری از چارپایان را جز دستهای اندک چون خفه شده و از بلندی به زیر افتاده و از ضربۀ شاخ مرده و نیمخوردۀ درنده را برای ما حلال کرده،و التزام و پایبند بودن نسبت بدانچه خدا حلال یا حرام کرده و روا یا ناروا شمرده است همان جوهر و ذات تقوا و مهمترین مصداقهای آن است.
« فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ -پس از بتهای پلید اجتناب ورزید...» این بخش از آیه ابعاد معنوی تقوا را بیان میکند،و انسان را از لزوم اجتناب از خوردن گوشتهای حرام شده به اجتناب و دوری گزیدن از پستیهای اخلاقی که به بزرگواری و کرامت آدمی،و بلکه به اجتماع زیان میرساند و تمام بدیهایش را متوجّه شخص او میسازد،میکشاند.
میپرسیم پلیدی(الرّجس)چیست؟ /8 مفسّران بر سر این کلمه درنگ بسیار کردهاند که«رجس»چیست.برخی از ایشان گفتهاند:«همان قمار و نرد و شطرنج است،و برخی از ایشان گویند:
بتهایی است که به جای خدا،آنها را میپرستند.از آنجا که حج در روزگار جاهلی به پرستش بتها آلوده بود،خدای سبحان فرمان داده است که حج را از پرستش بتها بزدایند.دیگری از مفسّران گفته است:«رجس»و پلیدی همان مجرّد پذیرفتن وجود بت در خانۀ خداست.و دیگری از ایشان گوید:در واقع آن قربانیهایی که برای غیر خدا سر بریده میشوند با توجه به این که خدای تبارک و تعالی پیشتر گفته است:
« وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعٰامُ إِلاّٰ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ... و چارپایان بر شما حلالند مگر آنهایی که برایتان خوانده شده»و در جایهایی چند از قرآن خدا تأکید میکند که آنچه برای غیر خدا ذبح شود حرام است و به راستی همان پلیدی است.
همۀ اینها درست و پسندیده،ولی به نظر میرسد در اینجا فکری ژرفتر وجود دارد و آن این است که انسان یا خدای یگانۀ بیشریک را میپرستد و خود را به ارزشهایی که خدای سبحان بدانها امر کرده ملتزم و متعهّد میسازد،یا آن که به چیزی،هر چه باشد،سر میسپارد و تسلیم میشود.به عبارتی دیگر:مردم دو دستهاند یا انسان ارزشی که ارزشها را مقدّس میشمارد و به غیب ایمان دارد،یا انسانی شیء که جز به مشهودات ایمان ندارد،و چیزهای پست،انحراف،ستم و امثال آنها را مقدّس میشمارد.تمام اینها ناشی از شیئیت و چیزستایی(فیتیشیسم) انسان و مقدّس ناشمردن ارزشها از جانب اوست،و گاه ملاحظه میشود که در نظر او حتی ارزشها نیز تبدیل به چیزها و اشیاء شدهاند.مثلا میبینی کسی که به سفر
حج میرود اما نه بدین هدف که از خلال حج به خدا برسد،بلکه به مناسک حج به دیدۀ چیزستایی مینگرد و دلش متوجّه این«چیزها»میشود،بی آن که آنها را راه و نمودی به سوی ارزشهایی که در پس آنها نهفته است قرار دهد.کعبه باید در نظر ما رمز و نماد یکتا پرستی و یگانگی باشد،و قربانی باید رمز و نماد فدا کردن همه چیز در راه خدا محسوب گردد،و پرتاب سنگریزهها باید به منزلۀ مقاومت و پایداری در برابر شیطان به شمار آید...الخ.
کسی که منحرف میشود و«چیز»میپرستد بیشک به انحرافات دیگر نیز کشانده میشود،از جمله شطرنج که تا حدّی شبیه عادات بیهودۀ جاهلیّت است که با قرعه کشی نزد بتها صورت میگرفت و سپس به حکم قرعهای که بیرون میآمد رفتار میکردند.
از این رو در خبر مأثور از حضرت ابی عبد اللّه صادق-علیه السّلام-آمده است که دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ که فرمود /8 فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ گفت:«رجس من الاوثان شطرنج است و قول الزّور ساز و آواز باشد». (1)
و در حدیثی دیگر از امام صادق-علیه السّلام-نیز آمده است:قول الزّور-سخن باطل،«سخن مردی است که به کسی که آواز میخواند میگوید:
احسنت،آفرین» (2).
و در روایت ایمن بن خزیم از پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که حضرتش ما را مخاطب قرار داد و گفت:
«ای مردم گواهی باطل با شرک نسبت به خدا برابر است«سپس خواند» فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ -پس از پلیدی بتها و سخن
باطل اجتناب کنید» (1).
از مجموع این احادیث در مییابیم که«قول الزّور»یعنی هر گفتۀ باطل.
« وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ -و از سخن باطل اجتناب کنید.» درست است که کلمۀ(قول الزّور-سخن باطل)به ساز و آواز و طرب و لهو تفسیر شده ولی مهمتر و بزرگتر از این،قول الزّور و سخن باطل آن است که انسان خود سخنی بگوید و آن را به خدای تعالی نسبت دهد و بدان وسیله آنچه را خدا ناروا خوانده و حرام کرده حلال و روا شمارد و آنچه را خدای سبحان روا دانسته و حلال فرموده حرام و ناروا انگارد.
[31]
« حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ -روی آورندگان به خدا باشید و شرک نیاورندگان به او...» حنیفی بودن یعنی پاک بودن از پلیدیهای اجتماع و گرایش بدانچه خدا از تو میخواهد و روی گردانی از رفتار اجتماع یا از فشارهای هوسها و شهوتها به گونهای ناب و فقط برای خدا.
پس از حنیفی بودن این را نمیخواهند که با یک فشار اجتماعی بستیزی ولی به فشار اجتماعی دیگری روی آوری،یا با یک هوای نفسانی یا طاغوتی غربی مبارزه کنی برای آن که به دامن طاغوتی شرقی بیفتی،هرگز،چنین نیست.بلکه بر تو واجب است که با تمام فشارها و تمام هواها و تمام سلطههای ستمگر برای خدای حق سبحان بستیزی و مبارزه کنی.
پس حنیفی بودن راهی است روشن و روشی است آشکار که با هر راه دیگری اختلاف کامل و تناقض تامّ و تمام دارد و آن را دو صورت است:روی گرداندن از شرکای مجعول و فشارها،و روی آوردن تنها به خدا.
1) 10) -همان مصدر،ص 496.
در واقع،حنیفی بودن همان فطرت و سرشت پاک و پاکیزۀ انسان است که مؤمنان بدان آراستهاند،از اینجاست که در حدیث پشت در پشت منقول از ابی جعفر باقر علیه السّلام آمده است که وقتی زراره از حضرتش دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ:« حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ »و دربارۀ حنیفی بودن پرسید،گفت:
«همان فطرت و سرشتی است که مردم را بر آن سرشتهاند،و هیچ تبدیلی در آفرینش خدا نیست و گفت آنان را بر اساس معرفت و شناخت خدا آفریده است». (1)
« وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَکَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ السَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکٰانٍ سَحِیقٍ -و هر کس که به خدا شرک آورد،چونان کسی است که از آسمان فرو افتد و مرغ او را برباید یا بادش به مکانی دور اندازد.» /8 با عمل جاذبیّت چیز از آسمان فرو میافتد،اگر این چیز شکاری باشد پرندگان برای شکار کردنش میشتابند،و اگر شکار نشود هم چنان به فرو افتادن ادامه میدهد تا به گودالی در افتد.همچنین است انسانی که به خدا شرک میآورد، یا دستخوش طاغوتهایی میشود که او را به مصلحت خود بدین سو و آن سو میکشانند و از نیروهایش بهره میبرند،و یا به درّهای دور و فرو کوفته،به گودال دوزخ در میافتد.
[32]
« ذٰلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ -آری، کسانی که شعائر خدا را بزرگ میشمارند همانا کارشان نشان پرهیزگاری دلهایشان باشد.» التزام و احترام به حرمتهای خدا بخشی از تقوا و پرهیزگاری است،اما بخش کاملتر از آن همان بزرگداشت شعائر خدا،یعنی بزرگداشت هر چیزی که ما را
1) 11) -همان مصدر،ص 496.
به خدا رهنمون شود.بزرگداشت تکّه پارچهای که بر کنار میلهای افراشته شده بزرگداشت خود آن پارچه نیست،بلکه بزرگداشت میهنی است که این درفش نشانه و رمز آن است.همچنین بزرگداشت مسجد و عالم و قرآن در واقع همانا بزرگداشت خداست.پس خدای سبحان حق و حقیقت اصل است و دیگر حرمت نهادهها و شعائر وسیلههایی به سوی او هستند،و هر چیز یا شخص محترم مقرّبی به خاطر خدا تقدیر و ستوده میشود نه به خاطر شخص و عین خود.
شعائر:جمع شعیره است به معنی نشانهای که بر چیزی دلالت میکند.و شعائر خدا همان فرایض و واجب شدههای دینی است که بر بزرگی و عظمت پروردگار گواه است مانند مناسک و آداب حج و نماز جمعه و جماعت و دیگر مظاهر و نمادهای توحید و یکتا پرستی.«شعیره»یا نشانهای که این آیه در روند آن آمده همان چارپایانی است که آنها را از جایگاه خود به سفر حج میکشانند و نشانهای بر آنها نهاده است که آنها قربانیهایی هستند که به کعبه میرسند.
[33]
« لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی -از آن چارپایان قربانی تا زمانی معیّن برایتان سودهاست...» میتوانید از چارپایانی که نیّت کردهاید به خداوند تقدیم کنید بهره جویید، از شیر /8 و پشم و کرک آنها،تا به مکه برسید،همان گونه که احادیث متعدّد این معنا را تأکید کرده است. (1)
« ثُمَّ مَحِلُّهٰا -سپس جای قربانیشان...» یعنی آخرین منزل آنها.
« إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ -در آن خانۀ آزاد شده است.» العتق(ضدّ رقّ)همان آزاد شدن بعد از بردگی است،خدا بیت الحرام را از ملکیّت افراد،هر که باشند،رها و آزاد کرده و آن را برای همۀ مردم به نحو یکسان قرار داده است،و در عین حال این خانۀ مقدّس خود جایگاه آزاد شدن و رهایی
1) 12) بنگرید به نور الثقلین،ج 3،ص 497.
است،یعنی انسان میتواند که وجود خود را از بند گناهانش آزاد کند و از چنگ هر یک از شیطانهای جنّ و انس که او را به بندگی و بردگی میگیرند رها سازد.
[34]
« وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعٰامِ -برای هر امّتی رسم قربانی کردنی نهادیم تا بدان سبب که خدا از چارپایان روزیشان داده است نام او را بر زبان رانند...» هر امّتی را شعایری است که برای نام بردن و یاد کردن از خدا وضع شده است.پس مقدّس شمردن این شعائر بخاطر و برای خود آنها نوعی از پلیدی و بت پرستی است،بر ماست که این مناسک و مراسم را صرفا بخاطر خود آنها مقدّس نشماریم بلکه این مناسک و آداب و نشانهها را برای آن مقدّس بداریم که ما را به خواندن نام و یاد کردن از خدا فرا میخوانند.پیش از این گفتیم که مناسک یاد شده در این سوره هدفشان-که بدان هدف وضع شدهاند-بیان حقایقی است که در فراسوی آنها قرار دارد،نه آن که خود آن مناسک تقدیس شوند و ارزشها و هدفهایی که فراسوی آنها قرار گرفته به عهده اهمال و بیاعتنایی واگذار گردد.هدف از چارپایانی که برای خدا کشته میشود تقدیم گوشت آنها به ذات سبحان خدا نیست،زیرا ذات متعال او نه گوشت آنها را میخورد و نه پیه و دنبۀ آنها را،بلکه این امر موجب تقوی و یاد خدا میشود.پس هدف اصلی از تمام مناسک همان یاد و نام خداست،از این رو فرموده است:« لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلیٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعٰامِ -تا بدان سبب که خدا از چارپایان روزیشان داده است نام او را بر زبان رانند»و نام بردن و ذکر خدا آن ذکر زبانی نیست بلکه نیّت قلب،و ناب و سرهسازیِ کردار است و از این رو خدای متعال گوید:« وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ التَّقْویٰ مِنْکُمْ (1)-ولی آنچه به او میرسد پرهیزگاری شماست».
منسک به نظر راغب،عبادت و به موجب نوشتۀ طبری و رازی آن است که گفته میشود:منسک و مراد ذبیحه و قربانی است (2).
« فَإِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ -پس خدای شما خدای یکتاست...» خدای شما چارپایانی نیست که قربانی میکنید،و خدای شما زینت و زیوری نیست که در روز عید خود را با آنها میآرایید،و خدای شما اجتماع شما نیست.هرگز...همانا خدای شما خدای یکتاست و تمام این نعمتها از خداست و به فرمان خدا احترام گذاشته میشود.
« فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ -پس در برابر او تسلیم شوید،و تسلیم شدگان را بشارت ده.» المخبتین:آنان که به اوامر او تسلیم شدند و به یکتایی او تسلیم گشتند و سر فرود آوردند.
[35]
تسلیم شدگان به چند صفت متمایزند که عبارت است از:
1-اندیشناکیِ دل به ذکر و یاد خدا.و این تعبیر و نشانهای از نیروی روح،و ژرفی ایمان است که تقوای الهی به وجود و نفوسشان راه یافته تا آنجا که به مجرّد ذکر خدا اشکشان جاری میشود،و خدا در نفوس آنان آشکارترین و بزرگترین حقیقت است،چنان که در دعای منقول از سرورشان امام حسین-علیه السّلام- آمده است:«بار الها چگونه بر تو دلیل شود آن که تمام وجود و هستیش نیازمند به توست،آیا غیر از تو را بروز و ظهوری هست که تو را نیست تا او دلیل بر هستی تو شود؟کی غایب و پنهان بودهای تا نیازی به دلیلی بر وجود تو باشد و کی دور بودهای تا آثار و آفریدهها ما را به تو برسانند،کور باد چشمی که تو را ناظر و حاضر و مراقب خود نبیند».
2-صبر و پایداری بر رسالت،و بر ستم مردم،و نیز صبر و پایداری بر ریشه کن کردن هواها و شهوتها.
3-بر پای داشتن نماز که نشانه و رمز دیگر عبادتهاست.
4-حرص و نگهبانی آنها بر بنای اساس اجتماع با انفاق.
چنین است که پروردگار ما در توصیف مخبتین(تسلیم شدگان به حق) گوید:
« اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصّٰابِرِینَ عَلیٰ مٰا أَصٰابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاٰةِ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ -آنان که چون نام خدا برده شود در دل اندیشناک شوند و بدان هنگام که به آنها مصیبتی رسد شکیبایانند و نماز گزارانند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند.» /8
وَ اَلْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لَکُمْ مِنْ شَعٰائِرِ اَللّٰهِ لَکُمْ فِیهٰا خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَیْهٰا صَوٰافَّ فَإِذٰا وَجَبَتْ جُنُوبُهٰا فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْقٰانِعَ وَ اَلْمُعْتَرَّ کَذٰلِکَ سَخَّرْنٰاهٰا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (36) لَنْ یَنٰالَ اَللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ اَلتَّقْویٰ مِنْکُمْ کَذٰلِکَ سَخَّرَهٰا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ بَشِّرِ اَلْمُحْسِنِینَ (37) إِنَّ اَللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ (38) أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ (39) اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اِسْمُ اَللّٰهِ کَثِیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اَللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ (40) اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ (41)
بدین سان خداوند«بدن»را که همان شتر است از شعائر خود قرار داد که آن را از راهی دور به بیت الحرام میرانند،چون دست و پای آن را برای نحر کردن ببندند،مردم پیرامونش را میگیرند،و از جملۀ آنان گرسنگانند،آن گاه نام خدا را بر آن میخوانند و چون از پای در افتد و نحر شود از گوشتش میخورند و به فقیر و نیازمند میخورانند و خدا را شکر میگزارند.
این گوشتهایی که خورده میشود و آن خونهایی که بر زمین ریخته میشود برای کیست؟اینها برای مردم است،و فایدۀ ذبح و نحر پرورش و رشد تقوی در نفوس است و هدف از رام ساختن چارپایان برای آدمیان یاد آوری عظمت خداست به ایشان و این که به سبب هدایتی که به آنان ارزانی داشته ذات متعال او را بزرگ دارند و به مردم نیکی و احسان کنند.
به مناسبت گفت و گو از حرمتها و شعائر روند آیات حکم دفاع از آنها را بیان میکند.
خدای سبحان از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع و حمایت میکند زیرا او خائنانی را که بسیار و همواره خیانت میورزند و نسبت به نعمتهای خدا کفران و ناسپاسی میورزند دوست نمیدارد.خائنان همان کسانند که با مؤمنان میجنگند و به عهد و ذمّۀ خود وفا نمیکنند.اما بر مؤمنان است که با کافران بجنگند زیرا به مؤمنان ستم شده است در حالی که آنان به خدا پشتگرمی داشته و توکل کردهاند و به یاری و مددکاری او اعتماد داشتهاند. /8 مگر نه آن که آنان را بناحق از خانههای
خود و برای آن که گفتهاند:پروردگار ما خداست،بیرون راندهاند؟آری،حرمت مقدّسات با دفاع مؤمنان از آنها بر جای میماند.و گرنه عبادتگاهها نابود میشود.
خدا به کسی که به دین او کمک کند کمک و یاری میکند و او توانمند مسلّط و چیره است.
هدف مؤمنان از جنگ و مبارزۀ خود یافتن امکان در زمین و بر پا داشتن حکم خدا در آن است.
[36]
« وَ الْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لَکُمْ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ لَکُمْ فِیهٰا خَیْرٌ -شتران قربانی را برای شما از شعائر خدا قرار دادیم.شما را در آن خیری است...» البدن همان شتر است که بر گردنش بندی میبندند و برای نحر کردن به منی میکشانند،و این از شعائر مقدّس است،و برای در این کار و شعائر مانند آن خیری است،خیر مادّی و معنوی،اوّلا با استفادۀ از آن و ثانیا با دستیابی بر تقوی از طریق و به وسیلۀ آن.
« فَاذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهٰا صَوٰافَّ -و هم چنان که بر پای ایستادهاند نام خدا را بر آنها بخوانید...» یعنی در حالی که دستها و پاهای شتر راست ایستاده و آمادۀ نحر کردن است،و ذکر خدا هنگام نحر کردن واجب است،امّا در این خصوص صیغه و لفظ معیّنی نیست.جز این که در خبر آمده است که با عبارتی کاملتر باشد،در حدیث مروی از ابی عبد اللّٰه الصّادق-علیه السّلام-این ذکر برای نحر کردن آمده است:
«روی خود را به جانب کسی کردم که آسمانها و زمین را سرشته است در حالی که خود بر کیش حنیف روی دل به خدا دارم و مسلمانم و از مشرکان نیستم، همانا نماز و عبادتم و مرگ و زندگیم از آن خدای پروردگار جهانیان است که شریکی ندارد و مرا بدین امر کردهاند و من از مسلمانانم،بار الها(همه چیز)از تو و
برای توست،به نام خدا و به خدا،و خدا بزرگتر از همۀ هستی است(اللّٰه اکبر)، بار الها از من بپذیر» (1).
فایدۀ این شعائر آن است که کمالات روحی و معنوی را میافزاید.
« فَإِذٰا وَجَبَتْ جُنُوبُهٰا -و چون پهلوهایشان بر زمین رسید...» یعنی چون پس از نحر شدن بر زمین در غلتیدند به گونهای که پهلویشان کاملا بر خاک قرار گرفت،کنایه از پایان جنبش و نشان بیحرکتی کامل.
« فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْقٰانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ -از آنها بخورید و فقیران قانع و گدایان را بخورانید...» دو کلمۀ«القانع و المعترّ»دلالت بر دو معنی دارند که عبارت است از فقیر و مسکین.فقیر آن است که قوت و آذوقۀ یک سال خود را ندارد،امّا مسکین آن است که فقر و ناداری او را خانه نشین کرده و فقر و نیازمندی او از آن یک سختتر است.
اصل کلمۀ قانع همان فقیری است که بدانچه بدو دهی قانع و خرسند است،پس او چنان که پروردگار سبحان در آیهای دیگر گفته است:(تحسبهم اغنیاء من التعفّف) (2)آنان را از آن روی که خویشتن دارند توانگران پنداری.در حالی که اصل کلمۀ معترّ کسی است که از گدایی خودداری نمیورزد.این کلمه مشتق است از«عرّ»که مرض جربی است که به پوست شتر میرسد،و معترّ گویی چنان است که این بیماری به صورتش زده و پوست چهرهاش را افکنده،که کنایه از رفتن آبرو و عدم شرم نزد اوست.و در روایتی آمده که معترّ کسی است که از تو چیزی میطلبد...و سؤال نمیکند.و در حدیثی دیگر از ابی عبد اللّٰه الصّادق-علیه السّلام-آمده است:
«قانع کسی است که بدانچه بدو دهی خرسند میشود و خشم نمیگیرد و
سخنی نمیگوید و از غضب لب بر هم نمیفشارد،و معترّ آن است که بر تو میگذرد تا بدو بخورانی» (1).
« کَذٰلِکَ سَخَّرْنٰاهٰا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -اینها را برای شما رام کردیم.باشد که سپاسگزاری کنید.» هدف از رام ساختن چارپایان برای بشر همانا سپاسگزاری او نسبت به خدای سبحان است،و به طور کلّی /8 هدف از نعمتهای مادّی همان تکامل معنوی است.
از این آیه در مییابیم که نعمتهای مادّی در زندگی دنیا وسیلهای است برای تکامل معنوی،پس بر انسان گرسنهای که سر پناهی ندارد تا در آن پناه جوید که او را از گرمای تابستان و سرمای زمستان حفظ کند،دشوار است که برای بنای کیان و موجودیّت معنوی خود بکوشد،و دانش و ایمان و پرهیزگاری خود را رشد دهد،امّا کسی که توانست ضرورتهای زندگی خود را بگذراند،توانایی آن را دارد که به دیگر اموری که برای آنها آماده شده است بپردازد.
ضرورتهای زندگی مانند سوخت اتومبیل است،وقتی مخزن اتومبیل از سوخت پر شد آن گاه آمادۀ به راه افتادن میشود،پس حرکت اتومبیل هدف است در حالی که سوخت ضرورت آن هدف میباشد.اتومبیل برای آن ساخته نشده که سوخت را ببلعد،بلکه آن را ساختهاند که حرکت کند.همچنین است انسان،برای آن به دنیا و زندگی نیامده است که بخورد و بیاشامد و بخوابد و...و...بلکه به عالم زندگی آمده و این سنّتها و قوانین بر او واجب شده تا با روح خود فرا رود و در مدارج کمال عروج کند و بلندا گیرد.این اندیشه را از دو آیۀ اوّل و دوم این درس استنباط میکنیم.
[37]
وانگهی تقوی همچون درختی است که در دل میروید و نیاز به رشد و بالیدن دارد و قربانیها درخت تقوی را در دل رشد میدهد و بر میآورد.
1) 17) -نور الثقلین،ج 3،ص 498.
« لَنْ یَنٰالَ اللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا -گوشت و خون آنها به خدا نمیرسد...» آن گاه خدای سبحان بیان میکند که پروردگار آنها را نصیبی از گوشتها و خونهای شتران قربانی نیست،بلکه نصیب به قربانی کننده میرسد که بدین سان تقوی و ایمانش افزون میشود.
« وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ التَّقْویٰ مِنْکُمْ -ولی آنچه به او میرسد پرهیزگاری شماست.» در حدیث شریف نبوی چنین آمده است:علّت قربانی کردنها چیست؟ گفت:
«به محض آن که نخستین قطرۀ خون قربانی به زمین میرسد صاحب قربانی آمرزیده میشود و خدای عزّ و جلّ میداند که چه کسی او را از نهان پرهیزگار است.و افزود:بنگر که چگونه خدا قربانی هابیل را پذیرفت و قربانی قابیل را رد کرد».
« کَذٰلِکَ سَخَّرَهٰا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ -همچنین آنها را رام شما ساخت تا خدا را به شکرانۀ آن که هدایتتان کرده است به بزرگی یاد کنید...» نحر کردن چارپایان یا سر بریدن آنها به هدف سپاسگزاری از خداست.در آیۀ پیشین،خداوند یاد کرد که هدف این شعائر همان پرهیزگاری دلهاست،امّا هدف رام ساختن چارپایان به بزرگی یاد کردن خداست،اینها همه چنین میرساند که هدف عالیتر از نعمتهای مادّی تکامل معنوی است.و بزرگ یاد کردن خدا بیرون ساختن اوست از حد تعطیل و تشبیه،چنان که در حدیث آمده است،و بزرگ یاد کردن خدا بر هدایتش ستودن عظمت اوست بر این که ما را به ایمان هدایت کرد و به راه درست روشن رهنمون گشت.این آیه اشاره دارد به تکبیر و بزرگ یاد کردن خدا در ایّام تشریق در نمازهایی که در منی در تعقیب پانزده رکعت نماز
میخوانند،و در شهرها پس از ده نماز. (1)
« وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ -و نیکوکاران را بشارت ده.» چگونه برای انسان ممکن است که در مجال و فرصت تکامل معنوی و روحی از نعمتها استفاده کند؟ قرآن بدین پرسش پاسخ میدهد و میگوید:« وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ - نیکوکاران را مژده ده»پس با احسان و نیکوکاری از خود خواهی به فضای خیر بیرون میآید،پس عطا و بخشش کلید رزق و روزی و طریق ایمان است.
[38]
ایمان تنها سخنی نیست که گفته میشود و حتی عقیدۀ ریشه گسسته و بیپایه نیز نیست،هرگز،زیرا ایمان حقیقتی است راسخ و ثابت در دل که عمل صدق آن را نمایان میسازد،و نشان میدهد /8 که آیا ایمان انسان ثابت و پایدار است یا گذرا و ناپایدار؟ هنگامی که انسان در حلقۀ مبارزه و نبرد میافتد میزان و دامنۀ ایمان او شناخته میشود،و این مبارزه و نبرد را فوایدی است بسیار که مهمترین آنها عبارت است از:
1-انسان را مؤمن راستین میسازد و رسوبات و بقایای کفر و شکّ و نادانی و بیخبری او را میزداید و از بین میبرد.هم چنان که افراد سست ایمان و سست اراده را در اجتماع اسلامی و آنان را که شایستگی ندارند افرادی مؤثر در آن اجتماع باشند مشخّص و آشکار میسازد،و در یک کلمه:جهاد واقعیّت ایمانی را در اجتماع پی ریزی میکند.
2-جهاد دژ مقدّسات و زره حرمتها و شعائر است.پس هر گاه آزادی برای تمام مردم در حرم خدا تضمین و تأمین شده باشد،و هر گاه مؤمنان-با کمال
1) 18) -رجوع کنید به کتب فقهی،و نیز نور الثقلین،ج 3،ص 500.
امنیّت و اطمینان-آهنگ خانۀ خدا کنند و شعائر خود را از دورترین نقاط زمین همراه برند،از آن روست که مجاهدان از سرزمینهای اسلام از هر طرف دفاع و حمایت میکنند و اگر نیروهای کافر و منافق و نازپرورده حرمتهای مردم را در درون این سرزمینها هتک نمیکنند از آن روست که مجاهدان در کمین آنان ایستادهاند، و هر گاه مراکز طاعت مقدّس در کران تا کران زمین اعتلاء مییابد از آن روست که شیران جهاد سخت کوشند و مانند شیری که از کنام خود دفاع کند از آنها حمایت میکنند.
و در نتیجه مساجد و معابد و کلیساها همه بر پایۀ دفاع مؤمنان از آنها بر پا ماندهاند،و اگر دفاع مؤمنان از مراکز عبادت و پرستشگاههای خود و محلّ بر پا داشتن شعایر و مراسمشان نمیبود در آن صورت بیگمان این مساجد و معابد و کلیساها همه به دست دشمنان خدا و دشمنان دین او از بین رفته بود.
پس کعبه،مثلا به سبب دفاع مؤمنان از وجود آن و آزادی عبادت در درون آن بر پای است و اگر مؤمنان دفاع از آن را ترک گویند بییقین حرمت و قداست آن از میان میرود.
همانا پیوستگی مقدّسات به عمل و اقدام و جهاد مؤمنان مهمترین و برجستهترین اندیشۀ متمدّنانهای است که مسلمانان امروز بدان نیازمندند،بعضی از مسلمانان گمان میکنند که وجود رسم قرآن در میان آنان /8 آنها را عزیز و چیره میگرداند،هرگز...بلکه ایمان آنها به قرآن و دفاعشان از آن است که قرآن را در میانشان عزیز و در سر تا سر جهان گرامی و محترم میدارد.
پس وجود کعبه نیست که به طور یک جانبه مؤمنان را عزیز و مسلّط میسازد بلکه وجود مؤمنان در پیرامون آن نیز کعبه را عزیز و مکرّم میسازد،و بدون این عزّتی که مؤمنان به مقدّسات خود میبخشد،آن مقدّسات باقی نمیمانند.ما در اینجا به نقش غیبی که سایههای تأیید و رعایت و نگهداری را بر سر مؤمنان میافکند ایمان داریم،بدین معنی که نبرد میان حق و باطل از تسلّط و هیمنۀ غیب دور نیست،مگر نه اینکه خدا از مؤمنان دفاع میکند؟آری،ولی او به دست خودشان از آنها دفاع
میکند،به عبارتی دیگر:آغاز هر حرکت و جنبشی از ناحیۀ مردم است،آن گاه تأیید و پیروزی از جانب خدا فرا میرسد. (1)
« إِنَّ اللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ -خدا از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند،و خدا خیانتکاران ناسپاس را دوست ندارد.» این آیه نهال آرزو و اعتماد و اطمینان را در دلهای ما میکارد،زیرا خدا از ما دفاع میکند،و پیداست که امید و آرزو همان سوخت و نیروی محرّک انقلاب است و اعتماد سوخت و عامل کار و فعالیّت و اطمینان پایه و اساس کوشش.
[39]
همانا شیطانهای جن و انس از اطراف دل آدمی را محاصره میکنند و آن را از نومیدی و بیم انباشته میسازند،اما ذکر خدا-بر عکس این-هشیاری و آگاهی را در ما رشد میدهد و ما را برای گرفتن حق خود آماده میسازد،هم چنان که در دل دشمنان دین و دزدان آزادی که پیوسته در امانت خدا و مردم خیانت میکنند و نعمتهای خدا سپاس نمیگزارند،بیم و نگرانی ایجاد میکند.
« أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ -به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آوردهاند و مورد ستم قرار گرفتهاند رخصت داده شد و خدا بر پیروز گردانیدشان تواناست.» انسان مؤمن در جست و جوی شرعیّت جهاد است و اجازۀ شرعی است،و خداوند در اینجا آن شرعیّت را با گفتۀ خود بدو میدهد که«رخصت داده شد».
پس خدا به مظلومانی که به ایشان ستم و تعدّی شده اجازه داده است که درفش مبارزه و نبرد را برای رفع ستم از خود برافرازند،و این برای آن است که هر چه ظلم و استضعاف(ضعیف و ناتوان خواهی)بر سرت درآید،روا نیست که از پیروزی ناامید شوی،بلکه باید عزم خود را تجدید و تازه کنی،زیرا خدا بر پیروز کردن تو تواناست.پس تا وقتی که اجازه و مشروعیّت جهاد را داری /8 و در درون سینۀ خویش
1) 19) -بنا به ضرب المثل فارسی:از تو حرکت،از خدا برکت-م.
آرزو و امید را میپروری،و کسی هم وجود دارد که از تو دفاع و حمایت میکند، دیگر منتظر چه هستی؟هر دژ و لانهای را درهم شکن و با هر طاغی و سرکشی بستیز و جهاد کن،زیرا نیرو و تسلّط خدا در بازوهای مؤمنان جلوهگر و نمودار میشود و خدا به وسیلۀ آنان دشمنان خود و دین خویش،و دشمنان بشر را دور میراند.
[40]
« اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّٰهُ - آنهایی که به ناحق از دیارشان رانده شدهاند جز آن بود که میگفتند:پروردگار ما خدای یکتاست؟» این نمودارترین صورت ستم است که خدای سبحان دربارۀ آن گوید«مورد ستم قرار گرفتند».
و این از آن روست که کسانی که براستی و صدق گفتند پروردگار ما خدای یکتاست تسلّط گردنکشان را رد کردند و در برابر هیمنه و چیرگی جبّاران و زورگویان مقاومت و ایستادگی نمودند،در برابر کسانی که خواستند قوانین و فرهنگ خود را بر مردم تحمیل کنند.پس ایشان نسبت به آنها کفر ورزیدند و به خدای یکتا ایمان آوردند.آن گاه استقامت کردند و از خانههای خود اخراج گشتند زیرا استقلال رأی خود را نگهداشتند.شاید گردنکشان بیرون رفتن را بر آنها فرض و واجب نکردند اما آنان خود از بیم فشار و عذاب جبّاران مهاجرت کردند و خود را برای نبرد تا مرحلۀ آزاد ساختن زمین از سلطۀ آنها آماده ساختند،چنان که مسلمانان هنگامی که خدا و پیامبرش به هجرت به مدینه فرمان دادند،چنان کردند.تا آنجا که این آیه دربارۀ ایشان نازل شد و شامل دیگران نیز گشت.
در حدیث مروی در کتاب کافی از امام ابو جعفر باقر-علیه السّلام-آمده است که گفت:
«این آیه دربارۀ پیامبر خدا و علیّ و حمزه و جعفر نازل شد و در مورد حسین
-علیه السّلام-جملگی جاری گشت» (1).
کلمۀ«پروردگار ما خدای یکتاست»همان هدف هجرت و جهاد است و در عین حال همان وسیلۀ پیروزی و سبب فتح است،زیرا مهمترین شروط پیروزی روی آوردن کلّی به سوی خدا و محافظت و مداومت در مستقلّ بودن کردار و اقدام در راه اوست،و این که نپنداریم پیروزی از طریق پایتختهای /8 بلوک شرق یا غرب به دست میآید زیرا آنها ناتوانتر از آنند که عهدهدار پیروزی ما شوند،و عاجزتر از آن که پیروزی خود را تأمین کنند،بلکه خدا به ما فرمان ایستادگی در برابر آنها داده است زیرا هم آنها منشأ و مصدر بلای ما هستند و آنها مسئول حقیقی مصائبی هستند که بر ما میگذرد.
پس اینان که از خانههای خود اخراج شدهاند همان ستمدیدگانی هستند که خدا عهدهدار پیروزی و پشتیبانی از آنها شده است،به شرط آن که فقط به ذات سبحان او روی آورند.
« وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّٰهِ کَثِیراً -و اگر خدا بعضی را به وسیلۀ بعضی دیگر دفع نکرده بود،دیرها و کلیساها و کنشتها و مسجدهایی که نام خدا به فراوانی در آن برده میشود ویران میگردید.» صوامع،صومعهها:پرستشگاههایی که برخی در مناطق دور بنا میکنند و در آنها به عبادت میپردازند.امّا بیع:همان کنیسههای یهود باشد،و صلوات:
پرستشگاهها و کلیساها و نمازخانههای مسیحیان است،و مساجد،محرابهای مؤمنان باشد،و هدف تمام این مراکز ذکر خداست،و ذکر خدا کامل نمیشود مگر با بسیج اجتماعی و آمادهسازی ایمانی مردم از خلال آن،و اگر این مراکز از بین برود سببی از اسباب گردآوری مردم بر اساس ایمان از بین رفته و به زودی فرو خواهد ریخت،پس مسجد و کلیسا و دیر همان نشانه و رمز مؤمنان است و درهم
1) 20) -نور الثقلین،ص 501.
شکستن این رمز یعنی نابودی سبب وحدت مؤمنان و گرد آمدنشان پیرامون مبدءهای خود،از این رو مؤمنان مأمورند که از این مقدّسات خود مراقبت و محافظت نمایند.
« وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ -و خدا هر کس را که یاریش کند،یاری میکند،و خدا توانا و پیروزمند است.» خدا و ارزشها را یاری کنید،مقدّسات و کرامت آنها را پاس دارید،از آزادی انسان دفاع کنید،در واقع وقتی این کارها را انجام میدهید خدا شما را یاری میکند،و وقتی او شما را یاری کند هیچ پیروز شونده و غلبه کنندهای بر شما نیست، زیرا خدا نیرومند است و ابزارهای قدرت و نیرومندی را مالک است.اوست که:
« تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ -ملک را به هر کس خواهد دهد و از هر کس خواهد باز گیرد» (1)و اوست پیروزمندی که« تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ -هر که را خواهد چیره و مسلّط سازد و هر که را خواهد خوار و ذلیل کند». (2)پس او،اگر یاریش کنید شما را مسلّط و چیره میسازد و گرنه خوار و ذلیلتان میکند،و اگر براستی او را یاری کنید دشمنان شما را خوار و ذلیل میکند.
[41]
« اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ -همان کسان که اگر در زمین مکانتشان دهیم نماز میگزارند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند...» این آیه هدفهای حرکت اسلامی را بیان میکند که باید هر فرد وابسته به رسالت با دیدۀ بصیرت بدانها بنگرد و نیّت خود را خالصانه در کوشش در رسیدن به آنها بگمارد و برای رسیدن به آنها عمل جدّی بکند،که عبارتند از:
1-بر پا داشتن و برگزاری نماز:زیرا نماز از یک طرف رمز و نشانۀ دیگر
عبادتهاست و از طرف دیگر برگزاری نماز یعنی حاصل کردن شروطی که برای بر پایی آن وضع شده،مانند ساختن مسجد و سلامت روحی و...
2-دادن زکات:که شامل تمام ابعاد انفاق واجب و مستحبّ میشود و در اجرای عدالت اجتماعی و بلکه افزون ساختن آسایش در اجتماع اسلامی سهمی بسزا دارد.
3-امر به معروف:اقدام بدانچه شارع مقدّس امر کرده از قبیل تشویق و تشجیع نیکوکار بر کردار نیک.
4-نهی از منکر:از بین بردن تمام مفاسد اجتماعی و اقتصادی و سیاسی،و...و...
« وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ -و سرانجام همۀ کارها با خداست.» کسی که عمل و حرکت خود را متوجّه خدا میسازد،به زودی زمام امور را به دست میگیرد و در نتیجه از خداوند عاقبت نیکی نصیب او میشود.
این آیات گرامی هدفهای حرکت اسلامی را و شروط مجاهدان در راه خدا را بیان کرد که به ایشان اجازۀ جنگ داده شده،و آنان کسانی هستند که تعلیمات اسلامی را بر خود به مرحلۀ اجرا در میآورند، /8 آن گاه برای گسترش آنها در میان مردم اقدام فعّالانه میکنند.در حدیث مفصّل زیر بیانی رسا دربارۀ اهمیّت هدفهای حرکت اسلامی و شروط پردازندگان بدان آمده است که ما این درس را با آن حدیث تمام میکنیم:
در کتاب کافی با اسناد از ابی عمرو زبیری از ابی عبد اللّٰه(ع)آمده است که گفت:به حضرتش عرض کردم:مرا از دعوت به سوی خدا و جهاد در راه او آگاه کن.آیا این امور اختصاص به گروهی خاص دارد و جز برایشان بر دیگری روا نیست و کسی جز اینان نمیتواند بدان اقدام کند؟یا برای هر کس که خدای عزّ و جلّ را به یکتایی و بیهمتایی میپرستد و به پیامبر او(ص)ایمان دارد آزاد و رواست؟آیا کسی که چنین باشد حق دارد مردم را به خدای عزّ و جلّ و به فرمانبرداری از او دعوت کند و خود در راه خدا جهاد کند؟فرمود:این کار را
گروهی است معیّن که جز برای آنها حلال نیست و هیچ کس جز یکا یک ایشان بدین کار نمیپردازد.عرض کردم:ایشان چه کسانند؟گفت:کسی که به شرایط خدای تعالی که در جنگ و جهاد بر مجاهدان مقرّر است رفتار کند او اجازه دارد که مردم را به خدای تعالی فرا خواند،و هر کس واجد شرایط خدا در جهاد که بر مجاهدان مقرر است نمیباشد اجازۀ جهاد و نیز اجازۀ دعوت به سوی خدا را ندارد تا آن که شرایط جهاد را که خدا بر او مقرر داشته در وجود خود فراهم و استوار سازد.
عرض کردم،خدایت رحمت کناد بیشتر برایم روشن ساز و توضیح بفرمای! گفت:همانا خدای تعالی در کتاب خود دعوت به سوی خود و داعیان و فرا خوانندگان به سوی خویش را توصیف کرده و برای آنان درجاتی قرار داده است که بعضی دیگری را میشناسانند و از بعضی به بعض دیگر راه برده میشود.تا آنجا که حضرتش-علیه السلام-گفت:آن گاه خدای تبارک و تعالی خبر داده است که جز صاحبان این شروط را به جنگ امر نکرده است،خدای سبحانه و تعالی گوید:« أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ* الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّٰهُ -به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آوردهاند و مورد ستم قرار گرفتهاند،رخصت داده شد و خدا بر پیروز ساختنشان تواناست*آنهایی که به ناحق از دیارشان رانده شدهاند،جز آن بود که میگفتند:پروردگار ما خدای یکتاست؟»و این از آن روست که تمام آنچه میان زمین و آسمان است از آن خدای عزّ و جلّ و پیامبر او و مؤمنان پیرو آنهاست که اهل این صفت بوده باشند،پس آنچه اکنون از دنیا در دست مشرکان و کافران و ستمگران و فاجران و مخالفان با پیامبر خدا(ص)و روی گردانندگان از پیروی آنهاست قرار دارد از نخست در دست آنها نبود بلکه در این باره بر مؤمنانی که دارای آن صفات بودند ستم کردند و آنچه را خدا به پیامبر خود داده بود (1)به قهر و غلبه از مؤمنان گرفتند در حالی که این همه حق مؤمنان است و خداوند به آنان بخشیده بود
1) 23) -متن:ما أفاء اللّٰه و در مصدر«مما افاء اللّٰه»و در الوافی«فما افاء اللّٰه».
و دیگر بار نیز به آنان باز خواهد گرداند (1).
آن گاه حضرتش-علیه السّلام-گفت:به مؤمنانی که به شرایط ایمانی که وصفش کردیم عمل کردهاند اجازه و رخصت دادند و این از آن روست که اجازۀ جنگ به کسی داده نمیشود مگر این که مظلوم و ستمدیده باشد و کس مظلوم شناخته نمیشود مگر آن که مؤمن باشد،و مؤمن محسوب نمیگردد مگر آن که به شرایط ایمانی که خدای تعالی بر مؤمنان و مجاهدان شرط کرده است عمل کند، پس چون شرایط خدای تعالی در او کامل گشت مؤمن است و اگر مؤمن بود مظلوم است،و اگر مظلوم واقع شد اجازۀ جهاد دارد،به دلیل گفتۀ خدای عزّ و جلّ که:
« أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ -به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آوردهاند و مورد ستم قرار گرفتهاند،رخصت داده شد و خدا بر پیروز ساختنشان تواناست»و اگر شرایط ایمان را کامل نکرده باشد ظالم و بغی کننده و سرکش است و واجب است با او جنگید تا توبه کند و خود اجازه ندارد به جهاد بپردازد یا مردم را به خدای عزّ و جلّ فرا خواند زیرا در شمار مؤمنان مظلوم که قرآن به ایشان اجازۀ جهاد داده محسوب نمیشود.چون این آیه:« أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا... -به کسانی که بر سرشان تاخت آورند و مورد ستم قرار گرفتهاند رخصت داده شد...»در حق مهاجرین که اهل مکّه آنان را از خانهها و اموالشان رانده و دور ساخته بودند،نازل شد.به سبب ظلمی که بر ایشان رفته بود جهاد برای آنان حلال گشت و رخصت جنگ به ایشان داده شد.
عرض کردم:این آیه دربارۀ مهاجران که مورد ظلم مشرکان مکّه قرار گرفته بودند صادر شد،پس سبب جنگ با خسرو و قیصر و جز آنان،مشرکان قبایل عرب چه بود؟فرمود:اگر فقط به ایشان اجازه داده میشد که با اهل مکّه که به ایشان ستم کرده بودند بجنگند آن گاه مجوّزی برای جنگ با گروههای خسرو و قیصر و
1) 24) -شاید از این عبارت دریابیم که:سلطه در جهان باید از آن مؤمنان راستین باشد چه حقا متعلق به آنان است.
قبایل عرب غیر اهل مکّه وجود نمیداشت.زیرا کسانی که به اینان ظلم کرده بودند غیر از آنها بودند،و اگر تنها بدین سبب که اهل مکّه بنا حق مهاجران را از خانه و اموال خود بیرون کرده و دور راندهاند به مهاجران اجازۀ جنگ با این ظالمان داده میشد آن گاه این آیه فرضش نسبت به کسانی که بعد از ایشان میآمدند منتفی میشد زیرا از آن ظالمان و مظلومان مشمول آیه کسی در جهان باقی نمانده بود و فرضش از مردم نسلهای بعد که حتی یک تن از آن ظالمان و مظلومان نخستین در میانشان نبود برداشته میشد.پس نه چنان است که تو پنداشتی و نه بدان گونه که یاد کردی بلکه مهاجران از دو جهت ستم کشیدند یکی ظلم اهل مکه به ایشان با اخراج آنان از خانهها و اموالشان که اینان به نوبۀ خود با اجازۀ خدا با آنها جنگیدند،و دیگری ظلم خسرو و قیصر و جز آنها از قبایل عرب و غیر عرب بر اموالی که در دست اینان بود /8 و مؤمنان به داشتن آن اموال سزاوارتر از آن غاصبان بودند، بنا بر این با اجازۀ خدای تعالی در این مورد نیز با آنها جنگیدند (1).
به دلیل این آیه مؤمنان هر زمان میجنگند و در واقع خدا به مؤمنانی که بدانچه ذات متعالش توصیف کرده از شرایطی که خدا در ایمان و جهاد بر مؤمنان شرط نموده اجازه داده است و هر کس بدان شرایط آراسته باشد و قیام و اقدام کند مؤمن است،و همو مظلوم است و بدین معنی مجاز و مأذون به جهاد است،و هر که بر خلاف این باشد ظالم است و از مظلومان نیست و اجازۀ جنگ و نهی از منکر و امر به معروف ندارد زیرا شایستۀ این امور نیست و همچنین اجازه ندارد مردم را به خدای تعالی فرا خواند زیرا مثل آن دیگری جهاد نمیکند که بدو امر شده مردم را به خدا فرا خواند و نیز مجاهدی نیست از آن گونه که خدا به مؤمنان امر به جهاد در راه خود داده است،بلکه جهاد بر ضدّ او و جلوگیری او را از آن فرمان داده.و نیز از
1) 25) -مجلسی(ره)گوید:حاصل جواب که ما پیش از این گفتهایم این است که آنچه در دست مشرکان بود از اموال مسلمانان بود،پس تمام مسلمانان از این جهت مظلوم بودند و مهاجران از این جهت بعلاوه از جهت اخراجشان بویژه از مکّه.
دعوت کنندگان به سوی خدای-تعالی-نیست که به مثل او فرمان فرا خواندن به توبه و حق و امر به معروف و نهی از منکر دادهاند،پس نه امر به معروف میکند بدان سان که به شایستگان فرمان دادهاند و نه نهی از منکر.پس کسی که تمام شرایط خدای-تعالی-که خود اهل آن را از اصحاب پیامبر(صلی اللّٰه علیه و آله) توصیف کرده است،حائز باشد که مظلوم نیز هست اجازۀ جهاد دارد،همان گونه که به آنان اجازۀ جهاد داده شده است،زیرا حکم خدای-تعالی-دربارۀ پیشینیان و آیندگان است و فرائض او بر آنان یکسان است مگر علّت و رویدادی متفاوت پیش آید،امّا پیشینیان و آیندگان در جلوگیری از این حوادث شریکند و فرائض بر آنان یکسان است از آیندگان دربارۀ فرائض همان پرسشی را میکنند و همان قدر مسئولند که پیشینیان و همان طور به حساب اینان میرسند که از آنان حساب میکشند.
هر کس از مؤمنان که به صفت آن کس که خدا بدو اجازۀ جهاد داده موصوف نباشد،شایستۀ جهاد نیست و مأذون بدان نیست مگر آن که بدانچه خدای -تعالی-بر او شرط کرده برسد و واجد آن شود.پس هر گاه شرایط خدای تعالی که بر مؤمنان و مجاهدان مقرّر است در او کامل شد آن گاه او نیز از کسانی است که به ایشان اذن و اجازۀ /8 جهاد داده شده است.پس بنده باید خدای-تعالی-را پرهیزگاری کند و خود را به آرزوهایی که خدای-تعالی-از آنها نهی فرموده نفریبد و گول نزند،از قبیل این داستانهای دروغی که بر خدا میبندند،که قرآن آنها را تکذیب کرده و از آنها و حاملان و ناقلان آنها بیزاری جسته است و چیزی باشتباه به خداوند تقدیم نکند که عذری نداشته باشد.فراسوی مقام کسی است جان خود را در معرض قتل و کشته شدن قرار میدهد مقام و منزلتی نیست که خداوند آن را ارزانی داشته باشد،و چنین جانبازی و ایثاری از لحاظ عظمت مقدار و مرتبت غایت اعمال و نهایت کردارهاست.امّا مرد باید خود داوری کند،و به کتاب خدای-تعالی-بنگرد و توجّه کند و مسئله را بر آن کتاب الهی عرضه کند،زیرا هیچ کس آگاهتر از خود انسان نسبت به خویش نیست.اگر دید واجد
شرایطی است که خدا در مورد جهاد فرض و واجب کرده است،بدان اقدام کند در حالی که از هر پلیدیی که میان نفس او و جهاد حایل و مانع میشود پاک و پاکیزه شده باشد.ما به کسانی که میخواهند جهاد کنند،ولی بر خلاف شرایط خدای عزّ و جلّ بر مؤمنان و مجاهدانند که توصیف کردیم،نمیگوییم جهاد نکنید،بلکه میگوییم:ما شما را از شرایط خدای-تعالی-بر شایستگان جهاد-که وجود خود و اموالشان را با بهشت داد و ستد کردهاند-آگاه کردهایم.پس اگر مردی در آن شرایط در وجود خود نقصانی میبیند آن را اصلاح کند و نقص را برطرف سازد، وقتی دید کاملا در داشتن شرایطی که خدای-تعالی-اذن جهاد داده کامل شده آن گاه شایستگی لازم را به دست آورده است.امّا اگر از این مقدّمات سرپیچی کند مجاهد نخواهد بود،به سبب اصراری که بر معاصی و کارهای حرام و اقدام به جهاد بر اساس خبط و کوردلی دارد و از سر نادانی روایات دروغین بر خدای -عزّ و جلّ-میبندد.به جان خودم سوگند که در خبر پشت در پشت دربارۀ کسی که چنین کاری کند آمده است که خدای-تعالی-این دین را به وسیلۀ اقوامی که آنان را در آخرت بهرهای از نیکی نباشد،نصرت میدهد.پس انسان باید خدا را پرهیزگاری کند و بپرهیزد از این که جزو چنان اقوامی باشد.اینک برای شما بیان و معلوم و آشکار شد،و پس از این بیان عذری در نادانستن ندارید،و نیرویی نیست جز به خدا و خدا ما را بس که بدو توکّل میکنیم و سرانجام و سرنوشت به سوی اوست. (1)
وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ ثَمُودُ (42) وَ قَوْمُ إِبْرٰاهِیمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ (43) وَ أَصْحٰابُ مَدْیَنَ وَ کُذِّبَ مُوسیٰ فَأَمْلَیْتُ لِلْکٰافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ (44) فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ فَهِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ (45) أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی اَلْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی اَلْقُلُوبُ اَلَّتِی فِی اَلصُّدُورِ (46) وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ لَنْ یُخْلِفَ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ (47) وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهٰا وَ إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ (48) قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ (49) فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (50) وَ اَلَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (51)
1) 26) -نور الثقلین،ص 502-505.
45[کأیّن]
:چه قدر.
[خاویة علی عروشها]
:گویند خوت الدّار یعنی از ساکنانش تهی شد.
[قصر مشید]
:بنای بلند.
در چارچوب گفت و گو از هدفهای حرکت اسلامی و فراخواندن به سوی خدا (موضوع درس پیشین)روند آیات ما را یاد آور تأیید الهی نسبت به رسالت و خوار ساختن و ناکامی دشمنان و تکذیب کنندگان آن شد.
پیامبر اسلام در میان پیامبر نو پدید نبود و تکذیب کردن او نیز جدید و امری تازه و بیسابقه نبود.رسالتهای خدا در میان قوم نوح و عاد و ثمود،و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط و مردم مدین تکذیب شده بود،همچنین فرعون و قومش موسی -علیه السّلام-را تکذیب کردند.
براستی،رسالت و تکذیب آن حقیقتی است که چندین بار تکرار شده،و تجاربی سرشار پیرامونش گرد آمده است آیا نباید برای آن که از آنها عبرت گیریم آنها را مورد بررسی قرار دهیم؟پس چرا در زمین نمیگردیم و به عاقبت آن تکذیب تکرار شده نمینگریم،بدان کافران پیشین نگاهی نمیکنیم تا خود از تأخیر عذاب فریب نخوریم چه پروردگار ما به آنها مهلت داد و به تدریج آنها را به حال خود وانهاد تا ناگهان گرفتارشان ساخت؟ /8 چرا به سرزمینهای تهی از ساکنان و آن تک چاه ترک شده که آب نمیدهد،و آن کاخ بنا شدهای که کس در آن سکونت ندارد نمینگریم.
تجربههای تاریخی بسیار است،و دیدگانی که آنها را بنگرد نیز بسیار،امّا دلهایی که بدانها بیندیشد و از آنها بهره جوید اندک است،این دلها دچار کوردلی و گرفتار ناشنوایی قلبی شده که سینهها را فرا گرفته است.
از آنجا که افق دید بشر تنگ و محدود است حساب آیندۀ خود را چنان که باید نمیکند،از این رو میبینی که از پیامبر شتاب در عذاب را میطلبد(و میگوید پس آن عذابی که مرا از آن میترساندی چه شد؟و کجاست؟)و نمیداند که صبر خدا و مهلت دادنش بسیار بزرگ و زیاد است،هر یک روز در آنجا برابر هزار سال است که بشر در اینجا میشمارد،ولی تهدید خدا عقب نمیافتد،هم اینک قریهها و آبادیهایی که خدا به مردمش مهلت داده بود و با وجود آن که مردمش ستمگر بودند به آنان مجال بخشیده و سپس ناگهان گرفتارشان ساخته بود،در برابر ما قرار دارد.
این رسالت خداست که مردم را به نظیر چنان عذابی بیم میدهد و آن تهدیدها و بیمها را به بیانی روشن و آشکار به آنان میرساند.
پس مؤمنانی که کارهای نیک کردهاند پاداششان آمرزش گناهانی است که مرتکب شدهاند و رزقی کرامند برای انجام کارهای شایستهای که کردهاند.امّا کسانی که عاجزانه کوشیدهاند با نشانههای خدا بستیزند،و مسیر آنها را به تأخیر اندازند و پنداشتهاند که بر پروردگار پیشی میگیرند و او را عاجز میسازند،اهل دوزخند،جهنّم را به دست میآورند و دوزخ نیز آنها را در بر میگیرد.
فرصت و مجال این گروه را فریفته و مغرور کرده بود،امّا خدا ناگهان آنها را گرفتار ساخت،خدایی مسلّط و قدرتمند،و در پایان این درس تأکید است بر دو وظیفۀ مهمّ مژده دادن و بیم دادن در رسالتهای الهی(امر به معروف و نهی از منکر).بیم دادن معمولا پیش از مژده دادن است زیرا هدف بیم دادن ایجاد زمینهای در نفس انسان است،پس خوف انسان دربارۀ از دست دادن چیزی که در دست خود دارد بیش از ترس اوست نسبت به فقدان آنچه دیگری در دست دارد.پس بیم دادن اشاره به خطری است نزد کافران زیرا بیم زوال آنان و زوال نعمتهایشان را میدهد و بنا بر این از ترس به سوی ایمان رانده میشوند و سپس مژده میآید تا این خوف را از میان بردارد و نوید بهشت دهد.
[42-43-44]
« وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ ثَمُودُ* وَ قَوْمُ إِبْرٰاهِیمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ* وَ أَصْحٰابُ مَدْیَنَ -اگر اینان تو را تکذیب کردهاند،پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود نیز تکذیب کردهاندو نیز قوم ابراهیم و قوم لوطو مردم مدین...» تکذیب عادتی است که پیشینیان این تکذیب کنندگان بر آن رفتهاند،و اینها مثالهایی است از تاریخ از آنان که آن پیامبران را تکذیب کرده و بر انکار خود اصرار ورزیدهاند.پس ما دام که ما در خطّ پیامبران هستیم شایسته نیست پذیرفتن سریع سخنان خود را از اقوام خویش داشته باشیم،ولی باید مطمئن باشیم که راه و حرکت ما با خطّ کلّی زندگی منطبق و پیوسته است.زیرا خطّ کلّی هستی و راه ما در آن صورت در یک مسیر حرکت میکنند که همان راه به سوی خداست.
از وظایف پیامبر نیست که مردم را بناخواه و اکراه به پذیرفتن رسالت خود وادار کند هم چنان که نباید از تکذیب آنها نیز نگران شود.زیرا این عادت مردم است،بلکه وظیفۀ پیامبر صبر است و انتظار فرج و گشایش،خواه مردم بدو گوش فرا دهند یا از او روی برگردانند...او را تصدیق یا تکذیب کنند،وظیفۀ او با رساندن پیام تمام میشود و پس از آن نتیجه به دست خداست،اگر خواست آن مردم را عذاب میکند یا تا زمانی معیّن به آنها مهلت میدهد.
« وَ کُذِّبَ مُوسیٰ -و موسی را تکذیب کردند...» موسی(ع)از جانب قوم خودش تکذیب نشد بلکه فرعون و اطرافیانش او را تکذیب کردند،از این رو این دنبالۀ مطلب به بخش سابق عطف نشده و آمده است «و کذب موسی-و موسی تکذیب شد».
« فَأَمْلَیْتُ لِلْکٰافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ -من به کافران مهلت دادم،آن گاه آنها را فرو گرفتم...»
«املیت»یعنی مدّتی از وقت را که به درازا کشید یا کوتاه بود به آنان مهلت دادم،«ثمّ أخذتهم-سپس آنها را فرو گرفتم»و آن گاه عذاب ویرانگر من آنها را در بر گرفت.
« فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ -پس انکار من چگونه بود.» خداوند عذاب خود را بر آنها مسلّط ساخت،و آنها را کاملا درهم کوبید و گرد از مغز استخوانشان برآورد و بر تکذیب و انکارشان حدّی نهاد و به کارشان پایان داد،و خدا این چنین تکذیب مردم را به نحو عملی انکار و منتفی میکند.آیا دیدید که انکار خدا چگونه است؟ [45]
خدای سبحان در تاریخ حتمیّتی نهاده است که از آن گزیر نیست و آن حتمی بودن انتقام از دشمنان خداست،از آنجا که سنّتها و قوانین خدا در طبیعت در تمام نقاط با حق التقا دارد و تجاوز از حق تعدی و تجاوز به آن سنّتها و قوانین محسوب میشود،ناگزیر باید به ارادۀ ذات سبحان خداوند،به هر شکلی باشد،انتقام گرفته شود،خواه به شکل صاعقهای که فرود میآید،یا آتشفشانی که منفجر میشود،یا جنگی که ویران میکند،یا قحطی فراگیر،یا طاعونی مرگبار.بر انسان است که از مکر خدا غافل نماند و انتقام او را فراموش نکند،و نپندارد که نعمتهای خدا و فضل و دادههای او تنها چیزی است که در زندگی وجود دارد، هرگز،بلکه زندگی را چهرهای دیگر است که در انتقام سخت نمایان میشود.
آری،برای آدمی دشوار است که باور کند آن خدای مهربان بخشندهای که آفریدگانش را به صورتهای گوناگون آفریده،و در هر حرکتی همراه آفریدۀ خویش است و رحمت و فضل او در همه چیز جلوهگر است،چنان ذات متعالی با او مکر نیز میورزد و سختترین انتقام را از او میگیرد،از این رو میبینیم که رفته رفته آدمی را در نعمتها غرقه میسازد،و آرزوها او را میفریبد،تا آن که گناهش کاملا او را در بر میگیرد.آن گاه که انسان گرفتار حسابرسی میشود میگوید:پروردگارا مرا باز گردانید شاید کرداری شایسته انجام دهم(در حالی که دیگر بازگشتی در کار نیست).پس برای آن که چنان نشود بر انسان است که رنجهایی را که به
دیگران رسیده و آنچه را بر آنها گذشته به خود یادآور شود،و در زمین در جست و جوی تمدّنهایی که سروری و سیادت کردهاند،بگردد و از خود بپرسد که آنها به کجا رانده شدند.گردیدن در زمین،و دیدار از موزهها و بقایای شهرهای بزرگ،و بررسی تاریخ،بویژه تاریخ تمدّنهای از میان رفته،همۀ اینها ما را بدین حقیقت تلخ که میل نداریم بشنویم و نمیخواهیم بشناسیمش رهنمون میشود که اگر انسان ظلم و گردنکشی کند خدا نیز با او مکر میورزد،و با سختترین عذاب از او انتقام میگیرد.
آیات این درس بر این فکر تأکید میکند،و نیز به سرنوشت کسانی اشاره میکند که این حقیقت آشکار را تکذیب کردند و نهی از منکری که پیامبران خدا(ع)و پیروان رفتار آنان بدان پرداختند،آنها را سودی نداد.
« فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ فَهِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ -چه بسیار قریههایی ستم پیشه را هلاک کردیم و با سلامت ارکان از ساکنان تهی شده و چه بسیار چاه بیکار مانده و کاخ بلند گچکاری شده.» تمدّن گاه به صورت طبیعی از میان میرود مانند انسان که پس از پیر شدن و ضعف نیروی جسمانی میمیرد و شمع زندگیش اندک اندک به خاموشی میگراید.گاه نیز تمدنهایی به صورت ناگهانی و به عذاب الهی نابود میشود و این به مرگ جوانی میماند که بر اثر سکته در گذرد،در حالی که تمام اندامهای او سالم به نظر میرسد،و فقط روح از پیکر او جدا شده است،همچنین است حال تمدّنها، وقتی از هدفهایی که برای آنها معیّن شده منحرف گردند،خداوند ضربتی کاری به صورت زلزلهای ویرانگر یا صاعقهای از آسمان وارد میسازد که آن تمدّن بشری را از بین میبرد،با وجود آن که مظاهر مادّی چنین تمدّنهایی سالم به نظر میرسند و گمان میرود که نسلها و نسلها باقی خواهد ماند.
شاید از این گفته خدای سبحان که گوید«و هی ظالمة-و آن قریهها ستمگر بودند»دریابیم که دلالت بر آن دارد که هلاک در حالی بر سر مردم آن
قریهها در آمد که مشغول ستم بودند.
خدای سبحان طبیعت را چنان آفریده است که با انحراف و جرم سازگاری ندارد،از این رو زمانی صبر میکند و سپس-هنگامی که خدا بخواهد-از خشم و غضب منفجر میشود تا امور به حدّ متعارف و نصاب خود باز گردانده شود.
« فَهِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا »یعنی با وجود سلامت بناها و آبادیش از ساکنان خود خالی است.«و بئر معطّلة»چاهی است که هم چنان آب دارد ولی بیاستفاده و بیتجدید آب مانده است.امّا«و قصر مشید-کاخ بلند»نشان از بناهای شاهان و حکمرانان بیدادگر دارد که خود رفتند و کاخهایشان در نزد خدا سودی به حالشان نکرد.
آن قوم هلاک شدهاند و خانهها را در آن آبادی وانهادند و از ساکنان خالی شده،و سقفهایش فرو ریخته،و چاهی که محور تمدّن در صحرا بود و صاحبش سرور مردم محسوب میشد،پس از آن که مرکز جذب اشخاص و موجب زد و خوردها بود عاطل و باطل مانده،در حالی که کاخهای بلند که افراشته و گچکاری شده بودند به نشانۀ فنا و نابودی اهل و ساکنان خود تهی ماندهاند.
در احادیث آمده است که عالم خاموش،همان چاه متروک است و عالم گویا همان کاخ بلند، (1)و شاید مناسبت میان این تأویل و آن تفسیر تنها مجرّد تشبیه نباشد،بلکه نیز برای آن است که هلاک ستمگران به تعطیل علم است و این امر با استفاده نکردن از عالم خاموش«بئر المعطّلة»و عالم گویا«القصر المشید» صورت میگیرد.
میبینی قرآن چگونه این حقایق را به صورتی بدیع مصوّر میکند بدان سان که اگر قلم مویی برگیری و آن را بکشی کاملترین سایه و روشنهای بیانگر این اندیشه و رساترین تعبیر از زیر دستت بیرون میآید.هم اکنون قلم مویی بردار و بکوش که روستایی تهی را با بناها و خیابانهایش بکشی،آن گاه چاهی را بکش
1) 27) -نور الثقلین،ج 3،ص 506-507.
که دلوش را به درونش انداختهاند و چرخ چاه بر سر آن است و هیچ کس پیرامونش نیست،سپس کاخی بزرگ و متروک را بکش،آن گاه بنگر تا چه چیز را میبینی، لوحهای را میبینی که از مرگی هراس آور سخن میگوید و به کسانی که فریب خوردهاند خبر از دگرگونی زندگی و عبرتی رنجبار میدهد.
[46]
« أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ -آیا در زمین سیر نمیکنند...» یعنی برای چه در زمین نمیگردند،تا از آثار گذشتگان عبرت بگیرند؟البته در جهان گردش میکنند امّا عبرت نمیگیرند.
« فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا -تا صاحب دلهایی گردند که بدان تعقّل ورزند...» اشتقاق«قلوب»از لحاظ لغوی از فعل(قلب-یقلب)است یعنی دگرگونی امر به گونههای مختلف و احتمالات گوناگون خود،پس مدلول قلب به مدلول فکر و اندیشه نزدیک میشود،از این رو معنی این آیه چنین است:آیا دربارۀ زندگی نمیاندیشند،و به حقایق آن تعقّل نمیورزند،و به این فکر نمیکنند که بر سر آنان که پیش از ایشان بودند و نافرمانی کردند و دشمنی میورزیدند چه آمده است؟.
« أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا -یا گوشهایی که بدان بشنوند...» انسان،یا باید خود توانایی شخصی برای فهم حقایق داشته باشد یا آنها را از کسی که به آنها اندیشیده بشنود و فراگیرد.از این روست که قرآن میگوید:
« فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا -تا صاحب دلهایی گردند که بدان تعقّل کنند...»به صورت مستقیم،« أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا -یا گوشهایی که بدان بشنوند...»با استفاده از دانشها و تجربههای دیگران.
« فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ -زیرا چشمها نیستند که کور میشوند،بلکه دلهایی که در سینهها جای دارند کور
باشند.» وقتی در انسان فکر وجود ندارد و نور دلش خاموش گشته و از عبرتها پند نمیگیرد،چشم چه سودی دارد،و گوش چه معنی میدهد؟! تعبیر« اَلَّتِی فِی الصُّدُورِ -که در سینهها جای دارد»به فسادی اشاره میکند که به ظاهر انسان برنخورده ولی-در حقیقت-درون انسان،و شخصیّت و روح و وجود او را تباه کرده است.در حدیث شریف از ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-آمده است که در حالی که به کوری دل و چگونگی نگهداری آن از کوردلی یاد میکرد گفت:«آن که جهل ورزد کوردل شود و آن که بصیرت و خرد ورزد هدایت شود و ره یابد:همانا خدای عزّ و جلّ گوید:« فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ -زیرا چشمها نیستند که کور میشوند،بلکه دلهایی که در سینهها جای دارند کور باشند.» و چگونه کسی که بصیرت نمیورزد هدایت شود؟و چگونه کسی که میبیند تدبیر و اندیشه نمیورزد؟از پیامبر خدا و اهل بیت او پیروی کنید،بدانچه از نزد خدا نازل شده اقرار کنید و آثار هدایت را پی گیرید /8 که اینها نشانههای امانت و تقواست» (1).
[47]
« وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذٰابِ وَ لَنْ یُخْلِفَ اللّٰهُ وَعْدَهُ -از تو به شتاب عذاب میطلبند و خدا هرگز وعدۀ خود را خلاف نمیکند...» یکی از مشکلات روانی که قرآن حکمت آموز را در آیات خود یکی پس از دیگری به مداوای آن میپردازد همانا فریب خوردن و غرّه شدن به فرصت است.پس انسان را میبینی،وقتی که انواع نعمتها بر او فرو میبارد،میگوید:پس عذاب خدا کجاست؟و چرا فرو نمیآید؟پس بدان سبب که مجازات او دیر رسیده،از پایه و
1) 28) -نور الثقلین،ص 507.
اساس منکر مجازات میشود.
خدا بطور حتم و قطع وعدۀ عذاب داده است،اما به انسان نیز مهلت و فرصت کافی داده تا شاید خطای خود را کشف کند و گر چه پس از ارتکاب آن باشد و در نتیجه به درگاه خدا به نحو حقیقی توبه کند،پس اگر در دلش جایی برای اعتراف و آمرزش طلبی نباشد و مهلتش سرآید و اجلش برسد یک ساعت پیش و پس نخواهد شد.
در دعا آمده است:«سبحانک،منزّها،چه شگفت است که من بر خویشتن گواه آمدم و کار پنهان خود را دریافتم،و شگفتتر از آن این که مرا واگذاشتی و درمانم را به عهدۀ تأخیر نهادی و این از گرامی بودن من در نزد تو نیست،بلکه تأنّی و درنگی است از تو برای من و تفضّلی است از جانب تو تا من از سرپیچی خشم انگیز نسبت به تو باز گردم و از تباهکاریها و بدیهای خود دست بکشم،زیرا بخشایش تو بر من نزد تو محبوبتر از مجازات و عقوبت من است...» « وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ -و یک روز از روزهای پروردگارت برابر با هزار سال است از آن سان که میشمارید.» اگر زمان را نزد خدا ارزشی میبود در آن صورت بیگمان ما در نخستین گناه هلاک شده بودیم،ولی خدایی که هیچ کس نمیتواند از حکمرانی او بگریزد،و هیچ چیز در آسمانها و زمین از دست تسلّط او بیرون نمیرود شتابان مبادرت به مجازات نمیکند و یک روز نزد او برابر هزار سال است.
ذات سبحان او مانند ما نیست،ما به زمان و مکان محدودیم،و دانشها و تواناییهای ما نیز محدود است،در حالی که خدا بر هر چیزی تواناست،و اوست که بر آفریدن آن تسلّط داشته و قادر است که تکذیب کنندگان را هر وقت بخواهد گرفتار کند،پس شتاب برای چیست؟زیرا کسی شتاب میورزد که میترسد چیزی از دست او برود،خداوند منزّه از این قیاسهاست.
[48]
در واقع تأخیر عذاب،و ناچیز بودن قانون زمان نزد خدا،بدین معنی نیست که عذاب نخواهد آمد.چه بسا امّتی که با آن که ستمگر بوده است خدایش
مهلت داده و آن گاه هنگامی که حجّت بر آنها تمام شده آنان را گرفتار ساخته است؟ « وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهٰا وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهٰا وَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ -چه بسیار قریههایی را که ستم پیشه بودند و من مهلتشان دادم،آن گاه آنها را فرو گرفتم.و بازگشت همه نزد من است.» آنها کجا رفتند؟مگر نه به سوی خدا؟آری،ذات سبحان او از فوت وقت پروایی ندارد،و کسی که از فوت وقت بیمی ندارد به انتقام گیری نمیشتابد.
[49]
وظیفۀ پیامبر همانا رساندن رسالت و پیام به مردم است،تا تهدید کنندهای برای آنان باشد در برابر عذاب سخت و در صورتی که بر نافرمانی اصرار ورزند.با آن که پیامبر مژده رسان نیز میباشد روند آیه در اینجا بر جنبۀ بیم دهندگی تکیه میکند زیرا چارچوب کلّی گفت و گو در اینجا موضوع تکذیب و عذاب آن است.
« قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنَّمٰا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ -بگو ای مردم!من برای شما هشدار دهندهای آشکارم.» [50]
« فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ -پس آنان را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند،آمرزش و رزقی کرامند است.» کسی که در کنار رسالت بایستد و بدان و به پیامبر ایمان بیاورد و به موجب آن رسالت کار نیک کند،بیگمان به دو جایزه نایل میشود:اول آمرزش و افکندن بار گناهان،و دوم رزق کرامند،یعنی رزقی که کرامت انسان را میافزاید،زیرا نوعی رزق نیز وجود دارد که کرامت را میبرد و سبب خواری میشود.
در این آیه تنها آنچه بر آخرت دلالت میکند نیامده بلکه شامل دنیا نیز میشود.بدین معنی که آمرزش و پوشاندن گناهان و پاکسازی واقعیّت فردی و اجتماعی از آثار انحراف و فساد و تزکیۀ نفس از پلیدی رشک و کینهها،همۀ اینها نعمتهایی بزرگ است که خدا در دنیا نیز بر مؤمنان فرو میبارد.
همچنین رزق کرامندی که خدا به وفور به بندگان مؤمن خود میرساند، بندگانی که فروتنی نسبت به صاحبان زور و زر را رد کردند و از سطح ذلّت و خواری بسی فراتر قرار گرفتند.مگر پروردگار ما سبحانه و تعالی نگفته است:« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ -هر که خدا را پرهیزگاری کند برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد*و از جایی که گمانش را ندارد روزیش میدهد» (1).
[51]
« وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیٰاتِنٰا مُعٰاجِزِینَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ - و آنان که در ردّ آیات ما میکوشند و میخواهند با ما معاجزه کنند،اهل دوزخند.» آنان که نهایت سعی و کوشش خود را در راه عاجز و بیاثر ساختن آیات خدا،بر حسب پندار خودشان،بکار میبرند،یعنی در مسیر آنها مشکل میتراشند یا اجرای آنها را به تأخیر میاندازند و با آنها میستیزند یا آنها را تکذیب یا تأویل میکنند،براستی که اهل دوزخند.
این گروه میکوشند که عجز و ناتوانی را از طریق ستیزه و رویارو شدن با آیات به آنها بچسبانند،بر خلاف مؤمنان که نسبت به آیات تسلیمند و میگویند:
هر چه از نزد پروردگار ما آمده جای مناقشه و مجادله ندارد.
دستههایی در شمار آن گروه در میآیند و عبارتند از:
آنان که مستقیما آیات را تکذیب میکنند و دروغ میانگارند.
آنان که آیات را تأویل میکنند و از مواضع خود تحریف و جابجا میکنند،مانند عالمان بد که خدمتگزاران پادشاهانند.
آنان که اجرای احکام آیات را به عهدۀ تأخیر میافکنند همچون حکّام بیدادگر.
و بالأخره آنان که آیات را در حدودی تنگ محبوس و محدود میسازند.
کلمۀ«معاجزین»از معاجزة بر وزن مفاعلة میآید یعنی گرداندن
1) 29) -سورۀ طلاق،ذیل آیۀ 2 و صدر آیۀ 3.
چیزی از صورت خود.
و انسانی که نمیخواهد فرمانهای خدا و شریعت او را اجرا کند،آغاز میکند به تأویل آیاتی از قرآن که حاوی احکام و شرایع است و آنها را از مقاصد خود دور میسازد،و این همان معاجزه است.
مثلا قرآن بر مبارزه و جنگ با طاغوت تأکید میکند،اما معاجز (تحریف کنندۀ معنی)میگوید:درست است که قرآن بر مبارزه و جنگ با طاغوت تأکید کرده است ولی طاغوت مورد نظر و قصد قرآن همان فرعون و نمرود...بودهاند نه این گروه گردنکش و طاغوتان امروزی.یا قرآن ربا را حرام میداند امّا معاجز میگوید:ما ربا نمیگیریم بلکه بهره میستانیم.
آیات قرآن چنان وضوحی دارند که راهی برای تحریف مدلولهای خود نمیگذارند،طاغوت همان طاغوت است و راهی برای پوشاندن مدلول آن پس از این که آیات قرآنی پرتوهای آشکار کننده را بر آن افکند،وجود ندارد،پس فرعون گفت:من پروردگار والای شما هستم،و فلان...حاکم نیز مانند او را با کردار و رفتارش گفت و از خود نشان داد.این دو برابرند،هم چنان که هیچ فرقی بین بهره و ربا وجود ندارد.
براستی،در قرآن حکمت آموز درمان موفقیّت آمیز بیماریهای انسان وجود دارد.قرآن تنها به درمان اشاره نمیکند بلکه مستقیما به درمان انسان نیز میپردازد به شرط آن که بیمار نیز با آیات قرآن هماهنگی کند و به تحریف معنی آنها نپردازد که دردی بر درد بیفزاید.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِیٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰی أَلْقَی اَلشَّیْطٰانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اَللّٰهُ مٰا یُلْقِی اَلشَّیْطٰانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اَللّٰهُ آیٰاتِهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (52) لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی اَلشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (53) وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهٰادِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (54) وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ (55) اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (56) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (57)
55[عقیم]
:یعنی در عظمت کارش نظیر و مانندی ندارد.
سورۀ حج در چارچوب یاد آوری از مواضع مردم نسبت به هدایت و پس از گفت و گو از مبارزۀ(معاجزه و تحریف معانی آیات)نزد بعضی،آیات این درس
خطای تمنّا و آرزوجویی را بیان میکند،و این که حتی انبیا و پیامبران نیز اگر دستخوش تمنّا شوند شیطان مطالبی در همان آرزوهای ایشان میافکند با وجود آن که پروردگار ما ایشان را با آیات حکمت آموزی که افکندههای شیطان را نسخ و ابطال میکند حفظ میفرماید و معصوم نگه میدارد.آن افکندههای شیطان دستمایۀ فریبی است که صاحبان دلهای بیمار و مردم دل سخت به دنبال آن میروند و این به سبب ستم آنهاست که آنها را از راه راست به مسافات بسیار بسیار دور گمراه میسازد.
اما مؤمنان،براستی که هدایت خدا دلهایشان را نورانی میکند و از آرزوهای شیطان پاک میسازد،پس میدانند که بیگمان حق از پروردگارشان است و بدان ایمان میآورند،و دلهایشان به حق متواضع میشود و خود به فرمان خدا سر مینهند و تسلیم میشوند،و خدا نیز آنان را به وسیلۀ ایمانشان به راه مستقیم هدایت میکند،در حالی کافران نعمت یقین را گم میکنند و آنها را میبینی که همواره با وجود نشانههای صدق و صحت،همواره دربارۀ آن در شکّ و تردیدند،تا با مرگ قیامت ناگهان فرا میرسد،یا پروردگار آنها را به عذاب روز بینظیر بزرگ گرفتار میسازد.
و روز قیامت،ملکوت و فرمانروایی بیچون و چرای خداوندی که میان آنها داوری میکند جلوهگر میشود،کسانی را که ایمان آورده و کردار شایسته کردهاند گرامی میدارد و به بهشتهای پر نعمت میفرستد،و کافران را که آیات خدا را دروغ انگاشتهاند به عذابی دردناک گرفتار میسازد.
[52]
آیات این درس ارجمند سه گونه موضعگیری انسان را در برابر ذکر و یاد خداوند حکیم بررسی میکند:
الف:موضع مبارزه و معاجزه(و تحریف معانی).
ب:موضع تمنّا و آرزوجویی.
ج:موضع تسلیم.
دو نوع موضعگیری اوّل هر دو خطاست و افراطی،یکی به راست و دیگری به چپ،امّا جادۀ روشن درست و سالم همانا موضعگیری سوّمی است.
بر انسان واجب است که خود را بتمامی تسلیم حق کند و به شیرین و تلخ و ثواب و عقاب و آسان و دشوار آن ایمان داشته باشد و-در نتیجه-هر گونه باشد خود را با آن تطبیق دهد و هماهنگ سازد.
از مردم کسانی هستند که با حق میجنگند و با آیات خدا معاجزه میکنند و از طریق تحریف معنی آیات با آنها میستیزند و مقابله میکنند،و برخی تمنّا و آرزوجویی دارند و حقایق را با خواب و خیال و رؤیا میآمیزند،میان آنچه حق و واقع است و آنچه آرزو میکنند و خیالشان بدان پر میکشد.
شاید رابطه میان معاجزه و تمنّا آن است که این هر دو از تسلیم نشدن به حقّ،چنان که هست،سرچشمه میگیرند ولی از راههای متفاوت،اهل معاجزه با حق مقابله و ستیزه میکنند و آن را میپوشانند و نادیده میانگارند ولی اهل تمنّا و آرزوجویان روش تحقّق و تجسّم حق را که /8 کوشش و اجتهاد و جنگ است و سپس پذیرفتن نتایج را رد میکنند.
شایسته نیست که مؤمن رفته رفته پا به پای آرزوهایش پیش رود و همراه بادهای خیال و آرزوجویی به هر سویی برود،حتی انبیاء بزرگ و پیامبران گرامی اگر به طبیعت بشری خویش دستخوش تمنّا و آرزوجویی شوند چنینند،مثلا آرزو کنند که تمام مردم هدایت شوند،یا ستمگران بیدرنگ هلاک گردند،یا مردم بدون کوشش و سختی به وفور از تمام نعمتها بهرهمند و نیکبخت شوند،یا صالحان و نیکوکاران عمر جاودان یابند و مصیبت مرگ بر آنها فرود نیاید یا امثال این از رؤیاهایی از کثرت مهربانی و دلسوزی به مردم و ارزشهای رسالتی سرچشمه میگیرد ولی شیطان خواستههای خود را در میان این آرزوهایشان میافکند،مگر آن که خدا ایشان بر کنار و معصوم بدارد و آیات خود را در واقع وجودشان استوار سازد.
بر مؤمنان است که این آرزوجوییها را بر حقّی که در آیات خدا نازل شده
عرضه کنند و خود را ملزم به حقایق موجود در قرآن سازند و بدانند که خدا دنیا را به عنوان خانۀ امتحان آفریده نه خانۀ پاداش تا عذاب کافران را به شتاب و ثواب مؤمنان را به سرعت برساند! و دیگر آن که هدایت اکراهی بر مردم نیست و براستی خدا جنگ را بر مؤمنان به حکمتی فرض و واجب ساخته است گرچه بعضی از آنان آن را خوش ندارند.
همچنین در احادیث آمده است اضافۀ حکمت و نه محدّث که شاید دلالت بر این باشد که عالمان ربّانی نیز به نوبۀ خود از تلقینات شیطان به دورند و به روح ایمان تأیید میشوند.
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِیٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰی أَلْقَی الشَّیْطٰانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ -ما پیش از تو هیچ پیامبر یا نبیّی را نفرستادیم مگر آن که چون به خواندن آیات مشغول شد شیطان در آرزوی او چیزی افکند...» به نظر معنی این آیه چنین است که نبیّ و پیامبر و امام سخنگوی تقریبا به تمنّا و آرزومندی نزدیک میشوند ولی تمنّا نمیکنند،بنا به گفتۀ خدای سبحان که:
« فَیَنْسَخُ اللّٰهُ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ -و خدا آنچه را که شیطان افکنده بود نسخ کرد...» /8 در دل پیامبر از جهت مقام ضعیف بشری او در صورتی که تأیید و یاری خداوند نباشد.
« ثُمَّ یُحْکِمُ اللّٰهُ آیٰاتِهِ -سپس خدا آیات خود را استواری بخشید...» با عصمت و عامل باز دارندهای که پیامبر را چنان میسازد که از روی هوا و میل خود سخن نگوید بلکه مطلبی است که به او وحی میشود.
« وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -و خدا دانا و حکیم است.» پس او از لحاظ آگاهی بر قلب بشری،و افکندههای شیطان در آن احاطه و آگاهی کامل دارد و خود آنها را از ضمیر و ذهن تأیید شدگانی چون نبیّ و رسول و
(امام)سخنگوی به حکمت خویش نسخ میکند و میزداید.این آیه بزرگترین گواه بر عصمت و بر کنار بودن انبیاء و ائمّۀ هدی از لغزش و گناه است.از این رو که خدا نمیگذارد شیطان آنان را در دل وسوسه کند،بلکه عزم و آرزو و افکارشان را از تلقینات شیطان بر کنار و معصوم نگه میدارد.این آیه به دیگر آیات قرآن حکمت آموز در این زمینه شبیه است،مانند گفتۀ خدای سبحان:
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ (1)-آن زن آهنگ وی کرد.و اگر نه برهان پروردگارش را دیده بود،او نیز آهنگ آن زن میکرد...» که دلالت بر این دارد که یوسف-علیه السلام-در معرض نازک کاریهای شیطان قرار گرفت ولی خدا مستقیما خود او را بر کنار و پاکدامن نگاهداشت،و گفتۀ خدای تعالی است که:
« وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً -و اگر نه آن بود که پایداریت داده بودیم،نزدیک بود که اندکی به آنان میل کنی».
آنجا که خداوند نگذاشت فشارهای جاهلیّت بر مسیر مستقیم پیامبر اثر گذارد.
از نکات غریب این که تلفیقات و آمیختگیهایی از القائات شیطان پیرامون این آیه مییابیم.
آنجا که در یکی از روایات آمده است که:پیامبر خدا(ص)در یکی از باشگاههای مکه نشست و سورۀ النّجم را بر مشرکین خواند تا بدین گفتۀ خدای تعالی رسید:« أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّٰتَ وَ الْعُزّٰی* وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْریٰ -آیا لات و عزّا را دیدهاید؟*و منات آن بت سوّمی دیگر را؟»و بدان افزود:«و إنهن الغرانیق العلا و إن شفاعتهن لهی التی ترتجی-و آنان بتهای والایند و شفاعتشان چیزی است که انتظار میرود»و به خواندن سوره ادامه داد تا به سجدۀ پایان آن رسید،و خود سجده کرده و مشرکان نیز با او سجده کردند و هیچ کس از او جا نماند،آن گاه
1) 30) -یوسف22/.
قریش خرسندی خود را اظهار کردند...!!! و در یکی از روایات آمده است که پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-سورۀ نجم را در نماز میخواند،در حین خواندن او یکی از پشت سر ایشان آیات«غرانیق» را خواند و پیامبر(ص)ناآگاهانه آنها را تکرار کرد،پس این آیه فرود آمد.
در این روایت و امثال آن احتمال درست بودن نمیرود،زیرا سورۀ جنّ در مکه نازل شد و سورۀ حجّ در مدینه،بویژه آن که پیامبر به علم یقین نیک میدانست که سورۀ النّجم که حاوی سجدۀ واجب است در ضمن نماز خوانده نمیشود.
مهم این است که این آیه آمد تا تأکید کند که امید شفاعت این بتها نمیرود،و این داستان نیز جز خیالاتی بیش نیست که شیطان القا میکند تا خدا بندگان مؤمن خود را بدانها بیازماید.و سر تا سر آن جز داستانی نیست نه بیشتر و نه کمتر.زیرا پیامبر بسی فراتر از آن است که در مهمترین اصل و پایه از ریشههای رسالت خود به سطح نادانی تنزّل کند.اصلی که نخستین سنگ بنایی است که تمامی دین بر آن استوار شده و آن اصل یکتاشناسی و توحید است.حتی اگر از این نکته نیز چشم پوشی کنیم که پیامبران خدا از گناه و خطا و سهو و فراموشی معصوم و بر کنارند و به طبع رسول اللّٰه،محمد،خاتم پیامبران-صلّی اللّٰه علیه و آله-که خدای سبحان دربارۀ او میگوید:« وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (1)-سخن از هوای نمیگوید*نیست این سخن جز آنچه بدو وحی میشود».وانگهی با توجه به همین آیه که آن را در همان سورۀ النّجم میخوانیم که آن داستان را در پیرامونش پرداختهاند،آیا ممکن است تصوّر کنیم که خدا پیامبری را برای رسالتش که توحید و یکتاپرستی است میفرستد و او این حقیقت را از یاد میبرد و آن را به خرافۀ شرک تبدیل میکند؟ این حدیث را که ابو بکر الزّار از پیامبر نقل میکند هیچ نمیدانیم که به اسناد پیوستهای که یاد کردن آن جایز باشد از پیامبر روایت کرده باشند،بلکه جاهلیان
1) 31) -النّجم3/ و 4.
کین توز به پیامبر(ص)بستهاند،و جاهلانی که نه پیامبر خدا را میشناسند و نه رسالتهای الهی را میفهمند آن را باز گو میکنند.
اگر از باب جدل،صحّت این روایت را فرض کنیم باید این سخن از /8 القائات شیطان در دلهای مشرکین باشد که بدان آیات در افزودند و میان مردم پخش کردند تا برای مردم شبهه ایجاد کنند،ولی خداوند سبحان-که وعده داده است قرآن را از بیهودهگویی بیهودهگویان و تحریف باطل کنندگان حفظ کند-آیات خود را استوار ساخت و تلقینات شیطان را آشکار نمود،و بسیاری از مفسّران همین احتمال را در مورد این روایت تاریخی ذکر کردهاند.
[53]
دلهای مردم بر سه نوع است:سالم،بیمار و سخت.دل سالم را خدا از آنچه شیطان از آرزوهای خود بدان میافکند بر کنار و معصوم میدارد،در حالی که دلهای بیمار و سخت آنچه را شیطان تلقین میکند میپذیرند و این القائات نسبت بدان دو گروه آزمونی میشود،و بر این دو گونه دل دشوار است که از قید وسوسهها و القائات شیطان رهایی یابند.
« لِیَجْعَلَ مٰا یُلْقِی الشَّیْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ -چنین شود،تا آنچه شیطان در سخن او افکنده برای کسانی که در قلبهایشان بیمارییی است و نیز سخت دلان آزمایشی باشد...» دل بیمار و سخت کدام است؟ شاید بیماریهای دل همان عقدههای روانی باشد که در صفات پست همچون حسد و کین توزی و خویشتن بزرگی و نومیدی و ریاست دوستی و جدل بناحق دربارۀ خدا ظاهر میشود.
امّا سختی دل همان است که از تراکم آثار گناهان بر دل حاصل میشود، و بر اثر آن حق را نمیپذیرد و از تهدیدها و هشدارها نمیلرزد و از سرنوشت تبهکاران عبرت نمیگیرد و از نشانههای خدا در آفاق سودی نمیجوید.
چگونه تلقینات و القائات شیطان برای صاحبان این دو گونه دل آزمون و فتنهای است؟
زیرا دل بیمار یا سخت همواره در جست و جوی چیزی است که با آن موافق باشد،از این رو با سرعت به وسوسههای شیطان پاسخ میدهد و آنها را میپذیرد، همچون جسم بیماری که میکربها در آن فزونی یافته و دفاع ذاتی آن ضعیف شده و هر گاه میکربهایی تازه بدان هجوم آورند به آسانی در آن راه مییابند. /8 مقاومت چنین جسمی در برابر بیماری ضعیف و خطر بیماری بر آن بسیار شدید است.دل بیمار یا سخت نیز چنین است،برای آن دشوار است که در برابر تلقینات و شایعههای شیطانی که همواره پراکنده میشود و با خواهش نفس حسن قبول مییابد،مقاومت کند.
مثلا،میبینی که دل جاهلیان به دوستداری«غرانیق العلا-بتهای والا!»بیمار و مبتلاست،دلهایی که آثار پرستش بتها در آنها متراکم و انبوه شده و به دوران پیشین بر میگردد که خود را در برابر بتهای آرایش شده بر زمین میافکندند و از بانگ سرودها و طبلها مسحور میگشتند و در جشنهای لهو و لعب به انتظار میزهای خوراک و مشروب و مسکرات و همراهی با زیبا رویان مادینه و نرینۀ کوی و برزن بودند.
آن گاه میبینی که امروز در مکّه این شایعه را میپراکنند که پیامبر این بتها را ستوده و بالاتر از این،در برابر آنها بر زمین افتاده و جبین بر خاک سوده است و از نو مشروعیتی بدانها فزوده است.این شایعۀ رسوا با شور و شوقی عظیم دهان به دهان میگردد و در نتیجه مادّۀ اعلامیهای میشود برای کسانی که میخواهند بر مقام سیّد البشر و مشعل هدایت و پیشوای صالحان محمد بن عبد اللّه پاک پاکیزۀ پاک شده که خداوند او را از هر گناهی بر کنار و معصوم داشته،-صلّی اللّٰه علیه و علی آله المعصومین-،فایق آیند.
بازگویی این بهتان تا امروز نیز ادامه مییابد و قلمهای مستشرقان مغرض آن را فرا میگیرد و در پیرامونش خانههای عنکبوت و تارهای اوهام و دروغ میتنند.
هر کس به سخنان این قبیل مستشرقان و محورهای تأکید آنها مراجعه کند میبیند که بیشتر پیرامون این شایعات دروغ میگردد که بر دهان کین توزان نسبت به
پیامبر(ص)گذشته و سپس،یا به سهو یا از طریق صاحبان دلهای بیمار که تظاهر به اسلام میکردند و میخواستند بر اسلام غلبه یابند،مانند بنی امیّه و احزابشان،وارد کتابهای تاریخ شده است.
با کمال تأسف قلمهای بعضی مفسّران نیز این بافتههای دروغین را به نگارش در آورده تا آنجا که از پیامبر شخصیّتی محدود ساخته و به این حدیث مورد اتّفاق و پشت در پشت /8 از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-توجه نکردهاند که فرمود:
«پس از من سخنان بر بافتۀ بسیار در آورند»و نیز به بر حذر داشتن اصحاب پیامبر، پس از او از پذیرفتن احادیث توجّه نکردهاند مگر آن که دست کم دو شاهد بر آنها گواهی صحّت دهند و توجّه نکردهاند که بعضی راویان را طرد و رد کرد و با درّه زدهاند زیرا آنها احادیث درست و نادرست را با هم نقل میکردهاند.
امامان اهل بیت با این پدیدۀ خطیر با حزم و احتیاط برخورد کردهاند و اصرار بر آن داشتند که سخن پیامبر و سخنان خود ایشان نیز بر کتاب عرضه و با آن سنجیده شود و محک بخورد.اگر با کتاب خدا سازگار آمد پذیرفته شود و گرنه آنچه را مخالف کتاب است به سینۀ دیوار بکوبند،و بدین سان توانستند بسیاری از شایعات گمراه کننده را با این مقیاس و محک ارزشمند از میان ببرند.
« وَ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ -و ستمکاران در اختلافی بزرگ گرفتارند.» کسانی که با ارتکاب نافرمانیها به خویشتن ستم کردند تا دلهایشان بیمار و سخت شد و فتنۀ شیطان را پذیرا آمد و پاسخ قبول داد بسی از حق به دورند.
از این آیۀ ارجمند در مییابیم که:سختی دل مرحلۀ دوّم و بعدی بیماری آنست،و آنچه سبب بیماری دل میشود همان ظلم است که چون فزونی یابد و آشکارا گردد،دل سخت میشود.
[54]
« وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ -و تا دانش یافتگان بدانند که قرآن براستی از جانب پروردگار توست و بدان ایمان بیاورند و دلهایشان بدان آرام گیرد...»
کسانی که دانش به ایشان داده شده است بدین صفت از دیگران متمایزند که موضعشان پی گیری تکامل است از علم به ایمان و از ایمان به آرام گرفتن دلها و اطمینان قلبی،زیرا دانش همان اکتشاف حقیقت است و ایمان اعتراف و شناخت یافتن بدان و«اخبات»یا آرام گرفتن دل آن است که با تمام وجود خود بیدغدغهای آن حقیقت را پیروی کنی.
این تکامل از طریق صراط مستقیم و شاهراهی راست صورت میپذیرد که هر چه انسان در آن پیش رود نشانههای حق بر او بیشتر آشکار میشود،و خداست که مؤمنان را به چنین شاهراهی هدایت میکند،و هیچ کس جز او قادر به راهنمایی بدین شاهراه نیست.
« وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهٰادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -و خدا کسانی را که ایمان آوردهاند حتما به راه راست هدایت میکند.» [55]
امّا کسانی که کفر ورزیدند در بند اسارت شکّ خود که ناشی از نادانی آنهاست باقی میمانند،و نمیتوانند به سبب کفر خویش از این شک رها شوند و به یقین دست یابند.
« وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ -همواره کافران در آن شک میکنند تا آن گاه که قیامت ناگهان بر سرشان فرا رسد یا به عذاب روز بینظیر بزرگ گرفتار آیند.» «السّاعة»همان روز قیامت است،اما عذاب عقیم،عذاب و مجازات در دنیاست.
[56]
آنجا،هنگام قیام قیامت ملکوت و حکمروایی مطلق خدا و داوری فیصله دهنده و پاداش عادلانۀ او جلوهگر میشود،و او فرمانروا و داور و تدبیر کننده و گردانندۀ همه چیز است.
« اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ -فرمانروایی در آن روز از آن خداست...» پس سلطنت و فرمانروایی مطلق آشکارا از آن اوست،به طوری که سلطههای جایر و ستمگر را که شیطان گسترش بخشیده،و خداوند به حکمت خود
تا مدّتی معین به آنها مهلت داده است،درهم مینوردد.
« یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ -میانشان حکم میکند...» و هیچ کس نمیتواند حکم او را رد کند و یا به دروغ چنان که امروز در دنیا مرسوم است،مدّعی شود که حق با او است.
« فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ -پس کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند در بهشتهای پر نعمتند.» [57]
چنین است سرنوشت مؤمنان که برای امور باقی ماندنی شایسته کار کردهاند،اما سرنوشت کافران همانا عذاب خوار کننده است.
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ -و کسانی که کفر ورزیدهاند و آیات ما را دروغ شمردهاند،بر ایشان عذابی است خوار کننده و اهانت بار.» کلمۀ«مهین-اهانت بار و خوار کننده»،این معنی را میرساند که مهمترین عاملی که انسان را به شک و آرزوجویی فرا میخواند همانا تکبّر و بزرگ خویشتنی است،و اهانت و خوار کردن همان عذاب نفسانی و روانییی است که نصیب متکبّران میشود،و شاید از عذاب مادّی دردناکتر باشد.
وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مٰاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اَللّٰهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (58) لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ (59) ذٰلِکَ وَ مَنْ عٰاقَبَ بِمِثْلِ مٰا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (60) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (61) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْکَبِیرُ (62) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَتُصْبِحُ اَلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اَللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ (63) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (64) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ اَلْفُلْکَ تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ یُمْسِکُ اَلسَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (65) وَ هُوَ اَلَّذِی أَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ (66)
دو نوع هجرت وجود دارد:هجرتی معنوی و دیگری مادّی.هجرت مادی عادتا آن است که پس از هجرت معنوی میآید،از این رو میبینیم قرآن حکمت آموز وقتی در این درس از هجرت مادی از خانۀ کفر و کشور سرکوب و محرومیّت به سرای آزادی و اسلام سخن میگوید،بیدرنگ از ابعاد معنوی این هجرت با ما
سخن میگوید.
به مناسبت گفت و گو از هجرت قرآن حکمت آموز از قدرت خدا با ما سخن میگوید که مهمترین و بارزترین نمادهای این قدرت حرکت شب و روز و درون شدن هر یک از آنها به دیگری است.پس هم چنان که خدای سبحان شب و روز را به یکدیگر تبدیل میکند ظلمات خوف و وحشت و کفر و جاهلیّت را به نور عدالت و اسلام و آزادی تبدیل میکند.
آن قدرت چیره و مسلّط بر عالم هستی همان قدرت چیره بر اجتماع نیز میباشد،زیرا رهبری این جهان هستی و ولایت و سرپرستی آن خواه در آسمان یا زمین تنها و تنها از آن خدای حقّ است.
[58]
پروردگار سبحان پس از آن که در آیات پیشین بعضی حقایق ایمان را یاد آور شد،در این آیه ما را یاد آور نقش هجرت در راه خدا میشود.چرا؟ زیرا راه به سوی ایمان از طریق هجرت و جهاد میگذرد.وقتی گردنکشان و طاغوتان تو را آزاد نمیگذارند که تنها به خدا ایمان ورزی و فقط روش او را به کار بندی و اجرا کنی،میخواهند تو را با پرستیدن خودشان از پرستش و بندگی خدا منحرف سازند،و ناچار باید با آنها بستیزی تا فقط مؤمن به خدا باشی.از اینجا مرحلۀ جهاد به وسیلۀ هجرت از دیار کفر به سرزمین اسلام آغاز میشود.در واقع هجرت خود مرحلۀ پیشین از مراحل ایمان است،پس هر مؤمنی آماده هجرت برای خدا و دور شدن از خانواده و زادگاه خود نیست،و هجرت نیز بدون رنج و مشقّت صورت نمیگیرد،و مهاجر معمولا بدین یا آن سبب در معرض قتل واقع میشود.
و چیزی در عوض این قتل یا مرگ جز رزق نیکو از جانب خدا نتواند بود، پس به این مهاجری که محل درآمد پر برکت خود را در سرزمین خویش ترک میکند خداوند عوض خیری در سرای جاودانی میبخشد و در مقابل خروج ناخرسندانهاش از زادگاهش او را بدان سرای قرار خرسند و راضی شده وارد میکند.
این برای کسی است که مهاجرت کرده و مرگ خود را به گونهای دریافته است،امّا آن کس را که زنده میماند خداوند چنان که باید و شاید یاری میدهد و بر آنان که سبب مهاجرت و دربدری او شدهاند پیروزی میبخشد.از آنجا که هجرت از خانۀ کفر به سرای ایمان از ناخرسندی و خشم بر اوضاع فاسد سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی بر میخیزد،هجرت در عرف گردنکشان لبۀ حربه را تشکیل میدهد از این رو میکوشند برای فرونشاندن این جنبش مهاجران را بکشند یا در فشار قرار دهند چنان که موافقتهایی با دولتهای دیگر به عمل میآورند که مهاجران را تسلیم کنند یا ایشان را در فشار و مضیقه قرار دهند به طوری که پیروزی ایشان غیر ممکن شود و خود پس از سالیان دراز مبارزه و در بدری بمیرند.
« وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مٰاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللّٰهُ /8 رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ -و کسانی را که در راه خدا مهاجرت کردند، سپس کشته شدند یا خود مردند،خدا به رزقی نیکو روزی میدهد.زیرا خدا بهترین روزی دهندگان است.» قرآن از آیۀ 58 تا 65 ما را یادآور پانزده نام از نامهای نیک خدا میشود که عبارت است از:خیر الرّازقین-بهترین روزی دهندگان،العلیم-دانا،الحکیم- شکیبا،العفو-عفو کننده،الغفور-آمرزنده،السمیع-شنوا،البصیر-بینا،العلیّ- والا،الکبیر-بزرگ،اللّطیف-باریک بین،الخبیر-آگاه،الغنیّ-بینیاز، الحمید-ستوده،الرؤوف-نرم دل،الرّحیم-مهربان.
از روش قرآن در ذکر نامهای پروردگارمان در اینجا و در دیگر سورهها در مییابیم که خداوند میخواهد خود را در ابعاد مختلف زندگی تشریعی و اجتماعی یا مادّی و تکوینی به ما بشناساند،و مسافتی میان ایمان(باور قلبی)و معرفت(شناخت آگاهانه)وجود دارد هم چنان که مسافتی میان اسلام و ایمان موجود است.پس هر مسلمانی مؤمن نیست و هر مؤمنی عارف و دل آگاه نمیباشد و عرفان و شناخت را درجات و مراتبی است.
همانا خدای سبحان در آیههای قرآن بر بندگان خود جلوهگر میشود،
هم چنان که در آیات و نشانههای زندگی متجلّی میشود تا خود را به ما بشناساند، پس چگونه خدا را بشناسیم؟ ما میتوانیم خدای سبحان را از طریق صفات و نامهای نیکویش که در آیات قرآنی و آیات و نشانههای عالم هستی وجود پراکنده است بشناسیم.پس هر چیز و هر آیه همان تجلّی آشکار و روشن نامهای خدا و صفات اوست.
زیبایی بهار،و طراوتش،و سرسبزی گلهایش ما را به زیبایی خدا رهنمون میشود،و عظمت شب و روز و گردش فلک عظیم با خورشیدها و ماههایش ما را به عظمت خدا و بدین حقیقت هدایت میکند که او والا و بزرگ است.
قطرههای بارانی که از آسمان فرو میریزد،سپس در زهدان زمین جای میگیرد و با دانههای خاک به فعل و انفعال میپردازد و آن گاه آن دانه بذر کوچک به سوی آسمان سر میکشد،و درختی کلان میشود،همۀ اینها ما را به باریک بینی و نازک کاری خدا در آفرینش راهنمایی میکند.
امّا اگر به نهفتههای کوهها نظر افکنیم و به ثروتهای کانی و حیوانی موجود در دریاها،و بدانچه از گنجها و کانها که در دل زمین سپردهاند بنگریم،آن وقت در مییابیم که پروردگار ما بینیاز و ستوده است و بر هر کاری قادر و بسیار تواناست.
وقتی دریافتیم که پروردگار سبحان ما آسمانها و زمین را به عنوان نظامها و قوانینی قرار داده که با آنها وجود ما را حفظ کند،میفهمیم که اگر اینها نبود بیگمان زندگی بر روی زمین پایان مییافت یا در بهترین شرایط به دوزخی توانفرسا تبدیل میگشت.
نظام لایۀ جوّی(ازن)همچون برجستهترین مثال دقّت است،تا آنجا که اگر ضخامتش اندکی کمتر میبود تیرهای شهاب آن را از هم میگسیخت و زمین را میسوزاند،و اگر اندکی ستبرتر میبود زمین نمیتوانست مقدار کافی از پرتوهای خورشید را جذب کند و در نتیجه میفسرد و یخ میزد.همچنین است نیروی جاذبه و ضخامت زمین...،میگویم وقتی تمام اینها را شناختیم خدا ما را بدین حقیقت
رهنمون میشود که ذات بیچون او منزّه و رئوف و مهربان است.
همچنین دگرگونیهای زندگی ما از مرگ تا زندگی و از زندگی تا مرگ ما را دلالت بر این میکند که تدبیر این امور به دست دیگری است نه به دست خود ما، و این که خدای بخشنده بر عرش و مرکز ادارۀ کلّ هستی مستقرّ است.همچنین در این آیات روش قرآنی بزرگی را مییابیم،که نخست ما را یاد آور نشانهای از نشانهها و آیات آفرینش میشود،آن گاه به صفتی از صفتهای آفریدگار،و نامی از نامهای او،و این اسلوبی است مناسب برای معرفت و شناخت نسبت به خدا و به عبارت دیگر تحوّل از درجۀ ایمان به درجۀ معرفت.
[59]
« لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ -آنان را به جایی در آورد که از آن خشنود باشند...» این محلّ ورودی که آنان را خشنود میکند میتواند در دنیا باشد،زیرا ایشان با خشم و ناخرسندی،در راه خدا خارج شدند،و میتوانید این محل ورود بهشت باشد زیرا حرف لام در گفتۀ او«لیدخلنّهم»مفید معنی آینده است.
« وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ -و هر آینه خدا دانا و شکیباست.» /8 پس او کردار تو را میداند و بر آن پاداشت میدهد-امّا بعد از این لحظه- زیرا او شکیباست و شتاب نمیورزد،و از جهتی به کافران مهلتی درازتر میدهد و از طرف دیگر از مؤمنان میخواهد که شکیبایی کنند تا صدق ایمانشان معلوم شود.
[60]
« ذٰلِکَ وَ مَنْ عٰاقَبَ بِمِثْلِ مٰا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللّٰهُ -هر کس عقوبت کند هم چنان که او را عقوبت کردهاند،آن گاه بر او ستم کنند،خدا یاریش خواهد کرد...» چنین است،زیرا کسانی که به صورت مهاجران به سوی خدا از خانههای خود بیرون رفتهاند،به زودی به اذن او فاتحانه بدان باز میگردند،پس دشمنان خدا و دشمنان خویش را میکشند،زیرا در معرض بغی و بیحقّی قرار گرفتهاند،و بغی
آن است که حق غصب شدۀ خود را بطلبی و آن را به تو ندهند و حتی با سرکوب و ترور مواجه شوی زیرا غاصبان حق تو راهی برای خاموش کردنت جز از بین بردن تو نمییابند.
« ذٰلِکَ وَ مَنْ عٰاقَبَ بِمِثْلِ مٰا عُوقِبَ بِهِ -هر کس عقوبت کند هم چنان که او را عقوبت کردهاند»یعنی مقابله کردن اعدام به اعدام،مثلی به مثلی،«ثمّ بغی علیه-آن گاه بر او ستم کنند»یعنی ستم کردن پس از آن که حق مشروع خود را گرفت.«لینصرنّه اللّٰه-حتما خدا یاریش خواهد کرد»در این کلمه دو تأکید برای محقق ساختن یاری خدا و پیروزی وجود دارد،لام تأکید بر نخستین و نون تأکید بر دوّمین قطعیّت و حتمیّت پیروزی دلالت دارد.
« إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ -زیرا خدا عفو کننده و آمرزنده است.» عفو کننده و آمرزنده است در مورد آنچه شما تجاوز کردهاید،و دلیل عفو و آمرزندگی او همان یاری او به شماست.
یکی از مفسّران از این آیه اندیشهای مهمّ را استنباط کرده و آن این است که مبارزه و نبرد در اسلام قاعدهای کلی نظیر آنچه در مارکسیسم آمده نیست.بلکه حالتی است اضطراری و ناگزیرانه.اسلام تو را دعوت میکند که کسانی را که ستمی به تو کردهاند یا بعضی از حقوق سادهات را سلب نمودهاند ببخشی و مورد عفو قرار دهی.امّا وقتی که آنها از حدّ سلب حقوق و ستمگری تجاوز کردند و کارد را به استخوانت رساندند،آن گاه بر تو واجب است که فریاد خود بر آوری و رو در روی آنها بایستی،پس مبارزه و نبرد تو برای خود نبرد و مبارزه نیست بلکه برای عدالت است و هر وقت حقّت را به تو باز گرداندند در آن حدّ تو نیز از مبارزه باز میایستی.و مثل این آیه است گفتۀ خدای تعالی که: /8 « وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِیِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کٰانَ مَنْصُوراً -کسی را که خدا کشتنش را حرام کرده است مکشید مگر به حق.و هر کس که به ستم کشته شود،به طلب کنندۀ خون او قدرتی دادهایم.ولی در انتقام
از حد نگذرد،که او پیروزمند است». (1)
در این صورت،و پیش از هر چیز واجب است که این مبارزه و نبرد در راه خدا و برای خدا باشد،هر گاه او ما را بر انگیخت برخیزیم و چون توفانی دمنده بتوفیم و هر وقت فرمان ایستادن داد باز ایستیم.
[61]
« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ - این بدان سبب است که خدا از شب میکاهد و به روز میافزاید و از روز میکاهد و به شب میافزاید...» آنچه در عالم طبیعت میگذرد مثلی است زنده که امّتها نیز بدان میگذرند، پس یک بار جریان تاریخ کافران فاجر را درهم مینوردد و مؤمنان جام انتقام خود را بر آنها فرو میریزند و جامعه چنان که بود مؤمن میشود،ولی این وضع دیری نمیپاید و از بین میرود و متلاشی میشود و دیگر بار جامعه کافر و فاجر میگردد.بدین سان امّتها از پی یکدیگر میآیند تا خداوند به دوستداران صالح خود اجازه میدهد برای از بین بردن جاهلیّت و گمراهی از سرتاسر زمین انسانیت قیام و اقدام کنند.
معنی«ایلاج»داخل کردن است،پس یک بار شب وارد روز میشود و یک بار دیگر روز وارد شب میشود.در مرتبۀ نخست فصل زمستان است که شبها به حساب روزها طولانی میشود و دیگر بار تابستان است که روزها به حساب کوتاه شدن شبها دراز میشود،زیرا ایلاج و وارد شدن شب در روز یعنی پیمودن شب قطعهای از روز را که بدین سان شب طویل میگردد و این در زمستان است و عکس آن ایلاج و وارد شدن روز در شب باشد.
« وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ -و خدا شنوا و بیناست.» یعنی خدا به قوانین جاری در آسمانها و زمین نزدیک و نیک آشناست و از
1) 32) -الاسراء33/.
مظاهر نزدیکی او شنیدن و دیدن اوست و احاطۀ او به هر چیز از کوچک و بزرگ.
[62]
« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبٰاطِلُ -این بدان سبب است که خدا حق است و آنچه جز او به خدایی میخوانندش باطل است...» سلطه و چیرگی او فراتر از سلطۀ دیگران است،این سخن و تعبیر در صورتی است که در حال جدل و مناقشه به فرض بپذیریم که دیگران را نیز سلطهای هست، در حالی که در حقیقت آنچه را سلطه فرض میکنند سرابی است که تشنه آبش میانگارد،و خداست که همان حقّ روشن و آشکار است.
« وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ -و همانا خدا بلند مرتبه و بزرگ است.» پس جز او کسی بلند مرتبه و بزرگ نیست،مگر بلند و بزرگ شده به سبب او،بلندی مرتبه و بزرگی دو تعبیر از قدرت و پهنای فرمانروایی اوست،پس باید بتهای بشری و حجری که به جای خدا پرستیده میشوند فروافتند،و صاحب شناخت و عارف باید نیّت و عمل خود را خالصانه و فقط برای خدایی قرار دهد که شب را در روز و روز را در شب وارد میکند زیرا تنها اوست که حق است و آنچه جز اوست باطل است.
[63]
و او صاحب لطف و آگاه است.به بندگانش لطف و احسان دارد و به آنان از جایی که حساب میکنند یا به حساب نمیآورند روزی میرساند و از نیازمندیهایشان آگاه است.
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ -آیا ندیدهای که خدا از آسمان باران فرستاد و زمین پر سبزه گردید؟ هر آینه خدا صاحب لطف و آگاه است.» آسمان میبارد و زمین دانههای باران را در آغوش میگیرد تا آن دانهها به سفرهای سبز تبدیل گردد که خوراک ما و چارپایان ما باشد.براستی که این همه
دلالت بر آن دارد که خدا صاحب لطف و آگاه است.
گیاه شناسان میدانند که قوانینی که رشد و نموّ گیاهان را اداره میکند چه قدر دقیق و عظیم است.چیزی که ما بنا بر عادت بیتوجّه و عبرتگیری بر آن میگذریم.پس از آن که میلیونها دلار در آزمایشگاههای گیاهی هزینه کردهاند هنوز راز«فتوسنتز»یا تمثیل نوری را در نیافتهاند که چگونه پرتو خورشید مثلا به میوهای چون سیب تبدیل میشود که بیشتر مواد آن را از نور آفتاب میشمارند.
[64]
« لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ -از آن اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است.اوست بینیاز و ستوده.» همانا خدای،سبحانه و تعالی مالک همۀ چیزهاست،و قوانین آنها را به حرکت در میآورد،و با وجود آن که مالک همۀ چیز و قوانین آنهاست از آنها بینیاز است و بدانها حاجتی ندارد،پس این چیزها بدو قوّت و نیرو نبخشیده است و او از این روی از آنها غنی و بینیاز است و از سوی دیگر چون ذات او،تبارک و تعالی بدانها هستی و حرکت میبخشد شایستۀ حمد و ستوده است.
[65]
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ -آیا ندیدهای که خدا هر چه را در روی زمین است مسخّر شما کرده است و کشتیها را که در دریا به فرمان او میروند؟...» هر چه در زمین است رام و تسخیر شده برای ماست،از هر دو گونۀ خود زمینی و دریایی،بخش زمینی شامل کانها و گنجها،و درختان و جانوران است و بخش دریایی نیز جانوران آبزی و کانها است،و شاید مهمترین فایدهای که ما از دریا میبریم همان حمل و نقل آبی باشد که به فرمان خدا کشتیهایمان در آبها در حرکتند و به فرمان خداست که بادها کشتیها را میرانند و به جلو میکشانند. (1)
1) 33) -اعمّ از کشتیهای بادبانی یا پارویی یا موتوری،زیرا وزش باد از جلو یا پشت یا پهلوها در هر جهت رفت یا برگشت در سرعت یا کندی حرکت انواع کشتیهای یاد شده اثر قطعی دارد و نمونۀ این اثر در حالت منفی بادهای توفانی است که کشتیهای عظیم موتوری و نفتکشهای نیم میلیون تنی را درهم میشکند-م.
« وَ یُمْسِکُ السَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ -و آسمان را نگه داشته که جز به فرمان او بر زمین نیفتد...» ستارگان ثابت و سیّار و دیگر اجرام آسمانی در مسیرهای خود به قدرت خدا قرار گرفته و باقی ماندهاند،و اگر نیروی جاذبه وجود نمیداشت نظام افلاک بر هم میخورد و آنها همه به یکدیگر میخوردند و قطعاتشان پراکنده میشد و به زمین اصابت میکرد و آن را متلاشی و نابود میکرد.چه بسا تفسیر درست این آیه در پایان خود آن نهفته باشد که گوید«إلاّ باذنه-جز به اجازۀ او»یعنی ممکن است اگر خدا به آن اجازۀ سقوط دهد فرو افتد،این قطعات سقوط کننده چیست؟ این قطعات فرود آینده که خداوند از آنها به لفظ آسمان تعبیر کرده عبارت است از:ستارههای دنبالهدار و شهابهایی که به اذن خدا بر زمین میافتد،و دانش جدید و تا امروز راز جاذبیّت آن را در نیافته که چیست؟ /8 و کجاست؟ولی خداوند بدین گفته از آنها تعبیر میکند:
« وَ یُمْسِکُ السَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ -اوست که آسمان را نگه داشته که به فرمان او بر زمین نیفتد»یعنی نیروی جاذبه به دست خداست.
آن را هر جا خواسته قرار داده و در توان اوست که آن را نابود کند،امّا کلمۀ «بإذنه»دلیل بر آن نیست که خداوند نیروی جاذبه را از زمین میبرد بلکه این بیان اثباتی است برای نیروی جاذبه،پس ستارههای دنبالهدار و شهابهایی که بر زمین سقوط میکند خود بر اثر عملکرد نیروی جاذبه است.
پیداست که کاهش و کوچک شدن زمین نتیجۀ طبیعی کارهای انسان است به سبب آن که انرژیهای موجود در زمین را با افزایش مصرف انرژی در دوران اخیر به کار میگیرد و زمین را از معادن و دیگر چیزها میدوشد و تهی میکند.
چنان که خدای تعالی گوید:« ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا
کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ -به سبب اعمال مردم،فساد در خشکی و دریا آشکار شد» (1).
شاید از این آیات دریابیم که خداوند به زمین اجازه ویرانی و تباهی نمیدهد مگر به سبب فساد مردم.
« إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ -زیرا خدا را بر مردم رأفت و مهربانی است.» نشانۀ رأفت و مهربانی او آن است که آنچه را در خشکی و دریاست برای ما رام و مسخّر ساخته،و آسمان را نگهداشته تا جز به فرمان او بر زمین نیفتد و گرنه او قادر است که تمام اینها را بر ما دوزخی سازد،پس در این جا احتمالاتی هولناک در عالم هستی وجود دارد که باور کردنش ممکن نیست،و برجستهترین مثال بر آن وجود بسیاری از ستارگان دنبالهدار و شهابها است که به شمارهها فراوان بر زمین میافتند ولی بیدرنگ چون به غلاف و پوشش جوّی زمین بر میخورند متلاشی میشوند،و چنین است که در دعا میخوانیم:«سبحان من لا یأخذ أهل الأرض بألوان العذاب،سبحان الرؤوف الرحیم-منزه است آن که اهل زمین را به گونه گون عذاب گرفتار نمیسازد،منزّه است آن صاحب رأفت مهربان».
[66]
« وَ هُوَ الَّذِی أَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ -اوست که شما را زندگی بخشید و سپس بمیراند و باز زنده میسازد،و آدمی ناسپاس است.» آن گاه پس از عرضه کردن نشانههای خدا،و پس از بیان علم و رأفت عظیم او به ما نشان میدهد که نسبت به نعمتهای خدا ناسپاسی میکنیم.براستی مشکل انسان این است که نظرش تنگ و دیدش محدود است،اگر به نشانههای خدا که در پیرامون اوست بنگرد،آری اگر به آفرینش خود بنگرد...و به تمام دگرگونیهای آن از زندگی به مرگ بیگمان ایمان میآورد،ولی انسان نسبت به
1) 34) -الروم41/.
نعمتهای پروردگارش و به عطای او ناسپاس است،و شاید این ناسپاسی او همان علّت کفر او مستقیما نسبت به خدا باشد.
لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً هُمْ نٰاسِکُوهُ فَلاٰ یُنٰازِعُنَّکَ فِی اَلْأَمْرِ وَ اُدْعُ إِلیٰ رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلیٰ هُدیً مُسْتَقِیمٍ (67) وَ إِنْ جٰادَلُوکَ فَقُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ (68) اَللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (69) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ ذٰلِکَ فِی کِتٰابٍ إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (70) وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مٰا لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ (71) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلْمُنْکَرَ یَکٰادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِکُمُ اَلنّٰارُ وَعَدَهَا اَللّٰهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (72) یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اِجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ اَلذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ اَلطّٰالِبُ وَ اَلْمَطْلُوبُ (73)
72[یسطون]
:نشان دادن حالت و گرفتن قیافهای هول آور برای ترساندن.
برای آن که بشر تقوی و احساس مسئولیت خود را در زندگی بیفزاید، ناگزیر است معرفت و شناخت خود را نسبت به خدا بیفزاید و بداند که او از لحاظ علم و آگاهی بر وی محیط است،و ناگزیر است احساس کند که مراقبی وجود دارد که او را مراقبت میکند و میپاید و بر او احاطه و تسلّط دارد،و این شناخت است که او را نسبت به مسئولیّتهایش بیشتر ملزم میسازد.
در این درس ما قبل آخر از سورۀ حج که پیرامون موضوع تقوا و پرهیزگاری دور میزند-در این آیات-الهاماتی مییابیم که بر علم خدا بر عالم هستی و وجود دلالت میکند و بر این نکته که مسئولیّت در برابر پیامبر و پیشوا و امام مؤمنان به اندازۀ آنچه در برابر خدای پروردگار جهانیان وجود دارد،نمیباشد.پس خداست که مناسک و آیینهای هر امّتی را وضع میکند،و هموست که اجرا و ادای آنها را میخواهد،و بر ترک آن حسابرسی میکند،پس چرا در این صورت گروهی از کافران با پیامبر مجادله میکنند؟
مسئولیّت پیامبر همان دعوت به سوی خدا از طریق صراط مستقیم و مسئولیّت او از این حدّ در نمیگذرد،امّا حساب مردم با پروردگار او و پروردگار خود است.
بییقین،علم خدا بر آنچه در آسمانها و زمین است احاطه دارد،و براستی همه چیز نزد او در کتابی نوشته شده است که پروردگار مرا نه گمراه میکند و نه به فراموشی میافکند،و این کار بر خدا آسان است.زیرا ثبت و مسجّل کردن رویدادهای جهان و متغیّرات و دگرگونیهای آن و درج آنها در کتابی کاری است ساده.پس چون ساعت حساب برسد،دست تو خود کتابی است،و پوستت کتابی، و چشمت کتابی و آنچه در وجود توست کتابی گواه بر تو،آنچه میکنی چون ذرّات غبار از میان نمیرود،و با تمام این احوال،مردمی را مییابی که به جای خدا مردم ناتوانی دیگر از همانندان خود را میپرستند و به بتهای بشری یا حجری سر میسپارند.
برای انسان سزاوار است که از یکی از این دو امر پیروی کند:یا از شریعت خدا پیروی کند و به فرمانها و بازداشتنهای او گردن نهد،و یا از دانش پیروی کند(که مآلا به همان وجه اوّل بر میگردد-م.).پس کسی که از هیچ یک از این دو امر پیروی نکند به خود ستم کرده است،و کسی که به خود ستم کند،آیا میپندارد که آن گاه بتهای بشری و حجری شفیع و واسطۀ نجات او خواهند شد؟! در واقع آن بتها از هر نوع که باشند بر ضدّ او خواهند بود و در دوزخ با او محشور خواهند بود،چنان که خدای تعالی گفته است:
« إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ -شما و آن چیزهایی که سوای اللّٰه میپرستیدید هیزمهای جهنّمید.شما به جهنّم خواهید رفت.» و تو خود دامنۀ تعصّب و جانبداری از باطل را نزد بندگان طاغوت میبینی، چنان که اثر انکار در چهرههایشان آشکار است...آن گاه که هر بار آیات بسیار روشن و واضح خدا بر آنها خوانده شود،چهرههایشان تیره میگردد و درهم میرود،
حتی اعصابشان بر انگیخته میشود گویی برای درگیری و جنگ آماده میشوند و نزدیک باشد که دست خود را بر روی آنان که این آیات را بر آنها میخوانند بلند کنند،بی آن که به محتوا و مفهوم آیات توجّهی کنند و بدانند که تلاوت کنندگان آیات جز مبلّغان و رسانندگان پیام نیستند و اگر سخن حق تلخ باشد از آن روست که تهدید و هشداری به مجازات واقعی است،و خود آن مجازات و عذاب،یعنی آتشی که خدا آن را به کافران وعده داده است بسی سوزانتر و بدانجامتر است.
به مناسبت گفت و گو از بتهایی که بجای خدا پرستیده میشوند،خدا به نبرد با بتهای بشری میپردازد و رشتۀ سخن متوجّه آنها میشود که در توان و امکانشان نیست یک مگس را بیافرینند،حتی اگر تمام نیروهای عظیم امروز مثلا امریکا و روسیّه و اروپا و ژاپن و وابستگانشان گرد آیند، /8 راهی بر این کار نمییابند.
آنها از آفریدن حشرهای کوچک چون مگس عاجزند،و اگر همین مگس کوچک چیزی از آنها برباید خود عاجزتر از آنند که آن را از مگس با وجود ضعف و ناتوانی آن حشرۀ کوچک بازستانند.«طالب و مطلوب هر دو ضعیفند و ناتوان»در این صورت گردنکشی و طاغوت بازی برای چه؟و پرستش این چنین ضعیفان عاجز و ناتوان از بهر چیست؟
[67]
« لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَکاً هُمْ نٰاسِکُوهُ -برای هر امّتی آیینی نهادیم تا بر آن آیین باشند...» مفسّران یاد آور شدهاند که:هر امتی را مناسک و مراسم و شرایطی است خاصّ خود که با امّتی دیگر تفاوت دارد،و این تفاوتها دلیل بر اختلاف و تفاوت قانونگذار و واضع شریعت نیست یا نشان از اختلاف شریعت اسلامی که همۀ انبیاء بر آن اساس آمدهاند با دیگر شریعتها ندارد،نهایت امر این که خداوند شریعت نوح را وحی کرد و سپس آن شریعت را با شریعت ابراهیم نسخ فرمود،آن
گاه این شریعت را با شریعت موسی نسخ کرد،سپس آن را با شریعت عیسی و سپس آن را با شریعت محمّد(ص)نسخ فرمود.
این تفسیر درست است،امّا کافی نیست،زیرا در این شریعتها با وجود وحدت رسالت و وحدت نبوّت احکام مختلف است و نیز واجبات و تکالیف فردی نسبت به فرد دیگر بر حسب اوضاع و احوال و شرایط مکانی و زمانی و اقتصادی و دیگر چیزها تفاوت میکند.از باب اولی اگر این مسأله بر ملّتها و امّتها تسرّی داده شود در حالی که ملاک و مقیاس سنجش این شرایط یکی و همان وحی خدای سبحان است،و بر انسان تکلیفی نیست مگر اطاعت و سر سپردن به کسی که آفرینش و امر از آن اوست و ما دام که خدا همان پروردگار و واضع تمام شریعتهاست،در این صورت اختلاف برای چیست؟!پس در این حال باید توجّهمان را به اصلاح میان خود معطوف داریم تا صلح و امنیّت تمام معمورۀ جهان را فرا گیرد.
شاید این آیه همین مطلب را میرساند که بحث دربارۀ جزئیّات مناسک و مراسم عبادی سودی ندارد،بلکه /8 باید در پیرامون اصل درستی رسالت گفت و گو شود،آن گاه وقتی آدمی یقین کرد که پیامبر از راهی راست و مستقیم مردم را به سوی خدا میخواند،مجادله در فروع و جزئیات روا نیست.
و نیز این که:چرا نماز به سوی کعبه باشد و به سوی مسجد الاقصی نباشد؟و چرا روزه در ماه رمضان باشد و در روزهای عید فطر نباشد؟و چرا اسلام چیزهایی را که شریعت موسی نهی کرده حرام نشمرده است و امثال این«چرا»ها که کافران در آنها مجادله میکنند و آنها را وسیلۀ انکارهای خود قرار میدهند،و مطالبی که هم چنان بعضی گروههای تحصیل کرده آنها را مادّۀ جدل بیثمر خود قرار میدهند،و بدین ترتیب فسق و کفر خود را نسبت به دین توجیه و تعلیل میکنند.
اساسا هر چه عصبیّت و دسته و گروه گرایی بشر را از روش سالم باز دارد و دلایل او در ردّ اصول توفیق نیابد و کار آمد نباشد،شروع به مناقشه در جزئیات و فروعی میکند که نه خود بدانها علمی دارد و نه کسی میتواند دیگری را در آن
موارد جزئی اقناع کند.
و شاید از این آیه دریابیم که:امّت یکی است گر چه راهها و رهروان متفاوتند،زیرا امّت بر پایۀ آیینی یگانه قرار دارد،و آیین همان رمز و نشانۀ مبدئی بودن و وحدت و یگانگی امّت است،پس مسلمانان در هر چیزی با هم اختلاف دارند مگر در نمازگزاری به سوی کعبه و حجّ بدان و روزه و...و...و مسیحیان نیز در هر چیز با یکدیگر اختلاف دارند مگر در مورد بیت المقدس و مثلا مجموعۀ مناسکی که در آنها با یکدیگر متّفقند.
« فَلاٰ یُنٰازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ -پس در این کار با تو مجادله نکنند...» ای رسول تو را جز بر رساندن پیام دستی نیست و اینان حق ندارند دربارۀ آنچه خدا به تو فرمان داده است با تو مجادله کنند،بویژه درباره مناسک و آیینها،و در خصوص فرو رفتن در ژرفای چنین مناقشه و جدلی نهی حتمی و قطعی است.
« وَ ادْعُ إِلیٰ رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلیٰ هُدیً مُسْتَقِیمٍ -و مردم را به پروردگار خود دعوت کن،زیرا تو به راستی بر راه راست گام مینهی.» تو بر راه راست میروی،هدف و همچنین راه مستقیم به آن را میشناسی پس به /8 جدل و جدال آنها اعتنایی مکن،و در راه خویش با استواری و دقّت به پیش رو و مردم را به خدای سبحان دعوت کن.
[68]
« وَ إِنْ جٰادَلُوکَ فَقُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَعْمَلُونَ -و اگر با تو مجادله کردند،بگو:خدا به هر کاری که میکنید آگاهتر است.» کوشش مکن که خود را با آنها در جدالی بینتیجه وارد سازی،بلکه آنها را به پروردگارشان واگذار کن که در برابر او مسئولند،و در برابر تو جز به اندازۀ دعوت و ابلاغ پیام مسئولیّتی ندارند.
[69]
« اَللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ -در آنچه مورد اختلاف شماست،خدا در روز قیامت داوری خواهد کرد.» اگر انسان خدا را مقیاس و مرجع سنجش خود قرار دهد و بداند که او مراقب آدمی است،اختلافات به زودی حلّ میشود و به پایان میرسد،و شاید این
آیه همچنین برساند که ضرورتا اختلافات نباید موجب جنگ و نبرد شود،بلکه این انسان است که بر این اختلافات رنگ دشمنی و خصومت میزند.
[70]
« أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذٰلِکَ فِی کِتٰابٍ -آیا ندانستهای که خدا هر چه را که در آسمانها و زمین است میداند؟و این در کتابی نوشته است...» خداوند آنچه را در آسمان و زمین میگذرد میداند،و همه چیز نزد او در لوح محفوظ که در اینجا آن را قرآن مینامد نوشته شده است،و این دو مطلب است:علم و آگاهی خدا،و ضبط رویدادها نزد او.و این دو اندرزی است رسا برای انسان در صورتی که نیک بدان دو بنگرد و دریابد که تمام گفتارها و کردارهای او،و معتقدات و باورهایش همه و همه مورد مراقبت و نظارت قرار دارد،در نتیجه برای اصلاح همه چیز خود اقدام میکند و از هر انحرافی که فطرت و سرشت الهی او را جریحهدار کند دوری میجوید.
« إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ -و این کاری است بر خدا آسان.» با وجود آن که حساب کردن دقیق آنچه در لوح محفوظ قرار دارد فوق تصوّرات بشر است،با اینهمه این کار بر خدا بسیار آسان است.
در واقع کردارها آثاری به ثبت میرسانند که در صفحههای گوناگون محو نمیشود و جز اصحاب /8 علم و دانش نمیتوانند آنها را بخوانند...هر چه علم پیشرفت ژرف نگری و پرداختن دقیق به شناخت آثاری که این ظواهر و عوارض را بر جای میگذارد بیشتر میشود.برجستهترین مثال این امر بیماری است که آثاری بر تمام اندامها میگذارد،بر جریان گردش خون انسان،و شبکۀ غدّههای او،و ترشّحات یاختههایش،و نسجهای گوناگون پیکر او...با این تفاوت که علمای پزشکی از دورهای تا دورۀ دیگر در قدرت تشخیص بیماری از خلال این آثار مختلفند،برخی به وسیلۀ نبض و ضربههای قلب یا رنگ پوست و چهره یا خطوط کف دست بیماری را تشخیص میدهند و برخی به وسیلۀ موجهای الکتریکی برخاسته از حرکت قلب یا مغز یا تجزیه و تحلیل خون و ترشّحات.همچنین میبینی که این تأثیرات بر لوح
طبیعت نگاشته شده،و تفاوت در توانایی بر خواندن و تشخیص آنهاست.
به همین گونه اعمال ما بر دهها لوح نوشته شده و روز قیامت در برابرمان جلوهگر میشود و زبانمان از انکار آنها بند میآید.هان،پس برای آن روز هولناک که نهفتههای درون سینهها آشکار میشود از هم اکنون آماده شو!
[71]
« وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً -و سوای اللّٰه چیزی را میپرستند که هیچ دلیلی بر وجودش نازل نشده...» یعنی آنها معتقدند که میتوانند از قبضۀ حق و از محدودۀ مسئولیّت از طریق پرستش چیزی غیر از خدا که هیچ دلیل قطعی بر وجود و پرستش آن نازل نشده،و اجازهای صریح و آشکار به آنها برای چنان پرستشی داده نشده است،بگریزند.
« وَ مٰا لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ -و هیچ دانشی بدان ندارند...» که با علم و آگاهی که حجّتی است قطعی به عبادت آن پردازی و در غیر این صورت ناگزیری که با پیروی از کسی که بدانی خدا او را بر تو ولیّ و سرپرست قرار داده به عبادت پردازی،امّا اگر بدون علم و بیشریعت عبادت کنی،عبادتت باطل و کارت بیهوده است و به هدر میرود.
« وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ -و ستمکاران یاوری ندارند.» /8 یعنی این بتها را اگر خدای سبحان گرفتار سازد هیچ یار و یاوری نیست.
این بتهایی که تو آنها را میپرستی هرگز نمیتوانند خود را نجات دهند،پس چگونه میتوانند دیگران را رهایی بخشند؟ [72]
« وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ یَکٰادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیٰاتِنٰا -چون آیات روشنگر ما بر آنان خوانده شود،نشان انکار را بر چهرۀ کافران میشناسی؛چنان که نزدیک باشد بر آنان که آیات را میخوانند حملهور شوند...» هنگامی که آیات را میشنوند آثار انکار و ردّ بر چهرههایشان به طور ژرف و
شدید پدیدار میشود تا آنجا که ناظر گمان میبرد که میخواهند از خشم به آن کسی که این آیات را بر آنها میخواند حملهور شوند،گویی اگر این آیات بر آن گروه خوانده نشود از قیام به مسئولیتهای مندرج در آن آیات بر کنار میمانند.
« قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِکُمُ النّٰارُ وَعَدَهَا اللّٰهُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ -بگو:آیا شما را به چیزی بدتر از این آگاه کنم؟آتش.خدا آن را به کسانی که کفر ورزیدهاند وعده داده است و آتش بد سرانجامی است.» یعنی انحراف شما به آتش منتهی میشود،و اگر تنها هشدار و تهدید آنها به آتش خوشایندشان نیست و نمیتوانند آن تهدید را تحمّل کنند،آیا میپنداری که خود آتش برای آنها خوشایند است و میتوانند حرارتش را تاب بیاورند؟.
[73]
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَیْئاً لاٰ یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّٰالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ -ای مردم،مثلی زده شد.بدان گوش دهید.
کسانی که آنها را به جای اللّٰه به خدایی میخوانید،اگر همه گرد آیند هرگز مگسی را نخواهند آفرید؛و اگر مگسی چیزی از آنها بر باید بازش نتوانند ستاند.طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.» چنان که از نظر علمی ثابت شده است هر گاه مگس چیزی را بخورد بیدرنگ از طریق تعدادی فعل و انفعالهای شیمیایی آن چیز به موادّی دیگر تبدیل میشود که این حشره از آنها استفاده میکند و در این صورت بازگرداندن آنها به حال اوّل محال است.بدین سان ناتوانی بشر هویدا میشود که نمیتوانند چیزی را که مگس از آنان ربوده برگردانند،علاوه بر این حجم مگس آن قدر کم و کوچک است که دقیقترین دستگاهها نمیتواند موادّی را که در درون شکمش جای دارد تجزیه و آزاد سازد،با دانستن این نکته که موادّ قندی و کربوهیدراتی و پروتئینی از دو عنصر اصلی تشکیل میشوند:اکسیژن و کربن،پس چون این /8 مواد در شکم مگس به عناصر اولیّۀ خود تحلیل شود بر بشر محال است که آن عناصر اولیّه را به صورت مادّۀ پیشین درآورد.
و بالأخره قرآن-یک بار پس از دیگر بار-تأکید میکند که طاغوت را اصلا نیرویی جز بر نفوس بیمار نیست،و فقط پیروان او وی را چندان یاد کرده و ستبر انگاشتهاند که نزد آنان تبدیل به پروردگار والاشان شده و آن قدر او را حقیر میکنند که حقیرتر از مگس میگردد.
مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ (74) اَللّٰهُ یَصْطَفِی مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (75) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (76) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِرْکَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (77) وَ جٰاهِدُوا فِی اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاکُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ هُوَ سَمّٰاکُمُ اَلْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هٰذٰا لِیَکُونَ اَلرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی اَلنّٰاسِ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ اَلْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ (78)
در روند آیاتی که در سورۀ حج آمد پروردگار سبحان متعال ما نامهای نیک خود را به ما یادآوری کرد که هر نام تازهای را شناختیم ایمانمان به خدا و شناختمان نسبت بدو و آنچه آفریده است افزونتر شد،و هر چه شناخت انسان نسبت به آفریدگار و آفریده افزونتر شود استقامت و راست روی و هدایت او بیشتر میشود.
آن محور اساسی که تمام این خطها در آن با یکدیگر تلاقی میکنند همان یکتاشناسی خدا و شناختن نامهای نیک اوست.از این رو آیات نخستین این درس دیگر بار بر نامهای خدای تبارک و تعالی تأکید کرد که بر بندگان واجب است آفرینندۀ این عالم هستی و پدیدآورنده این زندگی را بشناسند،ولی آنان نمیتوانند حق قدر خدا را با مقایسه با آفریدگانش دریابند و اندازه گیرند.
براستی،خدا نه تنها با نظایر ما سنجیده نمیشود بلکه حتی با آن نیروهای فراتر از ما همچون فرشتگان و رسولان نیز سنجیده نمیشود،جز این که پارهای از مردم که خدا را نمیشناسند و حق قدر و مقام در نمییابند ذات متعال او را با گردنکشان و طاغوتها میسنجند و آن موجودات را میپرستند،و از جمله مردمی هستند که فرشتگان را برای خدا شریک میسازند و روی به آنها میآورند،و برخی نیز هستند که او را برابر با رسولانش مینهند.
در واقع خداست که از فرشتگان و از مردم فرستادگانی بر میگزیند که
شریعت و رسالت و پیام خدا را به مردم برسانند و منتقل کنند،و در میان مردم به امر او در وقتی که از لحاظ شنیدن و دیدن بر آنها احاطه دارد به پیام رسانی بپردازند،بی آن که بتوانند سخنی را به او،سبحانه و تعالی،ببندند.اگر ما خدا را با شناختی حقیقی بشناسیم تمام جوارح و اندامهایمان بانگ عبادت او را برای نزدیکی بدو بر میآورند،زیرا هر که خدای سبحان را بشناسد به نور او میپیوندد،و هر که به نور او بپیوندد آن نور بر تمام وجود او پرتو میافکند و او را خود به خود به جانب خشنودی خدا سوق میدهد.
پس بنا بر این جوهر عبادت شناخت است،و هر گاه شناخت به کمال حاصل شود روح انسان به نور خدا میپیوندد و اندامهای او خود به خود در جهت فرمانبرداری از خدا حرکت میکند،از این روست که خدا به ما فرمان رکوع و سجود و کار خیر میدهد و سپس فرمانمان میدهد که رسالت آسمان را به زندگی ببریم.
انسانی که شیرینی ایمان را در دل خود بیابد و حقیقت و فواید شکوهمند آن را دریابد سزاوار است که برای متوجّه ساختن دیگران به سوی ایمان،و بیان فواید و سودهای آن برای ایشان پیش رود.و از اینجاست که خدای سبحان به ما امر میکند که چنان که باید و شاید در راه او جهاد کنیم.همانا جهاد و فداکاری تو در راه خدا به اندازۀ شناخت تو نسبت به اوست،زیرا هر چه در راه او فداکاری کنی و نسبت به او صاحب شناخت باشی،احساس میکنی که فداکاریهایت کمتر و کوچکتر از مقام پروردگار توست.
آن گاه پروردگار سبحان ما،پس از آن نعمتهای خود را بر ما میشمارد، همچون اجتماع و میگوید:ای مسلمانان شما اجتماعی با فضیلت هستید،خدا شما را برگزیده است تا رسالت و پیام او را به تمام مردم برسانید و واجب است که چنین باشید که«براستی این دین آسان است،نه دشوار»،و«در این دین برای شما هیچ تنگنایی پدید نیاورد»، (1)و پس از آن،شما اجتماعی هستید رهبر و پیشوای
1) 35) -همین سورۀ حج،وسط آیۀ 78.
دیگر اجتماعات همان گونه که پیامبر رهبر و پیشوای شما بود،و بالأخره اجتماع شما از زمان ابراهیم(ع)قبل از پنج هزار سال پیش یا بیشتر از آن گاه که روش توحیدی جدید در جهان آغاز شد،تجربۀ جهادی دارد،پس بر شماست که نماز را بپای دارید و زکات را بپردازید و به خدا بپیوندید و به ریسمان استوار او چنگ در زنید(به کتاب خدا و پیامبر او و جانشینانش به عنوان آخرین شریعت خدا و امام تأیید شده از جانب این شریعت)و آن گاه است که عبادت خود را خالصانه برای خدا،مولا و یاورتان انجام دادهاید که( فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ -بهترین سرور و بهترین یاور)است.
[74]
« مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ -خدا را چنان که سزای اوست نشناختند.هر آینه خدا نیرومند و پیروز است.» خدا را چنان که میسزد نشناختند زیرا او را با بندگانش مقایسه کردند و سنجیدند،و او را چنان که سزای بندگی نسبت به اوست بندگی و عبادت نکردند، و هر فساد و گمراهی و گرفتاری همانا به سبب عدم معرفت و شناخت شایستۀ خدا پدید میآید.
تفاوت میان قوّت و عزّت چیست؟ به نظر میرسد که فرق میان قوی و عزیز آن است که قوی-بدین یا آن سبب-قوّت و نیروی خود را برای تسلّط بر دیگران به کار میبرد،امّا عزیز نیست.
ولی اگر نیرومند باشد و قدرت و قوّت خود را در عرصۀ اجتماعی به کار برد،در آن صورت عزیز یعنی چیرۀ ارجمند نامیده میشود.و خدای سبحان چنین است جز این که با آفریدگانش مقایسه نمیشود،پس او قوی و قدرتمند صاحب قوّت مطلق است و عزیزی است که این قوت را در تدبیر امور آفریدگان به کار میبرد.پس کسی نپندارد که میتواند با خدا بستیزد و برابری کند یا در توان اوست که پس از آن
برابری نمودن از مجازات او برهد،و به طور کلّی قوّت و عزّت ضرورت تقوا را میرسانند زیرا خدا کسی را که او را چنان که میسزد نشناخته و اندازه نگرفته باشد تعقیب و مجازات میکند.
[75]
« اَللّٰهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّٰاسِ -خدا از میان فرشتگان و مردمان رسولانی بر میگزیند...» در واقع خدا چنان که روش و سنّت او جاری بوده قومی را بدون آن که رسولی به نزد آنها فرستاده باشد،حتّی اگر او را چنان که میسزد نشناسند،عذاب نمیکند،« وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً -ما هیچ قومی را عذاب نمیکنیم تا آن گاه که پیامبری بفرستیم» (1).پس خدا قبل از هر چیز فرستادگانی از فرشتگان و از اهل زمین بر میگزیند و آنها را با وحی به سوی اینان میفرستد،پس فرستادگان خدا در زمین رسولان مسئولیّت هستند،و این آیه میرساند که فرستادگانی خدا خواه فرشته یا بشر باشند،درجاتی دارند.
« إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ -هر آینه خدا شنوا و بیناست.» وقتی خدای سبحان از فرشتگان و از مردم فرستادگانی را بر میگزیند،دیگر بندگانش را وا نمینهد،بلکه او نسبت به آنان شنوا و نسبت بدانچه میکنند بیناست، امورشان را تدبیر و اعمالشان را تسجیل و ثبت میکند و آنچه را در سینهها و ضمیرهایشان میگذرد میداند،و برگزیدن این فرستادگان با علم و با شنودن و دیدن او صورت میگیرد و عبث و بیهوده نمیباشد.شاید ما از این گفتۀ خدای سبحان:
«و من النّاس»دریابیم که خدا از مؤمنان کسی را بر میگزیند که حامل رسالت و پیام شود،پس آن رسول وجود دارد و رسول آن رسول و همچنین به ترتیب.دلیل ما بر این اندیشه گفتۀ خدای تعالی است در آخرین آیۀ همین درس که هنگام بحث از
1) 36) -الاسراء15/.
اجتماع اسلامی گوید:« وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اجْتَبٰاکُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ -در راه خداوند چنان که باید جهاد کنید.او شما را برگزید.و برایتان در دین هیچ تنگنایی پدید نیاورد...»و آیهای دیگر که خدای سبحان در آن میگوید:« وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُونُوا أَمْثٰالَکُمْ -و اگر روی برتابید،به جای شما مردمی دیگر آورد که هرگز همسان شما نباشند». (1)پس خدای سبحان از دیگر بندگانش کسی را انتخاب میکند که دارای شایستگی علمی و عملی و رهبری باشد و مسئولیّت نقل رسالت و پیام را بدو میدهد.
[76]
خدای سبحان از لحاظ علم و آگاهی هر لحظه بر رسولانی که برگزیده است احاطه دارد و از این رو قادر بر مخالفت و نافرمانی نسبت به او و نقل گفتهای به مردم که او خشنود نباشد نیستند و چنان گفتهای براستی گمراهی آشکاریست،در صورتی که نسبت پروردگار خود را با رسولانی که برگزیده است قیاس کنیم میبینیم که:
« یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ -آنچه را که در پیش رویشان است و آنچه را که پشت سرشان است میداند...» همانا علم خدا شامل رسولانش نیز میشود،پس او همواره با ایشان است و آنچه را پیش رویشان و پشت سرشان است میداند.
« وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ -و همۀ کارها بدو باز میگردد.» امور پیامبران و امور مردم،و در ضمن آن حق نیکوکار را از تبهکار میگیرد و نیکوکار را به نکوکاریش و تبهکار را به تبهکاریش پاداش میدهد.
[77]
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا /8 الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،رکوع کنید و سجده کنید و پروردگارتان را بپرستید و کار نیک به جای آورید،باشد که رستگار گردید.»
1) 37) -محمّد38/.
از این آیه و آنچه پس از آن آمده است،خداوند این سوره را به اجمال خلاصه میکند،هم چنان که خلاصهای را که ارادۀ طرح آن را دارد یادآور میشود.
این آیه مراحل ایمان را بیان میکند که عبارت است از:
1-خضوع و سرسپردگی،که دلیل و نشانۀ آن رکوع(دو تا شدن)برای خداست.
2-خشوع و فروتنی،و احساس کوچکی و ناچیزی در برابر خدا که دلیل و نشانهای سجود(پیشانی بر خاک سودن)است.
3-استمرار این سرسپردگی و فروتنی و پایداری بر آن دو که این معنا و مفهوم عبادت و بندگی خداست.
4-عطای مستمرّ،خواه با انفاق یا روابط نیکو یا...و یا...که این معنی گفته اوست که:«و افعلوا الخیر-و کار نیک کنید».
و نتیجۀ این سلسله از فرمانها همان نیکبختی و سعادت انسان و رسیدن او به پایانههای مراد و مقصود و فرا رفتن او به قرب رحمت حق است،و این معنی گفته اوست که فرمود:«لعلّکم تفلحون-باشد که رستگار شوید».
و این چنین است که در حدیث پشت در پشت منقول از امام امیر مؤمنان در سفارش خویش به پسرش،محمّد بن حنفیه-که خدا از او خشنود باد-آمده است که:
«ای پسرک من آنچه را نمیدانی مگوی،و بلکه تمام آنچه را میدانی نیز مگوی،زیرا خدای تبارک و تعالی بر تمام اندامهای تو فرایض و تکالیفی نهاده است»و بعد از ذکر این آیه مبارک افزود:«پس این فریضه این است جامع و واجب بر اندامها». (1)
دربارۀ خیری در پایان این آیه به ما امر شده،در حدیث نبوی آمده است:
«سر آمد عقل پس از ایمان دوستی ورزیدن نسبت به مردم است و رساندن
1) 38) -نور الثقلین،ج 3،ص 520.
خیر به هر نیکوکار یا تبهکار» (1)
[78]
« وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ -در راه خداوند چنان که باید جهاد کنید...» در این جا رابطه ایست میان امر به جهاد و گفتۀ خدای سبحان که:«چنان که باید خدا را نشناختند»و این رابطه به اندازه معرفت تو نسبت به خداست که جهادت در راه او صورت میگیرد.
« هُوَ اجْتَبٰاکُمْ -او شما را برگزید...» یعنی شما را برگزینی و انتخاب کرد،و به نظر میرسد که اجتباء (برگزینی)یک درجه از اصطفاء(بهین گزینی)کمتر است،زیرا خدا دربارۀ پیامبران گوید که آنها را بهین گزینی میکند،امّا مؤمنان را برگزینی میکند.شاید سبب این است که خدا پیامبرانش را به غیب(و بیسابقهای)بهین گزین میکند امّا مؤمنان را وقتی که شروط مطلوب در آنها جمع آمد و بر حسب قوانین و سنّتهای جاری بر میگزیند.
بیگمان ایمان سطحی است بالا و رفیع که هر انسانی را بدان دسترس نیست،پس چون کسی بدان مقام رسید ناچار باید بداند که خداوند پس از این برگزینی مسئولیت را بر دوش او نهاده،این برگزینی نیز با اعلان و خبر دادن مستقیم نیست بلکه با افکندن موضوع به دلهای مردم و با الهام صورت میگیرد.
از اینجاست که در حدیث منقول از امام رضا(ع)هنگامی که مأمون عبّاسی دربارۀ زید بن علی(ع)از او پرسید،گفت:به خدا سوگند زید از آنان بود که بدین آیه مخاطب قرار گرفتند که:« وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اجْتَبٰاکُمْ -در راه خداوند چنان که باید جهاد کنید،او شما را برگزید». (2)
« وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ -و برایتان در این دین هیچ تنگنایی پدید نیاورد...» احکام اسلامی احکامی آسان است،آنان که نماز نمیخوانند تصوّر میکنند که نماز دشوار است،ولی آنان که نماز را با خشوع و فروتنی به خدا میگزارند نه تنها آن را آسان مییابند بلکه در آن لذّتی نیز مییابند.اسلام همۀ عبادتها را آسان کرده است،و از نماز انتظار حرکاتی دشوار چون صعود بر کوه را ندارد بلکه آن حرکات را سبک ساخته است،و همچنین روزه را اقدام به گرسنگی کشیدنی رنجبار نخواسته بلکه شامل ساعتی چند شکیبایی است و سپس به خوردن و آشامیدن عادی میپردازیم.این از یک سو و از سوی دیگر اسلام بعضی احکام را در حالت تنگنا و معذوریّت که انسان نمیتواند آنها را کاملا به جای آورد سبک ساخته است.
مردی نزد امام صادق(ع)آمد و گفت:انگشتم زخم شد و بر آن زهره نهادم تا دملی چرکین شد،حال چگونه وضو بگیرم؟امام(ع)گفت:این و امثال این از قرآن دانسته میشود،زیرا خدای سبحانه و تعالی میگوید:« وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ -و برایتان در این دین هیچ تنگنایی پدید نیاورد»،بر آن مسح بکش.
« مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ هُوَ سَمّٰاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ -کیش پدرتان ابراهیم است.او پیش از این شما را مسلمان نامید...» براستی،این دین را ریشههایی تاریخی و مجدی دیرین که پدرتان ابراهیم(ع)آن را آغاز نهاد.
« وَ فِی هٰذٰا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ -و در این(قرآن)تا پیامبر بر شما و شما بر دیگر مردم گواه باشید...» یعنی در این دین اسلام مسئولیّت رسول است،چنان که از وظایف پیامبر
است که از شما رهبرانی برای نسلها و گواهانی بر اجرای رسالت بسازد.این مقطع آیه هدفهای والایی را که واجب است ما برای رسیدن بدانها بکوشیم مجسّم میسازد،پس هدف خود را این قرار مده که فردی مانند دیگر /8 مردم باشی بلکه هدفت را این قرار بده که رهبر و بر مردم گواه و ناظر باشی.
در اسلام رهبر را امام میخوانند،زیرا او نخستین و پیشگامترین کسی است که اجرای دین بر او واجب است و دیگر مردم مأموم و پشت سر اویند،اما سبب نامگذاری رهبر و فرمانده به شهید(به معنی گواه)آن است که در اجرای رسالت به وسیلۀ مردم گواه و ناظر آنهاست.
« فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ -پس نماز بگزارید و زکات بدهید و به خدا توسّل جویید...» در واقع مهمترین صفات رهبری عبارت است از:
1-بر پای داشتن نماز.
2-دادن زکات.
3-توسّل به خدا و چنگ در زدن به ریسمان او.
این کلمات سه گانه همان احکام اجتماعی است،حتی نماز با وجود آن که در واقع رابطۀ میان فرد و پروردگار اوست،با این همه نماز و بویژه نماز جمعه و نماز جماعت روح اجتماعی را تقویت میکند،و به طور کلّی مهمترین شرطی که رهبری بدان ملتزم است همانا تقویت ارتباط خود با خداست از طریق بر پا داشتن فرایض او.امّا زکات،اثر اجتماعیش روشن است که عبارت است از جلوگیری از فقر نیازمندان و احساس رنجها و دردهای ایشان و...و...،و توسّل به خدا یعنی چنگ در زدن به ریسمان استوار او که برای آفریدگانش امتداد داده و همان امامان هدی و رهبران اهل تقوا هستند.با تلخیصی بسیار کوتاه باید گفت صفات انسان رهبری کننده عبارت است از:پیوند روحی به خدا،رابطۀ خوب او با مردم و خط سالم.
« هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ -اوست مولای شما چه نیکو
مولایی و چه نیکو یاوری.» /8 براستی،خدا مولا و سرور ماست که با کمال افتخار اوامر او را دریافت میکنیم،پس چه نیکو مولایی است خدا که بیش از تواناییهایمان به ما تکلیف نمیکند و ما را بدون راهنمایی نمیگذارد،و چه نیکو یاوری است که ما را بر دشمنان خود و دشمنان ما یاری میکند و پیروز میسازد.
سورۀ مؤمنون
از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-که فرمود:
«هر کس سورۀ«مؤمنون»را بخواند فرشتگان او را به آسایش و روزی و آنچه هنگام نزول ملک الموت به دیدۀ او قرار و آرام بخشد مژده دهند» (1).
و از امام حسین-علیه السّلام-مروی است که:
«هر که سورۀ«مؤمنون»را بخواند خدا او را عاقبت به خیر و سعادتمند گرداند،اگر به قرائت آن در هر روز جمعه عادت کند،جایگاه او در فردوس برین با انبیا و پیامبران باشد» (2).
زمینۀ کلّی این سوره چیست؟ به سرعت پاسخ میدهیم:چهارچوب کلّی سورۀ مؤمنون همان ایمان
است،یا صفات این گروه متمایز بشر که همان مؤمنان باشند.
آری،ولی پرسشی دربارۀ رابطۀ موضوعات این سوره با این چهارچوب کلّی باقی میماند.بگذارید نخست خلاصهای از آن موضوعات را یاد کنیم.
1-مراحل آفرینش انسان.(آیات 12-16) 2-این که حرکت خورشید و ماه و وجود باران و کشت و میوهها و چارپایان،همۀ اینها به زندگی بشر خدمت میکند.(آیات 17-22) 3-تکذیب قوم نوح نسبت به پیامبران،و همچنین بسیاری از مردم قرنهای بعد از آنان که خدا /8 به سبب استکبارشان آنها را هلاک کرد.چنان که فرعون و همراهانش را هنگامی که پیامبر خود،موسی بن عمران را تکذیب کردند به هلاکت رساند.(آیات 23-48) 4-پروردگار مریم صدیقه و پسر گرامی او را پناه داد،و به پیامبران امر کرد چیزهای پاکیزه را بخورند و به کارهای شایسته اقدام کنند.(آیات 49-52).
5-کافران به نعمتهای الهی فریفته شدند و سرانجامشان دوزخ بود.
(آیات 53-56) 6-صفات نمونۀ مؤمنان.(آیات 57-62) 7-پاداش کافران در دنیا.(آیات 63-91) 8-موقعیّت پیامبر نسبت بدین پاداش.(آیات 92-98) 9-عذاب کافران در آخرت.(آیات 99-115) 10-مناظری از روز قیامت،و پاداش مؤمنان در آن روز.(آیات 116-118) و شاید پاسخ زیر را بر این پرسش نیز بیابیم که تنها رابط میان این موضوعات و چهار چوب کلّی آن نیست بلکه همچنین رابط میان موضوعات سایر سورههای کریم قرآن و چهارچوبهای کلی آن است و آن پاسخ این است:قرآن فقط دعوت به اصلاح نیست،بلکه خود همان اصلاح است،و تنها تشخیص پزشک نیست،بلکه داروی بیمار،و شفای فوری است،و براستی پرتو و نور هدایت است.
مگر نه این که حقایق ایمان آشکار است و بروز و ظهوری شدید دارد،و مگر نه این که آفریدگار آسمانها و زمین گواهیش بزرگتر از هر چیز است؟ /8 پس چرا-در این صورت-بیشتر مردم با وجود علاقۀ شدید صاحبان رسالت به هدایتشان بدان ایمان نمیآورند؟ زیرا دلها بیمار است،و چشمها آسیب دیده،و گوشها سنگین،و پوزهبند عقدهها و پردههای غفلت و ابرهای کبر و بزرگ خویشتنی و غرور و سخریّه نمیگذارد نور حق دلها را در بر گیرد.
مؤمنان تمام این بیماریها را با قرآن درمان میکنند،و موضوعات این سوره همچون جویبارهایی به این مجری سرازیر میشود و میریزد...چگونه؟پس از آن که قرآن خصوصیات اجتماع مؤمن را مشخص نمود و نشان داد که براستی آنان رستگارانند،خود از خلال آیاتش دربارۀ آفرینش انسان ما را یاد آور میشود که:
مگر نه پایۀ ایمان شناخت پروردگار است؟!آن گاه نعمتهای او را بر ما میشمارد و این که چگونه آن نعمتها انسان را در بر گرفته و ما را بدان تدبیر خردمندانهای هدایت میکند که در آفرینش به کار رفته است،و امّا مگر نه چنین است که این نشانهها آشکار است و از خلال وحدت تدبیر بر یکتایی پروردگار دلالت دارد؟چرا.در این صورت از چه رو بیشتر مردم نسبت به پروردگارشان کفر میورزند؟زیرا مستکبرانند.چگونه استکبار را درمان کنیم؟بیگمان با شناختن سرانجام کسانی که پیش از این استکبار کردند و بزرگی فروختند،و قوم نوح برجستهترین شاهد این امرند که خدا با آن طوفان عظیم غرقشان کرد،و تنها مؤمنان را در یک کشتی انباشته حمل کرد،و همچنین عاد و ثمود،و مردم قرنهای پیاپی که پروردگار آنها را یکی بعد از دیگر از میان برد و آنها را به داستانها و گفتههایی عبرت آموز تبدیل کرد.
و همچنین گروهی از قوم فرعون که آن گاه که موسی-علیه السّلام-آنها را یاد آور پروردگارشان شد استکبار کردند و بزرگی فروختند،پس خدا آنها را در نیل غرقه ساخت،و بنی اسراییل را از غرق نجات داد و بر موسی کتاب تمیز دهندۀ
حق از باطل و روشنایی را فرو فرستاد.
بیگمان نجات مؤمنان دلیل رحمتی است الهی که به آنان اختصاص یافته، در حالی که شیطان میخواهد ما را با وسوسههای خود،از جمله این که ایمان به بشر زیان میزند،بفریبد.هرگز...اینک این مریم و پسر گرامی اوست که پروردگار ایشان را در سرزمین امن و آسوده مأوی داد،و به انبیاء فرمود که از میوههای پاکیزه بخورند و کارهای نیک کنند،و پروردگار یکتای خود را بپرستند و به دستههای متعدد منشعب و پراکنده نشوند،جز این که موضعگیری کافران نسبت به نعمتها /8 و بلکه نسبت به رسالتهای الهی بر خطا بود،آنجا که دین خود را میان خویش قطعه قطعه کردند.چرا؟زیرا به نعمتها مغرور و از آنها شادمان شدند و پنداشتند که این دلیل سلامت و درستی خط و مسیر آنهاست در حالی که درک نمیکردند.
و از برجستهترین صفات مؤمنان این است که:آنان از نعمتها مغرور نمیشوند و نه از صدقاتی که به ایشان میرسد.پس جزای آن گروه پیشین چیست؟ جز عذابی خوار کننده که بر سر شاد خوارانشان فرود آید،پس آنها از پای در آمدند و این پاداش استکبار و بزرگی فروشی آنها بود.
قرآن حکمت آموز در همین سیاق(آیات 51-77)یک سلسله بیماریهایی را که به سبب پی در پی بودن نعمتها به قلب صدمه میزند درمان میکند،و بینشهایی به دست میدهد که مؤمنان از خلال آنها به زندگی و به نعمتهای خدا در آن مینگرند و بدین وسیله جز به ایمان و تسلیم خود نمیافزایند.
سپس باز میگردد و ما را یاد آور نعمتهای خدا در حق ما میشود(آیات 78-80)و سیاق مطلب اختصاص به بعدی مهم از درسهای آخر سوره دربارۀ ایمان به آخرت مییابد زیرا آن نیز به خودی خود جزئی از ایمان است و در عین حال کامل کنندۀ ایمان به خدا و شرط ایمان به رسالتها است.
پس خداست که زنده میکند و میمیراند،و تدبیر زندگی میکند،و در نتیجه او قادر است انسان را پس از آن که خاک و استخوان پوسیده شده است
باز گرداند.
قرآن کریم به ما کمک میکند تا از گردنههایی دشوار که در طریق ایمان وجود دارد،همچون جهل و غفلت و فسق و تأثیر پذیری از گمراهیهای گمراهان به سلامت بگذریم.(آیات 84-90) یکی از این گردنهها این پندار است که خدای سبحانه و تعالی شریکی دارد،و قرآن ما را یادآور بیپایگی و سخافت این پندار میشود.(آیات 91-92) برای آن که مؤمنان از کافران متمایز باشند خدا به پیامبر فرمان میدهد که از عذابی که بر کافران وارد میشود به خدا پناه جوید،و به او امر میکند که رفتار نیکو در پیش گیرد،و از وسوسههای شیطانها و حتی از تنها حضورشان به خدا پناهنده شود.(آیات 93-98) /8 شاید تمام اینها به حالت تمیز مطلوب میان مؤمن،و گمراهانی که مردم را مسخره میکنند نمیگذارند به پروردگار کریم خود ایمان بیاورند،خدمت کند و مفید واقع شود.
ما ناچاریم از سرانجام کسانی بر حذر باشیم که هنگام فرا رسیدن مرگشان پشیمان میشوند و میخواهند به زندگی باز گردند تا رفتار خود را تصحیح کنند،و پاسخشان میآید که:هرگز...بلکه در عالم برزخ خواهند ماند تا در صور دمیده شود،و آن وقت نه نسبی در میان آنهاست و نه دربارۀ آن پرسشی از آنها شود،و شاید تکیه بر انساب در این مورد از آن جهت است که نسبها و تبارها گردنهای است در راه ایمان.(آیات 99-100) پروردگار دربارۀ سنجش حساب قیامت ما را هشدار میدهد و بر حذر میدارد،آنجا که کسانی که وزنه ثوابشان سبک باشد زیان میبینند،در حالی که مؤمنان که کفۀ ترازوی ثوابشان سنگین است رستگار میشوند.و پیداست که این توجّه بزرگترین وسیلۀ تربیت نفس است،زیرا مؤمن برای رهایی از آتش میکوشد که نصیب کسانی است که آیات خدا را تکذیب کردند و سپس به بدبختی خود اعتراف نمودند و خواستند به دنیا بازگردند،ولی درخواستشان رد شد و خود خاموش
گشتند.مگر آنان نبودند که بندگان خدا را که آنها را به خدا میخواندند به باد مسخره گرفتند-و با آن سخریه-یاد خدا را فراموش کردند؟!پس آن مؤمنان به سبب شکیبایی و صبرشان برندگانند.(آیات 102-111) پیداست که روند سوره-پس از این-حالت به تأخیر افکندن کردار شایسته و اصلاح را در نفس که آخرین گردنه در راه ایمان است درمان میکند.
پس اگر پرسندهای از چنان مردمی بپرسد:چه قدر در دنیا درنگ کردید؟ حساب زمان درنگ خود را نمیدانند،ولی آن را یک روز یا بخشی از یک روز میشمارند.آری،(در قیاس با زمان آخرت)اندکی در دنیا درنگ کردهاند،امّا خود این را نمیدانند و گرنه چرا زندگی آخرت خود را خوار و بیمقدار انگاشتند.
(آیات 112-114) همچنین قرآن بیهوده انگاری و پوچ شمردنی را که پیروانش میپندارند زندگی بیهدف است درمان میکند و به آنان یادآور میشود که به زودی برای حسابرسی به نزد پروردگارشان باز میگردند،و ذات متعال پروردگار است که حکمروای بر حق است،پس بیهودگی و پوچی و سرگرمی و بازی در آفرینش وجود ندارد.
پروردگار ما را یاد آور توحید میشود،و این که حساب مشرکان نزد پروردگارشان دشوار است و آنان رستگار نمیشوند.این سوره با گشودن در توبه و دعا به درگاه خدا که مهربانترین مهربانان است پایان مییابد.
سورة المؤمنون /8
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ (1) اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ (2) وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (3) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ (4) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ (5) إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ (6) فَمَنِ اِبْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلعٰادُونَ (7) وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ (8) وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ (9) أُولٰئِکَ هُمُ اَلْوٰارِثُونَ (10) اَلَّذِینَ یَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (11)
این آیات برجستهترین صفات مؤمنان را بیان میکند که نشانگر رفتاری ریشهدار و ژرف در شخصیّت آنان است و تنها اعمالی عارضی نیست.فرق بین رفتار و عمل یا کردار این است:
1-عمل یا کردار گاه پیاپی صورت مییابد و گاه ترک میشود،در حالی که رفتار(یا روش)همواره با وجود اختلاف شرایط و دگرگونیها مستمر و مداوم است.
2-رفتار ناشی از قانع شدن و پذیرفتنی است فکری،در حالی که عمل (یا کردار)چنین نیست،و تابع نیّتها و عوامل نفسانی گوناگون است،پس چه بسا عملی از شخصی در دو وقت صورت گیرد ولی با دو نیّت متناقض،مثلا نماز یک بار برای عبادت و دیگر بار برای ریا در برابر مردم باشد.
امّا صفات نمونهای که مؤمنان بدان آراستهاند عبارت است از:
1-خشوع(یا تسلیم کامل)که همان ایمان حقیقی است.
2-روی گرداندن از کار لغو و بیهوده.
3-عطا(زکات).
4-محدود ساختن شهوتها(انواع خواهشهای نفسانی).
5-رعایت امانتها و پیمانها.
6-مواظب بودن و نگه داشت واجبات و حدود.
شک نیست که این صفات به فضل خدا دارندۀ خود را به زودی به باغ
بهشت میرساند.
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.» بیگمان رستگاری مؤمنان و رسیدنشان به سعادت خویش به«بسم اللّٰه» است نه به ذات خودشان.
[1-2]
خشوع آن شرارۀ ایمانی است که در دل شعله میکشد،و پرتو آن به دیگر انواع سلوک و رفتار منتشر میشود.پس ایمان در حقیقت همان خشوع است که به معنی تسلیم خود به ارادۀ خدا از طریق ملزم شدن به رسالت او،و فرمانبرداری از اولیاء اوست.ممکن است انسان به چیزی عالم و از آن آگاه شود ولی بدان ایمان نیاورد.زیرا ایمان تنها علم و آگاهی نیست،بلکه مؤمن کسی است که خود را تسلیم معرفت و شناخت کند و کاملا به حق تسلیم شود.
نفس خاشع(و کاملا تسلیم شده به حق)تکبّر و بزرگ خویشتنی نمیکند، زیرا اگر تکبّر در دل انسان،گر چه به اندازۀ دانۀ خردلی،یافت شود مانع خشوع(و تسلیم مطلق)خواهد شد،هم چنان که نفس خاشع و تسلیم شدۀ به حق از سنگدلی به دور است،زیرا /8 سنگدلی نفس را چون صخره و تخته سنگی میکند که کشت بر آن نمیروید و امواج نور را نمیپذیرد.
بنا بر این خشوع(تسلیم مطلق به حق)همان صفت اصلیی است که مؤمنان بدان آراستهاند،و بلکه خود همان ایمان است.
« قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ -به تحقیق رستگار شدند مؤمنان*آنان که در نمازشان خشوع میورزند.» در واقع رستگاری مؤمنان،و کامیاب شدنشان به سعادت در آن است که
نماز خود را با خشوع(تسلیم مطلق به حق)میگزارند.چه خشوع در نماز بیش از هر چیز و هر وقت دیگر جلوهگر میشود،و از این رو امام حسن(ع)هر گاه برای نماز وضو میساخت رنگش زرد میشد،و خطوط چهرهاش چنان دگرگون میگشت که کسی که او را میشناخت در آن حال تشخیصش نمیداد که هموست.دین به خشوع قلبی امر کرده نه به خشوع ظاهری در نماز،و در خبر منقول پشت در پشت از پیامبر خدا(ص)آمده است که گفت:
«آنچه خشوع جسم افزون بر خشوع دل باشد همان فزونی نزد ما نفاق و دورویی است».
دین از سرگرم شدن به چیزی در ضمن نماز نهی کرده است زیرا این حالت با خشوع دل منافات دارد.امیر مؤمنان(ع)گوید:
«مرد باید در نماز خود خشوع کند،زیرا کسی که دلش نسبت به خدای عزّ و جلّ خشوع ورزد،دیگر اندامهایش نیز خشوع میکنند،پس به چیزی دیگر سرگرم نمیشود» (1).
[3]
زیرا دل مؤمن خاشع است،پس آگاهانه احساس مسئولیّت میکند، مگر نه آن که کاملا به حق تسلیم شده است و میداند که به زودی از تمام کارهای خرد و کلانش مورد باز پرسی قرار میگیرد،و بر او حساب میکنند؟وی میداند که زندگی جدّی است،و بیهودگی و پوچی در آن وجود ندارد.در حالی که آن کس که نمیداند فراسوی زندگی او پاداشی است،و میباید زندگی خود را به گونهای درآورد که با رهنمود آن پاداش مناسب باشد،زندگی را سرگرمی و بازیچه میگیرد.
« وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ -و آنان که از بیهوده روی گردانند.» کسی که بیماری در حالی خطرناک دارد،اگر بر گروهی بگذرد که بازی
1) 3) -نور الثقلین،ج 3،ص 528.
میکنند آیا همراه آنها به بازی خواهد ایستاد؟هرگز...همچنین است حال مؤمن، زیرا دل او سخت مشغول اندیشیدن به هدفها و مسئولیتهای خویش در زندگی است، چندان که او را از مسائل کوچک و کم ارزش زندگی باز میدارد.حتی اگر چیز بیهودهای نیز پیش آید و بخواهد او را سرگرم دارد وی اهتمامی بدان نمیورزد،قرآن دربارۀ ایشان نمیگوید:آنان خود به جستجوی بیهودگی نمیپردازند بلکه میگوید:
« عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ -یعنی اگر کسی بکوشد و بخواهد بر آنان تأثیر گزارد،آنان تحت تأثیر او و بیهودۀ او قرار نمیگیرند و از آن روی بر میگردانند.
«لغو»در سخنان امامان اهل بیت(ع)تفسیر شده است به گوش فرا دادن بدانچه گوش دادن به آن حلال و روا نیست،که شامل فحش،و غیبت،و کندوکاو در آیات خدا میشود.
در حدیث پشت در پشت از ابی عبد اللّه صادق(ع)در تفسیر این آیه آمده است:
«اگر کسی به باطل سخنی بر تو بست یا نسبتی به تو داد که در تو نیست، برای خدا از او روی گردان».
و در حدیثی دیگر«لغو»تفسیر شده است به آوازه خوانی،و سرگرمیهای بیهوده،و در حدیثی دیگر به شنودن سخن قصّاص و داستان پردازان خیالباف.امّا امام امیر مؤمنان(ع)گوید:
«هر سخنی که در آن یادی از خدا نباشد لغو است.» (1)
[4]
« وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ -و آنان که زکات را میپردازند.» و زکاتی که قرآن در اینجا ذکر میکند،تنها ده یکی نیست که مسلمان بر نه چیز،یعنی غلاّت چهارگانه،و چارپایان سه گانه،و دو نقدینه(طلا و نقره)
1) 4) -همان مصدر،ص 529.
میپردازد،بلکه زکات کامل است، /8 و زکات هر چیز بر حسب همان چیز و مناسب با آن است.پس زکات دانش انتشار و پراکندن آن و زکات مقام بذل و بخشش آن، و زکات مال انفاق و پخش کردن آن،و زکات تندرستی فعالیّت است.
در واقع نگرش مؤمنان به زندگی از خشوع و تسلیم آنان است به حق که در رسالتهای پروردگارشان تجسّم و تبلور پذیرفته است.پس برای آن که نسبت به خدا خاشع و تسلیم محض هستند به شرایع و قوانین او عمل میکنند،و پروردگارشان را به وسیلۀ انفاق بر نعمتهایی که داده است سپاس میگزارند زیرا هر نعمتی را از او میدانند،و کلمۀ«فاعلون»از«معطون عطا کنندگان»فرق دارد،زیرا استمرار و دوام انفاق پیاپی را میرساند و رفتار است نه حالتی زودگذر،یعنی کردار و کارشان همان زکات است.حقیقت این است که زکات در قرآن همواره قرینۀ صلات (نماز)آمده،و نماز جز با زکات پذیرفته نمیشود و اسلام بر آن تأکید کرده است.
در حدیثی از امام صادق(ع)آمده است:
«کسی که یک قیراط از زکات خودداری کند،نه مؤمن است نه مسلمان و نه کرامتی دارد» (1).
[5]
خداوند انسان را دارای غرایز گوناگون آفریده است،و این نیست مگر برای آن که از آنها بهره برد،امّا به شکلی مناسب.و تنها مؤمنانند که از این غرایز به مصلحت خود بهره میکشند،زیرا بر نفس خود تسلّط دارند،و از سرکشی شهوتها،با خشوع و تسلیم به حق،جلوگیری میکنند.
« وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ -و آنان که شرمگاه خود را نگه میدارند.» «حفظ»در اینجا یعنی نگهداری به اضافۀ پایبندی به شریعت و مراعات
1) 5) -همان مصدر،ص 529.
آن،و جهت دادن به غریزه بر طبق آن.نگهداری و حفاظ بر شرمگاه از ناحیه بهداشتی نیز هست،و آن از طریق عدم زیادهروی در شهوت و پایبند بودن به راههای شرعی آن است.
[6]
« إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ -جز بر همسران یا آنچه به ملکیّت خود در آوردهاند...» /8 از کنیزان.
« فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ -که(در نزدیکی با آنان)مورد سرزنش قرار نمیگیرند.» یعنی نزد خدا از این بابت مؤاخذه نمیشوند،زیرا شهوتهایشان را در محل مناسب خود به کار بردهاند.و شاید در این آیه اشاره به خطا بودن دوری جستن کلّی از شهوتهاست،و این که وسوسههای شیطان است که در دل کسانی که به اندازۀ متعارف خود به ممارست شهوتها میپردازند،بذر سرزنش میکارد،و بر مؤمن است که بدان اعتنایی نکند.
[7]
« فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ -و کسانی که غیر از این دو بجویند از حدّ خویش تجاوز کردهاند.» کسانی که در خور مجازات در دنیا با حدود شرعی هستند و در آخرت با عذاب خوار کننده.«العادی»یا«المعتدی»:کسی است که از حدود تجاوز کند.
در این آیه فساد هر گونه بهره گیری از شهوت در غیر مورد خود بیان شده است،چون بر انگیختن شهوت با نگریستن به زن بیگانه،و عکس عریان،و فیلمهای جنسی(سکسی)،یا با شنیدن داستانهای عشقی.
امّا نوادر جنسی،و عادت پنهانی(استمناء)،و سپوختن چارپایان،این آیه به صراحت از حرام بودن آنها سخن میگوید.
و در حدیث از امیر مؤمنان-علیه السّلام-آمده است:
«بنده از خداوند بسیار دور است اگر همّت او صرف شرمگاه و شکمش
باشد».
هم از آن حضرت است:
«شرمگاهها به سه گونه حلال است:همآغوشی به میراث(نکاح دائم)،و همآغوشی بدون میراث(نکاح موقّت یا متعه،در اصطلاح عامّه-صیغه)،و همآغوشی به مالکیّت یمین(نکاح کنیز)» (1).
[8]
روابط مؤمنان با مردم بر اساس پایبندی به تعهّدها و مسئولیتها استوار است،نه بر بیمبالاتی و بیبند و باری،پس اگر چیزی را از کسی گرفتند این امر از دیدگاه آنان تبدیل به کرامت و بزرگوارییی میشود که اگر آن را به صاحبش باز نگردانند به شخصیّت ایشان زیان میزند،و موجبی فراتر از این که مؤمنان را وادار به ردّ امانتها میکند خشوع و تسلیم محض و پروای ایشان نسبت به خداست.
انگیزهای انسانی و انگیزهای دینی،از این رو امانت و پیمان را مراعات میکنند.
پیمان و امانت هر دو یک چیز است،انسان در برابر دیگران مسئول چیزی است که میگیرد(امانت)و چیزی که میگوید(قول و پیمان).
« وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ -و آنان که امانتها و پیمانهای خود را مراعات میکنند.» تعبیر در این آیه بسیار دقیق است آنجا که قرآن کلمۀ«راعون- مراعات کنندگان»را به کار گرفته و نگفته است:(ردّوا الأمانة-امانت را باز گرداندند)و این به دو سبب است:
اوّل:برای این که شامل هر دو کلمۀ پیمان و امانت شود،پیمان را باز نمیگردانند زیرا چیزی است معنوی نه مادی.
دوّم:کلمۀ«راعون مراعات کنندگان»حتی در موضوع و مورد امانت
1) 6) -همان مصدر،ص 530-531.
دقیقتر از کلمۀ«رد کنندگان باز گردانندگان»است،چه علاقۀ شدید مؤمنان را بر حفظ اموال دیگران بیان میکند،پس فکر و همّتشان تنها بر این نیست که امانت را به هر صورت باشد بر گردانند بلکه همواره آن را«مراعات»و نگاهداری میکنند و بر آن مراقبت و محافظت دارند شاید بیشتر از دارائیهای شخصی خود،تا آن را به صاحبش بازگردانند،(البته مؤمنان چنین هستند)در حالی که بیشتر مردم را میبینیم نگهداریشان از دارائیهای شخصی خود به مراتب بیشتر از دارایی دیگران است که نزد آنهاست.
همچنین پیمان را با پایداری بر آن،و تأکید پایبندی بدان مراعات میکنند، و از بزرگترین پیمانهایی که مؤمنان چنان که باید آن را مراعات میکنند،پیمان ولایت است که آن را به شایستگانش ادا میکنند.در احادیث اهل بیت،-علیهم السّلام-تفسیر پیمان به ولایت آمده است.
[9]
قرآن پس از بیان این مجموعه از صفات ما را یاد آور اهمیّت مراقبت بر نماز میشود.شاید نمازی که در اوّل صفات ذکر کرده است از این یک که در پایان صفات مؤمن آورده است تفاوت داشته باشد.در حالی که خشوع(و تسلیم محض به حق)در نماز یعنی خود نماز که همان اصل و حقیقت ایمان است،امّا مراقبت بر نماز یعنی مراقبت و محافظت بر حدود آن،و این تأثیر و انعکاسی را که تمام ابعاد زندگی یک فرد بر نماز میگذارد روشن میسازد،پس هر انحرافی در هر بعدی بر نماز او اثر میگذارد.و همچنین محافظت و مراقبت بر نماز به معنی پایبندی به دیگر حدود شرعی است،و مؤمنان در حدود و شرایط احکام شرعی به نام جوهر و اساس آن سستی نمیورزند،مثلا نماز را به دلیل این که خشوع اصل آن است ترک نمیکنند،که اگر آن اصل تحقق یافت دیگر رکوع و سجود اهمیّتی ندارد،چنان که بعضی از متصوّفه تصوّر میکنند،که میبینی حدود شرعی را محترم نمیشمارند بدین پندار که این حدود وسیلههایی برای رسیدن به حق است،و آنان به وسایلی دیگر به
حق رسیدهاند،و چون به حق رسیده و بدان پیوستهاند تکالیف شرعی از گردن آنان ساقط است. (1)زیرا خدا میگوید وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ (2)-و پروردگارت بپرست تا آن یقین به تو برسد» (3)و-به پندار آنان-«یقین»به ایشان رسیده است.
هرگز...مؤمنان راستین حدود نماز را نگه میدارند ولی تنها به حدود و ظواهر نماز بدون جوهر آن و دیگر عبادتها نیز پایبند نیستند،پس آنان از یک سو در نماز خود خاشعان و تسلیم شدگانند،برای جوهر آن و از سویی دیگر بر نماز خود محافظت و مراقبت دارند و حدود و آداب آن را مراعات میکنند(برای اطاعت امر و بر روش پیامبر اکرم).
« وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ -و آنان که بر نمازهای خود مواظبند.»
[10-11]
چرا انسان ایمان میآورد؟ /8 برای آن که میداند او به بهشتی منتهی میشود که پهنای آن همچون پهنای
1) 7) -ذکر لطیفهای برای ایضاح این گونه استدلال بیمناسبت نیست.«به قلندری خاکسار گفتند:چرا نماز نمیخوانی؟گفت:من«یا هو»یی میکشم که پدر جدّ نماز است!»-م.
2) 8) -الحجر99/.
3) 9) -در این باره ذکر دو نکته خالی از فایده نیست: (1)اغلب مفسّران و مترجمان قرآن«یقین»را به لحظۀ مرگ تفسیر و ترجمه کردهاند،پس معنی این آیه (نود و نه)از سورۀ الحجر چنین است:«پروردگارت را بپرست تا لحظۀ مرگت(که یقین و حتمی است)تو را فرا رسد». (2)اگر«الیقین»را به معنی«علم قطعی»بگیریم ترجمه و معنی آیه چنین است:«پروردگارت را بپرست تا تو را یقین حاصل شود»و کلمۀ«حتّی تا»با توجه به فعل مضارع«یأتیک»در اینجا تعطیلی است.یعنی «برای این که تو را یقین حاصل شود»نه«تا وقتی که تو را یقین حاصل شود»که مفهوم آن را بدین گونه تأویل کنند که:بنا بر این پس از حصول یقین دیگر پرستش پروردگار نه امر شده و نه لزومی دارد!-م.
آسمانها و زمین است،و از این روی است که پس از ذکر آن صفتهای مؤمن سخن از بهشت به میان میآید.
« أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ -اینان همان میراث برانند.» این آیه را دو معنی است:
اوّل:آنچه در احادیث آمده که هر انسانی را دو خانه است.یکی در بهشت و دیگری در دوزخ.پس هر کس دوزخی شد،پرهیزگاران وارث خانۀ او در بهشت میشوند.از پیامبر(ص)روایت کردهاند:
«هیچ یک از شما نیست که او را دو منزل نباشد،منزلی در بهشت،و منزلی در دوزخ،پس چون بمیرد و به دوزخ رود،بهشتیان وارث منزل بهشتی او شوند». (1)
دوّم:مؤمنان فردوس را به میراث میبرند که بالاترین مراتب بهشت است بدون کاری که گفتنی باشد،جز انتسابشان به بهشت،مانند کسی که بدون کار و کوششی که خود کرده باشد دارایی پدرش را فقط به سبب انتساب و وابستگی بدو به ارث میبرد.
و خدای سبحانه و تعالی از انسان میخواهد که به سببی به بهشت برسد،تا وقتی مرد وارث آن شود.
« اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -آنان که فردوس را که همواره در آن جاویدانند،به میراث میبرند.» /8
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ (12) ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ (13) ثُمَّ خَلَقْنَا اَلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا اَلْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا اَلْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا اَلْعِظٰامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَکَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِینَ (14) ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ لَمَیِّتُونَ (15) ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تُبْعَثُونَ (16) وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ وَ مٰا کُنّٰا عَنِ اَلْخَلْقِ غٰافِلِینَ (17) وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنّٰاهُ فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنّٰا عَلیٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ (18) فَأَنْشَأْنٰا لَکُمْ بِهِ جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ لَکُمْ فِیهٰا فَوٰاکِهُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (19) وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ (20) وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهٰا وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (21) وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی اَلْفُلْکِ تُحْمَلُونَ (22)
1) 10) -همان مصدر،ص 532.
12[سلالة]
:السلاله اسم است برای هر چیز که به آهستگی از چیزی دیگر بیرون آید،و نطفه را سلاله گفتهاند و فرزند را نیز سلاله خوانند.جمعش سلالات و سلائل است.پس سلاله زبده و چکیدۀ چیز است که از آن بیرون آید.
تنها راه به ایمان شناخت خداست،شناختی که کرانههای نفس را فراگیرد و به اعماق آن راه یابد.
ولی چگونه برای انسان که آفریدهای است ناتوان شعاع و عمل و تواناییهایش محدود است ممکن میشود که آفریدگار توانمند مسلّط را بشناسد؟! (1)ما نمیتوانیم خدا را بشناسیم مگر آن که خود را بشناسیم.در دعا آمده است«بار الها تو را به تو شناختم،و تو مرا به خودت راه نمودی،و اگر رهنمایی تو نمیبود در نمییافتم که تو چهای»خداوند سبحان خود را به ما هنگامی شناسانده است که گاه در آیات و نشانههای هستی که انسان نیز خود یکی از آنهاست،و گاه در آیههای قرآن با مفاهیمی که در آنهاست،جلوهگر ساخته است،و این بر انگیختن خردهاست به سوی مهمترین و ارجمندترین شناختها که همان شناخت خدا باشد.
اندیشیدن به مراحل گوناگون آفرینش انسان از پاره گلی،به نطفه،به لخته خونی،به پاره گوشتی تا آنجا که بشری درست اندام میشود،پس از آن که خدا روح در او دمید،و توشۀ خرد و اراده و دیگر اندامها را بدو داد و این که او رهسپار
1) 11) -به گفتۀ مولوی بلخی: پشه کی داند که این باغ از کی است؟ در بهاران زاد و مرگش در دی است.
وادی مرگ میشود،و نگرشی ژرف به هستی و آنچه از آیات و نشانههای خدا در آن هست،ما /8 را به شناخت خدا راهنمایی میکند،و این شناخت-به نوبۀ خود- ما را به هشیاری نسبت به حقیقت زندگی رهنمون میشود.امّا وقتی شناخت خدا را از شناخت چیزها جدا کنیم،همه چیز تبدیل به معماهایی حیرت انگیز میگردد.
اگر به نیاز جسم به اندازهای از مواد توجه کنیم و سپس آنها را در روغن زیتون آماده بیابیم،آیا همین امر ما را بدین حقیقت دلالت نمیکند که این جهان هستی را مدیر و مدبّری است؟ جز این که نادانی و تکبّر و عقب ماندگی بشر حجاب او در شناخت آفریدگار شود،مانند قوم نوح که وقتی پیامبرشان آنان را به پرستش خدای یگانه فرا خواند،تکبر مانع شناخت و عبادتشان شد.آنجا که گفتند:« مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ،یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ (1)-این مرد انسانی است همانند شما، میخواهد بر شما برتری جوید»،سپس او را متّهم کردند و گفتند:« إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ (2)-او مرد دیوانهای بیش نیست»،ولی او به پروردگار خود توکّل کرد،و بر تکذیب آنها از او یاری طلبید.
[12]
وقتی انسان پروردگار خود را بشناسد،پیوستگی وی بدو فراتر از آن کسی است که از بیم دوزخ یا علاقهمندی به بهشت ایمان میآورد،پس ایمان حقیقی آن است که از شناخت و قانع شدن برخاسته باشد،مانند ایمان علی(ع)که دربارۀ خدا میگفت:
«پروردگارا تو را از بیم دوزخت یا به امید بهشتت نپرستیدم،براستی تنها تو را شایسته پرستش دیدم و از این رو پرستیدمت».
راه شناخت خدا عبارت است از:
و از این خاستگاه است که خدا حقیقت خود را به انسان میشناساند.
«هر که خود را بشناسد خدا را شناخته است».
پس قرآن میگوید:
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ -هر آینه ما انسان را از زبدهای از گل آفریدیم.» انسان از زبدهای از گل زمین بر میآید،و خدا او را از گل تبدیل به نطفه میکند.
[13]
« ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ -سپس او را نطفهای در جایگاهی استوار قرار دادیم.» اوّل در پشت پدر،و دوم در زهدان مادر،و«النّطفة»همان آب اندک باشد.
اندیشیدن در آفرینش انسان ما را به شناخت بعضی از نامهای نیک خدا دلالت میکند،چگونه خدا از خاک بیجان نطفهای زنده را آفرید؟و چگونه آن را از پشت پدر تا زهدان مادر،در آن قرارگاه امن به ودیعه نهاد،و نمو و بالیدن او را تأمین کرد تا بشری درست اندام شد،و آن گاه عقل را بدو الهام کرد و ذات سبحانش چیزها را مسخّر و رام او ساخت؟ برخی ادّعا میکنند که اینها تصادف است،آیا ممکن است به تصادف ناگهان یک یاخته پدید آید؟یکی از عالمان گوید:این ادّعا یا پندار بدین گفته میماند که انفجاری در چاپخانه تصادفا سبب چاپ و نشر مجموعۀ دایرة المعارف بریتانیکا با تمام علومی که در آن مندرج است شد!و عالم غربی دیگری گوید ادّعای تحوّل یاختۀ زنده بر اثر تصادف شبیه داستان خیالی زیر است:
(مردی بر روی سیّارۀ زمین،ضمن مجموعۀ شمسی،ضمن کهکشان ما
میزیست.در همسایگی کهکشان ما کهکشانی دیگر وجود داشت،و در یکی از مجموعههای شمسی آن،در یکی از ستارگانش،و در یکی از اقلیمهایش رودی بود که ماهیی داشت.آن گاه تصادفا این مرد قلاّب ماهیگیری خود را پرتاب کرد،آن قلاّب از سیّارۀ ما پرید و مجموعۀ شمسی را در نوردید و از کهکشان ما گذشت و داخل کهکشان دوّم و سپس مجموعۀ شمسی معیّنی از آن کهکشان و همان ستاره و همان اقلیم و همان رودخانه شد و سر آن ماهی بدان قلاّب بند شد)! [14]
« ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً آن گاه از آن نطفه،لخته خونی آفریدیم...» /8 یعنی آن نطفه تبدیل به دو نطفۀ پدر و مادر شد،و به یکدیگر پیوستند و لخته خونی شدند.
« فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً -پس از آن لخته خون،پاره گوشتی آفریدیم...» «المضغة»مقداری گوشت است که به اندازۀ جویدن باشد.
« فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا الْعِظٰامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ -و از آن پاره گوشت استخوانها آفریدیم و استخوانها را به گوشت پوشاندیم؛بار دیگر بدو آفرینشی دیگر دادیم.در خور تعظیم است خداوند،آن بهترین آفرینندگان.» ملاحظه میشود که در آیات(12-14)هفت فعل آمده است که نقش ارادۀ الهی را در تحوّلاتی که انسان از حالت گل تا تبدیل به بشری درست اندام میپیماید،بیان میکند.این هفت فعل عبارت است از:آفریدیم،قرار دادیم، آفریدیم،آفریدیم،پوشاندیم و دادیم،و این برای آن است که انسان تصوّر نکند این قانون طبیعی است که میآفریند،هرگز...بلکه خداست که مسلّط و مدبّر فراتر از قانون است« وَ مٰا کُنّٰا عَنِ الْخَلْقِ غٰافِلِینَ (1)-و حال آن که از این مخلوق غافل
1) 14) -مؤمنون17/.
نبودهایم.» و از اینجاست که میگوییم امور انسان به دست خداست،پس انسان از لحاظ تکوینی تسلیم تدبیر اوست،چرا از لحاظ تشریعی و رفتاری سر سپردۀ او نیست؟!در اینجا ملاحظهای مهمّ وجود دارد و آن این است که خداوند در تمام مراحل نگفته است«تبارک اللّٰه-در خور تعظیم است خدا»مگر در مرحلۀ آخرین که در آن عقل را به انسان داده است،و اینجاست که باید صاحب این فضل را تجلیل کنیم و بگوییم« فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ -در خور تعظیم است خداوند،آن بهترین آفرینندگان».
[15-16]
« ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ لَمَیِّتُونَ* ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تُبْعَثُونَ -و بعد از این همۀ شما خواهید مرد*باز در روز قیامت زنده میگردید.» قرآن بدین گونه ما را از شناخت خود و دگرگونیهای آفرینش به قدرت خدا که هیچ چیز آن را ناتوان نمیسازد،میکشاند،و از قدرت خدا به زنده شدن بعد از مرگ و در نتیجه به مسئولیت،و همچنین میبینیم که روش قرآن همان یاد آوری حقایق علمی است برای غنی ساختن هشیاری انسان /8 با حقایق تا نقش و وظیفۀ خود را در این عالم هستی احساس کند.
[17]
« وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ -و بر فراز سرتان هفت آسمان بیافریدیم...» هفت آسمان که هر یک را راهها و فلک آن و طبیعت آفرینش بر آن و پیرامون آن است.
کلمۀ«طرائق»در اینجا چه معنی میدهد؟آیا همان آسمانهای هفتگانه است،یا راههای آنها؟و آسمانهای هفتگانه چیست؟آیا هفت غلاف و پوشش برای این ستارگان است که از آنها محافظت میکند؟یا همان هفت کرده است؟یا هفت کهکشان؟یا هفت عالم است؟که تمام کهکشانهایی که بشر تا کنون
شناخته و یا خواهد شناخت در آینده جزء یک عالم از آن عالمها قرار خواهد گرفت، و جز خدا و کسی که او بخواهد از رازش آگاه شود،نمیداند که در عالمهای دیگر چه وجود دارد؟ مهمّ این است که دقّت آفرینش خدا را همان گونه در یک نطفه میبینی که در آسمانها مییابی،و هماهنگی آفرینش میان نطفه و آسمانها دلیلی است فطری بر وحدت اندازه سنجی و تدبیر-سبحان اللّٰه-! « وَ مٰا کُنّٰا عَنِ الْخَلْقِ غٰافِلِینَ -حال آن که از این مخلوق غافل نبودهایم.» پس خدا آسمانها را آفرید،و اوست که آنها را به تدبیر خود میگرداند،و بر آنها تسلّط مطلق دارد،و روش و سنّت او در تمام آفرینش نیز چنین است،نه چنان که یهود ادّعا میکنند که:او هستی را آفرید و سپس آن را هم چنان رها کرد.پس او -سبحانه و تعالی-گر چه برای زندگی قوانینی قرار داده،امّا هموست که آنها را چنان که میخواهد و هر گونه میخواهد جاری میسازد.
[18]
سلطۀ او بر قوانین و سنتهای جاری،در حکمت رسای او تجلّی میکند،پس باران به طور تصادفی و بیحساب نمیبارد،بلکه برای مصلحت و زنده کردن زمین از آسمان میبارد.
« وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنّٰاهُ فِی الْأَرْضِ -و از آسمان به اندازۀ نیاز آب فرستادیم و آن را در زمین جای دادیم...» /8 بارانی که از آسمان میبارد به اندازۀ نیاز حال و آیندۀ زمین است،پس اگر تمام دریاها بخار شود و به ابرها و سپس به باران تبدیل گردد سیلها به وجود میآورد و کشاورزی و دامداری را نابود میکند،چنان که طوفان نوح(ع)کرد،و بر عکس این اگر بارانها کم شود و برای مردم کافی نباشد بییقین از تشنگی میمیرند،ولی آن که نیازهای انسان را آفرید در کنارش چیزهایی را به اندازۀ خود آفرید،پس در زمین مخزنهایی نهاد که آبهای زمستانی را برای تابستان نگه میدارند.
کسی که مخزنهای زیر کوهها(چون غار جعیتا در لبنان) (1)را دیده باشد میداند که خدا چگونه در زهدان این کوهها مخزنهایی تعبیه کرده که باران زمستان را پذیرا میشوند تا در طول تابستان به صورت نهری جاری شود.
امّا آیا این حقیقت علمی بدین معنی است که باران از ارادۀ خدا به دور است؟هرگز.
« وَ إِنّٰا عَلیٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ -و ما بر نابود کردنش توانا هستیم.» نمونهای از فقدان بارندگی به ارادۀ خدا،مطلبی است که دربارۀ صحرای بزرگ افریقا میگویند،که روزی به سبب فرو ریختن بارانها بر آن دارای کشت و زرع و آباد بوده،اما اکنون به ندرت آسمان آن رنگ ابر به خود میبیند و دانههای شن،اگر بارانی بیاید،آن را به سرعت فرو میبرند.
[19]
پس از آن که خداوند یاد کرد که باران به ارادۀ اوست و آن را فرو میبارد و هر وقت خواست آن را میبرد،اکنون روند سوره دیگر بار بر میگردد و برخی منافع آب را توضیح میدهد که مهمترین و بزرگترین آنها تأثیرش در کشاورزی است،و این یاد آوری برای آن است که انسان فریب نخورد و دستخوش غرور نشود که چون خیرات و برکات را دید تکبّر ورزد و از ستایش خدا باز ایستد.
« فَأَنْشَأْنٰا لَکُمْ بِهِ جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ لَکُمْ فِیهٰا فَوٰاکِهُ کَثِیرَةٌ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ -با آن آب برایتان بوستانهایی از خرما و انگور پدید آوردیم.شما را در آن باغها میوههایی بسیار است که از آنها میخورید.» افزون بر خوردن که انسان از باغها و بوستانها بهره میجوید، /8 نعمتهای دیگر در درختان وجود دارد.مگر نه این که جنگلها و مزارع باعث بارش آسمان میشوند و موجب افزایش ذخیرهسازی آب زمین به سبب ایجاد حوضههای زیرزمینی آب و افزون شدن گوشت پرندگان و خوراک چارپایان میگردند،و از فرسودگی خاک و حرکت خزندۀ شنهای روان صحرایی که برای شهرها خطرناک است جلوگیری
1) 15) -نمونۀ آشناتر از این غارها،غار علی صدر در همدان است.م.
میکنند؟هم چنان که در برابر بادهای سوزان مقاومت میورزند و هوا را در تابستان و زمستان لطیف میسازند،-و افزون بر همۀ اینها-مواد اولیّۀ صنایع گوناگون محسوب میشوند،و انسان در ساختن منازل و تهیۀ لباس،و جاده سازی و پل سازی و امثال اینها بدان تکیه دارد.
و بر سر تمام اینها،فضاهای سبز و خرم را تشکیل میدهند که برای خرد و کلان دلپذیر و فرح افزاست.
این آفرینش خداست،پس ما را بنگر که او را چگونه شکر میگزاریم؟! [20]
« وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ - و درختی است که در طور سینا میروید.روغن میدهد و آن روغن برای خورندگان،نان خورشی است.» این درخت همان زیتون است و«طور»کوه کوچک باشد و«سینا»نام کوهی است که در آن مزارع زیتون وجود دارد،و هر جایی که در آن زیتون درختکاری شود در زبان عربی«سیناء»نامیده میشود.درخت زیتون درختی است مفید،و از فواید آن این که روغن میدهد و غذایی خوب«صبغ للآکلین» برای خورندگان تشکیل میدهد.
در این آیات خداوند از سه میوه نام میبرد:خرما و انگور و زیتون که در واقع سود بخشترین میوهها برای انسان است و آدمی بدانها نیازهایی گوناگون دارد.
[21]
همانند میوهها،میبینیم که جاندارانی گوناگون به صورتی آفریده شدهاند که ما میتوانیم آنها را رام کنیم و از آنها بهره جوییم.
« وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً -و شما را در چارپایان عبرتی است...» «العبرة»کلمهای است که از عبور گرفته شده،یعنی در حدود خود چیزها نایستیم،بلکه /8 از آنها به دلالتهایشان تحوّل یابیم و پی ببریم،پس چون شتر را دیدیم که مدّتی طولانی گرسنگی و تشنگی را تحمّل میکند و این مقاومت او به ما کمک میکند که بیابانهای پهناور را در نوردیم،و بسیاری منافع دیگر،نباید در این حدّ بمانیم و شتر را بزرگ داریم یا بپرستیم،بلکه بر ماست که آفرینندۀ او را بزرگ
بدانیم و تجلیل کنیم.
« نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهٰا -از آنچه در شکمشان است شما را سیراب میکنیم...» از شیر و فراوردههای آن.
« وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ کَثِیرَةٌ -و از آنها شما را سودهای بسیار است...» از کرک و پشم و پوست آنها و...و...
« وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ -و از آنها میخورید.» گوشت و چربی آنها.
[22]
و بعضی از چارپایان چون شتران و خران و استران و اسبان بدین کار میآیند که وسیلۀ خوبی برای حمل و نقل باشند.
« وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ -و بر آنها و بر کشتیها سوار میشوید.» و بدین سان میبینیم که زندگی سرشار از نعمتهای خداست،چارپایان در خشکی به ما سواری میدهند تا به دریا برسیم و آنجا کشتی را مییابیم که ما را به پهنۀ دریا جابجا میکند.
دل پاکیزه،و گوش باز و هوشمند،و دیدۀ حقیقت بین شرط پذیرا شدن نور معرفت الهی است که از نشانههای آشکار او بر میخیزد و ساطع است،پس به هر جا بنگری هماهنگی و ترتیب و تنظیم و تدبیری میبینی، /8 و رابطۀ عمیق میان آفریدگان و طبعا میان انسان و چیزهایی را که برای او آفریدهاند مینگری.
انسان از زبدهای از گل آفریده شده و پروردگار او را در دگرگونیهایش رهبری کرده،آن گاه پس از آن که به جهان آمده است تمام موجبات رفع نیازمندیهای خود را برابر خویش حاضر و آماده یافته است.آسمان را چون سقفی محفوظ یافته و آب را دیده است که از آن آسمان فرو میبارد و آب اصل و مایۀ هر خیر و برکت است،و کشاورزی را یافته که با نیازمندیهای گوناگون او تناسب
دارد،و جانداران را دیده که برای او رام و تسخیر شدهاند.آیا اینها او را بر آن نمیدارد که به پروردگار جهانیان فروتنی ورزد و تسلیم او باشد؟ /8
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (23) فَقٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا اَلْأَوَّلِینَ (24) إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰی حِینٍ (25) قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ (26) فَأَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ أَنِ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ اَلتَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ اَلْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (27) فَإِذَا اِسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَی اَلْفُلْکِ فَقُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی نَجّٰانٰا مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (28) وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (29) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِنْ کُنّٰا لَمُبْتَلِینَ (30) ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ (31) فَأَرْسَلْنٰا فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (32) وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ (33) وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (34) أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ (35) هَیْهٰاتَ هَیْهٰاتَ لِمٰا تُوعَدُونَ (36) إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (37) إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً وَ مٰا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ (38) قٰالَ رَبِّ اُنْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ (39)
25[جنّة]
:جنون،دیوانگی.
در روند گفت و گو از ایمان در این سوره،این درس از سرانجام کسانی که بر خدا کبر و بزرگی فروختند و به رسالت الهی و نمایندۀ آن ایمان نیاورند با ما سخن میگوید.این درس پس از یاد آوری قرآن از نشانههای خدا میآید،برای آن که گردنهها و دشواریهایی را که از موانع راه ایمان و بزرگترین آنها استکبار است برطرف سازد.در آن هنگام نمایندۀ ولایت در زمین پیامبر خدا نوح(ع)بود که قومش استکبار نمودند و بزرگی فروختند و به گفتار او گوش فرا ندادند و میپنداشتند که او
هم چنان بشری است عادی،پس ممکن نیست که به گفته او سرسپارند و در زمین خود را برتر و فراتر انگاشتند،آیا سرانجامشان چه بود؟ خدا به نوح فرمود که کشتیی بسازد و چون ساختن کشتی پایان یافت طوفانی همه جا را فراگرفت،آن گاه خدا آنچه را در آن کشتی بود نجات داد و دیگران غرق کرد و قدرت و علم خدا در زمین به دست نوح ظهور و تجلّی کرد.
بنا بر این موجبی برای استکبار و بزرگی فروختن بر کسی که نمایندۀ این ولایت است وجود ندارد،و ما هیچگاه معتقد نیستیم که اگر او را رد کنیم این ردّ ما چیزی از واقعیّت را تغییر دهد.زیرا او هم چنان ولیّ میماند خواه ما بپذیریم یا نپذیریم،و اگر ولایت تشریعی او را /8 به رغبت و دلخواه خود نپذیریم از لحاظ تکوینی بناچار و ناخواست خواهیم پذیرفت،و ما را در گذشتگان عبرت و پندی است.
در واقع ولایت نوح خود به خود و از جانب او نبود بلکه ولایتی بود به فرمان و به قدرت خدا،از این رو از پروردگار خود درخواست که او را در منزلی مبارک که در آن خیر و امنیّت باشد فرود آورد.
داستان قوم نوح با دیگر اقوام بعد از آن-که از سرانجام پیشینیان خود پند نگرفتند-تکرار شد.و این سنّت و قانون کلّی الهی است.خدا آنها را نابود کرده است زیرا پیامبر را تکذیب کردند و بر رسالت بزرگی فروختند و سببهای آن چنین بود:
1-آنها به پیامبر به نظر مادّی مینگریستند چه کسی را میخواستند که صاحب مال و مقام باشد،امّا اگر پیامبر نظیر آنها بود،میپنداشتند که اگر از او اطاعت کنند زیان خواهند دید،و فراموش کرده بودند که ارزش حقیقی انسان به داشتن ارزشهای معنوی و کردار و رفتار شایسته و در نتیجه به اذن خداست.
2-گردنۀ استکبار بود که دوّمین گردنه و مانع در راه ایمان به رسالتهاست:شک در رستاخیز،از این رو گفتند:او شما را به رستاخیز پس از مرگ و بعد از آن که خاک و استخوان شدید وعده میدهد.براستی که این وعدهای
است بعید،سپس گفتند:بلکه وعدهای دروغ و رستاخیز همین زندگی دنیاست که در آن میمیریم و زنده میشویم.
آنها بدین گمراهی خود ادامه دادند و نوح را تکذیب کردند که بر خدا دروغ میبندد و تصمیم گرفتند که هرگز بدو ایمان نیاورند و سخنش را باور نکنند.
این تکذیب بر دل نوح(ع)آن بندۀ صالح که شناخت پروردگار سراسر قلب تسلیم شدۀ او را فرا گرفته بود،و خود از خویشتن قدرتی سراغ نداشت،سخت گران آمد،و به درگاه پروردگار خود دعا کرد و گفت:« رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ - پروردگارا،اکنون که تکذیبم میکنند،یاریم کن».
[23]
در آیات پیشین نعمتهای خدا را بر بشر دیدیم،ولی از چه روست که میبینیم انسان با وجود تجلّی در همه چیز،به او ناسپاسی و کفر میورزد،و میان خود و شناخت او پردههایی دروغین میآویزد و از نشانههای ذات متعال او روی میگرداند؟ « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ -هر آینه نوح را بر قومش فرستادیم،گفت:ای قوم من، خدای یکتا را بپرستید.شما را خداوندی جز او نیست.آیا پروا نمیکنید؟» همانا تسلیم و سر سپردگی انسان به نیروهای دیگر است که او را از شناخت خدا و فرمانبرداری از او دور میکند.این آیه مشکل قوم نوح را بیان میکند،آنها به نیروهایی دیگر سر سپرده بودند.آیۀ بعدی به دو نیرو از آنها توجّه میافکند:
[24]
نخست:خود پرستی که آنها را به جانب بزرگی فروشی نسبت به حق راند.
« فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً -مهتران قومش گفتند:این مرد انسانی است همانند شما،میخواهد بر شما برتری جوید.اگر خدا میخواست
فرشتگانی را میفرستاد...» اگر انسان حق را ملاک و میزان قرار میداد نه خود را،پروایی نداشت که به چه کسی تسلیم میشود،وقتی آن کس نمایندۀ رسالت و رفتار الهی بود.
دوّم:تقلید از پدران.
« مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی آبٰائِنَا الْأَوَّلِینَ -ما هرگز چنین چیزی در روزگار نیاکانمان نشنیدهایم.» [25]
این دو سبب بود که آنها را وادارد پیامبر خدا،نوح(ع)را متّهم به جنون کنند.
« إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰی حِینٍ -او مرد دیوانهای بیش نیست.یک چند بر او صبر کنید.» شناخت و معرفت به انسان نزدیک است و دسترسی بدان برای او آسان، ولی آدمی به کبریا تقلید یا کوردلی گرفتار میشود،و بدین سان تا میتواند از ایمان و معرفت دوری میگزیند.ما برای آن که ایمان را در نفوس خود بیافرینیم باید با کبر و بزرگی فروشی بستیزیم و قسمتی از عادات و تقلیدهای منفی خود را که پیشینیان بر آن میرفتهاند تغییر دهیم /8 و بلکه حتی عادات نیکویشان را نیز که به علّت تغییر شرایط مناسب نیستند و شایستهتر است که عاداتی دیگر جایگزین آنها شود،ترک گوئیم.
نکتهای باقی است که ناگزیر باید از خلال داستان نوح و قومش گفته شود و آن این است که:آنها هنگامی که میخواستند رهبری الهی را انکار کنند اصلا خدا را انکار کردند،و برای آن که ایمان کامل شود التزام به رهبری الهی ناگزیر است و از این روست که پیامبر خدا(ص)گفت:
«کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مرگش مرگ جاهلیّت است».
و امام علی(ع)راست و درست گفت وقتی که فرمود:
«کسی که حکیمی او را ارشاد و راهنمایی نکند هلاک میشود».
کسانی که رهبری الهی را انکار میکنند منحرفند،و بر آنهاست که در ایمانشان شک و تردید کنند،زیرا اگر واقعا مؤمن بودند نسبت به کسی که خدا بر آنها گماشته تسلیم میشدند و رهبری او را میپذیرفتند و زندگی خود را بر حسب فرمان خدا برنامهریزی میکردند نه بر حسب پایبندی به گذشته،البته اصالت (اصول گرایی)نیکوست امّا نه به حساب بدعت گذاری در حدود موضوعی واقعی.
[26]
« قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ -گفت:پروردگارا،اکنون که مرا تکذیب میکنند یاریم کن.» در واقع اطمینان آن پیامبر به حتمی بودن پیروزیش،و تأییدش از جانب خدا بود که او را واداشت چنین دعایی کند،و اگر این بر چیزی دلالت داشته باشد همان دلالت بر وجود ایمان مطلق به خدا نزد پیامبران و انبیاء و اولیاء است.
[27]
وقتی نوح از قوم خود کفر و انکار را احساس کرد از خدا یاری خواست تا به آنها نشان دهد و برایشان روشن سازد که در عمل نماینده و مظهر ولایت الهی است،پس یاری بدو رسید،و این دلالت بر آن دارد که هر چه فشارها بر مأمور رسالت بیشتر شود و او به وظیفۀ خود در اصلاح ادامه دهد همان قدر پیروزی و /8 یاری خدا نزدیکتر میشود،و پیروزی خدا به کسی که عوامل ذاتی و مادّی بدو کمکی نمیکند،به شرط آن که نهایت کوشش خود را به کار برد،بدو نزدیک است.
یاری خدا همواره به صورت غرّشها و زلزلهها نمیآید،بلکه بخشی از آنها بر دست مؤمنان جاری میشود.مگر نه پروردگاری که فرمان داد آسمان و زمین طوفانی هولناک پدید آورند میتوانست برای نوح کشتیی بیافریند،و سپس بدو فرمان دهد که بر آن سوار شود؟ولی او اراده کرد که نوح نیز خود در نجات خویش و کسانی که با او ایمان آوردهاند مشارکت و همکاری کند.
در احادیث آمده است که پس از آن که نوح به درگاه پروردگارش دعا کرد جبرئیل برای او دانههایی خرما آورد و بدو گفت:نجات تو در این است،آنها را بکار.وی آنها را کاشت تا درخت خرما شد و پس از سی سال بدو فرمان داد که
میوه را بخورد و دانهاش را بکارد،و همچنین بار دیگر،سپس به او فرمان داد که ساقههای خرما را بکند و از آنها کشتی بسازد،و هنگامی که آغاز به ساختن آن کرد،خداوند با علم و قدرت خود او را در رعایت خود داشت،و قومش چون بر او میگذشتند ریشخندش میکردند زیرا در سرزمینی کشتی میساخت که اصلا دریایی نداشت.
« فَأَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا -به او وحی کردیم که کشتی را زیر نظر ما و به وحی ما بساز.» ما به تو نزدیکیم،به تو مینگریم و به تو مساعدت میکنیم.
گوییم:زیر نظر خدا یعنی زیر رعایت و سایۀ او،و وحی،اشاره به علم و معرفتی است که خدا به نوح(ع)داد.
« فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ -و چون فرمان ما در رسید و آب از تنور بیرون زد...» در نور الثّقلین (1)آمده است«به نوح گفتند:چون دیدی آب از تنور بیرون میزند،تو و همراهانت در کشتی سوار شوید،از این رو چون آب از تنور فوران کرد همسرش او را آگاه ساخت و او سوار شد».
شاید آن تنور در جایی مرتفع نهاده شده بوده،و چون آب از آن فوران کرده دلیل بر حدوث امری است خارق قوانین طبیعی که واقع شده است و از این روست که آن را برای نوح(ع)علامتی برای آغاز طوفان قرار دادهاند.
« فَاسْلُکْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ /8 الْقَوْلُ مِنْهُمْ -و از هر جنسی دو تا و نیز کسان خود را به آن ببر.مگر آنان که پیش از این دربارۀ آنها سخن رفته است...» زیرا آنها غرق خواهند شد.
« وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ -و دربارۀ ستمکاران با
1) 16) -ج 3،ص 543.
من سخن مگوی که آنها همه غرقه شدگانند.» این اشاره است به محبّت نوح به قوم خود،و این که چگونه امید هدایت آنها را داشت،ولی خدا او را از این که دربارۀ ستمکاران با او گفت و گویی کند منع کرد.
[28]
« فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَی الْفُلْکِ -چون خود و همراهانت به کشتی نشستید.» یعنی بدان سفینه(کشتی اقیانوس پیما).
« فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی نَجّٰانٰا مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ -بگو:سپاس خدایی را که ما را از مردم ستمکاره رهایی بخشید.» هنگامی که یاری خدا میرسد واجب است که او را سپاس گزاریم،و به یاد آوریم که پیروزی از خود ما نیست،و این برای آن است که دستخوش غرور نشویم،و خدا به نوح فرمود که او را سپاس گزارد تا قومش نپندارند که وی خداست و اوست که آنان را نجات داده است.
[29]
« وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ -و بگو:ای پروردگار من،مرا فرود آور در جایگاهی مبارک که تو بهترین راهبرانی.» پس نپندار که نیازت به خدا تمام شده است،بلکه تو در هر لحظه بدو نیازمندی،پس آن کشتی در منطقهای بی کشت و دام بر زمین نشست،و کلمۀ برکت(مبارکا)دلالت بر همان چیزی دارد که دو کلمۀ تکامل و رشد به علاوه مفاهیم و اندیشههای دیگر بر آنها دلالت دارد.و هنگامی که از خدا درخواست میکنیم در چیزی به ما برکت مرحمت فرماید و زندگی ما را بدان کامل کند از او درخواست میکنیم که در ابعاد زندگی تکامل به ما مرحمت کند.
و درخواست نوح از پروردگارش جایگاه مبارک را درخواست و دعایی است بر این که نزول او را بر زمینی که دورۀ پایان نعمتهای خدا بر آن رسیده قرار ندهد، بلکه آغاز رشد و نمو و تکامل آن باشد.و در عمل هنگامی که بر زمین نشستند به بنای تمدّن آغاز کنند، /8 و به حساب گذشتگان نخورند و زندگی نکنند.مؤمنان نیز
وقتی پیروز میشوند و طاغوت را سرنگون میکنند میدانند که نقطۀ آغاز کار است و از آن زمان مسئولیّت دشوارتر آنان در دنیای تکامل و تمدّن آغاز میشود.
[30]
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِنْ کُنّٰا لَمُبْتَلِینَ -در این داستان عبرتها و پندهاست،و ما همانا آزمایندگانی بودیم.» دنیا همه وقت بر یک شکل و هموار نیست،پس انباشته از دشواریها و مشکلات است،و مسئولیّت ما آمادگی برای زندگی در چنین دنیایی است،نه این که عزم و ارادۀ خود را از دست بدهیم یا ارادۀ ما در برابر دشواریها سست شود.
و در گفتۀ خدا«و إن کنّا لمبتلین»تأکیداتی بر بلا و آزمایش وجود دارد.
[31]
« ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ -و بعد از آنها مردمی دیگر بیافریدیم.» «قرن»در تعبیر قرآنی همان نسل یا امّت است.زیرا با یکدیگر هم قرن و معاصرند.ما نمیدانیم که آن نسل کدام بودند،شاید قوم ثمود بودند که با بانگ و خروشی بلند هلاک شدند،یا قوم عاد که از لحاظ تاریخی به قوم نوح نزدیکتر بودند.
شاید پنهان داشتن نام آنها بدین هدف است که آنها را به زمان ما نزدیکتر قرار دهد،و این که عذاب دروغگویان سنّت و قانونی است الهی که تنها به یک قوم بدون قومی دیگر یا عصری بدون عصر دیگر اختصاص ندارد.از این رو امیر مؤمنان-علیه السّلام-در حالی که قوم خود را اندرز میدهد،گوید:
«ای مردم،خداوند است خواسته است که بر شما جوری نرود و نخواسته است که شما را گرفتار بلا و آزمون کند،شکوهمند است گویندهای که گفت( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِنْ کُنّٰا لَمُبْتَلِینَ -در این عبرتها و پندهاست،و ما همانا آزمایندگانی بودیم) (1)».
خدا به ما جور و ستم نمیکند،بلکه ما را میآزماید،و بر ماست که همواره
1) 17) -همان مصدر،ص 544.
از آن پروا داشته باشیم،چه ابتلا و آزمون به قومی بدون قوم دیگر اختصاص ندارد و همه در معرض آزمون قرار میگیرند.
[32]
« فَأَرْسَلْنٰا فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ -و از خودشان به میانشان پیامبری فرستادیم که:خدای یکتا را بپرستید،شما را خدایی جز او نیست.آیا پروا نمیکنید؟» بار دیگر تأکید میکنیم:دعوت انبیا مجرّد یا ناقص نبوده است،بلکه دعوتی دارای دو جهت و صورت بوده:اول:ساقط کردن گردنکشان و طاغوتها،و دوم:بر پا داشتن حکم خدا،زیرا ولایت اولیاء او،و جواب قوم آنها دلیل بر همین است...
[33]
« وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ -گروهی از مهمتران قومش گفتند...» اشرافی که سلطه و چیرگیشان بر مردم مورد تهدید قرار گرفته بود،آنهایی که قرآن آنها را«الملأ-مهتران»مینامد،آنها بودند که پیش از دیگران به مخالفت با پیامبران پرداختند،و چرا به مخالفت میپرداختند؟قرآن میگوید:
« اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا - آنان که کفر ورزیدند و دیدار آخرت را دروغ شمردند و در این دنیا به ایشان عیش و نعمت داده بودیم...» پس سببها سه چیز است:
1-کفر آنان،و پرده افکندشان میان خویشتن و حقیقت.
2-تکذیبشان نسبت به آخرت.
3-شاد خواری و عیش و عشرتشان در زندگی دنیا،و سرمستی و غرورشان از نعمتها.آنجا که شادخواریشان بدین دعوت مورد تهدید قرار گرفت،زیرا بر پایه ظلم و ربودن مال دیگران و بهره کشی بنا شده بودند و رسالتها با تمام این امور مبارزه میکنند.
(گفتند)« مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ -این مرد انسانی است همانند شما،از آنچه میخورید میخورد و از آنچه
میآشامید میآشامد.» /8 یعنی این از طبقه و طبیعت شماست،پس او را اطاعت نکنید،و هر گاه بدانیم که بیشتر گردنکشان و طاغوتان مردم ساده را بدین سان گمراه میسازند که عنصر و نژاد آنان از نژاد دیگر مردم برتر است و آنان از نظر ذاتی و ارثی از دیگران متمایزند و نیرومندتر و توانگرتر از دیگرانند،آن گاه بعدی از ابعاد این آیه را در مییابیم،باری این بزرگ مآبان!به مردم میگویند:ما از انبیاء سزاوارتریم به طاعت و باید از ما فرمانبرداری کنید،زیرا انبیاء خود از طبقۀ محرومانند،مثل شما میخورند و مانند شما مینوشند پس شایستگی رهبری ندارند،در حالی که ما -یعنی طاغوتان گردنکشان-در خورد و خوراک از دیگر مردم متمایز و برتریم.
[34]
« وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ -و اگر از انسانی همانند خود اطاعت کنید زیان کردهاید.» وقتی زندگی انبیاء را مورد بررسی قرار میدهیم میپنداریم ایشان مردانی تنومند و بلند بالا بودهاند و ایشان را درون هالهای از ارزشها و اعتبارهای مادّی به تخیّل در میآوریم،اما اگر تصوّر کنیم که ایشان مردمی بودهاند چوپان،با جامههای درشت و ژنده و با این همه یکی از همانان نزد فرعونی میآید که در کاخ با شکوه خویش بر اریکۀ قدرت و شوکت نشسته و لشکریانش پیرامونش صف کشیدهاند،و شهرت و آوازهاش آفاق را در نوردیده و آن گاه این چوپان عادی از آن سلطان والا جاه میخواهد که از او اطاعت کند و فرماندهی را بدو سپارد،آن گاه میزان دشواری ایمان آوردن به ایشان را در مییابیم.
[35]
« أَ یَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ کُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ - آیا به شما وعده میدهد که چون مردید و خاک و استخوان شدید،شما را از گور بیرون میآورند؟» آیا ممکن است خاکهای پوسیده دیگر بار باز گردد و استخوانهای پوک و پوسیده بشری شود؟! [36]
« هَیْهٰاتَ هَیْهٰاتَ لِمٰا تُوعَدُونَ -این وعدهای که به شما داده شده
است بعید است،بعید.» یعنی بعید است آنچه رسولان وعده دادهاند تحقّق پذیرد،و انسان دیگر بار پس از مرگ زنده شود.در این مورد احتمالی دیگر برای این کلمه وجود دارد و آن این که کفّار امور را به عقب افکنده میانگاشتند و به آیندۀ دور موکول میپنداشتند تا آنجا که میگفتند اگر رستاخیزی هم حقیقة وجود داشته باشد موکول به زمانی بس بعید و بسیار دور از روزگار ماست،همچنین گناهکاران نیز جزای اعمال را موکول به آیندهای بسیار دور میانگارند.و در دعا آمده است:«مرا بر گریستن بر خویشتن کمک فرمای چه عمر خود را به آرزوجویی و به آینده افکندن تباه کردم»و در حدیث آمده است که بیشتر چیزی که دوزخیان از آن شکایت میکنند همان«به آینده افکندنها،و خواهم کردنها»است.
[37]
« إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ -جز همین زندگی دنیوی ما هیچ نیست،به دنیا میآئیم و میمیریم و دیگر بار زنده نمیشویم.» /8 منبع و سرچشمۀ این اندیشه کفر نسبت به خدا و شک کردن در قدرت ذات متعال اوست.
[38]
آن گاه تهمت را متوجّه شخص پیامبر و رسول کردند،اوّل گفتند او مردی است همانند شما،سپس ادّعا کردند که افکار او خطاست و اکنون بدو نسبت افترا بر خدا میدهند.
« إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً وَ مٰا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ -این مردی است که به خدای یکتا دروغ میبندد و ما به او ایمان نمیآوریم.» ایمان حق است،و روز آخرت حق است،ولی تمام اینها وقتی در کردار شایسته نمودار نشود و در نظام اجتماعی در زندگی دنیا مجسّم و متبلور نگردد،چه سودی دارد؟ این گروه با پلیدی و مکرشان همانند تمام گمراه کنندگان و راهزنان جریان تاریخند که کوشیدند دین را از دنیا جدا سازند،میان ایمان به خدا از یک سو و تطبیق
نظام دینی موجود بر زمین از سویی دیگر،از این رو گفتند:خدا حق است،ولی این مرد(رسول)نمایندۀ او در زمین نیست و ولایتی از جانب او ندارد.
[39]
سرانجام وقتی پیامبرشان از آنها مأیوس شد به درگاه پروردگار خویش دعا کرد:
« قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ -ای پروردگار من!اکنون که تکذیبم میکنند،یاریم کن.» این است آن کلمهای که نوح(ع)گفت و چنان آثاری بر جای نهاد که در طول زمان آیت و نشانه و عبرتی برای مردمان شد،و خداوند بدین سان به کسی که ارزشها را بر خویشتن تطبیق میدهد یاری میرساند.
قٰالَ عَمّٰا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نٰادِمِینَ (40) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنٰاهُمْ غُثٰاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (41) ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ (42) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (43) ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا کُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّةً رَسُولُهٰا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ (44) ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (45) إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً عٰالِینَ (46) فَقٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ (47) فَکَذَّبُوهُمٰا فَکٰانُوا مِنَ اَلْمُهْلَکِینَ (48) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (49)
از آنجا که قرآن به خودی خود شفاست،و از آنجا که سورۀ مؤمنون به درمان نفوس بیمار از طریق عبرتهای گذشتگان برای پاکسازی دلها میپردازد و دلها را به نور درخشان ایمان پیوند میدهد،و از آنجا که ایمان امری مختص به قومی خاصّ نیست و متعلّق به تمام اقوام است،روند قرآنی در اینجا سرانجام کسانی را یاد آور میشود که به تکذیب پیامبران پرداختند و امثال آنان را بیم میدهد که هنگامی که عذاب الهی بر آنان فرود آید نادم و پشیمان خواهند شد و در خواهند یافت که آن عذاب هولناک نتیجه و پاداش کارهای خودشان است،و همچنین آن بانگ غریو آسایی که یکی از اقوام پیشین را فرا گرفت سزای عادلانه غفلت و بیخبری و انکارشان بود که آنان را مانند خس و خاشاکی دستخوش سیل خروشان کرد و گرفتار لعنتشان ساخت و از آنجا که مردمی ستمکاره بودند از رحمت خدا دور ماندند.
آن گاه خداوند قومی دیگر بیافرید و سنّت ذات متعال او دربارۀ ایشان نیز جریان یافت،و هر بار به تکذیب پرداختند به آنان مهلت داد تا مدّتشان سپری شد و اجلشان فرا رسید،امّا آن لحظه که مهلتشان سر رسید هیچ تأخیر و تقدیمی در آن نبود،و پیامبران یکی پس از دیگری آمدند ولی آن مردم ایشان را تکذیب میکردند، از این رو خداوند نیز آن اقوام را یکی پس از دیگری هلاک کرد تا سرنوشتشان تبدیل
به داستانهای اندوهبار و قصههایی عبرتآموز شد و هیچ اثری از وجودشان باقی نماند جز آن که در حافظۀ تاریخ عبرتها و مثالها و نیز نعمتهای الهی از آنها به یادگار ماند و از آنجا که ایمان نیاوردند از رحمت خدا دور و محروم ماندند.
به نظر میرسد زندگی این اقوام تقریبا شبیه یکدیگر بوده است،ولی در مورد فرعون و همراهانش وضع تفاوت داشته و از این رو نام او جداگانه آمده است،بدین معنی که موسی و هارون را پروردگارشان نزد آنها فرستاد و آنها گردنکشی و استکبار کردند و به طغیان و گردنکشی در زمین پرداختند و گفتند:شگفتا!چگونه است که این دو به ما فرمان میدهند به ایشان ایمان بیاوریم و از آنها اطاعت کنیم در حالی که قومشان همۀ ما را عبادت میکنند و میپرستند؟!و این تکبّر و گردنکشی آنها را خوار و ذلیل ساخت و به تکذیب آن دو فرستادۀ الهی پرداختند،و از این رو سنّت جاری الهی در خصوص هلاک کردن تکذیب کنندگان در حق آنها نیز جاری و ساری گردید.
امّا خداوند ارادۀ هلاک آنان را نفرموده بود بلکه میخواست آنها را هدایت کند و از همین رو بود که پیامبری همراه با کتابی رهنما نزد آنان فرستاد.
[40]
پس از آن که یکی از پیامبران(هود یا صالح)قوم خود را دعوت کرد،و آنها بر ضد او گردنکشی کردند و بدو بزرگی فروختند،وی از درگاه خداوند مسئلت کرد که او را یاری کند،آن گاه خطاب الهی چنین نازل شد:
« قٰالَ عَمّٰا قَلِیلٍ لَیُصْبِحُنَّ نٰادِمِینَ -گفت:به همین زودی از کرده پشیمان میشوند.» پس پایانشان نزدیک است و خواهند دانست که چنان سرانجامی نتیجه کردار خودشان است،و پشیمان خواهند شد.بیان الهی که گوید:(عمّا قلیل- به زودی)برای آن است که آنها پاداش خود را دور و بعید میشمردند و میگفتند:
«دور است،دور است».
[41]
« فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ -پس به حق بانگی سخت آنان را فرو گرفت...» در قرآن کلمۀ«به حقّ»بسیار تکرار شده،خدای تعالی گوید:
«إنا ارسلنا رسلنا بالحق-ما رسولان خود را به حقّ فرستادیم.» « إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً -ما تو را به حق مژده رسان و بیم دهنده فرستادیم.» و امثال این.کلمۀ«بالحقّ»چند اندیشه را میرساند:
1-زندگی بر پایۀ سنّتها و قوانینی نهاده شده که هیچ کس نمیتواند از آنها تجاوز کند و بر ماست که خود را با آن سنّتها و قوانین سازگار سازیم،و گرنه ارادۀ خدا اقتضا میکند که خود را با آنها تطبیق دهیم،مانند کافری که به خدا سجده نمیکند ولی علی رغم او سایهاش به درگاه حق سجده میگذارد و بر خاک کشیده میشود.
2-این قوانین و نظامها عبث و بیهوده و بدون حکمت نیست و تساهل بر نمیدارد،و اگر انسان با آنها مخالفت ورزد خود هلاک و نابود میشود.
3-براستی قدرت و تدبیر خداوند محدودیّتی ندارد ولی با وجود این -ذات متعال او-چیزی را بدون همین قوانین و سنّتهایی که خود وضع کرده انجام نمیدهد مگر در حالات و مواردی خاصّ زیرا او خود فوق این قوانین است.
پس از لحاظ نظری قدرت خدا فوق هر قدرتی است،امّا ذات متعال او خود ابا دارد که عدالت را در عالم هستی جز به رحمت و حکمت مجری سازد،پس هر گاه اراده کند انسانی را گرفتار عذاب سازد آن عذاب را به اندازۀ گناه او و به روشی متناسب با آن فرو میفرستد.
پس کسی را که آب را میپرستد در نیل غرق میکند و آن را که به نیروی خود میبالد به وسیلۀ تند باد بر میاندازد،و بر سر متکبّر بانگی از بالا میفرستد،و این بانگ که در این درس از آن سخن میرود بانگی است حق و برای آن برخاسته است که حق را به مرحلۀ تطبیق و اجرا درآورد.
« فَجَعَلْنٰاهُمْ غُثٰاءً -پس مانند زباله خشکشان کردیم...» الغثاء همان زباله و زوایدی است که هنگام سیل گرد میآید یا در پشت بندهای رودها جمع میشود،آلودگیها و زوایدی که برای انسان سودی ندارد،و پایان متکبّران نیز چنین است و هلاک آنها عاطفۀ هیچ کسی را بر نمیانگیزد،زیرا مردمی ستمکارند و از این رو لعنت شبانه روزی بدرقۀ راهشان میشود.
« فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ -ای نصیب مردم ستمکاره دوری از رحمت خدا باد.» [42]
هنگامی که خدا آنان را هلاک میکند هیچ توجّهی به آنان ندارد زیرا وجودشان هیچ چیزی به ملک او نمیافزاید و از عدم و هلاکشان هیچ کاستی و خسرانی حاصل نمیشود،از آنجا که« أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ - (1)چون بخواهد چیزی را بیافریند،فرمانش این است که میگوید:موجود شو؛پس موجود میشود.» /8 از این رو قومی دیگر را جز آنها بیافرید.
« ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ -و بعد از آنها مردمی دیگر بیافریدیم.» [43]
و هر یک از امّتهای این نسلها را اجل و مهلتی محدود بود.
« مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ -هیچ ملّتی از اجل خود نه پیش میافتد و نه تأخیر میکند.» یقین آدمی بدین حقیقت که فرصت دنیا محدود است و چون اجلش فرا رسد نمیتواند آن را به تأخیر اندازد او را بر آن میدارد که از پروردگار خود پروا داشته باشد و پرهیزگاری کند زیرا میداند که پایانش مهلتی است که بر شخص او معلوم نیست و هر لحظهای ممکن است عذاب او را در بر گیرد.
آیات قرآنی عادتا به جماعت و گروه(امّت،ملّتها یا طائفه،...)اشاره
1) 18) -یس82/.
میکند زیرا انسان طبعا مدنی و اجتماعی است و خواه و ناخواه در برابر دیگران مسئولیّت دارد.
[44]
سنّت خداوند در زندگی بر این جاری است که برای هر امّتی راهنما و پیامبری میفرستد.
« ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا -سپس پی در پی پیامبران خود را فرستادیم...» که یکدیگر را در خصوص همان برنامه و همان هدف تأیید میکردند.
« کُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّةً رَسُولُهٰا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً -هر بار که پیامبری بر ملّتی آمد تکذیبش کردند و ما نیز آنها را از پس یکدیگر به هلاکت رسانیدیم...» هم چنان که خدا پیامبران را یکی پس از دیگری میفرستاد،آن امّتهای تکذیب کننده را نیز یکی پس از دیگری به هلاکت میرساند.
« وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِیثَ -و آنها را به داستانهای اندوهبار تبدیل کردیم...» کلمۀ«احادیث»در اینجا جمع احدوثه است نه جمع حدیث،و أحدوثه به معنی حادثۀ ناگواری است که دهان به دهان نقل میشود و موجب عبرت میگردد.
« فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ -ای نصیب مردمی که ایمان نمیآورند دوری از رحمت خدا باد.» یعنی محرومیّت و دوری از رحمت و حق نصیب آنان باد.
[45]
یکی از امّتهایی که خداوند برای آنها پیامبرانی فرستاد و آنها ایشان را تکذیب کردند امّت فرعون بود.
« ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ -آن گاه موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلایل روشن فرستادیم.» مراد از آیات همان تورات است،امّا«سلطان اللّٰه»یا قدرت خدا همان اژدها و دیگر نشانهها و معجزات بود.
[46]
« إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ -نزد فرعون و مهتران قومش...»
در اینجا مقابله و رویارویی است.در یک سو موسی و هارون قرار دارند و در سوی دیگر فرعون و مهتران قوم او،و بدین سان تمام پیامبران به نزد طاغوتان زمان خود و اطرافیان جیرهخوار و صاحبان منافع و مصالح پیرامون آنها اعزام شدهاند.
هر کس در داستان موسی و فرعون نیک بیندیشد در مییابد که این قضیّه موضوعی بسیار عظیم بوده است.چه خداوند دو تن(موسی و هارون)را به رسالت میفرستد و این امر نشان از عظمت مسئولیّت دارد.مسئولیّت انتقال تمدّن از مردابی عفن که فرعون و گروه او در آن دست و پا میزدند به قلّۀ رفیع و شامخ یکتاپرستی و ایمان،و موسی از بزرگترین پیامبران خداست،و داستانهای موسی شبیه و نزدیک به واقعیّت وضع امّت اسلامی است،زیرا بشریّت هم چنان در شرایطی شبیه به همان دورانی که قوم موسی میزیستند به سر میبرد،هنوز مستکبران،قوم فرعونهای زمین دیگر مردم را به استضعاف میکشند،و آنان را گروه گروه و متفرّق میسازند،و خود بناحق در زمین بزرگی میفروشند.از این رو ما نیازمندیم که بدین داستان نیک بیندیشیم تا هشیاری و عزم و جهادمان افزون شود تا خداوند اذن پیروزی و نصرت را به ما مرحمت فرماید.و از همین روست که قرآن نزدیک به هفتاد بار این داستانها را یادآور شده و به عبارات گوناگون باز گفته است.
امّا آیا فرعون و مهتران قوم او سخن پیامبر خدا،موسی و برادرش هارون(ع) را پذیرفتند؟هرگز...
« فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً عٰالِینَ -پس گردنکشی کردند که مردمی برتری جوی بودند.» گاه ممکن است انسان استکبار ورزد و بزرگی بفروشد ولی از دستمایههای استکبار چیزی نداشته باشد از این رو او را خوار و حقیر و فقیر میبینی...ولی گاه انسان استکبار میورزد و دستمایههای ظاهری این بزرگی فروشی را نیز فراهم آورده،مانند فرعون که در زیر قصر او نهرها روان بود و بر ملّت مصر تسلّط داشت و زمام زندگی آنان را در قبضۀ قدرت ظاهری خود گرفته بود.
[47]
از این رو چون موسی و برادرش به رسالت نزد آنان آمدند،آنها آن دو
را تکذیب کردند.
« فَقٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ -و گفتند:آیا به دو انسان که همانند ما هستند و قومشان بندگان ما بودند،ایمان بیاوریم؟» و چرا نگفتند که آن دو بندگان مایند و ما را میپرستند؟ برای این که در واقع آن دو فرعون را نمیپرستیدند و به طاغوت تسلیم نشده بودند،بلکه قوم آن دو(یعنی بنی اسراییل)بودند که به فرعون و اطرافیانش تسلیم شده و سر سپرده بودند.
[48]
« فَکَذَّبُوهُمٰا فَکٰانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ -آن دو را تکذیب کردند و خویشتن را به هلاکت افکندند.» به وسیلۀ غرق شدن.
[49]
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ -هر آینه ما به موسی کتابی دادیم،باشد که هدایت شوند.» کتابی که خداوند به وسیلۀ موسی برای آنان فرستاد بدین هدف بود که آنها را به راه راست هدایت کند،ولی آنان از آن کتاب بهرهای نبردند.
براستی خداوند مردم را برای این نمیآفریند که گروهی هلاکشان سازد، بلکه برای آن که با رستگاری به آنان رحمت کند و در دنیا رهنماییشان کند و در آخرت بهشت را نصیبشان سازد،اما این خود مردمند که این همه را رد میکنند و چنین سعادتی را نمیپذیرند.
تمام این آیات از ما دعوت میکند که بدانها بیندیشیم و آنها را بر خویشتن و اجتماع خود تطبیق دهیم،پس ما میتوانیم که یا موسی شویم و یا فرعون،و این در صورتی است که در زندگی حامل رسالت موسی باشیم /8 یا رهسپار وادی گمراهی فرعون.در حدیث آمده است:
«خوشا بر آن کس که از هواپرستی فرعون سر بتافت،و به پرهیزگاری موسی گردن نهاد»و هر چند راهها و گونههای عذاب متفاوت و مختلف است، انتقام الهی در حقیقت یکی و یکسان است و بر ماست که اگر از راه هدایت خدایی
انحراف جستیم هرگز عذاب را از خود دور نشماریم و نپنداریم که بیمجازات خواهیم ماند.
وَ جَعَلْنَا اِبْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً وَ آوَیْنٰاهُمٰا إِلیٰ رَبْوَةٍ ذٰاتِ قَرٰارٍ وَ مَعِینٍ (50) یٰا أَیُّهَا اَلرُّسُلُ کُلُوا مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ اِعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (51) وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ (52) فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (53) فَذَرْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ حَتّٰی حِینٍ (54) أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ (55) نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی اَلْخَیْرٰاتِ بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ (56) إِنَّ اَلَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (57) وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ (58) وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ یُشْرِکُونَ (59) وَ اَلَّذِینَ یُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلیٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ (60) أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ (61) وَ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ لَدَیْنٰا کِتٰابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (62)
53[زبرا]
:کتابهایی.
از آنجا که سورۀ مؤمنون ما را یاد آور واقعیّت ایمان میشود،این درس در این سورۀ مبارک-چنان که پیداست-به بیان مقیاس و محک حقیقی مؤمن اختصاص یافته است.در حالی که در درسهای پیشین سرانجام انکار و عناد با اصل ایمان یاد آوری شده است.
مریم و پسرش(ع)دو آیت و نشانهاند که پروردگار آن دو را در قرارگاهی بر شده از زمین که در آن جای آسایش و آب روان وجود داشت مسکن و مأوی داد،و این دلیل بر آن است که خداوند-سبحانه و تعالی-پیامبران را برای آسایش بشر فرستاده است،و از این روست که به ایشان امر فرمود که از چیزهای پاکیزه و خوش بخورند و کار نیک و شایسته انجام دهند.
راه پیامبران یکی است،گر چه اهل کتاب با یکدیگر اختلاف یافتند و به سبب اموال و فرزندانی که به دست آوردند به گروههایی پراکنده شدند و هر یک به گروه خود دل بستند و شادمان گشتند،و پنداشتند که خداوند،هم چنان خیرات و برکات را بر آنان فرو میبارد،و در نیافتند که شاید این استمرار خیرات نوعی استدراج باشد که آنان را پلّه پلّه به سوی سرانجامی تلخ روانه کند تا وقتی مهلتشان سر آمد گریبان آنان را بگیرد.
امّا نیروی ایمان را نزد کسانی مییابیم که مهربان و دلسوزند،از بیم خدا اندیشناکند،و به آیات و نشانههای او پاسخ مثبت میدهند،برای پروردگار خود شریک نمیتراشند،و حتی در آنچه به درگاه خدا تقدیم میکنند اطمینان کامل
ندارند و هم چنان /8 بیمناکند زیرا ایمان دارند که به سوی پروردگار خود باز میگردند و باید جوابگوی اعمال خود باشند.از این رو در انجام دادن کارهای نیک شتاب میورزند و در این کار بر یکدیگر پیشی میجویند.
البته این سخن بدین معنی نیست که خداوند آنان را سر تا سر در مسئولیّتها غرقه ساخته،بلکه پروردگار مهربان ما هیچ کس را جز به اندازۀ طاقت و توانش مکلّف نکرده و خداوند تمام اعمال ایشان را به سود آنان مینویسد و ثبت و ضبط میکند و در این مورد به ایشان ظلم و ستمی نمیشود.
این است راه هدایت و رستگاری مؤمنان.بگذارید ما نیز بدین راه رهسپار شویم.
در آیات این درس مقیاسهایی دقیق برای ایمان مییابیم که اندک خللی در آنها نیست.
[50]
هدف از گرد آمدن مؤمنان دشوار سازی امور بر مردم نیست،بلکه مراد پاکیزه ساختن و پاک کردار نمودن آنهاست تا از نعمتهای خود بیشتر سود برند،و دیگر این که مورد رحمت خدا قرار گیرند.و بیان این مطالب و تجسّم آنها در وجود و زندگانی عیسی و مادرش مریم(ع)است که خداوند آن دو را در قرارگاهی آرامبخش قرار داد که ایشان را در بر گیرد و آبی زلال و گوارا به آن دو بزرگوار بنوشاند.و بدین سان است که خداوند برای پیامبران و مؤمنانی که از خطّ آنان پیروی میکنند اراده فرموده است که چیزهای پاکیزه بخورند و کارهای نیک و شایسته انجام دهند و خدا را سپاس گزارند.
بر آدمی حرام است که نعمتهای خدا را بخورد و با انجام دادن کارهای پلید نسبت بدو نافرمانی کند،هم چنان که حرام خوار نمیتواند کارهای نیک و شایسته را به صورت کامل خود انجام دهد،مگر نه آن که پروردگار سبحان ما میگوید:
« وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً (1)-و زمین بد،جز اندک گیاهی از آن برنیاید»؟! « وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً -و پسر مریم و مادرش را آیتی ساختیم...» مریم بی آن که همسری داشته باشد عیسی را بزاد و عیسی نیز در حالی که کودکی در گهواره بود با مردم سخن گفت(و این هر دو از نشانهها و آیات الهی است).
« وَ آوَیْنٰاهُمٰا إِلیٰ رَبْوَةٍ ذٰاتِ قَرٰارٍ وَ مَعِینٍ -و آن دو را بر بلند جایی که قرارگاهی و آب روان داشت جای دادیم.» /8 پس از آن که آن دو به مسکن نیاز داشتند،خداوند آن مأوی را که زمینی مرتفع بود و امتیازاتی داشت برای آن دو فراهم کرد،امتیاز این قرارگاه آن بود که از حشرات و موجبات بیماریها به دور بود،و چنین است که وقتی پروردگارمان به ما امر میکند تیمّم کنید میگوید:« فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً (2)-بر خاکی بلند و پاکیزه تیمّم کنید».
یکی از معانی«صعید»بخشی مرتفع از زمین است،و در علم زمین شناسی آمده است که زمینهای مرتفعی که دارای آب نیز باشند از لحاظ ایمنی و کشاورزی و بهداشتی بهترین جایها هستند.
مفسّران از خود میپرسند:این قرارگاه مرتفع کجا بوده است؟آیا شهر ناصره در فلسطین بوده،که مریم-علیها السّلام-از بیم جان پسر خود،عیسی -علیه السّلام-از گزند یهودیان بدانجا پناه جسته است؟ یا منطقهای مخصوص در مصر بوده که مریم و پسرش مدّتی چند در آن زیستهاند؟
آیا در دمشق یا در شهر رمله بوده که آن دو چندی در آنجا زیستهاند؟ و یا جز همان محلّی نبوده است که مریم در پیرامون خود بیت المقدّس وضع حمل کرده است (1).
در روایتی پشت در پشت از امامان باقر و صادق-علیهما السّلام-آمده است که:
«الربوة-(جای مرتفع)،حیرۀ کوفه و اطراف آن است و القرار (قرارگاه)،مسجد کوفه،و المعین(آب گوارا)فرات است». (2)
به هر صورت،در این آیه درسی است دربارۀ انتخاب و گزینش جایی مناسب برای سکونت،چنان که در آیۀ بعد ما را یاد آور ضرورت انتخاب چیزهای پاکیزه برای خوراک میشود.
[51]
این نعمتها برای آن است که جسم آدمی نیرو گیرد و بر پای بماند، ولی هدف دورتر از آنها این است که انسان جسم و پیکرش را برای خیر خود و مردم به وسیلۀ کردارهای نیک به کار گیرد.
این ندای خداوند به تمام پیامبران و پس از ایشان به مؤمنان بوده است که بخورند،امّا تنها نه برای آن که زندگانی کنند یا از این نعمتها لذّت برند،بلکه برای آن که کردارهای نیک و شایسته کنند.
« یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ -ای پیامبران،از چیزهای پاکیزه و خوش بخورید و کارهای شایسته کنید که من به کارهایی که میکنید آگاهم.» مسئلۀ مهمّ در کردار این است که خالصانه و فقط برای خدا انجام گیرد تا نتایج خود را-در دنیا و آخرت-به بار آورد.و آیا جز کسانی که همواره نظارت خدا را بر خویشتن و علم و آگاهی او را بر خود احساس میکنند،خالصانه و تنها
برای خدا کار میکنند؟!بر مؤمنان واجب است که به موجب آنچه شرع و عقل به آنان فرمان میدهد و به ایشان دیکته میکند،بی آن که به خرسندی مردم چشم داشته باشند،عمل کنند.
پیداست که اسلام مردم را به عقل و خردشان ارجاع میدهد،خردی به دور از هوی و فشارها که خداوند همان را حجّت میان خود و بندگان قرار داده است.
پس چیزهای پاکیزه و خوشی که این آیه ما را به بهرهگیری از آنها فرا میخواند، چیزهایی که عقل و خرد را استوار سازد،و همچنین است مراد از کردارهای شایسته.شرع عقل را به تکاپو میافکند و آن را متبلور میسازد و بدان شکل میبخشد.در حدیث آمده است:
«خرد سفیری است پنهان و سفیر خردی است آشکار».
[52]
مقیاسهایی که خداوند سبحان برای سنجش ایمان وضع کرده،چنان است که حقیقت بسیاری از کسانی را که ادّعای ایمان میکنند آشکار میسازد، زیرا مقیاس ایمان و حقیقت آن نه آن چیزی است که بشر ادّعا میکند یا بدان باور دارد،بلکه چیزی است که خداوند به عنوان قانون و سنّت الهی وضع کرده و خود از واقعیّت هر انسان و هر اجتماعی به خوبی آگاهی دارد.
دشواری قضیّه در این است که انسانی که در احساس ساده به ایمان راستین خویش غرق شده و چنین پنداری به سرش راه یافته خطای این ادّعای خود را جز بعد از فوت وقت در نمییابد.یعنی هنگامی که مرگ او را از سرای آزمون و کار و کردار به سرای حساب و پاداش منتقل میکند و در آنجا نمیتواند هیچ چیزی را در مورد خویش تغییر دهد یا جبران کند.
بنا بر این ناگزیر باید مقیاسهای شخصی خود را به کناری بگذاریم و به جست و جوی مقیاسها و میزانهای حقیقی الهی بر آییم که حجّت میان ما و خداوند سبحان به هنگام حساب و پاداش است.نه برای آن که دیگران را قانع سازیم که مؤمن هستیم،زیرا آنان با دیدن انجام دادن شعائر ظاهری به وسیلۀ ما یا خودشان بدین امر قانع میشوند که انجام دهندۀ این شعائر و ظواهر مؤمن است،وانگهی آدمی
از این گونه قانع شدن مردم نسبت به ایمان خویش چه سودی جز بعضی مصالح محدود و حقیر در این دنیا میبرد؟و چه بسا که حقیقت امر او روزی بر مردم نیز آشکار شود.مهمّ این است که خداوند از ما خرسند باشد.
قرآن حکمت آموز در این آیه مقیاسی اجتماعی برای باز شناختن منافق و دور و از مؤمن وضع کرده است و آن مقیاس وحدت ایمانی است.پس اگر گروهی ادّعا کنند که مؤمنند،آن گاه بر حسب خواهشها و مصالح شخصی خود به گروهها و فرقههایی چند تقسیم شوند،بیگمان آن ادّعای ایشان سخیف و باطل است،زیرا مؤمنان را کلمهای یکتا و یگانه گرد هم جمع میکند که همان کلمۀ توحید و یکتا پرستی است،و در واقع پرهیزگاری محور فعالیّت و مظهر کردارها و زندگی ایشان است.
« وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ -هر آینه این دین شما دینی است واحد،و من پروردگار شمایم،از من بترسید.» [53]
« فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً -پس دین خود را فرقه فرقه کردند...» برای شناختن مؤمنان ناگزیریم که منافقان و دورویان را که با آنان در تناقض و تضادّند بشناسیم،در حالی که مؤمنان بر اساس ارزشها و رهبری رسالتی متوجّه وحدت و یگانگی هستند،و با شتاب برای نیل به وحدت به تمام معنی کلمه میکوشند،آن گروه دیگر در راه تفرقه و تقسیم رهسپارند.کلمۀ«فتقطّعوا»بیانگر مبالغه در تقطیع و گسیختگی و چندین دستگی است به گونهای که هر جماعتی همواره و پی در پی مورد تقسیم و تفرقه قرار گیرد.
« کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ -و هر فرقهای به روشی که برگزیده دلخوش بود.» اساس در این تفرقه و تقسیم شدن به اجزاء مختلف همانا فریفته شدن به نیرویی است که هر یک از فرقهها از لحاظ افراد و مال و افکار نزد خود میانگارند، در حالی که میبینیم مؤمنان از بیم پروردگارشان بیمناکند،نه دلخوش،آن گونه
شادمانی و دلخوشی همان نشانۀ غرور و فریفتگی است و پیداست که حالت خودپسندی را منعکس میسازد.
در واقع این دلخوشی همان سبب مستقیم چند دستگی و تحزّب است.زیرا فرد را کوتهبینان نظر میکند و فراخنای سینۀ او را تنگ و دشوار میسازد،و هدفهایش را کوچک و بیمقدار و خودش را حقیر و خوار و توانمندیهایش را سست و بیاعتبار میکند.
چنین کسی خود خواه و خود پسند میشود و برای دیگران فضیلت و ارزشی قایل نیست و هدفهای بزرگی را که نیاز به وحدت و هماهنگی انبوه کوششها دارد نمیبیند و بدانها نمینگرد و نمیاندیشد.
[54]
قرآن این گروه را که خود پسندی و دلخوشی بر آنها غلبه کرده به غریقی تشبیه میکند که آب از هر سو او را فرا گرفته است.
« فَذَرْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ حَتّٰی حِینٍ -آنان را تا چندی در غوطه وری در گمراهیشان رها کن.» پس چیزی جز صاعقۀ عذاب که ناگهان بر سرشان فرود آید،بیدارشان نمیکند.
[55-56]
پرسش این است که دلخوشی و شادمانی این گروه برای چیست؟ برای آن که نهایت آمال و آرزوهایشان این است که صاحب مال و فرزندان شوند،و از فرط خود خواهی و خویشتن پسندی از مال و فرزندان که به آنها اختصاص دارد،میبینی که این دو را مقیاس و وسیلۀ سنجش خیر و صلاح قرار میدهند،و میپندارند که اگر افکارشان درست نمیبود و خداوند از آنان خشنود نبود این اموال و فرزندان را به دست نمیآوردند،و در نتیجه دستیابی آنان بر این دو مزیّت در دنیا دلیل صلاح آنان و دستیابیشان بر رستگاری در آخرت است،چنان که یکی از گویندگانشان گفته است:
«هر گاه نزد پروردگارم باز گردم بیگمان خیری بیش از آنچه اکنون دارم نزد او خواهم یافت».
جهان مادّی امروز میزان پیشرفت را در درآمد ملّی میشمارد، کسی میپندارد که خدا با اوست زیرا از جهت قدرتمندی و ایجاد ترس و هراس در زمین از دیگران برتر است،و بر دلارهای خود مینویسد«با تکیه بر خدا»آن گاه با آن اموال با سرنوشت ملّتها بازی میکند-هرگز و هرگز خدا چنین نمیکند-او ستمگران را بر بشریّت مسلّط نمیسازد و از آنان خشنود نمیگردد.
« أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ* نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرٰاتِ -آیا میپندارند که آن مال و فرزندان که ارزانیشان میداریم*برای آن است که میکوشیم خیرهایی به آنها برسانیم؟...» آیا آن گروه تصوّر میکنند که خیر و کمال در داشتن افراد و اموال است؟ و ما وقتی این چیزها را به آنان دادیم شیفتۀ آنان بودیم یا از آنان خرسند بودیم؟! « بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ -نه،که آنان در نمییابند.» زیرا خیر حقیقی فقط همان چیزی است که قرآن میگوید،نه آن چیزی که آنها به دست آورده و مالک آن شدهاند.و نیز خیر در وجود کسانی متبلور شده است که آیات بعدی از آنان سخن میگوید:
[57]
« إِنَّ الَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ -آنهایی که از خوف پروردگارشان لرزانند.» پس مؤمنان عمل میکنند،اما بدانچه تقدیم میکنند مغرور و فریفته نمیشوند،بلکه بر خویشتن بیمناکند،زیرا میدانند که این پیکرها طاقت تحمل شعلۀ آتش را ندارد،در نتیجه تمام کوشش و شغل شاغل آنان نجات دادن خود از دوزخ است،و این عبارت در دعا تکرار میشود که«ما را از عذاب دوزخ بازدار»و در آیهای قرآنی آمده است:
« فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ (1)-و هر کس را از آتش دور سازند و به بهشت در آورند به پیروزی رسیده است».
1) 23) -آل عمران185/.
این آیه و آیات بعد از آن بر تفاوتهای موجود میان اجتماع مؤمن و اجتماعی دیگر که بنا بر مصالح /8 شخصی بر اساس مال و افراد بنا شده تأکید میکند،و آن تفاوتها از این قرار است:
الف-بیم داشتن از کردار،بدین معنی که مؤمنان هیچگاه اعمال نیک خود را به چیزی محسوب نمیدارند و همواره احساس تقصیر خدمت و کوتاهی در عبادت آنان را بیمناک نگه میدارد زیرا احساس میکنند که به خشنودی خدا نرسیدهاند،و این احساس عزیمت و پافشاری آنان را بر تقدیم چیزهایی افزونتر و به کار بردن اخلاصی نابتر وا میدارد.امّا منافقان به اعمال خود دلخوش میشوند و آنها را بزرگ میشمارند و از آنجا که خود را در حد کمال و دوری از گناه میبینند انتقاد نسبت به خویشتن را نمیپذیرند،در حالی که آن گروه مؤمن انتقاد سازنده را با کمال میل استقبال میکنند و میپذیرند.تا آنجا که خود خویشتن را متّهم به قصور و کوتاهی در عمل میکنند که شاید اشتباهی کرده یا غفلتی ورزیده باشند.محور این مقایسه همان وجود بیم در دستهای و فقدان آن در دستۀ دیگر است.پس مؤمنان هر چه انجام میدهند هم چنان ارادۀ انجام بقیّۀ آن را دارند و از تقصیر در عمل بیمناکند و گریبان خود را از چنگ دوزخ رها نمیشمارند.
در نهج البلاغه از امیر مؤمنان امام علی-علیه السّلام-در توصیف مؤمنان آمده است:«اگر خدا رخصت کبر ورزیدن را به یکی از بندگانش میداد،بیقین چنین منّتی را بر پیامبران گزیده و دوستانش مینهاد،لیکن خدای سبحان بزرگی فروشی را بر آنان ناپسند دید و فروتنیشان را پسندید.پس پیامبران(از روی فروتنی) گونههای خود را بر زمین چسبانیدند،و چهرههای خود را به خاک مالیدند،و برابر مؤمنان فروتنی نمودند و خود مردمانی مستضعف بودند.خدایشان به گرسنگی آزمود و به سختی مبتلاشان فرمود،و با ترس و بیمها امتحانشان کرد و با زیر و زبر کردنشان در سختیها،ایمانشان را پدید آورد.پس مال و فرزندان را میزان خشم یا خشنودی خدا مینگارید و آزمایش و امتحان او را نشانۀ توانگری و توانایی
مپندارید». (1)
و لقمان پسر خود را اندرز داد و بدو گفت:
«از خدای عزّ و جلّ بترس چنان که اگر نیکی جن و انس را تقدیم کنی باز هم تو را عذاب کند و چنان به خدا امیدوار باش که اگر گناهان جن و انس را مرتکب شوی بازهم بر تو رحم خواهد کرد». (2)
و ما در سیرت اولیاء خدا مطالبی میخوانیم که ما را در نظر خویشتن(در مقایسه با ایشان)بسی خوار و کوچک میسازد،ما نسبت به تکلیف خود در کجاییم و تا کی از سرنوشت خویش غفلت میورزیم،و نمیدانیم که آیا ما را برای بهشت آفریدهاند یا سرانجام به کام آتش دوزخ خواهیم رفت؟! سعید بن جبیر دربارۀ سیرت زید بن علی بن حسین-علیه السّلام- گوید:
به محمد بن خالد گفتم:زید بن علی در دلهای مردم عراق چه جایگاهی دارد؟گفت:من از مردم عراق با تو سخن نمیگویم،ولی از مردی که در مدینه به نازلی موسوم است با تو سخن میگویم،وی گفت:من میان مکه و مدینه با زید هم سفر بودم.او نماز واجبش را میگزارد و آن گاه میان این نماز و نماز دیگرش هم چنان نماز میگزارد،و سر تا سر شب را نماز میخواند و تسبیح میگفت و تکرار میکرد:« وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ مٰا کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ (3)-براستی که بیهوشی مرگ فرا میرسد.این است آنچه از آن میگریختی».
وی شبی بر ما به امامت جماعت نماز گزارد،سپس خود این آیه را تا نزدیک نیمه شب تکرار کرد،من بیدار شدم و دیدم که او دستهایش را به سوی آسمان برداشته و میگوید:پروردگار من،عذاب دنیا برایم از عذاب آخرت آسانتر است،سپس به آواز بلند بگریست.من برخاستم و به خدمتش رفتم و گفتم:ای
فرزند رسول خدا امشب زاری و گریهای از تو دیدم که هرگز ندیده بودم و سبب آن را در نمییابم.گفت:وای بر تو ای نازلی من امشب هنگامی که در حال سجود بودم دیدم دستهای از مردم با جامههایی که دیدگان نظیر آنها را ندیده است برخاستند تا پیرامون مرا که هم چنان در سجود بودم گرفتند.آن گاه بزرگ آنان که دیگران از او حرف شنوایی داشتند گفت:آیا او همین است؟گفتند:آری.گفت:ای زید مژده باد تو را که در راه خدا کشته میشوی و به دارت میآویزند و میسوزانندت،و از آن پس هرگز آتش دوزخ دامانت را نخواهد گرفت.من نالان و زاریکنان بیدار شدم.به خدا سوگند،ای نازلی من خوش دارم که بارها و بارها مرا بسوزانند و در عوض خداوند کار این امّت را اصلاح کند. (1)
ب-پذیرفتن حق،بدین معنی که مؤمنان اگر بر خطا بروند زود در مییابند و از راه خطا باز میگردند زیرا آنان حق را-و نه شخص خود را-محور زندگی خویش قرار دادهاند،و از خشوع و سر سپردگی ناشی از ایمان آگاهند و میدانند که تسلیم شدن به حق در دنیا بهتر از تن سپردن به عذاب آتش دوزخ در آخرت است.
[58]
« وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ -و آنهایی که به آیات پروردگارشان ایمان میآورند.» آنان در برابر حقایقی که در آیات خدا میبینند سینهای باز و آغوشی گشاده دارند،و بر اثر گروه بندیها و تقلیدها و حزب سازیها،خود را از انجام دادن خیرات باز نمیدارند،بلکه در جست و جوی حق هستند،هر جا که باشد،حتّی اگر مخالف مصالح یا آداب و رسوم یا خود پسندی شخص آنان باشد.
[59]
« وَ الَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ یُشْرِکُونَ -و آنهایی که به پروردگارشان شرک نمیآورند.» ج-توحید و یکتا پرستی ایشان نسبت به خداوند در دیگر ابعاد و جوانب زندگی،از سیاسی و اجتماعی و...و...جلوهگر میشود.پس وقتی رهبریی را
1) 27) -بحار الانوار،ج 46،ص 308.
بر میگزینند آن را به انگیزه ایمانشان اختیار میکنند نه بر اثر خواهش دل یا بدین سبب که فلان کس همشهری اوست یا هم حزب اوست یا از طایفۀ اوست و بدین جهت رهبر اوست،هرگز...بییقین تنها مقیاس آنان آن چیزی است که خدا میگوید و از آن خشنود میشود.
[60]
« وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلیٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ - و آنهایی که همۀ آنچه را باید ادا کنند ادا میکنند،و باز هم دلهایشان ترسان است که باید نزد پروردگارشان باز گردند.» د-در حالی که منافقان از اندک کاری که انجام میدهند دلخوش و شادمانند،این گروه مؤمنان را میبینی که همواره در حال بخشش و تقدیم و ایثار همراه با بیم از خدا و ترس از تقصیر و کوتاهی در خدمت و طاعتند،زیرا اگر موضوع تنها مربوط به خشنودی مردم میبود،با عطا و بخششی که به آنان میکردند خشنودی آنان را به دست میآوردند،ولی مؤمنان در صدد جلب خشنودی خدایند که کسی جز با اخلاص در عمل بدان نایل نمیشود،و آنان یقین ندارند که اعمالشان در درگاه خداوند پذیرفته میشود که ذات متعال او عزّ و جل گفته است:
« إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (1)-که خدا(قربانی)پرهیزگاران را میپذیرد».
بیم از تقصیر مؤمنان را وادار به عطا و بخشش بیشتر میکند،زیرا احساس کمال کردن مانع ادامۀ پیشروی و استمرار عطا و ایثار میگردد.وقتی مردی از امام صادق-علیه السّلام-سبب بیم و نگرانی مؤمنان را پرسید،حضرتش بدو پاسخ داد«آنها بیم دارند که مبادا نیکیهایشان پذیرفته و بدیهایشان آمرزیده نشود»و چه قدر خلل و نقصانها که در کارهای نیکی که میکنیم وجود دارد که بیگمان بعضی
1) 28) -المائدة27/.
از آنها سبب نپذیرفتن آنها میشود.
پس ما نمیتوانیم به تأکید مطمئن باشیم که رستگار شدهایم،پس بگذار در عطا و بخشش و انفاق خود در مرز و سطح معیّنی متوقّف نشویم و هم چنان ادامه دهیم و نیز دلخوش و شادمان نگردیم که این دلخوشی و شادمانی از سپاهیان شیطان است.
[61]
در واقع بیم اینان از تقصیر و کوتاهی آنان را وادار به کار خیر و بلکه شتافتن در آن میکند.
ه-« أُولٰئِکَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ -اینان هستند که به کارهای نیک میشتابند...» مسابقه در میان اینان برای کسب شهرت نیست بلکه برای خود کار نیک است،و این صفتی است کاملا متعارض و متناقض با آنچه اجتماعی منافق در آن به سر میبرد،پس در حالی که میبینی این گروه منافق سرگرم افزون طلبی بر یکدیگر در اموال و فرزندانند،آن گروه مؤمن در انجام دادن کارهای نیک با یکدیگر مسابقه گذاشتهاند.
« وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ -و در آن بر یکدیگر سبقت میگیرند.» در این آیه احتمال دو معنی میرود:
اوّل:ذات آنان با خیر و بخشش و کردار نیک سرشته شده و این صفات پسندیده زاییدۀ شرطی معیّن نیست،بلکه زاییدۀ ملکهای راسخ در ذات ایشان است، مثلا در حالی که آنان اکنون صدقه میدهند،ذاتشان پیش از این حامل این معنی خیر(یعنی کمک به ناتوان)بوده است.
دوّم:شتافتن به خیر،بدین معنی که ایشان همواره در کار خیر بر دیگران پیشی میجویند و مجالها و وسیلههایی جدید برای کردار رسالتی کشف میکنند و مییابند،و این ویژگی نتیجۀ اهتمامی است که برای تحوّل و پویایی مسیر حرکت خود میورزند /8 و این امر آنان را وامیدارد که مجالها و ابعادی تازه برای پیشرفت در مسیر کار نیک و شایسته یا رویارویی با گردنهها و مشکلاتی که مانعشان میشود
جست و جو کنند.
این گروه همواره برای کسب خشنودی خدا میکوشند و در اندیشۀ یافتن راه و روشهایی تازه برای کار نیک و انجام دادن آن هستند.
[62]
« وَ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا -بر هیچ کس جز به اندازۀ توانش تکلیف نمیکنیم...» خداست که انسان را آفریده است،و او به قدرت و طاقت آدمی آگاهتر است،از این رو او را جز به اندازۀ توانش مکلّف نمیسازد،و بر انسان واجب است که به اندازه کمال سعی و کوشش و امکان خود در راه خیر بکوشد.پس اگر چنین کرد تکلیف از او ساقط میشود و گرنه به اندازۀ بقیّۀ توان خود که آن را بکار نبسته باشد مسئول است.
پس تا وقتی که انسان توانایی دارد باید عمل کند و به اندازۀ تواناییش ببخشد و به قدر توانش بکوشد،بنا بر این نباید یکی از ما بگوید:من کار نیک کردم و فلان وظیفه را کاملا انجام دادم و همان کافی است.در واقع وظیفه وقتی کاملا ادا میشود که پس از آن به وظیفهای دیگر بپردازند،چنان که خدای تعالی گوید:
« فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (1)-چون از کار فارغ شوی،به عبادت(یا خدمتی دیگر)کوش».
پس چون کاری نیک را به پایان رساندی کمر به کار نیکی دیگر بند،و نباید یکی از ما بگوید که وظیفۀ واجب خود را تمام کرده است،چه خدای تعالی فرموده است:
« وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ (2)-و پروردگارت را بپرست،تا لحظۀ مرگت فرا رسد.» پس کردار نیک تا لحظۀ مرگ بر ما واجب است.
از این آیۀ کریم چنین مستفاد میشود که مسئولیّت هر انسانی بر حسب توانایی و قدرت اوست،پس مسئولیّت قویّ و توانمند با مسئولیّت ضعیف و ناتوان،و دانا با نادان و مسئول با فرد عادی و...و...تفاوت میکند.شاید این آیه بدین نکته نیز اشاره میکند که در انجام کار به خویشتن ارفاق کنیم و یکی از ما خود را به مهلکه و نابودی نکشاند، /8 و افزون بر طاقت خود بر خویشتن بار ننهد.امیر مؤمنان به پسرش حسن-علیهما السّلام-که دید در عبادت سختکوشی میکند گفت:
«ای پسرک من!این دین استوار است،پس با مدارا و نرمی در آن کردار کن».
بعد دیگر این آیه واقع گرایی در هدفهای عالی رسالت است.بنا بر این هدفهای شخص مسلمان باید به اندازۀ توانمندیهای او باشد و خود را بدانچه پروردگارش مکلف ساخته مجبور و مکلّف نسازد.
« وَ لَدَیْنٰا کِتٰابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ -و نزد ما کتابی است که به حق سخن میگوید...» پس اگر شخصی ادّعا کند که براستی(از کردار شایسته و نیک)خسته شده است،خداوند بر او حجّت میآورد که قدرتی بدو بخشیده ولی او تمامی آن قدرت و توان را به کار نبسته است تا ادّعای خستگی کند،و نیز دیگران را که تواناییهایی همسان او دارند بر او حجّت میآورد که آنان هم چنان میبخشند و کار نیک میکنند و دمی واپس نمینشینند و اظهار خستگی نمیکنند.البتّه در برابر این سخت گیری در مسئولیّت،مهربانی و رحمت الهی نیز وجود دارد که در عدل و فضل خدا تجسّم یافته و نمودار میشود.
« وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -و بر آنها ستمی نمیرود.» پس خدا انسان را برای هر کار خیری،خواه کوچک یا بزرگ پاداشی چند برابر میدهد،تا آنجا که پاداش یک کار نیک به ده برابر آن میرسد.
بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هٰذٰا وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ هُمْ لَهٰا عٰامِلُونَ (63) حَتّٰی إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِیهِمْ بِالْعَذٰابِ إِذٰا هُمْ یَجْأَرُونَ (64) لاٰ تَجْأَرُوا اَلْیَوْمَ إِنَّکُمْ مِنّٰا لاٰ تُنْصَرُونَ (65) قَدْ کٰانَتْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ تَنْکِصُونَ (66) مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سٰامِراً تَهْجُرُونَ (67) أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا اَلْقَوْلَ أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ یَأْتِ آبٰاءَهُمُ اَلْأَوَّلِینَ (68) أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (69) أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ (70) وَ لَوِ اِتَّبَعَ اَلْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ (71)
67[سامرا]
:السّمر داستان شب،قصّه پردازی شبانه.
قرآن در روند سخن گفتن سورۀ المؤمنون دربارۀ محوری بودن حق در زندگی به ما یاد آور میشود که گروه کافران در غرقابهای شهوتها و گمراهیها،به دور از حق زندگی میکنند و مرتکب اعمال جنایتکارانه میشوند و آن قدر بدین تباهکاریها
ادامه میدهند تا خداوند ناز پروردگان آنها را(که همان رهبران فاسدشان هستند) گرفتار عذاب میسازد،آن گاه از هول آن عذاب به لابه و زاری میپردازند.امّا چه کسانی در دنیا عذاب میبینند؟همان ناز پروردگان که به آنان خطاب میرسد:
لابه و زاری مکنید،زیرا ناله و زاری به هنگام فرود آمدن عذاب سودی ندارد،و خدا به آنها کمکی نمیکند.مگر نه این که اینان وقتی آیات خدا بر ایشان خوانده میشد از آن میگریختند و نسبت بدان بزرگی میفروختند و استکبار مینمودند و در شب زندهداریهای خود سخنانی گمراهانه بر ضدّ آن آیات میگفتند؟! استکبار و بزرگی فروشی در برابر حق برای چیست؟و چرا در قرآن نمیاندیشند تا دریابند که قرآن آنان را به حقّی رهنمایی میکند که تمام پیامبران و صالحان(که بشر به فضل و فضیلت آنان اعتراف دارد)مردم را به سوی آن دعوت کردهاند.و این پیامبر را که همگان اخلاص و صداقت و امانت او را قبول دارند از چه رو انکار میکنند؟و آیا عقل باور میکند که /8 او دیوانه باشد؟!هرگز...بیگمان سبب انکار آنها نسبت بدو همان دعوت او به سوی حق است،و حق را بیشتر مردم (به سبب نادانی و پیروی خود از شهوتها)نمیپسندند و از آن اکراه دارند.
وانگهی عالم هستی بر وفق سنّتها و نظامهایی آفریده شده است که پارهای از آنها را میشناسیم و به عنوان قوانین طبیعی از آنها نام میبریم،مانند:جاذبۀ زمین،و سرعت انتشار نور،و شکافتن بذر در خاکی مناسب،و پارهای دیگر قوانینی است پنهان و غیبی همچون آمرزش خداوند نسبت به گناهکاران توبه کننده یا عذاب دادن مجرمان.
این قوانین،خواه از آن دسته باشد یا از این دسته به هر حال حق است،که خداوند بر وفق آنها آسمانها و زمین را آفریده است و چیزی است که اگر از بین برود و جای آن را هوی و باطل بگیرد،بییقین عالم هستی در یک لحظه تباه میشود.
بر انسان واجب است که به حقی که آسمانها و زمین بر اساس آن استوار است پاسخ مثبت دهد و به عنوان دلیل بر این حکم کافی است که به زندگی انسان نظر افکنیم.آدمی ضمن شرایط و قوانینی زندگی میکند که نمیتواند خود را از آنها
بر کنار دارد مانند:گرسنگی،و تشنگی،و خواب،جز یک سنّت و قانون در میان هزاران سنّت و قانون که خداوند پس از آن که ابعاد و حدود آن را برای او بیان کرده به وی اختیار و حق انتخاب داده است.با وجود این انسان خود را تباه کرده و با داشتن همین اختیار زمین را نیز فاسد و تباه میکند.
و تو،ای انسان از این حقیقت عبرت گیر،و بدان که اگر از حق روی گردانی و از باطل پیروی کنی بیگمان زندگیت تباه میشود و دیگران را نیز فاسد و تباه خواهی ساخت.
[63]
« بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هٰذٰا -نه دلهایشان از این سخن در پردۀ غفلت است...» شهوتها دلهایشان را از هر طرف چنان فرا گرفته که گویی در لجنزاری متعفن رسوب کرده است.
« وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِکَ هُمْ لَهٰا عٰامِلُونَ -و آنها را کارهایی است جز این کارها که میکنند.» کارهای انسان از اندیشه و دل او سرچشمه میگیرد،و تا وقتی دلهای این گروه در /8 گرداب شهوات غرق شده است جز کارهای بد از آنها بروز نمیکند.شاید کلمۀ«من دون ذلک جز این که میکنند»بدین حقیقت اشاره میکند،یا به اعمال جنایتکارانهای که با وجود زشتی و ناهنجاریش از افکار گمراه کنندۀ آنان ریشه میگیرد و نتیجۀ آن محسوب میشود،و براستی که پلیدی عقاید و افکار فاسد از پلیدی اعمال ناشایسته بیشتر است.
[64]
« حَتّٰی إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِیهِمْ بِالْعَذٰابِ إِذٰا هُمْ یَجْأَرُونَ -تا آن گاه که ناز پروردگانشان را به عذاب گرفتار کنیم و ناله سر دهند.» خداوند نگفته است(تا آنان را به عذاب گرفتار کنیم)و این تغییر در لحن روند قرآنی شاید دلیل بر اندیشهای معیّن است و آن این است که خداوند تمام
کسانی را که دلشان غرقه در گناه شده گرفتار نمیسازد بلکه ناز پروردگانشان را گرفتار عذاب میسازد.و آیاتی که بعد از این آیه میآیند آن را تفسیر میکنند،و این امر از ویژگیهای روند قرآنی است که آیات آن یکدیگر را تفسیر میکنند.
کلمۀ«یجئرون»از جأر است که نهایت حالت گریه و لابه و درخواست باصرار باشد.
[65]
ولی دعا و درخواست ناز پرورده آن گاه که عذاب او را در بر گرفته است سودی ندارد.
« لاٰ تَجْأَرُوا الْیَوْمَ إِنَّکُمْ مِنّٰا لاٰ تُنْصَرُونَ -امروز ناله سر میدهید که شما را از عذاب ما کس نرهاند.» [66]
و آیۀ بعد،پاسخ به پرسشی است که فرض میشود ناز پروردگان، هنگامی که خود را با عذاب رویاروی میبینند،به عمل میآورند،آن گاه که سبب ردّ پناهجویی و لابه و زاری خود را جویا میشوند،به آنان پاسخ داده میشود:
« قَدْ کٰانَتْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ تَنْکِصُونَ - آیات من بر شما خوانده میشد و شما نمیپذیرفتید و واپس میرفتید.» براستی آیات قرآنی وسیله و سوخت موتور تحرّک و پیشرفت است و شرط این است که انسان را به سوی جلو براند،امّا اگر قلب طبعا به عقب افتادگی و انحراف عادت کرده باشد این وسیله و سوخت با چنان قلبی ابدا سازگار نیست و سودی نمیدهد بلکه به سرکشی و کفر آن میافزاید و واپس برگشتن کنایه از سیر قهقرایی و عقب گرد است.
[67]
از این رو قرآن میگوید:
« مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ -به آن بزرگی و نخوت میفروختید...» یعنی به قرآن.
« سٰامِراً تَهْجُرُونَ -شب هنگام در افسانهسرایی ناسزا میگفتید.» تکبر انسان بر قرآن چیزی است،و تکبّر او به قرآن چیزی دیگر-و این بزرگتر است-زیرا این رسالت بزرگ الهی را تبدیل به وسیلۀ استکبار و بزرگی
فروشی میکند،و این امر درست بر ضدّ و نقیض هدفهای قرآن در آزادسازی انسان از پرستش بت و طاغوت است.یکی از مفسّران کلمۀ«به-به آن»را در اینجا به کعبه تفسیر کرده است،که مشرکان آنجا را وسیلۀ بزرگی فروشی و استکبار خود در زمین قرار داده بودند،در حالی که دیگران آن را به«قرآن»تفسیر کردهاند که وجود کلمۀ«آیات»اشاره بدان دارد و کلمۀ«القول»نیز در همین روند دلالت بر «قرآن»میکند.
اعراب جاهلی،چون شب تیره میشد و تیرگی شب با نور ماه به هم میآمیخت و شرایط افسانهسرایی برایشان آماده میشد،پیرامون کعبه حلقه میزدند و به گفتارهایی لغو همچون هذیان بیماران میپرداختند که مرادشان از آنها هیچ معنایی حقیقی نبود.
این سخنان بیهوده نمایانگر میزان بیخبری و فرو رفتن آنها در گرداب لهو و هوی و بیهدفی بود که آنها را به پستترین مراحل عذاب که از آن رهایی نداشتند کشانید.اینک به دو حالت ناله و زاری و ناسزا گویی و پریشان بافی آنان بیندیشید.
[68]
« أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ -آیا در این سخن نمیاندیشند؟...» در برابر آن دسته مؤمنان را میبینیم که در معانی قرآن میاندیشند،و تدبّر از کلمۀ الدّبر آمده که به معنی نهایت است،پس مؤمن از قرآن آغاز میکند و با عقل و خرد خود حرکت میکند و در پرتو این آیه به حقایق دست مییابد،پس میبینی که این آیه چه میخواهد و واقعیّت خارجی و تطبیق زندۀ آن چیست.
در واقع قرآن بدعت و چیزی بیسابقه و نو پدید نیست بلکه ادامۀ رسالتهای الهی برای بنی نوع بشر در طول زمان است و /8 آنان که از اجرای آن سرمیپیچند یا بر آن بزرگی میفروشند و آن را از معانی خود عاری میسازند هیچ حجّت و دلیلی ندارند.
« أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ یَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ -یا برای آنها چیزی نازل شده که برای نیاکانشان نازل نشده بود؟»
بشر عادتا،پیشینیان صالح خود را تقدیر میکند و حافظۀ خود را از داستانهای پرهیزگاران و مصلحان و در پیشاپیش آنان پیامبران انباشته میسازد،ولی -در عین حال-نسبت به پیامبری که آیات الهی را آورده است کفر میورزد،و صحّت رسالت او را به زیر پرسش میگیرد،در حالی که رسالت او همانا تکمیل رسالتهای پیشین است.
[69]
« أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ -یا آن که پیامبرشان را نشناختهاند که انکارش میکنند؟» هرگز...پس مردم پیامبر خدا را به راستگویی و امانت و اخلاص میشناختند،و میدانستند رسالتی که او برای ایشان آورده است همان چیزی است که عقل آنان نیز ایشان را بدان فرا میخواند،و خداوندی که قرآن را از آسمان فرو میفرستد عقلی در درون انسان آفریده است که آن را تصدیق کند و باور دارد، پس انسان میداند آنچه قرآن آورده است حق است،و همچنین هر کسی میتواند با اندکی تعقّل و خرد ورزی به پیامبر خدا راه ببرد،و دریابد آن کس که او را اندرز میدهد آیا پیامبر خداست یا مبلّغ شیطان؟ولی به شرط آن که از زندان شهوتهایی که او را در خود غرقه ساخته بیرون آید،و تنها در آن هنگام است که حقایق را به روشنی و وضوح خواهد دید.
[70]
« أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ -یا میگویند که او دیوانه است؟...» آیا این سخن گفتۀ شخصی دیوانه است که حاوی سرچشمههای حکمت، و خزاین معرفت و شناخت،و برنامههای زندگی است تا آنجا که خردمندان از دریافت کنه آنها عاجز و ناتوانند؟ و آیا دیوانه میتواند کاری را که پیامبر اکرم در تنظیم زندگی و سپس رهبری اجتماع به بهترین صورت انجام داد،عملی سازد؟ « بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ -نه،پیامبرشان با دین حق بر آنها مبعوث شد،ولی بیشترشان حق را نمیپسندند.» هرگز...آنها حق را نمیپسندند و از این رو در آن مجادله میکنند و
پیامبری را که دعوت کنندۀ به حق است منکر میشوند /8 و در گفتار و کتابی که محتوی حق است نمیاندیشند.چرا بیشتر آنان حق را نمیپسندند؟زیرا آنان در گردابی زندگی میکنند که شهوتهایشان آن را در برگرفته است،و این همان فرق میان مؤمنان و کافران است.
[71]
« وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ -اگر حق از پی هوسهایشان میرفت،آسمانها و زمین و هر که در آنهاست تباه میشد...» نه تنها از ناحیۀ غیبی الهی،بلکه از ناحیۀ واقعی نیز چنین میشد،زیرا حقّی که قرآن آورده است تعبیری است از حقایق انسان و زندگی،عدل است که زندگی را بر پا میدارد،در حالی که ظلم منجر به تباهی و نابودی میگردد،راستی است که به مردم سود میرساند،در حالی که دروغ آنان را زیاندیده میکند،و همچنین است دیگر ارزشهای منفی و مثبت.
« بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ -ولی ما اندرزشان فرستادیم و آنها از اندرزشان روی گردان شدند.» برخی این آیه را چنین تفسیر میکنند که:قرآن برای مردم شرف را آورده است،ولی آنها از شرف خود روی گردان شدهاند،و این درست است،امّا تفسیری دیگر نیز وجود دارد-که من آن را نزدیکتر به مفهوم این آیه میدانم-و آن این است که قرآن چیزی را که مردم از یاد بردهاند فرا خاطر آنان آورد،ولی آنان از آن یاد آوری غفلت ورزیدند،قرآن آمده است تا آنان را روشن سازد پس چرا از آن روشنایی روی میگردانند؟.
این تفسیر تأکیدی است برای اندیشۀ پیشین که:خداوند رسالتی را به وسیلۀ پیامبری میفرستد،و در قلب انسان نیز رسالتی به ودیعه نهاده است،و انطباق این دو رسالت با یکدیگر دلیل بر صدق آن پیامبر است.
أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرٰاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ هُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ (72) وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (73) وَ إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ اَلصِّرٰاطِ لَنٰاکِبُونَ (74) وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ وَ کَشَفْنٰا مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (75) وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ فَمَا اِسْتَکٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا یَتَضَرَّعُونَ (76) حَتّٰی إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِیدٍ إِذٰا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (77) وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (78) وَ هُوَ اَلَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (79) وَ هُوَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ لَهُ اِخْتِلاٰفُ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (80) بَلْ قٰالُوا مِثْلَ مٰا قٰالَ اَلْأَوَّلُونَ (81) قٰالُوا أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (82) لَقَدْ وُعِدْنٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا هٰذٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (83)
74[لناکبون]
:یعنی عدول کنندگان و منحرفان از حق.
77[مبلسون]
:ناامید از هر خیر.
سورۀ المؤمنون برای گستردن روح ایمان در دلها آمده است،ولی دلهای بیمار این روح را نمیپذیرند،پس نخست باید شفا یابند.در درس گذشته خواندیم که چگونه نپسندیدن حق ناشی از مردابهای گمراهی است که انسان در آنها غرقه شده،و موجب انکار رسالت میشود.در اینجا روند مطلب به ما کمک میکند که از گردنههایی که راه ایمان را دشوار و صعب العبور ساخته بگذریم و در نتیجه حق به ما پاسخ گوید و دل از وسوسههای شیطان که ما را از وصول به حق باز میدارد، پاک و زدوده شود.
اوّل:بیم بر دارایی،قرآن میگوید:(ای پیامبر)تو از آنان مزدی نمیطلبی بلکه خدا خود بهترین روزی دهندگان است،و به یقین اگر آنان از حقّی که پیامبر آورده است پیروی کنند خداوند به دارایی آنان برکت و فزونی خواهد داد.
دوّم:حفظ آداب و رسوم،و قرآن میگوید:براستی که راه کج و بیراهه است-و تو ای پیامبر خدا-آنها را به راه راست میخوانی،و سبب گمراهیشان این است که به آخرت ایمان ندارند،و در پایان این درس تأکیدی بر این سبب را میخوانیم.
سوم:اگر رسالت بر حق میبود بیگمان خدا بدان وسیله هر گونه گزند و زیانی را بر میداشت،ولی وجود مقداری گزند و زیان توازن بشری را که اگر خداوند هر گونه گزندی را از او دفع کند به نافرمانی میپردازد،حفظ میکند،و با
وجود عذابی که خداوند آنها را بدان گرفتار ساخته میبینی که به پروردگار خود تسلیم نمیشوند و به درگاه او لابه و زاری نمیکنند،تا آن که عذابی سخت بر آنها فرود آید و آن گاه در ورطه و حیرت و درماندگی فرو میمانند.
پس از پاکسازی دل از این وسوسهها،پروردگار ما را یاد آور نعمتهای بیشمار خود میشود.مگر نه این که او به ما گوش و چشم و دل داده است،آیا نباید او را سپاس گزاریم؟! اوست که بشر را به گونهای قرار داده که در زمین به توالد و تناسل پردازد،و پس از مرگ از نو زنده و بر انگیخته شود،و زندگی و مرگ،و تدبیر شب و روز به دست اوست.آیا این حجّت کافی نیست که ما از خرد خود بهره جوییم و تعقّل ورزیم؟ هرگز...آنها-هم چنان که پدران گمراهشان میگفتند-میگویند:
چگونه خدا کسی را که مرده و استخوان پوسیده و خاک شده است دوباره زنده میکند و بر میانگیزد؟!این سخنان از افسانههای پیشینیان است.همان وعدهای است که به آنان داده شده بود و اینک به ما داده میشود! بدین سان انکار آنها نسبت به برانگیخته شدن مردگان سبب انکارشان نسبت به رسالتهای الهی شد و همچنین این انکار-به نوبۀ خود-از حالت جهل و نادانی و بعید شمردن زنده شدن انسان پس از مرگ سرچشمه گرفت.و آخرین سخن این که:میبینیم روند مطلب از گفت و گو دربارۀ گردنهها و دشواریهای موجود در راه ایمان،و چگونگی غلبه یافتن بر آنها به گفت و گو از آیات و نشانههای خدا میپردازد که ما را به سوی ایمان راهنمایی میکند،و این همان روش قرآن در هدایت و راهنمایی انسان به سوی پروردگار خویش است،و با روشها و راههای بشری تفاوت دارد.طریقۀ قرآنی هدایت بر سرشتهای اساسی تکیه میکند که از میان آنها مهمترینشان اسلوب و روش وجدانی است.پس انسان بر سرشت و فطرت ایمان آفریده شده،و خداوند،بارزترین و آشکارترین حقیقت در این عالم وجود و هستی است،و سرشت انسان او را به سوی خدا میخواند.
« فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ (1)-فطرتی است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است و در آفرینش خدا تغییری نیست.دین پاک و پایدار این است».
ولی چرا بشر ایمان نمیآورد؟ زیرا میان آنها و خدا حجابها و پردههایی وجود دارد.همچون حجاب غفلت،و حجاب شهوت،و حجاب پیروی از آداب و رسوم پیشینیان،و حجاب بیم یا امید در امور دنیوی،و حجاب شک دربارۀ آخرت.و بر انسان واجب است که با این حجابها مبارزه کند و بستیزد،به ارادۀ خود،و با یادآوریهای خداوند-از طریق پیامبرانش-تا به معدن ایمان و نور درخشان الهی برسد و دست یابد.
این نظر و دیدگاه قرآنی را میبینیم که در جا به جای کتاب خدا پخش شده، و کسی که در قرآن بیندیشد این روش توجیه و راهنمایی انسان را به سوی خدا در آیات قرآن حکمت آموز به روشنی و وضوح مییابد،که من آن را روش وجدانی مینامم که با زدودن و تزکیۀ دل،و دور راندن پلیدیها و ناپاکیها از آن آغاز میشود و پردهها را از میان بر میدارد تا دل مستقیما به نور شناخت و معرفت خدا بپیوندد،و آن گاه است که معنی این گفتۀ امام علی(ع)را در مییابیم که وقتی مردی از او پرسید و گفت:ای امیر مؤمنان!آیا پروردگارت را دیدهای؟گفت:«وای بر تو،چگونه پروردگاری را بپرستم که او را ندیده باشم؟!».پرسنده گفت:چگونه او را دیدی؟گفت:«دیدگان او را به نگریستن نبینند،بلکه دلها با حقیقت ایمان او را دریابند».
[72]
یکی از گردنههای دشواری که در راه بشر به سوی ایمان مانعی ایجاد میکند این تصوّر و پندار اوست که ایمان وی را مکلّف به فداکاری مالی خواهد
1) 31) -الروم30/.
کرد،ولی نمیداند که ایمان اجتماع را به سوی قانونی متکامل به پیش میراند که همکاری و تعاون و عدالت و فعّالیت را گسترش میدهد و در چنین اجتماعی انسان میتواند داراییی بیشتر و سعادتی افزونتر به دست آورد،گر چه آنچه را در راه خدا میپردازد از قبیل خمس یا زکات یا فعّالیت و خدمات،خسارت و زیان محسوب دارد،زیرا او نمیداند که همین گردش و تقسیم دارایی به صورت عادلانه به فعالیّت اجتماع و در نتیجه به رشد اقتصادی کمک میکند.
نگرش انسان به زندگی از خلال شناخت او نسبت به خدا،بدو میفهماند که بخشش و انفاق او در راه خدا چیزی از وی نمیکاهد،بلکه دارایی و نیکبختی او را میافزاید،وانگهی از طریق همین شناخت بر او آشکار خواهد شد /8 که خداوند به دارایی و خدمات او نیازی ندارد،بلکه آنچه انفاق میکند برای خود و برای گردش دارایی و توزیع و تقسیم عادلانۀ آن و به خاطر پاکسازی دل خود از پلیدی بخل و زدودن آفت طبقاتی بودن اجتماع میکند.
« أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً -یا تو از آنها مزدی میطلبی؟...» «خرج»چیزی است که انفاق میکنند و گویی از اموال آنها بیرون میرود،و این کلمه در برابر«دخل»یا در آمد قرار دارد.
« فَخَرٰاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ -مزد پروردگارت بهتر است...» چگونه پیامبری که مشمول برکت خداست از بشر ناتوان نیازمند چیزی طلب کند؟و نزد کسی که خورشید و ماه در برابر او ناچیزند دارایی جهان چه ارزش و بهایی تواند داشت؟ « وَ هُوَ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ -و او بهترین روزی دهندگان است.» پس خدا روزی دهندۀ اصلی است که عطا و بخشش او حدّ و اندازه،و خوار کردنی همراه ندارد،و خود بینیاز و ستوده است.
[73]
« وَ إِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -هر آینه تو به راه راستشان میخوانی.» تو،ای پیغمبر آنان را به پیروی از برنامههایی درست برای زندگیشان
میخوانی،که در راه راستی که آنان را در صورت پیروی و پیمودن آن به هدفهایشان میرساند.مشکل آدمی در بسیاری موارد این است که هدف خود را میشناسد،ولی نیازمند به دانستن راه و وسیلهای درست است که بدان هدف برسد،و رسالتهای الهی او را به درستترین راه برای وصول به هدفهای برترش راهنمایی میکنند.
آشکارترین مصداقهای صراط مستقیم و بلکه میزان و وسیلۀ تشخیص صراط مستقیم رهبری خردمندانه و پیشوای عادل است که خداوند او را برای مردم شاخص قرار داده،و به وسیلۀ او حق را از باطل باز میشناسند و این پیشوا در وجود شخص پیامبر و پس از او امامان معصوم(ع)و عالمان الهی که پس از ایشان نسبت به حلال و حرامی که خدا مقرر داشته امینند تجسّم و تمثّل یافته است.در حدیثی پشت در پشت از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که به علی-علیه السّلام- گفت:
«آن کس که تو را به سبب دینت دوست دارد و راه تو را در پیش میگیرد، بیگمان از کسانی است که به صراط مستقیم هدایت شده است،و آن کس که از راهنمایی تو روی میگرداند و تو را دشمن میدارد و راهش را از تو جدا میکند،روز قیامت با خداوند روبرو میشود و او را از نیکی بهرهای نیست» (1).
[74]
« وَ إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرٰاطِ لَنٰاکِبُونَ -و کسانی که به آخرت ایمان ندارند از راه راست منحرفند.» این بیان از آن جهت است که ایمان به آخرت سنگ بنیاد وجود علمی انسان را تشکیل میدهد،مگر نه آن که شناخت پایان کار در شناختن حقایق زندگی سهمی بسزا دارد؟کسی که حقیقت دنیا را نشناسد میپندارد که دنیا سرای آسایش و پاداش است،و وقتی این دو را نباید تیرهبختی و شقاوت او افزونتر میشود،و کسی که به آخرت ایمان نداشته باشد هدف زندگی را نمیشناسد و در جهان به دنبال هدفهایی میرود که بدو زیان میرساند و سودی برای او در بر ندارد،
1) 32) -بحار الانوار،ج 46،ص 548.
یا به ورطۀ نومیدی فرو میافتد و خود کشی میکند،زیرا در زندگی انگیزه و مزهای نمییابد،و کسی که به آخرت معتقد نباشد در لجّۀ شهوت پرستیها غرقه میشود و بدین سان از شناخت خدا دور و محروم میماند،و به شریعتها و قانونهای الهی گردن نمینهد و از رسالتهای الهی هدایت نمییابد،چنین کسی در کجراههای دور گمراه شده است،و شاید بدین سبب است که پروردگار نگفت:إن الذین لا یؤمنون باللّٰه-کسانی که به خدا ایمان ندارند،بلکه گفت:« وَ إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ -و کسانی که به آخرت ایمان ندارند».
[75]
وقتی انسان از راه راست منحرف میشود خدا با او چه میکند؟ آیا بدو روزی و نعمت میدهد،که در این صورت وی به سرکشی و نافرمانی خود میافزاید؟ یا انتقام را بر او نازل میکند،و او از کجراهه باز نمیگردد و به درگاه خدا لابه و زاری نمیکند؟ « وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ وَ کَشَفْنٰا مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ -اگر بر آنها رحمت میآوردیم و آزاری را که بدان گرفتارند از آنها دور میساختیم...» آزار و گزندهایی چون فقر و بیماری و ترس.
« لَلَجُّوا فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ -باز هم هم چنان در طغیان خویش سرگشته میماندند.» /8 «لجّوا»یعنی وارد شدند و فرو رفتند،و خداوند در این آیه طغیان و سرکشی را به نقبی وحشتناک تشبیه کرده که هر چه خدا بدان گروه طاغی و سرکش رحم کند به جای آن که از مسیر خطای خود باز گردند بیش از پیش در باتلاق آن نقب فرو میروند و بینایی و بینش خود را از دست میدهند.
در واقع یکی از گردنههایی که مانع راه ایمان است همان وضع و رفتار انسان نسبت به نعمتهاست که چون خداوند نعمتی را بدو ارزانی دارد گردنکشی میکند و میپندارد این گردنکشی سبب آن نعمت است،هم چنان که دولتهای سوسیالیست پیشرو گمان میکنند که نظام اقتصادی و ایدئولوژی انحرافی آنها سبب
پیشرفتشان است،یا کشورهای سرمایهداری میپندارند که نظام آنها سبب پیشرفت و تمدنشان شده است و دنیا را از جار و جنجال خود پر کردهاند که اقتصاد آزاد سبب پیشرفت است.
در حالی که میبینیم وقتی بذر سرمایهداری را در جهان سوّم کاشتند، چیزی جز عقب ماندگی بیشتر به بار نیاورد،و همچنین سوسیالیسم را وقتی به جهان پیشرفته تزریق کردند جز نکبت و درماندگی حاصلی نداد،و بدین سان در مییابیم که نه سوسیالیسم و نه سرمایهداری هیچ یک سبب پیشرفت این یا آن دولت نبوده است.
«العمه»نابینایی مادر زادی است و چنان نابینایی نمیتواند هرگز چیزی را (با حسّ بینایی)تمیز و تشخیص دهد،ولی کسی که پس از مدّتی بینایی نابینا شده میتواند بعضی چیزها را با تکیه بر حافظه و دیگر حواس خود تشخیص دهد.
[76-77]
همچنین اگر خدا آنها را گرفتار انواع عذاب سازد،از انحراف خود باز نمیگردند،و به درگاه او لابه و زاری نمیکنند،بلکه میبینی به جای توسّل به خدا به این و آن تکیه میکنند،مثلا راه حلّ قحطی و گرسنگی در نظر آنها تکیه کردن به کمکهای نظامهای کافر است،به جای آن که چارۀ آن را در بازگشت به سوی خدا و دست برداشتن به سوی او،و تغییر دادن خویشتن،و کوشش،و تعاون و دانش و عدالت بدانند.
« وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ فَمَا اسْتَکٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا یَتَضَرَّعُونَ -به عذاب گرفتارشان کردیم پس در مقابل پروردگارشان نه فروتنی کردند و نه تضرّع.» /8 در روایتی از امام باقر-علیه السّلام-آمده است:
«الاستکانة،همان فروتنی است،و التضرّع،برداشتن دو دست به درگاه خدا و التماس و لابه کردن با هر دو دست باشد» (1).
اصولا دو گونه عذاب وجود دارد:
1) 33) -بحار الانوار،ج 46،ص 549.
1-عذاب آزمون،که هدف آن دیگرگون ساختن انسان است« فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ (1)-آنان را به بلا و مصائب گرفتار ساختیم شاید لابه و زاری کنند»و عادتا بشر از این گونه عذاب سودی نمیبرد که خود را مشمول رحمت خدا سازد.
2-عذاب انتقام:که چون فرود آید هیچ مانعی آن را بر نمیگرداند،مانند عذابی که بر سر فرعون و قوم او آمد،زیرا او بعد از وقت و بسیار دیر ایمان آورد که فایدهای نداشت.این گونه عذاب چنان انسان را به ژرفا میکشاند که دچار حیرت و گمگشتگی میشود،یعنی مشاعرش به هم میآمیزد و در سرگشتگی و حیرت میماند و نمیداند چه کند.
« حَتّٰی إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِیدٍ إِذٰا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ -تا آن گاه که دری از عذاب سخت بر رویشان گشودیم،چنان که حیران و از همه جا نومید گشتند.» [78]
پس از آن که قرآن گردنههای دشواری را که موانع راه ایمانند به ما یاد آوری میکند،اکنون ما را یاد آور خداوند و آیات او میشود.پس وقتی انسان گردنههای دشوار و پردههایی را که مانع راه ایمان اویند شناخت و با نیرومندی و اراده و یاد خدا با آنها مبارزه کرد،بیگمان در آن صورت آمادۀ شنیدن یاد خدا و فهم قرآن میشود و بیشتر بدان ایمان میآورد.
« وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ -و اوست آن که برایتان گوش و چشم آفرید...» که این دو اندام دو پنجرۀ خرد بر روی شناخت و معرفتند.
« ...وَ الْأَفْئِدَةَ -و دلها را(آفرید)...» /8 که مهمتر از گوش و چشم است،زیرا اگر دل آگاه نباشد آن دو اندام دیگر فایدهای ندارند.ولی ما بر این نعمتها خدا را بسیار اندک سپاس میگزاریم.
1) 34) -الانعام42/.
« قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ -چه اندک سپاس میگزارید.» [79]
« وَ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ -اوست آن که شما را در روی زمین پدید آورد و همه نزد او گرد آورده میشوید.» ذرأ به معنی آفرید و پدید آورد است،و شاید کلمۀ«فی الأرض-در زمین»برای دلالت بر این حقیقت است که اصل آفرینش بشر خاک بوده است،و باز نیز به خاک بر میگردد و از خاک بر میخیزد و دیگر بار در رستاخیز گرد میآید.
[80]
« وَ هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ -و اوست که زنده میکند و میمیراند...» تمام جهان با همۀ پیشرفتهای تکنولوژیک خود از این که یک لحظه به زندگی انسان بیفزاید عاجز و ناتوان است،زیرا این کار تنها به دست خداست،و نیز اوست که میمیراند،و نه تنها انسان است که تسلیم ارادۀ خداست بلکه هیچ پدیدهای را در این جهان هستی نمییابی که بدو منتهی نشود.
« وَ لَهُ اخْتِلاٰفُ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -و آمد و شد شب و روز از آن اوست.چرا تعقّل نمیکنید؟» شب و روز از پی یکدیگر میآیند،نه تنها در تناوب زمانی یکسان بلکه در کوتاهی و بلندی مدّت نیز چنینند،و کسی که بهرهای از بصیرت برده باشد و به دیدۀ دل خود به استواری و درستی تدبیر خدا دربارۀ شب و روز بنگرد به معنی زندگی و مرگ و قدرت چیرۀ خداوند بر آنها نیز آگاه میشود.
[81]
انسان وقتی از این حقایق هدایت مییابد که از خرد خود بهره جوید، امّا وقتی عقل خود را به سببهای گوناگون،همچون تقلید از پیشینیان،از کار باز میدارد،از درک این حقایق روشن و نزدیک به خود دور میشود.
« بَلْ قٰالُوا مِثْلَ مٰا قٰالَ الْأَوَّلُونَ -نه،آنها همان سخن گفتند که پیشینیان میگفتند.» /8 [82]
پیشینیان چه میگفتند؟ قرآن در اینجا ما را به سبب اصلی و ریشهدار بیایمانی آنها ارجاع میدهد
که همانا کفر و ناباوری نسبت به آخرت است و سبب آن شک کردن یا کفر نسبت به قدرت خدا و ارادۀ نامحدود اوست.
« قٰالُوا أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ -گفتند:اگر ما بمیریم و خاک و استخوان شویم باز هم زنده میشویم؟» تعجّب میکردند که چگونه استخوانهای پوسیده تبدیل به بشری درست اندام میشود؟ [83]
« لَقَدْ وُعِدْنٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا هٰذٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ -به ما و پدرانمان نیز پیش از این چنین وعدههایی داده شده بود.اینها جز افسانههای پیشینیان نیست.» آنها میپنداشتند که این حقیقت افکاری ارتجاعی و عقب مانده است و فراموش کردند که آغاز آنان خاک بوده است و همان کسی که ایشان را نخستین بار آفریده است میتواند دیگر بار آنان را از خاک بر انگیزد.
قُلْ لِمَنِ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (85) قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ اَلسَّبْعِ وَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِیمِ (86) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (87) قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لاٰ یُجٰارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88) سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ (89) بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (90) مَا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا کٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ (91) عٰالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَتَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (92) قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِیَنِّی مٰا یُوعَدُونَ (93) رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِی فِی اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (94) وَ إِنّٰا عَلیٰ أَنْ نُرِیَکَ مٰا نَعِدُهُمْ لَقٰادِرُونَ (95) اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ اَلسَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَصِفُونَ (96) وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ (97) وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ (98) حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ (99) لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (100)
98[یحضرون]
:یعنی شاهد من باشند و به من نزدیک شوند و مرا از طاعت تو باز دارند.
روند قرآن در سورۀ المؤمنون بیان گردنهها و دشواریهای نفسانی را که مانع راه ایمان میشود مقدّمهای برای به یاد داشتن خدای سبحان ساخته،و پس از آن آیاتی میآید که ژرفترین مشاعر فطری انسان را بر میانگیزد.مشاعری که از طریق
از خود پرسیهای فطری انسان را به پروردگار و آفرینندۀ خود هدایت میکند و به گونهای استوار قبول خود را بر و جدان آدمی واجب میسازد،از این قبیل:کیست که آسمانها و زمین را آفریده است؟کیست که فرمانروایی بر این آسمان پهناور و هستییی را که حدود آن را نمیدانیم به دست دارد؟صاحب این قدرت عالی بر ما کیست که مردم هنگام سختیها بدو پناه میجویند؟ آیات این درس به روشنی بدین پرسشها پاسخ میدهند:بیگمان او«اللّٰه» قاهر و برتر از همه چیز است که هیچ چیز مانند او نیست،و دلهای مردم به فطرت و سرشتی که خدا آنان را بر آن فطرت آفریده است متوجّه او میشود،و چنان که امام رضا(ع)گفته است:
«حجّت او به فطرت ثابت میشود». (1)
در این صورت،چه چیز مانع و عایق یاد کردن از خدا میشود؟و آن گردنۀ دشوار و مانعی که در برابر راه تقوی قرار گرفته کدام است که گاه ما را بیخبر و گاه مسحور و حیران میسازد؟و ما در نتیجۀ فشارهای گوناگون داخلی و خارجی ارادۀ خود را از دست داده و به حضیض تکذیب و شرک فرو افتادهایم.
انسان از خلال مراحلی چند بدین دور تسلسل باطل کشانده میشود که عبارت است از:
1-غفلت:وقتی انسان غافل شد نخستین سنگ بنای مانعی را که میان او و کنه حقیقت موجود فاصله میافکند بر زمین مینشاند،از این رو آشکارترین حقیقت این هستی پهناور را فراموش میکند،حقیقتی که خدای تبارک و تعالی دربارۀ آن میگوید:
« قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ؟ (2)- پیامبرانشان گفتند:آیا در خدا-آن آفرینندۀ آسمانها و زمین-شکّی هست؟».
این شکّ است که برای هوی و شهوت زمینه فراهم میسازد تا پردۀ آن دو در برابر نور خرد و پرتو فطرت حجاب و مانع شود.
2-آنچه باعث میشود ما از عذاب و خشم خدا به وسیلۀ تقوی نپرهیزیم همانا حجابهای غفلت و شهوت است که انسان را در تیرگی جهل و لجاجت، بر خلاف فرمانهای خرد و احساسات درونی و فریادهای وجدانش،دچار خبط و اشتباه میسازد.
3-سحر:که مرحلۀ از دست دادن ارادۀ انسانی و هشیاری و بیداری بشری است،چنان که گمراهان میکوشند دیگران را نیز گمراه سازند،و با معتقدات فاسد خود که بر اثر آنها از راه خدا به گمراهه افتادهاند بر دستهای از مردم تأثیر میگذارند،و آنها را به ورطۀ غفلت و شهوت میافکنند تا مشاعرشان را از آنان برباید،پس چشمان کور میشود و حقیقت را نمیبیند،گوشها کر میشود و وحی خدای سبحان و حقایق زندگی را نمیشنود،و زبانها لال میشود و سخن نمیگوید مگر در زمینۀ بیهودگی و لهو و اهتمامهای شخصی،و مشاعر خود پرستانه.آن گاه این همه آنان را به آخرین مرحلۀ پایین افتادگی و سقوط فرو میافکند.
4-تکذیب:از خود میپرسیم:چرا این حقیقت آشکار را دروغ میشماریم و کفر میورزیم و این عقیدۀ راسخ در ژرفنای روان بشریّت را به مسخره میگیریم در حالی که خود با هشیاری و ادراک از این مسئله آگاهیم؟ امّا آفریدگار توانا این مسئله را به عوامل نخستین آن بر میگرداند و مسئولیّت انحراف را متوجّه خود انسان میکند و میگوید:
« قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ (1)-از سوی پروردگارتان برای شما نشانههای روشن آمد، هر که از روی بصیرت مینگرد به سود اوست و هر که چشم بصیرت بر هم نهد به زیان اوست.و من نگهدارندۀ شما نیستم.»
1) 37) -الانعام104/.
5-در این مورد یک گردنۀ دشوار و صعب العبور دیگر نیز وجود دارد که گردنۀ تکیه کردن به خدایان دروغینی است که خواهشهای نفسانی و تیرگیهای جهل برای توجیه واقعیّت ارتزاق،آنها را آفریده است،و اعتقاد به این که خدا را فرزندی است،یا وسایلی دیگر-غیر از آنچه خدای سبحان برای آنان بیان کرده است-که آنها را بدو میرساند،و این که خدایانی کوچک سوای اللّٰه وجود دارند که نزد او از انسان شفاعت میکنند.خدای سبحان بدین گفتۀ خود بر آنان حجّت میآورد که:همانا او فرزندی نمیگیرد،و شما ای افراد بشر خود به فطرت خویش میدانید و خردهایتان شما را هدایت میکند که همانا خداست که مالک آسمانها و زمین،و صاحب عرش بزرگ،و عالم غیب و شهود و آشکار و نهان است.پس چگونه نمیدانید که او را فرزند یا شریکی نیست؟!بیگمان شما خود را میفریبید و برای خدا شریکان و فرزندانی میپندارید و میانگارید،تا خویشتن را خلاص کنید و از خشم خدا نجات دهید.
اینها بود حجابهای پنجگانه و درجه به درجهای که مؤمن ناچار است با ارادۀ خود-پس از ذکر خدا-آنها را از هم بدرد.این مطلبی است که از روند این درس در مییابیم آنجا که پروردگار ما میگوید:« أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ -آیا پند نمیگیرید؟» اشاره به حجاب غفلت و بیخبری است،و به حجاب شهوتها بدین گفتۀ خود اشاره میکند که« أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ -آیا پروا نمیکنید؟»و به حجاب گمراهی و مسحور شدن بدین گفتۀ خود اشاره میکند که« فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ -پس چرا سحر میشوید و فریب میخورید؟»و به حجاب /8 تکذیب بدین گفته خود که« وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ -و آنان دروغ میگویند»و سرانجام به بزرگترین و خطرناکترین حجابها که همان شرک باشد،چنین اشاره میکند و ذات سبحانش میفرماید:« فَتَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ -از هر چه شریک او میسازند برتر است».
در واقع این وسوسهها از همزات و حملات شدید شیطان است،«همزه» مفرد همزات و به معنی حملۀ شدید برای راندن کسی به سویی است،و شیطان انسان را به سوی کفر میراند،و شرک به خدا همان حملۀ شدید شیطان است پس بر
انسان ناتوان غافل ستمکاره و بسیار ناسپاس واجب است که به نیرو و قدرت خدا متوسّل شود تا خود را از گزند این حملهها نگهدارد،زیرا هیچ حرکت و نیرویی نیست مگر به خدای والای عظیم،و بدون توکّل به خدا و پشتگرمی و اعتماد بر او و پناه جستن به نیروی او و چنگ در زدن استوار به کلمۀ والای او،آدمی در برابر این حملات نفسانی شیطان نیست و نابود میشود.و راست گفته است خدای والای عظیم آنجا که فرمود:
« وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّیٰاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ (1)-بگو:ای پروردگار من،از حملههای شیطانها به تو پناه میآورم*و به تو پناه میآورم،ای پروردگار من،اگر نزد من حاضر آیند».
شیطان در زندگی انسان دو نقش را بازی میکند.
اوّل:راندن او به سوی اعتقادات خطا و اقدام به کارهای انحرافی و گرچه به شکل تدریجی.
دوّم:حضور همیشگی در نفس بشری و نقش مراقبت و همراهی دائمی هر جا حرکت کند یا به فکری پردازد.و بر انسان واجب است که همواره از شیطان و وسوسۀ وسوسه گر نهانی به خدا پناه جوید و به دژ استوار او پناهنده شود و به ریسمان محکم او چنگ در زند.
اما انسان چگونه از شیطان به خدا پناه میجوید؟و چگونه از گردنۀ شرک و اعتقاد به این که در این عالم هستی نیرویی وجود دارد که افزون بر /8 نیروی خدای سبحان و متعال است،میگذرد؟ چارۀ نفسانی گذر از این گردنه همانا یاد آوری آخرت،و عذاب روح و برزخ است.
از گفتۀ امیر المؤمنین-علیه السّلام-به محمد بن ابی بکر(رض)دربارۀ مرگ و عذاب قبر است که:
1) 38) -المؤمنون97/،98.
«ای بندگان خدا،عالم پس از مرگ-برای کسی که او را نیامرزند- سختتر از مرگ و قبر است،پس از تنگی و فشار و تاریکی و غربت آن بپرهیزید، براستی قبر هر روز میگوید:منم خانۀ غربت و تنهایی،منم خانۀ خاک،منم خانۀ کرمها و حشرات.قبر میتواند باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای دوزخ باشد».
در جایی دیگر گوید:
«ای بندگان خدا،براستی که نفسهای شما ضعیف است و پیکرهایتان نرم و نازک که به آسانی از این نیز ضعیفتر و ناتوانتر میشود،پس اگر میتوانید بر پیکرها و نفسهای خود دلسوزی کنید از آنچه تاب تحمّل آن را ندارید،و بر آن شکیبایی نتوانید،و آنچه را خدا نمیپسندد ترک کنید».
قرآن مناظری بسیار از آخرت را برای ما ترسیم میکند،و هنگامی که فرشتگان برای قبض روح میآیند آدمی آن عالم را مصوّر میکند و از این رو فریاد میکشد و میگوید:
« رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ (1)-پروردگارا مرا باز گردانید*شاید کارهای شایستهای را که ترک کرده بودم به جای آورم».
پس او التماس میکند که چند روزی به دنیا باز گردد،و تمام تواناییها و داراییها و نیروهایش را در راه خدا صرف کند،اموال خود را به صدقه دهد و نیروی جسمانی خود را به کار شایسته بندد و چشمش را برای توجّه به آفریدگان خدا بگمارد،و بر گناهانی که مرتکب شده زار بگرید،اما جواب این درخواست و آرزو قاطع و برنده و صاعقه آساست که اگر بر کوه فرود آید آن را از هم فرو میپاشد که همانا کلمۀ«هرگز»...است،و این که فرصت به پایان رسیده و سالهای زندگی تو سپری شده و بازگشتی ندارد.
امّا آدمی چه قدر زندگی میکند؟و ساعت مرگ او کی فرا میرسد؟تنها
1) 39) -المؤمنون99/.
خداست که از آن آگاه است و دیگری جز او از آن لحظه آگاه نیست،این حقیقت بر ما آشکار میسازد که واجب است این خدایهای دروغین و جعلی را که انسان معتقد است شریک اویند،و ادامۀ قدرت و نیروی خدای واحد محسوب میشوند از دیدگان خود بیفکنیم و در درون ضمیر خود آنها را بشکنیم،تا خالصانه خدا را بپرستیم که قیامت از آن اوست،گر چه مشرکان نپسندند.
[84]
« قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -بگو:اگر میدانید،این زمین و هر که در آن است از آن کیست؟» اگر از علم خود استفاده کرده باشید-و همین استفاده است که میزان سنجش جهل و علم است-پس خدا علم را به بیشتر مردم-و گر چه به اندازهای محدود-عطا میکند،امّا انسان تنها کی عالم میشود؟وقتی که از علم خود بهره جوید و گرنه همان جاهل است.وقتی از آنها میپرسی آفریدگار و مالک شما-و آنچه در این آسمانها و زمین وجود دارد-کیست؟و فرمانروایی عالی در دست کیست؟پاسخشان این است که:
بیگمان خداوند است،آنجا که خود فرماید:
« إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفٰاصِلِینَ (1)-حکم تنها حکم خداست.حقیقت را بیان میکند و او بهترین داوران است.» و در برابر کسی که صاحب قدرت اجرایی مطلق در عالم هستی پهناور است،انسان راهی جز تسلیم و فروتنی ندارد.
[85]
« سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ -خواهند گفت:از آن خدا،بگو:
آیا پند نمیگیرید.» در این صورت،پس چرا حجاب غفلت و بیخبری شما را از این پروردگار
1) 40) -الانعام57/.
بزرگ که مالک زمین و تمام کسانی است که در آنند دور میسازد؟ این سخن اختصاص به دیگران ندارد،بلکه شامل همۀ ما میشود،زیرا براستی،ما هم چنان همواره در سرزمین /8 غفلت و بیخبری به سر میبریم،و تنها وقتی که در فضای یاد آوری قرار داشته باشیم به یاد میآوریم و پند میگیریم،امّا وقتی که با شهوتی یا غضبی رویاروی شویم یاد خدا کجا میرود؟ در آن هنگام نفس بشری به آوردن بهانهها و توجیهات متوسّل میشود تا مسئولیّت را از دوش خود بیفکند،و از این روست که پروردگار از لحاظ شرعی ذکر خود را مستحبّ قرار داده،و کسی را که او را یاد کند از مؤمنان محسوب داشته است،آنجا که گوید:
« اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ (1)-آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو خفته،یاد میکنند...».
پس در تمام حالات مادّی و شرایط و اوضاع نفسانی و روانی،خداوند ذکر و یاد خود را ضروری ساخته است.
اکنون میپرسیم آن یاد آوری و ذکری که مراد این آیات است کدام است؟ در واقع یاد آوری و ذکر آن است که هنگامی که میخواهی به نافرمانی و معصیتی دست بزنی یا خطایی را مرتکب شوی خدا را به یاد آوری.وقتی میبینی از درون تو،وجدانت تو را نسبت به کاری که میکنی سرزنش میکنی ناگزیر باید خدا را به یاد آوری تا این یاد،تو را در مبارزه با نفس یاری کند و بتوانی آن را درهم شکنی،اما وقتی این ذکر و یاد آوری را از دست دادی وجدانت میمیرد،و احساس و شعور از بین میرود و در نتیجه کفّۀ ترازو به سود ارادۀ شریر و تبهکار در نفس انسان سنگین میشود.
[86]
« قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ -بگو:
کیست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟»
1) 41) -آل عمران191/.
خدا پروردگار آسمانهای هفتگانه است،زیرا او آنها را آفریده،و آفرینش آنها را از گونهای به گونهای دیگر تکمیل کرده و این آفرینش را همچون کودکی که بزرگ میشود و رشد میکند عملی ساخته است.پس اوست که آسمانها را آفریده و اوست که بر آنها سیطره و چیرگی مطلق دارد،و سلطنت و قوانین و نظامهای خود را با قدرت کامل بر آنها حمل و در آنها اجرا میکند.و عرش یعنی سلطۀ عملی بر عالم هستی،و با این پرسش مسیر استدلال منطقی بر وجود خدا کامل میشود،پرسشی که مخاطب آن عقل بشری و فطرت و سرشت انسانی است.
[87]
« سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ -خواهند گفت:خدا،بگو:آیا پروا نمیکنید؟» انسان باید از کسی که این همه قدرت و چیرگی در دست اوست پروا کند، پس چرا پردههای ستیزه و لجاج و بزرگی فروشی را از برابر خود بر نمیداری؟! این بیم و پروا همان حدّ فاصل میان تقوی و انحراف،و ایمان و کفر است.
[88]
« قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ -بگو:(اگر میدانید)ملکوت همه چیزها به دست کیست؟...» «ملکوت»مبالغۀ در ملک است چنان که«جبروت»مبالغه در جبّاریّت، و«طاغوت»مبالغۀ در طغیان است.و ملک خدا شامل تمام چیزهای آشکار و نهان میشود نه همچون دیگر ملوک و سلطانها(شاهان و صاحبان سلطه)که تنها بر ظاهر مردم تسلّط دارند نه بر باطن آنان.
« وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لاٰ یُجٰارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -کیست آن که به همه کس پناه میدهد و کسی را از او پناهی نیست؟اگر میدانید.» خدا میتواند دیگران را از(گزند زدن به)تو باز دارد،پس او تو را پناه میدهد،ولی هیچ کس نمیتواند تو را از عذاب خدا و انتقامگیری او از تو،در صورتی که ارادۀ عذاب و انتقام کند،مانع شود.در این خصوص اندیشهای از افلاطون(حکیم الهی)نقل کردهاند که چنین است:اگر آسمان کمانی باشد،و بلا تیری،و تیرانداز خدا،دیگر گریزگاه کجاست؟این اندیشه را از پیامبر
خدا(ص)نیز نقل کردهاند که بر اثر آن این آیه نازل شد که« فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ (1)- پس به سوی خدا بگریزید»و تفاوت میان اندیشۀ نخستین که منفی است و دوّمی که مثبت است در این است که این یک ما را دعوت میکند که هنگام مشاهدۀ بلا دست بسته نایستیم،بلکه به سوی خدا بگریزیم و بدو پناه بریم،پس از دست تیرانداز هم بدو پناه میجوییم،و از خشمش به مهرش متوسّل میشویم.(همچون کودکی که وقتی از مادر خود پرخاشی بیند،هم به دامان او پناه میبرد.-م.)در دعایی منقول پشت در پشت(از ائمۀ اطهار)میخوانیم:
«از کجا مرا خیری به دست آید که خیر جز نزد تو به دست نیاید؟و از کجا مرا نجات حاصل شود که نجات دادن جز به دست تو کس را نشاید؟نه آن کس که نکویی کند از کمک و رحمت تو بینیاز شود،و نه آن کس که بدی کند و بر تو جسارت ورزد از حیطۀ قدرت تو بیرون رود».
[89]
هر چه از این مقولات از آنها بپرسی، « سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ -خواهند گفت:از آن خداست...» /8 و این پاسخ را بنا بر فطرت و سرشت خود میدهند.
« قُلْ فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ -بگو:پس چرا فریب میخورید؟» از جانب دیگران فریب میخورید و مشاعر و ارادۀ شما را میربایند.
[90]
« بَلْ أَتَیْنٰاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ -نه،ما بر آنان سخن راست فرستادیم و آنان دروغ میگویند.» دروغگویی مرحلهای خطرناک از کفر و انکار است،که در آن صورت بشر حق را نه از روی جهل و نادانی نسبت بدان بلکه با آگاهی و هشیاری بدین امر که به یقین حقّ است،مورد انکار قرار میدهد.
[91]
از بزرگترین دروغهای آنها این بود که ادّعا میکردند خدا را فرزندی و شریکی است.و قرآن سخن این دروغگویان را نفی میکند آنجا که میگوید:
1) 42) -الذاریات50/.
« مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا کٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ -خدا هیچ فرزندی ندارد و هیچ خدایی با او نیست...» کلمۀ«من»مفید معنی حصر است،و این آیه ردّی است بر کسانی که ادّعا میکنند و میپندارند خدا قدرت و تسلّط خود را به بعضی مردم سوای دیگر مردم داده است.و اگر فرض کنیم که با خدای یکتا خدایانی دیگر نیز وجود دارند:
« إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ -آن گاه(اگر چنین میبود)،هر خدایی با آفریدگان خود به یک سو میکشید...» برای آفریدگان خود نظام و قوانینی خاصّ خود مینهاد،ولی ما میبینیم همان نظامی که بر یک ذرّه و اتم حکم میکند همان است که بر کهکشان نیز حکم میراند،و اگر آنچه آنها ادّعا میکنند و میپندارند درست میبود میان آن خدایان تناقض و اختلاف پدید میآمد.
« وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ -و بر یکدیگر برتری میجستند...» ما دام که ما وحدت نظام و آفرینش را لمس میکنیم پس خدا یکی است و شریکی برای او نیست.اندیشۀ چند خدایی را در اساطیر یونان باستان زیاد مییابیم،و اندیشهای ژرف که در این بخش از آیه آمده است این است که:اگر خدایانی غیر از اللّٰه(خدای یکتای بیهمتا)وجود میداشتند هر خدایی قدرتی ذاتی و مخصوص به خود میداشت /8 و بیگمان میکوشید قدرت و چیرگی خود را برای تسلّط بر دیگری گسترش دهد،و در آن صورت به یقین زندگی دگرگون میگشت و این امر منجر به فساد و تباهی عالم هستی میشد.« لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا (1)- اگر در آن دو(آسمان و زمین)خدایانی وجود داشتند،آن هر دو فاسد و تباه میشدند.» « سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ -خدا از آن گونه که او را وصف میکنند منزّه است.»
1) 43) -الانبیاء22/.
و او منزّهتر و مقدّستر از آن چیزی است که آنها او را وصف میکنند.
[92]
« عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ فَتَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ -دانای نهان و آشکارا،از هر چه شریک او میسازند برتر است.» و اگر به فرض دستهای خدایان دیگر جز او وجود میداشتند بیگمان او خود آگاهتر به وجود آنها میبود،زیرا او بدانچه نهان و آشکار است علم و آگاهی تمام دارد.
[93]
« قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِیَنِّی مٰا یُوعَدُونَ -بگو:ای پروردگار من،کاش چیزی را که به آنان وعده داده شده به من مینمایاندی.» از آنجا که کافران و مشرکان را به شکست و نابودی وعده دادهاند.
[94]
« رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ -پس ای پروردگار من، مرا در زمرۀ ستمکاران قرار مده.» پس وقتی بلا نازل شود فراگیر و همه گیر است،و راهی برای رهایی از عذاب خدا که بر ستمکاران و مشرکان فرود آمده وجود ندارد مگر جدایی پیشاپیش از آنها،و ناپسند شمردن کارهای آنان،نه سکوت و خاموشی گزیدن در برابر آن، زیرا خداوند میگوید:
« وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً (1)-و بترسید از فتنهای که تنها ستمکارانتان را در بر نخواهد گرفت».
[95]
« وَ إِنّٰا عَلیٰ أَنْ نُرِیَکَ مٰا نَعِدُهُمْ -و ما(اگر بخواهیم که)آنچه را به آنان وعده دادهایم تو را بنمایانیم...» وعدۀ عذاب و انتقام.
لَقٰادِرُونَ
-به یقین میتوانیم.» /8 [96]
برای آن که از آن عذاب برهی،و با ستمکاران شریک نشوی باید با کجروی آنها از طریق درست رفتاری و استقامت خود بر راه حق و گناهان و
1) 44) -الانفال25/.
نافرمانیهایشان با فرمانبرداری و طاعت خدا رویارویی کنی.شاید بتوان این آیه را صورتی آشکار از مبارزه و ظلم ستیزی شمرد،و آیهای است روشن و آشکار برای تسلّط و قدرت خدا،و چیرگی مؤمنان به او و قدرتشان در رویارویی با دشمنان دین.
« اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَصِفُونَ -سخن بد آنان را به هر چه نیکوترت آید پاسخ گوی،ما به سخن آنان آگاهتریم.» درست است که خدا میتواند دشمنی کافران را دفع کند و دور سازد،و درست است که هر گاه حکمت رسای او اقتضا کند چنین خواهد کرد،ولی این امر نباید موجب بد خلقی مؤمنان و زورگویی آنان در زمین شود،بلکه باید در رفتار با دیگران از اخلاقی والا برخوردار باشند و بر گزند و آزاری که از آنها میبینند صبر و شکیبایی ورزند و برای تبلیغ دعوت دشواریهای شخصی را تحمّل کنند.
[97]
« وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّیٰاطِینِ -بگو:ای پروردگار من، از حملههای شیطانها به تو پناه میآورم.» «همزات»همان حملات عقب راننده است که شیطان برای گمراه ساختن و فریفتن انسان بدان مبادرت میکند،و ضرورتی ندارد که شیطان فقط همان موجود پنهانی باشد که او را تصوّر میکنیم،بلکه به صورت شهوت و میلی شدید که عارض آدمی میشود،یا انسانی منحرف که میکوشد بر آدمی تأثیری منفی بگذارد،مجسّم میگردد.
[98]
« وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ -و به تو پناه میآورم،ای پروردگار من،اگر نزد من حاضر آیند.» بر مؤمن واجب است که از نشیمنگاههای شیاطین-انس و جنّ-همچون مجالس معصیت و غیبت گویی بر مردم بگریزد.
[99]
انسانی که در دنیا از شیطان به خدا پناه نبرد و از خدا پروا نکند هنگامی پشیمان میشود که دیگر پشیمانی سودی ندارد،از این رو خداوند پس از آن که انسان را از شیطان بر حذر میدارد به شرح حال انسان منحرفی میپردازد که لحظۀ مرگش فرا رسیده است و میفرماید:
« حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ -چون یکیشان را مرگ فرا رسد،گوید:ای پروردگار من،مرا باز گردانید.» «ارجعون»(از قول آن شخص پشیمان)به صیغۀ جمع آمده برای بزرگداشت و تعظیم نسبت به خدا تا شاید بار دیگر او را به دنیا برگرداند که با تمام توانمندیهایی که دارد آیندهای تازه برای خود بسازد.
[100]
« لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ -شاید کارهای شایستهای را که ترک کرده بودم به جای آورم...» ولی وای از آن حسرت و پشیمانی وقتی بدو پاسخ میرسد:
« کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا -هرگز!این سخنی است که او میگوید...» و اگر هم باز گردانده شود تغییری نمیکند،پس برای او بهتر آن میبود که از رسالت الهی و نیز از فرصت دنیا بهره میجست تا خود را نجات میداد.
« وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ -و پشت سرشان تا روز قیامت مانعی است(که بازگشت نتوانند).» /8
فَإِذٰا نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ (101) فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (102) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ (103) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ وَ هُمْ فِیهٰا کٰالِحُونَ (104) أَ لَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ (105) قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَیْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ کُنّٰا قَوْماً ضٰالِّینَ (106) رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ (107) قٰالَ اِخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ (108) إِنَّهُ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبٰادِی یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلرّٰاحِمِینَ (109) فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا حَتّٰی أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ (110) إِنِّی جَزَیْتُهُمُ اَلْیَوْمَ بِمٰا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (111) قٰالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اَلْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ (112) قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ اَلْعٰادِّینَ (113) قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (114) أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ (115) فَتَعٰالَی اَللّٰهُ اَلْمَلِکُ اَلْحَقُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْکَرِیمِ (116) وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلْکٰافِرُونَ (117) وَ قُلْ رَبِّ اِغْفِرْ وَ اِرْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلرّٰاحِمِینَ (118)
104[کالحون]
:الکلوح جمع شدن لبان به بیرون است چنان که دندانها نمایان شود.
108[اخسئوا]
:یعنی کاملا دور و گم شوید.
گرفتن موضع ریشخند نسبت به پیامبران خدا خطرناکترین
موضع گیریهاست که از حالت بیبند و باری و این پندار که آفرینش بیهوده و بیهدف است سرچشمه میگیرد.پیداست که این آخرین درس سورۀ المؤمنون این موضع گیری را چاره و درمان میکند،و بشر را یاد آور حسابرسی دقیق و سپس پاداش متناسبی که پس از مرگ منتظر اوست میشود.
روند مطلب چنین بیان میکند:
اوّلا:آن روابط خویشاوندی که سبب انکار و دور شدن از خدا شده است در روز قیامت(که خویشاوندییی وجود ندارد)پایان خواهد یافت.پس بر انسان واجب است که این گردنه که در راه ایمان قرار دارد او را از حرکت به سوی ایمان باز ندارد.
ثانیا:مقیاس و وسیلۀ سنجش حق برای ارزش گذاری انسان همانا خود اوست،انسان خود همانا ترازویی است که نمایانگر ارزشهای درستی است که خرد بر اساس آنها سرشته شده است،و بدان وسیله رسالتهای الهی را فرا خاطر میآورد،و همان است که ما از /8 طریق آن در مییابیم در حال انجام دادن خیریم یا شرّ،پس اگر کفّۀ ترازوی کارهای نیک انسان سنگینتر شود و نیکیهایش بیشتر از بدیهایش باشد از بهشتیان است،و گرنه از دوزخیان خواهد بود.آیاتی که حاوی این مضمون است(آیات 102-103)چنان که به نظر من میرسد از آیاتی در قرآن است که بیشترین حدّ بر حذر داشتن را در بر دارد،زیرا کیست که بتواند مطمئن شود -گر چه به طور نسبی-که نیکیهایش بیشتر از بدیهای اوست؟!از این رو مؤمنان هیچ لحظه و فرصتی را برای استفاده از آن به منظور انجام کار شایسته،از دست نمیدهند.
آن گاه قرآن مناظری از روز قیامت را برای ما توصیف میکند،روزی که آتش چهرههای کافران و ستمکاران را چنان میسوزاند که لبهایشان به بیرون بر میگردد و تمام دندانهایشان نمایان میشود،و هنگامی که از خدا درخواست بازگشت میکنند تا کار را از سر گیرند پاسخ میشنوند:گم شوید،و این کلمهای است که جز به سگ گفته نمیشود،شما بودید که بندگان مرا آن روز که شما را به
پرستش من میخواندند،مسخره و ریشخند میکردید،اینک به آنان بهشت را پاداش دادم و شما در دوزخید.
سیاق آیات هم چنان به بیان خطاهای این گروه ادامه میدهد،که مهمترین آن خطاها اعتقادشان بدین امر است که پس از مرگ بازگشتی نیست،و در نتیجه مسئولیّتی وجود ندارد،و از این رو به گمراهی و انحراف خود ادامه میدهند،و فرصت دنیا را که برای کاشتن بذر کردار شایستهای داده شده که در آخرت از آن سود برند،از دست میدهند،سود بردنی که هرگز بدون داشتن ایمان خالص به خدا ممکن نمیشود.
برای آن که این سختگیری سبب نومیدی مطلق نشود،خداوند در آخرین آیۀ این سوره دری برای امید میگشاید،آنجا که به ما یاد آور میشود که خود مهربانترین مهربانان است،و چه قدر این انسان نگون بخت است که درهای رحمت خدا را که شامل همه چیز و به فراخی بر او گشوده شده بر روی خود میبندد!
[101]
« فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ -چون در صور دمیده شود،هیچ خویشاوندییی آن روز میانشان نماند...» وقتی روابط خویشاوندی گسست،پس کسی دیگری را نمیشناسد،و همه کس فریاد میزند:خودم،خودم،جز مؤمنان که خدای تعالی گوید:
« اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ (1)-در آن روز دوستان-غیر از پرهیزگاران-دشمن یکدیگرند.» « وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ -و هیچ از یکدیگر نپرسند.» نسبتهای خویش را نمیپرسند،از بیم شرایط و آن جایگاه،و نیز به سبب بیفایده بودن آن،زیرا در آن روز هر یک وضعی دارد که او را از توجّه به وضع
1) 45) -الزخرف67/.
دیگران باز میدارد.
ائمۀ هدی-علیهم السّلام-با وجود پیوند خویشاوندی نزدیک با پیامبر خدا(ص)،خود در عبارت سختکوشی میکردند،و هر گاه کسی در این باره از ایشان میپرسید،همین آیه را بر او تلاوت میکردند.طاووس فقیه گوید:«او را -یعنی امام زین العابدین(ع)را-دیدم که از سر شب تا سحر طواف و عبادت میکرد،و چون کسی را پیرامون خود ندید چشم به سوی آسمان بر دوخت و گفت:
«الهی،ستارگان آسمانهایت فرو شدند،و دیدگان مردمانت فرو خفتند،و درهای اجابتت بر خواهشمندان گشوده شد،به درگاه تو آمدهام تا مرا بیامرزی و بر من رحمت آوری و چهرۀ جدّم محمّد(ص)را در عرصات قیامت به من بنمایانی»آن گاه بگریست و گفت:«سوگند به عزّت و شکوه تو که من با نافرمانی از تو آهنگ مخالفت با تو نداشتم و آن گاه که دست به نافرمانی از تو زدم عصیانگر نبودم و اینک هم شکایت به تو آرم،و از مجازات تو بیخبر نیستم و بر عقوبت تو اعتراضی ندارم،ولی نفسم مرا فریفت و چشم پوشی و پنهان داری تو مرا در آن کار کمک کرد،پس اکنون چه کسی مرا از عذاب تو نجات میدهد؟و اگر تو ریسمان خود را از من بگسلی به ریسمان کدام کس چنگ در زنم؟و فردا،آن گاه که به صاحبان کفّۀ سبک گناه گویند بگذرید و به سنگین کفّهها گویند فرو افتید،در پیشگاه تو چه چاره کنم؟آیا با سبک کفّهها میگذرم؟یا با سنگین کفّهها فرو میافتم؟!وای بر من،که هر چه عمرم افزون شد خطاهایم نیز فزونی یافت و توبه نکردم،آیا وقت آن فرا نرسیده است که از پروردگارم شرم کنم؟!»آن گاه گریست و این شعر را بخواند:
«ای غایت آرزوها،آیا مرا به آتش میسوزانیپس امید من کجاست،وانگهی محبّتم چه شده؟ من در زندگی کارهای زشت و ناشایست کردمو در میان مردم هیچ کس جنایتی چون من نکرده است» آن گاه گریست و گفت:«منزهی تو که از تو نافرمانی میکنند چنان که
گویی تو آن را نمیبینی،و حلم و شکیبایی میورزی چنان که گویی از تو نافرمانی نکردهاند،چندان /8 به آفریدگانت با رفتار نیکو دوستی و محبّت میکنی که گویی تو به آنان نیازمندی،در حالی که ای سرور من تو از همۀ آنان بینیازی»آن گاه به حال سجده بر زمین غلتید.(طاووس فقیه)گوید:من بدو نزدیک شدم و سرش را بلند کردم و بر زانوی خود نهادم و چندان گریستم که اشکهایم بر گونۀ او فرو ریخت،پس حضرتش برخاست و نشست و گفت:«کیست که مرا از ذکر پروردگارم باز میدارد؟»گفتم:منم،طاووس ای پسر پیامبر خدا،این گریه و زاری و بیتابی از چیست؟در حالی که بر ما که مردمی نافرمان و جنایتکاریم لازم است که چنین کنیم،پدر تو حسین بن علی و مادرت فاطمۀ زهرا،و جدّت پیامبر خداست(ص).گوید:حضرتش روی به من کرد و گفت:هیهات،هیهات ای طاووس،سخن گفتن از پدر و مادر و جدّم را فرو گذار،خدا بهشت را برای کسی آفرید که از او فرمان برد و نیکی کند و گر چه بندهای حبشی باشد،و دوزخ را برای کسی آفرید که نافرمانی کند و گر چه فرزندی قرشی باشد،آیا این گفتۀ خدای تعالی را نشنیدهای که:« فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ (1)-چون در صور دمیده شود،هیچ خویشاوندییی آن روز میانشان نماند و هیچ از حال یکدیگر نپرسند»؟به خدا سوگند که فردا هیچ چیز به تو سودی نخواهد رساند مگر کار شایستهای که پیشاپیش به تقدیم رسانده باشی». (2)
[102]
همه در برابر ترازو میایستند و دست هر کس بر قلبش قرار دارد و منتظر نتیجه است،یا به بهشت و یا به دوزخ روانه میشود.شاید درستترین ترازوها و وسایل سنجش همان حجّتهای خدا بر آفریدگان باشند که در دنیا ارزشهای رسالت را نمودار میسازند و ایشان پیامبران و امامانند.
« فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -آنان که ترازویشان
سنگین باشد،خود،رستگارانند.» که به سوی نعمتهای بهشت میروند،و مهمتر از این به خشنودی خدا دست مییابند.
[103]
« وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ -و آنان که ترازویشان سبک باشد،به خود زیان رسانیدهاند و در جهنّم جاوید ماندگانند.» و شاید معنی«به خود زیان رسانیدهاند»این باشد که تنها فرصت خود را در دنیا از دست دادهاند.
[104]
این گروه چگونه عذابی میبینند؟ /8 « تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ -آتش چهرههایشان را میسوزاند...» «اللّفح»به معنی ضربۀ سخت شمشیر است،پس در آخرت آتش چنان بر چهرۀ آنان میزند که گویی دم شمشیر است.
« وَ هُمْ فِیهٰا کٰالِحُونَ -و آنان در آتش لبانشان آماس کرده و برگشته است.» یعنی به سبب سوختن لبانشان و تابیدن آن به بیرون دندانهایشان نمایان شده.
[105]
و آن گاه که دوزخیان از آتش به زاری و التماس افتادهاند به آنان ندا میرسد:
« أَ لَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِهٰا تُکَذِّبُونَ -آیا آیات من برایتان خوانده نمیشد و آنها را دروغ میانگاشتید؟» [106]
« قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَیْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ کُنّٰا قَوْماً ضٰالِّینَ -گویند ای پروردگار ما،شوربختیمان بر ما غلبه کرد و ما مردمی گمراه بودیم.» آنها خود با کارهایشان خویش را شوربخت ساختند،و گرنه خدا کسی را به فطرت خود تیره بخت نمیآفریند.
[107]
و میافزایند:
« رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ -ای پروردگار ما،ما را از این آتش بیرون آور.اگر دیگر بار چنان کردیم،از ستمکاران باشیم.» فرصتی دیگر به ما بده،و ما را بار دیگر بیازمای،اگر همان کارهای ناشایست را تکرار کردیم بیگمان از ستمکاران باشیم.
[108]
« قٰالَ اخْسَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تُکَلِّمُونِ -گوید:در آتش گم شوید و با من سخن مگویید.» «اخسئوا»یعنی برگردید(و دور شوید)،و این کلمهای است که صاحب سگ وقتی کسی را دنبال میکند تا بدو گزندی رساند و امثال آن میگوید،و خدا از باب اهانت و تحقیر این کلمه را به آنها میگوید،و در واقع همان تحقیری که آنها خود در دنیا بر خویشتن روا داشتند آنها را در آخرت خوار و حقیر میسازد، زیرا به سطح اجرای آیات خدا ارتقاء نیافتند و در حضیض پیروی از شیطان رانده شدۀ محروم گشته از رحمت خدا فرو افتادند.
[109]
« إِنَّهُ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبٰادِی یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ -آری،گروهی از بندگان من میگفتند:ای پروردگار ما، ایمان آوردیم،ما را بیامرز،و بر ما رحمت آور که تو بهترین رحمت آورندگانی.» آری گروهی از شما،و در میان شما بودند که پروردگار خود را میخواندند و به او ایمان میورزیدند،آنان ایمان آورده و سپس به تقصیر اعتراف کرده بودند و در راه جلب خشنودی پروردگار میکوشیدند.
[110]
« فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا حَتّٰی أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ -و شما ریشخندشان میکردید،تا یاد مرا از خاطرتان بزدودند.و شما هم چنان به آنها میخندیدید.» استهزاء نسبت به مؤمنان در اصل مسخره کردن مبادئ و معتقدات ایشان است ولی این مبارزه بعدا به صورت مبارزهای شخصی در میآید،تا آنجا که کافران با شخص مؤمنان دشمنی میورزند و هیبت آنان را فرو میافکنند و تمام کارها و اقدامات ایشان را حقیر و ناچیز میشمارند و در نتیجه،این رفتار مانعی روانی،بدون
اندیشیدن به مبادیی که آنان مردم را بدان فرا میخوانند،میگردد.شاید همین است که قرآن در اینجا بدین عبارت بدان اشاره میکند که:« حَتّٰی أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی - تا یاد مرا از خاطرتان بزدودند».
اما گفته او که فرماید:« وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ -و شما هم چنان به آنها میخندیدید»جنبۀ رفتاری و عملی حالت روانی آنهاست که مؤمنان را ریشخند میکردند.
[111]
مؤمنان در دنیا در معرض انواع بلا و آزمون و مشکلات،از ریشخند و مسخره شدن و غیره قرار گرفتهاند،ولی استقامت ورزیده و صبر و شکیبایی کردهاند و اکنون در آخرت پاداششان بهشت است.
« إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمٰا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفٰائِزُونَ -امروز آنها را به خاطر صبری که میکردند پاداش میدهم.آنها به مراد خود رسیدهاند.» از این آیه پیداست که بزرگترین صبر همانا صبر بر جریحهدار شدن شخصیّت است و از این روست که میبینیم بارزترین صفات مؤمنان براستی این است که به سرزنش اعتنایی نمیکنند و از آن نمیترسند.
[112]
آن گاه خداوند از آنها میپرسد:
« قٰالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ -گوید:به شمار سالها،چه مدت در زمین زیستهاید؟» تا ببینیم دنیایی که آخرت را بدان فروختید برای شما چگونه بوده است؟ [113]
پاسخشان این است که:
« قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعٰادِّینَ -گویند:یک روز یا قسمتی از یک روز،از آنها که میشمرند(فرشتگان حسابدار)بپرس.» از این اندازه سنجی مقدار تفاوت میان آخرت و دنیا از لحاظ زمان به دست میآید.
[114]
« قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -گوید:اگر آگاهی میداشتید،میدانستید که جز اندکی نزیستهاید.»
اگر میدانستید که زندگی حقیقی و جاودانی پس از دنیا آغاز میشود.
آگاهی داشتن از زمان و گسترش یافتن دیدگاه انسان به دورترین نقطۀ آینده همانا شرط اساسی تکامل است.و از آنجا که عالیترین مرحلۀ تکامل ایمان است مؤمن زمان درنگ در دنیا را با میزان جاودانی بودن در آخرت میسنجد،و از این رو به فضیلت صبر نایل میشود زیرا در این مسابقه درست اندازهگیری کرده و مسابقه را برده است.
پیداست که توجّه به زمان و مقدار آگاهی آدمی از آن پایۀ ایمان به آخرت را تشکیل میدهد،و قرآن حکمت آموز بدین ناحیۀ روانی بشر میپردازد و میگوید اگر آنها آگاهی میداشتند و مییافتند که تمام فرصتی که در دنیا میگذرانند در حساب آخرت و در مقام مقایسه با آن بسیار اندک است،پس چرا در برابر این فاصلۀ اندک آخرت جاودانی را از دست بدهند و زیان ببینند؟! [115]
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ - آیا پندارید که شما را بیهوده آفریدهایم و شما به نزد ما بازگردانده نمیشوید؟» آیا زندگی شما در دنیا بیهدف بوده است؟ و آیا این از حکمت و دانایی است که انسان تنها برای خوردن و آشامیدن آفریده شود و سپس بمیرد؟ /8 [116]
« فَتَعٰالَی اللّٰهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ -پس فراتر است خدای یکتا،آن فرمانروای راستین...» خدا منزّهتر از آن است که انسان را بیهدفی بیافریند.وانگهی وقتی هر یک از اندامهای انسان هدفی معیّن دارند،چشم میبیند،و گوش میشنود،و دیگر اندامها هر یک به وظایف معیّن خود میپردازند،و اندامهای داخلی کار خود را میکنند،و غدد و دستگاهها و هر یاختهای کاری را انجام میدهد که به خاطر آن کار آفریده شده،و حتی زایده آپاندیس که علم پزشکی آن را چنین میخواند در دوران کودکی نقشی معیّن دارد،آیا معقول است که آفرینش خود انسان بیهوده و بدون هدفی معیّن بوده باشد؟!وقتی ما به پیرامون خود مینگریم میبینیم که از پرتو
خورشید و نور ماه و حرکت زمین و جنبش موجودات زنده در آن گرفته تا نظامهای دیگر موجودات همه و همه برای آن آفریده شدهاند که به وجود بشر خدمت کنند و هر یک برای کار و هدفی معیّن خلق شدهاند،آیا در این صورت آفرینش خود انسان بدون هدف بوده است؟!منزّه است خدا!از اینجاست که شخصی از امام صادق(ع)پرسید:چرا خدا آفریدگان را آفرید؟و آن حضرت پاسخ داد:«خدای تبارک و تعالی آفریدگان خود را بیهوده نیافرید،و آنها را سر خود رها نکرد،بلکه آنها را آفرید تا قدرت خود را نشان دهد و آنان را مکلّف به طاعت خود کند».
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ -هیچ خدایی جز او نیست.
پروردگار عرش بزرگوار است.» پس خدا پروردگار سلطه و توانایی مطلق است،ولی توانایی مطلق او سلطهای است بزرگوارانه و حکیمانه،و با بیهودگی نیست،تا ما را بدون هدفی آفریده باشد.
[117]
« وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ -آن کس که جز خدای یکتا خدایی دیگر را میخواند که به حقّانیّتش هیچ برهانی ندارد،جز این نیست که حسابش نزد پروردگارش خواهد بود...» حتی اگر دیگری را غیر از خدای یکتا بپرستد بدان وسیله از زیر سلطه و فرمانروانی مطلق خدا خارج نمیشود و حساب و جزای او نزد خدا خواهد بود.
« إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الْکٰافِرُونَ -همانا کافران رستگار نمیشوند.» /8 آن بخش از آیه از حسابرسی سخن میگفت،در حالی این مقطع پایانی از پاداش سخن میگوید،و اینجاست که معادلهای میان آغاز این سوره مییابیم که میگوید:« قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ -به تحقیق،رستگار شدند مؤمنان»و پایان آن که رستگاری را از کافران نفی میکند.
شرک،به ضرورت،این نیست که انسان وجود آفرینندهای جز خدا را تصوّر کند،بلکه به فرمانبرداری از اشخاص،از قبیل صاحبان مال و سلطه،بدون برهانی الهی نیز هست.
[118]
انسان بنا بر طبیعت خاکی خود به جانب زمین شرک کشیده میشود و میاندیشد که آن که بدو روزی میدهد پدر و مادر اوست و آن که بر او فرمان میراند همان سلطۀ سیاسی و قدرت مسلّط بر کشور و سرزمین اوست و آن که او را هدایت میکند همان رادیو و تلویزیون است.ولی انسان با عقل و اراده و ایمان خود میتواند خود را از این طبیعت به نحو کامل برهاند و برکند و در آسمان توحید به پرواز درآید تا ببیند همۀ کارها و امور به دست خدایی است که وی بدو تسلیم شده و سر سپرده است.
از مشکلات انسان این است که این طبیعت حتی وقتی که وی ایمان آورده است با او همراه است،از این رو گاه بدان پاسخ مثبت میدهد و گاه با آن میستیزد و بر آن غلبه مییابد،و شرکی که بشر بدان دچار میشود پنهان است و دل از شرک به کلّی تهی نمیشود و خالی نمیماند،امّا خداوند به انسان مؤمن برنامهای برای رویارویی با این مشکل و گرفتاری میدهد و میگوید:
« وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ -و بگو:ای پروردگار من بیامرز و رحمت آور و تو بهترین رحمت آورندگانی.» نیرو بخش انسان همان آمرزش طلبی است،و همراه شدن آمرزش طلبی با رحمت-در این آیه-برای آن است که ما نومید نشویم تا هنگام گناه،خواه بزرگ یا کوچک،آمرزش طلبی و توبه را ترک کنیم.
ما به نوبۀ خود از درگاه او مسئلت داریم که بر ما رحمت آورد و ما را در زمرۀ مؤمنانی که به رستگاری نایل میشوند قرار دهد.
سورۀ نور
در روایتی از حضرت ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-آمده است:
«اموال و شرمگاههای خود را با تلاوت سورۀ النّور حفظ کنید،و زنان خود را در دژی امن در آورید،زیرا کسی که هر روز و هر شب به قرائت این سوره عادت کند،هرگز هیچ یک از اهل خانۀ او زنا نمیکند،تا وی بمیرد و چون بمرد هفتاد هزار فرشته تا گورش او را بدرقه میکنند و همه برای او دعا میکنند و آمرزش میطلبند تا داخل گور خود شود». (1)
شرایع و قوانین پروردگار در اجتماع همچون بارویی بلند خانواده و شرف و ارزشهای انسان را مصون و محفوظ میدارد.خانواده همچون چراغی است که پرتو فطرت و نور وحی را از تند بادهای شهوت و پلیدیهای هوی حفظ میکند.
1) 1) -نور الثقلین،ج 3،ص 570.
و نور خدا که از آسمان فرود میآید در خانههایی قرار میگیرد که پروردگار آنها را با ذکر خود سربلند ساخته است.
موضوعات سورۀ مبارک نور پیرامون این محور دور میزند،ولی چگونه؟ در آغاز این سوره اشارهای میخوانیم به سورهای که پروردگار آن را واجب ساخته و در آن آیاتی روشن فرو فرستاده است،بدین هدف که مردم را متذکّر شود،و این سوره که پروردگار واجبش ساخته است با آیات خود با حزم و چاره جویی فطرت بشر را مصون و محفوظ میدارد،بدین سان:
اوّلا:با واجب ساختن مجازات حدّ در مورد زن و مرد زناکار،و تهدیدی ضمنی و نهفته که زن و مرد مؤمن مرتکب زنا نمیشوند.
ثانیا:با استوار کردن و حمایت خانه(و خانواده)از بیهودهگویی فاسقان،و واجب ساختن مجازات حدّ قذف بر کسی که زنی شوهر دار را بی آن که چهار شاهد بیاورد متّهم به زنا کند.
سوّم:با قانونگذاری حکم لعان میان زن و شوهری که زن خود را متّهم به زنا میکند و بر آن دو واجب است که چهار بار سوگند خورند و در مرحلۀ پنجم یکدیگر را لعن کنند.
قرآن بیماری شایعی که از لحاظ تاریخی پیرامون داستان افک دور میزند و در هر شایعهسازی باطل نیز جاری است درمان میکند.
و بدین گونه قرآن فضای جامعۀ اسلامی را از قذف(اتّهام زنا)و شایعۀ ناموسی(که همان قذف گروهی است)پاک و زدوده میسازد.
و به تطابق اجتماعی و سنخیّت میان زنان پلید با مردان پلید و همچنین زنان پاکدامن با مردان پاکیزه اشاره میکند.(آیۀ 26) پس از آن که درسهای نخستین این سوره فضای اجتماع را از پلیدی زنا و قذف(اتّهام به زنا کاری)و شایعه پراکنی میزداید و پاک میسازد،روند مطلب به مقرر داشتن«احترام خانه»و«آزادی انسان در درون خانۀ خود»میپردازد و از ورود به هر خانهای بدون کسب اجازه و انس و الفت داشتن و سلام کردن بر اهل
آن نهی میکند و میگوید در صورتی که اجازۀ ورود به خانهای را ندهند باز گشتن و انصراف از ورود بدان پاکیزهتر است مگر خانههای عمومی و غیر مسکون.
در چار چوب صیانت و حفاظت خانواده،قرآن فرمان میدهد که راهها و مراکز عمومی از تیرهای شیطان پاک و زدوده شود،آنجا که به مردان امر میکند چشمان خود را فرو بندند،هم چنان که همین نکته و نیز حجاب را به زنان امر میکند.
(آیۀ 31) شرع حنیف وقتی درهای فساد را میبندد،در زناشویی را باز میکند و مردم را بدان تشویق میکند و به کسانی که راه و امکانی برای زناشویی ندارند فرمان پاکدامنی میدهد و به وضع غلامان و کنیزان(از این لحاظ)میپردازد،و نیز فرمان میدهد که درخواست باز خرید بندگانی را که خیری در آنها یافت شود بپذیرند و کنیزکان جوان را که میخواهند پرهیزگار باشند وادار به زنا نکنند.(آیۀ 33) /8 پایههای یک خانۀ پاک بر چه شالودۀ استواری بالا میرود؟مگر نه آن که بر شالودۀ وحیی که بر آن فرود میآید و ذکر خداوند که هر لحظه از آن خانه به آسمان فرا میرود؟آری.و از این روست که سورۀ قرآن همان سور و با روی خانواده است و نور آن خانه از پرتو وحی است،و خانواده چراغدانی است،که چراغی از پرتو وحی در آن قرار دارد و شیشهای شفّاف از بینادلان-مردانی پرهیزگار که حافظان خانوادهاند-پیرامون آن را فرا گرفته است،و نور آن از پرتو درخت معرفت و شناخت افروخته میشود.چنین خانههایی بود که خداوند به آنها اجازه داد دژهایی استوار و بلند برای وحی در سطح عموم امّت باشند،هم چنان که خانه نیز دژی است برای حفظ ارزشها در سطح خانواده.(آیۀ 38) امتی که خاندان نبوّت را گرامی ندارد،و هم چنان خانوادهای که به ارزشها اهتمامی نورزد،دیوارهایش فرو میریزد و ارزشهایش به تیرگی و تاریکی شدید میانجامد.(آیۀ 40) نور اجتماع از خاندان نبوّت است،و نور خانواده از پرتو ارزشها و این پرتو و آن نور هر دو از نور خدا روشنایی مییابند و جلوه مینمایند.
آسمانها و زمین از نور پروردگار خود روشن میشوند،مگر نمیبینی که هر چه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میگوید،و فرمانروایی از آن اوست،و اوست که ابر را به حرکت در میآورد و برق را بر میانگیزد،و شب و روز را جابجا میکند،و اوست که هر جانداری را از آب آفریده است؟آری.براستی پروردگار است که آیات روشنگر را فرو فرستاده و اوست که هر که را بخواهد به راه مستقیم هدایت میکند.(آیۀ 46) و بدین سان روند مطلب نواحی معنوی خانۀ و خانوادۀ والا را در بر میگیرد، سپس به موضوع طاعت و فرمانبرداری میپردازد که از مهمترین عوامل تربیت محسوب میشود و میگوید:ناگزیر باید به فرمانروایی خدا و پیامبر تسلیم شد،و به حق رضا داد خواه به سود آدمی باشد یا بر زیان او،و پس از آن که مؤمنان را با داشتن فضیلت طاعت توصیف میکند،برخی دیگر را ملامت میکند که مدّعی آن هستند و بر وجود طاعت در خود سوگند میخورند،اما چون موضوع طاعت را جدّی ببینند میهراسند و سر میپیچند.(آیۀ 53) قرآن مردم را به فرمانبرداری از خدا و پیامبر فرا میخواند،تا هدایت شوند.و یاد آور میشود که براستی خداوند به مؤمنانی که کارهای نیک و شایسته میکنند وعده داده است که آنها را جانشین دیگران در زمین قرار دهد،و به آنان امر میکند که نماز را به پا دارند و زکات بپردازند /8 و از پیامبر فرمان برند،و از روح خدا ناامید نشوند و گرنه کافرانی ناتوان در زمین محسوب خواهند شد.(آیۀ 57) آن گاه قرآن دیگر بار به موضوع احترام خانه و خانواده باز میگردد و به ما فرمان میدهد که در برابر کودکان و خدمتگزاران احتشام و بزرگواری را حفظ کنیم، و در اوقات آسایش به خانههای یکدیگر-که همان عورت و چیزی محفوظ داشتنی است-بدون کسب اجازه و سرزده وارد نشویم.(آیۀ 59) این سوره از پیر زنان که امید شوهر کردنشان نیست فریضۀ حجاب را بر میدارد،هم چنان که از نابینا و لنگ و بیمار(شاید برای آسان گیری نسبت به آنها)حرج و تکالیف دشوار را بر میدارد،و نیز حرج در مورد غذا خوردن در منزل
خویشاوندان و دوستان را بر میدارد،و امر میکند که هنگام ورود به خانهها سلام گویند.و پس از آن که برخی از آداب اجتماع و وارد نشدن به خانۀ دیگران را در هنگام گرد آوری نفرات برای جنگ یا آنچه بدان میماند،مگر با اجازۀ رهبری، بیان میکند از این که پیامبر را بدان گونه که یکدیگر را صدا میزنند،صدا کنند نهی میکند و کسانی را که در صورت وجود فتنه یا عذابی دردناک پشت سر دیگران پنهان میشوند و آهسته آهسته بیرون میخزند بر حذر میدارد.آن گاه قرآن با یاد آوری این حقیقت که علم خدا بر مردم احاطه دارد و آنها را از آنچه میکنند آگاه میسازد، این سوره را به پایان میرساند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا وَ أَنْزَلْنٰا فِیهٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) اَلزّٰانِیَةُ وَ اَلزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لْیَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (2) اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ اَلزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ (3) وَ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِینَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (4) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (5)
این سورۀ مبارک با دو کلمه آغاز میشود:
نخست:کلمۀ«سورة»که تعبیر کنندۀ مجموعهای متکامل از آیههای قرآنی است.
پس سوره از جهتی شبیه«سور»و دیواری است که خانه را در بر میگیرد،و آن را از دیگر خانهها جدا و مستقلّ میسازد و از جهت دیگر مانند«سوار»یعنی دستبند و النگویی است که پیرامون مچ دست را فرا میگیرد و بدان آراستگی و زیبایی میبخشد.هم چنان که هر مجموعۀ بشری را دیوار و بارویی است که بر آنها احاطه دارد خانواده که سنگ اصلی و بنیادی بنای اجتماع است در حکم همان دیوار است.
دوّم:کلمۀ«فرضناها»یعنی واجب ساختیم است.پس سورۀ قرآنی چنان آمده است که ثابت و پایدار و در اجتماع بشری واجب و استوار باشد،و اجرا و عملی ساختن آیات و مفاد آن بر تمام بندگان خدا فرض و واجب باشد.
وقتی باران از آسمان فرو میبارد هر قطرۀ آن به سویی متفاوت با آنچه دیگر قطرهها رفتهاند،میرود.امّا آیات قرآن برای آن فرود نیامدهاند که اینجا و آنجا پراکنده شوند،بلکه خداوند چنین مقدّر کرده است که واحدی بهم پیوسته در درون بارویی یگانه باشند که همان قرآن کریم است و به عنوان یک مجموعۀ جدایی ناپذیر از یکدیگر به مرحلۀ عمل و اجرا در آیند،و ممکن نباشد که بخشی از
آنها را بگیرند و بپذیرند و بخشی دیگر را نپذیرند و رها کنند.خداوند سوره را این چنین فرض و واجب ساخته است.
همان گونه که خداوند سورۀ قرآنی را فرض و واجب ساخته،خانواده را نیز که به منزلۀ بارو و دژ انسان است که در زندگی اجتماعی بدان پناه میبرد،فرض و واجب ساخته است و این چیزی است که این آیات از سورۀ نور آن را تأکید میکند.
از آنجا که واجب ساختن چیزی جز به وسیلۀ نیرو و قوّت صورت نمیپذیرد خداوند نیز حرمت خانواده را به نیروی مجازاتهایی استوار ساخته که دربارۀ هر کس که به نظام خانواده در جامعۀ اسلامی تجاوز کند معمول میگردد،و ما این شدّت مجازات را در مورد زن و مرد زنا کار میبینیم که بدون رحم و شفقتی به هر یک صد ضربه تازیانه میزنند.
اسلام همان گونه که مجازاتی سخت برای مرتکب عمل زنا مقرر داشته برای کسانی که به مردان و زنان پاکدامن تهمت زنا بزنند نیز مجازاتی سخت معیّن کرده است،زیرا چنان تهمتی نوعی از تجاوز به سلامت خانواده محسوب میشود که پیوندی استوار با آبروی پاک و حیثیّت اخلاقی مردم دارد و خانه و خانوادهای که در معرض گزند زبان بدگویان و تهمت زنندگان قرار گیرد جای امنی برای زندگی درست نیست.
قرآن حکمت آموز همان قدر که بر حرام بودن زنا تأکید دارد بر حرام بودن تهمت زنا نیز تأکید میکند،زیرا از متّهم میخواهد که دلایل اثبات کنندۀ کافی ارائه دهد،چون اتّهام زنا خود وسیلۀ انتشار گناه و فحشاء است،و جامعهای که ارزش خانوادگی در آن سقوط کرده باشد به آسانی به گرداب مفاسد و فحشاء فرو میافتد.
قرآن با وجود شدّت عملی که ناگزیر برای مبارزه با انحرافات اخلاقی در /8 اجتماع به کار میبرد،در برابر مردم دری فراخ برای توبه نیز میگشاید تا آنچه را فاسد و تباه کردهاند به درستی و صلاح باز آورند،زیرا خدای سبحانه و تعالی-که آفریدگار انسان است-خود نیک میداند که در نهاد این موجود چه بارهایی
غریزی به ودیعه نهاده که لغزشها و سقوط او را توجیه میکند،پس اگر درهای توبه را برای او نمیگشودند هرگز نمیتوانست پس از سقوط در منجلاب از جای برخیزد.
[1]
« سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا وَ أَنْزَلْنٰا فِیهٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ -سورهای است که آن را نازل کردهایم واجبش ساختهایم و در آن آیاتی روشن فرستادهایم.باشد که پند گیرید.» خداوند این سوره را فروفرستاده و واجب ساخته و با وجود تمام خواهشهای نفسانی بشری و شهوتها و فشارهایی که میکوشد قدسیّت و محتوای قرآن را سلب کند،خود نگهبان و نگهدار آن است.آیات روشنی که در این سوره آمده، همانهاست که انسان را یادآور میشود و پند میآموزد،زیرا دل آدمی بر اساس حقایق سرشته شده و نیاز به یادآوری کنندهای دارد که نهفتههای فطرت و سرشت و دفینههای عقل و خرد را در آن بر انگیزد و آشکار سازد.
[2]
با وجود آن که خانواده از لحاظ عملی با زناشویی آغاز میشود،قرآن در این سوره از موضوع زناشویی آغاز نمیکند بلکه نخست مجازات زنا را یاد آور میشود، و سبب این است که بدون وجود قانونی که خانواده را در بر گیرد و آن را از انحراف و تجاوز حفاظت و حمایت کند،تمام قوانین دیگر ساقط میشود،پس دژی که دیوار و بارویی استوار و بلند نداشته باشد که از آن حمایت و دفاع کند چه سودی دارد؟ همچنین بر زناشویی در کشورهای غربی چه سودی مترتّب تواند بود،در حالی که برای هر دو طرف خانواده(زن و شوهر)راه سیر کردن غریزۀ جنسی در بیرون از منزل باز و آزاد است؟ بنا بر این خانواده در واقع از هنگامی آغاز میشود که مصونیّت و حفاظی،با واجب ساختن مجازات بر کسی که آن مصونیّت را درهم میشکند،بدان داده شود.
« اَلزّٰانِیَةُ وَ الزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ -زن و مرد زنا کار را هر یک صد ضربه تازیانه بزنید...» «الجلدة»ضربهای است که پوست بدن انسان را لمس کند،و از آنجا که زنا کار از راه پوست خود که پوست جنس دیگر را لمس کرده لذّت برده است،پس باید مجازات این لذّت حرام را نیز از همان راه دریابد.درست است که نفس بشری از دیدن منظرۀ انسانی برهنه که یکصد تازیانه میخورد ناراحت و متألّم میشود،ولی نباید فراموش کنیم که آن محکوم حرمت دین را هتک کرده است.پس اگر بدو امکان دهیم که از چنگ مجازات بگریزد،بدان معنی است که تمام اجتماع را در معرض فساد و تباهی قرار داده باشیم،از این رو قرآن ما را از رأفت و مهربانی ورزیدن به زناکاران نهی میکند زیرا سختگیری نسبت به آنها از یک سو به صلاح خود آنهاست و از سوی دیگر مانعی است برای دیگران که به گودال این جنایت زشت فرو نیفتند.
« وَ لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّٰهِ -و مبادا که در حکم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحّم گردید...» و شاید برای جلوگیری از همین ترحّم بیجاست که قرآن حکمت آموز بدین گفتۀ خدای سبحان تأکید کرده است که:
« إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ -اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید...» حدود(و مجازاتهای)شرعی در جامعه ارزشی اساسی دارد،امّا بسیاری از مردم هنگامی که میبینند قاتلی در برابر چشم آنان اعدام میشود،یا زنا کاری را تازیانه میزنند،یا دست دزدی را میبرند،بدون آن که نتیجه و پی آیند این عمل بزرگ را دریابند،دستخوش ترحّم و دلسوزی میشوند،در حالی که اعدام-مثلا- مانع قتل بسیاری از مردم میشود و در نتیجه به جامعه حیات و زندگی میبخشد،و همچنین تازیانه زدن به زنا کار خانواده را مصون و محفوظ میدارد،و بریدن دست دزد اموال مردم را در امان نگه میدارد.
و همچنین اگر زنا در جامعه رواج یابد خانهها و خانوادههایی ویران و نابود میشود،و کودکان بیگناه تباه و فاسد میگردند،یا با عقدههای روانی فشردهای پرورش خواهند یافت که خود به جنایاتی زشت و وحشتناکی تبدیل خواهد گشت.
مگر نه این که بیشتر کسانی که تمدّنها را ویران کردهاند از فرزندان خانوادههای فاسدی بودهاند که شرف خانوادگی را نمیشناختند؟ /8 از آنجا که این دسته از مردم تمام حقایق را نمیدانند و در نمییابند دستخوش ترحّمی منفی به زیان دین میشوند و از این رو اجرای حدود و مجازاتهای شرعی را تعطیل و ترک میکنند.امّا کسی که به خدا ایمان دارد،و میداند که خداوند نسبت به بندگانش از شخص او مهربانتر و دلسوزتر است،و هنگامی که فرمان میدهد به زناکار تازیانه زنند،این امر نه تنها متضمّن مصلحت تمام مردم بلکه متضمن مصلحت شخص زنا کار نیز هست،دستخوش چنین ترحّمی نمیشود.
پروردگار ما سپس میگوید:
« وَ لْیَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ -و باید که به هنگام شکنجه کردنشان گروهی از مؤمنان حاضر باشند.» تازیانه زدن باید در حضور مؤمنان صورت گیرد،زیرا ارزش مجازات تنها در اثر آن بر جنایتکار نهفته نیست بلکه باید بر جامعه نیز انعکاس یابد.در واقع حدّ و مجازات زنا بر یک گونه نیست،بلکه بر حسب شرایط و اوضاع و احوال گوناگون نوع و میزان حدّ تفاوت میکند.در حدیث شریفی که ذیلا میآید انواع حدود و مجازاتهای زنا جمع شده است:
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که:«شش نفر را که به جرم ارتکاب زنا گرفته بودند نزد عمر بن خطّاب آوردند،و او دستور داد که بر هر یک از آنان حدّ را اجرا کنند.امیر مؤمنان-صلوات اللّٰه علیه-نزد عمر نشسته بود،گفت:ای عمر این حکم ایشان نیست،عمر گفت:پس تو حدّ و مجازات آنها را اجرا کن.آن گاه یکی از آنها را پیش آوردند و حضرت گردنش را بزد،دومین را آوردند و حضرت او را سنگسار فرمود،سوّمین را آوردند و او را تازیانه زد،و چهارمین را نیمی از حدّ
تازیانه زد و پنجمین را تعزیر کرد(یعنی کمتر از اندازۀ حدّ بزد و تنبیه کرد)و ششمین را رها فرمود.عمر در شگفت شد و مردم متحیّر گشتند.آن گاه عمر گفت:
ای ابو الحسن چه شد که شش نفر را به جرم ارتکاب یک قضیّه آوردند و تو پنج گونه مجازات بر آنها راندی و ششمین فرد را نیز رها ساختی و در این میان حکم هیچ یک از آنها نظیر دیگری نبود؟حضرتش فرمود:آری،اوّلی مردی بود ذمّی که با زنی مسلمان به زنا آمیخته بود و بدین سان از ذمّه(و تعهّد مسلمانان بر حفظ جانش) خارج شده بود،از این رو در مورد او فرمان به قتل با شمشیر دادم.امّا دوّمی مردی بود زن دار که زنا کرده بود،او را سنگسار کردیم.سوّمی مردی بود بیزن که وی را حدّ زدیم.امّا چهارمین بندهای بود که زنا کرده بود،او را نصف حدّ زدیم.پنجمین این عمل را به شبهه صورت داده بود او را تعزیر و تنبیه کردیم.امّا ششمین مردی بود دیوانه که عقلش را از کف داده بود و تکلیف از او ساقط شده بود» (1).
[3]
« اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ -مرد زنا کار،جز زن زنا کار یا مشرک را نمیگیرد،و زن زنا کار جز مرد زنا کار یا مشرک نمیگیرد...» طبیعت زندگی اجتماعی این است که مردان و زنان شریف-جنس تفاوتی نمیکند-جز همانندان خود را نمیجویند،در حالی که بر عکس میبینیم مردمی که از لحاظ اخلاقی فرو غلتیدهاند غیر همگونان خود را میجویند،از این رو و برای خطرناک بودن آمیختگی و درهم و برهمی،خداوند میخواهد که مجموعۀ مردان و زنان زنا کار را از جامعه جدا سازد تا اجتماع را با بارویی استوار و دیواری بلند و مستحکم از پاکدامنی و شرف حفظ و حراست کند.شاید در پیوستن کلمۀ شرک به زنا،اشارهای باشد بر این که زنا کاری خود نوعی از شرک پنهان و نهفته
1) 2) -نور الثقلین،ج 3،ص 570.
است،مگر نه این که زنا مبتنی بر پایۀ شهوت پرستی و هوی طلبی است؟ « وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ -و این بر مؤمنان حرام شده است.» در مورد این عبارت قرآنی روایتی پشت در پشت از امامان(ع)آمده است مبنی بر این که زناشویی با زن یا مرد زناکار حرام است،و از این رو بر مؤمنان واجب است که از مجموعههای زنا کاران دوری گزینند،بلی،اگر مرد یا زن زناکار توبه کرده باشند زناشویی با آنها جایز است.
محمد بن مسلم از امام ابی جعفر-علیه السلام-دربارۀ این گفتۀ خدای عزّ و جلّ روایت کرده است که گفت:آنها مردان و زنانی در زمان پیامبر خدا بودند که به زنا کاری شهرت داشتند،و خداوند زناشویی با آنها را نهی کرد،و مردم امروز بر همان منزلت هستند اگر کسی به چیزی از این قبیل شهرت یابد یا بدین سبب بر او حدّ اجرا کنند با او زناشویی نمیکنند.مگر آن که توبۀ او به رسمیّت شناخته شود و پذیرفته آید». (1)
شاید معنی سخن آن حضرت(ع)«مردم امروز بر همان منزلت هستند»این باشد که سیرت و روش پیامبر(ص)بر مردم امروز نیز جاری است.
[4]
« وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِینَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ - کسانی را که زنان پاکدامن را به زنا متّهم میکنند و چهار شاهد نمیآورند،هشتاد ضربه بزنید،و از آن پس هرگز شهادتشان را نپذیرید که مردمی فاسقند.» در اینجا خداوند مجازاتی سخت را بر کسانی واجب ساخته است که زنان شوهر دار پاکدامن را به تهمت زنا متّهم میکنند،بدون آن که چهار گواه عادل بر این امر بیاورند که به چشم خود آن ماجرا را دیده باشند.
1) 3) -همان مأخذ،ص 572.
در این مورد تنها به ذکر مجازات شرعی چنین اتهامی اکتفاء نشده بلکه مجازاتی قضایی را که همردیف و توأم با آن است ذکر میکند،بدین معنی که شخصی که مجازات قذف(تهمت زنا بستن به زنی شوهردار)در حق او اجرا شد.
اعتبارش نیز در اجتماع ساقط میشود زیرا با این اقدام خود عدالت خویش را از کف داده است از این رو پس از آن هیچ شهادتی از او پذیرفته نمیشود،نه تنها در قضیۀ زنا بلکه در دیگر قضایای اجتماعی چون عقود مالی،و اثبات هلال(ماه نو)و دیگر موضوعات شهادت او مسموع نیست.و این محرومیّت افزون بر تأدیب بدنی که همان تازیانه خوردن بوده،متضمّن تأدیبی معنوی است.
در قانونگذاریهای تشریعی اسلامی مجازاتی قاطع را بر زبان همچون مورد «قذف»(تهمت زنا زدن به زن شوهردار)نمییابیم.پس اگر شخصی بگوید:
همانا فلان زن زنا کرده است،بر او واجب است که تعداد شرعی شاهدان عادل را یک جا حاضر آورد.هر گاه دو تن از آن گواهان گواهی زنا کاری دهند و سپس گویند دو تن دیگر که عین چیزی را که ما دیدهایم دیدهاند،در راهند و از عقب میرسند، در حال هر یک از آن دو گواه را بیدرنگ هشتاد ضربه تازیانه میزنند،زیرا چنان شهادتی ثابت نمیشود مگر آن که /8 هر چهار تن گواه یک جا نزد قاضی حاضر شوند و بر عمل زنا گواهی دهند.اسلام که مجازات تازیانه و سنگسار را بر مرتکب زنا واجب ساخته ضمنا پذیرفتن گواهی کمتر از چهار تن را نیز منع کرده است،و آیا عمل زنا چنان صورت میگیرد که چهار تن بتوانند ناظر عینی و گواه بر آن باشند؟ دیگر جنایتها از قبیل قتل و خانه دزدی و امثال آن ممکن است در برابر مردم روی دهد،امّا در مورد زنا باید در نظر داشت که شرمی که خدا در سرشت هر انسانی به ودیعه نهاده است مانع از آن میشود که این عمل را آشکارا در برابر دیدگان دیگران صورت دهد،پس چگونه ممکن است که چهار تن به وضوح تمام این عمل را هنگام ارتکاب ببینند؟چنین وضعی صورت نمیپذیرد مگر در حالاتی بسیار نادر و دلالت بر آن دارد که چنین مجازات سختی در واقع مخصوص کسانی خواهد شد که به حدود شرعی و آداب عرف عمومی جامعه تجاوز و تخطّی میکنند.
بگذارید نصوصی را که احکام گواهی بر زنا را بیان میکنند بخوانیم:
از ابی بصیر،از حضرت ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-منقول است که:
«مرد و زن را سنگسار نمیکنند مگر آن که چهار تن گواهی بر همخوابگی و وارد کردن و داخل کردن را همچون دخول میل در سرمهدان بدهند» (1).
در خصوص حکمت مقرر داشتن گواهان چهارگانه،ابو حنیفه پیشوای مذهب حنفی از امام صادق-علیه السّلام-روایت میکند و میگوید:به او گفتم:آیا زنا شدیدتر است یا قتل؟گفت:قتل:(ابو حنیفه)گوید:گفتم:پس چگونه است که در مورد قتل گواهی دو شاهد جایز است و در مورد زنا جز گواهی چهار شاهد جایز نیست؟به من گفت:«ای ابو حنیفه،در این خصوص چه سندی در دست دارید؟»گفتم جز حدیثی از عمر در دست نداریم که گوید:خداوند در گواهی دو کلمه را بر بندگان مقرر داشته است.حضرتش گفت:«ای ابو حنیفه، چنین نیست،در زنا دو حد وجود دارد و جایز نیست که هر دو تن بر ضد یک تن گواهی دهند،زیرا بر هر دو طرف یعنی مرد و زن حدّ واقع میشود،در صورتی که در مورد قتل،حد بر قاتل اجرا میشود و از مقتول دفع میگردد» (2).
اسلام از سختگیری در مسئلۀ شهادت بر زنا قصد دارد که زندگی خانوادگی را در جامعه از پراکندگی و نابودی حمایت و حراست کند،هم چنان که زنا از شدیدترین عوامل نابودی خانواده است اتّهام بدان نیز تقریبا به همان نتیجه منجر میشود،زیرا زنا از جرایمی است که بسیار زود و ممکن است مردم را بدان متّهم ساخت و این جرایم غریزه مردم بویژه صاحبان عقدههای جنسی را بر میانگیزد و مانند جنایت قتل و جز آن نیست.از این رو اسلام از سویی بر مجازات آن سختگیری کرده و از سوی دیگر بر گواهی بر آن شدت عمل نشان داده
است،و این هر دو امر هدفی واحد دارد که همانا حفظ و نگهبانی خانواده و پاسداری نسبت به پاکدامنی و شرف در زندگی اجتماعی است.
قرآن کسانی را که زنان شوهردار را،بدون آوردن چهار گواه،متّهم به زنا میکنند فاسق شمرده است زیرا آنها با این عمل خود بزرگترین ضربه را بر شرف جامعه،که ادیان آسمانی برای اصلاح و استوار ساختن بنای آن آمدهاند،وارد میسازد.
[5]
« إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند و به صلاح آیند.زیرا خدا آمرزنده و مهربان است.» برای کسانی که قرآن را میخوانند تازگی ندارد که پیوستگی کلمۀ اصلاح را به توبه ملاحظه میکنند،چه این مطلب در جایهایی گوناگون از قرآن کریم تکرار شده است،و این از آن روست که شرط پذیرفته شدن توبه آن است که انسان آنچه را با گناهان خود تباه و فاسد ساخته با توبه درست و اصلاح کند،و خداوند به گروه توبه کاران تأکید میکند که آمرزش و رحمت او شامل حالشان خواهد شد مشروط بر این که پس از انحراف به جادّۀ حق باز گردند و با کوشش خالصانه و کردار سازنده آنچه را از کف دادهاند تدارک و جبران کنند و آنچه را با گناهانشان تباه کردهاند اصلاح نمایند.پس اگر زنان شوهردار را به هرزگی متّهم کردهاند و شرف ایشان را بدین وسیله ساقط ساختهاند،بر آنها واجب است که دروغ بودن اتّهام خود را آشکارا اعلان کنند و برای اجرای مجازات حدّ بر خویشتن آماده شوند تا حیثیت اعتبار آن زنان را باز گردانند.سماعه گوید از حضرتش درباره گواهان به دروغ پرسیدم که جزای آنها چیست؟فرمود:«تازیانهای میخورند که وقتی ندارد، و تعیین آن با امام است،و نیز آنها را دوره میگردانند تا مردم آنها را بشناسند»اما در مورد گفتۀ خدای عزّ و جلّ که:« وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا -و از آن پس هرگز شهادتشان را نپذیرند مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند»(سماعه) گوید:«گفتم چگونه توبۀ او معلوم و شناخته میشود؟حضرتش فرمود:خود را در /8 برابر مردم دروغگو میخواند و گفتۀ پیشین خود را تکذیب میکند تا حد بر او میزنند و
از پروردگارش آمرزش میطلبد،و اگر چنین کرد توبۀ او معلوم شده است». (1)
خداوند برای کسی که پس از زنا توبه کند موجبات و اسباب زناشویی را فراهم میسازد،هم چنان که به کسی که از دزدی توبه کند و حقوق مردم را باز پس دهد روزی حلالی میرساند،و همچنین برای کسی که پس از تسلیم شدن به فشارهای سلطه که در معرض آنها قرار داشته توبه کند،جایی امن فراهم میسازد که در آن پناه جوید و آن فشارها را از دوش او بر میدارد.
خداوند بدین سان بندگان خود را به توبه و بازگشت به سوی خویش تشجیع میکند که به آنان وعده میدهد اگر توبه کردند و خود را اصلاح نمودند مورد آمرزش و رحمت او قرار میگیرند.
وَ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَدٰاءُ إِلاّٰ أَنْفُسُهُمْ فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِینَ (6) وَ اَلْخٰامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (7) وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا اَلْعَذٰابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (8) وَ اَلْخٰامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اَللّٰهِ عَلَیْهٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (9) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ حَکِیمٌ (10) إِنَّ اَلَّذِینَ جٰاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لاٰ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِکْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ وَ اَلَّذِی تَوَلّٰی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (11) لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْکٌ مُبِینٌ (12) لَوْ لاٰ جٰاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدٰاءِ فَأُولٰئِکَ عِنْدَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (13) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِیمٌ (15)
1) 6) همان مأخذ،ص 575.
8[یدرأ عنها]
:یعنی از او برداشته میشود.
11[الافک]
:دروغ بزرگ.
[تولی کبره]
:آن که بخش عظیم چیزی را تحمّل کرده و بر عهده دارد.
در چار چوب برقرار ساختن قانون خانواده در جامعه-که قرآن در درس پیشین بیان کرد-و پس از بیانی که دربارۀ رابطۀ میان روح ایمانی و خانوادۀ با ایمان در خصوص مجازات زنا و مجازات تهمت به زنا گذشت،این آیات کریم رابطۀ سالم میان شوهر و همسرش را در مورد این مسئله حساس بیان میکند،آنجا که اسلام لعان را به عنوان راه حلی برای کسانی که همسران خود را به تهمت زنا متّهم
میکنند،به منزلۀ عوضی از گواهان وضع و تشریع میکند.لعان آن است که از یک طرف شوهر چهار بار بر زنا کاری همسر خود گواهی میدهد،و هر بار گواهی او به منزلۀ یک شاهد محسوب میشود،آن گاه در مرتبۀ پنجم میگوید در صورتی که خود دروغ گفته باشد لعنت خدا نصیبش باد،و از طرف دیگر،زن چهار بار گواهی بر مبرّا بودن خود از آن تهمت میدهد،و در مرتبۀ پنجم میگوید که اگر شوهرش در اتّهام زنایی که بدو زده راست گفته باشد خشم و غضب خدا بر آن زن باد.
چرا ایراد تهمت زنا به زن خود با ایراد همان تهمت به زنی دیگر تفاوت دارد؟این تفاوت به سبب وجود رابطۀ مخصوص میان شوهر با زن خویش است.
شوهر چیزی دربارۀ زن خود کشف میکند که کشف آن به وسیلۀ دیگران ممکن نیست،و اگر /8 اسلام قانونی خاص برای این رابطه وضع نکرده بود،بیگمان خانوادهها به سبب فقدان چیزی که رابطۀ شوهر را با زنش در حالت تهمت زنا و قذف تنظیم کند،از بین میرفتند و نابود میشدند.
از این رو پس روند قرآنی متوجّه قضیّۀ مهمّی میشود که همان مسئلۀ «افک»است که مورد نزول آن در این مقطع قرآنی اختصاص به تهمت زنایی دارد که بعضی افراد به همسر پیامبر(ص)(ماریۀ قبطی)بنا بر یکی از اقوال،وارد ساختند.روند آیات بر ضرورت متوقّف ساختن امثال چنین تهمتی که در جامعه شیوع یافته و رویارویی در برابر کسی که آن را میآفریند یا رواجش میدهند، تأکید میکند.این آیات حقایق زیرین را به ذهن وحی و القاء میکنند:
اوّلا:ایراد تهمتها،عادة از جانب افرادی صورت میگیرد که گردهم جمع میشوند و قرآن آنها را«دار و دسته»مینامد.
متشکّل شدن این دارو دسته تجمّعی است طاغوتی،که در روابط خود بر ارزشهای اسلامی تکیه نمیکنند،زیرا آنها تهمتهایی باطل و بیاساس را میآفرینند و اخباری دروغین را به هم میبافند و افترا میزنند،و مانند افعی که زهر خود را به درون بدن قربانی خود میدمد،آن اکاذیب را در جامعه پخش و منتشر میکنند.
ثانیا:این که جامعۀ صالح آن اجتماعی است که بر ضدّ این تهمتها مصون
و محفوظ شده و قادر است که دروغ بودن تهمت را کشف کند،و با سرعتی بسیار آن را به صاحبش برگرداند.امّا جامعۀ بیمار و نااستوار آن است که فرزندانش تهمتهای باطل را از یکدیگر میربایند تا بدون آگاهی از هدف پلیدی که پشت سر آن تهمتهاست و سلامت جامعه را تهدید میکند،آنها را پخش کنند،چنین جامعهای به شتاب هر چه بیشتر فرو میریزد و از هم میپاشد زیرا آبرو و حیثیت و نوامیس فرزندان آن اجتماع در معرض تهدید و دستخوش ولنگاری متجاوزان است.
اجتماع با فضیلت و دارای رشد فکری،بدین سان خطرناک بودن تهمتهای باطل را از همان آغاز در مییابد و میشناسد و از این رو برای محفوظ داشتن سلامت هر یک از فرزندان خود برای ردّ آن تهمتها میکوشد.
ثالثا:قرآن حکمت آموز بر نفع این شایعات نسبت به جامعۀ مؤمن /8 تأکید میکند،زیرا همین سخنان طبیعت بعضی از افراد جامعه را آشکار میسازد،زیرا تهمت زنندگان و بر انگیزندگان آن را کشف میکند و میزان کم عمقی وابستگی آنها را به مجتمع ایمانی روشن میسازد،هم چنان که کسانی را که سخنان باطل آنها را به سرعت میشنوند و میپذیرند کشف و معرفی میکند و این امر به اشخاص موجّهی که قصد اصلاح آنها را دارند فرصتی بزرگ میدهد.
حکمت لعان در اسلام
[6]
« وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَدٰاءُ إِلاّٰ أَنْفُسُهُمْ -و کسانی که زنان خود را به زنا متّهم میکنند و شاهدی جز خود ندارند...» بسی دشوار است که شخصی که زن خود را به تهمتی چون زنا متّهم میکند با سعادت و اطمینان زندگی کند.
اسلام برای آن که خانواده محلّی برای جنگ و زد و خورد میان زن و شوهر نباشد،و فرزندانی عقدهای به بار نیاورد که به سبب پرورش خود در محیطی و بازده و ناسالم،نسبت به جامعه کینه توز باشند،و برای آن که بر عکس خانواده را سرایی
برای آسایش و خانهای امن و آرام سازد،لعان را وضع و تشریع کرده است که رابطۀ میان زن و شوهر را به طور ابدی و همیشگی نهی میکند.راویان داستانی جالب توجّه دربارۀ نزول این آیه که بعضی از احکام لعان را بیان میکند،ذکر کردهاند که چگونگی چارهجویی اسلام را در مورد مشکلات اجتماعی منعکس میسازد.این روایت که مفسّر معروف علی بن ابراهیم آن را نقل میکند میگوید که این آیه دربارۀ لعان نازل شده،و سببش آن است که چون پیامبر(ص)از غزوۀ تبوک بازگشت،عویمر بن ساعدۀ عجلانی که از انصار بود نزد حضرتش آمد و گفت:ای پیامبر خدا شریک بن سمحا با زن من همبستر شده و وی از او باردار گشته است.
پیامبر(ص)از او روی بگردانید،امّا او سخن خود را تکرار کرد،دیگر بار پیامبر از او روی بگردانید تا چهار مرتبه چنان کرد،آن گاه پیامبر(ص)به خانۀ خود رفت،و آیۀ لعان بر او نازل شد،آن گاه عصر از خانۀ خود نزد مردم آمد و به عویمر گفت:
همسرت را بیاور که خدای عزّ و جلّ دربارۀ کار شما آیهای فرستاده است.عویمر نزد زنش رفت و بدو گفت:پیامبر خدا تو را فرا خوانده است،آن زن در میان قوم خود مقام و شرفی داشت از این رو همراه گروهی بیامد و چون وارد مسجد شد پیامبر(ص)به عویمر گفت:نزدیک منبر بیایید و یکدیگر را لعان کنید.عرض کرد چگونه این کار را بکنم؟پیامبر(ص)فرمود پیش بیا و بگو:خدای را گواه میگیرم که در نسبتی که به زنم میدهم از راستگویان هستم. /8 وی پیش آمد و آن عبارت را بگفت.آن گاه پیامبر(ص)بدو گفت:این عبارت را تکرار کن،وی آن را تکرار کرد تا چهار مرتبه شد.سپس در نوبت پنجم بدو فرمود:لعنت خدا بر تو باد اگر در نسبتی که به زنت دادهای از دروغگویان بوده باشی.وی در نوبت پنجم گفت که هر آینه لعنت خدا بر«وی»باد اگر در نسبتی که به زن خود داده است از دروغگویان بوده باشد. (1)سپس پیامبر(ص):بیگمان اگر دروغ گفته باشی این لعنت شامل تو میگردد.
1) 7) -همان مأخذ،ص 580.
آن گاه به وی فرمود:به کناری برو،سپس به زن او گفت:تو نیز همچون او گواهی بده و گرنه حدّ را بر تو اجرا میکنم،آن زن به روی افراد قوم خود نگریست و گفت:من این افراد را در این عصرگاه رو سیاه نمیکنم.آن گاه پیش آمد و گفت:خدا را گواه میگیرم که عویمر بن ساعده در نسبتی که به من داده از دروغگویان است.پیامبر خدا بدو فرمود:این عبارت را تکرار کن،و او آن را چهار بار تکرار کرد.سپس پیامبر(ص)به وی گفت:در مرتبۀ پنجم خود را لعنت کن که اگر در نسبتی که شوهرت به تو داده از راستگویان بوده باشد.آن زن در نوبت پنجم گفت:هر آینه خشم خدا بر«وی»باد اگر شوهرش در نسبتی که به وی داده از راستگویان بوده باشد.آن گاه پیامبر خدا(ص)به وی گفت وای بر تو که اگر دروغ گفته باشی مشمول این لعنتی.سپس پیامبر خدا(ص)به شوهر وی گفت:برو که از این پس این زن هرگز بر تو حلال نباشد.عرض کرد:ای پیامبر خدا مالی که بدو دادهام چه میشود؟پیامبر(ص)گفت:اگر دروغ گفته باشی دستت از آن مال بسی کوتاه است و اگر راست گفته باشی آن مال در عوض آن که وی شرمگاه خود را به تو واگذار و حلال کرده بوده از آن اوست.
و معنی آیه این است که اگر کسی زن خود را متّهم کند و نتواند چهار گواه شرعی در موردی این چنین بیاورد،باید چهار بار سوگند بخورد که در نسبت زنایی که به زنش میدهد راست میگوید.
« فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ -هر یک از آنها را چهار بار شهادت است به نام خدا که هر آینه از راستگویان است.» [7]
« وَ الْخٰامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَیْهِ إِنْ کٰانَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ -و بار پنجم بگوید که خشم خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد.» هنگام لعان شخص میگوید:«لعنة اللّٰه علیّ-لعنت خدا بر من»اگر از دروغگویان باشم،ولی خدای /8 سبحانه و تعالی میگوید:«إنّ لعنة اللّٰه علیه- همانا لعنت خدا بر او»با ضمیر«او»تا چنان به نظر نرسد که این لعنت بر کسی است که این عبارت را در قرآن میخواند.
[8]
« وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذٰابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکٰاذِبِینَ -و اگر آن زن چهار بار به خدا سوگند خورد که آن مرد دروغ میگوید، حدّ از آن زن برداشته میشود.» پس اگر زن چهار بار بر دروغگو بودن شوهر خود به خدا سوگند بخورد،حدّ از وی برداشته میشود،و تازیانه و سنگساری در کار نیست،و اگر چنین نکند(و سوگند نخورد)چنان است که گویی وی تهمت زنایی را که شوهرش بدو وارد کرده تصدیق کرده است.
[9]
« وَ الْخٰامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللّٰهِ عَلَیْهٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الصّٰادِقِینَ -و بار پنجم،زن بگوید که خشم خدا بر او باد اگر مرد از راستگویان باشد.» یعنی مرد در ادّعایی که در حق وی کرده و تهمتی که به وی زده است گفته باشد،و همچنین خود را لعنت میکند که اگر مرتکب زنا شده باشد،و در نتیجه اتّهامی که شوهرش بر وی وارد ساخته درست بوده باشد.
[10]
« وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ تَوّٰابٌ حَکِیمٌ -چه میشد اگر فضل و رحمتی که خدا بر شما ارزانی داشته است نمیبود؟و اگر نه این بود که خدا توبه پذیر و حکیم است؟» اگر فضل خدا و امکان توبه به درگاه او نمیبود،بیگمان کسانی که زنان خود را قذف میکردند و متّهم میساختند گرفتار عذاب میشدند زیرا قذف نزد خدا تهمتی بزرگ شمرده میشود،و بر کسی جایز نیست که به صرف گمان یا انتقام طلبی دیگران را متّهم سازد.جواب«لولا-اگر نه این بود»از خلال روند عبارت معلوم است،و شاید آیۀ 14 نیز اشاره به همین معنی دارد،آنجا که پروردگار ما سبحانه و تعالی میگوید:« وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت ارزانیتان نمیبود،به سزای آن سخنان که میگفتید شما را عذابی بزرگ در میرسید».
آنچه در این جا تفکّر را بر میانگیزد و باید بدان نیک اندیشید،دامنه و میزان اعتماد اسلام بر روح«ایمان»در نظامها و قوانین اجتماعییی است که وضع میکند،زیرا به عنوان مثال،سوگند یکی از ستونهای نظام اسلامی در امر قضاوت است،و هنگامی که جامعه روح ایمان و التزام بدانچه را میگویند و بدان سوگند میخورند از دست میدهد /8 نمیتواند ارزشهای رسالت را به مورد اجرا در آورد،و در نتیجه به هر حال نظام آن جامعه نمیتواند نظامی اسلامی باشد.
با وجود آن که جوامع بشری امروز به پایهای از پیشرفت تکنولوژی نایل آمده که آدمی را به حیرت میافکند،هم چنان در نظامها و قوانین اجتماعی و انسانی ناکام است.از این رو در اجتماع بیایمان کمتر کسی را میتوان یافت که به خاطر چند دینار از سوگند خوردن دروغین به خدا پرهیز داشته باشد،در صورتی که فرزندان جامعۀ با ایمان از سوگند خوردن به دروغ سخت پرهیز دارند و اجتناب میکنند.
اگر به تاریخ نسل اوّل مسلمانان نظر افکنیم،در مییابیم که نظام قضایی در آن روزگار تا چه حد کامیاب و موفّق بوده است.در آن عصر همۀ کارهای اجتماع اسلامی از جانب حکومت اسلامی به سهولت میگذشته و تمام مشکلات آن بدون هیچگونه دشواری حلّ میشده است،زیرا مؤمنان سخت پرهیز داشتهاند که خدا را دستمایۀ موضوع سوگند خود قرار دهند گر چه آن سوگند راست و به حقّ بوده باشد،تا آن جا که برخی از ایشان حاضر بودهاند که از حق خود در گذرند و مبالغی کلان از مال خود را بدهند امّا حاضر نبودند که به نام خدای بزرگ سوگند بخورند.
داستانی از امام زین العابدین را به عنوان شاهدی بر این مدّعا نقل میکنیم:
یکی از زنان طلاق داده شدۀ او نزد قاضی بر ضد او دعوایی برد و مطالبۀ مهری به مبلغ چهارصد دینار کرد،چون آن دو نزد قاضی حاضر شدند و دعوایشان مطرح شد، امام منکر مطالبهای شد که آن زن میکرد.قاضی از امام(ع)خواست تا سوگند بخورد،ولی آن حضرت نپذیرفت و محکوم شد،و تمام مهر مورد ادّعای آن زن را
پرداخت.چون از محضر قاضی بیرون آمد پسرش امام باقر(ع)از او پرسید:ای پدر چرا به خدا سوگند نخوردی؟مگر حق با تو نبود؟امام(ع)فرمود:چرا حق با من بود،ولی خدا بسی بزرگتر از آن است که من به خاطر چهارصد دینار به نام او سوگند بخورم.
ایشان بدین گونه پرهیز داشتند و سوگند خوردن را سخت و دشوار میدانستند و پایههای اجتماع اسلامی بر این اساس نهاده شده است.
[11]
« إِنَّ الَّذِینَ جٰاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ -کسانی که آن دروغ بزرگ را ساختهاند گروهی از شمایند...» کسانی که به همسر پیامبر تهمت زدند چه کسانی بودند؟ این پرسشی است که مهم نیست با بردن نام اشخاص بدان پاسخ گوییم، بلکه موضوع مهم برای ما طبیعت آن دار و دسته و هدف آنها از آن تهمت است.
هدف آن تهمت کاستن از کرامت و حیثیت پیامبر(ص)بوده است و آن دارو دسته کسانی بودهاند که با یکدیگر بند و بستی بر پایۀ مصالح مادّی داشتهاند نه بر پایۀ ارزشها،و قرآن برای آن که احتمال تصوّری غلط پیرامون این قضیّه را از اذهان مؤمنان بزداید ایشان را مخاطب میسازد و میگوید:
« لاٰ تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ -مپندارید که شما را در آن شرّی بود.نه،خیر شما در آن بود...» زیرا سرانجام به زودی منتهی به خیر خواهد شد،بدین اعتبار که آزمایشی است برای جامعۀ مسلمان،و اگر مؤمنان بر این قضیّه و امثال آن غلبه کنند و فایق آیند اجتماعشان جامعهای با فضیلت و قادر بر پایداری در برابر فشارها و مشکلات گوناگون خواهد بود.
« لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ -هر مردی از آنها بدان اندازه از گناه که مرتکب شده است به کیفر رسد...»
هم چنان که انسان مسئول رفتار و حرکات خویش است،تهمت آفرینان بر ضدّ پیامبر(ص)نیز بار مسئولیّت سخن خود را در سرای دنیا با رسوا شدن و آشکار گشتن شایعات باطل خویش،و در آخرت با تحمل عذاب دردناک بر دوش میکشند.
« وَ الَّذِی تَوَلّٰی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -و از میان آنها آن که پیرتر است و بیشترین این بهتان را به عهده دارد به عذابی بزرگ گرفتار میآید.» پیداست که روند آیه به سر کردۀ این دارو دسته که بار سنگین این گناه را بر دوش دارد و متحمّل عذابی بزرگ میشود،اشاره میکند.عادت اقتضا میکند که این دار و دسته سرکرده و بزرگی داشته باشند که منبع و سرچشمه سرهم بندی کردن این تهمت بوده یا لا اقل بدان جهت و قانونمندی داده باشد.و به نظر میرسد که کهنسالان که روزگار زندگیشان سپری شده، /8 و احساس میکنند که آفتاب عمرشان بر لب بام است و نزدیک به غروب و افول است،هم آنانند که این تهمت را شایع و پخش کردهاند،زیرا آنها پیش از دیگران منفی باف و حسود بودهاند،و شاید مراد از کهنسالترین در اینجا همان پیر گروه منافقان در روزگار رسول اکرم(ص)بوده باشد.
تا اینجا مطلب مقصود بر«خود آن تهمت»بود،امّا گفتار آینده متوجّه جنبهای دیگر از این قضیّه میشود،آنجا که خداوند مسئولیتی را که در برابر نظیر چنین امری بر دوش اجتماع میافتد معیّن میکند و میگوید:
[12]
« لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْکٌ مُبِینٌ -چرا هنگامی که آن بهتان را شنیدند،مردان و زنان مؤمن به خود گمان نیک نبردند و نگفتند که این تهمتی آشکار است؟» بر اجتماع با ایمان لازم است که پیش از هر موضعگیری ماجراهایی را که پشت صحنۀ بهتان و جعل آن دروغ بزرگ میگذشته دریابد و بشناسد،زیرا این موضوع منحصر تنها به شخص پیامبر نبوده بلکه شامل آنان نیز میشده و سلامت اجتماع آنان را تهدید میکرده،دارو دستۀ یاد شده نمیخواستهاند تنها از کرامت
پیامبر بکاهند و حیثیت حضرتش را لکّه دار کنند بلکه میخواستهاند شرف امّت اسلام را نیز از طریق شایعه پراکنی باطل بر ضدّ رهبری آن بکاهند و لکّه دار کنند،و هنگامی که مؤمنان برای پذیرفتن شایعاتی که این دار و دسته میپراکندند و سم پاشی میکردند همصدایی نشان میدهند و به همسر پیامبر(ص)گمان بد میبرند،آیا از آن پس شرفی سالم و درست برای امّت باقی میماند که در معرض زخم زبان آن گروه منافق قرار نگیرد؟! بنا بر این بر کسانی که این تهمتها را میشنوند لازم است که در صدد شناختن طبیعت آن برآیند و عوامل و عناصری را که در وراء آن قرار دارد بشناسند،و بر اجتماع نیز واجب است که دارای فضیلت و رشد باشد و اندیشهها و شخصیّتها را ارزیابی کند و بسنجد.
مبارزهای جدّی که امروز میان استعمار و جنبشهای رسالتی-که هدفش درهم شکستن موجودیّت استعماری جاهلیّت و برقراری حکومت عادلانۀ اسلامی است-جریان دارد،صورتی است زنده از همان مبارزهای که دیروز میان منافقانی که آن تهمتها را میساختند با جامعۀ مؤمن به رهبری پیامبر در جریان بوده است.
اکنون که استعمار با تمام نیروهای شیطانی خود میکوشد کرامت امّت اسلامی را از طریق انتشار اتّهامات بر ضدّ جنبشهای رسالتی خدشه دار سازد، تکلیف واجب امّت اسلام امروزه دقیقا همان مسئولیّت و تکلیف مؤمنان آن روزگار است تا خود را در این پیکار طرف مقابل بدانند و عوامل و عناصر استعماری را که در ورای این اباطیل و تهمتهای گوناگون بر ضدّ فرزندان بیگناهشان قرار دارد کشف و رسوا سازند.
خداوند سبحانه و تعالی میگوید:هدف این اتّهامات قبل از هر چیز سلامت معنوی اجتماع است،و بر اجتماع واجب است که نسبت به خود خوش گمان باشد و به گونهای جدّی با این اتّهامات برخورد کند« لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْکٌ مُبِینٌ -چرا هنگامی که آن بهتان را شنیدید مردان و زنان مؤمن به خود گمان نیک نبردند و
نگفتند که این تهمتی آشکار است؟»و باید اجتماع از وارد کنندگان اتهام دلایلی قوی و کوبنده بخواهد.پس اگر کسی بدون دلیل دیگری را به جاسوسی متّهم کند،در واقع اتّهام زننده خود جاسوس است،زیرا جاسوس کسی است که به مصالح استعمار بر ضدّ جنبشهای آزادیبخش رسالتی خدمت میکند،و اسلام به ما فرمان میدهد که به عنوان یک امر واجب الاطاعه همچون تکلیفی شرعی و اسلامی با این اشخاص رویاروی شویم و برخوردی جدّی کنیم،آنجا که میگوید:
[13]
« لَوْ لاٰ جٰاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ -چرا چهار شاهد بر ادّعای خود نیاوردند...» تا آنچه را بر ضدّ سلامت اجتماع و رهبری آن جعل کردهاند اثبات کنند.
« فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدٰاءِ فَأُولٰئِکَ عِنْدَ اللّٰهِ هُمُ الْکٰاذِبُونَ پس اگر شاهدانی نیاوردهاند،در نزد خدا در زمرۀ دروغگویانند.» زیرا سخنشان در واقع عاری از هر دلیلی بود،و حتّی اگر راست هم میگفتند نیز دلیلی نداشتند،و براستی نشر فکری که دلیلی بر آن وجود ندارد،گر چه از روی سادگی و بیاطّلاعی باشد،خطایی بزرگ محسوب میشود.
«برای اثبات نادانی انسان کافی است که چیزی بگوید که نمیداند و از آن آگاهی ندارد،بلکه حتی اگر تمام چیزهایی را که میداند نیز(در زمان و مکان غیر مناسب)بگوید برای احراز نادانی او کافی است» (1).
پس انتشار دادن تهمتی که دلیلی بر آن وجود ندارد به همان نتیجهای منجر میشود که دروغ پرداز برای آن میکوشد.
امروزه عوامل و نظامهای استعماری بهتانهایی را به هم میبافند و آنها را در جامعه پخش میکنند تا زبان به زبان بگردد و همچون بیماری وبا منتشر شود،و براستی اجتماع با فضیلت آن اجتماع است که بهتان زنندگان را متّهم کند و حتّی اگر راستی بیدلیل هم گفته باشند معتقد باشد که آنها دروغگویانند،زیرا نشر
1) 8) -این مضمون و محتوای حدیثی است پشت در پشت منقول از امام حسن بن علی-علیهما السّلام-.
قضیهای مجمل و بیدلیل نیز کذب و دروغ محسوب میشود،زیرا کاستن و از بین بردن ارزش انسان با فضیلت-که خدا او را با کرامت و شرف آفریده،و خواسته است که با کرامت زندگی کند،و آبرویی نیک پشت سر خود باقی گذارد-عینا همان دروغ است.
ممکن است انسان در آنچه میگوید راستگو باشد،ولی وقتی در تعیین موقعیّت و مشخصات سخنی که میگوید خطا کند دروغگو میشود(یعنی سخنش مطابق با واقع نیست).و بر عکس این،در مضمون حدیثی پشت در پشت آمده است:
«دروغ به خاطر اصلاح در نزد خدا راست محسوب میشود» (1).
کلمۀ«عند اللّٰه-در نزد خدا»در این آیه دلالت بر آن دارد که گر چه آنها به نظر خود راستگو باشند ولی در نزد خدا دروغگویانند و جزای دروغگو را دریافت میکنند،و شاید این امر از آن رو باشد که جوانب و شرایط محیط بر سخن خویش را مراعات نکردهاند.
[14]
قرآن بر ناهنجاری و درشتی این خطا تأکید میکند،بنا بر این سخنی ساده که بدون علم و آگاهی و اثباتی بر زبان بسیاری از مردم میگذرد خطرهای جدّی بزرگی در پشت سر خود دارد،و اگر خداوند بر مردم مهربان نبود بیگمان آنان را گرفتار عذابی بزرگ میکرد.
« وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیمٰا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت ارزانیتان نمیبود،به سزای آن سخنان که میگفتید شما را عذابی بزرگ در میرسید.» به سبب سخنان بدی که در گرداب آن افتاده بودید.
[15]
« إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ /8 وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ -آن گاه که آن سخن را از دهان یکدیگر
1) 9) -شاید سعدی از همین حدیث تأثّر پذیرفته که گفته است:دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز.م.
میگرفتید و چیزی بر زبان میراندید که دربارۀ آن هیچ نمیدانستید و میپنداشتید که کاری خرد است،و حال آن که نزد خدا کاری بزرگ بود.» زیرا انسان بدون آن که خود را دریابد خدمتگزار و بوق تبلیغات استعمار میشود.این آیۀ کریم چه قدر ما را متنبّه میسازد!چون بسیاری از ما آنچه را میشنود باز میگوید،و نمیداند که آن گفتار بر ضدّ شخص او و دین او یا اجتماع او هست یا نیست،پس واجب است که آدمی از روی علم و اثبات سخن بگوید نه آن که هر چه را دیگران میگویند نقل قول کند.
اگر مقیاس و وسیلۀ سنجش اجتماع ایمانی را رفتار و برخورد افرادش با تهمتها و بهتانها قرار دهیم،در مییابیم که بسیاری از اجتماعاتی که امروز وجود دارد از ضابطه و خصوصیّات اجتماع ایمانی خارج است زیرا در آن اجتماعات بهتانها را همچون کودکان که به سوی یکدیگر توپ پرتاب میکنند،به جانب یکدیگر میافکنند و آنها را همچون بیمار جذامی که میکرب پخش میکند،بین خود منتشر میسازند.
وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَکَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اَللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (17) وَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ اَلَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِی اَلَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (19) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (20) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21) وَ لاٰ یَأْتَلِ أُولُوا اَلْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ اَلسَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینَ وَ اَلْمُهٰاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22)
از ویژگیهای قرآن کریم در بررسی و طرح موضوعات گوناگون این است که بدون بیان ابعاد مختلف هر موضوع و دیگر قضایایی که بدان مربوط میشود دست از مطلب نمیکشد.
با وجود آن که مناسبت گفت و گو از افک(بهتان و دروغ بزرگ)و شایعه پراکنی باطل در اجتماع،بیشتر موضوع خانواده است که واجب است با دیواری استوار و بلند از سلامت معنوی احاطه شود،قرآن حکمت آموز این بحث و گفت و گو را کاملا سرشار میسازد تا ما را از بیشتر ابعاد و جوانب موضوع آگاه کند، و از میان ابعاد گوناگونی که این سوره در این درس بحث میکند بعد اجتماعی شایعه پراکنی باطل است و این که اصولا موضعگیری اجتماع والا و با فضیلت نسبت به شایعه پراکنیها و شایعه سازان چه باید باشد.
اوّلا:ضروری است که اجتماع پیشاپیش موضعگیری ثابت و مشخّصی
نسبت به شایعات داشته باشد.خداوند در وجود هر انسانی عقلی به ودیعه نهاده که به وسیلۀ آن میتواند از درستی /8 یا نادرستی افکاری که در اجتماع منتشر میشود آگاه گردد،زیرا هر موضوع درستی نور و پرتوی از حقیقت دارد،و از این رو هدفها و منشأ شایعه شناخته و درک میشود.
ثانیا:بر مؤمنان راستین واجب است که هر چه بیشتر در پیرامون رهبری رشید خود حلقه زنند تا روشهای درست و شایسته را برای مقاومت در برابر شایعات هنگامی که در اجتماع پراکنده میشود،بیاموزند.
ثالثا:بر فرزندان جامعۀ مؤمن واجب است که پای به جای پای شیطان نگذارند و از او پیروی نکنند زیرا نخستین گام آنان را به نهادن آخرین گام نیز وا میدارد تا اجتماع را بکلّی ویران و نابود سازد.
به عنوان مثالی بر این امر خاطرنشان میشویم که هنگامی که شخصی سخنی باطل را شنید و آن را منتشر کرد،در واقع به سبب فریفته شدن به گناه از آن دفاع و پشتیبانی میکند و این امر او را بر آن میدارد که به دارو دستهای که آن سخن را شایع کردهاند بپیوندد و بدین سان در دام دشمن میافتد.و از اینجاست که اسلام تأکید میکند که بر انسان مؤمن واجب است که پای جای پای شیطان ننهد و از او پیروی نکند،بلکه هشیار و بیدار باشد و از نهادن نخستین گام خطا بپرهیزد تا کار به نهادن آخرین گام غلط نیانجامد.
رابعا:در منطق اسلام هدف وسیله را توجیه نمیکند،پس درست نیست که مؤمنان برای رسیدن به هدفهای خود راههای پیچ در پیچ و خطا را بپیمایند،زیرا آن راهها نه تنها به هدف نمیرسند،بلکه رهنورد خود را به فحشا و کارهای زشت و ناپسند میکشانند.
پس ممکن نیست که باطل راه رسیدن به حق باشد،هم چنان که ممکن نیست جنبش ایمانی از راه انتشار دروغ و کوشش برای تأثیر گزاری بر مردم با نیرنگ و گمراه سازی به پیروزی برسد،و اصولا چنین روشهایی از صفات جنبش رسالتی نیست زیرا ناشایست و دروغ جز ناشایست و دروغی همسان خود نزاید،و
همانا فحشا زاییده و نتیجۀ مجموعۀ انحرافات سادهای است که در نزد آدمی و در نهاد اجتماع انبوه و افزون میگردد.
خامسا:هدف نهفته در ورای افک(دروغ و بهتان بزرگ)و انتشار /8 شایعات دروغین همانا از بین بردن وحدت جامعۀ مؤمن است،از این رو بر افراد چنان اجتماعی واجب است که از شخصی که به انتشار شایعات گسترده و در نتیجه پراکندن اجتماع با بهتان و افترا میپردازد،با گذشت و احسان نگذرند.
[16]
« وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهٰذٰا -چرا آن گاه که این سخن را شنیدید نگفتید:ما را نشاید که آن را باز گوییم...» خداوند به عنوان موضعگیری استوار مؤمنان،بر ایشان واجب ساخته که شایعات را باز نگویند و به انتشار آن بین صفوف جامعه کمک نکنند،و هیچ سخنی را بدون آن که ثابت شده و دلایل بسیار و شواهد کافی داشته باشد نپذیرند،و گفتۀ خدای تعالی که« وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ -چرا آن گاه که این سخن را شنیدید» یعنی:آیا هنگامی که سخنی میشنوید که در آن طعن و اتّهام به دیگران وجود دارد،با خاموشی و سکوت با آن روبرو میشوید؟ آن گاه قرآن ضرورت سنجیدن و ارزیابی شایعات را با ارزیابی ناشی از عقل،نه از روی هوی بیان میکند.
« سُبْحٰانَکَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِیمٌ -پروردگارا تو منزّهی،این تهمتی بزرگ است.» ساده نیست که انسان به دیگران تهمت زنا بزند،این امر تا وقتی دلیلی بر آن اقامه نشده بهتان است،آری.متّهم بیگناه و بری از تهمت است تا آن که مجرمیّت او به اثبات برسد،همچنین قذف(تهمت زنا به زوجه)که بهتان است،مگر آن که درستی آن ثابت شود.
اینجا اندکی بر سر کلمۀ«سبحانک-منزّهی تو»درنگ میکنیم.در
واقع ما این کلمه را بر زبان نمیآوریم مگر آن گاه که چیزی بسیار حیرت انگیز را ببینیم،و از آنجا که بیم داریم،به چیزی غیر از خدا سر بسپاریم که فکر و استقلال و ارادۀ ما را از ما سلب کند،میگوییم:سبحان اللّٰه منزّه است خدا،برای آن که در برابر حالت حیرت زدگی و در شگفت شدنی که منجر به نوعی شرک پنهانی میشود،مقاومت کنیم.پس تنها خداست که منزّه است و بزرگ است و...نه آنچه میبینیم یا آن که بدو مینگریم و به دیدۀ ما بزرگ مینماید.تسبیح گویی در اینجا برای چیست؟ /8 حقیقت این است که این آیۀ کریم به ضرورت توجّه به خداوند در حالت گرفتاری به تعارض و تضادّ اشاره میکند،زیرا نفس آدمی مایل به تصدیق هر سخنی است که در اجتماع شایع میشود،بویژه آن که آن سخن از کهنسالان یا صاحبان مقامات اجتماعی صادر شده باشد،و بر ماست که با یاد خدا در برابر چنین گرایشی مقاومت کنیم،زیرا یاد خدا به مناعت و پایداری مؤمن میافزاید تا در مقابل تأثیر پذیری از فشارها و شگفتزدگی نسبت به دیگران،و سر سپردگی به گمراهی مقاومت کند،و در نتیجه عقل آدمی را بدو باز میگرداند،و به او فرصت میدهد که با روش درست بیندیشد و نیز به انسان استقلال و نیرو و اطمینان میبخشد،همچون لنگری که به کشتی امکان میدهد در میان امواج پایدار بماند.
[17]
« یَعِظُکُمُ اللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -خدا شما را اندرز میدهد که اگر از مؤمنان هستید،بار دیگر گرد چنان کاری مگردید.» یعنی اگر براستی مؤمن هستید دیگر بار از آن اظهارات دروغ تأثّر نپذیرید، گویی همگان را مخاطب قرار میدهد،گر چه کسانی که آن بهتان دروغ را زدند دار و دستهای کوچک از ایشان بودند،و گفتۀ خدای تعالی خود دلالت بر اندک بودن آنها دارد که گوید:« إِنَّ الَّذِینَ جٰاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ -کسانی که آن دروغ بزرگ را ساختهاند گروهی از شمایند»و این برای آن است که تمام جامعه دریابد که مسئول است،زیرا بدان دارو دسته اجازه داد که دروغ خود را در میان اجتماع منتشر کنند و آنها را به جای خود ننشاند و آن اتّهام را به خود آنها برنگرداند.
[18]
« وَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -خدا آیات را برای شما بیان میکند و خدا دانا و حکیم است.» او مصالح شما را میداند،و شما را با حکمت رسای خود بدانچه سعادتتان در آن است راهنمایی میکند.
[19]
سیاق مطلب جزای کسانی را که به شایعه پراکنی در اجتماع میپردازند و عادة از بیماران روانی هستند،بیان میکند.بررسیهای علمی جدید تأکید کرده است که مبتلایان به عقدههای جنسی همان کسانی هستند که برای نشر شایعات مجعول و آفریدۀ بیماری روانی خود میکوشند،چون خود از نقایص جنسی رنج میبرند میکوشند که آن شایعات را بپراکنند تا از اجتماع انتقام بگیرند، گویی سبب کاهش این غریزه در وجود آنها اجتماع بوده است یا دست کم با این سخنان خود را تسلّی میدهند تا عوض آنچه از دست داده و فاقد آنند و عقدههای جنسی خود چیزی بیابند و به دست آورند.خدای تعالی گوید:
« إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ -برای کسانی که دوست دارند دربارۀ مؤمنان تهمت زنا شایع شود،در دنیا و آخرت عذابی درد آور مهیّاست...» زنا کاری هیبت و هراسی دارد که از شرم و شرف بشری سرچشمه میگیرد و ضمیر و و جدان انسان بر آن شرم و حیا سرشته شده است.هنگامی که زنا در جامعهای شایع شود هیبتش از دیدۀ مردم فرو میریزد و در منجلاب آن غوطهور میشوند و از ارتکاب پی در پی آن پروا و پرهیزی نمیکنند.
فحشاء به مجرد بازگو کردن سخنان پلیدی که آدمی شنیده است به دیگران شایع و منتشر میشود،و این چیزی است که دیوار شرف و شرف افراد اجتماع را فرو میریزد،آن گاه فرد این جا نه انسانی را که قلبش تباه و بیمار است به کردار نیک و شایسته فرا میخواند،و نه مردم را نصیحت میکند که کاری کنند که خیرشان در آن باشد بلکه در جستجوی شایعهای باطل بر میآید تا آن را منتشر کند و اندیشهای خبیث و مرده تا آن را زنده کند و به هر سو پخش نماید،زیرا او خود اهل
فحشا است و گر چه آن را به زبانش انکار کند یا به اکراه خود از آن تظاهر نماید، اگر به ژرفی بدو بنگری میبینی که وی با سخن خود واقعیت خویش را بیان میکند نه حقیقت دیگران را،و به نظر میرسد که تعبیر قرآنی« یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ -دوست دارند تهمت زنا شایع شود»دلالت بر گرایش روانی این گروه به اشاعه و انتشار فحشا دارد،که یا به سبب کراهیّت اجتماع نسبت بدان،یا کراهیّت گروه متّهم از آن و یا از آن رو که اینان خود عملا مرتکب فحشا میشوند، میخواهند آن را میان تمام مردم منتشر کنند تا خود از سرزنش مردم و عذاب و جدان آسوده شوند.
بر انسان واجب است که در برابر چنین تمایلی در نفس خود مقاومت کند و به انگیزۀ این گرایش شیطانی در نقل تهمتهایی چنان عامل دست نشود.
سپس قرآن گفتار راستین خود را بدین سان پایان میدهد که خدا به حقایق آگاه است.
« وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ -خدا میداند و شما نمیدانید.» شما طبیعت مردم،و انگیزههایی را که آنها را به جعل بهتانهایی بر ضد این و آن بر میانگیزد نمیشناسید،پس روا نیست که به هر کسی اعتماد کنید و سخنش را باور نمایید،بلکه بر شما واجب است که هر سخنی را در صورتی که از لوث علاقه به انتشار فحشا پاک و بری باشد،تحقیق کنید و مطلب بر شما ثابت شده باشد.
[20]
« وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ -چه میشد اگر فضل و رحمتی که خدا به شما ارزانی داشته است نمیبود؟...» این که برای شما پیامبری فرستاده و فرصت هدایت را به نحوی فراوان به شما داده-اگر این فضل الهی نمیبود-هرگز یک تن از شما پاکیزه نمیماند، یعنی از ورطۀ اتهام ناروا و بهتان زنی دیگران رهایی نمیداشت.
پیداست که مراد از«فضل»همان هدایت(قرآن و رسالت)است و مراد از «رحمت»نعمتهای مادی(امنیّت و سلامت و هر آن چیزی است که انسان را از
افتادن به گرداب جنایات گوناگون باز میدارد).
« وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ -و اگر نه این بود که خدا مهربان و بخشاینده است.» و پیداست که جواب«لولا-اگر نه آن بود»همان است که در گفتۀ خدای تعالی در آیات آینده بدان اشاره میشود که:« مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً -هیچ یک از شما هرگز روی پاکی نمیدید».
[21]
شیطان اعمّ از نوع جنّی آن که از آدمیزاد موجودی خونریز میسازد یا نوع انسان گونۀ آن که بوقها و دامهای او زندگی امروز ما را انباشته است،یکباره ما را دعوت به کارهای زشت نمیکند،بلکه اندک اندک و گام به گام ما را بدان کجراهه میکشاند،و بر ما واجب است که از پیروی او در نخستین گامها پرهیز کنیم تا بیشتر و بیشتر در ما طمع نبندد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،پای جای پای شیطان مگذارید...» وقتی که خدا فضل و رحمت خود را بفراوانی به انسان ارزانی داشته پیروی از شیطان برای چیست؟! /8 کسانی که از گامهای شیطان پیروی میکنند سعادت و هدایت مردم را محقّق نمیسازند.بسیارند کسانی که خود را برای رسیدن به حکمرانی و سپس اجرای عدالت و آزادی برای مستضعفان نامزد کردهاند ولی در گرداب جنایات ترور و کشتار و انتشار فحشا و منکر فرو غلتیدهاند،و رستگار نشده بلکه فاسدتر از روزگار پیشین خود گشتهاند.شیطان وابستگان حزب بعث را در عراق به همین شعارها فریفت ولی وقتی آنان به حکومت رسیدند عراق را ویران کردند و خود مورد لعن و نفرین ملّت قرار گرفتند.
براستی سلطهای که بر اساس دروغ و بهتان پایه گذاری شده باشد،هرگز در راه خدا و خدمت به مستضعفان نبوده و نمیباشد.از این رو قرآن میگوید:
« وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ -و هر
که پای به جای پای شیطان گذارد،بداند که او به فحشا و منکر فرمان میدهد...» انسان نباید گمان کند که شیطان روزی برای او دلسوزی و خیر اندیشی خواهد کرد،و شاید مقصود از« لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ -از گامهای شیطان پیروی مکنید»پیروی از وسایل و راههای اوست،پس هدف وسیله را توجیه نمیکند،بلکه هدف وسیلۀ مناسب برای رسیدن به مقصود را محدود و معیّن میسازد.
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً
-و اگر فضل و رحمتی که خدا بر شما ارزانی داشته است نمیبود،هیچ یک از شما هرگز روی پاکی نمیدید...» «لولا-اگر نه آن میبود»حرف امتناع برای امتناع و ادات شرط در این مقطع آیۀ کریم است«و فضل»مصدری است نایب از فعل شرط،امّا جواب شرط،گفتۀ خدای تعالی است که:«ما زکی-روی پاکی را نمیدید».
و شاید این جواب خود جواب«لولا»در آیۀ پیشین باشد که فرمود:
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ
-اگر فضل و رحمتی که خدا به شما ارزانی داشته است نمیبود؟و اگر نه این بود که خدا مهربان و بخشاینده است(چه میشد)؟»(جواب این است که«هیچ یک از شما هرگز روی پاکی نمیدید».-م).این آیه به میزان دشواری رهایی از دامهای شیطان اشاره میکند،و از این رو بر ماست که هرگز در سایۀ غرور نیارامیم و از خطر استدراج یعنی رفته رفته گرفتار شدن به دامهای شیطان و پلّه پلّه خزیدن به قعر گناهکاری غافل نمانیم،بلکه به خدا توکّل کنیم و همواره بر حذر و بسیار بیدار و هشیار باشیم.
« وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ -ولی خدا هر کس را بخواهد پاکیزه میسازد...» /8 و این امر از طریق پیامبران و هدایت و توفیق صورت میگیرد،و با نعمتهایی که خدا به فراوانی به آنان ارزانی میدارد،آنان را از آرزوهای شیطان بدور و
بینیاز میسازد.
« وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خدا شنوا و داناست.»
[22]
« وَ لاٰ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ -و توانگران و آنان که گشایشی در کار آنهاست،نباید سوگند بخورند که به خویشاوندان و مسکینان و مهاجران در راه خدا چیزی ندهند...» گویند:پس از آن که حادثۀ افک(آن بهتان بزرگ)روی داد،مسلمانان قرار گذاشتند که با مشرکان به کلّی قطع مراوده کنند(و به اصطلاح امروز آنها را بایکوت کنند)،پس با آنها زناشویی نکنند،و چیزی از اموال خود را به آنها ندهند و آنها را به مساجد خود دعوت نکنند و الی آخر،و این همان چیزی بود که دشمنان میخواستند که ببینند اجتماع با ایمان به کلّی از بقیّۀ جامعه گسیخته و منزوی و تنها شده است،پس واجب بود که هشیاران اجتماع اسلامی متوجّه این گام شیطانی باشند و در برابر آن ایستادگی کنند،از این رو خداوند مؤمنان را از اجرای آن قرار سختگیری و قطع مراوده نهی کرد،و معنی آیه این است که بهرهمندان از نعمتها برخورداری از بخشش و ترک صلۀ رحم و خویشاوندی پیمان نبندند و سوگند نخورند.
هم چنان که گفتیم:مقصود از«فضل»دین و هدایت،و مراد از«السّعة- گشایش»مال و نعمتهای مادّی است،و معنی آیه بدین تفسیر چنین میشود که:بر کسانی که خداوند با هدایت و مال به آنان نعمت بخشیده واجب است که به خویشاوندان و مسکینان و مهاجران-گر چه در ورطۀ گناه آن«افک»و تهمت زدن افتاده بودند-چیزی از نعمتهایی که خود دارند بدهند و کمک رسانند.
« وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا -باید ببخشند و ببخشایند.» و از آنچه گذشته در گذرند،شاید مراد از«عفو-بخشش»پی جویی نکردن بر گذشته است و مراد از«صفح-گذشت»آن چیزی است که سبب بر گرداندن
پیوند اجتماع میشود.
وظیفۀ امّت اسلامی پس از رویدادهایی همچون افک(تهمت زنی بزرگ) و آنچه باعث تفرقه و اختلاف میشود،کوشش به سوی وحدت برای بنا نهادن موجودیّت جدیدی است که بر پایۀ وحدت و یگانگی نهاده شده باشد.
« أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ -آیا نمیخواهید که خدا شما را بیامرزد؟و خداست آمرزندۀ مهربان.» چه بسا مؤمنان کسانی را که بر ضدّ ایشان تهمت زدهاند مؤاخذه کنند،ولی آیا برائت و برکنار بودن کامل خود را از وارد کردن چنان اتّهامی به دیگران تضمین میکنند،در حالی که همگان در معرض مرتکب شدن خطا در حق دیگران قرار دارند؟ از این رو سزاوار است دیگران را عفو کنند تا خداوند نیز عفو کنندگان را مورد بخشایش قرار دهد.در عمل نیز به محض آن که این آیۀ کریم نازل شد مسلمانان،به امید بخشایش الهی،بی درنگ گفتند عفو کردیم و گذشتیم.
إِنَّ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْغٰافِلاٰتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اَللّٰهُ دِینَهُمُ اَلْحَقَّ وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِینُ (25) اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ اَلْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثٰاتِ وَ اَلطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ اَلطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبٰاتِ أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ (26) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (27) فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهٰا أَحَداً فَلاٰ تَدْخُلُوهٰا حَتّٰی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ اِرْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (28) لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهٰا مَتٰاعٌ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ (29)
26[مبرّأون]
:بری و بر کنار،پاک شدگان.
29[جناح]
:حرج و گناه.
روند مطلب در اینجا پیرامون دو قضیّۀ اساسی دور میزند:
اوّل:بیم دادن و هشداری به زبانی تند که خداوند خطاب به کسانی میکند که زنان پاکدامن بیخبر از فحشا را متّهم به زنا میکنند،و این افراد را از آتش دوزخ،بدان روز که امکان انکار افترایشان برای آنها وجود ندارد،بر حذر میسازد،و این هشدار و خطاب برای آن است که مانع دینی را در و جدان مردم زنده کند،تا اجتماع از حضیض مشاجرات بیارزش به اوج آداب والا ارتقا یابد.
دوّم:پس از آن که آیات پیشین از ضرورت حفظ و حمایت معنوی
خانههای مسلمانان با ما سخن گفتند،آیات این درس از ضرورت نگهداری و حراست ظاهری آن خانهها در برابر ورود بیگانگان با ما سخن میگویند،زیرا (چنان که پیامبر(ص)گوید):خانهها حرم انسانند.پس نباید کسی که صاحب خانه نیست جز با کسب اجازه و به دست آوردن موافقت ساکنان خانه بدان وارد شود،و پیش از ورود ناگزیر باید نام خدا را که بدان انس و الفت دارند بر زبان آورد و به بانگ بلند بگوید تا اهل خانه صاحب صدا را بشناسند،و پس از آن به سلام آغاز کند،و اگر پاسخی از اهل خانه نشنید باید به همان جایی بازگردد که از آن آمده و به زور وارد خانه نشود و کبر و بزرگ نمایی و علاقۀ به گناهکاری او را وادار به ورود قهری نسازد زیرا چنان ورودی از جانب او نه تنها تجاوز به اهل آن خانه است بلکه تجاوز به تمام جامعه محسوب میشود.
[23]
« إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -کسانی که به زنان پاکدامن و بیخبر از فحشا و مؤمن تهمت زنا میزنند،در دنیا و آخرت لعنت شدهاند و برایشان عذابی است بزرگ.» ممکن است زنی در لانۀ فساد و مظانّ زنا کاری باشد،چنین زنی مسئولیّت این تباهکاری را تحمّل میکند،همچون زن زیورنمای بیحجابی که از این خانه بدان خانه میرود،و حرکات ولنگارانۀ شبههآمیزی میکند،خود را در دایرۀ اتّهام قرار میدهد و موجب میشود مردم بر ضدّ او سخنانی بگویند.
امّا زنی که از این تهمت بیخبر و از مظانّ آن دور است باید به نیکوترین صورت محترم داشته شود،و هر کس وی را متّهم کند در دنیا ملعون است،یعنی از خیر به دور و نزد مؤمنان مطرود است،و در آخرت نیز ملعون است و خدا او را از رضوان خود دور میکند و به عذابی بزرگ گرفتارش میسازد.
[24]
« یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -روزی که زبانهاشان و دستهایشان و پاهایشان به زیانشان بر کارهایی که میکردهاند شهادت دهند.» هر یک از اندامهای انسان روز قیامت بر ضدّ او گواهی میدهد،و نخستین اندام کسانی که زنان پاکدامن را متهم به زنا کردهاند گواهی میدهد زبانهای آنهاست که بدون ارادۀ آنها زبان به رسوا ساختنشان میگشاید،سپس دستهای آنان است که با آنها به مواضع تهمت اشاره کردهاند(چه عادتا گوینده برای تعبیر مقاصد خود زبان و دستش را به کار میبرد)،سپس پاهای آنان است که به وسیلۀ آنها برای انتشار تهمت در بزرگترین پهنۀ ممکن جامعه دوندگی کرده و با سخن چینی و سم پاشی کوشیدهاند میانۀ مردم فساد افکنند و روابط اجتماعی را آشفته سازند و برهم بزنند. /8 مفسّران روزگاران پیشین در برابر این آیه در شگفت مانده بودند،نه در مورد گواهی زبان-که امری است طبیعی-بلکه در مورد گواهی پاها و دستها.
بعضی از آنان گفتهاند:همانا خداوند در هر اندامی زبانهایی آفریده است که دربارۀ کردار انسان سخن میگویند،و برخی دیگر گفتهاند که:همانا خداوند است که خود از جانب اندامها سخن میگوید چنان که به گونهای با موسی سخن گفت.ولی ما امروز با وجود دستگاههای الکترونیک پیشرفته،در این بار نیازی به اندیشۀ بسیار نداریم تا چگونگی گواهی دادن دستها و پاها را دریابیم.دانش جدید با تجربۀ عملی ثابت کرده است که هر سخن یا حرکت و اقدامی که از انسان سر بزند،آثارش در چیزهای موجود در پیرامون او همچون دیوار و سقف و هوا و غیره (و طبعا در اندامهای شخص او)ترسیم و ضبط میشود.
هر گاه انسان مراقبت الهی را بر خود احساس کند و این باز دارنده و مانع دینی در و جدان او رشد و نموّ یافته باشد،هرگز آگاهانه مرتکب نافرمانی نمیشود.
[25]
« یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللّٰهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ -آن روز که خدا جزایشان را
به تمامی بدهد...» آن گاه که حقیقت برای آنها کشف شود،و بطلان چیزی که ادّعا میکردند روشن گردد،و بدانند که خداوند همه چیز حتی احساسات و مشاعر و نیّتهای قلبی آنان را بر آنها حساب میکرده،پاداش تمام اینها را جزء به جزء و ذرّه به ذرّه به تمامی به آنان میدهد.و دین انسان آن چیزی است که بدان ملتزم است،پس اگر به اسلام ملتزم بوده باشد خداوند همان را روز قیامت بدو باز میگرداند،و همچنین اگر به جرم و گناهکاری ملتزم بوده روز حساب همان گناهکاری پیشاپیش او میرود و بر همان مجازات میشود.
« وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ -و بدانند که خدا حقیقت آشکار است.» زیرا او تابناکترین و آشکارترین حقایق است،این حقیقت به آسانی و سهولت هر چه تمامتر بر سرشت سالم و فطرت آدمی جلوهگر میشود،بیآنکه نیازی به بحثهای فلسفی یا برهانهای پیچیده در میان باشد،ولی مردم با کارهای خطای خود،بر دلهای خویش پردههای غفلت میآویزند،و پروردگار خود و نامهای /8 نیکوی او را،از روی اراده و نه با جبر،از یاد میبرند،و آن گاه که روز قیامت این پردهها از آنان فرو افتد آن حقیقت بزرگتر«اللّٰه»بر آنان جلوهگر میشود،همچون کسانی که برای نخستین بار به حقیقتی هدایت شدهاند.
[26]
« اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثٰاتِ وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبٰاتِ أُولٰئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّٰا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ -زنان ناپاک برای مردان ناپاک و مردان ناپاک برای زنان ناپاک و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک.آنها از آنچه دربارهشان میگویند منزّهند.
آمرزش و رزق نیکو برای آنهاست.» وجهۀ نظر مفسّران دربارۀ این آیه متعدّد و گوناگون است.گروهی گفتهاند:این آیه اشاره دارد به این که گفتارها و کردارهای پلید برای پلیدان و بر عکس این در مورد گفتارها و کردارهای پاک،و برخی دیگر گفتهاند:زنان
ناپاک برای مردان ناپاک و بر عکس آن دربارۀ زنان پاک.
امّا پیداست که این آیه بر حقیقتی اجتماعی و اساسی تأکید میکند و آن این است که انسان نمیتواند نام خود را در سیاهۀ تبهکاران و بدان ثبت نماید و آن گاه با نیکان زندگانی کند،بلکه ناگزیر باید سرانجام در عمل با کسانی زندگانی کند که نامش را در سیاهۀ ایشان ثبت کرده است.(که گفتهاند:کند همجنس با همجنس پرواز.-م.) امّا این در بخش دوّم خود تأکید بر توانایی اجتماع والا بر بنای موجودیّت مستقل،به دور از زبانهای بدگو و مفتری،و تهمتهای دروغین دارد،و این چیزی است که دستیابی بر آمرزش خدا و رزق نیکوی او را زمینه چینی میکند و فراهم میآورد.
[27]
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،به خانههایی غیر از خانۀ خود بی آن که اجازت طلبیده و بر ساکنانش سلام کرده باشید،داخل مشوید.این برای شما بهتر است.باشد که پند گیرید.» این آیه و آنچه پس از آن میآید مجموعهای از آموزشهای مربوط به حرمت خانه را برای ما مطرح میسازد،آنجا که میسزد انسان در درون منزل خود،جامههای خویش را بیرون آورد و از عادتهای اجتماعی خسته کننده رها شود و به طبیعت خود بیاساید و نفسی آسوده بکشد و احساسات نهفتۀ خود را نشان دهد، /8 و با همسر خود خلوت کند و رازها و عواطف خود را بدو بیان کند و شاید بخواهد با وی همآغوش شود.پس پیش از آن که به خانهای غیر از خانۀ خود گام نهی،ناگزیر باید آداب ورود را مراعات کنی که از آن جمله است:درخواست انس و الفت و دادن اشارهای پیشاپیش برای آهنگ ورود،و به تعبیر قرآنی«پروا و لطف».کلمۀ
استیناس از لفظ«انس»گرفته شده و ضرورت مراعات جوانب عاطفی را میرساند، نه کلمات خشن،یا بانگ بلند یا در کوفتن سخت را،بلکه بر نرمش و محبت و لطف ورزی و دوستداری دلالت میکند.در خبر آمده است که«استیناس(یعنی درخواست انس و الفت کردن)عبارت است از بیرون آوردن کفش و سلام گفتن (به اهل خانه)» (1)و از ابی ایوب انصاری نقل شده است که گفت:به پیامبر(ص) عرض کردیم:ای پیامبر خدا استیناس چیست؟گفت:این که مرد به تسبیح و ستایش و تکبیر سخن گوید و بر اهل خانه آوای سرفه بر آورد (2)و سپس سلام گوید تا حسن نیّت و سلامت قصد خود را اشعار کند.این ترتیب از طبیعت بشری نیز دور و نسبت بدان نادر و شگفت نیست بلکه با آن هماهنگ و همراه است.همچنین است دیگر احکام و آداب در اسلام که همه با سرشت و عقل بشر موافقت و مطابقت دارد،و این آن چیزی است که این آیه که انسان را به یاد آوری بر میانگیزد بدان اشاره میکند.باری،بسیاری از حقایق را مردم میشناسند و با آنها آشنایی دارند، ولی آنها را فراموش کردهاند و نیاز بدان دارند که بیندیشند تا آنها را به یاد آورند.
[28]
« فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیهٰا أَحَداً فَلاٰ تَدْخُلُوهٰا حَتّٰی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکیٰ لَکُمْ -و اگر در خانه کسی را نیافتید،داخل مشوید تا شما را رخصت دهند.و اگر گویند:باز گردید؛باز گردید.این برایتان پاکیزهتر است...» اگر کسی که صلاحیّت دادن اجازۀ ورود را دارد در خانه نبود،یا مالک خانه وجود داشت ولی اجازۀ ورود نداد باید مراجعه کننده بدان خانه باز گردد،و در این کار پاکیزهسازی جامعه نهفته است،یعنی اخلاقیّات و روابط پاکیزه را در جامعه رشد میدهد،متون اسلامی بر کسب اجازۀ ورود و آداب آن پیش از وارد شدن به خانهها تأکید بسیار کردهاند.
مردی از پیامبر خدا(ص)با در آوردن صدای سرفه و تنحنح اجازۀ ورود میخواست.پیامبر(ص)به زنی که روضه نام داشت فرمود:نزد این مرد برو و بدو بیاموز و به او بگوی:بگو سلام بر شما،آیا وارد بشوم؟آن مرد این سخن را شنید /8 و به وی هم چنان گفت،آن گاه(پیامبر،ص)بدو گفت:«وارد شو» (1).
مردی از رسول اکرم پرسید آیا اجازۀ ورود خواستن از مادر ضرورتی دارد؟ و افزود که مادر مرا خدمتگزاری جز من نیست آیا هر بار که نزد او میروم باید از وی اجازۀ ورود بگیرم؟پیامبر(ص)فرمود:آیا دوست داری که مادرت را برهنه ببینی؟آن مرد گفت:نه،حضرتش فرمود:پس از وی هر بار اجازۀ ورود بگیر. (2)
روش پیامبر(ص)چنین بوده است.جابر بن عبد اللّٰه انصاری روایت کرد و گفت:«پیامبر خدا به قصد دیدار فاطمه-علیها السلام-بیرون آمد و من در خدمتش بودم چون به در خانۀ وی رسید،دست بر در نهاد و آن را به درون راند و سپس گفت:سلام بر شما.فاطمه-علیها سلام-گفت:سلام بر تو ای رسول خدا.پیامبر گفت:آیا وارد شوم؟فاطمه گفت:ای رسول اللّٰه،وارد شوید،پیامبر گفت:با کسی که همراه من است وارد شوم؟فاطمه گفت ای رسول اللّٰه من پوششی بر سر ندارم،پیامبر گفت:دستۀ ملحفه را بگیر و با آن سر خود را بپوشان وی چنان کرد.آن گاه پیامبر گفت:سلام بر شما،وی گفت:و سلام بر تو ای رسول اللّٰه.پیامبر گفت:آیا وارد شوم؟فاطمه گفت:آری،ای رسول اللّٰه.پیامبر گفت:من و آن کس که همراه من است(هر دو وارد شویم)؟فاطمه گفت:آری با آن کس که همراه دارید وارد شوید» (3).
اسلام بدین ظرافت و دقّت و مهرورزی ما را ادب آموخته است.
شایسته است که به پایان این آیات هشیارانه توجّه کنیم،زیرا عادتا پایان آنها کلیدهای آنهاست،چنان که آیات اخیر این سوره کلیدهای آن است،و در
اینجا خدای تعالی میگوید:
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ -و خدا به هر کاری که میکنید آگاه است.» پس از آن که مجموعهای از قوانین و نظامها را طرح میکند،چرا چنین میگوید؟پاسخ این که:
شاید برای آن که انسان قدرتی عجیب در پیچاندن و بازی کردن با قانون دارد به گونهای که آن را تبدیل به پوستی بیمغز و محتوی میسازد،و برای آن که خدای سبحان مردم را از پرسه زدن و سعی در پیماندن نظام اسلامی بر حذر دارد آنان را به ملزم شدن به دقّت و اخلاص بدان بر میانگیزد و تشویق میکند،و به آنان یاد آور میشود که حقیقت اعمال ایشان را میداند و آنان را گریزی از دلسوزی و خیر اندیشی در اجرای احکام نیست،ممکن است انسان اهل خانهای را بفریبد و هنگام ورود بدان خانه صاحبانش را بدین پندار افکند که وی به دنبال هدفی شرافتمندانه است و در واقع بر خلاف آن بوده باشد،ولی نمیتواند خدا را بفریبد، زیرا او به هر چه مردم میکنند آگاه است.
ورودی این چنین،مانند آن است که بدون اجازه وارد شده باشد و با آن فرقی ندارد،زیرا اگر اهل آن خانه از قصد بد او آگاه میبودند،به او اجازۀ ورود نمیدادند.
بسیاری از موارد تبهکاران از حرفهها و مشاغلی استفاده میکنند که برای ورود به خانهها به آنها کمک میکند،بدین بهانه که میخواهند خدماتی معیّن را انجام دهند از قبیل درست کردن برق،یا تلفن،یا آویختن پرده و تعمیر اثاث خانه، و بدین وسیله فرصتی مناسب مییابند که از وضع درون منزل مردم و نوامیس آنان مطّلع شوند و بر مؤمنان جاسوسی کنند،و نمیدانند که با این حرکت مرتکب دو گناه میشوند:
نخست:گناه ورود به منزلی بدون اجازه،زیرا هدف آن ورود بدو تباه است.
دوم:گناه فساد کردن در زمین.
و اگر اینان از گیر آگاهی اهل خانه یا مقامات قانونی و شرعی برهند و بگریزند از حیطۀ علم و آگاهی مطلق خدا هرگز نمیرهند و نمیگریزند.
[29]
« لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهٰا مَتٰاعٌ لَکُمْ -بر شما گناهی نیست اگر به خانههای غیر مسکون که متاعی در آن دارید داخل شوید...» زیرا آن خانهها(و اماکن عمومی)برای منفعت عامّه قرار داده شده،چون مهمانسراها،و گرمابههای عمومی،یا محلّهای بازرگانی،و دفاتر خدمات گوناگون،و امثال آنها،ولی ورود /8 بدون هدف معیّن به آنها نیز جایز نیست،گر چه ورود بدون اجازه به این اماکن مجاز شناخته شده است.
« وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَکْتُمُونَ -هر چه را آشکار سازید یا پنهان دارید خدا به آن آگاه است.» از نیّتها و هدفها(هر چه را پنهان دارید،او میداند)و این دعوتی است برای رشد مانع و مراقب دینی در و جدان انسان،برانگیخته از احساس او به وجود مراقبتی الهی بر خویشتن.
پس کسانی که به محلهای بازرگانی وارد میشوند،مثلا نه برای آن که کالاهای عرضه شده در آنها را بخرند بلکه برای آن که از خستگی پیاده روی و ازدحام بازار بیاسایند یا از تهویۀ مطبوع آن محل در تابستانی گرم یا زمستانی سرد استفاده کنند،یا وارد ادارهای میشوند،نه برای آن که در آنجا کاری دارند،بلکه برای گفت و گو دربارۀ مسائل خصوصی با دوستان خود که کارمند آن اداره هستند...و چیزهایی دیگر از این قبیل.این اشخاص باید بدانند که اسلام چنین کارهایی را به آنان اجازه نمیدهد و روا نمیشمارد زیرا این کارها متضمّن زیانهایی اجتماعی است که اثر آن جز با گذشت زمان پدیدار نمیشود،هم چنان که این رفتارها با اخلاق والا،و خصلتهای عالی منافات و تناقض دارد،و اگر این اشخاص خود را به جای صاحبان آن اماکن و سراهای عمومی بگذارند هرگز راضی نمیشوند که دیگری چنین کارهای خلافی با خود آنها بکند.
قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ (30) وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلیٰ جُیُوبِهِنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبٰائِهِنَّ أَوْ آبٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنٰائِهِنَّ أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوٰاتِهِنَّ أَوْ نِسٰائِهِنَّ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ أَوِ اَلتّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ أَوِ اَلطِّفْلِ اَلَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلیٰ عَوْرٰاتِ اَلنِّسٰاءِ وَ لاٰ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مٰا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَی اَللّٰهِ جَمِیعاً أَیُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (31) وَ أَنْکِحُوا اَلْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ اَلصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (32) وَ لْیَسْتَعْفِفِ اَلَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً حَتّٰی یُغْنِیَهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَلَّذِینَ یَبْتَغُونَ اَلْکِتٰابَ مِمّٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَکٰاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اَللّٰهِ اَلَّذِی آتٰاکُمْ وَ لاٰ تُکْرِهُوا فَتَیٰاتِکُمْ عَلَی اَلْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَنْ یُکْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرٰاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ (33)
30[یغض]
:الغض اصلش نقصان است گویند غضّ در صفتی یا چشمش یعنی آن را از دست داد.
با ادامۀ گفت و گوی گذشته دربارۀ حدود شرعی برای غریزۀ جنسی،و پس از آن که قرآن حرام بودن زنا و قتل نفس و نیز حرام بودن ورود به خانههای مردم را جز پس از انس و الفت خواهی و سلام کردن بیان کرد،این درس حدّی دیگر را که حرام بودن نگریستن به نامحرم و ضرورت حجاب است و موضوعات مهمّی را که تحت این عنوان قرار میگیرد،بیان میکند.
اسلام حجاب را واجب ساخته است تا انگیزش جنسی را در راهها و مجاری شرعی مفید برای آن محدود و معیّن کند و عفّت و پاکدامنی و کرامت زن را حفظ نماید و در جامعه موقعیّتی مناسب به وی بدهد.
اسلام به زن در خانوادۀ کوچک یا خانوادۀ بزرگ وی آزادی میدهد...
یعنی نزد همسرش یا پدر و پسر و برادر و برادرزادگان و خواهرزادگان و پدر شوهران، و در نتیجه تمام کسانی که بر اثر نسب یا به سبب زناشویی بر وی محرم میشوند.
امّا آیا برای زن جایز است به لحاظ آن که زن است در برابر هر زنی زیباییها و زینتهای خود را آشکار کند؟ /8 هرگز...اسلام با گفتۀ خود:«أو نسائهنّ-یا زنان
آنان»زنانی را که جایز است زن در برابر ایشان زیباییها و زینتهای خود را آشکار سازد محدود و معیّن کرده است.پس برای زن جایز نیست که در برابر زنان غیر مؤمن زیباییها و زینتهای خود را آشکار سازد،و این مطلبی که متون اسلامی بر آن نصّ صریح دارند.
اما در مورد مردانی که دارای احساسی خاصّ نیستند،چون نابالغان و دیوانگان،زن حق دارد که در برابر آنها حجاب را مراعات نکند،زیرا هدف از حجاب-چنان که پیش از این گذشت-محدود ساختن«انگیزش جنسی»در اجتماع است،و از آنجا که احساسات جنسی در این قبیل افراد تقریبا مرده است، مانعی ندارد که در برابر آنها زیباییهای و زینتهای خود را آشکار سازد،و همچنین است در مورد کودکانی که به مرحلۀ مردی نرسیده و هنوز تمیزی نمیدهند.
اسلام پس از آن که غریزۀ جنسی را محدود میسازد،به تشویق بر زناشویی میپردازد،اگر غریزۀ جنسی از نیرومندترین غرایز بر انگیزانندۀ انسان نمیبود،هیچ کسی مسئولیتهای زناشویی را متحمّل نمیشد.ما بسیاری را میبینیم که برای گریز از اقدام به مسئولیّت زناشویی سرکوبی و محرومیّت جنسی را تحمّل میکنند، و اگر در اجتماع راههایی دیگر برای ارضای این غریزه پیدا شود بسیاری از اشخاص تن به مسئولیّت زناشویی نمیدهند.
اسلام هنگامی که مردم را به زناشویی فرا میخواند مشکلات روانی را که مانع آن میشود نیز بررسی و درمان میکند،و مهمترین آنها ترس از مسئولیّتهایی است که بارزترین آنها مسئولیّت خرج کردن و تأمین زندگی برای خانواده است.از این رو خداوند به زناشویی کنندگان وعده میدهد که به آنان برکت بخشد و روزی آنها را به اندازۀ نیازشان برای آنها بفرستد،و این چیزی است که سنّت خدای سبحانه و تعالی آن را اقتضا میکند،زیرا انسان وقتی احساس نیاز نکند تنبلی و اهمال میورزد،ولی هنگام نیاز نیروهایش شکفته میگردد،و خدای تعالی نیز بدو روزی میرساند.
[30]
« قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ -به مردان مؤمن بگو که چشمان خویش فرو گیرند و شرمگاه خود نگه دارند...» حفظ و نگهداری کامل و مطلق و در هر زمینهای،پس برای انسان جایز نیست که به هر وسیلۀ شبههآمیزی-آن گونه که فقها آن را نامیدهاند-شهوت خود را بر انگیزد،پس نگریستن به روی زن بیگانه یا حتی زن خویشاوند،یا /8 نظر به شبهه و به هدف و قصد انگیختن شهوت به عکسها و فیلمها،تمامش حرام است زیرا این وسایل غریزۀ جنسی را که خدا به نگهداری آن فرمان داده است،بر میانگیزد.
« ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ -این برایشان پاکیزهتر است...» پاکیزهتر است از این که دست خود را در لجنزارهای فساد انباشته از میکربهای خطرناکی بگذارند که بیم آن میرود که به جسم انسان وارد شوند،و آیا اگر آدمی خود را از آنها محفوظ دارد و از جایهایی که هستند دور نگهدارد،آن میکربها به درون جسم او راه خواهند یافت؟! همانا غریزۀ جنسی از نیرومندترین غریزههای بشر است،پس اگر برانگیخته شود تمام سدها را در برابر خود فرو میریزد،و به هر سویی روان میشود، و چه بسا که صاحب خود را به جنایاتی هولناک وادارد.وقتی از آمار جنایات جنسی در کشورهای غربی که گرفتار تباهی و هرزگی شدهاند آگاه میشویم دچار حیرت و دهشت میگردیم،و اگر برگهای دادگاههای جنایی را برای یافتن انگیزههایی که در وراء جنایات بزرگ قرار دارد بررسی کنیم در مییابیم که در پشت بیشتر آن جنایات غریزۀ جنسی نهفته است.
اگر محیطهای زندگی را از وسایل تحریک کننده انباشته کنیم و غرایز را از لحاظ انگیزش و تهییج کاملا سیر و سرشار سازیم توالی و تکرار پی در پی ارضای غرایز جنسی بر اعصاب فشار میآورد و موجب بیماریهای خطرناک بسیاری برای مردان و بویژه جوانان میگردد،و این از آن روست که ارضاء و فارغ کردن این غریزه
به نحو همیشگی مقدور نیست،آن گاه جوانی هیجان این غریزه در وجود او استمرار مییابد به شریک زندگی خود قناعت نمیورزد،و هر چند جنس مخالف فتّان و دل انگیز باشد اقناع نمیشود،بلکه به گودال موارد نادر و غیر طبیعی سقوط میکند و سپس به دامان مخدّرات،این ژرفنای وخیمی که آیندۀ تمدّن بشری را تهدید میکند، فرو میغلتد.
بر انگیختن هیجانهای جنسی در همین حدّ مفاسد خود متوقّف نمیشود و بدان بسنده نمیکند،و در این خصوص آثاری خطرناکتر نیز وجود دارد...مگر نه آن که بر انگیختن غرایز جنسی بزرگترین تیشهای است که شیطان به ریشه و اساس خانواده میزند و موجب شیوع اختلافات خانوادگی و رواج طلاق و زنا و افزون شدن فرزندان حرامزاده و در نتیجه تباه کردن نسل آینده میشود؟ /8 پس چه نعمت بزرگی است که اسلام با تحریم نگریستن به بیگانه و پاکسازی محیطهای عمومی از گزند تیرهای ابلیس به بشر ارزانی داشته است؟! « إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ -زیرا خدا به کارهایی که میکنند آگاه است.» پس اگر کسی از چنگ قانون بگریزد،یا حکمران از پیگرد او عاجز باشد، در واقع نمیتواند از نظر خداوندی که از وضع آن که طبق قانون رفتار میکند یا با آن مخالفت میورزد آگاه است،چه در ظاهر و چه در باطن پنهان بماند و بگریزد.
پس برای انسان بهتر آن است که و جدان خود را نگهبان و مراقب اعمال خویش سازد،تا خدا به خشم نیاورد که سزاوار عذاب گردد.
[31]
« وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ - و به زنان مؤمن بگو که چشمان خویش فرو گیرند و شرمگاه خود نگهدارند...» زیرا مسئولیّت میان مرد و زن مشترک است.ولی ملاحظه میکنیم که خداوند وقتی حجاب را واجب میسازد آن را بر زن واجب میسازد،و هنگامی که به فرو گرفتن چشم امر میکند نخست به مرد فرمان میدهد،زیرا نگریستن مرد به زن بیشتر بر انگیزندۀ فتنه است تا نگریستن زن به مرد.و شاید دیدگان زن و نگاههای
فتنه انگیز وی مردان را پیش از آن که زن را فاسد کند،فاسد میسازد،و این به چگونگی ترکیب فیزیولوژیک بر میگردد،و احتمال همسازی مرد با زن در صورتی که مرد به زن بنگرد بیشتر احتمال همسازی زن با مردی است که زن بدو نگریسته باشد.
در حدیثی پشت در پشت از امیر مؤمنان-علیه السّلام-آمده است:
«در بدن چیزی کم سپاستر از چشم نیست،پس آنچه را چشم میخواهد بدو ندهید،زیرا شما را از یاد خدا غافل میسازد.آن گاه(پیامبر،ص)گفت:شما را حق یک نظر برای نخستین بار به زن هست،امّا آن نظر را با دوّمین نظر دنبال مکنید،و از فریفتگی و فتنه بپرهیزید.هر گاه یکی از شما زنی را دید و او را خوش آمد،باید نزد همسر خویش بیاید،زیرا نزد همسر او نیز نظیر آنچه در دیگری دیده است یافت میشود» (1).
خداوند در این آیه کلمۀ« مِنْ أَبْصٰارِهِمْ -از دیدگان خویش»را در تعبیر قرآنی به کار برده است که دلالت بر بعضی از موارد دارد پس هر نظری حرام نیست، بلکه همانا نظر شبههناک و نظر بدانچه خدا حلال نکرده است حرام محسوب میشود.
کلمۀ«غضّ»در لغت به معنی فرو گرفتن و به پایین افکندن است،و مقصود آیه این است که چشمان خود را به پایین افکنند.انسان نمیتواند جهان را تغییر دهد،ولی میتواند خود را بر حسب حکم شرع تطبیق دهد،پس هر گاه منظری حرام را دید میتواند از دو راه از آن دوری ورزد:یا آن واقعیّت خارجی فاسد را از بین ببرد،و یا آن که چشم خود را از آن برگیرد،و خداوند نفرموده است که بکلّی چشم خود را ببندد زیرا در این کار احتمال خطر سقوط و سرنگون شدن به گودالی وجود دارد.
قرآن فرو گرفتن چشم و نگهداری شرمگاه را به یکدیگر مربوط میسازد،
1) 15) -همان مأخذ،ص 589.
زیرا این هر دو امر در نگهداری مرد یا زن از زناکاری به هم کمک میکنند،مگر نه آن که آغاز زنا همانا یک نگاه دزدانه است؟!
« وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلیٰ جُیُوبِهِنَّ -و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعههای خود را تا گریبان فرو گذارند...» این بخش از آیه حجاب شرعی را که واجب است زن مسلمان مراعات کند،بیان میکند.و این حجاب چنان که بعضی فقیهان آن را تفسیر کردهاند،و در احادیث آمده این است که واجب است زن تمام پیکر خود را بپوشاند بجز چهره،و دو کف دست و دو قدم و سورمۀ چشم و حنا و انگشتری که ظاهر ساختن آنها جایز است،وانگهی بر زن واجب است که روسری یا مقنعهای بپوشد که سینه و گردن را بپوشاند.
در حدیثی از ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-که یکی از یارانش از او پرسیده آمده است که:(راوی)گفت:به حضرتش گفتم:مرد کدام بخش از اندامهای زنی را که محرم او نیست میتواند ببیند؟فرمود«چهره و دو کف دست و دو قدم». (1)
زن در دورۀ جاهلیّت نیز روسری میپوشید،ولی زینت خود را بر مردان آشکار میکرد،بدین گونه که روسری را پشت گوش خود میافکند،تا گوشوارههایش آشکار شود،و گردن و گلو و قسمتی از سینۀ خود را نیز آشکار میساخت و در نتیجه زیباییها و جذابیّتهای خود را نمایش میداد.آن گاه این آیه آمد که به زنان مؤمنان دستور میدهد مقنعه بپوشند به گونهای که موی و گوشها و گردنها و سینههایشان پیدا نباشد.در روایتی پشت در پشت از امام ابی جعفر باقر
1) 16) -همان مأخذ،ص 589.
-علیه السّلام-آمده است که سبب آمدن این آیه چنین بود:
جوانی از انصار در مدینه با زنی روبرو شد،زنان در آن هنگام مقنعههایشان را به پشت گوشهایشان میافکندند،آن جوان به وی که از سمت مقابل میآمد نگریست و چون از کنار او گذشت هم چنان بدان زن نگریست و وارد کوچهای تنگ شد که آن را نام برده است-یعنی فلان کوچه-و مرد هم چنان چشم در پشت آن زن داشت و در این هنگام صورتش به استخوان یا پاره شیشهای که در دیوار قرار داشت برخورد و بشکافت،چون آن زن برفت مرد به خود نگریست و دید که خون بر جامه و سینهاش میریزد.گفت:به خدا سوگند که باید نزد پیامبر بروم و او را از این رویداد آگاه کنم.راوی گوید:خدمت پیامبر آمد و چون پیامبر خدا او را دید بدو گفت:این چه وضعی است؟وی به حضرتش ماجرا را باز گفت،آن گاه جبرییل این آیه را فروآورد:« قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ -به مردان مؤمن بگو که چشمان خویش فرو گیرند و شرمگاه خود نگه دارند.این برایشان پاکیزهتر است» (1).
امّا زینت آشکار را واجب نیست بپوشانند،و در حدیث منقول از امام صادق(ع)آمده است که:«عبارت است از سورمه و انگشتری» (2).
« وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبٰائِهِنَّ أَوْ آبٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنٰائِهِنَّ أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوٰاتِهِنَّ أَوْ نِسٰائِهِنَّ -و زینتهای خود را آشکار نکنند،جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر برادر خود،یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود...» از این آیه در مییابیم که نشان دادن زیباییها و جذابیّتهای زن جز به زنان مؤمن جایز نیست، /8 و در حدیث از ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-آمده است
که:
«برای زن جایز نیست که خود را در برابر زنان یهودی و نصرانی برهنه کند زیرا آنان این را برای همسران خود توصیف میکنند» (1).
« أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ أَوِ التّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجٰالِ -یا بندگان خود یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند...» و آنان نابالغان و دیوانگان و کسانی هستند که غریزۀ جنسی در آنها مرده است همچون پیران کهنسال و جز ایشان از کسانی که شهوت جنسی را از دست دادهاند،امّا آنچه بعضی ادّعا میکنند که برای زن جایز است که زینت خود را به خدمتگزار و نگهبان نشان دهد،خواه در خانه یا مدرسه یا اداره،خطایی است بزرگ که با آموزشهای قرآن مخالفت دارد.بنا بر این برای زن جایز نیست که زینت خود را جز برای کسانی که پیشتر در این آیه ذکر شده است،نشان دهد.
« أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلیٰ عَوْرٰاتِ النِّسٰاءِ -یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند...» پس چون کودک به مرحلۀ مردان برسد یا در این زمینه صاحب تمیز و تشخیص شود،بر زنان حرام است که زینت خود را در برابر او نمایان سازند.
« وَ لاٰ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مٰا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ -و نیز چنان پای خود را بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کردهاند دانسته شود...» و شهوت جنسی مرد را بر انگیزد،از این رو برای زنان شایسته نیست با بوی عطری که پراکنده میشود و جلب میکند،به میان مردان بیگانه بیرون آید،و این امر دلالت بر آن دارد که اسلام نه به ظاهر و پوستهها بلکه به مغز و جوهر امور توجّه و عنایت دارد زیرا داشتن حجاب باطنی را نیز بر زن فرض و واجب میسازد.
از همین جاست که بعضی فقیهان شنیدن صدای زن بیگانه را حرام شمردهاند،یا این که زن در گفتار خود چنان نرمشی به کار برد که مرد را بر انگیزد و
1) 19) -همان مأخذ،ص 593.
تحریک کند،و شاید از مضامین این آیه آن است که زن کفش /8 یا نعلینی بپوشد که هنگام راه رفتن وی از آن صدایی برخیزد که مردم را متوجّه او کند،در حالی که اگر آن پایپوش نمیبود کسی هنگام عبور وی بدو توجّهی نمیکرد.
« وَ تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -ای مؤمنان، همه به درگاه خدا توبه کنید،باشد که رستگار شوید.» انسان معصوم آفریده نشده است،در این صورت شگفت نیست اگر به لغزشهای نافرمانی در افتد،ولی شگفت این است که آن لغزشها را با توبه چاره و درمان نکند.پیامبر(ص)هر روز صد بار از پروردگار خود آمرزش میطلبید.
[32]
اسلام مردم را به زناشویی تشویق میکند تا کانالی پاکیزه برای نیرومندترین غریزه بشر باشد،از این رو خدای سبحان گوید:
« وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ الصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ - عزبهایتان را و غلامان و کنیزان خود را که شایسته باشند،همسر دهید.» زیرا آنان بشری هستند که همان غرایز و همان نیازمندیهای شما را دارند.
«أیّم»مفرد«أیامی»است و کلمهای است که بر کسی اطلاق میشود که زناشویی نکرده،خواه زن یا مرد،امّا فراهم ساختن وسایل و تسهیلات لازم برای همسری مسئولیّتی است اجتماعی همانند دیگر مسئولیّتها.
این آیه جوان عزب و زناشویی ناکرده را شامل میشود خواه آزاد باشد یا بنده،که بر اجتماع واجب است تمام آنها را همسر دهد.
از آنجا که بزرگترین موانع روانی در برابر زناشویی بیم از مخارج عائلهمندی است،پروردگار سبحان،این مانع را بدین گفتۀ خود بر طرف میسازد که:
« إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ -اگر بینوا باشند خدا به کرم خود توانگرشان خواهد ساخت،که خدا گشایش دهنده و داناست.» پس قدرت او فراخ و فضل او گسترده است،و علم او بر هر چیزی احاطه
دارد،و هیچ چیز او را ناتوان نمیسازد.اگر در این آیه و از خلال آن دربارۀ سنّتهای خدا در زندگی بیندیشیم،در مییابیم /8 که به گردونۀ زندگی بدون زناشویی،که برجستهترین مظاهر تعاون میان جنس بشر است،نمیگردد.مگر نه آن که احتیاج مادر و باعث اختراع است،و مگر نه آن که احساس مسئولیّت انگیزهای نیرومند است که در وجود انسان نهاده شده؟!همانا روزی خدا در زمین نهفته شده،و توانمندیهای انسان در وجود خود او نهفته است،وقتی این توانمندیها شکفته شود روزی خدا نیز با امید و نیازمندی و به وسیلۀ سعی و کوشش بیرون خواهد آمد.
و از اینجاست که در روایتی پشت در پشت از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است:
«هر کس زناشویی را از بیم مخارج عائلهمندی ترک کند به خدای عزّ و جلّ بدگمان شده است،همانا خدای عزّ و جلّ میگوید:اگر بینوا باشند خدا به کرم خود توانگرشان خواهد ساخت». (1)
آری،پیامبر به بینوایان سفارش میکرد که زناشویی کنند تا خداوند به ایشان فراخ معاشی دهد.
امام صادق(ع)روایت میکند که جوانی از انصار نزد پیامبر خدا آمد و از نیازمندی شکایت کرد.پیامبر بدو فرمود:«زناشویی کن»آن جوان گفت:من شرم دارم که دیگر بار نزد پیامبر خدا بروم،آن گاه مردی از انصار خود را بدو رسانید و گفت:مرا دختری است زیبا روی،و آن دختر به همسری او در آورد،(امام صادق) گوید:پس خدا بدو گشایش معاش داد،و آن جوان نزد پیامبر آمد و حضرتش را خبر داد.آن گاه پیامبر خدا گفت:ای گروه جوانان!بر شماست که زناشویی کنید. (2)
تشویق اسلام بر زناشویی تا بدانجاست که امام صادق-علیه السّلام-
میگوید:
«دو رکعت نمازی که مرد زن دار بگزارد بهتر از هفتاد رکعتی است که مرد زن نگرفته بگزارد» (1).
و از پیامبر خدا این سخن او را روایت کردهاند که گفت:
«هر که زناشویی کند نیمی از دین خود را احراز و مسلّم کرده است».
و گفت:
«بیمقدارترین مردگان شما آنانند که زناشویی نکرده باشند» (2).
[33]
وقتی انسان موفق به زناشویی نمیشود یا در اقدام بدان توانایی ندارد باید پاکدامنی ورزد،و به ایمان پناهنده شود،نه آن که در زمین فساد کند یا سبب رواج فحشا در جامعه شود.
« وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً حَتّٰی یُغْنِیَهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ - آنان که استطاعت زناشویی ندارند،باید پاکدامنی پیشه کنند تا خدا از کرم خویش توانگرشان گرداند...» پیامبر(ص)گفت:
«هر کس از شما که میتواند زناشویی کند باید همسری گیرد،و هر کس توانایی ندارد باید روزه بگیرد،زیرا روزه برای او حفاظی است».
روند آیه به مناسبت گفت و گو از مسئولیّت زناشویی به چارهجویی مشکلی اجتماعی که در آن روزگار حادّ بوده است میپردازد،و آن مشکل بردگان است، که جنس ذکور آنان بدون زناشویی میماندند و با رنج بیهمسری میزیستند،و حفرۀ فسادی را تشکیل میدادند،از این رو خدا باز خرید آنان را فرمان داد تا از بردگی آزاد شوند،و مانند دیگران زناشویی کنند.
« وَ الَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتٰابَ مِمّٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَکٰاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً
و از بندگانتان آنان که خواهان باز خرید خویشند،اگر در آنها خیری یافتید،باز خریدشان را بپذیرید...» مکاتبه(-باز خرید)آن است که بنده نزد صاحب خود میآید تا با مبلغی که قسط بندی میشود خود را از او باز خرید کند، /8 و از هر کس که بردهای دارد سزاوار است که این برنامه را به بردۀ خود پیشنهاد کند،و اگر آن برده موافقت کرد و توانست خود را باز خرید کند آزاد میشود،و این عمل را مکاتبۀ مشروط نامیدهاند، نوعی دیگر از باز خرید نیز وجود دارد که آن را مکاتبۀ مطلق گویند،بدین معنی که برده بر حسب توانایی خود مبلغی را که گردن او را از بند بردگی آزاد میکند، میپردازد.
« وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اللّٰهِ الَّذِی آتٰاکُمْ -و از آن مال که خدا به شما ارزانی داشته است به آنان بدهید...» از سهم« وَ فِی الرِّقٰابِ -در خصوص بردگان»که یکی از مستحقّان زکات هستند و در احادیث آمده است که صاحب برده یک پنجم یا یک چهارم مبلغ را از عهدۀ آنان بر میدارد و کسر میکند.
امّا دربارۀ کنیزان،در جاهلیّت با جسم آنان سوداگری میکردند،که در این مورد در اسلام نهی صریح آمد:
« وَ لاٰ تُکْرِهُوا فَتَیٰاتِکُمْ عَلَی الْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -و کنیزان خود را اگر خواهند که پرهیزگار باشند به خاطر ثروت دنیوی به زنا وادار مکنید...» این آیه دو تفسیر ظاهر و باطن دارد:تفسیر ظاهر آن که عبد اللّٰه بن ابی کنیزان خود را وادار به زنا میکرد تا از زنا کاری آنان مالی اندوزد،این کنیزان از کار او به پیامبر(ص)شکایت کردند و این آیۀ کریمه نازل شد که:«و لا تکرهوا...»و از این رو براستی جایز نیست که اجتماع راه را برای چنان اشخاصی باز گذارد که دست به پلیدترین سوداگری بزنند که همان سوداگری
به وسیلۀ پیکر زنان است.
« وَ مَنْ یُکْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللّٰهَ مِنْ بَعْدِ إِکْرٰاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ -هر کس که آنان را به زنا وادارد،خدا برای آن کنیزان که به اکراه بدان کار وادار گشتهاند آمرزنده و مهربان است.» جامعۀ فاسد،و اقتصاد منحرف،و در نتیجه فقر گزنده،عواملی بودند که زنانی را که به فطرت شریف بودند وادار میکردند که به انحراف پناه جویند و زنا کاری را پیشۀ خود سازند،از این رو خداوند توبۀ آنها را در این خصوص میپذیرد.در حدیث در تفسیر این آیۀ کریم آمده است:
«اعراب و قریش کنیزان را میخریدند،و باجی سنگین بر آنها مینهادند /8 و میگفتند:بروید،و زنا کنید و مال فراهم کنید و بیاورید،از این رو خدای عزّ و جلّ آنان را از این کار نهی کرد» (1).
شاید این آیه نیز اشاره میکند به ضرورت رفع موانع اجتماعی که دختران را به اکراه به زنا وامیدارد،مانند افزونی مهرها،و وضع شروط سنگینی برای زناشویی -که خداوند آنها را مقرر نکرده است-و اسلام با قدرت با این موانع رویارویی میکند.در سیرت(پیامبر اکرم)آمده است که:پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله- ضباعه دختر زبیر بن عبد المطلب را به مقداد بن اسود به زنی داد،تا هزینۀ زناشویی کاسته شود و مردم به پیامبر تأسّی کنند و بدانند که گرامیترین آنان نزد خدا پرهیزگارترین ایشان است» (2).
اسلام بر مساعدت در کار زناشویی برای تسهیل صورت گرفتن این برنامۀ اساسی تمدّن تشویق و تشجیع کرده است.در حدیث منقول از امام باقر-علیه السّلام-آمده است:
«در روز قیامت،که هیچ سایهای جز سایۀ عرش وجود ندارد،سه کس در
پناه سایۀ عرش خدا قرار میگیرند:مردی که برادر مسلمان خود را زن داده،یا بدو خدمت کرده،یا رازش را پنهان داشته است». (1)
وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (34) اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلیٰ نُورٍ یَهْدِی اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35) فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (36) رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ اَلزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ (37) لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (38) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اَللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ وَ اَللّٰهُ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (39) أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ (40)
1) 26) -همان مأخذ،ص 599.
39[بقیعة]
:قیعة جمع قاع و آن زمینی است گسترده که در آن سراب باشد.
40[بحر لجّیّ]
:لجة البحر بخش بزرگ دریا که امواجش بر یکدیگر سوار میشوند و ساحل از آنجا دیده نمیشود.
در واقع نوری که در طبیعت جلوهگر میشود همان نوری است که در قلب بشر پرتو میافکند،زیرا سرچشمه یکی است،و خداست آن که آسمان و زمین را در دست قدرت خود نگه میدارد،و اگر تسلّط ذات متعال او نمیبود سنگ بر سنگ قرار نمیگرفت،و اگر فیض رحمت او نمیبود هیچ چیزی از هستی باقی نمیماند.
پس هستی قائم به خود نیست بلکه وجودش وابسته به نور بقایی است که خدا بدان مددش میرساند.
به عنوان مثالی بر این حقیقت-با آن که خداوند والاتر از امثال است- اگر چراغ از پرتو افکنی باز ایستد بیگمان تاریکی بیدرنگ میرسد،و این بدان معنی نیست که آفرینش چیزها به قدرت خدا همانند نوری است که از چراغ میتابد،
هرگز...بلکه به ارادهای است که به زمان نیاز ندارد،و رنجی متحمّل نمیشود،و همانا فقط لحظهای ارادۀ آفریده شده و دمی رحمت بخشیده شده است.
اسلام چیزی جز حکمت استوار بر پایۀ این اندیشه نیست که:« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا (1)-زمین به نور پروردگارش روشن شد»و شاید ما آن را به نام بینشهای نور بنامیم،که اینک مجال گفت و گو از ابعاد پهناور اسلامی آن نیست،و ما فقط برای آن این مطلب را بیان و عنوان کردیم تا جنبۀ دیگر آن را بشناسیم،و آن این است که نوری که در دل /8 و در جامعه وجود دارد همان نوری است که در زندگی تشریعی انسان وجود دارد،و همان است که در زندگی تکوینی او نیز موجود است.
و اگر خدای تعالی فیض نور خود را از آسمانها و زمین باز دارد در کمتر از یک لحظه هر دو نابود میشوند،همچنین اگر فیض نور رسالتش را از بشر در زندگی تشریعی و اجتماعیشان بازدارد بیگمان ظلم و تیرگی حکمفرما خواهد شد.
از این رو نور خدا در تشریع همچون چراغی است در چراغدانی(و مشکاة- چراغدان،محفظهای است که در دیواری تعبیه کنند و درون آن را شیشه نصب کنند تا نور چراغی را که در آن نهادهاند بازتاباند و افزون کند)و وظیفۀ آن چراغدان بازتاباندن و متمرکز ساختن نور است.بهترین روغنی که در آن عهد برای ایجاد روشنایی به کار میرفت روغن زیتون بود که درختش را بر فراز کوهها میکارند و هنگام بر آمدن آفتاب تا نیمروز سمت چپ کوه سایه نمیگیرد و از نیمروز تا غروب نیز سمت راستش سایه گیر نیست.پس درختی است نه شرقی و نه غربی،و هر چه آن روغن صافیتر بود نورش نیز پرفروغتر بود...و بنگرید که وقتی مایۀ روشنی چراغی روغن زیتون باشد و چراغ در چراغدانی در پشت شیشه قرار گیرد چه قدر نورش تابناک و درخشان خواهد شد؟! همچنین نور خداوند که به صورت وحی به پایین میتابد و در دل پیامبر پاک نهاد پاکیزه(ص)جای میگیرد،همچون چراغی است که پرتو خود را از روغن
1) 27) -الزمر69/.
ناب میگیرد و میتاباند،و پیامبر این چراغ را با شیشۀ سنّت و رفتار شریف محاط میسازد تا تمام آن را در چارچوب اهل بیت پاکیزۀ خود-علیهم الصلاة و السّلام- قرار دهد که بیش از هر چیز به چراغدانی پاکیزه میمانند که هم نور را حفظ میکند و هم نوری بر نور میافزاید.
براستی خانههای ایشان که خداوند رخصت داده رفعت یابد،چراغدانی برای رسالت بود،زیرا همواره ذکر خدا را که از دلهای دوستداران خدا بر میخاست در برداشت،و از سوختی فرخنده که همان نماز و روزه و بیم و پروای الهی است افروخته بود،و چنین خانهای نمونۀ والا و برتر آن خاندان خجسته و برکت یافته است که روند قرآنی در سورۀ نور صفات نمونهای آن را بیان میکند.
همچنین از این آیه ضرورت قرار دادن نور ایمان را در چراغدان خانواده در مییابیم،و این امر برای تربیت جان بشری و پرورش عوامل خیر در آن است تا خیرات و /8 برکاتش دو چندان شود،همچون درخت زیتونی که نه شرقی است و نه غربی،پاکترین و پرورندهترین پرتوهای خورشید رسالت را میگیرد و جذب میکند، همچنین از این آیات در مییابیم که خانوادۀ صاحب فضیلت و والا را دو دیوار استوار است:
دیواری مادّی که همان خانهای است که بر بیگانه حرام است حریم آن را بشکند،و دیواری معنوی که با ارزشهای والا بالا میآید و رفعت مییابد،و خانهای که خداوند رخصت داده است که ارجمندش دارند و رفعت یابد همانا خانهای است که ذکر و تسبیح خدا آن را محصون و محفوظ میدارد،و فرزندان آن خانه به کسب معاش حلال خود میپردازند بی آن که تلاش معاش آنان را از یاد پروردگارشان باز دارد.بدین سان خانواده از وظیفۀ انسان پاسداری و نگهبانی میکند،انسانی که خداوند او را به عنوان چراغی برای زندگی آفریده است،از چهار جانب او-اعمّ از اراده و عقل و عواطف-نور میتابد و پرتو میافشاند،و اگر این نور را رها کند و بیحفاظ گذارد که بادهای شهوت بر آن بوزند بیگمان خاموشش میکنند یا دست کم از نورش میکاهند،ولی ضمنا مردمی را مییابی که از اساس نوری ندارند،آنها
خود را در گورهای ظلمات کفر و انکار قرار میدهند،همچون شبی تیره که امواج شهوت آن را آگنده و ابرهای غفلت آن را پوشانده است،و هرگز راهی برای فهم حقیقت نمییابند.
[34]
« وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ -به تحقیق برای شما آیاتی روشنگر نازل کردیم...» آیات روشنگر آیاتی است که راه را به مردم نشان میدهد و روشن میسازد، و آنان را نزدیک به حقایق قرار میدهد،روش قرآن در فهماندن حقیقت همان روش یاد آوری و بر انگیختن خرد و عقل در جهت و به سوی آن است.پس حقایق وجود دارند و انسان نیز آنچه را برای کشف آنها لازمست در اختیار دارد،ولی نیاز به کسی دارد که او را بر آنها دلالت و بدانها راهنمایی کند و حقایق را به یادش آورد، و این امر از طریق نشانهها و آیاتی صورتی میگیرد همچون پند آموزیها و عبرتهای تاریخی که بدانها اشاره میکنند.
« وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ -و داستانهایی از کسانی که پیش از شما بودند...» تا شما از تجربههای دیگران پند آموزید و عبرت گیرید و به شناخت و رهیابی خود بیفزایید.
« وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ -و نیز اندرزهایی برای پرهیزگاران.» کسانی که از عقوبت خدا میترسند،اما کسی که از عقوبت خدا نمیترسد،از قرآن بهرهای نمیبرد،چنین کسی مانند کور است که از نور خورشید بهره نمیجوید.همچنین است قرآن که حاوی دانش و حکمت و اندرز است،و در آن آیاتی است که سنّتهای خدا را بیان میکند که بشر را دانش افزاید،سپس مثالهایی از امّتهای گذشته میزند که بشر را حکمت افزاید،سپس آن دانش و این
حکمت را مستقیما به زندگی خواننده میپیوندد و این اندرزی است برای کسی که اندرز پذیر باشد.
[35]
« اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ - خدا نور آسمانها و زمین است.مثل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد...» آفرینشی از پس آفرینشی،و دم به دم به خواست بیچند و چون او از نورش بهرهمند میشوند،و هم چنان که این کار را در عالم تکوین(طبیعت)انجام میدهد در عالم تشریع(احکام)نیز چنان میکند که فیض پیامبران و رسالتهای خویش را به ما ارزانی میدارد،و دم به دم به آدمی نور(عقل)میبخشد تا بدان وسیله رسالت را دریابد و بفهمد.
نور خدا همان گونه که در طبیعت متجلّی است در تشریع و قانونگذاری و احکام نیز جلوهگر است.و چه بسا که این آیه مثال دوّم را بیان کند.در یکی از تفسیرها آمده است که مقصود از چراغدان همانا قلب پیامبر(ص)است و چراغ همان رسالتهای الهی است که آن را بر دلهای پاک نازل ساخته است.
« اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ -آن چراغ درون آبگینهای است...» میتوانیم آبگینه را در اینجا به عقل تأویل کنیم که نور رسالت را پذیرا میشود،مگر نه این که عقل رسول و مظهر درون و باطن است،و مگر نه آن که همان حجّت درون است و تصدیق آنچه خدا نازل کرده به وسیلۀ عقل انجام میپذیرد؟!همچنین ممکن است آن را به مردان صالح تأویل کنیم که رسالتهای الهی را حفظ میکنند،و این تأویل در حدیث نیز آمده است.
« اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ -آن آبگینه چون ستارهای است درخشنده...» در پاکیزگی و نابی و درخشندگی خود،پس هنگامی که این آبگینه کدر و آلوده میشود آن نور پوشیده و پنهان میگردد،و همچنین است امر /8 در مورد عقل که به خواهشها و هواها آلوده میگردد،و حقیقت را به چشم خود نمیبیند و به گوش خود
نمیشنود،و از این رو چراغ وحی بدو سودی نمیرساند جز اندکی،ولی کسی که نفسش متذکّر و عقلش تابان باشد رسالت را تأیید میکند،و هیچ چیز او را از رسالتهای پروردگارش باز نمیدارد و منصرف نمیکند.
« یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ -از روغن درخت پر برکت زیتون افروخته باشد...» زیرا آن چراغ نیاز به روغنی دارد که بر اثر آن بسوزد و روشن شود،و اگر بخواهیم آن درخت پر برکت را تأویل کنیم،گوییم براستی آن درخت،درخت دانش و پرهیزگاری است.زیرا شناخت و معرفت به چراغ وحی سوخت میرساند و درخشش و نور آن را در چراغدان قلب میافزاید،و در این خصوص نیز روایت پشت در پشت آمده است.
« لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ -نه خاوری است و نه باختری...» بلکه در جایی است که برکتهای آن به تمام جهان پخش میشود،بدون آن که به سرزمینی اختصاص داشته و به سرزمینی دیگر اختصاص نداشته باشد،و شاید این کلمه به استقامت در پرهیزگاری و تقوی اشاره میکند،زیرا فشارهای زندگی پرهیزگاران را به راست و چپ متمایل نمیکند،نصوصی که این آیۀ کریم را تفسیر کرده متعدّد است و ما در زیر مطلبی را که در تفسیر این آیه از امام علی بن حسین آمده ذکر میکنیم:
«دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ« کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ -چون چراغدانی که در آن چراغی باشد»گفت:آن چراغدان نور دانش است در سینۀ پیامبر(ص).
« اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ -آن چراغ درون آبگینهای»:آبگینه سینۀ علی است،که علم پیامبر به سینۀ علی منتقل شد،پیامبر علی را تعلیم داد.
« اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ -آن آبگینه چون ستارهای درخشنده از روغن درخت پر برکت زیتون افروخته باشد»گفت:نور دانش است.
« لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ -نه خاوری است و نه باختری»گفت:نه
یهودی است و نه نصرانی.
« یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ -روغنش روشنی بخشد هر چند آتش بدان نرسیده باشد»گفت:دانایی که از آل محمد است /8 پیش از آن که دانشی را از او بپرسند،خود از آن سخن میگوید.
«نور علی نور-نوری افزون بر نور دیگر»:یعنی امامی مؤیّد به نور دانش و حکمت از پی امامی دیگر از آل محمد(ص)و این از روزگار آدم باشد تا قیام قیامت،پس ایشان سفارش شدگانی هستند که خدای عزّ و جلّ آنان را در زمین خود جانشینانی ساخته و حجّتهای خود بر آفریدگانش قرار داده است،و زمین در هیچ عصری از یکی از آنان تهی نمیشود». (1)
« یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ -روغنش روشنی بخشد هر چند آتش بدان نرسیده باشد...» انسان درست و معتدل-دارای عقل پاکیزه-دارای علمی پاکیزه،به دور از هواها و خرافات است.پس نفس او بی آلایش و شفّاف است و به کوچکترین اشارهای مینگرد تا حقایق را کسب کند،و این آیه-چنان که به نظر من میرسد-بدین اشاره میکند که تقوی-که همان روغن چراغ زلال و پاکیزۀ وحی است-همانا طریق هدایت و راه شناخت و معرفت،و مهد حکمت و استوار اندیشی است،پس روشنی حقایق را برای بشر میافزود،و گر چه آتش وحی و نورش بدان نرسیده باشد،از این رو پروردگار ما پس از آن گوید:
« نُورٌ عَلیٰ نُورٍ -نوری افزون بر نوری دیگر...» پس نور وحی از نور تقوی نیرو و سوخت میگیرد،و وحی به نور عقل فزونی مییابد،جز این که توفیق هدایت ناگزیر باید از جانب خدای سبحان برسد.
« یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ -خدا هر کس را که بخواهد بدان نور راه مینماید...»
1) 28) -همان مأخذ،ص 604.
پس خداوند است که هر یک از بندگانش را که بخواهد به نوری که آن را میفرستد راهنمایی میکند،و آن نور پرتو وحی و نور محمّد(ص)و سنّت هدایت یافتۀ او،و نور اهل بیت طاهرین او-علیهم السلام-است.
« وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و خدا برای مردم مثلها میآورد،زیرا بر هر چیزی آگاه است.» /8 پس با دانش خود نور رسالت را به نور عقل افزود،و برای هیچ کس ممکن نیست که بدون مشیّت و خواست او از این نور بهره جوید،و این امر میسّر نخواهد شد مگر آن که انسان عبودیّت و پرستش خود را خالصانه منحصر بدو کند.
و شاید این که خدای متعال گفت:«لنوره-به سوی نور خود»و نگفت:
«بنوره-به نور خود»برای این است که انسان را به وسیلۀ نور رسالت خود به سوی نور رحمت خویش رهبری میکند.
[36]
براستی،نور رسالت باید در خانۀ والا و خانوادۀ با فضیلت قرار گیرد تا افروختگی آن افزون شود،امّا خانه و خانوادهای که انباشته از عقدههای روانی و صفات پست باشد،نه تنها نور در آن افروختگی نمییابد بلکه فرو مینشیند و کاستی میگیرد و به تیرگی منجر میشود.
در آن خانههای والا نفوس پاکیزه رشد و نمو مییابد،و خرد روشن نیرو میگیرد،زیرا خانههایی است که یاد و نام خدا در آنها بسیار میگذرد،و خداوند بدان خانهها رخصت میدهد که به سوی آسمان وحی بلندا گیرند و رفعت یابند،و چنان خانههایی محلّ عبادت و تسبیح در آغازها و پایانهای روز است،به وسیلۀ مردانی که یاد و نام خدا را فراتر از هر یاد و نام و برتر از تجارتی نهادهاند که آنها را از پروردگارشان باز نمیدارد،و مانع بر پای داشتن نماز و دادن زکات از طرف آنان نمیشود.
« فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ -در خانههایی است که خدا رخصت داده
ارجمندش دارند...» این خانهها،همان خانههای پیامبران و صدّیقان و صالحان است،و اگر خداوند رخصت نداده بود که ارجمند و والا شمرده شوند و مردانش بهترین مردان،و زنانش بهترین زنان،محسوب شوند و از جملۀ آنان امامان و اولیاء،و بانوی بانوان و رهبر زنان نیکوکار یعنی اهل بیت رسالت باشند،چنین شایستگی برای آن خانه و خاندان محقّق نمیشد.در واقع مردم بندگان خدایند،و اوست که امامان و سروران را برای آنان به گزین میکند،و مردم را نسزد که خود اختیار کار خویش را به دست داشته باشند،حتی فرمانبرداری مردم از پیامبران خدا چیزی است که جز با اذن و رخصت خداوند صورت نمیگیرد.پروردگار ما،عزّ و جلّ گفته است:« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ (1)-هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آن که دیگران به امر خدا باید مطیع فرمان او شوند»و در حدیث پشت در پشت /8 از امام باقر(ع)در تفسیر«خانهها»که در اینجا آمده،نقل شده است:
«همانا آن خانهها،خانههای انبیاء و پیامبران و حکما و امامان هدایت است» (2).
امّا چرا این خانهها رفعت یافته و والا شمرده شده است؟بیگمان به وسیلۀ ذکر خدا.
« وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ -و نامش در آنجا یاد شود...» همانا ذکر خدا از دلهایی پاک بر میخیزد که همان چراغدان نور خداست.
« یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ -او را در آنجا هر بامداد و شبانگاه تسبیح گویند.» پس چون به استقبال روز روند پروردگار خود را تسبیح میگویند،و بامداد خود را با تقدیس و ستایش او زنده میسازند تا دیگری جز او را نستایند و تقدیس
نکنند،و چون خورشید روی به نهانگاه نهد و به استقبال سیاهی شب روند به تسبیح پروردگارشان میپردازند تا دلهایشان را از پلیدیهای زندگی بشویند و با دلهایی پاک به بستر خود روند و سر بر بالین گذارند.
[37]
براستی نور خدا در و جدان و ضمیر این تسبیح گویان جلوهگر میشود زیرا ایشان فراتر از عوامل سرگرم کنندۀ زندگی هستند،پس بیم خسارت در تجارت و تبادل مصالح و منافع در خرید و فروش که ممکن است این هر دو آنان را از ذکر خدا و ادای تکالیف واجبشان باز دارد،در کار نیست.
« رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ -مردانی که هیچ تجارت و خرید و فروشی از یاد خدا بازشان ندارد.» و از این رو میبینی که آنان از دریچۀ وحی به زندگی مینگرند و شرایع و قوانین دین را در آن اجرا میکنند،و بنا بر این فشارهای معاش و زندگانی آنان را از اجرای احکام دین باز نمیدارد.
« وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ -و از نمازگزاردن و زکات دادن(بازشان ندارد).» زیرا بیم معاد نزد ایشان از بیم خسارت در بازرگانی و خرید و فروش برتر است.
« یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ -از روزی که دلها و دیدگان در آن روز دگرگون شوند هراسناکند.» پس آنان همواره بر حذرند زیرا میترسند که مبادا در رستاخیز بر دینی غیر از دین خدا بر انگیخته شوند و کارهای نیکشان پذیرفته نیاید و کارهای بدشان آمرزیده نشود.
[38]
« لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -تا خدا به نیکوتر از آنچه کردهاند جزایشان دهد،و از فضل خود بر آن بیفزاید،و خدا هر که را خواهد بیحساب روزی دهد.» پس خدا بدان بسنده نمیکند که برای بهترین کارهایشان به آنان پاداش
دهد،بلکه از فضل و لطف خود بر آن میافزاید،زیرا او بینیاز توانگری است که افزونی بخشش جز بر جود و کرم او نمیافزاید.
[39]
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ وَ اللّٰهُ سَرِیعُ الْحِسٰابِ -اعمال کافران چون سرابی است در بیابانی.تشنه،آبش پندارد و چون بدان نزدیک شود هیچ نیابد،و خدا را نزد خود یابد که جزای او را تمام بدهد.و خدا زود به حسابها میرسد.» آدمی قطع نظر از ایمان یا کفرش،و درست رفتاری یا انحراف خود،همواره میکوشد که کارهایش ثمر بخش باشد و او را به هدفها و آرزوهایش برساند،ولی تنها انسان مؤمنی که از آموزشهای آسمانی پیروی میکند به سرانجام سعادتمندانه میرسد و شخص کافر با وجود رنجی که به خود میدهد به هیچ یک از هدفهایش نمیرسد.
ای کاش قضیّه در همین حدّ متوقّف میشد،امّا وی افزون بر شکست در رسیدن به سعادت خود را در برابر پروردگاری مییابد که مراقب اعمال اوست و همه را حساب میکند و به سزای کفر او عذابی سخت برایش آماده کرده است.
آدمی نباید گمان کند که حسابرسی خدا تنها مخصوص به روز آخرت است بلکه نتیجۀ کردارش را در زندگی دنیوی خود نیز میبیند اگر خوب بوده باشد خیر میبیند و اگر بد بوده باشد بد میبیند،و خدا زود حساب میکند.
[40]
« أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا /8 وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ -یا همانند تاریکیهایی است در دریای ژرف که موجش فرو پوشد و بر فراز آن موجی دیگر و بر فرازش ابری است تیره، تاریکیهایی بر فراز یکدیگر،آن سان که اگر دست خود را بیرون آرد آن را نتواند دید.و آن که خدا راهش را به هیچ نوری روشن نکرده باشد،هیچ نوری فرا راه خویش نیابد.»
همچون کسی که در تاریکیهای اعمال منحرف خود فرو رفته،و در زندگی هیچ چیزی از راه خود را نمیبیند بلکه بدانجا رسیده که اگر دستش را به چشمش نزدیک کند آن را نمیبیند،و این به سبب نافرمانی و سرکشی اوست نسبت به پروردگارش که باعث شده است نور از عقل و چشم و گوشش سلب شود،پس در تیرگی دیجور ناپیدا کرانه گیج و گمراه شده است و این آیۀ کریم بیان میکند که اعمال کافر خود به خودی خود تیرگی و ظلمت است،و آیا کسی که خدا برای او نوری در زندگی قرار نداده راهی خواهد یافت؟! و آخرین سخن:در آیات این درس کمال جمال و غایت زیبایی را مییابیم،پس از آن که آیۀ نخست به ما یاد آور شد که قرآن آیاتی است روشنگر،و مثل و اندرز،آیۀ دوّم ما را به جلوهگریهای نور خدا در آسمانها و زمین آگاه و بینا ساخت...و به عنوان مثال آنجا که به صورت وحی در چراغدان قلب پیامبر تجلّی میکند و نور بر نور میافزاید،و پس از آن که آیۀ نور-که این سوره بدان عنوان نامگذاری شده-جزئیّات این نور را به ما یاد آور شد آنها را با مثل واقعی برای مجسّم ساختن این نور تفسیر کرد:
الف:این خانههای نبوّت است که بر اثر ذکر خدا والا و رفیع منزلت گشته،و همچون مثلی است برای چراغدانی که چراغ را پذیرا میشود«مثل نوره کمشکاة».
ب:یاد و نام خدا در آنها میتابد و میدرخشد،همچون چراغی که در چراغدان میتابد«فیها مصباح».
ج:صالحان در این خانهها همچون دیوارهایی نگهبان ذکر خدایند،مانند شیشه برای چراغ،و در عین حال دژهای دین و میخهای استوار دانش و فضیلتند «چراغ در شیشه».
از این رو صبح و شام پروردگار خود را تسبیح میگویند و تجارت و خرید و فروش آنان را سرگرم نمیسازد.
د:شعایر خدا،از بر پا داشتن و دادن زکات بر شانههای آنان بلندا میگیرد،
و این شعایر سوخت و نیرو بخش راه توحید،و روغن بر افروختن نور وحی در سر تا سر آفاق جهان است« یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ ».
ه:آن گاه روند مطلب ما را از پاداش آنان آگاه میسازد که خداوند از فضل خود افزون بر عملشان به ایشان میبخشد«نور علی نور».
قرآن از سوی دیگر صفات کفر را بیان میکند تا میزان فاصلۀ میان این دو طرف را به ما نشان دهد:
الف:در حالی که در این جا چراغداران یا خانههای سرفراز را میبینیم،در آن طرف جز سرابی در بیابانی که حقیقتی ندارد،و فاقد دیوار و حدود و موانع طبیعی است نمییابیم.
ب:در اینجا نور گسترش مییابد و منتشر میشود،امّا در آن جا تیرگیها بر فراز تیرگیها و موجهای دریا وجود دارد که ابرهای شب و تاریکی آنها را پوشانده است.
ج:در اینجا خانههایی سرافراز و والا،که نور رسالت آنها را ارجمند و جلیل میسازد و ذکر و نام بر زبان مردان وارسته از دنیا بلندا میگیرد،و بر بندگان احترام بدین خانهها و بزرگداشت اهل آنها،و فرمانبرداری از ایشان واجب است،امّا در آن سوی تیرگیها بر فراز تیرگیها انبوه شده،نه سر پناهی از شرّ و نه حمایتی در برابر خطر وجود دارد،آنان طاغیان و سرکشانند و فرمانروایانشان ستمگرانی هستند که بیزاری جستن از آنها واجب است.در تفسیر امامان هدایت آمده است که ظلمات «فتنههای بنی امیّه» (1)است و در مورد کسانی که روش جاهلی طاغیان و ستمگران اموی را تعقیب میکنند نیز همین حکم جاری است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلطَّیْرُ صَافّٰاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ (41) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (42) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یُزْجِی سَحٰاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکٰاماً فَتَرَی اَلْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ وَ یُنَزِّلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِیهٰا مِنْ بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشٰاءُ یَکٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ (43) یُقَلِّبُ اَللّٰهُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی اَلْأَبْصٰارِ (44)
1) 31) -همان مأخذ،ص 611.
43[یزجی]
:الإزجاء و التزجیة دور کردن و راندن باشد.
[رکاما]
:یعنی متراکم و انبوه و فشرده بر یکدیگر.
[سنا]
:درخشش و پرتوتابی.
چگونه از حقیقتی مهم که آیات درس پیشین بدان پایان یافت آگاه شویم که گفت:« وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ -و آن که خدا راهش را به هیچ نوری روشن نکرده باشد،هیچ نوری فرا راه خویش نیابد»؟و چگونه خود را به درجۀ مردانی برسانیم که صبح و شام خدا را تسبیح میگویند و چیزی آنان را از این کار باز نمیدارد؟
روند این درس پاسخ میدهد:با شنیدن تسبیح کردنهای آفریدگان« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -آیا ندیدهای که هر چه در آسمانها و زمین است تسبیح گوی خدا هستند؟...» بیا و به پرندگان در حال پرواز بنگر که به آوازهای گوناگون پروردگار خود را تسبیح میگویند،و خدا نیایش و تسبیح آنها را میداند،و از آنچه میکنند آگاه است.
خداوند ملک و تسلّط خود را بر آسمانها و زمین گسترانیده،و هر گاه بخواهد آن دو را میگیرد،و سرانجام به سوی اوست.
اوست که ابرها را میراند،سپس آنها را انبوه و متمرکز میکند و متراکم میسازد،و آن گاه از خلال آنها باران میفرستد، /8 پروردگار با آن باران هر یک از بندگانش را بخواهد سیراب میکند،و آن را از هر که بخواهد باز میدارد،و چون دو پاره ابر به یکدیگر برسند آذرخشی پدید میآورند که برقش چشمها را خیره و کور میسازد.
و همچنین خدا شب و روز را میگرداند،و در این رفت و آمد شب و روز عبرتی است برای بینا دلان.
و بدین سان خدا با برهان رسای خویش تو را به ذات خود راهنمایی میکند:
پس اوّلا:حقیقتی را که در هر چیزی جلوهگر و بر زبان هر جانداری جاری است یعنی تسبیح و تقدیس خدا را به تو نشان میدهد.
ثانیا:ملک و تسلّط خود را به تو یاد آور میشود.
ثالثا:تو را از لطایف نظم و حسن تدبیر خود آگاه میسازد.
پس اگر از بینادلان باشی این عبرت برای هدایت تو کافی است.
[41]
ملک و تسلّط فراگیر خدا در تدبیر او در شئون هستی،و دگرگونیهای
مستمرّی که در آن مشاهده میکنیم جلوهگر میشود.هستی ثابت نیست بلکه همواره در حرکت و تبدیل است،شب از پس روز میآید،و روز را شب فرا میگیرد،و ابرها میآیند و میروند،و بارانها بین حالت بارندگی و انقطاع رفت و آمدی دارند.
این حرکت به خودی خود دلیل بر وجود کسی است که آن را به جنبش در آورده،و نظام آن دلیل حکمت و قدرت فراگیر و گستردۀ اوست،کیست که ابرها را بدین سوی و آن سوی میراند؟ /8 و چرا ابرها در ارتفاعاتی ثابت متراکم میشوند و به ژرفای فضا نمیروند؟و چرا به همان اقیانوسهایی که از آنها برخاستهاند باز نمیگردند و به جای آن که بر زمین خشک ببارند و آن را سیراب کنند بر آن اقیانوسها فرو نمیبارند؟و چرا در پیاپی آمدن شب و روز پریشانی و بینظمی حاصل نمیشود؟و چرا...و چرا...؟الخ.
براستی این ظواهر طبیعت(و بسیاری چیزهای دیگر)دلیل حکمت رسای آفریدگار ابداع کنندۀ سبحان است،و شاید گفتۀ ذات متعال او:« یُقَلِّبُ اللّٰهُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ -خدا شب و روز را میگرداند»اشارهای به ضرورت نگریستن به دگرگونیهای زندگی و تحوّلات آن باشد،پس لحظه دمیدن آفتاب،لحظه غروب، لحظههای فرارسیدن بهار و خزان،لحظههای باران...و امثال آنها انسان را به راز زندگی هدایت میکند.
و همچنین تحوّلات اجتماعی و سیاسی بزرگ،همچون پدید آمدن جنگها و سقوط دولتها و ایجاد دولتهایی دیگر سنّتهای خدا را در اجتماع منعکس میسازد و نشان میدهد،زیرا قوانین و ساختارهای زندگی در همین لحظات کشف میشود، آیا ناظران سیاسی از راهی دیگر جز از خلال پدیدهها و تحوّلات مهم قوانینی را که بر جهان سیاست حکمفرماست در مییابند؟ باران میبارد،و زمین خشک را سیراب میکند و آن زمین سبز و خرّم میشود،و طبیعت بر سفرۀ گستردۀ آن غنا میپذیرد و جانوران و پرندگان به فعالیّت در میآیند.براستی که این دگرگونیها معانی تازهای را بر دلهای پاکیزه میافکند و از این رو به تسبیح و تکبیر پروردگار خود میپردازند.
وقتی انسان بداند که زیورها و دلخوش کنندههای زندگی همواره تغییر میکند،و هیچ ملکی و ثروتی و جاه و مقامی پایدار نمیماند،در آن صورت بدانها دل نمیبندد و اطمینان نمییابد بلکه به ذات زندهای اطمینان مییابد که هرگز نمیمیرد.پس اگر سلطان به زوال حکمرانی و توانگر به نابودی دارایی بیندیشد هرگز استبداد و بخل به خرج نمیدهد،و نفس او جز به پروردگار خود،حقّی که هرگز دیگرگون نمیشود،آرام و قرار نمییابد.
و چنین است که پروردگار ما را از تسبیح آفریدگان یادآور میشود و میگوید:
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیْرُ صَافّٰاتٍ - آیا ندیدهای که هر چه در آسمانها و زمین است و نیز مرغانی که در پروازند تسبیح گوی خدا هستند؟» به ستایش خدا تسبیح میگویند،و این آیه دلالت بر آن دارد که هر آفریدهای قادر بر تسبیح است،و این که خداوند غیر خردمندان را به صفت خردمندان وصف کرده است ما را دلالت بر آن میکند که هر جانداری شعوری دارد که به اندازۀ آن پروردگارش را تسبیح گوید.خدای تعالی فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (1)-و هیچ موجودی نیست جز آن که او را به پاکی میستاید ولی شما ذکر تسبیحشان را نمیفهمید».
شنوا بودن گوش جان بینادلان به آنان امکان میدهد که تسبیح هر جانداری را در آسمانها و زمین بشنوند،زیرا آنان از پوست به مغز و از برون به درون راه میبرند،و از دلالتها و شواهد به سوی حقّ نهان عبور میکنند،پس برای آنان جنبش ماهیان در دریاها،و زد و خورد جانوران وحشی در جنگلها و آوای پرندگان در آسمان،تنها کوششی بیهوده برای باقی ماندن نیست،بلکه هم چنان متضمن محتوایی است ربّانی و ابعادی فراتر از مادّه،یعنی تسبیح و نیایش و کوششی به سوی بالاتر و فراتر
1) 32) -الاسراء44/.
از این عالم است.
چگونه آن دل پاکی که به هر جانداری متوجّه میشود تسبیح او را میشنود، و نماز و نیایش او را میبیند و مینگرد که اگر یکی از جانداران در معرض بلایی واقع شود میداند که سببش آن بوده که ذکر خدا را از یاد برده است،خود تسبیح نگوید؟ در روایتی از ابی عبد اللّٰه صادق-علیه السّلام-آمده است:
«هیچ پرندهای نیست که در بیابان و دریا شکار شود و هیچ یک از وحوش نیست که صید گردد مگر آن که تسبیح را فروگذار کرده باشد» (1).
« کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ -همه تسبیح و نماز او را میدانند.و خدا به هر کاری که میکنند آگاه است.» /8 هر کاری،از ذکر و تسبیح و تمام عبادتها و کارهای نیک و شایستۀ دیگر، و این همان است که انسان را وادار به اهتمام ورزیدن در عبادت و توجّه به پروردگار جهانیان میسازد.
همچنین از امام ابی جعفر باقر-علیه السّلام-در تفسیر این آیه آمده است:
«همانا خدای عزّ و جلّ را فرشتهای است به شکل خروسی سفید که سرش زیر عرش است و پاهایش در بن طبقۀ هفتم زمین،او را بالی است در خاور و بالی در باختر،و تا او بانگ برنیارد خروسها بانگ برنیاورند،و چون بانگ بر آورد دو بال خود را بر هم زند و سپس بگوید:سبحان اللّٰه،سبحان اللّٰه،منزّه است خدای بزرگی که هیچ چیز چون او نباشد،(حضرتش گفت):آن گاه خدای عزّ و جلّ بدو پاسخ میدهد و میگوید:هیچ کس که آنچه را تو میگویی بفهمد و دریابد هرگز سوگند دروغ به من نمیخورد». (2)
این آیه ما را یادآور علم خدا بر همه چیز،حتّی بر زوایای پنهان نیّت پرندگان میشود.
[42]
« وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ -از آن خداست فرمانروایی آسمانها و زمین و بازگشت همگان نزد اوست.» هم چنان که آغاز از اوست پایان نیز به نزد اوست،و در این حقیقت-که تمام شواهد عقلی به اثبات آن بر میخیزد،و جلوههایش در سرتاسر طبیعت نمودار میشود-بزرگترین اندرز برای شخص اندیشمندی وجود دارد که حجابهای غفلت یا شهوت چشم و بینادلی او را نپوشانده باشد،و بزرگترین انگیزنده برای توجّه دادن او به جانب ذات مسلّط و حکیم باری تعالی است،بدان سان که کردار خود را خالصانه به خاطر پروردگار کریم خود انجام دهد و از هیچ کس جز او پاداش و سپاسی نخواهد،و از کسی جز او نترسد و پروا نکند.
این آیه ما را به حکمفرمایی و سلطۀ مطلق خدا بر جوهر چیزها دلالت میکند و این که اوست که به قدرت خود زمام حقایق را به دست دارد که زایل و نابود نشوند.
[43]
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُزْجِی سَحٰاباً -آیا ندیدهای که خدا ابرهایی را به آهستگی میراند؟» /8 پس جایی برای تصادف و وقوع خود به خودی،یعنی دروغی که منکران ساخته و پرداختهاند وجود ندارد،و ممکن نیست این نظام و ساختار بدون تدبیر کنندهای حکیم ایجاد شده باشد،و او همان خداست که ابرهایی را که میلیونها تن وزن دارد به کمال سبکی و نرمی در طبقات فراز آسمان به حرکت در میآورد و میراند.
« ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ -سپس آنها را به هم میپیوندد...» اگر ابرها انبوه و فشرده نشوند باران نمیبارد،بعلاوه ابرها حاوی بارهای منفی و مثبت هستند و اگر چنین نباشند برای کشاورزی سودی ندارد،پس آذرخشی که موادّ ضروری برای پرورش گیاهان را فراهم میآورد مرکّب از امواج
الکتریکی نیرومندی است که از برخورد میان آن امواج پدید میآید.
« ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکٰاماً -و ابری انبوه پدید میآورد...» برای آن که باران را فروبارد،پس بی آن که ابرها متراکم و انبوه شوند بارانی نمیبارد،و انبوه و متراکم شدن ابرها صورت نمیگیرد مگر از طریق قوانینی که خدای سبحان در خصوص آنها جاری کرده است.
« فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ -و قطرات باران را بینی که از خلال آن بیرون آید...» «ودق»دانههای نم نم باران در حال تکوین و بیرون آمدن از میان ابرهاست.
« وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِیهٰا مِنْ بَرَدٍ -و از آسمان،از آن کوهها که در آنجاست تگرگ میفرستد.» ابرها در آسمان همچون کوهها در زمین هستند،از لحاظ ستبری و تفاوت ارتفاعهای خود،و انسان هنگامی که با هواپیما از فراز ابرها میگذرد و از شهری به جایی سفر میکند،میتواند بر این حقیقت آگاه شود و آن را از بالا بنگرد.
و شاید در این آیه اشاره به حقیقتی است که دانشمندان آن را یاد میگویند که:طریقۀ تشکیل یافتن«تگرگ»این است که قطرۀ آب از ابرها فرو میچکد، سپس از طبقات بسیار سرد میگذرد و منجمد میشود،آن گاه بادهای سخت آن را از نو به بالا میبرند،و میان کوهها و ابرها بالا و پایان میرود،هر بار ابری بگذرد /8 مقداری بیشتر از آب را با خود میبرند،و باز فرو میریزد و-دیگر بار-ابرها آن را به بالا میبرند تا آن که سنگین میشود و به زمین فرود میآید.گاه دانههای تگرگ به اندازۀ تخم مرغی فرو افتاده است.
« فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشٰاءُ -و هر که را خواهد با آن میزند و از هر که خواهد بازش میدارد...» از بندگانش،و تمام آفریدگانش،پس در این صورت این امر بر اثر تصادف و خود به خودی نیست.
« یَکٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ -روشنایی برقش نزدیک باشد که دیدگان را کور سازد.» به سبب شدّت درخشش ربایندۀ حاصل از تهی کردن بارهای الکتریکی عظیم بین ابرها...
و بدین سان ما در این پدیدۀ طبیعی مژدۀ خیری به نزول رحمت خدا(یعنی باران)مییابیم و نیز هشداری سخت به عقوبت و مجازات الهی که اگر نازل شود هیچ چیز را باقی نمیگذارد و در نمیگذرد و زندگان را به کلّی نابود میکند.
[44]
« یُقَلِّبُ اللّٰهُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ - خدا شب و روز را میگرداند.خردمندان را در این عبرتی است.» خدای سبحان است که شب و روز به دست قدرت اوست و او آن دو را به قدرت خود میگرداند،و این عبرت و اندرزی است برای صاحبان بصیرتهای نافذ و خردهای روشن،مگر نه آن که خدا میگوید:« وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ -و آن که خدا راهش را به هیچ نوری روشن نکرده باشد،هیچ نوری فرا راه خویش نیابد»؟و مگر نه آن که دربارۀ کافران میگوید:« أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ -یا همانند تاریکیهایی است در دریایی ژرف»؟ و این بدان معنی است که کسی که ایمان ندارد راز زندگی را نمیفهمد، هم چنان که تحوّلات و دگرگونیهای اجتماعی را در نمییابد،و کسی جز بینادلان نمیفهمد خداست که شب و روز را میگرداند،کسانی که دارای دید حقیقی و برگرفته از ایمان هستند،و این دلالت بر آن دارد که شناخت خدا آغاز هر شناخت و معرفت است و کفر به خدا انحرافی است که رفته رفته انسان را به هر انحرافی میکشاند.
وَ اَللّٰهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ رِجْلَیْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (45) لَقَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ اَللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (46) وَ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنٰا ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ مٰا أُولٰئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ (47) وَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ (48) وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ اَلْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ (49) أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ اِرْتٰابُوا أَمْ یَخٰافُونَ أَنْ یَحِیفَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (50) إِنَّمٰا کٰانَ قَوْلَ اَلْمُؤْمِنِینَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (51) وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اَللّٰهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (52)
49[مذعنین]
:مطیعان و منقادان.
50[یحیف]
:ستم با کاستن از حق.
پروردگار ما با یادآوری آفرینش جانداران،ما را به چیرگی و قدرت خود آگاه میسازد.مگر نه این که همه چیز را از آب آفریده است؟اما به میزان تفاوت و فاصلۀ میان جانداران بنگر،برخی از آنها بر شکم خود میخزند مانند مارها،و برخی بر دو پا راه میروند و بعضی بر چهارپا،بدین سان پروردگار قدرتمند هر چه را بخواهد به وجود میآورد،تا ما را به قدرت خود که بر هر چیز احاطه دارد آگاه سازد.
این آیات قرآن ما را یاد آور پروردگار میشود،و خداوند هر کس را بخواهد به راه درست هدایت میکند.
هدایت و رهیابی تنها اعتراف زبانی نیست بلکه باید به هنگام داوری فرمانبرداری و اطاعت آن را گواهی کند و راست بودن آن اعتراف را نشان دهد.
برخی از افراد ادّعای فرمانبرداری میکنند امّا وقتی اگر حق مخالف با خواهش یا مصالح آنها باشد از آن روی میگردانند.هرگز...اینان مؤمن نیستند.پس ایمان تنها اعتراف به هنگام موافقت حق با مصلحت و پشت کردن بدان هنگام مخالفت آن با مصلحت فردی نیست.سبب این رفتار دو گانه و تفاوت موضع گیری چیست؟ آیا در دلهای آنان بیماری جسمانی و کینه و دنیا دوستی وجود دارد یا در مورد درستی و صدق رسالت تردید دارند؟یا میترسند که پروردگار در حکمی /8 که پیامبر آن را صادر میکند به آنها ستم کند؟واقعیّت این است که آنها هنگامی که از داوری و عدالت الهی روی میگردانند خود به خویشتن ستم میکنند.
نشانۀ ایمان چیست؟بیگمان فرمانبرداری به هنگامی است که پیامبر آنان
را دعوت میکند تا میان ایشان داوری کند،و این فرمانبرداری نجات و رستگاری آنان را در بردارد زیرا آنان از خدا و پیامبرش اطاعت کرده و از خداوند پروا داشته و نسبت بدو پرهیزگاری کردهاند.
اکنون پرسش زیر باقی میماند:
رابطۀ این آیات با محور اصلی سورۀ نور(که عبارت از خانواده و قضایای اجتماعی و پرورشی پیرامون آن است)چیست؟ برای پاسخگویی بدین پرسش میتوان گفت:
اوّلا:قرآن تنها به بیان درمانهایی که بیماریها و انحرافات اجتماعی را بر طرف میسازد اکتفاء نمیکند بلکه خود همان درمان و شفای عوارضی است که در دلها وجود دارد و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.قرآن به دادن نسخههای سطحی و ساده اکتفاء نمیکند بلکه برای درمان انحرافات اساسی و بنیادی میکوشد، و از اینجاست که میبینیم یک آیۀ قرآنی حکمی شرعی را به ما باز میگوید و ضمنا مجازات یا پاداش الهی را در برابر آن حکم به ما یادآور میشود.
پس حکم بیان و نسخهای است برای درمان،امّا تهدید به مجازات و تشویق به پاداش نیک خود،همان درمان است،زیرا هر یک از دو امر پرورش یا بیم دادن به نفس بشری نیرویی از نوع ارادۀ استوار میبخشد که در برابر انحراف مقاومت کند.
قرآن در این سوره با ما از خانوادۀ با فضیلت سخن میگوید که یکی از ویژگیهای آن خانواده ایمان به خداست،و خانهای که این خانواده را در بر گرفته همان خانۀ ایمان است که نام و یاد خدا در آن بسیار است...و این درمان انحرافی است که خانواده در درون اجتماع به دام آن میافتد،و درمانش این است که:
واجب است ایمان به خدا همراه با ذکر و تسبیح انحرافات بشری را از میان ببرد.
افزون بر این،قرآن بدین حدّ نیز اکتفاء نمیکند،بلکه از طریق انتشار و گسترش روح ایمان در دل مردم به دادن خود دار و نیز اقدام میکند.از این روست که میبینیم به تفصیل از ایمان به خدا و یادآوری ارزشهای حقیقی و توجّه به
پروردگار آسمانها و زمین...و جز آن با ما سخن میگوید.
ثانیا:در واقع هر انحرافی در بشر برخاسته از انحرافی دیگر است،و انحرافات یکی پس از دیگری به دنبال هم میآید تا به بزرگترین انحراف در زندگی انسان میرسد که همان کفر نسبت به خدا و دور شدن از هدایت اوست،و این همان گمراهی دور و با فاصلۀ بسیار از راه درست است.
قرآن در همان حال که به درمان این انحرافات فرعی میپردازد، خود گمراهی دور را(که همان کفر باشد)نیز درمان میکند.از این رو میبینیم که سورهها و آیات و درسها و عبرتهای قرآن به ذکر خدا آغاز میشود و بدان پایان مییابد، زیرا ذکر خدا براستی،همان محوری حقیقی است که تمام قضایا پیرامونش دور میزند.
ثالثا:بیگمان مهمترین صفت انسان در خانوادۀ با فضیلت،و صفتی که واجب است خانواده برای تمرکز و پرورش آن در وجود فرزندان خود بکوشد،همان صفت فرمانبرداری مستقیم و درست از حق است.
افراد انسان از لحاظ فرمانبرداری حالات گوناگون دارند:
الف:برخی اصولا بر ضدّ نظام و هر سلطهای هستند،و گرچه آن سلطه شرعی و قانونی باشد و حتی بر ضدّ هر گونه نصیحت و خیر اندیشی نیز رفتار میکنند و این امر آنها را به صورت موجودی وحشی و هیجان زده در میآورد.
ب:برخی خوار و ذلیل پرورش مییابند و به هر نوع رهبری گردن مینهند، و به هر کس و هر نظامی تسلیم میشوند،و به هر گونه فرمان و تعلیماتی گوش فرا میدهند،چنین اشخاصی شبیه به کالایی هستند که هر کس بخواهد آنها را میخرد.
ج:برخی بر اساس فرمانبرداری از خواهشها و شهوتها و در نتیجه پیروی از هر کس که امیال آنها را اقناع و ارضا کند بار میآیند،قطع نظر از این که وی بر راه درست باشد یا منحرف،عادل باشد یا ظالم، /8 و در واقع بیشتر مردم از این نمونه هستند و از کسی فرمان میبرند که مال یا سلطه را در اختیار دارد.اینان نیز مانند آن
دو گروه پیشین فاسدند.
د:گروه چهارم کسانی هستند که فرمان میبرند،ولی نه به خاطر شهوتها و مصالح،و نه به سبب علاقه به اطاعت کورکورانه،بلکه از ارزشها اطاعت میکنند.
فرمانبرداری چنین اشخاصی از هر کس برانگیخته از حق دوستی و ایمان آنان به ارزشهای والاست.این است همان انسانی که واجب است خانوادۀ با فضیلت برای پرورش و بار آوردن مواهب و شکل دادن به شخصیّت او بکوشد.
قرآن حکمت آموز در نیمۀ این سوره از ضرورت فرمانبرداری با ما سخن میگوید،و این که واجب است اطاعت فقط محض خدا باشد نه به خاطر مصالح یا ترس از هر سلطۀ بشری.و این همان نقطۀ اساسی و محوری برای ساختن انسان والاست در خانوادۀ با فضیلت است.
وانگهی خانوادۀ با فضیلت از انسان مطیع خدا آغاز میشود و بدو نیز پایان مییابد.پس پدری که به شهوتهای زودگذر،و مصالح فریبنده و شریکان دروغین برای خدا همچون سلطان ستمگر،و صاحبان مال تسلیم نمیشود،میتواند فرزندانش را آزادگانی به بار آورد که در برابر انحراف خود و اجتماع مقاومت ورزند.
رابعا:اگر به ژرفی دربارۀ موجبات حقیقی انحرافهای بشری پژوهش کنیم، در مییابیم که از فرمان بردن انسان از شهوتها سرچشمه میگیرند،پس کسی که به دنبال شهوت خود نمیرود دست به دزدی نمیزند،زیرا آن که دزدی میکند برای آن میدزدد که توانگرتر از دیگری شود،آیا این شهوت نیست؟ همچنین انسان دروغ میگوید یا ستم میکند،یا از مردم میهراسد،در حالی که میداند تمام اینها راه سقوط و سرنگونی در پستی و رذالت است.
هنگامی که انسان این بیماری خود را درمان کند دیگر انحرافاتی که وی از آنها رنج میبرد /8 نیز طبعا به سبب درمان شدن ریشۀ فساد درمان خواهد شد.
[45]
« وَ اللّٰهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ -و خدا هر جنبندهای را از آب بیافرید.» بیگمان هر کسی مورچهای ریز را که تقریبا به چشم نمیآید دیده است که چگونه در جستجوی روزی خود بر میآید و چگونه تمام اعضای داخلی و اندامهای گوناگونی را که جانوران بزرگ و عظیم دارند حائز است؟و با غریزهای که خدا در وجود او نهاده و راهنماییش کرده میداند که چگونه واجب است دانهای را که به دست آورده پیش از ذخیرهسازی از هم بشکافد تا در دل خاک رشد نکند و سبز نشود،و شگفت این که مورچه تمام دانهها را به دو قسمت میشکافد جز دانۀ ذرّت را که آن را چهار پاره میکند،گویی آموخته است که اگر دانۀ ذرّت را دو نیمه کنند،ممکن است هر نیمۀ آن نیز بروید و سبز شود،و دانههای دیگر چنین خاصیّتی ندارند.همچنین وقتی مورچه جایی را مییابد که در آن خوراکی وجود دارد میرود و به زودی با سپاهی از مورچگان باز میگردد تا همگی در انتقال و ذخیرهسازی آن یاری و همکاری کنند،بنگر چگونه این امر را به دیگر مورچگان رسانیده و به چه زبانی با آنها سخن گفت؟ خدا این مورچۀ کوچک را از آب آفریده و آن فیل ستبر درشت را که چون بنگری از دیدنش میهراسی نیز هم چنان از آب آسمان آفریده است،و همین گونه است دیگر جانوران خشکی و دریایی و پرندگان و حشرات و بر سر آنها انسان.
در واقع گوناگونی آفرینش و نظام مدوّنی که هر گونهای بر حسب سلسلهای معین از تکامل در زندگی پیش میرود،به ما ایمان به خدا و قدرت بیپایان او را عطا میکند که میبینیم همۀ آنها را با تمام تنوّعی که دارند از آب آفریده است.
« فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ بَطْنِهِ -بعضی از آنها بر شکم میروند...» مانند خزندگان.
« وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ رِجْلَیْنِ -و بعضی بر دو پا میروند...»
مانند انسان.
« وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ أَرْبَعٍ -و بعضی بر چهار پا میروند...» مانند چهار پایان.
« یَخْلُقُ اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -خدا هر چه بخواهد میآفریند،زیرا خدا بر هر کاری تواناست.» مردی از امام صادق(ع)پرسید:چرا خداوند تمام این جانداران را آفرید؟ حضرتش(ع)بدو پاسخ داد:از آن رو خدای عزّ و جلّ انواع آفریدگان را آفرید که انسان نگوید که آیا خدا میتوانست جانداری با فلان صفات بیافریند؟ پس آنچه از انواع جانداران را که ممکن است انسان تصوّر کند آفریده است،و اگر در عصر آدمی نباشد در دورانهای پیشین بوده و اگر در محیط او نباشد در محیطهای دیگر وجود دارد. (1)
پس پروردگار ماست که خواسته است و اراده و مشیّت او غالب و چیره است،و تو نیز به نوبۀ خود محکوم ارادۀ او هستی،در این صورت نافرمانی و سر پیچی برای چیست؟ [46]
در عین حال که خداوند این آیات را نازل کرده است که ما را یادآور نشانههای خود شود،بشر به فضل و رحمت خدا نیازمند هدایتی است مستقیم که ذات متعالش به هر کس از آدمیان که بخواهد اختصاص میدهد تا به راه درست هدایت شوند،و این هدایت نعمتی است بزرگ و هدفی والا که هر کس را بدان دسترس نیست.
« لَقَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ - به تحقیق آیاتی روشنگر نازل کردیم و خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت میکند.» بنا بر این بر تو واجب است که با فرمانبرداری از خدا و نزدیکی جستن بدو با
1) 35) -این روایت نقل به مضمون شد نه به عین عبارت.
کارهای شایسته برای به دست آوردن این هدایت بکوشی.
[47]
البتّه کسانی نیز وجود دارند که مدّعی ایمان هستند ولی واقعیّت آنها بر خلاف چیزی است که ادّعا میکنند.
« وَ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنٰا ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ مٰا أُولٰئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ -و میگویند:به خدا و پیامبرش ایمان آوردهایم و اطاعت میکنیم.پس از آن،گروهی از آنان باز میگردند.و اینان ایمان نیاوردهاند.» [48]
براستی درستترین ترازوی ایمان همان فرمانبرداری به هنگام مرافعه است،اگر شخص به حق و لو آن که بر خلاف میل و مصلحتش باشد تسلیم شود و عدالت را که به سود طرفش باشد قبول کند و به رضای خود در صورتی که قاضی عادل بر ضدّ او حکم دهد،بگذرد ایمانش حقیقی است و گرنه ادّعای ایمان پذیرفته نیست.
« وَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ - چون آنها را به خدا و پیامبرش خوانند تا میانشان حکم کند،بینی که گروهی اعراض میکنند.» [49]
و از آنجا که فرمانبرداری آنها از خدا و پیامبر از مصالح مادّیشان سرچشمه گرفته اگر امر به مصلحتشان باشد اطاعت میکنند و مردم را به اطاعت دعوت میکنند،امّا اگر امر چنین نباشد آنها با حکم خدا مخالفت میورزند و از شریعت او روی میتابند،و اگر یکی از آنها بداند که اگر نزد حاکم شرعی برود بیگمان بر ضدّ او حکم خواهد کرد،به نزد حاکم ستمگری میرود تا بتواند با دادن رشوه قوانین را به بازی گیرد.
امّا به دادگاههای اسلامی قاطع که به حق حکم میکنند نمیرود مگر آن که بداند در قضیۀ خود سود میبرد و برنده میشود،و در چنین حالتی از همۀ مردم به جانب حکم و داوری اسلامی شتابندهتر است و بیش از همۀ مردم دعوت به پذیرفتن و حفظ آن میکند.
« وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ -و اگر حق با آنها باشد میآیند و به حکم گردن مینهند.» [50]
و این نوع رفتار گونهای از فرمانبرداری مصلحتی و ایمان منفعتی است که در اسلام مردود است.امّا انگیزۀ چنین ایمانی چیست؟ /8 « أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتٰابُوا أَمْ یَخٰافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ -آیا در دلهایشان مرضی است یا در تردید هستند یا بیم آن دارند که خدا و پیامبرش بر آنها ستم کنند؟نه،آنان خود ستم پیشگانند.» کسانی که از بازگشت به فرمانبرداری از خدا و حکم پیامبر میهراسند یکی از گروههایی هستند که صفاتشان در زیر میآید:
کسانی که برای استکبار و بزرگی فروشی در زمین و سر پیچی از فرماندهی شرعی پیامبر با رهبری او مخالفت میکنند.بنی امیّه و جز آنها،از تیرههای قریش بر محمد(ص)-یعنی فرماندهی شرعی-حسد میبردند زیرا او از خاندان بنی هاشم بود که آقایی و برتری خود را بر دیگر خاندانها اثبات کرده بود،و همین امر آنها را به حسد ورزی با این خاندان برانگیخت،و سپس بر رسالت و فرماندهی نتیجه شده از آن رشک ورزیدند.
و این نوعی از بیماریهای قلب است که صاحبش به گرفتن موضع گریز و تنفّر ضد هر کس که به اخلاق و رفتار والا و پاکیزه آراسته است،میشتابد تنها برای آن که وی مردم را به دور محور وجود خود گرد آورده و بر او برتری یافته است.
حالت شکّی بر دل بعضی چیره میشود و او شخصیّتی نگران و مضطرب میگردد که در هر چیزی شکّ میکند و به همین گونه در رهبری رسالتی نیز به سبب شکّ اصلی خود در دین شکّ و تردید میکند.
دستهای دیگر نیز وجود دارند که به تمرّد نسبت به فرماندهی رسالتی میپردازند زیرا بیم آن دارند که اطاعت از آن سبب زیانشان گردد،چنان که اگر بخواهد حقوق ستمدیدگان را به آنان بازگرداند،اینان آن حرکت عادلانه را ظلمی نسبت به خود میشمارند،در حالی که ستمگر حقیقی آن کسی است که خون مستضعفان و بیچارگان را میمکد،و به حساب محرومان خوشگذرانی میکند،و ستمی نیست که خدا حقوق مستضعفان را از مستکبران باز بستاند،بلکه این عین /8 عدل و کمال انصاف است،و بس بعید است از خدا یا پیامبر او که به احدی ستم کنند،بلکه آنان که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند به همین سببها خود ستمگرند.
[51]
در مقابل اینان که میگویند اطاعت کردیم،و سپس در لحظۀ جدّی با فرماندهی و رهبری رسالتی مخالفت میورزند،و به مصالح و امیال شخصی خود روی میآورند،مؤمنان راستین و کسانی را که میبینیم که چون گفتند اطاعت کردیم بر سر گفتۀ خود میایستند،و مصالح شخصی خود را با استواری قدم برای مصلحت اسلام و مسلمانان فدا میکنند و به تمام فرمانهای فرماندهی با وجود سختی و برندگی آن پاسخ مثبت میدهند.
« إِنَّمٰا کٰانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذٰا دُعُوا إِلَی اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -چون مؤمنان را به خدا و پیامبرش فرا خوانند تا میانشان حکم کند،سخنشان جز این نیست که میگویند:
شنیدیم و اطاعت کردیم.اینان رستگارانند.» [52]
زیرا احکام و قانونهای خدا و آموزشهای پیامبر گرامی او را میگیرند، و در معاملات اقتصادی و سیاسی و قضایی خود و دیگر چیزها-به تمامی-به موجب آنها رفتار میکنند،هم چنان که این کار را در امور پرستشی و عبادی خود چون نماز و روزه و جز آن انجام میدهند.هیچ رویدادی نیست که خداوند حکمی در آن داده باشد و اینان آن حکم را پیروی نکنند.همچنین بر فرزندان امّت اسلامی
واجب است که به ندای علمای اسلام هنگامی که آنان را به راه خدا در حکومت و سیاست و اقتصاد،و دیگر شؤون زندگی فرا میخوانند،پاسخ مثبت دهند،نه این که گاه به غرب و گاه به شرق روی آورند و به جست و جوی برنامهها و راهها و احکام آنها پردازند.
« وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللّٰهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ -و کسانی که از خدا و پیامبرش فرمان میبرند و از خدا میترسند و پرهیزگاری میکنند،رستگارانند.» زیرا کسانی که دارای این صفتهای سه گانه(فرمانبرداری،بیم و پرهیزگاری)هستند سببهای ایمان حقیقی را کامل کردهاند و از این رو به رستگاری از جانب خدا نایل میشوند.
آنان براستی از بیم مجازات خوار کننده و عذاب دردناک الهی از خدا و پیامبرش فرمان میبرند،و از آنجا که بیم و پروا /8 شعور و احساسی است موقّت که با گذشت زمان در نفس بشری پنهان میشود،آنان آن را با پرهیزگاری محکم و استوار میکنند و این پرهیزگاری همان التزام و پایبند بودن دقیق به آموزشهای اسلامی از خرد و کلان آنها،و اهتمام کامل به اجرای تمام فرمانهای الهی است.
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (53) قُلْ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْهِ مٰا حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ مٰا حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ مٰا عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (54) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی اَلْأَرْضِ کَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ اَلَّذِی اِرْتَضیٰ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (55) وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (56) لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ لَبِئْسَ اَلْمَصِیرُ (57)
این درس در چارچوب گفتار پیشین دربارۀ فرمانبرداری از فرماندهی شرعی که خدا بدان فرمان داده است-یعنی طاعتی که یکی از هدفهای پرورش سالم است-بیان میکند که مقیاسی واحد و حقیقی برای شناختن میزان تسلیم انسان نسبت به پروردگارش،و در نتیجه شناختن میزان عمق و راست بودن ایمان او وجود دارد،و آن مقیاس همان میزان فرمانبرداری انسان از فرماندهی رسالتی است که در فرمانهای خدای سبحان شکل یافته و مجسّم شده است.
فرمانبرداری مورد نظر همان فرمانبرداری مستقیم و درست در اوقات سختی و آسایش است نه تنها به هنگام رفاه و آسایش،زیرا ممکن است انسان آمادۀ فرمانبرداری باشد،ولی در حدود قضایای سادهای که نیاز به کوششی فراوان از جانب او نداشته باشد،امّا وقتی بدو فرمان میدهند که دشواریهایی بزرگ را در زندگی در نوردد،همچون جهاد،وی رویگردان میشود و خسران دیدۀ دنیا و آخرت
میگردد.بسیاری از این کسان تنها به ایمان تظاهر میکنند و به استوارترین و سختترین سوگندها قسم میخورند که هنگام سختی و دشواری از رهبری اطاعت کنند،امّا وقتی رهبری به آنان فرمان بیرون رفتن برای مبارزه را میدهد عهد شکنی میکنند،پس در این صورت ادّعای صرف آنها با سوگند پوششی است برای نفاق و دورویی آنها.
پروردگار ما سبحانه و تعالی بر ضرورت فرمانبرداری از فرماندهی شرعی، چون پیامبر(ص)و اولی الامر تأکید میکند،و این که واجب است پس از آن انسان نسبت به آینده نگران نباشد،زیرا خداوند آنجا که به مؤمنانی که کردار شایسته میکنند وعده پیروزی و پشتیبانی داده توفیق آنان را تضمین نموده و تأکید کرده است که پیامبر رسالت را آورده است و شما طاعت و فرمانبرداری را آوردهاید.
در لحظۀ پیروزی انسان تمام لحظههای دشواری را که گذرانده است فراموش میکند،از این رو خدای سبحان به مسلمانان مؤمن تأکید کرده که آنها را، پس از هلاک کردن دشمنانشان،در زمین جانشین دیگران خواهد ساخت،هم چنان که این امر را در مورد کسانی که پیش از آنان ایمان آورده و کردار شایسته کرده بودند تحقّق بخشیده است.البته جانشینی به خودی خود هدفی را تشکیل نمیدهد، بلکه وسیلهای است برای هدفی والاتر که همان اجرای حکم خداست،و پس از آن پرستش خدا به تنهایی و فروافکندن و محور کردن سلطۀ خدایان باطل و دروغین.
قرآن در این درس سخن را به درهم کوفتن اندیشۀ کافرانی پایان میدهد که باورشان شده بر انجام هر چیزی قادرند،زیرا برای هیچ کس امکان ندارد که در برابر جنبش و موج ایمانی که رسالت الهی آن را فرماندهی و رهبری میکند،و مؤمنان راستین آن را صادر میکنند ایستادگی ورزد،پس کافران در زمین قدرت اعجاز ندارند و نمیتوانند که حرکت تاریخ را از گام نهادن و پیشروی،ضمن قوانین خدا در طبیعت و اجتماع،باز دارند.
[53]
« وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ -به خدا قسم خوردند،قسمهای سخت،که اگر به آنها فرمان دهی از دیار خود بیرون روند...» به معرکه نبرد و میدان جهاد،با غلیظ ترین قسمهای ممکن بر این امر سوگند خوردند،امّا آیا انسان راستگو برای آن که به وعدۀ خود وفا کند نیازی به سوگند خوردن دارد؟ « قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ -بگو قسم مخورید،طاعتی نیکو و در خور بیاورید...» طاعت حق شناخته شده است زیرا عمل آن را گواهی میکند و نیازی به قسم ندارد،آیا /8 انسان در بدیهیّات محتاج به قسم خوردن است؟طبعا هرگز چنین نیست...زیرا آن امور قضایایی هستند شناخته شده و موجبی برای قسم خوردن در آن موارد وجود ندارد.از این رو واجب است که طاعت و فرمانبرداری در زندگی شخص مسلمان پایهای ثابت و استوار و جزئی از موجودیّت و هستی او باشد،پس موجبی ندارد که آن را در زمرۀ نوادر و مستثنیاتی قرار دهد که صاحبش برای مبرهن ساختن راستگویی خود در آن موارد نیاز به قسم خوردن دارد،بلکه واجب است این فرمانبرداری را تبدیل به قضیهای ثابت و پایدار در زندگی خود سازد.
« إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -خدا به کارهایی که میکنید آگاه است.» پس اگر رهبری رسالتی را با سوگند خود فریب میدهید،هرگز نمیتوانید پروردگار خود را که از آنچه میکنید آگاه است،فریب دهید،و اگر عمل شما پست و تباه باشد هرگز سوگند نمیتواند چیزی از طبیعت پلید آن را تغییر دهد، هر چند آن سوگند شداد و غلاظ و مؤکّد بوده باشد.
[54]
« قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْهِ مٰا حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ مٰا حُمِّلْتُمْ -بگو از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت کنید.پس اگر رویگردان شوید بر پیامبر است آنچه بدو تکلیف کردهاند و بر شماست آنچه به شما تکلیف کردهاند...» فرمانبرداری از پیامبر-و همچنین از فرماندهی شرعی پس از او-همانا طریق فرمانبرداری از خدای سبحان است،و فرمانبرداری از خدا بدون فرمانبرداری از پیامبر معنایی ندارد.آنان که میگویند تنها کتاب خدا برای ما بس است خطا میکنند،زیرا آنها فرمانبرداری از فرماندهی رسالتی را که خداوند بر آنان فرض و واجب ساخته تا برنامهها و راههای دقیق و جزئی تغییرات گوناگون زندگی را برای آنان معین سازد،مردود میشمارند.
خدای تعالی نگفته است:بگو از خدا و پیامبر اطاعت کنید،با آن که اطاعت از پیامبر ادامۀ همان اطاعت از خداست،بلکه کلمۀ«أطیعوا فرمان برید» را تکرار کرده تا بر اطاعت دوم مستقیما تأکید کرده باشد و این برای آن است که فرمانبرداری دوّم بر بسیاری از مردم دشوار است.
فرمانبرداری از خدا در مورد اموری است ثابت،امّا فرمانبرداری از پیامبر -که همان فرمانبرداری از خداست-عبارت از پیروی از برنامه و راهی است عملی در قضایای سیاسی و شرعی و دگرگونیهای زندگی عامّه،مانند حوادث تازهای که روی داده است.
کسی که این حقیقت را نفهمد بیگمان در معرض سر پیچی و تمرّد نسبت به پیامبر و کسی است که بعد از آن حضرت جانشین او شده است.
« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْهِ مٰا حُمِّلَ -پس اگر رویگردان شوید،بر پیامبر است آنچه بدو تکلیف کردهاند...» و عبارت است از رساندن رسالت و گزاردن پیام.
« وَ عَلَیْکُمْ مٰا حُمِّلْتُمْ -و بر شماست آنچه به شما تکلیف کردهاند...» و عبارت است از پذیرفتن آنچه وی بدان فرمان میدهد.
خداوند هر کسی را جداگانه پاداش میدهد،بی آن که مسئولیّت مردم را بر دوش پیامبر(ص)نهد،هم چنان که پیامبر را نیز مکلّف نساخته است که فرمانبرداری را بر مردم فرض و تحمیل کند.
« وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا -و اگر از او اطاعت کنید هدایت یابید...» زیرا بدین وسیله به فهم حقیقی زندگی میرسید.
از این آیه به تأویل گفتۀ خدای سبحان در آیهای که پیشتر گذشت پی میبریم که:« وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -و خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت میکند»زیرا میفهمیم که فرمانبرداری از پیامبران و سفارش شدگان همان وسیلۀ هدایت و مخالفت با ایشان همانا راه گمگشتگی است.
« وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ -و بر پیامبر جز تبلیغ آشکار هیچ نیست.» با وجود آن که ما به عنوان مسلمان به این اندیشه اعتقاد داریم،ولی وقتی میخواهیم آن را به مرحلۀ اجرا در آوریم /8 بر ما گران میآید،زیرا انسان به طبع خود میکوشد از مسئولیّت بگریزد و خطاها را بر دوش دیگران بیفکند،یا انجام ندادن تکالیف خویش را بر عهدۀ رهبری اندازد،هر چه باشد،پس پسر گناه را به گردن پدر میافکند،و شاگرد به گردن استاد،و مدرّس به گردن مدیریّت مدرسه و مدیریّت مدرسه به گردن وزارتخانۀ مربوط به خود،و همچنین...
هر یک از ما برای آن که از سنگینی بار مسئولیّتی که آسمانها و زمین و کوهها از آن خودداری کردند،خلاص شود،از چپ و راست تهمت میزند و در این مورد حتی از رهبری نیز فروگذار نمیکند بلکه سهم بیشتر اتّهامات را نصیب رهبری میسازد،و این خود در عین حال اندیشهای گمراهانه است.
[55]
« وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -خدا به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند وعده داد که در روی زمین جانشین دیگرانشان کند...» در اینجا باید به سه پرسش پاسخ داد:
یکم:رابطۀ میان این وعده که پس از امر به فرمانبرداری خدا آمده با آن امر چیست؟ /8 دوم:چرا قرآن بر کلمۀ«منکم از شما»تأکید کرده است؟ سوم:معنی جانشین کردن در زمین چیست؟ پاسخ،اوّل:برای آن که اطاعت از فرماندهی کاری است بسیار دشوار،و ممکن نیست که آدمی همواره با تمام اخلاص آن را مراعات کند،مگر آن که در پشت آن هدفی معیّن وجود داشته باشد.
وقتی گروهی با ایمان برای تحقّق جانشین شدن در زمین میکوشند و فعّالیت میکنند،افراد آن مرحله به مرحله و اندک اندک از خود خواهی خویش میکاهند و فرود میآیند و خود را در بوتۀ فرماندهی ذوب میکنند،و این امر بر هر یک از آنان جامۀ شخصیّتی جدید میپوشاند،که همان شخصیّت مجموع آنها و حیثیّت دسته جمعی است و در نتیجه شخصیّت فرماندهی و رهبری را مجسّم میسازد.
دوم:کلمۀ«منکم از شما»برای آن آمده است که بیان کند جانشین سازی سنّتی است که در مورد پیشینیان وجود داشته،امّا محدود و منحصر به آنها نیست بلکه در مورد ما و مؤمنانی که پس از ما میآیند نیز جریان مییابد،زیرا این سنّت و قانون منحصر به دستهای در زمانی معیّن نیست بلکه کافی است دو شرط(ایمان و کردار شایسته)تحقق یابد تا این سنّت جریان خود را در هر
اجتماعی در پیش گیرد.
امّا پاسخ پرسش سوّم:
الف:گروهی از مفسّران گفتهاند(استخلاف جانشین کردن)یعنی رفتن گروهی از مردم و در آمدن گروهی دیگر به جای آنها.
ب:بعضی دیگر گفتهاند معنی استخلاف همانا گرامی داشتن مؤمنان به وسیلۀ خداست بدین سان که ایشان را پیشوایان و امامان مردم قرار میدهد،تا به اجرای شریعت بپردازند،هم چنان که پیامبران و سفارش شدگان و شایستگان«از» مؤمنان را پیش از ایشان جانشین ساخت.
واقع این است که جانشینی بدان معنی که در تفصیل(الف)آمده معنایی تنگ و محدود برای این کلمه است،چه همۀ مردم جانشین کسانی هستند که پیش از اینان بودهاند،حتّی کافران نیز چنین هستند،و موجبی برای تخصیص وجود ندارد،زیرا خداوند به مؤمنان وعدۀ خلافت عامّه داده است.
و به طور عموم جانشینی(و خلافت)در زمین همان رهبرییی است که خداوند به گروهی از مردم میبخشد،زیرا ایشان از ارزشهایی که بر آنان نازل شده پیروی میکنند.
در این صورت واقع جانشینی(و استخلاف)یعنی دو امر:
یکم:این که خداوند به مؤمنان سلطه و چیرگی میبخشد و آن را به استواری برایشان ممکن میسازد.
دوم:این سلطه جز به اذن خداوند نیست که آن را تحقق بخشیده و بدان شرعیّت داده است.
« وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضیٰ لَهُمْ -و دینشان را-که خود برایشان پسندیده است-استوار سازد...» پس سلطه آنان مانند هر سلطۀ دیگر مادّی نیست،بلکه سلطه ایست روحی که ارزشهای رسالت آن را فرماندهی و رهبری میکند.
« وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ -و وحشتشان را تبدیل کند...»
وحشتی که در زیر سایه شوم سلطههای ستمگر داشتند و در برابر آن مقاومت میکنند تا دولت حق را بر پا سازند.
« أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً -به ایمنی.مرا میپرستند و هیچ چیزی را با من شریک نمیکنند...» همانا هدف حقیقی از حکومتی که خدا به انسان میدهد تسلّط بر گردن مردم نیست،پس آن حکومت به خودی خود هدف نیست،بلکه قصد و حکمت آن همان پرستش خدا و شرک نیاوردن نسبت به اوست.
براستی فراهم شدن شرایط و امکانات رهایی از فشارهای شرک آمیز بدان نحو که انسان از دامهای بندگی گمراه کننده و بندهای مالی و سلطهای برهد و آزاد شود،همان بزرگترین نعمتی است که خداوند به انسان میبخشد.
و معلوم است که شرک بدان اندازه که با پرستش طاغوت و سرسپردن به سلطۀ ستمگر یا به پرستیدن مال و زمین و نژاد و غیره...محقّق میشود،با پرستش بت تحقّق نمییابد.
رد کردن شرک در واقع رد کردن ارزشهایی است که شرک از آنها تغذیه میکند و نیرو میگیرد،و شاید این همان چیزی است که ما در تعبیر قرآنی آن را ملاحظه میکنیم،که خدای تعالی نگفته است«لا یشرکون بی(شخصا)- شخصی را شریک من نمیسازند»بلکه عبارت به طور اطلاق ادا کرده و گفته است «شیئا چیزی را»که اعمّ از اشخاص و اشیاء است،و این از آن روست که کسی که به طاغوت سر میسپارد جسم او را نمیپرستد بلکه عصای زرّینی را که به دست اوست و قدرتی را که زیر سلطۀ اوست میپرستد،و همچنین است کسی که به توانگران سر میسپارد،در واقع به درهم و دینار و نقدینه سر میسپارد و تسلیم میشود.
« وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ -و آنها که از این پس ناسپاسی کنند،نافرمانند.» پس هنگامی که سلطۀ سیاسی شرعی بر پا شد،هر کس که ناسپاسی کند
و کفر ورزد فاسق و نافرمان است،زیرا /8 هیچ بهانه و توجیهی برای ناسپاسی و کفر خود ندارد.
در واقع برای تأویل و تفسیر حقیقی و شامل این آیه باید گفت مراد هنگامی است که وعدۀ خدا با جای گرفتن و استوار شدن دین برگزیده،در سراسر اقطار زمین،تحقّق یافته باشد.چنان که در احادیث پشت در پشت از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-آمده است که گفت:
«زمین برای من درهم نوردیده شد،و من مشرقها و مغربهای آن را دیدم،و امّت من به تمام نقاطی که برای من درنوردیده شد خواهد رسید».
و نیز آن حضرت-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:
«در زمین خانهای از خشت و گل یا پشم و موی (1)باقی نمیماند مگر آن که خدای تعالی با عزّت عزیز و ذلّت ذلیل کلمۀ اسلام را بدان وارد میکند،آنان را که خدا عزیز دارد از اهل آن کلمه میسازد،و آنان را که ذلیل دارد با خواری و سرافکندگی بدان کلمه تسلیم میشوند» (2).
امّا چه وقت این امر تحقّق مییابد؟همانا هنگام قیام مهدی آل محمد(عج)چنان که در حدیثی که مورد اتّفاق تمام مسلمانان است آمده است:
«اگر از عمر دنیا بیش از یک روز باقی نمانده باشد،خدا آن روز را طولانی میکند تا از خاندان من مردی بیاید که همنام من است،و زمین را همان گونه که انباشته از ظلم و جور شده است از عدل و داد پر میکند».
[56]
« وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ - و نماز بگزارید و زکات بدهید و از پیامبر اطاعت کنید،باشد که بر شما رحمت آورند.» بر پا داشتن نماز و پرداختن زکات از قانونگذاریهای الهی است که در ضمن
مجموعۀ فرمانبرداری از خدای سبحان در میآید،از این رو این دو اطاعت بدون فرمانبرداری از پیامبر کافی نیستند.شاید مراد از«رحمت» /8 در این آیه پیروزی بر دشمنان باشد.
به امّتی که به نیرومندیها و توانمندیهای خود بر پیروزی اعتماد ندارد یاری نمیرسانند.
پس سزاوار نیست که اشخاصی به صورت مانعی میان مؤمنان و بر پا کردن حکومت اسلامی و سلطۀ شرع در سرزمینی که نیروی گردنکشان و ثروت توانگران یا نادانی مردم را در آن مییابند،قرار گیرند،و حتّی اعتقاد آن اشخاص دائر بر این که کافران قدرت و ارادۀ آنها را بر مبارزه و پیروزی سلب کردهاند نیز باطل است.
پس ای مؤمن از کافران باک مدار! [57]
« لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ -هرگز مپندار که کافران در این زمین عاجز کنندگانند...» گمان مبرید که سلطههای کافر ارادۀ شما را سلب کرده و شما را به لبۀ پرتگاه عجز و ناتوانی کشاندهاند.
« وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِیرُ -جایگاهشان جهنّم است و چه بد سرانجامی است.» پس از لحاظ مادّی نیرویی ندارند که مؤمنان را از گرفتن حقّ خود باز دارند و از لحاظ معنوی سرانجامشان به دوزخ است و چه بد سرانجامی!و این بدان معنی است که خدا پشتیبانی خود را از آنها بر گرفته،پس هرگز کسی را نمییابند که به آنها بر ضدّ مؤمنان یاری دهد،« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکٰافِرِینَ لاٰ مَوْلیٰ لَهُمْ (1)-این بدان سبب است که خدا یاور کسانی است که ایمان آوردهاند، و کافران را هیچ یاوری نیست».
1) 38) -محمّد11/.
ای کاش ما مسلمانان امروز این آیۀ کریم را شعار زندگی سیاسی و فعّالیتهای اجتماعی خود قرار دهیم و با بزرگترین مانع و گردنۀ دشوار در زندگی مسلمانان بستیزیم که باورشان گشته و معتقد شدهاند کافران بر آنان برتری دارند،و میتوانند آنان را از گرفتن حقّ خود،و رسیدن به هدف خویش بازدارند،در حالی که واقعیّت امر به کلّی بر عکس است.
خداوند این عقیدۀ باطل را با وعدۀ یاوری و پیروزی به مؤمنان،و بیان عجز و ناتوانی کافران نابود میکند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ اَلَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا اَلْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیٰابَکُمْ مِنَ اَلظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ اَلْعِشٰاءِ ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ عَلَیْهِمْ جُنٰاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّٰافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (58) وَ إِذٰا بَلَغَ اَلْأَطْفٰالُ مِنْکُمُ اَلْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اِسْتَأْذَنَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (59) وَ اَلْقَوٰاعِدُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ اَللاّٰتِی لاٰ یَرْجُونَ نِکٰاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنٰاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیٰابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِینَةٍ وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (60) لَیْسَ عَلَی اَلْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتٰاتاً فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (61)
در چارچوب گفت و گوی سورۀ نور دربارۀ روابط خانوادگی و ضرورت تنظیم آن،پروردگار ما در این درس از پارهای قضایا با ما سخن میگوید که به نظر جزئی میرسند،ولی در واقع مهمّند،زیرا حدود خانواده را ترسیم میکنند که از جملۀ آنها ضرورت تنظیم دید و بازدید به صورتی است که خانواده بتواند در مأوا و پناهگاه خود ایمن و دور از چشمان بیگانه بماند.پس بر بندگان و کودکان حرام است که وارد اتاقها شوند،مگر پس از کسب اجازه،و این امر مربوط به اوقات استراحت در شب و هنگام ظهر و پیش از نماز صبح است.
کودکانی که به حدّ بلوغ رسیدهاند از این که به عادت خردسالیشان در
ورود به خانهها،غیر از اوقات سه گانۀ یاد شده،بدون اجازه وارد شوند،منع شدهاند.
از آنجا که بزرگترین حکمت این امر محافظت از عفّت اجتماعی است روند مطلب بدین مناسبت از زنان بازنشسته سخن میگوید که زنانی هستند که به سبب کهولت سنّ کسی میل زناشویی با آنان نمیکند،و به آنان اجازه میدهند که مقنعه و چادر خود را کنار بگذارند به شرط آن که زینتهای خود را /8 که شهوت مردان را بر میانگیزد آشکار نسازند.
آن گاه روند مطلب حکم ورود به خانه و غذا خوردن از آن را در مورد خانوادههای بزرگ بیان میکند،و از حکم صاحبان نقص عضو آغاز میکند که ورود تمام آنان به خانهها(ی خویشاوندان)و خوردن خوراک در آنها بدون کسب اجازه جایز است.
[58]
برای آن که فضای اجتماع پاکیزه شود،و احتشام و پاکدامنی در محیط خانوادگی باقی بماند،جایز نیست که بندگان و کودکان آزاد باشند که بدون اجازه حریم اتاقهای خواب و آسایش را بشکنند و سر زده وارد آنها شوند.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ -ای کسانی که ایمان آوردهاید باید کسانی که در ملکیّت شما هستند رخصت بطلبند...» یعنی غلامان و کنیزان.
« وَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ -و کسانی که هنوز به حدّ بلوغ نرسیدهاند...» یعنی کودکان خانواده که بر آنان واجب است در اوقاتی معیّن از صاحبان خانه اجازۀ ورود بگیرند و آن اوقات عبارتست از:
« ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیٰابَکُمْ مِنَ
الظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ الْعِشٰاءِ
-در سه هنگام:پیش از نماز صبح و هنگام ظهر که لباس از تن بیرون میکنید و بعد از نماز عشاء...» زیرا این اوقات هنگام استراحت است که مردم در خانههای خود میآسایند،پس از آن که در نماز جماعت در مساجد حضور یافته،یا کارهای مختلف و فعّالیتهای گوناگون خود را برای کسب روزی،و به دست آوردن معاش انجام دادهاند.اسلام بدین سان وقت را با دقّت تنظیم میکند،بخشی برای گردهمایی مسلمانان در مساجد تا فریضههای خود را بگزارند و بین خود به تبادل افکار و اخبار بپردازند،و بخشی برای کار و کوشش،و بخشی برای آسایش و رفع خستگی،تا نیرو و نشاط بازیابند و /8 چرخۀ زندگی را تکمیل کنند.
« ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَکُمْ -سه وقتی که وقت خلوت(و پوشیدنی) شماست...» اوقات و احوالی که واجب است بر دیگران آشکار نباشد،زیرا اوقات آسایش است.و چه قدر انسان احساس آسایش درونی میکند وقتی که مطمئن باشد کسی بر او وارد نمیشود و میتواند تکلّف را از خود دور کند.
« لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ عَلَیْهِمْ جُنٰاحٌ بَعْدَهُنَّ -در غیر آن سه هنگام،شما و آنها مرتکب گناهی نشدهاید...» امّا پس از آن اوقات یاد شده مؤاخذهای بر شما و بر آنان یعنی کودکان و غلامان و کنیزان نیست اگر بدون کسب اجازه وارد شوند.
« طَوّٰافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ -اگر بر یکدیگر بگذرید...» یعنی ورود و دید و بازدید و رفت و آمدها به خانۀ شما پس از آن منع و توقّف به جریان عادی بیفتد،طبعا این ورود بیاجازه مخصوص وابستگان و خویشاوندان شخص است نه بیگانگان.
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -خدا آیات را این چنین برای شما بیان میکند و خدا دانا و حکیم است.» پس او به مصالح شما دانا و حکیم است که این احکام پیشرفته و درست را
برای شما وضع کرده است.در نصّ مروی از امام باقر(ع)در تفسیر این آیه آمده است:
«انسان بر مادر و یا خواهر خود و یا دختر خویش و جز ایشان وارد نشود،مگر با کسب اجازه،و به کسی اذن ندهند مگر پس از سلام گفتن،زیرا سلام گفتن طاعت خدای رحمان است» (1).
فایدۀ این حکم چیست؟ پیش از آن که بدین پرسش پاسخ دهیم ملاحظهای مهمّ را در اینجا میآوریم:انسان معمولا /8 به حدود و قیود تنظیم اجتماعی اهتمام دارد ولی به جوهر و محتوای آن کمتر میاندیشد،و گاه بر عکس به جوهر و هدف این تنظیم توجّه دارد ولی در مورد حدود آن که وسیلۀ تحقّق یافتن این هدف است تجاهل میورزد و توجّهی نمیکند و معتقد است که این حدود و رسوم غیر مهمّ و سطحی است.
در حالی که اسلام از فرزندان خود میخواهد هم به جوهر این تنظیم و هم به حدود آن اهتمام ورزند،یعنی به هدف و وسایلی که این هدف را تحقّق میبخشد ملزم و پایبند باشند.
در واقع جوهر تنظیم اجتماعی همان فرمانبرداری خالصانه نسبت به خدای تعالی،و دور از خواهشها و مصالح آنی و تمام تعصّبات جاهلی است.و عالیترین مظاهر فرمانبرداری از خدا در فرمانبرداری از رهبری و فرماندهی رسالتی نمودار میشود که درجه به درجه پایین میآید تا به ولیّ امر که حاکم شرعی است میرسد و همچنین شامل ولیّ خانواده و سرپرستان تمام سازمانهای اجتماعی و سیاسی شرعی میشود.
خانوادۀ با فضیلت خانواده ایست که بر پایۀ تعاون و همکاری سازنده نهاده شده باشد،و این صورت نمیبندد مگر از طریق فرمانبرداری سالم از ارزشهای بر حق،به گونهای که این فرمانبرداری از قانونی که آن را معیّن و مشخّص کند خالی
1) 39) -نور الثقلین،ج 3،ص 622.
نباشد،بلکه واجب است که در مجراهایی قانونی وارد شود.پس انسان منظّم به فرمانبرداری از فرماندهی یا ولیّ امر یا رئیس خانوادۀ خود اکتفاء نمیکند بلکه هم چنان به حدود قوانین اجتماعی واجب نیز ملتزم است و آنها را مراعات میکند، شاید این قوانین دارای اهمیّتی چندان به نظر نرسد،ولی وقتی در زندگی اجتماعی به مرحلۀ اجرا درآید دارای سودی بزرگ میگردد،مثلا وقتی اسلام فرد مسلمان را ملزم به وفای عهد و پایبندی به وعدۀ خود میکند،میدانی که این امر چه قدر زندگی اجتماع را منظم میسازد و چه قدر وقت را که به هدر میرود حفظ و مراعات میکند؟و تا چه اندازه روابط استوار و پاکیزۀ مردم را محافظت میکند؟ همچنین وقتی اسلام تنظیم وقت را لازم میشمارد از آن روست که این امر نیازی است اجتماعی و ضرورتی حیاتی زیرا در آن صورت انسان نمیتواند هر کاری را هر وقت خواست انجام دهد و هر لحظه میل داشت دست به خرید و فروش بزند و حتّی در خصوص خوابیدن هر جا و هر وقت خواست بخوابد،بلکه برای هر یک از فعالیّتها و امور زندگی اوقاتی معیّن وجود دارد، /8 و با وجود آن که تنظیم وقت به نظر بسیاری از مردم کاری ثانوی میآید بیشتر شبیه به قنات و مجرایی است که آب باران را از پراکندگی حفظ میکند،زیرا تعیین اوقات نیروهای انسان را از تشتّت و پراکندگی محفوظ میدارد و تمام نیروها را برای جریان یافتن در مجرایی واحد گرد میآورد.
از اینجاست که در این آیات تأکیدی بر ضرورت مراعات اوقات آسایش انسان مییابیم که بنا بر عادت معمولا پیش از نماز صبح و هنگام ظهر و همچنین پس از نماز عشاء است،و به عبارت دیگر تأکید بر ضرورت مراعات اوقات و برنامههای دیگران است.
و حتّی بر کودکان واجب است که در این فواصل اجازه بگیرند تا خانهها به صورت محلّی امن باقی بمانند که انسان بتواند هر وقت خواست در آنها بیاساید.
ما باید اوقات آسایش را از اوقات کار جدا سازیم،تا وقتی برای آسایش وجود داشته باشد،هم چنان که وقتی به کوشش و فعالیّت برای به دست آوردن
فضل و لطف خداوند اختصاص دارد،و کسی که وقتی کافی برای آسایش بیابد توانایی جدّیّت و نوآوری به هنگام کار را پیدا میکند.پس واجب است که اوقات آسایش-مانند خواب پیش از ظهر-انگیزهاش تحرّک دوباره برای کار و با روحی پر نشاط و زنده باشد.
این قانون مقداری بسیار از وقت منظّم را برای انسان فراهم میآورد که به معنی مقداری بیشتر از پیشرفت مدنی است.
سخن پایانی:
بیگمان حکمت این قانونگذاری مهمّ همانا دور داشتن کودکان از پارهای مظاهر نامناسب و پوشاندنی در اتاقهای خواب است،که آنان را بر میانگیزد و بذر زنا دوستی را در درونشان میکارد،و حتّی موجب دشمنی ورزیدن نسبت به یکی از والدین میشود که سبب پدید آمدن عقدههای جنسی و پیامدهای خطرناک منتج از آن است.
نصوص شرعی ما را از این امر بر حذر داشته و آن را نوعی از تشویق به زنا شمرده است،زیرا شرم را از میان میبرد و آمیزش جنسی را عملی عادی در نظر آنان وانمود میسازد که با بروز /8 نخستین موجبات فیزیولوژیک بدان مبادرت خواهند کرد.
حتی در حدیث پشت در پشت از پیامبر(ص)آمده است:
«از همآغوشی مرد با زن خود،در حالی که کودک در گهواره به آن دو بنگرد بپرهیزید» (1).
امّا در مورد غیر از کودکان و بندگان،در هر حال کسب اجازه بر آنان واجب است که در آیات پیشین از آن سخن رفت،و بر کودکانی که به حدّ بلوغ رسیدهاند واجب است که از ورود به اتاقها،بدون اجازه خودداری کنند.
[59]
« وَ إِذٰا بَلَغَ الْأَطْفٰالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا -و چون اطفال شما به حدّ بلوغ رسیدند باید رخصت طلبند...»
1) 40) -تفسیر نمونه،ج 14،ص 546 نقل از موسوعة بحار الانوار،ج 103،ص 295.
در وارد شدن(به اتاقهای آسایش شما).
« کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -همانند کسانی که ذکرشان گذشت...» از آزادها(غیر بندگان).
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ -خدا آیات را این چنین برای شما بیان میکند و خدا دانا و حکیم است.» این تکرار تأکیدی است بر اهمیّت این اوامر الهی که اثری ژرف در اجتماع دارد و اگر انسان نتوانسته باشد به سبب کمی دانش و ناتوانی عقل خود بر تمام ابعاد آن آگاهی عالمانه یافته باشد آنها را دست کم میگیرد و ناچیز میشمارد و کوشش لازم برای مراعات کامل و اجرای دقیق آنها به کار نمیبرد.
از این رو واجب است که حکمت و علم خدا مقیاس قوانین جامعۀ بشری باشد،نه خواهشها و تخمین زدنهای انسان.
[60]
« وَ الْقَوٰاعِدُ مِنَ النِّسٰاءِ اللاّٰتِی لاٰ یَرْجُونَ نِکٰاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ /8 جُنٰاحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیٰابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِینَةٍ -پیر زنان که دیگر امید شوهر کردنشان نیست،بی آن که زینتهای خود را آشکار کنند،اگر چادر خویش بنهند مرتکب گناهی نشدهاند...» در اینجا شارع مقدس به زنان کهنسال،که کسی مایل به زناشویی با آنان نیست،اجازه میدهد که بخشی از جامههای خود مثل مقنعه و چادرهای ایشان را که سر آنان را میپوشاند بردارند،به شرط آن که با ارائۀ جایگاههای زینت خویش خودنمایی نکنند،ولی بهتر آن است که حالتی از پاکدامنی و احتشام بر سرتاسر جامعۀ اسلامی سایه گستر باشد.
« وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ -و خودداری کردن بر ایشان بهتر است...» پس زن گر چه کلان شده و به سنّ یائسگی رسیده باشد،حجاب احترام و هیبت او را بیشتر حفظ میکند،و بعلاوه حجاب او زنان جوان را نیز به حفظ حجاب تشویق میکند.
« وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خدا شنوا و داناست.» پس بر چنان زنی جایز نیست سخنانی بگوید که شهوت مردان را بر انگیزد یا نیّت اقدام به حرکت حرامی معیّن کند،زیرا خداوند گفتۀ آشکار را میشنود و از نیّت پنهان نیز آگاه است.
[61]
« لَیْسَ عَلَی الْأَعْمیٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ -بر نابینا حرجی(و پروایی)نیست و بر لنگ حرجی نیست و بر بیمار حرجی نیست...» یکی از مفسّران گوید:برخی از مردم در دوران جاهلیّت از رفتار با این سه گروه پروا داشتند و بر این باور بودند که خداوند بر کسانی که بدین حالات گرفتار شدهاند خشم گرفته است،و از این رو از آنان دور میشدند.این آیه نازل شد تا حقیقت را بیان کند که خداوند بر ایشان خشم نگرفته است،بلکه ضرورت دارد که با نیکی با آنان معاشرت شود.در روایت پشت در پشت منقول از امام باقر-علیه السّلام-آمده است:
«اهل مدینه قبل از آن که اسلام بیاورند کور و لنگ و بیمار را از غذا خوردن با خود کنار مینهادند-و با آنها غذا نمیخوردند-و انصاری که در میان آنها بودند از لحاظ مراعات و بزرگداشت میگفتند: /8 کور خوراک را نمیبیند،و لنگ نمیتواند به سبب انبوهی دیگران خود را به غذای سفره برساند،و بیمار نیز نمیتواند مانند تندرست غذا بخورد،از این رو غذای آنان را کناری نهادند و بر آن بودند که هم غذایی با ایشان متضمّن گناهی است،و کور و لنگ و بیمار نیز میگفتند:اگر ما با آنان غذا بخوریم شاید موجب آزارشان شویم،و بدین سبب خود را از هم غذا شدن با تندرستان کنار کشیدند.چون پیامبر بیامد در این باره از او پرسیدند، آن گاه خدای عزّ و جلّ این آیه را نازل کرد:« لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتٰاتاً (1)-گناهی مرتکب نشدهاید اگر با هم بخورید یا جدا جدا».
1) 41) -همین آیۀ 61.
شاید از روند مطلب نیز چنین استنباط کنیم که نفی حرج و پروا در اینجا یعنی جایز بودن خوردن،پس مفهوم آیه چنین میشود که بر کور پروایی نیست،و بر لنگ پروایی نیست و بر بیمار پروایی نیست،اگر از خانههای مردم غذا بخورد،اما در مورد شما،بر شما پروایی نیست که از خانههای خود یا خانههای خویشاوندان خود غذا بخورید.
و حکمت آن این است که:این افراد عناصری ناتوانند که عادتا نمیتوانند رزق خود را به دست آورند،پس بر تندرستان است که از آنها کفالت کنند و اجازه دهند که این افراد به خانههایشان در آیند و از خوراک و نیکوکاری ایشان بهره برند.
« وَ لاٰ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ -و بر شما پروایی نیست اگر از خانۀ خود یا خانۀ پدرتان یا خانۀ مادرتان یا خانۀ برادرتان یا خانۀ خواهرتان یا خانۀ عمویتان یا خانۀ عمّهتان یا خانۀ داییتان یا خانۀ خالهتان چیزی بخورید...» این آیه به تفصیل خانههایی را یاد کرده است که باکی نیست انسان وارد آنها شود و از آنها چیزی بخورد.
پیداست که تنها در مقام دادن اجازه نیست بلکه در مقام تشویق بدین امر نیز میباشد،پس چه بسا که انسان از وارد شدن به خانۀ خویشاوندان یا آشنایان و دوستان خود پروا و ملاحظاتی داشته باشد،امّا نصّ آیه این ملاحظات و پروا را بر میدارد،تا الفت و محبّت میان خانوادههای گوناگون رشد یابد،و چنان که /8 حدیث شریف منقول از امامان(ع)میگوید:
«محبوبترین کسان از شما در نزد ما آنانند که در خانههای ما بیشتر بخورند».
زیرا نشستن بر سر سفرۀ غذا در خانه دلها را بر روی یکدیگر میگشاید و روابط را استوار میسازد،و در نتیجه راه تعاون و همکاری میان افراد اجتماع را باز میکند.
چه بسا همکاریهایی که از مجلس خوراک آغاز شده،حتی انقلابهای رسالتی بیشتر از نظیر چنین مناسبتهایی شروع شده است،پس هنگامی که نفوس به یکدیگر نزدیک شود و پردههای میان انسان و برادرش،دور از چشم و گوش دیگر مردم،برداشته شود،آنجاست که انسان به گفت و گو از آنچه مورد نظر اوست میپردازد و غمها و مشکلات خود را با برادرش در میان میگذارد و در نتیجه فضاهای مناسب گفت و شنود و تبادل افکار برای گرد آوردن امکانات و توانمندیهای گوناگون و از میان بردن دشواریها به وجود میآورد.
در واقع گردهماییهای خانوادگی در اسلام همان خشتهای اوّل و اساسی در زمینۀ مقاومت و پایداری و فداکاری در جامعۀ اسلامی است.ممکن است انسان نتواند در برابر ستیزهگریهای روزگار و سرکشیهای گردنکشان ایستادگی کند و به تنهایی به پیروزی برسد،ولی هنگامی که با خویشاوندان و آشنایان خود بنشیند و با آنان همکاری کند میتواند چنین کند زیرا نیرویی در خود احساس میکند که او را با دلاوری به رویارویی با هر ستیزه و مبارزهای بر میانگیزد.
از آنجا که نشستن بر سر سفرهها با یکدیگر متضمّن فواید اجتماعی بزرگ است،میبینیم که اسلام این امر را تشویق میکند،و اگر در کشورهایی که طاغوت بر آنها حکمرواست روابط اجتماعی استوار و فعّال باشد بیگمان شمشیر سرکشی و طاغوت منشی میشکند،زیرا در آن هنگام طاغوت افراد را جدا جدا نمیزند بلکه خانواده به خانواده میزند،و خانوادۀ نیرومند و بهم پیوستۀ فعّال صخره ایست سخت که از پای در نمیآید،و اگر سر تا سر جامعه از طریق فرماندهیهای خود به همکاری با یکدیگر پردازند،بیگمان طاغوت مسلّط بر گردن مردم سقوط میکند.
قرآن کریم سپس حکمی دیگر میدهد که به روابط اجتماعی حرارت و دلچسبی میبخشد و میگوید:
« أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ -یا خانههایی که کلیدهای آنها نزد شماست...» پس وقتی مالک کلید خانۀ خود را به کسی میدهد،آن کس میتواند-به موجب فحوای عمل-که خبر از رضایت قلبی مالک میدهد،خوراکی را که در آن
خانه وجود دارد بخورد.
در تاریخ آمده است که:
وقتی پیامبر خدا یکی از اصحاب خود را به غزوه یا گروهی تکاور میفرستاد،آن شخص کلید خانهاش را به برادر دینی خود(یعنی کسی که پیامبر میان آن دو عقد برادری بسته بود)میسپرد،و به او میگفت:هر چه و هر قدر خواستی بر گیر،ولی این امانتداران از استفاده از این اجازه خودداری میکردند تا آنجا که بسا خوراک در آن خانه فاسد میشد.پس خداوند این آیه را نازل کرد: (1)
و اسلام به دوست وفادار همان موقعیّتی را داد که خویشاوند دارد و گفت:
« أَوْ صَدِیقِکُمْ -یا خانۀ دوستتان...» و در حدیث از امام صادق(ع)آمده است:
«از عظمت احترام دوست این است که او را از لحاظ هم خویی و اعتماد و ساده بودن با هم،و ترک رودربایستی به منزلۀ خود شخص و پدر و برادر و پسر قرار دادهاند» (2).
« لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتٰاتاً -و گناهی مرتکب نشدهاید اگر با هم بخورید یا جدا جدا...» /8 پس خانواده میتوانند همگی بر سر یک سفرۀ غذا گرد آیند یا فقط افرادی بر سر سفره حاضر شوند چنان که برادر با برادر و دوست با دوست خود هم خوراک شوند.
« فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَکَةً طَیِّبَةً -چون به خانهای داخل شوید بر خودتان سلام کنید.این تحیّتی است مبارک و پاکیزه از جانب خدا...» واجب است که دلها دوست و الفت گرفته،و به صف در آمده در یک سپاه
باشد،و سلام مظهر و رمز هم خویی و پیوستگی دلهاست و هنگامی که مرد به برادر خود سلام میکند،خود را با او با رابطۀ محبّت و دوستی پیوند میدهد و تعهّد میکند که در حضور و غیاب او با او سر مسالمت و سازگاری داشته باشد.
از این رو قرآن تأکید میکند و میگوید:«فسلّموا علی أنفسکم-بر خودتان سلام کنید»یعنی این که شما یک تن را تشکیل میدهید،« تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ -درودی از جانب خدا»پس وقتی انسان به برادرش میگوید السّلام علیکم درود بر شما،خدا نیز میگوید:سلام بر تو ای اجتماعی که افرادت با یکدیگر سازگارند و فرزندانت به یکدیگر سلام میکنند،من نیز به شما سلام تحیّت و درود خواهم بخشید«مبارکة طیّبة-مبارک و پاکیزه»و این سلام سبب برکت یعنی رشد اجتماعی و معنوی است،که با رشد مادّی فاسد نزد شاد خواران یا حکمروایان گردنکش تفاوت اساسی دارد،بلکه همان تکامل پاکیزه و آیندهای بزرگ و شکوهمند است.
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -خدا آیات را این چنین بیان میکند،باشد که تعقل کنید.» هر چه احکام قرآن حسّاس و ژرف باشد،به همان نسبت در پایان آنها مستقیما عباراتی از این گونه مییابیم:«شاید تعقّل کنید»«شاید بیندیشید»،زیرا این امر نیاز به تعقّل و تفکّر و خرد ورزی دارد تا مؤمنان اهمیّت آن را بدانند،و فهم آن ممکن نیست مگر این که انسان عقل خود را برانگیزد و آتش زنۀ افکارش را برافروزد.
إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذٰا کٰانُوا مَعَهُ عَلیٰ أَمْرٍ جٰامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّٰی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ اَلَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اِسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمُ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (62) لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ اَلرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوٰاذاً فَلْیَحْذَرِ اَلَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63) أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ وَ یَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (64)
در پایان این سوره که از خانوادۀ با فضیلت و ارزشهایی سخن میگوید که سزاوار است در آن رشد یابد،و برجستهترین آنها فرمانبرداری از ولیّ امر بر انگیخته از اطاعت نسبت به ارزشهای بر حقّ است،پروردگار ما در این آیات کریم بر ضرورت فرمانبرداری از فرماندهی رسالتی در قضایای گوناگون اجتماعی تأکید میکند.
پس هر گاه مسلمانان در امری چون جنگ یا ساختمان یا هر کاری دیگر گرد آمدهاند برای هیچ یک از آنان جایز نیست که خود را آهسته از آن اجتماع کنار بکشد و به دنبال کارهای مخصوص به خود رود،حتی اگر نیاز بدان کار وی را به سوی خود فرا خواند،زیرا نیاز اجتماع مهمتر از نیاز شخصی است.
آری،وی حق دارد که از فرماندهی اجازه بخواهد،و اگر فرماندهی اجازه داد،آن گاه برود و گرنه بماند.و فرماندهی نیز-به نوبۀ خود-میتواند به هر کس
اجازه دهد،در صورتی که بداند دیگران برای انجام آن کار همگانی کافی هستند، و با وجود این فرماندهی برای او طلب آمرزش میکند،زیرا اجازه خواستن آن شخص در چنان موقعیّتی نوعی گناه است،زیرا او از /8 مسئولیّت اجتماعی میگریزد.
پس از این،قرآن تأکید میکند بر ضرورت تفاوت و تمیز دادن پیامبر از دیگران به عنوان فرمانده و ابلاغ کنندۀ رسالت که او را شخصیّتی دارای تأثیری فعّال در صدور و واجب ساختن فرمانها و آموزشها میسازد و آنان را که از فرمانهای او سرپیچی کنند به شدّت از گرفتار شدن به فتنه بر حذر میدارد،که بارزترین نوع این فتنهها همانا تسلّط گردنکشان یا عذاب درد آور در آخرت است.
آن گاه پروردگار ما را از ذات متعال خود پرهیز میدهد،مگر نه این که آنچه در آسمانها و زمین وجود دارد از آن اوست و او بدانچه ما بر آنیم از خیر یا شرّ آگاه است؟و هنگامی که نزد او باز گردیم تمام کارهای ما را به ما خبر میدهد،و بر هر چیزی داناست،پس بهانه و توجیه و دورویی و نیرنگ ذاتی برای چیست؟
[62]
اسلام میخواهد که اجتماعش اجتماعی همکار و متکامل و یگانه باشد،و فرماندهی همان رابط اجتماعی است که جامعه را از فروپاشی و پراکندگی مصون میدارد.و در همین نکته است که اهمیّت وحدت و نشکستن ستون فقرات جامعه نهفته است.پس برای فرد جایز نیست که به نظری پابند شود که او را از مسیر عمومی امّت جدا سازد،و این همان مقیاس درست میزان وابستگی فرد مسلمان به جامعۀ اسلامی و پیوستگی حقیقی اوست.
اما افرادی که برای خود برنامههایی میریزند،و آن را بر اجتماع فرض و واجب میسازند،خواه فرماندهی آن را بخواهد یا از آن امتناع کند،ممکن نیست که بدان اجتماع پیوسته باشند،و اینان همان منافقان در منطق قرآن کریمند.
از این رو میبینیم تعبیر قرآنی میگوید:«إنّما المؤمنون-همانا مؤمنان»برای تأکید بر این که تنها ایشانند که به جامعۀ ایمان پیوستهاند،اما
دیگران پیوندی با آن ندارند.
و همچنین قرآن میخواهد احساس مسئولیّت را در نفوس مؤمنان رسوخ دهد، و از /8 این آیات پیداست که بعضی از مردم میخواستند از زیر بار مسئولیّتهایشان شانه خالی کنند.
بسیار پیش میآید که انسان وقتی سنگینی مسئولیّت یا خطر آن را برای مصالح خود حسّ میکند میخواهد از تحمّل آن بگریزد،و برای آن که این احساس را پنهان سازد قبایی از بهانهها و توجیهات برای خود میسازد.اسلام برای درمان این گرفتاری بر انسان مؤمن واجب ساخته است که به دو صفت اساسی آراسته شود که عبارتند از:
1-فرمانبرداری و تسلیم.
2-اجرای جدّی تصمیمات فرماندهی.
هر گاه انسان مسلمان چگونگی اندیشۀ فرماندهی رسالتی و همچنین جهت دهی آن را بشناسد،بیگمان خود را کاملا و عمیقا بدان به گونهای تسلیم میکند که به سبب آن به کلّی در خطّ فرماندهی محو و ذوب میشود،و تنها به پیروی تصمیمات ظاهری اکتفاء نمیکند،بلکه از روح تصمیم و هدفهای فرماندهی و رهبری پیروی خواهد کرد،حتی بدون آن که رهبری آن را عینا معین کرده باشد.در اینجا داستانی را که در ایران روی داده نقل میکنیم.
شخصی نزدیکی از رهبران انقلاب آمد و از او اجازه خواست که یکی از افراد ساواک را بکشد-ساواک سازمانی تجسسی و تروریستی وابسته به نظام به خاک سپردۀ شاهنشاهی بود-آن رهبر پاسخ منفی بدو داد،به طوری که شگفتی حاضران در آن مجلس را بر انگیخت،و همه از او پرسیدند چرا در حالی که وی برای کشتن جنایتکاری که مردم را کشته و در زمین فساد کرده و چنین و چنان نموده،با درخواست او موافقت نمیکنید؟به آنان پاسخ داد:برای این که چنین شخصی برای انجام این وظیفه مناسب نیست زیرا اگر در این زمینه کار آمد بود نمیآمد و از من نمیپرسید که او را بکشم یا نه!در حالی که خود عاقل است و احکام شرعی و
توجّه عام را به گفتههای مردمی من میداند.
و همچنین بنی اسراییل هنگامی که موسی(ع)به آنان گفت:خدا به شما امر میکند که گاوی را بکشید،او را به زیر رگباری از پرسشها گرفتند که:این گاو کدام است؟رنگش چیست،شکلش چیست؟و چه...و چه...الخ؟ « فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ (1)-سرانجام آن را کشتند،هر چند که نزدیک بود از آن کار سرباز زنند»زیرا تسلیم روانی در میان آنها /8 به قدر کافی وجود نداشت،و میخواستند به هر وسیلهای که باشد از زیر بار مسئولیّت شانه خالی کنند.
ایمان شخص مؤمن کامل نمیشود مگر آن که شخصیّت خود را در شخصیّت امّت ذوب و محو سازد،و خود و توجّهات خود را در زندگی به فرماندهی رسالتی بفروشد،بدین سان که در گرو فرمانهای آن باشد،هم چنان که تنها به اجرای ظاهر آن فرمانها بسنده نکند،بلکه در اعماق آنها شناور شود تا ابعاد آنها را کشف کند،و به شکلی کاملتر و با سر سپردگی قلبی تمام به مرحلۀ اجرا در آورد.
قرآن مؤمنان را بدین صفت توصیف کرده است آنجا که گوید:« فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (2)-نه،سوگند به پروردگارت که ایمان نیاورند، مگر آن که در نزاعی که میان آنهاست تو را داور قرار دهند و از حکمی که تو میدهی هیچ ناخشنود نشوند و سراسر تسلیم آن گردند»و تسلیم همان سرسپردگی کامل روانی است.
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ -مؤمنان کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند...» پس تنها ایمان به خدا تا وقتی که همراه با ایمان به پیامبر و آنچه بر آن مترتّب میشود از دریافت فرمانها و آموزشها و قانونگذاریهای الهی از پیامبر،ارزش
حقیقی ندارد،و این چیزی است که مؤمن حقیقی را از مؤمن ظاهری متمایز میسازد.
« وَ إِذٰا کٰانُوا مَعَهُ عَلیٰ أَمْرٍ جٰامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّٰی یَسْتَأْذِنُوهُ -و چون با پیامبر در کاری همگانی باشند،تا از او رخصت نطلبیدهاند نباید بروند...» یعنی بر حسب تمایلات شخصی خود از قرارگاه نمیروند،بلکه تصمیم گیری قطعی را به دست فرماندهی میسپارند.
« إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولٰئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ -آنان که از تو رخصت میطلبند،کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند.پس هنگامی که از تو برای پارهای کارهایشان رخصت خواستند،به هر یک از آنان که خواهی رخصت بده...» تو به وجود این شخص نیاز داشتهای،پس حق داری بدو اجازه دهی.
« وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و برایشان از خدا آمرزش بخواه،که خدا آمرزنده و مهربان است.» زیرا رفتن آنها از قرارگاه گرچه با اجازه و به فرمان پیامبر بوده است،نوعی گناه است،و از این رو پیامبر را سزاست /8 که برای آنان آمرزش بخواهد،تا از سویی خداوند آنها را بیامرزد و این امر اعلامی باشد برای دیگران که اجازهای مشابه با آن نطلبند،و از سوی دیگر مردم اندک اندک نروند که پیامبر در میدان تنها بماند.
در تاریخ آمده است:«این آیه دربارۀ گروهی نازل شد که هنگامی که پیامبر خدا آنان را برای کاری گرد میآورد-به قصد اعزام به مأموریّتی با گروهی یا حضور در جنگی-بدون اجازۀ او پراکنده میشدند،پس خدای عزّ و جلّ آنان را از این کار نهی کرد» (1).
در نصّی دیگر آمده است:«این آیه دربارۀ حنظلة بن ابی عیاش نازل شد،
1) 46) -همان مأخذ،ص 628 نقل از تفسیر علی بن ابراهیم.
بدین معنی که او در شبی که بامدادش جنگ احد بود همسری گرفته بود،پس از پیامبر خدا اجازه طلبید،که آن شب را نزد خانوادهاش به سر برد،آن گاه خدای عزّ و جلّ این آیه را فرستاد که« فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ -به هر یک از آنان که خواهی رخصت بده».پس وی نزد خانوادهاش به سر برد و چون بامداد برخاست غسل بر او واجب بود(و او فرصتی نداشت)،پس در نبرد حضور یافت و به شهادت رسید،آن گاه پیامبر گفت:فرشتگان را دیدم که حنظله را در تشتهایی سیمین میان آسمان و زمین با آب باران ابر سپید غسل میدهند.و حضرتش آن را غسل دادن فرشتگان مینامید» (1).
[63]
احترام رهبری و فرماندهی در تصمیماتش واجب است بر احترام او در ظاهر نیز منعکس شود،پس وقتی به نام پیامبر،یا به نام فرماندهی خود همان گونه بدون احترام سخن گفتی که به نام دیگران سخن میگویی،یا هر گاه نزد پیامبر مینشینی صدایت را در برابر او همان گونه بلند کنی که در برابر دیگر بلند میکنی، یا او را از پشت دیوار اتاقها به آواز بلند بخوانی همان گونه که دیگران را صدا میزنی،بیگمان تو پس از این رفتار آمادۀ پذیرفتن فرمانهای او و سپس اجرای آنها نیستی،بنا بر این ناگزیر باید پیشاپیش آمادگی روانی کاملی فراهم شود تا فرمانهای پیامبر یا فرماندهی و رهبری رسالتی که تجسّم آن در واقع است دریافت گردد، چنان که فرد پیش از رفتن به مجلس پیامبر وضو میسازد یا اگر غسل بر او واجب باشد غسل میکند،آن گاه در محضر مبارک او به عنوان مجلسی فیض بخش و بهره دهنده مینشیند تا با تمرکز فکر خود در سخن آن حضرت از دانش عظیم او پرتوهایی برگیرد و اقتباس انوار هدایت کند و خود را به تمامی صرف اجرای آموزشهای او میسازد...و همچنین /8 تا کار به اجرای فرمانهای فرماندهی و رهبری به صورتی بسیار دقیق بینجامد.
پس وقتی که به فرماندهی احترام گذاری فرمانها و جهت دهیهای آن را
1) 47) -همان مأخذ.
اجرا میکنی،و بر عکس اگر احترامش نگذاری،فرمانها و جهت دهیهای آن را به مسخره میگیری.
« لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً -آن چنان که یکدیگر را صدا میزنید،پیامبر را صدا مزنید...» این مقطع آیه دو صورت دارد:یکی ظاهری و دیگری باطن.
امّا ظاهر این است که:انسان پیامبر خدا را به نام خاصّ او نخواند بلکه به کنیهاش بخواند و هنگامی که این آیه آمد بر مسلمانان حرام شد که پیامبر خدا را به نام بخوانند،و از آن هنگام شروع کردند که او را به نام مقام رهبری و فرماندهیش «یا رسول اللّٰه ای پیامبر خدا»بخوانند.
امّا صورت باطن:همان ضرورت آماده شدن روانی شخص مسلمان برای پذیرفتن رهبری و فرماندهی پیامبر(ص)و هر کسی است که در جایگاه او بنشیند و به نام او حکم کند.کسی نباید بگوید این انسان است و من هم انسانم،بلی بیگمان او بشر است،ولی دارای صفتی است اعتباری که تو آن صفت را نداری،و آن این است که وی در جایگاه پیامبر نشسته است.از این رو بسیاری از فقهای ما گفتهاند:«هر گاه ولیّ امر مجتهد جامع الشرائط حکمی صادر کند بر مردم-خواه مقلّدان این مجتهد باشند یا جز آنان-پیروی حکمش واجب است،بلکه حتی بر مجتهدان دیگر است که در حکمش از او پیروی کنند»زیرا وی هنگامی که حکم میکند به نام مقام و منصب خود حکم میکند،و خوار شمردن حکم او خوار شمردن مرکز اوست و خوار شمردن مرکز او خوار شمردن دین او و در نتیجه بیادبی به ساحت مقدّس پروردگار است سبحانه و تعالی،و چنان است که این حدیث در حق امامان گوید:
«ایراد کنندۀ بر ایشان مانند ایراد کنندۀ بر ماست و ایراد کنندۀ بر ما همچون ایراد کننده بر خداست».
« قَدْ یَعْلَمُ اللّٰهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوٰاذاً -خدا میداند چه کسانی از شما در پناه دیگری خود را پنهان میسازند و آهسته آهسته بیرون میخزند...»
یعنی آهسته آهسته و بیآن که پیامبر رفتن آنها را احساس کند یا آنها را ببیند که از مجلسش خارج میشوند،آرام به بیرون میخزند.
« فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ -آنان که از فرمان او سرپیچی میکنند باید بترسند...» مقصود از« اَلَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ -آنان که از فرمان او سرپیچی میکنند»تنها مخالفت و سرپیچی از فرمانهای ظاهر نیست بلکه مخالفت با روح فرماندهی نیز منظور است.
آنها میتوانند در پناه دیگران به بیرون بخزند و آرام و بیصدا از جلسه بگریزند،ولی آیا چنان که میپندارند،در جایی امن و پناهگاهی قرار گرفتند؟ هرگز...بلکه آنها خود را در معرض فتنه و عذاب دردناک قرار میدهند، پس اگر پیامبر روزی آنها را فرا خواند،و فرمانهایی مستقیم دائر بر حمل سلاح،و روی نهادن به غزوهای را مثلا به آنها بدهد،در آن حالت در برابر دو وضعیّت قرار میگیرند:یا سر سپردن به فرمانها،که این بر خلاف میل آنهاست،و یا رد کردن فرمان-که بدین وسیله از لحاظ ظاهر و باطن از اسلام خارج میشوند و خود را زیر بار دراز دامنی از مجازات شرعی در دنیا و آخرت قرار میدهند.
بر فرض که آنها امر اوّل را اختیار و انتخاب کردند،بیگمان دشواری فراوانی در اجرای آن فرمانها مییابند،زیرا کسی که خود را برای اجرای فرمانهای کوچک آماده نساخته و پرورش نداده است نمیتواند در قضایا و مسائل بزرگ به اجرای فرمان بپردازد،و کسی که امروز از گرما و سرما و بیدار ماندن شبانه و مشکلات تمرین میگریزد،چگونه فردا از جنگ و کشتار نمیگریزد؟! بنا بر این بر انسان واجب است که خود را بر اساس فرمانبرداری و انضباط و تحمل دشواریها پرورش دهد و بار آورد تا از نظر بدنی و روانی برای اجرای فرمانهای مهمّ کاملا آماده باشد.
« أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -که مبادا به آنها فتنهای یا عذابی درد آور برسد.»
در حدیث پشت در پشت منقول از امام صادق-علیه السّلام-آمده است:
«سلطانی ستمگر،یا عذابی دردناک در آخرت بر آنها چیره میشود» (1).
و واقع این که:رابطهای محکم میان چیرگی گردنکشان و مخالفت با فرمانهای فرماندهی و رهبری شرعی وجود دارد.
[64]
« أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ -از آن خداست هر چه در آسمانها و زمین است.میداند که شما بر چه کارید...» یعنی براستی خداوند،و با تمام تأکید،هر چه را میکنید میداند،و قادر است از شما حساب بکشد و مجازاتتان کند،زیرا او مالک عالم هستی و وجود است.
« وَ یَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و آن روز که به او باز گردانده شوند.آنان را از کارهایی که کردهاند آگاه سازد.و خدا بر هر چیزی داناست.» و فردا شما را از هر چه کردهاید آگاه میکند،زیرا علم او بر انسان احاطه دارد،و معرفت انسان به این حقیقت او را مسئول گفتارها و کردارهای خود قرار میدهد،پس برای اصلاح و نیکو ساختن آنها میکوشد،تا پاداش نیک خدا را به دست آورد و از عذاب و عقوبت او دوری کند.
1) 48) -همان مأخذ،ص 629.
سورۀ فرقان
از پیامبر خدا(ص):
«هر کس سورۀ فرقان را بخواند روز قیامت با ایمان به محشر درآید،همانا روز قیامت میآید و در آن شکّی نیست و خداوند تمام کسانی را که در گورها هستند بر میانگیزد».
نور الثّقلین،ج 4،ص 2 از امام رضا(ع)که گفت:
«ای ابن عمّار قرائت تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ را فرو مگذار، که هر کس هر شب آن را بخواند خدا هرگز او را عذاب نخواهد کرد،و به حسابش نمیرسد،و جایگاه او در فردوس برین است».
مجمع البیان،ج 7،ص 159
از آنجا که این سوره حقایقی را دربارۀ وحی بیان میکند،و مهمترین ویژگی وحی همان جداسازی میان حق و باطل است،این سوره به نام«الفرقان» نامیده شده که به آیات محکمات قرآن که تمیز دهنده میان حق و باطل است اشاره میکند.
چار چوب اصلی این سوره رسالت است،و عظمت رسالت در درجۀ اول از جانب فرستندۀ آن است.
درس اوّل این سوره حقایق وحی و گردنههایی را که در راه ایمان بدان وجود دارد بیان میکند،و ما را یادآور میشود که فرستندۀ این کتاب و خود این کتاب و پیامبری که با آن فرستاده شده است کیست و چیست؟ اوّلا:خداست که این فرقان را فرستاده،و او پروردگار آسمانها و زمین است که این کتاب را فرو فرستاده است.
همانا خداست که تبارک و تعالی است.مگر نه این که خیر او پایدار و بر همگان گسترده است و همه را بینیاز میکند و هیچ نمیکاهد،و ملک آسمانها و زمین تنها از آن اوست و اوست که هر چیزی را اندازهگیری کرده و مقدّر داشته است.
ثانیا:هر کس به خدا ایمان آورد رسالتهای او را میشناسد،امّا هر کس شریکانی برای او بگیرد از ایمان آوردن بدان رسالتها بهرهمند نمیشود،از این رو آنها را میبینی که به رسالت تهمت میزنند و افترا میبندند،و ادّعا میکنند که رسالت اساطیر و داستانهای کهن است.
در حالی که آن کس که خدا را میشناسد و میداند که او از راز آفرینش آگاه است به رسالت که بخشی از این راز را کشف میکند ایمان میآورد.
ثالثا:گفتند:چگونه خدا بشری را به پیامبری میفرستد،شخصی که چون دیگر مردم خوراک میخورد و معاش خود را به دست میآورد،و گفتند:چرا همراه
او فرشتهای را نفرستاد،و گنجی را به دامانش نیفکند،و سپس گفتند:او مردی است سحر شده.
و بدین گونه به سبب ضرب المثل زدنهاشان برای پیامبر از راه راست گم گشتند.
پس از آن که سیاق مطلب به افتراهای آنان بدین سان پاسخ میدهد که پروردگار قادر است به پیامبر باغها و کاخهایی دهد که چشم همه را بگیرد،ریشۀ کفر نسبت به رسالت را بیان میکند که عبارت است از:
اوّلا:دروغ شمردن روز قیامت،و قرآن به آنان هشدار میدهد که دوزخ با جوش و خروش خود آنها را از دور فرا میخواند،و چون دست بسته بدان درافتند فریادکنان مرگ خود را میخواهند،آن گاه این وضع را با باغهای بهشت که به پرهیزگاران وعده داده شده است مقایسه میکند.
ثانیا:اعتماد آنها به شریکانی که برای خدا تراشیدهاند،آنجا که پروردگار به ما یادآور میشود که در آن روز که این افراد در برابر دادگاه قرار گیرند و از کسانی که آنها را میپرستیدهاند اظهار نفرت و بیزاری کنند،آن شریکان بر ساخته هیچ سودی به آنان نمیرسانند.
ثالثا:همانا از سببهای کفر نسبت به رسالت فراموش کردن یاد خدا به سبب درازی عمر و استمرار نعمتهاست که همین فراموشی موجب هلاک آنهاست.
آن گاه قرآن به ردّ شبهههایی که گذشت،یکی پس از دیگری میپردازد:
اوّلا:گفتند:چرا پیامبر ما خوراک میخورد و در بازارها میگردد؟ پروردگار گوید:همانا پیامبران پیشین نیز خوراک میخوردند و در بازارها میگشتند،و نیاز مردم به یکدیگر سنّتی است الهی که در میانشان نهاده تا آن کس که بردباری میکند شناخته شود،و او خود بر آنان بیناست(20).
ثانیا:گفتند:چرا فرشتهای بیم دهنده را همراه او نفرستاد،پروردگار ما گوید:این گفتار و توقّع بزرگی طلبی و گردن افرازی است. /8 مگر نمیدانند که اگر فرشته نازل میگشت و پرده از میان برداشته میشد،جزای آنها لازم میآمد،و آن
روز برای آنها مژدهای نبود،کردارهایشان فاش میشد و سودی به آنها نمیرساند.
روند مطلب به بیان هول و هراسهای قیامت ادامه میدهد که شاید اینان که آن را تکذیب کردهاند،یادآوری شوند.
ثالثا:از سببهای کفر به وحی،دوستان بد هستند،آنجا که ستمگر-در آن هنگامه هنگام-دستهای خود را به دندان میگزد،و بر خود شیون میکند که چرا دوستانی بد گرفت که او را از یاد خدا باز داشتند.
رابعا:پیامبر روز قیامت از دست قومش که قرآن را مهجور و متروک نهادهاند به پروردگار شکایت میکند.
خامسا:و گفتند:چرا قرآن در یک لحظه و با هم فرود نیامد؟و روند آیات پاسخ میدهد که حکمت آن استوار ساختن دلها،و مقاومت در برابر مثالهای باطل آنها با حقّ آشکار کننده است.
روند آیات از مثالهای رسالت الهی بحث میکند،بدانگاه که خدا موسی را به رسولی نزد فرعون فرستاد،چنان که نوح را نزد قومش فرستاد،و پیامبرانی نزد قوم عاد و ثمود و اصحاب رسّ(احتمالا مردم پیرامون چاهی در انطاکیه یا رود ارس) فرستاد.سرانجام کسانی که آن رسالت را تکذیب کردند چه بود؟در واقع سرنوشت قریهای که بر آن باران عذاب بارید مثلی است برای سرانجام این تکذیب کنندگان.آیا اینان از آنان عبرت نمیگیرند و دست از تکذیبشان نمیکشند؟! سادسا:پیامبر را به مسخره میگیرند،ولی خود از دامنۀ تأثیر او در میان خویش آگاهند،و واقعیّت این است که:هدایت از جانب خداست و پیامبر وکیل و ضامن آنان نیست،و در صورتی که آنها خواهشها و هواهای خود را به عنوان خدایان خویش بگیرند خداوند آنها را هدایت نمیکند،و قرآن بیان میکند که خداست آن که خورشید را دلیل سایه قرار داد،و سرزمینهای مرده و خشک را زنده و شاداب کرد،و امثالی بیاورد،و او راهنما و یادآوری کننده است،امّا بیشتر مردم ناسپاسند.
خدای سبحان مالک و مقتدر است،و به پیامبر فرمان داده است که با آنها
جهادی بزرگ کند،و آیات قدرت رسای خود را آشکار ساخته است،آنجا که دو دریا را به هم آمیخته و میان آن دو مانعی قرار داده و بشر را از آب آفریده است.
شاید این آیات میرساند که کسی که به رسالت کفر ورزد به زودی در معرض دشمنی مؤمنان قرار میگیرد،و آن شریکان بر ساخته هیچ سودی بدو نمیرسانند،هم چنان که اگر با آنها مخالفت ورزد زیانی بدو نمیزنند.
و پیامبر در مقابل تبلیغ رسالت هیچ مزدی نمیطلبد،و جز بر خدا اعتماد نمیکند.
خداوند به پیامبر فرمان میدهد که بدان ذات زندۀ پایدار و استوار توکّل کند، و او را به نامهای نیکش به یاد آورد و بخواند،او آسمانها و زمین را در شش روز آفریده،و سپس بر عرش قدرت قرار گرفته است،رحمت خود را بر بندگانش میپراکند و با وجود این برخی با ناسپاسی خود از سجده بردن به درگاه ذات رحمان و بخشندۀ او روی میگردانند.
قرآن در آخرین درس این سوره ما را یادآور نام«تبارک»میشود که بدان نام در آسمان برجهایی قرار داد،و چراغی فروزان در آن نهاد،آن گاه مثالی از واقعیّت بندگان خدای رحمان میزند،که وحی آنان را در بر گرفته،و به آهستگی و سبکی بر زمین راه میروند،و اگر نادانان آنها را مورد خطاب قرار دهند گویند:
سلام،و برای پروردگارشان شب را در حال سجده و نماز به روز آورند،و از عذاب آخرت میپرهیزند،و در مصرف میانه روی میکنند،و همراه با خدا دیگری را به خدایی نمیخوانند،و نفسی را که خدا کشتنش را جز به حق حرام کرده، نمیکشند،و به درگاه خدا توبه میکنند،و گواهی دروغ نمیدهند و اگر ناپسند و ناگواری از کسان بینند بزرگوارانه میگذرند،و دلهایشان به نشانههای پروردگارشان هشیار و بیدار است و میکوشند تا پیشوای پرهیزگاران شوند،و خداوند به پاداش صبری که کردند غرفۀ بهشت را به آنان میدهد و در آنجا با درود و سلام روبرو میشوند.
در آخرین آیه روند مطلب نقش دعا را به ما یادآوری میکند،و شاید سبب
آن در این نکته خلاصه میشود که دعا پاسخ درود از جانب بنده به رسالتهای پروردگار است.
سورة الفرقان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . تَبٰارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً (1) اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً (2) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً (3) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ اِفْتَرٰاهُ وَ أَعٰانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً (4) وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ اِکْتَتَبَهٰا فَهِیَ تُمْلیٰ عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (5) قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِی یَعْلَمُ اَلسِّرَّ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (6)
در درس اوّل این سوره که حقایقی را دربارۀ وحی بیان میکند، پروردگارمان به ما یادآور میشود که آن کس که این فرقان را نازل کرده است خداست که برکتهای او گوناگون و افزون است،و هدف از این فرقان که آن را بر بنده و پیامبر خود،محمّد-صلّی اللّٰه علیه و آله-نازل کرده همان هشدار دادن به تمام مردم است.
قرآن گفت و گو از کسی را که فرقان را فرو فرستاده تفصیل میدهد.آیا اهمیّت شأن رسالت در این نیست که چه ذاتی آن را فرستاده است؟او فرمانروای مقتدر یگانۀ یکتای بیشریکی است که همه چیز را با سنجیدگی مقدّر کرده و آنچه را که ما را به حقیقت اشیاء دلالت میکند فرو میفرستد.
در حالی که گمراهانی که با قرآن هدایت نمیشوند،شریکانی برای پروردگار خود میآورند که چیزی نمیآفرینند و حتی نمیتوانند زیانی را از خود دور یا سودی را برای خود کسب کنند،و اختیار مرگ و زندگی و رستاخیز را ندارند.
شرک آوردن آنها به خدا بر آن میداردشان که بدین فرقان کفر آورند و بپندارند و ادّعا کنند که این کتاب جز دروغی از خود ساخته از جانب پیامبر با همکاری و یاری دیگران نیست.بدین سان به پیامبر ستم میکنند،و این چنین باطل میگویند.
و میگویند:همانا این کتاب گردآوردۀ اندیشههای پیشینیان است که بر او املا میشود و او آنها را هر صبح و شام مینویسد.
هرگز...نه چنین است،براستی این فرقان را آگاهی به راز آسمانها و زمین فرو فرستاده است.مگر نه این که خدا همان آمرزندۀ مهربانی است که از گناهان بندگانش در میگذرد و با فرو فرستادن وحی به سوی آنها به آنان ترحّم میکند؟
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خدای بخشایندۀ مهربان.»
[1]
بیگمان از برجستهترین ویژگیهای قرآن کریم حکمتی است که در آن نمایان است،زیرا از جانب ذات حکیم خبیر و آگاهی آمده است،پس هیچ لفظی از الفاظ آن را نمییابی که به صیغهای معیّن آمده است مگر آن که در آن حکمتی باشد.
شاید سبب نامگذاری این سوره به سورۀ«فرقان»از این قرار باشد:
اوّل:در برگرفتن این کلمه در آغاز.
ثانیا:از آنجا که انسان را برای بقا در زندگی دیگری که فنایی ندارد آفریدهاند،و او را از آن رو به دنیا آوردهاند که خود را به تکامل رساند،و برای آن زندگی آماده شود،و راه تکامل وحی است،و سورۀ فرقان از وحی با ما سخن میگوید،و ضرورت ایمان به آن،و چگونگی عبور از گردنههایی که در راه ایمان به وحی وجود دارد،و در پایان این سوره نموداری از برجستهترین صفات مؤمنان را میخوانیم-که در عین حال-تصویری از انسان کمال یافتهای را که فرقان او را برای بهشت آماده کرده است ترسیم میکند،بدین جهات وحی در اینجا به نام فرقان نامیده شده زیرا براستی انسان متکامل آماده برای بهشت را از بشری ناقص که به دوزخ افکنده میشود فرق مینهد و تمیز میبخشد.پس فرقان همان قرآنی است که
بدان عمل میکنند و از طریق آن شخصیّت بهشتیان ساخته و پرداخته میشود.
پس به وسیلۀ قرآن حق از باطل و خیر از شرّ شناخته میشود،و هر که بدان هدایت شود،بدو فرقان(یا ملکۀ تمیز بین حق و باطل)را میدهند،و از لحاظ قانونگذاری و تشریع به درجۀ ولایت بر مردم ارتقا مییابد،تا آنجا که خداوند او را در زمین خود جانشین میسازد،نه به خاطر ویژگی ذاتی،بلکه بدان سبب که او -بیشتر از دیگران-رسالت خدا را در رفتار و اقدامات خود مجسّم میکند و شکل میبخشد،هم چنان که به سطح ولایت تکوینی فرا میرود،زیرا اصول رسالت را بر خود تطبیق داده چندان که بدو قدرت میبخشد زمین و آنچه را در آن است رام و مسخّر کند.
وقتی آیات این سورۀ مبارک به کلمۀ«تبارک»که معنی تکامل در زندگی میدهد آغاز میشود،برای آن است که به حقیقتی بزرگ اشاره کند که برای انسان به عنوان مسئول زندگی و سرنوشت خویش حائز اهمیّت است،پس اگر روزی آرزوی تکامل داشت و خواست بدان برسد،باید این حقیقت را درک کند،و گرنه از رسیدن بدان هدف بزرگ ناتوان خواهد شد.
آن حقیقت این است که انسان خود قدرت ذاتی بر تکامل ندارد و راهی برای کسب آن نیست مگر با پیوستن به سرچشمه و منبع تکامل و برکت که همانا رحمت خداست-جلّ شأنه-از طریق چنگ زدن به ریسمان او که از آسمان به سوی زمین کشیده شده،و همان قرآن است که انسان را به سوی مدارج کمال بالا میبرد،و نیروهای خیرآفرینی را که پروردگار ما در نهاد او ودیعه نهاده مکشوف و آزاد میسازد.
از این رو میبینیم که این کلمه سه بار یا بیشتر به عبارتهای گوناگون در این سوره آمده است،که روند آن در نخستین از انسان میخواهد درنگ کند تا معلوم دارد که هدف بنیادی از وحی همان بیم دادن و هشدار است،زیرا انسان برای دفع شر از خود نزدیکتر و راغبتر است تا جلب خیر،پس اگر بداند که دشمنی میخواهد حریم خانۀ او را بشکند میبینی که برای آماده شدن به قصد دفاع به تکاپو در میآید،
بیش از آن که اگر آگاه میشد که در برابر او فرصتی برای کسب وجود دارد،و شاید همین سبب است که بیم دادن را مقدّم بر مژده دادن قرار میدهد.
این آیۀ کریم اشاره میکند که قرآن رسالتی جهت داده شده به جانب گروهی از ابناء بشر /8 مستثنی از دیگران نیست،بلکه رسالتی است با ابعاد گسترده، که تمام بشریّت را در بر میگیرد،و این رو شامل همگان و فراگیری و عمومی است،و این ویژگی از بزرگترین دلایل روشن بر این حقیقت است که این رسالت وحیی است که خدای سبحان آن را فرستاده و از ساخته و پرداختههای پیامبر -صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-نیست،زیرا انسان نمیتواند به سطح پیشرفتۀ رها شدن و گسستن از خود و مصلحت نژادی و اقلیمی و دیگر وابستگیهای مادّی برسد،و تنها وقتی میتواند چنین کند که به چراغدان نور بپیوندد،و از هر پیوستگی مادّی بگسلد و به خدای مقتدر چیره بر تمام حدود و قیود و دوستیها مربوط شود.
پس حدیث بودن قرآن برای بشریّت دلیل بر راست بودن آن است و دلیل است که بیگمان از جانب خدا فرستاده شده،وانگهی در حقیقت آن که برای زندگی برنامه میگذارد و آن را بر انسان واجب میکند ناگزیر باید بر دو چیز آگاه باشد:انسان و هستی،پس باید طبیعت انسان و نیروهای نهفته و افزون طلبیهای او را بداند.امّا در مورد هستی،ناگزیر باید بر آن کاملا مسلّط و چیره باشد،قوانین و نظامهای آن را نیک بداند،و این کار را به غیر خدا-سبحانه و تعالی-نسبت ندهد،که این قوانین و نظامها را در عالم به ودیعه نهاده و آنها را به دقّت سنجیده و به اندازه مقدّر و مقرّر کرده است.
« تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً -بزرگ و بزرگوار است آن کس که این فرقان را بر بندۀ خود نازل کرد تا جهانیان را بیم دهندهای باشد.» چرا خدای سبحان کلمۀ«عبده-بندۀ خود»را انتخاب کرد؟
به نظرم میرسید که مقصود از این تعبیر دو امر باشد که عبارت است از:
اوّلا:این که عظمت پیامبر(ص)ناشی از بندگی او نسبت به پروردگار خویش و اخلاص وی نسبت به ذات سبحان اوست.
ثانیا:این که قرآن از اندیشۀ پیامبر نیست،و تراوشی طبیعی از ذهن و کمال عقل او یا دلیلی بر تفاوت نژاد و عنصر او نمیباشد.
«فرقان»کلمهای است مشتق از فرق یفرق مفارقة،و قرآن از این جهت فرقان نامیده شده /8 که به انسان قدرت تمیز و تشخیص میدهد،و مسئولیّت اختیار را بر عهدۀ او مینهد.
در نصّ منقول پشت در پشت از ابی عبد اللّٰه(ع)دربارۀ معنی فرقان آمده است که:دربارۀ گفتۀ خدای تعالی«نزّل الفرقان فرقان را فرو فرستاد»گفت:
«مراد آیات محکمات است،و تمام کتاب قرآن است که پیامبران پیش از آن تصدیقش کردهاند» (1).
در صحیفۀ سجّادیّه از ابی محمد باقر زین العابدین-علیهما السّلام-آمده است:
«و فرقان را(فرستادی)که بدان میان حلال و حرام خود فرق نهادی،و قرآن را که قوانین احکام خود را بدان وسیله اعلام کردی» (2).
[2]
وقتی انسان پروردگار خود را که فرقان را فرستاده بشناسد راستی و درستی این کتاب را میشناسد،و هر چه شناخت او به پروردگارش افزون شود تواناییش بر استفاده از کتاب او افزونتر میشود،و این کتاب نزد او به صورت مقیاس خیر و شر،و سود و زیان در میآید.و این از آن روست که هر کس که پروردگارش با نامها و ویژگیهای نیک او بشناسد و آن گاه آیات این کتاب را بر او بخوانند، جلوهگریهای پروردگارش را در آن میبیند،و در مییابد که ممکن نیست چنین
کتابی جز از جانب خدای آگاه دانا آمده باشد،و دیگر هیچ شک و تردید دربارۀ درستی رسالت پروردگارش به دل او راه نمییابد.
بدین سان سورۀ فرقان نخست به ما یادآور میشود که چه کسی این کتاب را فرستاده است.
« اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ /8 شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً -آن کس که از آن اوست فرمانروایی آسمانها و زمین،و فرزندی نگرفته است،و او را شریکی در فرمانروایی نیست،و هر چیز را بیافریده است،و آن را با اندازه(و نظام و قانون)آفریده است.» همانا پاره از مردم دیگران را میپرستند،بدین باور که آنها را-چنان که میپندارند-صاحب نیروی خدایی میدانند،یا مشروعیّت آنها را ناشی از ذات خدا میانگارند،مانند این باور که پادشاه سایه خداست در زمین،یا خداوند فرمان به پرستیدن خاک و بوم و تقدیس قوم و عشیره داده است.
وقتی خداوند این دو اندیشه را درهم میشکند،در واقع بدین وسیله قاعدۀ تمایز طبیعی میان نژادها یا ملیّتها و وطن گراییها یا هر چیزی دیگر از این قبیل را درهم میشکند.
پایان این آیۀ کریم-با هم آهنگی و تناسب-مکمّل کلمۀ«فرقان» است که در آیۀ پیشین یاد شد،و آن آیه از آنچه مراد از دو کلمۀ«فقدّره تقدیرا- پس آن را به اندازه و نظم و قانون مقدّر ساخت»که در پایان این آیه آمده،به دور نیست،زیرا فرقان آمده است تا انسان را با تقدیرها و برسنجیدنهای الهی و نظامهای ربّانی آشنا کند،و تقدیرها همان نظامها و قوانین هستند.
احادیث دربارۀ معنای تقدیر و حدود آن مطالبی افزودهاند که ما پارهای از آنها را در اینجا یادآور میشویم:
از علی بن ابراهیم هاشمی روایت کردهاند که گفت:شنیدم ابو الحسن موسی بن جعفر-علیهما السّلام-میگوید:
«هیچ چیزی وجود ندارد مگر آن که خدا آن را خواسته و اراده کرده و تقدیر
نموده و گذرانده است» (1).
گفتم:معنی«شاء خواست»چیست؟گفت:«آغاز به کار کرد».
گفتم:معنی«قدّر اندازه گرفت»چیست؟گفت:«اندازه گیری چیزی از درازا و پهنای آن».
گفتم:معنای«قضی گذرانید»چیست؟گفت:«چون چیزی را بگذراند تنفیذ و اجرا میکند و این همان است که هیچ بازگشتی ندارد» (2).
تقدیر الهی مدتی طولانی پیش از آفرینش بوده است.از ابو علی بن موسی الرضا از پدرانش،از علی-علیهم السّلام-با اسناد چنین روایت کردهاند که گفت:پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله-گفت:
«همانا خدای عزّ و جلّ دو هزار سال پیش از آن که آدم را بیافریند،مقادیر را تقدیر کرد،و تدابیر را تدبیر کرد» (3).
و امام رضا-علیه السّلام-به یونس گفت:
«میدانی تقدیر چیست؟گفت:نه.گفت:نهادن حدود است از اجلها و روزیها و بقا و فنا» (4).
[3]
« وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ -سوای او خدایانی دیگر گرفتند که هیچ چیز نمیآفرینند و خود مخلوقند...» روند قرآنی هم چنان جریان مییابد تا دلها را از اساطیر(داستانهای کهن و خیالی)جاهلیت پاک سازد و بگوید که هیچ خدای بر ساختهای نیست که سوای خدای یکتا بتواند بیافریند و نو آفرینی کند.هرگز...بلکه آن خدایان دروغین خود
آفریده و ساخته و پرداخته شدهاند،و حتّی این انسان است که آنها را-چنان که آیات دیگر بدان اشاره میکند-خود ساخته است.اساطیری که میرساند که خدا نخستین بار این خدایان را از عدم به وجود آورد و بیافرید،آن گاه بشر به آنها منصب خدایی داد،نه خدایی که ردای یگانگی بر تن پوشید،و شلوار عزّت و یکتایی بر پا کرد،و نه از جانب خود آنها.
ما جا به جا هجوم قرآنی شدیدی ضد این اساطیر و افسانههای باستان و خرافات مییابیم که برای باطل ساختن آنها به عمل میآید و میخواهد پس از سرنگون کردن خدایان دروغین که در لجنزار پندارهای بشر ابتدایی و انسان صاحب ذهنیّت ساده و محدود روییده و خلق شدهاند،دست انسان را بگیرد و به حقیقت رهنمون شود.
عقب ماندگی انسان همان مسئول اوّل و آخر گمراهی و تباهی اوست، خواه در سطح افراد /8 یا در سطح جامعهها و امّتها،زیرا اگر نادانی و تنگی افق دید و جهت گیریهای انحرافی او در قالب شهوت و مصلحت نمیبود،این خدایان دروغین نیز وجود نمیداشتند.
و اگر جز این است،پس تفسیر پدیدۀ طغیان و سرکشی چیست؟آن گاه که فرد یا جامعهای خود را برتر میانگارد و ابر قدرت میشود تا بر سرنوشت جوامع بزرگ بشری چنان حکمروایی کند که گویی خدایی است،مردم پیرامون او یا آن جامعه گرد میآیند و به درگاهش سر میسپارند و حقیقتی بزرگتر را در این عالم هستی از یاد میبرند و از این واقعیّت کسانی که آنها را میپرستند غافل میمانند که آنها نیز مردمی چون ایشانند،از گلی چسبناک آفریده شدهاند،و اکنون از گوشت و پیه و استخوان و خونند.بر آنها همان قوانین و نظامات جسمی و روانی حکومت میکند که بر دیگر مردم حاکم است،و تنها آنان با چنین هاله تقدیس میان تهی وضعی یافتهاند که مردم از شرّ آنها میهراسند و به خیرشان امید بستهاند.
اگر اجتماعی بخواهد این حقیقت را مکشوف سازد،تکلیفی جز این ندارد که غبار عقب ماندگی را از خود بزداید و برای خدا ترس را از وجود خود بتکاند و از
مصلحت و خواستۀ زودگذر در راه هدفی مقدّس که همان خشنودی خداست دست بکشد،آن زمان است که طاغوت دیگر نمیتواند حتی یک لحظه بر تخت قدرت باقی بماند،زیرا عوامل سرنگونی او در ضمیر انسان و جامعه و قوانین زندگی موجود است.
مراد از خدایان دروغین و بر ساخته تنها حکمرانان نیستند بلکه بیشتر مراد از این کلمه هر چیزی است که انسان آن را تا حدّ پرستش مقدّس میانگارد،خواه این امر در حکمرانی چون فرعون تجسّم یابد،یا در قبیلهای چون قریش،یا نژادی چون یهود،یا اقلیم یا حزب یا آنچه بدین میماند.
شاید در نادانیهای گمراهی خیال انسان این تصوّر را برای او پدید آورد که وطن چیزی است قائم به ذات،یا درفش ساخته شده از پارچه است که سرزمین و انسان را حفظ و حمایت میکند،و بدین سان آدمی تصوّر میکند که تکّه پارچهای که وجودش چیزی نیست جز رمز و نشانهای از محبّتی که در دلها نسبت به وطن نهفته است،اصالت دارد.
پس هر گاه وطن دوستی دستمایۀ دشمنی و کینه نسبت به وطن دیگران شود،یا فداکاری برای آن مایۀ خشم و عداوت بدون حق بر ضد دیگران گردد،بدین ترتیب خدایی میشود که سوای خدای یگانه میپرستندش.
بشر به سرشت خود درک میکند که در عالم هستی خدایی به جز خدای یکتا وجود ندارد،و همو آفریننده وی است،و قوانین او را وضع و مقرّر میکند،و بر او تسلّط مطلق دارد،و براستی هموست که پیامبر خود را به رسالت فرستاده که آن قوانین را بیان و آشکار میکند،اما انسان به دعوتهای شیطان و نفس که پس از تبلور و تجسّم در عالم واقعیّت خارجی به صورت خدایانی تقدیس شده در آمدهاند،پاسخ مثبت میدهد.
اگر انسان لحظهای درنگ کند و پیش خود بیندیشد،و دعوتهای شیطان،و فشارهای نفس را بر پرتو سرشت و خرد عرضه کند،به یقین حتما تیرگی انحراف از دلش بر طرف میشود،و بیگمان در مییابد خدایانی که سوای خدای یکتا میپرستد
مالک هیچ چیز نیستند،بلکه خدای یکتا مالک آنها و مالک کسی است که آنها را سوای ذات متعال او میپرستد.
روند آیات تا آنجا انعطاف مییابد که به انسان ندا میدهد و میگوید:
اکنون که این تو هستی که بدین خدایان برساخته مشروعیّت میدهی،چرا گاهی از ترس خشم آنها به عجز و لابه در میآیی،و گاهی به امید خیرشان به آنها پاسخ مثبت میدهی؟ولی کسی جز آن که خدا قلبش را برای ایمان هدایت کرده باشد به این ندای مقدّس پاسخ نمیدهد،و آن کس که در دریای انکار و کفر غرق شده و در گنداب گمراهی و هوی فرورفته،علاوه بر این که این ندا را رد میکند،قرآن را به دروغ بزرگ و پیامبر را به دروغ بستن و افترا متّهم میسازد.و انسانی که دروغگویی و تزویر را به خدا میبندد و افترا میزند این دروغ بزرگ را به خاطر لذّتی گذرا به هم میبافد،زیرا دروغگو بدون میل و مصلحتی دروغ نمیگوید.
امّا پیامبر،آن انسان بزرگ که از امیال و شخص خود جدایی گرفته،در هر چیزی از هدف و مصلحت شخصی دور شده و برای او ممکن نیست که چنین دروغ بزرگی را از خود بسازد،و چرا او که از مصلحت شخصی جدایی گرفته و رها شده دروغ بسازد؟! براستی از سخافت است که کسی پیامبر خدا را به جعل و دروغ متّهم کند،قرآن بدین تهمت آنان به پیامبر که او را دروغگو میخوانند اعتنایی چندان نمیکند بلکه بزرگوارانه از آن میگذرد. /8 واقعا برای او که زندگی و دارایی خود را به مردم بخشیده،چه مصلحتی شخصی وجود دارد؟! و همچنین اعتنایی چندان به آنان نمیکند که پیامبر را متّهم کردند قرآن را شبانه از گروهی از بندگان که در مکّه بودند اقتباس میکند،از جمله عبد بن طحیّ «مولای طحیّ»و رحب«مولای عبد شمس»و مردمی دیگر که به سبب تصور افکارشان از بهره دهی فکری که کمتر از بهره دهی انسانی عادی بود،هرّ را از برّ تمیز ندادند چه رسد به قرآنی عظیم که ضمیر و روح زندگی است،زیرا آن کس که زندگی را آفرید همو آن را با پیامبر خود محمد(ص)بفرستاد!
همانا قرآن حقّی است که در آن شک و تردیدی نیست،و هر چه انسان بیشتر در ژرفای زندگی به اندیشه فرو رود و در آیات قرآن بیندیشد،رابطۀ استوار میان رازی را که از ژرف اندیشی در زندگی کشف میکند با رازی دیگر که از اندیشیدن در قرآن بدان پی میبرد بیشتر در مییابد و کشف میکند.و هر چه خرد انسان افزون شود و دانش او بیفزاید،و شخصیّتش تکامل یابد به فهم قرآن و شناخت آیات کریم آن نزدیکتر میشود.
پس انسان خود مسئول چیره ساختن خدایان،و پوشاندن ردای قداست دروغین بر آنهاست،در حالی که بتها بیش از سنگی نیستند که به یک ضربه درهم میشکنند.
ابو ذر غفاری-رضوان اللّٰه علیه-هنگامی که دید دو روباه بر سر«ثعلب» بت قبیلۀ او زهراب میریزند راست گفت که:
أ ربّ یبول الثّعلبان برأسه
لقد هان من بالت علیه الثّعالب
دیدم دو روباه بر سر او زهراب ریختند،آن که روباهان بر او زهراب ریزند خوار و ذلیل شده است.
« وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً -نه مالک زیان خود هستند و نه سود خود...» وقتی نمیتوانند زیانی را از خود دور کنند،چگونه میتوانند به دیگران زیانی برسانند؟! /8 آنها ناتوانتر از اینند،ولی فرهنگ جاهلیّت بود که بتها را هولناک میساخت و بزرگ میشمرد،و همان بود که برای نیروهای اجتماعی حاکم رمزی محسوب میشد،تا آنجا که در تاریخ میخوانیم که:بعضی قبایل عرب به اسلام درآمده بودند امّا شکستن بتهایشان را به دست خود نمیپذیرفتند از بیم آن که اگر آن سنگها را که ساختۀ دست آنهاست به دست خود بشکنند عذاب بزرگ بر آنان فرود آید،و در تاریخ آمده است که پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله-شرط قبیلۀ ثقیف را که با وی کردند پذیرفت که آنان خود عهدهدار شکستن بتهایشان نشوند،و به بعضی از
یاران خویش فرمود تا چنان کنند،ثقیفیان میپنداشتند اگر بدان سنگهای بیزبان توهین کنند خشکسالی و بلا بر سر آنان خواهد تاخت و این به سبب تبلیغات فشردۀ سلطهگرایانهای بود که شادخوارانی که به نام آن بتها بر ساده دلان حکم میراندند، به راه انداخته بودند.
و امروز میبینیم که بعضی ملتها بتهایی بشری را تقدیس میکنند،و میپندارند که آنها مصدر آرامش و آسایشند،برخی میگویند:«خدا شاه را عزّت دهد»و برخی میگویند«خدا شیوخ را عزّت دهد»یا«خدا،شاه،میهن»به جای توجّه به خدا،و دعا برای مؤمنان،وانگهی شاه و رئیس و فرمانروا کیست که ما باور کنیم اوست که اساس هر خیر و برکتی است؟! آری،در واقع منفی گرایی مردم همان بیرون کشیدن خود از پهنۀ سیاست است،و همین است که محیطهای مناسب را برای رشد رژیمهای فاسد و باد افکندن طاغوت در پوست خود ساخته است.
« وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً -و مالک مرگ و زندگی و رستاخیز نیستند.» شاید مقصود از خدایانی که قرآن در گفتۀ خود یاد کرده« وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً -سوای او خدایانی گرفتند»رموز و مظاهر اجتماعی مورد پرستشی سوای خداست،نه بتهای سنگی،زیرا بت را مرگ و زندگی نیست و این دو امر از طبیعت انسان است.
نشور،همان رستاخیز پس از مرگ است،و چگونه کسی که اختیار این امر را برای خود ندارد مورد پرستش قرار میگیرد؟ [4]
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ افْتَرٰاهُ وَ أَعٰانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ /8 آخَرُونَ فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً -و کافران گفتند که این جز دروغی که خود بافته است و گروهی دیگر او را بر آن یاری دادهاند،هیچ نیست.حقّا آنچه میگویند ستم و باطل است.» از لحاظ لغوی افک به معنی دروغ است و افتراء ساختن دروغ بیپایه
باشد.
چنان که عادت جاری است کافران این صفات پست را به پیامبر نسبت میدهند و بدین اندازه نیز بسنده نمیکنند بلکه ادّعا میکنند که گروهی از موالی مکّه در این کارها به پیامبر کمک میکنند،امّا قرآن در ردّ این نسبت درنگ نمیکند و به کافران مهلت نمیدهد،بلکه پاسخ میگوید:شما ستم و باطل آوردهاید،و شاید این آیه اشاره بدان میکند که انحراف زاییدۀ ظلم عملی و باطل فکری است.
[5]
« وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهٰا فَهِیَ تُمْلیٰ عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً -و گفتند این اساطیر پیشینیان است که هر صبح و شام بر او املا میشود و او مینویسدش.» پیامبر را متّهم کردند که قرآن را از گروهی دریافت میکند که در آغاز و پایان روز برای او میآورند،آن گاه بر مردم باز میخواند و آن را وحی نازل شده از جانب خدا مینامد.و این اتّهام چیزی نبود جز توجیه کفر و انکار به آیههای خداوند،زیرا اعترافشان به قرآن و پیامبر-که هر دو از جانب خدایند-برای آنها گران تمام میشد و بسیار مکلّفشان میساخت.
[6]
« قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً -بگو:این کتاب را کسی نازل کرده است که نهان آسمانها و زمین را میداند و آمرزنده و مهربان است.» از آنجا که خدا دانای راز در آسمانها و زمین است و از آنجا که آمرزنده و مهربان است،میخواهد گناهان ما را بیامرزد و به ما مهربانی کند،از این رو و بدان سبب راز زندگی را بر ما آشکار ساخته،بی آن که ما را در جستجوی آن به رنج و زحمت افکند،و این از طریق پیامبر او محمد(ص)و اولیاء صالح او صورت گرفته که ایشان را نور و چراغ فروزان قرار داده تا مردم را از گمراهی و گمگشتگی نجات دهند.
پس چگونه ممکن است این بیانات قرآن از اساطیر پیشینیان باشد که نه رازی را میگشایند و نه پرتوی میافکنند و حقیقتی را آشکار میکنند؟
وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا اَلرَّسُولِ یَأْکُلُ اَلطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی اَلْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً (7) أَوْ یُلْقیٰ إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهٰا وَ قٰالَ اَلظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً (8) اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ اَلْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (9) تَبٰارَکَ اَلَّذِی إِنْ شٰاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذٰلِکَ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَ یَجْعَلْ لَکَ قُصُوراً (10) بَلْ کَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِیراً (11) إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً (12) وَ إِذٰا أُلْقُوا مِنْهٰا مَکٰاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنٰالِکَ ثُبُوراً (13) لاٰ تَدْعُوا اَلْیَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ اُدْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً (14) قُلْ أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ کٰانَتْ لَهُمْ جَزٰاءً وَ مَصِیراً (15) لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ خٰالِدِینَ کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُلاً (16)
پس از آن که پروردگار به ما یادآور میشود که این فرقان را به وسیلۀ چه کسی فرستاده-تا چنان که پیداست-ما را به راه درست شناخت این کتاب و سپس تصدیق بدان راهنمایی کند،توجیهات و بهانهگیریهای کافران را نسبت به رسالت درهم میکوبد و هم چنان روند مطلب آنها را یکی پس از دیگری ابطال و نابود میکند.
نخست گفتند:چگونه خدا پیامبری میفرستد که به خوراک و نیز کسب معاش خود از بازارها نیازمند است،و چرا با او فرشتهای نفرستاده است که بیم دهنده باشد؟ و چرا او را با افکندن گنجی به دامانش بینیاز نکرده،و یا چرا دست کم باغی بدو نداده است که روزی خود را از آن بخورد.
و ستمگران پیشتر رفتند و گفتند:این شخص که از او پیروی میکنند جز مردی جادو شده نیست.
قرآن این افکار بیمار را چنین درمان میکند که:
اوّلا:سنجیدن و قیاس پیامبر با خود آنها و داستان زدن برای او،آنها را از راه درست گمراه ساخته.و شاید اگر از این مقایسهها و پیشداوریها دست میکشیدند راه را گم نمیکردند.
ثانیا:براستی قرآن در عمل از نزد خدای بزرگواری آمده که خیرش بس بزرگ و فضلش بس عظیم است،و اگر میخواست و حکمتش اقتضا میکرد، بیگمان بسی بهتر از این برای پیامبرش فراهم میکرد،باغهایی که جویبارها در آن جاری باشد(در آخرت،یا حتّی در دنیا،در حالی که ثروتهای زمین به اقوامی میرسد که هرگز خواب آن را ندیدهاند،و جاهلیان که نخستین بار به رسالت او کفر ورزیدند آن را به خیال در نتوانند آورد).
ثالثا:در واقع سبب انکار آنها،احساس ایمن ماندنشان از عذاب خداست، آنها رستاخیز را تکذیب کردهاند،و پروردگار آتش گداختۀ افروختهای را به آنها وعده داده است که آنان را از دور به خود میخواند و با جوش و خروش از آنها استقبال میکند.
براستی که جایی سخت تنگ است،همچون جای میخی در دیوار،و دست آنها با شیطانهای خود به هم بسته است،و بانگ و شیون بر میآورند،و فرشتگان به آنها بانگ میزنند:هان بیشتر شیون و زاری کنید! ارزش گنج و بوستان،در برابر بهای رهایی از آتش دوزخ چیست؟و در برابر،ارزش بهشتی که به پرهیزگاران وعده دادهاند که پاداش و سرنوشت ایشان است و در آن هر چه خواهند جاودانه وجود دارد چه قدر است؟ بدین سان قرآن نگرش مادّی بیمسؤولیّت را با یادآوری نفس بشریّت به عذاب قیامت و پاداش الهی در بهشت بررسی و درمان میکند.
و نیز بدین گونه گردنهها و موانع را از راه ایمان به فرقان هموار و برطرف میکند.
[7]
کافران خواستهاند پیامبری که به نزد آنها مبعوث شده همانند یکی از رهبران /8 قلاّبی آنها،یا بهتر بگوییم،نظیر خداهای دروغینی باشد که سوای خدای
یکتا میپرستند،و در نتیجه به مقیاسهای جاهلیّت در گزینش رهبری تطبیق و تسلیم شود،و از مهمترین مقیاسهایی که آنها در تشخیص رهبری بدان تکیه میکردند سه چیز بود:
1-نیروی انسانی(شمارۀ پیروان و یاران).
2-نیروی اقتصادی(مال و دارایی).
3-چیرگی سیاسی که بنا بر عادت تابع دو نیروی پیشین است.
و تا وقتی که پیامبر سپاههایی مجهّز ندارد که اینان بر اثر قلع و قمعی که میکند تسلیم شوند،و ثروتی ندارد که با آن طبقۀ سرمایهدار را به بندگی درآورد،و زمینهای پهناوری ندارد که او را چون فئودالهای بزرگ محترم شمارند،پس-در این حال-شایستگی رهبری و فرماندهی آنان را نیز ندارد.ولی نمیدانستند که در این خصوص فرقی بسیار در میان پیامبر و رهبران جاهلی آنان وجود دارد،و از این رو وقتی برای او داستانها زدند،راه را گم کردند و به بیراهه رفتند:
« وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً -و گفتند چیست این پیامبر را که غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟چرا فرشتهای بر او فرود نمیآید تا با او بیم دهندهای باشد؟» پس از یک طرف تعجّب میکنند،زیرا پیامبر(ص)در زندگی و معیشت با آنها همانند است،غذا میخورد،و روزی خود را در بازارها میجوید-گویی میخواستند که او در برجهای عاج منزل گیرد و میان خود و مردم دهها پرده آویزد، چنان که شاهان و سلاطین میکردند-و از طرف دیگر میپرسند چرا همراه او آفریدهای غیبی نیامد که هر کس را که با دعوت پیامبر معارضه میکند،بیم دهد و بترساند؟ شاید از این گفتۀ خدای تعالی که از زبان کافران گوید«نذیرا بیم دهنده یا هشدار دهندهای»و نگفتند«بشیرا-مژده دهندهای»دریابیم که آنها میخواستند پیامبر را نیرویی کوبنده باشد تا رسالت را با خم کردن گردنها استوار کند،و از رسالت نیرویی مادّی میخواستند که به چشم خود آن را ببینند،امّا نیروی غیبی
الهی خود پشتیبان و تکیه گاه رسالت بود،و این چیزی بود که عقل آنان که از بند مفاهیم مادّی آزاد نشده بود،بدان نمیرسید.
[8]
« أَوْ یُلْقیٰ إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهٰا -چرا از آسمان گنجی برایش افکنده نشود؟چرا او را باغی نیست که از آن بخورد؟...» و اگر ثروتی به صورت گنج از آسمان در دامان او نمیافتد که او را از طبقۀ توانگران سازد،دست کم باید بوستانی داشته باشد که چنان درآمدی به او برساند که از تحصیل غذای خود بینیازش سازد! اینان با چنین تصوّراتی از کرامت و بزرگواری انسان که فراتر از نیرو و دارایی و میوههای محصول زمین است غافل بودند.
« وَ قٰالَ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً -و ستمکاران گفتند:شما جز از مردی جادو شده پیروی نمیکنید.» قرآن به آنان صفت ستمکار داده و به آوردن ضمیری که به اسم پیش گفته اکتفاء نکرده است زیرا سخن آنان دو جنبه دارد:
اوّل:خواستن حجّتی قاطع بر درستی رسالت،که برای جنبۀ موضوعی تصوّر کرده است.
دوّم:تهمت بستن آنها بر پیامبر که وی مردی است جادو شده.یعنی فاقد عقل و ارادۀ حقیقی و این اتّهام ستمی است در حق پیامبر،و کسی که باطلی را در برابر حق ادّعا کند از این که تنها منکری زبانی باشد به محاربی به تمام معنی کلمه تبدیل میشود.هنگامی که شخص دیگری را به اندیشهای فرا میخواند یا طرف میپذیرد و یا رد میکند،امّا اگر بر ضدّ او اعلان جنگ دهد و او را به دیوانگی متّهم سازد،این عین ظلم و ستم است،زیرا قانع نشدن او به دعوت-اگر آن را فرض کنیم-بدو اجازه نمیدهد که دیگران را از پذیرفتن آن باز دارد.
[9]
هنگامی که کافران مقیاسها را تبدیل کردند،برای مقیاسهای غلط خود داستانها زدند،چون از پیامبر رهبرییی همچون رهبری دیگران خواستند تا بدو پاسخ مثبت دهند،پس درخواست کردند فرشتهای به عنوان نشانۀ رهبری صاحبان
قدرت در میان آید،یا گنجی به عنوان نشانه و رمز رهبری مالداران در کار باشد،یا بوستانی به عنوان نشانه و رمز رهبری /8 زمینداران به آنان نموده شود،امّا نتیجۀ این خطای آشکار چه بود؟همانا گمراهی نه چیز دیگر.
« اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً -بنگر که چگونه برایت داستانها آوردند،گمراه شدهاند،و توان راه یافتنشان نیست.» وقتی رهبری پیامبر را با نیروهای مادّی سنجیدند خود را از فهم حقیقت محروم ساختند،و تا وقتی تنها و تنها افکار جاهلیّت بر عقل آنها حکمرواست راهی برای هدایتشان وجود ندارد.
[10]
« تَبٰارَکَ الَّذِی إِنْ شٰاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذٰلِکَ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ یَجْعَلْ لَکَ قُصُوراً -بزرگ و بزرگوار است آن کس که اگر خواهد بهتر از آن به تو ارزانی میدارد.باغهایی که در آن نهرها جاری باشد و برایت قصرها پدید آورد.» اگر خدا بخواهد باغها و کاخهایی به پیامبر ارزانی میدارد،ولی این همه را در کجا میدهد؟ یکی از مفسّران گفته است:مراد از آن-باغها و کاخها-در دنیاست و این احتمال دارد،ولی سخن بهتر این است که پروردگار ما آخرت را ذکر میکند،و دنیا از لحاظ انسان آخرین جولانگاه نیست.
از این رو پاسخ الهی چنین آمده است که پیامبر نزد خدا گرامی است و خدا او را دوست میدارد،امّا دنیا را به پاداش کردار او بدو نمیدهد،زیرا دنیا با تمام زر و زیورهایش در سطح و شأن او نیست،و خداوند همین رفتار را با مؤمنان نیز میکند.این نظر را گفتۀ خدای تعالی که بلافاصله پس از این آیه آمده تأیید میکند:
[11]
« بَلْ کَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِیراً -بلکه اینان قیامت را دروغ انگارند.و ما برای کسانی که قیامت را دروغ انگارند آتش سوزان آماده کردهایم.» پس آنها که برای دروغ انگاشتن آخرت در مقیاسها و سنجشهای خود بر
دنیا اکتفاء کردند،پاداشی جز آتش سوزان ندارند.
آیات قرآن بیماریهای نفسانی را که دل را مبتلا میسازد و مانع از بصیرت و بینا دلی میشود،درمان میکند.آیا کسی را که در گرداب غرق و امواج بر او انبوه شدهاند دیدهای؟آیا او میتواند خود را ثابت نگهدارد،یا بر خود تسلّطی داشته باشد؟همچنین است کسی که امواج شهوت او را بدین سوی و آن سوی پرتاب میکنند،تند بادهای /8 دشمنی و غیظ بر او میتازند.
پس برای آن که چنین دلی که در دست شهوت و خشم زیر و زبر میشود بتواند با تجرّد از هدفهای شخصی بیندیشد و از نور خردی که در نهادش به ودیعه نهادهاند پرتو گیرد و به سرشتی که بر آن آفریده شده باز گردد،ناگزیر باید موج شکن و لنگرگاهی داشته باشد که کشتی وجودش را از تلاطم امواج حفظ کند،و ناچار باید نیرویی داشته باشد که آن را از دگرگونیها و زیر و زبر شدنها نگاه دارد.
و ایمان به قیامت،درست همان لنگرگاه و عینا همان قوّه و نیروست.
براستی ایمان به قیامت به نفس موضع استقراری میبخشد که از آن پایگاه به سوی ارزیابی دیگر چیزها حرکت میکند و بیگمان بدو نیرویی میبخشد که از امواج شهوت و گروه گرایی فراتر رود.امّا چگونه؟ بگذارید مثالی بزنیم:کسی که جز یک دینار ندارد و از دزدیده شدن آن میترسد،تمام اندیشهاش متوجّه آن دینار خود است،تا آنجا که به تمام دنیا از دریچۀ همان دینار مینگرد،اما کسی که یک میلیون دینار دیگر دارد از آن یک دینار غافل میماند و اگر آن را از او بدزدند آن قدر دینار دارد که او را تسلّی بخشد.
همچنین است کسی که به بهشت ایمان دارد،از سرکوب خواهشهای دنیوی تسلّی مییابد،و از لحاظ روانی بر آنها غلبه میکند و در نتیجه بر مقاومت در برابر فشارهای آنها نیرو مییابد.
همچنین است کسی که از آتش دوزخ میهراسد،پس دل او مصیبتهای دنیوی را به بازی میگیرد.مگر نه این که این مصیبتها اگر با آتش سوزان دوزخ مقایسه شود بسیار ناچیز است؟
همچنین دلش از دوستی و دشمنی و از شهوت و خشم و گروه گرایی و کینتوزی فراتر میرود،و بر بیم و طمع چیره میآید،و حقایق را چنان که هست میبیند نه چنان که مصالح زود گذرش بدو تلقین میکنند.
همچنین کسانی که به رسالت کفر ورزیدند از آن رو که پیامبر گنجی یا بوستانی ندارد که از آن روزی بخورد،یا /8 فرشتهای بیم دهنده همراه او نیامده است.
بیگمان دلشان بیمار است و ناچارند شفا بخواهند،و شفای آنها در یادآوری قیامت است،آن گاه که با رسیدن آن تمام ثروت و مصیبتهای دنیا ناچیز و نابود میشود و بدان هنگام دلهایشان از بند خواهشها و امیال آزاد میگردد.
و از اینجاست که این آیه و آیۀ پس از آن را در خصوص بیان سبب کفر آنها و نیز شفای بیماری کفرشان میخوانیم.
سیاق مطلب به توصیف دوزخ ادامه میدهد تا جدا شدن و دور گشتن از فرو بستن دل را در خوانند بیفزاید و در نتیجه ایمان او را به قرآن افزون سازد.در واقع قرآن تنها با کافران بر سر رسالت مجادله نمیکند بلکه ایمان مؤمنان را به رسالت از طریق هشدار دادن به قیامت میافزاید،پس هر چه به حقیقت آن عذاب آگاهتر شوند با نور دلهایشان حقایق وحی را روشنتر و آشکارتر میبینند.
[12]
از صفات دوزخ این است که طعمۀ خود را از فاصلۀ دور به سبب نیروی جاذبهای که دارد به خود میکشد،پس چون اصحابش که دستهایشان را به زنجیرها بستهاند آن را ببینند،تسلیم میشوند و هیچ حرکت و جنبشی نمیکنند،و دوزخ آنها را با لهیبش به سوی خود میکشد،و در همان لحظه گداختن و سوزندگی آتش با صدایی هولناک شدیدتر میشود و این همان جوشش دوزخ است.این همه برای استقبال از دشمنان خدا و رسالت است،و در حدیث شریف از امام صادق -علیه السّلام-آمده است که:
«براستی دوزخ دوزخیان را از مسافت یک سال راه فرا میخواند». (1)
« إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً -که چون از راه دور بیندشان جوشش و خروشش را بشنوند.» افزون بر این،آنها به طور عادی وارد دوزخ نمیشوند،بلکه در آن فرو میافتند،زیرا دوزخ در محلّی گود قرار دارد.
[13]
« وَ إِذٰا أُلْقُوا مِنْهٰا مَکٰاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنٰالِکَ ثُبُوراً -و چون دستها بر گردن بسته،در تنگنایی از آن افتند،به دعا مرگ خویش میخواهند.» «مقرّنین»یعنی فروبسته به غل و زنجیر،و«الثّبور»یعنی هلاک و مرگ.
اینجا این آیه کریم گونههایی از عذاب دوزخ را برای ما تصویر میکند، پس افزون بر سوختن به آتش عذابهایی دیگر بدین شرح وجود دارد:
1-افکنده شدن از بلندی به زیر:ممکن است انسان بتواند سقوطی را گرچه تقریبی به خیال آورد و تصوّر کند که کسی که از طبقۀ دهم ساختمانی به زیر میافتد،پیکرش با برخورد به زمین پیاده و متلاشی و استخوانهایش خرد میشود،امّا عقل محدود انسان نمیتواند فرو افتادن در دوزخ را به روز قیامت تصوّر و تخیّل کند،زیرا از میان کسی که به درون دوزخ افکنده میشوند کسانی هستند که هزار سال سقوط میکنند تا به جایگاه مقدّر خود در آن برسند.
2-جایگاه تنگ:که در آن عذاب روحی شدیدی است چنان که فغان و شیون صاحبش را بلند میکند،و در حدیث آمده است:
«سوگند به آن که جانم به دست اوست:آنها چنان در آتش فشار میبینند که میخ در دیوار فشرده میشود» (2).
3-بسته بودن به غلها و زنجیرها:که رنجهای کلان سرانجام شوم با
سنگینی غلها و زنجیرها و فقدان نیروی حرکت به تمامی همراه میشود.
4-تکذیب کنندگان رسالت،در آنجا بانگ و شیون بر میآورند،از هول و هراس آنچه میبینند،آن گاه ندایی به آنها میرسد که دردی بر دردهایشان میافزاید.
[14]
« لاٰ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً -امروز نه یک بار مرگ خویش خواهید،مرگ خویش فراوان خواهید.» /8 این بانگ و شیون و هلاک و مرگ خواستن را تنها یک بار بر زبان مرانید، بلکه بارها و بارها آن را تکرار کنید،که البتّه این نیز برای شما هیچ سودی ندارد زیرا جاودانه در این عذاب گرفتارید.
[15]
« قُلْ أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کٰانَتْ لَهُمْ جَزٰاءً وَ مَصِیراً -بگو آیا این بهتر است یا آن بهشت جاویدان که به پرهیزگاران وعده شده است،که پاداش و سرانجام آنان خواهد بود؟» کدام یک بهتر است؟دنیا با آنچه دارد از میوهها و گنجها که به دنبال آن دوزخ و آتش سوزان باشد،یا بهشت جاودانی که پیش از آن کردار نیک بوده،و آن گاه نعمتهای پایدار و عزّت همیشگی را همراه دارد؟ به طبع اگر انسان عقلش را در این مسئله داور سازد بیگمان پاسخ درست میدهد،ولی این به تنهایی برای ورود به بهشت کافی نیست مگر با کردار شایسته در راه خدا،زیرا بهشت از آن کسانی است که غذا میخورند،و در بازارها راه میروند،و بر مردم بزرگی نمیفروشند،و عزّت را جز از درگاه خدا نمیجویند.
[16]
« لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ خٰالِدِینَ کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُلاً -تا ابد هر چه بخواهند در آنجا هست.وعدهای است که انجام آن از پروردگارت خواسته آمده است.» هیچ کس منکر آنچه تمدن امروز بدان رسیده نیست،از تکنیک و برنامهداری و علمی بودن.ولی این تمدّن هم چنان در برابر بلند پروازیها و آرزوجوییهای بشر ناتوان است،و نتوانسته و هرگز نمیتواند تمام چیزهایی را که از
آن انتظار میرود تحقّق بخشد،آن که از بخشیدن زندگی پس از مرگ به انسان عاجز است بیگمان در بخشیدن جاودانگی بدو عاجزتر است.
در واقع والاترین چیزی که انسان برای رسیدن بدان میاندیشد دو چیز است:
الف:بدانچه میخواهد برسد.
ب:جاودانگی که همان چیزی است که به نام غریزۀ دوستی بقا نامیده میشود.
تحقّق یافتن این آرزوهای بلند به سبب طبیعت دنیا در این جهان ممکن نیست،پس انسان ناگزیر است /8 به سرایی بیندیشد که این آرزوهای او در آن امکان یابد،و آن سرا جز سرای آخرت نیست،و این وعده ایست اکید از خدا برای پرهیزگاران« وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ (1)-و چه کسی به عهد خود وفادارتر از خدا است؟»و« وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ قِیلاً (2)-و چه کسی در گفتار راستگوتر از خداست؟».
آوردهاند که فضل بن سهل وزیر مأمون عبّاسی خواست دختر خود«پوران» را به همسری مأمون درآورد،وی شخصی خوشگذران و شادخوار بود،و تمام اموال دولت اسلامی را برای جشن زفاف گرد آوردند،و همچنین هستند گردنکشان که میلیاردها دلار را برای جشنهای همسری خود خرج میکنند.
پس ساختند آنچه ساختند و تکلّف کردند،و از جملۀ آن تکلّفها بستری بود زربفت و گوهرنشان به مروارید و گوهرهای گوناگون.هنگامی که پدر دست دختر خود را گرفت که به دست داماد بسپارد-بدان سان که رسوم آن زمان اقتضا میکرد-به دخترش گفت:دخترکم آیا در حقّ تو کوتاهیی کردهام؟و آیا از من چیزی دیگر میخواهی؟من هر چه را آرزو کنی برایت آماده کردهام.
دختر گفت:تو در حق من هیچ کوتاهی نکردهای،ولی من یک چیز را میخواهم.
-آن چیز چیست؟ -میخ و چکّشی میخواهم که فلک را بدان میخکوب کنم که از حرکت بازماند،تا همۀ شبها مثل امشب باقی بماند.
-و من آن را از کجا بیاورم؟ عروس گفت:پس در این صورت یک شب چه سودی دارد؟ براستی،انسان هر چه از نعمتهای خدا در این دنیا بیابد هم چنان از رسیدن به آرزومندیهای دور و دراز خود وا میماند،امّا اگر با خرد خود ژرف بنگرد در مییابد که بهشت هدف است نه دنیا.
ج:هر چه نعمتهای انسان در دنیا افزونتر شود،به همان اندازه نیز بیم او از نابودی آنها افزونتر میشود، /8 آیا نمیبینی که هر چه خیر بیشتر به انسان میرسد بخل آدمی افزونتر میشود؟و در حدیث آمده است:
«خدا بر انسان دری از دنیا را نگشود مگر آن که دری دو چندان از حرص بر او گشود».
زیرا براستی هر چه نعمت بر او افزون شود حرصش بر آن بیشتر میشود که مبادا از دستش برود،و در عمق نهادش میداند که آن نعمت ناچار زایل شدنی است.
از این رو ممکن نیست که انسان از نعمتها شادمان شود،و احساس ژرف بیم زوال هر لحظه او را پریشان میسازد.امّا بهشتیان همواره در آن جاودانند و بیم دگرگونی و انتقال از آن را ندارند.
وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَیَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبٰادِی هٰؤُلاٰءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا اَلسَّبِیلَ (17) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ مٰا کٰانَ یَنْبَغِی لَنٰا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِیٰاءَ وَ لٰکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی نَسُوا اَلذِّکْرَ وَ کٰانُوا قَوْماً بُوراً (18) فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِمٰا تَقُولُونَ فَمٰا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَ لاٰ نَصْراً وَ مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ نُذِقْهُ عَذٰاباً کَبِیراً (19) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ اَلطَّعٰامَ وَ یَمْشُونَ فِی اَلْأَسْوٰاقِ وَ جَعَلْنٰا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ وَ کٰانَ رَبُّکَ بَصِیراً (20) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْنَا اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ نَریٰ رَبَّنٰا لَقَدِ اِسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً (21) یَوْمَ یَرَوْنَ اَلْمَلاٰئِکَةَ لاٰ بُشْریٰ یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً (22) وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (23) أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً (24) وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمٰاءُ بِالْغَمٰامِ وَ نُزِّلَ اَلْمَلاٰئِکَةُ تَنْزِیلاً (25) اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی اَلْکٰافِرِینَ عَسِیراً (26)
18[بورا]
:البور هلاک شده،جمع:البایر.
21[و عتو عتوّا]
:راه سپردن در آشکارترین انواع ظلم و ستم.
23[هباء منثورا]
:الهباء غباری که در پرتو خورشید از روزن دیده میشود.
24[مقیلا]
:المقیل محلّ خواب قیلوله،خواب نیمروز.
به پیامبر کفر ورزیدند،و به بت و طاغوت ایمان آوردند،و گفتند:چرا بر پیامبر گنجی فرو نفرستادند؟و پرسیدند:چرا غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟ ولی آیا آن شریکانی که برای خود تراشیدند و آنچه پرستیدند روزی که خداوند در محشر آنها را حاضر کند به آنها سودی میرسانند؟تمام آنها از اینان بیزاری میجویند و میگویند:منزّهی تو،ما را نمیسزید که جز تو کسی را به یاری گیریم، تو خود آنان را برخوردار از نعمتها ساختی،و میبینند که طول برخورداری از نعمتها یاد خدا را از خاطرشان برد،و در نتیجه هلاک شدند.
بنا بر این:فریفتگی آنها به ارزشهای مادّی،و کفر ورزیدنشان به پیامبر که گنجی برای او فرستاده نشده بود،آنها را گمراه ساخت و قومی هلاک شده کردشان.
قرآن حکمت آموز بدین سان این گردنه و مانع راه ایمان به وحی را درهم میریزد و میگوید:سنّت خدا در فرستادن پیامبران بر این جاری شده که غذا بخورند،و در بازارها راه بروند،و خدا مردم را به پیروی یکی از ایشان فرمان داده تا آنان را بیازماید که آیا بر فرمانبرداری او صبر و شکیبایی میکنند؟و خدا از پشت سر
آنان،ایشان را میبیند و مراقبی است دانا.
آن گاه گردنهای دیگر را فرو میریزد،آنجا که گفتند:چرا فرشتهای بر ما نازل نشده یا چرا پروردگار خود را نمیبینیم؟و میگوید این طغیانی است بزرگ.چگونه میخواهند فرشته را ببینند؟آن روز هیچ مژدهای برای مجرمان در کار نیست،در آن هنگام که سرانجام بیامانشان در قیامت فرا میرسد فرشتگان به آنان گویند:
محروم و ممنوع باشید-اشاره به خواری و تسلیم شدن با ذلت آنان-و خداوند اعمالشان را چون ذرّات غبار بر باد میدهد.در حالی که اهل بهشت در آن روز در بهترین جای استقرار دارند،روزی که آسمان با ابرها میشکافد،و فرشتگان به زمین فرود میآیند و ملکوت و حکمروایی خدا بر هر کسی آشکار میشود،و بر کافران روزی است بس دشوار.
[17]
مهمترین گردنهای که مانع راه ایمان به وحی میشود همان گرفتن اولیائی سوای خداست.زیرا وابستگی به بت یا طاغوت انسان را متّکی به چیزی سوای ارزشها میکند،و آدمی به باطل تکیه میکند نه به حق،و در نتیجه راه را گم میکند.
از آنجا که روز قیامت روزی است که حقایق در آن نمودار میشود،و نهفتهها آشکار میگردد حقیقتی که قرآن اینجا بیان میکند در آنجا و بدان هنگام روشنتر جلوهگر میشود.هنگامی که هر یک از پرستنده و پرستیده از یکدیگر به کلّی جدا میشوند،و این هنگامی است که کشف میکنند آن اولیاء هیچ یک صاحب تصرّف و کمک و یاوری نیستند،امّا در آن روز دیگر این آگاهیشان سودی به آنان نمیرساند.وقتی قرآن این حقیقت را مکشوف میسازد برای آن است که اساس بهانۀ آنها را در مورد کفر ورزیدن به پیامبر درهم بشکند که میگفتند:وی گنج یا بوستانی ندارد،و از رجال توانگر دو شهر بزرگ(مکّه و طایف)نیست.
و این برای آن است که پایه آن بهانه و توجیه همان تکیه بر ارزشهای مادّی بود،غافل از این که آن ارزشها متلاشی و نابود میشود و روزی که در آخرت کمال نیاز را بدان دارند،احتیاج مبرم آنها را بر طرف نمیکند،و حتی در دنیا نیز اگر پردههای فریفتگی از هم بدرد و از بین برود نیز آن اعتبارات بیارزش میشود.
« وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَیَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ /8 عِبٰادِی هٰؤُلاٰءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ -روزی که آنان را با چیزهایی که سوای خدای یکتا میپرستیدند به محشر گرد آورد و سپس پرسد:آیا شما این بندگان مرا گمراه میکردید،آیا آنها خود راه را گم کرده بودند؟» این پرسش متوجّه تمام کسانی است که در گمراهی مردم شریکند،مانند روزنامه نگار مزدور،و سلطان ستمگر و عالمان درباری.و پیداست که وابستگی به رهبری جاهلیّت از عوامل کفر نسبت به پیامبر بوده که رهبر بر حق عرصۀ روزگار به جای رهبریهای گمراه کننده است،و از این رو قرآن ضرورت رهایی از آن رهبریهای فاسد و ولایتهای جاهلیّت را برای فراهم ساختن زمینۀ ایمان به وحی ضروری شمرده است.
[18]
« قٰالُوا سُبْحٰانَکَ -گفتند:منزّهی تو...» تویی تسبیح و تقدیس شده و منزّه از هر شریکی.
« مٰا کٰانَ یَنْبَغِی لَنٰا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِیٰاءَ -ما را سزاوار نبوده است که جز تو کسی را به یاری گیریم...» پس ما به نوبۀ خود نیز بندگان توییم،چگونه ممکن است که خدایانی بوده باشیم؟ آن گاه قرآن حکمت آموز عامل حقیقی شرک و وابستگیهای جاهلیّت را بیان میکند،و گوید:
« وَ لٰکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی نَسُوا الذِّکْرَ -تو خود آنها و پدرانشان را برخوردار ساختی.چنان که یاد تو را فراموش کردند...» تویی که با نعمتهایت که آزمونی بود آنها را سرگرم کردی،چنان که یاد تو
را از خاطر بردند.
« وَ کٰانُوا قَوْماً بُوراً -و مردمی شدند به هلاکت افتاده...» یعنی هلاک شدگان،و زمینهای بوار(بایر)زمینهایی که به کار هیچ زراعتی نمیخورد.
[19]
گردنکشانی که سوای خدای یکتا به خدایی گرفته شدهاند،خود در مییابند که خدایان نیستند.
« فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِمٰا تَقُولُونَ فَمٰا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً -اینان آنچه را میگفتید دروغ میخواندند(و اکنون)نتوانید (1)عذابی را از خود دور سازید...» /8 اینان نمیتوانند از عذاب خود یا عذاب آنان که میپرستیدند روی بگردانند و بگریزند.
« وَ لاٰ نَصْراً -و یا یاری دهید...» و سوای خدا آنها را یاری دهند.
« وَ مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ نُذِقْهُ عَذٰاباً کَبِیراً -و هر کس از شما که ستم کند عذابی بزرگش میچشانیم.» اگر انسان در تسخیر مردم برای پرستش خود شرکت نکرده باشد،بلکه آنان خود به سبب نادانیشان او را پرستیده باشند،گناهی بر او نیست،مانند پیامبر عیسی(ع)،که نصرانیان او را سوای خدا به خدایی گرفتند در حالی که او در روز قیامت نخستین برائت جویان و بیزاران از آنها خواهد بود.
[20]
سیاق مطلب به رسوا ساختن بهانههای کافران نسبت به رسالت،پس از آن که پیشتر اساس آن را درهم شکست،ادامه میدهد،وقتی که در اینجا گفتۀ آنها را ابطال میکند که میگفتند:چگونه از پیامبری پیروی کنیم که غذا میخورد، و در بازارها(همچون مردم عادی در طلب روزی)راه میرود؟
1) 11) -در علم معانی بیان این انتقال از غایب به مخاطب را صنعت التفات گویند که از صنایع بدیعی است -م.
اوّلا:به این گونه که این امر سنّت الهی است که در مورد پیامبران پیشین نیز جاری بوده و گذشته است،چه خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرده مگر آن که غذا میخورده و در بازارها راه میرفته است.
و ثانیا:به این که،این وسیلهای برای امتحان مردم است که آیا بر فرمانبرداری صبر و بردباری نشان میدهند یا نه.
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ وَ یَمْشُونَ فِی الْأَسْوٰاقِ -پیش از تو پیامبرانی نفرستادهایم جز آن که طعام میخوردند و در بازارها راه میرفتند...» پس پیامبر اسلام بدعتی نبود،بلکه آمده بود تا پایان بخش مسیر فرخندۀ ممتدّ رسالتها باشد.
و جاهلان به یکی از سببهای زیر این سنّت را در نمییافتند:
الف:به سبب نادانیشان از واقعیّت بشر،و پندارشان دائر بر این که انسان نمیتواند فرستاده و پیامبر پروردگار جهانیان باشد،که البتّه هرگز این پندار درست نبود...انسان هر گاه پروردگار را بپرستد و از او فرمان برد نزد پروردگار با کرامت و گرامی است.
ب:پندارشان دائر بر این که سزاوار است پیامبر توانگر صاحب قدرت باشد،و قرآن این اندیشۀ مبتنی بر تقدیس ماده(و قدرت مادّی)را درهم شکسته و رد کرده است.
ج:به سبب جهلشان از حکمت آفرینش که پنداشتند:خدا حتما و به جبر خواستار هدایت آنهاست،در حالی که خداوند به حکمت رسای خود خواسته است آنها را به رغبت و میل خودشان هدایت کند،نه به صورت حتمی و جبری،و بدین سان آنها را با پیامبری از جنس خودشان آزموده و به آنها فرمان داده که از او پیروی کنند تا ببیند که آیا آنها صبر و تحمّل(اطاعت از همنوع خود را)دارند.
« وَ جَعَلْنٰا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ -و شما را وسیلۀ آزمایش یکدیگر قرار دادیم.آیا صبر توانید کرد؟...»
روش قرآن کریم بیان حکمتها به هنگام بیان چیزی است که با آنها متناسب است،و از این رو آیات قرآن به فراسوی حدود روند مطلب گسترش مییابد.
بدین سان میبینیم که این حکمت رسا به مناسبت گفت و گو از پیامبر ذکر میشود تا برای ما بیان کند که براستی،فرمانبرداری از پیامبر،و مخالفت با هوای نفس نوعی آزمایش دربارۀ انسان است.ولی این آیه همچنین بینادلی نافذی به ما میبخشد که بسیاری از رازهای زندگی مکشوف میسازد.پس توانگر برای فقیری که به اندیشۀ دروغگویی و تقلّب و دزدی میافتد تا مانند او شود،آزمون است،و همچنین فقیر آزمونی است از توانگر،که در برابر خدا یا به بخل و ربا خواری یا به غرور و تکبّر آزمایش میشود.
مردی نیازمند روزی نزد پیامبر خدا(ص)آمد،و نزدیک مردی توانگر-که پیش از او به مجلس پیامبر آمده بود-نشست.آن توانگر با جابجا کردن دامان جامۀ خود به شکلی که تحقیر نسبت به فقیر را نشان میداد خود را کج کرد و از او کناره گرفت.پیامبر بدو نگریست و گفت:ترسیدی که توانگری تو به او یا نیازمندی او به تو منتقل شود؟آن توانگر برخاست و دانست کار بدی کرده است و گفت:ای پیامبر خدا،خطا کردم...خطا کردم،آن گاه روی بدان فقیر کرد و گفت:نیمی از مالم را به تو میبخشم،فقیر گفت:آیا میخواهی من نیز توانگر شوم و همان رفتاری که تو کردی بکنم؟و بر نیازمندان بزرگی بفروشم؟مالت را برای خود نگهدار که من آن توانگری را که نتیجهاش چنین باشد نمیخواهم.
حکمت تفاوت و برتری مردم این است.آزمودن آنها به وسیلۀ یکدیگر برای شناختن میزان پایداری و استواری آنان در برابر فریبندگیهای دنیا.
« وَ کٰانَ رَبُّکَ بَصِیراً -و پروردگار تو بیناست.» اقدامات مردم بر آنان حساب میکند،و رفتارشان را نسبت به یکدیگر رصد میکند و به دقّت مینگرد،و چرا چنین نباشد در حالی که خداوند چشمکی پنهانی و آنچه را در دلها نهفته است میداند؟
[21]
تا اینجا سیاق قرآنی گردنۀ نخست در راه ایمان را چاره جویی کرد، که عبارت بود از نگرش غلط نسبت به پیامبر،از این رو اکنون به چاره جویی گردنۀ دوّم میپردازد که عبارت است از گردنۀ کفر به قیامت.
وقتی انسان به هر فکری ایمان مییابد در جستجوی هر چیزی برمیآید که آن ایمان را توجیه کند،تا آنجا که میتوانیم از این رهگذر فکر انسان را به دو بخش تقسیم کنیم:
1-بخش اعتقاد:که همان ایمان به خود آن فکر است.
2-بخش توجیه:که برای باقی ماندن بر آن فکر است.
این تقسیم را نه تنها نزد کافران نسبت به حق بلکه نزد مؤمنان نیز مییابیم، زیرا هر یک از دو طرف ناگزیر است بکوشد تا موضع خود را توجیه و تعلیل کند، پس این توجیه اگر برای حق باشد حالت ایجابی و مثبت دارد،و اگر برای باطل به عمل آید رنگ سلبی و منفی دارد.
بخشی از مردم رد کردن رسالت را از جانب خود با بهانههایی توجیه میکنند،پس میپرسند:اگر خدا پیامبری نزد ما فرستاده،چرا همراه او فرشته بر ما نازل نکرده تا درستی آن رسالت را به ما خبر بدهد؟یا دربارۀ خدا میپرسند:چرا ما آشکارا او را نمیبینیم؟ « وَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاٰئِکَةُ أَوْ نَریٰ /8 رَبَّنٰا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً -کسانی که به دیدار ما امید ندارند،گفتند:چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند؟یا،چرا پروردگار خود را نمیبینیم؟براستی که خود را بزرگ شمردند و طغیان کردند،طغیانی بزرگ.» هنگامی که خواستند هر یک از آنان را پیامبری باشد که فرشتگان بر او نازل شوند،خود را بزرگ شمردند(و پای از گلیم خود بسی بیرون گذاشتند)و هنگامی که خواستند خدای سبحانه و تعالی را(که منزّه و از هر چیز والاتر است) ببینند،طغیان و سرکشی کردند.
[22]
دنیا سرای امتحان و آزمون است،و این امتحان درست و تمام نیست
مگر با آزادی قرار و تصمیم گیری،و هنگامی که فرشتگان آشکار شوند،بدان معنی است که مرحلۀ امتحان تمام شده و مرحلۀ پاداش فرا رسیده است،و در آن هنگام هیچ چیزی سودی به گناهکاران نمیرساند.
« یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاٰئِکَةَ لاٰ بُشْریٰ یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً -روزی که فرشتگان را ببینند،در آن روز مجرمان را هیچ مژدهای ندهند و به آنها گویند:مژده بر شما حرام است.» فرشتگانی که این گروه خواستار آمدنشان هستند،آفریدگانی با جبروتند، صداهای بعضی از آنها همچون رعد و نگاههایشان همچون آذرخش است،هر یک از آنها میتوانند زمین و هر که را در آن است،در صورتی که خدا بدو اجازه دهد،به یک دمیدن به کلّی ویران و نابود کند.
گناهکاران،هنگامی که شرط فرود آمدن فرشتگان را بر خود نهادند،دامنه حماقت خود را کشف خواهند کرد،و هنگامی که آن فرشتگان را ببینند در مییابند که عنادشان چه اندازه آنها را در مهلکۀ جهل افکنده است،و گفتارشان آن روز چنین است«حجرا محجورا-پناهی حمایت شده»یعنی ای کاش میان ما و آن فرشتگان هولناک دیوار و مانعی بود که آنها را از چشم ما میپوشانید و از هول و هراس این لحظه و موقع که طاقت آن را نداریم،خلاص میشدیم.این کلمه و تعبیر نزد عرب درخواست تسلیم و درخواست از دشمن بود که تسلیم شده را نزند و نکشد.
[23]
« وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً -و به اعمالی که کردهاند پردازیم و همه را چون ذرّات خاک بر باد دهیم.» پس تلاشی که در دنیا،برای به دست آوردن مال و مقام کردند،از دستشان بیرون خواهد رفت،و جز حسرت و پشیمانی نمییابند.زیرا در افقی بسته و محدود زندگی میکردند و حساب آخرت را نکرده بودند.و شاید در این اشاره ایست به این که کارهای شایسته /8 بدون فرمانبرداری از پیامبر و رهبری شرعی سودی ندارد.
[24]
امّا آنچه را مؤمنان به رسالت الهی که پیامبر او را قبول دارند،تقدیم میکنند،خدای عزّ و جلّ برای ایشان حفظ خواهد کرد،و به صورت پاداش بزرگ و
جزای کریمانه به آنان باز میگرداند،آنان را به بهشت در میآورد،و در آن آسوده بال و فارغ خیال خواهند بود،و احساس استقرار و آرامش میکنند و چنان راحت و آسوده میخوابند که انسان به هنگام خواب نیمروز میخوابد و هیچ دردی او را نمیآزارد و خطری تهدیدش نمیکند.
« أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً -اهل بهشت در این روز در بهترین جایگاه و بهترین مکان برای آرامش هستند.» [25]
« وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمٰاءُ بِالْغَمٰامِ -روزی که آسمان با ابرها میشکافد...» شاید تفسیر این قسمت از آیه چنین باشد که آسمان چنان از هم میشکافد که گویی ابر است،یا ابر از آسمان به کنار میرود،و چه قدر وحشتناک است هنگامی که این آسمان گسترده دامان در برابر دیدگان این انسان ناتوان که سادهترین سختیها را تحمّل نمیکند،از هم میشکافد؟ از سوی دیگر:خداوند آسمان را سقفی محفوظ قرار داده،و منظرۀ آن را در روز روشن و در شب زیبا ساخته،و دل بشر را بدان مطمئن کرده است.انسان برای دفاع و حفاظت خود از دیوارهایی که پیرامون خویش میکشد بهره میجوید،امّا نمیتواند از خطرهایی که از آسمان بدو میرسد در امان ماند،از این رو شکافتن آسمان-این سقف محفوظ-بسیار هراس آور و سختتر است.
این خطر به صورتی بی هدفگیری مانند آذرخش یا شهابهای ساقط شونده نیست،هرگز...بلکه فرشتگان سختگیر و تندخو فرود میآیند و گنهکاران را میگیرند و آنها را در غل و زنجیر میکنند،و به سوی آتش دوزخ و سرانجامی بد میکشانند.
« وَ نُزِّلَ الْمَلاٰئِکَةُ تَنْزِیلاً -و فرشتگان بر زمین فرو فرستاده میشوند،چه فرو فرستادنی.» دسته به دسته و مرتبهای پس از مرتبۀ دیگر.
[26]
« اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ -فرمانروایی در آن روز -براستی-از آن خدای رحمان است...» با وجود آن که فرمانروایی همه وقت و در هر حال از آن خداست،امّا در روز قیامت فرمانروایی خدا به صورتی آشکارتر و بزرگتر جلوهگر میشود،و آیات در این مورد صفت رحمت و مهربانی الهی را یاد آور شدهاند،نه صفت خشم را،برای آن که اشاره کنند در آن هنگام که نیرو و قدرت نامحدود پروردگار جلوهگر میشود، روند مطلب قرآن به ما امید رحمت گستردۀ او را میدهد،ولی ما را از این که فرصت را از دست دهیم و از مهربانی او استفاده نکنیم بر حذر میدارد،و انسان چقدر باید بدبخت باشد که بهرهجویی از مهربانی خدا را که همه چیز را در برگرفته است از دست بدهد؟! « وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً -و برای کافران روزی دشوار خواهد بود.» وقتی انسان به رحمت و مهربانی خدا مینگرد امید و آرزوی او میافزاید، بدان درجه که تصوّر میکند نزد خدا عذابی وجود ندارد،و او همۀ مردم را به بهشت گستردۀ خود وارد خواهد کرد.
ولی وقتی بشر به نافرمانیهای خود،و مخالفتش با پروردگار خویش میاندیشد،احساس میکند که هر عذابی در حقّ او اندک است،از این رو معادلهای قرآنی را در گفتار خدای تعالی مییابیم که:« اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ -فرمانروایی در آن روز-براستی-از آن خدای رحمان است»از یک سو و« کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً -و برای کافران روزی دشوار خواهد بود»از سوی دیگر.و این معادلۀ توازن روانی میان مهربانی و خشم است که واجب است بر رفتار انسان منعکس شوند.
وَ یَوْمَ یَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِیلاً (27) یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً (28) لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ اَلذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً (29) وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً (30) وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ هٰادِیاً وَ نَصِیراً (31) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً (32) وَ لاٰ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّٰ جِئْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً (33)
28[خلیلا]
:الخلیل همان صدیق و دوست است.
در فضای شکافتن آسمان،و فرود آمدن فرشتگان،و تجلّی فرمانروایی پروردگار مهربان-که پیش از این گذشت-این درس دوستیهای بد را
چارهجویی میکند که پیوندش در روز قیامت گسیخته میشود تا آن جا که ستمگر کافر میگوید:ای کاش فلان را دوست نگرفته بودم،و این پشیمانی در وجودش شدّت مییابد،به درجهای که او را میبینی به گزیدن انگشت اشارۀ خود اکتفاء نمیکند بلکه دست خود را به دندان میگزد،و میگوید:« یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً -ای کاش راهی را که پیامبر در پیش گرفته بود،در پیش گرفته بودم».
همانا دوست بد رفیق خود را گمراه میسازد،و او را از یاد خدا دور نگه میدارد،آن گاه او را به حال خود رها میکند،هم چنان که شیطان میکند و پیرو خود را در ساعت دشواری وامیگذارد.
پیامبر به عنوان گواه بر قوم خود میآید که قرآن را ترک کردند،و بدان ایمان نیاوردند،یا پس از آن که به ایمان بدان تظاهر نمودند،بدان عمل نکردند.
سیاق مطلب پس از آن که پایۀ نظم جاهلیّت را در اجتماع ویران میکند،بر منظرۀ هراسناک قیامت پرده میافکند.آنجا که میگوید دوستیهای جاهلیّت نه سودی میرساند و نه زیانی،و آنجا که میگوید دوستیهایی بد است که آدمی را گمراه میسازد.و این همه بدین بیان پایان مییابد که هر پیامبری را دشمنی است /8 از گردنکشان جاهلیّت و مجرمان جامعه.
سپس قرآن به ردّ شبهههای منکران رسالت ادامه میدهد که میگفتند:چرا قرآن به یکباره بر او فرود نیامده؟و این سخن را بدین سان ردّ میکند که:
فرو فرستادن تدریجی برای دل پیامبر استوارتر و ثابتتر و در بیان واضحتر و در رویارویی فرهنگ جاهلیّت با حقّ آشکار رساتر و بلیغتر است.
[27]
مردم در دنیا به فشارهای اجتماعی که بسیاری از آنها را به ترک رسالت الهی وامیدارد محکومند.
همانا شیطان انسان را به انحراف میخواند،و بدو وعدۀ یاری میدهد، سپس هنگامی که وی با سرانجام و نتیجۀ کار خود روبرو میگردد نخستین کسی
است که از او بیزاری میجوید.امّا شیطان کیست؟ شیطان دو صورت دارد:گاه در نیروهای پنهانی که ما را از حق گمراه میسازند مجسّم میشود،و گاه در نیروهای آشکار و به صورت گوناگون نمودار میگردد،و ممکن است به صورت دوستی باشد که آرزوها و خواهشها را در درون ما میدمد،یا اجتماع که آدمی را به سوی رسوم و عادات منحرف میراند،و چه بسا سلطان حاکم،یا تبلیغات گمراه کننده و...و غیره باشد.تمام اینها روز قیامت از انسان بیزاری میجویند.
« وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً -روزی که ستمگر(کافر)دستهای خود را به دندان میگزد و گوید:ای کاش راهی را که رسول در پیش گرفته بود،در پیش گرفته بودم.» هنگامی که ستمگر میبیند که بهشت و دوزخ به دست خداست-سبحانه و تعالی-و فرمانبرداری یا نافرمانی نسبت به پیامبر نزد او مقیاس ورود هر کس بدان دو جاست،از آنچه نسبت به خدا و رسالت او از وی سرزده پشیمان میشود و آرزو میکند ای کاش از پیامبر و راه حقّ او پیروی کرده بود.
[28]
« یٰا وَیْلَتیٰ -وای بر من!...» با پشیمانی بسیار به خود میگوید.
« لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً -کاش فلان را دوست نمیگرفتم.» دوستی که او را گمراه کرد،خواه دوستی بد یا سلطانی جورپیشه یا جاذبهای شیطانی،ولی این همه چه سودی برای او داشتند؟بدانچه این دغل دوستان برای او آراستند فریفته و گمراه شد،و رسالت خدای سبحان را رها کرد،در حالی که بر او واجب بود اگر میخواست از دوزخ برهد و در بهشت مأوی گیرد و بیاساید،از دوستداریهای شیطانی در دنیا خود را رها کند و دوستی خود را خالصانه برای خدا و کسی که خدا فرموده است قرار دهد.
[29]
« لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی -با آن که قرآن برای من نازل شده بود،مرا از پیرویش بازداشت...»
بسیارند کسانی که از دوستانی بد پیروی میکنند که مردم را با دعوت به نافرمانیها از کتاب و ذکر خدا باز میدارند،و پیداست که مسئلۀ دوستان بد آن است که با قدری خوش خدمتی انسان را از یاد خدا مشغول و سرگرم میکنند،و از این رو سزاوار است که مؤمن از مجالس لهو و لغو و سرگرمی و بیهوده و جلسات وقت گذرانان دوری جوید و در باغهای بهشت مأوی گیرد که همانا مجالس دانشمندان و حلقههای قرآن و مدارس علم و جلسات کار و اقدام در راه خداست.
این شیطان که تو را به نافرمانی میخواند در ساعت سختی تو را تنها وا مینهد،و بدین عنوان که از خداوند پروردگار جهانیان میهراسد تو را وامیگذارد، و در حدیث آمده است که شیطان روز قیامت به روی پیروان خود آب دهان میافکند.
« وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً -و این شیطان همواره آدمی را تنها میگذارد.»
[30]
برای آن که شفیع گرامی،طرف مقابل ما نباشد،و سرور و پیشوای ما که /8 مهربانترین مردم نسبت به بندگان خداست بر ضدّ ما گواهی ندهد،ناگزیر باید در گلزارهای قرآن به سر بریم و آن را مونس تنهایی خود و حکمروا بر اجتماع،و داور هنگام مرافعه،و پیشوای طریق،و رهنما به هنگام پیاپی آمدن فتنهها و آزمونها قرار دهیم.
در حدیث پشت در پشت از امام صادق-علیه السّلام-از پدرانش،از پیامبر-صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-آمده است که گفت:
«هر گاه فتنهها همچون پیمودن شبی تیره بر شما مشتبه شد به قرآن متوسّل شوید،که قرآن شفیعی است که شفاعتش را بپذیرند و دشمن ستیزی است که تصدیقش کنند،و هر کس را که آن را فراروی خود قرار دهد به بهشت رهبری میکند،و هر کس را که آن را پشت سر خود نهد به دوزخ میراند،و راهنمایی است
که به بهترین راهها رهنمون است و کتابی است که در آن تفصیل و بیان و تحصیل وجود دارد». (1)
« وَ قٰالَ الرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً -پیامبر گفت:ای پروردگار من،قوم من این قرآن را ترک گفتند.» پیامبر روز قیامت امّتش را نزد خدا به داوری میکشاند،زیرا عمل به قرآن را ترک کردند.
این آیه چنین دلالت میکند،و سنّت شریف به همین نحو آمده است.امام باقر-علیه السّلام-از جدّش،پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-روایت کند که گفت:
«روز قیامت،من نخستین اعزام شونده به نزد خدای مسلّط و با جبروت هستم.و کتابش و اهل بیتم و سپس امّتم.آن گاه از ایشان میپرسم که با کتاب خدا و اهل بیت من چه کردید؟». (2)
بگذار امروز-و پیش از آن که فرصت از دست برود-از خود بپرسیم:آیا حقّی را که قرآن بر ما دارد ادا کردهایم؟ وقتی روز قیامت پیامبر میآید که دربارۀ قوم خود گواهی دهد،آیا به سود ما گواهی میدهد یا به زیان و ضدّ ما؟ حقّا میترسیم که بر ضدّ ما گواهی دهد.پس در این صورت معارف قرآن در فرهنگ ما کجاست؟! /8 و آموزشهای اخلاقی در رفتار ما کجاست؟!و احکام آن در سیاست و قضاوت و قوانین سرزمین ما کجاست؟و آیا ما مسلمانانی قرآنی هستیم،و فرق میان آن که به قرآن ایمان ندارد با آن که بدان ایمان دارد ولی آن را به کلّی کنار گذاشته چیست؟ براستی،قلب مؤمن چون به پیامبر و اهل بیت او-علیه و علیهم السّلام-
که قرآن را بدو سفارش میکنند گوش بسپارد؟قلب او تقریبا از خود بیخود میشود -میگوییم قلب او تقریبا از خود بیخود میشود،از بیم آن که مبادا حقّ کتاب پروردگار خود را نپرداخته باشد.
پیامبر خدا(ص)میگوید:
«قرآن هدایت از گمراهی،و روشنگری از نابینایی،و بازگشت از لغزش، و نور از تیرگی،و پرتوهایی از نو پدیدها،و باز دارنده از هلاک و نابودی،و رهیابی از کجروی،و بیان آزمونها،و رسیدن از دنیا به آخرت است،و در آن کمال دینتان وجود دارد،و هیچ کس از قرآن روی نتابد مگر آن که به سوی دوزخ روان شود». (1)
و امام صادق-علیه السّلام-گوید:
«قرآن را،قرآن را بپایید!همانا روز قیامت آیۀ و سورۀ قرآن میآید تا هزار مرتبه و جایگاه را(در بهشت)به تصوّر آری،و میگوید:اگر مرا نگاه میداشتی تو را بدانجا میرساندم». (2)
پس آیا به قرآن برمیگردیم و در بهشت بدان درجات بلند،و رستگاری و سعادت در دنیا میرسیم؟امیدواریم خدا ما را بر آن توفیق دهد.
[31]
در آیات گذشته از رهبری مخالف با پیامبر در اجتماع سخن رفت که همان از سببهای دور کردن مردم از ارزشهای رسالتی است که در وحی الهی نمودار میشود،و اکنون این آیه بدان امر با تأکید تصریح میکند که این سنّت الهی که باید قلّه و اوج حق باشد همان رهبری مکتبی است و،در واقع باطل را نیز قلّه و اوجی است که همان رهبری باطل است،و انسان در میان این و آن راه خویش را خود بر میگزیند.
« وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ -این چنین هر پیامبری را از میان مجرمان دشمنی پدید آوردیم.»
هم چنان که خدای را در آفرینش خود سنّتی است که پیامبرانی بفرستد که حامل مسئولیّت رهنمایی بشر باشند،یا در سر هر قرن و در هر منطقهای مصلحانی را بفرستد،در مقابل آن سنّت اوست که در برابر هر رهبریِ حقّی رهبری باطلی نیز قرار دهد،و جنبههای منفی مردم آنها را ضدّ رهبری مکتبی در یک قطب گرد میآورد، و این همان چیزی است که مردم روز قیامت از آن بیزاری میجویند و میگویند:
« لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً -ای کاش ما فلان کس را دوست نمیگرفتیم».
پس اینجا نظامی است و آنجا نظامی،اینجا گرد آمدنی است و آنجا گرد آمدنی،اینجا وابستگی و پیوندی است و آنجا وابستگی و پیوندی،و بر ماست که هشیارانه خطّ خود را بر گزینیم.
همچنین همراه با ابراهیم نمرود است،و همراه با موسی فرعون،و همراه پیامبر گرامی ما گردنکشان قریش قرار دارند.
« وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ هٰادِیاً وَ نَصِیراً -و پروردگار تو برای راهنمایی و یاری تو کافی است.» همانا در زندگی دو خطّ متناقض وجود دارد که همان خطّ حق و خطّ باطل است.برای آن که بشر به اشتباه دچار نشود و راه درست را گم نکند و بعد بگوید:
ای پروردگار ما،براستی ما رهبری حقّ را از رهبری باطل باز نشناختیم،پروردگار ما بر عهده گرفته که صفات هر یک از آن دو خط را بیان کند،و این کار از طریق وحی او صورت میگیرد که اگر از آن پیروی کنیم به سوی حق هدایت میشویم و به یاری خدای تعالی به یقین بر باطل پیروز میگردیم.
[32]
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً - کافران گفتند:چرا این قرآن به یکباره بر او نازل نمیشود؟...» پس از آن که تمام بهانههایشان شکست خورد،گفتند:ما از آن رو ایمان نمیآوریم که این قرآن به یکباره نازل نشده است،و این امر دلیل بر ناتوانی پیامبر
است،و اگر از جانب خدا میبود از این که آن را به یکباره فرستد عاجز نبود،و این سخنها برای آن بود که آنها از پیامدهای نوبت به نوبت فرستادن قرآن هیچ آگاهی نداشتند.پس چرا قرآن نوبت به نوبت نازل شد؟ 1-براستی،قرآن کتابی عادی مانند هر کتاب دیگر نیست،بلکه کتاب زندگی است،و سزاوار است که نسلی از پیوستگان به خود را بسازد و بپرورد،و این امر ممکن نیست مگر وقتی که افکار و آیات آن در نفسهای مردم رسوخ کند.اشاره به نسل قرآنی را در آیات پایانی این سوره،آنجا که صفات بندگان خدای مهربان یاد میشود،مییابیم.
فرود آمدن تدریجی همان است که نسل اوّل رسالتی را در دورۀ نخستین از مسلمانان پدید آورد،به هنگامی که مسلمانان زندگی خود را موافق و مطابق هر آیهای که بر ایشان فرود میآمد پی ریزی میکردند تا آیۀ دوم که تکمیل کنندۀ آیۀ پیش از خود است بیاید،و تکاملی تازه به شخصیّت آنان بیفزاید.زیرا نمیتوانستند تمام شخصیّت خود را یک باره موافق راه و برنامۀ قرآنی بریزند،و خدا نیز نمیخواست قرآن فقط میراثی فکری و علمی باشد،بلکه میخواست راه و روشی عملی برای زندگی مردم باشد.
این امر ما را بدین ضرورت هدایت میکند که هر اجتماع و فردی باید قرآن را به اندازهای که میتواند و جا دارد بر خود به مرحلۀ اجرا گذارد،و این آیه کریم بدان اشاره میکند که میگوید« فَاتَّقُوا اللّٰهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ (1)-پس تا توانید خدا را پرهیزگاری کنید»که واجب میآید آنچه از آیات میسّر و آسان است اجرا شود تا زمینهای برای اجرای آیات دیگر در آینده فراهم آید،و نیز گفتۀ خدای تعالی در آیهای دیگر ما را بدین معنی میرساند که میگوید:« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا انْظُرْنٰا (2)-ای کسانی که ایمان آوردهاید،مگویید:(راعنا ما را
مراعات کن)بگویید:(انظرنا به حال ما بنگر)».بر پایۀ تفسیری که گذشت، معنی نظر-در اینجا-انتظار برای وقت امکان است.
پیداست که این از بزرگترین پایههای پرورشی در اسلام است،و شک نیست که این امر /8 مربوط به تکالیف واجب دینی چون نماز و روزه نمیشود،بلکه مخصوص درجات معارف الهی یا مراتب والای طاعتهاست.
در این امور انسان از خلال قرآن،هنگامی که آن را بر خویشتن اندک اندک میخواند ثابت قدم میشود،همان طور که خدا نیز کتابش را بر پیامبر خود اندک اندک برخواند تا دل او آرام و استوار شود.
2-این خصوصیت بیانی است از عظمت قرآن و این که از جانب خدا آمده است،و با وجود آن که در طول بیست و سه سال و در شرایط گوناگون نازل شده،آنچه آیۀ اوّل ما را بدان هدایت میکند و خاستگاهی که دارد همان هدایت و خاستگاهی است که در تمام آیات دیگر نیز ملاحظه میشود،زیرا خداوندی که آن را فرستاده تمامش را به شیوهای یکسان ساخته است و اختلاف و تناقضی در آن نیست.
با آن که مراحل دعوت در زندگی پیامبر(ص)متفاوت بوده و از مکّه به مدینه منتقل شده است که شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی و مسائل در آن شهر تفاوت داشته هیچ اثری و لو ساده به روح و روش قرآن نگذاشته است.
بعضی از خاورشناسان که بدین وحی ایمان ندارند خواستهاند این آیات را با اوضاع اجتماعی که با آن زمان بر امّت ناظر بوده مربوط سازند،از این رو آیات را بر حسب زمان نزول خود ترتیب دادهاند،به طوری که سورۀ علق را مقدّم بر سورۀ الحمد نهادهاند،و چون به شکلی نیکو مرتّب نشده دریافتهاند که قرآن از جانب خداست.زیرا برخی آیات از بعضی سورهها در مکه فرود آمده و برخی دیگر در مدینۀ منوّره و در حالی که فاصلۀ زمانی نه چندان اندکی در میان بوده و در لابلای آنها آیاتی از سورههایی دیگر نازل شده است،تمام آنها را در غایت همآهنگی و وحدت موضوعی مییابیم تا آنجا که اگر یک کلمۀ اضافی به سیاق آیات بیفزاییم
یا کلمهای را حذف کنیم سیاق مطلب اختلافی بزرگ مییابد،و حتی در صورتی که عین کلمات قرآن را نگه داریم و فقط آنها را پس و پیش کنیم نیز چنین خواهد بود.
هر چه بشر دربارۀ قرآن حکمت آموز بیندیشد،بیشتر یقین مییابد که از جانب خداست،زیرا محال است که انسان پیوندی استوار میان سخنی که اکنون میگوید /8 با سخنی که بیست سال پیش گفته بیابد،و این به سبب تغییر محتوی و رشد و پختگی افکار و حتی در ادب و ترکیب عبارات است.پروردگار ما تبارک و تعالی گفته است:« أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً (1)-آیا در قرآن نمیاندیشند؟هر گاه از سوی دیگر جز خدا میبود در آن از لحاظ لفظ و معنی،اختلافی بسیار مییافتند».
و این استنتاج در حالی است که ما روایات و احادیثی را که دربارۀ اسباب نزول آیات با ما سخن میگویند به کناری بگذاریم زیرا بیشتر آنها به درجۀ یقین علمی نرسیدهاند.
3-برای استوار کردن رهبری پیامبر در اجتماع،که مردم به او مراجعه میکردند و هر بار که رویدادی برای آنان پیش میآمد از او رأی و راه حلی انتظار داشتند.
« کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ -برای آن است که دل تو را بدان استوار کنیم...» و تو را به گونهای قرار دهیم که شخصیّت خود را مطابق با آیات آن بسازی و به وجود آوری.
« وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً -و آن را به آهستگی و ترتیب فروخوانیم.» آیه به آیه و مقطع به مقطع،که روشن باشد و به یکدیگر نیامیزد،تا در و جدان اجتماع وارد شود و نسل به نسل در طول تاریخ ادامه یابد.
1) 18) -النساء82/.
سزاوار است که وقتی ما قرآن را تلاوت میکنیم،آن را با اندیشیدن و به آهستگی و ترتیب تلاوت کنیم و از نور هدایتش در تیرگیهای زندگی خود بهره جوییم و پرتوهای روشنگر آن را بر هر گوشۀ تاریکی بیفکنیم.
حدیث شریف مروی از پیامبر(ص)گوید که حضرتش به ابن عبّاس گفت:
«ای ابن عبّاس هر گاه قرآن میخوانی آن را چنان که باید به ترتیل(به آهستگی و ترتیب)بخوان».
گفت:ترتیل چیست؟فرمود:
«آن را چنان که باید آشکارا بخوان،و مانند پراکندن ریگ پراکنده مکن، و مثل شعر با شتاب مخوان،چون به شگفتیهای آن برسید درنگ کنید، /8 و دلها را با آن به جنبش درآورید،و نباید تمام توجّه کسی مقصور به این باشد که سوره به پایان رسد» (1).
ما میبینیم که قرآن دو بار نازل شده است:
یک مرتبه روح الامین(جبرئیل)آن را یکباره بر قلب پیامبر امّی(ص)در شب قدر فرود آورد که پروردگار ما سبحانه و تعالی گفت:« إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ (2)-ما آن را در مبارک شبی نازل کردیم،ما هشدار دهنده بودیم»و گفت:« إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (3)-ما آن را در شب قدر نازل کردیم».بدین سان تمام قرآن بر حسب نیاز کلّی اجتماعی نازل شد و سپس بر حسب شرایط و مناسبات گوناگون جدا جدا نازل گردید،آنجا که خدای سبحان به پیامبر خود فرمان میدهد که هر آیهای را در هر مناسبتی باز خوانی کند،و شاید این آیۀ کریم بر این معنی دلالت دارد که گوید:
« لاٰ تُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ، إِنَّ عَلَیْنٰا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ (1)-به تعجیل زبان به خواندن قرآن مجنبان.که گرد آوردن و خواندنش بر عهدۀ ماست».
[33]
پروردگار مهربان ما با قرآن بیماریهای جامعۀ بشری را که در فرهنگهای جاهلی نمودار است،درمان میکند.پس هر جا اندیشۀ پیچیدۀ جاهلیّتی طرح شده است وحی با حقیقتی روشنگر آمده است.
« وَ لاٰ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّٰ جِئْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً -هیچ مثلی برای تو نیاورند مگر آن که پاسخش را به راستی و در نیکوترین بیان برای تو بیاوریم.» مثل چیست؟ پیداست که از هر مجموعۀ فکری به مثل(یا بر حسب تعبیر امروز ما به شعار)تعبیر میشود،و مثلها نزد مردم انبوهی هماهنگ از افکار را جدا و مشخص میسازد و سلسلۀ فکری به هم بافتهای را تعبیر میکند.
برای توضیح این نکته بگذارید مثالی بزنیم:
الف:نظام عشایری یک روش اجتماعی و ارزشی فکری است که شعار آن چنین است:«به برادرت خواه ستمگر باشد /8 یا ستمدیده یاری کن»یا«من و برادرم بر ضدّ پسر عمویم هستیم،و من و برادر و پسر عمویم بر ضدّ دشمنم هستیم».
ولی قرآن میگوید:« کُونُوا قَوّٰامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ وَ لَوْ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ (2)-به عدالت فرمانروا باشید،و برای خدا شهادت دهید، هر چند به زیان خود یا(پدر و مادر یا)خویشاوندان شما باشد».این همان حق است که در برابر آن مثل رایج قرار دارد.
ب:ملیّت گرایی چارچوبی است سیاسی که از آن به مثل(یا شعار) تعبیر میشود،و قرآن با این گفتۀ خود آن را نفی میکند که گوید:
« ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ (1)-آیا کتابی به زبان عجم و پیامبری عرب؟»و در برابر آن جهانی بودن اسلام را میآورد که پروردگار دربارۀ آن گوید:« إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (2)-این شریعت شماست،شریعتی یگانه،و من پروردگار شمایم، مرا بپرستید».
ج:و همچنین پرستش بتها روشی بود سیاسی که قریش با شعار خویش در روز جنگ احد:«اعل هبل هبل والاست»آن را تعبیر میکردند و پیامبر به حق در برابر آن شعاری آورد و گفت«اللّٰه اعلی و اجلّ خدا والاتر و شکوهمندتر است».
و همچنین است در سایر زمینهها که وحی اندک اندک و به ترتیب نیاز آمد تا با فرهنگهای جاهلیّت برابری کند،شعاری در برابر شعاری،و اندیشهای باطل با اندیشهای بر حق و روشن و دارای تفسیری نیکو و رسا.
اَلَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ إِلیٰ جَهَنَّمَ أُوْلٰئِکَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضَلُّ سَبِیلاً (34) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰا مَعَهُ أَخٰاهُ هٰارُونَ وَزِیراً (35) فَقُلْنَا اِذْهَبٰا إِلَی اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَدَمَّرْنٰاهُمْ تَدْمِیراً (36) وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمّٰا کَذَّبُوا اَلرُّسُلَ أَغْرَقْنٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰاهُمْ لِلنّٰاسِ آیَةً وَ أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ عَذٰاباً أَلِیماً (37) وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَیْنَ ذٰلِکَ کَثِیراً (38) وَ کُلاًّ ضَرَبْنٰا لَهُ اَلْأَمْثٰالَ وَ کُلاًّ تَبَّرْنٰا تَتْبِیراً (39) وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَی اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ اَلسَّوْءِ أَ فَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهٰا بَلْ کٰانُوا لاٰ یَرْجُونَ نُشُوراً (40) وَ إِذٰا رَأَوْکَ إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا اَلَّذِی بَعَثَ اَللّٰهُ رَسُولاً (41) إِنْ کٰادَ لَیُضِلُّنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا لَوْ لاٰ أَنْ صَبَرْنٰا عَلَیْهٰا وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً (42) أَ رَأَیْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً (43) أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (44)
40[نشورا]
:از النشر که همان زندگی پس از مرگ، (رستاخیز)است.
روند آیات هم چنان موانع و گردنههایی را که شیطان در راه ایمان نهاده است یا وحی نابود میکند،و این به وسیلۀ بیم دادن سخت به سرانجام
تکذیب کنندگان،و آوردن ضرب المثلهایی از رویدادهایی صورت میگیرد که بر گذشتگان عارض شده است.قرآن در اینجا ما را یادآور میشود که واقعیّت انسانی که در دنیا به وحی متوسّل و متمسّک نمیشود شبیه واقعیّتی است که در آخرت برای او مجسّم میشود،او در حالی که چهره بر زمین دارد راه میرود ولی راه را نمیبیند،پس اگر بایستد ایستادنش در محلّ شرّ است و اگر راه بسپارد راهش گمراهه است.
قرآن تأکید میکند:کسی که به وحی ایمان ندارد و به رسالت دست در نمیزند نه تنها به آرزوهایش نمیرسد بلکه افزون بر آن از نعمتهای خدا بر خویشتن که خرد و دانش است نیز محروم میماند.
همانا خداوند به بشر به اندازهای خرد و دانش داده است که اگر آن را از طریق توسّل به وحی،که اندوختههای خرد را در دلش بر میانگیزد،به کار گیرد، بیگمان خرد و دانش او افزون میشود.ولی اگر رسالت را رد کند،براستی خرد را از دست میدهد،چنان که خداوند آنچه بدو داده از او باز میگیرد و در حالی راه میرود که با چهره بر خاک افتاده و چون افراد گیج و حیران خبط و خطا میکند،و مانند چارپایان و بلکه از آنها نیز گمراهتر است.
پس از این بیان قرآن کسانی را بیم و هشدار میدهد که این مطالب را میشنوند ولی از سرانجام گذشتگان،از قبیل قوم نوح و عاد و ثمود،و آل فرعون پند و عبرت نمیگیرند،وقتی آل فرعون موسی و برادرش را تکذیب کردند،خداوند آنها را نابود کرد زیرا به شرعی بودن ارزشها اعتراف نمیکردند،پس اگر ارزشها نبود افراد بشر با تمام نیروها و توانمندیها و نامها و شعارهایی که دارند نزد خدا وزن و اعتباری نداشتند،زیرا در پیشگاه او مهمتر همان ایمان و کردار شایسته و نیک است.و هر امّتی که این دو،ایمان و کردار نیک،را از دست بدهد علّت وجودی را از دست داده است،و نابود کردن اصحاب رسّ به وسیلۀ خداوند جز برای این نبوده که آنان امّتی بودهاند که نسبت به حقّ کفر ورزیدهاند،و این سنّت الهی در زندگی است.
برخی از مردم هستند که به قلبشان دنیا دوستی نوشانده شده و ارزشهای
علم و پرهیزگاری را به تجاهل میگیرند،و به پیامبر و فرستادۀ پروردگار خود از دیدگاه ارزشهای مادّی مینگرند،پس به رسالت کفر میورزند و میگویند:آیا این است آن که خدا او را پیامبر فرستاده است؟!و میبیند که صبر او در برابر تأثیر رسالت فضیلتی است،و به یاد نمیآورد که کفر او نسبت بدان برایش گران تمام میشود،زیرا او را به درون گودال ژرف گمراهی فرو میافکند.
ولی خاستگاه این نظریۀ خطا نسبت به پیامبر(ص)و سپس به وحی از هوی پرستی سرچشمه میگیرد،پس پیامبر او را به حال خود وامیگذارد زیرا ضامن او نیست،و او خود نعمت دانش و خرد را از کف داده است و بنا بر این از چارپایان و جانوران گمراهتر است.
قرآن حقایقی را که با وحی مربوط میشود چنین بیان میکند:
اوّل:کسی به وحی کفر میورزد به نور کفر میورزد و بر روی چهرۀ خود راه میرود.
دوم:سرانجام او مانند کسانی است که پیش از این کافر شدند و خدا در دنیا نابودشان کرد و در آخرت وعدۀ عذابی به آنها داد.
سوم:هر کس پیامبر را مسخره کند بدین ترتیب نسبت به رسالت او کفر ورزیده و گمراهی را برگزیده است و در نتیجه چون چارپایان گشته و گمراه شده است.
[34]
همانا خداوند دلها و دیدگان کسانی را که به قرآن کفر میورزند در سرای دنیا /8 به صورتی معنوی سلب میکند،امّا در آخرت آنها به هر دو صورت مادّی و معنوی هر دو را از دست میدهند،و از این روست که با چهرههاشان فرومیافتند و افتان و خیزان راه میروند.
« اَلَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ إِلیٰ جَهَنَّمَ -کسانی را که بر روی میکشند و در جهنّم گرد میآورند...»
یکی از مفسّران گفته است که آنها بر عکس دیگران راه میروند،پس سرهایشان به سمت زمین است و پاهایشان به سوی آسمان،و شاید تفسیر بهتر این آیه چنین باشد:آنها پیش روی خود را نمیبینند،و بر چهرههایشان به خاک افتاده و بدان بسیار مینگرند.
« أُوْلٰئِکَ شَرٌّ مَکٰاناً -آنان به جایگاه بدترند...» وقتی درنگ کنند و بایستند.
« وَ أَضَلُّ سَبِیلاً -و گمراهترند.» چون به حرکت درآیند و به راه بیفتند،و پیداست که آیات بعدی شواهدی است تاریخی بر حقیقت آن گروه،و شاید این عبارت تنها مخصوص به آخرت نباشد بلکه شامل دنیا نیز بشود،زیرا کافران به وحی دنیا و آخرتشان شرّ و تباه است.
[35-36]
سپس آیات به داستان قوم فرعون میپردازد که موسی(ع)را تکذیب کردند،و این مطلب به عنوان مثالی است از سرانجام بد تکذیب کنندگان رسالت،و ملاحظه میشود که در این داستان اختصاری بسیار به کار رفته و این امر برای توجّه دادن به سرانجام و عاقبت کار است که هدف بیان این داستانها در اینجاست.
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰا مَعَهُ أَخٰاهُ هٰارُونَ وَزِیراً* فَقُلْنَا اذْهَبٰا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَدَمَّرْنٰاهُمْ تَدْمِیراً -به موسی کتابی دادیم و برادرش هارون را مدد کارش ساختیم،و گفتیم:نزد مردمی که آیات ما را تکذیب کردهاند،بروید،و آن قوم را به سختی هلاک کردیم.» این تصویر قرآنی رسا فکری مهمّ را میرساند،و آن این که مقیاس نزد خدا همان /8 ایمان به آیات و نشانههای اوست،امّا سلطه و دارایی و جز این دو هیچ یک نزد خدای تعالی ارزشی ندارد.
[37]
آیات هم چنان به زدن مثالهایی از سرنوشت کسانی که به سبب کفرشان هلاک شدند برای ما میزند و میگوید چگونه به سبب تکذیبشان نسبت به
پیامبران خدا و آیات او نابود شدند.مگر نه این که خدا آفریدگان را برای پرستش خود آفریده است؟پس وقتی وحی را که موجب و توجیه کنندۀ وجودشان است تکذیب کردند منعی ندارد که خدا نابودشان کند.
« وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمّٰا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنٰاهُمْ -و قوم نوح چون پیامبران را تکذیب کردند غرقه کردیم...» به وسیلۀ طوفان.
« وَ جَعَلْنٰاهُمْ لِلنّٰاسِ آیَةً -و آنها را برای مردم نشانه(و عبرتی) ساختیم...» نشانه و شاهدی بر سرانجام تکذیب کنندگان پیامبران خدا و رسالتهای الهی.
« وَ أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ عَذٰاباً أَلِیماً -و برای ستمکاران عذابی درد آور آماده کردهایم.» این قسمت از آیه روشن میکند که آن عذاب منحصر به گذشتگان نیست، بلکه نسبت به هر کس که به راه آنها میرود ادامه دارد،و این برای آن است که ما خود را برتر از قانونهای خدا یا قادر بر گریختن از آنها نپنداریم.
امّا چرا قرآن میگوید عذابی درد آور و مثلا نمیگوید عذابی بزرگ؟ شاید برای آن که کسی که آیات خدا را تکذیب میکند هدفش انواع بهرهگیری از حرام دنیا است و کسی که چنین میکند باید از عذاب آخرت درد بکشد،و این اندیشه در جاهایی بسیار از قرآن جلوهگر میشود،و غالبا پس از آن که از لذّتی حرام سخن میرود بیدرنگ از عذاب درد آور نیز یاد میشود تا بیان کند که براستی خداوند در برابر آن لذّت انسان را به درد خواهد آورد.
[38]
« وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ الرَّسِّ -و عاد را و ثمود را و اصحاب رسّ را...» «الرّس»:معنی چاه میدهد،و اصحاب الرّسّ قومی بودند که چاهی داشتند و بر سر آن چاه زندگی میکردند،پیامبرشان آنان را ترسانید و هشدار داد،اما
آنها ایمان نیاوردند،پس خداوند چاهشان را ویران کرد و آنها و چارپایانشان را از میان برد.
از حدیثی مفصّل که امام رضا(ع)از کسی که از جدّش امام علی(ع) دربارۀ اصحاب رسّ پرسیده نقل کرده است،و ما در اینجا آن را مختصر میکنیم، بر میآید که:
اصحاب رسّ دوازده درخت صنوبر را میپرستند که به نام ماههای سال نامگذاری کرده بودند میپرستیدند(این نامها همان نامهای فارسی متداول برای ماههاست)و معتقد بودند که نوح(ع)آن درختها را کاشته است.آنها آب رودی را که داشتند بر خود حرام کرده و آن را مخصوص آن درختها که به اعتقاد آنان مقدّس بودند،ساخته بودند.
خداوند پیامبری از بنی اسراییل از فرزندان یهودا پسر یعقوب را به نزد آنان فرستاد،و او آنان را به یکتاپرستی دعوت کرد ولی آنها ردّ کردند،و آن پیامبر از پروردگار خود خواست تا معبود آنان را نابود کند،از این رو بزرگترین درخت خشکید،و آنان پنداشتند که به سبب دعوت آن پیامبر درخت مذکور بر آنان خشم گرفته است،و گفتند:بگذارید پیامبر خود را زنده به زیر آن درخت در خاک کنیم،شاید آن درخت که معبود ماست خرسند شود.پس در میان آن رود گودالی کندند و پیامبرشان را در آن افکندند،و سنگی بزرگ بر آن گودال نهادند،آن گاه خدای متعال بر آنان خشم گرفت و همه را به عذابی شدید گرفتار ساخت،بدین سان که بادی توفنده و بسیار سرخ رنگ بر آنان تاخت،و سپس زمین در زیر قدمشان تبدیل به سنگ گوگرد و افروخته شد،و ابری سیاه همچون گنبدی بر سر آنان درآمد که سنگریزههای گدازان بر آنها میافکند و در نتیجه پیکرهایشان همچون سرب گداخته ذوب شد. (1)
حدیثی دیگر بیان میکند که از کارهای زشت آنها عمل طبق زنی بوده که
1) 26) -بنگرید به تفسیر نور الثقلین،ج 4،ص 16-19.
از نوادر اعمال جنسی زنان است،و امام صادق(ع)ذکر کرده است که حدّ(و مجازات)شرعی چنان زنی حدّ زن زناکار است (1).
« وَ قُرُوناً بَیْنَ ذٰلِکَ کَثِیراً -و نسلهایی بسیار را که میان آنها بودند.» پس بر تمام آنها سنّت خدا جاری شد،که همه را به سبب تکذیبشان نسبت به آیات خود،و رد کردن آنچه پیامبرانش آورده بودند هلاک و نابود ساخت.
به نظر میرسد منظور از کلمۀ«قرن»در قرآن حکمت آموز همان«جیل- نسل»در تعبیر امروز ماست،و آنان کسانی هستند که همدورۀ یکدیگرند.و گفتهاند قرن یکصد یا هفتاد سال است،و گفتهاند پنجاه پاییز است،و شاید چهل سال باشد زیرا هر چهل سال یک بار نسلی از مردم تبدیل میشود،و ما پیش از این، در داستان بیابان بنی اسراییل از این مطلب به تفصیل سخن گفتهایم.
[39]
« وَ کُلاًّ ضَرَبْنٰا لَهُ الْأَمْثٰالَ -و برای همه مثلهایی آوردیم...» و پیداست که مراد از مثل در اینجا بیم دادنشان از سرانجام تکذیب کنندگان پیش از آنهاست.
« وَ کُلاًّ تَبَّرْنٰا تَتْبِیراً -و همه را نیست و نابود کردیم.» «التّبر»همان قطعههای پراکنده شدۀ طلاست،و از آن روی تبر خوانده شده که جدا و پراکنده میشود،و تتبیر تکّه تکّه کردن کامل است،پس خداوند آنان را به کلّی تکّه تکّه کرد.
قابل توجّه این که قرآن از اسلوبی به اسلوبی دیگر تغییر لفظ میدهد،یک بار میگوید«دمّرنا ویران کردیم»و بار دیگر«عذابا ألیما عذابی دردآور چشاندیم»و بار سوم«تبّرنا تتبیرا تکّه تکّه کردیم»و بار چهارم«یحشرون علی وجوههم آنان را بر روی میکشند»آیا در این تأکیدها چیزی وجود دارد که ما را از تکذیب نسبت به آیات خدا متنفّر کند و دور سازد؟ و چه قدر باید دل انسان سخت باشد که او را از هدایت یا تأثّر پذیری از این
1) 27) -همان مأخذ،ص 19.
تهدیدهای پیاپی مانع شود! [40]
« وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَ فَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهٰا بَلْ کٰانُوا لاٰ یَرْجُونَ نُشُوراً -و بر قریهای که بر آن باران عذاب باریده بودیم گذر میکردند.آیا آن را نمیدیدند؟آری،به قیامت امید نداشتند.» /8 این قریه نشانی از نشانهای خدا بود که واجب است انسان از آن پند گیرد و چنان که در حدیث آمده همان قریۀ سدوم از آن قوم لوط بود،ولی آنها از آنچه از آثار آن میدیدند عبرت نگرفتند،نه بدان سبب که آن را ندیدند بلکه از آن جهت که باور داشتند دنیا آخرین دور وجود است و حساب و رستاخیزی در کار نیست.
این سنّت تنها کسانی را که به وحی،اعمّ از کلّی و جزئی،کفر میورزند در بر نمیگیرد،بلکه شامل هر کسی میشود که قرآن را کنار میگذارد.و ما این حقیقت را یاد آور میشویم زیرا مشکل بسیاری از ما در این است که باور دارد این هشدار و بیم دادن یا مژده رساندن منحصر به دیگران است و به او ربطی ندارد.
پس قرآن را میخوانیم تا دیگران آن را بشنوند،و گویی ما به صرف لقلقۀ زبان که دو عبارت شهادت را گفتهایم وظیفۀ خود را کاملا انجام داده و تمام کردهایم.هرگز...باید هر یک از ما بداند که جز با کوشش بسیار و عمل جدّی ممکن نیست به درجۀ ایمان برسد،و باید هر یک از ما معتقد باشد که قرآن سخن گفتن خداست با او.
پس کسی که قرآن را نمیخواند یا بدون اندیشیدن بدان میخواند،یا بدان میاندیشد امّا عمل نمیکند،یا به بخشی از آن عمل میکند و به بخشی عمل نمیکند،یا به تمام آن عمل میکند ولی بدون پی گیری و تحمّل دشواریها،تمام این افراد مشمول گفتۀ خدای تعالی هستند که:« إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً -ای پروردگار من،قوم من قرآن را ترک گفتند»،زیرا کسی که پیشتر به قرآن کفر ورزیده از آن جهت نبوده که سرشتش با سرشت ما تفاوت داشته،بلکه مثل او همچون هر بشری است که دشواری ایمان به قرآن و اجرای آیات و
برنامههای آن را میبیند و از این رو آن را ترک میکند و سنّت عذاب او را در بر میگیرد.
و وقتی ما همان گامها را دنبال کنیم،مانند او هستیم.بلی،ما در محیطی مسلمان زیستیم که دو عبارت شهادت را ادا میکند،و میگوید قرآن از جانب خدا نازل شده است،و ما هم از روی تقلید و بر اثر وراثت بدان ایمان آوردیم،ولی حقیقت ما هنگامی روشن میشود که ساعتهای دشواری که قرآن خود آنها را «عقبة-گردنه»نامیده فرا رسد،که وظیفه داریم آنها را در نوردیم،و در این آیه اشاره شده که کفر به رستاخیز سبب دیگر انواع کفر است.
[41]
پس از آن که قرآن سرانجام تکذیب کنندگان وحی را به ما یادآور شد که شاید دلها نرم شود /8 و رسالت را پذیرا گردد،شروع به درمان دلهای منکر میکند.
از آن رو که بیماری استهزا نسبت به صاحب رسالت به عنوان مانعی در برابر دریافت پرتو وحی قرار میگیرد.آیا شده است که کسی را مسخره کنی،و سخن او را نیز خوار و ناچیز شماری؟ولی چرا آنها پیامبر را مسخره کردند؟زیرا دلهایشان شربت مادّه دوستی را نوشیده بود،و عادت نکرده بودند که جز دارایی و توانمندی و جاه دامنهدار را بشناسند،و دانش و فضیلت را با این مقیاسها میسنجیدند،و میخواستند که موازین پروردگار هم تابع کم خردیهای غیر عادی و نظرهای تنگ آنها باشد.
قرآن در آغاز این سوره سخافت و بیارزشی این مقیاسهای مادّی را بیان کرده است،ولی-چنان که به نظر من میرسد-در اینجا دیگر بار به همان گفتار بازگشته تا آنان را به خطا بودن روش علمیشان آگاه کند.پس آیا درست است که ما هشدار و بیم دادنی را که در پس آن نابودی و تکّه تکّه شدن است از طریق استهزا نسبت به کسی که آن هشدار را آورده است،رد کنیم؟فرض کن-اعوذ باللّه- وی چنان بوده که آنها میپنداشتند،امّا آیا این از عقل است که ما به صرف این که آورندۀ هشدار و آگاه کنندۀ خود را گرامی نمیشماریم،خویشتن را به چاه افکنیم؟ « وَ إِذٰا رَأَوْکَ إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا الَّذِی بَعَثَ اللّٰهُ رَسُولاً -چون تو
را دیدند مسخرهات کردند که آیا این است آن پیامبری که خدا بر ما مبعوث کرده است؟» این کیست که ما از او پیروی کنیم،یا به هشدارش پاسخ دهیم؟ [42]
چه قدر آنان در نادانی و گمراهی غرق شده بودند که نزدیک بود وحی به دلهایشان برسد و چیزی نمانده بود که انوار هدایت پردههای لجاج را در ضمیرشان از هم بدرد،ولی هم چنان به پرستش خدایان خود ادامه دادند،و با عناد و انکار در گمراهی پافشاری کردند،و هدایت را گمراهی انگاشتند،و پافشاری بر گمراهی را مقاومت و صبر بر حق پنداشتند،وای بر آنان که چه قدر کافر بودند که گفتند:
« إِنْ کٰادَ لَیُضِلُّنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا لَوْ لاٰ أَنْ صَبَرْنٰا عَلَیْهٰا وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً -اگر به خاطر خدایانمان سرسختی نمیکردیم نزدیک بود که ما را از پرستش آنها گمراه کند.چون عذاب را ببینند خواهند دانست چه کسی گمراهتر بوده است.» [43]
در واقع منشأ این گردنه(و مشکل روانی)گردنۀ دیگری است که با تغییر محور انسان از مقیاس شمردن ارزشها به ارج نهادن /8 به خواهشها حاصل میشود،آدمی به جای خردش از هوای نفسش پیروی میکند و این پیروی او را چنان میکند که حق را از باطل تمیز نمیدهد.
براستی پرستش خواهشها و هواهای نفسانی پایۀ کفر انسان است،زیرا -در آن حال-مقیاسش در ارزیابی زندگی شهوتهای او(یعنی دوستی و دشمنی او)خواهد بود نه دانش و خردش،از آنجا که فلان نزد او محبوب است پس خوب است و افکارش درست است و از این رو از او پیروی میکند،و از آنجا که فلان مورد تنفّر اوست،پس پلید است و تمام افکارش خطا و رفتارش منحرف است.
« أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ -آیا آن کس را که هوای نفس خود را به خدایی گرفته بود دیدی...» اکنون به روشنی میبینیم که پایۀ پیوستگی و وابستگی و طرفداری در
جهان امروز ما بر دوستی و دشمنی قرار دارد نه بر خرد و دانش،و سیاستمداران و طرفداران فرهنگ جاهلیت دانستهاند که کلید شخصیّت جامعۀ جاهلی همان دوستی و دشمنی است.پس کوشیدند که افکار خطای خود را چنان زرق و برق دهند که شهوتهایشان را برانگیزد،و توان ارزیابی افکار مردم را پریشان کردند،و آنان را طوری کردند که بیاختیار پشت سر هر مجلّهای که عکسهای تحریک کننده را منتشر میکند بدوند،و از دستگاههایی تبلیغاتی پیروی کنند که ساز و آواز و رقص و تصاویر دلربا و چیزهایی را پخش میکنند که شهوت جنسی یا تسلّط جویی یا خوراک و...و...را بر میانگیزد.
اگر جوانی با فرهنگ به کتابفروشییی برود و در آن کتابی ارزشمند بیابد که حاوی افکاری مهم باشد ولی دویست سال قبل و بر کاغذ پست زرد رنگ چاپ شده باشد،کمتر انگیزهای برای خرید و خواندن آن در خود مییابد،و اگر سخت بگیرد و بر خود فشار آورد که برخی صفحات آن را بخواند بیگمان از وجود غلطهای چاپی یا ناخوانا بودن کلمات آن منزجر میشود تا آنجا که چیزی نمیماند که آن کتاب را تخطئه کند و مطالب با ارزش آن را خطا شمارد.
همچنین اگر برگی اعلامیّۀ جنبش اسلامی به دستش برسد که گروهی با ایمان که اموال مردم را ندزدیدهاند تا آثار فکری خود را بر کاغذهای زیبای گلاسه، یا مجلّههایی /8 با جلدهای رنگین چاپ کنند،بیگمان آن را کنار میگذارد تا به جای آن مجلّهای را بخواند که دستگاههای استکباری برای گمراه ساختن مردم هزینهاش را تأمین کرده،و بخشی از اموالی را که از ملّتهای مستضعف دزدیدهاند صرف آن کردهاند،یا آگاهیهای شادخواران و خوشگذرانهایی آن را به راه انداخته که داراییهای نیازمندان و بیچارگان را میمکند،و بخشی از آن را خرج وسایل تبلیغات جاهلی میکنند تا کارهای زشت و ناپسندشان را در نظر مردم توجیه کنند و خوب جلوه دهند.
بدین سان میبینی که جامعۀ جاهلی به سبب فرمانبرداری فرزندانش از شهوتها و خواهشهای نفسانی به جای خرد و دانش در گرداب جهل و نادانی
فرو میرود.
در اینجا اساس خطا در محور مورد اعتماد برای ارزیابی واضح میشود،آیا محور درست این است که هر چه تو دوست داری حق است؟یا حق چیزی است که میسزد تو آن را دوست بداری؟ « أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً -آیا تو ضامن او هستی؟» چنین انسانی را شفاعت شفاعت کنندگان سودی نمیدهد،و پیامبر خدا از او شفاعت نمیکند،گرچه هفتاد بار برای او استغفار کرده باشد،زیرا به ارزشها پشت کرده و از هوای نفس پیروی نموده است.
[44]
آن کس که خردش را به خاطر خواهش خود رها میکند،و حق را به خاطر آنچه دوست یا دشمن میدارد فرومیگذارد،خود را گمراهتر از چارپایان میسازد،زیرا چارپایان مقداری شعور و فهم دارند که بر آن تکیه میکنند و از آن کناره نمیگیرند،بدین جهت ندیدهایم که چارپایان روزی وارد دوزخی از آتش شوند،یا به سبب دوست داشتن آن گزندش را پیروی کنند،ولی انسان چیزهایی را به کار میگیرد که او را میآزارد و از چیزهایی پیروی میکند که بدو زیان میزند.
« أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ -یا گمان کردهای که بیشترشان میشنوند و میفهمند؟» هرگز،براستی که آنها دانش را نمیشنوند،و اگر هم بشنوند بدان نمیاندیشند،و بیدانشی هستند که آن را از دیگران بهره جویند،و بیخردی که خود آن دانش را با کوشش به دست آورند.
« إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ -اینان چون چارپایانی بیش نیستند...» /8 و این نتیجۀ پیروی آنها از هوای نفس است،که آنها را چنان ساخته که مقیاسهایشان را تبدیل کنند و به جای آن که حق را دوست بدارند آنچه را دوست میدارند حق میانگارند.
یک پرسش باقی است:
کدام برترند،چار پایانی که از شعور اندک خود پیروی میکنند،یا افراد
بشری که خرد پرتو افکن خود را رها میکنند؟بگذاریم قرآن بدین پرسش پاسخ دهد، آنجا که گوید:
« بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً -بلکه از چارپایان هم کمترند.» چارپایان بر اثر غرایز خود به صورت شبه اجباری رفتار میکنند،در حالی که به انسان خرد دادهاند تا نقش غرایز و بهتر از آن را ایفا کند،پس اگر خرد خود را رها کند هلاک میشود،زیرا انسان مانند چارپایان عامل دور کنندهای غریزی ندارد،و خود نعمت خرد خویش را که جانشین غریزه است از دست داده است.
أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ وَ لَوْ شٰاءَ لَجَعَلَهُ سٰاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً (45) ثُمَّ قَبَضْنٰاهُ إِلَیْنٰا قَبْضاً یَسِیراً (46) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ لِبٰاساً وَ اَلنَّوْمَ سُبٰاتاً وَ جَعَلَ اَلنَّهٰارَ نُشُوراً (47) وَ هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ اَلرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً (48) لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَ نُسْقِیَهُ مِمّٰا خَلَقْنٰا أَنْعٰاماً وَ أَنٰاسِیَّ کَثِیراً (49) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبیٰ أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً (50)
49[اناسی]
:جمع انسان و یاء عوض نون نهاده شده و گویند جمع انسی است.
50[صرفنا]
:پخش و تقسیم کردیم.
در درس گذشته دربارۀ کسانی خواندیم که خواهشهای خود را خدای خود گرفتند و پیامبر را مسخره کردند و به رسالت خدا کفر ورزیدند...قرآن این بیماری را با یادآوری بشر از پروردگار خود درمان میکند که هر گاه او را بشناسد خدایان برساختۀ به جای خدای یکتا متلاشی میشوند.
آیا به آثار پروردگار خود در این سایۀ گسترده نمینگری؟چگونه آن را میگسترد و سپس با حرکت خورشید از مشرق به مغرب جمعش میکند؟آن گاه شب و روز را تقسیم میکند به اندازهای که شب خواب و پوشش و آسایش باشد،و روز برخاستن و تکاپو و جست و جوی معاش.
و معاش را پروردگار به نوبۀ خود هنگامی ترتیب میدهد که ابرها را میفرستد تا رحمتها و برکتهای او را مژده دهند.آن گاه از آسمان آب پاکیزه را فرو میبارد.و آن گاه زندگی در سرزمینی که خاک و بشر و چارپایانش مردهاند به جنبش در میآید.
تمام اینها برای آن است که انسان به یاد آورد،ولی بیشتر مردم کفر میورزند،و این کفر آنان را فرا میخواند که هوی و خواهش را خدای خود بگیرند و -در نتیجه-با رهبری پیامبر بستیزند.
[45]
ایمان به خدا پایه هر شناخت و خاستگاه هر ایمانی است،پس برای انسان ممکن نیست که به وحی ایمان آورد پیش از آن که به فرستندۀ وحی ایمان آورده باشد.
در نخستین آیۀ این درس گفتۀ خدای تعالی را مییابیم که:« أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ -آیا به پروردگارت ننگریستهای؟»و این چیزی است که مفسّران را حیران ساخته،و آنان را بر آن داشته که این سخن را به گونهای تأویل کنند...آیا انسان -این موجود ناتوان محدود-میتواند به خدا بنگرد؟! برخی از ایشان گفتهاند:در این آیه جابجایی کلمات وجود دارد و معنای آن این است که:آیا به سایه ننگریستهای که چگونه پروردگارت آن را گسترد،و بعضی گفتهاند در آن حذفی است،و معنایش این است که:آیا به کردار پروردگارت ننگریستهای که...ولی به نظر من میرسد که در تعبیر این آیه رسانیدن فکری است که در جای دیگر نظیرش را نمییابیم،انسان پروردگار خود را بالفعل میبیند نه به دو چشمش و نه به صورت مستقیم،بلکه او را با دل خود میبیند که از خلال نشانههای خدا در عالم هستی گشوده شده است،و این نشانهها به سبب آشکار بودن شدید خود به صنع زیبا و نوپدید خدا تعبیر میشود،و گواه بر آن است که فراسوی آنها نیرویی مسلّط بر آنها وجود دارد که همان نیروی خدا و نامهای نیکوی اوست.
وقتی انسان چیزی را میبیند چه نتیجهای برای او حاصل میشود؟ مگر نه این که به ژرفی بدان ایمان و یقین پیدا میکند؟ و گرنه چرا به خورشید و پرتو آن،و به زمین و آنچه در آن است ایمان و یقین دارد؟ به طبع برای آن که این همه را به چشم میبیند،پس در این صورت دیدن این شناخت را بدو داده،و این حالت روانی از ایمان و اطمینان را در او به وجود
آورده که به درجۀ ژرفترین یقین میرسد.
به طبع او جز بازتابی از نور خورشید را بر چیزها نمیبیند.
و از خورشید چه چیزی را میبیند؟ مگر نه این که تنها نورش را بدون جرم آن میبیند؟ همچنین است نسبت به ماه و دیگر ستارگان و چیزها.
بعضی از ستارگان،تا آن جا که دانش در مییابد،مدتها پیش جرمشان متلاشی شده و ما جز نوری از آنها نمیبینیم که پیش از یک ملیون سال از آنها برخاسته تا مثلا امروز به ما برسد،پس ما نمیتوانیم از نابودی آن ستاره به تأکید آگاه شویم مگر پس از یک میلیون سال.
ما از سیبی که در دست خود داریم جز نوری که برانگیخته از یک منبع نوری است و بر آن بازتافته چه میبینیم؟ حتی در مورد جرم سیب جز اجزاء محیط بر آن را نمیبینیم،و سنگینی عارضی است ظاهر که بر جسم محیط است نه خود جسم.
همچنین است حقیقت عالم غیب،انسان بدان نمیرسد مگر از طریق پدیدهها و شواهد پیوسته بدان و دلالت کننده بر آن،پس غیب شبیه است به امواج اتر که جز بر صفحۀ تلویزیون دیده نمیشود،و موجهای بیسیم که بدون دستگاه گیرندۀ رادیو و دستگاههای مشابه آن گرفته و شنیده نمیشود.
و آیا حقیقتی وجود دارد که بهتر از آن که ممکن است انسان پروردگارش را ببیند،دیده شود؟ وقتی شواهد است که ما را بر آن میدارد که به هر چیزی ایمان و اعتقاد بیابیم،نه احاطۀ بر آن چیز،و در صورتی که قضیّه در مورد دیگر چیزها،چون زمین و آسمان و آنچه در آنهاست چنین است،آیا چیزی از این نشانهها و شواهد و در نتیجه ظهور و روشنی را چنان روشنی و ظهوری هست که خدای سبحانه و تعالی راست؟! پس چرا رواست که بگوییم خورشید را دیدیم و به ماه نگریستیم...و الی
آخر...ولی روا نیست که بگوییم پروردگار خود را دیدیم؟! /8 همانا ایمان ما به خدا باید از ایمان ما به هر چیز دیگری جز او قویتر باشد، زیرا ما او را در هر چیزی مییابیم و فی کل شیء له آیة تدلّ علی إنّه واحد در هر چیزی برای او نشانهای است*که دلالت بر آن دارد که او یکتاست.
پس در هر چیزی آثار قدرت و عظمت و حکمت و نظام و زیبایی و دل انگیزی جلوهگر است و اینها از نامهای نیک خداست.
ما از طریق نوری که از خورشید به سوی زمین میتابد خورشید را کشف میکنیم و به وجود آن یقین مییابیم،و خورشید آشکارترین حقایق نزد ماست،و اگر کسی بخواهد وضوح و روشنی چیزی را بیان کند گوید:«چون خورشید نیمروز» ولی آیا ما جرم خورشید را به چشم دیدهایم؟ هرگز...بلکه هر آنچه ما از خورشید دیدهایم همان سایۀ آن است که بر زمین گسترده شده است.یکی از مفسّران گفته است که سایه از آغاز در عالم هستی وجود داشت،سپس خورشید میآید تا سایه را ببرد،پس هر چه خورشید بلندا گیرد سایه محدودتر شود،تا آن که هنگام زوال(نیمروز)فرا رسد که سایه تقریبا از بین میرود،آن گاه پس از گردش زمین به دور خورشید باز میگردد و هنگام شب میشود.
احتمالی دیگر برای معنای ظلّ(سایه)وجود دارد که در اینجا طرح میکنم،باشد که تدبیر کنندگان دربارۀ آن بیندیشند:ظلّ(سایه)همان بازتاب نور خورشید است،و از این رو در حدیث در تفسیر علی بن ابراهیم و در روایت ابی الجارود از ابی جعفر-علیه السّلام-آمده است که دربارۀ گفتۀ خدای عزّ و جلّ:
« أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ -آیا به پروردگارت ننگریستهای که چگونه «ظلّ»را میکشد؟گفت:«الظلّ میان دمیدن سپیده و دمیدن خورشید است».
وقتی شبح چیزها را سایه مینامی برای آن است که پرتو خورشید به سوی آن کشیده میشود.
میپرسیم:مردم از سایۀ خورشید چه میبینند؟ جز نوری برانگیخته از خورشید را نمیبینند که بر زمین گسترده شده،و به مشیّت خدا نوری است در حال انقباض و انبساط،شب را به روز و روز را به شب تبدیل میکند،و این همه نشانهای است دلالت کننده بر وجود خورشید. /8 ما به خورشید یقین داریم،بی آن که جز سایهاش را دیده باشیم،که از خلال همان سایه طبیعت و نیرو،و میزان گرمای آن را چنان میشناسیم که اگر خود خورشید را دیده بودیم میشناختیم.همچنین واجب است از طریق نامها و نشانههای خدا در عالم هستی پروردگار خود را بشناسیم و یقین راسخ بدو بیابیم،و همان گونه که به اذن خدا آفتاب دلیل سایه است نه بر عکس،پروردگار است که خود دلیل به خویش و به نشانهها و نامهای خود است نه بر عکس.
« أَ لَمْ تَرَ إِلیٰ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شٰاءَ لَجَعَلَهُ سٰاکِناً -آیا به پروردگارت ننگریستهای چگونه سایه را میکشد؟اگر میخواست در یک ساکنش میگرداند.» و این کار را با متوقف کردن گردش زمین صورت میداد تا همواره در شب پایدار،یا روز دنبالهدار باقی بماند.
« ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً -آن گاه آفتاب را بر آن دلیل گردانیدیم.» تعبیرات و الهامات قرآنی بر یکدیگر موج میزند تا پرتو نور را به دل بیفشاند و انسان را به غیب حقایق برساند،وقتی آنچه میبینیم پرتوی است از خورشید و نشانی از نشانههای خدا،چرا از طریق این پرتو خورشید را کشف نکنیم و از این نشانهها خدا را نشناسیم؟!و ما کجاییم و آن امامی که گفت:«هیچ چیز را ندیدم مگر آن که خدا را پیش از آن و همراه آن و پس از آن دیدم»؟! پس مؤمن احاطه شده به شناخت خدا زندگی میکند،زیرا او هر جا نظر افکند نشانههای آشکار خدا را میبیند که ایمان بر ایمانش میافزاید.اگر جمال و کمال را ببیند گوید منزّه است خدا،و اگر عظمت و قدرت را ببیند گوید بزرگتر
است خدا.شاید این آیه همسانی میان آفتاب طبیعت و آفتاب وحی را میرساند،و این که آن کس که آفتاب را دلیل سایه ساخت رسالت را وحی کرد تا رهنمایی و نوری باشد.
[46]
« ثُمَّ قَبَضْنٰاهُ إِلَیْنٰا قَبْضاً یَسِیراً -سپس برگرفتیمش،گرفتنی اندک اندک.» در اینجا تسلّط و چیرگی مطلق خدا جلوه میکند،و این که او چگونه سایه را میگسترد و سپس به صورتی سهل و آسان،بدون رنج و زحمتی که خدا بس برتر از اینهاست،آن را بر میگیرد و جمع میکند.
[47]
در فاصلۀ یک ساعت عالم هستی لباس تیرگی شب را میپوشد،و هر چیز در جای خود درنگ میکند،و نوری که از آسمان میآید فرو میخوابد،و دستههای جانوران که از این سوی و آن سوی به جنبش درآمده بودند به لانههای خود باز میگردند،و گروههای پرندگان به آشیانههای خود میآیند،و انسان به خانۀ خود بر میگردد و جایی میجوید که در آن بیاساید،گویی از چیزی بیگانه میهراسد.و پس از لحظههایی میبینند انسانی که مجموعهای از تکاپو و فعّالیت بود،در بستر خواب خود آرام غنوده است.
شاید این تعبیر به تغییری اشاره کند که در انسان مؤمن حاصل میشود،زیرا کسی که از قرآن هدایت یافته مانند کسی است که بامداد و روز به تمامی شناخت و جنبش و تکاپوست،در حالی که کافر و گمراه به کسی میماند که در خوابی ژرف،در شبی سخت تیره خفته است،و تمام وجودش سکون از پویایی و هراس و جمود است.
در میان این دو حالت بر انسان واجب است که از طریق وحی به سوی پویایی و فعّالیت حرکت کند،و خداوند در این سورۀ قرآن در این باره با ما سخن میگوید،منتهی عباراتی بر میگزیند که با موضوع آن از نشانههای طبیعت سازگارتر باشد.
« وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِبٰاساً -اوست که شب را پوشش شما
کرد...» آنجا که پروردگار ما شب را تشبیه میکند چنان که گویی پوششی است که میلیونها فرد بشر را در برمیگیرد،هم چنان که طبیعت را اعمّ از دشت و کوه،و بیابان و دریا نیز میپوشاند.
« وَ النَّوْمَ سُبٰاتاً -و خواب را آرامشتان...» «السّبات»همان گسیختن از کار و جنبش است.چون دستگاهی از حرکت بازماند گویند«سبتت»و روز شنبه را(در عربی)از آن رو«سبت» گفتهاند که پیشینیان در آن روز دست از کار میکشیدند،و همچنین اندامها و ارگانهای انسان در شب از فعّالیت و جنبش دست میکشند،و از این رو خواب را «سبات»(یعنی آرامش)نامیدهاند.
« وَ جَعَلَ النَّهٰارَ نُشُوراً -و روز را زمان برخاستنتان.» پس روز بر عکس شب است زیرا زمان برانگیخته شدن و کار و کوشش است.
[48]
« وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ -اوست که پیشاپیش رحمت خود بادها را به مژده دادن فرستاد.» انسان از وزش بادها شادمان میشود زیرا برای او بوی گلها و اکسیژن را میآورد،هم چنان که ابرهای سرشار از باران را حمل میکند،و از این رو منشأ مژده و شادمانی اوست.
« وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً -و از آسمان آبی پاک نازل کردیم.» دانش ثابت کرده است که بهترین آبها آب باران است،زیرا آنچه از آسمان میبارد افزون بر آن که خود آب است اکسیژن پاکیزه را نیز با خود میآورد، پس هم پاکیزه است و هم پاک ساز،چنان که بارش آن بیماریها را نیز از میان میبرد.
[49]
« لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً -تا سرزمین مرده را بدان زندگی بخشیم.» چنان که پیداست،تعبیرهای قرآنی در اینجا به رسالت خدا اشاره میکند.
پس خداوندی که زمین را با آبی که از آسمان فرو میفرستد پاک میکند دل را نیز با وحی پاکیزه میسازد.
« وَ نُسْقِیَهُ مِمّٰا خَلَقْنٰا أَنْعٰاماً وَ أَنٰاسِیَّ کَثِیراً -و چارپایان و مردم بسیاری را که آفریدهایم بدان سیراب کنیم.» خدا آب را آفرید و در زمین به ودیعه نهاد تا چارپایان و مردم را بدان سیراب کند.
[50]
« وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا -و باران را میانشان تقسیم کردیم تا به تفکّر پردازند.» چه چیز را خدا میانشان تقسیم کرد؟ برخی گویند این عبارت دلالت بر تقسیم ابرها به وسیلۀ خدا دارد که باران را به اذن او در /8 مناطق گوناگون زمین فرو میبارند،و اگر این تقسیم نبود ابرها در یک جا انبوه میشدند و تمام بار خود را که باران باشد،بر سرزمینی واحد فرو میریختند که در آنجا آب سرریز میشد و دیگر زمینها به سبب نرسیدن آب تشنه و خشک میماندند.
ولی قرآن میگوید:« وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا -و آن را میانشان تقسیم کردیم تا به تفکّر پردازند»و کلمۀ صرّفناه بر ابرها بدان اندازه دلالت نمیکند که بر مثلهایی که پیش از این زد دلالت میکند.
و معنی این است که ما مثلها و کلمات خود را تقسیم کردیم و آنها را برای همۀ مردم بیان نمودیم،و در سرزمینهای گوناگون کتابی از سوی خدا فروفرستادیم که از طریق پیامبری که از جانب اوست رسالت او را برای بشریّت حمل میکند.
« فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً -ولی بیشتر مردم جز ناسپاسی چیزی نکردند.» در اینجا گونهای تشابه و هماهنگی میان بارانی میبینیم که از آسمان میبارد و از طریق توزیع قناتهای طبیعی در زمین جریان مییابد تا چارپایان و مردم را سیراب کند،و رسالتی که از آسمان فرو میآید تا در دلهای مردم مستقر شود.
وَ لَوْ شِئْنٰا لَبَعَثْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیراً (51) فَلاٰ تُطِعِ اَلْکٰافِرِینَ وَ جٰاهِدْهُمْ بِهِ جِهٰاداً کَبِیراً (52) وَ هُوَ اَلَّذِی مَرَجَ اَلْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً (53) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کٰانَ رَبُّکَ قَدِیراً (54) وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لاٰ یَضُرُّهُمْ وَ کٰانَ اَلْکٰافِرُ عَلیٰ رَبِّهِ ظَهِیراً (55) وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (56) قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً (57) وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَلْحَیِّ اَلَّذِی لاٰ یَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَ کَفیٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً (58)
53[مرج]
:أصل المرج مخلوط کردن است و مرج یعنی به هم آمیخت.
خدا بشر را بیهوده نیافریده و آنان را سر خود رها نمیگذارد،ذات سبحان او
تمام وسایل هدایت را به فراوانی برای آنان فراهم ساخته است،و این که اکثریّت مردم کافرند دلیل بر نبودن فرصت در برابرشان نیست،بلکه بدین معنی است که از آنجا که ایمان تکاملی است بزرگ انسان کمتر بدان پایگاه بلند فرا میرود.
هم چنان که کم بودن اصلاحگران اجتماعی یا مخترعان و دانشمندان دلیل بر بیاهمیّتی دانش و اختراع یا امر اصلاح اجتماعی نیست،چه در واقع اینها مراتبی است والا که جز اندکی از مردم بدان دست نمییابند.
و این که خداوند یک تن پیامبر را برای تمام جهان میفرستد دلیل بر ناچیز بودن ارزش رسالت نزد خدا نیست،حاشا که چنین باشد،بلکه بر عکس درست این است که به سبب عظمت امر رسالت به شخصی واحد اکتفاء کرده تا آن را به سرتاسر بشریّت ابلاغ کند.و همان گونه که یک خورشید کافی است تا چراغ نور افشان تمام زمین و ستارگان پیرامون آن باشد،وجود مبارک پیامبر(ص)نیز کافی است که مژده رسانی برای تمام بشریّت باشد.
و به طبع این امر ممکن نخواهد شد مگر آن که وی به قرآن مسلّح باشد و بدون فرمانبرداری از کافران یا دست شستن از ارزشها با آنان بستیزد.پس یک تن که به قرآن مسلّح باشد میتواند بر سرتاسر جاهلیّت جهانی پیروزی یابد. /8 پروردگار ما را به قدرت ذات متعالش یادآور میشود تا شاید از هشدار او بهراسیم و از هشدار دهندهای که از جانب او آمده است پیروی کنیم.بنگرید به دو دریا:یکی شیرین و گوارا و دیگری شورابی سخت گزنده که چگونه خدا آبها را در آنها جاری ساخت و سد و مانعی در میانشان قرار داد که به یکدیگر نیامیزند! همچنین از مظاهر قدرت او آفرینش انسان است که او را از آب آفرید و تنظیم زندگی اوست بدین طریق که او را صاحب نسبی ساخت که از راه زادن نسلهایش به یکدیگر میپیوندند یا با زناشویی تکامل و گسترش مییابند.
بدین سان سزاوار است که ما بندگی و عبادت خود را خالصانه برای خدا انجام دهیم و به کسی که او فرستاده است تسلیم شویم،در حالی که کافران به جای خدا بتها و مردمی را میپرستند که نه سودی به پیروان خود میرسانند،و نه
زیانی به منکران خود،و کافران بر ضد پیامبران و رسالتهای خدا عرض اندام میکنند.
پیامبر وکیل و ضامن آنها نیست،بلکه او فقط مژده رسان و بیم دهنده است، و خود در برابر رنجهایی که میبرد مزدی نمیطلبد و تنها برای نیکبخت ساختن انسان از طریق هدایتش به راه درست،میکوشد.
پیامبر بر نیروی فناپذیر بشری تکیه نمیکند،بلکه به ذات زندهای توکّل دارد که هرگز نمیمیرد و هنگامی که به ستایش او تسبیح میگوید از او نیرو میطلبد،و او تنها کسی است که از بندگانش حساب میکشد،و خود برای آگاهی از کار بندگانش کافی است.
قرآن پیامبر خدا را بدین صفات توصیف میکند و شبهههایی را که شیطان در دلهای سادگان میافکند تا به وحی کفر ورزند،زایل میسازد.
جهاد بزرگ
[51]
« وَ لَوْ شِئْنٰا لَبَعَثْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیراً -اگر میخواستیم به هر قریهای بیم دهندهای میفرستادیم.» خدا تواناست که به هر قریهای هشدار دهندهای بفرستد،ولی او با حکمت برای تمام افراد بشر یک تن را هشدار دهنده قرار داد، /8 و این دلیل بیعظمتی آن هشدار دهنده نیست،و نیز دلیل بر بیاهمیّتی گروه اندکی از مؤمنانی که پیرامون گرد آمدهاند نتواند بود،بلکه شاید درست بر عکس آن دلالت کند.وقتی دل پاک و گوش بیدار باشد یک هشدار دهنده برای تمام جهانیان کافی است،امّا اگر در گوشها کری و بر دلها سختی و بیخبری حکمروا باشد وجود هشدار دهندگان در هر قریه و حتی در هر خانه سودی ندارد.
[52]
بسیاری از مؤمنان هنگامی که خود را گروهی اندک مییابند احساس شخصیّت و اعتماد به نفس خود را از دست میدهند،و در نتیجه در برابر
فشارهای کافران میگریزند،در اینجا خداوند پیامبر را از این منفی گرایی بر حذر میدارد که میگوید:
« فَلاٰ تُطِعِ الْکٰافِرِینَ وَ جٰاهِدْهُمْ بِهِ جِهٰاداً کَبِیراً -از کافران اطاعت مکن،و به حکم خدا با آنها جهاد کن،جهادی بزرگ.» یعنی با سلاح قرآن با کافران جهادی بیامان کن.یکی از مفسّران گوید که جهاد اکبر در اینجا همان جهاد کلمه و حجّت آوردن است،ولی روند مطلب بر این تفسیر دلالت نمیکند،زیرا تعبیر در این مورد شاملتر از آن است که تنها بر جهاد کلمه دلالت کند،چه وقتی مؤمن فرمانبرداری از کافران یا تسلیم شدن به افکار و فشارهایشان را رد میکند،این امر او را به فرورفتن در معرکهها با آنها میکشاند که او را بر آن میدارد که به صورت جهاد اکبر وارد پیکار،از هر گونه و در جهات گوناگون شود.و کافران باید بدانند که مخالفتشان با رسالت آنها را از دو جانب در معرض خطر قرار میدهد:از جانب خدا و پیامبر و از جانب مؤمنان.و گمان نکنند نعمتهایی که میترسند با آوردن ایمان از دستشان برود در صورتی که هم چنان نسبت به وحی کفر ورزند،برایشان پایدار خواهد ماند هرگز...چه به زودی پیامبر جهادی بزرگ را بر ضدّ آنها اعلان خواهد کرد،خواه با کلمه و سخن صاعقه آسا و خواه با شمشیر برّان یا با وسایل فشار آورندۀ دیگر.
میپرسیم کلمۀ«به»در اینجا چه معنی میدهد؟پاسخ:همانا قرآن خود روش جهاد فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و نظامی است،پس جهاد به وسیلۀ قرآن فراگیر و متکامل و پیگیر میشود.
[53]
پروردگار ما را از ذات متعال خود بر حذر داشته،و قدرت گستردۀ خود را به ما ابلاغ کرده،و ما را با نشانههایش در آفرینش یادآور شده است.پس آیا از او پروا نکنیم و نهراسیم؟بگذار در کتاب طبیعت نامهای پروردگار مسلّط مقتدر خود را بخوانیم...بگذار پردههای ظاهر را به سوی حقایق پنهان بر دریم:این آبهایی را که نزدیک است به هم بیامیزد،پروردگار در مجراهای خود در دو دریای مختلف،یکی شیرین و گوارا و دیگری شورابی سخت گزنده به جریان انداخته،و
میان این دو جریان جدا کنندهای ناپیدا نهاده که آنها را از آمیختن به هم باز میدارد.
آیا اینها نشانههای قدرت و گواههای حکمت نیست؟پس چه قدر به گزافه میرود کسی که با پروردگاری بستیزد که این نشانههای او و آن نامهای نیک اوست؟ « وَ هُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً -اوست که دو دریا را به هم بیامیخت:یکی شیرین و گوارا و دیگری شورابی سخت گزنده.و میان آن دو آب مانعی و سدّی استوار قرار داد.» «العذب»آب شیرین است،و«الفرات»شیرینترین آبها باشد،و «الملح»آب شور است و«الاجاج»آبی است که شوری آن بسیار و گزنده باشد.و «البرزخ»سدّی است که از آمیختن دو گونه آب به یکدیگر جلوگیری میکند.
[54]
« وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کٰانَ رَبُّکَ قَدِیراً -اوست که آدمی را از آب بیافرید و او را نسب و پیوند(زناشویی) ساخت و پروردگار تو به این کارها تواناست.» همان گونه که خدا میان آبها تفاوت نهاد،همان تفاوت را در میان فرزندان بشر نیز قرار داد،پس مردم همه از یک آب برآمدهاند،و زمین یکی است،جز این که از لحاظ آن که پیوندشان نسبی باشد یا سببی(زناشویی)با یکدیگر تفاوت دارند، برخی از طریق نسب به دیگران مربوطند چون پدر و برادر و پسر،و برخی به سبب دامادی و زناشویی با دیگران پیوند دارند.
[55]
« وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لاٰ یَضُرُّهُمْ -سوای خدای یکتا چیزهایی را میپرستند که به آنها نه سود میدهد و نه زیان...» میپرسی:آیا پرستیدن بتها به انسان زیان میزند یا نه؟ به طبع این پرستش بدو زیان میزند،ولی قرآن میگوید:«چیزهایی را میپرستند که آن چیزها نه به ایشان سود میدهد نه زیان»و این بیان برای آن است که آنچه به انسان زیان میرساند پرستش بتها به وسیلۀ اوست نه خود بتها(که هیچ کاری نمیکنند و طبعا سود و زیانی نمیتوانند برسانند.م.). /8 پس حکمرانان
گردنکش،و شادخواران،و مؤسّسات فرهنگی گمراه کننده...همۀ اینها بتهایی هستند،و انسان است که هنگامی که به آنان سر فرود میآورد و شیطان و کافران را تأیید میکند،به خویشتن زیان میزند.
و اگر خواری و سرسپردن مردم ساده و تسلیم شدن صاحبان مصلحتها نمیبود،پایهای از ظلم بر پا نمیماند.بگذار حدیثی حکمت آموز را در این مورد با هم بخوانیم:
از علی بن ابی حمزه منقول است که گفت:مرا دوستی بود از کاتبان بنی امیّه،به من گفت:برای من از ابی عبد اللّٰه اجازۀ دیدار بگیر،برایش اجازه گرفتم.
چون وارد شد سلام گفت و نشست،آن گاه گفت:فدایت شوم،من در دیوان آن قوم بودم،و از دنیای آنها مالی بسیار به من رسید،اما از مطالبۀ آن چشم پوشیدم،ابو عبد اللّٰه(ع)گفت:اگر بنی امیّه کسانی را نمییافتند که برای آنها کاتبی کنند و عایدات گردآورند،و به جای آنها بجنگند،و در نماز جماعتشان حضور یابند،حق ما را سلب نمیکردند،و اگر مردم آنها را و آنچه را در دست آنهاست ترک کنند چیزی نمییابند مگر آنچه به دستشان افتد.آن گاه آن جوان گفت:فدایت شوم،آیا برای من راه گریزی از آن هست؟گفت:اگر بگویم همان را انجام میدهی؟ گفت:میکنم،گفت:تمام آنچه را از کار در دیوانهای آنها به دست آوردهای جدا کن،اگر صاحبان آنها را شناختی مالش را بدو بازده و اگر نشناختی آن را به صدقه ده،و من بهشت را برای تو بر عهدۀ خدا تضمین میکنم.گوید:آن جوان دیری سر به زیر افکند و سپس گفت:فدایت شوم،کردم.ابن ابی حمزه گوید:سپس آن جوان با ما به کوفه آمد و هیچ چیزی را که بر پهنۀ زمین داشت باقی ننهاد و همه را حتی جامهای را که بر تن داشت بیرون آورد و باز پرداخت.وی گوید:از این رو ما برای او به قسمت بندی میان خود چیزی گردآوردیم و برای او جامههایی خریدیم و هزینهای برای او فرستادیم. (1)
1) 28) -بحار الانوار،ج 75،ص 375.
« وَ کٰانَ الْکٰافِرُ عَلیٰ رَبِّهِ ظَهِیراً -و کافر همواره پشتیبان مخالفان پروردگار خویش است.» براستی آن کس که با سرسپردگی خود طاغوت را میپرستد از او پشتیبانی مینماید و بر ضدّ حقّ بدو یاری میرساند،و گرنه گردنکشان و طاغوتها به وسیلۀ چه کسی میتوانند بر گردن مردم تسلّط یابند؟! /8 1-مگر نه به وسیلۀ روزنامه نگاران مزدور و امثال آنهاست که برای ریزۀ نان و پس ماندۀ غذا سر بر آستان کاخها میسایند،و آن گاه چهره زشت گردنکشان و طاغوتها را با مقالات بیارزش خود میآرایند و برق میاندازند؟! 2-مگر نه به وسیلۀ ارتشهای گرد آمده از جوانانی است که نیروهای خود را در خدمت به گردنکشان صرف میکنند،به جای آن که هر یک در اجتماع خود رهبر و فرماندهی باشند؟! 3-مگر نه به وسیلۀ کارمندانی که خود را در ادارههای سلطه خوار کردهاند تا شکمشان را پر کنند؟! 4-و آن گاه مهمتر از تمام اینها،مگر نه به وسیلۀ سکوت مردم دربارۀ آنها،و کنارهگیری مردم از رویارویی و انقلاب بر ضدّ آنها؟! پس بنا بر این جرم تنها از جانب گردنکشها و طاغوتها نیست،بلکه ملّتهای تسلیم شده و سر به خواری سپرده را نیز در این مسئولیّت سهمی بسیار است.
[56]
پیامبر هشدار میدهد و مژده میرساند و مردم مسئولیّتهای خود را بر عهده دارند.وقتی تیرگی چیره شود،امّتی از مردم به ظاهر به رسالت الهی میپیوندند ولی این هرگز بدان معنی نیست که در رسالتهای خدا نقصی وجود دارد،بلکه آنها خود مسئولند زیرا عمل جدّی نسبت بدان و تحمّل مسئولیّت انقلاب بر ضدّ گردنکشان را رها کردند.
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً -ما تو را نفرستادیم مگر برای آن که مژده دهی و بترسانی.» وقتی طاغوت چیره شود،برخی میکوشند که سرزنش و مسئولیّت را بر
دوش جنبش اسلامی فعّال بیفکنند،و سپس منتظر رها شدن آن از این گرفتاری و دشواری میمانند،هرگز چنین نیست و این کار خطاست.
همان گونه که درست نیست مردم منتظر بمانند تا پیامبر به تنهایی با طاغوت جهاد کند، /8 نیز درست نیست امّت اسلامی امروز منتظر بماند،تا طلیعۀ رسالتی و پیشاهنگان نهضت اسلامی به این وظیفه بپردازند،زیرا وظیفۀ پیامبران همچون جنبشهای رسالتی همان رهبری و فرماندهی مبارزه و جهت دادن به آن است،نه جنگیدن به جای مردم،آن گونه که بنی اسراییل منتظر پیامبر خود موسی(ع) ماندند و چون او به نزدشان آمد و مسئولیّت جهاد را بر عهدهشان نهاد« قٰالُوا أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا (1)-گفتند:پیش از آن که تو بیایی در رنج بودیم و پس از آن که آمدی باز در رنجیم.» اعضاء جنبش اسلامی نهایت کوششهای خود را مبذول میدارند،از نگارش،و توزیع و تشکیل کنفرانسها و سخنرانیها برای رسوا سازی طاغوتها یا آشکار ساختن اعمال جنایتکارانۀ آنها،و تمام پی آمدهای این فعالیّتها را متحمل میشوند،از زندان و شکنجه و اعدام،حتی هتک ناموسها و حرمت داشتنیها،ولی برای مردم جایز نیست که تماشا کنند و منتظر پیروزی دست روی دست بمانند، زیرا مسئولیّت پیشاهنگان حامل رسالت همان مسئولیّت شخص پیامبر است،یعنی تبلیغ رسالت و پیام به مردم و فرماندهی و رهبری معرکه،و پایداری و انقلاب بر ضد فساد و انحراف بر عهدۀ مردم است.
[57]
« قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً -بگو من از شما هیچ مزدی نمیطلبم و این رسالت بدان میگزارم تا هر که خواهد به سوی پروردگارش راهی یابد.» پیامبران و نمایندگان در طول تاریخ در برابر خدمت مژده رسانی و هشدار دهی که نسبت به مردم انجام میدهند از آنان مزدی نمیطلبند،این در مورد
1) 29) -الاعراف129/.
آن چیزهایی است که به مردم اختصاص دارد.
[58]
امّا آنچه به پیامبر و حاملان رسالت اختصاص دارد،تکلیف واجبشان رهسپاری در این راه است با وجود تمام دشواریها و با توکّل به ذات زندۀ پایدار و قائم به خود،بدون توجه به اندک بودن یاران پیرامون خویش،یا میزان پیروی یا نپذیرفتن رسالت از طرف مردم.
« وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاٰ یَمُوتُ -و بر آن زندهای که نمیمیرد توکّل کن...» /8 اگر برخی به نیرویی بشری تکیه میکنند،مؤمن به خداوندی تکیه میکند که تنها اوست که نمیمیرد،و حتی بر یاران و یاوران تکیه نمیکند،زیرا گام اینان میلرزد یا میلغزد و ناامید میشوند و جهاد را رها میکنند.
« وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ -و به ستایش او تسبیح گوی...» رهبری یا پیشاهنگان رسالت در آغاز حرکت و جهش اندکند،و از واقعیّت خود بیگانهاند،زیرا احساس تنهایی و هراس راه میکنند،هم چنان که بیخیالی اجتماعی را احساس میکنند،و برای آن که با این جنبههای منفی مقاومت ورزند بر آنان واجب است که این همه را با پیوستگی استوار و ژرف به خدای سبحانه و تعالی عوض کنند،زیرا چنان پیوندی سینههای سوزان آنان را سرد میکند و هراس دلهاشان را تسکین میدهد و به آنان پایداری و طمأنینه میبخشد.
« وَ کَفیٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً -و او خود برای آگاهی از گناهان بندگانش کافی است.» یعنی همانا خدا قادر است گناهان کسانی را که مؤمنان حامل رسالت را ترک گفتهاند بشمارد،پس نباید گروه مؤمن خود را سرگرم شمارش جنبههای منفی و گناهان دیگران کند که مخالف ایشانند،و نباید بدان بیندیشد که مردم ایشان و رسالت را مردود کردهاند،بلکه بر آن گروه واجب است که در خط رسالت گام بردارد و آنچه را در پیرامونش میگذرد به خدا واگذارد،و اوست که گناهان مردم را میشمارد و خود برای آگاهی از آن گناهان کافی است.
اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ اَلرَّحْمٰنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً (59) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اُسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا اَلرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً (60) تَبٰارَکَ اَلَّذِی جَعَلَ فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِیهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِیراً (61) وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً (62) وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً (63) وَ اَلَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیٰاماً (64) وَ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اِصْرِفْ عَنّٰا عَذٰابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذٰابَهٰا کٰانَ غَرٰاماً (65) إِنَّهٰا سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً (66) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کٰانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوٰاماً (67)
63[هونا]
:و الهون مصدر الهین،خرامنده نرم و سبک در آرامش و وقار.
65[غراما]
:الغرام سخت تر از عذاب است.
این درس در چار چوب یادآوری به توحید که پایۀ ایمان به رسالت است بعضی از نامهای پروردگار ما را بیان میکند که همانا دو نام«رحمن»و «تبارک»است.
نام«الرّحمن»در آفرینش آسمانها و زمین و تدبیر آن دو تجلّی میکند،و به رغم گریز کافران از این نام کریم و رد کردن سجود به پروردگاری که رحمت او بر آنان احاطه دارد،آنان از سر استهزاء نسبت به پیامبر و ستیزه با او گفتند به کسی که پیامبر به آنان فرمان سجده میدهد،سجده نمیکنند.
در حالی که نام«تبارک»در این بنای استوار که بر فراز ما افراشته است،و چراغ پرتوفشانی که چون قندیل بدان آویخته،و ماه درخشانی که آن را زینت بخشیده و نور ملایم خود را بر کوهها و دشتها میتاباند،تجلّی میکند.
همچنین در پیاپی آمدن روز و شب تا فرصتی باشد برای کسی که میخواهد خدا را به یاد آورد یا خدا اراده کرده است که او سپاسگزار باشد.
نامهای خدا در دلهای ذاکران سپاسگزار تجلّی میکند،و آنان به حق بندگان رحمان هستند،از این رو میبینی که سبک و همراه با فروتنی بر زمین راه میروند،نه با گردن فرازی و تبختر،و با جاهلان با نرمی و ملایمت روبرو میشوند،و شب را در نماز و مناجات میگذرانند،و برای بر کناری از آتش پر لهیب جانکاه دوزخ شب زنده داری میکنند،و چون هزینه کنند اقتصاد میورزند و نه بخل میکنند و نه اسراف و شاد خواری.
و درس آینده گفت و گو از دیگر صفات آن صالحان را پی گیری میکند.
[59]
قرآن کریم در این مجموعۀ آیات از دو امر نزدیک به یکدیگر با ما گفت و گو میکند:
اوّل:ایمان به خدا.
دوّم:این که ایمان چگونه در رفتار انسان راستگو تجلّی میکند.برای توضیح این امر ناگزیر باید یادآوری کنیم که میان ایمان به خدا و شناخت او-به حقّ-تفاوتی وجود دارد.زیرا در این مورد درجاتی در مسیر توحید وجود دارد و فرقهایی در میان است که شایسته است آنها را بشناسیم و عبارت است از آنچه در زیر میآید:
1-ایمان اجمالی و کلّی است،چنان که انسان بداند آن سوی پشتهها درختانی است،یا آن سوی کوه جنگلی قرار دارد،و شاید از راه دانش بدین امر راه یابد مثلا از افزونی باران در پشت تپهها یا وجود جانوران گوناگون که از آن سوی کوه میآیند یا از طریق مخبری راستگو که بدو اعتماد دارد این امر را دریابد.
این ایمان حالت شناخت پیدا میکند وقتی که انسان وارد آن جنگل شود یا از نزدیک بر آن اشراف بیابد و هر چه بیشتر به جزئیّاتی که در جنگل وجود دارد بیشتر احاطه پیدا کند شناختش نسبت بدان افزونتر میشود.
2-کسانی که از طریق یک نشانه از نشانههای خدا بدو ایمان میآورند، ممکن است به سوی رفتاری متکامل سوق داده نشوند /8 که ایمان عرفانی و همراه با شناخت شخصیّت مؤمنان را از طریق شناخت آنان نسبت به نشانههای مختلف خدا که آنها را میبینند میسازد و میپرورد.
3-اگر انسان بخواهد حقیقت ایمان خود را کشف کند،و بداند آیا به درجۀ عرفان و شناخت رسیده است یا هم چنان ایمان او ساده است و تنها او را از حدود انکار و کفر بیرون آورده،بر او واجب است که به جست و جوی آثار ایمان
راستین بپردازد،اگر به صورت کامل در رفتار و اقدامات خود آن را یافت درست است و گرنه ایمانش کامل نیست.
از این رو میبینیم قرآن میان کسی که به خدا ایمان کامل دارد و این امر به صورت توکّل به ذات زندهای که نمیمیرد منعکس میشود و رفتار بندگان رحمان چنان که آیات کریم آنها را توصیف کرده،پیوند میدهد.
4-هر چه انسان پروردگارش را از طریق نزدیک شدن بدو از خلال عبادت بشناسد،همان قدر خود را به صورت کاملتر میشناسد،و این دو شناخت متقابلند،و سبب مقابله آن است که خداست که انسان را آفریده،پس ایمان او به خدای آفریننده،وی را به ایمان نسبت به بندۀ آفریده شده فرا میخواند.چیزی که او را به اندازۀ عبودیّت و بندگی و ناتوانی خود،یا محدودیّت و تنگی افق خویش عارف و صاحب شناخت میکند،و میان این دو امر(شناخت خدا،و شناخت خویشتن)به سوی تکامل شخصیّت ایمانی موجود در انسان مؤمن رشد و نموّ میکند.
بدین سان قرآن ما را به نشانههای پروردگارمان که در آفاق پراکنده است با یادآوری از پس یادآوری دل آگاه میسازد و میگوید متعال است:
« اَلَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ -آن که آسمانها و زمین و هر چه را در میان آنهاست به شش روز بیافرید...» هنگامی که انسان بر فراز بلندای تپهای میایستد،و به سوی زمینی که زیر پای او گسترده یا آسمانی که بر فراز او کشیده شده است چشم میافکند،از تمام اینها حیران و مبهوت میشود،و در اینجا،و بویژه در لحظات حیرت و شگفتی،بر اوست که این شگفت زدگی را راهی برای ایمان به خدا قرار دهد،پس هر چه عظمت و قدرت /8 و زیبایی و نیکویی را که در آفرینش جلوهگر است بیابد و درک کند،همان قدر ایمانش به عظمت آفریننده ژرفتر میشود.
شاید این که خداوند آسمانها و زمین را در شش روز آفریده دلیل بر آن باشد که خدا آنها را به استمرار تحوّل بخشیده و دیگرگون ساخته است تا به صورتی که امروز دارند رسیدهاند.و این بر ناتوانی خدا دلالت نمیکند،بلکه به استمرار تسلّط و
چیرگی الهی بر آن دو دلالت دارد که پس از آفرینش آن دو را به حال خود رها نکرده است.
« ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ -آن گاه بر عرش چیره آمد...» بنا بر این در اینجا رابطهای سیاقی میان دو کلمۀ«فی ستّة أیّام-در شش روز»و«ثمّ استوی علی العرش-آن گاه بر عرش قرار گرفت»که این آیه اشاره میکند که آن که آسمانها و زمین را آفرید بر آن دو اشراف یافت و کارشان را تدبیر کرد.
سپس«استوی»:یعنی بر عرش چیره شد و هیمنه افکند،و این رمز و نشانۀ تدبیر و اداره کردن پس از تقدیر و اندازهگیری،و امضا و گذراندن پس از قضاست.
« اَلرَّحْمٰنُ -مهربان...» این کلمۀ الرّحمن در جاهایی بسیار از این سوره تکرار میشود،و شاید حکمت آن این است که رسالت الهی بزرگترین منّت از جانب پروردگارمان بر ماست،و این که راه ایمان بدان رسالت از طریق ایمان به این حقیقت میگذرد که خداوند است که رحمان و مهربان است،و نشانههای رحمت او در آفرینش ما را بر آن میدارد که اعتماد بیابیم و بلکه یقین پیدا کنیم که او بندگانش را در بیابان نادانی و گمراهی رها نمیکند که خواهشهای شادخواران و عیّاشان و خود پرستیهای مستکبران آنان را به سوی خود بکشد.
بنا بر این،پس به رسالتی ایمان آوریم که فرستادن آن بزرگترین گواه بر رحمت و مهربانی اوست.
« فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً -پس دربارۀ او از کسی بپرس که آگاه باشد.» یعنی این امر(آفرینش آسمانها و زمین و در مراحل پی در پی /8 و متکامل)را از آگاهی بپرس که تو را از آن خبردار کند.و او،چنان که از خلال این آیه میشناسیم،خدا و جبرییل(ع)است.پس این آیه خطاب و مخصوص به پیامبر محمد(ص)میشود.
و شاید مراد از خبیر آگاه،هر دانشمندی از دانشمندان کیهان شناس و فیزیک و شیمی و جز آنان باشد که به کشفیاتی علمی رسیدهاند که ما را با آثار رحمت پروردگارمان سبحانه و تعالی آشنا میکند،و در نتیجه این گواه آوردن از دانش است،که گردن با فرهنگیان و اندیشهوران را برای ایمان آوردن به نشانههای خدا و اعتراف به رسالت،میگیرد.
[60]
کافران میپرسند«و ما الرّحمن رحمان چیست؟»و این وقتی است که مأمور میشوند بدو سجده کنند،و بدین پندار خویش که پیامبر از پشت پردۀ این فرمان میخواهد خود او را بزرگ دارند،و این سبب ردّ آنان نسبت به فرمان فروتنی و سر سپردگی به خداست.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا -و چون به آنان گفته شد که رحمان را سجده کنید،گفتند:رحمان چیست؟آیا بر هر کس که تو فرمان میدهی سجده کنیم؟...» یعنی آیا میخواهی با واجب ساختن سجود،بر ما حکمرانی کنی.
براستی اجتماعی جاهلیّت مدار که در روابط اجتماعی خود بر پایههایی فاسد،همچون خشونت و بهره کشی،ایستاده است،ممکن نیست به مهربان بودن خدا ایمان بیاورد،و میپندارد که روابط موجود در عالم هستی شبیه روابط موجود میان افراد بشر است،پس اجتماع جاهلیّت مدار وقتی خدا را به تصوّر در میآورد بسا که او را بر حسب آمیزه و ترکیب روانی برگرفته از خیال خود،یا از وضع اجتماعی موجود،تصوّر کند.
پس هنگامی که جامعۀ یونانی خواست خدا را تصوّر کند، اندیشهوران آن جامعه خدایانی از تندیسهای سنگی و تابلوهای هنری گوناگون نهادند،پس هر خدایی را لشکری و ملّتی بود،و مرزها و اقلیمی داشت و ملّت و لشکر خود را در جنگ با خدایان دیگر به خدمت میگرفت.
این خیال برخورد موجود در آن جامعۀ یونانی باستانی را منعکس میسازد، زیرا وضع آنها انباشته از پیکار و روابطشان سرشار از کینه و دشمنی بود،و تصوّر کردند بدین سان خدا در ترکیب مزاج و شعور همانند آنهاست «تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ -خدا بسی فراتر از آن چیزی که وصفش میکنند».
بدین گونه جامعۀ عربی پیش از اسلام تصوّر میکرد،و هر گروهی بدانچه دارند دلشادند.از این رو در حدیث مروی از امام صادق(ع)آمده است:
«اگر مورچه پروردگار خود را تصوّر میکرد برای او دو شاخک میانگاشت».
پس تا وقتی که قضیه در حدّ تصوّر باشد،مورچه قدرت تصوّر پروردگار را دارد، ولی در حدّ امکان و شعور خود.
برخی از مسلمانان ساده لوح نیز به همین خطا دچار شدند و گفتند:خدا شخصی است که ریش سفید بلندی دارد،و بر دراز گوش مینشیند تا در شبهای جمعه به زمین فرود آید،و بعضی از آنها هر شب جمعه دستهای علف در حیاط خانۀ خود مینهادند،تا دراز گوش خدا آن را بخورد(سبحانه و تعالی عن الأمثال- او منزّه و والاتر از این مثالهاست).
سبب این تخیّلات تسلیم شدن انسان به خیال محدود خود هنگام تصوّر خداست،پس گاه او را بر حسب واقعیّت و طبیعت خود چون انسانی تصوّر میکند و او را چنین میانگارد و گاه بر حسب واقعیّت جامعه و طبیعت آن دست به تخیّل میزند،و وضع اجتماعی بر تصوّر او نیز منعکس میشود،و از آنجا که رابطۀ جامعۀ جاهلی با جامعۀ ایمانی رابطهای است مادّی بیثمر است،و براستی برای آنها مقدور نیست که تصوّر کنند رحمت و مهربانی صفتی از صفات خداست.پس شگفت نیست که فرمان پیامبر را دائر بر سجود به رحمان رد کنند و بگویند:«و ما الرّحمن-رحمان چیست؟».
پس بعید نیست از این اسم تازه نسبت به واقعیّتشان در شگفت شوند،زیرا واقعیّت آنها انباشته از هراس و ترساندن و دیگر صفات زشت و خوار کننده است.
« وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً -و بر گریزشان افزوده شد.» فرمان پیامبر به ایشان دائر بر سجده کردن به خدا جز برای گردآوری پراکندگی آنان نبود،تا آفتاب رحمت بر آنها بتابد و ابر لطف الهی آنها را به زیر سایه خود گیرد،ولی به سبب ژرفی احساس آنها به ترساندن و بیم و مانند این صفتهای پست دور شدند و گریختند حتی از این کلمه همچون شتری رمیده فرار کردند.
این گریز و نفرت بیانگر میزان نادانی کسانی است که در گرداب جهل غرق شده بودند،و آنان که هنوز از نظر اندیشه در عصر جاهلی به سر میبرند هم چنان در آن گرداب مغروقند و دست و پایی میزنند،و فرقی میان این دو نوع جاهلیّت نیست جز این که یکی نو است و دیگری کهنه.
پس اگر یک تن اهل رسالت برخیزد و شرق ملحد و خدا ناشناس،و غرب مشرک را به سجده کردن به رحمان،و انتشار صلح و عدل در اطراف زمین آباد فرا خواند،بدو نیز پاسخ میدهند«و ما الرّحمن رحمان چیست؟»،خدا به آنها ستم نکرده است بلکه خود به خویشتن ستم میکنند.
[61]
« تَبٰارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِیهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِیراً -بزرگ و بزرگوار است آن کس که در آسمان برجها بیافرید و در آنها چراغی و ماهی تابان پدید آورد.» شاید کلمۀ«برکة»در منطق جدید ما شبیه کلمۀ تکامل باشد،پس مبارک یعنی خیر پایدار و گسترده،یا متکامل آن است که رشد و نموّ مییابد-و خدا والاتر از نموّ و بالیدن است زیرا او-«کاملی است که کمالی برتر از او نیست،زیرا صفت او را حدّی محدود،و وصفی موجود،و زمانی محدود»نباشد و این گفتۀ امام علی(ع)است.
پس معنی« تَبٰارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً »چه میشود؟
در واقع آن کس که به آسمان برکت و کمال بخشید همان کسی است که به انسان برکت و کمال میبخشد،و برجها در عین حال همان مواضع آشکار و بلند است،و بنا بر عادت برج شهر (1)رمز و نماد آن است، /8 و خورشید و ماه و دیگر ستارگان ثابت و سیّار برجهای آسمانند،و آن کس که خورشید و ماه و برجها را قرار داده همو صاحب برکت و کمال است،پس شایستهتر آن که به سوی او روی آوریم نه دیگری،زیرا او رحمان(و مهربان)است.پس چرا این صفت ستوده از صفات پروردگار خود را نشناسیم؟ [62]
« وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُکُوراً -و اوست که شب و روز را برای کسانی که میخواهند به یاد آورند و عبرت گیرند یا شکرگزاری کنند از پی هم قرار داد.» خداوند هر یک از شب و روز را یکی به دنبال دیگری قرار داده است،پس اگر شب دوام یابد زندگانی و کسب معاش نابود میشود،و اگر روز دوام یابد آسایش از میان میرود.
اما انسان چه وقت در حالت تذکّر و یادآوری به خویش است؟در شب هنگام.
و چه وقت نعمتها را به دست میآورد و خدا را شکر میگزارد؟به هنگام روز.
و چه قدر روند عبارت زیباست آنجا که میگوید:شب را برای کسانی که میخواهند متذکّر باشند قرار داد! پس هنگامی که صداها آرام میشود،و جانداران از جنبش میایستند،و خاموشی فراگیر میشود،آنجا که همۀ مردم به بستر خواب میروند،و جدان مؤمن زنده میشود تا با پروردگار خود راز و نیاز کند« إِنَّ نٰاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً
1) 30) -مراد شهرهای قدیم است که برج و بارو داشتند-م.
(1) -هر آینه شب هنگام از بستر برخاستن،موافقت دل و زبان را افزایندهتر است و بیان سخن را استوار دارندهتر.» امّا در روز که انسان از خواب خود به طلب روزی و معاش بر میخیزد،نه برای آن که گردنکشی و نافرمانی کند بلکه برای آن که پروردگارش شکر گزارد،و به مقرّری نعمتهایی برسد که خدا برای او به فراوانی فراهم کرده است،بازتاب شناخت و معرفت ایمانی را بر رفتار بندگان رحمان مییابیم که شخصیّت خود را از خلال ایمان عرفانی(و شهودی و اشراقی)بدان میآرایند.
[63]
همانا بندگان رحمان،کسانی که نامهای خدا و در پیشاپیش آنها «الرّحمن»بر /8 دلها و رفتارشان تجلّی میکند صفاتی نیکو دارند که برجستهترین آن صفات عبارت است از:
« وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً -بندگان خدای رحمان کسانی هستند که در روی زمین به فروتنی راه میروند...» پس رابطۀ آنان با طبیعت و مردم رابطۀ رحمت و مهربانی است،زیرا براستی آنان بندگان رحمانند-و این غرابتی ندارد-زیرا نام الهی الرّحمن بر شخصیّت آنان باز تافته و به قالب این اسلام مقدّس در آمده است،و این ویژگی است که آنان را بر آن میخواند که با فروتنی بر روی زمین راه بروند،رفتاری متواضعانه نه همچون رفتار متکبّران و بزرگی فروشان بر بندگان و راه رفتن مفسدان در زمین،و نه همچون رفتار مردم خوار و پست،از این رو در حدیث در تفسیر این آیه آمده است:
1) 31) -المزّمل6/.
«به روشی که بر آن سرشته شده راه میرود،تکلّف نمیکند و ناز نمیفروشد» (1).
پس بندگان رحمان(مهربان)حتی به زمینی که بر آن گام مینهند مهر میورزند و آن را دوست میدارند،و چنان که معرّی گوید:
خفّف الوطء فما أظنّ أدیم
الارض إلاّ من هذه الاجساد
آهسته گام نه،از آن که نپندارم سفرۀ چرمین زمین جز از این پیکرها بوده باشد.
و به سبب رفتار نرمی که با زمین میکنند و گامهای آهسته و سبکی که بر میدارند حتّی مورچه را لگدمال نمیکنند و حتّی گیاه کوچکی را نمیکشند،و جانوران را نمیرمانند،بلکه آگاهانه به جای پایشان گام مینهند و راه میروند.
این نسبت به زمین،امّا نسبت به اجتماع رابطۀ ایشان رابطۀ مدارا با دیگران است،و در پشت این همه آن است که ایشان در روابط خود با طبیعت و اجتماع با سنّتها و قوانین ثابت الهی سازگاری دارند،و به وجود راهها و روشهایی قانع شدهاند که شایسته است موافق و مطابق آن عمل کنند /8 و در چارچوب آن حرکت کنند تا از امکانیّات بسیار عظیمی که از طرف خدا در طبیعت به ودیعه نهاده شده بهره گیرند، و این امر نیز در موضعگیریهای اجتماعی و سیاسی آنها منعکس میشود،زیرا از سرشت پاکیزۀ آنها سرچشمه گرفته که تکلّف و نازفروشی را رد میکند و از این رو رفتاری است معتدل.نه تظاهری در آن است و نه داد و فریادی.
در حدیث پشت در پشت از امام باقر علیه السّلام آمده است:
«امامان علیهم السّلام از بیم دشمنشان بر زمین آهسته راه میروند» (2).
و این خلاف کاری است که دیگران میکنند و آیۀ کریم«و عباد الرّحمن»شاملشان نمیشود و میبینیم که رابطۀ آنها با طبیعت و اجتماع رابطهای
است مبتنی بر پایههای فاسد خشونت و زورگویی،و بهرهکشی از مردم،و توجّه انحرافی آنها به سرپیچی و تمرّد از نظامها و قوانین طبیعت،که آثار آن را در فاسد کردن روابط اجتماعی و انتشار تشنّجات و جنگها میان دولتهای گوناگون میبینیم.
« وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً -و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند،به ملایمت سخن گویند.» زیرا رابطۀ آنان رابطۀ صلح و ایمنی است و از این رو به کسانی که با جهل آنان را مخاطب قرار میدهند،با گفتن سلام پاسخ میدهند،و گفتهاند مقصود از سلام سلامی است که به هنگام وداع و جدا شدن گویند،یعنی ایشان پس از سلام گفتن به جاهل از او کناره میگیرند و دور میشوند و جهل او را با جهل مقابله نمیکنند و پاسخ جاهلانه نمیدهند.
امّا نزدیکتر به گفتۀ خدای تعالی«قالوا سلاما سلام گویند»این است که آنان در سخن و رابطۀ خود با دیگر مردم از راه سلام و صلح آغاز میکنند،و این آغاز کردن به حالتی از ایمنی و رابطۀ مثبت با طرف دیگر است.
[64]
« وَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیٰاماً -و آنان که شب را در سجده یا در قیام برای پروردگارشان به صبح میآورند.» اندکند کسانی که شب خود را به عبادت زنده میدارند،و برای فروتنی و لابه به خدا و از بیم او نماز بسیار میگزارند و دعای بسیار میکنند.در حالی که مردم در خوابی ژرف فرورفتهاند،و بسیاری از مردم آرزو دارند به سطح بندگان رحمان ارتقاء یابند،امّا نمیتوانند.چرا؟ زیرا این گونه مردم میخواهند خود را به اجبار بر فضایل وادارند و فضایل به
اکراه حاصل نمیشود،و به تشکیل و ترکیب شخصیّت بستگی دارد،پس وقتی نشانههای خدای رحمان بر رفتار انسان بازتابی نداشته باشد،نفس خود را با سجود شبانه به پروردگار رشد نمیدهد زیرا نفسش را در برابر هجوم خواب ناتوان میبیند، امّا وقتی نشانههای خدای رحمان در برابر دیدگانش تجلّی کند،و بر رفتار او بازتابد و شخصیّت او را تشکیل دهد،آن گاه است که خواب شبانه نمیتواند پهلوی آنان را به بستر خواب بچسباند.
چندی پیش در یکی از شبهای تابستان گذشته بر بام خانهای طاق باز آرمیده بودم امّا خوابم نمیبرد،دوستم در کنار من قرار داشت و دیدگانش را به آسمان دوخته بود،و گفتی از طریق ستارگان نزدیک شدن سپیده دم را دریافت، ناگهان-مانند کسی که مارش بگزد-از بستر خود با جهشی بیرون پرید و به شتاب وضو ساخت که به نماز بایستد.بندگان رحمان چنینند.
اصل در هر فضیلتی شناخت خدا و اصلاح نفس است،پس کسی که خدا را نمیشناسد و بدین سبب نفس خود را اصلاح نمیکند،به هیچ یک از فضایل دیگر دست نمییابد،زیرا این مسئله چندان که به سرشت دل مربوط است به تکلّف و خود را به زحمت انداختن مربوط نیست.
[65]
« وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّٰا عَذٰابَ جَهَنَّمَ -و آنان که گویند:ای پروردگار ما،عذاب دوزخ را از ما بگردان...» براستی صدای دم برآوردن و دم کشیدن دوزخ به قدر چشم بر هم زدنی از خاطر آنان نمیرود بلکه اشکال آتش دوزخ هر لحظه در برابر دیدگان آنهاست،و هر یک از ایشان میگوید:پروردگارا،عذاب دوزخ را از من بگردان،گویی میبیند که او را در آن میافکنند.مگر نه آن که خدای تعالی میگوید:« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا* ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا -هیچ یک از شما نیست که وارد دوزخ نشود،و این حکمی
است حتمی از جانب پروردگار تو آن گاه پرهیزگاران را نجات میدهیم و ستمکاران را هم چنان به زانو نشسته در آنجا وامیگذاریم».
پس هر انسانی از روی پل صراط بر دوزخ خواهد گذشت،و خردمند کسی است که راه نجات را جسته باشد.
« إِنَّ عَذٰابَهٰا کٰانَ غَرٰاماً -زیرا عذاب دوزخ عذابی است دائم».
یعنی عذاب دوزخ همواره به انسانی که وارد آن میشود پیوسته و دمی او را ترک نمیکند،و این خسارت و گزندی سخت بزرگ است.پس خسارت حقیقی خسارت و زیانمندی در دنیا و بیبهره ماندن از لذّتهای آن نیست بلکه خسارت واقعی آن است که روز قیامت که سرانجام تکاپوهاست آدمی خود را از رحمت خدا محروم و خسارت زده بیند.
[66]
« إِنَّهٰا سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً -دوزخ بد قرارگاه و بد مکانی است.» پس دوزخ قرار گاهی نیکو نیست که انسان در آن اقامت کند،و جایی خوب نیست که صلاح باشد همواره در آن بماند.
[67]
« وَ الَّذِینَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کٰانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوٰاماً - و آنان که چون هزینه میکنند اسراف نمیکنند و خسّت نمیورزند بلکه میان این دو،راه اعتدال را میگیرند.» /8 بسیاری از مردم مال را انفاق میکنند،و اندکی از آنان به پاداش آخرت دست مییابند،و کمتر کسانی هستند که مال را آن گونه که خدا میخواهد انفاق میکنند،و آنان براستی همان بندگان رحمانند،پس انفاقشان به انگیزۀ شادخواری و شهوت،یا ریا و ظاهر سازی و ریاست نیست،بلکه به انگیزۀ ایمان و عقل و اراده است،از این رو اسراف نمیورزند و خسّت هم نمیکنند بلکه در این میانه راه اعتدال را میگیرند.
پس در میان اسراف و خسّت و با اعتدال خرج میکنند که زندگی خود و
دیگران را بدان بر پا نگهدارند.
عیاشی چنین روایت میکند و گوید:از امام رضا(ع)دربارۀ هزینۀ خانواده کسب اجازه کردم که چگونه باید باشد؟گفت:میان دو مکروه(و ناپسند).
گوید:گفتم:فدایت شوم به خدا نمیدانم آن دو مکروه کدامند.گفت:آری -خدایت رحمت کناد-آیا نمیدانی که خدای تعالی اسراف و خسّت را نمیپسندد و گفته است:« وَ الَّذِینَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کٰانَ بَیْنَ ذٰلِکَ قَوٰاماً -و آنان که چون هزینه میکنند اسراف نمیکنند و خسّت نمیورزند، بلکه میان این دو،راه اعتدال را میگیرند».
امام صادق-علیه السّلام-مثالی برای این موضوع زد و مشتی ریگ برداشت و سخت در مشت خود گرفت و گفت:این«اقتار خسّت»است-که خدای عزّ و جلّ آن را در کتاب خود ذکر کرده است-آن گاه مشتی دیگر ریگ برداشت و مشت خود را چنان آزاد گرفت که تمام آن بریخت.آن گاه گفت:این اسراف و زیاده روی است.سپس مشتی دیگر برداشت و مقداری از آن را ریخت و مقداری را نگاهداشت و گفت این است قوام و اعتدال و میانه روی.
روایتی سوّم مقدار هزینه را با سطح زندگانی در اجتماع مربوط میکند،و روایتی چهارم،هزینه در راه استواری بدن و آنچه بدن را میسازد و تندرست میدارد -هر چه باشد-اسراف میشمارد.امّا نصوصی دیگر بر ضرورت گسترش هزینه بر خانواده فرمان میدهد.و از مجموع این نصوص میفهمیم که میانه روی در زندگانی مربوط به مجموعهای از عوامل میشود که شرع و عقل و عرف آنها را معیّن میکند.
وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ یَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً (68) یُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً (69) إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (70) وَ مَنْ تٰابَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اَللّٰهِ مَتٰاباً (71) وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً (72) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهٰا صُمًّا وَ عُمْیٰاناً (73) وَ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اِجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً (74) أُوْلٰئِکَ یُجْزَوْنَ اَلْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا وَ یُلَقَّوْنَ فِیهٰا تَحِیَّةً وَ سَلاٰماً (75) خٰالِدِینَ فِیهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً (76) قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزٰاماً (77)
77[لزاما]
:یعنی ناگزیر واقع میشود.
غالبا آیات پایانی سوره افکار موجود در آن سوره را خلاصه میکند تا توضیح و بیان آن را بیفزاید،و در ضمیر خواننده بذری از خلاصۀ آنچه دربارۀ آن سخن رفته
است بکارد.
در پایان سورۀ فرقان که به بیان رساله و وحی و ایمان به آن دو اختصاص دارد،خداوند موضوعات مهمّی را که در خلال این سوره یاد کرده است برای ما خلاصه میکند.
نخست:ایمان به رسالت سخنی نیست که بر زبان جاری شود،بلکه تعهّد و باری است بزرگ و موقعیّتی دقیق که هر فرد از افراد جامعه ارزش و اهمیّت آن را احساس میکند.
دوم:اجتماعی که آن را رسالت بسازد از سلطه گری دور است،پس در آن اجتماع کسی بر دیگری تسلّط و چیرگی ندارد،زیرا خضوع و سرسپردگی در آن برای غیر ولایت خدا نیست،اما سر سپردگی به ولیّ امر خدا چون پیامبر یا امام یا فقیه عادل عارف در حقیقت همان سرسپردگی و تسلیم به خدای سبحان است.زیرا اشخاص اجتماع تقدیس نمیشوند بلکه در واقع تقدیس و سر سپردگی نسبت به ارزشهایی به عمل میآید که ایشان آن را مجسّم میسازند و در وجودشان تجسّم و تبلور یافته است.
سوم:بر این اجتماع روح احترام متقابل در میان فرزندانش حکومت میکند،و از این رو کسی را نمیکشند و زنا نمیکنند.
در این جا رابطهای میان قتل نفس از یک سو و زنا از سوی دیگر وجود دارد،و هر دو نوعی از تجاوز و تعدّی به کرامت انسان تلقّی میشوند،و در نتیجه هر دو-چنان که در شرح آیات خواهیم دید-قتل نفس هستند.
آنان که سروری سلطهای غیر الهی را بر خود ترجیح میدهند،نفس بشری را محترم نمیشمارند و مرتکب عمل زشت میشوند،پس به زودی عذاب را در دنیا و آخرت خواهند دید،مگر آن که به درگاه پروردگار خود،خداوند توبه کنند.
چهارم:در اجتماع رحمانی هرگز کسی به دیگری ستم نمیکند.
برای آن که انسان به دیگری ستم نکند،بر او واجب است که از گواهی دادن به دروغ خودداری کند،و بسیاری از کسانی که محیطی مناسب برای
ستمگری مییابند،خواهشها و مصالحشان آنها را به ارتکاب جرایم،و تجاوز به حقوق دیگران بر میانگیزد.امّا در اجتماع اسلامی،فضای عمومی و قانون الهی حکمروا کسی را به ستمگری یا گردنکشی ترغیب و تشویق نمیکند،پس اگر ستمگری کسی را بجوید که به نفع او گواهی دهد هرگز به مراد خود نخواهد رسید و چنان کسی را نخواهد یافت.
پنجم:جدیّت از مهمترین ویژگیهای برجستۀ اجتماع ایمانی است.
این اجتماع از کار لغو و بیهدف،که یکی از عوامل انحرافات اجتماعی و فکری و جز آن است،به دور است،و همچنین از بیمبالاتی که به معنی بیهودگی و بیهدفی است بسی فاصله دارد.پس واجب است که اجتماع در جست و جوی هدفهای خود جدّی باشد،و از بیهدفی و بی مبالاتی که آن را از رحمانیّت دور و به جنایت و انحراف نزدیک میکنند دور باشد.
چنین اجتماعی است ذکر کنندهای است که با ذکر خدا تکامل مییابد، زیرا ذکرش را نسبت به آفریدگارش معراجی برای ارتقاء معنوی و نیز مادّی خود قرار میدهد،و به عبارت دیگر همین ذکر خداست که آن اجتماع را طوری میسازد که به سطح تمدّن و پیشرفت عروج کند، /8 و بدین وسیله تمدّن ایمان را میسازد،همان گونه که پیامبر خدا،سلیمان آن را در زمان پیشین ساخته است.
ششم:صفت بلند نظری و بلند اندیشی از برجستهترین خصوصیّات اجتماع اسلامی است که قرآن در این سوره آن را توصیف میکند،و با وجود تکیۀ فرزندان آن بر عناصر با فضیلت و سر آمد خانواده در تربیت آنان بلند نظریهای اجتماعی خود را فراموش نمیکنند،زیرا آرزوی پیشوایی پرهیزگاران را دارند و این سوره به ذکر دعایی پایان مییابد که پاسخ درود بشر به رسالت پروردگار سبحان است.
مراد پیشوایی و امامت برترین طبقه و فاضلترین گروه در اجتماع است.
انسان عادّی آرزو میکند که پیشوا باشد و همین،امّا آرزوی والای بندگان رحمان رهبری پیشاهنگان و پیشگامان در اجتماع است،و این دلالت بر بلند اندیشی گسترده در بعد آینده و حال فرزندان اجتماع اسلامی رحمانی دارد.
پس از یک سو میکوشند شخصیّت فرزندان خود را مطابق مفاهیم درست بسازند،یا از طریق فرزندان خود همانند همسرانشان به نحو عمودی در طول زمان ادامه و دنباله داشته باشند،و از سودی دیگر میکوشند و جدیّت میکنند که پیشوای مردم پیرامون خود شوند تا به نحو افقی از طریق افراد اجتماعی که در آن زندگی میکنند و در گستردهترین بخش مکانی ادامه و اطاله داشته باشند.
اینانند که با بلند اندیشیها و آرزوهای والا و رفتار خود زندگی برتر را در دنیا بنا میکنند،و در آخرت پاداشی نیکو مییابند،چه خداوند به فرشتگان و طبیعت امر میکند که به آنان سلام گویند و سر بسپارند،و وقتی فرشتگان و طبیعت با هم سر سپردگان انسانی باشند،چنین کسی از هیچ چیز نمیهراسد زیرا احساس میکند که گویی پروردگار طبیعت و فرشتگان و آفرینندۀ آنها از یک سو،و خود طبیعت و فرشتگان گماشته بر آن از سوی دیگر او را دوست دارند و بدو توجّه میکنند.
و این به خاطر آن است که بندگان رحمان با یکدیگر در مسالمت و سازگاری بودند،و دانسته بودند که وظیفه و نقش آنان ساختن انسان رسالتی برتر برخاسته از خود ایشان،و امّت رسالتی برتر برخاسته از میان خانوادۀ آنان، /8 و تمدن اسلامی پیشرفته برخاسته از اجتماع آنان است،و این همه در چارچوب سنّتها و قوانین رسالتی درست صورت میگیرد.
و بر عکس تمام اینها کسانی که مرتکب جنایات میشوند و به ارتکاب گناهان مبادرت میورزند خویشتن و خانواده و اجتماع خود را گمراه میکنند،و به هدفهایی که آرزو دارند نمیرسند،و معادلۀ بر عکس چنین میشود:انسان منحرف، امّت با اختلاف،پایان آبادی و تمدّن،چنان که اقوام پیشین بدین نتیجه و سرانجام رسیدند.خدای تعالی گوید:
« أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ، إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ، الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی الْبِلاٰدِ، وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جٰابُوا الصَّخْرَ بِالْوٰادِ، وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ، الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلاٰدِ، فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسٰادَ، فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذٰابٍ، إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ -آیا ندیدهای که پروردگار تو با قوم عاد چه کرد؟با ارم که
ستونها داشت؟،و همانند آن در هیچ شهری آفریده نشده بود،و قوم ثمود که در آن وادی سنگ را میبریدند،و قوم فرعون آن دارندۀ میخها،آنها در بلاد طغیان کردند، و در آنها به فساد در افزودند،و پروردگار تو تازیانۀ عذاب را بر سرشان فرود آورد، زیرا پروردگارت به کمینگاه است».
هفتم:در پایان این سوره نکتهای است شگفت آور.
میبینیم سورۀ فرقان که با ذکر قرآن آغاز شد و به عنوان فرقان،یعنی ترازوی تمیز حق از باطل،از آن تعبیر کرد،در اینجا به ذکر دعایی در گفتۀ خدای تعالی پایان مییابد که میگوید:« قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ -بگو اگر دعای شما نمیبود پروردگار من به شما نمیپرداخت».
رابطۀ میان قرآن و دعا چیست؟ شاید حدیث شریف نبوی این رابطه را تفسیر کند که میگوید:
«هر گاه خواستی که خدا با تو سخن گوید قرآن بخوان،و هر گاه که خواستی با خدا سخن گویی دعا بخوان».
پس انسان پیش از آن که منتظر باشد پیامی از سوی خدا بر او نازل شود، واجب است که پیامی از طریق دعا به پیشگاه خدا تقدیم کند، /8 و خداوند پیام انسان را دوست دارد،و بدان گوش میدهد،هموست که گفت:« أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ (1)-یا آن که درمانده را چون بخواندش پاسخ میدهد و رنج از او دور میکند»و اوست که گفت:« وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ (2)-چون بندگان من دربارۀ من از تو پرسند،بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ میدهم»و اوست که چون دعا کنندهای او را بخواند،میگوید:بلی،ای بندۀ من.
گونهای دیگر از قتل
[68]
« وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ -و آنان که با خدای یکتا خدای دیگری نمیگیرند...» یعنی به هیچ سلطۀ مادّی سر فرود نمیآورند و گردن نمینهند،و تسلیم آنها فقط نسبت به خداست،و در منطق ایشان تنها اوست که صاحب سلطۀ مطلق است نه دیگری.
« وَ لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ -و کسی را که خدا کشتنش را حرام کرده-مگر به حق-نمیکشند و زنا نمیکنند...» یعنی شخصی را که ریختن خونش حرام است نمیکشند و مرتکب کار زشت زنا نمیشوند.امّا پرسش این است که چرا از زنا بیدرنگ پس از قتل یاد شده است؟ پاسخ این است که قتل دو گونه است:
1-قتل از طریق گرفتن جان.
2-قتل از طریق ربودن روح انسانیّت با بدی تربیت و جهت دادن،و نیز با از میان بردن عقل و اراده در نفس انسان،پس اگر انسان عواطف نیکو و شخصیّت ایمانیش سلب شود بر او دشوارتر و سختتر از آن است که با گرفتن جان یا ریختن خونش کشته شود.
در تفسیر این آیۀ کریم« مِنْ أَجْلِ ذٰلِکَ کَتَبْنٰا عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنَّهُ مَنْ /8 قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا النّٰاسَ جَمِیعاً (1)-از این رو بر بنی اسراییل مقرّر داشتیم که هر کس کس دیگر را نه به قصاص قتل کسی یا ارتکاب فسادی بر روی زمین،
1) 36) -المائدة32/.
بکشد،چنان است که همۀ مردم را کشته باشد.و هر کس که به او حیات بخشد چون کسی است که همۀ مردم را حیات بخشیده باشد»آمده است که:کسی که شخصی را با گمراه ساختن او به صورت مرده درآورد مانند آن است که تمام مردم را کشته است و کسی که دیگری را با هدایتش زندگی بخشد مثل آن است که تمام مردم را زنده کرده است.
و کسی که زنا میکند و موجب میشود فرزندانی زنا زاده پدید آیند که در کوچهها پرورش یابند مثل آن است که آنها را کشته باشد،زیرا آن فرزندان خانوادهای ندارند که آنها را به قصد تربیت سرپرستی کند و تبدیل به موجوداتی وحشی میشوند که برای جامعه مزاحمت میآفرینند،زیرا صفات نیک و مواهب فضیلت ساز در وجودشان میمیرد و در مقابل تمام صفات بد در آنها رشد مییابد،و این همان قتل معنوی است.
وقتی مردی از امام رضا(ع)پرسید:ای زادۀ پیامبر خدا،کدام سختتر است،قتل یا زنا؟امام بدو پاسخ داد:«زنا از قتل سختتر است».
آن مرد باز پرسید ای پسر رسول خدا،برای چه؟ امام(ع)پاسخ داد:برای آن که کسی که بر اثر زنا زاده شود فرزندانی خواهد یافت.
و چه بسا که تمام آنها نسلی از منحرفان را پدید آورند،در حالی که اگر کسی جان دیگری را بگیرد،جان یک تن را به وسیلۀ این قتل از میان برده است امّا در مورد اوّل،زنا کار عملا نسلهایی را کشته است.
« وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً -و هر که این کارها کند،عقوبت گناه خود را میبیند.» طبیعی است که پاداش کار خود را ببیند،و در حدیث آمده است:
«اثام درّهای از درّههای جهنّم و از مس گداخته است،و زمینش از سنگهای سیاه باشد،و جای کسی است که سوای خدای تعالی را پرستیده است،و کسی که دیگری را که خدا ریختن خونش را حرام کرده کشته است،و زنا کاران
در آنجایند و در آنجا عذابشان دو چندان میشود». (1)
[69]
« یُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً -عذابش در روز قیامت مضاعف میشود و تا ابد به خواری در آن عذاب خواهد بود.» پس به هر عملی پاداشی به اندازۀ آن و عذابی در سطح آن داده میشود، پس اگر کسی به دیگری که از او راه را پرسید به عمد دروغ گوید و او را به راهی دیگر روانه کند،مجازات خواهد شد:اوّلا به سبب دروغگویی و ثانیا برای عذاب و رنجی عملی که به آن کس که وی بدو دروغ گفته تحمیل کرده است،و اگر آن شخص در راه خود گرفتار آسیبی شود دروغگو مسئول است.
و شاید این معنای مضاعف شدن عذاب باشد.
[70]
« إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً -مگر آن کسان که توبه کنند و ایمان آورند و کارهای شایسته کنند.خدا بدیهایشان را به نیکیها بدل میکند و خدا آمرزنده و مهربان است.» براستی رحمت خدا بسیار گسترده دامان است،پس هر چه عمل انسان از گناهانی چون زنا و قتل باشد،باز هم در رحمت خدا را بر دو لنگۀ خود برای توبه کاران و آمرزش طلبان گشوده مییابد-و تازه تنها همین نیست-بلکه بزرگتر از این آن است که خدا بدیهای توبهکاران را به خوبیهایی تبدیل میکند که از آنها پاداش نیک میبرند.شاید سبب تبدیل کردن بدیها به خوبیها این باشد که توبه کار متذکّر شدن خود را نسبت به آنها،و پشیمانی خود را از ارتکاب بدیها سکّویی برای جهش به سوی تصحیح و اصلاح و شتافتن به عرصۀ شناخت بزرگتر،و ایمان ژرفتر قرار خواهد داد،و هر کار بدی را که به یاد آورد مسئولیّت محو و تبدیل آن را به
1) 37) -نور الثقلین،ج 4،ص 31.
کردار شایسته احساس میکند.بدبخت تیرهبخت کسی که از با پافشاری خود بر گناهان بدون توبه از آمرزش خدا محروم است.بیگمان گناهان بندگان هر قدر بزرگ و زیاد باشد از رحمت خدا کوچکتر و کمتر است.در حدیث مروی از امام باقر-علیه السّلام-در تفسیر این آیه آمده است:
«روز قیامت مؤمن گناهکار را میآورند تا در محلّ حسابرسی میایستد،آن گاه خدای تعالی است که خود به حساب او میرسد و هیچ یک از مردم بر حساب او آگاهی نمییابد که گناهانش را بداند،حتی اگر به بدیهای خویش اقرار کند، خدا به کاتبان گوید:آنها را به نیکیها تبدیل کنید و به مردم بنمایانید. /8 پس مردم در آن هنگام گویند:این بنده را حتی یک کار بد نبوده است،سپس خدا امر میکند او را به بهشت برند» (1).
راستی را که امید به رحمت خدا مؤمن را چنان میکند که محبّتش نسبت به پروردگارش دم به دم بیفزاید و از نافرمانیهایش دور شود.از این رو آیات قرآن و نصوص سنّت تأکید بر خشنودی خدا را استفاضه میکند.و حدیث زیر میزان عطوفت پروردگار را به بندگان خود بیان میکند،هم چنان که مساهمت شناخت این حقیقت را در اصلاح بشر نشان میدهد.از امام رضا-علیه السّلام-روایت میکنند که:«به پیامبر خدا-صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم-گفتند:فلان هلاک شد که گناهانی چنین و چنان را مرتکب میشود.پیامبر خدا(ص)گفت:نه،بلکه نجات یافت،و خدا کار او را جز به نیکی به پایان نمیرساند،و خداوند بدیهای او را محو و به نیکیها تبدیل خواهد کرد،زیرا او یک بار در راهی میگذشت و به مؤمنی خفته برخورد که عورتش آشکار شده بود و خود احساس نمیکرد،وی آن را بپوشانید و از بیم آن که وی شرمگین شود او را از پوشاندش آگاه نساخت،سپس آن مؤمن در بیداری از ماجرا آگاه شد و بدو گفت:خدا پاداشت را افزون کند و آیندهات را کرامت بخشد،و در حساب با تو گفت و گو نکند،پس خدا دعای او را در حق وی
1) 38) -برای آگاهی از این خبر بنگرید به همان مأخذ،ص 34.
پذیرفت،از این رو این بنده به سبب دعای آن مؤمن عاقبت به خیر خواهد شد.سخن پیامبر خدا بدان مرد رسید،پس توبه کرد و روی به درگاه خدا آورد،و به فرمانبرداری از خدای عزّ و جلّ پرداخت،هفت روز از این ماجرا نگذشت که بخشی از قلمرو اسلام را غارت کردند و پیامبر خدا گروهی را به تعقیب غارتگران فرستاد -و آن مرد یکی از اعزام شدگان بود-و در آن معرکه به فیض شهادت رسید». (1)
[71]
« وَ مَنْ تٰابَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللّٰهِ مَتٰاباً -و هر که توبه کند و کار شایسته کند به شایستگی نزد خدا بازگردد.» یعنی آن کس که توبه میکند و به کردار شایسته میپردازد،براستی به خدای مهربان توبه میکند.
[72]
« وَ الَّذِینَ لاٰ یَشْهَدُونَ الزُّورَ -و آنان که به دروغ شهادت نمیدهند...» همانا بندگان رحمان به دروغ گواهی باطل نمیدهند،و از سوی دیگر سخن را جز در زمان و مکان مناسب ادا نمیکنند،چه احساس میکنند که سخن جزئی از کردار انسان است،چنان که پیامبر(ص)به عربی صحرانشین که از او پرسید:آیا خدا ما را به خاطر آنچه میگوییم به حساب میکشد؟گفت:
«آیا مردم را جز به سبب نتایج حاصل از زبانهایشان،با بینیهایشان به دوزخ میکشند؟».
و در حدیثی دیگر از امام صادق(ع)آمده است که گفت:
«اگر مردم میدانستند که سخنشان جزئی از کردارشان است بیگمان از
1) 39) -همان مأخذ،ص 35.
سخن گفتن میکاستند».
و در یکی از روایات آمده است که«الزّور،در این آیه یعنی غنی آوازه خواندن طربناک» (1)و در حدیثی دیگر آمده است که«مراد از آن مجالس فاسقان است و(بندگان رحمان)در مجالس باطل حاضر نمیشوند»و امام باقر و صادق -علیهما السّلام-از عیسی بن مریم-علیه السّلام-روایت کردهاند که«از مجالس دو خطا پرهیز کنید» (2)در حدیث چهارم آمده است که«آنان وقتی سخن از شرمگاه گویند،برای حفظ عفّت زبانشان از آن به کنایه نام برند».
بدین سان دلالت این آیه وسعت مییابد تا شامل هر گونه باطلی بشود،پس آنها شهادت نمیدهند(یا در مجالس بیهوده حضور نمییابند)زیرا دربارۀ زندگی اندیشیده و دریافتهاند که زندگی هدفی مقدّس دارد،و از این رو به سوی آن هدف کوشیده و رفتهاند،و خود را از باطل دور نگاهداشتهاند.
« وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً -و چون بر ناپسندی بگذرند به شتاب از آن دوری میجویند.»
پس لب به سخنی خطایا بیهدف نمیگشایند،و همچنین در اجتماعات لهو و لعب و سرگرمی و بازی،و ساز و رقص شرکت نمیکنند،زیرا وقتشان گرانبهاتر از آن است،و چون میدانند /8 که زندگی فرصتی است تکرار نشدنی،ناچارند از سالها و روزها و ساعتها و دقیقههای آن بهره جویند،و تمام اینها وسیلۀ پرهیز آنان میشود تا به روز پشیمانی بر از دست دادن فرصت عمر افسوس نخورند.
آنان بر ناپسند و لغو کریمانه میگذرند زیرا درک میکنند که خود براستی از پرداختن بدان والاتر و گرامیترند،پس کرامت و شرفشان آنان را به دوری جستن از مجالس لهو و سرگرمی فرا میخواند.
[73]
« وَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهٰا صُمًّا وَ عُمْیٰاناً - آنان که چون به آیات پروردگارشان اندرزشان دهند،در برابر آن چون کران و کوران نباشند.» بینادلی و بصیرت از صفات برجستۀ بندگان رحمان است.چه در آیات خدا که بر آنان تلاوت میشود برای جست و جوی حقیقت و به عشق بینادلی میاندیشند و در پرتو آن به امور زندگی فکر میکنند،و برای دریافت نظامها و قانونمندیهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و پرورشی و جز آنها از آن آیات به گوشۀ خلوت مینشینند و تمام ذهن خود را بر آنها متمرکز میکنند،چون میدانند کسی آن آیات را فرستاده که خود زندگی را آفریده و قوانین و نظامها را در آن وضع کرده است.
پیداست که ترک لغو فراغتی و فرصتی بزرگ به ایشان میدهد که آن را از فعالیّت فکری رشد یافتهای سرشار میکنند،در دعای مکارم الاخلاق آمده است:
«بارالها،آنچه را شیطان از آرزومندی و بدگمانی و حسد در دل من میافکند به گونهای قرار ده که ذکری برای عظمت تو،و تفکّری در قدرتت،و تدبیری ضدّ دشمنت شود،و آنچه را بر زبان میگذرد از نقطهای دشنام یا بدگویی، یا لطمه به آبرویی یا شهادتی باطل یا غیبت کردن از مؤمنی غایب،یا بدگویی از مردی حاضر و آنچه بدین میماند،همه را تبدیل کن به گفتار به ستایش خاصّ برای خدا،و افزون گویی در ثنا بر تو،و پی سپاری در راه تمجید تو،و سپاسگزاری از نعمت تو و اعتراف به احسانت و شمردن منّتهای بیکرانت».
ابو بصیر از امام صادق-علیه السّلام-در تفسیر این آیه روایت کرده است که گفت:
«بینادل شدگان شکّاکان نیستند».
اکنون مسلمانان نسبت به اینان در کجا قرار دارند؟
اگر به واقعیّت امّت اسلامی از فراز بنگریم،بیگمان میبینیم که بیشتر مسلمانان از جمله کسانی هستند که همچون کران و کوران با آیات خدا برخورد دارند،آنها را با ابتکار و زیبایی تلاوت میکنند،امّا معانی آنها را نمیفهمند و مدلولهای آنها را درک نمیکنند،و بلکه در آنها نمیاندیشند تا آنها را بر رفتار خود، و پس از آن بر اجتماع خویش تطبیق دهند و اجرا کنند.
[74]
« وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً -و آنان که میگویند:ای پروردگار ما،از همسران و فرزندانمان دلهای ما را شاد دار(و دیدگان ما را آرام بخش)،و ما را پیشوای پرهیزگاران گردان.» رابطۀ میان خواستن همسران و فرزندان شایسته،و درخواست پیشوایی و رهبری نزد بندگان رحمان،در آرزومندی آنان به ادامه یافتن رسالتشان در فرزندانشان و نیز در مردمی است که پیرامون آنها هستند،تا رهبر پرهیزگاران شوند، و پرهیزگاران-به نوبۀ خود-پیشاهنگ اجتماع گردند.پس آنان آرزومندند که رهبر پیشاهنگان شوند نه این که فقط پیشاهنگ باشند.
و این آیۀ کریم دلالت بر روحیۀ رقابتی بر خیر دارد که آنان از آن برخوردارند،پس در اجتماع رحمانی همه خود را ترقّی میدهند تا در جولانگاه خیر و کردار بهتر و برتر از دیگران باشند.
در حدیث امامان اهل بیت-علیهم السّلام-آمده است که این کلام ایشان را در نظر دارد و ایشان تأویل آنند.و در حدیث شریف از امیر مؤمنان علی بن ابی طالب-علیه السّلام-آمده است که:
«به خدا سوگند از پروردگار خود درخواست نکردم که فرزندانی با چهرۀ شاداب و اندام و قامت زیبا به من عطا کند،بلکه از پروردگارم فرزندانی مطیع نسبت به خدا و بیمناک از او تقاضا کردم که چون به فرزندی بنگرم که مطیع خداست
چشم بدو قرار و آرام گیرد که گوید« وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً -مرا پیشوای پرهیزگاران گردان»و گوید:ما آنان را که پیش از ما بودند به رهبری گرفتیم پس پرهیزگاران پس از ما،ما را به رهبری گیرند» (1).
[75]
« أُوْلٰئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا وَ یُلَقَّوْنَ فِیهٰا تَحِیَّةً وَ سَلاٰماً - اینان همان کسانند که برای صبری که تحمّل کردهاند غرفههای بهشت را پاداش یابند و در آنجا به درود و سلامشان بنوازند.» آنجا که خدا با غرفههای بنا شده از زر و سیم و یاقوت و درّ آنان را استقبال میکند و در آنها شادباش و سلام از خدا و فرشتگان دریافت میکنند.
این آیه اندیشهای مهم را میرساند که عبارت است از این که براستی تحقّق یافتن آرزوهای بلند و رسیدن به هدفها نیازمند صبری است بسیار،و آرزوی میان تهی و بلند پروازی بیجان سودی ندارد و انسان بر آرزوجویی خود بدان اندازه پاداش نمییابد که بر کوشش خود برای تحقّق بخشیدن بدان آرزومندی پاداش میگیرد.و آنچه از این آیه در مییابیم این است که این پاداش بر صبری است که در راه هدفهای والا تحمّل شده باشد.
[76]
« خٰالِدِینَ فِیهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً -جاودانه در آن باشند.چه نیکو قرار گاه و مکانی است.»
[77]
« قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ -بگو اگر دعای شما نمیبود پروردگار من به شما نمیپرداخت...» دعا پل ارتباط با خداست،و از چیزهایی که بندگان رحمان را مشخّص میکند دعای ایشان است.پس آنان در کنار کردار و کوشش به دعا نیز اهتمام دارند،به سبب ایمانشان به این که توفیق خدا از کردار آنان برتر است و بلکه روح
1) 42) -همان مأخذ،ص 44.
کردار و عمل است که آنان را به درهای بهشت میرساند.
اگر در کرداری فروتنی و سر سپردگی برای خدا نباشد آن کردار سودی ندارد،و کسی که بر کردار خود بدون فضل خدا حسابی بطلبد زیان میبیند،پیامبر اعظم(ص)به سبب کردار خود وارد بهشت نمیشود،بلکه به فضل خداست و اگر خدا مردم را به اعمالشان حسابرسی کند یک تن وارد بهشت نمیشود.
« فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزٰاماً -شما تکذیب کردهاید و کیفرتان همراهتان خواهد بود.» وقتی مردم از خدا روی بگردانند و با دعا و لابه به درگاه او روی نیاورند، بیگمان او بر آنان عذاب میفرستد،و چنان که در حدیث آمده است:
«صدقه بلا را میگرداند،و دعا قضای استوار شده را باز میکند».