ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
سورۀ نحل
از امام باقر(ع)روایت شده است که گفت:
«هر کس که سورۀ نحل را در هر ماه بخواند،از گرفتاری دین و وامداری در دنیا،و هفتاد گونه بلا خلاص خواهد شد که سادهترین آنها دیوانگی و جذام و برص است،و جایگاه او در بهشت عدن خواهد بود که در میان باغهای بهشت قرار گرفته است».
نور الثقلین،ج 3،ص 38 از پیامبر محمد(ص)روایت است که گفت:
«کسی که آن را قرائت کند،خداوند متعال به حساب نعمتهایی که در دنیا به او عنایت کرده است رسیدگی نخواهد کرد،و اگر در روز یا شب خواندن این سوره از دنیا برود،پاداش کسی را به او میدهد که با نیکوترین وصیت از دنیا رفته است».
البیان،ج 6،ص 347
از آن روی که سورۀ نحل ما را بسیار به یاد نعمتهای خدا میاندازد،در نزد بعضی به نام سورة النعم شهرت یافته است،و دیگران آن را سورۀ نحل میخوانند(و عسل نحل یعنی زنبور عسل یکی از بهترین نوشیدنیها است).پس زمینۀ بحث کلی سوره-چنان که به نظر من میرسد-این است که با نعمتهای خدا چگونه باید رو به رو شویم...و خلاصۀ گفتار در این خصوص از این قرار است:
1-ناگزیر باید کسی را که این نعمتها را به ما ارزانی داشته است یگانه بدانیم و شریکانی برای او قائل نشویم.
2-به تکمیل نعمتهای بیشمار او بپردازیم که بزرگترین آنها نعمت وحی و رسالت است.
3-در استفاده و بهرهبرداری از این نعمتها خود را ملتزم به حدود خدا بدانیم و پرهیزگار باشیم.
آیات نخستین درس همۀ موضوعهای بحث سوره را یکباره به یاد ما میآورد،و ما را بر آن وامیدارد تا به تدبر دربارۀ آیۀ دوم یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ،أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ بپردازیم و از این راه ما را به یاد وحی و یکتاپرستی /6 و پرهیزگاری میاندازد که موضوعات اساسی را تشکیل میدهند.و همین امر است که ذکر حکیم و قرآن کریم از ما میخواهد که آن را از نعمتهای خدا بشماریم،و ایمان آوردن به او را همچون سپاسگزاری از او دربارۀ ارزانی داشتن آن نعمتها به خودمان قرار دهیم.
سپس،همچون مقدمهای برای یادآوری نعمتها،ما را به یاد آیات و
نشانههای خدا میاندازد که بزرگترین آیهها آفرینش آسمانها و زمین و سپس آفریده شدن آدمی از نطفه است،و خلق کردن دامها و جانورانی است که آدمیزاد به آنها نیاز دارد...
پس از یاد کرد از مهمترین سودمندیهای انعام و جانوران،آیۀ(9)این مطلب را به یاد ما میآورد که راه استوار برای یک زندگی پاکیزه و در نتیجه بهرهمند شدن از نعمتهای الاهی،همان راه است که خداوند متعال ما را به آن راهنمایی کرده است و دیگر راهها منحرف است و ما را به مقصد نمیرساند،و بدین گونه قرآن شریف میان نعمت وحی و دیگر نعمتها به این لحاظ که متمم اساسی آنها محسوب میشود،ارتباطی برقرار میسازد.
در آیات(10-18)پروردگار ما را از نعمتهای آب و کشاورزی و میوهها،و این که چگونه خورشید و ماه را مسخر ما قرار داده،و دریا و راههای دریایی و ماهیان و دیگر نعمتها را که در آن آفریده و در اختیار ما گذاشته است آگاه میسازد،و از نعمت کوهها و این که همچون لنگرهایی برای استحکام و تعادل زمین به وجود آورده است،و همچنین از مخازن آب و این که چگونه ستارگان را راهنمای ما در سفرها ساخته،با خبر میکند.
و به ما فرمان میدهد که به تفکر و تعقل و به یاد آوردن و شکر گزاردن بپردازیم،تا مگر به حقیقت یکتاپرستی راه یابیم،و بدانیم که خدایی که میآفریند همچون شرکای ساختگی مشرکان نیست که چیزی نمیآفرینند.
آیههای یادآور آفریدگار جهان(19-29)پیاپی از برابر چشمان ما در ضمن خواندن آیات قرآن میگذرد،و ما را به یاد خدا میاندازد که علم او بر ما احاطه دارد و از همه چیز ما آگاه است،و بر ما لازم است که از او بترسیم و به استکبار و خودبزرگبینی نپردازیم،و از پرستش او سبحانه و تعالی خودداری نورزیم،چه از همۀ اینها آگاه است و مستکبران را دوست ندارد.ما را از این که منکر رسالت شویم بیم میدهد،و سرنوشت گردنکشان و مستکبران را به یاد ما میآورد تا بر ما معلوم شود که چگونه خداوند خانهها و ساختمانهای ایشان را از ریشه کند و بر سرهاشان در دنیا فروریخت و نابودشان ساخت،و اما در سرای دیگر خواری و
آتش بهرۀ آنان خواهد بود،و در آن هنگام که فرشتگان مرگ برایشان وارد میشوند حالت تسلیم نشان میدهند و اسلام میآورند،ولی آنان را به سبب تکبر و استکبارشان به دوزخ میافکنند.
/6 سیاق در آیات(38-44)به بحث دربارۀ حالت استکبار که شاید بزرگترین گردنه و مانع در راه ایمان آوردن به وحی است میپردازد،و این کار با یادآوری بعث و رستاخیز صورت میگیرد و هدف آن بیان واقعیتی است که در کذب و انکار کافران تجلّی پیدا میکند.
در آیههای(41-42)پروردگار ما را به پاداش و مزدی که مهاجران به آن دست مییابند یادآور میشود،و شاید این تذکر برای آن باشد که بتوانیم در برابر فریبندگی و گمراه کنندگی نعمتها،که در میان آنها و حق اختیار کامل داریم تا یکی از آن دو را برگزینیم،مقاومت نشان دهیم.
بار دیگر به وحی بازمیگردد و آن را یادآور ما میشود.و از آن سخن میگوید که رسالت و رسول چیز تازهای نیست که در جهان پیدا شده باشد و رسولان آن را از پیش خود ساخته و پرداخته باشند.
نوبتی دیگر(45-55)خداوند سبحان این مطلب را یادآور ما میشود که کسانی که مکّاری و پرداختن به کارهای بد و زشت را پیشۀ خود ساختهاند،از مکر خدا در امان نیستند.و شاید این گونه سخن گفتن خدا برای آن باشد که غرور و فریبندگی استکبار در نفس آدمی درمان شود،و سپس به ما تذکر میدهد که هر چیز در طبیعت به خدا سجده میکند و فرشتگان از پرستش او سرباز نمیزنند،بلکه از خدای خویش در هراسند،و خدا از قایل شدن شریکی برای خودش نهی کرده و به ترسیدن از او و از این کار دوری جستن فرمان داده است.مگر نه این است که نعمتها همه از آن او است،و اگر چیزی از آنها از دست ما خارج شود به او پناه نمیآوریم؟با وجود این،پس از آن که خدا ضرر و زیان را از ایشان دور ساخت بار دیگر به او شرک میورزند.
سیاق به بیان پوچی و سفیهانه بودن اندیشۀ شرک و این که نعمتها از کسی
جز خدا است ادامه میدهد،و به همین گونه از نسبت دادن نمونههای بد به پروردگارمان سبحانه و تعالی نهی میکند،و از جملۀ اینها است آن که کسی داشتن دختر را دوست ندارد و از آن اکراه داشته باشد،ولی چنین پندارد که خدا را دختران است.
هرگز چنین نیست و برترین و عالیترین مثل و نمونه از آن خدا است و مثل و نمونۀ بد به مشرکان اختصاص دارد،و آتش جایگاه آنان است و شیطان سرور و سرپرست و دوست ایشان.
باشد که آیات اخیر ما را به ناگزیر بودن تسلیم به این که هر چه نعمت است از خدا است برانگیزد،و نعمتها و دارندگان نعمت ما را مات و مبهوت خود نسازند،یا آنچه از وسایل طبیعی که خاستگاه نعمت است ما را چنین نکند.از آن روی از مات و مبهوت شدن به آنها سخن گفتم که سبب فروافتادن به حضیض شرک است و چون چنین شود آدمی /6 برترین مثل و نمونه را که خداوند متعال است از یاد میبرد.
همچنین آیات(64-74)در همان حال که ما را به یاد آن میآورند که روزی و وحی از خدا است،مجموعهای از نعمتها را همچون آبی که خدا از آسمان فرومیریزد و به آن زمین را زنده میکند،و نوشیدنی لذیذ و گوارای شیر خالص را نصیب ما میسازد که از میان سرگین و خون برخاسته است،و از میوههای درختان خرما و انگور شربت شیرینی به ما میچشاند،و نوشیدنی سومی را از زنبور عسل در اختیار ما قرار میدهد که شفای مردمان در آن است،از یاد نبریم و از این نعمتهای پاکیزۀ خداوند بزرگ غافل و جاهل نمانیم.
اینها نعمتهای خدا است،پس چرا باید سپاسگزار جز او باشیم و دیگری را به جای او بپرستیم؟و خدا آدمی را از زندگی به مرگ میرساند،و بعضی را عمر دراز میبخشد و در روزی رساندن سهم بیشتری نصیب آنان میسازد،پس آیا شایسته است که کسی جز او را بپرستیم و آیا کس دیگری هست که روزی ما در اختیار او بوده باشد؟
و او است آن که برای مردمان از خودشان همسران و فرزندگان و نوادگانی قرار داده،و آنان را از همه گونه چیزهای پاکیزه بهرهمند ساخته،پس آیا سزا است که به نعمت خدا ناسپاسی کنند و جز او کسانی را بپرستند که چیزی از روزی ایشان در اختیار آنان نیست،یا او را با بدی قرین سازند و برای او مثلهای بد بزنند؟ چنان مینماید که این آیات از بهت و گیجی ما نسبت به نعمتهای الاهی میکاهد تا چنان شود که پرستش خالص مخصوص پروردگارمان شود،و دوستی خویش را تنها به او اختصاص دهیم.
به همین گونه آیههای(75-83)به یاد مردمان میآورد که اختیار قضا و قدر تنها به خدا اختصاص دارد و شریکان پنداری و ساختگی همچون بندگان فرمانبری هستند که هیچ کاری از دست آنان برنمیآید.پس آیا چه کس برای پرستش شدن شایستهتر است؟و خدا مالک غیب و پنهان آسمانها و زمین است،به همان گونه که ساعت و زمان برخاستن قیامت در اختیار او و از آن او است.و او است آن که بر آدمی نعمت علم را ارزانی داشته،در صورتی که آن گاه که از شکم مادر بیرون آمد هیچ چیز نمیدانست!و این مرغانی که در فضای آسمان پرواز میکنند و بر زمین فرونمیافتند،تنها خدا است که بدین گونه ساخته و پرداخته و آنان را از چنین خطری حفظ میکند.
بنا بر این سروری و ولایت مخصوص خدا است،و همو است که به کار جهان و جهانیان میرسد و نیز به نعمت ساکن بودن دایمی در یک مکان یا سکونت انتقالی در خیمهها و نعمت کالاها و وسایل زندگی و نعمت خانهها و سایهبانها و لباسهای پوشیدنی در ایام /6 آرامش و جنگ،آیا این همه از نعمتهای خدا نیست که به ما ارزانی داشته است،پس چرا باید به این همه ناسپاس و کافر باشیم و نعمت خداداد را انکار کنیم؟ سیاق پیش میرود و در آیات(84-89)کافران و ستمگران و مشرکان را از آن بیم میدهد که پس از مرگ بار دیگر زنده میشوند و از گورها بیرون خواهند آمد و عذاب آنان تخفیف پیدا نمیکند و هیچ فرصتی برای جبران گذشته برایشان فراهم
نمیشود.و از دست شریکان پنداری که برای خدای خود ساخته بودند کاری برای ایشان برنمیآید و همه ناگزیر به خدا تسلیم میشوند،و هر چه در دنیا مقام بزرگترین داشته باشند عذابشان در آخرت سختتر خواهد بود.و سیاق قرآن در این باره تأکید میکند که شهادت و گواهی رسول خدا نیز در کار خواهد بود،و این که کتاب باید قرین با گواهی بر مردم باشد و چنین است و آن دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد.
قرآن در آیات(90-97)به آشکار کردن نعمتی از نعمتهای خدا میپردازد.و آن کتابی است که پروردگار از طریق وحی به بندۀ خویش فروفرستاده تا از این راه نعمت را بر بندگان خویش تمام و کامل کرده باشد،و راههای بهرهبرداری سالم از نعمتها را به آنان بنمایاند.و خلاصۀ گفتار در تنظیم زندگی به صورتی پاکیزه آن است که این زندگی با عدل و نیکوکاری و پرداختن حقوق صاحبان حق و خویشاوندان و دوری گزیدن از کارهای زشت و ناپسند و ستمگری، و همچنین وفادار ماندن به پیمان بسته شدۀ میان بنده و پروردگارش و ملتزم بودن به ایمان همراه بوده باشد که قرآن دربارۀ آن تأکید میکند و شاید این تأکید از آن جهت بوده باشد که ایمان مهمترین تنظیم کنندۀ علاقهها و پیوستگیهای اجتماعی است.
همچنین رعایت کردن برابری در مقابل قانون،تا چنان نباشد که گروهی گروه دیگر را ضعیف و ناتوان سازد،حتی چنان نپندارد که امید رستگاری بیش از آنان دارد،و از بهرهبرداری بد و ناپسندیده از سوگند دوری جستن نیز چنین است.
سپس شکیبایی و صبر است،که شاید در برابر فریبندگیها و گمراهسازیهای شهوات صورتپذیر میشود.
سیاق مؤمنان را به پرداختن به کارهای نیک و شایسته از آن روی تشجیع میکند که کلید دست یافتن به یک زندگی پاکیزه است.و کتاب بدین گونه برنامهای برای یک زندگی پاک و شایسته در اختیار ما قرار میدهد.
ولی آیا چگونه میتوانیم از قرآن بهرهمند شویم،در صورتی که شیطان
پیوسته در صدد گمراه ساختن ما از آن است،یا ما را پیوسته از آن منحرف میسازد؟ پس خداوند متعال در آیههای(98-105)روش فهم قرآن را برای ما آشکار میسازد.
نخست:با پناه بردن به خدا از شر شیطان در هنگام قرائت قرآن.
/6 دوم:با تسلیم شدن به همۀ آیات آن که روح القدس آنها را به فرمان خدا بر پیامبرش فرود آورده،پس اختلاف و کمبودی در آن وجود ندارد و از شبههانگیزی کافران کاری برنمیآید که میگفتند فردی غیر عرب رسول خدا را تعلیم میدهد و این قرآنی که در اوج بلاغت جای دارد بر ساختۀ او است! سوم:پرهیز کردن از«دروغ»بستن بر خدا.
راه رسیدن به ایمان تعالی و چیره شدن بر زندگی دنیا است،و برگزیدن آخرت بر آن.و بدین گونه است که نعمتهای دنیا برای کسی که مالک آنها است سودمند واقع میشود،ولی آن کس که نعمت بر او فرمانروایی و مالکیت پیدا میکند،و زندگی دنیا را بر آخرت برمیگزیند،خدا او را راهنمایی نخواهد کرد،از آن جهت که به خدا و رسالتهای او کفر ورزیده است.
بدین گونه آیات(106-113)ایستار سالم در برابر نعمتهای الاهی را برای ما بیان میکند،و بر ما آشکار میشود که دوستان زندگی دنیا که آن را بر نعمتهای خدا در سرای دیگر ترجیح میدهند،آن کسانند که سینههای گسترده برای کفر دارند و خداوند متعال افزارهای فهم را از ایشان دور میسازد و غافلان همین گروهند.
اما آن کس که نفس خویش را برتر از دنیا قرار داده،و پس از فتنهها و بلاهایی که در راه خدا آنها را تحمل کرده به مهاجرت میپردازد و جهاد میکند و به عبادت میپردازد،باید بداند که خداوند آمرزنده و بخشنده است.
خود را برتر از دنیا نشان دادن در آن روز برای آدمی سودمند میافتد که هر کس به عذر آوردن دربارۀ آنچه کرده است در برابر خدای بزرگ میایستد.
کفر ورزیدن به خدا نعمتهای دنیا را نیز از آدمی سلب میکند،چنان که
خدا در قرآن از مردم شهری مثل زده که خداوند نعمت امن و روزی فراوان را نصیب ایشان ساخته بود،و چون کفر ورزیدند و کافر شدند،خدا لباس گرسنگی و هراس بر ایشان پوشاند و آنان را از آن چشاند.
چنین است کیفر آن کس که خداوند دنیا را به او ارزانی داشته ولی او به ندای رسول خدا پاسخ مثبت نداده است.در نتیجه چنین کسی نمیتواند از نعمت وحیی برخوردار شود که نگاهبان دیگر نعمتها است.
بنا بر این هرگز نمیتوان از آیات خدا معنی ترک کردن نعمتهای خدا را دریافت،بلکه آنچه مقصود است این است که:
اولا:برای وابستگی به آنها برنامهای تنظیم کنیم،به گونهای که ما را به فراموشی خدا نکشاند.
/6 ثانیا:برنامهای برای بهرهبرداری از آنها بدان گونه که خدا مقرر داشته است تنظیم کنیم.
و بدین گونه آیات(114-119)حدود و مرزهای خدا دربارۀ بهرهبرداری از نعمتهای خودش را برای ما تنظیم کرده است،و این خود بعدی از ابعاد آن تقوا و پرهیزگاری است که آیات آغاز سوره ما را به مراعات کردن آنها فرمان داده است.
بر ما است که چیزهای پاک و پاکیزه را بر خود حرام نسازیم،بلکه از آنها بخوریم یا به گونۀ دیگر بهرهمند شویم و در مقابل سپاسگزار خدا بوده باشیم.
اما آنچه حرام است مردار است و خون و گوشت خوک و آنچه برای جز خدا قربانی شده است(جز در هنگام اضطرار و ناگزیری).
نیز آنچه حرام است دروغ بستن بر او است به این که فلان حرام است و فلان حلال.
و اما جهودان بر خود ستم روا داشتند و خداوند متعال به سبب همین ستمگری ایشان بعضی از چیزها را بر ایشان حرام کرد.
ولی رحمت خدا بر این امت گسترده است،از آن جهت که خدا قلم را از ثبت گناه کسانی بازداشته است که چون از روی نادانی کار بدی انجام دهند
سپس آگاه شوند،توبه کنند و به اصلاح بپردازند.
قرآن کریم در آیات(120-123)،به عنوان مثالی از کسانی که ایمان آوردهاند،از ابراهیم برای ما سخن میگوید،و از این که چگونه سپاسگزار نعمتهای الاهی بوده،و بر ما است که از ملت و دین او پیروی کنیم.
و اما داستان روز شنبه و حرام بودن شکار در آن مخصوص کسانی است که دربارۀ آن اختلاف پیدا کردند(124).
رسول فرودگاه وحی خدا است که با آن قوم خویش را با حکمت و اندرز نیکو به دین خود دعوت میکند.و او برترین نمونه برای دادگری و احسان و بردباری و ایستادگی و گشادگی سینه است.و سیره و روش رسول گواهی بر راستی رسالت او است،و بر این که خدا با کسانی است که پرهیزگارند و کارهای نیک انجام میدهند(125-128).
و بدین گونه سورۀ نحل علاقه و پیوستگی سالم با نعمتهای خدا را به صورتی برای ما بیان کرده است که ایمان مؤمن از آن راه به پروردگارش افزایش مییابد،و همچنین تسلیم شدن و گردن نهادنش به رسالتهای پروردگار،و به دور افکندن شریکان پنداری و استقامت و ایستادگی در برابر تبهکاران،و الحمد للّٰه رب العالمین.
/6 سورۀ نحل
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . أَتیٰ أَمْرُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (1) یُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ (2) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (3) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (4) وَ اَلْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (5) وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (6) وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (7) وَ اَلْخَیْلَ وَ اَلْبِغٰالَ وَ اَلْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (8) وَ عَلَی اَللّٰهِ قَصْدُ اَلسَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (9)
/6
6[تریحون]
:از«أراح»به معنی بازگرداندن چهارپایان در هنگام شب به مراح یعنی استراحتگاه جانوران.
[تسرحون]
:یعنی آنها را در صبحگاه به جای چریدن و سرح میفرستید که مأخوذ از سروح است.
9[قصد]
:به معنی راست بودن(راه)است.
/6
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
-به نام خداوند بخشندۀ مهربان.» به نام خدا،به رحمت گسترده و همیشگی او،و به دانش او و حکمت او، و به قدرت او و تدبیر او،این سوره آغاز میشود.
مشرکان پیوسته در رسیدن به کیفر اعمالشان شتاب میورزند،و چنان میپندارند که دیر کردن دلیلی بر نبودن آن است،هرگز چنین نیست...پس آن عبارت از فرمان خدا است که در تجسم پیدا کردن آنچه رسول خدا به آن بیم داده است صورتپذیر میشود و کیفر شما را برای شرکورزیدنتان به شما میدهد،بدون آن که شفیعان بتوانند شما را از عذاب خدا رهایی بخشند.
فرشتگان میان هر آن و آن دیگر با فرمان خدا،همراه با روحی که حامل
رسالت پروردگار خویش برای مردم است فرود میآیند و آنان را به ضرورت یکتاپرستی و فرمان دادن به پرهیزگاری بیم میدهند.و هیچ کس نمیتواند از پاداش و کیفر بگریزد،بدان جهت که آفرینش آسمانها و زمین بر اساس حق استوار است،و هیچ الاهی نیست که بشر را از عذاب خدا که برتر و بالاتر از آن است که ایشان شریکی برای او قائل شوند،برهاند.
/6 کیست که بر خدا استکبار نشان دهد؟!او همین انسانی است که اصل آفرینش او از نطفه است،و همو است که با کمال بیشرمی به جدال کردن دربارۀ حقایق ادامه میدهد،و علی رغم آن که پیوسته نیازمند به نعمتهای خداوند متعال است چنین میکند؛پس این چار پایانی که خدا آنها را برای انسان آفریده و از آنها خود را گرم میکند،و سودمند میشود،و از بعضی از آنها میخورد و وسایل آرایش و رفتن به سرزمین دیگری را فراهم میکند که رفتن با پایش بدان جا سخت ناراحت کننده است،این همه نشانههایی از رحمت و رأفت خدا به بشر است،و بدان گونه که پروردگار اسب و استر و خر را برای سوار شدن بر آنها و از آنها آرایشی برای خود فراهم آوردن است آفریده و آنها را از نعمتهای آشکار قرار داده،نعمتهای باطن و پنهانی نیز وجود دارد،و خدا است که نعمتها را فراهم ساخته و برنامههایی مفصل برای سودمندی از آنها برقرار ساخته و به فضل خود راه مستقیم برای دست یافتن به آنها را برای ما بیان کرده،ولی هرگز ما را به آن مجبور نساخته است که به وسیلۀ آنها نقل و انتقال پیدا کنیم،و اگر خدا بخواهد همۀ مردمان را هدایت خواهد کرد.
[1]
آشکار است که امر و فرمان خدا نوآوری و ایجادی است که به وسیلۀ ارادۀ او صورت اتمام پیدا میکند،و قرآن از آن با کلمۀ-کن(باش)-تعبیر میکند میگوید:
إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -امر او چنان است که چون
چیزی را اراده کند،به آن میگوید باش،پس آن هستی پیدا میکند»،و چنان مینماید که میان امر و خلق تفاوتی وجود دارد،و خلق با واسطه و بر حسب سنتهایی که خدا آنها را روان کرده است صورت میگیرد،در صورتی که امر به معنی خلق و آفرینش مستقیمی است که در آن ایجاد و نوآوری مورد ملاحظه قرار گرفته است.و عذاب خدا برای امتهایی که انحراف پیدا کردهاند،همچون رسالت و پیام رسانی رسولان و فرستادگان خدا دو امر الاهی ابداعی محسوب میشوند که از آن سنتهای شناخته شدۀ برای ما فرمانبرداری نمیکنند.
در آن هنگام که رسولان با بیم دادن مردمان رسالت خود را آغاز کردند، کافران خواستار آن شدند که آنچه بدان بیم داده شدهاند هر چه زودتر فرا رسد،و تأخیر در آن را دلیلی بر عدم وجود جزا و کیفر دانستند،و این آیه برای آن آمده است که ایشان را از نزدیک شدن ساعت مجازات و کیفر آگاه سازد...
أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ
-فرمان خدا رسید پس در رسیدن آن شتاب مورزید.» /6 حقیقت آن است که شرک ایشان به خدا،و گمان ایشان به این که خدایان دیگری در کارند که از آنها در برابر خدا دفاع میکنند،همان چیزی است که آنان را مطمئن ساخته و سبب آن شده است که بیم دادن را جدّی نگیرند،و خدا آنچه را که برای او شریک تصور کردهاند نفی کرده است.
سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ
-او منزه و برتر از چیزی است که شریک او قرار میدهند.»
یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ
-خدا فرشتگان را یکی پس از دیگری،تأیید شدۀ به وسیلۀ روح فرومیفرستد،» [2]
و روح-بنا بر آنچه از توجه کردن به آیاتی آشکار میشود که برای ما از آن سخن میگویند-:آن فرشتۀ بزرگی است که خدا به وسیلۀ او فرستادگان خویش را
تأیید میکند،و در شب قدر همراه با فرشتگان دیگر به زمین میآید،و قولی دیگر آن است که:«روح کلمۀ حیات و زندگی است که خداوند سبحانه و تعالی به چیزها القا میکند و خواست و مشیئت او را میپذیرند،و القاء و فرو فرستادن آن را به پیامبر خویش ایحاء یعنی وحی کردن شمرده و در این باره چنین گفته است که:
وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا -و بدین گونه روحی از امر خودمان را به تو وحی کردیم»، (1)پس وحی به معنی کلام و سخن پوشیده است و فهماندن آن از راه ایماء و اشاره صورت میگیرد،و القاء و تلقین کلمۀ او تعالی-کلمۀ حیات-به قلب پیامبر(ص)وحیی از روح به سوی او است». (2)
و اگر روح فرستاده باشد،حرف«باء»در این جا به معنی استعانت است، یعنی کمک یافته و تأیید شدۀ به وسیلۀ روح،ولی در صورتی که روح جوهر رسالت ترکیب شدۀ از نور علم و هدایت بوده باشد که به گفتۀ خداوند سبحان بشر را زنده میکند: اِسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ -چون خدا و فرستادهاش شما را به چیزی بخوانند که زندهتان میسازد،آن خواندن و دعوت را استجابت کنید و بپذیرید»،در این صورت روح به معنی نوری میشود که فرشتگان از آسمان به زمین میآورند،و این معنی نیز به این گفتۀ خدای تعالی نزدیک است که /6 : یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ -روح امر خویش را بر هر کس از بندگانش که بخواهد القا میکند».
مِنْ أَمْرِهِ
-از فرمان خود را،» و فرشتگان به فرمان خدا روانه میشوند و بنا بر میل خود چنین نمیکنند،و به همین جهت بر بندگان برگزیدۀ خدا فرود میآیند.
عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ
-بر هر کس از بندگانش که بخواهد.» پس رسولان بندگان خدایند نه نیم خدا،و اما محتوا و جوهر رسالت از این
قرار است:
أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ
-که(مردمان)را بیم دهید و آگاه سازید که خدایی جز من وجود ندارد،پس از من بترسید و پرهیزگار شوید.» اخلاص در عبادت و پرستش خدا را در همۀ امور،که در تقوا تجسم پیدا میکند،مراعات کنید،و همین است که جوهر و خلاصۀ رسالتهای الاهی محسوب میشود.
[3]
در آن هنگام که پروردگارمان بندگان خود را از منحرف شدن از خط توحید بیم میدهد،این امر با اساس آفرینش سازگاری دارد،از آن روی که خداوند متعال آسمانها و زمین را به حق آفریده،و بدون شریک بر آنها تسلط و فرمانروایی دارد،پس افراد بشر اگر از سنت جهان انحراف حاصل کنند،هیچ کس نیست که بتواند آنان را از مجازات این انحراف رهایی بخشد،زیرا که خداوند از داشتن شریکانی که کفار برای او تصور میکنند برتر است پس هیچ کس نیست که آنان را از عذاب الاهی دور نگاه دارد.
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ
-آسمانها و زمین را به حق آفرید و از این که برای او شریک قائل شوید برتر و به دور است.» [4]
انسانی که به مخالفت سنت جهانی برخاسته کیست؟!آیا از نطفه آفریده نشده است،که ناگهان او را به صورت جدال کنندهای میبینیم که حجت و برهانی پس از حجت و برهان دیگر اقامه میکند،و دنبال رأی و نظر خاص برگزیدۀ خویش میرود،و آراء دیگر را باطل میشمارد،و گاه چنان است که بدون شرمساری به ایستادگی در برابر حق میپردازد!! /6 خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ -انسان را که خدا از نطفه آفرید ناگهان چنین میبینیم که آشکارا به مخاصمۀ در برابر خدا پرداخته است.» [5]
انسان به طبیعتی که در پیرامون او جای دارد نیازمند است،و با آن به کنش و واکنش میپردازد،و بنا بر این ناگزیر میبایستی خود را با سنتهای کلی که
بر او فرمان میراند سازگار سازد،پس انعام و چارپایان همچون گوسفند و گاو و شتر را میبینیم که خدا آنها را برای آن آفریده است که بشر ابعاد گوناگون آنها را در معرض بهرهبرداری خود قرار دهد.
اولا:آنها با پشم و کرک خود آدمی را در سرما گرم نگاه میدارند.
وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ
-و چارپایان را برای شما آفرید که از گرمی نهفتۀ در آنها خود را گرم سازید.» ثانیا:انعام را(که شتر و گاو و گوسفند است)سودمندیهای دیگری است از آن روی که انسان را بر پشت خود حمل میکنند و به این جا و آن جا میبرند.آیا شتر کشتی صحرا نیست،و آیا گاوها بهترین وسیلۀ کشاورزی تا این اواخر نبودهاند؟!زمین را آمادۀ برای کشتن دانه میسازند،و از شیر و مشتقات آن خانوادهها را سیراب میسازند،و نیز به سبب سرعت تناسل خود ثروتی عظیم برای آدمیزادگان محسوب میشوند.
وَ مَنٰافِعُ
-و سودها و بهرههایی برای شما دارند.» ثالثا:انسان از گوشت انعام زیرا که پاکیزهترین منبع برای تغذیه است بهرهمند میشود که بهترین خوراک را برای او فراهم میآورد،و از همۀ حیوانات بیشتر و سریعتر نسلهای فراوان از خود بر جای میگذارد.
وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ
-و از آنها میخورید.» [6]
رابعا:و آن پاسخگوی نیازی نفسانی بشر است که همان نیاز مسلط شدن بر طبیعت،و آن را برای رسیدن به هدفهای خویش در خدمت گرفتن و با آن به کنش و واکنش پرداختن است.منظرۀ چارپایان در آن هنگام که مقارن با رسیدن شب از چراگاهها بازمیگردند تا صاحبانشان آنها را به خوابگاهها برای استراحت کردن روانه سازند،منظرهای است که چشم را از بهجت و شادی و قلب را از سرور آکنده میسازد،و همۀ ابعاد نفس بشری را که خواستار بازگشت به مادر طبیعت خویش است سیراب و خرسند میکند،به همان گونه که در هنگام بیرون آمدن آنها از خوابگاهها و روانه شدن به چراگاهها،مایۀ شادی و خوشی صاحبان خود را فراهم
میآورند که برای جستجوی روزی از خانهها بیرون میروند تا غرور مسئولیت را در جانهای خود سیراب سازند.
/6
وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ
-و در آنها برای شما جمال و زیبایی دیدارشان در آن هنگام پیدا میشود که در شامگاهان آنها را به نزد خود باز میگردانید و در صبحگاهان برای چریدن به صحرا روانهشان میسازید.» آفرینندۀ انسان و ایجاد کنندۀ غریزهها در جان او،همان آفرینندۀ انعام و چارپایانی است که این غریزه را سیراب میسازند،و این همان حقی است که خدا ساختمان آسمانها و زمین را بر روی آن استوار ساخته است.
[7]
خامسا:و آدمی در خشکی نیز همچون در دریا به مرکبهایی برای حرکت کردن به اطراف زمین نیازمند است،و در وجود انعام و مخصوصا در شتر این فایدۀ بزرگ به ودیعه نهاده شده است.
وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ
-و بارهای سنگین شما را به سرزمینی انتقال میدهند که جز با سختی و جان کندن نمیتوانید به آن برسید.» إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ -و این همه بدان سبب است که پروردگار شما مهربان و بخشنده است.» از آن روی همۀ این نعمتها را برای شما فراهم آورده که صاحب رأفت و رحمت است،و شاید فرق میان رأفت و رحمت در آن باشد که در اولی نفع و سودمندی آنی منظور نظر است،در صورتی که در دومی نفع در زمان حاضر و در آینده هر دو وجود دارد.
[8]
در کنار انعام خدا برای انسان جانوران دیگری را برای سواری و بارکشی و نیز برای زینت آفریده است که در آنها-تقریبا-همان سودمندیها ولی به درجات متفاوت وجود دارد که بشر از آنها آگاهی ندارد.
وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
-و اسبها و استرها و خرها را برای آن آفرید که بر آنها سوار شوید و زینت و آرایشی
برای شما باشد،و چیزهایی را میآفریند که از آنها خبری ندارید.» /6 [9]
و خدایی که همه این نعمتها را آفریده،به ما آموخته است که چگونه از آنها فایده برگیریم،و برنامههایی قرار داده است تا از اسراف و تباهی کردن در آنها جلوگیری شود،یا در بهرهمند شدن از آنها کارهای خلاف قاعدهای صورت نگیرد.
وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ
-و بر خدا است که راه راست و درست را به شما بنمایاند،» ولی ما را به رفتن در آن مجبور نمیسازد،و در میان مردمان کسانی هستند که در راه کج و منحرف از حق پیش میروند.
وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ
-و بعضی از راهها کج و منحرف است و اگر او میخواست همۀ شما را به راه راست هدایت میکرد.» /6
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ (10) یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ اَلزَّرْعَ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلنَّخِیلَ وَ اَلْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (11) وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (12) وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (13) وَ هُوَ اَلَّذِی سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (14) وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (15) وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (16) أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (17) وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (18)
/6
پس از آن که پروردگار آیات خود را به یاد ما آورد،از آفرینش آسمانها و زمین،و سپس آفرینش انسان از نطفه و بخشیدن ملکۀ سخن گفتن به او و سپس خلق انعام و اسبها و استرها و خرها،و از آفرینش بزرگتر و سپس بزرگتر پس از آن آغاز کرد و این همه را در دروس گذشته یادآور ما شد تا مگر پرستش را تنها و خالص مخصوص او بدانیم و شرکای پنداری را برای او ترک کنیم.
سپس سیاق به تدریج به بیان نعمتهای دیگر پرداخت و از نزدیکترین آنها به ما آغاز سخن کرد،از سودمندیها که در باران برای ما به ودیعه نهاده است و از تغییر یافتن شکل ریزشهای باران و اختلاف شب و روز و منافعی که در باران نهاده است برای ما سخن گفت،و ما این پرسش را مطرح میکنیم که:آیا چه کس باران را از آسمان بر زمین فروریخت و چراگاهها و باغها را به وجود آورد و آب مخصوص آشامیدن را برای انسان و حیوان و گیاه در اختیار همگان قرار داد؟ او خدا است.
آیا چه کس در زمین بذر کشته شده را به مدد آب آسمانی رویاند،و درختان زیتون و خرما و /6 انگور و دیگر میوهها و محصولات زمینی را رویاند؟ او خدا است،ولی اندیشمندان از میان مردم آن کسانند که به این آیات الاهی راهنمایی شدهاند؛و خدا شب و روز را مسخر انسان ساخت،و خورشید و ماه را به همان گونه در خدمت انسان قرار داد که ستارگان را که هر یک از آنها در فلکی گردش میکند.از این آیات کسانی بهرهمند میشوند که به عقل خود راه این بهرهمندی را بیابند.و در زمین برای بشر گونههای سود و منفعت فراهم آورد،پس هر که در یاد خدا باشد،با این آیات و نشانهها به خالق و مدبر آنها هدایت میشود.
خداوند متعال دریا را چنان ساخت که انسان بتواند از آن گوشتی تر و تازه به دست آورد،و در ژرفنای آن انواع زینت به ودیعه نهاد،و آن را برای کشتیهایی که در آن با سر و صدا به پیش میروند آماده ساخت،و این همه برای آن است که آدمی بکوشد و روزی خود را به دست آورد و سپس بر این توفیق خود سپاسگزار خدا باشد.
چون از دریا به خشکی بیرون آیی،کوههایی را میبینی که برای کرۀ زمین نقش لنگرها را در کشتی ایفا میکنند و تعادل زمین را برقرار میسازند و از کج و راست شدن آن جلوگیری به عمل میآورند،و در آنها مخازن آبی را قرار داد که نهرها و رودخانهها از آنها پدید میآید،و نیز در زمین راههایی را پدید آورد که آدمی به دانش خود به آنها راه میبرد و باشد که از همین راه نیز به پروردگار خویش راه یابد.
خداوند سبحانه و تعالی در آسمان علاماتی قرار داد که افراد بشر با شناختن آنها راه خود را در جهتی که میخواهند حرکت کنند مییابند؛و در پشت سر هر آیه و نشانه حقیقتی نهفته است،و در آن سوی آیات جهانی حقیقت الوهیت قرار دارد؛ آیا ممکن است که آن کس که میآفریند همچون کسی باشد که از آفرینش عاجز است،پس چرا نباید از این همه نشانهها پند بگیریم و در راه راست روانه شویم؟ همۀ این نعمتها،که اگر بخواهی آنها را بشماری هرگز نمیتوانی به شمارۀ
آنها دست یابی،گواه است بر آن که او نسبت به بندگانش آمرزنده و مهربان است.
[10]
خدا جهان را چنان ساخته است که برای ادامه یافتن زندگی و فراهم آمدن وسایل معیشتورزی شما آبی از آسمان فروریزد که آن را بیاشامید،و به همان گونه با این آب چراگاههایی برای چارپایانتان فراهم آورده است،و آیا اگر باران نمیبود و فرونمیریخت،چارپایان شما از کجا میتوانستند آب نوشیدنی خود را به دست آورند؟! /6 هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ -او است که از آسمان آب را برای شما فروریخت تا از آن بنوشید و درخت و گیاه در اختیار داشته باشید.» ازهری گفت:«شجر»به معنی چیزی است که از زمین بیرون میآید، خواه بر روی ساقهای ایستاده باشد یا چنین نباشد.و این رأی به سیاق قرآن در این جا نزدیکتر است و به همین گونه به اصل معنی شجر که آشکار شدن چیزی یا مخلوط شدن آن با چیزی دیگر است.
فِیهِ تُسِیمُونَ
-در آن چارپایان خود را میچرانید.» بعضی از مفسران گفتهاند که:آیه دلالت بر آن دارد که آب آشامیدنی تنها از آسمان(سماء)فرومیریزد و راستی که چنین است.
[11]
و با آبی یگانه که بر زمین یگانه فرومیریزد،رنگهای گوناگون از میوهها و چیزهای دیگر بهرۀ آدمی میشود.
یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ
-که با آن کشتۀ شما را میرویاند.» بیشتر خوراک مردمان از گندم و دانه بار و سبزیها از کاشتن و رسیدگی کردن به آنها فراهم میآید.
وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ
-و زیتون و خرما و انواع انگور.» و اینها از میوههایی است که برای بشر سودمندی بیشتر دارد و پیش از
گونههای دیگر میوهها در اقلیمهای مختلف زمین به وجود میآید.
وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ
-و از همۀ میوههای دیگر.» که خدا برای هر زمینی آنچه را که مناسب با آن است و میتواند نیازمندیهای مردم آن را تأمین کند،فراهم میآورد،پس از میوه و محصول هر سرزمین /6 موادی فراهم میآید که بیشتر مورد نیاز مردم آن است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
-در این آیت و اشاره و نشانهای است برای آن کسان که بیندیشند و به تفکر بپردازند.»
[12]
این آیههای قرآن با کلمات آینده خاتمه پیدا میکند:«یتفکرون- یعقلون-یذّکرون-لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون-تهتدون»،پس آیا چه ارتباطی میان آنها وجود دارد؟و برای چه به تدریج آمده است،در صورتی که این را میدانیم که تدبر و تفکر در پایانهای آیهها سبب آن میشود که معانی آنها را نیکو فهم کنیم و بسا هست که از این راه به شناخت شاخۀ تازهای از علم دست یابیم؟ چنان مینماید که مراحل پیدایش علم و شناخت در نزد انسان از این قرار است:
الف:مرحلۀ گردآوری پیشامدها و ارتباط دادن بعضی از آنها به بعضی دیگر و معرفت پیدا کردن به علاقهها و پیوندهای ثابت میان آنها و-در نتیجه- دست یافتن به قانونی کلی که بر آنها حکومت میکند،و این از راه تفکر و اندیشیدن فراهم میآید،زیرا که تفکر-چنان که به نظر من میرسد-عبارت است از زیر و رو کردن دانستهها و آمیختن آنها با یکدیگر و سپس به جدا کردن آنها پرداختن،و در المنجد آمده است که:«فکر،جمع آن افکار،عبارت از تردد خاطر و گرفتار شک و تردید شدن است برای تأمل و تدبر کردن و اندیشیدن در راه دست یافتن به معانی».
در آیهای که گذشت،بعضی از حوادث آشکار(فروریختن باران،سبز شدن زمین،و گوناگونی میوهها)با بعضی دیگر ارتباط پیدا کرد،و از مجموع آنها
آیت آفرینش از راه تفکر فراهم آمد،و پروردگار ما گفت: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ چه به وسیله زیر و رو کردن دانستهها و معلومات بر ما معلوم میشود که این آیتی از خدا است.
ب:مرحلۀ گنجینه ساختن حوادث و پیشامدها و بهرهمند شدن از آنها برای فهم و دریافت پیشامدهای تازه،و چنان به نظر میرسد که این فرایند همان چیزی است که به نام«عقل»و«تعقل»نامیده میشود-بنا بر آنچه کلمه بر آن دلالت دارد-چه اصل کلمۀ عقل الهام گرفتۀ از عقال یعنی پایبند شتر است که با متوقف ساختن جانور او را از گرفتاری دور نگاه میدارد،و در حدیثی آمده است که:
«عقل محفوظ نگاهداشتن آزمودهها و تجربهها است».
در این آیه از آن روی میان عقل و علم پیدا کردن به راز مسخر شدن طبیعت برای بشر ارتباطی به وجود آمده است که /6 دریافت و فهم این حقیقت دشوار است و به آزمایشهای گردآوری و ذخیره شدۀ بیشتر نیاز دارد.پروردگار ما میگوید:
وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ
-و شب و روز را مسخر شما ساخت.» پس اختلاف پیدا کردن سنّتهای خدا در شب از لحاظ تاریکی و آرامش و میل طبیعت به راحتی و آسایش،و متفاوت بودن آن با روز و آن همه روشنی و سر و صدا و تلاش و کوشش،همه برای مصلحت بشر به وجود آمده است،به همان که مسخر شدن خورشید و ماه برای آدمی نیز به همین جهت صورت گرفته است.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ
-و خورشید و ماه و ستارگان به فرمان او مسخر آدمیزاد شدهاند.» و مسخر بودن ستارگان برای بشر جز برای آن نیست که مردمان از آن سودمند شوند؛و دو آیت الاهی شب و روز وابستۀ به تسخیر خورشید و ماه است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
-و در این آیت و نشانهای است برای کسانی که عقل و خرد خویش را به کار اندازند.» پس از راه انباشتن و افزودن بر شمارۀ آزمایشها و سود بردن از آنها است که بشر به زودی به درجهای از علم خواهد رسید که او را شایستۀ برای شناخت رازهای
طبیعت قرار میدهد و بداند که هر چیز از آن به خاطر مصلحتی از بشر به وجود آمده است،و بر وی لازم است که در زندگی خویش از آن بهرهمند شود،ولی هنوز در برابر ما مسافتی وجود دارد که میبایستی آن را بپیماییم تا به اوج علم و دانش برسیم.آیا این مسافت چیست؟آن تذکر است و پیوسته به یاد داشتن آزمایشها.
[13]
پس از عقل نوبت تذکر است و آن مرحلۀ پیشرفته در شاهراه معرفت است.
ج:و آن مرحله گردآوری آزمایشها برای عمل است،پس چگونه باید از طبیعت مسخر شدۀ برای خودمان بهرهبرداری کنیم؟آیا هر چیز موجود در آن،در هر زمان،و برای هر شخص صالح و شایسته است؟هرگز...چه حقیقت چیزها با یکدیگر متفاوت است،و هر چیزی برای زمانی و شخصی سودمند است،با وجود آن که همۀ آنها برای بشر آفریده شده است.
وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ
-و آنچه برای شما و بهرهمند شدنتان از آن در زمین به وجود آورد.» /6 آنچه خداوند در زمین آشکار ساخته و برای شما و به سود شما آفریده و خلق کرده است.
مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ
-با رنگهای گوناگون، در همۀ اینها آیت و نشانهای برای کسانی که به تفکر بپردازند وجود دارد.» [14]
و خدا طبیعت را مسخر آدمی ساخت،ولی بر انسان لازم است که او نیز به نوبۀ خود برای صورت پذیرفتن این تسخیر در پارهای از اوقات تلاش کند،چه نعمتها چنان نیست که همچون آب از آسمان پیوسته فروریزد،بلکه نیازمند عمل برای روان شدن این تسخیر در پارهای از اوقات است،همچون صید کردن در دریا برای دست یافتن به منافع آن،و تحمل کردن مشقت و سختی سفر برای بهرهمند شدن از منافع بازرگانی.
وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا
-و او است آن که دریا را مسخر شما ساخت تا از آن گوشت تر و
تازه بخورید و زینتی برای پوشیدن به دست آورید.» پس دریا همچون مخزنی بزرگ برای بهترین انواع گوشتها است که با کمترین کوشش به دست میآید،و نیز زینتهایی که در لباسها جلوهگری پیدا میکند.
وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ
-و کشتیها را میبینی که در آن با بانگ کردن پیش میروند.» «مخر»ریشۀ«مواخر»به معنی شکافتن آب است از چپ و راست که از آن بانگی همچون بانگ طوفان برمیخیزد،و در این جا قرآن مرحلۀ چهارم علم را به یاد ما میآورد که عبارت است از:
د:مرحلۀ استفادۀ عملی از علم که قرآن از آن به نام«اکتساب»یاد کرده است.
وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
-و برای آن که خواستار فضل خدا شوید و باشد که سپاسگزاری کنید.» یعنی به تلاش در دریاها برای دست یافتن به روزی خویش که فضل و بخششی از خدا است دسترس پیدا کنید،و پس از آن مرحلۀ پنجم میآید که چنین است:
ه:مرحلۀ خرسندی نفس و جان است که نشانهای از آن سپاسگزاری است،چه برآورده شدن نیازمندیهای تن /6 از راه نعمت کافی نیست،و تا زمانی که نفس ناراحت باشد پیوسته نگران است و حرص دست یافتن به چیزی گمشده را دارد،ولی در آن هنگام که آدمی به شکر گزاری پروردگار خویش قیام میکند،و این را میداند که نعمت حقی برای او نیست بلکه فضل و بخششی از خدا است،و به یاد ایامی بیفتد که به آنها نیازمند بوده ولی دسترسی به آنها نداشته،و بداند که چگونه با تلاش خویش یا با روزی قرار دادن خدا آن نعمت را برای او به آن دسترس پیدا کرده است،جان و نفس او را آرامش و آسایش فرامیگیرد و به شکرگزاری میپردازد.
در برابر آدمی پله و درجهای باقی میماند که با پیمودن آن به اوج و قلۀ درجات عرفان و شناخت خدا صعود میکند،و آن درجۀ هدایت است که آیه بعدی آن را یادآور ما میشود.
[15]
به همان گونه که کشتی در دریا نیازمند لنگری است که با فرورفتن آن به عمق دریا از شر موجهای دیوانه در امان میماند،به همان گونه هم زمینی که در فضا شناور است و بر گرد خورشید گردش میکند،نیازمند چیزی سنگین است که آن را از تکانهای شدید حفظ کند،و آن کوههایی است که برای زمین حکم لنگر برای کشتی را دارند.
وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ
-و خدا در زمین لنگرهایی قرار داد.» یعنی بر روی زمین کوههای بلند را آفرید و نهاد.
أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ
-تا از سرگیجۀ شما در ضمن گردش زمین جلوگیری به عمل آورد.» کاری همچون کار لنگر در کشتی داشته باشد که از سرگیجۀ مسافران در برخورد با امواج شدید جلوگیری میکند.کوهها از ریشه با یکدیگر پیوستگی دارند تا همچون دژ استواری برای زمین باشند و از جنبشها و تکانهایی که سبب زمین لرزهها میشود و سبب آن گازهای درونی زمین است جلوگیری به عمل آورند.و همچنین کوهها از بادهای تند و طوفانی نیز جلوگیری میکنند که پیوسته بر سطح زمین به آن سو و این سو در حرکتاند،و از قوت آنها میکاهند و،در عین حال،نیرویی اضافی به زمین میدهند که در برابر نیروی جاذبۀ ماه مقاومت ورزد؛و از میان کوهها چشمههای آبی را فراهم آورد که به منابع عظیم آب در شکم کوهها ارتباط دارد.
وَ أَنْهٰاراً
-و نهرها و رودها.» /6 این امکان وجود داشت که کوهها مانع ارتباط پیدا کردن افراد بشر ساکن در زمینهای مختلف با یکدیگر شوند،و به همین سبب خداوند متعال در میان آنها راههایی پدید آورد و این از بزرگترین نعمتهای الاهی است که هرگز رشتۀ پیوستهای از کوهها را چنان نمیبینی که در درازا به یکدیگر پیوسته باشند و مانع ارتباط پیدا
کردن مردمان ساکن دو دامنۀ آنها با یکدیگر شوند.
وَ سُبُلاً
-و راههایی،» به همان گونه که انسان به وسیلۀ این راههای زمینی به نیازمندیهای خویش دسترس پیدا میکند،به همان گونه لازم است که از آیات الاهی به حقایق راه یابد، چه آیات همچون راههایی است که ما را به حقایق میرساند.
لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ
-باشد که هدایت شوید و راه حق را پیدا کنید.» [16]
بشر از نشانههای راه به هدفهای خویش در دنیا دسترس پیدا میکند، و به همین گونه شایسته است که به میانجیگری آیات زمینی و آسمانی از حکمت و قدرت پروردگار خویش آگاه شود.
وَ عَلاٰمٰاتٍ
-و اینها نشانههایی است.» همچون نشانههایی که امروز بر کنار راهها مشاهده میکنیم و به وسیلۀ آنها از هر جا که حرکت کنیم بدون رنجی به مقصد خویش میرسیم.
وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ
-و آنان با راهنمایی ستارگان به مقصد خود هدایت میشوند.» چون چنان است که بشر به وسیلۀ ستاره راه خود را در زمین پیدا میکند،در صورتی که رابطۀ میان ستارگان آسمان و راههای زمین پوشیده است،چگونه ممکن است که نتواند به میانجیگری آیات الاهی به خداوند خویش هدایت نشود؟!و آیات خدا آشکارترین نشانه و گواه است و دلالتی آشکارتر دارد.و از آیات او در زمین پیامبرانند و پیروان ایشان که مؤمنان به نور آنان راه خود را مییابند.
[17]
چگونه ممکن است که خالق از مخلوق تمیز داده نشود،و میان پروردگار آسمان و زمین،و /6 بندگان آفریده و ناتوان او که پروردگاران!(ارباب) زمین لقب گرفتهاند تفاوتی وجود نداشته باشد؟! أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ -آیا آن کس که میآفریند
همچون کسی است که نمیآفریند؟چرا این را به یاد نمیآورید و دربارۀ آن نمیاندیشید؟!» [18]
و به هر جا که نظر افکنیم آیه و نشانۀ بزرگی از آیات خدا را گواه بر یگانگی او مشاهده میکنیم،و به هر سو که رو کنیم نعمتهای بیشمار الاهی را فراوان در پیرامون خویش میبینیم،پس نادانی از چیست؟و کفر از چه؟! وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ -و اگر در صدد شمارش نعمتهای خدا باشید،از عهدۀ شمارش آنها برنمیآیید،و خدا آمرزندۀ مهربان است.» هر سنت الاهی خود نعمتی است،و هر موهبت و بخشش نیز نعمتی،و هر اندام و بلکه هر جزئی از یک اندام نعمت،بلکه هر یاخته نعمت است؛شمارۀ یاختههای مخ از بیلیونها بیشتر است،و از دست رفتن هر یاخته سبب پیدایش نقص و عجزی خواهد شد.
پروردگار ما آمرزنده و صاحب رحمت و بخشندگی است،و اگر آمرزش و چشمپوشی او نمیبود،به سبب غفلتی که پیوسته نشان میدهیم و از یاد او بودن و بر نعمتهایش سپاس گزاردن دور میمانیم،میبایستی بعضی از نعمتها را از دست بدهیم،و چنین است که او به رحمت نعمتهای بیشمار خویش را از ما دریغ نمیدارد.
/6
وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (19) وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (20) أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (21) إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (22) لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْتَکْبِرِینَ (23) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (24) لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (25) قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اَللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ اَلْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ اَلسَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (26) ثُمَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ إِنَّ اَلْخِزْیَ اَلْیَوْمَ وَ اَلسُّوءَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (27) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلیٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (29)
/6
21[أیان]
:در چه زمانی است.
27[تشاقون]
:به مخاصمه و نزاع میپرداختید.
28[السلم]
:تسلیم شدن و خضوع و فروتنی نشان دادن.
/6
چه کس شایستۀ پرستیده شدن است؟آیا آن کس است که آفرید و نعمت بخشید و آمرزید و مهربانی نمود،یا آن کس که مگسی را نیافرید؟درس گذشته در این باره سخن میگفت.
اینک تکرار میکنیم و میپرسیم که پرستیده شدن شایستۀ کیست؟خدایی که از آشکار و نهان خبر دارد،یا آن کسان که مشرکان آنها را خدا میخوانند،از بتانی که خود آفریدهاند و هیچ چیز را نیافریدهاند؟و تنها این نیست که از پنهان بیخبر باشند،بلکه از نعمت زندگی هم بهرهای ندارند،و عقل و شعوری ندارند تا در روز قیامت برانگیخته شوند؟! خدا خالق و پروردگار همه چیز و همه کس است،که تنها و بیشریک است،اما مشرکان به آخرت ایمان ندارند و سبب این است که دلهای ایشان منکر حق است و پذیرفتن حق برای آن دلها دشوار،و نیز بدان جهت به جستجوی علو و برتری برخاسته و گرفتار استکبار شدهاند.
خداوند متعال از آشکار و نهان آنان آگاه است،و خدا مستکبران و خودبزرگبینان را که هوای برتری در زمین در سر دارند،و با فهم و اصرار به مخالفت با حق برمیخیزند،دوست نمیدارد،و به همین سبب حقی را که از جانب خدا بر ایشان فرود آمده است کوچک میشمارند،و میگویند که آن افسانههای پیشینیان است.
/6 این گونه کسان سنگینی گناهان خویش را بر دوش دارند بدون آن که عذر
و بهانه آوردن چیزی از سنگینی آنها بکاهد،و همچنین چیزی از بار گناهان کسانی را که به میانجیگری آنان گمراه شدهاند بر دوش دارند،و بار بسیار بدی را حمل میکنند.
مستکبران در آیات خدا مکر میورزند،و با حیلهگریهای گوناگون در صدد آن برمیآیند که از رسیدن مردم به آنها جلوگیری کنند،و این کاری است که پیش از ایشان کسان دیگری بر عهده داشتند،ولی خدا خانههای آنان را از بن ویران کرد و سقفها را بر سرشان فروریخت و عذاب از جایی که هیچ بر خاطرشان نمیگذشت آنان را در معرض هجوم خود قرار داد.
اما در روز قیامت ایشان را خوار میسازد و به شماتت از ایشان چنین پرسش میکند که:آنان که جز خدا میپرستیدید و عصای یکتاپرستی را برای آنها میشکستید،اکنون در کجایند؟!و آنان خاموش بر جای میمانند.و اما اهل علم خواری و بد کردن در حق مشرکان را به سبب کفرشان تثبیت میکنند.
کافران چه کسانی هستند؟ آن کسانی هستند که بر خود ستم روا میدارند،و در هنگام مرگ از کارهای خویش بیزاری نشان میدهند و آنها را منکر میشمارند و به این ادعا میپردازند که هیچ کار بدی را انجام ندادهاند،ولی خدا با علم خویش از کارهای بدی که کرده بودند به آنان خبر میدهد و همۀ آنان را روانۀ آتش میسازد،از در گناهی که مرتکب شده بودند و جاودانه در آن باقی میمانند و به سبب تکبری که در زمین از خود نشان داده بودند گرفتار لعنت میشوند.
[19]
علم بشر محدود است و در مراحل مختلف تکامل پیدا میکند،و به چیزهای آشکار اختصاص دارد در صورتی که علم خدا بر آشکار و پنهان احاطه دارد،و از پنهان پیش از آشکار با خبر میشود،بدان جهت که هر چیز پیش از آن که
آشکار شود در پنهانی وقوع پیدا میکند.
وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ
-و خدا به آنچه پنهان میکنید و آنچه آشکارا انجام میدهید علم دارد و آن را میداند.» [20]
آن کس که از ظاهر و باطن علم دارد،بیش از آن حق دعوت و به خود خواندن از کسی دارد که نه میآفریند و نه دانشی دارد!! /6 وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ -و کسانی که آنان،جز خدا،به خدایی میخوانند،چیزی را نمیآفرینند و خود آفریده شدهاند.» و سؤالی که پیش میآید این است که آنان کیانند؟ گفتند که:آنها بتانند،و به نظر من چنان میرسد که آنان طاغیان و مستکبراناند که بتان اشارۀ به آنها است،و ما بنا بر همین نگرش به تفسیر آیات آینده میپردازیم.
[21]
نخستین صفات خدایان پنداری این است که آنها مردهاند،و نه دانشی دارند و نه قدرتی،مگر به آن اندازه که خدا از علم و قدرت خود به آنان بخشیده است.
أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ
-مردگانند و از زندگان نیستند.» شاید تأکید بر این که زنده نیستند از آن روی بوده باشد که مقصود از مردگان اشارۀ به مرگ حقیقی نبوده و به همین جهت تأکید لازم شده است.
وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ
-و نمیدانند که چه وقت زنده و برانگیخته خواهند شد.» یعنی آنان چشم به راه رسیدن کیفر کفر خویشند بدون این که از زمان وقوع آن آگاه باشند،پس آنان در برابر خدا در معرض پرسش قرار خواهند گرفت.
طبرسی(ره)در ضمن تفسیر آیات گفته است:بتان مردگانند نه زندگان، و بیشتر مرده بودن آنان به اتکای به گفته خداوند متعال متکی است که گفته است:
«غیر أحیاء»تا به صورت مطلق زندگی را دربارۀ ایشان نفی کند،و معنی وَ مٰا
یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ
آن است که:این بتان نمیدانند که چه وقت برای کیفر برانگیخته خواهند شد،و به گفتهای دیگر«هم أموات»یعنی این که کافران در حکم مردگانند،بدان جهت که از حق و دین رویگردان شده و نمیدانند که در چه زمان مبعوث و برانگیخته خواهند شد! (1)و اگر آیات را چنان تفسیر کنیم که مقصود از ارباب در آنها ارباب بشری باشد،هیچ نیازی به این تفسیرها و توجیهات دور از ظواهر آیات نیاز پیدا نمیکنیم.
/6
[22]
اما خدای بر حقی که پرستش باید به صورت خالص نسبت به او صورتپذیر شود،اللّٰه یعنی خدای یگانۀ بیشریک است،و ایمان نیاوردن بعضی از مردمان به او جز به سبب نقصی نیست که در آنان وجود دارد،از آن روی که دلهای زشت آنان هر حقی را که بر آنها وارد شود از خود دور میسازند.
إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ
-معبود شما خدای یگانه است،پس کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند دلهایی انکار کننده دارند،» و دلیل انکارشان فخر فروشی و استکبار ایشان است.
وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ
-و خود بزرگنما و متکبرند.» [23]
ولی سبب حقیقی انکار خویش را به سبب استکبار و خودپرستی پنهان نگاه میدارند،در صورتی که خدا از آشکار و نهان ایشان آگاه است،و از این حالت آنان اکراه و بیزاری دارد.
لاٰ جَرَمَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ
1) 3) -از کتاب نور الثقلین،ج 3،ص 48.
ندارد،زیرا که آن را بدون زحمت و آشکارا فهم میکنیم،و بعضی گفتهاند که «جرم»به معنی بریدن میوه از درخت است و چون«لا»بر آن افزوده شود بدان معنی است که چیزی که این امر را قطع کند،یا با آن مخالف باشد وجود ندارد.
[24]
برای آن که استکبار خویش را با پوشاندن غلافی پسندیدۀ در نظر مردم بر آنان مخفی نگاه دارند،آنان را چنان مییابیم که خود را از دوستان گذشته نمایش میدهند و اندیشههای صحیح را به زمانهای گذشته نسبت میدهند و تو گویی که گذشت زمان حق را پیر میکند و آن را فرسوده و کهنه جلوهگر میسازد.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ
-و چون به ایشان گفته شود که پروردگارتان چه چیز فروفرستاده است،میگویند که اینها اسطورهها و افسانههای گذشتگان است.» أساطیر جمع اسطورة است و آن چیزی است که مسطور و نوشته شده باشد، و بسا هست که این لفظ از آن حکایت میکند که آنچه نوشته شده باطل است.
/6
[25]
مستکبر حق را دشمن خطرناک خویش تصور میکند،بدان سبب که وی قصد آن دارد که مردمان را در معرض بهره کشی خویش قرار دهد و بال طغیان و سرکشی را بر سر آنان گسترش دهد،و اگر مردمان از حق آگاه باشند چنین فرصتی را برای او باقی نمیگذارند،و لذا بانک تبلیغی در پی بانک تبلیغ دیگر علیه حق انتشار پیدا میکند،ولی عاقبت کار چه خواهد شد؟ عاقبت آن تحمل وزرها و بارهای گناه کسان دیگری است که او با تبلیغ آنان را گمراه ساخته است و باید آنها را علاوه بر وزر و سنگینی گناهان خویش تحمل کند.
لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ
-تا بارهای گناه خویش را به صورت کامل در روز قیامت بر دوش خود حمل کنند،و همچنین بارهای گناه کسانی که نادانسته به دست آنان
گمراه شده بودهاند،و چه بد باری را حمل کنند!» «أوزار»به معنی سنگینی گناهان است،از آن روی که گناه پایان نمیپذیرد،بلکه همچون باری سنگین بر جای میماند که شخص گناهکار میبایستی کشیدن بار سنگین آن را تحمل کند،و گاه دو نفر در تحمل وزر گناهی شریک میشوند بدون آن که یکی از آنان سهمی سبکتر از دیگری داشته باشد،و در حدیث شریف نبوی آمده است:
«آن کس که سنتی نیکو را استوار سازد،پاداش آن و پاداش کسی که بدان سنت عمل کند،بدون آن که چیزی از آن کاسته شود به وی داده خواهد شد، و آن کس که سبب رواج سنتی زشت و بد شود،هم وزر آن را تحمل خواهد کرد و هم وزر کسانی را که به آن سنت عمل کنند».
آیه اشاره به آن دارد که هر کس به اجبار خود را بر دیگری مسلط سازد،اگر در این راه نبوده باشد که به آن فرد راه سلامت خودش را بیاموزد،این کار وی گناهی بزرگ است.
[26]
مستکبران تنها به تبلیغ بسنده نمیکنند،بلکه بر ضد حق و جبهۀ آن به انواع مختلف مکر و فریب میپردازند،و مکر و حیلهگری آنان با مکر کسانی که پیش از ایشان بودهاند شبیه است،و از این آگاهیم که خدا چگونه آن مکاران گذشته را با فروریختن سقفها بر سرهای ایشان هلاک کرد.
قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ
-کسانی که پیش از ایشان بودند مکر ورزیدند،پس خداوند ساختمانهای آنان را از شالوده ویران کرد و سقف از بالا برایشان فروریخت.» /6 سقف به سبب متزلزل شدن شالودههایی که بر روی آنها بنا شده بود و آنان در زیر آنها قرار داشتند فروریخت و آنان را هلاک کرد.
وَ أَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ
-و عذاب از جایی به سراغ ایشان آمد که انتظار آن را نداشتند.»
آنان سقف را میآراستند،و در محافظت آن کوشش میکردند،و ناگهان سقف به سب متزلزل شدن شالوده منهدم شد و فروریخت.
آیات سورۀ عنکبوت بهترین تفسیر برای این آیه است،چه کفاری که به آب اعتماد پیدا کرده و ساختمان خود را بر پایههای تمدن بنا کرده بودند،در دریا غرق شدند و همچون قوم فرعون متلاشی شدند،و به همین گونه کسانی که همچون قوم عاد متکی به استحکام و استواری خانههای خود بودند،به سبب باد و سنگهایی که بناهای خود را با آنها بنا کرده بودند،به هلاکت رسیدند،و هر قومی که جز خدا بر پایههای مادی اعتماد کند،خدا آن پایهها را متزلزل میسازد و از همین راه هلاکشان میکند،در حالی که آنان خبر از این ندارند که خطای بزرگ ایشان همین اعتماد کردن آنان بر نیرویی زوالپذیر بوده است.
[27]
و این عذاب دنیایی آنان است نه عذابی که در آخرت خواهند دید،و استکبار ایشان هر چه زودتر به خواری و ننگ گرفتارشان خواهد ساخت.
ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ
-سپس در روز قیامت خوارشان میسازد و به ایشان میگوید که:کجایند شرکایی که عصای وحدت را به خاطر آنان میشکستید،» یا به تعبیر دیگر خودتان را برای آنها و دفاع از ایشان به زحمت میانداختید و با جبهۀ حق به مبارزه و قتال مشغول میشدید،در صورتی که شایسته چنان بود که با ایشان به جنگ بپردازید،اکنون کجایند؟ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکٰافِرِینَ کسانی که علم به ایشان داده شده بود خواهند گفت که خواری و بدی در امروز بهرۀ کافران است.» پس یک عذاب نفسانی دارند که عار و ننگ است،و یک عذاب جسدی که آزارشان میرساند و ناراحتی و بد حالی برایشان فراهم میآورد،و این که ارزش علم و سودمندی آن را به ما الهام میکند،و بزرگترین سبب برای استکبار مستکبران و بهرهکشی آنان از مردم وجود نداشتن علم در نزد مردمان است.
/6
[28]
و آیا کافران کسانی هستند که با زبانهای خود حق را انکار میکنند، یا این که هر مستکبر نسبت به حق و ستمگر بر جان خویش با چنین عذابی رو به رو خواهد شد؟ اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ -آنان که فرشتگان در حالی جان را از ایشان باز میستانند که بر خود ستم روا میدارند.» اما کسانی که پیش از رسیدن هنگام مرگ توبه کرده باشند وضعی دیگر دارند.
فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ
-خود را تسلیم میکنند(و میگویند که)ما کار بدی انجام ندادهایم.» در صورتی که پیش از این لحظه به استکبار میپرداختند و خود را برتر از حق و برتر از مسئولیت و قانون میپنداشتند و مردمان را مستضعف نگاه میداشتند، باید بدانند که:
بَلیٰ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
-(نه چنین است و)خدا به آنچه میکردید دانا است.» استکبار با ستم کردن بر مردمان و خوار و حقیر شمردن ایشان آغاز میشود، و گاه یکی از مردمان پست در میان ایشان در برابر کسی که از او پستتر است چنین میکند،و در حدیثی مأثور از امام أمیر المؤمنین(علیه السلام)آمده است که:
«هر کس که بر این اعتقاد باشد که او بر دیگری برتری دارد،از مستکبران است».
پس من گفتم:حتی اگر چنان باشد که چون آن دیگری را در حال مرتکب شدن به گناهی ببیند و چنین بگوید باز هم چنین است؟و او گفت:
«هیهات هیهات،چه ممکن است که خدا گناه او را بخشیده باشد،و تو بایستی برای پس دادن حساب بر پای ایستی،آیا داستان جادوگران و موسی را نخواندهای؟» [29]
در آن هنگام به سوی درهای جهنم رانده میشوند،و هر یک از آنان
از دری وارد آن میشود که آن را در دنیا برای خود برگزیده بود،پس در میان ایشان کسی است که در طغیان بر بندگان را برای خود برگزیده بود،و کسی که در فرمانبرداری از گردنکشان،و کسی که در تباهی کردن در زمین و نظایر اینها را اختیار کرده بود.
/6
فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ
چون آیات این درس را با آیههای درس گذشته مقایسه کنیم که در پیرامون علم جریان داشت،اینها را میبینیم که دربارۀ حالت خودبزرگبینی و تکبر نسبت به حق سخن میگویند که از بزرگترین دشمنان علم است،و به تدریج از انکار به استکبار و تکبر پیش میرود،به همان گونه که در آیات پیشین این پیشروی تدریجی از تفکر به تعقل و سپس یادآوری و سپاسگزاری و سرانجام هدایت بود.
/6
وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِینَ (30) جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ کَذٰلِکَ یَجْزِی اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِینَ (31) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (33) فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (34) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی اَلرُّسُلِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (35) وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اَللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ اَلضَّلاٰلَةُ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (36) إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (37)
34[حاق بهم]
:به ایشان رسید و احاطهشان کرد.
/6
در درس گذشته سیاق ایستگاه کافران را در برابر رسالت آشکار ساخت،و اما متقیان و پرهیزگاران ایستگاهی نیکو دارند،چه فراهم آورندۀ روش عمل بر حسب احسان و نیکوکاری است که در دنیا به پرداختن به حسنات و کارهای خوب
میانجامد،و در آخرت پاداش کامل بهرۀ ایشان میشود و پرهیزگاران در آن با سلامت و خوشی استقرار پیدا میکنند.
آنجا جایی است که به بهشتها و باغهای جاودانی داخل میشوند،و در آنجاها نهرها را میبینند که از زیر درختان روان است و آرزوهای ایشان تحقق پیدا میکند،و چنین است پاداش پرهیزگاران که زندگیشان با خوشی پایان مییابد،و فرشتگانی که مأمور گرفتن جانهای ایشان در هنگام بیرون رفتن از این جهانند،به آنان مژدۀ درآمدن به بهشت در نتیجۀ پرداختن به کارهای نیک و شایسته میدهند.
کافران با عقلهای خویش هدایت نمیشوند،بلکه چشم به راه آنند که فرشتگان از آسمان فرود آیند تا با چشمهای خود آنان را رؤیت کنند،یا عذابی که به آن بیمشان داده بودند فرا رسد،ولی دنیا خانۀ آزمایش است،و چون حقایق آشکار شود ناگزیر گرفتار عذاب خواهند شد،و توبۀ ایشان،بدان جهت که خود بر خویشتن ستم روا داشتند و خدا ستمی بر ایشان روا نداشت،مورد قبول قرار نخواهد گرفت، و در آن هنگام است که بدیهای اعمال خویش را خواهند یافت،و آن عذابی که به استهزای آن میپرداختند آنان را فرا خواهد گرفت.
/6 گروهی از کفار انحراف فکری و رفتاری خویش را،از طریق ارتباط دادن آن با اندیشۀ«جبر»امری ناگزیری میدانند و میگویند:اگر خدا میخواست ما را از پرستش شرکای پنداری خودش و از پیروی قانون باطل بازمیداشت،و این بهانهای قدیمی است و در برابر تبلیغ آشکار رسولان خدا کاری از آن برنمیآید،و دیگر این که آزادی و اختیار ایشان بر جای خود باقی است و برای انجام دادن کارهای زشت و بد و کفر ورزیدن هیچ جبر و عامل مجبور کنندهای در کار نیست، و خدا هرگز آنان را به پرستش طاغوت فرمان نداده،بلکه پیامبران را برای رهانیدن مردمان از طاغوت برانگیخته است،پس بعضی از آنان دعوت رسولان را پذیرفتند و هدایت شدند،و گروهی را که به این دعوت پاسخ مثبت ندادند،خداوند گمراه و بدبخت ساخت،و بنا بر این تکذیب کنندگان رسولان از آن روی به سختترین عذاب گرفتار خواهند شد که در قبول و رد و تصدیق و تکذیب خود کمال آزادی
را داشتهاند،پس به آثار گذشتگان نظر افکنید.
خدا هیچ کس را بر هدایت یافتن مجبور نمیسازد،ولی آن کس را نیز که گمراهی را برگزیده است به راه راست هدایت نمیکند و به یاری او برنمیخیزد و احدی نیز در حق او چنین نمیکند.
[30]
نظر مستکبران نسبت به رسالت از این قرار بود،اما مؤمنانی که ترس از خدا و پرهیزگاری را راهنمای خود قرار داده بودند،هرگز چنان نشد که گناهان همچون حجابی مانع به کار افتادن عقلهای ایشان و فهم حقایق شود،و چون از ایشان دربارۀ رسالت سؤال میشد میگفتند که آن خوب است.
وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً
-و چون به کسانی که پرهیزگار بودند گفته شد که پروردگارتان چه چیز را فرو فرستاد،گفتند:خیر و نیکی را.» و شیرینی ایمان را کسی جز پرهیزگاران نمیتواند احساس کند،و آشکارترین نشانۀ ایشان نیکوکاری است که سبب رسیدن آنان به حسنات و چیزهای خوب و نیکی در دنیا و آخرت میشود.
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِینَ
-برای کسانی که نیکویی میکنند در این دنیا حسنه و نیکویی است،و دنیای دیگری خوبتر و نیکوتر،و چه زیبا و پسندیده است سرای پرهیزگاران.» [31]
اما سرای پرهیزگاران تحقق یافتۀ در باغهای بهشت جاودانی است.
/6
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ
-باغهایی جاودانی است که در زیر درختان آنها نهرها روان است،و هر چه را که بخواهند در آنجا خواهند داشت.» مطلق بودن،دلیل بر آن است که خواستهها و آرزوهای اهل بهشت همگی
در آنجا صورت تحقق پیدا کند،و از وضعی که خواهند داشت کاملا راضی و خرسند خواهند بود،و این رضایت هرگز در دنیا ممکن نیست تحقق یابد،حتی گویندهای از آنان گفته است:چنان نیست که هر کس هر چه را بخواهد به آن دسترس پیدا کند!و این مایۀ اختلاف و تفاوت بزرگی میان اهل بهشت و اهل دوزخ است.
کَذٰلِکَ یَجْزِی اللّٰهُ الْمُتَّقِینَ
-خدا پرهیزگاران را بدین گونه پاداش میدهد.» اما مؤمنانی جز ایشان چندان در آتش دوزخ باقی میمانند تا آثار گناهانی که مرتکب شده بودند از میان برود و آن گاه به بهشت درخواهند آمد.
[32]
و شخص متقی و پرهیزگار در خطری عظیم باقی میماند تا آن گاه که یقین،یعنی مرگ،او را دریابد،چه همه بیم آن دارد که مبادا پیش از آن که به پایان زندگی برسد پایش بلغزد،پس چون بر هدایت تا لحظۀ مرگ استوار بماند پاکیزه است.
اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
-کسانی که فرشتگان پاکیزه جانهاشان را میستانند و به ایشان میگویند:سلام بر شما،به سبب کارهایی که کرده بودید به بهشت درآیید.» با وجود آن که مسافت زمانی گستردهای میان مرگ و داخل شدن در باغهای جاودانی بهشت وجود دارد،فرشتگان به متقیان در هنگام مرگشان مژده میدهند که حتما به آن درخواهند آمد،و علاوه بر این چنان کسان در این فاصلۀ پس از مرگ در باغها و بهشتهایی شبیه باغهای جاودانی در آرامشگاه راستینی در پناه فرمانروایی مقتدر به سر میبرند.
[33]
اما غیر متقیان،بزرگترین خطایشان آن است که چشم به راه آناند که خطر آنان را فرا گیرد تا به وجود آن اعتراف کنند،ولی در این هنگام دیگر ایمان آوردن برای ایشان سودی ندارد،زیرا که دنیا سرای آزمایش است و اندازۀ ایمان و
تقوای فرد در آن اندازه گرفته و معلوم میشود که قوت اراده و عقل او در آن هنگام که به خطری او را بیم میدهند در حالی که هنوز آن را ندیده است چه مقداری دارد، اما پس از آن مردمان همه با یکدیگر برابرند،و هر کس از خطری که ببیند میگریزد، ولی تنها خردمندان و عاقلانند /6 که از خطر در وقت مناسب و در آن هنگام که بیم فرا رسیدن آن به ایشان داده میشود فرار کنند.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ
-آیا منتظر آناند تا فرشتگان (مرگ)بر آنان وارد شوند.» أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ -یا فرمان(عذاب)پروردگارت برسد.» و آن گاه ایمان آورند،و چه سودی ممکن است ایمان آوردن پس از دیدن عذاب برای ایشان داشته باشد؟! کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ -کسانی که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند.» و خدا به بدترین صورت هلاکشان کرد.
وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
-و خدا بر ایشان ستم نکرد بلکه خود بر خویشتن ستم کردند.» مثل این گونه کسان همچون مثل مردی است که با چشم خود چاهی را ببیند و به وجود آن اعتراف نکند مگر آن گاه که در آن فرو افتد و استخوانهایش بشکند،و آن گاه بگوید که به وجود چاه اعتراف میکنم!اگر چنین بودن درست باشد،پس چرا چشم به تو داده شده است؛آیا برای آن نبوده است که راه را در برابر خود ببینی و پیش از افتادن در چاه از افتادن در آن بپرهیزی؟! چرا به آدمی عقل بخشیده شده است؟آیا برای آن نیست که غیب را ببیند، چه دیدنی را حتّی جانور میبیند!و برای چه به او اراده داده شده؟آیا برای آن نیست که با آن به چالش و مقاومت در برابر شهوات بپردازد،و اما به دنبال شهوات به راه افتادن چیزی نیست!با این خطر چه وقت آدمی در فکر رفع آن برمیآید؟!در آن هنگام که نخستین نشانههای آن آشکار شود،اما در آن هنگام که او را فراگرفته
است دیگر راه گریزی وجود ندارد! [34]
دنیا بدین گونه بر اساس سودمند شدن از عقل و اراده برای آدمی به وجود آمده است،و کافران فایدهای از آن به دست نمیآورند.
/6
فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
-پس نتیجۀ بدیها و کارهای زشتی که انجام داده بودند به ایشان رسید،و آنچه که مورد ریشخند و استهزای ایشان بوده برایشان فرود آمد.» فکر و اندیشۀ حقی که در معرض ریشخند آنان قرار داشت از آنان انتقام گرفت،به همان گونه که کارهای زشت و بد ایشان به سختیها و دشواریهایی تحول پیدا کرد که زندگیشان را تباه کرد.
[35]
پس چشم به راه آن بودن که حق تبلیغ شدۀ به مردمان به واقعی قابل رؤیت تحول پیدا کند،خطایی بزرگ است که هلاک شدگان پیش از ما مرتکب آن شدند،و بر ما است که از آن دوری گزینیم؛و خطر دیگر قدری و جبری بودن است و اعتقاد به این که خدا ما را آزاد نیافریده است تا با عقل و ارادهای که به ما بخشیده نیک و بد را از هم بازشناسیم و بر راه درست زندگی کنیم،و این که در کارهایی که میکنیم آزادی کامل و در برابر آن مسئولیت تمام داریم،و اگر جز این میبود به اجبار و بدون اراده همۀ کارها را به انجام میرسانیدیم،ما را بر آن مجبور میکرد که پرستش طاغیان را ترک کنیم.
وَ قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ
-کسانی که شرک ورزیدند گفتند:اگر خدا میخواست ما چیزی را جز او نمیپرستیدیم.» نه به پرستش مال تجسم یافتۀ در سرمایهداری میپرداختیم،و نه نیروی تجسم یافتۀ در طاغوت را میپرستیدیم،و نه به بندگی و اطاعت از میراث تحقق یافته در پدران و نیاکان خویش متمسک میشدیم.
نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ
-از خودمان و پدرانمان،و نه حرمت چیزی جز او را در نظر میگرفتیم.» تا بگوییم که این حلال است و آن حرام بر حسب هوای نفس خودمان،که
جاهلیان چنین میکردند و گوشت شتر گوش بریده(بحیرة)و شتر به حال خود واگذاشته به سبب فراوانی نتاج(سائبة)و نظایر اینها را حرام میشمردند،و پیروان از جاهلیت امروز قوانینی را برای مقید کردن نیروها و تواناییهای مردمان وضع میکنند.و به تعبیر دیگر ما هرگز پیرو سروری دستگاه فاسدی نخواهیم شد و از قانونهای ساختۀ بشر اطاعت نمیکنیم.
کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
-کسانی که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند.» به بندگی طاغوت پرداختند و برای خود جعل قانون کردند،و مدعی آن شدند که خدا این امر را بر عهدۀ ایشان گذاشته است،ولی باید از آنان پرسید که:
پس خدا برای چه فرستادگان خود را به رسالت برگزید؟ فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ -پس آیا بر عهدۀ رسولان کاری جز رساندن پیام آشکار بوده است؟» /6 پس نه خدا امر زندگی را به بشر تفویض کرده است،بدان سبب که فرستادگانی بر آنان مبعوث کرد،و نه این که چنان میخواهد که مردمان را به جبر و اکراه هدایت کند،پس چون مجبورشان نمیکند از آنان راضی است،زیرا که وظیفۀ رسولان پس از ابلاغ کردن پیام پایان میپذیرد،و در این هنگام است که مسئولیت خود انسان آغاز میشود.
[36]
و بدین گونه خداوند فرستادگان را با کلام و سخنی به کمال آشکاری فرو فرستاد:پرستش خدا و طرد طاغوت.
وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ
-و در هر قومی فرستادهای را فرستادیم تا به آنان بگوید که:خدا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید.» طاغوت خود را بر مردمان تحمیل میکند،و در برابر او تنها خاموش ماندن
کافی نیست،بلکه او یک پلیدی است که اجتناب و پرهیز کردن از او واجب است،و باید خود را در برابر او نیرومند سازند و از او پرهیز کنند و بر او بشورند و به فرمانهای او گردن ننهند،و اگر چنین نمیبود خداوند متعال کار بندگان را به خودشان واگذار نمیکرد که برای خود فرمانروایی برگزینند،یا اگر خواستند در برابر کسی که در صدد بهرهکشی از آنان و گمراه ساختن ایشان برآمده است خاموش بمانند،هرگز...بلکه حجت را بر ایشان تمام کرده و برای هر گروهی از مردم فرستادهای را مبعوث کرده است که او را مقتدای خود قرار دهند و با هم به همکاری برخیزند تا هیچ کس از ایشان نتواند بگوید که من چیزی نمیدانستم و بیخبر بودم.
فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ
پس بعضی از ایشان چنانند که خدا هدایتشان میکند،و بعضی دیگر چنانند که گرفتار گمراهی میشوند و خود سبب آن بودهاند.» آن کس که به هدایت میرسد،البته خدا راهنمای او است،ولی پس از آن که خود وی راه راست و هدایت را برگزیند و خواستار آن شود،و آن کس که گمراه میشود نیز خدا او را گمراه میکند ولی پس از آن که خود وی گمراهی را برگزیده است،و به همین سبب پروردگار ما گفت: حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ یعنی پس از برگزیدن گمراهی گمراه شدن وی وجوب پیدا کرد،و هر کس باید مسئولیت خود را تحمل کند.
فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ
-پس در زمین سیر کنید تا ببینید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.» /6 اگر خدا کفر را برای بندگانش پسندیده است،دیگر چرا باید کافران را عذاب کند؟! [37]
و بار دیگر پروردگارمان تأکید میکند که هدایت اجباری از جانب خدا نیست،و به همین سبب هیچ کس نباید چشم به راه آن باشد که پیغمبری بیاید و او را مجبور به هدایت سازد،و نمیتواند بگوید که چون کسی برای مجبور کردن من به هدایت نیامده است پس من هیچ گناه و تقصیری مرتکب نشدهام.هرگز چنین
نیست...و تو مسئولی و رسول مسئولیتی درباره تو ندارد.
إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ
اگر اصرار بر هدایت یافتن ایشان داری،(این را بدان)که خدا آن کس را که به گمراهی رضا داده است هدایت نمیکند،و چنین کسان یار و یاوری ندارند.» پس خود را به این عذر و بهانهها دلخوش ندارند،و منتظر کسی نباشند که برای هدایت ایشان مأمور شده باشد،هرگز چنین کسی برای راهنمایی ایشان نخواهد آمد،و تنها خدا یار و یاور است،و تو اگر به سوی او راهنمایی شوی به خوشبختی گمشده و مورد اشتیاق خویش دست خواهی یافت.
/6
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اَللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (38) لِیُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ (39) إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (40) وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (41) اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (42) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (43) بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (44)
/6
کافران برای گریختن از دشواری عالم شدن به آخرت،با سوگندهای شدید و غلیظ به خدا میگویند که خدا بار دیگر آن کس را که مرده است زنده نخواهد کرد!و خداوند متعال برای آنان تأکید میکند که به آنان وعدۀ برانگیخته و دوباره زنده شدن ایشان را داده است و هرگز خلف وعده نمیکند،و بیشترین مردمان از این حقیقت آگاهی ندارند.
هدف از بعث آشکار کردن حق در اختلافاتی است که آنان با یکدیگر دارند،و ثابت کردن دروغ کافران،و در این کار هیچ دشواری وجود ندارد،از آن روی که خدا هر گاه که چیزی را بخواهد و اراده کند به آن میگوید باش و هست شو و آن میباشد و هستی پیدا میکند.
در مقابل کسانی را مییابیم که مسئولیت ایمان به حق را تحمل میکنند،و به همین جهت هر زمان که در سرزمین خود از آزادی عمل کردن به حق محروم بمانند به هجرت میپردازند،و خدا وعدۀ نیکی به ایشان در دنیا و بیش از آن در سرای دیگر میدهد که اکنون نعمتهای توصیف ناپذیر آن برای ایشان پوشیده است، بدان سبب که اینان در برابر رنج دنیا تحمل و شکیبایی نشان میدهند و هنگام مقاومت و ایستادگی در برابر کافران بر خدا توکل میکنند.
بعضی از آنان به مناقشه و گفتگو درباره صدق و راستگویی رسول میپردازند که بشری همچون دیگر افراد بشر است،در صورتی که میدانند خدا /6 پیش از او نیز کسانی را به رسالت برگزیده بود که تفاوتی با دیگر مردمان جز در رسیدن
وحی پروردگار به ایشان وجود نداشت،پس از اهل علم و کسانی سؤال کنید که بینات و دلایل و کتابهای نازل شدۀ خدایی را در یاد دارند.و قرآن کتاب و ذکری است که به محمد(ص)بدین منظور نازل شده است که رسالتی را که بر آنان به تدریج نازل شده بود برای ایشان توضیح دهد،و عالیترین هدف برانگیختن عقلهای مردمان است و برانگیختن آنان به تأمل و تفکر و اندیشیدن.
[38]
سیاق قرآنی معمولا در ضمن یک سوره یا درس پیش از یک خطّ فکری را پیروی میکند،بدان سبب که کتاب خدا است و هیچ کاری آن را از پرداختن به کاری دیگر بازنمیدارد،و چون در پایانهای آیات این درس از قرآن کریم تدبر کنیم،بر ما آشکار میشود که سیاق دربارۀ علم با ما سخن میگوید،و علاوه بر آن از ایمان به بعث و رستاخیز،و از هجرت کردن در راه خدا،و از رسالت،بلکه علم عنوان خط ارتباطی میان موضوعهای مختلف این آیات میشود، بدان جهت که علم مسئولیتی عظیم دارد که مقرون با عمل باشد،و به آن بانگ بردارد که مردمان به ایمان روی آورند و چون پاسخی نشنید به هجرت و مهاجرت در راه خدا بپردازد،و اگر علمی مقرون به عمل نباشد قرآن آن را علم نمیخواند،بدان سبب که علم-در اسلام-روی هم انباشته شدن معلومات در حافظه نیست بدان گونه که،مثلا،حسابگر(کامپیوتر)آنها را انبار میکند،بلکه کشف کردن دانستنیها با وضوح به نور عقل است.و در آن هنگام که حقایق کشف میشود، عمل کردن به آنها نتیجۀ فطری علم است.
ولی آیا عمل کردن به علم آسان است؟هرگز...مگر در حدیث شریف نیامده است که:
«سخن ما دشوار است و دشوار به نظر میرسد».
پس در برابر عمل سدها و گردنههایی نفسانی و واقعی وجود دارد که
میباید از آنها بگذریم و بر آنها پیروز شویم.
و بعضی از مردمان برای آن که از مسئولیت علم بگریزند،خود را به نادانی میزنند و سوگندهای غلیظ یاد میکنند که جاهلند.
/6 از سوی دیگر،علم به آخرت همچون سنگ شالوده برای علم است،زیرا که فهم و شناخت دنیا و آنچه در آن از مسئولیتها و ارزشها و حقایق وجود دارد،جز از طریق معترف بودن به آخرت به دست نمیآید،و اگر جز این باشد همه چیز در دنیا صورت لغز و معما و رازی بزرگ پیدا میکند.
به همین سبب منکر شدن آخرت همچون جهلی کلی به زندگی دنیا است که در یک لحظه پایان میپذیرد.
از جهت سوم:علم به آخرت ما را به آن مؤمن میسازد که حقی ثابت در این جهان وجود دارد،و ما به زودی آن را خواهیم شناخت و بر اساس آن در روزی به حسابمان رسیدگی خواهد شد،پس ناگزیر باید که به جستجوی آن برخیزیم و آن را محور اندیشیدن و به اندیشیده عمل کردن خویش قرار دهیم.
اگر محور بودن حق نباشد،بدان میماند که اساس و شالودۀ ساختمان فروریخته باشد،که بر اثر آن همه چیز منهدم میشود،پس اگر حق و باطلی واقعی وجود نداشته باشد،و حسن و قبح عقلی-بنا به تعبیر فیلسوفان-در کار نیاید،پس چه نیازی به آن داریم که به جستجوی علم بپردازیم؟و مقیاس در مبارزهها و گفتگوها چه خواهد بود؟آیا مقیاس«من»است،یا«نیرومندتر»،یا«چیزی دیگر»؟ چنان مینماید که دو آیه به توضیح این حقیقت میپردازد:
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ
و سختترین سوگندها را به خدا در این خصوص یاد میکنند که خدا کسانی را که از دنیا میروند بار دیگر زنده از قبر برنمیانگیزد و زنده بیرون نمیآورد.» قسم یاد کردن دربارۀ چیزی که شخص نسبت به آن نادان است،دلیلی برای تأکید او به جهل خویش و فرار از علم به حق است،و اگر جز این باشد چه
دلیل برای مؤکد کردن با قسم است که خدا مردگان را زنده نمیکند و برنمیانگیزد؟ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ -آری،این وعدۀ راست خدا است،ولی بیشترین مردم نمیدانند.» وعدۀ خدا راست است،و وعده کرده است که هر کس بمیرد بار دیگر زنده خواهد شد،ولی بیشتر مردم این را نمیدانند.
علامۀ طباطبائی گفته است:(یعنی نمیدانند که این وعدهای است که تخلف پیدا نمیکند، /6 و قضایی است که به سبب اعراض و دوری گزیدن ایشان از آیات دلیل بر آن تغییر نخواهد یافت،و کاشف وعدۀ او دربارۀ آفرینش آسمانها و زمین،و عدل و احسان،و تکلیف فرود آمدۀ در شرایع الاهی است). (1)
بعضی گفتهاند:معنی آن است که حکمت بعث را نمیدانند پس به آن ایمان نمیآورند. (2)
به نظر میرسد که قرآن علم بیشتر مردم را علم نمیشمارد،تا اکثریت مقیاسی در نظر گرفته نشود،بلکه مقیاس حقی است که در آخرت آشکار میشود،و آیه با بیان حقیقت علم و مقیاسهای آن پایان میپذیرد،و خدا دانا است.
[39]
از هدفهای بعث و نشور پس از مرگ آشکار شدن حق است،و اثبات باطل بودن گفتههای کافران،و بدین گونه یکی از حکمتهای ایمان به آخرت، ایمان آوردن به ملاک ثابتی برای حق است که مردمان به آن باز میگردند و دربارۀ آنچه با یکدیگر در آن اختلاف داشتهاند داوری صورتپذیر میشود.
لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ
-تا بر ایشان آشکار شود که در چه چیز با یکدیگر اختلاف داشتهاند،و کافران بدانند که آنان دروغگو بودهاند.» پس هیچ کس نمیتواند حق را به باطل مبدل سازد،و خود را به آن بفریبد که باطل گاه حق میشود،زیرا که رأی اکثریت-چنان که اعتقاد بیشتر مردم بر آن است-مقیاس باز شناختن حق و باطل است،هرگز...پس از ما روزی خواهد آمد که در آن حق از باطل با وضوح کافی بازشناخته خواهد شد.
[40]
و کافران چنان میپندارند که بعث و نشور غیر ممکن است،و این را نمیدانند که چون خدا چیزی را بخواهد به آن میگوید:کن فیکون.
/6
إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
گفتۀ ما برای (دست یافتن به)چیزی که وجود آن را اراده کنیم،آن است که به آن میگوییم باش و آن میباشد و هستی پیدا میکند.» تکرار کلمۀ«قول»شاید که برای بیان این مطلب آمده است که اراده عبارت از نعمتی در قلب نیست،یا اندیشیدنی در نفس و جان،بدان گونه که برای ما بشر چنین است،بلکه آن همچون گفتن(فعلی است)که خداوند آن را ابلاغ میکند و پدید میآورد،و در حدیث شریف از ابو الحسن-علیه السلام-در پاسخ یکی از یارانش که دربارۀ اراده از او پرسیده بود که آیا از خدا است یا از خلق؟ گفت:
«اراده در افراد بشر در ضمیر است و فعلی که پس از آن پدید میآید،و اما از خدای تعالی ارادۀ او همان پدید آوردن او است و نه چیزی جز آن،زیرا که او تأمل و توجه و تفکر نمیکند،و این صفات در او وجود ندارد و صفات آفریدگان است،پس ارادۀ خدا همان دخل او است نه چیز دیگر که میگوید باش پس میباشد بدون لفظ و گفتن با زبان یا اهتمام دربارۀ چیزی داشتن و نه دربارۀ آن اندیشیدن و نه این که چگونه خواهد شد،به همان گونه که خود و کیف و چگونگی
ندارد». (1)
[41]
بسیاری از مردمان آنچه را که میدانند کنار میگذارند و،از ترس جامعۀ فاسد و طاغوت،به نادانی عمل میکنند،در صورتی که شایسته است که نسبت به آن تمرد نشان دهند و از عمل کردن به آن خودداری ورزند،پس اگر در معرض ستم قرار گیرند و کاری از دستشان برنیاید،از سرزمینی که درآنند هجرت کنند،و زمین خدا پر وسعت است و چه بهتر آن که از آن مهاجرت کنند و با نیرومندی بیشتر به سرزمینهای خویش بازگردند.
وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ
-و کسانی را که در راه خدا هجرت کردهاند.» و به منظور عمل کردن به فرمانهای او.
مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً
-پس از آن که ستم دیدند،در دنیا در جایگاهی نیکو جای خواهیم داد.» پس هر چه زودتر خدا برای ایشان سرزمینی گسترده و زندگیی نیکو و آزادی و امنیت و آسایش از خطر فراهم میآورد.
/6
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ
-و هر آینه پاداش آخرت بزرگتر است و کاش آن را میدانستند،» و بر آنان است که تنها در بند پاداش دنیا نباشند،و فایدۀ علم آن است که ما را پیش از مردن به پهنههای گستردۀ آخرت منتقل میکند و از پاداشهای بزرگی که در آن است آگاه میشویم.
[42]
این همه به شرط آن است که دیدن آزار در راه خدا را تحمل کنند،و به فشار طاغوت تسلیم نشوند،و قضیۀ مکتبی خویش را فراموش نسازند.
1) 6) -المیزان،ج 12،ص 259.
اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ
-کسانی که شکیبایی نشان دادند و به پروردگارشان توکل داشتند.»
[43]
آنان دربارۀ رسالت محمّد(ص)بدان جهت مجادله میکردند که او فردی همچون خود ایشان بود،و آیا خدا هرگز مردانی را به رسالت برگزیده است که به صورتی از دیگران تمایز و برتری داشته باشند؟! وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ -و ما پیش از تو جز مردانی را به رسالت نفرستادیم که به ایشان وحی میکردیم.» بر انسان است که خود به جستجوی حقیقت برخیزد،پس اگر آن را نیافت در جستجوی کسی برآید که آن را یافته است،از آن گونه کسان که علم و معرفت شخصیت آنان را ساخته و پرداخته است،و با شناخت آثار آشکار و نوشتههای موجود در کتابها از جز خود تمایز پیدا کردهاند.
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
-پس،اگر نمیدانید،از آن کسان که میدانند بپرسید.» ولی اگر میدانید حق تقلید کردن از دیگران را ندارید،به همان گونه که پیروی از کسانی که از بینات و زبر آگاهی ندارند نیز روا نیست،یا این که چنین آگاهی را دارند ولی عملا از آن سودی نمیبرند و خود شخصا از وحی سودی و از پندهای راهنمای آن بهرهای نگرفتهاند.و این آیه و آن که پس از آن میآید، شرطهای تقلید را بیان میکند و به عبارتی دیگر،شرایط پیروی جاهل از عالم را معلوم میسازد،و آنها به حقایقی عقلی اشاره دارند که جان بشر فطرتا آنها را میپذیرد.
/6
[44]
عالم طبیعت و دانشمند تاریخ و آگاه به طب و نظایر آن نمیتواند در
پیوند با دین در امور مربوط به زندگی مورد تقلید قرار گیرند،بل عالم دین کسی است که ادلّه را یادآور میشود و با محتویات آگاه است.
بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ
-به گواهیها و نوشتهها.» بیّنات به معنی گواهیهای آشکار است،اما زبر عبارت از کتابهایی است که دربارۀ علوم الاهی فراهم شده است.و از آن روی که بینات در آیات دیگری از قرآن گاه در کنار کلمۀ هدی آمده،همچون این گفتۀ خدای تعالی: شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْهُدیٰ وَ الْفُرْقٰانِ ،پس معنی آن -چنان که به نظر من میرسد-تفصیلات آشکار کننده تعلیمات آسمانی است،در صورتی که هدی یا کتابهای حاوی آن،بینشها و اشارات محکماتی است که تنها بعضی از آنها به تفصیل بیان شده است.
و بنا بر این تفسیر کلمۀ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ متعلق به این گفتۀ خداوند متعال است: أَهْلَ الذِّکْرِ ،و بعضی دیگر آن را متعلق به این گفتۀ او دانستهاند که: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا .علامۀ طباطبائی را نظر آن است که:(یعنی آنان را با بینات و زبر فرستادیم،و این اشاره است به آن که معنی در آیۀ پیشین آمده،و میخواهد بگوید که بشر بودن رسولان تنها بر حسب عادت است،و چنان است که تا یادی از آنان میشود در ذهن شنونده این سؤال پیش میآید که آنان با چه چیز فرستاده شدهاند؟پس به این پرسش پاسخ میدهد که با بینات و زبر،اما بینات برای اثبات رسالتشان،و اما زبر برای محفوظ ماندن تعلیمات ایشان است). (1)
و من میگویم:به همان گونه که پروردگارمان فرستادۀ خود را با بینات و زبر فرستاد،به همین گونه هم اهل ذکر به آنها یادآوری میشوند،با علم به این که متعلق آن نزدیکترین لفظهای سابق است که در این جا ذکر است /6 مخصوصا با اضافه شدن به اهل،و مخصوصا بدان سبب که کلمه غامض و دشوار است و بیشتر از کلمۀ «أرسلنا»سبب سؤال انگیزی میشود،و سپس بنا بر رأی ایشان کلمۀ وحی
1) 7) -المیزان،ج 12،ص 259،و نزدیک آن است آنچه در المجمع و جز آن آمده.
شایستهتر است نه«أرسلنا»،پس نیک در این گفته بیندیش.
بدین گونه وحی به رسول برای آن فرستاده میشود که سبب تحقق یافتن یکی از دو امر شود:
اول:این که رسول همچون پیشوایی باشد که دیگران از او پیروی کنند،و این چیزی شبیه تقلید است.
دوم:این که عقلهای مردمان برانگیخته شود و افکار خاموش و راکد ایشان به حرکت درآید،و مستقیما به تحصیل علم بپردازند،و هدف نخستین همۀ مردمان را شامل میشود،در صورتی که دومی به عقلا اختصاص دارد.
وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ
-و ذکر و قرآن را از آن روی به تو فروفرستادیم تا برای مردم این مطلب را آشکار سازی که آنچه به سوی ایشان فروفرستاده شده چیست تا مگر به اندیشیدن و تفکّر بپردازند.» /6
أَ فَأَمِنَ اَلَّذِینَ مَکَرُوا اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اَللّٰهُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (45) أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (46) أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (47) أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ اَلشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ (48) وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (49) یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ (50) وَ قٰالَ اَللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اِثْنَیْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (51) وَ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلدِّینُ وٰاصِباً أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَتَّقُونَ (52) وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ اَلضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ (53) ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ اَلضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (54) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55)
/6
کسانی که با مکر و حیله به گناهان و کارهای زشت میپردازند،و با افکار خود به رفع و دفع آنها میپردازند،شایسته چنان است که از مکر خویش غافل نمانند،چه گاه ممکن است که خدا به سبب ایشان بخشی از زمین را فرو برد،یا از جایی که هیچ توقع آن را ندارند عذاب خدا فرارسد و آنان را احاطه کند،در صورتی که خود به جستجوی معاش خویش در خشکی و دریا مشغولند و توان دور کردن عذاب را از خودشان ندارند،یا عذاب خدا در حالی آنان را گرفتار خود سازد که با کمال هوشمندی بیدارند و قدرت رد کردن آن عذاب را از جانهای خود ندارند،ولی خدا عذاب دادن به ایشان را از آن جهت برای ایشان به تأخیر میاندازد که نسبت به ایشان مهربانی دارد.
چرا با مکر به سیئات و کارهای بد میپردازند؟برای چه به پرستش پروردگار خویش نمیپردازند؟آیا به مخلوقات خدا نمینگرند که چگونه به هنگام
حرکت سایۀ آنها از سمت راست به سمت چپ منتقل میشود!و همۀ این آفریدگان خاضعانه به خدا سجده میکنند،و حتی هر چه در آسمان و در زمین است،از زندگان و فرشتگان سجده میکنند بیآن که از خود استکبار نشان دهند،و آنان از پروردگار خویش بیمناکند که مبادا عذاب او بر سر ایشان فروریزد و به همین جهت از همۀ فرمانهای خدا اطاعت میکنند.
اما مردمان چنانند که بعضی از ایشان شرکایی برای خدا برمیگزینند،در صورتی که او به ایشان فرمان داده است /6 که دو خدا نپرستید،زیرا که خدایی جز اللّٰه یعنی خدای یگانه وجود ندارد که باید از او بیمناک باشند،و این که هر چه در آسمانها و زمین است از آن خدا است،و او را حاکمیت مطلق و واجب است،پس چرا از جزا بیمناک میشوند و او را میپرستند؟!در صورتی که نعمتها همه از او است،پس چون نیازمند نعمت شوند به او پناه میبرند و خواستار رفع نیاز خود میشوند،ولی چون سختی و زیان از ایشان دور شد به پذیرفتن شریک برای خدا میپردازند،و نسبت به خیری که از جانب خدا به ایشان میرسد کفران نشان میدهند، پس آنان را به تنعم از نعمت واگذار تا فردا بیاید و از سرنوشت حتمی خویش آگاه شوند.
[45]
خدا حاکم است،و دین واجب از آن او است،اما کسانی که برای خود به عنوان قانون نظامهای باطلی را طرحریزی میکنند،و با نیروی خیال به بدعتگذاری آن میپردازند تا به هدفهای بد و زشت خویش که برای آنها نقشه کشی کردهاند برسند،هرگز از عذاب خدا در امان نیستند.
أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ
-آیا کسانی که با مکر و حیلۀ خویش به کارهای بد و زشت و گناه میپردازند،از این در امانند.» یعنی به مکری پرداختهاند تا به وسیلۀ آن به بدکاری و گناه مشغول شوند،و
هدف چیزی بوده ولی آنان حیلۀ شیطانی خویش را برای دست یافتن به آن به کار انداختهاند،گناهی سنگینتر از گناه آن کسان دارند که به خطا یا بر حسب تصادف گناه میکنند،آیا چنین کسان از مکر خدا ایمنی دارند؟که مثلا:
أَنْ یَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ
-که خدا آنان را با زمین فروبرد،یا عذاب از جایی ایشان را فرا گیرد که هیچ چیزی دربارۀ آن نمیدانند.» از بالای سر یا از اطراف ایشان.
علامۀ طباطبائی میگوید:این آیه و دو آیۀ پس از آن بیم دادن و تهدیدی برای مشرکان است،و آنان کسانی هستند که دیگری جز خداوند متعال را پرستش میکنند،و برای خود مقرراتی در زندگی وضع کردهاند که در زندگی از آنها پیروی میکنند،پس آنچه میکنند همه خواستۀ خودشان است و از شرایع فرو فرستادۀ خدا روی میگردانند که /6 از راه پیامبری به ایشان رسیده است،و در این باره به برهانهای واهی تمسک میجویند که برای خود آفریدهاند و همه سیئه و گناه است.و اضافه کرده است که:سیئات مفعول مکروا با متضمن بودن معنی عمل است:یعنی با مکاری و حیلهگری به گناه و کارهای زشت میپردازند. (1)
و کلمۀ«الدین واصبا»در سیاق،بنا بر استنباط علامۀ طباطبائی بر معنی تشریع در شرک دلالت دارد.
[46]
و بشر نیازمند به کسب است،و اکتساب احاطه شدۀ با خطرها است،و خداوند سبحانه و تعالی انسان را در آن هنگام که برای دست یافتن به روزی تلاش میکند محفوظ میدارد،ولی چون به ساختن قوانین باطل برای سعی و کوشش بپردازد،خدا او را طعمۀ خطرها قرار میدهد.
أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ
یا آنان را در گشت و گذارشان گرفتار میسازد.»
1) 8) -المیزان،ج 12،ص 262.
یعنی در ضمن گردش در برّ و بحر برای اکتشاف روزی.
فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ
-پس از آنها کاری همچون معجزه برنمیآید.» و نمیتوانند از رسیدن عذاب به خودشان بگریزند،و از دست عقوبت فرار کنند.
[47]
عذاب خدا رنگهای گوناگون دارد:
اول:عذاب ناگهانی است که شخص انتظار رسیدن آن را ندارد،و بدون بیم دادنی از پیش فرامیرسد،مثل فرورفتن زمینها و خانهها و زمین لرزهها.
دوم:عذابی که بشر خود به سبب خطاهای خویش سبب آن میشود، همچون آن که بر کشتی نشیند و کشتی واژگون شود.
/6 سوم:عذاب تدریجی همچون آن که خدا قومی را به قحطی عذاب دهد که به تدریج از میان خواهند رفت.و برای هر یک از رنگهای عذاب درد خاصی است که از ما میخواهد تا از آن بپرهیزیم،و قرآن ما را از همۀ آنها بیم داده است.پس از رنگهای اول و دوم عذاب آیههای اول و دوم به ما بیم دادهاند،و اما دربارۀ رنگ سوم خداوند میگوید:
أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ
-یا آنان را گرفتار کاستی سازد.» طبرسی گفته است:تخوف و تنقص بدان معنی است که پیوسته و یکی پس از دیگری آنان را بگیرد تا هیچ کس از ایشان بر جای نماند،و این همان حالتی است که ترس از نابودی و خوف از هلاکت با آن همراه است،و گفته میشود:
تخوّنه الدهر یعنی روزگار به او خیانت کرد. (1)
در حدیثی مأثور آمده است:
«تخوف همان تیقظ یعنی بیدار و هشیار ماندن است».
1) 9) -مجمع البیان،ج 6،ص 363.
در واقع معنی اصلی تخوف همان تیقظ است که عبارت از بیدار ماندن بر ترس و انتظار کشیدن برای پیشامدی هراس انگیز است،چه انسان از آن میترسد و تمام کوشش خویش را برای دوری جستن از آن به کار میاندازد،و به سبب دردی جسدی یا روانی که برایش فراهم میآید از این کار عاجز میماند،و بسا هست که این گونه از عذاب از هر گونۀ دیگر دردناکتر است،و به همین سبب پروردگار ما به بندگان خود اطمینان داده است که او نسبت به بندگان خویش رؤوف و مهربان است.
فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ
-پس(بدانید که)پروردگار شما رؤوف و مهربان است.» پس علی رغم شایسته بودن آنان به عذاب تدریجی،به رأفت و رحمت خویش پیاپی نعمت خویش را به ایشان میرساند.
/6
[48]
چرا باید برای خدا شریک قایل شوند؟آیا همۀ جهان سجده کننده به خدا نیست،و در برابر مشیت و خواست او خضوع و خشوع نمیکند؟! أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ آیا به آنچه خدا آفریده است نگاه نکردهاند.» مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ -از چیزهایی که سایههای آنها از راست و چپ در حرکت است.» طبرسی میگوید:تفیؤ مصدر باب تفعل از فیء است،و گفته میشود(فاء الفیء یفیء یعنی سایه پس از آن که نور خورشید آن را از بین برد،بار دیگر به جای خود باز گشت)و بر آن اضافه میکند که:فیء چیزی است که نور خورشید آن را از میان برده است،و ظل به معنی سایهای است که نور خورشید آن را از میان نبرده است،و از این جا چنین نتیجه میشود که معنی آیه تمایل پیدا کردن سایههای چیزها از طرف چپ و طرف راست است.
عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمٰائِلِ
-از راست و از چپها.» شاید یمین در سیاق از آن جهت به لفظ مفرد یمین در مقابل لفظ جمع شمایل آمده است که گاه طرف راست مبدأ حرکت در نظر گرفته میشود که در این صورت طرف چپ عنوان پایان آن را پیدا میکند،و حرکت از یک مکان آغاز میشود ولی در جاهای مختلف پیش میرود.
سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ
-که سجده کنندگان به خدایند و نسبت به او خضوع و فروتنی نشان میدهند.» هر چیز به خدا سجده میکند و کوچکی و خضوع و خشوع خود را ابراز میدارد،در صورتی که آن را چنان میبینیم که گویی ایستاده است،از آن روی که تنها سایههای آن حرکت میکند،ولی در واقع به خدا سجده میکند و به تسبیح او میپردازد و نسبت به اوامر او فرمانبردار است، /6 و در سجود معنایی است که ما آن را از خضوع در نمییابیم،و آن معنی فعل است.
[49]
و به همان که جماداتی که در پیرامون آنها سایهها در حرکت است و خود ظاهرا بیحرکت به نظر میرسند،ولی آنها به خدا سجده میکنند،و چنینند نیز زندگان در زمین و فرشتگان در آسمان.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ
-و به خدا سجده میکند آنچه در آسمانها و زمین است از جنبندگان و فرشتگان،و آنان استکبار نمیکنند.» با وجود آن که از ما بشر که خود بزرگ بینیم و در مقابل ارادۀ خدا به چالش میپردازیم،بسیار بزرگترند.
[50]
و هر چیز از پروردگار خودش که میداند ما فوق او و قاهر نسبت به او است میترسد.
یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ
از پروردگار خویش بیم دارند از بالای خود.» عذاب از بالا فرود میآید،و نیز چنین است پاداش،و پروردگار ما گفته
است: وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ و در آسمان است روزی شما و آنچه به شما وعده داده شده است»و احساس فرد نیز در برابر پروردگار خویش که از لحاظ علم و قدرت بر او محیط است چنین است.
وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ
-و آنچه را که به آن فرمان یافتهاند انجام میدهند.» [51]
و در میان همۀ موجودات آفرینش تنها انسان باقی میماند که نسبت به آنچه که در برابر خدا خاضع است خضوع میکند:به خورشید و ماه و ستارگان خضوع میکند،و به نورها و اشجار و احجار،و نیز در برابر ثروت و نیرومندی و تبلیغ خاضع است.
وَ قٰالَ اللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اثْنَیْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ
-و خدا گفت که دو خدا نگیرید که او خدای یگانه است.» پس چرا باید از طبیعت بترسیم یا به پرستش آن برخیزیم،و چرا از طاغوت چندان در هراس باشیم که به او تسلیم شویم؟!پس بیایید تا تنها از پروردگار یگانۀ بزرگ و بینظیر بترسیم.
فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ
-پس تنها از من بترسید.» /6 «و آن کس که از پروردگار خویش بترسد،خداوند همه چیز را از او میترساند،و آن کس که از پروردگار خویش نترسد،خدا او را از همه چیز میترساند.» بیشتر آنچه از جانب بشر برای عبادت صورت میگیرد،پرستش چیزها است که به سبب هیبت و ترس انجام میگیرد،پس بیایید تا هیبت طبیعت را از خود دور کنیم و تنها از پروردگار و آفریدگار طبیعت بیمناک باشیم!!
[52]
و چون از ترس از طبیعت رهایی یابیم و از هراسیدن از آن خلاص شویم،روی خویش را به پروردگار جهانیان و به سروری قانونی او متوجه
میسازیم،و نسبت به فرمانروایی و سروری قانونی،و در نتیجه نسبت به دین واجب او خاضع میشویم.
وَ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
و هر چه در آسمانها و در زمین است از آن او است.» آن کس که تسلط بر طبیعت به او اختصاص دارد،سیادت و سروری قانونگذاری نیز به او تعلق دارد.
وَ لَهُ الدِّینُ وٰاصِباً
-و دین واجب مخصوص او است.» طبرسی گفته است:(وصب الشیء وصوبا)یعنی دوام و ادامه یافت،و (وصب الدین)یعنی واجب شد. (1)
أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَتَّقُونَ
آیا از جز خدا میترسید و پرهیز میکنید.» چرا باید از کسی که سیادت و سروری به او اختصاص ندارد هراس داشته باشیم؟ سیادت مخصوص خدا است،و تشریع و قانونگذاری که به این سیادت تجسم میبخشد از آن او،و مخالفت با تشریع او چیزی است که باید از آن حذر کنیم.
[53]
و عملا ما در هر کار کوچک و بزرگ به خدا نیاز داریم،چه هیچ نعمتی وجود ندارد که از خدا نباشد،و در هنگام نبودن آن به او پناه میبریم تا آن را به ما باز گرداند،پس آیا سیادت مخصوص او است یا کسی یا چیزی دیگر؟! /6 وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ -و هر نعمتی که در اختیار دارید از خدا است،و چون زیانی با شما برخورد پیدا کند به او پناه میبرید و از او درخواست رفع صدمه را میکنید.» [54]
ولی به محض آن که رفع زیان شد،حجابهای شرک میان قلب آدمی و پروردگارش دوباره باز میگردد.
1) 10) -مجمع البیان،ج 6،ص 365.
ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ الضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ
-و پس از آن که زیان از شما دور شد،ناگهان گروهی از شما به پروردگارشان مشرک میشوند.» شرک در این جا گاه به معنی خضوع در برابر قانونی جز قانون خدا است،و لحظات نیازمندی بزرگترین گواه به سفاهت شرک است،چه در آن هنگام با آشکاری تمام از عجز و ناتوانی شرکا آگاه میشویم،پس آیا طاغوت و استیلای سیاسی فاسدی که بعضی در برابر آن خضوع نشان میدهند،همان است که کشتی را در آن هنگام که امواج دریا نزدیک به این است که آن را ببلعد نجات میدهد و از غرق شدن آن جلوگیری میکند؟! یا این که ثروت و ثروتمندان میتوانند کودک مشرف بر مرگ ما را در اطاق پرستاری و توجه شدید و دقیق از چنان مرگی نجات دهند؟!آن چه کس است که در چنین هنگام به او متوسل میشویم؟آیا خدا نیست،پس چرا بار دیگر از او دور میشویم و به خضوع در برابر قانون بشری باز میگردیم؟! [55]
این کفر ورزیدن به نعمتهایی است که خدا به ما ارزانی داشته است.
لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ
-تا به آنچه به ایشان عطا کرده بودیم کافر شوند و کفران ورزند.» شکر آن چیز است که نعمتها را باقی نگاه میدارد،اما کفر به آنها کاری است که صاحب آن باید با انجام دادن آن چشم به راه رسیدن روزی سیاه باشد.
فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
-پس بهرهمند شوید که به زودی خواهید دانست.» و بهرهمندی امروز پشیمانی بسیار درازی را در پی خواهد داشت.
/6
وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ اَلْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ (57) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (58) یَتَوٰاریٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (59) لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ اَلسَّوْءِ وَ لِلّٰهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (60) وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (61) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ اَلْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ اَلْحُسْنیٰ لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ اَلنّٰارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62) تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ اَلْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63)
59[یتواری]
:خود را از شرمساری و خجلت پوشیده و پنهان نگاه میدارد.
/6
شرک مقتضی آن است که بشر از جزئی از نعمتهای خدا که به او داده شده،به خاطر خدایانی که به گمان خودش تأثیری حقیقی بر روی او دارند، چشمپوشی کند،و هیچ حقی در این خصوص ندارد و گفتۀ او دروغی است که بر خدا بسته و مشرک بار مسئولیت خویش را بر دوش دارد و میبایستی در فردای قیامت نتیجۀ آن را تحمل کند.
آنها به پروردگار خویش نسبتهای بد و نادرستی میدهند،پس چون خود داشتن دختر را ناخوش دارند،برای پروردگار خویش دخترانی جعل میکنند،در صورتی که برای خودشان پسران را که مشتاق داشتن آنان هستند قایل میشوند،و در آن هنگام که به یکی از ایشان خبر میدهند که همسر وی دختری برای او به دنیا آورده است،از شدت خشم چهرۀ او سیاه میشود و خود را از مردمان پنهان میکند، و به این فکر میافتد که آیا دخترش را زنده به گور سپارد یا او را با تحمل خواری و زبونی نگاه دارد؟ آنچه که پروردگار خویش را بدان صورت توصیف میکنند،به جهت نداشتن مقیاسی برای حق،بسیار بد است،و سبب آن کافر بودن ایشان به آخرت است که بدترین پیشوایان و نمونهها را برای خود بر میگزینند.
پس آنان را-علی رغم نسبت بدی که به خدا میدهند-به گمراهی خودشان واگذار،چه اگر بنا بود که هر وقت مردمان به ستمگری بر نفس خود میپردازند خداوند آنان را مورد مؤاخذه و عذاب دادن قرار دهد، /6 دیگر بر روی زمین
جنبندهای باقی نمیماند،ولی او-بنا بر حکمتی-آنان را تا موعدی معین به حال خود رها میکند،و چون اجلشان فرارسد نه یک ساعت پیش میافتد و نه یک ساعت تأخیر پیدا میکند،و آنان را میبینی که خدا را به چیزی توصیف میکنند که خود از چنان بودن اکراه دارند،و خیال میکنند که عاقبت نیک خواهند داشت در صورتی که چیزی جز آتش نصیب ایشان نخواهد شد،و آنها در آن گرد خواهند آمد،و این تنها مخصوص آنان نیست،چه خدا پیامبرانی را با همین رسالت بر مردمان مبعوث کرد،و شیطان کارهای زشت ایشان را در نظرشان آراست،و او در آن روز مجازات ولی آنان است و عذابی دردناک را میبایستی بچشند و تحمل کنند.
[56]
شرک عبودیت و در قید بودن است،و از دست رفتن استقلال و آزادی بشر در برابر نیروهای طبیعی یا اجتماعی،و شرک در غل و زنجیرهایی تجسم پیدا میکند که انسان آنها را به نام نظامها و قوانین بر خود مینهد و زندگی خویش را مقید به آنها میسازد،و بشر معمولا این نظامها را تقدیس میکند.
در یک سخن:شرک همان عقبنشینی داوطلبانه از رزق خدایی است به مصلحت طبیعت یا مصلحت مراکز نیرومند.
وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ
-و برای چیزهایی که آنها را نمیشناسند،» مقصود بتان و سران قبیلهها و رؤسای احزاب و نیرومندان استیلا یافته است،و هر چه که انسان نمیداند که آیا خدا به فرمانبرداری و پیروی از او فرمان داده است و در این پیروی مصلحت راستین او وجود دارد یا نه؛مشرکان برای اینان..
نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
بهرهای از آنچه روزی ایشان کردهایم قرار میدهند.»
یعنی جزئی از نعمتهای خدا،و این به سبب نادانی ایشان از واقعیت بتان سنگی و بشری است /6 که نمیدانند از آنها کاری برای آنان ساخته نیست،و خدا به آن رضا نمیدهد که بشر از مقداری آزادی و کرامت و حقوق خویش چشم بپوشد، بدان سبب که آن روزی که به وی بخشیده است به او اختصاص دارد و نباید به دیگری داده شود.
تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ
-به خدای سوگند که از دروغهایی که(بر خدا)بسته بودید مورد پرسش و مؤاخذه قرار خواهید گرفت.» [57]
برای زندگی دو نمونه و دو خط است،اوّل:نمونۀ ارزشهای والا،و خط نیرو و علم و آزادی،و دوم:نمونۀ شهوتها و هواهای نفسانی،و خط ضعف و نادانی و بردگی.
مشرک نفس خویش را محور عقیدۀ خود قرار میدهد،و همۀ جهان را با آنچه خود دوست است و هوای آن را در سر میدارد مقایسه میکند،و معیارها در نزد او واژگون میشود،و نمونۀ عالی در نزد وی به صورت پستترین نمونه در میآید،به همان گونه که خط مشی خط ضعف و جهل و بندگی میشود.
به درجهای خودخواه و خودپسند میشود که هر خیر و نیکی را به خود نسبت میدهد و به پروردگار متعال خویش دروغ را،و با وجود این که خیر و شر در نزد او خیر و شر واقعی نیست،او هر چه را که بد ببیند به پروردگارش نسبت میدهد.او را میبینی که خدا را دارندۀ دختر تصور میکند،از آن روی که داشتن دختران را برای پدرانشان نقصی میپندارد،ولی در عین حال این را از خود طرد میکند که دخترانی داشته باشد،و پیوسته در جستجوی پسران است،پس اگر -مثلا-چنان فرض کنیم که پسران خیر و نیکیاند،پس چرا این خیر را به پروردگار خویش نسبت نمیدهد،بلکه تنها برای خود چنین میخواهد؟! وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ -و برای خدا دخترانی قرار میدهند و برای خودشان آنچه را که دوست میدارند.» از پسران.
[58]
در صورتی که خشم یکی از ایشان،در آن هنگام که به او خبر دختردار شدن میدهند،سخت شدت پیدا میکند.
/6 و این نمونهای از واقعیت شرکآلودی است که خود را از یکی از برترین نعمتها یعنی دختر خویش که مایۀ بهجت و سرور خانه و خوش سیمایی آن است به سبب جهل و شرک خویش و خاضع بودنش به آداب جاهلیت محروم میسازد،و این سخت زشت و بد است.
و عادت زنده به گور کردن دختران از بدترین عادات شرکی بود،و نخستین بار که چنین حادثه در میان اعراب صورت گرفت مربوط به جنگی است که میان قبیلۀ بنی تمیم و انوشیروان در گرفت و بنی تمیم شکست خوردند و زنان و فرزندانشان به اسارت درآمدند.
وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا
-و چون به یکی از ایشان مژدۀ به دنیا آمدن نوزادی دختر میدادند،صورتش سیاه میشد.» از شدت خشم و غضب.
وَ هُوَ کَظِیمٌ
-و او خشم خویش را فرومیخورد.» بدان جهت که کسی را نمییافت که خشم را از جان او دور کند.
[59]
به سبب شرمساری از مردم میگریخت،تا به خانۀ خلوت خویش درآید و در اندیشه حلّ مشکل خویش برآید،به این که آیا دختر خویش را زنده به خاک بسپارد،یا این که او را در نزد خویش نگاه دارد و خواری و ذلت را بچشد و آن را تحمل کند.
یَتَوٰاریٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ
-از بدی مژدهای که به او داده شده خود را از دیگران پنهان نگاه میدارد(تا در این باره بیندیشد که)آیا او را با تحمل خواری نگاه دارد.» أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ یا او را در خاک پنهان کند.»
أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ
-آگاه باشید که بد داوری میکنند.» /6 پس از مدتی که زنان و دختران همچون کنیزان در خدمت فاتحان جنگ به سر بردند،میان دو طرف قرارداد صلح بسته شد و اسیران بازگشتند و برای پیوستن به کسان خویش آزادی پیدا کردند،ولی شماری از دختران از این بازگشتن امتناع ورزیدند و همین امر سبب خشمگین شدن مردان بنی تمیم شد و عزم بر آن جزم کردند که اگر پس از این صاحب نوزاد دختری شوند او را زنده به گور کنند،و سپس بعضی از قبایل دیگر نیز به پیروی از ایشان برخاستند و زنده به گور کردن دختران در میان ایشان شیوع پیدا کرد. (1)
[60]
و فرد جاهلی که به وجود مقیاسی برای حق جز شخص خودش قایل نیست،و هواها و شهوات و تمایلات فردی و اقلیمی خویش،و استکبار بر مردم،و ستم کردن به ناتوانان،و خیالات و افسانههای موروثی خود را میزان و مقیاس برای عمل خویش قرار میدهد،در نتیجه هر چیز را که پیوسته به طرف ضعف و ناتوانی و تسلیم شدن طرف مقابل شود،نمونۀ اعلایی برای خود قرار میدهد،بدان سبب که تصور آن را نمیکند که روزی خواهد آمد و حق بدون پوشیدگی و فریب و نقص جریان پیدا میکند،پس به چه سبب باید به جستجوی آن بپردازد،و آن را اساس زندگی خویش و مقیاسی برای ارزیابی چیزها قرار دهد؟ و این نور،اندک اندک از قلب او دور میشود،نوری که پیوسته هدایت کنندۀ او به حق است،پس در دل او چیزی جز تاریکی شهوات باقی نمیماند.
لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ
برای کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند.»
1) 11) -المیزان،ج 12،ص 277.
این آیۀ کریمه گواه است بر چیزی که آیۀ دیگری در سورۀ(ص)به آن گواهی داده است: فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ -پس میان مردمان به حق داوری کن،و پیرو هوای نفس مباش که تو را از راه خدا دور میکند،و کسانی که از راه خدا گمراه شوند،در روز حساب به سبب آنچه که فراموش کرده بودند،به عذابی سخت گرفتار خواهند شد». (1)
پس فراموش کردن حساب و روز آن سببی برای گمراه شدن است.
/6
وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
-و مثل و نمونۀ برتر از آن خدا است،و او توانایی حکیم است.» بالاترین مثل و نمونهای که بشر چشم به تحقق یافتن آن دوخته است، رسیدن به نیرو و فضیلت است،تا فضیلت به وسیلۀ قوتی که همراه آن است تحقق پیدا کند،و خدا عزیز و حکیم است،و هر کس که از نمونۀ خدایی پیروی کند،به فرمان او به عزت و حکمت خواهد رسید.
قرآن با این کلمه هر یک از ما را که خواستار یافتن آنیم راهنمایی میکند، چه در آن جا دو خط است،یکی خط هدایت و عقل،و دیگری خط ستمگری و طغیان،و آن کسی که به آخرت ایمان داشته باشد،با ایمان داشتن به روز حساب به خطا بهتر راه خواهد یافت.
[61]
ولی برای چه خدای عزیز حکیم مردمان را به حال خود وامیگذارد که به مخالفت با حق برخیزند،بلکه چیزهای بد را به او نسبت دهند؟آیا همین دلیل بر آن نیست که خدا به آنچه میکنند راضی است؟هرگز...این همه از حکمت و رحمت او است.
1) 12) -المیزان،ج 12،ص 26.
وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خدا مردمان را به ستمگریشان بگیرد،بر روی آن(زمین) جنبندهای باقی نمیماند،بلکه رسیدگی به کار آنان را تا اجل و رسیدن مدّتی از پیش تعیین شده به تأخیر میاندازد،و چون اجل ایشان فرارسد نه به اندازۀ یک ساعت پس میافتد و نه به همین اندازه از وقت خود پیشی میگیرد.» هر جنبندهای بر زمین در زمانی نسبت به چیزی ستم روا میدارد،و همین برای سبب عذاب خدا شدن آن کفایت میکند،و بدان جهت که خدا آن کس است که زندهها را برای انسان آفریده و آنها را مسخر او قرار داده،پس اگر انسان ستمی روا دارد همین برای سبب شدن برای هلاک همۀ جنبندگان کفایت میکند،و چنین بود که خدا فرعون را همراه با بخشی از جنبندگان غرق کرد،و قوم عاد و قوم ثمود و واژگونشدگان(مؤتفکة)و قوم لوط را با دوابّ(جنبندگان)و مواشی ایشان به هلاکت رسانید.
[62]
و جاهلیان را از لحاظ گناهکاری تنها بستن دروغی بر خدا کفایت میکند،آیا ندیدی که چگونه برای خدا دخترانی قرار دادند که آنها را برای خود ناپسند میشمردند؟! /6 وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنیٰ -و برای خدا چیزهایی قایل میشوند که آنها را برای خود ناپسند میدانند،و زبانهای ایشان به دروغ چنان توصیف میکند که(عاقبت)نیک از آن ایشان است.» و چنان میپندارند که داشتن فرزندان مذکر چیزی نیکو است،و این که برای آنان چنین است،هرگز چنین نیست،و به مراعات حقوق آنان وفا نکردن سبب آن میشود که در وسط آتش دوزخ قرار گیرند.
لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النّٰارَ
-شکی در آن نیست که آتش از آن ایشان است.» و هیچ نیازی به تفکر ندارد.
وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ
-و این که آنان را به سوی آن میرانند.» یعنی شتابان روانۀ دوزخ میشوند،از آن روی که در رفتن به آن بر دیگران پیشی میگیرند،و افراط به معنی اسراف است و سرّ آن این است که صاحب آن بر دیگران پیشی میجوید،و بنا بر این تفسیر معنی آیه آن میشود که صاحبان این نظریه پیش از دیگران به آتش درمیآیند.
[63]
و این پرسش باقی میماند که:چرا این گروه به این اندازه به حضیض فرومیافتند؟و چرا بر خدا دروغ بستند؟ بدان سبب که به انجام دادن کارهای بد پرداختند،و شیطان کارهای بدشان را برای ایشان آراست و آنها را نیک جلوهگر ساخت،و بدین گونه شیطان به صورت نزدیکترین دوست ایشان درآمد،و سبب رسیدن آنان به عذابی دردناک شد.
تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ
-به خدای سوگند که به امتهایی پیش از تو(رسولان)فرستادیم، پس شیطان کارهای(بد)ایشان را در نظرشان آراست پس به همین سبب او دوست و ولیّ ایشان در آن روز است.» شاید لفظ«الیوم»دلالت بر مرحلهای از تزیین و آراستن اعمال به توسط شیطان بوده باشد،خواه در دنیا و خواه پس از مرگ،اما /6 در این جا انحراف ایشان از حق آنان را بر این وامیدارد که پیوسته به جستجوی شیطانهای بشری برخیزند تا از آنها پیروی کنند،و اما در آخرت همین اشخاص آنان را به سوی آتش جهنم میرانند.
وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
-و گرفتار عذابی دردناک خواهند شد.»
/6
وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (64) وَ اَللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (65) وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ (66) وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ اَلنَّخِیلِ وَ اَلْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (67) وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (68) ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (69) وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (70) وَ اَللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلرِّزْقِ فَمَا اَلَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (71) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ (72) وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ (73) فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ اَلْأَمْثٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (74)
/6
حق را مقیاسی است که در آخرت در ضمن حساب تجسم پیدا میکند،و در دنیا کتابی آن را متجلّی میسازد که خدا برای از بین بردن اختلافات فروفرستاده است تا مردمان به حق دسترس پیدا کنند و هر کس که به آن ایمان آورد به رفاه و آسایش فراوان برسد.
کتاب مظهر رحمت خدا است،و به آب آسمان شباهت دارد که خدا آن را برای زنده کردن زمین پس از مرگ آن فرومیفرستد،و آن کس که به آن چنان که باید و شاید گوش فرا دارد،به میانجیگری این نعمت به رحمت خدا یقین پیدا میکند،و در حق خدا به آوردن مثالهای باطل نمیپردازد،بلکه به آن هدایت میشود که نمونۀ اعلی را مخصوص پروردگار خویش بداند،مگر خدا نیست که در زندگی انعام عبرتی برای ما قرار داده،و چنان کرده است که از بعضی از دستگاهها و اندامهای قرار گرفتۀ در شکم محتوی خون و سرگین،به ما شیری خالص و گوارا مینوشاند؟! از رحمت او است که از میوههای گوناگون خرما و انگور و جز آن خوراکی شیرین و رزقی نیکو در اختیار ما قرار گرفته است،و این خود عبرتی دیگر و آیتی برای گروهی از مردم است که تعقل میکنند و میفهمند.
/6 پروردگار به زنبوران عسل الهام کرده است که در کوهها و همچنین بر سر درختها برای خود خانههایی بسازند،و همچنین در بناهای گوناگونی که مردمان به منظورهای مختلف میسازند،و سپس به آن فرمان داده است که از همۀ میوهها
بخورند،و این خوردهها به فرمان خدا در درون شکم زنبور عسل سرچشمه شربتی به رنگهای گوناگون درمیآید که وسیلهای برای شفا یافتن مردمان است،و بدین گونه اندیشمندان در آن سوی این پدیده به آثار رحمت خدا میرسند.
دگرگونیهای زندگی بشری و این که چگونه خدا او را میآفریند و سپس جان را از او باز میستاند،و بعضی از مردمان چنانند که عمر دراز پیدا میکنند.و در آن هنگام وضعی ناپسندیده پیدا میکنند و چنان میشود که پس از دانا شدن هیچ علم و دانشی برای ایشان باقی نمیماند.
بدین گونه خداوند بعضی از مردم را بر بعضی و به سبب آنچه به حکمت خویش به ایشان عطا کرده است،فضیلت و برتری میبخشد،پس صاحبان فضل و برتری نمیتوانند رزق خود را به کسانی بدهند که نصیب کمتر داشتهاند و با هم برابر شوند،و با وجود این مشاهده میکنیم که آنان به نعمت خدا کفران و ناسپاسی نشان میدهند و رزق و روزی را وسیلهای برای استعلاء و تسلط یافتن بر دیگران قرار میدهند.
نیز خداوند برای مردمان همسرانی از خود ایشان آفریده است،و به آنان فرزندان و فرزندان فرزندان عطا میکند،و چیزهای پاکیزه را روزی آنان مقرر میدارد،و با وجود این نعمت خدا را ترک میگویند و به باطل تجسم یافتۀ در شریکان خدا ایمان میآورند که هیچ روزیی از آسمانها و زمین از آن ایشان نیست، و هیچ کاری از دست آنان بر نمیآید.
همۀ این آیات و جز آنها دلیل بر آن است که خدا مثل و نمونۀ برتر است،و بر ما روا نیست که پروردگار خویش را با آفریدۀ خودش مقایسه کنیم و به آوردن مثالهای باطل بپردازیم،چه خدا حق را میداند و ما این را نمیدانیم،و هرگز روا نیست که نادانی بر عالم سبحانه و تعالی حکم کند.
[64]
به همان گونه که حق را مقیاسی ثابت است که در روز باز پسین به شکل کیفر و پاداش تجلی پیدا میکند،و در آن جا /6 شهوتها با علم آمیخته نمیشود،و نه خرافات باطل با حق،به همان گونه در دنیا خدا کتابی فروفرستاده است که به حق سخن میگوید،و حق را از باطل جدا میکند.
وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ
-و کتاب را بر تو فروفرستادیم مگر بدان جهت که برای ایشان آشکار سازی که آنچه سبب پیدا شدن اختلاف شده است چیست.» ولی این تنها هدف نیست،بلکه آمدن کتاب همچنین برای آن بوده است که انسان به سبب آن به ژرفنای حق راه یابد و به آن هدایت شود،و سپس با تطبیق کردن آن بر ذات خویش به رحمت و آسایشی فراوان دست یابد.
وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
-و راهنمایی و رحمتی باشد برای آن کسان که ایمان آوردهاند.» آن کس که به حق ایمان نیاورد،از کتاب تنها یک فایده به او میرسد،و آن از بین رفتن اختلاف میان او و دیگران است،به همان گونه که اعراب،پیش از آن که ایمان در جانهاشان نفوذ کند به چنین استفادهای دست یافتند،پس به اسلام همچون یک حکم سیاسی و نظام حکومت گردن نهادند،و این تسلیم شدن سبب پیدایش یک وحدت سیاسی در میان ایشان شد،ولی این پس از آن بود که ایمان آوردند و خود به حق رسیدند،و به خیر و نیکی فراوان دست یافتند.
[65]
و کتاب خدا همچون آب آسمان است که خدا به وسیلۀ آن زمین را پس از مرگ آن بار دیگر به زندگی بازمیگرداند.
وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ
-و خدا از آسمان آبی فرو فرستاد و به وسیلۀ آن زمین را پس از مرگ آن زنده کرد،و در این آیت و نشانهای برای آن کسان وجود دارد که گوش فرامیدارند و میشنوند.» به زودی گوش به سه عبارت خواهیم داد که همچون شرطی لازم برای فرا گرفتن عبرت زندگی و فهم پیشینههای طبیعت در نظر گرفته شده،و آنها به ترتیب شنیدن است و عقل و تفکر،و این مراحل علمی است که خدا نور آن را به انسان بخشیده است،و چون به سالخوردگی پیشرفته برسد که مرحلۀ احساس مستقیم است،یا تجربۀ سادهای که از راه گوش به دست میآید،و نزدیکترین احساس به امور عقلی است،و همچنین وسیلهای برای نقل تجربههای نسلهای متوالی /6 به یکدیگر،و نقل آزمایشهای معاصران به یکدیگر،و سپس مرحلۀ حفظ و انباشته شدن آزمایشها که عبارت از عقل است که در حدیث شریف بدین صورت از آن یاد شده:
«عقل از عقال و پایبند شتر است».
و«عقل حفظ تجربهها است»و در پایان مرحلۀ تفکر پیش میآید که به واسطۀ آن بعضی از تجربهها به بعضی دیگر ارتباط پیدا میکند که ما آن را تجزیه و تحلیل یا تعقل مینامیم؛و معلوم میشود که شناخت حق بدون گذشتن از همۀ این مرحلهها صورتپذیر نمیشود،ولی قرآن حکیم میان هر مرحله و آیتی الاهی،و حکمت بالغۀ خود،رابطهای برقرار کرده است که جز از راه تدبر نمیتوانیم آن را بفهمیم.
[66]
و نام رحمت الاهی در انعام و چار پایانی تجلی پیدا میکند که با کمترین نگاهی از آنها عبرت میگیریم،و از همین نگاه کردن به هدف آفرینش آنها آشنا میشویم،و آنچه به این هدف عالی برای آفرینش بشر ارتباط پیدا میکند،
علم است و عمل.
وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً
و برای شما در انعام و چارپایان عبرت و پندی است.» که از طریق نظر کردن در آنها و تدبر در کارهاشان،به هدف از پیدایش آنها آگاه میشویم،ولی چگونه؟ نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ -مینوشانیم به شما از آنچه در شکمهاشان،از میان سرگین و خون بیرون میآید.» فرث غذایی است که از معده به رودهها راه یافته است تا پس از جذب جوهر غذایی آن و انتقال آن به جگر داخل در جریان خون شود و به مصرف تغذیۀ همۀ یاختههای بدن برسد و باقیماندۀ آن در چارپایان به نام سرگین از بدنشان خارج شود.
لَبَناً خٰالِصاً
شیری خالص را.» /6 خالص و پاک از آلودگیها و جرثومهها، سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ -که گوارا است برای نوشندگان،» و در آن به سبب خالص بودنش فایده و لذت وجود دارد و به همین سبب برای طبع بشری گوارا است و آن را دوست میدارد.
[67]
و آیتی دیگر میوههای سودمند همچون خرما و انگور تازه است و آنچه از آنها از کشمش و خرما و مشتقات دیگر به دست میآید.
وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
-و از میوههای درختان خرما و انگور شراب و سرکه و روزی نیکو به دست میآورید و در این برای کسانی که تعقل کنند آیتی است.» در این شک نیست که میوههای خرما و انگور از لحاظ خوشمزگی بهترین رزق و خوراک محسوب میشوند،و دربارۀ«سکر»میان علما اختلاف نظر وجود دارد و بهترین سخن در این باره مأثور از ابن عباس است که گفت:«سکر حاصلی
از میوۀ آن است که خوردن آن حرام است،و رزق حسن میوۀ حلال آن». (1)
گاه معنی سکر چندان گسترش پیدا میکند که سرخوش و شادمان شدن را نیز شامل شود و در این شک نیست که انگور و خرما سبب این انتعاش و سرخوشی میشوند،ولی به درجهای نیست که حتی اگر در خوردن آنها افراط هم بشود سبب فقدان عقل شود.
[68]
و رزقی الاهی وجود دارد که با آنچه از زمین میروید یا از پستان خارج میشود،تفاوت دارد،و آن عسل است که خداوند زنبور عسل(نحل)را مأمور فراهم آوردن آن ساخته و به آن الهام کرده است که خانههای شش گوشهای به عنوان لانۀ خود در پناه کوهها یا در میان درختان یا در ساختمانها بسازد.
/6
وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ
-و پروردگارت به زنبور عسل وحی و الهام کرد که در کوهها و درختان و جاهایی که مردمان بنای خانههای خود میسازند خانهای برای خود فراهم آور.» بعضی گفتهاند:عرش به معنی درختان موی است که برای آنها داربست ساخته باشند تا ساقههاشان بر روی آنها گسترش پیدا کند.
این پرسش برای ما پیش میآید:وحی چگونه است؟ پیش از پاسخ گفتن به این پرسش برای یافتن معنی کلمۀ وحی به نقل آنچه راغب لغوی در معنی آن گفته است توجه میکنیم که گفت:وحی به معنی اشارۀ سریع است،که گاه با سخن گفتن به صورت رمزی،و گاه با بانگ تنها و عاری از
1) 13) -مجمع البیان،ج 6،ص 371.
ترکیب،و گاه با اشاره و مانند آن صورت میگیرد.
علامۀ طباطبائی میگوید:و آنچه از موارد استعمال آن مفهوم میشود این است که به معنی القا و تلقین یک معنی و منظور به صورتی است که شخص دیگری جز آن کس که منظور فهماندن آن معنی به او است نتواند آن را بفهمد.
1-پس الهام با القا کردن یک معنی در فهم جانور از راه غریزه از وحی است: وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ .
2-همچنین ورود معنی در نفس است از طریق رؤیا: وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ (سورۀ القصص7/).
3-یا ورود معنی در نفس از طریق وسوسه: إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ (سورۀ الانعام121/).
4-و از گونۀ وحی است سخن گفتن خدا با پیامبران و رسولان خود: وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً (سورۀ الشوری51/).
/6 و رسیدن وحی از جانب خدا به زنبور عسل با محیط کلی آیات سوره متناسب است که ما را به آیات و نشانههای خدا در زندگی راهنمایی میکند،تا نقش الهام در علم آشکار شود که از فرستادگان کتاب آغاز میشود،تا به علمی برسد که خدا آن را از کسی که در سالهای عمر بسیار پیش رفته باشد سلب میکند.
از آن جا که این آیه به نقش الهام مستقیم از جانب خدا در زندگی زنبور عسل اشاره میکند،بر ما معلوم میشود که انسان چگونه مشمول این عنایت الاهی میشود.و آن کس که اندیشۀ خویش را برتر از وحی فرو فرستادۀ از آسمان بداند،بر آشکارترین و سادهترین حقایقی که آدمی در میان آنها زندگی میکند،تکبر و گردنفرازی کرده است،و آن نوری است که راههای زندگی را روشن نگاه میدارد،و امکان آن هست که نامیده شدن این سورۀ مبارکه به نام سورة النحل به همین مناسبت بوده باشد.
[69]
سپس خدا به زنبوران عسل فرمان داد که از گلهای میوهها بخورند که خلاصه و جوهر مواد میوهها پیش از آشکار شدن آنها است،و در راههای خدایی
و نظامهایی که برای زندگی مقرر داشته است پیش رود،تا این گلها به نوشیدنی گوارایی مبدل شود.
ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً
-سپس از همۀ میوهها بخور و در راههای هموار پروردگارت پیش رو.» یعنی در راههای آماده شدۀ به توسط پروردگارت پرواز کن،چه خدا به همان گونه که در زمین راههایی قرار داده،در هوا نیز چنین کرده است،و سیر در این راههای هوایی آسانتر و دستاندازهای آنها کمتر است،و هواپیمایان به دشواری آنها را پیدا میکنند،در صورتی که خداوند از طریق وحی آنها را به زنبوران عسل و همۀ جانورانی که با بالهای خود حرکت میکنند نشان داده است.
یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ
-از شکمهای آنها شربتی با رنگهای گوناگون بیرون میآید.» و عسل چیزی است که زنبور عسل آن را از راه دهان دریافت میکند،و پس از آن که در درون شکم آن تغییراتی پیدا کرد به عسل تبدیل میشود و به همین سبب خداوند گفته است که عسل از شکمهای زنبوران عسل بیرون میآید.
فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ
-در آن شفا برای مردمان است.» از بیماریهای گوناگون،و به بدن سر زندگی و مصونیت و ایمنی از بیماریها میبخشد.
/6
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
و در این آیتی برای آن کسان وجود دارد که میاندیشند و به تفکر میپردازند.» به این جانور خوار و کوچک در دنیا که زنبور عسل نام دارد،خداوند فرمان میدهد که هدف از آفرینش خود را تحقق بخشد،و وسایل این کار را به او میآموزد و این که چگونه خانۀ خود را بسازد،و چگونه فرمانروایی برای خود انتخاب کند و چگونه به تولید مثل بپردازد،و این همه از سنتهای الاهی است که اهتمام ما را به خود جلب میکند،و ما را بر آن میدارد که با کمال خشوع معترف به آن شویم که این جهان عظیم و مهیب را خدایی است که شؤون آن را اداره میکند؛و چنان
مینماید که شناخت رازهای زنبور عسل نیازمند بحثی کامل و پیوسته است،و لذا خداوند متعال در دنبال آیه به این مطلب اشاره کرده است که زنبور عسل آیت و وسیله و نشانهای برای متفکران است،در صورتی که آیت میوهها محتاج چنین بحث و جستجوی فکری نیست و تنها به محفوظ نگاه داشتن تجربههای کشاورزی نیازمند است،و به همین سبب در آن جا سیاق به آن اشاره کرده بود که میوهها آیتی برای آن کسان است که عقل دارند و آن را به کار میاندازند،و در مراقبت بار آنها تنها به شنیدن اشاره کرد و گفت: لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ،و بدین گونه اسرار زندگی گوناگون است و بعضی از آنها با کمترین مطالعه و کتاب خواندن فهمیده میشود، در صورتی که بعضی دیگر نیازمند تحصیل و مطالعۀ ژرف است و بعضی دیگر در میان این دو قرار دارد.
[70]
و تغییرات و گوناگون شدنهای زندگی بشری ما را به آن راهنمایی میکند که ارادهای متوجه به زندگی ما است،و این که خدا ما را آفریده است و هر گاه که بخواهد امانت خویش را از ما باز پس میگیرد و ما را میمیراند،و گاه چنان میخواهد که کسی چندان زیاد در سالهای عمر پیش رود که به سن پستی و بیچارگی برسد،و ناگهان خود را چنان ببیند که همۀ علم و قدرت و کارشناسی را که در ایام جوانی به دست آورده از دست داده است.
وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ
-و خدا شما را آفرید و سپس جان و روان را از شما میگیرد،و بعضی از شما چندان عمر میکنند که به پستترین حالات عمر میرسند.» یعنی عمری فروافتاده،بدان صورت که در دوران کودکی بوده است.
لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ
-تا بعد از دانستن هیچ چیز را نداند،و خدا دانای توانا است.» پس اصل علم آدمی بخششی الاهی است،و به شنیدن و عبرت گرفتن و
تعقل و تفکر افزایش پیدا میکند،در صورتی که علم خدا گسترده و دایمی است.
/6
[71]
و انسان در زندگی آزاد است،ولی این آزادی محدودیت دارد تا معلوم شود که دست غیبی مدبر زندگانی او است،و حریت محدودی که در اختیار دارد برای آزمودن او است نه ذاتی او،و به همین جهت است که جایگاههای مردمان در جامعه و به دست آوردن درجات بلندی و پستی در آن که سبب برتری یافتن بعضی از آنان بر بعضی دیگر میشود،به ریشههایی آفرینشی باز میگردد که تغییر دادن آنها دشوار یا غیر ممکن است،چنان که خدا بعضی از مردم را در ذکاوت و هوشمندی بر بعضی دیگر برتری بخشیده است،یا در نشاط و فعالیت،یا در تندرستی و فراهم آوردن فرصتهایی برای پیشرفت،پس آیا این گونه کسان توانایی آن را دارند که این گونه خصوصیات و صفات خود را تغییر دهند؟هرگز...
وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ
و خدا به بعضی از شما بر بعضی برتری در روزی بخشیده است.» و آن نعمتی است که خداوند به کوشش خود انسان نصیب او میسازد،یا به سبب پاکیزگی جانش،یا برای آزمودن دیگران به وسیلۀ او،همچون،دانش و تندرستی و ایمنی.
فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ
-پس کسانی که برتری یافتهاند،روزی خود را به بردگان زر خرید خویش نمیبخشند تا در آن برابر با یکدیگر شوند.» و کسانی که خداوند در روزی به ایشان برتری بخشیده،توانایی آن را ندارند که روزی الاهی را به کسان پایینتر از خود که در زیر فرمان ایشانند بدهند.
و تعبیر قرآنی: مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ اشاره به بردهداری و خرید و فروش بردگان دارد که در روزگار نزول قرآن شیوع داشته است و-به نظر من- همۀ مراتب اجتماعی را شامل میشود که مقتضی برتری یافتن بعضی بر بعضی دیگر
و وجود تفاوتها در شایستگیهای طبیعی باشد،و سبب آن این است که شایستگی بالطبع سبب آن میشود که دارندۀ آن نسبت به کسی که درجۀ کمتری از آن را دارد هیمنه و سلطه پیدا کند،و دانش و نیرومندی نسبت به نادانی و ضعف برتری دارد و بر حسب اندازۀ آن نسبت به کسی که هیچ علم و نیرویی ندارد تغییر پیدا میکند.
/6 هیچ کس منکر آن نیست که مردمان در شایستگیهای طبیعی با یکدیگر اختلاف دارند،و این شایستگی را نمیتوان از کسی که مالک آن است به کسی که در درجۀ پایینتری قرار گرفته است منتقل کرد تا چنان شود که همگان با یکدیگر یکسان و برابر باشند.
نظام جهان استوار بر همکاری میان اجزاء آن است،و سنت خدا در میان مردمان بر آن جریان دارد که به تعاون و یاری کردن به یکدیگر بپردازند،به همان گونه که همۀ اجزاء جهان هستی چنین میکنند،و برای برقرار شدن این همیاری و همکاری لازم است که بعضی از آنان به بعضی دیگر نیاز داشته باشند،و شایستگیهای ایشان با یکدیگر برابر نباشد،و اگر انسانها از یکدیگر بینیاز باشند، همچون جانوران خواهند بود که تنها زندگی میکنند،و در طریق پیشرفت و رسیدن به درجات مختلف تمدن یک گام هم برنخواهند داشت.
أَ فَبِنِعْمَةِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ
-آیا نعمت خدا را منکر میشوند؟» نعمت تفاوت طبیعی موجود میان مردمان،که به همکاری و تعاون و پیشرفت میانجامد،نعمتی بزرگ است که باید از طریق رضا دادن مردم به آن و پذیرفتن آن همچون یک واقعیت،نسبت به آن سپاسگزار باشند،و سپس هر کس به سهم خود در راه خیر و فضیلت پیش رود.
[72]
و در کنار نعمت تفاوت و تفاضل طبیعی،و نعمت نیازمندی دو طرفه،و در نتیجه نعمت تعاونی که بر بشر صورت امری واجب پیدا کرده،گونهای دیگر از نیازمندی دو طرفه وجود دارد که میان مردم مبادله میشود و به تعاون
میانجامد و آن نیازمندی هر انسانی از زن و مرد به داشتن همسری است.
وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً
-و خدا برای شما از خودتان همسرانی آفرید و از همسرانتان برای شما فرزندان و نوادگان پدید آورد.» پس اگر نیازمندی نفسانی و طبع شناختی(فیزیولوژیایی)و اجتماعی موجود میان زن و شوهر وجود نمیداشت،این تعاون و همکاری ژرف و گستردۀ میان دو همسر هرگز به وجود نمیآمد.
آن نعمتی بزرگ است که خداوند متعال به ما ارزانی داشته و همسران را چنان آفریده است که گویی /6 همچون پارههایی جدا شدۀ از یکدیگر،و از هر پارهای از مرد پارهای از زن نشأت یافته است که پیوسته در جستجوی یکدیگرند تا آن گاه که مرد و زن با یکدیگر ملاقات کنند،و همۀ پارههای دو وجود بدنی و روانی و عقلانی هر دوشان به هم برسند.
از همسران فرزندان پسر و دختر و همسران دختران یعنی«حفدة»،یا پسران پسران چنان که در تفسیری دیگر آمده،یا پسران دختران چنان که در حدیث شریف آمده پدید آید،و اصل کلمه مشتق از لفظ حفد آمده است که به معنی تند به کار برخاستن است،و به همین سبب به یاران و اعوان به سبب سرعت در فرمانبرداریشان«حفدة»میگویند. (1)
چنان مینماید که حفید به معنی کسی است که به شخص خدمت میکند، خواه پسر پسرش باشد یا پسر دخترش یا همسر دخترش یا پسر دخترش.
وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ
-و از چیزهای پاکیزه به شما روزی داد.» و هر چه نسل فرد افزایش پیدا کند،نعمتهای خدا بر او نیز افزون میشود،در صورتی که حساب بشری مقتضی آن است که کاهش یابد،مگر این دلیل بر آن نیست که خدا رزّاق و روزی دهنده است؟
1) 14) -مجمع البیان،ج 8،ص 373.
أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ
-پس آیا به باطل ایمان میآورند.» و چنان میپندارند که روزی ده ایشان ثروتمندان یا دولت یا بتانند؟ وَ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ -و به نعمت خدا کفران میورزند.» یعنی آن کسان را که خدا نعمت به ایشان عطا کرده است،میبینی که به نعمت او کفران نشان میدهند و رو به سوی شرکای پنداری او میکنند.
/6
[73]
آیا احمقی و گمراهی را میبینی؟چگونه خدای آفریننده و رزّاق ترک میکنند،و به پرستش کسی یا چیزی میپردازند که رزقی در تصرف ندارد،و نمیتواند رزق او را از میان ببرد؟! وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ -و به جای خدا چیزی را میپرستند که رزقی از آسمانها و زمین برای دادن به ایشان در تصرف ندارند و از هیچ توانایی و استطاعتی برخوردار نیستند.» کلمۀ استطاعت غالبا به معنی قدرتی است که بشر به دست میآورد،در صورتی که رزق و مالکیت گاه بدون رنج به دست میآید،و بتان نه چیزی را مالکاند و نه قدرتی دارند،یا به تعبیر دیگر:قادر بر روزی دادن،خواه کم باشد یا زیاد و گسترده؛نیستند.
[74]
چگونه آدمی خدا را به آفریدهاش تشبیه میکند؟ فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ -برای خدا مثل نزنید و مانند مجویید.» که بگویید:فلانی روزی ما را میدهد.
إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
-خدا میداند و شما نمیدانید.» خداوند میداند که او خالق رازق است ولی بشر هیچ نمیداند مگر آنچه خدا بدو آموخته،پس آدمی حق ندارد خدایش را با خیال درآمیزد و به وهمش درآورد یا کارش را از نظر کیف و مکان محدود سازد.
/6
ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (75) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (76) وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (77) وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (78) أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (79) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ اَلْأَنْعٰامِ بُیُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (80) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْجِبٰالِ أَکْنٰاناً وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ اَلْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ (81) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (82) یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْکٰافِرُونَ (83)
76[أبکم]
:آن کس که گنگ و زبان بسته به دنیا آید و نتواند چیزی را بفهمد یا به دیگری بفهماند.
/6
گاه یکی از ما،به سبب قانونی اجتماعی یا نقصی طبیعی،قدرت طبیعی خویش را از دست میدهد،و از انجام دادن هر عمل عاجز میماند،همچون بندهای مملوک یا گنگ،و قرآن اینها را برای نشان دادن واقعیت حال کافری مثال میزند که قدرت ایمان و عدل و حق را از دست داده است.
خداوند سبحانه و تعالی که مؤمنان به او ایمان دارند،عالم و قادر است،و غیب آسمانها و زمین بر او آشکار،و قدرت او در ساعت قیامت متجلّی میشود،و فرمان او در فاصلۀ چشم بر هم زدنی یا کمتر از آن جریان پیدا میکند.
خدا مصدر علم است،مگر نه آن است که ما را از شکمهای مادرانمان به حالی بیرون آورد که هیچ چیز نمیدانستیم؟و سپس به ما گوش و چشم و دلی
بخشید تا به شکرگزاری او بپردازیم! خدا مصدر قدرت است،و او است که پرندگان را در جوّ آسمان مسخر کرد و هیچ کس جز خدا نمیتواند حافظ آنها باشد،و در این آیات و نشانهها برای کسانی است که ایمان آوردهاند.
خدا مصدر رحمت است،و برای مردمان آرامش و آسایشی در خانههاشان فراهم آورده،به همان گونه که پوستهای /6 چارپایان را فراوان در اختیارشان قرار داده است،تا از آنها برای خود در سفر و حضر خانههایی فراهم آورند،و از پشم و کرک و موی آنها کالاهای خانگی برای خود آماده میسازید،از بستر و فرش و پوشش،تا آن زمان که از دنیا به جهان باقی و جاودانی آخرت انتقال پیدا کنید.
او است آن که سایهها و پوششهای زمان صلح و جنگ را فراوان در اختیار انسان قرار داده است تا او را از گزند طبیعت و از جرأت و جسارت دیگران محفوظ دارد،و از آن جهت نعمت خویش را بر آدمی تمام و کامل کرده است که روی خویش را متوجه به جانب خدا سازد،ولی او از این کار اعراض و دوری میکند،و برای رسول همین اندازه کافی است که رسالت خویش را به بندگان خدا ابلاغ کند،زیرا که دلایل کافی این مطلب را آشکار ساخته است که نعمتهای خدا را میشناسند ولی منکر آن میشوند،و بیشترین ایشان به پروردگار خود کافرند.
[75]
در زمانی که مالکیت مطلق نظام حکمفرمای بر جامعههای بشری پیش از انتشار نور قرآن بود،و بندۀ مملوک حق هیچ کاری را جز به اجازۀ مولای خود نداشت،قرآن چنین بندهای را به عنوان مثالی برای واقعیت انسانی آورده است که خود را به غل و زنجیر شرک مقید ساخته،و خودش را بندۀ دیگری قرار داده،در صورتی که خدا او را آزاد آفریده است.
ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ
-خدا مثل زد به بندۀ
مملوکی که بر هیچ چیز قدرت ندارد.» ما میتوانیم همین مثل را برای ملتهایی بزنیم که نیرومندان آنان را به بردگی و بندگی خویش مجبور ساختهاند،و چیزی برای آنان باقی نگذاشتهاند تا آزادانه در آن تصرف کنند،آیا این گونه کسان میتوانند با کسی برابر باشند که خدا ایمان را همچون نعمتی به او عطا کرده،و جان او را از غل و زنجیرهای شرک و بردگی صاحبان مال و قدرت و نیروی گمراهسازی رهایی بخشیده است؟! وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ -و کسی که رزقی نیکو بهرۀ او ساختیم که آن را در نهان و آشکارا به دیگران انفاق میکند،آیا این دو میتوانند برابر با یکدیگر باشند؟!» هرگز چنین نخواهد بود.آن کس که خدا او را آزاد آفریده و به دوستی خیر او را آراسته است،هرگز به ریا انفاق نمیکند،و انفاق خویش را از ترس پوشیدۀ از مردمان نگاه نمیدارد،بلکه با ارادۀ آزاد خویش به انفاق میپردازد و هدفش جلب رضای خدا است،و /6 نه امید چیزی جز رضای او دارد و نه از خشم کسی میهراسد.
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ
-سپاسگزاری مخصوص خدا است.» که برای انسان همۀ فرصتهای نیک بودن و نیکی کردن را فراهم ساخته،و آزادی کامل در اختیار او قرار داده،و او را به احساسات خیرخواهانه مجهز ساخته است.
بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ
-ولی بیشتر ایشان نمیدانند.» جهل آفت و بلای آزادی است،و از آن جهت که در میان اقوام گمراه رواج پیدا میکند،پس به بردگی طاغیان و گردنکشان درآوردن مردمان در میان این اقوام بسیار آسان صورتپذیر میشود.
[76]
این مثلی بود که قرآن حکیم آن را برای بیان واقعیّت شخصی زد که طاغوت آزادی را از او سلب کرده و او را به صورت موجودی عاجز درآورده بود،و
قرآن مثلی دیگر دربارۀ واقعیت شخصی میزند که جادوگر آزادی را از او سلب کرده و او را به صورت شخص گنگی درآورده بود که به همین صورت از شکم مادر بیرون آمده و گوشهای او هیچ چیزی را نمیشنیده است،پس نتوانست که زبان و لغت را فرا گیرد و با اجتماع متمدن همکاری داشته باشد،و آزمایشهای او به حدود ذات خود او محدود ماند،همچون انسانی که در جنگل زندگی کرده باشد،آیا چنین کسی میتواند برابر با کسی باشد که به او عدالت و استقامت بخشیده شده بود.
وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ
-و خدا دو مرد را مثل زد که یکی از آنها گنگ بود و هیچ کاری از دست وی بر نمیآمد و برای ولیّ خود عنوان باری را داشت که میبایستی آن را تحمل کند.» یعنی همچون بار سنگین بر دوش کسی بود که باید به کار او برسد و مواظب او باشد.
أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ
-به هر جا که روانهاش میکرد کار خیری از او به دست نمیآمد.» /6 هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ -آیا او میتواند با کسی برابر باشد که به عدل فرمان میدهد.» چه آن کس که به عدل فرمان میدهد زبانی فصیح دارد و قلبی قوی،در مقابل فشار خضوع پیدا نمیکند،و از تهدید نمیهراسد.
وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
-و بر راه راست پیش میرود.» پس توانایی آن را دارد که به هدفهای خود از نزدیکترین راه تحقق بخشد.و این دو مثال بیان کنندۀ حال دو نفر است که یکی از آنان مشرک است و دیگری موحد،پس در آن صورت که مشرک بستۀ بر ذات خویش است،و به عالم پیرامون خود هیچ توجهی ندارد،بلکه آیات خدا را منکر میشود و به پرستش ذات خویش میپردازد،و نمیشنود و به دنبال آن به تعقل و تفکر نمیپردازد،و به همین سبب نه
تنها قادر به طرحریزی نقشۀ سالمی برای نفس خود نیست،بلکه اگر دیگران برای او طرحریزی کنند قادر به عمل کردن آن نخواهد بود-و در صورتی که مشرک چنین است-مشاهده میکنیم که شخص یکتاپرست نه فقط نسبت به شخص خویش جانب عدالت را مراعات میکند،بلکه دیگران را نیز به دادگری میخواند.
و این دو مثل را میتوان بر نادان و دانا نیز تطبیق کرد،بدان سبب که سیاق از علم نیز سخن میگوید.
[77]
و علم و قدرت نزد خدا،و علم کلید قدرت است.
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
-غیب و پنهان آسمانها و زمین از آن خدا است.» و در اختیار علم او قرار دارد که بر همه چیز محیط است.
وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ
-و فرمان دادن به ساعت(و بر پا شدن قیامت و بر پا شدن آن)همچون چشم بر هم زدنی یا کمتر از آن طول میکشد.» إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و خدا بر هر چیز قادر و توانا است.» /6 هر کس که خواستار علم و قدرت باشد،باید به خدا ایمان آورد و بر او توکل کند.
[78]
آیا علم ذاتی ما افراد بشر است؟که در این صورت باید از آغاز به دنیا آمدن عالم بوده باشیم.
هرگز چنین نیست.در آن هنگام که خدا ما را از زهدان مادرمان بیرون آورد،هیچ چیز نمیدانستیم،و سپس پروردگار وسایل ظاهری و باطنی را برای دست یافتن ما به علم و دانش فراهم آورد،پس به ما چشم و گوش بخشید،به همان گونه که به ما قلب عطا کرد.
وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ
-و خدا شما را از شکمهای مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید و برای شما گوش و چشم آفرید.»
«سمع»احساسی است که ذکر آن در قرآن بر بصر که وسیلۀ دیدن است از آن روی تقدیم پیدا کرده که نخستین وسیله برای انتقال آزمایشهای نسلهای پیاپی از طریق زبان به یکدیگر است،و آن که مفاهیم عمومی را که از ظواهر جزئی تجاوز میکند نیز انتقال میدهد،پس فایدۀ آن مهمتر است و تعبیر از آن بدان سبب به صیغۀ مفرد آمده(و نگفته است اسماع)که مفاهیم کلی به مجردات کلی نزدیکترند،و در آن عمومیتی ملاحظه میشود که به توسط افراد تجلی پیدا میکند،در صورتی که در جزئیات شناخته شدۀ از طریق بصر و دیدن،تنوع و گوناگونی مورد ملاحظه است و به همین جهت به جمع نزدیکتر است.
وَ الْأَفْئِدَةَ
-و قلبها.» این دلها(قلوب)است که افکار را گردآوری میکند و به تحلیل و تجزیۀ معلومات میپردازد،و اگر قلب نبود،حواس به اندازهای برای انسان مفید بود که برای جانوران چنین است،یا کمتر از آن.
لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
-باشد که سپاس گزارید.» هدف برتر برای نعمتهای خدا بر بشر تکامل جسدی و مادی نیست،بلکه هدفی معنوی و روحی است،و به آشنا شدن و شناختن نعمتها و دریافتن اهمیت آنها و فواید بزرگی که دارند و /6 بهرهبرداری از آنها در آنچه خدا فرمان داده است و نعمتها به آن اختصاص دارد،و از طریق آنها با مصدر و سرچشمۀ خیر و کان رحمت یعنی دوست و سرور برتر آشنا شده است که همۀ اینها بالاتر از استفادۀ جزئی از این نعمتها برای رفع نیازمندیهای زودگذر است،و همۀ اینها در معنی شکر جمع آمده است.
این آیه بدان معنی نیست که عقل و بر اثر آن علم از تکامل طبیعی در نزد بشر به وجود میآید،بلکه مطلب کاملا بر عکس این است،چه آیه بر آن تأکید میکند که پروردگار ما قلوب را مرکز عقل قرار داده است،پس بدون این نعمت
چگونه امکان آن پیدا میشد که دست یافتن به علم برای ما میسر شود؟ [79]
شریفترین علم معرفت خداست،و معرفت بدون ایمان کامل نمیشود،چه شهوات و صفت شرک همچون سدهایی بلند از نفوذ کردن جریان معرفت به قلب جلوگیری به عمل میآورند.
منکر ایمان در پرندگانی که در فضا پرواز میکنند،چیزی جز آن را نمیبیند که دوربین عکاسی در عکسهای گرفته شدۀ از پرواز آنها دیده میشود،در صورتی که بینش و بصیرت مؤمن به معرفت خدایی راه مییابد که پرندگان را در جوّ آسمان نگاه میدارد.
أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
-آیا به پرندگان مسخر و تحت فرمان در فضای جو نگاه نمیکنید و نمیدانید که آنها را جز خدا در آن حال نگاه نمیدارد،و در این برای کسانی که ایمان آورده باشند آیات و نشانهها است.» یعنی در هوای محیط بر زمین،و اگر هوا نمیبود پرندگان قادر بر باقی ماندن در جو نمیبودند،و اگر قوۀ جاذبۀ زمین وجود نمیداشت،پرندگان به محض صعود در جو در کرهای دیگر پرتاب میشدند یا به فضای نامتناهی بالا میرفتند.
[80]
به همین گونه قلب مؤمنی که خود را به خدا تسلیم کرده است، عبرتها و هدفهایی را که در ما ورای نعمتهای خدا وجود دارد میشناسد و از آنها آگاهی ندارد.
وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً
-و خدا برای شما از خانههاتان جایگاه آسایش و آرامشی فراهم آورد که در آن ساکن میشوید.» /6 وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ -و برای شما از پوستهای انعام و چار پایان خانههایی فراهم آورد که در سفر و حضر و هنگام جا به جا کردن آنها را سبک مییابید.» یعنی چادرهای پوستی که برای حمل و نقل در مسافرت و جز آن به سبب سبکی آسان جا به جا میشوند.
وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا
-و از پشمها و کرکها و موهای آنها.» یعنی پشمهای گوسفند و کرکهای شتر و موهای بز.
أَثٰاثاً
-وسایل مورد نیاز خانه.» همچون فراش و فرش و چیزهای پوشیدنی که انسان از آنها بهرهبرداری میکند.
وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ
-و کالاهایی که به مقتضای فصل از آنها استفاده میکنید.» [81]
اینها بود نعمت مسکن و کالاهای انسان که بشر را از تغییر یافتن سرما و گرما حفظ میکرد،و سایههای درختان در گرمای نیمروز عابران از صحرا را از گرمای وسط روز محفوظ میدارد،و غارها وسیلهای برای حمایت کردن از انسان در برابر سرما و گرما است و او را از وحوش و درندگان دور نگاه میدارد.
وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً
-و خدا برای شما از آنچه آفریده است سایهها پدید آورد.» همچون درختانی که خدا آنها را در زمین کاشته است تا مردمان در سایۀ آنها به آسایش برسند.
وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً
-و خدا برای شما در کوهها خانههایی پدید آورد.» یعنی جاهایی که خود را در آنها پوشیده و پنهان نگاه دارید.
وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ
-و برای شما پدید آورده است لباسهایی را که سبب نگاهداری شما از گرما است،و لباسهایی که شما را از گزند و شدت ضربههایی که به یکدیگر وارد میآورید حفظ میکند.» /6 کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ -بدین گونه نعمت خود را بر شما تمام میکند تا مگر تسلیم شوید و اسلام آورید.» خدا با رحمت گستردۀ خویش بدین گونه انسان ضعیف را احاطه میکند،
تا از حاجتی که به پروردگار خویش دارد آگاه شود،پس تنها رو به او کند و بر او تجبّر نشان ندهد.
بنا بر این هدف اعلی برای نعمتهای مسکن و آنچه بشر را از شرور و بدیهای طبیعت حفظ میکند،آن است که:او را به پروردگارش تسلیم کند تا بدین گونه نفس خویش را از خشم خدا دور نگاه دارد.
[82]
ولی قوۀ دفع به درجۀ اکراه و به زور به کار برانگیختن نیست،پس خدا میخواهد که انسان را با نعمتهای فراوانی که به او ارزانی داشته است هدایت کند،ولی هرگز نمیخواهد که او را به این کار مجبور سازد،پس چون از رسالت اعراض کند،بر رسول چیزی جز ابلاغ رسالت نیست.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ
-پس اگر پشت گردانند،بر تو وظیفهای جز ابلاغ آشکار نیست.» [83]
و نقص در آیات یا در وسایل معرفت بشر نیست،بلکه در ارادۀ کفری است که عزم به باقی ماندن بر آن جزم کردهاند.
یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ الْکٰافِرُونَ
-نعمت خدا را میشناسند و سپس منکر آن میشوند و بیشتر ایشان کافرانند.» /6
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (84) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (85) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا اَلَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ اَلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ (86) وَ أَلْقَوْا إِلَی اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ اَلسَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (87) اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ (88) وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (89)
/6
کسانی که پشت میگردانند و با وجود شناختن نعمت خدا منکر آن میشوند -بنا بر آنچه در درس سابق دربارۀ آنان گفته شد-چشم به راه روز عذاب بزرگند، که خداوند متعال گواهی را از هر گروه از مردمان برمیانگیزد تا در حق آنان گواهی دهد،و چون گواهی داده شد عقاب و کیفر ملازم آنان میشود بدون آن که کوششی برای اصلاح ایشان همچون در دنیا صورت گیرد،سپس در هنگام عذاب دادن تخفیفی به عنوان دلسوزی و مهربانی بهرۀ ایشان شود،و مهلتی برای دخول در عذاب به آنان نمیدهند،و هیچ چاره و حیلهای برای ایشان جز این باقی نمیماند که مسئولیت انحراف خویش را متوجه کسانی سازند که از ایشان به جای خدا
اطاعت و پیروی میکردند،و آنان همان شرکای پنداری ساختگی خودشانند که،به نوبۀ خود،از آنان تبری و دوری میجویند،و همگان خاموش میمانند و به خدا تسلیم میشوند،و افکار تبریری و بهانهجویانهای که خود به دروغ به خدا نسبت میدادند ناگهان از میان میرود.
ولی برای آن کافران که بر کفر خویش جریمۀ گمراه کردن مردم،و بریدن راه را بر کسی که خواستار پرداختن به کارهای موجب رضای خدا میشد افزوده بودند،به سبب تباهی کردن در زمین و گمراه کردن دیگران سهم بیشتری از عذاب خواهد بود.
/6
[84]
هر نسل از بشر،و هر گروه از مردم در شهری یا روستایی زندگی میکند،و یکی از مردم آن ناحیه گواه بر ایشان خواهد بود که در رفتار از برترین آنان و نزدیکترینشان به خدا است،و این گواهان از پیامبران و اولیا آغاز میشوند و بندگان صالح و علمای عادل را شامل میشوند و به کسانی پایان میپذیرند که در راه خدا یک گام بر اطرافیان خویش پیشی گرفته باشند،پس حتی چنین کسی بر نسبت گامهای پیشی گرفتن بر دیگران در راه خدا گواه بر ایشان خواهد بود.
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً
-و روزی که از هر امت گواهی برمیانگیزیم.» این شهید(گواه)پیشوای قوم خویش در نزد خدا است،پس اگر آشکارا از او پیروی کنند،آنان را به بهشت میبرد،و اگر به مخالفت با او بپردازند روانۀ آتششان میسازد و علیه ایشان در نزد پروردگار جهانیان شهادت میدهد.
علامۀ طبرسی میگوید:خداوند سبحانه و تعالی بیان کرده است که در روز قیامت از هر امتی شهیدی برمیانگیزد،و این شهدا عبارتند از انبیا و دادگران در هر زمان،که درباره کارهای مردمان عصر خویش گواهی میدهند.و امام
صادق(ع)گفت:«برای هر زمان و امت امامی است و هر امت با امام خود برانگیخته خواهد شد». (1)
ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ
و سپس به کسانی که کفر ورزیده بودند اجازۀ(عذرخواهی)داده نمیشود و عذرهای آنان پذیرفته نخواهد شد.» یعنی آنان نمیتوانند به عذرها و بهانهها متمسک شوند،و هیچ کس در صدد خرسند کردن یا اصلاح کردن آنان،چنان که در دنیا مرسوم است،برنمیآید تا سبب اصلاح آنان شود یا به سخن گواهان گوش فرا دارند.
[85]
و در روز قیامت ستمکارانی که حقوق دیگران را غصب کرده و /6 نسبت به احکام خدا تجاوز روا داشته بودند،بر آتش عرضه میشوند و هیچ تخفیفی در عذاب ایشان یا مهلت دادنی برای جبران گناه داده نخواهد شد.
وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ
و هنگامی که ستمگران عذاب را دیدند تخفیفی در آن و مهلتی برای تأخیر اجرای آن به ایشان داده نمیشود.» اما پیش از آن در دنیا میتوانند با توبه کردن عذاب خویش را سبکتر سازند،و با دعا زمان رسیدن آن را به تأخیر اندازند.
[86]
در آن روز مبارزۀ داغی میان مشرکان و کسانی از طاغوتان و نمادهای تباهی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی که به بندگی و پرستش آنان پرداخته بودند درگیر میشود و هر گروه از گروه دیگر تبرّی و بیزاری میجوید.
وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا الَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ
1) 15) -مجمع البیان،ج 6،ص 378.
-و هنگامی که مشرکان شرکای پنداری خویش را دیدند گفتند:پروردگارا اینانند شریکانی که ما جز تو میخواندیم.» از خدا میخواهند که عذاب خویش را بر ایشان نازل کند و از مشرکان چشم پوشد،بدان سبب که آنان-به پندار خویش-مجبور بودهاند و در برابر طاغوتان کاری از دستشان برنمیآمده است،فرزندان قبیلهای بودند که نیروی تمرد کردن نسبت به رئیس قبیله را نداشتند،گروهی مردم پستی بودند که علمی نداشتند تا با آن از عالمان دینی بد و از وسایل تبلیغ گمراه کننده انتقاد و خردهگیری کنند،و بنا بر این بر پیشوایان واجب است که به جای ایشان تحمل عذاب کنند،ولی شرکا یعنی طاغیان سیاست و اجتماع نیز به نوبۀ خود از ایشان تبری و بیزاری نشان دادند.
فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ
-پس گفتۀ ایشان را رد میکنند و میگویند که شما از دروغگویانید.» پس این سخن را بیفکنید.
[87]
و همگان،شریکان و مشرکان به ایشان،به پروردگار جهانیان خاضع میشوند.
/6
وَ أَلْقَوْا إِلَی اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ
-در آن روز مشرکان به خدا تسلیم میشوند.» و خود را خاضع و خاشع نشان میدهند.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
-و خدایانی که به دروغ ساخته و پرداخته بودند از میان میروند.» پس نخوت و غرور جاهلیت از ایشان دور میشود،و افکار باطلی که با آنها شرک خود را آراسته بودند،و نامهای درخشان و عناوین و شعارها و همۀ آنچه به وسیلۀ آنها تسلّط خویش را استقرار بخشیده بودند و دروغی که به خدا نسبت داده بودند،همگی از میان میرود.
[88]
ولی این بدان معنی نیست که شرکا در عذاب دیدن با مشرکان برابرند،هرگز...پیشوایانی که مردمان را گمراه کرده بودند عذابی سختتر خواهند داشت،بدان سبب که عقلهای مردم را تباه کردند و آنان را از بهرهبرداری از آزادی خویش و پیشرفت در راه خدا بازداشتند.
اَلَّذِینَ کَفَرُوا
-کسانی که کافر شدند.» به خواست خود به خدا کافر شدند،و در برابر نعمت جاه و مال و علم به سپاسگزاری نپرداختند.
وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
-و مردمان را از رفتن در راه خدا بازداشتند.» این نعمتها را وسیلهای برای تسلط یافتن بر مردم قرار دادند و مانع پرداختن مردمان به بندگی خدا و عمل کردن به دستورات او شدند.
زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ الْعَذٰابِ
-عذابی بر جزا و عذاب(طبیعی)آنان خواهیم افزود.» /6 بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ -به سبب تبهکاریها و فسادی که به آن پرداخته بودند.» بدان سبب که راه خدا را بر مردم بستند،و با گمراه کردن مردم و دروغ بستن به ایشان فطرت پاک مردم را به تباهی کشیدند،به همان گونه که با ایجاد ترس و هراس عملا از رفتن مردم بر راه خدا جلوگیری کردند،پس با سلب کردن آزادی و استقلال مردم از ایشان زندگی آنان را به فساد کشیدند،و این آیه دلیل بر آن است که گمراه کردن گونهای از تبهکاری و افساد است.
[89]
مبعوث شدن رسول از جانب خدا گواهی بر مردم در زمان خودش و زمانهای بعد از خویش است،پس از این که آنان را صاحب کتابی کرد که برای آنان سودمند است،و در آن به تفصیل از راهها و برنامههای زندگی سخن به میان آمده،و هر کس که خود را به خدا سپرده و به او تسلیم شده باشد،از طریق آن به راه
خویش هدایت میشود،و عالیترین زندگی برای او فراهم میآید،و از یک زندگی برتر از آن در آخرت آگاه میشود و بشارت آن را به او میدهند.
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ
-و روزی(خواهد آمد)که در هر قوم و امتی گواهی از خودشان(برای گواهی دادن بر ایشان)برمیانگیزیم،و تو را گواه بر اینان آوردیم،و کتاب را بر تو فروفرستادیم که شرح و بیان هر چیز در آن آمده و راهنما و رحمت و مژده دهنده برای مسلمانان است.» /6
إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ اَلْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (90) وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا اَلْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اَللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (91) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکٰاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اَللّٰهُ بِهِ وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (92) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (93) وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا وَ تَذُوقُوا اَلسُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (94) وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اَللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (95) مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (96) مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (97)
/6
در درس گذشته از فضیلت علم و ارزش تقوا و نیازمندی انسان به شهر از لحاظ ساختمانها و کالاهای آن،و به یک نظام یکتاپرستانۀ دور از شرک،و به یک راهنمایی و پیشوایی آسمانی که در فرستادۀ خدا تجسم پیدا میکند،سخن گفتیم، و اکنون درس حاضر ما را به آن فرمان میدهد که روابط اسلامی و کمال مطلوب و عالی در میان فرزندان آدم برقرار سازیم،به این که حق هر فرد را به او بدهیم،و برای ابراز نکویی و نیکوکاری چیزی بر آن بیفزاییم،و اساس زندگی خانواده را به بخشندگی قرار دهیم،و از فحشاء و منکر و تجاوز کردن به حقوق دیگران دوری گزینیم،و این است موعظۀ خدا که هدف آن توجیه و راهنمایی انسان است.
این که همگان پیمانها و سوگندهایی را که خدا را بر آن گواه گرفتهاند محترم شمارند،و سوگندهایی را که در میان خود به تأکید اجرا کردهاند نشکنند،و همچون آن زن نباشند که در پایان روز همۀ ریسمانهایی را که در آن روز با دوک خود ریسیده بود وامیریسید و از ریسمانی بیرون میآورد،پس سوگند را وسیلۀ فریب دادن برای دسترس پیدا کردن به بهرۀ بیشتری از مال و دیگر چیزهای دنیا قرار مدهید،و نه برای آن که بعضی بر بعضی دیگر تسلط و تعالی پیدا کنید،چه خدا شما را با اختلافات طبیعی که با یکدیگر دارید در معرض آزمایش قرار میدهد،و فردا بر شما آشکار میسازد که کدام یک بر حق بوده و کدام یک چنین نبودهاید،و اگر خدا بخواهد در همین جا این امر را آشکار میسازد و صاحب /6 حق را با غیب آشکار شده پیروز میگرداند،ولی او چنان خواسته است که شما را آزاد بگذارد تا سپس دربارۀ اعمالتان از شما سؤال کند،تا بنا بر حکمت خود هر که را که خواهد گمراه سازد و هر که را که خواهد هدایت کند.
پس دین را وسیلۀ دست یافتن به هدفهای مادی قرار مدهید،و سوگند به مکر و دروغ یاد مکنید تا از این راه قدمی که استوار در راه ایمان پیش رفت نلغزد و متزلزل نشود،و به پاداش بدی بر اثر فروریختن اعتماد میان خودتان گرفتار نشوید، و شما را از راه خدای تحقق یافتۀ در وفاداری به عهد و پیمان باز ندارد،به همان گونه که عذابی عظیم را برای شما ثبت خواهد کرد.
پیمان خدا که به آن خیانت روا دارید،شأنی برتر و بزرگتر از یک مصلحت مادی دارد که برای همین به فروختن و از دست دادن آن یک میپردازید،پس آنچه در نزد خدا برای کسی وجود دارد که بر عهد و پیمان خویش ثابت میماند،بهتر از مصلحتی دنیایی است که از بین میرود و تنها آنچه در نزد خدا است باقی میماند، و خدا صبرکنندگان را به بهترین کارهایی که کردهاند پاداش میدهد.
این بهترین پاداش فراهم آمدن زندگی پاکیزهای برای ایشان در دنیا است، و پاداشی نیکو در جهانی دیگر.
[90]
بر هر یک از فرزندان مجتمع اسلامی واجب است که عادل و دادگر باشد،و حق فطری و قانونی هر کس را به او بدهد،و به عدل و داد رفتار کردن تنها مسئولیت دولت نیست،چه مجتمعی که فرزندان آن از لزوم جریان یافتن قانون و احترام و پاسداری از حقوق دیگران آگاهی نداشته باشند،برای دولتی که بر آن اجتماع حکومت میکند امکان ندارد که بتواند مردمان را به زور بر این کار وادارد.
إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ
-خدا به عادل بودن فرمان میدهد.» عدل با اختلاف درجاتی که آیۀ آینده به آنها اشاره میکند،منافات ندارد، چه گاه میشود که برابری زشتترین ستمگری است،چه نادان و دانا،و تنبل و با نشاط،فداکار و ترسو...و...و...برابر با یکدیگر نیستند.
/6 علی رغم نیازمندی جامعه به قانونی که ابعاد عدالت و حقوق طبقات مختلف را بر حسب تلاشها و نیازمندیهای ایشان و حاجت مردم تعریف کند،و برای عدالت معانی مختلف بر حسب قوانین و عرفیات در نظر بگیرد،باید بدانیم که عدالت یک واقع فطری است که افراد بشر،هر چند در تفصیلات آن با یکدیگر تفاوت داشته باشند،در خطوط عریض آن با یکدیگر اختلافی ندارند.
ولی گاه مردمان در کاربرد عدالت و شناختن آن گرفتار دشواری میشوند، و به همین سبب نیازمند دستگاه قضا و داوری میشوند که همۀ طرفهای دعوی به آن رضا نمیدهند،به همان گونه که شخص به نتایج آن به صورت صد در صد اطمینان پیدا نمیکند.
به همین سبب قرآن به احسان فرمان میدهد،و آن تنازل و چشمپوشی شخص از بعضی از حقوق خود به خاطر دیگران است و میدان گستردۀ آن عدالت را
فرا میگیرد و افزایش مییابد...پس میگوید:
وَ الْإِحْسٰانِ
-و بخشندگی و نیکویی کردن.» اسلام دربارۀ احسان نسبت به خویشاوندان تأکید میکند تا نخستین یاخته در کیان و هستی اجتماعی ساخته شود.
وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ
-و بخشنده دستی به خویشاوندان.» در بعضی از نصوص اسلامی آمده است که تفسیر«ذی القربی»اهل بیت رسول علیهم افضل الصلاة و السلام است،و«إیتاء»به معنی دادن خمس به ایشان که در آیۀ(41)از سورۀ انفال آمد،و ما این را از سیاق گفتار دربارۀ گواه بودن رسول بر امت در درس سابق استنباط میکنیم.
وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ
-و از پرداختن به کارهای زشت و منکر و ستمگری نهی میکند.» /6 «الفحشاء»چنان که در کتاب«المفردات»آمده:افعال بسیار زشت و قبیح است،و از ریشۀ کلمه چنان برمیآید که در گذشتن از حد است و با اسراف و تبذیر مناسبت دارد،و آشکار است که اسراف اصل و ریشۀ هر خطا و گناه و هر پستی و رذیلت است.
اما منکر گناهانی است که مردمان آنها را انکار میکنند.
ظاهرا معنی آن هر فحشایی است که در نزد مردم قبیح و زشت باشد،و آن از دیگر انواع فحشاء سختتر است،در صورتی که بغی تعدی و تجاوز کردن به حقوق مردم به صورتی آشکار است،یا از طریق حیله و خدعه و فریب و...و...
یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
-به شما پند میدهد تا شاید پند گیرید.» اینها حقایقی است که قلب آدمی فطرتا از آنها آگاه است،و تنها نیاز به کسی دارد که آنها را به یاد او آورد و به آنها پندش دهد.
[91]
جامعهای که برای روابط و علاقههای خود اساسی دارد و
تکیهگاهی که در هنگام ضرورت به آن باز گردد،میتواند به آسانی با جامعۀ اسلامی قائم بر اساس ملتزم بودن به عهد و سوگندی که تأکید شدۀ با نام خدا است، روابط متبادل برقرار کند.
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً
-و به پیمان خدا که بستهاید وفا کنید،و سوگندها را پس از تأکید کردن آنها که خدا را بر آنها ضامن خود قرار دادهاید،نقض و باطل مکنید.» پس چون فرزندان یک جامعه به ارزش توحید متمسک و به آن معتقدند،و بدان سبب که سوگندهای خویش را برای دست یافتن به خواستههای این زندگی دنیوی فدا نمیکنند،به یکدیگر در کارهای اقتصادی و حتی در امور سیاسی اعتماد دارند.
اعتماد دو طرفی بزرگترین سرمایه و اعتباری است که جامعۀ اسلامی در رفتار افرادش با یکدیگر مالک آن است، /6 زیرا که شرف توحید و یکتاپرستی آنان را از آن باز میدارد که با ایمان داشتن به رعایت و نظر خدا بر خودشان،با یکدیگر غدر و مکر روا دارند و به فریبکاری بپردازند.
إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ
-خدا میداند که شما چه میکنید.» [92]
در داستانهای عرب آمده است که زنی از قبیلۀ قریش را عادت بر آن بود که همراه با کنیزانش در سراسر روز به ریسیدن ریسمان با دوک میپرداخت،و چون شب فرا میرسید تابیدهها را وامیریسید و آنها را به حال اولشان بازمیگرداند که پشم نتابیده بود و دیگر حالت ریسمانی را نداشت،پس قرآن ما مردمان را از آن نهی کرد که همچون او باشیم که خود را در کار دین به رنج اندازیم تا آن را محکم کنیم،و چون دین خویش را محکم کردیم با پیمانشکنی و نقض سوگند به نقض آن بپردازیم.
وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ
-و همچون آن زن مباشید که رشته خود را پس از استوار و نیرومند شدن وامیریسید.»
أَنْکٰاثاً
-و پاره پاره میکرد.» در مجمع البیان آمده است که:هر چیز که پس از به هم تابیده شدن پارههای آن و به صورت ریسمان درآمدن نقض شود انکاث است،خواه ریسمان باشد یا شبیه آن.
تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ
-سوگندهایتان را وسیلهای برای خدعه و مکر ورزیدن در میان خود برمیگزینید.» یعنی سوگند را وسیلهای برای فریب دادن یکدیگر به کار میبرید،و «دخل»در اصل هر چیز است که داخل در چیزی شود و از آن نباشد و بدین طریق از خدعه و خیانت شمرده شدن مصون بماند.
أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ
-تا چنان شود که امتی برتر از امت دیگر شود،» و بر آن تسلط یابد و این برتری را با خدعه نگاه دارد، /6 و سوگند یاد کردن و پیمان بستن و انگیزههای دست یافتن به برتری و سلطه چیزی جز ابتلا و آزمایش الاهی نیست.
إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اللّٰهُ بِهِ
-و خدا شما را با آن میآزماید.» حق با گمراه کردن مردم باطل نمیشود،و چیز بد با خوب شمردن آن در نزد نفس و دیگران شایسته و صالح نخواهد شد،چه روزی در پیش است که در آن خدا حق را بر همۀ مردمان مکشوف و آشکار خواهد ساخت.
وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ
-و در روز قیامت آنچه را که دربارۀ آن اختلاف داشتید برای شما بیان میکند و آشکار میسازد.» [93]
ولی چرا خدا در این دنیا واقعیت فریبندگان و مکارانی را آشکار نمیسازد که بر گردن مردمان تسلط دارند؟این را دو حکمت است:
نخست:برای آن که نعمت هدایت نصیب و بهرۀ بعضی،و نور عقل از دیگران بنا به اختیار خودشان سلب شود،نه بر حسب علم او سبحانه و تعالی.
دوم:برای آن که صاحب کار نیک،و کنندۀ کار بد به سبب عملی که با
آزادی و اختیار انجام داده بودهاند،پاداش و کیفر خود را دریافت دارند.
وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
-و اگر خدا میخواست شما را امتی یگانه قرار میداد،ولی هر کس را که خواهد گمراه میسازد،و هر کس را که خواهد راه یافته،و شما دربارۀ آنچه کرده بودید مورد پرسش و مؤاخذه قرار خواهید گرفت.»
[94]
و سیاق بازمیگردد و از خدعه و فریب در سوگند نهی میکند،و مردمان را از آثار فکری و اجتماعی آن آگاه میسازد.
الف:پس از ناحیۀ فکری:وفا نکردن به سوگند و شکستن پیمان به سبب گمراهی صاحب آن است،پس چون این قدم استوار شدۀ با پیمان ناگهان با وفا نکردن به سوگند و شکستن پیمان لغزش و تزلزل پیدا میکند،دیگر از ثبات در اوضاع عادی چه سودی به دست میآید، /6 چه ثبات قدم در آن هنگام ضرورت دارد که بادهای تند مصالح در حال وزیدن باشد.
وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا
-و سوگندهای خویش را وسیلهای برای خدعه و خیانت در میان خود قرار ندهید که در نتیجۀ آن قدمی پس از استواری و ثبات آن لغزش پیدا کند.» ب:و از ناحیۀ اجتماعی:ممکن نیست که شخص سوگند خویش(و بر اثر آن شرف و نام نیک خود را در نزد مردم)را بتواند بیش از یک بار مورد استفاده قرار دهد،چه پس از آن مطلب بر همگان آشکار میشود،و حتی فکر پلیدی در نزد همگان شیوع پیدا میکند،و آن این که:مردم این شهر حرمت سوگند را نگاه نمیدارند،و بعضی از آنان چنین کردهاند،و چون ارزش سوگند اجتماعی سقوط کند،در گستردۀ برای اطمینان و همکاری بسته میشود و بر اثر آن ساختمان اجتماعی فرومیریزد،و همگان مزۀ فاجعۀ سستی نشان دادن خودشان را نسبت به سوگند میچشند،و از راه موثوق و مورد اعتماد بودن خارج میشوند.
وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
-و مزۀ بد دور شدن از راه خدا را که انجام دادید بچشید،» راه خدا همه خیر است و پیشرفت و آبادانی و آسایش مردم،و بازداشتن مردم از راه خدا گاه سبب بسته شدن درهای تعاون میشود که سوگند از برترین آنها است،چه هیچ چیز از قوانین و وثیقهها و ضمانتها و رهینهها به سهولت سوگند در دسترس قرار نمیگیرد و در ترویج اعتماد و تعاون به اندازۀ آن تأثیر ندارد.
وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ
-و به عذابی بزرگ خواهید رسید.» [95]
و به همان گونه که سوگند پیمانی است که آن را بعضی از مردم به بهای اندکی میخرند،و اگر ارزش قیمتی که فرد در مقابل فروش شرف و پیمان و ایمان خود میگیرد اندک باشد،از آن روی اندک است که هیبت عهد و پیمان را ساقط میکند و در نتیجه باب رحمت بسته میشود.
وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
-و پیمان خدا را به بهای اندک مفروشید،و آنچه در نزد خدا است، اگر بدانید،همان برای شما خوب است.» /6 پس آن چه کس است که رحمت خدا را با چند درهمی که از پیمانشکنی یا دست یافتن به سلطهای از بین رونده مبادله کند؟!
[96]
با علم به این که خیری که در نزد خدا است به بقای خداوند سبحانه و تعالی باقی است،در صورتی که حطام و فریبندگیهای دنیا با نابود شدن عواملی که آنها را فراهم آورده بودهاند نابود میشود.
مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ
-آنچه در نزد شما است از میان میرود،و آنچه در نزد خدا است باقی میماند.» حقی که خدا ثبات آن را تضمین کرده است،ماندنیتر از باطلی است که ضامن آن غرور انسان است و فریبکاری شیطان،و خدا آسمانها و زمین را به حق
آفریده،و به همین سبب حرکت جهان در خدمت سلطه و استیلای حق است،در صورتی که باطل در جهت عکس حرکت طبیعی و تاریخ جریان دارد.
فطرت انسان حق است،بدان جهت که قوانین روانی و جسمی و اجتماعی فرمانروای بر ابعاد زندگی بشر از زمان آفرینش آدم تغییر نکرده و تا ابد چنین خواهد بود،پس اگر فطرت انسان بر اساس وفا کردن به عهد استوار باشد،مجتمع استقرار یافتۀ بر اساس شرف پیمان ماندنیتر خواهد بود،و خیر خدا بیشتر از چیزی است که بعضی از افراد به میانجیگری مکر و حیله به چنگ میآورند.
چیزی که هست حق به زمانی برای ظاهرشدن نیاز دارد،و به همین سبب ما نیز به صبر نیازمندیم تا زمان به خدمتمان درآید.
وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-و پاداش کسانی را که بردباری نشان دادهاند در برابر بهترین کارهایی که انجام دادهاند به ایشان خواهیم داد.» پس اعمال پاکیزه در ژرفنای زمان نمود پیدا میکند،در صورتی که عمل بد به همان گونه نابود که خس و خاک روان بر روی سیل،علی رغم ظهور و پدیدار بودن آنها،و در حدیث آمده است که:«باطل را سطوت و صولتی است،و حق را دولتی و جریانی».
/6
[97]
حق در واقعیت کوشش،همان صلاح است،پس هر که از حق پیروی کند،عمل او شایسته و صالح است،و با رشد طبیعت رشد میکند،و از این راه تخمهای زندگی پاکیزه را بر زمین زمان مبارک و فرخنده میافشاند،تا در دنیا پاداشی نیکو و در آخرت پاداشی کریمانه درو کند.
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-هر کس،از مرد یا زن،عملی شایسته و صالح انجام دهد،و مؤمن باشد،او را با حیاتی پاکیزه زنده میکنیم،و
پاداش این گونه کسان را به بهترین کارهایی که انجام دادهاند به آنان میدهیم.» بدین گونه خدا برای کسی که عمل صالح انجام داده باشد،کارهای بدش را مشمول آمرزش خود قرار میدهد،و اعمال صالح او را محفوظ میدارد تا به آنها جزای خیرش دهد.
در حدیثی مأثور آمده است که«حیات پاکیزه رضا به قسمت داشتن است»و در این شک نیست که گنجی از گنجهای خدا است که پایان نمیپذیرد، و هر گاه نفس بشری در ایستارهای خود در برابر آن پاکیزه باشد زندگی پاکیزه میشود،پس رضا و خرسندی از پاکیزهترین همۀ طیبات و پاکیزهها است.
سخن انجامین این که:پیمان تنها اساس معاملات مالی در جامعه نیست، بلکه پیش از آن اساس تعاون سیاسی است،و چون شرف پیمان در امتی معدوم شود،هر چه زودتر به گروهبندی سیاسی میپردازد،و از قدیم گفتهاند که:«ملک و فرمانروایی وفا ندارد و ملک سترون و عقیم است».
به همین سبب قرآن در این درس به حرام بودن پیمانشکنی برای استیلا پیدا کردن قومی بر قوم دیگر،و این که قومی برتر از قوم دیگر باشد،تأکید کرده است.
/6
فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ (98) إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (99) إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ (100) وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (101) قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (102) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ اَلَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (103) إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ لاٰ یَهْدِیهِمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (104) إِنَّمٰا یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (105)
/6
در درس گذشته با بعضی از تعلیمات اجتماعی و راهنمای قرآن آشنا شدیم که جز بیدینان و کافران کسی آنها را انکار نمیکند،و این خود دلیل است بر آن که قرآن از جانب خدا نازل شده است،ولی قرآن را کسی میتواند بفهمد که از زیر نفوذ و سلطۀ شیطان خارج شده باشد،و از این نفوذ تنها متوکلان خلاص میشوند که از شر شیطان به خدا پناه میبرند،ولی کسانی که با اطاعت از شیطان او را شریک در کارهای خویش قرار میدهند،شیطان بر ایشان تسلط پیدا میکند و آنان را از دیدن نور قرآن بازمیدارد.
گاه خدا آیهای را به آیۀ دیگر نسخ میکند،از آن روی که به مصالح عمومی که بر وفق زمان و اوضاع و احوال تغییر میپذیرد علم دارد،ولی مشرکان همین امر را فرصتی برای متهم کردن رسول به این که بر خدا دروغ میبندد قرار میدهند،و از
آن جهت چنین میکنند که بیشتر ایشان نسبت به حکم آیات جاهلند.قرآن کتاب خدا است که روح القدس آنها را به حق از جانب او به رسولش نازل کرده است تا وسیلهای برای تثبیت ایمان مؤمنان و راهنمایی آنان و مژده دهندۀ به یک زندگی بهتر به ایشان بوده باشد،و میگویند که:رسول از بعضی از مسیحیان تازه مسلمان شده تعلیم میگیرد،بدون این که از تفاوت میان زبان تکلم ایشان با زبان پیغمبر آگاهی داشته باشند،پس در آن حال که زبان آنان أعجمی یعنی غیر عربی است، قرآن /6 با زبان عربی صریح و آشکار با ما سخن میگوید،و جدل دربارۀ قرآن جز به سبب انکار و بیایمانی ایشان نیست،و خدا قلب جاحد و منکر بیدلیل را هدایت نمیکند،بلکه به او عذابی دردناک میچشاند.
چگونه امکان دارد که شخصی مخلص به پروردگار خویش و نیکخواه مردمان همچون محمّد(ص)که میداند دروغگویی دورترین خصلت از مؤمنان است،به دروغ چیزی را به کسی نسبت دهد،و این افترا و دروغ بستن بر خدا را کسی جز کسانی که به آیات او ایمان ندارند مرتکب نمیشود،و این گونه کسان واقعا دروغ میگویند؟!
[98]
قلب بشر را لفافی تاریک برخاستۀ از طبیعت ضعف و جهل در آن،و از تأثیر جاذبۀ طبیعت،فرومیپوشاند،و با وجود آن که به چنین کسی سهمی از نور حقیقت عطا شده که آن را عقل و اراده میخوانیم،بر انسان واجب است که از طریق برانگیختن عقل خویش به چالش با تاریکی محیط بر نفس و قلب خویش بپردازد و با توکل بر خدا به چالش و برانداختن ناتوانی و نومیدی و ترس خویش قیام کند.
سختترین پردههایی که مانع رسیدن نور به قلب بشر میشود:خوف از حقیقت است،و هراس از رو به رو شدن با نیروهای باطل و فاسدی که حقیقت را
طرد میکنند.
پناه بردن به خدا،و بیواسطه از او خواستار آن شدن که آدمی را از خطر قوای طرد کنندۀ حق حفظ کند،درمان مستقیم برای مشکل ترس از حقیقت،و ایستادگی در برابر تسلط شیطان بر قلب است.
فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ
-پس چون به خواندن قرآن میپردازی،از شیطان رانده شده به خدا پناه بر.» برای رسیدن به اوج حقیقت تحقق یافتۀ در قرآن،ناگزیر باید از حوزۀ جاذبۀ زمین تجاوز کنیم،و قوهای که با آن میتوانیم در برابر این جاذبۀ تجسم یافتۀ در شهوات ایستادگی کنیم،همان قوۀ توکل بر خدا است، /6 و استعاذه و پناه بردن به خدا نوعی از توکل به او است،و تنها تفاوتی که با آن دارد در این است که استعاذه درخواستی عاجزانه از خدا است به این که انسان را از شرّ محیط بر او رهایی بخشد، و کدام شر خطرناکتر از شرّ معتقد بودن به اعتقادی باطل است،یا شر نادانی نسبت به حقیقت که وسوسههای شیطان سبب پیدا شدن آن در قلب میشود؟! در تمام مدت تلاوت قرآن ناگزیر میبایستی بشر از پروردگار خویش استعانت جوید.
[99]
شیطان به قلب شخص نفوذ میکند،و به شکل نیروهای سیاسی و اجتماعی محیط بر او درمیآید،ولی مؤمنی که بر خدا توکل میکند،خدا او را از این شیطان که در جان او همچون خون جریان دارد محافظت میکند.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ
[100]
آن کس که شیطان را دوست و سرور و پیشوای فرماندۀ خویش انتخاب میکند،پس به خدا شرک میورزد و شیطان را شریکی پنداری قرار میدهد،و گاه خدا را میپرستد و گاه شیطان را معبود و مطاع خویش قرار میدهد، اسیر و شکار شیطانی میشود که جز با پناه بردن به خدا رهایی از چنگال او امکانپذیر نیست.
إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ
-او بر کسانی مسلط میشود که او را دوست میدارند،و بر کسانی که به دست او مشرک شدهاند.» معلوم میشود که شیطان بر دو گروه سلطه پیدا میکند،خواه شیطان ایشان انسی و بشری باشد و خواه جنّی،و آشکار باشد همچون طاغیان و مستکبران یا باطنی همچون عقاید باطل و عقدههای نفسانی.
گروه اول:آن کسانند که شیطان را ولی و مولای خود قرار میدهند،و در وابستگی به او اخلاص نشان میدهند،همچون /6 پیشوایان کفر،و اطرافیان فرعونها،و کسان و خویشاوندان پیرامون طاغیان و گردنکشان.
گروه دوم:آن کسان که از ترس و طمع به اطاعت از شیطان درآمدهاند،و خواه از این دسته باشند یا از آن دسته،همه به صورت بندگان شیطان درمیآیند،و آزادی و استقلال خویش را از دست میدهند و ثروتهاشان به تصرف شیطان درمیآید.
نیروهای استکباری در زمین که در«آمریکا»و زمانی در«شوروی»و ماهوارههای تبهکار آنها تجسم پیدا کرده است،از جانب خدای حکیم سبحانه و تعالی سیطره و استیلای بر ملتهای ضعیف و مستضعف به ایشان تفویض نشده،بلکه این خود مستضعفانند که نسبت به اندیشه ورزی(ایدئولوژی)آنان خضوع و تمایل نشان دادهاند و خاضع مصالح ایشان شدهاند،یا این خضوع برای ثروت و قوت ایشان به ترس یا از روی میل و رغبت بوده،و سبب آن شده است که عنان ثروت و قوت در اختیار آنان قرار گیرد و دیگران را به بردگی و اطاعت خود وادارند.
اینک برای رهایی چه باید کرد؟ ناگزیر باید مستضعفان نخست خویش را از شر اندیشه ورزی استعمار آزاد کنند،و از تابعیت مطلق نسبت به مال و صاحبان مال،و سپس به خدا باز گردند،و از شر شیطان به او پناه برند،از آن روی که طبیعت آسایش و بیطرفی را دوست ندارد،و قلب بشری یا فرمانبردار سلطۀ خدا میشود و یا سلطۀ طاغوت،پس چون ولایت و سروری خدا را کنار گذاریم،شیطان ما را به بندگی خود درمیآورد،و بیطرف ماندن میان حق و باطل ممکن نیست،به همان گونه که میان کفر ورزیدن به خدا و طرد حاکمیت او بر انسان و میان ایمان آوردن به طاغوت و نسبت به تسلط و بهرهکشی او از آدمی فاصلهای وجود ندارد.
سیاق قرآنی به این معادله در آنجا اشاره کرده که پروردگارمان به ما فرمان پناه بردن به خدا و توکل کردن بر او داده است،و سپس آشکار میشود که شیطان از استیلای بر متوکلان به خدا عاجز است.
این سؤال برای ما پیدا میشود که:آیا معنی استعاذه تنها توجه قلبی به خدا است،یا این که باید راهنماییهای آسمان را در وحدت و شکیبایی و ایستادگی و تلاش و رهبری درست به کار بندیم که همۀ اینها نمایندۀ بعضی از معانی پناه بردن به خدا است،و بنا بر آن از راههای مقاومت و ایستادگی در برابر بندگی نسبت به شیطان انسی /6 و جنی؟؟
[101]
شیطان فرهنگی برای انسان خطرناکتر از همکارانش شیطانهای ثروت و ایجاد هراس و زینت است؟؟ چرا که قدرت انسان برای تمیز دادن حق از باطل چندان زیاد نیست،بدان سبب ساده که قلب بشری در معرض گردبادهای شهوتها قرار میگیرد و در نتیجه نور عقلش خاموش میشود،و اگر دخالت نیروی غیبی ایمان و توکل نباشد،بادهای شهوت بدان نزدیک میشود که مشعل عقل را خاموش کند.
از همین روی شبهههایی خطرناک پدید میآید،و نیز به همین سبب حتی مؤمنان از وسوسههای شیطان خلاص نمیشوند،پس خدا به این امت در معرض رحمت قرار گرفته آنچه را که از وسوسههای شیطان پدید میآید،اگر مؤمن به آنها معتقد نباشد،میبخشد و میآمرزد.
از جملۀ شبههها است آنچه شیاطین در پیرامون تغییر پیدا کردن احکام شرعی بر وفق متغیرهای اوضاع و احوال برانگیختن و گفتند:اگر رسول صادق و راستگو بود،هر روز قانون تازهای مخالف با قانون سابق نمیآورد!بلکه گفتند:
اگر رسالتهای آسمانی راست بود،در آن صورت شرایع آن تغییر نمیکرد.
ولی خدا نیک میداند که چه چیز نازل کند،و آنان جاهلند و نمیدانند که زندگی در حال تغییر است،و هر قانون و شریعت با وضعی معین تناسب دارد،پس اگر دربارۀ آن نازل شود حکیمانه است،و اگر از آن تجاوز کند سفیهانه.
وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ
-و چون آیهای به جای آیۀ دیگر قرار دادیم،با آن که خدا نیک میداند که چه نازل کرده است.» از حکم نسخ و تغییر آگاه است.
/6
قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ
-گفتند(به پیغمبر)که تو به دروغ آن را به خدا نسبت میدهی،و اکثر آنان جاهلند و چیزی نمیدانند.» چون این شبهه در قلب رسوخ پیدا کند،از بین بردن آن آسان نیست،و به همین سبب بر ما لازم است که همیشه در هنگام خواندن قرآن،و حتی در تدریس هر قضیۀ علمی به خدا پناه بریم تا حق و باطل در ذهن ما با یکدیگر آمیخته و اشتباه نشود.
[102]
کسانی که دروغ میگویند و رأی خود را هر روز تغییر میدهند،و حتی در فاصلۀ یک ساعت چنین میکنند،در واقع از هوای نفس خویش فرمان میبرند،در صورتی که قرآن را خدا به وسیلۀ روح القدس که از لغزش به دور و از پیروی از هوای نفس منزه است فروفرستاده،و حکمت این روح که با رسول همراه است برای آن است که مؤمنان ثبات و استواری پیدا کنند،و از گمراهی شیطان و
شبههانگیزی او در امان و معصوم بمانند.
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ
-بگو که آن را روح القدس از جانب پروردگارت به حق فرود آورده است.» پس حق تجسمیافتۀ در سنتهای خدا،در آفاق و انفس،همان باطن آیات است،که هر آیهای مظهر سنتی الاهی رسوخ یافتۀ در ضمیر آفریدگان به شمار میرود.و سنتها یگانه نیست و آیات نیز چنینند.و اختلاف میان آفریدگان وجود دارد،و دلیل بر وحدت و یگانگی آفرینندۀ آنان است،و به همین گونه اختلاف در آیات خدا نیز کاشف سنتهای موجود است و علم خدا سبحانه و تعالی را آشکار میسازد.
لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا
-برای آن که کسانی که ایمان آوردهاند ثابت و استوار باقی بمانند.» پس کسانی که ایمان آوردهاند،به روح القدس متمسک میشوند،و روح القدس آنان را در سایۀ نور خود قرار میدهد.
وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ
-و راهنمایی و بشارتی برای مسلمانان باشد.» هر که روی خود را به جانب خدا بگرداند و به او تسلیم شود،خدا او را هدایت میکند و او را به یک زندگی پاکیزه مژده میدهد،و چون تکامل یابد هر چه زودتر به ایمان دست مییابد،و مؤمن مالک نیرویی الاهی است که او را از کید شیطان و از شبهات او محفوظ میدارد،و همین به نام عدالت خوانده میشود،و به خطا میگویند که آن ملکهای در نفس است؟؟ /6
[103]
و شبهۀ دیگری است که شیطان آن را طرح میکند.
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ
-و ما میدانیم که آنان میگویند که بشری او(پیامبر)را تعلیم میدهد،
زبان آن که چنین نسبتی را به او میدهند اعجمی(یعنی غیر عربی)است.» پس گفتند که:مردی به نام ابو فکیهه از وابستگان طایفۀ بنی الخضرمی که زبانش غیر عربی بود و به پیغمبر خدا ایمان آورده بود،و از اهل کتاب بود، رسول خدا را تعلیم میدهد!! بعضی از تفسیرها آن کس را غیر از این شخص دانستهاند،و به هر صورت او زبان غیر عربی داشت در صورتی که قرآن به زبان عربی آشکار و واضح نازل شده است.
وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ
-و این آشکارا زبانی عربی است.»
ترجمه هر اندازه هم که مترجم بلیغ باشد،طبیعت زبان اصلی را که از آن ترجمه صورت گرفته است نشان میدهد،زیرا که هر لغت تعبیری از فرهنگی است که این لغت وابستۀ به آن است،و زبان عربی قدرت آن را نداشت که افکار داخل شدۀ از خارج این زبان را به دقت تعبیر و بیان کند،و ترجمه هرگز نمیتوانست با چنین وضوحی در بلاغت و نیروی نفوذ در قلب صورت بگیرد مگر این که مترجم توانسته باشد در فهم محتوی موضوع به صورت عمیق دست یابد،و به موضوعی که از آن تعبیر میکند آگاهی کامل به دست آورد،پس چگونه رسول،در صورتی که تنها مترجم محض باشد،توانسته بود آن افکار مفصل و دقیق را از آن زبان بیگانه به صورت بسیار فصیح عربی درآورد؟! [104]
و از این گذشته،قلبی که به خدا ایمان نداشته باشد،قدرت تعبیر کردن از خدا و سخن گفتن به نام او را با وضوح و صراحت و قدرت ندارد،بدان سبب که:
/6
إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ لاٰ یَهْدِیهِمُ اللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
[105]
و مؤمن به خدا بر خدا به افترا دروغ نمیبندد،مخصوصا با توجه به این امر که رسول اللّٰه آشکارا دربارۀ وسعت دامنۀ گناه افترا بستن بر خدا تأکید کرده است،پس چگونه امکان آن هست که اگر مؤمن باشد خود مرتکب چنین جرم و گناهی شود؟! إِنَّمٰا یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْکٰاذِبُونَ -کسانی به خدا دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند،و آنان دروغگویاناند.» آن کس که به آیات خدا ایمان دارد،که شخص رسول اللّٰه بدون شک آشکارترین مصداق برای چنین کس بود،از دروغ گفتن میترسد،و او به اندازهای نیرومند است که نیازی به دروغ گفتن ندارد،و چندان عالم است که هرگز در گودال دروغ سقوط نمیکند.
به همین سبب در حدیث نبوی:از عبد اللّٰه بن جراد آمده است که از پیامبر(ص)پرسید که«آیا مؤمن زنا میکند؟گفت:امکان دارد!گفت:آیا مؤمن دزدی میکند؟گفت:گاه چنین میشود!گفت:آیا مؤمن دروغ میگوید؟ گفت:نه»و در پی آن پیامبر خدا(ص)این آیه را تلاوت کرد: إِنَّمٰا یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ .
/6
مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (106) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اِسْتَحَبُّوا اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (107) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (108) لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (109) ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (110) یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا وَ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (111) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ (112) وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (113)
/6
109[لا جرم]
:حقا،ناگزیر.
112[رغدا]
:پاکیزه و فراوان.
/6
در دروس گذشته پروردگار کریم ما را از کفر ورزیدن پس از ایمان و از لغزش پس از ثبات و استواری بر حذر داشت،و این بیم دادن به مناسبت آن بود که در آنجا سخن از پیمانشکنی و وفا نکردن به سوگند به میان آمده بود،و اینک به درسی رسیدهایم که در آن از کفر پس از ایمان به صورت کلی آن سخن میرود،و بیم دادن از خشم خدا مطرح است که دامنگیر هر کس میشود که-به گفتار یا کردار-از دین خود برگردد و مرتد شود،مگر کسی که به اجبار بر آن واداشته شده است که به زبان سخنی کفرآمیز بگوید،در صورتی که قلب او مطمئن است و هیچ تردیدی برای او پیش نیامده است،و مرتد کسی است که کفر را با تصمیم قاطع پس از ایمان پذیرفته و در معرض عذابی عظیم قرار گرفته است،بدان سبب که دنیا را بر آخرت برگزیده،که خدا نور هدایت را از این گونه کسان سلب میکند،و بر دلهاشان و گوشها و چشمهاشان مهر مینهد،و آنان از آشکارترین حقایق در پیرامون خویش غافل میمانند،و به تأکید در آخرت زیانکار خواهند بود.
در صورتی که صاحبان ثبات و استواری بر هدایت،علی رغم آن که در معرض پیشامدهای مکروه قرار میگیرند،و پس از ابتلا به سرزمینهای ایمن مهاجرت میکنند،باقی میمانند،که خدا نسبت به آنان آمرزنده و مهربان است و آنان را مشمول رحمت و عنایت خویش در آن روز قرار میدهد که هر کس از خود دفاع میکند،پس به جزای کامل عمل خویش رسد و /6 چیزی از آن کاهش پیدا نمیکند.
اما برای آن کس که پس از ایمان آوردن کافر شود،خداوند مثلی میزند
دربارۀ شهری که ایمن و مطمئن بود و روزی مردم آن به صورتی گسترده و پاکیزه از هر جا میرسید،ولی آن مردم به نعمتهای خدا کفران ورزیدند و گرفتار گرسنگی و هراس بر اثر کارهایشان شدند،و هر چه رسول ایشان در آن کوشید که آنان را هدایت کند به سخن او گوش ندادند،بلکه به تکذیب او پرداختند و به خود ستم روا داشتند.
[106]
ایمان چیست؟آیا تنها عمل است؟یا سخن محض؟ هرگز چنین نیست.آن دو مظاهری از ایمان است،ولی ایمان چیزی دیگر است.و آن طرز نگرش و معاملۀ شخص به زندگی این دنیا است،و اندازۀ متکی و مطمئن بودن به آن،و اندازۀ دوست داشتن دنیا در مقایسۀ با آخرت،پس آن که دنیا را با قلب خود خواستار است و آن را بر آخرت ترجیح مینهد،خدا راه را به او نشان نمیدهد.
در صورتی که ایمان ایستار قلبی است،پس نقش گفتار در آن چگونه است؟!آیا چنان نیست که نگرشها و ایستارهای بشر به گفتارهای آنان محدود شود؟! آری چنین است...ولی گاه انسان با زبان خود از چیزهایی سخن میگوید که در قلب و دل او نیست،چنان که شخص منافق به زبان ادعای آن میکند که مؤمن است و در واقع دروغ میگوید،و چنین است کسی که به زور به کفر ورزیدن با زبان کشیده شده ولی به هیچ وجه سخن او از قلب برنخاسته باشد و بر ایمان ثابت و استوار بماند.
عمار بن یاسر که از طرف کفار قریش در معرض عذابهای وحشیانه قرار گرفت،و با زبان خود به گفتن سخنانی پرداخت که آنان را شاد میکرد،از آن جهت که خدایان پنداری آنان را ستود و مدح کرد،و برای نجات جان خویش از
رسول اللّٰه(ص)بدگویی کرد،و در این باره آیۀ کریمه نازل شد که بد گویی به رسول خدا از ترس از ایشان بوده است،و رسول به او فرمان داد که اگر بار دیگر گرفتاری مشابهی برایش پیش آید /6 باز به همین گونه عمل کند.
مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ
-هر کس که به خدا پس از ایمان آوردنش به او کافر شود.» آیا ممکن است کسی پس از ایمان آوردن کافر شود؟مگر نه این است که ایمان معرفت و علم است؟و چگونه شخص میان لحظهای و لحظۀ دیگر میتواند از عارف بودن به جاهل بودن تحول پیدا کند؟!.
آری...ایمان علم است،ولی علم تنها کافی نیست،بلکه ایمان عنصر دیگری دارد که یقین است و اعتقاد قلبی و ثبات و تحمل فشارها ایمان است و وابستگی و کوشش و فداکاری.
در حدیث شریف از ابو عبد اللّٰه الصادق(ع)آمده است که گفت:«و اما آنچه از ایمان بر قلب واجب شده،اقرار و معرفت و عهد بستن و رضا و تسلیم به آن است که خدایی جز اللّٰه(خدای یگانه)بیشریک وجود ندارد که همسر و فرزندی اختیار نمیکند،و این که محمد بنده و فرستادۀ او است،و اعتراف کردن به آنچه از جانب خدا آمده است از پیغمبر یا کتاب،پس این است آنچه خدا بر قلب از اقرار و معرفت واجب کرده است و آن عمل او است،و گفتۀ خدای عز و جل چنین است:
إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً
». (1)
بعضی از مردم چناناند که به محض قرار گرفتن در معرض فشار،از ایستار خود پایین میآیند،و پس از ایمان کافر میشوند،و بعضی دیگر بر عکس استقامت و ثبات بر ایمان نشان میدهند،و بعضی چنانند که با در خدمت گرفتن تقیّه جان خود را خلاص میکنند،و ایمان خود را همچون عمار نجات میدهند که پروردگار ما دربارۀ او و همانندان او گفته است:
1) 16) -المیزان،ج 12،ص 359.
إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ
-مگر آن کس که به زور مجبور شود و قلب او به ایمان مطمئن باشد.» حدیث مأثور دربارۀ عمار میگوید:هنگامی که رسول اللّٰه ارادۀ مهاجرت به مدینه کرد،به اصحاب خویش گفت:از پیرامون من پراکنده شوید،پس آن کس که قوتی داشته باشد تا آخر شب باقی بماند،و اگر چنین نیرویی نداشته باشد /6 در اول شب برود،پس چون شنیدید که در زمین استقرار پیدا کردم به من ملحق شوید.
پس بلال مؤذن و خباب و عمار و کنیزی از قریشیان که ایمان آورده بود(و بنا بر حدیث او سمیة مادر عمّار بود،و همچنین نام یاسر پدر عمار هم روایت شده است)تا صبح در مکه باقی ماندند،و مشرکان و ابو جهل آنان را دستگیر کردند، پس به بلال دستور دادند که کفر ورزد و او امتناع کرد،پس زرهی آهنین را در مقابل آفتاب قرار دادند و آن را بر او پوشاندند،پس چون چنین کردند بلال پیوسته میگفت:أحد،أحد...و اما خباب را در میان خاربنها به این سو و آن سو میکشیدند.
و اما عمار کلمهای به ایشان گفت که آنان را از تقیه و پرهیز او خوش آمد، و برای کنیز ابو جهل میخهایی حاضر آورد و آنها را وارد قلب او میکرد تا کشته شد، (1)و سپس بلال و خباب و عمار را رها کردند.
پس در آن هنگام که به رسول اللّٰه(ص)ملحق شدند و او را از آنچه بر ایشان گذشته بود آگاه ساختند،و عمار در بیان حال خود ناراحت شد،رسول اللّٰه به او گفت:در آن هنگام که آن کلمات را میگفتی،قلبت چگونه بود؟آیا به آنچه گفتی راضی بود یا نه؟گفت:نه...پس از جانب خدا این آیه نازل شد: إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ .
عمار بدین گونه ایستادگی کرد و به فشارهای قریش تسلیم نشد،بلکه با
1) 17) -نیز شوهر این کنیز شهید یعنی یاسر کشته شد و آن دو والدین عمار بن یاسر بودند که نخستین دو شهید در راه خدا در اسلام بودهاند.
تقیه به چالش با ایشان برخاست،و بر ایستار ثابت خود باقی ماند.
دیگران از پا درآمدند و با آسودگی قلب کفر را پذیرفتند و در معرض خشم خدا سبحانه و تعالی قرار گرفتند.
وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ /6 عَظِیمٌ
-ولی آن کسان که سینهای گشاده برای پذیرفتن کفر دارند،در معرض خشم خدا قرار میگیرند و به عذابی بزرگ گرفتار خواهند شد.» چه آنان خواستار آن شدند که طاغیان را راضی کنند،پس خدا بر ایشان خشم گرفت،و لفظ«فعلیهم»خبر لفظ«من کفر باللّه»است.
[107]
و ریشۀ مشکل و مسئله به ایستار ایشان نسبت به دنیا بود که آن را از زندگی در سرای دیگر برتر میشمردند.
ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ
-بدان سبب که آنان زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح دادند و دوستدار آن شدند.» یعنی دوستی ایشان نسبت به دنیا چندان زیاد شد که آن را بهتر و برتر از زندگی در آخرت شمردند.
وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ
-و خدا گروه کافران را هدایت نخواهد کرد.» پس آن کس که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد و آن را دوست بدارد،خدا با سلب کردن نور عقل وی او را در معرض خشم خویش قرار میدهد،و او را در تاریکی جهل ذاتی خودش رها میکند،از آن روی که از ابتدا کفر را برگزیده بوده است.
این آیه حکایت از آن میکند که معرفت و یقین و هدایت،همه بعد از اختیار و گزینش سالم و برتر شمردن آخرت بر زندگی دنیا حاصل میشود.
[108]
آن که از ایمان بازمیگردد و مرتد میشود،نه تنها به مقامی فروتر از شخص عادی که هنوز ایمان نیاورده است بازمیگردد،بلکه از آن بیشتر فرومیافتد،چه خدا«جل جلاله»فرصت هدایت را برای همیشه به سبب ایستار انکاری وی از او سلب میکند.
/6
أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ
-آنان کسانی هستند که خدا بر دلهاشان و گوشهاشان و چشمهاشان مهر نهاده است.» بلکه آنان همچون کسی میشوند که شعور ندارد و از سادهترین حقایق و آشکارترین آنها غافل...
وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ
-و آنان غافلاناند.» [109]
از آن روی که دنیا را بر آخرت برگزیدهاند،در آن شک نیست که آخرت را نیز از دست دادهاند...
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ
-پس قطعا آنان در آخرت از زیاندیدگان خواهند بود.»
[110]
آیا چه اندازه باید در مقابل فشار ایستادگی کنیم تا از جملۀ مرتدان به شمار نیاییم؟خداوند برای ما مثلی زده و گفته است:
ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
-و سپس پروردگارت برای کسانی که پس از گرفتاری و آزمایش هجرت کردند،و سپس به جهاد پرداختند و شکیبایی نشان دادند،آمرزنده و مهربان است.» آری این یک مسئولیت بزرگ است که باید هر مؤمن مستعد پذیرفتن آن باشد،و عزم بر آن جزم کند که به خواست خدا آن را انجام دهد،و از جامعۀ جاهلی
پس از آمادگی برای فتنه هجرت کند(و آیا این را میدانید که ریشۀ کلمۀ فتنه داخل کردن طلا در آتش است تا اندازۀ خلوص آن آشکار شود؟!).
هجرت،پایان راه نیست،بلکه ناگزیر باید برای بازگشتن به وطن از دست رفته و آزاد کردن آن از طغیان تبهکاران جهاد کند،و در مقابل دشواریهای این جهاد شکیبایی نشان دهد.
در این صورت است که خداوند متعال گناهان پیشین آنان را میآمرزد، همچون خاموش ماندن پیشین ایشان در برابر ظلم،بلکه خضوع آنان در برابر ستمگر که از گناهان بزرگ است،خود شرک محسوب میشود،به همان گونه که خداوند لغزشهای بعد از آن ایشان را نیز میبخشد و میآمرزد.
/6
[111]
و آمرزش خدا نعمتی بزرگ است که مجاهدان صابر آن را برای روز قیامت خویش ذخیره میکنند که هر کس تنها حاضر میشود و هیچ کس جز عمل خودش نمیتواند به او یاری دهد یا سودی برای او داشته باشد.
یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا
-روزی که هر کس خود به تنهایی دربارۀ خود سخن میگوید و به دفاع میپردازد.» وَ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -و جزای عمل هر کس تمام به او داده میشود و به هیچ کس ظلم و ستم نمیرسد.»
[112]
این همه مخصوص آخرت است،اما در دنیا کفر مردمان بعد از ایمان سبب آن میشود که نعمتهای خدا از جامعه سلب شود،و شهر ایشان به صورت شهری درآید که پیش از آن از آسایش و صلح برخوردار بوده و سپس کفر بر آن غلبه یافت و خدا فقر و جنگ را بر آن فرو فرستاد.
وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ
-و خدا برای شما شهری را مثل زد که قرین امنیت و اطمینان بود،و روزی آن به فراوانی از هر جا به آن میرسید.»
از آیه آشکار میشود که امن و ایمنی،و همچنین رفاه و آسایش اجتماعی را درجاتی است،و این که آن شهر در امن آشکار و امن قلبی میزیست که بالاترین درجات صلح و سلم است،به همان گونه که با روزی و رزق خود و شهرها و روستاهای پیرامون زندگی میکرد که از بالاترین درجات رفاه و آسایش است.
فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ
-پس به نعمتهای خدا کافر شد و کفران ورزید،پس خدا لباس گرسنگی و ترس را به سبب کارهایی که میکردند بر آن پوشاند.» /6 و خدا از وضع آنان پس از کفر به این صورت یاد کرده است که مردم شهر خود را در شهری ملاحظه میکردند که گرسنگی و ترس آن را فراگرفته و پوشانده است.
این تنها شهر در تاریخ نیست که با چنین حادثهای رو به رو شده باشد و هزارها شهر و روستا در تاریخ جهان مزۀ گرسنگی و هراس را به سبب کفران نعمت خدا و کفر ورزیدن به او چشیدهاند،و در حدیثی مأثور دربارۀ یکی از این شهرها چنین آمده است:«این آیه دربارۀ قومی نازل شده است که سرزمین حاصلخیزی داشته و نهری به نام«ثرثار»از آن عبور میکرد،و از کثرت فراوانی و پرحاصلی به جایی رسیده بود که برای پاک کردن محل خروج فضولات غذایی از بدن،به جای آب یا سنگ،از خمیر نان استفاده میکردند و میگفتند که این نرمتر است،پس به نعمتهای خدا کافر شدند و آنها را ناچیز گرفتند،و خدا ثرثار را از آبرسانی به آنان بازداشت و چندان گرفتار شدند که به خوردن آنچه با آن استنجا میکردند پرداختند و آن را میان خود قسمت میکردند». (1)
[113]
و بر آن مردم رسولی از خودشان مبعوث شد که آنان را به
1) 18) -المیزان،ج 12،ص 375.
شکرگزاری نسبت به خدا خواند،ولی دعوت او را نپذیرفتند و خدا آنان را به عذابی سخت گرفتار کرد.
وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ
الف:داستان این شهر یا روستا که معمولا در هر دوره از زمان تکرار پیدا میکند،به ما چنین الهام میکند که مؤمن باید در مقابل فشاری که گاه شدیدتر از فشار بیم دادن است ایستادگی کند،و آن فشار تحریک و اغراء است،چه با آسایش و امنیت آزمندی نفس و شهوت آن افزایش پیدا میکند،و در نتیجه احتمال غافل ماندن از خدا و از حقوق ایمان آوردن به او نیز بیشتر میشود.
/6 در آن حال که عمار در معرض تهدید قریش قرار گرفت و بیشتر اصحاب پیامبر(ص)با او بودند و با ایمان خویش در برابر بیم دادن بزرگ ایستادگی نشان دادند،بعضی از اصحاب پیغمبر را دنیا پس از پیروزی آنان در اسلام،فریب داد،و چنان در اموال مسلمانان فرورفتند که-به گفتۀ امام علی(علیه السلام)-همچون «فرورفتن شتران در گیاهان بهاری»مینمود.
به همین سبب در آیات(112 و 113)دربارۀ ضرورت رو به رو شدن با فشار فریفته شدن و به دنیا پرداختن تأکید شده است،و این پس از آن است که در آیات(106-111)در همین درس دربارۀ مسئولیت مواجهۀ با ارهاب و بیم دادن جاهلی تأکید شده بود.
ب:پروردگار مهربان ما پیامبران را در مراحل ضعف و فروافتادن تمدنها به رسالت مبعوث میکند،تا از انحطاط مجتمع جلوگیری به عمل آید،ولی اغلب جوامع پیش از آن همراه با عوامل دیگر این فروافتادن اجتماعی تا پایان دردناک آن پیش میروند،و به همین گونه رسول این قریه مبعوث شد و چون او را تکذیب کردند
گرفتار عذابی دردناک شدند.
ج:در آغازهای این سورۀ کریمه اشاره کردیم که سیاق آن الهامبخش روشهای بحث و راه یافتن به معرفت سخن میگوید،و در این درس خدا معنی ایمان را که از بالاترین درجات علم است به یاد ما میآورد،به همان گونه که آیۀ کریمهای از آن-نخستین آیه-به مسئولیتی اشاره کرده است که در پی ایمان میآید و بلکه جوهر آن است،و همچنین به استثناهایی که در مسئولیت پیش میآید.
و یک حدیث نبوی شریف به این آیه در این زمینه اشاره کرده و گفته است:«خدا از امت من چهار خصلت را نادیده گرفته:خطا،نسیان،اجبار،و آنچه بدان توانایی ندارند و این در کتاب خدا نیز آمده است: إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ . (1)
/6
فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اُشْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (114) إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ اَلْمَیْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (115) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ اَلْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ إِنَّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ (116) مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (117) وَ عَلَی اَلَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (118) ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (119)
1) 19) -همان منبع،ص 359.
115[غیر باغ]
:این که خواستار حرام برای لذت یا به خود اختصاص دادن نباشد.
[و لا عاد]
:و نه این که از حدّ سد رمق و رفع گرسنگی تجاوز کند.
/6
برای آن که شخص از نعمتهای خدا شکرگزاری کند،ناگزیر میبایستی از حدود تصرف در آنها آگاه باشد،و به مناسبت بحث از علم و ایمان و کفر و ارتداد که در گذشته به میان آمد،این درس کریم به ما فرمان میدهد که به شرطی باید از روزی خدا بخوریم که بدانیم از لحاظ محل پیدایش آن حلال است و از ناحیۀ خود آن خوردنی پاکیزه و قابل خوردن،ولی بر ما لازم است که حقوق نعمت را ادا کنیم و برای دست یافتن به بعضی از آنها نسبت به غیر از خدا خضوع و خشوع نشان ندهیم.
نیز بر ما لازم است که در دین به فهمیدن احکام دست یابیم،و هیچ چیز را بنا بر هوا و هوس خویش حلال یا حرام نشناسیم.خدا مردار و خون و گوشت خوک و ذبیحهای را که نام جز خدا در هنگام ذبح آن به جای نام خدا بر زبان آمده باشد
نخوریم،اما اگر این خوردن ناگزیری باشد و در آن تجاوز از حد نیاز و اسراف صورت نگیرد،خدا آن را میآمرزد،و نباید زبانهای ما به حلال بودن و حرام بودن از ناحیۀ خودمان به حرکت درآید که این دروغ بر خدا بستن و افتراء است،و آن کس که چنین کند رستگار نخواهد شد،از آن جهت که جز متاعی اندک به دست نخواهد آورد و عذابی دردناک را باید تحمل کند.
خدا چیزهای دیگری را به سبب ستمگری مردمان حرام کرده،به همان گونه که در آیات دیگری اشاره به آن کرده است که /6 چیزهایی را بر بنی اسراییل به سبب ستمگری آنان حرام کرده بوده است.
گاه انسان عملی ناپسند را به سبب نادانی انجام میدهد و سپس توبه میکند و آنچه را که با عمل خود تباه کرده بود به ترمیم آن میپردازد،و خدا آمرزنده و مهربان است.
[114]
عمل کردن به عدالت در معاش با بهرهمندی به صورت مناسب و شایسته از رزق خدا صورتپذیر میشود،و آن کسان که خود را از بهرهمند شدن از نعمتهای خدا محروم میسازند و چنان میپندارند که این کار زهد و پرهیزگاری است،باید بدانند که این از تعلیمات آسمانی به دور است،چه پروردگار ما میگوید:
فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ
-پس از آنچه خدا روزی شما قرار داده است بخورید.» ولی سر حدّ و مرز برای این بهرهمندی وجود دارد،از این قرار:
الف:این که روزی از سهمیۀ خودت باشد،نه از حق دیگران،تا خوردن آن بر تو حلال شود.
ب:این که طیب و پاکیزه باشد،پس خوردن چیز پلید همچون نجس و
حشرات-و پلیدیهای چیزهای زیانبخش و گندیده-روا نیست.
ج:این که حق نعمت را ادا کنیم،به این که بدانیم از جانب خدا است، و سپس ناکامان را فراموش نکنیم،و چون با مصرف کردن نعمت نیرومند شدیم، پس از سپاسگزاری از خدا به عمل خیر بپردازیم.
حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ
-که حلال و پاکیزه باشد و اگر خدا را میپرستید سپاسگزار نعمت او باشید.» [115]
و روا نیست که شخص چیزهای پاکیزه را به نام دین بر خود حرام سازد،و چیزهای حرام /6 معین و شناخته شده است.
إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ
-بر شما حرام کرد مردار و خون و گوشت خوک و هر چه را که در هنگام ذبح به نام جز خدا ذبح شده باشد.» یعنی به نام بتان که جاهلیان در برابر بتانشان به ذبح میپرداختند.
فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
-پس هر کس که ناگزیر از آن باشد که از حرام شدهها،بدون این که خود طالب آن باشد یا از حد نیازمندی تجاوز کند،بهرهمند شود(بداند)که خدا آمرزنده و مهربان است.»
[116]
و برای آن که شکرگزار پروردگارمان باشیم،ناگزیر باید ملتزم به رعایت حدود و شرایع او باشیم،و از تحقیق در درستی قوانین شرعی جاری غافل نمانیم،و به همین سبب پروردگارمان ما را از آن بر حذر داشته است که نادانسته احکامی صادر کنیم یا به پیروی از چنین احکام گردن نهیم.
وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ
-و با دروغی که زبانهای شما میسازد نگویید که این حلال است و آن حرام و این دروغ را بر خدا مبندید و(بدانید)که کسانی که دروغ بر خدا میبندند رستگار
نخواهند شد.» پس آنچه مایۀ سعادت و خوشبختی انسان میشود دین حق است،و از هوا و هوسهایی که سبب افترا و دروغ بستن میشود و به آن نام دین میبندند هیچ خوشبختی و سعادتی به دست نمیآید!!
[117]
پایان کار بدعتگذاران و دروغگویان و دروغبندان دردناک است، و بهرهمندی آنان از دنیا اندک.
مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
-متاعی اندک(در این دنیا نصیب آنان میشود)و عذابی دردناک خواهند چشید.» از این آیه معلوم میشود که بدعتگذار تغییری در دین نمیدهد مگر برای تسکین هوای نفس خود یا نفس /6 سلطان و حاکم،و برای تحقق بخشیدن به مصلحتی ذاتی که خدا ما را از آن بیم داده و به عذابی دردناک تهدید کرده است که در مقابل آن خواهیم چشید.
[118]
اینک سؤالی که پیش میآید چنین است:اگر محرّمات منحصر به چیزهایی باشد که پیش از این ذکر شد،پس به چه سبب بر بنی اسراییل چیزهای فراوانی از خوراکیها و جز آن حرام شده است؟! پروردگارمان در پاسخ این سؤال میگوید:
وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
-و بر جهودان چیزهایی را حرام کردیم که پیش از این تو را از آن آگاه ساختیم،و ما به ایشان ستم روا نداشتیم بلکه خود بر خویشتن ستم میکردند.» بر خودشان تنگ گرفتند و ستم کردند،پس خدا چیزهایی را که بر ایشان حلال بود حرام ساخت،و در آیهای دیگر آمده است: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ طَیِّبٰاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ -پس به سبب ستمی که از یهودیان صورت گرفت،
بر ایشان چیزهای پاکیزهای را که حلال بود حرام ساختیم»(سورة النساء/آیۀ 160).
[119]
ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ -سپس پروردگارت برای کسانی که از روی نادانی به کار بد پرداختند و پس از آن توبه کردند و اصلاح شدند،پس از آن آمرزندۀ مهربان است.» گاه فهم و علم شخص ناقص و محدود است و فرصت کافی برای جبران کار زشت خود به دست نیاورده،پس به سبب احمقی خویش(و نه به سبب نادانی)گناهی مرتکب میشود و به محض آن که به حال عادی خود بازمیگردد،از آن توبه میکند،و خدا آنچه را که پیش از آن از او صادر شده میآمرزد.
جهالت غیر از جهل است،پس جهل و ندانستن عذر شرعی در بعضی از موضوعات و احکام است،و با حق قبول توبهای که خدا به صاحب جهالت وعده داده است تناسبی ندارد،در صورتی که جهالت عذر شرعی نیست،چه کافی است که صاحب آن به صورت مجمل و مختصر از حدود واجب شرعی که بر عهدۀ او است آگاه شود /6 و امکان جستجو در آن باره پیدا کند و آن را بیابد.
در آیات متعددی کلمۀ اصلاح بعد از توبه آمده،و این خود دلیل بر آن است که از توبۀ ظاهری نفعی حاصل نمیآید،بلکه توبه باید نصوح و صادقانه باشد و حال شخص به وسیلۀ آن اصلاح شود و از بد به نیک و از فاسد به صالح مبدل شود،و در آیه بحثهایی پیوستۀ به علم اصول فقه وجود دارد که در کتابهای علمی مختص به آن میتوان به آنها دسترس پیدا کرد.
/6
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (120) شٰاکِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ وَ هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (121) وَ آتَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (122) ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (123) إِنَّمٰا جُعِلَ اَلسَّبْتُ عَلَی اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (124) اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (125) وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ (126) وَ اِصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ (127) إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)
/6
سپاسگزاری نعمت را افزایش میدهد،و مجتمع کافر در پوششی از گرسنگی و هراس قرار میگیرد،و فرد شاکر را خدا به صورت امتی برمیانگیزد و او را در گروه صالحان داخل میکند،چنان که ابراهیم که از گمراهی قومش خود را پاک کرد و به خدای واحد پیوست و سپاسگزار نعمتهای او شد،خداوند متعال او را
برگزیدۀ خود قرار داد و به راه مستقیم هدایتش کرد،و در دنیا او را مشمول دریافت حسنات خود قرار داد،در آخرت به گروه صالحانش پیوست،و سپس رسول را فرمان داد که از برنامۀ توحیدی دور از شرک او پیروی کند.
اما جامعه کافر و ناسپاس به نعمتهای خدا،مثلش همچون مثل بنی اسراییل است که دربارۀ روز سبت(شنبه)اختلاف پیدا کردند،پس خدا آن را برایشان به تأخیر انداخت و شکار ماهی را در این روز بر آنان حرام ساخت و پروردگارمان در روز قیامت فرمان خویش را دربارۀ آنان صادر خواهد کرد.
در پایان سوره خداوند متعال برنامههای وحی را در سه کلمه خلاصه میکند از این قرار:
1-خواندن مردمان به راه خدا از روی حکمت،بدون آن که دعوت کننده عهدهدار مسئولیت مردمان /6 از ایمان یا گمراهی آنان بوده باشد،بلکه ولایت و سروری این کار با خدای یگانه است.
2-در هنگام قیامت کیفر به اندازۀ گناه است،و انتقام به اندازۀ جرم،و چشمپوشی از حق شخصی در راه خدا شایستهتر.
3-با شکیبایی در برابر آزار مردمان ایستادگی کردن،بدون آن که مبلّغ و خوانندۀ به خدا بر سرنوشت آنان اندوهناک شود یا از مکرشان در هراس افتد،بدان جهت که خدا با اهل تقوا و پرهیزگاری و احسان است و از آنان حمایت میکند.
[120]
بر انسان واجب است که شکر نعمتهای خدا گزارد،حتی در آن صورت که مجتمع پیرامون وی به این نعمتها کفران نشان دهد،مگر ابراهیم پیشوای عالی بشریت نبود که بر خلاف روش قوم نادان و جاهلی خویش به شکرگزاری نعمتهای خدا میپرداخت؟! إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً -ابراهیم یک امت بود.»
اگر در عهد ابراهیم فرد مسلم و تسلیم شدۀ دیگری به فرمان خدا وجود میداشت،خداوند متعال از او یاد میکرد،ولی تنها او بود که در برابر مجتمع فساد ایستاد و با آن چالش کرد...
قٰانِتاً لِلّٰهِ
-در برابر خدا خضوع و فرمانبری داشت،» و این خضوع وی برخاستۀ از صمیم قلب بود.
حَنِیفاً
-و یکتاپرست بود،» و از راه گمراهی دوری جست و به راه خدای توانای دانا روی آورد.
/6
وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
-و از مشرکان نبود.» که پیرامون وی آکندۀ از آنان بود.
در حدیثی مأثور از امام صادق(علیه السلام)آمده است که:«دنیا بود و در آن جز یک نفر نبود که خدا را میپرستید،و اگر دیگری جز او(در این پرستش)با او بود،از او با ابراهیم یاد میکرد،چه گفته است إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ پس او تا آن حد که خدا خواست در مقابل آن مشرکان بردباری نشان داد،و سپس خداوند تبارک و تعالی اسماعیل و اسحاق را به او بخشید و شمارۀ آنان به سه رسید».
[121]
آشکارترین صفتی از ابراهیم که با سیاق قرآنی در این جا مناسبت دارد،صفت شکر است که به سبب همین صفت خدا او را از میان میلیونها افراد بشر همزمان با وی برگزید و به راه راست او را رهبری کرد...
شٰاکِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَبٰاهُ وَ هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
-که سپاسگزار نعمتهای او بود و خدا او را برگزید و به راه راست هدایتش کرد.» به همین گونه هر کس که سپاسگزار نعمتهای خدا باشد،خداوند متعال او را به راه راست هدایت خواهد کرد.
[122]
و ابراهیم تنها نماند،بلکه خداوند فرزندان و ذریۀ پاکیزهای نصیب او کرد که دنیا را پر کردند،و او در آخرت در شمار صالحان محشور خواهد شد.
وَ آتَیْنٰاهُ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ
-در دنیا
به او نیکی عنایت کردیم و در آخرت از صالحان است.» [123]
و خدا او را پیشوای پیامبران و امام مردمان قرار داد،حتی این که پروردگارمان پیامبر بزرگ خود را فرمان داد که از دین و طریقۀ ابراهیم پیروی کند، بدان جهت که او مستقیم و از لغزشها پاک بود.
ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
-و سپس به تو وحی کردیم که از ملت ابراهیم پیروی کن که یکتاپرست بود و از مشرکان نبود.» و خدا به هیچ وجه به پیروی از مشرک فرمان نمیدهد.
/6
[124]
إِنَّمٰا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَی الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ -شنبه برای کسانی قرار داده شد که دربارۀ آن با یکدیگر اختلاف پیدا کردند.» آیا معنی آیه در این سیاق قرآنی چیست؟! در تفسیر آمده است که«سبت»به معنی قطع و بریدن است،و روز شنبه بدان سبب به این نام خوانده شد که یهودیان فرمان یافته بودند که در این روز دست از کار بکشند.
سپس گفتند:اختلاف یهودیان در سبت بدان بود که آنان با فرمان خدا به استراحت کردن در این روز مخالفت کردند،پس این را برایشان واجب ساخت و این همچون ابتلا و آزمایشی برای ایشان بود.
بعضی گفتهاند که:آنچه بر ایشان استراحت در آن واجب شد روز جمعه بود،و چون دربارۀ آن با یکدیگر اختلاف پیدا کردند آن را عقب انداخت و شنبه را جایگزین آن ساخت.
شاید آیه به آن اشاره داشته باشد که بنی اسراییل به آن فرمان یافتند که روزی از هفته را دست از کار بکشند و به نیازمندیهای شخصی و خصوصی خود بپردازند،ولی در تعیین روز آن با یکدیگر اختلاف پیدا کردند،بلکه هر گروهی با
گروه دیگر در پرداختن به کسب به همچشمی و مسابقه پرداختند و همین سبب حیرت و سرگردانی آنان شد،و به همین جهت خدا شنبه را آن روز قرار داد تا اختلافات از بین برود،و این حکم امتحان و آزمایشی را برای ایشان داشت.
این گفته با سیاق مناسبتر است که دلالت بر آن دارد که بعضی از احکام شرعی بدان سبب وضع میشود که با اوضاع و احوال خاصی متناسب باشد،و پس از تغییر اوضاع و احوال آن حکم نیز از بین میرود،و این امری است که در بنی اسراییل فراوان صورت میگرفته است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ
-و پروردگارت در روز قیامت دربارۀ آنچه با یکدیگر اختلاف پیدا کرده بودند داوری خواهد کرد.» /6
[125]
در پایان سوره که آیات آن تقریبا به وحی اختصاص دارد،و به نام «نحل»خوانده میشود که خداوند به آن هر چه را که بخواهد وحی میکند، توصیههایی به خوانندگان مردم به سوی خدا که حامل وحی به شمار میروند آمده است.
اول آن توصیهها دعوت کردن به سوی خدا با حکمت است،و آیات قرآن در سورة الإسراء که پس از این میآید،و همچنین در سورۀ لقمان و در سورههای دیگر قرآن معنی حکمت را بیان کرده است که بعضی آن را جنبۀ نظری علم میدانند ولی در واقع بیش از این است و از مجموعهای از صفات نفسی و سلوکی بحث میکند که خدا در آیات آینده از آنها یاد کرده است...
اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ
-مردمان را با حکمت به راه پروردگارت بخوان.»
و این حکمت در سخن پاکیزهای متجلی میشود که نه سستی در آن باشد و نه خشونت و درشتی،و آن حزمی است همراه با نرمی،و بلاغتی در وضوح،و زیبایی و جمالی در اتقان...
وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ
-و اندرز دادنی نیکو.» در هنگام بحث و جدال شایسته آن است که خشم خوانندۀ به خدا برانگیخته نشود و احکامی زیانبخش و مخرب صادر نکند،و در برابر حریف از خود سستی نشان ندهد و از بعضی حقایق به طمع تسلیم شدن او به حقیقت چشم نپوشد...
وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ
-و با آنچه نیکوتر است به مجادلۀ با ایشان برخیز.» و در حدیث شریف آمده است که جدال به احسن قرآن است و در این شک نیست /6 که تفصیلهای سلوک نیکو در قرآن موجود است.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ
-و پروردگارت از هر کس داناتر است که چه کس از راه او گمراه شده،و راهیافتگان کیاناند.» پس متهم کردن مردمان به کفر و زندقه و ایستار سلبی و منفی نسبت به آنان اختیار کردن روا نیست،بلکه خدا به حساب آنان میرسد،و بر دعوت کننده و مبلّغ واجب است که دعوت آنان به سوی خدا را انجام دهد.
در حدیثی دراز معنی جدال به احسن چنین آمده است:به آن است که در همۀ مراحل سخن گفتن از حق پیروی کند،و حقی را منکر نشود به این گمان که طرف مقابل حقی بزرگتر از آن را نفی کرده است،و باطلی را نپذیرد از آن جهت که -به پندار خود-حقی بزرگتر از آن را اثبات میکند،هرگز...شایسته چنان است که به وسیلۀ خود حق به هدف حق برسیم.
آخرین سخن آن که:این آیه دلیل بر آن است که در اسلوب دعوت به سوی خدا باید حکومت و داوری عقل را مراعات کنیم.
[126]
و توصیۀ دوم به داعیان و مبلغان:ملتزم بودن به عدالت در برخورد با دشمنان است،پس نباید در عقوبت اسراف شود،بلکه باید دعوت کنندگان به خاطر مصلحت عامه از بعضی از حقوق خویش چشمپوشی کنند.
وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ
-و اگر عقوبتی دیدید به مثل آن عقوبت کنید و اگر بردباری نشان دهید بدانید که این برای بردباران نیکوتر است.» در حدیثی مأثور از امام صادق(ع)آمده است که:هنگامی که رسول اللّٰه آنچه را که در حق حمزة بن عبد المطلب از طرف دشمنان صورت گرفته بود دید، گفت:«خدایا تو را میستایم،و به تو شکایت میآورم،و از تو برای آنچه میبینم یاری میطلبم»و سپس گفت:«اگر پیروز شوم عقوبت میکنم و به مثله کردن و پاره پاره کردن دشمنان میپردازم»پس این آیه از جانب خداوند سبحانه و تعالی نازل شد: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ /6 فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ پس رسول خدا(ص)گفت«صبر میکنم،صبر میکنم».
[127]
و سفارش و وصیت سوم:صفات استقامت است.
وَ اصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ
-و بردبار باش،و بردباری تو جز به خدا نیست و بر ایشان اندوهگین مباش و از مکری که میورزند دلتنگ مشو.» پس بردباری با توکل بر خدا باید صورت گیرد،و شخص از تغییر کردن اوضاع و احوال و گفتههای مردمان متأثر نشود،و در مواجهۀ با دشواریها سعۀ صدر داشته باشد.
[128]
و در پایان سوره قرآن بر آن تأکید میکند که خدا خوانندگان به
خودش را به دو شرط تأیید میکند:
اول این که:از خدا بترسند.
دوم:به نیکوکاری و فرمانبرداری بپردازند.
إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ
-خدا با کسانی است که پرهیزگارند و از او میترسند،و با کسانی که نیکوکاری میکنند.» امید آن داریم که خود از خوانندگان به خدا و از رهبران در راه او باشیم...
که او عزیز حکیم است.
/6
/6 سورۀ اسراء
از پیامبر(ص)روایت است که گفت:«هر کس که سورۀ بنی اسراییل را بخواند و در هنگام یادآوری از پدر و مادر رقت قلب پیدا کند،در بهشت دو قنطار از پاداش به او داده میشود،و قنطار هزار و دویست اوقیه است که هر یک اوقیه از آن نیکوتر است از دنیا و آنچه در آن است».
از صادق(ع)نیز روایت است که فرمود:«هر کس سورۀ بنی اسراییل را در هر شب جمعه بخواند،از دنیا نخواهد رفت مگر آن که قائم را درک کند و از اصحاب او باشد». (1)
/6
شاید مهمترین موضوعی که در سورۀ الاسراء از آن بحث میشود،مسئولیت انسان از اعمال خودش در موضوع رسالت الاهی بوده باشد.و سوره از گروهی از
1) 1) -مجمع البیان،ج 6،ص 393.
مسئولیتهای شخص در برابر اجتماع سخن میگوید که از والدین آغاز میشود و به دیگر مردمان پایان میپذیرد.
در سوره مسئله شرک آوردن به خدا به تفصیل مورد بحث قرار میگیرد،مگر چنان نیست که شرک ریشۀ فساد و سبب شانه تهی کردن از مسئولیتهای انسان است؟ نیز در آن به تفصیل از نقشههای شیطان برای اغوا و برانگیختن بشر به کارهای زشت سخن به میان میآید،و قرآن مثالهای تاریخی متعدد در این خصوص میزند.
سوره با داستان فرزندان اسراییل همچون مثلی برای یک مجتمع آغاز میشود که گاه تلاش میکند و زمانی دیگر شجاعت خود را از دست میدهد،و به آن پایان میپذیرد.
این خلاصۀ گفتار در چارچوب سوره است،و اما تفصیل آن بدین صورت است که زندگی بشر وسیلهای برای تجسم پیدا کردن سعی و کوشش او است،و این خلاصهای از گفتهها در تمامی سورۀ اسراء است،و نیز خلاصهای از رسالتهای خدا را در اختیار ما قرار میدهد که در واقع همۀ آنها یک حقیقت را جلوهگر میسازند.
/6 پس از آن که قرآن به واقعۀ اسراء و معراج اشاره کرد،بر ما معلوم میشود که معراج این امر را یادآوری میکند که خدا شنوای بینا است،و بنا بر این علم او بر بندگانش احاطه دارد و همین الهامبخش ما به ضرورت پرهیزگار بودن ما و ترسیدن از او میشود آیۀ(1).
و خلاصۀ کتابی که خدا بر بنی اسراییل فرو فرستاد این است که جز خدا وکیل برای خود انتخاب نکنند(2)چه شرک آوردن به خدا ریشۀ هر تباهی و گمراهی است.
مگر آنان از ذریۀ کسانی نبودند که پروردگارشان آنان را همراه با نوح در کشتی از جایگاهشان خارج ساخت تا از طوفان نجاتشان دهد.و نوح بندۀ
سپاسگزار خدا بود(3).
آری،ولی آنان فساد کردند(یا فساد میکنند)دو بار در زمین،و کیفر خود را دریافت خواهند کرد(5)،چه خدا پس از آن که وقت کیفر دادن به ایشان میرسد،در بار اول بندگان نیرومندی را بر ایشان مسلط میسازد که تخت فرمانروایی آنان را واژگون سازند(6).و پس از آن که بار دیگر قدرت خود را بازیافتند،میعاد بار دوم فرا رسید و خدا آنان را گرفتار هلاکت ساخت.برای چه؟ برای آن که خدا در پاداش احسان و نیکی به ایشان احسان و نیکی کند،و در برابر بدی کیفری موافق با آن(6-7)،و سنت خدا در تاریخ چنین است و جزای هر مجموعه را در برابر خلاصۀ کارهای آنان به ایشان میدهد،و در آخرت جهنم را زندان کافران میسازد(8).
هدایت از خدا است که به میانجیگری قرآن به ما میرسد.اما ایمان و عمل صالح کاری است که بشر برای خود میکند،و در برابر آن پاداش بزرگ نصیب او میشود،در صورتی که کفر برای صاحب آن عذابی دردناک آماده میسازد (9-10).
جزاء تأخیر پیدا میکند.و انسان عجول است و به همان گونه که خواستار خیر است و برای رسیدن به آن دعا میکند،برای نرسیدن شر به دعا کردن میپردازد.ولی جزا میرسد(11).
نگاهی به آیات بیفکن،آیا چه میبینی؟ آیت شب را میبینی که خدا به حکمت خویش آن را محو میکند،و آیت روز را میبینی که خدا آن را با حسن تدبیر خویش وسیلۀ دیدن و بصیرت قرار میدهد /6 تا برای دست یافتن به معاش خود در آن تلاش کنی و سالها را بشماری و از حساب و محاسبه آگاه شوی.
پس هر چیز نظم و سامانی دارد،و با تقدیر و تدبیر فراهم آمده،و آن کس که مدبّر کارهای روز و شب و تنظیم کنندۀ آنها است،در این باره به تفصیل برای ما سخن گفته است.
پس آیا روا است که بشر از این نظام و سازمان خارج شود؟هرگز.بلکه او نیز محکوم است که خود تلاش کند،و آنچه میکند در صحیفۀ عملی که به گردنش آویخته است ثبت میشود،تا این کتاب را در روز قیامت گسترده ببیند و بخواند.
به او گفته میشود که کتابت را بخوان و به حساب خودت برس،تا اگر خطاکار بوده باشی خودت خویشتن را محکوم کنی(12-13).
هدایت یافتن بستۀ به کوشش خودت و گمراه شدن برخاستۀ از خود تو است،و هیچ کس بار گناه کسی دیگر را بر دوش نمیگیرد،و پروردگارت تا به رسول خویش مردمان را از کارهای زشت بیم نداده باشد،آنان را در برابر گمراهی عذاب نمیکند،و به همین گونه در آن هنگام که زمان هلاک شدن و برافتادن سرزمینی فرارسد،رسولی را میفرستد تا در مرکز آن مترفان و پیشوایان انحرافشان را از عذابی که خواهد آمد بیم دهد،ولی آنان از فسق و نافرمانی خدا بازنمیایستند.
چون چنین شود حجت تمام شده است و آن دیار و مردم آن را به هلاکت میرساند.
بدین گونه خدا بسیاری از مردمان را،پس از طوفان نوح،برانداخته و به هلاکت رسانیده است.و هلاک فراگیر بهرۀ مفسدان و تبهکاران خواهد شد و خدا آگاه و بینای به گناهان بندگان خویش است و به وقت خود عذاب را برایشان نازل خواهد کرد،پس نباید کسی چنین گمان کند که خدا از او غافل است (14-17).
تلاش و کوشش واقعا نتیجه بخش است،ولی به نیت افراد بشر بستگی دارد.پس آن کس که خواستار دنیا باشد خدا به اندازهای که سنتها و حکمت او مقتضی آن است به او میبخشد.ولی جزای او در آخرت جهنم است که نکوهیده و طرد شده به آتش آن خواهد رسید.
اما آن کس که خواستار آخرت باشد و برای دست یافتن به پاداش آن تلاش کند،خدا پاداش کوشش و تلاش را به اندازۀ لازم به او خواهد داد.
/6 خدا به اوّلی در دنیای او مدد میرساند و به دومی در آخرتش.و عطای
پروردگار دور از دسترس همگان نیست،و بدین گونه زندگی بشر را مولود اراده و کوشش خود او قرار داده است.
به همان گونه که رزق و روزی مردمان در دنیا-به سبب تفاوت داشتن تلاش آنان با یکدیگر-متفاوت است،به همین گونه پاداش در آخرت نیز متفاوت خواهد بود(18-21)و سپس پروردگارمان ما را از شرک ورزیدن به خودش بر حذر میدارد(و چنان مینماید که مراد از آن در این جا پیروی از سنتها و روشهای اجتماع است که به ملامت دیدن و ناکامی و خذلان میانجامد)(22).
او به ما فرمان میدهد که جز او را پرستش نکنیم(و به عبادت پدران نپردازیم و فرمانبردار فشارهای جامعه نشویم)ولی بر ما لازم است که با مردمان پیوستگیهای مثبت برقرار سازیم(در چارچوب یکتاپرستی)که مهمترین آنها احسان نسبت به پدر و مادر است و مخصوصا در هنگام رشد و رسیدن به سالهای پیشرفتهتر عمر،و نسبت به آنان بخشنده دست بودن و طلب آمرزش برای ایشان(23-25).
پس از والدین فرد مؤمن ملتزم به مراعات حقوق خویشاوندان و مسکینان و در راهماندگان است،و باید از تبذیر و ولخرجی خودداری کند،چه تبذیر او را در صف شیاطین(و گردنکشان و طاغیان)و کافران به خدا قرار میدهد که شکر نعمتهای خدا را نمیگزارند،و در هنگام اعراض و جدایی(مادّی)از آنان ناگزیر باید احسان(معنوی)را با گفتار شایسته از آنان دریغ ندارد(24-28).
پروردگار به ما امر میکند که در انفاق میانهروی را اختیار کنیم،نه بخلی داشته باشیم که مایۀ بسته شدن دستها میشود،و نه اسرافی که به ملامت دیدن و تنگی میانجامد،مگر خدا به بندگان خویش رزق را به اندازه مقدر نمیکند،پس چرا به بخل یا اسراف بپردازیم(پس بر ما لازم است که از اصول حکمت در مصرف همچون پروردگار خودمان سبحانه و تعالی پیروی کنیم)و چرا باید به سبب ترس از فقر،با وجود پروردگار رزّاق و روزی دهنده،به کشتن فرزندان خودمان بپردازیم(29-31).
همان گونه که خدا از کشتن فرزندان در چارچوب مسئولیت خانوادگی
(که افکندن جنین را نیز شامل میشود)نهی میکند،از زنا به عنوان گناهی بزرگ و رفتاری بد نیز ما را بر حذر میدارد.
در چارچوب مسئولیتهای اجتماعی آدمکشی را،جز به حق،حرام کرده است.و برای ولیّ کسی که کشته شده حق قصاص کردن را مقرر داشته است.و از زیادهروی در قتل نهی میکند و به او مژده میدهد که پیروزی با او است /6 (32-33).
اینها از مسئولیتهای انسان در برابر مردم است،و در سه کلمه خلاصه میشود:توحید(و فرمانبردار نشدن نسبت به رسوم و آداب و فشارها)و احسان و پاسداری از حقوق دیگران و محترم شمردن آن.
در درس هفتم نزدیک شدن محض به مال یتیم را حرام دانسته است(مگر آن که این نزدیک شدن نیکوتر از دوری جستن باشد)و به وفاداری به پیمان و به درست پیمودن پیمانه و وزن در معاملات فرمان میدهد.
شاید این مسئولیتهای اجتماعی و آنچه پس از این میآید سبب آن باشد که گذرگاههایی که از آنها ستمگری به کیان و هستی مجتمع راه مییابد جلوگیری شود،چه برپاداشتن عدل امکان ندارد مگر این که همۀ درهای ظلم و مدخلهای طبیعی برای شیوع یافتن آن در اجتماع بسته شده باشد.و نیز پروردگار به لزوم پیروی از علم،و ترک بدگمانی و خودداری از تکبر و استکبار در زمین فرمان میدهد.و این را از حکمتی میداند که پروردگار پیروی از آن را به بندگان سفارش کرده و یگانه شمردن خدا سبحانه و تعالی همۀ آنها را شامل میشود (36-39).
آری،ساختن جامعه با فضیلت استوار شدۀ بر شالودهای دور از تهمتها و برابر بودن همگان در برابر قانون است.
و خدا از شرک نهی میکند،مگر نه چنان است که شرک اساس هر جریمه و گناه است،و بهانۀ رایجی برای هر فساد و از مسئولیت شانه تهی کردن؟ آیا این درست است که خدا برای آنان پسران را برگزید و از فرشتگان برای
خودش دختران،و این بهتانی بزرگ است.و قرآن برای ایشان از هر گونه مثل زده است ولی آنان بر بیزاری و نفرت خویش افزودهاند(40-41).
اگر آن خدایان،چنان که میپندارند وجود میداشتند،به چالش با سلطه و قدرت پروردگار صاحب عرش برمیخاستند،هرگز.خداوند منزه و برتر از آن چیزی است که میگویند.وجود آسمانهای هفتگانه و زمین گواه بر /6 قدسیت مقام او است و تسبیح او میکند،و هر چیز به حمد او در تسبیح است،ولی بشر از فهمیدن تسبیح و تنزیه آنها عاجز است.و خدا نسبت به نافرمانان و گنهکاران بردبار است و برای مؤمنان آمرزنده و مهربان.
اما درس هشتم از خطرهای کافر شدن به زندگی دیگر در آخرت سخن میگوید،و از این که خداوند میان رسول و کسی که به آخرت ایمان نمیآورد، حجابی پوشیده قرار میدهد که بر قلبهای کافران پوششی به جود میآورد و به همین جهت است که قرآن را نمیفهمند و خدا در گوشهای ایشان سنگینی و ناشنوایی پدید میآورد که هر گاه رسول در قرآن از یکتایی پروردگار خویش یاد میکند پشت میکنند و گریز و بیزاری خویش را آشکار میسازند.
تراکم یافتن نادانی و گمراهی و تعصب بیجا آنان را چنان کرده است که از پشت شبهههای باطل به سخنان رسول گوش میدهند،پس میگویند که او مردی گرفتار جادو شده است و به همین سبب گمراه شدند و به راه رسانندۀ به حقایق هدایت نمیشوند.و آنان را میبینی که رستاخیز را انکار میکنند و میگویند:مگر ممکن است پس از آن که آدمی از دنیا رفت و استخوانهای او به صورت پارههایی از خاک درآمد،بار دیگر خدا او را بیافریند؟!(45-49).
بدین گونه شبههها به صورت پردۀ پوشیدهای میان آنان و قرآن و فهم حقایق آن درمیآید.
خدا آنان را سخت رد میکند و به یادشان میآورد که اگر از سنگ یا آهن یا از هر چیز دیگر که در نظر ایشان بزرگ است میبودند،خدایی که نخستین بار آنان را آفرید قادر بر آن است که بار دیگر آنان را به زندگی بازگرداند.سپس
میگویند:چه وقت؟و خدا میگوید که ممکن است آن زمان نزدیک بوده باشد.و آن روزی است که خدا آنان را میخواند پس به ستایش او دعوت را اجابت میکنند و چنان گمان دارند که در دنیا یا در عالم برزخ چند روزی بیشتر نبودهاند(52).
از آن جا که شیطان دشمنی آشکار است،بر بندگان خدا لازم است که کلمات خود را چنان برگزینند که شیطان نتواند فساد کند و آنان را به جان یکدیگر بیندازد.
این که تعصب را برای قوم خود یا پاکیزه نشان دادن خویش ترک کنند، چه خدا به آنان داناتر است و هر که را خواهد میآمرزد و هر که را خواهد عذاب میدهد(53-55).
درس نهم بعضی از مسئولیتهای اجتماعی را که مؤمنان نسبت به یکدیگر دارند بیان میکند.
/6 شاید مبارزات داخلی برخاستۀ از بازماندهها و رسوبهای شرک بوده باشد.
پس بیان بار دیگر به ابطال شرکای پنداری خدا بازمیگردد و میگوید که از آنان هیچ کاری برای یاری کردن به ایشان برنمیآید(56).
بلکه آنان نیز به نوبۀ خود در صدد یافتن راهی به سوی خدای پروردگارشانند و به او امید دارند و از او بیمناکند.
و همۀ شهرها و مردم آنها پیش از روز قیامت در معرض هلاک قرار خواهند گرفت،که یا با عذاب صورتپذیر میشود و یا به مرگ.و پیشینیان آیات خدا را تکذیب کردند و مستحق عذاب شدند.و چون خدا خواستار هلاک آنان نبود،این عذاب را بر ایشان نازل نکرد،چه اگر به ایشان میرسید و پس از آن کافر میشدند سبب هلاک آنان را فراهم میآورد.و چون خدا به قوم ثمود که خواستار آیتی از او بودند شتر ماده را که آیتی مایۀ بصیرت بود بخشید،به آن کفران ورزیدند و به همین جهت هلاکشان کرد.و حکمت آیات بیم دادن است تا لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ -شاید هدایت شوند»(57-59).
به همین سبب خدا در عالم رؤیا چیزی را به رسول خویش نشان داد تا آن
را مایۀ آزمایش آنان قرار دهد،به همان گونه که آنان را از درخت لعنت شده آگاه ساخت و بیمشان داد و سپس بر طغیان خویش افزودند(60).
بدین گونه آیات تنها برای بیم دادن ایشان بود،و نه برای فرود آمدن عذاب بر ایشان.
یک پرسش مهم باقی میماند:شرک اساسا برای چیست،و چرا مردمان اطاعت و فرمانبرداری را تنها مخصوص به خدا قرار نمیدهند،یا مخصوص کسی که خدا فرمانبرداری از او را وظیفۀ ایشان قرار داده است،و چرا در زمینۀ یک مجتمع مسلمان درختی ملعون همچون بنی امیه رشد مییابد و سروری و سیادت خویش را بر مردم تحمیل میکند؟در آیات درس دهم پاسخ این پرسش را به دست میآوریم که از آن داستان آفرینش و این که چگونه شیطان دشمن فرزندان آدم شد و نقشههای حیلهگرانۀ او از چه قرار است بر ما آشکار میشود.
داستان در آن هنگام آغاز شد که عصبیت ذاتی شیطان را فراگرفت و مدعی آن شد که خمیرمایۀ او برتر و بالاتر از خمیرمایۀ آدم است،و از سجده کردن به آدم ابو البشر که همۀ فرشتگان به او سجده کرده بودند امتناع ورزید.
خدا او را تا روز قیامت مهلت داد،و در استیلای بر فرزندان آدم با خدا به چالش برخاست و خدا او را از این امر آگاه کرد که:
/6 اولا:او سرانجام همراه با پیروان خود زیان خواهد دید.
ثانیا:این که با همۀ وسایل مکر و حیلهای که در اختیار دارد،هیچ تسلطی بر بندگان خدا پیدا نخواهد کرد،زیرا که آنان بر خدا توکل دارند،و خدا برای وکالت بسنده است.
اما نقشههای شیطان چهار است:گمراه کردن از راه تبلیغ،ترساندن،و تباه کردن نظام اقتصادی و تربیتی،و غرور(65).
ولی خدا کسی است که کشتی را در دنیا به پیش میراند و زیان را از آدمی دور میکند.و او کسی است که چون بخواهد سرزمینی را با مردم آن در دل زمین فروبرد،یا باد سخت ویرانگری فروفرستد،هیچ کس نمیتواند در مقابل او
ایستادگی کند و آنان را نجات دهد.
او است که به فرزندان آدم کرامت عنایت کرده است،و آنان را در خشکی و دریا به حرکت درمیآورد،و بر بسیاری از آفریدههای خود فضیلت و برتری بخشیده است(70).
بدین گونه کید و مکر شیطان سست است،بدان جهت که ولایت مخصوص خدا است و دین برای او و امر به دست او،و او است که کرامت انسان را میخواهد در صورتی که دیگران خواستار گمراه کردن اویند.
و ریسمان رهایی از امواج کید و مکر شیطان قرآن است.
چگونه باید در برابر مکر شیطان مقاومت کنیم؟و مبارزۀ میان فرزندان آدم و ابلیس به کجا پایان مییابد؟و چه عبرتهایی از تاریخ در این زمینه میتوان گرفت؟ چنان مینماید که درس یازدهم در پیرامون این پرسشها گردش میکند.
با گفتار دربارۀ پیشوایی آغاز میشود که حدود خطر بشر را محدود میکند.
پس در روز بعث خدا هر گروه را به نام پیشوای ایشان فرامیخواند،و اختلاف مردمان در آن است که بعضی با نامۀ اعمال در دست راستشان پیش میآیند و آن را میخوانند،و بعضی کور به محشر میآیند /6 ،و پیشوای راهنما وسیله رهایی از مکر شیطان است.
قرآن پس از آن بیان میکند که چگونه رسول در معرض فشار تبلیغاتی قرار گرفت تا او را از آنچه به وی وحی میشود دور سازند و به چالش با او بپردازند.و رسول خدا برای ما نمونه و سرمشقی نیکو است،و به ما میآموزد که چگونه در برابر فتنه با توکل بر خدا ایستادگی کنیم که رسول(ص)چنین کرد و خدا او را ثابت و استوار نگاه داشت.و این مثلی برای امر گمراه کردن است،و قرآن مثلی برای مسئلۀ ترساندن میزند که نزدیک بود پیامبر را از روی زمین بردارند و اگر چنین میکردند پس از آن جز اندکی برجای نمیماندند.و این سنت خدا است(77).
برای رو به رو شدن با اغوا و فریب ابلیس بر ما واجب کرده است که
نمازهای پنجگانه را برپا داریم و ما را به نماز مستحبّ شب فرمان میدهد که به توسط آن به پیامبر خویش مقامی ستوده و پسندیده بخشید.
برای آن که محافظ نظام اقتصادی و اجتماعی و تربیتی سالم باشیم و از تباهی کردن ابلیس در آن جلوگیری کنیم،بر ما لازم است که از خدا خواهان آن شویم که در ورود و خروج در کارها خواستار آن باشیم که خدا ما را موفق بدارد،و از جانب خود سلطهای به ما عنایت کند که یاور ما باشد،و این که اطمینان داشته باشیم که حق پیروز است و باطل از میان خواهد رفت(81).
برای ایمنی از مکر و تلبیس ابلیس بر ما است که به دو امر برخیزیم:
1-به ریسمان قیادت و پیشوایی الاهی تجسم یافتۀ در شخص رسول اللّٰه(ص)و خلفای او از پیشوایان و فقیهان پس از وی متمسک باشیم و بر روش او رفتار کنیم.و آیات این درس از صفات رسول در ایستادگی و شکیبایی و توکل و اطمینان داشتن به خدا سخن گفته است و گویی آنها برترین صفات برای آن پیشوا است که ما را از مکر شیطان در امان نگاه میدارد.
2-تمسک جستن و عمل کردن به قرآن و آن را ریسمان محکم خدا دانستن.و در آیات درس دوازدهم آمده است که قرآن برای مؤمنین شفا دهنده و رحمت است،در صورتی که ستمگران را جز زیانکاری و خسران چیزی نمیافزاید، و امکان آن هست که از آیات این درس چگونگی استفادۀ از قرآن و متمسک شدن به آن را استفاده کنیم،با این بیان که انسان به نعمتهایی که به او میرسد مغرور شود، که چون بیاید اعراض کند و از آنها دور شود،و چون از دست برود /6 یأس او را در زیر فشار قرار دهد.
مردمان با یکدیگر اختلاف دارند و هر کس بنا بر روش خود عمل میکند،و خدا میداند که راه برگزیدۀ کدام یک از آنان بهتر به هدایت میانجامد.
اما قرآن از جانب خدا است و معجز است که اگر جن و انس به مدد یکدیگر برخیزند نمیتوانند به چالش با آن برخیزند،و در آن از هر چیزی مثلی آمده است،و آنان خواستار آیات مادیاند بدون آن که به این امر توجه داشته باشند که
رسول بشر است و قرآن از خدا است،و بر او تنها وظیفه ابلاغ کردن آن به مردمان است.
شاید در این درس مهمترین محورهای این سوره قرار گرفته باشد،و آن اختصاص به مسائلی دارد که در پیرامون رسالت دوران میکند.و آن کس از آن بهرهمند تواند شد که مؤمن به آن بوده باشد،و اما ستمگری که از نعمتهای خدا اعراض میکند و به آنها پشت میکند،و کسانی که با مقیاسهای مادی عمل میکنند،از وحی سودی عایدشان نمیشود.
چرا مردمان به هدایتی که برای ایشان آمده است ایمان نمیآورند؟و مهمترین عقبهها و دشواریها در راه ایمان آوردن آنان به رسالتهای خدا چیست؟ اولا:این پندار ایشان است که رسول میبایستی فرشته بوده باشد.
ثانیا:شکی است که به بعث و نشور در روز بازپسین دارند.
بدین گونه آیات درس سیزدهم موانع و گردنههای دشوارگذری را که شیطان در راه ایمان آورده به رسالت پدید آورده است،از سر راه برمیدارد (94-99)و توضیح میدهد که فرستاده میبایستی از جنس کسانی باشد که بر ایشان مبعوث شده است،و اگر ساکنان زمین از فرشتگان میبودند،فرشتهای به عنوان رسول برای هدایت آنان مبعوث میشد.
پس از بیان این امر که خداوند سبحانه و تعالی گواه بر صدق و درستی رسالت پیغمبر است،و این که هدایت به دست خود او است،و هر کس را که او گمراه کند هیچ هادی و ولی و سروری نمیتواند برای خود پیدا کند،و کور و کر و گنگ در محشر حضور پیدا خواهد کرد،و عاقبت او جهنمی است که آتش و گرمی آن به پاداش عملی که انجام داده است پیوسته باقی میماند(98).
/6 سپس و جدان آنان را در معرض سؤال قرار میدهد و میگوید:آیا این خدا که آسمانها و زمین را آفریده است،نمیتواند همانند آنها را بیافریند،و از آن روی آنان را گرفتار عذاب نمیکند که برای ایشان اجلی قرار داده که شکی در آن نیست،ولی آنان از فرصتی که در دست دارند بهرهای برنمیگیرند.
از آن روی که انسان بنا بر طبع خود ناسپاس و کافر نعمت است و بخیل و خسیس،پس به مربّی و راهنمایی نیاز دارد و او رسولی است که قرآن شفا دهندۀ قلبها و سینهها را برای او آورده است.
پیامبر ما محمد-صلّی اللّٰه علیه و آله-چیز تازهای در میان رسولان نبود،و این همان رسالت خدا است که بر موسی علیه السلام نازل شد و خداوند متعال نه آیۀ آشکار برای او قرار داد و فرعون او را با گفتن این که جادوزده است متهم کرد،و موسی بصیرتهایی الاهی را برای او آورد و نشان داد که فرعون دیگر فرزند و جانشینی نخواهد داشت.
آنچه برای محمد رسول خدا پیش آمد برای موسی رسول اللّٰه صلوات اللّٰه علیهما نیز پیش آمده بود،چه فرعون در صدد برآمد که موسی را از روی زمین براندازد،پس خدا او و همۀ کسانی را که با او بودند غرق کرد و سرزمین او را تا مدتی پس از آن همچون میراثی در اختیار بنی اسراییل قرار داد.
این مثلی است برای گواهی خدا به راست بودن رسالتهایش،و نیز مثلی برای مکر و کید شیطان و مثلی برای رسیدن یاری خدا به بندگان مؤمنش،و این که حق پیروز است و باطل نابود خواهد شد.
و قرآن به حق نازل شد،و رسول کاری جز ابلاغ کردن آن نداشت،و از آن جهت به تدریج نازل شد که قلب رسولش به آن ثبات و استواری پیدا کند.
آیات آخرین درس چهاردهم بدین گونه آغاز شد(105-111).
در آن از سد راه و عقبۀ دیگری در راه ایمان سخن به میان آمده است.و آن پاره پاره نزول پیدا کردن قرآن در سالهای بعثت است.و در آن تأکید میشود که قرآن را یارانی است که به آن ایمان آوردهاند و چون آیات آن بر ایشان تلاوت شود به سجده میافتند،و ایمانشان به خدا افزایش پیدا میکند و قرآن بر خضوع و خشوع ایشان نسبت به پروردگارشان میافزاید.
/6 این از صفات مؤمنان به قرآن است،و آنان گروهی از بندگان خدایند که ابلیس را سلطه و قدرتی بر ایشان نیست.
یکی از صفات ایشان آن است که خدا را-چنان که فرمانشان داده-به نامهای نیکش میخوانند،و به ریا بانگ خود را در نماز بلند نمیکنند و از ترس چندان آرام خدا را نمیخوانند که چیزی از آنان شنیده نشود،بلکه راه میانهای را برمیگزینند...از آن روی که به نرمی راه میروند و سیرت ایشان میانه روی است و امت ایشان امتی وسط و میانه.
سورة الاسراء با سپاسگزاری و ستایش خدایی آغاز میشود که فرزند و شریک ندارد و نه ولی و سروری که او را از ذلت برهاند،به همان گونه که در ابتدا نیز با حمد خدا و تسبیح او آغاز شده بود(111).
/6 سورة الإسراء
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سُبْحٰانَ اَلَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی اَلَّذِی بٰارَکْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (1)
1[أسری]
:شبانه سیر دادن و به سفر بردن.
/6
«بسم اللّٰه»به نام خدای صاحب قدرت و عظمت،و نور و کمال،و فضل و انعام«الرحمن الرحیم»و بخشندۀ مهربان.
سوره با تسبیح آغاز میشود،و تسبیح دلالت بر تنزیه و تقدیس دارد،و مادۀ آن از(سبّح)یعنی پاک و پاکیزه است و هدف آن است که خدا را از هر کاستی و ناتوانی و محدود بودن دور بدانیم.
عقل بشری نمیتواند جز امور نزدیک به ذهن او یا متعارفی در طبیعت را ادراک کند،ولی از دریافت آنچه بیرون از آن است عاجز است،و اگر انسان بخواهد خدا را در حدود مفاهیم و معارف خویش تصور کند،چنان که بعضی گفتهاند که:خدا سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا /6 یَصِفُونَ -برتر از هر چیز است که بدان توصیفش کنند»به صورت انسانی است که بالای آن میانتهی و پایین آن پر،و همچون نور درخشانی است و تلألؤ دارد و دارای حواس پنجگانه است،جز این گونه سخن گفتن که هیچ معنی معتبری ندارد کاری از او برنمیآید. (1)
تاریخ حکایت از آن دارد که بعضی از امتهای کافر و مشرک خدا را در حدود معرفت و دانش خود تصور میکردهاند،و امتی که نیازمند به کشاورزی و دامداری بوده آب یا گاو یا هر دو تای آنها را به اعتبار خدا بودن تقدیس میکرد.
امتی که به ستارگان و اوضاع آنها در آسمان نیازمند بود تا از آنها راه سفر خود را در بیابانها پیدا کند،خدا را ستارهای یا ماهی یا خورشیدی تصور میکرد،و اما امتی که در قبیله میزیست و از سنتها و تقلیدهای موروثی پیروی میکرد، نیای بزرگ آن قبیله را تقدیس میکرد،و در نتیجه خدا را به صورت پیر مردی با اندام درشت و دارای ریش و سبیلی سفید در نظر میگرفت.
در یکی از کتابهای جدید که از غرور علمی نوشته شده بود،سخنان فراوانی آمده که خلاصۀ آنها چنین است:
(از آن روی که خدا در هر جا وجود دارد و صوت و صورتی ندارد، بنا بر این قوۀ جاذبه است).
بعضی گفتهاند که خدا همان وجود و هستی است.
1) 2) -بحار الانوار،ج 3،ص 289،به نقل از یکی از افراد نادان.
از امام صادق(ع)روایت شده است که گفت:
«اگر مورچهای بخواهد خدا را تصور کند،برای او دو شاخک در نظر میگیرد». (1)
اگر انسان بخواهد ورود در این میدان تصور را بر خود قطع کند،بر او واجب است که بگوید /6 سبحان اللّٰه-خدا منزه است از این که تعریف و توصیف شود»و در حدیثی از امام باقر(ع)آمده است که ابن ابی نجران از او دربارۀ توحید پرسش کرد و گفت که آیا میتوانم او را به صورت چیزی توهم کنم؟در جواب او گفت:
«آری،از تصور عقل بیرون است و به حدی محدود نیست،پس آنچه وهم تو به آن برسد،بر خلاف آن است،نه چیزی به او شباهت دارد و نه اوهام به دریافت او توانا است،چگونه میتواند خیال و وهم به دریافت او راه یابد که او بر خلاف چیزی است که تعقل شود و آنچه به خیال و وهم تصور شود،تنها به چیزی غیر معقول و غیر محدود توهم میشود». (2)
و در نتیجه آنچه قابل تصور ما باشد آفریدۀ ما است و به ما بازمیگردد،و تنها چیزی که از پروردگارمان میتوانیم بگوییم آن است که بگوییم او«سبحان اللّٰه»است،و چون چنین بگوییم:اندازۀ یک گام به خدا نزدیک میشویم.
در حدیثی از امام باقر(ع)آمده است که در جواب کسی که از او در این باره پرسش کرده بود که آیا خدا را میتوانیم بگوییم که یک چیز است؟گفت:
«آری،بدین گونه او را از دو حد بیرون میکنی:حد تعطیل،و حد تشبیه». (3)
و معنی اعتراف به خدا همین است،و به همین جهت قرآن بیان خود را با تسبیح آغاز کرده و گفته است:
[1]
سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بٰارَکْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ - منزه است آن که شبانه برد بندۀ خویش را از مسجد حرام به مسجد اقصی که پیرامون آن را مبارک ساخته بودیم تا از آیات خود به او نشان دهیم،و او است آن که بسیار شنوا و بسیار بینا است.» آیا رابطۀ میان تقدیس و تنزیه خدا با آن حادثۀ تاریخی اسراء و معراج که برای رسول خدا(ص)پیش آمد چگونه بوده است؟ بعضی از مفسران گفتهاند که تسبیح در این جا به معنی تعجب است،یعنی شگفتا،چگونه خدا شبانه /6 بندۀ خویش را از مکه به بیت المقدس و از آنجا به آسمان عروج داد و بالا برد که این درست است،ولی این پرسش باقی میماند که تسبیح با تعجب چه ارتباطی دارد؟در واقع هنگامی که ما از چیزی و امری تعجب میکنیم، شیطان و نفس فرماندهنده به بدی ما را به این وسوسه میاندازد که آن چیز یا امر تا حد الوهیت بزرگ است،و برای آن که از شر چنین شرکی خلاص شویم بر ما لازم است که به تسبیح و تنزیه خدا بپردازیم و به یاد خود بیاوریم که او از هر چیز عجیبی که ما را به بهت و حیرت میاندازد بزرگتر است.
به همین سبب است که در آن هنگام که خدا پیامبر(ص)را از مسجد حرام به مسجد اقصی سیر داد و سپس او را به آسمان بالا برد،امکان آن وجود دارد که بعضی چنان معتقد شوند که پیغمبر خدا است و برای رفع همین شبهه است که داستان با«سبحان اللّٰه»آغاز شده است.
و مفردات زبان عربی را معانی دقیقی است،مثلا:در آن هنگام که کسی صبح زود به جایی رود،دربارۀ او میگویند(بکّر)و چون اندکی پس از آن چنین کند میگویند(صبّح)و پس از مدتی دیگر(غدی)و سپس(أضحی)و اگر رفتن در روز صورت بگیرد میگویند(سرب)ولی رفتن شبانه(سری)گفته میشود.
قرآن در این آیه میگوید سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ یعنی شبانه او
را حرکت داد،پس چرا بعد از آن میگوید«لیلا»یعنی این حادثه شب هنگام اتفاق افتاد در صورتی که شب بودن زمان حرکت در«أسری»وجود داشته است؟ ممکن است دلیل آن چنین بوده باشد:
اولا:درست است که أسری بعبده از رفتن در شب حکایت میکند،ولی آیا این مطلب را نیز برای ما روشن میکند که بازگشت نیز در شب صورت گرفته است،پس کلمۀ«لیلا»در این جا بدان جهت آمده است که تأکیدی بر آن باشد که رفتن و بازگشتن هر دو در هنگام شب صورت گرفته است و تأکیدی برای معجزۀ إسراء باشد.
ثانیا:امکان آن هست که این شکل از بیان تأکیدی برای آن است که این حادثۀ عجیب در شب اتفاق افتاده که هنگام سکون و آرامش است،و کمتر رفت و آمد در آن اتفاق میافتد،و سپس این که عروج ایمانی بیشتر در شب صورت میگیرد تا در روز،و پروردگار ما گفته است: إِنَّ نٰاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً /6 وَ أَقْوَمُ قِیلاً -در آغاز شب قدرت عمل کردن بیشتر و به استواری سخن گفتن بیشتر است».
اما دربارۀ محل شروع این حرکت میان روایات اختلاف است،و بعضی گفتهاند که آن مسجد الحرام بوده،و بعضی آن را خانۀ ام هانی دختر ابو طالب دانستهاند،ولی میتوان این دو را با یکدیگر جمع کرد و چنین گفت که:
رسول(ص)در خانۀ ام هانی بود و از آنجا به مسجد الحرام رفته و سفر از آنجا به مسجد الاقصی یعنی مسجد دورتر از مسجد الحرام آغاز شده است.
و اما عروج به آسمان از مسجد الاقصی آغاز شد که پیامبر در آن آیات بزرگ پروردگار خویش را مشاهده کرد،چه خداوند متعال میگوید: لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا تا آیات خود را به او بنماییم»و در آیهای دیگر چنین آمده است: لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ -آیات بزرگ پروردگار خویش را دید»، (1)ولی آن آیات بزرگ چیست و در کجا قرار دارد؟
1) 6) -سورۀ النجم18/؛
قرآن چیزی دربارۀ این آیات به ما نمیگوید،ولی در احادیث چیزهایی دربارۀ آنها گفته شده است که به ذکر آنها خواهیم پرداخت.
اما چگونه دیدن این آیات و حوادث در یک شب صورت گرفت در صورتی که مشاهدۀ آنها به زمانی دراز نیازمند است؟این همه پرسشهایی را برای علما سبب شده،پس بعضی گفتهاند که:زمان در فضای بالا با زمان در کرۀ زمین ما متفاوت است،و در این خصوص بحثهایی دراز و مفصل صورت گرفته که مجالی برای یاد کردن از آنها در این جا وجود ندارد،و به صورت کلی پرسشهایی فراوان در چگونگی حدوث اسراء برای شخص رسول پیش آمده که خلاصۀ آن چنین است:
1-چگونه رسول خدا فاصلۀ دراز میان دو مسجد را در یک شب پیمود،در صورتی که پیمودن آن به هفتهها زمان نیازمند است؟ 2-و سپس چگونه با وجود نیروی جاذبۀ زمین بالا رفتن به فضا برای او امکانپذیر شد،در صورتی که هم امروز /6 چنین حرکتی جز با آماده بودن سفینههای پر طول و تفصیل فضایی میسر نمیشود،و با وجود این حرکت در حدودی بسیار محدود صورت میگیرد که به هیچ وجه با آنچه دربارۀ معراج رسول اکرم گفته شده قابل مقایسه نیست؟ 3-اگر همۀ آسمانها عرصۀ سفر رسول(ص)بود،چنان لازم میآید که سرعت حرکت چند میلیون برابر سرعت حرکت نور بوده باشد،چه بنا بر آنچه در روایات آمده،پیمودن این همه مسافت فقط در چند ساعت صورت گرفته بوده است.
پرسشهای دیگری سبب شده است که بعضی از علما خود دربارۀ معراج دچار شک و تردید شوند،تا آن جا که بعضی را عقیده آن بوده است که معراج به شکل روانی صورت گرفته و حرکت رسول(ص)به تن و روان انجام نشده است.
ولی اجماع علمای آل البیت علیهم السلام بر آن است که معراج با جسم و روح هر دو بود،و شیخ الطائفه طوسی(قدس اللّٰه سره)و شیخ طبرسی(ره)و علامۀ
مجلسی و دیگران چنین نظری داشتهاند. (1)
نیز بیشتر محققان از دانشمندان مسلمان چنین نظر داشتهاند و برای آن روایات مشهور کتابهای صحاح گواهی میدهد،که رازی مفسّر معروف از آن خبر داده است. (2)
و دلیل بر این است:
نخست:آیه بر آن صراحت دارد که عروج«بعبده»چنان صورت گرفته است که در این آیه آمده و آیات سورة النجم بر آن تأکید میکند: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْریٰ* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ* عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْویٰ* إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ مٰا یَغْشیٰ* مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ* لَقَدْ رَأیٰ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِ الْکُبْریٰ ». (3)
/6 این تعبیر بر آن صراحت دارد که عروج با تن و روان صورت گرفته و نه تنها با روح رسول(ص).
دوم:رسول(ص)داستان معراج را برای مردم مکه بیان کرد که بیشتر ایشان به آن کافر بودند و او را تکذیب کردند،و به آنان از چیزهایی خبر داد که آنها را در راه دیده بود و راستی آن سپس بر ایشان آشکار شد،و اگر عروج با روح او همچون در خواب صورت گرفته بود،مسئله چندان با اهمیت تلقی نمیشد و این همه سؤالها را پدید نمیآورد.
به صورت کلی باید بر این باور باشیم که عروج رسول همچون بالا رفتن سفینههای فضایی نبوده،بلکه معجزهای همچون صعود عیسی و ادریس(ع)و همانند کارهایی بوده است که خدا برای پیامبران خویش(علیهم السلام)از طوفان نوح و خاموش شدن آتشی که ابراهیم را در آن افکنده بودند و بلعیده شدن مارهای جادوگران فرعون به توسط عصای موسی(ع)و زنده شدن مردگان به دست عیسی بن مریم(ع)صورت گرفته بوده است.
همان گونه که قرآن خود اعجازی است که به چالش همۀ علما و بلغا برخاست و هیچ کس نتوانست مانند آن را بیاورد،سفر شبانه و معراج رسول(ص) نیز معجزهای الاهی است.
اما فهم این که معجزۀ معراج چگونه صورت گرفت،نیازمند پیشرفت علم است،و باید راه درازی را بپیماید تا بتواند اسرار این سفر جسمانی و روحانی شگفتانگیز را کشف کند.
آری،علم چندان پیش رفته است که اکنون میتوانیم بفهمیم که چگونه پیمودن فاصلۀ میان دو مسجد در یک شب امکانپذیر میشود،و سپس چندان پیش رفته است که امر دیگر صعود به فضا به صورت اجمالی ممکن است،در صورتی که همین دو امر برای پیشینیان در آن هنگام که سفر اسراء و معراج صورت گرفت امکان نداشت،و پس از این نیز علم چندان پیش خواهد رفت که بعضی دیگر از اسرار این سفر معجزه را کشف کند.
سرانجام برای آن که بدانیم عروج رسول سفری روحانی نیز بوده است و تنها جنبۀ مادی و جسمانی نداشته،توجه به این امر لازم است که او فرشتگان و پیامبران پیشین و بهشت و دوزخ و کسانی را که در آنها به سر میبرند در این سفر ملاقات کرده بوده است.
در حدیثی روایت شدۀ از تفسیر قمی،از ابی عمیر،از هشام بن سالم،از /6 ابو عبد اللّٰه الصادق(ع)روایت شده است که گفت:
«جبرییل و میکاییل و اسرافیل براق را برای رسول خدا(ص)آوردند،پس یکی از آنان لگام این اسب را به دست گرفت و دیگری رکاب را برای سوار شدن رسول خدا(ص)بر پشت آن نگاه داشت و سومی به مرتکب کردن لباس او پرداخت، و چون براق حرکت به خود داد جبرییل همراه با نواختن یک سیلی به آن گفت:ای براق،آرام باش و سر فرود آر،که هیچ پیامبری پیش از این بر پشت تو سوار نشده،و
بعد از او نیز هیچ کس همانند او بر تو سوار نخواهد شد،پس براق به پرواز درآمد و رسول(ص)را رو به آسمان به ارتفاعی نه چندان زیاد بالا برد در حالی که جبرییل همراه با وی آیات آسمانی و زمینی را به او نشان میداد،و در آن حال که من به سیر خود ادامه میدادم،کسی از طرف راست من بانگ برآورد که یا محمد!و من توجهی به او نکردم و پاسخی ندادم،سپس کسی از طرف چپ من بانگ برآورد که:یا محمد!و به او نیز توجهی نکردم و پاسخی ندادم،آن گاه زنی از پیش رو با دو بازوی برهنه که با آرایشی از هر گونه زینت دنیایی آراسته بود بانگ برآورد و گفت:ای محمد!به من نگاه کن تا با تو سخن گویم و به او اعتنایی نکردم و پیش رفتم،و سپس بانگی شنیدم که مرا به وحشت انداخت و از آن نیز در گذشتم، پس جبرییل فرود آمد و گفت نماز بگزار و من چنان کردم،پس او گفت که:آیا میدانی در کجا نماز گزاردی؟و من گفتم:نه،پس گفت:در طور سیناء نماز گزاردی،در همان جا که خدا با موسی سخن گفت،و سپس سوار شدم و بدان گونه که خدا میخواست پیش رفتم،و آن گاه گفت که:فرود آی و نماز بگزار،پس فرود آمدم و نماز گزاردم،پس گفت:آیا میدانی که در کجا نماز گزاردی؟و من گفتم نه،و او گفت:در بیت لحم(جایگاه به دنیا آمدن عیسی بن مریم)،سپس سوار شدم و چندان پیش رفتیم که به بیت المقدس رسیدیم،و من دهانۀ براق را به حلقهای بستم که پیامبران دهانۀ مرکب خود را به آن میبستند،و به مسجد درآمدم در حالی که جبرییل در کنار من بود،و با ابراهیم و موسی و عیسی و چند نفر دیگر از پیامبران خدا(ع)رو به رو شدم که به سوی من پیش میآمدند و در کنار من جمع شدند و نماز اقامه شد و چون جبرییل در پیشاپیش ما راهنمایی میکرد-و بدون تردید جبرییل بود که ما را ره مینمود-پس چون همگان گرد هم جمع آمدیم، جبرییل بازوی مرا گرفت و مرا پیش از دیگران جای داد و همگان با امامت من نماز گزاردند و به این کار افتخار نمیکنم،سپس گنجور سه ظرف پیش آورد که در یکی از آنها شیر بود و در دیگری عسل و در سومی شراب،و بانگ کسی را شنیدم که میگفت:اگر آب را بگیرد غرق خواهد شد و امتش همراه با او،و اگر شراب را
برگزیند گمراه میشود و امتش همراه با او،و اگر شیر را اختیار کند هم خودش هدایت میشود و هم امتش،و گفت:پس شیر را گرفتم و از آن نوشیدم،و آن گاه جبرییل گفت:هدایت شدی و امتت نیز هدایت شد.سپس گفت که در مسیر خود چه چیز دیدی؟و من گفتم که گویندهای از طرف راستم بانگ برآورد،پس گفت:
آیا پاسخ او را دادی؟و من گفتم نه،و توجهی به او نکردم، /6 پس گفت که:او دعوت کننده و مبلغ قوم یهود بود که اگر دعوت او را اجابت میکردی امتت بعد از تو به مذهب قوم یهود درمیآمد،سپس گفت:چه چیز دیدی؟و من گفتم که گویندهای از طرف چپ مرا خواند و من به او توجهی نکردم،پس گفت:او مبلغ نصرانیان بود و اگر دعوت او را پاسخ میگفتی،پس از تو امتت نصرانی میشدند،و سپس گفت:از پیش رو با چه چیز مواجه شدی؟و من گفتم که:با زنی با بازوان برهنه رو به رو شدم که آراستۀ به زینت دنیا بود و به من گفت:ای محمد!به من بنگر تا با تو سخن گویم،پس گفت که:آیا با او سخن گفتی؟پس گفتم که:با او سخن نگفتم،و به او توجهی نکردم،پس گفت که:آن زن دنیا بود و اگر با او سخن میگفتی امتت دنیا را بر آخرت برمیگزید،سپس بانگی را شنیدم که مرا به وحشت انداخت،پس جبرییل به من گفت:ای محمد!آیا شنیدی که چه گفت، گفتم:آری،گفت:این پاره سنگی است که هفتاد سال پیش از این از جهنم پرتاب شده است،و گفتهاند که چون آن سنگ بر روی زمین قرار گرفت، پیغمبر(ص)تا آن وقت که از دنیا رفت هرگز دهان به خنده نگشود».
/6
در حدیث اسراء و معراج بسیاری از پندها و حکمتها وجود دارد،و در عین حال حدیثی لذتبخش است که آدمی را از افقهای زمان و مکان دورتر میبرد،و او
را به گردش کردن در افقهایی دور مشغول میسازد و آیۀ قرآنی لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا به همین امر اشاره دارد.
در زمانی که مردمان بر این اعتقاد بودند که زمین مرکز گردش جهان است، و آسمان سقف آن و ستارگان همچون میخهایی کوفتۀ در این سقف تا آسمان بر زمین فرو نیفتد و زینتی برای آن باشد،و گروهی از آنان چنان تصور میکردند که آسمانها عقلهای مجرد است که فساد به آنها راه ندارد،حادثۀ معراج اتفاق افتاد،و احادیث آن را نقل کردند.
ناگزیر باید این را بدانیم که قصۀ آسمانها،مثلا،با موضوع جسمی در بدن انسان همچون جگر تفاوت دارد،چه جگر عضوی پنهان در بدن انسان است که هر کس توجهی به آن ندارد،ولی آسمان چنان است که هر کس چنان تصور میکند که دربارۀ آن چیزهای فراوان میداند،و این نتیجۀ پیوند محکم او به آن است،چه هر روز خورشید و ماه و ستارگان را میبیند و تغییرات صورتهای فلکی را هر شب در آسمان مشاهده میکند،و به همین جهت ناگزیر تصور معینی از /6 آسمان در ذهن او رسوخ پیدا میکند که غالبا نادرست است،و بسیار اتفاق افتاده است که اسطورههای وابستۀ به علم هیئت قدیم به صورت افکاری مقدس درآمده و مثلا، کلیسای مسیحی مدافع علم هیئت و نجوم بطلمیوسی شده و به سوزاندن یا کشتن کسانی برخاسته است که به مخالفت و چالش با آن پرداخته بودند،و همین حادثهای است که گالیله،در آن هنگام که گفت:این زمین است که بر گرد خورشید گردش میکند و نه عکس آن،گرفتار آن شد.
با وجود این اشاراتی آشکار در بعضی از احادیث دربارۀ ماهیت آسمان مشاهده میشود که امام علی(ع)در حدیثی دربارۀ آن گفت:
«در آن سوی جهان شما چهل جهان دیگر وجود دارد».
چهل،عددی است که در زبان عربی دلالت بر فزونی و پرشماری دارد.
امام علی(ع)در مسجد کوفه میایستاد و با کمال قدرت و اعتقاد میگفت:
«از من دربارۀ راههای آسمان پرسش کنید که آگاهی من دربارۀ آنها بیش
از آگاهی دربارۀ راههای زمین است».
امام رضا(ع)در حدیثی مفصّل فرموده است:
«هر زمینی را آسمانی است که گرداگرد آن را فرا گرفته است».
در درس گذشته حدیث از اسراء را به پایان رسانیدیم،و در این جا به بیان حدیثی از معراج میپردازیم که در آن چنین آمده است.
رسول خدا(ص)گفت:«پس جبرییل بالا رفت و من همراه با او به آسمان دنیا(یعنی نزدیکترین آسمان به زمین،از آن جهت که لفظ دنیا مؤنث أدنی است،و أدنی در مقابل اقصی به معنی دورترین است)و بر آن فرشتهای است به نام اسماعیل که صاحب و نگاهبان خطفه(ربودنی)است که پروردگار عز و جل دربارۀ آن گفته است: إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ /6 الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ مگر آن کس که برباید ربودنی را که سپس در پی آن شهابی شکافنده روانه میشود»و هفتاد هزار فرشته در زیر فرمان دارد که هر یک از آنها هفتاد هزار فرشته را در زیر فرمان خود دارد». (1)
پس اسماعیل گفت:ای جبرییل،آن کس که همراه تو است کیست،و او گفت که:محمد رسول اللّٰه(ص)است،پس پرسید که آیا مبعوث شده است؟و جبرییل گفت:آری،پس در گشوده شد(تو گویی آسمان را دری است،ولی برسان درهای معمول ما نیست)پس به او سلام کردم،و او به من سلام کرد،و برای او طلب آمرزش کردم،و او برای من طلب آمرزش کرد،و گفت:آفرین بر برادر پیامبر صالح،و فرشتگان به دیدار من آمدند تا وارد آسمان دنیا شدم،و هیچ فرشتهای با من ملاقات نکرد مگر این که خندان و شادمان بود،تا آن گاه که فرشتهای از فرشتگان به دیدار من آمد که آفریدهای به بزرگی او ندیده بودم،منظرهای
1) 10) -وظیفۀ آنان فقط اداره کردن آسمان نخستین است،و احادیثی در این باره وجود دارد که بال یکی از آنان از مغرب تا مشرق امتداد دارد،یا یکی از آنان بار زمین را بر روی بال خویش حمل میکند،و این همه جز اشارههایی به گستردگی آسمانها نیست.
زشت داشت و خشمناک مینمود،و او نیز همچون دیگران در حق من دعا کرد، ولی نمیخندید و آن شادمانی را که دیگران داشتند نداشت،پس گفتم:ای جبرییل!این کیست که مرا از دیدار او ترس فرا گرفت،و او گفت:ترسیدن از او روا است،و ما همه از او بیمناکیم.او مالک نگاهبان دوزخ است،هرگز نمیخندد،و از آن گاه که مأمور نگاهبانی از دوزخ شده،هر روز از روز پیش خشم و غیظ او بر دشمنان خدا و نافرمانان نسبت به او افزایش پیدا میکند و انتقام خدا را از ایشان میگیرد،و اگر به کسی پیش از تو نخندیده،به هیچ کس پس از تو نیز نخواهد خندید،پس به او سلام کردم و او نیز به من سلام کرد،و مرا به بهشت مژده داد،پس به جبرییل گفتم:آیا به او فرمان نمیدهی که آتش را به من بنمایاند،و جبرییل به او گفت:ای مالک:آتش دوزخ را به محمد بنما،پس پرده از روی آن برکشید،و دری از آن را گشود،پس شعلهای درخشان در آسمان بالا رفت و چندان امتداد یافت که گمان کردم به زودی مرا فرا خواهد گرفت،پس گفتم:ای جبرییل به او بگو که پوشش را بر آن فروافکند،و به او فرمان داد و او گفت:باز گرد و آن در به جایگاه نخستین خود بازگشت. (1)
/6 سپس پیش رفتم و مردی درشت هیکل و گندمگون را دیدم و گفتم:
ای جبرییل!این کیست؟و او گفت که:این پدرت آدم است،و او نزدیک شد و گفت:روحی پاکیزه و بویی پاکیزه از تنی پاکیزه،و سپس رسول خدا(ص)سورة المطففین را از آیۀ هفدهم به بعد خواند: کَلاّٰ إِنَّ کِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِی عِلِّیِّینَ* وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا عِلِّیُّونَ* کِتٰابٌ مَرْقُومٌ* یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (تا پایان آیات)،گفت:پس بر پدرم آدم سلام کردم،و او به من سلام کرد،و برای او طلب آمرزش کردم و او برای
1) 11) -و از این حدیث چنان برمیآید که جهنم در چارچوب آسمان نخستین یعنی نزدیکترین آسمان به ما قرار دارد،و مثلا جهنم کرهای گداخته از کرات موجود در یکی از کهکشانها است،یا خورشیدی از خورشیدهای کهنه که در آن انفجارهایی صورت میگیرد که میلیونها بار از انفجارهای بمبهای اتمی در دنیا شدیدتر است،یا آنچه سرور و نبی ما محمد(ص)دیده است گوشهای از جهنم بوده است و خدا عالم است.
من خواستار آمرزش شد،و گفت:مرحبا به پسر صالح و پیامبر صالح،مبعوث شدۀ در زمانی صالح و شایسته.
گفت:سپس بر فرشتهای گذشتم که بر نشستنگاهی نشسته بود و همۀ دنیا میان دو زانوی او قرار داشت،و به دست او لوحی از نور بود و به نوشتهای بر روی آن مینگریست،و به چپ و راست توجه نمیکرد،و اندوهناک بود،پس از جبرییل پرسیدم که این کیست؟گفت:این فرشتۀ مرگ است و مأمور گرفتن روحها،و به جبرییل گفتم تا مرا به او نزدیک کند تا با او سخن بگویم،پس چنین کرد و چون نزدیک شدم به او سلام کردم،و جبرییل به او گفت که:این محمد پیامبر رحمت است که خدا بر بندگان خویش مبعوث کرده است،پس به من خوشامد گفت و با سلام بر من درود فرستاد.گفت:ای محمد!شادمان باش که هر چه خیر است در امت تو میبینم،و من گفتم:سپاس خدای منّان را است که نعمتهای خویش را بر بندگانش ارزانی داشته،و این از فضل پروردگارم و رحمت او بر من است،پس جبرییل گفت:او سخت کارتر از همۀ فرشتگان دیگر است،پس گفتم:آیا همۀ کسانی را که از دنیا رفتهاند یا پس از این خواهند رفت او قبض روح میکند؟و او گفت:آری،و من به او گفتم که:آیا همۀ آنان را در هر جا که باشند میبینی و خود مشاهده میکنی؟گفت:آری،و سپس ملک الموت گفت:همۀ دنیا که خدا مرا بر آن تسلط بخشیده همچون یک درهم است که در دست کسی قرار دارد و هر گونه که خواهد آن را زیر و زبر میکند،و هیچ خانهای نیست مگر آن که در هر روز پنج بار از آن دیدن میکنم،و چون خویشاوندان مرده بر او میگریند،میگویم که:بر او گریه مکنید که من آن اندازه میروم و بازمیگردم که هیچ یک از شما زنده باقی نماند،پس رسول اللّٰه گفت:مرگ برای همگان بلا و مصیبتی بزرگ است،و جبرییل گفت:پس از مرگ بلاها و مصیبتهایی بزرگتر از مرگ در پیش خواهد بود.
گفت:پس پیش رفتم و با گروهی رو به رو شدم که در برابر آنان سفرههایی مشتمل بر گوشت پاکیزه و گوشت پلید گسترده بود،ولی آنان گوشت
پلید را میخوردند و گوشت پاکیزه را بر جای باقی میگذاشتند،پس گفتم:ای جبرییل!اینان چه کسانند؟و او گفت:آن کسانند /6 که مال حرام را میخورند و از مال حلال چشمپوشی میکنند،و اینان از امت تواند،پس رسول خدا(ص)گفت:
سپس فرشتهای را دیدم که شکلی شگفتانگیز داشت.نیمی از بدن او از برف بود و نیمی دیگر از آتش،پس نه آتش سبب گداختن برف میشد و نه برف آتش را خاموش میکرد،و او با آواز بلند میگفت:منزه است خدایی که گرمی این آتش را از گداختن برف جلو گرفت و به همین سبب برف آب نمیشود،و با سردی این برف از به کار افتادن گرمی این آتش گرفت و آن را از کار انداخت.خداوندا!به همان گونه که میان این آتش و برف سازگاری به وجود آوردی،میان قلبهای بندگان مؤمنت نیز الفت و سازگاری برقرار ساز.پس از جبرییل پرسیدم که:ای جبرییل! این کیست؟و او گفت:این فرشتهای است که خداوند او را به اطراف آسمان و اطراف زمینها مأمور کرده است،و او اندرزگوترین فرشتگان خدا برای بندگان مؤمن خدا بر روی زمین است و آنچه را که میشنوی از آغاز آفرینش تا کنون به اندرز برای مؤمنان تکرار میکند،و دو فرشته را دیدم که پیوسته دعا میکردند،یکی از آنان میگفت:خدایا!به هر بخشنده و انفاق کننده جانشینی و خلفی عطا کن،و دیگری میگفت:خدایا!به هر که از بخشش و انفاق خودداری میکند،تلفی عنایت فرما.
سپس پیش رفتم و گروههایی را دیدم با دهانهایی همچون دهان شتر،که گوشتها را از پهلوهای خود میبریدند و به دهانهای خود میانداختند،پس گفتم:
ای جبرییل!اینان چه کسانند؟و او گفت:اینان غیبت کنندگان و سخنچیناناند.
سپس پیش رفتم و ناگهان به گروهی برخوردم که سرهای آنان با سنگ کوفته شده بود،پس گفتم:ای جبرییل!اینان کیانند،و او گفت که:آنان آن کسانند که نماز عشا نخوانده به خواب رفته بودهاند،و سپس به کسانی رسیدم که آتش به دهانهای ایشان فرومیریخت و از پشت آنان خارج میشد،و چون از جبرییل پرسیدم که اینان چه کسانند؟گفت:اینان اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ
ظُلْماً.إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً -آن کسانند که اموال یتیمان را به ستم خوردهاند و اکنون در شکمهای خود آتش میخورند و به زودی وارد در آتش افروخته خواهند شد»،و سپس پیش رفتم و به کسانی رسیدم که چون یکی از ایشان میخواست برخیزد،به سبب بزرگی شکمش از عهدۀ این کار برنمیآمد،پس گفتم که:«ای جبرییل!اینان چه کسانند؟او در پاسخم گفت:اینان ربا میخورند و لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ -برپا نمیتوانند بایستند مگر همچون کسی که ربا خوار است و در روز قیامت همچون کسی برمیخیزد که شیطان با تماس خود با ایشان آنان را آلوده و پلید کرده است»و به همین جهت آنان را در صبح و شام همچون آل فرعون بر آتش عرضه میدارند...و میگویند:
پروردگارا،ساعت چه وقت فرامیرسد؟؛گفت که سپس به پیش رفتم و زنانی را دیدم که آنان را با پستانهایشان آویخته بودند و من به جبرییل گفتم که آنان چه کسانند؟و او در پاسخم گفت که آنان زنانی هستند که اموال شوهرانشان را به میراث برای /6 فرزندان کسان دیگر باقی گذاشتند. (1)سپس رسول خدا(ص)گفت:
خشم خدا بر زنی افزون میشود که نسب کسی را که از مردمی نیست وارد قومی میکند که از ایشان نیست و بر آنان برتری پیدا میکند و گنجینههای ایشان را میخورد.
سپس گفت:به فرشتگانی از فرشتگان خدای عز و جل گذشتیم که:خدا آنان را به گونهای که میخواست ساخته بود،و چهرههاشان را به هر گونه که میخواست قرار داده بود،و هیچ بخش از بدنهای آنان نبود که تسبیح و حمد خدا نگوید و بانگ آن از هر ناحیه با صداهای مختلف به گوش نرسد،پس چون از جبرییل دربارۀ آنان پرسش کردم گفت:آنان چنان که میبینی آفریده شدهاند،و یکی از ایشان که در کنار مصاحبش قرار گرفته هرگز به کلمهای با او سخن نمیگوید،و سرش را به طرف بالا بلند نمیکند و به طرف پایین فرود نمیآورد،و
1) 12) -یعنی آن زن فرزندی را که از زنا فراهم میآورد و آن را فرزند شوهرش قرار میدهد.
این همه به سبب هراس ایشان از خدا و خاضع بودن نسبت به او است؛پس چون به ایشان سلام کردم با اشاره کردن به توسط سر از خشوعی که داشتند پاسخم دادند، پس جبرییل به ایشان گفت:این محمد پیغمبر رحمت است که خدا او را به عنوان نبی و رسول بر بندگان خود مبعوث کرده است،و او خاتم پیامبران و سید و سرور ایشان است،آیا نمیخواهید با او سخن گویید؟آن گاه گفت که:چون این سخن را شنیدند،با سلام به من روی آوردند و به بزرگداشتم پرداختند و مرا به رسیدن خیر به خودم و امتم مژده دادند.
رسول خدا(ص)گفت:«سپس رو به آسمان دوم بالا رفتیم و در آن جا دو مرد مشابه یکدیگر را دیدیم و من از جبرییل دربارۀ آنها پرسش کردم،پس او به من گفت:خالهزادگان یحیی و عیسیاند،پس به آنان سلام کردم،و بر ایشان طلب آمرزش کردم،و آنان نیز برای من طلب آمرزش کردند،و گفتند:مرحبا به برادر صالح،و ناگهان فرشتگانی با خشوع را دیدم که خدا چهرههای آنان را به هر گونه که میخواست آفریده بود،و هیچ یک از آنان نبود که با بانگهای مختلف تسبیح و حمد او نگوید.
سپس به آسمان سوم بالا رفتیم و ناگهان با مردی رو به رو شدیم که از حیث جمال و نیکویی از دیگر آفریدگان برتر بود،و همچون برتری ماه در حالت بدر بر دیگر ستارگان،پس گفتم:ای جبرییل!این مرد کیست،و او گفت /6 برادرت یوسف است،پس بر او سلام کردم و او بر من سلام کرد،و برایش خواستار آمرزش شدم و او برای من طلب آمرزش کرد و گفت:مرحبا به رسول صالح،و برادر صالح و مبعوث شدۀ در زمانی صالح،و در آن جا فرشتگانی را دیدم که در خشوع چنان بودند که آن را در آسمان اول و آسمان دوم توصیف کردم،پس جبرییل دربارۀ من با آنان سخن گفت همچون سخنانی که با دیگران گفته بود،و آنان نیز با من چنان سخن گفتند که دیگر فرشتگان سخن گفته بودند،سپس به آسمان چهارم بالا رفتیم
و ناگهان با مردی رو به رو شدم و گفتم ای جبرییل!این کیست؟و او گفت:او ادریس است که خدا او را به مکانی رفیع بالا آورده است،پس بر او سلام گفتم،و او به من سلام گفت،و برای او طلب آمرزش کردم،و او برای من طلب آمرزش کرد،و در آنجا نیز همچون در آسمانهای دیگر با فرشتگانی با خشوع نسبت به خدا مواجه شدم که مرا و امتم را مژدۀ خیر دادند،سپس فرشتهای را نشستۀ بر تختی مشاهده کردم که هفتاد هزار فرشته در زیر فرمان او بودند و هر یک از آنان بر هفتاد هزار فرشته فرمانروا بود،سپس بر جان پیغمبر چنان گذشت که او هموست، پس جبرییل بر او بانگ برداشت و گفت:بایست،و او تا روز قیامت برپا ایستاده خواهد بود.
سپس به آسمان پنجم بالا رفتم که در آن با مرد پیری با چشمان بزرگ رو به رو شدم که هرگز پیری بزرگتر از او ندیده بودم،و در پیرامون وی گروهی از قوم او را مشاهده کردم و از فزونی شمار ایشان در شگفت شدم و گفتم:ای جبرییل! اینان چه کسانند؟پس گفت آ:این هارون پسر عمران است که محبوب قوم خویش است،پس به او سلام کردم و او به من سلام کرد،و برایش طلب مغفرت کردم و او نیز برای من طلب مغفرت کرد،و در آن جا همچون در آسمانهای دیگر فرشتگان خاشع فراوان دیدم.
سپس به آسمان ششم بالا رفتیم و در آن جا مردی گندمگون و بلند قامت را دیدم که گویی از مردم شنوءة (1)است،و اگر دو پیراهن میداشت موهای تنش از آنها سر بیرون میآورد،و شنیدم که میگوید:بنی اسراییل چنان میپندارند که من در نزد خدا گرامیترین فرد از فرزندان آدمم،و این مرد در نزد خدا از این مرد گرامیتر است(و اشاره به رسول اللّٰه میکرد)،پس از جبرییل پرسیدم که این مرد کیست؟و او در پاسخم گفت که:او برادرت موسی بن عمران است،پس بر او سلام کردم و او بر من سلام کرد،و برای او طلب آمرزش کردم و او نیز برای من چنین کرد،و در
1) 13) -شنوه قبیلهای از اعراب است که به بلند بالایی معروفاند.
آن جا نیز همچون در آسمانهای دیگر فرشتگان خاشع بودند. (1)
/6 سپس به آسمان هفتم بالا رفتیم و بر فرشتهای از فرشتگان نگذشتم مگر این که گفت:ای محمد!حجامت کن (2)و به امتت فرمان ده که چنین کنند،و در میان آنان مردی با موهای تر و ریش جو گندمی بر تختی نشسته بود که چون از جبرییل دربارۀ او پرسش کردم که او کیست که در آسمان هفتم بر کنار در بیت المعمور در جوار خدا نشسته است گفت:ای محمد!این پدرت ابراهیم است،و این جا جایگاه تو و پرهیزگاران امت تو است،و آن گاه رسول این آیه را برخواند: إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ (آل عمران68/)پس بر او سلام کردم و او بر من سلام کرد و گفت:مرحبا به پیامبر شایسته،و پسر شایسته،و مبعوث شدۀ در زمانی شایسته،و در آن آسمان همچون در آسمانهای دیگر فرشتگانی خاشع بودند که مرا به خیر برای خودم و امتم بشارت دادند. (3)
رسول اللّٰه(ص)گفت:و در آسمان هفتم دریاهایی از نور را مشاهده کردم که درخشندگی آنها چشم را از دیدن بازمیداشت،و دریاهایی از تاریکی و ظلمت،و دریاهایی از برف لرزان،و هر وقت که هراسان میشدم از جبرییل پرسش میکردم،و او میگفت:یا محمد!شاد باش،و از بزرگواری و بخشندگی پروردگارت سپاسگزار،و از آنچه برای تو کرده است به شکرگزاری از او بپرداز؛و گفت:پس خدا به قوت و یاری خود چندان استوار داشت که پرسشم از جبرییل و
1) 14) -و بدین گونه میبینیم که رسول(ص)در هر آسمان با یک چند پیامبر برخورد میکند که این خود تعبیری از یگانگی رسالتهای آسمانی و وجود برادری در میان پیامبران است و از این که آنان با یکدیگر اختلاف درجه و مقام دارند.
2) 15) -حجامت کردن یعنی این که انسان هر سال مقداری از خون خویش را از بدنش بیرون کند.
3) 16) -پیامبران را چنان مییابیم که در گفتار با رسول خدا(ص)به او میگویند:مبعوث شده در زمان صالح و شایسته،و این دلیلی بر آن است که بشریت با گذشت رسالتها تکامل پیدا کرده و به مرحلۀ رسیدگی و کمال در زمان رسول خدا(ص)و زمانهای پس از آن رسیده است،و انسان امروز به فضل رسالتهای خدا در درجات کمال رو به بالا پیش میرود.
شگفتزدگیم فزونی یافت،پس جبرییل گفت:ای محمد!آیا آنچه میبینی در نظرت عظیم است؟!اینها آفریدههایی از آفرینش پروردگار تواند،پس خالقی که اینها را آفریده است در بزرگی چگونه است،و آنچه نمیبینی از این هم بزرگتر است!! میان خدا و آفریدگانش هفتاد هزار پرده است،و من و اسرافیل نزدیکترین آفریدگان اوییم و میان ما و او تنها چهار پرده و حجاب وجود دارد:حجابی از نور و حجابی از ظلمت و حجابی از ابر و حجابی از آب.
و گفت:و از جمله عجایب آفریدۀ خدا و تسخیر شدۀ برای انجام کاری که او خواسته است،خروسی را دیدم که پاهایش تا /6 اعماق زمین رفته بود و سرش در نزدیکی عرش خدا قرار داشت،و او فرشتهای از فرشتگان خداوند متعال بود که خدا او را به آن سان که میخواست آفریده بود،و سپس رو به بالا چندان صعود میکرد که از هوا در آسمان هفتم سر برمیآورد و میگفت:تسبیح خدا میگویم در هر جا که بوده باشم...از بزرگی مقام پروردگارت تو نمیدانی که او در کجا است؛و آن خروس را دو بال بود که چون آنها را میگشود از مشرق و مغرب فراتر میرفت،و چون هنگام سحر فرامیرسید بالها را میگسترد و آنها را تکان میداد و بانگ به تسبیح برمیداشت و میگفت:سبحان اللّٰه الملک القدوس،سبحان اللّٰه الکبیر المتعال،لا اله الا اللّٰه الحی القیوم،و چون چنین میکرد همۀ خروسهای زمین به تسبیح خداوند متعال بانگ برمیداشتند،و در آن هنگام که این خروس آسمانی خاموش میشد،همۀ خروسهای زمینی نیز خاموش میشدند،و آن خروس را پرهای خردی به رنگ سبز و پرهای درشت با رنگی سخت سفید بود...و من هرگز مثل او ندیدهام،و در زیر پرهای سفید او پرهای سبزی دیده میشد با چنان سبزی که به مثل آن هرگز برنخوردهام.
گفت:سپس با جبرییل به پیشروی ادامه دادم و به بیت المعمور درآمدم، و در آن دو رکعت نماز گزاردم در حالی که گروهی از اصحابم با من نماز میگزاردند که جامههای تازه و نو بر تن داشتند،و گروهی دیگر لباسهای کهنه بر تن
داشتند،پس دارندگان جامههای نو داخل شدند و دارندگان لباس کهنه نشستند، (1)سپس بیرون آمدم و با دو نهر رو به رو شدم که یکی نهر کوثر نام داشت و دیگری نهر رحمت،پس از کوثر نوشیدم و با آب رحمت غسل کردم،سپس همگان به سوی من آمدند تا داخل بهشت شدیم و در دو طرف آن خانههای من و کسان من بود،و از خاکش بوی مشک برمیخواست،و کنیزکی را دیدم که در نهرهای بهشت،شنا میکرد و چون از او پرسیدم که تو به چه کس تعلق داری،گفت:به زید بن حارثة.
/6 انار بهشت همچون دلوهای بزرگ از درختهای انار آویخته بود،و با درختی رو به رو شدم که اگر مرغی میخواست بر گرد آن بچرخد،هفتاد سال طول میکشید،و هیچ خانهای در بهشت وجود نداشت که شاخهای از این درخت در آن آویخته نباشد،پس گفتم:ای جبرییل!این چه درختی است،گفت:این درخت طوبی است،و خداوند متعال گفته است: طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ -طوبی از آن ایشان است و بازگشتگاهی نیکو»و رسول اللّٰه گفت که:چون به بهشت درآمدم،به خود بازگشتم و از جبرییل پرسیدم که این دریاها و هول و هراس و عجایب آنها چیست؟پس گفت:اینها خیمههای پوشندهای است که خدای تبارک و تعالی به آنها پوشیده میماند،و اگر آنها نبودند،نور عرش همه چیز را در آن پاره پاره میکرد.
و عاقبت به درخت سدر پایانی بهشت رسیدم که برگی از آن امتی را میپوشاند،و به آن چنان نزدیک بودم که خدای تعالی دربارۀ آن گفته است:
قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ -به فاصلۀ دو کمان یا نزدیکتر از آن»،پس خداوند سبحانه و تعالی ندا کرد که: وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ -و همۀ مؤمنان به خدا و فرشتگان و کتابها و رسولان او ایمان آوردند و ما میان احدی از رسولان او با دیگران
1) 17) -و قرآن حکیم در سورۀ بقرة میگوید: وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ -پس توشه فراهم آورید و بهترین توشه تقوی است»پس لباس تقوی بهترین لباس و زاد و توشه تقوی بهترین توشه است،و هر چه برایت فراهم میشود که با رسول اللّٰه(ص)به بیت المعمور داخل شوی و در آن نماز گزاری.
فرق نمیگذاریم و گفتند که:شنیدیم و پروردگارا!برای رسیدن به آمرزش تو اطاعت کردیم و سرنوشت به دست تو و بازگشت به سوی تو است»پس خدای تعالی گفت: لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهٰا مَا اکْتَسَبَتْ -خدا هیچ کس را به چیزی بیش از توانایی او مکلف نمیسازد،و آنچه کسب میکند یا به سود او است و یا به زیان او»پس گفتم: رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَیْنٰا إِصْراً کَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنٰا -پروردگارا بر ما کشیدن باری را تحمیل مکن همچون آن که بر کسان پیش از ما تحمیل کردی»،و خدا گفت:«لاحملنّک».
پس گفتم: رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ وَ اعْفُ عَنّٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ -پروردگارا!باری را که طاقت کشیدن آن را نداریم بر ما تحمیل مکن و ما را ببخش و بیامرز و مشمول رحمت خویش ساز تو سرور و مولای مایی پس ما را بر کافران نصرت ده».
پس خداوند تبارک و تعالی گفت که:«این را به تو و امتت بخشیدم».
و امام صادق علیه السلام گفت:
«بر خدای تعالی هیچ کس گرامیتر از رسول اللّٰه وارد نشد تا خواستار این خصال برای امت خویش شود.» (1)/6 پس رسول خدا گفت:«پروردگارا!به پیامبرانت فضیلتهایی بخشیدی، پس به من نیز از آنها ببخش،و خدا گفت:در میان آنچه به تو بخشیدم دو کلمه از زیر عرش من است:«حول و قوتی جز به خدا نیست،و نجات از تو جز به تو بازگشتن وجود ندارد»گفت:فرشتگان به من گفتهای را آموختند که در صبح و شام آن را میگویم:«خدایا!ستم من به عفو تو پناه برده است،و گناهم به مغفرتت،و خواریم به عزتت،و فقرم به بینیازیت،و وجه و ارزش فناپذیرم به وجه باقی و فناناپذیر تو».
1) 18) -و اینها آخرین آیات از سورة البقرة است و در ضمن مضمون حدیثی از رسول اللّٰه(ص)آمده است در آن جا که گفت:«نه چیز از امت من برداشته شد:خطا و فراموشی و آنچه نمیدانند...تا آخر حدیث».
سپس بانگ اذان را شنیدم که گویندۀ آن فرشتهای بود که پیش از این در آسمان با او روبرو نشده بودم.
پس گفت:اللّٰه اکبر...اللّٰه اکبر.
و خدا گفت:«بندهام راست گفت،من از هر چیز بزرگترم».
پس گفت:اشهد ان لا اله الا اللّٰه،اشهد ان لا اله الا اللّٰه.
و خدا گفت:«بندهام راست گفت،من خدایم و معبود و خدایی جز او ندارم».
پس گفت:اشهد ان محمدا رسول اللّٰه،اشهد ان محمدا رسول اللّٰه.
و خدا سپس گفت:«بندهام راست گفت،محمد بنده و فرستادۀ من است،من او را مبعوث کردم و برگزیدم».
پس گفت:حیّ علی الصلاة،حی علی الصلاة.
خدا گفت:«بندهام راست گفت که بنده را به گزاردن نماز واجب فراخواند،پس هر کس با میل رو کردن به خدا به سوی او روانه شود،همین کفارۀ گناهان گذشتۀ او خواهد بود».
پس گفت:حی علی الفلاح،حی علی الفلاح.
/6 آن گاه خدا گفت:«به صلاح و نجاح و فلاح برخیزید و روانه شوید».
سپس پیامبر(ص)به امامت فرشتگان به همان گونه برخاست که در بیت المقدس به امامت پیامبران به نماز ایستاده بود.
حدیث را دنبالهای است که در آن رسول خدا(ص)مکلف به گذاشتن پنجاه نماز شد،و هنگامی که با موسی رو به رو شد و از این امر او را آگاه ساخت، موسی(ع)به او گفت که:امتت طاقت این کار را ندارند،پس نزد پروردگارت بازگرد و از او بخواه که از شمار آن بکاهد،پس رسول خدا(ص)چنین کرد و خدا شمار نمازهای شبانه روزی را به پنج نماز تقلیل داد،و بار دیگر موسی به او گفت که از خدایت بخواه که شمار نمازها را کمتر کند که امت تو طاقت آن را ندارند، ولی رسول اللّٰه(ص)از آن شرم داشت که چنین استدعایی را به خدا عرضه دارد و
گفت:بر آن خود و امتم شکیبا میشویم،و خدا گفت:«اگر این پنج نماز را تو و امتت بگزارید،هر یک نماز را برای شما ده نماز حساب میکنم».
احادیث دیگری نیز در این باره وجود دارد که با مراجعۀ به آنها در کتابهای نصوص اسلامی میتوانید آنها را جستجو کنید.
/6
وَ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ أَلاّٰ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلاً (2) ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کٰانَ عَبْداً شَکُوراً (3) وَ قَضَیْنٰا إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ فِی اَلْکِتٰابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی اَلْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً (4) فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا بَعَثْنٰا عَلَیْکُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجٰاسُوا خِلاٰلَ اَلدِّیٰارِ وَ کٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً (5) ثُمَّ رَدَدْنٰا لَکُمُ اَلْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً (6) إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ اَلْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا اَلْمَسْجِدَ کَمٰا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا تَتْبِیراً (7) عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ حَصِیراً (8)
/6
4[و قضینا]
:قضا،به معنی پایان دادن به امری بنا بر احکام و داوری کردن است.
6[الکرّة]
:بازگشتن و برگشتن.
7[لیسؤوا وجوهکم]
:تا اندوهناکتان سازند.
[و یتبروا]
:از تتبیر به معنی هلاک کردن است.
8[حصیرا]
:حصیر به معنی زندان است و به پادشاه از آن جهت حصیر میگویند که او از رعایای خود پوشیده و محجوب است.
/6
قرآن روح مسئولیت را در انسان تقویت میکند،و برای او این امر را آشکار میسازد که طبیعت زندگی او چیزی جز نتیجۀ اراده و کوشش خود او نیست،و برای ما در این سوره مثلی از حال واقعی بنی اسراییل میزند،و این که چگونه در آن هنگام که به نیکوکاری میپرداختند پیشرفت کردند،و چون به بد کاری پرداختند عقب ماندند،و شرط دست یافتن به خوشبختی پیروی کردن از هدایت خدا است که حامل آن رسول وی است و آن را به صورت کتاب الاهی به ما میرساند،و رسالت کتاب در توکل بر خدا و طرد کردن شرکای پنداری او است.
فرزندان اسراییل که خدا آنان را از نسل نجاتیافتگان از واقعۀ طوفان آفرید و با کشتی نوح(ع)آنها را نجات بخشید که از بندگان سپاسگزار پروردگار خویش بودند،بار دیگر خداوند متعال آنان را با کتاب و رسول آورندۀ آن موسی(ع)از نعمت خویش بهرهمند ساخت.
پروردگار در کتاب به بنی اسراییل به صورت مؤکد خبر داد که دو بار در زمین به فساد و تباهی میپردازند و طغیان میکنند و پس از بار اول بر ایشان بندگانی از خود را مبعوث میکند،ولی آنان /6 -به فضل خدا-نیرومند میشوند و خدا به ایشان اموال و فرزندان بیشتر میبخشد.و بنا بر نیرومندی یا ضعف ایشان،و نیکوکاری یا بد کاری ایشان،آن بندگان همچون پیشتر نیرومند میشوند،و به مسجد اقصی بازمیگردند،و این سنت خدا است که بر اساس جزا جریان پیدا میکند،و به دنیای تنها اختصاص ندارد،بلکه در آخرت نیز چنین است که پروردگار ما جهنم را به صورت زندانی برای کافران درمیآورد.
آیا بر بنی اسراییل چه گذشت؟خداوند متعال میگوید:
[2]
وَ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ جَعَلْنٰاهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ أَلاّٰ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلاً -و به موسی کتاب دادیم و او را وسیلۀ هدایت فرزندان اسراییل قرار دادیم که جز من برای خود وکیل انتخاب نکنند.» رسالت خدا برای بنی اسراییل که حامل آن موسی در کتاب تورات بود در کلمۀ(توحید خدا)خلاصه میشد و اثر توحید و یکتاپرستی در روش زندگی و عمل أَلاّٰ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلاً است،اعتماد کردن بر خدا است و بهرهمند شدن از مواهب بزرگی است که به انسان ارزانی داشته،و اعتماد نکردن بر مردم و افکار و چیزهایی که در نزد ایشان است،و در نتیجۀ آن استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی برای ایشان فراهم میآید،از بزرگترین فواید یکتا شمردن خدا است.
چنان مینماید که این مهمترین چیزی است که با کلمۀ إِنْ أَحْسَنْتُمْ
أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا
-اگر نیکوکاری و احسان کنید به خود احسان کردهاید و اگر به بد کاری بپردازید باز هم به خود کردهاید»،بر ما الهام میشود،چه توکل کردن بر خدا و نه بر مردم رمز پیشرفت است،و عکس آن به پسرفت و عقبماندگی میانجامد.
[3]
ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کٰانَ عَبْداً شَکُوراً -از ذریّه و نسل آن کسانند که ما آنان را با نوح(در کشتی)حمل کردیم و او بندهای سپاسگزار بود.» میان کسی که وارد کتابخانۀ خود میشود و در آن کتابها را متراکم بر روی یکدیگر میبیند،و کسی که کتابها را میخواند و میفهمد و به نگاهداری آنها میپردازد،و درست و نادرست آنها را از یکدیگر بازمیشناسد،تفاوت فراوان است، پس چنان نیست که هر کس مالک کتابخانهای باشد عالم و دانشمند است،به همان گونه که میان کسی که علمی را فراگرفته و فهمیده،و کسی که به این علم عمل میکند نیز تفاوت وجود دارد، /6 پس هر عالمی عمل کنندۀ و عامل به آن نیست، و به همین گونه میان کسی که از حقایق روانی و نفسانی آگاه است و آن کس که نفس خویش را به هدایت آن حقایق تربیت میکند،تفاوت موجود است،و اغلب مردمان عالمان غیر عمل کنندۀ به علم خویشند،ولی چون اراده کنی که این حقیقت را به رفتار خود تبدیل کنی،از سپاسگزاران محسوب میشوی،ولی این کار آسانی نیست،و مسافت میان این دو حالت به اندازۀ اراده وابسته است.
شکر در نزد انسان بنا بر یکی از دو ایستار در طبیعت پیرامون خودش تجسم پیدا میکند:
نخست این که:معتقد به آن باشد که موجودی شایستۀ تکامل اصیل و ریشهدار است،و خود به خود تمایلات و اندامها و علم و خوشبختی و ترقی را ذاتا مالک است،و نیازی به آن نمیبیند که از کسی سپاسگزاری کند.
دوم این که:به آن معتقد باشد که از قطرۀ آب ناچیزی پدید آمده و سرانجام
یک انسان شده است،و سپس خدا به او اندامها و نعمتها را ارزانی داشته،و این گونه چیزها ملک ذاتی او نیست،بلکه خدا برای آزمایش وی آنها را به او بخشیده است،پس اگر بر این موهبتهای خدا داد سپاسگزاری کند،بر آنها افزوده میشود،و اگر کفران نعمت کند گرفتار عذابی شدید خواهد شد،و از گفتههای خداوند متعال است: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (سورۀ ابراهیم7/).
بنا بر این هر نعمتی شایستۀ ادا کردن شکری جزیل و ستایشی جمیل است، پس با چشم چیزها را میبینی،و با گوش میشنوی،و قلب با نظم معین به حرکت خود ادامه میدهد تا زندگی تو به فرمان خدا ادامه پیدا کند،و بر انسان است که از آنچه خدا برای او مقدر کرده است برخوردار شود،و جز به کار صالح و شایسته نپردازد،و به آنچه خدا حرام کرده است نگاه نکند،و جز کلام پاکیزه نشنود.و معنی شکر همین است.
بیشتر مردمان چناناند که به جای آن که نعمتها عاملی برای ایشان باشد که صفت شکر را در ایشان مورد تأکید قرار دهد،و نسبت به آن که این نعمتها را به او ارزانی داشته یعنی خدا متواضع باشند،به تکبر و خودبزرگبینی میپردازند و چنان میپندارند که خود به خود کمال یافتهاند و به تقدیس خویش میپردازند /6 و بر آنند که این همه برخاستۀ از خود ایشان است به همان گونه که قارون دربارۀ خزینههای مالی که در اختیار داشت چنین گمان میکرد،اما مؤمنان هر چه بر مال و دانش و خصوصیات اخلاقی خویش مینگرند همۀ آنها را از مواهب خدای متعال دانند و بر ایمان و سپاسگزاری خویش میافزایند.
در حدیثی از عایشه آمده است که رسول خدا(ص)از بستر خود خارج میشد و رو به گورستان بقیع به راه میافتاد و میگریست و به تضرع و زاری میپرداخت،پس عایشه به او میگفت که:ای فرستادۀ خدا،مگر پروردگارت همۀ گناهان گذشته و آیندۀ تو را نبخشیده است؟و در جواب میشنید که:چرا، میدانم،پس به او میگفت که:پس چرا خود را به رنج میافکنی؟و رسول خدا
میگفت:
«مگر نباید بندۀ سپاسگزار او باشم؟» نوح بندۀ سپاسگزار خدا بود،و خداوند متعال به فرزندان اسراییل که پدرانشان را خدا همراه نوح از طوفان بزرگ نجات بخشیده بود،فرمان داد که شکرگزار پروردگارشان بوده باشند،و سپس برایشان منت گذاشت و کتاب را به توسط پیامبری بزرگ یعنی موسی(علیه السلام)برای ایشان فرستاد و موسی به خواست خدا آنان را از یک پیروزی به پیروزی دیگر رهبری میکرد.
پس اگر آنان شکرگزار نعمت خدا میشدند،و از فرمانهای او پیروی میکردند،به خود نیکی کرده بودند،و این مطلب در کتاب خدا نوشته شده و آیهای که پس از این میآید بیان کنندۀ آن است.
[4]
وَ قَضَیْنٰا إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ فِی الْکِتٰابِ -و به فرزندان اسراییل در کتاب فرمان دادیم.» کتاب تورات بنی اسراییل از قضای خدا که هر چه زودتر تحقق پیدا خواهد کرد خبر داد که:
لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً
-که دو بار در زمین به فساد و تبهکاری برمیخیزید و با برتریجویی سخت به خود بزرگبینی میپردازید.» علوّ و برتریجویی فرزندان اسراییل به علوّ فرعون شباهت دارد که پروردگار ما از آن چنین سخن گفته است: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِیَعاً - فرعون در زمین به برتریجویی برخاست و مردم آن را به گروههایی تقسیم کرد» (القصص4/).
/6 و علوّ حالتی از غرور ذاتی و خودبزرگبینی ذاتی نسبت به حق است که صاحب آن خود را برتر و بالاتر از دیگران میپندارد...
[5]
فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا -پس چون وقت نخستین آنها فرارسید.»
یعنی هنگام فساد و تبهکاری نخستین فرا رسید.
بَعَثْنٰا عَلَیْکُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ
-بندگانی از خود را که سخت نیرومند بودند بر ضد شما برانگیختیم.» کلمۀ«بأس»به معنی شدت و غلظت است و معمولا در هنگام سخن گفتن از جنگ به کار میرود.
آیا آن بندگان چه کسانی بودهاند؟ممکن است آنان را بخت نصّر پادشاه بابل در سرزمین عراق بدانیم که با لشکریان خود بر سرزمین فلسطین حمله برد و تمدن یهود را پایان داد،و هفتاد هزار تن از مردم آن را به قتل رسانید،و هزاران کس از آنان را به اسارت به بابل برد؛پس جنگی میان بابل و سرزمین ایران درگیر شد که کورش اول پادشاه هخامنشی بر آن فرمان میراند،و با شکست خوردن بابلیان اسیران بنی اسراییل را به فلسطین بازگردانید،و معبد ویران شدۀ آنان را بازسازی کرد،و چون بنی اسراییل چنین دیدند،بار دیگر به برتریجویی در زمین و فساد کردن دوبارۀ در آن باز گشتند.
اگر مسئله از این قرار بود،آیا این امکان وجود دارد که قرآن مردمان خونریز و سفاکی همچون بخت نصر و سپاهیان او را عِبٰاداً لَنٰا -بندگانی از خودمان» بنامد؟ آری این امکان وجود دارد از آن جهت که صالح و فاسد هر دو از بندگان خدایند،و گاه چنان است که فرد ستمگری وسیلۀ انتقام گرفتن پروردگار از گردنکشان میشود،و در یک حدیث قدسی آمده است که«ظالم شمشیر من است که به وسیلۀ او انتقام میگیرم و از او انتقام میگیرم».
فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّیٰارِ
-پس به تجسس و جاسوسی در دیار پرداختند.» و از همه چیز آن آگاه شدند.
/6
وَ کٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً
-و پیشگویی و وعده عملی شد و فعلیت پیدا کرد.» هنگامی که بلا نازل میشود،دیگر دعا نمیتواند آن را دفع کند،و نه امر به معروف و نهی از منکر،و هنگامی که ولایت و سروری بر مردم،به سبب عمل
نکردن آنان به فرمان خدا و ترک کردن وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر به دست اشرار ایشان میافتد،دیگر دعاهاشان مستجاب نمیشود.برای چه؟برای آن که گناه بر دو گونه است،و در آن هنگام که گناهی مرتکب میشوی و سپس دست به دعا برمیداری و با توبه به سوی او بازمیگردی،خداوند گناه تو را میآمرزد،ولی در آن صورت که جامعه فاسد شود،دیگر از دعای فرد واحد فایدهای نصیب آن نمیشود،بلکه میبایستی که همۀ افراد مجتمع به توبه و بازگشت به سوی خدا بپردازند و تبهکاری خویش را اصلاح کنند.
[6]
ثُمَّ رَدَدْنٰا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ -سپس زبردستی در جنگ را به شما بازگرداندیم.» یعنی بنی اسراییل بار دیگر بر مردم بابل و فرمانروایان بر ایشان پیروز شدند.
وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً
-و با زیاد کردن مال و فرزندان شما و افزون شدن جمعیت به شما مدد رساندیم.» و«نفیر»جمع نفر و معنی آن شمارۀ جنگندگان است.
[7]
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا -اگر نیکی کنید به خود نیکی کردهاید،و اگر بدی کنید،باز هم به خود چنین کردهاید.» برتری و نیرومندی شما به سبب کارهای نیک شما بود.و آدمی در گرو عمل خویش است،که اگر نیکی یا بدی کند نتیجۀ آن هر دو به صورت نیک و بد بهرۀ خود او میشود.و چون از هرتزل مؤسس استیلای صهیونیان غاصب در فلسطین پرسیدند که:یهودیان در مدت چهار هزار سال به صورت مردمانی بدبخت و محروم زندگی میکردند،پس چه چیز آنان را به تأسیس دولتی برای خودشان برانگیخت؟ در جواب گفت:قرآن(محمد)را میخواندم و در آن به این آیه برخوردم که إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا ،دانستم که بدبختی گریبانگیر جهودان شدۀ در عالم جز برخاستۀ از جانب خودشان نیست.
/6 هنگامی که صهیونیان سرزمینهای دیگران را غصب کردند،و آنان را از خانههای خود بیرون راندند و به ستمگری و کشتن و سخت گرفتن بر دیگران پرداختند،خدا آنان را به حال خود وا نخواهد گذاشت،بلکه بندگانی را با نیرومندی شدید بر ایشان مسلط خواهد کرد که در نتیجۀ تباهکاریهاشان گرفتار عواقبی شوند که در دو مرتبۀ پیش از آن نیز گرفتار آنها شدند.
فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ
-و چون زمان وعدۀ بازپسین فرارسید.» یعنی هنگام تبهکاری دوم،خدا اسپیانوس پادشاه روم را بر آنان مسلط ساخت که فرمانده سپاهیان خویش(طرطوز)را به فلسطین روانه کرد،و او به بیت المقدس درآمد،و مردم آن را کشت یا به اسیری گرفت و به کارهای بد و زشتی نسبت به بنی اسراییل پرداخت که خداوند متعال دربارۀ آن گفته است:
لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمٰا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ
-تا اسباب روسیاهی شما را فراهم آورند و همچون در نخستین بار،به مسجد(اقصی) داخل شوند.» البته بخت نصر غیر از اسپیانوس است،ولی قرآن خواسته است که این امر را به یاد ما آورد که طاغیان و گردنکشان،خواه از شمال برخیزند یا از جنوب، همچون یکدیگرند،و روش یگانه و هدفی مشترک دارند.
آنچه پیش از این گفتیم یکی از تفسیرهای معروف دربارۀ این آیات است، و تفسیرهای دیگری نیز برای آنها وجود دارد،مثلا:
1-این که قدس(بیت المقدس)یک بار در زمان داوود و سلیمان (علیهما السلام)بنا شد که بخت نصر آن را ویران کرد،و بار دیگر در روزگار پادشاهان سلسلۀ هخامنشی ایران،که فرمانده سپاهیانی به نام طیطوس آن را خراب کرد و خرابه باقی مانده بود تا آن زمان که به دست مسلمانان در زمان خلافت خلیفۀ دوم.
2-گفتهاند که:تبهکاری نخستین بنی اسراییل در آغاز اسلام بود که پس از آن بندگان مسلمان خدا به مقهور کردن آنان پرداختند.اما فساد دوم آنان هم
امروز است،و آن نیز به مدد خداوند متعال به دست بندگان مسلمان خدا سرکوب خواهد شد،و امیدوارم که،به خواست خدا،این سرکوبی نزدیک بوده باشد.
وَ لِیُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا تَتْبِیراً
-و آنچه را که بر آن دست یافتهاند،سخت ویران سازند.» /6 با بریدن درختان و برانداختن آبادیها و از بین بردن روییدنیها و نسلها.
[8]
عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا -باشد که پروردگار شما بر شما رحم کند،و اگر بازگردید ما نیز بازخواهیم گشت.» وَ جَعَلْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ حَصِیراً -و ما جهنم را زندان کافران قرار دادهایم.» بنی اسراییل از این حکمت بالغۀ الاهی بهره برنگرفتند،و ستمگرانه با وابستگی به نیروهای تبهکار و ویرانگر به فلسطین آمدند و به کشتن و در به در کردن و ترساندن مسلمانان پرداختند،و به نام دست یافتن به سرزمین موعود هراس انگیزترین جرمها را در حق فلسطینیانی که ایمن میزیستند مرتکب شدند،و به حق که اگر دین ایشان ستمگری و تجاوز را برای آنان تجویز کرده باشد،چنین دینی دین خدا نخواهد بود،و با و جدان بشری سازگاری نخواهد داشت،بلکه این همه از عقدههای نفسانی فراهم آمده که در سراسر تاریخ متراکم شده و امروز منفجر شده است،و اگر پروردگار عزیز و توانا به ایشان مهلت داده باشد،هر چه زودتر همچون عزیز مقتدری گرفتارشان خواهد کرد.
این دربارۀ ایشان بود،و اما خودمان نیز آیه را در پس پشت خودمان قرار دادهایم،و نیز از حکمت نهفتۀ در آن برخوردار نشدیم،پس به کسالت و تنبلی و غافل ماندن و اختلاف در میان خودمان ادامه دادیم،و از خشوع و تضرع نسبت به خدا خودداری کردیم و در هنگام احاطه شدن با بلا به اصلاح خود نپرداختیم،و بنی اسراییل هم امروز نسبت به ما به همان گونه عمل میکنند که بختنصر نسبت به ایشان ستمگرانه عمل میکرد،و خدا به وسیلۀ آنان از ما انتقام میگیرد،و هر چه زودتر به توسط هر کسی که بخواهد از ایشان انتقام خواهد گرفت،ان شاء اللّٰه.
/6
إِنَّ هٰذَا اَلْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ اَلْمُؤْمِنِینَ اَلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً (9) وَ أَنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً (10) وَ یَدْعُ اَلْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً (11) وَ جَعَلْنَا اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنٰا آیَةَ اَللَّیْلِ وَ جَعَلْنٰا آیَةَ اَلنَّهٰارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ اَلسِّنِینَ وَ اَلْحِسٰابَ وَ کُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْنٰاهُ تَفْصِیلاً (12) وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ کِتٰاباً یَلْقٰاهُ مَنْشُوراً (13) اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ اَلْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (14) مَنِ اِهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً (15) وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِیهٰا فَفَسَقُوا فِیهٰا فَحَقَّ عَلَیْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِیراً (16) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنَ اَلْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً (17) مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِیهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً (18) وَ مَنْ أَرٰادَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً (19) کُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّکَ وَ مٰا کٰانَ عَطٰاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً (20) اُنْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجٰاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً (21)
/6
9[أقوم]
:دارای استقامتی شدیدتر.
12[طائره]
:عملی که برای او مقدر شده.
14[و لا تزر وازرة]
:و هیچ نفسی بر دوش نمیکشد.
[وزر أخری]
:بار گناه دیگری را.
/6
پس از آن که قرآن حکیم در آیات گذشته داستان بنی اسراییل را به صورتی نقل کرد که بحث در آنها در پیرامون ارتباط میان اعمال ایشان و آنچه در نتیجۀ آن اعمال به آنان میرسید تمرکز پیدا کرده بود،خلاصه و مایۀ عبرت را در این جمله خلاصه کرد که: إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا ، آیات این درس نیز تأکید بر آن نتیجه دارد،و از مسئولیت انسان فرد یا جامعه سخن میگوید،و ابعاد آن را بیان میکند،و این که چگونه بر انسان شایسته و لازم است که این اندیشۀ خطیر را بفهمد،در صورتی که او هر چه بیشتر از آن دور است،چه او را به سعی و عمل جدی و مقاومت و ایستادگی میخواند که از سببهای پیشرفت است و بر نفس بشری دشوار مینماید.
به همین سبب خداوند متعال یک بار از تاریخ برای ما مثلی میزند،و بار دیگر اهمیت تحمل مسئولیت را در زندگی دنیا و نقش این احساس را در پیشرفت بشریت مورد تأکید قرار میدهد،و سپس روز قیامت را به یاد ما میآورد و از اندازۀ
مسئولیتی که انسان در آن روز نسبت به اعمال خویش دارد بحث میکند.
/6
[9]
در آن هنگام که خدا قرآنی را بر آفریدگان خویش نازل کرد که آنان را به راه راست هدایت میکند،حجت را برایشان تمام کرد.
إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ
-این قرآن به چیزی(ما را) راهنمایی میکند که راستتر و استوارتر است.» هر کس را خواستار«هدایت»باشد،به آن هدایتی که دور از هوای نفس و گمراهی و خرافت باشد رهبری میکند،و در همۀ میدانهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و تربیتی و...و...چنین است،و بدین جهت میان کوشش انسان از یک سو،و فطرت او و طبیعت موجود در پیرامون وی و تاریخ و سنتها از سوی دیگر،یک هماهنگی و همسازی برقرار میسازد،و به او خبر میدهد که انسان در گرو و وابستۀ به عمل خویش است،و بنا بر این اگر عملش نیک باشد به سود او است،و اگر بد باشد به زیان او،پس میگوید:
وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً
-و به مؤمنانی که کارهای نیک انجام میدهند،بشارت و مژده میدهد که پاداشی بزرگ دریافت خواهند کرد.» ایمان به تنهایی کافی نیست بلکه مؤمن باید اعمال شایسته انجام دهد و در این صورت نزد خدا پاداش بزرگی خواهد داشت.
[10]
وَ أَنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً -و این که برای کسانی که به آخرت ایمان نیاوردهاند،عذابی دردناک آماده ساختهایم.» پس ایمان به آخرت به تنهایی عامل مهمی است که انسان را بر آن آگاه میسازد که در برابر کارهای خویش مسئول است،و در مقابل آنها پاداش بهرۀ او میشود،و اگر در دنیا نرسد در جهان دیگر به او خواهد رسید،و همین آگاهی او را بر آن میدارد که مسئولیت و عمل پیوسته و مستمر را تحمل کند.
[11]
وَ یَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ -و انسان به همان گونه خواهان شر است که خواهان خیر.» خطای بزرگی که انسان مرتکب آن میشود،این است که پیوسته شرّ و بدی را خیر و نیک تصور میکند،و پرسشی که پیش میآید این است که:مگر عقل خیر و شر را از یکدیگر تمیز نمیدهد؟آری،او را عقل هست ولی چون حجابی از هواهای نفسانی /6 و مصلحتها او را احاطه کرده است،در رسیدن به آنچه میخواهد شتاب میورزد،و به انجام دادن گناهان بزرگ به این گمان میپردازد که بعضی از لذتهای آنی را در دسترس او قرار میدهد،و از آن جهت در مقابل سلطان ظالم و ستمگر شورش نمیکند که ترس از نابودی مصالح عاجل خود دارد.
وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً
-و آدمی عجول و شتابزده است.» همین طبیعت است که انسان را به این توهم میاندازد که گنجشکی در دست بهتر از داشتن ده گنجشک درآینده است،پس به سبب همین شتابزدگی است که به دنیا نزدیک میشود که زود به دست میآید،و از این امر غافل است که چه بسا که یک خوراک مانع دست یافتن به چند خوراک است،و از آخرت میگذرد و از راه آن منحرف میشود.
این گفتۀ خدای تعالی که: وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً بیان کنندۀ علت این گفتۀ دیگر او است که: وَ یَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ ،چه رسیدن به خیر نیازمند صبر کردن است.و احساس مسئولیت در قلب شتابزده رشد نمیکند، بلکه در قلب مطمئن و بردبار چنین میشود،و شاید آیۀ کریمه ما را به آن یادآور میکند که تأخیر پیدا کردن پاداش از وقت عمل انسان غافل را به ارتکاب گناه برمیانگیزد،بدان جهت که انسان عجول و شتابزده است.
عجله از ذات انسان است که از بیخبری و نادانی نسبت به آینده و محجوب بودن از غیب زمان سرچشمه میگیرد،در صورتی که صبر زادۀ عقل است و علم به نتایج آینده،و معلوم است که ذات انسان از جهل است،و علم از آن خدا است،و بدین گونه بر روش آیاتی که ما را به مسئولیت تذکر میدهد تنظیم شده
است.
[12]
وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ آیَتَیْنِ -و شب و روز را دو آیت و نشانه قرار دادیم.» پس شب و آنچه از آرامش و سکون دارد،آیتی از آیات خدا است،و به همین گونه است روز و تحرک و فعالیت که آن نیز آیتی است.
/6
فَمَحَوْنٰا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنٰا آیَةَ النَّهٰارِ مُبْصِرَةً
-پس آیت شب را از بین بردیم و آیت روز را وسیلۀ بینایی قرار دادیم،» از آن روی که با فعالیت و نشاط برای دست یافتن به رزق و روزی در حرکت شکوفان و آباد است.
لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسٰابَ
-برای آن که به جستجوی بخششی از پروردگار خویش برخیزید و از شمار سالها و حساب آگاه شوید.» به دنبال یکدیگر آمدن شب و روز وسیلهای برای آگاهی یافتن از حساب زمان است-و این ظاهر آیه را نشان میدهد-اما هدف از آن بیان این امر است که حرکت زمان انسان را به تحمل مسئولیت در دنیا و دریافت حقیقت نفس خویش دعوت میکند،و انسانی که فکر او بسته میشود و از حرکت بازمیماند،چیزی جز بیهودگی و وقتگذرانی به دست نمیآورد،و خدای تعالی در حدیثی قدسی گفته است:«ای پسر آدم،تو روزهایی و چون یک روز بگذرد پارهای از تو گذشته است»پس آن کس که بداند زمان را قیمتی است(به حساب نفس خویش در ساعتها و دقیقهها رسیدگی میکند)پیش میرود،بدان جهت که میداند که«آن کس که بر مرکب شب و روز سوار است،اگر هم ایستاده باشد با آن پیش میرود».
وَ کُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْنٰاهُ تَفْصِیلاً
-و ما در میان همۀ چیزها جدایی و
تمایزی از یکدیگر قرار دادهایم.» پس روزها برای خود حسابی دارند،و امروز با فردا تفاوت دارد،و این ماه از ماه دیگر،هر چند همۀ آنها از آن خدا است،و خدا حقیقت زمان را به تفصیل برای ما بیان کرده است،تا به یاد داشته باشیم و واقعیت نفس خویش را بازشناسیم،و خدایی که امور شب و روز و خورشید و ماه را تنظیم بخشیده،و اندازۀ آنها را با نگاهداری حساب سالها میسر ساخته،چنان نیست که از عملی که شخص به انجام دادن آن برمیخیزد یا گامی که برمیدارد،یا اندیشهای که در ضمیر او میگذرد غافل بماند و آن را در کتاب او به ثبت نرساند،و در روز قیامت به حساب آن نرسد.
[13]
وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ -و برای هر انسان پرندۀ (نامۀ عمل)او را در گردن وی ملازم او ساختهایم.» /6 این آیه نیز دعوتی ضمنی برای تحمل مسئولیت است،بدان سبب که انسان را به مسئولیتش در برابر اعمال خود تذکر میدهد و به این که پاداش آن را در این دنیا یا در آن دنیا به دست خواهد آورد.
وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ کِتٰاباً یَلْقٰاهُ مَنْشُوراً
-و برای او در روز قیامت آن را در نامه و کتابی گسترده بیرون میآوریم.» پس هر انسان در نزد خدا کتابی دارد که در آن اعمال وی در دنیا به تفصیل آمده است و آن را برای خواندن او در روز قیامت بازمیکنند.
[14]
اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً -نامۀ عملت را بخوان که خود برای رسیدگی به حساب بسنده و کافی هستی.» انسان به اعمال خود اعتراف میکند،و خود دربارۀ خویش حکم میدهد،و به محکمهای برای صادر کردن حکم برای او نیازی نیست،در صورتی که محکمه و گواهان نیز حضور دارند.
سپس پروردگارمان برای ما از بعد دیگری از ابعاد مسئولیت توضیح میدهد و آن مسئولیت انسان در برابر راهیابیها و گمراهیها است،همچون مسئولیت نسبت به
کوشش و عملش،چه خدای تعالی میگوید:
[15]
مَنِ اهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا -هر کس که راه یابد به سود نفس خودش راه یافته است،و هر کس که گمراه شود به زیان آن گمراه شده است.» بسیار دیده میشود که مردمان گمراه شده ملامت این گناه را به گردن دیگران میاندازند،همچون این که میگویند:کسی در آنجا نبود که مرا هدایت کند،یا این که دولت و حکومت مرا گمراه ساختند،یا این که محیط فرهنگی و تربیتی مساعد با هدایت کردن من نبود.هرگز...خدا به هر کس قدرت کشف حقیقت و راهیابی را عنایت کرده است،و فرصت این هدایت را برای او فراهم آورده است،و او بدان جهت از هوای نفس خویش پیروی میکند که آن را راهی آسانتر و نزدیکتر به طبیعت جاهلی و شتابزدۀ خویش مییابد.
به همان گونه که او مسئول گمراهی خویش است،مسئول از اعمال خویش نیز هست،و ملامت را مخصوص دیگران دانستن وی کاری حرام است.
/6
وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ
-و برندۀ باری برندۀ بار دیگری نخواهد شد.» پس هیچ کس نمیتواند دیگری را هدایت و راهنمایی کند مگر این که این شخص دیگر خواستار آن باشد که به وسیلۀ او هدایت شود،به همان گونه که هیچ کس نیز توانایی گمراه کردن دیگری را ندارد مگر در آن هنگام که این دیگری خواستار به گمراه شدن خویش به وسیلۀ گمراهی او باشد.و قرآن میگوید که:عمل هر کس برای خود او است،و هیچ کس نمیتواند حمال وزر و گناه عمل تو باشد.
آیه در این جا لفظ«وازرة»را آورده که اسم فاعل برای مؤنث است که اشاره به نفس بشری دارد،و از این جا ارتباط میان نفس و مسئولیت عملی برای انسان آشکار میشود.
وَ مٰا کُنّٰا مُعَذِّبِینَ حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً
-و ما کسی را عذاب نمیدهیم مگر آن گاه که فرستادۀ خود را برای راهنمایی او برگزیده باشیم.» تاریخ به ما میگوید که عذاب بر هیچ امتی نازل نمیشود مگر پس از آن
که خدا هادی و راهنمایی برای آنان فرستاده باشد تا رسالتهای پروردگارشان را به ایشان برساند.
کلمۀ«الرسول»کلمۀ عامی است که شامل هر کس میشود که مستقیما حامل رسالت توحید باشد،همچون رسول اللّٰه(ص)،یا به صورت غیر مستقیم همچون امامان معصوم(ع)یا فقیهان مجتهد یا رسالیان و مجاهدان.
دلیل وجود مسئولیت بشر،کیفری است که در دنیا به سزای کارهای بد خود میبیند،و بر ما است که آخرت را به دنیا قیاس کنیم،و دلیل بر رحمت خدا و حکمت او است که هیچ کس را تا بر او رسولی نفرستاده باشد عذاب نمیکند،و خدای تعالی شهری را گرفتار هلاکت نمیسازد مگر این که با فرستادن رسولان حجت را بر ایشان تمام کرده باشد.
[16]
وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِیهٰا فَفَسَقُوا فِیهٰا -و چون ارادۀ هلاک کردن شهری کنیم به متنعمان آن فرمان میدهیم تا در آن به فسق و فجور بپردازند.» /6 در این جا قرآن حکیم ارتباطی را میان اسراف و هلاکت آن شهر نشان میدهد،ولی به چه سبب خدا چنین فرمانی را به مترفان و خوشگذرانان میدهد؟ آن که مأمور به این کار است در این جا حذف شده و معطوف بر این گفتۀ خدای تعالی است که: حَتّٰی نَبْعَثَ رَسُولاً ،پس خداوند سبحانه و تعالی مردمان را به هدایت و نیکوکاری و پرهیزگاری فرمان میدهد،ولی چون آنان به فرمان عمل نمیکنند بلکه فسق و نافرمانی نسبت به آن از خود نشان میدهند،و به محاربه با خدا و فرستادهاش برمیخیزند،آیا چه پیش خواهد آمد؟ فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِیراً -اجرای فرمان دربارۀ آنان تحقق پیدا میکند و آنان را نابود میکنیم و به هلاکت میرسانیم.» یعنی مسئولیت ایشان تحقق پیدا میکند و حجت خدا بر ایشان کامل
میشود،و به سبب ترک آن هلاکشان میسازد،و شاید در آیه اشارهای به یک حقیقت مهم تاریخی وجود داشته باشد و آن این که:خداوند متعال معمولا رسولان خویش را به شهرهایی روانه میسازد که فساد در آنها انتشار پیدا کرده است.و از آن روی مترفان بر آنها تسلط پیدا کردهاند که از گمراهی باز گردند و در سیر به طرف فنا و نابودی تا آخرین مرحله پیش نروند که معمولا چنین نمیشود و آنان توبه نمیکنند و مستحق چشیدن عذاب میشوند،و امکان آن هست که در آیه همچنین اشارهای به دورههای مختلف تمدن در تاریخ وجود داشته باشد.
[17]
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً -و چه بسیار ملتها که پس از زمان نوح آنان را برانداختیم و هلاکشان کردیم،و برای این هلاکت تنها آن کفایت میکند که خدا از گناهان بندگانش آگاه است و در آن باره بصیرت دارد.» پس اگر بگوییم که ما از قوم نوح یا قوم عاد یا قوم ثمود نیستیم،خداوند برای ما تأکید میکند که او به گناهان ما بیش از خودمان علم دارد،و مسئله منحصر به گروهی خاص نیست،بلکه سنت خدا در آفریدگانش چنین است.
[18]
در آیۀ(12)از این سورۀ مبارکه: وَ یَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً و این آیه با ما تکلم میکند و میگوید:
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِیهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِیدُ
-آن که خواستار عذاب عاجل باشد،آن را برای هر کس که بخواهیم به شتاب به او میرسانیم.» /6 پس اگر انسان خواستار دنیا باشد،خدا به اندازهای که حکمتش اقتضا کند و بنا بر سنت خود به او میدهد.
ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً
-و سپس جهنم را بهرۀ او قرار میدهیم که نکوهیده و رانده شده به آن در خواهد آمد.» پس به نکوهش نفس خویش میپردازد و دیگران نیز در حق او چنین میکنند،یعنی او را از خود دور میسازند،و خدا نیز چنین میکند.
[19]
وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً -و هر کس خواستار جزای آخرت باشد و در این باره سعی و کوشش خود را به کاربرد و مؤمن باشد،از کسانی است که از سعی ایشان سپاسگزاری میشود.» در آیه اشاره به آن است که کوشش آدمی در دنیا سودمند است،پس اگر خواستار دنیا باشد،خداوند سبحانه و تعالی از دنیا به اندازه به او میبخشد،و آن کس که آخرت را بخواهد و برای آن تلاش کند خداوند از سعی و کوشش او سپاسگزاری میکند.
برای دست یافتن به رضا و خرسندی خدا و به بهشت درآمدن،تنها این کافی نیست که خواب آن را ببیند بلکه لازم است در این باره سعی و کوشش خود را به کار اندازد،و به عمل خویش ایمان داشته باشد،و با خلوص نیت به عمل مشغول باشد.
[20]
کُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّکَ وَ مٰا کٰانَ عَطٰاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً -به هر یک از آنان و اینان از بخشش پروردگارت مدد میرسانیم و بخشش پروردگارت از هیچ کس بازداشته نمیشود.» گاه این پرسش برای شخص پیش میآید که:نیروی انسانی که به توسط آن راه خویش را برمیگزیند و در آن میکوشد،از کجا میآید؟ حقیقت آن است که نیروی اختیار و گزینش و نیروی کوشش و تلاش همه از جانب خدا میرسد،حتی گناهکاران و نافرمایان نیز قوت خویش را از خدا مدد میگیرند،پس بخشش خدا از هیچ کس ممنوع و بازداشته نیست،و این منتهای آزادی بخشیده شدۀ به انسان است.
[21]
اُنْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ /6 دَرَجٰاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً -بنگر که چگونه بعضی از آنان را بر بعضی دیگر برتری بخشیدیم،و درجات آخرت بیشتر و برتریهایی بزرگتر است.» پس اگر فرق میان انسانی با انسان دیگر در دنیا به داشتن اموال بیشتر و
آسایش گستردهتر است،چنین فاصلهها و تفاوتها در آخرت بسیار زیادتر است،و فاصلۀ میان آنها بیشتر،پس انسان مؤمنی را در آخرت میبینی که از گور خویش در روز قیامت خارج میشود و به سرعت از پل صراط میگذرد و وارد بهشت میشود،و مؤمن دیگری هست که مدت پنجاه هزار سال در صحرای قیامت باید منتظر بماند تا نوبت به رسیدگی به حساب او برسد،در صورتی که همسایۀ منافق یا کافر او ملامت دیده و طرد شده به آتش جهنم افکنده میشود.
/6
لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (22) وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ اَلْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً (23) وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً (24) رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صٰالِحِینَ فَإِنَّهُ کٰانَ لِلْأَوّٰابِینَ غَفُوراً (25) وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ اَلْمِسْکِینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً (26) إِنَّ اَلْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّیٰاطِینِ وَ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً (27) وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ اِبْتِغٰاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوهٰا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً (28) وَ لاٰ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلیٰ عُنُقِکَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا کُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (29) إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً (30) وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّٰاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کٰانَ خِطْأً کَبِیراً (31) وَ لاٰ تَقْرَبُوا اَلزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً (32) وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِیِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ یُسْرِفْ فِی اَلْقَتْلِ إِنَّهُ کٰانَ مَنْصُوراً (33)
/6
23[و لا تنهرهما]
:نهر به معنی از خوراندن با درشتی و فریاد است.
25[للاوابین]
:بازگشت کنندگان به خدا پس از گناه است.
26[تبذیر]
:بخش کردن با اسراف است و اصل آن پخش کردن مال یا چیز دیگر است،همچون پخش کردن بذر در کشت.
28[تعرضین]
:رویگردان شدن از چیزی.
[میسورا]
:سخن گفتنی با لطف و ملایمت.
31[املاق]
:ترس از فقر.
/6
این آیات کریم جنبههایی از مسئولیت اجتماعی انسان را بیان میکند،و همچون مثالی عملی برای اندیشه و مفهوم مسئولیت،قرآن حکیم دربارۀ قضیهای از لحاظ نظری آن بحث نمیکند،مگر این که به بیان جنبۀ عملی آن نیز بپردازد،و نظریهها را بدون برنامههای عملی آنها باقی نمیگذارد،به همان گونه که برنامههای عملی را بدون بحث کردن از ریشههای آنها رها نمیکند.
برای مسئولیت،انسان در زندگی دنیوی روابطی با برنامههای آورده شدۀ در آیات وجود دارد،و به همین سبب است که بعضی از مفسران گفتهاند که فلان سوره اختصاص به برنامههای عملی دارد،و بعضی دیگر گفتهاند که از قضایای نظری بحث میکند.و این هر دو نظر درست است،بدان جهت که سوره با ما دربارۀ یک واقعیت بحث میکند،خواه از جنبۀ نظری بوده باشد یا از جنبۀ عملی.
مثلا،آیات(22)و(39)از تعلیمات اجتماعی بحث میکند،ولی آیۀ (22)چنین آغاز میشود: لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً ،ولی آیۀ(39)با گفتن: وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتُلْقیٰ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً خاتمه پیدا میکند.
/6 اینک این سؤال پیش میآید که:چرا این آیات با موضوع واحدی آغاز میشود و پایان میپذیرد که بیان کنندۀ نهی از شرک ورزیدن به خدای سبحانه و تعالی است؟ شریک برای خدا قایل شدن ریشۀ هر مسئله و دشواری را تشکیل میدهد،
خواه اجتماعی بوده باشد یا نفسانی،پس شرک جنبۀ نظری آن است،در صورتی که جنبۀ عملی آن را دروغگویی و مکر و خیانت و به وعده وفا نکردن و جز اینها تشکیل میدهد،و به همین گونه است ایمان به خدا و یکتا شناختن او از یک سو،و نماز گزاردن و روزه داشتن و به حج رفتن و جز آن از مظاهر پرستش خدا از جهتی دیگر نیز دو جنبۀ یک قضیه را تشکیل میدهند.
و در این جا امری است که اشاره کردن به آن سودمند است،و آن این که خداوند متعال در آیۀ(39)از سورۀ النحل میگوید: إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ،و در آیاتی از سورة الاسراء که پس از این میآید،به تأکید این معانی میپردازد،بدان جهت که عدل عبارت از آن است که:شخص در راه راست حرکت کند،نه به افراط بپردازد و نه به تفریط،و حقوق دیگران را بدهد،اما احسان بدان معنی است که:به دیگران در معامله نیکی کند،و احسان از بالاترین درجات پرداختن حقوق دیگران است،و بغی:کشتن است،و فحشاء:زنا کردن،و منکر:دروغگویی،و به همین گونه است دیگر معانی،و آن کس که بخواهد دربارۀ تطابق این آیات با آن آیات تأکید کند،میبایستی به تفسیر ما دربارۀ سورۀ النحل باز گردد و به این گفته توجه پیدا کند که:«عدالت،دادن کل حقوق است و احسان،دادن بیش از حقوق میباشد».
[22]
لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً -با خدا معبود دیگری قرار مده که نکوهیده و بییار و یاور باقی خواهی ماند.» نهی از شرک در مقدمۀ سخن گفتن دربارۀ قضایای اجتماعی آمده است، زیرا که انسان گاه بتی را میپرستد و آن را معبود خود قرار میدهد،خواه این بت نمادی از رئیس قبیله یا صاحب مال یا صاحب قدرت باشد یا هر نیروی اجتماعی
دیگر،و چون چنین کند،پشیمان میشود /6 و عقل به نکوهش او میپردازد و به همان گونه که صاحبان عقل نیز به نکوهش او میپردازند،و از نصرت خدا دور میشود.
[23]
وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ -خدا فرمان داده است که جز او را نپرستید.» پس واجب است که پرستش خالص نسبت به خدا صورت پذیرد،در صورتی که انسان میتواند به هر کس که بخواهد احسان و نیکی کند.
وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً
-و به پدر و مادر نیکویی کنید.» احسان به معنی بخشندگی همراه با رضایت خاطر است،که خدا آن را ستوده است.بر عکس عبادت که عبارت از فروتنی و تسلیم و در نتیجه بخششی همراه با اکراه است.
إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً
-و اگر یکی از آنان یا هر دو تای ایشان به پیری رسیده باشند و با هم زندگی کنید،پس به آنان حتی«اف»مگو و آنان را از نزد خود دور مران و با تکریم و احترام با ایشان گفتگو کن.» پدر و مادر چون پیر شوند روحیاتشان تغییر پیدا میکند و خواستار چیزهایی میشوند که فرزند نمیتواند آنها را به وفور برای ایشان فراهم آورد،و در این هنگام میبایستی که از فراهم آوردن آن خواستهها،به اندازۀ توانایی،خودداری نورزی و از گفتن کلمۀ«اف»که مایۀ ناراحتی آنان میشود خودداری کنی،و چنان با ایشان سخن گویی که مایۀ پیدا شدن امید در جانهای ایشان باشد و با حیثیت و کرامت و احترام با آنان به گفتگو بپردازی.
[24]
وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ -و برای آنان بال فروتنی و خواری را به مهربانی فرود آر.» بر مسلمان واجب است که در برابر پدر و مادر دو بال فروتنی و مهربانی را
چنان فرود آورد که پرندهای با جوجههای خود چنین میکند،و این به معنی خضوع عقل و اراده نیست بلکه خضوع رحمت و شفقت است،پس بر تو فرزند واجب است که دو دست را به دعا بلند کنی:
/6
وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً
-و بگویی:پروردگارا آنان را بیامرز و مورد رحمت خویش قرار ده که از کوچکی به تربیت و پرورش من پرداختند.» پدر و مادر چه بسیار برای بزرگ کردن فرزند خویش رنج میبرند،و مادر در شبهای تاریک از خواب خوش خویش برمیخیزد،و بستر آسایش را به خاطر شیر دادن به کودک خویش ترک میکند،به همان گونه که پدر برای فراهم آوردن خوراک فرزندش با چه گرفتاریها و خطرها رو به رو میشود،و برای تأمین آسایش او بیدار میماند،پس بر فرزند واجب است که برای پدر و مادر خویش از خداوند متعال طلب رحمت و آمرزش کند.و آیه دلیلی است بر این که:دعا کردن برای دیگران به همان گونه برای آنان سودمند است که شفاعت-که آن نیز دعا است- در حق گناهکاران سودمند است.
[25]
رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صٰالِحِینَ فَإِنَّهُ کٰانَ لِلْأَوّٰابِینَ غَفُوراً -خدا به آنچه در جانهای شما میگذرد داناتر است،پس اگر از صالحان بوده باشید،او برای بازگروندگان به سویش و توبه کنندگان آمرزنده است.» پس او میداند که در جانهای فرزندان از آرزوها و خواستهها چه میگذرد، پس گاه میبینی که چون آنان بیمار شوند،فرزند به والدین خود دشنام میدهد،ولی خداوند ما را به آن میخواند که شیطان و وسوسههای او را از خود دور کنیم،و از آنچه گذشته است برای ایشان طلب رحمت و آمرزش کنیم،و همین است که تنظیم کنندۀ علاقه فرزندان را به پدر و مادر در این مجموعۀ آیات تنظیم میکند،و از طریق آن مسئله مبارزۀ میان نسلهای متوالی را از میان میبرد،چه هر نسلی به صورتی در زندگی پیش میرود که با شکل پیش رفتن نسل پیش از خودش متفاوت
است،و در نتیجه به انتقاد از آن میپردازد،به همان گونه که معمولا در برابر انتقادهای سختی از آن نیز قرار میگیرد،و راه برای حل این مسئلۀ دشوار:
نخست:با احسان است که در نتیجۀ آن نسل فرزندان در حال رشد واجب است که بخشی از نیروهای خویش را به مدد کردن به نسلی اختصاص دهد که نیروهای آن در شرف تلاشی و از بین رفتن است و از این راه ناراحتی از دست دادن بعضی از مصالح خویش برای او بهتر قابل تحمل شود.
دوم:با اخلاق نیکو،همچون مشورت کردن و احترام گذاشتن و فروتنی کردن از روی مهربانی و نه از روی کوچکی.
سوم:با چشمپوشی از بدیهای آنان و طلب آمرزش کردن برای ایشان،پس آیا آنان خطاکار بودهاند /6 که باید از خدا برای ایشان آمرزشخواهی شود؟آری،و شاید آیۀ اخیر اشاره به آن دارد که معلوم نیست چه کس گناهکار است،بلکه این را خدا میداند،پس دیگران را بیجهت خطاکار تصور نکنید.
[26]
وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ لاٰ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً -و به خویشاوند و مسکین و در راه مانده حقش را بده،و در این باره تبذیر مکن.» آن کس که مال فراوان در اختیار دارد و حقوق آن را نمیدهد،ناگزیر باید مسرف باشد،چه فرد دنیادار را اسراف و بخل از بخشش بازمیدارد،و اسراف چیزی جز به مصرف رساندن چیزی جز برای آنچه خدا برای آن مصرف آفریده است نیست،که به همین سبب عنوان منحرف شدن از مشیت خدا و سنتهای زندگی پیدا میکند،و هر چه بر خلاف اوامر خدا و سنتهای او در آفرینش باشد گونهای از کفر است،و شیطان کافر است که دربارۀ او خداوند متعال میگوید:
[27]
إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً -و مبذّران و مسرفان برادران شیاطیناند،و شیطان نسبت به پروردگارش
کفران نعمت میکرد.» شیاطین از میان مردم طاغیان و آن کسانند که در مال خود به اسراف و تبذیر میپردازند و به همین سبب ناگزیر از جستجوی مال از راههای غیر مشروع برمیخیزند،و آن را جز از طریق همکاری با طاغیان به دست نمیآورند.
[28]
وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغٰاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوهٰا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً -و اگر خواستار آنی که برای رحمتی از پروردگارت که امید داری به آن برسی،پس این اندیشه دوری جستن را با زبانی نرم و ملایم با آن در میان گذار.» اگر از ایشان اعراض میکنی،پس با خندهرویی و پاسخ دادن لطیف با ایشان رو به رو شو،و این کمترین حقی است که بر تو در برابر پیوستگان رحمی و خویشاوندان مراعات آن واجب است.
؟ [29]
وَ لاٰ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلیٰ عُنُقِکَ -و دستت را بسته قرار مده.» /6 در این جا قرآن بخیلان را به کسانی تشبیه کرده است که دستهای خود را بر گرد گردن بستهاند و چنان میپندارند که اگر دست به انفاق دراز کنی بر اثر آن خفه خواهی شد و به همین سبب از انفاق خودداری میورزند.و آدمی مال را برای آن گرد میکند که در تصرف در آن آزاد باشد،و دشواریها بر او آسان شود،پس چون در بخشش آن بخل ورزد،هدف از مالدار شدن آلودگی پیدا میکند و به عکس آن درمیآید،چه در این صورت به صورت خدمتگزاری برای گرد کردن مال درمیآید، و بخل صورت فقر موجود پیدا میکند.
وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً
-و نه آن را در هنگام بخشندگی باز و گشاده نگاهدار تا مبادا گرفتار ملامت یا پشیمانی و حسرت شوی.»
بر عکس بخیلان،کسانی دیگر هستند که در بخشندگی چندان گشاده دستی میکنند که همه چیز خود را از دست میدهند،پس به حسرت آنچه از دست دادهاند آه میکشند،و در نتیجه مردمان نیز بر این کارشان به نکوهش و ملامت آنان برمیخیزند.
این گونه کسان بدان جهت توازن و اعتدال خویش را از دست میدهند که بیاندازه مسکینان و درویشان را دوست میدارند،و دربارۀ آنان خداوند تبارک و تعالی میگوید:
[30]
إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً -پروردگارت برای هر کس که بخواهد روزی او را گسترش میدهد،یا اندازه برای او نگاه میدارد،و او نسبت به بندگانش خبیر و آگاه است.» پس خدا روزی را به حکمت گسترش میدهد،یا به اندازه و تنگ میبخشد.پس کسی از آن نرسد که در اندیشۀ بخشندهتر از خدا بودن برای بندگانش باشد.و شاید در آیۀ گذشته رفتار بشر را به کلی از لحاظ ارتباط با مال تنظیم بخشد،و بر آدمی لازم است که در مصرف مال راه میانه را برگزیند و به اندازه انفاق کند،نه به افراط و تبذیر بپردازد و نه بخل ورزد.
[31]
وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاٰقٍ -فرزندان خود را از ترس گرفتار شدن به فقر مکشید.» بعضی از اعراب از بیم فقر و فاقه فرزندان خود را میکشتند و خدا آنان را با این گفتهاش اطمینان بخشید که چنین نخواهد شد:
/6
نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّٰاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کٰانَ خِطْأً کَبِیراً
-ماییم که شما و آنان را روزی میدهیم(و بدانید)که کشتن آنان خطا و گناهی بزرگ است.» بدان سبب که کشتن فرزند شما را از نعمت داشتن فرزند محروم میسازد، از سوی دیگر از نعمت زندگی.
[32]
وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً -و به زنا کردن نزدیک نشوید که کاری بسیار زشت و پیمودن راهی بد است.» زنا بدترین راهی است که انسان برای سیر کردن احساسی غریزی در خود روانۀ آن میشود،زیرا که زنا ستم کردن به خویشتن و تجاوز کردن نسبت به قانون است،و به همان گونه که کشتن یک نفر که خدا آن را حرام فرموده،در حکم ظلم و ستمگری است،به همان گونه نیز خدا بازی کردن با سرنوشت نسلهای جوان را به خاطر اسراف در شهوتها حرام کرده است و از آن جهت چنین است که زنا بنای خانواده را فرومیریزاند و در نتیجه شالودۀ بنای اجتماعی استوار بر اصول تربیت و تکامل و تعاون را متزلزل میسازد،و به همین سبب است که در جوامع جاهلی که خانواده در آنها از بین رفته،بیشتر ارزشهای انسانی نیز نابود شده است.
[33]
وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِیِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کٰانَ مَنْصُوراً -کسی را که خدا کشتن او را حرام کرده،جز به حق مکشید،و برای ولیّ کسی که به ستم و ناحق کشته شده سلطه و قدرتی(برای انتقام و قصاص)قرار دادهایم،پس نباید در کشتن بدان سبب که پیروز شده است اسراف کند.» برای ولیّ آن کس که به ناحق کشته شده حق قصاص کردن از قاتل مقرر شده است،ولی این ولی نباید از حدودی که برای آن معین شده تجاوز کند،و خشم خود را بر قاتل افزایش دهد،چه او به هر صورت از جانب خدا منصور و پیروز شناخته شده است.و این یکی از سنتهای خدا در زندگی است.
/6
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ اَلْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ اَلْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً (34) وَ أَوْفُوا اَلْکَیْلَ إِذٰا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ اَلْمُسْتَقِیمِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً (35) وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (36) وَ لاٰ تَمْشِ فِی اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ اَلْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ اَلْجِبٰالَ طُولاً (37) کُلُّ ذٰلِکَ کٰانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (38) ذٰلِکَ مِمّٰا أَوْحیٰ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ اَلْحِکْمَةِ وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتُلْقیٰ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39) أَ فَأَصْفٰاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اِتَّخَذَ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ إِنٰاثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِیماً (40) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا وَ مٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً (41) قُلْ لَوْ کٰانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمٰا یَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلیٰ ذِی اَلْعَرْشِ سَبِیلاً (42) سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً (43) تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً (44)
/6
37[مرحا]
:از روی خوشحالی و هجوم نعمت و تکبر.
40[أ فأصفاکم]
:آیا شما را برای آن برگزید؟ 41[صرّفنا]
:به گونهها و راههای مختلف تکرار کردن.
46[أکنّة]
:پوششها و غلافها.
/6
در این جا سؤالی پیش میآید:اگر سورۀ الاسراء از مسئولیتهایی سخن میگوید که برای انسان پذیرفتن آنها واجب است،پس چرا در این جا درس به بیان توحید و شرک و ابعاد آنها کشیده شده است؟و به صورتی کلی،به چه مناسبت پروردگار ما سبحانه و تعالی،هر وقت دربارۀ مسئولیت بحث میکند،از قضیۀ شرک و توحید نیز سخن میگوید؟ پاسخ:مسئولیت خود توحید است،و عدم قبول مسئولیت خود شرک،بلکه گریختن از مسئولیت و آن را پسندیده شمردن هدفی است که به دنبال شرک میآید.
در نفس بشری نیرویی است که ما آن را به نام نیروی فریبنده میخوانیم و کار آن خوب و پسندیده نشان دادن تنبلی و جمود و زیبا جلوه دادن فحشاء و منکر است،و این نیرو که انگیزندۀ آن شیطان است،به همین گونه نیز تسلیم شدن به رخوت و در راه شهوتها روانه شدن را نیز در نظر آدمی میآراید،و از این گونه راهها است:
1-مشاهدۀ حتمیات که نفس را بر آن میدارد که خود را در برابر فشارهای طبیعت و جامعه /6 ناتوان پندارد،و در نتیجه به نام حتمی و ناگزیر بودن تاریخی یا اجتماعی یا طبیعی و مانند اینها از مسئولیت شانه تهی کند.
این گونهای از خدا پنداری طبیعت و جامعه است و آن را برتر از قدرت خدا
شمردن،و برتر از ارادهای که خدا به انسان عنایت کرده است.
2-اندیشۀ فداء و قربانی کردن که بشر بنا بر آن چنین میپندارد که اگر انجام دادن فرمانهای دشوار و تحمل ناپذیر باشد،چه بهتر از این که پروردگارهای دیگری جز پروردگار اعلی تبارک و تعالی تصور کنیم و به آنها پناه بریم تا ما را از دشواری مسئولیتی که پروردگار اعلی تحمل آن را بر ما واجب کرده است، برهانند.
همین فکر فدا است که به مذهب نصاری نفوذ یافته است.
خواه پرداختن به شهوات از راه اول حتمیات بوده باشد یا از راه دوم فدا، ایمان به خدای بیهمتای یگانه آن را نفی میکند و بشر را بدین گونه با مسئولیتهای بزرگی که دارد رویاروی قرار میدهد.
آن کس که به خدا ایمان دارد و میان خود و عقلش پرده و حجابی به وجود نیاورده است،در ژرفنای ذات و هستی خویش این را میداند که خدا او را در آنچه میکند آزاد گذاشته است تا هر گونه که میخواهد عمل کند.پس چون به این حقیقت برسد مسئولیتهای خودش را میپذیرد و تحمل میکند و به این امر اعتقاد دارد که متغیرهای زندگی او،همچون تندرستی و بیماری،و بردهداری یا عبودیت،و ثروتمندی یا فقر،و نظایر اینها نیز همه برخاستۀ از خود او است،و انسان سادۀ بدون عقده و دور از شهوتها پیوسته بر این حقیقت واقف است و همین احساس او را به قبول مسئولیت رهبری میکشد،زیرا که چون به واقعیت خود معترف باشد،برای خود نقشهای حکیمانه ترسیم میکند تا از راه آن به هدفهای خود دست یابد.
در مقابل چنین انسانی،انسان دیگری را مییابیم که به تصور خود چنان میپندارد که برتر از عقل او چیزهای دیگری نیز وجود دارد-همچون امور حتمی تاریخ و اجتماع و اقتصاد و روانشناسی و آموزش و پرورش-پس یکی از چنین انسانها چنان میپندارد که این حتمیات است که انسان را میسازد،و وظیفۀ انسان آن نیست که /6 قراری برخاستۀ از فکر و ارادۀ خودش را بسازد،بدان جهت که عقل در نظر او چیزی جز صورتی از مادۀ تغییر شکل یافته نیست.
در قدیم پزشکان مردمان را بر حسب ساختمان مزاجی آنان تقسیم میکردند،و میگفتند که مزاج این یک صفراوی است،و از آن یک بلغمی و دیگری سوداوی و نظایر اینها،و به همین گونه چنان میپنداشتند که ارادۀ انسان تابع مزاج او است،ولی یکی از فیلسوفان معاصر میگوید که:منشأ ارادۀ انسان از غدۀ سپری(درقیه)است،پس اگر یکی از آنان پزشک شود و دیگری به صورت یک کارگر ساده باقی بماند،این امر به مقدار و نوع ترشحات غدۀ درقیۀ موجود در خون او بستگی دارد،و از همین راه این غده در قرارها و تصمیمات او مؤثر میشود.
فیلسوف معروف انگلیسی،برتراند راسل،گفته است که:طبیعتی که پیدا میکنی وابستۀ به چیزهایی است که میخوری،زیرا که عناصر شیمیایی موجود در انواع خوراکیها در مغز انسان و تصمیمات او مؤثر واقع میشود،و به همین گونه این نظریات شرکی قدرت اتخاذ تصمیم را از او سلب میکند،و در صورتی که انسان نتواند برای خودش تصمیمی بگیرد،به منزلۀ پری است که در گذرگاه باد قرار گرفته و بنا بر این نمیتواند به تحمل مسئولیت بپردازد،و بنا بر این نمیتواند از چیزی مسئول باشد.
اما فکر یونانی قدیم به متعدد بودن خدایان معتقد بود،خدایی برای جنگ، خدایی برای صلح،و خدایانی برای باران و تاریکی و روشنایی و نظایر اینها...و یونانیان بتهایی برای خود میساختند که هر یک از آنها نماد قوایی بود که برای آنها تأثیری حتمی بر کارها و روحیّات خودشان قایل میشدند،و بدین گونه خود را از مسئولیت کارهای خویش برهنه میکردند و آنها را به خدایان نسبت میدادند،و بدین گونه آیات این درس ارتباطی میان مسئولیت و توحید برقرار میسازد،پس به آن آغاز میکند که از خوردن مال یتیم نهی کند(اشاره به حرمت مال)و به وفاداری به پیمان فرمان دهد(برای یادآوری از احترام پیمان)،و برای آبرو و جستجوی حقایق امور احترام قایل شود،سپس از شرک به خدا نهی کند و به تسبیح او بپردازد،و شاید محرّمات این درس راههای ستمگری را ببندد،و قوانینی اجتماعی گذاشته شود که از حقوق مردمان پاسداری کند،و این از حفظ حقوق یتیمان که حلقۀ ضعیفی در
اجتماع به شمار میآید آغاز میشود و سپس به پاسداری از حرمت وزن و پیمانه و احترام گذاشتن به آبروی مردم و لزوم وفادار به پیمان بودن و چیزهایی از همین گونه پایان میپذیرد.
/6
[34]
وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ -و به مال یتیم نزدیک مشوید مگر به صورتی که نیکوتر باشد،تا آن گاه که به سن رشد و بلوغ خود برسد.» ولی و سرپرست یتیم حق آن را دارد که مال یتیم را در تصرف بگیرد و به مصلحت او از آن بهرهگیری کند،ولی حق تصرف در آن را جز برای سود به دست آوردن برای یتیم ندارد،و چون به مرحلۀ بلوغ رسید میبایستی مال را به او تسلیم کند،از آن روی که یتیم ضعیف است،و بنا بر این حرام بودن تصرف در مال او بر حرمت و احترام اموال نیرومندان دلیل است.
وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً
-و به پیمان وفادار باشید و بدانید که نسبت به آن مسئولیت دارید و دربارۀ آن از شما پرسش خواهد شد.» عهد و پیمان تکیه گاهی اجتماعی در اسلام است،و محور تعاون و تبادل فکری و سیاسی و تجاری به شمار میرود،و اسلام ما را به وفاداری نسبت به پیمانها،نخست به همین سبب برمیانگیزد،و در مرحلۀ دوم به سببی اخلاقی،و در مرحلۀ سوم برای آن که بر وفای به عهد حکم شرع جریان پیدا میکند.و نگاهداری عهد و پیمان یکی از مهمترین مسئولیتهای بشر در زندگانی او محسوب میشود.
[35]
وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذٰا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ -و در پیمانه کردن درست پیمانه کنید،و برای وزن کردن ترازوی درست به کار برید.» القسطاس المستقیم:خرید و فروشی است که مغبون کردن و نادرستی در آن راه نیابد،و شاید احترام گذاشتن به کیل و پیمانه خود دلیلی بر پاسداری از
حقوق مردمان است،چه داخل در ضمن محترم شمردن قوانین کشور است و هرگز نباید برای مصلحت شخصی از آنها انحراف حاصل کنیم.
ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً
-که این نیکو است و نتیجهای بهتر و زیباتر دارد.» این امری است که از لحاظ فطری و اجتماعی نیکو است،و پایان و عاقبتی نیکوتر دارد،بدان سبب که اگر غش و تزویر بر مجتمعی حاکم شود،بلایی بر سر آن میآید که رهایی از آن امکان ندارد،و سپس اگر تو به حقوق دیگران تجاوز کنی،آیا /6 از آن بیم نداری که حقوق خودت نیز سلب شود.
[36]
وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ -به دنبال چیزی که به آن علم نداری مرو و از آن پیروی مکن.» از امری پیروی مکن که از آغاز و انجام آن خبر و آگاهی نداری.
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً
-در برابر شنیدن گوش و دیدن چشم و آنچه بر قلب میگذرد از تو سؤال میشود و باید دربارۀ آن پاسخ دهی.» چنان است که این آیه دربارۀ مسئولیت اندامها و جوارح آدمی که میبایستی بنا بر مقیاسی صحیح تحرک داشته باشند،و این که قلب انسان نسبت به افکار و اندیشهها و پندارها و حسد و کینه و جوارح آدمی در آنچه میکنند و غیبت و سخنچینی و غیره از او صادر میشود مسئولیت دارد.
این بزرگترین مسئولیت اجتماعی است،و اگر آدم مؤمن به تراز استوار نگاه داشتن قلب و گوش و چشم خویش در برابر آنچه با دیگر مؤمنان ارتباط پیدا میکند برسد،شایستۀ آن است که وارد بهشت شود.
[37]
وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً -و در زمین خرامان و از روی تکبر بر دیگران راه مرو.» إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبٰالَ طُولاً -هرگز نمیتوانی زمین را بشکافی و به دو پاره تقسیم کنی و نه این که در بزرگی به حدّ بزرگی کوهها
برسی.» [38]
کُلُّ ذٰلِکَ کٰانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً -همۀ اینها در نزد پروردگارت بد و زشت و ناپسندیده است.» چنان به نظر میرسد که بنا بر تفسیر این آیه،شایسته است که گاه انسان به تکبر بپردازد،و این در آن هنگام است که با شخص ستمگر و ظالمی رو به رو شود، تا در برابر او این احساس بر وی دست ندهد که ضعیف و ناتوان است،و به همین جهت قرآن تأکید میکند که«سیّئه»مکروه و ناپسند است-پس آنچه جز سیئه است غیر مکروه خواهد بود-و بنا بر این تکبر نشان دادن به متکبر مکروه و ناپسندیده نیست، /6 بلکه مستحبّ و دوستداشتنی است،چنان که در حدیث آمده است که:
«تکبر نشان دادن به متکبر عبادت است».
[39]
ذٰلِکَ مِمّٰا أَوْحیٰ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ -و این را پروردگارت بر حکمت بر تو وحی کرده است.» حکمت جنبۀ عملی علم است،و در این جا حکمت به معنی رفتار نیکو است.
وَ لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتُلْقیٰ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً
-و با خدا به پرستش معبود و اله(إله)دیگری مپرداز که نکوهیده و طرد شده به جهنم افکنده خواهی شد.» چه اگر چنین کنی تو را به دوزخ خواهند افکند،و مردمان به ملامت و نکوهش تو برمیخیزند و از الاهان پنداریت کاری برای تو ساخته نیست،و این آیه به آن اشاره دارد که آدمی کسی است که از بت اله میسازد،و همچنین از طاغوت و گردنکش و جبار و شیطان،و در آن هنگام که انسان بتهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی را میشکند و آنها را از بین میبرد،میفهمد که به استقلال و آزادی خویش رسیده است و به همین سبب با عزمی راسخ به کشیدن بار مسئولیتهای خویش گردن مینهد.
[40]
أَ فَأَصْفٰاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ إِنٰاثاً -پس آیا
خدا شما را به پسری خود برگزیده،و فرشتگان را به دختری؟» گویی کافران میخواهند به خداوند سبحان خدشهای وارد کنند،زیرا فرشتگان را ضعیف میدانند،چه،تأنیث را سمبل ضعف به شمار میآوردند و انوثیت را به فرشتگان نسبت میدادند،ولی خداوند سخن آنان را چنین رد میکند:
إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِیماً
که در این صورت به گفتن چیزی سخت زشت و ناپسند پرداختهاید.» [41]
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا وَ مٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ نُفُوراً و در این قرآن به صورتهای مختلف سخن را گرداندیم تا مگر حقایق را بفهمند و از آن پند گیرند،ولی این کار جز دوری از حق و ترس از آن حاصلی برای ایشان نداشت.» خداوند در قرآن نمونههایی را میآورد تا آیاتش را برای ما روشن کند و بدین ترتیب حقایق ایمان را بازشناسیم ولی بر عکس میبینیم که این یادآوری تنها بر حق گریزی کافران میافزاید.
/6
[42]
قُلْ لَوْ کٰانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمٰا یَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلیٰ ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً -بگو که:اگر،چنان که میگویند،جز خدای یگانه خدایان دیگری وجود میداشت،در آن صورت راهی به صاحب عرش پیدا میکردند.» پس اگر آلهة و خدایان پنداری متعدد میبودند،در راه آسمان پیش میرفتند و چنان که اینان ادعا میکنند در برابر بزرگترین خدا مقاومت میکردند و از زیر فرمان او خارج میشدند و او را شکست میدادند و سهم خود را از خدایی بازپس میگرفتند و پروردگار سبحانه و تعالی را مقهور خود میساختند،و چون چنین نشده است چگونه مشرکان به خود اجازه میدهند که برای خود خدایان دیگری اختیار کنند.
[43]
سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً -خداوند متعال منزّه و برتر از چیزهایی است که دربارۀ او میگویند.» از این خرافات ناچیز به دور است،و او کسی است که:
[44]
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ هفت آسمان و
زمین و کسانی که در آنهایند تسبیح او میگویند.» چه آسمانها با عظمتی که دارند و خورشیدها و ستارگان و منظومههایی که در آنها است،و زمین با آنچه از سنگ و خاک و جز اینها که در آن است،همگی تسبیح گوی خدای یگانهاند و به یگانگی او گواهی میدهند،و آشکار است که همۀ چیزها،هر یک به نسبت خود،از مقداری شعور برخوردارند.
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰکِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ حَلِیماً غَفُوراً
-و هیچ چیز نیست مگر این که به ستایش او تسبیح میگوید،ولی شما تسبیح آنها را فهم نمیکنید،و او بردبار و آمرزنده است.» پس همه چیز تسبیح خدا میکند ولی ما نمیتوانیم الفاظ و تسبیحات آنها را دریابیم و ادراک کنیم،بدان جهت که هر چیزی برای خود لغت تسبیح گفتن مخصوص دارد.
/6
وَ إِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً (45) وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی اَلْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً (46) نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ وَ إِذْ هُمْ نَجْویٰ إِذْ یَقُولُ اَلظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً (47) اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ اَلْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (48) وَ قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (49) قُلْ کُونُوا حِجٰارَةً أَوْ حَدِیداً (50) أَوْ خَلْقاً مِمّٰا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنٰا قُلِ اَلَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هُوَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً (51) یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً (52)
/6
49[رفاتا]
:آنچه از چیزی که خرد و کهنه و پوسیده شده باشد.
51[فسینغضون]
:نغض به معنی حرکت دادن سر است از روی استهزاء و مسخره کردن.
/6
هنگامی که انسان ایستار معینی در برابر یک اندیشه اتخاذ میکند،دیگر نمیتواند از حقیقت آگاه و با خبر شود،بدان جهت که از پس حجاب و پردهای به آن نگاه میکند.و این صفت کافران در نگاه کردن به آخرت و زندگی دیگر است که بیشتر مردمان اسیر آنند،و به همین جهت آیات قرآن را جز از پشت پرده نمیخوانند،و به آن جز به میانجیگری احکامی گوش فرا نمیدارند که خودشان صادر کرده بودهاند.
این سؤال باقی میماند که:چگونه میتواند انسان به رسالت خدا نظری
برهنه از ایستارهای سبقت یافتۀ بر آنها نظر کند؟ پاسخ چنین است:نیروی عقل در نزد آدمی محدود است،پس چون شهوتها بر قلب او متراکم شود،و ابر نادانی و گمراهی بر آن غلظت پیدا کند،به عملی دشوار و خواستار تلاش فراوان نیاز دارد که از این رسوبهای تراکم یافته پاک شود،و به همین گونه به جنبش و تکان سختی نیازمند است که بنای فکری فاسد را فرو ریزد و سپس بر جای آن ساختمان استواری بنا شود،و این کار آسانی نیست.و میپرسیم که:اراده چگونه سختی و استواری پیدا میکند،و عقل چگونه نمو میکند،و چگونه تکان سخت /6 بنای اندیشههای فاسد را منهدم میسازد که بعضی از آنها بر روی بعضی دیگر در قلب آدمی تراکم پیدا کردهاند؟ و پاسخ چنین است:
به وسیلۀ ایمان آوردن به آخرت،که آن نیروی تعادل و افزون شدن آرامش در انسان است،چه هر کس که به آخرت ایمان داشته باشد و از فرمانبرداری شهوتها دوری جوید،و فشارها را تحمل کند،و عقدههای نفسانی را از خود بزداید،همۀ اینها پاسدار قلب او از آن خواهند بود که گرفتار اندیشههایی شود که او را به طرف شهوات و فشارها و عقدهها و...و...متمایل میسازد.
اما کسی که به آخرت ایمان نداشته باشد،خداوند تبارک و تعالی میان او و قرآن حجابی قرار میدهد که وی آن را نمیبیند و بنا بر این نمیتواند آن را بدرد و از شر آن خلاص شود؛چگونه چنین میشود؟از آن جهت که قلب او نمیتواند حقایق را فهم کند،و گوش او برای شنیدن آنها سنگین است،و در نتیجه از حقیقت یکتاپرستی میگریزد،و به جستجوی خدایان دروغین میپردازد،و لذا-در حالی که با یکدیگر نجوا میکنند-دیگر نمیتوانند بشنوند و حال آن که پیامبر را جن زده و دیوانه میخوانند و لذا راه را گم میکنند و دیگر از طریق حق به دور میافتند.
ریشۀ گرفتاری و مشکل آنان این است که به آخرت کافرند و میگویند:
چگونه ممکن است که ما پس از مردن و به صورت استخوانها و تن به خاک شده درآمده به زندگی بازگردیم؟اگر از سنگ و آهن ساخته شده بودند یا از هر چیزی
که در نظر آنان از اینها هم سختتر است،آن کس که ایشان را نخستین بار آفریده، بار دیگر به زندگی بازشان میگرداند،اما این که چه وقت این کار صورت میگیرد بستۀ به ارادۀ خدا است و تنها او میداند که زمان آن چه وقت است،و امکان آن هست که نزدیک باشد و پس از خوانده شدن ایشان به بازگشت به توسط خدا، دعوت را بپذیرند و با ستایش پروردگار خویش بازگردند و چنان گمان کنند که جز اندک مدتی در گور درنگ نکرده بودهاند.
[45]
وَ إِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً -و در آن هنگام که قرآن میخوانی،میان تو و کسانی که به آخرت ایمان نیاوردهاند پردهای ناپدید و پوشیدهای را قرار میدادیم.» این طبیعی است که آنان که مرگ را به یاد دارند و به آخرت ایمان آوردهاند و به آنچه از پاداش و کیفر که بهرۀ ایشان خواهد شد،پیوسته به مسئولیت خویش توجه دارند،و با نظری واقعی به قرآن نگاه میکنند /6 که از پندار و رؤیا و خواب دیدن به دور است،بلکه نظرشان برخاستۀ از تأمل و تدبر کامل است،و لذا قلبهای ایشان بینا و بینش آنان نافذ است،اما کسانی که به روز دیگر ایمان ندارند،به سبب همین بیایمانی از دیدن واقعیت محجوب و در پشت پرده قرار گرفتهاند.
و بعضی از مفسران دربارۀ«حجابا مستورا»گفتهاند که یک نفر از کافران،در آن هنگام که رسول خدا(ص)به قرائت قرآن اشتغال داشت،ممکن نبود بتواند او را ببیند و در نتیجه به او آسیب برساند.
چنین به نظر میرسد که تفسیر نزدیکتر آن است که گفته شود:حجاب مستور داشتن آن نظر سلبی و منفی است که کافران نسبت به آیات قرآن برای خود برگزیده بودند،و آیات آینده-به نظر من-معنی حجاب مستور را آشکار میسازد.
[46]
وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ -ما بر دلهای ایشان
پوششهایی قرار دادیم،تا نتوانند آن را بفهمند.» برای آن که قرآن را نتوانند بفهمند،خدا بر دلهای ایشان«أکنّة»قرار داد.
و این لفظ شکل صیغۀ جمع لفظ کنان به معنی پوشش است،و همین پوشش آن حجاب مستوری است که خدا در میان قرآن و دلهای کسانی که به آخرت کافرند، به عنوان مجازات آنان که بعث و رستاخیز را تکذیب کرده و منکر قدرت خدا برای بازگرداندن مردگان شده و به پیروی از شهوتها و عصبیتهای خود پرداختند،پدید آورده بود.
از خود میپرسیم که آیا این حجاب همان سنت الاهی نیست که در آفریدگان او جریان یافته و حاکی از آن است که هر کس که در پذیرفتن اندیشۀ فاسدی تعصب ورزد هرگز حقیقت را مشاهده نخواهد کرد،یا این که یک فعل الاهی تازه است که خدا به توسط آن بر گمراهی و کفر کافران میافزاید،و آنان را در گمراهی حیرتزده نگاه میدارد؟ آری،آن فعلی تازه است،و حجابی که خدا میان قرآن و کافران قرار میدهد.و این مجازات و عقاب بزرگی است که خدا خواستار گمراهی بشر پس از کفر ورزیدن او به هدایت میشود،و بر ما واجب است که پیوسته از گرفتار شدن به این عقاب بزرگ بر حذر بمانیم،و همیشه خواستار راهنمایی و هدایت الاهی،و این که ما را پس از راه یافتن به هدایت گمراه نکند بوده باشیم،که او پذیرنده و اجابت کنندۀ این خواهش و دعا است.
/6
وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً
-و در گوشهای آنان سنگینی.» که در این حالت گوش سنگین قدرت آن را ندارد که به صورت درست وظیفۀ خود را انجام دهد،به همان گونه که اگر عقل ضعف و سستی پیدا کند، نمیتواند آنچه را که گوش یا دیگر اندامها به آن انتقال میدهند بفهمد.
وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً
-و هنگامی که تنها از خدای یگانه در قرآن یاد میکنی،با نفرت پشت میکنند و دور میشوند.»
از آن جا که کافران به یگانگی خدا اعتقاد ندارند،خواستار شنیدن قرآن نیستند،بدان جهت که اندیشههای قرآن با ایشان مخالف است و فرار ایشان به سبب ترسی است که از بیدار شدن ضمیر خود دارند.
[47]
اندامهای بشر همچون دریچههایی برای قلب او نسبت به جهان خارج از وی محسوب میشوند،و اگر بر قلب شهوتها و تعصب و اندیشههای باطل غلبه کرده باشد،این اندامها از کار میافتند یا بر خلاف آنچه مطلوب است عمل میکنند،زیرا که قلب بیمارگاه حقایقی را که بر آن وارد میشود به صورتی باطل تفسیر میکند که متناسب با بیماریهای غلبه یافتۀ بر آن باشد،چنان که اگر کسی بر چشم خود عینک رنگین گذاشته باشد،همه چیز را بدان رنگ مشاهده میکند،و به همین گونه اگر کسی بر قلب خود گوشی و آلت گیرندۀ گمراه کنندهای قرار داده باشد،همه چیز را از راه آن میشنود و همۀ صداها را به میانجیگری آن به صورتی نادرست میشنود؛چنین کسی برای نفس خود قالبهای آهنگی معینی ساخته است که همه معلومات و دریافتهای تازه را در آنها قرار میدهد و بنا بر این از حقایق چیزی جز گمراهی بهرۀ او نمیشود؛و پروردگار ما میگوید:
نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَسْتَمِعُونَ بِهِ
-ما بهتر به آن علم داریم که به وسیله چه چیز میشنوند.» شاید(باء بما)در اینجا برای بیان مدد گرفتن است و از احکام از پیش صادر شده و قالبهای فکری فراهم آمدهای حکایت دارد که به توسط آن به حقایق گوش میدهند و آنها را بر حسب هواهای نفس خود تفسیر میکنند،و آیات آینده دربارۀ این قالبها به ما توضیح میدهد.
إِذْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ وَ إِذْ هُمْ نَجْویٰ إِذْ یَقُولُ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ /6 رَجُلاً مَسْحُوراً
-در آن هنگام که به تو گوش میدهند و در آن هنگام که ستمگران به نجوی و بیخ گوش با یکدیگر گویند که جز از مرد جادوزدهای پیروی نمیکنید.» ایستارهای خود را نسبت به رسول خدا با دلایلی واهی پسندیده تصور میکردند و میگفتند که او جادوگر نیست بلکه اسیر جادو شده است،در صورتی که
مدعی آن بودند که رسول خدا(ص)راستگو و امین است،و به همین جهت چارهای جز آن نداشته که بگویند او گرفتار مکر و خدعۀ جادوگران شده و مسحور است.
قرآن این تهمت را سفیهانه میخواند و میگوید:
[48]
اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً - بنگر که چگونه برای تو مثلی میزنند و با چه کسان تو را مقایسه میکنند،پس از راه گم شدهاند و توانایی یافتن راه راست را ندارند.» به همین سبب بود که آنان رسول خدا(ص)را متهم به تهمتهای واهی میکردند و بر اثر آن توانایی فهم قرآن از آنان سلب شد و نمیتوانستند مقصود از گفتارهای آن را چنان که باید و شاید دریابند و راهی به سوی حق پیدا کنند.
چنان که پیش از این گفتیم:ایمان به آخرت ضامنی برای اندیشیدن سالم در زندگی است،و کافران به آن بسنده نکردند که منکر آخرت شوند،بلکه در آن میکوشیدند که اعتقادات خود را با افکاری سخیف و شبهههایی واهی توجیه کنند که آنچه پس از این میآید شبهۀ سوم است:
[49]
وَ قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً -و گفتند:پس از آن که مردیم و به صورت استخوانها و چیزهای پوک و خاک شده درآمدیم،آیا میتوانیم به صورت آفریدهای تازه از گور برخیزیم؟» اگر انسان در روزی مبعوث شود و از خاک برخیزد،پس برای چه به صورت خاک متلاشی شده درآمده است؟ این پرسشی بود که کفار با تعجب و استنکار طرح میکردند،پس خدا به ایشان چنین پاسخ داد:
[50-51]
قُلْ کُونُوا حِجٰارَةً أَوْ حَدِیداً* أَوْ خَلْقاً مِمّٰا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ -بگو که:اگر سنگ یا آهن باشید*یا آفریدهای که به نظر شما بزرگ مینماید.» خواه سنگ میبودید یا آهن یا هر چیز دیگری که در ذهن خود آن را بزرگ میشمارید، /6 همچون کوهها و دریاها و صحراها و نظایر اینها.
فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنٰا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ
-باز هم میگفتند که چه کس ما را(به زندگی بازمیگرداند)؟بگو:آن کس که نخستین بار شما را به وجود آورد و آفرید.» آشکار است که آفرینش بار دوم آسانتر از آفرینش نخستین است.و شاید کافران چنان میپنداشتند که در سنگ و آهن،به مناسبت سفت و سخت بودن آنها نمیتوان تصرفی کرد،و همچون گوشت و استخوان نیستند،یا چنین گمان میکردند که آنها به جهت جامد بودن بر خلاف آدمیزادند که از مواد زنده ساخته شده است.
قرآن در پاسخ شبهۀ ایشان میگوید که سخن ایشان با مقیاسهای آفریدگان سازگار است،ولی خداوند آفریننده بر هر چیز توانا است.
فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هُوَ
-پس سرهای خود را تکان میدهند و میگویند که:این در چه وقت خواهد بود؟» یعنی سرهای خود را تکان میدهند و آن را همچون انسان شگفتزدهای به جلو میآورند و میپرسند وعدۀ ما کی خواهد بود اگر وعدهای داشته باشیم؟ این عادت انسان است که اگر دربارۀ امری دو احتمال ممکن بوده باشد، او احتمال وقوع آن یک از آن دو را میپذیرد که آسانتر باشد،و وقوع احتمال دوم را بعید میشمارد،ولی خداوند متعال دربارۀ این احتمال دوم تأکید میکند و میگوید:
قُلْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً
-بگو ممکن است که نزدیک باشد.» چه اعتقاد آدمی به این که در هر لحظه ممکن است دنیا را ترک کند و قیامت در هر لحظه که خدا بخواهد صورتپذیر شود،او را در کارهای خرد و کلانش متقی و پرهیزگار خواهد ساخت.
[52]
یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً -روزی که خدا شما را میخواند و با ستایش او دعوتش را اجابت میکنید و چنان میپندارید که جز مدتی کوتاه(به حال مرده در گور)درنگ نکرده بودهاید.» /6 پس دنیا در برابر آخرت چیزی جز اندک نیست،چه میانگین عمر آدمی در دنیا هفتاد سال یا اندکی بیش از آن است،و این سالها در برابر جاودانگی بقای در
آخرت-خواه در دوزخ و خواه در بهشت-چیزی جز اندک نیست.
/6
وَ قُلْ لِعِبٰادِی یَقُولُوا اَلَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً (53) رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِکُمْ إِنْ یَشَأْ یَرْحَمْکُمْ أَوْ إِنْ یَشَأْ یُعَذِّبْکُمْ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ وَکِیلاً (54) وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ اَلنَّبِیِّینَ عَلیٰ بَعْضٍ وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً (55) قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلاٰ یَمْلِکُونَ کَشْفَ اَلضُّرِّ عَنْکُمْ وَ لاٰ تَحْوِیلاً (56) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلیٰ رَبِّهِمُ اَلْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ یَخٰافُونَ عَذٰابَهُ إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ کٰانَ مَحْذُوراً (57) وَ إِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ نَحْنُ مُهْلِکُوهٰا قَبْلَ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهٰا عَذٰاباً شَدِیداً کٰانَ ذٰلِکَ فِی اَلْکِتٰابِ مَسْطُوراً (58) وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ أَنْ کَذَّبَ بِهَا اَلْأَوَّلُونَ وَ آتَیْنٰا ثَمُودَ اَلنّٰاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهٰا وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ تَخْوِیفاً (59) وَ إِذْ قُلْنٰا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحٰاطَ بِالنّٰاسِ وَ مٰا جَعَلْنَا اَلرُّؤْیَا اَلَّتِی أَرَیْنٰاکَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ فِی اَلْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً (60)
53[ینزغ بینهم]
:در میان ایشان فساد و ایجاد شر میکند.
57[محذورا]
:آنچه از آن حذر و پرهیز میشود.
/6
برای آن که شیطان روحیۀ دشمنی را میان بندگان خدا پراکنده نسازد،بر آنان لازم است که بهترین گفته را برگزینند و آن این است که شیطان دشمن بزرگ و آشکار انسان است و شایسته نیست که بشر خود را وکیل مردمان بداند(پس چنان که بخواهد به تکفیر آنان بپردازد و به عذاب خدا بر ایشان حکم دهد).
خدا به بندگانش داناتر است،پس او است(و نه کسی دیگر)که میتواند هر کس را که خواهد رحمت کند و هر کس را که خواهد عذاب دهد و علم او بر هر چه در آسمانها و زمین است احاطه دارد و برتری پیدا کردن بعضی از آنان بر بعضی دیگر به مشیت او صورت میگیرد،مگر نه این است که میان بندگانش تفاوت قایل شده و به داوود زبور بخشیده است؟ چنان مینماید که این آیات بیان کنندۀ بعضی از مسئولیتهای واجب انسان را در مقابل یکدیگر بیان میکند و غیر مسلمانان را شامل میشود،پس گفتار نیکو و شتابزدگی نشان ندادن در محکوم کردن مردم و ترک حسد جزئی از مسئولیت مؤمن در برابر برادر خویش است.
/6 شاید عوامل اختلاف از خالص نبودن توحید برخاسته و از رسوبات و
بازماندههای شرک بوده باشد،و به همین جهت است که سیاق بار دیگر به قضیه شرک میپردازد،و این که خدایان پنداری باطل نمیتوانند زیان و ضرر را از آنان دور کنند یا به آن تغییر شکل دهند.
بلکه کسانی که ایشان آنان را به خدایی میخوانند،به نوبۀ خود در صدد آنند که وسیلهای برای نزدیکی با خدا پیدا کنند،و امیدوار به رحمت اویند و از عذاب او میهراسند.
به رغم وجود خدایان باطل،خداوند همۀ نیروها را تا پیش از روز رستاخیز میمیراند تا روشن شود که آنها نمیتوانند از مردم خود زیانی را دور کنند.
نخستینیان آیات خداوندی را ردّ کردند.ثمود که انکار کردند و به شتر ستم ورزیدند که این خود نشانه و آیهای روشنی بخش است و آیات الهی نیست مگر برای ترساندن.
هدف از این ترساندن ما آزمون بشر است در حالی که قدرت و علم خداوند بر مردم احاطه دارد.خداوند آنها را با خوابی به رسولش الهام کرد مورد آزمون قرار داد،چنان که شجرۀ ملعونه در قرآن را موجب فتنه دانسته است.(درخت زقوم که در دنیا تبهکارانی چون بنی امیه مظهر آن به شمار میآیند)،ولی آیات ترساننده تنها بر خود کامگی آنها میافزاید.
[53]
مشرکان این چنین شبهاتی را دربارۀ پیامبر برمیانگیزانند.مسئولیت دعوتگران الهی در این میان چیست؟پاسخ آن است که درون مایۀ رسالت دعوتگران الهی حق است و صواب.اگر آنها بهترین شیوهها را در دعوت خود به کار بندند در حقیقت این شبهات را تکذیب کردهاند ولی اگر بهترین اسلوب را در دعوت خود برنگزینند،شیطان از این فرصت بهره خواهد برد و اشتباهات را در چشم مشرکان بزرگ خواهد کرد و دشمنی با مؤمنان را در قلب ایشان خواهد آراست و به
/6 همین ترتیب عمل خواهد کرد در خطاهایی که دعوتگران در تبلیغات خود مرتکب شدهاند،مثل این که به زبانی کند یا تندروی به کار بندند.
وَ قُلْ لِعِبٰادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ
-و به بندگان من بگو تا سخنی را بگویند که نیکوتر است.» ظاهرا مراد بندگان در این جا بندگان صالح و شایستۀ او هستند.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ
-و شیطان میان مردم شر و فساد ایجاد میکند.» پس شیطان در میان مردمان به دشمنی آمد و شد میکند،و روح دشمنی را میپراکند،و از کلمات فتنهانگیز و حتی از لغزشها و خطاهایی که مردمان معمولا نسبت به آنها چشمپوشی میکنند،برای ایجاد روحیۀ دشمنی در میان مؤمنان استفاده میکند.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً
-شیطان برای انسان دشمنی آشکار بوده است.» پس عداوت او تازه و پوشیده نیست،و بر انسان عاقل لازم است که از دشمن سرسخت مجاهدهگر با دشمنی خود دور و بر حذر باشد.
پس چرا پیرو گامهای شیطان باشیم،و به او فرصت راه یافتن میان صفوف خودمان و کاشتن تخم جدایی را در میان خودمان بدهیم؟
بعضی از مردمان احکامی سخت را نسبت به یکدیگر جاری میکنند بدون این که از واقعیت نفوس آنان آگاهی داشته باشند،و این که آیا خدا از آنان راضی است یا چنین نیست،پس آنان را به کفر و فسوق منسوب میدارند و به شمارش عیوب ایشان میپردازند،در صورتی که حدیثی شریف میگوید:
«رحمت بر آن بنده که عیبهای خودش او را از بیان عیبهای مردمان بازداشته است».
/6 انسانی که مردمان را به خدا دعوت میکند،و حامل رسالت او بر دیگران است،نزدیکترین مردم به این لغزش شیطانی است که به قلب او راه مییابد و او را به این میخواند که بر تکفیر دیگران بپردازد و نام او را از فهرست مؤمنان حذف کند.
قرآن گرفتاری تکفیر را با این گفته علاج میکند که:در حق مردم به باطل حکم صادر نکنید،چه ممکن است که در حق کسی به منحرف بودن از راه راست حکم کنید و او سپس توبه کند و خداوند متعال از او درگذرد،در صورتی که حکم صادر شدۀ علیه او بر جای مانده است و در نتیجه شخص صادر کنندۀ آن حکم در گرو خطایی باقی میماند که ممکن است از آن استغفار نکند،و برای آن به توبه نپردازد،و گاه ممکن است استغفار کند ولی خدا توبۀ او را نپذیرد،برای این که آن شخص از گناه او درنگذشته است،و این گناهی است که در آخرت از آن رها نمیشود.
در حدیث آمده است که:«بدانید که ظلم بر سه گونه است:گونهای که آمرزیده نمیشود،و گونهای که ترک و رها نمیشود،و گونهای که آمرزیده میشود؛و اما آن ظلمی که آمرزیده نمیشود شرک ورزیدن به خداوند متعال است،و خدا میگوید: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ -خدا گناه کسی را که برای او شریک قایل شده است نمیآمرزد»،و اما آن که آمرزیده میشود ستم راندن بر نفس خویش بر اثر مرتکب شدن بعضی از گناهان کوچک است،و اما ظلمی که آدمی را ترک نمیکند ستمگری بعضی از مردم بر بعضی دیگر است که در آخرت سبب رسیدن قصاص سختی به شخص مرتکب آن ستمگری میشود،و آن مجروح کردن با چاقو یا ضربه وارد آوردن با شلاق نیست،بلکه چیزی است که اینها در برابر آن کوچک مینمایند».
بنا بر این گاه کسی وارد بهشت میشود که ما به منحرف و فاسق بودن او معتقدیم،در صورتی که خود به آتش افکنده میشویم.و خداوند سبحانه و تعالی در توصیف اهل جهنم گفته است: وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرٰارِ
أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ* إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ النّٰارِ -و گفتند که ما را چه شده است که مردمانی را نمیبینیم که آنان را از جملۀ اشرار میشمردیم*و به مسخره کردن ایشان میپرداختیم،چرا از دیدار ما دور ماندهاند؟»،پس برای مردم حکمهای فوری صادر نکنید بلکه لازم است که مقیاس ما در حکم و اظهار نظر وابستۀ به مقدار ملتزم بودن ایشان به ارزشها بوده باشد.
بنا بر این به کارهای نیکی که انجام دادی مغرور مباش،و کارهای بد مردمان را بر ایشان عیب مگیر،و خود را برتر از دیگران مشمار.و باشد که شخصی عملی را در صورتی بر برادر دینی خود عیب شمارد که خود مرتکب کاری زشتتر از آن میشود،و شاید /6 آن شخص به عذری ناگزیر از انجام دادن آن کار زشت بوده،و بر اثر فشارهای تربیتی یا اقتصادی یا اجتماعی مرتکب آن عمل شده است،در صورتی که شخص عیب جوی وی بدون فشار همان عمل را انجام میدهد،و در این صورت است که خدا گناه برادر او را میبخشد ولی خود او را از آمرزش محروم میسازد.
[54]
رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِکُمْ إِنْ یَشَأْ یَرْحَمْکُمْ أَوْ إِنْ یَشَأْ یُعَذِّبْکُمْ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ وَکِیلاً -پروردگارتان به خوبی شما را میشناسد،اگر بخواهد شما را مشمول رحمت خود قرار میدهد،و اگر بخواهد عذابتان میدهد،و تو را به عنوان وکیل برای ایشان به رسالت نفرستادهایم.» رسول همچون گواه و بشارت دهنده و بیم دهندهای به رسالت مبعوث شده است نه برای آن که وکیل خدا برای مردم باشد تا هر کس را که بخواهد در رحمت خدا داخل کند،و هر که را خواهد از آن خارج سازد.این کار تنها اختصاص به خدا دارد.
پس تو نمیتوانی مردمان را،چنان که میخواهی،دسته بندی کنی؛آیا این
حدیث را که به روایت أبو ذر نشنیدهای که:رسول خدا(ص)گفت:«مردی گفت به خدای سوگند که او فلانی را نخواهد آمرزید،پس خدا گفت:چه کس با سوگند یاد کردن گفت که من نخواهم آمرزید؟پس بدانی که من او را آمرزیدم،و عمل آن دیگری را با گفتن این که خدا فلانی را نخواهد آمرزید باطل کردم».
[55]
وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -و پروردگارت دربارۀ آن کسان که در آسمانها و زمین جای دارند داناتر است،» و میداند که چه میکنند.(من)موصوله را که برای عاقل میآید ملاحظه کن، پس میتوانیم بگوییم که:پروردگارت به آنچه در آسمانها و زمین از جنس عاقل زندگی میکند آگاهی دارد،خواه از جنس بشر باشد و خواه از جنس فرشتگان.
وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلیٰ بَعْضٍ
-و ما بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر برتری بخشیدیم.» پیامبران نیز همچون دیگر افراد بشر درجات فروتر و برتر دارند،و برترین پیامبران رسولانند،و برترین رسولان /6 پنج رسولند که به نام اولوا العزم خوانده میشوند که برترین آنان رسول اللّٰه(ص)است،و رسول اللّٰه(ص)در حدیثی گفته است:
«به شش چیز از دیگر پیامبران برتری یافتم:جامعترین کلمات به من بخشیده شد،و با ترس دشمنان از من از فاصلهای برابر با یک ماه راهپیمایی نصرت شدم،و غنایم جنگی بر من حلال شد،و زمین محل سجود پاکیزۀ من قرار گرفت،و به همۀ آفریدگان مبعوث شدم،و پیامبری به من پایان یافت».
وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً
-و به داود زبور دادیم.» چنان مینماید که زبور داوود کتاب دعا و مناجات داوود با خداوند سبحانه و تعالی بوده است،و چنان که معلوم شده،شمارۀ کتابهای خدا صد و بیست و چهار است که هر یک از آنها به مقتضای اوضاع و احوال زمانی معین نازل شده است،و شاید تنها ذکر شدن کتاب داود به سببهای زیر میبوده باشد:
1-خدا در آن از آمدن پیامبر محمّد(ص)بشارت داده و گفته است که به زودی زمین را میراث بندگان صالح خویش قرار خواهد داد.
2-این که جهودان چنان میپنداشتند که خدا پس از موسی پیامبری مبعوث نخواهد کرد و او و پیامبر پس از او،به اعتراف خود ایشان پیامبر مرسل بود.
3-برتری پیامبران بر یکدیگر به سبب مال و سلطه نبود بلکه به سبب رسالتها بود،و علی رغم آن که داوود پادشاه بود،در این جا از پادشاهی او سخنی به میان نیامده بلکه از زبور نازل شدۀ به او سخن رفته،و تمایز آن با دیگر کتابها در آن است که کتاب دعا است،و این بزرگترین امتیاز آن در میان دیگر کتابها به شمار میرود.
[56]
قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلاٰ یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُمْ وَ لاٰ تَحْوِیلاً -بگو:کسانی را که جز او(خدا)میپنداشتند(به یاری خود) بخوانید و(ببینید)که نه میتوانند شما را از گرفتاری نجات دهند و نه آن را از شما دور کنند.» ناگزیر میبایستی ایمان به خدا را محور زندگی خویش قرار دهیم،زیرا که خدایان پنداری /6 نمیتوانند سودی به ما برسانند یا زیانی را از ما دور کنند،و علاوه بر این که نمیتوانند آنچه را که از ایشان خواستهایم انجام دهند،برای انجام دادن آنچه برای خود میخواهند نیز توانایی ندارند،تا چه رسد به این که خواستههای مردم را برآورده سازند،و در این جا از کلمۀ«زعمتم»یعنی مدعی شدید و به پندار خود ساختید،چنان برمیآید که انسان خود کسی است که طاغوت تسلط یافتۀ بر خود و نیز بتان جامد را میسازد و برای آن نیرومندی تصور میکند و سپس از آن میترسد،در صورتی که میداند هیچ کاری از دست آن برنمیآید و زیان و شری را از او دور یا به صورتی دیگر تحویل نخواهد کرد.
[57]
أُولٰئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلیٰ رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ -آن کسان که به یاری خود میخوانند،خود خواستار آنند که وسیلهای برای نزدیکی به پروردگارشان به دست آورند،آیا کدامشان به او نزدیکترند؟»
آن کسانی که به گمان ایشان خدایانند،خود در صدد آنند که به پروردگارشان نزدیکی پیدا کنند،نیازمند رحمت اویند،و هر کس به فطرت خود،و بسا هست که به ایمان خویش خواستار نزدیکی به او میشود؛و دربارۀ این آیه و آیات مشابه آن،گروهی از مفسران گرفتار حیرت شده و پرسیدهاند که آن کسان که میخوانند کیانند و چگونه میخواهند وسیلۀ نزدیکی به پروردگارشان را به دست آورند؟ بعضی چنان گمان کردهاند که آنها بتاناند،در صورتی که بعضی دیگر بر آنند که منظور فرشتگان و بندگان صالح خدا هستند که پیروان ایشان آنان را به جای خدا ارباب(جمع رب)خود تصور میکردهاند.
و حقیقت این است که هر یک از این دو نظر پارهای از معنی آیه است،در صورتی که معنی شاملتر این است که هر چیز یا هر شخصی است که جز خدا از او فرمانبرداری شود،بدان سبب که اغلب فرزندان آدم به جای خدا به پرستش صاحبان نیرو و مال و جاه همچون پادشاهان و رهبران سیاسی و مترفان و صاحبان نعمت و خوشگذرانان و کشیشان و حاخامان میپردازند.
پس آیات،چنان که مینماید،شامل همۀ آنان میشود،بلکه متمرکز بر آن است و در آن میکوشد که بشر را از یوغ پرستش آنها خلاص کند،و شاید قراءت سریع آیات شرک این الهام را به ما ببخشد که خدایان پنداری مورد پرستش جز خدا معمولا از افراد بشرند،و پروردگار ما میگوید: وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا الَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ -و هنگامی که مشرکان شرکای پنداری خویش را دیدند گفتند:پروردگارا!اینانند شریکانی که ما جز تو میخواندیم»(النحل86/).
و گفت: قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ /6 وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ -بگو:ای اهل کتاب! بیایید تا به کلمهای یکسان میان ما و شما بازگردیم و جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او ندانیم،و بعضی از ما بعضی دیگر را ربها(ارباب)ی خویش نگیریم»
(آل عمران64/).
و گفت: اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ -خاخامان و راهبان خود را به جای خدا ارباب و پروردگاران خویش گرفتند»،و گفت: أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ -آیا ربهای پراکنده بهترند یا خدای یگانۀ قهار؟» (/39یوسف)،و گفت: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ -و بعضی از مردم آن کسانند که به جای خدا کسانی را همانند او و به اندازۀ خدا دوست میدارند»(/165البقرة)،و گفت: اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُکُمْ -کسانی که جز خدا میخوانید،بندگانی همچون خودتانند»(/194 الأعراف).
بدین گونه از این آیات چنان الهام میگیریم که ارباب(جمع رب)و انداد (جمع ندّ همانند)و شرکاء(جمع شریک)بندگانی از بشرند.
وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ یَخٰافُونَ عَذٰابَهُ إِنَّ عَذٰابَ رَبِّکَ کٰانَ مَحْذُوراً
-و امیدوار به رحمت اویند و از عذاب او میهراسند،چه عذاب پروردگارت پرهیز کردنی و ترسناک است.» و رجا و امیدواری به درجۀ ترس نیست،بدان سبب که ترس از عذاب آدمی را بیش از امیدواری اصلاح میکند؛و در حدیثی از امیر مؤمنان(ع)آمده است که:
«پس هر کس که مشتاق وارد شدن به بهشت باشد،شهوات را از یاد میبرد،و آن که از آتش بترسد از محرمات دوری میجوید».
ترس از آتش آدمی را از چیزهای حرام دور نگاه میدارد،در صورتی که امید راه یافتن به بهشت سبب دوری او از شهوات میشود.
[58]
وَ إِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ نَحْنُ مُهْلِکُوهٰا قَبْلَ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهٰا /6 عَذٰاباً شَدِیداً کٰانَ ذٰلِکَ فِی الْکِتٰابِ مَسْطُوراً -و روستا و شهری نیست که ما (مردم آن)را قبل از روز قیامت هلاک نکنیم یا به عذابی سخت آن را معذّب
نسازیم و این در کتاب نوشته شده است.» بعضی گفتهاند که:هنگامی که خداوند متعال در قرآن از شهر پاک و پاکیزهای سخن میگوید،از آن با لفظ بلد و مصر نام میبرد،و هر وقت که دربارۀ بلدی ناپاک بحث میکند آن را قریه مینامد،هر اندازه هم که بزرگ بوده باشد.
آیه اشاره به قضیهای بسیار مهم در زندگی قریهها دارد که از فرمانبرداری پروردگارشان سرپیچی کرده بودند،و از آغاز انحراف مردمان آن قریهها عذاب بر ایشان نوشته شد،ولی جریان نیافت و متوقف ماند،و چه بسا میشود که عذاب در این لحظه فرستاده شود،ولی سالهای دراز مردمان به آن معذب میشوند،و از این آیه چنین نتیجه میگیریم که:خدا به انسان مهلت میدهد،و اگر از راه خود انحراف کند،بر او است که حکم خداوند را دربارۀ خودش تحمل کند،و نیز آیه به آن اشاره میکند که طبع بشر به انحراف تمایل دارد و همین تمایل عذاب پروردگار را به سوی او جلب میکند.
[59]
وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ -و ما را از فرستادن آیات و نشانههای عذاب چیزی جز آن باز نداشت که پیشینیان آن را تکذیب کرده بودند.» مشکل افراد بشر اندک بودن آیات نیست،بلکه آن است که مردمان آیات را چنان که شایسته است نمیفهمند و به آن توجه نمیکنند و از ارزش آن آگاه نیستند،و در نتیجه آنها را تکذیب میکنند،و آشکارترین نمونه قوم ثمود است.
وَ آتَیْنٰا ثَمُودَ النّٰاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهٰا
-و به قوم ثمود ماده شتر را که مایۀ بصیرت بود بخشیدیم،پس به آن ستم کردند.» این ناقه نشانهای کوهستانی و آشکار بود که از کوه بسته بیرون آمد تا آنان از شیر آن بدوشند و مصرف کنند،ولی با کمال تأسف همین ماده شتر،به سبب ستمی که آنان بر خود به میانجیگری آن روا داشتند،وسیلۀ گرفتار شدن آنان به مصیبتی بزرگ شد.
سیاق قرآنی ما را از آن بر حذر میدارد که بدون آماده بودن خودمان برای
پذیرفتن آیتی خواستار آن نشویم،چه اگر آیات نازل شود و ما پس از آن به آنها کافر شویم،مستوجب عذاب سخت خدا خواهیم شد،از آن جهت که بر خودمان به سبب آیه ستم روا داشتهایم،چنان که قوم ثمود چنین کردند.
/6 در تفسیر این آیه کریمه آمده است:بنا بر حدیثی مأثور از امام باقر علیه السلام آمده است که:از محمّد(ص)قوم او خواستار رسیدن آیتی برای خود شدند، پس جبرییل فرود آمد و این آیه را بر او از جانب خدا فروخواند: وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ و کنا اذا ارسلنا الی قریة آیة فلم یؤمنوا بها اهلکناهم فلذلک أخرنا عن قومک الآیات. (1)
وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ تَخْوِیفاً
-و آیات را جز برای بیم دادن فرونمیفرستیم.» یعنی دو گونه از آیات وجود دارد،یکی«مبصرة»همچون ناقۀ صالح که قوم وی به آن کافر شدند،و دیگری آیتی برای«تخویف»و بیم دادن به عذاب آخرت همچون جنگ و گرفتاریهای زیانبخش دیگر.
و چون خداوند متعال فرستادن پیامبران را با فرستادن محمد(ص)پایان داد،پس آیاتی فرستاد تا مؤمنان را از عذاب قیامت بترساند،و برای آن نبود که اگر به آن کافر شدند عذاب بر ایشان نازل شود.
[60]
رؤیا چیست؟چنان معلوم میشود که برای هر یک از ما یک حس ششم وجود دارد،و قصد من حسی است که به وسیلۀ آن پیامدهایی همچون نعمت یا مصیبت را پیش بینی میکنیم،و این حس نقشی اساسی در اوضاع و احوال دشوار ایفا میکند که جانها ملتهب و آشفته شده،و شاید رؤیا(به خواب دیدن)جزئی از این حس بوده باشد،چه انسان در حالت بیداری از دیدن حقایق محجوب است و
1) 19) -تفسیر صافی،ج 3،ص 199.
تنها چیزهایی را احساس میکند که با چشم میبیند و در زندگی روزانه گرفتار آنها میشود،در صورتی که در خوابها که حسهای دیگر از کار میافتد این حس ششم فعال باقی میماند و به وسیلۀ آن شخص اموری را مشاهده میکند،و بسیار اتفاق میافتد که خداوند متعال انسان را از آینده و امور متعددی در حالت خواب بیم میدهد و بر حذر میدارد،چیزی که هست بیشتر افراد بشر،به سبب گرفتار شدن به فریب دنیا و نعمتهای خدا در آن،از رؤیای خود بهرهای به دست نمیآورند،و نه از خطری که آنان را در میان گرفته است،و شاید در آیه اشارهای به این نعمت کرده باشد.
/6
وَ إِذْ قُلْنٰا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحٰاطَ بِالنّٰاسِ
-و در آن هنگام که به تو گفتیم که پروردگارت بر مردمان احاطه دارد.» از لحاظ علم و قدرت.
وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنٰاکَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ
-و رؤیایی را که به تو نشان دادیم جز برای فتنه و آزمایش مردمان قرار ندادیم.» وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ -و درخت لعنت شدۀ در قرآن.» یعنی این آیه را اشارهای به شجرۀ ملعونه قرار دادیم:
وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلاّٰ طُغْیٰاناً کَبِیراً
-و آنان را بیم میدهیم و چیزی جز یک گردنکشی بزرگ بر ایشان نمیافزاید.» خدای تعالی در آیهای که پس از آن آمده است میگوید: وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً -و چون به فرشتگان گفتیم که به آدم سجده کنید چنین کردند مگر ابلیس که گفت:آیا من به کسی سجده کنم که او را از گل آفریدهای؟!».
حالت غرور و برتریجویی و تکبر بر مؤمن و بر آیات بیم دهندۀ خدا،این همه برخاستۀ از یک خطای قدیمی است که پدر ما آدم(ع)مرتکب آن شد،و ابلیسی که به فرمان خدا سجده نکرده بود او را بر این خطا برانگیخت،و همین تا کنون بر غرور و کبر انسان میافزاید.
آیا درخت لعنت شدۀ در قرآن چیست؟ تفسیرها در معنی این آیه با یکدیگر اختلاف دارد،و بعضی آن را درخت زقوم میدانند،یا میگویند مقصود از آن قوم یهود است،ولی تفسیری که من آن را میپذیرم و روایات فراوانی دربارۀ آن از جانب همۀ مذاهب اسلامی نقل شده به گونهای است که چند سطر بعد نقل خواهم کرد،و پیش از بیان این تفسیر و روایتهای مربوط به آن،در این باره اندیشه و فکر مهمی وجود دارد که بیان کردن آن را بر خود لازم میدانم:در این شک نیست که رسالت اسلام عظیمترین و بزرگترین نمود پدیدهای است که ستارۀ زمینی ما شاهد آن بوده است، /6 و در این شک نیست که آنچه بر این پدیدۀ جهانی از تغییرات هولناک گذشته،آن نیز برخوردار از اهمیتی بزرگ است،و مهمترین تغییری که بر این پدیده راه یافته،انتقال پیدا کردن خلافت اسلامی از خلفای راشدین به سلطنتی گزنده که امویان آن را قاپیدند.این تغییر بزرگترین انحرافی است که در امت اسلامی رخ داد،و طبیعتا اسلام که رسالتی غیبی است در مقابل این انحراف بزرگ خاموش نمیماند،و این تغییر خطیر در رسالت خدا است،و خدایی که رسالت خود و امت اسلامی را دوست میدارد، آن را ترک نکرده و از راهی یا راه دیگر به آن اشاره کرده است،و این اشاره واضح نبود،مثل آن که پیامبر همۀ رهبران بنی امیه را سر ببرد،زیرا این از شأن رسالتهای آسمانی نیست زیرا خداوند میخواهد مردم را به آزمون گیرد در عین حالی که خداوند اجازه نمیدهد هیچ امری بدون حجّت آشکار باشد بلکه به حق و باطل اشاره میکند و سپس زمینه را بازمیگذارد تا مردم حق و باطل را برگزینند.
و در عین حال خدا امر را بدون حجتی آشکار رها نمیکند بلکه به حق و باطل اشاره میکند،و سپس میدان را ترک میکند و جای بحث را برای مسلمانان باقی میگذارد تا از حق و باطل یکی را برگزینند.
و تفسیر اختیار شده آن است که مقصود از رؤیا حادثهای است که
رسول خدا(ص)در خواب دیده بود که میمونهایی بر روی منبر او بالا و پایین میروند و بر روی هم میجهند،و این سخن را به مردمان گفت،ولی کیست که آن را تعقل کند؟؟ صاحبان هوش و ذکاء،و اهل تحقیق ایمانی فقط آن کسانند که منبر رسول (ص)را مرکز پیشوایی و رهبری میدانند،و گروههایی از امت وجود دارند که در آن میکوشیدند تا این مرکز را بدون حق به تصرف خود درآورند،و آنان بنی امیه بودند، و دیگران گفتند که خواب رسول همچون خواب خود ایشان بیاثر است،ولی حقیقت امر آن است که این دو خواب با یکدیگر بسیار تفاوت دارد،و ابراهیم پیامبر خدا میخواست فرزند خود را به سبب رؤیا قربانی کند.به فرزندش اسماعیل گفت: یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ -در خواب دیدم که تو را ذبح میکنم»پس فرزند او اسماعیل پیامبر خدا به او گفت: یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ -ای پدرم،مأموریتی را که بر عهدهداری به انجام رسان که به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت»،و بدین گونه رؤیای پیامبران در حکم وحی بوده است.
به همین سبب در حدیث آمده است که آن رؤیایی بود که در خواب دید بوزینگان بر منبر او بالا و پایین میروند،پس رسول خدا(ص)از آن ناراحت و اندوهگین شد.
/6 سهل بن سعد از پدرش روایت کرد که:(پیامبر(ص)چون آن رؤیا را دید و تا زمانی که از دنیا درگذشت او را خندان ندیدند).
سعید بن یسار به روایت از ابو جعفر و ابو عبد اللّٰه گفته است(و بر این تأویل شجرۀ ملعونه در قرآن بنی امیهاند که خدا پیغمبرش را به مسلط شدن آنان بر منبر او و کشتن ذریۀ او آگاه کرده بود).
و از المنهال ابن عمر روایت است که گفت:بر علی ابن الحسین علیهما السلام داخل شدم و به او گفتم:ای پسر رسول خدا(ص)چگونه صبح کردی؟ گفت:(به خدای سوگند که چنان صبح کردم همچون بنی اسراییل در
مقابل آل فرعون،پسرانشان را میکشتند و زنانشان را زنده بر جای میگذاردند،و پیغمبر خیر البریه(نیکوترین آفریدگان)را پس از رسول اللّٰه(ص)بر منبرها لعن میکردند،و هر کس که ما را دوست داشته باشد،به سبب این دوستی،از حقی که میبایستی به او داده شود میکاستند).
به حسن بصری گفته شد که:ای ابو سعید،حسین ابن علی کشته شد.
پس چنان گریست که دو شانۀ او به حرکت درآمد و سپس گفت:وای بر امتی که پسر دعیّ(متهم در نسب)آن پسر دختر پیامبر آن امت را بکشد.
/6
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً (61) قٰالَ أَ رَأَیْتَکَ هٰذَا اَلَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلاّٰ قَلِیلاً (62) قٰالَ اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزٰاؤُکُمْ جَزٰاءً مَوْفُوراً (63) وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شٰارِکْهُمْ فِی اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ اَلشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً (64) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ وَکِیلاً (65) رَبُّکُمُ اَلَّذِی یُزْجِی لَکُمُ اَلْفُلْکَ فِی اَلْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً (66) وَ إِذٰا مَسَّکُمُ اَلضُّرُّ فِی اَلْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِیّٰاهُ فَلَمّٰا نَجّٰاکُمْ إِلَی اَلْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ کَفُوراً (67) أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمْ جٰانِبَ اَلْبَرِّ أَوْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حٰاصِباً ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَکُمْ وَکِیلاً (68) أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعِیدَکُمْ فِیهِ تٰارَةً أُخْریٰ فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قٰاصِفاً مِنَ اَلرِّیحِ فَیُغْرِقَکُمْ بِمٰا کَفَرْتُمْ ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنٰا بِهِ تَبِیعاً (69) وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً (70)
/6
64[أجلب]
:راندن سواران و تاخت آوردن که به وسیلۀ بلند کردن صدا(جلب)صورت میگیرد.
66[یزجی]
:إزجاء به معنی به حرکت در آوردن است.
69[قاصف]
:شکنندۀ به سبب شدت آن(در وزیدن).
/6
چرا بشر از قبول مسئولیتهای خود سرپیچی و تمرد میکند،و کیفر متمردان چیست و اصل و ریشۀ شرک در کجا و چگونه است؟ به داستان آفرینش نخستین بازمیگردیم:پس هر کس که از آغاز با خبر و آگاه باشد،به پایان و عاقبت رهبری میشود؛گفتۀ خدا را به فرشتگان که به آدم سجده کنند و همه چنین کردند مگر ابلیس که به ناحق و استکبار از قبول فرمان
پروردگارش سرپیچی کرد و گفت:(من از آتشم و چگونه میتوانم به کسی که تو او را از گل آفریدهای سجده کنم)به یاد میآوریم که در نتیجه گرفتار لعنت خدا شد، و آن گاه به خدا گفت که:به زودی خواهی دید که فرزندان این آفریدهات را که بر من برتری بخشیدهای،چگونه گمراه خواهم کرد،به شرط این که مرا تا روز قیامت نگاه داری،و پروردگار ما عز و جل او و پیروانش را به آن بیم داد که کیفر این کار جهنم است که به آن خواهید رسید.
و علی رغم این تهدید،شیطان هر چه زودتر با تحریکات خود آنان را گمراه کرد.
و با سپاهیان خود به نبرد با ایشان پرداخت و در اموال و اولاد شریک ایشان شد،و /6 با وعیدهای دروغین آنان را در معرض تهدید خود قرار داد،و بندگان راستین خدا هر چه زودتر به چالش و مبارزۀ با او با توکل بر خدا پرداختند،و خدا برای وکیل بودن بسنده است.و او همه چیز را در اختیار دارد،و هر کس که او را بشناسد و بر او توکل کند دیگر برای مبارزۀ با شیطان به چیزی نیاز نخواهد داشت.
پس او است که کشتیها را بر روی دریاها به مصلحت بشر به پیش میراند تا بر آنان رحمت کرده باشد،و چون در دریا گرفتار رنج شوند و خدایان پنداری که میپرستیدند از نظرشان دور شود،دست خدا آنان را،علی رغم دوری و اعراض کردن ایشان از او،از گرفتاری نجات میدهد و با ایمنی به کرانۀ دریا میرسند و با رحمت خدا روبرو میشوند، بدون این که به یاد بیاورند که خدا قدرت بر آن دارد که در خشکی آنان را به زمین فروبرد،یا به وسیلۀ باد سختی که ریگ و شن بر سر و رویشان میپاشد هلاکشان سازد،پس چون وکیلی را نمییابند که از آنان دفاع کند،یا ترس بازگشتن به دریا آنان را فراگیرد،بادهای سختی سبب غرق شدن آنان را در میان میگیرد و به کفرشان در حالی غرق میکند که هیچ کس خواهان پول خون آنان وجود ندارد.
خدا فرزندان آدم را کرامت بخشید،و فرشتگان را به سجده کردن برایشان برانگیخت و آنان را در دریا و خشکی پیش برد،و چیزهای پاکیزه را روزی آنان قرار داد و بر بسیاری از آفریدگانش فضیلت و برتری بخشید و به آنان وعده داد که
در نبرد با شیطانی که در کمین ایشان است پیروزشان خواهد ساخت.
[61]
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ -و چون به فرشتگان گفتیم که به آدم سجده کنید،همه سجده کردند مگر ابلیس.» در سورة البقرة اشاره کردیم که سجده کردن فرشتگان رمز و نمادی به فرمانبرداری طبیعت از انسان است،و چنین تعلیل کردیم که:بر هر طبیعتی از جهان فرشتهای موکل است،و بدین گونه فرشتۀ باران،و فرشتۀ باد،و فرشتگان دیگری برای دریاها و روز و شب و...و...وجود دارد،و آنچه از آدمی خواسته شده این است که خود را با نیروهای شر طبیعی هماهنگ سازد.
قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً
-گفت:چگونه به کسی سجده کنم که او را از گل آفریدهای؟» /6 چنان مینماید که ابلیس تعصب عنصری و نژادپرستانه داشته،چه میپنداشت که عنصر آتشی بر عنصر خاکی فضیلت دارد،و این را نمیدانست که اگر تکریم و بزرگداشت خدا با دمیدن قدسیتی در خاک و بخشیدن عقل و اراده به او نبود،خاک و گل ارزشی نمیداشت.
[62]
قٰالَ أَ رَأَیْتَکَ هٰذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ -گفت:با من بگوی چرا این را بر من برتری نهادهای؟» گفتهاند:معنی کلمۀ«أ رأیتک»مرا آگاه کن است،و شاید معنی آن این باشد که گمان میکنی که بر من پیروز خواهی شد،و در آن نشانهای از چالش و تمرد است،و اسلوب شیطان ملعون سخت از مقام پروردگار جهانیان دور بود،چه روش و اسلوب او چالش و تحدی نشان دادن به هر کس بوده که خدا او را مکرم میداشت،و تو گویی که میخواست بگوید:خواهی دید که چه بر سر این کس وارد خواهم آورد که او را بر من برتری بخشیدی و به سجده کردن بر او فرمانم
دادی!! لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ -اگر به من تا روز قیامت مهلت دهی،» تا ببینی که چه بر سر او خواهم آورد!! لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلاّٰ قَلِیلاً -ذریۀ او را،جز اندکی،از پای درخواهم آورد و گمراه خواهم کرد.» هدف ابلیس چیست؟ هدف ابلیس احتناک فرزندان آدم است،و احتناک بنا بر آنچه مفسران گفتهاند،مشتمل بر دو معنی است:
نخست:گرفتن با گردن است،یعنی پسران آدم را همچون بهائم میرانم.
دوم:ریشه کن ساختن،یعنی به صورت کامل بر آنان مسلط خواهم شد و (احتنک فلان ما عند فلان من مال)یعنی فلانی آنچه از مال در نزد فلانی یافت از او گرفت،و(احتنک الجراد الزرع)یعنی ملخ آنچه را که کاشته بودند به تمامی خورد،و«إلاّ قلیلا»یعنی مگر اندکی از آنان که نسبت به من تمرد کنند و به پیروی عقل خود بپردازند و این گفتۀ شیطان است،و از این گفتگو چنان برمیآید که ابلیس میگوید:من از آدم تواناترم،تو او را بر من بزرگی و کرامت و برتری بخشیدهای و من او را به آتش در خواهم آورد.
/6
[63]
قٰالَ اذْهَبْ -(خدا به شیطان)گفت:برو.» که به تو فرصت و مهلت دادم.
فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزٰاؤُکُمْ جَزٰاءً مَوْفُوراً
-پس تو و همۀ کسانی که از تو پیروی کنند،پاداشتان جهنم است که پاداشی گسترده و شایسته (برای گناهان)شما است.» خداوند متعال جن و انس را آفرید تا به پرستش او بپردازند،و فرزندان آدم را مکرم داشت و شایسته پرستش خویش ساخت،ولی چون فرزند آدم از حد خود خارج شود و در خط شیطان بیفتد،در آن صورت خدا کرامت خویش را از او بازپس میگیرد و او را به آتش جهنم داخل میکند،هم او را و هم سپاهیان ابلیس
را.و بدین گونه ابلیس از سختترین و خطرناکترین دشمنان برای فرزندان آدم است.و ترجمۀ دعایی چنین است:(خدایا!شکایت میکنم از دشمنی که مرا گمراه میکند،و شیطانی که به اغوا و فریب دادن من میپردازد؛سینۀ مرا از وسواس آکنده،و اندیشههای او قلب مرا در میان گرفته است،هوای نفس را به یاری من برانگیخته و دوستی دنیا را برای من آراسته و میان من و طاعت و بندگی و نزدیکی به تو همچون مانعی قرار گرفته است)،ولی خداوند سبحانه و تعالی به آدمی عقل و اراده بخشیده و مزایای فراوانی بهرۀ او ساخته است،چگونه؟بیایید تا به این گفتگو گوش فرا داریم.
چون خداوند متعال به ابلیس قوت و نیرویی بخشید،آدم گفت:
(پروردگارا!ابلیس را بر فرزندان من مسلط ساختی،و او را در جانهای آنان چنان روان کردی که خون در رگها روان است،و به او بخشیدی آنچه را که بخشیدی، پس من و فرزندانم چه کنیم؟).
گفت:(برای تو و فرزندانت هر یک سیئه و گناه را یکی به حساب میآورم،و هر حسنه و کار خوب را ده برابر آن).
گفت:پروردگارا!بیفزای.
گفت:تا آن زمان که نفس برای بند آمدن به گلو برسد،راه توبه باز است.
گفت:پروردگارا!بیفزای.
گفت:میآمرزم و بر آمرزش میافزایم.
خطر شیطان در آن است که مکارانهترین نقشهها را برای فریفتن و گمراه کردن بنی آدم در خدمت خود میگیرد،و اگر بیداری /6 فرزند آدم و عزم قاطع او برای رهایی از چنگ شیطان نبود،ابلیس با یکی از نقشههای متعدد خود او را از پای درمیآورد.
چه بزرگ است انسانی که در برابر همۀ نقشههای شیطانی به چالش
برمیخیزد و سرانجام،پس از گذشتن از راهها و سدهای شیطانی در آنها به بهشت راه مییابد،و سیاق قرآنی به پنج تا از چنین دشواریهای شیطانی متعدد اشاره کرده است:
گمراه کردن تبلیغاتی و ویران کردن اقتصاد و تباه ساختن تربیت و ایجاد ترس و هراس.
[64]
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ -هر که را که میتوانی با بانگ خودت به حرکت کردن برانگیز.» که این بانگ تبلیغ و موسیقی و آواز خوانی همه را شامل میشود و همۀ روشهای گمراه کردن یاد شده را دربرمیگیرد.
گمراه کردن تبلیغاتی برندهترین سلاح شیطان محسوب میشود،چنان که در آغاز آفرینش شیطان با چنین صوتی آدم و همسرش را فریب داد و آنان را از بهشت بیرون کشید،و شیاطین در سراسر تاریخ با سوگند یاد کردن به دروغ و شیپورهای تبلیغاتی خود به مبارزه پرداختهاند،و در پیرامون طاغیان همیشه سپاهیانی از مدعیان فکر و دین سلطان خویش را تأیید کرده و بندگان خدا را فریفتهاند.
شبکههای گمراه کنندگی تبلیغی هنوز هم بدترین نقش را در تسلط شیطانی خویش بر مستضعفان به کار میاندازند،و به همین جهت لازم است که ملت در بالاترین تراز فهم خود را نگاه دارد تا بتواند به مقابلۀ با این گمراهسازی بپردازد،و اگر جز این باشد آدم کشان آنان را،با فریب دادن و حیلهگری،آرام آرام به سوی کشتارگاه روانه میسازند.
/6
وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ
-و با سواران و پیادگانت بر ایشان
بتاز.» ارهاب و به هراس انداختن وسیلهای شیطانی است که دستیاران شیطان، هر وقت که مردمان برای پاسداری از دین خود به خویشتن حرکتی میدهند،یا به آن آغاز میکنند که دربارۀ دست یافتن به حقوق خویش بیندیشند یا عقلهای خود را به کار اندازند،از آن استفاده میکنند.
وَ شٰارِکْهُمْ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ
-و در اموال و فرزندان با ایشان شریک شو.» و این روش سومی است که شیطان بر آن تکیه میکند و آن ایجاد فساد در نظام اقتصادی است،و چون اقتصاد بر اثر استیلای سرمایهداران کافر تباه شود، پرستش خدا سخت دشواری پیدا میکند،بدان جهت که شیطان،پس از مستولی شدن دستگاههای او بر مال،روزی آنان را قطع میکند.
اما مشارکت در اولاد به معنی فساد پیدا کردن تربیت کودکان است،و شیطان با پدر در پرورش فرزندانش شریک میشود،و هر چه زودتر آنان را در اختیار خویش میگیرد تا فکر خود را به ایشان تزریق کند تا حاملان رسالت او شوند.
معنی عمیق برای این آیه چنین است:اگر انسان به فطرت خود واگذار شود،از زندگی خود فایده میبرد،ولی شیطان همراه با انسان در هر چیز همچون شریکی وارد میشود و شیرۀ تلاشهای او را میمکد،پس انسان بهرهای برای زندگی آخرت خویش به دست نمیآورد و همچون بردهای در اختیار شیطان قرار میگیرد.
وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً
-و به آنان وعده ده،و شیطان
جز برای فریب دادن وعده نمیدهد.» /6 این آخرین نقطهای است که شیطان و دستیاران وی بر آن اعتماد و تکیه میکنند،و آن اسلوب ترغیب و تشویق است،و به سبب خطرناک بودن این نقطه، خداوند سبحانه و تعالی آن را تسفیه کرده،بدان جهت که صدای دنیا و همانندهای آن آدمی را چندان فریفته میسازد که چشمش کور میشود و حق آشکار را نمیبیند.
غرور به معنی فریفتن است،و راغب در کتاب مفردات خویش آورده است که:غرور هر چیزی است که انسان را بفریبد،از جاه و شهوت و شیطان،و از آن جهت به شیطان تفسیر شده که او پلیدترین فریبنده است.
[65]
إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ -تو را بر بندگان من دست و تسلطی نیست.» پرستش خدا سبحانه و تعالی و پیوستگی پیدا کردن به او عصمت و وسیلۀ هدایتی است برای آن که آدمی در دام شیطان نیفتد،و سبب پیدا شدن هدایت در بینش و بصیرت،و نیرومندی در اراده،و پناهگاه در گرفتاری است،و آن کسان که به خدا کافر میشوند و به ریسمان او متشبث نمیشوند،شیطان با فریفتن خود آنان را گمراه میسازد،و از سپاهیان خویش مایۀ هراس ایشان میشود،و در مال و فرزند شریک ایشان میشود.
به همین سبب هیچ کس نمیتواند بدون تمسّک به ریسمان محکم خدا از چنگال شیطان رهایی پیدا کند.
و به همان گونه برندهترین سلاح شیطان ترساندن به صوت است، بزرگترین دژ مؤمن چیزی جز ایمان نیست که او را از شر گمراهسازی مردمان دور نگاه دارد.
این به بینشهای حاصل از وحی و نور عقل حاصل میآید،و بنا بر این نماز و
روزه و دیگر عبادتها وسیلهای برای اندیشیدن سالم و ایستادگی در برابر عوامل انحراف و کجراهی فکری محسوب میشود.و این آیه گفتۀ خداوند متعال را در سورة النحل تفسیر میکند:
فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ، إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ - پس چون به خواندن قرآن میپردازی،از شیطان رانده شده به خدا پناه برچه شیطان را سلطه و استیلایی بر /6 آن کسان نیست که ایمان آوردهاند و بر خدای خویش توکل دارنداو بر کسانی مسلط میشود که او را دوست میدارند،و بر کسانی که به دست او مشرک شدهاند»(النحل98/-100).
و(السلطان)به معنی قدرت است.
وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ وَکِیلاً
-و پروردگارت برای وکیل بودن کافی و بسنده است.» این امر سخت طبیعی است که ارادۀ شیطان نمیتواند در برابر خواست خدا ایستادگی کند.بدان سبب که وعدۀ خدا حق است،و شیطان جز به فریب وعده نمیدهد،و خداوند متعال به بندگان خویش وعده داده است که او برای دور کردن شیطان از آنان وکیل ایشان است و دامهای او را میبرد و حیلههای او را از اثر میاندازد.
مقاومت ورزیدن در برابر اسباب انحراف در نفس،با جریان کلی آفرینش و فطرت که مجسم کنندۀ آن سنتهای خدا و قوانین طبیعت است،پهلو به پهلو پیش میرود،و انحراف بر ضد این جریان است،و به همین جهت انحراف در درون خود عوامل تلاشی و برافتادن را حمل میکند،حتی اگر به روشهای پیچیدۀ ترساندن و فریفتن توسل جوید.
[66]
رَبُّکُمُ الَّذِی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ -پروردگار شما کسی است که کشتی را در دریا برای شما به پیش میراند.» این مقایسهای میان فریب شیطان و نعمتهای خدا است،پس اگر هدف
شیطان دست یافتن به این مقاصدی باشد که خدا از آنها یاد کرد،خداوند تبارک و تعالی انسان را از چنگال شیطان خلاص میکند و به او در تسخیر طبیعت مدد میرساند،به همان گونه که کشتیها را به خاطر مصالح بشر در دریا به حرکت میاندازد.
إزجاء به معنی راندن و به حرکت واداشتن است،و جز با آفریده شدن عوامل مؤثری که مساعد و مناسب با این ازجاء باشد،خواه بادی که آبها را به حرکت درمیآورد و تولید امواج میکند،یا به سبب ماهی که عامل ایجاد کشند (جزر و مد)است،یا با آفریدن عواملی که به حرکت درآوردن کشتیها بر روی سطح آب کمک میکند.
لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً
-تا خواستار فضل و بخشش او شوید،که او نسبت به شما رحیم و مهربان است.» /6 پیوسته کشتیها بهترین وسیله برای بازرگانی بوده است،و نقل و انتقال فضل و بخشش خدای تجسمیافتۀ در کالاهای گوناگون از سرزمینی به سرزمین دیگر است،و با وجود پیشرفت وسایل نقل در خشکی همچون هواپیماها و اوتوموبیلها و قطارها،هنوز هم انتقال این کالاها به توسط کشتی بر نسبتی است که با نقل به وسیلۀ دیگر آلات نقاله قابل مقایسه نیست،و علاوه بر این دریاها پیوسته برترین و بزرگترین منبع خوراک پاکیزۀ بشر بوده است.
روش قرآن حکیم متکی بر رساندن حقیقت به ژرفنای اندیشه است، و عمق قلب،تا حجابهایی را که میان آن و آنها قرار گرفته است بردارد و شخص به ذات خود حقایقی را مشاهده کند.و علم حق است که عبارت از کشف و شهود و برقرار شدن پیوستگی مستقیمی میان قلب و حقیقت(از روی پل معرفت و شناخت) است.و در این جا پروردگارمان سبحانه و تعالی به ما یادآوری میکند که او خود، به ذات خویش روشی وجدانی بر رفع حجابها و شهود و نگرش واقعی اعتماد میکند.و شاید حدیث سطر بعد همین روش را در نظر ما مجسم سازد:
مردی نزد امام صادق(ع)آمد و به او گفت:ای پسر رسول خدا!مرا به خدا
راهنمایی کن و بگو که او چیست؟چه من گرفتار مجادله کنندگانی در این خصوص شده و حیران ماندهام.
پس به او گفت:ای بندۀ خدا!هرگز بر کشتی سوار شدهای؟گفت:
آری،گفت:آیا اتفاق افتاده است که کشتی سواری تو در جایی بشکند که نه کشتی دیگری سبب نجات تو شود،و نه با شنا کردن بتوانی خود را از مهلکه خارج کنی؟گفت:آری.
گفت:آیا هیچ بر دل تو گذشت که چیزی از چیزها میتواند تو را از گرفتاری نجات بخشد؟گفت:آری،و آن گاه امام صادق(ع)گفت:این چیز همان خدای توانا است که در آن جا که هیچ راه نجاتی وجود ندارد،قادر بر نجات دادن تو است،و در آن جا که یار و مدد کاری وجود ندارد یار و مددکاری برساند. (1)
[67]
وَ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِیّٰاهُ -و در آن هنگام که در دریا با یک بدبختی و گرفتاری رو به رو میشوید،همۀ کسانی که آنان را به یاری میطلبیدید گم میشوند،و تنها او باقی میماند.» در لحظههای خطر بنده به یاد پروردگار خویش میافتد و قلب انسان به خدا آویخته میشود و نه به ذات خودش که آن را میپرستد یا به طاغوتی که نسبت به او خضوع میکند.
/6 خدا بدین گونه بر ذات خود استدلال میکند،و هیچ کس از ما نیست که زمانی گرفتار لحظاتی از سختی و گرفتاری نشده باشد،در آن هنگام که خطرها ما را در میان خود فرامیگیرند و بنا به فطرت خود میدانیم که از آن خدایان پنداری که جز خدا پرستیده میشوند هیچ کاری برنمیآید،پس قلبها به رب الارباب یا پروردگار پروردگاران پنداری اتصال پیدا میکند،و به مناجات گرمی آغاز میکند،و پروردگار در برابر ما درهای رحمت خودش را میگشاید،و مژدههای فضل و بخشش او به ما میرسد و با خواندن او و پناه جستن به او ما را نجات میدهد.
1) 20) -بحار الانوار،ج 3،ص 41.
فَلَمّٰا نَجّٰاکُمْ إِلَی الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ کَفُوراً
-و چون شما را از خطر برهاند و به خشکی برساند،از او دوری و اعراض میکنید،و انسان کافر نعمت و حق ناشناس است.» پس به جای آن که شکرش افزون شود طغیان و کفرش به نعمتهای خدا افزایش پیدا میکند،و«کفورا»صیغهای است که بر دوام یافتن و استمرار دلالت دارد.
[68]
أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یَخْسِفَ بِکُمْ جٰانِبَ الْبَرِّ -آیا به آن اطمینان دارید که گوشهای از خشکی شما را در خود فرو نخواهد برد؟» از قدرت خدا به کجا میگریزید؟!درست است که او شما را از دریای خشمگین رهانید،ولی چه کس به شما تأمین داده است که در خشکی فرونخواهید رفت،یا گرفتار انفجار آتشفشانی نخواهید شد؟و این آیه اشاره به امکان حدوث تغییرات زمین شناختی در هر لحظه دارد.
أَوْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حٰاصِباً
-یا گرفتار باد حامل ریگ و شن نخواهید شد؟» در هنگامی که کاروانهای اعراب در صحراهایی به حرکت درمیآمد که بادها ریگهای تپههای شنی را از جای میکند و همراه خود به پیش میبرد و کاروانها را با هر چه از وسایل بارکشی و سواری و کالا که داشتند،همراه با خودشان در ریگ و شن مدفون میکرد،و شاید این گونه بادها را حاصب مینامیدهاند.
طبیعت آدمی چنین است که نخست به جای سپاسگزاری در برابر نعمتهای خدا،و ثانیا رهایی از بلا به کفر و کفران میپردازد.
ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَکُمْ وَکِیلاً
-و سپس هیچ حامی و وکیلی برای خود نخواهید یافت.» /6 پیش از این در همین سوره خداوند متعال به ما یادآوری کرد که او در دفع شیطان وکیل مؤمنان است،ولی آیا وکیل کافران برای دور کردن مرگ و زیان از
ایشان کیست؟این آیه به ضرورت رجوع کردن به خدا اشاره میکند بدان سبب که او قوی است و هیچ قوه و نیرویی برتر از نیروی او نیست.
در آن هنگام که خدا از روشهای عمل شیطان به ما یادآوری میکرد،او را کوچک شمرد و گفت که بندگان خدا به فضل او از ابلیس نیرومندترند،پس اگر شیطان میتواند پیروان خودش را بفریبد و اغوا کند،خداوند میتواند آنان را مستقیما هلاک سازد بدون آن که در آب دریا غرقشان کند،یا در خشکی به ژرفنای فروشان برد،یا گرفتار بادهایشان سازد که هیچ چیز را بر جای نمیگذارد و آنها را میروبد و با خود میبرد.
[69]
أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعِیدَکُمْ فِیهِ تٰارَةً أُخْریٰ فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قٰاصِفاً مِنَ الرِّیحِ فَیُغْرِقَکُمْ بِمٰا کَفَرْتُمْ ثُمَّ لاٰ تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنٰا بِهِ تَبِیعاً -آیا از آن ایمنی دارید که بار دیگر شما را در آن(دریا)بازنخواهد گرداند،و باد سختی برای غرق کردن شما به سبب کفر ورزیدنتان نخواهد فرستاد،و سپس برای خودتان هیچ یار و یاوری برای مقابله کردن با ما نخواهید یافت؟» این آیه اشاره به نادانی انسان دارد،چه به کجا میتواند برای فرار از عذاب خدا بگریزد؟!و اگر فرصت او را مست کند،و پیوسته رسیدن نعمتها او را بهت زده سازد و از سپاسگزاری پروردگار خویش غافل بماند،آیا این همه برای او سودی خواهد داشت؟! خدا بر آن توانا است که آنچه را که بر تو رسیده است فراموشت سازد،و این به نفع تو نیست،چه ممکن است از سوراخی که در مرتبه اول گزیده شدی بار دیگر نیز گزیده شوی!بر تو لازم است که همیشه بلا را به یاد داشته باشی تا بدین وسیله به یاد خدا سبحانه و تعالی بیفتی تا از یک سوراخ دو بار گزیده نشوی.
هنگامی که خداوند متعال امتی را گرفتار بلایی میسازد،این ابتلا را خود برای خویشتن فراهم آورده بودهاند،و هدف آن رهانیدن ایشان از کارهای بد و
گناهانی بوده است که مرتکب آنها شده بودند،و به همان گونه که درد نشانۀ بیماری است،بلا نیز نشانه گناهکاری است،پس اگر کافر شوند و به گمراهی خود ادامه دهند و گرفتار بلا شوند،این بلا نشانۀ آن است که خدا آنان را به سبب گناهکار بودن بیم میدهد،و آنان را از این بلا رهایی نمیبخشد مگر آن که خلوص نیت پیدا کنند، /6 و خلاصه آن است که:خداوند سبحانه و تعالی از آن جهت انسان را مبتلای به بلا میسازد که روح ایمان را در او ژرفتر سازد،ولی او گاه پس از رهایی از بلا کافر میشود،و گاه بلا به عذاب تحول پیدا میکند.
خداوند سبحانه و تعالی به عیسی(ع)گفت:«ای عیسی!مبادا نافرمان به من تو را به تمرد نسبت به من و نافرمانی برانگیزد،که روزی مرا میخورد و دیگری را میپرستد،و سپس در هنگام ناراحتی و بدبختی تو را میخواند و من دعوت او را اجابت میکنم،سپس بار دیگر به آنچه بر آن بود بازمیگردد،پس به تمرد نسبت به من برمیخیزد،یا در معرض خشم من قرار میگیرد،پس سوگند به خودم که او را چنان میگیرم و گرفتار میسازم که هیچ پناهگاهی برای او وجود ندارد،و جز من پناهگاهی نیست».
پس بلا میزان و ترازویی برای بنده است که گاه از آن هدایت میگیرد و خدا او را مشمول رحمت خویش میسازد،و گاه طغیان میکند و خدا بلا را به عذاب مبدل میسازد؛خدا کوه طور را به بالای سر بنی اسراییل بالا برد و آنان را به آن تهدید کرد که کوه را بر روی آنان فروخواهد افکند،ولی آنان نیت خود را خالص کردند پس خدا به ایشان بازگشت و توبۀ آنان را پذیرفت،و چون بار دیگر به گمراهی خویش بازگشتند،خدا عذاب را بر ایشان بازگردانید،و بنا بر این بر ما لازم است که همیشه این را بدانیم که بلا زنگ و آژیر بیم دادن است،پس از شنیدن آن به اصلاح انحراف خویش بپردازیم و رو به سوی خدا کنیم،پیش از آن که به صورت عذابی فراگیر درآمده باشد.
[70]
وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ -و به فرزندان آدم کرامت و عزت و حرمت بخشیدیم.»
با عقل و اراده و تعادل خلقت،و قدرت بدن برای راست حرکت کردن و وجود دستگاههای دقیقی در بدنش که به او در تحکم و فرمانروایی داشتن بر طبیعت مدد میرساند.و همین گونه با هدایت کردن آنان و با این که پیامبران و صدّیقان در آن هنگام که رسالتهای او نازل میشد سبب راهنمایی آنان میشدند.و نیز با مسخر ساختن طبیعت و آماده آشکار شدن چیزها برای ایشان کرامت نصیب آنان ساخت.
وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
-و در دریا و در خشکی وسایل حمل و نقل آنان را فراهم آوردیم.» حمل کردن آنان در خشکی به این بود که زمین را سخت قرار داد که بر آن میتوانستند جا به جا شوند و برای این کار اسب و استر و خر را مسخر ایشان ساخت تا بر آنها سوار شوند.و همچنین وسایل انتقال دیگری را در اختیار ایشان قرار داد تا به فضل او از جایی به جای دیگر منتقل شوند،به همان گونه که حمل کردن آنان را در دریا با سوار شدن بر کشتیهایی که در دریاها پیش میرفتند فراهم ساختیم.
/6
وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً
-و از خوراکیهای پاکیزه و خوشمزه روزی آنان ساختیم و آنان را بر بسیاری از آفریدگان خود برتری بخشیدیم.» /6
یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولٰئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتٰابَهُمْ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (71) وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی اَلْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً (72) وَ إِنْ کٰادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنٰا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً (73) وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (74) إِذاً لَأَذَقْنٰاکَ ضِعْفَ اَلْحَیٰاةِ وَ ضِعْفَ اَلْمَمٰاتِ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنٰا نَصِیراً (75) وَ إِنْ کٰادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ اَلْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهٰا وَ إِذاً لاٰ یَلْبَثُونَ خِلاٰفَکَ إِلاّٰ قَلِیلاً (76) سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنٰا وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِیلاً (77) أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوکِ اَلشَّمْسِ إِلیٰ غَسَقِ اَللَّیْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً (78) وَ مِنَ اَللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَکَ عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً (79) وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اِجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً (80) وَ قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً (81)
73[لیفتنونک]
:بلغزانند و از آنچه به تو وحی کرده بودیم منحرفت کنند.
74[ترکن]
:تمایل پیدا کنی.
76[خلافک]
:پس از تو.
/6
در درس گذشته قرآن برای ما از مکر و حیلۀ شیطان سخن گفت،و در این درس ما را بر آن بصیرت میبخشد که چگونه در برابر او مقاومت و ایستادگی نشان دهیم،و قلبهای مؤمنان را با سخن گفتن دربارۀ سنت خدایی که پیامبران از آن پیروی کرده و به پیروزی رسیده بودهاند،ثبات و استقراری بخشد.
در آن هنگام که خدا همۀ مردمان را با پیشوایانشان فرامیخواند،آیا دوست داری که امام و پیشوایت شیطان باشد؟و آن هنگام که کتابها(نامهها)ی عمل منتشر میشود،آیا دوست داری که کتابت به دست چپت باشد؟ در آن هنگام کسانی با کتاب به دست راست میآیند که بصیرت خواندن به آنان داده شده و کتاب خویش را میخوانند بدون آن که چیزی از پاداش ایشان کاسته شده باشد،و به سنگینی لیف قرار گرفتۀ در شکاف هستۀ خرما به ایشان ستم نمیشود،در صورتی که در آنجا کسان دیگری دیده میشوند که کتاب به دست چپ دارند و کورند و راه به جایی نمیبرند.آری،آنان در دنیا نمیدیدند،و پاداششان آن است که در آخرت نیز چنین باشند.
عاقبت نیکو بهرۀ آن کسان است که در مقابل خدعه و فریب شیطان مقاومت میورزیدند. /6 و کسانی به رسول خدا(ص)فشار میآوردند که بعضی از
آنچه را که به او وحی شده است تغییر دهد تا او را دوست خود بگیرند،و خدا با بخشیدن عصمت و خودداری از گناه بشر را از شر ابلیس حفظ میکند،و پیغمبر،به فرمان خدا،معصوم از آن بود که به آنان تمایلی نشان دهد،و اگر اندکی به خواستۀ ایشان روی خوش و تمایل نشان میداد،در آن صورت عذابی دو برابر در دنیا و دو برابر پس از مرگ میچشید،و خدا به هیچ وجه به او یاری نمیکرد.
مؤمنان بدین گونه در برابر مکر ابلیس و شیاطین که هدفشان گمراه ساختن ایشان به نیرومندی خود و نیز ترساندن پیغمبر از آن بود تکیه کردند و میخواستند او را از سرزمین خویش دور سازند استقامت ورزیدند،ولی اگر چنین کاری را انجام میدادند گرفتار عذاب میشدند،و این سنت خدا در گذشتگان بوده است و سنت خدا تغییر ناپذیر است.
برای آن که در برابر فشارهای شیاطین ایستادگی کنیم،بر ما واجب است که نماز را در ظهر و عصر اقامه کنیم،تا به اوقات ادای نمازهای مغرب و عشا برسیم،و نماز صبح و خواندن قرآن را در هنگام فجر فراموش نکنیم که فرشتگان ناظر و گواهی دهندۀ بر آنند،و این که شب هنگام برای گزاردن نماز نافله (مستحبّ)از خواب برخیزیم،که این وسیلهای برای نزدیک شدن به پروردگار و رسیدن به مقامی پسندیده است،و این که از خداوند متعال بخواهیم که در آمدن ما به هر کار و بیرون آمدنمان را از آن مقارن با صدق و درستی سازد،و از جنب خود برای ما وسیلۀ پیروزی فراهم آورد،و ما را به زنده نگاه داشتن حق و کشتن باطل موفق و کامیاب سازد.
برنامههای رسالت برای مبارزه و چالش با نقشههای ابلیس چنین بود،که آنها را میتوانیم به پنج دسته تقسیم کنیم:برپا داشتن واجبات،بیداری در شب، داشتن صدق در همۀ ایستارها،توکل بر خدا،و سرانجام متکی بودن بر نصرت و یاری او.و این است محتوی رسالت خدا که آن را بر بندهاش محمد بن عبد اللّٰه صلی اللّٰه علیه و آله وحی کرد.
از آن روی که سورۀ إسراء حقایق وحی الاهی را برای ما بیان میکند،از
وحی در بیشتر دروس آن با ما سخن میگوید،و نیز در ضمن بیان حقایقی دیگر که با وحی تناسب دارد،همچنین قضیۀ مکر ابلیس که میخواست و میخواهد تا فرزندان آدم را اغوا و گمراه کند،و به همین سبب خداوند برای آنان ریسمانهای رهایی از مکر شیطان را از طریق وحی و رسالت در دسترس ایشان قرار داد.
/6
[71]
یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ -روزی که همۀ مردمان را همراه با امام و پیشوای ایشان میخوانیم.» در آن روز خداوند سبحانه و تعالی هر امت را با امام آنان میخواند،و امام منعکس کنندۀ ارزشهای امت خویش و تجسم بخشیدن به آنها در هر فرد از افراد امت است،و بنا بر این واجب است که قیادت و پیشوایی از امت سرچشمه گیرد،و در واقعیت آن زندگی کند،هر پیشوایی که از امت برنخیزد مایۀ بقا و دوام ندارد، بدان سبب که طبیعة با هر فرد از این امت تنافر و ناسازگاری دارد.و امام همان قرآن وحی شدۀ به رسول خدا(ص)است،و او کسی است که تجسم بخشندۀ به قرآن و قرآن ناطق است،پس اندیشۀ مکتبی پیشوا است و آن را این امام ناطق به آن تجسم میبخشد،و بر انسان لازم است که پیش از پیروی شخص از اندیشه و فکر پیروی کند،و به شناخت خط سیر پیشوا پیش از شناختن خود او بپردازد،پس اگر میخواهی از یک قیادت و پیشوایی پیروی کنی،نخست میباید به شناختن خط او بپردازی.
در حدیثی دربارۀ قرآن آمده است:
«هر کس آن را امام خود قرار دهد،او را به بهشت راهنمایی میکند،و چون آن را پس پشت خود اندازد،به جهنمش میراند».
چگونه ممکن است که قرآن را پیشوا و امام خویش قرار دهی،بدون این که پیشوایی و رهبری آن را بر حسب معیارهای آن برگزیده باشی؟
فَمَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولٰئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتٰابَهُمْ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً
-پس آن کس که کتابش را به دست راست او داده باشند،از جملۀ کسانی است که کتاب خود را میخوانند و به اندازۀ لیف شکاف هستۀ خرمایی(سر سوزنی)به ایشان ستم نمیرسد.» آن کسان که پیروی قرآن کردهاند،به نام قرآن خوانده میشوند،و آن امامی که به نام قرآن به پیروی از او برخاستند و از جملۀ قرآنیان شدند:و چون قرآنی شدهاند،خداوند متعال حق آنان را تمام و کمال میدهد،بیآن که به اندازۀ فتیلی در این باره به ایشان ستم شود؛و فتیل رشتۀ باریکی است که در شکاف هستۀ خرما قرار گرفته است،و شاید پایان آیه دلالت بر آن توهمی داشته باشد که شیطان آن را در روح پیروان خودش پراکنده میسازد به این که عمل خیر پاداشی ندارد باطل است.
/6 معنی این آیه آن نیست که خدا به هر کس که نامۀ عملش در روز حساب قیامت به دست راستش نباشد ستم میکند،بلکه خدا عادل است و اگر از بندگانش به عدل خود مؤاخذه کند،هیچ یک از افراد بشر نجات پیدا نخواهد کرد،بلکه خداوند متعال جز به فضل و بخشندگی خویش به رسیدگی به عمل بندگانش نمیپردازد،و در دعایی آمده است که«خدایا به فضلت با ما عمل کن و جزای ما را بده،و به عدلت ما را مگیر،چه ما را طاقت رو به رو شدن با عدل تو نیست،و هیچ راه نجاتی جز از طریق عدلت به دست نمیآید».و خداوند سبحانه و تعالی به مردمان ستم نمیکند،بلکه این مردمانند که بر خود ستم روا میدارند،پس اگر در سرای دیگر خدا آنان را معاقب سازد،این معاملهای است که در برابر ستم کردن بر نفس خودشان بهرۀ ایشان میشود.
[72]
وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً -و هر کس که در این(دنیا)کور باشد،در آخرت نیز کور است و گمراهتر.» خداوند متعال خط سیر کلامش را تغییر داده،و به جای آن که،مثلا،
بگوید:«و آن کس که کتابش را به دست چپش دادهاند»،گفته است:«و آن که در این جا کور باشد...»و اگر جز این میبود،صفت اساسی آنان آشکار نمیشد،و به هر صورت صفت ممیزهای وجود دارد که بنا بر آن بعضی از مردم از «اصحاب الیمین»میشوند و بعضی دیگر از«اصحاب الشمال»،و ذکر این صفت در یکی از آنان به معنی وجود عکس آن در دستۀ دیگر است،پس صفت اصحاب شمال کوری است،و بنا بر این صفت اصحاب یمین بینایی خواهد بود،و شاید «عمی»و کوری در قرآن مرادف با نافهمی و بیخردی بوده باشد.
داشتن عقل و فهم در دنیا ضامن سلامت در آخرت است،بدان سبب که انسان فهیم و عاقل جز بنا بر تقدیر و حکمت عمل نمیکند،و بنا بر این نسبت گناهان و خطاهای او کاهش پیدا میکند،و آن کس که در زندگی دنیا از روی عقل و فهم عمل نمیکند و این عقل و فهم او را از ارتکاب گناهان و معصیتها بازنمیدارد،در آخرت برای نظر کردن به رحمت خدا کور است،و کلمۀ«أضلّ» اسم تفضیل بر وزن أفعل است یعنی گمراهی شدیدتر دارد.
خداوند برای انسان فرصت فراوانی قرار داده است تا به هدایت راه یابد، پس اگر هدایت را نپذیرد،و به خدا کافر شود،و از انگیزههای هدایت در جان خود غفلت ورزد،در آخرت کوری کمتری از آن کوری که در دنیا بنا بر آن حرکت میکرد نخواهد داشت بلکه«أضلّ سبیلا»یعنی گمراهتر است،زیرا که پاداش از گونۀ عمل است،پس هر کس که شعلۀ /6 هدایت را در جان خویش خاموش کند،و به راه راست راه نبرد،عاقبت او نیز چنین خواهد بود،و بنا بر این واجب است که آدمی در دنیا به طرف هدایت گام بردارد تا در آخرت کور محشور نشود؛و از آیه چنان برمیآید که شیطان در آن میکوشد که حجابی در برابر بینایی و بصیرت او فراهم آورد،و این از طریق گمراه کردن بشر است که در آیات پیشین به صورت « وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ »تعبیر شده و بر انسان واجب است که به مبارزۀ با آن برخیزد و سر در برابر فریب شیطان فرونیاورد،و برای دسترس پیدا کردن به اسباب هدایت تلاش کند،و از گردنهها و موانعی که ابلیس بر سر راه او
قرار داده است بگذرد،تا بصر و بصیرت او بر جای بماند،و در آخرت کور محشور نشود،و به هیچ کس اجازۀ آن را ندهد که سبب کوری او شود.
[73]
و هر انسان مسئول بصیرت و بینایی خویش است تا شیطان حجابی در برابر آن پدید نیاورد،و او را از خط راستی که برگزیده است بر اثر پایمال شدن در برابر فشارها منحرف نسازد،و رسول خدا(ص)به همین گونه در برابر فشارهایی که پیروان شیطان بر او وارد میآوردند تا به تغییر رسالت بپردازد ایستادگی میکرد.
تعبیر قرآنی در بیان اندازۀ چگالی فشارهایی که صاحب هدایت با آنها رو به رو میشود،بسیار رسا و بلیغ است،حتی در مرد بزرگی که امام علی(علیه السلام)از او توصیف میکند تأثیر کرده و چنین گفته است:
«درود فرست بر آن کس که راهنمای تو در شب بسیار تاریک است و اسباب تو را با ریسمان طویل شرافت در دست دارد و عشیرهای بس درخشنده دارد و از آغاز،قدمی بغایت ثابت و نیز بر خاندان برگزیدۀ او درود فرست».
و پروردگار ما در ضمن اشاره کردن به این فشارها میگوید:
وَ إِنْ کٰادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ
-و نزدیک بود که (کافران)تو را دربارۀ آنچه به تو وحی کردهایم بفریبند.» کافران و مشرکان در آن میکوشیدند که رسول را فریب دهند،و او را از آنچه خدا به او وحی کرده است، /6 با وسوسه و تشکیک و ترساندن و وارد آوردن فشارهای اجتماعی و روانی دور سازند.
لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنٰا غَیْرَهُ
-تا چیز دیگری را(به جای وحی)به دروغ به ما نسبت دهی.» هدفشان تنها این نبود که تو را از رسالتت دور سازند،بلکه میخواستند این رسالت را برای مصالح خویش در اختیار خود درآوردند،زیرا که چنان میاندیشیدند که اگر تو را از دین خودت دور کنند،امکان آن هست که به آن بازگردی،ولی
چون بر رسالت خود دروغ ببندی و دروغ در آن داخل کنی،این رسالت به صورتی بد شکل و گرفتار دستبرد شده فهمیده میشود،و در نتیجه از دین خودت دور میشوی،و این همان کاری است که امروزه استعمار انجام میدهد و اسلام را به هر صورت که بخواهد نمایش میدهد،و آن را از خط سیر خودش دور میسازد،و آن را دین رسوم و آداب و صورت سازیهای محض جلوهگر میسازد،و این پس از آن است که جوهر آن را از آن بیرون میکشد و برای این کار مدعیان دین را در اختیار خود قرار میدهد.
وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً
-و در آن هنگام تو را دوست خود قرار میدهند.» پس از آن که رسالت را به صورت خاطر خواه آنان درآوردی و خلوص به ایشان نشان دادی،پاداش تو بلندی مرتبه و جایگاه در نزد آنان خواهد بود،و به همین سبب بر مبلّغ دین واجب است که در هر اوضاع و احوال از اصول و مبادی خویش چشم نپوشد و به خاطر رسالتهای پروردگارش فداکاری کند.
[74]
وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً -و اگر بخشیدن ثبات و استواری به تو نبود،نزدیک بود که اندکی به ایشان تمایل نشان دهی.» اگر اتصال و پیوستگی رسول(ص)به سرچشمۀ قوت و نیرو نبود،فشارها او را به آن مجبور میساخت که از رسالت خود بازایستد،و محال است که رسول از اصول و مبادی خود جدایی گزیند؛و راویان گفتهاند که سبب نزول آیه آن است که مشرکان به نزد رسول(ص)آمدند و به او گفتند:(از دشنام دادن به خدایان ما،و سفیهانه شمردن اندیشهها و رؤیاهای ما چشمپوشی کن و این بردگان و ناچیزان را که بوی گند زیر بغل آنان مایۀ ناراحتی است رها کن،تا ما به نشست و برخاست با تو بپردازیم و به سخنانت گوش فرا داریم)،پس رسول به طمع مسلمان شدن آنان افتاد،و این آیه نازل شد؛و در حدیث عیاش از صادق(علیه السلام)آمده است که چون از او دربارۀ این آیه پرسش کرد،گفت:چون روز فتح فرارسید،رسول خدا بتانی را از مسجد الحرام خارج میکرد،و یکی از این بتان /6 بر کوه مروه قرار داشت،
قریش از او خواستند که آن بت را بر جای خود باقی گذارد،ولی او چنین نکرد و فرمان به شکستن آن داد،پس این آیه نازل شد. (1)
و شاید آیه الهامبخش آن باشد که مبلّغ و خوانندۀ به دین گاه به این اندیشه میافتد که بعضی از اعمال رسالت خویش را به امید آن که مخالفان به دین گردن نهند تغییر دهد،و این نیز به نوبۀ خود خطا است،و دو روایت گواهی بر این تفسیر است.
علی رغم آن که عصمت رسول که آیۀ(74)به صراحت دلالت بر آن دارد که رسول خدا هرگز در این اندیشه نیفتاد که به خواستۀ مشرکان تن دردهد،و شاید چنین اندیشهای بر ذهن او همچون یکی از روشهای اصلاح مطرح شده گذشت،وی به شتاب آن را بنا بر عصمتی که خدا به او عنایت کرده بود طرد کرد؛و از او روایت شده این قول پس از نزول آیه:اللهم لا تکلنی إلی نفسی طرفة عین ابدا-خدایا! هرگز به اندازۀ یک چشم به هم زدن مرا به خودم وامگذاری». (2)
[75]
إِذاً لَأَذَقْنٰاکَ ضِعْفَ الْحَیٰاةِ وَ ضِعْفَ الْمَمٰاتِ -در آن صورت (عذاب خود را)دو بار در زندگی و دو بار در مرگ بر تو میچشاندیم.» و نظر به بلندی مقام رسول و بزرگی مسئولیتهای وی،او نیز به اندازۀ این مسئولیتها در معرض حساب قرار میگیرد،و هر چه مسئولیت انسان بیشتر شود، بیشتر در معرض حساب پس دادن قرار میگیرد،و بر عکس کسانی که حامل مسئولیت بزرگی نیستند،بدان جهت که انحراف رهبری به منزلۀ انحراف بخش بزرگی از امت است.
ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنٰا نَصِیراً
-سپس برای خود یار و یاوری بر ضد ما نخواهی یافت.» و این آیه پاسخی به آیۀ پیشین:
وَ إِنْ کٰادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنٰا غَیْرَهُ،وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً
است،یعنی اگر انحراف پیدا کنی کسانی را خواهی یافت که به یاریت در دنیا بپردازند،ولی آیا چه کس در برابر عذاب خدا به یاری تو برمیخیزد و از آنت میرهاند؟ /6 [76]
وَ إِنْ کٰادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهٰا -و چیزی به آن نمانده بود که(مشرکان)تو را در اندیشۀ ترک کردن از این سرزمین بیندازند و از آن بیرونت کنند.» انسانی که حامل رسالت است،ناگزیر باید این نکته را در نظر داشته باشد که هر چه زودتر در معرض فشارهای اجتماعی و مادّی قرار خواهد گرفت،که از جملۀ آنها است بیرون رانده شدن از سرزمین و به مهاجرت مجبور شدن و قطع رابطۀ اجتماعی و در معرض آزار قرار گرفتن،و آن کس که خوانده باشد که چه آزارهایی بر رسول اللّٰه(ص)وارد شده بود،اشک از چشمانش روان خواهد شد،مخصوصا در آن هنگام که عمو و همسر خویش را در عام الأحزان یعنی سال غم و اندوه از دست داد،و هیچ کس را نیافت که مشرکان را از آزردن او بازدارد،پس آزار آنان فزونی یافت،و ابو لهب سروری قریش را به دست آورد،و آنچه بیشتر او را رنج میداد این بود که ابو لهب عموی او و از همۀ مردم به او نزدیکتر بود،و در صورتی که ابو لهب به مخالفت او برخاسته بود،آیا مشرکان دیگر نسبت به او چگونه نظر میکردند؟! پس از آن که زمین،با همۀ گستردگی بر او تنگ شد،به طائف هجرت کرد،و در آنجا همچون در مکه گرفتار سختی و مشقت بود،و پسر بچگان آن شهر با پرتاب سنگ خون از پای او روان میکردند،و چون وضع میان رسول و مردم مکه بحرانیتر شد،و در صدد کشتن او برآمدند،به مدینه هجرت کرد تا از این راه صفحۀ تازهای در تاریخ با نور امیدواری گشوده شد.
«یستفزونک»یعنی تو را بیرون کنند،و این دومین نقشۀ ابلیس و شیاطین او بود که در تغییر رسالت و درآوردن آن به صورتی مطابق مصلحت خود شکست خورده بودند،و نتوانستند رسول را به آن بفریبند که هر چه زودتر به دین او خواهند پیوست،به ترساندن او متوسل شدند،و در صدد بیرون راندن صاحب رسالت
از سرزمین خود برآمدند.
و ملاحظه میکنیم که قرآن به این دو نقشۀ شیطان در آیۀ(64)اشاره کرده و گفته است: وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ .
چنان است که گویی قرآن در این جا به شکست ابلیس از پیامبر ما اشاره کرده،و بر ما واجب است که نگذاریم در فریب دادن ما پیروز شود،مگر نه این است که ما از پیروان آن رسولیم؟! وَ إِذاً لاٰ یَلْبَثُونَ خِلاٰفَکَ إِلاّٰ قَلِیلاً -و بنا بر این در ایستادگی در برابر تو چندان درنگ نکردند.» /6 یعنی نتوانستند پس از بیرون راندن تو از مکه با تو رو به رو شوند.و شاید در آیه اشارهای به این سنت الاهی شده است که خداوند متعال آن را برای بندگانش مقرر داشته است:و آن این که فرستادگان خدا،و کسانی که به روش او پیش میروند،میخهای زمیناند و اگر آنان نباشند زمین مردمان قرار گرفتۀ بر پشت خود را فروخواهد برد،و به وسیلۀ آنها است که خدا نافرمانان نسبت به خود را از هلاکت به بدترین صورت حفظ میکند،پس چون مردمان سر به طغیان بردارند و این فرستادگان و پیروان ایشان را از سرزمین خود بیرون رانند،عذاب دردناک بر سر آنان فرود خواهد آمد.و اگر پیامبر ما(ص)هجرت به سوی مدینه را برنمیگزید، مردم مکه گرفتار عذابی سخت میشدند،بلکه میبینیم که آنان،به سبب تلاشی که برای بیرون راندن از سرزمین خود کردند،در معرض کشته و اسیر شدن قرار گرفتند و سرزمینشان سرانجام به دست رسول(ص)و پیروان او فتح شد.
[77]
سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنٰا وَ لاٰ تَجِدُ لِسُنَّتِنٰا تَحْوِیلاً - و این سنت فرستادگانی است که پیش از تو فرستادیم،و برای سنت ما دگرگونی و تحویلی نخواهی یافت.» سنت خدا تا روز قیامت تغییر نمیپذیرد،پس این از امور حتمی الاهی است،و تحویل به معنی بازگرداندن آن به صورتی دیگر است،و سنّت خدا که در پیروزی فرستادگانش تحقق پیدا میکند،سنتی ابدی و حتمی است،و اوضاع و
احوال طبیعی این حتمی بودن را برای آن فراهم میآورد،بدان سبب که کفر بر خلاف جریان کلی طبیعت سیر میکند،در صورتی که رسالتهای خدا پیروز میشوند و پیش میروند،از آن روی که در مسیر طبیعی زندگی پیش میروند،به همان گونه که با فطرت نیز توافق و هماهنگی دارند.
[78]
چگونه انسان در برابر فشارهای شیطان مقاومت میورزد؟سیاق قرآنی به این پرسش،پس از آن که نقشههای ابلیس را برای اغوا کردن و فریب دادن فرزندان آدم و راندن آنان به طرف آتش بیان کرد،پاسخ میدهد،و این پاسخ به گزاردن نمازهای واجب،و صدق در درآمدن و بیرون شدن(المدخل و المخرج)، و توکل کردن بر خدا،و به یاری او اعتماد داشتن خلاصه میشود،و این پنج برنامههایی است که مؤمن به وسیلۀ آنها در برابر مکر و حیلۀ شیطان به چالش میپردازد و مقاومت نشان میدهد.
أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ
-نماز را در آن هنگام که خورشید رو به فرورفتن در مغرب میکند،برپای دار و اقامه کن.» /6 دلوک به معنی زوال و ناپدید شدن آن است،و از آن جهت به این نام نامیده شده که آدمی چشم خود را از شدت نورانیت آن پس از نگاه کردن به خورشید «دلک»میکند یعنی میمالد،و بعضی گفتهاند که دلوک به معنی میل است،و زوال را از آن روی دلوک گفتهاند که خورشید به وسیلۀ آن به جهت مغرب میل میکند،به همان گونه که مغرب نیز به آن نامیده میشود،از آن جهت که خورشید متمایل به غروب کردن میشود.
إِلیٰ غَسَقِ اللَّیْلِ
-تا تاریک شدن شب.» غسق(همچون دلجة و ظلمة)معنی واحد شدت تاریکی دارند و فراگیر بودن آن،و شاید در نیمۀ شب صورت کمال اتمام پیدا کند.
وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً
-و تلاوت کردن قرآن و
خواندن نماز در سپیده دم از آن جهت که قرآن خواندن در فجر مشهود و گواهی شده است.» قرآن فجر نماز صبح است،و نماز صبح را فرشتگان شب و فرشتگان روز مشاهده میکنند و بر آن شاهد و گواهند،و به همین سبب مستحبّ مؤکد است که نماز صبح در آغاز زمان انجام دادن آن در فجر یعنی هنگام دمیدن سپیدۀ صبح گزارده شود.
چنان که میبینیم خداوند سبحانه و تعالی اوقات نماز را به جای آن که پنج باشد،سه معین کرده است،به دلیل نزدیک بودن دو وقت نماز گزاری ظهر و عصر، و مغرب و عشا به یکدیگر.
[79]
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَکَ -و در هنگام شب،برای گزاردن نمازهای مستحبّ بیدار بمان.» نماز نافلۀ شب نانوشته و غیر واجب و مستحبّ است،و اگر جز نمازهای پنجگانه بر مؤمنان نوشته شده و واجب میبود،به نام نماز شب خوانده میشد برای پاداشی که داشت،و خدا در برابر فرشتگان خویش به داشتن چنین بندگانی مباهات میکند.
تهجد به معنی بیدار ماندن شب است برای خواندن نماز شب،و از هجود گرفته شده که به معنی خواب است،و متهجد کسی است که بر خواب شبش پیروز شود و بیدار بماند.
عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً
-باشد که خدا تو را به مقامی پسندیده مبعوث کند.» /6 این فایدۀ نماز شب است،و مقام محمود رسول شفاعت،و برای مؤمنان سبب رسیدن به درجات کمال میشود،بدان گونه که در احادیث آمده و دربارۀ نماز شب تأکید میشود،و فواید آن را بیان میکند،از جمله این که:بر روزی میافزاید، سالهای عمر را افزایش میدهد،و عذاب قبر را برمیدارد،و به صورت نوری در قبر و نوری در روز قیامت درمیآید،و نام انسان را بالا میبرد،و بر روشنی چهرهاش
افزایش میدهد،و ترس از خدا را در دل وی کشت میکند،و او را محبوب دوستان و برادرانش قرار میدهد و دهها فواید بزرگ دیگر.
از امام صادق(ع)روایت است که:کسی از او پرسید که آیا رسول خدا در تفسیر این آیه گفته است که:«من سرور و آقای فرزندان آدمم و به آن نمیبالم»؟ و امام گفت:«آری،حلقهای از در بهشت را در دست میگیرد و آن را میگشاید،و سپس به حال سجود بر زمین میافتد،پس خدا میگوید:سرت را بردار...شفاعت کن که شفاعتت پذیرفته میشود...طلب کن که به تو بخشیده میشود،پس سر از خاک برمیدارد و بار دیگر به سجده بر زمین میافتد،و آن گاه خدا میگوید:سر بردار...شفاعت کن که شفاعتت پذیرفته است...طلب کن تا به تو داده شود، سپس سر برمیدارد و شفاعت میکند و شفاعتش پذیرفته میشود،و طلب میکند و آنچه طلب کرده است به او عطا میشود».
در روایت دیگری از امام صادق(ع)به روایت امام کاظم(ع)از او آمده است:مردمان در قیامت به اندازۀ چهل روز بر سر پا میایستند،و به خورشید فرمان فرود آمدن بر سر بندگان داده میشود که همگان از گرمی تابش به حال عرقریزی میافتند،و به زمین فرمان میرسد که چیزی از این عرق را به خود جذب نکند،پس به نزد آدم(علیه السلام)میروند تا از آنان شفاعت کند،و او ایشان را به نزد نوح(ع) روانه میکند،و نوح ایشان را به سوی ابراهیم روانه میسازد،به همین گونه سپس به نزد موسی و از او به سوی عیسی روانه میشوند و عیسی آنان را نزد محمد(ص) روانه میسازد و میگوید:بر شما باد به رفتن نزد محمد خاتم پیامبران،پس محمّد(ص)میگوید:من برای همین کارم،و سپس به راه میافتد تا به در باغ بهشت میرسد و در را میکوبد،و ندا میرسد که:کیست؟و او میگوید:من محمدم،پس در را باز کنید،و چون در باز میشود و به سوی پروردگارش به راه میافتد،به سجده در میآید و چندان سر برنمیدارد تا خدا به او میگوید:سخن
گوی،و بخواه تا به تو عطا شود،و شفاعت کن تا مورد قبول افتد،پس سر برمیدارد و با پروردگارش رو به رو میشود،و بار دیگر به سجده فرومیافتد،و سخنان دوباره از جانب خدا تکرار میشود،پس سر برمیدارد و چندان شفاعت میکند که نوبت به سوختهشدگان در آتش میرسد،و هیچ کس از مردم در روز قیامت در همۀ امتها نیست که مقامی بالاتر /6 از محمد داشته باشد،و این همان گفتۀ خدای تعالی است که: عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً .
علی رغم آن که آیات پیغمبر(صلی اللّٰه علیه و آله)را مخاطب قرار میدهد، و مقصود از مقام محمود را بیشتر مفسران در نصوص روایت شده از عموم علمای مسلمانان شفاعتی دانستهاند که خداوند متعال اختصاص به دوستش محمد(صلی اللّٰه علیه و آله)قرار داده-با وجود این قرآن به زبانی نازل شده که بر حسب نصوص رسیده لغت:«مقصودم تویی ولی ای همسایه تو گوش فرا ده»است.
و بدین گونه درمییابیم که نافلۀ شب معراج مؤمن است به سوی کمال،و قلب را از عقدهها و کینهها و توجه به کارهای کوچک پاک میسازد،و سینه را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگ آماده میسازد،و عزیمت را برای درگیر شدن با موانع جزم میکند،و ارادۀ فرد خفته را بیدار و هشیار میسازد،و به نفس نیروی دفع ذاتی میدهد،و این همه به فضل نزدیک شدن به پروردگار است،شاید کلمۀ«عسی بسا که»در این آیه،همچون لفظ«لعل شاید»در آیات دیگر این امر را به یاد ما میآورد که این حقایق همچون حقایق فیزیکی نیست که به حتمی بودن نتایج پس از اسباب حکم میکند،بلکه حقایقی برتر از مادی است که پیرو مشیت خدا است، و خداوند تعالی عمل را جز به تقوا و اخلاص نمیپذیرد،و پیش از آن که به مظهر و صورت خارجی آن نگاه کند به روح آن متوجه میشود،پس بر انسان است که پیوسته کوشش کند،و امیدوار به رحمت خدا باشد،چه بسا هست که خدا او را به نتایج میرساند،و به همین سبب قرآن مؤمنان را به آن تشویق میکند که بر عمل و تضرع نسبت به خدا بیفزایند تا به فضل او به مقام محمود و پسندیده دست یابند.
[80]
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ -و بگو:پروردگارا!مرا از در ورودی شایسته داخل کن و از در خروجی شایسته بیرونم آر.» التزام به صدق و راستی در ایستارها،در هر مدخل و مخرجی از آنها از مهمترین واجبات رسول و رسالیان است،و بدان سبب که این احتمال میرود که انسان داخل چیزی شود که خدا آن را نمیپسندد،یا از چیزی خارج شود که خدا آن را دوست میدارد،پس نیازمند به مانع و حاجزی است که او را از انحراف منع کند، و این حاجز از جانب خداوند متعال فراهم میشود،و مراد از این آیه آن است که:
پروردگارا!مرا صادقانه در امور داخل کن،و /6 صادقانه از آنها بیرون آر.
وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً
-و از جانب خودت قدرتی یاری دهنده به من عطا کن.» هنگامی که آدمی ملتزم به واجبات شرعی باشد،و شخصیت قرآنی خویش را تجسم بخشد،در سایۀ رحمت خدا در زمین قرار میگیرد،و از جانب خداوند سبحانه و تعالی صاحب قدرت و سلطه میشود،و طبعا این سلطان و قدرت مادی نیست،بلکه سلطهای ربانی و رحمانی است،و خدا کسانی را از مؤمنان و فرشتگان به یاری او برمیانگیزد.
اگر خواستار آنی که پیشوا شوی،خود را اصلاح کن و با خدا باش،بدان جهت که هر کس با خدا باشد خدا با او است.
در وصیت و سفارش امام حسن(ع)به جنادة آمده است:
«ای جنادة!هر کس که خواستار عزت بدون عشیره و خویشاوندان،و هیبت و شکوه بدون سلطان باشد،باید از خواری نافرمانی و معصیت خدا به نیرومندی و عزت طاعت او خارج شود».
اگر مسلمانان به این آیۀ کریمه عمل کنند،آنان را از آنچه که در دستهای
دشمنان است بینیاز خواهد ساخت،و برای آنان استقلال اقتصادی و فرهنگی و سیاسی فراهم خواهد آورد؛چگونه؟ خداوند در انسان معادنی فناناپذیر و نامحدود به ودیعه نهاده،و با دانش و نیرومندی و ارادهای که به او بخشیده است،طبیعت را مسخّر و در اختیار او قرار داده است.و از بزرگترین مواهب و عطایای پروردگار به آفریدگانش بلند پروازی است، و هر کس چشم به آن دارد که به عظمت و بزرگی برسد و کمال را دوست میدارد، و همین خواستن همچون بالی برای پرواز او در فضای پیشرفت است.ولی شیطان او را اغوا میکند و بلند پروازی او را در راه خطا میاندازد،و فرمان اوتوموبیل خود را از جادۀ آسفالت شدهای که کوشش صادقانه فراهم آورده است،در راهی سنگلاخ میاندازد،و در گوش او نجوی میکند که راه مجد و بزرگی،دروغ است و تزویر و فریب و دزدی و چاپیدن اموال دیگران و بهرهکشی از ایشان یا گدایی کردن یاری از ایشان،و بدین گونه یک بار در آن هنگام که عزیمت را از او سلب میکند او را میفریبد؛و بار دیگر در آن هنگام که چنان میپندارد که دیگران به او سود میرسانند.
/6 اما مؤمن این را میداند که قوت بازو و نافذ بودن بینش و بصیرت و کارگر بودن عزیمت او همه از وسایل پیشرفت او محسوب میشود،و این که روزی او در طبیعت موجود است،در زمینی که آن را کشت میکند،و در کانیهایی که به استخراج آنها میپردازد و مسخر خویش میسازد،و در نتیجه در معاملۀ دو طرفی شریف با مردمان است.
بدین گونه بنای خویش را بر صدق و راستی و درستی مینهد،و اگر در کاری یا برنامهای یا حرکتی یا در شرکتی داخل شود،به نیت درست وارد شده است نه برای آن که تلاش و کوشش دیگران را در معرض استثمار و بهرهکشی خود قرار دهد،و به جای تلاش و کوشش به استراحت و آرامش نمیپردازد،و سپس بیرون نمیرود مگر به صدق و بدین گونه سیر خود را تا پایان کامل میکند،و اگر در آن مواجه با دشواری شد،عمل خویش را به نیکوترین وجه و بدون آن که شیطان او را
فریب دهد و به ترک عملش وادارد،به پایان میرساند.
شاید راستی و درستی و صدق عمل در درآمدن(مدخل)و بیرون شدن (مخرج)چالش مناسب در برابر نقشۀ ابلیس در گمراه ساختن بشر است که خدا گفت: وَ شٰارِکْهُمْ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً -و در اموال و اولاد شریک ایشان شو،و به آنان وعده بده،و شیطان جز برای فریفتن به آنان وعده نمیدهد».
چه صدق مؤمن هیچ مجالی برای مشارکت ابلیس باقی نمیگذارد که هدفش تباه کردن اقتصاد و تربیت است،و چگونه میتواند اقتصاد قومی را به فساد بکشد که مال حرام نمیخورند و نتیجه تلاش یکدیگر را نمیدزدند،و به معاملۀ همراه با مکر و تزویر یا کمفروشی یا فریب یا دروغ نمیپردازند! از پیوستگی آغاز آیه و خاتمۀ آن چنین الهام میگیریم که صدق در دخول و خروج وسیلهای برای نازل شدن یاری خدا است،و رسیدن به قوت(سلطان)و عزت (پیروزی).
صدق در آغاز خلوص عمل است،در صورتی که دعا در پایان توکل است، و این هر دو،یعنی عمل صادق و توکل بر خدا،کامل کنندۀ یکدیگر است،چه بدون عمل توکل وجود ندارد،و از عمل بدون توکل هیچ سودی به دست نمیآید.
[81]
وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً -و بگو:
حق آمد و باطل نابود شد،از آن جهت که باطل نابود شونده است.» /6 سبب برتری یافتن باطل کاسته شدن از نور حق و در خود فرورفتن آن است،و هر وقت که حق پیدا شود باطل غایب خواهد شد.
این آیه اعتماد کردن به آینده را به ما میبخشد،و شاید فریب شیطان را که به آن اشاره شده و پروردگارمان دربارۀ آن گفته است: وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً از ما دور کند،چه در آن صورت که شیطان آدمی را میفریبد،و به دروغ وعدهای در آینده به او میدهد،خداوند متعال به راستی با او سخن میگوید،و به او مژده میدهد که عاقبت نیکو از آن متقیان است،و این که حق پیروز است و
باطل نابود میشود.
بدین گونه است که مؤمن در برابر هر مکر شیطانی با نقشهای درست و عملی و مبارک مقاومت نشان میدهد:
1-با بصیرتهای وحی به چالش با صورت گمراه کنندۀ او میپردازد.
2-و سپس با سواران و پیادگان او،با نماز و شب زندهداری.
3-4-با مشارکت او در اموال و اولاد به راستی و توکل.
5-و بازگشت او و غرورش که حاصلی از اعتماد به وعدۀ خدا و آرزومندی به آینده است.
و پناه میبریم به خدا از شر شیطان و کید و مکر او.
/6
وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ اَلظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً (82) وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی اَلْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ کٰانَ یَؤُساً (83) قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً (84) وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً (85) وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنٰا وَکِیلاً (86) إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کٰانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87) قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبیٰ أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً (89) وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ اَلْأَرْضِ یَنْبُوعاً (90) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ اَلْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِیراً (91) أَوْ تُسْقِطَ اَلسَّمٰاءَ کَمٰا زَعَمْتَ عَلَیْنٰا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ قَبِیلاً (92) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقیٰ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّٰی تُنَزِّلَ عَلَیْنٰا کِتٰاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً (93)
/6
88[ظهیرا]
:یار و یاور و پشتیبان و اصل آن از ظهر به معنی پشت است.
92[کسفا]
:جمع کسفة به معنی قطعه است.
[قبلا]
:رو به رو و آشکار.
/6
آیات این درس تمرکز یافته دربارۀ موضوع اساسی سورة الاسراء یعنی وحی است،و به از بین بردن ایستار منفی کفار نسبت به قرآن میپردازد.
هر گاه آیهای از قرآن نازل میشد،برای شفای یک بیماری بود،و رحمت و بخشایشی نسبت به مؤمنان،در صورتی که ظالمان را جز خسارت چیزی از آن عاید نمیشد.چرا؟ بدان سبب که انسان متکی بر نعمتها است،و به آنها مغرور و فریفته میشود،پس چون خدا نعمتی به او انعام کند،از پروردگارش دوری میجوید و به استکبار میپردازد،و چون نعمت از دسترس او خارج شود،یأس او را فرامیگیرد،و شاید این بزرگترین جحود و کفر ورزیدن نسبت به قرآن بوده باشد،چنان که از پایان این درس آشکار میشود.
هر انسان بر حسب آنچه شخصیت وی بر روی آن بنا شده است عمل میکند،و خدا میداند که چه کس بر راه راستتر میرود،و شاید همین امر دومین سببی باشد که کافران را از نعمت قرآن محروم میسازد،و /6 سود بردن و درمان شدن و رحمتی از آن نصیب آنان نمیشود.
وحی نعمتی از خدا است و از خود رسول نیست،و اگر خدا میخواست آن را متوقف میساخت بدون این که کسی قدرت مطالبۀ آن داشته باشد،و آن رحمتی از خدا است،و فضلی بزرگ،و گمان آنان به این که وحی از خود رسول است سبب سوم کفر آنان بوده باشد،و از آن روی معجزه است که اگر انس و جن با هم گرد آیند و بخواهند همانند آن را بیاورند،بر آن توانایی ندارند،حتی اگر بعضی از آنان به کمک بعضی دیگر برخیزند.
و آن مشتمل بر مثالهایی از زندگی است که اگر بر آن روش عمل کنند هدایت و راهنمایی خواهند شد،ولی بیشتر مردمان نسبت به این نعمت کافرند،و آنان را میبینیم که از رسول خواستار آن میشوند که چشمهای از زمین روان سازد تا به او ایمان آورند یا باغی از درختان خرما و انگور که نهرها در آن بجوشد و در پای درختان روان شود،و گاه مطالبۀ عذاب میکنند به این که پارههایی از آسمان بر ایشان فروریزد،یا خدا و فرشتگانش در برابر آنان آشکار شوند،یا خواستار آن میشوند که تو خانهای زرین داشته باشی،یا به آسمان بالا روی و با خود کتابی
بیاوری که آن را بخوانند و به آن ایمان آورند،و آنان از حقیقتی مهم غافلند که رسول بشری همانند ایشان است که بر او وحی نازل میشود،و این قرآن ساختۀ او نیست بلکه از خدا سبحانه و تعالی است.
[82]
قرآن شفا دهنده و رحمت است،شفا از آن جهت که قلب و بدن و مجتمع را از جرثومهها و میکروبها شفا میبخشد،و رحمت از آن جهت که نیکی و فضیلت در آن رشد پیدا کند.
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ
-و با قرآن چیزی نازل میکنیم که برای مؤمنان درمان و رحمت است.» همۀ قرآن وسیلۀ شفا یافتن از بیماریها است،و بعضی از آن شفای آن بیماری خاص است که به سبب آن نزول پیدا کرده است،و از آن روی که قرآن به تدریج و متناسب با اوضاع و احوال پیشامده نزول پیدا میکرد،آیات آن وسیلۀ درمان کردن و شفا یافتن /6 از آن بیماریها محسوب میشود که برای درمان آنها نازل شده بود،و شاید کلمۀ«من»دلیلی بر این باشد.
و سؤالی که پیش میآید این است:قرآن چگونه شفا و رحمت برای مؤمنان است؟ مفسران دربارۀ معنی و ابعاد شفا با یکدیگر اختلاف پیدا کردهاند،ولی شفائی که در این آیه مقصود است:شفای عامّ و فراگیر برای همۀ جنبههای زندگی است.
نخست:میان انسان و شناخت حقایق حجابها و پردههای متراکمی از فشارهای شهوت و عقدههای نفس و قید و بندهای مجتمع فراهم آمده است،و
رهایی یافتن انسان از این حجابها جز به برانگیختن گنجینههای عقل و تکان دادن ضمیر او میسر نمیشود،و این نقشی است که ایفای آن تنها از عهدۀ قرآن برمیآید، چه همچون یک صاعقۀ برقی است که ضمیر آدمی را به حرکت و تکان خوردن وا میدارد،و عقل از درون با این حرکت پردههای نادانی و گمراهی را میدرد،و غرور بزرگترین حاجز و مانع میان انسان و حقیقت است،و به همین جهت این آیات گدازههای بیم دادن و انذار را از خلال مصور ساختن منظرههای روز قیامت،و هلاک شدن گذشتگان فرومیریزد تا آدمی از ادامه دادن به غفلت و رؤیاهای در بیداری خود را خلاص کند،و در این راه مقررات مفصلی برای رشد دادن موهبتهای نیکو در قلب پس از پاک کردن آن از بیماریهای خودبزرگبینی و رشک و کینهتوزی و عجب و غرور و...و...وضع میکند.
بنا بر این قرآن به معالجۀ طرز تفکر او از آن جهت میپردازد که گرفتار خطاهای رایج در فهم حقایق نشود،و این از راه نشان دادن روش و برنامۀ صحیح صورت پذیر میشود.
دوم:قرآن وسیله شفا یافتن بیماریهای اجتماعی است،از آن روی که برنامههایی در اقتصاد و سیاست و تربیت و خانواده در اختیار ما میگذارد که به وسیلۀ آنها همۀ دشواریها را از پیش پای خود دور کنیم،و هیچ امری را بدون حکمی آشکار دربارۀ آن بر جای نمیگذارد.
/6 سوم:قرآن برای حفظ بدن و تندرستی اندرزهایی به ما میدهد،و دربارۀ ضرورت پاکیزگی و نظافت،و ضرورت عمل و رفع کسالت و سستی تأکید میکند،و زندگی اجتماعی و اقتصادی و جز آن را برای او منظم و مرتب میسازد،تا وی را از بیماریهای روانی و تنی هر دو دور نگاه دارد.
ما در هنگام مبتلا شدن به بیماریهای گوناگون نیازمند مسلح شدن به اراده و سرزندگی هستیم،و چون نیّت را خالص متوجه خدا کنی،بر تو به شفایت از راهی که میدانی یا نمیدانی منت میگذارد.
در حدیثی مأثور از امام جعفر صادق(علیه السلام)آمده است که:«شفا
در علم قرآن است»بدان جهت که خدا گفت: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ ،برای اهل آن بدون شک و تردید،و اهل آن امامان راهنمایند که خدا دربارۀ آنان گفته است: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا -سپس کتاب را به میراث به کسانی دادیم که آنان را برگزیدیم». (1)
در حدیثی دیگر مأثور از امام باقر(ع)آمده است:
«هرگز احدی از مؤمنان شکایت و گله نمیکند،و گفت:با خلوص نیت به جای بیماری دست بمالد و بگوید: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً -از آن بیماری نجات مییابد،هر گونه که بوده باشد،و مصداق در آیهای است که میگوید: شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ . (2)
سعادت را دو بخش است:اول(رفع نقمت)که شفا است و(جلب نعمت)که رحمت است،و مقصود از آن برطرف شدن درد و ناداری و مرض است، و جلوگیری از پیش آمدن فتنهها و جنگها و چیزهای دیگر مشابه آنها.
/6 اما بخش دوم خوشبختی:آرامش خاطر است و اطمینان یافتن انسان به این که به هدفهای خویش دست خواهد یافت.و بدین گونه قرآن شفا و رحمت است.
وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً
-و بر ستمگران چیزی جز خسارت و زیانکاری افزوده نمیشود.» در قرآن برنامه و راه رسانندۀ تو،به هدفهایت آمده است،و از این برنامه تنها کسانی بهره بر میگیرند که ایمان دارند و از روی فهم و استقامت و اخلاص به قرآن عمل میکنند،اما ستمکارانی که معانی آیات قرآن را به مصلحت خود تغییر
میدهند،قرآن برای ایشان شقاء و بدبختی در دنیا،و زیان و خسارت در آخرت است،و در آن از هیچ فرصتی برای نکوهش از ستمگران حق فروش و بندگان شیطان و هوای نفس غفلت نشده است و پرسش این است که:چرا در آیه به صورت خاص از ستمگران یاد شده،و پاسخ چنین است:
نخست:ستم و ظلم مایۀ تاریکی قلب و فرورفتن آن در حجاب و تاریکی قیامت است.
دوم:بدان سبب که ظالم از حدود خدا تجاوز میکند،و به پرستش خواستهها و شهوات خود میپردازد،و آیات قرآن را به هوای نفس خود تفسیر میکند و به جای این که آیات قرآن راهنمای وی برای رسیدن به راه بهشت باشد،او را به سوی جهنم راهنمایی میکند،بدان جهت که او کسی است که آنها را تحریف میکند،و معانی آنها را تغییر میدهد،و مثل او همچون مثل کسی است که علامات و نشانههای کنار راه را تغییر دهد،و از راه راست منحرف شود،و اگر از هوای نفس خود پیروی نمیکرد به راه راست هدایت میشد.
[83]
چگونه ستمگران چیزی جز زیان عایدشان نمیشود؟ چنان مینماید که خدا به این پرسش در دو آیه بعدی پاسخ میدهد،چه در اولی از طبیعت انسان سخن میگوید که حکم به استقبال نعمتها رفتن و از آنها سود بردن میدهد،اما آیۀ دوم از تأثیر عادت در رفتار بشر سخن میگوید،و چون آنچه ستمگران،یعنی باقی مردم جز مؤمنان به آن خو کردهاند و به سبب آن پذیرای قرآن نشدهاند،آن است که هنگام رسیدن نعمت اعراض میکنند و آنچه را که پیشتر بر آن بودهاند /6 ترک نمیکنند و آسان به قرآن بازنمیگردند و به مؤمنان نمیپیوندند،آری تنها مؤمنانند که از این حد تجاوز میکنند و به تراز ایمان بالا میروند.
وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ
-و چون به انسان نعمت بخشیدیم،از ما دوری گزید و خود را کنار کشید.» گفتند که:معنی آیه آن است که در هنگام رسیدن نعمت به آدمی از یاد کردن پروردگارش اعراض کند و نعمت را در جز راه شایستۀ با آن مصرف کند،این
آیه نظیر این گفتۀ خدای تعالی است که: إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً آدمی حریص و ناشکیبا آفریده شده و چون گرفتار شری شود به جزع میپردازد و چون خیری به او رسد مانع رسیدن آن به دیگران میشود.» شاید نزدیکتر به سیاق آن باشد که بگوییم:این آیه صفت دیگری از انسان را نیز بیان میکند،و آن خوار شمردن نعمتها و استفاده نکردن از آنها و قدر آنها را ندانستن است،و اعراض در این جا رویگردان شدن از خود نعمتها است نه از خداوند متعال،آری اعراض از خدا و از نعمتهای او از صفتی واحد سرچشمه میگیرد،بدان سبب که هر کس از پروردگار خویش اعراض کند و شکر نعمت او نگزارد،و چنان پندارد که نعمت بر اثر علم و کوشش خودش به او رسیده،و بلکه نعمت را جزئی از ذات خود شمارد،و این که طبیعتی متمایز از دیگران دارد،و از همین روی است که نعمت به او رسیده و به دیگران نرسیده،و بنا بر این عنصر او با دیگران متفاوت است،چنین کسی نعمتها را خوار میشمرد و از آنها اعراض میکند،و بنا بر این هر دو صفت به طبیعتی واحد بازگشت پیدا میکند.
چون انسان از نعمت اعراض کند،و خود را برتر از آن شمارد و به آن پشت کند،از قرآن حکیم سود نمیبرد،و قرآن نسبت به او شفا نیست،و این بزرگترین ستم بر خویشتن است که کسی سود بردن از بزرگترین نعمت را به سبب خوار شمردن آن ترک کند.
ولی مؤمن در آن تلاش میکند که از نعمت وحی بهرهمند شود،بدان سبب که نسبت به آن متواضع است و میشنود و اطاعت میکند و با خاضع بودن به کتاب خدا نسبت به او فروتنی نشان میدهد،پس کتاب برای چنین کسی شفا است،و همچنین دیگر نعمتهای خدا در زندگی.
/6 مگر علم نعمت نیست،ولی چه کسی از آن سود میبرد،آن کس که آن را خوار میشمارد و خود را برتر از آن میداند،یا آن کس که به آن احترام میگذارد و جایگاه آن را محترم میشمارد؟! وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ کٰانَ یَؤُساً -و چون شری به او رسد نومید میشود.»
بدان سبب که نعمتها را از ذات خود میداند و استمرار و پیوسته بودن آنها را میبیند،و بر آنها متکی میشود،و چون از میان برود،دچار صدمه و آسیب میشود و فرومیریزد،بدان جهت که متکا و مورد اعتماد خود را از کف داده است،و به همین جهت نومیدی او را فرامیگیرد.
اما در مؤمنان خداوند متعال این نقص را که از طبیعت آدمی برمیخیزد،با قرآن که مکمل این نقص است شفا میدهد،و او را متکی بر خدای میسازد،و بردباری و امید را به او الهام میکند.
[84]
و مردمان از لحاظ مقدار بهرهمندی آنان از وحی با یکدیگر متفاوتند، و اختلاف از شخصیتهای درونی آنان سرچشمه میگیرد که برخاستۀ از صفات و عادات مختلف و متباین است.
و علی رغم آن که خداوند متعال به آدمی آن اندازه قدرت و معرفت بخشیده است که میتواند شخصیت خویش را بدان گونه که خواستار آن است طرح ریزی کند،ولی اگر چنین نکند،هر چه زودتر به لگام شخصیت ساخته نشده بدان گونه که شایسته است کشیده میشود،و اعمال او متوجه به سوی شخصیت خودش میشود،و حتی ایستار او نسبت به معارف الاهی نیز از نوع شخصیت وی تأثیر میپذیرد،و همچنین صفات و عادات و ملکات وی.
قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ
-بگو که هر کس بنا بر روش خود عمل میکند.» چنان مینماید که اصل کلمۀ شاکله،مشتق از شکل به معنی لگام و دهانۀ مرکب است /6 و مناسبترین معنی برای آن در این آیه روش و مذهب یا طبیعت و خلقت است،و بدین گونه معنی آیه آن میشود که هر شخص بنا بر روش و طریقۀ خود در کارها و پیشامدها عمل میکند،و به همین سبب ظاهر عمل او از ضمیر و نیت او خبر میدهد،و بنا بر این اعمال مردمان تعبیر کنندۀ روشها و طبایع و عادات
و نیت ایشان است،و بر ما است که از طریق همین اعمال نیات ایشان را بازشناسیم و بدانیم که برای چه به عمل مورد نظر پرداخته بودهاند.
به همین سبب در حدیثی مأثور از امام صادق(ع)آمده است:
«نیت بر عمل فضیلت دارد،و آگاه باشید که نیت همان عمل است».
و سپس این آیه را تلاوت کرد: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ .
گاه اعمال متشابه با یکدیگر به نظر میرسد،ولی نیتها با یکدیگر اختلاف دارد،و شخصیتهای عمل کنندگان و هدفهای عمل آنها را متناقض میسازد،پس چون شخص با اخلاص به ادای نماز و روزه و حج بپردازد،عمل او همچون معراج و جهاد اکبر و وسیلۀ رفتن به بهشت است،و چون ریاکاری به همین اعمال بپردازد، برای او چیزی جز وبال و زیان نخواهد داشت.
خداوند متعال داوری است که بر حسب سالم بودن یا مغشوش و خیانتآمیز بودن عمل داوری میکند.
فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً
-پس پروردگارتان خوب میداند که آن کس که بر راه راست میرود کیست.» اگر عملی را دوست میداری،یا به روشی متمایلی،یا بر رفتار و روشی خو گرفتهای،بدان معنی نیست که آن خوب و مطلوب و حق است،بلکه مقیاس حق و باطل خدا است که کتاب را برای آن فرستاده است تا فرقان و وسیله تمیز دادن حق از باطل باشد،و ما را به راههای درست و سالم هدایت کند،پس به تزکیۀ نفس و خود را پاک و پاکیزه شمردن مپرداز و آن را مقیاس حق و باطل مدان.
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی
[85]
چه کس قرآن را از نزد خدا بر قلب رسول نازل کرد؟و کیست که پیامبران را استوار میسازد و به فرمان خدا به تأیید آنان میپردازد؟ /6 آیا همان«روح»نیست که پروردگارمان سبحانه و تعالی دربارۀ او گفته است:
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ -آن(قرآن)را روح الامین بر قلب تو فرود آورد تا از بیم دهندگان بوده باشی».(/193الشعراء).
پس روح کیست و از کجا میآید و چه کس او را روانه میسازد؟ وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی -و از تو دربارۀ روح پرسش میکنند،بگو:روح آفریدۀ به فرمان پروردگار من است.» این روح،فرشتهای از فرشتگان خدا و آفریدۀ او است،و همو است که در شب قدر فرود میآید و پروردگارمان میگوید: تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهٰا - فرشتگان و روح در آن(شب)فرود میآیند»و همو است که خدا به وسیله او پیامبران را به راهشان هدایت میکند و از جبرییل و میکاییل بزرگتر است،و بدین گونه در احادیث از او سخن رفته و بعضی از آنها چنین افزودهاند:
«هفتاد هزار چهره دارد،هر چهره هفتاد هزار زبان که با همۀ آنها به تسبیح خدا میپردازد». (1)
بعضی از مفسران بر آنند که مقصود از روح در این جا روح آدمی و موجودات زنده است،ولی سیاق نشان میدهد که منظور از آن همان روح القدس است،مگر نه آن است که سخن پیوسته دربارۀ قرآن است و آن را روح الامین نازل کرده بوده است،آری نمیتوانیم مقصود از روح را روان انسان و همۀ زندگانی بدانیم،چه حتی ارواح فرشتگان نیز زندگی را از آن روح اقتباس میکنند،و روح واسطهای میان انسان و زندگی است،و عقل سایهای از سایههای روح است،و روح واسطهای میان آدمی و زندگی و علم بشری جزئی از علم روح یعنی این فرشتۀ بزرگ است،و بدین گونه حدیثهای روایت شدۀ از مصادر وحی در معنی روح متفاوت شده،و در آن صورت که بعضی از آنها را میبینیم که در فرشتۀ بزرگ بودن آن تأکید میکنند،بعضی دیگر آن را روح انسان میشمارند،و واقع امر آن است که این هر دو معنی از منبع نور واحدی سرچشمه میگیرند، پس بیایید تا با هم به خواندن بعضی از این نصوص بپردازیم:
1) 25) -رجوع کنید به کتاب نور الثقلین،ج 3،ص 215-219.
/6 1-عمران از ابو جعفر(ع)و ابو عبد اللّٰه(الصادق)(علیهما السلام)روایت کرده است که پس از پرسش از آنان دربارۀ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ،گفتند:
«خداوند تبارک و تعالی احد(یگانه)و صمد است،و صمد به چیزی گفته میشود که جوف ندارد،پس روح آفریدهای از آفریدگان او است که بصیرت و نیرو و تأیید دارد و آن را در قلبهای مؤمنان و فرستادگان قرار میدهد».
2-و ابو بصیر از یکی از دو امام باقر یا صادق(ع)پرسید که مقصود از روح در: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی چیست؟ گفت:«آنچه در جنبندگان و مردمان است»،گفتم که:آن چیست؟ گفت که:«آن از ملکوت و از قدرت است».
3-ابو بصیر نیز نقل میکند:از امام جعفر صادق(ع)پیرامون این آیه سؤال کردم که: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی .فرمود:«آفریدهای است بزرگتر از جبرییل و میکاییل که با رسول اللّٰه بوده و او با ائمه و او از ملکوت است». (1)
بدین گونه میفهمیم که روح از ملکوت(مملکت و سلطنت آسمانی) است،خواه آن باشد که رسول را تأیید میکند،یا آن که به وسیلۀ آن خدا انسان و زندگان را زنده نگاه میدارد،و خدا آن را به هر اندازه که بخواهد و به هر کس که بخواهد عطا میکند،و او از حقیقت آن آگاه است و به همین سبب گفته است:
وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً
-و جز اندکی علم به شما داده نشده است.» [86]
وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنٰا وَکِیلاً -و اگر بخواهیم،آنچه را که به تو وحی کردیم از تو باز پس گیریم،و سپس کسی را نخواهی یافت که به وکالت از تو به نزد ما بیاید.» قرآن ساختۀ رسول خدا نیست و نه بشری،بلکه به تو به میانجیگری روح
1) 26) -همان منبع.
وحی شده است، /6 و دلیل بر آن این که:خداوند سبحانه و تعالی میتواند این وحی را از پیامبرش باز پس گیرد،و در مقابل آن از آن پیغمبر هیچ کاری برنمیآید،و این دلیل بر قدرت خدا است.
[87]
إِلاّٰ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کٰانَ عَلَیْکَ کَبِیراً -مگر رحمتی از پروردگارت که فضل و بخشندگی او به تو بزرگ است.» از رحمت و مهربانی خدا است که وحی را به میانجیگری روح بر فرستادۀ خود فرو فرستاد،و این از بزرگترین نعمتهای رسیدۀ به امت رسول است که از برنامۀ او پیروی میکنند و از پرتوهای نور هدایت او کسب روشنی میکنند،و عقل و علم سایههایی از آن روح است،و چنین روحی مقهور و مغلوب نمیشود،و چنین قرآنی شکست نمیخورد.
[88]
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً -بگو که:اگر آدمیان و پریان با هم جمع شوند تا چیزی همانند این قرآن بیاورند،نمیتوانند مثل آن را بیاورند،هر چند بعضی از آنان به کمک و یاری بعضی دیگر بپردازند.» اگر همۀ ساکنان زمین برای ساختن آیهای همانند آیات قرآن گرد هم جمع آیند،نمیتوانند که از عهدۀ این کار برآیند،و داستانهای تاریخی در این زمینه فراوان است،از جملۀ آن که یک بار سه تن از صاحبان بلاغت و فصاحت و زندیقان ایشان که ابو العوجاء ملحد معروف یکی از آنان بود با هم جمع شدند و در این اجتماع قرار بر آن گذاشتند که آیاتی مشابه قرآن تدوین کنند،و این کار آنان مدت یک سال ادامه یافت،و چیزی جز ناکامی و زیان بهرۀ آنان نشد،و اکنون قرآن را میبینیم که پس از(1400)سال هنوز به این چالش و مبارزه طلبی ادامه میدهد؛ آیا رقیبی پیدا خواهد شد؟!هرگز.
[89]
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ -و ما برای
مردمان در این قرآن از هر گونه مثل(برای عبرت گرفتن آنان)پراکنده ساختهایم.» یکی از معجزات قرآن این است که دربارۀ همه چیز با ما سخن میگوید،و برای ما در هر مورد مثل میزند،و به همین جهت قرآن راهنما و قانونگذاری واقعی و برنامهای درست است که واضع آن دانندۀ غیبها است و هیچ چیز در آسمانها و زمین بر او پوشیده نیست.
/6
فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً
-پس بیشتر مردمان از پذیرفتن آن خودداری ورزیدند و به عملی جز کفر ورزیدن به آن نپرداختند.» پس به جای شکرگزاری نسبت به این نعمت به آن کافر شدند.برای چه؟ بدان سبب که مبنا و مقیاس مردم برای ارزیابی قرآن مقیاسی مادی خالص است،و چنان میپندارند که قرآن میبایستی با مقداری طلا و پیمانههایی نقره،و پهنههایی از ملک و زمین توزین شود،و روش اندیشیدن ایشان منحرف است.
[90]
وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً -و گفتند که:ما به تو ایمان نمیآوریم مگر آن گاه که برای ما از زمین یک چشمۀ آب بیرون آوری.» مخالفان به آن آغاز میکنند که اندیشههای حق به جانب بودن خویش را عرضه دارند،و شرطهای سخت خود را نومیدانه برای رهایی یافتن از قبول مسئولیتهای ایمان آوردن به رسالت پیشنهاد کنند،پس به جای آن که از مسئولیتهای رسالت و برنامههای آن در زندگی پرسش کنند،از رسول چنان خواستند که چشمۀ آبی برای آنان به معجزه در زمین خشک پدید آورد؛آیا چشمۀ آب در مقابل برنامۀ زندگی و نظم بخشیدن به رفتار و مجتمع و اجتماع چه ارزشی میتواند داشته باشد؟! [91]
أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِیراً -یا آن که صاحب باغی از درختان خرما و انگور شوی که خود نهرهای آبی را از زمین بیرون آورده و در میان درختان روانه کردهای.»
در این جا آشکارا مادّی بودن روش تفکر کفار تجلی پیدا میکند که به عنوان گواهی بر راست بودن رسالت،خواستار آب و نخلستان و باغها و نهرها شدهاند،و سؤالی که در این جا طرح میشود این است که:روان کردن آب در نهر چه نسبتی با رسالت دارد؟و میان مبدأ رسالت و بر حق بودن آن با این خواستههای مادّی چه ارتباطی موجود است؟و آیا این گونه چیزها شایستگی آن را دارد که گواه صدقی بر عصمت و عظمت رسالت شود؟ [92]
أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ کَمٰا زَعَمْتَ عَلَیْنٰا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللّٰهِ /6 وَ الْمَلاٰئِکَةِ قَبِیلاً -یا از آسمان را،چنان که میپنداری پارههایی را بر ما فروافکنی یا خدا و فرشتگانش را در برابر ما حاضر کنی!» سفاهت فکری و ناچیزی فرهنگی برخاستۀ از ریشههای مادّی جوامع کفرآلود ادامه پیدا میکند،پس آنان گاه خواستار چشمههای آب میشوند،و گاه مطالبۀ باغها و نهرها میکنند،و این سفاهت آنان را به جایی کشیده بود که خواستار حضور خدا و فرشتگانش در نزد خود شدند تا از راستی رسالت اطمینان پیدا کنند(!!)؛ آنان از آن کسانند که جز به محسوس ایمان نمیآورند،و به هر چه جز آن باشد کفر میورزند،و قرآن از آنان میخواهد که عقلهای خویش را به کار برانگیزند،و از این مقیاسهای سخیف در ارزشیابی اندیشهها و ابعاد زندگی دست بردارند.
[93]
أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقیٰ فِی السَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّٰی تُنَزِّلَ عَلَیْنٰا کِتٰاباً نَقْرَؤُهُ -یا سرایی آراسته به زیورهای زرین داشته باشی،یا به آسمان بالا روی،و به بالا رفتنت ایمان نخواهیم آورد مگر آن گاه که از آنجا برای ما کتابی فرود آوری که آن را بخوانیم.» از نشانههای رسالت و رسول در نزد این گونه کسان:مالک بودن وسایل زندگی همچون سرایی زیبا،و داشتن مقام بلند اجتماعی،و سخن نافذ،و بنا بر نظر مادی کوتاه آنان برتر از بشر است،و خواهان آنند که به طرف آسمان بالا رود و رسالتنامۀ نوشته شدۀ بر روی کاغذ بگیرد و پس از پایین آمدن به آنان نشان دهد.
هر رسالتی که مهر شدۀ به مهر واقعیت نباشد،یا نشانی از حق الاهی بر آن
دیده نشود،بیچون و چرا باطل است،و همین معیار حق و درست برای ارزیابی رسالتها است و نه آن خواستههای سست و ضعیف ایشان.
قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً
-بگو:منزه است پروردگار من،آیا من چیزی جز بشری به رسالت مبعوث شده بودهام؟» مسئلۀ دشوار مردم توقف کردن در نزدیک نقطۀ بشر بودن رسول است، و آمیخته شدن مقدمات با نتایج به صورتی نادرست در ضمن ارزیابی رسالت،و همین امر است که به پیدایش معیارها و مقیاسهایی نادرست انجامید،پس مصدر و منبع رسالت خدا است و بازگشتگاه و مصیر به او است،و رسول چیزی جز مژدهدهنده و بیمدهندهای نیست /6 که رسالتهای خدا را و اوامر و نواهی او را ابلاغ میکند و به مردمان میرساند،و برگزیده شدن او به مقام فرستادگی از میان مجتمعی که در آن زندگی میکند ذاتا بنا بر اعتباراتی ذاتی و واقعی و نفسی و اجتماعی و جز آن است که جز بر علم گستردۀ خدا کسی را به یافتن این خصوصیات راه نیست.
/6
وَ مٰا مَنَعَ اَلنّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ اَلْهُدیٰ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَ بَعَثَ اَللّٰهُ بَشَراً رَسُولاً (94) قُلْ لَوْ کٰانَ فِی اَلْأَرْضِ مَلاٰئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنٰا عَلَیْهِمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مَلَکاً رَسُولاً (95) قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً (96) وَ مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ سَعِیراً (97) ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (98) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاٰ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی اَلظّٰالِمُونَ إِلاّٰ کُفُوراً (99) قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ اَلْإِنْفٰاقِ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ قَتُوراً (100) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ تِسْعَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ فَسْئَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِذْ جٰاءَهُمْ فَقٰالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا مُوسیٰ مَسْحُوراً (101) قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102) فَأَرٰادَ أَنْ یَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ فَأَغْرَقْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً (103) وَ قُلْنٰا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ اُسْکُنُوا اَلْأَرْضَ فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ اَلْآخِرَةِ جِئْنٰا بِکُمْ لَفِیفاً (104)
/6
97[خبت]
:از مصدر خبو است که به معنی فرونشستن التهاب آتش و به خاموشی نزدیک شدن آن است.
100[قتورا]
:القتر تنگ و سخت گرفتن است که مبالغۀ در بخل معنی میدهد.
102[مثبورا]
:هلاک شونده.
104[لفیفا]
:لفیف به معنی جماعت است،و معنی آن این است که درهم پیچیده و مخلوط شدهاند.
/6
چه چیز مردمان را بر آن وامیداشت که از ایمان آوردن به رسالتهای خدا خودداری کنند؟قرآن به این پرسش پاسخ میدهد و به درمان آن میپردازد.
نخست:با شگفتگی و انکار پرسیدند که آیا امکان دارد که خدا بشری را به رسالت روانه کند،و وحی به آنان پاسخ داد که:آری،مگر نباید که پیغمبر از جنس کسانی باشد که به پیامبری بر ایشان برگزیده شده است،و اگر ساکنان زمین فرشته بودند،در آن صورت رسول آنان فرشتهای همچون خود آنان میبود.
دوم:خدا کسی است که به راستی رسالت گواهی میدهد،و او به تنهایی برای گواهی دادن بسنده است،و هدایت به دست او است،اما برای کسانی که او گمراه کند هیچ ولی و سروری نخواهی یافت و به رو افتاده کور و کر و گنگ در محشر حاضر میشوند،و کیفر ایشان جهنم است،برای چه؟زیرا که به آیات و نشانههای خدا کافر شدند و به روز رستاخیز و نشور کفر ورزیدند.
از سیاق چنین الهام میگیریم که درمان کردن کفر با رسالتها از راه یادآوری از کیفر فراوانی است /6 که در روز قیامت چشم به راه کافران است،و به همین جهت در این جا میبینیم که قرآن شبهۀ کفار را در خصوص بعث و زنده شدن دوبارۀ پس از مرگ از ما دور میکند،و میپرسد که:مگر آفرینندۀ آسمانها و زمین توانایی بر آن ندارد که همانندان ایشان را بیافریند؟ پس از آن که طبیعت خست را در نزد انسان بیان کرد(که شاید سببی از سببهای کفر به رسالتها بوده باشد)،به بیان داستان موسی میپردازد،و این که
چگونه مواجه با فرعون شد که به او گفت:ای موسی!گمان میکنم که تو جادوزده شده باشی،و او به وی پاسخ داد که وحی سبب رسیدن به بصیرت و بینش است و به فرعون گفت که: إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً -ای فرعون!گمان میکنم که در معرض هلاکت قرار گرفتهای»؛و این داستان بسیاری از حقایق سورۀ اسراء را خلاصه میکند،چه فرعون میخواست موسی و قومش را تحریک کند و مایۀ ناراحتی آنان را فراهم آورد،پس خدا او و کسانی را که با او بودند همه را غرق کرد،و سرزمین آنان تا مدتی محدود به میراث در اختیار بنی اسراییل قرار گرفت.
از مهمترین مانعهایی که گروه فراوانی از مردم را از ایمان آوردن به رسالات بازمیدارد،این شبهۀ دارای ریشههای ژرف است که:چرا فرستادگان از افراد بشرند؟و شاید ریشه آن به دو احساس شاذ و غریب بازگردد:
الف:کوچک شمردن انسان نفس خود را در مقایسۀ با چیزهای عجیب و غریبی که از آفریدههای خدا در عالم طبیعت مشاهده میکند،و به همین سبب چنان میپندارد که خداوند سبحانه و تعالی بزرگتر از آن است که به صورت مستقیم با انسان اتصال و ارتباط پیدا کند،یا فردی از افراد بشر را به رسالت خود برگزیند.
ب:ناآگاه بودن از وسیلهای که از راه آن خدا ارتباط خود را با مردم زمین برقرار میکند،پس آیا خدا فرشتهای را به زمین فرومیفرستد؟پس او کیست؟و چگونه این امر صورت میپذیرد؟ و پیش از هر چیز باید این را بدانیم که:
تعجب و شگفتزدگی گونهای از نادانی و جهل است و به صورت حجاب و پردهای میان انسان و حقیقت درمیآید،و بیشتر مردم از آن روی حقایق را تکذیب میکنند که نسبت به آن گرفتار تعجب و شگفتزدگی شدهاند،و دانش آنان بر شناختن ابعاد آنها احاطه ندارد،چنان که پروردگارمان میگوید: بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ و به همین سبب پروردگار ما تأکید میکند که سنت خدا بر آن جاری
و روان شده است که فرستادگان خویش را از جنس کسانی برگزیند که رسول به سوی آنان روانه شده است،و اگر ساکنان کرۀ زمین فرشته میبودند،در آن صورت /6 فرستادۀ بر آنان نیز یک فرشته میشد.
[94]
وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدیٰ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَ بَعَثَ اللّٰهُ بَشَراً رَسُولاً -و مردمان را هیچ چیز از ایمان آوردن به هدایت رسیدۀ به ایشان بازنداشت مگر این که گفتند:مگر میشود که خدا بشری را به رسالت مبعوث کند؟!» حجابی که مانع ایمان آوردن مردمان به رسالتهای خدا شد،تصدیق نکردن آنان به این حقیقت بود که:خدا بشری را به رسالت بفرستد،و تو گویی رسالت مرتبهای عالی است که امکان رسیدن بشری به این مرتبه وجود ندارد و اتصال غیب و شهود یا آشکار و پنهان محال و غیر ممکن است.
[95]
قُلْ لَوْ کٰانَ فِی الْأَرْضِ مَلاٰئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنٰا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ مَلَکاً رَسُولاً -بگو که اگر در زمین فرشتگانی میبودند که با ثبات و اطمینان بر روی آن راه میرفتند،برایشان فرشتهای از آسمان به رسالت فرومیفرستادیم.» اگر ساکنان کرۀ زمین از فرشتگان بودند،رسولی را از جنس خود ایشان و از خودشان به رسالت مبعوث میکردیم،و بنا بر این هر رسول باید از خود قومی باشد که بر ایشان فرمان رسالت یافته است،و خداوند سبحانه و تعالی گفته است:
رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ
بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً
کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِینَ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صٰالِحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ .
تفسیر دیگری برای این آیه نیز وجود دارد که میگوید:«پروردگار ما سبحانه و تعالی به ما یادآور میشود که از طبیعت انسان نیازمندی او به تذکر شنیدن و به اندرز گوش دادن است،بدان جهت که مادۀ خاکی وی او را به طرف شهوات میکشاند،به همان گونه که در او برق و درخششی روحی مشاهده میشود که او را به طرف ارزشها بالا میبرد،و بنا بر این محتاج به عاملی خارجی است که فهم و
شعور او را نسبت به درخشش روحانی تقویت کند تا سبب علو و برتری یافتن او شود،و از همین جا نیازمندی وی به رسالت پیدا شده است:و اگر خدا فرشتگان را،همچون افراد بشر،از خاک آفریده بود،آنها نیز گرفتار فساد و تباهی میشدند که فرشتگان گفتند: أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا -آیا در زمین کسانی را میآفرینی که در آن فساد کنند؟»در آن صورت خدا فرشتهای را به رسالت آنان مبعوث میکرد،و این تفسیر از علامۀ طباطبائی رحمة اللّٰه علیه است که با اشارۀ به کلمۀ «یمشون مطمئنین»میگوید که این اطمینان دلیلی بر وجود جاذبۀ زمین نسبت به انسانی است که در حرکت کردن بر روی آن اطمینان و توازن پیدا کرده است،و اگر جز این میبود در هوا بالا میرفت،یا راه رفتن وی بر روی زمین همراه با اضطراب میبود.
/6
[96]
قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِیراً بَصِیراً -خدا برای گواه بودن میان من و شما کفایت میکند و او به بندگانش آگاهی و بصیرت دارد.» اینها شبهههایی بود که مردمان را از تصدیق رسالتها و ایمان آوردن به آنها بازمیداشت،ولی صدق و صحت رسالتها از راه مظاهر چندی آشکار میشود که خدا آنها را گواه بر راستی رسالتها قرار داده است،و گواه بودن خدا کافی و بسنده است.
نخست:خداوند متعال در عقل آدمی مجموعهای از ارزشها و آموزشهایی قرار داده است که او را به سوی خود راهنمایی میکنند،و رسالتهای آسمانی در آن هنگام که برای بشریت میآیند،او را به همان ارزشها و آموزشها میخوانند،و از همین راه است که بشر به صدق تعلیمات رسالت اطمینان پیدا میکند،و آن را بر ارزشها و تعلیماتی که خود حامل آن است منطبق میکند،و در این باره رسول خدا(ص)گفته است:
«برای هر حقی حقیقتی است،و بر کار پسندیده و صوابی نوری».
یک بار مردی به نزد رسول اللّٰه(ص)آمد و گفت:یا رسول اللّٰه!من در بیابان زندگی میکنم و کسی را ندارم که مرا هدایت کند و استطاعت آن را ندارم که پیوسته به نزد تو آیم،پس مرا پندی ده،پس از او خواست که به نزدیک وی آید، و چون در برابر رسول اللّٰه رسید پیامبر بزرگوار دست خویش بر روی قلب او نهاد و گفت:«هر چه را که این به تو فرمان دهد انجام ده،و آنچه را که از آن بازت میدارد ترک کن»و این گواهی است بر این که:اگر از فشارها و هواهای نفسانی و عادات و افکار پیشین خود را برهنه سازیم،آشکارا منطبق بودن آموزشهای قرآن را با آموزشهای جای گزیدۀ در عقل و فطرت مشاهده خواهیم کرد.
دوم:علی رغم همۀ دشواریهایی که دشمنان رسالت ایجاد کردند و هنوز هم چنین میکنند،مشاهده میکنیم که اسلام سراسر زمین را فراگرفته،و اگر تأیید خدا برای مسلمانان در جنگهای بدر و حنین و احزاب و جز آن نمیبود،اسلام و مسلمانان از همان آغاز مطرود و دور افتاده میشدند،و /6 اگر نصرت خدا برای بندگانش در حطّین و عین جالوت وجود نمیداشت،چراغ اسلام خاموش میشد،و اگر تأیید او از مؤمنان در مقابل شاه در کار نبود آرزوی تحقق یافتن وعدۀ خدا هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ -و او است آن که رسولش را با هدایت و دین حق به رسالت فرستاد تا این دین را بر همۀ دینها پیروز کند،هر چند مایۀ ناراحتی مشرکان شود»و پیوستگی تأیید غیبی بر دینش دلیلی بر راستگویی نبی و صدق رسالت او است،و چه بسیار شواهد غیبی و الطاف پنهان و آشکاری را خداوند متعال نصیب بندگان مؤمن خویش در جهاد ایشان بر ضد کفر و بیایمانی کرده است.
سوم:درجۀ رسول خدا(ص)و پایگاه خاص او در نزد خدا بالا رفت و افزایش یافت،پس بعضی از اصحاب او آزمودند که چگونه برای تحقق یافتن خواهشهای آنان در نزد خدا شفاعت میکند،و خدا درخواست آنان را پذیرفت،بلکه شفاعت تا زمان ما نیز در جریان است،و خدا خواهش هر مؤمن را که با اشارۀ به
جاه و مقام رسول(ص)به او متوسل شود برآورده میسازد.و در کتاب(فیض القدیر)به روایت طبرانی در کتاب(الاوسط)خود از علی(ع)به صورت موقوف آورده است که گفت:
«هر دعا پنهان و در حجاب است تا آن گاه که دعا کننده بر محمد و آل محمد درود فرستد».
شواهد فراوانی وجود دارد که خداوند متعال آنها را خلاصه کرده و چنین گفته است: کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً -خدا برای گواه بودن بسنده است».
بعضی در تفسیر خود بر این آیه قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ چنین نظر دادهاند که این آیه برای آن نازل شد که جدال و مبارزۀ میان رسول(ص)و قومش را در آن هنگام که بر آنان خشم گرفت و گفت: کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ قطع کند،و این تفسیری دور است،بلکه این آیه خود گواهی خدا بر صدق رسالت است،چنان که خدا برای پیامبران پیشین خود نیز چنین کرده بود،در آن هنگام که آتش نمرود را برای ابراهیم سرد و سلامت ساخت،و حجتی برای راستی ابراهیم شد،غرق کردن فرعون و پیروز گردانیدن موسی(علیه السلام)بر او،و زنده کردن مردگان به دست عیسی(ع)و بسیاری از حجتها و براهینی که قرآن از آنها با ما سخن گفته،به همین گونه معجزههایی عاجل یا آجل حاکی /6 از صدق رسالات است.
[97]
وَ مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِهِ -و هر کس که خدا او را هدایت کند،راهیافته است،و هر که خدا او را گمراه سازد از کسانی است که جز او برای ایشان ولی و دوست و سرور نخواهی یافت.» سپس قرآن بیان میکند که او راهنمایی است که بندگان را به پیروی از رسالت و ایمان آوردن به آن راهنمایی میکند،و پیش از این توضیح دادیم که هدایت شدن مرحلۀ پیشین تکامل بشری است،بدان سبب که انسان به مرحلۀ هدایت نمیرسد مگر پس از عبور از مرحلهای دشوار،و گمراهی که پردۀ گناهان او
را از دیدن حق محروم نگاه داشته،به آن نمیرسد و اینان کسانی هستند که از دوستان و سروران خود هیچ سودی عاید ایشان نمیشود.
وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا
-و آنان را در روز قیامت بر خاک افتاده و کور و لال و کر محشور خواهیم کرد.» بدان سبب که آنان از نعمتهای حواس و عقل بهرهای نگرفتند،خداوند متعال در روز قیامت این نعمتها را از ایشان دور میکند،و این جزای کسی است که وظیفۀ دو چشم و دو گوش و زبان خویش را باطل و عاطل سازد.
مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ سَعِیراً
-جایگاه آنان جهنم است که هر چه شعلۀ آن فرونشیند بر گرمی آن میافزاییم.» هر اندازه آتش جهنم به جهت مادی بودن آن فرونشیند،خداوند تبارک و تعالی به سوخت آن میافزاید تا حرارت آن افزایش پیدا کند-و پناه میبریم به خدا-پس عذاب دایمی است و آتش تجدید میشود،و راه گریزی برای ما جز داشتن اخلاص در ایمان و فرمانبرداری محض وجود ندارد،و باید در عمر خود پیوسته چشم به راه فرصت باشیم تا چنین کنیم و لحظات عمر را به پرستش خدا بگذرانیم و در سر پیچ راه ما فرصتی برای عبادت خدا وجود دارد.پس ماه رمضان بهار مؤمنان است،و حج معراج صالحان،پس بر ما واجب است که این فرصتها را از دست ندهیم،و حدیث شریف میگوید:
«آن کس که در ماه رمضان آمرزیده نشود،آمرزیده نخواهد شد مگر این که به عرفات برسد».
پس بیایید تا خویشتن را از آتش جهنمی که ناگزیر باید در آن وارد شد، چنان که پروردگارمان گفت: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا -و هیچ یک از شما نیست مگر این که وارد آن شود و این کار بر پروردگار حتمی است و قطعا صورت خواهد گرفت»،پس آن کس که بتواند خود را نجات دهد و لباس تقوای ضد جهنم برای بدن خود فراهم آورد، /6 رستگار شده است.
[98]
ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا -و از آن جهت چنین کیفری بهرۀ ایشان شده که به آیات ما کافر بودهاند.» پس عذاب دایمی جهنم جزای کسی است که به آیات خدا کافر شده باشد،و مهربانی و لطفی برایشان نخواهد رسید بدان جهت که کفر ورزیدند،و حجابهای عصبیت و خودخواهی و پیروی از شهوتها قلبهای آنان را پوشاند و بیم دادن نتوانست قلبهاشان را بیدار کند،و برای عقل و اراده امکان آن فراهم نیامد که آن پردههای متراکم شده را از هم بدرد،و چه بیمدادنی اثری ژرفتر از ترساندن آنان به عذاب جهنم میتوانست داشته باشد؟!کتاب خدا بدین گونه بیماریهای قلب را درمان میکند،و بهترین فرصت را برای رهایی یافتن از حجابهای آن فراهم میآورد.
وَ قٰالُوا أَ إِذٰا کُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً
-و گفتند:آیا ممکن است پس از آن که استخوان و خاک شدیم،بار دیگر به صورت آفریدهای تازه برانگیخته شویم(و از گور)سر برداریم؟» چنان گمان میکردند که عرضه کردن این اشکال و دشواری نجاتشان میدهد!خدا بر این کار توانا است،و عذاب را خواهند چشید،و حالت ناممکن شمردن و تعجبی که از بعث حایل میان آنان و ایمان آوردن به آخرت فراهم آمد، فایدهای برای ایشان ندارد.
[99]
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ -آیا نمیدانند که خدایی که آسمانها و زمین را آفریده بر آن توانایی دارد که مثل آنان را بیافریند؟» آیا طبیعت با همۀ شکوه و زیبایی،و کوهها و درهها و دریاها و نهرها و منظومههای فلکی و کهکشانها و...و...یی که در آن دیده میشود،گواه بر قدرت خداوند سبحانه و تعالی نیست؟!و آیا آفرینندۀ همۀ اینها از آن عاجز است که
آفرینش آدمی را بار دیگر تجدید کند؟! وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاٰ رَیْبَ فِیهِ -و برای آنان اجل و لحظه پایان عمری قرار دارد که هیچ شکی در آن نیست.» /6 اجل حتمی و همۀ امور انسان از زیستن و مردن و بار دیگر به زندگی بازگشتن به دست خدا است،و اگر خداوند متعال زمان عذاب دادن ایشان را به تأخیر میاندازد،برای رحمت او نسبت به ایشان است،و این که اجل از پیش تعیین شدۀ برای آنان اجرا شود،و شاید آنان از کارهای زشت و کفر خویش بازگردند،ولی ایشان به جای آن که از این نعمت خداداد سپاسگزاری کنند و از آخرین فرصت بهرهمند شوند،به خدا کفر میورزند و کفران نعمت اجل میکنند، بلکه پس افتادن زمان اجل را دلیلی برای نبودن عقاب و عذاب میشمرند،آیا این منتها درجۀ کفران نعمت نیست؟!آری هست،و سؤالی که پیش میآید آن است که:این کفران برای چیست؟و پاسخ این:زیرا که بر خود و بر مردم ستم کردند، و به حقوق خدا و حقوق مردمان به تجاوز پرداختند.
فَأَبَی الظّٰالِمُونَ إِلاّٰ کُفُوراً
-پس ستمگران از انجام هر کار دیگر جز کفران نعمت خودداری کردند.» هر اندازه گناه و جرم افزایش یابد،قلبها از ایمان پوشیدهتر میشود و مردمان به کفر و کفران نعمت رو میکنند،و این اندیشهای است که بیان آن بارها در قرآن کریم تکرار شده است،و در این باره تجربهای شخصی وجود دارد که هر کس میتواند آن را در نفس خود ملاحظه کند،و آن این که شیطان آدمی را به ارتکاب معصیتی وامیدارد،و او قلب خویش را در حال اعراض و دوری گزیدن از ذکر خدا مییابد،و در نماز خاطر خویش را به چیزهای دیگری جز یاد خدا مشغول میبیند، ولی در آن هنگام پاک و پاکیزه باشد،قلب را متصل به نور خدا مشاهده میکنی، حتی در غیر نماز.
[100]
قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ
الْإِنْفٰاقِ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ قَتُوراً
-بگو که:اگر مالک مخازنی از رحمت پروردگار من باشید،بازهم آنها را سخت نگاهداری میکنید و از انفاق کردن آنها(به بهانۀ فقیر شدن پس از انفاق)خودداری میورزید،و انسان حریص و بخیل است.» مانع دیگری که بازدارندۀ آدمی از ایمان میشود،بخل است،و هر اندازه دارا یا ندار باشد خصلت بخیل بودن را از خود آشکار میسازد،پس اگر مالک خزینههای خدا باشد که خزائن رحمت او بسیار گسترده است،باز هم مشت خود را برای انفاق نکردن گره میکند.
در سورۀ مبارکۀ إسراء آیاتی همچون این که ما را به طبیعت انسان آگاه میسازد،تکرار شده است،و همچون این گفته او سبحانه و تعالی: وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً (11)و این گفتهاش وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ /6 کَفُوراً (17)و این گفته وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ کٰانَ یَؤُساً (83) و شاید سبب این تکرار آن باشد که در این سوره از فواید وحی سخن رفته،و از بزرگترین فواید آن این است که:بشر را از صفات و طبایع سست و منحرف او دور میسازد،و به همین جهت سوره به ذکر بعضی از این طبیعتها پرداخته است.
[101]
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ تِسْعَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ فَسْئَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِذْ جٰاءَهُمْ -و به موسی نه آیۀ آشکار دادیم،پس از بنی اسراییل بپرس که در آن وقت که نزد ایشان آمد.» او را تکذیب کردند،بدان سبب که به او چنان نگاه میکردند که شما به پیغمبر خودتان نگاه میکنید،زیرا که چوپانی بود که لباسهای ساده بر تن داشت،و هنگامی که گفت:من فرستادۀ پروردگار جهانیان به سوی شمایم،فرعون او را متهم به دیوانگی کرد.
فَقٰالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا مُوسیٰ مَسْحُوراً
-فرعون به او گفت که:گمان میکنم که تو جادوزده شده باشی.» از آن جهت که سحر و جادو در جامعه او شایع بود،و عواقب این دعوت به
زیان موسی بود و آدم عاقل اقدام به چنین کاری نمیکرد.
فرعون جبار و کافر به جبار آسمانها و زمین چنین میپنداشت.
واقع آن است که چالش پیامبران خدا در برابر سلطههای زمینی زمان خود فساد جامعه بزرگ و فراگیر و ریشهدار بود،به درجهای که آنان را متهم به دیوانگی میکردند،در صورتی که همۀ گفتار و کردار آنان سرشار از حکمت و معرفت بود، پس اگر به غیب اتصال نداشته،و به یاری خدا نسبت به خودشان متکی نبودند و در امر رسالت و پیامبری خویش مخلصانه عمل نمیکرد،آیا چالش ایشان میتوانست چیزی جز دیوانگی باشد؟و قرآن از آن روی تهمتهای طاغیان را نسبت به پیامبران و دیوانه شمردن آنان را برای ما نقل میکند که از این حقیقت آگاهی حاصل کنیم.
موسی جادوزده نبود بلکه رسول خدا بود،و علامت رسالت وی چالش او در برابر سلطۀ فرعون است و ترساندن وی از گمراهیش که گفت:
/6
[102]
قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً -(موسی)گفت:تو خوب میدانی که این آیات را کسی جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است،و ای فرعون!به گمان من تو در معرض هلاکت قرار گرفتهای.» تو از آن روی در معرض هلاک شدنی که میدانی حق با من است،و فرعون از پیامبری موسی علم ایمانی نداشت،و علم حجتی داشت،بدان جهت که پیامبری او را حجت و برهانی بر وی ثابت کرد،ولی ایمان نیاورد.و از آنها آیات نه گانۀ بزرگ بر دست انسانی که پیامبر خدا نباشد کاری برنمیآید،و به همین سبب پروردگار ما گفت که ای فرعون لَقَدْ عَلِمْتَ -تو دانستی و دریافتی»که این آیات نه گانه،یعنی:ید بیضا و عصا و قحطی و کاهش یافتن میوهها و ثمرات و طوفان و ملخ و شپش و قورباغهها و خون همه از جانب خدا بوده و به دست انسان عادی پدید نیامده است،و به صورت وَ لَقَدْ عَلِمَتِ با ضمّ تا نیز خوانده شده یعنی موسی کسی است که میدانسته است و آن را حدیثی از امام علی(ع)تأیید میکند که سخنی گفت که چنین معنی میداد:
«هرگز فرعون نمیدانست که خدا موسی را به این رسالت مبعوث کرده است،بلکه خود موسی بود که میدانست و به همین جهت نسبت به کار خود اعتماد کامل داشت».
قرآن کتابهای آسمانی را وسیلۀ دست یافتن به بصیرتی که به دیدن حقایق کمک میکند قرار داده است،و چون فرعون همۀ آن حقایق را تکذیب کرد،موسی او را در پایان سخن خود آگاه ساخت و گفت: وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً .
[103]
و چون فرعون این سخن را شنید در صدد انتقام گرفتن بر آمد.
فَأَرٰادَ أَنْ یَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ
-اراده کرد که آنان(موسی و بنی اسراییل)را از سرزمین خود بیرون راند.» ولی خداوند تبارک و تعالی در کمین گاه ایستاده بود.
/6
فَأَغْرَقْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً
-پس او و کسانی را که با او بودند غرق کردیم.» [104]
و این یکی از معانی گواه بودن خدا بر راستی رسالتهای پیامبران است،و خداوند متعال فرعون و کسانش را گرفت و در دریا افکند و آب آنان را همچون سنگریزه بلعید و در خود فروبرد.
وَ قُلْنٰا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنٰا بِکُمْ لَفِیفاً
-و پس از آن به بنی اسراییل گفتیم که در این سرزمین(مصر) ساکن شوید،و چون موعد زندگی دیگر در آخرت فرا رسد،همه را با هم جمع خواهیم کرد.» گفتهاند که لفیف به معنی به هم چسبیده و پیچیدۀ به صورتی است که تشخیص آنان از یکدیگر امکان پذیر نیست.
بدین گونه فرعون رفت و از او عبرتی برای جهانیان بر جای ماند.
/6
وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (105) وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی اَلنّٰاسِ عَلیٰ مُکْثٍ وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِیلاً (106) قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاٰ تُؤْمِنُوا إِنَّ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذٰا یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً (107) وَ یَقُولُونَ سُبْحٰانَ رَبِّنٰا إِنْ کٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولاً (108) وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً (109) قُلِ اُدْعُوا اَللّٰهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمٰنَ أَیًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِکَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ اِبْتَغِ بَیْنَ ذٰلِکَ سَبِیلاً (110) وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ اَلذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً (111)
106[مکث]
:درنگ و تأنی.
/6
این کتاب است،و آن رسالتهای خدا که در آن وجود دارد،و آن حقی است که خدا فرو فرستاد و آن را حفظ خواهد کرد،و اما رسول جز مژده دهنده و بیم دهنده نیست،و پروردگار ما کتاب را به دفعات فرو فرستاد تا تأثیر بیشتر داشته
باشد،بدان سبب که فهم و دریافت آن برای مردمان آسانتر میشود.و گروهی از مردم چنان به قرآن ایمان دارند که چون آیات آن بر ایشان خوانده شود،به رو و بر چانه و ریش سجده میکنند،و به تسبیح خدا میپردازند و به وعدۀ او اعتماد دارند و میگریند و قرآن بر خضوع و خشوع آنان میافزاید.
کسانی که پروردۀ وحیند،مثالی زنده برای قرآن و گواهی آشکار بر صدق آناناند،و بدان سبب که قرآن از خدا است،آیا مردمان مؤمن را به پروردگارش نمیخواند و به آنان فرمان نمیدهد که خدا را به نامهای نیکویش(اسمائه الحسنی) بخوانند،و نیز فرمان میدهد که نماز را با صدای بسیار بلند نگزارند،و خداوند متعال سورۀ مبارکۀ اسراء را به ستایش و حمد خدا به پایان میرساند،به همان گونه که به تسبیح او آغاز کرده بود،خدای یکتا و یگانهای که برای خود کسی را به فرزندی نگرفت و شریکی در فرمانروایی بر جهان ندارد،و ولی و سروری برای او نیست.
/6 تسبیح و تکبیر و حمد مخصوص صفات خدا است،و بنده از همین راه با او سبحانه و تعالی اتصال و پیوستگی پیدا میکند.
[105]
آیا محتوای رسالتها چیست؟حقی است که خدا با آن قرآن را فرو فرستاد،و آن حقی است که قرآن بر آن باقی میماند بیآن که دست تحریفی به طرف آن دراز شود،ولی آیا حق چیست؟ 1-وجود جهان و انسان حق است.
2-قوانین طبیعت،و سنتهای الاهی که خدا آنها را در هر چیز به جریان انداخته حق است.
3-عقل بشری که خداوند متعال آن را در قلب هر انسان به امانت نهاده و به وسیلۀ آن واقعیت چیزها فهمیده میشود حق است.
قرآن حقیقتی است که وقوع یافته و از آن جهت فروفرستاده شده است تا حقایق را منعکس سازد و مردمان را به سنتها رهبری کند و عقول را به سان
درونمایۀ خود برانگیزد،حقی است که هیچ شکی در آن نیست.
وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ
-و آن را به حق فروفرستادیم و به حق نازل شد.» خدا مقدر کرده بود که آن را به حق نازل کند وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ و این تقدیر تحقق یافت وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ و محتوای آن حق است وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ و ثمرات آن حق است وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ و حقی که خدا با آن فروفرستاده وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ استمرار پیدا خواهد کرد وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ .مگر پروردگار ما نگفته است:
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ -ما ذکر(قرآن)را فروفرستادیم و ما پاسدار آنیم»پس کسی به تغییر دادن آن توفیق نیافته و هرگز پس از این نیز کسی به تغییر آن موفق نخواهد شد؛این دو کلمه را باید بدین گونه فهم کنیم.
بعضی از مفسران گفتهاند که:نزول قرآن مصاحب و همراه با حق بوده،به همان گونه که حق مصاحب قرآن بوده است،و میپرسیم که معنی باء در گفتۀ او بالحق چیست؟ /6 باء حرف جرّ است برای خواستار یاری شدن،پس اگر بگویی:(اکتب بالقلم با قلم بنویس)،یعنی برای نوشتن از قلم بهرهمند شو،و همین معنی در آیه صحت دارد،زیرا که حق محتوای قرآن و جوهر آن است و بلکه هر آیه از آن دلیلی بر حق است،از آن روی که برای احقاق حق و همۀ حق نازل شده است.
خداوند متعال گفت: وَ یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ وَ یَقْطَعَ دٰابِرَ الْکٰافِرِینَ -و خدا میخواهد که حق را به وسیلۀ کلماتش تحقق بخشد،و نسل کافران را براندازد»(/7الانفال).
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً
-و ما تو را جز همچون مژده دهنده و بیم دهنده به رسالت نفرستادیم.» رسول نسبت به کسانی که به رسالت بر ایشان مبعوث شده،کاری جز آن ندارد که:اگر ایمان آوردند به آنان بشارت و مژدۀ خیر دهد،و اگر کافر شوند از عذاب خدا آنان را بترساند،و رسول کفیل یا وکیل ایشان نیست و صلاحیت تغییر
قرآن به او داده نشده،و خدا او را از این که در قرآن تغییر دهد،دور و معصوم نگاه داشته است.
[106]
وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النّٰاسِ عَلیٰ مُکْثٍ -و از آن جهت قرآن را به تدریج فروفرستادیم که آن را بر مردمان با درنگ و بدون شتاب بخوانی.» قرآن را چندین نام است،و گاهی گفته میشود که آن را از آن روی که نوشته میشود«کتاب»میخوانند،و گاه گفته میشود که آن«فرقان»و وسیلۀ جدایی است از آن جهت که حق و باطل را از یکدیگر جدا میکند،و گاه گفته میشود که آن ذکر است از آن روی که به یاد ما میآورد،و به همین گونه آن را بدان سبب قرآن میخوانند که قرائت و خوانده میشود،و بدین گونه نامها تغییر پیدا میکند،ولی آنچه نامیده شده یکی است،و شاید از آن جهت چنین شده باشد که آدمی چنین اعتقاد نداشته باشد که اهمیت قرآن در کتابت یا قراءت آن است،بلکه این اهمیت در جوهر او وجود دارد،و این نامها چیزی جز خلاصهای از هدفها اشارهای به آنها نیست.
(فرقناه)یعنی بخشهای آن را جدا جدا و(علی مکث)به تأنّی و در زمانهای متفاوت فرستادیم تا مردمان آن را بهتر فهم کنند و در ذهنهاشان جایگزین شود.
وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِیلاً
-و آن را فروفرستادیم و نازل کردیم.» در دو آیۀ گذشته خداوند متعال کلمۀ واحدی را،با اختلافی جزئی،به دو صورت بیان کرد و یک بار گفت:«أنزلناه» /6 و بار دیگر«نزّلناه»،پس فرق میان این دو کلمه در چیست؟ تفاوت در آن است که کلمۀ«أنزلناه»یعنی تمام آن را یکباره فروفرستادیم،و«نزّلناه»از آن حکایت میکند که این فرو فرستادن تدریجی بوده است،و این تأکیدی بر این گفته است:قرآن دو بار بر قلب رسول(ص)نازل شد، یک بار در شب قدر،و بار دیگر به تدریج در ظرف مدت بیست و سه سال آخر زندگی پیغمبر(ص)بر حسب مناسبتها و اوضاع و احوال،تا آیات و تعلیمات آن در
ضمایر و ذهنهای مؤمنان رسوخ پیدا کند و در واقعیت زندگی اجتماعی ایشان وارد شود.
[107-108]
نفس بهرهمند از علم نمیتواند در برابر نور درخشندۀ برخاستۀ از قرآن شکیبا بماند،و در برابر صاحب آن به سجده میافتد.
ولی آیا علم به چه کسانی عطا میشود؟ کسانی که به علم دست یافتهاند از افراد یکی از این دو گروهاند:
1-یا کسانی از اهل کتاب بودند که خدا علم را از رسالتهای الهی گذشته به آنان عطا کرده بود،و چون آیات قرآن را میشنیدند آنها را میفهمیدند و درمییافتند که این آیات تصدیق کنندۀ کتابهای دینی ایشان و بلکه بزرگتر از آنها است،و بنا بر این در مقابل حق به سجده میافتادند و به آن خضوع نشان میدادند.
2-یا کسانی از اعراب بودند که جانهای آنان را نور دانش فراگرفته بود و جز از آن اعراب جاهل بودند که دربارۀ امور ناچیز بحث میکردند و چون صوت حق را میشنیدند،چون به بانگ حق گوش فرامیدادند،و نور درخشان آن را مشاهده میکردند،ایمان میآوردند و به ندای حق پاسخ مثبت میدادند.
اویس قرنی در بادیه(بیابان)چنان میزیست که با عزت و شرف همراه بود،و چون از رسول و قرآن او آگاه شد،به او و قرآنش ایمان آورد،بیآن که رسول خدا(ص)را دیده باشد،و به همین سبب از مقربان رسول اللّٰه شد،و اسلام آورد و اسلام خود را به صورتی نیکو برگذار میکرد:روزش به روزه میگذشت و شبش به عبادت،و ابو ذر و مقداد و بسیار کسان دیگر همچون اویس بودند.
/6
قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاٰ تُؤْمِنُوا
-بگو که اگر ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید.» برای ما تفاوتی ندارد،چه نیازمند به ایمان شما در آن صورت نیستیم که خواست خدا گمراه ماندن شما باشد،و در آن جا کسانی وجود دارند که به صورتی به قرآن مؤمناند،و آنان اهل علم و معرفتند.
إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ
-کسانی که پیش از این علم به آنان عطا شده است.»
یعنی پیش از فرود آمدن قرآن به علم دست یافته بودهاند.
إِذٰا یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً
-چون قرآن بر ایشان تلاوت شود،بر چانه و ریش بر زمین به سجده میافتند.» خرور به معنی وقوع سریع است،یعنی هر چه زودتر به سجده کردن میپردازند،و شاید خودشان را در برابر قرآن فراموش میکنند و بر چانهها و ریش و نه بر پیشانیهاشان خاضعانه سجده میکنند،از آن جهت که این سجده کردن بسیار سریع صورت میگیرد.
وَ یَقُولُونَ سُبْحٰانَ رَبِّنٰا إِنْ کٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولاً
-و میگویند منزه است پروردگار ما که وعدۀ او عملی شد.» از این آیه چنان برمیآید که آنان توقع چیزی را داشتهاند که در قرآن تحقق پیدا کرده بود یا آنان چنین تعبیر میکردند،و این از منتهای ایمان و منتهای یقین ایشان بود که خدا را از خلف وعد تنزیه کردند،و به تأکید گفتند که وعدۀ او در کتاب به پیروزی مؤمنان دنیا،و پاداش نیک آنان در آخرت حق است و تحقق خواهد یافت.و این یکی از معانی حقی است که در آیۀ پیشین وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْنٰاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ آمده بود.
إن مخففه به معنی کٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولاً است.
[109]
وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً -بر چهرهها و چانهها برای سجده فرومیافتند و میگریند و خشوع و فروتنی آنان افزایش مییابد.» /6 چنان معلوم میشود که بر انسان در برابر حالات غریب و شگفتانگیزی که پیش میآید،یکی از دو حالت رخ میدهد:
اوّل:حالت بیهوشی و حیرت و سرگشتگی.
دوم:حیرت آگاهانه.
شاید آیۀ بعد به این دو حالت اشاره کرده و گفته است: اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ
وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُدَی اللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (/23الزمر).
در آغاز آدمی به لرزه درمیآید و سخت مرتعش و همچون صاعقه زده میشود،و سپس از این حالت بیرون میآید و بر آن پیروز میشود،و مؤمنان نیز چنانند که نخست بر اثر شدت نور به سجده فرومیافتند،و چیزی نمیگذرد که بر قوت نور پیروز میشوند و برای خشوع نسبت به خدا بار دیگر سجده میکنند.
[110]
قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَیًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ -بگو خدا را بخوانید یا رحمان را،هر چه را میخواهید که او اسماء حسنی دارد.» علامۀ طباطبایی در تفسیر المیزان دربارۀ این آیه به بحثی مفصل پرداخته و چیزی گفته که محتوای آن چنین است:بودائیان و مجوس و جز ایشان از پیروان دینها،و کسانی که به آنها تأسی کردهاند،بر این اعتقادند که خدا را مظهری و جوهری است،و این که مظهر خدا با جوهر او تفاوت دارد،پس مظهر او نامهای وی است که از جوهر او جدا است،یا به معنی دیگر از ذات او جدا است،و به آن معتقدند که خدا برتر از آن است که به این نامها خوانده شود،و نامهای او فرشتگاناند،پس هر فرشتهای از فرشتگان حامل صفتی از صفات خدا است،پس یکی از آنها نمایندۀ علم او است،و یکی عزت،و دیگر قدرت او،پس آنان فرشتگان را میپرستیدند و آنها را به صورتهای مختلف تجسم میبخشند،و در نتیجه آنها را نمیپرستند مگر /6 این که وسیلۀ تقرب آنان به خدا شوند،پس برای خدا سیصد و شصت إلاه(إله)ساختند که هر یک با دیگری اختلاف داشت،پس جمال خدا با عمل او تفاوت دارد،و علم او با جلال او و جلال او با قدرت او...و همچنین.
این بت پرستی است،ولی عقیدۀ توحید این طرز تفکر را طرد میکند و بر آن است که نامهای خدا به حق یگانه اشاره دارد،پس خدا رحیم عزیز است،و عزت و
رحمت هر دو به یک ذات اشاره میکند،و به همین گونه جبار و کریم و رؤوف و...،و این نامها نشانههای محضی است که اشاره به او سبحانه و تعالی دارد،و هنگامی که میگوییم سمیع بصیر،پس او شنونده و بیننده است بدون آلت شنیدن و آلت دیدن،و شاعر گفته است:
عباراتنا شتّی و حسنک واحد
و کل الی ذلک الجمال یشیر
عبارتهای ما مختلف و زیبایی تو یگانه است*و همه به این جمال و زیبایی اشاره میکنند کفار قریش یک بار دربارۀ رسول(ص)گفتند:به این صائبی نگاه کنید که به ما فرمان میدهد تا خدای یگانه را بپرستیم،و او دو خدا را میپرستد؛ میگوید:اللّٰه،الرحمن،پس این آیه نازل شد تا بگوید که خواه اللّٰه بگویی یا الرحمن یا الرحیم یا الواحد،یا القهار،همۀ اینها بر شیء واحدی دلالت دارد،و این که اسماء الحسنی همه برای خدا است و اینها از او دور نیست-و همه صفات او و جز ذات او است.
در حدیثی آمده است که هشام بن الحکم از امام صادق(ع)از اشتقاق کلمۀ(اللّٰه)پرسش کرد،پس به او گفت:«ای هشام!«اللّٰه»مشتق از«إله» (معبود)است،و وجود«إله»مقتضی وجود مألوه(عابد)است،و اسم(نام)غیر از مسمّی(نامبردار)است،پس هر که اسم را بدون معنی بپرستد کافر است و چیزی را نپرستیده است،و آن که نام و معنی را بپرستد کافر است از آن روی که دو معبود را پرستیده است،و آن کس که معنی را بدون نام بپرستد،به توحید پرداخته و یکتاپرست است،آیا دریافتی ای هشام!»گفت:پس به او گفتم:بازهم بگو و او گفت:«خداوند تبارک و تعالی را نود و نه نام است،پس اگر اسم همان مسمی باشد،هر اسمی یک اللّٰه است،ولی اللّٰه معنایی است که این نامها دلالت کنندۀ ما به سوی او است،و همۀ آنها جز او است،ای هشام!نان اسم یک خوردنی است، و آب نام یک نوشیدنی،و جامه نام یک پوشیدنی،و آتش نام چیزی سوخته شده، آیا چنان فهمیدی که با دشمنان ما که جز او دیگری را معبود خود گرفتهاند مبارزه کنی و از خود به دفاع بپردازی؟»گفتم:آری /6 و او گفت:«خدا از آن به تو سود
رساند و استوارت سازد»،پس هشام گفت:«به خدا سوگند که هیچ کس در علم توحید بر من غالب نشد،تا به مقامی که اکنون دارم رسیدم». (1)
وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِکَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذٰلِکَ سَبِیلاً
-و نمازت را با صدای بسیار بلند نخوان و نه بانگت را چندان فرود آر که خودت آن را نشنوی و راه میان دو راه را برگزین.» در حدیثی مأثور از امام صادق(ع)آمده است:
«جهر به معنی بلند کردن صدا است،و تخافت آن است که صوت را چندان پایین میاور که خود آن را نشنوی،و میان این دو بخوان». (2)
شاید در آیه اشاره به این اندیشۀ مهم شده باشد که شایسته نیست در نماز بانگ خود را بیش از اندازه بلند کنیم،چه بانگ بلند از آداب دعا نیست،و به همین گونه جایز نیست که آهسته خواندن به درجۀ بسیار پایین برسد،و این درست است که خدا با علوّ و جلال خویش از تو دور است،ولی به لطف و علم خویش به تو نزدیک است و بانگ تو را میشنود،و چنان که در دعا آمده است(آن که دور است نمیبیند،و چون نزدیک شود نجوی را مشاهده میکند)و لذا نمازهای روز را باید با پایین آوردن صدایمان بخوانیم و نمازهای شب را با صدای به اندازه بلند.
[111]
بشریت در هیچ مسئلهای چندان گرفتار حیرت و سرگردانی نشده است که در مسئله ربّ و پروردگار،بدان جهت که عقل انسان محدود است،و علی رغم آن که خدا همۀ نامها را به او آموخته،از شناخت کنه وجود خدا سبحانه و تعالی قاصر مانده است،چه علم و عقل وی،و همۀ وجودش کوچکتر از آن است که بر پروردگار آسمان محیط شود،تا چه رسد به این که بخواهد بر کنه و حقیقت او
محیط شود در صورتی که بر نفس خود نیز محیط نشده است.بلکه در احاطه یافتن بر کنه طبیعت پیرامون خود نیز چنین است،ولی خداوند متعال انسان را در زندگی این جهانی او متحیر و سرگردان نکرده است،بلکه نفس خویش را به او شناسانده و دو بار بر او متجلی شده است:یک بار در آفاق جهان و بار دیگر در نفس خودش از طریق قرآن حکیم.و آیات ذکر(قرآن)ما را به آیات طبیعت متذکر میسازد. /6 بنا بر این ما بسیار بیش از آنچه تصور شود،برای شناختن پروردگارمان و شناختن اسمای حسنای او،به قرآن نیازمندیم.و شناخت خدا سبحانه و تعالی بزرگترین سودی است که انسان از خواندن قرآن به دست میآورد،در صورتی آن را بدون این که حجابی میان او و خواندن قرآن کشیده شده باشد بخواند،و بنا بر این قرآن بزرگترین گواه بر صدق رسالتهای پروردگار است.
در حدیث مأثور آمده است که:
«خدا در کتابش بر بندگان خویش متجلی شده،ولی مردمان نمیبینند».
خدا در این قرآن چیزهایی نازل کرده است که اگر بر کوهها نازل میشد آنها را از هم میپاشید،چنان که گفت: لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِوَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ -اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،آن را میدیدی که از ترس خدا میشکافد و فرومیریزدو این مثالها را از آن جهت برای مردمان میزنیم تا مگر اندیشه کنند و به تفکر بپردازند»(/22الحشر).
حال کوه سخت و صلب از عبرتها و درسهای قرآن چنین است،پس حال انسان چگونه است؟! وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً -و بگو سپاس خدای را که فرزندی اختیار نکرد.» شاید یکی از معانی این آیه آن باشد که او سبحانه و تعالی،عنصری را بر عنصر دیگر و جوهری را بر جوهر دیگر برتری نبخشید مگر به تقوا که به همه فرصت بالا رفتن به سوی او را فراهم میآورد تا به فضل او به کمال دست یابند.و آیه اعتقاد
بت پرستان را رسوا میکند که فرشتگان را فرزندان خدا میدانند.
در حدیث آمده است:
«سپاس خدای را که فرزندی نیاورد که میراث خوار او باشد،و زاییده نشد تا شریکی داشته باشد».
و چون نفی ولد کرد،این خود نفی شرک نیز هست،بدان سبب که آن که فرزند نمیآورد و میانپر است،پس چگونه میتواند مولود باشد،و آن که مولود نباشد به چیزی شباهت ندارد،پس همتا و شریک یا /6 ولی ندارد که به او یاری کند،بدان جهت که به ذات خود بینیاز است پس چگونه از غیر خود مدد بگیرد؟! وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ -و نه شریکی در ملک و فرمانروایی دارد و ولی و سروری که او را از ذلت و خواری نجات دهد.» گفتهاند که این آیه در پاسخ به جهودان و نصرانیان آمده است که گفتند:
خدای برای خود فرزندی برگزید،و به مشرکان عرب که گفتند:لبیک شریکی برای تو نیست مگر شریکی که او برای تو است،و به صابئین و مجوس که گفتند:
اگر اولیای خدا نمیبودند،خدا خوار میشد. (1)
در دعای مأثور آمده است:(سپاس و ستایش خدای را که فرزندی نگرفت که موروث باشد،و شریکی در ملک نداشت تا در آنچه میکند علیه او به عمل برخیزد،و سروری نداشت که او را از خواری نجات دهد تا شریکی در آنچه میکند و میسازد نداشته باشد). (2)
خدا شریکی ندارد تا به ضدیت با او برخیزد یا به مساعدت او،چه اگر شریکی میداشت به ضدیت با او برمیخاست و نظام جهان متزلزل میشد،و اگر شریکی میداشت که به او کمک میکرد و اولی قوی و دیگری ضعیف بود،دیگر چه نیازی به ضعیف وجود میداشت.
در حدیث مأثور از هشام بن حکم موجود در حدیث زندیقی که نزد ابو عبد اللّٰه(ع)آمد،از قول ابو عبد اللّٰه(ع)گفته است:«گفتۀ تو نمیتواند حکایت از آن داشته باشد که:آن دو نفر یا هر دو قدیم و قوی بودند،یا هر دو ضعیف،یا یکی قوی و دیگری ضعیف.اگر هر دو قوی بوده باشند،چرا یکی از آنان دیگری را دفع نکرده تا تدبیر را تنها خود به دست بگیرد،و اگر چنان میپنداری یکی از آنها قوی و دیگری ضعیف است،معلوم میشود که خدا یکی است،چون چنان که میگویی عجز و ناتوانی در دومی آشکار است،و اگر بگویی که هر دو ضعیفاند،یا از هر جهت با یکدیگر اتفاق نظر دارند یا اختلاف نظر،پس چون مشاهده میکنیم که آفرینش و خلق انتظام دارد،و کشتی در دریا پیش میرود و تدبیر یگانه است و روز و شب و خورشید و ماه منظم در سیر خود پیش میروند،این همه دلیل بر صحت امر و تدبیر است و انتظام بر این که دلیل است که مدبر یگانه است». (1)
/6 آنچه متوهمان توهم میکنند و به وهم میپندارند،آفریدۀ آنان است و به خودشان بازمیگردد،چه به مثال زدن و شبیه ساختن توصیف نمیشود،پس به جای آن که در ذات خدا بیندیشند،میبایستی در آفرینش و آفریدگان او نظر کنند تا از این راه به او برسند.
وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً
-و او را بزرگ شمار و به تکبیر او بپرداز.» این درست نیست که بگویی خدا از هر چیز بزرگتر است،مگر چیزی وجود دارد که احتمال بزرگتر بودن از خدا دربارۀ او صدق کند؟!و هنگامی که این چیز از آن چیز بزرگتر است به خاطر وجود تقارنی میان آنها است،ولی درستتر این است که خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود،نه این که بگویی خدا بزرگتر از خورشید است،چه میان آنها مقارنهای وجود ندارد،و چگونه میتوانی مخلوق کوچکی را طرف مقایسۀ با خالقی بزرگ قرار دهی؟!ولی میتوانی بگویی که:
خورشید از ماه بزرگتر است.
1) 31) -نور الثقلین،ج 3،ص 238.
در حدیثی از ابو عبد اللّٰه(ص)آمده است که به جمیع بن عمیر گفت:
«چه چیز از خدا بزرگتر است»؟ پس من گفتم:خدا از هر چیز بزرگتر است،پس گفت:«آیا در آغاز چیزی بود تا بزرگتر از خدا بوده باشد»؟و من گفتم:پس او چیست؟گفت:
«بزرگتر از آن است که توصیف شود». (1)و در حدیثی دیگر آمده است از ابو عبد اللّٰه(ع)که:مردی در نزد او گفت اللّٰه اکبر،پس او گفت:بزرگتر از چه چیز؟ و او گفت که از همه چیز،و امام گفت که:او را محدود کردی،و او گفت:پس چه بگویم؟و امام گفت که بگو:خدا از هر چه توصیف شود بزرگتر است. (2)
/6
/6 سورۀ کهف
از امام حسین(ع)روایت است که گفت:
«هر کس سورة الکهف را در هر شب جمعه بخواند،جز شهید از دنیا نخواهد رفت،و خدا او را در قیامت با شهیدان مبعوث میکند،و در روز قیامت با شهدا محشور میشود».
نور الثقلین،ج 3،ص 245 از رسول اکرم(ص)روایت است که گفت:
«هر کس ده آیه از آیات سورۀ الکهف را حفظ کند،فتنۀ دجّال در او مؤثر نخواهد افتاد،و هر که تمام سوره را بخواند به بهشت داخل میشود».
معلوم است که نام کهف از داستانی تاریخی گرفته شده که پس از مبعوث شدن عیسی بن مریم(علیه السلام)به پیغمبری اتفاق افتاد و میان اهل کتاب و حتی در وسط جزیرة العرب شایع شد،و به سبب اهمیت آن داستان سوره به نام کهف(غار)خوانده شد که رمزی از حمایت خدا از انسان در مقابل خطرهایی که از آنها به خدا پناه برده باشد محسوب میشود.
/6
روشنی خورشید سراسر زمین را فرامیگیرد و همۀ اشخاص و اشیاء را روشن میسازد و رنگها را آشکار میسازد،و نقش خود را تا این اندازه به انجام میرساند،و هنگام انجام گرفتن نقش چشم در دیدن فرامیرسد.و به همین گونه قرآن نقش خود را در آن هنگام به انجام میرساند که هدایت انتشار مییابد و حقایق آشکار میشود، و پس از آن قلب و بصیرت عمل خود را برای ادراک و دریافت این حقایق آغاز میکنند،پس اگر آدمی بصیرت و قلب خویش را قفل کند،از هدایت قرآن چیزی به دست نمیآورد و حقایق را نمیتواند بشناسد،درست همچون کسی که چون چشم را ببندد،علی رغم تابش نور خورشید بر همۀ چیزها و آشکار بودن آنها،هیچ چیزی را نمیتواند ببیند.
به همین گونه قرآن نقش عقل و اندیشیدن را از بین نمیبرد،ولی عقل، بدون آن که از هدایت قرآن بهرهبرداری کند،نمیتواند حقایق را بازشناسد،و درست همچون چشم است که امکان ندارد بدون روشنی اشیاء را ببیند،و به همین گونه تفکر و اندیشیدن نقش قرآن را از بین نمیبرد،چنان که چشم نقش روشنی را از بین نمیبرد.
/6 بنا بر این بر انسان روا نیست که چنین بگوید:تا زمانی که قرآن وجود دارد،هیچ نیازی به آن ندارم که به تفکر و تعقل و تبصر بپردازم،چه اگر چنین کند مثل او همچون مثل کسی است که دیدن و مشاهده کردن را ترک گوید و حجابی در برابر دو چشم خود قرار دهد،به این بهانه که روشنی موجود است،و زمین
روشن،و رنگها آشکار،در صورتی که وضوح چیزها و روشن بودن آنها به دیدن مدد میرساند ولی خود رؤیت و دیدن نیست.
و به همین جهت ملاحظه میکنیم که قرآن خود را با نامهای نور و ذکر و بصیرت و هدی میخواند،و کلمۀ نور را در این آیات مییابیم:
1- نُورٌ عَلیٰ نُورٍ یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ .
2- إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً* وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً .
3- فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ .
کلمۀ«الذکر»در قرآن به صیغههای مختلف آمده است همچون:
1- إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ .
2- وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ .
3- إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ .
4- کَلاّٰ إِنَّهٰا تَذْکِرَةٌ .
/6 این بدان معنی است که عقل انسان حقیقت را میشناسد.ولی آن را فراموش میکند،و همچنین قلب او از آن آگاه است ولی نسبت به آن غافل میماند، پس آدمی به مذکّر و یادآوری نیاز دارد که آن را به یاد او آورد و توجهش را به آن جلب کند.
کلمۀ«البصیرة»تعبیر از حقیقت آن بیّنهای است که به توسط آن هر چیز بدان گونه که هست دیده میشود.مجمع البیان،ج 4،ص 345.
قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ .
مجموع بصیرتهایی که خداوند متعال به بندگان خود تفضل کرده است، هدی و نور قلب و عقل را تجسم میبخشد.
1- فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ
یَحْزَنُونَ .
2- وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ .
و چون اندکی در این صفات تدبر کنیم،آنها را به معنی حقیقتی خواهیم دید که عقل را بر تفکر،و قلب را بر تدبر یاری میکند،و نه این که چیزی باشد که جایگزین آن شود.
چون اندیشه استقرار و ثبات پیدا کرد،ناگزیر باید جهتگیری نادرست دربارۀ تفسیر را که پیشتر رایج بود تغییر داد،و آن:تبدیل کردن قرآن است به چیزی که جایگزین تفکر و تعقل شود در صورتی که قرآن تفکر و تعقل است،و آن کس که قرآن را جانشین اندیشه سازد،همچون کسی است که بخواهد دوربین را جایگزین چشم قرار دهد،یا نور را جانشین دیدن،یا همچون کسی است که ارقام را در ریاضیات /6 به جای حقایقی قرار دهد که این ارقام بیان کنندۀ آنها محسوب میشوند.
و شاید این همان تفاوتی باشد که میان دو کلمۀ تفسیر و تدبر،و نیز میان دو کلمۀ تفسیر و تأویل وجود دارد.
تفسیر به معنی شرح و توضیح دادن خود آیات قرآنی است از لحاظ ارتباطی که با ذات قرآن دارند یعنی:حروف آن و کلمات آن و جملهها و آیات آن،و سیاق مجموعۀ توجیه کنندۀ در قرآن و ارتباط سورهها با یکدیگر.
ولی تدبر چیزی دیگر است،و قرآن آن را وسیله تأویل یعنی دست یافتن به پایانها و نتیجههای آیات خوانده است،و این کلمه مشتق از(الدّبر)به معنی قسمت پایانی هر چیز است،و از این جا میفهمیم که تدبر عبارت از توقف نکردن
بر ظاهر معانی و حوادث است،بلکه تلاش و کوششی برای شناختن چیزی است که در پس آنها قرار دارد.
طبرسی(قدس سره)گفته است که تدبر به معنی نظر کردن در عواقب امور است.
مجمع البیان،ج 3،ص 81 سرانجام:چیزی است که امر به آن بازمیگردد یعنی تأویل آن است.
و خداوند سبحانه و تعالی گفته است: هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ -آیا انتظار چیزی جز تأویل آن را دارند،آن روز که تأویل آن بیاید،کسانی که آن را از پیش فراموش کرده بودند خواهند گفت که:فرستادگان پروردگار ما به حق بر ما مبعوث شدند»(/53 الاعراف).
در داستان یوسف گفت: قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ - خوراکی برای خوردن نزد شما نخواهد آمد مگر این که شما را تأویل آن خواب آگاه کرده باشم»(/37یوسف).
/6 پس تأویل یک بیم دادن تحقق یافتن چیزی است که بیم به آن داده شده بود،و تأویل خواب تحول یافتن آن به یک حقیقت وقوع پیدا کرده است،و چنان به نظر میرسد که تدبر به معنی جستجوی تأویل است.
این کلمه را چند بعد است:
آن اندیشیدن از آغاز کار است دربارۀ پایان آن،پس در آن هنگام که قرآن میگوید ظلم ظلمات و تاریکی است و پایان آن شرمساری در دنیا و چشیدن عذاب در آخرت،نباید در این حد توقف کنیم،بلکه لازم است این دانسته را همچون شمعی در دست گیریم و به سوی واقعیت خارجی روانه شویم،به سوی زندگی حرکت کنیم و به جستجوی ستم بپردازیم و سپس آن شمع را در کنار این ظلم که
عملا راه خود را طی میکند قرار دهیم و یا آن که چندان پیش رویم تا به نتیجۀ نهایی برسیم.
در آن هنگام که قرآن از قوم عاد برای ما سخن میگوید و این که چگونه همچون جبّاران شدت و نیرو به خرج دادند،و در نتیجه هلاک نصیب ایشان شد،بر ما واجب است که چون این داستان را خواندیم خود را بینیاز از اندیشیدن دربارۀ آن ندانیم،بلکه آن را همچون چراغ درخشانی در دست گیریم،و سپس به بحث دربارۀ تمدن مادی بپردازیم،و به مدد این چراغ از سرنوشت آن در آینده آگاهی پیدا کنیم و بفهمیم که به چه پایانی خواهد انجامید.
از خود کلمۀ(تدبر)سرچشمه میگیرد و آن از صیغههایی است که به تلاش و کوشش به خرج دادن در کار اشاره دارد،و آدمی در آن نیروهای خویش را به کار میاندازد،و کلمه(تصرّف)غیر از کلمۀ(صرف)است،چه اولی به معنی مستولی شدن بر چیزی است،و تلاش برای(صرف)و دور کردن آن با نیرو یا کوشش،و به همین گونه است(تحدث)که عبارت از استخدام جهد و تلاش است در(حدیث)و سخن،و به همین گونه تدبر به معنی کوشش در اندیشیدن برای رسیدن به پایان کارها است،و در این جا بار دیگر به ذات حقیقت میرسیم و آن این که:
قرآن جانشین جهد و کوشش آدمی نیست.
/6
این که کلمۀ تدبر مربوط به واقعیت خارجی است،در صورتی که تفسیر به ذات و خود آیات ارتباط دارد و معنی آیه را از راه تفسیر کردن بعضی از آیات به وسیلۀ بعضی دیگر به دست میدهد،و شناختن معانی کلمات مفرد از راه رجوع کردن به کتابهای لغت،و ربط دادن بعضی از جملهها به یکدیگر،و استفاده کردن از روش و سیاق،و استخراج معنی کلمه را از مقایسه کردن آن با کلمات مفرد شبیه
به آن که در آیات دیگر از قرآن حکیم آمده است،و همچنین تفسیر کردن آیات به وسیله روایتها و حدیثهای شریف و استفاده بردن از علم حدیث.
ما پس از تدبر و تأویل،و پایان یافتن عمل تفسیر،و دست یافتن به شناختی ذاتی از آیه،آیۀ قرآن را به واقعیت خارجی میبریم و در این میکوشیم که آن را بر مردمان و چیزها و پیشامدهای متغیر منطبق سازیم.
پس چون در قرآن کلماتی همچون: اَلَّذِینَ آمَنُوا -کسانی که ایمان آوردند»، وَ الَّذِینَ کَفَرُوا ،المنافقون،المستکبرون،المستضعفون...
آمده باشد،بر ما لازم است که آنها را به صورت واقعی تعریف کنیم و تشخیص دهیم،و تنها به شناختن معانی این کلمات و مدلولهای لغوی آنها اکتفاء نکنیم.
و هنگامی که از جوامعی همچون:عاد،ثمود،قوم لوط،اصحاب الایکة، اصحاب موسی(ع)و اصحاب محمد(ص)چیزی میخوانیم،باید در صدد یافتن چیزهایی در واقعیت کنونی برآییم که میتواند تجسمی از آنها بوده باشد،پس آن که از علی و حسین(علیهما السلام)در زمان حاضر پیروی میکند کیست؟و کیست که نقش معاویه و یزید را بازی میکند؟و همچنین.
پس تدبر عبارت است از جستجو برای یافتن کس یا چیزی است که در واقع خارجی نقش داستانها و آیات قرآنی را ایفا میکند،و در نتیجه عبارت از شناختن عملی معانی چیزها و تلاش برای دریافتن و نزدیک شدن به آن است.
تدبر نیازمند به تلاشی فکری و تلاش دیگر جسدی است،پس ما نمیتوانیم /6 با بستن درها بر روی خود و جدا شدن از واقعیتها به تدبر بپردازیم،و چون خواستار تدبر باشیم بر ما واجب است که در زندگی جامعه داخل شویم و از خصوصیات آن آگاهی حاصل کنیم،و طبیعت و ماهیت آن را مورد مطالعه قرار دهیم،و سپس به قرآن بازگردیم و از آن بپرسیم که:جامعهای که تمایزات و خصوصیات آن چنین،و امور مثبت و منفی آن چنان است،به چه نام باید نامیده شود؟آیا جامعه لوط است یا شعیب یا ثمود یا جز ایشان؟و آنچه از انسان در مطالعهاش از قرآن مطلوب است،تفسیر است و سپس تدبر و تأویل به آن معانی که پیش از این ذکر آن
گذشت.
مسلمانان امروز در کنار قرآن توقف کردهاند،و تو گویی که قرآن ایستگاهی است که باید از آن به راه بیفتند،یا فرودگاهی است که باید آنان را از روی زمین بر کند و به همین سبب منتظر رسیدن فرمان سوار شدن توقف کردهاند،و از قرآن که پیش از این چراغی بود که جهان را روشن میکرد،تنها به این بسنده کردهاند که آن را وسیلۀ تزیین قرار دهند،و از روشن شدن به وسیلۀ نور آن در راههای تاریک زندگی چشم پوشیدهاند.
نقش افکار و عقلهای خویش را کنار گذاشتهاند،و در نتیجه تدبر دربارۀ قرآن را ترک گفتهاند،پس در بزرگی از درهایی که خدا درآمدن به آنها را به ما فرمان داده بود به روی خود بستهاند؛ما در قرآن حکیم آیهای که به تفسیر اشارهای داشته باشد نمییابیم،در صورتی که چندین آیه در پیرامون ضرورت تدبر در قرآن یافت میشود:
1- أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا .
2- کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ،و دهها آیه ما را به تفکر و سیر و حرکت تذکر،و هر چه محرک به کار افتادن نیروهای خود انسان است فرمان میدهد.
راز وجود غموض و تاریکی در فهم قرآن برای بیشتر مسلمانان در همین جا نهفته است،بدان جهت که دو عمل تأویل و تفسیر مکمل یکدیگر است و چون تفسیر به وسیلۀ تأویل و تطبیق تقویت شود،وضوح بیشتر پیدا میکند و امکان کشف کردن پوشیدگیهای آن به صورتی بهتر فراهم میآید.
/6
قرآن حکیم در سورۀ کهف دو رشته از قضایا را پیگیری میکند:
نخست:دربارۀ زینت و آرایش زندگی دنیا،و ایستار و نظر اسلام نسبت به آن.
دوم:قضایایی که به راهیابی و علم و معرفت پیوسته است.
در آن شک نیست که میان این دو رشته علاقهها و پیوستگیهای مهمی وجود دارد،چه انسانی که به سلاح هدایت و علم مسلح باشد،ایستاری مثبت و برتر از زینت زندگی دنیا برای خود اختیار میکند،ولی آن کس که فاقد چنین سلاحی باشد،ایستار و نظر او نسبت به آرایش زندگی دنیا و متاع نابود شوندۀ آن ایستار پیروی مطلق و تسلیم کامل است.
در واقع این یکی از مظاهر اعجاز قرآن است،و رسیدن بلاغت آن به آخرین درجه،از آن جهت که آیات کریمۀ آن در چندین خط متوازی و متناسب با یکدیگر پیش میرود که برای توجه دادن قلب آدمی به یک قضیۀ جوهری و اساسی به کمک یکدیگر حرکت میکنند،ولی سلسلۀ نخستین،چنان که آشکار است،در آیات این سوره محور اصلی است،چه سورۀ کهف از نگاه اسلامی به زینت زندگی با ما سخن میگوید،و این که آدمی چگونه باید خود را از فشارهای زینت زندگی و دوستی دنیا خلاص کند،و به زندگی نظری موضوعی و عینی پیدا کند که بر شناخت عاقبت زندگی،و پیوند محکم میان زینت زندگی دنیا و بهرهمند شدن از آن و عمل انسان متکی باشد.
پس در این سوره با داستان اصحاب کهف و رقیم مواجه میشویم که خود را از دوستی جاه و مقامی که داشتند آزاد کردند،و ارادۀ والای آنان توانست ایشان را از پهنۀ زندگی مادی بر کند و به آسمان حقیقت و ارزشها بالا برد،و در همین سوره عکس آن را نیز مشاهده میکنیم،و آن داستان شخص صاحب باغی است که به آن داخل شد و چنان پنداشت که جاودانه در آن باقی خواهد ماند،و هر چه اندرز دهندۀ امینی به او نصیحت کرد و گفت که:این باغ به اذن خدا در این جا است،پس چرا هنگامی که داخل در باغت میشوی نمیگویی«ما شاء اللّٰه»آنچه خدا بخواهد»، /6 و ممکن است روزی برای تو هیچ سودی نداشته باشد،به این اندرز
گوش نداد،و با ستم کردن بر نفس خویش به باغ درآمد و گفت:چنان نمیپندارم که این هرگز نابود شود،تا این که زندگی او پایان یافت،و همۀ باغ او رو به تباهی و نابودی روانه شد،و در آن مثلی از واقعیت ذو القرنین برای کسانی زده است که به جاه و مقام عظیم و فرمانروایی بزرگ دست یافتند،ولی هرگز راضی به آن نشدند که در مقابل فشارهای مقام و زینت فرمانروایی خاضع باشند.
سورۀ کریمه در چارچوب کلی خود نگرشی فراگیر دربارۀ ایستار اسلام نسبت به زینت زندگی دنیا را بیان میکند،و بخش اول آن نظری به موضوعهای سوره بنا بر عادت قرآن در اوایل سورههایی میاندازد که حاکی از نیکی آغاز شدن سوره است و نوری بر چارچوب سوره و خلاصهای از موضوعاتی که پس از آن خواهد آمد میافکند.
چنان که آیات(1-8)این درس یادآور ما میشود که قرآن کتاب هدایت است،و هدایت راه مستقیم انسان به سوی نعمتهای خدا.
نیز از انگیزههایی سخن میگوید که انسان را به ملتزم و پایبند بودن به هدایت خدا وامیدارد و از آن جمله است بیم دادن و مژده دادن.
به خطرهای شرک از راه نسبت دادن فرزندی به خداوند متعال اشاره میکند،و پس از آن میگوید که بر رسول یا پیشوایی که در جای او میایستد،بیان حقایق واجب است،و او را نمیرسد که اگر مردمان هدایت خدا را نپذیرفتند،خود را با غم و اندوه هلاک کند.
در پایان از دید اسلامی نسبت به زینت زندگی دنیا و متاع و کالای آن بحث میکند و میگوید که اینها همه آزمودن الاهی نسبت به انسان است،و در نتیجه نابود خواهند شد،چه زمین سرانجام به صورتی درمیآید که پهنهای بیحاصل است و گیاهی در آن نمیروید.
سپس آیات(9-16)از لزوم توجه داشتن انسان به سنتهای خدا در جهان سخن میگوید که،بنا بر آن،میبایستی به حکم خدا گردن نهد،و هر اندازه هم که حوادث مشاهده یا شنیده شده در نظر /6 او عجیب و تازه جلوهگر شود بازهم چنین
باشد؛و انقلاب و شوریدن بر ضد ستم یکی از سنتهای خدا در زندگی است،زیرا که خدا به عدل و داد فرمان میدهد و او قائم به قسط است.و به همین گونه آیات روش شورش را بیان میکند و آن چنین است که:آدمی به الهام فطرت خود پاسخ مثبت دهد،و با آغاز کردن از خودش،به شورش بر ضد اشکال مختلف ظلم و ستم بپردازد،و از جامعه شرک و جاهلیت خود را دور سازد،و سپس خدا او را با وسایل مادی و معنوی تأیید خواهد کرد تا به پیروزی دست یابد.
بعد از آن آیات(17-20)از الطاف الاهی و بخششهای ربّانی سخن میگوید که اشخاص برخاستۀ به نام خدا و برای خدا در معرض آن قرار میگیرند،تا آن حد که خداوند متعال برای او بعضی از سنتهای طبیعی را متوقف میسازد یا به آنها تغییر شکل میدهد،و سپس اشاره به سلاح مهمی میکند که خدا آن را به اولیاء خود بخشیده،و آن سلاح ایجاد ترس است؛و آیات به ذکر بعضی از صفات اخلاقی شورشی پرداخته است.و به این نکته اشاره کرده است که نخستین مرحله از مراحل علم برای انسان اعتراف کردن به جهل و نادانی است،و پس از آن دست یافتن به علم و گرفتن آن از منبع راستین علم که خداوند علیم و حکیم است.
سپس آیات(21-26)از نقش حادثۀ اهل کهف همچون یکی از ظواهری که وعدۀ خدا را برای مردمان آشکار ساخت،و هر شک را دربارۀ قضیۀ ساعت و بعث در روز قیامت از دلهای آنان زدود سخن میگوید،و آن گاه به صورتی الهامی به نظر قرآن دربارۀ زیارت قبور اولیا و صالحان اشاره میکند،و پس از آن بیان میکند که اسلام روش علمی متکی بر حقایق را تأیید میکند که متکی بر حقایق است نه متکی بر حدس و پیشگویی غیب و مجادلههای عمیق،و این که قرآن ما را به نرمی و انعطافپذیری و سازگار شدن سالم با زندگی دعوت میکند و از پیروی برنامههای جامد و افکار سنگ شده بازمیدارد.
در آیات(27-31)از تضمینهای محافظتی برای انسان در برابر فشارهای زینت زندگی با ما سخن میگوید،و آن تلاوت قرآن است و اتصال دایمی با خدا، و وابسته بودن به مجتمعی ایمانی که بر اساس مبادی و اصول رسالی،و نه بر
اعتبارها و نظرهای مادی،به وجود آمده است،و در پایان مجهز شدن به روح چالش و مبارزطلبی و آماده بودن برای آن است،و آن گاه مقیاسی را که میبایستی آدمی از آن برای شناختن رهبری شایسته پیروی کند،عرضه میدارد،و به عرضه کردن صورتهای تجسیم یافتهای از بهشت و دوزخ میپردازد تا عبرت گیرندگان از آن عبرت گیرند.
/6 و در آیات(32-44)ایستار آدمی را که باید در برابر نعمت و نعمت دهنده برگزیند،بیان میکند،و از مکر خدا در برابر منکرانش آن است که به ایشان مهلت میدهد و نعمت خویش را بر آنان گسترده میسازد،و همین وسیلهای برای فریفته شدن آنان به نعمت میشود تا سپس مجازاتی جانگزا بهرۀ آنان شود؛و سپس از مراحل مختلف فروافتادگی اعتقادی و رفتاری در نزد انسان نمک ناشناس و کافر نعمت سخن به میان میآید که متکی بر یک معادلۀ نادرست است،و آن این که در معرض عطا و بخشش خدا قرار گرفتن در دنیا دلیلی بر رضایت خدا از شخص است،در صورتی که این بخشش تنها برای آزمایش کسی است که بخشش خدا نصیب او شده است،و آن در واقع آزمایشی از بندگان است،به همان گونه که در جای دیگر خدا بیان کرد که خضوع در مقابل ثروت و ثروتمندان همچون شرک ورزیدن به خدا است،و این که ولایت حقیقی بر بندگان اختصاص به خداوند صمد دارد،نه غیر او از آفریدگانی که در معرض تغییر و زوال قرار میگیرند.
آیات(45-49)زندگی را از لحاظ واقعیت داستان طبیعت برای ما تصویر کرده و ما را به کوشش و تلاش برای دست یافتن به زینت آخرت که باقیات صالحات است دعوت کرده است،و سپس از نقش عمل نیک و صالح در ساختن تمدن برای ما سخن گفته و به شمول نگرش توجه داشتن به آینده و امتداد آن تا بعد از این زندگی فناپذیر دعوت کرده است.
سپس منظرهای از مناظر روز قیامت را بر ما عرضه میکنند که بنا بر آن معلوم میشود که هر چیز در این زندگی در حال حرکت است و بر یک حال باقی نمیماند،و حتی کوههای ثابت و استوار نیز چنین است،و بنا بر این هیچ مجوزی
برای اعتماد کردن به زینت دنیا وجود ندارد،زیرا که آن نیز حرکت میکند و نابود میشود،و انسان ناگزیر باید بار مسئولیت کامل در برابر اعمالش را در برابر پروردگار خویش تحمل کند،اعمالی که آنها را به صورت ثبت شده و تجسم یافته در برابر خویش خواهد دید،اگر خوب بوده باشد خوب،و اگر بد بوده باشد بد.
سپس آیات(50-56)ایستار انسانی از اصحاب زینت را که مستکبران در زمیناند،از طریق صورتهای تاریخی و آیندهای بیان میکند،و قرآن آدمی را بر آن برمیانگیزد که فاصلهای موجود میان مؤمنان و اصحاب زینت برقرار سازد،تا از آنان پیروی نکنند و از ایشان یاری نجویند،از آن روی که،اولا،از دشمنانند و، ثانیا نادان و گمراه کننده.
سپس از نقش تصور ذهنی در شناخت حقیقت عینی سخن میگوید،و این مطلب را بیان میکند که جدل /6 انسان حدی ندارد،و هر اندازه شمارۀ حقایق قرآنی در برابر او فراوان باشد،بازهم چنین است،سپس بر آن تأکید میکند که انسان برای هدایت شدن در زیر فشار قرار نگرفته،و این که استهزا و ریشخند کردن خطرناکترین پرده و حجاب در میان عقل آدمی و دست یافتن به هدایت است.و آن کس که سختترین ستمگر نسبت به نفس خویش و مردمان و حقایق است که خدا فطرت ایمان را در قلب او به ودیعه نهاده و سپس آن را از طریق رسالتهایش به یاد آیات او انداخته،پس از آن دوری جسته و گناهان خودش را فراموش کرده،پس خداوند متعال بر روی قلب او پوششی قرار داده و فهم را از او دور ساخته و در گوش او سنگینی پدید آورده است که بنا بر این هرگز به هدایت دست نخواهد یافت.
بدان سبب که خدا آمرزنده و رحمان و رحیم است،با شتاب به عذاب مردمان کافر نمیپردازد،ولی عذاب را اجلی است که از آن منحرف نمیشود،و شاهد بر آن است شهرهایی که در موعد معین برای هلاک مردم آن هلاک شدند (57-59).
سیاق قرآنی در آیات(60-64)ادامه پیدا میکند و از داستان موسی با شخص عالم،و از طریق آن از صفات عالم و متعلم،و اهمیت تعلیم با ما سخن
میگوید،و همچنین به نتایج مهمی که از تقدیرهای الاهی و احکام شرعی به دست میآید اشاره میکند.
موسی عزم بر آن جزم کرد که به محل تلاقی دو دریا(مجمع البحرین)سفر کند،و به ملازم جوان خود گفت که هر چند مدت از زمان طول بکشد از این عزم خویش بازنخواهد گشت،و چون به مجمع البحرین رسیدند،ماهی صید شدۀ خویش را فراموش کردند که به دریا پرید،و چون آنجا را ترک کردند از مصاحب خود خواستار خوراک شد،و او داستان ماهی را که فراموش کرده بود به یادش آورد و گفت:شیطان آن را از یاد من برد،و چون موسی از داستان ماهی آگاه شد، دانست که جایی نزدیک ماهی در دریا همان جایی است که میعادگاه او با عالم است،پس بازگشتند یا به او رجوع کردند.
در همان جا موسی فرد عالم و دانشمندی را یافت که پروردگارش به او رحمت و علم عنایت کرده بود،و چون موسی از او پرسید که آیا آمادگی آن را دارد که چیزی از علم خود را به او بیاموزد،گفت که:تو استطاعت همراهی با من را نداری و چگونه میتوانی بر آنچه از آن آگاهی نداری صبر کنی،و چون موسی اصرار کرد،گفت بدان شرط میتوانی با من همراه شوی که دربارۀ هیچ چیز از من نپرسی مگر خود تو را از آن با خبر کنم.
/6 موسی پیامبری بود که از احکام ظاهری رسالت آگاه بود،و از راه فراگرفتن زمینهای احکام با استنکار از جای برمیجست،بدان جهت که از حکم شریعت علم و آگاهی نداشت.
پس چون عالم کشتی را سوراخ کرد،این امر در نظر موسی بزرگ جلوهگر شد،ولی در آن هنگام که پسری را کشت،سخت آن را زشت شمرد،و همچنین در آن هنگام که برای قومی که شایستگی آن را نداشتند دیواری ساخت و از آنان مطالبۀ مزد نکرد.
آن عالم در هر یک از این حوادث موسی را به یاد وعدۀ پرسش نکردن میانداخت و موسی عذرخواهی میکرد،تا سرانجام از یکدیگر جدا شدند،آیات
(65-78).
عالم به او خبر داد و گفت که کشتی متعلق به مردمانی فقیر بود،و چون پادشاه به مصادره کردن کشتیهای درست و بیعیب فرمان داده بود،پس آن را به خاطر مصالح صاحبان آن عیبناک کردم.
اما غلام پدر و مادری مؤمن داشت و بیم آن میرفت که فرزندشان آنان را آلودۀ به کفر سازد،پس خدا خواست که او را با فرد پاکیزهتر و دوستدارتری از صلۀ رحم مبادله کند.
اما دیوار در زیر خود گنجی برای دو یتیم پنهان داشت،پس خداوند متعال چنان خواست که آن دو یتیم به آن گنج دسترس پیدا کنند،از آن جهت که پدری صالح و شایسته داشتند،آیات(79-82).
در چارچوب سخن گفتن از زینت زندگی دنیا در سورۀ کهف،سیاق از مهمترین زینت آن که سلطه و استیلا پیدا کردن بر دیگران است یاد کرد،و از واقعیت زندگی ذو القرنین برای ما مثل زد،که چگونه او را خدا در زمین به قدرت و ثروت رسانید و خدا از هر چیز به او سبب و وسیلهای بخشید،ولی او به میانجیگری این سببها و وسیلهها به سوی هدفهای پاکیزۀ خود پیش رفت تا به جای برآمدن خورشید رسید،و در آنجا با مردمانی رو به رو شد که زندگی ابتدایی و سادهای داشتند،و حتی چیزی نداشتند که با آن خود را در مقابل او بپوشانند،و باز در راه خود پیش رفت تا به منطقهای کوهستانی رسید که مردم آن به آن نیاز داشتند که سدی برای آنان ساخته شود که سبب محفوظ ماندن ایشان از چپاولهای یأجوج و مأجوج مایۀ فساد بوده باشد،پس بدون خواستار مزد شدن آن را برای ایشان ساخت، بلکه از پروردگار خویش به سبب سلطهای که به او عنایت کرده بود به سپاسگزاری پرداخت.
/6 از نیروهای بشری آنان و وسایلی که برای ساختمان داشتند بهرهبرداری کرد،پس پارههای آهن را بر روی یکدیگر نهاد و به آنان دستور داد که شعلۀ آتشی را در زیر آهنها افروخته سازند،و چون پارههای آهن گداخته شد و به یکدیگر پیوست،پوششی
مصنوعی از مس گداخته بر روی آن فروریخت تا به صورت سدی محکم و بلند درآمد،و دیگر کسی نمیتوانست از آن بگذرد یا آن را بشکافد.
ذو القرنین به سپاسگزاری پروردگارش به سبب تسلطی که به او عطا کرده بود پرداخت،و چنان نبود که به جای این کار مردمان را مجبور به سپاسگزاری از خود سازد،که پادشاهان معمولا چنین میکنند.
به آنان خبر داد که سد در مقابل فرمان خدا مقاومت نشان نمیدهد،و چون وعدۀ موعود فرارسد،خدا آن را به صورت زمینی هموار درمیآورد و مردمان همچون موج در یکدیگر داخل میشوند،و در صور دمیده میشود و خدا همۀ مردمان را بر پهنه صاف و همواری در کنار یکدیگر جمع میکند.
تا به کورانی که آیات خدا را نمیدیدند،و به نصیحت مصلحان گوش فرانمیدادند جهنم را به سبب کفرشان به خدا عرضه کند.
بدین گونه خدا برای ما مثلی از یک مؤمن میزند که بر سلطه شورید و آن را به چنگ آورد و مالک آن شد ولی مملوک آن نشد،و از آن برای رسیدن به هدفهای خود بهره گرفت،آیات(83-101).
در درس آخر از این سوره با مهمترین عبرتهای قرآن رو به رو میشویم که در آن و در داستانهای شگفتانگیز آن پراکنده شده است،و از آشکارترین آنها ضرورت یکتاشناسی و پرستش خدا است،و این که بندگان نباید ولی و سروری جز او برای خود برگزینند.و قرآن برای ما بیان میکند که زیانکارترین مردم در اعمال خود آن کساناند که کوشش ایشان در زندگی دنیا در طریق گمراهی بود و خود چنان میپندارند که کارهای نیکو انجام داده بودهاند،آری آنان کافران به آیات خدایند،که علی رغم مظاهر قوت و زینتی که در دنیا داشتند،خدا در قیامت هیچ اعتنایی به آنان نمیکند،از آن روی که آیات و رسالتهای او را خوار میشمردند،در صورتی که صاحبان اعمال صالح جایگاهی در بهشت دارند، جاودانه در آن میمانند و هیچ اندیشۀ تبدیل کردن آن را پیدا نمیکنند.
/6 این سوره از کلمات خدا و کلمات خدا فراوان است،و حتی اگر آب دریا
مرکبی برای نوشتن آنها بوده باشد،پیش از آن که کلمات خدا به پایان رسیده باشد، آبهای دریا نابود میشود.
خلاصۀ کلمات خدا توحید خدا است،و اعتقاد به این که رسول بشری است که وحی به او میرسد،و این که هر کس آرزومند ملاقات با خدا باشد،بر او واجب است که به عمل صالح بپردازد و آن را خالصانه برای خدا انجام دهد،و هیچ کس را شریک پروردگار خویش قرار ندهد.
/6 سورة کهف
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلیٰ عَبْدِهِ اَلْکِتٰابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ اَلْمُؤْمِنِینَ اَلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مٰاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (3) وَ یُنْذِرَ اَلَّذِینَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً (4) مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّٰ کَذِباً (5) فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا اَلْحَدِیثِ أَسَفاً (6) إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَی اَلْأَرْضِ زِینَةً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَیْهٰا صَعِیداً جُرُزاً (8)
/6
1[عوجا]
:اختلاف.
2[قیما]
:مستقیم و معتدل.
6[باخع]
:کشند و هلاک کننده.
8[صعیدا]
:روی زمین یا راهی است که گیاهی در آن وجود ندارد.
[جرزا]
:زمینی است که گیاهی در آن نمیروید و تو گویی که کاشته شدۀ در خود را میخورد.
/6
افراد بشر سرچشمۀ نعمتها را دوست میدارند،و دارندگان آن را میستایند، ولی همۀ نعمتها از خداوند متعال است،پس همۀ حمد و ستایش مخصوص او است.و برترین نعمت هدایتی است که او در کتاب بینقص خود فروفرستاده و نظام زندگی بشر بر آن قوام و استقرار پیدا میکند،و کاخ خوشبختی را بر آن بنیان میگذارد.و آن مردمان را سخت از عذاب خدا بیم میدهد و به مؤمنان صالح وعده میدهد که به پاداش نیکوی جاودانی دست خواهند یافت.
سورۀ کهف بدین گونه با بیان نعمت هدایت که کامل کنندۀ نعمتهای خدا است آغاز میشود،و کسانی را که به او شرک ورزیده و او را صاحب فرزند پنداشتهاند بیم میدهد.این کلمهای بزرگ است که از دهانهای آنان بیرون آمده،و دروغی آشکار(آری،مگر شرک ریشۀ گمراهی و انحراف نیست؟!)و با وجود این رسول خدا نباید به تأسف از این که چرا آنان به کتاب ایمان نمیآورند خود را هلاک کند(و خدا است که آنان را با نعمت و زینت زمینی آزمایش میکند)و خدا همه
چیز را بر روی زمین نعمت قرار داده،ولی دوامی ندارد،و بعد از این پهنۀ زمین را صاف و بیحاصل خواهد ساخت.
بدین گونه آیات این درس همۀ درسهای قرآن در سورۀ کهف را خلاصه میکند، /6 و ضرورت تسلیم شدن به کتاب خدا را آشکار میسازد که نعمتهای خدا با آن تکمیل میشود،و این از طریق یکتاپرستی و یگانه دانستن خدا و گرفتار نشدن به زینت زندگی دنیا صورتپذیر میشود.
[1]
سوره پس از« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ »به حمد و سپاس خدا آغاز میشود،و حمد و سپاس تمرکز یافتۀ بر نعمت هدایت است،چه ما گاه زیرا خدا را میستاییم که نعمت چشم و دیدن را به ما عنایت کرده است،یا نعمت دست و نعمت علم و نعمت حرکت و نعمت خوردن و آشامیدن،و نعمت داشتن خانه و لباس،ولی همۀ این نعمتها با همۀ عظمتی که دارند در مقابل نعمت هدایت به چیزی شمرده نمیشوند،چه اگر نعمت هدایت نمیبود،از هر نعمت دیگر با هر اندازه از بزرگی که میداشت،سودی به آدمی نمیرسید.هدایت گل سرسبد نعمتهای خداوند تبارک و تعالی و وسیلۀ دست یافتن به آنها است،چه اگر در جایی خوراک و نوشیدنی وجود داشته باشد ولی تو راه دست یافتن به آنها را ندانی،آیا میتوان آنها را برای خود نعمت بخوانی؟هرگز...پس هدایت راه انسان برای رسیدن به نعمت و بهرهمند شدن از آن است.
هدایت خدا در کتاب او که به یکی از بندگان خویش وحی میکند که او را به رسالت برگزیده و مأمور ابلاغ رسالت به افراد همجنس بشر خود قرار داده است،تکامل پیدا میکند.و در آیه اشارهای آشکار به این امر وجود دارد که هدایت به هیچ وجه از کتاب یعنی رسالت الاهی دور و بر کنار نیست،و نه از رسولی که مردی از مردمان زمین است.
کتاب خدا کتابی محکم و استوار است که آدمی را مستقیما به هدفهای او و دیگر نعمتهای موجود فراوان در جهان ارتباط میدهد،و به همین جهت قرآن در این سوره بر وجود این صفت در رسالت تأکید میکند.
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلیٰ عَبْدِهِ الْکِتٰابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً
همین جهت گیری را در طبیعتی که سنتها و قوانین آن بر اساس رسیدن به هدف از کوتاهترین و سریعترین راه فراهم آمده نیز مییابیم،و مثلا نور و صوت و حرارت و امواج برقی از طریق نزدیکترین و بهترین خطاط به حرکت درمیآید که خط مستقیم است،و بنا بر این طبیعت سستی و کندی را در انجام دادن کارها و کجروی را در رسیدن به هدف دوست ندارد،و راههای قرآنی نیز چنین است،و این تطابق میان سنتهای قرآنی و سنتهای طبیعی و جهانی دلیلی بر یگانگی و رحمانیت خالق و آفرینندۀ جهان است،و این که حمد در آغاز و انجام مخصوص او است.
[2]
قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً -(کتابی)راست و استوار که مردمان را از جانب او با عذابی سخت بترساند و به مؤمنانی را که اعمال شایسته و صالح انجام
میدهند،به دریافت پاداشی نیکو مژده دهد.» کتاب خدا کتابی تکامل یافته و حکیم است که کارها را در جاهای خود قرار میدهد،و دربارۀ هر چیز حق آن را ادا میکند،متناسب با نیازی که به آن دارد،نه بیشتر و نه کمتر.
شاید کلمۀ«قیّما»به این امر اشاره داشته باشد که هر اظهار نظر و هر حکم شرعی و در نتیجه هر سفارش و اندرز در آن به اندازه آمده است و متناسب با واقعیت خارجی و به صورت دقیق.
مثلا،در آن جا که قرآن میگوید همسر مرد نیمی از دارایی او را پس از مرگش،در صورتی که فرزندی از او بر جای نمانده باشد مالک میشود،این گفته جز بدان معنی نیست که این سهم با حکمت زندگی و با واقعیات اقتصاد خانوادگی و با نیازمندی همسر و طبیعت علاقۀ شوهر به زن تطابق دارد، /6 یعنی این حکم با همۀ اوضاع و احوال محیط بر او بدون کم و زیاد موافق است.
و تفسیر دیگری برای کلمۀ قیم وجود دارد،و آن این که قرآن نه فقط در ذات خود راهنما و تکامل یافته و حکیم است،بلکه نیز به زندگی تکامل و حکمت میبخشد،و آن را به شالودهای منظم و متین و بدون شکاف و سوراخ استوار میسازد،چنان که خداوند متعال گفته است: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ -پس به دین راست و درست روی آور».و قیمومت کتاب و دین الاهی از قیمومت پروردگار سبحانه و تعالی سرچشمه میگیرد،چنان که خداوند متعال گفت: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ -خدا که معبودی جز او وجود ندارد زنده و قیوم است»،پس هر چیز در عالم تکوین به پروردگارش برپا و ایستاده است.و هر چیز در جهان تشریع و قانونگذاری به وسیلۀ کتاب او شایستگی و صلاحیت پیدا میکند.
چون کتاب قیم است پس همۀ رسالتهای خدا را حفظ میکند،بدان جهت که بر همۀ آنها برتری دارد،و خدا آن را از دستبرد و تحریف دور نگاه میدارد،و به توسط آن از امت اسلامی پاسداری میکند.
و بنا بر این کتاب چون خواستار بهرهمند شدن مردمان از هدایت است،در وجود آنان انگیزههای نفسانی مناسبی بهوجود میآورد که سبب توجه کردن اشخاص به آن و عمل کردن به مقتضای آن است،و از این گونه است:
که آن تأثیر کاملتر دارد،چه انسان بنا بر طبیعت خود از زیان بیش از آن میترسد که از چیزی توقع منفعت دارد،پس اگر به تو بگویند که چون فلان کار انجام ندهی به یک میلیون دینار دست نخواهی یافت،چنان متأثر و ناراحت نمیشوی،ولی اگر بگویند که چون فلان کار را انجام ندهی یکصد دینار زیان خواهی دید،تمام کوشش خود را به کار میاندازی که از زیان کردن یکصد دینار اجتناب کنی.
و از این قرار گریختن از زیان بیش از خاصیتی از طبیعت بشر است که در جستجوی منفعت و سود بردن،و به همین سبب بیم دادن نقشی اساسی در زندگی انسان ایفا میکند.و کتاب بیم دهندۀ حقی /6 به آن عذاب شدید است که از جانب پروردگار قوی عزیز نازل میشود.
آن،انگیزۀ بشارت و مژده دادن است که خدا به انسان وعدۀ آن میدهد که چون به توسط کتاب هدایت شود،و به وفق برنامههای آن عمل کند،به پاداشی نیکو و نعمتهای اضافی دست خواهد یافت که از همۀ آنچه در دست بشر است بزرگتر است،چه بنا بر آن در بهشت برین جاودانه باقی خواهد ماند.
در این جا احساس مهمی از انسان برانگیخته میشود که عبارت از دوستی و علاقۀ او به خلود و جاودانگی و ترس از زوال و فنای نعمت است،و کتاب از این
احساس و آن ترس برای آن استفاده میکند که انسان را به پذیرفتن هدایت الاهی متوجه سازد که برای او درنگ کردن همیشگی در نعمتهای خدا را تضمین میکند.
لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ
-که مردمان را از جانب او با عذابی سخت بترساند.» در این جا میان«البأس»و«الضّر»تفاوتی وجود دارد،چه ضرّ و زیان از جانب طبیعت به آدمی میرسد،یا به سبب بیماری و چیزهای شبیه به آن نصیب او میشود،ولی بأس از سویی عاقل به او میرسد،و قرآن ما را به بأس و عذاب و زیانی تهدید میکند که از جانب خدا بر انسان نازل میشود،یعنی خدا است که عذاب را برای آدمی مقدّر و مقرر میسازد و این از موعظه کردن و پند دادن مؤثرتر است،زیرا که خطر رسیدۀ از طبیعت را بسا هست که آدمی به طریقی میتواند از خود دور کند،ولی پیکان عذابی که پروردگارت به سوی تو پرتاب میکند،هرگز خطا نمیکند،چرا؟برای آن که ارادۀ علیم و قدیری که جهان و تو و هر چیز دیگر را آفریده،حتما نافذ است،و گریزگاهی برای پناه بردن به آن و از عذاب خدا رستن وجود ندارد،و چنان که در دعا آمده است:«و لا یمکن الفرار من حکومتک امکان گریختن از حکومت تو وجود ندارد».
وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً
-و به مؤمنانی که به انجام دادن کارهای شایسته میپردازند،مژده دهد که پاداشی نیکو خواهند داشت.» در این جا قرآن به وسیلۀ آیات کریمۀ خود بارها پس از یکدیگر و با تأکید شدید و از راههای /6 گوناگون در آن میکوشد که شعور و فهم انسان را به این که ارتباط محکمی میان عمل او و زندگی کنونی و آیندۀ وی وجود دارد،هر چه بیشتر ژرف و عمیق کند،ولی انسان خواهان آن است که همه چیز را بفهمد جز این حقیقت،و خواستار آن است که نعمتهای خدا را در دسترس داشته باشد بدون آن که در کوشش
برای انجام دادن عمل شایسته که تعبیر از آن با یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ دلیلی بر پیوستگی و استمرار آن است،از خداوند متعال اطاعت کند.
معنی این جملۀ قرآن آن است که آنان پیوسته و ادامهدار به انجام دادن کارهای نیک میپردازند،و همین استمرار حایز اهمیت است،چه کار نیکی در فلان وقت انجام دادن بهرهای نصیب انسان نمیکند،بلکه شایسته است که نیت عمل صحیح و درست باشد،و رفتار فرد سالم،تا بتوان گفت که اعمال او صالح و شایسته است.
[3]
مٰاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً -که همیشه در آن باقی و برقرار خواهند ماند.» آیا آدمی در کجا به چنین پاداشی دسترس پیدا میکند؟در دنیا یا در آخرت؟در عالم برزخ یا در روز قیامتی که پنجاه هزار سال طول میکشد یا در بهشت؟ قرآن آن را محدود نمیکند،و این بیان کنندۀ مطلق بودن آن است،یعنی که این پاداش پاداشی دایمی است که از دنیا آغاز میشود و در همه آن مراحلی که ذکر آن گذشت ادامه مییابد،تا آدمی به در بهشت برسد و در آن گام نهد.
در این گفته اطمینان و مژدهای برای مؤمنان وجود دارد که اگر به اعمال صالحه ادامه دهند،هیچ سببی برای آن وجود ندارد که از مرگ بهراسند،بلکه تمایل ایشان به جهاد در راه خدا و بالا بردن کلمۀ او چنان است که مرگ نسبت به آنان عنوان خسارت و زیان ندارد،و تنها انتقال از مرحلهای با نعمتهای محدود،به مراحل دیگری است که نعمتهای با دوامتر و بزرگتر دارد.
[4]
وَ یُنْذِرَ الَّذِینَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً -و کسانی را بترساند که گفتند:خدا برای خود فرزندی اختیار کرده است.» بزرگترین گناهی که انسان مرتکب آن میشود این است که از میدان یکتاپرستی خالص و محض خارج شود،و برای خدا /6 در وحدانیت و یگانگی او
شریک قایل شود،همچون این که فرد نادانی چنان پندارد که خداوند سبحانه و تعالی فرزندی دارد،و او منزه و پاک از هر نقص است،و به آن نیازی ندارد که فرزند یا چیز دیگری داشته باشد.
نسبت دادن فرزندی به خداوند متعال صورت رمزی غیر آشکار پیدا میکند، و آن این که انسان در حکم خدا و سلطنت و ملکوت او دیگری را شریک قرار دهد، خواه یک فرد باشد یا یک دستگاه،و آن را امتدادی از سلطه و حاکمیت خدا قرار دهد.
مایۀ تأسف است که این اندیشۀ خطا در میان گروه کثیری از مسلمانان انتشار پیدا کند،ولی به صورتی پنهان و بدون این که توجهی به آن داشته باشند،از آن روی که از علمای بد و ناشایسته پیروی میکنند،و به تقلید از کسانی میپردازند که مدعی فقه و اجتهاد و دانش شناخت اسلامند در صورتی که چنین نیستند،پس این گونه عالمان بد کسانی را که از آنان پیروی میکنند گمراه خواهند کرد،و در نتیجه آنان را از خط توحید منحرف میسازند و به لغزشگاه شرکشان میاندازند.
به همین سبب مسلمانی که میخواهد در امور دینی خود از دیگری تقلید کند،واجب است که از این امر کاملا آگاه شود که شخص مرجع تقلید او مردمان را به خدا میخواند و به اذن و اجازۀ خدا چنین میکند،تا اعمال وی خالصانه برای خدا باشد،و به حق بتوان گفت که او مسلمان موحد و یکتاپرست است.
[5]
مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّٰ کَذِباً -نه آنان علمی در این باره دارند و نه پدرانشان؛سخنی که از دهانهای ایشان بیرون میآید دروغ است و چیزی جز دروغ نمیگویند.» آن کسان که برای خدا پسران و شریکانی قایل میشوند،خواه آشکارا چنین گویند یا به صورت ضمنی،خطا و گناه بزرگی را مرتکب میشوند،و آنان در سرّ ضمیر خود میدانند و یقین دارند که آنچه میگویند و مدعی آنند عین دروغ است،ولی با آوردن بهانههای مختلف گفتن این گفتهها را جایز میشمارند،ولی هدف آن تأمین منافع و مصالح سریع این جهانی بنا بر تصور و تصدیق خود ایشان
است.
[6]
آدم عاقل از این امر دچار شگفتی میشود که چگونه آن افراد بشر راه درست را رها میکنند و به بیراهه میروند /6 تا مردمان را به هلاکت برسانند؟! هر چه ایمان انسان قویتر شود،و درجۀ دوستی او نسبت به دیگران و احساس او به داشتن محبت و مهربانی در حق آنان بالاتر رود،حزن و اندوهش بر این انحراف افزایش پیدا میکند،و به همین جهت ملاحظه میکنیم که فرستادگان خدا (صلوات اللّٰه علیهم)در آن هنگام که با این انحراف بزرگ مواجه میشدند،به صورتی درمیآمدند که نزدیک آن میشد تا از غم و اندوه خوردن و تلاش شدید برای اصلاح آن کردن،خود را هلاک سازند،و لذا قرآن در این جا تأکید میکند که بر رسول یا مصلحان به صورت کلی روا نیست که خود را در راه هدایت مردمان هلاک کنند.
این حکمتی از خدا است که مردمان را برای آن آفریده است که آنان را در معرض امتحان و آزمایش قرار دهد،و رسول را کار و وظیفهای جز آن نیست که بدکاران را بیم دهد و نیکوکاران را مژده.
فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً
[7]
إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَهٰا -آنچه را که بر زمین است،ما زینت آن قرار دادهایم.» و همۀ اینها برای هدف و مراعات حکمتی است.
لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً
-تا آنان را بیازماییم که کدام یک
نیکوترند.» تا بدین وسیله کسانی را که به انجام دادن کارهای صالح و شایسته میپردازند،از کسانی که مرتکب سیئات و کارهای زشت و ناپسندیده میشوند بیازماییم(و از یکدیگر جدا کنیم).
[8]
ولی مبادا زینت و آرایش دنیا تو را فریب دهد که آن دوامی ندارد،و چند روز و چند سالی بیش دوام نمیکند و به پایان میرسد.
وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَیْهٰا صَعِیداً جُرُزاً
-و آنچه را که بر روی زمین است به صورت پهنهای بیحاصل و زینتهای آن را به صورت گرد و غبار درخواهیم آورد.» /6 شهر زیبایی را در نظر بیاورید که مردمانی در آن زندگی میکنند و با خیابانهای پر درخت و راههای آمد و شد خوب و خانههای گرانبها و کاخها و باغها و دیگر ضروریات زندگی آراسته شده باشد و همه گونه نعمتهای خدا در آن از خوردنی و پوشیدنی و مرکوب و جز آن در دسترس آن مردم باشد،و ناگهان صاعقهای سوزان یا زمین لرزهای هراسانگیز یا جنگی خانمانسوز آن شهر را به صورت زمینی صاف و غیر حاصلخیز درآورد،چنان که در فاصلۀ کوچک 16/1 ثانیه شهر هیروشیما و سپس ناکازاکی با همۀ کارخانهها و عمارتها و چیزهای دیگر به صورت چیزی شبیه به خاکستر درآمد.
بر آدمی است که از این گونه حوادث عبرت بگیرد،ممکن است که فریفتۀ و مجذوب زینت زندگی باشد،ولی این فریفتگی به صورت مطلق و چنان نیست که با آن ارزشها و روش زندگی خویش را از دست بدهد،بلکه جذب شدن او به زندگی دنیا به اندازۀ نیازمندی وی به آن است،و در حدود توجه او به نگاه داشتن قدرت و سلطنت بر نفس خودش و بر زندگی،که در این صورت او مالک زندگی است نه مالک کالا و زینت آن،و نباید این حدیث شریف را که از امام علی(ع) روایت شده است فراموش کنیم که گفت:
«زهد آن نیست که چیزی نداشته باشی،بلکه در آن است که چیزی مالک
تو نشود».
/6
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ اَلْکَهْفِ وَ اَلرَّقِیمِ کٰانُوا مِنْ آیٰاتِنٰا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی اَلْفِتْیَةُ إِلَی اَلْکَهْفِ فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً (10) فَضَرَبْنٰا عَلَی آذٰانِهِمْ فِی اَلْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ اَلْحِزْبَیْنِ أَحْصیٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدیً (13) وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً (14) هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لاٰ یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً (15) وَ إِذِ اِعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ فَأْوُوا إِلَی اَلْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً (16)
/6
9[الکهف]
:غار پر وسعت در کوه.
[الرقیم]
:لوح نوشته شده که داستان اصحاب کهف در آن ثبت شده است.
14[ربطنا]
:شدت بخشیدیم و قوت دادیم.
[شططا]
:از اندازه بیرون شدن با مبالغه کردن در آن و ریشۀ معنی آن تجاوز از حد است.
16[مرفقا]
:آسانی و لطف.
/6
در داستان یاران غار(اصحاب الکهف)و سنگ نوشته(رقیم)دروس و عبرتهایی در بیان ضرورت ایستادگی انسان در مقابل شهوتهای دنیا،و اثبات توانایی او بر این کار،نخست از طریق ارادهای ذاتی،و سپس از راه توکل بر خدا وجود دارد.
این مجموعۀ آیات با بیان زمینۀ کلی این داستان آغاز میشود و سپس به تفصیل دربارۀ آن سخن میگوید.
[9]
برخاستن آنان برای رضای خدا و انقلاب کردن علیه طغیان و گردنکشی و آزاد کردن خود از فشارهای جوامعی تباه شده و فاسد،و سپس یاری کردن خداوند متعال با روشی غیبی،از چیزهای استثنایی در زندگی به شمار نمیرود،و شگفتی پدید نمیآورد،بدان جهت که ما در هر لحظه و هر چیز آثار آن را میبینیم و لمس میکنیم، /6 و این خود دلیل بر وجود حکمتی در تدبیر جهان و نیروهای قاهر و فراگیری است که این حکمت را به جریان میاندازد.
آثار قدرت و حکمت الاهی آشکار است،و یاران غار و رقیم مجموعهای از
افراد بشر بودند که در این معادلۀ جهانی حکیمانه زندگی میکردند،بنا بر این تعجبی در آن نیست که دست غیبی بیرون آمده و آنان را از سیلگاهی بیرون آورده و از قید غل و زنجیر رهانیده باشد.
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کٰانُوا مِنْ آیٰاتِنٰا عَجَباً
-آیا چنان گمان میکنی که آنچه بر اصحاب کهف و رقیم از آیات ما گذشت شگفتانگیز بود؟» مورخان گفتهاند که:چون یزید بن معاویه نوادۀ پیامبر(ص)،حسین بن علی(ع)را کشت،سر او را بر بالای نیزه گذاشت و فرمان داد تا برای عبرت مردم آن را در شهرها بگردانند،و آن سر در این مسیر پیوسته همین آیۀ مبارکه را قراءت میکرد.آیا میدانی که چرا مخصوصا به تلاوت این آیۀ مبارکه ادامه میداد؟ شاید برای این معادلۀ جهانی بود،و برای آن که مردمان از این دچار شگفتی نشوند که آن سر شریف قرآن میخواند.
بدین گونه آن سر مبارک به این امر اشاره میکند که جهان در ضمن معادلهای حکیمانه جریان میکند که یکی از جملههای آن حمایت کردن خداوند متعال از مظلومان و ستمدیدگان است،بدان جهت که یاری دادن به ستمدیدگان جزئی از آن معادله به شمار میرود که پروردگار ما سبحانه و تعالی در همۀ ابعاد جهان به جریان انداخته بوده است.
معنی این آیه آن است که:ای انسان!آیا چنان گمان میکنی که آنچه بر آنان گذشت چیزی عجیب و غریب است؟هرگز چنین نیست.
آیات و حقایقی است که ما به دیدن آنها خوگر شدهایم،و حقایقی که آنها را ندیدهایم،چنان که اگر تازه به شهری درآمده باشی،از زبان و عادات مردم آن دچار شگفتی میشوی،و نیز از شکل ساختمانها و پلها و نظام جادهها و پیش رفتن در آنها...و...،ولی چون مدت یک سال در آن شهر بمانی،همه چیز برای تو عادی میشود.
پارهای از جامعه به همکاری و هم احساسی و هماندیشی و همیاری با
پارهای دیگر از آن برمیخیزد،و این امر برای ما همچون امری عادی و طبیعی به نظر میرسد،برای آن که نتیجهای از پیروی کردن از سنتهای زندگی است،چه خدا بعضی از مردمان را نیازمند بعضی دیگر آفریده، /6 و این یک سنت الاهی بزرگ و شگفتانگیز است،ولی چون مدت درازی است که به آن انس گرفتهایم،آن را امری عادی میبینیم و در ما شگفتی ایجاد نمیکند.
خورشید هر روز از طرف خاور طلوع و از طرف باختر غروب میکند و با دقت و نظامی ثابت در آسمان پیش میرود،و این سنتی عجیب است ولی ما به آن چندان عادت کردهایم که توجهی به آن نشان نمیدهیم،اما اگر یک خورشید گرفتگی(کسوف)کلی،مثلا،بر خورشید عارض شود،مردمان اهتمام و توجه تمام به این پیشامد مبذول میدارند،و دانشمندان علم نجوم به رصدخانههای خود میروند و با دستگاههای علمی خویش به مطالعه و تحقیق درباره این نمود و پدیده مبذول میدارند.
اگر نظام طاغوتی در سرزمینی حاکم باشد و مردمان نسبت به آن خاشع و از این واقعیت منحرف خرسند باشند،این امری است که به سبب زیاد بودن این گونه حکومتها و انتشار آن چنین حادثهای را همچون امری طبیعی در نظر میگیریم،ولی اگر یک انقلاب الاهی صورتپذیرد و شورش کنندگان به برانداختن آن نظام تباه شده برخیزند تا نظام حق و عدل و آزادی را به جای آن جانشین سازند،این شورش و انقلاب امری شگفتانگیز به نظر میرسد،و مردمان به آن همچون یک معجزه نگاه میکنند،در صورتی که آن در واقع سنتی الاهی همچون سنتهای دیگری است که به آنها انس گرفته و عادت کردهایم.
شاید این آیه به آن اشاره داشته باشد که هنگامی که انسان پیشامدها و وقایع تازه را میبیند یا برای نخستین بار میشنود،حق ندارد منکر آنها شود و به تکذیب آنها بپردازد،تنها برای آن که با آنها الفتی نداشته و انس نگرفته است،و علم نداشتن به چیزی بدان معنی نیست که آن چیز وجود ندارد،و بر انسان لازم است که در سنتهای جاری خدا در میان آفریدگانش تأمل کند،و به بزرگی و حکمت و قدرت او
بنگرد،و به آنچه از خدای عز و جل از گفته و کرده صادر شده است ایمان آورد.
قرآن این نکته را به ما یادآوری میکند که:در آن هنگام که فرشتگان هلاک قوم لوط را به ابراهیم مژده دادند،همسرش در کنار او ایستاده بود و خندید و فرشتگان به او بشارت دادند که از او اسحاق و پس از اسحاق یعقوب به دنیا خواهند آمد،و او گفت:آیا ممکن است از من پیر زن و این پیر مرد شوهرم فرزندی به دنیا آید؟چه این چیزی عجیب است.آن گاه فرشتگان گفتند:آیا از فرمان خدا دچار شگفتی میشوید؟ آن تعجب که قرآن آن را نهی میکند،آن است که به استنکار و تصدیق نکردن بینجامد /6 ،اما حیران شدن در برابر بزرگی و نیرومندی خدا که در آفریدههای بدیع او تجسم پیدا میکند،و به افزایش ایمان و کمال تصدیق به او میانجامد،امری نیکو است،از آن روی که همۀ آفریدههای خدا پس از تأمل و تدبر کردن دربارۀ پیدایش آنها انگیزنده تعجب و شگفتی است.
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کٰانُوا مِنْ آیٰاتِنٰا عَجَباً
.
کهف به معنی غاری است که در درون صخرههای کوهها پدید میآید،و رقیم به معنی کتاب و نویسندگی است-بنا بر بیشتر تفسیرها-و تفاسیر در این باره که اصحاب کهف و اصحاب رقیم یکی میبوده باشند،با یکدیگر اختلاف نظر دارند،و گروهی به دو قوم بودن آنان اعتقاد داشتهاند.
حدیثی به آن اشاره دارد که اصحاب رقیم طایفۀ دیگری بودهاند،ولی بعضی از مفسران یادآور میشوند که کلمۀ رقیم دلالت بر نقش و نوشتهای دارد که قوم یاران غار در کنار در غار حک کرده بودند و به همین سبب به نام یاران رقیم خوانده شدهاند.
آنچه در داستان اصحاب الکهف مایۀ شگفتی است،قدرت یافتن آن جوانان بر گریختن از غل و زنجیرهای طاغوت،و مقررات و قوانین یک فرهنگ
فاسد است که بدون رسالت یا رسولی صورت پذیرفته بوده است.پس ما میدانیم که خدا رسولی را بر قومی مبعوث میکند تا به آنان موعظه کند و اندرزشان دهد،و آن گاه گروهی به او ایمان میآورند و دیگران کافر میشوند.ولی این که ضمیری پاکیزه را در گروهی از جوانان مبعوث کند که در میان تودهای از خرافات و در سایۀ اوضاع و احوالی فاسد زندگی میکنند،و آنان سر به شورش بردارند و خود را آزاد کنند،قضیهای است که عجیب مینماید و مایۀ شگفتی میشود،ولی پس از تأمل دقیق آشکار میشود که فطرت انسان آمادۀ تمیز دادن و بازشناختن انحراف از استقامت است،و این که قدرت و نصرت خدا انسانی را که به ندای فطرت خود پاسخ مثبت داده است یاری میکند.
پس به همان گونه که خدا رسولی را به رسالت برمیگزیند،و با روح خود به او مدد میرساند،به همان گونه هم ای انسان!اگر به ندای فطرتت پاسخ مثبت بدهی،و پس از شناختن حقیقت از آن پیروی کنی،خدا بر هدایت تو میافزاید و دستت را میگیرد،و چنان که مینماید،حکمت بیان داستان یاران غار همین است، /6 پس مگو که تو رسول نیستی و وحی و کتابی بر تو نازل نشده است،و بدان که فطرت الاهی در تو وجود دارد که اگر از آن پیروی کنی خدا تو را برای رو به رو شدن با اوضاع و احوال یاری خواهد کرد.
[10]
إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً -در آن هنگام که جوانان به غار پناه بردند و گفتند:
پروردگارا!به ما از جانب خود رحمتی عطا کن،و به فرمان خود ما را آمادۀ رفتن بر راه راست ساز.» چون بر روی زمین پناهگاهی نجستند،به غاری پناه بردند،چه در آن جا کسی نبود که به سخنان ایشان گوش فرا دارد،یا به دعوت آنان پاسخ مثبت دهد و به یاری آنان برخیزد،پس ناگزیر این وسیله را که در برابر ایشان وسیلۀ دیگری وجود نداشت برگزیدند.
در آن هنگام که آدمی را اوضاع و احوال ناگزیر از آن میسازد که به غاری
در درون کوهی پناه برد،معلوم میشود که دست او از همۀ وسایل و اسباب نیرومندی و امنیت داشتن کوتاه است و یار و یاوری ندارد،و همین امر برای آن کسان اتفاق افتاد که میخواستند خود را از غل و زنجیرها آزاد کنند،و بر اوضاع منحرف شدۀ از حق بشورند.
چون جوانان غار هیچ کس را در زمین نیافتند که به یاری ایشان برخیزد،به پروردگار آسمان سبحانه و تعالی پناه بردند،و از خدا خواستند که دو چیز به ایشان عنایت کند:
اول:رحمت یعنی خیر و پیشرفت،و آنچه در زندگی وسیلۀ خوشبختی و رستگاری است.
دوم:این که آنان را به راه راست هدایت کند؛درست است که فطرت ایشان برای آنان توضیح داد که راه قومشان راهی نادرست است،ولی این را نمیدانستند که به جای آن چه راهی را باید انتخاب کنند و این گفتۀ خداوند متعال: وَ هَیِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً دلیلی بر آن است.
[11]
فَضَرَبْنٰا عَلَی آذٰانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً -و گوشهای آنان را مدت چند سال در آن غار از کار انداختیم.» /6 ضرب و زدن بر گوشها اشارهای لطیف به این امر است که مهمترین علامت در خواب بودن در نزد انسان سنگینی گوش او است،و از کار افتادن حس شنیدن،و اما فروافتادن پلکهای چشم و پوشیده ماندن آن برای اثبات این که به خواب رفته است کافی نیست،چه بسیار میشود که چشم انسان بسته است ولی به خواب نرفته است،ولی چنین کیفیتی برای گوش وجود ندارد.
این از یک سو،و از سوی دیگر،بشر استطاعت آن را دارد که یک یا دو روز را بدون خوردن و آشامیدن چیزی به سر برد و در این فاصله به خواب رود،ولی آن گروه سالهای متعدد به خواب رفتند و چندان در حال خواب ماندند که دولت و
حکومت پایان پذیرفت،و بنا بر این ظاهری همچون مردگان داشتند،و به همین سبب قرآن میگوید:
[12]
ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصیٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً -سپس آنان را مبعوث و برانگیخته کردیم تا معلوم شود که کدام یک از آنان بهتر میتواند مدت به خواب رفتن ایشان را حدس بزند.» قرآن بیدار شدن آنان را به بعث مردگان تشبیه کرده است،و سبب آن طول مدت در خواب ماندن ایشان است،ولی چرا خداوند متعال آنان را از خواب مبعوث و بیدار کرد؟ برای آن که مردمان بدانند که او نیرومند و توانا است،و این که حزب خدا غالب است،چه در میدان زندگی،هر اندازه عنوانها و نامها مختلف باشد،تنها دو حزب و گروه وجود دارد،یکی حزب مستکبران و خودبزرگبینان که از فرمانروایی ظلم و جور راضیند،و دیگر حزب اللّٰه انقلاب کنندۀ علیه ظلم و جور.
افراد حزب خدا در آغاز چیزی جز خودشان را مالک نیستند،حتی ناگزیر از آناند که به غار پناه برند،یا در زمان ما به کار کردن مخفیانه یا به سرزمینهای دیگر هجرت کردن بپردازند،و این خود دلیل محروم بودن آنان از وسایل مادی است.
هنگامی که اصحاب کهف را با حکومت طاغوتی زمان ایشان مقایسه میکنیم،که در آن پادشاه و یاران او همۀ وسایل مادی را در اختیار داشتند،و نیرو و سلطه مخصوص آنان بود،به این نتیجه میرسیم که کفۀ اصحاب حق در ترازوی مقایسه پایینتر است،با وجود این چون طاغوتها بر راه نادرست پیش میرفتند و نمیتوانستند از آنچه در تملک خویش دارند حمایت کنند،آن کسان که مالک چیزی جز نفس و ارادۀ خویش نبودند،آن را با پناه بردن به غار حفظ کردند،و سپس /6 قادر بر مبارزطلبی در میدان مبارزه شدند.
و اما تفسیر ظاهر احصاء در آیه شمردن و شناختن سالهایی است که در زندان درنگ کرده بودند،و بنا بر این تفسیر مراد از دو حزب دو گروهی است که در
شمارۀ آن سالها که به خواب رفته بودند با یکدیگر اختلاف نظر داشتند،و حدیثهای آینده به آنها اشاره میکند.
این خلاصه داستان یاران غار بود،و تفصیل آن در آیات بعد خواهد آمد.
[13]
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ -ما خبر آنان را به حق برای تو حکایت میکنیم.» قرآن خبرها را به حق روایت میکند،و بنا بر این اولا:خبرهای درست را در دسترس ما قرار میدهد،و ثانیا:در پی آن هدفهای سالمی وجود دارد،یعنی در آن هنگام که آیات قرآنی داستان و قصهای را نقل میکند،هدفی که در ما ورای نقل داستان وجود دارد،ایجاد حکمتی صحیح در ذهن انسان است،و برپا داشتن حکم و سلطۀ حق در جهان،و ثالثا:این که جریانات قصه با سنتهای حق در زندگی تطابق داشته باشد،و این بعدهای سه گانه در هر قصه از قصههای قرآن وجود دارد.
إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدیً
-آنان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایت و راهیافتگی آنان افزودیم.» آن جوانان از افراد بشر بودند و رسول نبودند،ولی با ایمان آوردن به پروردگارشان از فشار جاهلیت رهایی یافتند و خدا آنان را تأیید کرد،و به همین گونه هر انسان در جهان ارادۀ آزاد شدن دارد و چون آن را به کار بیندازد هدایت خدا به او میرسد و به تأیید او میپردازد.
بنا بر احادیث همۀ آنان جوان نبودند،ولی قرآن آنان را جوان(فتیة)خوانده است،بدان جهت که جوان بر تغییر دادن و به شورش برخاستن تواناتر است،و بهتر میتواند راه و برنامۀ خود را تغییر دهد،و قرآن از این شورش و انقلاب در آیۀ بعد سخن میگوید،و کلمۀ جوان(فتی)اشاره به شخصی دارد که فتوت و جوانمردی و شجاعت و قهرمانی دارد.و ابو عبد اللّٰه الصادق(علیه السلام)از مردی پرسید که فتی /6 در نزد شما چه معنی دارد،و او گفت:کسی که شاب(جوان در سن)است،پس به او گفت:نه چنین است و فتی به معنی مؤمن است و اصحاب کهف پیرانی
بودهاند که خداوند متعال آنان را بنا بر ایمانی که داشتند فتی خوانده است. (1)
[14]
وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا -و در آن هنگام که برپا خاستند ما دلهای آنان را تقویت کردیم.» یعنی به شورش قیام کردند،ولی چرا گفته است وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ ؟ زیرا که انسانی که میخواهد خود را از اطاعت طاغوت آزاد کند،در ابتدا این کار را مسئلۀ غامض و پیچیدهای تصور میکند،سپس رفته رفته پیش میرود و نشانههای راه در برابر او آشکار میشود،ولی آن اندازه قدرت و نیرو ندارد که مقاومت کند،و در این هنگام است که خدا بر اراده و خواست او میافزاید و به او نیرومندی و شکیبایی میبخشد،و به شورش خود به صورتی ادامه میدهد که از ترس رهایی یافته و آزاد شده است.
آغاز قیام آن زمان است که خود را آزاد سازی،ولی پس از آن حلقههای نهضت و بیداری و انقلاب به صورتی پیوسته و یکی پس از دیگری با تأیید الاهی پیش میرود،یعنی خداوند سبحانه و تعالی کار را در دست میگیرد و بر وضوح دید و رؤیت شورش کنندگان میافزاید،و معنویات آنان را تقویت میکند،و برای انقلاب اسباب پیشروی و پیروزی و رستگاری را به صورت عادی یا غیر عادی فراهم میآورد.
فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
-پس گفتند:پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است.» این کلمات انقلابی شدید و کوبنده و شکننده همچون رعد معمولا جز از رسول صادر نمیشود،ولی از آنان،به تأیید خدا،یعنی پس از نیرو بخشیدن به قلبهاشان صادر شد.
سپس اعلان کردند که قصد آن دارند که با شورش پیش روند و به هیچ
1) 1) -نور الثقلین،ج 3،ص 245.
بازگشتی نخواهد پرداخت.
لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً
-و جز او از اله دیگری یاری نمیخواهیم.» /6 و کلمۀ«لن هرگز»دلالت بر ابدیت دارد،یعنی محال است که ما به واقعیت فاسد خویش بازگردیم،سپس به بیان سبب آن میپردازند:
لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً
-که در آن صورت از حق دور شدهایم.» یعنی بازگشت ما به اندیشهها و گفتههای گذشتهمان گمراهی و انحراف خواهد بود.
آنان بر انقلابی ریشهدار پرداختند،و این از نشانههای انقلاب رسالی است،پس از آغاز گفتند که:جز او خدایی را به یاری نخواهیم خواند،یعنی نه در برابر این طاغوت سر به طاعت فرود میآوریم و نه در برابر آن یک که به جای وی خواهد آمد،و نه این امر را میپذیریم که گروه ستمگر کمی از بین بروند برای آن که گروهی ستمگرتر از آنان جایگزین ایشان شوند ولی در زیر نام دیگر و شعارهای دیگر،یا این که پادشاهی ساقط شود تا پسرش جایگزین او شود و نظام فاسد به همان گونه که بود برقرار بماند.
پس کلمۀ«إلها»اشاره به آن دارد که مختص پادشاهی نیست که در زمان آنان حکومت میکرده،بلکه هر کس را شامل میشود که ادعای ندّ و همتا بودن با خداوند سبحانه و تعالی را دارد،و بدان جهت دید و نظر آنان پاکیزه بود که خداوند سبحانه و تعالی آنان را تأیید کرد و به قلبهایشان استحکام و قوت بخشید.
به همین سبب در حدیثی از امام ابو جعفر الباقر(علیه السلام)آمده است که گفت:«آیا میدانی که اصحاب کهف صرافانی بودهاند،یعنی صرافان کلام و سخن و نه صرافان درهم و دینار». (1)
1) 2) -همان منبع.
[15]
هر گونه علاقه و ارتباط خود را با گذشته قطع کردند و آن را سفیهانه شمردند،و به این هم بس نکردند بلکه دیگران را نیز سفیه میشمردند.
هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً
-قوم ما جز خدای واحد برای خود خدایانی قرار دادند.» /6 منکر و مخالف ایستار آنان شدند که سلاطین و رؤسا را معبودان و خدایانی برای خود تصور میکردند.
لَوْ لاٰ یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَیِّنٍ
-پس چرا هیچ دلیل آشکاری برای این کار خود ارائه نمیکنند؟» اگر انسان خواستار آن شود که راه خالصی را برای خود برگزیند یا به فرمان پیشوایی گردن نهد،مختار است،ولی برای آن باید دلیلی قاطع و قوی اقامه کند،و اصحاب کهف روش کافران را در اختیار اله و معبود از راهی غیر عقلانی روشی غیر عقلانی شمردند،و نه تنها نتیجه را خطا شمردند،بلکه از سببی آغاز کردند که ریشۀ انحراف بود،و این از قویترین و ژرفترین شورشهای فرهنگی و سیاسی در عالم به شمار میرود،که تنها به نتایج آشکار و فساد موجود نگاه نمیکند،بلکه به جستجوی راهی میپردازد که مردمان از آن رفتند و بر اثر آن به این فساد رسیدند،یا روش تفکری که آنان را به این نتیجه کشانید.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً
-پس چه کس ستمکارتر از کسی است که بر خدا دروغ بندد؟» این آیه و آیههای دیگر مشابه آن به این نکته اشاره میکند که طاغیان و ستمگران عمل خود را در چارچوبی قدسی و مقدس قرار میدهند و قصد آن دارند که مردمان را از این راه گمراه کنند و چنان وانمود کنند که آن عمل از جانب خدا سبحانه و تعالی و به فرمان او صورت گرفته،و از راهی خود را به خدا و اصول و مبادی عالی مربوط سازند.
حتی هیتلری که دمار و هلاک را نصیب عالم کرد،خود را نجات دهندهای در نظر میگرفت که خدا او را برای نجات بشریت فرستاده است،و چلیپای شکسته اشارهای به آن بود که وی خدا را در زمین تجسم میبخشد،و در این آیه اصحاب کهف میگویند:قوم ایشان به خدا دروغ بستند و گفتند:خدا ما را به آن فرمان داده است که این آلهه را بپرستیم،و خدا از آنچه ادعا میکردند بیزار است.
و سرانجام یاران غار به نتیجهای رسیدند و قرار بر آن گذاشتند که از قوم خویش،در آغاز کنارهگیری کنند،و سپس /6 به غار پناه برند و خواستار آن شوند که رحمت خدا در حرکت انقلابی آنان به ایشان نصرت و پیروزی دهد.
[16]
وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ -و چون از آنان و از آنچه جز خدا میپرستیدند کناره گرفتید و به غار پناه بردید،پروردگار شما رحمت خویش را برای شما گسترش میدهد.» چه کس به آن جوانان گفت که اگر از مردمان کنارهگیری کنید و به غار پناهنده شوید،خداوند سبحانه و تعالی به شما یاری خواهد کرد؟آیا فرستادهای از خدا در آنجا وجود داشت که کلام خدا را به ایشان ابلاغ کند؟ هرگز...بلکه آن الهامی از فطرت بود،که چون عمل برای خداوند توانای عزیز صورتپذیر شود،خدا آنان را تأیید خواهد کرد و به پیروزی خواهند رسید.
وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً
-و برای شما دربارۀ بهبود کارتان تکیه گاهی آماده خواهد ساخت.» یعنی خداوند متعال برای عملی ساختن برنامههایتان وسایلی فراهم میآورد.درست است که رسیدن وسایل قطع شده و راهها اکنون در برابر شما بسته
است،ولی از کافران کنارهگیری کنید و به غار پناه برید و منتظر رحمت خدا باشید که بدون شک به شما خواهد رسید،و برای شما راههای مناسب مادی و معنوی آماده خواهد کرد.
بدین گونه از آیۀ کریمه برای پرداختن به یک انقلاب راهی به ما الهام میشود و آن:دوری جستن شخص یا گروهی از اشخاص از طاغیان است و پیروی نکردن از آنان،و چشم به راه رسیدن رحمت خدا بودن،و بر ما است که شکیبا بمانیم و منتظر رسیدن فرج باشیم.و انقلابهای الهی معمولا بدین گونه آغاز میشده است که:شخص یا اشخاصی خود را کنار میکشیدند،سپس کسان دیگری به آنان ملحق میشدند،و پول و سلاح و مردان کار از جایی که به حساب نمیآوردند به ایشان میرسید،و در عین حال حکومت طاغوتی با مرور زمان ضعیف میشد و سوراخها و شکافهایی در آن پدید میآمد و اوضاع و احوال مساعد آن میشد که انقلاب منفجر شود و سپس به پیروزی برسد.
/6
وَ تَرَی اَلشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَّزٰوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذٰاتَ اَلْیَمِینِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ اَلْیَمِینِ وَ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ کَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اِطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ کَذٰلِکَ بَعَثْنٰاهُمْ لِیَتَسٰاءَلُوا بَیْنَهُمْ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هٰذِهِ إِلَی اَلْمَدِینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّهٰا أَزْکیٰ طَعٰاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لاٰ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)
18[بالوصید]
:وصید از اوصدت الباب یعنی در را بستم است و جمع آن وصائد.
/6
این مجموعه از آیات کریمه برای ما پارهای از داستان اصحاب الکهف را آشکار میسازد،که گواه بر این حقیقت است که انسان میتواند از سرزمین شهوات و فشارها خود را بر کند و به آسمان ارزشها با نیروی ارادۀ خود و نصرت و یاری خداوند تبارک و تعالی بالا رود.
لطف خدا نسبت به انسان لطفی دایمی و قدیمی و فراگیر است،ولی به آن نیاز دارد که از جانب خود انسان تحریک شود،پس اگر آدمی یک گام به سوی پروردگار خویش بردارد،هر چه زودتر پروردگارش فرسخها به او نزدیک میشود.
جوانان کهف در آن هنگام که قوم خود را ترک گفتند،و برای طلب رحمت
خداوند سبحانه و تعالی پناهندۀ به غار شدند،خداوند متعال غار را برای آنان وسعت بخشید،و خورشید را از ایشان دور کرد تا پرتوهای آن ایشان را ناراحت نکند و به همین سبب از طرف راست آنان طلوع میکرد و از طرف چپ غروب،و چنان بود که از آن پرتوها آن اندازه که برای زندگی لازم بود،بدون رسیدن آزاری به آنان بهرۀ ایشان میشد.
/6 از سوی دیگر،خدا به گونهای آنان را در حال خواب نگاه میداشت که به سبب سبکی خوابشان به این سو و آن سو خود را میگرداندند،و این نیز به نوبۀ خود رحمتی از خدا بود که به ایشان میرسید،بدان سبب که باقی ماندن آنان بر یک حال به بدنهای ایشان آسیب میرساند و سبب پاره شدن لباسشان نیز میشد.
اما سگ آنان در برابر در غار دو بازوی خود را به سوی پیش دراز کرده بود،بدان گونه که سگ برای پاسداری و مراقبت چنان میکند،و آن کس که بر آنان میگذشت،چنان گمان میکرد که گروهی از مردانند که برای خواب قیلوله بدین جا آمدهاند و پس از بیدار شدن به دنبال کار خویش روانه خواهند شد،زیرا که خوابشان سبک است،و سگ از آنان پاسداری میکند،و آنان،علی رغم مستولی شدن خواب،به چپ و راست خود را میغلطانند.
پس خداوند سبحانه و تعالی آنان را به سبب رعب و ترس از آسیب دشمنان محفوظ نگاه داشت،چه جانوران از سگ میترسیدند،و اما مردمان را از آن جهت هراس فرامیگرفت که چون به غار میرسیدند و آنان را خفته در آن مشاهده میکردند،در نظر آنان همچون پهلوانانی جلوهگر میشدند که به آنجا پردهاند و به همین سبب به گریز از آنان دور میشدند،و ترس آنان را فرامیگرفت.
آنان را خداوند بزرگ نسلها و قرنها بر این حال نگاه داشت و به جایی رسیدند که همچون مردگان به نظر میرسیدند،زیرا خدا در آن هنگام که ایشان را از خواب بیدار ساخت،این عمل خود را با لفظ«بعث»بیان کرد.
آنان از خواب برخاستند و نشستند و پس از سؤال کردن از یکدیگر که چه مدت خفته بودهاند،و بلندترین زمانی که به آن رسیدند یک روز یا پارهای از یک
روز بود،احساس گرسنگی کردند،و یکی از آنان با خود پولی همراه داشت که عبارت از سکههایی نقرهای بود که وزیر سلطان بدو داده بود،پس لباس چوپانی بر تن کرد و با آن سکهها به سوی شهر روانه شد و ناگهان حیرت او را فراگرفت،چه شهر را تغییر یافته و اوضاع و احوال را تبدیل یافته دید.
همچنین سکههایی که با خود داشت حقیقت او و حقیقت گروه همراه او را آشکار ساخت،زیرا که اطرافیان شاه در آن هنگام که آنان را گمشده یافتند، چون بعضی از آنان عنوان وزارت یا ریاست اداری داشتند،در هر جا به جستجوی آنان برخاستند و خبری به دست نیاوردند،پس این خبر در زمان خود منتشر شد و عنوان حادثهای مهم پیدا کرد و در کتاب تاریخ آنان به ثبت رسید، /6 و نسلهای متوالی این داستان را در خاطر داشتند و برای یکدیگر نقل میکردند،تا آن وزیر لباس چوپانی پوشیده همراه با آن سکهها که به روی آنها تصویر پادشاه آن زمان نقش شده بود در میان آنان ظاهر شد،و مردمان دریافتند که آنان همان کسانند که داستان گم شدن ایشان در تاریخ مدوّن موجود در نزد آنان به ثبت رسیده است.
[17]
وَ تَرَی الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ -و خورشید را میبینی که چون طلوع میکرد،از غار آنان دور میشد.» شاید سیاق میخواهد سه حقیقت موجود در این آیه را به یکدیگر ارتباط دهد و در ذهنهای ما صورتی دارای سه بعد را مصور سازد.
بعد اول:به ما آیت خورشید را ارائه میکند و این که خداوند چگونه آن را بدون خارج شدن از مدار مخصوص خودش،و ملتزم بودن آن به نظام معین به جریان انداخت،و این اشاره به سنتهای جهانی دارد که خدا آنها را به قدرت و حکمت خودش به جریان میاندازد.
بعد دوم:هنگامی که انسان نفس خویش را با این سنتها هماهنگ سازد، از آن بهره برمیگیرد،پس خورشیدی که در مدار معینی طلوع و غروب میکند،چون
آدمی به صورت مستقیم در معرض گرمی آن قرار گیرد،از آن متأثر میشود،و چون از آن دور شود ممکن است ناراحتی پیدا کند،و اگر در وضعی معین قرار گیرد از آن استفاده میکند،و بدین گونه قرار گرفتن در برابر خورشید به صورتی معتدل سبب بهرهمند شدن از آن میشود.
بعد سوم:هماهنگی با سنتهای جهانی بدون هدایت کردن خداوند متعال صورتپذیر نخواهد شد،بدان جهت که او بر این سنتها احاطه دارد و انسان را با آنها آشنا میسازد.
از طریق تدبر کردن در آیه اندازۀ لطف علاقۀ موجود میان کلمات آن بر ما آشکار میشود،و قرآن میگوید: وَ تَرَی الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْیَمِینِ ،یعنی در هنگامی که آفتاب طلوع میکند از آنان دور میشود».
/6 «تزاور»به معنی دور و منحرف شدن است.و بعضی گفتهاند که مادۀ حکمت از زیارت مشتق شده و متناسب با طلوع کردن خورشید است،و تو گویی که خورشید عاقل و صاحب اراده است و چنین نیست،ولی آن کس که حرکت خورشید را برای آن مقدر کرده حکیم و قادر است و او خداوند سبحانه و تعالی است.
وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ
-و چون غروب میکرد از روی آنان میگذشت و به طرف چپ آنان میرفت.» و کلمۀ تقرضهم با غروب کردن خورشید مناسبت دارد.
وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ
-و آنان در مکان گستردهای از آن غار قرار داشتند.» یعنی جای بزرگ و گستردهای در اختیار ایشان بود و با آسایش کامل در آن به سر میبردند،و گفته شده است که در غار رو به شمال بود و خورشید از طرف راست آن طلوع و از جانب چپ آن غروب میکرد،و این از خصوصیات خوابگاهی بهداشتی است که گسترده باشد و خورشید مستقیما بر آن نتابد،ولی نزدیک باشد،
به طرف راست یا به طرف چپ.
ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ
-این از آیات خدا است.» در این جا داستان هدایت با داستان خورشید و حرکت آن ارتباط پیدا میکند و از جملۀ آن آیات خدا است که اشاره به حکمت و قدرت گستردۀ او دارد.و همچنین باقی ماندن آن گروه در طول آن سالها از آیات خدا است.
مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ
-پس هر کس که خدا او را هدایت کند هدایت شده و راهیافته است.» از آنجا که این از آیات خدا و حکمت او است،و بر آن دلالت دارد که او امور را با سنتهایی ثابت قرار داده است،پس بر ما لازم است که به هدایت خدا هدایت پذیریم و راه حرکت خود را بیابیم،و از او سبحانه و تعالی خواستار معرفت شویم.
وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً
-و برای کسی که او گمراه سازد،ولی و راهنمایی نخواهی یافت.» /6 یعنی او را به سوی طریق حق ارشاد کند،چه خدا ولیّ انسان است که او را ارشاد و هدایت میکند،و روشهای صحیح زندگی را به او نشان میدهد،و او هدایت یافته میشود،و آن کس که از این دوری کند،خدای دیگری وجود ندارد که به هدایت او بپردازد.
[18]
وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ -و آنان را بیدار تصور میکنی در صورتی که آنان خفتهاند.» این دلیل بر آن است که خواب آنان سبک بوده و بر همۀ حواس و اندامهای ایشان استیلا نیافته بوده است،بدان سان که بیننده در اولین نظر نمیتوانست کشف کند که آنان در خوابند،و شاید این امر نتیجه آن بوده است که چشمهای ایشان باز بود و گاه به این سو و آن سو میغلطیدند.
وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْیَمِینِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ
-و غلط خوردن آنان به طرف راست و چپ خود.»
و این غلطیدن سبب راحتی بدن آنان میشد،و نیز از شکافتن و پاره شدن لباسهای آنان جلوگیری میکرد.
وَ کَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ
-و سگ آنان با پنجههای دو دست کشیدۀ خود کنار دهانه غار قرار گرفته بود.» چنان مینمود که بر در غار در کمین هر انسان یا جانور وحشی قرار گرفته بود که بخواهد داخل غار شود و به اصحاب آن آسیب برساند.
لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً
-اگر بیخبر با آنان رو به رو میشدی،به ایشان پشت میکردی و پا به فرار میگذاشتی.» از سوی دیگر ظاهر ایشان از نیرومندی و پهلوانی آنان خبر میداد،و بینندگان را به این وهم میانداخت که ایشان بیدارند و به خواب نرفتهاند،و همین سبب ترس برای بینندگان میشد و از آنجا میگریختند.
وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً
-و از ترس و هراس از ایشان آکنده میشدی.» این حکایت از آن دارد که ظاهر ایشان ترس بینندگان را برمیانگیخت، چه هر کس آنان را میدید گرفتار ترس میشد و در آن هنگام که با ترس دور میشد،قلب وی آکندۀ از رعب و هراس بود و به همین سبب در اندیشۀ بازگشتن نمیافتاد، /6 و این حمایتی الهی از ایشان در مقابل خطر دشمنان بود،چه در حال عادی گاه امکان آن هست که شخص از چیزی بترسد و فرار کند،و پس از آن که آرام شد و اندیشید و مجوزی برای ترسیدن نیافت،امکان آن پیدا میکند که بار دیگر برای دیدن به آنجا بازگردد.و اما نسبت به اصحاب کهف چنان بود که ترس از آنان پس از ترک ایشان در جان بینندگان باقی میماند.
[19]
در تمام آن دورۀ زمانی دراز آنان در خواب بودند،ولی پس از آن از جانب خدای تعالی از خواب برانگیخته و مبعوث شدند و به پرسش از یکدیگر پرداختند.
وَ کَذٰلِکَ بَعَثْنٰاهُمْ لِیَتَسٰاءَلُوا بَیْنَهُمْ
-و بدین گونه آنان را از خواب برانگیختیم تا به پرسش از یکدیگر بپردازند.»
در این جا اندکی توقف میکنیم تا این سؤال را مطرح سازیم:چه رابطهای میان بعث و بیدار کردن آنان از خواب و میان پرسش کردن آنان از یکدیگر وجود دارد؟ شاید رابطۀ میان بعث و پرسش کردن ایشان از یکدیگر این باشد که انسان در آن هنگام که در خواب است،از آنچه در پیرامون وی میگذرد غافل است،و چون بیدار شود میفهمد و میداند و فکر او نشاط و فعالیت پیدا میکند،و نخستین چیزی که پس از خواب به انسان بازمیگردد عقل او است که حتی پیش از شنیدن گوشش یا دیدن چشمش یا حرکت دادن دستش به او بازمیگردد،پس عقل به حرکت درمیآید،و چون چنین شد به جستجوی معلوم و دانستۀ تازهای برمیخیزد.
این حالت برای انسان در آن هنگام که در روز قیامت با بعث دوباره زنده میشود،پیش میآید،و مردمان از یکدیگر میپرسند که چه مدت در گورهای خود درنگ کرده بودهاند.
بعضی در جواب میگویند:یک روز،و بعضی دیگر:آن را ساعتی از روز میدانند،ولی آنچه مهم است خود طرح این سؤال است و گفتگو کردن دربارۀ آن،و رابطۀ محکمی میان داستان اصحاب کهف و عبرت گرفتن از آن،و داستان انسان در سفر دراز او از زندگی به مرگ،و از مرگ به زندگی دوباره وجود دارد که ان شاء اللّٰه در آینده از آن یاد خواهیم کرد.
/6
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ
-گویندهای از آنان گفت:چه مدت درنگ کردید؟و در پاسخش گفتند:روزی یا پارهای از روز.» در آغاز گفتند یک روز و چنان معتقد بودند که یک روز تمام را در خواب گذرانیده بودهاند،و سپس چون مسیر خورشید را پیدا کردند و خوب به اندیشه کردن پرداختند،به این نتیجه رسیدند که آن اندازه در خواب نبودهاند،و بنا بر این گفتۀ پیشین خود را اصلاح کردند و گفتند:بخشی از روز.
قٰالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ
-گفتند پروردگار شما داناتر است از این
که چه اندازه وقت را در خواب گذرانیدهاید.» سپس به تفکر بیشتر پرداختند و در برابر ایشان پرسشهایی حضور پیدا کرد...بسا هست که در برابر غار درختی بوده است که آن را اکنون نمیبینند،یا پارهسنگی را اکنون میبینند که پیش از خواب آن را ندیده بودند،و شک نیست که بعضی از تغییرات و تطورات در خصوصیات پیرامون کهف صورت گرفته است،و به همین سبب از گفتۀ خود بازگشتند و دانستند که در آن جا حقیقتی مجهول وجود دارد که هنوز برای آنان غامض و پیچیده به نظر میرسد،و آن درازی مدت خواب ایشان است،و لذا از بحث کردن دربارۀ این امر خودداری کردند و گفتند:
پروردگار شما میداند که چه اندازه درنگ کردید؟و چگونه چنین کردید؟
پیش از آن که به مجموعۀ دوم از آیات بپردازیم،مانعی ندارد که اندکی دربارۀ این آیه به تدبّر بپردازیم؛انتقال انسان از شک به یقین،و از جهل به علم،و از غرور و فریب به بصیرت و بینش،تا حد دوری به رحلت انسان از خواب به بیداری شباهت دارد،چه به خواب رفتن بدن با به خواب رفتن عقل و علم یعنی جهل شباهت دارد،و به همان گونه که خداوند متعال کسی است که جسم را از حالت خواب و سکون به حالت بیداری و حرکت منتقل میکند،به همان گونه نیز عقل را از حالت جهل و رکود فکری به علم و فعالیت فکری خلاق انتقال میدهد، پس بر انسان لازم است که نخست به جهل خود هدایت شود که این هدایت آغاز راه علم است،و چنین است که میگوید:نمیدانم،ولی این سخن بدان معنی نیست که علم وجود ندارد،پس خدا میداند،و چون خدا میداند و من نمیدانم،ناگزیر باید به جانب خدا حرکت کنم تا از نور علم او اقتباس کنم و دانشی نصیب من شود.
/6 و کلمۀ«لبثتم»مشتمل بر عدهای از پرسشها است:چگونه درنگ کردید؟،چه مدت درنگ کردید؟گردش کارها و گونه گون شدن پیشامدهایی که
در این فاصله شما را احاطه کرده بود چگونه است.
فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هٰذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ
-یکی از خودتان را با این پول روانۀ شهر سازید.» برای دست یافتن به علم بر انسان لازم است که خود را از واقعیات کنار نکشد و به تحصیل علمی بپردازد که برای وی سودمند است و به مسائل جدلی روم شرقی نپردازد و قرآن میگوید که آنان نشستند و نقشه کشیدند و اندیشیدند و گفتند:
بسیار خوب،چه اندازه بر حال خود باقی ماندیم؟و چگونه باقی ماندیم؟این قضیهای حاشیهای است،اما قضیۀ اصلی قضیۀ گرسنگی است،پس باید از جای خود حرکت کنیم و در صدد یافتن چیزی برآییم که به کار ما بخورد و دربارۀ چیزی بیندیشیم که برای ما سودمند باشد.
فَلْیَنْظُرْ أَیُّهٰا أَزْکیٰ طَعٰاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ
-باید نگاه کند که کدام خوراکی پاکیزهتر است و از آن برای خوردن ما بیاورد.» انسان مؤمن از طعام پاکیزه جستجو میکند-پاکیزگی مادی و معنوی- پس به سراغ آن خوراکی نمیرود که برای او زیانبخش باشد،بلکه از لحاظ بهداشتی و شرعی به آن نگاه میکند.
سپس قرآن به مسئلۀ اسراف نکردن در خوردن اشاره میکند،پس شایسته نیست که انسان به اندازهای که میتواند بخورد،بلکه باید فقط به اندازۀ نیازمندی خود اکتفاء کند،و به همین جهت گفتند که: فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ یعنی به اندازهای که باید بخورند و نه بیش از آن.
وَ لْیَتَلَطَّفْ
-و با لطف و نرمی عمل کند.» یعنی روش کار کسی که به جستجوی خوراک میرود و آن را میخرد پاکیزه و حرکات او لطیف باشد،چه گاه انسان طعامی برای خود به اندازه نیازمندی میخرد،ولی این کار پس از نزاع و خشونت با مردم انجام میشود،ولی قرآن به
اشارۀ الهامی از آن نهی میکند و میگوید وَ لْیَتَلَطَّفْ و این از آداب /6 معامله است.
وَ لاٰ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً
-و نباید کسی از شما خبر و اطلاعی به دست آورد.» تا دشمنان از حال آنان آگاهی حاصل نکنند،و این اشاره به آن دارد که اگر کسی کاری را به صورت سرّی انجام میدهد،باید آن را مکتوم و پوشیده نگاه دارد،و چنان هوشمندانه آن را انجام دهد که هیچ کس متوجه به آن نشود که در حال انجام دادن عملی سرّی است،و نه تنها باید نوع عمل خود را پوشیده نگاه دارد، بلکه نسبت به شخص خودش نیز باید چنین باشد تا کسی از اسرار کار او سر در نیاورد،و این کاملترین نوع سری بودن و کتمان مطلوب در عمل انقلابی قرین با رستگاری است.
[20]
إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً -چه اگر آنان بر شما دست یابند،سنگسارتان میکنند یا شما را به ملت و دین خودشان بازمیگردانند،و بنا بر این هرگز رستگار نخواهید شد.» این بدان معنی است که انسان نباید خود را با ارادۀ خویش در معرض این گونه فشارهایی قرار دهد که از آنها بر جان خویش بیمناک است،و بگوید که زندان و دیدن عذاب برای من مهم نیست،چه من مرد مقاوم و استوارم،و هر اندازه چنین باشی،چون در زندانهای تاریک طاغوتان در زیر فشار و شکنجه قرار گیری، این مقاومت و استواری را ناگزیر از دست خواهی داد،و فروخواهی ریخت،و با فروریختن تو دینت نیز چنین میشود،و به همین سبب بود که یاران غار شروط تقیه و هوشیاری و پرهیز و سری بودن را مراعات کردند تا در معرض فشار دشمنان قرار نگیرند و به آن مجبور نشوند که از دین خود به دین پادشاه درآیند،و در نتیجه از رسیدن به سعادت و رستگاری محروم شوند.و در واقع آنان در مدتی دراز به صورت سری خدا را میپرستیدند.و خدا نیکوترین پاداش را به ایشان داد،چنان که در حدیث شریف مأثور از ابو عبد اللّٰه الصادق(علیه السلام)آمده است که:«اصحاب
کهف ایمان خود را پنهان و سری نگاه داشتند و ظاهرا خود را همچون دیگران کافر نشان میدادند،و بر آشکار کردن کفر پاداش ایشان بزرگتر از پاداشی بود که از پنهان کردن ایمانشان به آنان میرسید». (1)
/6
وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا اِبْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (23) إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ اِزْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (26)
1) 3) -نور الثقلین،ج 3،ص 244.
21[أعثرنا]
:عثر علی الشیء یعنی از آن چیز آگاه شد.
22[رجما بالغیب]
:پنداری و بدون دلیل.
[تمار]
:از مراء است به معنی جدال.
/6
با اصحاب کهف همراه بودیم و دریافتیم که یکی از افراد خودشان را به شهر روانه کردند تا برای آنان طعامی فراهم آورد که برای رفع نیاز ایشان کافی باشد،و آن مرد پس از(309)سال روانۀ شهر شد که دنیا پیش رفته و اوضاع و احوال تغییر یافته و شاهان عوض شده بودند،و چون سکهای قدیمی با خود داشت، مردمان او را شناختند و یقین کردند که او یکی از آن کسان است که مدتها پیش از سرزمین ایشان خارج شده و هستۀ حرکت توحیدی را تأسیس کرده بودند،و این همان حرکتی بود که اکنون پس از سالهای دراز بر آن سرزمین حکومت میکرد؛آیا پس از آن چه اتفاق افتاد؟...آیا آنان بار دیگر به غار خود بازگشتند و به خوابی دراز فرورفتند که از آن جز در روز قیامت یا روز حشر کوچکتر بیدار نخواهند شد؟ قرآن به این پرسش پاسخی نمیدهد و تنها خدای یگانه از آن آگاه است.
[21]
قرآن حقیقتی را به یاد ما میآورد که باید از آن در ضمن داستان
اصحاب کهف عبرت گیریم،و آن حقیقت بعث و دوباره زنده شدن از گور و نشور است که حدیث به صورت خلاصه آن را چنین بیان میکند:کما تنامون تموتون و کما تستیقظون تبعثون-به همان گونه که به خواب میروید میمیرید،و به همان گونه که بیدار میشوید از گورهای خود زنده میشوید و بیرون میآیید»،و چون آدمی در این باره بیندیشد که قادر بر مقاومت در برابر مرگ است،باید در اندیشۀ /6 مقاومت در برابر به خواب رفتن برخیزد،و اگر خواستار دانستن این مطلب باشد که چگونه پس از مرگ بعث پیدا میکند و بار دیگر زنده میشود،باید در این اندیشه بیفتد که چگونه پس از به خواب رفتن بیدار میشود،و اگر انسان خواهان دست یافتن به آیت و نشانهای باشد که بر این دلیل و راهنمای او شود،لازم است که به سراسر زندگی نظر کند،چه سراسر زندگی مرگ است و بعث و برخاستن از مرگ.
بعث در زندگی چیز تازهای نیست،چه هر چیز در زندگی برای خود بعثی دارد،و در خود انسان نیز دلیلی بر بعث مشاهده میشود،و آن این که او نطفهای در صلب پدرش بود،و سپس به رحم مادرش انتقال یافت،و پس از مدتی به صورت کودکی شیرخوار از زهدان مادر بیرون آمد،و رفته رفته بزرگ شد تا مردی بزرگ جثه و نیرومند شد،آیا این بعث نیست؟ زمین را میبینیم که خداوند سبحانه و تعالی بر آن آبی از آسمان فرومیریزد،و ناگهان به جنبش درمیآید و زمین با سر برآوردن گیاهان سبز میشود، و سپس طولی نمیکشد که این سبز شدن و سبزهها میمیرد و سبزهها به صورت علفهای خشکی درمیآیند که باد آنها را با خود میبرد.این داستان سراسر زندگی است.آیا بر آفریدگار این زندگانی دشوار است که مردمان را پس از مرگشان بار دیگر زنده کند؟! با وجود دانستن این مطلب که عقلهای قاصر ما به آن معتقد است که زنده کردن پس از مرگ در نزد خدا آسانتر از زنده کردن پس از عدم است،باید بدانیم که این معادله نسبت به قدرت خدای عزّ و جل نادرست است،بدان جهت که قدرت او نامتناهی است،و او هرگز با تلاش و تعبی رو به رو نیست که انجام دادن کاری
برایش آسانتر از انجام دادن کاری دیگر باشد،ولی بر حسب مفاهیم و آگاهیهای حیاتی بازگرداندن ساخت چیزی آسانتر از آغاز کردن به ساختن و اختراع کردن آن است،پس چگونه میتوانیم به این ایمان آوریم که زندگی نبود و سپس بود،ولی به آن ایمان نیاوریم که پس از برافتادن بار دیگر بازخواهد گشت؟! بنا بر این بر ما است که،از داستان اصحاب کهف،این عبرت را بهرهمند شویم.
وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا
-و بدین گونه آنان را از این سر آگاه کردیم تا بدانند که وعدۀ خدا راست است و درآمدن ساعت قیامت هیچ شکی وجود ندارد.» از این میتوانیم به سه امر پی ببریم:
اول:راست بودن وعدۀ خدا به بندگان مؤمن خودش که پیروزی نصیب ایشان خواهد شد،چه اصحاب /6 کهف را با دور نگاه داشتن آنان از خشم و غضب طاغیان و کافران به پیروزی رسانید،و پیروزی آنان با برافتادن آن طاغیان و جریان یافتن فرمان صالحان در بلاد و آنان را خلیفه و پیشوا قرار دادن به اثبات رسید.
دوم:خداوند متعال اراده کرد که انسان را از آن آگاه کند که همۀ کارها به دست او است،و توانایی آن را دارد که کارهایی را انجام دهد که آدمی صورتپذیرفتن آنها را محال میشمارد،و این نیز در مورد قدرت محدود آفریدگان چنین است،و اما در برابر قدرت مطلق خداوند سبحانه و تعالی آسان و میسر است، همچون قضیۀ بعث و زنده کردن مردگان.
سوم:علم و جهل،و هدایت و ضلالت،همه از جانب خداوند متعال است،و در زمان درازی که مردمان در جستجوی یافتن اثری از اصحاب کهف بودند که در منطقهای بسیار نزدیک به ایشان جای داشتند،و تنها در آن هنگام آگاهی پیدا کردند که آن مرد برای فراهم آوردن خوراک یاران به شهر آمد،ولی آنان هیچ اثری نیافتند،و در آن هنگام که خدا میخواست ایشان را از این امر آگاه سازد،راه را برای آنان هموار کرد،پس علم و اسباب دست یافتن به علم هم از خدای سبحانه
و تعالی است.
سؤالی که اینک پیش میآید چنین است:چه رابطهای میان این امر که وعدۀ خدا حق است،و این که در فرارسیدن ساعت شک نیست وجود دارد؟ پاسخ:ساعت از جملۀ وعدههای خدا است،که رسیدن آن را به صالحان وعده و مجرمان را از آن بیم داده است،و ما میتوانیم این را از طریق جریان امور در زندگی،و به وسیلۀ تدبر و اندیشیدن خودمان در پیشامدهای تاریخی بفهمیم و نسبت به آن بصیرت پیدا کنیم؛و در آن هنگام که خدا وعده میدهد،به وعدۀ خود در دنیا وفا میکند،و چون به صالحان وعدۀ پیروزی میدهد،این پیروزی به ایشان خواهد رسید،و در آن هنگام که وعدۀ جانشین کردن مستضعفان به جای مستکبران را میدهد،این وعده صورت عمل پیدا خواهد کرد،وعدۀ مدد رساندن به متوکلان بر خودش را عملی میسازد،و خدا سبحانه و تعالی هرگز وعدۀ دروغ نمیدهد،و چون چنین است در روز قیامت نیز به وعدههای خود وفا میکند.
آنان بر در غار ایستادند،و دریافتند که آن کسان که تا آن زمان زنده جلوهگر میشدند، /6 در آن هنگام که خدا خواسته است که بمیرند مردهاند،و زندگی و مرگ به دست خدا است،پس حیران و مدهوش بر جای ماندند.آیا چگونه در آن مدت دراز اینان زنده مانده بودهاند؟و چگونه ناگهان مردند و از دنیا رفتند؟ إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ -و در آن هنگام که(همشهریان ایشان)دربارۀ آنان به نزاع پرداخته بودند، گفتند:بر روی ایشان آرامگاهی بنا کنید و پروردگارشان به حال آنان داناتر است.» با ایشان چه کنیم؟چگونه بزرگشان داریم؟و چگونه یاد آنان را در میان مردمان زنده نگاه داریم؟ قٰالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً -و کسانی
که در این جدال غلبه پیدا کردند،گفتند که بر روی آنان مسجدی بنا میکنیم.» در این جا اندکی درنگ میکنیم تا به گفتگوی با بعضی از مفسران بپردازیم،چه واجب است که ذکر و یاد مؤمن پیوسته در نفوس زنده بماند،از آن رو که او نمونه و پیشوای نیکی است،و قرآن حکیم پیوسته از داستانهای پیامبران با ما سخن میگوید و به ستایش آنان میپردازد تا آنان را به صورت نمونههای نیک پیشوایی برای نسلهای متوالی درآورد،و یکی از آثار مؤمن قبر او است،و به همین سبب شرعا مستحبّ است که مؤمن به دیدار و زیارت مقابر برود.
بالاترین عملی که به آن در گورستان مؤمنان میپردازیم،آن است که در آنجا به عبادت خداوند سبحانه و تعالی بپردازیم،و قرآن بخوانیم و به یاد مرگ بیفتیم،و به یکدیگر اندرز دهیم،و یاد مردگان را زنده نگاه داریم،و به بیان رسالتی که آنان بر عهده داشتند و به خاطر آن جان خود را فدا کردند بیفتیم و برای خدا نماز گزاریم،و آیا بهتر آن نیست که رکعتهایی نماز بخوانیم و پاداش آن را به روان آنان تقدیم کنیم؟ در آن هنگام که میخواهیم میان خودمان و مردگان مؤمن و شهید شده رابطهای برقرار سازیم،آیا عمل خیر انجام دادن و نماز گزاردن و دعا کردن و تلاوت قرآن و نظایر اینها بهترین وسیلۀ ارتباط نیست؟!البته که هست و خدا در این آیه:
اَلَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ
(که ظاهرا آنان از مؤمنان بودهاند)گفتند:بر روی آنان مسجدی بنا کنیم که در آن به عبادت خدا بپردازیم،و به یاد قیامت بیفتیم،و با یکدیگر درباره سیرت و روش زندگی آنان سخن گوییم،و قرآن چنان به ما الهام میبخشد که این کار کاری مشروع است،بدان سبب که از آن یاد کرده /6 و آن را منکر و زشت نشمرده و از آن نهی نکرده است...چگونه چنین است؟ قرآن را بخوانید و در آن تدبر کنید،تا بدانید که این کتاب که پروردگار حکیم آن را فرستاده است جز به میزانی دقیق سخن نمیگوید،و هیچ داستان تاریخی یا عملی را که پیشینیان انجام داده بودند،جز برای یکی از دو امر برای ما نقل نمیکند:یکی این که از آن نهی کند،و دیگری آن که پرداختن به نظیر آن را
به ما فرمان دهد،پس اگر از امری نهی نکرده باشد،دلیلی بر آن است که به انجام دادن آن فرمان داده است.
این ردّی قاطع بر بعضی از کسان است که چنین فتوی دادهاند که زیارت قبور پیامبران و امامان معصوم(ع)و صالحان،و نمازگزاردن و به عبادت پرداختن در آرامگاههای آنان را بدعت و ضلالت و حرام شمردهاند،و ما میپرسیم که:چه کس گفته که چنین است؟ قرآن در این آیه مخصوصا برای ما بیان میکند که این عمل خوب و مشروع است،و قرآن برای آن آمده است که مورد عمل قرار گیرد،و نه برای این که در آیات آن بر حسب میل و هوس خویش به مناقشه بپردازیم،یا به اتکای بر احادیثی که صحت و مورد اعتماد بودن آنها شناخته نیست،چنین کنیم،و حدیثی که با قرآن اختلاف دارد،ناگزیر باید به دیوار پرتاب شود و مورد توجه قرار نگیرد!
[22]
سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ -میگویند شمارۀ یاران غار سه نفر بوده است و چهارمین ایشان سگشان،و بعضی دیگر شمارۀ آنان را پنج نفر میدانند که ششمین آنان سگشان است،به حدس و گمان.» یعنی کسی که بدون استناد به داشتهها و حقایق ثابت سخن گوید،همچون کسی است که در تاریکی سیاه سنگ پرتاب کند که هیچ کس نمیتواند بداند که کجا فروخواهد افتاد؟ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ -و بعضی شمارۀ آنان را هفت گفتهاند و هشتمین ایشان را سگشان دانستهاند.» آیه کلمۀ رَجْماً بِالْغَیْبِ را پیش از گفتن سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ آورده است،و این نوع /6 از بیان الهامبخش آن است که آنچه در پایان آمده حدس و گمان و رجما بالغیب نیست.
قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً
-بگو که:خدا از این که شمارۀ آن چند بوده آگاهتر است و این شماره را جز اندکی از مردم کسی نمیداند،پس جز به صورت ظاهری دربارۀ آن به مشاجره و نزاع مپرداز.» در این جا آیات از گفتگو دربارۀ بعث و از وعدۀ خدا سبحانه و تعالی به گفتار دربارۀ قضیۀ دیگری انتقال پیدا میکند که قضیۀ علم است،و این که بر آدمی گفتن چه چیز و معتقد بودن به آن واجب است.
بر او لازم است که به حدس و گمان سخن نگوید،و به دانستههای خود مغرور نشود،از آن روی که هر اندازه علم داشته باشد باز هم کم است،و آن کس که علم دارد نباید از آن برای مراء و جدال استفاده کند،بلکه از مسائل جدلی عقیم و بیحاصل هر چه زودتر بگذرد،یعنی به حقیقت ایمان آورد و حجت آن را بیان کند و سپس پی کار خود رود،چه جدال علم را فاسد میکند،و فکر انسان را متوجه وسایل برتریجویی نسبت به دیگران میاندازد،نه به طرف حقیقت،و در نتیجه اندیشهای مستکبر میشود که در بند فهم حقایق نیست،در صورتی که علم پسر تواضع است و معرفت دختر فکر بخشنده و با گذشت و صاحب سماحت،به همان گونه که استعلاء و خواستار شدن برتری بر دیگران حجاب علم میشود و معرفت را از بین میبرد.
وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً
-و در این باره از آنان رأی و نظر مخواه و طالب فتوی مشو.» اگر جاهلی بخواهد استفتا و نظر خواهی کند،آیا به دنبال هر نادان مغرور میرود که تودهای از خرافات را بر پشت دوش خود حمل میکند و از او فتوی میطلبد؟هرگز...
شاید آیه بر چیزی دلالت داشته باشد که پیشتر از آن یاد کردیم،و آن این که قرآن به حدیث نسخ نمیشود و بر ما است که نظر خویش را دربارۀ قرآن با حجابهای تاریخ در تاریکی قرار ندهیم،و آن را همچون دوربینی قرار دهیم که با آن
به قرآن بدان صورت نگاه کنیم که گویی در همین لحظه بر ما نازل شده است،و آیات قرآن را مدفون در زوایای تاریخ در 1400 سال پیش از این قرار ندهیم،و تو گویی این آیه در حق فلان کس نازل شده است،و فلان آیه برای فلان کسی دیگر و...و این که فلان حادثه /6 در غزوۀ بدر یا أحد یا جز آن نازل شده است،بلکه باید چنان در نظر داشته باشیم که خدا قرآن را برای هر زمان و مکان و انسان آفرید و بر ما لازم است که آن را با داشتن همین نظر بخوانیم،و ممکن است که آیه نیز به همین حقیقت اشاره کرده باشد،و تا زمانی که قرآن در میان ما پابرجا و قائم است، به تورات و انجیل بازنگردیم،و همچنین به افکار موجود در کتابهای منحرف و اسطورههای پراکندۀ میان مردمان،و دربارۀ آن از کسی پرسش کنیم که آن را میشناسد و حامل آن است.
[23]
وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً -و دربارۀ چیزی یا کاری نگویید که من فردا آن را انجام خواهم داد.» [24]
إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً -مگر این که بگویی:اگر خدا بخواهد،و در آن هنگام که آن را فراموش کردی،بگو که:امید آن دارم که پروردگارم مرا به آن رهنمایی کند و بتوانم به آن نزدیکتر شوم.» در نخستین وهله چنان مینماید که این دو آیه با یکدیگر ارتباطی ندارند، ولی بهتر است اندکی در این باره تدبر کنیم...
از آنجا که زندگی پیوسته در حال تغییر و تطور است،رسالتهای خدا حسابهای دقیقی برای متغیرهای زمان و تغییر شکل قرار دادهاند،پس بر انسان است که رسالت نازل شده به سوی خودش را در همۀ تصرفات و اعمال خویش نصب العین خود قرار دهد،و برای این که فلانی چنان گفت،یا پیشینیان چنین عمل کردهاند آن را ترک نکند.
قرآن کریم در آیۀ نخستین به ما این را میگوید،اما در آیۀ دوم توجه ما را به موضوعی دقیق جلب میکند و میگوید که:انسان باید برای خود برنامهای بلند مدت وضع کند بدون این که حساب عوامل تحوّل پذیر زمان را در برنامۀ خود منظور نظر قرار دهد،چه خداوند به چیزی جامد فرمان نمیدهد،بلکه به پیروی از ارزشهایی فرمان میدهد که در هر زمین به صورتی معین قابل انطباق است.
نباید بگویی که فردا فلان کار را انجام خواهم داد،بدان جهت که گاه فردا میآید و /6 پیشامدها در آن تغییر پیدا میکند،و بر تو انجام عمل دیگری جز آن که بر آن عزم جزم کرده بودی لازم میشود،پس بر تو لازم است که میان آن با خدا و رسالتی که بر تو نازل شده و آن را میفهمی ارتباطی مستقیم و محکم برقرار سازی، نه با نقشهای معین و تاریخی معین،یا با افکار پیشین،یا با کتابهای نوشته شده،یا با برنامههای جامد،و این منتهای(پیشرفتگی)در قرآن است،اگر چنین تعبیری صحیح باشد.
اما ارتباط آن با مشیت دو معنی دارد.
اول:معنای آشکار و معروف،و آن این که موهبتها و امکانات من همچون یک انسان،و امکانات طبیعت و فرصتهای عمل،همه پیوستۀ به ارادۀ خداوند سبحانه و تعالی است،پس کار او است که مرا در عمل فردایم توفیق دهد یا چنین نباشد،و این استثنا کردن به مشیت و ان شاء اللّٰه گفتن معنی مألوف است.
از همین جا است که امام علی(ع)گفته است:«خدا را به فسخ شدن عزیمتها و نقض شدن همتها شناختم»یعنی من عزم انجام دادن کاری کردم و قضای الهی آمد و عزیمت مرا نسخ کرد،و همت بر انجام امری متوجه ساختم و قدر آمد و همت را باطل کرد.
دوم:این که در آن هنگام که خدا به من فرمان دهد که فلان کار انجام ده،آن را انجام میدهم،و چون مرا از انجام دادن آن نهی کند،آن را ترک میکنم، پس انجام دادن و انجام ندادن من مربوط به امری است که فردا به من میکند و نه امروز،و بسا هست که برترین عمل امروز نمازگزاردن و عبادت و مسجد بوده باشد،
ولی فردا شریک شدن در تظاهرات فضیلت بیشتر داشته باشد،و پس فردا عمل مسلحانه،و پسین فردا نشستن بر تخت فرمانروایی و اداره کردن امور مردم،پس بر من لازم است که نقشههای خود را چنان که خدا فرمان داده است ترسیم کنم و نه بر حسب خواست و میل خودم،و باید همیشه هوا و خواست خودم را موافق چیزی قرار دهم که خداوند متعال آن را میخواهد.
مردی نزد امام صادق(ع)آمد و امام به او گفت:«چگونه صبح کردی و او گفت:در حالی صبح کردم که بیماری برایم بهتر از تندرستی است،و فقر نیکوتر از بینیازی،خواری بهتر از عزت و ارجمندی...الخ.پس امام به او گفت:اما ما چنین نیستیم،و آن مرد پرسید:پس شما چگونهاید؟و امام گفت: /6 ما چنانیم که اگر خدا خواهان بیمار شدن ما باشد،بیماری را بیش از تندرستی دوست میداریم، و اگر چنان دوست دارد که تندرستی را روزی ما کند،صحت و تندرستی را دوستتر میداریم،پس فقر با رضای خدا دوستتر و بینیازی با رضای خدا را نیز دوستتر میداریم،و اگر خواری در راه خدا محبوب باشد،یا عزت در راه خدا محبوب باشد همان برای ما محبوب است».
این از مهمترین صفات مؤمن است که:به رضای خدا راضی باشد،و به آنچه خدا فرمان داده است عمل کند،و چون به این درجه رسیدی خدای را سپاس گوی که به ترازی بالا از ایمان رسیدهای،و اگر جز این باشد،چندان بکوش تا به این سطح و درجه برسی.
عیبی ندارد که برای آیندۀ خود برنامهریزی کنی،ولی بدان شرط که استثنا را در آن مراعات کنی و بگویی ان شاء اللّٰه،تا چنان باشد که اگر اوضاع و احوال تغییر یافت و فرمان خدا نسبت به این برنامه تغییر کرد بگویی که بنا بر این تغییر آن را تغییر خواهم داد.
گاه شخص وارد حزبی میشود از آن جهت که آن را وسیلهای برای تقرب به خداوند متعال تصور میکند،ولی آن حزب رفته رفته به صورت الاهی درمیآید که جز خدا میبایستی مورد پرستش قرار گیرد،یا از انسانی پیروی میکند بر این اساس
که او مردی مؤمن و عالم است،و او را همچون سببی میان خود و خدا تصور میکند و میخواهد از این راه رضایت پروردگار را از خودش جلب کند،ولی خرده خرده آن مرد به بتی تبدیل پیدا میکند که میبایستی آن را بپرستی؛و همچنین در پارهای از موارد انسان برای خود برنامهای میسازد که آن را برای پذیرفتن فرمان خدا عملی کند،ولی به تدریج آن برنامه در زندگی به صورت گمراهی و ضلالت درمیآید.
هنگامی که از شخصی پیروی میکنی و چنان گمان داری که برای خدا به پیروی از او پرداختهای،و به همین گونه در آن هنگام که با جماعتی ارتباط پیدا میکنی،منسوب بودن خودت را به خدا برتر از وابستگی به آنان قرار ده،و پیوسته از خدایت بخواه که تو را به پیروی از عالمی افضل و بالاتر رهبری کند،و برنامهای کاملتر،و گروهی با ایمان و تقوای بیشتر،و پیوسته در پیشاپیش زمانت حرکت کن،و به خود روا مدار که همچون یک پاره چیز موزهای وابستۀ به تاریخ باشی، حتی اگر ما قبل تاریخ هم بوده باشد.
/6
[25]
وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً -و در غار خود سیصد و نه سال درنگ کردند.» آیا چگونه این مدت را گذراندند؟و با کدام حالت و به تدبیر کدام قوه چنین کردند؟ [26]
قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا -خداوند آگاهتر است که درنگ آنها چگونه خواهد بود.» پی این موضوع مگرد که خداوند آگاهتر است آنها چگونه،کجا و چقدر درنگ خواهند کرد.
لَهُ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ
-پنهان آسمانها و زمین از او است چه بیناست و چه شنواست.» أبصر و أسمع و مشابه اینها صیغههای لغوی حاکی از مبالغه و تعجب است،یعنی:خدا را به آنچه چشمت میبیند و گوشت میشنود بزرگ شمار،چه هر چه میبینی یا میشنوی آیتی از خدا سبحانه و تعالی است.
مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً
-ایشان را جز او ارباب و سروری نیست و در فرمانروایی خود هیچ کس را شریک خویش قرار نمیدهد.» خدا هیچ شریکانی از خدایان فرهنگ و فرمانروایی یا کاهنان معابد ندارد، و او یگانه و بیهمتایی است که احدی را در حکم خود شریک قرار نمیدهد، بنا بر این بر انسان واجب است که با او اتصال مستقیم برقرار کند،و میان خود و خدا واسطهای قایل نشود،مگر آن که خدا فرمانی دربارۀ آن کس صادر کرده باشد،و در حدود آن و نه بیشتر.
/6
وَ اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتٰابِ رَبِّکَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَ اِصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَ قُلِ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغٰاثُوا بِمٰاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی اَلْوُجُوهَ بِئْسَ اَلشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً (29) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30) أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی اَلْأَرٰائِکِ نِعْمَ اَلثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31)
/6
27[ملتحدا]
:ملجأ و پناهگاهی که به آن پناه میبری.
28[لا تعد]
:از عدی یعدو به معنی دور کردن.
[فرطا]
:اسراف و افراط.
29[سرادقها]
:سرادق همان سراپردۀ محیط بر چیزهای درون آن است-و به قولی پارچه و پردهای است که گرداگرد سراپرده کشیده شده است-و شعلههای آتش به آن تشبیه شده از آن جهت که مخروطی شکل است و به آنچه در درون است احاطه دارد.
[کالمهل]
:هر چیز گداخته همچون مس و سرب...
[مرتفقا]
:تکیه گاه یا قرارگاه.
31[الارائک]
:جمع اریکه به معنی تخت.
/6
یکی از مظاهر اعجاز قرآن حکیم آن است که آیات کریمۀ آن در خطوط متوازی و متناسب با یکدیگر پیش میرود،و همین به آن کمک میکند که فکر انسان به قضیۀ جوهری و اساسی معینی توجه پیدا کند.پس سورۀ واحدی از قرآن دربارۀ امور متعددی سخن میگوید که ظاهرا دور از یکدیگر به نظر میرسد،ولی در
پایان کار به هدف یگانهای یا چند هدف معین مربوط به هم خاتمه پیدا میکند.
در سورۀ کهف،چنان که در آغاز سوره دربارۀ آن تأکید کردیم،متوجه میشویم که موضوع عمده و اساسی در آن علاقۀ انسان به زندگی دنیا است،و ایستار وی دربارۀ زینت دنیا و کالاهای فریبنده که همه از چیزهایی نابودشدنی است،چه دست قدرت مطلقۀ خدا سطح زمین را سرانجام از زینت زندگی پاک میکند و زمین را در یک آن به صورت سطح خاکی بیحاصل درمیآورد.
به همین سبب بر انسان است که با چنین زینت و آرایشی پیوند و رابطۀ بسیار مستحکم پیدا نکند،بلکه علاقۀ متین و از جان برخاسته را با صاحب و پروردگار این حیات و پروردگار این زمین برقرار سازد،و علاقۀ او به زینت دنیا علاقۀ برتری باشد بدان سان که او مالک زینت دنیا شود ولی چنان نباشد که زینت دنیا به صورت مالک او درآید.
/6 در سورۀ الکهف عبرت رئیسی و اساسی عبارت بوده از:برکندن آنان از سرزمین زینت،و آویختن آنها در آسمان ارزشها،و قدرت دادن به ایشان برای تجاوز کردن بر فشار سلطۀ ستمگر و طاغی؛و قرآن با ما از صورت دیگری سخن میگوید که متقابل و معکوس صورت یاران غار است،و آن صورت مردی است که سخت به زمین چسبیده و از هوای نفس خویش پیروی میکند،و زینت سلطه و تسلط یافتن او را در اختیار خود قرار داده،و اندرز دوست وی در او هیچ تأثیری ندارد.
اصحاب کهف مثلی برای فرار بشر از جاذبۀ ماده و زینت زندگی دنیا بود.
و سؤالی که پیش میآید چنین است:چگونه میتوانیم همچون آنان شویم؟و پاسخ چنان که پس از این میآید:
نخست:با عمل کردن به تضمینهای حفاظتی برای رهانیدن انسان از فشارهای زینت دنیا،و این که چگونه میتواند برای نفس خویش دژهایی فراهم
آورد که وی را از این فشارها در امان نگاه دارد.
که اولین آنها:تلاوت قرآن است و ارتباط مستقیم پیدا کردن به آیات کریمۀ آن،همان آیاتی که با تبدل و تطور زندگی تغییری پیدا نمیکند،و این مهم است،چه در آن هنگام که به زینت زندگی تعلق خاطر پیدا میکنی،هر چه زودتر به چیزی آویخته شدهای که نابود میشود و باقی نمیماند،و همچون ریسمانی است که بریده میشود و دیواری که فرومیریزد،و بنا بر این ناگزیر باید به ریسمانی محکم خود را بیاویزی و بر دیواری متین و استوار اعتماد کنی،و آن کتاب خدا است.
دوم:این که با تجمع ایمانی وابستگی و انتساب داشته باشی،و چون چنین کنی و افراد را بر اساس ارزشهای رسالی اختیار کنی،نفس خویش را با باروی دیگری از باروهای ضد فشار زینت تحصن بخشیدهای.
سوم:چالش و آمادگی برای مبارزه،و این به معنی آمادگی انسان است برای مبارزه و رو به رو شدن با دشمن،و همچون دیوار محافظ دیگری است که آدمی به وسیلۀ آن خود را از فریبهای زینت دنیا و متاع نابود شوندۀ آن در امان نگاه میدارد.
/6 پس از بیان سه بارو،سیاق قرآن بر این امر تأکید میکند که بعضی از ارزشها مساعد بر آن است که آدمی را در این جهت توجیه کند و این مطلب را برای ما بیان میکند که:هر عملی که انسان مرتکب آن میشود،خواه کوچک باشد و خواه بزرگ،و خواه به صورتی قاطع وابستۀ به گروه مؤمنان باشد و خواه چنین نباشد،برای او نگاهداری میشود.
عمل صالح در نزد خدا گم نمیشود،به هر شکلی که بوده باشد و به هر صورتی که آشکار شود،و خدا به جای زینت زندگی دنیا از زینت زندگی باقی در زندگی آخرت به او میبخشد که در نزد خداوند مقتدر عزیز،حیوان و زندگی حقیقی است.
[27]
وَ اتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتٰابِ رَبِّکَ -آنچه را که از کتاب پروردگارت به تو وحی شده است بخوان.» قرآن چراغ است و نور،و بر انسان است که آن را بخواند و در آن تبصر و تعقل کند،و بنا بر این نمیتوان به نور اکتفاء کرد و از دیدن خودداری ورزید،بدان جهت که چون چشم را فروبندد،دیگر چیزی را نمیبیند،حتی در آن صورت که خورشید به وسط آسمان صاف رسیده باشد.
شاید مقصود از تلاوت خواندن تدریجی بوده باشد،که آن جستجوی بارهای متوالی و اندیشیدن در دفعات متعدد است،و این مسئله امروز به صورت یک قاعدۀ منطقی شناخته شده است،یعنی:اگر میخواهی چیزی را بشناسی،آن را به بخشهای کوچک تقسیم کن تا بتوانی بر آن استیلا پیدا کنی و آن را بفهمی.
لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ
-هیچ کس نمیتواند تغییری در کلمات او بدهد.» این برای ما آشکار میسازد که در زندگی یک خط ثابت و یک خط متغیر وجود دارد،و آنچه ثابت است کلمات خدا است؛خط متغیر زینت زندگی دنیا است، /6 که انسان باید بر آن تسلط پیدا کند.
وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً
-و هرگز جز در او برای خود پناهگاهی نخواهی یافت.» اگر خواستار تکیه و اعتماد کردن بر چیزی باشی،جز خدا برای پناه بردن به او نخواهی یافت،چه هر چیز فانی میشود،ولی توکل تو بر خداوند سبحانه و تعالی باقی میماند،و همین دژ و بارویی است که از هستی و حیثیت تو پاسداری میکند.
پس از آن که در آغاز خودت را آماده کردی،و در پایان به پدید آوردن شخصیت خود توفیق یافتی،بر تو لازم است که به جستجوی رفیقان راه بپردازی.
[28]
وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ -و خودت را با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام میخوانند و خواستار توجه او هستند،صبور و بردبار نشان ده.» هنگامی که میخواهی وابستۀ به جماعتی شوی،موانعی در راه این وابستگی تو وجود دارد که میبایستی بر آنها پیروز شوی و از آنها بگذری و خودت را بردبار نشان دهی،چه برای هر عضویت و وابستگی به یک گروه و دسته مالیاتی است که باید آن را بپردازی،و سؤال این است که:آنان که میخواهی خودت را وابستۀ به ایشان سازی چه کسانند؟ شما شب و روز به بندگی و پرستش خدا میپردازید،ولی پیوستن به خط آنان دشوار و نیازمند صبر است.
وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ.
به جستجوی آنان برخیز و وابسته و همراه ایشان شو،و از عقبهها و موانع بگذر،و به خاطر وابسته شدن به آنان فداکاری کن،و در آن هنگام به جستجوی فواید و مصالح مپردازد،بلکه نفس خود را بر بخشندگی راضی ساز، /6 و وابستگی خوب آن نیست که افراد گروه تحمل رنج فراهم آوردن وسایل زندگی تو را کنند، بلکه آن است که تو همراه آنان سختیهای آنان را تحمل کنی،و به همین سبب است که قرآن در این جا از صبر و بردباری سخن گفته است.
وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
-دو چشم خودت را، به خاطر خواستن زینت زندگی دنیا،از ایشان دور مکن.» گاه انسان در نگریستن به دیگران و به تجمعی که باید به آن متعلق باشد و
با آن همکاری کند،اهتزاز و تکان و جا به جا شدنی را احساس میکند،و این اهتزاز نتیجهای از فشارهای زینت زندگی دنیا است.گاه انسان مؤمن کور و پیری را مشاهده میکند که در راه خود بر اثر برخورد با مانع کوچکی فرومیافتد و از دنیا میرود،و در کنار او کافر قهرمانی صاحب مال و خاندان سرشناسی را مشاهده میکند و این یک را بهتر از آن یک میپندارد،و وضع او همچون وضع مرد مسلمانی از اصحاب رسول خدا(ص)با ابن(ام کلثوم)میشود که از آن مرد،با وجود ایمانش،به سبب کور و نادار بودن اعراض و دوری جست و به کسانی روی آورد که از زینت زندگی خدا برخوردار بودند و به زینت دلها یعنی تقوا نیازمند.و آیاتی از سورۀ عبس در شأن او نازل شد که او را وعید و بیم میداد.
نظر خود را به آن گونه مؤمنان متوجه ساز و به اهتمام دربارۀ آنان بپرداز،و اجازۀ آن مده که دو گونگی در دوست شدن به نفس تو راه یابد،و چنان بخواهی که وابستۀ به جمعیتی مکتبی باشی،و در عین حال به اصحاب زندگی و ثروت نیز وابسته باشی،تا اگر اینان به منافعی دست یافتند با ایشان باشی،و اگر آنان چیزهایی به دست آوردند خود را متمایل به ایشان نشان دهی؛باید دوستی خالص داشته باشی و خواستار فرصت بودن را ترک کنی!!
وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا
-و به فرمانبرداری از کسی که قلب او را از یاد خودمان غافل ساختهایم،گردن منه.» این اجتماع نیازمند پیشوایی است،پس چه کس باید پیشوا شود؟و صفات او چیست؟ قرآن میگوید:مهمترین صفت پیشوا و قائد برخورداری از روح ایمانی پیوستۀ به ذکر خدا است، /6 پس از آن قائد که پیروی راه و برنامۀ خدا نمیکند،و دل او خالی از تقوا است،علی رغم آن که گاه ممکن است در راه تقوا باشد،همچون این که نماز بخواند و روزه بدارد یا مسجدی بسازد و نظایر اینها،اطاعت و
فرمانبرداری مکن.چه هر کس بنا بر نیت خود عمل میکند،و نیت انسان است که به زندگی او رنگ خاص میبخشد،و هدف شخص آن چیز است که راه او را مشخص میسازد،و بسیار کسانند که مسجد و مدرسه میسازند و به کارهای خیر میپردازند و...ولی چون بر مسند حکم و فرمانروایی قرار میگیرند،مال خدا را وسیلۀ بخشیدن بیدلیل به این و آن و بندگان او را بردگان خود تصور میکنند.
آیا روا است که از امثال این اشخاص پیروی کنیم؟ قرآن میگوید:هرگز...و مقیاسی به ما عطا میکند که با آن کسانی را که شایسته پیروی هستند تشخیص دهیم،و این وسیلۀ اندازهگیری و مقیاس قلب است،پس اگر قلب انسانی را به ذکر خدا روشن و درخشان دیدی از او پیروی کن، و اگر جز این باشد نباید ظاهر او تو را بفریبد.
وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً
-و از تمایلات خود پیروی میکند و در کارهایش افراط میورزد.» اگر بخواهی بدانی که این انسان از هوای نفس خود پیروی میکند،یا پیرو رسالت است،به آنچه میکند نظر کن،پس آن کس که از رسالت پیروی میکند، رفتار و کردارش ثابت و مستقیم است،و از برنامههای قویم و استوار خدا الهام میگیرد.اما رفتار و کردار کسی که پیرو تمایلات و هواهای خویش است،بنا بر همین تمایلات تغییر میپذیرد و کار او فرط یعنی غیر منظم است.و این باروی دوم و خط دوم برای دفاع علیه شهوتها است.
اما با روی سوم آن است که:
[29]
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ -و بگو که:حق از پروردگار شما است،پس هر که آن را خواهان است،ایمان آورد، و هر که خواهد کافر شود.» هنگامی که قرآن میخوانی و از آن الهام میگیری،و به گروهی مکتبی میپیوندی،در آن هنگام به چالش مستکبران بپردازد و رودررو با آنان مبارزه کن، ولی آیا چگونه میتوان این آیه را /6 در دنیایی که آکنده از نیروهای جاهلیت است به
کار انداخت؟ خدا میگوید:
إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا
-ما برای آنان آتشی آماده کردهایم که سرا پردههای آن ایشان را احاطه کرده است.» سرا پردههای آتش در جهنم شبیه است به زندانهایی که باروهای متعدد آنها را در میان گرفته است،به صورتی که گذشتن از آنها برای گریختن از زندان ناممکن است،و درکات جهنم نیز محیط بر ساکنان آن است،پس به کجا میتوانند بگریزند؟؟ وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغٰاثُوا بِمٰاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ -و اگر طلب یاری کنند،با آبی همچون فلز گداخته به یاری ایشان میآیند که چهرۀ ایشان را بریان میکند.» مهمترین چیزی که انسان در آتش قرار گرفته به آن نیازمند است،آب است،ولی پس از خواستار آب شدن سرب گداخته برایش میآورند که صورتش را کباب میکند.
آن گاه که شخص چیز داغی را میآشامد دهان و درون تنش میسوزد،ولی فلز گداخته بسبب شدت حرارت آن صورت او را پیش از آغاز کردن به آشامیدن آن میسوزاند،پس در نظر بیاورید که پس از آشامیدن آن چه حالی در هنگام استقرار یافتن مادۀ گداخته در معده و رودههایش پیش خواهد آمد؟ بِئْسَ الشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً -چه بد آشامیدنی است و چه بد آرامگاهی(جهنم).» این مهمانی که خدا بندگان ستمکار خود را به آن فرامیخواند،در آتش دوزخ صورت میگیرد که بد جایگاهی است،ولی خدا این را به یاد ایشان آورده و رسولانی مژده دهنده و بیم دهنده برای آگاهی آنان روانه ساخته و قرآن را فروفرستاده است،ولی به این همه ایمان نیاوردند و به حق تسلیم نشدند و این سرنوشت سیاه را برای خود برگزیدند! [30]
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ
عَمَلاً
-کسانی که ایمان آورده و کارهای صالح و خوب و شایسته انجام دادهاند، (بدانند)که ما پاداش کسانی را که نیکوکار بودهاند ضایع نخواهیم کرد(و به ایشان خواهیم داد).» /6 توجه داشته باشید که تعبیر قرآنی به صورت إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً آمده و نه به صورت انا لا نضیع اجرهم پاداش آنان را ضایع نخواهیم کرد)،و شاید مقصود آن بوده است که دادن پاداش هیچ وقت و به هیچ کس فراموش نمیشود،پس اگر عمل صالح از تو که مؤمنی باشد،خدا آن را ضایع و فراموش نمیکند،خواه آن را در دنیا دهد و خواه در آخرت،و به همین است که پاداش عمل شایستۀ کافر،که یا پاداش را در دنیا به او عنایت میکند یا همسنگ آن در آخرت از عذاب او میکاهد.
پیش از این گفتیم که:بر عمل صالح باید نیت پیشی گرفته باشد،چه نیت صالح است که به عمل رنگ شایستگی میدهد،و بدون آن این شایستگی و صالح بودن،هر اندازه هم که ظاهر عمل سالم و شایسته بوده باشد،از عمل حذف میشود.
[31]
أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ -این گونه کسان به باغهای بهشت میرسند.» یعنی باغهای ماندگار و با دوام،بر عکس باغهای فناپذیر دنیا.
تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ
-که در زیر درختان آنها نهرها روان است.» بر خلاف آن آشامیدنی جهنم که رودههای دوزخیان را کباب میکرد.
یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ
-که در آنها با دستبندهای زرین آراسته میشوند.» کاملا بر عکس مهمانی بد دوزخی.
وَ یَلْبَسُونَ ثِیٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ
-و جامههای سبز رنگی به نامهای سندس و استبرق بر تن میکنند.» سندس و استبرق دو گونه از پارچههای ابریشمی حریری گرانبها است.
مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی الْأَرٰائِکِ
-و در بهشت بر تختها مینشینند و تکیه میدهند.» /6 یعنی در راحتی و آرامش زندگی میکنند،و تعب و رنجی که آدمی آن را در این دنیا تحمل میکند،در آن جا به ایشان نخواهد رسید و از غم پیدا کردن دست یافتن به روزی آسودهاند.
نِعْمَ الثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً
-پاداشی بسیار خوب است،و جایگاه پسندیدهای برای آسودگی.» در حدیثی از امام علی(ع)که در آن سخن از پایهها و ارکان ایمان به میان میآید،چنین میخوانیم:«هر کس که به یاد بهشت بیفتد،شهوتها را فراموش میکند».پس اگر بر کاخ ستمگری گذشتی و آن را دیدی که با ویران کردن خانههای دیگران بنا شده است،به شیطان اجازه مده که تو را به آن برانگیزد که همچون صاحب آن کاخ ستم کنی و چنان بنایی برای خود بسازی،بلکه چنین بگو:اگر خدا بخواهد کاخی بهتر از این را در بهشت نصیب من خواهد کرد.
چون چنان پیش آید که نفس فرماندهنده تو را به تنبلی و کسلی برانگیزد،و به راحت طلبی و دست کشیدن از کارهای خواسته شدۀ از تو بپردازی،به توبیخ و سرزنش نفس خویش بپرداز و بگو:ان شاء اللّٰه مطابق پیشنهاد و نظر تو در بهشت به آرامش و استراحت خواهم پرداخت.
اگر در خویشتن این رغبت و تمایل را احساس کنی که خواستار همنشین شدن با اصحاب جاه و مال شوی،زمین را در خاطر خود از جای خود پیشتر آر و چنان بیندیش که در بهشت در همسایگی پیامبران و پیشوایان و مؤمنان صالح نشستهای،یعنی کسانی که امیران و پادشاهان و جاهمندان آن سرایند،و میان آدمی و بهشت یک گام بیشتر نیست و آن مرگ است،و در ظرف مدت یک چشم به هم زدن خویشتن را میبینی که از دنیا به آخرت انتقال یافتهای.و چنین است که انسان باید به حیات دیگری که در پیش دارد بیندیشد،و از شهوتها خود را دور کند،و به مجرد آن که انسان در اندیشۀ مرگ و گور و حساب بیفتد،نفس او
خود به خود از شهوتها چشم میپوشد.و رسول اللّٰه(ص)گفت:«به یاد از بین برندۀ لذتها بیفتید»یعنی مرگ،پس چه نیکو است که ما از آن کسان باشیم که به یاد این گونه چیزها میافتند و خود را از جهنم به بهشت انتقال میدهند،ان شاء اللّٰه.
/6
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً (32) کِلْتَا اَلْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهٰا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنٰا خِلاٰلَهُمٰا نَهَراً (33) وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (34) وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً (35) وَ مٰا أَظُنُّ اَلسّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً (36) قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً (37) لٰکِنَّا هُوَ اَللّٰهُ رَبِّی وَ لاٰ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38) وَ لَوْ لاٰ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مٰالاً وَ وَلَداً (39) فَعَسیٰ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (40) أَوْ یُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً (41) وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلیٰ مٰا أَنْفَقَ فِیهٰا وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا وَ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (42) وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ مُنْتَصِراً (43) هُنٰالِکَ اَلْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً (44)
/6
40[حسبانا]
:عذابی همچون صاعقهها و آفات.
[زلقا]
:زمین صاف و هموار که گیاهی در آن وجود ندارد.
41[غورا]
:غائر یعنی فرورونده به باطن و درون زمین.
/6
پیش از این دربارۀ چارچوب و زمینه کلّی سورۀ کهف سخن گفتیم، که برای ما این مطلب را بیان میکند که دو گونه علاقه و ارتباط میان انسان و طبیعت وجود دارد:اول:علاقۀ استیلا یافتن بر طبیعت و در اختیار گرفتن آن.
دوم:علاقۀ فریفته شدن به آنچه زینت که در آن است.
در این مجموعه از آیات خداوند متعال برای ما مثلی از علاقهای که کافران را به دنیا مربوط میسازد آورده است،که بر آن اعتماد میکنند و چنان میپندارند که آن برای ایشان پدیدارندۀ جاودانگی است،ولی این علاقه هر چه زودتر پایان میپذیرد،و آن گاه درمییابند که پیوند و رابطۀ صحیح میبایستی میان آنان و
پروردگارشان پدید آمده باشد،و این که ولایت حق مخصوص خدا است و نه مال و ثروت،یا جاه و سلطه.
/6
[32]
به مردی خدا دو باغ بخشید،و همۀ اسباب زینت را در اختیار او گذاشت،پس در حق آن چنان که شایسته است عمل نکرد،و به جای آن که از پروردگار خود برای ثروت و نعمتی که به او عنایت کرده است سپاسگزاری کند،و در عوض آن که به کسی که آن را به او بخشیده است بر خود ببالد،به عزت بالیدن و نازیدن پرداخت،در صورتی که بخشندۀ نعمت جاودانی و ابدی است و نعمت پایان پذیر و زایل شونده،و سپاس و پرستش و افتخار کردن به او شایستۀ وی.
چون دوستش با وی در این باره به جدال نیکو پرداخت،و میخواست او را از عاقبت ناسپاسی و غرور وی بیم دهد و از آتش بر حذر دارد،بالیدن به گناه گریبانگیر وی شد،و سرنوشتش به آنجا انجامید که دو باغش را از کف داد که به صورت زمینی هموار و بیدرخت و خشک درآمد،که آبش فرورفته بود و زمینش بیحاصل.
بدین گونه آن مرد را اندوهی سخت فراگرفت که قلب او را شکافت،و سخت بر فریفته شدن خویش به نعمت پشیمان شد،و همچنین بر بالیدن به فرزند و عشیره که در محنت و رنج وی هیچ سود و فایدهای از آنان برای او حاصل نیامد.
اما مرد فقیر از لحاظ مال و عشیره،و ثروتمند از لحاظ ایمانش به پروردگار خویش و توکل کردنش بر او به آنجا آمد و شد میکرد:جایی که ولایت حق بر آن فرمان میراند.
قرآن در ضمن حکایت کردن از دو باغ و علاقۀ آن مشرک به آنها،برای ما از انواع نعمتها و عوامل ثروتمند شدن که آن مرد برای خود فراهم کرده بود ولی به هیچ وجه او را از خدا بینیاز نمیساخت با ما سخن میگوید و بیان میکند که
چگونه از دست او خارج شد و جز حسرت و ندامت چیزی برای او بر جای نماند.
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ
-و مثلی برای آنان بزن از آن دو مرد که به یکی از آنان دو باغ بخشیده بودیم.» اول:یکی از آن دو مرد ایمانی را مجسم میسازد که برتر و بالاتر از زینت و آرایش زندگی دنیا است،در صورتی /6 بر آن دیگری دوستی دنیا سخت مسلط شده بود و متاع نابود شوندۀ آن پیوسته او را به خود مشغول میداشت.
دوم:مالک شدن آن مرد بر بیش از یک باغ،اشاره به بعضی از اوضاع و احوال اقتصادی دارد که سرمایهداران به آن پناه میبرند تا جوشیدن سودها و منافع را برای ایشان تضمین کند،پس اگر باغی که در این جا است مایۀ زیان شود،سود باغ دیگر که در جای دیگر است تلافی زیان را خواهد کرد و سود و زیان یکدیگر را جبران خواهند کرد.
مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً
-از درختان انگور،و آن دو باغ را در پیرامون درختان مو با درختان خرما سیر کرده بودیم و در وسط آنها بر زمینهای باقی مانده زراعت میکرد.» و سبزیجات مختلف را در آن میکاشت.
[33]
کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهٰا -و هر دو باغ ثمر و محصول خود را فراهم میآوردند.» خدا چنان خواست که به آن مرد مهلت دهد،پس خیر فراوان نصیب او ساخت،و به دو باغ اجازه آن داد که محصول فراوان برای صاحب آن بیاورند،و بدین گونه در آن هنگام که خدا ارادۀ آن کند که به سبب نیّت بد بندهای بدی نصیب او کند،در پارهای از موارد نعمتها را برای او افزایش میدهد تا او را رفته رفته و به تدریج مبتلای به آنچه از بدی و تباهی که در درون جان او است مبتلا کند و در معرض آزمایش قرار دهد.
وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنٰا خِلاٰلَهُمٰا نَهَراً
-و ستمی بر او نرفت،و در میان درختان دو باغ نهری روان ساختیم.»
خدا به آن انسان این باغها را عطا کرد،و باغها به او هر چه را که از میوههای پاکیزه آرزو میکرد بخشید و بر او ستم نرفت،ولی او بر خود ستم کرد،و در برابر احسان آفریدگار به او به بد کردن به شخص خودش پرداخت،از آن جهت که به غرور و استکبار پرداخت و از سپاسگزاری پروردگار بخشندۀ نعمت خود اعراض و دوری جست.
[34]
وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ -و میوه و محصول خوبی نصیب او شد.» زمین داران و کشاورزان و کسانی که با زمین و زراعت سر و کار دارند،از این مطلب آگاهند که لحظه حصاد و درو و برداشتن محصول /6 لحظهای خوش و سعادتمند در زندگی ایشان است،که در آنان غرور را برمیانگیزد،بدان جهت که پس از صبر و انتظاری دراز میوهها و محصول فراوان را مشاهده میکنند،پس گرفتار نخوت و غرور میشوند و تو گویی که آن ثمره و حاصل تلاش ایشان است،و این را از یاد میبرند که خدا است که آن را کشت کرده و در این لحظه به حاصل رسانیده است.
فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً
-به هم صحبت و دوست خود که با او گفتگو میکرد گفت که:مال من از تو بیشتر و شمارۀ افراد خاندانم از تو افزونتر است.» به آن پرداخت که به خود بزرگبینی بپردازد،از آن روی که تکیه و اعتماد به چیزهای موقتی و نابود شونده داشت،و در آیات دلالتی بر آن وجود ندارد که این مرد را یاران و انصاری بوده است،و شاید غرور وی او را به این گونه سخن گفتن برانگیخت و چنان معتقد شد که تا زمانی که مالک چیزی از مال است تو گویی همۀ مردمان را نیز در ملکیت خود دارد،و لذا گفت:« وَ أَعَزُّ نَفَراً ».
[35]
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ -و در حالی به درون باغ خود درآمد که بر خود ستم روا میداشت.»
ستم کردن بر خودش همان مغرور بودن به زینت دنیا بود که او را به برتریجویی بر دیگران کشانید،و چنان اعتقاد پیدا کرد که تا آن زمان که مالک مال است مالک مردمان و رجال نیز خواهد ماند.
قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً
-گفت که:گمان ندارم که این باغ هرگز از دست برود.» این علاقه و ارتباط نادرستی است که میان انسان و طبیعت وجود دارد، یعنی علاقۀ اعتماد کردن بر آن و متمایل شدن به آن،و آن را جاودانه به سود خود تصور کردن.
[36]
وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً -و گمان ندارم که ساعت(قیامت)هرگز برپا شود.» در آغاز مغرور به خود شد و گفت:من از تو از لحاظ مال و کسان پیشترم، سپس به ستم کردن بر خود پرداخت و گفت که باغ او جاودانی از آن وی است،و آن گاه منکر معاد شد،و به پایان درکات تنزل در آن هنگام رسید که معتقد به آن شد که خدا و دین و رسالت و همۀ ارزشها در جیب او است! آدمی تا آن زمان صالح و شایسته باقی میماند که در جان او اندکی از ایمان وجود دارد،و معتقد به آن است که امکان دارد عملی که انجام داده است نادرست باشد و خدا آن را نپسندد،اما در آن هنگام که معتقد به آن شد که خدا و دین دو پیرو اویند، /6 و به آن آغاز کرد که اعمال بد خویش را با اندیشههای غلط و خطا خوب و پسندیده جلوه دهد،دیگر امیدی به راه یافتن و هدایت او نمیرود،و از انسانیت به پایینترین درجۀ جانور بودن نزول پیدا میکند،و این در آن هنگام است که میگوید:
وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً
-و اگر به پروردگار خویش بازگردم باغی نیکوتر از آن بهرۀ من خواهد بود.» صاحب دو باغ چنان معتقد بود که چون خدا در دنیا دو باغ به او بخشیده که در آنها درختان خرما و انگور و زمین زراعتی وجود دارد،و در دنیا خیر و نیکی بهرۀ
او ساخته است،پس در آخرت افزونتر از این به او خواهد بخشید،و این نتیجهگیری او برخاستۀ از معادلهای نادرست بود به این قرار:بخشش خدا در دنیا دلیل بر رشاد و هدایت است و به راستی که هلاک انسان و زیان دیدن شدید او از همین محاسبۀ غلط برمیخیزد،چه اگر خدا به رزق او گسترش داده،این برای آزمایش او بوده است و نه برای بزرگداشت یا خوار شمردن وی.
[37]
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً -دوستش که با او گفتگو میکرد،به او گفت:آیا به آن کس کافر شدهای که تو را از خاک و پس از آن از نطفه آفرید و سپس به صورت یک مرد کامل درآورد؟» آیا کارت به آن جا کشیده است که به خدا کافر شوی؟و تو علم یقینی داری که او چگونه تو را آفرید و از حالی به حال دیگرت درآورد،و تو که نمیتوانی به نفس خود و قدرتهایت اعتماد کنی،چگونه بر باغ بیرون از خودت اعتماد و تکیه میکنی که نتیجۀ تواناییها و حاصل کارمایههای تو است؟ تو خاک بودی،و سپس به صورت نطفه درآمدی،و آن گاه مردی تمام عیار شدی،یعنی تو موجودی هستی که در معرض تغییرات پیاپی قرار گرفتهای و بر حالی ثابت قرار نداری،و در معرض همۀ احتمالات و خطرها هستی،پس کسی چون تو باید بر رکنی سخت و ثابت اعتماد کند که در معرض تغییر قرار نگیرد،و دربارۀ وی احتمالات جریان نداشته باشد،و او خدا است،نه این که بر چیزهای پذیرندۀ تحول و تغییر همچون خودت اعتماد کنی که اگر مصیبتهای زمان بر تو هجوم آورد هیچ کاری از دست آنها برای تو برنمیآید.
قرآن طبیعت انسان را به صورتی ژرف در معرض بحث و تحقیق قرار میدهد،برای آن که فروفرستندۀ قرآن خدایی است که این انسان را آفریده، /6 و همچنین ترس فرورفتۀ در ژرفنای وجود او را که هر چیز را در جهان و زندگی
میبیند،حتی ذات خودش را که در تغییری دایمی و حرکتی پیوسته است،و بر یک حال ثابت نمیماند،پس از این پریشان و مضطرب است که در آینده چه بر سر او خواهد آمد،و به همین سبب تلاش میکند تا به چیزی تکیه کند که به آن اعتماد دارد،ولی به جای آن که این ترس او را بر آن دارد که به خدا اعتماد و بر او توکل کند،و بیش از پیش پیرو برنامههای او باشد،بیشتر به تکیه کردن بر متاع دنیای زایل شونده میپردازد،و به افزایش مال و ثروت خویش،و لذا قرآن به آدمی هشدار میدهد که اگر در هنگام تغییرات زندگی و تحولات زمان ترس بر او عارض میشود، این احساس و شعوری سالم است،ولی بر او لازم است که این شعور را متوجه مال نسازد که از بین میرود،بلکه این شعور باید متوجه چیزی شود که باقی میماند.
[38]
لٰکِنَّا هُوَ اللّٰهُ رَبِّی -ولی او پروردگار من است.» یعنی که من هنوز بر دین خود باقی و برقرارم.
بیشتر فقیران و ناکامان،در آن هنگام که در برابر خود ثروتمندان را مییابند،به آنان تعظیم میکنند،و در مقابل سلطۀ ایشان خضوع و خشوع نشان میدهند،و بدین گونه آتش بهرهکشی و خودبزرگبینی آنان را تیزتر میکنند،و قرآن این شکل از رفتار را در ضمن این داستان طرد میکند،و چنان است که گویی میخواهد بگوید که:ای فقیران!به شما واجب است که به ایمان آوردن خودتان به خدا بر خود ببالید،زیرا که او بر آن توانایی دارد که شما را غنی و بینیاز کند به همان گونه که آنان را بینیاز کرده است.
وَ لاٰ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً
-و هیچ کس را شریک پروردگار خویش قرار نمیدهم،» و چنان مینماید که سیاق در این جا خضوع به شخص ثروتمند و بینیاز را شرک و اختیار کردن معبودی جز خدا دانسته است.
[39]
وَ لَوْ لاٰ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ -و چه میشد اگر در هنگام داخل شدن به باغت میگفتی:هر چه خدا بخواهد(درست است).» در آغاز شخص فقیر ایستاری دفاعی برای خود اختیار کرد و خود را از نشان
خضوع نسبت به شخص ثروتمند محفوظ داشت،ولی اکنون به قصد اصلاح کردن غنی زمام سخن گفتن را به دست خود گرفته،و این همان نقشی است که از فقیران مطلوب است،پس به او گفت:ناگزیر باید فهمیده باشی که آنچه پیش آمده همه به خواست خدا و اذن و فرمان او است،و بر حسب قضا /6 و قدر وی،و نه بر حسب اراده و علم تو،و گر نه چرا نمیگویی؟:
لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ
-هیچ نیرویی جز به وسیلۀ خدا برای شخص فراهم نمیآید.» سپس تو هم اکنون از این میوهها جز به یاری خدا نمیتوانی بهرهمند شوی،و به همین گونه هر خیری که پیش از این به تو رسیده،و آن خیری که امید داری در آینده به تو برسد،آن نیز از خدا است،و این چارچوبی است که باید در آن به همکاری با طبیعت و ثروت و بینیازی بپردازیم.
إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مٰالاً وَ وَلَداً
-اگر مرا از حیث مال و فرزند از خود کمتر میبینی.» غرور و برتری طلبی تو سبب رسیدن زیان کلی به تو خواهد شد،و در آن هنگام من کسی خواهم بود که با حقیر دانستنم مرا نکو حالتر از خود مییابی،زیرا که قناعت گنجی است که تمام نمیشود.
سپس من امید آن دارم که با سپاسگزاری خود به فضل خدا دسترس پیدا کنم،در صورتی که تو با کفر خویش خشم و غضب خدا را بر ضد خود برانگیختهای.
[40]
فَعَسیٰ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ السَّمٰاءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً -پس امکان آن هست که پروردگارم به من باغی نیکوتر از باغ تو بدهد،و بر باغ تو آفتی از آسمان فروفرستد که آن را به صورت زمین هموار بیحاصلی درآورد.» فرق در آن است که،فقیر به امید و آرزو چنگ میزند و امیدوار به رحمت خدا میشود،در صورتی که غنی به غرور خود را عزیز میشمارد،و این،ای انسان،
برای تو عبرتی بزرگ است:پس در هر لحظه از لحظات زندگیت،خواه غنی باشی یا فقیر،چون خوب نظر کنی و دوربین باشی،خواهی دید که بینیازی به نیازمندی تغییر پیدا میکند،و به همین گونه فقر عنوان راهی برای رسیدن به ثروت میشود، بنا بر این نومید مباش،و این است آموزشها و تعلیمات رسالت.
مفسران گفتهاند که:کلمۀ حسبان دلیل بر تیراندازی حساب شده است که تیراندازان در یک زمان به آن برمیخیزند،و کلمه مأخوذ از لفظ حساب است،و در این با یکدیگر اختلاف پیدا کردهاند که:آیا حسبان عذابی آسمانی است یا سیلی که در زمین به وجود میآید،یا زمین لرزهای،یا چیزی دیگر.
/6 گمان من آن است که حسبان عذابی حساب شده است که بنا بر نقشهای صورت میگیرد،و در این حالت خاص حتما همان سیل خواهد بود،و گاه معنی آن میشود که سیلی از آسمان فروریزد و دو باغ را فراگیرد.
صعیدا زلقا:یعنی زمین بایر غیر قابل آن که بار دیگر از آن استفادۀ کشاورزی به عمل آید.
[41]
أَوْ یُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً -یا این که آب آن فرونشیند و دیگر نتوانی از آن بهرهبرداری کنی.» یعنی آبی که به مصرف آبیاری باغ و سبزیهای کاشته شدۀ در آن میرسید چنان شود که دیگر نتواند به مصرف رسد.
از تفصیل آنچه پس از این اتفاق افتاد آگاهی نداریم،و آنچه میدانیم آن است که مرد صاحب باغ به در باغ خود آمد،و ناگهان دید که منبع میوههایی که به آنها مینازید و محصول کوششهای فراوان در سالهای دراز بود از دست رفته است.
[42]
وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ -و میوههای آن نابود شده است.» یعنی آفت و عذابی رسیده و میوهها را از میان برده و سپس همۀ درختان و گیاهان موجود را هلاک کرده است.
فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلیٰ مٰا أَنْفَقَ فِیهٰا
-و به آن پرداخت که کف دستهای خود را بر گرد هم میچرخاند.» از عمر و مال و...مصرف شده! وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا -و داربستها شکسته و با درختان فروریخته.» وَ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً -و گفت:کاش هیچ کس را با پروردگارم شریک قرار نمیدادم.» /6 تا به مال و ثروت ببالم،و چنان معتقد شوم که مال ضامن باقی ماندن و جاودانگی است،و قرآن که میگوید:«أحدا»و نمیگوید«شیئا»،شاید برای اشاره کردن به این امر باشد که انسانی که امروز ثروت را میپرستد،روزی خواهد رسید که پرستش کنندۀ کسی شود که مالک آن ثروت شده است،و در نتیجه او هم در خط شرک قرار خواهد گرفت.
[43]
وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -و گروهی را در اختیار نداشت که در معارضۀ وی با خدا به یاریش برخیزند.» شاید آن مرد گروهی را در اختیار داشته و چنان تصور میکرده است که آنان میتوانند عذاب خدا را از او دفع کنند،پس تنها نبود و در ضمن مجموعهای از ثروتمندان جای داشته است که ما امروز آنان را به نام سرمایهداران و مستکبران میخوانیم،و پرستش او تنها به خاطر مال نبود بلکه به خاطر این طبقه نیز بوده است.
ولی دیدیم که این طبقه،در آن هنگام که عذاب خدا رسید،او را تنها گذاشتند،بدان سبب که هر شخص را تا زمانی که مثل خود ایشان ثروتمند باشد دوست میدارند،ولی چون گرفتار یک نکبت و بدبختی شد و جزو طبقۀ فقرا درآمد، دیگر کاری به کار او ندارند.
وَ مٰا کٰانَ مُنْتَصِراً
-و دیگر یار و یاوری نخواهد داشت.» حتی اگر هم بخواهند که به یاری او برخیزند،هرگز توانایی این کار را پیدا نخواهند کرد.
[44]
هُنٰالِکَ الْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ الْحَقِّ -در آنجا ولایت و سروری مخصوص خدای بر حق و حقیقی است.» پس اگر خواستار آنی که کسی را بپرستی،یا به تکیهگاهی اعتماد کنی، بدان که خدای یگانه ولی و پیشوا و معبود تو است و بنا بر این او را بپرست و به او اعتماد داشته باش.
هُوَ خَیْرٌ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً
-آن ثواب و عاقبتی بهتر دارد.» او همان است که امروز ثواب میدهد و امید آن را در آینده به تو میدهد.
/6
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ اَلرِّیٰاحُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً (45) اَلْمٰالُ وَ اَلْبَنُونَ زِینَةُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْبٰاقِیٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً (46) وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ اَلْجِبٰالَ وَ تَرَی اَلْأَرْضَ بٰارِزَةً وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47) وَ عُرِضُوا عَلیٰ رَبِّکَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونٰا کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً (48) وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ فَتَرَی اَلْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (49)
45[هشیما]
:علف خشکیده و خرد و پراکنده شده.
49[مشفقین]
:ترسندگان از وقوع حادثهای بد و خوفناک.
/6
سورۀ کهف علاقه و ارتباط میان انسان و دنیا و زینت آن را آشکار کرد.
در آیات پیشین برای ما مثل از داستان دو مرد زد که یکی از آنان دو باغ از درختان خرما و انگور و کشتزارهایی در آن داشت،پس به آنها فریفته و مغرور شد و بر آنها اعتماد کرد،و پایان کار او زیان کردن و خسران دنیا و آخرتش بود.
قرآن در این آیات عبرتی را که از این داستان گرفته میشود خلاصه میکند، و برای ما توضیح میدهد که مثل زندگی دنیا و زینتی که در آن است،همچون مثل بهاری است که پس از درنگی کوتاه به پایان میرسد،در صورتی که کارهای خیر و شایستهای که آدمی انجام میدهد از بین نمیرود و باقی میماند.
قرآن منظرهای را از مناظر روز قیامت برای ما مجسم میسازد که انسان نمیتواند چیزی را به دست خود بگیرد مگر آن که عملی باشد که از پیش انجام داده است،پس اگر آن عمل صالح باشد پاداشی خوب و مایۀ امیدواری است، /6 و گر نه پاداش او جهنم است و پروردگار تو به هیچ کس ستم نمیکند.و بدین گونه نظر مسئول بودن در برابر زینت دنیا را برای ما تعریف میکند،و مقصود از تطورهای آزمودن بشر است تا آن که اندازۀ مسئولیت او شناخته شود.
مثلی که قرآن از زندگی دنیا و زینت آن میزند،الهام گرفتۀ از فصل بهار است،که آب از آسمان فروریخته میشود،و گیاهان گوناگون سر از خاک بیرون میآورند،و آدمی چنان خیال میکند که آنها به صورت دایمی باقی خواهند ماند،و ناگهان دوران بهار پایان میپذیر،و تابستان فرامیرسد،و خورشید فروزان همۀ آن گیاهان را میسوزاند،و به صورت علفهای خشکی درمیآورد که وزش باد آنها را پراکنده میسازد.
پس چه چیز بعد از دورۀ بهار بر جای میماند؟ تنها چیزی که باقی میماند قدرت خداوند متعال است که تغییر میدهد و تغییر نمیپذیرد،همان که پیوسته بود و پس از این نیز خواهد بود و هرگز زوال نمیپذیرد و همچون طبیعت نیست که به تقدیر پروردگار حکیم تغییر میپذیرد.پس سراسر دنیا در دست قدرت الهی انقلاب پیدا میکند،و به همان گونه که آغاز شده بازمیگردد،و ساعت برپا میشود،و خداوند عزیز و حکیم کوهها را با عظمتی که دارند به راه میاندازد،و زمین خالی از زینت میشود و برجستگیهای آن از میان میرود.و خدا همۀ مردمان را،بدون استثنا،در محشر حاضر میکند،و در برابر پروردگار عزت صف میبندند،و ندای الهی واقعیت ضعیف آنان را آشکار میسازد که آنان بازگشتند به همان گونه که خدا آنان را آفرید و هیچ چیزی را مالک نیستند.و این همان ساعتی است که به آن کفر میورزیدند.و ناگهان کتاب و نامۀ اعمال خویش را قرار گرفتۀ در برابر خودشان مشاهده میکنند که مجرمان از آن در هراس میافتند و ویل و بدبختی را برای جانهای خود حدس میزنند،چه هیچ فعلی از کوچک و بزرگ افعال آنان نیست که در این کتاب ثبت نشده باشد.
مسئولیت بشر بدین گونه آشکار میشود،و همین هدف از زینت زندگانی در دنیا بوده است.
[45]
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ زندگی دنیا را همچون آبی برای آنان مثل بزن که از آسمان فروریختیم.» /6 خدا آب را از آسمان فرو فرستاد،پس به جای آن که،همچون فرعونهای مصری بر آب اعتماد کنیم،و تمدن و ارزشهای فکری خودمان را بر روی آن بها نهیم،شایسته چنان است که بر پروردگار آب اعتماد کنیم که مسلط و مستولی بر آن و بر همه چیز است،و بدین گونه تمدنی الهی و بلند مرتبه بنا کنیم.
فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ
-پس گیاهان زمین به آن مخلوط شد.» یعنی به وسیلۀ آب بعضی از نباتات با بعضی دیگر مخلوط شدند،و آب عاملی است که سبب شد تا تخم گیاهان که در زیر خاک قرار داشت،به قدرت خدا رشد کند و درهم آمیزد،و آدمی چنان میبیند که گویا گیاهان قائم به ذاتند،و این را نمیداند که بخش بزرگی از آنها را آبی تشکیل میدهد که از آسمان نازل شده است،و به زودی یا در زمین فرومیرود و یا از راه بخار شدن به آسمان بازمیگردد.و در این جا رنگ دیگری از رنگهای غرور وجود دارد و آن:اعتقاد داشتن انسان است به این که علفها گیاهاناند،در صورتی که در واقع آبهایی هستند که بدین صورت درآمدهاند،و چون این آبها از میان برود،علفها و نباتات به صورت چیزهای خشکی درمیآیند که باد آنها را پراکنده میسازد،نه بر ساقۀ خود باقی میمانند و نه در جای خود برقرار.
فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیٰاحُ
-پس به صورت علف خشکیدهای درآمدند که بادها آنها را پراکنده سازند.» پس از آن که گیاهانی ثابت و در جای خود قرار گرفته بودند که بعضی از آنها وسیلۀ بر جای ماندن بعضی دیگر بود،به صورت گیاهان خشکی درآمدند که بادها آنها را از جایی به جای دیگر منتقل میسازند.
وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً
-و خدا بر هر چیز قدرتمند و توانا است.» قدرت خدا همان عاملی است که سبب حرکت گیاه در این دورۀ از رویش خود است و به دیگر دورههای زندگی شباهت دارد،و چون با مقیاسی تاریخی به بعضی از دورههای تاریخی نگاه کنی،تمدن و حضارت را میبینی که آمد و آغاز شد و نسلها بر آن گذشت،و سپس مضمحل شد و پایان یافت،و تنها چیزی که از آن برای ما بر جای ماند،سنت خدا و دلایل قدرت او است،و کلمۀ«کان»دلالت بر ماضی دارد یا بر /6 استمرار،پس چون به ماضی و گذشته دلالت داشته باشد،معنی آن میشود که آنچه بر همۀ این زندگی پیشی داشته قدرت خدا بوده است،و بنا بر این آنچه که باقی خواهد ماند همین قدرت خدا خواهد بود،بدان جهت که در زمانی وجود داشت که زندگی وجود نداشت،و به همین گونه پس از پایان یافتن زندگی نیز باقی و برقرار خواهد ماند.
[46]
اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -مال و فرزندان زینت و آرایش زندگی دنیا است.» از آن روی چیزهایی شبیه به گیاهان است که با هم مخلوط میشوند و بعضی بر گرد بعضی دیگر میپیچند،و این زینتی است که انسان باید از آن بر همین اساس بهرهمند شود نه بیشتر،اما اگر بخواهد بر آن سخت اعتماد کند،به زودی سقوط خواهد کرد.
و گل زیبای جذاب خوشبوی پاکیزه نیز زینت است،و امکان تکیه کردن بر آن وجود ندارد،بدان سبب که فرومیافتد،و اگر تو چنین کنی حتما با آن فروخواهی افتاد.
مال و فرزندان نیز چنین است،پس به اندازهای که رنج میبری و مالی به دست میآوری و خانهای بنا میکنی تا از آن برای زندگی بهرهمند شوی،یا
فرزندانی پیدا میکنی که از دیدار آنان شادمان میشوی،همین اندازه بهرهمند شدن برای تو مجاز است،اما این که به مال و فرزندان مغرور و فریفته شوی،خطایی بزرگ است،بدان جهت که این مال باقی نمیماند،و حتی اگر باقی هم بماند تو برای بهرهبرداری از آن بر جای نمیمانی،و فرزندان برای تو یا تو با آنها با هم باقی نمیمانید،و با پایان یافتن دور زینت دور آنها نیز پایان میپذیرد.پس چه چیز برای تو باقی میماند؟ عمل تو تنها چیزی است که باقی میماند.و آنچه که برای خود از اعمال صالح ذخیره میکنی آن چیز است که باقی میماند،و همان است که زینت حیات آخرت را فراهم میآورد.
وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً
-و اعمال صالح باقی ماندۀ در نزد پروردگارت،هم پاداش بیشتر دارد و هم مایۀ امیدواری بیشتر است.» پس به جای آن که کوشش خویش را به گرد کردن مال و روی هم انباشتن اموال مصرف کنی،و در لحظهای از دنیا بروی، /6 یا این که خود را برای فرزندانی به رنج و تعب بیندازی که روزی بر تو بشورند و از دوست بودن با تو به دشمنی با تو گرایند و تو را رها کنند و تنهایت گذارند،به جای همه اینها با انجام دادن اعمال صالح به خدا اعتماد کن.
آیا اعمال صالح چیست؟ این است که در خانه بنشینی و به یاد پروردگارت باشی و تسبیحش گویی؟؟و نمازهای پنجگانه را با نافلههای آنها بگزاری؟یا خمس و زکات بدهی؟یا به جهاد بپردازی؟یا این که کارخانهای تأسیس کنی و راهی بسازی به خاطر خدا و خیر مجتمع؟ همۀ اینها چون خالصانه برای خدا باشد،از باقیات صالحات است،و بر دو گونه تقسیم میشود:
گونۀ اول:آن که آدمی پاداش آن را تنها در آخرت میبیند،هر چند در دنیا
سبب رسیدن شخص به بهرههای معنوی نیز میشود،چون نمازگزاردن و تسبیح گفتن و ذکر و جز آن.
گونۀ دوم:آن که آدمی پاداش آن را در دنیا نیز میبیند،همچون این که بنیانگذار تمدنی شود،چه تمدنها و آبادانیها ساختههای بشری ماندگار است،پس آنچه میخوری و میآشامی تمدن نیست،اما آنچه بنا میکنی و میسازی جزئی از تمدن و آبادانی است،و آنچه میدانی و میشناسی از تمدن نیست،ولی آنچه از دانشها که میگویی یا مینویسی،از مکاسب و دستاوردهای حضاری و تمدنی است،و به تعبیر دیگر:از ذخیرههای تمدنی برای آینده.
تمدن به دست کسانی آغاز میشود و رشد میکند و باقی میماند که دربارۀ آینده میاندیشند و اعمال صالح را برای آن ذخیره میکنند،راهسازی میکنند،و به آبادانی شهرها میپردازند،و کارخانهها میسازند،و...و...که باقی میماند و آیندگان از آن بهرهمند میشوند.
امت و ملتی که بیشتر آنچه را که به دست میآورد به مصرف میرساند،و بیشتر آنچه را که میسازد ویران میکند،و بیش از آن که به اصلاح بپردازد به فساد میپردازد، /6 تمدنی ندارد و سرنوشت آن فراموش شدن است.
اما جامعهای که عمل میکند و برای آنچه باقی میماند بیش از آن میکوشد که برای آنچه نابود میشود،و بیش از آنچه مصرف میکند به تولید میپردازد،و در نتیجه آنچه را که فاسد است اصلاح میکند،مجتمعی تمدن ساز و حامی تمدن شمرده میشود.
نظر قرآن به آینده بر دو گونه است:
نظری به آینده در زندگی دنیا،و نظری به آینده در آخرت،و حدیث شریف میگوید«برای دنیایت چنان بکوش و تلاش کن که گویی تا ابد زنده خواهی ماند،و برای آخرتت چنان که گویی فردا رخت از جهان برخواهی بست»که اشاره به این مفهوم دارد که:برای آیندۀ دنیوی و آیندۀ اخروی هر دو باید به عمل و تلاش بپردازی.
تأکید اسلام دربارۀ این موضوع به صورت بیشتر از این حدیث رسول اللّٰه(ص)بر ما معلوم میشود که گفت:«اگر ساعت قیامت در حالی برپا شد که در دست شما قلمهای برای کاشتن قرار دارد،آن را بکارید»،و این خود تأکیدی برای ضرورت عمل به خاطر آینده است.
برای آن که نگرش انسان تعادل پیدا کند و به دنیا فریفته نشود،ناگزیر باید که به یاد آخرت بوده باشد،و به اندازۀ نیازی که در آن جا به باقیات صالحات دارد.و به همین سبب پروردگارمان در این جا ما را به یاد آن روز وحشتناک میاندازد،روزی که دنیا به صورتی بازمیگردد که در آغاز چنان بود،و دورۀ زندگی بر روی زمین که شبیه به دورۀ بهار است پایان میپذیرد.مگر پروردگار ما نگفته است: مَثَلَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا -مثل زندگی دنیا»،آری آن مثل بود و این حقیقت است،و قدرت خدا که طبیعت را در دورۀ فصلها تغییر میدهد،هو آن را در دوره هستی تغییر میدهد.
اگر به وجود و هستی از طریق این بصیرت قرآنی نظر افکنیم،آن گاه زینت دنیا در نظر ما خوار و بیمقدار میشود، /6 و آمادۀ تحمل مسئولیت خویش میشویم،و از این معبر و گذرگاه سریع برای آن منزل باقی زاد و توشهای برای خویش برمیگیریم،مگر چنین نیست؟چه خوب است که لحظههایی در ژرفنای آیندۀ حق زندگی کنیم.آن روز هراسانگیزه از گور برخاستن و به صحرای محشر رفتن.
سیاق،ما را انتقال میدهد تا منظرهای از مناظر قیامت را برای ما مصور سازد،در آن جا که نیروی جاذبۀ زمین-چنان که به نظر من میرسد-پایان میپذیرد،و زمین همچون پشم حلاجی شده میشود،و به راه میافتد و پراکنده میشود.خدای تعالی میگوید:
[47]
وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبٰالَ -و روزی که کوهها را در آن به راه
میاندازیم.» این کوهها با عظمت و ضخامتی که دارند به حرکت میافتند،و چون کوهها حرکت کنند و بر جای خود ثابت نمانند،آیا من میتوانم بر جای خود استوار و ثابت بمانم؟ هرگز...چنین است زینت دنیا،پس امکان ندارد که به چیزی اعتماد کنی و به آن متکی شوی،بدان سبب که آن چیز تا ابد غیر ثابت است.
وَ تَرَی الْأَرْضَ بٰارِزَةً
-و زمین را هموار شده و صاف میبینی.» هیچ چیز بر روی زمین ثبات و قرار ندارد،نه ساختمان و نه درخت و نه تپهها،و زمین صاف و هموار میشود.
وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً
-و(همۀ مردگان را)زنده کردیم و به محشر آوردیم و یکی از آنها را فراموش نکردیم.» پس خدا،به خاطر آن که گور کسی در جای دور افتادهای است،یا مدت درازی است که از دنیا رفته،یا نام او در فهرست نیامده،یا نظایر اینها،او را فراموش نمیکند و همۀ مردمان بدون استثنا در زمین صاف و هموار محشر به صورت برهنه و بدون پوشش بر سرپا میایستند.
[48]
وَ عُرِضُوا عَلیٰ رَبِّکَ صَفًّا -و در صف قرار گرفته به پروردگارت عرضه میشوند.» /6 در صفهایی که از اندازۀ آنها هیچ کس جز خدا آگاهی ندارد،زیرا که همه آدمیانی که از میلیونها سال پیش تا پایان دنیا آفریده شده بودهاند در آن جا جمع میشوند و در صفها قرار میگیرند.
لَقَدْ جِئْتُمُونٰا کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ
-به صورتی پیش ما آمدید که نخستین بار شما را بدان صورت آفریدیم.» مالها کجا است؟فرزندان و عشیره کجا؟و لقبها و منصبها کجا؟و هیچ چیزی از آن روز بر جای نمانده است؟ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً -گویا چنان میپنداشتید که هرگز
برای شما وعده گاهی قرار نخواهیم داد؟» روز قیامت نخواهد آمد،در صورتی که امروز آمد،پس اکنون در چه حالید؟ رسول اللّٰه(ص)دربارۀ مردمان در روز محشر گفت:«پابرهنه و بیپوشش و ختنه ناکرده به محشر خواهند آمد،و چون عایشه این را شنید گفت:چه بد!آیا بعضی از آنان به نادیدنیهای یکدیگر از زنان و مردان نگاه میکنند؟!پس رسول(ص)گفت:هر کس را در آن روز کاری است که وقت پرداختن به این گونه کارها برای او باقی نمیماند».
پس چشمهای آنان دوختۀ به هراسها و حوادث هراسانگیزی است که در آن روز پیش میآید،و همۀ تفکر آنان به سرنوشت خودشان اختصاص پیدا میکند.
[49]
وَ وُضِعَ الْکِتٰابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ -و کتاب و نامه(در برابر هر کس)نهاده شده،پس مجرمان و گناهکاران را میبینی که به سبب کارهاشان سخت گرفتار ترس شدهاند.» از آن تعجب میکنند که:چگونه این تفصیلهای دقیق مادی و معنوی همه در آنها به ثبت رسیده است،پس از ترس به لرزه درمیآیند،چه گناهان خود را در آن نوشته میبینند و خود را مسئول آنها مییابند.
وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا
-و میگویند:وای بر ما!» /6 یعنی:بدبختی و هلاک نصیب ما خواهد بود.
مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا
-این کتاب را چه شده که هیچ کوچک و بزرگی(از اعمال ما)نیست که آن را از قلم انداخته باشد!» هر کار بد و گناه،هر خصلت یا حالت روانی در کتاب به ثبت رسیده،و حتی نیتهای قلبی و اندیشههای ذهنی به وضوح در برابر آنان قرار گرفته است.
وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً
-و هر چه کرده بودند همه را حاضر میبینند.» در برابر خود،و تنها اسم عمل نیست که ثبت شده،بلکه عمل به صورتی
مجسم و قابل دیدن و احساس کردن به ثبت رسیده است،اعمال طیب و پاکیزه با تجسمی پاکیزه در روز قیامت بر صاحبان آنها عرضه میشود،و اعمال بد و زشت به صورتهای هولناکی همچون عقرب و مار و آتش و غل و زنجیر و تاریکی و...و...و این نه ظلم خدا است-حاشا للّٰه-چه او بندگان را برای آن نیافریده است تا به آنان ستم کند بلکه برای آن آفریده است که مشمول رحمت وی قرار گیرند،ولی آدمی چیزی را میدرود که خود در دنیا کشته است،اگر نیک است نیک،و اگر بد است بد.
وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً
-و پروردگارت به هیچ کس ستم نمیکند.» /6
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ کٰانَ مِنَ اَلْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً (50) مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا کُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّینَ عَضُداً (51) وَ یَوْمَ یَقُولُ نٰادُوا شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً (52) وَ رَأَی اَلْمُجْرِمُونَ اَلنّٰارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُوٰاقِعُوهٰا وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً (53) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ لِلنّٰاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً (54) وَ مٰا مَنَعَ اَلنّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ اَلْهُدیٰ وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ قُبُلاً (55) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ یُجٰادِلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ وَ اِتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ مٰا أُنْذِرُوا هُزُواً (56)
/6
51[عضدا]
:یار و یاور.
52[موبقا]
:هر چیز که میان دو چیز حایل شود.
53[مواقعوها]
:افکنده شدگان در آن.
[مصرفا]
:جای کناره گیری.
56[یدحضوا]
:إدحاض به معنی هلاک کردن و باطل کردن است.
/6
از سیاق بیان قرآن حکیم نسبت به زینت زندگی دنیا و ایستار انسان در برابر آن است آن ایستار متعالی که بنا بر آن انسان مالک این زینت و حاکم بر آن میشود به جای آن که زینت دنیا حاکم بر او شده باشد او حاکم بر آن میشود،و قرآن دربارۀ پلیدترین صفتی برای ما سخن میگوید و بحث میکند که انسان را به فزونخواهی در مال و فرزند برمیانگیزد،و آن خود برتربینی و خود بزرگتربینی است،و پروردگارمان عاقبت کار ابلیس را به یاد ما میآورد که نسبت به پروردگار خویش تمرد کرده و خواستار برتری نسبت به آدم شد،و به ما فرمان میدهد که در برابر او استقامت نشان دهیم،و-در همین چارچوب-ایستار مؤمن را در برابر
گروه مستکبران برای ما بیان میکند.
از آن روی به بیان طبیعت آنان میپردازد که مانعی نفسانی میان مؤمن و آنان به وجود آورد،و برای این منظور گاه در اعماق تاریخ پیش میرود،و زمانی دیگر آیندۀ بسیار دور را برای ما تصویر میکند.
و اما از تاریخ برای ما مثلی از واقعیت میزند،یعنی ابلیسی که استکبار ورزید و از این که به آدم سجده کند سرپیچی کرد،در صورتی که همۀ فرشتگان به فرمان خدا چنین کرده بودند،و ابلیس از گروه جن بود که درجهای کمتر و پایینتر از درجۀ فرشتگان داشتند.
/6 قرآن از مثل زدن به این اندیشه به ما الهام میبخشد،و سیاق با تعجب و استنکار به این پرسش میپردازد که:چگونه ابلیس مستکبر و متمرد نسبت به فرمان خدا،یا فرزندان او را که دشمن آشکار شمایند،پرستش میکنید؟ در آوردن مثل از آینده برای ما بیان میکند که مجرمان،در آن هنگام که آتش را میبینند،و خود را ملازم و در تماس با آن تصور میکنند،بندهای بدنشان از ترس بر خود به لرزه درمیآید،ولی چگونه میتوانند از آتش بگریزند؟! میان این آینده و آن تاریخ گذشته،بر انسان است که ایستار خویشتن را در برابر ثروت و سلطه و دارندگان مستکبر آن که ذریۀ ابلیسند و سبب فساد و تباهی در زمینند،محدود و معین کند.
[50]
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ کٰانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ -و در آن هنگام به فرشتگان گفتیم تا به آدم سجده کنند،چنین کردند مگر ابلیس که از گروه جنیان بوده و نسبت به قبول فرمان پروردگارش سرپیچی کرد.» ابلیس از جنیان بود که در درجهای پایینتر از فرشتگان قرار داشت،و ابلیس
و فرشتگان همه به آن فرمان یافته بودند که به آدم ابو البشر سجده کنند،ولی او از فرمانبرداری سرپیچی کرد،و فسوق به معنی خارج شدن از حدود است،و گاه خارج شدن از جایگاهی تنگ به جایگاهی گستردهتر است،و گاه از مکانی نامناسب به مکانی مناسب،ولی هنگامی که این خروج از حدود تعیین شده برای چیزی باشد،همچون این که انسان از محدودۀ خود خارج شود،یا میوه از پوستش بیرون آید،این عمل را فسق میگویند،زیرا که سبب فساد و هلاک او میشود.
/6
أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ
-آیا او و فرزندان او را به جای من اولیای خود قرار میدهید،در صورتی که آنان دشمنان شمایند؟» یعنی آیا این درست است که به جای خدا ابلیس را دوست و سرور خود گیرید،در صورتی که ولی انسان دوستی است که او را دوست بدارد،و ابلیس در برابر فرمان خدا تمرد کرد و از فرمان او سرپیچید،پس چگونه ممکن است با وجود دشمنی او نسبت به انسان در برابر او به استکبار نپردازد؟! بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً -برای ستمکاران بد جانشینی است.» برای کسی که او را به جای خدا دوست خود گیرد جانشین بدی است، ولی آیا آن کیست که ابلیس را به دوستی خود برمیگزیند؟ این گونه کسان ستمگرانند،پس عمل انسان بر عقل و عقیدۀ او اثر میگذارد،و ستم کردن او بر دیگران و در نتیجه بر خودش در عقیدۀ او منعکس میشود،و انسان از شیطان دور نمیشود و مگر آن گاه که مؤمن بوده باشد،و به همین سبب است که قرآن توجیه کلام را تغییر داده و نگفته است:(بئس لکم بدلا برای شما جانشین بدی است)،بلکه گفته است: بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً .
[51]
مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ - آنان را گواه و شاهد بر آفرینش آسمانها و زمین،و آفرینش خودشان قرار ندادم.» آنان نمیدانند که در آسمانها و زمین چه میگذرد،و بنا بر این شایستگی برای پیشوایی ندارند،و ولی قائد و پیشوا آن کس است که:بداند چه چیزها در
آسمان است تا بتواند مردمان را به راههای درست رهبری کند،و ممکن است هدف آیه از تعبیر آسمانها و زمین قانونگذاریهای معنوی و راههای مادّی برای زندگی بوده باشد،و آنان هیچ علمی به آن ندارند،بدان جهت که گواه بر آفرینش نبودهاند تا بدانند که برای آفریدگان چه قانونها و مقرراتی ضرورت دارد،و مصدر معرفتی جز خدا وجود ندارد.
در صورتی که خداوند سبحانه و تعالی تنها گواه بر آفرینش نبوده بلکه خود آفریننده بوده است و در نتیجه به آن چه در آسمانها و زمین است داناتر است و برای آن که از راهنمایی او پیروی شود شایستهتر؛آنان چیزی نمیدانند و حتی خودشان را نمیشناسند،و آن کس که نتواند خودش را به خیر و هدایت برساند،آیا ممکن است شایستگی پیشوایی دیگران را داشته باشد؟! /6 از سوی دیگر:مردمان چنان تصور نمیکنند که انسان گمراه میتواند از نیرو و توان خویش نفعی برای آنان داشته باشد.هرگز...بدان جهت که گمراهی سبب تباه شدن قوت و قدرت میشود،و هر اندازه هم که این قدرت و نیرو بزرگ باشد باز چنین است،قرآن این حقیقت را به یاد ما میآورد و میگوید:
وَ مٰا کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً
-و من کسی نبودم که گمراه کنندگان را به یاری خویش برگزینم.» آن کس که تو را گمراه کرده،نمیتوانی او را همچون یار و یاوری برای خود انتخاب کنی،و در این جا ملاحظه میکنیم که قرآن مضلین را که جمع است با کلمۀ«عضدا»که مفرد است توصیف کرده،و نگفته است«اعضادا»بدان جهت که میخواهد موضوع را به صورت کلی نفی کند.
مبالغه و رسایی این بیشتر است،بدان جهت که انسان معمولا چند عضد و یاور نمیگیرد،بلکه عضدی واحد برای خود اختیار میکند،و نفی مجموع به معنی نفی واحد نیست،در صورتی که نفی واحد نفی مجموع را نیز میرساند.
حرام است که آدمی در زندگی دنیوی خود مرد گمراهی را همچون یار و بازوی خود در نظر بگیرد و از او برای انجام کارهای خویش استفاده کند،و به
همین درجه از سختی قرآن مسئلۀ استعانت و یاریجویی از ستمگران و همیاری با ایشان در هر زمینه را نفی و منع میکند.
وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً
[52]
وَ یَوْمَ یَقُولُ نٰادُوا شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ -و در آن روز که میگوید:شریکانی را که برای من میپنداشتید بخوانید.» در روز بازپسین خداوند به کسانی که شیطان و ذریۀ او را به پیشوایی بر خود برگزیده بودند،میگوید:از شما میخواهم که پیشوایان و رهبرانی را که در دنیا از آنها طلب یاری میکردید فراخوانید،و آنان بانگ به دعوت آنان برمیدارند تا آن حد که از قدرت بانگ برداشتن میافتند،ولی هیچ نتیجه و حاصلی به دست نمیآید.
فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً
-پس آنان را میخوانند ولی دعوت ایشان را پاسخ مثبت نمیدهند،چه ما میان ایشان گودالی ژرف قرار دادهایم.» /6 ولی آیا این گودال برای چه به وجود آمده است؟ علی رغم این که اینان و آنان در بسیاری از اوقات در راه واحدی گام برمیدارند،و عاقبت همۀ آنان جهنم است؟شاید این گودال عمیق اشاره به گودالی داشته باشد که میبایستی انسان را از شریکان پنداری خدا جدا کند.
[53]
وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُوٰاقِعُوهٰا -و مجرمان آتش را میبینند و میدانند،یا تصور میکنند که آنان در آن افکنده خواهند شد.» وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً -و چون راه گریزی از آن برای خود نمییابند.» برای ما چنان اتفاق افتاده است که میتوانیم این حالت را تصور کنیم،و آن آتش افروخته را که ندیدهایم پیش خود چنان مجسم سازیم که گویی بر آتش قسمت پایین عمیق و گرمای شدید و عذاب سخت آن ایستادهایم،و شعلههای سوزان آن را در حالی که مماس بر بدنهای ما است احساس میکنیم،بدون آن که
هیچ راه گریزی از آن به نظرمان نمیرسد،و همین تصور و تجسم حقیقت را به ذهن آدمی نزدیک میکند و از عنوان میانجی میان او و حقایق دور میشود،و در نتیجه عنوان مربّی انسان پیدا میکند و تقوا و پرهیزگاری او را رشد میدهد.
دانشجویی که تالار امتحانات پایان سال تحصیلی را در نظر خود میآورد، و بر ضد رد شدن در امتحان خود را مجهز میسازد،عملا از عهدۀ امتحانات برمیآید، و همچنین آن کس که فرصت جریمه و انجام دادن کار بد و غیر قانونی را در اختیار دارد،هنگامی که به یاد تالار محاکمه در دادگستری میافتد،از پرداختن به جرم خودداری میکند،و به همین گونه خود ما،چون آتش دوزخ را در خاطر داشته باشیم،از گناه ورزیدن و تباهی کردن اجتناب خواهیم کرد.
آن است تاریخ دور،و این است آیندهای که خواهد آمد،و در میان این دو قرآن اندکی انصراف پیدا میکند /6 تا به ما بگوید که:ای مردم!داستان گذشتۀ شما چنان بود،و حوادث مستقبل و آیندۀ شما چنین خواهد بود،پس برای زمان حاضر خود بیدار و هشیار باشید.
[54]
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا الْقُرْآنِ لِلنّٰاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ -ما در این قرآن برای مردمان از هر گونه مثل زدیم.» هر چه حقیقت را تجسم بخشد به نام مثل خوانده میشود،و قرآن حقایق محض و مجرد را در مثالهایی از تاریخ گذشته یا حوادثی که در آینده وقوع پیدا کرده است به عنوان مجسم میسازد،ولی برای چه،برای آن که این حقایق مجرد را به ذهنها و قلبهای مردمان نزدیک کند،ولی انسان هر اندازه برای او مثل زده شود و داستانهای حوادث و پیشامدها به گوشش برسد،بازهم به مجادله و چون و چرا دربارۀ آنها میپردازد.
وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً
-و انسان بیش از هر کار دیگر به جدال کردن میپردازد و چون و چرا میکند.»
به جستجوی هر وسیله برمیخیزد تا با میانجیگری آن از حفظ کردن امانت عقل بگریزد،و سنگینی مسئولیتهای خویش را از دوش کم کند،و در پی یافتن راه گریزی از هدایت است تا از سختی بسیار شدیدی که در سفر پر مشقت از سرزمین طبیعت به اوج کمال میبیند خلاص شود،و چون طبیعت جدلی دارد،بر او لازم است که سخت بکوشد تا در برابر این طبیعت مقاومت و ایستادگی نشان دهد،و به این معرفت دست یابد که اگر نفس خویش را به حال خود رها کند،نفس متمایل به هوا و فرمان دهنده به بدی او را به جدل و دوری جستن از حقیقت و فروافتادن به حضیض شهوتها خواهد خواند.
ای انسان!بر تو واجب است که مقاومت کنی،چه دست یافتن به علم نیازمند به کوشش و مجاهدت است،و راهیابی و هدایت نیازمند تلاش،و کامل شدن نیازمند به مقاومت پیوسته در برابر انگیزههای هوای نفس،تا از این راه به کمال برسی.
شاید اگر اندکی در کلمۀ جدل تعمق کنیم،به شناخت طبیعت انسانی دست یابیم که آفریدۀ مجموعۀ متناقض از هواها و تمایلات و گرایشها و چیزهای مشابه اینها است،پس انسان /6 پیوسته در حالت مجاذبه و همربایی درونی است،و در نفس تو مجموعهای از جاذبههای مختلف وجود دارد که هر یک از آنها تو را به طرفی جذب میکند،یکی تو را به طرف فرمانبرداری از پدران میکشد،و دیگری به غلوّ و مبالغۀ در دوستی فرزندان دعوت میکند،و سومی از تو میخواهد که گداختۀ در جریانها شوی و نظایر اینها،و همۀ این عوامل در عقل و تفکر تو تأثیر دارد،و رسیدن به کمال برای تو میسر نیست،مگر این که همۀ این ریسمانهای طبیعت را قطع کنی.
به همین سبب در احادیث آمده است که:در قلب انسان 33 فرشته و 33 شیطان وجود دارد،و یکی از آن فرشتگان مجسم کنندۀ صبر است،و دیگری یقین، و سومی تقوا،و همچنین...و از آن شیطانها یکی غیبت را تجسم میبخشد،و دیگری تهمت،و سومی فسق و فجور و...و فرشتگان و شیاطین و آنچه که نمایندۀ آنند،
همگی در داخل انسان به حالت جدالی مستمر و پیوسته قرار دارند.
بعضی از مفسران گفتهاند:کلمۀ«أکثر شیء»در آیه بر سبیل مبالغه آمده،و حقیقت آن است که در آن مبالغهای وجود ندارد،و هیچ چیز در طبیعت جدلیتر از مخ انسان نیست،و اگر چنان فرض کنیم که در آبشارهای نیاگارا جدلی از آن جهت پیش آید که با آبهای دیگر برخورد و تصادم پیدا میکنند،آیا این جدل بیشتر است یا جدلی که در تفکر آدمی پیش میآید؟و آیا جریانهای متعارض و مخالف با یکدیگر که در بعضی از اقیانوسها،و میان بادهای مخالف یکدیگر یا طوفانها پیش میآید بیشتر است یا آنچه در قلب وجود دارد که تناقضهای وجود و هستی در آن انعکاس پیدا میکند؟! [55]
و از انواع تناقض و جدل در نزد انسان است آنچه که میان واقعیت و حقیقت وجود دارد،چه آنچه وقوع پیدا کرده و به صورت واقعیت درآمده،فشار و جاذبیت دارد،و آنچه حقیقت است از صحت و پایان نیک برخوردار است.
/6 خداوند متعال هادی است و هدایت را برای مردم میفرستد،و به مردمان فرمان میدهد که زندگی خود را بر وفق این راهنمایی تنظیم کنند و از همین راه به اصلاح گذشتۀ خود بپردازند،ولی آنان چندان چشم به راه میمانند و از قبول هدایت خودداری میورزند تا عذاب به ایشان برسد که یا آنان را ناگهانی گرفتار خود میسازد،یا مستقیما آن را در برابر خود مشاهده میکنند،پس چشم به راه واقعیت میمانند،و به حقیقت نظر نمیکنند،و قرآن میگوید:
وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدیٰ وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ
-و چه چیز مردمان را از آن بازداشت که چون هدایت به آنان رسید،ایمان آورند و از پروردگار خویش طلب آمرزش کنند؟» إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ -جز این که بر روش گذشتگان برای ایمان آوردن چشم به راه رسیدن عذابی باشند که آنان را در میان گرفته باشد.» أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ قُبُلاً -یا این که عذاب را مستقیما در برابر خود مشاهده کنند.»
[56]
بنا بر این،چرا پروردگار ما عذاب را بر مردمان فرونمیریزد تا هدایت پذیرند؟ زیرا که مطلوب آن است که مردمان به عقل و ارادۀ خویش هدایت شوند،و نقش رسالتهای الاهی نقش مژده و بیم دادن است و نه نقش فشار وارد آوردن و پیش از موقع عذاب دادن.
وَ مٰا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ یُجٰادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ
-و ما فرستادگان را جز برای مژده دادن و بیم دادن روانه نمیکنیم،و آن کسان که کافرند،با باطل به جدل و مبارزه میپردازند تا حق را به وسیلۀ آن باطل سازند.» هدف کافران برانداختن کیان و هستی حق با سلاح باطل است،و چون بر این کار توانایی ندارند،به سلاح دیگر استهزاء میپردازند که خطرناکترین سلاحی است که انسان برای ایستادگی در برابر حقیقت و گردن ننهادن به آن در خدمت خویش قرار میدهد.
/6
وَ اتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ مٰا أُنْذِرُوا هُزُواً
-و آیات مرا و آنچه را که به آن بیم داده شده بودند در معرض استهزاء و ریشخند قرار میدهند.» سختی و خطرناکی این سلاح از دو سوست:یکی از آن لحاظ که چون انسان حقیقت را در معرض تمسخر و استهزا قرار دهد،امکان ندارد که به آن راه یابد و هدایت شود.
دوم این که چون به استهزا پردازد،هیچ کس نمیتواند برای او مثل بزند،یا دلیلی برای اثبات آن حقیقت بیاورد که سبب قانع شدن او باشد. /6
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِیَ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَ رَبُّکَ اَلْغَفُورُ ذُو اَلرَّحْمَةِ لَوْ یُؤٰاخِذُهُمْ بِمٰا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ اَلْعَذٰابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (58) وَ تِلْکَ اَلْقُریٰ أَهْلَکْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً (59) وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ لاٰ أَبْرَحُ حَتّٰی أَبْلُغَ مَجْمَعَ اَلْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (60) فَلَمّٰا بَلَغٰا مَجْمَعَ بَیْنِهِمٰا نَسِیٰا حُوتَهُمٰا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمّٰا جٰاوَزٰا قٰالَ لِفَتٰاهُ آتِنٰا غَدٰاءَنٰا لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً (62) قٰالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنٰا إِلَی اَلصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ اَلْحُوتَ وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اِتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ عَجَباً (63) قٰالَ ذٰلِکَ مٰا کُنّٰا نَبْغِ فَارْتَدّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً (64)
/6
60[لا أبرح]
:از آن بازنمیایستم.
[حقبا]
:حقب به معنی روزگار و زمان و جمع آن أحقاب است.
64[قصصا]
:به پی جویی و دنبال کردن کاری پرداختن.
/6
در این درس قرآن کریم سه حقیقت را به یاد ما میآورد که به قضیۀ هدی و راهیابی و معرفت و شناخت پیوستگی دارد:
حقیقت نخستین:کسب کردن و تحصیل علم و معرفت و در نتیجۀ آن راهیابی به مسئولیت انسان که به مصالح حال و آیندۀ او تعلق دارد،پس هر کس راهیابی را نپذیرد،و مسئولیت دست یافتن به معرفت را قبول نکند،به خویشتن ستم کرده است،و مثل او مثل کسی است که چشم خود را از جای برکند،یا گوش خود را ببندد یا حس دیگری از خود را از کار بیندازد،پس بدین گونه پلی را که وسیلۀ ارتباط ذات او با طبیعت است ویران کرده است،آیا پس از آن چه میتواند بکند؟و آنچه وجود او را در زندگی ضروری میشمارد چیست؟ حقیقت دوم:اگر انسان مشاهده کند که امکان بقای او در مدتی از زمان به حال گمراهی وجود دارد و در این مدت به او آسیبی نخواهد رسید،باید توجه داشته باشد که خدا این مهلت را بنا بر رحمت خود به او عطا کرده است تا شاید از گمراهی خویش بازگردد و به هدایت راه یابد.
و گرنه در لحظهای که چشم انسان کور است،و گوش او کر،و عقلش از کار افتاده، /6 شایسته آن است که بمیرد و عمرش پایان پذیرد،زیرا که هر چه زودتر با طبیعت و حقایق راسخ و سخت آن تصادم پیدا خواهد کرد و به بدترین صورت میشکند و از پای درمیآید،و در پی آن گمراهی برای او جرم و گناهی است که در واقع عقوبت و جزای آن فوری میرسد،ولی خدا این عقوبت را به تأخیر
میاندازد،و این حاکی از فضل گسترده و بردباری بزرگ او است.و شاید برای آن است که وی را به تدریج به سرنوشت سیاهش گرفتار سازد.
حقیقت سوم:این تأخیر پیدا کردن کیفر جز برای مدتی معلوم و شناخته نیست،که اندازۀ آن در نزد خداوند متعال معلوم است،و چون اجل فرارسد دیگر تأخیری به آن راه ندارد،و این نیز به نوبۀ خود قضیۀ مهمی است که اگر آدمی آن را احساس کند،قادر بر آن خواهد شد که در برابر نادانی خود بایستد و به حقایق برسد.
برای آن که قرآن این حقایق را بیشتر آشکار سازد،برای ما مثلی از واقعیت موسی(ع)و کوشش و تلاش او برای دست یافتن به دانش و شناخت میزند.
در این مجموعه از آیات،قرآن این مطلب را به یاد ما میآورد که انسان،در حالات تحمل رنج و تعب و ستمدیدگی،و مشغول بودن ذهن او به قضایایی فرعی، گاه امور مهم را از یاد میبرد.
موسی با جوان همراه خود به سفری دراز پرداخت که مایۀ رنج و آکنده از دشواریها بود،و از سختی سفر گرفتار درد و رنجی سخت شدند،و چنان بود که همراه برداشتن غذایی را که برای سفر خود آماده ساخته بودند از یاد برد،و فراموشی نیز از شیطان است،و در امان بودن از آن تنها از راه به یاد بودن مستمر از خداوند متعال فراهم میآید،و از این گذشته سبب دیگری نیز برای نادانی وجود دارد و آن:
دوری گزیدن آدمی از آیات خدا و منصرف شدن از آنها است.
[57]
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا -و چه کس ستمگرتر از کسی است که چون آیات پروردگارش را به یاد او آورند،از آنها دوری جوید و اعراض کند.» آیات خدا آشکار و پراکندۀ در هر مکان است،ولی انسان نیازمند کسی
است که آیات را به یاد او آورد و توجهش را به آنها جلب کند، /6 ولی چون او را به مطلب یادآوری میکنند و آیات را برای او میخوانند،آنها را ترک میکند و از آنها به هدایت نمیرسد،پس ستمگرترین ستمگر است.
وَ نَسِیَ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ
-و آنچه را که دستهایش انجام داده است فراموش میکند.» حقیقتی اساسی را فراموش کرد،و آن این که:او انسانی غیر عالم است و غیر فاضل،و بلکه نادان و غرق در گناه است؛انسان بر خود ستم روا داشت و به ارتکاب خطاها و گناهان پرداخت،و همینها مانعی بر سر راه او برای رسیدن به هدایت شد،پس چنان شایسته است که خود را به اراده و عزم مسلح کند،و از این مانع،به جای غافل ماندن از آن و فراموش کردن آنچه پیشتر با دستهای خود انجام داده بود،بگذرد.
از این جا میدانیم که رسیدن به هدایت نیازمند گذشتن از سدّ و مانع دشواریها است،و به تعبیر قرآن،(اقتحام العقبة)یعنی گذشتن دشوار از یک گردنۀ کوهستانی سخت است،و آن کس که از گردنه نگذرد،و به عزیمت شایسته برای عبور از موانع مسلح نباشد،هرگز به هدایت دست نخواهد یافت.
إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ
-ما بر دلهای ایشان پوششهایی نهادهایم تا نتوانند آن(قرآن)را فهم کنند.» آیا این حجابها و پوششها چیست؟ گناهان و معصیتهایی است که مرتکب آنها میشوند و بر انجام دادن این کار اصرار میورزند،و همینها است که بر روی قلبهای ایشان به صورت پردههایی ستبر بر روی هم قرار میگیرد و از نفوذ یافتن هدایت به آنها جلوگیری میکند.
وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً
-و در گوشهای ایشان سنگینی(پدید میآوریم).» «وقر»به معنی چیزی سنگین است،و در آن هنگام که آدمی چیزی را نمیشنود،چنان احساس میکند که چیزی سنگین در گوش او قرار گرفته و مانع شنیدن او شده است.
وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدیٰ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً
-و اگر آنان را به هدایت بخوانی هرگز هدایت نمیشوند و راه راست را بازنمیشناسند.» تا زمانی که حجابها بر دلها و سنگینی در گوشهای آنان قرار دارد،و تا آن هنگام که /6 گذشتۀ پر از جرم و گناه خویش را فراموش میدارند،و در آن نمیکوشند که دربارۀ خطرناک بودن این امور به تأمل و تدبر بپردازند،و به سلاح ارادۀ کافی برای ایستادگی در برابر آنها مسلح نشدهاند،محال است که راهی به هدایت پیدا کنند.
در صورتی که گمراهی ستم است،پس چرا خداوند متعال در رسیدن عذاب به این گونه کسان شتاب نمیورزد؟ قرآن میگوید:این نمایندۀ رحمتی از خدا است،و فرصتی گرانبها برای بازگشتن به هدایت،و آدمی نباید فریفتۀ این فرصت شود،چه کوتاه و محدود است.
[58]
وَ رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤٰاخِذُهُمْ بِمٰا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذٰابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً -و پروردگارت آمرزنده و صاحب رحمت است و اگر بنا شود که آنان را به سبب آنچه کسب کردهاند مورد مؤاخذه قرار دهد،رسیدن عذاب را به ایشان زودتر فراهم میآورد،ولی برای آنان اجل و موعدی است،و هرگز پس از آن پناهگاهی برای فرار از عذاب نخواهند یافت.» در قدرت ایشان نیست که گریزگاهی برای پناه بردن به آن در اختیار داشته باشند،به همان گونه که هر کس که در معرض دربند شدن به توسط عوامل حکومت قرار گرفته است در صدد یافتن جایی برای پناه بردن به آن برمیآید،یا متوسل شدن به صاحب نفوذی که بتواند او را نجات دهد،ولی در نزد خدا چنین واسطهها را فایدهای نیست،و هیچ کس نمیتواند از سلطه و قدرت او به هیچ کس یا هیچ چیز متشبث شود.
موئل:مکان یا زمانی است که کیفر را از انسان پنهان میدارد.
[59]
وَ تِلْکَ الْقُریٰ أَهْلَکْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِکِهِمْ
مَوْعِداً
-و آن شهرها(و مردم آن)را،به سبب ستمی که مرتکب شدند ویران و هلاک کردیم،و برای این هلاک کردن موعدی مقرر داشتیم.» چون آن موعد فرارسید،فرصت تعیین شدۀ برای آنان پایان یافت و دیگر فرصت یافتن حتی به یک لحظه بیشتر ممکن نبود برای ایشان فراهم شود.
/6
[60]
فراموش شدن گذشتۀ انسان و آنچه در آن کرده است برای او،یکی از سببهای اساسی نادانی و بیهدایتی او است،و قرآن مثلی برای این مطلب از داستان موسی(ع)میزند که او-چنان که مینماید-،به آن مکلف شده بود که در صدد یافتن مرد دانشمندی برآید که به ارشاد و راهنمایی او بپردازد،و موسی(ع) عزم سفر به جایی نزدیک نقطۀ التقای دو دریا-شاید خلیج عقبه یا خلیج سوئز از دریای سرخ-کرد،و چون همراه با جوان ملازم خود به آنجا رسید،و آن هر دو بر صخرهای آرام گرفتند،یک ماهی که از دریا گرفته بودند و هنوز زنده بود،بر اثر عدم توجه آنان به طرف دریا جست و از دسترس ایشان خارج شد و خود را به دریا انداخت،و شاید آیۀ:
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ لاٰ أَبْرَحُ حَتّٰی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً
-و موسی به جوان خود گفت که:من از پیش رفتن در راه بازنمیایستم تا آن گاه که به مجمع البحرین(محل تلاقی دو دریا)برسم،یا مدتهای دراز پیش بروم.» هر چند دشواریهای راه زیاد باشد،باز چنین خواهم کرد،اشارۀ به آن بوده باشد؛و جوان ملازم او یوشع بن نون از نزدیکترین فرزندان اسراییل به موسی علیه السلام و جانشین او بود،و ممکن است اشارۀ به او به صورت(فتی جوان)اشاره به معانی بلندی روحی آن و کمال رسالی باشد که از آن برخوردار بوده،و بر اثر آن ذاتا از پیشوایی الهی او پیروی میکرده و در نزد رسول خدا علیه السلام از هیچ خدمتی خودداری نمیکرده است.
[61]
فَلَمّٰا بَلَغٰا مَجْمَعَ بَیْنِهِمٰا -و چون به محل تلاقی آن دو رسیدند.» یعنی به محل تلاقی دو دریا.
نَسِیٰا حُوتَهُمٰا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً
-ماهی(صید شدۀ) خویش را از یاد بردند و آن رو به پایین جهید و خود را به دریا افکند.» ماهی از بالا به پایین میل کرد و شاید این ماهی هنوز جان داشته است و چون به آب بازگشت زندگی بدو بازگردانده شد یا در آن جا آب حیات وجود داشته است.
/6
[62]
فَلَمّٰا جٰاوَزٰا -پس چون گذشتند.» یعنی به کنارۀ دیگر دریا منتقل شدند.
قٰالَ لِفَتٰاهُ آتِنٰا غَدٰاءَنٰا لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً
-به جوانش گفت:غذایمان را بیاور که در این سفر بسیار رنج بردهایم.» یعنی سفرشان بسیار رنجاور بود و احساس گرسنگی کردند،و غذا چاشت است که در آغاز روز خورده میشود.
[63]
قٰالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنٰا إِلَی الصَّخْرَةِ -(جوان)گفت:آیا به یاد داری آن هنگام را که در کنار تخته سنگ توقف کردیم؟» تا اندکی رفع خستگی کنیم.
فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ
-من ماهی را از یاد بردم.» ماهی را در کنار دریا گذاشتم و همراه خود نیاوردم،و برای آن که این واقعیت را که نتیجهای از فراموشکاری بود توجیه کند،گفت:
وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطٰانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً
-و به یاد داشتن ماهی را کسی جز شیطان از یاد من نبرد(و نتوانستم خبر آن را به تو بگویم)،و ماهی به صورتی شگفت انگیز راه دریا را در پیش گرفت و خود را در آن
افکند.» جوان داستان را فراموش کرد که به موسی علیه السلام بگوید،و این که چگونه ماهی را با پریدن رو به پایین راه دریا را پیش گرفت.
[64]
و چنان مینماید که نشانۀ موسی برای شناخته شدن منزل آن عالم، درست همین زنده ماندن ماهی بوده است،و به همین سبب موسی علیه السلام گفت که:
قٰالَ ذٰلِکَ مٰا کُنّٰا نَبْغِ
-گفت که:این همان چیزی است که خواستار آن بودم.» /6 یعنی همان منظور نظر ما و هدف مسافرتمان است.
فَارْتَدّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً
-پس بر خلاف جهت حرکتشان قصه گویان بازگشتند.» پیش از آن که داستان موسی را با آن دانشمند در درس آینده دنبال کنیم، روا است دربارۀ فراموشی که در این آیات مکرر از آن یاد شده به تدبر بپردازیم.
پیش از این(در آیههای 23 و 24 از همین سوره)قرآن قضیۀ مهمی را برای ما بیان کرد و گفت: وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً* إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً و در آیه 63 از همین سوره نیز با ترکیب وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطٰانُ رو به رو میشویم،و از این دو آیه معلوم میشود که شیطان آدمی را به فراموش کردن چیزی گرفتار میسازد،و خدا آنچه را که فراموش کردهایم به یاد ما میآورد،و آیا این چه معنی را میرساند؟ فکر آدمی همچون چراغی پر نور است،و نیازی به سوخت ندارد،ولی موانعی وجود دارد که راههای بیرون رفتن این نور را میبندد،آیا این موانع چیست؟ مجموعهای از عوامل مادی است که بر اثر اهتمام و توجه انسان به زینت زندگی دنیا و متاع آن استوار است،و ممکن است که جوان موسی(ع)،در آن هنگام که در کنار دریا راه میپیمودند به دیدن آرایش دریا،یا به بعضی از چیزهای غریبی که در راه بودند،مشغول بوده است،ولی آنچه مهم است این است که جذب
شدن انسان به طبیعت و خضوع کردن در برابر آن خود از سببهای فراموشی است،و زندگی آکندۀ از شهوتها و چیزهای جاذب و جالب توجهی است که شیطان آنها را تقویت میکند،ولی ذکر و یاد خدا این شهوتها را به دور میراند،و به تحت فشار قرار دادن این عوامل جذب کننده مدد میرساند و نفس را از عقدههایی که شیطان میسازد پاک میکند،و در نتیجه ذکر خدا و به یاد او بودن دشمن فراموشی است،از آن جهت که این موانع سبب پوشیدن قلب آدمی را میشکند و از میان میبرد.
در آن هنگام که به یاد خدا و قدرت و هیمنۀ او بر جهان میافتی،تعادل و توازن به تو بازمیگردد،و نفست ارادۀ گمشده را بازمییابد،و به عقلت این معرفت دوباره راه مییابد که تو از طبیعت قویتری، /6 و از زینت زندگی دنیا برتر و والاتر،پس واجب نیست که به آن تسلیم شوی.
بدین گونه قرآن حکیم در سورة الکهف با ما دربارۀ زینت حیات دنیا از یک سو،و ضروری بودن برتری یافتن بر آن از سوی دیگر میگوید،و از ابعاد تسامی و برتری در عین حال:به یاد خدا بودن و فراموش نکردن است،زیرا که انسان تسلیم شدۀ به زندگی و زینت دنیا نه تنها فکر خویش را از دست میدهد،بلکه حتی خود زندگی را نیز از کف میدهد،چه دوستی چیزی آدمی را کور و کر میسازد.
/6
فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا آتَیْنٰاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً (65) قٰالَ لَهُ مُوسیٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلیٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّٰا عُلِّمْتَ رُشْداً (66) قٰالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (67) وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلیٰ مٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68) قٰالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ صٰابِراً وَ لاٰ أَعْصِی لَکَ أَمْراً (69) قٰالَ فَإِنِ اِتَّبَعْتَنِی فَلاٰ تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتّٰی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (70) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا رَکِبٰا فِی اَلسَّفِینَةِ خَرَقَهٰا قٰالَ أَ خَرَقْتَهٰا لِتُغْرِقَ أَهْلَهٰا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (71) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (72) قٰالَ لاٰ تُؤٰاخِذْنِی بِمٰا نَسِیتُ وَ لاٰ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً (73) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا لَقِیٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً (74) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (75) قٰالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهٰا فَلاٰ تُصٰاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً (76) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا أَتَیٰا أَهْلَ قَرْیَةٍ اِسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمٰا فَوَجَدٰا فِیهٰا جِدٰاراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقٰامَهُ قٰالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (77) قٰالَ هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مٰا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (78)
/6
77[ینقض]
:فروافتد و خراب شود.
/6
یکی از مظاهر اعجاز قرآن حکیم آن است که آیههای آن در یک زمان از چیزهای متعدد سخن میگوید،و یک آیه مثالی است هم برای قدرت خدا در
جهان،و هم برای علم خدا نسبت به امور و مسائل،و ابعاد مختلف حقیقت واحد یا حقایق مختلف حقایق زندگی را برای ما بیان میکند توضیح میدهد.
در آن جا که سورۀ کهف از علاقۀ انسان به زندگی بحث میکند،از علم انسان نیز سخن میگوید،و گاه چنان مینماید که این دو امر در این آیه با یکدیگر انسجام ندارد و حتی با یکدیگر مختلف و متفاوت است،در صورتی که حقیقت آن است که علاقۀ انسان به زینت دنیا و ایستار سالم وی در برابر آنها،از علم و دانش انسان نسبت به حقیقت دنیا سرچشمه میگیرد،پس اگر انسان تنها ظاهری از زندگی را بشناسد،غرور وی را فرامیگیرد،و چنان میپندارد که همین ظاهری که مشاهده میکند عین حقیقت است،در صورتی که اگر اندکی تعمق کند و به جوهر زندگی دنیا برسد،از دامنۀ تغییر و تبدیل آن آگاه خواهد شد،و خواهد دانست که حقیقت آن با ظاهر آن تفاوت دارد،و به همین جهت در حدیث آمده است که:
«دنیا میفریبد و زیان میرساند و میگذرد».
نیز آمده است:«همۀ آنچه را که در دنیا است،اگر بشنوی بهتر از آن است که ببینی».
/6 و همچنین سخن گفتن از آنها مستلزم آن است که شخص از روی دانش و هدایت در این باره سخن بگوید،زیرا که هدایت و شناخت انسان نسبت به حقایق معرفتی ژرف و فراگیر است که از او چنان میخواهد که نسبت به زینت حیات دنیا ایستاری سالم اختیار کند و نه ایستار غرور و تسلیم مطلق.
در داستان موسی(ع)با آن بندۀ صالح خدا که در احادیث از او به نام خضر(ع) یاد شده گوشهای از این حقیقت را برای ما آشکار میسازد.
موسی(ع)پیامبر بود،و از احکام شرعی ظاهری آگاهی داشت،ولی به دنبال کسی داناتر از خود میگشت تا از وی زمینهها را بیاموزد،یا از حکم احکام عام و خاص آگاهی پیدا کند.
در ضمن درس خواندن،در برابر بعضی از حوادثی که آنها را میدید ولی تحمل دیدن آنها را نداشت،تکان میخورد و گرفتار حالت روانی خاصی میشد،
پس چون بر کشتی سوار شدند،خضر کلنگ یا متهای را به دست گرفت و دیوارۀ کشتی را سوراخ کرد و ناگهان آب دریا به درون آن وارد شد،و چون در راه خویش به جوانی رسید،خضر به او حمله کرد و او را کشت.در پایان گردش به شهری رسیدند که خضر در آن با دیوار نزدیک ویران شدنی رو به رو شد،و رنج زحمتی فراوان را برای تعمیر کردن آن بر خود تحمیل کرد،و از آن قوم،علی رغم استقبال بدی که از آنان کرده و از پذیرفتن ایشان به مهمانی خودداری ورزیده بودند، خواستار هیچ مزدی برای تعمیر دیوار نشد،و تأثیر این حوادث بر روی موسی چندان شدید بود که در هر بار زمام خودداری از دست او بیرون میرفت و شرط صبری را که میبایستی ملتزم آن باشد فراموش میکرد.
یکّه خوردن و از جای جستن موسی در برابر همۀ اعمالی که آن بندۀ صالح خدا انجام میداد،دلیلی بر آن است که انسان هیچ احتمال آن را نمیدهد که شاید در آن سوی علم وی چیزهای فراوان مجهول دیگری وجود دارد که وی به دانستن و دریافتن آنها هنوز نرسیده است،و اگر احتمال محضی از این نادانی خود بدهد، رزین و بردبار و آرام بر جای میماند،و از ظواهر تنها متأثر نمیشود،بلکه به عمق نیز نگاه میکند.
[65]
فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا آتَیْنٰاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ عَلَّمْنٰاهُ /6 مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً -پس با بندهای از بندگان ما رو به رو شدند که از جانب خود رحمتی به او بخشیده و علمی به او آموخته بودیم.» آن بنده علاوه بر علمی که به دست آورده بود،به رحمت خدا نیز دست یافته بود،پس آیا میان علم و رحمت علاقه و ارتباطی وجود دارد؟ با تفکر و تدبر سادهای دربارۀ مفهوم دو کلمۀ علم و رحمت به این نتیجه میرسیم که:علم معمولا زاییده و پیدا شدۀ از رحمت نیست،و جوهر رحمت
نرمدلی است که صفتی در مقابل صفت دیگر سخت دلی است،و سختی دل و قساوت قلب سبب آن میشود که حقایق زندگی در آن نفوذ نکند و به آن راه نیابد و در نتیجه شخص گرفتار جهل و نادانی شود،و نرمی دل،بر عکس،سبب پدید آمدن علم است و به همین سبب میتوانیم بگوییم که نخستین فضل و بخشش مخصوص رحمت است،و این همان چیزی است که خدا آن را به خضر(ع)عطا کرده و سبب رسیدن او به علم شده بود،و بعضی به این کلمه استناد کرده و گفتهاند:خضر(ع) پیغمبر بود و پیغمبری رحمتی الهی است،در صورتی که دیگران گفتهاند:سعۀ صدر خضر و قدرت او بر تحمل اعتراضهای شاگردش موسی همان رحمتی است که خدا به او عطا کرده بود.
در آیه اشارهای آشکار به این امر است که علم از خداوند متعال و نوری است که آن را در قلب هر کس که خواسته باشد میافکند،و چنان که بعضی میپندارند،با زیادی درس خواندن به دست نمیآید.
[66]
قٰالَ لَهُ مُوسیٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلیٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّٰا عُلِّمْتَ رُشْداً - موسی به او گفت:آیا اجازه میدهی که همراه تو روانۀ راه شوم و از تو پیروی کنم، و تو به من پارهای از رشد و راهیابی که به آن دست یافته و آموختهای تعلیم کنی و بیاموزی؟» موسی(ع)میدانست که دست یافتن به علم بدون تلاش و کوشش میسر نمیشود،و به همین سبب پیروی و تبعیت خویش را به عالم عرضه کرد که چون به کارهای روزانۀ خویش میپرداخت،موسی(ع)از راه توجه کردن به همین اعمال یومیۀ او و ایستارهایی که در موارد مختلف نسبت به حوادث زندگی اختیار میکرد، حکمت بیاموزد،و علمی که بر آدمی جستجو و دست یافتن به آن واجب است،علم مطلق نیست بلکه آن علم است که /6 راه راست و بینش و بصیرت در رفتار و کردار را بهرۀ انسان میسازد،و این علم عملی است،و به همان گونه که به عمل و کار
علمی نیازمندیم،به علم عملی نیز احتیاج داریم،و باید هر چه را که به سود ما است بیاموزیم و فراگیریم.
امّا خضر(ع)شیوۀ دیگری را برای آموختن در اختیار ما مینهد و میگوید:
نخستین و مهمترین ویژگی به دست آوردن علم،صبر است و لذا صبر وزیر عقل به شمار میآید و این در احادیث مختلف آمده است.
[67]
قٰالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً -(خضر)گفت:تو هرگز نخواهی توانست که بودن با مرا تحمل کنی و شکیبا باشی.» این مشکل و مسئلهای برای انسان است که برای آموختن علم نیازمند بردباری است،و بردباری نیز به نوبۀ خود نیازمند به علم است تا برای انسان اطمینان و آرامش خاطر فراهم شود،چه«شخص جاهل و نادان میترسد و هراسناک است».
در این جا میخواهیم به این نکته اشاره کنیم که گذشتن از سدّ و مانع جهل برای انسان عملی دشوار است،و آدمی نمیتواند،در صورت نداشتن عزمی جزم،از این مانع بگذرد،چه دست یافتن به علم،علاوه بر تلاشهای عملی،نیازمند به گذشتن از مانع نفسانی است،و چنان که مشاهده میکنیم،موسی(ع)علی رغم این که برای طلب علم به سفری دور و دراز پرداخت،و با انواع سختیها رو به رو شد،و خوراک خود را فراموش کرد،و با آن که پیامبر پیشوای امت خود بود در مصاحبت جوانی به راه افتاد و نظایر اینها،و همچنین علی رغم اعمال بدنی به تلاشهای روانی بزرگی نیازمند بود که انجام دادن آنها وظیفۀ قلب یا به تعبیر دیگر رحلت و سفر قلب است،و قرآن حکیم در این آیات به آن اشاره کرده است.
[68]
وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلیٰ مٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً -و چگونه میتوانی بر چیزی صبر کنی و بردبار بمانی که از آن آگاهی و خبر کامل نداری؟» این مطلب معلوم است که خضر عالم قدرت حقیقی موسی را بر صبر کردن فراموش نکرد،چه موسی(ع)به صورت حقیقی و فعلی توانایی بر شکیبا شدن داشت،ولی شخص عالم با آگاهی خود این را میداند که مردمان جاهل نسبت به
یک امر در برابر تحمل دشواریهای علم پیدا کردن نسبت به آن امر صبر نشان نمیدهند،و در نتیجه علم سبب آسیب دیدن به ایشان میشود و سبب دست یافتن به فهمی میشود که گاه نسبت به آن کافرند.
/6
[69]
قٰالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ صٰابِراً وَ لاٰ أَعْصِی لَکَ أَمْراً -گفت (موسی)که به خواست خدا مرا بردبار خواهی یافت و نسبت به فرمان تو نافرمان نخواهم شد.» بدین گونه موسی به صبور بودن و پیروی کردن از استاد خود تعهد سپرد، پس مثل عالم همچون مثل درختی باردار است که چون تکان داده شود،تو را از میوههای خود بهرهمند میسازد،و آن که میبایستی برنامۀ آموزش تو را تنظیم کند عالم است نه شخص خودت.
موسی(ع)بردباری خویش را منوط به مشیت الاهی کرد و گفت:
سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ صٰابِراً
چه این را میدانست که بر آدمی دشوار است که در چنین ایستگاهها،صبر کردن بر آسیبهایی که به سبب پیدا کردن معرفت نسبت به واقعیت مجهول به او میرسد،دشوار است.
[70]
قٰالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاٰ تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتّٰی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً -(خضر)گفت:اگر با من روانه شدی،دربارۀ چیزی از من پرسش مکن،تا خودم دربارۀ آن چیزی به تو بگویم.» عالم(علیه السلام)در آن هنگامی که موسی را به قبول چنین شرطی دعوت کرد،در واقع به این امر اشاره میکرد که بر دانشمندان لازم است که از آغاز شروع به تعلیم قرار کار خود را با شاگرد خود مقرر دارند،از آن روی که استاد است که برنامه و روش کار و تدریس را تنظیم میکند.
[71]
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا رَکِبٰا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهٰا -پس به راه افتادند، و چون بر کشتی سوار شدند،(خضر)آن را سوراخ کرد.»
در این هنگام موسی(ع)تحت تأثیر اخلاق رسالی خویش قرار گرفت که بدان گونه با جامعۀ اسراییلی خویش عمل میکرد که مجتمع وارفته و سستی بود و میبایستی با مردم آن با شدت و سختی عمل شود،بر عکس محمد رسول اللّٰه(ص) که در مجتمع خشن و غلیظ میزیست،و به سلاح مهربانی و نرمی مسلح شد،و به همین جهت موسی تحت تأثیر عمل سوراخ کردن کشتی قرار گرفت و با خشم بانگ برداشت و:
قٰالَ أَ خَرَقْتَهٰا لِتُغْرِقَ أَهْلَهٰا
-گفت آیا برای آن سوراخ کردی که آن کسان را که در آنند غرق کنی؟» /6 حتی به این پرسش نپرداخت که:چرا آن را سوراخ کردی،بلکه به صورت مستقیم منکر موضوع شد،و بر این آرام نگرفت بلکه به کار انجام شده این رنگ مخصوص را بخشید که همراهش تنها به این سبب کشتی را سوراخ کرده که همۀ کسانی را که در آنند غرق کند،و هدف یگانه مورد نظر از این عمل همان بوده است،و گفت:
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً
-کار عجیب و زشتی انجام دادی.» این خطای دیگری از موسی بود که دلالت بر نادانی او بر موضوع داشت،و چون چنین شد،خضر(ع)گفت:
[72]
قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً -گفت:مگر به تو نگفتم که توانایی صبر کردن و بردبار بودن با مرا نداری؟» [73]
و با آرامش اعصاب حادثهای را که میان آنان پیش آمده بود به او یادآوری کرد،پس آتش خشم موسی فورا فرونشست،و از آنچه کرده بود عذرخواهی کرد و گفت:مرا بر کاری که تحمل آن برایم دشوار است مورد مؤاخذه قرار مده،چه این برای انسان بسیار دشوار است که بر چیزی صبر کند که از ژرفنا و عاقبت آن هیچ اطلاعی ندارد،و به همین سبب موسی از آن عالم خواست که به سبب آنچه از او سر زده وی را مورد مؤاخذه قرار ندهد.
قٰالَ لاٰ تُؤٰاخِذْنِی بِمٰا نَسِیتُ
-(موسی)گفت:به سبب چیزی که آن را
فراموش کردم،مرا ملامت مکن.» در کار تعلیم و آموزش دو امر مهم وجود دارد:
اول این که:بر معلم و عالم لازم است که واقعبین باشد،و بداند که دیگران بشرند،و در معرض فراموشی قرار میگیرند،بدان سبب که معرفت و شناختی که به آنان داده و تعلیم میشود،از تراز و سطح دریافت معرفت آنان بالاتر است،و ذهن معمولا آنچه را که در نظر او غریب مینماید فراموش میکند.
دوم:این گونه کسان تحمل آن را ندارند که از راه تصادف کسب علم کنند،بلکه شخص عالم و معلم به آن نیاز دارد که برنامهای تدریجی برای تعلیم و آموزش خود طرحریزی کند،و به همین جهت موسی گفت:
وَ لاٰ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً
-و مرا به انجام دادن کاری فرمان مده که بر من دشوار است.» /6 إرهاق به معنی منطبق کردن چیزی بر چیز دیگر است.و عسر و سختی و دشواری از همه طرف بر شخص وارد و بر او منطبق میشود.
[74]
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا لَقِیٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً -پس به راه افتادند تا به پسری رسیدند و (خضر)او را کشت،پس(موسی)گفت:چرا صاحب جان پاکی را،بیآن که کسی را کشته باشد،کشتی؟و بدان که عملی زشت و منفور انجام دادهای.» و بار دیگر خضر(ع)با اعصاب آرام گفت:
[75]
قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً -مگر به تو نگفتم که نمیتوانی با من تحمل داشته باشی و بردبار باشی؟» موسی بار دیگر متوجه شرطی که پذیرفته بود شد،و احساس کرد که این بار دوم است که با شرط پذیرفتۀ به توسط خودش مخالفت کرده است،و چون عزم به تعلیم پذیرفتن و چیز آموختن جزم کرده بود،خواستار مهلت و فرصت دیگری شد.
[76]
قٰالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهٰا فَلاٰ تُصٰاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً -(موسی)گفت:اگر پس از این دربارۀ چیزی از تو پرسش کردم، مصاحبت با من را ترک کن و مرا از خود دور ساز.» این نیز درسی برای عالم و معلم است،پس بر شاگرد واجب است که بکوشد تا از آنچه آموخته است استفاده کند،و این استفاده برای خودش نیست، بلکه در راه تعلیم گرفتن و رشد یافتن و تربیت شدن است،و شاگرد حقیقی آن کس است که در کنار علم و معرفت صفات نفسانی بالا را نیز کسب کند،و آنها را فراگیرد و بر آنها تمرین و تجربه کند،و از این راه بر صفات نیک خویش بیفزاید،و نفس خویش را پاک و پاکیزه سازد،ولی اگر آموختن بدون تجربه کردن و به کار بستن آموخته و تزکیۀ نفس باشد،یا او را به فداکاری و از خودگذشتگی نرساند،باید گفت که او شاگرد و متعلمی بیحاصل بوده است.
[77]
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا أَتَیٰا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا فَأَبَوْا أَنْ /6 یُضَیِّفُوهُمٰا فَوَجَدٰا فِیهٰا جِدٰاراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقٰامَهُ قٰالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً -پس به راه افتادند و چون به مردم شهر یا روستایی رسیدند و از آنان خواستار خوراک شدند،و آنان از پذیرایی کردن از ایشان امتناع ورزیدند،پس با دیواری در آن رو به رو شدند و آن را در شرف فروریختن دیدند،و خضر آن را ترمیم کرد و بر سر پا نگاه داشت،و موسی گفت که:اگر میخواستی میتوانستی از ایشان برای انجام دادن این کار مزد طلب کنی.» در این جا عالم(ع)بر آن شد که گردش در مصاحبت شاگردش را پایان دهد،چه موسی نمیتوانست بیش از این تحمل کند،پس:
[78]
قٰالَ هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مٰا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً -(خضر)گفت:این جا جای جدا شدن من و تو از یکدیگر است و به همین زودی بر تو آشکار خواهم ساخت که آنچه قدرت صبر کردن بر آن را نداشتی
چه بوده است.» ظواهر امور همیشه چنان نیست که حقایق آنها را آشکار سازد،و بنا بر این بر انسان لازم است که به سلاح صبر مسلح شود،تا بتواند به دوربینی کامل دست یابد،و از حقیقت زندگی شناختی ژرف به دست آورد،و در آن هنگام است که ایستار سالمی نسبت به زندگی پیدا خواهد کرد.
/6
أَمَّا اَلسَّفِینَةُ فَکٰانَتْ لِمَسٰاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهٰا وَ کٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً (79) وَ أَمَّا اَلْغُلاٰمُ فَکٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینٰا أَنْ یُرْهِقَهُمٰا طُغْیٰاناً وَ کُفْراً (80) فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (81) وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی اَلْمَدِینَةِ وَ کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ یَسْتَخْرِجٰا کَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (82)
79[أعیبها]
:در آن عیبی پدید آورم.
/6
تا این جا با خضر بودیم که به موسی درس علم عملی میداد،و او را به فهم زندگی و تحمل مسئولیتها و تدبر در عواقب پیشامدهای آن آزموده و آماده میساخت، و دیدیم که چگونه موسی،هر وقت عملا انجام یافتن عملی را مخالف با ظواهر شریعت میدید از خشم افروخته میشد،تا آن جا که خضر به موسی گفت:« هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ »،ولی-پیش از جدایی-این قضایا را که به نظر تو پیچیده و غامض مینمود،برایت تفسیر خواهیم کرد،و به بیان آنها،یکی پس از دیگری، پرداخت.
از این جا بر ما آشکار میشود که بعضی از احکامی که خدا به پیامبران گرامی خویش انجام دادن آنها را فرمان میدهد،با احکامی که مردمان عادی را به اجرای آنها فرمان داده است،اختلاف دارد؛کشتی مالک خاص داشت،و احترام مالکیت واجب است،ولی خضر با استمداد از خدا آگاهی پیدا کرده بود که پادشاهی هر کشتی سالم را غصب میکرد،و همین علم او را به فرمان خدا بر آن داشت که آن کشتی را سوراخ و معیوب سازد،تا در دست صاحبان فقیر آن باقی بماند،چه آن پادشاه کشتیهای عیبناک را غصب نمیکرد.
بنا بر این،احترام نفس واجب است،ولی احترام محدود به نرسیدن ضرر آن /6 به دیگران است،اما اگر نفس زیانکار باشد،خداوند متعال به صاحبان امر از جانب خودش اجازه میدهد که آن نفس را هلاک سازند،و مجتمع را از شرّ آن
آسوده سازند،و به همین جهت به خضر فرمان داد که آن پسر را بکشد تا مایۀ رسیدن زیان به دیگران نشود،و همچنین مسئله دیوار،و این چیزی است که ما از ظاهر آیات استنباط میکنیم،و در این جا عمق دیگری نیز وجود دارد که پس از این به تدبر در آن خواهیم پرداخت.
[79]
أَمَّا السَّفِینَةُ فَکٰانَتْ لِمَسٰاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهٰا -اما کشتی متعلق به مسکینانی بود که در دریا کار میکردند،پس من خواستم که آن را عیبناک سازم.» رسم و عادت پادشاهان و سران کشورها،چه در قدیم و چه در زمان حاضر، آن است که چون گرفتار جنگی شوند،به مصادرۀ وسایل نقلیه فرمان دهند،بدان جهت که جنگ در قدیم به وسایل نقلیهای از گونۀ کشتیها و شترها،و در این ایام به اوتوموبیلها و قطارهای راه آهن و هواپیماها نیازمند است،و به همین سبب یا آنها را به صورت کامل مصادره میکردند،یا تنها در زمان جنگ آنها را نگاه میداشتند و پس از آن به صاحبان آنها بازمیگرداندند،و آن کشتی که من او را سوراخ کردم در معرض مصادره قرار داشت،و اگر آن را معیوب نمیکردم گرفتار مصادره میشد،چه دیگر مشمول حکم مصادره که تنها به کشتیهای بدون عیب تعلق داشت نمیشد.
وَ کٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً
-و در پی ایشان پادشاهی بود که هر سفینه را غصب میکرد.» آیه نگفته است که پادشاه تنها کشتیهای بیعیب را مصادره میکرد،و کلمۀ پیش از این بر این معنی دلالت داشت،و این از بلاغت قرآن است.
[80]
وَ أَمَّا الْغُلاٰمُ فَکٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینٰا أَنْ یُرْهِقَهُمٰا
/6 طُغْیٰاناً وَ کُفْراً
-و اما آن پسر را پدر و مادری مؤمن بود پس از آن بیم داشتیم که آنان را بر آن وادارد که(به سبب دوستی وی)گرفتار طغیان و کفر شوند.» سبب کشتن پسر بدون بیم دادن پیش از آن به وی آن بود که:آن پسر سبب آن میشد که آن دو مؤمن صالح را به طغیان نسبت به خدا و کفر ورزیدن وادار کند،چه آنها،از فرط محبتی که نسبت به این پسر داشتند،از تمایلات و هواهای نفسانی وی پیروی میکردند،در صورتی که آن پسر بر بیبندوباری و لوسی و تبهکاری اخلاقی پرورش یافته بود،و لذا خضر بیم آن داشت که پدر و مادر به سبب این پسر سر به طغیان نسبت به خدا بردارند و به همین جهت او را کشت،از آن روی که وجودی فاسد و زیانمند بود.
[81]
فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً -پس چنان خواستیم که پروردگارشان به جای وی پسری بهتر و پاکیزهتر و در صلۀ رحم به آنان نزدیکتر باشد.» خضر در آن میکوشید که خدا این پسر را به مولودی پاکیزهتر مبدل سازد، یعنی رشد پاکیزهتر داشته باشد،و مانند این یک گردنکش و طاغی نسبت به خدا نباشد،چه رشدی زاکی و پاکیزه وجود دارد و رشدی طاغی و گردنکشانه:رشد پاکیزه رشدی است که از نقاط منفی تهی باشد،و اما رشد فاسد آن است که پلید و آکندۀ از نقاط منفی بوده باشد.
به همین گونه میان صلۀ رحم و کافر شدن به سبب رحم و خویشاوندی فرق وجود دارد،پس علاقهای که پسر و پدر را به یکدیگر نزدیک میسازد،اگر علاقهای دور از ایمان آوردن به خدای متعال و سپاسگزاری نسبت به او باشد،این علاقه علاقۀ کفر است و ناشکری نسبت به خداوند سبحانه و تعالی است،در صورتی که اگر مبتنی بر مهربانی بوده باشد که امتدادی از علاقۀ انسان به خدا است،همچون این که بگوید:من از آن روی پسرم را دوست میدارم و به او کمک میکنم که برای من همچون نعمتی از خداوند متعال است،این علاقه علاقهای امتدادی است، و در آن هنگام این علاقه علاقهای رحمی میشود،و همان است که قرآن از آن با
«أقرب رحما»یاد کرده است،و این دو کلمه اخیری که قرآن آورده،برای مقابله کردن آنها با دو کلمۀ نخستین است،و زکاة و رحم در مقابل طغیان و کفر آمده است.
احکام شرعی عموما وابستۀ به مصلحت افراد نیست،بلکه بیشتر در آنها مصلحت عامه در نظر گرفته شده است،و مصلحت عامه مصلحت همۀ افراد جامعه روی هم رفته است،در صورتی که مصلحت خصوصی /6 مصلحت افراد جدا از یکدیگر است،و طبیعی است که میبایستی مصلحت افراد با یکدیگر جمع شده بر مصلحت افراد جدا از یکدیگر ترجیح و تفوق داشته باشد،و مخصوصا در آن هنگام که معارضهای میان این دو مصلحت وجود داشته باشد پس،مثلا،مصلحت یک میلیون انسان مهمتر از مصلحت پنج نفر است.
هنگامی که از مصلحت عامه یاد میکنیم،مقصود ما مصلحت بشر است،و این معقول نیست که اسلام به خاطر مصلحت عدۀ قلیلی از افراد،مصلحت بشر را کنار گذارد.
فرهنگ سرمایهداری که نسبت به مصلحت فردی تأکید دارد و در آن مبالغه میکند،فرهنگی مبتنی بر بهرهکشی است که از طریق آن منحرفان حریص استثمار خود را از دیگران و تسلط پیدا کردن نامشروع بر ایشان،به خیال خویش،خوب جلوه میدهند و پسندیده میشمارند،و از مالکیت و مصلحت فردی سخن میگویند،و چه مصلحتی میتواند در مقابل مصلحت مجموع افراد برای یک فرد وجود پیدا کند؟!و فرد چه احترام و آزادی در برابر احترام و آزادی جامعه و همۀ مردم میتواند داشته باشد؟!و معنی این کلمه چیست؟و آیا این مصلحت است یا مضرت؟ ما در این شک داریم که کلمۀ مصالح فردی راست باشد،بلکه درستتر آن است که به نام مضار فردی خوانده شود،چه خیر و شر در مقایسۀ با فرد نباید باشد،بلکه در مقایسۀ با مجموع میبایستی بوده باشد،و خیر آن چیزی است که
برای مردمان سودمند است،و شر آنچه برای آنان زیانمند،پس اگر چیزی سبب رسیدن نفعی به من شود و به دیگران زیان برساند،آن چیز شر است،و مفهوم کلمه از آغاز مفهومی فراگیر و اجتماعی بوده است،و در این شک نیست که هر شر و بدی به شخص نفع میرساند،پس آیا مفهوم آن به سبب منفعت داشتن برای یک فرد یا برای مجموعهای کوچک از فرزندان مجتمع انسانی عوض میشود؟! آیات کریمه دال بر این حقیقت است که:مصلحت حقیقی و منفعت صادقانه با قیاس کردن به مجموع است،و احکام شرعی صفات مطلقی برای بعضی از مفهومها قایل نمیشود،پس مالکیت فردی سدی در برابر اسلام نیست،و چنین است حرمت و احترام افراد،با علم به این که من اهتمام اسلام را به مالکیت نفی نمیکنم،ولی محدود به مصالح دیگران است،و در آن هنگام که زیان رساندن به دیگران آغاز شود،حرمت و احترام مالکیت پایان میپذیر.
/6
نگرش اسلام به زندگی دنیا و وسایل آرایش آن چنین است که:بسیاری از چیزهای زندگی دنیا برای انسان مفید به نظر میرسد،ولی در نظر خدا از آن روی غیر مفید است که از آینده و مستقبل آنها آگاهی دارد،پس اگر بشری شراب بنوشد،و بر سفرۀ قمار بنشیند،و اموال یتیمان را بخورد،در آن حال که چنین میکند برای او مفید است،ولی از طریق آن به عواقب بسیار بدی گرفتار میشود،و عکس آن نیز درست است،پس کدام یک از این دو بهتر است،انسان تندرست یا انسان بیمار؟ گاه چنین پیش میآید که انسان بیمار افضل و بهتر است،چه در دولت ایجاد کنندۀ ترس و هراس،انسان سالم به زندان افکنده میشود،اما بیمار در خانۀ خود در امان است،و بعضی از اوقات نگرش و نظر ما نسبت به زندگی غیر حکیمانه است،چه از نظر ندیدن آینده به دوست داشتن چیزی میپردازیم که برای ما زیانبخش است،و از چیزی بدمان میآید که برای ما سودمند است.هرگز...آنچه
واجب است این است که به آنچه خدا خواسته است راضی باشیم،و به قضای او تسلیم شویم،پس اگر خدا به ما چیزی را عطا کرد که کمال مطلوب نیست،اصرار برای به دست آوردن آن خطا است،چه،ممکن است که خدا به سبب اصرار ما آن را به ما بدهد ولی برای ما مایۀ زیان باشد.
پس از جملۀ سنتهای خدا برای هلاک کردن اقوام و ملتها،گشودن درهای رحمت به روی ایشان و تدبیری برای هلاک کردن آنان است،و نیز چنین است برای افراد انسان،پس اگر دیدی که انواع نعمت به وفور از هر سو برای تو میرسد، بیدار و بر حذر باش،بدان جهت که این نعمتها گاه برای آزمودن تو میرسد و خدا میخواهد اراده و قدرت تو را برای مقاومت بیازماید،و ارادۀ آن کرده است که همۀ روزی تو را یکباره تحویلت دهد تا هیچ بهرهای در آخرت نداشته باشی،و بنا بر این بر انسان لازم است که در بهرهبرداری از زینت دنیا معتدل و حکیم باشد،و در آن مبالغه نورزد،و از خدا نخواهد که همۀ آنها را یکباره به او ببخشد.
از سوی دیگر،واجب است که علاقۀ انسان به نعمتهای زندگی علاقۀ شکر و سپاسگزاری بوده باشد و نه علاقۀ ناسپاسی و کفران نعمت،و علاقۀ زکات و پاکیزگی و نه طغیان و گردنکشی.
/6 علاقۀ شکر عبارت است از:علاقۀ محافظت کردن اسباب و عواملی است که به رسیدن نعمت میانجامد،پس چون به انقلابی بپردازی و در آن پیروز شوی و به سلطه دست یابی،در آن بیندیش که چه عاملی از عوامل بشری و معنوی سبب رسیدن تو به این سلطه و قدرت شده است،و چون آن را یافتی باید به محافظت از آنها بپردازی و در این صورت است که سپاسگزار نعمت خدا محسوب میشوی،اما اگر در حفظ آنها نکوشی کافری،و آن کس که به پاسداری اسباب و عوامل دست یافتن به نعمت نکوشد،نعمت او را ترک میکند و شاید هرگز به او بازنگردد؛اما علاقۀ کفر فروگذاشتن آن عوامل است.و علاقۀ زکات نیز چنین است که در قرآن به معنی انفاق است و در لغت به معنی پاکیزگی و رشد و نمو است،زیرا که هر انفاق و بخشش به معنی نمو است،و ماهیچههای بدن آدمی نمو نمیکند مگر این که آنها
را در خدمت کار قرار دهی،و عقل هنگامی به رشد میرسد که آن را به اندیشیدن و تدبر برانگیزی،و توان زبان آن گاه افزایش پیدا میکند که آن را در سخن گفتن به کاربری،و به همین گونه هر چیز در زندگی از راه بخشش و انفاق پاکیزه میشود و نمو میکند،و عکس این مطلب نیز درست است،و چون انسان تلاش و کوشش خویش را ذخیره کند،همین سبب طغیان میشود و طغیان سبب هلاک شدن و به پایان رسیدن.
بدین گونه قرآن حکیم-چنان که به نظر میرسد-درسی در ارتباط با زینت زندگی دنیا به ما میدهد،و پیش از این گفتیم که سورة الکهف عبارت از درسها و عبرتهایی است که علاقۀ ما را با زندگی دنیا و زینت و اموال و اولاد و...
که در آن است تصحیح میکند.
[82]
وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ یَسْتَخْرِجٰا کَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ -و اما دیوار از آن دو پسر یتیم در شهر بود که گنجی برای آنان در زیر آن قرار داشت،و پدر آن دو مردی صالح بود،پس پروردگارت چنان میخواست که آن دو یتیم به سن رشد برسند و گنج خویش را که رحمتی از پروردگارشان بود بیرون آورند.» پس اگر دیوار خراب میشد و اهل شهر میآمدند و میخواستند بر جای آن چیزی بسازند،به آن گنج دسترس پیدا میکردند /6 که عبارت از مقداری درهم و دینار بود یا،بنا بر احادیث،کتابهایی مخصوص آن دو یتیم که پدرشان در آنها چیزهایی برای فرزندان خود نوشته و آن را در زیر دیوار پنهان کرده بود،پس ارادۀ خدا بر آن قرار گرفت که یتیمان به سن رشد برسند و گنج خود را بیرون آورند و از آن بهرهمند شوند.و قمی از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده است که:«آن گنج لوحی زرین و بر آن نوشته بود:بسم اللّٰه لا اله الا اللّٰه محمد رسول اللّٰه،در شگفتم از آن
کس که میداند مرگ حق است،چگونه شادی میکند،در شگفتم از آن کس که به قدر مؤمن است چگونه اندوهگین میشود،در شگفتم که آن که آتش را به یاد دارد چگونه میخندد،در شگفتم که آن کس که دنیا و تصرف اهل دنیا را در آن لحظه به لحظه میبیند،چگونه به آن اطمینان پیدا میکند». (1)
این آیه و آیۀ پیش از آن دلیلی بر این اندیشه مهم به شمار میروند که:
خداوند سبحانه و تعالی انسان را به خاطر پدر و مادرش گرامی میدارد،و چون شخص عملی صالح انجام دهد و خدا او را مورد اکرام قرار دهد،تنها به خاطر خودش نیست بلکه برای فرزندانش نیز هست،و بسیاری از حکمتهای حوادث در زندگی که پیش میآید و طبیعت آن را نمیتوانیم بازشناسیم،تنها مربوط به خود شخص نیست،بلکه مربوط به کسی دیگر است،پس بسا هست که گرامی داشتن مریم صدیقه و رشد پیدا کردن وی از خردسالی با تربیتی پاک و پاکیزه به خاطر مادرش بوده باشد که او را از آن هنگام که در زهدان وی جای داشت وقف بر خدمت به خدا کرد،و عیسی(ع)به سبب مادر صدیقهاش مورد اکرام قرار گرفت،و بسیاری از مردمان مصلح و شایسته بودهاند از خردسالی نشانههایی از شجاعت و هوشمندی به خاطر پدران یا مادرانشان در آنان مشاهده میشده است.و در حدیث العیاشی از صادق(علیه السلام)چنین روایت کرده است:«خدا فرزند مؤمن را تا هزار سال حفظ میکند،و دو پسر بودند که میان آنان و پدر و مادرشان هفتصد سال فاصله بود،و گفت:خداوند متعال به سبب صالح بودن مرد،فرزند او و فرزند فرزند او را صالح قرار میدهد و او را در خانگکها و خانگکهای اطراف محفوظ نگاه میدارد زیرا که از اوامر الهی سرباز نپیچیدهاند». (2)
/6 این تکریم شخص را برای پرداختن به عمل شجاعت میبخشد،حتی اگر چنان فکر کنی که در زندگی خود از آن نتیجهای به دست نخواهی آورد،ولی،اگر
زنده باشی حتما به تو خواهد رسید،و گر نه پس از تو بهرۀ فرزندانت خواهد شد.
عکس این نیز درست است:و خداوند متعال هلاک انسانی را بدان سبب مقدر میسازد که میداند اگر زنده بماند به دیگران آسیب میرساند،و هلاک آن پسر را بدان سبب مقرر داشت که اگر زنده میماند سبب کافر شدن و به طغیان پرداختن پدر و مادرش میشد،پس اگر چیزی را میبینی و از آن سردرنمیآوری، منکر آن مشو،چه شاید حکمتی نهفته از گونۀ این حکمتها برای آن وجود داشته است.
وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً
-و من به فرمان خود به آن کار نکردم،و این است توضیح چیزهایی که نتوانستی دربارۀ آنها صبور و شکیبا بمانی.» در پایان این داستان کوتاه بار دیگر این نکته را به یاد شما میآورم که کوشش برای دست یافتن به علم و آگاهی میبایستی همیشه هدف انسان مؤمن بوده باشد،و آگاهی و خیرگی علم توجه کردن و ممارست زنده به پیشامدهای زندگی است،و این خیرگی ایمان و فهم آدمی را نسبت به احکام و حکمتهای خدا در زندگی افزایش میدهد و در نتیجه به احکام شرعی نزدیکتر میشود.
/6
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی اَلْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً (83) إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی اَلْأَرْضِ وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ اَلشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا یٰا ذَا اَلْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً (86) قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً (87) وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُ جَزٰاءً اَلْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً (88) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ اَلشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً (90) کَذٰلِکَ وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً (91) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92) حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ اَلسَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً (93) قٰالُوا یٰا ذَا اَلْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا (94) قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً (95)
/6
86[حمئة]
:دارای حمأة(گل سیاه).
87[نکرا]
:زشت و هولناک.
94[خرجا]
:مقداری مال به عنوان پاداش و مزد.
95[ردما]
:سدّ و مانعی محکم.
/6
در سیاق سخن گفتن قرآن از ایستار آدمی نسبت به زینت زندگی دنیا،این آیات دربارۀ ایستار سلیم در برابر شهوت تسلط پیدا کردن بر دیگران با ما سخن
میگوید،که انگیزش و جاذبۀ آن از هر زینت دیگر از زندگانی دنیا بیشتر است،و ذو القرنین را برای ما مثال میزند که در روزگاران قدیم میزیست،و به یقین نمیدانیم که آیا مقصود از آن اسکندر مقدونی است که از یونان به راه افتاد و بسیاری از شهرها و کشورهای جهان را گشود و بر آنها مسلط شد،یا پادشاه حمیر، یا کورش اول هخامنشی از ایران-که تحقیقات تازه مؤید آن است-یا شخص دیگری که تاریخ اطلاعات بیشتری در این باره برای ما بر جای نگذاشته است،و خواه این یک بوده باشد یا آن یک،مردی صالح بوده است که فریب درآمدهای سلطه را نمیخورده و این تسلط او را از حدود شرع خارج نمیکرده است،و در این داستان قرآن ما را به عدهای از حقایق یادآور میشود،از جمله:
نخست:آنچه ذو القرنین از سلطه به دست آورد،به سببی از خودش و سببی از خدا بود؛و سببی که به او اختصاص داشت:پیروی کردن از راهنمایی خدا،و بهرهمند شدن از امکانات فراوان طبیعت بود،و سبب خدایی این که:خدا راه و سنت زندگی /6 و اسلوب دست یافتن و تسلط پیدا کردن بر آنها را به او آموخت، پس در این راه به همت عمل کرد و عمل از او بود و توفیق بزرگ از خداوند سبحانه و تعالی.
دوم:کارهایی که ذو القرنین به انجام دادن آنها پرداخت،از آن گونه بود که در چارچوب قدرت و علم و احاطۀ خدا قرار داشت،پس هیچ کس نمیتواند در سلطه به جایگاهی از ملکوت گستردۀ خداوند متعال دسترس پیدا کند مگر به اذن و فرمان خدا.
سوم:ذو القرنین مردی خوب و صالح بود،و نسبت به دنیا نگرشی منحرف نداشت،و چون صاحب سلطه شد،خدا به او وحی(الهام)کرد که:میتوانی برای مردمان،هر چه میخواهی انجام دهی:به آزردن آنان بپردازی،یا این که به نیکی عمل کنی.
پس ذو القرنین گفت:در میان مردم به عمل کردن از روی عدالت و دادگیری خواهم پرداخت،پس اگر کسی ستمگری کند او را عذاب خواهم داد،و
آن را که ستمگر نباشد مورد بخشش قرار خواهم داد.
در عمل رسیدن به سلطه از این اصل و قاعده به راه افتاد که:آنچه هست نعمت و فضلی از خدا است،و شایسته و واجب است که از آن به صورت مشروع بهرهداری شود،و همین اصل را برای برپاداشتن عدل و طرد کردن باطل عملی کرد.
این گفته حقیقتی دیگر را به ما الهام میکند و آن عبرتی است که میبایستی از این داستان گرفته شود:این عبرت که انسان توانای چیره شدن بر شهوتهای خویش است،و همچنین بر مکان و موقع اجتماعی خود،پس آیا بدین سبب که تو از طبقۀ ثروتمندان یا از افراد حاشیه نشین دربار پادشاهان و شریفی از اشرافی،بر تو واجب است که حتی نسبت به نقاط منفی طبقه یا جایگاه یا مالت سر فرودآوری؟هرگز...تو بر آن توانایی داری که از قید و بندهای ماده و آنچه احاطهات کرده است خود را برهانی و در اوج آسمان ارزشها پرواز کنی،و توانای بر آنی که پادشاه یا ثروتمند باشی و در برابر نقاط منفی طبقۀ خودت مقاومت نشان دهی،و از طبقۀ اشراف باشی و دوستی این شرف و جاه تو را بر آن واندارد که از فرمانبرداری نسبت به پروردگارت خارج شوی.
قرآن کریم این اعتماد را به انسان عطا میکند که میتواند بر جاذبۀ زمین و ماده پیروز شود و از آنها چشم بپوشد.این الهام و ایحاء مکرر و پیوسته در قرآن سنگ شالودۀ /6 در پرورش انسان است،و اگر فهم و احساس انسان به اعتماد داشتن بر ذات خود نبود،و به این که میتواند بر فشارهای زندگی پیروز شود،هرگز نمیتوانست انسانی صالح و روندۀ در راه راست باشد.
چهارم:بر مؤمنان است که برای آسایش و رفاه انسان بر روی زمین به عمل بپردازند،و اسلام به مصلحت گروه معینی از اسلام نیامده و هدف حکومت اسلامی بنیانگذاری دولتی نیرومند است که از صناعت پیشرفته بهرهمند باشد،بلکه میبایستی برای بهبود زندگی همۀ مستضعفان در روی زمین،خواه مسلمان بوده باشند و خواه نه،تلاش کنند،بدان جهت که انسان،به عنوان انسان بودن،در اسلام محترم است،و بر مؤمن واجب است که به خاطر آسایش همۀ انسانها سعی و
کوشش کند.
بنا بر این هدف حزب اسلامی و تجمع ایمانی سلطه و استیلا نیست،بلکه میباید برای مردم به تلاش و کوشش بپردازد تا ستمگری و بیعدالتی را از همۀ انسانها دور کند،خواه به سلطه رسیده یا نرسیده باشد،آری،گاه سلطه وسیلهای برای انجام دادن این امر مهم است،ولی خود ذاتا هدف نیست.
اسلام تو را به عنصر پرستی و نژادپرستی دعوت نمیکند،و به این که خود را برتر و بالاتر از دیگران بشماری و مرکز دنیا بدانی،و در آن بکوشی که خود را به مرکز قدرت برسانی؛انسان با این خودپرستی سخت معارضه میکند،و این همان انحرافی است که جهودان در سراسر تاریخ گرفتار آن بودهاند،و پس از آن که مجموعهای از مردمان بودند که به خاطر مردمان به کار برمیخاستند،به صورت مجموعهای درآمدهاند که به هزینۀ مردم برای خود کار میکنند،و خود را فرزندان خدا و ملت برگزیدۀ او میپندارند.
ذو القرنین بندۀ صالحی بود،در خاور و باختر جهان به حرکت برخاست،و طبیعی است که فرزندان جهان در آن روز ایمان نداشتند،ولی او در آن هنگام که به سرزمین معینی رسید،و مردمانش از او خواستار آن شدند که برای ایشان سدی بسازد،آنان را از خود دور نکرد،بلکه گفت:بسیار خوب،خدا به من قدرت و سلطه برای فراهم آوردن آسایش مردمان عنایت کرده است،و برای شما ناکامان، خواه مؤمن بوده باشید و خواه غیر مؤمن،پس سدّ را برای آنان ساخت و خواستار مزدی برای این کار نشد،و این بهترین مثل و نمونه برای دولتی /6 اسلامی است.
اگر چنان فرض کنیم که دولتی اسلامی در نیرو و سلطه همتای یکی از دو قدرت بزرگ امروز جهان شود،آیا چنین دولتی در صدد پیدا کردن بازارهای تازهای برای صادر کردن کالاهای خود به آنجا،و به دست آوردن مواد خامی از آنجا،یا سرزمینهای تازهای برای مستعمره کردن آنها برمیآید؟هرگز...بلکه بر آن دولت مسلمان ثروتمند واجب است که برای ایجاد آسایش و رفاه مردم جهان تلاش کند، و در صدد یافتن ستمدیدهای در جهان برآید و به یاری او برخیزد که از شر ظلم و ستم
خلاص شود،و محرومان را جستجو کند و آنان را از گرسنگی و ناکامی نجات بخشد.
هدف امت و ملت مسلمان چنین است،و این در واقع از مرزهایی است که ایمان و جاهلیت را از یکدیگر جدا میسازد،و شعارها و کلمات نمیتواند عنوان حد و مرز داشته باشد،آداب و عبادتها نیز چنین است،و مؤمن آن کس است که برای دیگران از ذات خویش بیرون میآید،و مسلمان آن کس است که مردمان از دست و زبان او ایمن و سالم بمانند،و دولت اسلامی دولتی است که از ذات خود به خاطر آسایش دیگران بیرون آید.
[83]
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ -و از تو دربارۀ ذو القرنین پرسش میکنند.» آنچه از تاریخ برای ما میتواند سودمند واقع شود،به یاد بودن حوادث آن و عبرت گرفتن از آنها است،چه حوادث آشکار است و فطرت آدمی شاهد آنها،ولی آدمی فراموشکار است و شهوتها و فشارهای زندگی او را از مشاهدۀ حوادث محجوب و پشت پرده نگاه میدارد،و به همین جهت پروردگارمان گفت:
قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً
-بگو:من داستانی از او را به یاد شما میآورم.» به همین سبب انسان به کسی احتیاج دارد که حوادث را به یاد او بیاورد، و تاریخ بهترین یاد آورندۀ انسان است،و قرآن از آن جهت داستانهای تاریخ را برای ما نقل میکند که آنها را به یاد ما بیاورد و از این طریق به راهنمایی ما بپردازد.
/6
در این باره سه روایت وجود دارد.
1-بیرونی و گروهی از مفسران گفتهاند که او یکی از پادشاهان حمیر در یمن بود،و شاهان یمن نامهاشان با کلمۀ(ذی)آغاز میشد،و مقصود از سد در قرآن سدّ معروف مأرب است،ولی شواهد تاریخی این نظر را تأیید نمیکند،چه هیچ شاه یمنی نبوده است که مالک خاور و باختر شده باشد،و توصیفی که در قرآن از سد میآید با سد مأرب توافق ندارد.
2-و رازی و دیگران از رأیی پیروی کردهاند که اسکندر مقدونی را منظور از ذو القرنین میشمارند،بدان سبب که به پادشاهی شرق و غرب رسید،و نیز بدان جهت که داستان او در میان مردمان رایج بوده است که دربارۀ او از پیغمبر(ص) پرسش کرده بودند،و او نیز این رأی را نپسندید،بدان جهت که اسکندر از پیروان ارسطو بود،و تعلیمات اسکندر جنبۀ الهی نداشت و آیات قرآن را نمیتوان بر او منطبق ساخت،و علاوه بر این از او خبری به ما نرسیده است که حاکی از ساختن چنین سدی به توسط او بوده باشد.
3-اما محقق مسلمان هندی،ابو الکلام آزاد،که مدت زمانی وزیر فرهنگ هندوستان بود،بر این اعتقاد است که کورش کبیر از فاتحان شرق و غرب بوده،و به بحث مفصلی در این باره پرداخته و چنین استدلال کرده است که کورش،بنا بر آنچه از مورخان یونانی همچون هرودوت نقل شده،با وجود دشمنی یونانیان با وی،مردی صالح بود،و یهودیان بدان جهت از او قدردانی میکنند که آنان را از شر دشمنان دینشان رهایی بخشیده بود،و از آن روی دربارۀ او از پیغمبر پرسش کردند که علاقه میان آنان و کورش محکم و در کتابهاشان به او اشاره شده بود،و ابو الکلام این نکته را اضافه کرده است که در کاوشهای منطقۀ استخر فارس به مجسمهای از کورش دست یافتهاند که دارای دو بال و بر بالای سرش تاجی با دو شاخ گوسفند است و بنا بر نظر بعضی از مفسران درست ذو القرنین را مجسم میسازد.
برای تأیید نظر خود به این مطلب اشاره کرده است که سدّ آهنینی که هنوز در کوههای قفقاز در منطقهای به نام داریال،میان درۀ ولادی کیویکز و درۀ تفلیس
وجود دارد، /6 با توصیف قرآن از سد موافقت دارد،و این مطلب دانسته است که بانی آن کورش بوده است تا وسیلۀ دفاعی برای مردم آن منطقه در برابر هجوم قبایل وحشی باشد که در طول تاریخ مردمان متمدن و شهرنشین را عرصۀ غارت و چپاول خود قرار میدادند،و آخرین این هجومها به رهبری چنگیزخان مغول (1)صورت گرفت.و احادیث وارد شدۀ در قصۀ ذو القرنین با آن متناسب مینماید،و خدا دانا است.
[84]
إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً -ما به او در زمین قدرت دادیم و وی را در زمین صاحب تمکن ساختیم و وسیلهای برای انجام دادن هر کار در اختیار او قرار دادیم.» این تمکن ذو القرنین از راه شناسایی او به سببها و علتها فراهم آمد،پس خدا به ذو القرنین اسباب و وسایل زندگی را آموخت،و او از طریق علم خود توانست در زمین صاحب مکانت و تمکن شود و طبیعت را مسخر خویش سازد.
[85]
فَأَتْبَعَ سَبَباً -پس او در راه سبب به حرکت در آمد.» یکی از سببها را گرفت و پس از آن که خداوند از هر چیزی سببی به او داد در پی آن روانه شد.علم انسان زیاد است و به همین سبب از میان دانستههای خود آن را برمیگزیند که با عمل کردن آن بتواند خود را به مطلوب خویش برساند،و اگر بخواهد به پیروی از همۀ آنچه میداند حرکت کند،زندگی محدود او برای این کافی نخواهد بود.
[86]
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً -تا به جای غروب کردن خورشید رسید و چنان دید که در مخزن آبی گل آلود فرو میرود و در آن جا قومی یافت.»
1) 6) -تفسیر«نمونه»از شیرازی،ج 12،ص 549،545.
ذو القرنین به آخر سرزمین مسکونی در غرب رسید و در آنجا دید که خورشید در دریا یا برکه یا چیزی از این قبیل فرومیرود و غروب میکند،و انسان در خشکی باشد،در هنگام غروب چنان به نظرش میرسد که خورشید در زمین فرومیرود،و چون در نزدیکی دریا باشد /6 چنان مینماید که خورشید در هنگام غروب به درون دریا فرو میریزد،و اگر در نزدیکی باتلاق بزرگی گل آلود باشد، چنان میپندارد که خورشید در آن فرو رفته است.و چنان مینماید که ذو القرنین در مغرب زمین به چنین سرزمین با پهنههای آب گل آلود رسیده بوده است.و گفته شده است که او به منطقهای دارای خلیجهای متعدد و در آسیای میانه در منطقه ازمیر واقع در ترکیه رسیده بود که شاید آبهای ایستاده و جمع آمدۀ از بارانها چنین تصوری را برای او فراهم آورده بوده است.
قُلْنٰا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً
[87]
قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً -و(ذو القرنین)گفت:هر آن کس را که ستم کند،هر چه زودتر عذاب میدهیم تا آن زمان که به نزد پروردگارش بازگردد و عذاب هولناک او را بچشد.» بعضی از مفسران گفتهاند که مقصود از این ظلم و ستم شرک است.و خداوند متعال از ذو القرنین خواست که از عذاب دادن به مردم یا آسان گرفتن بر ایشان یکی را برگزیند،بدان سبب که آن مردمان کافر بودند،و برای او این امکان وجود داشت که در معرض عذاب قرارشان دهد تا از کفر بازگردند،یا آن که نخست به ایمان دعوتشان کند و با آن کسان که ایمان آوردند به عدل رفتار کند،و با کسانی که بر شرک باقی ماندند به شدت و سختی رو به رو شود.و علامۀ طبرسی در مجمع البیان چنین آورده است:(و در این گفته دلالتی بر آن وجود دارد که آنان
قومی کافر بودند،و معنی آن میشود که هر کس را که بر شرک باقی ماند بکشد،یا به اسارت خود درآورد و پس از آن به آموختن هدایت به ایشان بپردازد و از کوری نجاتشان دهد)، (1)و چنان به نظر میرسد که این تفسیر درستتر و بر آن دلالت میکند که:سلطۀ اسلامی سلطهای است که با مردمان بر حسب معتقداتشان رفتار میکند،ولی به نظر من ظلم در این جا به مفهوم واقعی خود همچون غصب کردن حقوق مردمان ارتباط پیدا میکند،به دلیل این گفتۀ خداوند متعال:
/6
[88]
وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً -و اما آن کس که ایمان آورد و به انجام دادن عمل صالح بپردازد.» و این گفته دلالت بر آن دارد که سلطۀ اسلامی با مردمان بر حساب اعمالشان عمل میکند و نه بنا بر معتقداتشان،و این مطلب درست است که اعتقاد به اعمال میانجامد،و ایمان به عمل صالح،و شرک به ظلم و ستمگری،ولی مهم آن است که جزا وابستۀ به معتقدات نیست و در برابر اعمال نصیب افراد میشود.
فَلَهُ جَزٰاءً الْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً
-پس پاداش نیکو خواهد داشت و دربارۀ او فرمانهای آسان خواهیم راند.» ایمان ذو القرنین به خدا و روز دیگر به انتخاب سیاستی درست در حکمرانی و ادارۀ کشور انجامید،و آن پیروی از عدل و حق است و خدمت کردن به مردم و به راه انداختن امور افراد کشور و آزاد کردن آنان از کاغذ بازی و چیزهای مشابه آن.
[89]
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً -و سپس به پیروی از سبب پرداخت.» ذو القرنین همچنین از اسباب بهره گرفت و علم و عمل خویش را در راه سودمند دیگری به کار انداخت.
[90]
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً -تا به جایگاه طلوع خورشید بر قومی رسید که برای آنان
1) 7) -مجمع البیان،ج 6،ص 940.
پوشش و وسیلۀ دفاعی از(گرمی)آن قرار نداده بودیم.» آیا ذو القرنین در مشرق به کجا رسید؟نمیدانم،ولی آنجا منطقهای چندان ابتدایی بود که مردم آن خانههایی برای حفظ کردن خود از گرمی خورشید نداشتند، چنان که در حدیثی مأثور از امام باقر(علیه السلام)آمده است:
«از ساختن خانهها علم و اطلاعی نداشتند». (1)
بعضی گفتهاند که منطقه به صورت بیابانی بود که کوهها بر آن سایه میافکندند،و شاید مردمان /6 پوششی هم بر روی تن نداشتند.
[91]
کَذٰلِکَ وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً -و بدین گونه بر هر چه از آگاهی و خبر در نزد او بود ما احاطه و اطلاع داشتیم.» این سیر کردن از مغرب تا اول مشرق دلیلی بر قدرت و سلطۀ ذو القرنین بود، ولی دور از سلطۀ خدا نبود،و خدا محیط بر او بود.
[92]
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً -سپس با پیروی از سببی به راه افتاد.» [93]
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ -تا به میان دو سد رسید.» بین السّدّین ظاهرا به معنی میان دو کوه است،و پیشتر از آن سخن گفتیم که جای آن در منطقۀ قفقاز است،و بدین جهت حملۀ او رو به جانب شمال بوده است.
وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً
-و در آن سوی آن با قومی رو به رو شد که تقریبا از فهم زبان عاجز بودند.» زبان تکلم آنان سخت از زبانی که ذو القرنین با آن سخن میگفت بیگانه بود و زبان یکدیگر را نمیفهمیدند،و خدا که سخن گفتن را به آدمی آموخته است وسیلهای برای ایجاد تفاهم میان دو طرف پدید آورد.
1) 8) -الصافی،ج 3،ص 262.
[94]
قٰالُوا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ - گفتند:ای ذو القرنین!یأجوج و مأجوج در زمین فساد و تباهی میکنند.» گفتهاند که مقصود از یأجوج و مأجوج قبیلههای مغول بدوی است که بر شهرهای آباد و متمدن حمله میکردند و به فساد میپرداختند،و شاید ذو القرنین از آن روی به آن سرزمینها رفت که در برابر خطر آن(بنا بر این تفسیر که مقصود از ذو القرنین کورش هخامنشی بوده باشد)مقاومت کند...
/6
فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا
-پس آیا ممکن است میان ما و آنان سدی بنا کنی که هزینه آن را خود ما تحمل کنیم؟» یکی از عادات پادشاهان آن است که چون وارد سرزمینی شوند به انجام دادن خدمتی به سود آنان بپردازند،ولی در مقابل آن سرزمین را مستعمرۀ خویش قرار میدهند و از منابع آن به سود خود بهرهبرداری میکند،و از مردم آن میخواهند که سند بردگی و بندگی کامل خویش را امضا کنند،و چنان مینماید که آنان آمادۀ آن بودند که برای خلاص شدن از خطر یأجوج و مأجوج علاوه بر آن پولی به ذو القرنین بدهند تا سدّی در برابر محل حملۀ آنان بنا کند.
ولی ذو القرنین مطالبۀ خراج یا گرفتن مالی از ایشان نکرد و:
[95]
قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ -گفت:آنچه پروردگارم از قدرت و مکانت به من عطا کرده بهتر و نیکوتر است.» خدا به من نیرو بخشیده و زندگی را مسخر من ساخته است که به خدمت شما و دیگر محرومان و مستضعفان بپردازم،و سپس من در پی آنم که از راههای مشروع و پسندیده به بهرهگیری از زندگی بپردازم،آری...در آن هنگام که سلطه و زبردستی چنان بخواهد که برای رسیدن به هدفهای خود مردم را مسخر خویش سازد و آنان و سرزمینشان را در معرض استثمار و بهرهکشی خویش قرار دهد،سلطۀ او دوام پیدا نخواهد کرد،ولی اگر بر آن باشد که از زمینهای کشت نشده بهرهبرداری
کند و صناعت را رونق دهد و به استخراج کانیهای آن سرزمین بپردازد،این خیری است که هم بهرۀ او میشود و هم بهرۀ مردمان آن سرزمین.
فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً
-پس با نیروی خود به من کمک کنید تا میان شما و آنان سدی به وجود آورم.» ذو القرنین از آنان فقط خواستار آن شد که در بنا کردن سد با نیروی خویش به کمک و یاری او برخیزند و در انجام دادن کارهای دشوار سهیم شوند،و این مطلوبترین و برترین علاقهای است که میتواند میان افراد یک ملت و دستگاه حاکم و مسلط بر آن وجود داشته باشد.
/6
آتُونِی زُبَرَ اَلْحَدِیدِ حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ اَلصَّدَفَیْنِ قٰالَ اُنْفُخُوا حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً (96) فَمَا اِسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اِسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قٰالَ هٰذٰا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ وَ کٰانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا (98) وَ تَرَکْنٰا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً (99) وَ عَرَضْنٰا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکٰافِرِینَ عَرْضاً (100) اَلَّذِینَ کٰانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطٰاءٍ عَنْ ذِکْرِی وَ کٰانُوا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً (101)
96[الصدفین]
:دو طرف(سد)از دو کوه.
[قطرا]
:مس گداخته.
97[نقبا]
:شکافتن و سوراخ کردن.
98[دکّاء]
:زمین هموار.
/6
ذو القرنین در برابر نعمت سلطه و قدرتی که پروردگار به او بخشیده بود، چگونه به سپاسگزاری پرداخت؟و ایستار وی در برابر این زینت زندگی چگونه بود؟و مؤمنان صالح در برابر زینت زندگی چه ایستاری باید برای خود اختیار کنند؟ همۀ اینها از چیزهایی است که آیات کریمۀ سورۀ کهف دربارۀ آنها با ما به تفصیل سخن گفته است،و همچنین دربارۀ علاقه و ارتباط انسان با طبیعت؛ ذو القرنین برای مردمانی که با ایشان هیچ علاقهای جز علاقۀ خدمت کردن به انسانیت نداشت،سد محکمی ایجاد کرد که شکافتن و از آن گذشتن ممکن نبود، و از گرفتن مزد یا خواستار شکر گزاری آنان شدن چشم پوشید،بلکه خود کسی بود که به سپاسگزاری از پروردگار خویش به خاطر قدرتی که در اختیار او گذاشته بود پرداخت.
ذو القرنین دو بار به شکرگزاری از پروردگارش پرداخت:یکی در آن هنگام که قدرت خود را در راه منفعت مردمان به کار گرفت،و دیگری در هنگامی که کار خویش را وسیلهای برای راهنمایی آنان قرار داد،و برای مردمان آشکار ساخت که قدرت و نیروی او از چیزهایی است که خداوند متعال از فضل خویش به
او عطا کرده است،و بر این امر واقف شد که نیازمندی مردم به رسالت و هدایت بزرگتر از احتیاج آنان به نیرو و سلطنت او است،پس لحظهای را که در آن کسانی که /6 هر سال دو بار در معرض هجوم هولناک قرار میگرفتند،با پیدایش سد احساس ایمنی و آسایش کردند،و دریافتند که خدا آنان را به دست وی نجات بخشیده است،آری همین لحظه را به توجیه مردم و هدایت آنان اختصاص داد،و این بالاترین کاری است که انجام دادن آن از عهدۀ یک دارندۀ سلطه یا مالک نیرو و قدرت برمیآید،پس در آن هنگام که،مثلا،چیزی از مال خود میبخشد،ممکن است شکم گرسنهای را سیر کند،یا فقیری را بینیاز سازد،یا یتیمی را از دربهدری نجات دهد،ولی به این همه اکتفاء نمیکند بلکه به راهنمایی و هدایت آن فرد میپردازد و میگوید:این مال از آن من نیست،و از آن تو است،و بخششی از پروردگار من است،و خدا به تو بهتر از این را خواهد بخشید،و با گفتن این کلمات خیری که از او به گیرندۀ مال میرسد بیش از خیری است که از مال بخشیده شدۀ به او نصیب وی میشود.
فقیری به در خانه امام حسین(علیه السلام)آمد و چیزی از او خواست،و امام چهار هزار درهم را در گوشۀ عبای خود نهاد و سپس اندکی در را باز کرد و عبایش را از میان دو لنگه بیرون داد تا مرد آن پول را بردارد و چشمش به چشم او نیفتد تا احساس خواری کند،و نیز برای این که آن سائل را تزکیه و تربیت کرده باشد،و به او نشان دهد که بخشیدن مال خدمت نیست،بلکه خدمت حقیقی به کاربردن روش برگزیده و متواضعانه است،و بدین گونه امام بیش از آن که مالی به او عطا کرده باشد به تربیت او پرداخت و از این راه سود به او رسانید.
مردی از امام علی(ع)طلب حاجتی کرد و امام از او خواست که نیازمندی خود را بنویسد،و آن را بر زبان نیاورد.و از آن جهت چنین کرد که آبروی او محفوظ بماند،و آنچه در تربیت او انجام داد و بیشتر و گرانبهاتر از برآوردن حاجت او بود.
این همان ایستار سالمی است که مؤمنان میبایستی خود را به آن آراسته
سازند،و از آنچه خداوند متعال از فضل خود به آنان بخشیده است سپاسگزاری کنند و همین امر را اساس و شالودۀ علاقه و ارتباط خویش با دیگران قرار دهند.
در این آیات درس دیگری نیز وجود دارد که میبایستی از آن استفاده کنیم،و آن این که:ایستار مردمان در برابر صاحب سلطه،حتی اگر ذو القرنین صاحب سلطۀ بزرگ بوده باشد،باید مبتنی بر این امر در نظر گرفته شود که این سلطه از خدا و به وسیلۀ خدا و به سوی خدا است،و در روز قیامت مردمان به پروردگارشان بازمیگردند و نه به پادشاهان و ثروتمندانشان، /6 و همۀ مردمان در روز قیامت با یکدیگر آمیخته میشوند،بدون آن که معلوم شود که این یک آقا و سرور بوده و آن یک برده و کارگر،این یک بزرگ و آن یک کوچک،و به صورت زنبوران عسلی درمیآیند که برای وارد شدن به کندو بیهیچ تمایزی در کنار مدخل آن جمع شدهاند و به تدریج در آن داخل میشوند،و میان بزرگ و کوچک و نر و ماده و پیر و جوان هیچ تمایز و امتیازی وجود ندارد،از آن روی که همگان در برابر پروردگارشان در روز قیامت بر سطح واحدی ایستادهاند،و بدین گونه همۀ ملاحظات و اعتبارهای ذاتی فرومیریزد و آدمی تنها به تراز ارزشها بالا میرود.
[96]
آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ -برای من پارههای آهن بیاورید و چون با آنها فاصلۀ میان دو کوه پر شد.» و زبر پارههای در کنار هم جمع شدۀ از هر چیز است،خواه مادی باشد همچون آهن و خواه معنوی همچون فکر،و کتاب آسمانی از آن جهت زبور خوانده شده که اندیشههایی در آن در کنار یکدیگر فراهم آمده است،و آهن کنار هم جمع شده را به همین جهت زبر خوانده است.
پس از آن که اهالی آن سرزمینها از ذو القرنین خواستند که برای از بین بردن رنج آنان به یاری ایشان برخیزد،آنان را جمع کرد و قوای آنان را منظم ساخت
و از ایشان خواست تا پارههای آهن را که در آنجا فراوان یافت میشد گرد آورند،و سپس دستور داد تا در پیرامون آن آهنها آتش روشن کنند و آتش را به صورتی که در آن زمان معمول بود در میان قطعات آهن بدمند.
قٰالَ انْفُخُوا حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً
-گفت که(شعلۀ آتش را در میان پارههای آهن)چندان بدمید تا گداخته و همچون آتش شود.» تا پارههای گداختۀ آهن به یکدیگر پیوستگی پیدا کند،و به این هم بس نکرد بلکه:
/6
قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً
-مس گداخته بیاورید تا بر روی آنها فروریزم.» چون آن مخلوط گداخته را مدتی به حال خود واگذاشت سرد شده و به صورت یکپارچه درآمد و سدی عظیم در میان دو کوه از پارههای آهن به هم چسبیده و روی آن را مس فراگرفته به وجود آمد که قدرت مقاومت آهن را دو چندان میکرد و شکافهای میان قطعات را پر میساخت و از زنگ زدن آهن جلوگیری به عمل میآورد.
چون این سد هم اکنون در منطقۀ قفقاز وجود دارد،سلسلۀ کوههایی که همچون مانعی طبیعی میان سرزمینهای مغول نشین و منطقۀ قفقاز به شمار میرود،با این سد کامل شد و به صورت دیواری عظیم درآمد و از بزرگترین کارهای مهندسی و معماری در آن زمان به شمار میرفت،و شاید هنوز هم قویترین سد در سراسر جهان بوده باشد.
[97]
فَمَا اسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً -پس(یأجوج و مأجوج)نه میتوانستند بر آن بالا روند(و از آنجا سرازیر شوند)و نه قدرت سوراخ کردن آن را داشتند.» امکان دارد که ذو القرنین گودال بزرگی به وجود آورده و پایۀ دیوار آهنی را در آن قرار داده بوده است تا در نتیجه نتوانند از آن راهی به منطقۀ سنگی سخت باز کنند.
تمام آنچه ذو القرنین انجام داد،فراهم آوردن کارشناسی و تنظیم بخشیدن به نیروی مردم در بنای آن سد بود،و او نه آهنی فراهم آورد و نه مسی و نه نیروی بشری،چه همۀ امکانات در منطقه به صورت فراوان وجود داشت،و با وجود این اهالی آن منطقه برای دست یافتن به انجام چنین عملی به راهی دسترس نداشتند که یا این امر نتیجۀ اختلافات موجود میان ایشان بود،یا نامنظم بودن نیروهای ایشان،یا به سبب وجود کمبودی در کارشناسی تمدنی آنان،چه از این مطلب آگاه نبودند که با جمع آوردن پارههای آهن و گداختن آنها و بر روی آن مس گداخته ریختن میتوانند سدی محکم و استوار بنا کنند،و این تأکیدی بر آن است که /6 سلطۀ استوار و نیرومند آن سلطه است که نیروهای مردم را جمع کند و آن را آمادۀ برای به کار بردن در راه مصلحت خودشان به کار اندازد.
ما هم اکنون مشاهده میکنیم که در سرزمین خودمان به صناعتهای سنگین نیازمندیم،در صورتی که همۀ امکانات را در تصرف خود داریم تا آن صناعتی را به وجود آوریم.چرا چنین است؟ از آن روی که برای چنین کارها آماده ساختن همۀ نیروها و کارمایههای ملت ضرورت دارد،و به همین جهت میبایستی دولت و دستگاه حاکم به تأسیس دانشگاههایی بپردازد تا صاحبان صلاحیت برای انجام دادن این گونه کارهای تخصصی از آنها بیرون آیند که از استفادۀ از امکانات بشری و مادی دربارۀ این امور آگاه باشند،و این خود یکی از فایدههای اساسی دولت و حکومت دانا و حکیمی است که میبایستی کانیها را استخراج کند و برنامههای بزرگ را برای تولید کارمایه (انرژی)از نفت و برق به جریان اندازد،و راهها و پلها را بسازد و بنادر را بنا کند،و سپس نقشه و پول و قوانین شایستهای برای ایجاد صنایع سنگین فراهم آورد،و از آن پس زمان تحمل رنج و تلاش و کوشش و ابداع و اختراع پیش خواهد آمد.
[98]
قٰالَ هٰذٰا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ وَ کٰانَ
وَعْدُ رَبِّی حَقًّا
-(ذو القرنین)گفت که:این رحمتی از پروردگار من است،و چون موعد وعدۀ پروردگارم فرارسد،آن را میشکند و پراکنده میسازد،و وعدۀ پروردگار من حق است و صورت خواهد گرفت.» ذو القرنین در آن لحظه که مردمان از هوش و نبوغ او دچار شگفتی شده بودند و به اکرام و بزرگداشت او میپرداختند،ناتوانی خود را در برابر خدا آشکار ساخت تا مردمان فریفتۀ او نشوند و پروردگار خویش را پرستش کنند،و گفت:این سد سدی بزرگ و بلند است،و عمل انجام شده یک عمل شهرسازی عظیم،ولی در آن هنگام که خدا اراده کند،از هم پاشیده میشود،خواه در روز قیامت باشد یا در روز ظهور حجت یا روزی که کار سد تمام شده باشد و بشر از لحاظ تمدن و شهرنشینی، همچون در عصر کنونی ما،به اندازۀ لازم پیشرفت کرده باشد،یا روزی که ایمان مردمی که در برابر سد بودند سست شود،این را نمیدانیم ولی آنچه از آن آگاهیم این است که در روز موعود سد ویران خواهد شد،و همۀ کارها به دست خدا است.
وعدۀ خدا حتما صورت عمل پیدا خواهد کرد و در آن هیچ شکی وجود ندارد،و بر مردمان لازم است که بر بستر /6 ابریشمین آرزو نخسبند،و احساس خطر آینده را از دست ندهند،پس هر چه در توان دارند باید در راه آن به ایثارش کمر بندند.
[99]
وَ تَرَکْنٰا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ -و آنان را به حال خود واگذاشتیم که همچون موج با یکدیگر اختلاط و آمیزش پیدا کنند.» و همچون گروه پرندگان در آسمان یا زنبورهای عسل با هم مخلوط شوند و وسایل تمایز و جدایی همه از میان آنان برداشته شود.
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً
-و چون در صور(اسرافیل)دمیده شود،آنان را جمع خواهیم کرد با چه جمع کردنی!» در آن هنگام که در قیامت در صور دمیده شود،همۀ مردمان بیاندکی خودداری و درنگ حاضر خواهند شد و هیچ کس از آن سرپیچی نخواهد کرد،و از هیچ کس تکبر و اظهار کسالت مشاهده نخواهد شد،و این خود دلیل ناتوانی و دلیل
تسلیم مطلق آنان به فرمان خدا است،که میبایستی در زندگی دنیا با ایشان همراه بوده باشد و چنین نشده است.
[100]
وَ عَرَضْنٰا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکٰافِرِینَ عَرْضاً -و در آن روز جهنم را برای کافران عرضه خواهیم کرد.» کافران در آن روز طبقات جهنم و درکات ملتهب و افروختۀ آن را همراه با مارهای هراسانگیز همچون تپهها و کژدمهایی به بزرگی استران خواهند دید،و از ترس و هراس و نومیدی پر خواهند شد،و پشیمانی نسبت به آنچه در دنیا کرده بودند و اینک برای آنان فایدهای ندارد،سخت ایشان را تحت فشار قرار میدهد.
[101]
اَلَّذِینَ کٰانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطٰاءٍ عَنْ ذِکْرِی -کسانی که پیش از آن چشمهایشان را پوششی از یاد من غافل کرده بود.» این پوشش را کسانی بر چشمهای خویش نهاده بودند که از هواهای نفسانی و شهوتهای خویش پیروی میکردند،و در برابر گمراهسازی تبلیغی کافر و دور از حقی خضوع و خشوع میکردند که میکوشید که از رسیدن انوار حقیقت به چشمهای مردمان با ایجاد کردن حجاب و پردهای جلوگیری میکرد،ولی این پرده در روز قیامت پاره پاره میشود و صاحبان آن سرنوشت دردناک و عذابی دایم را که چشم به راه ایشان است مشاهده خواهند کرد.
/6
وَ کٰانُوا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً
-و توانا بر شنیدن(فرمان ما)نبودند.» چشمان خویش را بسته بودند،و میان خودشان و رؤیت ذکر(قرآن) پوششی از کبر و تکبر و غفلت و عناد خویش قرار داده بودند،و در گوشهاتان وقر و سنگینی،و این یک نیز پدید آمدۀ از کبریا و افاده و تعلیمات دروغینی بود که دریافت کرده بودند.
/6
أَ فَحَسِبَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبٰادِی مِنْ دُونِی أَوْلِیٰاءَ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً (102) قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً (103) اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (104) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَزْناً (105) ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمٰا کَفَرُوا وَ اِتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ رُسُلِی هُزُواً (106) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْفِرْدَوْسِ نُزُلاً (107) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً (108) قُلْ لَوْ کٰانَ اَلْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ اَلْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109) قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)
/6
102[نزلا]
:نزول به معنی چیزی است که برای پذیرایی از مهمان آماده شده باشد.
105[وزنا]
:ارزش و اعتبار.
108[حولا]
:جابهجا شدن و انتقال پیدا کردن.
109[مددا]
:امداد به معنی مساعدت کردن و مدد رساندن است.
/6
معمولا آغازها و پایانهای هر سوره در قرآن خلاصهای از موضوع اساسی را که در آن سوره مورد بحث قرار گرفته به ما ارائه میدهد و پرتوی بر مجمل افکاری که در آن آیه آمده است میافکند.
در پایان سورة الکهف که دربارۀ دو رشته متوازی و مرتبط با یکدیگر از افکار،یعنی گفتگو از ایستار انسان در برابر طبیعت و زینت زندگی دنیا،و بحث دربارۀ علم و ذکر و چگونگی به دست آوردن آن با ما سخن میگفت،با تلخیص از این دو مبحث خود را رو به رو میبینیم.
درس اخیر از کسانی سخن میگوید که به جای خداوند متعال بندگان او را به ولایت و سروری خود برمیگزینند،و شاید این امر به مناسبت یاد کرد از داستان ذو القرنین بوده باشد که صاحب سلطۀ کامل بوده و در عین حال یکی از بندگان صالح خدا به شمار میرفت.و هیچ کس را نمیرسید که او را به جای خدا پرستش کند،و به همین گونه آیات این درس به بیم دادن کسانی پرداخته است که بشر را میپرستند،و آنان را از این که سرنوشتشان جهنم است و حتما به آن درخواهند آمد بیم میدهد؛سپس به ریشۀ این مسئله میپردازد که خودفریبی ذاتی و پسندیده جلوه دادن زشتیها با آوردن عذرها و بهانهها است،و این در واقع از خطرناکترین بیماریهای /6 فکری به شمار میرود که بشر با آن رو به رو است.
آن کس که گرفتار این بیماری است،چنین میاندیشد که عمل او صالح است،در صورتی که در ذات خود فاسد است،به همین جهت همۀ نگرشهای وی
دربارۀ کار خیر در پس آن عمل قرار میگیرد،و همچون سوختی برای پیش رفتن در راه خطا مصرف میشود و به هیچ یک از هدفهای خود نمیرسد،بلکه زیان و خسارت فراوانی را در انتظار خود مییابد.
آدمی به این درد گرفتار نمیشود مگر در مراحل گمراهی خویش،پس در آغاز نفس لوّامه و بازدارندۀ از خطا او را از انحراف و نتایج وخیم آن آگاه میسازد،و ضمیر شخص پیوسته به توبیخ و ملامت کردن او میپردازد،به همان گونه که عقل او نیز پیوسته بخشی از راه صواب را به او نشان میدهد،و علاوه بر این با کسانی رو به رو میشود که به او اندرز میدهند و حقایق را برای او آشکار میسازند،و به همین جهت این آرزو برای وی پیدا میشود که کجیهای راه و روش خویش را مستقیم سازد.
ولی چون عناد ورزد و در راه خود پیش رود،خدا ضمیر و عقل را از او سلب میکند،و بر چشم او پوشش و در گوش وی سنگینی قرار میدهد،و بر دل او مهر مینهد،و اندرزگویان از پیرامون او پراکنده میشوند،و جای آنان را کسانی میگیرند که او را به کاری بدش تشویق میکنند،و سرانجام کارش به جایی پایان میپذیرد که به صورت یک شیطان پلید و شریر درمیآید.
سپس قرآن این حقیقت مهم را آشکار میسازد که:آنچه آدمی در زندگی خود از مال و فرزندان و سلطه و جاذبههای دیگر زندگی دنیا بزرگ و مهم میشمارد، بسیار ناچیز است مگر این که در راه راست خود به کار برده شود.
بلافاصله پس از آن که قرآن دربارۀ گمراهی انسان در زندگی با ما سخن گفت،به یاد ما میآورد که این شهوتها قلب او را میپوشاند و او را به گودال گمراهی فرومیافکند،و سبب آن میشود که به درک اسفل برسد،و چنان شود که کار شرّی را که انجام میدهد کار خیر بداند.
سپس قرآن به جانب دیگری بالا میرود که در آن جا مؤمنان با عمل صالح در فردوس زندگی میکنند که از بلندیهای بهشت است،و هنگامی که انسان به آنجا درآید،چنان مییابد که خدا آن را برای او آفریده است، /6 و در جان خود آزمند و
چشمداشت دیگری نمییابد،بدان جهت که جنت فردوس سطح بالای خواستها و آرزوها و توقعات او را نشان میدهد،همان انسانی که هیچ چیز در دنیا او را راضی نمیکرد،و اگر هفت قارۀ جهان را به او میدادند،خواستار پرواز کردن به سوی ستارگان و دست یافتن به آنها میشد،و چون به بهشت برسد میگوید:مرا بسنده است و خواستار انتقال از آن به جای دیگر نیستم.
با مقایسۀ آن دو صورت،یعنی صورت انسانی که در آخرت به همۀ آرزوهای خود دست یافته،و صورت انسانی که در درک اسفل زندگی میکند،و گمانش آن است که در دنیا کارهای نیک انجام میداده است،به شناختن تفاوت موجود میان راه حق(که چنین نهایتی دارد)و راه گمراهی(که چنان عاقبت بهرۀ آن است)توفیق حاصل میکنیم.
این حقایق همه از کلمات خدا است که پایان نمیپذیرد،و از معارف و هدایتها و راهنماییهای منعکس کنندۀ سنتهای خدا در آفرینش طبیعت و انسان به شمار میرود،و بنا بر این بر انسان واجب است که به علم و دانش محدود خویش فریفته نشود و چنان نپندارد که همه چیز را میداند،در صورتی که همین غرور سبب اعتقاد پیدا کردن وی به این امر شده است که بر راه راست میرود،در آن حال که حقیقت کاملا بر عکس آن است.
این سوره با بیان خلاصهای از اندیشۀ بهرهمند شدن از فیض این کلمات جاودانی و پایان نیافتنی،که اگر همۀ دریاها مرکب بود و بنا بود آن کلمات را به وسیله آن بنویسند،مرکب تمام میشد و کلمات به پایان نمیرسید،پایان میپذیرد،و آن بندگی انسان است که نسبت به خدا و طاعت را مخصوص او قرار دادن و عمل کردن برای آن که امیدوار لقای خدا بودن در جهان دیگر است.
[102]
أَ فَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبٰادِی مِنْ دُونِی أَوْلِیٰاءَ - آیا کسانی که کافر شدهاند،چنان میاندیشند که به جای من بندگان مرا به ولایت
و سروری خود برگزینند؟» بیشتر کفر به آن نیست که آدمی منکر وجود ذات خدا شود،بلکه صورتهای دیگری نیز پیدا میکند که از مهمترین آنها است:انکار ولایت خدا و حاکمیت وی در قانونگذاری برای بشر،و بسیاری از کافران را در روزگارهای گذشته،و نیز در زمان حاضر،میبینیم که به وجود خدای آفرینندۀ آسمانها و زمین و آنچه در میان آنها است اعتراف دارند،ولی برای اداره کردن زندگی خود قانونهایی از پیش خود وضع میکنند، /6 از اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و جز آن،و چنان میپندارند که خدا قاعده و قانونی از آسمان برای آنان فرونفرستاده و سر خود رهایشان کرده است.
إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً
-ما جهنم را برای پذیرایی از آنان آماده ساختهایم.» پندار چنین کسان بر برهانی سالم و دلیلی قانع کننده متکی نیست،بلکه همۀ حجتها و دلیلهای منطقی با آن تناقض دارد و ضد آن را تأیید میکند،و به همین جهت آنان با این کار خود خویشتن را در معرض خشم پروردگار قرار میدهند که برای پذیرایی از ایشان و جایگاه شایستۀ جهنم را آماده ساخته است.
[103]
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً -بگو:آیا میخواهید که شما را از کسانی که زیانکارترین مردمانند آگاه سازم؟» [104]
اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً -آنان کسانی هستند که کوشش ایشان در زندگی دنیا حاصلی برای آنان نداشت،و خود چنان میپندارند که کار نیک کردهاند.» در روزگارهای قدیم هنگامی که میخواستند از دیوانگی کسی آگاه شوند،چلیکی را که ته نداشت در برابر او قرار میدادهاند و از میخواستند که آن را پر از آب کند،پس اگر عاقل بود از این کار امتناع میورزید،و اگر دیوانه بود سخت به انجام دادن این کار مشغول میشد.
و زیانکارترین مردم همچون این دیوانگانند که تمام سعی و تلاش خویش را در زندگی به کار میاندازند و هیچ حاصلی از آن بدست نمیآورند،و همچون آن کسانند که میخواهند هوا را با تور به دام بیندازند،آنان نمیدانند که ماندنی چیست و نابودشدنی چه،پس مثلا یکی از آنان خود را به خاطر اولادش به رنج و تعب میاندازد،و دین و ارزشهای خود را برای بزرگ کردن آنان به کار میاندازد،و چون به سن رشد رسیدند پدر خود را ترک میکنند و او را تنها میگذارند و دچار حسرتش میسازند،و بزرگترین کاری که برای او میکنند تشییع از او است تا به بازپسین جایگاه خود سپرده شود،و فاتحه خواندن بر روان او اما در گور و محشر و در برابر ترازوی حساب از هیچ کس برای دیگری کاری ساخته نیست.
به همین گونه است در آن هنگام که انسان برای به دست آوردن مال تلاش میکند و میلیونها بر روی هم انباشته میسازد؛ /6 هانری فورد صاحب شرکت اوتوموبیل سازی معروف در مخزن آهنی اموال خویش از دنیا رفت که مشتمل بر مخازنی دیگر و داخل در یکدیگر بود و در آنها طلا و جواهر و چیزهای گرانبها را در مخزن مرکزی قرار داده بود و هر روز در آن داخل میشد تا به آنها نگاه کند و اندکی آسایش بدست آورد،و هر وقت از یکی از درهای متعدد آن داخل میشد آن را بر روی خود میبست و یک روز چون به غرفۀ مرکزی داخل شد و در را بر روی خود بست،کلید را فراموش کرد و با خود به درون آن نیاورد،و در آن هنگام که چشمان او از نظر کردن به متاع ارزان دنیا سیر شد و خواست از آن جا بیرون آید،کلید را با خود نیافت و به داد و فریاد کردن پرداخت و نتیجهای از آن حاصل نشد و پس از گذشتن چند روز به همین حالت در آن غرفۀ خوشبختی خود دنیای فانی را وداع گفت.
این انسان گمراه از مال خود بهرهای به دست نمیآورد،و او را از گرسنگی و تشنگی در دنیا که مال ارزشی دارد خلاص نمیکند،تا چه رسد به آخرت که مال را در آن جا هیچ ارزشی نیست.
[105]
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ -آنان کسانی هستند
که به آیات پروردگارشان و ملاقات او کافر شدند.» سبب رسیدن آدمی به این جایگاه پایین و درک اسفل:اعراض و دوری گزیدن او از آیات خدا،و آمادگی نداشتن برای ملاقات با او است که این کفر به مبدأ و معاد است.
آدمی بنا بر و جدان خود به خدا ایمان دارد،و به فطرت خود دربارۀ معاد به بحث و جستجو میپردازد،ولی عملا دشوار است که انسان به ایمان به خدا و روز دیگر برسد،و به همین جهت نیازمند عزم و ارادۀ بیشتری است تا بتواند بر این قله صعود کند و ایمان او از چارچوب فطرت و و جدان خارج شود و به چارچوب عمل و به کار انداختن آن برسد.
جانهای کافران کوچکتر و عزمهاشان سستتر است،و همت آنان ناچیزتر از آن است که به حقیقت ایمان دست یابد،و به همین سبب مشاهده میکنیم که آنان منکر آیات خدا میشوند و لقای او را تکذیب میکنند.
فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ
-پس اعمال ایشان فرومیریزد و حاصلی ندارد.» /6 اعمال انسان جز در چارچوب ایمان به خدا و روز بازپسین محفوظ نمیماند،و همچون آبی است که در چلیک بدون ته ریخته و ذخیره شده باشد.
فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً
پس در روز قیامت وزنی برای آنها قایل نمیشویم.» علی رغم این که در دنیا از ثروتمندان و صاحبان سلطه و جاه بودند،و در نزد بسیاری از مردم وزنی داشتند،به صورتی در روز قیامت حاضر میشوند که هیچ وزن و حیثیتی از جانب خدا ندارند،و هر چه زودتر خوارترین و حقیرترین مردمان عرصۀ محشر خواهند شد.
[106]
ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمٰا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ رُسُلِی هُزُواً -جزای آنان،به سبب کفر ایشان و استهزا کردن آیات و رسولان من،جهنم خواهد بود.» در آن هنگام که آدمی در مقابل حقیقت و کسی که حامل آن است به
ریشخند و استهزا میپردازد،به آخرین درجات سرکشی و لجاجت و در به روی خود بستن و سخت دلی رسیده است،و او در آغاز حق آن را دارد که گرفتار شک و خواستار دلیل شود،و به مجادلۀ از طریق عقل بپردازد تا قانع شود و اطمینان پیدا کند،اما این که فرستادۀ خدا و رسالت او را در معرض استهزاء قرار دهد،دلیل بر آن است که اساسا نمیخواهد از حق پیروی کند،آیا چنین کسی لیاقت جایگاهی جز جهنم دارد؟
[107]
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً -کسانی که ایمان آوردند و کارهای صالح و شایسته انجام دادند، به باغهای فردوس درخواهند آمد.» [108]
خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً -به صورت جاودانی در آن میمانند،و هیچ خواهان جابهجا شدن از آن نخواهند شد.» بر آدمی واجب است که ژرفنای ذات خویش را کشف کند و از خود بپرسد که:برای چه آفریده شدم؟و آرزوی رسیدن به چه چیز را دارم؟ /6 او با یک محاسبۀ ریاضی ساده میتواند این مطلب را بفهمد که این دنیا و هر چه در آن است جوابگوی امیدها و آرزوهای او نیست،و یکی از این آرزوها مخلّد ماندن و جاودانه زیستن است،چه نمیخواهد پس از هستی نیست شود،پس اگر دنیا برای ما و ما برای آن آفریده شدهایم،شایسته است که همیشه در آن زنده بمانیم.
یکی از فلاسفۀ پیشین گفته است که:اگر مرا در درون شکم خری مرده قرار دهند،و از راه سوراخی که در پس پشت او است نفس بکشم،و در مقابل این از خودگذشتگی در دنیا زنده بمانم،به چنین زندگی راضیم!! این سخنی غیر منطقی است،ولی از میل انسان به بقای جاودانی خبر میدهد.
ولی آیا کسی در دنیا بدین گونه باقی مانده است؟همه خواستار بقا بودند و همه مردند،پس دنیا برای ایشان نیست،و این آرزوشان تحقق پیدا نخواهد کرد.
از حکمت خداوند متعال دور است که میلی را در وجود انسان بیافریند که تحقق ناپذیر باشد،یا نیازی را اجابت نکند؛در آن هنگام که چشم را آفرید،در مقابل آن چیزهایی را نیز برای دیدن خلق کرد،و چون گوش را آفرید به همان گونه چیزهایی را برای شنیده شدن پدید آورد،و چنین است در دیگر حواس و غریزههای آدمی،و به همین گونه است که چون چشمداشت به خلود و جاودانگی و خواستار شدن ملکی تمام ناشدنی را آفرید،در پی آن حقیقتی مناسب آن را نیز خلق کرد، آیا این حقیقت کدام است؟ آن بهشت فردوس است در جهان دیگر،و این سادهترین دلیل وجدانی بر ضرورت بعث و رستخیز و قیامت و برخاستن مردگان از گورها است.
[109]
قُلْ لَوْ کٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً -بگو:اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود دریا به پایان میرسد و کلمات پروردگار من به پایان نمیرسد،هر چند دریای دیگری به مدد آن بیاوریم.» /6 اگر همۀ دریاها و اقیانوسهای موجود بر روی زمین به مرکب تبدیل شود تا به وسیلۀ آن آیات علم و قدرت و حکمت و نیز فضل و نعمت خدا نوشته شود،دریاها تمام میشود در صورتی که اندکی از آنچه نوشتنی بود نوشته شده است.
ملاحظه میکنیم که برای جستجوی دربارۀ فضا تازهترین وسایل الکترونی را برای مشاهده و رصد کردن ستارگان پدید آورده و از این راه کهکشانهایی را اکتشاف کردهاند،و سپس بار دیگر به همین کار پرداخته و کهکشانهای دیگری را بازشناختهاند،و چنین بوده است که یکی از ایشان گفت:خدا پیوسته میآفریند،و هر چه دوربینهای عظیمتری برای دیدار آسمان میسازیم،خدا در آن فاصله
کهکشانهایی میآفریند که پیش از آن وجود نداشته است،و شاید این مصداق آیۀ شریفهای باشد که میگوید: وَ السَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ -و آسمان را ساختیم و به آن وسعت و گستردگی خواهیم داد»(/47الذاریات).
آفرینش خدا سریعتر از ساخته شدن وسایلی است که برای دیدن آفریدههای تازۀ او لازم است،پس چگونه ممکن است کلمات خدا پایان پذیرد؟ این کهکشانهای گسترده در فضای با وسعت متناهی در ضخامت،و آن ذرات متناهی در کوچکی را،هر اندازه مورد مطالعه قرار دهند و به بحث دربارۀ آنها بپردازند،و به خواصی کشف ناشده دسترس پیدا میکنند،و از آخرین خاصیت کشف شدۀ در اتوم بومبهای نوترونی ساخته شده است.
ملاحظه کنید که چند جلد کتاب در پیرامون آن،و راه ساختن آن،و اسرار مربوط به آن،و معلومات مخصوص به استعمال آن نوشته شده است؟! این مربوط به ذره ناچیزی است که با بزرگترین ذرهبینها قابل دیدن نیست، و این خود یکی از کلمات پروردگار ما است،و کلمات خدا نامتناهی است،پس، ای انسان!برای غرور خود اندازه نگاهدار،و این گمان را از خود دور کن که به آخرین حقیقت رسیدهای،و بر راه راست پیش میروی،و پیوسته در برابر خود علامت سؤالی را مجسم داشته باش،و به جستجوی حقیقت بپرداز و هرگز خودت را برتر و بزرگتر از آن مپندار.
[110]
قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ -بگو که:من بشری مثل شمایم که به من وحی میرسد.» /6 رسول پادشاهی صاحب چوگان سلطنت نیست،و نه ثروتمندی صاحب گنجینهها،بلکه او بشری همانند دیگران است،و وجه امتیاز یگانۀ او این است که از آسمان به او وحی میرسد،و این وحی در یک جمله بدین صورت خلاصه میشود:
أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ
-که خدای شما اله و معبودی یگانه است.» پس بتان را از جانها و از مجتمع خود دور کنید و خدای یگانه را بپرستید.
فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً
-پس هر که امید دیدار پروردگار خویش دارد،باید به انجام دادن عمل صالح بپردازد،و هیچ کس را در پرستیده شدن شریک پروردگار خویش قرار ندهد.» این دو شرط ساده است،ولی مسئولیت انسان را در زندگی مجسم میسازد،و کشتی نجات او را در ضمن عبور از دریای بزرگ متلاطم و بادهای هولناکی برای رسیدن به خدا فراهم میآورند که منتهای آرزوی صاحبان معرفت و طالبان حقیقت و نجات است.