ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
سورۀ هود /5
پیامبر(ص)فرمود:«هر که سورۀ هود را بخواند،ثواب ده حسنه دارد به شمار کسانی که نوح و نیز هود،صالح،شعیب،لوط،ابراهیم و موسی را تصدیق یا تکذیب کردند».
(مجمع البیان،ج 5 و 6،ص 140).
نیز فرمود:«سورۀ هود و همانندهای آن مرا پیر کرد».
(نور الثقلین،ج 2،ص 334).
امام باقر(ع)فرمود:«کسی که سورۀ هود را در همۀ جمعهها بخواند، خداوند او را روز رستاخیز در زمرۀ پیامبران بر انگیزد و حساب را بر او آسان گیرد و در آخرت گناهی که مرتکب آن شده باشد نخواهد داشت».
(مجمع البیان،ج 5،ص 140)
/5
از آیههای 112 تا 120 در اواخر سوره میتوان به طرح کلّی پی برد.در آن آیات خداوند پیامبر گرامی را به استقامت و دوری جستن از ستمکاران و گزاردن نماز و الزام صبر و نیکوکاری فرمان میدهد.
و نیز نقش«بقیّة اللّٰه»را یادآور میشود که چگونه در روزگاران گذشته مردانی برخاستند که نهی از تباهکاری کردند و خداوند آنان را از عذاب رهانید و ستمکاران و گناهکاران متنعم و مترفین را نابود ساخت.
و همچنین روش خدا را دربارۀ اهلاک مردم شهرها بیان میدارد که این امر انجام نمیگیرد مگر آن که صلاح از میان ایشان رخت بربسته باشد.
و نیز این که وجود اختلاف سنّت تاریخی است و خداوند مردم را نیافریده است تا تعذیب کند بلکه آفرینش آنان برای شمول رحمت است،امّا حکم الهی چنین است که دوزخ را از جنّ و انس پر خواهد کرد.
و نیز:هدف از بیان قصص تثبیت دل پیامبر و همچنین بیان حقیقت و ارائۀ پندها و یاد آوریها برای مؤمنان است.
همین نکته است که تفصیل آنها را در سورۀ هود میبینیم و این تفصیل بر پایۀ بیان جوهر /5 رسالتهای الهی است که پیامبران حامل آنها هستند و از برای آن رنجهای فراوان کشیدند و خداوند آنان را از آسیب مردم گمراه رهانید و منکران رسالت را دچار عذاب سختی کرد.
این رسالتها معیار نجات یا عذاب را روشن ساخت:هر که پذیرفت خدایش نجات داد و هر که مخالفت کرد،در این جهان گرفتار عذاب و لعنت و در
آن جهان دچار آتش و بدبختی گردید.
طلایۀ«جوهر رسالتها»پیام قرآن است:یگانه پرستی،بیم دادن از عذاب الهی و بشارت به بهشت و امر به آمرزش طلبی و بازگشت به سوی او برای رسیدن به زندگی سعادتمند.(3/1) ترس از روز رستاخیز و ترس از خدایی که نهان و آشکار مردم و نیز همه چیز را میداند،خدایی که آسمانها و زمین را آفرید و هدف او آزمایش مردم است.
اگر عذاب کسانی که به خدا و پیامبران و نیز روز رستاخیز کافر شدند به تأخیر افتاده باشد.از آن روست که وقت معیّنی دارد و در همان وقت انجام خواهد گرفت(نباید آن را دلیل تبرئۀ خود بدانند).(8/4) آن گاه میفرماید که طبیعت بشر،به جز مؤمنان،بر جزع است و سپس دل پیامبر را استوار میسازد که وی بیم دهنده است امّا منتقم خداست که بر همۀ موجودات سلطه دارد،خداوند به پیامبر خود فرمان میدهد که کافران را به آوردن همانند قرآن فرا خواند و تحدّی کند،امّا چون به این کار قادر نخواهند بود بدانند که قرآن به«علم خدا»و از سوی اوست.
خداوند پیامهای خود را به زبان نوح بر قوم او فرستاد،اما نپذیرفتند و به راه عناد و ستیز رفتند.مبارزۀ نوح با قوم خود بیانگر آزردگی قوم و استقامت نوح بود و به وقوع طوفان انجامید.خداوند نوح و گروندگان او را رهایی داد و ستمکاران را که در میان آنان پسر نوح بود غرق کرد و پسر پیامبر بودن سودمند نیفتاد،زیرا پایۀ رهایی یگانه پرستی است.(48/25) پس از نوح،هود پیامبر قوم عاد آمد و پیامهای خدا را آورد،او را نیز نپذیرفتند /5 و عناد ورزیدند و مبارزه در گرفت.هود آنان را به عذاب الهی بیم داد و سرانجام خدا وی را یاری،و قوم عاد را عذاب کرد.(60/50) ثمود نیز چنین بود.خداوند برادرشان صالح را پیامبری داد.صالح فرمود که تنها خدا را بپرستند و معجزۀ«ناقه»را برای آنان آورد امّا بی درنگ او را پی کردند و کشتند و سرانجام مشمول عذاب یعنی صیحه شدند.خداوند پیامبر خود صالح را
رهایی بخشید و ستمکاران نابود شدند.(68/61) همچنین بود ابراهیم،لوط،شعیب و موسی،و با آن که جوهر رسالات خدا یکی است،به سبب اختلاف زمان و مکان تفصیلهای گوناگونی در آیات قرآن دیده میشود.
به دنبال بیان داستانها،خداوند چگونگی پند گیری را گوش زد میکند،و قیامت را به یاد میآورد و میگوید:عذاب دنیوی نشانۀ عذاب اخروی است چنان که لطف و نجات دهی او در این جهان نشانۀ نعم بهشتی است که از آن مؤمنان است،و در پایان پیامبر خود را به ضرورت پایداری توجه میدهد،و همین مسئله بود که سبب شد تا پیامبر بگوید:«سورۀ هود مرا پیر کرد».
/5 سورة هود
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ (1) أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ (2) وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ (3) إِلَی اَللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (4)
/5
این قرآن آیاتی است که به حکمت خدا استوار شده است.آن گاه خداوند آیات را تفصیل داده و حقایق را بدانها روشن ساخته است.فرستندۀ آن خدای
حکیمی است که از تباهی باز میدارد و«نیکی»را میآفریند و به دقایق امور دانا و آگاه است.
از جملۀ آیات محکمه اینهاست:به یاد آوردن خدا،امر به یکدلی در پرستش او،این که پیامبر از جانب او بیم دهنده و مژده آور است،و هر گاه که گناهها و لغزشها و غفلتها آدمیان را از درگاه خدا دور کند،باید از او آمرزش خواهند و به سوی او برگردند تا در دنیا به زندگی سعادتمند برسند و در طلب فضل خدا باشند و چون آدمیان گرفتار ضلالت شوند و به راه گمراهی و انحراف روند بیم آن است که عذاب روز بزرگ(قیامت)دامنگیرشان شود.فردا چون به قدرت الهی از گور برخیزند در پیشگاه خدا از آنان حساب میکشند.
[1]
کلمههای ثابت نظیر همین«الر»چه مفهومی دارند؟آنها /5 اشارههایی به حقایقاند:حقایق را یادآوری و خردها را بدان توجّه میدهند:
« الر کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ -الف،لام،را،کتابی است با آیاتی استوار و روشن.» قرآن اندیشهها نیست،بلکه آیاتی است که مستقیما به حقیقت اشاره میکند تا آدمی در بادی نظر آنها را ببیند.«آیة»به معنی نشانه است از مادّۀ «اوی»به معنی باز گشت به خانه،و گویی«نشانه»است که تو را به آستانۀ خود حقیقت میبرد،و قرآن همان کتابی است که تو را به حقایق رهنمون میشود.
آیات قرآن محکم و مفصّل است.محکم است زیرا که بر پایۀ حکمت خداست و در کلمات آن خللی نیست و باطل بدان راه ندارد.کلمات به اندازۀ «حقیقت»است بی آن که ذرّهای کم یا زیاد باشد یا جزئی از قلم افتاده باشد.
قرآن تمام حقیقت را در همۀ ابعاد آن بیان میدارد،امّا تفصیل آیات محدود ساختن آن حقایق با بیان واجبات و محرّمات فرعی است.قرآن همانند درختی است با ریشههای استوار و شاخههای بسیار.
لازمۀ«محکم بودن»وجود حکمت است،کسی که از خطوط زندگی آگاه نباشد چگونه میتواند برنامهای کامل برای زندگی بنهد و به هدف خود برسد، و لازمۀ«تفصیل»آگاهی و آشنایی کامل به دقایق و لطایف امور است و خداست حکیم آگاه.
« مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ -از جانب حکیمی آگاه.» حکمتی که در سراسر جهان هستی میبینیم و آگاهیی که در دقایق و لطایف امور ملاحظه میکنیم،مانند آفرینش صورت مورچه و بندهای پاهای او یا سلّول زنده یا هستهای(اتمی)که بینهایت ظریف و کوچک است،همه بر حکمت و آگاهی خدا دلالت دارد.خالق حکیم کهکشانها و صانع خبیر هسته است که به حکمت خود امر به اخلاص در عبارت داد و با«آگاهی»خود برنامۀ تفصیلی برای این عبادت نهاد.
/5
[2]
از جملۀ آیات محکمۀ قرآن دعوت آشکار به ردّ شرک است.
« أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ -که جز خدای یکتا را نپرستید،» زیرا توحید بینش کلّی است و سایر شرایع الهی از آن متفرّع میشوند و پس از توحید«رسالت»است که با نقشی که دارد از فروع توحید به شمار میرود.
« إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ -من از جانب او بیم دهنده و مژده دهندۀ شما هستم.» [3]
آمرزش خواهی فرع دوم توحید است.زیرا چون دل آدمی صادقانه به خدا بگرود و عظمت و بزرگواری و نیز نعمتهای بی شمار او را بشناسد،در برابر خدا احساس کوچکی میکند،آمرزش میجوید و به او میپناهد.در آیۀ دیگری آمده:
« فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ (1)که استغفار پس از«ایمان»قرار گرفته،
1) 1) -سورۀ محمد19/.
زیرا فرع پیوستۀ آن است،و پس از حالت استغفار مرحلۀ«توبه»یعنی بازگشت به سوی خداست و یکدلی در پرستش او و نیز در کارهایی که برای خدا انجام میگیرد.
پیداست که پشیمانی بر گناهان گذشته بسنده نیست و گناهکار باید در آینده کردار خود را نیک کند.
« وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ -و نیز از خدا آمرزش بخواهید و به درگاهش توبه کنید.» آمرزش خواهی و بازگشت به سوی خدا سبب میشود که خدا زندگیی طبیعی و آرام در زمانی معیّن به بندگان خود ببخشد.
« یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ - تا شما را رزقی نیکو-تا آن گاه که مقرّر است-برخورداری دهد و هر شایستۀ انعامی را نعمت دهد.» /5 یعنی هر قدر که آدمی تقرّب و استغفار و توبه را بیشتر کند،خداوند فضل بیشتری به او میبخشد.
« وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ -و اگر رویگردان شوید بر شما از عذاب روز بزرگ بیمناکم.» امّا اعراض از خدا،بیم عذاب اخروی را در پی دارد از نوع عذابهای عاد و ثمود که در یک روز همۀ دست آوردهای آنان که در روزگار درازی فراهم آمده بود نابود شد و به همین سبب«یوم کبیر»خوانده میشود.
[4]
آن گاه مردم روز رستاخیز به سوی خدا باز میگردند و این امر به قدرت بالغۀ خدا که هیچ چیز سدّ راه آن نمیشود انجام میگیرد.
« إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -بازگشتتان به خداست و او بر هر کاری تواناست.» و از این آیه و آیات دیگر چنین بر میآید که مهمترین مانع درونی که مردم را از اعتقاد به قیامت باز میدارد،نبود ایمان به قدرت الهی برای بعث جدید است و از این رو اغلب به دنبال ذکر قیامت قدرت خدا یاد آوری میشوند.
/5
أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (5) وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (6) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ اَلْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (7) وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ اَلْعَذٰابَ إِلیٰ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ مٰا یَحْبِسُهُ أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (8)
5[یثنون]
:ثنی در اصل به معنای تا کردن و دولا کردن است و در این جا مقصود آن است که دشمنی و کفر خود را در سینههایشان پنهان میدارند.
[لیستخفوا]
:استخفاء به معنای خواهان پنهان کردن چیزی است.گفته میشود:استخفی و تخفّی(پوشیده و مخفی شد).
[یستغشون ثیابهم]
:با جامههایشان خود را میپوشانند، جامه بر سر میکشند تا دیده نشوند و حرفهایشان را کسی
نشنود.
8[أمّة]
:وقتی و برههای از زمان.
/5
در بخش پیشین از سورۀ هود برخی از آیات محکم بیان گردید و خطوط عرضی رسالت نموده شد،اینک تفصیل آنها از زبان قرآن:نخست به کفر و انکار مردم اشاره میکند که عامل اصلی آن ناآگاهی کافران است از این که خدا کاملا به حال آنان آگاه است و نیز انگیزههای اصلی کفر ایشان را میداند.آنان میخواهند حقیقت را نهان دارند حال آن که خدا از رازهای ایشان مطّلع است.
روزی هر فرد زنده بر عهدۀ خداست و او مدّت زندگی و زمان مرگش را میداند.همۀ اینها در کتاب آشکار(لوح محفوظ)ثبت است.خداوند آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و عرش(قدرت و سلطۀ)او بر آب،آفریدۀ نخستین که زندگی هر چیز بدان است،قرار داشت.حکمت این که خدا مردمان را آفرید این است که بداند چه کسی نیکوکارتر است تا در رستاخیز او را پاداش دهد.در این میان کسانی رستاخیز را باور ندارند و آن را افسون میدانند و منظورشان /5 قلب، حقیقت است.اینانند که اگر عذاب دنیوی که راه دیگری برای بیدار شدن است به تأخیر افتد،وجود عذاب را به کلّی انکار میکنند و میگویند:در حالی که ما سزاوار عذابیم چه چیز مانع آن است؟غافل از آن که اگر عذاب مقرّر شود،باز نخواهد گشت و کیفر استهزایی که کردهاند،آنان را خواهد گرفت.
[5]
کافران سینههایشان را میخمانند تا حقیقت را پنهان کنند،گویی سینهها را بر شرّ میخمانند تا آن را پوشانیده دارند،یا آن که آدمی چون بخواهد رازی را بگوید خم میشود و سینۀ او نیز به تبع خمیده میگردد،امّا آیا نهان داشتن حقیقت سودی به حال آنان دارد؟نه،خدا نهان و آشکار آنان و نیز شهوات و امیال و انگیزههایی را که سبب طرد و انکار میشود همچون استکبار و نادانی و لا ابالیگری و دوستداری دنیا و رفاه جویی میداند.
« أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ -آگاه باش که اینان صورت بر میگردانند تا راز دل خویش پنهان دارند.» در لحظاتی که خود را زیر جامهها نهان میدارند-که در این حالت آدمی هست و وجدانش-و جدان دربارۀ انکار رسالت،دروغ و نفاق به محاکمهشان میکشند،خدا نیز شاهد این صحنه است.
« یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -حال آن که بدان هنگام که جامههای خود در سر میکشند خدا آشکار و نهان آنها را میداند زیرا او راز دلها را میداند.» [6]
علم خدا و نیز رحمت او فراگیر است.خدا روزی ده هر جنبندهای است،چرا نتواند به او آگاه باشد.
« وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا /5 وَ مُسْتَوْدَعَهٰا -هیچ جنبندهای روی زمین نیست جز آن که روزی او بر عهدۀ خداست و موضع و مکانش را میداند.» یعنی زندگی و مرگ او را میداند و نیز این که در خانه یا در سفر است.
« کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ -زیرا همه در کتاب مبین آمده.» آشکارا و مشخّص(در لوح محفوظ)نوشته شده است.
[7]
خداوند به جنبندگان زمین آگاهی و رحمت فراگیری دارد،و از پیش آسمانها و زمین را در شش روز به تدریج آفرید،سلطه و هیمنۀ خود را با گسترش رحمت و برکت خود بر جهان هستی مقرّر داشت.
« وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ -اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر روی آب بود.» گویا عرش خدا کنایه از قدرت و تسلّط اوست،زیرا در آن هنگام بجز مادّۀ سائلهای مانند آب وجود نداشت،و از این رو عرش خدا بر آب بود،و خدا داناست.
« لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً -تا بداند کدام یک از شما عملی نیکوتر دارد.» حکمت آفرینش بشر آزمایش اراده و خرد اوست،و این حکمت جز از راه ایمان به آخرت صورت نمیگیرد،و از این روست که منکرین آخرت به رسالت الاهی گردن نمینهند.
« وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ -و اگر بگویی که بعد از مرگ زنده میشوید کافران گویند که این جز جادویی آشکار نیست».
کافران در برابر رسالت و برهانهای آن موضع منفی میگیرند و همه را مانند سحر تمویه و اضلال میدانند.از این رو دربارۀ آن نمیاندیشند تا به درستی آن پی ببرند، /5 حال آن که اگر اندکی در آفرینش آسمانها و زمین بیندیشند،نشانههای حکمت و تطوّر و تکامل جهان هستی را در مییابند،و متوجّه میشوند که هر جزئی از هستی را غایت معیّنی هست و آدمی نیز برای تحقّق بخشیدن هدفی مشخّص آفریده شده که جز از راه آزمایش میسّر نیست و این آزمایش با پاداش و کیفر روز رستاخیز تکمیل میشود.
[8]
کیفرها یا در دنیا و یا در آخرت انجام میگیرد و تأخیر آنها همچون آزمایش جز بر پایۀ حکمت نیست،امّا کافران این تأخیر را بهانۀ کفر و انکار خود قرار میدهند.
« وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ إِلیٰ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ مٰا یَحْبِسُهُ و اگر چند گاهی عذابشان را به تأخیر بیفکنیم میپرسند چه چیز مانع آن شده است؟» تأخیر عذاب دنیوی بی حکمت و تقدیری راستین نیست.وقتی معیّن(امّة معدودة)دارد،امّا کافران از سبب تأخیر میپرسند،گویی آن را دلیل نبود عذاب میدانند،و این امر آشکارترین نقیصۀ آدمیان است:از کیفر عاجل میترسند و منکر کیفر آجل(اخروی)میشوند.اینک باید بدانند که چون عذاب برسد باز نمیگردد.
« أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ -آگاه باشید چون عذابشان فرا رسد آن را بازنگردانند و آنچه را مسخره میکردند در بر خواهدشان گرفت.» کافران عذاب را به مسخره میگرفتند،امّا اینک آنان را فرا گرفته است بی آن که بتوانند آن را باز گردانند و پیش از این نیز استهزا میکردند.
/5
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ (9) وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ اَلسَّیِّئٰاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (10) إِلاَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ (11) فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (12) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (13) فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (14)
/5
در این بخش خداوند سرشت آدمی را پیش از تربیت و تزکیه یعنی صفات جاهای او را یادآور میشود:نومیدی و ناسپاسی وی را به هنگام از دست رفتن نعمت ذکر میکند.
چون به نعمتی پس از سختی میرسد به گمان این که نعمت پایدار خواهد بود،غرق شادی و کبر و فخر میشود،امّا حالت مردم شکیبا که رویدادهای گذشته و اکنون و آینده را به درستی ارزش مینهند،به گونۀ دیگر است،با فقدان نعمت توازن خود را از دست نمیدهند و بدین سبب به آمرزش و ثواب بزرگی میرسند.
پیامبر را سزاست که برترین صفات نیکو از جمله استقامت را داشته باشد و از این رو او را نسزد که دارای خصال جاهلی که ناشی از نفسانیّت تنگ عرصه است باشد:چنین نفسانیتی میخواهد که پیامبر گنج داشته باشد یا فرشتهای او را همراهی کند.بر آن است که رسالت پیامبر از جانب خدا نیست و دروغ است، حال آن که قرآن تحدّی کرده،به کافران پیشنهاد میکند که اگر راست میگویید ده سوره که در علم و بلاغت نظیر سورههای قرآن باشد بسازید و هر که را میخواهید
گواه بگیرید. /5 امّا قطعا به این تحدّی پاسخ نخواهند داد.باید بدانیم که هر چه نازل شده است به علم خداست و زادۀ آن علم فراگیر است و بر ماست که با تمام وجود به قرآن گردن نهیم.
این سخنان تمهیدی برای بیان حقیقت رسالت و حکایت پایداری پیامبر در برابر خرافات جاهلی است.
[9]
نعمت که از سوی خدا باشد،نبود آن در زمانی محدود یا وجود آن در وقت دیگری دلیل آن نیست که تا ابد باقی یا زایل خواهد بود،زیرا بخشیدن یا گرفتن نعمت بر پایۀ حکمت بالغۀ پروردگار است و وی قادر است بر حسب حکمت و با وجود شرطهایی نعمت را باز گرداند و از این رو مردم نباید به هنگام نبود نعمت نومید،و به نعمتهای دیگری که خداوند به ایشان بخشیده است ناسپاس باشند و با عینک سیاه به زندگی بنگرند که در این صورت زندگی را تیره میبینند.
« وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ -اگر به انسان رحمتی بچشانیم آن گاه از او بازش گیریم مأیوس میشود و کفران میورزد.» [10]
به هنگام نزول نعمت به ویژه پس از مشقّت و سختی که اثری عمیقتر در نفس آدمی دارد،تعادل از میان میرود و انسان میپندارد که سختیها تا ابد او را ترک کردهاند،شادی و سرمستی بر او مسلّط میشود و در نتیجه کاستی و ناتوانی در خود نمیبیند و ذهنش به آن نعمت متمرکز شده و به آن مینازد.
« وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئٰاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ /5 فَخُورٌ -و اگر پس از سختی و رنج نعمت و آسایشی به او بچشانیم میگوید ناگواریها از من دور شده است و در این حال شاد است و فخر میفروشد.» [11]
کفران نعمت و نشناختن آن یکسان است،همچنین است فخر و
غفلت از نقایص،اینها از صفات آدمی پیش از تزکیه است.تزکیهای که وسیلۀ پیامبران صورت میگیرد به انسان میفهماند که چون نعمتی رسید شروط و اهداف خود و نیز حکمتی را که لازمۀ آن است خواهد داشت.نقمت هم چنین است.
آدمی نباید با زوال نعمت که لطف الهی است و جزئی از ذات بشر نیست،نومید گردد.زیرا همان نعمت یا بهتر از آن به وی میرسد،و آن گهی نعمتهای دیگری دارد که بزرگتر از آن است و با نومیدی و ناسپاسی خدای ناکرده از دست او میرود.پس نباید شادی و سرمستی و نازیدن به نعمت تو را از حالت عادی بیرون کند،زیرا کاستیهای بسیاری هم چنان تو را فرا گرفته است که باید برای اصلاح همۀ آنها بکوشی.امّا مؤمنان شکیبایی میورزند و همۀ رویدادها را ارزیابی میکنند،در روزگار سختی،گشایش و فراخی مورد انتظار را میبینند؛روزگار گذشته را به یاد میآورند؛در مییابند که زندگی همواره در تغیّر است و آنان مستقیم یا غیر مستقیم خود سبب تغیّرند.پس موظّفاند در روزگار سختی کار نیک کنند تا سختی از میان برود و نیز در روزگار فراخی نعمت دوام یابد و به درجات برتری برسند.
« إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ - مگر کسانی که شکیبایی ورزیدند و کارهای نیکو کردند که آمرزش و مزد بزرگی از آن آنهاست.» گناهانشان را میبخشند و عوامل سختی و مشقّت از بین میرود و به سبب کارهای نیکو به اجر بزرگی میرسند و بدین سان مدام به سوی پیشرفت در حرکتاند.
[12]
پیامهای آسمانی برای تزکیۀ بشر است.پس باید که پیامبر(ص)در ابلاغ پیامها پایداری ورزد حتّی اگر با خواهشهای نفسانی مردم معارض باشد.
پیامبران نباید /5 برای جلب رغبت مردم یا ترس از خشم آنان بخشی از پیامها را ترک کنند،زیرا در این صورت هدف رسالت که اصلاح تباهکاریهاست،تحقّق نمییابد.در آیههای پیشین دیدیم که انسان بدون تربیت دینی جاهل و عجول
است،از این رو پیامبر باید در راه اصلاح و رهانیدن آدمی از طبیعت جهل پایداری ورزد.
« فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ -شاید برخی از چیزهایی را که بر تو وحی کردهایم واگذاشتهای و بدان دلتنگ شده باشی.» ای پیامبر،شاید تو میخواهی برخی را از آنچه بر تو وحی میشود ترک کنی،امّا نه،باید در برابر تمایلات و خواستههای ایشان شکیبا باشی.
« أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ مَلَکٌ -که میگویند چرا گنجی بر او افکنده نمیشود و چرا فرشتهای با او نمیآید.» آنان صبر نمیکنند که ببینند که بر اثر اجرای رسالت درهای رحمت بر آنان گشوده میشود و این امر از گنجی که به پیامبر داده شود به مراتب ارزشمندتر است و پیروزیهای او بزرگتر از آن است که فرشتهای از سوی خدا همراه او باشد،زیرا روح القدس بزرگترین فرشتگان بر او نازل میگردد.امّا کافران این حقیقت را در نمییابند.
آنان به راه خود میروند و اعمالشان آیندۀ آنها را تأمین نمیکند.وظیفۀ پیامبر است که یادآوری و راهنمایی شان کند.
« إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ -جز این نیست که تو بیم دهندهای بیش نیستی و خداست که کارساز هر چیزی است.» خداست که با قدرت خود برای کسانی که به پیام الهی عمل میکنند زندگی سعادتمندی میبخشد و آن چنان زندگی را از کافر میگیرد.
[13]
کاری که کافران نادان میکنند،این است که منکر رسالتاند و به پیامبر(ص)تهمت میزنند که قرآن را خود ساخته و به خدای تعالی بسته است،امّا قرآن تحدّی میکند و میگوید شما هم اگر میتوانید ده سوره مانند قرآن را بیاورید و به خدا دروغ ببندید!
/5 « أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -یا آن که میگویند که از خود بر میبافد و به دروغ به خدا نسبتش میکند،بگو:اگر راست میگویید جز خدا هر که را توانید به یاری بطلبید و ده سوره مانند آن به هم بر بافته،بیاورید.» [14]
امّا منکران قطعا در این مبارزه شکست میخورند،زیرا قرآن سخن خدایی است که علمش به همه چیز محیط است.ارزشهای خالصی از شرک بت پرستان و تعصّبات در آن آمده و نیز دارای ارزشهای والای انسانی است که برتر از حدّ قبیله،عشیره،قوم،زمین،زبان،خون و سایر عواملی که بشر از هنگام هبوط به زمین تا کنون با آنها درگیر است.نویسندگان و شاعران و اندیشهوران به این عوامل گردن نهادهاند جز پیامبران و مؤمنان یکدل.قرآن برای مردم در همۀ عرصههای زندگی چنان برنامههایی دارد که مغز فیلسوفان و دانشمندان قانون و سیاست و اقتصاد از رسیدن به جزئی از آن ناتوان است،زیرا این برنامهها مطابق با نظام زندگی و آیینهای طبیعت و متناسب با طبع بشر است و با طبع بشر و عوامل و انگیزهها و نقاط ضعف و جز آن پیوند سختی دارد.آیا بشر میتواند همانند قرآن را بیاورد؟ « فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ -اگر پاسخ ندادند بدانید که قرآن به علم خدا نازل شده.» حال که در این کار شما را اجابت نکردند،بدانید که قرآن به علم الهی فرود آمده،و معبودی که اطاعت او و پیروی از برنامهها و پیامهایش واجب است خدای تعالی است و باید آدمی تسلیم او گردد.
« وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ -و نیز هیچ خدایی جز او نیست، آیا تسلیم میشوید؟»
/5
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ (15) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ إِلاَّ اَلنّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (16)
15[لا یبخسون]
:بخس در لغت به معنای کاهش یافتن و کم گردیدن حق(و بها)است.
/5
یکی از شبهههایی که در دشمنی با«رسالت»بر دل کافران چیره شده، این است که به ظاهر زندگی خوشی در دنیا دارند.خداوند تذکار میدهد که هر کاری جزایی دارد،کسی که عملش برای آخرت باشد در آن جا پاداش میگیرد،در دنیا نیز از نصیب خود بر خوردار میشود و هر که عملش برای دنیا باشد،تمام جزای خود را در دنیا،بی آن که چیزی از آن کاسته شود،میگیرد،و این به آن معنی است که جزای او در آخرت دوزخ است،زیرا هر کار نیکی که در دنیا میکند پوچ و باطل است و کارهای بد و مسئولیت او باقی میماند که باید کیفر داشته باشد.
[15]
زندگی خوش و مرفّه کافران و منافقان چه اجتماعی و چه فردی مردم را میفریبد و چنین میپندارند که اگر رسالت درست و پیامبر بر حق بود و کافران بر باطل بودند،دشمنان رسالت در دنیا زندگی خوشی نمیداشتند. /5 این مردم ساده لوح دو حقیقت را فراموش میکنند:
1-دنیا خانۀ آزمایش است و جزای دنیوی مردم جنبۀ کیفر و آزمودن هوشیاری،خرد،اراده و خوبی یا بدی انتخاب آنان را ندارد و اگر خداوند در عقاب کافران یا ثواب مؤمنان میشتافت،فرصت آزمایش آنان از میان میرفت چنان که امام علی(ع)دربارۀ پیامبران فرمود:
«لو کانت الأنبیاء اهل قوّة لا ترام،و عزّة لا تضام،و ملک تمدّ نحوه اعناق الرّجال و تشدّ الیه عقد الرّحال لکان ذلک اهوی علی الخلق فی الاعتبار و ابعد لهم فی الاستکبار،و لأمنوا عن رهبة قاهرة لهم،او رغبة مائلة بهم،فکانت النّیّات مشترکة و الحسنات مقتسمة» (1)یعنی اگر پیامبران را نیرویی بود که با آن به ستیز نتوان برخاست،و عزّتی که از آن نتوان کاست،و پادشاهیی که مردمان گردن به سوی آن کشند،و آرزومندان رخت بر اشتران بسته روی به سوی آن نهند،بر مردمان آسانتر بود که از قدرت آنان عبرت پذیرند،و راه گردن کشی پیش نگیرند،لیکن در چنین حال ایمانشان یا از بیم جان بود یا امید[به دست آوردن نان،و چنان ایمان و کار نیکو خالص نمینمود.]
بلکه نیمی از ترس و نیمی به رغبت بود.
2-عمل کافران طبیعتا خوش ظاهر و بد باطن است،مانند درختی شاداب یا ساختمانی زیبا که به سبب سستی پایهها در حال فرو افتادن باشد.هر جزایی که مربوط به ظاهر و صورت خارجی عمل باشد،بی کم و کاست نصیب
1) 2) -نهج البلاغه خ 192،ص 292.
کافران میشود،حال آن که جزای حقیقی از آن کسانی است که عملشان به واقع نیک است.
درخت کرم خورده شادی و صفا و سایه دارد امّا میوه ندارد.چنین است هر عملی که بر پایۀ ایمان و صدق نباشد،مانند عمل ریا کار که به ظاهر سبب شهرتی در میان مردم میشود امّا مثلا نماز ریایی او وی را به آسمان فضیلت و تقوا نمیبرد.
همچنین است جامعۀ کفّار که تنها برای رفاه مادّی میکوشد و به ظاهر و تنها برای زمان محدودی به رفاه و خوشی میرسد،زیرا گناه و ستمگری مردم به یکدیگر و نیز به سایر اجتماعات مانند کرمی ریشۀ آنها را میخورد /5 و ساختمان زیبای آنها فرو میریزد و به راه اقوام گذشته عاد،ثمود،اصحاب الرّسّ و اصحاب الأیکه میروند که تمدّن و رفاهی که فریبشان داده بود و گمان میکردند جاودانی است، نابود گردید.
« مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ -آنان که زندگی و زینت این دنیا را بخواهند پس همۀ مزد کردارشان را در این جهان میدهیم و از آن هیچ نمیکاهیم.» [16]
امّا جامعۀ کافر مانند جوانی است که همۀ توانهای خود را در زمان تندرستی و فراغ و نیرومندی به کار میبرد و چون به پیری میرسد دست خالی است:
اموالش خرج شده،توانها و امکانات او از دست رفته است.جامعۀ کافر هم چنین است.زمان فعلی را در نظر میگیرد و دربارۀ ارزشها و اجتماعات دیگر نمیاندیشد و توجّه ندارد که در آخرت بی نصیب و کارهای گذشتۀ او باطل است،چرا که از آغاز پایۀ استواری نداشته است.
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -اینان کسانی هستند که در آخرت جز آتش نصیبی ندارند و هر چه کردهاند ناچیز شود و هر چه به جای آوردهاند باطل است.» دنیا طلبان بنای زندگی را بر پایۀ تجاوز و ظلم و فساد نهادند که بر کنارۀ دیوار پوسیده قرار دارد و آنان را به آتش دوزخ سرازیر میکند.
/5
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (17) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ اَلْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ أَلاٰ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (18) اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (19) أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یُضٰاعَفُ لَهُمُ اَلْعَذٰابُ مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ اَلسَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ (20) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (21) لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ (22)
17[مریة]
:دو دلی و تردید.
18[الاشهاد]
:جمع شاهد(گواهان).
19[عوجا]
:عوج به معنای منحرف شدن از راه راست است.
20[معجزین]
:اعجاز به معنای ناتوانی و درماندگی از تحقق بخشیدن به مقصود.
/5
دو گروه از مردم هستند که اگر آنها را با یکدیگر مقایسه کنیم روشن میشود که به کدام یک باید پیوست.نخست مؤمنانی که به راهنمایی خداوند بر طریق هدایتاند،شاهد خدایی،پیامبر و امام آنان را رهبری میکنند.خطّ تاریخی را با تجربۀ فراوان پی میگیرند:خطّ موسی،شاهد خدایی که کتابی پیشرو حامل لطف الهی آورد.گروه دوم کافرانی که به دستههای گوناگونی تقسیم شدهاند، و فرجام آنان آتش دوزخ است،آیا تردیدی میماند در این که حق همان است که مؤمنان بدان گرویدهاند؟امّا بیشتر مردم ایمان ندارند.
در حالی که مؤمنان به راه خدا میروند،کافران را میبینی که به خدا دروغ میبندند و بر خود ستم میکنند.اینان فردا روز قیامت در پیشگاه خدا حاضر میشوند تا شاهدان(پیامبران و اولیا)بر آنها شهادت دهند و آنها را جدا سازند و بگویند:اینان به خدا دروغ بستند و ستم کردند،لعنت خدا بر /5 ستمکاران باد.
صفت دیگر کافران منع از راه خداست.میخواهند این راه مانند جامعۀ منحرف و روانهای عقدهدار آنان کج باشد.منکر آخرتاند لیکن کجا میگریزند؟ آیا میتوانند از عذاب خدا برهند؟آن جا کسی هست که یاریشان کند و کیفر را از ایشان بردارد؟نه،بلکه عذاب دو چندان میشود به اندازۀ توانهای سمعی و بصری که برای هدایت خود از آنها بهره نبردند.در واقع به خود و توانها و امکانات خویش زیان زدند.امّا افتراها و دروغهایشان میسوزد و از این رو و به ناچار در آخرت زیانکارتر میشوند،زیرا مالک چیزی جز کوههایی از گناه نیستند.
[17]
چه کسانی از مردم زندگی برتری دارند و به راه هدایت رفتهاند؟ مؤمن یا کافر؟ پیش از گزینش راه،به مجملی از زندگی روندگان آن راه بنگر.یک سو مؤمنی است که در راهی با نشانههای روشن میرود با حجّتی از خدا و اطمینان و آگاهی به آن راه.
« أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ -آیا کسی که از جانب خدای خویش دلیلی روشن دارد،» شاهدی هم که ایمانش با وحی الهی کامل گردیده،یعنی پیامبر یا امام، پیشرو اوست و به درستی راه گواه است.او را رهبری میکند تا گمراه نشود.این شاهد از سوی خداست،خداوند برکت و تأیید خود را شامل حالش میکند.
« وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ -و زبانش بدان گویاست.» افزون بر این،این خط به اندازۀ خود انسان قدیم است.بشر در سراسر روزگار آن را آزموده، /5 و درخشانترین مثالی از رستگاری است.
« وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً -و پیش از این کتاب موسی که خود پیشوا و رحمتی بوده بدان شهادت داده.» کتاب موسی همچون قرآن رهنمود و نمایندۀ راهی درست است.کسی که بر این راه رود کجی نمییابد،و موسی شخصا همان شاهد خدایی بر گروهی است که در راه«رسالت»گام برمیدارند،و به علاوه کتاب موسی پیشرو و رحمت است.از یک سو هدایت،پایداری،علم و عرفان،و از سوی دیگر زندگی،سعادت و رفاه است.
أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ
-به آن ایمان آوردهاند.» اینانند که خدا راهنماییشان کرده،به خدا و کتاب او باور دارند.
این،یک راه است.راه دیگر طریق دستههایی است که در دنیا پراکنده و در آخرت همگی در دوزخاند.
« وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ -و هر گروه دیگری که بدان کافر شود جایگاهش در آتش است.» اینک یکی از دو راه پیش توست.باید که به نیروی خرد و اراده از شک بگذری و بدان راه بروی،چرا که راه حق همین است.
« فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ -در آن شک مکن که حق است و از جانب خدایت آمده ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.» نباید که به اکثریّت گمراه خدانشناس اعتنا کنی،بلکه باید شک را بزدایی و به خدا ایمان بیاوری و به خرد خود اعتماد کنی.
[18]
همۀ مردم راه خدا را میجویند و طالب هدایت به سوی خدایند،امّا برخی به راه درست میروند و به مراد میرسند،برخی دیگر فریب هوای نفس را میخورند و بر خدا دروغ میبندند و ادّعا میکنند که بر راه خدایند!چه گناه بزرگی را مرتکب میشوند و چه ستمی بزرگ به خود و به مردم روا میدارند! /5 خود و دیگران را از نور هدایت خدایشان محروم میکنند.
« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ الْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ - چه کس ستمکارتر از کسی است که به خدا دروغ میبندد؟اینان را به پروردگارشان عرضه خواهند داشت و شاهدان گواهی خواهند داد که اینانند که بر پروردگارشان دروغ میبستهاند،هان،لعنت خدا بر ستمکاران باد.»
[19]
اثر منفی قانونهای نادرست و نیز فرهنگ کفر آمیز مادّی یا افترا بر خدا چیست؟در سه امر خلاصه میشود:
1-بازداشتن مردم از حرکت در راه خدا که خرد و سرشت آدمی بدان راهبر است و وحی الهی یاد آور آن است.
« اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ -آنان که مردم را از راه خدا باز میدارند.» هر گاه فرهنگهای منحرف که مدّعیان دین آنها را به دروغ و بهتان به خدا نسبت میدهند نمیبود،با یادآوری،مردم به حقیقت راه میبردند.
2-ارائۀ راههای انحرافی و ادّعای این که راه خداست.
« وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً -و راه خدا را منحرف میخواهند».
3-منحصر کردن نظر آدمی به این جهان و از میان بردن تمایلات روحی و ممانعت از توجه فطری او به آخرت.
« وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ -و به روز واپسین ایمان ندارند».
/5 میتوان گفت که این سه صفت نشانههای آشکار مدّعیان دین است که بدان شناخته میشوند.اینان مانع خیرند و از پیشرفت و رفاه مردم جلوگیری میکنند و کارها را معقّد و دشوار میسازند،با«رسالت»دشمنی میورزند و نیز روز رستاخیز را به طور جدّی به مردم یاد آوری نمیکنند.
[20]
امّا این خیانتکاران به دین خدا،به کجا میگریزند؟آیا میتوانند از ید قدرت خدا بیرون روند؟و آیا به جز خدا کسی هست که ایشان را یاری کند؟نه،بلکه به سبب عمل و سخن باطل آنان که مردم را منحرف کرده، عذابشان دو چندان خواهد بود.
« أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ -اینان نمیتوانند در روی زمین از خدا بگریزند».
عالمان بد و مدّعیان دین بر دین حیله میکنند و گویی از حکم خدا و سرشت و دانش خود میگریزند!آیا از عذاب الهی نیز میتوانند بگریزند؟! « وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ -و جز خدا ولیّ دیگری ندارند».
اینان به طمع استمالت مردم و گرد آوردن پیروان بسیار دین را تغییر میدهند،امّا آیا از این کار سودی خواهند برد؟نه،بلکه اغوای مردم سبب میشود
که افزون بر بار گناهان خود،بار گناهان گمراه شدگان را نیز بر دوش گیرند.
« یُضٰاعَفُ لَهُمُ الْعَذٰابُ مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ - عذابشان مضاعف میشود و نه توان شنیدن داشتهاند نه دیدن».
این آیه را دو نوع تفسیر کردهاند:
1-این که عذاب دو چندان میشود به سبب این که میتوانستند بشنوند و ببینند،امّا از روی عناد نمیشنوند و نمیبینند.به عبارت دیگر به شنیدن و دیدن آنچه خدا به آنان بخشیده است،از قبیل نعمت دانش و نزدیکی /5 به منابع هدایت توانا بودند امّا بر خوردار نمیشدند.
2-چون گوشهایشان برای شنیدن آیات خدا سنگین است و از یاد آوری و فهمیدن سخنان خدا کراهت دارند،به منزلۀ کسانیاند که به شنیدن و دیدن توانا نیستند.
[21]
آیا اینان سود میبرند؟و آیا کسانی که آیندۀ خود و فرصتهای به دست آمده را تباه میکنند،حتّی اگر چند درهم یا شماری پیرو به دست آورده باشند به سود رسیدهاند؟ « أُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ -اینان به خویشتن زیان رسانیدند و آنچه را به دروغ خدا میخواندند از دست دادند».
یعنی از آنان زیانکار شدند و دروغهایی را که ساخته بودند از دست دادند.
سخنان باطلی که مردم را بدان فریب داده بودند از میان رفت،نه آن اندیشههای تباه ماند و نه گول خوردگان ماندند.
[22]
ناگزیر کافران باید زیانکارترین مردمان باشند،زیرا از نعمتهای موجود سود نبردند و به جای این که به برکت علم و هدایت در مقام پیامبران و صدّیقان باشند و دو بار مأجور شوند:یکی به سبب کار نیک و دیگر به جهت این که مردم به دست آنان هدایت مییابند،سزاوار عذاب مضاعف گردیدند،زیرا عملشان فاسد بود و مردم را هم گمراه میکردند،باید در روز قیامت بار همۀ گناهان خود و
نیز بار گناهان کسانی را که به دست آنان گمراه شده بودند،بر دوش کشند (1).
« لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ -بناچار در آخرت زیانکارترند».
جرم»در اصل به معنی قطع است و«لا جرم»یعنی لا قطع قاطع عن هذا(ناگزیر،قطعا).سرانجام کافران زیانکاری است که خود آن را برای خود برگزیدند.
سخن پایانی در این بخش این که چون آیات مذکور را با آیۀ 12« فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ... -تطبیق کنیم، /5 معیار آشکاری مییابیم که با آنان میتوان میان صاحب رسالت حق(پیامبر)،که با وجود دلتنگی و فشار بسیار ذرّهای از پیام خود نمیکاهد و میان کسی که به سبب طمع در دوستی مردم یا رغبت به هدایای پادشاهان آدمیان را گمراه میکند تمیز داد.
/5
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (23) مَثَلُ اَلْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ اَلْأَصَمِّ وَ اَلْبَصِیرِ وَ اَلسَّمِیعِ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (24) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ (25) أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ (26) فَقٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاکَ اِتَّبَعَکَ إِلاَّ اَلَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ اَلرَّأْیِ وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ (27) قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ (28)
1) 3) -سورۀ نحل25/.
27[اراذلنا]
:رذل به معنای پست و بیمقدار از هر چیز است.
جمع آن«أرذل»و«أراذل»میباشد.
/5
از این بخش آیات مربوط به بیان داستانهای پیامبران آغاز میشود که قوم خود را که از قبول رسالت ابا میکردند،به سختی بیم میدادند و میگفتند عذاب سخت خدا آنان را خواهد گرفت.بیان قصص برای هدفهایی چند است.از جمله یادآوری مردم به این که قرآن یکی از نذیرهاست و هر که از آن رو بگرداند بدو آن رسد که به اقوام گذشته رسید(آیۀ نخستین این بخش بدین نکته اشاره دارد).
دیگر از هدفها این است که با رسالت پیامبر دل پیامبر و مؤمنان را استوار کند تا استقامت ورزند و به ستمکاران متمایل نشوند.در همین سورۀ هود(آیۀ 120) میفرماید:همۀ آنچه از خبرهای پیامبران بر تو حکایت میکنیم برای استواری دل توست،و این قصّهها متضمّن سخنان حق و پند و یاد آوری برای مؤمنان است.
مؤمنان نیکو کردار که به یاد خدا آرامش یابند،اهل بهشت و در آن جا جاویدانند،زیرا گوش و چشمشان میشنود و میبیند حال آن که کافران همچون
کور و کرند که هدایت نمییابند.
/5 داستان نوح و قوم او همین فرق میان دو گروه مؤمن و کافر را آشکار میکند:خداوند نوح را به سوی قوم خود فرستاد تا آنان را بیم دهد تا جز خدا را نپرستند،زیرا در غیر این صورت عذاب سختی بر ایشان فرو خواهد آمد.بزرگان کافر کیش گفتند:تو بشری مانند ما هستی و پیروان تو از طبقۀ پست اجتماع ما هستند و تو به سبب«رسالت»بر ما برتری نداری،بلکه به گمان ما دروغ میگویی.نوح بار دیگر آنان را بیم داد و گفت:هر گاه راستگو بوده باشم...من از سوی خدا حجّتی و رهنمودی دارم و به راه راست میروم.وی رحمت خود را شامل حال من کرده است،حال آن که شما راه درست را نمیبینید!آیا امکان دارد که من شما را به ایمان مجبور کنم در حالی که شما آن را نخواسته باشید؟! در بخشهای آینده قرآن فصلهایی دیگر از قصۀ نوح را برای ما بیان خواهد کرد.
[23]
چون ایمان در دل جایگیر و بر نفس چیره شود،مؤمن احساس آرامش و خرسندی میکند و از این رو عملش جز برای خدا و کسب رضای او نیست و پاداش او در نزد پروردگار بهشت جاودانی است.
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ -کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند و در برابر پروردگارشان فروتن بودهاند».
اخبات»آرامش و طمأنینه،از«خبت»به معنی زمین مستوی وسیع است و گویا«اخبات»به معنی خضوع مستمرّ همراه با سکون باشد.
« أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -آنها اهل بهشتاند که جاودان در آن مانند».
[24]
مؤمن فروتن در برابر خدا و کافر منکر دو الگوی متفاوتاند که
واقعیّت آن دو با مقایسه روشن میشود.مؤمن همچون آدمی بینا و شنواست که بر وفق خرد و هدایت الهی حرکت میکند حال آن که کافر همچون کور و کر راه میرود.
/5 « مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ -مثل این دو گروه کور و کر و بینا و شنواست،آیا این دو به مثل برابرند،چرا پند نمیگیرید؟» در این باب به بحث بیشتر نیازی نیست،حقیقتی آشکار و شناخته شدهای است که میتوان دریافت.
[25]
قرآن در ضمن مثلهای بسیار به مقایسۀ دو گروه(مؤمن و کافر)و فرجام کار آنان میپردازد و حقایق دیگری نیز بیان میدارد که در آغاز سوره یاد آوری کرده است.
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ -و نوح را بر مردمش به پیامبری فرستادیم گفت من برای شما بیم دهندهای آشکارم».
از تدبّر در این آیه در مییابیم که نوح به سوی قومی که خود از آنان بود، فرستاده شده و این امر در رسانیدن پیام الهی به جا و بیانگر دوری از تعصّب بود.از سوی دیگر مهمترین اصل دعوت او«بیم دادن»بود که اثرش در دلها بیشتر است، زیرا در فطرت آدمی دفاع از ذات و گریز از هر بلا و گرفتاری احتمالی نهاده شده و طبیعت دفاع از ذات در او قویتر از جلب منفعت است.
[26]
خلاصۀ دعوت نوح و هدف رسالت او پرستش خدای یگانه و نفی شرک بود و چون بتها برانداخته میشد،سلطۀ سیاسی و اجتماعی مشرکان و نیز سامان امور اقتصادی و فرهنگی و هر آنچه بر پایۀ بت پرستی استوار شده بود،از میان میرفت.
« أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ -که جز خدای یکتا را نپرستید،زیرا از عذاب سخت روز قیامت بر شما بیمناکم».
مجرّد ترس از روز قیامت،روزی با عذابی چنان سخت که خود آن دردناک»میشود، /5 کافی است که آدمی را در جستجوی رهایی به سوی ایمان سوق دهد.
[27]
پاسخ قوم نوح که غرق تحجّر و مادّیّت و تعصّب طبقهای بودند،در برابر دعوت نوح چنین بود:
1-آنان میپنداشتند که پیامبر باید غیر بشر باشد،زیرا بشر مخلوق از حمل رسالت ناتوان است،و این پندار نوعی تحجّر جاهلی است.
2-به جای خود رسالت به حامل آن و یا گروندگان آن نگریستند،به ارزشهای رسالت که دعوت به عدالت و هدایت بود،توجّه نکردند و این نوعی نگرش مادّی در ارزشهاست.
3-مستضعفانی را که رسالت را پذیرفته بودند،به سبب تکبّر و تعصّب طبقهای پست و فرومایه میشمردند.
« فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ الرَّأْیِ -مهتران قومش که کافر بودند گفتند:
ما تو را جز انسانی همانند خویش نمیبینیم و نمیبینیم جز اراذل قوم از تو پیروی کنند».
(«ملأ»یعنی اشراف و بزرگان قوم)و چون اینان منکر رسالت شدند،وضع آنان همان وضع اغلب کسانی شد که با ایشان هم طبقهاند و بنا بر این تباهکارند،و دشوار است که به کسی از جنس خود خضوع کنند،زیرا روانهایشان پست و فاقد اطمینان و آرامش گردیده است،و از این رو پنداشتهاند که مؤمنان از طبقۀ پستاند و در نگاه نخستین این فرومایگی را میتوان دید. (1)
1) 4) -تفسیر معروف«بادی الرّأی»این است که مؤمنان ساده نگرند(به زعم کافران).
« وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ -و نمیبینیم که شما را بر ما فضیلتی باشد».
کافران غافلاند از این که«رسالت»به ذات خود فضل بزرگی است.
« بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ -بلکه پنداریم که دروغ میگویید».
/5 این کافران پیرو خیال و گماناند و بنا بر این اندیشههای تازهای را که مخالف مصالح آنان باشد،به دروغ متّهم میکنند تا تبختر و تکبّر خود را توجیه کنند.
[28]
نوح(ع)به این شبههها پاسخ داد که:
1-وی از سوی خدا فرستاده شده و با آن که بشر است این امتیاز را دارد که«هدایت»به دست او سپرده شده و«حجّت از جانب خدا»ست و کافران این امتیازها را ندارند.
2-وی مال ندارد،امّا خداوند او را از رحمت گستردۀ خود غنی ساخته که مهمتر از مال است.زیرا ثروت همۀ دشواریها را حل نمیکند،امّا بر عکس رحمت خدا بیشتر آنها را از میان میبرد.
3-تهمت دروغ بستن به نوح ناشی از کوری و اندیشۀ جدّی ناکردن است و در این حالت نوح آن کافران را به پذیرش رسالت مجبور نمیکند،و این سخن ردّ قول آنان تواند بود که گفتند:« وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ »زیرا آنان پیامبر را همچون پادشاه میدانستند که باید دارای قوۀ قاهره و تعیین کنندۀ راه زندگی مردم باشد،حال آن که پیامبر از برای هدایت آمده که بدون داشتن اختیار و آزادی میسّر نیست.
« قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ -گفت:ای قوم من!چه میگویید اگر از پروردگارم حجّتی به همراه داشته باشم و او مرا رحمت خویش ارزانی کرده باشد و شما از دیدن آن ناتوان باشید».
یعنی ای قوم،اگر من به حق از جانب خدا آمده باشم و رحمتی(پیامبری)
از جانب خود به من داده باشد.
« أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ -آیا در حالی که خود نمیخواهید شما را به اکراه به قبول آن واداریم؟» و شما این حقیقت را درنیافته باشید(بیّنه بر شما پنهان بماند،یعنی راه راست یا حجّت واضح)و از قبول آن تن بزنید،شما را به پذیرش مجبور میکنیم؟! /5
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (29) وَ یٰا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اَللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (30) وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اَللّٰهُ خَیْراً اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (31)
31[تزدری]
:ازدراء به معنای خوار و حقیر شمردن است.
گفته میشود:زریت علیه یعنی از او عیبجویی کردم.
/5
قوم نوح همچون مستکبرین هر دورهای با پندارها و شبهههای خود «رسالت»را نپذیرفتند.در این بخش نوح به بیان واقعیّت رسالت و ردّ شبهههای باطل میپردازد.قوم نادان پنداشتند که نوح قصد تسلّط بر آنان دارد یا میخواهد به مال و ثروتی برسد.وی این ترس را برطرف کرد و گفت:او از ایشان مال نمیخواهد و مال را معیاری برای ارزش گزاری انسانها نمیداند و از این رو مؤمنان را به سبب فقر از نزد خود نمیراند و میگوید:حسابشان با خداست و به دیدار خدا خواهند شتافت.امّا کافران به سبب نادانی ارزشهای پست را معیار ارزش گذاری میدانستند که کاری نادرست است و خدا آن را نمیپسندد.هر کس با تکیه بر این گونه ارزشها مؤمنان را براند از رحمت و نصرت خدا دور است.
آن گاه نوح در ردّ شبهۀ دیگر گفت:وی مردی خارق العاده نیست که گنجینههای خدا به دست او باشد یا غیب بداند یا مانند فرشتگان از نور آفریده شده باشد.سپس نوح تکرار میکند که وی مؤمنان را،که منکرین به نظر حقارت به آنان مینگرند،طرد نخواهد کرد، /5 زیرا از ضمیر ایشان آگاه است:اگر صادق باشند، خدا پس از مرگ به آنان خیر عطا خواهد کرد.پس چرا طردشان کند و دربارۀ آنان مرتکب ظلم باشد.
[29]
اشراف قوم نوح و همچنین اشراف مستکبر هر قومی که مردم را
استثمار میکنند،به رویدادها جز از خلال طبقۀ خود نمینگرند،از این رو به پیامبران تهمت میزنند که به بهانۀ دعوت به خداپرستی،خواهان ثروتند.پیامبران با تمام نیرو این تهمت را رد میکنند تا ثابت شود که دعوت اصلاحی از دعوتهای اشراف قوم،که هدفی جز بهره کشی بیشتر از مستضعفان ندارند،به کلّی جداست.
« وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ -ای قوم من!در برابر تبلیغ رسالت خویش مالی از شما نمیطلبم مزد من تنها با خداست.» کار نوح مانند کار همۀ انسانهاست:مزد میخواهد و هدفی دارد،امّا نه از مردم بلکه از خدا.بدین سان بار دیگر نوح ثابت میکند که رسالت او مهر غیبی دارد و از جانب خداست.وی نمیخواهد از«علم»خود بهره برداری کند تا در فهرست «ملأ»جای گیرد و به کسب ثروت از طریق ظلم به مردم و بهره کشی آنان بپردازد چنان که علمای فاسد میکنند.از این رو وی طرف مظلومان را میگیرد و آشکارا میگوید:
« وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا -آنهایی را که ایمان آوردهاند از خود نمیرانم.» طبقۀ پست که به سوی ایمان میشتابند،گاهی رسوبات ذهنی منفی دارند که ناشی از جهل یا ستم دیدگی آنان است.رسالت الهی مسئول این رسوبات ذهنی نیست و طرد نکردن آنان همیشه به این معنی نیست که پیامبر کاملا تزکیهشان میکند،بلکه حسابشان با خداست.
/5 « إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ -آنان با خدای خویش دیدار خواهند کرد.» امّا اشراف قوم نوح بر گمراهی پای میفشردند و مردم را بر پایۀ ثروت یا خون تقسیم میکردند.
« وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ -ولی من شما را قومی نادان میبینم».
[30]
طبقۀ پست که به پیشواز ایمان رفت به دژ خدا در آمد و خدا کسانی را که به او پناهنده شوند حمایت میکند،و اگر کسی بخواهد آنان را براند و خدا اراده کند که یاریشان نماید،ارادۀ خدا پیروز است،و طرد کننده را آن نیرو نیست که
خشم خدا را باز دارد.
« وَ یٰا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ -ای قوم من!اگر آنها را از خود برانم چه کسی در قبال خدا مرا یاری خواهد کرد؟» این که پیامبر خدا مؤمنانی را که از طبقۀ پایین جامعه هستند،حمایت میکند برای تسلّط به آنان یا افزودن شمار پیروان نیست بلکه به این سبب است که مؤمناند و خدا مؤمنان را دوست دارد.
« أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ -آیا حقیقت را در نمییابید؟» موضوع نیازمند یادآوری و تأمّل است تا آدمی بداند که کارها به دست خداست و او نه به ثروت و مقام بلکه به ایمان و کار نیک مینگرد.
[31]
نوح(ع)باز میگردد به تبیین ابعاد رسالت خود که همان ابعاد رسالت همۀ پیامبران و نیز مصلحانی است که پیرو خط پیامبرانند:
نخست این که:پیامبر مردم را به سوی خدا و به سوی حقیقتی که با فطرتشان آن را میشناسند میخواند،و این /5 سرمایۀ اوست.وی به سوی خود نمیخواند،زیرا خود را دارای ثروت هنگفتی میداند.
« وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ -من به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است.» نمیگویم که خزاین خدا نزد من است.این خزاین در ذات آدمی و در زمینی است که خداوند بشر را به تسخیر آن به وسیلۀ ایمان و کار نیک توانا ساخته است.پس این اندیشه نادرست است که از پیامبر خواسته شود تا در زمین چشمهها روان سازد و گنجهای زندگی را بیرون آورد و بی آن که کار کنند به آنان اعطا کند.
دوم این که:پیامبر مدّعی غیب دانی نیست مگر آنچه خداوند در خلال رسالتش به او وحی کند و از این رو وی به مردم وعدۀ رفاه نمیدهد که مثلا
دستهایشان را بگیرد و به معادن زر و سیم راهنماییشان کند.
« وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ -و غیب نمیدانم.» سوم این که:مدّعی داشتن قوّۀ قاهره نیست و از قبیل فرشتگان هم نیست.
« وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ -و نمیگویم فرشته هستم.» چهارم این که:نسبت به مردم ادّعای برتری ندارد.
« وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً -و نمیگویم که خدا به آنان که شما به حقیقت در آنها مینگرید خیر خود را عطا نکند.» یعنی به کسانی که در نظر شما حقیرند نمیگویم که خدا به ایشان خیر نخواهد بخشید،خیر و شر از خود آدمی است.کار نیک از نیّت خوب نشأت میکند و آن را خدا میداند و بس.
« اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ -خدا به آنچه در دلهای آنهاست آگاهتر است،اگر چنین کنم از ستمکاران خواهم بود.» /5
قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (32) قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اَللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (33) وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ إِنْ کٰانَ اَللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (34) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ اِفْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ (35) وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (36) وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (37) وَ یَصْنَعُ اَلْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قٰالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ (38) فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ (39)
36[تبتئس]
:ابتئاس به معنای اندوهگین شدن است.
/5
نوح(ع)در راه تبلیغ حق پیوسته میکوشید تا آن که قوم او رنجیدند و گفتند:
«یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا»
و از او خواستند که به سخن پایان دهد و عذابی را که وعده داده به انجام برساند،غافل از این که وی فقط رسانندۀ پیام خدایش است،و اگر خدا بخواهد آنان را عذاب کند،از حکم و سلطۀ او نمیتوانند بگریزند.امر تبلیغ که نوح بر عهده دارد با«هدایت»فرق دارد:هدایت و اضلال به دست خداست و اگر او بخواهد گروهی را به سبب ناسپاسی به نعمت رسالت در گمراهی باقی گذارد،پیامبر نمیتواند هدایتشان کند.همچنین رسالتها کار پیامبران نیست بلکه ناشی از وحی خداست و هر گاه پیامبری به دروغ ادّعای رسالت کند مسئول عملش است امّا اگر در ادّعای خود صادق باشد مسئول کفر قوم خود نیست و از عمل آنان بری است.
خداوند به نوح وحی کرد که مدّت تبلیغ او به پایان رسیده است،زیرا به جز شماری از قوم او که ایمان آوردهاند کسی دعوت او را نخواهد پذیرفت و نباید به کارهای آنان غمگین شود.بدین سان مرحلۀ آمادگی برای عذاب آغاز شد.خداوند به پیامبر خود فرمود /5 تا کشتی را بسازد و دربارۀ گناهکاران قوم با او سخن نگوید و شفاعت نخواهد،زیرا به ناچار غرق خواهند شد.نوح(ع)کشتی را میساخت و مستکبران بر او میگذشتند و تمسخر میکردند،امّا وی میگفت:ما نیز روزی شما را تمسخر خواهیم کرد چنان که شما امروز ما را مسخره میکنید،و آن روز خواهید دانست که بهرۀ شما عذاب خوار کننده است.
[32]
از بارزترین صفات پیامبری که انبیای بزرگ از آن برخوردار بودند، پایداری و پافشاری در دعوت بی اظهار ناتوانی است.نوح(ع)به سبب مجادلۀ بسیار با قوم خود،آنان را رنجانید تا آن که خواستار عذاب شدند و گمان کردند که آمدن عذاب برای ایشان بهتر از دعوت نوح است که پیوسته و همه جا دامنگیر آنان است.
« قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ -گفتند:ای نوح!با ما جدال کردی و بسیار هم جدال کردی،اگر راست میگویی هر وعدهای که به ما دادهای بیاور.» نوح(ع)شب و روز،نهان و آشکار قوم خود را به خدا پرستی دعوت کرد و 950 سال در میان ایشان بود.مدام با ایشان سخن میگفت و آنان را به سختی بیم میداد تا این که قوم او ملول شدند امّا او نومید نگردید.سزاست که اهل رسالت در هر روزگاری در دعوت این چنین پایداری نشان دهند هر چند که زمان دعوت به درازا بکشد.
[33]
نوح سخن آخر منکران را بی پاسخ نگذاشت،بلکه بار دیگر به آنان هشدار داد که خداست که عذاب را میآورد نه او،و وقتی عذاب آمد،از آن
نمیتوانند بگریزند.
« قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ -گفت خداست که اگر بخواهد آن وعده را آشکار میکند و شما از آن نتوانید گریخت.» و این نشانۀ مهمّ دیگری در رسالتهای آسمانی است که پیامبران به نفع خود ادّعایی ندارند و مردم را یادآور میشوند که آنان فقط نقش مبلّغ دارند،و کار به دست خداست.
/5
[34]
در تأکید این حقیقت نوح یادآوری میکند که خیر خواهی و اندرز جز به اجازۀ خدا سودی نمیبخشد،زیرا هدایت و ضلالت تنها به فرمان و اجازۀ اوست، و هر گاه کسی به نعمت عقل ناسپاسی کند،خداوند آن را از وی میگیرد و در نتیجه از نصیحت سودی نمیبرد.
« وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و اگر خدا خواسته باشد که گمراهتان سازد اگر من بخواهم شما را اندرز دهم اندرزم سود نخواهد کرد.اوست پروردگار همۀ شما و همه بدو باز میگردید.» «غیّ»نادانی ناشی از اعتقاد فاسد است.توضیح آن که نادانی گاهی در انسانی پیدا میشود که نه اعتقاد خود دارد و نه اعتقاد بد،و گاهی در اعتقاد به امری فاسد است و این نوع دوم را«غیّ»خوانند،و این غیّ گاهی بدان جا منتهی میشود که خدا نعمت عقل را از بشر میگیرد و او باطل را حق میپندارد و به آن معتقد میگردد.
[35]
همۀ رسالتهای خدا چنین است.رسالت نوح با آنچه به محمّد(ص) نازل شد یکی است و همه از جانب خداست.پیامبر میداند دامنۀ خیانت کسی که به خدا افترا میبندد تا چه حدّ است!امّا آن که هدایت را نمیپذیرد گناه او نیز ساده نیست،و این که کسی موضوع را سهل بینگارد و رسالت پیامبر را به مجرّد احتمال دروغ بودن آن نپذیرد گناه بزرگی را مرتکب شده است.
« أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا
تُجْرِمُونَ
-یا میگویند که من به خدا دروغ بستهام بگو اگر به خدا دروغ بسته باشم گناهش بر من است و من از گناهی که میکنید مبرّا هستم.» طبرسی در مجمع البیان گوید:«گفتهاند مراد محمّد(ص)است و منظور این است که آیا کافران قوم محمّد(ص)خبری را که وی دربارۀ نوح(ع)میدهد، باور میدارند،یا آن که آن را دروغی میدانند /5 که خود او ساخته است؟و نیز به قولی مراد نوح است و وی به خدا دروغ میبندد». (1)
امّا در تفسیر آیات قرآن امکان بیش از یک وجه هست و از این رو توان گفت:تنها رسالت محمّد(ص)نیست بلکه رسالت نوح نیز مطرح است.
[36]
نوح(ع)به جدال به قوم خود ادامه میداد و زمانی آن را رها کرد که خداوند فرمود:از حالا به بعد ایمان ایشان محال گردید و تو نباید غمگین باشی و به سبب کارهایشان بد حال گردی.
« وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ -و به نوح وحی رسید که از قوم تو جز آن گروه که ایمان آوردهاند دیگر ایمان نخواهند آورد.از کردار آنان اندوهگین مباش.» پیامبران از جانب خدا به روشنی میرسند و پرتوی از جنبش و شتاب برای تبلیغ پیام خدا میگیرند و از غم این که چرا مردم ایمان نمیآورند خود را هلاک میکنند.قرآن میگوید: طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ (2)و نیز:« فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً» ، (3)و اینک نوح(ع)به سبب تبلیغ دچار سختی و غم میشود،امّا خدایش او را از این کار باز میدارد و دستور میدهد که از شیوۀ عادی پیروی کند.
/5 [37]
جریان عذاب با ساختن کشتی آغاز میشود.
« وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا -کشتی را زیر نظر ما بساز.» نوح(ع)گامی بر نمیدارد مگر طبق برنامهای که خدا برای او ترسیم کرده، و زیر چتر حمایت او قرار دارد.
وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
-و دربارۀ این ستمکاران با من سخن مگوی که همه غرقهاند.» در دل نوح بقیّهای از آرزو مانده بود که او را وامیداشت که با تضرّع به درگاه الهی در آخرین لحظه از او لغو عذاب را بخواهد،امّا پیامبر پس از یأس از ایمان قوم نباید بر آنان دل سوزی کند،زیرا سزاوار عذابند.
[38]
نوح،ساختن کشتی را در بیابانی خشک آغاز کرد و این برای اجابت فرمان خدا و ایمان به راستی وعدۀ او بود که دلالت میکرد وی پیرو هوای نفس نیست و به خدا دروغ نمیبندد.چه،اگر چنین میبود دلیلی برای ساختن کشتی در صحرا وجود نداشت.
پیامبران به کارهایی دست میزنند که مردم آنها را نوعی از دیوانگی میپندارند،چرا که با آگاهیها و اندیشههای زمان و نیز با رویدادهایی که اتّفاق میافتد یا حوادث احتمالی متناسب نیست.این خود دلیل روشنی است که آنان تابع وحیاند،و گاهی پیامبر نمیداند که چرا و گاهی پیغمبران نمیدانند که چرا از سوی خدا به فلان امر مأمور شدهاند،و این گواه میزان خلوص ایشان است و نیز دلیل است به این که منحصرا با غیب ارتباط دارند.
« وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ،وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ -نوح کشتی میساخت و هر بار که مهتران قومش بر او میگذشتند مسخرهاش میکردند.» این که مردم نوح را مسخره میکردند،گواه آن است که وی پیامبری بود که از جریان عادی پیروی نمیکرد بلکه به سبب ایمان به غیب با آن مبارزه میکرد.
قٰالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ
-اگر شما ما را مسخره میکنید زودا که ما هم همانند شما مسخرهتان کنیم.» /5 [39]
نوح آنان را به فرجام بدی که در انتظارشان بود بیم داد.
« فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ -به زودی خواهید دانست که عذاب بر که رسد و خوارش سازد.» یعنی خواهید دانست که عذاب خوار کننده به سراغ چه کسی آمده،در دنیا در سراسر تاریخ چه کسی را رسوا خواهد کرد؟ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ -و عذاب جاوید بر که فرود آید.» عذاب دایمی آخرت که را خواهد گرفت؟ /5
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ اَلتَّنُّورُ قُلْنَا اِحْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ اَلْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ (40) وَ قٰالَ اِرْکَبُوا فِیهٰا بِسْمِ اَللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (41) وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ وَ نٰادیٰ نُوحٌ اِبْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ یٰا بُنَیَّ اِرْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ اَلْکٰافِرِینَ (42) قٰالَ سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ اَلْمٰاءِ قٰالَ لاٰ عٰاصِمَ اَلْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا اَلْمَوْجُ فَکٰانَ مِنَ اَلْمُغْرَقِینَ (43) وَ قِیلَ یٰا أَرْضُ اِبْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ اَلْمٰاءُ وَ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ اِسْتَوَتْ عَلَی اَلْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (44)
/5
[و فار]
:جوشید،فوران کرد،«فور»در اصل به معنی بلند شدن است.
[تنور]
:تنور معروف که در آن نان میپزند.
41[مرسی]
:«ارساء»نگاه داشتن کشتی با چیزی که آن را متوقّف کند.
43[سآوی]
:از«أوی یأوی»یعنی منزل و جای گرفت (پناه گرفتن).
[یعصمنی]
:باز دارد مرا.
44[اقلعی]
:اقلاع:از ریشه برانداختن تا اثری از آن نماند، «اقلعت السماء»:بارانش از میان رفت و چیزی از آن نماند.«اقلع عن الأمر»:به کلّی آن را رها کرد.
[الجودیّ]
:نام کوهی.
/5
نوح منتظر امر الهی و آمادۀ اجرای وظایف بود تا آن که امر خدا آمد و آب از تنور خانۀ پیر زن جوشید.به نوح وحی شد که سوار کشتی شود و از هر جانداری زوجی در آن فراهم آورد و نیز خانواده را به جز افراد کافر که زن و دو پسر او بودند و همچنین مؤمنانی به شمار اندک در آن جمع کند.نوح با توکّل به خدا و با آگاهی به
این که حرکت و ایستادن کشتی به اذن خداست،به کشتی در آمد.امواج کوه پیکر طوفان به حرکت آمد.نوح پسر خود را که در کناری نشسته بود ندا کرد و گفت تا همراه او به کشتی درآید و کافران را رها کند،امّا وی میپنداشت که اگر بالای کوه برود نجات خواهد یافت.نوح او را بیم داد و گفت:در برابر فرمان خدا باز دارندهای نیست مگر آن که لطف خدا شامل حال شود،و پیش از پایان گیری گفتگو موج رسید و پسر نوح را غرق کرد.آن گاه ندای غیبی که در آن فرمانهایی قاطع بود رسید:ای زمین آب را فرو ببر و ای آسمان /5 از بارانیدن دست بازدار.آب فروکش کرد و امر انجام شد و کشتی بر کوه قرار گرفت و ستمکاران از رحمت خدا محروم شدند.
[40]
لحظهای که صاحبان رسالت منکران را با آن بیم میدادند و آنان تمسخر میکردند،فرا رسید.اینک حقیقتی که پیامبر گفته بود،وقوع یافته و راه گریز نبود.فرمان خدا صادر شده و آب از تنوری که عادتا دور از آب است جوشیده بود.
نوح با خانواده و شمار کمی از مؤمنان به کشتی در آمده بودند.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ
-چون فرمان ما فراز آمد و تنور جوشید گفتیم از هر نر و ماده دو تا و نیز خاندان خود را در کشتی بنشان-مگر آن کس که حکم از پیش دربارهاش صادر شده باشد-و نیز آنهایی را که به تو ایمان آوردهاند،و جز اندکی به او ایمان نیاورده بودند.» در حدیثی به نقل از مفضّل بن عمر از ابو عبد اللّٰه(ع)چنین آمده است:تنور در خانۀ زنی مؤمنه در دیر قبله جانب راست مسجد کوفه قرار داشت.مفضّل گوید:
پرسیدم که فوران آب چگونه بود؟فرمود:خداوند خواست که به قوم نوح معجزهای نشان دهد،باران سختی فرستاد و فرات و نیز چشمهها پر آب شد و خدا آن قوم را
غرق کرد و نوح و کشتی نشینان را رهانید.گفتم:نوح چه مدّت در کشتی ماند تا آب فروکش کرد و وی بیرون آمد؟فرمود:هفت شبانه روز. (1)
/5
[41]
چون نوح با پیروان صالح خود در کشتی نشست،روح ایمان خالص در آنها تجلّی کرد و آمرزش و رحمت خدا را به یاد آوردند.آمرزش گناهانشان را از میان میبرد و رحمت سبب برکات و فضل خدا بود.
« وَ قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا -گفت بر آن سوار شوید که به نام خدا به راه افتد و به نام خدا بایستد.» هر چیزی مخلوق خدا و با او قائم است،به نام خدا حرکت و رشد میکند و سخن میگوید،جز این که حوادثی وجود دارد که تدبیر خداوند در آنها بیشتر تجلّی میکند مانند کشتی نوح که آن را به فرمان خدا ساخت بی آن که پیش از آغاز کردن ابعاد عملی آن را بداند.نوح نمیدانست که کشتی به کجا میرود و در کجا و کی میایستد،به خدا اعتماد کرده بود،زیرا یقین داشت که کشتی تحت تدبیر الهی و سلطۀ مطلقۀ او بر عالم هستی است.
« إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ -زیرا پروردگار من آمرزنده و مهربان است.»
[42]
در فاصلۀ یک لحظه و لحظۀ دیگر صحراها به دریاهای موّاج بدل شد.
موجهایی که چون کوههای متحرّک بود متلاطم شد.نوح پسرش را دید که در گوشهای ایستاده،ندا زد تا با او سوار کشتی شود-شاید این کار به سبب شفقت پدری یا رحمت نبوّت بود-به هر حال پسر بدبخت دعوت را رد کرد،زیرا توکّل او به خدا نبود بلکه به مادّۀ بی اراده بود که از پیش به آن تعلّق داشت.از این رو گفت:برای حفاظت خود از طوفان به کوه پناه خواهم گرفت.
« وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ وَ نٰادیٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ
1) 8) -بحار الأنوار،ج 11،ص 333،شمارۀ 56.
-کشتی،آنان را در میان امواجی چون کوه میبرد.نوح پسرش را که در گوشهای ایستاده بود ندا داد:ای پسر!با ما سوار شو و با کافران مباش.» پسر نوح که به گفتۀ برخی نامش کنعان بود،از جملۀ کسانی بود که در کنار معرکۀ گرم حق و باطل میایستند.وی نمیخواست در مسائل مربوط به رسالت وارد شود.بسیاری از اشخاص ترسو که شجاعت پیوستن به راه خدا را ندارند چنیناند،امّا این گونه اشخاص سرانجام /5 به کافران میپیوندند،و تنها ایمان است که آدمی را نجات میدهد.
[43]
قٰالَ سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ قٰالَ لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ -گفت:من بر سر کوهی که مرا از آب نگه دارد جا خواهم گرفت.گفت:امروز هیچ نگهدارندهای از فرمان خدا نیست مگر کسی را که بر او رحم گیرد ناگهان موجی میان آنان حایل گشت و او غرق شد.» [44]
در فاصلۀ زمانی میانۀ صبح و شام وضع زمین دگرگون شد و قوم ستمکار به هلاکت رسیدند،ناگاه ندا در دادند که«یا أرض ابلعی ماءک»،آبها به مخازن زیر زمینی فرو رفتند و ابرها که به فرمان خدا باران میریختند پراکنده شدند و بقیۀ آبها در چشمهها و دریاها سرازیر شد و قصّه پایان گرفت.کشتی بر کوهی نشست و روی زمین از ستمکارانی که به قدرت خداوند ملعون و مطرود شدند پاک گردید.
« وَ قِیلَ یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی -و گفته شد ای زمین! آب خود را فرو بر و ای آسمان باز ایست.» «اقلعی»یعنی دست بازدار.مفسّری گفته است:آبی که از آسمان باریده بود،روی زمین باقی ماند،زیرا خدا به زمین امر کرد:«ابلعی ماءک»و نگفت«ابلعی الماء»امّا این گوینده توجّه نکرده که همۀ آبها در واقع از زمین است.
وَ غِیضَ الْمٰاءُ
-آب پایین آمد.» یا فروکش کرد.
« وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ -و کار به پایان آمد و کشتی بر کوه جودی قرار گرفت.» فرمان خدا دربارۀ هلاک ستمکاران و رهایی مؤمنان و تحقّق جزاء برای هر دو گروه در دنیا انجام شد.
« وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ -و ندا آمد که ای لعنت باد بر مردم ستمکاره.» /5
وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ اِبْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ اَلْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ اَلْحٰاکِمِینَ (45) قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (46) قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (47) قِیلَ یٰا نُوحُ اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (48) تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا فَاصْبِرْ إِنَّ اَلْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ (49)
/5
پیش از آن که نوح به زمین باز گردد،دربارۀ فرجام پسر غریقش پرسید،و این به سبب جاذبۀ شفقتی است که خدا در دل هر پدری نهاده است اگر چه پدر پیر پیامبران باشد،امّا خداوند او را یادآور شد که معیار در نزد خدا کردار نیک است نه انتساب به این و آن.نوح دریافت که سبب انحراف بشر تنها وجود محیط فاسد یا سلطۀ ستمکاران نیست،و گاهی علّت در خود آدمی نهفته است.از این رو از خدا خواست که آمرزش و رحمت خود را شامل حال او کند و او را از انحراف باز دارد،و بیرحمت و آمرزش او آدمی زیانکار خواهد بود.پیروان نوح و آنانی که خداوند ایشان را به زمین باز گردانید و سلام و برکات خود را شامل حالشان کرد چنین بودند،آنان نیز انگیزههای انحراف را داشتند:برخی به راه انحراف رفتند و برخی دیگر به ریسمان هدایت الهی چنگ زدند.
در پایان داستان نوح،قرآن به پندهایی از این قصّه از قبیل صبر و پرهیزگاری اشاره میکند و میگوید:فرجام نیک /5 از آن پرهیزگاران است و این به صبر و پایداری نیاز دارد.
[45]
در حدیثی آمده است:«شیطان مخفیانه به کشتی نوح درآمد»واقع این است که حکمت آفرینش آدمی آزمایش،و وجود شیطان جزئی از معادلۀ
آزمایش است و انحراف آدمی همیشه به سبب فشار عامل خارجی نیست بلکه هوا و شهوت و فریفتگی به مظاهر زندگی که خدا در وجود هر کسی نهاده است،جزء دیگری از معادلۀ آزمایش و حکمت نخستین زندگی است.
چنین بود آدم ابو البشر نخستین کسی که به انگیزۀ رسیدن به ملک و خلود مرتکب خطا شد،امّا رحمت و عصمت الهی او را دریافت و نجاتش داد.
نوح نیز با کافران در میآویزد و مبارزه با جبت داخلی و طاغوت خارجی را پیروزمندانه به پایان میبرد،لیکن هم چنان به آمرزش و رحمت پروردگار نیازمند است تا او را از تکرار خطا باز دارد.نوح با ظرافت خاص از خدا میخواهد که به وعدۀ خود دربارۀ رهایی خانوادۀ او وفا کند امّا به صراحت پاسخ میشنود که«إنّه لیس من أهلک»،زیرا پیوند حقیقی او با نیکوکاران است و پسر او معیار عمل صالح را ندارد.
« وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ -نوح پروردگارش را ندا داد:پروردگار من،پسرم از خاندان من بود و وعدۀ تو حق است و نیرومندترین حکم کنندگان تو هستی.» [46]
قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ -گفت:ای نوح!او از خاندان تو نیست،او عملی است ناصالح.از سر ناآگاهی از من چیزی مخواه، بر حذر میدارم تو را که از مردم نادان باشی.» این آیه اشارتی دارد به اینکه آدمی باید در برابر تقدیرهایی که /5 حکمت آنها را نمیداند رضای کامل داشته باشد و نیز به او امری که از فلسفۀ آنها آگاه نیست تسلیم مطلق باشد.
[47]
تسلیم پیامبران در برابر خدا و اوامر و تقدیرهای او به سبب احراز والاترین درجات تربیت است.از این رو میبینیم که نوح از عصمت الاهی یاری میجوید تا دربارۀ چیزی که بدان آگاهی ندارد نپرسد و دربارۀ اموری که به صلاح او و صلاح رسالت و امّت اوست و وی نمیداند سؤال نکند.
قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
-گفت:ای پروردگار من!پناه میبرم به تو اگر از سر ناآگاهی چیزی بخواهم،و اگر مرا نیامرزی و بر من رحم نگیری زیانکار خواهم بود.» آمرزش خدا از ضروریّات زندگی برای آدمی است تا آثار گناهان و خطاها را که وی همیشه در معرض آنهاست از میان ببرد و بدون آمرزش این آثار در دل جایگیر شده،و حجاب عقل میشود.رحمت الاهی نیز یکی دیگر از ضروریّات است تا انسان پاک بماند و ضعف و ناتوانی او را به سوی گناهان نکشد.در دعا آمده است:«اللّهمّ اغننا بحلالک عن حرامک،و بطاعتک عن معصیتک،و بفضلک عمّن سواک...»یعنی خدایا ما را با حلالت از حرام،با طاعتت از نافرمانی و با فضل و بخشش از دیگران بینیاز کن.رحمت خداست که آدمی را از گناهان باز میدارد و در این مورد فرقی میان پیامبر و غیر او نیست.
[48]
نوح با فرمان خدا به زمین آمد و دو هدیه آورد:سلام و برکت.
«سلام»به معنی حفظ نعمتی است که اکنون برجا و موجود،و به دنبال آن دفع ضرری که سبب زوال نعمتهاست،و«برکت»یعنی افزونی نعمتها و پیشرفت در عرصۀ زندگی.
« قِیلَ یٰا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ - گفته شد:ای نوح!با سلامت و برکاتی که بر تو و آنها که همراه تواند ارزانی داشتهایم فرود آی.» سلام و برکت از سوی خدا و به سبب رسالت است و کسی که به رسالت وقعی نگذارد،از آن دو محروم،و منکر رسالت میشود از این رو قرآن برخی امّتها را مشمول سلام و امن دانسته و برخی دیگر را محروم شمرده است.
« وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و امّتهایی هستند که آنها را بر خوردار میسازیم،آن گاه دستخوش عذاب دردآور میشوند.» /5 زیرا گروه دوم رسالت را نپذیرفته و دین خود را تغییر دادهاند،و این آیه
اشاره دارد به این که سنّت اوّلیّۀ زندگی سلام و برکت است به شرط آن که آدمی منحرف نشود.
[49]
از قصّۀ نوح و قوم او دو نکته میآموزیم:
1-رسالت محمد(ص)ادامۀ رسالت نوح است و هیچ کس از قوم محمّد(ص)داستان نوح را نمیدانسته،یا دست کم به تفصیلی دقیق که حتی حالات نفسانی،علل اجتماعی و عوامل طبیعی موجود در ساختار قصّه را بیان میکند با آن آشنایی نداشته است.قرآن همۀ اینها را برای این که گواهی بر صدق رسالت محمّد(ص)باشد،یاد کرده است.
2-هر رسالتی با مخالفتهای جاهلانه رو به رو بوده است و حامل یا حاملان رسالت میبایست به سلاح تقوا و صبر برای رسیدن به فرجام نیکو مسلّح باشند.
« تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا -اینها از خبرهای غیب است که بر تو وحی میکنیم و نه تو و نه قومت پیش از این،آن را نمیدانستید.» بنا به مضمون این آیه حتّی رسول خدا از ماجرای نوح آگاهی نداشته و هر چه میدانسته است از جانب خدا نه از توانایی و ذکاوت وی بوده است.
« فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ -پس صبر پیشه کن که عاقبت از آن پرهیزگاران است.» صبر نوح در واقع دراز و مشقّت بار بود و اثر قاطعی در هلاکت دشمنانش داشت.
/5
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ (50) یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَلَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (51) وَ یٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ (52) قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ وَ مٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ (53) إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اِعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اَللّٰهَ وَ اِشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (54) مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ (55) إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اَللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (56) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (57)
52[مدرارا]
:مدرار به معنای فراوان و پیاپی اما به اندازۀ نیاز به آن نه بیشتر که مایۀ خرابی و زیان باشد.
54[اعتراک]
:«عرا یعرو»به معنای اصابت کردن و وارد آوردن است.
/5
هود(ع)از جانب خدا به قوم عاد فرستاده شد و با همان ندای ایمانی سلف خود نوح(ع)آنان را به سوی حق تعالی فرا خواند:
1-خدای یگانه را که جز او معبودی نیست بپرستند و بدانند که پرستش طاغیان یا بتها افترا و گمراهی است.
2-گفت که از آنان مزدی نمیخواهد و اجرش بر خدایی است که وی را آفرید.آیا نمیاندیشند تا بدانند میان پیامبر راستین و آن طاغیان و کاهنان مفتری که هدفشان سلطه و استکبار در روی زمین است،فرقهاست.
3-از آنان خواست که خود را اصلاح کنند و به تعالیم الهی باز گردند تا نعم خدا بر ایشان افزونتر شود و نیروی فعلی آنان بیشتر گردد و اگر نپذیرند از گناهکاران و مخالفان خدا و رسول او و نیز سزاوار عذاب خواهند بود.
/5 امّا قوم هود هر سه دعوت را رد کردند و گفتند:دلیل کافی بر راستی پیامبری خود نداری و ما خدایان خود را رها نمیکنیم و با این که تو مزدی نمیخواهی،زمام امور خود را به دست تو نمیدهیم،و پنداشتند که سخن نوح ناشی از جنونی است که به سبب خشم خدایان بر او رسیده است.آن گاه هود از قوم خود کنار کشید و از بت پرستی آنان بیزاری نمود و خدا را بر این امر گواه گرفت و دل به خدا بست و با همۀ آنان به مبارزه برخاست و فرمود:او را مهلت ندهند و هر چه میتوانند کید کنند،تا وی نهایت ناتوانی ایشان را در راه مخالفت کفر آمیز بداند.
هود به خدایی دل بسته بود که دارندۀ هر جاندار و مدبّر کارهای اوست.وی سالک
راه راست بود و با تمام نیرو بدان راه فرا میخواند.هود به آنان هشدار داد که با ابلاغ رسالت مسئولیت خود را به پایان برده و خداوند قوم دیگری را جایگزین ایشان خواهد کرد(نابودشان خواهد کرد)بی آن که آنان بتوانند زیانی به وی برسانند،خدا نگهبان همه چیز است.
[50]
خداوند کسی را به سوی عاد فرستاد که وی را«اخ»میخواند تا قبول رسالت آسانتر و مطلب روشنتر باشد.هود ایشان را به پرستش خدا و ترک معبودهای دروغین فرا خواند و از همان آغاز گفت که بتها دروغی و پلیدند.روش او مانند روش پیامبران بود که در راه تبلیغ دین هرگز وقفهای روا نمیدارند.
« وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ -و بر قوم عاد برادرش هود را فرستادیم.گفت:ای قوم من! خدای یکتا را بپرستید،شما را هیچ خدایی جز او نیست و شما دروغ سازانی بیش نیستید.» ای قوم،شما با ادّعای این که بتها مظاهر خدا در زمین هستند به خدا دروغ میبندید.از این آیه چنین بر میآید که انحراف اصلی آدمی عادتا این است که جوهر دین نه قالب خارجی آن را تغییر میدهد و در نتیجه همین اصل،دین که «امر به عبادت خدا و طرد بتها»بت،به مفهوم متناقض یعنی«عبادت بتها بر پایۀ افترا بر خدا»تفسیر میشود.مثلا /5 سخن خدا که فرمود: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ -توجیه میشود به لزوم اطاعت از هر حاکم ستمگر گردنکش صرفا به سبب این که بر مردم مسلّط شده است که به کلّی با اندیشۀ توحید و اطاعت خدا مغایرت دارد.چنین است نزد مسلمانان،امّا نزد عاد چیزی شبیه آن بود،به این معنی که معبودها را پرستیدند به عنوان این که جانشینان خدایند و به عبادت بتها پرداختند به بهانۀ این که نزد خدا شفاعتگرند.
[51]
در حالی که کاهنان،خادمین بتخانهها شده و علمای بد که در کاخهای مستکبران پرسه میزنند،دانش خود را به هر خریداری میفروشند و بر ضعفا تجاوز میکنند،هود(ع)از قوم خود هیچ مزدی نمیخواهد.همین امر گواه و دلیل آشکاری بر راستی پیامبری اوست.اگر در دعوت خود صادق نبود،چرا جان خود را عرضۀ چنان دشواریها میساخت؟او مزدی از مردم نمیخواست و هدف خاصّی را هم دنبال نمیکرد.
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
-ای قوم من!در برابر رسالتم از شما مزدی نمیطلبم،مزد من تنها با آن کسی است که مرا آفریده است،چرا از روی خرد نمیاندیشید؟» [52]
هود خواستار شد که قوم او خود را اصلاح کنند با آمرزش خواهی از خدا و اظهار پشیمانی از گناهان گذشته و آن گاه بازگشتن به تعالیم آسمانی و اجرای آنها.
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
-وای قوم من!از پروردگارتان آمرزش بطلبید آن گاه به سوی او توبه کنید.» و اگر چنین کنند،خداوند درهای رحمت را به روی آنان میگشاید و باران انبوه میباراند و بر نیرو و خویشتن داری ایشان میافزاید.
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
-تا باران پی در پی بر شما فرو ریزد و بر نیرویتان بیفزاید.» و اگر نپذیرند گناهکار و منکر قانون و سزاوار عذاب به شمار میآیند.
وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ
-و چون گنهکاران روی برمتابید.» /5 [53]
قوم هود منکر رسالت شدند و گفتند که دلیلها و برهانهای او آنان را قانع نکرده است،امّا دروغ بود و انگیزۀ اصلی این بود که کورانه تقلید میکردند و خدایانی را میپرستیدند که به اعتماد بر سخن هود آنها را ترک کرده بودند.دلیل دیگری نیز برای انکار وجود داشت:خود داری از تسلیم شدن در برابر هود،که تعبیرهایی به شکل خطاب که در آنها پیامبری را ادّعای خود هود قلم داد میکردند،
حال آن که وی صرفا پیامبر و حامل رسالت بود،چنان که در آیه آمده.
قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ وَ مٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ
-گفتند:ای هود!تو برای ما دلیل روشنی نیاوردهای و ما به گفتار تو خدایان خویش را ترک نمیکنیم و به تو ایمان نمیآوریم.» چنین میپنداشتند که ایمان آنان برای پیامبر و به سود اوست،امّا واقعیّت چنین نبود.
[54]
و برای این که نادانی خود را نسبت به واقعیّت رسالت توجیه کنند و نقاط ضعف سخنانشان را بپوشانند،رسالت را حالت غیبی مجهولی قلم داد کردند که به پیامبر روی داده و ابعاد آن شناخته نیست.
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ
-جز این نگویم که بعضی از خدایان ما به تو آزاری رساندهاند.» و بدینسان به خطای سخنان گذشتۀ خود از قبیل این که هود به نفع خود دعوت میکند معترف شدند،و هود دانست که تعصّب کورانه بر دلهایشان غلبه یافته و از آن رو بی آن که بیندیشند حق را منکر میشوند.
قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
-گفت:خدا را گواه میگیرم و شما نیز گواه باشید که من از آنچه جز خدای یکتا به شرک میپرستید بیزارم.» مرحلۀ تازهای از درگیری آغاز شد:مبارزهای سخت یعنی اعلام بیزاری هود از افکارشان و دوری او از جامعۀ فاسد آنان.
/5
[55]
هود آمادگی خود را برای مبارزۀ بی امان اعلام کرد و به آنان هشدار داد هر چاره و حیلهای که میتوانند بکنند.
مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ
-همگی به حیلهگری علیه من برخیزید و مهلتم ندهید.»
و چون چاره از غیر خدا و بی استعانت از او باشد ناگزیر به نتیجه نمیرسد.
[56]
آیا هود در مبارزه با همۀ قوم نیروی لازم را داشت؟آری،وی به نیروی خدا که از جانب او فرستاده شده بود متّکی بود و این بزرگترین گواه صدق دعوت اوست.
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا
-من بر خدای یکتا که پروردگار من و شماست توکّل کردم هیچ جنبندهای نیست مگر آن که زمام اختیارش را او گرفته است.» یعنی همۀ موجودات زنده را خداوند پاک رهبری میکند،گویی از ناحیۀ کسی گرفته هر جا که بخواهند او را میبرند.امّا کار خدا در گرداندن جهان هستی بیهوده و بازیچه نیست بلکه آن را با عدالت و به راه راست سیر میدهد.
إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
-همانا پروردگار من بر صراط مستقیم است.» و چنان که همۀ موجودات را به راه راست سوق میدهد،کسانی را که بر او توکّل میکنند به همان راه مستقیم که به هدف نزدیکتر است رهنمون میشود.
[57]
چون قوم هود را تبشیر سودی نبخشید،پیامبرشان آنان را بیم داد و گفت:هر گاه از قبول رسالت ابا کنید بدانید که من به وظیفۀ خود،ابلاغ رسالت، عمل کردم،و خداوند شما را از میان خواهد برد و مردم دیگری را جایگزین شما خواهد کرد بی آن که شما بتوانید در برابر عذاب الهی کاری بکنید.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ /5 لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
-اگر هم رویگردان شوید،من رسالت خویش را به شما رسانیدم و پروردگار من مردم دیگری را جانشین شما خواهد ساخت و هیچ به او زیانی نمیرسانید،زیرا پروردگار من نگهبان همۀ چیزهاست.» پروردگار توانا با قدرت و سلطۀ خود حافظ همه موجودات است چنان که اگر آنها را به حال خود گذارد نابود میشوند،یعنی بقای آنها به اراده و مدد الهی
بسته است.
/5
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا هُوداً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ نَجَّیْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (58) وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اِتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ (59) وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ (60)
/5
قوم عاد پیامبرشان هود را منکر شدند.فرمان خدا دایر بر رهایی مؤمنان از عذاب سخت الهی و هلاک منکران رسید تا عبرت برای مردم باشد:عاد آیات خدا را انکار و از پیامبران نافرمانی کردند و جبّاران و گردنکشان و منکران را پیروی نمودند.در نتیجه لعنت و دوری از رحمت الهی در دو جهان نصیب آنان گردید.
اینها همه به سبب انکار خدا و نیز پیامها و فرستادۀ او بود.
[58]
هود و مؤمنان منتظر فرمان خدا شدند.اینان از آغاز بر خداوند پاک
اعتماد کردند و در دعوت به حق به خود یا قبیله یا هر نیروی مادّی دیگر اعتمادی نداشتند.به منکران فرصتی کافی داده شد تا برخی از آنان که آگاهی دارند، هدایت یابند و برخی دیگر که به ایشان اتمام حجّت شده است گمراه شوند.آن گاه فرمان خدا دایر بر عذاب رسید،و این عذاب خارق العاده بود، /5 زیرا همۀ افراد قوم اعمّ از کافر و مؤمن را که در غم و شادی با هم بودند فرانگرفت،بلکه تنها کافران دچار عذاب شدند حال آن که در عذابهای طبیعی مانند و با،زلزله و گرسنگی همه مبتلا میشوند.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ نَجَّیْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ
-چون فرمان ما در رسید به بخشایش خویش هود و کسانی را که به او ایمان آورده بودند نجات دادیم و از عذاب سخت رهانیدیم.» یعنی عذابی سخت فراگیر که کافران را درگرفت.
[59]
چرا خداوند با چنین عذابی سخت قوم عاد را معذّب ساخت؟زیرا پس از آشنایی با آیات خدا و شناختن پیامبری که به سوی آنان فرستاده شده بود به راه انکار رفتند و پیرو جبّار ستیزهگری شدند که خود کامه و مخالف شورا بود و پیروی از راه راست نمیکرد.
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
-اینان قوم عاد بودند که آیات پروردگارشان را انکار کردند و پیامبرانشان را نافرمانی کردند و به فرمان هر جبّار کینه توزی گردن نهادند.» [60]
سرانجام به سبب انحراف اندیشگی و سیاسی و اجتماعی لعنت ابدی دامنگیر آنان شد و از رحمت خدا محروم و در دو جهان گرفتار عذاب گردیدند،و این همه به سبب انکار خدا و پیامبرش بود.
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ
-و در این دنیا و در روز قیامت گرفتار لعنت شدند.آگاه باشید که قوم عاد به پروردگارشان کافر شدند که لعنت باد بر عاد قوم هود.»
/5
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ (61) قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (62) قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اَللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ (63) وَ یٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ قَرِیبٌ (64)
62[مرجوّا]
امید؛رجی و ترجی:امیدوار شد،امید بست.
63[تخسیر]
:زیان و خسران.
/5
قوم عاد هلاک شد و قوم ثمود در شهر بر قرار گردید.خداوند یکی از میان آنان (صالح)را برانگیخت.صالح به دعوت بر یگانه پرستی و طرد بتها آغاز کرد و
گفت که این شهر را بتها نساختهاند،بلکه از نعمتهای الهی است.خداست که آنان را آفریده و در آن جا برای ایشان سکنا داده است.باید از او آمرزش بخواهند و خطاهای گذشته را اصلاح کنند و به سوی او باز گردند و در زمانی که پیش رو دارند،به راه هدایت بروند.خدا به ایشان نزدیک است،آمرزش آنان را میشنود و خواستههایشان را اجابت میکند.امّا رسالت صالح را منکر شدند،نه به این سبب که از او و امانت و اخلاقش شکایت داشتند و نه از آن رو که ابعاد رسالت را در نیافتند،بلکه تعصّب ورزیدند و طریقۀ آبا و اجداد را پیش گرفتند.صالح گفت که بر ادّعای خود دلیلی روشن دارد و خداوند پاک فضل و رحمت خود را شامل حال او کرده است و او هرگز خدا را رها کرده به سخنان ایشان که جز ضرر و زیان چیزی در پی ندارد گوش نخواهد داد.قوم ثمود معجزه خواستند،فرمود: هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ .بگذارید این شتر از گیاهان زمین خدا بخورد و به او صدمهای نزنید که در این صورت عذاب فوری شما را در میگیرد.
رسالت صالح نیز همچون رسالتهای نوح و عاد بر پایۀ /5 دعوت به توحید بود و پاسخ جاهلان نیز یکسان بود یعنی تعصّب بر پدران و اندیشههای باطل،امّا فرجام کار هم یک چیز بود چنان که پس از این خواهد آمد.
[61]
از ویژگیهای پیامهای خدا این است که به زبان مخاطبان پیام و به وسیلۀ یکی از همان مردم القا میشود تا بیشتر تأثیر کند و از تعصّب دورتر باشد.
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً
-بر قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم.» گفتهاند ثمود قومی از عرب بوده که در قرای بین شام و مدینه میزیسته است.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
-گفت:ای قوم من! خدای یکتا را بپرستید.شما را جز او خدایی نیست.»
این سخن همچون صاعقهای بر سر آن قوم بود،زیرا از آنان میخواست که مسیر اندیشه،برنامۀ زندگی،ارزشهای رفتاری و نظام سیاسی و اقتصادی جامعۀ خود را دگرگون کنند.
پرستش خدا یعنی پذیرفتن روشها و ارزشهای الهی.پرستش خدا یعنی ترک ارزشهای فرهنگی مسلّم که مردم با آنها خو گرفتهاند و مقدّسشان میدانند و شکّی بدانها راه نمییابد و اندیشه به آنها نزدیک نمیشود و نباید در آنها مناقشه کرد.این مقدّسات در کتابهای کاهنان آمده و ارزشهایی است که هر کس با آنها درافتد از جامعه طرد و به اشدّ عذاب محکوم میشود.
پرستش خدا در وهلۀ دوم ترک سلطۀ بزرگان قبایل و سرشناسان جامعه و صاحبان زر و زور است.از این رو واکنشهای اوّلیّه در برابر دعوت ردّ مطلق بود.
مستکبران و تباهکاران به مردم چنین تلقین میکردند که پیشرفت و رفاه و رسیدن به لذایذ و حتّی روزی طبیعی که این همه برای آنان فراهم میشود،نتیجۀ کیان /5 اجتماعی و فرهنگی و نظام سیاسی و اقتصادی مسلّط بر جامعه است و با فروپاشی کیان اجتماعی و نظام موجود،همۀ منافع و فواید از میان میرود.از این رو پیامبرشان صالح(ع)یاد آوری کرد که خیرات همه از خدایی است که ایشان را آفریده و بر آباد کردن زمین توانا ساخته است.
هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا
-اوست که شما را از زمین پدید آورد و خواست که آبادانش دارید.» خداست که ژرف نگری را در آدمی به ودیعه نهاده و او را توانا ساخته و آنچه را در زمین است به تسخیر او در آورده،اینها شروط آباد کردن زمین و ایجاد شهرهاست،و نظام فاسد دزد منافع مردم و راهبر ایشان به سوی هلاک است.اگر مردم نظام فاسد را رها نکنند و به راه راست در نیایند شهرشان با فنا رو به رو میگردد.
فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ
-پس از او طلب آمرزش کنید و به سوی او توبه کنید که خدای من نزدیک و پاسخگوست.»
از اسماء حسنای الهی و نیز از نعمتهای بزرگ او«غفور»و«غفران» است.خداوند پاک در آمرزش خواهی و توبه را به روی مردم گشوده و به آنان این توانایی را بخشیده که به راه کج نروند و آثار تباهکاریهای گذشته را پاک کنند،و همچنین این امکان را داده است که دربارۀ پروردگار و سنّتهای او صفحۀ جدیدی باز کنند.از آیۀ مذکور دو نکته میتوان استنباط کرد:
1-تمدّن درخشانی که امروز در برخی نقاط جهان به چشم میخورد،به سبب نظامهای حاکم بر آنها نیست.نه نظام سرمایهداری مادّی و نظام سوسیالیزم بیخردانه سبب پیشرفت امریکا،اروپا،ژاپن و یا روسیه و اروپای شرقی نیستند.
کشورهای بسیاری را در جهان سوم میبینیم که با آن که از سرمایهداری غرب یا از سوسیالیزم و کمونیزم شرق تقلید کردند دچار عقب ماندگی شدند.مصر عبد الناصر در تقلیدی که از شرق(اتّحاد شوروی سابق)کرد،فرجام بدی داشت و همچنین مصر فاروق و انور سادات از تقلید سرمایهداری جز بدی ندید.علّت این است که تقدّم به سبب نظام /5 مادّی و حتّی جدایی دین از سیاست یا بریدگی از ریشههای تاریخی مانند آنچه ترکیّۀ آتاتورک کرد نبود.تمدّن و تقدّم سبب دیگری دارد و آن کوشش در راه آبادی زمین بر اساس التزام سنن صالحۀ خدا مانند کار و کوشش و تعاون و همیاری است و ما دام که ملّتها به این سنّتها پای بند باشند دستآوردهای آنان حفظ خواهد شد و هر گاه فخر فروشی،غرور و استثمار جایگزین آنها باشد، حصول دست آوردها به خطر خواهد افتاد.از این رو میتوان معتقد شد که نظامهای مادّی و عادات بیخردانه که بر ملّتهای پیشین حاکم بوده است موجب از دست رفتن دست آوردها و فساد تمدّن ایشان خواهد بود،و آغاز تباهی به این است که همه کوششهای تودۀ مردم به نفع سرمایه داران سلطهگر در غرب یا مستکبران حاکم در شرق به کار انداخته میشود.
2-مدنیّت انسان نخست با پیروی و عمل به سنّتهای خدا از قبیل کوشش و تعاون آغاز میگردد امّا سپس نقش این سنّتها در پیشرفت جامعه فراموش میشود و انسان به بتها روی میآورد و چنین میپندارد که پیشرفت و رفاه از جانب
بتهاست.این انحراف که عادت بشری است و گویی سنّتهای ثابته است در برابر آزادگی بشر و پیام الهی که این آزادگی را یاد آور میشود شکست میخورد و از اینجاست که اسلام نمیخواهد تمدّنها از میان برود،بلکه به حضارت فرصت میدهد تا از راه اصلاح خود و بازگشت به سنن خدا استمرار یابد،و این همان نکته است که در بخش آخر آیه بدان اشاره شده و در آن امید استمرار هست،چنان که میفرماید: إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ .یعنی اصلاح فاسد و بازگرداندن حضارت با آمرزش خواهی و توبه آسانتر از آن است که مردم میپندارند.
[62]
قوم صالح در«گذشته»غرق شده بودند،به بزرگان پیشین خود مینازیدند و از پدران خود تقلید میکردند و از این رو با وجود اعتمادی که به صالح داشتند به شخص او پرداختند.
/5
قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
-گفتند:ای صالح!پیش از این به تو امید میداشتیم،آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند باز میداری؟» و چون«گذشته»در چشم ایشان قداست داشت،در رسالت پیشاپیش و بی آن که بیندیشند شک کردند و گفتند:
وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ
-ما در آنچه ما را بدان میخوانی در شکّیم.» آیه اشاره دارد به این که قوم صالح به شک دربارۀ او بسنده نکردند،بلکه وی را تهمت زدند که به راه باطلی میرود و خواستند تا نسبت جهل و گمراهی را که به پدرانشان داده شده بود رد کنند.
[63]
صالح از خود دفاع کرد و گفت که چرا با وجود رنج و سختی که از ناحیۀ قوم میرسد بر راه راست رسالت پایداری میورزد و با این عمل خود آنان را متوجّه میکند که«گذشته»را فراموش کنند-اگر چه سخت است-و خود را از
قیود آن برهانند.صالح اعلام کرد که بر راه روشن است و خدا این راه را پیش پای او نهاده،و او در این راه به دست آوردهای عملی از قبیل هدایت و آرامش رسیده است،و بیم داد از این که به خدا نافرمانی کند که در این صورت آنان نمیتوانند در برابر خدا یاریگر او باشند.
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی مِنْهُ رَحْمَةً
گفت:ای قوم من!چه گویید اگر از پروردگارم حجّتی به همراه داشته باشم و او مرا رحمت خویش ارزانی کرده باشد؟» یعنی ای مردم،چرا در راهی که پیش گرفتهاید شک نمیکنید،و نمیاندیشید که راه من شاید درست باشد،به ویژه که در این مورد بیم«ضرر»هست (اگر راه حق را نپذیرید عذاب شما را فرو میگیرد).
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
-چه کسی مرا یاری میکند اگر از فرمان خدا سرپیچم؟» آدمی اگر احساس خطر کند به اندیشۀ تغییر راه خود میافتد.از این رو قرآن هشدار میدهد که اگر به درستی رسالت نیندیشند احتمال خطر هست.
فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ
-اگر از شما فرمان برم جز به زیان من نخواهید افزود.» /5 افزون بر احتمال خطر،احتمال زیان و خسارت و از دست رفتن منافع نیز هست.
[64]
به عنوان آخرین سخن دربارۀ راهنمایی و اتمام حجّت برای قوم ثمود، و پس از آن که معجزه خواستند،خداوند«شتر»ی آفرید و صالح به آنان گفت:
وَ یٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ قَرِیبٌ
-ای قوم من!این ماده شتر خداوند است و نشانهای است برای شما،بگذاریدش تا در زمین خدا بچرد و به بدی میازاریدش که به زودی،عذاب شما را فرو گیرد.»
/5
فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ (65) فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْقَوِیُّ اَلْعَزِیزُ (66) وَ أَخَذَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (67) کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ (68)
/5
جریان رویارویی ثمود در برابر رسالت و پی کردن و کشتن«شتر»پایان یافت و هنگام کیفر سخت فرا رسید.خداوند سه روز به آنان مهلت داد و آن گاه وعدۀ درست خدا رسید.صالح و مؤمنان به سبب رحمت الهی از عذاب و نیز از خواری آن روز بد نجات یافتند و قوّت و عزّت خداوند جلیل تجلّی کرد.با«قوّت»خود بر هلاک کردن دشمنان و رهانیدن مؤمنان قادر شد و با«عزّت»خود آن را انجام داد.
امّا نوع عذاب صیحهای بود که کافران را گرفت چنان که در خانههایشان بیحرکت و خاموش شدند و همه چیز تمام شد و هیچ نشانهای از ثمود نماند گویی وجود نداشته و از زندگی و رفاه برخوردار نبودهاند.این بود جزای کفر آنان که موجب دوری از رحمت خدا گردید!
[65]
فرجام بد قوم ثمود که به سبب گردن کشی از حق به تدریج به آن گرفتار شدند فرا رسید:آنان شتر را که معجزۀ الهی بود کشتند.این معجزه را خود خواسته بودند و وجود شتر زیانی به حال آنان نداشت /5 بلکه سودمند بود،و این شتر را ستمکارترین فرد کشت.وی یک تن بود،امّا چون همه به کار او راضی شده سکوت کردند،در گناه او شریک شدند و خداوند خطا را به همۀ آنان نسبت داد.
فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ
-پس ماده شتر را پی کردند.گفت:سه روز در خانههای خود از زندگی برخوردار شوید و این وعدهای است عاری از دروغ.» سلطۀ سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی فاسد بود که در فضایی از انقیاد ساده به کشته شدن«ناقه»انجامید و این نتیجۀ طبیعی جمود،تقلید و نازش به دست آوردها بود.وضع خود کامگیها در سراسر تاریخ چنین بود.مردم را به خواب خوش دست آوردهای مادّی میبرند و توان اندیشۀ سالم را از آنان میگیرند و آن گاه به استثمار و بهره گیری از نیروهای آنان،هر گونه بخواهند میپردازند و بی آن که ترسی از تمرّد و مقاومت داشته باشند،به پرتگاههای هلاکتشان میاندازند.
[66]
قدرتهای استکباری با قوم ثمود چنین کردند،امّا گناهکار اصلی خود ثمود بود،چرا که در آغاز در برابر قدرتها ساکت ماندند.خرسندی در برابر خود کامگی نخستین گام به سوی کشتارگاه است زیرا خود کامگان گرامیترین چیز یعنی خرد و اندیشه را از آدمی میگیرند و در نتیجه زیان از سود بیشتر میشود.از همین رو بود که فرمان قاطع خدا(عذاب)به ثمود رسید.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
-چون امر ما فرا رسید،صالح را با کسانی که به او ایمان آورده بودند به رحمت خویش از خواری آن روز نجات بخشیدیم،
زیرا پروردگار تو توانا و پیروزمند است.» «عزّت»مظهر قدرت در عرصۀ اجتماع است و خداوند نمیگذارد که ارزشهای راستین در جانها و خردها و در اندرون نامهها و سخن رانیها باقی بماند، بلکه به آنها در متن واقعیت تجسّم میدهد.آن گاه ظلم به تیرگیها و گناه به کیفر و فساد به ویرانی تحوّل مییابد.
/5
[67]
و ناگاه سکوت در برابر ظلم و خرسندی به گناه و تسلیم شدن در برابر فساد به«صیحۀ»نابود کننده بدل میشود،صیحۀ حقّی که از آن خاموش ماندند و کیفر گناهی که به آن خرسند شدند و فرجام تباهکاری که به آن گردن نهادند.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
-و ستمگران را به صیحهای فرو گرفت و در خانههای خود برجای مردند.» «صیحه»در یک لحظه رسید چنان که زبانهای کسانی را که در برابر ستم خاموش بودند خاموش کرد و آنان را که فریفتۀ منافع مادّی بودند از حرکت انداخت چنان که بر رو افتادند،رویی که آن را از قبول حق گردانده بودند.
[68]
کجاست آن دیاری که در آنها از زندگی خوش بهرهمند شدند و روزگاری در آنها به سر بردند؟!کجاست آن جنب و جوش،و کجاست عمارت و دم و دستگاه؟همه ویران و نابود شد گویی از آغاز در آن سرزمین مردمی نبوده است.
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا
-چنان که گویی هرگز در آن دیار نبودهاند.» أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ -آگاه باشید که قوم ثمود به پروردگارشان کافر شدند،هان بر قوم ثمود لعنت باد.» قوم ثمود از پرستش خدا و قبول رسالت سرباز زدند و پیامبر خود را که از سوی خدا آمده بود نپذیرفتند.انکار پیامبر در واقع انکار خداوند بود،و این حقیقت بزرگی است که آدمی از آن غافل است یا تجاهل میکند و میان خدا و رسالت او جدایی میاندازد و میخواهد عملا به رسالت کافر باشد و در عین حال ایمان به خدا را داشته باشد امّا این دو با یکدیگر تناقض آشکاری دارند.
قوم ثمود خواستند که میان خدا و رسالت او جدایی اندازند و از این رو از رحمت الهی و نام نیک و ثواب آخرت محروم شدند.آیا آزموده را باید بیازماییم؟ /5
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (69) فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ (70) وَ اِمْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ (71) قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (72) قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ رَحْمَتُ اَللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ اَلْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (73)
70[أوجس]
:ایجاس به معنای احساس است و گفته میشود:اوجس خوفا یعنی ترسی را در دل نهان داشت.
[خیفة]
:ترس.
72[بعلی]
:بعلی به معنای شوهر است و در اصل به معنای مسئول و سرپرست یک کار میباشد.
/5
قرآن مجید به سیاق خود قصّۀ رسالت در زمان ابراهیم(ع)را دنبال میکند و ضمن تلخیص قصّه آن را به داستان قوم لوط میپیوندد.سخن را با فضایی از سلام و مژدۀ آمیخته به ترس میآغازد:فرشتگان بر ابراهیم نازل میشوند و به او مژده میدهند که«فرزندانی»خواهد داشت که خط او را پی خواهند گرفت و دشمنانش را نابود خواهد کرد.
ابراهیم برای ایشان خوراک گوسالۀ بریان آورد،امّا نخوردند و وی بیمناک شد و پرسید که چرا نمیخورند.گفتند:ما فرستادگان خدا به سوی قوم لوط هستیم.
در این میان زن او که بر سر نماز یا سرگرم پذیرایی از مهمانان بود،از شگفتی و شادی به سبب هلاک قوم لوط خندید.خداوند او را به ولادت اسحاق و پس از او یعقوب بشارت داد.زن سخت شگفت زده شد و فریاد زد:من چگونه میتوانم صاحب فرزند باشم حال آن که زنی سال خوردهام و شوهرم پیر است؟!فرستادگان گفتند:چرا از کار خدا در شگفتی؟خاندان شما مشمول رحمت و برکات الهی،و خدا ستوده و والا مقام و نیکوکار است.
/5 بدینسان خداوند قصّۀ اصحاب لوط را،که موضوع رسالت ابراهیم(ع)بود و ابراهیم سوی آنان نیز فرستاده شده بود،زمینهسازی کرد.
[69]
ابراهیم(ع)در تبلیغ یگانه پرستی پایداری میکرد و هیچ گونه شک و
نومیدی به دل راه نمیداد.اینک هنگام بشارت مورد انتظار فرا رسیده بود.خداوند فرشتگانی را به صورت مردانی زیبارو به سوی او فرستاد و این امر بزرگداشت او و قدرشناسی جهاد دراز مدّت او بود.فرشتگان مژده دادند که:
1-به ارادۀ الهی پیروز خواهد شد؛ 2-دشمنان رسالت یعنی قوم لوط که خدا«اوّل المؤمنین»(ابراهیم)را به سوی آنان فرستاد،نابود خواهند شد.
3-پروردگار،پس از این همه رنج و مشقّت و نومیدی ابراهیم،فرزندانی به او خواهد بخشید تا راه او را ادامه دهند.
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ
-به تحقیق رسولان ما برای ابراهیم مژده آوردند.گفتند:سلام.گفت:سلام.» فرشتگانی که از جانب خدا نزد ابراهیم آمدند،شاید نخستین مهمانانی بودند که ابراهیم را که پیر و سال خورده شده بود از غربت روحی بیرون کشیدند،از این رو ابراهیم خوراک خوبی که گوسالۀ بریان بود بر ایشان آورد.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
-و لحظهای بعد گوسالهای بریان حاضر آورد.» /5 [70]
ابراهیم انتظار داشت که مهمانانش غذا بخورند و حتی به بلعیدن گوسالۀ بریان،همچون عادت مسافری که گذرش به صحرا افتاده باشد،بشتابند،امّا چنین نکردند و ابراهیم ناراحت و بیمناک شد،زیرا مهمان که غذا نخورند نیّت سوء دارد،امّا فورا ترسش ریخت و فرشتگان حقیقت امر را به او گفتند و پیام مهم خود را که مژدۀ نابودی قوم لوط ستیزهگر بود،اعلام کردند.
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ
-و چون دیدند که بدان دست نمییازند آنان را ناخوش داشت و در دل از آنها بیمناک شد.گفتند:مترس.ما را بر قوم لوط فرستادهاند.» [71]
در چهرۀ زن بردباری که با شوهرش ابراهیم در جهاد طولانی
همکاری کرده بود،یعنی ساره دختر هاران دختر عموی ابراهیم،همسر و هم مسلک او شادی پیدا بود.از مژدهای که فرشتگان داده بودند میخندید بر سر نماز یا به هنگام خدمت برای مهمانان.
وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ
-و زن او ایستاده بود و میخندید.» در این جا بود که فرستادگان مژدۀ دوم را که شگفت آورتر بود یعنی زادن فرزند را به وی دادند.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ
-فرشتگان او را به اسحاق بشارت دادند و پس از اسحاق به یعقوب.» [72]
ساره در شگفت بود که چگونه صاحب فرزند میشود؟خود و شوهرش هر دو پیر بودند.
قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ
-زن گفت:وای بر من.آیا در این پیرزالی میزایم و این شوهر من نیز پیر است.این چیز عجیبی است.» [73]
فرستادگان خدا سومین و بزرگترین مژده را به خانوادۀ ابراهیم دادند و آن خشنودی خدا بود که متضمّن رفاه و خیر و رحمت از سوی او و نیز افزایش شمار افراد خاندان و پیشرفت و همکاری بود و به دنبال آن برکات خدا میرسید،زیرا آنان خاندان جهاد و ایمان بودند،و پروردگار ستوده و والا مقام است.
/5
قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ
-گفتند:آیا از فرمان خدا تعجّب میکنی؟رحمت و برکات خدا بر شما باد و او ستوده و بزرگوار است.» صفت«حمید»از آن روست که مردم خدا را به سبب بخشندگی و فضل گستردهاش میستایند.
/5
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ اَلرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ اَلْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ (74) إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ (75) یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذٰابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (76) وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ (77) وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ قٰالَ یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ (78) قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ (79) قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ (80) قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ اِمْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ اَلصُّبْحُ أَ لَیْسَ اَلصُّبْحُ بِقَرِیبٍ (81) فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ (82) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ (83)
/5
74[الرّوع]
:ترسانیدن،«راع»:ترسانید،و«ارتاع»:
ترسید.«روع»:نفس،القی فی روعی یعنی در جانم افکنده شد.
75[اوّاه]
:آن که بسیار دعا کند،خدا را فرا خواند.
[منیب]
:باز گردنده به سوی خدا در همۀ امور.
77[سیء بهم]
:آمدن ایشان او را غمگین کرد.
[ذرعا]
:توانایی و وسع.
[عصیب]
:بسیار سخت.«عصبت الشیء»یعنی آن را بستم.
80[رکن]
:ستون که بر بنیاد ساختمان قرار میگیرد.
[شدید]
:آن چنان فشرده که نتوان بازش کرد.
81[بقطع]
:بخش بزرگی که از شب گذشته باشد.و گفتهاند:نیمهای از شب.
82[سجّیل]
:سنگ سخت.
[منضود]
:پیاپی،چنان که یکی به دنبال دیگری بیاید.
83[مسوّمة]
:نشان دار،از«سیما»به معنی نشانه.
/5
چون ترس ابراهیم بر طرف شد و مژدهها را دریافت،با تضرّع از خدا خواست که قوم لوط را نجات دهد.ابراهیم به حق در اوج بردباری بود که همواره نجات قوم را میطلبید و این به سبب پیوستگی او به خداوند بود،امّا پروردگار اعلام کرد که مرگ آن قوم فرا رسیده و عذاب خدا بازگشتی نیست.
از سوی دیگر لوط به هنگام آمدن فرشتگان دلتنگ میشود،زیرا میدانست که قوم او طالب فسادند و به همین جهت به خانۀ او شتافتند تا بنا به عادت بد با مهمانان فساد کنند لوط به آنان پیشنهاد کرد که با دختران او ازدواج کنند و به راه
درست بروند و متعرّض مهمانان نشوند و پرخاشگرانه به آنان گفت:آیا در میان شما مردی رشید نیست؟!نپذیرفتند،و لوط دریافت که جز خدا پناهی ندارد.در این جا بود که فرشتگان راز را آشکار کردند و او را آرام ساخته،گفتند تا شبانه از شهر بگریزد،زیرا عذاب /5 صبحگاه خواهد آمد.بدین سان خداوند سرزمینهای قوم لوط را ویران ساخت و بارانی از سنگها که نام آنان بر آنها نقش بسته بود بر سرشان فرو ریخت و مردند و از ایشان پندی در تاریخ ماند.
[74]
چون دل ابراهیم از خبرهای ناگهانی آرام گرفت و مژدۀ پیروزی داده شد،مهربانی سرشارش او را واداشت که مردم را از نادانی برهاند.از این رو دربارۀ قوم لوط با خداوند به گفتگو پرداخت و با تضرّع از او خواست که فرصتی دیگر به آنان بدهد تا به راه آیند.
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
-چون وحشت از ابراهیم برفت و شادمانی جایش را بگرفت با ما دربارۀ قوم لوط به مجادله برخاست.» [75]
گفتگوی ابراهیم با خدا و دفاع پیگیر او از مردم،دلیل آن است که پیامبران به مردم توجّه و دل سوزی داشتند و دعوت آنان برای مصالح خود نبود بلکه ناشی از دوستی عمیق به انسانها بود.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ
-ابراهیم بردبار و نازکدل و فرمانبردار است.» ابراهیم(ع)با بردباری عظیم خود به آزار قوم صبر کرد و آرزومند بود که روزی هدایت یابند.وی همواره در انتظار هدایت آنان نه نابودی شان بود.پیوسته به خدا تضرّع میکرد.از راه مناجات با خدا به او پیوسته بود.دعا میکند که قوم را رهایی بخشد و فرصتی دیگر به آنان بدهد تا به راه بیایند.امّا از غیب آگاهی نداشت و نمیدانست که امیدی نمانده است.وی تأسّف میخورد و به هر حال
تسلیم امر خدا بود و انابه میکرد و اگر دعایش اجابت نمیشد باز خشنود بود و باز هم انابه میکرد.
[76]
ابراهیم بردبار و انابه گر هم چنان برای قوم لوط نجات میطلبد،امّا /5 خداوند خطاب میکند که:
یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذٰابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ
-ای ابراهیم!از این سخن اعراض کن.فرمان پروردگارت فراز آمده است و بر آنها عذابی که هیچ برگشتی ندارد فرود خواهد آمد.» و او میپذیرد.نتیجه آن که تا امری جدّی و حتمی نشده است آدمی میتواند برای تغییر آن عملا یا از راه دعا بکوشد،امّا چون حکم خدا صادر شد،تغییر آن ممکن نیست.
[77]
فرستادگان خدا از نزد ابراهیم(ع)به خانۀ لوط(ع)آمدند و در آن جا حادثۀ ناگوار دیگری روی داد و وضع سختتر شد امّا امید گشایش میرفت.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ
-چون رسولان ما نزد لوط آمدند،لوط اندوهگین و دلتنگ شد و گفت:
امروز،روز سختی است.» لوط چنین میپنداشت که فرستادگانی که به صورت جوانان زیبا و نزد او آمدهاند مهمان هستند و قوم او عادتا به مهمانان نظر بدی داشتند،از این رو غمگین شد و عرصه بر او تنگ گردید و دانست که روز سختی در پیش دارد و هیچ کاری نمیتواند بکند،زیرا در میان قومی طغیانگر که نه دین دارند نه شرف،گرفتار آمده است.
[78]
چون قوم لوط دیدند که جوانان به خانۀ لوط رفتند،به قصد کار زشت با آنان بدان جا شتافتند.لوط از انحراف جنسی بازشان داشت و آنان را به بازگشت به سنّت الهی یعنی ازدواج با زنان فرا خواند.
وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ /5 وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ قٰالَ یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
-و قومش شتابان نزد او آمدند و آنان پیش از این مرتکب کارهای زشت میشدند،لوط گفت:ای قوم من!اینها دختران من هستند.
برای شما پاکیزهترند.» برخی گفتهاند:لوط(ع)از آنان خواست که با دختران امّت که در واقع دختران خود او،به سبب ابوّت روحانی و رسالتی،بودند ازدواج کنند،و برخی دیگر بر آنند که مرادش این بود که با دختران خود او ازدواج کنند و میخواست به هر وسیلۀ ممکن آنان را از کار زشت باز دارد.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ
-پس از خدا بهراسید.» لوط میخواهد که به راه تقوا بروند و عادت زشت را رها کنند،و این هشدار پس از آن بود که راه درست اطفاء شهوت جنسی را نشان داده و خواسته بود که راه شرافتمندانه در پیش گیرند.
وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی
-و مرا در برابر مهمانانم خجل مکنید.» ای قوم،اگر دین ندارید،دست کم عرف و آیین را رعایت کنید که طبعا هتک حرمت مهمان روا نیست.
أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ
-آیا مردی خردمند در میان شما نیست.» [79]
پاسخ قوم لوط در کمال نرمی و نیز بیشرمی بود.
قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ
-گفتند:تو خود میدانی که ما را به دختران تو نیازی نیست.» یعنی دربارۀ آنچه به قضیّۀ دختران مربوط میشود،ناگزیر از ازدواج هستیم و این حقّ ماست امّا اکنون خواستار لذّتی هستیم که تکلیف و مسئولیتی برای ما ایجاد نکند.
وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ
-و تو میدانی که ما چه میخواهیم.» /5 میتوان گفت که قوم لوط قوانین ازدواج را دشوار میشمردند و از این رو به انحراف جنسی میگراییدند و شاید پیامبرشان میخواست قیود را کمتر کند به دلیل
آن که فرمود:«هؤلاء بناتی»و آنان گفتند:« مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ ».
[80]
لوط از قوم خود قطع امید کرد و نومیدی بر او چیره شد و سخنانی اسفبار بر زبان آورد.
قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ
-لوط گفت:کاش در برابر شما قدرتی میداشتم یا میتوانستم به مکانی امن پناه ببرم.» آرزو کرد که دارای چنان نیرویی میشد که میتوانست با آنان مبارزه کند یا چنان قبیلهای میداشت که از وی حمایت میکردند.
[81]
مشکل سختتر شد تا آن جا که میبایست به لطف خدا امید بست.
در این هنگام بود که مهمانانی که مورد طمع جاهلان قرار گرفته بودند واقعیّت را آشکار کرده و گفتند که فرشتگان خدا هستند.
قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ
-گفتند:ای لوط!ما رسولان پروردگار تو هستیم،دست آنها هرگز به تو نخواهد رسید.» آن گاه فرمانهای قاطع بعدی آمد:
الف: فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ -چون پاسی از شب بگذرد خاندان خویش را بیرون ببر.» پس از آن که شب چادر قیرگون خود را برکشید و چشمها به خواب رفت خانوادهات را حرکت بده.
ب: وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ -و هیچ یک از شما روی بر نمیگرداند جز زنت که به او نیز آنچه به آنها رسد خواهد رسید.» به پشت سر نگاه نکن که بدانی کافران چه حالی دارند،جان و دل خود را از آنان جدا نگاه دار /5 تا شریک عذابشان نباشی.از این رو بود که زن لوط که جان و دلش با کافران بود همچون آنان گرفتار عذاب شد.
سپس فرمان قاطع خدا از زبان فرشتگان اعلام شد که:
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ
-وعدۀ آنها صبحگاه است.
آیا صبح نزدیک نیست؟» [82]
خداوند به قوم لوط چه کرد؟هر چه بود خود آنان کردند:سنّتهای الهی را دگرگون کردند و از حال عادی در آوردند.به جای زنان از روی شهوت به مردان روی آوردند و خداوند به عنوان عذاب شهرشان را بر سرشان فرود آورد.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
-چون فرمان ما فراز آمد،آنجا را زیر و زبر کردیم.» قوم لوط سفارشهای خدا و اندرزهای پیامبران را که همچون باران رحمت بود نپذیرفتند و در نتیجه عرضۀ عذاب سخت الهی شدند و به جای برکات باران عذاب آنان را فرو گرفت.
وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ
-و بر آن شهر بارانی از سنگهای سجّیل،پی در پی فرو باریدیم.» شاید مراد از سنگهای به هم چسبیده که گویی به رشته کشیده شدهاند سنگهای آتش فشانی باشد،و اللّٰه اعلم.
[83]
آن سنگها برای چنین گروهی منحرف اختصاص داده شده بود و گویا نشانههایی ویژه داشته است که این معنی را میرسانید.
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
-که بر آنها نشان پروردگارت بود و چنین عذابی از ستمکاران دور نیست.» /5
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا اَلْمِکْیٰالَ وَ اَلْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ (84) وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا اَلْمِکْیٰالَ وَ اَلْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (85) بَقِیَّتُ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ (86) قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ اَلْحَلِیمُ اَلرَّشِیدُ (87)
/5
قرآن کریم در بحث از ملّتهای گمراه،فرجام مدین،قوم شعیب،را یادآور میشود.این قوم گرفتار فساد اقتصادی شدند و از پیمانه و ترازو کم میکردند.شعیب آنان را از این کار بازداشت و دستور داد که خدا را بپرستند و از برنامههای او در زندگی اقتصادی پیروی کنند و به آنان هشدار داد که به سبب ظلم و رفاه را از دست خواهند داد و عذاب الهی آنان را خواهد گرفت،و نیز از تباهکاری بر حذر داشت و به رعایت عدالت فرمان داد و یادآور شد که در صورت پذیرفتن هدایت و رسالت، خود ایشان منتفع خواهند شد و تأکید کرد که وی فقط رسانندۀ پیام الاهی است و عهدهدار کارهای آنان هم نیست.امّا قوم او با این که خود او را قبول داشتند دعوتش را نپذیرفتند،و با آن که دانستند وی صاحب دین و متعهّد به شعایر و نیز بردبار و رشید است روا نداشتند که در کارهایشان مداخله کند و آنان را از پرستیدن خدایانی که پدرانشان میپرستیدند باز دارد یا آن که در کارهای اقتصادی آزادی آنان را
محدود کند.
[84]
کنارۀ جزیرة العرب مسکن قوم مدین بود که فراخی /5 روزی آنان را سرمست کرده بود،به یکدیگر ستم میکردند و از پیمانه و ترازو میکاستند و در زمین تباهکاری میکردند.
خداوند شعیب را فرستاد و او آنان را به پرستش خدا و اجرای تعالیم آسمانی فرا خواند.از خود پرستی و نیز پرستیدن ثروت فانی بر حذر داشت.از کاستن پیمانه و ترازو نیز بیم داد،زیرا این کار نوعی ستم و پیوندی فاسد میان آدمیان،و سبب نابودی خیر است،و همچنین آنان را از روزی که عذابش فراگیر است و گریز از آن نشدنی است بر حذر داشت.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
-و بر مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.گفت:ای قوم من!خدای یکتا را بپرستید،شما را هیچ خدایی جز او نیست.» قوم مدین مانند دیگر اقوام جاهل بودند که مدّعی ایمان ظاهری به خدا بوده، در واقع رسالت او را نمیپذیرفتند.از این رو شعیب قوم خود را به پرستش خداوند فرا خواند و گفت که شریعت را در روابط اجتماعی خود حاکم کنند و چنین نباشد که به ذکر نام خدای سبحان بسنده کرده خدایان دیگری را بپرستند چنان که کاهنان و طاغیان و اشراف و ثروتمندان میکنند.
وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ
-و در پیمانه و ترازو نقصان نکنید،اینک شما را در نعمت میبینم.» مراد این است که من زندگی مادّی شما را مرفّه میبینم امّا هر لحظه ممکن است این رفاه به سبب ظلم اجتماعی که دامنگیرتان شده است از میان برود.
وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ
-و از روزی که عذابش شما را فرو گیرد بیمناکم.»
[85]
شعیب به قوم خود امر کرد که روند سقوطی را که در مدنیّت شکوفای آنان رخ نموده بود،متوقف کنند:
/5 1-بی اعتنایی به مقیاسهای اقتصادی که موجب اعتبار و اعتماد مردم است همچون پیمانه و ترازو که کاستن از آنها زوال نظام اجتماعی را به دنبال دارد.
زیرا پایۀ نظام بر اعتماد و توافق اجتماعی است و چون مقیاسها و ارزشها که باید ثابت و معتبر باشد خلل پذیرد اعتماد و توافقی وجود نخواهد داشت.
2-تغییر دادن روابط اجتماعی سابق.این روابط بر پایۀ محترم شمردن حقوق دیگران و رقابت سازنده برای بهره برداری از منافع زمین از طریق همیاری و اعتماد به یکدیگر استوار بود.آنان به جای آن رابطۀ مبارزه را نهادند که هر فرد یا گروهی یا دستهای میخواهد به حقوق دیگران تجاوز کند که این کار اساس جامعه و پایۀ تمدّن را تهدید میکند.
3-این که علاقۀ طبیعی انسان به اصلاح و آبادانی و سازندگی و بهرهبرداری معقول را به رابطۀ تباهکاری و ویرانگری و زیادهروی در بهرهبرداری یا کج روی در آن بدل کردند.
بدین سان رسالت الهی به دست شعیب برای اهل مدین در لحظهای که به هدایت نیازمندتر بودند،رسید.شعیب به آنان گفت:
وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ
-ای قوم من!ترازو را از روی عدل،کامل ادا کنید.» یعنی پیمان و ترازو را رعایت کنید تا کیل و وزن با عدالت کامل انجام گیرد.
وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ
-و به مردم چیزهایشان را کم مدهید.» کم فروشی نکنید چه در اشیای مادّی و چه در امور معنوی؛به ادای حقوق دیگران و احترام به آنان و شناخت منزلت و کرامت ایشان بیکم و کاست اهتمام
بورزید.
وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
-و چون تبهکاران در زمین فساد مکنید.» /5
[86]
شعیب(ع)به قوم نادان رهنمودی مهم داد که استمرار تمدّن را تضمین میکرد و از هلاکت و نابودی نگاهشان میداشت.این رهنمود،گذشتن از جاذبیّت مادّه و پرواز در آسمان ایمان و اعتقاد عملی به آینده و سرانجام دورنگری و ژرف بینی بود،آن گاه گفت:
بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
-اگر ایمان آوردهاید آنچه خدا باقی میگذارد برایتان بهتر است.» «بقیّت اللّٰه»چیست؟ خشنودی خدا و ثوابی که میدهد.
در این جا سؤالی پیش میآید و آن این که:برای قومی مانند قوم شعیب چگونه ممکن است به«باقیات صالحات»برسند؟مگر آن که عوامل هلاک کننده را که در آیۀ پیشین یاد شد ترک کنند،سپس در راه خدا بکوشند یعنی به اعمالی بپردازند از قبیل:اطعام درماندگان،تأدیه حقّ فقرا،بنای مساجد و رباطها،کمک مالی برای ساختن سدها،قناتها،راهها و...هر چه در راه خدا باشد.آیا چنین نیست؟ عمل کردن به مواردی که گفته شد سبب میشود که تمدّن و درخشندگی آن در آینده تداوم یابد و در مصرف دست آوردها در زمان حاضر زیاده روی نشود.هر تمدّنی در آغاز تکوین میدرخشد.سپس باز میایستد و آن گاه به سبب زیاده روی در مصرف به پایان میرسد و از میان میرود.امّا اگر مدنیّت برای زمان آینده پیریزی و تداوم یابد و مناسبات مثبت و سازنده با مردم و طبیعت ایجاد کند،میماند و ادامه مییابد.از این روست که فرمان الهی را که شعیب اعلام کرد ضامن تداوم تمدّن
دانستیم.برخی آیات دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره دارد از جمله:
اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ /5 أَمَلاً -. (1)
و نیز: زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ... وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ -. (2)
وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ
-و من نگهبان شما نیستم.» شعیب گفت:این دروغ است که گمان کنید رهبر به بازداشتن عذاب از شما تواناست بیآن که کردار نیک کنید یا خود را تغییر دهید،بلکه شما در آغاز و انجام مسئولید.ظاهرا آیه اشاره به حالتی در کشورداری میکند که قوم شعیب به آن دچار شده بودند و این امر در ملّتهای عقب مانده روی میدهد که همۀ مسئولیّت را متوجّه قائد میکنند.
[87]
امّا قوم شعیب در وضع فاسد خود ماندند و پیامبر خود را عتاب کردند.
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
-گفتند:ای شعیب!آیا نمازت به تو فرمان میدهد که ما آنچه را پدرانمان میپرستیدند ترک گوییم.» گویا بت پرستی نزد ایشان دین مقدّسی گردیده بود چرا که کار پدران بوده است.از این رو شخص با ایمانی مانند شعیب را روا نیست که با بتها معارضه کند.سایر نظامها همچون حکومت مطلقۀ فردی نیز چنین است.
أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا
-یا در اموالمان آن چنان که میخواهیم تصرّف نکنیم.» آیا نماز تو،ای شعیب،مانع از این است که مال بیندوزیم از راه مشروع یا نامشروع؟و به مردم ستم کنیم یا کم فروشی کنیم؟ /5 و مال خود را به هر طریقی که
بخواهیم در راه صلاح یا فساد خرج کنیم؟! إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ -براستی تو مردی بردبار و خردمند هستی.» تو جوان سبک سری نیستی که با آیین پدران درافتی و حقوق صاحبان ثروت و مزایای آنان را محترم نشماری.
از سخنان قوم شعیب توان فهمید که سخت گمراه شده بودند تا آن جا که خوب را بد و بد را خوب میپنداشتند.«فساد»دین مقدّس آنان گشته بود،و این امور انحراف محض نبود و از همین رو اندرز شعیب سودی نبخشید.
/5
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاٰحَ مَا اِسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ (88) وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ (89) وَ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (90) قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِینٰا ضَعِیفاً وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْنٰا بِعَزِیزٍ (91) قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ اِتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ (92) وَ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ وَ اِرْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ (93) وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ أَخَذَتِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (94) کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ کَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ (95)
/5
91[نفقه]
:فقه فهمیدن سخن و محتوای آن است،و اصطلاحا به قسمی از علوم دینی گفته میشود و آن علم به مدلول ادلّۀ سمعی است،امّا اصول دین علم به مدلول ادلّۀ عقلی است.
[رهطک]
:قوم و عشیرۀ انسان و در اصل به معنی بستن است.
[لرجمناک]
:رجم:سنگسار کردن.
92[ظهریّا]
:آنچه به پشت میاندازند و فراموش میشود.
گویند:قد جعل فلان هذا الامر بظهره:یعنی به آن اعتنا ندارد.
93[و ارتقبوا]
:منتظر باشید.
/5
در بخش پیشین دیدیم که قوم شعیب در دفاع از خرافات و بت پرستی مجادله کردند،امّا شعیب در بیان حق پای فشرد و احتجاج کرد که:
1-خداوند او را هدایت کرده و حجّت آشکاری به او داده است؛ 2-حیات شخصی او به بهترین وجه است؛ 3-وی نخستین کسی است که از برنامههای خدا پیروی میکند؛ 4-هدف او اصلاح وضع فاسد است تا آن جا که بتواند؛ 5-بیتوجّهی قوم اهمیّتی برای او ندارد و نومید هم نیست،زیرا او به توفیق الاهی به دعوت برخاسته و اعتماد و بازگشت او نه به خود و مردم بلکه به خداست.شعیب به آنان هشدار داد که ستیزه و مخالفتشان با وی ایشان را همچون /5 اقوام گمراه گذشته در ورطۀ هلاک میاندازد.قومهای نوح و صالح و لوط که از حیث زمان و مکان یا هر دو به آنان نزدیکاند باید مایۀ عبرت باشند.
آن گاه شعیب بار دیگر آنان را به آمرزش خواهی و توبه فراخواند،لیکن پاسخی نیافتند و گفتند:ما بسیاری از سخنان تو را نمیفهمیم.معیار ما در ارزش گذاری سخنان،خود سخن نیست بلکه خود گوینده است.ما در میان خود تو را ناتوان میبینیم و اگر پیروان و خاندان تو نبودند سنگسارت میکردیم.فرمود:«آیا خاندان و قبیلۀ من در نظر شما از خدایی که من و شما را آفریده عزیزتر است؟!».
سپس از موضع قاطع گفت:«هر چه خواستید بکنید،من هم به کار خود ادامه میدهم و آینده نشان خواهد داد که عذاب خوار کننده چه کسی را خواهد گرفت؟دروغگو منم یا شما؟منتظر باشید من نیز منتظر و شاهد خواهم بود.فرمان خدا(صیحه)رسید.شعیب و پیروان او به لطف پروردگار نجات یافتند و کافران در خانههاشان بر جای خود خشک شدند و از میان رفتند،گویی در آن جا ساکن نبودهاند.خداوند آنان را از رحمت خود محروم کرد چنان که پیش از آن قوم ثمود گرفتار شده بودند.
[88]
اسلوب رسالت ادامه دارد،اسلوبی که دلها را روشنی میبخشد،و با و جدان پس از زدودن زنگ آن سخن میگوید و پردۀ آن را کنار میزند.کار شعیب این چنین بود،از خود آغاز کرد،واقعیّت تازهای را پیش قوم نهاد.
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
-گفت:ای قوم من! چه میگویید اگر با من از جانب پروردگارم حجّتی باشد.» اگر روشن شود که دید من سالم و راهم درست است و حجّت واضحی از سوی خدا دارم،چه میکنید؟آیا خطا نیست که در این باره نیندیشید و از آغاز رد کنید.
/5
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
-و او مرا رزقی نیکو عطا کرده باشد.» اخلاق نیکوی شعیب،رفتار خوب،ارادۀ استوار،تندرستی،تکامل معنوی، و افزون بر همۀ اینها رسالت از سوی خدا که نعمت بزرگی است،شواهدی بر درستی را او بودند.
وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ
-اگر شما را نهی میکنم برای آن نیست که خود سودی ببرم.» من نخستین کسی هستم که به«محتوای رسالت»عمل میکنم که دلیل
راستگویی من و نیز خرسندی من به آن است و در آن تکلّف و تحمیلی نمیبینم.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ
-تا آن جا که بتوانم قصدی جز به اصلاح آوردنتان ندارم.» به رغم اختلافی که در مفهوم صلاح و فساد در بعضی از ابعاد آن است، بیشتر مردم بر آنند که دلها را به هم نزدیک کردن،دعوت به پرهیزگاری،درستی پیمانه و ترازو و اهتمام به حال محرومان و مستضعفان همه صلاح و نیکی است و پیامبر شخصا به کار نیک میپردازد و این را دلیلی بر حقیقت رسالت اعلام میکند.
وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
-توفیق من تنها با خداست.به او توکّل کردهام و به درگاه او روی میآورم.» میزان موفقیت برنامههای پیامبران بالاتر از تمام موازین است زیرا این موفقیت از عامل ناشناختهای برای پیروزی بهرهمند است و آن توفیق خدا و درستی بینش پیامبرانه است،که به نوبۀ خود دلیلی بر صدق رسالت است.از سوی دیگر وضع برنامههایی که به غیب متّکی است و غیب عامل مهمّی در روند آن برنامههاست،دلیل دیگری است بر درستی رسالت،و این همان توکّل است.پیامبر مردی متّکی به غیب است نه تنها در کارها و رفتارش بلکه در انابه به خدا و تضرّع و نماز بسیار و رشد و بردباری؛ (1)و چنان که آیه اشاره دارد شعیب به خدا متوجّه بود و انابۀ او از پیامبران دیگر بیشتر بود تا آن جا که گفتهاند:از ترس خدا و شکر گزاری به او به قدری گریسته بود که چشمش نابینا شده بود.
/5
[89]
شعیب قوم خود را از ستیزه و مخالفت با رسالت که به مجرّد اعلام پیامبری آغاز شد،بر حذر داشت و خواست که آنان را به این نکته متوجه کند که
1) 11) -به نظر میرسد که مطلب چنین باشد:پیامبر متّکی به غیب است نه تنها در انابه و تضرع و نماز و... بلکه در کارها و رفتارش(مترجم).
حساب اندیشه از گویندۀ آن جداست.اگر روشهای راعی و اسلوبهای تبلیغ خشم آنان را بر میانگیزد،روا نیست که با مخالفت با اندیشۀ درست به خود ستم ورزند، زیرا دچار رنجهای سختی میشوند.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
-ای قوم من!مخالفت با من شما را به کاری وا ندارد تا آنچه بر قوم نوح یا هود یا صالح در همین نزدیکی به قوم لوط رسید به شما نیز برسد.» [90]
آن گاه شعیب از آنان خواست که خود را اصلاح کنند و از گناهان آمرزش بخواهند تا مبادا گناهان گذشته سبب انکار رسالت و مخالفت اوامر الهی باشد.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
-از پروردگارتان آمرزش بخواهید،به درگاهش توبه کنید که پروردگار من مهربان و درست است.» دعوت به آمرزش خواهی از آن روست که گاهی انسان به کارهای بد خو میگیرد و چنین میپندارد که خدا رهایش کرده و در پی آن نومیدی از رحمت الهی به او دست میدهد و همۀ اینها سبب میشود که خود را به دامن کفر بیندازد تا اعمال فاسد خود را توجیه کند.از اینجاست که شعیب قوم خود را به مخالفت با عادت و امیدواری به رحمت خدا واداشت.
[91]
اینک نوبت قوم شعیب فرا رسید تا دلایل شعیب را رد کنند،امّا چه گفتند؟و چگونه به ردّ رسالت از نیروی نادانی و ستیزه،تمسّک به مادّیّات و غرور بهره گرفتند؟ قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِینٰا ضَعِیفاً وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ /5 لَرَجَمْنٰاکَ -گفتند:ای شعیب!بسیاری از چیزهایی را که میگویی نمیفهمیم.تو را در میان خود ناتوان میبینیم،اگر برای قبیلهات نبود سنگسارت میکردیم.» یعنی اگر عشیرۀ تو نبود تو را به بدترین صورت میکشتیم.
وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْنٰا بِعَزِیزٍ
-و تو بر ما پیروزی بیابی.» [92]
شعیب آن مردم نادان را که با خدا عناد میکردند و از قبیلۀ شعیب میترسیدند سفیه خواند و:
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
-گفت:ای قوم من!آیا قبیلۀ من نزد شما از خدا پیروزمندتر است؟آیا خدا را پس پشت خویش افکندید و حال آن که پروردگار من به هر چه میکنید احاطه دارد.» یعنی کاری نمیتوانید بکنید زیرا در ید قدرت الهی و قلمرو حکومت او هستید.
[93]
آن گاه مرحلۀ تحدّی و مبارزه رسید.شعیب از دشمنان جدا شد و گفت به شیوۀ خود کار کنید،و من طبق دستور خدا عمل میکنم،و هر دو منتظر عواقب خواهیم بود.
وَ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ
-ای قوم من!شما هم چنان که هستید به کار خویش مشغول باشید و من هم به کار خویش مشغول میشوم.به زودی خواهید دانست که آن عذاب خوار کننده بر چه کسی فرود میآید و چه کسی دروغگوست،منتظر بمانید،من نیز با شما منتظر میمانم.» بدینسان شعیب پس از جهاد و حصول عوامل آشکار پیروزی،در انتظار فرج بود،و انتظار فرج از برترین اعمال است.در حدیث نبوی آمده:«افضل اعمال امّتی انتظار الفرج».
[94]
سرانجام فرجام کار که پرده از چهرۀ حقیقت مظلوم بر انداخت تا از ستیزه کاران انتقام گیرد،فرا رسید.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ /5 ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
-چون امر ما فراز آمد شعیب و کسانی را که به او ایمان آورده بودند به رحمت خویش رهانیدیم و
ستمکاران را صیحهای فرو گرفت و در خانههای خویش برجای مردند.» [95]
و چنان نابود شدند که گویی کسی در آن دیار نبوده است.
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ کَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ
-چنان که گویی هرگز در آن دیار نبودهاند هم چنان که لعنت بر قوم ثمود.» /5
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (96) إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ (97) یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ اَلنّٰارَ وَ بِئْسَ اَلْوِرْدُ اَلْمَوْرُودُ (98) وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ بِئْسَ اَلرِّفْدُ اَلْمَرْفُودُ (99) ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْقُریٰ نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهٰا قٰائِمٌ وَ حَصِیدٌ (100) وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ اَلَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ (101) وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ اَلْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ (102) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ اَلْآخِرَةِ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ اَلنّٰاسُ وَ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ (103)
/5
98[یقدم]
:قدمت القوم:در پیش آنان راه رفتم و ایشان پیروی کردند.
[الورد المورود]
:«ورود»در آمدن به آب،و اصل آن نزدیک شدن به ورود در آب است.مراد این است که چه بد است آن آبی که تشنگان برای زنده نگاه داشتن خود بدان وارد میشوند،یعنی آتشی که در آن داخل میشوند.
99[الرّفد المرفود]
:عطایی که به آنان بخشیده میشود.
100[قائم]
:باقی،اگر چه اهل آن قریه نابود شده باشند.
[حصد]
:به معنی محصود(درویده)،مراد چیزی است که درو شده و اثرش از میان رفته باشد.
101[تتبیب]
:زیان و صدمه زدن.
/5
خداوند موسی را با آیات روشن و حجّت آشکار(معجزه)فرستاد.«آیات» همان ارزشهایی بود که موضوع دعوت موسی را تشکیل میداد و نیز حقایقی که آنها را به مردم بیان میکرد و همان فطرت فراموش شدهای که آن را در دلها زنده گردانید و معرفتی که از آن ناآگاه بودند و خداوند آگاهشان کرد.
موسی با حجّت و برهان نزد فرعون و بزرگان قوم او آمد،امّا بزرگان نپذیرفتند و از فرعون پیروی کردند که ناکامل و هدایت نایافته بود،زیرا وی پیروان خود را به جایگاه بد یعنی دوزخ فرا میخواند که لعنت خدا در دنیا و آخرت را به دنبال داشت.
چه راهنمایی و پذیرایی بدی بود! آیا خداوند به آنان ستم کرد؟نه،ایشان به خود ستم کردند که پیرو فرعون
و سایر خدایان دروغین شدند و این خدایان به هنگام نزول عذاب به یاری آنان نشتافتند،عذاب خدا سخت و دردناک است.
/5 پس هر که از عذاب آخرت بترسد،نابودی قریهها برای او عبرتی خواهد بود امّا آن که از روز رستاخیز که مردم و فرشتگان در آن حضور مییابند نترسد،آیات و عبرتها به حال او سودی نخواهد داشت.
[96]
هدف از ارسال پیامبران به سوی مردم این بوده که آنان را به کار بستن پیمان فطرت وادارند،و خردهایشان را بیدار کنند و این پیامبران نیازی به آوردن معجزه نداشتند،با این همه رحمت خداوند سبحان ایجاد کرد که حجّت به طور قاطع تمام شود و بی اتمام حجّت کامل عذابشان نکند،از این رو فرمود:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ
-و ما موسی را همراه با آیات و حجّت آشکار خویش فرستادیم.» این معجزه مار بزرگی بود که همۀ ریسمانهای ساحران را بلعید و سرانجام ساحران به خداوند ایمان آوردند.و معجزۀ دیگر«ید بیضا»بود،امّا فرعون رسالت موسی را نپذیرفت.
[97]
إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ -نزد فرعون و مهتران قومش،امّا آنان پیرو فرمان فرعون شدند.» آن قوم پیرو فرمان فرعون شدند که مدّعی خدایی بود،امّا راه فرعون نه بر پایۀ خرد و تجربه،بلکه بر پایۀ خواهش نفس و شهوات بود،و آدمی چه قدر باید ظالم به نفس باشد که از کسی که اسیر شهوات است پیروی کند،و اگر میزان طاعت هوای نفس و شهوات باشد بهتر آن است که تو از شهوات خود پیروی کنی نه از شهوات دیگران! /5 میزان در اطاعت از دیگری این است که وی خردمندتر و مجرّبتر باشد،امّا اگر اوامر او سبک و بی خردانه و قائم بر پایۀ واکنشهای مرحلهای و آنی باشد و نیز بر اساس روش عقلانی و ایمانی سالم نباشد چگونه میتوانی از او اطاعت
کنی؟! فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ -پس از فرمان فرعون پیروی کردند که فرمانی حکیمانه نبود.» [98]
چرا راه فرعون درست نبود؟زیرا وی زندگی را در چار چوب دنیا میدید و دربارۀ زندگی آخرت چیزی نمیدانست،از این رو همۀ اندیشهها و عمل کردهای او خطا بود.چه،شناخت او از زندگی شناختی نادرست بود.به همین جهت در روز قیامت پیشاپیش قوم گمراه خود به سوی آتش حرکت میکند.
یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ
-در روز قیامت پیشاپیش قوم خود بیاید و همه را به آتش در آورد که وارد شدن را بد بد جایگاهی است.» [99]
فرعون یاران و پیروان خود را وارد دوزخ میکند،دوزخی که در آن جا نه رحمتی هست و نه نعمت و آسایشی،و پایانی هم ندارد.آتش آن بسیار گرم است.دوزخی بسیار ژرف که نورش تاریکی است و سوخت آن دوزخیانند.
افزون بر عذاب جسمانی که فرعون سبب آن شده بود،در معرض عذابی دیگر یعنی عذاب بدنامی و نیز لعنت که تا ابد دامنگیر ایشان است قرار گرفتند.
اینک قرآن پس از هزاران سال که از مرگ فرعون و قومش میگذرد ملعون بودن آنان را بیان میکند.
آیا این عبرت انگیز نیست؟ وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً /5 وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -لعنت این جهان و لعنت روز قیامت را از پی دارند.» در این دنیا به لعنت و در روز قیامت افزون بر عذاب باز هم به لعنت گرفتار میشوند! بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ -و چه بد عطایی به آنان داده شده است.» «ورد مورود»یعنی وارد شدن به آتش دوزخ که اثر مادّی است و«رفد» مرفود»یعنی عطیّۀ بد داده شده که آثار معنوی است.این بود کیفر قوم فرعون که از
او پیروی کردند.بنا بر این روا نیست که کسی از دیگری پیروی کند که او را به راه راست نمیبرد بلکه گمراهش میکند.
[100]
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهٰا قٰائِمٌ وَ حَصِیدٌ -اینها اخبار قریههایی است که برای تو حکایت میکنیم؛قریههایی که بعضی هنوز برپایند و بعضی ویران.» قریههایی باقیاند و قریههایی دیگر از میان رفتهاند.باقیها اگر ظالم به نفس باشند نابود خواهند شد امّا آنها که از میان رفتهاند مانند مزرعهای هستند که درویده باشد و چیزی از آن بر جای نماند.نابودی این قریهها مایۀ عبرت ماست.
[101]
پندی که این قریهها به ما میدهند در آیۀ بعد است که خدا فرمود:
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
-ما به آنها ستم نکردیم بلکه خود به خود ستم میکردند.» خداوند زندگی خوشی به مردم این قریهها بخشید و فرصتی برای هدایت داد و در مواردی که خطر آنان را تهدید میکرد مصلحانی فرستاد.اینان آنچه در توان داشتند به کار بردند.بیم و امید دادند، /5 آیات الهی را یاد کردند،به بیدار ساختن خردها پرداختند و هر چه میتوانستند کردند جز هدایت اجباری.امّا کافران از فرصت هدایت بهره نگرفتند،به ستیزه و مبارزه و گردن کشی و ظلم به نفس ادامه دادند.
انحراف اصلی این بود که در راه پرستش خدایان رنجها کشیدند امّا این خدایان در لحظهای که عذاب سخت الهی فرا رسید به فریاد آنان نرسیدند و نتوانستند یاریشان کنند.
فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
-و چون امر پروردگار تو فراز آمد خدایانی که به جای خدای یکتا میپرستیدند هیچ به کارشان نیامدند.»
وجود خدایان مانع اجرای فرمان الهی نشد.
وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ
-و جز زیانکاری چیزی بر آنها نیفزودند.» بلکه بر شدّت عذاب و هلاک و زیانکاری افزود.
[102]
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ الْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ -این چنین بود مؤاخذۀ پروردگار تو وقتی که بخواهد قریهای ستمکار را به مؤاخذه کشد که مؤاخذهای سخت دردناک است.» نکتهای که در این قصّه هست در دو چیز خلاصه میشود:
1-عذاب و مجازات خدا سخت و دردناک است و ما نباید فرمانهای خدا را خوار و کیفر او را سبک بشماریم.
[103]
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ الْآخِرَةِ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّٰاسُ وَ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ -در اینها برای کسانی که از عذاب آخرت بیمناکند عبرتی است،در آن روز که مردم گرد آورده شوند و آن روز که مردم را در آن حاضر آورند.» 2-عذاب دنیا که سخت و دردناک است به مؤمنان میفهماند که عذاب /5 آخرت سختتر و دردناکتر است.
مؤمن از طریق برخورد با آلام دنیوی،به روز جزا(قیامت)متوجّه میشود که همۀ مردم در آن روز گرد میآیند و شاهدانی از مردم و فرشتگان حضور مییابند.بر ماست که با آگاهی از چنین روزی زندگی کنیم و خوف آخرت داشته باشیم.
/5
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ (104) یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ (105) فَأَمَّا اَلَّذِینَ شَقُوا فَفِی اَلنّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ (106) خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ (107) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی اَلْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (108) فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ (109)
/5
106[زفیر و شهیق]
:«زفیر»بازدم،و نیز باز گردانیدن نفس با صدا به جهت غم است.اصل«زفیر»شدّت است «زفرت النّار»یعنی نعرۀ شعلۀ آتش شنیده شد.«شهیق» صدای سختی که از اندرون با نفس کشیدن بیرون میآید،و اصل آن طول بسیار است.زفیر و شهیق را به معنی عرعر خر،اوّل و آخر آن،نیز گفتهاند.
107[ما دامت]
:هر قدر که باقی ماند.
108[مجذوذ]
:بریده شده.از«جذّ».
109[مریة]
:شکّی که دلالت بر تهمت زدن کند.
/5
در پایان بخش پیشین سخن از تحذیر از رستاخیز بود و در این جا به عنوان
تأکید مطلب آمده است که تأخیر روز قیامت نامحدود نیست بلکه در پایان مدّت معیّنی خواهد رسید.ما با قطار زمان به آن نزدیک میشویم.در آن روز حکومت الهی آشکار میشود چنان که کسی قادر به سخن نیست مگر آن که خدا اجازه دهد،و مردم به دستۀ خوشبختان و دستۀ بدبختان تقسیم میشوند.بدبختان در آتش دوزخ میان مرگ و زندگی هستند و تا آسمان و زمین برقرار است در آنجا میمانند مگر آن که خدا بخواهد،امّا خوشبختان در بهشت جاودانیاند ما دام که آسمان و زمین باقی است مگر آن که خدا خواهد،و این بهشت بخشش ناگسستنی خداست.
[104]
چرا خداوند عذاب را به تأخیر میافکند؟زیرا از پیش مدّت مقرّری تعیین کرده /5 و به سبب حکمت و رحمت در این مدّت فرصت آزمایش به مردم داده است:هر که ایمان آورد و کار نیک کرد،از عملش سود میبرد و از پایان گرفتن مدّت نمیهراسد،و هر کس کوتاهی کرد فرصت را از دست داده است،و هر گاه آدمی قابلیّتهای خیر و شرّ خود را با تحوّل زمان بروز داد مدّت آزمایش او پایان گرفته است و باید آمادۀ ترک کردن حوزۀ امتحان که همان دنیاست باشد و به سوی جزای عمل در آخرت روانه شود.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
-و ما آن را جز برای زمانی معین به تعویق نمیاندازیم.» یعنی تأخیر به جهت مدّت مقرّری است که خداوند در دنیا برای انسان تعیین کرده است.
[105]
چون آن روز ترسناک برسد،سکوت مهیب همه جا را فرا میگیرد و مردم در پیشگاه خدا خاموش میایستند.کسی جز به اجازۀ خدا سخن نمیگوید و این دالّ بر احاطۀ حکومت خدا بر همگان است.
یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ
-روزی که چون بیاید هیچ کس جز
به فرمان او سخن نگوید.» در آن روز مردم خود به دو گروه تقسیم میشوند:بدبختان که فرصت کارهای نیک را در دنیا از دست دادهاند و در این جا دستشان خالی است و اعمالشان صرفا بد است.اینان اهل دوزخاند،خوشبختان که کارهایشان صرفا برای خداست و در نتیجه اهل بهشتاند.
فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ
-و مردمان بعضی بدبخت و بعضی خوشبخت باشند.» [106]
کیفر بدبختان این است که در آتش میسوزند نه میمیرند و نه زنده میمانند بلکه مدام دچار رنجهای گوناگونند.گاهی به جهت ضعف آهی خفیف (زفیر)و گاه به سبب درد سخت آهی بلند(شهیق)میکشند.
فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ
-امّا بدبختان در آتشاند و مردمان را در آن جا نالهای زار و خروشی سخت بود.» [107]
این کافران در آتش دوزخ جاودان میمانند تا زمانی که آسمانها و زمین پیرامون دوزخ پایدار باشند.
/5
خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
-و تا آسمانها و زمین باقی است در آن جا جاودانه بمانند مگر آنچه پروردگارت بخواهد.» پرسشی که مفسّران مطرح کردهاند این است که چرا استثنای«مشیّت الهی»آمده است؟و پاسخهای متعدّد گفتهاند و به نظر من پاسخ نزدیک به حقیقت این است که خدا به وعدۀ خود وفا میکند امّا چیزی بر او محتوم نیست خاصّه که کیفر و پاداش برای بدبختان است امّا دربارۀ خوشبختان به اندازۀ گناه نیست بلکه تنها بر حسب کار نیک است.و از سوی دیگر همۀ اینها به مقام ربوبیّت مرتبط است.نماز چون برای خداست،ثواب بزرگی دارد و همچنین ترک نماز کار قبیح و دارای کیفر سختی است،این نیز به مقام پروردگار متعال مربوط است و به همین سبب اوست که مدّت و اندازه و نهایت آن را تعیین میکند چنان که آیه به این اشاره دارد.
إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
-همانا خدای تو هر چه خواهد کند.» [108]
امّا خوشبختان در بهشتاند،ما دام که زمین و آسمان آن برجاست، لیکن مشیّت خدا فوق همۀ اینهاست.میتوان گفت ارادۀ خدا که محدود نیست بر این تعلّق گرفته است که بهشت را جاودانی کند تا مؤمنان زمان بیشتری برای ماندن در آنجا داشته باشند.
وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
-امّا نیکبختان تا آسمانها و زمین باقی است در بهشت جاویدان بمانند مگر آنچه پروردگارت بخواهد.» معنایی را که برای مشیّت گفتیم،آیۀ:
عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ
-عطای او هیچ منقطع نمیشود.» تأیید میکند که اشاره به عطای ناگسستنی خدا دارد.شاید مفهوم آیه خلود در بهشت است امّا نه به آن معنی که تبدّل ذاتی باشد که در /5 عالم هستی روی میدهد و طبیعت آن از فانی به خالد تحوّل یابد،بلکه بدین معنی که خدا اراده کرده که بهشت جاودانی باشد و اللّٰه اعلم.
[109]
پافشاری کافران در عقیدۀ باطل خود و نیز عناد آنان در گمراهی ممکن است مؤمن را دچار شک کند که راه آنان درست است یا تا حدّی حق به جانب ایشان است.خداوند این شک را مردود میداند و میگوید در بطلان عقیدۀ آنان نباید تردید کرد.
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ
-از آنچه اینان میپرستند در تردید مباش.» عبادت کافران باطل است و آنان از پدرانشان که گمراه بودهاند تقلید میکنند و چنان که خداوند آن پدران را با عذاب دنیوی کیفر داد اینان را نیز عذاب خواهد کرد.
مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ
-جز بدان گونه که پدرانشان پیش از این میپرستیدند،نمیپرستند،ما
نصیب آنان را بی کم و کاست خواهیم داد.» /5
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (110) وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (111) فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ وَ لاٰ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (112)
/5
در بخش پیشین دیدیم که مقیاس ایمان بدبختی یا رستگاری در روز قیامت است.در اینجا قرآن میخواهد ایمان به آخرت را مبتنی بر اعمال در دنیا کند.از این رو پیامبر را از تردید در گمراهی کافرانی که خدایانی را میپرستند باز میدارد و میفرماید:اینان بر مشرکان پیشین برتری ندارند و خداوند آنان را بی هیچ کاستی کیفر عادلانهای خواهد داد.
این کافران به کسانی میمانند که در کتاب موسی اختلاف کردند و آن را نپذیرفتند.خداوند بنا به وعدۀ خود فرصت آزمایش به آنان داد و اگر این وعده نبود مؤمنان را به رغم دشمنان تأیید میکرد و عذاب الهی کافران را فرو میگرفت.به هر
حال اختلاف در کتاب از آن جا ناشی بود که در خدایی بودن آن شک کردند.
البته فرصت داده شده نیز دایمی نیست بلکه محدود به پایان آن فرصت و مهلت است که آن گاه خداوند کارهایشان را که به آنها مطلع است فاش و به آنها رسیدگی خواهد کرد.
امّا تو ای پیغمبر باید که بر حسب فرمان خدا پایداری کنی و همچنین شما ای مؤمنان باید استقامت ورزید /5 و از حدود تجاوز نکنید،خدا به اعمالتان بیناست.
[110]
خداوند قرآن را فرستاد تا در اختلافی که دارند داوری کند،آنان در خود قرآن اختلاف کردند و آن را بر خواهشهای نفسانی خود تطبیق نمودند،زیرا در حقیقت نه به کتاب آسمانی بلکه به خواهشهای نفس خود ایمان آورده بودند و اگر این نبود که دنیا جای آزمایش است پذیرندگان کتاب را تأیید و پیروان هوای نفس را خوار میکرد.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ
لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
-میانشان داوری شده بود.» یعنی به نوع دیگر دربارۀ منکرین حکم میکرد نه آن که کتابی برای ایشان بفرستد که آنان را سودمند نیفتد و به سبب طغیان و پیروی از هوای نفس هدایتشان نکند.
وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ
-که ایشان در آن کتاب سخت در تردید بودند.» اختلاف در کتاب دلیل شک کردن در آن است.
[111]
بشر کارهای بد و خطاهای خود را توجیه میکند و میکوشد که به انگیزۀ هوای نفس مسائل دینی را به نفع خود بچرخاند و یا کتاب خدا را به غلط تفسیر میکند و خود را فریب میدهد،خداوند به هیچ یک از اینها نمینگرد،بلکه به حقیقت اعمال مینگرد و جزای آنها را به طور کامل میدهد و علم پروردگار به همۀ آن اعمال فراگیر است.
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ
-و پروردگار تو پاداش اعمال همه را به تمامی خواهد داد و خدا به کارهایی که میکنند آگاه است.» /5 تأکیدهای پیاپی که در آیه دیده میشود دالّ بر این است که بشر با توجیه کتاب خود را میفریبد چنان که با چیزهای دیگر فریب میدهد و خداوند یاد آور میشود که این خدعه سراب است و تنها چیزی که میماند عمل اوست.
[112]
چرا انسانها در دنیا اختلاف میکنند؟ زیرا آدمی به حدود و حقوق خود خرسند نیست بلکه میخواهد از حدود تجاوز و به حقوق دیگران تعدّی کند.شخص متجاوز با تجاوز خود ارزشهای الهی را که بر سر راه او هستند از میان میبرد و آنها را بر حسب تمایلات خود تفسیر میکند تا ارزشهای الهی را جزء معاملات فاسد خود قرار دهد.از این رو بسیار سخت است که کسی دربارۀ تفسیر کلام آسمانی بر حسب خواهشهای نفسانی با نفس خود مبارزه کند و در خطّ«کتاب»بایستد و خود را با معیارهای آن تطبیق دهد.
قرآن قاطعانه بر این حقیقت تأکید میگذارد.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ
-همان گونه که فرمان داده شدهای استقامت کن.» پیامبر به برکت عصمت الهی و حسن توکّل استقامت میکند.مؤمنان در این باره با دشواریهایی رو به رو میشوند که آنان را از راهشان منحرف میکند،امّا فورا به سوی خدا باز میگردند و استقامت میورزند.
وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
-همراه با آنان که با تو رو به خدای کردهاند.» امّا سبب انحراف و توجیه کتاب خدا بر حسب خواهشهای نفسانی و سپس اختلاف در کتاب طغیان است.
وَ لاٰ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
-و طغیان نکنید که او به هر کاری که میکنید بیناست.» /5 بر ماست که از راه هدایت بیافزایش یا کاهش پیروی کنیم،و جز این «طغیان»خواهد بود.
در حدیث به روایت از ابن عبّاس آمده است:هیچ آیهای از میان آیات نازل شده بر رسول اکرم،سختتر و مشقّتبارتر از این آیه نیست و از این رو بود هنگامی که اصحاب گفتند:یا رسول اللّٰه زود به پیری رسیدهای!پاسخ داد:
«شیّبتنی هود و الواقعة».
/5
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ (113) وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَیِ اَلنَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّیْلِ إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ (114) وَ اِصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (115) فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ اَلْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْفَسٰادِ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ وَ اِتَّبَعَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ (116) وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ اَلْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ (117)
/5
113[و لا ترکنوا]
:از«رکون»به معنی آرامش گرفتن با چیزی همراه با دوست داشتن آن و گوش فرا داشتن.
114[طرفی النّهار]
:صبح و عصر،زیرا نماز صبح در بخش اوّل روز و نماز ظهر و عصر در بخش دوم آن است.
[و زلفا]
:جمع زلفة به معنی منزلت.و«زلف»اوّل اوقات شب است.
116[اولوا بقیّة]
:بقیّة اسم مصدر از«ابقاء»است و مراد این است که باقی ماندۀ خیر از خیر پیشین است.
[أترفوا]
:یا ناز و نعمت و لذّت خو گرفتند،و«ترف» یعنی عادت به نعمت.به متنعّم«مترف»گفته میشود از آن رو که در تنعّم به روی او باز است.
/5
تا این جا قصّههای کافران از قبیل عاد،ثمود و اصحاب الأیکه،و فرجام دردناک آنان بیان شد.در این بخش،قرآن پایگاه درست و نیز پندگیری از مطالبی را که گفته شده به این شرح آورده است:
1-دوستی با کافران و اطاعت از آنان حرام است و کسی نباید به راه ایشان بگراید و به آتش ایشان بسوزد و اگر چنین کند خدا او را یاری نخواهد کرد؛
2-یاری جویی از نماز و صبر،و منتظر گشایش موعود از سوی خدا بودن؛ 3-تشکیل جبههای از صالحان که با نظام منحرف همکاری نکردهاند و نیز اعتماد بر ایشان در مبارزه با فساد.
آیات بیانگر این است که انگیزۀ کافران در زندگی ناز و نعمت و سرمستی است و /5 به همین جهت به حقّ مردم تجاوز میکنند و در زمین فساد میکنند،و خدا هرگز مردم صالح شهری را از روی ستم عذاب نمیکند بلکه فساد است که سبب هلاک آنان میشود.
[113]
فقط کافر نیست که در جامعه گناهکار است،بلکه کسانی که در برابر کفر و ظلم خاموشند و به ظالمان کمک میکنند نیز گناهکارند.خداوند سبحان ما را باز میدارد از این که به ظالمان بگراییم و با آنان دوستی بورزیم و طرف مشورت ایشان باشیم،اطاعت و نیز تقویت مادّی کنیم.همۀ اینها سبب میشود که در گناه با ایشان شریک باشیم و آن گاه عذابی که فراگیر است ما را نیز خواهد گرفت.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ
-به ستمکاران میل نکنید که آتش بسوزاندتان.» «رکون»ضدّ دوری و نفرت و به معنی آرامش یافتن با چیزی و اعتماد بر آن با خرسندی.از این رو به ظاهر میتوان در برابر ظالم سکوت کرده منتظر فرصتی بود که بتوان او را نابود ساخت.
وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ
-شما را جز خدا هیچ دوستی نیست و کس یاریتان نکند.» جامعهای که در برابر ظلم خاموش،یا به ستم دیدگی کسی در حقّ آن جامعه خرسند باشد،در زمین و آسمان هیچ کس دوست و یاریگر آن نخواهد بود.نه
خدا چنین جامعهای را یاری خواهد کرد-زیرا وی به مقابله در برابر ظالمان فرمان میدهد-و نه اولیای خدا که خواستار جنبش مستضعفان بر ضدّ ظالماناند و نیز میخواهند همکاری مستضعفان را جلب کنند و با ستمکاران بجنگند.
[114]
برای مقاومت در برابر زر و زوری که تکیه گاه ظالمان است و پایداری /5 در برابر فشار سخت آنان و برای این که دلهای ما در برابر اضلال ستمکاران استوار باشد و در مبارزه با آنان قدرتمند باشیم باید از بردباری و نماز یاری جوییم و همچنین برای این که اعتماد به نفسی را که طاغیان با تبلیغ و تحذیر آن را ناتوان ساختهاند بازیابیم و کفّارۀ گناه بزرگی که عادتا گروههای مستضعفان به آن مرتکباند بدهیم-و این گناه نومیدی از رحمت خدا و آب به آسیای ظالمان ریختن و اعتقاد به این است که آنان مقهور نخواهند شد-باید از صبر و نماز استعانت کنیم،چنان که خدا در جای دیگر فرمود: وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ (بقره،54).
زیرا نماز بنده را به خدا میپیوندد و به او آرامش میبخشد و از گناهان نگاهش میدارد.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ
-نماز بگزار در آغاز و انجام روز.» یعنی صبح پیش از دمیدن آفتاب و پس از طلوع فجر که آغاز روز است و نیز بعد از ظهر که مسلمان نمازهای ظهر و عصر را میخواند نماز بخوان.
وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ
-و ساعاتی از شب.»و نیز پس از گذشتن زمانی از شب که مراد نمازهای مغرب و عشاست.رسول خدا فرمود:«المغرب و العشاء زلفی اللّیل».
با توجه به این آیه بر مؤمن است که در سه وقت پنج نماز بخواند، (1)چنان
1) 12) -ظاهرا مراد مؤلف این است که نمازها در اوقات صبح و بعد از ظهر و شب خوانده میشود و این مغایر با پنج وقتی نمازها نیست.مثلا نماز ظهر هنگام زوال آفتاب و نماز عصر چند ساعت پس از آن گزارده میشود امّا هر دو در بعد از ظهر ادا میگردد.به عبارت دیگر منظور مؤلف جمع کردن بین نمازهای ظهر و
که در آیۀ دیگر(اسراء،78)آمده: أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلیٰ غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً -.
نماز بدیها و گناهان را از میان میبرد.زیرا وقتی به ظالم گرایش و اعتماد نداشته باشی و او را یاری نکنی نماز روزانه ایمان گم شدهات را به تو باز میگرداند و آثار منفی /5 تأیید ظالم را که در دل تو باقی مانده است میبرد.
إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ
-خوبیها بدیها را از میان میبرند.» امّا نه هر نمازی بدی را میزداید بلکه نمازی این نقش را دارد که در پاک کردن دل از غفلت یاریگر و سودمند باشد.از این رو نمازی که بر حسب عادت یا ریا خوانده شود سودی ندارد.به همین جهت است که پروردگار ما فرمود:
ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ
-این ذکری است برای ذاکران.» و در حدیث مأثور از پیامبر گرامی آمده که فرمود:«ارجی آیة فی کتاب اللّٰه و اقم الصّلاة طرفی النّهار...» آن گاه خطاب به علی(ع)فرمود:
«یا علیّ،و الّذی بعثنی بالحقّ بشیرا و نذیرا انّ احدکم لیقوم من وضوئه فتتساقط عن جوارحه الذّنوب،فاذا استقبل اللّٰه بوجهه و قلبه لم ینقلب و علیه من ذنوبه شیء،کما ولدته امّه،فإن اصاب شیئا بین الصّلاتین کان له مثل ذلک من عدّ الصلوات الخمس.ثمّ قال:یا علیّ،انّما منزلة الصّلوات الخمس لأمّتی کنهر جار علی باب احدکم،کما یظنّ احدکم لو کان فی جسده درن،ثمّ اغتسل فی ذلک النّهر خمس مرّات،أ کان یبقی فی جسده درن؟فکذلک و اللّٰه الصّلوات الخمس لأمّتی». (1)
یعنی«ای علی،سوگند به خدایی که مرا به حق بشیر و نذیر فرستاد،کسی از شما که وضو میگیرد گناهان از اعضای او فرو میریزد و چون روی و دلش را به
عصر یا مغرب و عشا نیست(مترجم).
1) 13) -نور الثقلین،ج 2،ص 401.
سوی خدا متوجّه میکند،در همان حال چیزی از گناهانش نمیماند،گویی اکنون از مادر زاده شده است.اگر عملی میان دو نماز کند،به شمار نمازهای پنجگانه ثواب میبرد.»سپس گفت:«ای علی،نمازهای پنجگانه برای امّت من مانند چشمۀ جاری بر خانۀ یکی از شماست.اگر در تن او چرکی باشد و خود را پنج بار در آن چشمه بشوید،آیا چرکی در تن او میماند؟به خدا سوگند،نمازها برای امّت من چنین است».
[115]
چنان که نماز توان مقاومت میدهد و آدمی را در برابر عوامل منفی نظام فاسد استوار و پا برجا میکند،بردباری و تحمّل دشواریها نیز ایجاد مقاومت میکند،زیرا صبر یعنی انتظار آینده با اعتقاد به این که /5 خداوند مزد نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد،این است جوهر صبر.اطمینان به این که کار نیک پاداش خوبی در دنیا یا در آخرت به دنبال خواهد داشت،نفس را در برابر شهوات و دشواریها آرامش میبخشد.
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
-صبر کن،زیرا خداوند مزد نیکوکاران را تباه نمیسازد.» [116]
هدف از مقاومت ایجاد گروهی از مؤمنان است که در برابر نظامهای فاسد بایستند.
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ فِی الْأَرْضِ
-چرا در میان مردمانی که پیش از شما بودند خردمندانی نبودند تا مردم را از فساد در زمین باز دارند.» یعنی فقط گروهی از مردم جامعه که اهل فساد نبودند باقی ماندند،زیرا کارشان نهی از فساد و پایداری در برابر انحراف بود.
إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ
-جز اندکی از آنان که نجاتشان دادیم.» اکنون همین گروه اندک هستند و خداوند ایشان را نجات داده حال آن که دیگران را هلاک کرده است.
وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ
-ظالمان از پی
آسودگی و لذّات دنیوی رفتند و گنهکار بودند.» ظالمان چگونه به راه فساد رفتند؟ نعمتهای فراوانی که خداوند به ظالمان داده بود آنان را فریفت تا شیفتۀ نعمت شدند و جانهای خود را تباه کردند.آیه اشاره دارد به این که تباهی به وسیلۀ نعمت با ظلم مردم به یکدیگر و تلاش در راه پیشی جستن بر دیگران پدید میآید.و نوع فساد ظالمان با نوع نعمت فراوانی که دارند مرتبط است.فساد ثروت به جز فساد قدرت یا علم است،و فساد به گناهی میانجامد که تجاوز به حقوق مردم و نیز هتک آشکار ارزشها و حرمتها را فریاد میکند.
/5
[117]
چون فساد عام شد،خداوند صاحبان قدرت را هلاک میکند، لیکن اگر گروهی صالح وجود داشته باشند و در راه صلاح حرکت کنند،آنان را میبخشد.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ
-پروردگار تو هیچ قریهای را که مردمش نیکوکار باشند به ستم هلاک نخواهد ساخت.» امّا اگر مردم شهری،به جز عدّۀ اندکی که خداوند آنان را توفیق هدایت داده است،فاسد شوند،پروردگار اینان را نجات میدهد و دیگران را هلاک میکند چنان که با عاد و ثمود کرد.
/5
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ اَلنّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ (118) إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (119) وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ اَلْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (120) وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنّٰا عٰامِلُونَ (121) وَ اِنْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ (122) وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ اَلْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (123)
120[نثبّت]
:تثبیت به معنای محکم و استوار کردن چیزی است.
[فؤادک]
:فؤاد به معنای دل و قلب است.
/5
در پایان سورۀ هود قرآن به این پرسش که«کشاکش برای چیست؟»پاسخ میدهد.آیا خدای،قادر نیست همه را امّت واحده کند؟چرا،امّا دنیا خانۀ عمل و انتظار است،مردم به حال اختلاف میمانند به جز کسانی که مشمول لطف خدا بوده و به راه راست هدایت شده باشند.تاریخ فهرستی از این کشاکش گسترده است،و بیان قصّههای پیامبران برای این است که دل پیامبر و مؤمنان استوار باشد و حق روشن گردد و اندرزها برای یادآوری مردم گفته شود.خداوند در این جهان به همۀ مردم فرصت داده که عمل کنند،مؤمنان نیز به نوبت خود عمل کنند و همه منتظر فرجام کار باشند.
علم و قدرت پروردگار فراگیر است.غیب آسمانها و زمین و نیز وضع آینده و کنونی موجودات را میداند.بر ماست که خدا را بپرستیم و به او توکّل کنیم.
خداوند از اعمال بندگان ناآگاه نیست و علم و قدرتش بر همۀ اعمال آنان فراگیر و چیره است.
بدین سان در سورۀ هود ضرورت توکّل بیان شده و بیشتر /5 آیات آن بر محور توکّل میچرخند.
[118]
کشاکش آیین زندگی است و باید کوشید تا راههای به نتیجه رسیدن آن را یافت،امّا نباید نومید شد یا از بیم رو به رو شدن با آن به این سو و آن سو نگریست.«کشاکش»مانند اجل معلّق است که میتوان از آن اجتناب جست و نیز مانند عقب ماندگی و بیماری و فقر و همۀ دشواریهای تمدّن بشری است که باید کوشید تا آنها را تا حدّ امکان تخفیف داد بی آن که نومید شد.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً
-و اگر پروردگار تو خواسته بود همۀ مردم را یک امّت کرده بود.» اگر خدا میخواست همۀ مردم را از آغاز مؤمن میآفرید چنان که آفرینش آنان یکسان است،همه از نعمت چشم و زبان و لب بهرهمندند،امّا دو نیروی مختلف در آنان نهاد: وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ -و آنان را مکلّف ساخت که از«عقبه» بگذرند: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ -.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
-ولی همواره گونهگون خواهند بود.» مردم هم چنان در اختلافاند بی آن که این اختلاف را خدا خواسته باشد، بلکه ناتوانی خرد و قوّۀ شهوات مایۀ اختلاف گردیده است.
[119]
از میان مردمی که اختلاف میکنند شماری مشمول هدایت شده،به ریسمان الاهی چنگ زدند و خداوند با دین و نور خود آنان را یگانه کرد،چنان که اگر همۀ آنچه در زمین است،خرج میشد،این یگانگی دلها به وجود نمیآمد.
نتیجۀ آن که وحدت هدف والای انسانی است که بشر در راه آن میکوشد،
و در عین حال وحدت /5 غایت آفرینش است.خدا مردم را نیافریده است که عذابشان کند بلکه برای این که لطف کند و آنان را با یکدیگر دوست گرداند.امّا خداوند سبحان مسئولیّت تحقّق این هدف والا را بر عهدۀ انسان گذاشته است و البتّه وسایل آن را از قبیل پیامبران و پیشوایان و کتابها و شریعتها از پیش فراهم ساخته است.
إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ
-مگر آنها که خدایت به آنها رحم کرده و آنها را برای همین بیافریده است.» اگر در گمراهی بمانند و با شریعت مخالفت کنند،خداوند به سختی عذابشان خواهد کرد،چرا که مسئولیّت خود را نپذیرفتند.
وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ
-و سخن پروردگار تو بر این مقرّر شده است که جهنم را از همه انس و جن انباشته میکنم.» از این رو کشاکش طبیعتی است که اولویّت دارد و وحدت غایت قانونمندی دینی است و اختلاف پدیدهای فاسد است که از میان بردنش ضروری است و گرنه آتش دوزخ مسلّما و قطعا پی آمد آن خواهد بود.
[120]
قصّههایی از کشاکش حقّ و باطل که در سراسر تاریخ پیامبران و پیروان گمراه آنان به چشم میخورد و قرآن آنها را بیان کرده است،وجود کشاکش را تأکید میکند و توان تحمّل دشواریها را به ما میدهد.
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ
-هر خبری از اخبار پیامبران را برایت حکایت میکنیم تا تو را قویدل گردانیم.» همچنین اخبار پیامبران تأکید میگذارد که رسالت حقّ است و پیروز خواهد شد و بر انسانهاست که به پیام خدا عمل کنند و با یاد کردن آن خردها را استواری بخشند.
وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ
-و در این کتاب بر تو سخن حق نازل شده.»
یعنی در این اخباری که در زمینۀ تاریخ رسالتهاست سخنان حقّی برای تو فرستادیم.
وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
-و برای مؤمنان موعظه و اندرز.» /5
[121]
تاریخ مکرّر میشود،زیرا سنّتهای الهی در گذشته و حال و آینده یکی است و از این رو روزگار به سود رسالت میگذرد.
وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ
-به کسانی که ایمان نمیآورند بگو:شما به هر سان که خواهید عمل کنید.» یعنی به طریقۀ خود عمل کنید، إِنّٰا عٰامِلُونَ ما نیز عمل میکنیم.» [122]
وَ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ -و در انتظار باشید که ما هم در انتظاریم.» مطمئن هستیم که حق پیروز است و کشاکش دنیوی به خواست خدا به صلاح،پایان خواهد گرفت.
[123]
از این کشاکش که در سراسر روزگار ادامه یافته پیروان رسالت بهرهها میگیرند:ایمان راستین به خدا و به این که علم و قدرتش به تمام آنچه در آسمانها و زمین هست گسترده است و نیز بازگشت کارها به اوست و دارندۀ نهان و آشکار است.
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ
-و از آن خداست نهان آسمانها و زمین به او بازگردانده میشود همۀ کارها.» یعنی همه کارها چه کوچک و چه بزرگ به او باز میگردد،از چنین ایمانی است که یکدلی در پرستش و طاعت خدا و نیز توکّل بر او و انجام اعمال برای او ناشی میشود:
فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
-او را بپرست و بر او توکّل کن که پروردگارت از آنچه به جای میآورید غافل نیست.»
/5
سورۀ یوسف /5
رسول اکرم فرمود:«سورۀ یوسف را به بندگان خود بیاموزید،زیرا هر مسلمانی آن را بخواند و به خانواده و بنده و کنیز خود بیاموزد،خداوند سکرات مرگ را بر او آسان میکند و نیرویی به وی میبخشد که به مسلمانی حسد نورزد».
(مجمع البیان،ج 5،ص 206).
از ابو عبد اللّٰه(ع)روایت شده است که:«هر کس سورۀ یوسف را هر روز و هر شب بخواند،خداوند در روز قیامت او را بر میانگیزد با جمالی همچون جمال یوسف،و ترس روز قیامت به او نمیرسد و از گزیدگان بندگان صالح میشود».
(نور الثقلین،ج 2،ص 409).
از امیر المؤمنین(ع)روایت کردهاند که فرمود:«به زنانتان سورۀ یوسف را نیاموزید و برایشان نخوانید،زیرا در آن سوره فتنههایی است و سورۀ نور را به آنان بیاموزید که پندهایی دارد». (1)
(همانجا).
1) 1) -عبارت حدیث میرساند که از امام علی(ع)نیست.مطالب سورۀ یوسف سراسر عفّت و پاکی میآموزد هم به مردان و هم به زنان،و علی(ع)که تربیت یافتۀ مکتب قرآن است چنین سخنی نمیگوید:(مترجم).
/5
بیشترین بخش سوره قصّۀ یوسف است و به همین جهت«یوسف»خوانده شده است و جای پرسش نیست.
موضوع:بیان تلاشهای سخت پیامبران در زندگی و ایستادگی در برابر فشارهای گوناگون.این امر نردبانی است که با آن پیام خدا را به زمین آوردهاند.در قصّۀ یوسف انواع تلاشهایی که سازندۀ شخصیت پیامبری یوسف است بیان شده، شخصیّتی که در اصل برای این منصب منظور گردیده و این امر به سبب خصال ذاتی اوست،امّا کوششها هم به منزلۀ تمرین عملی است که در سازندگی مؤثّر بوده است.
پیامبر مانند هر انسان دیگر از یادآوری و بصیرتهای موجود در رسالت که خرد را به کار میاندازد ناآگاه است.خداوند آیات روشن و روشنگر یعنی قرآن عربی را میفرستد تا مردم را به سوی روش تفکّر و عقل سوق دهد و قرآن از قصّههای سودمند و جذّاب تاریخی در این زمینه سود میجوید تا به فهم بشر نزدیک باشد و از چیزهایی که ناآگاه است آگاه گردد.
/5 سورة یوسف
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (1) إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (2) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ (3)
/5
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
هر چیز قائم به خدا و هر شخصی با خدا زنده است،هر پیشرفت و تکاملی به نام خدا و با اجرای برنامههای رسالتی که او نهاده تحقّق مییابد،تکامل شخصیّت پیامبران به نام خداست،زیرا هر گاه توکّلی بر خدا نمیبود،پیامبران
نمیتوانستند بر دشواریهای زندگی چیره شوند.
[1-2]
الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ -الف،لام،را،اینهاست آیات کتاب روشنگر.» خداوند این کتاب را که بیانگر احکام الهی و برنامههای رسالت است فرستاد(و آیههای آن همین الف و لام و راء است که رمزی از آیات است)تا بر مردم خوانده شود و مردم آن را که به زبان عربی،زبان خود آنان،است بخوانند، زبانی که،فی الضّمیر آنان را آشکار میکند،و هدف این است که کتاب آسمانی /5 یاریگر خرد آدمی باشد و گنجینههای معنوی او را بیرون آورد.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
-ما قرآنی عربی نازلش کردهایم،باشد که شما دریابید.» [3]
خداوند برخی از رویدادهای تاریخی را بر میگزیند و آنها را به اعتبار این که بهترین قصّهها و سودمندترین آنها هستند برای ما نقل میکند،و وسیلۀ این کار«وحی»است که اگر نمیبود انسان در گمراهی سخت و ناآگاهی فراگیر میماند.
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
-ما برای تو بهترین داستانها را میگوییم.» یعنی به بهترین شیوه و با اسلوب خوب میگوییم.
بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
-با این قرآن که به تو وحی کردیم،که تو پیش از این از بی خبران بودهای.» اگر پیامبر رسالت و هدایت الهی را نداشت انسانی از انسانها بود و این ذاتا راز عظمت پیامبران است،زیرا آنان مستقیما با خداوند سبحان پیوستگی دارند و از این رو پیامبر تا زمانی که به او وحی نشده ناآگاه است،چنان که آدمی ناآگاه است و نعم مادّی و معنوی را که از آنها برخوردار است فراموش میکند تا آن که
خداوند به وسیلۀ پیامبر هدایتش کند.
/5
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ (4) قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ (5) وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (6) لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ (7) إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (8) اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اِطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ (9) قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ اَلسَّیّٰارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (10)
/5
6[یجتبیک]
:اجتباء به معنای برگزیدن است.
7-[آیات]
:نشانهها و عبرتها.
8[عصبة]
:گروهی که با هم همبستگی و همیاری دارند.
/5
بهترین قصص که خرد را بر میانگیزد و پردۀ غفلت را کنار میزند،قصّهای که در آیات پیشین مژده داده شده است چیست؟ قصّۀ یوسف است که یکی از بهترین قصّهها و درازترین آنهاست و از آن جا آغاز میشود که یوسف خواب خود را به پدرش یعقوب نقل کرد:در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را میدید که همه بر او سجده میکردند.پدرش خواب را چنین تفسیر کرد که خدا یوسف را از میان برادران بر میگزیند تا وارث رسالت خدا که پیش از او ابراهیم و اسحاق آن را بر عهده داشتند باشد،و نیز به برکت نعم کاملۀ
خدا دورۀ تازهای را در زندگی خاندان آغاز کند و به عواقب امور و نیز وحی دانا باشد.یعقوب(ع)یوسف(ع)را،پیش از آن که خوابش را تفسیر کند،بر حذر داشته و گفته بود که آن را به برادران نگوید،زیرا شیطان که دشمن آشکار آدمی است، برادران را به کارهای سوء بر ضدّ او بر میانگیزد.
رشک برادران که پیش از رؤیا وجود داشت،سبب شد که بر جان او توطئه کردند و /5 گفتند:«پدر ما به راه خطا میرود که برادر کوچک ما یوسف را دوست میدارد و به ما که بزرگ و با یکدیگر متّحدیم توجّه نمیکند.ما باید با کشتن یوسف یا تبعید او از وی خلاص شویم و پدر فقط به ما متوجّه باشد».یکی از آنان از راه دل سوزی گفت که«وی را نکشند بلکه در چاهش بیندازند تا کاروانی رهگذر او را برگیرد».
[4]
یوسف دوازدهمین پسر یعقوب(اسرائیل)و یعقوب نوۀ ابراهیم خلیل اللّٰه و پسر اسحاق بود.یوسف با وجود کوچک سالی شایستهترین پسران بود و از همین رو خدا او را برگزید تا وارث رسالت باشد،زیرا« اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ».
در یکی از روزها به هنگام صبح یوسف شتابان نزد پدر آمد تا جریان خواب شگفتآور خود را به پدر بگوید و در این زمان دوازده بهار از عمر او گذشته بود.چه خوابی دیده بود؟یازده ستاره و نیز خورشید و ماه را دیده بود و سخت ترسیده بود چرا که گویی همۀ آنها به وی سجده میکردند.
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ
-آن گاه که یوسف به پدر خود گفت:ای پدر!من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم،دیدم که سجدهام میکنند.» [5]
نخستین پندی که یعقوب به پسرش داد،پیش از آن که خواب را تفسیر کند،بر حذر داشتن او از برادران بود که مبادا حسد کنند.
قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
-گفت:ای پسر کوچکم!خوابت را برای برادرانت حکایت مکن که تو را حیلهای میاندیشند.» /5 یعنی اندیشۀ بدی کنند،زیرا عوامل شرّ در آدمی وجود دارد و شیطان میکوشد تا آنها را بر انگیزد.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
-زیرا شیطان آدمیان را دشمنی آشکار است.» عامل دیگری نیز برای حسد وجود داشته است:یوسف کوچکترین برادران و از مادر دیگری،به گفتۀ برخی به نام راهیل،بود که در گذشته بود و از همین رو پدر به او بیشتر محبّت میکرده و این امر حسد برادران را بر میانگیخته است.سبب تحذیر یعقوب همینها بود.
در حدیث آمده که تظاهر یعقوب به دوست داشتن یوسف،سبب اصلی پیدایی حسد برادران بود،حال آن که فرض بر این است که پدر میتوانست دوست داشتن مفرط یکی از فرزندان را از انظار مخفی بدارد تا برادران حسد نکنند،امّا شاید این محبّت نوعی احترام به خصال نیک یوسف بوده باشد تا دیگران برای کسب آن خصال تشویق شوند.به هر حال یعقوب عاقبت حسد برادران را نسبت به یوسف بزرگوار میدانست و در این باره به فرزندش هشدار میداد.
[6]
یعقوب رؤیا را تفسیر کرده به این که:
اوّلا:خداوند یوسف را بر میگزیند و به او علم تأویل احادیث یعنی آگاهی از عواقب امور و شناخت فرجام کارها و چگونگی جریان آنها را میبخشد؛ ثانیا:نعمت خود را بر او تمام خواهد کرد با پیروز کردن او بر دشمنانش، چنان که دربارۀ پدران صالح او کرد.
وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
-و بدینسان پروردگارت تو را بر میگزیند و تعبیر خواب میآموزد
و هم چنان که نعمت خود را پیش از این بر پدران تو ابراهیم و اسحاق تمام کرده بود بر تو و خاندان یعقوب هم تمام میکند که پروردگارت دانا و حکیم است.» /5 علیم و حکیم اشاره دارد به این که خداوند به همۀ نیّات و اعمال مردم،چه بپوشانند،چه آشکار کنند آگاه است و هر چه عطا کند بر پایۀ نیّت خوب و عمل آنان است.از این روست که یوسف را به حق برگزید.باقی قصّه به این امر دلالت دارد.
[7]
در قصّۀ یوسف و برادرانش که در آغاز به او حیله کردند و سپس بازگشتند و عمل خود را اصلاح نمودند رهنمودهایی برای مردم است:آدمی را به طبیعت خود آگاه میکند که در برابر شهوات میلغزد،سپس دچار مصائب و آلام میگردد و سرانجام توبه میکند و به اصلاح خویشتن میپردازد.امّا این عبرت برای همۀ مردم نیست بلکه کسانی راست که جویای حقیقتاند و اندازۀ نیاز به حقیقت را میدانند.
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
-در داستان یوسف و برادرانش برای آنان که از آن پرسیدهاند عبرتهاست.» رهنمودهایی که در آیه آمده است چیست؟دو نوع عبرت تاریخی در قصّۀ یوسف و برادران مییابیم:
1-فرجام نیک از آن پرهیزگاران است،و این فقط در پایان قصّه آشکار میشود.
2-رهنمودهایی که بیانگر روحیّات آدمی و طبیعت قوای متناقض در ذات اوست،و این که خداوند چگونه بندگان خود را در تنگناها یاری میکند؟و پند گونههایی که از لحظههای حسّاس قصّه به دست میآید.از این رو باید در این دو نوع رهنمود که برای ما سودمند است تدبّر کنیم.
[8]
برادران یوسف به شورا نشستند و گفتند:یوسف و برادر مادری او نزد
پدر محبوبترند،حال آن که شمار ما بیشتر است و سزاست که ما وارث بزرگواریهای پدر باشیم،و نتیجه گرفتند که پدر به راه خطا میرود.
/5
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
-آن گاه که گفتند:یوسف و برادرش نزد پدرمان محبوبتر از ما هستند،حال آن که ما خود گروهی نیرومندیم.پدرمان در گمراهی آشکاری است.» برخی از مفسّران گفتهاند:«ضلال»به معنی دور شدن از راه صواب که همانا عدالت در محبّت میان فرزندان است،و نیز گفتهاند:معنی این است که یعقوب در ادارۀ امور فرزندان و تدبیر دنیوی به خطا میرود و ما امور چار پایان و اموال و سایر کارها را بهتر اداره میکنیم،و قصد آنها ضلالت دینی نبوده است.زیرا در این صورت کافر میشدند و این خلاف اجماع است. (1)
و روشن است که مقصود«از ضلال»خطا کردن در ادارۀ فرزندان است.
[9]
چون پدر،به زعم آنان،به راه خطا برود،ناچار باید با او معارضه کنند، امّا به یوسف که مبرّا بود حیله کردند و اندیشیدند که او را بکشند یا به سرزمینی دور تبعیدش کنند تا در آن جا درگذرد.امّا علّت چه بود؟عنصر اندیشگی آنان در این مقوله آن بود که چون یک گروهاند بر دیگران برتری دارند،و این همان منطق قدرت است که طغیانگران بدان قائلند،و هر گاه برادران خود را بر حسب مقیاسهای رسالتی میسنجیدند در مییافتند که صفات رسالتی یوسف بهتر از صفات ایشان است و او سزاوارتر به این است که مورد محبّت پدر قرار گیرد،امّا در نیافتند و گفتند:
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ
-یوسف را بکشید یا در سرزمینی دیگرش دراندازید تا پدر،خاص شما گردد و از آن پس مردمی شایسته به شمار آیید.»
1) 2) -مجمع البیان،ج 5،ص 212.
برادران خواستند دین و دنیا و نیز حق و باطل را با هم داشته باشند:از یک سو حسد و عصبیت قومی آنان را به قتل برادر بیگناه خود برانگیخت و از سوی /5 دیگر اندیشیدند که روزی از روزها به صلاح برسند.
[10]
یکی از برادران به سبب دل سوزی برادری گفت:
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّٰارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ
-یکی از ایشان گفت:اگر میخواهید کاری کنید یوسف مرا مکشید:در عمق تاریک چاهش بیفکنید تا کاروانی او را برگیرد.» یوسف را در چاهی بیندازید.گفتهاند که این سخن را لاوی گفت،و او برادر بزرگتر بود و در حوادث بعدی آن گاه که یوسف برادر خود(بنیامین)را به تهمت سرقت نزد خود نگاه داشت،همین لاوی بود که از رو به رو شدن با پدر سرباز زد و نزد او نرفت.باری برادران از قتل یوسف چشم پوشیدند و بر آن شدند که وی را نزدیک چاهی در صحرا بگذارند تا کاروانیان او را برگیرند.
همین برادران یوسف بودند که بر ضدّ او توطئه کردند و به رغم آن که سرانجام توبه نمودند از پیامبری محروم شدند،و اینان همان«اسباط»اند که انبیا از نسل ایشان پیدا شدند.علّت محرومیّت برادران این است که نبوّت به انسانهای مرتکب به معاصی کبیره اعطا نمیشود.«فاللّه اعلم حیث یجعل رسالته».
/5
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ (11) أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (12) قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ اَلذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ (13) قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ (14) فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (15) وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ (16) قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ (17) وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (18)
1[لا تأمنّا]
:به ما اعتماد نمیکنی.
/5
برادران نقشۀ کار را کشیدند:به هنگام شب نزد پدر آمدند و گفتند که فردا صبح یوسف را با ما روانه کن تا تفرّج و بازی کند و افزودند که چرا به آنان در مورد یوسف اعتماد ندارد؟آیا برادر و خیرخواه او نیستند؟یعقوب پاسخ داد:این امر غمگینم میکند و بیم دارم که صدمهای به او برسد مثلا گرگ بخوردش.برادران اصرار ورزیدند و گفتند که از او غافل نخواهند بود.چگونه ممکن است که غفلت کنند حال آن که آنان جماعتی هستند و چنین کاری با عزّت و بزرگواری ایشان مغایرت دارد.سرانجام او را به صحرا بردند و تصمیم گرفتند که او را در چاه افکنند.
خداوند او را خبر داد که بر ایشان پیروز خواهد شد و واقعۀ امروز را که از روی
نادانی پدید آوردند به آنان یادآوری خواهد کرد.
شبانگاه برادران بازگشتند و گریهکنان گفتند:ای پدر،ما به مسابقه پرداختیم و یوسف را برای حفاظت وسایل خود گماردیم.چون بازگشتیم دیدیم که گرگ او را خورده است.پیراهنی را که به دروغ به خون آلوده بودند نشان دادند،امّا «خون»دروغگویی آنان را ثابت کرد. /5 یعقوب گفت:چنین نیست.شهوات شما این کار را در نظرتان آراست،و من صبری بیجزع میکنم و از حدود الهی بیرون نمیروم و در دفع بلایا از خدا یاری میجویم.
[11]
برادران نزد پدر آمدند و پرسش دشواری را مطرح کردند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ
-گفتند:ای پدر!چیست که ما را بر یوسف امین نمیشماری،حال آن که ما خیرخواه او هستیم.» ای پدر،چرا به ما اعتماد نمیکنی؟پیداست که یعقوب حسد برادران را میدانست،امّا نهان میداشت تا به حسد شرعیّت نداده باشد،امّا به کارهای پسر کوچکش یوسف مستقیما رسیدگی میکرد و آنها را به عهدۀ برادران نمیگذاشت.
اینجاست که سؤال دشوار میشود،زیرا برادران مدّعی شدند که دلهاشان نسبت به یوسف صاف است.آری،پیامبر خدا که رحمت بر جهانیان است نباید کسی را که سلام میدهد نامسلمان بداند،از این رو یعقوب با آنان از در لطف آمد و با آن که در آن حال اعتمادی به ایشان نداشت،اظهار بی اعتمادی نکرد.
[12]
پس از آن که برادران جوّ را آماده کردند،از پدر خواستند حسن ظنّ خود را ثابت کند و یوسف را همراه آنان به تفرّج و بازی بفرستد.
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
-فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازی کند.» و تأکید کردند که در نگاهداری او غفلت نخواهند ورزید.
وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
-و ما نگهدارش هستیم.» [13]
یعقوب این امر را که یوسف باید نزد او بماند،چنین توجیه میکرد که وی پیر سال خورده است و /5 یوسف مؤمن اوست و از روی او غمگین خواهد شد، چنان که گفت:«بیم دارد که گرگ او را بخورد،و چنین احتمالی هست زیرا ممکن است از او غافل باشند و به وی آسیب برسد و آنان از وفا کردن به وعدۀ خود ناتوان باشند.
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ
-گفت:اگر او را ببرید،غمگین میشوم و میترسم که از او غافل شوید و گرگ او را بخورد.» در حدیث آمده که برادران همۀ ابعاد توطئه را مشخّص نکردند،امّا یعقوب با سخنان خود کار آنان را توجیه کرد و ایشان متوجّه شدند که در آن منطقه احتمال وجود گرگ میرود و امکان این هست که مدّعی غفلت باشند و مسائل دیگری که در گفتگو با شخص دروغگو باید رعایت شود.
[14]
برادران با تکیه به شرافت و این که شمارشان بسیار است وعدۀ محافظت یوسف را دادند و گفتند:چگونه به خود اجازه میدهیم که شرافت ما با چنین ننگی آلوده شود و ما نتوانیم برادر کوچک خود را از گرگ حفظ کنیم،با این کار نام ما ننگین خواهد شد.
قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ
-گفتند:با این گروه نیرومند که ما هستیم اگر گرگ او را بخورد از زیانکاران خواهیم بود.» [15]
برادران یوسف را بردند و همگی بر آن شدند که در اندرون چاهش قرار دهند بی آن که آب او را غرق کند،تا کاروانیان او را برگیرند،و این سفارش برادرشان لاوی بود.
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
-چون او را بردند و هماهنگ شدند که در عمق تاریک چاهش بیفکنند.» امّا رحمت الهی یوسف را دریافت و پیام مژدهناک خدا رسید که وی پیروز
خواهد شد و روزی خواهد رسید که آنان قبح کارشان را خواهند فهمید و یوسف در آن روز کار ناروای ایشان را یادآور خواهد شد.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
-به او وحی کردیم که ایشان را از این کارشان آگاه خواهی ساخت و خود ندانند.» /5 به رغم این که محنت یوسف از همان لحظۀ افکندن در چاه آغاز شد،دست غیبی به سوی او شتافت تا در مقابل برادران خاین حمایتش کند.بدین سان است که کارها سخت میشود تا به ارادۀ الاهی گشایشی باشد و به فضل او پس از دشواری آسانی رخ دهد.
در حدیثی از امام صادق(ع)آمده است که:چون برادران یوسف را چاه افکندند،جبرئیل بر او فرود آمد و گفت:«ای جوان،تو را در این چاه که انداخت؟»گفت:«برادران پدری،که به سبب منزلتی که نزد او داشتم بر من رشک ورزیدند و در چاهی افکندند».گفت:«آیا دوست داری از این جا بیرون آیی؟»یوسف گفت:«این کار با خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است».
جبرئیل گفت:«خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب به تو میگوید:بگو:خدایا،از برای ستایشی که تو راست و این که جز تو،آفرینندۀ آسمانها و زمین،معبودی نیست،ای دارندۀ عظمت و اکرام،از تو مسألت دارم بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و مرا گشایشی و نجاتی بدهی و مرا روزی دهی از آن جا که گمان میرود و از آن جا که گمان نمیرود».در همان روز خداوند او را از چاه و نیز از حیلۀ زن رهایی بخشید و ملک مصر را که هرگز بدان گمان نداشت عطایش کرد. (1)
[16]
یوسف را در این جا ترک میکنیم که دست رحمت الهی بالای سر اوست و در قعر چاه او را تربیت میکند و یکی از برادران برای او طعامی میآورد و باز میگردیم به آن خانه که یعقوب در کمال صبر منتظر بازگشت پسر محبوبش است و برادران بیشتر از حدّ عادی دیر میکنند.چون شب پردۀ تاریکی بر میکشد پیش پدر
1) 2) -مجمع البیان،ج 5،ص 217.
میآیند تا شاید تاریکی شب بر گریۀ دروغین آنان پرده برکشد.
/5
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ
-شب هنگام،گریان نزد پدرشان آمدند.» [17]
امّا پیش از آن که یعقوب از یوسف که وی را در میان آنان نمیبیند بپرسد میگویند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ
-گفتند:ای پدر!ما به اسب تافتن رفته بودیم و یوسف را نزد کالای خود گذاشته بودیم،پس گرگ او را خورد.» لیکن چون دروغ میگفتند و به گفتۀ خود ایمان نداشتند،سخنی از دهانشان پرید که نهفته را آشکار کرد.
وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ
-و هر چند هم راست بگوییم تو سخن ما را باور نداری.» یعنی اگر هم راست بگوییم باور نخواهی کرد.هر گاه سخن برادران واقعا راست میبود،شواهد موجود صدق سخن ایشان را اثبات میکرد و نیازی به این کلام نداشتند.
[18]
برادران حیوانی را سر بریدند و پیراهن یوسف را به خون آن آلودند، غافل از این که خون آدمی را خون حیوان حتّی پس از بسته شدن فرق دارد و به آسانی تشخیص داده میشود و نیز فراموش کردند که پیراهن را پاره کنند،زیرا گرگ پیراهن قربانی خود را از تنش در نمیآورد تا او را بخورد.
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
-جامهاش را که به خون دروغین آغشته بود آوردند،گفت:نفس شما کاری را در نظرتان بیاراسته است.» و در حدیث آمده است:آن گاه که یعقوب پیراهن را دید،گفت:«ای یوسف،گرگی مهربان تو را خورده است.گوشت را خورده و پیراهنت را پاره نکرده
است». (1)در حدیثی دیگر چنین آمده: /5 یعقوب متوجّه شد که اگر گرگ او را خورده بود پیراهنش دریده میشد،وقتی از ایشان علّت را پرسید،گفتند:«نه،دزدان او را کشتند».پرسید:«چرا پس از کشتن پیراهن او را برنداشتند حال آن که به پیراهن بیشتر نیازمند بودند؟». (2)
بدین سان یعقوب دریافت که برادران به یوسف حیله کردهاند.گفت:
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
-اکنون برای من صبر جمیل بهتر است و از خدا یاری باید خواست.» یعنی خوب صبر میکنم و از خداوند یاری میطلبم در برابر مصیبتی که به سبب خیانت پسران بر من و برادرشان رسید،به من دروغ گفتند و ضدّ من توطئه کردند.
/5
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (19) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِینَ (20) وَ قٰالَ اَلَّذِی اِشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (21) وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (22) وَ رٰاوَدَتْهُ اَلَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اَلْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (23)
/5
19[واردهم]
:کسی که از دوستان پیش میافتد تا آب بردارد.
[و أسرّوه]
:پنهان کردند.یقال:اسررت الی فلان حدیثا یعنی در نهان به او گفتم.نکاح را به کنایه«اسرار» گویند زیرا پنهانی است.
[بضاعة]
:مال فراوانی که برای تجارت اندوزند،و در اصل به معنی تکّه گوشتی است که دیده میشود.
20[بخس]
:کاستن از حقّ کسی.بخسه فی الکیل او الوزن یعنی از حقّ او در پیمانه و وزن کم کرد.
21[اکرمی]
:«اکرام»به مراد رسانیدن است به جهت بزرگداشت.
[مثواه]
:اقامتگاه.
23[و غلّقت]
:«التغلیق»:بستن در چنان که گشودنش دشوار باشد،در این جا مراد محکم بستن است.
[هیت لک]
:بیا و اقدام کن.
/5
یوسف در چاه ماند،قافلهای سر رسید،یکی را فرستادند تا آب بیاورد.دلو را در چاه فرو افکند،یوسف بدان دلو آویخت و مرد کاروانی فهمید که جوانی در چاه است و خوش حال شد و پنداشت که خداوند نعمتی به او بخشیده است.موضوع را پنهان کرد تا معلوم نشود که جوانی آزاد نصیب او شده است.آن گاه خواست تا وی را به بهایی ناچیز بفروشد تا راز فاش نگردد.همگی از فروش او بیم داشتند چرا که از واقع امر بی اطّلاع بودند.یوسف را به مصر آوردند و در آن جا عزیز مصر وی را خرید و به زنش سفارش کرد که«او را گرامی بدار،شاید در زندگی از او منتفع باشیم یا وی را به فرزندی بگیریم».اینها عواملی بود که به یوسف امکان میداد تا به منزلتی برسد،که از خانۀ ملک مصر آغاز میشد تا آن جا که خداوند آگاهی به عواقب امور را به او عطا کرد،حال آن که بیشتر مردم اینها را نمیدانستند.
چون یوسف به حدّ رشد رسید،خداوند او را پیامبری و علم داد، /5 و آن گاه که بالغ گردید کدبانوی خانه از او همبستری خواست و درها را بست تا خواستۀ زشت خود را انجام دهد،امّا یوسف به سختی امتناع ورزید و از شرّ شیطان به خدا پناهنده شد و گفت:خداست که مرا تربیت کرد و منزلی نیک به من بخشید، (1)من هرگز نافرمانی نمیکنم و ستمکاران رستگار نمیشوند.
1) 5) -معنی دیگر آیه این است که صاحب من(عزیز مصر)مرا تربیت کرد و منزلی نیک داد،و من با همبستری با زن او به او خیانت نخواهم کرد،و این قول اصحّ به نظر میرسد(مترجم).
[19]
یوسف چه مدّت در چاه ماند؟سه روز یا بیشتر؟طعامش چه بود؟ آیا یکی از برادرانش برای او طعام میآورد یا به آب بسنده میکرد؟یا آن که جبرییل طعامش میداد؟دقیقا نمیدانیم مهم این است که خداوند پاک اسباب رهایی یوسف و تأدیب برادران را فراهم آورد:کاروانی فرا رسید،و چنان که عادت کاروانیان است،یکی را از پیش فرستادند تا آب بردارد.چون دلو را فرو افکند، یوسف در آن در آویخت و مرد کاروانی دریافت که جوانی زیبا روست و بسیار خوشحال شد.
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ
-کاروانی آمد،آب آورشان را فرستادند،دلو فرو کرد.گفت:مژدگانی،این پسری است.» یوسف به نهایت درجه زیبا بود،چنان که در حدیثی از پیامبر گرامی(ص) آمده که:«نیمی از زیبایی را به یوسف دادند و نیم دیگر را برای سایر مردم». (1)
آن کاروانی موضوع را نهان داشت و نگفت که یوسف را از چاه برگرفته است تا حکم لقیط(گم شده)نداشته باشد.یوسف را غلام خود ساخت و حقیقت را از رفیقان پنهان کرد،امّا خدا میدانست که یوسف عبد نیست،از این رو حافظ حرّیّت او بود.
/5
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
-او را چون متاعی پنهان ساختند و خدا به کاری که میکردند آگاه بود.» [20]
کاروانیان یوسف را به بهای ناچیزی،چند درهم،فروختند و با آن که یوسف در غایت زیبایی بود به او رغبتی نمینمودند.زیرا میترسیدند رسوا شوند و
1) 6) -میزان الحکمة،ص 428،شمر 19317.
معلوم گردد که یوسف بنده نیست و در این صورت حتّی همین بهای اندک را نیز از دست بدهند.
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ الزّٰاهِدِینَ
-او را به بهای اندک به چند درهم فروختند که هیچ رغبتی به او نداشتند.» سیمای یک عبد و صفات نفسانی او با سیما و صفات یوسف فرق بسیاری داشت و چنان بود که رسول اکرم،بنا به روایتی،میگوید:«الکریم بن الکریم بن الکریم ابن الکریم یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم». (1)
از این رو مردم به یوسف بی رغبت بودند،امّا ببینیم همین جوانی که برادرانش در چاه فرو افکندند و افراد کاروان به او رغبتی ننمودند،چگونه به سروری و ریاست رسید؟!
[21]
یوسف را به مصر آوردند،رئیس و ملک مصر او را خرید تا در کارها مساعد او یا فرزند و یا ولی عهدش باشد.
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ
-کسی از مردم مصر که او را خریده بود به زنش گفت:تا در اینجاست گرامیش بدار.» ملک به زنش گفت:مقام او را گرامی و محترم شمار و مانند بندگان دیگر او را به خدمت مگیر،بلکه بکوش او را تربیت کنی و کارهای مهم به او بسپاری.
عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
-شاید به ما سودی برساند یا او را به فرزندی بپذیریم.» /5 بدین سان غلام رانده شدهای که به او بی رغبت بودند پسر عزیز مصر گردید و صاحب مقامی دولتی(مادّی)شد و امّا مقام معنوی او دانایی به علم تعبیر خواب و دانستن عواقب امور و آیینهای زندگی و نظامهای جهان هستی بود.
1) 7) -بحار الانوار،ج 12،ص 218.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
-و بدین سان یوسف را در زمین مکانت دادیم تا به او تعبیر خواب بیاموزیم و خدا بر کار خویش غالب است ولی بیشتر مردم نمیدانند.» مردم چنین میپندارند که حوادث زمان بی اراده و تصادفی است و نمیدانند که در ورای آنچه صدفه خوانده میشود ارادۀ حکیمانهای هست و در ورای نظامها و آیینهای طبیعی تدبیر استوار خداوند سبحان وجود دارد.تدبیر الاهی چنین اقتضا میکند که گروهی به یوسف بی رغبت باشند تا عزیز مصر او را بخرد،و نیز تدبیر ایجاب میکند که او را نکشند بلکه در چاه افکنند و نیز نخستین قافلهای که از آن جا میگذرد رهسپار مصر باشد و بدین سان آنچه تصادفات و اتّفاقات خوانده میشود به هم برسند و سرانجام یوسف سرور مصر گردد.
[22]
یوسف به جوانی و سپس به سنّ رشد رسید و خداوند بخشنده به وی نبوّت و علم بخشید.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ
-و چون بالیدن یافت.» (چنین مینماید که رسیدن به«اشدّ»به معنی رسیدن به سنّ رشد است).
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
-حکمت و دانشش ارزانی داشتیم.» «حکم»سلطۀ الاهی است که در نبوّت شکل میگیرد،حال آن که «علم»دانش احکام شرعی است و آنچه از متغیّرات زندگی بدان میپیوندد.
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
-و نیکوکاران را چنین پاداش دهیم.» چون یوسف به مردم نیکی کرد و به خاطر آنان دشواریها را برتافت،خداوند او را به پیامبری برگزید /5 و به سوی مردم فرستاد.زیرا مهمترین صفت پس از پاکی و راستی که پیامبر بدان نیاز دارد دوست داشتن مردم و نیکی به آنان است.
[23]
زن عزیز مصر از یوسف خواست که با او همبستر شود و مقدّمات آن را از قبیل آرایش خود و بستن درها فراهم کرد و آن گاه او را به خواستۀ خود فرا خواند.
وَ رٰاوَدَتْهُ
-با ملایمت و مکر و فریب از او خواست.»
(«مراوده»خواستن کاری با ملایمت و نرمی است تا شخص آن را انجام دهد).
زن عزیز به این بسنده نکرد که دست یوسف را باز گذارد چنان که خصلت زنان است،بلکه با انواع ناز و غمزه و آراستن خود از او کام خواست و به اعتبار این که بانوی خانهای بود که یوسف در آن جا خدمت میکرد سلطۀ خود را به کار گرفت،چنان که خداوند فرمود.
اَلَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ
-و آن زن که یوسف در خانهاش بود در جستجوی تن او میبود.» یعنی خود او را خواست نه آن که برایش خدمت کند چنان که عادتا از غلام همین خدمت را میخواهند.
وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ
-و درها را بست و گفت:
بشتاب.» درها را بست و گفت:«بیا که شرایط،آماده است».امّا یوسف به سختی و بیتردید خواستۀ او را رد کرد.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
-گفت:پناه میبرم به خدا،او پرورانندۀ من است و مرا منزلتی نیکو داده.» خداست که زیبایی و سلامت و نیز منزلتی /5 در خانۀ عزیز مصر به او بخشیده است نه عزیز یا زنش، (1)از این رو روا نیست که نعمت خدا را ناسپاسی کند و مرتکب زنا گردد و آدم بدکار رستگار نمیگردد،زیرا به خود ستم میکند و به راه نادرست میرود.
إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
-و ستمکاران رستگار نمیشوند.» به رغم آن که کار بد ظاهری فریبنده دارد،امّا بد فرجام است.
1) 8) -مراد از«ربّ»صاحب خانه یعنی عزیز مصر است که یوسف در خانۀ او تمکین یافته بود،چنان که پیش از این اشاره شد(ج.ش.).
آزادی از سلطۀ مالک نیرومند برای یوسف بسیار مهم بود و همان اندازه اهمیت داشت که رهایی از فریبندگی جمال زلیخا و اصرار او در کام خواهی از یوسف،امّا پناه جویی از خدا و یاد کردن نعمتهای فراخی که بر آدمی بخشیده،و نیز توجّه به عاقبت کار،به انسان قدرت میدهد که در برابر فریب و تهدید پایداری ورزد.
و این بهترین پندی است که از این بخش تفسیر میگیریم.
/5
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ (24) وَ اِسْتَبَقَا اَلْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیٰا سَیِّدَهٰا لَدَی اَلْبٰابِ قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (25) قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (26) وَ إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (27) فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (28) یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِینَ (29)
25[قدّت]
:قدّ به معنای شکافتن و بریدن چیزی از درازای آن.
[من دبر]
:از پشت.
[الفیا]
:یافتند.
[من قبل]
:از جلو.
/5
گفتیم که یوسف از قبول خواستۀ زلیخا ابا کرد،امّا چرا؟ زیرا برهان خدا را دید و نعمتهایی را که خدا به وی بخشیده بود،به یاد آورد و متوجّه شد که گناهکاران رستگار نمیشوند.از این رو خداوند وی را از پی آمدهای مادّی و معنوی زنا رهایی داد.یوسف خود را به خداوند سپرده بود و خداوند نیز او را از خاصّان قرار داد و حمایتش کرد.یوسف خواست به طرف در بگریزد،زلیخا مانع شد و پیراهن یوسف را از پشت گرفت و پیراهن پاره شد.اتفاقا شوهر زلیخا پشت در بود.زلیخا زبان به تهمت گشود و ادّعا کرد که یوسف به او قصد بد داشته است و از عزیز خواست که او را زندانی یا تعذیب کند.یوسف گفت:«زلیخا خواستار زنا بوده است و من امتناع کردهام».یکی از افراد خانوادۀ عزیز شهادت داد و گفت:«اگر پیراهن از پشت پاره شده باشد کار زن است که گرفته و پاره کرده،و اگر از جلو باشد یوسف قصد تجاوز داشته و او در مقام دفاع بوده که پیراهن پاره شده است».عزیز نگریست و دید که پارگی پیراهن از پشت است /5 و به یوسف گفت تا دوری گزیند و به زن گفت استغفار کند چرا که خطا کرده است.
بدین سان بار دیگر یوسف از پیشامد سوء نجات یافت و به فرض اگر یوسف خواستۀ زلیخا را اجابت کرده بود و شوهر زلیخا بر آن دو وارد میشد فرجامش چه
بود؟به جز قتل بود؟
[24]
آیا پیامبران ذاتا معصوماند یا به ارادۀ خدا و روح اراده؟ پیامبران بشرند و طبع ایشان همچون سایر آدمیان به رذیلت متمایل است.
آنان نیز درد گرسنگی،فشار،زدن و عذاب را حس میکنند چنان که دلهایشان درد غربت و فشار شهوات سرکوفته را حس میکند لیکن آنان اهل یقیناند و خداوند با روح خود حافظ آنان است و از این رو از شهوات نفسانی شتابان میگذرند.آیات بسیاری در قرآن هست که این تمایز را روشن میکند.هیچ پیامبری را که نامش در قرآن آمده باشد نمیبینیم که حالتهای دشواری را به توفیق الاهی نگذرانده باشد و اگر العیاذ باللّه این توفیق و روح ایمان نمیبود همچون انسانهای دیگر از پای میافتاد.یوسف یکی از این انسانهای گرامی است که به توفیق خدا معصوماند.
وی انسانی با شخصیت کامل بشری و از سوی دیگر اهل یقین و معصوم است و «برهان خدا»همین است.
از این جا در مییابیم که یوسف تنها میتوانست از نیروی جسمانی بهره گیرد و در این صورت به نتیجه نمیرسید،برهان خدا بود که از قصد معصیت او مانع شد و اگر چنین نمیبود مرتکب گناه میشد.تعبیر قرآنی این تمایز را با لطافت عجیبی در آیۀ وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً - (1)بیان میکند،و میگوید:ای پیغمبر،اگر تو را استوار نمیکردیم،شاید اندکی به کافران میگراییدی. /5 در این جا نیز با تعبیر دقیقی میفرماید:
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ
-آن زن آهنگ او کرد و اگر نه برهان پروردگارش را دیده بود او نیز آهنگ آن زن میکرد.»
1) 9) -اسراء74/.
«برهان ربّ»که یوسف با چشم بصیرت آن را دیده،همانا منع از ارادۀ معصیت است و بدون این برهان به خواستۀ زن تن در میداد و میپذیرفت.معنی «همّ»که تصمیم گرفتن در کاری است این مفهوم را تأیید میکند،چنان که در جای دیگر قرآن آمده:« إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ »-. (1)
گاهی«همّ»را در کاری که انسان خواهان انجام آن است امّا مانعی در پیش دارد،به کار میبرند.شاعر گوید:
هممت و لم افعل و کدت و لیتنی
ترکت علی عثمان تبکی حلائله
و نیز در آیۀ إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اللّٰهُ وَلِیُّهُمٰا - (2)نیز به همین معنی است.
این پرسش باقی میماند که:یوسف چه دید که از زنا ابا کرد؟به تعبیر دیگر:برهان رب چه بود؟:
اوّلا:«برهان»یعنی سلطان(حجّت)و مراد از آن سبب توأم با یقین است که مانند معجزه بر دلها مسلّط میشود.خداوند تعالی فرمود: فَذٰانِکَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ -. (3)
و نیز: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ -. (4)
/5 و نیز: أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -. (5)
و به تعبیر تفسیر المیزان برهان حجّت یقینی است که حق را آشکار میکند و شکّی برای شک کننده باقی نمیگذارد.
ثانیا:یوسف(ع)صدّیق بود و قلبا یقین داشت که جمال او از خداست و اوست که به وی نیرو و منزلت داده است و هر که نعمتهای خدا را کافر شود
رستگار نیست،به سبب ایمان راستین به همین حقایق در زمان محنت ایمانش او را دریافت و تلاش او شخصیّت وی را که با روح ایمان و تقوا عجین شده بود متبلور کرد،در نتیجه«برهان ربّ»بر او ظاهر شد و نیز حجّت بالغه پیدا آمد.در آن لحظۀ سختی که کشاکش را با طبیعت خود و با اجتماعی که در قدرت کدبانو متجلّی شده بود آغاز کرده بود گویی کسی بود که برهان را آشکارا پیش روی خود دیده باشد.
مؤمنان راستین نیز هر گاه که دچار وسوسۀ شیطان باشند خدا را یاد میکنند و با آزمایش سختی رو به رو میشوند و از معصیت ابا میکنند حال آن که دیگران در غفلتی فراگیر فرو میروند.لحظههای دشوار در زندگی آدمی،گنجینههای نهانی و نهفتههای ذات و نیز نهفتههای عزیمت او را آشکار میکنند:مؤمن بر ایمانش میافزاید امّا دیگری در آزمایش در میماند.از این رو بر آدمی است که کار نیک کند تا ایمانش افزون گردد و از آن ایمان در کشاکش بنیان کن بر ضدّ شهوات یا فشارهای اجتماعی بهره گیرد:آن جا که جز اندوختههای ایمان چیزی کارساز نیست.
کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ
-چنین کردیم تا بدی و زشتکاری را از وی باز گردانیم،زیرا او از بندگان پاکدل ما بود.» در حدیثی«برهان»به نبوّت تفسیر شده و در حدیث /5 دیگر آمده:«زلیخا برخاست و جامهای بر روی بتی که در خانه بود انداخت تا خواستۀ زشت خود را انجام دهد».یوسف گفت:«اگر تو از بت شرم میکنی،سزاوارتر آن است که من از خداوند یگانۀ توانا شرم کنم». (1)
[25]
یوسف و زلیخا به سوی در شتافتند.زلیخا پیراهن یوسف را گرفت تا او
1) 15) -البرهان،ج 2،ص 421.
را از فرار باز دارد و پیراهن از پشت پاره شد.ناگهان عزیز مصر از در وارد شد،او کسی بود که اطاعت از وی برای زلیخا واجب بود.زلیخا پیش دستی کرد و بر یوسف تهمت زد و گفت که«متجاوز اوست»:
وَ اسْتَبَقَا الْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیٰا سَیِّدَهٰا لَدَی الْبٰابِ قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
-هر دو به جانب در دویدند و زن جامۀ او را از پس بدرید و سرور آن زن را نزدیک در دیدند.
زن گفت:پاداش کسی که با زن تو قصد بدی داشته باشد چیست جز این که به زندان افتد یا به عذابی دردآور گرفتار آید.» و آیا کیفر کسی که شرافت خانوادۀ تو را لکه دار کرده،جز زندان یا تعذیب است؟ [26]
یوسف این تهمت را به سختی رد کرد.
قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی
-یوسف گفت:او تن من میخواست و مرا به خود خواند.» و گفت:«او بود که خواستار زنا بود و من نپذیرفتم».در این جا یکی از افراد خانوادۀ زن گواهی داد و گفت:«اگر پیراهن از پشت پاره شده باشد زن مسئول است،زیرا او بوده که پیراهن را از پشت گرفته و کشیده است و گرنه یوسف مسئول است».
وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ
-و یکی از کسان زن گواهی داد که اگر جامهاش از پیش دریده است زن راست میگوید و او دروغگوست.» /5 [27]
وَ إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّٰادِقِینَ -و اگر جامهاش از پس دریده است زن دروغ میگوید و او راستگوست.» و اگر پیراهن از پشت پاره شده باشد زن دروغ و مرد راست گفته است.
[28]
عزیز نگریست و دید که پشت پیراهن دریده شده است.
فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ
عَظِیمٌ
-چون دید جامهاش از پس دریده است گفت:این از مکر شما زنان است که مکر شما زنان مکری بزرگ است.» به زلیخا گفت:«این حیلۀ توست و حیلۀ شما زنها بزرگ است»،یعنی این واقعه از زن سرزده که زنان سخت حیله گرند.
«کید»خواستن امری است که دوست نداشته باشند چنان که زلیخا از یوسف امری خواست که وی دوست نداشت و در آیه اشاره است به این که شروع زنا از زن است و زن برای مرد سبب فتنه است و زن نباید بر مردم فتنهگری کند.
[29]
آن گاه عزیز رو به سوی یوسف کرد و گفت تا خاموش باشد و قضیه را نادیده انگارد و باعث رسوایی زن نشود،امّا دربارۀ زنش به این بسنده کرد که او را به آمرزش خواهی از خطای خود فرا خواند.
« یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِینَ -ای یوسف!زبان خویش نگه دار،و ای زن از گناه خود آمرزش بخواه که تو از خطا کارانی.» از آیه چنین پیداست که زنا در بین مردم آن سرزمین شایع بوده و تا آن درجه زشت شمرده نمیشد که به غیرتشان بربخورد و گرنه چگونه ممکن بود که شوهر به رأی العین ببیند که زنش با غلام خود مراودهای دارد و خاموش باشد،و میبینیم که عزیز به غلام خود امر میکند که از قضیّه در گذرد و خواستار کیفر مرتکب نباشد.
/5
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی اَلْمَدِینَةِ اِمْرَأَتُ اَلْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (30) فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ (31) قٰالَتْ فَذٰلِکُنَّ اَلَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (32) قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (33) فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (34)
31[و اعتدت]
:برگرفته از«عتاد»یعنی آماده ساخت،و «اعدّت»نیز به همان معناست.
33-[اصب]
:«الصّبا»نازکی دل،تمایل.
/5
دیدیم که کار کدبانو نزد شوهرش عزیز به رسوایی کشید،اینک میبینیم داستان عشق او به یوسف در شهر شایع گردیده و زنان به سبب چنین عشقی وی را عتاب میکنند.چون زلیخا شایعهها را شنید،آنان را به مهمانی فرا خواند و به دست هر کدام کاردی داد تا میوه را ببرند.آن گاه به یوسف فرمان داد تا بر زنان وارد شود.
جمال و جلال یوسف آنان را متحیّر کرد چنان که با کارد دستهای خود را بریدند و دریافتند که یوسف بدور از بدکاری است و گفتند:«وی بشر نیست بلکه فرشتهای
بزرگوار است».در این اثنا زلیخا به سخن در آمد و به عتاب آنان پاسخ داد و گفت:
«همین بود که دربارۀ آن ملامتم میکردید و من به سبب زیبایی فوق العادهای که یوسف دارد از او همبستری خواستم،امّا او نپذیرفت و اگر امتناع کند زندانی میشود و به خواری میرسد».یوسف از تهدید او نهراسید و گفت:«زندان برای من از ارتکاب به عمل قبیح پسندیدهتر است».آن گاه از حیلۀ زنان به خدا پناهنده شد و به ضعف بشری خود در برابر فتنۀ زنها اعتراف کرد و بر این باور بود که بی حمایت و توفیق الاهی و بی آن که خدا حیلۀ زنان را از او بردارد قادر به کاری نیست.
خداست که دعای بندگان را میشنود و به آنچه در ضمیرشان است داناست.
/5 بدینسان یوسف در برابر فتنۀ زنان مصر در آن روزگار که فساد جنسی دامنگیر زنان شده بود،به خدا توسّل جست.
[30]
پیداست که جامعۀ مصری در آن روزگار دچار فساد همگانی شده بود و قضیّۀ یوسف فساد شدید جامعه را رسوا میکرد چنان که گویی پشهای پشت شتری سنگینبار از گناه را شکسته باشد.در مجالس خود از فساد جنسی گفتگو میکردند تا آن که خبر فساد خواهی زن عزیز از یوسف که غلام و خادم او بود همچون آتشی که در گیاه خشک زده باشند انتشار یافت.
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ
-زنان شهر گفتند:زن عزیز خواستار تن غلام خود شده است.» یعنی از غلام خود که در خانۀ او کار میکند خواسته است که با او زنا کند.
قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا
-و شیفتۀ او گشته است.» عشق یوسف او را شیفته کرده و بر دلش چیره شده است.امّا اگر جامعه از فساد جنسی پاک باشد به شیوع فساد و زشت کاری و نیز پراکندن خبرهای فساد راضی نمیشود.
إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
-ما او را در گمراهی آشکار میبینیم.» پیداست که زنان مصر زن عزیز را خطا کار میدانستند،امّا نه به سبب قصد ارتکاب زنا،بلکه معتقد بودند چرا باید به حدّی سقوط کند که با غلامش که از تیپ آنان نبود چنین قصدی داشته باشد؟! [31]
زن ملک مصر از توطئۀ زنان شهر که میخواستند موضوع /5 عشق او را دستاویز قرار داده،سبب تنزّل مقام او گردند آگاه شد و خواست آنان را دچار عشق یوسف کند تا خود را از مخمصه برهاند.مجلسی از زنان ساخت و به هر کدام از آنان کاردی برای بریدن میوه داد و فرمان داد که یوسف وارد مجلس شود.
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً
-چون افسونشان را شنید نزدشان کس فرستاد و برای هر یک متّکایی ترتیب داد تا تکیه دهد.» «مکر»یعنی توسّل به حیله در راه مقصود.شایعه پراکنی زنان دربارۀ زلیخا «مکر»خوانده شده است،زیرا آنان از شایعه مراد دیگری داشتند مثلا فرو افکندن زلیخا از شأن و منزلت یا قصد رسیدن به یوسف و آگاهی از علّت شیفتگی زلیخا به او.
«متّکأ»به معنی متّکأ و پشتی و کنایه از سفره یا دست کم نشست طولانی که سبب آسایش باشد.آیه دلالت دارد که در مجلس خوردنیی تدارک دیده بودند که نیاز به کارد داشته است.
وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ
-و به هر یک کاردی داد و گفت:بیرون آی تا تو را بنگرند.» و یوسف هنگامی به مجلس در آمد که زنان مشغول خوردن بودند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ
-چون او را دیدند بزرگش شمردند.» یعنی یوسف به سبب شکوه و زیبایی در نظر آنان بزرگ جلوه کرد.
وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
-و دست خویش ببریدند.» و از شدّت تحیّر دستهای خود را بریدند.
وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً
-و گفتند:پناه بر خدا،این آدمی نیست.» یوسف از نسبتی که به او میدهند منزّه است و پاکی او از ناحیۀ خداست، بشر نیست بلکه فرشته است.
/5
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
-این جز فرشتهای بزرگوار نیست.» از این رو خردهگیری زنان که زلیخا از غلام خود همبستری خواسته و حتی نسبت خطاکاری به وی،به جا نبوده است-البتّه به زعم آنان-زیرا یوسف از سطح بشریّت برتر است و نمیتوان او را صرفا غلامی دانست که در خانۀ عزیز خدمت میکند.
[32]
زن عزیز با بهره گیری از وضع موجود پاسخ خرده گیری را چنین داد.
قٰالَتْ فَذٰلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ
-گفت:این بود آن که مرا دربارۀ او نکوهش میکردید.» یعنی سبب خرده گیری شما همین بوده است.آیا کسی که به چنین جوانی عشق ورزد به خطا رفته است؟! وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ -من در پی کامجویی از او بودم و او خویشتن نگه داشت.» یعنی یوسف از خدا خواست که او را توفیق دهد تا به کاری که میخواهند مرتکب نشود.
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
-اگر آنچه فرمانش میدهم نکند به زندان خواهد افتاد و خوار خواهد شد.» زلیخا خواست که زنان عمل او را قانونی بدانند و پیداست که زنان چنین کردند و این امر بر گسترش فساد در آن جامعۀ نادان دلالت دارد.این جامعه به زنی که طالب فسق بود اجازه میداد که جوانی مبرّا را زندانی کند که چرا پاک است و در برابر کار زشت به خدا توسّل میجوید؟!
[33]
چنین پیداست که زنان یکا یک با یوسف در خلوت گفتگو کردند تا
او را به پذیرش سخن بانوی خود قانع کنند،امّا خود را بر او عرضه کردند تا با ایشان فسق کند.گواه این مطلب سخن یوسف به هنگام افتادن در تنگناست که به خدا توسّل جست تا او را از دست زنان برهاند اگر چه با افتادن در زندان باشد.
/5
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
-گفت:خدایا!برای من زندان دوست داشتنیتر است از آنچه مرا بدان میخوانند.» دشواری یوسف یکی بود امّا حالا متعدّد شد،زیرا فسادی که در آن محیط شایع بود خود یوسف را تهدید میکرد.امّا این ناشی از حکمت بالغۀ خدا بود:
یوسف به مبارزه برخاست و او جوانی بود که برای خدمتش خریده بودند.خانمهای مصر که زیبایی و شهرتی داشتند از او طلب فسق میکردند.مبارزۀ یوسف در برابر فساد و فشارهای گوناگون جامعۀ نادان را از ریشه جنبانید و پرسشهایی را به وجود آورد که برتر از ارزشهای مادّی بود یعنی ارزش ایمانی.آیا ما خطا میکنیم؟این جوان این لذّت فریبنده را چگونه رها میکند؟یا با این فشارهای وحشتناک چگونه مبارزه کرده،خود را در دامن زندان و ذلّت میافکند؟ عوامل تحریک کننده بسیار بود تا آن جا که یوسف،این جوان صدّیق،در برابر آنها از خدا یاری میطلبید و میگفت:
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
-تو اگر مکر این زنان را از من دور نکنی به آنها میل میکنم و در شمار نادانان در میآیم.» یعنی اگر رحمت و حفظ و توفیق الهی نمیبود به زنها متمایل میشد و به جرگۀ جاهلان میپیوست.
[34]
خداوند به هنگام خود او را رهایی بخشید و نیروی کافی به او داد تا در برابر جاذبۀ سخت مادّه پایداری کند و از آن جا در آسمان ارزشها به پرواز درآید.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
-پروردگارش دعایش را اجابت کرد و مکر زنان را از او دور کرد،زیرا خدا شنوا و داناست.»
بدین سان پروردگار حیلۀ شیاطین انس و جن را از مؤمنان راستین بر میدارد و عصمت از گناهان را به آدمی،به شرط آن که آن را از خدا بخواهد،میبخشد.
/5
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا اَلْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ (35) وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَیٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ اَلْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (36) قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمٰا ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (37) وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (38) یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (39) مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (40) یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا اَلْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ اَلْأَمْرُ اَلَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ (41)
/5
یوسف با گمراهی و فساد گستردۀ جامعه به مبارزه برخاست و جز زندان چیزی عایدش نشد،امّا از زندان دریچهای برای تبلیغ گشود.دو جوان به زندان در آمدند و در چهرۀ او نیکوکاری دیدند و تأویل خوابهایی را که دیده بودند از او پرسیدند.یکی به خواب چنان دیده بود که انگور میفشارد تا برای مولای خود شراب بسازد و خواب دیگری این بود که بر سرش نانی گذاشته بود و پرندگان آن را نوک میزدند.یوسف وعده داد پیش از آن که طعام برایشان بیاورند تعبیر خوابها را بیان کند،امّا پیشاپیش یاد آور شد که دانش تعبیر خواب را خداوندش از راه لطف به او آموخته است.زیرا وی دین بتپرستان را رها ساخته و در برابر آنان به سبب خدا ناشناسی و انکار قیامت مقاومت کرده و نیز وی از پدران مؤمنش ابراهیم و اسحاق و یعقوب-علیهم السّلام-پیروی نموده است و همچنین گفت که او از سلالۀ پیامبران است و خدا فرمان داده که چیزی را شریک او ندانند و یگانه پرستی فضلی خدایی بر ایشان و بر مردم است،لیکن بیشتر مردم خدایشان را با پیروی از رسالت سپاس نمیگذارند.
آن گاه به آن دو زندانی گفت:توحید دین وحدت است و خدایان پراکنده جز نامهایی نیستند و دلیلی برای حقانیّت آنها نیست.سیادت و حق از آن خداست و او فرمان داده که این سیادت /5 بر تخت زندگی اجتماعی بنشیند،و این دین آیینی
درست بی هیچ کژی است،امّا بیشتر مردم ناآگاهند.
بدین سان یوسف درسی دربارۀ رسالت به دو رفیق زندانی،پیش از تعبیر خواب آنان،داد.
[35]
چون دانستند که یوسف تن به فساد آنان نمیدهد و با نیروی ایمان در برابر فشارشان میایستد و سبب رسوایی آنان میشود،برای مدّتی او را به زنان سپردند تا در ستم و تباهی بیشتر فرو روند.
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ
-پس با آن نشانها که دیده بودند تصمیم کردند که چندی به زندانش افکنند.»
[36]
پروردگار یوسف را از مشقّت افتادن در گناه رهایی داد تا این بار او را با زندان بیازماید.گفتهاند روزی که یوسف از زندان بیرون آمد،بر در آنجا نوشت:«اینجا گور زندگان است.خدایا آن را از نیکان روی زمین دریغ مدار».
حال باید دید که یوسف صدّیق چگونه با این محنت رو به رو شد؟دو تن دیگر به زندان در آمدند که گویا هر دو آنان غلام بودند و در خانۀ اشراف خدمت میکردند و از اوامر ستمگرانۀ آنان سرپیچی کرده و به زندان افتاده بودند.بین یوسف با آن دو گفتگویی درگرفت که پیرامون رسالت دور میزد.
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً
-دو جوان نیز با او به زندان افتادند.یکی از آن دو گفت:در خواب،خود را دیدم که انگور میفشارم.» یکی گفت:خود را چنان میدیدم که گویی انگور میفشارم تا شراب گردد.
/5 در این جا این پرسش به نظر میرسد که این«رؤیت»در خواب بوده یا آن که از تخیّلات زمان بیداری است و این دلیل دیگری بر الهام حقیقت است که آدمی گه گاه آن را در مییابد و عادتا به فال نیک گرفتن یا فال بد زدن یا حس ششم و مانند آن خوانده میشود.
در حدیثی آمده است که خمّار در سخن خود صادق بود و همو بود که نجات یافت،حال آن که رؤیای دارندۀ نان دروغ بود.خواب آنها درست یا نادرست بوده باشد،آنچه دیده بودند صورتی از حقیقت بود که در آینده واقع میشد:یکی آن را در خواب دید و دومی در بیداری به تخیّل پرداخت.قرآن از چگونگی رؤیا به«إنّی أرانی»بسنده میکند که به حالت خواب و نیز بیداری منطبق است.
وَ قٰالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
-دیگری گفت:خود را دیدم که نان بر سر نهاده میبرم و پرندگان از آن میخورند،ما را از تعبیر آن آگاه کن که از نیکوکارانت میبینیم.» یوسف از فرصتی که در زندان پیش آمده بود،چه در گفتار و چه در کردار، بهره میجست:به تبلیغ رسالت میپرداخت امّا به آن بسنده نمیکرد،بلکه رسالت را عملا در رفتار خود تحقّق میبخشید چنان که همۀ داعیان راستین کنند،زمانی میگریست و تضرّع میکرد و با نمازهای خشوع آمیز و نیز در اوقات فراغت به خدا میپیوست.اگر کسی جایش تنگ بود به وی گشایش میداد و اگر بیمار بود پرستاریش میکرد.از این رو بندیان مجذوب او شدند و دریافتند که نسبت به آنها برتری و فضیلت دارد و گفتند: «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» .
[37]
یوسف به آن دو زندانی گفت:پیش از آن که غذای شما را از خانه یا از ادارۀ زندان بیاورند،تعبیر خوابهایتان را خواهم گفت:
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمٰا
-گفت:طعام روزانۀ شما را هنوز نیاورده باشند که پیش از آن شما را از تعبیر آن خوابها خبر میدهم.»
/5 و پس از آن که وعدۀ تعبیر خواب را داد،شروع به تبلیغ پیامهای خدا کرد و از خود آغازید که نزد آنها به نیکوکاری و فضل معروف بود و گفت:
اوّلا:او پیامبر خداست.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
-آن گونه که خدایم به من آموخته.» پس تعبیر خواب را خدایش به او آموخته است.
ثانیا:وی آیین قوم را که بت پرستی است ترک کرده و بر ضدّ نظام فرهنگی و اجتماعی برخاسته است.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
-من کیش مردمی را که به خدای یکتا ایمان ندارند و به روز قیامت کافرند ترک کردهام.» آیین این مردم برتر نیست،زیرا بر پایۀ کفر قرار دارد و من به کلّی آن را رد میکنم.
[38]
ثالثا:آیین برتر طریقۀ پدرانم-ابراهیم و اسحاق و یعقوب-است بدین سان یوسف(ع)اعلام کرد که وی از سلالۀ نبوّت است.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
-و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی میکنم.» و آیین اینان بر پایۀ توحید استوار است و نیز تصریح کرد به این که همۀ انواع شرک و همۀ انواع عبودیت و طاعت غیر خدا را انکار میکند.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ
-و ما را نسزد که هیچ چیز را شریک خدا قرار دهیم.این فضیلتی است که خدا بر ما و بر مردم دیگر ارزانی داشته ولی بیشتر مردم ناسپاساند.» توحید نه فقط تکلیف مقدّس الهی،بلکه نعمت بزرگتری برای آدمیان است، /5 زیرا توحید یعنی آزادی از پرستش طاغوت و نیز مال و شهوات،امّا بیشتر مردم این نعمت خدا را باور ندارند و شکر نمیورزند.
[39]
رابعا:یوسف به دو همتای زندانی که رنج و تلاش را میان خود تقسیم کرده بودند گفت که بیشتر جنگها و کشاکشهای اجتماعی و اختلافات ویرانگر همانا نتیجۀ شرک و بت پرستی است،زیرا هر گروهی خدا را ترک کرده، بت را میپرستد و از معبودی جز معبود گروه دیگر اطاعت میکند،هر کدام بت سرزمین و اقلیم و قبیله و حزب خود را میپرستد و بدین سان اختلاف میکنند.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
-ای دو زندانی!آیا خدایان متعدد بهتر است یا اللّٰه آن خدای یکتای غالب بر همگان؟» [40]
خامسا:بتهایی را که به جز خدا میپرستند،واکنشی است از اوضاع و حالات انحرافی فاسد که در درون اجتماع یا آدمی وجود دارد و قداست یا واقعیّت درستی ندارد.
بت یک سرزمین واکنشی از تنگی افق و کج اندیشی و محدودیّت بینش آنجاست و از این رو نامی است که آدمی آن را نهاده،نه حقیقتی که خداوند فرستاده باشد.همچنین است بت وطنی و نژادی و شوونیست و قومی و همۀ بتهای باطل،که نامهای ساختۀ انسانها و واکنشی از واقعیّتی فاسدند نه تعبیری از حقیقت.
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
-نمیپرستید سوای خدای یکتا،مگر بتانی را که خود و پدرانتان آنها را به نامهایی خواندهاید و خدا حجّتی بر اثبات آنها نازل نکرده است.» آری،نامها و رموزی هم هستند که برهان و حجّت خدایی را به همراه دارند و قانون الاهی به شمار میآیند مانند پیامبر،خلیفه،صاحبان دانش و عدالت و همۀ ریاستهای شرعی که به اجازه و نام خدا نه به اجازه ملّت یا بت از آنها اطاعت میشود. /5 زیرا ولایت حق و نیز حاکمیّت و سروری و ملکوت از آن خداست.هر حکمی که به خدا و حاکمیّت او باز نگردد،یعنی به اجازۀ خدا یا به منظور اجرای حکم او نباشد باطل و نابود است.
إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
-حکم جز حکم خدا نیست.» از سوی دیگر چون خداست که دارای ولایت حقّه در جهان است،لازم میآید که همو در عرصۀ قانون گذاری و سیاست از طریق خلیفه و رسول حاکم باشد.
أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ
-فرمان داده که جز او را نپرستید.» از این رو کسی بی اجازۀ او حق سلطه ندارد و در این مورد حکم اباحه نداده است چنان که در نعمتهای زمینی داده است و به تعبیر فقهی اصل در نعمتهای الاهی اباحه و حلّیّت است.آدمی در بهره برداری آزاد است مگر آن که نصّی به خلاف آن آمده باشد،امّا در سلطه اصل به عکس این است،یعنی کسی از حاکمیّت شخص دیگر نباید اطاعت کند مگر آن که نصّی آن سلطه را استوار کند.
ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
-این است دین راست و استوار،ولی بیشتر مردم نمیدانند.» این دین راه درست زندگی است و کسی نباید از دیگری جز به اجازۀ خدا اطاعت کند و نباید به دین طاغیان بگرود یا در برابر آنان خاموشی گزیند و نباید حاکمیّت فرعونها را بپذیرد یا به آن خرسند باشد.از این جا در مییابیم که هدف اصلی آیه این است که دین همان سیاست و سیاست همان دین است.
امّا امروزه میبینیم که دین را از سیاست جدا میکنند.فرعون ایشان میگوید:«دین در سیاست راه ندارد و به عکس سیاست را نیز در دین راهی نیست» و هامان ایشان میگوید:«دولت مردان نباید در دین مداخله کنند»و قارون ایشان اعلام میکند که«ما دولت مردانی را میخواهیم که در سیاست مداخله نکنند».
بیشتر مردم در راه جدایی دین از سیاست میکوشند و این امر به /5 تأثیر تبلیغات دروغین و نیز به سبب این است که آنان مسئولیّتهای دین و سیاست را دشوار میپندارند و میخواهند به آداب و رسوم دینی که آسان است بسنده کنند.
[41]
یوسف پس از بیان حقایقی چند به دو رفیق زندانی خود،خواب آنان را تعبیر کرد.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً
-ای دو زندانی! امّا یکی از شما دو برای مولای خویش شراب ریزد.» یعنی یکی از شما به سوی سرورش باز میگردد و ساقی میشود چنان که در خواب دیده بود.
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ
-امّا دیگری را بر دار کنند و پرندگان سر او بخورند.» امّا دومی کشته میشود و پرندگان شکاری بر سرش مینشینند و سر او را میخورند.
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ
-کاری که دربارۀ آن نظر میخواستید به پایان آمده.» داوری و تعبیر خوابهای شما پایان یافت و قطعا انجام خواهد گرفت.
/5
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (42) وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ (43) قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ (44) وَ قٰالَ اَلَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ اِدَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45) یُوسُفُ أَیُّهَا اَلصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (46) قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ (47) ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ اَلنّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ (49)
/5
44[اضغاث]
:کنایه از خوابهای آشفته است.
[دأبا]
:کوشش و تلاش.
48[تحصنون]
:نگاه میدارید و میاندوزید.
/5
آن دو جوان از زندان در آمدند:یکی به سوی آزادی و دیگری به سوی مرگ میرفت.یوسف(ع)نجات جوان اوّلی را غنیمت شمرد و از او خواست که برای نجات وی تلاش کند امّا به وسوسۀ شیطان یاد خدا را فراموش کرد و سالیانی چند در زندان ماند چرا که خدا را فراموش کرده به بندگانش توسّل جسته بود، (1)امّا از
1) 16) -قول دیگر دربارۀ«فأنساه الشّیطان ذکر ربّه»این است که آن ساقی به وسوسۀ شیطان فراموش کرد که
سوی دیگر خدایی که زندان را برای او مقدّر کرده بود،نجات او را نیز نوشته بود، بدین سان که ملک در خواب هفت گاو فربه را میبیند که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و نیز هفت سنبل سبز را میبیند که هفت سنبل خشک آنها را میخورند.از بزرگان دربار میخواهد که خواب را تعبیر کنند و آنان میگویند:«خوابهایی آشفته است و ما از این کار ناتوانیم».دوست زندانی یوسف در آن جا حاضر بود،یوسف را به یاد آورد که هنوز در زندان است.به دستور ملک نزد او رفت و تعبیر خواب را از او جویا شد.یوسف گفت:«هفت سال فراخ و حاصل خیز در پیش دارید و به دنبال آن هفت سال قحط،این سالها آن سالها را یعنی اندوختهها را خواهند خورد و سپس سالی پر نعمت خواهد رسید که مردم گرسنگی را مهار خواهند کرد. (1)
بدین سان خداوند اسباب نجات یوسف را فراهم آورد.
/5
[42]
ساقی به تعبیر خواب نجات مییافت که یوسف با استفاده از فرصت از او خواست که شکایت او را نزد پادشاه بگوید،امّا یوسف میبایست در این باره به خدا توسّل میجست نه به زندانی نجات یافته یا پادشاه،زیرا وی پیامبر خدا بود و میبایست پیوندهای خود را از مردم ببرد و تنها دل به خدا ببندد.
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ
-به یکی از آن دو که میدانست رها میشود گفت:مرا نزد مولای خود یاد کن.» چرا قرآن تعبیر«ظنّ»را به کار برده است،حال آن که پیش از این گفته بود.یوسف به تعلیم الهی تعبیر خواب را میداند؟صاحب مجمع البیان در پاسخ میگوید:«ظنّ»در این جا به معنی«علم»است،و معنی آیه این است که به آن
صاحب خود یعنی یوسف را به یاد ملک بیاورد،و این قول ارجح است.رجوع کنید به تفسیر آیات مشکله، ص 318.
1) 17) -قول معروف این است که انگور فراوانی خواهید داشت تا از آنها شراب بسازید.
ساقی که از راه وحی رهایی او را میدانست گفت.در آیۀ دیگر از قرآن مجید آمده:
إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاٰقٍ حِسٰابِیَهْ -.بیشتر مفسّران همین معنی را گفتهاند و جبّائی نیز همین را برگزیده است.قتاده گوید:«یوسف به کسی که گمان میبرد نجات خواهد یافت گفت...زیرا وی راستگویی ساقی در رؤیا را نمیدانست.قول نخست درستتر است. (1)
امّا به نظر من«ظنّ»در این جا در مفهوم اصلی یعنی تصوّر و تخیّل به کار رفته که حکایت از نبود آگاهی ثابت میکند،زیرا که یوسف(ع)آینده را نمیتوانست تضمین کند،شاید خداوند چیز دیگری را اراده میکرد یا آن شخص میمرد یا نظام ملک تغییر مییافت یا در کار خدا بدا حاصل میشد و او را دوباره به زندان باز میگردانید یا اعدامش میکرد.مناسبت«ظنّ»با ما بعدش این است که یوسف(ع)یقین داشت که خداوند پاک ارحم راحمین است و دعای او را اجابت میکند با این همه گمان میکرد رفیق زندانیش نجات خواهد یافت، /5 و شایسته چنان بود که پیش از توسّل به آن شخص به خدا متوسّل میشد،زیرا خداوند شایستهتر برای یقین بود از این که دربارۀ کسی خیال کند که اگر راست میگفت از حدود قدر میگذشت و قضای خدا بالاتر از قدر،و ارادهاش بالاتر از سنّت اوست.لیکن شیطان یوسف(ع)را شتابانید و سختیهای زندان او را واداشت که به جای خدا به آدمی پناه جوید.
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ
-امّا شیطان از خاطرش زدود که پیش مولایش از او یاد کند و چند سال در زندان بماند.» و چند سالی در زندان ماند تا به راهنمایی پروردگار در بندگی خدا به اخلاص کامل برسد.
1) 18) -مجمع البیان،ج 2،ص 234.
[43]
زندان یوسف به قضای الهی حدود 7 سال-بنا بر آنچه در اخبار آمده-طول کشید.آن گاه خداوند وسیلهای برای رهاییاش پیش آورد یعنی رؤیای پادشاه.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ
-پادشاه گفت:در خواب هفت گاو فربه را دیدهام که آنها را هفت گاو لاغر خورند و هفت خوشۀ سبز دیدم و هفت خوشۀ خشک.» وی از مشاوران بزرگ خود خواست تا این خواب پیچیده را تعبیر کنند.
یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
-ای خاصّگان من!خواب مرا تعبیر کنید،اگر تعبیر خواب میدانید.» [44]
امّا چون از تعبیر فرو ماندند،گفتند خوابی آشفته و اندیشههایی مخلّط است و حقیقتی ندارد.
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ
-گفتند:اینها خوابهای آشفته است و ما را به تعبیر این خوابها آگاهی نیست.» «ضغث»مشتی یا بستهای از هر چیز است و گفتهاند به معنی خلط(آمیزه) است و نیز آوردهاند که حلم ضدّ طیش(تاختن و تندی)و به معنی تأمّل و آرامش است و شاید حلم النّوم(خواب آشفته)از همین مفهوم گرفته شده که مفهوم آرامش و سکون دارد.به نظر میرسد که«حلم»به جز«رؤیا»ست و آن خوابی ناشی از آثار نفس و خیالها و گمانهای آن است.
[45]
رفیق زندانی یوسف که از اطرافیان پادشاه بود،اکنون پس از زمانی به یاد تعبیر خواب خود به وسیلۀ یوسف افتاده است.
وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ
-یکی از آن دو که رها شده بود
و بعد از مدّتی به یادش آمده بود گفت:» که این زمان دراز به گفتۀ برخی هفت سال طول کشیده بود.
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
-من تعبیر آن را به شما خواهم گفت:مرا نزد او بفرستید.» اینک میگوید مرا نزد یوسف بفرستید تا تعبیر خواب شما را معلوم کنم.
[46]
آن رفیق را به زندان نزد یوسف فرستادند.وی خواب پادشاه را به او نقل کرد و تعبیر آن را جویا شد.
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ
-ای یوسف!ای مرد راستگوی!» از آن رو«صدّیق»خواند که در او نشانۀ صلاح دیده بود و در تعبیر خواب خود شخصا تجربه کرده بود.
أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ /5 یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ
-برای ما تعبیر کن هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر میخورند و هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک، باشد که من نزد مردم باز گردم و آنان را آگاه گردند.» گویا میخواست این نکته را روشن کند که وی خدمت به مردم را بر خدمت طاغیان برتر مینهد،از این رو گفت:«إلی النّاس»نه«إلی الملک».
[47]
یوسف خواب پادشاه را تعبیر کرد،تعبیری که پایههای اجتماع را میلرزانید،گفت:«هفت سال فراخ پیش رو دارید و باید در این مدّت برای هفت سال قحط غلّه بیندوزید.از گندمهایی که درو میکنید افزون بر نیاز را در سنبلهای خود نگاه دارید تا در سالهای قحط از آنها استفاده کنید.در پایان هفت سال سال سختی خواهید داشت و مردم از هر سو برای طلب گندم روی خواهند آورد.
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
-گفت:هفت سال پی در پی بکارید.» پیداست که ملّت مصر در آن سالها از تمدّن کافی برخوردار بود.
فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
-و هر چه میدروید جز اندکی که میخورید با خوشه انبار کنید.»
یعنی بسیار زراعت کنید و کم بخورید و گندم را برای آینده بیندوزید.این پند یوسف بهترین دستور حضارت برای قوم مصر بود.
[48]
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ -از آن پس هفت سال سخت میآید و در آن هفت سال آنچه برایشان اندوختهاید بخورید.» یعنی هفت سال قحط خواهد شد و شما در آن سالها هر چه را اندوختهاید خواهید خورد.یوسف سالها(سنین)را به حیواناتی تشبیه کرده است که اندوختههای سالهای گذشته را میخورند که اشاره به متن خواب(سبع بقرت سمان)است و پادشاه در خواب گاوهایی دیده بود.
/5
إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ
-مگر اندکی که نگه میدارید.» «حصن»یعنی جای استوار و قلعه.از این تعبیر چنین بر میآید که یوسف اشاره کرده بود که محصولات سالهای فراخ را به طریق نیکو نگاه دارند.
[49]
یوسف به سال پایانی هم اشاره کرد که در خواب به صورت هفت سنبل سبز و هفت سنبل خشک نموده شده بود،و این همان سال قحط شدید بود که مردم برای خریدن گندم به مصر میآمدند.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ
-پس از آن سالی آید که مردمان را باران دهند.» «غوث»نفعی که به دنبال نیاز سخت میرسد یا نفعی که زیان سخت را دفع کند،و پیداست که این معنا نزدیک به رفع ضرر گرسنگی است،و«غیث»به معنای باران نیز از«غوث»گرفته شده است.
وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ
-و در آن سال افشردنیها را میفشرند.» یعنی برای طلب گندم به مصر پناه میآورند. (1)
1) 19) -یعصرون:میفشارند،و مراد فشردن انگور و زیتون یا دوشیدن حیوانات شیرده است،و یعصرون(بنا به یکی از قراءتها)از«اعصار»به معنی باریدن باران یا روییدن گیاهان(نک تفسیر المیزان،ج 11، ص 212).
/5
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ اَلرَّسُولُ قٰالَ اِرْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ اَلنِّسْوَةِ اَللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ (50) قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ اِمْرَأَةُ اَلْعَزِیزِ اَلْآنَ حَصْحَصَ اَلْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِینَ (51) ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ اَلْخٰائِنِینَ (52) وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (53) وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ اَلْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ (54) قٰالَ اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (55) وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (56) وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (57)
/5
51[خطبکن]
:کار بزرگ و مهم که دربارۀ آن از شخص میپرسند.
[حصحص]
:مشتق از«حصّه»است یعنی حصه و جهت حق از حصّۀ باطل مشخص شد.
52[کید]
:اقدام نهانی برای زیان رسانیدن به دیگری.
54[استخلصه]
:«استخلاص»یعنی جستن خلوص چیزی از آمیزۀ اشتراک،که گویی میخواهد خاصۀ او باشد.
[مکین]
:از«مکانة»به معنی تمکّن و منزلت داشتن.
56[یتبوّأ]
:«تبوّأ»گرفتن جایگاهی که بدان باز گردند،از «باء یبوء»یعنی بازگشت.
/5
رسول که تعبیر خواب را با خود داشت به سوی پادشاه آمد.چون پادشاه تعبیر را شنید یوسف را فرا خواند.رسول به زندان رفت تا او را نزد ملک بیاورد امّا یوسف نپذیرفت و گفت که«نمیخواهد مشمول عفو گردد،بلکه باید برائت او اثبات شود و تهمت زنندگان خوار و حقیر گردند».رسول این پاسخ را به سمع ملک رسانید و او به سابقۀ موضوع بازگشت و از زنان شهر که در مهمانی انگشتانشان را بریده بودند پرسید:«آیا یوسف گناهکار بود؟»سخن پیشین خود را تکرار کردند که«حاش للّٰه!ما در او گناهی نمیبینیم»و در این جا بود که زن عزیز معترف شد که او قصد زنا داشته است.
بدین سان یوسف پیام خود را دربارۀ برائت خود به پادشاه ابلاغ کرد و گفت که«در غیاب او به وی(به زنش)خیانت نکرده و خدا کید خاینان را پیروز نمیکند»امّا به کلّی خود را از خطا و گناه مبرّا ندانست چرا که نفس آدمی او را پیوسته فرمان گناه و بدی میدهد و خدای مهربان و بخشنده است که بندگان با ایمان خود را حفظ میکند.
و آن گاه که برائت کامل یوسف ثابت شد،پادشاه خواست او را از خاصّان
خود قرار دهد و وزیرش کند، /5 و یوسف پیشنهاد کرد که او را مدیر اموال دولتی قرار دهد چرا که نگهبانی امین و کاردان است.
بدین سان خدا با رحمت واسعۀ خود یوسف را صاحب منزلت کرد.و این پاداش دنیوی بود و پاداش اخروی برتر از این است و همین پاداش برای مؤمنان و پرهیزگاران نیکوتر است.
[50]
رفیق زندانی یوسف نزد ملک آمد و مژدۀ حلّ معمّای سختی را که بزرگان از گشودن آن درمانده بودند به او داد.ملک فرمان داد تا یوسف را حاضر کنند.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ
-پادشاه گفت:نزد منش بیاورید.» امّا یوسف از حضور خود داری کرد مگر آن که برائتش اثبات شود و فساد نظامی که بر اساس آن شخصی را چندین سال به زندان میافکنند بی محاکمه و تفهیم اتّهام،ثابت گردد.
فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
-چون فرستاده نزد او آمد،یوسف گفت:نزد مولایت باز گرد و بپرس حکایت آن زنان که دستهای خود را بریدند چه بود؟» یوسف بر پادشاه احتجاج کرد با زنانی که در آغاز به پاکی او گواهی داده بودند و نیز بر زن عزیز،زلیخا،که او را به فسق متّهم ساخته بود استشهاد کرد و یاد آوری شد که خدای دانا به حیلۀ آنان آگاه است.
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
-که پروردگار من به مکرشان آگاه است.» /5 ظاهرا همۀ زنان در توطئه بر ضدّ یوسف همکاری کرده بودند و از این رو بود که یوسف را متّهم ساختند و یوسف پادشاه را یادآور شد که حیلۀ شیطانی پایدار نیست.
در خبری نکته آموز از پیامبر گرامی آمده است که در این باره گفت:«از یوسف و کرامت و صبرش در شگفت ماندم.از وی دربارۀ تعبیر خواب گاوهای لاغر و فربه پرسیدند،اگر من به جای او بودم پاسخ نمیدادم مگر به شرط خروج از زندان.از یوسف و کرامت و صبرش در عجب ماندم،آن گاه که رسول نزد او آمد، گفت:به نزد ارباب برگرد.اگر من جای او بودم در حالی که سالها در زندان مانده بودم فورا اجابت میکردم و به دربار میرفتم و عذر نمیآوردم.یوسف بردبار و شکیبا بود». (1)
[51]
باری،یوسف در زندان ماند تا دربارۀ حبس او تحقیق به پایان رسد.
ملک زنان را احضار کرد و از سبب بریدن دستهایشان پرسید.آیا یوسف -العیاذ باللّه-کار زشتی کرده بود؟پاسخی نتوانستند بدهند و به حقیقت امر اقرار کردند و گفتند:یوسف پاکدامن است و آنان بودند که از او همبستری خواستند.
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ
-گفت:ای زنان!آن گاه که خواستار تن یوسف میبودید حکایت شما چه بود؟» خطاب به زنان گفت:«آیا شما او را اهل این کار میدانستید؟».
قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ
-گفتند:پناه بر خدا.او را هیچ گناهکار نمیدانیم.» گفتند:«وی کاملا پاک و منزّه است».آن گاه از تهمت فسق به یوسف زدن استعاذه کردند،و چون این گواهی انجام گرفت،زن عزیز هم ناگزیر از اعتراف شد.
/5
قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
-زن عزیز گفت:اکنون حق آشکار شد.» و گفت:«اکنون حق از باطل آشکار شد.
أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ
-من خواستار تن او میبودم و
1) 20) -نور الثقلین،ج 2،ص 431.
او در زمرۀ راستگویان است.» من از او فسق خواستم نه او از من».
[52]
یوسف(ع)در حالی که بر برائت خود نزد عزیز مصر تأکید میگذاشت،گفت:از عزیز میخواهم که دوباره تحقیق کند تا بداند که من پاکم و به زنش در غیاب او خیانت نکردهام.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
-چنین شد تا بداند که من در غیبتش به او خیانت نکردم.» بلکه خاین زن اوست که پیروز نشد و خداوند خیانت او را برای مردم روشن ساخت.
وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
-و خدا حیلۀ خائنان را به هدف نمیرساند.» یعنی خداوند خاینان را در مکر و حیلهشان پیروز نمیکند».
[53]
سپس یوسف تأکید کرد که«سخن او به این معنی نیست که وی از زمرۀ خدایان است و از جنس بشر نیست و خطا کاران از گروه شیاطیناند،نه،بلکه نفس امّارة بالسّوء است و فرو افتادن در لجنهای پستی از طبیعت بشر دور نیست».
مراد یوسف این بود که تمسّک به پیامهای الهی و مسلّح شدن به نیروی ایمان و پرهیزگاری آدمی را از سقوط نگاه میدارد.
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
-من خویشتن را بیگناه نمیدانم زیرا نفس،آدمی را به بدی فرمان میدهد مگر آن که پروردگار من رحم کند.» لطف الهی به آدمی توان بزرگی میدهد که با آن بر نفس امّاره چیره میشود.
إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
-همانا خدای من بخشندۀ مهربان است.» /5 در مواردی که مؤمن در معرض فشارهای اجتماعی یا نفسانی قرار میگیرد، خداوند او را در مییابد چنان که یوسف را دریافت.اسباب فساد اجتماعی از هر سو
یوسف را فرا گرفته بود:زن عزیز وی را به زندان تهدید کرد،عوامل نفسانی او را بر میانگیخت.در حالی وی که در عنفوان جوانی بود،زنی زیبا و جوان خود را در اختیار او میگذاشت،شهوت جنسی در اوج خود بود،لیکن وی به لطف خدا از فسق رهایی یافت چنان که گفت: وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ -.
[54]
چون برائت یوسف نزد پادشاه ثابت شد،خواست او را از مقرّبان قرار دهد.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی
-پادشاه گفت:او را نزد من بیاورید تا همنشین خاص خود گردانم.» یعنی او را از خاصان قرار میدهم و در کارها از او یاری میجویم،که نزدیک به مفهوم وزارت در تداول امروز است.
یوسف نزد پادشاه آمد و با وی سخن گفت.پادشاه رشد عقلی و کمال شخصیّت او را از خلال سخنش دریافت:«المرء مخبوء تحت لسانه»،از این رو مناصب مهمّی به او بخشید.
فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
-و چون با او سخن گفت:تو از امروز نزد ما صاحب مکانت و امین هستی.» یعنی منزلتی استوار داری و ما به تو اعتماد داریم.
[55]
امّا یوسف به این بسنده نکرد و به تحوّل ناگهانی از زندان تا رسیدن به مقام وزارت شاد نشد،بلکه کوشش کرد تا به هدف دورتر خود برسد.
/5
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ
-گفت:مرا بر خزاین این سرزمین بگمار.» از وی وزارت مالیّه و ادارۀ منابع مالی را خواست،زیرا او میدانست که دشواری اساسی دولت مسئلۀ خشک سالی بود که در آیندۀ نزدیک آنان را فرو میگرفت و میبایست برای حلّ این مسئله تلاش میکرد و از سوی دیگر به هدایت مردم میپرداخت.
یوسف آشکارا گفت که وی بهترین فردی است که امور مالی را اداره میکند و کاردان و امین است.با کاردانی خود برنامه ریزی و با امانت خود بی آن که خیانت و فساد ورزد کار میکند.
إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
-که من نگهبانی دانایم.» [56]
پادشاه پذیرفت و چون یوسف ریاست امور مالی دولت را به دست گرفت،سلطۀ خود را به سایر منابع درآمد گسترش داد و به فضل الهی صاحب منزلت در روی زمین گردید.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ
-این چنین یوسف را در آن مکان منزلت دادیم،هر جا که میخواست جای میگرفت.» یعین با گسترش سلطۀ خود به سبب کاردانی و امانت،در همۀ عرصهها تمکین یافت.
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
-رحمت خود را به هر کس که بخواهیم ارزانی میداریم.» هر که را بخواهیم مشمول لطف خود میکنیم.زیرا امور جهان به دست ماست.خداوند پاک در جهان دو نوع نظام برقرار میدارد:
اوّل:نظامهای طبیعی مانند کوشش،حکمت،صبر و پایداری؛ دوم:نظامهای غیبی مانند ایمان،پرهیزگاری و احسان.یوسف از هر دو نوع نظام برخوردار بود:از یک سو به حکمت و شکیبایی و پایداری عمل کرد و از سوی دیگر با شهوات به مبارزه پرداخت و تقوی و نیکی به مردم را پیشۀ خود ساخت.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
-و اجر نیکوکاران را تباه نمیسازیم».
/5 نیکی به مردم به اجازۀ الاهی دو چندان میشود تا در زمانی نزدیک یا دور به سوی آدمی برگردد.
[57]
پاداش مؤمن در دنیا گواه پاداش کاملتر در آخرت است،و خداوند پاک خلف وعد نمیکند.
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
-و اجر آخرت برای مؤمنان و پرهیزگاران بهتر است.» بدین سان از این آیات در مییابیم که اسباب توفیق در امور غیبی تقوا و ایمان و احسان است،جز این که احسان اثرش در امور دنیا بیشتر و سریعتر است.
در حدیثی منقول از امام رضا(ع)آمده است:
«یوسف مدّت هفت سال به گرد آوری گندم پرداخت و در انبارها ذخیره کرد چون آن سالها گذشت و زمان قحط رسید به فروش گندم آغاز کرد و در سال نخست به درهم و دینار فروخت چنان که در مصر و اطراف آن هر چه درهم و دینار بود به تصرّف او در آمد.در سال دوم به زیورها و جواهر فروخت چنان که همۀ زیورها و جواهر به دست او آمد.در سال سوم به چارپایان فروخت و همۀ چارپایان را متصرّف شد.در سال چهارم به بردگان و کنیزکان فروخت و همۀ بردگان و کنیزکان به او متعلّق گردید.در سال پنجم به خانهها و املاک فروخت و همۀ خانهها و املاک از آن او شد.سال ششم به مزارع و چشمهها فروخت و همه را به تصرّف آورد و در سال هفتم به غلامان و خادمان فروخت و همۀ آنان مملوک او شدند.مردم چون چنین دیدند،گفتند ما ندیده و نشنیدهایم که خداوند به پادشاهی این اندازه حکومت و کاردانی و تدبیر داده باشد».
آن گاه یوسف به ملک مصر گفت:«این که خداوند حکومت سرزمین مصر و مردم آن را به من بخشیده است چگونه میبینی؟ /5 مرا از مشورت خود بهرهمند کن.
من به اصلاح دست زدهام نه تباهکاری،مردم را از بلا نرهانیدهام تا خود بلایی برای آنها باشم.خداوند آنان را به دست من نجات داده است».پادشاه گفت:«فرمان از آن توست».
یوسف گفت:«خدا را و تو را به شهادت میگیرم که همۀ مردم مصر را آزاد کردم و مالها و بندگانشان را باز گردانیدم و نگین و تخت و تاجت را به تو بازگردانیدم تا تو به آیین من رفتار کنی و زیر فرمان من باشی».
ملک گفت:«برای من بسی افتخار است که به آیین تو بروم و زیر فرمان
تو باشم،و اگر تو نبودی قدرت این کار را نداشتم و بدان راه نمییافتم.من تو را سلطان عزیزی لا یرام کردم و به یگانگی و بی شریک بودن خدا و به پیامبری تو شهادت میدهم.ولایتی را که دادمت بر عهده بگیر،تو نزد ما صاحب منزلت و امین هستی». (1)
در خبر آمده است:
«یوسف در روزهای قحط کمتر از حدّ سیری غذا میخورد،به وی گفتند:
«تو گرسنگی میکشی حال آن که انبارهای طعام به دست توست!»پاسخ داد:
«بیم از آن دارم که سیر شوم و گرسنگان را فراموش کنم»».
/5
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (58) وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی اَلْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ (60) قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ (61) وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا اِنْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (62) فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (63) قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (64) وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (65) قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (66)
/5
1) 21) -نور الثقلین،ج 2،ص 435.
59[جهّز هم بجهازهم]
:«جهاز»به معنی کالا و اثاث خانه، و«جهّز»:ساز و برگ سفر را آماده کرد.
61[سنراود عنه اباه]
:پدر را از رأی خود منصرف میکنیم.
62 بضاعتهم:بهای طعامی که خریدند.
[رحالهم]
:جمع رحل به معنی ظرفها،و در اصل به معنی ظرف کالا و مرکب شتر که برای سفر آماده میشود.
63[نکتل]
:پیمانه میکنیم.گفته میشود:کلت فلانا:
چیزی را با پیمانه به او دادم.و اکتلت علیه:چیزی را با پیمانه از او گرفتم.
64[آمنکم]
:امن به معنای اطمینان خاطر یافتن از درستی یک کار.
66[و نمیر]
:میرة به معنای خوارباری است که از شهری به شهر دیگر فرستاده میشود.
[موثقا]
:پیمانی که با سوگند استوار و مؤکّد شود.
/5
چهارده سال سالهای فراخی و قحط گذشت و سال استغاثه فرا رسید.
زندگی مردم فلسطین تباه شد،برادران یوسف همچون کسان دیگر به مصر شتافتند تا در برابر کالا و نقد سهم خود را از طعام بگیرند.
چون به مصر نزد برادرشان در آمدند،یوسف آنان را شناخت بی آن که ایشان وی را بشناسند و فرمان داد تا سهمیّۀ آنان را بدهند،سپس گفت:«برادر پدری خود را با خود بیاورید مگر نمیبینید که پیمانه را کامل میدهم و میزبانی نیکم؟و اگر نیاورید سهمیّۀ او را نمیدهم و شما را نمیپذیرم».گفتند:«این درخواست را با پدر در میان میگذاریم».و پیش از حرکتشان یوسف دستور داد کالایی را که آنان آورده بودند دربارهایشان بگذارند تا شاید متوجّه موضوع باشند و به مصر باز گردند و کمی توشه و نیز قحط مانع بازگشت آنان نباشد.چون برادران به دیار خود آمدند به پدر گفتند:«پیمانۀ ما را ندادند و به شرطی خواهند داد که برادر ما را همراه ما بفرستی تا سهم او را بگیریم،البتّه ما از او مراقبت خواهیم کرد».
یعقوب داستان یوسف را که چهل سال پیش با ایشان رفته و باز نیامده بود یاد آور شد و گفت:«آیا اعتماد کنم چنان که پیش از این دربارۀ برادرش یوسف به شما اعتماد کردم»؟! /5 امّا پس از آن که دریافت که فرزندانش صادقانه توبه کردهاند بر خدا توکّل کرد و گفت:«خدا بهترین حافظ و برترین مهربان است».
آن گاه چون بارها را گشودند،کالای خود را دیدند که باز گردانده شده بود.
پدر را گفتند:«چه میخواهیم؟اینک کالای ما را باز گرداندهاند.ما برای
دست یابی به گندم برای خاندانمان و افزون بر آن سهمیّۀ برادرمان که در مقایسه با نیاز مبرم اندک است به مصر میرویم».پدر گفت:«نه،هرگز وی را با شما نمیفرستم مگر آن که به نام خدا سوگند خورید که او را باز میگردانید به جز موردی که از توان شما خارج باشد».چون تعهّد کردند،یعقوب گفت:«خدا بین ما وکیل است».
بدینسان،پس از سوگندهای مکرّر،پیر مرد اجازه داد که فرزند گرامیش برای گرفتن آذوقه با ایشان برود.
[58]
از آن روزگار که برادران یوسف وی را به چاه افکنده بودند،چهل سال گذشت.یوسف زیبارو اکنون مردی شده بود که رویدادها و سختیها او را کار کشته و آزموده کرده بودند.با جامههای زیبا و درخشان بر تخت پادشاهی با هیبت خاص سلطنت نشسته بود.به همین جهت برادران وی را نشناختند،امّا یوسف فورا آنان را شناخت،زیرا آن گاه که از ایشان جدا شده بود،بزرگ سال بودند.» وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ -و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند و او آنها را شناخت در حالی که آنها او را نمیشناختند.» چهل سال پیش اینان برادر خود یوسف را منکر شدند و پیوند خود را با او بریدند،حال آن که وی پیوند خود را نگسست،و سرانجام چنان شد که خداوند به پاداش عمل او را به پادشاهی و معرفت رسانید و به برادران نیازمندی و جهل را کیفر داد.
[59]
یوسف پس از تهیّۀ سهمیّۀ برادران،با آنان اندک اندک به سخن در آمد /5 تا آن که به وجود برادری پدری از زوجۀ دوم پدر اعتراف کردند آن گاه از ایشان
خواست تا او را با خود بیاورند و گفت:من نمیخواهم به او یا به شما ستم کنم بلکه نظر خیر دارم،و میبینید که سهمیّه را کامل میدهم و میزبانی نیکم.
وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
-چون بارهایشان را مهیّا ساخت،گفت برادر پدریتان را نزد من آورید آیا نمیبینید که پیمانه را کامل ادا میکنم و بهترین میزبانم.» از این آیه استنباط میشود که یوسف مقداری از سهمیّۀ گندم را به برادران داده و از مقدار دیگر خود داری کرده بود.
[60]
یوسف پس از آن که ایشان را به دادن عطای فراوان ترغیب کرد، تهدیدشان نمود که در صورت نیاوردن برادر از دادن سهمیّۀ آنان امتناع میورزد.
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ
-اگر او را نزد من نیاورید پیمانهای نزد من نخواهید داشت و به من نزدیک مشوید.» [61]
برادران که در برابر امری ناگهانی قرار گرفته بودند وعده دادند که فرمان یوسف را اجرا میکنند و از پدر اجازۀ آمدنش را میگیرند.
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ
-گفتند:ما او را به اصرار از پدر خواهیم خواست و این کار را خواهیم کرد.» [62]
امّا یوسف به گرفتن کالایشان که برای دریافت آذوقه آورده بودند خرسند نشد و به غلامانش دستور داد تا کالاها را در بار و بنۀ آنان بنهند تا بدانند که مال آنهاست و انگیزهای باشد که بار دیگر به مصر بازگردند.
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا انْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
-و به غلامان خود گفت سرمایههاشان را در بارهاشان بنهید باشد که چون نزد کسانشان بازگردند و آن را بیابند باز آیند.» /5 چون کالای خود را بشناسند در مییابند که ملک نسبت به ایشان مهربان است نه ستمکار،و نزد او باز میگردند.
[63]
برادران آن مسافت دراز را به اندیشۀ بازگشت به سوی پدر طی کردند
و چون نزد او آمدند گفتند:«ملک مصر همۀ سهمیّۀ ما را نداد و از ما خواست که برادر پدری را نزد او ببریم.او را با ما بفرست تا سهمیّۀمان را بگیریم،البته مراقب او خواهیم بود».
فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
-پس چون نزد پدرشان بازگشتند گفتند:ای پدر! پیمانه از ما برگرفتهاند،برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه باز گیریم.ما نگهدار او هستیم.» [64]
یعقوب داستان بردن یوسف را که چگونه در حق او کوتاهی کردند باز گو کرد.
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
-آیا او را به شما بسپارم هم چنان که برادرش را پیش از این به شما سپردم؟» شما عهد خود را حفظ نمیکنید و من به شما اعتماد ندارم،بلکه کار را به خدا وا میگذارم که بهترین حافظ و برترین مهربان نسبت به بندگان است.
فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
-خدا بهترین نگاهدار است و اوست مهربانترین مهربانان.» [65]
امّا چون بار و بنه را گشودند و بضاعت خود را که با آن گندم خریده بودند در اندرون بارها دیدند شگفت زده شدند و بر اصرار خود دربارۀ سفر برادر به همراه آنان،افزودند.
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی
-چون بار خود گشودند دیدند که سرمایهشان را پس دادهاند.گفتند:ای پدر!در طلب چه هستیم؟» گفتند:«چرا بیش از این منتظر باشیم؟پیمانه را کامل داده و بضاعت ما را به ما بازگرداندهاند»! هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا -این سرمایۀ ماست که به ما پس دادهاند.» و در اجازه گیری برای سفر برادر پای فشردند و گفتند:
/5
وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا
-و برای کسان خود غلّه بیاوریم.» برای خانواده آذوقه میآوریم.
وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ
-و برادرمان را حفظ کنیم و بار شتری افزون گیریم.» و به اندازۀ بار یک شتر افزونتر میگیریم.معلوم میشود که سهمیّۀ هر کس یک بار شتر بوده است.
ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
-که آنچه داریم اندک است.» و حصولش آسانتر است و به راحتی میتوانیم دریافت کنیم.
[66]
دل یعقوب نرم شد امّا تعهّدی استوار از آنان گرفت تا برادر را بازگردانند.
قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ
-گفت:هرگز او را با شما نمیفرستم تا با من به نام خدا پیمانی بندید.» یعنی«پیمانی خدایی ببندید که:
لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
-که نزد منش باز میآورید یا همه گرفتار شوید.» وی را نزد من بازگردانید مگر آن که از توان شما بیرون باشد».برادران پذیرفتند و یعقوب فرزندش را که به او در غم یوسف تسلّی مییافت اجازۀ سفر داد.
فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
-چون با او عهد کردند گفت:خدا بر آنچه میگوییم گواه است.» و گفت:خدا میان من و شما دربارۀ این کار وکیل خواهد بود.
خداوند یک بار یعقوب را با غیبت یوسف و اینک بار دیگر با رفتن پسرش بنیامین برادر تنی یوسف آزمود و او در هر دو مورد صبر کرد و در مورد اخیر کار دشوارتر بود،زیرا یعقوب فراموش نکرده بود که پسرانش یوسف را بردند و در چاه افکندند. /5 امّا ضرورت عقلانی را بر خواستۀ نفس برتری نهاد و پسر عزیزش را با آنان فرستاد و بدینسان خداوند اندوه دراز او را اعلام کرد.
از سوی دیگر برادران را نیز بار دوم با دشواریی شبیه دشواری نخست آزمود تا صدق توبۀ آنان روشن گردد و نیز کیفر کارهای پیشین خود را دریابند.
/5
وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (67) وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (68) وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (69) فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا اَلْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ (70) قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ (71) قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ اَلْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ (72) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ (73) قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ (74) قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (75)
/5
69[آوی]
:پناه گرفت،(به منزل خود)بازگشت.
[لا تبتئس]
:غمگین مباش.«ابتئاس»غمگین شدن و دچار سختی و اندوه گشتن.
70[السّقایة]
:آبخوری(ظرف)،از«سقی».به گفتۀ برخی سقایه و صواع یکی است.
[العیر]
:قافله.
72[زعیم]
:سرپرست و عهدهدار(کار مردم)یا رئیس.
/5
چون یعقوب از فرزندانش تعهّد گرفت،برادرشان را با آنان فرستاد و سفارش کرد که همه از یک در وارد شهر نشوند تا از شرّ احتمالی محفوظ بمانند امّا یاد آور شد که این راهنمایی نمیتواند مانع قضای الهی گردد.فرمان از آن خداست و باید به او توکّل کرد.برادران رفتند و بر حسب سفارش پدر یعنی از دروازههای متعدّد وارد مصر شدند،امّا بلا مقدّر بود،و یعقوب با این سفارش توانست میزان اطاعتشان را در غیاب او دریابد.
هنگامی که برادران بر یوسف وارد شدند،وی برادر مادریش را نزد خود نشانید و راز را بر او گشود و گفت:«از آزار برادران غمگین مباش»،و چون بار و بنۀ آنان را بستند به دستور او پیمانه را در بار همین برادر(بنیامین)نهادند.آن گاه منادی
ندا در داد که«ای کاروانیان،شما دزدی کردهاید»و این اتّفاق ناگهانی دوم برای آنان بود.شتابان به سوی منادی رفتند و پرسیدند:«گم شده چیست»؟گفتند:
«پیمانۀ ملک»و افزودند که«برای پیدا کنندۀ سارق یک بار شتر جایزه داده میشود»و یوسف خود را /5 متعهّد به دادن جایزه به سبب اهمیّت موضوع شمرد.
گفتند:«به خدا سوگند،ما برای تباهکاری نیامدهایم و دزد نیستیم».پرسیدند:
«اگر دزدی ثابت شود کیفر آن چیست»؟برادران گفتند:«کیفر سارق باید شخصی باشد و وی بازداشت و به بندگی گرفته شود،قوانین کشور ما چنین است».
بدین سان یوسف به خواستۀ خود رسید که بازداشت برادر را توجیه میکرد.
[67]
پیش از حرکت فرزندان،یعقوب سفارش کرد که نه از یک در بلکه از درهای متعدّد به شهر وارد شوند:
وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
-گفت:پسران من!از یک دروازه داخل مشوید،از دروازههای مختلف داخل شوید.» چرا؟آیا از چشم حسود بیم داشت،چرا که مردانی خوش اندام و زیبا و همۀ آنان فرزندانی متّحد از یک پدر بودند،یا آن که یعقوب میخواست میزان اطاعت ایشان را در غیاب او بداند و یا آن که بیم از آن داشت که با پیوستن برادر به آنان سلطهشان بیشتر گردد؟ از سیاق سخن پیداست که احتمال اخیر به صواب نزدیکتر است،زیرا یعقوب تأکید کرد که«چنین سفارشی آنان را از بلا نمیرهاند و ایشان و نیز حکّام مصر همه در ید قدرت خدایند،و آدمی باید از مکر دشمنان بر حذر باشد و به خدایی توکّل کند که به وی دلیری و فروتنی و نیروی تلاش سودمند داده است».سخن یعقوب این بود که:
وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
-و من قضای خدا را از سر شما دفع نتوانم کرد و هیچ فرمانی جز فرمان خدا نیست.» /5 یعنی تدبیر امور به دست خدای پاک است.
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
-بر او توکل کردم و توکّل کنندگان بر او توکّل کنند.» کسی نباید به ذکاوت و مراقبت و برنامه ریزی خود تکیه کند بلکه باید به خدا اعتماد ورزد.
[68]
برادران از شهر خود جدا شده و به دستور پدر از درهای متعدّد به مصر در آمدند،امّا برنامۀ ملک مصر(یوسف)از برنامۀ پدر جلوتر بود.یوسف طرحی ریخته بود که یکی را از برادران نگاه دارد تا آنان دوباره به مصر باز گردند،و بدین سان توکّل بر حذر چیره شد.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
-چون از جایی که پدر فرمان داده بود داخل شدند این کار در برابر ارادۀ خدا سودشان نبخشید،تنها نیازی در ضمیر یعقوب بود که آن را آشکار ساخت.» و ورود آنان به مصر نیازی را از یعقوب رفع کرد و آن آزمایش یا دفع حسد یا محفوظ و سالم ماندنشان بود.
امّا با این که توکّل بر حذر غلبه میکند،آدمی از حذر نباید غافل باشد.از این روست که خداوند یعقوب را میستاید زیرا وی با بهره گیری از کاردانی خود فرزندان را سفارش میکند که جانب احتیاط را بگیرند با آن که سودی هم به حال آنان نبخشید و ماندنشان در مصر مقرّر شده بود.
وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
-زیرا او را علمی بود که خود به او آموخته بودیم ولی بیشتر مردم نمیدانند.» یعقوب کاردان بود.از آگاهیی که خدا به وی بخشیده بود بهره گرفت امّا بیشتر مردم چنین نمیکنند.
[69]
برادران نزد یوسف رسیدند.وی برادرش بنیامین را نزد خود نشانید و در نهان آگاهش ساخت که او یوسف به چاه افتاده است /5 و این اعلام برای آن بود که از امری که اتفاق میافتاد ناراحت و غمگین نباشد.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-چون بر یوسف داخل شدند برادرش را نزد خود جای داد.گفت:من برادر تو هستم،از کاری که اینان کردهاند اندوهگین مباش.» نشانههای غم بر چهرۀ بنیامین پیدا بود و این غم نه تنها به سبب محنتی بود که به وسیلۀ برادران به یوسف رسیده بود بلکه نیز کارهای برادران و تمییز در حق او غمگینش ساخته بود،و یوسف او را به آرامش و ترک غم فرا خواند.
[70]
چون یوسف میخواست برادرش بنیامین را نزد خود نگاه دارد،پیمانه را که هم سقایه(ظرف آب)و هم صواع(پیمانه)بود،در بار کالای برادر خود نهاد.
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ
-چون بارهایشان را مهیّا ساخت جام را در بار برادر نهاد.آن گاه منادی ندا داد،ای کاروانیان!شما دزدانید.» [71]
از این تهمت بزرگ سخت متحیّر شدند،نزد منادی گرد آمدند و از گم شده پرسیدند.
قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ
-کاروانیان بازگشتند و گفتند:چه گم کردهاید؟» [72]
قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ -گفت:جام پادشاه را هر که بیاوردش او را بار شتری است و من ضمانت میکنم.» گفتند:«پیمانۀ ملک را گم کردهایم و پیدا کننده یک بار شتر جایزه میگیرد و ملک اعطای جایزه را تقبّل میکند».
[73]
برادران خود را از این تهمت مبرّا دانستند و سوگند خوردند که«آنان به قصد فساد و دزدی به مصر نیامدهاند بلکه چنان که /5 شواهد نشان میدهد،برای دریافت آذوقه آمدهاند و سابقۀ دزدی نداشتهاند».
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
-گفتند:خدا را شما خود میدانید که ما فساد کردن را در این سرزمین نیامدهایم و دزد نبودهایم.» گفتهاند:برادران آنچه را دربارهای خود یافتند به او باز گردانیدند و ادّعا کردند که اشتباها دربارها گذاشته شده است،و نیز گفتهاند:چون برادران به مصر در آمدند برای رعایت دینی،دهن مرکبها را بستند تا از کشت زار مردم نخورند و این همه آنان را معتقد میساخت که ملک مصر و بزرگان به صالح بودنشان و نیز پاکی از تهمت سرقت یقین داشتند.
[74]
یوسف پیش از پیدا شدن پیمانه از برادران پرسید که«کیفر دزد در دین آنان چیست»؟و این روش تازهای بود که مجرم پیشاپیش به کیفر دزد در صورت ثابت شدن اقرار کند.
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ
-کیفر آن چه خواهد بود اگر دروغگو باشید.» [75]
کیفر دزدی نزد ملل مختلف به سبب اختلاف سطح زندگی آنها متفاوت بود و از سوی دیگر دزدی به هم زدن نظام اقتصادی موجود و قوانین اجتماعی حاکم است و باید کیفر با آن نظام و قوانین متناسب باشد.در مصر آن زمان که فراخی معیشت بود،سرقت خلاف عرف جامعه و کیفرش زدن و زندان بود،حال آن که در فلسطین آن روز که دچار قحط شده بود سارق را به اندازۀ دزدیش به خدمت میگرفتند،زیرا سرقت تجاوز به حقوق مردم بود و انگیزههای اقتصادی داشت.
از این روست که ملک مصر جزای سارق را بر حسب قانون کشور آنان
(فلسطین)مشخّص میکند.
قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ
-گفتند:جزایش همان کسی است که در بار او یافت شود.» /5 یعنی خود سارق شخصا جزای سرقتش خواهد بود(بازداشت).
کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ
-و ما این چنین ستمگران را جزا میدهیم.» برنامۀ یوسف که هدف آن نگاه داشتن برادر بود پایان یافت.
/5
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ اَلْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (76) قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (77) قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (78) قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ (79) فَلَمَّا اِسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ اَلْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اَللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (80) اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ اِبْنَکَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ (81) وَ سْئَلِ اَلْقَرْیَةَ اَلَّتِی کُنّٰا فِیهٰا وَ اَلْعِیرَ اَلَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (82)
/5
77[اسرّ]
:پنهان داشت.
80[خلصوا نجیّا]
:(از مردم)جدا شدند تا نجوا و مشورت کنند،مشاورۀ نهانی کنند.
[فلن ابرج]
:خواهم ماند،جدا نخواهم شد.
/5
چون برادران به کیفر دزد اعتراف کردند،یوسف دستور داد تا بار و بنۀ آنان را بازرسی کنند.نخست بارهای برادران را باز جستند و آن گاه بارهای بنیامین را گشودند و پیمانه را بیرون آوردند و بدین سان توانست برادر را به عنوان کیفر دزدی نزد خود نگاه دارد حال آن که بر حسب قوانین ملک مصر چنین کاری امکان نداشت،امّا خداوند طرح حکمت آمیز را به یوسف آموخته بود،و این چنین است که مردم در علمی که پروردگارشان آموخته است،به یکدیگر برتری مییابند.
برادران برای تبرئۀ خود گفتند که:«وی(بنیامین)برادر ما نیست و برادر
یوسف است که مرتکب دزدی شده بود».و یوسف موضوع را پنهان داشت و به این بسنده کرد که بگوید:«نه چنین است.شما آدمیان بدی هستید که شخصی غیر حاضر را تهمت میزنید چنان که برادرتان را به تهمت بی اساسی متّهم میکنید و خدا به سخنان شما آگاه است».
امّا برادران درگیر موضوع برادرشان بودند،زیرا پدر از آنان تعهّد گرفته بود.
از این رو از ملک خواستند به احترام پدر پیرشان او را ببخشاید و یکی از خود آنان را به جای او نگاه دارد،لیکن وی نپذیرفت و گفت:«بازداشت کسی که دزدی نکرده است نارواست».برادران به سویی رفته /5 به نجوا پرداختند.برادر بزرگتر با یاد آوری تعهّد الاهی و نیز ستمی که دربارۀ یوسف کرده بودند،گفت:«من در این جا میمانم تا آن زمان که پدرم اجازه دهد یا خداوند حکم کند»و دستور داد آنان نزد پدر باز گردند و بگویند:«پسرت دزدی کرد و ما جز ظاهر امر،که پیدا شدن پیمانه از بار او بود،چیزی نمیدانیم و از غیب آگاهی نداریم،و تو میتوانی از مصریان یا کاروانها بپرسی و بدانی که ما حقیقت را میگوییم».
[76]
یوسف بازرسی بار و بنۀ برادران پدری را که پر از گندم بود آغاز کرد تا پیمانه را پیدا کند و بار و بنۀ برادرش را آخر از همه جست و پیمانه را در آن یافت.
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ
-پیش از بار برادر به بار آنها پرداخت،آن گاه از بار برادرش بیرونش آورد.» یعنی پیمانه را از بار و بنۀ بنیامین در آورد،و همۀ تلاش او برای سرّی بودن قضیّه و محکمی نقشۀ کار بود.
کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ
-اینچنین به یوسف حیله و نقشه آموختیم.» یعنی این چنین طرح ریزی و کید(کاری که هدف از آن که سود است یا زیان،معلوم نباشد)را به یوسف آموختیم.
و باید دانست که یوسف نمیتوانست قانونی را اجرا کند که ستمکاری به مردم باشد و در آیین ملک مصر هم نباشد،یعنی کسانی را که برای گرفتن سهمیۀ گندم آمدهاند بازداشت کند و بندۀ خود قرار دهد مگر از همین طریق کید.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
-در آیین آن پادشاه گرفتن برادر حق او نبود،چیزی بود که خدا میخواست.» /5 خدا چنین خواسته بود که عایلۀ یوسف به مصر بیایند و از این رو روش کار را به وی آموخت و خواستۀ خود را به دست ولیّ صالح خود،یوسف،انجام داد.از این سخن میتوان نتیجه گرفت که احکام شرعی و حکمتهای بالغهای که در پشت آن احکام است،برای تحقّق مشیّت الاهی است و همچنین است برقراری نظامها و این که پیامبران به قدر عقول خود مکلّف شدهاند،برخی از آنان مانند سایر مردم در حدّ قالب نظام شرعی مکلّفند و برخی دیگر وظیفه دارند طبق هدفهای والایی که خدا به آنان وحی میکند عمل کنند،همۀ اینها برای تحقّق خواستۀ خداست.بجز پیامبران،امامان و علمایی که به نوبت خود درجات گوناگونی دارند نیز موظّفاند و آن که علمش کمتر است باید از آن که علمش افزونتر است رهنمود بخواهد.خداوند آنانی را که اصلح از دیگرانند به وسیلۀ علم و حکمت خویش والاتر میکند.
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
-هر کس را بخواهیم به درجاتی بالا میبریم و فراز هر دانایی داناتری است.»
[77]
برادران به محض آن که پنداشتند بنیامین دزدی کرده است،عهد خود را با پدر در مورد بازگرداندن او و نیز ستمی را که به یوسف روا داشته بودند فراموش کردند و به تأکید دزدی برادر و تبرّی از او پرداختند و آن گاه به یوسف نیز تهمت دزدی زدند.
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
-گفتند:اگر او دزدی کرده
برادرش نیز پیش از این دزدی کرده بود.» و با این کار دو خطا کردند:تأکید بر تهمت بنیامین و تهمت دزدی بر یوسف بیهیچ سببی جز این که میخواستند خود را از تنگنا برهانند،گویی شبح ستمی که دربارۀ برادرشان یوسف کردند همچون سایهای به دنبال آنها بود،و آنان از هر گونه اتّهامی که سبب رسوایی شان باشد بیم داشتند،فروختن برادر حرّ خود را به عنوان این که دزدی کرده بود توجیه میکردند.این تهمت دل یوسف را سخت میآزرد امّا او خویشتن داری میکرد و آثار خشم بر چهرۀ او پیدا نبود.
فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ
-یوسف جواب آن سخن را در دل پنهان داشت و هیچ اظهار نکرد.» /5 جز این که در مورد بدگویی از برادر به سرزنش آنان بسنده کرد.
قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً
-گفت:شما در وضعی بدتر هستید.» مفسّران قرآن میپرسند:«این سخن یوسف که گفت أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً چگونه توجیه پذیر است»؟برخی پاسخ میدهند که«این سخن بر دل یوسف گذشت و آن را ظاهر نکرد».برخی دیگر میگویند:اختلافی که میان برادران و بنیامین وجود داشت،برای مردم آشکار شده بود،از این رو بود که یوسف آنان را سرزنش کرد و شاید یوسف میخواست ایشان را متوجّه این نکته کند که ستمکاری ایشان سبب شده که وی دزدی کند-اگر چنین کاری صورت گرفته باشد-امّا با سخن خود:
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ
-و خداوند به آنچه شما توصیف میکنید آگاهتر است.» آنان را به اندیشه واداشت،یعنی آیا در واقع این نسبت درست است یا نه؟ وانگهی آیا دزدی برادرش(یوسف)تهمت نیست؟ [78]
آن گاه برادران موضع خود را در قبال پدر به یاد آوردند و دریافتند که فرجام کار آنان به وضع برادرشان(بنیامین)بستگی دارد،از این رو تضرّعکنان از عزیز مصر خواستند که برادر را ببخشاید و یکی از ایشان را به جای او نگاه دارد.
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
-گفتند:ای پادشاه او را پدری است سالخورده،یکی از ما را به جای او بگیر که از نیکوکارانت میبینیم.» بدین سان آدمی دو حالت متناقض پیدا میکند:از یک سو پاکان را تهمت سرقت میزند و از سوی دیگر در راه وفا به عهد فداکاری نشان میدهد.
[79]
امّا یوسف که طرح ابقای برادر را ریخته بود،نپذیرفت.
/5
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
-گفت معاذ اللّٰه که جز آن کس را که کالای خویش نزد او یافتهایم بگیریم،اگر چنین کنیم ستمکاریم.» و یاد آور شد که نباید کار نیک مانع اجرای قوانین جاری باشد و گرنه به ظلم میانجامد،زیرا انسان در اعطای مال و حقوق خود به دیگران آزاد است امّا چنین حقّی را در اموال و حقوق مردم ندارد،از اینجاست که در اسلام آمده:«لا شفاعة فی حدّ»-.
[80]
برادران به هر وسیلهای که ممکن بود اصرار در آزاد کردن بنیامین داشتند امّا بیهوده بود،و چون نومید شدند با یکدیگر نجوا کردند،بزرگتر آنان روبین که پسر خالۀ یوسف و همان برادری بود که آنان را از کشتن یوسف بازداشته بود،گفت:«ما به پدر تعهّد الاهی دادهایم که دربارۀ برادرمان ستم نکنیم،پیش از این دربارۀ یوسف چنین کاری را کردیم،اکنون نباید آن را تکرار کنیم.من در این جا به انتظار حکم خدایی میمانم تا پدر یا پروردگارم اجازه دهد».
فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ
-چون از او نومید شدند،» به گفتۀ ابن کثیر،«استیأسوا منه»و«استیأس الرّسل»و یئس و استیأس به معنی مسخره و استهزا کردن و در شگفت شدن است.
امّا به نظر میرسد که«یأس»آگاهی راستین به بی فایدگی گفتگوست،
حال آن که«استیآس»گمان کردن آن است که ناشی از ضعف نفس آدمی است،و اگر این سخن درست باشد،میتوان گفت که برادران به سبب گناه پیشین که مرتکب شده بودند،پایداری درونی نداشتند و به همین سبب فورا نومید گشتند.
خَلَصُوا نَجِیًّا
-برای مشاورت به کناری رفتند.» /5 از مردم جدا شدند تا برای نجوا تنها باشند و بیگانهای از حال آنان آگاه نباشد.این تعبیر،بنا بر آنچه از آیات قرآن فهمیده میشود،در زیبایی صوری و ژرفای درون و تنوّع معنی بسیار بلیغ است.
قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ
-بزرگترینشان گفت:آیا نمیدانید که پدرتان از شما به نام خدا پیمان گرفته و پیش از این نیز در حق یوسف تقصیر کردهاید.من از این سرزمین بیرون نمیآیم تا پدر مرا رخصت دهد یا خدا دربارۀ من داوری کند که او بهترین داوران است.» برادر بزرگتر گفت:«پدر قبل از این از شما پیمانی گرفته بود و این پیمان دوم بود.من در این جا میمانم تا صاحب حق(پدر)یا صاحب شریعت(خدا)به من اجازه دهد».این سخن حاکی از روح مسئولیّتی است که در برادر بزرگتر تجلّی کرد و بیانگر توبۀ خالص اوست.
[81]
آن گاه وی دستور داد که برادران باز گردند و حقیقت را بی آن که نظر خود را بر آن بیفزایند بگویند.
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ
-به سوی پدرتان باز گردید و به او بگویید که پسرت سرقت کرده است.» امّا بر تهمت دزدی تأکید نگذارند،بلکه اعتراف کنند که:
وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا
-و ما جز بدانچه میدانیم شهادت نمیدهیم.» ما بر آنچه دانستیم گواهی میدهیم،زیرا دیدیم که ظرف آب را از بار بنیامین در آوردند،بیشتر از این را مشاهده نکردیم.
وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ
-و از غیب نیز آگاه نیستیم.» از غیب و حقیقت ماجرا بی خبریم و نمیدانیم که برادرمان دزدی کرده است یا نه،شاید تهمت باشد.چنین پیداست که دربارۀ برادر کوتاهی کردهاند، زیرا تهمت /5 مأمورین را بر ضدّ برادرشان بی چون و چرا پذیرفته بودند،چرا که به وی و برادرشان یوسف از پیش بدگمانی داشتند.
[82]
برادران در خطاب به پدر افزودند که تو میتوانی ماجرا را از مردم مصر یا کسانی که از آن جا بازگشتهاند،بپرسی.
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّٰا فِیهٰا
-از شهری که در آن بودهایم بپرس.» یعنی از مردم قریه.
وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
-و از کاروانی که همراهش آمدهایم.» و از مسافرانی که با قافلۀ ما آمدهاند بپرس، وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ -که ما راست میگوییم.» /5
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (83) وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ اِبْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ (84) قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ اَلْهٰالِکِینَ (85) قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (86) یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ (87) فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (88) قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ (89) قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (90) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ (91) قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ یَغْفِرُ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (92) اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (93)
/5
83[سوّلت]
:آراست و آسان نمود.
84[یا اسفی]
:وا اندوها.
[کظیم]
:«کظم»فرو خوردن غم و اظهار نکردن آن.
85[تفتؤا]
:ثابت میمانی،همواره.
[حرضا]
:مشرف به مرگ.
86[البثّ]
:غمی که دارندهاش نمیتواند بپوشاند و آشکار میکند.
87[فتحسّسوا]
:جستجوی چیزی از طریق حواسّ.
[روح اللّٰه]
:آسایش،رحمت.اصل آن از«ریح»است
که رحمت(باران)میآورد.
/5
برادران با غمی تازه و عهدی شکسته نزد پدر آمدند.یعقوب باور نکرد که برادرشان دزدی کرده باشد و گفت که حیلۀ تازهای ساختهاند.امّا شکیبایی گزید و به خدای دانا و فرزانه دل بست.فرزندان را به حال خود گذاشت و گریه بر یوسف را از نو آغاز کرد تا به حدّ نابینایی رسید و هر نگرنده غمی انبوه را بر چهرۀ او میدید، غمی که او نهانش میداشت و فرو میخورد.برادران دل بر او سوزاندند و گفتند:
-تو مدام برای یوسف اشک میریزی،و این کار تو را هلاک خواهد کرد»!امّا یعقوب با تکیه بر ایمان خود نومید نشد و گفت:«غم و اندوهم را به خدایی که میدانم ارحم راحمین است که میگویم.او به وعدهاش که یوسف را خلیفۀ خود قرار خواهد داد و برادران پیش او به سجده خواهند افتاد وفا میکند».نیز یعقوب فرمود تا رهایی بنیامین را پیگیری کنند شاید به یوسف مقرّ باشند و از نومیدی که سرمایۀ کافرانی است به خدا و رحمت گستردۀ او باور ندارند بازداشت.برادران دستور پدر را پذیرفتند و پشیمانی آنان بر کاری که کرده بودند به مرز توبۀ خالص رسید.
/5 آن گاه برادران به مصر رفتند و با تضرّع به«عزیز»گفتند:«ما گرفتار بلا و فقر شدهایم و سرمایۀ ناچیزی آوردهایم و تمنّا میکنیم که آن را«نیک»منظور بداری و پیمانهای نیک و کامل به ما بدهی و با آزاد کردن برادرمان بر ما تصدّق کنی،خداوند کسانی را که در راه رضای خدا نیکی میکنند،پاداش میدهد».
یوسف دید که هنگام آن فرا رسیده که خود را معرّفی کند،گفت:
«آیا به یاد دارید که به هنگام نادانی با یوسف چه کردید؟شما
میپنداشتید که میتوانید دوستی پدر را از او بگیرید!-پدر به آنان دربارۀ جستجو از یوسف امید داده بود و پرسش عزیز دربارۀ یوسف غریب مینمود-؟!گفتند:
«آیا تو یوسف هستی»؟گفت:«من یوسف و این برادرم است.بنگرید که خداوند،به سبب پرهیزگاری و صبر و نیکوکاری،چه نعمتهایی به ما بخشیده است!»برادران با این که پیش از این از اقرار به برتری یوسف ابا داشتند،اکنون سوگند خوردند که«خداوند وی را بر آنان برتری داده است و خطا کار بودهاند».
یوسف از آنان درگذشت و از درگاه خدا برایشان آمرزش خواست و گفت:«به رحمت خدا امید ببندید،او ارحم راحمین است».آن گاه از ایشان خواست که همراه با پیراهن او نزد پدر بازگردند تا بینایی او به وی برگردد،و سپس با همۀ افراد خاندان نزد او بیایند تا شاهد نعم الهی بر او باشند.
[83]
چرا یعقوب فرزندانش را به دروغگویی متّهم ساخت حال آن که آنان حقیقت ماجرا را که دزدیده شدن پیمانۀ ملک بود گفته بودند؟و چرا آنان را عتاب کرد؟ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً «خواهشهای نفسانی،نه عقل،این عمل را در نظرتان آراست و آن را باور کردید،چرا؟»به چند دلیل:
نخست:برادران بار اوّل دربارۀ یوسف دروغ گفته بودند و به سبب سوء سابقه در خیانت تهمت دروغگویی اقرب احتمالات بود؛ /5 دوم:به مجرّد این که پیمانه دربار برادرشان پیدا شده بود،تهمت سرقت به او زده بودند،که ناشی از آن بود که وی را حقیر میشمردند و دشمنی نهانی با او و برادرشان یوسف داشتند؛ سوم:خوار داشتن بنیامین و تعصّبی که در برابر او مینمودند باعث دزدی
بود اگر این کار صورت میگرفت.
امّا یعقوب بدیهای فرزندان و تعصّب دشمنانۀ ایشان را،حتی در برابر برادر کوچک سالشان،با«صبر»پاسخ داد.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
-پس مرا صبر جمیل بهتر است.» یعنی من صبری نیک در برابر حیلۀ شما و نیز کاری که نفس امّاره در نظر شما آراست دارم.از سختی بلا نمیهراسم و زاری نمیکنم تا مبادا رشد و نیروی تحمّلم را از دست بدهم،و شک نمیکنم که به ارادۀ الاهی سختی از میان خواهد رفت.به رغم خواستۀ نفس،کار و تلاش را رها نمیکنم در انتظار این که مصیبت خود یا به مدد غیبی از میان برود،و افزون بر عامل زمان(صبر)،سایر عوامل موفقیّت:حسن تدبیر،کوشش و توکّل را نیز خواهم داشت تا خدایم یاری دهد.
سرانجام سخن بعدی به کلام زیبایی خاصّی میبخشد که خداوند از زبان یعقوب میگوید:
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
-شاید خدا همه را به من باز گرداند که او دانا و حکیم است.» [84]
یعقوب موقّتا فرزندان را ترک گفت،امّا عواطف آنان را برانگیخته بود،عواطف فرزندان نسبت به پدر سال خورده که مصائب او را رنجور ساخته و چشمانش از اندوه نابینا شده بود.
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
-روی خود از آنها بگردانید و گفت ای اندوها بر یوسف و چشمانش از غم سپیدی گرفت.» گویا استمرار رنج و مصیبت قدرت بینایی را از یعقوب گرفته و سیاهی چشم او به /5 سفیدی گراییده بود چنان که در سال خوردگان باشد،و این لزوما فقط به سبب گریه نبوده،زیرا غم نهانی که آدم غمگین آن را فرو خورد اثرش از گریه بیشتر است،از این روست که خدا گفت:
فَهُوَ کَظِیمٌ
یعنی خشم خود را فرو میخورد و آشکار نمیسازد،و به همین جهت یعقوب تعادل خود را در برابر فرزندان از دست داده،آنان را از پیش خود راند و به عقوبت آنان شتافت بی آن که منتظر تربیت و به راه آمدنشان باشد.
[85]
چنین پیداست که دل سخت فرزندان،اینک نسبت به پدر اندوهگین نرم شده است.به یاری او شتافتهاند تا از او بخواهند:کمتر غم بخورد تا آسیبی به تندرستی او نرسد و بیمار یا هلاک نشود.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ
-گفتند به خدایت سوگند میدهیم این قدر یاد یوسف نکنی».
مبادا بیمار یا هلاک شوی.
حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ
-تا بیمار گردی یا بمیری».
[86]
یعقوب گفت:نه،عاقبت من بیماری یا هلاکت نیست بلکه به هدف خود خواهم رسید،زیرا به خدا اعتماد دارم و بر اساس تعبیر خواب فرزندم یوسف،میدانم که او را در مقام بزرگی خواهم دید،و همین آرزو مرا وا میدارد که به خدا تضرّع کنم تا گشایش را زودتر نصیبم کند.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ /5 وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
[87]
آن گاه فرزندان را به کوشش و گریز از نومیدی فرا خواند و روح تحرّک و جستجوگری از یوسف و برادرش را در آنان تقویت کرد،زیرا میدانست که چون بلا به نهایت سختی برسد برطرف میشود.
یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ
-ای پسران من بروید و
یوسف و برادرش را بجویید».
از احساس خود بهره بگیرید نه از اندیشهها و نظریاتتان که ممکن است نومیدی به آنها راه یابد و حقایق در نظرتان افسانه بنماید،و به سخنان مردم که گاهی نادرست است نیز اعتماد نکنید.این مطلب دستور صریح یعقوب بود که به آگاهی،بخصوص آگاهیی که از تجربۀ حسّی به دست آمده بود،تکیه داشت.
وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
-و از رحمت خدا مأیوس نشوید».
آفت پژوهیدن حقیقت همانا یأس و نیز اعتقاد به کوتاهی خرد آدمی از رسیدن به معرفت و رحمت خداست،و الهام ناگهانی است که بر دل پژوهنده وارد شده،به حقیقت هدایتش میکند.
علم نوری است که خدای تعالی در دل کسی که بخواهد میاندازد و در این جا رحمت الاهی است امّا آن را وقتی در دل آدمی میاندازد که صالح باشد و کسی که با احساس خود جویای حقیقت نباشد چنین نوری در دل او نمیافتد.
إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ
-کسانی که به خدا کفر میورزند و نعم او را میپوشانند آنانند که از رحمت الاهی نومید میشوند».
/5
[88]
برادران بار و بنۀ خود را بستند و روانۀ مصر شدند تا مشکل پدر را مطرح کنند.فقر و سختی آنان توان فرسا شده بود.با وضع اسف انگیزی نزد یوسف آمدند.سرمایۀ آنها بسیار ناچیز و کمتر از آن بود که سهمیّۀ گندم را بسنده باشد.از یوسف خواهش کردند که اندک را بسیار بشمرد و سهمیّه را چندان بدهد که رفع نیاز کند و همچنین از باب نیکی و احسان برادرشان را آزاد کند.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ
-چون بر یوسف داخل شدند گفتند:ای عزیز ما و کسانمان به گرسنگی افتادهایم و با سرمایهای اندک آمدهایم».
(مزجاة از«زجا»به معنی به تدریج دادن،مایۀ اندک و ناقص را به همین
سبب«مزجاة»گفتهاند).
فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
(اصل«صدقه»از تصدیق وعدۀ خداست).
[89]
اینک غرور برادران شکسته بود،از عزیز مصر خواهان ترحّم و تصدّق بودند.گرسنگی و مشکل پدر و احساس گنهکاری پشت آنان را میشکست.موقع کاملا مناسب بود که یوسف پرده از روی معمّا بردارد.
قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
-گفت:
میدانید که از روی نادانی با یوسف و برادرش چه کردید؟» آیا فهمیدید با یوسف چه کردید؟آن گاه که نادان بودید،سنّتان کوچک و غرورتان بزرگ بود،برادر بیگناه،یوسف،را در چاه افکندید و برادر دیگر را خوار شمردید و او را نزد بیگانگان رها کردید و تهمت دزدی به وی و برادرش یوسف زدید،حال از من تصدّق میخواهید /5 و میگویید خدا تصدّق کنندگان را پاداش میدهد؟آیا این حقیقت را اکنون فهمیدید یا برای مصلحت به آن توسّل میجویید؟
[90]
پیداست که سرزنش«عزیز»بیهوده نبود و با فهم آنان تناسب داشت، زیرا مشکلات آنان به سبب ستمی بود که به برادرشان یوسف کردند و اینک رحمت الاهی به راهنمایی پدرشان یعقوب آنان را دریافته بود،آری کسی که با آنان سخن میگفت خود یوسف بود.
قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ
-گفتند:آیا به حقیقت تو یوسفی؟» این پرسش سرشار از تعجّب و شوق بود.
قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
-گفت:من یوسفم و این
برادر من است و خدا به ما نعمت داد».
پاسخ داد که«من یوسف و این برادرم است»و فراموش نکرد که پندی نیز بدهد.
إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
-هر که تقوا در پیش گیرد و صبر،خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نسازد».
کسی که در برابر شهوات و نیز حسد و کینه ورزی مقاومت کند و بر تقوا پای فشارد و به سبب همین تقوا به بلاها و مصایب شکیبا باشد خداوند به اندازۀ نیکی او به دیگران،او را پاداش نیک میدهد.قرآن در سورۀ یوسف به ارزش احسان به جهت اهمیّت آن در کشورداری و نیز رسیدن به سودهای دنیوی تأکید میکند.
[91]
برادران به گناه خود اقرار کردند و دانستند که تفضیل یوسف بر آنان ناشی از علم و حکمت بالغۀ خداست.
/5
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ
-گفتند:به خدا سوگند که خدا تو را بر ما فضیلت داد و ما خطا کار بودیم».
خطای اساسی آنان این بود که با سنّت الاهی به مخالفت برخاستند حال آن که اگر مردم سنّت خدا را ترک کنند بر شتاب آن افزوده میشود.
[92]
یوسف میدانست که عاقبت فریفتگی به قدرت چیست و چگونه برادرانش که مست شراب عصبیّت بودند گناه زشتی را مرتکب شدند و آیندۀ خود را تباه کردند.وی میدانست که زکات پیروزی عفو است و از این رو به سلاح نیکوکاری مسلّح شد که در نتیجه به ارادۀ الاهی به این مقام والا رسید:برادران را بخشید و آنان را به عفو خدا امیدوار کرد تا دچار شبح گناه نشوند و اخلاقشان به بدی نگراید و گناهان دیگری را مرتکب نگردند.
قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
مهربانان است».
یعنی«امروز شما را توبیخ و سرزنش نمیکنم،خدا شما را خواهد بخشید».
[93]
آن گاه دستور داد پیراهن او را نزد پدرش یعقوب ببرند،پیراهنی که بوی عطر آگین تن او را داشت و پدر ناگزیر با آن آشنا بود.این پیراهن میتوانست احساسات او را که از لحظۀ گرفتاری یوسف تا مدّتها بعد در او متمرکز بود بیدار کند،زیرا یوسف با وجود گذشتن چهل سال در مخیّلۀ او حضور داشت.
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ
-این جامۀ مرا ببرید و بر روی پدرم اندازید تا بینا گردد و همۀ کسان خود را نزد من بیاورید».
غم انبوهی که نور چشم او را تباه کرده بود،ناگهان به شادی فراوان بدل شد و سراسر وجود او را فرا گرفت و به ارادۀ الاهی بینایی خود را باز یافت.
/5
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (94) قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ اَلْقَدِیمِ (95) فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (96) قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ (97) قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (98) فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ (99) وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (100) رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (101) ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ (102)
/5
94[فصلت]
:جدا شد از شهر به سوی شام.
[تفنّدون]
:«تفنید»سست دانستن اندیشۀ کسی،و «فند»سستی اندیشه.
100[نزغ]
:به هم زد و تباه کرد،خدعه کرد.
/5
قافلۀ بشارت همراه با پیراهن یوسف از مصر حرکت کرد.یعقوب در حالی که چند تن از پسرانش نزد او نشسته بودند،گفت:«من بوی یوسف را میشنوم اگر
اندیشۀ مرا ناتوان و سست نپندارید».فرزندان در شگفت شدند و این سخن را دور از حقیقت و ناشی از محبّت عمیق او به یوسف دانستند.امّا بشیر به زودی رسید و پیراهن را به صورت پدر انداخت و در نتیجه چشمانش بینا شد.یعقوب گفت:«آیا نگفتم که حلّ مشکل من و تعبیر خواب یوسف از خداست»؟فرزندان از پدر خواستند تا آمرزش گناهانشان را از خدا بخواهد و به خطای خود مقرّ شدند،و یعقوب پذیرفت.آن گاه همه به سوی مصر روانه شدند تا با یوسف،عزیز مصر،دیدار کنند.
یوسف با مهربانی از آنان پیشواز کرد و گفت:«به مصر درآیید و به خواست خدا ایمن باشید».پدر و مادر را بر تخت نشانید و در این حال مردم در پیش تخت او برای خدا سجده کردند.یوسف گفت:«این بود تعبیر رؤیای پیشین من،که خداوند به آن تحقّق بخشید».آن گاه ماجرای خود را بیان کرد:چگونه زندانی شد و به لطف پروردگار نجات یافت و آن گاه پس از سالها جدایی میان وی و برادران، خداوند خانوادۀ او را از کنعان به مصر آورد! /5 و نیز گفت:«خدای دانا سنّتهای خود را به آرامی و حسن تدبیر جاری میکند»سپس با استفاده از فرصت خواست که خدا را سپاس گوید و رسیدن به نعمت ملک(حکومت)را یاد آور شود،گفت:پروردگار به او ملک بخشید و تعبیر خوابها را به وی آموخت،اینک از خدایی که آفرینندۀ آسمانها و زمین و دارندۀ دنیا و آخرت است،میخواهد فضل بیشتری نصیبش کند یعنی او را در دنیا بر اسلام نگاه دارد و در آخرت جزو صالحان قرار دهد».
این قصۀ یوسف از خبرهای غیبی است که به پیامبر وحی شد و شامل گزارشهایی مهم است همچون گفتگوی برادران و مشورتی که دربارۀ چاه انداختن یوسف کردند و جز آن،و پیامبر قبلا از این خبرها ناآگاه بود.
[94]
آن گاه که قافله همراه پیراهن یوسف حرکت کرد،امید دیدار یوسف
که پس از تلاش بسیار از دست رفته بود،زنده شد و به حاضران مجلس گفت:«من بوی یوسف را میشنوم».
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
-چون کاروان به راه افتاد پدرشان گفت:بوی یوسف میشنوم».
امّا حاضران سخن او را تصدیق نکردند،زیرا:
اوّلا:آنان امید یعقوب را ناشی از محبّت عمیق نسبت به یوسف میدانستند.
ثانیا:به نظر ایشان معقول نمینمود که کسی بتواند بوی فرزند را از مسافتی دور،حدود ده روز راه،بشنود.از این رو یعقوب گفت:
لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
-اگر مرا دیوانه نخوانید».
اگر به ضعف اندیشۀ من حمل نکنید و نظر مرا باطل نشمارید.
در این جا این سؤال پیش میآید که آیا حس ششم،که از تمرکز آگاهیهای آدمی پدید میآید،بود که /5 یعقوب را از آمدن کاروان و آوردن پیراهن آگاه ساخت یا اعجاز غیبی؟ [95]
یعقوب به رغم مخالفت فرزندان در مورد شنیدن بوی یوسف از گفتۀ خود برنگشت،امّا آنان بر مخالفت خود تأکید کردند و سوگند خوردند که وی در همان خطای کهن خود باقی است.
قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
-گفتند به خدا سوگند تو در همان ضلالت دیرینۀ خویش هستی».
چرا که وی منتظر پسر گم شدۀ خود در جهان غمها بود که در عالم بشریّت از این نوع بسیار رخ میدهد.
[96]
بشیر که گویا مسافت میان فلسطین و مصر را ده روزه طی کرده بود، پیراهن را آورد و بر صورت یعقوب انداخت،یعقوب بینایی خود را باز یافت و این به
سبب شادی غیر مترقّبه یا از غیب بود.
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
-چون مژده دهنده آمد و جامه بر روی او انداخت بینا گشت.گفت:آیا نگفتمتان که آنچه من از خدا میدانم شما نمیدانید».
آن گاه گفت:«من از سوی خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید».وی تعبیر خواب یوسف را دانسته بود که زنده میماند و به سلطنتی میرسد که برادران در پیش او خضوع میکنند و نیز از راه غیب دانسته بود که یوسف نمرده و خدا وعده داده که او را به نزد وی باز گرداند.
[97]
در این جا بود که برادران به گناه خود اعتراف کردند و از پدر خواستند تا برای ایشان آمرزش بطلبد.
قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ
-گفتند:ای پدر! برای گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطا کار بودهایم».
/5
[98]
یعقوب وعده داد که برای ایشان در آینده آمرزش خواهد خواست و به آمرزیدن خداوند امیدوارشان ساخت،چنان که یوسف برادران خطا کار را بخشید و چنان که نیکان گناهکاران را میآمرزند.نباید از رحمت خدا نومید شد زیرا نومیدی از سپاهیان شیطان و از انگیزههای کج روی است.
قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
-گفت:
به زودی برای شما از خدایم طلب آمرزش کنم که خدا بخشنده و مهربان است».
در این جا پرسشی به نظر میرسد:چرا یعقوب استغفار را به تأخیر انداخت؟پاسخ آن است که استغفار شرطهایی دارد:اصلاح خطاها،تصمیم گیری بر تکرار نکردن آنها،تزکیۀ نفس و زدودن رسوبات گناه،استغفار در اوقات بخصوص پس از نماز خشوع آمیز و مانند آن.در حدیث منقول از امام صادق(ع)آمده است:یعقوب استغفار فرزندان را تا هنگام صبح به تأخیر انداخت،زیرا صبح
اجابت دعا را نزدیکتر میکند. (1)
از سوی دیگر یک بار آمرزش خواهی برای بخشوده شدن گناهان بسنده نیست،این امر باید روزهای بسیاری ادامه یابد،از این رو بود که یعقوب گفت:
«آمرزش خواهم خواست».برخی گفتهاند:«یعقوب مدّت بیست سال فرزندان خود را به صف میکرد و دعا و استغفار مینمود و آنان آمین میگفتند».
[99]
یعقوب فرزندان و بار و بنۀ ایشان را فراهم کرد و به مصر،آن جا که ملک عادل بود،روانه شدند.یوسف در نزدیکی شهر از یعقوب و همسرش که خالۀ او بود و نیز راحیل مادر تنی خود استقبال کرد.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ /5 آمِنِینَ
-چون بر یوسف داخل شدند پدر و مادر را نزد خود جای داد و گفت:به مصر در آیید اگر خدا بخواهد در امان خواهید بود».
بزرگترین نعمت خدا بر مردم شهرها امنیّت و تأمین جانی و رفاه و محفوظ بودن از جنگ و غارت و مانند آن است.
[100]
پدر و مادر نزد یوسف بر تخت ملک نشستند و در همین حال همه به پاس نعمتی که بدان نایل شده بودند به خدا سجده کردند.
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً
-پدر و مادر را بر تخت فرا برد و همه در برابر او به سجده در آمدند».
برخی گفتهاند سجده عملا برای خاطر یوسف بود امّا نه آن که به معنی به خاک افتادن باشد،و خم شدن کامل برای احترام و تجلیل ملک رواست و این عبادت نیست که حرام باشد.آنچه حرام و شرک است تقدیس کسی و رسانیدن او به مقام الوهیّت است،چه از راه سجده باشد یا اطاعت مطلقه یا حتی دست را بلند
1) 22) -نور الثقلین،ج 2،ص 466 شماره 197.
کردن که اشاره به الوهیّت طرف باشد.امّا اگر احترام کسی به قصد بزرگداشت نه تقدیسی باشد و اطاعت از او به نیّت پرستش خدا و خضوع در برابر او از طریق اطاعت ولیّ امر باشد،سجده بر او حرام نیست،مگر آن که سجده ذاتا رمز الوهیت تلقّی شود چنان که هم اکنون در میان ما مسلمانان مصطلح است.
بسیاری از ملّتها در دیدارهای خود به اندازۀ رکوع یا بیشتر به عنوان احترام خم میشوند،و این ابدا معنی اعتقاد به الوهیّت شخص مورد احترام را نمیرساند و به همین جهت حرام نیست،حال آن که چنین کاری برای ما حرام به شمار میآید، زیرا ذاتا نماد پرستش است که ویژۀ خداست.
باری،چون برادران به یوسف سجده کردند،یوسف رو به پدر نمود.
وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ
-گفت:ای پدر!این است تعبیر آن خواب من».
«این تعبیر خواب من بود»،خورشید و ماه پدر و مادر او.و یازده ستاره برادران اویند که همه پیش او به سجده افتادهاند.
/5 بدین سان خداوند رؤیا را تحقّق بخشید و در صورتی که یوسف در راه تحقّق آن کوشش و حسن تدبیر به کار نمیبرد امکان داشت که به صورت خواب و آرزو باقی بماند.
قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ
-که اینک پروردگارم آن را تحقق بخشیده است و چقدر به من نیکی کرد آن گاه که مرا از زندان برهانید».
از میان رویدادها مرحلۀ زندان را یاد آور شد،زیرا اهمیّت بسزایی داشت و فاصلۀ بسیاری بود بین زندانی متّهم به جرم شرافت و پاکی به ملکی که همۀ امور به دست اوست.
وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
-یعنی شما را از زندگی در صحرا به زندگی در شهر مصر سوق داد،» مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی -امّا شیطان پیوند ما را
به هم زد و بین ما اختلاف انداخت.» سپس یوسف یاد آور شد که کار الاهی به نرمی آبی که در ریگ زار فرو میرود،در خلال زندگی جریان پیدا میکند،چنان که کسی نمیداند تحوّل چگونه به کمال رسید.
إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ
-پروردگارم به هر چه خواهد دقیق است.» زیرا تدبیر او به نرمی و بی خروش یا دشواری در میان صخرههای زندگی راه پیدا میکند و کسی نمیتواند در برابر آن بایستد.
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
-او دانا و حکیم است.» خداوند با علم خود به راههای زندگی آگاه است و با حکمتش تدبیر امور را تا پایان انجام میدهد.
/5
[101]
یوسف در اوج قدرت و ملک از خدا غافل نشد و فراموش نکرد که این ملک را خدایش داده و آنچه دارد جزئی از سلطنت بزرگتر خداست،چنان که دانش او جزئی از علم خداست،از این رو وی به خدا نیازمند است تا به ملک بیشتری برسد و در تعبیر رویدادها داناتر باشد.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
وی ایمان داشت به این که زندگی دنیا با خیر و شرّش پلی است به آخرت که زندگی واقعی است،و فراموش نکرد که دنیا با خیر و شرّش و با زندان و ملک
مصرش پست و حقیر است،از این رو در مقام دعا گفت:
فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
-ای آفرینندۀ آسمانها و زمین تو در دنیا و آخرت کارساز منی.مرا مسلمان بمیران و قرین شایستگان ساز.» هدف والا برای آدمی باید استمرار بر خطّ اسلام تا زمان مرگ باشد و از آن پس با نیکان محشور گردد.
[102]
قصّۀ یوسف که خدا از طریق وحی به پیامبر خود گزارش کرد در این جا پایان میگیرد:نکتههایی نغز به ما میآموزد:چگونه مکر به مکّار سودی نمیبخشد و /5 سرانجام دامن خود او را میگیرد.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ
-اینها خبرهای غیبی است که به تو وحی کردیم،و آن هنگام که با یکدیگر گرد آمده بودند و مشورت میکردند و حیلت میساختند تو نزد آنها نبودی.» /5
وَ مٰا أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ (103) وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (104) وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ (105) وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (106) أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (107) قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (108) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (109) حَتّٰی إِذَا اِسْتَیْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (110) لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (111)
/5
103[حرصت]
:«حرص»جستن چیزی است با کوشش در رسیدن به آن.
107[غاشیه]
:آنچه چیزی را با گستردنش بپوشاند،و «غشاء»پوشش،پرده.
[بغتة]
:ناگهانی،رسیدن امری به گونۀ غیر منتظره.
108[سبیلی]
:سبیل به معنای راه و جایی است که برای پیمودن و در نوردیدن آماده شده باشد.
110[استیأس]
:نومید شد،به معنی«طلب»نزدیک است، گویی کسی با اطلاع از امتناع چیزی یأس را میجوید.
[بأسنا]
:سختی،سختی کاری بر نفس،«بؤس»به معنی فقر نیز از همان مادّه است.
111[الألباب]
:عقلها،مفردش لبّ است.وجه تسمیه این
است که عقل گرانبهاترین چیز در انسان است و لبّ یعنی برگزیده.
/5
از قصّۀ یوسف عبرتی مجسّم در طبیعت بشری که با حق میستیزد ماند.
به رغم علاقۀ پیامبر گرامی و اصحاب حق بیشتر مردم مؤمن نیستند و رسالت را آسیب و زیان میدانند حال آن که رسالت یادآوری و راهنمایی به حقیقتی است که از آن غافلند.چه قدر نشانههای آفرینش در آسمان و زمین وجود دارد که پیش چشم آنهاست بی آن که از آنها بهره ببرند،بلکه رو میگردانند.بیشتر آنان ایمانی آمیخته به شرک دارند که نتیجتا ایمان درست نیست.روشن نیست که آیا در برابر عذاب الهی امان نامه گرفتهاند،عذابی که فراگیر و ناگهانی است و در وقتی میآید که آنان آگاه نمیشوند.
امّا پیامبر به راه روشن دعوتشان میکند که دعوت به سوی خداست.وی و پیروانش در این راه با بینش کامل گام بر میدارند یعنی بینش بیگانه پرستی و پاک دانستن خدا از هر نوع از انواع شرک.
پیش از این هم رسالت خدا چنین بود.از مردم کسانی را به پیامبری بر انگیخت تا دیگران را به توحید فرا خوانند.چرا اینان در شهرها سیر نمیکنند تا پایان کار گذشتگان را ببینند و نیز بدانند که برای پرهیزگاران خانۀ آخرت /5 بهتر است؟چرا با وجود روشنی حقیقت آن را در نمییابند؟! پروردگار جهان پیامبرانی برای تبلیغ پیام الهی فرستاد امّا مردم نپذیرفتند تا آن جا که پیامبران نومید شدند و گمان کردند که به آنان وعدۀ دروغ داده شده
است.در این حال نصرت خدا رسید و عذاب خدا کافران را در گرفت بجز کسانی که به ارادۀ الاهی نجات یافتند.کسی نمیتواند عذاب خدا را از گناهکاران منع کند.در این قصّههایی که از گذشتگان نقل شد خردمندان را عبرت است و افترا بر خدا نیست بلکه سخنان حقّی است که مطالب پیامبران گذشته را تصدیق میکند و به تفصیل سخنان میپردازد و مؤمنان را راه مینماید و رستگارشان میکند.
[103]
اساسا هر آدمی به راهنمایی خردی که خداوند در او به ودیعه نهاده و نیز راه هدایت را به وی نموده است،باید ایمان داشته باشد،امّا عملا اندکی از مردم به درجۀ ایمان میرسند،چنان که اندکی از آدمیان از دانش و ارادهای که چهرههای درخشان جهان بشریّت از آن برخوردارند سود میبرند.از این رو پیامبر نباید به سبب ایمان ناپذیری اکثریّت مردم دچار تنگنا و مشقّت باشد بلکه باید سپاسگزار باشد که گروهی ایمان آوردهاند،چرا که باعث آمده است که گروهی از فرزندان آدم به رغم سختیها به قلّۀ شامخ ایمان برسند.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
-هر چند تو به ایمانشان حریص باشی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.» [104]
ایمان ناپذیری مردم دلیل آن نیست که رسالت مخالف مصالح آنان است یا پیامبر از آنان اجری بخواهد یا این که رسالت به گروهی معیّن اختصاص داشته باشد.
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
-و تو در مقابل پیامبریت از آنها مزدی نمیطلبی و این کتاب جز اندرزی برای مردم جهان نیست.» [105]
ایمان ناپذیری کافران به این سبب هم نیست که نشانههای آفرینش اندک است.بلکه بسیار است و در آسمانها و زمین گسترده،لیکن آنان از
آنها رو میگردانند و به شهوات و تنگناها تن در میدهند.
/5
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ
-چه بسیار نشانههایی در آسمانها و زمین است که بر آنها میگذرند و از آن رخ بر میتابند.» [106]
آری،مردم بر حسب فطرت خدا را میشناسند و منکر وجود او نیستند.امری که پیامبران برای اصلاح آن آمدهاند آلودگی ایمان به شرک است.
آنها به خدا و به هوای نفس و به طاغوت باور دارند و در نتیجه کاملا خاضع خدای پاک نیستند و این با کفر برابری میکند.چه،ایمانی که توان پایداری در برابر تنگنا را ندهد چه سود دارد؟ وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ -و بیشترشان به خدا ایمان نیاورند مگر به شرک.» [107]
امّا سبب این که ایمانشان به خدا ایمان حقیقی نیست ادّعای آنهاست که خداوند عذابشان نخواهد کرد و نیز این که به نعم الاهی شاد میشوند و از عذاب فراگیر خدا نمیهراسند چنان که از مرگ و قیامتی که به دنبال آن است و ناگهان فرا میرسد،بیمی ندارند.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
-آیا پندارند که ایمنی یافتهاند از این که عقوبتی عام از عذاب خدا آنها را فرو گیرد یا قیامت بناگاه فرا رسد بی آن که خبردار شوند.»
[108]
دعوت الاهی آشکار است و اصحاب دعوت به یقین آن را میپذیرند.این دعوت نه مادّی است نه شخصی و نه مصلحتی،بلکه خالصا برای خداست.
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی
-من این راه را میپیمایم.» این آیات قرآنی راه خدا را نشان میدهد.
أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ
-به سوی خدا فرا میخوانم.» /5 نه برای خود یا وطن یا سرزمین و قبیلهام.
عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
-من و پیروانم راه خود را آشکارا میشناسیم.» و آن را میپیماییم و ذرّهای شک نمیکنیم و راه،راه هوا یا تقلید یا قبول تحمیلها نیست.
وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
-و پاک است خدا و من از مشرکان نیستم.» [109]
مؤمنان به راهی میروند که خداشناسان پیشین بدان راه رفتهاند.
خداوند از میان خود مردم مردانی را برانگیخت و به آنان وحی کرد چنان که به محمد(ص)وحی نمود.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ
-و ما پیش از تو به رسالت نفرستادیم مگر مردانی را از مردم قریهها که به آنها وحی میکردیم.» (مردم شهرهایی که پیامبران بدانها فرستاده شدهاند).
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا
-آیا در زمین نمیگردند تا ببینند،» برای رسیدن به حقیقت بسنده نیست که در خانه بنشینند و به اندیشههای پیشینیان یا فرهنگ اجتماعی موجود کفایت کنند بلکه باید در راه وصول به حقیقت حرکت کنند و در سرزمینهای گوناگون بگردند و اقوام از میان رفته را ببینند.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
-آیا در زمین نمیگردند تا ببینند عاقبت پیشینیان چگونه بوده است.» که فرجام آنان نابودی و هلاک بود چرا که رسالتها را انکار کردند،امّا در آخرت طبعا نصیب بدی خواهند داشت.
/5
وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
-و سرای آخرت پرهیزگاران را بهتر است،چرا نمیاندیشید؟» [110]
نابودی کافران و منکران با هشدار قبلی بود.پیامبران به قدر توان در دعوت به توحید کوشیدند و بر آزار آنان صبر کردند تا آن جا که به درجۀ یأس رسیدند.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا
-چون پیامبران نومید شدند و چنان دانستند که آنها را تکذیب میکنند یاریشان کردیم.» در تفاسیر در معنی این آیه آمده است که پیامبران یقین کردند که مردم به کلّی تکذیبشان کردند حتی یک تن اصلاح پذیر نیست...از سوی دیگر معنی چنین است که امّتها پنداشتند که پیامبران از وعدۀ پیروزی که به آنان داده شده و نیز در وعدۀ نابودی دشمنان دروغ گفتهاند.از ابن عبّاس روایت شده که گفت:
«پیامبران بشر بودند،از این رو چون ضعیف شدند نومید گردیده پنداشتند که وعدهها دروغ بوده است.سپس این آیه را خواند: حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ ؟-طبرسی گوید:«این سخن بعید است و ما نظر خود را گفتیم». (1)
فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
-و هر که را خواستیم نجات دادیم و عذاب،از مردم گنهکار باز گردانیده نشود.» [111]
برداشتهای ما از تاریخ پیامبران و اقوام گذشته میتواند الهام بخش نظامهای اجتماعی باشد و طبیعت تحوّلات تاریخی را برای ما روشن سازد،امّا به شرط آن که آدمی عقل خود را به کار اندازد و به کنه قضایا بیندیشد.
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ
-در داستانهایشان خردمندان را عبرتی است.» نتیجه آن که عبرتهای تاریخی دروغ پذیر نیست،زیرا حاکی از حقایقی
1) 23) -مجمع،ج 2،ص 271.
خارجی است که هر انسانی با به کار بردن عقل و شعور خود آنها را میفهمد.مثلا اگر کسی با اشاره به خورشید یاکوهها و دریاها بگوید:«آیا نمیبینید چه قدر زیبا و منظّماند!»میتوان گفت که«تو دروغ میگویی؟!»آدمی خود خورشید را میبیند و زیبایی آن را در مییابد و به مجرّد اندیشه به نظام آن پی میبرد و میداند که گفتۀ دیگران درست نیست.آیات قرآن نیز چنین است، /5 اشارههای روشنی است به حقایقی در خود جهان هستی.
مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
-این داستانی برساخته نیست بلکه تصدیق سخن پیشینیان و تفصیل هر چیزی است و برای آنها که ایمان آوردهاند هدایت است و رحمت.» قرآن حقایقی را که آدمی آنها را مبهم میبیند گزارش میکند و مؤمنان را با حقیقت اشیا آشنا میسازد و به سبب همین معرفت نعمتهای انبوهی به آنان میبخشد.
در این جا سورۀ یوسف پایان میگیرد،سورهای که سرشار از عبرتهای تاریخی است و درون نفس آدمی را کشف میکند که دارای خرد و اراده و دانش است چنان که در یوسف جلوهگر میشود یا دارای حسد و کبر و حیله است که برادرانش داشتند.
/5
/5
از پیامبر گرامی(ص)نقل شده که فرمود:«هر که سورۀ رعد را بخواند، اجر ده حسنه را میبرد،به شمار هر ابری که میگذرد و همۀ ابرهایی که تا روز قیامت به وجود میآیند و روز قیامت از وفا کنندگان عهد خدا خواهد بود».
(مجمع البیان،ج 6،ص 273).
و امام حسین(ع)فرماید:«هر که سورۀ رعد را بسیار بخواند هرگز دچار صاعقه نمیشود و اگر مؤمن باشد بی آن که با او حساب کنند به بهشت در میآید و دربارۀ همۀ آشنایان از افراد خانواده و برادران شفاعت میکند».
(همان تفسیر).
/5
چرا این سوره«رعد»نامیده شده است؟آیۀ اساسی دربارۀ رعد در همین سوره است که خط عمومی سوره را تعیین میکند و از طریق آیات هستی،به ایمان و راه درست پیوندمان میدهد.رعد حالتی طبیعی است که مسبّبات و اهدافی دارد،
زیرا رعد فقط نشانۀ هستی نیست و ممکن است آیهای باشد که ما را به خدا و قدرت و رازق بودنش دلالت کند.
با وجود این که صدای رعد ما را میترساند،امّا خداوند با ذکر آن نکتۀ مهمی را به ما گوش زد میکند:«رعد آیتی از آیات الهی است همچون آسمانها و زمین که آیات او هستند.پس این طبیعت نیست که معبود ماست و باید بپرستیمش، بلکه آفریدهای از آفریدههای خداست که به تسخیر ما در آورده است تا از آن بهره ببریم،پس طبیعت حاکم نیست خاصه که میدانیم رعد،آسمان و زمین از ترس خدا تسبیح میکنند».
از روزگاران کهن برخی از مردم طبیعت را به جهت عظمتی که در او میدیدند، /5 میپرستیدند،بعضی از آنان خورشید و بعضی دیگر ماه یا ستاره یا...را عبادت میکردند و در زمان حاضر شواهدی بر این امر داریم،مثلا کلمۀ اطلس به خدای زمین و ابوالو به خدای آسمان دلالت دارد.
اگر آدمی خدای یگانه را بپرستد همه چیز تحت تسخیر اوست.
«عبدی اطعنی تکن مثلی اقول للشیء کن فیکون،و تقول للشّیء کن فیکون» یعنی بندۀ من،از من اطاعت کن تا همچون من باشی.به چیزی میگویم باش،میباشد و تو نیز به چیزی میگویی باش،میباشد.
فلا تکن عبد غیرک و قد خلقک اللّٰه حرا بندۀ شخص دیگری مباش در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است.
امّا اگر آدمی خدا را نپرستد حاکم و سرور طبیعت نخواهد بود بلکه طبیعت بر او حاکم خواهد شد.اگر انکار و تکذیب کند،خداوند طبیعت را بر او مسلّط میکند.
از این رو هدف از نشانههای آفرینش در طبیعت خود آنها نیستند بلکه هدف استوار کردن روح ایمان به خدا در دل آدمی و کاشتن یقین در آن است.
در واقع مسیر طبیعت تلخیص زندگی آدمی است،چنان که دانشمندان میگویند:
«طبیعت رو به زوال و نیز در حال کاهش مستمرّ است،آیا این امر دلیل آن نیست
که عمرهای ما نیز چنین است و اگر معتقد نباشیم که عمرهای ما به سبب وجود عوامل نفسانی به حدّ معیّنی منتهی میشود مغایر با اصل مذکور خواهد بود.به تعبیر دیگر عمرهای ما به ناچار تا حدّ زمان نابودی خورشید و زمین و ماه برقرار است و این در صورتی است که عمرها را به اندازۀ عمر خورشید و ماه تصوّر کنیم».
/5 سورة الرّعد
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . المر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (1) اَللّٰهُ اَلَّذِی رَفَعَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ یُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ (2)
2[عمد]
:جمع عماد یعنی ستونها و پایهها.
/5
چرا بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ در همۀ سورهها تکرار شده است تکرار برای این است که در هر سوره معنی تازهای میدهد که با طرح عمومی سوره منسجم است:مفهوم بسملۀ سورۀ حمد با مفهوم آن در سورۀ شوری فرق دارد،همچنین سورۀ الذّاریات با هر دو آنها.
در همین سورۀ رعد گفتگو دربارۀ هدایت از طریق آیات خدا در طبیعت است و رعد نمونهای از آنهاست و همۀ این آیات تجلّی اسمای الهی هستند که بر قدرت و تسلّط و عظمت دلالت دارند،پس مفهوم بسمله این است که به نام خدایی که صاحب سلطه و عظمت و ملکوت و قدرت و رحمت فراگیر و دایمی است آغاز میکنم.
/5
[1]
المر -الف،لام،میم،را.
رموز آغاز سورهها به یکی از دو معنا اشاره دارند:
رمزهایی میان خدا و بندگان مخلص اوست یا اشاره به خود قرآن و یا هر دو آنهاست.سخنی که ما میگوییم معمولا از آن یک معنا را قصد میکنیم؛شخص ادیب گاهی سخنی میگوید و از آن دو معنی قصد میکند،ولی خداوند سخنی را وحی میکند که دارای هفتاد معناست.در حدیث آمده:«کتاب خدا بر چهار مبناست:عبارت،اشارت،لطایف،و حقایق.عبارت برای عوام،اشارت برای
خواص،لطایف برای اولیا و حقایق برای پیامبران است». (1)
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
-اینها آیات این کتاب است و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است حق است.» خطاب به پیامبر میگوید ناگزیر باید بدانی آنچه بر تو فرستاده شده حق، تمام حق است. اَلْحَقُّ -گفت،نه حق-و الف و لام معنی استغراق میدهد، بدین معنی که در غیر قرآن حقّی نتوان یافت.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
-ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.» تعبیراتی از این قبیل در بسیاری از آیات دیده میشود:بندگان سپاسگزار من کم هستند،بندگان مؤمن اندکاند،اگر از بیشترینۀ مردم پیروی کنی، گمراهت میکنند و و...
/5 چرا؟تکرار این معنی از آن روست که آدمی به سبب ضعف طبیعتش و عدم اعتماد به نفس،همیشه از عقل خود پیروی نمیکند و تابع مردم میشود و میگوید:«با مردم بودن جشن و شادمانی است».قرآن ما را وا میدارد که به آفاق آسمان و زمین بی هیچ مانعی بنگریم تا از تنگناهای اجتماعی که خرد آدمی را به زنجیر میکشد برهیم.قرآن از آغاز وابستگی تبعی را میبرّد تا شخصیّتی مستقل دارای اندیشه بسازد،چرا که کلید عقل آزادی است.
[2]
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا -خدا هموست که آسمانها را بر افراشت بی آن که پایهای داشته باشد که آن را ببینید.» در تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی در ضمن حدیثی دراز از امام رضا(ع)دربارۀ این آیه آمده است:«آنجا ستونهایی است امّا شما آنها را نمیبینید» (2)خدا میداند
که در این ستون چیست؟ احتمالا مراد از«عمد»(ستونها)تعادل نیروهای دافعه و جاذبه بین ستارگان است.نیروی دافعهای که از گردش زمین به دور خورشید پدید میآید برابر است با نیروی جاذبۀ خورشید.از این رو زمین میلیونها سال در مدار واحدی میماند.امّا اگر یکی از دو نیرو تغییر یابد،پی آمد آن خارج از حساب است.در صورت ازدیاد نیروی دافعه،زمین در خط مستقیمی به سوی مجهول رها میشود و در صورت ازدیاد نیروی جاذبۀ خورشید،زمین به خورشید میپیوندد زیرا نهایتا ناگزیر میشود که حرکت حلزونی داشته باشد.مثالی میزنیم:
ریسمانی است یک طرف آن در دست توست و به طرف دیگرش قطعه سنگی بسته شده است. /5 آن را میچرخانی و در این صورت سنگ میخواهد خود را رها سازد امّا سنگ نه رها میشود و نه به دستت میچسبد،زیرا دو نیروی دافعه و جاذبه برابرند.حال اگر آن طرف ریسمان را که در دست توست رها کنی،سنگ خلاص میشود و اگر در اثنای چرخاندن ریسمان را به دستت بپیچی،پس از اندکی سنگ به دستت میچسبد.
شاید عَمَدٍ -چنین تفسیری داشته باشد،و خدا داند.
ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ
-و سپس بر عرش قرار گرفت.» خداوند سبحان جهان را مانند ساعتی نیافریده که خود بگردد،بلکه آن را خلق کرده و سپس بر عرش مستقر شده،یعنی به تدبیر امر پرداخته است،حتی حرکت تو نیز به ارادۀ اوست،تا چه رسد به آسمانها و زمین.خدا بر تمام هستی مسلّط و مدبّر آن است.
در برخی از احادیث«عرش»مخلوق دانسته شده است و درست آن است که«عقلی»است.زیرا احادیث دیگری نیز هست که آن را«برتر از هستی و بزرگترین آن»توصیف میکند و آن را بر روی آب میداند،عقل حکم میکند که حدّ خود را نگاه داری و از نادانسته پیروی نکنی.پیامبر گرامی در ضمن سفارش خود به ابو ذر فرمود:
«ای ابو ذر!اگر دربارۀ دانشی از تو پرسیدند که نمیدانی،بگو نمیدانم تا از پی آمد آن برهی،و از نادانسته پیروی نکن تا روز قیامت از عذاب الاهی برهی». (1)
وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی
-و آفتاب و ماه را که هر یک تا زمانی معین در سیرند رام کرد.» پروردگار متعال خورشید و ماه را برای هدفهای معیّن و تا وقت معلوم (قیامت)آفریده است.دربارۀ این هدفها سخن نمیگوییم،و آنچه مهمّ است دو مطلب است: /5 نخست آن که خورشید و ماه لفظهایی هستند که بر عموم همجنسان دلالت میکنند و حتّی بر زمین،و گویا خداوند با ذکر آنها اشاره به مردم روی زمین میکند.
امّا«وقت معلوم»تعیین آن به دقّت امکان ندارد.خورشید و ماه عمر ستارگان را دارند و به هر حال خورشید ما به نسبت خورشیدهای دیگر سالمندتر شده است.
دانشمندی میگوید:ستاره بر حسب قوانین تطوّر طبیعی از مرحلهای به مرحلۀ دیگر میگذرد و این تطوّر او را پیر میکند.آری پیر میکند و نباید تعجّب کرد.
از آغاز آفرینش بشر کسی نشنیده است که ستارۀ قطبی یا عقرب مشرف به موت باشند امّا در واقع چنیناند.ستاره آن گاه که میدرخشد مانند هر موجود زنده مقداری از نیروی خود را از دست میدهد و اگر چه به طریقی تجدید قوا میکند امّا سرانجام رو به کاستی میگذارد و زمانی میرسد که ناگزیر همه نیروهایش تمام میشود.
به خورشید مینگریم و میبینیم که انرژیی را بالغ بر 380000 میلیارد میلیارد کیلووات به شکل اشعّۀ الکترومانیتیک گوناگون در فضا پراکنده است و این«انرژی»قادر است تمام آبهای اقیانوسها را در یک ثانیه بجوشاند.ذهن ما از تصوّر این ارقام هنگفت ناتوان است،امّا با اطّلاع از آن متوجه میشویم که این تبذیر
1) 3) -بحار،ج 77،ص 78.
مانع از آن است که خورشید عمر درازی بکند و اگر هم از زغال خالص تشکیل شده بود در زمان درازی پیش از آن خاکستر میگردید.منبع تغذیۀ خورشید از لحاظ انرژی که با صدور اشعّه دائما از خود حرارت میزاید،نمیتواند سوخت شیمیایی معمولی باشد.
از آیۀ مورد بحث این نکته را نیز میتوان فهمید که زمان جزئی از طبیعت است.
/5
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ
-کارها را میگرداند و آیات را بیان میکند.» خداوند آیات خلقت را برای ما گزارش میکند،امّا به چه هدفی؟ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ -باشد که به دیدار پروردگارتان یقین کنید».
و«یقین»بالاترین درجۀ ایمان است.
/5
وَ هُوَ اَلَّذِی مَدَّ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (3) وَ فِی اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (4) وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (5) وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ اَلْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (6) وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (7)
/5
3[رواسی]
:کوههای استوار.
[یغشی اللیل النّهار]
:تاریکی شب روشنی روز را میپوشاند.
4[صنوان]
:جمع صنو به معنی مثل،و«صنوان»درختان خرماست که بر یک ریشه باشند.
5[الأغلال]
:جمع غلّ،زنجیری که دست را به گردن بپیوندد.
6[خلت]
:گذشت.
[المثلات]
:جمع مثله،عقوبتها.
/5
سیاق آیات ما را متوجّه میکند که در جهان هستی طبیعتا اختلاف است و همین اختلاف دلیل روشنی بر قدرت خداوند سبحان است.
کاینات دلالت دارد به این که خداوند دارندۀ همه چیزهاست و جز او معبودی نیست و توحید در اختلاف موجود در جهان هستی متجلّی است.
پروردگار زمین را گسترد و در آن کوههای استوار بلند آفرید تا از تمایل و حرکت نگاهشان دارد،و از هر موجودی یک جفت آفرید،روز را بر شب چیره کرد و شب را بر روز پوشانید.آیا این نشانههای آفرینش ما را بر آن نمیدارد که دربارۀ ناظم جهان هستی بیندیشیم و آیا اینها دلیل بر یگانگی منظّم نیست.اگر نظام دهنده بیش از یکی بود این نظم و نسق شگفت آور پدید میآمد؟! چنان که جهان کلیّة مایۀ عبرت است،اجزا و تفصیلهای آن نیز عبرت انگیز است.مثلا در حالی که طبیعت زمین یکی است،قطعههای مجاور با یکدیگر فرق دارند،آیا این امر ایمان ما را به خدا استوار نمیکند. /5 درختان از حیث میوه بر یکدیگر برتری دارند،برخی تک و برخی جفتاند حال آن که از یک آب میآشامند و در یک زمین میرویند.
این نشانههای آفرینش برای آن است که غافلان بیدار شوند،البته غافلی که گوش دهد و توجّه کند،امّا به رغم این همه نشانههای بسیار که در همه جای جهان وجود دارد،آدمی در قدرت خدایش که میتواند پس از مرگ زندهاش کند شک دارد!غافل از آن که پدید آوردن موجودات از عدم دشوارتر از بازگردان آنها به زندگی و وجود است،امّا انکاری که کافران به روز رستاخیز دارند به سبب کافر شدن آنان به خدا و نیز به سبب این است که خدا را آن چنان که میشاید نشناختند.
اینان دلهایشان را با زنجیر شهوات بستند و نتوانستند آزادانه بیندیشند،به همین سبب روز قیامت به آتش جاودانی خواهند سوخت.این کافران نتوانستند از زندگی دنیا بهرهمند گردند چرا که پیوسته به جای نیکی به بدی میشتافتند،و اگر این نبودی که رحمت خدا بر غضبش پیشی جسته و کافران را مهلت داده است، آنان را به عذاب سختی گرفتار میکرد.
آنان از رسول گرامی آیات(معجزات)میخواستند و نمیدانستند که پیامبر وظیفهاش بیم دادن است و نمیتواند جز به اجازۀ الاهی معجزهای بیاورد.از سوی
دیگر آنان به آیاتی که نازل گردیده کافر شدهاند،چه ضمانتی هست که به آیات جدید ایمان بیاورند؟آیا احتمال قوی نمیرود که همین آیات را هم انکار کنند چنان که آیههای پیشین را منکر شدند؟! نتیجه آن که مشکل آدمی روش فکری اوست که اگر درست باشد قادر به تفکّر سالم بی آن که مانعی برای رسیدن او به معرفت باشد خواهد بود و معرفت منتهی به حکمت میشود که خدا دربارۀ آن فرمود: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً -.قرآن کریم در آیات بسیاری عوامل وادارندهای را به کار میبرد تا روش فکری آدمی را اصلاح کند و برای این منظور طبیعت را از نو برای ما تصویر میکند تا ما را بدان متوجّه سازد،چنان که گویی از پیش ندیده بودیم.
/5
[3]
وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ -اوست که زمین را بگستراند.» جزئیّات جهان هستی را ناگزیر به یک محور باید ارتباط داد تا این جزئیّات همۀ کوششها و اعمال ما را به خود مشغول نکند و فرقها و اختلافهایی که پیدا شده،به سبب همین عدم ارتباط است و در صورتی که همه را با هم بنگریم به مدبّری واحد یعنی خدایی که جزئیّات را تدبیر و آنها را اداره میکند پی میبریم.
با توجّه به این طرح در پیرامون خود چه میبینیم؟:
زمین را که تودهای بزرگ شناور است میبینیم تا آن جا که چشم کار میکند گستردگی دارد و کاملا گرد نیست تا ساختن بناها و نیز زراعت بر آن آسان باشد.بین کروی بودن و گستردگی زمین منافاتی نیست.زمین مدوّر است امّا از هر سو نگاه کنی گستردهاش میبینی و خود این گستردگی دلیل دیگری بر کرویّت آن است،زیرا هر قدر که به خط مستقیم حرکت کنی زمین را گسترده میبینی تا به جای نخستین باز میگردی.
وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً
-و کوهها و نهرها را در آن قرار داد.»
خداوند زمین را چنان آفریده که آدمیان را حرکت ندهد بلکه به وسیلۀ کوهها استوارش کرده است.آیا کوهها به وجود مدبّر دلالت نمیکند؟!به هنگام ذکر کوهها ناگزیر از رودها و چشمهها باید یاد کرد،چرا که نهرها از کوهها زاده میشوند،چنان که در توحید مفضّل از امام صادق(ع)آمده است:
«ای مفضّل،به این کوههای انباشته از گل و سنگ بنگر،که ناآگاهان آنها را زاید و بیفایده میدانند،امّا سودهای فراوانی دارند،از جمله آن که برف بر آنها مینشیند و در قلّههای آنها باقی میماند تا به هنگام نیاز مردم آب شود و در چشمههایی /5 پر آب جاری گردد و رودخانهها تشکیل دهد». (1)
دانشمندان زیست شناسی میگویند:زمین بر شبکۀ قوی و منظّم از تخته سنگهایی قرار گرفته است که به یکدیگر متّصل و در پوستۀ درونی و نیز گاهی به صورت برجستگیها و بلندیهاست و اگر این شبکه در درون و بیرون زمین نمیبود، زمین به هنگام گردش دورانی به راست و چپ پخش میشد و شکل معیّنی پیدا نمیکرد.از این رو کوهها و شبکۀ درونی آنها مانند استخوان بندی برای زمین است که شکل آن را حفظ میکند.
وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
-و از هر میوهای در آن دو تا قرار داد.» رابطۀ زمین با کوهها و رابطۀ چشمهها با کوهها و رابطۀ رستنیها با چشمهها چیست؟ اینها موجودات گوناگونی هستند که هر یکی به دیگری خدمت میکند،آیا این امر دلیل یگانگی آفریننده نیست؟و موجودات هر قدر مختلف باشند رابطۀ دقیقی بین عناصر جهان هستی وجود دارد.
نبات خود دلیل بزرگی است،زیرا از آن تنها یک جنس خلق نشده،بلکه خدا از هر نوع دو جنس نر و ماده برای ادامۀ تولید و افزایش آفریده است.آیا این
1) 4) -بحار،ج 3،ص 127.
دلیل حکمت خدا نیست؟ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ -شب را در روز میپوشاند.» آمد و شد شب و روز نیز وحدانیّت خدا را اثبات میکند.امّا چرا گفته است شب روز را میپوشاند؟زیرا اصل در دنیا شب است و خورشید میدمد تا برای مدّتی تاریکی را بزداید.شب و روز /5 فوایدی انبوه دارند که جز خردمندان در نمییابند.امام صادق(ع)در گزارش این معنا به مفضّل میگوید:
«در اندازۀ روز و شب بیندیش که چگونه منطبق با مصالح مردم نهاده شده است.بالاترین میزان هر یک به هنگام درازی از پانزده ساعت نمیگذرد.فرض کنیم مثلا اندازۀ روز 100 یا 200 ساعت میبود،آیا در این صورت همۀ موجودات اعمّ از حیوان و نبات نابود نمیشدند؟امّا حیوان در تمام این مدّت آرامش و آسایش نداشت و انسان نیز از کار و کوشش فرو نمیایستاد و در نتیجه هر دو هلاک و تلف میشدند،و امّا نبات مدام در معرض گرمای روز و تابش آفتاب قرار میگرفت و خشک میشد و میسوخت.همچنین اگر شب به میزان مذکور ادامه مییافت جانداران نمیتوانستند به تلاش و کوشش خود در طلب معاش بپردازند و میمردند و امّا نباتات از حرارت طبیعی محروم میشدند تا میگندیدند و تباه میگشتند،چنان که میبینیم وقتی گیاهان در جایی دور از آفتاب نگاهداری شوند میپژمرند و میپوسند». (1)
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
-همانا در این،آیاتی است برای آنان که میاندیشند.» نشانههای آفرینش در جهان پخش شده و روح تو تشنۀ شناخت حقیقت است،لیکن حقیقت نزد تو نمیآید مگر آن که تو به سوی آن بروی.از این رو تو نیازمند کوشش ذهنی و اندیشگی هستی تا نشانهها را دریابی و از آنها پند بگیری.
مبنای اندیشه برانگیختن عقل و در آوردن گنجینههای آن و پیوند دادن اشیا به
1) 5) -بحار،ج 3،ص 118.
یکدیگر و ارتباط دادن همۀ آنها به آفریننده و مدبّر جهان است.
[4]
وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ -و بر روی زمین قطعههایی است در کنار هم.» زمین شامل قطعههای مجاور گوناگون است بعضی /5 شورهزار،برخی زمین زراعی و برخی دیگر سنگلاخ و...است.در حدیث از عیّاشی آمده:«مراد این است که زمینی خوش مجاور با نمک زار،و از جنس آن نیست،چنان که قومی همسایۀ قومی دیگر است و از جملۀ آنان نیست». (1)
وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ
-و باغهای انگور و کشتزارها و نخلهایی که دو تنه از یک ریشه رسته است یا یک تنه از یک ریشه و همه به یک آب سیراب شوند.» چنان که زمینهای گوناگون مجاور هم به آفریدگاری خدا دلالت دارد، باغها و درختان انبوه از قبیل انگور و خرما و نیز زراعتهای مختلف نیز رهنمون ما به خداست.شگفت این که در بعضی از درختان خرما دو درخت از یک ریشه میروید و شگفتتر از آن گوناگونی میوههای درختان است در حالی که همه یک آب میآشامند و از یک زمین تغذیه میکنند،و درخت به طور نوع واحد میروید اگر چه در خاک و هوای مختلف کاشته شود.
وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ
-و در ثمره بعضی را بر بعضی دیگر برتری نهادهایم.» «نفضّل»گفت،نه«تتفاضل»،یعنی خداست که در هر میوهای خاصیتی از حیث مزه،رنگ،شکل و منفعت نهاده است.اختلاف مزه دالّ بر اختلاف مواد و فواید،و اختلاف مواد و فواید دالّ بر حکمت الاهی است.بدن تو به
1) 6) -تفسیر عیّاشی،ج 2،ص 203.
نسبتی معیّن از آهن نیاز دارد که آن را در بعضی سبزیجات مییابی،و همچنین است نسبت انواع ویتامینها و قندها و جز آن،و میدانی که مقدار مورد نیاز تو در میوهای معیّن وجود دارد،آیا این امر دلیل بر وجود خدای مدبّری نیست که به نسبت نیاز بدن در هر میوهای خاصیتی را تأمین کرده است؟و اینها دلیل نیست بر آن که پرورندۀ میوه و آفرینندۀ آن خالق تو نیز هست؟ /5 إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ -همانا در این،آیاتی است برای گروه خردمند.» «عقل»فراگیر و وسیعتر است.در این جا بر«عقل»تأکید کرده،امّا در آیۀ پیشین گفته است: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ -.هر دو آیه ما را به یک معنی سوق میدهد و آن اینکه اندیشیدن سرآغاز عقل و عقل راه هدایت است.
[5]
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ -اگر تو در شگفت میآیی،شگفت سخن ایشان است که آیا آن هنگام که خاک شویم از نو ما را بیافرینند.» اگر از چیزی تعجّب میکنی سخن کافران که رستاخیز پس از مرگ را انکار کردند عجیبتر است،لیکن آیا مرگ پایان همه چیز است؟ در حقیقت عقل حکم میکند که روز محاسبهای وجود داشته باشد که آدمی رو به روی ظالمی بایستد و دادخواهی کند و اگر خود او ظالم باشد از او دادخواهی کنند.آدمی با دیدن عظمت جهان هستی چگونه رستاخیز را انکار میکند؟آیا این کار دلیل آن نیست که وی از حقایق جهان آگاهی کامل ندارد؟ بیهوده نیست که کسی گناهکار و گمراه زندگی کند و آن گاه به حال خود رها شود؟و آیا بر آفرینندۀ جهان ممکن نیست که وی را چنان که بوده است زنده کند.
انکار قیامت در حقیقت انکار مسئولیّت و انکار امری است که پیروی از آن واجب است و از اینجاست که انکار حقیقت روشن«کفر»نامیده میشود.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
-آنان کسانی هستند که به خدایشان کفر میورزند.» /5 بعضی میگویند که ما خدا را باور داریم امّا قیامت را نمیپذیریم،و حقیقت این است که انکار قیامت به سایر امور نیز کشیده میشود.انکار قیامت انکار خدا به طریق اولی است.زیرا در واقع انکار قدرت و عدل الهی است،آیا جز این است که منکر صفات خدا،کلاّ یا بعضا،کافر است؟ وَ أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ -بر گردنهاشان غلها باشد.» از«نصوص»معلوم میشود که جزا از جنس عمل است.چون کافران گردنهای خود را به زنجیرهای مصلحت جویی و اندیشههای دور از عقل مقیّد کردند و درهای اندیشه را به روی خود بستند،جزای آنان در آخرت این است که به زنجیر کشیده شوند.
وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
-و آنها را در آتش جهنم همیشگی هستند.» جاودانگی در دوزخ بهترین فرجام منکر آخرت است.کیفر کسی که در دنیا از مسئولیت بگریزد جز این نیست که در آخرت زندانی شود.کیفر آن که امر واقعی را رد کند جز این نیست که در آتش واقعی بیفتد.
خداوند کافران را«اصحاب النّار»خواند،به این معنی که میان آنان و آتش دوستی و مصاحبت است و از یکدیگر جدا نمیشوند،امّا این که در همین دنیا عنوان أَصْحٰابُ النّٰارِ -را به آنان داد،از آن روست که نار-نتیجۀ حتمی برای آنان است و آتش به یارانش وفادار است.
[6]
وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ -به شتاب از تو پیش از خیر و آمرزش عذاب میطلبند.» آیا حماقت نیست که آدمی جزای بد را بر جزای خوب ترجیح دهد؟آیا
جزای خوب برای او خوشایند نیست که عذاب را آرزو میکند؟آری،کافران در حقیقت از آنچه بر سر پیشینیان:قومهای نوح،عاد،ثمود،لوط،اصحاب الرّسّ و دیگران آمده است غافلند.
وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
-پیش از آنها عذابهایی بوده است و پروردگار تو مردم را با آن که ستم کردهاند میآمرزد.» رحمت خدا بر غضب او پیشی جسته است و این بشارتی برای گناهکاران است که اگر توبه کنند خدا توبۀ آنان را میپذیرد.مشکل بیشتر مردم این است که چون خود را گرفتار فساد میبینند از رحمت الاهی نومید میشوند و یقین میکنند که خدا آنان را نخواهد بخشید و هم چنان گناهکار میمانند.
/5
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ
-و خدای تو به سختی عقوبت میکند.» خداوند به بندگانش مهربان است و توبهشان را میپذیرد،امّا به کسی که در ظلم پافشاری کند کیفر سختی میدهد.پس بخشایش خدا به حدود زندگی روزمرّه محدود میشود،و هر گاه کسی در ظلم به حدّ افساد برسد،جایگاه او دوزخ است.
در مجمع البیان آمده:چون این آیه فرود آمد،رسول گرامی(ص)فرمود:
«اگر عفو و گذشت خدا نبود زندگی برای کسی گوارا نمیشد و اگر ترس از خدا و مجازات او نبود مردم بیاعتنا و لاابالی میشدند». (1)
[7]
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ -کافران میگویند چرا از جانب پروردگارش آیتی بر او نازل نمیشود.» این آیاتی که آمده است برای کافران بسنده نیست،بلکه زیاده میطلبند،
1) 7) -تفسیر صافی،ج 3،ص 58.
اما خدا خطاب به پیامبر میگوید:
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ
-تو فقط بیم دهنده هستی».
و حدود وظیفۀ تو همین است و در مسئولیت تو نیست که آیاتی بیاوری.
وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
-و هر قومی را رهبری است.» گفتهاند این آیه دربارۀ پیامبر گرامی(ص)و علیّ بن ابی طالب(ع)فرود آمده است،زیرا علی(ع)پس از پیامبر هادی امّت است.روایات در این مورد به حدّ استفاضه رسیده،و از آن جمله /5 در دعای ندبه در حق علی(ع)آمده است:«اذ کان هو المنذر و لکلّ قوم هاد».
و در تفسیر عیّاشی از قول علی(ع)نقل شده است که«فینا نزلت هذه الآیة:
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
-.
رسول خدا فرمود:«انا المنذر و انت الهادی یا علیّ،فهنا الهادی و النّجاة و السّعادة الی یوم القیامة». (1)
/5
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ اَلْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ (8) عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْکَبِیرُ اَلْمُتَعٰالِ (9) سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ اَلْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (10) لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (11) هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِئُ اَلسَّحٰابَ اَلثِّقٰالَ (12) وَ یُسَبِّحُ اَلرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ وَ یُرْسِلُ اَلصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ اَلْمِحٰالِ (13) لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (14)
/5
1) 8) -تفسیر نور الثقلین،ج 2،ص 484.
8[تغیض]
:«الغیض»فرو رفتن آب،فروکش کردن.
«غاضت الماء»:آب اندک شد و غیّضته:از آن کاست.
10[سارب]
:جریان کننده به شتاب.«السّرب»آبی که از مشک بریزد.
11[معقّبات]
:چیزهای متناوب که هر یک جانشین دیگری شود و بدل آن باشد.«تعقیب»در اصل این است که چیزی به دنبال دیگری باشد و«معقّب»آن که وام خود را پیاپی بخواهد،و«عقاب»کیفر که به دنبال جرم میآید.
13[الصّواعق]
:جمع صاعق،آتشی که از آسمان بیفتد.
[المحال]
:گرفتن با نیرومندی،مجازات.
/5
سخن در سورۀ رعد در زمینۀ آیات الاهی در جهان هستی است که از خلال آنها میتوانیم به شناخت خدای پاک پی ببریم،زیرا غایت آفرینش این جهان در درجۀ نخست شناخت اوست و نشانههای خدا در طبیعت نزدیکترین چیزها به آدمی و تصوّر اوست.آدمی از خاک است و به اصل خود میگراید و هر چه در جهان است مظهر اسمای خداست و آدمی اگر در کشف حقایق هستی از خرد پیروی کند به راه خطا رفته است.
این آیات برخی از صفات خدا را بیان میکند و آدمی را به حقایقی رهنمون میشود که از آنها غافل است و دایما فراموش میکند:خدای سبحان از جنینهایی که در رحم زنان باردار است چه نر و چه ماده آگاه است،حتّی جزئیات زندگی جنین و صفات وراثتی آن را میداند،و باید دانست که علم به جنین یکی از پنج علمی است که آنها را جز خدا کسی نمیداند،چنان که فرمود: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْأَرْحٰامِ،وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ /5 مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ،إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ -.
علم خدا محدود به آگاهی از جنین نیست،او هر سخن نهفته یا آشکار و نیز هر رونده در شب یا روز را میداند.علم خدا تنها شهود یا تنها غیب نیست،بلکه به هر دو محیط است.علم به غیب او مانند علم به آشکار است،زیرا او با هر چیز و از همه نزدیکتر به اشیاء است.هر کجا باشیم با ماست و از رگ و تین به ما نزدیکتر است.خدای بزرگ و والا و منزّه برتر از تصوّر و از مجانست آفریدههاست.
از نشانههای الوهیّت این است که برای هر کسی فرشتگانی مقرّر کرده تا وی را از خطرها نگاه دارند و چون اجلش فرا رسید او را به حال خود رها میکنند.آیا این امر دلیل آن نیست که رحمت خدا شامل حال ماست و او از خود ما به ما مهربانتر است.ما را حفظ میکند،حال آن که ما توان آن را نداریم که از خود دفع ضرر یا برای خود جلب منفعت کنیم.اگر بگوییم که ما به دفاع از خود حتی در حال غفلت و ناآگاهی قادریم،در این صورت معلوم میشود که آدمی سرور خود نیست بلکه خدا سرور اوست و ولایت مطلقه دارد،امّا با این که خدا حافظ آدمی است، روا میدارد که عذاب و بلا به اندازهای که هر کسی سزاوار آن است او را بگیرد:
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
.
دیگر از نشانههای خدا این است که ابرهایی ستبر همراه با رعد و برق پدید میآورد تا مردم از کیفر او بترسند و به رحمتش امید ببندند.رعد که خدا را تسبیح میکند،دلهای ما را به حرکت میآورد و عظمت پروردگار را یاد آور میشود.راز عظمت رعد در این است که منقاد خدا و تسبیح کنندۀ اوست و تنها رعد نیست که تسبیح میکند،بلکه فرشتگانی که مأمور رعد و ابرند نیز از ترس خدا تسبیح میکنند:
و إنه شدید المحال-.
با وجود این همه آیات الاهی آیا آدمی خدا را کافر میشود و شرک میورزد.اگر آدمی خدای یگانه را بشناسد به نیکیها توفیق مییابد و اگر شرک ورزد به نیکیها و نیز فرجام خوشی نمیرسد /5 و خدایان او را از تشنگی نمیرهانند.
دلیل دیگر بر علم و قدرت الاهی این است که دعوت مؤمن را اجابت میکند،زیرا خواستۀ وی را میداند و بر اجابت آن تواناست،امّا خدایان از آگاهی به نهفتههای نفس آدمی و نیز از اجابت خواستههایش ناتوانند.
[8]
اگر آدمی بداند که خدایش به همه چیز آگاه است با رحمتش آرامش
میگیرد و از عذابش میهراسد،زیرا وقوف دارد به این که خدا از حرکات و سکنات و نهان و آشکار او با خبر است و از این رو آیین و رفتارش صلاح میپذیرد.آیات قرآن مکرّرا ما را به این بینش یادآور میشود،چرا که از آن ناآگاهیم و در تصوّر ما نیست،و همین ناآگاهی مستقیما ما را به انحراف میکشاند.علم خدا فراگیر است و مراحل زیست آدمی را از حالت جنینی تا زمان ولادت میداند.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ
-خدا میداند که هر مادهای در رحم چه دارد و در رحمها چه از آن میکاهد و چه بدان میافزاید.» خداوند آگاه است که جنین نر است یا ماده؟سعید خواهد بود یا شقی؟ صفات و حالات جنین را از دوران بارداری زن تا موقع زادن میداند،چنان که او را سیر و سیراب میکند.
در توحید مفضّل از امام صادق(ع)آمده است:«در حالات گوناگون جنین بیندیش.آیا در صورتی که اهمالی روی دهد سلامت حفظ میشود؟اگر خون در رگهای جنینی که در رحم است جریان نیابد همچون گیاه که آب به آن نرسد،پژمرده و خشک نخواهد شد؟!».
در جایی دیگر مفضّل از امام میخواهد حالات گوناگون رشد و نموّ بدنها را /5 تا آن گاه که به تمام و کمال برسد،بیان کند.امام میفرماید:«نخست خداوند جنین را در رحم مادر صورت میدهد چنان که چشمی آن را نمیبیند و دستی به آن نمیرسد.سپس به تدبیر الاهی بچهای زاده میشود که درست اندام است و آنچه را برای آدمی ضروری است دارد از قبیل امعا و احشاء سالم و اعضا و آنچه در ترکیب اعضاست از استخوانها،گوشت،پیه،پی،مغز،رگها و غضروفها؛و چون به دنیا آمد میبینی که همۀ اندامها رشد میکنند حال آن که وی شکل و هیئتی ثابت دارد بی افزونی و کاستی تا آن که به حدّ رشد میرسد. (1)
خداوند به همۀ چگونگیهای جنین آگاه است و کاستیها و فزونیها را نیز
1) 9) -بحار،ج 3،ص 117-119.
میداند،یعنی آنچه خلقتش ناقص باشد و سقط شود یا آنچه زیادتی در شمارش یا اعضا داشته باشد.
در تفسیر عیّاشی به نقل از امام صادق(ع)نقل شده که«مراد از«ما تحمل کلّ أنثی»نر و ماده،و مراد از مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ بچهای است که کمتر از نه ماه در رحم بماند و سقط شود و مراد از«ما تزداد»بچّهای که بیش از نه ماه بماند و در همان حال خون از رحم زن باردار بیرون آید».و برخی«ما تغیض»را به سقط شده و«ما تزداد»را به نر و ماده جمعا معنی کردهاند.
وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ
-هر چیز نزد او به اندازه است».
هر چیزی در این جهان حدّی محدود و اندازهای معیّن دارد و ما به سبب ناآگاهی از این حدها و اندازهها در اشیا به بزرگی و کوچکی و درازی و کوتاهی قائل میشویم،امّا با ژرف نگری پی میبریم به این که مثلا /5 گرمای بدن انسان اندازهای معیّن و کوهها اندازه و وزنی مشخّص دارند.بلکه هر فلزّی را جرم مخصوص معیّنی است و حتی هوا و نور هم وزن و مقدار دارد.
[9]
عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ -یعنی برای خدا نهان مانند آشکار است».
و هر دو در ظهور برابرند.
اَلْکَبِیرُ الْمُتَعٰالِ
-آن خدای بزرگ متعال».
خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.معمولا اشیا را بر حسب بزرگ بودن بر یکدیگر تفضیل میدهند و در صورتی که از یک جنس باشند با برخی مقایسه میکنند امّا خدا از جنس اشیا نیست بلکه او آفریننده و اشیا آفریدگاناند.در حدیث آمده است:مردی نزد امام صادق(ع)تکبیر گفت.امام پرسید:«اللّٰه اکبر من ایّ شیء؟».مرد گفت:«از همه چیز».فرمود:«او را محدود کردی»!گفت:
«چگونه بگویم؟»فرمود:«قل اللّٰه اکبر من ان یوصف».در حدیثی دیگر آمده:
وقتی آن مرد در پاسخ امام گفت:«اللّٰه اکبر من کلّ شیء»،امام پاسخ داد:«آیا
آن جا چیزی بود تا از آن بزرگتر باشد؟!» /5 مرد گفت:«چه باید بگویم؟» فرمود:«اکبر من ان یوصف». (1)
«متعال»مسلّط بر همه چیز و برتر از آنها،به چیزی مانند نیست و چیزی مانند او نیست.
[10]
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ -برای او یکسان است از شما هر که سخن به راز گوید یا به آشکارا،و آن که در پردۀ شب پنهان میشود و آن که در روز به آشکارا میرود».
چنان که نهان و آشکار برای او برابر است،سخن نهفته و آشکار هم چنین است،و نیز خدا از کسی که نهانی در شب یا آشکارا در روز میرود آگاه است.
[11]
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ -آدمی را فرشتگانی است که پیاپی به امر خدا از رو به رو و پشت سرش میآیند و نگهبانیش میکنند».
فرشتگان پیاپی در حفظ آدمی از افتادن در خطرها میکوشند.در این جا این پرسش پیش میآید که اگر فرشتگان حفاظت میکنند،چرا میمیریم،و چرا هر لحظه خطرهایی به ما روی میآورد؟امّا«مرگ»از آن روست که وقتی اجل فرا رسید فرشتگان نمیتوانند باز دارند و میدان را خالی میکنند،و امّا وقوع خطرها، پاسخ آن در آخر آیه است.
/5 در این جا میتوان پرسید که«آدمی با فرشتگان چه ارتباطی دارد که او را حفظ میکنند؟».
اوّلا:فرشتگان بندگان بزرگوار خدایند و از فرمان او سر نمیپیچند و آنچه را بگوید میکنند.
1) 10) -تفسیر صافی،ج 3،ص 228.
ثانیا:هر چیزی را در جهان فرشتهای است که مأمور آن است.ابر و رعد و دریا هر کدام را فرشتهای است و همچنین انسان را نیز فرشتهای است زیرا که جزئی از طبیعت است.
ثالثا:خداوند که فرمان داد فرشتگان آدم را سجده کنند دالّ بر سجود طبیعت و تسخیر آن است و همچنین است که پروردگار فرشتگان را به مراقبت انسان گماشت.
اکنون به آخر آیه باز میگردیم و میگوییم آدمی است که سازندۀ واقعه است و شکّی نیست که اعمال و رفتار او در فراهم آوردن شرایط مؤثّر دخیل است،پس وی میتواند خود را تغییر دهد و چون تغییر داد آنچه را که در پیرامون اوست تغییر خواهد داد.
شرایط کنونی امّت اسلامی و شرایط گذشته نیز چنین است.یعنی ما انسانها خود عامل اصلی هستیم،پس نباید تنها حکّام را سرزنش کنیم،بلکه باید به حسابهای خود برسیم و از خود انتقاد کنیم،بهترین چاره همین است چنان که خداوند فرمود:
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ
-خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند.چون خدا برای مردم بدی خواهد هیچ چیز مانع او نتواند شد و ایشان را جز خدا هیچ کارسازی نیست».
خداوند توانا اگر خواست نعمت میبخشد و اگر خواست آن را از میان میبرد،لیکن به مردم سرزمینی که اهل صلاحاند قصد بدی نمیکند و اگر دربارۀ قومی چنین قصدی کند به سبب اعمال آنان است و در این حالت کسی نمیتواند مانع ارادۀ الاهی باشد.
/5
[12]
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ
اوست که برق را گاه برای ترسانیدن و گاه برای امید بخشیدن به شما مینمایاند و ابرهای گرانبار را پدید میآورد».
ترس از صاعقه است و طمع به باران و خیراتی که صاعقه خبر آن را میدهد (مراد از«ثقال»ابر سنگین به سبب داشتن بارانهاست).
در حدیث درازی که در آن امام صادق با ملحدی دربارۀ توحید مجادله کرده است-حدیث به همین سبب توحید الاهلیلجیّه خوانده شده-چنین آمده:
«آن گاه چشم من به نشانههای بزرگ آفرینش نگریست از قبیل ابری همچون دود که بین آسمان و زمین در تسخیر بادهاست.جسم ندارد تا زمین و کوه را لمس کند.به خلال درختان درمیآید،نه چیزی را میجنباند و نه شاخهای را میماند و نه به چیزی میچسبد.میانۀ کاروانیان حایل میشود چنان که به سبب تیرگی و انبوهی آن گروهی گروه دیگر را نمیبینند،آب بسیاری را در خود جای میدهد که در خور ظاهر او نمینماید.صاعقههایی روشن و رعد و برقی دارد که در تصوّر نمیگنجد و ضمیر آدمی به کنه عجایب آن پی نمیبرد.در آغاز در آسمان به صورت تکّههایی ظاهر میشود و سپس فراهم میآید.بادها آن را پراکنده کرده و به سویی که خدا اراده کند میراند.گاهی به نشیب و گاهی به فراز میرود.حامل آب فراوانی است که از آن دریاها تشکیل میشود.بر زمینهایی بسیار و شهرهایی دور میگذرد و ذرّهای از آن کاهش نمییابد تا آن که فرسنگهای بیشماری را طی میکند و آن گاه آب خود را به صورت قطرهها و سیلها میفرستد و آرام آرام به کار خود ادامه میدهد تا برکههایی به وجود میآید و راهها از آب پر میشود و درهها از سیلها مالامال میگردد و خروش سیلها گوشها را میکوبد،آن گاه زمین مرده به برکت آبها زنده و سرسبز و پر گیاه میشود،گویی گیاهان و گلها جامههای رنگانگ /5 زیبا پوشیدهاند.این همه برای تأمین زندگی مردم و چارپایان است،و چون ابر آب خود را فرو ریخت،پراکنده و ناپدید میشود و نتوان دانست که کجا رفته است». (1)
1) 11) -بحار،ج 3،ص 163.
[13]
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ -رعد به ستایش او تسبیح میکند».
رعد با نیرویی که دارد به خدای پاک منقاد میشود.آیا آن که قوی به او گردن مینهد قوی نیست؟ وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ -و فرشتگان از بیم او تسبیح میکنند».
مراد فرشتگانی هستند که بر طبیعت مسلّطاند و این که فرشتگان با سلطهای که دارند از ترس خدا و به سبب معرفت محدودی که به او دارند تسبیحش میکنند دلیل تسلّط کامل خدا بر ماست.در صحیفۀ سجادیّه از امام علی بن حسین(ع)آمده که در سلام بر ملائکه فرمود:
«سلام بر فرشتگان،ساکنان آسمانها و امانتداران رسالتهای الاهی که از کارها ملال نمیگیرند و از امور ناروا دل تنگ نمیشوند و شهوات آنان را از تسبیح باز نمیدارد و از تعظیم تو،ای خدا،غفلت نمیورزند.چشمانشان خاشع است و به تو نمینگرند و سرهایشان را فرو میافکنند و به آنچه نزد توست رغبت شدید دارند و به یاد نعمتهای تو حریصند و در برابر عظمت و جلال تو فروتناند و به هنگام نگریستن به شعلۀ جهنّم که برای سوزاندن گناهکاران میخروشد میگویند:خدایا، چنان که در خور توست نپرستیدیمت،بر ایشان درود بفرست». (1)
وَ یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ
-و صاعقهها را میفرستد و هر که را بخواهد بدان آسیب رساند».
/5 صاعقه نشانهای از نشانههای قدرت الاهی است که با آن بندگان عاصی را،هر که را بخواهد،هلاک میکند.
وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
-باز هم دربارۀ خدا مجادله میکنند و او به سختی عقوبت میکند».
آیا با وجود چنین قدرت و سلطهای که خداوند دارد،دربارۀ او مجادله میکنند؟باری،خداوند دارای قدرتی کامل و مکری(چارهگریی)سخت است و
1) 12) -صحیفۀ سجادیّه،ص 46.
به جهت کارهایی که کردند،عذاب کوبنده و هلاک و نابودی نصیب آنان خواهد شد.
[14]
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ -خاص اوست خواندن راستین».
دعای راستین به سوی او میرود،عبادت درست به سوی خدا بر میشود و خدا آن را اجابت میکند، وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ -آنان که جز او را میخوانند هیچ پاسخشان نمیگویند،همانند کسی که دو دست به سوی آب برد تا آب به دهان رساند و نتواند آب به دهان رساند».
چنین است حالت کسی که جز خدا را میپرستد که به نتیجهای نمیرسد.
مراد او از عبادت غیر خدا،رسیدن به مقصود است،امّا هرگز صورت نخواهد گرفت و وی دایما تشنه خواهد بود،زیرا از دیگری جز خدا آب خواسته است.در تفسیر علی بن ابراهیم به نقل از امام باقر(ع)آمده است:
«این آیه مثلی است دربارۀ بت پرستان و کسانی که خدایانی را بجز خدای یگانه میپرستند و این بتها و خدایان دعوت آنان را اجابت نمیکنند و سودی به ایشان نمیبخشند چنان که کسی دستهایش را از دور برای برداشتن آب گشوده باشد و بدان نرسد». (1)
وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ
-و دعای کافران جز به گمراهی نیست».
بتپرستان از کار خود نتیجهای نمیگیرند چرا که دعوت کافران جز گمراهی نیست.
1) 13) -نور الثقلین،ج 3،ص 461.
/5
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (15) قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (16) أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ اَلسَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی اَلنّٰارِ اِبْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبٰاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی اَلْأَرْضِ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ (17) لِلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ اَلْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (18)
/5
15[ظلالهم]
:جمع«ظلّ»به معنای سایۀ شخص است.
«الظل الظلیل»:سایۀ پیوسته و همیشگی.
17[أودیة]
:جمع«وادی»به معنای درۀ میان کوهها که آب باران در آن جمع میشود.«دیه»نیز از همین کلمه اشتقاق یافته است؛چون باعث جمع شدن مال زیادی میشود که به خاطر مقتول پرداخت میگردد.
/5
؟
آیات پیشین در زمینۀ شناخت خدا از طریق کاینات بود.در این جا سخن دربارۀ خضوع موجودات،فرشتگان و جز آنهاست که خواه ناخواه انجام میگیرد و نه تنها موجودات خضوع میکنند بلکه سایهها و بازتابهایشان نیز خاضعاند،و اگر بپرسی که مدبّر امور آسمانها و زمین کیست؟جواب«خدای سبحان»است.پس چرا آدمی پروردگاری جز او را میپرستد؟آیا جز او خدایی هست که نفع و ضرر به دست او باشد؟نه خیر.
فرق میان کسی که به خدا ایمان دارد با آن که ایمان ندارد مانند فرق میان بینا و نابینا و روشنایی و تاریکی است.مؤمن چون به خدا برسد از لا شیء به شیء تحوّل مییابد،زیرا خدا مسلّط بر همه چیز و آفرینندۀ آنهاست و موجودات به وجود او قائماند.از این رو هر چه ایمان ژرفتر باشد انسان والاتر است.
پروردگار متعال همه را روزی میدهد،و ارسال پیامبران و بیان حقایق مانند بارانی است که از آسمان به /5 زمین میبارد و در درهها جاری میگردد تا کشتزارها و آدمیان سیراب شوند و زمین سرسبز گردد و شایبههای زندگی که به منزلۀ کف است از میان برود.امّا آدمی به جای این که از آب بهره گیرد به کف روی آب رو میآورد.آیا این دلیل کوتهبینی نیست؟!کف نفعی ندارد،آب است که دارای نفع است.کف چیز ظاهری است و آدمی اغلب ظاهر را نمیجوید بلکه عادتا مظاهر را دوست دارد.در این جا لذایذ دنیا به کف تشبیه شده است یعنی لذایذ دنیا و کف برابرند.
[15]
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً -خواه و ناخواه برای خداوند سجده میکنند همۀ آنها که در آسمانها و زمینند».
«من»اسم موصول و برای عاقل(آدمی)است و ظاهرا مراد در این جا مطلق اشیاء است،زیرا کاری که به آنها نسبت داده شده کار آدمیان است.مفهوم آیه این است که آفریدگان موجود در آسمانها و زمین مانند انسان و حیوان و جز آنها که خدا داند،همه به اختیار خود در برابر خدا خاضع و ساجدند و اگر به طوع نباشد خداوند آنها را به اکراه به سجده وا میدارد.منتها سجود اجباری به معنی گردن نهادن به امر اوست.زیرا آدمیان محکوم قوانینی هستند که خداوند در همۀ جوانب زندگی و پس از مرگ آنان نهاده است.
وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ
-و سایههاشان نیز بامدادان و شامگاهان به سجده میآیند».
«غدوّ»یعنی صبح هنگام طلوع آفتاب و«آصال»یعنی شامگاه هنگام غروب آفتاب،و آیه تعبیری از حرکت زمین به دور خورشید و صبح و شام آغاز و انجام پیدایش سایه است.سایه در آغاز دراز است.آن گاه به تدریج تا نیمۀ روز کوتاه میشود تا از میان میرود سپس دراز میگردد تا آن که نور خورشید ناپدید میشود.
نتیجه آن که در آغاز و پایان دراز و در میانۀ آن دو ناپیداست.بدین سان سایه مطیع حرکت خورشید است و خورشید به نوبت خود منقاد پروردگار است. /5 آیا این امر دلیل سجدۀ طبیعت به خدا نیست؟ [16]
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ -بگو خدای آسمانها و زمین کیست.بگو خدا».
سایه شگفتی ندارد بلکه شگفتی در منشأ آن است.زیرا،چنان که گفتیم، منشأ سایه گردش زمین به دور خورشید است،از این رو آنچه سخت مایۀ شگفتی
است آسمان و زمین است.پروردگار و گردانندۀ آنها کیست؟طبعا خدای یگانه است.
قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ
-بگو آیا در برابر او خدایانی برگزیدهاید».
چون خداوند این قدرت و سلطه و غلبه را دارد،چرا باید کسی جز او را ولیّ خود اتّخاذ کنیم؟کسی که چنان قدرت و سلطه را ندارد حتی نگهدار خود و مسلّط بر قوای خود نیز نیست.
لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا
-برای خود نه سودی را مالک هستند نه زیانی را».
این بتهای سنگی یا گوشتی قادر به جلب نفع و دفع ضرر از خود نیستند، چگونه میتوانند برای تو نفعی برسانند یا ضرری را از تو دفع کنند؟! قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ -بگو آیا بینا و نابینا برابر است».
در حقایق پیرامون ما اشکالی نیست،اشکال تنها در چشمان ماست که معیوب است.کوری و بینایی حقیقی مربوط به چشم نیست،بلکه به دل مربوط است،چنان که خدای تعالی گفت: فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ .
أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
-یا آیا تاریکی با روشنایی برابری میکند».
یعنی آیا کفر و ایمان برابرند؟ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللّٰهُ /5 خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ -یا شریکانی که برای خدا قایل شدهاند چیزهایی آفریدهاند همانند آنچه خدا آفریده است و آنان دربارۀ آفرینش به اشتباه افتادهاند،بگو خدا آفرینندۀ هر چیزی است».
آدمی به هیچ روی نمیتواند ادّعا کند که جهان بجز خدا آفرینندهای دارد.
هر گاه وی خدا را نپذیرد،مثلا نمیتواند بگوید که جهان خود خالق خویشتن است
چرا که پروردگار فرمود: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ ؟!(عنکبوت،61).
وَ هُوَ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
-و او یگانه و قهار است.» «واحد»گاهی«قهّار»(مقتدر)است و گاه نیست،لیکن خداوند واحد و قهّار است.نشانههای آفرینش به یگانگی او دلالت دارد و این که بر همه چیز با قدرت و ارادهاش غالب است به قهّار بودن او دلیل است.امّا عصیان بشر سبب بروز قهاریّت او نمیشود،چرا که خدا کافران را مهلت میدهد تا گناه کنند و بر گناهان خود بیفزایند،و تعجیل خدا و انتقام سریع او قهر و غلبۀ او را منعکس میکند،چنان که در دعا آمده است:کسی که بترسد،مرگ را به تعجیل میاندازد و آدم ضعیف به ستم دیدگی نیاز پیدا میکند.
[17]
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا -از آسمان آب فرستاد و هر رودخانه به اندازۀ خویش جاری شد.» سیلها در درهها به اندازۀ درشتی باران جاری میشوند.این آیه اشاره دارد به این که بارانها مقدار معیّنی دارند که خداوند بر حسب طاعت یا معصیت بندگان تعیین میکند چنان که در قصّۀ یاران«احقاف»یعنی قوم هود آمده که چون کافر شدند،خدا هفت سال آنان را از باران محروم ساخت و آن گاه که باران بارید ایشان را هلاک کرد،چنان که فرمود: اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً .
فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً
-و آب روان کف بر سر آورد.» «احتمال»به معنی برداشتن به اجبار نه از روی میل و نیز به معنی تحمّل است.سیل /5 کف را برداشت گویی«کف»مورد رغبت او نیست،و«زبد»کفی که بر سر دیگ یا بر سیل پدید میآید،و«رابی»بالا رونده که مدام بلندی آن بیشتر شود.
وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ابْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ
-و از آنچه بر آتش میگذارند تا زیور و متاعی سازند نیز کفی بر سر آید.» چنان که سیل دارای کف است،فلزّات که برای ساخت جواهرات آنها را میگدازند،نیز کف دارند.در اینجا اشارهای است به این که ساختن جواهرات نیازمند گداختن آنها در حرارتی با درجۀ بسیار است.سبب تشبیه متاع دنیا به «کف»این است که آدمی به ظاهر زندگی فریفته میشود و هدف از زندگی را فراموش میکند و چنین میپندارد که هدف همان ظواهر و لذایذ است.
کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
-خدا برای حق و باطل چنین مثل میزند.» متاع دنیا مانند کف است و این همان«باطل»است،امّا«حق»عادتا از آن غفلت میکنند،زیرا دل انگیز و خوش آیند نیست و در پشت زیباییها و جلوهها قرار دارد.پس آدمی نباید گول زیباییها را بخورد بلکه باید حقیقتی آشکار را که در پشت آن است بجوید.
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً
-اما کف به کناری افتد و نابود شود.» کف آب از هم میپاشد و از میان میرود.«جفاء»به گفتۀ راغب در مفردات کف یا خس و خاشاکی که رودخانه یا دیگ به اطراف خود میاندازد.
«اجفأت الأرض»یعنی زمین از جهت بی حاصلی مانند کف آب شد. (1)
/5
وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ
-و آنچه برای مردم سودمند است در زمین پایدار بماند.خدا این چنین مثل میزند.» چون کف از میان برود،جوهر باقی میماند.باطل برای همیشه نمیتواند حق را بپوشاند و سریع الزّوال است،زیرا بر ضدّ طبیعت است و نیز باطل اسباب بقا را ندارد تا استمرار یابد.
1) 14) -مفردات الفاظ قرآن ص 92.
[18]
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ -برای آنان که دعوت پروردگارشان را پذیرفتند پاداش نیکویی است و کسانی که دعوت او را نپذیرفتهاند اگر هر آنچه را بر روی زمین است و همانند آن را داشته باشند آن را فدا دهند آنان به سختی باز خواست خواهند شد و مکانشان جهنم است و بد جایگاهی است.» این آیه نتیجۀ مثلهای پیشین را بیان میکند:کسانی که پیامبران و حقایق الاهی را،که به باران تشبیه شده،پذیرفتند و ایمان آوردند،به پاداشی نیکو که بهشت است میرسند و آنان که منکر شوند حساب بدی خواهند داشت و دوزخی خواهند بود اگر چه دو برابر تمام آنچه را در زمین وجود دارد فدیه دهند.
/5
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (19) اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ اَلْمِیثٰاقَ (20) وَ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ (21) وَ اَلَّذِینَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (22) جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ (23) سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی اَلدّٰارِ (24)
/5
این آیات از سورۀ رعد ضمن تأکید به باور داشتن به خدا،صفات رفتاری و نفسانی مؤمنان را یادآور میشود.مؤمنان متعهّد حائز این صفاتند:وفا به عهدی که خداوند در عالم ذرّ با آدمی بسته است(عهد فطری)،پیوستن به پذیرندگان رسالت، دشمنی با غیر آنان،ترس از خدا در همۀ حالات،ترس از بدی حساب،شکیبایی در سختیها برای خاطر خدا،نماز گزاری،خرج کردن مال در نهان و آشکار،خوی خوش و عالی،و مبارزه با کج روی و تباهکاری در جامعه.
در پایان آیات اشاره میکند که هر کس دارای صفات مذکور باشد،بهترین پاداش یعنی باغهای بهشت نصیب او میگردد،چنان باغهایی که چشمهها در آن جاری است و فرشتگان به آنان خوش آمد میگویند.
/5
[19]
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ -آیا کسی که میداند آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند کسی است که نابیناست.» در این جا دو موضع وجود دارد:نخست موضع اعتراف به حقیقت کامل که در قرآن مشخّص شده است.دوم موضع تجاهل و غفلت از قرآن حق.قرآن حقیقتی است که گروهی آن را میبینند و گروهی نمیبینند و این کتاب از نادیدن گروهی
و دیدن گروهی دیگر متأثّر نیست،زیرا حقیقت ثابتهای است،ماییم که با قرآن تأثر و تحوّل مییابیم.پس باید دید آن که خدا به قرآنش رهنمون میشود کیست؟ پاسخ:
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ
-فقط خردمندان پند گیرند.» فقط خردمندان.چرا؟به دلیل آن که قرآن را کسی میشناسد و از آن بهره میبرد که عقل خود را به کار برد و در رفتار خود پیرو عقل باشد و از هوا و شهوات در گذرد،چنین کسی شایستگی فهم قرآن را دارد و همو خردمند است.
صفات خردمندانی که خود را در چار چوب عقل نگاه میدارند کدام است؟
[20]
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ -آنان که به پیمان خدا وفا کنند.» مراد عهدی است که خدا در عالم ذرّ از آدمی گرفت: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ /5 الْقِیٰامَةِ إِنّٰا کُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِینَ* أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَکَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؟ -(اعراف،172-173)و نیز در قرآن آمده:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ* وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ؟(یس،61-60).عهد خدا یعنی اطاعت از او و پرهیز از نافرمانی،و چون انسان اطاعت را عهدهدار شد،باقی صفات را نیز دارا خواهد بود.
وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ
-و پیمان نشکنند».
«میثاق»عقدی که با سوگند استوار شود و نیز به معنی پیمان است.عهد خدا پیمانی است که از همۀ بشر گرفته است تا فقط او را بپرستند.در روایات آمده که عهد خدا دوستی اولیای اوست.گاهی خدا از همۀ مردم عهد میگیرد که عهد
عامّ است،چنان که فرمود: وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثٰاقَهُ الَّذِی وٰاثَقَکُمْ بِهِ (مائده،7)و از بنی اسرائیل پیمانی دیگر گرفت: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ،وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ -(بقره،83)و از پیامبران نیز عهد گرفته است: وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ النَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ،قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ -(آل عمران،81).
/5 میثاق خدا به دو معنی است:
1-اطاعت خدا،چنان که در آیۀ وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ -است که پیش از این نقل شد.
2-پرهیز از نافرمانی خدا و دروغ بستن بر او،چنان که فرمود: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ -(اعراف،169).
[21]
وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ -آنان که آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده پیوند میدهند».
مراد صلۀ رحم و معاشرت با خویشاوندان است که خداوند به آن فرمان داده است.در حدیثی از زین العابدین(ع)آمده که به فرزندش باقر(ع)گفت:«از مصاحبت کسی که صلۀ رحم نمیکند بپرهیز.زیرا در سه مورد از کتاب خداوند عزّ و جلّ دیدم که وی ملعون و دور از رحمت خدا به شمار آمده است.در سورۀ بقره فرمود: اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ - (1)الی آخر الحدیث.
نصوص متواتر بسیار حاکی از آن است که مراد از«ما أمر اللّٰه..»اهل
1) 15) -تفسیر نور الثقلین،ج 1،ص 45.
بیت است و این معنی با عمومیّت آیه که به هر خویشاوندی اطلاق شود مغایرت ندارد چنان که در حدیثی از عمر بن یزید آمده که از ابو عبد اللّٰه(ع)آیۀ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ... -را پرسیدم،فرمود:«دربارۀ خویشاوندان آل محمّد(ص)است و دربارۀ خویشان تو نیز هست».سپس فرمود: /5 «از کسانی مباش که در امری میگوید که در خصوص یکی است». (1)
وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ
-و از خدایشان میهراسند».
ترس از خدا ضمانتی راستین از کج روی است،چنان که فرمود: فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی .«خشیة»یعنی ترس از این که عذاب الهی برسد و در حال غرور پیش از آن که آدمی اعمالی انجام دهد،او را بگیرد.
وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
-و از سختی بازخواست خدا بیمناکند».
توان گفت که خشیت و خوف با هم فرق دارند.خوف کمتر از خشیت است.علاّمه طباطبایی (2)در المیزان گوید:«خشیت»به معنی تأثّر دل آدمی از شرّ و مانند آن است و«خوف»این است که آدمی عملا متأثّر باشد و کاری کند که محذور را از خود دور کند اگر چه دلش متأثّر نباشد،از این روست که خداوند دربارۀ پیامبرانش گفت: وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ . (3)و خشیت از غیر خدا را از ایشان سلب کرد،امّا خوف از غیر خدا را در مواردی اثبات کرد: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ (طه،67)و نیز وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیٰانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ (انفال،58).
سُوءَ الْحِسٰابِ
-یعنی این که نیکیهای آنان پذیرفته نشود و به سبب گناهان دچار عذاب گردند،و گفتهاند به /5 معنی کنجکاوی و مداقّه است و سُوءَ الْحِسٰابِ -از آن رو خواندهاند که ترسناک و سخت است چنان که در حدیث آمده:«ما من عبد انصبته للحساب الاّ هلک»،و ترس مؤمن از آن است که گناهان را بشمرند و نبخشند و نیکیها را بشمرند و نپذیرند.
[22]
وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ -و آنها که برای خدایشان شکیبایی ورزیدند».
چون در کار خود به خدا توکّل کنی،به سبب شکیبایی تو یاریت میدهد،و چه نیک است صبری که خداوند در پشت آن باشد،امّا چرا این صبر برای خاطر خدا باشد؟زیرا خداست که آدمی را مبتلا میکند یا برای آزمایش او،چنان که فرمود: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ ما فی قلوبکم؟و یا به جهت اعمالی که کرده است تا گناهانش را بزداید.پس صبر برای خاطر خدا اجر دارد و بیانگر ایمان راستین است چنان که بیانگر رضایت آدمی به قضا و قدر الاهی است.
وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ
-و نماز به پا کردند».
قیام به نماز به جز گزاردن نماز است.قیام شرطهایی دارد از قبیل عزم و اهتمام به سایر شروط و آیینهای آن.
وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً
-و در آشکار و نهان از آنچه روزیشان کردیم انفاق میکنند».
/5 انفاق در نهان ضدّ ربا است و انفاق آشکار مقابله با کسی است که از تو
انفاق نمیخواهد یا جنبۀ تشویق دارد.
وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
-و بدی را به نیکی دفع میکنند».
رفتار مؤمنان با مردم نه دشمنان بلکه بر پایۀ بخشش است.آنان نمیخواهند با مردم در بیفتند بلکه میخواهند سازواری را جایگزین کینه و دشمنی کنند.
یَدْرَؤُنَ
-یعنی در برابر گناهان انبوه به سلاح کار نیک مسلّح میشوند،و این معنای دیگری از آیه است.در حدیث آمده است که پیامبر گرامی به معاذ بن جبل گفت:«هر وقت گناهی کردی،در کنار آن کاری نیک بکن تا آن را بزداید».
أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
-آخرت از آن ایشان است».
فرجام نیک چیست؟ [23]
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ -بهشتهای جاویدان،آنها و هر که نیکوکار بوده است از پدران و همسران و فرزندانشان».
باغهای بهشتی است.ایمان آنان نه تنها خود ایشان را نجات میدهد بلکه پدران و همسران و فرزندان را نیز نجات میبخشد و این بهترین پاداش است،زیرا افزون بر شادی ورود به بهشت با دیدار خویشان دیدگانشان روشن میشود.در احادیث آمده:«انّ المؤمن یشفّع فی مثل ربیعة و مضر».
/5 [24]
وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ* سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ -و فرشتگان از هر در به نزدشان آیند*سلام بر شما به خاطر آن همه شکیبایی که ورزیدهاید.سرای آخرت چه سرای نیکویی است».
پاداشی عالی است که خداوند نصیب کسانی خواهد کرد که بر سختیها صبر کردند و در اطاعت خدا پای فشردند و در برابر باطل پایداری ورزیدند.
/5
وَ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (25) اَللّٰهُ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ (26) وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ (27) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (28) اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
/5
27[اناب]
:بازگشت.«انابه»بازگشت به سوی حق به وسیلۀ توبه.«انتاب فلان القوم»یعنی نزد آنان آمد به طور متناوب.
29[متاب]
:توبه.
[سیّرت]
:حرکت داده شد.
[قطّعت]
:پاره پاره کرده شد.«تقطیع»تکثیر«قطع» (بریدن)است.
/5
بخش پیشین دربارۀ صفات مؤمنان بود و در این جا به عکس از کافران و صفات آنان گفتگو میشود.
چون در اجتماع،هر اجتماعی باشد،بین افراد اعتماد برقرار گردد، همکاری آنان همچون خونی است که در رگهای سالم میگردد و این همکاری و کمال طلبی هر چه افزونتر باشد،جامعه به حضارت نزدیکتر میشود،و حضارت یعنی حضور انسان نزد انسان و حکومت عدالت و اعتماد متقابل،امّا اگر این شرطها نباشد حضارت از میان میرود و عقب ماندگی جای آن را میگیرد اگر چه مظاهر تمدّن وجود داشته باشد.از این رو تمدّن پیشرفت تکنولوژی نیست بلکه همان است که گفته شد.
امّا ارتباط بین افراد اجتماع هر چه استوارتر باشد،رحمت خداوند به ایشان نزدیکتر میشود و اگر ارتباط و همکاری را که دستور الاهی است ببرّند،لعنت خدا که به صورت حرمان و عذاب مجسّم است و نیز فرجام بد آنان را فرا میگیرد.
/5 روزی از خداست و بازداشتن آن نیز به دست اوست و این روزی که از روزی دنیوی بزرگتر است نعمت اخروی است.کافران به نعمت دنیا مینازند حال آن که لذّتی گذراست.
کافران مدام آیه میطلبند گویی در آیات کاستی هست امّا کاستی در خود آنان است.خداوند کسی را که بد را برگزیند گمراه میکند و آن را که به سوی او برگردد رهنمون میشود،و توبه گران مؤمنان راستیناند،دلهایشان به یاد خدا آرامش
میگیرد.آری،یاد خدا به آدمی سکون و آرامش دل میبخشد.این مؤمنان نیکوکار را زندگی خوشی در دنیا و سرانجام نیکی در آخرت هست.
پیمان شکنی،قطع رحم و تباهکاری.
[25]
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ -آنها که پس از بستن پیمان،عهد خدا را در هم میشکنند».
بارزترین صفت کافران پیمان شکنی است.هر که پیمان خدا را بشکند به خود احترام نمیگذارد و هر که چنین کند،دیگران را محترم نمیشمارد و سرانجام در برابر خدا میایستد و با فرمانش مخالفت میورزد.شخص پیمان شکن نمیتواند زندگیی مشخّص و برنامه ریزی شده داشته باشد بلکه اعمال او صرفا واکنشهایی است و به تعبیر دیگر واکنشی از شرایط متغیّر است.عهد بر دو گونه است:عهد با خدا که پروردگار در عالم ذرّ از انسان گرفت،و عهد با مردم که خدا را بر آن گواه میگیرند.شکستن عهد خدا کفر است و شکستن عهد مردم فرومایگی است.
/5
وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ
-و آنچه را که خدا به پیوستن آن فرمان داده میگسلند».
که تفصیل آن گذشت.
وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ
-و در زمین فساد میکنند».
فساد را منتشر میکنند.به یک معنی دیگر در اینجا پی میبریم و آن این که کافران محیط زندگی را میآلایند،با طبیعت کینهورزی میکنند.سلاحهای استراتژیکی و میکروبی جز این که دلیلی بر قصد نابودی و هلاک بشر باشد چیز دیگری نیست،چنان که آلودن محیط زیست نیز نوعی نشر فساد است.
أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ
-لعنت بر آنهاست.» از رحمت خدا رانده و دور گردانیده میشوند.
وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
-و بدیهای آن جهان نصیبشان».
و افزون بر آن فرجام بدی دارند،زیرا در اضطراب و ناآرامی میزیند.
1-صفات خوب همچون صفات بد با یکدیگر پیوستگی دارند.صفت نیک صفات نیک دیگر را به دنبال خود میآورد،چنان که در حدیث آمده:«چون از برادرت کاری نیک دیدی،به مانندهای آن منتظر باش».صفات بد نیز چنین است.
/5 امّا چرا؟زیرا منشأ صفت خوب نفسیّت خوب است که به نوبۀ خود صفات نیک دیگر را پدید آورد.عکس این سخن هم درست است.از این روست که خداوند صفات خوب را در کنار یکدیگر میآورد و همچنین است صفات بد.
2-آدمی را چهار پیوستگی است:پیوستگی با خدا،پیوستگی با خود، پیوستگی با مردم و پیوستگی با طبیعت.
این پیوستگیها از کافر قطع شده و یا پیوستگی منفی است.پیوستگی او با خدا چنان است که گفت: وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ - پیوستگی او با خود نیز منقطع است،زیرا وی به خود حرمت قائل نیست،پیوستگی او با مردم در این آیه بیان شده: وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ و امّا پیوستگی او با طبیعت منفی است: وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ .
[26]
اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ -خداوند به هر که بخواهد رزق فراوان دهد و به هر که خواهد تنگ گیرد».
خداوند به هر کدام از بندگانش که بخواهد از راه لطف روزی را فراختر میکند و یا از راه حکمت بر او تنگ میگیرد.گاهی آدمی طالب دنیاست،خدا به او وسعت روزی میدهد چنان که گفت: وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ (آل عمران،145).
/5 بسط روزی از سوی خدا گاهی برای آن است که وی را به هنگام فریفتگی به دنیا عذاب کند: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ* فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ* فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ أَبْوٰابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّٰی إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ (انعام،42-44).
امّا نعمتهایی که خدا به آدمی میدهد،افزون بر آنچه گفته شد،گاهی از باب عذاب است.در حدیث آمده:
«انّ العبد لیحرم الرّزق لذنب اذنبه» ،و گاهی برای آزمایش است.به هر حال اگر دچار تنگ روزی شدی،از رحمت الاهی نومید مباش،چنان که نباید نعمتها سرمستت کند،چرا که خدا همه را از تو میگیرد.
از جمله حکمتهای خدا این است که دنیا را برای کافر فراهم میکند تا از حقیقت محروم و از رسالت الاهی دور بماند،و«دنیا»چنان که در حدیث آمده:
زندان مؤمن و بهشت کافر است.
وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
-به زندگی دنیوی شاد شوند».
«فرح»حالت اشباع نفسانی است چنان که کودک به محض دستیابی به اسباب بازی که طالب آن بوده است،از آن سیر میشود.برخی از مردم نیز به سبب محدودیّت اندیشه به مجرّد رسیدن به نعم دنیوی از آن سیر میگردند و این سیری آنان را از مسئولیّت باز میگذارد و برای التزام و تعهّد انگیزهای نمییابند.
وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ
-زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت جز اندک متاعی نیست».
«متاع»همان که کمالیّات یعنی چیزهای غیر ضرور است که میتوان از آنها بینیاز شد یا دیگری را جای گزین آن کرد.آری،زندگی کشت زار آخرت است.
در این جا عمل است بیآن که محاسبه باشد /5 و در آن جا محاسبه است بی آن که عمل باشد.
هر کسی که بداند نیازمند خداست باید که با او ارتباط داشته باشد.
گویند:پادشاهی به جنگی سخت دچار آمده بود:نذر کرد که اگر پیروز شود، مواجب لشکریان را افزونتر کند،پس از پیروزی حساب کرد و دید که افزودهها مبلغ کلانی است و خواست که نذر را بشکند و بر آن شد که از نخستین کسی که بر او وارد میشود نظر خواهی کند.اعرابیی بر او وارد شد و در پاسخ پادشاه گفت:«اگر چنین میاندیشی که به خدایت نیازمند نیستی،به نذر خود وفا مکن و اگر خود را نیازمند میدانی وفا کن».پادشاه متوجّه شد که در هر لحظه به خدا نیاز دارد،از این رو نذرش را به جا آورد.
[27]
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ -کافران میگویند:چرا از جانب پروردگارش آیتی بر او نازل نمیشود».
کافران میگویند چرا به پیامبر آیهای از سوی خدا فرو نمیآید؟کسی که میخواهد ببیند،پرتوی از نور او را بسنده است امّا آن که نمیخواهد،روشنایی خورشید نیز کافی نیست.
قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
-بگو خداوند گمراه میکند آن که را بخواهد و هدایت کند آن که را به سوی او انابه کند».
چون آدمی خواهان هدایت باشد،خداوند هدایتش میکند و چون طالب گمراهی باشد اسباب گمراهی را برای او فراهم میسازد(این معنی از«من»که
اسم موصول و برای عاقل است فهمیده میشود).
[28]
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ -کسانی که ایمان آوردند و دلهاشان به یاد خدا آرامش یافت».
«اطمینان»به معنی آرامش و قرار یافتن است و دل مطمئن همان نفس مطمئنّه است که در آیۀ /5 یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی -(سورۀ فجر)آمده است،و مراد از ذکر اللّٰه مطلق توجّه انسان به خداست.
أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
-آگاه باش که دل آرام گیرد زنام خدای».
در تزاحم زندگی و انبوهی کارها و تنگناهای موجود و در اضطرابی که بسیاری از مردم را نابود میکند،دل آدمی با یاد خدا آرامش میگیرد.از این رو سزاست که دشواریهای درونی خود را با ذکر خدا چاره کنیم،زیرا برترین چارهای است که میتوان از آن بهره برد به ویژه در زمان ما که روزگار اضطرابات و هیجانها و درگیریهاست و استعمار شرق و غرب آن را دامن میزند.
[29]
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ -آنها که ایمان آوردهاند و کار شایسته انجام دادهاند خوشا به حالشان و نیکو عاقبتی دارند».
در بخش پیشین دیدیم که خدا صفات مؤمنان را برشمرد و فرجام آنان را که بهشت است یاد کرد: أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ* جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ* سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ ،امّا در این جا میگوید:
طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
-و شاید مراد از«طوبی»زندگی برتر و خوش باشد.
از آیه میتوان دریافت که مؤمنان در بهشت هر روز به گونهای تازه از نعمتها میرسند،چنان که ملول نمیشوند و خدا نیز بر آنان تنگ نمیگیرد.
/5
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ (30) وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتیٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِیعاً أَ فَلَمْ یَیْأَسِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَی اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (31) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (32) أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ اَلْقَوْلِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33) لَهُمْ عَذٰابٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (34) مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْکَ عُقْبَی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ عُقْبَی اَلْکٰافِرِینَ اَلنّٰارُ (35)
32[فأملیت]
:به تأخیر انداختم،مهلت دادم.
/5
در این بخش از سورۀ رعد یاد آوری میشود که هدایت یا ضلالت از خداست آن گاه که آدمی آن را برای خود بخواهد،و رسالت محمّدی ادامۀ طبیعی رسالتهای پیامبران گذشته و مکمّل و نگهبان آنهاست،و سنن الاهی یکی است که در هر زمانی در میان امّتها حاکم بوده،و چنان که این سنن در میان آنها حاکم بوده،بر این امّت محمّد(ص)نیز حاکم است.
از سیاق آیات میفهمیم که کفر کافران اساسا به رسالت پیامبر نبود،بلکه به خدا و نیز آنچه از رسالات خدا متفرّع میشود بود.پس باید پیامبر آن گاه که او را تکذیب میکنند به خدا توکّل کند،امّا این که کافران خواستار نزول آیاتی افزون بر آنچه فرود آمده است شدند اجابت نمیشود،چرا که این امر بر ستیزه و گردن کشی آنان از حق میافزاید،وانگهی آیا آیهای بزرگتر از این قرآن وجود دارد؟اگر مقرّر میشد کتابی آن اندازه عظمت میداشت که به وسیلۀ آن کوهها به حرکت در میآمدند و مردگان سخن میگفتند همین قرآن میبود.بزرگترین دلیل عناد ایشان این است که بلاها و عذابهای بسیاری بر پیشینیان و اقوام نزدیک آنان رسید و پند نگرفتند و اگر با درخواست آیات قصد هدایت داشتند آن عذابها سبب هدایت /5 و پندگیری آنان میشد.به آن اقوام مهلت داده شد چنان که به خود آنان مهلت دادیم و سرانجام چون کفر را به جای ایمان برگزیدند،خداوند عقوبت ایشان را به تعجیل انداخت.
در این آیه این پرسش شده است که آیا خداست که ناظر اعمال نیک و بد
آدمی است یا شریکان؟و آیا شریکانند که امور را به خدا خبر میدهند و به او وحی میکنند؟ علّت اساسی سلب توفیق از آنان و اضلال ایشان،بد اندیشی و گناهکاری همراه با مکر بود و نیز این که مکر در نظر آنان خوش نمود و مردم را از راه خدا منع کردند و کسی که خدا گمراهش کند،هیچ کس راهنمای او نخواهد بود.فرجام کار ایشان یا عذاب دنیا و آخرت و یا تنها عذاب آخرت است،امّا فرجام مؤمنان رسیدن به جایگاه برتر(بهشت)است.
[30]
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ -خداوند به امّتی پیامبر فرستاده که پیش از آن امّتهایی وجود داشتهاند».
سخن الاهی بر همان امّتها جاری شده است و بر امّت محمّد(ص)نیز جاری خواهد شد.این آیه سیر طبیعی بشریّت را که در خطّ متکاملی حرکت میکند روشن میسازد و نیز بیانگر این است که امّتها با وجود اختلاف زمان و مکان وجه مشترکی دارند.و چنان که گفتیم تحت حکومت سنن واحدی هستند که بر همه جاری و ساری است.
لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ
-تا آنچه را که بر تو وحی کردیم بر ایشان تلاوت کنی».
هدف از ارسال پیامبر این است که حقیقت رسالت را بیان کند.پیامبر در تمام کوششهای خود فقط سخن خدا را بر مردم میخواند،یعنی او پدید آورندۀ وحی نیست بلکه نقش آینه را دارد و رسالت را به امّت خود منعکس میکند.
/5
وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ
-در حالی که آنها به خدا کفر میورزند».
آنان اساسا به رحمان کافرند نه به تو.در الدّرّ المنثور از ابن جریح نقل شده که گفت:رسول اکرم به هنگام مکاتبه با قریش در حدیبیه نوشت:«بسم اللّٰه
الرّحمن الرّحیم».گفتند:«رحمان نباید نوشت.ما چه میدانیم رحمان چیست؟ باسمک اللّهمّ مینویسیم».این آیه نازل شد که وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ .
قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
-بگو اوست خدای من که خدایی نیست جز او».
همین«رحمان»است که کافران او را انکار میکنند.خدایی جز او نیست ربّ الأرباب است،بی همتا و بی مثل است.
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
-بر او توکّل کردم».
دربارۀ دعوت شما به سوی حق با انکاری که میکنید به خدا اعتماد کردم.
وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ
-و بازگشت به سوی اوست».
و بازگشت من به سوی اوست.
[31]
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً -اگر قرآنی توانسته بود که کوهها بدان به جنبش آیند یا زمین پاره پاره شود یا مردگان را به سخن آرد جز این قرآن نمیبود که همۀ کارها از آن خداست».
کافران از پیامبر معجزاتی خواستند و پیامبر تأکید کرد که قرآن معجزۀ بزرگ است.آن گاه چنین استدلال کردند که اگر این قرآن که معجزه است چنان بود که به وسیلۀ آن کوهها به حرکت در میآمدند و از پیرامون ما(پیرامون مکّه)میرفتند تا میتوانستیم زراعت کنیم یا به وسیلۀ آن طیّ الأرض صورت میگرفت چنان که سلیمان به وسیلۀ بادها مسافات را میپیمود /5 یا مردگان به سخن در میآمدند چنان که موسی و عیسی با مردگان سخن گفتند،امّا در صورتی که این معجزات صورت میگرفت آیا آنها را باور میکردند؟نه،هدف آنان کارشکنی و مخالفت با رسالت است و از این رو خدا چنین معجزاتی را انجام نمیدهد.قرآن مجید به همۀ این امور خارق العاده قادر است به شرط آن که آدمی بداند که از آن چگونه بهرهور شود،
چنان که فرمود: لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ .
بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً
-امور همه به دست خداست».
میتواند چنین قرآنی بفرستد و هم اکنون فرستاده است.
جواب«لو»شرطی در وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ... -حذف شده است یعنی اگر چنین قرآنی فرود میآمد به آنان سودی نمیبخشید یا آن که همین قرآن میشد.
به نظر میرسد که هر دو معنی درست باشد،یعنی اگر قرآنی هم میبود که کوهها به وسیلۀ آن به حرکت میآمدند...برای آنان فایدهای نمیبخشید یا این که همین قرآن است که فرود آمده.مؤمنان راستین که با حقایق قرآن به خوبی آشنا باشند چنین فایدههایی را از آن در مییابند.
أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
-آیا مؤمنان هنوز ندانستهاند که اگر خدا میخواست همه مردم را هدایت میکرد؟» سبب گمراهی آنان این نیست که خداوند آیات در خواستی ایشان (معجزات)را پدید نیاورده است،بلکه سبب آن است که هدایت نیافتهاند،زیرا خداوند جز کسی را که به سوی حق باز گردد هدایت نمیکند.
/5 «یأس»در این جا معانی گوناگونی دارد،از جمله«دانستن»است یعنی آیا مؤمنان ندانستند که...؟و این معنی زبان قبیلۀ هوازن است.و گفتهاند به معنی نومیدی همراه با«دانستن»است،یعنی آیا مؤمنان ندانستند که خدا هدایتشان را نخواسته است و اگر میخواست همه را هدایت میکرد؟و برخی گفتهاند:در آیه باء محذوفی است و تقدیر چنین است:(أ فلم ییأس الذین آمنوا بأن لو یشاء اللّٰه لهدی الناس جمیعا).
و در حقیقت این سه معنی جامع مشترکی دارند:از یک سو باید مؤمنان از هدایت کافران نومید گردند و نیز بدانند که آنان هدایت نخواهند یافت و به دنبال آن لازم است بدانند که اگر خدا میخواست همه را هدایت میکرد.پس معنی یکی
است.
وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ
-و کافران را پیوسته به سبب اعمالشان حادثهای رسد».
یعنی همواره به کافران به سبب کارهایی که کردهاند بلاهای بزرگ میرسد.«لا یزال»افادۀ استمرار میکند و شاید به معنی تضمین سنّت دایم است، و باید دانست که خود آدمی است که فرجام خود را میسازد،پس عذاب نتیجۀ گناهانی است که وی میکند،از این رو بلاهای خدا بر سر کافران فرو میآید و هم چنان فرو خواهد آمد.
أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ
-یا آن حادثه در نزدیکی خانههاشان فرود آید».
یا نزدیک خانۀ آنان فرو میآید،مثلا مکّه از آسیبهای جنگ و زلزله مصون بود و حومۀ آن این مصائب را میدید،امّا کافران پند نگرفتند.
حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ
-تا آن گاه که وعدۀ خدا فراز آید».
این بلاها،سختیها و تنگناهایی در دنیاست،امّا بلای بزرگ حقیقی در آخرت خواهد بود: اَلْقٰارِعَةُ* مَا الْقٰارِعَةُ* وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْقٰارِعَةُ* یَوْمَ یَکُونُ /5 النّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ الْمَبْثُوثِ* وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (قارعه،1-5).
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ
-که خداوند خلف وعده نمیکند».
خداوند وعدهای را که به کافران داده است،خلاف نمیکند،یعنی آنان را در روز قیامت که هرگز زمان آن تقدّم و تأخّر ندارد کیفر میدهد.
[32]
اندیشهای که در آغاز آیات این بخش بیان شده است،گسترش مییابد با نقل این که امّتها پیامبران خود را تکذیب کردند و این که مردم سخن شنو باید عبرت بگیرند و پیامبر گرامی نیز از سرگذشت پیامبران پند بگیرد.خدای تعالی فرمود:
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
-پیامبرانی هم که پیش از تو بودند به استهزا گرفته شدند.من به کافران مهلت دادم».
چنان که فرستادن پیامبران سنّت است تکذیب آنها به وسیلۀ امّتها نیز سنّت است.تکذیب تنها شیوۀ کافران نبود بلکه آنان شیوۀ دیگری را که تأثیرش در نفس پیامبران بیشتر بود به کار میبردند یعنی استهزا،که هر دو نوع را در بر میگرفت.
استهزا بی تکذیب و سپس بی ریشخند زدن و حقیر شمردن صورت نمیگرفت.در زمان ما نیز شمار بیشتری از مردم از پذیرفتن رسالت خود داری و با پیامبران دشمنی میورزند و از همین شیوۀ استهزا پیروی میکنند.
مهلت دادن خدا به کافران ناشی از حکمت اوست که در گذشته دربارۀ بندگان عاصی انجام گرفته است.در حدیث آمده:«چه بسا کسی که با احسانی که به وی شده در غفلت افتاده،و چه بسا کسی که با پرده پوشی بر گناه او فریفته شده یا شیفتۀ خوش گویی مردم گردیده است!خداوند کسی را چنان نیازموده که وی را با مهلت دادن آزموده است». (1)
/5 و پروردگار در قرآن فرمود: وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ (اعراف،183).
ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ
-آن گاه همه را فرو گرفتم و آن عقوبت من چه سخت بود».
یعنی آن گاه آنان را عذاب کردم،چه عذابی!و این تعبیر حاکی از سختی کیفر،و نتیجۀ بد تکذیب پیامبران و حقیر شمردن ایشان است.
[33]
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ -آیا آن که بر همۀ مردم و اعمالشان ناظر است همانند بتان است؟» آیا با وجود خدایی که بر هر کسی و بر آنچه میکند مسلّط است شریکانی برای او قائل میشوند؟«قائم»به معنی محافظ و به گفتۀ برخی قائم به روزی است و ما بعد آیه«بما کسبت»مفهوم آن را روشن میکند.فرمان نفس توبه
1) 19) -بحار،ج 73،ص 383،شماره 8.
دستت نیست و نمیتوانی خود را از زمام تقدیر برهانی.اگر خدا لحظهای نفس تو را رها کند از میان میرود و چیزی از آن باقی نمیماند و چنین نیست که اگر کسی گناه میکند بر خدا غلبه دارد.اگر تو را در طاعت و معصیت اختیار دادهاند،مسیّر (رهبری شده از سوی خدا)،هستی نه مخیّر و دلیل مهمّ این سخن روح و قلب و سایر اندامهای توست که به تنهایی عمل میکنند و در ایستانیدن یا عمل آن مداخلهای نداری.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ
-برای خدا شریکانی قایل شدند».
یعنی آیا پس از آن که خداوند آیات خلقت خود را یعنی تسلّط بر نفسها را ارائه کرد به او شریک قرار میدهند؟با ارائۀ عظمت و دقایق آفرینش چگونه به خدا شرک میورزند؟! قُلْ سَمُّوهُمْ -ای کافران،آن شریکان را نام ببرید».
شاید«اسم»در این جا مطلق نام نباشد بلکه /5 مراد این باشد که صفات آنها را بگویید،و پیداست که هر نامی یکی از نامهای خدا را منعکس میکند.
«آسمان»بلندی و عظمت را تجلّی میکند و«خورشید»حکمت و قدرت را،شاید مراد از آیه این باشد که ای مشرکان،از تجلّیات خدا در آفریدهها خبر دهید.
أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ
-شاید میخواهید او را از چیزی در روی زمین آگاه کنید که نمیداند».
آیا به خدا خبر میدهید چیزهایی را که از آنها بی خبر است؟مراد از لاٰ یَعْلَمُ -این نیست که خدا ناآگاه است،بلکه منظور این است که خدا شریکی برای خود نمیشناسد،و ابدا شریکی ندارد.
أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ
-یا آن که الفاظ صوری است که میگویید و واقعیّت ندارد».
نظیر لقب«جلالة الملک»که بر سر زبانهاست و معنایش این نیست که «ملک»بزرگوار گردیده،بلکه خشنودی او به همین لقب خواری او را منعکس میکند.
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
-در نظر کافران مکرشان آراسته آمد».
«مکر»در این جا کار بد کردن و نیز به معنی فساد است.خداوند فرمود:
وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکٰابِرَ مُجْرِمِیهٰا لِیَمْکُرُوا فِیهٰا (انعام،123)یعنی فساد کنند.
امّا آرایندۀ مکر برای کافران کیست؟شیطان است،چنان که گفت: وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (انعام،43)در آیۀ دیگر خداوند آراستن عمل را به خود نسبت میدهد: إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ -(نمل،4) /5 و منافاتی وجود ندارد،زیرا چون پروردگار بر کسی خشم میگیرد او را به دست شیطان یا یاران بد میسپارد و از این رو«آراستن خدا»مفهومش این میشود که آرایندگانی را مأمور این کار میکند،چنان که گفت: وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ (فصّلت،25).
نتیجۀ آن که آدمی باید متوجّه باشد که مبادا کار بد او را در نظرش بیارایند و او آن را نیک بداند،و چون از آرایندگان از قبیل طاغوتها پیروی کرد،معیارهای فطری او دگرگون میشود و به معیارهای وارونه بدل میگردد و سرانجام بد نزد او خوب و خوب بد میشود.
وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ
-و از راه خدا بازداشتند».
خود آنان از راه حق باز نماندند،چنان که آنان نبودند که فساد را در نظر خود آراستند بلکه شیطان بود.
وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
-کسی که خدا گمراهش کند دیگر هدایتگری نخواهد داشت».
گمراهان گرفتار سه چیز بودند:
1-کار بد در نظرشان آراسته شد؛ 2-از راه خدا باز ماندند؛ 3-خدا گمراهشان کرد.
[34]
لَهُمْ عَذٰابٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ -در این زندگی دنیا به عذابی گرفتار آیند و عذاب آخرت سختتر است و آنها را هیچ نگهدارندهای از عذاب خدا نیست».
باید عذاب دنیا را دلیل عذاب آخرت بداند با ضرب آن /5 به میلیونها،و با این فرق که عذاب دنیا نوعا بجز عذاب آخرت است و ممکن است که روحانی یا جسمانی و یا هر دو باشد.
[35]
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا -صفت بهشتی که به پرهیزگاران وعده شده:آب از زیر درختانش روان است و میوهها و سایهاش همیشگی است».
صفت بهشت را بیان میکند و نیز این که خوراک بهشتیان دائمی است.
تِلْکَ عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا
-این است عاقبت پرهیزگاران».
و بهشت نتیجۀ پرهیزگاری آنان است.
وَ عُقْبَی الْکٰافِرِینَ النّٰارُ
-و فرجام کافران دوزخ است».
در این جا معادلهای برقرار شده یعنی کفر کاملا معادل«نار»و تقوا معادل «جنّت»است.
/5
وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ (36) وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ (37) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ (38)
/5
موضع مردم در برابر کتاب الاهی بر سه گونه است:یا همه به آن ایمان دارند یا در حدود مصلحت ایمان آوردهاند و یا کافرند.خداوند در این آیات از اصناف مردم و نظرهای گوناگون آنان دربارۀ کتاب گفتگو میکند و به همین مناسبت میگوید:قرآن عربی است امّا از تعصّب بربریّت به دور است.عربی است امّا با همۀ کم خردیهای عربیّت مخالف است و نیز قرآن به جهت ستیز با فرهنگ شایع آن زمان از ارزشهای خود نمیکاهد.
پیش از این گفتیم که انگیزۀ اصلی انکار رسالت کافر شدن به رحمان است.معنی این سخن آن است که مؤمنانی که قرآن را صادقانه باور دارند به رحمان معتقدند،پس بدان عمل میکنند زیرا قرآن مظهر ارادۀ الهی و هدایت اوست.
/5 [36]
وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ -اهل کتاب از آنچه بر تو نازل شده شادمانند».
این آیه حالت نفسانی مؤمنان اهل کتاب را به هنگام نزول قرآن مجسّم میکند،زیرا نزول قرآن موفقیّتی برای ایشان و بیانگر ارادۀ آنان است.خداوند
دربارۀ ایشان میگوید:«چون آیاتی را که به پیامبر فرود آمده است میشنوند میبینی که اشک از دیدگانشان جاری است زیرا حقیقت را شناختهاند،و میگویند خدایا،ما ایمان آوردیم،ما را از جملۀ شاهدان بنویس»(مائده،83).
وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ
-و از آن جماعات کسانی هستند که پارهای از آن را انکار میکنند».
مراد از احزاب یهود و مشرکانند که بر ضدّ رسول خدا متّفق شدند.در سورۀ مائده(آیۀ 82)آمده است که«سختترین دشمنان مؤمنان یهود و مشرکانند و دوستترین مردم نسبت به مؤمنان مسیحیاناند،زیرا از اینان گروهی کشیشان و راهبانند و گردن کشی نمیکنند».
«احزاب»جمع حزب است و خداوند مؤمنان را هر چه باشند،اگر چه اختلاف داشته باشند،حزب واحد مینامد زیرا اهداف و دیدگاههای آنان یکی است،امّا احزاب که منکر رسالتاند،در همۀ اموری که بین آنهاست اختلاف دارند بجز در دشمنی با رسالت.خدا که میفرماید«فانّ حزب الشّیطان..».صفت بارزی را که جامع حزبهای شیطان است بیان میکند و میگوید آنان با وجود اختلاف در گرایشها وجه مشترکی دارند که پیروی شیطان است،چنان که در روزگار ما شرق و غرب در همه چیز اختلاف دارند بجز استعمار جهان و غارت ثروتهای آن.
«احزاب»دستیابی به رسالت را میخواهند و پس از دانستن صدق رسالت راه حلّ میانه را ترجیح میدهند و از قرآن آنچه را که با مصالح آنان سازگار است و نیز امتیازات ایشان را تقویت میکند میگیرند.
قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ
-بگو مأمورم خدا را بپرستم و به او شرک نورزم».
/5 آن کسی به کتاب حقیقتا ایمان میآورد که به خدا ایمان آورده باشد.در این جا میان ایمان به کتاب و ایمان به توحید ملازمه هست.
إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ
-به سوی او میخوانم و بازگشت من به سوی
اوست».
هنگامی که راهها بر من تنگ میشود خدا را فرا میخوانم و بازگشت من در همۀ کارها به اوست.
[37]
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا -همچنین قرآن را به زبان عربی نازل کردیم».
«حکم»یعنی قضاوت.«عربی»به معنی روشن و آشکار و فصیح است، و نه به معنی موافق با اعتقادات عرب.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ
-اگر پس از دانشی که به تو رسیده از پی خواهشهای آن بروی،» زبان قرآن عربی امّا محتوای آن الاهی است.عربی زبان است نه تشریع کننده،امّا تشریع الاهی علم است و علم شناخت حقایق و کشف آنهاست و خواهشهای نفسانی شهوت نقد است.
مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
-در برابر خدا کار ساز و نگهدارندهای نخواهی داشت».
خداوند مولای مؤمنان است و کافران را مولایی نیست.هر گاه پیامبر پیرو اهوای قوم خود باشد،ولایت خدا را از دست میدهد و خدا یاریش نمیکند،و هر گاه پیامبر علم را رها کرده،هوای نفس را بگیرد،خداوند عذابش میکند و کسی نگهدار او نخواهد بود.اگر مردم با تو مخالفت کنند خداوند یاریگر توست و اگر تو با خدا مخالفت ورزی و پیرو اهوای مردم باشی،خداوند تو را خوار میکند و بجز او ناصری نمییابی.
/5
[38]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً -به
تحقیق پیش از تو پیامبرانی فرستادهایم و برایشان همسران و فرزندان قرار دادهایم».
پیامبران بشرند و همان حالات و عوامل را دارند که دیگران دارند.ازدواج میکنند و صاحب اولاد میشوند و از نظر جنس بر آدمیان دیگر برتر نیستند.
وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ
-و هیچ رسولی را حق آن نبود که جز به فرمان خدا آیتی بیاورد».
پیامبر خود پدید آورندۀ آیات(معجزات)نیست،بلکه خداوند هر گاه بخواهد معجزه را به دست پیامبرش،بی آن که پیامبر تأثیری در آن داشته باشد،پدید میآورد.
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ
-و هر امری را زمانی مکتوب است».
هر چیز مدّتی محدود دارد.
/5
یَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتٰابِ (39) وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا اَلْحِسٰابُ (40) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اَللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (41) وَ قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ اَلْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَ سَیَعْلَمُ اَلْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (42) وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتٰابِ (43)
41[معقّب]
:«تعقیب»باز گردانیدن چیزی است پس از جدا
کردنش،«عقّب العقاب علی صیده»یعنی عقاب از نوبه شکار خود بازگشت پس از جدایی از آن.
/5
در بخش پیشین خواندیم که امور به دست خداست و ارادهاش مطلقه است و از تقدیر و سنن در میگذرد و هر چه را بخواهد از میان میبرد یا باقی میگذارد،و نیز خواندیم که وظیفۀ پیامبر رسانیدن پیام است و بس،و حساب بر عهدۀ خداست،اگر بخواهد کافران را عذاب میکند یا به تعویق میاندازد.
خداوند بر جهان هستی مسلّط است.اوست که از اطراف زمین میکاهد(با مرگ تباهکاران یا وفات علما)و فرمان او را نمیتوان نقض کرد،حسابش سریع است و نافرمانی کسی از امر او به این معنی نیست که بر خدا غلبه دارد،و با مکّاران و بد اندیشان مقابله میکند،و فردا در روز محشر کافران در مییابند که فرجام خوب از آن کیست.امّا آنان که منکر رسالت پیامبرند پاسخشان از زبان پیامبر این است« قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ ».
[39]
جوهر رسالتهای الاهی در ربوبیّت خدا خلاصه میشود و در این سوره همین /5 اندیشه گسترده شده است و همین اندیشه است که فرق میان پیامبران و فلاسفه را آشکار میکند و پیامبران همان را به مردم بشارت دادهاند،امّا اندیشهای که
به عقل انسان عاجز میرسد آن است که این جهان را آفرینندهای است که خلقش کرده و سپس آن را به حال خود گذاشته است تا طبق سنّتها به کار خود ادامه دهد،چنان که کسی ساعت الکترونیکی میسازد که طبق قوانین مشخّص کار میکند.یکی از فلاسفۀ ملحد به چنین اندیشهای دست یافته است.به طور کلّی فلاسفه از خدای مردهای که نه ولایت دارد و نه دعوت،گفتگو میکنند حال آن که پیامبران به خدای حیّ قدیم لا یزال رهنمون میشوند،و در این جا دو وسیله هست که با آنها میتوان به خدا متّصل شد:
که با آن میتوانی با خدا مرتبط باشی و میتوانی به وسیلۀ آن امر حتمی را دگرگون کنی.به وسیلۀ دعا به تغییر طبیعت و نیز تغییر قضای محتوم قادر میشوی.
فلسفۀ بشری میگوید که خداوند مقدّرات جهان را نوشته است و در برابر این تقدیر کاری نمیتوان کرد،و این فلسفۀ قدریّه است که به حتمیّات باور دارند و همه چیز نزد آنان حتمی است و از این رو کردار نیک تو در برابر تقدیر حتمی کارگر نیست،ولی ما به حتمیّات(سیاسی،اقتصادی،فرهنگی و تربیتی)معتقد نیستیم و بر آنیم که تغییر هر امر حتمی ممکن است.آری درست است که قوانین و سننی وجود دارد امّا آدمی به وسیلۀ ایمان و عمل صالح بر این نظامها و سنّتها فایق میآید.خداوند برتر از قوانین و سنن،و دارای مشیّت مطلقه است،چیزی بر او محتوم نیست،هر چه را بخواهد محو میکند یا باقی میگذارد،و انسانی که متّصل به خداست،به همین مشیّت مطلقه که حتمیّت برای آن وجود ندارد متصل است.امّا اگر معتقد باشیم که جفّ القلم بما هو کائن،و اجل محتوم است و مقدّرات نوشته شده است،دعا و عمل صالح معنایی نخواهد داشت.خداوند فرمود:
/5
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ
-خدا هر چه را بخواهد محو یا اثبات
میکند».
اگر نامت در فهرست بدبختان باشد میتوانی خود را از خوشبختان کنی به شرط آن که دلت را به خدای غالب مقتدر پیوند دهی،چنان که فرمود: وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ (بقره،186)و نیز فرمود:
اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (غافر،60).پس،خداست که ما را به دعا امر کرده و اجابت آن را تضمین نموده است.
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ
-و امّ الکتاب نزد اوست».
«کتاب»دو معنی دارد:1-لوح محفوظ،2-انعکاسی از علم خدا بما کان و ما یکون است،خداوند عالم و به همه چیز احاطه دارد چه قبل از وجود و چه بعد از آن،و علم خدا علم به کشف نیست بلکه مسبّبات و مؤثرات را نیز در بر میگیرد،زیرا صانع آنهاست.علم خدا به مسبّب نافی علم او به سبب نیست.
من میدانم که سنگ از بالا میافتد،علم من به سقوط«کشف»خوانده میشود امّا این به آن معنی نیست که من مؤثّر در افتادن سنگ باشم،مؤثّر نیروی جاذبه است.
آیۀ مذکور موضوع بداء را آشکار میکند و«بداء»قطب حکمت اسلامی و از نظر پیشرفت و حضارت و نیز تربیت بشری افکار بیشتری را به خود متوجّه ساخته است.کسی که بداند اقدار به دست خداست تحرّکش بیشتر میگردد.در احادیث آمده:
1-ابن مردویه و ابن عساکر،از بزرگترین علمای اهل سنّت،از علیّ بن ابی طالب(ع)روایت کردهاند که او از رسول خدا(ص)دربارۀ این آیه پرسید، فرمود:«با تفسیر آیه دیدگان تو و امّت پس از خود را روشن میکنم:صدقه به طریق شایسته /5 بدبختی را به خوشبختی تغییر میدهد،و نیکی به پدر و مادر عمر را میافزاید و نیکوکاری از مهلکههای بدی نگاه میدارد».
2-از ابو عبد اللّٰه نقل است که گفت:«یمحوا اللّٰه ما یشاء و یثبت»و نیز گفت:«آیا خدا جز آنچه را که ثابت است محو میکند؟و آیا جز آنچه را که وجود ندارد برقرار میکند»؟از این حدیث در مییابیم که در زندگی حتمیّت نیست و
زندگی در حال تطوّر است نه آن که ایستا و بر نظمی لا یتغیّر قائم باشد.
3-از ابو جعفر باقر(ع)به نقل از فضیل بن یسار روایت شده که گفت:از ابو جعفر(ع)شنیدم که میگفت:«از امور بعضی محتوم است و به ناچار شدنی است و بعضی موقوف در نزد خداست دربارۀ آنها هر چه بخواهد میکند و نیز هر آنچه را بخواهد باثبات میکند و از«موقوفها»کسی را آگاه نمیسازد.امّا آنچه را پیامبران آوردهاند کائن است و خداوند خود یا پیامبر یا فرشتگان خود را تکذیب نمیکند».
4-زراره از ابو جعفر(ع)و او از علی بن حسین(ع)روایت کرد که گفت:«اگر آیهای که در کتاب خداست نمیبود،ما کان و ما یکون را به شما بیان میکردم».پرسیدم:«کدام آیه؟»گفت: یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ .
[40]
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ -اگر پارهای از آنچه را که به آنها وعده کردهایم به تو بنمایانیم یا تو را پیش از وقت بمیرانیم.» بخشی از عذاب را که به کافران وعده میدهیم اعمال میکنیم و تو نیز میبینی یا آن که پس از مرگ تو عذاب صورت میگیرد.از این رو کافران و دشمنان رسالت باید بترسند از این که عذاب الاهی در صورت ادامۀ گمراهی آنان را فرو گیرد،و این امر یا زودتر صورت میپذیرد تا انتقامی به نفع رسول اکرم باشد یا آن که به زمان بعد موکول میشود.
/5
فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ
-در هر حال آنچه بر عهدۀ توست تبلیغ است و آنچه بر ماست حساب کشیدن است.» وظیفۀ پیامبر تبلیغ حقایق است و بس،و حساب و کیفر دادن کافران با خداست که هر وقت بخواهد انجام میدهد،و این بدان معنی نیست که پیامبر نمیتواند از خداوند برای کافران عذاب بخواهد،یا اگر خواست،خدا اجابت نمیکند،امّا هر گاه پروردگار عذاب قومی را اراده کند پیامبران نمیتوانند آن را برگردانند چنان که نوح نتوانست عذاب را از پسرش باز گرداند.
[41]
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا -آیا هنوز ندانستهاند که ما از اطراف این سرزمین میکاهیم.» مراد کاستن از کرانههای زمین،یا اهلاک منکران است چنان که فرمود:
«بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی طٰالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ الْغٰالِبُونَ؟» (انبیاء،44)و یا مرگ علماست،زیرا چون از شمار آنان کاسته شود رحمت الاهی از مردم زمین رو میگرداند،علما به منزلۀ کوههای استوار در زمیناند.
در این جا نکتهای تفسیری دربارۀ جهان هستی نیز به نظر میرسد:
میگویند کرۀ زمین رفته رفته کوچک میشود و شاید آیۀ مذکور اشاره داشته باشد به این که زمین از دو قطب فشرده شده است. (1)
وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ
-و خدا حکم میکند و هیچ چیز حکم او را فسخ نمیکند.» خداست که جهان عملا تحت فرمان اوست و هر چیزی را که اراده کند از فرمان او سر نمیپیچد و به چیزی که حکم کند کسی قادر به تغییر حکم او نیست.
وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
-و او به سرعت حساب میکشد.» [42]
وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً -کسانی که پیش از اینان بودند مکرها کردند ولی همه مکرها نزد خداست.» /5 انسان گاهی چنین میپندارد که به همه چیز تواناست.خداوند به او پاسخ میدهد:«اگر میخواهی مکر کنی،مکر من سختتر از آن توست،زیرا مکر من مهلت دادن و سر خود رها کردن است».
یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَ سَیَعْلَمُ الْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ
-میداند که هر کسی چه میکند و کافران به زودی خواهند دانست که آخرت از آن
1) 20) -متن چنین است:یقال:ان الأرض آخذة فی التقلّص،و ربّما هذه الآیة تدلّ علی ان الارض؟؟؟ من القطبین(ص 362).
کیست.» هر کاری را که آدمیان میکنند چه خیر و چه شرّ خدا آن را میداند و کافران خواهند دانست-آن گاه که دانستن سودی ندارد-که مؤمنان اهل بهشتند.
[43]
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً -کافران میگویند که تو پیامبر نیستی.» خداوند موضع کافران را در برابر رسالت و موضعی را که پیامبر باید داشته باشد خلاصه میکند.کافران تهمت میزنند که وی فرستادۀ خدا نیست.بهترین پاسخ پیامبر چیست؟ قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ -بگو میان من و شما خدا کافی است برای شهادت.» خدا از حیث شاهد بسنده است،زیرا حق است و بر رسالت شهادت دارد و با وجود شهادت خدا ارزشی ندارد که کافران شاهد و پذیرا باشند یا نباشند،آیا خداوند بزرگترین شاهد نیست؟ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ -و هر که نزد او علم کتاب است.» برای این که خداوند به کافران ثابت کند که پیامبر در ادّعای خود صادق است با معیارهایی که مورد قبول آنان است،استدلال میکند.آنان بشرند و معیارهای بشری را میپذیرند:اگر آنان رسالت را تکذیب میکنند کسان دیگری که دانا هستند پیامبری را میپذیرند.و این کسان،چنان که از آیه فهمیده میشود،یهود و نصارا هستند.
/5
سورۀ ابراهیم /5
از امام حسین(ع)روایت است که گفت:«هر که سورههای ابراهیم و حجر را در هر دو رکعت در هر روز جمعه بخواند،از فقر و دیوانگی و بلا مصون میماند».
(مجمع البیان،ج 6،ص 301) و پیامبر گرامی حضرت محمد(ص)گفت:«هر که سورههای ابراهیم و حجر را بخواند ثواب او ده حسنه است به شمار کسانی که بتها را پرستیدند و به شمار کسانی که نپرستیدند».
/5
این سوره را به نام ابراهیم که نماز توحید و شکنندۀ بتهاست،خواندهاند، زیرا بر محور پیام توحید که پیامبران حاملان آنند و برای آن پای میفشارند میگردد.
از بخشهای گوناگون سوره چنین پیداست که خداوند جنبۀ الاهی رسالت
انبیاء را یادآور میشود که چگونه آنان دعوت به خدای یگانه میکنند و مثل اعلای توحید را در دعوت خود بیان میدارند،زیرا از کسی بجز خدا نمیترسند و هدف آنان فقط نجات بشریّت از تیرگیهای تقلید و جهل و سرسپردگی به سوی روشنایی عقل و ایمان است.
علاّمه طباطبایی گوید:بحث در این سوره به مقتضای سه صفت است:
یگانگی خدا،عزیز و حمید بودن او در افعال.از این رو باید از عزّت و قدرت مطلقۀ او ترسید و باید او را شکر گفت و به وعدهاش اعتماد کرد و از آیات ربوبیّت او پند گرفت.
این آیات احساس فطری ما را بر میانگیزد که شکر منعم را به جا بیاوریم و بدانیم که ابراز شکر همانا شناخت منعم و تسلیم شدن به او و عمل به اهداف ارزشمند نعمتهاست.
سوره ابراهیم /5
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّٰاسَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ (1) اَللّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ (2) اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (3) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (4) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (5)
/5
3[یستحبّون]
:«استحباب»طلب محبّت است با پرداختن به آن،و«محبّت»خواستن منافع محبوب است،و گاهی به معنی میل طبایع به کار میرود.
5[صبّار]
:بسیار صبر،کثیر الصّبر.
/5
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
دعوت پیامبران به نام خدا بود،با دعوت آغاز و با آن رنگین شد.«اسم اللّٰه» صفات حسنای اوست که در جلال و جمال،در قوّت و حسن و در رحمت واسعۀ پایدار متجلّی میشود.نام خدای بخشایشگر مهربان نقطۀ مرکزی است که در دل و عقل و رفتار پرتو افشانی میکند.
[1]
هدف خداوند از ارسال پیامبران و آخرین کتاب الاهی،قرآن،این است که مردم را از تیرگیهایی که آنان را فرا گرفته در آورد و به روشنایی که بر ایشان تابیده،رهنمون شود.
الر کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ
-الف، لام،را.کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را به فرمان پروردگارشان از تاریکی به روشنایی ببری.» اوّلا:کتابی که الف و لام و راء رمز آن است از آسمان نازل گردیده و به
پیامبر منتقل شده است بی آن که اثری از شخص او در آن باشد؛ /5 ثانیا:قرآن برای همۀ مردم است و این دلیل آن است که از آسمان فرود آمده،بی آن که بستۀ حدود زمان و مکان و محدّدات مادّه باشد؛ ثالثا:تیرگیها حالت اوّلیّۀ بشر است یعنی حالت ناتوانی و نقص،غلظت روح،بستگی نفس و نادانی،و غلبۀ شهوات،به تعبیری دیگر حالت عدمیّت است که بر آفرینش حکم فرما بوده پیش از آن که خداوند نور خود را در ابعاد آفرینش، ایجاد،قوّت و علم بر آن بتاباند.
پروردگاری که نور آفرینش را بر آدمی تابانید و او را از تیرگیهای عدم به روشنایی آفرینش رسانید هموست که نور رسالت را پدید آورد تا آدمی را از تیرگی نادانی به روشنایی خرد و دانش برساند و از تاریکی جهالت و جاهلیّت و نابسامانی به نور تزکیه و تسلیم و سامان در آورد.
بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ
-با اذن خدایشان به راه خدای پیروزمند ستودنی.» خدا فقط نور را پدید نمیآورد،بلکه دم به دم و گام به گام آن را محافظت میکند و اگر خدا پیامبران خود را تأیید نمیکرد،به رهانیدن بشر از تیرگیها و اشاعۀ نور در جهان قادر نمیشدند.
نور الاهی یعنی به راهی رفتن که به خدای عزیز حمید منتهی شود،عزیزی که بر همه چیز مسلّط و حمیدی که رحمتش بر همه چیز فراگیر است.کسی را عذاب نمیکند مگر پس از اتمام حجّت و نیز آن گاه که نعمتهای آشکار و نهان خود را بر او کامل کند.
[2]
آسمان و زمین از آن خداست.چه کسی تواناتر از او و چه کسی شایستهتر از اوست که از وی بترسند؟وی به کافران رحم نمیکند بلکه آنان را با عذاب سخت و هلاک و نابودی بیم میدهد.
/5
اَللّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ
-خدایی که هر آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست و وای بر کافران از عذاب شدید.» این راه خدای عزیزی است که با ملکوت خود به آنچه در آسمانها و زمین است احاطه دارد و از کسی که کفر ورزد یا از راه او کناره گزیند انتقام میگیرد.
[3]
به ما انسانها روا نیست که به رحمت خدا باور داشته باشیم و عقاب و انتقام او را فراموش کنیم،زیرا تجارب زندگی ثابت کرده است که در کنار برکتها و رحمتها،آلام و مصائبی وجود دارد،با این همه کسانی هستند که به جنبۀ تن آسانی دنیا فریفته میشوند و دنیا را بر آخرت برتری مینهند.
اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ
-آنها که زندگی دنیا را از آخرت دوستتر دارند.» و همانند بچّهاند که به دورتر از آنچه پیش چشم آنهاست نمینگرند و تنها لحظهای را باور دارند که در آن هستند،و آینده را نمیپذیرند و همچون چار پایاناند و همین جاهلیّت است که وادارشان میکند تا به آنچه غیبی و ورای مشهود آنان است کفر ورزند.
این کافران دیگران را از راه خدا و از ایمان به روز رستاخیز باز میدارند تا از آنها بهره کشی کنند،بلکه فراتر از آن اندیشههای مردم را به گمراهی میکشانند تا سیطرۀ خود را بر مستضعفان استوار کنند.
وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
-و از راه خدا باز میدارند.» کافری که دنیا در نظرش آراسته مینماید،دینی ندارد که مانع شهوات و منافع مادّی او باشد،و چون بداند که منافع او با تعالیم دینی معارض است به دشمنی بر میخیزد /5 و هر گاه دینداران متعهّد در برابر او بایستند،آن تعالیم را بر حسب خواستۀ خود توجیه میکند چنان که روزنامهها در زمان ما میکنند و در روزگاران گذشته نظامهای فاسد چنین میکردند،از نشر آگاهی دینی مانع شده،گمراهی را به نام دین قالب میزدند.
وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً
-و آن را منحرف میخواهند.» دینی را میخواستند که مصالح آنان را تأمین،و بهره کشی از مردم را تأیید کند.
أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ
-آنها در گمراهی ژرفی هستند.» این کافران دنیا را جاودانی میدانند و گمان میکنند که لذّتهای زود گذر همه چیز آنان است،امّا این گمان خطاست و همین لذایذ راهی به سوی عذابی سخت است.
[4]
خداوند ما در عین عزّت و اقتدار،«حمید»نیز هست.مردم را عذاب نمیکند مگر پس از اتمام حجّت،امّا چگونه؟میفرماید:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ
-یعنی پیامبران به زبان قوم خود سخن میگویند در کمال وضوح».
و با عبارات مفهوم و با مثالها و قصّهها،تا آن که خواستار آخرت بفهمد و در راه رسیدن به آن بکوشد،خداوند نیز او را رهنمونی میکند؛لیکن اگر کسی آخرت را رها کند و دوستدار دنیا باشد خداوند گمراهش میکند.
فَیُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
-خدا هر که را خواهد گمراه کند و هر که را خواهد ره بنماید و او عزیز و حکیم است.» و پیداست که اضلال یا هدایت ناشی از حکمت بالغۀ اوست.
[5]
تاریخ گواه این حقیقت است:خداوند موسی را با آیاتی که جلوهای از فطرت بود و عقل را مبهوت میکرد و با عصا و ید بیضایش سوی مردم فرستاد و فرمان داد که«ایّام اللّٰه»را به آنان یاد آور شود،ایّامی که در آن مظلوم بر ظالم در دنیا و آخرت پیروز میشود.موسی با تذکر خود امیدوار بود که مردم را از /5 تیرگیهای وحشت و عذاب و پرستش طاغوت به روشنایی آزادگی و رفاه و پرستش خدا برساند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ
-موسی را با آیات خود فرستادیم که قوم خود را از تاریکی به روشنایی بیرون آر و روزهای خدا را به یادشان بیاور.» آن روز فرا رسید که خداوند فرعون و پیروان او را سریعا غرق کرد و بنی اسراییل وارث سرزمین و دیار آنان شدند،امّا نعمت الاهی تکمیل نمیشد مگر با صبر و شکر و افزون بر تحمّل سختیها و نیز عملی که راهگشای خرد باشد و به راه خدا هدایت کند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ
-و در این برای هر شکیبایی شکر گزار،عبرتهایی است.» /5
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (6) وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (7) وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ (8) أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (9) قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اَللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (10) قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَمُنُّ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (11) وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَی اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (12)
/5
9[مریب]
:ریب بدترین نوع شک و تردید است و «مریب»:کسی است که ایجاد شک و تردید کند.
گفته میشود:«اراب یریب»یعنی ایجاد شک و شبهه کرد.
/5
راهی که پیامبران نشان میدهند راه خدای عزیز و حمید است.موسی به قوم خود گفت که خدا را حمد کنند،چرا که آنان را از دست فرعون رهایی بخشید، فرعونی که آنان را به بدترین وجهی معذّب میکرد،پسرانشان را میکشت و زنانشان را برای خدمت به وی باقی میگذاشت و این امر آزمایشی سخت از سوی خدا بود.
خداوند اعلام کرده بود که اگر سپاس گزار باشند نعمت خود را خواهد افزود،و مفهوم«حمید»بودن همین است و نیز آنان را بیم داده بود که اگر کفر ورزند دچار عذاب سختی خواهند بود که مفهوم«عزیز»بودن خداست.
سخنی را که موسی به قوم خود گفت،پیامبران دیگر به مردم زمان خود گفتند،امّا آنان نپذیرفتند و خداوند با عزّت خویش پس از اتمام حجّت آنان را عذاب کرد.شرح قضیّه چنان است که اقوامی که پیش از موسی بودند از قبیل قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که پس از آنان بودهاند،تاریخ آنها را به دست فراموشی سپرده است و قصّۀ آنان را جز خدا نمیداند. /5 چون پیامبران با ادلّۀ روشن به دعوت ایشان پرداختند نپذیرفتند و گفتند:«ما پیامهایی را که آوردهاید باور نداریم و ادّعای شما را نادرست میدانیم و دربارۀ آن شک میکنیم».پیامبران پاسخ دادند:
«شکّ شما در چیست؟آیا دربارۀ خداست که در وجود او شکّی نیست:آسمانها و زمین را آفرید و شما را به سوی آمرزش گناهان فرا میخواند و از آثار بدی که گناهانتان در زندگی شما میگذارد حفظتان میکند تا عمری که خداوند تعیین کرده
است پایان پذیرد».
امّا آنان به عناد و دشمنی برخاستند و گفتند:«آری،در وجود خدا شکّی نیست،لیکن شما مانند ما بشر هستید،افزون بر این،شما از ما میخواهید که با آیین پدرانمان مخالفت کنیم و دلیل روشن و حجّت واضح و کافی ندارید».
پیامبران پاسخ داند:«آری،ما بشری همچون شماییم،امّا خدا نعمت پیامبری را به ما ارزانی داشت و ما را به رسالت برگزید،چنان که برخی از مردم را به فضل و احسان خویش بر دیگران برتری مینهد.از این رو تنها امتیاز ما«فضل» خداست و«سلطان»ما از خدا و به اذن اوست».
نیروی پیامبران منبعث از اعتماد به خدا و بینش درست و روشن است و مؤمنان باید به خدا توکّل کنند.
[6]
عادت جهات منفی دارد و تمایل و دلبستگی به نعمتها عادتی منفی است،زیرا آدمی در این حال سببها را فراموش میکند.از این رو باید خو گرفتن به نعمتها را از خود دور کنیم و وضع پیشین را به یاد آوریم و به«سبب»ی که آن وضع را به حالت بهتری تغییر داد بیندیشیم یعنی خدای تعالی،و از خود بپرسیم که چگونه بودهایم و چرا خدا از آن حالت ما را رهایی بخشید؟ از این رو بود که موسی به قوم خود فرمود تا روزگاری را که فرعون آنان را به استضعاف کشانده بود و نیز رهاییشان را از ستم وی به یاد آورند.
/5
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ
-و موسی به قوم خود گفت:نعمتی را که خدا بر شما ارزانی داشته است به یاد آورید،آن گاه که شما را از فرعونیان رهانید.
به سختی آزارتان میکردند و پسرانتان را میکشتند و زنانتان را زنده میگذاشتند و در
این از جانب پروردگارتان برای شما آزمایشی بزرگ است.» مراد از«بلاء عظیم»آزمایش بزرگ است.«بلاء»در اصل به معنی آشکار کردن نهفته است و آدمی در دشواریها توان خود را آشکار میکند و استعدادات فکری و جسمانی را نشان میدهد.
[7]
یاد آوری نعمت و منعم یکی از راههای سپاس گزاری است و چون کسی بداند که خدا بخشندۀ نعمت است و در رضای او بکوشد تا نعمت را از وی نگیرد،نعمت را میافزاید.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ
-و پروردگارتان اعلام کرد که اگر مرا سپاس گویید بر نعمت شما میافزایم.» گردش زمان به سود سپاس گزاران است.زیرا آنان عواملی را که ایشان را به نعمت رسانده است حفظ میکنند از قبیل توکّل بر خدا،کوشش سالم،وحدت، اندوختن ثروت،اقتصاد در مصرف و عدالت در توزیع؛ و شکر عملی که پس از رسیدن به نعمت واجب است همین است،چنان که در آیۀ شریفه آمده است: اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ -و طبعا نسیان نعمت و ترک ویژگیهای فکری و رفتاری که لازمۀ نعمت است ناسپاسی است که سبب زوال نعمت میشود.
وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ
-و اگر کفر ورزید که عذاب من شدید است.» /5 [8]
کسانی که برای خدا کار میکنند،گاهی از راه منّت گذاری میگویند که در رضای او میکوشند و گاهی میپندارند که اگر خدا را ترک کنند به او زیان رسانیدهاند.
وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً
-و موسی گفت:
اگر شما و همۀ اهل زمین کافر شوید،» مراد کفر نظری یا عملی است که با ترک شکر صورت میگیرد یا بازگشت به جاهلیّت سیاه.
فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ
-خداوند بینیاز و ستوده است.» غنای الاهی همانند برخی توانگران از راه سرقت یا تجاوز به حق دیگران یا برای فساد نیست بلکه غنای او«حمید»است،زیرا از خود او و برای خیر جهانیان است و سزاست که توانگران چنین باشند.
بدینسان بود کار موسی که کوشید قوم خود را از تیرگیها به سوی روشنایی در آورد،چه پیش از پیروزی بر فرعون و چه پس از آن.پیش از پیروزی از طریق رهبری مردم در راه مبارزه و پس از آن از راه بالا بردن معنویّات و تزکیۀ آنان،تا تباهی نکنند و سرمست پیروزی نباشند که به تیرگی باز گردند یا به تیرگی تازه دچار شوند.
[9]
پیامبران پیش از موسی نیز چنین بودند.شمار آنان چه قدر بود؟جز خدا کسی نمیداند امّا سرگذشتها به شرح زیر است:
الف:رهنمودهایی آشکار عرضه کردند.
أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ
-آیا خبر کسانی را که پیش از شما بودهاند چون قوم نوح و عاد و ثمود و نیز کسانی که بعد از آنها بودهاند به شما نرسیده است.جز خدا کسی را از آنان آگاهی نیست.پیامبرانشان همراه با دلایل روشن آمدند.» /5 خداوند آدمی را به زیور عقل آراست و کمترین یادآوری برای او بسنده است،امّا حق تعالی با دلیلهایی روشن که جز معاندان نمیتوانند آنها را انکار کنند،اتمام حجّت کرد.
ب:مردم در برابر پیامبران دستهایشان را جلو دهانهای خود گرفتند یعنی که آنان خاموش باشند.مراد این است که به طلب سکوت از آنان بسنده نکردند و به سبب عناد بیشتر دستهای خود را جلو دهانها نهادند تا عملا نشان دهند که اساسا به سخن پیامبران گوش نکردهاند.
فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ
-و آنها دست بر دهان بردند.» برخی گفتهاند:دستهای پیامبران را جلو دهانهای خود ایشان نهادند یا دستهای خود را جلو دهانهای پیامبران گرفتند تا آنان را ساکت کنند.
وَ قٰالُوا إِنّٰا کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ
-و گفتند:ما بدانچه بدان مأمور شدهاید ایمان نمیآوریم.» نخست کافر شدند و سپس شک کردند،یعنی از روی عناد به راه کفر رفتند و پس از آن شک کردند،چنان که در حدیث آمده:«لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکّا.اذا علمتم فاعملوا و اذا ایقنتم فأقدموا».
وَ إِنّٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ
-و در چیزی که ما را بدان میخوانید سخت در تردید هستیم.» [10]
ج:امّا پیامبران رسالت را به وحی کنندۀ رسالت یعنی خدا مربوط ساختند و از نقطۀ آغاز شروع کردند و گفتند:«آیا در وجود خدا شکّی هست؟اگر چنین است آفرینندۀ آسمانها و زمین و گشایندۀ آنها پس از بستگی کیست؟!».
/5
قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
-پیامبرانشان گفتند آیا در خدا آن آفرینندۀ آسمانها و زمین تردید است.» و چون شک دربارۀ خدا از میان رفت هر شک دیگری دربارۀ رسالت باطل خواهد بود،زیرا خداست که پیامبران را فرستاده و معجزاتی به دست آنان پدید آورده است.
د:پس از آن که پیامبران مشکل عقلی را چاره کردند یعنی آفرینندۀ آسمانها و زمین را یاد آور شدند و گفتند که شکّی در آن نیست،زیرا«وجدانی» است،به اندیشۀ چاره گری سبب حقیقی کفر آنان که مشکل نفسانی بود افتادند و
حبّ ذات را در آنها بر انگیختند و گفتند:دعوت خدا به وسیلۀ پیامهای خود به مصلحت شماست.
یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ
-شما را فرا میخواند تا گناهانتان را بیامرزد.» در این جا میتوان پرسید:چرا خدا همۀ گناهان را نمیبخشد؟در پاسخ میگوییم:
اوّلا:برخی گناهان آدمی از روی تکبّر و ستیزه است.در حدیث آمده:
«خداوند بندۀ خود را مرتکب گناهی میبیند و میگوید:هر چه خواهی بکن،من هرگز تو را نخواهم بخشید».
ثانیا:ماندن بعضی از گناهان شمشیری مسلّط بر غرور آدمی است.وی را از ستیزه در برابر خدا و نیز خود پسندی ایمن میدارد تا همواره میان بیم و امید باقی بماند.
وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی
-و تا مدّتی معین عذاب شما را به تأخیر میاندازد.» خداوند تا مدّت معیّنی شما را مهلت میدهد.دعوت پیامبران برای این نیست که آدمیان را در نعمتهای فانی دنیا جاودانی کند در حالی که آنان برای نعمتها باقی نمیمانند،بلکه برای این است که فرصتی به ایشان دهد تا پایان مدّتی که از پیش تعیین شده به زندگی ادامه دهند و از حوادث و مصائب بزرگ مصون بمانند.
قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا
-گفتند:نیستید شما مگر انسانهایی مثل ما.» /5 گفتند:«شما مانند ما بشر هستید،چگونه بپذیریم که شما بر ما ولایت داشته باشید؟یا این که چرا خداوند پیامبری را به شما اختصاص میدهد نه به ما؟»این سخن حاکی از ضعف اعتماد به نفس آنان به عنوان بشر است.در واقع ایشان باور نداشتند که خدا پیامبری برای آنان بفرستد.
ه:آن گاه گفتند:«تعالیم شما با طریقهای که از پدرانمان به ارث برده و بدان خو گرفتهایم،مخالف است».
تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
-میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند باز دارید.» و:سپس برهانی قویتر از یاد آوری محض خواستند،برهانی مادّی همچون زنده کردن مردگان و جاری ساختن چشمههای طلا در زمین (1)و صعود به آسمان تا به ناچار ایمان بیاورند.ایشان به راهنمای خرد بسنده نکردند و در برابر فشار تقلید نایستادند و آزادی از آن را نخواستند و از این رو گفتند:
فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ
-برای ما دلیلی روشن بیاورید.» [11]
ز:پیامبران اعتراف کردند که بشرند و تنها را«وحی»که به شخصیت آنان افزوده شده و جزئی از آن نیست بر مردم برتری دارند.
قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ
-پیامبرانشان گفتند:ما جز مردمانی همانند شما نیستیم.» این تأکید قرآن جزئی از دعوت انبیاست و دلیلی راستین بر این که آنان دروغ بستن به خدا را وسیلۀ رسیدن به منافع مادّی قرار ندادند و چنین کاری را نمیخواهند و خدا نیز بدان اجازه نمیدهد.
وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَمُنُّ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ
-ولی خدا بر هر یک از بندگانش که بخواهد منّت مینهد.» مراد از«منّت»رسالت است،و به اندازهای که خدا منّت دهد رسول عظیم خواهد بود،از این روست که رسول به انجام آیات(معجزات)بر حسب میل خود قادر نیست.
/5
وَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ
-ما را نسزد که برای شما
1) 1) -در آیات قرآن«ینبوع»آمده که به معنی مطلق چشمه است نه چشمهای از طلا(سورۀ اسراء،آیۀ 90-91).ج ش.
دلیلی جز به فرمان خدا بیاوریم.» یعنی ما پیامبران در تبلیغ رسالت به خدا اعتماد میکنیم و حتّی این که شما را به حق دعوت میکنیم نه با نیروهای ذاتی خود و نه با تواناییهای خاص که در قیام به کاری داریم انجام میگیرد بلکه به نیرو و قدرت مطلقۀ خدا صورت میپذیرد.
وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
-و مؤمنان بر خدا توکّل کنند.» [12]
این که پیامبران و پیروان آنان بر خدا توکّل میکنند گواهی راستین است به این که پیامبران از جانب خدا هستند.چرا؟زیرا که:
اوّلا:حبّ ذات و حفظ منافع فطرت بشری است که در اعماق وجود هر آدمی رسوخ دارد و هیچ کس خود را برای یک رشته اوهام و خرافات که باور کردنی نیست،به خطر نمیاندازد مگر آن که دیوانه باشد.ممکن است کسی امری را تکذیب کند تا به مصلحتی برسد،امّا محال است که آن را تکذیب کند تا سیلی بخورد مگر آن که دیوانه باشد.
ثانیا:فردی که در میان مردم با قدرتهای ذاتی خود کار میکند فرق دارد با آن که به نیرویی دیگر متّکی است.رفتار مأمور یا پلیس یا جاسوس یا کسی که به حزبی قوی منتسب است با رفتار فرد عادی بسیار فرق دارد.پیامبران بیباکانه خود را عرضۀ خطرها میکردند در حالی که به پیروزی خود اطمینان داشتند،آیا این نمیتواند دلیلی بر رسیدن ایشان به حقیقت باشد که توکّل ظاهری در ابعاد زندگی خود را با هدایتی که خدا نصیبشان کرده بود پیوند دادند؛حق را شناختند و برای آن فداکاری کردند.
وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا
-چرا بر خدا توکّل نکنیم و حال آن که او راه ما را بر ما بنمود.» در طریق رسالت خود سختیها را برتافتند حاکی از آن که به راه خود اطمینان داشتند.
/5
وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
-و ما بر آزاری که به ما میرسانید صبر خواهیم کرد و توکّل کنندگان بر خدا توکّل کنند.»
هر که خواستار معتمدی باشد باید به خدایی اعتماد کند که آرزوی شخص متوکّل را بر میآورد و نومیدش نمیکند و چنین پروردگاری شایستۀ توکّل است.
/5
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ اَلظّٰالِمِینَ (13) وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذٰلِکَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ (14) وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ (15) مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقیٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِیدٍ (16) یَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ وَ یَأْتِیهِ اَلْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ (17) مَثَلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ ذٰلِکَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِیدُ (18) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (19) وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ بِعَزِیزٍ (20)
/5
15[و استفتحوا]
:«استفتاح»طلب گشایش است با پیروزی.
16[صدید]
:چرکی که از زخم در میآید.
17[یتجرّعه]
:«تجرّع»آشامیدن آب و نوشابهها جرعه جرعه و پیاپی.
[یسیغه]
:«اساغه»جاری ساختن آشامیدنی در گلو.
18[اشتدّت]
:«اشتداد»حرکت تند با نیروی بسیار.
[عاصف]
:تند باد.
/5
مبارزه تحوّل یافت و عناد کافران به صورت تهدیدی سبکسرانه آغاز شد.
گفتند که:«پیامبران را بیرون خواهند کرد،زیرا به عقیدۀ باطل آنان گردن ننهادند».خدا اعلام کرد که«گروه ستمگر محکوم به هلاک است و گروه دیگر به یاری خدا در زمین سکنی خواهند گزید،زیرا این گروه از خدا و عذاب او بیم داشتند».
خواستههای کافران به شکست انجامید.چه،آنان در زمین به ستمگری و قدرت طلبی پرداختند و به ناحق ادّعای برتری کردند و در برابر حقیقت ایستادند.
در روز رستاخیز دوزخ در انتظار آنان خواهد بود،دوزخی که هر کس بدان درآید آشامیدنیش چرک زخم است که جرعه جرعه آن را مینوشد بی آن که بتواند از گلوی خود پایین ببرد و ببلعد؛و عوامل مرگ او را فرا میگیرد،امّا مرگی در بین نیست،بلکه عذابهای سخت انبوه پیاپی او را به سر حدّ مرگ میرسانند.
کردارهای کافران چون خاکستری است که تندبادی بر آن بوزد.آنان از آنچه کردند چیزی به دست نمیآورند.آیا این گمراهی آشکاری نیست؟ /5 آری، آفرینش آسمان و زمین بر پایۀ حق قائم است و گمراهی بر باطل است و از این رو
جایی در عالم هستی ندارد.
آسمانها و زمین و همه کاینات در ید قدرت خداست،اگر بخواهد کافران را از میان میبرد و گروه دیگری را میآورد و این کار برای او سخت نیست،از این رو گردن کشی و ستیزه معنا ندارد.
[13]
معارضۀ کافران صورت دیگری به خود میگیرد و به تهدید مستقیم پیامبران میانجامد.
وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا
-کافران به پیامبرانشان گفتند:یا شما را از سرزمین خود میرانیم یا به کیش ما باز گردید.» گفتند:«شما را از زمین خود بیرون میکنیم مگر آن که به دینی که بدان باور داریم باز گردید».بدین سان طبیعت زور و تهدید و قدرت پرستی خود را آشکار کردند و از حق رو گردانیدند.
آن گاه که سخن حق سودی نبخشد و کافر بستیزد،داعیان حق برای مقابله با باطل به نیرو متوسّل میشوند،و چون پیامبران در مواجهه با کفّار،پس از تحمّل آزارها که در راه دین خداست،به نیروهای ذاتی خود تکیه نمیکنند،خداوند به یاری آنان میشتابد و با تمام وضوح به ایشان وحی میکند که قطعا ستمکاران را هلاک خواهد کرد.
فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظّٰالِمِینَ
-پس پروردگارشان به پیامبران وحی کرد که:ستمکاران را هلاک خواهیم کرد.» آیین خدا با همۀ پیامبران و اهل رسالت چنین است.آنان را به حال خود میگذارد تا با دشمنانشان به وسیلۀ صبر و ارادهای که دارند مبارزه کنند تا آزموده شوند،امّا چون مبارزه صورت جدّی و حسّاس به خود گرفت،به یاری آنان میشتابد
تا پیروز شوند.
[14]
خدا به پیامبران مژده داد که همراه با نابودی ستمکاران،آسایش و رحمت خود را شامل حال ایشان میکند.
/5
وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ
-و شما را پس از ایشان در این سرزمین جای خواهیم داد.» لیکن همۀ مردم به کلام الاهی که حاکی از انذار و بشارت است باور ندارند،تنها کسانی آن را میپذیرند که از خدا میترسند و به مقام و شأن او را باور دارند و میدانند که برای شهادت در برابر او میایستند،و ادامه و استمرار پیروزی جز از راه استمرار اسباب آن یعنی ترس از خدا و شأن و عظمت او و نیز از هشدار و وعیدش میسّر نیست.
ذٰلِکَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ
-این از آن کسی است که از عظمت من و از وعدۀ عذاب من بترسد.» [15]
خداوند در برابر انقیاد مطلقی که پیامبران به او داشتند،پیروزی را نصیب آنان کرد،امّا دشمنانشان،گمانها و آرزوها و کوششهایی که در راه رسیدن به مقصود به جا آوردند به سبب عناد آنها همه باطل شد.
وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
-پیروزی خواستند و هر جبّار کینه توزی نومید شد.» «تجبّر»برتری جویی و علوّ طلبی است که قابل وصف نیست و چون کسی را«جبّار»خوانند او را ذمّ کردهاند،زیرا که وی علوّ را جز برای اشباع امیال برتری جویی،به حق باشد یا به ناحق،نخواسته است،و«عنید»همین معنی را دارد که از قبول حق مدام امتناع میکند.
[16]
کیفری که خداوند برای عناد آنها قرار داده،دوزخ است.در آن جا جگرهایشان از عطش میسوزد و از آبی همچون چرکی که از زخم درمیآید سیراب میشوند.
مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقیٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِیدٍ
-پشت سرش جهنّم است تا
در آن جا به جای آب چرک و خونش بخورانند.» و شاید این چرک زخم همان لعاب زبانهای ستیزهگر آنهاست که جز سخن باطل نمیگوید.
[17]
آب را جرعه جرعه مینوشند،امّا به آسانی از گلوهایشان پایین نمیرود،با این حال خواستار آن آبند،زیرا سخت تشنهاند.
/5
یَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ وَ یَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ
-جرعه جرعه آن را مینوشد و هیچ گوارای او نیست و مرگ از هر سو به او میتازد امّا نمیمیرد.» امّا نمیمیرند،زیرا در قیامت مرگی نیست.
وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ
-و به دنبال آن عذابی سخت وجود دارد.»
[18]
اعمال کافران بیهوده و باطل است،زیرا با سنّتهای الاهی سازگار نیست،مانند این است که کسی در بیابان راه را گم کند و به گامهای خود شتاب بخشد،آیا به مقصد میرسد؟! مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ -مثل اعمال کسانی که به خدا کافر شدهاند چون خاکستری است که در روزی طوفانی بادی سخت بر آن بوزد.» مراد روزی است که از آغاز تا انجام،بادهای سخت در آن بوزد.خاکستر چون پایهای ثابت و پناهگاهی استوار ندارد در هوا پخش میشود،همچنین است عملی که از زمین اعتقاد راستین نشأت نکند و در پناه برنامۀ آسمانی قرار نگیرد.
لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ
-توان نگه داشتن آنچه را که به دست آوردهاند ندارند.» اساس جهان بر این است که آدمی از کوشش خود سود ببرد(لیس للانسان الاّ ما سعی)،امّا کوششی که از خواهش نفس و تمایلات طبیعی و شهوات پیروی
کند همچون خاکستر در معرض تند بادی است که هر ذرّۀ آن در جهتی میرود، حال آن که کوششی که در جهت تعالی باشد استمرار مییابد.
ذٰلِکَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِیدُ
-این است گمراهی بی انتها.» همین است گمراهی سخت که دستاورد آن سودی ندارد،دستاوردی که بهترین ثمرۀ عمر آدمی است.
/5
[19]
چرا عدالت الاهی برای دستاوردهای این گروه ارزشی نمینهد؟ زیرا خداوند آسمان و زمین را بر حق یعنی بر پایۀ سنّتها و نظامها و طریقهها آفریده است.هر کس آنها را بشناسد و به کار گیرد،به اندازۀ دستاورد خویش ارزش پیدا میکند و هر کس از روی هوا پرستی و گمراهی با آنها در آویزد،دستاورد او را ارزشی نمینهند.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ
-آیا ندیدهای که خدا آسمانها و زمین را به حق آفریده است؟» هر چیزی تابع نظام و آیینی است که از آن خارج نمیشود و تسخیر آن چیز جز از طریق همان نظام امکان پذیر نیست،و بعضی از نظامها آشکار است مانند نیروی جاذبه و قوانین فیزیکی و شیمیایی و اجتماعی،و برخی مبهم است که شرع آنها را بیان میکند مانند آثار نماز و زکات و ارث و مانند آن.
آدمی به ناچار باید از این نظامها پیروی کند و از طریق همان نظام به زندگی توفیق یابد و گرنه با گردن کشی و ستیزه و پیروی خواهشهای نفسانی و تسلیم شهوات شدن نمیتوان توفیق یافت.
تو در این جهان محکومی نه حاکم،و باید این حقیقت را بشناسی.
آشکارترین شاهد حاکمیّت الاهی این است که هر گاه بخواهد تو را از میان میبرد و آفریدۀ دیگری میآورد.تو چگونه حاکمی هستی که مالک نفس خود نیستی؟ چرا عناد،چرا گردن کشی؟ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ -اگر بخواهد شما را میبرد و مخلوقی تازه میآورد.»
[20]
خداوند به همۀ این کارها قادر است امّا تو قادر نیستی.
وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ
-و این برای خداوند دشوار نیست.» این کارها برای خدا سخت و دشوار نیست.اگر تو گردن کشی کنی،با تمام خواری هلاک میشوی و کسی سراغ تو را نمیگیرد و هلاک تو سبب رنج آن که تو را هلاک میکند(خدای تعالی)نخواهد بود.
/5
وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً فَقٰالَ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ (21) وَ قٰالَ اَلشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (22) وَ أُدْخِلَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ (23) أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ (24) تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (25) وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ (26) یُثَبِّتُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثّٰابِتِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ (27)
/5
21[برزوا]
:«بروز»بیرون آمدن چیزی است از حالت پوشیدگی چنان که محسوس شود.«برز للقتال»یعنی برای جنگ بیرون آمد.
[تبعا]
:جمع تابع،مانند غیب جمع غائب.
[مغنون]
:بینیاز کنندگان.
[أ جزعنا]
:ناله و زاری به سبب اندوه،مقابل آن صبر است.
[محیص]
:گریزگاه و پناهگاه.
22[بمصرخکم]
:«اصراخ»پناه دادن به فریاد خواه.
«استصرخنی فلان فأصرخته»:از من پناه خواست، پناهش دادم.
26[اجتثّت]
:از ریشه برانداخته شد.
/5
در بخش پیشین خواندیم که کردار کافران همچون خاکستری در معرض تندباد است که نتیجهای از آن به دست نمیآورند.در این بخش علّت را بیان میکند و نیز،به عکس،ثبات کردار مؤمنان را یادآور میشود.چرا و چگونه؟کافران به طاغوت و جبت(شیطان)میگروند،حال آن که آن دو نه از هدایت بهرهورند و نه به خودشان وثوق دارند.طاغوت که صورت مجسّم آن مستکبرانند،روز قیامت از پیروان خود بیزاری میجویند و چون پیروان از ایشان یاری بخواهند و بگویند که «ما تابع شما بودیم،آیا میتوانید اندکی از عذاب ما بکاهید؟»پاسخ میشنوند که خود ما همچون شما گمراه بودهایم و توان دفع عذاب از خود را نداریم.امّا جبت که صورت مجسّم آن شیطان است،روز قیامت پیروان خود را سرزنش میکند و میگوید:«خدا به شما وعدۀ حق داد و من وعدۀ باطل،و من شما را به پیروی از خود مجبور نکردم،به دلخواه خود از من پیروی کردید،شما لایق سرزنش هستید نه من».آن گاه میافزاید:«نه شما مرا از عذاب میرهانید،نه من شما را،و اکنون با برائت از شرک شما و به عکس وعدههای سابق خود میگویم /5 که عذاب دردناکی گریبانگیر ستمکاران است».
این چنین گمانها و آرزوهای کافران کور شد،امّا مؤمنان به اجازۀ الهی در باغهایی جاودانی در آمدند که چشمهها در آنجا جاری است.بهشتیان به یکدیگر سلام میدهند،به خلاف دوزخیان که جدال میکنند.علّت ثبات کردارهای مؤمنان از آن روست که خدا آنها را ثبات میبخشد و مانند درختی خوب که ریشهاش
استوار و شاخههایش بالا رفته باشد،میوههایش دایمی است.حال آن که سخن و عقیدۀ فاسد مانند درختی بد است که نه ریشه دارد و نه ثباتی.بدین سان خداوند اعمال مؤمنان را با عقیدۀ نیک و ثواب استوار میکند،حال آن که گمراهان را به حال خود رها میکند.خدا بر بندگانش قاهر و مسلّط است و هر چه خواهد کند بی آن که مورد سؤال قرار گیرد امّا بندگان مسئولند.
[21]
چون آدمی پیرو حق باشد،خدا ضامن عمل اوست،امّا اگر از مستکبری که بهتان و دروغ به خدا میبندد پیروی کند،چه کسی در روز قیامت، آن گاه که مستکبر و مستضعف هر دو در یک صف در برابر خدا میایستند،عمل او را ضمانت خواهد کرد؟ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً فَقٰالَ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ -همه در پیشگاه خدا حاضر آیند.ناتوانان به آنان که گردنکشی میکردند گویند:ما پیرو شما بودیم آیا اکنون میتوانید ما را به کار آیید و اندکی از عذاب را از ما دفع کنید.» یعنی ضعفا به مستکبران زورمند که خود را از مردم برتر میشمارند میگویند:آیا ضامن اعمال ما میشوید،امّا مستکبران نه فقط به گمراهی خود اعتراف میکنند بلکه به این مسئله اقرار دارند که گردن کشی آنان غلط بزرگی بوده است.
قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ /5 مَحِیصٍ
-گویند:اگر خدا ما را هدایت کرده بود ما نیز شما را هدایت میکردیم.
حال ما را راه خلاصی نیست،برای ما یکسان است چه بیتابی کنیم چه شکیب ورزیم.» یعنی جزع کنیم یا نکنیم،از عذاب خدا رها نتوانیم شد.
[22]
امّا شیطان که در واقع ندای درونی است که در دل آدمی وسوسه میکند و او را میفریبد،هموست که پدرمان آدم را فریب داد و از بهشت بیرونش آورد و همان ابلیس است که گردنکش و مستکبر شد و بر فریفتن بشر مصمم گردید و سرانجام خلاف وعده کرد،و قبلا چنین میپنداشت که زورمند است و پیروان خود را پناه خواهد داد،اما اینک آنها را سرزنش میکند.
وَ قٰالَ الشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ
-چون کار به پایان آید شیطان گوید:خدا به شما وعده داد و وعدۀ او درست بود.» شیطان گفت:«خدا شما را وعدۀ راستین کرد،وعدهای که شواهد و دلایلی عقلی و علمی برای صدق آن وجود دارد».
وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ
-و من نیز به شما وعده دادم ولی خلف وعده کردم.» وعدههای شیطان یک مشت آرزوها و خوابهایی متناسب با شهوات آدمی است که شبیه توجیهات فرهنگی است که افراد تن آسان و ملل عقب مانده بدان دست مییازند همچون به انتظار آینده نشستن بیکار و کوشش و انداختن مسئولیّت به گردن زمانه یا دست کم به دوش دیگران مردگان یا زندگان.
وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ
-و برایتان هیچ دلیل و برهانی نیاوردم جز آن که دعوتتان کردم،شما نیز دعوت من اجابت کردید پس مرا ملامت نکنید،خود را ملامت کنید.» اساس وسوسههایی که شیطان در آدمی میاندازد،بر این است که وی بداند که شیطان در کارهای او مؤثّر است و این کار یا آن کار که صورت میگیرد قضای حتمی است.شیطان اشیا،رویدادها و اشخاص را در نظر او میآراید تا آن که او خود را در برابر آنها کوچک میبیند و ارادهاش ناتوان میشود. /5 مثلا به او میگوید:«تغییر سنّت آبا و اجداد محال است؛تغییر اوضاع سیاسی یا اقتصادی از توان ما خارج است؛مخالفت فلان امیر یا فلان گردن کشی غیر ممکن است؛
چگونه قطعه چوبی که گذشت سالها آن را فرسوده باشد بر پا تواند ایستاد؟!چگونه زمانه دگرگون میشود در حالی که سلطان آن را تباه کرده است؟تو چیستی و چه میتوانی بکنی؟! روز قیامت شیطان اعتراف میکند که این سخنانی که گفته است فریب کاری بوده و ارادۀ انسان است که واقعیّت را میسازد و نیرو و قدرت تنها از خداست و کافران را پناه نمیدهد و خود نیاز به پناه ندارد.
مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ
-نه من فریادرس شمایم،نه شما فریادرس من.از این که مرا پیش از این شریک خدا کرده بودید بیزارم.» شیطان میگوید:«نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریاد رس من هستید.من منکر«اشراک»شما هستم».«اشراک»یعنی اعتقاد به این که کسی یا چیزی بجز خدا معبود نامغلوب است،و چنین معبودی وجود ندارد،بلکه همه چیز منقاد خدا و نیز کسی است که بر او توکّل کند.
إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
-زیرا برای ستمکاران عذابی است دردناک.» اساس توجیهات سلب ارادۀ بشر و بزرگ جلوهدادن عوامل بیرونی است.
نشانۀ آشکار توجیه سلب مسئولیت فرد در برابر گناهان است.از این رو شیطان تأکید میکند که روز قیامت ستمکاران دچار عذابی دردناک خواهند بود.پس هرگز از مسئولیات خود نمیتوانند بگریزند.
[23]
امّا مؤمنان پاداش کردارهای نیکوی خود را از خدا میگیرند.اینان وعدههای یکدیگر را تصدیق کردند و از این رو به یکدیگر القاء سلام میکنند، به عکس گروهی که به یکدیگر لقبهای بد دادند و از یکدیگر تبرّی جستند.
/5
وَ أُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا
الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ
-کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند به بهشتهایی که نهرها در آن جاری است درآورند.به فرمان پروردگارشان در آن جا همیشه بمانند و به سلام یکدیگر را تحیّت گویند.» زیرا این جاودانگی به اذن خدا و از سوی اوست و خدا آن را وعده کرده است و خلاف نمیکند.
[24]
چرا باد بر دستاوردهای کافران تند میوزد و آنها را میاندازد؟زیرا بر ریشههای استوار قرار نگرفته است.چون عقیدۀ آدمی بر پایۀ دانش استوار گردد و ارادۀ او در برابر خواهشها و جامعه ضامن آن عقیده باشد سخنهای او مبتنی بر حق میشود؛تهدید و ترغیب،عسر و حرج او را دگرگون نمیکند،عینا مانند درختی سودمند که ریشههایش در زمین فرو رفته و شاخههایش به سوی آسمان کشیده شده باشد.
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ
-آیا ندیدهای که خدا چگونه مثل زد؟سخن پاک چون درختی پاک است که ریشهاش در زمین استوار و شاخههایش در آسمان است.» [25]
دلیل دیگر آن که عقیدۀ استوار ریشههای استوار دارد و آدمی آن را با همگی توان خود حفظ میکند.از این رو دارای ثمرات بسیار،اعمال صالحه و سخنان خوب و رفتار نیک خواهد بود.
تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ /5 بِإِذْنِ رَبِّهٰا
-به فرمان خدا هر زمان میوۀ خود را میدهد.» و این امر به اجازۀ خدا و با توکّل بر او میسّر است.
وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ
-خداوند برای مردم مثلها میآورد،باشد که پند گیرند.»
مثلهایی که خدا میزند برای یاد آوری مردم است.از راه تشبیه شئون بشری به طبیعت مخلوق،خرد آدمی به کنه حقایق راه مییابد.فرقی نمیکند که این درخت نخل یا درختی خیالی یا گمنام یا حتی مراد شجرۀ طیّبۀ پیامبر(ص) و خاندان پاک او باشد،چنان که در روایات بسیاری آمده است؛زیرا هدف شناختن امری است که ثبات عقیدۀ راستین همراه با بارور و پر ثمر بودن آن را به طور قطع بیان کند.
[26]
امّا سخن بد،یعنی نفسی که بر عقیدۀ استواری نیست،همانند درخت بدی است که نمیتواند در زمین قرار یابد و میوه هم ندارد.
وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ
-و مثل سخن ناپاک،» «کلمه»در قرآن اشاره به محتوا و نه به لفظ است،چنان که کلمة اللّٰه«کن فیکون»اشاره به ارادۀ والای خداست،و«عیسی»صورت مجسّم«کن فیکون» است و به همین جهت«کلمة اللّٰه»خوانده شده است.
کلمۀ بد یعنی اندیشه بد و باطل که از آن به«کلمه»تعبیر شده است و از سیاق عبارت پیداست که مراد شریک قرار دادن بر خدا برای گمراه کردن مردم جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ است.
/5
کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ
-چون درختی ناپاک است که ریشه در زمین ندارد و بر پا نتواند ماند.» برخی از اجتماعات گمراه قبیلگی یا حزبی شبیه این درخت خبیثهاند مانند بنی امیه در تاریخ و حزب بعث کنونی.
[27]
سخن پاک کلمۀ توحید است که خداوند مؤمنان را بر آن استوار میکند و در دژ آن پناه میدهد تا آن که امیال شهوانی بر آنان نتازد و تند باد فشارها آنان را نجنباند.نه تشویق توانگران مرفّه میتواند و نه تهدید مستکبران که مؤمنان را از پایگاههای استوار در دفاع از حق و عزّت خود بیرون کند.
یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ
-خدا مؤمنان را به سبب ایمان پایدارشان در دنیا و آخرت پایدار میدارد.» در حدیث آمده است:«کلمة لا اله الاّ اللّٰه حصنی،فمن دخل حصنی امن من عذابی»و نیز در دعا:«بسم اللّٰه کلمة المعتصمین و امان المتحرّزین».
نفس آدمی ناتوان است و شیطان و خواهشهای نفسانی و دشواریهای زندگی فشارهای خود را بر او وارد میکنند؛اگر ایمان به خدا و نیز توجّه به این که خدا رقیب و شاهد بر اوست و همچنین اعتماد به وعده و نصرت الاهی و توکّل بر توانش او در برابر حملۀ طاغیان و حیلۀ مکّاران نباشد نفس فرو میریزد.از این روست که مؤمنان این دعا را تکرار میکنند:«اللّهمّ اعنّی علی نفسی بما تعین الصّالحین علی انفسهم».
/5 امّا ستمکاری که به حقوق دیگران دست مییازد و بنیاد زندگی خود را بر ستم مینهد،بقایای نوری را که در دل دارد،از دست میدهد و هر قدر بیشتر تلاش کند توبه از او دورتر و نفسش به فساد مایلتر میشود.
وَ یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ
-و ظالمان را گمراه میسازد و هر چه خواهد همان کند.» /5
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ (28) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ (29) وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی اَلنّٰارِ (30) قُلْ لِعِبٰادِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ (31) اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْأَنْهٰارَ (32) وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ (33) وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ (34)
/5
28[احلّوا]
:«احلال»نهادن چیزی است در جایی،یا به مجاورت در صورتی که جسم باشد و یا به مداخله اگر از قبیل اعراض باشد.
[البوار]
:هلاک.
31[خلال]
:جمع خلّة دوستیها.
33[دائبین]
:«دؤوب»انجام گرفتن کاری یا پدید آمدن حالتی بنا به عادت جاری.
[اجنبنی]
:مرا دور گردان.
/5
چنان که خداوند مؤمنان را به سبب ایمانشان استوار میکند،گمراهی ستمکاران نیز ناشی از خود ایشان است.نمیبینی که چگونه نعمت توحید و نعمت
رسالت و سایر نعم معنوی و مادّی خدا را به سبب کفر و ناسپاسی به نقمت بدل میکنند؟!این ستمکاران پیروان خود را به نابودی میکشانند و به دوزخ که در آتش آن میسوزند و نیز به قرارگاه بد سوق میدهند.آنان نعمت را به نقمت بدل میکنند، چرا که شریکانی برای خدا میتراشند از قبیل قدرتهای ظالم و علمای سوء و به وسیلۀ آنها مردم را از ایمان به خدا باز میدارند.پایان کار آنان آتش دوزخ است.
شکر نعمت توحید در واقع نیایش به خدا برای تحکیم رشتههای ایمان و نیز انفاق بر محرومان در نهان و آشکار و همچنین ترس از شما روز قیامت است که خرید و فروش و دوستی در آن نخواهد بود.
چرا خداوند را سپاس نگوییم؟اوست که آسمانها و زمین را آفریده؛آب را از آسمان فرود آورد و میوههایی گوناگون را که روزی با برکت ماست پدید آورد؛ بادها به ارادۀ او کشتیها را در /5 دریا حرکت دادند؛نهرها را پدید آورد و بالاتر از اینها خورشید و ماه به فرمان او همواره در کارند؛و نیز روشنایی و تاریکی و هزارها بلکه میلیونها نعمت را که بیرون از شمار است به ما ارزانی داشت تا به رفاه و تکامل برسیم.امّا آدمی ستمکار و طغیانگر و کافر نعمت است و از این رو همانند شجرۀ خبیثه است که از زمین کنده میشود و نمیتواند پایدار باشد،چنان که در بخش پیشین گذشت.
[28]
مقصود از نعمتهایی که خداوند به مردم داده،این است که در صورت رسیدن به اهداف خود شکرگزار باشند و در زندگی معنوی مایۀ تکامل و هدایت و طبع بلند آنان گردد،حال آن که برخی از پیشوایان کفر به فساد در زمین میکوشند؛ به جای آن که از طعام بهره برند تلفاش میکنند و به جای آن که درماندگان و فقیران را اطعام کنند،طعام را وسیلۀ استعباد و خوار کردن مردم قرار میدهند،و به جای آن که نعمت سبب آرامش و رضای خاطر آنان باشد،طغیان و حرص و
اسراف،و در پی آن اضطراب و ترس ایشان را میافزاید،و بدینسان نعمت خدا را به کفر بدل میکنند.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً
-آیا ندیدهای آن کسانی را که نعمت خدا را به کفر بدل ساختند.» بارزترین نمونۀ نعمت،نعمت رسالت است که آن را نپذیرفتند و رؤسا و پیروان و خدمۀ کفر هم چنان منکر رسالتاند،و تنها این نعمت نیست که انکارش میکنند،نعم دیگری نیز هست که آنها را وسیلۀ کفر قرار میدهند،همچون نعمت سلطه و رفاه و سلامت و امن.اینان پیروان خود را در وادی هلاکت میاندازند و ضعفا را در دشمنی با صاحبان رسالت رهبری میکنند.
/5
وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ
-و مردم خود را به دیار هلاک بردند.» شکست از آن رؤسای کافران خواهد بود،امّا اینان لشکری از مستضعفان را به دنبال خود میکشند و تلخی شکست را به آنان میچشانند.
[29]
این عقوبت در دنیاست،امّا در آخرت همگی به دوزخ میروند.
جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ الْقَرٰارُ
-به جهنّم،آن قرارگاه بد،داخل میشوند.» [30]
رؤسای کافران برای تقویت سلطۀ طاغوتی خود بر مردم و برای این که باطل آراسته را در برابر منطق حق قرار دهند،مردم را به بتهای باطل میخوانند،گاهی پرچم نژاد پرستی و تعصّب قومی را بر میاندازند و گاهی نام پدران پیشین را فریاد میزنند و زمانی از سرزمین یا زبان یا وطن سخن میگویند یا از امنیّت و رفاه دم میزنند؛همۀ اینها برای این است که مردم را از توحید که والاترین ارزش معنوی انسان است باز دارند.
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ
-برای خدا همتایانی قرار دادند تا مردم را از راه او گمراه سازند.» و هدف آنان از همۀ این کارها بهرهمندی از لذایذ دنیای پست است.امّا نعمتها تا کی ادامه مییابد؟جز این است که مدّت کوتاهی ادامه خواهد داشت؟
قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ
-بگو:اکنون بهرهمند گردید که سرانجامتان آتش است.»
[31]
امّا آنان که به رسالت باور دارند،نعمت رسالت را سپاس میگزارند:
اوّلا:با گزاردن نماز و بارور کردن روح ایمان به خدا تا ثبات و پایداریشان افزونتر شود.
ثانیا:با انفاق که به نوبت خود نعمتها را افزون میکند.
/5
قُلْ لِعِبٰادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً
-به بندگان من که ایمان آوردهاند بگو تا نماز بگزارند و از آنچه روزیشان دادهایم نهان و آشکارا انفاق کنند.» انفاق ابعاد گوناگونی دارد:انفاق دانش به یاد دادن آن،انفاق مقام و منزلت با بذل آن و انفاق توانش با همیاری با بدبختان که همه سبب افزونی نعمت میشود،امّا احسان و بخشش نهانی ضامن یکدلی و احسان آشکار راه مبارزه با کافران است.
مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ
-پیش از آن که روزی فرا رسد که در آن نه خرید و فروختی باشد و نه هیچ دوستیی.» در روز قیامت عوض بدل کردن و بده و بستان وجود ندارد و شفاعت دوستان نیز سودی نمیبخشد.
[32]
چرا به نعمتها کافر میشویم؟چرا خدا را باور نداریم و سپاس نمیگزاریم؟آیا از رحمت او بینیازیم؟بزرگترین نعمتها آفرینش نخست و سپس نعمت مسخّر کردن آسمانها و زمین برای ما به جهت بهرهمندی از آنهاست؛و اگر بهرهمندی دشوار باشد یا از این کار به سبب نادانی یا ناتوانی عاجز باشیم
کیست که استفاده از آنها را برای ما مقدور کند؟ اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ -خداست که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان باران نازل کرد و بدان باران برای روزی شما میوهها رویانید.» به طبیعت با نگاهی تازه و عبرت آموز بنگر،آیا به جز نعمتهایی که پیرامون توست چیزی میبینی. /5 چرا باران،نعمت و رحمت الهی،که از آسمان میبارد دل تو را بر نمیانگیزد؟کیست که میلیونها تن آب دریا را پس از تصفیه و تبخیر به آسمان میبرد و آن را با اکسیژن هوا و با نیتروژن رعد میآمیزد و در هر سویی پخش میکند؟کیست که انواع نمکها و نیز حاصل خیزی و دانهها را در زمین مینهد تا به یاری بارانها به میوههای گوناگون تحوّل یابد؟ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ -و کشتیها را رام شما کرد تا به فرمان او در دریا روان شوند.» آیا کشتیها در دریاها به فرمان تو حرکت میکنند؟اگر بادها بایستند و خیزش امواج نباشد کشتیها میتوانند به سوی مقصد روانه شوند؟ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ -و رودها را مسخّر شما ساخت.» [33]
خورشید که بسیار بزرگتر از زمین ماست و ماه که کوچکتر از آن است،هر دو با نظام معیّنی بالای سیّارۀ ما همراه با روشنایی و جاذبۀ خود در حرکتاند،چه کسی آنها را به تسخیر ما آورده است؟آیا سپاس نگزاریم؟ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ -و آفتاب و ماه را که همواره در حرکتند رام شما کرد و شب و روز را مسخّر شما گردانید.» آن گاه که تاریکی همه جا را میگیرد زمان خواب و آرامش است و چون روشنی روز فرا میرسد وقت زندگی و حرکت است.
[34]
با این که همۀ خواستهها و آرزوهای بشر عادتا بر آورده نمیشود،امّا میان آنها با عطای خدای سبحان تناسبی هست.به اندازهای که به خدا امیدوار
باشی و از او بخواهی نعمتهای خود را به تو میبخشد.
وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ
-و هر چه را از او خواستهاید به شما ارزانی کرده است.» در تنگناها و تیرگیها به گشایش و فراخی میرسی: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ /5 إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ؟ -و هنگامی که کشتی آرزوهایت شکست،به ساحل رحمت الاهی میرسی که میگوید: وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ در اینجاست که آرزوها را برآورده میبینی و خطاب به پروردگار میگویی:«خدایا،خواستهها و آرزوها تنها به دست تو بر آورده میشود و همّتها و ارادهها همه از توست و خردها به هر چیزی راه پیدا میکنند جز تو.امید من تویی،پناه من هم تویی». (1)
نعمتهای خدا را نمیتوان شمار کرد،آری،اگر درختان قلم باشد و دریاها مرکّب،آب دریاها تمام میشود و«کلمات»(ارادههای)خدا پایان نمیگیرد.
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا
-و اگر نعمتهای خدا را شماره کنید به شماره در نمیآید.» از میلیاردها سلّول تن آدمی هر سلّولی نعمت بزرگی است که قلم از نوشتن عظمت آن ناتوان است،پس کدام یک از نعمتها را میشماری؟امّا میبینی که آدمی چگونه با کفر نعمت به خویشتن ستم میکند.
إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ
-که آدمی ستمکار و کافر نعمت است.» بیشتر مردم با کفر نعمت به خود و دیگران ستم میکنند:نعمت زبان را وسیلۀ رسوا کردن و بهتان زدن،نعمت دست را وسیلۀ تاختن و تجاوز،نعمت مال را وسیلۀ بخل و رفاه طلبی و برتری جویی،و نعمت توانش را وسیلۀ استکبار و سلطهجویی و دیکتاتوری قرار میدهند و بدین سان به نعم الاهی کافر میشوند و از آنها در تحقّق اهداف ارزشمند بهره نمیبرند در حالی که اگر بهره ببرند عملا شاکر
1) 2) -از دعاهای شب جمعه مفاتیح الجنان قسمت اعمال شب جمعه.
خواهند بود.
/5
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً وَ اُجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ (35) رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (36) رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ (37) رَبَّنٰا إِنَّکَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ وَ مٰا یَخْفیٰ عَلَی اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ (38) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی اَلْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ اَلدُّعٰاءِ (39) رَبِّ اِجْعَلْنِی مُقِیمَ اَلصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ (40) رَبَّنَا اِغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْحِسٰابُ (41)
37[بواد]
:دامنۀ کوه بزرگ،نهرهای بزرگ را نیز«وادی» میخوانند زیرا کنارههای آنها همچون کوه است،کلمۀ «دیه»نیز با«وادی»همریشه است و به معنی مال انبوه که در کاری مهم صرف میشود.
/5
خداوند اعلام کرد که هر که شاکر باشد عطای خود را بر او میافزاید و هر که کافر باشد دچار عذابش میکند و در اینجا نمونهای از انسان شاکر،ابراهیم،را که کسی در شکر و انقیاد به پایۀ او نمیرسد،مثال میزند و در آیات بعدی سرانجام کافران را یادآور میشود.
پروردگار جهان وعده داد که پیامبران خود را یاری کند،زیرا آنان خدا ترس بودند.اینک ابراهیم دست خود را با تضرّع به سوی خدا بلند میکند که مکّه را بلد آمن کند؛دارای حرمت ظاهر باشد و باطنا از بتهایی که موجب گمراهی بسیاری از مردم شدند پاکیزه گردد.خدا اجابت کرد و حقیقت و پیروی پیامبران مقیاس گردید:هر کس پیرو ابراهیم شد از اوست و هر که نافرمانی کرد تنها رحمت الاهی میتواند که به اذن خدا نجاتش دهد نه خویشاوندی با ابراهیم.
آن گاه که ابراهیم برخی از فرزندان خود را در صحرای بی آب و علف حجاز سکونت داد و نسبت به خدا اظهار انقیاد کرد از او خواست که به گزاردن نماز، چنان که شاید،توفیق دهد و /5 وی و خاندانش را قبلۀ دلها کند و میوههایی نصیب ایشان کند،همۀ اینها در راه این هدف بود که خدا را سپاس گزارند و از نعمتها در راه آسایش جسم و روح بهره برند و خدا را شاهد اعمال خود گیرند،خدایی که نهان و آشکار را میداند و هیچ چیز در آسمان و زمین بر او پوشیده نیست.
خدا خواستۀ ابراهیم را اجابت کرد.همان خدایی که در کبر سنّ اسماعیل و اسحاق را به او بخشید و شنوندۀ دعاست،و اجابت از آن رو بود که ابراهیم
سپاسگزار باشد و نماز گزارد و فرزندانش را بدان فرا خواند و از خدا برای خود و پدر و مادر و مؤمنان آمرزش بخواهد تا پیوند ایمانی او نیرومند گردد چرا که پیوند خانوادگی چندان قوی نیست،و همچنین از روز حساب بترسد.
این بود حضرت ابراهیم که پیشوای سپاسگزاران بود،آیا نباید مانند او باشیم؟
[35]
مکّه دست کم در طول 64 سده شهری ایمن بود به برکت دعای این پیر که از خود و پیوندهای نسبی برید و جگر گوشۀ خود اسماعیل و مادرش را در سرزمین خشک رها کرد تا بیت خدا را بسازد و در برابر حملات مادّی و فرهنگی شیاطین،آرامش و ایمنی بر او سایه اندازد.
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ
-و ابراهیم گفت:ای پروردگار من!این سرزمین را ایمن گردان و مرا و فرزندانم را از پرستش بتان دور بدار.» آیا استقلال نظامی در حالی که مسلمانان تحت سلطۀ فرهنگی،اجتماعی، اقتصادی و سیاسی باشند سودی خواهد داشت؟اگر تو خود را از یک فرد اروپایی فروتر بدانی و او را به سروری خود بپذیری یا گمان کنی که آل فلان فرمان روا و حاکم بر تواند بی آن که تو آنان را برگزیده باشی یا بتوانی ردّشان کنی؟یا خیال کنی که مارکسیسم و سردمداران آن نزد تو از /5 پرستش خدا برترند آیا استقلال اندیشه میتواند فایدهای داشته باشد؟ بدترین انواع بردگی سیطرۀ نظامی است و از این روست که ابراهیم از خدا خواست که مکّه را از این سیطره ایمن بدارد و خدا اجابت کرد و بارزترین مظاهر اجابت دعا هلاک یاران فیل بود که خداوند بلد حرام(مکّه)را از غلبۀ نظامی نگاه داشت و همان است که خدا طاغوتش نامید.
امّا بتهای بردگی فرهنگی،اجتماعی،اقتصادی و سیاسی خطرشان نهانی است و خدا دعای ابراهیم را در این مورد نپذیرفت،زیرا با آزادی بشر در دنیا که خدا مقدّر کرده است منافات دارد.
[36]
از سوی دیگر نیرومندترین سلاح ابلیس(جبت)و پرستش بتها این است که فرد ضرورت هماهنگی اجتماعی را قویّا احساس میکند(میخواهد همرنگ جماعت باشد)،از این رو ابراهیم(ع)تأکید کرد که بتها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند و این تأکید از آن رو بود که آدمی بداند که پیروی از مردم غالبا پیروی از گمراهی است تا فریب«کثرت»را نخورد و با آن مبارزه کند.
رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ
-ای پروردگار من!اینها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند.» بتها به صورت نیروهای اجتماعی فرهنگی یا اجتماعی و سیاسی ظاهر میشوند و شاید از این جهت باشد که ضلالت به آن عوامل نسبت داده شده و «اضللن»به صیغۀ جمع مؤنث غایبه آمده نه«اضلّت»به صیغۀ مفرد مؤنث،که اگر مراد از بتها،سنگها و چوبهای پرستیده شده میبود،مناسبتر مینمود.
نکتۀ دیگر این که قریش چون در مقابل بتها سر تسلیم فرود آوردند خود را فریب دادند و موضع ضعیف خود را در برابر توحید چنین توجیه کردند که فرزندان ابراهیماند و زیانی متوجه آنان نیست چنان که بنی اسراییل کردند،از این رو بود که ابراهیم از آنان بیزاری نمود.
فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
-پس هر کس از من پیروی کند از من است و هر کس فرمان من نبرد،تو آمرزنده و مهربانی.» /5 شاید این که ابراهیم نگفت«من عصانی فإنّ عذابک شدید»به این سبب باشد که سخنش بوی خود خواهی ندهد و چنین تلقّی نشود که وی سبب عذاب کردن است.
[37]
ابراهیم پیامبری است که عمر خود را در کوشش برای توحید به سر برده است،امّا گروه اندکی دعوت او را پذیرفتهاند و آن گاه که وی سالخورده شده، خداوند کسانی را مقرّر کرده که دعوت او را پی گیرند.اینک به وی فرمان میرسد که فرزندانش را در بیابانی خشک بنشاند،و او با سپاسگزاری از خدا میپذیرد و هدف او جز این نبود که پس از او مشعل توحید را فروزان نگاه دارند،و از این رو دربارۀ فرزندان دو چیز از خدا میخواهد:
1-کاری کند که دلهای مردم به سوی آنان جلب شود و به جهت محبّت مردم به آنان،به تعالیم الاهی گوش فرا دهند؛ 2-از کفاف معیشت برخوردار باشند و نیز میوههایی نصیب آنان کند تا دنیا جویی مانع تبلیغ حقایق نباشد.
رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ
رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ
-ای پروردگار ما!تا نماز بگزارند.دلهای مردمان چنان کن که هوای آنها کند».
این آیه نشان میدهد که هدف از حجّ خانۀ خدا تنها این نیست که برای خضوع در برابر پروردگار گرد سنگهایی چسبیده بهم طواف کنند،بلکه افزون بر آن پیرامون اولیای کعبه فراهم آیند.این اولیا وارثان ابراهیم و حاملان مشعل رسالت و پیشوایان حقیقت و عالمان خدایی،امنای حلال /5 و حرام او و دنبالۀ رشتۀ رسالتاند و راه پیامبران را ادامه میدهند،درود خدا بر آنان باد.
وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ
-و از هر ثمرهای روزیشان ده،
باشد که سپاس گزارند.» مراد شکر مردم از برای نیل به حجّ است و نیز شکر این که خدمت به حاجیان نصیب آنان شده و همچنین راهنمایی ایشان و تسلیم نشدن به فشارهای مهاجمین فرهنگی.
[38]
شایسته است که شکر خدا خالصانه باشد و خدمت به حاجیان از توجّه به خدا و دعای او عاری نباشد و سقایت حاجیان و عمارت مسجد وسیلۀ نازش و علوّ طلبی نگردد و سرانجام آداب و مقرّرات حج پوست خالی نباشد،بلکه وسیلۀ تقرّب و بازگشت به خدای سبحان گردد.
رَبَّنٰا إِنَّکَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ وَ مٰا یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ
-ای پروردگار ما!هر چه را پنهان میداریم یا آشکار میسازیم تو بدان آگاهی و بر خدا هیچ چیز در زمین و آسمان پوشیده نیست.» [39]
ابراهیم دوباره به یاد فرزندان که نعمت الاهی هستند میافتد،شاید از آن رو که در روزگار رسول اکرم(ص)همۀ اهل مکّه از فرزندان اسماعیل بودند و این به برکت استجابت دعای ابراهیم بود،پس چرا این مردم به نعمت خدا ناسپاسی میکنند و اصل و تبار خود را از یاد میبرند؟! اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعٰاءِ -سپاس خدایی را که در این پیری اسماعیل و اسحاق را به من عطا کرد.پروردگار من دعاها را میشنود.» اگر ما نیز خدا را سپاس گزاریم و او را فرا خوانیم،دعای ما را اجابت میکند چنان که دعای پدرمان ابراهیم(ع)را اجابت کرد.
/5
[40]
ابراهیم نمازگزار بود و بزرگواری و عظمتش به نماز بود،ما که فرزندان اوییم،نباید به نسبت محض با او بنازیم بی آن که از آموزشهای آسمانی پیروی کنیم.ابراهیم میخواهد همچون او باشیم.
رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ
-ای پروردگار من!مرا و فرزندان مرا بر پای دارندگان نماز گردان،ای پروردگار ما، دعای مرا بپذیر.» [41]
ابراهیم خود را به گروه ایمانی عظیم منتسب میکند،ما نیز ناچاریم آن گروه را محور حرکت خود قرار دهیم نه آن که به نسب متّکی باشیم.دعای ابراهیم برای عموم مؤمنان بود.
رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ
-ای پروردگار ما!مرا و پدر و مادرم و همۀ مؤمنان را در روز شمار بیامرز.» بدینسان خداوند واقعۀ ابراهیم را برای ما مثل زد که چگونه به نعم الاهی سپاس گزارد و در راه رسیدن به خواستهها دعا کرد و خدا پاداش سپاس او را داد و دعایش را اجابت کرد.پروردگار دعای مؤمنان را چنین اجابت میکند.
/5
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ اَلظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ اَلْأَبْصٰارُ (42) مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (43) وَ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ اَلْعَذٰابُ فَیَقُولُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ (44) وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ اَلْأَمْثٰالَ (45) وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اَللّٰهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ اَلْجِبٰالُ (46) فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو اِنتِقٰامٍ (47) یَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (48) وَ تَرَی اَلْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی اَلْأَصْفٰادِ (49) سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ (50) لِیَجْزِیَ اَللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (51) هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (52)
/5
43[و افئدتهم هواء]
:دلهایشان خالی است و چیزی از خوف و فزع را در خود جای نمیدهد.
44[ما لکم من زوال]
:برای شما انتقال از خانۀ دنیا به خانۀ آخرت وجود ندارد.
48[و برزوا للّٰه]
:«بروز»یعنی ظهور.
49[مقرّنین]
:گرد آمدگان.
[الأصفاد]
:جمع صفد:زنجیری که دست را به گردن میبندد.
50[سرابیلهم]
:جمع سربال یعنی جامه.
/5
سپاسگزاران خدا که نعم او را در راه خیر به کار میبرند،به رستگاری میرسند همچون ابراهیم(ع)امّا آنان که نعمتها را وسیلۀ ستم و تجاوز قرار میدهند، باید بدانند که مدّت آزمایش آنان سپری خواهد شد و خداوند از ایشان و کردارهایشان غافل نیست و تا روز قیامت مهلتشان میدهد،روزی که چشمها از هول و هراس خیره میشوند و آنان شتابان به سوی داعی میروند در حالی که سر به زیر افکنده و چشمهایشان از اختیار آنان خارج است و دلهایشان سر به هواست.
این کافران در روز قیامت آرزو میکنند که خدا اندک مدّتی عذاب را به تأخیر اندازد تا دعوت حق را بپذیرند و از پیامبران پیروی کنند،امّا قرآن میپرسد:«آیا شما نبودید که سوگند خوردید که زوالی بر شما نیست،حال آن که در جایگاه اسلاف ستمکاران که هالکاناند قرار گرفتهاید!و دیدید که خدا چگونه آنان را عذاب کرد.خداوند از راه بیان قصههای آگاه کننده هشدارتان داده بود».به رغم این که ستمکاران برنامهریزی میکنند تا خود را در برابر هلاکت بیمه کنند،خدا به مکر ایشان اگر هم چنان استوار باشد که کوهها را از جای برکند چیرگی دارد.
/5 خداوند چنان که ستمکاران را نابود میکند،پیامبران را بنا به وعدهای که داده است وارث آنان قرار میدهد.مبادا گمان کنی که خدا خلف وعده میکند، بلکه وی مقتدر و صاحب انتقام است.در روز قیامت زمین چنان دگرگون میشود که خیال میکنی همین زمین نیست،و آسمانها نیز دگرگون میشوند و همه در برابر
خدای یگانه که بر بندگانش قاهر است میایستند.گناهکاران را میبینی که بسته در زنجیرند،جامههایی از قطران بر تن دارند و صورتهایشان در آتش سوخته است.در اینجاست که مسئولیّت نمایان میشود.هر کسی به جزای اعمالی که کرده و به حساب دقیق خدا محاسبه شده است میرسد.این پیامها و هشدارها برای این است که مردم بدانند خدا یکی است و خردمندان حق را دریابند.
[42]
به دل آدمی شک میافتد که چرا خداوند ستمکاران را پس از آن که ستم و تجاوزشان افزونی گرفت هلاک میکند؟ستم دیدگان گمان میکنند که خدا از ایشان غافل است و نمیدانند که حساب برخی از ستمکاران به روز قیامت موکول میشود.پس نباید پنداشت که تأخیر نشانۀ غفلت و اهمال است.
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ الظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصٰارُ
-و مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است.عذابشان را تا آن روز که چشمها در آن خیره میماند به تأخیر میافکند.» مراد روز قیامت است که عذابش سخت است.
[43]
کافران را میبینی که به قصد فرار از خطر به آن جا که داعی فرمان میدهد میشتابند،سرهایشان از هول و هراس به بالاست و حرکت چشمها در اختیار آنان نیست و دلهایشان خالی از هر چیزی است بجز اندیشیدن دربارۀ منشأ خطر.
مُهْطِعِینَ /5 مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ
-میشتابند،سرها را بالا گرفتهاند چشم برهم نمیزنند و دلهایشان خالی از خرد است.» ( مُهْطِعِینَ -یعنی شتابندگان و«مقنعی رءوسهم»-از«اقناع»-به معنی پایین انداختن سر است).
[44]
چنین پیداست که کافران بر دو گونهاند:برخی تنها در آخرت گرفتار عذاب میشوند و اینان کسانی هستند که ستم دیدگان در برابر ایشان نمیایستند و برخی دیگر در دنیا و آخرت،هر دو،عذاب میبینند و آنان در این آیه مذکورند.
وَ أَنْذِرِ النّٰاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ الْعَذٰابُ فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ
-مردم را از آن روز که عذاب فرا میرسد بترسان.ستمکاران میگویند:بار خدایا!ما را اندکی مهلت ده تا دعوت تو را اجابت کنیم و از پیامبران تو پیروی کنیم.» یعنی از آن روز بترسید که کافران از خدا مهلت میخواهند تا دعوت خدا را بپذیرند.نقش پیامبر همین اتمام حجّت است اگر چه از هشدار سودی نبرند.
أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ
-آیا شما پیش از این سوگند نمیخوردید که هرگز زوال نمییابید.» [45]
امّا چگونه به دنیا اعتماد میکنید؟حال آن که از دیگری به شما رسیده،و اگر هلاک نمیشدند شما صاحب خانههای آنان نمیشدید!یا از خود نمیپرسید که«آنان چرا هلاک شدند؟آیا به سبب ستمکاری نبود؟چرا عبرت نمیگیرید»؟! وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ الْأَمْثٰالَ -در خانههای کسانی که خود بر خویشتن ستم میکردند جای گرفتید و دانستید با آنان چگونه رفتار کردیم و برایتان مثلها زدیم.» این که شما در خانههای کافران مسکن گزیدید...یکی از همان امثال است.
/5
[46]
گاهی کافران چنین میپندارند که اگر برنامۀ آنان بهتر از پیشینیان باشد،میتوانند خود را از کیفر ستمکاری خود نجات دهند،امّا هیهات!همۀ کافران مکر کردند و مکر آنان زیر سلطۀ خدا قرار داشته است،خداست که عقل و اراده و نیرو به ایشان بخشید تا آن که توانستند برنامه ریزی کنند و هر گاه بخواهد آگاهی و اندیشه را از آنان میگیرد و مکرشان به زیان خودشان باز میگردد.
وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ
-آنان نیرنگهای خود نمودند،» برای حفظ خود به هر وسیلۀ ممکن دست یازیدند.
وَ عِنْدَ اللّٰهِ مَکْرُهُمْ
-و خدا از نیرنگهایشان آگاه بود.» امّا کارها در حقیقت به دست خداست نه به دست بنده،و بنده در ارادۀ خود اختیار ندارد،و این که کسی گناه و نافرمانی میکند به معنی چیرگی بر خدا نیست،زیرا با نیرویی این عصیان را انجام میدهد که او به بندگانش داده است.و گاهی مکر بشر چنان قوی است که کوهها را از هم میپاشد.
وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبٰالُ
-هر چند که از نیرنگهایشان کوه از پای در میآمد.» جاهلیّت نو که توانسته است فضا را در نوردد،در ژرفای اقیانوسها فرو رود، اتم را بشکافد و کوهها را هموار کند،چنین میپندارد که از عقوبت ستم بر محرومان و مستضعفان میتواند بگریزد،امّا هیهات!خدایی که این نیروها را به آدمی بخشیده تواناست که هر زمان که بخواهد از او پس بگیرد.
هر نسلی از کافران گمان میکرد که به قلّۀ تسخیر طبیعت رسیده است، لیکن /5 پس از آن که اجلش فرا رسید مکرش او را فرا گرفت و اغلب با همان نیرویی که میپنداشت حافظ اوست نابود شد.خدا فرعون را غرق کرد،و زمین قارون را با گنجهایش فرو برد و دژهای عاد که بر پایۀ تخته سنگها ساخته شده بود با زمین یکسان شد.
[47]
کافران میپنداشتند که خدا از ستم ایشان در میگذرد-و نه چنان است-او پیامبرانش را وعده داده است که با قدرت و غلبۀ خود دشمنان آنان را فرو میگیرد.اگر رحمت و غفران از بارزترین اسمای الاهی باشند،در برابر آن «عزیز»و«منتقم»نیز از اسمای حسنی است و خدا به سبب وعدهای که به پیامبران داده است عزّت و انتقام را در فرو گرفتن کافران اعمال میکند،از این رو نباید غرقۀ پندار ساده و ستمکاری بر بندگان باشند.
فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو انتِقٰامٍ
-مپندار خدای وعدهای را که به پیامبرانش داده است خلاف میکند.خداوند پیروزمند و انتقام گیرنده است.» [48]
ممکن است بپرسند:در این صورت چرا خداوند از ستمکاران با وجود کثرت ظلم آنان انتقام نمیگیرد؟پاسخ این است که انتقام و تعذیب به روز قیامت موکول شده است.
یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ
-آن روز که زمین به زمینی جز این بدل شود و آسمانها به آسمانی دیگر و همه در پیشگاه خدای واحد قهّار حاضر آیند.» دریاها بخار میشوند و کوهها با زمین هموار میگردند،زمین کاملا مسطّح و هموار بی هیچ کژی و بلندی میشود،در این صورت زمین دیگر زمین معهود نیست و جز آن است که میشناسیم؛از سوی دیگر رنگ آسمانها تغییر مییابد و اجرام آسمانی به هم در میآیند،خورشید و ماه جمع و ستارهها پراکنده میشوند،در این صورت آسمانها همان آسمانهای معهود نیستند.در همین زمان است که کافران جلو محکمۀ الاهی میایستند.اینجاست که نام«عزیز ذو انتقام»تجلّی میکند،آیا راه گریزی هست؟ /5 [49]
امّا گناهکاران را آشکارا با دستهای به زنجیر بسته و با زنجیری به طول هفتاد گز به محشر میآورند.
وَ تَرَی الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ
-مجرمان را در آن روز
به غلهایی که دست را به گردن بندد بسته بینی.» [50]
جامههایشان از قطران(مادۀ چسبندۀ سیاه قیر مانند که به شتر میمالند)است.این جامه قسمت پایین تنه را میپوشاند،حال آن که بالای بدن آنان را آتش همچون حجابی پوشانده است.
سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ
-جامههاشان از قطران است و آتش صورتهاشان را فرو پوشیده است.» میتوان چنین تصوّر کرد که گناهکار در اندرون مایعی سوزان است.نیمۀ بدن او در مایع و نیمۀ دیگر در شعلۀ آن میسوزد،آیا خداوند مقتدر و منتقم نیست؟ [51]
بدین سان خداوند همه را به جزای اعمال ایشان میرساند،خدایی که سریع الحساب است چنان که به همۀ اعمال کوچک و بزرگ احاطه دارد و ذرّهای از نظر او نهفته نیست.
لِیَجْزِیَ اللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
-تا خدا هر کس را برابر عملش کیفر دهد،هر آینه خدا سریع الحساب است.» اینک کسی نمیتواند بر بستر ابریشمی تبرئه بخوابد و در آرزوی رهایی از گناهان باشد مگر آن که توبه و عمل صالح کند.
[52]
عذاب خدا سخت است،امّا چون وی حکیم است،بندگان را با سخنان آشکار و اثر بخش به سوی حق دعوت میکند و دلهای آنان را به خدایی یگانه متوجه میسازد که چیزی یا کسی در الوهیت او شریک نیست و به شفاعت بتها هم نباید امیدوار باشند.در نتیجه کسانی از خردمندان که خرد خود را کار میبندند متذکّر میشوند و از عذاب رهایی مییابند.
/5
هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ
-این پیامی است برای مردم تا بدان بیمناک شوند و بدانند که اوست خدای یکتا و تا خردمندان پند گیرند.» خدایا ما را در زمرۀ ایشان قرار ده.
/5
سورۀ حجر /5
از پیامبر گرامی روایت شده که:«هر کس سورههای ابراهیم و حجر را بخواند خداوند ده حسنه به شمار کسانی که بتها را پرستیده و به شمار آنهایی که نپرستیدهاند به وی میدهد».
(مجمع البیان،ج 6،ص 301) از امام حسین(ع)نیز روایت شده که:«هر کس سورههای ابراهیم و حجر را با هم در هر جمعهای بخواند،فقر و جنون و بلا به او مسلّط نمیشود».
(همان مأخذ) /5
قصّۀ حجر از سرزمین قوم ثمود حکایت میکند.این قوم پیامبران را تکذیب کردند و از آیات خدا رو گردانیدند و به خانههایی که از سنگ تراشیده بودند متّکی شدند امّا این خانهها مانع امر الاهی نشد،بلکه خدا نابودشان کرد و قصّۀ آنان برای ما مایۀ عبرت گردید تا نه به سنگها و اشیا بلکه به ارزشها متّکی باشیم.
با نگاه کلّی به این سوره درمییابیم که آیات آن به پایگاه بشر میتازد یعنی اندیشههای توجیهی او را که شیطان یادش داده و سوگند خورده که به هر وسیلۀ ممکن فریبش خواهد داد تخطئه میکند،چنان که اعتماد آدمی بر طبیعت را نیز میکوبد و ما را به پایگاهی استوار رهنمون میشود،و آن خداست که قرآن را از تزویر و تحریف و بشر را از خطرها نگاه میدارد و حافظ آسمانها و زمین است.
همچنین این سوره بر اجل آدمی تأکید میگذارد که تغییر و تجاوز از آن ممکن نیست،زیرا شئون بشر به دست خود او نیست.
/5 سورة الحجر
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ (1) رُبَمٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (2) ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (3) وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ (4) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (5) وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ (6) لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (7) مٰا نُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ (8)
/5
این کتاب که در برابر او قرار گرفتهایم،آشکارا حقایق را برای ما میخواند و میفهماند و ما را بیم میدهد از روزی که کافران آرزو میکنند کاش مسلم بودند، حال آن که امروز آرزو آنان را از قبول حق و از درک خطری که در پیش روست باز میدارد.امّا خواهند دانست که اندیشههای آنان جز یک مشت آرزوهای دروغین نبوده است! خدای سبحان بر آدمیان تفضّل کرد و کتابی فرستاد که آرزوهایشان را در مینوردد،و فرصت کافی برای هدایت به ایشان داد و اجل معیّنی برای آنان نهاد که از آن نه پیش میافتند و نه باز پس میمانند.
امّا اندیشههای توجیهی،ایشان را از کتاب الاهی باز داشته است.حقایقی به طور تدریجی بر حسب نیاز به پیامبر فرود آمده و وی این حقایق را به آنان رسانیده است،امّا مجنونش خواندهاند و خواستار شدهاند که فرشتگانی همراه او نازل شوند.
آیا نمیدانند که خدا فرشتگان را جز به حکمت فرود نمیآورد؟و با نزول آنها اجل و مهلت ایشان پایان میگیرد،اینک تاریخ گواه این امر است.
/5
[1]
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم،به نام خدا،به علم و قدرت او،به رحمت واسعۀ او قرآنی فرود آمده،لفظها بدان اشاره دارند و نیز نشانههای آشکارش به سوی حق راهنماییمان میکنند.
الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ
-الف،لام،را،این است آیات کتاب و قرآن روشنگر».
[2]
آرزوست که آدمی را از کردار نیک باز میدارد،گویی بر بستر نرم خوابیده است و سرانجام کار به ندامت میکشد.آن که بر«اگر»زندگی کند،بر «ای کاش»میمیرد و هر که بر مرکب آرزو سوار شود وادی حسرت را میپیماید.
رُبَمٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ
-بسا که کافران آرزو کنند که ای کاش مسلمان میبودند».
این بسنده است که گمان بریم روزی به کار خود پشیمان خواهیم شد.
همین گمان پندی است که اعماق روح ما را میلرزاند،زیرا ندامت سودی ندارد، به قول شاعر عرب:
لیت و هل ینفع شیئا لیت
لیت شابا بوع فاشتریت
«کاش»و آیا«کاش»سودی میبخشد؟کاش جوانی را میفروختند و من میخریدم.
[3]
چون اجل کافران فرا رسد میفهمند که آرزو گرفتارشان کرده و هدف آنان صرفا برخورداری از مظاهر زندگی دنیا بوده است.آرزو سبب آرامش درونی و پردهای در برابر درخشش عقلهاشان بوده است.
ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ
/5
[4]
پشیمانی اثر عمیقی حتّی در روحیّۀ ما دارد و ما میتوانیم آن را تصوّر کنیم،چگونه است حال کسی که فرصت موجود را از دست بدهد؟این امر در دل
ما شفقت و دل سوزی بر میانگیزد،امّا خداوند میگوید:«همۀ وسایل را که متضمّن هدایت ایشان بود،فراهم کردیم و آنان به ستیزه برخاستند».
وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ
-هیچ قریهای را هلاک نکردیم،مگر آن که زمانی معلوم داشت».
[5]
لیکن فرصت ابدی نیست و چون پایان یافت،باز نمیگردد.
مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ
-هیچ امّتی از اجل خویش نه پیش میافتد و نه پس میماند».
دربارۀ«امّت»چند چیز شایان توجّه است:
نخست این که:امّت،که نه یک فرد است،اجلی معیّن دارد.زیرا افراد پیرو اجتماعی پاک یا فاسدند.در خیر و شر با یکدیگر شریکند،از این رو اجل هر جمعی در یک وقت پایان میگیرد.
دوم این که:پیش انداختن«اجل»همچون به تأخیر انداختنش غیر ممکن است مگر آن که خدا بخواهد.زیرا خداوند کسی را که مهلتش پایان نیافته و به او اتمام حجّت نشده باشد،مجازات نمیکند.
[6]
کافر کفر و ستیز خود را با حمله بر صاحب اندیشۀ سالم توجیه میکند و بدین سان بود که کافران پیامبر را به جنون متّهم ساختند.
وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ
-و گفتند:ای مردی که قرآن بر تو نازل شده حقا که تو دیوانهای».
کافران از«ذکر»و هدایت میگریزند و بر نعمت زوال پذیری که دارند میترسند /5 و با وجود اعتراف به این که آورندۀ پیام میخواهد خردهایشان را صیقل بخشد و دلهایشان را پاکیزه کند،او را به جنون متّهم میکنند و جز«جنون»چه تهمت دیگری میتوانستند بزنند؟فرهنگ آنها صرفا مادّی بود و عقل را چنین تفسیر میکردند که عبارت است از دست یابی به بیشترین مقدار از منافع مادّی.از این رو
باید پیام آور قربانی هدف آنها و بی هیچ مصلحتی ذاتی مجنون باشد.
امّا«جنون»نبود عقل است و در کردارهای فرد،در خوردن و آشامیدن.
آرامش و جنگ،ارادت شخص به دوستانش و ایستادگی در برابر دشمنان منعکس میشود.آیا با این مقیاس پیامبر مجنون بوده؟و کسانی که به راه او رفتهاند دیوانه بودهاند یا آن که این امر بر حسب معیار دنیا پرستانی است که فریب کالای ارزان دنیا را خوردهاند؟! [7]
کافران برای توجیه کفر خود کاری را که محال میپنداشتند از پیامبر خواستند و گفتند:
لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ
-اگر راست میگویی چرا فرشتگان را برای ما نمیآوری».
یعنی چرا فرشتگانی با خود نمیآوری.این چنین است که هر کس نمیخواهد اندیشهای را بپذیرد یا به کاری برخیزد علّتهایی برای توجیه میتراشد.
[8]
امّا این کافران نمیدانند که نزول فرشتگان به معنی کشف غیب پیش چشم آدمیان است و خدا دنیا را خانۀ آزمایش برای عقل و ارادۀ آدمی نهاده است.
آیا آدمی حقیقت را بر شهوات بر میگزیند و آیا در میان شبهات حق را میجوید یا آن که در برابر آنها سر تسلیم فرو میآورد.امّا خداوند آن گاه که بخواهد فرشتگانی میفرستد و کشف غیب میکند،«اختیار»را از آنان میگیرد و دیگر فرصتی برای امّت باقی نمیگذارد.
مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ
-ما فرشتگان را جز به حق نازل نمیکنیم و در آن هنگام دیگر مهلتشان ندهند».
به هنگام نزول ملائکه مردم به حال خود گذاشته نمیشوند و کسی که محکوم به مرگ است،فرشتگان عذاب را میبیند و آن را باور میکند امّا چه فایده؟!
/5
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (9) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ اَلْأَوَّلِینَ (10) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (11) کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِینَ (12) لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ (14) لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15) وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ (16) وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ (17) إِلاّٰ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ (18)
/5
10[شیع]
:فرقهها،از همین مادّه است مشایعه به معنی پیروی.
12[نسلکه]
:وارد میکنیم.
13[خلت]
:گذشت.
14[یعرجون]
:از«عروج»به معنی صعود.
15[سکّرت ابصارنا]
:چشمانمان پوشیده شد،و مراد گسستن چیزی از راههای عادی است،از همان است «سکر»در شراب که به معنی گسستن از آرامشی است که در حال صحو وجود دارد.
16[بروجا]
:«برج»در اصل به معنی ظهور است«بروج» آسمانی نیز از همین معناست و برج به معنی قلعه است،
گویند تبرّجت المرأة یعنی زینت زن آشکار شد.
[استرق السّمع]
:یعنی نهانی گوش داد.«سرقت» برداشتن چیزی در نهان است.
/5
اندیشه از کید آدمی مصون نیست.انسانی که کج راه است میکوشد تا انحراف خود را توجیه کند و برای این که اندیشۀ درست انحراف او را در نیابد،خود کفر را از طریق تأویل و تفسیر توجیه میکند.خداوند قرآن را مقیاس نهاده و تعهّد کرده که از حیلۀ تحریفش نگاه دارد.خداوند پیش از پیامبر گرامی پیامبرانی در میان گروههای مختلف مردم پیشین برانگیخت و آنان پیامبران را استهزا کردند و رسالتها را تحریف نمودند،امّت تو نیز چنیناند،امّا خدا نگهبان قرآن است و آن را در دل گناهکاران نفوذ میدهد تا حجّت بالغهای بر ایشان باشد و نتوانند تحریفش کنند،و سنّت الاهی بر امثال آنان جاری شد و خداوند آنان را به سختی فرو گرفت،و این که ایمان نمیآورند بسبب نقص حجت نیست بلکه کوتاهی از خود آنان است.اگر خداوند دری از آسمان بگشاید و آنان صعود کنند میگویند دیدگان ما از دیدن حقیقت ناتوان شده و افسونمان کردهاند!کسی که از خورشید بهره نگیرد،شمع چه سودی برای او دارد؟نشانههای خدا در جهان هستی از صعود به آسمان مهمتر است.اینک آسمانها و برجهای آن با زیبایی و بهجت میدرخشند /5 و در عین حال استوارند و با شیطانها در میآویزند مگر آن که شیطانی استراق سمع کند و وحی را بدزدد که شهاب او را فرو میگیرد.آیا این نشانهها آنان را سودی
تواند بخشید؟!
[9]
همۀ پیامهای آسمانی از ناحیۀ اهل باطل عرضۀ تحریف قرار گرفته، قرآن نیز به نوبت خود در معرض چنین تحریفی قرار میگیرد از دو طریق:
الف:قصد تغییر متن قرآن و تبدیل کلمهای به کلمۀ دیگر.
ب:تغییر معانی قرآن و تفسیر آن طبق مصالح و خواهشهای اهل تحریف،و چون هر کتابی را کتاب دیگر نسخ میکند بجز قرآن که پایانگر پیامهاست،خداوند وعدۀ حفظ آن را داده است تا وسیلۀ هدایت نسلهای آینده قرار گیرد،چنان که فرمود:
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
-ما خود،قرآن را فرو فرستادیم و خود نگاهبان آن هستیم».
مراد از«ذکر»قرآن است که گنجینههای خرد آدمی را که غبار فراموشی آنها را فرا گرفته بپیراید.امّا الفاظ قرآن،حفظ آنها به یاری امّت فراهم میشود و نیز با در آمدن گروههای مردم در دین و توجّه آنان به کتاب الاهی چنان که مجالی برای تحریف الفاظ باقی نمیماند.و امّا حفظ معانی قرآن بدین سان است که خداوند برای این امّت پیشوایان و دانشمندانی خدا پرست پدید آورد.آنان معالم دین را از نابودی نگاه داشتند و گفتار و کردارشان تفسیری درست از متن قرآن گردید و هم اکنون دانشمندان خدا پرست و جوانان مجاهد /5 با نفی شبهههای گمراهان و تحریف باطل گرایان بر جای پای آنان قدم میگذارند.
[10]
خداوند در میان امم گذشته،با وجود اختلاف فرقهها،پیامبرانی فرستاده بود و رسالت محمّد(ص)بدعت نبود چنان که مخالفت مردم با او و
استهزایی که کردند تازگی نداشت،به هر حال خداوند به رغم ایشان حافظ رسالت خواهد بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ
-و ما رسولان خود را پیش از تو به میان اقوام پیشین فرستادهایم».
شاید«شیع»اشاره به فرق باشد،که جمع شیعه به معنی پیروان است یادآور این نکته که رسالت هدفش هر چه باشد در پی آن است که فرقههای گوناگون را که پس از رسالت پیشین پیدا شده است وحدت بخشد.
[11]
مردم با پیامبران به بدترین شیوه رفتار کردند و به استهزای آنان پرداختند.
وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
-پیامبری به میان آنها نرفت مگر آن که مسخرهاش میکردند».
[12]
با این همه پروردگار حجّت خود را بر مردم تمام میکند و پیام خود را در دلهای گناهکاران چه آن را بپذیرند و چه نپذیرند،نفوذ میدهد تا نگویند، فراموش کردیم و حق را نشناختیم.
کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ
-راهش را در دل مجرمان این چنین میگشاییم».
[13]
این آیه بدان معنا نیست که خدا گناهکاران را به قبول پیام مجبور میکند،بلکه آنان مانند سایر انسانها مختارند و بر گناهکاری خود ادامه میدهند.
لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ /5 وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ
-به آن ایمان نمیآورند و سنّت پیشینیان چنین بوده است».
سنّت الاهی است که هر که گناهکار باشد عادتا به ایمان توفیق نمییابد.
[14]
کافران که ایمان نمیآورند دلیل آن نیست که حجّتهای الاهی ناقص است.از سوی دیگر عدم ایمان مجرمین معیار قبول اندیشۀ رسالت نیست،به
دلیل آن که اگر خداوند راهی در آسمان بگشاید تا بدان جا صعود کنند ایمان نمیآورند،زیرا پردههای شهوت خردهای آنان را فرا گرفته است.
وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ
-اگر بر ایشان از آسمان دری بگشاییم که از آن بالا روند».
یعنی پیوسته در حال صعود باشند حتی لحظهای هم نپندارند که خواب میبینند، [15]
لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا -گویند که چشمان ما را جادو کردهاند».
در این صورت میگویند چشمانمان بسته شده است.گویی چشمهایشان به سبب وجود نشئه یا حجابی در آسمان و صعود به سوی آن را میبینند،آن گاه در مییابند که تن آنان نیز وضع صعود را حس میکنند،در این حال میگویند:
بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ
-بلکه ما مردمی جادوزده هستیم».
[16]
صعود به آسمان بزرگترین آیت پروردگار نیست،بزرگتر از آن همین آسمان است که خداوند در آن منزلها و ستارگانی نهاده و شکوه و زیبایی بدان بخشیده که خردها و چشمها را مبهوت میکند.
وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ
-و هر آینه در آسمان برجهایی آفریدیم و برای بینندگانشان بیاراستیم».
آفرینندۀ آسمان همان آفرینندۀ زمین و انسان و غرایز اوست.هموست که حسّ زیبا دوستی را پدید آورده و آدمی زیبایی ستارگان آسمان را حس میکند.
/5
[17]
افزون بر آن که آسمان زیباست،خداوند از هر جنّ راندهای حفظش کرده است.جنها به بشر چنین تلقین میکنند که آنان(جنها)به اموری که در آسمانها جاری است واقفند و غیب میدانند.
وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ
-و آنها را از هر شیطان رانده شدهای حفظ کردیم».
بروج را از جنهای رانده حفظ کردیم:رانده شده از لطف الاهی و
به وسیلۀ شهاب آسمانی.
[18]
آری،برخی از جنها خطر میکنند و به بعضی جایگاهها نزدیک میشوند تا خبرهایی دریابند،امّا شهاب آنان را باز میدارد و نومید باز میگردند.
إِلاّٰ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ
-مگر آن که دزدانه گوش میداد و شهابی روشن تعقیبش کرد».
بدین سان خداوند پرستش شیاطین و پیروان کاهنان و منجّمان را که اگر چه راستگو باشند دروغ میگویند،از ریشه بر میاندازد.قرآن وجود برخی از سخنان پراکنده را نفی نمیکند،اما آنها را موثق نمیداند.از اینجاست که باید گفت وجود برخی مطالب همواره به درستی منشأ آنها دلالت ندارد،زیرا هدف شیطانها از سخنان درستی که ارائه میکنند گمراه کردن بشر در همۀ مسائل عمومی است مانند رسانههای طاغوتی که بیست خبر درست میپراکند تا خبر باطل مهمّی را به خورد خلق اللّٰه بدهد.
/5
وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ (19) وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ (20) وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21) وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (22) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ اَلْوٰارِثُونَ (23) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَأْخِرِینَ (24) وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (25)
22[الواقح]
:بادهایی است که ابر را باردار میکنند تا دارای آب باشند.
/5
زمین چگونه گسترده شده که با وجود حرکتی که دارد نمیجنبد؟چه کسی کوهها را نهاد و با آنها کشتی زمین لنگر انداخت خداوند چگونه معادن و گیاهان متناسب را پدید آورد؟و برای آدمی در روی زمین وسایل زندگی را فراهم کرد چنان که روزی سایر زندگان را تأمین کرد بی آن که انسان در آن تأثیر مهمّی داشته باشد؟ هر نعمتی سر چشمهای دارد که از آن جا جاری میشود و چشمههای نعم در اختیار خداست،امّا آنها را به اندازهای جاری میکند که حکمت بالغهاش ایجاب کند.مثلا منبع باران بخار دریاست،بادها بخار را باردار میکنند و باران پدید میآید و مردم را سیراب میکند و زیر زمین در گنجینههایی که از آن خداست باقی میماند.
زندگی در دست خداست،گنجینههای حیات نزد اوست.مرگ و اسباب مرگ همه به دست اوست و پس از مرگ وارث فقط خداست.
/5 علم خدا به امور غیبی یکی از خزاین قدرت است.خداست که علمش به
گذشتگان و آیندگان احاطه دارد و بازگشت همه مردم به سوی اوست.
بدینسان امور آدمی به مشیّت الاهی میپیوندد:از مادرش زمین و زندگی در آن آغاز میکند،به سوی بهرهگیری از باران آسمان پیش میرود و سرانجام به خدا باز میگردد،آیا بهتر نیست که تسلیم خدا باشیم؟
[19]
آدمی زمینی را که از آن به وجود آمده است دوست میدارد.وی از برکات آن برخوردار شده و در روی آن حرکت کرده و در دفاع از چند وجب زمین خون خود را ایثار کرده است،آیا این آدمی نمیداند که آفرینندۀ آن خداست؟ اوست که زمین را،پس از آن که تودهای گداخته بود،گسترده است و در آن کوهها نهاده چنان که توازن آن با دقیقترین نظام حفظ میشود و اوست که به وزن کوهها آگاه است.
وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ
-و زمین را گستردیم و در آن کوههای عظیم افکندیم.» مراد از«رواسی»کوههای ثابت و استوار است.
وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ
-و از هر چیز به شیوهای سنجیده در آن رویانیدیم.» «وزن»از پیمانه دقیقتر است و هر چیز وزن مخصوص دارد نه آن که صرفا مجموعه باشد،بلکه چنان که میدانیم هر مادّۀ شیمیایی از عناصر دیگری به نسبتهایی معیّن ترکیب مییابد و این نسبت کم و زیاد نمیشود چنان که اگر کم و زیاد گردد مادۀ دیگری با ویژگیها و اختلافاتی /5 نسبت به مادّۀ قبلی خواهد بود.
[20]
خداوند زندگی آدمی را از زمین تأمین کرده است.او را آموخته است که چگونه زندگی کند؟انواع شکارهای برّی و بحری را آفریده و چگونگی صید و زراعت را به وی تعلیم کرده است.گنجهای خیر و برکت را در زمین به ودیعه نهاده
است تا آدمی با زراعت آنها را به دست آورد.وی را آموخته است که چگونه موادّ زمین را دگرگون سازد تا بتواند از آنها بهره برد.چنان که برای هر موجود زنده روزیی مناسب نهاده است.آیا چنین نیست که برخی از حشرات و چار پایان و پرندگان و ماهیها روزی آدمی است؟ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ -و معیشت شما و کسانی را که شما روزی دهشان نیستید در آن جا قرار دادیم.» «معایش»جمع معیشت به معنی طلب اسباب روزی در سراسر زندگی است،در تفسیر آیه گفتهاند مراد کسانی هستند که خود قادر به گذران زندگی نباشند از قبیل بیماران و زمین گیرها و مانند آن.
[21]
با وجود آن که آدمی برای تأمین روزی میکوشد،مثلا زمین را شخم میکند و شکار میطلبد،کوشش او فقط وسیلهای برای جریان رحمت خداست نه چیز دیگر.گنجینههای پروردگار پر از روزی و منتظر اوامر اوست و جز به اقتضای حکمت گشوده نمیشود،کی حکمت اقتضا میکند؟آن گاه که آدمی بکوشد.
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
-هر چه هست خزاین آن نزد ماست و ما جز به اندازهای معین فرو نمیفرستیم.» هر گاه خداوند آدمی را بی آن که بکوشد،نعمت دهد،او را به تنبلی و ناز پروردگی سوق داده است و اگر /5 بیشتر از آنچه نیاز اوست نعمت بخشد،طغیان میکند.
[22]
از گنجینههای رحمت الاهی برکات آسمان است.بادها به سبب حرکت خورشید میوزند و ابرها را باردار و آنها را جمع میکنند.این ابرها که دارای الکتریستۀ مثبت و منفی هستند،بارانزا میشوند.
وَ أَرْسَلْنَا الرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ
-و بادهای آبستن کننده را فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم و شما را بدان سیراب ساختیم و شما را نرسد که خازنان آن باشید.» آن گاه باقی آبها در خزاین اندرون کوهها به ارادۀ پروردگار ذخیره میشوند.
[23]
مرگ و زندگی به فرمان خداست و در صورتی که زندگی نبود اموال انسان چه سودی میتوانست داشته باشد؟ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ الْوٰارِثُونَ -و همانا ماییم که زنده میکنیم و میمیرانیم و ما وارثان هستیم.» اموال نیز سرانجام به خدا باز میگردد.
[24]
از این رو نشاید که زمین و آنچه را در آن است و نیز اموال را بپرستیم بلکه تنها خدایمان را بپرستیم،خداوند به همۀ بشر چه خلف و چه سلف محیط و آگاه است.
وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ
-و میدانیم چه کسانی از شما از این پیش رفتهاند و چه کسانی واپس ماندهاند.» [25]
پروردگار جهان مردم را در روز رستاخیز گرد میآورد و محاکمه میکند.وی حکیم است و برابر آنچه کردهاند جزا میدهد و به همۀ کردارهایشان آگاه است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ
-و پروردگار تو همه را محشور میگرداند،زیرا اوست که حکیم و داناست.» /5
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (26) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (27) وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (28) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (29) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (30) إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (31) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (32) قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (33) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (34) وَ إِنَّ عَلَیْکَ اَللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (35) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (36) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (37) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (38) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (40) قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (41) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (43) لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)
/5
26[صلصال]
:گل خشک که چون بزنند از آن صدا شنیده میشود و صدای آهن و رعد را صلصله گویند یعنی صدای سختی که در هوا طنین انداز شود.«صلّ یصلّ»یعنی صدا کرد.
[حمأ]
:جمع حمأة گلی که رنگ آن به سیاهی بزند.
[مسنون]
:«سننت الماء علی وجهه»:آب را به آرامی به روی او ریختم،و«مسنون»به معنی تغییر یافته و متعفّن نیز گفتهاند.
[الجانّ]
:مفرد جنان به معنی پدر جن(ابلیس).
[السموم]
:باد گرم که در مسام بدن نفوذ میکند.
36[انظرنی]
:در دنیا به من مهلت بده و نمیران.
39[اغویتنی]
:«اغواء»،دعوت به گمراهی و ضلالت.
[لأزیّننّ]
:«تزیین»آراستن چیزی در نفس آدمی است.
اغوای شیطان تزیین باطل است تا شخص را دچار آن کند.
/5
زمینی که ما را در خود جای داده است،آفریدۀ خداست.انسان روی زمین چه میکند؟داستان او چیست که پایان نمیگیرد؟او خاک بود،سپس گل شد و دگرگونی یافت و گل سخت خشک مانند سفال شد و خدا آدمی را از همان گل آفرید و پیش از آن«جانّ»را از آتشی که از بادهای سموم پدید آمده بود آفریده بود.
قصّه از آن جا آغاز شد که خداوند به فرشتگان که در میان آنان یکی از جنّیان یعنی ابلیس بود خطاب کرد:«من انسانی از گل خشک متغیّر میآفرینم»و چنین کرد،آن گاه فرمان داد تا او را سجده کنند،همه سجده کردند.بجز ابلیس.
خداوند پرسید که«چرا نافرمانی کردی؟»گفت:«مرا از آتش آفریدهای و من نمیتوانم به کسی که از گل سخت متغیّر به وجود آمده است سجده کنم».خداوند او را از درگاهش راند و از رحمت خود دور ساخت تا /5 روز رستاخیز فرا رسد و با او حساب کنند،امّا او تا روز قیامت مهلت خواست و خداوند تا زمان معیّنی مهلتش داد،و ابلیس بنی آدم را بیم داد به این که مظاهر دنیا را برای ایشان خواهد آراست و دگرگون شان خواهد ساخت،امّا میدانست که در آن جا بندگان خاصّ خدا
هستند که او را میپرستند و تسلیم فرمانهای اویند نه تسلیم فرمان ابلیس.پروردگار تأکید میکند که در آن جا راهی راست هست که زیر نظر اوست و بندگانی که ابلیس بر آنان تسلّط ندارد،بدان راه میروند.ابلیس بر کسانی تسلّط دارد که پیرو اویند یعنی گمراهانی که سرانجام به دوزخ که هفت در دارد خواهند رفت:هر گروهی از یک در.امّا پرهیزگاران به باغهای بهشتی با چشمههای روان در سلامت و امن در میآیند.کینه به دل آنان راه ندارد.بر تختها رو به روی یکدیگر مینشینند.
نه رنجی به آنان میرسد و نه بیم اخراج هست.این است قصّۀ آدمی بر روی زمین، آیا نتیجه و هدف را میدانیم؟
خدا انسان اوّلیّه را چگونه آفرید؟
پروردگار ما احسن الخالقین است گاهی با سخن خود«کن فیکون» چیزها را میآفریند: إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -و گاهی طبق سنّت و نظام میآفریند،که آدمی را به همین طریق خلق کرد و او را در خلقت تکامل بخشید،و ضمیر جمع در«خلقنا»اشاره بدان است.آن گاه به قدرت مطلقه و مباشرتا روح خود را در او دمید و آیۀ« قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی »و نیز ضمیر مفرد در همین آیات که فرمود: وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی -به این امر اشاره دارد.
این چنین انسان از خاک سپس گل چسبنده،آن گاه گل متعفّن و سپس گل سخت سفال گونه در وجود آمد،پس از آن خداوند تکمیلش کرد و روح خود را در او دمید.
/5
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
-ما آدمی را از گل خشک،از لجن بویناک آفریدیم.» چنین پیداست که خداوند آب را بر خاک روان ساخت،گل چسبنده شد، آن گاه متعفّن گردید و با فعل و انفعال استعداد حیات در آن ظاهر شد.آن گاه خداوند
حیات را در او پدید آورد و سپس در او روح عقل و اراده دمید تا شایستۀ سجود فرشتگان گردید.
صاحب مجمع البیان گوید:اصل آدم از خاک است،چنان که فرمود:
«خلقه من تراب».سپس خاک را به صورت گل در آورد:«و خلقته من طین»، آن گاه گل را به حال خود گذاشت تا متعفّن شد:«من حمإ مّسنون»و پس از مدّتی خشک شد:«من صلصال».در این سخنان تناقضی نیست،زیرا از حالات گوناگون آفرینش آدم خبر میدهد. (1)
ظاهرا هر یک از اصول و مراحل آفرینش انسان در خلقت او رسوباتی دارد:چون از خاک است به زمین گرایش دارد و به آبادانی در زمین علاقهمند است و سزاست که در برابر خدا خاضع و ساجد باشد و کسی را از نظر طبیعت بر دیگری برتر نداند،زیرا طبیعت همه خاک است.
و چون انسان از گل چسبنده به وجود آمده،تابع شهوات و خواهشهای نفسانی است،لیکن به چیزی سخت دل بسته است،زیرا از صلصال(گلی سخت) است و همۀ اینها طبایع مادّی آدمی است امّا روح را ویژگیهایی دیگر است.
[27]
پیش از آن که خداوند بشر را بیافریند دشمن او«جانّ»را که مقابل انس بود آفرید.لفظ«جانّ»از آن رو گفته شده که دلالت بر طبیعتش میکند، چنان که«انسان»میگوییم و به طبیعتش، /5 بی ملاحظۀ افراد،اشاره میکنیم.
امّا«جانّ»را چگونه آفرید؟گویا بادی که به سبب حرارتش حامل سموم بوده وزیده است و آتشی به وجود آورده و خدا جانّ را از آن پدید آورده است.
وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ
-و جن را پیش از آن از آتش سوزندۀ بی دود آفریده بودیم.»
1) 1) -مجمع البیان،ج 5 و 6،ص 335.
[28]
امّا دشمن شدن جانّ با انسان داستان دیگری دارد و از آن جا آغاز میشود که خداوند به فرشتگان اعلام کرد که بشری میآفریند.
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
-و پروردگارت به فرشتگان گفت:میخواهم بشری را از گل خشک و لجن بویناک بیافرینم.» و طبیعت این آفرینش را-چنان که در سورۀ بقره آمده است-به فرشتگان شناسانید که ما دام که از خاک است ناچار در زمین تباهی خواهد کرد.
[29]
امّا خداوند به فرشتگان اعلام کرد که انسان طبیعت دیگری نیز دارد و آن روح الاهی اوست که بدان شایستۀ سجود و خضوع است.
فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ
-چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم در برابر او به سجده بیفتید.» میتوان گفت که«تسویه»تکامل همۀ اعضا و تعادل غرایز است و این مرحله پیش از مرحلۀ دمیدن روح است.
[30]
ملائکه که ارواحی مطیع خدایند و به امر پروردگار کارگزاری امور آفرینش را بر عهده دارند به آدم سجده کردند چرا که روح الاهی در او دمیده شده بود.
فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
-فرشتگان همگی سجده کردند.» /5 چنان که از آیهای در سورۀ بقره در مییابیم فرشتگان به قوای طبیعت که در تسخیر انسان است اشاره میکنند حال آن که قوهای در طبیعت باقی مانده بود و آن قوۀ نفسانی است که زیر سلطۀ ابلیس است.
[31]
از این رو ابلیس عمدا به جمع ساجدین نپیوست و بر این نافرمانی اصرار کرد.
إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ
-مگر ابلیس که از
سجده کنندگان نبود.» [32]
و خداوند از این کار ناخشنود شد و به ابلیس خطاب کرد:
قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ
-گفت:ای ابلیس چرا در جمع سجده کنندگان نیستی.» قوای شرّ در برنامۀ آسمانی جایی ندارد و شرور از جانب خدا نیست بلکه بیرون از سنّت الاهی و تمرّد موقّت از ارادۀ اوست.از این رو نشاید که بشر بر آنها گردن نهد و شرعیّت آن را بپذیرد،بلکه باید با آنها مبارزه کند تا به اذن خدا بر آنها پیروز شود.
[33]
توجیه ابلیس بدتر از کاری بود که کرد:وی مدّعی شد که بر آدم برتری دارد،و دو بار خطا کرد:
یکی این که:بر این باور بود که فرزند آتش از فرزند خاک برتر است و نیز برتری مخلوق به تبار او نه به دانش و فواید اوست.
دیگر این که:چون از اوامر خدا با اعتماد به پندار خود سرباز زد،حتّی اگر هم در جدل بر آدم برتری داشت میبایست بداند که سجده به فرمان خدا سجده به آدم نبود بلکه برای فرمان دهنده یعنی خدا بود.مثلا اطاعت تو از پیامبر یا امام در واقع اطاعت از او نیست بلکه از خداست.
قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
-گفت:من برای بشر که از گل خشک و از لجن بویناک آفریدهای سجده نمیکنم.» از این آیه در مییابیم که سرشت آدمی تقدّس نداشت تا انگیزۀ سجود /5 فرشتگان باشد،بلکه کرامت او از جانب خدا و به قدر اطاعت از اوست.زیرا سرشت او گل خشک بود که از گل متعفّن به دست آمده بود و بعضی قوای طبیعی از آن گل نفرت داشت،چرا که خود را از آن برتر میدانست.
[34]
سرکشی از فرمان خدا و مخالفت حق خارج از برنامۀ زندگی است و جزئی مقدّر یا امری مقضیّ نیست.پروردگار ابلیس را از مقام اراده و توجیه طرد
کرد و نیز او را از مقام طبیعی که بدان مأمور بود دور ساخت.آن گاه وی را لعن نمود و وی در سه مرحله سقوط کرد:
اول:خداوند فرمود:
قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا
-گفت:از آنجا بیرون رو.» که به سیاق آیه مراد افتادن از مقام فرشتگان است،و برخی به معنی خروج از بهشت یا از آسمان یا از زمین دانستهاند.مقام ملائکه مقام امر است و آنان اوامر خدا را بر طبیعت جاری میکنند و واسطههای فرمانهای الاهیاند.از این رو اخراج ابلیس از آن مقام که نسبت به ما آسمان است-آسمان در قرآن مصدر امر خداست-نخستین لعنت است.
دوم:پروردگار ابلیس را از مقام سایر پدیدههای طبیعی که به طوع خود تسلیم اوامر الاهیاند محروم ساخت و در نتیجه راندۀ درگاه شد و خدا فرمود:
فَإِنَّکَ رَجِیمٌ
-که تو مطرود هستی.» از آیه بار دوم در مییابیم که نافرمانی خروج از طبیعت است نه قاعده.
[35]
سوم:هنگامی است که خداوند بر او لعنت را مقرّر کرد و طبیعت بر ضدّ او شد و خدا فرمود:
وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ
-و تا روز رستخیز از رحمت خدا به دوری.» /5 لعنت دوری از رحمت الاهی و«یوم الدّین»همان روز جزاست.
[36]
مرحلۀ دوم از قصّۀ«خلیفة»تمام شد و مرحلۀ پایانی باقی ماند که عبرت آموزی است و بیش از همه به زندگی ما مربوط است بدین شرح که ابلیس از خدا تا روز قیامت مهلت خواست و خداوند تا روز معلومی فرصت معیّنی به وی داد که آن پیش از روز رستاخیز یا خود رستاخیز است.
قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ
-گفت:خدایا مرا تا روزی که
برانگیخته میشوند مهلت ده.» اینجاست که قرآن فلسفه وجود فاصلۀ زمانی را که میان«جزاء»و«عمل در دنیا»هست روشن میسازد.
[37]
قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ -گفت:تو از مهلت داده شدگانی.» فرمود:«ای ابلیس به تو مهلت دادم.به بشر نیز به نوبت خود تا زمان محدودی مهلت داده شده است».
[38]
این مهلت نزد خدا تا زمان معیّنی است و آدمی آن را نمیداند.
إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ
-تا وقتی معلوم.» بلخی گوید:اجل یا زمان وقوع قیامت را مبهم گذاشت و آشکار نکرد زیرا معلوم بودن آن اغرا به گناه است. (1)
[39]
ابلیس بنی آدم را که باعث آزمایش و نیز ملعون بودنش گردید تهدید کرد.
قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی
-گفت:ای پروردگار من چون مرا نومید کردی،» /5 خداوند ابلیس را پس از آن گمراه کرد که با آگاهی کامل و قصد قبلی نافرمانی کرد و«باء سببیّه»این معنا را روشن میکند.مفهوم آیه این است که خدایا،چون تو مرا آزمودی و من از عهده بر نیامدم،برای آدمیان وسایل آزمون فراهم میکنم تا آنان نیز به فساد بگرایند،این چنین از آنان انتقام میگیرم.خدا بود که میخواست بندگانش را بیازماید و اینک ابلیس به این مهم پرداخته است،چنان که خدا چون بخواهد گروه ستمکار را عذاب کند،گروهی ستمکارتر را برای انتقام بر آنان مسلّط میکند و آنان را به حال خود میگذارد.در حدیث قدسی آمده:«الظّالم سیفی انتقم به و انتقم منه».
امّا چگونه و به چه وسیله ابلیس به اغوای بشر پرداخت؟این آیه موضوع را
1) 2) -همان منبع،ص 338.
روشن میکند.
لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ
-در روی زمین بدیها را در نظرشان بیارایم و همگان را گمراه کنم».
ابلیس گفت:«زمین را در دلهای آنان میآرایم تا ایشان را گول زند».
[40]
این که ابلیس مردم را اغوا میکند همچون اغوای خداست ابلیس را:
آزمون محض بی آن که اجباری باشد،و گواه این سخن آن است که بندگان مخلص بر شیطان نافرمانی میکنند.
إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ
-مگر بندگان مخلصت را».
[41]
صراط مستقیم خدا راهی به سوی خداست و او خود راهش را محافظت میکند و گرنه تباهی و انحراف بدان میرسد،چنان که در همین سوره آمده است: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ .
قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ
-گفت:راه اخلاص راه راستی است که به من میرسد».
ابلیس هر اندازه در تحریک آدمی و آراستن مظاهر دنیا قوی باشد،خداوند اجازه نمیدهد که باطل جایگزین حق باشد و نشانههای دین به کلّی نابود گردد.
/5
[42]
خدا نمیگذارد که ابلیس آدمی را به پیروی خود مجبور کند.البته کسی که پیرو ابلیس باشد خدا گمراهش میکند و خداوند نیز او را در برابر شیطان یاری نمیدهد.
إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ
-تو را بر بندگان من تسلّطی نیست مگر بر آن گمراهانی که تو را پیروی کنند».
این گمراهان سلطۀ ابلیس را به اختیار خود پذیرفتند و خدا مجبورشان نکرد، و این که بعضی از مردم خطا و انحراف خود را توجیه میکنند که مجبور بودهاند نادرست است.
[43]
امّا گمراهان،خداوند جهنّم را عذاب دسته جمعی آنان نهاده است.
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ
-و جهنّم میعاد گاه همه است».
[44]
اگر هم درهای گمراهی گوناگون است،امّا سرانجام به یک بازگشتگاه منتهی میشود.
لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ
-هفت در دارد و برای هر در گروهی از آنان معین شدهاند».
/5
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (45) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ (46) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (47) لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ (48) نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (49) وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِیمُ (50) وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ (51) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ (52) قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (53) قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ اَلْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54) قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْقٰانِطِینَ (55) قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضّٰالُّونَ (56) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (57) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (58) إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (59) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِینَ (60)
/5
47[غلّ]
:کینهای که در دل داخل شود،و«غلول»خیانتی است که ننگ آن صاحبش را در گیرد.
[سرر]
:جمع سریر،جایگاه والا که برای شادی و سرور بر آن نشینند،جمع دیگر آن اسره است.
52[وجلون]
:ترسندگان.
55[القانطین]
:نومید شوندگان از رحمت خدا.«قنوط» یعنی نومیدی.
/5
آغاز آفرینش بیان شد،امّا پایان کار چیست؟جایگاه پرهیزگار باغهایی است با درختانی که سایه دارند و چشمههایی که سیرابش میکنند با آرامشی جاودانی،همدمی با اخوان صفا،آسایشی بیرنج،اقامتی بی اخراج و آمرزشی از خدای بخشندۀ مهربان.
به عنوان مثال در دنیا پاداشی است که خدا به ابراهیم داد:مهمانانی گرامی بر او وارد شدند و سلام دادند،امّا ابراهیم بیمناک شد.گفتند:«نترس که ما آمدهایم تا مژدۀ ولادت بچّهای دانا را بدهیم».تعجّب کرد و گفت:«این چگونه ممکن است؟من مردی سال خوردهام؟آیا مژدهای راستین است؟»گفتند:
«آری،از رحمت الاهی نومید مباش».ابراهیم موضوع را دریافت و گفت:«چگونه
میتوانم نومید شوم؟حال آن که جز ستمکاران کسی از رحمت الاهی نومید نمیشود،و این امر از فضل خدا بر من است»! آن گاه از سبب آمدن آنان پرسید؟گفتند:«ما برای تعذیب گروهی گناهکار فرستاده شدهایم:قوم لوط،که باید هلاک شوند مگر مؤمنان که همۀ آنان را نجات میدهیم،بجز زن لوط که از هلاک شوندگان خواهد بود».این نمونهای از عذاب الاهی است.
/5
[45]
پرهیزگاران کیاناند و پاداش آنان چیست؟کسانی هستند که به اغوای ابلیس گمراه نمیشوند و از دامهای او اجتناب میکنند و میدانند که وی چگونه دنیا را برایشان میآراید.پاداش آنان چنین است:
اوّلا:بی رنج و مشقّت میخورند و میآشامند.
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ
-پرهیزگاران در بهشتها و در کنار چشمه سارانند».
[46]
ثانیا:سلامت ابدی را در مییابند.
اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ
-به سلامت و ایمنی داخل شوید».
پیداست که همۀ مردم دربارۀ آرامش جسم و روح و ضمانت آینده میاندیشند،امّا پرهیزگاران تنها کسانی هستند که به همۀ آنها میرسند.
[47]
ثالثا:پس از آن که آدمی به آرامش رسید،مؤمنانی را میجوید که در استفاده از نعمت با آنان همراه باشد.مؤانست غذای روح و بخشش آسایش دل است و خداوند این خواستۀ پرهیزگاران را تأمین میکند و هر بیماری روحی از قبیل حسد،بخل،طمع و جز آن را از میان میبرد و جانهایشان به هم میپیوندد و پردهها از میان میرود و بر تختها رو به روی هم مینشینند،و چه جایگاه والایی است.
وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ
-هر کینهای را از دلشان برکندهایم،همه برادرند،بر تختها رو به روی همند».
[48]
رابعا:نیازی نیست که خود را دچار رنج یا ترس از آینده کنند.
لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ
-هیچ رنجی به آنها نمیرسد و کسی از آن جا بیرونشان نراند».
/5 «نصب»یعنی رنج،و شاید در این جا مراد رنجی باشد که با ترس از آینده مرتبط است.زیرا بیشترین رنج مردم ناشی از حرص به دنیا و ترس از آینده است.
[49]
این که پروردگار جهان میگوید بخشنده و مهربان است و با سخنانی سرشار از لطف و مهربانی اعلام میکند که:
نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
-به بندگانم خبر ده که منم آمرزیده و مهربان».
چه اندازه در جان آدمی که گرفتار ترس از آیندۀ مجهول است و از پیآمدهای خطاها و گناهان بیم دارد،آرامش پدید میآورد!خداوند به کسانی، که آنان را بندگان خود میخواند،رسما اعلام میکند که آفرینش آنان برای لطف و رحمت به ایشان بوده است،چرا که وی بخشنده است.
[50]
لیکن در عین حال بجاست که از عذاب خود بیمشان دهد.
وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ الْعَذٰابُ الْأَلِیمُ
-و عذاب من عذابی درد آور است».
[51]
شاهد این امر قصّۀ مهمان ابراهیم است:فرشتگان در حالی که حامل فرمان عذاب برای قوم لوط بودند به ابراهیم مژده آوردند.
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ
-و از مهمانان ابراهیم خبردارشان کن».
[52]
إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ -آن گاه که بر او داخل شدند و گفتند:سلام.ابراهیم گفت:ما از شما میترسیم».
ابراهیم اظهار کرد که از آنان میترسد،شاید از آن رو که در زمانی غیر مناسب آمده بودند یا آن که از طعام او نخورند و عادتا هر که در خانهای طعام بخورد،به جهت نمک شناسی آزاری به اهل آن خانه روا نمیدارد و اگر نخورند قطعا
نیّت بدی دارد.
/5
[53]
قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ -گفتند:مترس.ما تو را به پسری دانا بشارت میدهیم».
گفتند:ما مبشّریم نه منذر،ما فرشتگان خداییم.و میدانیم که فرشته به صورت بشری کامل مجسّم میشود چنان که به مریم مجسّم شد.
[54]
ابراهیم با شکیبایی کامل در انتظار خبر خوش بود و انتظار بسیار او را تا حدّی نومید کرده بود.اینک خداوند مژده میدهد که وی نه تنها صاحب فرزندی میگردد،بلکه همین فرزند دارای فضل و دانش و نیز ولیّ مورد انتظار و وارث علم و هدایتش خواهد بود،و چون ابراهیم دفعتا با این خبر مواجه شد نخستین واکنش او تعجّب و تحیّر بود.
قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ
-گفت:آیا مرا بشارت میدهید با آن که پیر شدهام».
گفت:من عمر درازی کرده و به مرز سالخوردگی که همچون بیماری است رسیدهام،چگونه مرا مژده میدهید؟ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ -به چه چیزی بشارتم میدهید».
آیا مجرّد آرزو و تعارف معمول بین مردم است یا آن که وعدهای استوار از جانب خداست؟ [55]
قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ -گفتند به حق بشارتت میدهیم».
«مژدۀ»راستین و به فرمان خداست نه آن که مجرّد آرزو باشد.
فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ
-از نومیدان مباش».
زیرا رحمت الاهی گسترده است و به اندازهای که آدمی توقّع داشته باشد، شامل حال او میشود،پس چرا باید نومید بود؟ /5 [56]
ابراهیم این مسئله را که پرسش وی به سبب نومیدی از رحمت الاهی است نفی میکند،بلکه شاید مژده را جدّی نمیگرفته است.از این رو بر این نکته تأکید میگذارد که اشخاص گمراهی که از وسعت قدرت و علم و رحمت
الاهی ناآگاهند همانها نومیدند.ما دام که خدا واسع الرّحمه،قریب و اجابت کنندۀ دعا و نیز بر همه چیز تواناست،چرا باید نومید بود؟ قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ -گفت:چه کسی جز گمراهان از رحمت خدا نومید میشود؟» [57]
چون ابراهیم دانست که مهمانانش فرشتگان خدایند،پرسید که چرا به زمین آمدهاند؟مراد آنان مجرّد مژده دادن است یا کاری مهمّ دیگر.
قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ
-گفت:ای رسولان کار شما چیست؟» [58]
قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ -گفتند:ما را بر سر مردمی گنهکار فرستادهاند».
[59]
ابراهیم دانست که آنان فرشتگان عذابند و برای تعذیب قوم لوط و آگاهی از کار لوط پیامبر آمدهاند.آن گاه فرشتگان گفتند:
إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ
-خاندان لوط از فرمان عذاب مستثنا هستند و ما همۀ آنان را یعنی لوط و کسانی از خانواده و قومش را که به وی گرویدهاند رهایی میبخشیم».
[60]
رهایی خاندان لوط از آن رو نبود که خویشان او بودند،زیرا عذاب خدا سخت است و ستمکاران نمیتوانند از آن رهایی یابند،و به همین سبب زن لوط همچون سایر کافران به هلاکت رسید.
إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ
-جز زنش را که مقرر کردهایم از باقی ماندگان باشد».
/5
فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (61) قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (62) قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (63) وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (64) فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (65) وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (66) وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ (67) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ (68) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (69) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (70) قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (71) لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (72) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ (73) فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ (74) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (75) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (76) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (77) وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ (78) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ (79) وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْحِجْرِ اَلْمُرْسَلِینَ (80) وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (81) وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ (82) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ (83) فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (84)
/5
62[منکرون]
:ناشناختگان.
63[فأسر]
:شبانه حرکت بده.«اسراء»:سیر در شب.
72[یعمهون]
:از«عمه»به معنی سخت کور بودن.
75[المتوسّمین]
:نگرندگان در سمت یعنی نشانه و علامت.
76[لسبیل مقیم]
:در راه راست و روشن.
78[الأیکه]
:درخت انبوه پر شاخ و برگ و جمع آن ایک است.
/5
مهمانان ابراهیم به سوی لوط آمدند.وقتی لوط پیامبر آنان را دید نشناخت.
گفتند:«ما آمدهایم تا وعدهای را که این قوم در آن شک میکنند،تحقّق بخشیم» آن گاه فرمان دادند که وی به همراه خانواده شبانه از قریه خارج شود و خود به دنبال خانواده حرکت کند و هیچ کس به پشت خود نگاه نکند و به جایی که خدا فرمان میدهد،بیتردید بروند.حکم الهی یعنی هلاک آنان مقرّر شده و کسی از آنان نخواهد ماند تا نسل ایشان باقی بماند».از سوی دیگر چون مردم قریه از ورود مهمانان آگاه شدند،شادمان شدند که به کار زشت با آنان دست خواهند زد،لوط خطاب به ایشان گفت:«اینان مهمانان مناند،مرا رسوا نکنید و از عذاب خدا بترسید»،امّا آنان در گمراهی خود پای فشردند و گفتند:«ما پیش از این تو را از استقبال مهمانان و پناه دادن ایشان باز داشتیم».لوط به آنان گفت که دخترانش را نکاح کنند تا از کار زشت سالم مانند،ولی هم چنان در گمراهی غوطهور بودند.
/5 آن گاه به هنگام دمیدن آفتاب صیحه آنان را فرو گرفت و قریه زیر و رو شد و باران سنگ از آسمان بارید.در این قصّه عبرتی است برای کسانی که پند بیاموزند، عبرتی پا بر جا و استوار،امّا جز مؤمنان کسی نمیتواند عبرت گیرد.
همانند قوم لوط قوم شعیب بودند که کشت زارهایی داشتند.انتقام خدا آنان را فرو گرفت و قریۀ ایشان بر سر راه مردم بود و آن را که ویران شده بود،میدیدند.
اصحاب حجر نیز به نوبت خود پیامبران را تکذیب کردند و هر گاه که خدا آیاتی به آنان میفرستاد رو میگردانیدند.خانههای خود را در کوهها ساختند تا در امن باشند،امّا عذاب الاهی بر آنان فرو آمد و صیحه به هنگام صبح آنان را فرو گرفت.آیا خانههایشان توانست مانع عذاب الاهی باشد؟
[61]
مهمانان ابراهیم به سرزمین لوط که مسکن گروهی از گناهکاران و نیز راهزنان بود،درآمدند.
فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ
-چون رسولان نزد خاندان لوط آمدند».
تعبیر به کلمۀ«آل»نشان میدهد که آنان نظام عشایری داشتند سایر قبایل عرب نیز در آن زمان چنین بودند.
[62]
چون لوط فرشتگان را که به صورت جوانان و دارای جمال و جلال بودند،دید و از آنان پذیرایی کرد،گفت:
قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ
-لوط گفت:شما بیگانهاید».
/5 «شما اهل این زمین نیستید».وی برای این که مردم به آنان آسیبی نرسانند، طبق عادت جاری آن قوم به ایشان پناه داد.مؤمن خداپرست نیز باید از سنّتها بهترین و سودمندترین آنها را فرا گیرد.
[63]
فرستادگان راز خود را فاش کردند و گفتند که فرشتگان خدایند و مأمور اجرای عذاب الاهی هستند که آن قوم مدّت درازی است که دربارۀ آن شک میکنند.اینک عذاب فرو میآید.
قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ
-گفتند:نه ما چیزی را که در آن شک میکردند آوردهایم».
[64]
لوط شگفت زده شد.فرشتگان تأکید میکردند که عذاب همین روز بیتردید فرو میآید.
وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ
-ما تو را خبر راست آوردهایم و ما راستگویانیم».
[65]
سپس فرمان دادند که حرکت کند،و هجرت نیکوکاران هشدار وقوع عذاب بر دیگران است.هجرت مخفیانه بود.شاید میترسیدند که مردم مانع هجرت باشند،و مقرّر بود که لوط پشت سر آنان حرکت کند و مراقب آنها باشد تا کسی به جا نماند.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ
-چون پاسی از شب بگذرد خاندان خود را بیرون ببر».
چنین پیداست که تبلیغ لوط تنها در خانوادهاش تأثیر کرده بود و سایر مردم بر فساد خود بودند.
وَ اتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ
-و خود از پی آنها رو».
پشت سر آنان حرکت کن.اشاره به سختی هجرت است.
وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ
-و نباید هیچ یک از شما به عقب بنگرد».
کسی به پشت سر خود نگاه نکند.
/5
وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ
-به هر جا که فرمانتان دادهاند بروید».
به حرکت خود ادامه بدهید و شک نکنید.هر پیامبری که هجرت میکند روش او باید چنین باشد:قوم خود را که از آنان نومید شده بی شفقت و دل سوزی ترک کند و گرایشی به مال و خویشاوندان که در میان ایشان باقی میماند،نداشته باشد.
[66]
فرمان خدا رسید و خدا این امر خطیر را به لوط خبر داد یعنی این که قوم تباهکار به کلّی نابود خواهند شد.
وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ
-و برای او حادثه را حکایت کردیم که چون صبح فرا رسد ریشۀ آنها برکنده شود».
کسی از ایشان باقی نمیماند تا نسل آنان ادامه یابد،حتّی زن لوط که از تباهکاران بود،همراه آنان هلاک شد؛وی به قوم لوط شفقت نشان داده و به
خاندان و متاع دنیا نگریسته بود! بدین سان،حقیقت به صورت انتقامی سخت از قومی تباهکار که اصلاح به حال آنان سودی نبخشید مجسّم شد.
[67]
این یک سوی صحنه بود،در سوی دیگر مردم شهر به ورود مهمانان شاد شدند،زیرا عادتا با هر کسی به کار زشت میپرداختند،و موقعیّت جغرافیایی شهرشان نیز این کار را تأیید میکرد زیرا،به گفتۀ قتاده،بر جادّۀ اصلی مدینه به شام قرار داشتند.
وَ جٰاءَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ
-اهل شهر شادیکنان آمدند.»
[68]
لوط آنان را نصیحت کرد و مهمانان را پناه داد.
قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ
-گفت:اینان مهمانان منند.مرا رسوا نکنید».
/5 تجاوز به مهمان در عرف قبایل بیابانی به منزلۀ تجاوز به اهل خانه بود.
[69]
بسیار نصیحتها کرد و از عذاب الاهی بیمشان داد و گفت که تجاوز به مهمانان او را خوار میکند،و به همین جهت وی در برابر تعرّض به مهمانان از شرافت خود دفاع میکند.
وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ
-از خداوند بترسید و مرا شرمسار مسازید».
[70]
امّا قوم لوط پناه دادن به مهمانان را نپذیرفتند،زیرا لوط همواره چنین میکرد،هر گاه که غریبی به شهر در میآمد او را مهمان میکرد تا از سوی آن قوم آسیبی به او نرسد،پیش از آن هم تأکید کرده بودند که هیچ مهمانی را نپذیرد.
قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعٰالَمِینَ
-گفتند:مگر تو را از مردم منع نکرده بودیم».
از این آیه دو نکته بر میآید:
اوّل این که:قبیلۀ عرب به مرور زمان خصایص انسانی همچون پناه دادن
به مهمان را از دست داده بود و از ارزشهایی که غریب و ناتوان را پناه دهد،چیزی نمانده بود.
ثانیا:لوط هر آنچه داشت،فدای ضعفا کرد:شرافت و کرامت خود را در این راه بذل نمود.پس نباید که در دفاع از محرومان به دادن شعار بسنده کنیم بلکه باید به اعمال واقعی بپردازیم.
[71]
کار بدان جا رسید که لوط پیشنهاد کرد که دختران او را نکاح کنند تا متعرّض مهمانان نباشند.
قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ
-گفت:اگر قصدی دارید،اینان دختران من هستند».
/5 چنین پیداست که این سخن لوط،افزون بر آنچه گفتیم،یاد آوری این نکته است که راه درست برای اطفای شهوت جنسی راه طبیعی است که نسل را حفظ میکند نه انحراف جنسی،و از اینجا چنین بر میآید که سخن لوط شامل دختران صلبی خود و نیز دختران قوم بود به اعتبار این که شیخ یا پیشوای آنان بود و همۀ دختران دختران او محسوب میشدند.
[72]
امّا آنان ناز پرورد تنعّم بودند و در شهوترانی آن چنان زیاده روی میکردند که غریزۀ جنسی مستشان ساخته بود،میان زن و مرد،و غریب و مهمان و پناهنده و خودی فرقی نمیگذاشتند.
لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ
-به جان تو سوگند که آنها در مستی خویش سرگشته بودند».
یعنی سوگند به جان تو ای محمّد(ص)،و ای آن که قرآن میخوانی، شهوت رانی چشم قوم لوط را کور کرد.(عمر و عمر به یک معنی است امّا در سوگند عمر به کار میرود).
[73]
و چون هیچ گشایشی برای لوط باقی نماند به رکن شدید،خدای توانا،پناهنده شد.فرشتگان حقیقت را آشکار کردند و به لوط اطمینان دادند که تباهکاران به وی دست نخواهند یافت.گفتگوی آنان با لوط از سیاق آیات
پیداست،و سرانجام.
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ
-چون صبح طالع شد آنان را صیحه فرو گرفت».
صبحگاهان صیحه آنان را در گرفت،چنان که نتوانستند عذاب را از خود دفع کنند.
[74]
خداوند شهر را بر سر آنان ویران ساخت.
فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ
-شهر را زیر و زبر کردیم و بارانی از سجّیل بر آنان بارانیدیم».
«سجّیل»فارسی معرّب است از«سنگ و گل»و به گفتۀ ابو عبیده /5 سنگ سخت است. (1)
[75]
اینک سرزمینهای آنان ویران شده است!کیست که پند آموزد؟ طبعا نه همۀ مردم بلکه فقط مردم حقیقت بین که حقایق را از میانۀ نشانهها و علایم کشف میکنند،پند میگیرند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ
-در این عبرتهاست برای پژوهندگان».
امّا کسانی که ظواهر امور را میبینند و دچار جمود ذهنی هستند و تنها به تودههای سنگ مینگرند بی آن که بیندیشند که آنها روزی خانههای آبادی بودهاند،از قصّۀ قوم لوط پند نمیگیرند.
[76]
وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ -و آن شهر اکنون بر سر راه کاروانیان است».
به گفتۀ طبرسی مراد این است که شهر لوط در مسیری بود که مردم برای رفع حوایج از آن میگذشتند و به آثار شهر مینگریستند و پند میگرفتند،و این آثار در آن جا بر قرار بود و آن شهر سدوم است.
1) 3) -مجمع البیان،ج 5،ص 183.
ظاهرا ضمیر در«إنّها»به«آیات»بر میگردد،از این رو معنی چنین است:نشانهها بر طریق ثابت نهاده شده.و«ثبات»راه آشکار بودن آن است چنان که در حدیث منقول از اهل بیت(ع)آمده:«و السّبیل فینا مقیم». (1)
[77]
این راه را جز مؤمنان نمیسپرند و آنان حقّا در زمرۀ متوسّمین (حق بینان)اند.زیرا /5 ایمان همانا بینش آدمی است که با آن بینش به حقایق آشکار مینگرد و حقایق واقعی را که در ورای آن است میبیند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ
-و مؤمنان را در آن عبرتی است».
در حدیث آمده:«اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ینظر بنور اللّٰه». (2)
[78]
در این جا به شاهد تاریخی دیگری بر میخوریم:اصحاب ایکه،که خداوند مزارعی به ایشان داده بود امّا کافر شدند و به خویشتن ستم کردند.
وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ
-مردم ایکه نیز ستمکار بودند».
[79]
کفر و ستمکاری آنان را گرفتار تیرگیها کرد:هفت روز گرما بر ایشان چیره شد و سپس ابری آسمان را فرا گرفت که امید داشتند هوا خنک شود.
همه در زیر آن گرد آمدند،ناگهان صاعقهای آمد و همه را سوزانید.
فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ
-از آنان انتقام گرفتیم».
از یاران ایکه و قوم لوط برای ما عبرتی ماند و آن این که در زندگی گاهی رحمت است و گاهی انتقام،پس به نعمت نباید غرّه شد.باید پیوسته از روز انتقام ترسید.اینک قصّههای ایکه و لوط و اینک آثار ویرانههای آنها پیش چشم مردم است! وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ -و شهرهای آن دو قوم آشکارا بر سر راهند».
/5 و توان گفت که معنی این است:قوم لوط و اصحاب ایکه دارای پیشوایی مشخّص بودند یعنی پیامبر و کتاب،و چنین نبود که ما بیهشدار قبلی آنان را عذاب کنیم!
[80]
گواه سوم برای قصّۀ یاران حجر،قوم ثمود است که برادرشان صالح و به تبع آن همۀ رسالتها و پیامبران را تکذیب کردند.زیرا ایمان به پیامبران گذشته در صورت تکذیب پیامبر حاضر سودی ندارد.
وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ
-مردم حجر نیز پیامبران را به دروغ نسبت دادند».
[81]
خداوند راههای هدایت را برای یاران حجر نشان داد،امّا آنان عمدا از هدایت رو گردان شدند.
وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ
-آیات خویش را بر آنان رسانیدیم ولی از آن اعراض میکردند».
[82]
همه اینها به سبب مدنیّت و نیز به جهت رفاهی بود که در سایۀ خانههای سنگی عالی که در کوهها تراشیده بودند،بدان دست یافته بودند.
وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ
-خانههای خود را تا ایمن باشند در کوهها میکندند».
[83]
امّا صیحۀ بلندی که ایشان را فرو گرفت،خطای آنان را فاش کرد:
خانهها جای ارزشها را نمیگیرد،چنان که نیروی جسمی آدمی را از انتقام حق حفظ نمیکند.
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ
-صبحگاهان آنان را صیحه فرا گرفت».
[84]
فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ -کردارشان از آنان دفع بلا نکرد».
/5 آیا دستاوردهای مادّی توانست آنان را از عذابی که به ایشان رسید باز دارد؟و این عذاب به سبب کفر آنان به حق و ارزشهای الاهی بود.
نتیجه آن که معیار امن«نیرو»نیست بلکه«حق»است،زیرا بنای آسمانها بر پایۀ حق استوار است چنان که در بخش بعد خواهد آمد.
/5
وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ اَلصَّفْحَ اَلْجَمِیلَ (85) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (86) وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثٰانِی وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِیمَ (87) لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (88) وَ قُلْ إِنِّی أَنَا اَلنَّذِیرُ اَلْمُبِینُ (89) کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی اَلْمُقْتَسِمِینَ (90) اَلَّذِینَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِینَ (91) فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (92) عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (93) فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (94) إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ (95) اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (96) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ (97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (98) وَ اُعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ (99)
/5
چون حقیقت محور آسمانها و زمین است و بدان آفریده شدهاند،آدمیان بیجزا نمیمانند یا همچون قوم لوط و ثمود و اصحاب ایکه در دنیا جزا میبینند و یا در آخرت که بیگمان وقوع خواهد یافت.پس چرا دلتنگ باید شد؟بگذار کافران هر چه میخواهند بکنند.ای پیامبر،در راه خود پایداری کن.خدای آفرینندۀ دانا مردم را برای آزمون آفریده و تو را قرآنی با آیاتی متشابه داده است.به نعمتهایی متشابه و گوناگون که کافران دارند منگر،غم خوار کافران مباش و مراقب و متوجّه مؤمنان باش و کافی است که آنان را بیم دهی.
خداوند کافرانی را که قرآن را به پارههایی تقسیم کردند و آنچه را با خواهش نفس آنان سازگار بود گرفتند و باقی را رها کردند،بیم داد.آیا میپندارند که به حال خود رها شوند؟نه،بلکه دربارۀ اعمالشان از آنان پرسیده خواهد شد.
پیام خود را چنان که فرمان دادهاند،برسان و بتپرستان و استهزاگران را رها کن.
خداوند در جلوگیری از شرّ آنان بسنده است،این مشرکان کسانی هستند که بجز خدا معبود دیگری را پرستیدند و در آینده /5 به جزای اعمال خود خواهند رسید.
برای این که تحمّل و سعۀ صدر تو بیشتر شود تا بتوانی در برابر استهزاگران بایستی،خدای را تسبیح و سجده کن و در عبادت پایداری بورز تا به برکت عبادت دائم به برترین یقین برسی.
این سخنان چکیدهای از پندهای سورۀ حجر است که وضع استهزاگران را در دنیا و پایداری پیامبران و تزلزل ناپذیری آنان در برابر سخنان مخالفان را نشان
میدهد.بجاست که همۀ اینها وسیلهای برای هدایت مؤمنان نیز باشد.
[85]
کافی است که به طبیعت پیرامون خود نگاهی ژرف بکنیم تا بدانیم که همه چیز بر حکمت و با هدف و برای مدّت محدود آفریده شده است و از این جا به حکمت آفرینش انسان پی میبریم.
در این مورد پرسشی هست و آن این که«اگر آفرینش آدمی نیز بر حکمت است و وی همانند جهان هستی محکوم به سنّت حق است،چرا برخی از مردم مرتکب گناه میشوند و کیفر نمیبینند»؟پاسخ آن است که:
خداوند چنین وعده داده که روز جزا پس از روز آزمون بیاید،از این رو سزاست که از اعمال کافران دل تنگ نباشیم،بلکه آنان را بیم دهیم و رهایشان کنیم و به وضع مؤمنان اهتمام ورزیم.
وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ
-آسمانها و زمین و آنچه را که میان آنهاست جز به حق نیافریدهایم،و بی تردید قیامت فرا میرسد،پس گذشت کن گذشتی نیکو».
امّا اگر مشرکان ائتلاف کنند و مؤمنان را از انجام فرایضی دینی باز دارند و /5 مستضعفان را از راه ایمان منع کنند،در این صورت خدا به مؤمنان اجازۀ جهاد میدهد: أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ .
«صفح»به معنی اعراض است و اعراض نیکو آن است که مسبوق به وعظ و ارشاد باشد و به دنبال آن توقّع هدایت.
[86]
خداست که جهان هستی و انسان را بر حکمت آفریده است.
بنا بر این روا نیست که کسی خود را برای خاطر مردم یا به سبب واداشتن آنان به ایمان هلاک کند.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ
-خدای توست آفرینندۀ آگاه».
[87]
بت پرستان نعمتهای مادّی گوناگونی از قبیل اموال،فرزندان،تجمّل و نیرو دارند و ما به نوبت خود نعمتهای معنوی گوناگون داریم،پس انگیزهای نیست که به مبارزه برای رسیدن به ثروتهای آنان بپردازیم،زیرا ما با ثروت معنوی خود توانگریم.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ
-ما سبع المثانی و قرآن بزرگ را به تو دادیم».
«سبع مثانی»را به سورۀ حمد تفسیر کردهاند،زیرا دارای هفت آیه است و مترادفات و متقابلاتی از قبیل«الرّحمن الرّحیم»یا«ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» دارد،پس«مثانی»است یعنی محتوای آیاتش دو دو است.
و چنین پیداست که قرآن حکیم بر هفت حرف فرود آمده و به تعبیر دیگر بر هفت باب علم که در سورۀ حمد خلاصه میشود و محتوی معانی قرآن به ایجاز است که در سایر آیات قرآن تفصیل داده شده است.
چون قرآن نوری است که از یک چراغدان میتابد و اختلاف و تناقضی ندارد،میتوان گفت آیاتش /5 متشابه یا مثانی است،و چنان که نعمتهای کافران رنگارنگاند و یکدیگر را میآرایند،آیات قرآن نیز یکدیگر را تفسیر میکنند.
از مطالب مذکور چنین نتیجه میگیریم که قرآن همان«سبع مثانی»است و دو تفسیر گفته شده با یکدیگر منافاتی ندارند.یک قول این است که مثانی همان الحمد است و قول دیگر این که کلّ قرآن مثانی است و چون بپذیریم که تمام قرآن در«الحمد»خلاصه شده است،منافاتی بین دو تفسیر نخواهد بود.
[88]
مؤمن با سرچشمههای معرفت که در اختیار اوست از مظاهر دنیوی که دیگران دارند بی نیاز است،پس نباید به مال و منال آنان که زیور این جهان است ذخیره شود.
لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ
-اگر بعضی از مردان
و زنانشان را به چیزی بهرهور ساختهایم تو بدان نگاه مکن».
در تفسیر المیزان آمده است که مراد از«أزواج»مردان و زنان یا اصناف مردم مانند دوگانه پرستان،یهود،نصاری و مجوس است و مفهوم آیه این است که به نعمتهای ظاهر و باطنی که داری بنگر و به نعمتهای ازواج اندک یا اصنافی از کافران اعتنا نکن. (1)
وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ
-و غم آن را مخور».
غم کفر آنان را مخور،زیرا کسی که در کار کافران اهتمام ورزد دچار خطاهایی میشود:
نخست آن که:از اهتمام جدّی به گروه مؤمنان و کوشش در تربیت آنان و بسیج نیروهایشان باز میماند،مانند آن که خدا زمینی به او داده باشد و او شکر خدا را نگزارد و آن جا را شخم نکند بلکه به زمین دیگری که در اختیار او نیست.
بیندیشد و بدان اهتمام ورزد.
/5 دوم این که:این غمخواری او را بر آن میدارد که کافران را به هر طریقی که باشد به ایمان مجبور کند و این با سنّت اختیار منافات دارد و از سوی دیگر بدان جا میکشد که برخی از ارکان دین متزلزل شود چنان که کلیسا در دورانهای گذشته کرد:تعلیمات آسمانی را به سبب علاقه به توسعۀ قلمرو مسیحیّت و به دست آوردن پیروان بسیار تحریف کرد.
وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ
-و در برابر مؤمنان فروتن باش».
یعنی به مؤمنان مهربان باش و به کارهایشان رسیدگی کن همچون پرندهای که بخواهد جوجههای خود را زیر بالهای خود گرد آورد.نخست بالها را میگشاید و آن گاه فرود میآورد. (2)
[89]
به همان میزان که پیامبر به مؤمنان اهتمام میورزد،کافران را به حال خود میگذارد و به بیم دادن بسنده میکند،زیرا ایمان یا کفر باید با آزادی کامل فرد باشد.
وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ
-و بگو من بیم دهندهای روشنگرم».
[90]
پیامبر همۀ مردم را با کیفری سخت بیم میدهد اگر قرآن را ترک کنند یا به پارههایی تقسیم کنند و بخشی را که با خواهش نفس مخالف باشد رها سازند.
کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی الْمُقْتَسِمِینَ
-همانند عذابی که بر تقسیم کنندگان نازل کردیم».
یعنی بر ایشان عذاب فرو میآورد.
[91]
امّا«مقتسمین»کسانی هستند که در دین دچار تفرقه شدند و ایشان:
/5
اَلَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ
-آنان که قرآن را به اقسام تقسیم کرده بودند».
قرآن را به پارهها تقسیم کردند.«عضین»جمع«عضه»از ریشۀ«عضو» (اعضاء).«عضیت الشیء»یعنی پاره پاره کردم،پراکنده نمودم.
این مقتسمین چه کسانیاند؟برخی گفتهاند:یهودیان و مسیحیان پیش از اسلاماند که در دین دچار تفرقه گردیدند و فرقه فرقه شدند،هر گروهی به آنچه داشتند شادمان بودند و مراد از قرآن کتاب آسمانی است.
برخی دیگر بر آنند که مراد از طایفۀ قریش است که قرآن را به پارههایی تقسیم کردند و گفتند:«این سحر است،آن دروغ است،آن دیگر شعر است».
آنان در نواحی مکّه به بازگرداندن مردم از قرآن میپرداختند.خدا عذابشان کرد و همه را هلاک نمود.
چنین پیداست که معنی نخست بهتر است.قرآن مانند خورشیدی است که در دوران یهودیان و مسیحیان نور میپراکند چنان که در زمان مسلمانان نخستین در میانۀ استهزاگران نور میپاشید و در زمان ما نیز هم چنان روشنی میبخشد در میان مردمی که به بخشی از کتاب ایمان دارند و به بخش دیگر کافرند حال آن که قرآن «مثانی»است و لرزه بر اندام مؤمنان میاندازد و همهاش از جانب خداست.
[92]
امّا آیا خدا آنان را به حال خود میگذارد؟و آیا به عذاب دنیوی بسنده میکند؟نه،بلکه روز درازی برای حساب در پیش دارند.
فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ
-به پروردگارت سوگند که همه را بازخواست کنیم».
[93]
عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -برای کارهایی که میکردهاند».
یعنی دربارۀ اعمالی که کردهاند از آنان سؤال خواهد شد.
[94]
امّا-ای پیامبر-تو باید آشکارا بیم دهی.
/5
فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ
-به هر چه مأمور شدهای صریح و بلند گو».
از کافران نترس و به آنان اعتنا مکن و مبادا بخواهی که با نهان داشتن پارهای از کتاب و آشکار کردن بخشی دیگر آنان را خرسند کنی؟(«صدع»به معنی آشکار ساختن حق است).
وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ
-و از مشرکان رویگردان باش».
[95]
مسئلهای که دردآور است و اندیشۀ داعی را به خود مشغول میکند، وجود استهزا گران است که رسالت را خوار میشمارند و خداوند وعده میدهد که پیامبر و داعیان حق را از شرّ آنان نگاه دارد.
إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ
-ما مسخره کنندگان را از تو باز میداریم».
در تفاسیر آمده که در زمان رسول گرامی پنج یا شش تن از قریش بودند که خداوند همه را هلاک کرد.
[96]
ای پیامبر،این کافران در واقع تو را استهزا نمیکنند،آنان بت پرست و دشمنان خدایند،(حقایق اسلام را استهزا میکنند).
اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ
-آنان که با اللّٰه خدای دیگر قایل میشوند،پس به زودی خواهند دانست».
مشکل آنان با تو نیست،پس تو نباید به سخنانشان دلتنگ شوی.
[97]
امّا محمّد(ص)بشر بود و وظیفۀ رسالت را دوست میداشت و از برای آن فداکاری میکرد و شنیدن استهزای کافران برایش آسان نبود.از این رو خدای سبحان تسلّیاش میدهد.
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ
-و میدانیم که تو از گفتارشان دلتنگ میشوی».
/5
[98]
و امر میکند که هر گاه دچار دلتنگی شد خدا را تسبیح کند و به یاد او باشد،زیرا او از سخنان ایشان منزّه است.
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ
-به ستایش پروردگارت تسبیح کن».
«تسبیح»اشاره به اسماء جلالیّۀ خدا و«حمد»اشاره به اسماء کمالیّۀ اوست.مؤمن باید پروردگار را از ناتوانی،مرگ،غفلت و...مبرّا بداند،چنان که خداوند خود یادآور میشود که حیّ،قیّوم،علیم،قدیر و...است.
وَ کُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ
-و از سجده کنندگان باش».
یعنی نماز بخوان.هر گاه بنده به خدای خود سجده کند،از تأثّر در برابر آزار و استهزای کافران مصون است.
[99]
و چون داعی بخواهد به بالاترین مراتب تقرّب خدا برسد،ناچار از ادامۀ پرستش اوست.
وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ
-و پروردگارت را بپرست تا لحظۀ یقین فرا رسد».
عبادت زمان معیّنی ندارد و تا لقاء اللّٰه ادامه مییابد،و برترین امتیاز شخص مسلمان این است که زندگیاش به خیر پایان یابد.یعقوب به فرزندانش سفارش
میکند که«لا تموتنّ الاّ و انتم مسلمون».و«یقین»به معنی مرگ است،از آن رو که حقایق عریان را برای آدمی کشف میکند تا به یقین کامل برسد.
در این آیه خطاب فقط به رسول اکرم نیست بلکه خواننده را نیز در بر میگیرد،آیا قرآن به زبان عربی نیست؟ایّاک اعنی و اسمعی یا جارة.