ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
الحمد للّٰه رب العالمین،و صلی اللّٰه علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
در زمانی پیش از شش سال قبل که در اندیشۀ آن افتادم،آنچه را در ضمن تلاوت قرآن و تأمل کردن در آن به دست آوردهام در جایی ثبت کنم،مطالبی را که پس از این میآید بر ورق کاغذی نوشتم:
به تفسیر قرآن حکیم،در خانهای از خانههای خدا،در روز شنبه 1398/4/1 هجری قمری،1978/3/11 میلادی در شهر کویت آغاز میکنم،و برای اتمام آن بر خدای بزرگ توکّل دارم.
در نوشتن این تفسیر بر روش تفکر مستقیم،بدان صورت که در بخش تمهیدی این مقدمه بدان اشاره کردهام،یعنی روش الهام گرفتن بیواسطه از آیات و رجوع کردن به خود قرآن در آنجا که فهم آیات با دشواری مواجه شود،بر طبق برنامهای که پیامبر بزرگوار اسلام(ص)و امامان اهل بیت علیهم السلام در تفسیر پارهای از قرآن به پارۀ دیگر آن اشاره فرمودهاند،متّکی خواهم بود.
و در آن کوشش خواهم کرد که واقعیتهای جاری را به آیات قرآن ارتباط دهم که هدف از تفسیر قرآن نیز همین است.
آیا قرآن همچون خورشید فروزنده نیست که هر روز با تابشی تازه بر جهانی نو نورافشانی میکند؟
مدعی آن نیستم که در این جا معانی سخن خدا را به صورت کامل بیان خواهم کرد،بلکه در آن میکوشم که تنها بینشها و بصیرتهایی را که شخصا در ضمن تدبّر در قرآن بدانها دست یافتهام،بر روی کاغذ بیاورم.
و نقشی را که برادران حاضر در درس تفسیر من در تبلور اندیشهها و افکارم داشتهاند،هرگز فراموش نخواهم کرد.و اللّٰه الموفق و علیه التوکل.
این چیزی بود که بیش از شش سال پیش آن را قلمی کرده بودم،ولی اکنون تدبّر در تمام قرآن را به پایان رسانیده و خلاصۀ افکاری را که از تدبر در این تفسیر الهام گرفته بودم به ثبت رسانیدهام،و این کار در دو مرحله صورتپذیر شده است:
الف:از آغاز قرآن تا سورۀ النحل تفسیر را به دست خود مینوشتم، بدین گونه که به مسجد یا جایگاه آرامبخشی پناه میبردم،و همراه با خودم قرآن و قلم و کاغذ،و چه بسا غمهای فراوان مخصوص به امت را نیز میداشتم،و همچون شاگردی در برابر کتاب پروردگارم مینشستم و به تلاوت دستهای از آیات وابستۀ به یکدیگر و تدبر کردن در معانی و مفاهیم آنها میپرداختم.و در آن هنگام که هوش و درایت من برای فهم ابعاد آیۀ کریمهای کافی نمینمود،از خداوند سبحان درخواست مدد میکردم،و سپس نخست خلاصۀ افکار آشکار شده را ثبت میکردم، و بعد از آن به تدبر در آیه آیه میپرداختم و تأمّلات خویش را با تفصیلی بیشتر به نگارش درمیآوردم.
و گاه چنان بود که افکار گوناگون با یکدیگر تزاحم پیدا میکرد و خود را از ثبت کردن آنها ناتوان مییافتم،و به همین جهت بعضی از آنها را که متناسب با روش موجز نویسی برگزیدۀ برای این تفسیر بود انتخاب میکردم،و از بازماندۀ آنها در گفتارهای عمومی خویش و در نوشتههای دیگرم بهره میگرفتم.و هر روز تنها به نوشتن یک درس اکتفاء میکردم:
نخست:بدان جهت که کارهایم بیش از این فرصت برایم باقی نمیگذاشت.
دوم:بیم آن داشتم که تأملات و تفکراتم سست شود.
ب:و پس از سه سال احساس کردم که باید در کار پایان دادن به این تفسیر تسریع کنم،و بیم آن داشتم که خدای ناخواسته توفیق اتمام آن را پیدا نکنم.
به همین جهت روش تدریس درسهایی در تفسیر را پیش گرفتم که بر نوار ثبت میشد و سپس به صورت نوشته درمیآمد و گاه تغییراتی در آن صورت میگرفت که با روش تألیف سازگارتر شود.و بدین گونه با تأیید خداوند سبحانه و تعالی این فرصت فراهم شد که تفسیر از سورۀ النحل تا آخر قرآن با همین روش به پیش برود.
و فایدۀ این کار،علاوه بر ایجاد سرعت در کار،به وجود آمدن کتابخانهای صوتی در تفسیر قرآن بود،و بیش از پانصد نوار کاست در تفسیر خلاصهای برای همۀ آیات قرآن مجید فراهم آمد و به فضل خدا در کشورهای اسلامی انتشار یافت.
شاید خواننده تفاوتهایی میان دو نیمۀ تفسیر مشاهده کند،چه در نیمۀ اول اعتماد بر فشردگی کلمات و ایجاز بوده،و در نیمۀ دوم شرح و تفصیل بیشتر مورد توجه قرار داشته است.
باید بگویم که یک بار یکی از برادران که با خود صورت نوشتۀ تفسیر سورۀ الرعد را همراه داشت،آن را در یک تاکسی بر جای گذاشت و من بار دیگر ناچار شدم از نو به تفسیر این سوره بپردازم،ولی این بار فراهم آوردن تفسیر از راه سخنرانی صورت گرفت که شاید این خود برای من بهتر بود.
و اکنون چهار مجلد از این تفسیر برای چاپ آماده شد که محتوی سورههای الحمد و البقرة و آل عمران(یک جزء)و دو سورۀ النساء و المائدة(یک جزء)و دو سورۀ الانعام و الاعراف(یک جزء)و سورههای الانفال و التوبة و یونس و هود و یوسف و الرعد و ابراهیم و الحجر و النحل(جزء چهارم)است.
در پایان ملاحظات آینده را به آگاهی خواننده میرسانم:
1-آیات قرآن حکیم را ابعاد متفاوت است که بر حسب تعبیر مترجمان وحی و ائمۀ هدی علیهم السلام آنها را تخوم(ظواهر)و بطون میخوانند و شمارۀ آنها به هفتاد میرسد،و شخصی همچون من نمیتواند به یکی از آنها برسد تا چه رسد به
همۀ آنها؟!و به همین جهت،هنگامی که معنی آیهای را مینویسم،مدعی آن نمیشوم که همۀ معانی و ابعاد آن است،و بلکه مدعی نزدیکترین معنی بودن آن نیز نمیشوم،و تنها آنچه را که خود از آیات دریافتهام به ثبت میرسانم،و به قصور فهم خویش معترفم.در حقیقت همۀ تفسیرهای قرآنی چیزی جز بیان بعضی از موضوعاتی که آیات بر آنها صدق میکند نیست،و باید گفت که قرآن پیوسته در بالای تفاسیر قرار دارد و جز خدا،یا کسانی که خدا آنان را برگزیند،کسی بر حقیقت معانی قرآن آگاهی ندارد.
2-روش من در تفسیر تدبر در آیات پیش از رجوع به تفاسیر بوده است که بندرت به آنها رجوع میکنم،و سبب انتخاب این روش آن بوده است که میترسم از این طریق میان خودم و قرآن حجابی از کلام بشر کشیده شود.
3-پس از اتمام تفسیر،به بعضی از برادران پیشنهاد کردم که معانی مفردات قرآن را از تفسیر علامۀ طبرسی،که آنها را در میان تفسیرهای معتبر کاملترین آنها میدانم،استخراج کنند و چنین کردند و مایۀ سپاسگزاری من شد،و این معانی را در حاشیه صفحاتی که قرآن به صورت منظم در آنها پیش از تفسیر شدن نقل شده آوردهام تا فایدۀ آن کاملتر شود.
4-برای آماده شدن تفسیر به جهت چاپ،خود را مدیون برادران فاضلم در مؤسسۀ دار الهدی،و برادران دفتر خودم،و برادران دار البصائر میدانم و از خداوند مسئلت دارم که از قرآن حکیم نیکوترین پاداش را بهرۀ آنان فرماید.
5-از خوانندگان محترم امید آن دارم که مرا بر عیبهای کتابم آگاه فرمایند و از این کار خرسندی خدای متعال را خواستار باشند،چه از این راه سهمی در نزدیکتر کردن مردمان به این کتاب مقدس پیدا میکنند.
6-در نوشتن قرآن بر مصحف شناخته شده در جهان اسلامی و مخصوصا در کشورهای عربی اعتماد کردهایم که مورد قبول وزارتخانههای اوقاف و دستگاههای فتوی در این کشورها است.
و از خدا سبحانه و تعالی مسئلت دارم که این کوشش ناچیز را همچون
وسیلهای برای نزدیکی به خودش قرار دهد و آن را از من قبول کند و در روز بزرگ پاداش،که از مال و فرزند سودی به دست نمیآید،آن را مایۀ سود بردن من قرار دهد،و امت اسلامی ما و بالخاصه مجاهدان در راه خدا را از آن بهرهمند سازد،بحق محمد سید النبیین و آله الهداة المیامین.
و صلی اللّٰه علیه و علیهم و سلم تسلیما کثیرا محمد تقی مدرسی 1405/12/13 هجری 1985/8/30 میلادی
پیش از آغاز کردن به تفسیر قرآن حکیم بحثهایی تمهیدی ذیل مورد نیاز است:
الف:قرآن چیست؟و چرا فهم بشر از احاطه یافتن به ابعاد قرآن حکیم ناتوان است.
و بدین گونه قرآن در آیات آن و در سنت بیان میشود،و سرانجام خواهیم گفت که چرا مردمان را به قرآن فرامیخوانیم.
ب:مجموعهای از بحثهای قرآنی را که از کتاب سابق ما:بحوث فی القرآن الحکیم،اقتباس شده خواهیم آورد،که در آنها از قرآن و تفسیر به رأی،و قرآن در میان تزکیه و تعلیم،و قرآن میان ظاهر و باطن،و میان محکم و متشابه سخن رفته است.
و معنی حروف هفتگانه در قرآن و چگونگی اثبات معانی قرآن.
ج:چگونگی تدبّر در قرآن که در آن-بار دیگر-از کتاب خود(بحوث فی القرآن الحکیم)روش خلاصهای را در کیفیت الهام گرفتن از قرآن اقتباس میکنیم و همین است که شالودۀ تفسیر مرا تشکیل میدهد.
در آنجا که بحث شامل موضوعی از تدبر و صفات نفسانی،و سپس از تدبر و صفات عقلی،و از روش بیان و نقش آن در فهم قرآن میشود.
سپس از کیفیت پیوستگی و ارتباط قرآن با واقعیّت و این که چگونه میتوان قرآن را مورد تطبیق بر واقعیتها قرار داد،و سرانجام به صورت خلاصه از روش تدبّر سخن خواهم گفت.
/1
قرآن چیست و چرا مردمان را به آن میخوانیم؟ -قرآن در آیات قرآن -قرآن در سنت -چرا به قرآن دعوت میکنیم؟
/1
پیش از آغاز کردن به تفسیر قرآن حکیم،ناگزیر از پرداختن به بحثهایی تمهیدی و مقدماتی هستیم که در آنها از کیفیت تدبر در آیات قرآن سخن خواهیم گفت،و در واقع بیان کنندۀ روشی است که نویسنده در تفسیر قرآن از آن پیروی کرده است.
و پیش از هر چیز این پرسش را طرح میکنیم که قرآن چیست؟و چرا فهم آدمی از احاطه پیدا کردن بر ابعاد قرآن حکیم ناتوان است؟ قرآن برای یک نسل یا یک قرن نازل نشده،بلکه کلام بزرگ خدا است که با زمان از روزی که خدا آن را ایجاد کرده تا روزی که خود وارث زمین و هر که بر آن است میشود،امتداد پیدا میکند.و با بشریت از روز فرود آمدن آن از آسمان به عنوان پایان دهندۀ به رسالتهای خدا تا روز برانگیخته شدن آنان امتداد داشته است.
بنا بر این کتابی است که همه را فرامیگیرد و هیچ کس فراگیرندۀ آن نیست.
و چون آدمی تکامل پیدا میکند،ناگزیر قرآن در برابر او باقی میماند بیآنکه هر اندازه هم که از لحاظ پیشرفت تمدن و سیر کردن در آفاق شناخت و معرفت به جلو رفته باشد،بتواند به تمام آن دسترسی پیدا کند؛و اگر عقل محدود بشری از احاطه یافتن به جمیع اسرار قرآن عاجز بماند، /1 آیا زبان و لغت آدمی ناتوان نخواهد ماند؟هنگامی که قرآن به توصیف خود میپردازد،افقهایی از شناخت در
برابر ما میگشاید،که چون به پژوهش در آنها بپردازیم،میتوانیم بیشتر از خصایص قرآن و صفات عالی و کمالی آن آگاه شویم.
و این به معنی ناتوانی ما از فهم هر چیز در قرآن نیست،بلکه ما را به ضرورت پیشروی در آفاق معرفت قرآنی برمیانگیزد،بیاینکه حدی برای این پیشرفت قایل باشیم یا از تلاشی که در این راه میکنیم رنج و تعبی به ما دست دهد.
قرآن یگانه کتابی است که خوانندۀ آن خسته نمیشود،و هر چه تلاوت آن فزونی پیدا کند،شوق و شور برای این تلاوت افزونتر میشود.
این بدان جهت است که در هر قرائت تازه قرآن را تازه و نو مییابیم،و به دانش و شناختن تازه از آن دسترس پیدا میکنیم.آری،گاه آدمی از تفحص برای به دست آوردن معارفی بیشتر از قرآن خسته میشود،ولی قرآن از بخشیدن این گونه شناختها،و بخشیدن به وفور و فراوانی،هرگز خسته نمیشود،و همچون ابر بخشندهای است که زمین را از برکات پیوستۀ خود پر میکند و هرگز از بخشندگی باز نمیایستد.
بنا بر این بر ما واجب است که بر دریای گستردۀ قرآن،که کرانهها در برابر امواج آن متلاشی میشود،به بحرپیمایی بپردازیم.
و اگر پرسیده شود که در فهم کتاب بزرگوار خدا باید از چه چیز مدد بگیریم؟پاسخ این پرسش خود قرآن است،چه هیچ بعدی از معرفت نیست که راهنمایی و بینهای از آن در این کتاب آسمانی نباشد،و از آشکارترین آنها بعد ویژۀ معرفت خود قرآن است.
پس قرآن چیست و خود قرآن چگونه آن را توصیف کرده است؟ در بیش از یکصد آیه از خصوصیات قرآن سخن رفته است.و چون بر آن دهها آیه را بیفزاییم که از شؤون مختلف قرآن حکیم سخن رفته،گنجینۀ ثروتمندی از دانش فراهم میآید که از /1 تدبر در آن آشنایی و معرفتی گسترده به قرآن حاصل میشود.و چون ما این گونه آیات را در ضمن تفسیر فراگیر قرآن خود مورد تفسیر قرار
دادهایم،تنها کاری که در مباحث تمهیدی تفسیر به نظرمان شایسته مینماید، یادآوری از مجموعهای از این آیات و پس از آن ذکری از بعضی از احادیث شریف است که حقا شرحی از آیات قرآن به شمار میآید که الهامبخش نور و بصیرت است،تا چه رسد به وصف خود قرآن.
قرآن نور است،قرآن،کتاب مبین است،قرآن،سلام است،قرآن، صراط مستقیم است؛این همه صفاتی است که در آیۀ ذیل آمده است:
«قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» (المائدة15/-16) و در قرآن راهنمایی و هدایتی است که جهت پیشروی سالم را در زندگی آشکار میسازد.
در قرآن رحمت و بخشندگی و رستگاری برای کسی است که ایمان آورد و پیرو هدایت آن باشد.که در آیه ذیل بدین صورت بیان شده است:
«هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (الاعراف203/) و ناگزیر مردمان باید در قرآن به تفکر بپردازند تا از خلال امثال قرآن به معرفت دسترس پیدا کنند؛قرآن چنین میگوید:
«لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (الحشر21/)اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم،آن را از ترس خدا خاشع و از هم شکافته میدیدی؛و این /1 مثلها را برای مردمان میآوریم تا مگر به تفکر بپردازند.
همۀ گفتارهایی که در آنها برای تفسیر صورت ظاهر قرآن کوشش به عمل آمده،از بیان حقیقت ناتوان مانده است،جز این که بگوییم وحیی از خداست و گفتۀ شاعری نیست که در سختی و فشردگی رؤیاهای خود شناور است،و نیز گفتۀ کاهنی نیست که دروغ پردازی میکند و سخنی را به صورت مجمل بر زبان میراند که از آن چیزی دستگیر نمیشود.قرآن چنین میگوید:
«فَلاٰ أُقْسِمُ بِمٰا تُبْصِرُونَ وَ مٰا لاٰ تُبْصِرُونَ إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ وَ مٰا هُوَ بِقَوْلِ شٰاعِرٍ
قَلِیلاً مٰا تُؤْمِنُونَ وَ لاٰ بِقَوْلِ کٰاهِنٍ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ» (الحاقة38/-42) قرآن برای آن آمده است که مردمان در آن تدبّر کنند،بدان شرط که قفل دلهای خود را بگشایند تا مستقیما به مشاهدۀ حقیقت توفیق یابند:
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا» (محمد24/) و هر که در قرآن تدبر کند،خواهد دانست که از خداست،بدان جهت که اختلافی در آن نیست:
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً» (النساء82/) قرآن پندی است که ژرفای ضمیر را تکان میدهد،و داروی شفا دهندهای است که سینهها را از کینه و رشک و بستگی پاک میکند:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (یونس57/) و قرآن کتاب خداست و آفریدگان از آوردن مانند آن ناتوان ماندهاند:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» (الاسراء88/) /1 و در قرآن از هر مثلی عبرتی،و از هر راهی چراغ راهنمایی،و از هر دانشی درسی،و از هر نیکی پیشوایی،و از نیکویی وسیلهای به دست میآید.برای هر پیشامد نمونهای از گذشتهها به دست میدهد،و برای هر نمود قانونی کلّی بیان میکند،و برای هر دشواری تازه راه حلی واقعی و کهن در اختیار ما میگذارد:
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً» (الاسراء89/).
قرآن آیات و نشانههای آشکار کننده است،و مثلی از واقعیت تاریخی گذشته برای زمان حاضر «وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ» (النور34/) اگر قرآن بر کوهها فرود میآمد،خاضع و خاشع میشدند،بدان جهت که
قرآن آدمی را به یاد خدایی میاندازد که همه چیز از او بیم دارد «لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ» .
/1
در درسی که گذشت از توصیفی که قرآن در آیات ذکر حکیم کرده است سخن گفتیم.و اینک به توصیفی از قرآن که در حدیث و سنت آمده است میپردازیم.و در این شک نیست که حدیث شرحی وافی یا ارتجالی برای آیات ذکر حکیم است.
در حدیثی مأثور از عکرمة آمده است که،ابن عباس میگفت:«خدای عز و جل را سه چیز مقدس و محترم است که همانند آنها چیزی نیست:کتابش که روشنی و حکمت او است،و خانهاش که آن را قبلۀ مردمان قرار داده و رو کردن به خودش را از طرف مردم جز از طریق رو کردن به این خانه نمیپذیرد،و عترت پیامبرتان».
و در حدیثی مسند و روایت شدۀ از پیامبر(ص)آمده است که گفت:
«چنان مینماید که خوانده شدم و اجابت کردم،و من در میان شما دو چیز سنگین بر جای میگذارم که یکی از آن دو بزرگتر از دیگری و آن کتاب خدای تبارک و تعالی است که همچون ریسمانی کشیده شده از آسمان به زمین است،و دیگری عترتم یعنی اهل بیتم است،پس نگران آن باشید که چگونه در آنها جانشین من میشوید».
در حدیث مسند دیگری از پیغمبر(ص)آمده است که گفت:«ای مردم،
شما در زمان آتش بس به سر میبرید،و بر پشت سفر قرار گرفتهاید و بسرعت پیش میروید.دیدید که شب و روز و خورشید /1 و ماه هر چیز نو را کهنه میکنند،و هر دور را نزدیک،و هر آنچه را که وعده شده پیش میآورند،پس برای پایان سفر خود را آماده سازید».
مقداد از جای برخاست و گفت:«یا رسول اللّٰه!زمان آتش بس «دار الهدنة»چیست،و پیامبر(ص)گفت:«سرزمین بلاد آزمایش و از همه جا بیخبری»و سپس چنین افزود که:«پس چون فتنهها امر را بر ما مشکل و مشتبه سازد و به صورت پارههای شب تاریک درآورد،به قرآن پناه برید که شفاعت کنندهای شفاعت پذیرفته است و برای هر کس از آن دوری گزیند و خبر رسانی است که چون از کار بد بندهای به خدا خبر رساند آن را میپذیرد و تصدیق میکند».
سپس پیامبر(ص)چنین افزود:«هر کس آن را پیشوای خود قرار دهد،او را به بهشت رهنمون میشود،و هر کس آن را پس پشت خویش اندازد،او را به آتش میرساند.راهنمایی است که آدمی را به بهترین راه هدایت میکند؛کتاب تفصیل است و بیان تحصیل؛جدا کنندۀ[حق از باطل]
است و هزل و شوخی نیست؛ ظاهری دارد و باطنی:ظاهر آن حکمت و فرزانگی است و باطن آن علم و دانایی؛ ظاهر آن نیکو و شگفتانگیز است،و باطن آن ژرف؛مرزها و ظواهری دارد که هر یک را مرزهایی است؛عجایب آن از شماره بیرون است،و شگفتیهای آن کهنه نمیشود.در آن چراغ راهنمایی و منزلگاههای فرزانگی و دلالت بر نیکی برای کسی است که آن را بشناسد».
مردی نزد امام صادق(ع)آمد و پرسید:«چرا قرآن هر چه بیشتر خوانده و پراکنده شود بر شادابی و زیبایی آن افزوده میشود»؟و امام ابو عبد اللّٰه(ع)در پاسخ او گفت:«بدان جهت که خدا آن را برای زمانی جز زمانهای دیگر و برای مردمی جز مردمان دیگر قرار نداده است،و از همین رو در هر زمان تازه است و برای هر گروهی تا روز قیامت شاداب و نشاطافزا است».
و پیامبر(ص)گفت:«برتری قرآن بر سخنان دیگر همچون برتری خدا بر بندگان او است»،و گفت:«قرآن ثروتی است که جز آن ثروتی نیست»،و گفت:
«قرآن خوان مهمانی خدا است،پس تا آنجا که میتوانید آن را فراگیرید».
و پیامبر(ص)گفت:«اگر خواهان زندگی سعادتمندان و مرگ شهیدان و رهایی از روز حسرت و سایه در گرمای سوزان قیامت و رسیدن به راه در گمراهی هستید،به خواندن و مطالعۀ قرآن بپردازید که کلام /1 رحمان است و وسیلۀ اجتناب از شیطان و برتری یافتن کفۀ حسنات در میزان».
و امام علی(ع)یک بار در توصیف قرآن چنین گفت:«بر شما باد توجه به کتاب خدا،که ریسمان محکم است و روشنایی آشکار و درمان سودمند و دستور نافع و مایۀ دوری از گناه برای کسی که به آن متمسک شود و وسیلۀ رستگاری برای آنکه به آن چنگ زند؛نه کج میشود تا آن را راست کنند،و نه به باطل میگراید تا آن را بازگردانند.با گذشت زمان،و از خواندن و شنیدن بسیار آن کهنه نمیشود.
هر کس به آن سخن گوید راست گفته است،و هر که به آن عمل کند پیش میافتد».
و امیر المؤمنین(ع)گفت:«کتاب خدا چیزی است که به آن میبینید،و به آن میشنوید،و پارهای از آن به پارهای دیگر سخن میگوید،و پارهای از آن گواه پارهای دیگر است».
و حارث الاعور از اصحاب امام علی(ع)گفت:«بر او درآمدم و گفتم:یا امیر المؤمنین،در آن هنگام که نزد تو هستیم چیزهایی میشنویم که به آن شاد میشویم،و چون از نزد تو بیرون میرویم،چیزهای مختلف و پوشیده میشنویم که نمیدانیم چیست.پس آن حضرت گفت:یا این که آنها را انجام دادهاند؛گفتم:
آری،و او گفت:از رسول اللّٰه شنیدم که گفت:جبرئیل نزد من آمد و گفت:ای محمد!در میان امت تو فتنهای خواهد بود.گفتم:چگونه باید از آن خود را بیرون کشیم؟گفت:به وسیلۀ کتاب خدا که در آن خبر آنچه پیش از شما بود یا پس از شما خواهد بود آمده است،و میان شما حکم میکند،و کلام قاطع است و شوخی و
هزل نیست.هر کس که ستمگری بر او فرمان راند و بجز آن عمل کند،خدا او را هلاک خواهد کرد،و هر کس راه راست و هدایت را از جز آن خواستار شود،خدا او را گمراه میکند،و آن ریسمان محکم خدا و ذکر حکیم و صراط مستقیم است، هواهای نفسانی در آن کجی پدید نمیآورد،و زبانها مایۀ اشتباه کردن آن نمیشود و از تکرار کهنه نمیشود و شگفتیهای آن پایان نمیپذیرد».
احادیث شریف روایت شدۀ از پیامبر(ص)و از امامان راهنما بدین گونه قرآن را توصیف میکند.
از خدا مسئلت داریم که ما را موفق به رسیدگی به همۀ این منابع شریف و پرداختن به همۀ جوانب قرآن سازد که تمام توفیق به دست او است،و صلی اللّٰه علی محمد و آله الطاهرین.
/1
در ضمن سخن گفتن از مباحث تمهیدی قرآن حکیم،این پرسش مطرح میشود که:چرا به قرآن دعوت میکنیم و آن را میخوانیم؟ نخستین پرسشی که برای ما مطرح میشود،سؤال از علّتی است که بدان علت مردمان را به قرآن حکیم میخوانیم،و در حقیقت سببهای متعددی ما را به بازگشت به قرآن و تدبر کردن در آن میخواند،و ما که جز به اختصار یادآور بعضی از آنها میشویم،چارهای جز اعتراف کردن به ناتوانی خویش از احاطه پیدا کردن به همۀ آنها نداریم.
1-هر یک از ما برای خود خواستههای مشروعی دارد و آرزومند یافتن راه راستی برای دسترس پیدا کردن به آنها است،و قرآن حکیم همین راه راست رسیدن هر کس به مصالح و امیال مشروع او است.
اهمیت و عظمت قرآن تنها منحصر به آن نیست که میتواند امیال و مصلحتهای مشروع مردمان را بسرعت تحقق بخشد و آنان را از راهی ایمن به آنچه میخواهند برساند،بلکه مهمتر از آن بدین جهت است که /1 پایههایی برای شخصیت تکامل یافتۀ آدمی فراهم میآورد که به میانجیگری آنها میتواند بآسانی به خواستههای مشروع خود برسد.
2-مصالح آدمی به نوبۀ خود چیزی جز بعضی از بلندپروازیها و
افزونطلبیهای بزرگ او نیست،و بعضی دیگر از آنها در ضمن جستجوی شخص از حق و خیر و کوشش پیگیر او برای تحقق بخشیدن به آنها در دسترس قرار میگیرد.
انسان خواستار استقرار بخشیدن به ارکان حق است،به همانگونه که خواستار دست یافتن به خواستهها و مصالح مشروع خویش است.
و مهمترین چیزی که آدمی برای رسیدن به آن تلاش میکند،برقرار کردن توافقی میان این دو هدف است که یکی تحقق بخشیدن به حق و حقیقت است و دیگری رسیدن به آنچه موافق با مصلحت شخصی او است.
قرآن همین حقی است که بشر خواستار آن است و برای شناختن و روان گردانیدن آن تلاش میکند،که علاوه بر این به انسان برای ایجاد توافقی میان آن و مصالح خاص او مدد میرساند.
اکنون به عقب بازمیگردیم و میپرسیم که:کدام یک از ما است که نخواهد انسان پاکیزهای باشد و از گناه و زشتکاری دوری جوید و پیوسته ملتزم راه راست و روش پاکیزه باشد،ولی آیا چه شمارهای از ما مردم میتواند چنین کند؟ البته عدۀ کمی میتوانند چنین باشند،و میپرسیم که:چرا چنین است؟ سبب آن است که ناگزیریهای زندگی فرصت کافی برای آن باقی نمیگذارد که شخص دربارۀ خیر و حق یا نیکی و راستی به تفکّر بپردازد،ولی قرآن این فرصت را فراهم میآورد،بدان سبب که آدمی را به راههای درست مصالح وی که منافی با خیر و حق نباشد و با آنها تکامل یابد رهبری میکند.
3-در زندگی با مشکلات و دشواریهایی برخورد میکنیم:دوستانی ناگهان نسبت به ما قلب ماهیت پیدا میکنند،و خویشاوندانی از بیگانگان برای ما بیگانهتر میشوند،زیانهای ناگهانی و رسیدن دشواریها چنان است که گاه خودداری را از اختیار ما خارج میسازد.و در نتیجه در سراشیبی نومیدی و تباهی و خود گم کردگی قرار میگیریم.
/1 ولی قرآن حکیم راه حلهایی قطعی در مقابل همۀ مشکلات در اختیار ما قرار میدهد و بلکه آنچه بیش از این میکند،به وجود آوردن انسانی است که بتواند
راه حلهای مناسب را در وقت مقتضی برای مقابلۀ با دشواریها پیدا کند.
و این در پیرامون پاسخ گفتن به پرسش آینده است:
چرا اساسا مردمان را به قرآن حکیم دعوت میکنیم؟ ولی دعوت کردن به قرآن چیزی است،و سود بردن از آن چیزی دیگر،و ما علاوه بر دعوت به قرآن،دعوت به تدبّر و اندیشیدن در قرآن میکنیم.برای چه؟برای آنکه تدبر در قرآن راه مستقیم عمل کردن به آن است،و آن کس میتواند به قرآن عمل کند که در آیات کریم آن بیندیشد و از محتوای آنها آگاه شود.
تدبر در قرآن فرصتی برای انسان فراهم میآورد که در این فرصت محتوای قرآن حکیم را بفهمد،بدان جهت که خداوند سبحانه و تعالی در کتاب کریم خود نوری به ودیعت نهاده است که بشر را به پروردگار بزرگش راهنمایی میکند و به همین جهت به او ایمان میآورد و سپس به عملی کردن مقررات و احکام شریعت و دین او برمیخیزد.
بنا بر این تنها کاری که آدمی باید بکند،داشتن دل و جانی است که بر قرآن گشوده و آمادۀ فهمیدن آن باشد،و این کار از طریق تدبر در قرآن صورتپذیر میشود.
خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
« قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ، یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ،وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -از خدا روشنی و کتاب روشن و آشکاری به شما رسید که خدا به توسط آن هر کس را که پیرو خرسندی او باشد به راههای سالم و مایۀ سلامتی رهبری میکند،و ایشان را،به فرمان خود،از تاریکیها به روشنی بیرون میآورد،و به راه راست هدایتشان میکند».
قرآن خود نور است،و کار ما در برابر نور چیزی جز آن نیست که چشمان خود را باز کنیم و امواج نور را بپذیریم و به وسیلۀ این نور روشنی همۀ چیزها را ببینیم.
کافران و فاسقان برای خود کوری را برگزیدند و چشمان خود را برای پذیرفتن روشنی باز نکردند، /1 و برای جلوگیری از نفوذ نور درخشان به قلبهای خود از ترس این که مبادا از آن متأثر شوند و از پرتو آن نورانیت پیدا کنند به کارهای محال و دور از تصور متمسک شدند.
کافران به آنچه پس از این از قرآن کریم نقل میشود،یکدیگر را سفارش میکردند:
« وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ -و کسانی که کافر شدند گفتند:به این قرآن گوش ندهید و در آن هرزهدرایی کنید».
از نور پرهیز میکردند و از آن میگریختند،و چون یکی از ایشان به نزد پیامبر اسلام(ص)آمد و از او دربارۀ قرآن پرسش کرد،و آن حضرت به تلاوت بعضی از آیات قرآن پرداخت،آن مرد سست شد و دست بر دهان رسول اللّٰه(ص)نهاد و گفت:تو را به خدا و خویشاوندی سوگند میدهم که از تلاوت بازایستی.
سپس به نزد قوم خویش بازگشت و گفت:جادویی پر تأثیر است.
آن شخص نمیتوانست جریان نوری را تحمل کند که قلب او را فراگرفته بود لذا پیامبر اسلام را خاموش کرد و گریخت.
آنچه از انسان خواسته شد باز بودن دل او برای پذیرفتن قرآن و شنیدن آیات آن با تدبر و تجرد از چیزهای دیگر جز آن است.
بنا بر این،آدمی بزودی خواهد فهمید که معجزه چگونه صورتپذیر میشود.
مرد گناهکاری در آن میکوشید تا از دیواری بالا رود تا مالی را در پشت آن بدزدد و زنانی را به زور در تصرف خود گیرد،و در این ضمن بانگی را از داخل خانه شنید که از این آیۀ کریمه حکایت میکرد:
« أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ -آیا هنگام آن نرسیده است که دلهای کسانی که ایمان آوردهاند در مقابل ذکر خدا خاشع شود؟».
چند ثانیهای به آیه گوش فرا داد و آن گاه به گریستن پرداخت و گفت:
چرا،وقت آن رسیده است که دل سنگ و سخت من در مقابل یاد خدا و کلام حقی
که نازل شده خاشع شود؛پس از دیوار فرود آمد و رو به مسجد کرد و پیوسته در آن معتکف شد.تدبر آن مرد در یک آیه او را از گناهکار /1 و جانی به صورت کسی درآورد که تمام عمر ماندگار در محراب عبادت شد؛پس چه شود که انسانی در تمام قرآن تدبر کند؟آیا از صورت یک انسان به صورت یک فرشته و بلکه بالاتر از فرشته در نخواهد آمد؟ از خدا مسئلت داریم که ما را از جملۀ کسانی قرار دهد که در قرآن و آیات کریمۀ آن به تفکر و تدبر میپردازند،و از این راه به نور مبین دسترس پیدا میکنند، که هر توفیق و کامیابی از آن است.
/1
مسائل قرآن -ضرورت تدبر کردن در قرآن -قرآن و تفسیر به رأی -قرآن در میان تزکیه و تعلیم -قرآن حکیم میان ظاهر و باطن -قرآن حکیم میان محکم و متشابه -قرآن حکیم و حروف یا قرائتهای هفتگانه -قرآن حکیم و اثبات معانی آن
/1
اینها فواید قرآن است،و همینها اصولا وسایلی است که ما را به تدبر کردن و اندیشیدن در قرآن میخواند.چه قرآن تنها برای کسی سودمند است که به آن کار کند،و کسی میتواند به آن کار کند که در نتیجۀ تدبر توانسته است آن را بفهمد.
بلکه تدبر در قرآن تنها وسیله برای امکان عمل کردن به آن است.چه خداوند تبارک و تعالی در کتاب کریم خود نوری به ودیعت نهاده است که آدمی را به پروردگار بزرگ او رهبری میکند،و در نتیجه به او ایمان میآورد،و سپس به عملی کردن شرایع او میپردازد؛بنا بر این بر آدمی تنها انجام دادن یک کار ناگزیری و ضروری است و آن باز نگاه داشتن دل خود بر قرآن و آماده بودن و شدن برای فهمیدن آن است.و این از راه تدبر حاصل میشود.
خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
«قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ* یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» (5/16) قرآن خود نور است،و بر ما در برابر نور کاری جز آن باقی نمیماند که چشمان خود را برای دیدن روشنی باز کنیم و به مدد این روشنی همۀ چیزها را ببینیم.
/1 تدبّر در قرآن به معنی تحمیل کردن آراء و افکاری اضافی بر آنها نیست،
بلکه تسلیم شدن به علوم قرآنی و تأمّل در معانی آیات آن و نگریستن به زندگی به میانجیگری آنها و کوشش برای فهم حقایق طبیعی و آفاق درونی جان به وسیلۀ آنها است.
و در این جا تفاوت میان تفسیر و تأویل قرآن به رأی شخصی که دین سخت آن را نهی کرده و میان تدبر در قرآن که دین شدیدا به تأکید دربارۀ آن پرداخته، نهفته است.
بر بعضی از کسان این دو امر با یکدیگر مشتبه شد،و به همین جهت نور قرآن را به گمان این که برتر از سطح فهم و ادراک ایشان است از خود پوشیده نگاه داشتهاند.
البتّه آدمی نمیتواند به بلندی سطح قرآن ارتقا پیدا کند،ولی شعاع آن همچون خورشید پیوسته به چشمهای بینا میتابد.پس هر کس به پیروی هوای نفس یا تفسیر به رأی و نظر شخصی خود را از این شعاع محروم سازد،گمراه است،و هر کس به آن تسلیم شود و دل خود را از هر اندیشۀ پیشین در هنگام تلاوت قرآن تهی کند،خدا او را به راه راست هدایت خواهد کرد.
علامۀ طبرسی در تفاوت میان تفسیر به رأی و تدبّر در قرآن چنین میگوید:
و بدان که در خبر صحیح از پیغمبر(ص)و امامان قائم مقام او(ع)آمده است که:تفسیر قرآن جز با اثر و حدیث صحیح و نصّ واضح و آشکار جایز نیست، و علمای اهل سنت نیز از پیغمبر(ص)روایت کردهاند که گفت:هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند و به حق برسد،خطا کرده است.و گفتهاند که گروهی از تابعان گفتار به رأی را دربارۀ قرآن مکروه دانستهاند،همچون سعید بن مسیّب و عبیدة السلمانی و نافع و سالم بن عبد اللّٰه و جز ایشان.گفتار در این باره آن است که خداوند سبحانه و تعالی مردمان را به استنباط آیات تشویق کرد و راه آن را نشان داد و کسانی را که به این کار پرداخته بودند ستود و گفت:کسانی که آن را استنباط کنند آن را میدانند،و بعضی دیگر را برای ترک تدبّر در قرآن و خودداری از تفکر در آن نکوهش کرد و گفت:« أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا -آیا در
قرآن تدبّر نمیکنند،یا این است که بر دلهایشان قفل زده شده است»و به یاد آورد که قرآن به زبان عربی نازل شده و گفت:« إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا -آن را قرآنی عربی قرار دادیم». /1 و پیغمبر(ص)گفت:«اگر حدیثی از من به شما رسید،آن را بر کتاب خدا عرضه کنید و اگر با آن موافق بود آن را بپذیرید و اگر مخالف بود آن را به دیوار بکوبید»و بدین ترتیب آشکار شد که کتاب خدا حجت است و باید همه چیز به آن عرضه شود،و چگونه ممکن است که با نامفهوم بودن معنی چنین عرضهای بتواند صورت بگیرد؟این گفته و نظایر آن دلیل این است که خبر مورد نظر را نباید به ظاهر آن ترجمه کرد،و معنی آن چنین است:اگر این مطلب صحیح باشد که آن کس که قرآن را حمل بر رأی خود کند و به گواهیهای الفاظ آن عمل نکند به حق رسیده است،استدلال غلط بوده است.و از پیغمبر(ص)روایت شده است که گفت:قرآن هموار و رام و مشتمل بر وجوه مختلف است،پس آن را بر بهترین وجه حمل کنید.و از عبد اللّٰه بن عباس روایت شده است که وی گونههای مختلف تفسیر را چهار دانسته است:تفسیری که هیچ کس عذری برای ندانستن آن ندارد،و تفسیری که عرب از راه کلام خود میداند،و تفسیری که علما آن را میدانند،و آخری آنکه جز خدا کسی آن را نداند.امّا آنکه عذر هیچ کس برای ندانستن آن پذیرفته نیست،چیزی است که از همۀ شرایع قرآن و مجموع دلایل توحید به دست میآید؛و آنچه اعراب به سبب زبان خود میدانند حقایق لغت و موضوع سخن ایشان است؛و آنچه علما از آن آگاهند،تأویل متشابه و فروع احکام است؛ و اما آنچه جز خدا کسی نمیداند چیزی است که به معارف غیبی و قیام ساعت قیامت مربوط میشود! (1)
1) 1) -مجمع البیان فی تفسیر القرآن،ج 1،ص 13.
/1
گروهی از مسلمانان چنان تصور میکنند که تدبّر در قرآن،که تدبّر در قرآن،جز برای کسی که بهرۀ وافری از علم داشته باشد،روا نیست،و گواه این پندار خود را بعضی از روایات میدانند که در آنها از تفسیر قرآن به رأی نهی شده است.
ولی این گمان کاملا غیر منطقی است،بدان سبب که خدای متعال،در آن هنگام که بندگان خود را به تدبر در قرآن فرمان داده،و بلکه هر انسان را در هر زمان و هر سرزمینی مخاطب قرار داده،بر کتاب خود و آفریدههای خویش دانا بوده است.
خداوند سبحانه و تعالی در کتاب خود چنین گفته است:
« هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ*وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ -این گفتار و بیانی برای مردم،و راهنما و پندی برای پرهیزگاران است».(3/138) و آیا ممکن است که خدا بیانی برای همۀ مردم فراهم آورد و آن گاه ایشان را از کوشش برای فهمیدن آن یعنی تدبّر در آیات قرآن حکیم منع کند؟در این صورت فایدۀ آن چه میتوانسته است بوده باشد؟ /1 خطابهای قرآن که در آنها با «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ» عموم مردم،یا با «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» همۀ مؤمنان مخاطب کلام خدا واقع میشوند،برای آن است که همگان کلام خدا را بشنوند و آن را بفهمند.آیا با این حال میتوان تصور کرد که
تدبر در کلام خدا روا نیست؟ ممکن نیست گفته شود که روایات از تدبری که خدا به آن فرمان داده است نهی کردهاند.بلکه گفتار منطقیتر آن است که بگوییم روایات چیزی را نهی کردهاند و آیۀ قرآن به چیز دیگری فرمان داده است.یا این که روایات حدودی از تدبر را بیان کردهاند که تجاوز از آن جایز نیست.
پس آیا روایات چه چیز را نهی کردهاند؟ واقع امر آن است که انسان میبایستی از حقی که از آن آگاهی دارد پیروی کند،و آنچه را که بر آن علم ندارد فروگذارد.خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
« وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ*إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً -از آنچه به آن علم نداری پیروی مکن،که گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش و مؤاخذه قرار میگیرند».(17/36) به همین گونه بر انسان،در شریعت اسلام،روا نیست که چیزی بگوید که به آن علم ندارد.خداوند متعال میگوید:
«وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» (2/169).
و قرآن گفتن چیزی را که شخص به آن علم ندارد،گناهی میداند که خدا آن را بزرگ میشمارد و مردمان آن را کوچک میشمارند:
« وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ -با دهنهاتان چیزهایی میگویید که به آنها علم ندارید و آن را آسان و روا میشمارید، در صورتی که در نزد خدا بزرگ است»(24/15).
و بنا بر این جایز نیست که اندیشه یا کاری را به کسی نسبت دهیم مگر این که یقین داشته باشیم که /1 از او است.و به همین گونه تفسیر کردن سخن کسی به گونۀ خاصی که قصد وی آن نبوده است،تا در این باره یقین قطعی نداشته باشیم، روا نیست،و اگر چنین کنیم سخن او را تحریف کرده و به او نسبت نادرست دادهایم.
و عظمت این نهی در آنچه به خدای بزرگ نسبت داده شود بیشتر آشکار است،و بنا بر این هر گفتاری را که به خدا نسبت میدهیم،با علم یقینی باید بدانیم که گفتۀ خدا است،و چون جز این شود،دروغی را بر خدا بسته،و به او نسبت دادهایم.
« إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ -کسانی که دروغی را بر خدا ببندند،رستگار نخواهند شد».(16/116) به همین گونه هر تفسیر کلام خدا که از مطابقت آن با حقیقت واقع یقین نداشته باشیم،نوعی از دروغ بستن به خدا محسوب میشود.
در میان مسلمانان کسانی بودهاند-و هنوز هم هستند-که از دین برای مصالح شخصی خویش بهرهبرداری میکردند-یا از آن برای اثبات هواهای نفس زیانبخش خویش مدد میگرفتند-و بدین ترتیب به تفسیر آیات قرآنی بر حسب آراء شخصی خود میپرداختند.این گونه کسان میخواهند کتاب خدا را پیرو افکار خویش قرار دهند و بر آن چیزهایی تحمیل میکنند که نمیتواند آنها را تحمل کند.
آنچه مقصود اسلام بوده آراء این گروه است،و در قرآن چنین آمده است:
« هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ.وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ.یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -او است آنکه به تو کتاب فرو فرستاد:آیههایی از آن محکم است و آیههایی دیگر متشابه،پس کسانی که در دلهای ایشان شک است،پیروی از آیات متشابه آن میکنند تا از این راه فتنه برانگیزند و به تأویل قرآن بپردازند.و تأویل آن را کسی جز خدا و استواران در علم کسی نمیداند.اینان میگویند که ما به آن ایمان داریم و همۀ آن از جانب پروردگار ما رسیده و جز خردمندان کسی پند نمیگیرد».(3/7) (1)و قرآن بدین گونه مقاصد این گروه فاسد را آشکار ساخته و-به صورتی
1) 2) -به خواست خدا،در بعضی از صفحات آینده دربارۀ محکم و متشابه سخن خواهیم گفت.
قاطع-از تأویل قرآن برای رسیدن به هدفهای نادرست نهی کرده است.
/1 روایاتی در دست است که در آنها نیز آنچه در قرآن نهی شده به همانگونه نهی شده است.ولی این نهی به تعبیر دیگر نهی از تفسیر به رأی است که به معنی پیروی از هوای نفس و میل شخصی است،که در مقابل تفسیر بر وفق حقیقت و واقعیت است.و با وجود آنکه تفسیر هر سخن منسوب به کسی به رأی حرام است، این حرمت در مورد کلام خدا شدیدتر است،و از همین رو در روایات این مطلب به صورتی خاص بیان شده و از قواعد عمومی خارج نیست.
و اینک بعضی از این گونه روایات:
از امام صادق(ع)است که گفت:«هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند،اگر به حق برسد پاداشی به او داده نمیشود،و اگر خطا کند سقوط کرده و از آسمان دور شده است». (1)
و از پیغمبر(ص)روایت شده است که گفت:«هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند و به حق برسد،خطا کرده است». (2)
و نیز از او است که گفت:«هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند،جای نشستن او در آتش است».
پس حقیقتی که در آن شکی نیست این است که گفتار به رأی شخصی -مخصوصا در تفسیر قرآن حکیم-حرام است و حرمتی شدید دارد.
ولی این مطلب ربطی به تدبّر در قرآن ندارد،چه تدبر به معنی اندیشیدن تمرکز یافتۀ در آیه به منظور دست یافتن به شناخت حقیقت بیان شده در آن آیه است.
پس تدبّر برای به دست آوردن علم به قرآن است،تا چنان شود که آدمی در تفسیر قرآن از روی رأی و هوای نفس تفسیر نکند،بلکه این کار از روی علم و دانش صورتپذیر شود.
/1
قرآن حکیم را دو هدف اساسی است که اگر از آنها آگاه شویم،به شناختن بعضی از دشواریهای آن معرفت پیدا خواهیم کرد،و آن دو تزکیه و پاکیزه کردن مردم و تعلیم و آموزش دادن به ایشان است.و خداوند سبحانه و تعالی در آیهای که پس از این میآید به این هر دو هدف اشاره کرده است:
« هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -او است آنکه در میان درس ناخواندگان فرستادهای از خود ایشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکیزهشان سازد و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد،هر چند پیش از آن در گمراهی آشکار بودهاند».(الجمعة2/) هدف آیات قرآنی که بر بیسوادان خوانده میشود،تزکیۀ آنان و سپس تعلیم و آموختن کتاب و حکمت به ایشان است.
پس فرق میان«تزکیه»و«تعلیم»چیست و چگونه است که قرآن آن دو را با هم یک بار جمع کرده است؟ 1-تزکیه عبارت از پاک و پاکیزه کردن نفس بشری از رسوبات جاهلیّت است،خواه از گونۀ افکار و اندیشههای باطل بوده باشد،و خواه از گونۀ اعتقادات نادرست و فاسد،یا اخلاق زشت و نکوهیده.
تزکیه عبارت از پرورش انسان در حال تکاملی است که نیروهای عقلی و بدنی او همگی در حال شکفتگی /1 برای رسیدن به خیر و نیکی و حق و راستی است.
و کلمۀ«تزکیه»مشتق از کلمه زکات یعنی طهارت و پاک بودن است.و اساس و شالودۀ تزکیه تقویت ارادۀ آدمی و محکم کردن حس آزاد شدن از قید هواها و شهوتهای نفسانی و محکم کردن روش زندگی و خلق و خوی آدمی است.و هدف تزکیه چیزی بیش از پاک و پاکیزه کردن بشر نیست.
در صورتی که هدف تعلیم افزودن«شناختها»ی تازه به انسان است تا چرخ حرکت او به پیش آدمی سرعت بیشتر پیدا کند،و متکی بر نیروی عقلی است که در جان آدمی نهفته است.
پس ارتباط میان تزکیه و تعلیم،تا حدی به ارتباط میان پاک کردن موتور یک ماشین و ریختن سوخت در آن است.چه،با پاک کردن مواد زیانبخش از ماشین دور میشود،و سوخت وسیلۀ افزوده شدن موادی تازه بر آن است.
پس سوخت بشری در پیشرفت تمدن علم و دانش است.ولی این سوخت بدون تنظیف و پاکیزه کردن ماشین آدمی از اخلاق فاسد و اندیشههای باطل سودی ندارد.
و بنا بر این عمل تزکیه مکمل و تمام کنندۀ عمل تعلیم است،و یکی از آن دو متمم دیگری به شمار میرود.
2-اما این که قرآن چگونه تزکیه و تعلیم را با یکدیگر جمع میکند،امری است که از چند لحاظ به بحث دربارۀ آن خواهیم پرداخت.
الف:قرآن حکیم،به میانجیگری خود حق،مردمان را به حق متوجه میسازد،و باطل را وسیلۀ دعوت کردن انسان به حق قرار نمیدهد،چنان که بعضی از کتابهای تربیتی کمتر به وسیلهای که با آن میخواهند به هدف تربیتی تحقق بخشند توجه میکنند؛و به همین جهت قرآن حکیم سنّتهای جهانی و قوانین فطری را که بر زندگی فرمان میراند بیان میکند و مردمان را به شناختن آنها متوجه
میسازد تا از این راه بتوانند خود را پاک و پاکیزه کنند.
/1 و از راهنمایی قرآن به این سنّتها و هدفها دو امر مورد نظر است:
اول:راهنمایی کردن مردم به راه اصلاح خودشان که عبارت است از ایجاد هماهنگی میان زندگی خودشان و آنچه سنتهای کلّی و عمومی خواستار آن است.
دوم:آموختن این سنتها به مردم.و طبیعی است که هدف دوم از ظاهر قرآن پنهان بماند،چه سیاق و راهنمایی کتاب آسمانی که در جهت تزکیه است از آن خبر میدهد که این تزکیه هدف یگانهای است که قرآن خواستار آن است،ولی،با وجود این،با دیدی جستجوگرانه،بیانات عالمانهای که آیات قرآن از آنها حکایت میکند،بر ما آشکار میشود؛مثلا در سورۀ الرعد چنین میخوانیم:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» (13/11)-خدا وضع و حال یک قوم را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان آنچه را که با خود دارند تغییر دهند.
و این حقیقتی تربیتی است که کتاب آسمانی ما برای تثبیت مسئولیت شخصی افراد جامعه به آن اشاره میکند.
و پیش از این آیه و پس از آن یادآوریهایی به این حقیقت آمده است.
ولی نظری جستجوگرانه ما را به وجود چیزی فراگیر و با دلالت بیشتر در این آیه رهبری میکند.و آن عبارت از قانونی اجتماعی است که تمدّن و تطوّر و تکامل صفات نفسانی را به یکدیگر ارتباط میدهد.میگوید هر اندازه سازندگی قومی بر ویرانگری آن فزونی داشته باشد،تمدن ایشان پیشرفتهتر است،و در تراز واقعیت،افزونی آبادی بر ویرانی جز پس از آن حاصل نمیشود که شایستگی نفسانی مناسبی در تراز ذات و نفس فراهم آمده باشد.
این قانون علمی در این آیه به صورت وسیلهای برای تزکیۀ انسان و تحمیل مسئولیت کامل بر عهدۀ وی دربارۀ تطورهای خارجی درآمده است.
/1 و وجود نقطۀ عطفی را در سیاق بعضی از آیات مشاهده میکنیم که هدف آن بیان حقیقتی علمی است که ارتباط با واقعیت تزکیهای دارد که ظاهر آیه به آن اشاره میکند.
مثلا خداوند متعال میگوید:
«وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِوَ الْکٰافِرُونَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِوَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ» (الشوری26/-28)-و اجابت میکند آنان را که ایمان آوردند و به کارهای شایسته برخاستند،و فضل خود را بر ایشان افزون میکندو برای کافران عذابی سخت آماده استو اگر خدا روزی را برای بندگان خود فراخ کرده بود،هرآینه در زمین ستم میکردندو به همین سبب به اندازهای که بخواهد فرومیفرستد و او از بندگان خود آگاه و نسبت به آنان بصیر است.و او است آنکه پس از نومید شدن ایشان باران میفرستد و رحمت خود را گسترش میدهد و او سرور ستوده است.
در سیاق نقطۀ عطفی آشکار در این گفته خداوند متعال مشاهده میکنیم:
«وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ» که ظاهرا ارتباط با گفتۀ پیش از آن خدای تعالی یعنی:
«وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» و نیز گفتۀ بعدی او ندارد:
«وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا» و قرار دادن این نقطۀ عطف برای بیان سنتی فطری در بندگان است که عبارت است از به هم خوردن تعادل در صورت سنگینی کردن نعمتها بر ایشان، بدان جهت که نعمت نیازمند مقداری تحمل و خودداری است که به اندازۀ مقدار تحمل لازم برای سختی و بدبختی و شاید بیش از آن است.
به وجود آوردن این نقطۀ عطف در سیاق آیه که بدون آن مستقیم مینماید، برای بیان حقیقت علمی در ضمن توجیه نفسی،نه فقط برای قرار دادن آن در خدمت /1 تزکیه است،بلکه نیز به منظور بیان کردن آن برای همۀ مردم است.
ب:و اسلوب تربیتی و پرورشی که قرآن از آن در تزکیۀ نفس پیروی میکند،به خودی خود روش و اسلوبی علمی است،و مشتمل بر مراحلی است که با
مراحل تزکیه و آنچه به آن مربوط میشود،از انگیختن عاطفه و توجیه فکری و مقدار حرکت ایمانی ارتباط دارد که با حکمت بالغهای اندیشۀ موظف کننده را با هدف مورد نظر به یکدیگر پیوند میدهد.
در یک کلمه باید گفت که:بشریت قرنها است که در صدد وضع روشها و برنامههایی علمی برای آموزش و پرورش تلاش میکند،و قرآن در استخدام همۀ این روشها و جز آنها که بیان آنها به تفصیل میانجامد،بر بشریت پیشی داشته است.
و این مطلب ما را به دو حقیقت رهبری میکند:
1-میتوانیم از راه پیگیری روشهای آیه به آیه و موضوع به موضوع قرآنی،به شایستهترین روشها و برنامههای علمی دسترس پیدا کنیم.
2-میتوانیم با شروع حرکت از یک نقطه در مطالعۀ این روشها به قاعدهای فراگیر پس از ملاحظۀ تمامی قرآن حکیم دسترس پیدا کنیم،به همانگونه که یک مهندس شایسته از نگریستن به یک بنا میتواند قاعدهای را پیدا کند که بر وفق آن قاعده بنای مورد نظر ساخته شده بوده است.و نیز همچون تشخیص پزشکی است که با حذاقت خود میتواند از روی یک نسخۀ پزشکی آن قاعدۀ علمی را که به استناد آن این نسخه نوشته شده،بازشناسد-و نظایر اینها.
پس شناخت روشها و برنامهها ما را به آن سنتهای فطری هدایت میکند که در هنگام وضع این روشها و برنامهها مراعات شد و در نتیجه میتوانیم به فهم آن سنتها دسترس پیدا کنیم.
/1
پس از آشنا شدن با دو خط با هم آمیختۀ تزکیه و تعلیم،و دریافتن این که هدف مهمتر قرآن که از سیاق آیات برمیآید تزکیه است،اکنون میتوانیم به بیان ظاهر و باطن قرآن بپردازیم.
پس میگوییم که ظاهر همان تزکیه است،و باطن همان تعلیم.
و در حدیث مأثور آمده است که«ظاهر قرآن حکم است و باطن آن علم»و حکم عبارت است از شریعت و وسایل به جریان انداختن آن از تشویق و بیم دادن و قصهها و مثلها.در صورتی که علم عبارت از آن سنتهای فطری است که قرآن مجید آنها را به بیان آورده،و قوانینی علمی که به آنها اشاره کرده است.
و حدیثی دیگر چنین است:«پشت و ظاهر قرآن چیزی است که در آن نازل شده و بطن آن کسانی است که کاری همچون کارهای ایشان کردهاند» (1).
/1 و معروف است که داستان کسانی که قرآن دربارۀ ایشان نازل شده،جنبۀ پرورشی آن محسوب میشود،ولی در آن هنگام که قرآن از داستانها روشها و سنتهای عامّی را انتزاع میکند،و شامل کسانی میشود که دربارۀ آنان نازل شده و در عین حال کسانی را که کاری همچون عمل ایشان کردهاند دربر میگیرد،در این
1) 5) -تفسیر صافی،ج 1،ص 17.
صورت آن سنتها صورت علم و معرفتی از تاریخ و اجتماع و مانند اینها پیدا میکند.
در حدیث دیگر آمده است که مردی گفت:از امام دربارۀ معنی این جمله که قرآن ظهری و بطنی دارد پرسش کردم و او گفت:«ظهر آن تنزیل آن است و بطن آن تاویل آن؛بعضی از آن گذشته و بعضی هنوز به جریان نیفتاده است، همچون گردش خورشید و ماه،که هر چه از آن آمد صورت وقوع پیدا کرده است».
این حدیث تأکیدی برای معنی حدیث اول است،و روی هم رفته از آن حکایت میکنند که تنزیل قرآن همان ظاهر است که دلالت بر لفظ میکند،در حالی که تأویل که آن نیز بطن قرآن است،عبارت از آن واقعیت علمی است که ظاهر به آن راهنمایی میکند و منطبق بر همۀ کسانی میشود که با اشخاص مورد نظر مربوط به ظاهر آیه مشارکت دارند.
در بعضی از احادیث از علوم قرآن به نام«بطن»یاد شده،بدان جهت که بر عامۀ مردم پوشیده است،و سپس از طریق تدبر آشکار میشود،و بر حسب اختلاف مردمان با یکدیگر،درجات پنهان بودن از لحاظ عقلی و علمی مختلف میشود.
حتی یک واقعیت واحد،نسبت به گروهی عنوان ظهر دارد،و برای گروهی دیگر عنوان بطن،و از همین روست که به شمارۀ تعدّد درجات مردم در عقل و علم، بطنها و ظهرها نیز تعدّد پیدا کرده است.در حدیث آمده است که مردی گفت از ابو جعفر(ع)در خصوص امری مربوط به تفسیر قرآن پرسش کردم،و او پاسخ مرا داد.
سپس بار دیگر همان پرسش را تکرار کردم و این بار پاسخ دیگری به من داد.پس گفتم:فدایت شوم،پیش از این به همین پرسش پاسخی دیگر داده بودی؟و او گفت:«ای جابر:قرآن را بطن است و بطن را بطنی،و ظهری و ظهر را ظهری».
و بدین گونه امام(ع)یک آیه را بر حسب درجات دانش پرسنده چندگونه تفسیر میکرده است،چه ممکن است در آن حال که کسی از تفسیری آگاه است که ظاهر قرآن را شرح میکند،از لحاظ علمی آمادگی معرفت تفسیری را داشته باشد که بطن قرآن را شرح میدهد.
بدین گونه معنی عدهای از احادیث مأثور که میگوید قرآن هفت بطن یا
هفتاد بطن دارد،بر ما آشکار میشود.و نیز از همین راه ارزش تدبر به اعتبار این که بطون قرآن را کشف میکند و هر چه تدبر افزونتر شود علم نیز افزایش پیدا میکند،بر ما معلوم خواهد شد.
/1
از آنجا که قرآن مجید خطاب مستقیم از خدای آفرینندۀ هر انسان و به هر انسان است،ناگزیر میبایستی قابل فهم همۀ انسانها بوده باشد.به همان اندازه که بر ایشان مسلّط باشد مفهوم است،از آن رو که خطاب است،و بدین سبب مسلّط است که از خدا است،و چون مردمان از لحاظ علم و ایمان با یکدیگر اختلاف دارند،ناگزیر آیات قرآن درجات گوناگون دارد،و دشواری از همین جا پیش میآید،بدان جهت که درجۀ عالی برای کسانی که درجۀ پایین دارند نامفهوم است.
و در این جا خود قرآن برای حل کردن مشکل دخالت میکند،و آن بدین گونه است که مردمان را در مرزهاشان نگاه میدارد و به آنان فرمان میدهد که آیۀ نامفهوم را کنار گذارند.آن را برای کسانی کنار گذارند که درجات دانش ایشان با آن متناسب است،و خودشان از آیاتی پند و دستور گیرند که در حدّ و مرز افکارشان است و با تراز پختگی عقلی ایشان میخواند.و قرآن حکیم آیۀ قابل فهم را به نام«محکم»میخواند،و آن را که درجهای برتر از سطح فهم خواننده دارد «متشابه»،و به مردمان فرمان میدهد که از محکم پیروی و متشابه را ترک کنند.
/1 و از این جا درمییابیم که مردمان در تفاوت گذاشتن میان محکم و متشابه با یکدیگر برابر نیستند.محکمی که در نزدیک فرد مسلمان آشکار مینماید و با سطح فکری او سازگار است،نسبت به فرد دیگر که سطح فکری پایینتری داشته
باشد،عنوان متشابه پیدا میکند.
و به همین سبب است که در حدیث،در تفسیر متشابه آمده که«چیزی است که بر شخص نادان نسبت به آن سبب ایجاد اشتباه میشود»،و بنا بر این بر کسی که فهم قرآن بهرۀ او نشده،دو کار ضرورت دارد:
1-این که در کنار چنین آیه توقف کند،و گرفتار غرور نشود و چنان تصور نکند که بر فهم آن توانا است و به تفسیر آن نپردازد و دیگران را گمراه نسازد.
2-این که از شخصی با درجۀ فهم بالاتر بخواهد که معنی آیه را به او بیاموزد،و اگر حتی با این آموزش هم نفهمد،لازم است که دانا شدن بر آن را به اهلش واگذارد.
به همین حقایق در آیه ذیل اشاره شده است:
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ-هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ-وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ،فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ» (3/7)-او است آنکه بر تو کتاب فرو فرستاد:آیاتی از آن محکم است که مادر و اساس کتاب است،و آیات دیگری متشابه،اما کسانی که در دلهاشان شک است،برای فتنهجویی و تأویل کردن آن به پیروی از متشابهها میپردازند.
و در حدیث از امام صادق(ع)چنین آمده است:«در قرآن محکم و متشابه است؛به محکم ایمان داریم و به آن عمل میکنیم،و اما به متشابه ایمان داریم ولی به آن عمل نمیکنیم» (1).
1) 6) -تفسیر صافی،ج 2،ص 18.
/1
در حدیث شریف آمده است:«قرآن بر هفت حرف نازل شده است:امر کردن و نهی کردن و تشویق کردن و ترساندن و جدل و داستان و مثل» (1).
و در حدیث دیگر چنین آمده است:«خدای تبارک و تعالی قرآن را بر هفتگونه فروفرستاده است که هر یک از آنها بسنده و شفا دهنده است و آنها عبارتند از:امر کردن و نهی کردن و تشویق کردن و ترساندن و جدل و مثل و داستان» (2).
احادیثی که از نزول قرآن بر هفت حرف سخن میگوید،مؤید یکدیگر است،و گروهی از مسلمانان برای این کلمه تفاسیر دوری آوردهاند،چنان که بعضی از آنان گفتهاند:خدا هفت بار وحی کرد،یا هفت کتاب فرستاد که همۀ آنها قرآن است.
چیزی که هست آن جنبۀ تربیتی که هدف سیاق ظاهر قرآن همان است، به این /1 حروف هفتگانه نیازمند است،چنان که بخشی از آن فرمان دادن به نیکی است و بخشی دیگر بازداشتن از بدی،و دو بخش از آن مربوط است به ترغیب و
تشویق کسانی که کار نیکو میکنند و به آنان وعدۀ بهشت و رستگاری میدهد،و تهدید و ترساندن کسانی که به کارهای بد میپردازند و به ایشان وعید آتش دوزخ و شقاوت و بدبختی میدهد.و این همه برای آن است که یک نیروی اجرایی از خود آیۀ قرآن سرچشمه بگیرد.
آنچه باقی میماند،جدل است که برای کتابی که نشان از اعتقاد دارد ضروری است،چه در دلهای مردمان ساده دل شبهههایی وجود دارد که میبایستی پیش از تزکیۀ نفس به پالودن آنها بپردازند،و راه تصفیه و پالودن جدل و مناقشه است.
و قرآن نشانۀ مهمی دارد که همۀ جوانب آن را فرامیگیرد،و آن نشانۀ حیویت و زنده بودنی است که هر اندیشه را به صورت واقعیتی درمیآورد که در برابر چشم مردمان حرکت میکند،و این نشانه و خصوصیت با یکی از دو چیز تحقق پیدا میکند:یا قصههای تاریخی است که حقیقت داشته و پیش از این به وقوع پیوسته است،و یا امثالی است که حقیقت خارجی ندارد و تنها به عنوان مثل آورده شده است.
و این تقسیمبندی در قرآن کریم فرصتی برای فهم کتاب خدا در اختیار ما قرار میدهد،چه خود تقسیم یک نص-هر چه میخواهد باشد-به شخص قدرتی فراوان برای اکتشاف پوشیدگیهای آن عطا میکند.
/1
آیا وسایل اثبات لغوی که میتوانیم برای فهم قرآن حکیم به آنها اعتماد کنیم،چگونه است؟سه اثبات اساسی برای معنی قرآن در اختیار داریم:لغت و زبان،سیاق،و تفسیر مضمون.
علی رغم این که زبان عربی،از آن رو که برای بیان هر حقیقت لفظی نزدیک در اختیار ما قرار میدهد که با آن مناسبت تمام دارد،و این که اعراب برای هر تطوّر و تکاملی که در یک چیز به وجود میآید لفظی ویژۀ آن برگزیدهاند که آن حقیقت را در آن حال تطور و تکامل آشکار میسازد،کلمات عربی همراه با یک پیچیدگی و پوشیدگی است،که سبب از بین رفتن راهنمایی لفظ و سایههای آن میشود،و اعراب کنونی آن حدت احساسی را ندارند که پیش از این مایۀ تمیز دادن میان دو لفظ«قرب-نزدیک شد»و«اقترب»یا میان«فکر-اندیشید»و«افتکر» میشد،و حتی اکنون از تفاوت میان معانی دو کلمۀ«سار»و«سارب»یا «دلک»و«اولج»و نظایر اینها عاجزیم.
و سبب این امر:
/1 -اولا:کثرت به کار گرفتن الفاظ در جز معانی ادبی آنها،پس در آن
هنگام که یک عرب کلمۀ«قرب»را در میدان مخصوص«اقترب»به کار میبرد، یا حتی کلمۀ«سار»را به جای«سارب»مورد استفاده قرار میدهد،سایههای دو کلمه با یکدیگر آمیخته میشود و الهامبخشیهای خاص آن از میان میرود.
-ثانیا:چنان در اذهان ما جایگزین شده است که الفاظ عربی معانی جامد و محدود شده دارند،و احساس ما نسبت به محور شعاع کلمه از میان رفته است.هنگامی که کلمۀ«جنّ»را به کار میبریم،آفریدۀ عجیب و غریبی در ذهن ما جلوهگر میشود،بدون آنکه لحظهای به این اندیشه بیفتیم که میان این آفریده و کلمۀ«ج ن ن»چه ارتباطی وجود دارد.کلمۀ«جنین»را به کار میبریم،بدون این که بدانیم در این نامگذاری ارتباطی با معنی موجود بودن فرزند در شکم مادرش وجود دارد:«جنین»و«جنّ»هر دو از چشم مردمان پوشیدهاند.
و به همین گونه لفظ«خمر»را برای شراب مستیآور،و لفظ«خمار»را برای روپوش زنان به کار میبریم،بیآنکه توجه داشته باشیم که وجه مشترک در این هر دو لفظ کیفیت«پوشاندن»است که یکی از آنها عقل را میپوشاند و دیگری چهره را.
و بدین گونه الهامبخشیهای لفظ عربی تداخل پیدا میکند و از این راه فهم مهمترین خصوصیت از خصوصیات لغت عربی از دست میرود که اگر از دست نرفته بود فهم قرآن برای ما بسیار آسان میشد.
بنا بر این بر ما واجب است که از فهم تقلیدی الفاظ عربی خود را کنار بکشیم و به افق برتری برسیم که معنی الهامی کلی از آن استشمام میشود.
و این کنارکشیدن و بیرون آمدن برای فهم قرآن کریم ضروری است،چه در قلۀ بلاغتی قرار دارد که به صورت رعایت تناسب فراگیر میان موضوع و لفظ و میان واقعیت و تعبیر از آن خلاصه میشود.و بنا بر این کشف منحنیهای تعبیری و الهامبخشیهای لفظی،در فهم قرآن بیش از هر کتاب دیگر،حایز اهمیت خاص است،چه در این کتاب اساسی همین امر به صورتی خاص و توصیف ناپذیر مورد نظر بوده است.
/1 آنچه باقی میماند پرسش از کیفیت بیرون آمدن است.
و پاسخ آن چنین است:بر فرد لازم است که:
1-خود را از زیر نفوذ بودن آن محیط فکری که برای لفظ معتقد به داشتن معنی جامد است خارج کند.
2-و سپس به آن مادۀ درسی رجوع کنید که همۀ تغییر شکلهای حاصل از صرف شدن کلمه را جمع میکند،و در اندیشۀ یافتن معنایی مناسب برای ارتباط دادن این مجموعه با لفظ مورد نظر بیفتد.مثلا،معانی یعرشون،عرشا،را جمعآوری کند،و به تصریفات لفظ دیگر،عریش و عرش و نظایر اینها بازگردد و از همه آنها معنی بنا و ساختمان فوقانی را استخراج کند که همۀ معانی تخت سلطنت و بنا و رفیع و داربست درخت مو و خیمۀ چوبی عرب یعنی همۀ معانی را که اعراب برای این الفاظ دارند فرامیگیرد.
3-مقایسه کردن موارد استعمال الفاظ با یکدیگر،تا از این راه معنی مشترکی که میتواند همچون معنی جامد میان موارد مختلف تصور شود،به دست آید.و طبیعی است که در استعمال باید آن چیز معتبر شمرده شود که اشخاص متوجه به بلاغت در نظر دارند.
ادیبان امروز،برای پیدا کردن سایه روشنها و الهامبخشیهای کلمات،بیش از آنکه از مراجعه به کتابهای لغت مدد گیرند،از موارد استعمال کلمه در گفتار بلغا بهرهبرداری میکنند،و این بدان جهت است که آنچه در کتابهای لغت آمده،چیزی پیش از ثبت مردهای از موارد استعمال نیست،یا استنباط معنای مشترکی از آنها که مؤلفان کتب به آن پرداختهاند،و بنا بر این اگر خود شخص به یافتن این موارد استعمال و استنباط معنی مشترک و جامع از آنها برخیزد،شایستهتر از آن است که از کتابهای لغت تقلید کند.
و هر کس با تمرین برای یافتن موارد استعمال به یک حس ادبی عالی میرسد که به وسیلۀ آن میتواند به صورتی دقیق تمایز میان دو کلمۀ مترادف را باز شناسد،هر چند نتواند که این تشخیص را /1 به صورت دقیق بیان کند.و اگر مقایسه
کردن موارد استعمال با یکدیگر بهترین راه برای شناختن معنی حقیقی یک لفظ باشد،باید بگوییم که بهترین مقایسه از این گونه سنجیدن موارد استعمال در خود قرآن با یکدیگر است،چه این کتاب،بدون شک،در اوج بلاغت عربی جای دارد که بلیغترین فصحای عرب از معارضۀ با آن عاجز ماندهاند.
بنا بر این،برای کسی که قصد تدبّر در خود قرآن دارد،شایسته است که به جستجوی معنی تحدید شده برای کلمه در خود قرآن برخیزد تا بتواند،از سنجیدن و مقایسۀ موارد استعمال کلمه با یکدیگر،به معنای دقیقی که قرآن از آن در نظر داشته است دسترس پیدا کند.
اگر در اندیشۀ نخستین روزی بیفتیم که در آن به آموختن لغت پرداختیم، خواهیم دانست که سیاق یا اسلوب،نخستین راه این تعلیم است.پدر در آن حال که از کتک زدن سخن میگفت،لفظ عصا را به کار برد و از آنجا دانستیم که عصا وسیلهای برای زدن است،و از لفظ«ولاعة»که مادر در ضمن گفتگو از پختن غذا به کار میبرد،دانستیم که این کلمه به معنی وسیلۀ ایجاد حرارت است.
و در این شک نیست که وجود لفظ در چارچوب متناسب،شاید پیش از تفسیر آن بدون سیاقی که آن را محدود کند،سبب الهامبخش شدن برای معنی آن است.
و قرآن حکیم کتاب بلیغی است که تناسب میان مفردات را در چارچوب سیاق بهگونهای فراهم میآورد که بدل کردن یک لفظ به لفظی دیگر،بدون آنکه زیانی به تناسب کلمات برسد،دشوار است.
به همین سبب،خود عامل سوق دهنده ما را به معانی دقیق کلمات سوق میدهد،بدان جهت که در جایگاهی کاملا متناسب با آن معانی قرار گرفته است؛ پس اگر خواسته باشیم با دقت تمام به معنی لفظ برسیم،میبایستی به پیش و پس آن مراجعه کنیم تا معلوم شود که چه معنایی از این کلمه با آنها مناسبت دارد؛مثلا،
اگر بخواهیم معنی کلمۀ«قصد»را در آیۀ ذیل کشف کنیم:
/1
«وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ» (النحل9/) از مقارنۀ میان«قصد»و«جائر»و«هدایة»به معنی قصد میرسیم،چه در مقابل جائر که به معنی مایل و کج آمده،و بنا بر این قصد به معنی مستقیم است،و چون جائر به معنی ستمگر است،پس قصد به معنی دادگر خواهد بود.
یا اگر بخواهیم معنی«نفش»را در این آیه بدانیم:
«وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ،وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ» (النساء78/) کاری جز آن نداریم که کلمۀ«نفشت»را با«حرث»و«غنم»و «حکم»مقایسه کنیم و معنی تلف کردن کشت و مزرعه را از آن به دست آوریم.
مردی به دیدار یکی از اصحاب پیغمبر(ص)رفت و از معنی کلمۀ«أبّ» در آیۀ کریمهای از قرآن پرسش کرد و آن صحابی آن را ندانست.علی علیه السلام از در درآمد و گفت:معنی این لفظ در خود آیه موجود است که خداوند متعال گفته است:
«وَ فٰاکِهَةً وَ أَبًّا مَتٰاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعٰامِکُمْ» (عبس31/-32) که فاکهة یعنی میوه برای خود شما است و ابّ یعنی علوفه برای چارپایان شما.
شناخت چارچوب تاریخی که شاهد نزول وحی بوده،و شناخت مورد خاص که آیه در آن نازل شده،و ایستار اجتماعی که آیه با آن رو به رو شد،در فهمیدن معنی دقیق آیه تأثیر فراوان دارد.
شناختن تفاسیر ائمۀ وحی(ع)در مورد آیه،از شناخت معانی آن قاطعیت دارد.چیزی که هست،تفاسیر امامان(ع) /1 گاه با یکدیگر اختلاف دارد،یا تنها تطبیق واحدی از آیه را بیان میکند،که در این صورت میبایستی راهی را برگزینیم
تا از آن راه به فهم معنی عامی برسیم که،از یک سو،مشکل اختلاف را حل میکند و،از سوی دیگر تطبیقهای فراگیرتری برای آیه فراهم میآورد.و از همین رو نباید در نصّهای وارد شده در تفسیر آیات جمود داشته باشیم و آنها را معانی یگانهای که آیه میتواند تحمل کند بدانیم،بلکه میبایستی آنها را وسیلهای برای معنی فراگیرتر آیه قرار دهیم.و باید در این باره به تحقیق بپردازیم که چگونه و چرا آیه در حالت خاصی مورد تطبیق قرار گرفته که در تفسیر مورد نظر آمده است،تا از این جا بر ما معلوم شود که آیا تطبیق آیه بر مورد متشابهی امکان دارد یا نه.
مثلا در بعضی از نصّهای تفسیری آمده است که آیۀ:
«إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ» (66/106) دربارۀ عمّار بن یاسر نازل شده؛بسیار خوب،آیا ممکن است آیه را در عمار ببندیم و به او منحصر سازیم؟هرگز.بلکه لازم است در این اندیشه بیفتیم که چگونه آیه در حالت عمار مورد تطبیق قرار گرفت.آیا از آن جهت نبوده است که او مجبور به شرک شد و لذا به زبان خود چیزی را به ایشان داد که خواستار آن بودند؛و آیا چنان نیست که اگر نظیر این حادثه برای شخص دیگری تکرار شود و او کاری همچون عمار کند بر او نیز قابل تطبیق است؟ این روش اندیشیدن در قرآن،این کتاب را در اذهان ما زنده نگاه میدارد.
و دین به آن فرمان داده چنان که در حدیث آمده است:«اگر چنان بود که قرآن با مرگ کسانی که دربارۀ آنان نازل شده بود از میان برود،همۀ آن را میبایستی از میان رفته بدانیم،ولی مثل آن همچون خورشید است که هر روز تازه است».
از این جا ضرورت بهرهگیری از تفسیر صحیح با فهم فراگیر برای دسترس پیدا کردن به مرزهای تطبیق تفسیر برای همۀ آیه آشکار میشود.
/1
روش و برنامۀ تدبّر در قرآن -تدبّر و صفات نفسانی -تدبّر و صفات عقلی -تدبّر و سیاق قرآنی -تدبّر و واقعیّت خارجی -تدبّر و تحقّق بخشیدن به قرآن -خلاصهای از روش تدبّر در قرآن
/1
آن کس که میخواهد به تدبّر در آیات قرآنی بپردازد و معانی آنها را نیکو فهم کند،و سپس بتواند راههای تدبر را در نفس خود مورد تطبیق قرار دهد،و به شناخت حقایق مندرج در آیات برسد،لازم است عدهای از صفات نفسانی را مالک باشد که بعضی از آنها را ذکر خواهیم کرد:
1-مؤمن بودن به این که قرآن کتابی است که پروردگار آسمانها آن را بر بندۀ خود وحی کرد تا بشارت دهنده و بیم دهنده بندگانش،و نیز راهنمای به حق و چراغ روشن کنندۀ راه ایشان بوده باشد.
قرآن را،به عنوان این که خطابی از خداوند متعال به ما است،میبایستی بخوانیم.در حدیث آمده است:«هرآینه در قرآن خواندن نجوا کردن بیواسطه با پروردگار صورت میگیرد؛پس توجه داشته باش که کتاب پروردگار و منشور ولایت خویش را چگونه میخوانی،و چگونه به اوامر و نواهی او پاسخ میدهی و حدود او را برپا میداری» (1)آن سند ارتباط ما با آفرینندۀ بازگرداننده یعنی با خدا است.
/1 قرآن نجات دهندۀ از هر گمراهی و بدبختی است.در حدیث آمده است که:«قرآن پیمان خدا با آفریدگان او است،پس شایسته است که انسان مسلمان
1) 1) -تفسیر صافی،ج 1،ص 47.
مراقب پیمان خویش باشد».
گاه قرآن در نصهای خود روی سخن با رسول اللّٰه(ص)دارد،ولی تنها او منظور نظر نیست،بلکه با او هر شخص دیگری که پس از وی میآید طرف خطاب است.در حدیثی مأثور از امام صادق علیه السلام آمده است که قرآن بر لغت و مفهوم «مقصودم تویی،ولی ای همسایه تو نیز گوش فرا دار»نازل شده است،یعنی طرف خطاب پیغمبر صلی اللّٰه علیه و آله و سلم است ولی من و تو و همۀ پیروان او را شامل میشود.
هنگامی که قرآن میگوید:
«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ» (47/19)-پس بدان که معبودی جز خدای یگانه نیست و از گناهت آمرزش خواه.
لازم است به استغفار و طلب آمرزش بپردازم،چه خدا مرا شخصا طرف خطاب قرار داده است.
و هنگامی که خدا میگوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا -ای کسانی که ایمان آوردهاید.» واجب است که آمادۀ اجرای فرمان او باشم و بگویم:لبیک-اللهم-لبیک؛ ما ذا تأمرنی-به چشم،خدایا،به چشم،به من چه فرمان میدهی.
و در آنجا که میگوید:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ» -ای مردمان!میگویم:بلی،چه باید بکنم؟و به همین گونه در سایر موارد.
اولیای عارف و دانای خدا قرآن را بدین گونه میخواندند:هنگام تلاوت یک آیه،پوستهای بدنشان به لرزه درمیآمد و دلهاشان مضطرب و پریشان میشد، و گاه بر اثر شدت کارگر شدن آیه در وجودشان گرفتار بیهوشی میشدند.
/1 امام صادق علیه السلام آیهای را در نماز تلاوت و آن را چندبار تکرار کرد.
سپس بانگی برآورد و بیهوش بر زمین افتاد.و چون به هوش آمد و دربارۀ حادثه از او پرسش کردند،گفت:«چندینبار آن را تکرار کردم و سرانجام چنان به نظرم رسید
که آن را از گویندهاش میشنوم و دیگر نتوانستم خود را به سبب معاینۀ قدرت او سر پا نگاه دارم» (1).
2-از صفت ایمان داشتن به قرآن صفت بزرگوارانۀ دیگری نشأت میگیرد که عبارت از آمادگی برای مورد عمل و تطبیق قرار دادن آیات آن است.این صفت شرطی مهم برای فهم آیات خدا است،چه تسلیم پیش از جستجوی حق سبب آماده شدن نفس برای بحث مجرد است،به همانگونه که استکبار و تردید داشتن در قبول نتایج بحث علمی از ارزش این بحث در نزد انسان میکاهد و در نتیجه او را از این بحث منصرف میکند.
از این رو بر انسان لازم است که قرآن را پیشوای خود قرار دهد و زمام کار خود را به آن تسلیم کند،و این کار را پیش از تلاوت آیات انجام دهد.و امام علی علیه السلام در وصف انسان مؤمن چنین میگوید:«کتاب زمام او را به دست گرفته و راهبر و پیشوای او است؛آنجا که سنگینی او از میان برود،فرود میآید،و هر جا که منزل او است پایین میآید».
و گروهی از مردم قرآن میخوانند و آن را به مقتضای هوای نفس خویش چنان تأویل میکنند که از عمل کردن به آن خود را دور نگاه دارند؛بدانید که اینان به فهم قرآن هرگز دست نیافتهاند،بلکه تلاوت قرآن بر وزر و وبال آنان افزوده است.
کسی به علم قرآن دسترس پیدا میکند که نسبت به حق فروتنی کند و در برابر خدا تسلیم شود و در صدد جستن واقعیت باشد،در حالی که پیش از آن آمادۀ پیروی حقیقت و در صدد یافتن آن بوده است.
1) 2) -تفسیر صافی،ج 1،ص 47.
/1
از مهمترین صفات عقلی ضروری برای تدبر،تمرکز توجه و شجاعت است.
1-تمرکز پرتوهای خورشید در کانون یک عدسی سبب تبدیل یافتن این پرتوها به نیرویی پرقدرت است،و چنین است تمرکز پرتوهای فکر در موضوع و نقطۀ واحد که بر فعالیّت اندیشه میافزاید و سبب کشف شدن آشکار حقایق میشود.
هر چه این تمرکز شدیدتر باشد دشواری آن بیشتر است،چه،نفس در مقابل تفکر در امری یگانه مقاومت نشان میدهد،ولی بر کسی که میخواهد بفهمد واجب است که نفس خویش را به عمل تمرکز تمرین دهد،و چنان کند که تمام اهتمام خویش را در مدت چند لحظه به یک امر واحد متوجه سازد و آن را بفهمد و بشناسد.
و به همین جهت در احادیث به ترتیل قرآن سفارش شده،چه این گونه خواندن قرآن به تمرکز نزدیکتر است تا خواندن با شتاب آن.امیر المؤمنین علیه السلام در تفسیر این آیه:
«وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً» -قرآن را به صورت روشن و آشکار بخوان، /1 گفت:
«آن را به صورت آشکار بخوان،و همچون شعرش به سرعت مخوان،و مانند ریگش پراکنده مساز،بلکه دلهای سخت خود را به حالت ترس درآورید و در اندیشۀ رسیدن به پایان سوره مباشید».
و امام جعفر صادق علیه السلام در تفسیر آیۀ:
«وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً» گفت:«یعنی در آنجا که سخن از وعده و وعید است بایست و در امثال و مواعظ آن به تفکر بپرداز» (1).
2-شجاعت صفت دوم عقلی است که هر کس خواستار علم است باید به آن آراسته باشد،چه بیاعتمادی به نفس سبب تردید پیدا کردن شخص به نتایج پژوهشها و بحثهای او خواهد شد،و از این جا اهمیت شجاعت نفسانی در قبول نتایج آشکار میشود.
حق برای بسیاری از مردم ظاهر میشود.ولی گروهی اندک از مردم آن را میبینند.چرا؟بدان جهت که اکثر ایشان از دیدن آن بیم دارند،و میترسند که با پذیرفتههای فکری و رسوبات تقلیدی و سنّتی آنان تعارض پیدا کند،و با افکار اجتماع و محیط زندگی ایشان متناقض درآید،و به همین سبب به آن نزدیک نمیشوند،بلکه اگر حق به ایشان نزدیک شود،چشم فرومیبندند.بنا بر این اگر بخواهیم در عرصه تدبّر جولان کنیم،لازم است به شجاعت فهم آراسته باشیم،و حق را برتر از همه چیز قرار دهیم.پس اگر معارض با اندیشههای سابق یا متناقض با افکار مردم باشد،ناگزیر باید به خود بگوییم که حتما از آن پیروی خواهیم کرد، چه تنها با این روح شجاعت است که میتوانیم به اکتشاف حقایق برسیم.
آراء مفسران در اطراف آیه نباید مانع تدبر تازۀ ما در معنای آن شود،هر اندازه هم که به آن آراء احترام بگذاریم باز چنین است،چه ممکن است آنان نسبت به معنای آن نادان بوده باشند،و یا در مورد پارهای از معانی آن چنین بوده باشند،و من بتوانم به کشف آن معانی توفیق حاصل کنم.
1) 3) -تفسیر صافی،ج 1،ص 47.
/1
سیاق در بیان واقعیت علمی برای قرآن نقشی بزرگ دارد،و سبب آن این است که قرآن ارتباط آیهای را به آیۀ دیگر به صورت دقیق مورد ملاحظه قرار میدهد.و پیوستگی آیات یا کلمات داخل یک آیه به یکدیگر،از یکی از دوگونه خارج نیست:ارتباط علمی یا تربیتی.
قرآن،واقعیت ارتباط حقیقتی را به حقیقت دیگر منعکس میسازد و آنها را با هم ذکر میکند؛مثلا:خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ» -و بدان که معبودی جز خدای یگانه نیست و برای گناهت آمرزش بخواه.
رابطۀ میان آمرزشخواهی از گناه و یگانه شناسی خدا رابطهای واقعی است که حقیقت پروردگاری از یک سو و بندگی از سوی دیگر آن را تثبیت میکند.چه معتقد بودن به یگانگی خدا مستلزم معتقد بودن به بندگی فرد است،و آشکار است که بنده میبایستی در برابر خدا خاضع و خاشع باشد.
/1 و درست همانند این علاقه و ارتباط در این گفتۀ خدای تعالی موجود است:
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ» (21/25)-
هیچ فرستادهای را نفرستادیم مگر این که به او وحی کردیم که معبودی جز من وجود ندارد،پس مرا بپرستید.
پس ارتباط میان بندگی خدا و معتقد بودن به یگانگی او،از این رو امری واقعی است که بنده مسئولیت بندگی خدا را بر عهده دارد،و بدین گونه است ارتباط میان آیات در این گفتۀ خدای تعالی:
«وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰاوَ یُشْهِدُ اللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ* وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ» (البقره205/)-و بعضی از مردم چنانند که گفتۀ ایشان دربارۀ زندگی دنیا تو را به شگفتی میاندازدو خدا را بر آنچه در قلب خود دارد گواه میگیرددر صورتی که او از سختترین دشمنان است*و چون پشت کند و برود به تلاش کردن برای تباهی در زمین میپردازد و کشت و نسل را هلاک میکند،و خدا فساد را دوست ندارد.
که در آن ارتباط آیۀ اول به آیۀ دوم برخاستۀ از ارتباط میان صفات منافقان است،و ایشان از یک سو کلام خود را به ظاهری جذاب و گیرنده آرایش میدهند، و از سوی دیگر به فساد و تباهی میپردازند.
قرآن از نمونهای از مردم برای ما سخن میگوید،و به همین سبب به ذکر همۀ صفات آنان میپردازد،و هیچ صفتی در ایشان بدون صفتی دیگر رشد پیدا نمیکند.
این ارتباط را در پایان آیاتی مییابیم که غالبا به یاد از یک یا دو صفت خدا پایان میپذیرد.ارتباطی با گونۀ مضمون یاد شدۀ در آیه دارد،و مثلا در این آیات کریمه دامنۀ ارتباط آخر آیه را به مضمون آنکه ارتباطی واقعی است مییابیم:
«وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ» (الشوری28/)-و او است آنکه پس از نومید شدن ایشان باران را فرومیفرستد و رحمت خود را بر همه میگستراند و او سرور ستوده است.
ولی و سروری که بندگان خود را دوست میدارد،باران را بر ایشان فرو میریزد،و حمید و ستوده رحمت خود را بر آنان میگستراند، /1 و بدین ترتیب ارتباط محکمی میان ولایت و سروری و فرو فرستادن باران و گستردن بخشایش و رحمت وجود دارد.
و اعراب از وجود این ارتباط آگاه بودند و از آن بسیار چیزها میآموختند.
عربی صدای مردی را شنید که این آیه را تلاوت میکرد:
«وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا کَسَبٰا نَکٰالاً مِنَ اللّٰهِ و اللّٰه غفور رحیم»-و دستهای مرد دزد و زن دزد را در مقابل آنچه کسب کردهاند همچون کیفری از جانب خدا قطع کنید،و خدا آمرزنده و مهربان است.
و به او گفت:خطا کردی!و آن مرد گفت:چگونه؟گفت:مغفرت و رحمت مناسبتی با بریدن دست دزد ندارد!و سپس آن مرد توجه پیدا کرد و پایان آیه را بار دیگر چنین خواند:
« وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -و خدا توانای حکیم است».
و آن مرد عرب گفت:آری،به عزت خود آن را گرفت و به حکمتش قطع کرد.
و خوانندۀ قرآن دانست که چگونه لازم است پایان آیه،از لحاظ ارتباط واقعی متناسب با آغاز آن بوده باشد.
از آنجا که قرآن کتاب آموزش و پرورش است،و از آنجا که صفات نفس با یکدیگر دارای پیوستگی و ارتباط است،قرآن مجید،در صورتی که نفس آدمی از جهت افراط طغیان کند،توجیهاتی را بر آن تحمیل میکند که او را به حکمت و فرزانگی درمان کند،و اگر طغیان بر اساس تفریط بوده باشد،درمان با حکمتی دیگر صورتپذیر میشود،و چندان آن نفس را تعدیل میکند که به حالت تعدیل و میانهروی درآید.
و از مطالعۀ در ارتباط آیات پرورشی به یکدیگر،بهرهای از آگاهی نسبت به آنچه در جانها نهفته و شناختی از آن قوانین تربیتی که حاکم بر آنها است، نصیب ما میشود، /1 و همچون مثالی از این علاقه این گفتۀ خداوند متعال را یادآور میشویم:
«وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (البقرة195/)-و در راه خدا انفاق کنید،و خود را به دست خویش به هلاکت میندازید و نیکویی کنید که خدا نیکوکاران را دوست میدارد.
شمارۀ جملههای این آیه سه است:نخست در انفاق؛دوم در نهی از انداختن خویش به هلاکت؛و سوم در نیکوکاری.پس علاقۀ میان آنها با یکدیگر چگونه است؟ نخست که خدا به انفاق فرمان داد،جانها به آن توجه پیدا کرد و بیم از کوتاهی کردن در انفاق در آنها به وجود آمد.سپس جملۀ دوم میآید که در آن از هلاک کردن خود نهی میشود،و این هلاکت نتیجۀ آن است که انفاق را ترک کنند.و چون نفوس بشری به صورت فطری با بخل تقارن دارد،ناگزیر باید به صورتی کفۀ انفاق مورد ترجیح قرار گیرد و جلوگیر از بخل طبیعی شود،و به همین جهت جملۀ سوم «وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» در جایگاه شایستۀ خود قرار میگیرد.
و شاید از سیاق آیۀ مبارکه چنین استنباط شود:انفاق دو درجه دارد،یکی انفاقی است که چون صورت نگیرد آدمی هلاک میشود و همچون انفاق و هزینه کردن برای درمان که بخش اول آیه به آن فرمان داده است،و دیگری انفاق اضافی است که نیکوکاران به آن میپردازند و بخش دوم آیه به آن فرمان داده است.
/1
هر کس خواستار فهمیدن قرآن باشد،باید به وسیلۀ حرکت،به آن زندگی و تپندگی بخشد،و این امر از طریق تطبیق آیات کریمۀ آن با واقعیت خارجی صورت میگیرد.
برای آیات قرآن،در هر عصر کسانی وجود دارد که این آیات میتواند بر آنها تطبیق شود،و همانگونه که آیۀ متقین و پرهیزگاران بر کسانی قابل تطبیق است،آیۀ فاسقان و بدکاران نیز به کسانی میتواند تطبیق شود،و به همین جهت چون شخص بخواهد در قرآن تدبر کند،باید به بحث و جستجو دربارۀ اینان نیز بپردازد.و بنا بر این کتاب مبین قرآن صورت یک برنامه پیدا میکند که علاوه بر تدبر شخص را به حقایق فراوان رهبری خواهد کرد،از آن جهت که فرد را به فهم حوادث معروف آشنا میسازد،و مثل آن در این هنگام مثل یک راهنما در یک موزۀ آثار باستانی است.که اگر،علاوه بر خود آثار،راهنماییهای وی نباشد،هرگز فایدۀ کامل مورد نظر از دیدار موزه حاصل نمیشود،و همین سبب آن است که معاصران با نزول وحی آن را بخوبی میفهمیدند و از وسعت علم و پختگی فهم تا مقام انبیا بالا رفته بودند،بدان جهت که وحی را در پناه حوادث روزانه دریافت میکردند،چه قرآن همراه با حوادث دوران رسالت روز به روز نازل میشد.و قرآن خود علت نزول تدریجی آن را تثبیت و استوار کردن آیات آن دانسته است:
«وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً» (الفرقان32/)- /1 و کسانی که کافر شدند گفتند:چرا قرآن یکباره بر او نازل نشد؟از آن رو چنین کردیم و خرد خرد آن را فرستادیم که قلب تو به آن آرام و قرار پیدا کند.
پس اگر بخواهیم به فهم کتاب برسیم،ناگزیر باید حوادث روزانه را بر آن عرضه کنیم،تا از این راه حقایق نهفتۀ آنها بر ما مکشوف شود.در حدیثی از امام علی(ع)آمده است که گفت:«از رسول اللّٰه(ص)شنیدم که گفت جبرئیل نزد من آمد و گفت:یا محمد،در امت تو فتنهای بروز خواهد کرد،و من گفتم که راه رهایی از آن چیست؟گفت:کتاب خدا است که در آن گزارش روزگار پیش از شما و گزارش روزگار پس از شما و حکم دربارۀ آنچه میان شما میگذرد آمده است،و آن قاطع است و هزل و شوخی نیست» (1).
در این حدیث:خدا فرمان داده است که فتنه و پیشامد را بر قرآن به منظور شناختن فرمان خدا عرضه کنند،و این گونهای از تطبیق قرآن بر زندگی واقعی است.
و در حدیثی دیگر رسول اللّٰه(ص)گفت:«پس چون فتنهها همچون پارههای شب تاریک بر شما مایۀ اشتباه شود،بر شما باد به قرآن که شفاعت کنندۀ مورد قبول و هلاک کننده راستین کسی است که از آن دوری جوید».
1) 4) -تفسیر صافی،ج 1،ص 9.
/1
بزرگترین فایدهای که عاید شخص تدبر کنندۀ در کتاب خدا میشود،تزکیۀ نفس و ساختن شخصیت است.این حقیقتی است که ما از زمان ولادت حایز شخصیتی مثالی و کمال مطلوب نیستیم،و پرورش و پیشرفت ما وابسته به بسیاری از چیزهایی است که باید آنها را ترک کنیم؛آیا چه کس پس از بزرگ شدن مسئول تربیت ما خواهد بود؟و اگر همانگونه که هستیم باقی بمانیم چه کس زیان خواهد کرد؟یقینا به تربیت و پرورش یافتن نیازمندیم،ولی چه کس باید ما را تربیت کند؟قرآن عالیترین وسیله برای تربیت نفوس و جانهای ما است،بنا بر این بر هر کس واجب است که خود را بر قرآن عرضه کند و انحرافات خویش را بشناسد.
بزرگترین مانعی که بر سر راه تربیت شخص وجود دارد،این است که همۀ اشخاص معتقد به آن نیستند که خودشان کسی هستند که باید در زندگی توجیه شوند و راه درست به ایشان نشان داده شود،و دیگران را شایستۀ این راهنمایی میدانند،و خود را منزه از آن میشناسند که مشمول تعالیم تازه به منظور اصلاح شخصیت شوند.در این جا لازم است که فرد از این مانع با القای این واقعیّت به شخص خویش که آن کس که نیازمند به این تعلیم است خود او است بگذرد،و به آنجا برسد که در هر داستان که همانند آن را در جان و نفس خود مییابد،چون همان کاری را که قهرمان داستان کرده است به انجام برساند باطل میشود،و این
که هر مثل را میتواند با تجسم بخشیدن به منظور آن بر خود تطبیق کند.و این که به هر پاداشی،در صورتی که به انجام دادن کار نیک بپردازد،میتواند برسد،و اگر گناهی مرتکب شود گرفتار عقوبت آن خواهد شد،و بدین گونه چنان میشود که /1 آیات کتاب خدا بر گرد جان او گردش میکند و از این راه تربیت ذات و تزکیۀ نفس او امکانپذیر میشود.
به همین رو در حدیث از امام صادق علیه السلام دربارۀ اصحاب پیغمبر(ص)آمده است که«یکی از ایشان در مدت یک ماه یا کمتر یک بار خواندن قرآن را به پایان میرسانید؛قرآن نباید به شتاب خوانده شود،بلکه لازم است به آهستگی و با توجه خوانده شود،و چون به آیهای برسی که از بهشت در آن سخن رفته،در آنجا توقف کن و از خدای تعالی خواستار بهشت شو،و چون به آیهای برسی که در آن از آتش یاد شده،توقّف کن و از آتش به خدا پناه بر» (1).
این در مورد پاداش و کیفر بود،و اما در مورد داستانهای تاریخی،چگونه ممکن است در پرتو آنها تزکیۀ نفس عملی شود؟ امام صادق(ع)میگوید:«بر شما باد توجه به قرآن:آنچه را در آن بیابید که سبب نجات کسی پیش از شما بوده،بپذیرید،و از آنچه سبب هلاک کسان پیش از شما شده دوری گزینید» (2).
از این راه میتوانیم کجرویهایی را که دلخواه جانهای ما است کشف کنیم،و آمادۀ اصلاح کردن آنها با قرآن شویم.و نیز میتوانیم آیات را به شکلی فراگیرتر و ژرفتر بفهمیم،از آن رو که همسر شدن با قانون(موجود در قرآن)از طریق تحقّق بخشیدن آن بر نفس(به اعتبار آن همچون موضوع خارجی قانون) عالیترین وسیله برای فهم آن هر دو با هم است.
/1
پیش از عرضه داشتن روش و برنامه باید به دو امر اشاره کنیم:
الف:این که برنامه خلاصهای است از آنچه در صفحات پیش گذشت و ما آن را برای سپردن به ذهن در این جا خلاصه کردهایم.
ب:همانگونه که قرآن دو جنبۀ تزکیه و تعلیم دارد،برنامه نیز چنین است و ما آنها را با هم ترکیب میکنیم تا یک برنامۀ کامل در اختیار داشته باشیم:
و اما برنامۀ خلاصۀ تدبّر چنین است:
1-هدف از تدبّر،ساختن شخصیت خواننده و رسیدن او به هدفهای مشروع خویش،و شناختن حق و یافتن نیروی کافی برای روان کردن آن است.
2-تدبّر به معنی تفکر و اندیشیدن منطقی در معنی حقیقی آیه است،در صورتی که تفسیر به رأی عبارت از بینیازی نشان دادن به این تفکر است از راه جعل کردن معنایی برای آیه؛و تدبّر واجب است و تفسیر /1 به رأی حرام.
3-محور تدبّر بحث و جستجو دربارۀ آن قوانین علمی است که آیات قرآن آنها را شامل میشود،یا آن روشهای تربیتی که این آیات از آنها حکایت میکند،و به صورت خلاصه شناختن ظاهر تربیت و باطن علم از قرآن است.
4-محور تدبر منحصر به حقایقی است که فکر شخص تدبر کننده میتواند آنها را بفهمد(و به نام محکم خوانده میشود)اما آنچه را که نمیتواند بفهمد(و به
نام متشابه خوانده میشود)باید برای زمانی باقی گذارد که بتواند آن را فهم کند.
5-برای معرفت ظاهر قرآن لازم است،به دو شرط،به لغت و کتاب لغت رجوع شود:اول،پالودن آن از رسوبات محیط تنگ و تمرکز پیدا کردن بر معنای عربی پاک آن؛دوم،اندیشیدن در آن مادۀ اساسی که دیگر معانی خاص از آن سرچشمه میگیرد،و بدین گونه امکان به دست آوردن موارد استعمال لفظ برای دسترس پیدا کردن به معنی واحد مشترک آنها که باید به آن متمسک شویم،فراهم میآید.
6-موارد استعمال لفظ را در قرآن جمع آوری و آنها را با یکدیگر مقایسه کن تا بر حسب آنچه سیاق هر یک از آنها به آن رهبری میکند،معنی مشترک میان آنها را پیدا کنی.
7-در آن هنگام که در آیهای تدبّر میکنی،این پرسش را از خودت طرح کن:چرا قرآن این کلمه را برگزیده و وجه تمایز آن با کلمات مترادف آن چیست؟و در چارچوب مواد 5 و 6 به یافتن پاسخ این پرسش بپرداز.
8-به جستجو در یک کتاب تفسیر صحیح بپرداز،و از آن بپرهیز که جنبۀ عمومیت قرآن را به مورد نزول خاص آن،یا به تطبیق تاریخی واحد محدود کنی، بلکه پس از یافتن مورد خاص آن را در مورد امثال آن در معرض تطبیق قرار ده.از خلال اینها صفاتی را خواهی شناخت که سبب لزوم نزول آیه یا تطبیق آن بر آنها بوده است.
9-ظاهر قرآن را به هفت قسمت تقسیم کن:امر و تشویق و نهی و ترساندن و داستانهای تاریخی و مثلهای بیانی و مجادلۀ با دشمنان.و در صدد یافتن پاسخ این پرسش برآی که در آیۀ مورد نظر چند تا از آنها وجود دارد.
/1 10-و در باطن آیه به یافتن ارتباط هر جمله به جملۀ دیگر و هر آیه به آیۀ پس از آن و ارتباط مجموعهای از آیات به مجموعهای دیگر برخیز،و به جستجوی دو نوع رابطه میان آنها توجه داشته باش:
الف:رابطۀ علمی بدان سان که یکی از آنها سبب دیگری یا هر دو سبب
جمله یا آیه دیگر شده باشد.
ب:رابطۀ تربیتی بدان سان که یکی مستلزم دیگری باشد،تا مجموع به صورت روش و برنامۀ تکامل یافتهای برای تربیت فرد و تزکیۀ نفس او شود.
11-بر تو واجب است که به صفات نفسی و عقلی متصف شوی تا امکان اکتشاف حقایق قرآنی برایت فراهم آید،و اینها عبارت است از:
الف:ایمان داشتن به وحی،و این که وحی وثیقهای میان تو و پروردگار و خطاب مستقیمی از جانب آفریدگار تو است.
ب:و آماده بودن برای به کار بستن تعلیمات او،و تسلیم شدن به افکار او حتّی در آن صورت که مخالف با مصالح تو باشد یا با آداب و عادات گذشتۀ تو و افکار اجتماعت مخالف باشد.
ج:متمرکز ساختن جستجوی حقیقت در کانونی یگانه که به نام تمرکز فکر یا تروّی خوانده میشود.و این تمرکز ژرفای تدبّر دور دامنه است و اگر جز این باشد،مواد دیگر در این برنامه چیزی جز پوستهای بدون مغز نخواهد بود.
د:شجاعت توسّل به حق و اعتماد به عقل یا به واقعیتی که عقل به سوی آن رهنماست.
12-در صدد یافتن تطابقی خارجی و زنده برای موضوعات قرآن حکیم،و یافتن اشخاصی باش که قرآن آنان را توصیف میکند،و از اوضاعی که قرآن بیان کنندۀ آنها است،و نتایجی که قرآن از آنها سخن میگوید.
/1 13-آیات قرآن را بر خودت در معرض تطبیق قرار ده،تا در آن هر چه را که قرآن شرح داده است بیابی،و از آنچه ممکن است به تو برسد بیمناک شوی.
/1
سورۀ حمد /1
در کتاب محمد بن مسعود العیاشی با اسناد از رسول اللّٰه(ص)آمده است که به جابر بن عبد اللّٰه انصاری گفت:
«ای جابر،آیا میخواهی پرفضیلتترین سوره را که خدا در کتابش فروفرستاده به تو بیاموزم.گفت:بلی،پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا،آن را به من بیاموز.پس حمد را که مادر و اصل کتاب است به او آموخت.سپس گفت:
ای جابر،آیا میخواهی از آن آگاهت سازم؟گفت بلی پدر و مادرم فدای تو باد، مرا آگاه کن.پس گفت:این درمان هر درد است مگر سام،و سام مرگ است».
و از سلمة بن محرز از جعفر بن محمد الصادق(ع)روایت است که گفت:
«هر کس که سورۀ حمد او را شفا ندهد،هیچ چیز شفا دهندۀ او نیست».
و از امیر المؤمنین(ع)روایت است که گفت:رسول اللّٰه(ص)گفت:
/1 «خدای تعالی به من گفت:ای محمد،ما به تو سبع المثانی و قرآن عظیم دادیم و منت گذاشتن بر من را مخصوص فاتحة الکتاب ساخت و آن را در مقابل تمام قرآن قرار داد.و فاتحة الکتاب شریفترین چیز در گنجینههای عرش است،و خدا آن را به محمّد اختصاص داد و به آن وی را مشرف ساخت،و هیچ یک از پیامبرانش را در آن شریک او قرار نداد جز سلیمان که بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را از آن به او عطا کرد.آیا نمیبینی که چون از بلقیس حکایت میکند چنین میگوید:
«إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتٰابٌ کَرِیمٌ، إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» .آگاه باش که هر کس آن را،با معتقد بودن به دوستی محمد و آلش،و مطیع بودن به فرمانش،و ایمان داشتن به ظاهر و باطن آن تلاوت کند،خداوند در برابر هر حرف آن یک حسنه به او عطا میکند،که فضیلت هر یک از آنها از دنیا و هر چه از گونههای مختلف مالها و نیکیها که در آن است بیشتر است.و هر کس به قاری قرآنی که این سوره را میخواند گوش فرادهد،به اندازۀ یک سوم پاداشی که به خواننده میرسد بهره خواهد داشت.پس بر شما باد که هر چه بیشتر از این نیکیهای عرضه شدۀ برای شما بهره گیرید،و مگذارید که این غنیمت از دست شما برود و در دلهای شما حسرت از دست رفتن آن بماند.
(مجمع البیان،ج 1،ص 17-18)
/1
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (1) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (2) اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (3) مٰالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ (4) إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ (5) اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (6) صِرٰاطَ اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّینَ (7)
/1
[1]
« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -به نام خداوند بخشندۀ مهربان.» به وسیلۀ چه چیز میاندیشیم و تصمیم میگیریم و به کار برمیخیزیم؟آیا جز به نیروها و به کارمایهها است؟چه کسی مالک این نیروها است و با این کارمایهها به ما مدد میرساند؟آیا او خدا نیست؟بنا بر این هر نیرویی که به آن میاندیشیم یا تصمیم میگیریم یا به کار برمیخیزیم،نشانه و آیهای از آیات خدا و نامی از نامهای نیکوی است،و بر ما واجب است که بگوییم:به نام خدا پیش از هر موج اندیشه و درخشش اندیشه و جنبش عمل.او خدایی است که ما را آفریده و راهنمایی کرده،پس هر چیز را به نام او آغاز میکنیم،چه در حقیقت هر چیز نامی از نامها و آیتی از آیات بزرگ او است.
و نامهای خدا همه مظاهر بخشندگی او است،و بخشندگی او گسترده و پایدار است.و از رحمت فراگیری که بر همه چیز گسترده میشود به لفظ «الرحمن»تعبیر میکنیم،به همانگونه که از رحمت دایمی او که همیشه بوده و همیشه خواهد بود،با لفظ«الرحیم»یاد میکنیم،و زود باشد که رحمت دایمی خدا در روز دیگر به صورت باغهای پر وسعتی تجسم پیدا کند که به مؤمنان
اختصاص دارد. /1 و اما در دنیا رحمت خدا به همۀ بندگانش از مؤمن و کافر میرسد، و میبایستی که در هر کار بزرگ و کوچک بندگی را به او اختصاص دهیم و تنها از او مدد خواهیم.
[2]
هنگامی که از خدا سپاسگزاری میکنیم و او را با صفات نیکی که در او است و در عمل به صورت نعمتهای بزرگ و فراوان او بر ما تجلّی پیدا میکند که آشکارترین آنها نعمت توجه او به جسم و جان ما است و با آن خدا انسان را بزرگوارترین و برترین آفریده از بسیاری از آفریدههای خود قرار دهد میستاییم،بیشتر متوجه تربیت و رعایت خداوند متعال هستیم و آن را سپاسگزاری میکنیم.ولی این تربیت تنها به آدمی اختصاص ندارد،چه،همۀ موجودات زنده از این نعمت تربیت و رعایت خدا در حق خود،از زمان به دنیا آمدن تا هنگام مرگ،برخوردارند.گیاه، نعمت عنایت را از جانب خدا دریافت میکند،که این نعمت در پرتوهای خورشید تجسّم پیدا کرده است،و از آب آسمان که بر آن فرومیریزد،و املاح زمینی و بادهای به ثمر رسانندۀ گلها و...
خشکی و دریا کوهها و ستارگان و کهکشانها و...همه از توجّه و عنایت خدا و رعایت دایمی او برخوردارند.
پس باید در برابر خدا به حال خضوع و خشوع بایستیم که عنایت و رعایت او ما و هر چه را که متنعم به این غایت است شامل میشود،و بگوییم:
« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است.» [3]
و صفت دومی که خدا را بر آن ستایش میکنیم و به آن از او نام میبریم،رحمت گسترده و دایمی او است که او:
« اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -بخشندۀ مهربان است.» [4]
چیزی که هست نعمتهای خدا عبث و بدون حکمت نیست.هدف
آنها تربیت آدمی /1 و آزمودن او است.و به همین جهت است که به نیکی و بدی پاداش میدهد.خدا،علاوه بر رحمت گسترده و دایمی خود،حکیم و فرزانهای است که زود به حساب میرسد و سخت کیفر میدهد و ناگزیر باید از او بترسیم و از رسیدن عذابش بیمناک باشیم و سخت در طلب رضای او بکوشیم،بدان جهت که او:
« مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ -مالک روز جزاست.» و خدا که مالک یوم الدین است،مالک بهشت و دوزخ و ترازوی سنجش اعمال بندگان و فرمان دادن به بهشت یا دوزخ برای هر یک از بندگان خویش است.و این تعبیر شایستهتر از تعبیر«ملک یوم الدّین»به نظر میرسد،بدان جهت که ملک( پادشاه)در دولت خود تنها یک چیز را در تصرف دارد که حکم و سلطه است،در صورتی که خدا مالک سلطه و همۀ چیزها و حتی اشخاصی است که بر آنان فرمان میراند.
[5]
و از آنجا که خدا پروردگار جهان و جهانیان،و بخشنده و مهربان و صاحب و مالک روز دین و جز است،ناگزیر باید پرستش را تنها مخصوص او کنیم و در هر امر کوچک و بزرگ چشم به او داشته باشیم و از او مدد خواهیم، « إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ -تنها تو را میپرستیم و تنها از تو مدد میجوییم.» و این اندیشه دارای دو جنبۀ مثبت و منفی است:
اوّل:ما به خدا متوسّل میشویم و پیوندهای خود را با او محکم میکنیم که آشکارترین آنها راه یافتن به روان کردن اوامر است،و این چیزی است که به ما در تحمل هر سختی و رنج و دست یافتن به خواستهها مدد میرساند.
دوم:ما جز به خدا متوسل نمیشویم،تا چنان نشود که اتّکالی باشیم و دنبالهرو دیگران شویم و سرانجام ما را به بندگی خود درآورند.
هنگامی که اندکی در معنی این آیه بیندیشیم،خواهیم دید که در آن فلسفۀ
آزادی انسان به صورتی مستحکم خلاصه شده است.
/1 از آنجا که خدا را نامهای نیکو است و حرّیت آدمی به وسیلۀ آنها تضمین میشود،باید پرستیدن بتهایی را که جز خدا میپرستیم کنار بگذاریم،چه متّصف به هیچ یک از صفاتی که برای خدا ذکر کردیم نیستند،و نه پروردگارند و نه رحمان و نه مالک روز پاداش.
[6]
هنگامی که بتهای خاموش(همچون سنگ)یا ناطق(همچون کسانی که جز خدا پرستش میشوند)را کنار میگذاریم،بر راه راست و مستقیم قرار گرفتهایم.
ولی تحقّق یافتن استقامت راه چندان آسان نیست،بدان سبب که رهایی یافتن از چنگ اصنام و بتان بسیار دشوار است.و بر انسان است که در برابر خود هدف دشواری همچون استقامت را قرار دهد و به آن در زندگی صورت تحقق بخشد، که این تحقق یافتن دشوار پس از عبور از سه مرحله صورتپذیر خواهد شد:
مرحلۀ نخستین:تصمیم گرفتن بر استقامت است.و این تصمیم گرفتن زمانی به درستی میتواند عملی شود که آدمی بداند که در زندگی راههای گوناگونی وجود دارد که از آنها نمیتواند به هدفهای مورد آرزوی خود برسد،و این که تنها یک راه است که او را به هدفش میرساند.باید بداند که شناسایی این راه و پیش رفتن در آن از اموری است که برای دست یافتن به آن لازم است هر چه میتواند بکوشد،و از نعمتهای ارزانی داشتۀ به توسط خدا بر او نیست،و مثلا همچون نعمت چشم داشتن نیست که نوزاد با آن به دنیا میآید،لذا دعا میکنیم و از خدا میخواهیم که ما را به راه راست و استقامت برساند:
« اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ -ما را به راه راست هدایت کن.» و این دعا دلیل بر آن است که خدا استقامت را به کسی میبخشد که آن را از او بخواهد.
[7]
و گاه استقامت جنبۀ دایمی بودن ندارد،از آن روی که طوفانهای شهوات و امواج فشارهای اجتماعی و موانع نفسانی وسوسههای شیطانی همانگونه
با قلب آدمی بازی میکند که بادهای تند با پر مرغی بازی میکند.بنا بر این بر انسان واجب است که چشم به راه نعمت خدا باشد تا استقامت /1 دایمی شود،و به همین سبب خدا گفته است:
« صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ -راه کسانی که به ایشان نعمت دادی.» و این نعمت نعمت هدایت است که طبیعة مایۀ بهرهمندی از دیگر نعمتهای خدا خواهد بود.
و تا زمانی که استقامت نعمتی است که همچون موهبتی بهرۀ آدمی میشود،و گاه چنین بهرهمندی فراهم نمیآید،بر او است که بیدار و هوشیار بماند، و هر وقت عوامل انحراف او را از راه راست به بیراهه کشانید،از برکت همین هشیاری و اعتماد به خدا و به تصمیم خود برای بازگشتن به استقامت در زندگی برای دست یافتن به یقین،دوباره به آن بازگردد.
بر ما واجب است که بدانیم خدا راه راست را به صورت راه زندگی اشخاص تجسّم میبخشد،چه،ناگزیر باید برای ایمان یک صورت تجسّم یافتۀ واقعی وجود داشته باشد تا به شکل اندیشههای مجرّد و انتزاعی در نیاید که قابل تطبیق و به کار بستن نیست،و این همان «صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» است از:پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان و نظایر ایشان.
امّا مرحلۀ دوم بازشناختن وسایل منحرف شدن از راه راست است که بر انسان در جهت انحراف و کج شدن از راه فشار وارد میآورد و چنان میکند که شخصی از روی علم و به عمد راه منحرف را برای پیش رفتن خود برگزیند.
همچون دوست داشتن شهوتها از زنان و فرزندان و چیزهای تجمّلی و فخر فروشی و حبّ جاه و خواستاری تسلّط و سروری بر دیگران.
بیشتر مردم از طریق هواهای نفسانی و شهوات خود از استقامت منحرف میشوند،بدان جهت که خود را تسلیم به فشارهای این شهوتها میکنند.این گونه کسان در معرض خشم خدا قرار دارند که نور فطرت و درخشندگی عقل و خرد را از
ایشان سلب میکند،و ناگهان خود را در تاریکیهایی مییابند که هیچ چیز را نمیبینند؛و از همین روی است که مؤمنان به دعا از خدای بزرگ میخواهند که نعمت هدایت را برای ایشان دایمی کند و مستقیم باقی بماند.
« غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ -کسانی که در معرض خشم(خدا)قرار گرفتهاند.» /1 و چون به عمد از راه راست منحرف شدهاند،خداوند نعمت هدایت را از ایشان سلب کرده و پیوسته منحرف باقی خواهند ماند.
مرحلۀ سوم:رهایی از عوامل جبری انحراف است که انسان را نادانسته و بدون تصمیم گرفتن خودش به راه کج میکشاند،همچون نادانی و غفلت و فراموشی،که اینها نیز از عوامل گمراهی است و باید شخص از شرّ آنها نیز خلاص شود تا استقامت به حدّ کمال رسد.
و بسیاری از مردم،به سبب نادانی ایشان نسبت به دین و خوشبختی و خیری که با آن همراه است،انحراف حاصل میکنند.مانند بیشتر نوجوانانی که از ارزشهای خدا دور شده و به چپ و راست رفتهاند،و به خاطر دست یافتن به اصول و مبادی باطل اصول و مبادی راست و حقیقی را فدا کردهاند؛اینان نادانند،بدان جهت که اگر از دین درست آگاهی میداشتند،از فداکاری برای حفظ اصول و مبادی حقیقی و درست خودداری نمیکردند،و چنین است که مؤمنان در اوضاع و احوال خاص به گناه کشیده میشوند و هر چه زودتر توبه میکنند؛رهبر اینان غفلت و فراموشی است.به همین جهت است که مؤمنان راستین به وی از خدا میخواهند که آنان را به راه راست هدایت کند و از«گمراهان»قرارشان ندهد:
« وَ لاَ الضّٰالِّینَ -و نه گمراهان.» رهایی از گمراهی نادانسته تنها پس از رهایی از کجراهی و انحراف دانسته است،چه نور خدا وارد قلب متکبّر معاند نمیشود که تصمیم بر کجراهی گرفته است،و به همین جهت است که قرآن نخست به خلاص شدن از خشم خدا فرمان میدهد،و سپس به رهایی از گمراهی.
و آخرین سخن...این که سورۀ الحمد با آیات هفتگانۀ آن خلاصهای از دیدگاهها و بصیرتهای اسلام دربارۀ زندگی است که تفصیل آن را در سراسر قرآن مییابیم.
/1
سورۀ بقره /1
خدا به رسولش(ص)گفت:
«به تو و به امّتت گنجی از گنجهای عرش خودم را بخشیدم که فاتحة الکتاب است و پایان سورۀ بقره»(بحار،ج 89،ص 263).
و امام صادق(ع)گفت:
«هر کس سورههای بقره و آل عمران را بخواند،این دو در روز بازپسین همچون دو ابر یا دو عبا بر سر او سایه خواهند افکند»(بحار،ج 89،ص 265).
/1
الف:کلمۀ«سوره»به چه معنی است؟به معنی قاب و چارچوب محدود کنندۀ یک چیز،و نیز به معنی دیوار است،و سوره یکی از این گونه چارچوبها است که مجموعهای از اندیشههای معین را محدود میکند،و در مجموع شخصیّتی مشترک را در اختیار ما قرار میدهد،و شاید بتوانیم از آن،به قیاس با
تعبیرهای واحد گرما و واحد نور یا هر کمیت دیگر،با واحد فکری تعبیر کنیم.
و این لفظ بهتر از تعبیر کردن با(فصل...بخش...مبحث...و...و) است،بدان سبب که لفظ سوره دلالت بر جدا کردن بخشی از قرآن از بخشی دیگر و تقسیم کردن آن به چند قسمت نیست که ممکن است شخصی را به اندیشههایی دور از حقیقت قرآن بکشاند،بلکه دلالت بر دانۀ همکاری میان افکار آن مجموعۀ قرآنی دارد که یک سوره را میسازد،و چنان است که میتوانیم آن را در ضمن یک قالب و چارچوب بگنجانیم و یک واحد فکری مستقل بدانیم.
ب:البقرة...در این سوره در ضمن داستانی جالب و عبرتانگیز.(آیات 74-67)از فرمانبرداری و اعتماد کردن به رهبری در حل دشواریها سخن رفته است که با خط کلّی سوره هماهنگی دارد.
/1
ممکن است برای پاسخ دادن به این پرسش با دشواری رو به رو شویم،ولی میتوانیم بگوییم که در آغاز سوره مردمان به سه دسته تقسیم شدهاند:مسلمان و کافر و منافق،که در سوره پس از آن به تفصیل دربارۀ این اقسام سه گانه سخن رفته است،و سپس با تمرکز بر صفات مؤمن،میتوانیم بگوییم که خط کلّی سوره ترسیم مبانی شخصیت ایمانی،خواه در تراز فرد مؤمن و خواه در تراز امت مؤمن است.
و از این خاستگاه سوره از فرزندان اسراییل و از داستان ماده گاو و از کجرویهایی که در این امت مؤمن پدید آمد،سخن میگوید،و قرآن مؤمنان را از آن بر حذر میدارد.و نیز از همین خاستگاه سوره پس از آن از واجبات مؤمن(فرد و امت)سخن میگوید و از قبله(رمز یگانگی و خصوصیت شخصی مؤمن)و سپس حج (رمز یگانگی و پرستش)و پس از آن از قصاص و روزه و...بحث میکند.
و در این سوره،کلمهای آمده است که میتوانیم آن را به وضوح تعبیری از
خط کلی در این سوره بدانیم و آن کلمۀ«صبغة»به معنی رنگ و علامت و مهر در این گفتۀ خدای تعالی «صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ» است و بنا بر این سورۀ حاضر تعیین کنندۀ صبغۀ ایمانی در همۀ فعالیتهای مؤمن محسوب میشود.
و علی رغم آنکه سورههای دیگر قرآن نیز از صبغة اللّٰه سخن گفتهاند،در آن سورهها سخن متمرکز در اطراف و جوانب این صبغه است،در صورتی که در این سوره از آن به صورت کلی و به شکلی بحث میشود که با جلوههای این صبغه ارتباط دارد و بدین گونه صورت کاملی از آن در برابر ما آشکار میشود.
/1
/1
/1
/1
/1
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) ذٰلِکَ اَلْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (2) اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (3) وَ اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (4) أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (5) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (6) خَتَمَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (7) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ (8) یُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (9) فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ (10) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ قٰالُوا إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْمُفْسِدُونَ وَ لٰکِنْ لاٰ یَشْعُرُونَ (12) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمٰا آمَنَ اَلنّٰاسُ قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ کَمٰا آمَنَ اَلسُّفَهٰاءُ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلسُّفَهٰاءُ وَ لٰکِنْ لاٰ یَعْلَمُونَ (13) وَ إِذٰا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا إِلیٰ شَیٰاطِینِهِمْ قٰالُوا إِنّٰا مَعَکُمْ إِنَّمٰا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14) اَللّٰهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (15) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (16) مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ اَلَّذِی اِسْتَوْقَدَ نٰاراً فَلَمّٰا أَضٰاءَتْ مٰا حَوْلَهُ ذَهَبَ اَللّٰهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمٰاتٍ لاٰ یُبْصِرُونَ (17) صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (18) أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فِیهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ مِنَ اَلصَّوٰاعِقِ حَذَرَ اَلْمَوْتِ وَ اَللّٰهُ مُحِیطٌ بِالْکٰافِرِینَ (19) یَکٰادُ اَلْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصٰارَهُمْ کُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قٰامُوا وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (20)
2[ذلک]
:لفظی برای اشارۀ به ما بعد است.
[ریب]
:شک،و گفتهاند بدترین شک.
[هدی]
:دلالت و راهنمایی.
[المتّقین]
:از وقایة،و آن مأخوذ از اتقاء است که به معنی حاجز و مانع شدن میان دو چیز است.
3[یؤمنون]
:تصدیق میکنند،و ایمان یعنی اعتماد و تصدیق.
[الغیب]
:آنچه از تو پنهان باشد و آن را نبینی:
[یقیمون]
:ادا میکنند،میگزارند،و یقیمون الصلاة به معنی ادامه دادن به ادای فرایض آن است.
[الصّلاة]
:دعا کردن،خواندن.
[رزق]
:روزی،بخشش جاری.
[انفاق]
:خرج کردن مال.
4[یوقنون]
:میدانند،و علم را از آن روی یقین مینامند که به آن قطع حاصل میشود و نفس به آن آرام میگیرد؛پس هر یقینی علم است،ولی هر علمی یقین نیست،و این همچون علمی است که پس از استدلال و نظر کردن برای
غامض بودن معلوم یا دشوار بودن آن برای ناظر حاصل میشود.
5[أولئک]
:اسم مبهمی است که برای هر حاضر قابل اشاره کردن به آن شایسته است،و در معنی جمع به کار میرود.
[المفلحون]
:رستگاران،و فلاح به معنی رستگاری و نیز به معنی بقاء و ظفر هم میآید.
6[الکفر]
:پوشاندن و پنهان کردن نعمت؛و شکر آشکار کردن و اظهار داشتن آن است.
[سواء]
:مصدری است که به جای فاعل مستو به کار رفته و به معنی یکسان است.
[انذار]
:خبر دادن همراه با ترساندن است،پس هر بیم دهنده و منذر خبر دهنده است،ولی هر خبر دهنده بیم دهنده نیست.
7[ختم]
:یعنی مهر نهاد.
[غشاوة]
:پوشش.
[عذاب]
:پیوستگی و استمرار درد.
8[الیوم الآخر]
:روز آخر،و از آن روی چنین خوانده که پس از آن دیگر روزی نیست.
9[یخدعون]
:میفریبند،و اصل خدع به معنی پوشاندن و ابهام است.
10[مرض]
:علتی در بدن است و نقیض آن«صحة»است.
[الیم]
:دردناک.
14[لقوا]
:از لقاء به معنی جمع شدن با چیزی از طریق مقارنه است.ملاقات کردن.
[خلوا]
:خلوت کردند،و خلوت معه به معنی او را ریشخند کردم.
15[یمدّهم]
:آنان را مهلت میدهد.اصل مدّ به معنی زیاد شدن چیزی است؛و به معنی جذب نیز هست از آن روی که مایۀ زیاد شدن طول است.
[طغیان]
:تجاوز از حد است.
[یعمهون]
:متحیّر میمانند.
16[اشتروا]
:مبادله کردند.و اعراب در مورد آنکه کسی به چیزی متمسّک شود و جز آن را رها کند،میگویند اشتراه که نه بیعی در میان است و نه شرایی.
[ربح]
:افزایش بر سرمایه یعنی سود و ربح است.
[التجارة]
:در بند رسیدن به ربح در فروش است،و اعراب از آن روی ربح را به تجارت اضافه میکنند که ربح در تجارت و بازرگانی است.
17[مثل]
:همچون شبیه است و در یک معنی رایج میآید که در آن از دو چیز همانند یکدیگر سخن میرود.
[استوقد]
:خواستار وقود یعنی هیزم شد.
[ترک]
:دست کشیدن از چیزی است.
[ظلمات]
:جمع ظلمت است و به معنی تاریکیها.
[ابصر]
:از إبصار است به معنی دریافت چیزی با حسن بینایی.و ابصار و دیدن با قلب،مجازی از ابصار با چشم است.
/1
در این آیات از سه نمونه از نمونههای بشری سخن میرود،و دید آشکاری از آنها به دست میآید،و خواننده میتواند یکی از نمونهها را با علم و بصیرتی مأخذ برگزیند.
و این تقسیم و طبقهبندی برای اسلام طبیعی است،از آن روی که اندیشهای تازه است و به تقسیمات موجود میان مردم(ناحیه و رنگ و زبان و عشیره و نژاد)که اصول قرار دادی از آنها سخن میگوید معترف نیست.
دین تازه،تقسیمات تازهای را مطرح میکند تا مردمان بر حسب این تقسیم و طبقهبندی ایستار مطلوب خود را انتخاب کنند.
و هنوز امت مسلمان به این طبقهبندی و چشمپوشی از طبقهبندیهای نادرست دیگر نیازمند است،تا بتواند برای به کار بستن مبادی و اصول دین حنیف و پاک اسلام نیرومندی بیشتری داشته باشد.
/1
[1]
« الم -الف،لام،میم.» این حروف که آنها را در آغاز بسیاری از سورههای قرآن میبینیم چیست؟ و آیا برای ما مفهومی دارد؟یا همچون آن چیزها در قرآن است که به آنها متشابه گفته میشود و معنی آنها را تنها راسخان در علم میدانند؟یا این که راز آن را تنها خدا میداند و هر فرستادهای که خدا خود در غیب به او خبر دهد؟ در این خصوص اختلاف کلمه فراوان است.در آن حین که کسانی که
بیدلیل حکمی را عرضه میکنند بر آنند که این امر در نزد عقل ناروا است که خداوند سبحانه و تعالی آیهای را فروفرستد که از معنی آن آگاهی نداریم،و در این باره احتجاج میکنند که قرآن کتاب راهنما و زبان آن زبان عربی آشکار است و خدا به تدبّر در آن فرمان داده است،در عین حال مشاهده میکنیم که دربارۀ این حروف اوایل سورهها با یکدیگر اختلاف دارند و در این خصوص بیست و یک رأی عرضه داشتهاند.
به نظر من میرسد که این حروف همچون آیات متشابه است،و بر آنم که آیات متشابه قابل فهم برای کسانی است که در علم رسوخ و تبحّر و توانایی دارند، و این که درجات مردم در علم متفاوت است،و درجات فهم آنان نسبت به یکدیگر نیز متباین است،و هر کس صاحب درجهای از علم باشد در آن راسخ است و در درجۀ بالاتر از آن غیر راسخ است و میبایستی به راسخان در آن درجه رجوع کند.
بنا بر این احاطه پیدا کردن علمی بر همۀ معانی کتاب و به همۀ ابعاد دانش یک آیۀ قرآنی غیر ممکن است.و بر ما است که به آنچه میدانیم تسلیم شویم و در آنچه نمیدانیم تسلیم کسی باشیم که آن را میداند.
در این حروف امکان مدعی شدن این که از همۀ اسرار آنها آگاهیم،وجود ندارد،به همانگونه که نمیتوانیم منکر دانستن بعضی از حقایق آنها باشیم.
/1 حال میپرسیم که:این حقایق کدام است؟ پیش از پاسخ گفتن یادآور میشویم که قرآن را ظهری است و بطنی.و این که تفسیر آیات آن وجوهی دارد که هر یک از ما جز بعضی از آنها را نمیداند و گمان میکند که دیگران که نظری دیگر دارند به خطا رفتهاند؛و شاید همه بر یک صحت و درستی بوده باشند.
بنا بر این ممکن است بسیاری از اقوال در این مورد درست باشد،بدون آن که معنی این سخن باطل بودن چیزی جز آن بوده باشد.
گفتهاند:این«أحرف»یا حرفها نامهای سورهای است که در آن آمدهاند.
و گفتهاند:آنها وسیلۀ آگاه کردنی است که شنوندگان را برای ادامه دادن به هشیاری و تفکّر در آنها و در هر چه پس از آنها میآید ترغیب میکند.
و گفتهاند:اینها دلالت بر قطع شدن دنبالۀ یک معنی و پرداختن به سخنی تازه است.
و گفتهاند:خدا به وسیلۀ آنها به ستایش خود پرداخته،و اینها اشارۀ به نامهای نیک(الاسماء الحسنی)او است،و حتی در دعا یا مناجات کردن با پروردگار به آنها بدین صورت آمده است:(یا کهیعص)،(یا حم عسق).
و گفتهاند:چالش و مبارز طلبی نسبت به اعراب است که اگر میتوانند کتابی فراهم آمدۀ از این حروف بیاورند و نتوانستند مثل قرآن را بیاورند.
و گفتهاند:آنها سوگند است بدان سبب که مبانی کتب خدا و وسایل سخن گفتن میان بندگان است؛آیا پروردگار ما نگفته است: «ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ» ؟ و گفتهاند:اینها معجزۀ بلاغت است،چه اعراب پیش از آمدن قرآن این گونه استفاده از حروف نکرده بودند.و چیزهای دیگری جز اینها گفتهاند که به صورت جزئی به بعضی از آنچه گفتیم مربوط میشود، /1 و ما میگوییم آری،ولی اثبات یک نظر به معنی نفی جز آن نیست.
بنا بر این امکان آن هست که این حروف نامهای سورهها باشد و در عین حال از پایان یافتن یک سوره و آغاز سورۀ دیگر خبر دهد،و نیز یادآوری و تنبّهی برای انگیختن فکر و به کار انداختن عقل و بیدار کردن ضمیر باشد.یا این که اشاراتی به نامهای خدا بوده باشد،چه آشکارترین چیز در آسمانها و زمین نامهای خدا است،و حروف پیش از هر چیز اشارۀ به آنها است.مثلا،اشارۀ الف به لفظ «اللّٰه»آشکارتر از اشارۀ آن به لفظ«اسد»است.و اگر اشاره به اسماء حسنی بوده باشد،سوگند یاد کردن به آنها بسیار مناسب است.و با این همه اعجازی قرآنی
است،و با اینها اعراب به چیزی تازه رسیدند که پیشتر نمونهای نداشت.
از این همه گذشته،در آنها رازهایی است که بعضی از آنها را انسان با پیشرفت علم و معرفت پس از این کشف خواهد کرد.
بدین گونه این حروف اشاراتی میان پروردگار و کسانی است که آنان را برای خبر یافتن از غیب خود شایسته میدانسته است،و در خبر آمده است:
1-در تفسیر امام این که معنی الم آن است که:«این کتابی که آن را فروفرستادهام حروف جدا از همی است که از جملۀ آنها الف لام میم است،و آن به زبان و حروف هجای شما است،و اگر راست میگویید مانند آن را بیاورید». (1)
2-قمی به نقل از امام باقر(ع):«آن حرفی از نام اعظم خدا است که از آن جدا شده،و اگر آن را پیغمبر و امامان علیهم السلام ترکیب کنند آن اسم بزرگ خدا به دست میآید که چون خدا را به آن بخوانند اجابت میکند». (2)
/1 3-و از امام علی(ع)روایت شده است که گفت:«هر کتاب را گزیدهای است و گزیدۀ این کتاب حروف تهجی است». (3)
4-و در حدیث شریف از امام ابو جعفر الباقر(ع)آمده است که گفت:
«ای أبا لبید،مرا در حروف مقطعۀ قرآن دانش فراوان است». (4)
[2]
قرآن تعریف از خود را در سه کلمه خلاصه کرده که اینهاست:
الف:کتاب-ثابت و عمل کننده-و نه تنها راهنماییهای غیر مربوط به یکدیگر یا ناتمام.
ب:شکی در آن نیست،و شکی به آن راه نمیبرد.حقیقی است از آن
روی که غیر متناقض است،هم در خودش و هم بالنسبه به انسان و هم بالنسبه به راهنمایی عقل.
ج:راهنمای پرهیزگاران است.هر کس را که دوستار راهیابی باشد و به آن کار کند،راهنما است،چه تقوی و پرهیزگاری که پرهیز قلبی است در واقع عمل است،و بدون بیم دادن و خود را بر حذر داشتن(که عامل نفسانی انگیزندۀ به سوی ارادۀ هدایت است)،و بدون عمل کردن برای هدایت،هدایتی وجود پیدا نخواهد کرد.
« ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ -این کتاب بدون شک راهنمای پرهیزگاران است.» سپس قرآن از سهگونه ایستار و موضع گرفتن مردمان در برابر این کتاب جدید آسمانی سخن میگوید:پرهیزگاری،کفر،و نفاق.
/1
[3]
پرهیزگاران کیانند؟و صفات برجستۀ آنان کدام است؟ مهمترین این صفات،مؤمن بودن به غیب است و آنچه در ما ورای حقایقی قرار دارد که انسان میتواند آنها را مستقیما مشاهده کند،برای رسیدن به آنچه مشاهدۀ مستقیم آنها امکانپذیر نیست.این توانایی که ما افراد بشر را صاحب تمایز علم پیدا کردن به آینده(غیب)از راه شناخت و معرفت حاضر(شهود)و شناخت گذشته(غیب)از راه مشاهدۀ آثار آن بر حقایق حاضر(شهود)میسازد.
این صفت در پرهیزگاران چندان ژرف میشود که به درجۀ ایمان میرسد و آنان نسبت به مستقبل و آینده مؤمن میشوند و چنان نیست که تنها به آن علم داشته باشند،و به ماضی و گذشته مؤمن میشوند و تنها آن نیست که به آن علم داشته باشند،و میان علم و ایمان تفاوت بسیار است.ایمان تسلیم نفسی و عقلی به علم است و به کار بستن عملی آن در زندگی.
بزرگترین و آشکارترین غیب ایمان به خدایی است که آیات و نشانههای او بر هر افق و در هر چیز پراکنده است،و ایمان به او اصل ایمان است.
ایمان به غیب به میانجیگری نماز که خط روحانی مستقیمی میان انسان و
خدا میگشاید،ژرف پیدا میکند و همچون پل میان حضور و غیب میشود.و این پیوستگی در بخشندگی کامل تجسّم پیدا میکند.پس ایمان و ارتباطی بدون گواهی دادن بخشش و انفاقی بر آن وجود پیدا نخواهد کرد.
ولی بخشندگی با چه چیز صورت میگیرد؟آیا از خود چیزی برای خدا میدهیم؟هرگز!تنها جزء کوچکی را از آنچه خدا به ما عطا کرده است میبریم و آن را انفاق میکنیم و در راه خدا میدهیم.و هر چیزی را بخششی متناسب با آن است:بخشش مال به خرج کردن آن،و جاه به بخشیدن،و علم و دانش به پراکندن آن و همچنین.
و از این جا است که:
« اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ - کسانی که به غیب ایمان دارند و نماز را برپا میدارند و از آنچه روزیشان کردهایم انفاق میکنند.» /1 [4]
و ایمانی که پرهیزگاران به آن آراسته میشوند،ایمان کاملی است که تنها منحصر به پارهای از حقایق نیست.بلکه اینان به کتابی که به رسول اللّٰه(ص) نازل شده،و به آنچه بر فرستادگان پیش از رسول اللّٰه محمد(ص)نازل شده ایمان دارند و تمایزی میان آنان قائل نمیشوند.و ایمان ایشان به سرای دیگر ایمان استواری است که به سطح یقین میرسد،و به همین سبب از داشتن هر شکی دربارۀ روز پاداش پاکند.بدین گونه عقاید پرهیزگاران تکامل پیدا میکند و عبارت میشود از ایمان به خدا(غیب)و آنچه تقویت کنندۀ این ایمان است از نماز و زکات،و ایمان به رسالتها،و سپس ایمان به روز قیامت.
و طبیعة ایمان به رسالتها ما را به ایمان به خلفای ایشان و امتدادهای ایشان دعوت میکند،همانگونه که ایمان به روز بازگشت نتیجهای از ایمان به دادگری خدا است،و اینها اصول اساسی دین است که جوهر شخصیت هر مؤمن را میسازد.
« وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ -و کسانی که به آنچه بر تو و پیش از تو نازل شده مؤمنند و به آخرت یقین
دارند.» [5]
و آنچه پرهیزگاران به عنوان نتیجه به دست میآورند،راهیابی و رستگاری است.راهیابی به آنچه در آن استقامت عقل و روح است،و رستگاری به سبب رسیدن به خوشبختی در دنیا و آخرت.
« أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -اینان بر راه راستی از پروردگار خویشند و اینان رستگارانند.» [6]
کفّار چه کسانند؟ گروه دوم از طبقهبندی قرآنی کسانی هستند که بازگشت آنان به حق غیر ممکن است،از آن روی که به عناد و مخالفت با حق برخاستند و گوشها و چشمهای خود را در مقابل دعوت به آن بستند.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ - برای کسانی که کافر شدند،یکسان است که ایشان را بترسانی یا نترسانی،ایمان نخواهند آورد.» [7]
کفر-همچون ایمان-با انتخاب آزاد انسان آغاز میشود،ولی به خدا پایان میپذیرد. /1 او است که این یا آن را مدد میرساند.بر ایمان مؤمن میافزاید و گمراهی کافر را اضافه میکند و نور ایمان را از او سلب میکند و چنان میشود که:
« خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ -خدا بر دلها و گوشهای ایشان مهر نهاده است.» چرا؟بدان سبب که آنان از دلها و عقلها و گوش خود که به قلب راه میبرد بهرهبرداری نکردند،و نه خود دربارۀ خویشتن به تفکر پرداختند و نه به سخنان متفکران گوش فرا دادند.پس عقلهاشان از کار افتاد،و دعوت کنندگان به حق آنان را ترک کردند و از اندرز دادن به ایشان بازایستادند.
« وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ -و بر چشمهاشان پوششی است.» بنا بر این دیدن آیات به توسط آنها و رسیدن به حقایق از طریق آنها محال
است،زیرا قلب از عمل افتاده بود،چشمها به صورت دوربینهای عکّاسی درآمد که از چیزها تصویر برمیدارد بدون اینکه چیزی از آنها بفهمد.
اینان از خدا چه انتظار دارند؟کسی که چشمان خود را بسته و در تاریکی راه میرود،انتظار دیدن چه چیز را دارد؟آیا میتوان توقع داشت که او سالم به خانۀ خود برسد؟یا به گورستان یا بیمارستان؟ « وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -و آنان را عذابی بزرگ(در پیش)است.» [8]
منافقان کیانند؟ آنان را صفاتی چند است که آشکارترین آنها این است که میگویند ایمان آوردیم در حالی که مؤمن نیستند:
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ -و بعضی از مردم کسانیند که میگویند به خدا و به روز دیگر ایمان آوردهایم در صورتی که مؤمن نیستند.» [9]
و بدان جهت که منافقان در زیر پوشش ایمان نفاق میورزند،در آن میکوشند که در عبادتها مبالغه کنند(زیاد خواندن ریایی نماز)و میخواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند،در صورتی که /1 حقیقة خود را میفریبند،زیرا تصور میکنند که میتوانند دین حقیقی را با از دست ندادن دنیا و شهوات آن برای خود نگاه دارند،و به این گمان آغاز کردهاند که اعمال(ظاهری و قشری)ایشان دین است،و بدین گونه،دین را از معانی آن تهی میکنند و برای آن معنی تازهای میسازند و خود را از فایدههای بزرگی که از دین حقیقی در صورت ملتزم بودن به آن به دست میآید، محروم میکنند.به همین جهت خدا میگوید:
« یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ - خدا و کسانی را که ایمان آوردهاند میفریبند،و جز خودشان را نمیفریبند ولی نمیفهمند!» سپس خداوند به تفصیل دربارۀ خود فریبی این منافقان بدون این که خود از آن آگاهی داشته باشند بحث میکند و میگوید:
[10]
اولا:اینان با عمل نفاق خویش دچار ترس و شکست خوردگی و بیارادگی میشوند.هر فرزند آدمی در قلب خود به این بیماریها مبتلا است،ولی منافق بر تعداد آن چندان میافزاید که همۀ زندگی وی بر روی آن بنا میشود.او با دو شخصیّت درونی و بیرونی زندگی میکند،و در میان این دو اراده و توانایی را برای تحقق بخشیدن به خواستهها و مبتکر بودن از دست میدهد،تا چه رسد به این که زندگی وی سراسر از دروغ رنگ پذیرفته است.
« فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ -در دلهای ایشان بیماری است.» بیماری برخاستۀ از ترس و تسلیم نفاق شدن و...
« فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً -پس خدا بیماری ایشان را افزود.» و دیگر این اشخاص نمیتوانند آسوده خاطر زندگی کنند،چه با ترس و اضطراب و بیم رسوایی زندگی میکنند،و این خود سبب پیدایش عذابی دردناک برای ایشان میشود که از دروغی که همۀ زندگی آن را فراگرفته رنگ پذیرفته است.
ممکن است یکی از ما دروغی بگوید،و از ترس آشکار شدن دروغش در اضطراب دایمی به سر برد /1 و پیوسته در اندیشۀ پوشاندن آن دروغ باشد.
« وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ -و ایشان را عذابی دردناک است به سبب دروغی که میگفتهاند.» [11]
ثانیا:مقیاسهای عقلی در نزد آنان(به سبب نرسیدن هدایت خدا به ایشان و به سبب تنش شخصیّتی که پیدا کردهاند)در هم آمیختگی پیدا میکند و لذا در فساد غوطهور میشوند در صورتی که فساد را صلاح تصور میکنند،و چون از لحاظ نفسانی دور از اجتماعی که درآنند زندگی میکنند،از بهرهبرداری از نصایح دیگران محروم میمانند،و افکار ایشان از طریق همکاری با افکار دیگران تکامل پیدا نمیکند.به همین جهت خدا گفته است:
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قٰالُوا إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ -و چون به ایشان گفته شود که در زمین تباهی مکنید،میگویند:هرآینه ما
شایسته کاران و نیکوکارانیم.» [12]
در صورتی که حقیقت جز این است.اینان اندامهای فاسدی از اجتماع شدهاند،ولی مقیاسی را از دست دادهاند که با آن شخص میتواند فساد و تباهی را از جز آن تمیز دهد،و نمیفهمند.
« أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لٰکِنْ لاٰ یَشْعُرُونَ -آگاه باشید که آنان تبهکارانند ولی این را نمیدانند و نمیفهمند.» قرآن«شعور»را به کار میبرد نه«عقل»را،و نگفته«لکی لا یعقلون»تا ما تصوّر نکنیم مسائل سادهای که به اندیشه و تأمّل نیازمند نیست(همچون تشخیص میان تباهی و سامان یافتگی)خارج از درک منافق است چه رسد به مسائل پیچیده.
شرط نخست آگاهی به هر حقیقتی اعتماد به نفس و ملاکهای عقلی است که انسان در اختیار دارد،و نفاق این اعتماد را از صاحبش میستاند و لذا دیگر بر چیزی آگاهی نمییابد.
[13]
سوم:آنها بر محور کارهای خود در گردشاند و آن را حق میدانند و جز آن را /1 گمراهی و باطل میدانند و لذا مردم را بیخرد میخوانند و فرصت بهره گیری از نظریات و تجارب مردم را از خود میگیرند.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمٰا آمَنَ النّٰاسُ قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ کَمٰا آمَنَ السُّفَهٰاءُ - هنگامی که به آنها گفته میشود ایمان آورید چنان که مردم ایمان آوردند گویند:
آیا چنان ایمان آوریم که بیخردان ایمان آوردند.» ولی بیخرد حقیقی کیست؟آیا کسی نیست که فرصت ایمان و فرصت بهرهوری از تجربیات دیگران را از خود میگیرد؟ « أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهٰاءُ وَ لٰکِنْ لاٰ یَعْلَمُونَ -آگاه باشید که هم ایشان دیوانگانند ولی نمیدانند.» [14]
و به سبب جدایی گرفتن نفسی از اجتماع و آگاهیها و عقل آن، کارهای اجتماع را استهزا میکنند و نسبت به آن تصور معکوس دارند و به همین سبب عملا از اجتماع کنار میمانند و در فعالیتهای آنکه نه تنها به نفع اجتماع
بلکه به نفع خود ایشان نیز هست شرکت نمیکنند.
« وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا إِلیٰ شَیٰاطِینِهِمْ قٰالُوا إِنّٰا مَعَکُمْ إِنَّمٰا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ -و چون با کسانی رو به رو میشوند که ایمان آوردهاند،میگویند:ایمان آوردیم،و چون با شیاطین خودشان خلوت میکنند، میگویند:ما با شما هستیم،و آنان را ریشخند میکنیم.» [15]
و این روحیّۀ پیچیده فرصت هدایت و راهیابی را برای همیشه از دسترس ایشان خارج میکند،چه هر وقت سخنی را میشنوند به تفسیر منفی آن میپردازند و آن را مورد تمسخر قرار میدهند،پس چگونه میتوانند هدایت شوند؟ به همین سبب است که خدای تعالی میگوید:
« اَللّٰهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ -خدا ایشان را استهزا میکند و آنان را وا میگذارد که در سرکشی و طغیان خود حیران و کور بمانند.» یعنی از دیدن حقیقت عاجز باشند و همچون کسی که کور است نتوانند آن را ببینند(عمه به معنی نداشتن چشم است از بدو تولّد).
/1 قرآن در این جا نفاق را طغیان نامیده است،زیرا که جز به سبب فقدان بندگی نسبت به خدا و تسلیم شدن به شهوات نفسانی و فشارهای اجتماعی به وجود نمیآید.و بنا بر این منافق به سبب فریب خوردگی ذاتی با چهار بحران رو به رو است:
اولا:افزایش بیماری نفسانی که او را به جانب عذاب دردناک سوق میدهد.
ثانیا:فرورفتن وی در فساد.
ثالثا:جدایی وی از بصیرتهای اجتماعی و جدا ماندن وی در درون غلاف ذات خودش.
رابعا:از دست رفتن ابدی فرصت راهیابی،و کوری نفسانی.
[16]
و خدا برای ما مثلهایی میزند تا از حقیقت نفاق و منافقی آگاه
شویم و از آن پرهیز کنیم.میگوید:نفاق بدان میماند که کسی چیزی بخرد و پول آن را بدهد،ولی فروشنده کالا را به او تسلیم نکند،که در این صورت مالش را از دست داده و به کالاهای مورد نظر خود دسترس پیدا نکرده است.به همین گونه است که منافق دنیا را با از دست دادن آخرت میخرد،و حق و هدایت را میدهد تا سعادت در دنیا را تحصیل کند،پس به این یک نمیرسد و آن را از دست میدهد.
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ -آنان کسانیند که گمراهی را با از دست دادن هدایت خریدند، پس تجارتشان سودی نداشت و رهیافته نبودند.» [17]
و قرآن برای آنکه طرف دیگری از نفاق را بر ما مکشوف کند،مثل دیگری میزند:
« مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نٰاراً فَلَمّٰا أَضٰاءَتْ مٰا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّٰهُ بِنُورِهِمْ -مثل ایشان همچون مثل کسی است که آتشی افروخت و چون اطراف خود را روشن کرد،خدا روشنی را نابود کرد.» و چیزی در برابر او جز دود و خاکستر باقی نماند.
« وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُمٰاتٍ لاٰ یُبْصِرُونَ -و آنان را در تاریکیهایی گذاشت که چیزی در آن نمیدیدند.» هدایت،نوری است که خدا برای انسان میافروزد،و منافق،نزدیک نور بود و ظاهرا /1 به آن ایمان آورد،و بسا که در لحظۀ پاکیزهای از لحظههای عمر خود به آن حقیقة مؤمن بود،ولی سرانجام بر اثر فشار شهوتها و تسلیم شدن به ارادۀ طاغوتهای اجتماع فاسد به آن کفر ورزید،و خدا نور هدایت را از او گرفت و چیزی جز تاریکی و نابینایی برای او باقی نماند.
[18]
« صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ -کر و گنگ و کورند،پس بازنمیگردند.» منافقان همۀ مشاعر و تواناییهای خود را از کف میدهند.قدرت بر شنیدن و بر سخن گفتن و بر دیدن را از دست میدهند،و در نتیجه قدرت بر زندگی از اختیار
ایشان خارج میشود،چه،مشاعر و قدرتهای خود را از دست دادهاند.پس چگونه زندگی میکنند؟در بیابانی خالی تا ابد سرگردان میمانند.
[19]
و مثل سومی که خدا دربارۀ واقعیّت منافق میزند،چنین تصویر میشود.فرض کنید که اکنون در بیابانی قرار گرفتهایم و شب و ابری متراکم ما را احاطه کرده است.تاریکی ما را میپوشاند،و تندر با ترس و اضطراب ما را به لرزه درمیآورد...خواستار نوری هستیم که به هدایت آن راه خود را بیابیم.چشم به زدن برقی در آسمان داریم که زمین را برای ما روشن کند و در پرتو آن به پیش گام برداریم،ولی این برق هم که بزند چند لحظهای بیشتر درنگ نمیکند و خاموش میشود.بعضی از ما از راهنماییهای برق در همین لحظات کوتاه مدد میگیرند و در صدد یافتن راه برمیآیند و پس از خاموشی برق هم در همان راه یافته پیش میروند؛ ولی بعضی دیگر چنین نیستند و پس از خاموشی برق بر جای خود باقی میمانند.
مثل مؤمن و منافق چنین است:مؤمن از راهنمایی وحی که به زدن برق آسمان شباهت دارد،بهرهمند میشود،ولی منافق با آن سر و کاری ندارد و در تاریکی حیران و سرگردان میماند.
« أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ فِیهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ مِنَ الصَّوٰاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللّٰهُ مُحِیطٌ بِالْکٰافِرِینَ -یا همچون بارانی است از آسمان که در آن تاریکی و رعد و برق است،و انگشتان خود را در صاعقهها،از ترس مرگ،در گوشها میکنند،و خدا بر کافران احاطه دارد.» [20]
« یَکٰادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصٰارَهُمْ کُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قٰامُوا وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -نزدیک است که برق چشمهای ایشان را برباید:هر گاه روشنی برای ایشان بیاورد،در آن راه میروند،و چون تاریک شود بر جای خود میایستند،و اگر خدا بخواهد چشمها و گوشهای ایشان را از میان میبرد /1 و خدا بر هر چیز توانا است.» زندگی همچون بیابانی است،و شهوتهای ما همان ابر ستبری است که
تاریکیها و رعد و برق را در خود دارد،و ما در آن به نوری آسمانی نیازمندیم که بر ما،همچون آبی که از آسمان فرومیبارد،فروریزد،ولی باید به این نور چنگ زنیم تا در رنج و زحمت زندگی به خود واگذاشته نشویم و در تاریکی حیران نمانیم.
و گاه پروردگار بر ما خشم میگیرد و چشم و گوش را از ما بازمیستاند،و به اندازۀ یک انگشت جا به جا شدن در امور زندگی برای ما توانایی باقی نمیماند، چرا که خدا بر ما محیط است و هر چه بخواهد میکند،و روا نیست که به آنچه در زندگی از مظاهر نیرومندی و توانایی است فریفته شویم،و خود را به جای خداوند سبحانه و تعالی صاحب قدرت بدانیم،چه او بر ما محیط است و میتواند سخت ما را بر این فریفتگی و اشتباه بگیرد.
/1
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اُعْبُدُوا رَبَّکُمُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (21) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ فِرٰاشاً وَ اَلسَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلاٰ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (22) وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (23) فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِی وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ (24) وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا اَلَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (25)
/1
21[خلقکم]
:خلق،به معنی عمل کردن بر حسب تقدیر و اندازهگیری،و خلق و آفریدن آسمانها عبارت از آماده کردن و به وجود آوردن آنها به مقتضای حکمت است بدون کم و زیاد.و خلق به معنی طبع است و خلیقة به معنی طبیعت و خلاق به معنی بهره و نصیب.
22[السماء بناء]
:آسمان را از آن روی سماء نامیدهاند که نسبت به زمین سموّ و ارتفاع دارد.هر چه بر بالای چیز دیگر باشد نسبت به آنچه در زیر است سماء است،و آنچه بالای زمین باشد بناء خوانده میشود.
[اندادا]
:ندّ به معنی مثل و شبیه است و گفتهاند که ندّ نیز به معنی ضد است.
23[إن]
:در این جا برای غیر شک آمده است،چه خدا میدانست که آنان در شکّند،ولی این عادت اعراب در کلام است که میگویند:إن کنت انسانا فافعل کذا اگر انسانی این کار را بکن.
[عبدنا]
:عبد بندۀ زر خرید است و نقیض آن حرّ است.
عبد از تعبید به معنی،خوار کردن است،چرا که عبد نسبت به مولای خود خوار و ذلیل است.
[سورة]
:گرفته شدۀ از سور البناء به معنی دیوار ساختمان گرفته شده،و هر جایگاه بلند سوره است:پس هر سوره از قرآن به منزلۀ درجهای بالا و منزلی عالی است که خواننده از آن به منزل دیگر بالا میرود تا این که قرآن را به پایان
برساند.و گفتهاند که سوره قطعهای از قرآن است که از باقی قرآن جدا نگاه داشته شده است.
25[بشر]
:بشارت به معنی رساندن خبری است که سبب شادی شنونده آن شود و بر هر خبر دیگر سبقت داشته باشد.
/1
پس از آنکه قرآن مردمان را به سه گروه تقسیم کرد،به آن بازمیگردد که با ما به تفصیل دربارۀ صفات مؤمنان سخن بگوید که سبب تمایز ایشان از منافقان است،ولی پیش از آن باید ارکان ایمان شناخته شده باشد که عبارت است از ایمان داشتن به خدا و به پیامبریها و به روز دیگر،که این همه را در این مجموعه از آیات خواهیم دید.
[21]
ایمان به خدا در عبادت و پرستش او تجسّم پیدا میکند،و پرستش خدا انسان را به پایگاه پرهیزگاران میرساند(که ذکر ایشان در آغاز این سوره گذشت):؛ولی به چه سبب خدا را میپرستیم و پدران خود را نمیپرستیم؟ پاسخ:بدان سبب که خدا ما و ایشان را آفریده و پروردگار همۀ ما است.
و چون ارتباط ما با خدا همان ارتباط پدران ما با او است،دیگر دلیلی برای آن وجود ندارد که پدرانمان را وسیلۀ ارتباط با خدا قرار دهیم،و از همین روی /1 خضوع و خشوع نسبت به پدران درست نیست.
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ -ای مردم،پروردگارتان را بپرستید که شما و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید،باشد که پرهیزگار شوید.» [22]
و پرسش دیگر این است که چرا باید خدا را بپرستیم و نسبت به او خاضع باشیم و زندگی را که با ما پیوستگی مستقیم دارد و به ما روزی و زیبایی و نیرو میبخشد نپرستیم؟ پاسخ:زیرا که آن او است.
« اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرٰاشاً وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ -آنکه زمین را برای شما گسترد و آسمان را برافراشت و از آسمان آب فروریخت و از هر گونه میوه روزی شما کرد.» اوست که در آغاز،زندگی را به صورتی آفرید که بتوانیم از آن بهرهمند شویم.اگر زمین همه از آهن میبود،چگونه میتوانستیم بر آن زندگی کنیم،و چگونه میتوانستیم بر آن خانه بسازیم و کشاورزی کنیم و راه بسازیم و...و...و اگر آسمان چنان میبود که شهابهای فراوان آن بر سر ما فرومیریخت،چگونه میتوانستیم بر روی زمین زندگی کنیم؟سپس چنان کرد که آب از آسمان بر زمین فروریزد،و زمین را چنان ساخت که گونهای مختلف رستنیهای آن روزی ما باشد.
آیا روا است پس از این همه به پرستش چیزی جز خدا بپردازیم؟هرگز! « فَلاٰ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ -پس برای خدا مانندهایی قرار ندهید،و شما(این را که خدا شریک ندارد)میدانید.» [23]
چگونه خدا را میپرستیم؟ به پیروی از فرستادگانش،و مخصوصا آخرین فرستادهاش که با معجزۀ قرآن آمده،و از ما پرسیده است که:آیا میتوانید چیزی مانند این قرآن بیاورید؟ پس پیروی از او واجب است و پیروی او تجسّم یافتن عبادت و پرستش خدا است.
« وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -و اگر دربارۀ آنچه بر بندۀ خود
فروفرستادیم شک دارید،پس سورهای همانند آن بیاورید /1 و یاران و گواهان خود جز خدا را به یاری بخوانید،اگر راست میگویید.» و طبعا این همه حتی شهدای دور از خدا بر این گواهی خواهند داد که قرآن بر همۀ آنچه پیش از آن فروفرستاده شده برتری دارد،و در این صورت شک را کنار بگذارید و به فرستادۀ خدا بگروید.
این رسالت دومین عقیده از عقاید اسلامی و حلقهای است که به حلقۀ توحید یعنی نخستین عقیدۀ اسلامی پیوسته است.
[24]
« فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ -و اگر چنین نکنید و نتوانید،که هرگز نخواهید توانست،پس از آتشی بترسید که فروزانۀ آن مردمانند و سنگها و برای کافران آماده شده است.» این نخستین کیفر است که کافران را به این آتش بزرگ مجازات میکنند که آدمی و سنگ در آن با هم میسوزند.
[25]
و اما مؤمنان به خدا و رسالتهای او در باغهایی قرار خواهند گرفت که همۀ نعمتهای زندگی و افزون بر آن در اختیارشان است.
« وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ -و به کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو کردند،مژده ده که آنان را باغهایی است که از زیر(درختان)آنها جویها روان است.» پس جایگاه ایشان منطقۀ مزروعی است که در آن شکوه درختان و زیبایی نهرها و نعمتهای زندگی همه در کنار یکدیگر دیده میشوند.
« کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً -و هر زمان که از آنها میوهای روزی ایشان شود،گویند:این چیزی است که از پیش به آن روزی داده شدیم و همانند آن را آورده بودند.» که این از جهتی همان روزی است که در دنیا بهرۀ آنان شده بود،و از جهت دیگر تا حدّ زیادی شباهت دارد به آنچه در آخرت نصیب ایشان میشود،بدان
سبب که همۀ آنها بهرهور از لذّتی فراوان و بزرگ است و نمیتوانند تفاوت این روزی و آن روزی را کشف کنند.
/1 و آنان در آنجا از لحاظ نفسانی و روانی نیز در نعمتاند.
« وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و در آن جاودان باقی میمانند.» و از نیستی بیم ندارند و از لذت دوستی بقا بهرهمند میشوند،و این عقیدۀ سوم پس از ایمان به خدا و رسول است.
/1
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مٰا ذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِهٰذٰا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ اَلْفٰاسِقِینَ (26) اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (27) کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (28) هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اِسْتَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (29)
/1
26[یستحی]
:استحیاء از حیاء است به معنی شرم داشتن
و نقیض آن قحة(وقاحت)است.
[یضرب]
:ضرب،یعنی زدن بر همۀ کارها جز اندکی اطلاق میشود،همچون ضرب فی الارض و ضرب فی سبیل اللّٰه،و ضرب فلان علی ید فلان وقتی گفته میشود که کار او را خراب کند،و ضرب الامثال یعنی مثل زدن برای روان کردن آن در سرزمینها.
[البعوض]
:پشههای خرد است و واحد آن بعوضة است.
[الفاسقین]
:فسق و فسوق به معنی ترک کردن فرمان خدا و به گفتهای بیرون رفتن از طاعت است،و عرب میگوید«فسقت الرطبة»یعنی خرما از پوست آن بیرون آمد.
[ینقضون]
:نقض به معنی شکستن و عکس آن ابرام است.
[عهد]
:عهد به معنی پیمان و پیمان بستن است.
[میثاقه]
:میثاق،چیزی است که اعتماد کردن به وسیلۀ آن فراهم میآید.
[یقطعون]
:قطع به معنی بریدن پیوند میان دو چیز است، و اصل آن برای اجسام است،و در هدفها و اغراض نیز گفته میشود و چنان که میگویند«قطع الحبل»یعنی بریدن ریسمان،بریدن سخن را با«قطع الکلام»بیان میکنند.
[یوصل]
:وصل و پیوستن نقیض فصل یعنی جدا کردن است،و آن عبارت است از جمع کردن میان دو چیز بی آنکه حاجزی میان آنها باشد.
[الخاسرون]
:خسران به معنی نقصان است،و خسار به
معنی هلاک،و خاسرون به معنی هلاک شوندگان و اصل معنی خسران زیان و از دست رفتن سرمایه است.
29[الخلق]
:اصل معنی خلق تقدیر و اندازه کردن است.
[جمیعا]
:جمع به معنی پیوستن و افزودن است و نقیض آن فرق به معنی کاستن.
[استوی]
استواء به معنی اعتدال و استقامت و راستی است و ضد آن اعوجاج است به معنی کجی.
/1
قرآن حکیم از گروههایی از مردم برای ما سخن گفت.سپس برای ما از ایمان و ارکان سه گانۀ آن بحث کرد،و اکنون به اصل موضوع میپردازد که تحلیل شخصیت انسان است و این که شخصیّت انسان تنها و انسان داخل جماعت(امّت) چگونه باید باشد.
قرآن در این مجموعه از آیات به گفتگو از انسان فردی پرداخته،ولی از آن به صورتی مرتبط با مفاهیم عمومی سخن نمیگوید،بلکه به صورتی نمادین و الهام گرفتۀ از داستانی مربوط به یک واقعیت زنده سخن میگوید.و آن داستان آفرینش نخستین است که در سه مرحله از آن یاد میشود:
اولا:از روش تفکر ایمانی،و آن اسباب واقعی سخن میگوید که آدمی را به کفر ورزیدن نسبت به خدا میخواند(آیات 26-27).
/1 ثانیا:از آفرینش زندگی و جهان به ید خداوند متعال یاد میکند.و از مجهز کردن انسان به علم و بارکردن مسئولیت اختیار بر دوش آدمی پس از تجهیز وی به اراده.سپس داستان نخستین گناه آدمی خواهد آمد که در این جا همراه با عوامل مسبّب آن به اختصار بیان شده است.
ثالثا:از این که انسان امروزی نیز از زاد و توشۀ علم و اراده برخوردار است و باید مسئولیت کارهای خود را بپذیرد.
و در خلال عرضه کردن این مراحل،قرآن حقایق بزرگ دیگری را بر ما مکشوف میسازد.
[26]
خطرناکترین چیزی که توانایی آدمی را برای اندیشیدن صحیح تهدید میکند،استیاء و اندوهگینی است که حالتی روانی است.عقل را در زندان ذات و وجود زندانی کن،و بر آن این اندیشه را تحمیل کن که فکر صحیح و رأی سالم چیزی است که نفس انسان میسازد،و از زندگی نه عبرتی گرفته میشود و نه علم و معرفتی به دست میآید،و چون چنین شود انسان از آموختن تجربههای تازه و بهرهمند شدن از تجارب دیگران و بازگذاشتن ذات خویش در برابر دانشها و شناختهای ایشان خودداری و گردنکشی میکند.و برای آنکه قرآن این حالت و اثر منفی آن را در توانایی آدمی بر تفکر درست آشکار سازد،از داستان پشه برای ما سخن میگوید که با وجود خردی و ناچیزی به ما حقایق فراوانی میآموزد.
پس چون استکبار ورزیم و بگوییم پشه چه ارزشی دارد تا به ما چیز بیاموزد،تا ابد چیزی نخواهیم فهمید،و چون مسئله را به شکلی دیگر طرح کنیم، باید بگوییم که ما نادانیم و علم به ما سود میرساند،و بنا بر این اگر دانش را از این پشه هم بگیریم هیچ زیانی به ما نخواهد رسانید.
ولی چگونه و چرا بعضی از مردم گردنکشی میکنند و گمراه و منحرف میشوند؟
پاسخ آن است که سبب گمراهی فسق و نافرمانی است،و آن فاسق که حقوق دیگران را مراعات نمیکند، /1 بلکه در آن میکوشد که خودپرست باشد و تنها در پیرامون مصالح خویش بچرخد و به آنچه اینها فرمان میدهند عمل کند.و این فاسق تنها کسی است که گردنفرازی و استکبار را پیشۀ خود ساخته است؛بدان سبب که نمیتواند دیگران را ببیند،تنها خود را میبیند و تو گویی که تنها او در این جهان زندگی میکند.پس چگونه میتواند از تجربههای اشخاصی دیگر،که اساسا معتقد به وجود داشتن ایشان نیست،بهرهگیری کند؟ و بدین گونه روش قرآن در علم میان اصولی از اخلاق و علم تشکیل میشود که در آیۀ ذیل آن را شرح خواهیم داد:
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا -خدا از آن شرم ندارد که از پشهای تا بالاتر از آن مثل زند.» در آن صورت که خداوند قادر متعال از آن شرم و پرهیز ندارد که به پشهای، از آن روی که نمایانگر گوشهای از حق است مثل بزند،ما آدمیان را چه شده است که برای بهرهمند شدن از پشه و بالاتر از آن استکبار ورزیم؟ « فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ -پس کسانی که ایمان آوردهاند میدانند که آن حق و از پروردگار ایشان است.» چرا که ایمان آوردهاند،و حق را،در هر جا که یافت شود،حتی در یک پشۀ کوچک تقدیس میکنند.
« وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مٰا ذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِهٰذٰا مَثَلاً -و اما کسانی که کافر شدهاند،میگویند که:خدا از آوردن این مثل چه منظوری داشته است» و در واقع بدان میماند که پشه را مورد استهزا قرار میدهند و از ارزش آن میکاهند.و خدا میگوید:چنین نیست،و پشه ممکن است مایۀ گرفتاری شود و یک خط جدایی میان دو طایفۀ بزرگ از مردم به وجود آورد که:
« یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً -گروه فراوانی به آن گمراه و گروه فراوانی به آن رهیافته میشوند.»
/1 یعنی کسانی که ایمان آوردهاند از پشه،به سبب ارزش نهادن به حق و تقدیس آن،بهرهمند میشوند،ولی کافران،به سبب استکبار،گمراه میشوند و در کفر باقی میمانند.
« وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ -و به آن جز فاسقان گمراه نمیشوند.» آیا فاسقان کیانند؟پاسخ این پرسش را آیۀ بعد میدهد.
[27]
فاسقان یک صفت نفسانی مشترک دارند که عبارت از خودپرستی است و مظاهر عملی فراوان دارد که برجستهترین آنها سه است:
الف:عهدشکنی:
« اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ -آن کسانند که پیمان خدا را پس از بستن آن میشکنند.» یعنی پیمان خدا را محترم نمیشمارند و خود را برتر از پیمان مقدس میدانند.
ب:« وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ -و آنچه را که خدا به پیوستن آن فرمان داده است میگسلند و میبرند.» و بنا بر این حقوق مردمان را از خویشاوندان و یتیمان و درویشان و جز ایشان به آنان نمیدهند،و حرمتهایی را که باید مراعات شود پاس نمیدارند،بلکه برای تأمین مصالح و بر آوردن شهوات خود آن را پایمال میکنند.
ج:« وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ -و در زمین فساد میکنند.» برای زندگی هیچ حرمتی قایل نیستند.مزرعهای را آتش میزنند تا یک لحظه آتشی را که سبب نابود شدن روزی میلیونها نفر است تماشا کنند و از آن،به خیال خام خود،لذت ببرند.افراد این گروه احترامی برای خدا و انسان و طبیعت قایل نیستند.کسانی هستند که خدا ایشان را،به سبب آنکه خود را در نفس خویش زندانی کردهاند و جز مصالح آن را نمیبینند،گمراه کرده است.پس چگونه ممکن است معنی حیات را فهم کنند؛مگر /1 میتوانند از این راه برای خود خدمتی انجام دهند؟
« أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ -اینان زیانکارانند.» به زودی به لعنت خدا و بندگان خدا گرفتار خواهند شد و طبیعت آنان را طرد خواهد کرد.
[28]
پرستش خویشتن خطا است،چه به سادگی نتیجۀ آن نادانی و زیانکاری است،در صورتی که بر انسان واجب است که برای ارزشیابی زندگی و برای حمل کردن خود در آن از نقطۀ دیگری آغاز کند که ایمان به خدا است.چه در واقع خدا است که نفس آدمی و زندگی را آفریده و پروردگار بلند مرتبۀ آنها است:
« کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ -چگونه به خدا کافر میشوید،در صورتی که شما مردگانی بوده و خدا زندهتان کرد؟» این که چه وقت و چگونه و برای چه خدا ما را زنده کرد،برای ما مهم نیست،بلکه آنچه اهمیّت دارد این است که ما در خاک که مرده و در آب و در هوا بودیم و اکنون زندهایم.
« ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ -سپس شما را میمیراند و بار دیگر زنده میکند.که این زنده شدن دوباره در روز رستاخیز است.» « ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -سپس به سوی او بازمیگردید.» تا به حساب شما برسد.
[29]
و خدا پس از زندگی بخشیدن به ما به حال خود رهایمان نکرده است،بلکه رحمت او همۀ جوانب زندگی ما را شامل میشود.
« هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً -او است که همۀ آنچه را که در زمین است برای شما آفرید.» آنها و ما را به صورتی آفرید که بتوانیم آنها را به خدمت خود بگیریم.موادّ کانی را در کوهها آفرید و قدرت استخراج آنها و بدل کردن آنها را به آلات و ادواتی برای راحتتر کردن زندگی به ما بخشید.منابع آب و /1 نفت و زغالسنگ،و معادن طلا و مس را در باطن زمین آفرید و به ما توانایی به خدمت گرفتن آنها را عطا
کرد.پس چگونه میتوانیم خود را بپرستیم و از پرستیدن خدا چشم بپوشیم؟بهتر است از خود بیرون آییم و با آنچه خدا در زمین برای ما آفریده است زندگی کنیم.
« ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ -سپس به آسمان پرداخت.» و به قدرتهای واسعۀ خود به آن توجّه کرد.
« فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ -پس آنها را به صورت هفت آسمان درآورد.» آسمانهای فراوانی که جز اندکی از آنها را نمیشناسیم.
« وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و او به هر چیز توانا است.» پس او دانا و تواناست و ما ناتوان و نادانیم،و چه نیکوتر از آنکه به پرستش او بپردازیم و از این راه به قدرت و علم برسیم که دو مایۀ تمایز اساسی انسان است.
و این امر چگونه صورت خواهد پذیرفت؟ این داستان در آیات آینده پاسخ سؤال بالا را خواهد داد.
/1
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قٰالَ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی اَلْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (31) قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (32) قٰالَ یٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (33) وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اِسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (34) وَ قُلْنٰا یٰا آدَمُ اُسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ اَلْجَنَّةَ وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (35) فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّیْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا کٰانٰا فِیهِ وَ قُلْنَا اِهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (36) فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (37) قُلْنَا اِهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (38) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (39)
/1
/1
30[الملائکة]
:جمع ملک است که اشتقاق آن مورد اختلاف است.اکثریت بر آنند که از آلوکة به معنی رسالت است،و خلیل گفته است که آلوک رسالت است...و بعضی دیگر گفتهاند که از آن روی رسالت، الوک خوانده شده است که پیام ابلاغ کردنی در دهان جویده میشود.
[جاعل]
:جعل و خلق و فعل و احداث همانند یکدیگرند،و حقیقت جعل تغییر دادن چیزی است از آنچه بوده و حقیقت فعل و احداث ایجاد است.
[الخلیفة]
:خلیفة و امام در استعمال یکسان است جز این که میان آنها تفاوتی است.خلیفه به معنی کسی است که در جایی جایگزین کسی شود که پیش از او
بوده است و امام و پیشوا به معنی کسی است که حق تقدیم دارد و باید به او اقتدا شود و اطاعت او واجب است.
[السفک]
:دوست داشتن خون و خونریزی است.
[نسبح]
:تسبیح به معنی پاک دانستن خدا است از آنچه شایستۀ او نیست.
[نقدس]
:تقدیس پاک و پاکیزه کردن،و نقیض آن تنجیس یعنی نجس و پلید کردن است.
36[ازلّهما]
:زلّة و خطیئة و معصیة و سیئة به معنی واحد است،و ضد خطیئة اصابة(به معنی مصاب و بر حق بودن)است.میگویند«زلّت قدمه»یعنی«قدمش لغزید»و«زلّ فی مقالته»در گفتار خود دچار لغزش شد.
و زلّة زوال از حق است و«أزلّه الشیطان»یعنی شیطان او را از حق لغزاند و دور کرد.
[اهبطوا]
:هبوط و نزول و وقوع(افتادن)در معنی همانند یکدیگرند،و آن،حرکت کردن از بالا به پایین است.گاه هبوط به معنی درآمدن در جایی و فرود آمدن در آن به کار میرود؛و خدای تعالی گفت:«اهبطوا مصرا»وارد مصر شوید.
[مستقر]
:قرار به معنی ثبات است،و مستقر ممکن است به معنی استقرار و قرار گرفتن باشد یا به معنی مکانی که در آن استقرار صورت میگیرد.
[متاع]
:متاع و تمتع و متعة و تلذّذ معانی نزدیک به یکدیگر دارند،و هر چه را که مایۀ تمتع و بهرهمندی باشد، متاع میخوانند.
/1
در گفتگویی که میان خدا و فرشتگان صورت گرفت،فرشتگان در آفرینش انسان به خدا اعتراض کردند و گفتند که او به زودی به گناه خواهد پرداخت؛و خدا حقیقت را به ایشان شناساند و بیان کرد که چگونه آدمی میتواند تحمل علم و قدرت را داشته باشد،و این دو وجه تمایز به عنوان حکمت و هدف برای آفرینش انسان کافی است.
[30]
اکنون به این گفتگو گوش فرامیداریم:
« وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ -و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت که میخواهم جانشینی در زمین قرار دهم،گفتند:آیا کسی را در آن قرار میدهی که در آن تباهی کند و خونها بریزد در حالی که ما به ستایش تو تسبیح میکنیم و به تقدیس تو میپردازیم.» معنی کلمۀ«خلیفه»چیست؟چنان مینماید که زمین مسکونی بوده و ساکنان آن نابود شده بودند و خدا میخواست کسانی را در آن بیافریند که در پی گذشتگان در آن ساکن شوند،و لذا مقصود /1 آن نیست که خدا میخواست جانشینی برای خود یعنی خلیفة اللّٰه و نایب و وکیل خدا در زمین بیافریند،چه خدا نمرده بود که کسی جانشین او شود.
ولی ملائکه چگونه این را دانسته که آدمی در زمین فساد خواهد کرد؟آیا
این مطلب را از قیاس کردن با ساکنان پیش از آن زمین دریافته بودند؟یا بدان سبب که پس از آن این مطلب را از روی طبیعت مجهز شدۀ انسان با عقل و شهوتها دریافتند؟پاسخ را درست نمیدانیم،ولی مهم آن است که فرشتگان بر خدا اعتراض کردند،چه آنان چنان میپنداشتند که خدا آفریدگان را جز برای آن نمیآفریند که ستایش و تسبیح و تقدیس او کنند.پس خدا به ایشان گفت:هرگز، « قٰالَ إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ -گفت:من چیزی میدانم که شما نمیدانید.» [31]
« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -و خدا به آدم همۀ نامها را آموخت و سپس آنها(چیزها)را بر فرشتگان عرضه داشت و گفت:اگر راست میگویید،مرا از نامهای اینها خبر دهید.» [32]
« قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ -گفتند:تو را تنزیه میکنیم،ما را دانشی جز بر آنچه به ما آموختهای نیست،و تو بسیار دانا و فرزانهای.» [33]
« قٰالَ یٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ -(خدا)گفت:ای آدم،به آنان از نامهای چیزها خبر ده،و چون(آدم) آنان را از نامها آگاه ساخت،(خدا)گفت:مگر به شما نگفتم که من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید و آنچه را که آشکار میسازید و پنهان میدارید.» خدا آدم را آفرید و علمی به او ارزانی داشت،پس ملائکه دریافتند که حکمت آفرینش در این مورد تنها عبادت نیست،بلکه عبادتی برخاسته از فهم است و از همین روی اعتراض خود را پس گرفتند.
ولی آیا آن نامها که خدا به آدم آموخت چه بود؟آیا نامهای مجموعهای از مردمان است یا مجموعهای از چیزها؟شاید مقصود از اسماء در تعبیر قرآن علوم بوده باشد،چرا که علم به حقیقت چیزها نمیرسد،بلکه فقط به خصوصیات و علایم
(نامها)دسترس پیدا میکند و به همین جهت قرآن از علوم با اسماء یاد کرده است.
ولی چرا خدا گفت«نامهای اینها»و نگفت«نامهای آنها»یا«نامهای این»برای اشاره به طبیعت چنان که در بعضی نصوص آمده است؟و در بعضی از نصوص آمده است /1 که«هؤلاء»اشاره است به محمد(ص)و آل او علیه و علیهم صلوات اللّٰه و سلامه،بدان سبب که پیامبر اسلام(ص)و جانشینان وی برگزیدگان از فرزندان آدم(ع)اند و در نتیجه تجلّیگاه حکمت خدای متعال در آفرینش به شمار میروند.و در این باره رأی دیگر آن است که آیه به خود فرشتگان اشاره میکند-که فرشتگان نیز به نوبۀ خود بر قوای طبیعت تسلّط دارند-و معرفت نامهای ملائکه به معنی علم داشتن به خصایص چیزها و نشانههای قوای طبیعی است.
و در آن هنگام که فرشتگان گفتند«سبحانک»،این لفظ را برای بیان اندازۀ تقدیس خود از خدا و این که تنها او کامل است و آنان ناتوانند و علمی ندارند به کار بردند.
و شاید آیۀ اخیر دلالتی بر آن کند که فرشتگان از اعتراض خود چیز دیگری را در نظر داشتند.شاید نوعی رشک و حسد بر جانشان اثر میگذاشت که سپس در ابلیس که از سجده کردن به آدم سر پیچید تجسم پیدا کرد.و از همین رو خداوند سبحان گفت:
«وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»
.
در تمامی این داستان نماد دیگری است که باید به تفصیل از آن سخن گوییم.
فرشتگان مخلوقاتی موکّل بر حیاتند،و در میان آنان گروههایی به نام ملائکه بخشش و ملائکۀ خشم و ملائکۀ باران و دریا و ابر وجود دارد.و سجده کردن آنان به آدم علیه السلام رمز مسخر بودن طبیعت در برابر او است.
و احادیثی حاکی از وجود ملائکۀ موکل بر طبیعت وجود دارد که در این جا از بعضی از آنها یاد میکنیم:
1-در کتاب مناقب و تفسیر قمی،به نقل صاحب تفسیر صافی از آنها،
در ضمن تفسیر آیۀ «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» آمده است که: /1 در چاهی فرومیافتد یا دیواری بر او فرومیریزد،یا اتفاقی برای او میافتد تا زمانی که قدر برسد که میان آن دو را به حال خود میگذارند و او را به مقادیر میسپارند که دو فرشتۀ محافظ وی در هنگام شب و دو فرشتۀ دیگر محافظ در اوقات روزند. (1)
2-در این گفتۀ قرآن: «وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» (/13الرعد)از پیغمبر(ص)روایت شده است که چون از او دربارۀ رعد پرسش کردند،گفت:
«فرشتهای موکّل بر ابر است». (2)
3-قمی به نقل از امام صادق(ع):«از امیر المؤمنین(ع)دربارۀ «وَ الذّٰارِیٰاتِ ذَرْواً» پرسیدند،و او گفت:«باد»،و دربارۀ «فَالْحٰامِلاٰتِ وِقْراً» گفت:«ابر»،و دربارۀ «فَالْجٰارِیٰاتِ یُسْراً» گفت که مقصود از آن کشتیها است،و پرسش در «فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً» را با«فرشتگان»پاسخ داد». (3)
4-و امام رضا(ع)در گفتۀ «فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً» از قرآن گفت:
«فرشتگانی هستند که میان سپیده دم تا بر آمدن خورشید روزیهای مردمان را میان آنان تقسیم میکنند،پس هر که در این فاصله بخوابد از روزی خود به سبب این خواب محروم میشود». (4)
5-امیر المؤمنین(ع)در حدیثی دراز ملائکه را توصیف میکند و از حجابها سخن میگوید:«هر حجاب از آن هفتاد هزار فرشته است،و نیرومندی هر فرشته همچون نیرومندی ثقلین است؛از آن جمله است تاریکی و روشنایی و آتش و دود و ابر و برق و باران و رعد و ریگ و کوه و غبار و آب و جویها». (5)
و در احادیث فراوان از نگاهبانان و فرشتگان شب و روز و فرشتۀ مرگ /1 و فرستادگانی که برای یاری رساندن به مؤمنان گسیل و سبب آرامش خاطر آنان میشوند،سخن رفته است.و این همه دلالت بر آن دارد که بر طبیعت فرشتگانی گماشتهاند.و بدین گونه خدا طبیعت را مسخر بشر کرده و این پس از آن بود که خدا آدمی را با علم مجهز کرد و به سبب آن فرشتگان را به سجده کردن بر او بر انگیخت.
[34]
« وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ -و در آن هنگام که به فرشتگان گفتیم که به آدم سجده کنید.» سجود در این جا رمز خضوع و فرمانبرداری است،به همانگونه که ملائکه موکّل به قوای طبیعی در زندگی بودند.و خدا به طبیعت فرمان داد تا مسخّر انسان باشد که همۀ آن،جز اندکی،پاسخ مثبت داد.دربارۀ این اندک خداوند سبحانه و تعالی چنین میگوید:
« فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ -پس همگان سجده کردند جز ابلیس که خودداری کرد و گردنفرازی نمود و از کافران بود.» ابلیس کیست؟و چرا سجده نکرد و استکبار ورزید؟در آیات بعدی پاسخ این پرسش خواهد آمد،ولی ما در این جا از پیش میگوییم که:بر هر طرفی از نیروهای طبیعت فرشتهای موکل است،و فرشتگان همه به آدم سجده کردند،و به میانجیگری ایشان همۀ نیروهای طبیعت مسخر انسان شد(به علم)،ولی در آنجا فرشتهای موکل به یک نیروی طبیعی بود که به انسان سجده نکرد و بر انسان است که او را به زانو درآورد و سجدۀ او را برای خود تضمین کند؛آیا او کدام فرشته است و چه قسمتی از طبیعت را مجسم میسازد؟ او ابلیس موکّل به طبیعت خود آدمی و نفس امّارۀ(فرمان دهندۀ)به سوء (بدی)او است.
پس اگر انسان،طبیعت خود را که ابلیس بر آن گمارده است تحت فرمان درآورد،در آن هنگام توانسته است همۀ زندگی را مسخر خود سازد.
چیزی که هست بیشترین مردم از این حقیقت غافلند،و طبیعت ایشان آنان را در مبارزهای که میانشان درگیر میشود بر زمین میکوبد،و طبیعة یکی از آنان پدر ما آدم در داستان نخستین گناه بود.حال ببینیم طبیعت آدم چگونه او را بر زمین کوفت و ابلیس دل او را فریفت.
[35]
« وَ قُلْنٰا یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ الظّٰالِمِینَ -و گفتیم:ای آدم، تو با همسرت در بهشت ساکن شوید و هر چه میخواهید به فراوانی از آن بخورید، /1 و به این درخت نزدیک مشوید که اگر چنین کنید از ستمکاران خواهید بود.» [36]
« فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا کٰانٰا فِیهِ -پس شیطان آنان را از آنجا لغزاند و از آنچه در آن بودند بیرونشان راند.» ابلیس پدر ما آدم و همسرش را لغزاند،و این لغزش به میانجیگری طبیعت موجود در نزد آن دو بود.پس از بهشت بیرون آمدند و از طبیعت مسخر شدۀ برای ایشان دور شدند.و به همین گونه است که ابلیس فرزندان آدم را میلغزاند و از رسیدن به بهشت در آخرت دورشان میکند،و نیز از آنچه خدا برای انسان از نعمتهای زندگی مسخر کرده است،در صورت اطاعت کردن از خودش محرومشان میسازد.
آیا آن درختی که آدم از نزدیک شدن به آن ممنوع شد چه بود؟آیا درخت سیب بود یا درخت انگور یا گندم،یا چیز دیگر؟آنچه مهم است تشخیص یکی از این نامها نیست،بلکه مهم عبرت گرفتن از آن است و آن این که:در طبیعت چیزهایی است که به آدمی زیان میرساند و خدا او را از توجه کردن به آنها نهی کرده است،و بر انسان است که به فرمان خدا از آنها دوری جوید تا بتواند تسخیر زندگی را ادامه دهد،ولی ابلیس نفس امّاره را به بدی و بدکاری برمیانگیزد،و انسان را رها نمیکند مگر آنکه او را به جانب چیزهای زیانبخش نهی شده نزدیک کند،و در این جا پرسشی بدین گونه طرح میشود:
چگونه انسان از بهشت پر نعمت در آن حین که مرتکب گناه میشود و از
شیطان و از نفس اماره پیروی میکند،بیرون رانده میشود؟ در پاسخ باید گفت که چندین راه برای اتفاق افتادن این حادثه وجود دارد، ولی برجستهترین آنها فروافتادن(هبوط)انسان است به باتلاق خلافهای بشری که از ستم راندن بعضی از آنان بر بعضی دیگر آغاز میشود.
« وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ -و گفتیم که فرود آیید و پارهای دشمن پارۀ دیگر باشید،و شما را در زمین جایگاه و بهرهای است تا آن گاه که وقت برسد.» [37]
و در رو به رو شدن افراد بشر با یکدیگر در مبارزۀ زندگی،و در مواجهۀ با طبیعت بدکار خوانده شدۀ به نام ابلیس در داخل نفس بشری،آدمی گرفتار سستی /1 و نادانی میشود.در این هنگام رسالتهای الهی به هدایت او مدد میرساند،پس هر کس به این هدایت چنگ زند نجات مییابد،و هر کس چنین نکند آشکارا گمراه خواهد شد.
اما پدر ما آدم علیه السلام سخت به آن چنگ زد و متمسک شد،و این خود مژدهای است بر پیروزی انسان بر طبیعت شریر به فضل هدایت پروردگار متعال.
« فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ -پس آدم کلماتی از پروردگار خویش دریافت،و خدا توبۀ او را پذیرفت و خداوند توبه پذیر و مهربان است.» آیا آن کلمات چه بود؟شاید ابلاغ رسالت از جانب خدا به آدم بر حسب نیازمندیهای وی و نیازمندیهای مجتمع تازه ساختۀ او بوده است؛و در نصوص مأثوره آمده است که آنها نامهای محمد(ص)و آل او بود که آدم به آنان خدا را خواند و دعایش مستجاب شد.
[38]
و این سنت خدای تعالی شد که رسولان خود را به بندگانش بفرستد تا آنان را از طبیعت شریرشان و از مبارزۀ با یکدیگر رهایی بخشد.
« قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً -گفتیم:همه از آن فرود آیید؛رهنمایی من به شما خواهد رسید.»
و همگان باید از این هدایت و راهنمایی پیروی کنند:
« فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ -پس کسانی که از هدایت من پیروی کنند بیم ندارند.» و از آنچه پس از این خواهد آمد اندیشهای به دل راه نمیدهند.
« وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -و اندوهگین نخواهند بود از آنچه در گذشته بوده است.» [39]
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و کسانی که کافر شدند و نشانههای ما را بر دروغ دارند،یاران آتشند و پیوسته در آن خواهند ماند.» /1 و این است عبرتی که از همۀ داستان حاصل میشود.خدا همه چیز را که در زمین است با علم مسخّر آدمی ساخت،و سپس ابلیس را بر آدمی چیره کرد و آنچه مایۀ رهایی از تلبیس ابلیس است هدایت الهی است،که هر کس از آن پیروی کند نجات مییابد،و هر کس کفر ورزد و آن را تکذیب کند سرنوشت او آتش دوزخ است که جاودانه در آن خواهد ماند،مگر این که پیش از پایان یافتن فرصت زندگی توبه کند.
/1
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (40) وَ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ وَ لاٰ تَکُونُوا أَوَّلَ کٰافِرٍ بِهِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ إِیّٰایَ فَاتَّقُونِ (41) وَ لاٰ تَلْبِسُوا اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (42) وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ اِرْکَعُوا مَعَ اَلرّٰاکِعِینَ (43) أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (44) وَ اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی اَلْخٰاشِعِینَ (45) اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (46) یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (47) وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (48)
/1
44[البر]
:برّ و احسان و صله در معنی نظیر یکدیگرند،و این معنی مشترک،نیکی کردن است؛و ضدّ برّ،عقوق است.
[تنسون]
:نسیان و سهو و غفلت از نظایرند.و ضد نسیان ( فراموشی)ذکر( به یاد بودن)است.و حقیقت معنی نسیان پنهان شدن چیزی از نفس پس از حضور در آن است.گاه نسیان به معنی ترک و رها کردن است همچون در این گفتۀ خدای تعالی «نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ» یعنی یاد خدا را ترک کردند پس خدا ایشان را ترک کرد.
[تعقلون]
:عقل و فهم و لبّ و معرفة در معنی همانند یکدیگرند،و ضد عقل حمق است،و عقال بندی است که دست شتر خوابیده را با آن میبندند تا نتواند راه برود.
و عقل مجموع دانستههاست بدان سبب که انسان آزاد را از بسیاری از کارهای زشت بازمیدارد و به انجام دادن بسیاری از واجبات برمیانگیزد.
45[الصبر]
:بازداشتن نفس از رسیدن به چیزهایی و منع
کردن آن از پیروی هواهای نفسانی است.و از آن صبر بر مصیبت که صبر کننده را از جزع و فزع کردن بازمیدارد.
و در حدیث است که ماه رمضان را ماه صبر میخوانند از آن روی که روزهدار باید در این ماه از آنچه روزه را باطل میکند خودداری ورزد و نفس را از رسیدن به آنها بازدارد.
[الخاشعین]
:خشوع و خضوع و اخبات و تذلّل در معنی نظیر یکدیگرند،و ضد خشوع یعنی فروتنی،استکبار است.
/1
بنی اسراییل،امت مؤمنی بودند که تا حدّ زیادی به امت اسلامی شباهت داشتند،و طبیعی بوده است که قرآن حکیم سرگذشت ایشان را برای مسلمانان طرح کند تا از کوچک و بزرگ اعمال و حوادث آنان عبرت گیرند.در ضمن همین داستان بنی اسراییل اندرزهای گرانبهای به مسلمانان داده شده است.
این داستان با اهمیت دادن به نعمت هدایت،آغاز شده،که خداوند متعال آنچه را که در زمین است مسخّر آدمی ساخته و افزار و آلات کافی در اختیار او قرار داده است که از آنها بهرهبرداری کند؛ولی مشکلی که در کمین انسان است،آن گمراهی فکری است که نمیگذارد آدمی از نیروهای خود برای تسخیر زندگی بهرهبرداری کند،و به همین سبب رهایی انسان از گمراهی خودش کلیدی است
برای به خدمت گرفتن زندگی و مسخّر ساختن نیروهای آن در خدمت وی.انسان، روزگار درازی بر زمین زیسته ولی عملا بدانگونه که اکنون پیشرفت دارد پیشرفتی نکرده بوده است.چرا؟چرا که پیشتر از عقل و اراده و قدرت خود چنان که شایسته است بهرهبرداری نکرده بوده است.
/1 ولی این پرسش باقی میماند که چرا چنین نکرده بوده است؟و پاسخ این است که گمراه بوده و عمر خود را به چیزهای بیحاصل و جدالهای میانتهی و پوچ گذرانیده بوده است.
[40]
بنا بر این ناگه میبایستی،پیش از هدایت کردن قوا و نیروهای آدمی به طرف زیستن و زندگی،از گمراهی رهایی یافته باشد،و این رهایی بزرگترین نعمتی است که خداوند متعال به آدمی ارزانی داشته است.به همین جهت است که خدا به فرزندان اسراییل گفت:
« یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ -ای پسران اسراییل،به یاد آرید نعمتی را که بر شما ارزانی داشتم.» و آن نعمت راهیابی و هدایتی است که طبعا ما را به سایر نعمتهای زندگی میرساند،ولی نعمت هدایت و بنا بر این دیگر نعمتها جز با تمسّک به هدایت و نسبت به آن وفادار ماندن باقی نمیماند،از همین رو پروردگار ما به بنی اسراییل گفت:
« وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ -به پیمان من وفادار بمانید تا به پیمان شما وفادار بمانم.» یعنی به هدایت و راهیابی چنگ بزنید تا دیگر نعمتهای خود را بر شما ارزانی دارم.
ولی آدمی گاه از نعمت هدی بر اثر ترس از طبیعت و از طاغوتها و نیز بیم دست نیافتن به شهوتها و نظایر اینها چشم میپوشد و منصرف میشود.
ولی نمیداند که دور شدن از هدایت او را به دشواریها و سختیهای بزرگتر از آنها که مایۀ ترس او بوده است میرساند،و به همین جهت قرآن یادآور میشود که:
« وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ -و تنها از من بترسید.» از طبیعت یا از مردمان و شهوات بیم نداشته باشید،بلکه فقط از من بترسید؛و هنگامی که ترس از مردم از بین رفت و آدمی از ترس رهایی یافت،آن مانع اساسی که سد راه ایمان است از بین خواهد رفت، /1 ولی مانع عادتی که آن نیز باید از سر راه برداشته شود هنوز باقی است.
[41]
دشوارترین آزمایشی که مؤمنان در معرض آن قرار میگیرند،مقاومت کردن در برابر عادت است.مؤمن با روش خاصی از رفتار،بنا بر نصهای دینی که به مرحلۀ خاصّی از زندگی وابسته است،خویگر شده است،ولی این مرحله تغییر پیدا میکند و بنا بر آن نصهای دینی نیز چنین میشود،ولی فرد گاه اسیر و زندانی عادات سابق خود باقی میماند،و بر او است که تلاش بیشتری به خرج دهد تا از اسارت عادات پیشین خود بیرون آید و خود را ملتزم به فرمانبرداری از خدا سازد.
از همین رو خدا از همۀ پیامبران پیمان و عهد قاطع گرفته است که پیامبری را که پس از ایشان خواهد آمد تصدیق کنند و کسانی که بر دین ایشان بودهاند به پیروی از او بپردازند،و از این لحاظ گرفتار گردنکشی و پیروی از عادت نشوند.
و در آیۀ زیر خدا این معنی را به بنی اسراییل یادآور میشود و میگوید:
« وَ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ -و به آنچه فرستادهام و تصدیق کنندۀ چیزی است که با شما است،ایمان آورید.» چه تا زمانی که رسالت و پیامبری یگانه است و هدف از آن تحقق یافتن مصالح شخصی نیست،بلکه برای تأمین رسیدن به آرزوهای بلند انسانی کلّی است،ناگزیر میبایستی کسانی که به پیامبریهای سابق مؤمناند،هر چه زودتر ایمان آوردن به رسالت تازه را بپذیرند،و اگر چنین نباشد،چشم و همچشمی آنان را به آن برمیانگیزد که نخستین کافر نسبت به این پیامبری شوند تا به راه متدیّنان
دست نیابند،و از ترس از دست دادن پایگاه ایمانی خود خلاص نشوند.و خداوند متعال بنی اسراییل را چنین بر حذر داشته است:
« وَ لاٰ تَکُونُوا أَوَّلَ کٰافِرٍ بِهِ -و نخستین کافر به آن مباشید.» و بیان کرده است که سبب کفر سریع به رسالت ممکن است مصالح شخصی بوده باشد.
« وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً -و آیات مرا به بهای اندک مخرید.» گاه سبب ترسیدن از بعضی از کسان خود ایشان است که عقلهای تحجّر یافته دارند و به همین جهت /1 خدا گفته است:
« وَ إِیّٰایَ فَاتَّقُونِ -و تنها از من بترسید و تقوی داشته باشید.» یعنی تقوی و ترس شما میبایستی از من و عذابم باشد.
[42]
و پس از کفر سلسلهای از کارهای تزویری و تحریضی آغاز میشود که نخستین آنها آمیختن حق به باطل،و پوشاندن طرفی از حق و آشکار کردن طرفی دیگر از آن است،بهگونهای که برهان اهل باطل به اثبات برسد.
صاحب رسالت نباید مردمان را فریب دهد،و تنها چیزهایی را عرضه کند که گواه بر صحت رفتارهای او است،و چیزهایی را که بر عکس این عمل میکند پوشیده و مکتوم نگاه دارد.و این کیفیتی است که به زودی هر کس که در پیروی از حق شتاب نمیکند گرفتار آن میشود و قرآن نسبت به آن هشدار داده است:
« وَ لاٰ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ -حق را با باطل میامیزید و با آنکه حقیقت را میدانید کتمانش مکنید.» [43]
و برای آنکه صاحب رسالت این خطایا را مرتکب نشود باید به خدا توکّل کند و از راه نماز و انفاق از خدا مدد جوید.این بدان سبب است که عقب نشینی از منافع شخصی و تسلیم مطلق در برابر حق که در رسالت جدید نمایان است هرگز امری پیش پا افتاده نیست بلکه نیازمند عوامل حمایت کنندهای همچون برپا داشتن نماز و پرداختن زکات است،و لذا پروردگار میفرماید:
« وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ -نماز بهپا دارید و
زکات بپردازید و با نیایشگران به نیایش روی آورید.» اگر نماز برای خدا است،چرا باید نمازی با نماز دیگر و پرستشگاهی با پرستشگاه دیگر اختلاف داشته باشد،و همگان در یک صف نایستند و در مقابل خدای یگانه به رکوع و سجود نپردازند و از رسالت خدا همۀ مظاهر مادّی دشمنی با دین را دور نکنند؟ [44]
اگر شخصی مؤمن به پیامبریهای گذشته هر چه سریعتر به پیامبری تازهای از خدا رو نکند، /1 ناگزیر باید به ریا و نفاق بپردازد،و در ظاهر خود را متدین و ناسک نشان دهد،ولی در باطن به هوای نفس خود عمل کند،چه کفر ورزیدن به پیامبری و رسالت تازه او را از دینداری حقیقی دور میکند و ناگزیر متمسک به بعضی از ظواهر دین میشود و حقایق آن را کنار میگذارد.به همین سبب خدا بنی اسراییل را بیم داده و گفته است:
« أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ -آیا مردمان را به دین فرمان میدهید و خود را فراموش میکنید؟» در صورتی که بر این صاحبان رسالت واجب آن بوده است که بیش از دیگران ملتزم به رسالت باشند،از آن روی که رسالت را خوب میشناسند.
« وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتٰابَ -در صورتی که شما کتاب(خدا)میخوانید.» آیا تنها خواندن کتاب کفایت میکند...؟البته که نه،آنچه که واجب است تفکر و اندیشیدن در کتاب است تا به جوهر آن دست یابند و آن عقلی است که رسیدن به آن ضروری و شایسته است.
« أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -پس چرا عقل خود را به کار نمیاندازید؟» [45]
چگونه باید با نفاق و دورنگی بجنگیم؟و چگونه به آنچه میگوییم عمل کنیم و آنچه را که به آن عمل میکنیم بگوییم و در نتیجه از مسافت میان ادعا و واقعیت بگذریم؟پاسخ:با ارادۀ قوی؛ولی راه تقویت اراده کدام است؟اراده برای نیرومند شدن به تمرین نیاز دارد،و آن مانند هر چیز دیگر در انسان با بهرهکشی هر چه بیشتر شخص از آن افزایش پیدا میکند؛ماهیچهها با ورزش
نیرومندتر میشود،و اعصاب،با رو به رو شدن با مشکلات تقویت پیدا میکنند،و فکر با به خدمت گرفتن پرورده میشود،و اراده نیز چنین است و هر چه بیشتر از آن استفاده شود بهتر و بیشتر نمو میکند؛این را بیازمای و بر اقدام کردن به کاری دشوار تصمیم بگیر،که البتّه در آغاز کار با مشکل رو به رو میشوی،ولی هر چه بیشتر تمرین کنی دشواری آن کمتر خواهد شد.
و نماز خواندن بهترین وسیلۀ بهرهبرداری از اراده و در نتیجه نیکوترین وسیله برای رشد و نمو آن است؛هنگامی که در برابر خدا نماز میگزاری،با خودپرستی درون خود مقاومت میکنی و با زندانی بودن در داخل زندان مصالح شخصی و به تعبیر مختصرتر با شیطان و سپاهیان او به جنگ میپردازی.
/1 و در ضمن نماز خواندن وساوس شیطانی بر تو هجوم میآورد تا از اتصال با خدا محرومت سازد،و در آن هنگام که در اندیشۀ تمرکز نظر خویش در خدا هستی، شیطان تو را به چیزی جز خدا منصرف میکند،همچون به درس و بحث و بازرگانی و امور خانه و زندگی و بسیاری چیزهای دیگر،و چنین است تا به پایان نماز برسی، و به همین جهت است که جایگاه نماز خواندن«محراب»یعنی محل جنگ یا میدان کارزار خوانده شده است.
و بدین گونه نماز تجربهای برای اراده و تمرینی برای آن است،و علاوه بر آن تو را به خدا که پروردگار همه چیز است نزدیک میکند،و همین خود به تو نیرویی میبخشد که در مقابل سببهای ضعف و سستی از ترس و میل و نظایر اینها مقاومت نشان دهی.
بردباری و یکی از مظاهر آن یعنی روزه نیز تجربهای برای اراده است،و آدمی را در اندیشۀ آینده میاندازد که تنها به وضع حاضر خود نمیپردازد،و صبر به سبب همین توجه به آینده که با اعتماد به خدا همراه است،نیروی بزرگی است که باید از آن بهرهبرداری شود.
« وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ -و از صبر و نماز مدد گیرید.» و از آن برای مقاومت کردن در برابر ضعف داخلی استفاده کنید،ولی مدد
گرفتن از صبر و صلاة نیز خود دشوار است؛پس چگونه صبر پیشه کنیم و نماز گزاریم؟پاسخ:بر ما است که خاشع باشیم و غرور و بزرگی طلبی دروغین نفسهای خود را با تفکر دایم دربارۀ آخرت چنان بشکنیم که گویی خود را در برابر خدا در محکمۀ بزرگ او ایستاده میبینیم،و آن هم«در روزی که از مال و فرزند کاری ساخته نیست،و کارساز واقعی رو به رو شدن با خدا با قلبی پاک و سالم است».خشوع ما را به صبر و صلات رهبری میکند و به همین جهت خداوند گفته است:
« وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ -و این کار دشوار است مگر برای خاشعان و فروتنان.» [46]
و خشوع به نوبۀ خود از(تصور)معاد حاصل میشود:
« اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ -کسانی که گمان دارند با پروردگار خود رو به رو میشوند و به او بازمیگردند.» /1 [47]
به همین سبب خدا بنی اسراییل را به یاد این روز هراسانگیز و به هدایتی که نصیب ایشان کرده است میاندازد،که میبایستی بنا بر آن برتر از همۀ مردمان دیگر بوده باشند،میگوید:
« یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ -ای پسران اسراییل،نعمتی را به یاد آورید که بر شما ارزانی داشتم و این را که شما را بر جهانیان برتری دادم.» [48]
« وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ -و از روزی بترسید که از دست کسی برای کس دیگر چیزی ساخته نیست،و از او میانجیگری پذیرفته نمیشود،و کسی جانشین و بلا گردان دیگری نتواند شد،و کسی به یاری کسی برنمیخیزد.» پس اگر زندگی دنیا هدف انسان بوده باشد،بر وی به خاطر سپردن این مطلب لازم است که آن را جز به میانجیگری و تمسّک به رهبری رسالت نمیتواند به دست آورد.اگر زندگی در سرای دیگر هدف عالی بوده باشد،ناگزیر باید از
روزی بترسیم که ترازوهای دادگری به کار میافتد،و هر کس سزای خود را میگیرد،و هیچ کس از آن نمیتواند برهد و کسی(جز به اذن خدا)شفیع دیگری نمیشود و جانشینی پیدا نمیکند،و ممکن نیست که کافران در آن روز پیروز شوند.
/1
وَ إِذْ نَجَّیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (49) وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِکُمُ اَلْبَحْرَ فَأَنْجَیْنٰاکُمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (50) وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ (51) ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (52) وَ إِذْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ اَلْفُرْقٰانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (53) وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخٰاذِکُمُ اَلْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلیٰ بٰارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بٰارِئِکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (54) وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی نَرَی اَللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55) ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (56) وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (57) وَ إِذْ قُلْنَا اُدْخُلُوا هٰذِهِ اَلْقَرْیَةَ فَکُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطٰایٰاکُمْ وَ سَنَزِیدُ اَلْمُحْسِنِینَ (58) فَبَدَّلَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ اَلَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنٰا عَلَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (59) وَ إِذِ اِسْتَسْقیٰ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اِضْرِبْ بِعَصٰاکَ اَلْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (60) وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلیٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ فَادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا قٰالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ اَلَّذِی هُوَ أَدْنیٰ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اِهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ مٰا سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْکَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلنَّبِیِّینَ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ (61) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰادُوا وَ اَلنَّصٰاریٰ وَ اَلصّٰابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (62)
/1
/1
/1
/1
49[فرعون]
:نام پادشاه عمالقة،به همانگونه که قیصر نام پادشاه روم،و کسری نام پادشاه ایران،و خاقان نام
پادشاه ترکان و تبّع نام پادشاه یمن بوده است که در واقع یک صفت محسوب میشوند.
[یسومونکم]
:اصل سوم،رفتن در جستجوی چیزی است، و آن عبارت از فرستادن شتران به چراگاه است،و در این جا باید گفت که فرعون آنان را به جایی برای چشیدن عذاب بد و شدیدی میفرستاده است به همانگونه که شتران را به چرا میفرستند.
[یستحیون]
:یعنی باقی و زنده نگاه میدارند.
[البلاء]
:آزمایش و خبر گرفتن.
50[فرقنا]
:فرق به معنی جدا کردن دو چیز از یکدیگر است که میان آنها فرجه و شکافی باشد؛و فرق،به معنی طایفه است.
55[لن نؤمن لک]
:یعنی تو را تصدیق نمیکنیم.
[جهرة]
:جهر و علامة و معاینة نظیر یکدیگرند؛و«جهر بکلامه و بقراءته جهرا»به معنی آشکار کردن کلام و قرائت است،و حقیقت جهر،آشکار بودن چیز و قابل دیدن بودن آن است.
[الصاعقة]
:بر سه وجه است:
1-آتشی که از آسمان فروافتد،همچون در این گفتۀ خدا: «وَ یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ» .
2-مرگ در این گفتۀ خدا: «فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ» .
3-عذاب در این گفتۀ خدا: «أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ» .
56[بعثناکم]
:بعث به معنی بلند کردن چیزی از جای آن
است،همچون«بعث راحلته»که به معنی بلند کردن شتر از جایی است که در آنجا قرار گرفته؛و لذا به روز قیامت«یوم البعث»گفته میشود،چه مردمان را از گورهاشان برمیانگیزند و به محل رسیدگی به حساب میبرند.و اصل بعث به معنی فرستادن و ارسال رسول است.
57[ظللنا]
:ظلة و سترة و غمامة نظیر یکدیگرند.و به سیاهی شب از آن روی ظل میگویند که چیزها را میپوشاند.
[الغمام]
:به معنی ابر است و پارهای از آن غمامة نامیده میشود؛و به آن سبب چنین خوانده شده که آسمان را میپوشاند و غمّ به معنی پوشاندن است.
61[ادعوا]
:دعاء به معنی بانگ بر آوردن و ندا کردن است و هر کس خدای خود را به دعا بخواند او را طرف خطاب قرار داده است.
[تنبت]
:انبات،رویاندن و بیرون آوردن نبات است و اصل معنی آن آشکار شدن است.
[بقلها]
:بقل،هر گیاه بدون ساقه است،و آن است که بهار سبب روییدن آن میشود.
[فومها]
:فوم گندم است و بعضی گفتهاند که آن ثوم است.
[ادنی]
:یعنی نزدیکتر،و ممکن است از دناءت یعنی پستی بوده باشد.
[ضربت]
:یعنی واجب کرد و بر ایشان پرداختن آن را واجب ساخت.
[الذّلّة]
:مشقّت و خواری است.
[المسکنة]
:مسکینی که در این جا«مسکنة الفاقة و الحاجة»است،یعنی ذلّت و خواری فقر و نیازمندی.
[باءوا]
:یعنی منصرف شدند و بازگشتند؛و این کلمه معمولا وصل با یکی از دو کلمۀ«به خیر»یا«به شر»به کار میرود،و بیشتر در شر میآید همچون«باء بذنبه».
/1
پیوسته،آیات این سوره از همان اندیشهای بحث میکند که قرآن آن را آغاز کرد و گفت:کسانی که متمسّک به رسالتهای الاهی باشند،باکی بر ایشان نیست و اندوهگین نخواهند شد،و از زندگی بنی اسراییل داستانهایی برای ما نقل میکند که از آنها معلوم میشود چگونه رسالتهای خدا در رهانیدن انسان معذّب و ناکام نقشی ایفا کرده است،همچون برای بنی اسراییل در زمان فرعون،و چگونه پیامبران این انسان گرفتار را به ساحل امن و امان میرسانند.
و سپس از این بحث میشود که چگونه رسالت انسان را از لحاظ فرهنگی و اجتماعی و علمی و عمرانی رشد داده و او را از رسوبات جاهلیت رهانیده است،و سپس راه تمدن و شهرنشینی را در برابر او روشن کرده و او را به وسایل فراهم آوردن آب و کشت و زرع مجهز کرده است.
سپس چگونه شهر و آسایش اجتماع رسالتی و دینی را تهدید کرده و آن را به اجتماعی سست و در حال فروریختن درآورده است.
/1 قرآن،در این جا نقش پیام رسانی الاهی را در پیدایش تمدّن بشری آشکار میسازد،و از بعضی عوامل دیگر نیز یاد کردیم که پس از این ان شاء اللّٰه به آنها
اشاره خواهیم کرد.
[49]
بنی اسراییل کجا بودند؟ پدر بزرگ ایشان ابراهیم(علیه السلام)در عراق سکونت داشت و سپس به فلسطین مهاجرت کرد.ولی یعقوب نوادۀ ابراهیم با دوازده پسر خود در داستان یوسف به مصر منتقل شد.و با گردش روزگار از حالت قومی که به بزرگی و فرمانروایی به مصر آمده بودند به صورت طوایف محروم و مستضعف و مورد استثمار قرار گرفته از جانب فراعنۀ مصر درآمدند،و چون به رهبر و پیامبری نیاز داشتند، خداوند موسی را به پیامبری بر ایشان مبعوث کرد،و تورات را همراه او فرستاد،و موسی نیروهای آنان را به حرکت درآورد و با گذراندن بنی اسراییل از دریا،آنان را به شبه جزیرۀ سینا و از آنجا به فلسطین منتقل کرد.و بدین گونه انسان،به یاری رسالت الاهی،توانست از زیر یوغ تسلّط طاغوتها و بهره کشان خلاص شود.
و قرآن بدین گونه سوابق را به یاد بنی اسراییل میآورد تا به ایشان بگوید:
اگر رسالت خدا را ترک کنند،بار دیگر به صورت امتی مستضعف و محروم در خواهند آمد.این امت اسلامی را متذکر این حقیقت نیز میسازد که:تمسّک به هدایت فرستاده شدۀ به توسط خدا،و آن را محور زندگی قرار دادن،ضامن استقلال و آزادی ایشان است:
« وَ إِذْ نَجَّیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ -و در آن هنگام که شما را از آل فرعون رهانیدیم که بدترین شکنجه را به شما میچشانیدند.» شکنجه و عذابی که بدین گونه بیان میشود:
« یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ -پسران شما را میکشتند و دختران شما را زنده نگاه میداشتند.» پسران زنان خدمتگزار را میکشتند که بهتر بتوانند به خدمت ایشان برخیزند.
یا چیزی را قطع میکردند که برای کرامت و حیثیّت انسان زیان بزرگتر داشت. /1 « وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ -و در این آزمایشی بزرگ از پروردگار شما بود.» شری بزرگ بود ولی،با وجود این،عنوان آزمایشی داشت که ممکن است آن را مقدمهای برای پیدایش یک ارادۀ نیرومند برای پایداری و مبارزه و در نتیجه آزاد شدن حقیقی محسوب داشت.
[50]
ولی بنی اسراییل نمیتوانستند از این مصیبت جز به فضل رسالتی الاهی خلاص شوند که چون فرارسید آنان را از ستم طاغوتیان خلاص کرد:
« وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِکُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَیْنٰاکُمْ وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ -و در آن هنگام که دریا را برای شما شکافتیم و شما را نجات دادیم و آل فرعون را غرق کردیم در حالی که شما به آنان نگاه میکردید.» و چه زیبا است که محرومی به جلاد خود در حالی نگاه کند که امواج دریا،به کیفر گناهان آن جلاد،او را در مقابل چشم آزار دیدگان از او غرق کند.
[51]
طاغوت از بین رفت،ولی آثار تسلط او بر جانها باقی بود،و در حالت تسلیم و شکست نفسانی و خویگر شدن بر خضوع ستمدیدگان مشاهده میشد.
فرمانده و نجات دهندۀ بنی اسراییل آنان را چند روز ترک کرد،و چون به نزد ایشان بازگشت آنان را در حال سجده کردن به گوساله یافت.چه هنوز در جان خود، علی رغم آزاد شدن ظاهری،برده و خدمتگزار بودند.آنان به انقلابی فرهنگی نیاز داشتند که جانهاشان را از چنگال ذلّت و سر فرود آوردن خلاص کند،و به همانگونه نیازمند انقلابی اجتماعی بودند که از بردگی سرمایهداری گندیدهای که به نظام طاغوتی فرعون وابسته بود برهاند.و همچنین به انقلابی علمی نیاز داشتند که آنان را از حضیض مادیات بیرون آورد و به عالم یکتاپرستی ناب برساند.و همچنین به انقلابی عمرانی محتاج بودند که راهنمای ایشان در ساختن شهرها و کشاورزی در زمین بوده باشد.
در آنچه پس از این میآید خواهیم دید که چگونه رسالت الاهی این
انقلابها را در حیات واقعی بنی اسراییل عملی ساخت تا توانستند امتی با شکوه را بنا کنند.
الف:موسی به کوه طور سیناء رفت تا وحی الاهی را دریافت کند،و چون بازگشت قوم خود را در حال بازگشت به دوران جاهلیت یافت:
/1 « وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ -و در آن هنگام که با موسی وعدۀ چهل شب گذاشتیم،و سپس شما بعد از او گوسالهپرست شدید و ستمگر بودید.» و این مشکلی اعتقادی بود که موسی آن را به اذن و فرمان خدا حل کرد و خدا گفت:
[52]
« ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -بعد از آن از شما در گذشتیم تا مگر سپاسگزار شوید.» [53]
« وَ إِذْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ الْفُرْقٰانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ -و آن هنگام که به موسی کتاب و فرقان دادیم تا مگر راه یابید.» موسی(ع)چه کرد؟به فرمان خدا از گناه ایشان چشم پوشید و کتاب را بر ایشان فروخواند(که مشتمل بر دیدهای عقایدی عمومی بود)و نیز فرقان را(که در آن آموزشهای تفصیلی برای زندگی آمده بود)و از این راه رؤیاهای ایشان را اصلاح کرد و به ایشان آموخت که چگونه از نفوس خود ریشههای استعباد را برکنند و بار دیگر به بردگی مال(گوساله)بازنگردند؛و این انقلاب فرهنگی بود.
[54]
ب:ولی پایان یافتن پرستش مال،در میان بیشتر مردم،دلیلی بر پایان یافتن نقش ثروت در تهدید آزادی اجتماع امت نیست.چه،در آنجا طبقهای وجود دارد که دلهای ایشان به دوستی گوساله پرورش یافته است،و امت نیازمند عمل تطهیری بود تا عناصر پلید و خبیث را از آن تصفیه کند.
« وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ یٰا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخٰاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلیٰ بٰارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بٰارِئِکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ -(و به یاد آورید)آن زمان را که موسی به
قوم خود گفت:ای مردم،شما با پرستیدن گوساله بر خود ستم کردهاید،پس به آفریدگار خود بازگردید و یکدیگر را بکشید که این در پیشگاه خدا برای شما بهتر است،(و چون چنین کنید)توبۀ شما را میپذیرد،که او توبه پذیر و مهربان است.» [55]
ج:آنچه باقی میماند مشکل سوم است که آن را مشکل اصول عقایدی مینامیم که برای حل آن ناگزیر باید یک انقلاب علمی توحیدی صورت بگیرد که،بر اثر آن،امت از رسوبات و پس ماندههای جاهلیّت مادی خلاص شود، و در نتیجه دیگر خدا را همچون یک چیز مادی تصور نکند،و پرستش و تقدیس چیزها با از بین رفتن پوشش الاهی آنها از میان برود،و امت تا زمانی که از تقدیس هر شخص یا شیء جز خداوند متعال آزاد نشود،به آزادی کامل نرسیده است،و هنوز در معرض استعباد و بردگی قرار دارد. /1 امتی که بتان را بپرستد،ناگزیر بتان یا کاهنان آنها آن را به بردگی خود میکشند.و امتی که عیسی(ع)را بپرستد ناچار به بندگی کاهنان کلیسا در خواهد آمد.و امتی که اولیا را به این بهانه تقدیس میکند که روح خدا در جان ایشان درآمده،البتّه در معرض استعباد منسوبان به این اولیا قرار خواهد گرفت.
از این جاست که رسالت الاهی سخت در بند رهانیدن بشریّت از جاهلیت شرک است تا آدمی چنان شود که جز خدا را تقدیس نکند و سر اطاعت در برابر کسی که خدا به اطاعت او فرمان نداده است فرود نیاورد.
« وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی نَرَی اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ -و(به یاد آورید)آن زمان را که گفتید:ای موسی،ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر آنکه خدا را آشکارا ببینیم،پس صاعقه شما را گرفت در حالی که مینگریستید.» موسی از قوم خود هفتاد نفر را برگزید تا همراه او به کوه طور بروند،ولی آنان هر چه زودتر گرفتار نادانی و جاهلیت نخستین خود شدند و گفتند:خدا را به ما بنما،و گرنه کافر خواهیم شد.ناگهان صاعقهای آسمانی،به پاداش این کفر آشکار،بر آنان فرود آمد و همه را سوزاند.
[56]
« ثُمَّ بَعَثْنٰاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -سپس شما را پس از مرگتان زنده کردیم تا مگر سپاسگزار شوید.» و آن تکان سخت مرگ و زندگی دوباره برای پالایش جانهای ایشان از پس ماندههای شرک و گویا شدن زبانشان به تسبیح انحصاری خدای یگانه کافی بود.
[57]
د:و پس از آنکه خدا فرزندان اسراییل را با رسالت خویش از دشواریهای ایشان(استعباد فرعون،گوسالهپرستی،سروری طبقۀ گوسالهداران، پسماندههای شرک)رهانید،آنان را مشمول نعمتهای گوناگون خویش ساخت و گفت:
« وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْکُمُ الْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ -و بر سر شما با ابر سایه افکندیم و برای شما من و سلوی فرستادیم.» که از جملۀ آنها نعمت مسکن بود و نعمت خوراک؛و من یکی از شیرینیهای همچون گزانگبین بود و سلوی پرندهای لذیذ به نام فارسی بلدرچین.
« کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ -از پاکیزههای آنچه روزی شما کردهایم بخورید.» /1 ولی آنان سپس به نعمتهای خدا کفران کردند...چنان که خدا پس از آن میگوید:
« وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ -و به ما ستم نکردند بلکه بر خود ستم روا داشتند.» خواستار آن بودند که وارد شهر شوند،و این مصیبتی برای ایشان بود،چه مستقر شدن در شهر آنان را از بسیاری از مزایا محروم میساخت و از جمله از آزادی و قدرت رو به رو شدن ایشان با دشمنان میکاست.ولی از زندگی بیابانگردی خسته شده بودند.پس خدا به ایشان گفت که به شهر درآیید:
[58]
« وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هٰذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً -و (به یاد آورید)هنگامی را که گفتیم به این قریه درآیید و در آن هر چه میخواهید
فراوان بخورید و برخوردار شوید.» و برای آنکه خدا استقرار در شهر را برای شما تضمین کند،لازم است که فرمان او را ببرید و تضرّع کنید و رفتار نیکو داشته باشید.
« وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً -و از دروازه سجدهکنان(برای خدا)وارد شهر شوید.» « وَ قُولُوا حِطَّةٌ -و بگویید که خدایا از گناهان ما درگذر.» یعنی به خدا توبه کنید تا، « نَغْفِرْ لَکُمْ خَطٰایٰاکُمْ وَ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ -تا گناهان شما را بیامرزیم،و ما به نیکوکاران فزونتر میبخشیم.» [59]
ولی،چنان مینماید که آنان به دستورهای خدا عمل نکردند،و به تکبّر و زیادهروی پرداختند و میگفتند«حنطة»(-گندم)برای ما بهتر از«حطّة» (-گناه ما را ببخش)است.
« فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنٰا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ -پس کسانی که ستمگر شدند، گفتاری را که به ایشان گفته بودیم دیگر کردند،و ما بدان سبب که فاسق شدند و فرمان نبردند،عذابی آسمانی بر آنان فرود آوردیم.» /1 که این تجسّم یافته به صورت کاهش در ثمرات بوده و پیدا شدن اختلاف در تقسیم درآمدهای شهری،که قرآن در آیۀ بعد به آن اشاره میکند.و سبب این عذاب فسق ورزیدن و دور شدن ایشان از فرمانها و آموزشهای خدا بود.
[60]
نعمت مستقر شدن در شهری که خدا به ایشان عنایت کرد،چنین بود،ولی آنان نسبت به آن کفران کردند.دربارۀ نعمت آب که برای آبادانی ناگزیری است و خدا آن را بهرۀ ایشان ساخت،قرآن چنین میفرماید:
« وَ إِذِ اسْتَسْقیٰ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ -و در آن هنگام که موسی برای قوم خود طلب آب کرد،گفتیم:عصای خود را بر سنگ زن،پس از
آن دوازده چشمه جوشیدن گرفت،و هر کس آبشخور خود را دانست.» چرا که آنان دوازده قبیلۀ مختلف بودند،و به سبب وجود حسّاسیّتهای قدیمی نمیبایستی زندگی آنها با هم تداخل پیدا کند.
« کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّٰهِ -از روزی خدا بخورید و بیاشامید.» ولی با وفور نعمت در نزد آدمی حالت طغیان و سرکشی رشد میکند و به تجاوز کردن نسبت به حقوق دیگران یا زیادهروی در مصرف کردن مواد میپردازد.
از همین روی خدا به آنان هشدار داد و گفت:
« وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ -و در زمین فساد برپا مکنید.» [61]
بنی اسراییل قومی صحرانشین بودند و سپس شهر نشین شدند.ولی نمیتوانستند در مقابل امور منفی شهرنشینی مقاومت نشان دهند و به همین جهت حالت بندگی و بردگی در ایشان ریشه دوانید و ضعیف و ترسو و مختلف با یکدیگر بار آمدند که نمیتوانستند به هم اعتماد کنند.سپس پیامبرشان موسی(ع)ایشان را به سرزمین سیناء کوچ داد،و اینان بعضی از ویژگیهای بادیه نشینی نخستین خود را بازیافتند،ولی بسیاری از آثار مرحلۀ بردگی و چاکری هنوز در جانهاشان باقی بود.
و هنگامی که از پیامبرشان خواستار آن شدند که به ایشان اجازۀ بازگشت به فلسطین و مستقر شدن در شهرها دهد،این درخواست به صلاح ایشان نبود،چه آثار عبودیت و از جمله /1 اختلافات ریشهدار در نفوس ایشان،آنان را بار دیگر به آن تهدید میکرد که بار دیگر منحرف شوند و تمدن ایشان فروریزد.
ولی آنان در این باره اصرار میورزیدند و چون(به شهر بازگشتند) خصوصیات منفی شهر نشینی بار دیگر به ایشان بازگشت که قرآن از آن چنین حکایت میکند:
« وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلیٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ فَادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا قٰالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنیٰ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ مٰا سَأَلْتُمْ -و آن گاه که گفتید:ای موسی ما بر یک خوراک شکیبایی نتوانیم،از
خدایت بخواه که برای ما آنچه را زمین از سبزی و خیار و گندم و عدس و پیاز میرویاند بیرون آورد.(موسی)گفت:آیا بر آنید که چیز پستتر را جانشین چیز بهتر کنید.به شهر فرود آیید که در آنجا هر چه خواستید برای شما هست.» پس به شهر درآمدند و در جانهای ایشان صفات ترس و بیاعتمادی و فردیگری شایع شد،و روح سپاهیگری را که در صحرا پیدا کرده بودند از دست دادند و در نتیجه:
« وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ -برای آنان خواری و ذلت لازم آمد.» و با بندگی سیاسی بندگی اقتصادی نصیب ایشان شد،چه گردنکشان مردمان را جز برای آن مورد بردگی قرار نمیدهند که از نیروهای ایشان بهرهکشی کنند،و از خیرات ایشان برخوردار شوند.پس گرفتار مسکنت نیز شدند:
« وَ الْمَسْکَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ -و درویشی؛و گرفتار خشم خدا شدند.» و حتی نزدیک به آن رسید که روزی روزانۀ خود را در اختیار نداشته باشند؟برای چه؟برای آنکه به برنامه و روش خدا در زندگی کافر شدند و گرد آمدن در پیرامون رسالتشان را ترک کردند،و به جای پیوستن به آن به پیوستن به مادیّات نفرتانگیز پرداختند،و اهتمام به دستورات دینی را دربارۀ کار نیکو کردن و در آن به یاری دیگران برخاستن،و جهاد کردن در راه دین را کنار گذاشتند.
و چون سستی و حالت تسلیم ایشان افزایش یافت،سختگیری خود را متوجه داخل اجتماع خویش ساختند و به تصفیۀ عناصر نیکوکار خود پرداختند و انبیا را بدان جهت که خواستار بازگشت ایشان به رسالت بودند میکشتند.
/1 اگر از آغاز،در روان کردن اوامر خدا عصیان نمیورزیدند،هرگز به کشتن پیامبران و کافر شدن به آیات خدا نمیپرداختند.چه عصیان ناگزیر به کفر پایان میپذیرد،و دشمنیهای سادۀ آنان با یکدیگر چندان بزرگ شد که به اعتدا و تجاوز به مصلحان بزرگ اجتماع که همان پیامبران علیهم السلام بودند انجامید.خداوند متعال میگوید:
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ -این بدان سبب بود که به آیات خدایی کافر شده بودند و پیامبران را بدون سبب میکشتند؛این از آن سبب بود که نافرمان شدند و تعدّی روا میداشتند.» هر قوم و امتی که کارش به رواج روح عصیان و تجاوز در آن بینجامد،این روحیۀ پلید چندان رشد میکند که ارزشهای امت و گزیدگان صالح را از میان میبرد؛و پس از آنکه ارزشها و مردمان صالح یک قوم از آن نابود شد،دیگر چه چیز باقی خواهد ماند؟
تعبیر قرآن در این آیات به ما الهام میکند که خدا مصدر هر نعمت ظاهری و باطنی و نیز مصدر وحی است،و بر ما واجب است که هر دو را با هم بپذیریم و ممکن نیست که به یکی بدون دیگری دسترس پیدا کنیم.
[62]
آنان چگونه به یکدیگر تعدّی و تجاوز کردند؟و با ستم کردن به یکدیگر به عصیان پروردگار خویش و در نتیجه به کافر شدن به خدا و کشتن پیامبران خویش کارشان انجامید؟آنان که تا دیروز نزدیک امتی صالح بودند؟ پاسخ:
تعدی به صورت فردی آغاز میشود،و از انگیزههای شخصی و شیطانی (همچون تعدی قابیل نسبت به هابیل)برمیخیزد،ولی با تطوّر و تغییر اوضاع و احوال به صورت یک حالت اجتماعی درمیآید،و این نتیجهای از قالبریزی شدن اعتداء به صورت یک اندیشهورزی(ایدئولوژی)نژادی خطرناک است که هر گروه را بر آن وامیدارد /1 که خود را امّت برگزیدۀ خدا و شایستۀ برده کردن دیگران در خدمت خود تصور کند.
و این اندیشه ورزی فاسد در میان بنی اسراییل رواج یافت(که قرآن کریم به مناسبتهای گوناگون از آن یاد کرده است)،و قشریگری دینی به تقویت آن و به
تکیه کردن بر بعضی از نصوص اجمالی و تفسیر کردن آن به صورتی سازگار با نژاد و قومپرستی پرداخت.
قرآن برای آن آمد که بیخ و بن نژادپرستی و در نتیجۀ آن تعدّی و تجاوز نسبت به دیگران را برکند؛و به همین سبب گفت:
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰادُوا وَ النَّصٰاریٰ وَ الصّٰابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -(از)کسانی که ایمان آوردند،و کسانی که یهودی شدند،و عیسویان و صائبان،هر کس به خدا و روز دیگر ایمان داشته باشد و کار نیکو کند، پاداش وی نزد پروردگار او است،و آنان بیم نخواهند داشت و اندوهناک نخواهند شد.» خدا خواستار ایمان و عمل صالح است نه چیز دیگر،پس بهتر آن است که دربارۀ این دو ارزش با یکدیگر به رقابت و همچشمی بپردازیم نه دربارۀ چیزی دیگر،و خدا در روز قیامت با حکم عادلانۀ خود داوری خواهد کرد.
/1
وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (63) ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (64) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلَّذِینَ اِعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی اَلسَّبْتِ فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (65) فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (66)
/1
63[میثاقکم]
:میثاق از وثیقة یعنی پیمان گرفتن است به
سوگند یا به وثیقههای دیگر.
[الطّور]
:طور نام کوهی است که موسی بن عمران(ع) در آن به مناجات و سخن گفتن با خدا پرداخت.
[بقوّة]
:قوّة به معنی قدرت است و آن عرضی است که موجود زنده به آن توانا میشود.
64[تولیتم]
:یعنی اعراض و دوری کردید،و تولّی به معنی پشت کردن و کسی را پشت سر خود قرار دادن است و سپس در مورد هر کس به کار میرود که از اطاعت امری خودداری ورزد و روی از آن بتابد.
65[علمتم]
:یعنی دانستید و شناختید،و از آن است «لاٰ تَعْلَمُونَهُمُ اللّٰهُ یَعْلَمُهُمْ» :آنان را نمیشناسید،خدا آنان را میشناسد.
[اعتدوا]
:یعنی ستم کردند و از حدّ خود فراتر رفتند.
[السبت]
:روز شنبه است.و گفتهاند بدان سبب این روز،بدین نام خوانده شده که هر چیز در آن آفریده و قطع و از آن فراغت حاصل شد.و گفتهاند چون در آن روز جهودان کارهای خود را قطع میکنند چنین نامیده شده است،و مأخوذ از راحت و آرامش است همچون گفتۀ خدا: «وَ جَعَلْنٰا نَوْمَکُمْ سُبٰاتاً» .
[خاسئین]
:خاسئ به معنی دور شده و طرد شده است.
66[نکالا]
:نکال ترساندن دیگری و اصل معنی آن منع است بدانروی که از نکل گرفته شده و آن به معنی قید است،و عقوبت بدان سبب نکال نامیده شده که شخص را از ارتکاب چیزی که سبب نکال میشود بازمیدارد.
[موعظة]
:از وعظ به معنی ترساندن است.
/1
قرآن کریم از حالت ضعفی با ما سخن میگوید که در میان امت انتشار پیدا میکند،و نیز از راههای درمان آن.و این حالت به چندگونه تظاهر پیدا میکند:
نخست:نژادپرستی و قومپرستی که از آن در آیۀ پیش سخن گفتیم.
دوم:بیمبالاتی و سست بودن در تمسّک به هدایت خدا.
سوم:سخت دلی و متأثر نشدن از نصیحت صالحان.
و به زودی قرآن حکیم به تفصیل دربارۀ بیماری سستی و کاهش پایبندی به ارزشها سخن خواهد گفت و چندین مثال از داستانهای بنی اسراییل عرضه خواهد کرد.
نخست داستان طور میآید،و سپس قصۀ شکستن حرمت و احترام روز سبت است،و پس از دلیل از آن داستان گاوی میآید که بنی اسراییل در قربانی کردن آن سستی نمودند.آن گاه در پایان این مجموعۀ آیات از ارتباط میان سستی و سخت دلی سخن به میان خواهد آمد.
/1
و امت مسلمان در زمان حاضر تا حدّ دوری شباهت به بنی اسراییل در آن مرحله از زندگیشان دارد که در این سوره از آن سخن میرود و در آن مظاهر منفیگری از سستی و بیمبالاتی و شکستن حرمتهای دینی انتشار یافت،و بر ما است که از داستان بنی اسراییل عبرت بگیریم و بار دیگر تاوان این بیمبالاتی را نپردازیم.
[63]
پیش از ظهر روزی بنی اسراییل پارۀ کلانی از کوه را بر بالای سرهای خود مشاهده کردند که نزدیک بود فروافتد؛پس شتابان به نزد پیامبر خود رفتند،و او به ایشان گفت:این عذابی است که میخواهد بر شما فرود آید؛آیا به خدا ایمان دارید و به دستورهای او عمل خواهید کرد؟گفتند:آری؛پس عذاب از ایشان دور شد،ولی آنان بار دیگر به اهمالکاری در روان کردن دستورهای دینی بازگشتند.
« وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا مٰا فِیهِ -(و به یاد آورید)آن زمان را که از شما پیمان گرفتیم و طور را بالای شما برداشتیم،به این که آنچه را به شما دادیم و فرستادیم سخت نگاه دارید و آنچه را که در آن است به خاطر بسپارید.» و در قبول دستورها و به کار بستن آنها سست و شل نباشید.
« لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ -تا مگر پرهیزگار شوید.» [64]
ولی بنی اسراییل همچون بیشتر امتها بودند،یعنی در آن هنگام که در معرض عذاب خدا قرار داشتند،به او پناه میبردند و به ارزشها و دستورهای دینی خود بازمیگشتند،و به محض آنکه عذاب مرتفع میشد به عادات پیشین خویش بازمیگشتند.
« ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ -پس از آن پشت کردید،و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود،از زیانکاران میشدید.» ولی خدا همیشه از انسان چشمپوشی نمیکند و گاه در حین غفلت وی او را به سختی میگیرد و مورد مؤاخذه قرار میدهد.
[65]
و یکی دیگر از قصههای بنی اسراییل در سستی و بیمبالاتی در اجرای اوامر و دستورها،داستان /1 شکستن احترام روز سبت است که در آن صید بر ایشان حرام شده بود و آنان با تجاوز به این دستور بر خود ستم روا داشتند و سخت مورد مؤاخذه خدا قرار گرفتند و به شدت مجازات شدند:
« وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ -و شما کسانی را شناختید که حرمت روز شنبه را نگاه نداشتند،و ما به ایشان گفتیم:بوزینگان به دور افکنده باشید.و خوار و ذلیل شوید.» [66]
و این سنّت خدا در زندگی است که مکرر در مکرر آدمی را مهلت میدهد و اگر توبه نکند به سختی او را مجازات میکند تا برای دیگران عبرت باشد.
« فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا -پس آنان را عبرت کسانی که نزدیک ایشان بودند و کسانی که پس از آنان آمدند ساختیم.» بدان سان که عذابی برای پیشینیان بودند و سپس برای کسانی که به ایشان پیوستند.
هر عذاب الاهی نسبت به کسانی که مستقیما بر آنان فرود آمده شدید است،و آثار آن برای آینده باقی خواهد ماند.و عذاب الاهی تعبیری راستین از عمل خود انسان و ترجمۀ واقعیت آن است نه چیزی بیشتر.
و هر عملی که انسان به آن قیام میکند،آثار منفی خود را بر مجتمع حاضر او،و نیز بر نسلهای آینده،بر جای میگذارد،و بنا بر این بر آدمی واجب است که دو بار پیش از هر عمل بیندیشد و مطمئن شود که عمل او اثری منفی بر دیگران نخواهد داشت.همان گونه که بر مردمان دانستن این امر لازم است که هر کاری که گروهی از ایشان به آن بپردازند،به زودی آثار آن بر همۀ آنان انعکاس پیدا میکند،و با شدت و به جدّ از جریان یافتن کارهای بد جلوگیری کنند.
اما پرهیزگاران تنها بهرهمندان از عذاب این گروهند،چرا که از آن عبرت میگیرند و آن را به جزء شایستهای از رفتار و طرز تفکر خویش مبدل میسازند،نه این که بار دیگر آن را تکرار کنند:
« وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ -و موعظه و بیم دادنی برای پرهیزگاران است.»
/1
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (67) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِکْرٌ عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ (68) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ اَلنّٰاظِرِینَ (69) قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ إِنَّ اَلْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَیْنٰا وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ (70) قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِیرُ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ تَسْقِی اَلْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاٰ شِیَةَ فِیهٰا قٰالُوا اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ (71) وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِیهٰا وَ اَللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (72) فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا کَذٰلِکَ یُحْیِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (73)
/1
67[هزوا]
:هزء به معنی شوخی و ریشخند و استهزاء است.
[اعوذ باللّه]
:پناه میبرم به خدا،و حقیقت آن،طلب دفاع است در مقابل شرّی که مایۀ ترس است.
69[فاقع]
:یعنی دارای رنگ زرد تند.
71[ذلول]
:یعنی خسته و مانده از سواری دادن و کار کردن.
[تثیر]
:إثارة،آشکار کردن چیزی است و انکشاف آن، أثار الارض یعنی زمین را کشت کرد.
[الحرث]
:هر زمین است که آن را برای کشت آماده کنند،و حرث پاشیدن دانه بر زمین برای کشت است.
[مسلمة]
:عاری از عیوب.
[شیة]
:شیه در رنگ،لکهای است که با رنگ کلی زمینه تفاوت دارد.
72[ادّارأتم]
:به معنی اختلاف پیدا کردید و اصل آن تدارأتم است.و اصل معنی درأ دفع کردن همچون در «یَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذٰابَ» .
/1
هنگامی که در امت روح تنبلی انتشار پیدا کند،به پیچیدن با احکام شرعی میپردازد تا اگر بتواند از آنها بگریزد.میبینی که مردمان به مشتی از قشریّات میپردازند و آنها را جانشین حقایق واقعی میسازند.و داستان بنی اسراییل با گاو چنین حالتی را در آنان تجسم میبخشد.
این داستان دلیل بر آن است که بنی اسراییل در آن هنگام یکباره به رسالت موسی(ع)کافر نشدند،بلکه بر عکس خواستار به کار بستن تعالیم الاهی بودند.
چیزی که هست تردید و سستی در تصرفات آنان آشکار است و این چیزی بود که آن را وسیلۀ به عقب انداختن انجام کارهای واجب خود میکردند،و این عمل را در زیر پوشش تشبّث به پوست تعلیمات دینی نه به مغز و حقیقت آن انجام میدادند،از
رنگ گاو و طبیعت و مقدار عمر و دیگر ویژگیهای آن پرسش میکردند،در صورتی که اصل مسئله یعنی ذبح کردن گاو را کنار گذاشته بودند.و چنین است حال امت اسلامی در بعضی از مراحل اخیر آنکه بیشتر توجه معطوف به جزئیات و تفاصیل میشود و روح تعالیم و هدفهای مورد نظر کنار میماند.
/1
[67]
« وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً -(و به یاد آورید)آن زمان را که موسی به قوم خود گفت:خداوند به شما فرمان میدهد که گاوی قربانی کنید.» نخست از این دستور موسی تعجب کردند و خیال کردند به شوخی و طنز چیزی به ایشان میگوید،و سبب آن بود که از فلسفۀ حکم خبر نداشتند:
« قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً -گفتند:آیا ما را به مسخره گرفتهای؟» علی رغم آنکه موسی علیه السلام با قوم خود جدّی بود با ایشان به صورت قاطع سخن میگفت،بنی اسراییل دچار سستی ایمان شده بودند.ایمانی که از صاحب خود اجرا کردن حکم را بدون چون و چرا و بحث کردن در خصوص علتها و هدفها خواهان است،و از همین رو موسی گفت:
« قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ -گفت:پناه میبرم به خدا که من از نادانان باشم.» [68]
و از این جا سلسلۀ سؤال و جوابهایی آغاز میشود که مقصود از آنها شناختن پیامدهای حکم خدا و ابعاد مختلف پیرامون آن بوده است.
« قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ -گفتند:از پروردگارت بخواه تا بر ما معلوم کند که این چیست.» آیا گاوی همچون گاوهای دیگر است؟یا گاو خاصی است؟و در این جا خدا بر ایشان سخت گرفت و موسی به ایشان گفت:
« إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ -او(خدا)میگوید که آن گاوی است که
نه پیر باشد.» « وَ لاٰ بِکْرٌ -و نه جوان.» /1 بلکه میان این دو باشد:
« عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ -میان این دو.» و سپس به ایشان تندی کرد و خواست که دستور را اجرا کنند و گفت:
« فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ -پس آنچه را که به شما فرمان داده شد انجام دهید.» [69]
ولی آنان،از چسبیدگی به پوست و رها کردن مغز دین،به پرسش بازگشتند:
« قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ النّٰاظِرِینَ -از پروردگارت بخواه تا برای ما رنگ آن را بیان کند؛ گفت:او میگوید که آن گاوی است به رنگ زرد سیر که دیدن رنگ آن خاطر نگرندگان به آن را شاد کند.» [70]
بار دیگر به پرسش دربارۀ گاو پرداختند و:
« قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَیْنٰا -گفتند:
پروردگارت را بخوان تا برای ما آشکار کند که این چیست؛این گاو بر ما مشتبه شده است.» چون به این جا رسیدند که پرسشهای ایشان به نظر موسی(ع)بدان معنی بود که نمیخواهند فرمان خدا را اجرا کنند،که علی رغم ادعای ایشان که چنین نیست در واقع چنین بوده است.پس گفتند:
« وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ -و ما،اگر خدا بخواهد،راه خواهیم برد.» [71]
« قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لاٰ تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ -گفت:او میگوید که آن گاوی است که با شیار کردن زمین و آبکشی برای زراعت خسته و مانده نشده،و» /1 « لاٰ شِیَةَ فِیهٰا -رنگش یک دست و بدون لکه باشد.»
و چون چنین نشد:
« قٰالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ -اکنون حق را بیان کردی،پس آن گاو را ذبح کردند و نزدیک بود که چنین نکنند.» و سبب این همه آن بود که ایشان از مجتمع ایمانی که برخاسته از اعتماد واقعی به فرماندهی و اجرا کردن دستورهای او بود،به مجتمع جدل و تلاش برای فهم علل و اسباب احکام و روش اجرا کردن آنها خود را منتقل کرده بودند.
[72]
و پس از این که گاو را ذبح کردند،خدا راز مسئله را برای ایشان آشکار کرد،و معلوم شد که پرسشهای همه بیجا بوده و این که قضیه به کشتهای ارتباط داشته که قاتل آن ناشناس مانده بود و پروردگار ما دربارۀ آن چنین گفته است:
« وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِیهٰا وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ -و در آن هنگام که کسی را کشتید و در آن میان شما اختلاف افتاد،و خداوند میخواست آنچه را که شما پنهان کردید آشکار سازد.» اجتماع ایشان به فساد گراییده بود،و چنان در اجرای جرمها مهارت پیدا کرده بودند که هیچ اثری از آن باقی نمیگذاشتند که از روی آن معلوم شود فاعل جنایت چه کس بوده است.و چنان از مسئولیت عمومی حفظ امنیّت دور شده بودند که خبرهای شهر را از مقامات مسئول پنهان نگاه میداشتند،ولی خدا آشکارا به ایشان میگوید:
«وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»
[73]
« فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا کَذٰلِکَ یُحْیِ اللّٰهُ الْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -پس گفتیم:پارهای از آن(قربانی)را به او(کشته)بزنید.
خداوند مردگان را چنین زنده میکند و آیات خود را به شما مینماید،باشد که بیندیشید و دریابید.» پس چون یکی از اندامهای شخص کشته شده را به پارهای از گوشت گاو زدند،خدا آن کشته را زنده کرد و او گفت که چه کسی او را کشته بود و مسئله
بدین گونه حل شد.
/1
داستان گاو گوشهای از گوشههای آن سستی ایمانی را بر ما آشکار میسازد که بنی اسراییل به آن گرفتار شده بودند،ولی این سستی نسبت به آنچه در آینده انتظار ایشان را میکشید و نزدیک بود یکسره ایمان خود را از کف بدهند، بسیار کوچک مینمود.
قرآن با بیان این داستان به ما هشدار میدهد که سستی ایمان تجسّم یافتۀ در خودداری و اهمال در اجرا کردن اوامر،گاه شخص را به مرحلۀ خطرناکتری میکشاند که عبارت از دور شدن کلّی از ایمان است،که در مجموعۀ آیات پس از این دربارۀ آنها بحث خواهد شد.
/1
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (74) أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (75) وَ إِذٰا لَقُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (76) أَ وَ لاٰ یَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (77) وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ (78) فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ اَلْکِتٰابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ (79)
/1
/1
74[قست]
:قسوة یعنی سنگدلی،عبارت است از رفتن نرمی و مهربانی از قلب،و سختی کردن در هر چیز،و ضد آن رقّت یعنی نرم دلی است.
[غافل]
:غفلت سهو کردن دربارۀ چیزی است،و آن بیرون رفتن معنی از ذهن است پس از آنکه در آن حضور پیدا کرده بود.
75[ا فتطمعون]
:طمع تعلق خاطر است نسبت به چیزی که آن را سودمند میدانیم،و نظیر آن است امل و رجاء یعنی آرزومندی و امیدواری؛و ضد آن یأس و نومیدی است.
76[ا تحدثونهم]
:حدیث و خبر و نبأ نظیر یکدیگرند و تحدثونهم مشتق از حدوث است و تو گویی خبر دادن از حوادث و پیشامدهای زمان است.
[فتح]
:فتح،در اصل گشودن بسته است و در جاهای فراوان به کار میرود،از جمله در حکم:«اللهم افتح بیننا و بین فلان»یعنی خدایا میان من و فلانی تو حکم کن؛و از آن است صورت گرفتن،همچون در«متی هذا الفتح»یعنی آیا زمان صورت گرفتن این فتح چه وقت خواهد بود؛و نیز به معنی پیروزی است و گفته میشود
«استفتحه»یعنی از او پیروزی بخواه.
[یحاجوکم]
:محاجة و مجادلة و مناظرة نظایر یکدیگرند، و محاجه عبارت از آن است که هر یک از دو طرف یک مخاصمه به آوردن دلیل و اثبات نظر خود بپردازد.
78[امّیون]
:امّی کسی است که نویسندگی را نمیداند یا خوب نمیداند.به یکی از سه دلیل امی چنین نامیده شد:
1-امت به معنی خلقت است و امی یعنی آنکه بر آنچه آفریده شده باقی مانده است.
2-این که مأخوذ از امت به معنی جماعت است و اصل در جماعت نانویسنده بودن است.
3-این که مأخوذ از امّ به معنی مادر یعنی به صورتی است که از مادر به دنیا آمده بوده است.
[أمانی]
:تمنی( آرزومندی)اندازهگیری نادرستی در نفس است که تصور کردن آن از راه تخمین و گمان صورت میگیرد.و بیشتر تمنی تصور چیزی است که حقیقت ندارد و امنیة،صورت حاصلۀ در نفس از آرزو کردن چیزی است.
[یظنون]
:ظن یعنی گمان ترجیح دادن یکی از دو چیز بر دیگری است به میانجیگری نشانهای صحیح؛و بعضی آن را اعتقاد یا تصور دانستهاند.
79[فویل]
:ویل،در لغت کلمهای است که هر کس در مهلکهای گرفتار شده باشد به کار میبرد،و اصل آن عذاب و هلاک است؛و به قولی به معنی تقبیح و سرزنش کردن است همچون«و لکم الویل مما تصفون».
و به قولی معنی آن اندوه یا خواری و ذلّت است.
[یکسبون]
:کسب،کاری است که سبب به دست آوردن سودی یا از خود دور کردن زیانی باشد.
/1
بنی اسراییل دو مرحله را پشت سر نهاده.مرحلۀ انقلابهای چهارگانه و مرحلۀ ضعف ایمانی،و اینک به مرحلۀ سوم و پایانی گام مینهند که همان مرحلۀ قساوت قلب است که نتیجۀ ضعف ایمان میباشد و با نژادپرستی در پیوند میباشد و قرآن در مجموعۀ آیات آینده از آن سخن خواهد گفت.
سختی دل از لذّتپرستی برمیخیزد و گاهی این سنگدلان همان عالمان دیناند و لذا علم بتنهایی کافی نیست بلکه باید ایمان صادقانه و احساس عمیق مسئولیت نیز علم را تقویت کنند،حتّی ممکن است علم یکی از اسبابی باشد که سنگدلی را تقویت میکند و آن هنگامی است که شخص عالم را به استکبار کشد و او را از پند شنوی بازدارد.دانش هنگامی نیکوست که دو بعد داشته باشد:بعدی درونی با هدف اصلاح درون و بعدی خارجی به منظور اصلاح جامعه،و علم یک بعدی صاحب خود را از خدا و مسئولیتش دور میکند.
/1 از همین جاست که قرآن کریم در این مجموعه از آیات بر این نکته تأکید میکند که مسئلۀ بنی اسراییل در این مرحله کمدانشی آنها در دین نبوده است،بلکه مشکل آنها در این خلاصه میشده که این علم را در راه منافع شخصی و هوی و هوس خود به کار میبستند.
این درست است که برخی از آنها بیسواد بودهاند ولی پارهای دیگر قصد آن
داشتند که با حماقت تمام،کتاب خدا را تحریف کنند و قرآن این نکته را مورد تأکید قرار میدهد که این جماعت عامل اصلی گمراهی تودههای بیسواد بودهاند.
[74]
سنگدلی در پی ناچیز شمردن آموزشهای دین و توجّه بدان و توجّه به پوستۀ آن ظهور میکند و لذا خداوند میفرماید:
« ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً -و پس از این قلبهاتان سخت شد همچون سنگ بلکه سختتر.» چگونه قلبهای آنان سختتر از سنگ شد؟زیرا سنگ گاهی سودی کم یا زیاد در بر دارد و بدین ترتیب نقشی در زندگی ایفا میکند ولی انسانی که قلبش سنگ شد در زندگی برای خود هیچ نقش مثبتی قایل نیست و هیچ مسئولیتی را متوجّه خود نمیداند.
« وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ -و چون شکافته شود آب از آن بیرون جهد.» همانگونه که گاهی سنگ خاشع درگاه الهی و سنّتهای زندگی است.
« وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ -و گاه از ترس خدا از فراز به نشیب فروغلتد.» /1 با این تفاوت که قلب انسان سنگدل هرگز خاشع نمیشود.خداوند سپس صاحبان این قلبها را تهدید میکند و میفرماید:
« وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ -و خدا از آنچه شما میکنید غافل نیست.» [75]
قرآن سپس به ما میگوید که مشکل این عدّه در آگاهی نداشتن ایشان نیست بلکه عامل آن بیایمان بودن آنهاست.خداوند میفرماید:
« أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اللّٰهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -آیا طمع میدارید که به شما ایمان
بیاورند و حال آنکه گروهی از ایشان کلام خدا را میشنیدند و با آنکه حقیقت آن را درمییافتند تحریفش میکردند و از کار خویش آگاه بودند.» همۀ شرایط آگاهی در ایشان فراهم بود.گوش فرا دادن به علمی که در وحی جلوهگر بود و قدرت تعقّل و سپس علم و آگاهی،ولی با این حال سخن خدا را تحریف میکردند تا مگر به مشتی رهآوردهای مادّی دست یابند.
[76]
خطرناکتر از این نفاق آنها بود که در عملکردشان نسبت به مؤمنان صادق رخ مینمود،چه،آنها ایمان را در واقعیت ردّ میکردند ولی ظاهرا ادّعای ایمان داشتند.
« وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا -و هر گاه مؤمنان را ملاقات میکردند میگفتند که ایمان آوردهایم،» و دلیل آن هم به دست آوردن غنایم از پیروان مؤمن موسی(ع)بود که بیشتر اوقات انسانهایی ساده لوح بودند،کسانی که احبار و رهبان به نام دین مالیاتهای فراوانی را به آنها تحمیل میکردند.
شگفت این که این جماعت هنگامی که با یکدیگر خلوت میکردند مهر از زبان میگشودند و اعتراف میکردند که کلام خدا را با علم به این که کلام خداست /1 تحریف میکنند،ولی میکوشیدند این حقیقت به مردم نرسد تا موجب اعتراض آنها گردد و رسوایی آنها را موجب گردد ولی قرآن آنها را رسوا میکند،و میفرماید:
« وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ -و چون با یکدیگر خلوت کنند گویند:آیا با آنان از دانشی که خدا به شما ارزانی داشته سخن میگویید.» و سپس میفرماید:
« لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -تا به یاری آن نزد پروردگارتان بر شما حجّت آرند؟آیا به عقل درنمییابید؟» [77]
« أَ وَ لاٰ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ -آیا نمیدانند که هر چه را که پنهان میدارند و هر چه را که آشکار میسازند خدا میداند؟»
و این که خداوند دیر یا زود تشت رسوایی آنها را از بام خواهد افکند.
این حالت گروهی از کسانی است که توجیه دینی بنی اسراییل بر عهدۀ ایشان بوده است،و چندان به حضیض پستی فروافتادهاند که بر جاهل نگاه داشتن مردم یک سخن شدهاند تا از این راه بر ایشان تسلط پیدا کنند و با بهره گرفتن از سادگی آنان مالشان را بربایند.و این خطرناکترین ورطهای است که سطح تعقل و تفکر و ایمان یک امت رسالتی همچون بنی اسراییل میتواند به آن سقوط کند،و در آن مراکز هدایت و توجیه به کانونهای نادانی و گمراهی مبدل شود.
و از آیۀ کریمه و آیات قرآنی دیگر چنان برمیآید که:تحریف کتاب خدا در نزد جهودان به صورتی منظم و دانسته و با برنامهای فراگیر صورت گرفته است.و تاریخ در این باره به ما میگوید که علمای دینی بنی اسراییل در آن هنگام که-از یک سو-مردمان توجهی به دین ایشان نمیکردند،و-از سوی دیگر- مقامات صاحب قدرت آنان را در زیر فشار قرار میدادند،دین را چنان تحریف کردند که با خرافات پراکنده شدۀ در میان مردم متناسب و سازگار باشد.و از آن قسمتهایی را که معارض با سلطۀ ارباب قدرت بود حذف کردند،و اندیشههای تسلیمی را همچون«مال خدا را به خدا بدهید،و مال قیصر را به قیصر»بر آن افزودند.و منظورشان از این کار افزودن بر شمارۀ یاران و پیروان خود و کاستن از ستمی که بر ایشان میرفت بود.
/1 و اکنون میبینیم که علمای دینی یهود و نصاری تا امروز به کار تحریف دین اشتغال دارند تا آن را با فرهنگهای زمانه و جهت گیریهای سیاسی هماهنگ سازند.و حتی در گزارشهای اخیر آمده است که کلیسای کاتولیک مبلّغان دینی خود را به افریقا گسیل داشته است تا به آمیختن دین مسیحی با فرهنگهای بتپرستانۀ افریقا بپردازند،و از این راه توجه کردن ملتهای افریقا را به کلیساهای خود تضمین کنند.
[78]
اما بقیۀ مردم امّیّونند که کتاب در واقع برای آنان به آرزوهایی همراه تقلید از احبار و رهبان و نظر آنان نسبت به این آرزوها و گمانها تحول پیدا
میکند.
بنا بر آنچه گذشت،کتاب در نزد اینان تنها رؤیاها و آرزوها و چه بسا پندارها و تقلیدها است.بنا بر تعبیر دقیق قرآن،آرزوهای محضی است که ناتوانان با آنها تسلّی خاطر مییابند و با حروف آن تیرهبختان و ناکامان زمزمه میکنند،به جای آنکه عاملی باشد که کارمایههای ایشان را به جوشش بیندازد،و محرکی که خردهاشان را برانگیزد،و نظامی که برای زندگی و دلبستگیهاشان تعیین جهت کند.
نگاه کنید که قرآن از این طبقۀ زیر پا مانده و له شده چگونه یاد کرده است:
« وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ -و گروهی از ایشان بیسوادانند که کتاب را جز آرزوهایی نمیدانند.» یعنی کتاب در نظر ایشان تنها به صورت آرزوهایی درآمده است که هوس دست یافتن به آنها را دارند بیآنکه به هیچ حرکت و عمل واقعی برای تحقق بخشیدن به هدفهای کتاب بپردازند.
« وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ -و همه در پندارند.» و اینان هیچ عقل و خرد خود را برای آن به کار نمیاندازند که فکر کنند و به نوآوری بپردازند،بلکه کتاب تنها انگیزندۀ خیال ایشان است و با آن تصورات و رؤیاهایی برای خود فراهم میآورند.و محتمل است که معنی ظن و پندار همین باشد.
/1
[79]
این بیسوادان بدون شک مقصرند.ولی گناه بزرگ ایشان بر گردن کسانی است که آنان را گمراه کرده و معانی کتاب را چنان تغییر دادهاند که وسیلهای برای تحذیر بوده باشد،در صورتی که پیش از آن عاملی برای انفجار نیرو بوده است.و پس از آنکه انگیزندۀ خرد و برنامه و روشی برای تفکر بود،آن را به
صورت عاملی برای برانگیختن رؤیاها درآوردند.به همین جهت قرآن،بیدرنگ پس از پایان یافتن سخن دربارۀ امیّون،از اینان بدین صورت سخن میگوید:
« فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتٰابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً -پس وای بر کسانی که کتاب را با دستهای خود مینویسند و سپس میگویند که این از نزد خدا است تا با آن بهایی اندک به چنگ آرند.
پس اینان همان تحریف کنندگانی هستند که پیشتر از ایشان سخن رفت،و قرآن از این جهت سخن از ایشان را مکرر میکند که مسئولیت گمراه کردن بیسوادان (امیّون)را به گردن ایشان بیندازد،و بگوید که هدف از تحریف به دست آوردن فواید مادّی ناچیز است.درآمدهایی مادی که برای ایشان گوارا نیست،و حرفهای که به زودی به یک بلا و کیفر مبدل خواهد شد.
« فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ -پس وای بر ایشان از آنچه دستهاشان نوشته و وای بر ایشان از آنچه کسب کردهاند.» چه کسب مبارکی است این حرفه که به منحرف و گمراه شدن میلیونها از مردم میانجامد و آنان را در معرض بهره برداری دیگران و بردگی قرار میدهد؟! گردنکشان پیوسته خواستار آنند که تعیین سرنوشت ناتوانان در اختیار ایشان بوده باشد.و تنها راه برای حمایت از ناتوانان در برابر زورمندان،مسلّح کردن ایشان به فکری انقلابی است که به آنان بیاموزد که چگونه واجب است کرامت انسانی و حیثیت خود را حفظ کنند،و آزادی خود را بازستانند.و دین همین اندیشۀ انقلابی، و علمای دین کارگزاران خدا برای عملی کردن این اندیشهاند.پس اگر اینان نسبت به انجام مسئولیت خود مرتکب خیانت شوند،گناه بزرگی مرتکب شدهاند که میلیونها مردم ناتوان را خلع سلاح کرده و دست طاغوتان را برای بهرهکشی از آنان باز گذاشتهاند.بلکه این علما خود در این بهرهکشی با تفسیر تحریفی دین شریک جرم محسوب میشوند.
/1
دربارۀ أمانیّ گفتهاند:اینها چیزهایی است که آدمی آنها را تخیّل میکند،و در نفس خود وقوع آنها را مقرر میدارد و از آنها همچون چیزهای واقعی سخن میگوید،و به همین جهت است که در قرآن آمده است:« یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ، وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً -یعنی(شیطان)به آنان وعده میدهد و آرزوشان را برمیانگیزد،و شیطان جز به فریب وعده نمیدهد».
و از یک عرب بیابانی حکایت شده است که با کسی که با وی سخن میگفت،چنین گفت:آیا اینها چیزهای دیدۀ تو است،یا این که آرزوی دیدن آنها را داشتهای،یا از پیش خود آنها را جعل کردهای؟و در کشّاف در تفسیر این آیه چنین آمده است: (1)
«علما نخست از کسانی که با علم داشتن از روی عناد به تحریف پرداختهاند«یعنی با این گفتۀ: لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ »و سپس از مردمان عوامی یاد کردهاند که از آن علما به تقلید پرداختهاند سخن گفته و هر دو را در گمراهی برابر دانستهاند».
و در تفسیر غریب القرآن آمده است که:یعنی کتاب را جز چیزی نمیدانند که بزرگان ایشان بگویند که آن را میپذیرند و گمان میکنند که حق است در صورتی که باطل است،و یکی از ایشان گفته است:«ما تفنّیت و لا تمنّیت» یعنی از پیش خود باطلی جعل نکردهام.
ولی چنین معلوم میشود که آیه اساسا از امیون سخن میگوید و از این که چگونه بر روی امانی و پندار زندگی میکنند،و بنا بر این محتمل است که امنیه یعنی آرزو از خودشان باشد و ظن یعنی گمان و پندار به سبب تقلید بر ایشان به وجود آمده باشد،یا این که امانی به معنی خواندن بر ایشان بوده باشد،چنان که کسی نقل
1) 1) -کشاف،ج 1،ص 157.
کرده است که یکی از معانی امنیه تلاوت و خواندن است،همچون در این بیت:
تمنی کتاب اللّٰه اول لیلة
و آخره لا قی حمام المقادر
در آغاز شب کتاب خدا را تلاوت میکرد*و در پایان آن مرگش فرارسید /1 و چون پارهای از قرآن پارۀ دیگر آن را تفسیر میکند،سیاق قرآنی آینده واضحترین بیان برای این کلمه است.خداوند سبحانه و تعالی میگوید:
« وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ -و گفتند:آتش جز چند روزی به ما نخواهد رسید؛بگو:آیا از خدا پیمانی گرفتهاید که(بنا بر آن)خدا از آن پیمان تخلف نخواهد کرد،یا این که از قول خدا چیزی میگویید که به آن علم ندارید؟ تفسیر کتاب بدانگونه که آرزو میکنند،یا به تعبیر دیگر:حمل کردن آیات کتاب بر آراء موافق با هواهای نفسانی خودشان،و بر آنچه مربوط به مشروع نشان دادن فساد ایشان و فریب دادن خودشان است به این که عذاب به آنها نخواهد رسید،از آن جهت که فرزندان خدا و دوستان اویند،یا از آن جهت که اولاد پیامبران مکرمند،یا چیزی شبیه به این،و در واقع این آشکارترین معنی أمنیّة است.
و از این جا به بلاغت تعبیر قرآنی در این گفتۀ خداوند متعال پی میبریم که گفت: «لاٰ یَعْلَمُونَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِیَّ» و تو گویی تنها امانی کتاب را میدانند،یا بدین گونه بر حسب آرزوهای خود آن را تفسیر میکنند.و در این معنی آیات دیگری نیز در قرآن آمده است،همچون:
«وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ» (/111البقرة).
«لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ» (/123النساء).
و آن امانی که آنان به وسیلۀ آنها خود را فریب میدهند،همان است که سیاق قرآنی در آیات آینده آنها را برملا میسازد.
اما گمانی که پروردگار متعال ما از آن سخن میگوید: «وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ» شاید درجۀ بالاتری از امانی باشد.چه شخص دربارۀ چیزی مکرر در مکرر رؤیاهایی پیدا میکند تا به جایی میرسد که در خیال به حقیقت داشتن آن معتقد میشود،و حتی ظاهرا نفس خود را به آن قانع میکند،و چنان مینماید که نسبت اطمینان داشتن به این اندیشه اهمیت چندانی نداشته باشد که ممکن است بیشتر یا کمتر از پنجاه درصد باشد،و آنچه مهم است ریشۀ آن اندیشه و چگونگی پیدا شدن آن در نفس است.
/1 پس اگر منشأ آن مصلحت و حبّ ذات و هوای نفسی باشد که به امانی تغییر شکل میدهد و کتاب به تفسیر آن پرداخته،و سپس به خیال و تصور و گمان تحول پیدا کند،درجۀ اعتماد به آن،حتّی در صورت رسیدن به قطعیت،چیزی محسوب نمیشود،بدان جهت که از علم سرچشمه نگرفته است،بلکه برخاستۀ از آرزوها و رؤیاها و تخیّلات و پندارها بوده است.
آنچه باقی میماند پرسیدن از رابطۀ میان گمان و تقلید است که بنا بر حدیث شریف مراد از ظن تقلید است.
و پاسخ آن چنین است:حدیث دربارۀ امیون و بیسوادان است که همان طبقۀ عوام الناسند که از بزرگان خود تقلید میکنند،و شاید به همین مناسبت است که ظن در این جا به معنی تقلید تفسیر شده است،همچون این که سیاق قرآنی در آیات دیگری از کسانی با ما سخن میگوید که کتاب را به دست خود مینویسند و سپس میگویند که آن از نزد خدا آمده است.
و گاه در قرآن«ظن»در مقابل«علم»قرار گرفته است: «قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا،إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَخْرُصُونَ» (/148الانعام).
کما این که قرآن تأکید کرده است که گمان کفایت از حق نمیکند:
«وَ مٰا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّٰ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا
یَفْعَلُونَ» (/36یونس).
در صورتی که هنگام سخن گفتن از آخرت به ستایش از آن میپردازد:
«الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (/46البقرة) پس چگونه است که گمان را گاه مدح میکند و گاه به ذم آن میپردازد؟ در حدیث شریف آمده است:
«الظن ظنان:ظن شک و ظن یقین؛فما کان من امر المعاد فهو ظن یقین، و ما کان من امر الدنیا فهو علی شک گمان بر دوگونه است:گمان شک و گمان یقین؛آنچه دربارۀ امر معاد باشد گمان یقین است، /1 و آنچه دربارۀ امر دنیا باشد بر شک مبتنی است».
و شاید تفسیر این حدیث آن باشد که...ظن و گمان به معنی تصور است، پس اگر تصور و تخیل مبتنی بر اساس آرزوها و هواهای نفسانی باشد،ظن شک است،حتی در آن صورت که نسبت اعتماد به آن درجۀ بالا داشته باشد،و اگر تصور بر اساس تفکر مبتنی بر روش و برنامه باشد،همچون کسی که به بهشت یقین دارد و سپس به تصور نعمتهای آن میپردازد،یا به آتش دوزخ یقین دارد و به تخیل عذاب آن میپردازد،این تصور تصور یقین است،بدان جهت که بر اساسی قرار گرفته است.
و اهل لغت میگویند:ظن به معنی احتمال دارای رجحان است،و چون نزدیک به وهم باشد،با أن مخفف به کار میرود،همچون این گفته خدای تعالی:
«فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ» ،و چون نزدیک به علم باشد با أنّ مشدد به کار میرود، همچون این گفتۀ خداوند سبحانه و تعالی: «وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ» .
/1
وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اَللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (80) بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (81) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (82) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84) ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسٰاریٰ تُفٰادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْرٰاجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ اَلْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ اَلْعَذٰابِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (85) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (86)
/1
/1
80[تمسّنا]
:مس همچون لمس است با این تفاوت که
لمس احساسی است و اصل آن چسبیدن به چیزی است که دو چیز را در نهایت نزدیکی با یکدیگر گرد میآورد.
[یخلف]
:اخلاف یعنی شکستن عهدی که عملا در پیش بسته شده.
83[المسکین]
:مسکین فردی است ذلیل و درمانده و نیازمند که از سکون و بیحرکتی گرفته شده و گویی که فقر او را بیحرکت ساخته است.
84[تسفکون]
:سفک به معنای ریختن است،چنان که گوییم«خون ریخت».
[انفسکم]
:نفس گرفته شده از نفاست است که به معنای جلالت است و نفس انسان گرانبهاترین چیزی است که در اوست.
[اقررتم]
:اقرار،همان اعتراف است.
[تشهدون]
:شهادت از مشاهده گرفته شده و آن خبر دادن از چیزی است که در قوّت آگاهی گویی مشاهده شده است.
85[تظاهرون]
:همیاری میکنید و«ظهیر»به معنای یاور است.
[الاثم]
:کار زشت.
[العدوان]
:زیادهروی در ستم.
[اساری]
:اسر به معنای گرفتن به زور است و اصل آن گرفتن و بستن و حبس است،و گفته شده است اساری کسانی هستند که در بندند و اسری به کسانی گفته میشوند که به دست گرفته شدهاند.
86[یخفّف]
:خفّف ضد ثقل است و ثقل به معنای سنگینی است.
/1
در درسهای گذشته مراحل فروافتادن ستارۀ بنی اسراییل را پیگیری کردیم، و آنان را در آخرین مرحله در باتلاق نادانی و گمراهی رها کردیم که در آن پیشوایان روحانی ایشان به صورت دزدان اندیشۀ رسالتی درآمده و همچون گناهکاران جنگی به طاغیان برای بهرهکشی از ناتوانان یاری میکردند،و در این ضمن کتاب خدا در نظر تودۀ مردم به صورت رؤیاهای شیرینی درآمده بود که خود را به آن دلخوشی میداشتند و واقعیت تباه زندگی خویش را از این راه برای خود قابل قبول میساختند.
اما اکنون در برابر مرحلۀ خطرناکتری از زندگی آنان قرار داریم که تبدیل شدن ایشان به امتی نژادپرست است که طبیعت مادی خود را تقدیس میکند،و بر اساس همین طبیعت با مردم و ارزشها به محاربه برمیخیزد.
تحول امت به اجتماعی نژادی،همچون تغییری فراگیر در ارزشهای آن در نظر گرفته میشود که همۀ ریشههای نیکی و نیکویی در آن خشکیده و هیچ امید خیری برای آن وجود ندارد.و،با گذشت زمان،به صورت اجتماعی درمیآید که برای تباه کردن مجتمعات و تجاوز و ستم کردن بر مردمان تلاش میکند،و این پیشرفت به سوی فساد جز با ریشه کن شدن /1 جدّی آن متوقف نمیشود.
قرآن برای ما بیان میکند که چگونه یک امت رسالتی به تجمعی عنصری و نژادی تبدیل پیدا میکند،و سبب آن دور کردن اندیشۀ مسئولیت از واقع زندگی
است،با این تصور باطل که آنان از کیفر به دورند،بدان سبب که برتر و بالاتر از دیگرانند،و سپس به تعیین ارزش زندگی بنا بر این تصور نادرست آغاز میکنند.و قرآن این اندیشه را تکذیب میکند و مثالهای زندهای برای آن میآورد.سپس به بیان نادرست بودن طرز تفکر نژادی میپردازد و در ضمن آنان را به فطرتشان حواله میدهد.آنان مسئولیت گناهان اختصاصی خود را که مستقیما به زندگی ایشان وابسته است،به گردن دیگران میاندازند،پس چرا با مسئولیت همان جرم در صورتی که بر دیگری وارد میشود به همین گونه عمل نمیکنند.آیا جریمه با جریمه،و انسان با انسان تفاوت دارد؟
[80]
پیش از هر چیز،نژادپرست خودش را فوق مسئولیت قرار میدهد،تا از این راه همۀ کارهای غیر عادی خویش را درست جلوه دهد،و این کار به دو سبب خطرناک است:
اول:این که و جدان نژادی را میکشد،و شعلۀ احساس شخص را به عنوان یک انسان خاموش میکند،و لذا در ارتکاب گناه و جرم و جنایت احساس گناهکاری برای او حاصل نمیشود.
دوم:به خود حق میدهد که در برابر دیگران هر کاری را که میخواهد انجام دهد،در این جا ملاحظه میکنیم که قرآن حکیم به بحث دربارۀ این مسئله در بنی اسراییل و سپس در همۀ اقوام و امتهایی که به آن مبتلا شدهاند،همچون نازیهای اروپا و سفیدپوستان جنوب افریقا،میپردازد:
« وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللّٰهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ -و گفتند:آتش جز چند روزی با ما تماس پیدا نخواهد کرد؛بگو:آیا(در این باره)پیمانی با خدا بستهاید(و مطمئنید)که خدا پیمانشکنی نمیکند،یا چیزی را که بر آن علم ندارید دربارۀ خدا میگویید؟»
و طبیعی است که چنین پیمان خدایی وجود نداشته،و از خودپرستی و دوستی ذات چنین تصوری بر ایشان پیدا شده است.
/1
[81]
سپس قرآن حکیم تأکید میکند که هر انسان در برابر کارهای خود، چه بخواهد و چه نخواهد،پیش خدا مسئول است.و عهد و پیمان خدا تنها همین است،و این سنتی از او است که تغییر و تبدیل نمیپذیرد:
« بَلیٰ -آری.» آری،پیمانی هست،ولی از گونهای دیگر است.
« مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -هر کس بدی پیشه کند،و گناه آن وی را فراگیرد،از اصحاب آتش است که جاودانه در آن خواهد ماند.» شاید تعبیر (وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ) حاکی از آن است که انسان گاهی گناه میکند و سپس از خدا آمرزش میخواهد و خدا توبۀ او را میپذیرد،ولی اگر گناهکاری فراوان شود و توبهای آنها را نشوید،در این صورت گناهان از هر طرف او را احاطه میکنند و دیگر مجالی برای توبه و بازگشت به خدا باقی نمیماند،و این آیه در حق کافران و کسانی که در حکم کافرانند صدق میکند،از آن روی که گناهان همه شان را فراگرفته است،و این سخن دلیل آن است که نژادپرستان هر چه زودتر،به تصور این که از مسئولیت به دورند،در گناهان خود غوطهور میشوند،و گناهان ایشان را میگیرد و به آتش میاندازد که جاودانه در آن باقی بمانند.
[82]
و به همانگونه که در مسئولیت میان نژاد و نژادی دیگر تفاوتی وجود ندارد،به همانگونه هم در پاداش خوب میان اقوام تفاوتی وجود نخواهد داشت.
« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو کردند،از اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.»
[83]
این پیمان خدا با همۀ مردمان است،ولی پیمانی نیز میان خدا و بنی اسراییل وجود دارد،اما بندها و نصهای آن با میثاق پنداری نژادی که به گمان ایشان برات آزادی از آتش و مسئولیت به ایشان بخشیده،اختلاف کلی دارد، /1 و آن میثاق و پیمان مسئولیت کامل است که اگر آن را عملی سازند بهترین مردم خواهند بود،و اگر چنان نکنند بدترین مردمان.و اما نصهای میثاق اینها است:
اول:
« وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ -و(به یاد آورید)آن زمان را که از پسران اسراییل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید.» نژاد و خویشاوندی و زبان و نظایر آنها اعتباری نداشته باشد،و تنها به آن اندازه که با سنّتها و دستورهای خدا موافقت دارد مقدس باشد.
دوم:
« وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ -و به پدر و مادر و خویشاوندان و یتیمان و درویشان نیکویی کنید.» اینان بشرند و خدایان نیستند که پرستش آنان روا باشد...ولی احسان و نیکی کردن به ایشان واجب است.و میان پرستش و احسان تفاوت بسیار است، چه احسان بخشش از جانب دست برتر است،و عبادت و پرستش خضوع در برابر برتر.
سوم:
« وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً -و به مردم سخن نیک گویید.» که تعدّی و تجاوز کلامی حرام است،تا چه رسد به تجاوز و ستم عملی.
چهارم:
« وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ -و نماز را برپا دارید و زکات دهید.» ترک کردن واجبات،به این بهانه که کسی از فرزندان اسراییل است،یا
این که پدرانش /1 از پیامبران یا از مقرّبان درگاه خدا بودهاند،جایز نیست.
اینها نصوص پیمان است،و اگر بنی اسراییل به آن عمل میکردند،در این صورت نسبت به دیگران برتری میداشتند،ولی چنین نکردند و بنا بر این سزاوار پاداش و کرامتی از جانب خدا نیستند.
« ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ -پس از آن همۀ شما جز عدۀ کمی روی برتافتید و روگردان شدید.» [84]
پنجم:پاسداری کامل از حرمت خون و حرمت انسان.
« وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ -و(به یاد آورید)آن زمان را که از شما پیمان گرفتیم که خون یکدیگر را مریزید،و یکدیگر را از خانههاتان بیرون مرانید.» اینها بعضی از پیمانهایی است که پروردگار ما بر آنها سختی نشان داده و از آنان به آن اعتراف گرفته است:
« ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ -و شما به این اعتراف کردید و گواه بودید.» یعنی به آن،پس از علم پیدا کردن و تصمیم گرفتن،از روی عقل و فهم اعتراف کردید.
[85]
ولی به بندهای پیمان عمل نکردید،بلکه آن را کاملا معکوس ساختید،و بنا بر این هیچ حقی به چیزی ندارید که خدا به شما بدهد و شما را برتر از دیگران بشناسد.
« ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ -سپس اینک کسانی هستید که،» کسی غیر از شما واحدی سوای شما نبوده است و تنها شما بودهاید که مخالف بندهای پیمان عمل کردهاید.
« تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ -یکدیگر را میکشید و گروهی از خودتان را از خانههاشان بیرون میرانید، و علیه ایشان با یکدیگر همپشتی میکنید.»
و این تعاون با یکدیگر علیه دیگران.
« بِالْإِثْمِ -به گناهکاری،» که عمل بد مخصوص به خود شخص است، /1 « وَ الْعُدْوٰانِ -و دست درازی.» که کاری مایۀ زیان رساندن به دیگران است میانجامد،یعنی اعمال شما هم به خودتان زیان میرساند و هم به دیگران.
ولی این ستمها و تجاوزها به حق و شایسته بر آنها وارد نمیشود،بلکه برخاستۀ از تعصب قبیلهای یا از اختلافات داخلی باطل است،و این بدان سبب است که آنان در صورتی که اینان در معرض یک دشمن خارجی قرار میگرفتند، آمادۀ یاری کردن به ایشان بودند.پس اگر واقعا مجرم و گناهکار بودند،به چه دلیل از آنان دفاع میکنند؟ قرآن،این اندیشۀ نژادی و قبیلهای را محکوم میکند که میگوید:من و برادرم علیه پسر عمویم،و من و برادر و پسر عمویم علیه دشمنم.و میگوید:
« وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسٰاریٰ تُفٰادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْرٰاجُهُمْ -و اگر کسانی از شما اسیر شوند،فدیه دهید و آنان را بازگیرید،و بیرون راندن ایشان بر شما حرام است.» و سپس بیان میکند که این نوع تفکّر نه متکی بر ارزشها بلکه متکی بر هواهای نفسانی است.
« أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ -آیا به پارهای از کتاب ایمان آوردهاید و به پارهای دیگر کافر شدهاید؟» سپس از نتایج طبیعی این گونه تفکر نژادی گزینشی با ما سخن میگوید که از دین تنها چیزی را برمیگزینید که سازگار با هوای نفس باشد و میگوید:
« فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ -آیا پاداش کسی از شما که چنین کند،جز خواری در دنیا چیست؟و روز قیامت به
سختترین شکنجهها بازخواهند گشت،و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.» [86]
امّا عذاب دنیا به صورت دور شدن از هدایت الاهی،و پیشرفت و رستگاری حاصل از این هدایت است بنا بر آنچه در آیات آینده از آنها یاد میکند.
امّا عذاب آخرت را قرآن از آن روی در این جا یادآور میشود که سختتر و ماندنیتر است، /1 و از پیش برای ما بیان میکند که این تبعیض روا داشتن در قبول احکام دین،نتیجۀ فروختن آخرت به دنیا است و چنین میگوید:
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ -اینان کسانی هستند که زندگی دنیا را در مقابل(از دست دادن زندگی)آخرت خریدند،پس عذاب ایشان سبک نخواهد شد و کسی به یاریشان برنخواهدخاست.» پس آنکه در آسمان است به ایشان رحم نمیکند،و اهل زمین برای ایشان سودی ندارند.
/1
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اِسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ (87) وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ (88) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (89) بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ (90) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ یَکْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اَللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (91) وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اِسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ اَلْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (93)
/1
/1
87[قفینا]
:آنان را ردیف و پشت سر یکدیگر قرار دادیم،و اصل و ریشه کلمه از قفا یعنی پس گردن است.
[القدس]
:پاکی است،و تقدیس به معنی تطهیر است.
و القدّوس صفت خدا به معنی الطّاهر است.
88[غلف]
:جمع غلاف است،یعنی قلبهای ما ظرفهایی است که از پذیرفتن چیزی در خود ممنوع شده است.
[لعنهم]
:لعن به معنی دور کردن است.
90[البغی]
:اصل و ریشۀ آن به معنی فساد و تباهی است که چون زخم فاسد شود میگویند«بغی الجرح»،و بعضی گویند ریشه آن خواستن است،بدان سبب که
باغی خواستار دست درازی است.
[مهین]
:خوار و زبون کننده.
91[ما وراءه]
:یعنی پس از آن،و گفتهاند که وراء به معنی جز و سوای چیزی است.
93[و اسمعوا]
:یعنی بپذیرید،و از آن است گفتۀ«سمع اللّٰه لمن حمده»،یعنی خدا ستایش کسی را که ستایش او کرد پذیرفت.
[أشربوا]
:اصل آن از شرب است به معنی آشامیدن.
گفته میشود شرّب و أشرب غیره در صورتی که او را به آشامیدن برانگیزد،و اشرب قلبه حب کذا یعنی دل او از دوستی فلان مالامال شد.
/1
نژادپرستی بنی اسراییل را به پیامدهای منفی چندی کشاند که نخستین آنها ستمگری داخلی بود و به کشتن و بیرون راندن گروهی از مردم خودشان همراه با ستم و تجاوز انجامید.دومی-که خطرناکتر بود و قرآن از همه جهت به آن پرداخته است-بستگی و انجماد فکری بود که نژادپرستی آنان را در زندان تنگی قرار داده و مانع از آن میشود که هیچ گونه روشنی و هدایتی به ایشان برسد.و این خصوصیت در طرد کردن هر گونه اتباع پیامبران دیگر یا اندیشههای رسالتی تجسم پیدا میکرد.
در این مجموعه از آیات،قرآن ما را به ایستار بنی اسراییل دربارۀ عیسی بن
مریم متوجه میسازد که این ایستار نه از طرز تفکری منطقی بلکه از هواهای نفس گمراه کننده و از مصالح خصوصی برمیخاست.
سپس ایستار ایشان در برابر رسالت پیغمبر اسلام بود که از پیش اظهار آمادگی برای پذیرفتن آن میکردند،و پس از آنکه دریافتند این رسالت در قوم دیگر جز خودشان نازل شده،به مخالفت با آن برخاستند.و قرآن برای ما بیان میکند که /1 ایمان نیاوردن آنان به رسالت تازه از نژادپرستی تنگ نظرانۀ ایشان برخاسته،و سپس قرآن از ریشۀ نژادپرستی پرده برمیگیرد و میگوید که این ریشۀ گوسالهپرستی(رمز مال و جاه)است.
[87]
همانگونه که خدا کتاب بر موسی فرستاد،به پیامبران پس از وی از بنی اسراییل و بر عیسی بن مریم نیز چنین کرد؛پس هنگامی که بنی اسراییل بر موسی علیه السلام تجمد کردند،آیا برای آن بود که وی از بنی اسراییل بود،که باید گفت عیسی(ع)نیز از اینان بود،یا کتاب تنها بر موسی نازل شده بود،مگر بر عیسی نیز نازل نشده بود؟ علت نه این است و نه آن است:نژادپرستی صاحب آن را به بستگی و جمود فکری و از آنجا به ارتجاع میکشاند.بنی اسراییل به تقدیس نیاکان خود پرداختند،و بر اثر نژادپرستی همراه با تنگ نظری خود،افکار و عادات آنان را نیز تقدیس میکردند.و به همین سبب نتوانستند که خودشان را با پیامبری تازۀ عیسی تطبیق کنند.خداوند متعال میگوید:
« وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ -به موسی کتاب دادیم،و در پی وی پیامبران فرستادیم،و به عیسی پسر مریم(آیات)بیناتی دادیم.» آیاتی که به قطع و یقین بر رسالت او دلالت میکرد،و راه را بر هر شکاکی در فرستادگی او از جانب خدا میبست.
« وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ -و او را با روح قدس تقویت کردیم.» یعنی همان عاملی که پیش از آن مؤید و تقویت کنندۀ موسی بود،ولی شما،ای بنی اسراییل،چون عیسی به رسالت نزد شما آمد به او ایمان نیاوردید! « أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ -هر گاه پیامبری چیزی برای شما آورد که نفسهاتان آن را دوست نمیداشت،گردن افراختید.» /1 و خود را برتر از او شمردید،بدان سبب که خویشتن را ملت برگزیدۀ خدا تصور میکردید که خدا بر شما منت نهاده و ارزشها و افکار و عاداتی به شما بخشیده که همانند آن در سراسر جهان یافت نمیشود،و از همین روی در پیامبری تازه چیز جدیدی یافت نمیشود که بتوان آن را بر رسالت شما افزود.شما در عمل کردن با فرستادگان خدا به تعدی و تجاوز پرداختید.
« فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ -پس گروهی را دروغزن خواندید و گروهی را کشتید.» و خواه تکذیب کرده یا کشته باشید،در هر حال تنها زیانکار خود شما هستید.
[88]
چرا فرستادگان را تکذیب کردید؟ اگر چه در محدودۀ نژادپرستی گرفتار شدهاید،ولی آیا این امکان برای شما وجود ندارد که دیوار نژادپرستی گرداگرد خود را بشکافید و از جمود و ارتجاع آن خود را خلاص کنید؟البته که این کار ممکن است،و بنا بر این شما مستقیما مسئول کفر ورزیدن خود هستید و هیچ بهانهای به کار شما نمیخورد،و از جمله:این که در به روی خود بستن شما را از مسئولیت کفر ورزیدن به رسالت تازه رهایی نمیبخشد.
« وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ -و گفتند:دلهای ما سر پوشیده است.»
اندرزها و آموزشهای تازه به آن راه ندارد.هرگز چنین نیست،خدا بعضی از دلها را دربسته و سربسته و بعضی را باز و گشاده نیافریده است،بلکه این مردمانند که با کفر یا ایمان خود در برابر راهنماییهای تازه بستگی و بازی قلب پیدا میکنند.
« بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ -بلکه خداوند آنان را به سبب کفرشان از رحمت خویش دور کرد.» پس آنچه سبب بستگی دلهاشان شده کفر آنان بوده است.
« فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ -و نادر است که ایمان بیاورند.» /1 چه ایمان نسبت به ایشان به صورت کاری دشوار درآمده،و نژادپرستانی که کفر را بر ایمان برگزیدهاند،کمتر به ایمان گردن مینهند.
[89]
سپس مثل دیگری از واقعیت نژادی و قومی ایشان میآورد؛با وجود این که چشم به راه رسالت تازهای بودند،چون این رسالت بر محمد(ص)پیامبر خدا قرار گرفت که از بنی اسراییل نبود،از ایمان آوردن به او شانه تهی کردند.
« وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا -و چون کتابی از جانب خدا بر ایشان آمد که بر آنچه در نزد ایشان بود گواهی میداد.و پیش از آن(با رسیدن این کتاب)طلب پیروزی بر کافران میکردند،» و انتظار آمدن آن را میکشیدند تا با تکیۀ بر آن به محاربۀ با کفّار جزیرة العرب بپردازند.
« فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا -پس آنچه از آن آگاه بودند بر ایشان آمد،» و میدانستند که از خدا است و رسالت تازهای است که جهان و از جمله محیط عقب ماندۀ آن از مردم جاهلیت به آن نیازمند است.
« کَفَرُوا بِهِ -به آن کافر شدند،» و آیا برای کسی که به چنین رسالتی کافر شود که همۀ مردم به آن نیاز دارند،و به آن معترف باشد که خود نیازمند آن است،میتوان چشمداشتی جز دور شدن از خوشبختی و رستگاری داشت؟
« فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ -پس لعنت خدا بر کافران باد.» [90]
نژادپرستی به چه سبب و چگونه پیدا میشود؟ نژادپرستی اصولا از دنیا دوستی و به کار برخاستن برای تأمین منافع /1 مشترک گروهی از افراد بشری سرچشمه میگیرد و این سودپرستی چندان قوی میشود که به صورت نژادپرستی درمیآید،و اکنون پرسش ما آن است که اگر نژادپرستی سبب جلب شر برای طرفداران شود،آیا باز هم باید پیوسته به آن متشبث شوند؟ قرآن حکیم،به یاد این گونه کسان میآورد که چه زیان فراوانی از این طرز تفکر سفیهانه به ایشان در دنیا میرسد،و به زبان فطری ساده میگوید:
« بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ -خود را به بد چیزی فروختند.» یعنی آن خودخواهی و نژادپرستی که در آن آدمی همه چیز را در زندگی میفروشد و در مقابل آن خودش را میخرد،بد چیزی است،و به تعبیر دیگر:این که انسان همه چیز را در راه مصالح شخصی خویش فدا کند،کار بدی است،چه مایۀ هلاک و دمار میشود،بدان سبب که به آنجا میانجامد که:
« أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بَغْیاً -به آنچه خدا فروفرستاده است،به انگیزۀ این رشک،کافر شوند،» و بهانهشان آن باشد:
« أَنْ یُنَزِّلَ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ -که خداوند فضل خود را به هر کس از بندگانش که خواسته فرستاده است.» پس به سبب آنکه خدا برای رسالت خود فرودگاه دیگری جز بنی اسراییل برگزید،به رسالت پیامبر اسلام کافر شدند،در این صورت آیا چه کس جز ایشان زیانکار است؟آیا درست است که اگر دولت زمینهایی را میان مردم تقسیم کرد، یکی از ایشان از گرفتن زمین به این بهانه که تقسیم کنندۀ زمین پسر عموی او نیست خودداری کند؟در صورتی که زمین را بگیرد و به هدف خود برسد،چه زیانی به او خواهد رسید؟پس این گونه کسان به خود زیان میرسانند.
« فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ -پس شایستۀ خشمی روی خشم دیگر شدند.» /1 چه عقب مانده بودند،و به سبب پیشی گرفتن دیگران بر ایشان، عقب ماندگی ایشان فزونی پیدا کرد،چه مردمان دیگر به رسالت ایمان آوردند و اینان کافر شدند،و کافر بودند و بر کفر خود افزودند.
« وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ -و کافران را عذابی خوارکننده است.» آنان به هدف خود از گردنکشی در برابر ایمان به رسالت نخواهند رسید، هدف ایشان عزت و برتری بوده است،در صورتی که کافر شدن به رسالت سبب عقبماندگی و جمود فکری و مشکلات گوناگون دیگر خواهد شد و به سبب آن گرفتار ذلت و عذابی خوار کننده میشوند.
[91]
سپس قرآن جنبهای دیگر از نژادپرستی را آشکار میسازد،و آن عبارت از این است که نژادپرستی خود نتیجه است نه سبب،و سبب نژادپرستی و دوستی مال است که رمز آن در پرستش گوساله تجسم پیدا کرده بود.
اینان کورانه مال را دوست میدارند،و چنان میپندارند که با آن میتوانند به هر چه میخواهند دست یابند،و در میان مردم صاحب قدرت و عزت و سعادت خواهند شد.بدان سبب به پیامبری جدید گردن نمینهند که میترسند با ایمان آوردن به آن بعضی از امتیازات مخصوص به خود را از کف بدهند،ولی به صراحت این مطلب را اظهار نمیدارند،بلکه میگویند که آن اندازه از کتاب و حکمت که در نزد ما است برای ما بسنده است.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ یَکْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ -و چون به آنان گفتند که به آنچه خدا فرستاده ایمان آورید،گفتند:ما به آنچه خدا برایمان فرستاده ایمان داریم،و به جز آن کفر میورزند.» ولی آنان در این ادعا دروغ میگویند،و دلیل دروغ ایشان همین کتاب خدا است که با کتاب خدایی که بر ایشان نازل شده اختلافی ندارد.
« وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ -و حال آنکه گواه است بر آنچه در
دست ایشان است.» کفر ورزیدن به رسالت تازه برای آن است که پیشوایی و سودهای حاصل از آن را از دست ندهند،و دلیل بر /1 این امر آن است که ایشان پیامبرانی را که به سوی ایشان فرستاده شده بودند به همین سبب کشتند.
« قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -بگو:پس اگر مؤمن بودید چگونه پیش از این پیغمبران خدا را کشتید.» [92]
حتی به موسی که ادعای پیروی از او میکنید،با آن همه آیات بیّنات که برای شما آورد،کافر شدید.
« وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ -و موسی برای شما نشانههای روشن آورد.» سپس به او کافر شدید،و بنا بر این استناد به این که چون رسالت محمّد(ص)بر غیر ما نازل شد و بنا بر این به آن ایمان نمیآوریم،استنادی نادرست است،و سبب راستین خود مصالح شخصی است که در ضمیر ناخودآگاه و حتی در ضمیر خودآگاه شما وجود دارد.
اما داستان گوسالهپرستی در ضمیر ناخودآگاه،در آن هنگام که پیوسته ریشههای مالپرستی در جانهای شما وجود داشت،در زمان موسی هم با شما بود که نخستینبار به صورت ظاهری به او ایمان آوردید.
« ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ -و پس از آن،گوساله پرستیدید،و ستمگر بودید.» در آن هنگام که سامری،پس از رفتن موسی به وعدهگاه پروردگارش،شما را فریب داد،و احساس سابق شما به قداست گوساله شما را به پیروی از او برانگیخت.
[93]
امّا داستان پرستش گوساله از سوی شما بهگونهای واضح پس از زمانی بوده که خدا از شما پیمان گرفت.
« وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ
وَ اسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا
-و آن گاه که از شما پیمان گرفتیم،و کوه طور را بر بالای سر شما نگاه داشتیم،تا آنچه را به شما دادهایم به نیرو نگاه دارید و گوش دارید؛گفتید:شنیدیم و نافرمانی کردیم.» بعد از شنیدن دیگر عصیان و سرکشی برای چه صورت گرفت؟برای آنکه در حقیقت هنوز مال و نماینده و نماد آن یعنی گوساله را میپرستیدند.
/1 « وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ -و دلهاشان با(دوستی)گوساله سیراب شد.» و حتی این دوستی گوساله در دلهای ایشان به صورت آبی درآمد که زمینی خشک بنوشد و این آب با هر ذره از ذرات خاک آمیخته بود که دیگر امکان جدا کردن آب از زمین وجود نخواهد داشت.به امری محال شبیه است،ولی محال نیست،چرا که ایمان میتواند قلب را از کفر آمیختۀ به آن،در صورت صادق بودن آن ایمان،پاک کند.و قلبهای آنان جز:
« بِکُفْرِهِمْ -به کفر خود.» که حقیقی بود،و به ایمان کاذب خود،دوستی گوساله را ننوشیده بود،چه هیچ ایمانی وجود ندارد که بتواند با کفر همزیستی کند، « قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -بگو:اگر به راستی ایمان دارید،ایمانتان به شما بد فرمان میدهد.» ایمان راستین دارندۀ آن را به فداکاری و تصدیق حق در هر جا که باشد و به تسلیم کلی امر به خدا فرمان میدهد،و آنچه نزد شما است اصلا ایمانی نیست، کفری است که لباس ایمان پوشیده است.
/1
قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (94) وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (95) وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ اَلنّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ وَ مِنَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ اَلْعَذٰابِ أَنْ یُعَمَّرَ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (96) قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (97) مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فَإِنَّ اَللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ (98) وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ مٰا یَکْفُرُ بِهٰا إِلاَّ اَلْفٰاسِقُونَ (99) أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (100)
/1
94[خالصة]
:یکسره و تمام.«خلص لی هذا الامر»یعنی این امر به تمامی به من بازگشت.
96[احرص]
:آزمندترین.و حرص،شدت خواستن است.
[یودّ]
:از مصدر ودّ به معنی دوستی و محبت است.
[یعمّر]
:از مصدر تعمیر به معنی طول عمر است و اصل آن از عمارت به معنی آبادی و ضد خرابی است.
[بمزحزحه]
:زحزحة به معنی کنار زدن و کنار گذاشتن است.
99[آیات]
:جمع آیه به معنی نشانهای عبرتانگیز است،و به قولی علامتی است که در آن حجت و برهان باشد.
[بینات]
:بینة دلالت آشکار جدا کنندۀ میان قضیۀ راست و قضیۀ دروغ است،که از ابانة به معنی آشکار کردن گرفته شده.
100[نبذه]
:نبذ،انداختن و پرتاب کردن چیزی به پیش یا پس و به قولی ترک کردن آن است.
/1
در این مجموعۀ آیات،قرآن هنوز با ما دربارۀ نژادپرستی و اندازۀ ارتباط آن با خودپرستی و خودمحوری سخن میگوید و این که،علی رغم حضور ظاهری ایمان در آن،جز چارچوبی برای پرداختن به کفر نیست،و دلیل بر این است تشبث نژادپرستان به زندگی و دشمنی ایشان با جبراییل و میکاییل و به دنبال آن دشمنی با خدا و فرستادگان او که همین دشمنی مایۀ دمار و هلاک ایشان است.
[94]
نژادپرستان در تاریخ و در جهان ما،خود محوری نفرتانگیز خود را با پوششی از ارزشهای دروغین میپوشانند تا مردمان و ساده دلان از یاران خود را فریب دهند،اسراییلیان در ایام قدیم مدعی آن بودند که حامل رسالتی هستند،و برای پاسداری از این رسالت واجب است که از خود دفاع کنند و به هر وسیلۀ ممکن برای محافظت از خود متوسّل شوند.و امروز مدّعی آنند که حاملان تمدن و آزادی و پیشرفت برای اعرابند،و بنا بر این باید به هر وسیلۀ ممکن عربهای وحشی را ادب کنند، /1 حتی اگر این وسیله از قوانین جنگل هم وحشیانهتر باشد.مکتب هیتلری
مدعی حمایت از کلیسا بود و در زیر نام خدا به این گونه کارها میپرداخت،و سفیدپوستان افریقا میگویند که آنان پیشقراولان تمدن و فرهنگ غربی هستند،و پیش از ایشان استعمار مدعی آن بود که کارش رساندن آبادی و تمدن به همه جای عالم است،ولی این حیله و نیرنگ هر چه زودتر در آتش حقیقتی که قرآن به یاد ما میآورد گداخته و نابود میشود،در صورتی که آنان مدعی قبول مرگ برای رسیدن به هدفهای خویشند.آیا مستعد پذیرفتن این مرگ هستند؟هرگز.
« قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ الدّٰارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَةً مِنْ دُونِ النّٰاسِ - بگو:اگر جهان دیگر از میان همۀ مردم تنها مخصوص شما است.» و شما از ارزشهای خدا در زمین دفاع میکنید، « فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -پس اگر راست میگویید آرزوی مرگ کنید.» [95]
ولی آیا چنین کاری میکنند؟هرگز.
« وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً -و هرگز آن را آرزو نخواهند کرد.» چه از اندازۀ جنایتهایی که در زندگی خود مرتکب شدهاند آگاهند،و میدانند که کیفر عادلانه انتظار ایشان را میکشد.
« بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ -به سبب آنچه پیشتر کردهاند؛و خداوند بر ستمگران آگاه است.» [96]
و اینان تنها آن نیست که آرزوی مرگ نمیکنند،بلکه سخت به زندگی چسبیدهاند:
« وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ -و آنان را آزمندترین مردم برای زندگی خواهی یافت.» حریصترین مردم بر زندگی اینانند،آن هم هر گونه زندگی که بوده باشد،به ذلت یا به عزت،و به فقر یا بینیازی،همراه با ارزشها یا /1 بدون آنها،بلکه از کافرانی که اصلا ارزشی برای خود ندارند حریصترند.
« وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ -و در میان
مشرکان کسی است که دوست دارد هزار سال عمر کند.» ولی اگر به فرض هزار سال زنده بماند،آیا از عذاب رهایی خواهد یافت؟...هرگز.
« وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذٰابِ أَنْ یُعَمَّرَ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ -و آن عمر دراز او را از عذاب دور نخواهد کرد،و خداوند به آنچه میکنید بینا است،» و مجازات جرمها و جنایتهای خود را دیر یا زود خواهید چشید.
[97]
دشمنی اینان با رسالت تازه،در واقع برخاستۀ از دشمنی ایشان با حق است،و آنان در حالت تناقض میان حق و مصالح خصوصی خودشان زندگی میکنند،و نمایندۀ حق جبرییل فرشتۀ وحی و فرشتۀ قضاوت است.
« قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ -بگو هر کس دشمن جبرییل باشد،» بداند که جبرییل فرشتۀ وحی است و کتاب را از آسمان فرود میآورد.
« فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ -(باید بداند)که او قرآن را بر قلب تو نازل کرد.» « بِإِذْنِ اللّٰهِ -به فرمان خدا.» و دلیل بر فرود آمدن آن از جانب خدا این است که:
« مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ -تصدیق کنندۀ کتابهای پیش از خود است.» /1 « وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ -و راهنما و مژده بخش مؤمنان است.» [98]
بنا بر این دشمنی با حق به دشمنی با جبرییل و سپس با خدا بالا میرود،و آیا آدمیزاد میتواند با پروردگار خود دشمنی کند؟ « مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فَإِنَّ اللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ -هر کس دشمن خدا و فرشتگانش و پیامبرانش و جبرییل و میکال باشد، پس(بداند که)خدا دشمن کافران است.» و خدا به زودی این گونه کسان را کیفر خواهد داد،چه جدایی انداختن میان خدا و فرشتگان یا فرستادگان او و میان پیامبران او امکان پذیر نیست.
[99]
و قضا و قدر(سنتهای ثابت و در حال تحول زندگی)اکنون در
رسالت محمد(ص)عرضه شده است:
« وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ -و ما به تو نشانههای آشکاری فروفرستادیم.» و کسانی که مخالف با آنند و به پیامبری کافرند،نمیتوانند به چیزی ایمان آورند.
« وَ مٰا یَکْفُرُ بِهٰا إِلاَّ الْفٰاسِقُونَ -و جز فاسقان کسی به آنها فاسق نمیشود.» و آنان کسانی هستند که با پیمان خدا مخالفت میکنند.
[100]
ولی تا کی انسان با پیمان خود با خدا مخالفت میکند.
« أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ -هر گاه پیمانی ببندند، گروهی از ایشان آن را میگسلند،» و این گروه آن کسانند که پیمان خدا را مخالف مصالح خود میدانند،و این خود دلیل بر آن است که از دین پیروی نمیکنند، /1 بلکه،در واقع،از هواهای نفسانی خویش پیروی میکنند.
« بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ -بلکه بیشتر ایشان ایمان ندارند،» که این بیایمانی نتیجهای از فرمانبرداری ایشان از منافع شخصی و شهوات و هواهای نفسانی است.
/1
وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ کِتٰابَ اَللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (101) وَ اِتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا اَلشَّیٰاطِینُ عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ وَ لٰکِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ اَلنّٰاسَ اَلسِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَی اَلْمَلَکَیْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اِشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (102) وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (103)
/1
102[اتّبعوا]
:پیروی و اقتدا کردند.
[تتلوا]
:پیروی میکنند،و تالی به معنی پیرو است؛و گفتهاند که معنی آن«میخوانند»است از تلاوت کتاب یعنی خواندن آن.
[السّحر]
:جادو کردن و ظاهر چیزی را مخالف حقیقت آن جلوهگر ساختن.
[فتنة]
:به معنی آزمایش و امتحان و اختبار است.
[خلاق]
:نصیب و بهرهای از نیکی.
103[مثوبة]
:ثواب و پاداش،و ریشۀ در ثواب،آن است که از چیزی به تو برسد.
/1
پس از مرحلۀ قدرت مرحلۀ ضعف در امت بنی اسراییل پیش آمد،و پس از آن نوبت به نژادپرستی رسید،و سرانجام دوران خرافهپرستی بر سر کار آمد که در جادوگری و شعبدهبازی تجسّم پیدا کرده بود.
هنگامی که امتی نژادپرست بر خود بپیچد.. «وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ» و بگوید قلبهای ما را غلافی پوشانده است و از راهنماییهای خدا و سنتهای تاریخ و تجربههای مردمان دوری جوید،و در مقابل حق گردنفرازی کند،جز فرورفتن در حضیض جادو و شعبده پناهگاهی در برابر خود نخواهد داشت.
قرآن حکیم به اختصار دربارۀ این مرحله به بحث میپردازد و آغاز بحث در آن سخن گفتن از فروگذاشتن کتاب خدا به توسط بنی اسراییل است،و خدا میگوید که سبب تشبث ایشان به سحر همین بوده است.چه آن کس که تفسیر درستی دربارۀ زندگی و دید علمی و صحیحی از هدفهای آن نداشته باشد،ناگزیر به جستجو از تفسیرات غیبی و رؤیاهای باطل متوسّل میشود.
و در آن هنگام که قرآن از جادو سخن میگوید،داستانهای گوناگونی از اسراییلیان را تکذیب میکند که به گمان آنان جادو کاری خدایی است،و بحث را با این نتیجه پایان میدهد که تمسک به کتاب برای ایشان بهتر از تشبث به سحر و جادو است.
/1
[101]
« وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ
مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ
-و چون بر ایشان کتابی از جانب خدا آمد که گواه بر آنچه با ایشان است بود،گروهی از کسانی که کتاب بر ایشان آمده بود،کتاب خدا را به پشت سرهای خود انداختند، چنان که گویی چیزی نمیدانند.» [102]
و به سبب همین توجه نکردن به کتاب تازۀ خدا،یک خلأ فرهنگی در زندگی ایشان پیدا شد،و لذا به جادو و حقهبازی باطل پرداختند و آن را جز در نزد شیاطین نیافتند.
« وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّیٰاطِینُ عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ -و از چیزهایی پیروی کردند که شیاطین در کشور سلیمان پیرو آنها بودند(یا فرومیخواندند).» از سحر و نظایر آن،چرا که سلیمان پیامبری از بنی اسراییل بود که بر پیامبری وی پادشاهی نیز ضمیمه شده بود،و شیاطین خدمتگزاران او بودند،و در پایان سروری او مجموعهای از اندیشههای باطل رواج یافته بود.
اینان(یعنی جهودان معاصر با زمان نزول قرآن؛)کتاب فرستاده شدۀ از جانب خدا را(بر پیامبر اسلام)که بر حق بود و آنچه را که در کتاب ایشان آمده بود تصدیق میکرد،ترک کردند،و به پیروی از افکار شیاطین پرداختند.و این پایان قومپرستی(و به گفتۀ اعراب امروز:القومیّة)و نژادپرستی است که میان شیاطین کشور را،در صورتی که از قوم و نژاد خودشان باشند،و میان افکار درستی که پیامبر مرسلی را از جانب خدا میآورد،تشخیص نمیدهد.
و مشکل و مسئله آن بود که میگفتند:چون این اندیشهها از فکر شیاطینی سرچشمه گرفته که در پیرامون سلیمان بودند،و چون سلیمان پیغمبر خدا بود،پس این افکار از جانب خدا است،در صورتی که خدا به شدت این طرز استدلال غلط را رد کرده و گفته است:
« وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ وَ لٰکِنَّ الشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ -و سلیمان کافر نشد،بلکه شیاطین کافر شدند،که به مردم جادو میآموختند.» و جادوگری کفر است،بدان جهت که زندگی را به نیروهای غیبی جز
خداوند متعال نسبت میدهد.
« وَ مٰا أُنْزِلَ -و نازل نشده است،» /1 هرگز سحر و جادو بدانگونه که این نژادپرستان مدعی آنند، « عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ -بر دو فرشته،هاروت و ماروت،در شهر بابل،» که هاروت و ماروت دو فرشته نبودند و بنا بر این ممکن نیست مأمور رساندن پیامی خدایی بوده باشند.
« وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ -و چیزی به کسی نمیآموختند مگر پس از آنکه بگویند:ما وسیلۀ آزمایشیم،» و آیا ممکن است خدا پیغامبرانی را بفرستد که مردمان را بفریبند؟! « فَلاٰ تَکْفُرْ -پس کافر مشو،» چه نسبت دادن جادو به خدا خود کفر است،و جادوگری ممکن نیست از جانب خدا باشد،چرا که مخالف جریان رسالتهای او است و با آنها تناقض کلی دارد،بدان سبب که رسالتهای الاهی دعوت به قایل شدن ارتباط میان مقدمات و نتایج و سود بردن از آن است،در صورتی که اینان از سحر و جادو پشت کردن به این ارتباط و زیان بردن از این پشت کردن را میآموزند.
« فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ -پس از آن چیزهایی میآموزند که با آن میان مرد و همسرش جدایی میافکنند.» ولی این جدایی و تفرقه حتمی نیست،بدان سبب که جادو تأثیر اکید در زندگی ندارد،بلکه خدا و سنت او و ارادۀ انسان چیزی است که در زندگی مؤثر است.
« وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ -و به هیچ کس نمیتوانند آسیبی رسانند،مگر آنکه خدا بخواهد.» یعنی آنها نمیتوانند با جادو به کسی آسیب برسانند مگر این که جادو به میانجیگری قوانین خدا صورت بگیرد،و خدا و رسالتهای او برای پیروی کردن
شایستهتر است؛و عموما جادو زیان میرساند و از آن سودی به دست نمیآید،در صورتی که رسالتهای خدا سودمند است و از آنها زیانی حاصل نمیشود.
« وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ -و چیزهایی میآموختند که برای ایشان زیان داشت و سودمند نبود.» /1 و رسالتهای خدا در آخرت به انسان سود میرساند،در صورتی که جادو در آنجا هیچ سودی ندارند.
« وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ -و میدانستند که هر کس آن را بخرد،در جهان دیگر هیچ بهرهای نخواهد داشت.» « وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ -و اگر میدانستند (درمییافتند)که خود را به بد چیزی فروختهاند،» که سبب تفرقه و زیان در این دنیا و خسران و زیانکاری در آن دنیا است.
[103]
« وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا -و اگر ایمان میآوردند(به رسالتهای خدا)» « وَ اتَّقَوْا -پرهیزگار میشدند،» و آن ایمان را به صورت سالم دربارۀ خود به موقع اجرا میگذاشتند،برای ایشان نیکوتر بود:
« لَمَثُوبَةٌ -هرآینه پاداش نیکی،» « مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ خَیْرٌ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ -از جانب خدا برای ایشان نیکوتر میبود،به شرط آنکه این را میدانستند.» ولی نژادپرستان تنها راهنمایی رسالتی را از کف نمیدهند،بلکه علم و دانش را نیز از دست میدهند،و دوری علم از جادو همچون دوری زمین از آسمان است.
این است پایان سیر بنی اسراییل،که در مراحل گوناگون زندگی ایشان مایههای عبرت گرفتن فراوان برای ما و همۀ امتها وجود دارد.
/1 و خلاصۀ درس چنین است:
مخالفت کردن با رسالتهای آسمانی و نتیجۀ آن یعنی سستی کردن در
کاربست اوامر خدا،آدمی را به نژادپرستی و خودپرستی و قومپرستی و سپس به از دست دادن همه چیز میکشاند،و آخرین چیزی که به همین سبب از دست میدهد علم و دانش و دانایی است.
/1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا اُنْظُرْنٰا وَ اِسْمَعُوا وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (104) مٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ لاَ اَلْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ اَللّٰهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (105) مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (106) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (107) أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَمٰا سُئِلَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ اَلْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِیلِ (108) وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اِصْفَحُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (109) وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (110)
/1
104[راعنا]
:مراعات،جستجوی چیزی برای خود آن یا احوال آن است،و نقیض مراعات،اغفال است.و«رعی اللّٰه فلانا»یعنی خدا او را حفظ کرد،و جهودان منظور دیگری از کلمۀ«راعنا»داشتند و آن رعونت و ابلهی بوده است.
[انظرنا]
:نظر به معنی گرداندن چشم و بصیرت برای دریافت و رؤیت یک چیز است؛و گاه مقصود از آن تأمل و تدبر است،و گاه به معنی منتظر باش تا بگوییم که چه دریافتهایم.
[اسمعوا]
:محتمل یکی از دو امر:اوّل:آنچه را که خدا به شما فرمان داده است بپذیرید.دوم:این که به آنچه پیغمبر برای شما آورده است گوش فرادهید.
106[ننسخ]
:نسخ در لغت،باطل کردن چیزی و قرار دادن چیزی به جای آن است:«نسخت الشمس الظل» یعنی خورشید سایه را از میان برد و جایگزین آن شد.
109[حسدا]
:حسد خواستار از بین رفتن نعمت کسی شدن است که بر او رشک میبریم،یا اکراه داشتن از نعمتی است که وی دارای آن است،و خواستن این که نعمت مورد نظر همگی نصیب شخص حسود شود.و سختترین حسد غمگین شدن برای خیری است که به کسی دیگر رسیده است.
[اصفحوا]
:صفح به معنی عفو کردن و چشم پوشیدن از گناه است.
/1
ما هنوز در چارچوب سخن گفتن از بنی اسراییلیم،و پس از همراه بودن با ایشان در مراحل مختلف تطور آنان،اکنون اندکی توقف میکنیم و درسهایی از زندگی ایشان را مورد عبرت گرفتن قرار میدهیم.مهمترین چیزی که قرآن در این آیات برای ما بیان میکند،آژیر دادن به ما از تأثیر پذیرفتن با افکار بیگانه و از خارج به جهان اسلام نفوذ کرده است.
نخستین درسی که قرآن از زندگی آنان به ما میدهد،از راه نهی کردن از گفتۀ ایشان به صورت«راعنا»و بدل کردن آن به لفظ بهتر«انظرنا»است.
سپس برای امت اسلامی تمایز شخصیت آن را از امتهای دیگر مورد تأکید قرار میدهد و به مسلمانان میگوید که دیگران بر فضل خدا نسبت به شما رشک میبرند و میگوید:شما هدایتی برتر از آنچه ایشان دارند مالکید،یا لا اقل هدایت شما همچند هدایت ایشان است.
نیز امت اسلامی را از وارد شدن در ورطۀ تجسّم بخشیدن به خدا نهی میکند که بنی اسراییل به آن پرداختند،و ضرورت پرهیز کردن از تأثیر پذیری از فرهنگ ایشان را مورد تأکید قرار میدهد،و ما را به خواندن نماز و دادن زکات /1 به عنوان نیرویی اساسی برای امت مسلمان میخواند،و از وارد کردن نظامها و روشهای دیگران و متّکی شدن بر فرهنگ ایشان بازمیدارد.
نخست:به سخنان مفسران دربارۀ معنی«راعنا»و«انظرنا»گوش
میدهیم:شیخ طبرسی(ره)میگوید:مراعات و محافظت و مراقبت همه در معنی نظایر یکدیگرند.و عکس مراعات«اغفال»است،و«رعی اللّٰه فلانا»یعنی خدا او را حفظ کرد و«رعیت له حقا فیمن خلف»یعنی حق و عهد او را در مورد چیزی که با من خلاف عهد کرده بود مراعات کردم،و«ارعیته سمعی»یعنی به سخنان او گوش فرا دادم.و جمع راعی«رعاء»است و«رعاة»و«رعیان».و هر کس ولی و سرپرست قومی باشد«راعی»ایشان است و آنان«رعیّت او»،و «المرعی»از مردم کسی است که فرمان میبرد و«الرّاعی»سائس و مدیر است و «استرعاه اللّٰه»یعنی خدا او را به جانشینی رسالت بر مردم رسانید.و«الارعاء»به معنی حرمت کسی را نگاه داشتن است؛و اسم آن الرعوی و الرعیاء است،و «راعنی سمعک»یعنی به من گوش فرا دار. (1)
من میگویم:از کاربردهای کلمه معلوم میشود که در آن اهتمام از «حفظ»شدیدتر است،و تا حدی از«مراقبت»کمتر؛راعی یعنی چراننده گوسفند یا چوپان تنها آن را حفظ نمیکند بلکه به آنچه مربوط به آن میشود اهتمام میورزد،و به همین گونه رئیس و سائس یک سرزمین کمال اهتمام را در حق رعیّت خود مبذول میدارد.و در آن صورت که«حفظ»جلوگیری از خطر دربارۀ شخص یا چیز محفوظ شده است،«رعایت»به معنی جلب منفعت نیز هست،بلکه لفظ«مراعات»و«رعایت»چون در ارتباط میان امیر و مأمور یا حاکم و محکوم به کار بود،به معنی سبک کردن قانون و آسان کردن آن است.اما کلمۀ«انظرنا»:
شیخ طبرسی دربارۀ آن گفته است:«و نظرت الرجل أنظره نظرة»به معنی انتظار او را کشیدم و چشم به راه او بودم است. (2)
فخر رازی گفته است:و اما در«و انظرنا»چند وجه است:یکی از آنها:
این که از«نظره» /1 یعنی«انتظره»آمده است؛و خدای تعالی گفته است:
«انْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ» مقصود آن است که خدای تعالی آنان را به این گمان انداخت که از او مهلت خواهند و انتقال پیدا کنند و نیازمند استفاده نباشند،و گفته است که دومی از آنها چنین است:«انظرنا»به معنی«انظر الینا»یعنی«به ما نگاه کن»است ولی حرف«الی»را حذف کرده است؛و سوم:أبیّ بن کعب «انظرنا»را با همزۀ قطع از نظره و به معنی ما را مهلت ده خوانده است. (1)
دوم:آراء مفسران در معنی این آیه فراوان با یکدیگر اختلاف دارد که اکنون یاد میکنیم:
1-این کلمه در نزد یهودیان به کار میرفت،و خدا مسلمانان را از استعمال آن نهی کرده است.و خواه معنی دشنامی داشته باشد و قصد آنان از به کار بردن این کلمه اشارۀ به«رعونت»یعنی حماقت یا گوسفند چرانی بوده باشد یا رایج بودن محض آن در نزد ایشان،منع کردن قرآن از به کار بردن آن تنها به سبب جهودان بوده است.در حدیثی مأثور از امام محمد باقر علیه السلام آمده است که این کلمه به زبان عبرانی دشنام است. (2)
در روایت است که سعد بن معاذ آن را از ایشان شنید و گفت:ای دشمنان خدا،لعنت خدا بر شما باد،سوگند به آنکه جانم به دست اوست،اگر بشنوم که یکی از شما آن را به رسول اللّٰه بگوید،گردنش را خواهم زد.پس گفتند:آیا خودتان آن را نمیگویید؟پس این آیه نازل شد. (3)
در حدیثی مأثور از امام موسی بن جعفر علیه السلام چنین آمده است:
در «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا» لفظ«راعنا»لفظی است که دشمنان یهودی شما با آن به رسول اللّٰه دشنام میدهند و به شما بدگویی میکنند، «وَ قُولُوا انْظُرْنٰا» و به جای آن لفظ«انظرنا»بگویید /1 که آنچه در«راعنا»است در
آن نیست،و به وسیلۀ آن نمیتوانند به شما سخن زشت بگویند و دشنامتان دهند.
پس «وَ اسْمَعُوا» یعنی به قول رسول اللّٰه که به شما میگوید گوش دهید و از آن فرمان برید، «وَ لِلْکٰافِرِینَ» یعنی برای جهودان دشنام دهند رسول اللّٰه «عَذٰابٌ أَلِیمٌ» عذابی دردناک در صورت بازگشت به این کلمه و به کار بردن آن وجود دارد و در آخرت جاودانه در آتش خواهند بود. (1)
و چنان که از این تفسیر برمیآید،نهی از به کار بردن کلمات متشابه و مایۀ اشتباه،شاید به منظور ایجاد استقلال فرهنگی در آنان بوده در عین حال که بهانهای برای آنان برای اسائۀ ادب نسبت به رسول اللّٰه صلی اللّٰه علیه و آله نیز به کار میرفته است.
2-این کلمه نزد قبیلۀ قریش برای استهزاء یا دست کم برابر قرار دادن دو طرف گفتگو به کار میرفت،و لذا از به کار بردن آن در مورد رسول اللّٰه(ص)نهی شد،چنان که در قرآن آمده است:
« لاٰ تَجْعَلُوا دُعٰاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعٰاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً -خواندن و خطاب کردن به پیغمبر را همچون خواندن یکدیگر قرار ندهید.» 3-با وجود قابل قبول بودن این تفسیرها،احتمال دیگر آن است که مقصود از مراعات سبکتر کردن احکام بوده،در صورتی که«انظرنا»معنی مهلت دادن داشته است.
بنا بر این،آنچه از آن نهی شده،سخن گفتن از تخفیف احکام شرعی و به جای آن خواستن مهلت بوده که میان آنها تفاوت بسیار است به این دلیل:که اختلاف پیدا میشود...
[104]
تفاوت و اختلاف اجتماعات نیرومند با اجتماعات ضعیف در آن است که اولی بلند پرواز است و مردمان آن در بند دست یافتن به پیشرفتهای بیشترند،و چون نیروهای محدود دارند،برای خود برنامهریزی میکنند /1 و آنچه را که
1) 15) -البرهان،ج 1،ص 139.
خود خواه آنند به تدریج و یکی پس از دیگری به دست میآورند،در صورتی که اجتماعات ضعیف میخواهند کارهای واجب خود را به اندازۀ امکان و بدون برنامه به انجام برسانند،به سبب آنکه بلندپروازی و نظر کردن به چشم اندازهای دور ندارند،و چنان مینماید که جهودان در پایان زندگی خود به عنوان یک امت قرار داشتند،و خواستار سبک شدن واجبات خود بودند و این کلمۀ راعنا را فراوان به کار میبردند.و میگفتند در نماز و زکات و جهاد و...و در هر چه پیامبرانشان به ایشان فرمان میدادند این کلمه را به کار میبردند و در واقع معنی این کلمه آن بوده است که مرا از انجام دادن این کار معاف کن.
و شاید خدای متعال از ما خواسته است که سست اراده نباشیم و لذا از ما میخواهد که برای انجام دادن واجبات خواستار کار تدریجی شویم نه معاف شدن از انجام وظیفه،و برای ما کلمۀ انظرنا(به معنی ما را مهلت ده)را به جای راعنا برگزیده تا آنچه را که بر ما واجب است به انجام برسانیم،و خدای تعالی گفته است:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا انْظُرْنٰا -ای کسانی که ایمان آوردهاید،مگویید:«راعنا»،بلکه بگویید:«انظرنا».» و سپس به ما فرمان داده است که گوش فرا داریم و ایمان آوریم،بدان جهت که خدا برای کافران عذابی خوار کننده آماده کرده است:
« وَ اسْمَعُوا وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و بشنوید و برای کافران عذابی دردناک است.» [105]
امت مسلمان پیوستگی مستقیم با خدا دارد،و بر آن است که ارزشها و فرهنگ خود را از سرچشمۀ رسالت الاهی که به محمد(ص)وحی شده اقتباس کند،و مشرکان و اهل کتاب از لحاظ فرهنگ برتری بر امت اسلامی ندارند،و این سبب دوری آنان از فرهنگ اسلامی نیست،بلکه سبب آن نژادپرست و جاهل بودن ایشان بوده که آنان را از اسلام،به این بهانه که بر ایشان نازل نشده، دور نگاه داشته است،و به خیال خودشان اگر در خانههای ایشان نازل شده بود آن
را میپذیرفتند.
« مٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ لاَ الْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ -کسانی از اهل کتاب که کافر شدند،و نیز مشرکان، دوست ندارند که خیری از پروردگارتان بر شما فرود آید،» /1 و آنان رسالت را خیری در نظر میگیرند که کسان دیگری با آن بر ایشان برتری یافتهاند،و لذا آتش خشم در جانشان زبانه میکشد؛و خدا به سادگی به ایشان میگوید:خدا میداند که رسالت خود را کجا قرار دهد:
« وَ اللّٰهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ -و خدا هر که را بخواهد به رحمت خویش مخصوص میگرداند.» رسالت،همچون هر رحمت خدا،چیزی است که خدا آن را بر حسب آنچه بخواهد نه بنا بر آنچه مردمان بخواهند نازل میکند.
« وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ -و خدا صاحب فضل بزرگ است.» میتواند همۀ مردم را مشمول فضل خود سازد،و این در صورتی است که حسد را کنار گذارند و عمل خود را برای خدا خالص سازند؛یهودی و مشرک این امکان را دارند که مسلمان راستین شوند و بر بسیاری از مؤمنان قدیم تقدم و برتری پیدا کنند،و مجال پیشرفت و ایمان آوردن و رسیدن به رحمت فراگیر برای همه موجود است.
[106]
فرهنگ اسلامی(حاشا للّٰه)پستتر از فرهنگ دیگران نیست،و اگر دیگران کتاب دارند مسلمانان نیز کتابی کریم دارند.چه،سرچشمۀ فضل خدا که آن کتابها را فرو فرستاد،کتابی برتر و بالاتر از آن نازل کرد،بدان جهت که کتابی تازه است و به کار زندگی این زمان و آینده میخورد.
« مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -هر آیه را که از بین میبریم یا آن را به دست فراموشی
میسپاریم،بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم؛آیا نمیدانی که خدا بر همه چیز تواناست؟» نسخ،عبارت از تغییر شکل دادن اسلوب حکم است به صورتی متناسب با تطور و تکامل زندگی،با وجود بقای خود حکم،همچون حکم نماز که در شریعتهای پیشین رو به مسجد اقصی گزارده میشد و سپس قبله به کعبه تحول پیدا کرد.پس نماز همان نماز است ولی قبلۀ آن تغییر پیدا کرد.و گاه نسخ عبارت از الغای مستقیم خود حکم است،همچون چیزهایی که خوردن آنها بر بنی اسراییل حرام بوده /1 و در اسلام این حکم حرمت لغو شد.
و خدا هنگامی که شریعتی را نسخ میکند،رهبری آن شریعت را نیز فسخ میکند،یا آن شخصی را که مجسم کنندۀ آن شریعت است نیز چنین میکند.شرایع موسی و عیسی(علیهما السلام)نسخ شد و دوران رهبری آنها برای مردم به پایان رسید،و آیه به این معنی انسان پیشوا را نیز شامل میشود که به صورت عملی آیات خدا را مجسم میسازد.بنا بر این کلام خدا دلیل بر آن است که برای هر زمان پیشوایانی وجود دارد که از دین احکام پیوستۀ به اوضاع و احوال زمان خود را بیرون میآورند،و خدا قادر بر ابداع آیات تازه و برانگیختن پیشوایان تازه است.و در بعضی از نصوص این آیه به وفات امامی دادگر و قیام امامی دیگر به جای او تفسیر شده است.
نمایندگان اندیشههای نسخ شدۀ در نتیجۀ تطور و تکامل زندگی به شمار میروند، بلکه لازم است از خدای متعال بترسد،چه او مالک آسمانها و زمین است و سرپرست و یاور و تنها سرور و ولی همۀ جهانیان است.
« أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ -آیا نمیدانی که ملک و پادشاهی آسمانها و زمین مخصوص او است،و سوای خدا سرور و یاوری ندارید؟» این آیات و آنچه پیش از آن گذشت،به امت مسلمان فرمان میدهد که به جدّ دربارۀ پیشرفت مستمر بیندیشند و از هر چه تازه است،به این بهانه که گاه بهتر
از آنچه پیش از آن بوده نیست بیم نداشته باشند،و از کسانی که به چیزهای کهنه و قدیمی دلبستگی دارند نهراسند،بلکه تنها از خدا بترسند.
این دو آیه در محیط محافظهکار و راکد جزیرة العرب تأثیری همچون تأثیر صاعقه داشت که در آنجا پیامبر اسلام(ص)توانست اوضاع قدیمی را از پایه متزلزل کند،و به جای آن بنیانی تازه بنا کند،و بلکه اجتماعی در حال پیشرفت بسازد که از ابداع و ایجاد تطور و تکامل بحث کند،تا آنجا که چنین مجتمعی نیازمند قواعدی بازدارنده همچون آن شد که رسول اللّٰه(ص)گفت:«کل بدعة ضلالة»یعنی هر بدعتی گمراهی است.
[108]
و قرآن مثلی دربارۀ ماهیت فرهنگ قدیم میآورد که چگونه فرهنگی /1 آمیختۀ به شرک بود،و میگوید که:پیروی یا حتی گوش دادن به این فرهنگ ممکن است شما را از حق دور کند.
« أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَمٰا سُئِلَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ -یا این که میخواهید از پیغمبر خود چنان پرسش کنید که از موسی پیش از این چنان پرسیده شد.» این پرسش در آن هنگام بود که به او گفتند«أرنا اللّٰه جهرة»،خدا را آشکارا به ما بنما،آیا میخواهید که پس از ایمان آوردن کافر،و پس از پاکدین بودن مشرک شوید؟ « وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِیلِ -و هر کس ایمان را با کفر مبادله کند،از راه راست گم شده است.» [109]
و توجه کافران به شما بدان سبب نیست که شما را به جهتی بهتر هدایت کنند،بلکه برای ربودن هدایت و خیری است که در اختیار دارید،و در نتیجه میخواهند شما را ضعیف کنند و تزلزل در وجود شما پدید آورند،و این همه برای آن است که با شما دشمنند و بر ایمانی که دارید حسد میبرند،و میدانند که نیرومندی شما نهفتۀ در دین تازۀ شما است و لذا میخواهند به هر وسیله شده آن را از میان ببرند.
« وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ -بسیاری از کافران،از رشکی که در جانشان است،دوست دارند که پس از ایمان آوردن دوباره شما را به کافری بازگردانند.» و آنان کسانی هستند که دوست ندارند خیری به کسی برسد.
« مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ -و این پس از آشکار شدن حق برای ایشان است.» و این که دانستند حق به جانب شما است؛و اینک یک ایستار در برابر شما وجود دارد،و آن گذشتن از حسد ایشان و بیاعتنایی کردن به آن و نیندیشیدن دربارۀ آن است که جدل است.
« فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا -پس ببخشید و درگذرید،» بدان سبب که جدل فکری با این گونه مردم سودی برای شما ندارد،پس از /1 مجادله کردن با ایشان چشم بپوشید.
« حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ -تا خدا فرمان خود را صادر کند،» و شما را بر ایشان پیروز گرداند.
إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
-که خدا بر هر چیز توانا است.» [110]
و در فاصلۀ میان زمان حاضر تا روزی که پیروزی نصیب شما شود، بر شما واجب است که از نظام درست خود مدد گیرید که بهترین تضمین برای آینده است:
« وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ -و نماز را برپا دارید و زکات دهید.» و به کارهای نیکو فراوان بپردازید.
« وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و هر نیکی که برای خود از پیش فرستید،آن را نزد خدا خواهید یافت؛و خدا به هر چه میکنید بینا است.» لازم است در برخورد ما با فرهنگهای شرقی و غربی امروز،و تلاش هواداران آنها برای گمراه کردن ما از دینمان بنا بر رشکی که از نیرومندی ما در
صورت متمسک شدن به دین خود بر جان دارند،پیوسته این درس را وجهۀ نظر خود قرار دهیم.
/1
وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (111) بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (112) وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ لَیْسَتِ اَلنَّصٰاریٰ عَلیٰ شَیْءٍ وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰاریٰ لَیْسَتِ اَلْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (113) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا أُولٰئِکَ مٰا کٰانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِینَ لَهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (114) وَ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (115) وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ (116) بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (117) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ لَوْ لاٰ یُکَلِّمُنَا اَللّٰهُ أَوْ تَأْتِینٰا آیَةٌ کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (118) إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِیمِ (119) وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ اَلْیَهُودُ وَ لاَ اَلنَّصٰاریٰ حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدیٰ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ اَلَّذِی جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (120) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (121) یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (122) وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (123)
/1
/1
111[هودا]
:جمع هائد به معنی توبه کننده و بازگردندۀ به حق است.
[برهانکم]
:برهان و بیان و حجت به یک معنی است،و آن چیزی است که بتوان به آن بر چیزی که دلیل آن است استدلال کرد.
112[أسلم]
:در دو جا به کار میرود:1-در اسلمه کذا، به معنی فلان چیز را به او تسلیم کردهام؛2-أسلم له به معنی خالص برای او بوده؛و«رجلا سلما لرجل»یعنی خالص برای او بود.
[وجهه]
:وجه،رو و ظاهر هر چیز است و«وجه الانسان»چهرۀ اوست.
113[القیامة]
:مصدر است ولی همچون نام خاصی برای یک وقت معین شده است که در آن رستخیز آفریدگان صورت میگیرد و مردمان از گورهای خود برمیخیزند و به سوی محشر میروند.
114[منع]
:جلوگیری کردن.
[خرابها]
:خراب به معنی ویران کردن و نقض کردن است.
115[المشرق]
:و شرق دو نام است برای محل بر آمدن خورشید و ماه.
[المغرب]
:و المغیب هر دو به معنی محل غروب کردن و غایب شدن خورشید یا جرم فلکی دیگر است.
[واسع]
:به معنی غنی و بینیاز است به سبب وسعت و گستردگی تواناییهای او.و آن را به معنی پر رحمت نیز گفتهاند.
117[قانتون]
:ریشۀ در قنوت،دوام است و به معنی فرمانبرداری و به معنی دعا نیز آمده است،از جمله قنوت در نماز.
118[یوقنون]
:یعنی میدانند.
119[الجحیم]
:آتش افروخته است و نامی برای دوزخ شده است.
120[ملتهم]
:ملة و نحلة و دیانة نظیر یکدیگر است،و ملت رسول اللّٰه(ص)امری است که آن را آشکار ساخته است.
/1
ایستار امت اسلامی در برابر فرهنگ یهود و نصاری چگونه است؟ قرآن بخشی از این ایستار را پیش از این بیان کرد،و اینک به بیان بازماندۀ آن میپردازد.
برای آنکه ایمان امت با شخصیّت متمایز آن تأیید و تقویت شود،قرآن این گفته را تکرار میکند که مقیاس در نزد خدا نام یهود یا نصاری نیست بلکه تسلیم مطلق به خدا و اوامر او است.
برای توضیح این امر،قرآن دامنۀ تناقض موجود میان یهود و نصاری را بیان میکند،و این که چگونه دین خود را وسیله برای روی هم انباشته شدن تناقضات خود قرار میدهند،و کار به جایی رسیده است که دشمنی را متوجه خود دین میکنند و با مسجدها و معبدهای خدا به محاربه برمیخیزند.پس آیا میشود آنان را مسلم و تسلیم شدۀ به امر خدا دانست؟ سپس برای خدا فرزند قایل میشوند،و با این وصف آیا باید آنان را مؤمن به خدا دانست یا مشرک؟ و آنان با خدا دربارۀ رسالتهایش مجادله میکنند؛آیا چنین حقی دارند؟ /1 یهود و نصاری آشکارا خواستار برانداختن دین تازه یعنی دین اسلامند،و بر امت اسلامی است که بداند علم و هدایت با او است و میبایستی به قوت از آنها دفاع کند.
چه،مؤمن راستین کسی است که کتاب خود را تحریف نکند،و چنان که
شایسته است آن را بخواند،و کسانی که کتابهای خود را برای تحریف کردن آنها میخوانند زیانکارند.
در پایان درس قرآن دو آیهای که سخن از بنی اسراییل با آنها آغاز شده بود تکرار میکند که مشتمل بر تشویق و تهدید است و خلاصهای از برتر شمردن بنی اسراییل بر جهانیان در زمانهای گذشته آمده است.
[111]
آیا پروردگار ما با الفاظ فریب میخورد؟و آیا هر کس گفت که من مسلمان یا یهودی یا نصرانیم،خدا بر فور میپذیرد و او را به بهشت میبرد؟ هرگز!او خواستار عمل صالح است.
پس چرا بعضی از مردم چنان تصور میکنند که اسلام آوردن به تنهایی برای ارتباط دادن یکی از مردم به خدا بسنده است؟ پاسخ:بدان سبب که اینان دین را عبارت از مجموعهای از آرزوها و رؤیاها میدانند،و کلمات و احکام آن را بهگونهای تفسیر میکنند که با رؤیاهای زیبا و آرزوهای خوش ایشان سازگار باشد.دین را همچون مادۀ مخدری در نظر میگیرند که در زمان خاص دشواریهای پیچیده را از یاد آنان میبرد،و آرزوی زندگی بهتری به ایشان میبخشد که بدون عمل و فداکاری و از دست دادن چیزی برایشان فراهم خواهد آمد.اما واقعیت آن است که چنین دینی تنها در اذهان ایشان وجود دارد.اما دین در نزد خدا چیزی دیگر است،و چون به گفتۀ خدا گوش دهیم، دین را چیزی متناقض با آن مییابیم:
« وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ -و گفتند:هرگز کسی به بهشت در نیاید جز آنکه یهودی یا نصرانی باشد؛این آرزوها و دلخوشیهای ایشان است،» که خود را به آن فریب میدهند،و این دین خدایی نیست، /1 چه به محض آن که این گونه آرزومندیهای کودکانه در معرض تابش عقل قرار گیرد،گداخته و آب
میشود.
« قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -بگو:اگر راستگویید برهان خود را بیاورید.» [112]
آیا میخواهید دین راستین را بشناسید؟ « بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ -آری!هر که خالص رو به خدا کند،» و در قلب خود و در عمل خود کسی جز خدا را نپرستد،که این شرط اول است،و شرط دوم آنکه کار شایسته کند، « وَ هُوَ مُحْسِنٌ -و نیکوکار و بخشنده باشد،» چنین انسانی به دین درست چنگ زده است.
« فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -پس پاداش وی نزد پروردگار او است،و چنین کسان بیم ندارند و اندوهگین نمیشوند.» امّا آن کس که متمسک به امانی و آرزوها باشد،بر او است که از آینده بترسد،و به زودی بر روزهایی که در دنیا بیکار و بیعمل و متکی بر این آرزوها و هوسهای باطل گذرانده،اندوهناک و متأسف خواهد شد.
[113]
و مثل این گونه کسان مثل یهود و نصارایی است که دین را همان آرزوها گرفتند و آن را با رؤیاهای خود تطبیق کردند،و از این راه بر ستارۀ تناقضات مرتکب شدۀ خود افزودند.
« وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصٰاریٰ عَلیٰ شَیْءٍ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ -و جهودان گفتند که نصرانیان به جایی بند نیستند،و نصرانیان گفتند که جهودان به جایی بند نیستند.» در صورتی که هر یک از ایشان همان کتاب را میخواند و به همان دستورها عمل میکند:
« وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتٰابَ -و حال آنکه کتاب واحد را میخوانند.» /1 این کتاب میبایستی سبب یکی شدن ایشان شود؛آیا کتاب خدا میان ایشان جدایی افکنده،یا این که خود ایشان معانی کتاب را تحریف کرده و آن را
بنا بر هواهای نفسانی خود تفسیر کردهاند؟و این بدان معنی است که از کتاب خود بهرهای نبردهاند،چه کسانی نیز که کتاب آسمانی ندارند با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند.
« کَذٰلِکَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ -آنان که چیزی نمیدانستند،نیز گفتاری مانند گفتار آنان(یهود و نصاری)گفتند،پس خدا میان ایشان در آنچه با یکدیگر اختلاف دارند،داوری خواهد کرد.» [114]
چه،اختلاف اینان با یکدیگر بر سر دین است که دوستان خود را از درآمدن به معابد دشمنان خود بازمیدارند،و جنگی دعایی علیه آن به راه میاندازند،ولی سؤالی که در مقابل آنان طرح میشود چنین است:شما در بعضی از قضایای مادّی با یکدیگر اختلاف دارید،پس چرا این اختلاف را به دین و پرستش خدا میکشانید؟! « وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا -و کیست ستمگرتر از کسی که نگذارد در مسجدها نام خدا برده شود و در ویرانی آنها بکوشد؟» و از این راه پیرامون مساجد جوّی از بیم و هراس و شک به پا میکنند چه هر گروهی به متهم کردن گروه دیگر میپردازد،و بدین طریق مساجد محل اتهام و خلاف میشود،و از همین رو:
« أُولٰئِکَ مٰا کٰانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوهٰا إِلاّٰ خٰائِفِینَ لَهُمْ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -چنین کسان در آنها داخل نخواهند شد مگر به حال ترس؛در دنیا زبونند و در آخرت برای ایشان عذابی دردناک است.» زبونی در دنیا به سبب طغیان کردن نسبت به یکدیگر،و عذاب در آخرت به سبب آنکه دین را تغییر دادند و اصول وحدت و فداکاری آن را تحریف کردند.
[115]
اختلافات موجود میان دینها بزرگ نیست،و صاحبان منافع مادّی به خاطر بهره برداری از این اختلافات آنها را بزرگ نشان دادهاند.از این جمله است اختلاف قبله،که خدا در /1 آسمان و زمین و در مشرق و مغرب همه جا خدا است.
« وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ -و خاور و باختر خدا را است،پس به هر کجا رو کنید همان جا رو به خدا است،و خداوند شنوا و داناست.» واسع و گسترده قدرت است و قدرت او همۀ جهات را شامل میشود،و نسبت به آن کس که در شرق یا غرب رو به او میکند دانا است،و آنچه در نزد خدا مهم است تسلیم به او بودن و مخالفت کردن با شهوات زودگذر به خاطر او است،نه دلیلی که مردمان پروردگار خود را با رو کردن از آن روی عبادت میکنند.این همه از قضایای غیر اساسی است که طرفهای اختلاف آنها را برای دست یافتن به منافع مادی از طریق اختلافات بزرگ جلوه میدهند.
[116]
و از امور منفی وسیعی که بنی اسراییل گرفتار آنها شدند،و بر ما است که از آنها دوری گزینیم،شرک به خدا است:
« وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً -و گفتند:خدا برای خود پسری برگزید.» و این برخاستۀ از طرز تفکر کمدامنۀ آنان بود که نمیتوانستند میان نبوّت (پیامبری)و بنوّت(فرزندی)فرق بگذارند و چنان میپنداشتند که بالا بودن درجۀ نبی و پیامبر و صورت گرفتن بعضی از معجزهها به دست وی،او را فرزند خدا میسازد.
« سُبْحٰانَهُ بَلْ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -منزه و پاک است خدا! بلکه هر چه در آسمانها و زمین است از او است،» و چیزی در آفرینش نزدیکتر به خدا از چیزی دیگر نیست.
« کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ -و همه فرمانبردار اویند.»
پس چیزی یا کسی ممکن نیست به اعتبار فرزند خدا بودن تعالی پیدا کند، بلکه هر چیز و همه کس خاضع او است بدان جهت که خدایش آفریده و روزیش میدهد و بازگشت هر چیز به سوی او است.
[117]
و هنگامی که خدا چیزها را آفرید،بدان صورت نبود که چیزها از وی به همان صورت جدا شود که نوزاد از مادرش جدا میشود،بلکه خدا آفریدگی را به چیزهایی ارزانی داشت و آنها را آفرید،پس او:
/1 « بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ - سازندۀ آسمانها و زمین است،و چون(خواهد)کاری کند،به آن میگوید:باش، پس میباشد(و هستی پیدا میکند).» بنا بر این او برای خود فرزند نمیگیرد،نه پس از آنکه چیزها را آفرید،و نه در هنگام آفریدن آنها.
[118]
و کافران میگفتند که اگر عیسی پسر خدا نبود،و اگر موسی و هارون و عزیر پسران خدا نبودند،پس چرا خدا ایشان را به پیامبری برگزید و ما را برای این کار انتخاب نکرد؟ « وَ قٰالَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ لَوْ لاٰ یُکَلِّمُنَا اللّٰهُ أَوْ تَأْتِینٰا آیَةٌ کَذٰلِکَ قٰالَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ -و کسانی که نمیدانستند گفتند:چه خوب بود که خدا با ما سخن میگفت،یا آیتی و نشانهای برای ما میآمد؛کسانی که پیش از ایشان بودند نیز چنین گفتند.» یعنی این که همۀ کفار،در امتداد تاریخ،از این استدلال بنا بر تصور خود شرکایی برای خدا قائل میشدند،و چون بعضی از چیزها را نیرومندتر از بعضی دیگر و بعضی از اشخاص را مهمتر از بعضی دیگر میدیدند،با خود میگفتند:اگر این چیزها نیمه خدا و این اشخاص خدا نبودند،پس چرا برتر از دیگران شده بودند؟ « تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ -دلهاشان مانند یکدیگر است،» و طرز تفکر یکسان دارند.و حقیقت آن است که مسیحیت یا یهودیت تنها از فرهنگ یونانی تأثر نپذیرفته بود که در آن برای جهان ارباب انواعی جز خدا تصور
میشد،بلکه از اندیشههای موجود در نزد این گونه کسان تأثیر پذیرفته بود،اینان حکمت برتری آفریدهها را بر یکدیگر نمیفهمیدند،و چنان میپنداشتند که برتری یک سنگ گرانبها بر سنگ معمولی بدان سبب است که جنبهای از الوهیت در آن تجسم پیدا کرده است،و لذا چنان تصور میکردند که پادشاهان از آن روی به سلطنت و نیرومندی میرسند که رگی خدایی(سبحانه و تعالی)در خود دارند،و اینان نیز حکمت برتری را در نیافتند و گفتند:اگر عیسی خدا نبود،پس چرا بر ما برتری یافت،و خدا با او سخن گفت یا به او آیات بینات داد و با ما چنین نکرد.خدا میگوید:
/1 « قَدْ بَیَّنَّا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ -ما آیات(و معجزات)را برای قومی که یقین دارند آشکار ساختهایم.» یعنی دلایل فراوانی برای نفی این طرز تفکر وجود دارد،ولی نیازمند عقلهای باز و فرهیخته و از سطح بالا است.
[119]
و ای محمد،همانگونه که انبیایی پیش از تو را خدا،بیآنکه از فرزندان خدا باشند فرستاد،تو را نیز به رسالت فرستاد.
« إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً -ما تو را بر حق فرستادیم که مژده دهی و بیم دهی.» ولی پس از آنکه پیام ما را ابلاغ کردی دیگر مسئولیتی نداری:
« وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ الْجَحِیمِ -و مسئولیتی دربارۀ اصحاب دوزخ نداری.» پس نقش تو نقشی محدود است و ذرهای از خدایی در آن نیست.
[120]
و کار تو ای محمد آن است که افکار خود جزئیات آن را از مصدر و منبع واحدی که خدا است کسب کنی،و آن را با فرهنگ دینهای ابتدایی که تباه شد و شرک و گمراهی با آن آمیخته و مخلوط نسازی،و در بند آن مباش که اگر پیرو
بعضی از اندیشههای ایشان باشی از تو خرسند خواهند شد؛هرگز چنین نخواهد شد.
« وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصٰاریٰ حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ -و یهود و نصاری به تو خرسندی ننمایند جز آنکه پیرو ایشان شوی.بگو:تنها هدایت الاهی هدایت است.» « وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ -و اگر،پس از آنکه علم به تو رسید،پیروی هواهای ایشان کنی،در برابر خدا سرور و یاوری نخواهی داشت.» /1 آنان چیزی جز هواهای نفسانی ندارند،و تو صاحب علمی،و هر کس علم را فروگذارد و در پی هوا رود،آینده را از کف خواهد داد،و خدا او را یاری نخواهد کرد.
[121]
جهودان و ترسایان دین خود را تحریف کردند و برای نصوص کتاب مقدس تفسیر باطل فراهم آوردند،ولی:
« اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ - کسانی که به آنان کتاب دادیم،چنان که باید آن را میخوانند؛اینان به آن ایمان آوردهاند.» ایمانی صادق دارند،بدان جهت که کتاب را برای فهمیدن میخوانند،و سپس به آن عمل میکنند،و از آن روی کتاب را نمیخوانند که افکار باطل خود را بر آن سوار کنند.اما کسانی که کتاب را برای آن میخوانند که در آن آیهای در تأیید اندیشههای خود پیدا کنند،و سپس آن را میگیرند و همچون شعاری برای حق جلوه دادن تصرفات باطل و ناروای خود به کار میبرند،و آیات دیگر را کنار میگذارند،در واقع به صورت کامل نسبت به کتاب خدا کافرند.
« وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ -و کسانی که به آن ایمان نیاورند،زیانکارانند.» چه،از هدایت و راهنمایی کتاب و آموزشهای زندگی بخش و درست آن بهرهای نصیب آنان نمیشود.
[122]
بنی اسراییل کتاب را بدان صورت که شایستۀ خواندن بود میخواندند،و از همین روی خدای متعال آنان را بر جهانیان برتری بخشید؛سپس آن را کنار گذاشته.و پایان کارشان به خواری و مسکنت انجامید.
اکنون بر ایشان لازم است که واقعیت پیشین خود را به یاد آورند و به آنچه سبب پیشرفت و برتری ایشان بود بازگردند.
« یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ -ای پسران اسراییل،به یاد آورید نعمتی را که بر شما ارزانی داشتم.» از کتاب و پیامبری که برتری شما به سبب آنان بود، « وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ -و این که شما را بر جهانیان برتری بخشیدیم.» /1 در پرتو این دو عامل اساسی پیشرفت:قرآن و پیامبر.
[123]
« وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ -و از روزی بترسید که از دست کسی برای کس دیگر چیزی ساخته نیست،و بلا گردان و جانشین پذیرفته نمیشود،و شفاعت و میانجیگری سودی ندارد،و کسی به یاری دیگری برنمیخیزد.» و اگر بنی اسراییل نعمت خدا یعنی رسالت را به یاد میآوردند،و از روز کیفر میترسیدند،به ریشههای سهگانۀ دین یعنی توحید و نبوت و معاد توجه میکردند و به مقتضای آنها به عمل برمیخاستند.
و این دیدی کلی است که قرآن کریم در پایان گفتار خود از فرزندان اسراییل آن را عرضه میدارد تا بیان کند که جوهر دین و جوهر تقدم و برتری امتها در ایمان به خدا و فرستادگان او و به روز بازگشت به او خلاصه میشود.
/1
/1
/1
/1
/1
وَ إِذِ اِبْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی اَلظّٰالِمِینَ (124) وَ إِذْ جَعَلْنَا اَلْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اِتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ اَلْعٰاکِفِینَ وَ اَلرُّکَّعِ اَلسُّجُودِ (125) وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلیٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (126) وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (127) رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (128) رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (129) وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِیمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اِصْطَفَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (130) إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (131) وَ وَصّٰی بِهٰا إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یٰا بَنِیَّ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ لَکُمُ اَلدِّینَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132) أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ اَلْمَوْتُ إِذْ قٰالَ لِبَنِیهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133) تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (134) وَ قٰالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (135) قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ مٰا أُوتِیَ اَلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136) فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِی شِقٰاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (137) صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ (138) قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139) أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطَ کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اَللّٰهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (140)
124[الابتلاء]
:آزمودن و امتحان کردن.
[ینال]
:میرسد.
125[المثابة]
:جای بازگشت،و از آن است«ثاب الیه
عقله»یعنی عقل از دست رفتۀ او به وی بازگشت.
[للطائفین]
:طائف و جائل و دائر هر سه به معنی چرخنده و طواف کننده است.
[العاکفین]
:عاکف به کسی گویند که ملازم چیزی یا کاری است،و نیز عاکف به کسی گویند که معتکف و مقیم در مسجد باشد.
129[أضطره]
:اضطرار یعنی کسی را به حالتی درآوردن که جدا شدن از آن برایش امکان پذیر نباشد.
[یرفع]
:رفع و اعلاء و اصعاد همه به معنی برآوردن و بالا آوردن است و نقیض رفع و وضع است یعنی فرود آوردن.
[القواعد]
:جمع قاعده است و اصل آن ثبوت و پا بر جا بودن است،و از همین گونه است قاعده در کوه که ریشه و پایۀ آن است؛و قاعدۀ ساختمان شالودهای است که بنا بر روی آن ساخته میشود.
128[مسلمة]
:اسلام به معنی تسلیم شدن و سر فرود آوردن در برابر فرمان خداست و اعتراف کردن به همۀ آنچه خدا بر آدمی واجب کرده،و این همان ایمان است.
[مناسکنا]
:مناسک به معنی عبادتها است،و نسک در لغت به معنی عبادت است،و به معنی ذبیحه و قربانی،و منسک جایی است که قربانیها در آنجا ذبح میشوند، یعنی قربانگاه.
129[العزیز]
:قادر توانایی که هیچ کس نمیتواند بر او غالب شود،و به قولی:توانایی است که هر چه را اراده کند به انجام میرساند.
[الحکیم]
:مدبّری که آنچه میسازد با حکمت و
فرزانگی است و تدبیر نیکو دارد،و بنا بر این از صفات فعل است،و به معنی بسیار دانا نیز هست که در این صورت از صفات ذات است.
130[یرغب]
:رغبت به معنی دوست داشتن چیزی است که در آن منفعتی برای نفس باشد؛و«رغبت فیه»یعنی به آن مایل شدم،ضد«رغبت عنه»است به معنای از آن بیزار شدم.
[اصطفیناه]
:اصطفاء و اجتباه و اختیار همانند هم و به معنی برگزیدن است.و صفو نقیض کدر است.و صفوۀ هر چیز خالص آن میباشد.و«صفی الانسان اخوه الذی یصافیه»به معنی مودّت و دوستی است.
132[وصّی]
:وصّی و أوصی و أمر و عهد به یک معنی سفارش کردن و دستور دادن است.
133[شهداء]
:جمع شهید است و شاهد و حاضر در معنی مثل هم هستند.
134[امة]
:امّت به هر جماعتی گفته میشود که کاری، خواه دین واحد یا زمان واحد یا مکان واحد،آنان را در کنار یکدیگر جمع کرده باشد،خواه آن امر مایۀ اجتماع اضطراری و تسخیری باشد و خواه اختیاری،و جمع آن امم است.پس امت به اهل ملت واحد گویند که جمع کنندۀ آن،امام است.
136[الاسباط]
:واحد آن سبط است و آنان فرزندان اسراییل یعنی یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم بودند؛شمارۀ اسباط دوازده بود از دوازده پسر یعقوب،و گفتهاند حسن و حسین دو سبط رسول اللّٰه(ص)یعنی دو پسر او بودند.و اسباط در
بنی اسراییل به منزلۀ قبائل در فرزندان اسماعیل است.و به قولی سبط به جماعتی گفته میشود که اصلشان به یک پدر بازمیگردد.
137[شقاق]
:شقاق به معنی مخالفت است و بودن توست در شق و جدایی از دوستت.
[فسیکفیکهم]
:کفایت به معنی رسیدن به هدف است، و یکفی و یجزی و یغنی به یک معنی است.و کفی یکفی کفایة به معنی برخاستن به کاری و انجام دادن آن،میباشد،و کفایت به معنی بس بودن است.
/1
درسهایی که از تاریخ بنی اسراییل گرفتیم پایان یافت،و قرآن در ضمن بیان داستانهای ایشان صورت کاملی از یک امت منحرف شده را بیان کرد تا سرنوشت عبرتانگیزی برای امت مسلمان در آینده بوده باشد،و این امت از انحرافات اسراییلی اجتناب کند.
و در این جا قرآن به چند سبب دربارۀ ابراهیم با ما سخن میگوید:
نخست:برای آنکه در ضمن میان سرگذشتهای او نگرشی از کفار قریش که خود را وابستۀ به ابراهیم پیغمبر(ع)میدانستند در اختیار ما قرار دهد.
دوم:برای آنکه در خصوص عامل مشترک میان بنی اسراییل و اعراب،و بنا بر آن میان سه دین آسمانی عمده،یعنی رسالتهای موسی و سپس عیسی و پس از آن محمد-علیهم السلام-به بحث بپردازد.
/1 بدین ترتیب همه چیز دربارۀ ابراهیم گفته خواهد شد که او که بود و چگونه پیامبر و رسول و امام برای امتها شد..؟و دربارۀ این که چه کس پس از وی شایستۀ پیشوایی و امامت است..و آیا هر منسوب به ابراهیم چنین است؟ کعبهای که مسلمانان رو به آن برای نماز میایستند،ساختۀ اعراب نیست تا اسراییلیان با قبله شدن آن مخالف شوند،بلکه خانۀ خدایی است که ابراهیم نیای عرب و بنی اسراییل هر دو آن را بنا کرده است.
ولی این کعبه نه جای آویختن بتان بلکه مقامی برای پرستش خدای یگانه است.
بدان سبب که ابراهیم آن را بنا کرد،و پیوسته کلمۀ توحید را بر زبان میراند،و از خدا میخواست که وی را بر این یگانهپرستی استوار دارد،و ابراهیم از خدا درخواست کرد که از میان فرزندان او فرستادگانی را مبعوث کند،و محمد پیامبر ما صلی اللّٰه علیه و آله با استجابت این دعا به پیامبری رسید.
و سؤالی که قرآن در آغاز این مجموعه از آیات به آن پاسخ میدهد،چنین است:
[124]
آیا خدا به عبث فرستادگان خود را برمیگزیند..و بدون گزینشی پیش از آن؟هرگز! آنان را در معرض سختترین آزمایشها قرار میدهد که اگر از عهدۀ آنها برآمدند،رسالت خود را به ایشان میسپارد..و ابراهیم علیه السلام گزینشهای دشواری را گذراند:در آتش افکنده شد و بر آن صبر کرد،و از زادگاه خود بیرون رانده شد و شکیبا ماند،و از طرف خدا در معرض آزمایش قربانی کردن فرزند خود قرار گرفت و آن را اجابت کرد و...و..پس از این همه به امامت و پیشوایی برگزیده شد.
« وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ -و(به یاد آورید)آن زمان را که
پروردگار ابراهیم او را با کلماتی آزمود.» که در آن دستورهای قاطع و دشوار بود.
/1 « فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً -پس چون آنها را به پایان رسانید،(خداوند)گفت:من تو را پیشوا و امام مردم قرار خواهم داد.» پس ابراهیم رایگان و بیبها،یا بدان جهت که از نژادی برتر بوده باشد،یا خونی پاکتر از دیگران داشته باشد که به میراث به فرزندانش برسد،به رسالت برگزیده نشد،بلکه خداوند متعال پس از آزمودن وی با آزمایشی دشوار او را به پیامبری برگزید.و سپس چون ابراهیم از خدا خواستار پیامبری برای فرزندان خود شد،این خواستۀ وی رد شد.
« قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ -گفت:و از فرزندانم؟گفت:پیمان من به ستمکاران نمیرسد.» در فرزندان و ذرّیّه تو کسانی وجود دارند که ستمگرند و در گزینش ردّ میشوند،و پیشوایی پیمانی خدایی است و این پیمان به ستمگران نخواهد رسید.
[125]
در این جا دو حجت و برهان است که اهل مکه برای اثبات نزدیکتر بودن خود به خدا از دیگران و بنا بر این حق سروری بر اعراب به آنها متمسک میشدند.
نخست این که:آنان فرزندان ابراهیم و وارثان او بر نگاهداری از خانۀ خدایند که خدا این دلیل را رد کرد.
دوم این که:خدا بر سرزمین ایشان منت نهاد و ثروت و خیر بهرۀ مردم آن جا کرد،و آنان مانند همۀ ثروتمندان زمین چنان میپنداشتند که ثروتمند شدن ایشان به سبب نزدیکی به خدا بوده است،و خداوند متعال این حجت نادرست ایشان را در دو آیه که پس از این میآید مردود دانست:
« وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ -و در آن هنگام که خانه را جای بازگشت و پناهگاه مردم قرار دادیم،» یعنی مرکزی در جزیرة العرب برای مردم که پس از بیرون رفتن از آن به آن
بازمیگردند، « وَ أَمْناً -و جایگاهی امن،» که خدا صلح و سلم را که در جاهای دیگر جزیره وجود ندارد در آن به حد وفور فراهم آورد... /1 ولی خدا چگونه سلام را در مکه به وفور مهیا ساخت؟بدان روی که آن را مقام و جایگاه ابراهیم قرار داد..و ابراهیم نیای اعلای بیشتر اعراب بود و لذا رمز وحدت میان مردم به شمار میرفت..و به همین سبب فرمان الاهی به تقدیس مقام ابراهیم صادر شد(و آن تنها سنگی است که خدا،پس از حجر الاسود، برای آن ارزش قایل شد)و گفت:
« وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی -و مقام ابراهیم را نمازگاه خود قرار دهید،» یعنی در کنار مقام ابراهیم نماز بگزارید،به شرط آنکه نماز گزاردن برای خدا باشد..ولی با به یاد داشتن برتری ابراهیم بر شما که اسباب رسیدن شما را به هدایت خدا فراهم آورد.
اسلام به تقدیس چیزی جز خدا نمیپردازد،ولی برای بسیاری از چیزها و اشخاص ارزش میانجیگری میان بندگان و فضل خدا قایل است،که مثلا ثروتی که در راه خدا خرج شود،واسطهای برای رسیدن نعمت خدا یعنی مال به فقیر است و واجب است که شخص فقیر پیش از هر کس به شکر گزاری از پروردگار خود بپردازد،و آن کس که به نیکی فرمان دهد و مردمان را به خدا بخواند،میانجی در هدایت مردم است،و پیامبران وسایلی هستند که خدا به میانجیگری ایشان بندگان خود را به راه راست رهبری میکند،و هنگامی که از ایشان سپاسگزاری یا قدرشناسی میکنیم،این سپاسگزاری و تقدیر الاهی نیست،بلکه شکری است که گزاردن شکر خدا و تقدیس او بر آن تقدم دارد.
و مقام ابراهیم از این گونه است،بدان جهت که ما آن را تقدیس نمیکنیم، بلکه در آنجا برای خدا نماز میگزاریم و از مقام ابراهیم و به میانجیگری آن از ابراهیم قدردانی میکنیم.
قرآن حکیم این حقیقت را به ما یادآور میشود میگوید که ابراهیم مأمور به آن بود که خانۀ خدا را از بتان پاک کند،پس چگونه ممکن است که مقام او بتی شود که به جای خدا آن را بپرستند.
« وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ -و بر عهدۀ ابراهیم و اسماعیل گذاشتیم که خانۀ مرا پاک کنند،از هر ناپاکی آشکار یا پنهان و آن را آماده سازند.» /1 « لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ -برای طواف کنندگان و مانندگان در آن و رکوع و سجود کنندگان.» بنا بر این وسایل امنیت و راحتی که در خانۀ خدا مییابیم،برای تحقق یافتن هدف خانه است از طواف و اعتکاف و رکوع و سجود،و نه به خاطر چشم فرزندان اشراف از ذریۀ ابراهیم.
[126]
و دلیل بر این است آنکه ابراهیم از خدای متعال خواست که نعمتهای خود را مخصوص صالحان و نیکوکاران گرداند،زیرا چنان تصور میکرد که نعمتهای دنیایی خدا نشانهای از دوستی خدا نسبت به صاحبان آن نعمتها است، ولی خدا این دعای او را رد کرد:
« وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرٰاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلیٰ عَذٰابِ النّٰارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ -و آن گاه که ابراهیم گفت:پروردگارا،این جا را شهری آمن گردان و از مردم آن،هر کس که به خدا و روز دیگر ایمان دارد،از میوهها و بهرهها روزی گردان،(خدا)گفت:و هر کس را که کافر باشد نیز کمی بهرهمند میسازم و سپس او را به عذاب آتش ناچار میکنم که بد سرنوشتی است.» بنا بر این آتش دوزخ،علی رغم ثروت و امنیت و سروری که فرزندان ابراهیم(ع)از آن اکنون بهرهمند میشوند،منتظر ایشان است،بدان سبب که همۀ این نعمتها آزمونهایی است که در برابر آنها قرار گرفتهاند تا معلوم شود چه اندازه میتوانند در برابر فشار انحرافات تحریفی ایستادگی کنند.
[127]
خانه موجود بود و ابراهیم مأمور به این بود که بر آن بنایی بسازد،و این ساختمان با روح یکتاپرستی و فرمانبرداری از خدای متعال ساخته شد،و بنایی برای فخر فروشی و ریاست یا دست یافتن به شهوات«که ذرّیّۀ ابراهیم و پردهداران خانۀ کعبه از قریش چنان تصور میکردند»نبود.
« وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ -و در آن هنگام که ابراهیم با اسماعیل پایههای خانه را بالا میبردند،» و با اخلاص چنین دعا میکردند:
« رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا -پروردگارا از ما بپذیر.» /1 ما کار خود را کردیم،ولی اگر عمل با نیت بد آمیخته شده باشد یا هدفهای آن متعدد شود و در آن واحد هدف آن رضای خدا همراه با رضای مردم باشد.ممکن است مورد پذیرش خدا واقع نشود،چنان که در آیۀ کریمه آمده است که: «إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ» ،یعنی خدا تنها از پرهیزگاران میپذیرد،و در آن هنگام که ابراهیم و پسرش دعا میکردند که خدا عملشان را قبول کند،عمل خود را خالص برای خدا انجام میدادند.
« إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ -که تو شنوایی،» و دعاهای بندگان را میشنوی.
« اَلْعَلِیمُ -(و)دانایی.» میدانی که مردم برای تحقق بخشیدن به چه هدفهایی به انجام دادن کارهای خود برمیخیزند؛آیا هدفها پاکیزه و خالص برای خداست یا چنین نیست.
[128]
هدف ابراهیم و پسرش آن بود که عمل ایشان سهمی در تقویت روح توحید در جانهای ایشان داشته باشد،تا کاملا نسبت به خدای متعال خاضع شوند،چه عمل صالح خالص بر ایمان میافزاید و اراده را تقویت میکند،و از همین
روی ابراهیم و پسرش در ضمن ساختن خانه به این هدف توجه داشته و میگفتند:
« رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ -پروردگارا،ما دو نفر را چنان کن که به تو تسلیم شویم و اسلام آوریم.» و عمل صالح همچنین تأثیری در صالح بودن ذریه و نسل فرد دارد،و ابراهیم و اسماعیل هدفشان از ساختن خانه آن بود که این خانه دلیلی عینی برای اسلام آوردن ایشان باشد و مرکز دینی توحیدی فرزندانشان شود،و گفتند:
/1 « وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ -و از ذریۀ ما امتی قرار ده که به تو تسلیم باشند و اسلام آورند،و جا و راه و روش عبادتها را به ما بنما،و بر ما ببخش که تو توبه پذیر و مهربانی.» عمل صالح بر راهیابی و دانایی نسبت به روش عمل در آیندۀ صاحب آن میافزاید،و در آیهای از قرآن آمده است که: «وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» یعنی کسانی که در راه ما بکوشند راههای خود را به ایشان نشان خواهیم داد.و بدین گونه هدف ابراهیم و اسماعیل از بنای خانه دسترس پیدا کردن به هدایت بیشتر و شناختن آداب عبادت بود،و بنا بر این چشم آن داشتند که با ساختن خانه خدا توبۀ ایشان را بپذیرد،و این آخرین هدفی است که امکان تحقق آن از هر عمل صالح میرود،و خدا بدین گونه تقصیرها و گناهان گذشتۀ صاحب آن عمل را ببخشد.
[129]
مؤمن راستین از ارزش ایمان و اندازۀ اهمیت آن در زندگی انسان آگاه است،و لذا درصدد آن برمیآید که همگان را به ایمان دعوت کند تا به داشتن آن سعادتمند شوند،و ابراهیم و اسماعیل خدا را به همین منظور میخواندند و میگفتند:
« رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ -پروردگارا،و در میان ایشان پیامبری برانگیز،» از میان خود ایشان که برایشان بیگانه نباشد و(فرزندان ابراهیم)نخستین مؤمنان به رسالت او شوند،و هدف این رسالت نخست آن باشد که:
« یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ -آیات تو را بر ایشان فروخواند،» تا از این راه مردمان به تو ای پروردگار ما هدایت شوند،چه آغاز دین شناخت خدا است،آن هم شناختی که نظر کردن در آیات خدا بر هدایت آن میافزاید:
و هدف دوم آن این که:
« وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ -به ایشان کتاب را بیاموزد،» که نظام زندگی ایشان و بیان کنندۀ آداب و مراسم و اعمال دینی ایشان است.
/1 و هدف سوم آنکه:
« وَ الْحِکْمَةَ -و نیز حکمت و فرزانگی را(به ایشان بیاموزد)،» و آنچه را که به زندگی عملی از دستورهای اخلاقی و آداب اجتماعی ارتباط پیدا میکند.
و هدف چهارم:
« وَ یُزَکِّیهِمْ -و پاکیزهشان سازد،» یعنی روح ایمان و اراده را در ایشان پرورش دهد،و آنان را با خلق و خوی نیکو بارآورد،و همچون نیرویی سهمگین در خدمت آبادانی زندگی و گسترش صلح و سلام و آسایش در همه جای زمین قرار دهد.
« إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -که تو عزیز و توانا و حکیمی.» و به عزت و قدرت خود میتوانی دعای ما را بپذیری،و با حکمت خود این منظور را برای ما تحقق بخشی،از آن روی که با هدف کلی آفرینش متناسب است.
ابراهیم مسلمان بود و او و فرزندش خانۀ خدا را بنا کردند،و نیای اعلای اعراب بود و میخواست تا این خانه مرکز توحید شود،و بر ما است که از ملت
ابراهیم پیروی کنیم و هر کس مخالف این ملت باشد سفیه است،چرا که از خیر دنیا و آخرت دور خواهد شد.
و فرزندان ابراهیم یکتاپرست بودند و از یهود و نصاری نبودند،و آنچه از ما مطلوب است بازگشتن به توحید ابراهیم است تا اختلافات ما با یهود و نصاری از میان برود و در عین حال به همۀ رسالتهای آسمانی مؤمن شویم،بدان سبب که همه از جانب خدا فرستاده شده بودهاند؛خط توحید همین است و هر کس از آن منحرف شود متمرد است.
/1 خدا مقیاس در تصرفات ما است و ما مدعی آن نیستیم که مسئولیت شما بر عهدۀ ما است،ولی این را میگوییم که همه در برابر خدا با یکدیگر برابریم،و هر کس متناسب با عمل خود از خدا جزا و پاداش میگیرد.
خط خدا که همان خط ابراهیم است شرک نبود،همانگونه که یهودیت و نصرانیت نیز در صورتی که بر این خط باشد چنین است.
این بود خلاصهای از آیاتی که در آنها یک آیه(134/141)تکرار شده و در آن آمده است که برای هر زمان برنامهای و شریعتی است که برای آن زمان درست است ولی برای زمان دیگر و مردمان دیگر درست نیست،و این اشاره است به بعضی از تفاصیل دین یهود و دین نصاری شایستۀ مرحلۀ تازهای نیست که با رسالت محمد(ص)آغاز شده است.
[130]
ابراهیم رمز توحید بود،و راه او راه توحید در تاریخ است،و فواید توحید و یکتاپرستی او برای مردم آشکار بود،و هر زبان به ذکر نیکوی او سخن میگوید،و بسیاری از مردمان خواستار آنند که به او منسوب باشند،و این نسبت داشتن شرفی در برابر مردم است که او در زمین برگزیده و در نزد خدا از صالحان است؛پس چه زیان که آدمی بر خط یکتاپرستی ابراهیم باشد.
« وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِیمَ -و کیست که از دین ابراهیم رویگردان
شود؟» و از روش او که در یکتاپرستی تجلی پیدا کرده است، « إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ -جز آنکه خود را تباه کند؟» و خواستار زیان خود باشد؟ « وَ لَقَدِ اصْطَفَیْنٰاهُ فِی الدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ -و ما او را در دنیا برگزیدیم و او در جهان دیگر از نیکان و صالحان است.» /1 [131]
چگونه خدا ابراهیم را برگزیده برای چه؟به سادگی بدان جهت که خود را به کلی تسلیم خدا کرد و اسلام آورد.
« إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ -در آن هنگام که پروردگارش به او گفت:اسلام آور،» یک لحظه هم تردید نکرد و با قانع شدن کامل اجابت کرد:
« قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ -گفت:به پروردگار جهانیان اسلام آوردم.» [132]
اسلام ابراهیم به صورت یک خط سیر یکتاپرستانه در تاریخ درآمد، به همانگونه که شخص ابراهیم عنوان امت مسلمان پیدا کرد،و این نشانهای از رسیدن فضل خدا به ابراهیم و هر کس دیگری است که با اخلاص رو به خدا کند.
« وَ وَصّٰی بِهٰا -و به آن سفارش کرد،» یعنی به این طریقت و ملت، « إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ -ابراهیم فرزندانش را.» و در میان ذریۀ ابراهیم،یعقوب که جد اعلای یهودیان بود نیز چنین سفارش به فرزندان خود کرد:
« وَ یَعْقُوبُ یٰا بَنِیَّ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ لَکُمُ الدِّینَ -و یعقوب سفارش کرد که:ای فرزندان من،خداوند دین را برای شما برگزید،» و این دین را اسلام و تسلیم شدن به خدا و خالص کردن پرستش برای خود قرار داد.
« فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ -پس نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.» چه گاه انسان در مدتی از زمان مسلمان میشود،ولی در مقابل چکشهای شرک و کفر فرومیریزد و هنگامی که مرگ به او میرسد کافر است و کافر از دنیا میرود نه مسلمان؛اسلام سست او نه در دنیا برایش حاصلی دارد و نه در آخرت.بر انسان واجب است که در همۀ مراحل زندگی خود مسلمان بماند تا اگر مرگ ناگهان به سراغ او بیاید، /1 آمادۀ دیدار پروردگار خویش باشد و یکباره به عذاب الیم گرفتار نشود.
[133]
و در خود یعقوب این سفارش و وصیّت تحقق پیدا کرد،چه، علی رغم دشواریهای فراوان زندگی در هنگام مرگ فرزندان خود را به یکتاپرستی سفارش کرد:
« أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قٰالَ لِبَنِیهِ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِلٰهاً وٰاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ -شما در آن زمان حاضر نبودید که یعقوب را مرگ فرارسید،و به فرزندان خود گفت:پس از من چه خواهید پرستید؟گفتند:خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که خدای یگانه است(میپرستیم) و خود را به او میسپاریم و تسلیم میکنیم.» و چه شادمان بود یعقوب که در هنگام بدرود گفتن با زندگی ثمرۀ تربیت فرزندان خود را بر یکتاپرستی در برابر چشمان خویش یافت و از زبان ایشان شنید که پیوسته بر خط توحید باقی خواهند ماند.
[134]
ولی آیا از اسلام ابراهیم و ذریۀ صالح او برای ما کاری ساخته است که(ما اعراب و یهود)تنها به انتساب جدی با آنان بسنده کنیم؟هرگز! چه آنان با کارهای نیک و صالح خود از دنیا رفتند و بر ما نیز لازم است که برای خودمان به عمل صالح بپردازیم و با آن از دنیا برویم.
« تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ
عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
-این امتی بود که گذشت و رفت؛آنچه کسب کرد برای خود کرد،و آنچه شما کسب کنید از آن شما است،و برای آنچه آنان کردهاند، از شما پرسش نخواهد شد.» نه جریمۀ بد کاری تبهکاران و بدکاران گذشته را شما خواهید پرداخت و نه پاداش حسنات صالحان و نیکوکاران به شما خواهد رسید.
[135]
و این پرسش باقی میماند که:ملت ابراهیم چیست؟آیا یهودیت است یا نصرانیت یا شرکی که در میان اعراب تجسّم یافته بود؟این هر سه فرقه خود را منسوب به ابراهیم میدانند؛کدام یک از آنان راست میگویند؟ قرآن همه را دروغگو میداند.
« وَ قٰالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً -و گفتند:یهودی یا نصرانی باشید تا راه یابید،بگو:ما پیرو ملت ابراهیم رهیافته و حقپرستیم،» که معاصران خود را کافر و مشرک میشمرد و رد میکرد، /1 « وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ -و مشرک نبود.» که اعراب مدعی آن بودند که وی همۀ انواع شرک را طرد میکرد،جز آنچه در نزد یهودیان و مسیحیان یا در نزد اعراب موجود بود.
[136]
هنگامی که از بازگشت به ملت ابراهیم سخن میگوییم،به معنی حذف کردن نقش پیامبران بزرگی نیست که پس از او آمدند،بلکه مقصود ما تزکیۀ این نقش و گذشتن از موانع قشری است که در سر راه آن گذاشته شده و سبب آن بوده است که هر مجموعهای از مردم منحصرا متوجه به یک پیغمبر شود و از رسالت دیگران به انگیزۀ نژادپرستی یا تعصّب کور فایدهای نبرد.
پس به جوهر رسالت الاهی بازگردید که تجسّم یافتۀ در یکتاپرستی ابراهیم است که همۀ انواع شرک را طرد میکرد و به همۀ پیامبران ایمان داشت.
« قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ -بگویید:ایمان آوردیم به خدا،و به آنچه بر ما فرود آمد،و
به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط فرود آمد،» که این اسباط از فرزندان یعقوب بودند و رسالت یکتاپرستی بر آنان نیز نازل میشد.
« وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ مٰا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ -و به آنچه به موسی و عیسی دادند،و به آنچه به انبیا از جانب پروردگارشان داده شد،» از تفاصیل اجتماعی شرایع و آموزشهای اخلاقی و...و...و بگویید:
« لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ -میان هیچ یک از آنان به تفاوتی قایل نیستیم و به او خود را تسلیم کردهایم.» به خدای واحد تسلیم شدهایم،و به هر کس که پروردگار ما فرستاده،خواه عبری باشد و خواه عربی،و خواه از خانوادۀ ما باشد یا نباشد،خاضعیم.
[137]
رسالت حقیقی خدا این است،و جز این سخن یاوه است و گردنکشی و انحراف،بدان سبب که /1 خدا برای مردم پیامبری نژادی فراهم نمیآورد،و به عصبیّت جاهلانه فرمان نمیدهد،و میان پیامبران و رسالتهای خود تفاوت و جدایی قایل نمیشود.
« فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا -پس اگر همانند آنچه شما به آن ایمان دارید ایمان آورند،راه یافتهاند،» و حال ایشان همچون حال مؤمنان پیشین است و تفاوتی با آنان ندارند.
« وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِی شِقٰاقٍ -و اگر رو گردانند،در اختلافند،» پس از خط کلی مستقیم منحرف شدهاند،و مثل شما نیستند...و انحراف نه به زیادی و کمی شمارۀ افراد بلکه با مقیاس دیگری اندازه گیری میشود که عبارت از اندازۀ ملتزم بودن به خط فطرت و حق و صراط مستقیم الاهی است،و از همین روی کمی شماره نباید ما را دچار تردید کند،و زیادی گردآمدن مردمان در پیرامون باطل ما را به وحشت بیندازد،و باید پیوسته آنان را با صفت متمردان جدایی طلب و اهل شقاق توصیف کنیم و به مبارزه بخوانیم،و در این هنگام:
« فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّٰهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ -خدا تو را از گزند آنان نگاه
خواهد داشت،و او شنوا و بینا است،» و دعای هر کس را که از او مدد خواهد میشنود و از ضمیر کسانی که سخنی بر زبان نمیآورند آگاه است.
[138]
آنان مردم را به نژادپرستی و عصبیت دوران جاهلی میخوانند،و در زیر این یا آن پرچم گرد هم جمع میشوند،و جنبشها و اجتماعات خویش را به رنگ یهودیت یا نصرانیت درمیآورند،و بتانی را همچون نمادها و رموز وحدت خود و گونهای از فرهنگ یا مصلحت یا سرزمینی که وابستۀ به آنند قرار میدهند.
ولی ما به یک صبغۀ واحد ایمان داریم و همۀ رنگهای دیگر را طرد میکنیم،و همۀ نمادها و بتها را به دور میافکنیم که سبب جدایی ما میشود و یگانگی ما را تهدید میکند.ما به رنگ و صبغۀ خدا ایمان داریم که صبغۀ /1 توحید است و همین برای ما کفایت میکند.به موانع و سدهای زبان یا مصلحت یا سرزمین یا رنگ یا نژاد توجهی نداریم و نمیگذاریم که این عوامل سبب جدایی ما شود و هر گروهی را به رنگی درمیآورد.هرگز!ما خود را به رنگ خدایی درمیآوریم:
« صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ -(این) صبغه و علامت(و دین)خدایی است،و کدام علامت و دین بهتر از علامت خدایی است؟و ما پرستندگان اوییم.» این رنگهای گوناگون را که سبب پراکندگی مردم شده و آنان را به صورت گروههای در حال جنگ یهود و نصاری و عرب و...درآورده است پرستش نمیکنیم.
[139]
و هنگامی که میگوییم صبغة اللّٰه،هیچ کس نمیتواند به آن سرزنش کند،چه در این صورت به خدای آفرینندۀ آسمانها و زمین خود را منسوب کردهایم.
« قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ -بگو:آیا دربارۀ خدا با ما جدال میکنید،و حال آنکه او پروردگار ما و پروردگار شما است؟» به شما نمیگوییم که از ما پیروی کنید،بلکه شما و خودمان را به سوی خدای یگانه میخوانیم،بیآنکه به تمایز نژادی میان خودمان و شما اشاره کنیم.
« وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ -و کردار ما برای خود ما است،و کردار شما برای خود شما،و ما نسبت به او پاک و مخلصیم.» به همین گونه از شما میخواهیم که نسبت به او مخلص باشید،چه،این دعوت همچون دعوتهای پیشین آلودۀ به شرک و گمراهی یا نژادپرستی یا بالیدن به سرزمین و جز اینها نیست...دعوتی خاص برای خدای پروردگار همۀ مردم است.
[140]
و این دعوت درست همان دعوت پیامبران است،چه،غیر ممکن است که دعوت آسمانی متوجه به مردمی غیر از مردمان دیگر باشد،از آن روی که خدا پروردگار همۀ مردمان است،و همه آنان را از زن و مرد او آفریده و بعضی از آنان را فرزندان خود نگرفته است،پس چگونه ممکن است میان آنان تفاوت قایل شود،بلکه آنچه در رسالتهای آسمانی از نژادپرستی و مصلحت جویی و جز اینها میبینیم،همه از چیزهایی است که /1 مردمان از پیش خود به دروغ و ستم بر دین افزودهاند و باز به دروغ گفتهاند که پیامبران اینها را از جانب خدا آوردهاند.
« أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطَ کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّٰهُ -یا این است که میگویند:ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندانش یهودی یا نصرانی بودند؛بگو:آیا شما داناترید یا خدا؟» خدا میگوید که آنان جز پیامبران خدا نبودند،و شما میگویید که چنین و چنان بودند.حتی در آن هنگام که میدانستند نژادپرستی و جز آن از اضافات خودشان است که به افترا آنها را به خدا نسبت داده بودند و کذب محض است،باز چنین میکردند و بدین گونه به تحریف دین خدا میپرداختند.
« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّٰهِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا
تَعْمَلُونَ
-و کیست ستمکارتر از کسی که شهادتی خدایی نزد وی باشد و آن را کتمان کند؟و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.» آنان حامل رسالتهای الاهی و بر آن امین بودند،ولی در امانت خیانت کردند،و فردا باید در برابر خدای عزیز حکیم به محاکمه شدن بایستند.
/1
تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (141) سَیَقُولُ اَلسُّفَهٰاءُ مِنَ اَلنّٰاسِ مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ اَلَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا قُلْ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (142) وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی اَلَّذِینَ هَدَی اَللّٰهُ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (143) قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی اَلسَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ (144) وَ لَئِنْ أَتَیْتَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ بِکُلِّ آیَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (145) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (146) اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ (147) وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا فَاسْتَبِقُوا اَلْخَیْرٰاتِ أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (148) وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (149) وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِی وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (150)
/1
/1
142[السفهاء]
:سفیه و جاهل و غبی،نظایر یکدیگرند.
[و لا هم]
:ولاّه به معنی او را منصرف کرد و او را کشت، و اشتقاق آن از ولی به معنی نزدیکی است،و آن حاصل آمدن دومی پس از اولی است بدون جدایی.
143[وسطا]
:وسط به معنی عدل است و به معنی خیار و معنای هر دو یکی است از آن روی که عدل خیر است و خیر،عدل.گفتهاند که از میانگین بودن میان مقصر و
غالی گرفته شده،و گفتهاند که وسط از هر چیز،اعدل و افضل آن است.و در صفت پیغمبر(ص)آمده است که از اوسط قوم خود یعنی از خیار(نیکان)ایشان بود.
[عقبیه]
:عقب به معنی پاشنۀ پا است؛و عقب آدمی نسل او است؛و تعقیب،بازگشت به کاری است که خواهان آنی،و از آن است لم یعقّب.
144[الرؤیة]
:دیدن است و نظیر آن ابصار است،و به معنی علم،استعمال میشود.
[التقلب]
:همچون تصرف و تحول است و آن،حرکت کردن در جهات است.
[شطره]
:یعنی به طرف آن.
147[الممترین]
:امتراء به معنی استخراج است و به قولی استدرار،و مریة به معنی شک است و امتراء و تماری و مماراة از آن مشتق شده،و مراء به معنی جدال است،و اصل باب استدرار است به معنی شیر دوشیدن و گویند:
«بالشکر تمتری النعم»ای تستدر،یعنی با شکر گزاری نعمت را به دست میآوری.
/1
سورۀ بقره شخصیت امت اسلامی را بیان کرد،و این کار با تقسیم مردمان به سه دسته آغاز شد:پرهیزگاران،کافران،منافقان؛سپس بسیاری از صفات
ایشان را آشکار ساخت.پس از آن بنی اسراییل به صورت امتی مؤمن مورد بحث قرار گرفت،و داستانهایی از ایشان نقل شد و عبرتهایی که باید از آنها بهرهمند شویم.و آخرین درسی که قرآن در این خصوص به ما داد،لزوم تمسّک به هدایت قرآن و تأثیر نپذیرفتن از بنی اسراییل است،و این از آن روست که آنان امتی منحرف شدهاند و نیز امتی از میان رفته،که «لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ» :هر چه به دست آورده از آن خودش است،و هر چه شما کسب کنید از آن خودتان خواهد بود.
و بدین گونه قرآن حکیم برای امت اسلامی شخصیت فرهنگی و استقلال آن را از امتهای پیشین تضمین کرد.و اکنون رمز این استقلال آشکار را برای ما بیان میکند که تجسّم یافته در قبلهای است که سبب یگانگی افراد امت اسلامی است و به آنان شخصیت محکمی میبخشد،و از دیگر سوی مایۀ تمایز آن از امتهای دیگر است.
قرآن،این درس را با تکرار آیهای آغاز میکند که پیشتر گذشت و واضح شد که:تطور و تکامل زمان /1 گاه در اختلاف شریعتها تأثیر میگذارد،و بر امت است که به صورت مستقل به تفکر بپردازد،و بیآنکه از جنبههای منفی امتهای پیشین(که هر چه بوده رفتهاند)تأثیر پذیرد.
سپس برای ما توضیح میدهد که قبله به خودی خود چیزی مقدس نیست، بل بدان سبب که خدا به تکریم آن امر کرده چنین است.و هنگامی که خدا قبله را تغییر داد،قداست قبلۀ نخستین از میان رفت،و خدا در قبله حلول نمیکند که از این روی شایستۀ تقدیسی دایمی باشد.
میان دامنۀ ارتباط و علاقۀ بین قبله و شخصیت امتی که برتر از امتهای دیگر و گواه بر آنها است،دامنۀ تطبیق آن بر ارزشهای زندگی نظارت میکند.
اما قبلۀ پیشین برای هدفی محدود معین شده بود،و آن آزمودن مشرکان قریش برای شناختن اندازۀ راستگویی آنان در پذیرفتن رسالت خدایی بود که از ایشان میخواهد تا از قبلۀ دشمنان یهودی خود پیروی کنند.
قبلهای که برای امت تشریع شد،مسجد الحرام بود که دارای شرافت و
کرامتی است که اهل کتاب از آن با خبرند ولی حق را کتمان میکنند،و این کتمان برخاستۀ از هواپرستی و طرز تفکر نژادپرستانۀ آنان است.
ولی شایستهتر برای آنان این بود که کتاب را بر خود مورد تطبیق قرار دهند، نه این که آن را بر حسب هوای نفس تحریف کنند.و علی رغم آنکه قبلۀ تو حق است و شکی در آن نیست،این بدان معنی نیست که امت وارد نژادپرستی شود،و چنان گمان کند که به مجرد رو به قبلۀ حق ایستادن در نزد خدا شریفتر از جز آن خواهد شد.
هرگز!اینها چیزی بیش از آداب و شعائر ظاهری نیست،و مقیاس بزرگواری شتافتن به کارهای نیک است،و هر که بیشتر به جانب این نیکوکاری رو کند در نزد خدا مکرمتر است،و پس از آنکه قرآن دربارۀ رو کردن به مسجد الحرام تأکید میکند،امت را از سستی نشان دادن در برابر دشمنان یا ترسیدن از ایشان، بر حذر میدارد،از آن روی که هر کس از حق بترسد از هیچ کس بیم نخواهد داشت.
/1
[141]
و در ضمن این چارچوب فکری،قرآن حکیم حقیقتی حایز اهمیت را بیان میکند،و آن این که برای بنا کردن یک زندگی تازه،بر ما لازم است که از لحاظ نفسانی خود را از تأثیر پذیرفتن از واقع معاش جدا نگاه داریم،و علی رغم آنکه واقعیت موجود سنگینی هولناکی دارد،و فشار نفسانی و اجتماعی بزرگی وارد میکند،و قرآن کریم برای بیان این که شما امت تازه و دارای قبلهای تازه هستید،از پیش یادآور ما میشود که هر امتی دورۀ تاریخی و واقعیت مخصوص به خود دارد،و بر امتهای دیگر است که خود را از آن مستقل نگاه دارند،و زندگی خود را بر وفق نیازمندیها و اوضاع و احوال مخصوص به خود بنا کنند،چه خدای متعال به اندازهای که دربارۀ این که چه کردهایم پرسش میکند،از آن نمیپرسد
که دیگران چه کردهاند؛اگر خیری کردهاند برای خود کردهاند،و بر ما است که کار نیک برای خودمان و بر وفق نیازمندیهای زمان خود،انجام دهیم؛و اگر کار بدی کردهاند برای خود کردهاند،و بر ما است که چنان نکنیم و دلیلمان این باشد که آنان نیز چنان کردهاند؛چه ممکن است آنچه ایشان در زمان خود کردهاند به خیر ایشان بوده باشد و برای ما نسبت به واقعیت حاضر شر محسوب شود.به همین جهت خدا به صراحت میگوید:
« تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ -آن امتی بود که گذشت و رفت؛ آنچه کسب کرده برای خود کرده».
و خیر و شر او به خودش میرسد، « وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ -و آنچه شما کسب کنید از آن خود شما است،و برای آنچه آنان کردهاند کسی از شما چیزی نخواهد پرسید(و مسئولیتی ندارید).» بلکه شما را دربارۀ آنچه خود کردهاید مورد سؤال قرار میدهند،و به همین جهت لازم است در طرز تفکر خود و در اعمالتان مستقل باشید،که در این باره پاداش یا کیفر به خود شما میرسد نه به کسی دیگر.
[142]
و تنها ابلهان چنان میپندارند که حقیقت واقع،به دلیل آنکه حق است،حتما باقی و برقرار خواهد ماند.هرگز چنین نیست،چه امکان آن هست که واقعیتی نسبت به یک زمان حق باشد و در عصر دیگر چنین نباشد،و قداست قبله به آن سبب نیست که خدا در مکان قبله موجود است،بل بدان سبب که خداوند متعال به آن فرمان داده گفته است:
/1 « سَیَقُولُ السُّفَهٰاءُ مِنَ النّٰاسِ مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا - مردمان سفیه به زودی خواهند گفت:چه شد که از قبلهای که بر آن بودند روگردان شدند؟» چنان میپنداشتند که واقعیت سابق برای امت مسلمان که رو به قبلهای معین برای نماز میایستاد،واجب است که پیوسته ادامه پیدا کند.هرگز چنین
نیست.
« قُلْ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ - بگو:خاور و باختر از آن خدا است؛هر که را بخواهد به راه راست رهبری میکند،» و راه راست در عمل راه رو به خداوند سبحانه و تعالی است،نه رو کردن به مشرق یا مغرب.
[143]
و رو کردن به جانب کعبه در اسلام برای آن عنوان حکم شرعی پیدا کرد که خدا میخواست مسلمانان را امتی متمایز از دیگر امتها قرار دهد،و این امت را به صورت رقیبی برای اندازۀ به کار برده شدن دستورهای خدا در میان دیگر امتها،برای حق و آزادی و عدالت اجتماعی درآورد.و اگر امت مسلمان رو به قبلۀ اهل کتاب میایستاد،نمیتوانست مشرکان عرب را که به کعبه معتقد بودند در جهت رو کردن به اسلام توجیه کند،به همانگونه که نمیتوانست یهود و نصارایی را توجیه کند که خود را صاحبان قبله تصور میکردند و بر این اعتقاد بودند که مسلمانان پیروانی از ایشانند،و از همین رو خدای تعالی گفت:
« وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً -و بدین گونه شما را امتی بر راه میانه قرار دادیم.» خدا شما را به راه راست هدایت کرد،و آن راه میانه در بین انحراف به راست و چپ،یعنی تمایل یهودیان به مادهپرستی و تمایل مسیحیان به رهبانیّت،و میان آزادی بیبند و بار و استبداد خفه کننده،و میان ستمگری فرد نسبت به اجتماع و ستمگری اجتماع نسبت به فرد است،و هدف امت مسلمان آن است که گواهی بر خط سیر امتهای دیگر باشد.
« لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ -تا بر مردم گواه باشید.» گواه بر مردم بودن یعنی چه؟ /1 شاید مقصود آن باشد که شما تعیین کنندۀ جهت برای ایشان به طرف اصول رسالت شوید،به همانگونه که پیغمبر خدا گواه بر شما است.
« وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً -و پیغمبر بر شما گواه باشد.»
همان مسئولیتی را که پیغمبر در برابر شما تحمل میکند،بر شما است که در برابر امتهای دیگر آن را تحمل کنید؛و در مناسبتهای دیگر قرآن از مسئولیتهای رسول اللّٰه(ص)در برابر امت خود سخن گفته است که باید به آنها مراجعه کنیم تا از مسئولیتهای خود در برابر امتهای دیگر آگاه شویم.
اما قبلۀ پیشین قبلهای موقتی و محدود به هدف معین آزمودن مشرکان تازه ایمان آوردۀ عرب بود،تا معلوم شود که آیا حسّاسیتهای سادۀ خود را در برابر رسالتهای الاهی پیشین و در برابر قبلۀ آنان یعنی بیت المقدس از دست دادهاند یا نه.
« وَ مٰا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا -و ما آن قبله را که بر آن بودی (یعنی رو کردن به بیت المقدس)جز بدان جهت معین نکردیم،» « إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ -که بدانیم چه کس از پیامبر پیروی میکند،و چه کسی بر پاشنههای خود میچرخد(و به عقب بازمیگردد).» و به حساسیتهای تعصب آمیز خود بازمیگردد که مشترک بودن پیامبر را در قبله با یهود یعنی دشمنان پیشین عرب،در هر یک از مظاهر اجتماعی یا آداب دینی عیبی برای او تصور میکرد.
و خلاص شدن از حساسیت برخاستۀ از تعصب کار آسانی نیست.
« وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ -هر چند این کار دشوار و سنگین است،مگر بر کسانی که خدا آنان را هدایت کرده است.» کسانی که برای فرمانبرداری از خدا سنتهای کهنه را کنار گذاشتهاند،اما پاداش نمازهایی که رو به بیت /1 المقدس گزاردهاید،در نزد خدا محفوظ است.
« وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ -و خدا ایمان شما را تباه نمیکند،و خداوند نسبت به مردم رؤوف و مهربان است.» [144]
پیغمبر اسلام(ص)میدانست که کعبه قبلۀ مسلمانان است،و این که بیت المقدس قبلهای موقتی است،و به همین سبب چشم به راه رسیدن فرمان
خدا برای رو کردن به کعبه در نماز بود،ولی آشکارا این را از خدا طلب نمیکرد، چه وی رسول بود و میبایستی رسانندۀ پیامهای الاهی باشد و از خود چیزی بر آنها نیفزاید؛پس خدا آنچه را که پیغمبرش دوست میداشت تحقق بخشید و گفت:
« قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ -ما رو گرداندن تو را در آسمان میبینیم،پس تو را به قبلهای متوجه میسازیم که از آن خشنود شوی؛روی خود را به سوی مسجد حرام بگردان،و هر کجا باشید روهای خود را به آن سو کنید.» یعنی نماز را به سوی مسجد الحرام و در نتیجه خانه کعبه بگزار؛و اما در بند اهل کتاب مباش،چه آنها حق را میدانند و با آن مخالفت میکنند.
« وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ -و کسانی که کتاب به ایشان داده شده،میدانند که این حق و از جانب پروردگارشان است،» ولی با علم خود مخالفت میکنند،ولی خدا به زودی آنان را کیفر خواهد داد:
« وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ -و خدا از آنچه میکنند غافل نیست.»
[145]
و این سؤال باقی میماند که:چرا برای همۀ پیوستگان به رسالتهای الاهی یک قبله معین نشد؟آیا این گونه بهتر نبوده است؟ آری،چنینگونه بهتر است،ولی مشکل در آن است که بسیاری از آنان هواهای نفسانی خویش را وارد در دین میکنند و دین را به میل خود تغییر میدهند.
/1 « وَ لَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ بِکُلِّ آیَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ -هر آیه و نشانهای که برای اهل کتاب بیاوری،از قبلۀ تو پیروی نخواهند کرد،و تو(نیز)از قبلۀ ایشان پیروی نخواهی کرد،و گروهی از آنان پیروی از قبلۀ گروه دیگر نخواهند کرد.»
بدان سبب که رسالتهای آسمانی را به میل و مصلحت خود تحریف میکنند،و-ای رسول خدا-بر تو است که در پیروی از حق سخت ایستادگی کنی و در برابر فشارهای اهل کتاب تسلیم نشوی،از آن روی که دانایی و حق با تو است.
« وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ -و اگر پس از علمی که به تو رسید پیروی هوای نفس ایشان کنی، آن گاه از ستمکاران خواهی بود.» و چه کسی نسبت به مردمان و نسبت به خودش ستمکارتر از پیشوایی است که علم خود را فروگذارد و به پیروی از هوای نفس بپردازد؟ [146]
و آن کسان که کتاب خدا را تحریف و آن را بر خلاف حقیقت تفسیر میکنند،بدان سبب به این کار نمیپردازند که علم ندارند،بلکه آنچه کم دارند ایمان کافی نسبت به آن کتاب است و شجاعت ایستادگی در برابر هوسهای نفسانی.
« اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -کسانی که به آنان کتاب دادهایم،به همانگونه که فرزندان خود را میشناسند و میدانند،آن را نیز میشناسند و میدانند؛و گروهی از ایشان،با آنکه حق را میدانند،آن را پوشیده نگاه میدارند.» [147]
به همین سبب بر ما واجب است که این منحرفان را پیشوایان خود قرار ندهیم،یا به خاطر رهایی از بیایمانی ایشان،در حق شک نکنیم از آن روی که آنان بر خلاف علم خود عمل میکنند؛لازم است از عقلهای خودمان پیروی کنیم و به حق راستینی که خدا وحی کرده است معرفت پیدا کنیم.
« اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ -آنچه از پروردگار تو رسیده حق است،پس مبادا که از شک کنندگان(در حق)باشی.» آن کس که مدعی مرد دین بودن است،بشری است که گاه شهوتها او را
میفریبد و دین را با وجود علم داشتن به آن تحریف میکند،و بنا بر این واجب است که پیروی ما از مرد دین به صورت مطلق نباشد،بلکه در حدود راهنمایی /1 عقلهایمان و معرفتی باشد که به ارزشهای رسالت الاهی داریم.
مرد عادی نمیتواند دریچههای علم را بر روی جان و روان خود ببندد،و کاملا متکی و متّکل بر اصحاب علم شود،چه این ممکن است سبب فروافتادن وی در مهلکهها شود،بلکه لازم است به عقل و فطرت خود تشخیص دهد که از چگونه مردی پیروی میکند؛کسانی که در دنیا زاهدند،و حدودی برای شهوات خود قائلند،و به مخالفت با هواهای نفسانی خویش میپردازند،و نسبت به اوامر خدا اطاعت کامل دارند،تنها کسانی هستند که میتوان به ایشان اعتماد کرد و به پیروی ایشان برخاست.
[148]
آیا به مجرّد رو کردن به جانب مسجد الحرام میتوانیم رستگاری را برای خود تأمین کنیم؟و آیا میتوانیم به تأکید بگوییم که آن کس که رو به بیت المقدس بایستد از دوزخیان است؟ هرگز!اینها مظاهر خارجی عبادت است،ولی عبادت حقیقتی عبارت است از:تسلیم شدن به خدا،و به انجام دادن کار نیک و شایسته برخاستن،و هر چه در امتی عمل صالح فراوانتر باشد،آن امت به خدا نزدیکتر است،و اما قبله تنها یک مظهر خارجی است نه بیش از این.
« وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا -و هر کس را راهی و جهتی و قبلهای است که رویش را به سوی آن میکند،» بعضی به سوی مسجد الحرام و بعضی به سوی بیت المقدس.
« فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرٰاتِ -پس به انجام دادن کارهای نیک شتاب کنید،» که هدف رسالتها همین است،و چنان نباشد که مجادله کردن شما دربارۀ قبله جایگزین سبقت گرفتن شما بر یکدیگر در انجام کارهای خوب شود.
« أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -هر جا باشید،خدا همۀ شما را یک جا جمع میکند،خدا بر هر چیز توانا است.» در دیوان داوری خدا،خدا به مقدار جدلیات در ترازوی اعمال شما نگاه نمیکند،بلکه به اندازۀ اعمال صالح شما نگاه میکند.
/1
[149]
ولی این اندیشه نباید ما را به سست کردن حدود بکشاند،و مثلا بگوییم که مؤمن به هر جهت که بخواهد میتواند نماز بگزارد.هرگز چنین نیست!بر وی لازم است که حدود و مرزهای شریعت را کاملا مراعات کند،ولی تنها به آنها بسنده نکند،و لذا میبینیم که قرآن بازمیگردد و به رو کردن به سوی مسجد الحرام فرمان میدهد و میگوید:
« وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ -و از هر کجا بیرون آمدی روی خود را به سوی مسجد الحرام کن،و این حق است و از جانب پروردگار تو است،و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.» علی رغم مقاومت پیشوایان گمراهی،آن حق است،و تا زمانی که شخص بر حق است،ناگزیر نباید به معارضۀ مردمان اعتماد کند،هر اندازه آنان خود را بزرگ بدانند و در دین سابقۀ دراز داشته باشند.
[150]
سپس قرآن دربارۀ ضرورت استقلال فکری و نترسیدن از مردم در بیان آنچه حق است تأکید میکند و میگوید:
« وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ -و از هر جا بیرون آمدی روی خود را به سوی مسجد الحرام کن،و هر جا باشید رو به سوی آن کنید،تا مردم را بر شما حجتی نباشد،مگر کسانی از ایشان که ستمکار شدند.» این ستمکاران،خواه شما پیرو حق باشید و خواه پیرو گمراهی،به زودی به احتجاج و مجادلۀ با شما خواهند پرداخت،پس بایستی آنان را از حساب حذف کنید و
دربارۀ ایشان فکر نکنید؛همانند مردمان میمانند و به اندازۀ اهمیت مسجد الحرام آگاه میشوند،و خواهند پرسید که چرا شما هنوز بر رو کردن به بیت المقدس باقی ماندهاید،در صورتی که اهمیت درجۀ دوم دارد؛اکنون به مسجد الحرام بازگردید تا این مردم را حجتی علیه شما نباشد،مخصوصا از این روی که آنان غالبا از کسانی هستند که مسجد الحرام را احترام میگذارند،و تا زمانی که انسان بر حق است و میتواند بیشتر مردمان را از طریق برنامۀ سالم و عمل صالح به حق جلب کند،نباید از گروهی بترسد که از طبقۀ /1 تحریف کنندگان دین به شمار میروند:
« فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ -پس از ایشان مترسید و از من بترسید،و برای آنکه نعمت خودم را بر شما تمام کنم،و باشد که راه یابید.» خلاص شدن از ظلم ستمکاران،و استقلال فکری و اجتماعی(با جدا بودن قبله)نعمت است،و در عین حال راهیابی به قبلهای برتر،یعنی خانۀ کعبه و مسجد الحرام.
/1
کَمٰا أَرْسَلْنٰا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِنٰا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (151) فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اُشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ (152) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (153) وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْیٰاءٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ (154) وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِینَ (155) اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (156) أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ (157)
/1
151[أرسلنا]
:ارسال روانه کردن کسی با پیام و رسالتی،و او را بر آن داشتن که پیام را به مقصد آن برساند.
[یتلوا]
:تلاوت،گفتن و ادا کردن کلمه است بنا بر اسلوبی منظم،و اصل آن به اتباع است،و از آن است «تلاه»یعنی در پی او آمد.
[یزکیکم]
:و تزکیه نسبت دادن به فزونی کارهای نیک است.
152[فاذکرونی]
:ذکر یعنی به یاد آوردن به معنی حضور معنایی در ذهن و جان است،گاه بر قلب میگذرد و گاهی بر زبان،و بیشتر استعمال آن در یاد آوردن پس از فراموشی است،و اصل آن آگاه کردن است.
[اشکروا]
:شکر و سپاس و اعتراف کردن به نعمت است.
154[سبیل]
:سبیل راه است،و سبیل اللّٰه،خواستهها و امور پسندیدۀ خدا.
/1
برای امت اسلامی شخصیتی متمایز از سایر امتها است،حتی آنکه حامل رسالت خدا باشد.و مهمترین چیزی که سبب تمایز این امت است،رسالتی است که خود نعمتی از خدا است،چنان که برانگیخته شدن پیغمبر در آن نعمتی بزرگ است که بر نعمت قبله پیشی داشته و به قوم عرب شخصیت رسالتی مستقل بخشیده است.
نعمت،هر چه بیشتر یاد شود بیشتر دوام پیدا میکند،چرا که یاد کردن از نعمت به گمراهی داشتن آن و اهتمام به همۀ عوامل مساعد با آن میانجامد،و اما کفران و ناسپاسی نعمت نزدیکترین وسیله برای نابودی است بنا بر این بر ما لازم است که پیوسته نعمت رسالتی را که خداوند متعال به انسان ارزانی داشته و او را از تاریکی به نور بیرون آورده است،در یاد داشته باشیم.
ولی تذکر و به یاد داشتن و یاد کردن به تنهایی کافی نیست،چه میبایستی برای نگاهداری آن بکوشیم،و این کار از راه بردباری و نماز و جهاد در راه خدا و کوچک شمردن مرگ در مقابل نگاهبانی از رسالت و تحمل بعضی از فداکاریهای بشری و اقتصادی و از جان و دل به آن رضا دادن صورتپذیر میشود.
همۀ اینها سبب آن میشود که هر چه زودتر برکات و رحمتهای خدا به ما رسد.
/1 این درس مشتمل است بر مهمترین چیزی که امت مسلمان میبایستی از قرآن بیاموزد تا بتواند بر عقبماندگی و خواری پیروز شود.
بر ما واجب است که از دیگر امتها استقلال داشته باشیم،و لازم است قبله را رمز استقلال خود قرار دهیم و از صبر و صلات(و نه از کمکهای خارجی)مدد
گیریم،و در راه خدا برای خود قیمتی قایل نشویم و آمادۀ زندگی زاهدانه و سخت باشیم.تنها در این هنگام است که برکات خدا شامل حال ما میشود و رحمت خود را بر ما فرومیفرستد و بر ناتوانی و شکست خوردگی پیروز میشویم.
قبلۀ تازه جزء متمم نعمت رسالت بود،چه رسالت سبب آن شد که امت اسلامی در ردیف امتهای دارای رسالت الاهی قرار گرفت،ولی اشتراک با آنها در قبله از استقلال فرهنگی و اجتماعی و سیاسی آن میکاست،که با جدا شدن قبله صورت اتمام پذیرفت،و به همین سبب خداوند متعال گفت: «وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ» که مقصود از آن این است که مسلمانان این استقلال را به یاد داشته باشند و هر چه بیشتر در پیرامون رسالت خدایی گرد آیند،چه هر چه بیشتر در پیرامون آن جمع شوند،استقلال ایشان استوارتر و صفوف آن منظمتر و آراستهتر خواهد شد.
به همین سبب خدا رسالت را به یاد ایشان میآورد و میگوید:
[151]
« کَمٰا أَرْسَلْنٰا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ -همانگونه که از خود شما پیامبری در میانتان فرستادیم،» و این فرستاده از بنی اسراییل نبوده که چشم به راه آن داشتند که رسالت در میان ایشان نازل شود.و این رسول به کارهایی خواهد پرداخت که هدفهای هر رسالت است:
« یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِنٰا وَ یُزَکِّیکُمْ وَ یُعَلِّمُکُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ -تا آیات ما را بر شما فروخواند و پاکیزهتان سازد،و به شما کتاب و فرزانگی آموزد،و چیزهایی به شما بیاموزد که آنها را نمیدانستید.» این رسالت چیزی است که کارمایهها و نیروهای شما را به کار انداخت، و یگانگی کلمه به شما بخشید و هستۀ /1 تمدن شما شد.
هر امت به رسالتی نیاز دارد،و هر چه این رسالت به حقیقت نزدیکتر باشد، آن امت برای برپاخاستن نیرومندتر و شایستهتر خواهد شد؛و در رسالت اسلامی تلاوت آیات خدا به منظور آگاه ساختن آدمی برای توجه به خدا است،و پرورش روح در او به عنوان شالودهای برای بنا کردن ماهیت و طبیعت امت توحیدی محسوب میشود.
و پس از یکتاپرستی از راه متوجه کردن انسان به آیات خدا،مرحلۀ تربیت رسالتی برای پاک کردن نفس از متعلقات منفی آن(و یزکیکم)از فردیت و نادانی و شتاب و ترس و سستی اراده و سستی همت و...و...میآید.
امتی که نتواند بر جنبههای اخلاقی منفی خود پیروز شود،نمیتواند از شریعتها و از نظم بهرهمند شود،و برتری ارادی پیدا کند،و گردن نهادن ارادی آن به پیروی از قوانین دینی شرط اساسی برای هر نظام یا قانون است.
و در مرحلۀ سوم امت نیازمند دو نوع نظام است.یکی نوع ثابت که قرآن آن را به نام«کتاب»میخواند،و دیگری آنکه با گذشت زمان تطوّر پیدا میکند،و به نظر من همان است که قرآن آن را به نام«حکمت»خوانده است.
اینها شرایط ثابت برای بنا کردن و ایجاد هر امت است،و رسالت الاهی همۀ این شرایط و افزونتر بر آن را جایز است،بدان سان که در برابر امت افقهای تازهای از علم میگشاید.
« وَ یُعَلِّمُکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ و بر ما است که پیوسته این رسالت را به یاد داشته باشیم،و نیازمندی خودمان را به آن و سودمندی آن را برای خود از یاد نبریم.
[152]
و بنا بر این بر ما واجب است که شکرگزار خدا برای ارزانی داشتن نعمت رسالت باشیم تا خدا ما را از آن بهرهمند سازد،و خدا را بر آن سپاسگزار باشیم تا بر روشنی ما در آن بیفزاید،و به این نعمت که بهرۀ ما ساخته است کفران نورزیم که نعمت ناسپاس مانده از میان میرود.
/1 « فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ -پس به یاد من باشید
تا از شما یاد کنم،و از من سپاسگزاری کنید و ناسپاسی و کفران نعمت مکنید.»
[153]
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،از شکیبایی و نماز مدد گیرید که خدا با بردباران است.» اندیشۀ مدنیت یا رسالت هستۀ پیدایش امت است،و مسئولیت امت در برابر این اندیشه،به یاد بودن و شکرگزاری است،ولی امت به گروهی از صفات ضروری نیازمند است که برجستهترین آنها مدد گرفتن از صبر و صلاة یعنی شکیبایی و نماز است،و این همان شکیبایی است که خدا،و در آن هنگام که بنی اسراییل را در هنگام انجام دادن واجباتی دشوار به داشتن آن فرمان داد.
نماز(صلاة)گسستن از زندگی و توجه کردن و پیوستن به خدا است،بدان سان که آدمی در دنیا به هیچ چیز،جز به خدا و عمل صالح،متکی و متکل نباشد؛ و هر امتی که خواستار پیشرفت است،میبایستی نیروی لازم برای این کار را از خدا و ایمان به او و عمل کردن به دستورهای او و بهرهمند شدن از نعمتهای او بر انسان به دست آورد،و اگر چنین بریدنی از جز خدا نباشد،امت تعلیمات رسالت خود و نیروهای ذاتی آن را از دست داده و بر نیروهای خارجی و بیگانه تکیه کرده و از این سرنوشت شوم فنای خود را فراهم آورده است،و صبر و بردباری چشم داشتن به آینده است و چشم پوشیدن از بعضی از نعمتها در زمان حاضر به خاطر دست یافتن به نعمتهای برتر از آن در آینده،و بنا بر این بدون دیدن آینده و چشم به تحقق یافتن آن داشتن و در راه این تحقق کوشیدن،امت پیشرفت نخواهد کرد،چه پیشرفت نیازمند (بهرهگیری)از بعضی از نیروها و کارمایهها در(بازار زمان)است تا بهره در آینده به دست آید.
کشاورز دانههای روزی خود را در زیر خاک پنهان میکند،و سخت در رویاندن و مراقبت کردن از کشتهها تلاش میکند،و چشم به آیندهای دارد که در
آن زمین خشک به صورت مزرعهای بارور درمیآید،پس اگر تلاش و انتظار او نبود،آیا این امکان وجود داشت که به نتیجهای برسد؟هرگز!همچنین امت باید که صبر کند،و برای آیندۀ دور به تلاش و کوشش خود ادامه دهد، /1 و در آنچه پس از این خواهد آمد،قرآن مثلهایی از صبر برای ما میزند.
[154]
آغاز صبر خرسندی جانی برای فداکاریها است،و قرآن فداکاران در راه خدا را در قلۀ مجد و افتخار اجتماعی قرار میدهد تا از این راه دیگران را به راهپیمایی در راه آنان تشویق کند.
« وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْیٰاءٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ -کشته شدگان در راه خدا را مردگان نخوانید بل زندگانی هستند که شما نمیفهمید.» زنده هستند زیرا کشته شدن آنها را از حیاتی به حیات دیگر منتقل کرده است،از حیات جسمانی به حیات روحانی و از حیات ظاهری به حیات حقیقی،و شهادت نیست مگر دری که از آن به بهشت خدایی وارد میشوند و زندگان هستند زیرا که فرصت زندگی را برای هزاران نفر فراهم آوردهاند.
بزرگ منشی و بزرگواری زندگی است،و آزادی زندگی است،و زیستن با خوشبختی زندگی است،و آن کس که در راه این اصول و مبادی دینی بمیرد،در این مبادی زنده است.درختی را که از خاک بیرون آوردهاند تا هر شاخۀ آن پایۀ درختی تازه شود،نمرده است و هرگز نخواهد مرد،و دانهای که زیر خاک دفن شده است تا روزی به یک خوشه تبدیل شود،نمرده است و هرگز نخواهد مرد.
شهیدی که زندگی خود را وقف اصول رسالتی خود ساخته،و سپس برای زنده ماندن این مبادی جان خود را از کف داده،نمرده است.و امتی که شهیدان خود را گرامی و یاد آنان را زنده نگاه میدارد،امتی زنده است و هرگز نخواهد مرد.
[155]
آنکه شهید از دنیا میرود،زنده است و در نزد خدا روزی خود را
میخورد،و باقی فرزندان امت با اوضاع و احوال دشواری روزگار میگذرانند که آبستن حیاتی شرافت آمیز است،و بر امت لازم است که آمادۀ فداکاری باشد تا بتواند به پیش برود و منابع نیروی آن منفجر شود و پیوستگی و سختی و ژرفی آن را افزایش دهد.
« وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ وَ الْأَنْفُسِ /1 وَ الثَّمَرٰاتِ -و ما شما را با ترس و گرسنگی و کم شدن مالها و جانها و میوهها میآزماییم.» زندگی سازندهای است که لازم است امت،پیش از شروع کردن به سیر صعودی آن را بگذراند،و دورۀ گردآوری سرمایه برای کسی که خواستار تجارت است یا دورۀ تحصیل و درس خواندن برای کسی است که میخواهد بصیرت پیدا کند یا عالم شود،و بنا بر این دورۀ بخشندگی است و در این برهۀ از زمان واجب است که امت به زیور صبر و شکیبایی آراسته باشد.
« وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ -و شکیبایان را مژده ده.» [156]
« اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ - (یعنی)کسانی که چون مصیبتی به ایشان رسد،گویند ما برای خداییم و همه به او بازمیگردیم.» اینان به خود مصیبت نگاه نمیکنند،بلکه به آن در ضمن چارچوبی کلّی مینگرند که در آن قرارشان دادهاند،پس-در خلال رسیدن مصیبت-چنان تصور میکنند که در راه خدا مجهز و آمادۀ برای نبرد شدهاند،و جانهای خودشان را در مقابل به دست آوردن خرسندی خدا فروختهاند،و کسی را که کالایی را فروخته نرسد که آن را مطالبه کند،و مسلمان راستین در اندیشۀ تن یا مال خود نیست،از این رو که آن را پیش فروش کرده است،و در پایان همۀ این چیزها،عاقبت سعادتمندانهای را پیش خود مصور میسازند که،اگر در راه خدا صبر پیشه کنند، انتظار آنان را میکشد.
هر ضرر و زیانی در راه خدا،میبایستی در چارچوب آن نگرش تاریخی
کلی قرار داده شود که بنا بر آن خسارت در برابر دستاوردهای بزرگی که چشم به راه امت در آینده است،بسیار کوچک جلوهگر میشود.سپس مگر نه آن است که آدمی را خدا از نیستی آفرید،و سپس او را به صورت چیزی قابل ذکر درآورد؛مگر نه این است که این آدمی،دیر یا زود،به خدا بازمیگردد؟پس جزع و فزع کردن بر مصیبتهایی که ناگزیر باید به صورتی یا به صورت دیگر به او برسد،برای چیست؟ [157]
پاداش شکیبایان چیست؟ صلوات و برکاتی از پروردگارشان است؛خدا به ایشان نزدیک است و آنان را دوست میدارد و برکات خود را به ایشان میفرستد و آنان را مشمول آمرزش خود قرار میدهد و از دشواریهای آیندۀ ایشان میکاهد.
/1 نخستین پاداشی که شخص بردبار از پروردگار خود دریافت میکند،تأیید این شکیبایی در نزد پروردگار او و کاسته شدن مصیبت حاصل از این صبر برای او و تقویت معنویات وی و سپس عوضی است که از جانب خدا در برابر خسارت به او میرسد و فضل بیشتری که نصیب او میشود:
« أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ - درود و برکات و رحمت پروردگار به ایشان میرسد و اینان راهیافتگانند.» اما کسانی که بر مصیبت شکیبایی نشان نمیدهند،راهی به حق پیدا نمیکنند،چرا که خودخواهی ایشان سبب پوشیده ماندن حقایق بر آنان است،و جز به جوانب آسان رسالت خدا به چیز دیگری نگاه نمیکنند،و در نتیجه از این رسالت بیبهره میمانند،و خدا دینی را برنمیانگیزد که بدین گونه همهاش راحتی و خواب و مصلحتهای شخصی بوده باشد!! این مهمترین نقص امت اسلامی امروز است،که به رسالت خدا کفر میورزد،و روزه و نماز را کنار گذاشته،و از شهادت در راه خدا بیمناک است،و به زیور صبر آراسته نیست،و لذا عقب افتاده و خوار بر جای مانده،و بدبختیها و مصیبتها پیاپی بر سرش فرومیریزد،و اگر خواستار رستگاری باشیم،میبایستی با احتیاط و نیرومندی به این تعالیم بازگردیم.
/1
إِنَّ اَلصَّفٰا وَ اَلْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اَللّٰهِ فَمَنْ حَجَّ اَلْبَیْتَ أَوِ اِعْتَمَرَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمٰا وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اَللّٰهَ شٰاکِرٌ عَلِیمٌ (158) إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ اَلْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی اَلْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ (159) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (160) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (161) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (162) وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِیمُ (163) إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اَلْفُلْکِ اَلَّتِی تَجْرِی فِی اَلْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ اَلرِّیٰاحِ وَ اَلسَّحٰابِ اَلْمُسَخَّرِ بَیْنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (164) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ یَرَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعَذٰابِ (165) إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِینَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ (166) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ اَلنّٰارِ (167)
/1
/1
/1
/1
158[الصفا]
:صفا،در اصل به معنی سنگ نرم و مأخوذ از صفو و واحد آن صفاة است،و به قولی صفا هر سنگ است که گل یا خاک با آن آمیخته نباشد،و اشتقاق آن از صفا یصفو به معنی مصدری خالص بودن است.
[المروة]
:در اصل،سنگ سخت یا نرم است و به قولی سنگریزه است.و مرو گیاهی است که در اصل معنی آن صلابت است.و صفا و مروة نام دو کوه است.
[شعائر]
:مفرد آن شعیره به معنی علامتها و جاهای انجام دادن اعمال.و شعائر اللّٰه جاهای عبادت خدا است و هر یک را مشعر آن عودت مینامند.جایگاه اعمال حج در موقف و مسعی و منحر از اقسام این مشعرها است.
[حج]
:حج در لغت به معنی قصد است بر وجه تکرار.و در شریعت قصد رفتن به خانۀ خدا است با عمل مشروع از احرام و طواف و سعی و وقوف در دو موقف و جز اینها.
[اعتمر]
:عمرة به معنی افزایش در آبادانی و عمارت است،از آن روی که زایر با زیارت خود سبب آبادانی مکان میشود،و در شرع به معنی زیارت خانۀ خدا با عمل مشروع است.
[جناح]
:منحرف شدن است از حق«جنح الیه جنوحا»
یعنی به او مایل شد.
[یطوّف]
:طواف به معنی چرخیدن پیرامون چیزی است و طایف از آن است.و در عرف شرع گشتن بر گرد خانۀ کعبه است.
[تطوّع]
:به دلخواه و میل،چیزی بخشیدن و کاری انجام دادن.
160[تابوا]
:توبه به معنی پشیمانی از انجام کاری است،و آن حسرت خوردن بر وقوع آن کار و عزم برای ترک بازگشت به آن است.
[اصلحوا]
:صلاح در عمل،پاک بودن آن است از چیزی که با آن آمیخته سبب زشتی و بدی آن شود.
162[ینظرون]
:انظار به معنی مهلت دادن به امید این که در خلاص نظر شود،و اصل نظر به معنی طلب است،و نظر به چشم به معنی طلب با چشم است.
164[اختلاف]
:نقیض اتفاق است.و اختلاف شب و روز به معنی در خلف و پشت سر یکدیگر آمدن است،و به قولی در اختلاف جنس،همچون اختلاف سفیدی و سیاهی.
[الفلک]
:به معنی کشتی است و به مفرد و جمع گفته میشود.و فلک فلک آسمانی است و هر مدوری فلک است و به قولی اسم برای دوران است.
[بث]
:به معنی از هم جدا کردن و پراکندن است.
[دابة]
:از دبیب به معنی جنبیدن است،و دابّة یعنی مخلوق جنبنده.
[تصریف]
:به معنی گرداندن و«صرف الدهر»تقلب
آن است و جمع آن صروف میباشد.
165[انداد]
:به معنی شبیهها و نظیرها،و گفتهاند که به معنی اضداد هم است.
[حب]
:به معنی دوستی و خلاف بغض است،و محبت به معنی اراده است و اگر بگویی«احب زیدا»مقصود این است که خواهان منافع اویم یا او را مدح میکنم.و «احب اللّٰه زیدا»یعنی خدا ثواب و بزرگداشت او را میخواهد.و«احب اللّٰه»یعنی خواستار فرمانبرداری از اوامر اویم.
166[تبرأ]
:تبرؤ در لغت پشت کردن و دور شدن بر اثر دشمنی است و«تبرأ اللّٰه من المشرکین»یعنی خدا به سبب دشمنی با مشرکان آنان را دور کرد و اصل آن جدایی است همچون«برأ من مرضه».
[اتبعوا]
:اتباع،طلب اتفاق است.در«اتبعه لیلحقه» مقصود،آن است که با هم به جای مورد نظر برسند.
[تقطعت]
:تقطع دور شدن بعد از اتصال و پیوستگی است.
[الاسباب]
:سبب رسیدن به چیز دور از دسترس به وسیلۀ چیزی است که آن را ممکن سازد،و ریسمان را از آن روی سبب میگویند که با آن آب دور از دسترس را از ته چاه بالا میکشند.
167[کرة]
:بازگشت.
[حسرات]
:حسرت به معنی پشیمانی شدید است.
/1
یادآوری نعمتهای خدا،و در طلیعۀ آنها قبله،رمز استقلال است،و به همین گونه رسالت از نعمتهای بزرگ بر امت است.این تذکر محور گفتگو در درس گذشته بود که از آن به مدد گرفتن از صبر و صلاة یا بردباری و نماز رسیدیم.
در این جا خداوند متعال صفا و مروه را به یاد ما میآورد که حاجیان میان آن دو پاره کوه یکی از اعمال حج یعنی دویدن(سعی میان صفا و مروه)را به انجام میرسانند،و این عمل یادآور دویدن در همین موضع و تحمل و بردباری سختی از طرف هاجر مادر اسماعیل پیغمبر(ع)است که عاقبت آن رستگاری وی در آخرت خواهد بود.
ولی امت گاه گرفتار سستی و رخوت میشود،و در این صورت به پارهای از اندیشههای منفی تشبث پیدا میکند،و از جدی بودن در عمل و فداکاری در راه خدا دور میشود.و این گونه اندیشهها را گروهی از نیممردان دین که بهرهای از کتاب دارند،تجسم میبخشند و هدایت الاهی را از مردم پنهان نگاه میدارند.
پس از آنکه خدای متعال آنان را از عاقبت این کار بیم میدهد و از آن برحذرشان میدارد،به بیان ضرورت توحید و دور بودن از شرک میپردازد،و این که هر /1 پیروی از جز خدا شرک است،و بلکه هر شنیدنی از جز خدا شرک است.روز قیامت را برای ما مجسم میسازد که در آن کسانی که در دنیا پیروانی از ایشان تبعیت میکردند،از آن پیروان بیزاری نشان میدهند،و این پیش از آن است که پیروان بگویند اگر ما به دنیا بازگردیم از ایشان بیزاری خود را نشان خواهیم داد.
بنا بر این در دنیا بر ما واجب است که رؤیت خود را تباه نسازیم و از هر کس که از
خدا سخن میگوید نسنجیده پیروی نکنیم،بلکه باید با خود بیندیشیم که از چه کسی تبعیت میکنیم و چگونه باید به این کار بپردازیم.
این درس مکمل درس گذشته است که به شرایط نهضت امت ارتباط داشت،چه از آشکارترین این شرایط وحدت توجیه فرهنگی برای امت است.
[158]
چنان که در آیات دیگر آمده،خدا به ابراهیم فرمان داد که همسر خود هاجر و پسرش را در درۀ لم یزرعی در مکه ساکن کند و سپس خود آنان را ترک گوید.ابراهیم و همسرش هر دو فرمان خدا را اجابت کردند،و چون هاجر در محل سکونت خود مستقر شد،طفل شیرخوار او تشنه و خواستار آب شد.هاجر به جستجوی آب برخاست و قطرهای آب نیافت،و در آنجا دو کوه وجود داشت که هاجر میان آنها در طلب آب میگشت و در صدد آن بود تا کسی را بیابد و از او برای رفع تشنگی فرزندش مدد بگیرد؛و چون هفت بار دویدن میان آن دو کوه پایان یافت، آثار آب را در زیر پای فرزندش اسماعیل مشاهده کرد.پس خداوند متعال دویدن میان این دو کوه را به یاد بود آن حادثه از آداب سفر حج قرار داد تا همچون نشانهای برای یادآوری از هاجر و رمزی برای سعی و تلاش آدمی در راه خدا بوده باشد.ولی مشرکان دو پاره سنگ بر صفا و مروه گذاشتند و داستانی خرافی برای آن تراشیدند و آن سنگها را میپرستیدند و به خاطر آنها میان دو کوه به دویدن میپرداختند؛و بنی اسراییل طواف میان دو کوه را به مناسبت آنکه مردمان جاهلیت دو بت بر روی دو کوه قرار داده بودند،وهمی بیش نمیدانستند،و آیهای در ابطال این تصور بدین صورت نازل شد:
« إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ -همانا صفا و مروه از شعائر الهی هستند.» شعیرة همان نماد است،زیرا راهنمای ایمان است و به مکان عبادت اطلاق میشود،همچون نماز و حج و نظایر آن.طبرسی(رض)در مجمع البیان
میگوید:هر نشانهای برای عبادت اعم از دعا یا نماز یا جز آن،مشعری است برای این عبادت الهی.
« فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمٰا -پس هر که حج خانه کند،یا عمره گزارد،باکی بر او نیست که بر آنها طواف کند،» /1 و میان آن دو بهگونهای دویدن بپردازد.
« وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً -و هر که از روی میل کار نیکی کند،» که هاجر چنین کرد و به سعی میان صفا و مروه پرداخت، « فَإِنَّ اللّٰهَ شٰاکِرٌ عَلِیمٌ -(بداند)که خدا سپاسگزار و دانا است.»
[159]
رسالت علم آن است که در زندگی آدمی خدمتگزار هدف او باشد،ولی اگر این علم در راه منافع خصوصی به کار افتد،وبالی بر اجتماع و وبالی بر دارندۀ آن خواهد شد،و چنین عالمی هر چه زودتر در برابر مردم و تاریخ کارش به رسوایی خواهد کشید و مردمان او را طرد خواهند کرد.
قصۀ صفا و مروه مثلی است برای آنچه علم میتواند از لحاظ گمراه کردن مردم انجام دهد،که آن را از یک رسم و شعیرۀ دینی به یک عمل حرام مبدل ساخت.
پس از این قصه و تا امروز علمای بدی را مییابیم که حقایق را از مردم پنهان نگاه میدارند و به امانت بزرگ علم خیانت میکنند.
« إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی الْکِتٰابِ -کسانی که نشانههای فروفرستادۀ ما را که در کتاب آشکار کردهایم و نیز راه و هدایت ما را پنهان میکنند.» کتاب،برای گروه معینی نازل نشد،بلکه راهنمای همۀ مردم است،و کسانی که تشریعات مفصل(بیّنات)یا ارزشهای خلاصه شدۀ(الهدی)آن را از مردم پنهان نگهمیدارند:
/1 « أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ -کسانی هستند که خدا و لعنت کنندگان آنان را لعنت میکنند.» [160]
و علمای سوء(بد)در برابر خود فرصتی برای بازگشت به رحمت خدا و بخشش مردم دارند،و آن پرداختن ایشان به سه کار است:
نخست:توبه است و اقرار کردن به خطاهای گذشته و آماده شدن برای جبران آنها.
دوم:اقدام عملی برای تصحیح آن خطاها و ترمیم و اصلاح آنها.
سوم:بیان همۀ حقایق،حتی آنها که مخالف با مصالح خودشان و قومشان است.
« إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ -جز آنان که بازگشتند و نیک شدند و این کار را آشکار کردند،پس توبۀ آنان را میپذیرم،و من توبهپذیر مهربانم.» زیان عالم سوء در اجتماع بسیار است،چه،گاه سبب منحرف شدن گروه پرشماری از مردم میشود،و لذا پذیرفته شدن توبۀ او دلیل بر آن است که خدا بسیار توبه پذیر و رحیم است،و گرنه توبۀ چنین مردی که سلاح علم را علیه مردم به کار انداخته است،آسان نیست.
[161]
بازگشت مرد علم فاسد به صلاح سخت دشوار است،چه به زودی در میان مردم به مجرم بودن شهرت پیدا میکند،در صورتی که سخت کوشیده است تا لباس قدیس بودن علمی را بر تن کند،و اگر توبه ناکرده از دنیا برود،کافر از دنیا رفته است و جزا و کیفری که خدا خواهد داد بسیار بدتر است:
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ -کسانی که کافر شدند و کافر مردند،لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر ایشان است.»
[162]
« خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ - جاودانه در آن میمانند و شکنجۀ آنان سبک نمیشود و مهلتی به ایشان داده نخواهد شد.» هرگز به اینان اعتنایی نمیشود،بلکه به شدیدترین صورت خواری و اهانت میبینند،و هرگز کسی به آنان نظر نمیکند، /1 بدان سبب که دین را در دنیا برای دستیابی به مقام و ریاست و جاه و جلال در میان مردم تحریف کردند و خداوند با خواری و ذلّت به آنان کیفر خواهد داد.
[163]
بر مسلمان واجب است که فرهنگ خود را از خدا یا آن کس که مأمور از جانب خدا است کسب کند،و توحید خالص همین است،و قرآن در این جا سبب این توحید(فرهنگی)را بیان میکند و میگوید:
« وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ -و خدای شما خدای یگانهای است که جز او خدایی نیست،و او بخشندۀ مهربان است.» و چون خدا یگانه است،فرمانبرداری از او و پیروی از فرستادهاش واجب است،و ما حق آن نداریم که برای خود کسانی را که بهگونهای در اجتماع آبرویی پیدا کردهاند انتخاب کنیم و به پیروی از اوامر آنان بپردازیم،و برای آنکه قرآن این اندیشه را به خوبی در جان ما جایگزین سازد،ما را به فطرتمان متوجه میسازد، و دستور میدهد که در آیات و نشانههای خدا در آسمان و زمین نگاه کنیم،و مخصوصا به یکی از آنها که منعکس کنندۀ رحمت گستردۀ پیوسته او است توجه داشته باشیم.
این آیات ما را به آن میخوانند که تنها به خدا توجه کنیم،و شریکان و نمایندگان تراشیده شدۀ برای او را به دور افکنیم،و این دعوت با فطرت استوار آدمی در دوست داشتن کسانی که در حق او نیکی کردهاند پیوستگی دارد،و آیا چه کس جز خدا این هدف احسان و نیکی را که در سراسر زندگی از آن برخوردار میشویم
در حق ما روا داشته است؟ [164]
« إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -در آفرینش آسمانها و زمین،» با این عظمت و شکوه و دقت، « وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ -و در پیاپی هم آمدن شب و روز،» و آیت رحمت و حکمت و قدرتی که در آن است، /1 « وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ -و در کشتی که دریا را میپیماید و به مردم سود میرساند،» از جابهجا کردن مردم و انتقال دادن کالاهای ایشان به همه جای زمین، « وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا -و در آبی که خدا از آسمان فروفرستاده و زمین را،پس از مرگ آن،با این آب زنده کرده،» و این که چگونه زندگی و جریان دنیا را به صورتی تنظیم کرده است که آب در آن بخار میشود و به صورت ابرهایی درمیآید که باد آنها را به هر جا که نیاز به آن است میبرد،و آب گوارایی از آن برای نوشیدن جانوران و مردمان و زمین فرومیریزد و به گونههای مختلف به مردمان سود میرساند، « وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ -و در آن هر گونه جنبنده را پراکنده ساخت،» که جان در تن دارد،از مورچۀ کوچک و کوچکتر از آن گرفته،تا فیل و بزرگتر از آن،و پرندگان و درندگان و ماهیان،و هر یک را به صورتی خاص روزی میرساند و از سودی برخوردار میدارد،که همۀ آنها برای هدفی معین آفریده شدهاند،و اسباب زندگی تا زمانی محدود بر ایشان آماده است، « وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ -و در گرداندن و جابهجا کردن بادها،و در ابری که میان آسمان و زمین مسخّر است،آیاتی است که برای گروهی که خرد خود را به کار اندازند.» اینان کسانی هستند که از نیروی خردی که خدا به ایشان ارزانی داشته است به صورت درست بهرهبرداری میکنند،و به میانجیگری این آیات به رحمت
گسترده و دایمی خدا مینگرند،و میدانند که تنها خدا شایستۀ دوست داشتن او و فرمانبرداری از فرمانهای او و سر به سجده نهادن در برابر او است،و تنها او و نه شریکان مجعول و ساختگی او است که باید همچون دوست و ولی و سرور پذیرفته شود.
[165]
کسانی که خرد خود را به کار نمیاندازند،با وجود داشتن آن،از وجود این خرد و عقل بهرهای عایدشان نمیشود؛اینان پروردگار خود را نمیشناسند،بدان سبب که با نظری جامد و متحجّر به جهان هستی مینگرند که از حدود ظواهر آن فراتر نمیرود،و هیچ ژرف نگری در دلالتهای این ظواهر ندارند.و لذا اینان یا اصلا ایمان ندارند و یا اگر ایمانی به خدا دارند بسیار سطحی است.
/1 « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ -و پارهای از مردم جز خدا کسان یا چیزهایی را به خدایی برمیگزینند و آنها را همچون خدا دوست میدارند.» برای نگرش جامدی که دارند،مثلا،به جای آنکه به پرستش و نیایش خدا برخیزند که خورشید را آفریده و به سیر آن نظم و ترتیب بخشیده،به نیایش و پرستش خود خورشید میپردازند.برای چه؟ برای آنکه تنها به ظاهر خورشید مینگرند بیآنکه از وجود آن به وجود خدا استدلال کنند؛و به همین گونه به اصحاب مال و مقام و علم نگاه میکنند بی آنکه در این اندیشه بیفتند که همۀ آنان بندگان خدایند،و آنکه این نعمتها را به آنان ارزانی داشته خدا است،و برای ایشان شایستهتر آن است که مستقیما با خدا ارتباط برقرار کنند و نه این که به جانهای خودشان اجازه دهند که به پرستش این میانجیهای نعمت الاهی بپردازند.
« وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ -و کسانی که ایمان آوردهاند،دوستی ایشان نسبت به خدا شدیدتر است.» و علی رغم پیدا شدن علاقهای میان ایشان و صاحبان مال و جاه و علم،به خود اجازۀ آن نمیدهند که بندۀ این کسان باشند،بلکه پیوسته مرتبط با خدا با
سختترین پیوستگی و ارتباط باقی میمانند.
« وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا -و اگر ستمکاران(روزی)را در برابر دیده آرند،» یعنی اگر کسانی که با پیروی از شرکای ساختگی خدا و برتر شمردن آنها از خدا به سبب مخالفت با اوامر خدا برای به دست آوردن خرسندی شریکان او از صاحبان شهوت و سلطه و دانش،حقیقت را ببینند،از گمراهی خود بازخواهند گشت، « إِذْ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعَذٰابِ - (درخواهند یافت)که همۀ نیرومندی از آن خدا است،و عذاب خدا سخت و شدید است.» [166]
این کسان که به جای خدا از آنان پیروی و اطاعت میشود،و با خدا همچون شرکایی در نظر گرفته میشوند، /1 این ناتوانان و خائنان،بیهیچ پروایی از یک محافظ درونی،حتی در برابر پیروان خود،از پیروان خود از آنان بیزاری نشان میدهند.
« إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا -در آن هنگام کسانی که از آنها پیروی میشد،از کسانی که پیرو آنان بودند،بیزاری نمودند،» و هم پیروان و هم کسانی که این پیروان از آنان پیروی میکردند، « وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ -عذاب را دیدند و هر سبب و پیوندی در میان ایشان بریده شد.» دیگر ریسمانی که به آن درآویزند و پناهگاهی که به آن پناه برند وجود نداشت.
[167]
« وَ قٰالَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً -در آن هنگام کسانی که پیرو بودند گفتند:اگر بازگشت به دست ما بود،» یعنی اگر میتوانستیم به زندگی دنیا بازگردیم، « فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا -از آنان به همانگونه که از ما بیزاری
جستند،بیزاری میجستیم.» این است پایان کار کسی که جز خدا شریکانی برای او میگیرد و آنان را همچون خدا دوست میدارد،و به جای فرمان خدا از ایشان فرمان میبرد.عاقبت این کار پشیمانی است،و گفتن این که کاش به دنیا بازمیگشتیم و پیروی از آنها را طرد میکردم،ولی هیهات که بازگشتن وجود ندارد.
« کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ -و چنین است که خدا کارهای ایشان را همچون حسرتهایی به ایشان مینماید و جلوهگر میسازد.» « وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ النّٰارِ -و آنان از آتش بیرون نتوانند آمد.» در امت اسلامی ناگزیر باید مراکز نیرو(انداد و شریکان خدا)از میان برود،و در یک خط /1 راست توجه به خدا صورتپذیر شود،و جز به فرمان خدا از کسی پیروی نکنند،و دوستی خدا برای هر کس پیش از دوستی دیگران،خواه نیرومند خواه ضعیف،بوده باشد.چنین اجتماعی اجتماع آزاد به کاملترین معنی کلمه است،و در درسهای آینده تفصیل این معنی خواهد آمد.
/1
یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (168) إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ اَلْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (169) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ (170) وَ مَثَلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ اَلَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ (171) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ اُشْکُرُوا لِلّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (172) إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ اَلْمَیْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اَللّٰهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (173) إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (174) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ اَلْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی اَلنّٰارِ (175) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ نَزَّلَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِی اَلْکِتٰابِ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (176) لَیْسَ اَلْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ اَلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلْکِتٰابِ وَ اَلنَّبِیِّینَ وَ آتَی اَلْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ وَ اَلسّٰائِلِینَ وَ فِی اَلرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَی اَلزَّکٰاةَ وَ اَلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ اَلصّٰابِرِینَ فِی اَلْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ حِینَ اَلْبَأْسِ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (177)
/1
/1
168[خطوات]
:جمع خطوة به معنی گام و قدم است.و
خطوات الشیطان یعنی آثار و جاهای پای او.
169[السوء]
:هر فعل زشت در نظر عقل یا شرع،و قبیح و زشت را بدان سبب سوء گویند که عاقبت بد دارد.
[الفحشاء]
:فاحشة و قبیحة و سیئة همچون یکدیگرند؛و هر چه از حد بگذرد فاحش است،و هر چه موافق حق نباشد فاحشه است.
170[الفینا]
:یعنی به آن برخوردیم و آن را یافتیم.
171[ینعق]
:بانگ زدن و درماندن.
173[أهلّ]
:اهلال در ذبح کردن به معنی بلند گفتن بسم اللّٰه الرحمن الرحیم است؛مشرکان در این مورد نام بتان را به زبان میآوردند و مسلمانان نام خدا را.
[اضطر]
:اضطرار،هر کاری است که بر هر کس وارد شود،نمیتواند از آن جلوگیری کند،همچون گرسنه شدن در آدمی.
177[البر]
:مهربانی و احسان و صدق و ایمان و تقوی،و ریشۀ آن،گستردگی است و برّ به معنی بیابان از آن است.
[المسکین]
:آن کس که مالی ندارد؛درویش.
[الفقیر]
:آنکه مال به اندازۀ کافی ندارد.
[ابن السبیل]
:آنکه در سفر محتاج شده و به او میتوان از زکات سهمی داد.و به قولی به معنی مهمان است.
[الرقاب]
:جمع رقبه به معنی ریشۀ گردن است و از همۀ بدن با این کلمه تعبیر میکنند،همچون«فتحریر رقبة» یعنی آزاد کردن یک بنده.
[البأساء]
:بؤس به معنی فقر است.
[الضراء]
:در درون خوشی است.
/1
جامعۀ آزادی،جامعۀ پیشرفت و رفاه است،و قرآن حکیم میان آزاد شدن از پیروی شیاطین ثروت و سلطه و دین،و بهرهمندی کامل از نعمتهای پاکیزه زندگی ارتباطی برقرار میکند.
این شیاطین،روزیهای پاکیزه را بر مردم حرام میکنند،و این یا از نادانی آنان سرچشمه میگیرد و یا از این که میخواهند آنها را مخصوص خود قرار دهند،و یا بدان سبب است که میخواهند مردمان ضعیف و مغلوب بمانند،ولی خدا همۀ چیزها را برای ما آفریده،و بر ما است که برای دست یافتن به آنها تلاش کنیم و موانع را از سر راه خود برداریم.
آیۀ نخستین به صراحت مردم را به بهرهمند شدن از آنچه در زمین است دعوت میکند،و این خود دعوتی ضمنی برای شکستن سدهای عبودیت است که در قرآن به فرمان شیطانی مربوط میشود که مردمان را به کارهای بد و زشت فرمان میدهد،و در آیات بعدی دو مثل از فرمانبرداری از شیطان میآید که نخستین آنها پیروی از /1 پدران و نیاکان است،و دومی پیروی از مردان دینی است که کتاب خدا را تحریف میکنند،و در آیۀ اخیر قرآن از آن نگرش قشری سخن میگوید که این دسته از علمای باطل به آن سفارش میکنند و از این طریق دین را از روح و نور و راهنمایی آن تهی میسازند.
امت اسلامی در زمان حاضر از آن عقب ماندگی رنج میبرد که در حقیقت،چیزی جز صورت سادهای از عدم بهرهمندی از نعمتهای خدا نیست،و این
خود به سبب آداب و عادات کهنه و طرز تصورهای نادرست در تفسیر دین پیدا شده است.امت ما باید پیش برود تا از نعمتهای خدا بهرهمند شود،و موانع برخاسته از آداب و رسومی را که به نام دین خوانده میشود و بیش از آنچه تصور شود از دین به دور است،از سر راه خود در این پیشرفت بردارد.
[168]
پیش از هر چیز لازم است برای آزادی هدفی عالی در نظر بگیریم.
آن آزادی اجتماعی که مخصوص اسلام است و آیههای درس سابق ما را به آن دعوت کرد(یعنی طرد کردن شرکای خدا)هدفی دارد که عبارت از متنعم شدن به نعمتهای الاهی است،و خدا با وضوح و صراحت کامل همۀ مردم را از مؤمن و کافر میخواند و میگوید:
« یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی الْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً -ای مردم!از آنچه در زمین حلال و پاکیزه است بخورید.» و بدین گونه اصل را در چیزها حلال بودن میداند تا زمانی که ثابت شود حلال نیست و حرام است و تعبیر با (مِمّٰا فِی الْأَرْضِ) تعبیری است که دلالت بر مطلق بودن میکند،و همین است که نظر مثبت قرآن را در زندگی منعکس میسازد.
خدا چنان میخواهد که ما از زندگی بهرهمند شویم،ولی شیطان ما را از این بهرهمندی بازمیدارد،و میان انسان و نعمتهای خدا سدها و موانعی پدید میآورد،و بر انسان واجب است که پیروی شیطان نکنند و در برابر او مقاومت نشان دهد.به همین گونه است کار دیگر شیطان که آراستن هدفهای پلید و اسراف و آزمندی است و همۀ آنها مانعی برای بهرهمندی کامل و سالم از خیرات و نیکیهای زمین به شمار میرود.
« وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ -و در پی شیطان گام مگذارید که او دشمن آشکار شما است.» /1 او نمیخواهد که شما از نعمتهای زندگی بهرهمند شوید،پس چرا از او
پیروی میکنید؟کسانی که از کشت زمین به این دلیل که متعلّق به فلانی است جلوگیری میکنند،و کسانی که بازرگانی را از رونق میاندازند و موانعی بر سر راه خدا قرار میدهند،دشمنان انسانند،و آن کسان که مانع آبادانی زمین میشوند دشمن انسانند،و بر انسان لازم است که از دشمنان خود تبعیت نکند.
[169]
و در هنگام گسترش یافتن قوانین و رسومی که شیطان آنها را وضع میکند،مشاهده میکنیم که آنها به سه دسته تقسیم میشوند؛بعضی از آنها(قوانین سوء)از بهرهگیری از زندگی ممانعت به عمل میآورند،همچون بیشتر قوانین بازرگانی و کشاورزی جدید که برای جلوگیری از فعالیت مردم وضع میشود و مقصود از آنها برقرار ماندن تسلط مراکز قدرت(شیاطین زمین)بر مقدرات مردم است،و همچون مثال سادهای از آن این که رؤسای عشایر که نیرومند شده بودند، قسمتی از اراضی محل چریدن دامها را به نام قرة برای خود اختصاص میدادند و چراندن گوسفندان مردم قبیله و ایل را از آن منع میکردند،سپس این عمل تغییر شکل یافت و این زمینها به نزدیکترین کسان به پادشاهان اختصاص یافت(تیولهای سلطنتی)،و از آن پس عنوان اراضی خالصۀ سلطنتی پیدا کرد و سرانجام به صورت املاک خصوصی سرمایهداران بزرگ و همانند ایشان به ثبت رسید.
چنان که مشاهده میشود،همۀ این قوانین از کشت زمین جلوگیری میکند و بنا بر این عموم مردم از بهرهبرداری از محصول زمین محروم میمانند؛و پرسشی که پیش میآید این است که چگونه این شیاطین توانستند مردم را از چیزی که خدا بهرهبرداری از آن را حلال ساخته است منع کنند؟ پاسخ:این کار را در زیر سایۀ قوانین یا عرفها یا عادتهای باطل و نادرست انجام دادند،و بنا بر این ایمان مردم و پیروی ایشان از این قوانین رسمی یا عرفی یا سنّتی سبب غیر مستقیم برای بیبهره ماندن ایشان بوده است و از این جا به فکر شیطان و نظامهای ستمگرانۀ آن میافتیم.
/1 و«سوء بد»به«فحشاء ناحق»تحوّل پیدا میکند،بدان سبب که سلطه و قدرت و ثروت را در دست گروهی از مردم متمرکز میسازد که از آن برای ستم کردن بر مردم بهرهگیری میکنند.
و فحشاء لباس دین بر تن میکند،و این کار به دستیاری سودپرستان (استثمارگران)با بعضی از کسانی که به نام(مردان دین)کلام خدا را تحریف میکنند و کتاب خدا پنهان مانده و نافهمیده باقی میگذارند صورت میگیرد.
« إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ - (شیطان)به شما فرمان میدهد که بد باشید و کار زشت کنید،و دربارۀ خدا چیزهایی گویید که به آنها آگاهی ندارید.» یکی از مظاهر«سوء»نظامهای باطل است،و همچون آشکارترین مظهر «فحشاء»یعنی ظلم و ستمگری اجتماعی،نتیجهای از این نظامها و مقررات همراه با تأیید دینی آنها حاصل میشود.
[170]
و نمونۀ دیگر از این سنتها و قوانین شیطانی پیروی از پدران و نیاکان منحرف است.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ -و چون به آنان گفته شد که از آنچه خدا فروفرستاده است پیروی کنید،» که آسایش همگان و آزاد شدن نیروها و سودمندی از نعمتهای زندگی در آن است، « قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا -گفتند:نه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتهایم پیروی میکنیم،» یعنی آنچه در زندگی خود به آن خو گرفتهایم.
« أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ -اگر پدران ایشان چیزی نمیدانستند و راه به جایی نمیبردند(باز هم از ایشان پیروی میکردند؟)»
[171]
و مثل اینان مثل طوطی است که هر چه را دیگری بگوید،بیآن که چیزی از آن بفهمد،تکرار میکند.اینان قدرت اندیشیدن و استقلال فکری و فرهنگی را از دست دادهاند:
/1 « وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً -و مثل کسانی که کافر شدند همچون مثل کسی است که بانگ بر کسی میزند که جز آواز و صدایی مبهم چیزی نمیشنود.» و این گونه کسان در واقع، « صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ -کر و گنگ و کورند و چیزی نمیفهمند.» زیرا فایدۀ گوش و زبان و چشم،شناخت است و اگر شناختی نباشد احساسی نخواهد بود.
این یک مثل بود از مردمی که از استقلال بهرهای ندارند،و از پرستش کسانی جز خدای یگانه هنوز آزاد نشدهاند،و در نتیجه از موهبت عقلی که خدا به ایشان ارزانی داشته بهرهای نمیبرند.
[172]
و مثل دیگری که قرآن میزند،از واقعیت پیروی از مردان دین تحریف کنندۀ کلام خدا است،و آنان نیز صورت دیگری از واپسماندگی اجتماعی محسوب میشوند که نظامهای فاسد را تأیید میکنند؛و پیش از آنکه قرآن این مثل را بزند،بازمیگردد و ما را به بهرهمندی از نعمتهای خدا فرمان میدهد:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،از پاکیزههایی که روزی شما کردهایم بخورید.» و باشد که خطاب این مرتبه تنها متوجّه مؤمنان است،در صورتی که در آیۀ پیشین جنبۀ عام داشت، /1 و ممکن است هدف کوبیدن و طرد این طرز تفکر بوده باشد که دین عقب ماندگی و ارتجاع و دوری گزیدن از چیزهای پاکیزه است،که عمل مردان و متولیان دین تحریف کننده چنین بوده است،و میخواسته است عکس آن را به اثبات برساند و بگوید که دین به پیشرفت و تکامل و بهرهمند شدن از
طیبات فرمان میدهد.
« وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ -و سپاسگزار خدا باشید،» بر این نعمتها،و این شکرگزاری را با بزرگداشت این نعمتها و احترام گذاشتن به آنها نشان دهید، « إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ -اگر او را میپرستید.» [173]
و برای هر نعمت که خدا به شما ارزانی داشته،بدون علم،نگویید که آن حرام است.
« إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ -مردار و خون و گوشت خوک و آنچه را که به نام جز خدا ذبح شده،بر شما حرام کرده است.» و با وجود حرام بودن اینها،گاه در اوضاع و احوال خاص حلال میشود:
« فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -ولی آن که ناچار باشد و ستم نکند و اندازه نگاه دارد،(از اینها بخورد که)گناهی بر او نیست،و خدا آمرزندۀ مهربان است.» هر کس که با امتناع از خوردن این خوراکیهای حرام دچار زیان فراوان شود، در این صورت با خوردن آنها گناهی مرتکب نشده است،به شرط این که:در جان خود معتقد به حرام بودن آنها باشد و خوردن آن را دوست ندارد،به شرط آنکه:
خوردن از حدود اضطرار و ناچاری تجاوز نکند و تنها آن اندازه بخورد که گرفتار زیان بزرگ نشود.
[174]
اینها محرمات دین مربوط به خوردن بود...حال ببینید که یهودیان چگونه آن را گسترش دادند و همه چیز را مشمول این حرمت ساختند،و سپس حکم خدا را دربارۀ خوردن ستمگرانه و برای پیروی از مصالح خود پنهان نگاه داشتند.
« إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً
أُولٰئِکَ مٰا /1 یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ
-کسانی که آنچه را خدا در کتاب فرستاده پنهان میکنند و آن را به بهایی اندک میفروشند،در شکم خود جز آتش چیزی نمیخورند.» چه به زودی فردا(پس از مرگ یا حتی پیش از آن)بر ایشان مکشوف خواهد شد که لقمههای اندکی که خوردهاند به صورت آتشی افروخته درآمده،و این بدان سبب است که کارهای بد پس از مرگ حالت تجسّم پیدا میکند.
« وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -و خداوند روز قیامت با ایشان سخن نگوید،» که این مایۀ تحقیر و خوار شدن ایشان است،و آنان کسانی بودند که خوردن چیزهای پاکیزه را برای تأیید صاحبان قدرت حرام کردند تا به جاه و مقامی برسند،و اکنون هرگز جاه و مقامی در نزد خدا ندارند.
« وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ -و پاکشان نمیکند.» علی رغم آنکه خود را از مردان خدا گمان میکردند،و چندان تزکیۀ نفس میکردند که مردم آنان را نزدیکترین مردم به خدا در نظر میگرفتند،در برابر خدا هیچ مقامی ندارند، « وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و برای ایشان عذابی دردناک است.» هم در دنیا هم در آخرت؛آیا این عذاب برای چیست؟ [175]
این همه عقوبتها کیفر اعمالشان و سبب آن آشکار است:
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ -اینان آن کسانند که هدایت را دادند و در برابر آن گمراهی خریدند.» هدایت و راهیابی را در مقابل بعضی از بهرههای مادی از دست دادند،و همین سبب گمراهی ایشان از حق و گرفتار شدنشان به مهلکهها شد.
/1 « وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ -و آمرزش را دادند و عذاب را خریدند؛چه بسیار بر آتش شکیبایند!» که آن را پس از عالم شدن به دین برای جانهای خود خریدند.
[176]
این گونه علمای دین دو علامت دارند:
علامت اوّل:آنان چندان کتاب را تحریف کردند که با مصالح آن توافق پیدا کرد،و چون مصالح و منافع ایشان با یکدیگر متفاوت بود،و هر گروه کتاب را بنا بر مصلحت خود تفسیر میکرد،در خود کتاب با یکدیگر اختلاف پیدا کردند،و بدین گونه کتاب خدا که راهی برای رسیدن به توحید و یگانگی بود وسیلۀ جدایی و اختلاف کلمه شد؛کتاب حق بود و در نزد ایشان کتاب هوای نفس شد.
« ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ نَزَّلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ -این بدان جهت است که خدا کتاب را به حق فرو فرستاد.» و بر مردمان واجب کرد که چیزها و اشخاص را به آن بسنجند و اهواء خود را بر وفق اصول و مبادی آن محدود کنند،اما علمای منحرف مردم را از کتاب گمراه کردند و در آن به اختلاف افتادند.
« وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتٰابِ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ -و کسانی که در کتاب اختلاف کردند سخت از یکدیگر جدا و گسستهاند.» آنان نسبت به حق سرکشی و تمرد کردند.خداوند متعال به این گمراهان و گمراه کنندگان اهل کتاب سختترین عذاب را وعده داده است؛برای چه؟ برای آنکه ایشان بهترین چیزی را که مردم مالک آن بودند ربودند؛ایمان و هدایت و عقل مردم را ربودند و آنان را روانۀ دوزخ کردند،و این همه برای رسیدن به بعضی از منافع مادّی بود؛بر امت واجب است که از خواب غفلت بیدار شود و این دزدان را بشناسد و دستهای ایشان را قطع کند و به عقل و هدایت خداداد خود بازگردد.
/1
[177]
علامت دوم:نظر قشری به دین داشتن است و ژرف شدن این قشریگری و ستبر شدن امور قشری تا آن حد که قضایای اساسی را خود پنهان کند.
سبب این امر از یک سو اختلافات خانوادگی است،و از سوی دیگر،
فروگذاشتن واجبات اساسی و پرداختن کامل به قضایای دست دوم و قشری.خدای تعالی میگوید:
« لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ -نیکی آن نیست که روهای خود را به سوی خاور و باختر بگردانید،» تا حدی که دربارۀ قبله با یکدیگر اختلاف پیدا کنید و این اختلاف بسیار بزرگ شود، « وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ -بلکه نیکی کسی را است که به خدا و روز دیگر و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آرد،و مال خود را-به دوستی او-به خویشاوندان و یتیمان و درویشان و در راه ماندگان و سائلان و برای آزاد کردن گرفتاران و بردگان بخشد.» این محرومان کسانی هستند که میبایستی رسالت آسمانی و حاملان رسالت به آنها توجه کنند،نه تنها سلاطین و بزرگان و صاحبدولتان.
« وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ -و نماز را برپا دارد،و زکات دهد،و چون پیمانی بندد بر آن بایستد؛و شکیبایان در سختی فقر و سختی بیماری و در /1 هنگام کارزار.» « أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ -اینان آن کسانند که راست میگویند و اینان پرهیزگارانند.» /1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِصٰاصُ فِی اَلْقَتْلیٰ اَلْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ اَلْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ اَلْأُنْثیٰ بِالْأُنْثیٰ فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسٰانٍ ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اِعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (178) وَ لَکُمْ فِی اَلْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (179) کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ اَلْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً اَلْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُتَّقِینَ (180) فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (181) فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (182)
/1
178[کتب]
:واجب شد؛و اصل معنی کتابت دلالت خط بر معنی است،و به همین سبب آنچه نیز دلالت بر وجوب میکند به همین نام خوانده شده.
[القصاص]
:و المقاصة و المعاوضة و المبادلة از نظایرند؛«قص الاثر»یعنی رد پا را خرده خرده دنبال کرد؛و گفتهاند بدین معنی است که در حق دومی همان کار صورت بگیرد که او نسبت به اولی انجام داده بود، البته با مراعات یکسانی.
[الحر]
:آزاد،نقیض عبد(بنده)است؛و حر از هر چیز شریفترین آن است.
[عفی]
:عفو به معنی ترک است و«عفت الدار»یعنی خانه به حال خود رها شد تا اثر آن از میان رفت.و عفو از گناه ترک کردن کیفر آن است،و گفتهاند که معنی عفو
در این جا به معنی ترک قصاص به سبب گرفتن دیه از برادر او است.
[اداء]
:رساندن آنچه مورد نظر است،همچون در ادای دین و ادای امانت.
179[الالباب]
:عقلها،مفرد آن لبّ،مأخوذ از لبّ النخلة به معنی مغز و بهترین قسمت آن است.
180[بالمعروف]
:معروف به معنی عدل و دادگری است که انکار آن جایز نیست و ستمی در آن نمیرود.
[حضر]
:حضور به معنی وجود یافتن چیزی به صورتی است که قابل ادراک باشد.
[حقّا]
:حق،عبارت از فعلی است که انکار آن روا نیست؛و گفتهاند چیزی است که صحت آن به قول یا فعل یا اعتقاد شناخته شده باشد.
182[جنفا]
:جنف به معنی جور و ستم است که انحراف از حق است،و گفتهاند که آن به معنی میل و انحراف در کلام و در همۀ امور است،و جنف همچون حیف به معنی ظلم است،جز این که حیف مخصوص حکم است و جنف جنبۀ عام دارد.
/1
پس از سخن گفتن از قسمتهایی از شخصیت امت اسلامی،این آیات و
آیاتی که پس از آن خواهد آمد،از مجموعهای از واجبات امت و آداب دینی آن بحث میکند.و سخن از قصاص آغاز میشود که یک واجب اجتماعی است و به پاسداری از حرمت جان آدمی بستگی دارد.سپس از وصیت همچون واجبی اجتماعی سخن میگوید که به حرمت و احترام مال وابسته است.چه مال چیزی جز تلاش انباشتۀ انسان نیست،و آن کس که به مال تجاوز میکند،حتی اگر این کار پس از مرگ صاحب مال هم صورت بگیرد،زندگی و تلاشهای صاحب آن را از میان برده است.
سپس قرآن از روزه و جهاد و حج به عنوان واجبات دینی اجتماعی سخن میگوید،ولی این سؤال باقی میماند که:سبب قرار دادن قصاص و وصیت در ردیف روزه و جهاد و حج چه بوده است.
پاسخ:قصاص و وصیت از واجباتی اجتماعی است که همۀ افراد امت به انجام دادن آن مکلفند، /1 و از این لحاظ به روزه و جهاد و حج شباهت دارند.و از سوی دیگر،یکی از هدفهای جامعۀ اسلامی در وضع شعائر و واجبات پاسداری از زندگی و اموال مردم است،پس لازم بوده است که قرآن پیشاپیش از آنها سخن بگوید.
[178]
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصٰاصُ فِی الْقَتْلیٰ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثیٰ بِالْأُنْثیٰ -ای کسانی که ایمان آوردهاید، در مورد کشتگان بر شما قصاص نوشته شد:آزاد به آزاد و بنده به بنده و زن به زن.» این حکمی است که بر امت واجب شده و بر هر یک از افراد آن عملی کردن این حکم ضروری است،ولی این حقی است که صاحب خون آن را مطالبه میکند و باید امت این حق او را بگیرد و به او بدهد،ولی اگر صاحب خون چشم بپوشد،آزاد است.
« فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَیْهِ
بِإِحْسٰانٍ
-پس هر که چیزی از خون برادرش را به او ببخشند،باید(صاحب خون)از راه نیک پیروی کند و(دیه دهنده)به نیکی و خوشی بپردازد.» خدای متعال در پیرامون مقررات شرعی خود اثری از احساس و عاطفه بر جای میگذارد تا روش عمل چنان سخت نباشد که با اوضاع و احوالی خاص سازگاری پیدا نکند.در این جا به صاحب خون حق میدهد که از قصاص چشم بپوشد تا صاحب خون و شخص قاتل به صورت برادران یکدیگر درآیند.و بر قاتل است که این برادری تازه را به نیکی و احسان مراعات کند،یعنی واجب است که جنایت به صورت عامل اصلاحی در زندگی شخص جانی درآید،و بدین صورت وی صاحب معروف میشود و باید دیه را بنا بر آنچه متعارف است بپردازد،و نیز صاحب احسانی شود که برای خوشحال کردن کسان شخص مقتول به هر وسیلۀ ممکن متمسک شود.
« ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ -این سبک کردن(رنجی)از جانب پروردگار شما و بخششی از او است.» اسلام،دین قانون و در عین حال دین رحمت است.قانون معین دارد،ولی همراه با پشتوانهای از رحمت است که در اوضاع و احوال خاص از سختی قانون میکاهد.این رحمت بدان سبب وضع شده است که شخص جانی بر اثر آن به انسان صالحی در اجتماع مبدل شود،ولی اگر این رحمت نسبت /1 به او چنان باشد که وی را بر دنبال کردن کارهای جنایی خویش تشویق کند،البته لازم است اجتماع با او به صورت قاطع عمل کند.
« فَمَنِ اعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و هر کس پس از این تجاوز و تعدی کند،برای او عذابی دردناک است.» [179]
قصاص برای چیست؟برای چه به زندگی کسی خاتمه میدهیم که به زندگی شخص دیگری پایان داده است؟آیا این زندگی دوم مثل زندگی اول محترم نیست؟ البتّه محترم است،ولی ما به این یا آن زندگی به آن اندازه توجه نداریم که
به زندگی جامعه به صورت کلی آن و ضرورت پاسداری از همۀ آن توجه داریم،و با این گونه نظر داشتن ضرورت حیاتی قصاص آشکار میشود.
« وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ -و برای شما،ای خردمندان،در قصاص زندگی است.» چه دیوار بلندی بر گرد همۀ زندگی اجتماعی میکشد و نطفۀ جریمه را در گهوارۀ آن میکشد و نمیگذارد چندان نمو کند که بتواند کار زشت خود را انجام دهد،از آن رو که کیفر شدید و قطعی است،و اگر اصل قصاص لغو شد،ممکن است کارهای قتل دفاعی در میان امت توسعه پیدا کند،چه هر فرد چنان احساس میکند که در معرض کشته شدن پیش از دشمنان خود قرار دارد و بنا بر این به کشتن آنان مبادرت میکند،و بدین گونه جریمه بدون وجود دلیلی جز یک ترس باطل شایع میشود.به همین سبب قرآن در فلسفۀ قصاص و هدف از تشریع آن میگوید:
« لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ -باشد که بترسید و پرهیزگار شوید.» یعنی هدف از آن ایجاد بازدارندهای از جریمه در اجتماع است که به سبب آن مردم از مرتکب شدن آن پرهیز میکنند.
[180]
و به مناسبت گفتگو از حرمت نفس و قصاص که به مرگ منتهی میشود،قرآن از وصیت به این اعتبار سخن میگوید که حق خود را در اموالش، حتی پس از مرگ،تثبیت میکند، /1 و بنا بر این بالطبع این حق در هنگام زنده بودن مستحکمتر میشود،و وصیت کردن بر صاحبان ثروت لازم است و شایسته چنان است که سفارش خویشاوندان خود را در وصیتنامه فراموش نکنند.
« کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ -بر شما نوشته شد که چون کسی از شما را مرگ نزدیک شود-اگر مالی دارد-برای پدر و مادر و خویشاوندان به شایستگی و نیکی وصیت کند،و این بر پرهیزگاران حقّ و شایسته
است.» این وصیت حقی ثابت بر پرهیزگاران است تا حق پدر و مادر و خویشاوندان خود را ضایع نکنند،و قرآن از آن روی پیرامون وصیت برای فرزندان سخنی نگفته است که آنان نسل بالا رونده و وارث طبیعی پدرانند،ولی شایسته است که پدر برای پسر نیازمند به محبتی زاید بر دیگران نیز وصیت کند،و این گونه وصیتها از ثلث اموال شخص مرده پرداخته میشود و در حدیث شریف چنین آمده است بنا بر آنچه در مجمع البیان(ج 1،ص 267)آمده که اصحاب ما از ابو جعفر علیه السلام پرسیدند که آیا برای وارث هم میشود وصیت کرد و او گفت آری و همین آیه را تلاوت کرد.
[181]
وصیت حق است بر پرهیزگاران،ولی اجرا کردن وصیت حقی بر گردن مردم است،و انسان نباید از ترس روان نشدن وصیت از وصیت کردن خودداری کند،چه اجرا کردن وصیت نخست وظیفۀ وصی و سپس وظیفۀ اجتماع است،و شخص وصیت کننده مسئولیتی در قبال آن ندارد.
« فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مٰا سَمِعَهُ فَإِنَّمٰا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ -پس اگر بعد از شنیدن وصیت آن را تغییر دهند،گناه آن به گردن کسانی است که آن را تبدیل میکنند.» یعنی کسی که وصیت را عوض میکند و شرکای او که به این تبدیل رضایت میدهند و از آن جلوگیری نمیکنند.
« إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خدا شنوا و دانا است،» و از وصیت و کسی که آن را عوض کرده آگاه است.
[182]
« فَمَنْ خٰافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً -پس اگر کسی بیم آن داشته باشد که وصیت کننده(در حق وارثان)ستمگری یا گناه کند،» چه این ستم عمدی یا غیر عمدی باشد-بنا بر آنچه در مجمع البیان(ج 1، /1 ص 269)آمده،جنف جور و انحراف از حق است و سپس چنین نوشته است:اثم بدان معنی است که انحراف از حق به صورت عمدی بوده باشد،و جنف در صورتی
است که این انحراف غیر عمدی و نادانسته صورت گرفته باشد،و این معنی گفتۀ ابن عباس و حسن است،و این از ابو جعفر(ع)است.و نیز گفت:جنف عبارت از این است که برای غیر خویشاوندان وصیت کند،و بیشتر مفسران بر آن افزودهاند که این از ابو جعفر و ابو عبد اللّٰه علیهما السلام روایت شده است.
« فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و میان آنان آشتی برقرار کند،گناهی بر وی نیست،و خداوند آمرزنده و مهربان است.» این بدان سبب است که خداوند متعال کسی را که،همچون وصیت کننده،به اشتباه خطایی کرده باشد،چون از خطای خود بازگردد خواهد بخشید.
این مسئولیت اجتماع در مسئلۀ وصیت است که مراقب شخص وصیت کننده باشد و نگذارد در حق فرزندان خود ظلم کند یا زیانی به آنان برساند، همچون آنکه با داشتن فرزندان ناتوان تنها خانهای را که دارد برای مرد بیگانهای وصیت کند که به فروختن خانه و بدبختی فرزندانش میانجامد،و در چنین مورد است که اجتماع برای اصلاح وصیت دخالت میکند.
در حدیث شریف مأثور از امام محمد باقر علیه السلام در معنی این آیۀ کریمه چنین آمده است:
«من عدل فی وصیته کان کمن تصدق بها فی خیانة،و من جار فی وصیته لقی اللّٰه-عز و جل-یوم القیامة و هو عنه معرض» (1)هر که در وصیت خود منحرف شود همچون کسی است که آن را در راه خیانتی مصرف کرده است،و هر که در وصیت خود ستم کند،خدا را در قیامت به حالتی ملاقات میکند که از او اعراض میکند.
1) 16) -تفسیر نمونه،ج 1،ص 621.
/1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (183) أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ وَ عَلَی اَلَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعٰامُ مِسْکِینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184) شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ اَلْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدیٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ اَلشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کٰانَ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا اَلْعِدَّةَ وَ لِتُکَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (185) وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (186) أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ اَلصِّیٰامِ اَلرَّفَثُ إِلیٰ نِسٰائِکُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفٰا عَنْکُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ اِبْتَغُوا مٰا کَتَبَ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ اَلْخَیْطُ اَلْأَبْیَضُ مِنَ اَلْخَیْطِ اَلْأَسْوَدِ مِنَ اَلْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا اَلصِّیٰامَ إِلَی اَللَّیْلِ وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاکِفُونَ فِی اَلْمَسٰاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (187) وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَی اَلْحُکّٰامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188) یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوٰاقِیتُ لِلنّٰاسِ وَ اَلْحَجِّ وَ لَیْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰکِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقیٰ وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (189)
/1
/1
183[الصیام]
:در لغت،امساک و خودداری است.و صحت و سکوت را از آن روی صوم میگویند که خودداری از سخن گفتن است،و در شرع عبارت از خودداری و امساک از چیزهایی خاص بر وجهی خاص و بر صفاتی مخصوص و در زمانی خاص است.
184[سفر]
:اصل آن از سفر به معنی آشکار شدن است.
[عدة]
:از عدّ به معنی شمردن و در این جا به معنی معدود است.
[یطیقونه]
:طوق به معنی طاقت یعنی قوت است،و اطاق الشیء یعنی توانایی آن چیز را داشت.
187[الرفث]
:جماع است.
[لباس]
:جامهای است که بدن را میپوشاند،و در
زبان عربی زن«لباس»و«إزار»نامیده میشود.
[تختانون]
:از اختیان به معنی خیانت کردن است.و «خائنة الأعین»دزدیده نظر کردن به چیزی است که حلال نباشد.و اصل معنی ممانعت از حق است.
[باشروهن]
:مباشره چسباندن بشره به بشره است یعنی پوست به پوست،و بنا بر این به معنی انجام عمل جنسی است.
[الخیط الأبیض]
:سپیدۀ صبح است و الخیط الاسود تاریکی شب.
/1
جامعۀ اسلامی جامعهای ملتزم و مسئول است،و نظامها و قوانین در آن به نیروی محرکی درونی اجرا میشود که قرآن آن را به نام«تقوی»میخواند،و این عامل بازدارنده با ایمان به خدا در انسان آفریده میشود،و گروهی از واجبات،و در طلیعۀ آنها روزه،سبب رشد و تقویت آن است.
به مناسبت بحث دربارۀ شخصیّت امت،در این آیات از روزه به عنوان برترین بازدارندۀ نفسی امت در پاسداری از حدود اجتماع و مراعات قوانین آن سخن میگوید.
در آغاز قرآن از فلسفۀ روزه سخن میگوید،و سپس به بیان دستهای از احکام آن میپردازد،و آن گاه از اهمیت ماه رمضان بحث میکند.و به همین مناسبت سخن از دعا به میان میآید و در پایان به احکام روزه و محرّمات اساسی در
هنگام روزهداری بازمیگردد.
در قرآن پیش و پس از سخن گفتن از حرمت مال از روزه سخن به میان آمده است(آیات 183-188)،و چنان مینماید که گویی یکی از هدفهای روزه تحقق یافتن نهی کنندهای درونی است /1 که از حرمتهای اجتماعی و آشکارترین آنها مال پاسداری میکند.
روزه رفتار فرد را در برابر اجتماع تعدیل میکند،تا نسبت به آن تعدّی و تجاوز روا ندارد،و به همین مناسبت قرآن از حرمت و احترام مسکن سخن میگوید و بر مردم بالا رفتن از دیوارها و از پشت وارد خانهها شدن را حرام میشمارد.
[183]
روزه داشتن در رسالتهای پیش از اسلام یک واجب دینی بود.و هنگامی که خدا آن را بر ما واجب میکند،برای هدفی بزرگ است که به ما سود فراوان میرساند.رفتار ما را درست میکند و نفسها و جانهای ما را بر تقوی و پرهیزگاری پرورش میدهد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ -ای کسانی که ایمان آوردید،روزه بر شما واجب است به همانگونه که بر کسانی پیش از شما واجب بود،باشد که پرهیزگار شوید.» هدف از روزه پرهیزگاری و هدف از بسیاری از شعایر دینی نیز همین پرهیزگاری است(که قرآن در بسیاری از آیات به آن اشاره کرده است)؛ولی تقوی یا پرهیزگاری چیست؟ شاید کلمهای که اکنون در ادبیات معاصر بیشتر به جای کلمه تقوی و نزدیک به معنای آن به کار میبریم،کلمۀ«التزام»یا«تعهّد»بوده باشد،ولی آنچه از کلمۀ تقوی به ذهن ما القا میشود از این کلمات برتر و بیشتر است.دلالت بر ملتزم بودن به ترس از عقاب و کیفر دارد،و عمل به چیزی برای«اتقاء»یعنی
ترسیدن و پرهیز کردن از شرّی معین و در نتیجه قرار دادن عمل همچون وسیلهای برای پرهیز از مهلکه.
پس تقوی التزام و تعهد دانسته و فرض شدۀ انسان است برای جلوگیری از زیانهایی که اگر ترک تعهد کند به او خواهد رسید،و آفریده شدن این حالت در جان و نفس،جز پس از انجام گرفتن رشتهای از آداب و شعایر صورت اتمام پیدا نخواهد کرد که روزه یکی از آنها است،بدان سبب که انسان را برای دوری گزیدن از شوتهایش با مراقبتی درونی تمرین میدهد، /1 و از این راه موهبت عزم و اراده در او رشد میکند،چه اراده همچون هر نعمت دیگر،هر چه بیشتر مورد تمرین و بهرهبرداری قرار گیرد،رشد و تکامل زیادتر پیدا میکند.روزهدار ارادۀ خود را،هر وقت نیاز باشد به کار میاندازد،و اگر نیازمندی به خوراک یا ارتباط جنسی او را در جایی که نباید اجابت شود بخواند،با این نیروی اراده آن را طرد میکند.
بسیاری از مردم چنان دوست دارند که صالح و مؤمن متعهد باشند و شاید به زبان هم اشارهای به این میل درونی خود نکنند،ولی گروه اندکی از ایشان در رسیدن به مقصود خود موفق میشوند،و اینان کسانی هستند که ارادۀ قوی دارند،و بر انسان لازم است که ارادۀ خود را تمرین دهد و تقویت کند تا بتواند به وسیلۀ آن بر فشارهای شهوات پیروز شود،و روزه یکی از وسایل تربیت و تمرین اراده است.
[184]
روزه گرفتن امر واجب مخصوص ماه رمضان است که گاه آدمی آن را طولانی تصور میکند،ولی پس از تمرین و ممارست و تصمیم گرفتن بر التزام آن را کوتاه خواهد یافت:و چنین است هر عمل دیگری که انسان آن را در آغاز دشوار و بزرگ تصور میکند،ولی چون برای انجام دادن آن عزم جزم کند،آسان و سبک جلوهگر میشود،و لذا از بهترین وسایل پیروزی بر زندگی سبک شمردن آن و آسان گرفتن دشواریهای آن است،و قرآن روزهداری را بدین گونه در نظر ما مجسم میسازد.
« أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ -چند روزی معدود،» و در گزاردن واجب روزه تسهیلات دیگری از قبیل تغییر زمان روزه گرفتن
برای مسافر و بیمار وجود دارد.
« فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ -و هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد،در روزهای دیگر(روزه را قضا خواهد کرد)،» که در این روزها به جای روزهای افطار کردۀ از ما رمضان به سبب بیماری یا سفر،روزه خواهد گرفت.و دیگر از تسهیلات معاف شدن از روزهداری برای کسی است که نمیتواند روزه بگیرد،همچون اشخاص ضعیف البنیه و پیران سالخورده.در این صورت میتواند روزه بگیرد /1 یا هر روز که از روزه گرفتن بازمیماند در مقابل آن یک مسکین را خوراک دهد.
« وَ عَلَی الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعٰامُ مِسْکِینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً -و بر کسانی که طاقت آن را دارند،فدیۀ خوردن روزه خوراک دادن به مسکین است،و هر کس به میل خود روزه بگیرد،» یعنی با وجود سختی روزه داشتن روزه بگیرد، « فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ -پس این برایش بهتر است،» بدان شرط که روزه داشتن سبب زیان بزرگ نشود.
« وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -و این که روزه بگیرید برای شما بهتر است،اگر میدانستید.» بدان سبب که جانهای شما را پاک و ارادۀ شما را تربیت میکند،و برای شما در نزد خدا پاداشی نیکو آماده میسازد.
[185]
و ناگزیر روزه گرفتن باید در ماه رمضان صورت پذیرد،چرا؟آیا ماهی برتر و بهتر از آن وجود ندارد؟ هرگز!...این ماه با خود یادبودی از مهمترین یادبودهای امت همراه دارد، و آن یاد شب قدر است که قرآن در آن نازل شده است.
« شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْهُدیٰ
/1 وَ الْفُرْقٰانِ
-ماه رمضان ماهی است که قرآن در آن فروفرستاده شده و راهنمای مردمان است.و بیناتی از راهنمایی و تمیز حق از باطل.» « فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ -پس هر کس از شما در خانه و شهر خود باشد،باید در این ماه روزه بدارد.» « وَ مَنْ کٰانَ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ -و هر کس بیمار یا در سفر باشد،روزهای دیگر چنین کند.» از آن روی روزهداری در حالت بیماری و در سفر روا نیست که خدا:
« یُرِیدُ اللّٰهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ -خدا برای شما راحتی و آسانی میخواهد و سختی و دشواری برای شما نمیخواهد،» و بر آدمی لازم است که فرمان خدا را اطاعت کند و خود را گرفتار کارهای دشوار نسازد که از جملۀ آنها روزه داشتن در سفر و در حالت بیماری است.
« وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّةَ -تا عدۀ(روزهای ماه)را کامل کنید،» و هر روز که از روزۀ شما فوت شد عوض آن را در روزهای دیگر بگیرید.
« وَ لِتُکَبِّرُوا اللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ -و از این که خدا راه را به شما نموده از بزرگی او یاد کنید؛» و تعظیم و بزرگداشت خدا را به صورتی نیرومندتر از بزرگداشت هر کس یا چیز دیگر سازید.
« وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -و باشد که شکرگزار او باشید.» و شکر نعمتهایی را که در ماه روزه نصیب شما کرده بود بگزارید.
ب /1 ه ریاضت واداشتن نفس به رشد و نمو ایمان به خدا مدد میرساند،بدان سبب که شهوتهای دنیا بزرگترین مانع میان خرد آدمی و شناخت خدا است،و از راه روزه این مانع(هر چند به صورت موقّت)از میان میرود و در این هنگام نور ایمان در قلب درخشیدن آغاز میکند،و بنده به تکبیر پروردگار خویش میپردازد و میداند که همۀ این نعمتهای عظیم از او است و سپاسگزار او میشود.
به همین گونه منع موقتی بعضی از لذات جسمانی،مزهای تازه دارد که
شخص را به شکرگزاری برمیانگیزد،و بنا بر این شخص روزهدار از دو شادی برخوردار است:
یکی شادی هنگام افطار،و دیگری شادی هنگام ملاقات ملک جبّار.
[186]
شهر رمضان مناسب با دعا است،و به همین سبب قرآن در این جا از لزوم ارتباط یافتن آدمی با آفریدگار خود از طریق دعا سخن میگوید:
« وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ -و اگر بندگان من از تو چیزی دربارۀ من پرسند،(بگو که)من نزدیکم و چون مرا بخوانند اجابت میکنم» اگر دعوت و خواندن حقیقی تنها و متوجه به خدا باشد و در آن شرک و ریا نباشد،خدا بدون شک دیر یا زود آن را اجابت میکند.
« فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی -پس از من بخواهند،» و به اوامر خدا عمل کنند تا خدا جزای هر نیکی را ده برابر بدهد.
« وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ -و به من ایمان داشته باشند،باشد که راه یابند.» استجابت دعوت خدا از ایمان آغاز میشود،پس چون بنده ایمان خود را به خدایش خالص برای او کند،این ایمان او را به اجرای واجبات خدا برمیانگیزد و بنا بر این پروردگارش دعای او را مستجاب میکند.
از همین روست که دعاهای مأثور تاجی از طلب آمرزش در آغاز خود دارد، چرا که استغفار /1 آدمی را به جایگاه مقدس ایمان میآورد و در نتیجه خدا دعاهای او را مستجاب میکند.
[187]
احکام روزه فراوان است،ولی آشکارترین آنها خودداری از
خوراک و نپرداختن به عمل جنسی در روز است،و اما در شب اسلام به صورت مطلق عمل جنسی و خوردن جز در زمانهای معین روا نمیداشت،ولی این حکم پس از آن سبکتر شد،همچون بسیاری از احکام سخت آغاز رسالت که پس از آن تخفیف پیدا کرد،و شاید به سببی بوده باشد که امتها در آغاز پیدایش خود التزام و تعهد بیشتر داشتهاند.
« أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیٰامِ الرَّفَثُ إِلیٰ نِسٰائِکُمْ -در شبهای روزه برای شما نزدیکی کردن به زنانتان روا است.» ارتباط جنسی داشتن با زنان همسر همچون دژی است که شما را از گرفتار شدن به لغزشگاههای جنسی حفظ میکند،همانگونه که شما نیز برای همسران خود حکم چنین دژی را دارید؛بسیاری بزهکاریها از جنس و روابط جنسی برمیخیزد،و لذا خداوند متعال دربارۀ زنان گفته است:
« هُنَّ لِبٰاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ -آنان لباس شمایند و شما لباس ایشانید.» و پرداختن به روابط جنسی در شبهای روزه،نخست حرام بود،ولی مردم آن را راست اجرا نمیکردند و به همین سبب حکم تحریم تخفیف پیدا کرد.
« عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَکُمْ -خدا دانست که نسبت به خود خیانت میکنید.» و به سبب شهوت جنسی به آن ستم روا میدارید.
« فَتٰابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفٰا عَنْکُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ -پس توبۀ شما را پذیرفت و از شما درگذشت؛اینک با زنان خود نزدیکی کنید،» /1 و این کار را به هدف حکیمانۀ این که خدا فرزندانی بهرهتان کند انجام دهید،چه عمل جنسی خود به خود هدف نیست،بلکه وسیلۀ رسیدن به هدف عالی فرزند پیدا کردن است.
« وَ ابْتَغُوا مٰا کَتَبَ اللّٰهُ لَکُمْ -و چشم به راه چیزی باشید که خدا برای شما مقدر کرده است.»
« وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ -و بخورید و بیاشامید تا برای شما در سپیده دم رشتۀ سپید (سپیده)از رشتۀ سیاه(تاریکی شب)بازشناخته شود.» که در آن صبح از راه خط سفیدی در افق که دلیل بر پیدایش سپیدۀ صبح است آشکار شود،که از این لحظه وقت روزه آغاز میشود و عمل جنسی و خوردن و آشامیدن حرمت پیدا میکند.
« ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیٰامَ إِلَی اللَّیْلِ -سپس روزه را تا شب تمام کنید،» که در آن خورشید غروب میکند و دنبالۀ روشنی از آسمان بیرون میرود.
و به همانگونه که عمل جنسی در هنگام روز روزهداری حرام است،در آن هنگام نیز که مؤمن از مردم عزلت میگزیند و به مسجدی پناه میبرد و به سوی خدا انزوا پیدا میکند،نیز چنین است:
« وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاکِفُونَ فِی الْمَسٰاجِدِ -و در آن هنگام که در مساجد اعتکاف ورزیدهاید،با همسران خود نزدیکی مکنید.» اسلام عزلت و انزوای کامل از مردم را روا نداشته است،چه این کار مسئولیت انسان را در زندگی و نقشی که باید در اصلاح آن داشته باشد،از میان میبرد،ولی عزلت جستن موقتی را برای آنکه شخص مسلمان عزیمت و آرزو پیدا کند و نیرومندتر از پیش به زندگی بازگردد،جایز دانسته است.
و اعتکاف که همین عمل عزلت گزینی موقتی است،یکی از همین روشها است که در آن شخص مؤمن سه روز در مسجد میماند و روزه میگیرد و جز برای امری ضروری از آن خارج نمیشود:در این حال شب و روز نزدیکی با زنان بر او حرام است.
/1 « تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ -این است حدود خدا،پس به آنها نزدیک مشوید؛خدا آیات خود را برای مردم بدین گونه آشکار میکند تا مگر بترسند و پرهیزگار شوند.» [188]
هدف روزه پاکیزه کردن جانها است تا از حرامهای خدا پرهیز
کنند و از ستمگری بر بندگان خدا دوری گزینند.و اگر روزه به تقوی و پرهیزگاری نیانجامد،چه سودی میتواند داشته باشد،به همانگونه که اگر نماز از کار زشت و بد جلوگیری نکند سودی ندارد.و به همین سبب قرآن پس از روزه به حرمت مال پرداخته و گفته است:
« وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ -و مالهای خودتان را در میان خود به باطل مخورید.» در آن هنگام که مال برادرت را به غصب صاحب شدهای،یا به خدعه و فریب؛یا از طریق تقلب در معامله که باطل است؛و در آن صورت که مال او را به قمار یا تجارت زیانبخش مالک شدهای که آن نیز باطل است،و کسانی که مالهای مردم را به باطل میخورند،به احکام نیرومندان استناد میکنند،و در این کار با ایشان شریکند.لذا خداوند میفرماید:
« وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَی الْحُکّٰامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوٰالِ النّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ -و آن را نزد دادرسان و قضات نیندازید تا این که مقداری از مالهای مردم را بر خلاف حق و به گناه بخورید،و حال این که شما میدانید.» [189]
و خانه نیز همچون مال حرمت دارد،بدان سان که جایز نیست از دیوار خانۀ کسی بالا روند و وارد خانۀ او شوند.و به مناسبت ماه رمضان و ارتباط آن با دیدن هلال،قرآن در آغاز بحث از روزه حکم آن را بیان کرد،و سپس هشدار داد که تنها این برای معتقد بودن به دینداری شخص کافی نیست،و گفت:
هرگز...ملتزم بودن به واجبات اجتماعی مهمتر از ملتزم بودن به ظواهر دین است.
« یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوٰاقِیتُ لِلنّٰاسِ وَ الْحَجِّ -از تو دربارۀ هلالهای ماه میپرسند،بگو:اینها برای اندازهگیری وقت جهت مردم و برای شناختن زمان حج است.» « وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا -نیکی آن نیست که از پشت بام به خانهها درآیید،» /1 و این،کار گروهی از جاهلیان بود که به پندار ایشان این کار نشانهای از
دلاوری است،و چنان میپنداشتند که آن کس که برای حج محرم شده روا نیست که از در مسجد الحرام وارد آن شود،بلکه کار را از راه سوراخی انجام میدادند که در دیوار فراهم آورده بودند.
« وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقیٰ -بلکه نیکی آن است که شخص پرهیزگار باشد،» که مقصود پرهیزگاری از چیزهای حرام است و مراعات حدود شرعی،و بنا بر این شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود غلبه کند.
« وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -و به خانهها از درهای آنها درآیید و از خدا بترسید،باشد که رستگار شوید.» /1
وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُعْتَدِینَ (190) وَ اُقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ حَتّٰی یُقٰاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قٰاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ (191) فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (192) وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ اَلدِّینُ لِلّٰهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (193) اَلشَّهْرُ اَلْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ وَ اَلْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ فَمَنِ اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِینَ (194) وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی اَلتَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (195)
190[تعتدوا]
:اعتداء،تجاوز از حد است.
191[ثقفتموهم]
:یعنی آنان را یافتید،و میگویند«رجل ثقف»یعنی هر چه را بخواهد به دست میآورد،و ثقف، کسی است که زود درس را فراگیرد.و تثقیف به معنی تقویم و ارزیابی است.
[الفتنة]
:اصل آن آزمودن است،و از آن است ابتلا و عذاب و نیز جلوگیری از راه خدا.
/1
یکی از ممیزات امت اسلامی مؤمن بودن آن است به جهاد برای دستیابی به هدفهای عالی انسانی،و در چارچوب این هدفها مؤمن به نبرد نیز میپردازد.و در این آیات قرآن از حدود کارزار و قتال سخن میگوید(به همانگونه که بیشتر از حدود قصاص و صیام بحث شد)و دربارۀ تقوی از آن لحاظ که وسیلهای برای مراعات حدود خدا در جهاد است تأکید میکند.
پس قتال در راه خدا و علیه کسانی صورت میگیرد که با امت اسلامی به مبارزه پرداختهاند،و هدف دیگری برای جنگ جلوگیری از فتنه است که خطری بزرگتر از خطر جنگ دارد.و حدّ دیگری برای جنگ حرام بودن آن در مسجد الحرام است،ولی حرمت مسجد حرام و ماه حرام تا زمانی مراعات میشود که دشمن نیز
ملتزم به آن باشد.و جنگ و قتال نیازمند خرج کردن پول و انفاق آن از طرف افراد امت است و به همین سبب بر امت واجب است که پیش از گرفتار شدن به خطرها به این انفاق مبادرت کرده باشد.
/1
[190]
جنگ کردن در وقت ضرورت بر امت واجب است،و این در آن هنگام است که هدف از آن تحقق بخشیدن به ارزشهای الاهی در زمین بوده باشد، و در عین حال از آن گونه هدفها باشد که همۀ ملتها برای اقامۀ حق و آزادی و دادگری و برابری برای آن به قیام برمیخیزند.
ولی حتی در آن مورد که این جنگ پس از در معرض تجاوز قرار گرفتن امت صورت گرفته است،لازم است که محدود در چارچوب از بین بردن نیروی نظامی دشمن بوده باشد،نه تجاوز و تعدی به جان و مال.
« وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ -و در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند بجنگید،و تعدی مکنید که خدا متعدیان را دوست ندارد.» این درست نیست که فرزندان امت چنان بیندیشند که چون به رسالت خدا وابستگی دارند،تعدی و تجاوز کردن برای ایشان جایز است؛هرگز چنین نیست و خدا متجاوزان را در هر جا که باشند دوست نمیدارد.
[191]
و نبرد به میدان نبرد محدود نمیشود،بلکه روا است که امت مفسدان را،در هر جا که بیابد،در صورتی که آمادۀ برای جنگ شده باشند،به قتل برساند،و حکمت مقتضی آن است که اگر ضرورت دفاعی خواستار جنگ باشد، فرصتی برای آماده شدن به امت داده شود.
/1 « وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ -و هر جا آنان را یافتید بکشید،و از هر جا که شما را
بیرون راندند آنان را بیرون رانید،و فتنه از کشتن سختتر است.» آنان جنگ را علیه شما آغاز کردند،و لذا نبرد کردن و کشتن خودشان را بر شما حلال ساختند.
« وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ حَتّٰی یُقٰاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قٰاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذٰلِکَ جَزٰاءُ الْکٰافِرِینَ -و در مسجد الحرام با آنان نجنگید،تا آن گاه که آنان به جنگ آغاز کنند،پس اگر آغاز کردند آنان را بکشید.» از آن روی که آنان هر چه زودتر نعمت امنیت را از مسجد الحرام،در صورتی که این کار به مصلحت ایشان باشد،سلب خواهند کرد.
[192]
چیزی که هست پرداختن امت به جنگ،نباید افراد آن را از چارچوب انضباط برخاستۀ از تعالیم خدا خارج کند،پس هر وقت که شعلۀ جنگ افروخته شود،باید مسلمانان آمادۀ جنگ باشند،ولی اگر جنگ متوقف شد نباید مسلمانان،تنها برای دوستی کارزار،به تعدی و تجاوز بپردازند،خصوصا در کنار مسجد الحرام که خدا از قدیم آنجا را منطقۀ صلح و سلم قرار داده است.
« فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -پس اگر دست بازداشتند،خداوند آمرزندۀ مهربان است.»
[193]
جنگ در حال اشتعال آن هدفی فرهنگی دارد و آن از بین بردن فساد بهگونههای مختلف آن(پراکندگی،فرمانروایی گردنکشان،نظامهای باطل، اسباب ستم)و برپا داشتن حکم خدا در زمین،و نه حکم گروهی بر گروه دیگر یا اشخاصی بر اشخاص دیگر،به صورتی است که بر پیشوایان و عموم مردم به یک صورت اجرا شود.
« وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّٰهِ -و با آنان کارزار کنید تا آن گاه که فتنه از میان برود و دین خدا برقرار شود،» یعنی تا آن گاه که همۀ مردم به اجرای حکم خدا در زمین گردن نهند.
/1 و بار دیگر قرآن یادآوری میکند که هدف جنگ خود جنگ نیست،بلکه فقط یک وسیلۀ مرحلهای است:
« فَإِنِ انْتَهَوْا فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَی الظّٰالِمِینَ -پس اگر پایان دادند(پایان دهید و بدانید که)جنگ و تعدی تنها در برابر ستمکاران واجب است.»
[194]
در این جا یک پرسش باقی میماند:چرا خدا به مسلمانان اجازه داد که در کنار مسجد الحرام یا در ماه حرام کارزار کنند،در صورتی که اعراب جنگ را در آنها حرام میدانستند؟مگر اسلام دین صلح و سلام نیست؟ خدا به این پرسش چنین پاسخ میدهد:
« اَلشَّهْرُ الْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ الْحَرٰامِ وَ الْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ -ماه حرام در برابر ماه حرام است،و در حرمتها قصاص است،پس هر که بر شما تعدّی کرد،به مثل آنچه بر شما تعدی کرده بر او تعدی کنید.» حرمت ماه حرام فاصلهای زمانی از آرامش را به اعراب میبخشید تا شاید اختلافات خود را به صورتی صلح آمیز حل کنند،ولی بعضی از آنان این فرصت آرامش را برای افروختن آتش جنگ میان مسلمانان مورد بهرهبرداری قرار میدادند، و به همین سبب خدا به امت امر کرد که پاسخ آن متجاوزان را در ماههای حرام بدهند.چه در شکستن حرمتها قصاص است،و تا زمانی که فرد حقوق دیگران را محترم بشمارد،حقوق وی محفوظ میماند،اما اگر بر این حقوق فردی تجاوز و تعدی شود،واجب است که حق را به زور از متعدی بگیرند،و بدین گونه این آیه افقهای گستردهای در تشریع جنایی به وجود آورد.
و بالطبع تا این جا اعتدایی پیش از اعتدای متجاوز جایز نیست،و قرآن دربارۀ این امر واجب تأکید میکند و در عین حال مهمترین قضیهای را که در بحث از مبارزه در این جا اراده کرده است تحدید میکند و میگوید:
/1 « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ -و از خدا بترسید و بدانید که خدا با کسانی است که از او میترسند و پرهیزگارند.» بر امت اسلامی و فرد مسلمان واجب است که حدود الاهی را مراعات کنند و از آن تجاوز روا ندارند،و این از مهمترین مسئولیتهای امت است.
[195]
و به مناسبت بحث دربارۀ جنگ،قرآن دربارۀ انفاق بحث میکند، بدان مناسبت که یک ضرورت جنگی است که گاه دشوارتر از خود جنگ ممکن است باشد،و به همین سبب قرآن دربارۀ انفاق تأکید کرده و آن را به سرنوشت امت وابسته دانسته و چنین گفته است:
« وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ -و از مال خود در راه خدا انفاق کنید و خود را به دست خود به راه هلاکت نیندازید،» از آن روی که انفاق نکردن هر چه زودتر امت را با خطرهای بزرگ رو به رو خواهد کرد.
« وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ -و احسان کنید که خدا احسان کنندگان را دوست دارد.» بر هر کس واجب است که در انفاق به حدود واجب بسنده نکند،بلکه بر حسب طاقت و قدرت خویش از آن انفاق کند،و این احسان و بخششی است که خدا آن را و عامل آن را دوست دارد.
امت ما امروز نیاز شدیدی به آماده بودن برای پرداختن به مبارزههای سرنوشتساز در بیش از یک جبهه دارد،و این آمادگی به بخشندگی از گونههای مختلف آن از کوشش و بذل جاه و بذل مال نیاز دارد،ولی توجه داشتن به آینده و فهمیدن آن و خودپسندی ذاتی و نبودن اعتماد نسبت به جامعه و مؤسسات آن،همه از عواملی است که سبب خودداری از انفاق میشود و سبب آن است که در نبردی پس از نبرد دیگر شکست و زیان نصیب امت اسلامی شود.
بازگشت ما به تعالیم دین در انفاق و دادن مال در راه خدا و مصالح مسلمانان،ضامن اکید بازگشت عزت و شوکت از دست رفتۀ ما و بر جای ماندن آن مقدار از مصالح و کرامت ما است که بر جای مانده است.
/1
وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَةَ لِلّٰهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اِسْتَیْسَرَ مِنَ اَلْهَدْیِ وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّٰی یَبْلُغَ اَلْهَدْیُ مَحِلَّهُ فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی اَلْحَجِّ فَمَا اِسْتَیْسَرَ مِنَ اَلْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ فِی اَلْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ ذٰلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِی اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (196) اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ اَلْحَجَّ فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ فِی اَلْحَجِّ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اَللّٰهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْویٰ وَ اِتَّقُونِ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ (197) لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ عِنْدَ اَلْمَشْعَرِ اَلْحَرٰامِ وَ اُذْکُرُوهُ کَمٰا هَدٰاکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلضّٰالِّینَ (198) ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفٰاضَ اَلنّٰاسُ وَ اِسْتَغْفِرُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (199) فَإِذٰا قَضَیْتُمْ مَنٰاسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ کَذِکْرِکُمْ آبٰاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً فَمِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ (200) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (201) أُولٰئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اَللّٰهُ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (202) وَ اُذْکُرُوا اَللّٰهَ فِی أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اِتَّقیٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (203)
/1
196[أحصرتم]
:إحصار به معنی منع است،و به کسی که ترس یا بیماری از کار بازش داشته است،و میگویند«قد أحصر»؛و دربارۀ کسی که به زندان افتاده است نیز میگویند«قد احصر».و معنی اصلی کلمه«حبس» است.
198[جناح]
:به معنی گناه است و میل کردن به گناه و انحراف از خط مستقیم.
[تبتغوا]
:ابتغاء به معنی طلب و خواستن است.
[أفضتم]
:إفاضة از فیض یعنی لبریز شدن ظرف پس از پر شدن از آب است.پس یعنی افضتم رانده شدن از عرفات به مزدلفه به سبب اجتماع و کثرت است.و
«افاض الناس فی الحدیث»به معنی روی آوردن به گفت و شنید است.و افاضه در لغت،چیزی جز تفوق و کثرت نیست.
/1
پس از روزه و جهاد سخن از حج به میان میآید که همچون مدرسهای مکتبی برای تربیت روح التزام و تعهد در میان امت است.و هدف از حج،تقوی و پرهیزگاری است،بدان سبب که واجبات حج تا حد زیادی به واجبات روزه شباهت دارد،از این رو که باید در آن شماری از شهوات زودگذر،شناسایی و به اختیار،از آنها خودداری شود که این خود مایۀ تقویت اراده است و بر ایمان میافزاید،و نیز حج از آن لحاظ به جهاد شباهت دارد که در آن خطرهای سفر و احتمال مرگ و دشواریهای اعمال وجود دارد،و به همین سبب در حدیث آمده است که«حج جهاد ناتوانان است».
و سخن این جا دربارۀ حج ابعاد اجتماعی آن را به صورتی که در سورۀ حج خواهیم دید شامل نمیشود،بلکه به پیروی سیاقی که از تقوی همچون وجه تمایزی در شخصیت ایمانی بحث میشود،تنها از ابعاد تربیتی آن در این جا سخن به میان میآید.
و در آخرین آیات مستقیما تقوی و بعضی از مظاهر آن همچون واجب بودن مراقبت ذاتی نسبت به انسان و دور نگاه داشتن او از گناه و نفاق سخن به میان میآید. /1 و در این درس کلمۀ تقوا(تقوی)پنجبار تکرار میشود.
[196]
پیش از هر چیز واجب است که حج یا عمره خالص برای خدا انجام پذیرد،و هیچ هدف دیگری در آن داخل نشود،همچون بازرگانی یا جهانگردی یا ریاکاری.و بر حج کننده است که از همهگونه زینت و آرایش و مظاهر آن خودداری ورزد.حتی نمیتواند سر خود را بتراشد،و اگر بیماری او را از دنبال کردن کارهای حج بازدارد،حق ندارد سر خود را بتراشد مگر پس از آنکه هدیهای(ذبیحه،قربانی)به مکه بفرستد.پس از ذبح شدن این هدیه میتواند از احرام حج بیرون آید و سر خود را بتراشد.و در آن هنگام که بیمار ناگزیر از سر تراشیدن است،بر او واجب است که در مقابل این سر تراشیدن فدیهای به روزه یا صدقه یا ذبیحه بدهد.
امر واجب دیگر در حج تقدیم هدی(حیوان قربانی،خواه گوسفند خواه گاو و خواه شتر)است،و هر کس هیچ یک از آنها را نیابد،لازم است ده روز روزه بدارد،سه روز در حج و هفت روز پس از بازگشت به خانهاش،و بر اهل مکه و پیرامون آن تقدیم هدی واجب نیست.
همۀ این فرایض برای تقویت روح تقوا در قلب و ترس از خدا ضرورت دارد.
« وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ -و حجّ و عمره را برای خدا تمام کنید.» اولا:ترک کردن بیسبب حج یا عمره جایز نیست،بلکه ادامه دادن و به پایان رساندن آنها واجب است،و این یک واجب اساسی در حج است.
ثانیا:واجب است که حج و عمره به صورت خالص برای خدا باشد.
و حالتی که در آن ترک کردن حج جایز است حالت حصر(به سبب بیماری یا دشمن یا شبیه آن)است.
« فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ پس اگر محصور و بازمانده شدید،هر چه ممکن باشد قربانی کنید،»
/1 از گوسفند گرفته تا شتر.
« وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّٰی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ -و تا آن زمان که قربانی به قربانگاه نرسیده،موی سر را نتراشید،» خواه در نزدیکی مسجد الحرام و خواه در منی...
« فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ -پس هر کس از شما بیمار باشد یا از(نتراشیدن)سر به او گزندی رسد،» واجب است که سر خود را بتراشد،خواه بدان جهت که داشتن مو،همچون در صداع دایم که جز تراشیدن موی سر آن را از میان نمیبرد،یا مایۀ زحمت شدن دایمی موی سر،مایۀ ناراحتی شدید شود.
« فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ -و عوض آن روزه بدارد یا صدقه دهد یا قربانی کند.» چون ترس از دشمن یا از بیماری از میان برود،بر کسی که به حج تمتع آمده که عمره و حج را از یکدیگر با دورۀ استراحت جدا میکند که در آن بدون احرام میماند،واجب است که هدی تقدیم کند.
« فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ -پس چون ایمنی یافتید، آن کس که به قصد عمره تمتّعی(از غیر محرم بودن)تا زمان حج پیدا کرده،» یعنی از طریقی محرم شدن برای عمره توانسته است مدتی از زمان از حالت بدون احرامی متمتع شود تا موعد حج برسد، « فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ ثَلاٰثَةِ أَیّٰامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ ذٰلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ -و هر چه ممکن باشد قربانی کنید؛و هر که قربانی نیافت، سه روز در حج و هفت روز پس از بازگشتن از حج روزه بدارد تا ده روز تمام شود، و این برای کسانی است که ساکن مسجد الحرام نباشند.» اما برای مردم مکّه که در مسجد الحرام حضور دارند،جایز است که برای حج غیر تمتع بیایند و قربانی تقدیم نکنند.
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -و از خدا بترسید و بدانید که خدا سخت کیفر است.
/1 و هدف درازمدّت حج:عبارت از آن است که در واجبات دینی خود سستی نکند،و ملتزم نگاهداری حدود آنها باشد و به اندازۀ ضخامت یک موهم از آنها تجاوز نکند،بدان سبب که خدا سخت کیفر میدهد.
و در این آیه یکی از مهمترین واجبات حج را مییابیم که عبارت از احرام است،و قرآن از سه لحاظ از آن بحث میکند:نیت،و نتراشیدن موی سر و پایان یافتن آن به ذبح هدی؛و احرام آشکارترین عمل حج است و به همین جهت قرآن با آن آغاز کرده است.
[197]
و در این آیه بعضی از مظاهر احرام را مییابیم که عبارت است از:حرام بودن رفث(مباشرت با زنان)به همۀ گونههای آن و حرمت فسوق(و قسم خوردن به دروغ به خدا)و حرمت جدال.
در ایام حج واجب است که شخص به این امور مقید باشد که هدف از آن نمو کردن روح تقوا در نفوس است.
« اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ -حج ماههای معین دارد.» کسی نمیتواند حج خود را پیش از ماه شوال آغاز کند،یا آن را از موسم حج در ماه ذو الحجة دیرتر انجام دهد،و شاید این اشارهای باشد به آنکه محرّمات احرام پس از ذو الحجة استمرار پیدا نمیکند.
« فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ -پس هر که در آنها حج را بر خود واجب کند،» یعنی حج را در این ماهها بر خود واجب کند، « فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ فِی الْحَجِّ -نباید که با زنان درآمیزد و به دروغ گفتن و دشنام دادن و جدال و مجادله برخیزد.»
آیا برای آن است که شخص به این تظاهر کند که مهمتر از دیگران است، و به تزکیۀ نفس خود نه دیگران بپردازد، /1 در صورتی که خدا از آنچه بندگانش میکنند،در صورتی که صادق باشند،آگاه است،و دروغ و ادعا برای هیچ کس فایدهای ندارد.
« وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّٰهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ -و هر کار نیکی که کنید خدا آن را میداند،و توشه برگیرید و بدانید که نیکوترین توشه تقوی است.» آیا مسافر برای سفر خود زاد و توشه با خود برنمیدارد؟پس چرا نباید برای سفر آخرت توشه برداریم که از سفرهای دنیا وحشتناکتر و طولانیتر است،ولی چگونه باید چنین کنیم؟ بهترین چیزی که میتواند توشۀ ما باشد تقوا است و متعهد بودن به آنچه خدا بر ما واجب کرده است؛تنها توشهای است که در این راه دراز دراز به درد ما میخورد.
« وَ اتَّقُونِ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ -و ای صاحبان عقل،از من بترسید.» شما ای کسانی که مالک حقیقت مردمی یعنی عقل هستید،از خدا بترسید،بدان سبب که او را میشناسید و میدانید که هر که از او بترسد و با این ترس از گناهان پرهیز کند،از آتش دوزخ و از عذاب دنیا خواهد رست.
توشهدار شدن با تقوا به آخرت اختصاص ندارد بلکه در سفرهای دنیا نیز چنین است؛سفر دشوار ما در دنیا نیاز به زاد و توشه دارد،و به اراده و عقل،و تقوی عاملی است که این صفات آرمانی و ضروری برای زندگی دنیا را در اختیار ما میگذارد.
کسانی که به سلاح تقوا مسلح نمیشوند،هر مشکلی در زندگی میتواند آنان را بر زمین کوبد و زندگی را بر ایشان به صورت دوزخی درآورد.
[198]
بعد از دورۀ عمره شخص حج کننده از احرام بیرون میآید،و خواستار فضل خدا میشود /1 و از لذات دنیا بهره میگیرد،و در فکر تجارت میافتد،و از علم و ادب برای خود توشهای فراهم میآورد،و سپس بار دیگر برای حج محرم میشود،و در عرفات توقف میکند،و از آنجا به مشعر میرود،و سپس راهی منی میشود،و در پایان کار به طواف خانۀ کعبه میپردازد و دیگر مناسک را انجام میدهد.
« لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ -بر شما باکی نیست که(در حج)چشم به فضل پروردگارتان داشته باشید،» که این کار در فاصلۀ میان حج و عمره در حال تمتع صورت میگیرد.
« فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ -پس چون از عرفات بازگشتید،» که همۀ حاجیان در آنجا توقف میکنند و چنان مینماید که افاضۀ (بازگشت،بیرون رفتن)از عرفات از بارزترین واجبات حج است،بدان سبب که مسیری ایمانی است و ما را متوجه به طبیعت و ماهیت دین میکند،و حرکتی توجیه شدۀ برای هدفی مقدس است؛و در آیۀ بعد تمرکز دربارۀ افاضه است.
« فَاذْکُرُوا اللّٰهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرٰامِ -پس نزدیک مشعر الحرام خدا را یاد کنید،» و آن محل توقفی است که در داخل حدود حرم مسجد الحرام جای دارد،و از لحاظ جغرافیایی پیوستۀ به منی است،در صورتی که تا عرفات چند کیلومتر فاصله دارد.
مشعر الحرام در دوران جاهلیت محلی برای مسابقۀ فکری میان قبایلی بود که پیش از توجه به شعایر دینی برای نژاد و قومیت و عصبیت خود اهمیت قایل بودند،و هر قبیله شب حضور در مشعر را با بلند کردن صدای خود به ستایش از نیاکان در خاک خفته و اشاره کردن به زشتیهای قبایل دیگر شبزندهداری میکرد،و
خدا فرمان داد که محور بحث در این شب ایمان به خدا و فراموش کردن قومیتها و نژادها بوده باشد.
« وَ اذْکُرُوهُ کَمٰا هَدٰاکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّٰالِّینَ -و خدا را از این که شما را هدایت کرد یا کنید،در صورتی که پیش از آن از گمراهان بودید.» مقایسۀ حالت عقب ماندگی قدیمی امت و فساد جاهلی با حالت پیشرفتۀ کنونی /1 در سایۀ رسالت تازۀ اسلام،سبب تقویت ایمان به رسالت میشود و آن را با کمال نیرو به پاسداری از آن برمیانگیزد.
قرآن به ما فرمان میدهد که رسالت خدایی را که بر اثر آن هدایت یافتیم به یاد داشته باشیم،تا در عملی کردن ارزشهای آن سستی نورزیم،و واقعا به نعمت یگانگی و امنیت و اطمینان و نشاط توجه داشته باشیم،و در نتیجه متوجه نعمتهای دیگر میشویم که برخاستۀ از این رسالت است،و اگر سخت به آن متمسک نشویم ممکن است استمرار پیدا نکند،بلکه لازم است به پاسداری از آن بپردازیم،و متوجه باشیم که اگر در محافظت آن کوشش نکنیم به زودی از میان خواهد رفت.
[199]
پس از عرفات،خط سیری ایمانی آغاز میشود که قرآن آن را به نام (الافاضة)به سبب شبیه کردن آن به راه افتادن سیل در آن هنگام که خورشید به غروب کردن میل میکند نامیده است،دور آن گروههای حاجیان آمادۀ رفتن به طرف مشعر الحرام میشوند و این کار دسته جمعی را همچون سمبلی برای تلاش دستهجمعی در راه خدا نشان میدهند،و بر همان راهی سیر میکنند که رسالت خدا معین کرده است بدون آنکه تمایزی میان طبقات مختلف مسلمانان وجود داشته باشد.
در جاهلیت برای بعضی از قبایل در افاضه حق تقدم قائل بودند و این قبیله پیشاپیش دیگران میایستاد و از نقطهای نزدیکتر از محل ایستادن دیگران به مشعر به
راه میافتاد،یا از خود مشعر افاضه را آغاز میکرد.و آیۀ قرآن صریحا این امتیاز را لغو کرده و گفته است که آنان نیز با دیگران حرکت کنند:
« ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ -و سپس از آنجا به راه افتید که دیگران به راه میافتند،» از همان نقطهای که افاضۀ دیگران از آنجا آغاز میشود.
« وَ اسْتَغْفِرُوا اللّٰهَ -و از خدا آمرزش خواهید.» /1 تا هر کس متوجه این امر باشد که هر انسانی در برابر پروردگارش گناهکار است و بر او روا نیست که به تزکیۀ خود بپردازد و خویشتن را برتر از دیگران بداند؛ ما همه بندگان خداییم و امکان آن هست که آن کس که در نظر ما ناچیز مینماید در نزد خدا شریف باشد و شریفتر از آن کس که خود را شریف میپندارد.
« إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -هرآینه خدا آمرزندۀ مهربان است.»
[200]
پس از مشعر حاجیان به جانب منی به راه میافتند که مناسکی میبایست در آن صورت بگیرد:تقدیم هدی،پراندن سنگ(رمی جمره)و ستردن مو(تقصیر)،و در این هنگام حجّاج در منی گرد هم جمع میشوند که زندگی خود را بر وفق آرزوهای خود بنا کنند،پس به دو گروه تقسیم میشوند:گروهی آن کسان که از خدا یاد میکنند و پیش از آنکه به مردمی یا سرزمینی یا خاندانی خود را نسبت دهند به خدا نسبت میدهند،و سر آن دارند که برای خود یک زندگی موافق با برنامۀ خدایی فراهم آورند،و گروهی دیگر در به دست آوردن کسبهای دنیا تلاش میکنند بیآنکه در بند آخرت باشند و به همین جهت هر دو را از دست میدهند.
« فَإِذٰا قَضَیْتُمْ مَنٰاسِکَکُمْ -پس چون آداب حج را به پایان رساندید،» در منی با رمی جمرات و تقدیم هدی و سر تراشیدن یا کوتاه کردن مو،و در نتیجه آزاد شدن از بیشتر مظاهر احرام.
« فَاذْکُرُوا اللّٰهَ کَذِکْرِکُمْ آبٰاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً -پس از خدا یاد کنید
چونان که از پدرانتان یاد میکردید یا با ذکری شدیدتر.» تا وابستگی نخستین شما به خدا باشد،و ایمان به او سبب یگانگی و وحدت شما شود؛و سرزمین منی جایگاه آشنا شدن با یکدیگر و همکاری و آرزو باشد،ولی این هدف با آنکه با چه اندیشههایی به راه افتادهاید ارتباط دارد.
« فَمِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ - پس بعضی از مردم چنانند که میگویند:پروردگارا،در دنیا به ما بده،و در آخرت بهرهای ندارند.» هیچ سهمی در آخرت ندارد،زیرا که میخواهد همۀ تلاشهای او در دنیا به ثمر برسد؛اینان در آخرت نصیبی ندارند.
/1
[201]
« وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ -و بعضی گویند:پروردگارا در دنیا و آخرت به ما نعمت ارزانی دار،و ما را از عذاب آتش نگاه دار.» [202]
« أُولٰئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اللّٰهُ سَرِیعُ الْحِسٰابِ -اینان از آنچه کسب کردهاند بهرهای دارند،و حساب(و پاداش)خدا سریع است.» اینان زود باشد که به آنچه در دنیا و آخرت میخواهند برسند،چه تا زمانی که عمل برای دنیا است و از این خبر نداریم که فردا زندهایم یا مرده،بهتر آن است که نصیب خود را از دنیا بخوریم و بدین گونه نیرو و کارمایههای خود را اکنون به مصرف میرسانند بیآنکه نگاهی به آینده داشته باشند،و تا زمانی که فرد برای دنیا کار میکند،و برای خود و نزدیکانش به تلاش برمیخیزد،و این چیزی است که ریشۀ تمدن او را میبرد،چه هیچ امتی نیست که خودخواهی و کوتاه نظری در آن انتشار پیدا کند،بتواند دوام داشته باشد،در صورتی که آن کس که برای آخرت کوشش میکند،در برابر افق دوری قرار دارد که برای دست یافتن به آن تلاش میکند؛چنین کسی در اندیشۀ رحمت گستردۀ خدا است،بهرههای فوری را نمیخواهد،و سپس برای همه به کار برمیخیزد بدان سبب که همین راه او به سوی خدا است،و بدین گونه کار کردن برای آخرت راهی برای بقای تمدن امت است.
پس از پایان یافتن آداب و مناسک منی،حاجیان متوجه خانۀ خدا میشوند تا در آنجا از او یاد کنند و با هدایت او مربوط شوند و علاقۀ به انتساب توحیدی تقویت شود،و کار برای دنیا و آخرت هر دو صورت گیرد.
[203]
« وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ فِی أَیّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ -و در چند روز معین از خدا یاد کنید.» سه روز از یازدهم تا سیزدهم ماه ذو الحجة.
« فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقیٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ -پس هر که شتاب کند در دو روز،بر او گناهی نیست،و آن کس که درنگ کند،هم بر او گناه نیست،در صورتی که از خدا بترسد؛و از خدا بترسید /1 و بدانید که به سوی او گرد خواهید شد.» هدف دور در همۀ این مناسک تقوا است،و سبب آن اندیشیدن مستمر در این که هر اندازه عمر آدمی دراز شود،بالآخره به سوی خدا حشر پیدا میکند،و از آنچه کرده است مورد پرسش قرار خواهد گرفت،پس بر او لازم است که خود را بر اعمال خویش ناظر قرار دهد و از بدیهای خود جلوگیری کند و رانندۀ خویش به کارهای نیک باشد و نگران یک حسابگر اجتماعی یا واعظ دینی نباشد.
/1
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ (204) وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی اَلْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْفَسٰادَ (205) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اِتَّقِ اَللّٰهَ أَخَذَتْهُ اَلْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ اَلْمِهٰادُ (206) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (207) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِی اَلسِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (208) فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْکُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (209) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اَللّٰهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ اَلْغَمٰامِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (210) سَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ کَمْ آتَیْنٰاهُمْ مِنْ آیَةٍ بَیِّنَةٍ وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (211) زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ اَللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (212) کٰانَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ اَلنّٰاسِ فِیمَا اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اِخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَی اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اِخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ اَلْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اَللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (213)
/1
204[یعجبک]
:اعجاب به معنی شادی کسی است به سبب
چیزی که دیدن یا داشتن آن وی را خوش آمده است؛و از آن است عجب داشتن به خود و از خویشتن خوش آمدن شخص.
[ألدّ]
:الد کسی را گویند که سخت،دشمن است و لدّه یعنی در مخاصمه بر او پیروز شد.
210[ینظرون]
:نظر،در این جا به معنی انتظار است.و اصل معنی نظر طلب و خواستار شدن فهم یک چیز است.و از آن روی به معنی انتظار به کار میرود که شخص منتظر، خواستار دریافت چیزی مورد توقع است.و اگر معنی اندیشیدن در قلب باشد،بدان سبب است که شخص متفکر از این راه خواستار معرفت است؛و چون با چشم باشد معنی خواستار دیدن شدن دارد.
[ظلل]
:جمع ظلة به معنی سایهبان از خورشید و چتر است؛و ابر را به همین جهت ظلة مینامند.
[الغمام]
:ابر نازک سفید است بدان سبب که یغمّ یعنی میپوشاند.
212[زین]
:زینت حقیقی چیزی است که مایۀ زشتی در دنیا و آخرت نباشد؛و آنچه او را در یک حالت زینت میدهد نه در حالت دیگر از ظاهر چیز.
/1
در این درس،قرآن از اهمیت تقوا در مقاومت کردن در برابر نفاق و دورویی با ما سخن میگوید،و بعد مهمی از ابعاد تقوا را برای ما بیان میکند که (وحدت)است و گردن نهادن طرف مخالف بحث به خاطر مصلحت صاحب حق.
بحث با دعوت کردن شخص مسلمان به صلح و سلم در داخل جامعۀ اسلامی به عنوان هدفی عالی که بر افراد امت تحقق بخشیدن آن و پاسداری از آن لازم است آغاز میشود،و در آیه همۀ مردم برای ایجاد وحدت مسئول شناخته میشوند.
و سپس قرآن از اختلاف پیدا کردن پس از پیدا شدن دلیل و بیّنه همگان را بر حذر میدارد،و مثلی از دوستان بنی اسراییل میزند که به پیدا شدن اختلاف پس از بیّنات فراوان مربوط میشود،و این پس از آن است که به ایشان میگوید که باید برای رفع اختلاف به این گفتهها بسنده کنند و منتظر آن نباشند که خدا در مظاهر عظمت خود آشکار شود و به رفع اختلاف میان ایشان بپردازد.
سپس به بیان سبب اساسی در همۀ اختلافات که دنیا دوستی است توجه میکند /1 که آدمی را به ستم کردن بر دیگران برمیانگیزد،و در پایان آیات قرآن از پوشش فکری که آدمی در پیرامون دوستی دنیا بر خود میپوشاند سخن میگوید که با آن میخواهد برای آن ارزشی فراهم آورد،و این کاری است که کافران در هنگام رسیدن آیات بینات انجام میدادند.
با این آیه قرآن زمینه را برای بحث کردن دربارۀ موضوع آینده هموار میسازد و آن:این که تنها خلاف مشروع آن خلاف اصولی است که میان اهل دنیای تجسم یافتۀ در کفّار و اهل حق وجود دارد.
تقوا ضمانت مؤکدی برای ایستادگی در برابر حالت نفاق است.در آنجا که آدمی در درون خود به صورت یک شخص زندگی میکند،و در خارج تظاهر به بودن شخصی دیگر میکند،و کارهای نیک را تنها به قصد ریا انجام میدهد،و این همه برای آن است که از داشتن روح تقوای درونی بهرهای ندارد.
[204]
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ -و بعضی از مردم چنانند که گفتار ایشان دربارۀ زندگی دنیا تو را خوش آید،و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه میگیرند.» در صورتی که:
« وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ -شدیدترین مخاصمه کنندگانند،» و در مجادله سخت لجاج میورزند.
[205]
« وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ -و چون رو گردانند،در زمین برای تباهی کوشند و کشت و نسل را از میان برمیدارند،و خدا فساد و تباهی را دوست ندارد.» اینها صفات اساسی منافق است که شمارۀ آن چهار میباشد:
اول:این که دربارۀ آنچه به زندگی مربوط میشود کلام شیرین و دلچسب دارد،چنان با اشتها و آب دهان روان شده سخن میگوید که تو گویی از بهترین دوست قلبی خود سخن میگوید؛ /1 و این صفت از این احساس منافق برمیخیزد که سهم خود را از دنیا کم میبیند،و به همین سبب چندان شهوت و اشتهایی نسبت به آن نشان میدهد که همچون اشتهای شخص گرسنه نسبت به گردۀ نان است.
دوم:او دروغ میگوید و میداند که دروغ میگوید،و برای آنکه بر دروغ
خود لباس راست بپوشاند،فراوان به خدا سوگند یاد میکند،و این صفت از آنجا ناشی میشود که وی پیوسته در این تصور است که مردمان سخنان او را درست نمیدانند و تصدیقش نمیکنند.
سوم:اگر در سخن کسی با او معارضه کند سخت بر افروخته میشود و برای اثبات کلام خود تلاش میکند،و این کار را از راه جدل انجام میدهد که تنها در آن استاد است نه در جز آن.
چهارم:عمل او فساد است نه صلاح،او هیچ کس را دوست ندارد،و دوست ندارد که کسی چیزی داشته باشد،و لذا آرزوی قلبی او آن است که هیچ کس زنده و هیچ چیز سالم نماند؛او را میبینی که با غیبت کردن فساد برمیانگیزد،و نیز با خبر چینی و تهمت زدن،و به اموال مردم از راه خراب کردن و شکستن و بیمبالاتی کردن و...و...آسیب میرساند،و چون به قوتی دست یابد آن را در برانداختن زندگی و زراعت و تولید و همۀ مردم به کار میبرد.
[206]
اینها صفات ظاهری منافق است،و اما صفت واقعی او بیتقوایی است.
« وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ -و چون به او گویند:از خدا بترس،تکبر گناه او را فراگیرد.» او خود را برتر از حق و بالاتر از ارزشهای خدا در زمین تصور میکند،و بنا بر این لزومی برای خضوع کردن نسبت به حق نمیبیند،بلکه گرفتار خود بزرگبینی و گردنفرازی است،و به کارهای بدی که انجام داده افتخار میکند،و تنها به این سبب که از او صادر شده آنها را خوب تصور میکند،و بدین گونه به جای آنکه به حق افتخار کند به گناه افتخار میکند.
این صفت ریشهای شخص منافق و عبارت است از:خود را محور همه چیز قرار دادن،و آن را مقیاس /1 حق در نظر گرفتن،که اینها صفات مخالف کامل تقوی است که عبارت از مقیاس و محور قرار دادن همیشگی حق است و این که انسان باید بر گرد این محور دوران کند نه بر گرد محور نفس خودش.
آیا چه عذاب دردناکی باید کیفر این گناهکار لجوج باشد؟ هیچ چیز جز آتش.
« فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ -پس دوزخ او را بس است و بد آرامگاهی است.» [207]
عکس تمام عیار منافق شخص پرهیزگار و متقی است که نه تنها بر گرد محور خویش چنبر نمیزند،بلکه ذات خود را نیز برای خدا میفروشد.
« وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ -و بعضی از مردم چنانند که خود را برای کسب خشنودی خدا میفروشند، و خدا به بندگان مهربان است.» و هنگامی که نفس خود را میفروشد،آن را چنان قرار میدهد که بر مدار حق دوران کند،و به هر جا رو کند خود به آن طرف رو میکند،خواه در نزد دوستش باشد یا خویشاوندش یا رئیسش،یا در نزد دشمن دور از خودش یابندهاش یا زیر دستانش.خث را میشناسد و هیچ ارزش دیگری را،خواه ذاتی باشد یا طاغوتی اجتماعی،حق را میشناسد.
پس از فروختن نفس خود برای رضای خدا،در این اندیشه برنمیآید که برای کسی ثابت کند که چنین کاری کرده است،یا این که مخلص است،یا خدا را بر آنچه در قلبش میگذرد گواه گیرد؛هرگز چنین نمیکند،چه میداند که خدا او را میبیند و مخلصانه در برابر پروردگار دانای به حال خودش باقی میماند،و همین او را از همگان بینیاز میکند؛او را در برابر خدا خاشع و تسلیم به او و راضی به سرنوشت و شادمان در جستجوی آنچه مورد پسند خدا و سخت و متصلب دربارۀ ذات خدا و انقلابی در برابر او مییابی،که از نیروهای دشمن نمیهراسد و هیچ سرزنشی از سرزنش کنندگان او را از راه حق بازنمیگرداند.
این است شخصیت پرهیزگار؛آیا آن را در نفس خود میبینی؟
[208]
جامعۀ اسلامی جامعۀ کارزار دفاعی بر ضد دشمنان انسانیت و دشمنان /1 رسالت است،و چنین جامعهای نمیتواند با چالشهای جنگ بدون وجود وحدت و یگانگی درونی،مستحکم رو به رو شود،و لذا قرآن در آیه و پیش از سخن گفتن از جنگ در درس آینده به وحدت دعوت میکند و آن را مسئولیت همۀ افراد میداند و میگوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،همه در سلم و اسلام و تسلیم درآیید،و در پی گامهای شیطان مروید که او دشمن آشکار شما است.» میدانهای سلام به حساسیتهای کوچکی آلوده میشود که بر روی هم متراکم میماند و سرانجام به صورت ابر تیرهای درمیآید،و بر هر فرد مسلمان در داخل اجتماع واجب است که در مقابل رشد این حسّاسیتها مقاومت ورزد،و از ابتدا در پی گامهای شیطان نرود،بدان سب که شیطان گام به گام آدمی را به جانب دوزخ میکشد.
پس بر ما است که دشمن حقیقی و دشمن اجتماع را بشناسیم،و در اولین گامی که برای دعوت به سوی ما برمیدارد،و آن اظهار حساسیت نسبت به یکی از برادرانمان است،مراقب و بر حذر باشیم،و آن برادر را به جای شیطان دشمن خود تصور نکنیم.
[209]
« فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْکُمُ الْبَیِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -و اگر پس از آنکه بینات برای شما آمد از راه منحرف شدید، بدانید که خداوند توانا و حکیم است.» سپس پروردگار ما مسلمانان را از آن بر حذر میدارد که در درک اختلافهای جاهلیت برخاستۀ از شهوات سقوط کنند،و ما را از آن بیم میدهد که خود عزیز و
غالب است و هیچ کس نمیتواند از او بگریزد،و هیچ کس بر او چیره نمیتواند شد،و این که حکیم است و مردمان را به تناسب با کردارهاشان و نه بنا بر هواهای نفسانی و آرزوها و ادعاهای ایشان پاداش میدهد.
[210]
و این بدان معنی است که ما مسئول آنیم که با اعتماد به هدایت خدا و بینات او از یگانگی خود محافظت کنیم،و این درست نیست که منتظر آن بمانیم تا خدا باید اختلافات ما را از میان ببرد،یا مثلا منتظر امام زمان(ع)باشیم که به روشی غیبی میان ما صلح برقرار کند،که در آن هنگام قیام /1 ساعت گرفته و هیچ کس مسئولیتی ندارد،به همانگونه که کیفر هیچ کس دیگر به تأخیر نمیافتد.
« هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللّٰهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ -آیا چشم به راه آنند که خدا و فرشتگان در میان ابرها به نزدیک ایشان آیند؟» که کنایهای است از آمدن خدا و ملکوتش، « وَ قُضِیَ الْأَمْرُ -و کار تمام شود،» یعنی در آن هنگام حیات مسئولیت به پایان میرسد،و زندگی تبدیل پیدا میکند،پس اگر خدا میخواست که میان بندگان به جبر و همراه با خوشی صلح بر قرار کند،در آن صورت زندگی غیر از این زندگی میبود،اما در این جا ما خود مسئول تصفیۀ خلافهای خود هستیم،و پس از آن در آخرت برای محاکمه در برابر خدا قرار خواهیم گرفت.
« وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ -و همۀ کارها به خدا بازمیگردد.» [211]
و بر امتهای پیشین فرشتگان خدا فرود نمیآمدند،بلکه بیّنات بر ایشان فرود میآمد،و بر ایشان بود که از آنها برای تحقق بخشیدن به مسئولیتهای
خود استفاده کنند،و با وجود این بعضی از ایشان فایدهای نمیبردند،بلکه در آن بینات تبدیل و تحریف میکردند و بر کسی جز خود ستم روا نمیداشتند.
« سَلْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ کَمْ آتَیْنٰاهُمْ مِنْ آیَةٍ بَیِّنَةٍ -از بنی اسراییل بپرس که:چه اندازه آیۀ روشن به ایشان دادیم؟» ولی بعضی از ایشان آن آیه را تغییر دادند:
« وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -و هر کس نعمتی را که خدا به او داده است تغییر دهد،پس(بداند که)خداوند سخت کیفر میدهد.» و گاه عقاب و کیفر به صورت رواج یافتن هرج و مرج در میان ایشان و زد و خورد با یکدیگر است و در نتیجۀ رها کردن رسالت خدا و پرداختن به اختلافهای داخلی.
[212]
ولی این سؤال مهم باقی میماند:اساسا چرا مردمان با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند؟و ریشۀ این مسئله و دشواری در کجا است؟ /1 پاسخ:از آن روی با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند که دنیا در نظر ایشان آراسته شده است،ولی مؤمن نه بر گرد محور دنیا بلکه بر گرد محور آخرت عمل میکند و میاندیشد،و به همین سبب دنیا و شهوتها و زشتیهای آن را نفی میکند،و از این جا اهمیت تقوا در ایجاد یک زندگی شریف آشکار میشود،زیرا که پلیدی اختلافات اجتماعی را که به صورت دوستی دنیا تجسم پیدا کرده،میزداید و از میان میبرد.
« زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا -زندگی دنیا در نظر کسانی که کافرند آراسته است،و کسانی را که ایمان آوردهاند مسخره میکنند.» بدان سبب که این کسان چندان به دنیا توجهی ندارند،در صورتی که
پیروزمندان حقیقی هم اینانند:
« وَ الَّذِینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -و کسانی که پرهیزگاری پیشه کردند،در روز رستاخیز در بالای ایشان قرار دارند.» و هر کس که خواستار دنیای برتر باشد،به آن نمیرسد،بلکه راههایی باید پیموده شود تا شخص به دنیای آبرومند و دارای نعمتهای تکامل یافته برسد،و این راه در آیات خدا و پیشاپیش آنها در قانون وحدت(دخول کامل در صلح و سلم)وجود دارد و از این دروازه میتوان به روزی خدا دست یافت.
« وَ اللّٰهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -و خدا به هر کس بخواهد بیحساب روزی میدهد.» [213]
و همچون مثالی از آن باید قصۀ نخستین رسالت را بخوانیم که همۀ افراد بشر بر گمراهی بودند،و آن گاه رسالت خدا فرارسید.یکی از هدفهای آن یگانه کردن مردم سر زمینۀ حق بود و رفع اختلاف کردن از میان ایشان در این زمینه؛ولی بعضی از کسانی که رسالت برای ایشان آمده بود اختلاف پیدا کردند؛برای چه؟ آیا مالک چیزی نبودند که از ایشان رفع اختلاف کند؟ هرگز چنین نبود،بلکه سبب اختلاف وجود گروهی از آنان بود که به ستم کردن و تجاوز کردن نسبت به مردم برخاسته بودند،و چون رسالت با ستم و تعدی مخالف بود،با مصالح موقتی ایشان معارضه داشت و از همین روی سخت در برابر احکام رسالت مقاومت نشان میدادند،چه ریشۀ اختلافات ستمگری بود و چون مردم از آن خلاص شدند،به راحتی رسیدند.
/1 « کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ -مردم امتی یگانه بودند،پس خداوند پیامبران را برای مژده دادن و بیم دادن برانگیخت.» و این کار وسیلۀ ایشان برای راهنمایی مردم بود،نه مال و نیرو،بلکه بشارت دادن به یک زندگی برتر و بیم دادن از عذاب.
« وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنٰاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ -و با
ایشان کتاب را به حق فرو فرستاد تا این کتاب در آنچه مردم با یکدیگر اختلاف دارند داوری کند؛و در این حق اختلاف نکردند جز کسانی که کتاب بر ایشان آمده و دلایل آشکار به ایشان رسیده بود،و از روی رشک و ستم چنین کردند.» بعضی از آنان میخواستند بر بعضی دیگر ستم کنند،و به همین سبب اختلاف پیدا شد،و در این میان گروندگان به رسالت سود بردند،در صورتی که کافران زیان کردند،و مؤمنان از آن سبب به راه راست رسیدند که به مقیاس بودن حق در میان ایشان رضایت دادند.
« فَهَدَی اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -پس خداوند به خواست و علم خویش کسانی را که ایمان آوردند،در آنچه اختلاف پیدا کردند،به راه راست هدایت کرد.» مؤمنان هدایت و رسالت الاهی را وسیلهای برای یگانه کردن صفهای خود قرار دادند و اختلافات خود را از این راه حل کردند،در صورتی که کافران چنین نکردند،از آن رو که خواستار ستم کردن بودند که حق نبود.
/1
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ اَلَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ اَلْبَأْسٰاءُ وَ اَلضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اَللّٰهِ قَرِیبٌ (214) یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلْ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوٰالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (215) کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (216) یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِیهِ قُلْ قِتٰالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِخْرٰاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَلْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ یَزٰالُونَ یُقٰاتِلُونَکُمْ حَتّٰی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اِسْتَطٰاعُوا وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کٰافِرٌ فَأُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (217) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (218)
/1
/1
214[زلزلوا]
:زلزله به معنی شدت حرکت است،و زلزال بلیه و مصیبت مایۀ ناراحتی بر اثر شدت حرکت،و جمع آن زلازل است،و اصل کلمه از«زلّ الشیء من مکانه» است که لفظ آن نیز به سبب مضاعف شدن آن مضاعف شده است،همچون در«صرّ»و«صرصر».
216[کره]
:کره با فتح مشقّتی است که بر نفس تحمیل شود،و کره با ضم به معنی مشقت بر نفس است خواه تحمل شود یا نشود،و به قولی کره به معنی کراهت است و کره به معنی مشقت.و گاه انسان از چیزی کراهت دارد که مشقتی برای او ندارد،و گاه چیزی که از آن
کراهت ندارد بر او سخت و گران میآید.
217[صدّ]
:صدّ و منع و صرف نظایر یکدیگرند.وقتی کسی از چیزی اعراض و عدول کند،میگویند«صدّ عن الشیء»،و اگر مانع کسی برای دست یافتن چیزی شود میگویند«صدّ غیره».و اصل باب،عدول است.
[حبطت]
:حبط به معنی فسادی است که اگر چارپایی گونهای علف به نام حباط را بخورد گرفتار آن میشود و میگویند«حبطت الإبل»،و سپس هلاک شدن و از بین رفتن را حبط گفتهاند.
218[هاجروا]
:هجر ضد وصل است،و هجرت به معنی بریدن پیوستگی و جدایی است،و مهاجران را به سبب بریدن از قوم و سرزمین خود به این نام میخواند.
[جاهدوا]
:مجاهدة و جهاد عبارت است از مجبور کردن نفس برای قبول سختی و مشقت در کشتن دشمنی یا از میان بردن چیزی که مایۀ ناراحتی است.
/1
با وجود آنکه این آیات گوشههایی از امر واجب جنگ و قتال را برای ما بیان میکند،ارتباطی به آیات جهاد اسلامی ندارد،بلکه مربوط به ساخته شدن شخصیت امت است که تمایز آن به تقوا و فراهم آمدن بر گرد محور حق در بازگرداندن اختلافها به اسلام است،و نیز به ایستادگی و سختی نشان دادن در تمسّک به
رسالت و سستی نکردن در آن با وجود همۀ مشکلاتی که ممکن است بر سر راه آن وجود داشته باشد.
در آیۀ نخستین میبینیم که چگونه خدا به امت از روزهای سختی که در پیش دارد به عنوان یک مژده خبر میدهد،و بیم میدهد که اگر امت بر حق استقامت نداشته باشد چه خواهد شد،و بهشت بر آن حرام میشود.سپس از انفاق به اعتبار این که امر واجبی مقارن با روزهای سختی است سخن میگوید.آن گاه برای ما بیان میکند که شما جنگ را ناخوش دارید،ولی ناگزیر باید به آن بپردازند،و این که هدف دشمن از جنگ ربودن دین شما و بازگرداندن شما به زنجیرهای کفر است.و بر شما است که بر ضد این دشمن استوار بایستید و به کسانی که در برابر فشارها چنین باشند مژده هر گونه خیر را میدهد.
/1 امکان آن هست که آیۀ نخستین از درس بعدی وابسته به سخن دربارۀ استقامت و سختی و استواری بوده باشد،چه در آن از حرام بودن شراب و قمار سخن رفته،و این هر دو وسیلهای برای سست کردن امت است و افراد را از جدیت رسالتی دور میکند.
[214]
بهشت پوشیده از چیزهایی است که بر آدمی ناگوار است،و کسی که میخواهد در آن داخل شود،باید از این دیوار سیمی خاردار بگذرد.ولی آیا این بدان معنی است که اهل بهشت در سختی و ناراحتی دایمی به سر میبرند؟ هرگز،بلکه معنی آن این است که بهشتیان از نیرومندی و سرسختی برخوردارند و همین امر ایشان را برای رو به رو شدن هر گونه از اوضاع و احوال آماده نگاه میدارد،و از تسلیم شدن در برابر فشارها جلوگیری میکند،و در برابر فشارهایی که برای بردگی امت از طرف دشمنان وارد میآید همچون کوه بر جای خود میایستد.
« أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ -گمان کردید که به بهشت در خواهید
آمد،» بیآنکه بهایی برای آن پرداخته باشید،و بدون آنکه از آن بهشتیانی باشید که از آزمونهای دشوار گذشته و رو سفید از آنها بیرون آمدهاند،در صورتی که:
« وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ -به شما نرسیده است.» یعنی بدون آنکه مواجه شده باشید با چیزهایی:
« مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ -بر گونۀ کسانی که پیش از شما بودند و گرفتار سختی و ناخوشی شدند.» بأساء دشواریهایی است که منشأ آن دشمن است،و ضراء دشواریهای مادی همچون فقر و بیماری است. (1)
/1 « وَ زُلْزِلُوا حَتّٰی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتیٰ نَصْرُ اللّٰهِ -و چندان متزلزل شدند که پیغمبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند:پس یاری خدا چه وقت خواهد رسید؟» از شدت دشواریها و زیانها،خواستار شتاب پیدا کردن یاری خدا بودند،و در آن هنگام که کار سخت میشود،واجب است که امید به رسیدن فرج داشته باشید.
« أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ -آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است،» این آیه بدان معنی است که کسانی که خواب بهشت رایگان و بدون پرداخت بهایی بر آن میبینند،بدانند که خوابی باطل است و خود را در آتش خواهند یافت.
بهشت مرغدانی یا جایگاه دامداری نیست،بلکه جایگاه سخت کوشان و قهرمانان است،و پیمانهای تخلف ورزیدن و دور شدن از سختی و خشونت رسالت مسئول این نگرش غیر مسئولانه به بهشت است،و برای این گونه مردم است که امام
1) 17) -مجمع البیان،ج 1،ص 309.
علی(ع)گفته است:«هیهات،هیهات،که بهشت خدا با فریب بهرۀ کسی شود».
[215]
و همچون در جنگ،در حالت صلح نیز فتنه و بلا به صورت ضرورت انفاق مال تجسم پیدا میکند.و انفاق آمادگی نفسانی خارجی برای جنگ است،و در این جا قرآن به جانب نفسی انفاق اشاره میکند،چه واجب است که این انفاق خالص و محض برای خدا بوده باشد،تا انفاق کننده را بر بخشیدن مال و فداکاری تربیت کند،چه فداکاری،همچون هر صفت نفسی دیگر نیازمند تمرین است تا اندک اندک رشد کند،و از مال اندک آغاز میشود،و سپس مال فراوان است،و آن گاه جنگ و کشتار و استواری در آن،و به همین سبب قرآن در این جا جهت انفاق را تعریف میکند و پیوستگی شدید آن را به فداکاری نفس آشکار میسازد،و کمتر دیده میشود که قرآن از فداکاری با نفس و جان سخن نگوید بیآنکه پیوستۀ به فداکاری مالی بوده باشد.
« یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلْ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوٰالِدَیْنِ -از تو میپرسند که:چه چیز انفاق کنند؟بگو هر چیز خوبی که انفاق میکنید،باید به پدر و مادر دهید.» پس هر چیز خوب را میشود انفاق کرد،ولی بر ما لازم است که منظور از آن را معین کنیم،و آن خواستن رضای خدا است /1 که دور از هدفهای مادی و ریا باشد،بلکه برای پدر و مادر است.
« وَ الْأَقْرَبِینَ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ -و خویشاوندان و یتیمان و درویشان و در راه ماندگان؛و هر کار نیکی که بکنید خدا از آن آگاه است.» [216]
امت مسلمان به استقامت بر حق و فداکاری علی رغم دشواریهای آن ممتاز است،چنان که نبرد کردن در اسلام واجب است در صورتی که شخص از
آن کراهت دارد.
« کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسیٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ - جنگ بر شما نوشته و واجب شد؛و گاهی از چیزی بدتان میآید که خیر شما در آن است،و گاهی چیزی را دوست میدارید که شرّ شما در آن است،و خدا میداند و شما نمیدانید.» حق محور انسانی رسالتی و امت مؤمن است،نه دوست داشتن و دوست نداشتن تنها،و بدان سبب چنین است که حق برای انسان سودمند است و باطل زیانبخش،علی رغم آنکه نفس تمایل به باطل دارد و چنان میپندارد که آن برای او شایستهتر است.و خدا حق را تعیین میکند،ولی مردم همیشه آن را نمیدانند،چرا که هواها و شهواتی که باطل را در نظر ایشان میآراید و آن را برای ایشان به صورت حق جلوه میدهد،همیشه از این حق آگاهی ندارند.
[217]
آیا جنگ در ماههای حرام روا است یا نه؟ هرگز،ولی برای قرآن این سؤال اساسی نیست،بلکه سؤال اساسی چنین است:چه چیز باید هدف از جنگ باشد تا مقیاس دین شود؟ « یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِیهِ قُلْ قِتٰالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ إِخْرٰاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ -از تو دربارۀ ماهی که جنگ در آن حرام است میپرسند؛بگو که جنگ در آن گناهی بزرگ است،و گناه بازداشتن مردم از راه خدا و کافر شدن به او و مسجد الحرام و بیرون راندن ساکنان آن از آن هم در نزد خدا گناهش بزرگتر است،و گناه فتنه از گناه کشتن بزرگتر است.» مقصود از فتنه در این جا چیست؟ گرفتن آزادی انسان و گرفتن حقوق وی و مجبور کردن او به پذیرفتن کفر،
عبارت است از چیزی که /1 در این آیه فتنه به آن اشاره میکند؛و هدف از قتل و قتال پاک کردن زمین از عناصر فتنه است،و علی رغم این که کشتن اساسا کار شاذ و ناراحت کنندهای است،دین اسلام برای از بین بردن چیزی که از آن هم زیانبارتر است به آن متوسّل میشود.
بنا بر این جنگ به خاطر دست یافتن به آزادی و حقوق جنگی مشروع است، بدان سبب که مبارزهای برای حفظ مبادی رسالتی است و هدف آن از بین بردن عناصر فساد یعنی کسانی است که سازش و نرمش با ایشان بیفایده است،زیرا در ایجاد فساد و تباهی حدی برای خود نمیشناسند.
« وَ لاٰ یَزٰالُونَ یُقٰاتِلُونَکُمْ حَتّٰی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطٰاعُوا -و پیوسته با شما نبرد میکنند تا این که،اگر بتوانند،شما را از دینتان بازگردانند.» پس ایشان با اصول رسالتی و کسانی که به آنها معتقدند میجنگند،و بر ما واجب است که برای دفاع از اصول خود به مبارزۀ با ایشان برخیزیم،و در مقابل هواهای نفسانی ایشان که خواستار ربودن ارزشهای ما از دست ما است سر فرود نیاوریم.
« وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کٰافِرٌ فَأُولٰئِکَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و هر کس از شما که از دین خود بازگردد و در حال کفر بمیرد،از کسانی است که اعمالشان در دنیا و آخرت باطل و ناچیز شده،و اینان اصحاب آتشند و جاودانه در آن میمانند.» از آن رو که ارزش انسان به رسالتی است که نسبت به آن متعهد است و از آن تا پای مرگ دفاع میکند،پس اگر کسی از رسالت خود چشم بپوشد،مستقیما از ارزش خود چشم پوشیده ناگزیر خوار میشود،و از حقوق خود محروم میماند،و در معرض آن قرار میگیرد که تلاشها و اعمال و دستاوردها از دست برود،و از بام تا شام برای آن بکوشد که خواجگان و اربابان او بر کرسیهای سروری قرار بگیرند و به حساب او برسند،و اما در آخرت خدا او را به سوی آتش دوزخ میراند،و حتی
عبادتهای سادۀ وی(نماز و روزه و جز آن)به زودی باطل میشود،بدان سبب که در حفظ آزادی خود نکوشیده،و سر به اطاعت از طاغوت در مهمترین بخشهای زندگی خود فرود آورده،و فرمانبرداری از خدا را تنها محدود به بعضی از جزئیات کرده است،به زودی این زندگی را در آتش خواهد گذراند.
[218]
این سرنوشت کسانی است که در برابر فشارهای طاغوت سر تسلیم فرود آوردهاند، /1 و در برابر دشمن از دین و آزادی و کوششهای خود چشم پوشیدهاند، اما کسانی که برای به دست آوردن نیرو مهاجرت میکنند،چنین نیستند:
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ -کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا به جهاد پرداختند،امیدوار به رحمت خدایند و خدا آمرزنده و مهربان است.» آرزو این گونه کسان را به سوی پیروزی بر دشمن در دنیا میراند،و در آخرت بهرۀ ایشان بهشت است،و این آرزو به فضل خدا به زودی برای ایشان صورت تحقق پیدا میکند.
/1
یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا وَ یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلِ اَلْعَفْوَ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (219) فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْیَتٰامیٰ قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ اَلْمُفْسِدَ مِنَ اَلْمُصْلِحِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَأَعْنَتَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (220) وَ لاٰ تَنْکِحُوا اَلْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لاٰ تُنْکِحُوا اَلْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی اَلنّٰارِ وَ اَللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی اَلْجَنَّةِ وَ اَلْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (221) وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا اَلنِّسٰاءَ فِی اَلْمَحِیضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰی یَطْهُرْنَ فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلتَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِینَ (222) نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ (223) وَ لاٰ تَجْعَلُوا اَللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (224) لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اَللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ (225)
/1
/1
219[الخمر]
:به معنی پوشاندن است،و شراب را از آن رو خمر گویند که عقل را میپوشاند،و خمار به معنی روپوش و مقنعه نیز از همین ماده است.
[المیسر]
:به معنی قمار مشتق از یسر است به معنی وجوب چیزی برای صاحب آن؛و یاسر به معنی چیزی
است که با قرعهکشی و جز آن بهرۀ تو شود،و قمارباز را یاسر گویند.
221[تنکحوا]
:نکاح نامی است که بر عقد ازدواج و بر عمل جنسی اطلاق میشود،و گفتهاند که اصل معنی آن، عمل جنسی بوده و سپس عقد زناشویی را نیز به آن خواندهاند.
[أمة]
:به معنی کنیز زرخرید است.
[المحیض]
:به معنی قاعده شدن ماهانۀ زنان است.
[فاعتزلوا]
:اعتزال به معنی دوری جستن از چیزی است، و عزل دور کردن چیزی یا کسی از محلی است همچون در«عزل الوالی».
[یطهرن]
:طهر،پاکیزگی و خلاف دنس است.و یطهرن به معنی غسل کردن و به قولی وضو گرفتن میباشد.
/1
از ویژگیهای شخصیت اسلامی در فرد یا امت،پرهیزگاری و به زیر فرمان درآوردن شهوات و محور عمل را حق قرار دادن است؛و در آیات گذشته قرآن از تقوی در چند مظهر آن سخن گفت که آخرین آنها در پیرامون دفاع از اصول و مبادی به وسیلۀ جنگ بوده،و اکنون از مظاهر دیگر سخن خواهد گفت،و این در هنگامی است که از چیزهای حرام در اسلام بحث میشود و مثالهایی واقعی از تقوا و
پرهیزگاری به نظر خواننده میرسد.
قرآن از شراب و قمار آغاز میکند که معمولا در امتهای بیبندوبار و بیتوجه به واقعیت خودشان رواج دارد،و بر مسلمانان لازم است که امتی جدی و مسئول باشند و به خاطر مصالح حق با همۀ طاغوتهای زمین بجنگند،و بنا بر این طبیعی چنان بوده است که ذکر شراب و قمار بلا فاصله پس از آیات جنگ بیاید،و سپس ما را به تقوای در مال و حقوق مردم،و در پرداختن به عمل جنسی همچون یکی از مهمترین حقوق اجتماعی توجه میدهد،به مناسبت بحث از حقوق مردم،ما را از نقش سوگند /1 در این حقوق و دفاع از آنها و نه در حیف و میل کردن آنها و با سوگندهای باطل خوردن مکارانه حقوق مردم را تباه کردن،متوجه میسازد.
[219]
شراب و هر مست کنندۀ دیگر،و قمار و هر شبه قمار دیگر،انسان را از واقع خود دور میکند،و جامعه را به گوشۀ نزاع و اختلاف و دستهبندی میکشاند،و در صورتی که ارادۀ خدا بنای امتی بوده است که افراد آن با یکدیگر ارتباط محکم داشته باشند،بر ما واجب است که درهای اختلاف را ببندیم،و همۀ پنجرههایی را که ممکن است از آنها باد تقسیم شدن اجتماع بوزد مسدود کنیم،و دیگر این درست نیست که کسی در اندیشۀ آن بیفتد که جام شرابی بنوشد یا یک دست قمار بازی کند و بگوید که این چه عیبی دارد.هرگز درست نیست! نخست:بدان سبب که شراب اعتیاد میآورد و آدمی را به افزودن بر مقدار مصرف آن میکشاند،و قمار نیز چنین است.
و دیگر:از آن روی که اسلام در آن هنگام که زنا را حرام میکند،تبرّج و خودنمایی زنان را نیز حرام میشمارد،چرا که این تبرج دری است که مردمان از آن،خواه ناخواه بر سرزمین زنا گام میگذارند،و به همین گونه با حرام شدن شراب و قمار،از نشستن در مجالس این گونه محرمات منع میکند تا یکباره همۀ درها بسته شود.
« یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ - از تو دربارۀ شراب و قمار میپرسند؛بگو:در آنها گناهی بزرگ است و سودهایی برای مردمان است،» از قبیل گذراندن فرصتهای بیکاری و سرخوشی موقّت.
« وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا -و زیان آنها از سودشان بیشتر است،» بدان سبب که سبب پراکندگی جامعه و کنارهگیری آن از واجبات مبارزهای میشود.
بزرگترین هدف از حرمت شراب و قمار محافظت یگانگی امت و جلوگیری از پیدایش حساسیتها در آن است(چنان که از آیۀ دیگری از قرآن آشکار میشود)،و از همین روی قرآن در این جا از عفو سخن میگوید که وسیلۀ دیگری برای رسیدن به همین هدف است،و اگر فرض شد حساسیتی /1 در میان اجتماع رشد کند،بر ما لازم است که با عفو کردن آن را از میان ببریم،و در بعضی از روایتها آمده که مقصود از عفو در این جا میانهروی در انفاق است(!).
« وَ یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ -و از تو میپرسند که چه چیز را انفاق کنند و در راه خدا بدهند،بگو فزونی را.» هنگامی که حساسیتی میان افراد یک جامعه پیدا میشود،آنان را از پرداختن به مشکلات اساسی زندگی و به جدّ با آنها رو به رو شدن بازمیدارد،و از همین رو قرآن در این جا به بیان اهمیت تفکر میپردازد که تنها به امور آخرت اختصاص ندارد و کارهای دنیا را نیز شامل میشود،و میگوید:
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ -خدا بدین گونه آیات را برای شما آشکار میسازد،تا مگر به تفکر بپردازید:» [220]
« فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ -هم دربارۀ دنیا و هم دربارۀ آخرت.»
آزمودن تقوا در حقوق اجتماعی دیگر آشکارا در حقوق یتیمان مشاهده
میشود،که آنان ضعیفترین گروه در اجتماعند و نمیتوانند از خود در برابر حرص و طمع آزمندان نسبت به داراییهای خود دفاع کنند،و به همین سبب قرآن از واقعیت آنان مثالی برای حرمت گذاشتن به حقوق در موارد متعددی از قرآن میزند.در این جا میگوید:
« وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتٰامیٰ -و از تو دربارۀ یتیمان میپرسند،» که آیا باید آنان را تنها گذارند یا با ایشان آمیزش پیدا کنند،و در نتیجه آیا واجب است که ولی امر ایشان اموالشان را جدا کند و به بهبود بخشیدن و بهرهگیری از آن بپردازد،یا این که آنها را همراه با داراییهای خود مورد بهرهبرداری قرار دهد.
« قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ -بگو پرداختن به اصلاح برای آنان بهتر است،و اگر با آنان آمیخته شوید،بدانید که برادران شمایند.» اگر چیزی از شما یا ایشان در این شرکت کاسته شود،زیان نیست،از آن رو که آنچه حرام است تعدی و تجاوز به اموال دیگران است، /1 ولی اگر نیت خالص و آن که مراقب اموال است در تصرف خود در اموال در برابر یتیم نیکوکار و درستکار باشد،خداوند متعال او را بر خطایش در معرض محاسبه قرار نمیدهد، چنان که از جملۀ «مٰا عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ» (سورۀ توبه،آیۀ 91)معلوم میشود.و در بعضی از نصوص آمده است که چون آیۀ «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ» نازل شد،مردم در معامله کردن با یتیمان گرفتاری پیدا کردند،و این امر یتیمان را در تنگنا قرار داد،و آیۀ پیشین برای بیرون آمدن آن از همین تنگنا نازل شد تا یتیمان از اجتماع جدا نشوند.
« وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَعْنَتَکُمْ -خدا تبهکار را از نیکوکار تمیز میدهد،و اگر خدا میخواست شما را دچار رنج و سختی میکرد.» اگر به حقوق یتیمان تجاوز کنید،خدا قادر است که بعضی از نعمتهای خود را از شما بازگیرد تا به همانگونه که یتیمان از محرومیت رنج میبرند شما نیز
به رنج و مشقت گرفتار شوید.و شاید آیه دلالت بر آن داشته باشد که خدا در حکم خود بعد از سختی تخفیفی داده و به شما فرمان نداده است که با جدا کردن اموال یتیمان باز هم به سرپرستی و گرداندن امور ایشان اشتغال داشته باشید.
« إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -هرآینه خدا غالب و توانا و حکیم است.» و میتواند با عزت و قدرتمندی خود و حقوق یتیمان را از شما بگیرد،ولی این کار را با حکمت خود انجام میدهد.
[221]
همچون در مورد یتیمان،تقوی در حقوق زنان حلقۀ ضعیف دوم در اجتماع است،و باید زن به حقوق کامل خود برسد.و قرآن کریم در چندین مورد میان حقوق یتیمان و حقوق زنان ارتباطی برقرار کرده،و به همین مناسبت قرآن مجموعهای از تعهدات را که بر مرد مسلمان مراعات آنها واجب است بیان کرده، که از اختیار همسر آغاز میشود و با گذشتن از مرحلۀ اعمال جنسی و اختلافات خانوادگی و طلاق و شیر دادن به فرزند همه چیز را بیان کرده است.نیز این امر روابط جامعۀ اسلامی را تنظیم میکند،ولی چنان مینماید که هدف از ذکر آن در این جا توجه به مظاهر ملتزم بودن به حقوق مردم در داخل جامعۀ اسلامی و،به تعبیر دیگر،به تأثیر تقوا در حقوق مردم بوده است.
« وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ -و زنان مشرک را،تا ایمان نیاورند،به همسری خود نگیرید،و کنیز با ایمان بهتر از کنیز مشرک است،هر چند که شما را دیدار این یک خوش آید،» خواه به زیبایی و آراستگی او باشد،و خواه به مالش.
/1 « وَ لاٰ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ -و به مشرکان تا ایمان نیاوردهاند زن مدهید،و بندۀ مؤمن بهتر از بندۀ مشرک است هر چند شما را از این یک خوش آید.»
سبب آن چنین است:مهمترین هدف از زناشویی به وجود آوردن خانوادهای است که در ساختن اجتماع و پرورش نسل آینده شرکت جوید،و بر ما واجب است که زن و شوهر را بر وفق این هدف و بنا بر شایستگی ایمانی برگزینیم تا بتواند این هدف را نیکوتر به انجام برساند،و زن مشرک نمیتواند عضو صالح و شایستهای در اجتماع خانواده باشد،و نیز چنین است مرد مشرک،که سبب تباه کردن طرف دیگر و نیز خانواده میشود:
« أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ -اینان به آتش دعوت میکنند و خدا به بهشت و آمرزش به اذن خود،و آیات خود را برای مردم آشکار میسازد،تا مگر پند گیرند.» چه،شناختی فلسفۀ حکم به چیزی بیش از توجه و تذکر و پندگیری نیاز ندارد،که اگر از این توجه منصرف شود،ازدواج او به تشکیل خانوادهای تشکیل یافتۀ از مشرک و مسلم میانجامد که نزاعها و بدبختیها و شکافهایی را در داخل جامعۀ اسلامی سبب میشود.
جوانان امروز که همسر خود را تنها به خاطر خوش آمدن از شرق یا غرب برمیگزینند،اغلب اوقات پس از بازگشت به سرزمین خویش مواجه با مشکلات فراوان میشوند.چه،جدایی ارزشها و آداب و سنتها و تربیت و دین،ازدواج را به صورت جهنمی درمیآورد و در اغلب موارد به طلاق میانجامد،و در غالب اوقات این همسری را به آن سبب میپذیرند که زن مدعی ایمان آوردن به دین شوهر شده است.ولی این چه ایمانی است که تنها سبب خواندن صیغۀ مزاوجت میشود،و هیچ عمل و تمرین ایمانی و نه حتی /1 قانع شدن به این ایمان وجود ندارد،بلکه تنها گفتن شهادتین است با الفاظی تهی از معنی.
[222]
و از حقوق زن،و در عین حال از آداب همسری،نزدیکی نکردن با
زنان در ایام قاعدگی است بدان سبب که سبب انحراف سلامتی زن و پیدا شدن نابسامانیهایی در جهازهای درونی وی و اختلال در گردش خون میشود...و نزدیکی در این دوران تنها ایجاد ناراحتی برای زن نیست،بلکه برای فرزندان،در صورت داشتن فرزند در آینده خواهد شد،و چنان که گفتهاند این عمل به سترونی زن و شوهر و انتشار بیماریهایی در دستگاههای تناسلی آنان میشود.به همین سبب اسلام نزدیکی با زنان را در ایام حیض حرام کرده و این حرمت را حدی برای شهوت جنسی و پرهیزگاری نسبت به خدا در آن قرار داده است.تا نفس به تمرین در دیگر شؤون خود بپردازد و با ارادۀ برخاستۀ از ایمان حرمت این کلمه را پاس دارد.
« وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّسٰاءَ فِی الْمَحِیضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰی یَطْهُرْنَ -و از تو دربارۀ حیض میپرسند؛بگو که:
آن آزادی است،پس در حیض از زنان دوری جویید و تا پاک نشوند به ایشان نزدیکی مکنید.» تا زمانی که آمدن خون قطع شود،و پس از آن لازم است منتظر بمانند تا زن غسل مخصوص حیض را انجام دهد.
« فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ -پس چون پاک شدند،» از خون و شاید با غسل کردن نیز « فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ -و چون پاک شدند،از آنجا که خدا به شما فرمان داده،نزد ایشان درآیید،و خدا توبه کنندگان و پاکی جویان را دوست میدارد.» تعبیر به «مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللّٰهُ» دلالت بر ضرورت نزدیکی از راه فطری زهدان است که امید پیدا شدن فرزند از آنجا میرود،نه از راهی دیگر،که نامتعارف است و سبب بیماری و محرومیت زن از لذت جنسی میشود.
و خدا توبه کنندگان را که از حدود خدا تجاوز کرده و در ایام حیض یا /1 از جز راه فطری با زنان خود همخوابگی کردهاند،و هر چه زودتر از این کار زشت خود توبه میکنند دوست میدارد.و نیز طهارتپسندان را که کاملا مراعات حدود الاهی
میکنند و از این راه ارزشهای پاکیزگی روحی و جسمی را با غسل کردن رشد میدهند دوست میدارد.
[223]
آیا عمل جنسی تنها برای کامیابی است؟هرگز!بلکه خواستار شدن فضل الاهی به میانجیگری فرزندان صالح است.وجود هدفی عالی برای غریزههای آدمی در نزد فرد مسلمان،او را بر آن میدارد که غریزۀ خویش را در مرزهای تحقق یافتن هدف به کار اندازد،و با این غریزه چندان پیش نمیرود که تن خود را رنجور و خسته و شکسته و روح خویش را آلوده کند.
« نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ -زنان شما کشتزار شمایند.» و هدف از آنان آوردن فرزندان است.
« فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ -پس به کشتزار خود،در هر جا و هر وقت که خواستید درآیید،» بیآنکه شهوت جنسی بر شما مسلط شود،بلکه همیشه به یاد آخرت و آنچه در آن است باشید:
« وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ -و از پیش برای خود بفرستید.» پس،اموال و اوقات و نیروهای خود را،میان شهوات دنیا و در مقدمۀ آنها شهوت نزدیکی با زن و خواستههای دیگر،تقسیم کنید که این تضمینی است برای ملتزم بودن شما به حدود و مرزهای خدا در پرداختن به شهوات.
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ -و از خدا بترسید.» و دستورهای او را در بهرهمند شدن از لذتهای زندگی ملتزم باشید.
« وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ -و بدانید که با او ملاقات خواهید کرد.» /1 « وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ -و به مؤمنان مژده و بشارت ده.» که این مژده دادن مخصوص پرهیزگاران و ملتزمان به حدود و مرزهای خدایی است.
[224]
و لازم است تقوی همچون سدی داخلی میان انسان و خودپرستی و خودمحوری او بوده باشد،خصوصا در زد و خوردهای اجتماعی،و بویژه در آنچه به
اختلافات خانوادگی ارتباط پیدا میکند.و آنچه به تقوی تجسّم میبخشد،به کار بردن سوگند برای ثابت کردن ادعاهای باطل است.و اگر مردمان ملتزم به آن باشند که تنها به راستی سوگند یاد کنند،که در مؤمنان فرض چنین است،هر چه زودتر در میان خود حاکم و داور دادگری خواهند یافت،چه به محض آنکه یکی از دو طرف از دیگری خواستار یاد کردن سوگند شود،دعوی خاتمه پیدا میکند،و صاحب ادعای باطل از قسم خوردن بازمیایستد و به خطای خود اعتراف میکند.
به همین سبب قرآن دربارۀ سوگند سختی نشان میدهد و میگوید:
« وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خدا را دستاویز سوگندهای خود مکنید،حتّی اگر برای نیکی کردن و پرهیزگاری کردن و اصلاح کردن میان مردم باشد،و خداوند شنوا و دانا است.» [225]
قرآن حکیم به ما مژده میدهد که خدا از قسمی که به لغو و نادانسته و بدون قصد بر زبان جاری شده،چشمپوشی میکند،و آدمی را بر سوگندی مورد مؤاخذه قرار میدهد که از ته قلب آن را ادا کرده،و فهمیده به آن متوسّل شده است.
و این گونه سوگند نوعی از تعهد است و لذا آن را چنین دانستهاند.
« لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ -خدا شما را به سوگند بیهوده نمیگیرد،بلکه به آنچه دلهای شما کسب کرده میگیرد،و خداوند آمرزنده و بردبار است.» /1 /1 /1
لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (226) وَ إِنْ عَزَمُوا اَلطَّلاٰقَ فَإِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (227) وَ اَلْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ وَ لاٰ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ فِی أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذٰلِکَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ اَلَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (228) اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ وَ لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً إِلاّٰ أَنْ یَخٰافٰا أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا اِفْتَدَتْ بِهِ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (229) فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یَتَرٰاجَعٰا إِنْ ظَنّٰا أَنْ یُقِیمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ یُبَیِّنُهٰا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (230) وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لاٰ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آیٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً وَ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (231) وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذٰلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کٰانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِکُمْ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (232)
226[یؤلون]
:از ایلاء است که مأخوذ از الیة و ألوة به معنی قسم خوردن است،و در این جا به معنی سوگند یاد کردن به آن است که چهار ماه با زن خود نزدیکی نکند.
[تربص]
:تربص به معنی انتظار است.
[فاؤوا]
:از فیء به معنی رجوع و بازگشت است،و فیء نیز به معنی غنایم جنگی مشرکان است که به مسلمانان بازمیگردد.
227[عزموا]
:عزم به معنی نیت جزم کردن بر انجام دادن کاری در آینده است.
229[إمساک]
:نگاه داشتن است و خلاف اطلاق به معنی رها کردن.و ممسک به معنی بخیل است.و مسک به معنی پوست بدن است از آن رو که تمام بدن را در خود نگاه میدارد.
[تسریح]
:گرفته شدۀ از سرح به معنی رها کردن است.
[أن یخافا]
:یعنی گمان کنند،و به گفتهای به معنی یقین است.
231[أجلهن]
:اجل پایان مدت است.
[المعروف]
:مقصود از آن در این جا حقی است که عقل یا شرع به آن دعوت کرده است،بدان سبب که به درستی آن علم دارد،بر خلاف منکری که عقل از آن گریزان است،بدان سبب که معرفت پیدا کردن به صحت آن محال است،و آنچه شناخت صحت آن روا نیست منکر است.
232[تعضلوهن]
:العضل به معنی حبس است و گفتهاند مأخوذ از منع است و به قولی مأخوذ از تنگی و سختی و امر معضل یعنی کار دشوار.و«عضلتها الناقة»یعنی بچه در شکم ماده شتر محبوس ماند؛و«عضل المرأة»یعنی مانع شوهر کردن زن شد،و دردی را که پزشکان از درمان آن عاجز بمانند درد عضال مینامند.
/1
قرآن،در این جا مجموعهای از حدود را در رابطۀ زوجیّت که دستهای از حقوق زن در خانواده است بیان کرده،و در این آیات از لحاظ طلاق مورد بحث قرار گرفته است،چرا که طلاق به اوج اختلاف و ناسازگاری میان زن و شوهر ارتباط پیدا میکند و در آن حقوق دو طرف در معرض تجاوز و تعدی قرار میگیرد.پس سخن گفتن از آن به معنی سخن گفتن از متعهد بودن به حقوق در حالات عادی است.
مسلمان متقی:کسی است که حقوق مردم را،که نخستین آنان خانوادۀ خود او است،مراعات کند،و این نه تنها در حالات عادی است بلکه مراعات حقوق در هنگام دشواریهایی همچون طلاق را نیز شامل میشود.
نخست قرآن قسمتی از احکام ایلاء را بیان میکند که عبارت است از سوگند یاد کردن شوهر به این که با زن خود نزدیکی نکند،که بر او لازم است که کفّارۀ این سوگند را بدهد و سپس با همسر خود نزدیکی کند یا او را طلاق دهد،و این حالتی است که در آن سوگند سهمی در حقوق زناشویی پیدا میکند،و در این
جا به مناسبت بحث از سوگندهای باطل از آن نیز یاد شده است،از آن روی که ایلاء مثالی از بهرهکشی از سوگند برای زیان رساندن به دیگران است.
/1 سپس احکام طلاق را عرضه میدارد که در آن بر زن واجب است عدّه نگاه دارد تا اگر باری از شوهر در شکم او هست آشکار شود.و در ایام عده شوهر میتواند به زن خود رجوع کند،و روا نیست که عمل طلاق و سپس بازگشت(رجوع)بیش از دو بار صورت بگیرد،و در بار سوم ناگزیر باید تصمیم نهایی را بگیرند،پس اگر قدرت ملتزم بودن به واجبات زناشویی را دارند،بر این علاقه باقی بمانند،و گرنه به خوشی از یکدیگر جدا شوند.
و اگر زن بار سوم طلاق داده شد،دیگر بر شوهر سابق خود حلال نخواهد شد مگر پس از آنکه این زن شوهر دیگری اختیار کند و از او طلاق بگیرد،و بعد از عدّه نمیشود زن طلاق گرفته را نگاه داشت،بدان سبب که آزاد است،و نیز شوهر نمیتواند او را از درآمدن به همسری مردی دیگر مانع شود.
به مناسبت سخن دربارۀ طلاق،از شیر دادن از دیدگاه تفاهم میان زن و شوهر بحث میکند،و سپس به گفتگو از حقوق شوهر از دنیا رفته نسبت به همسرش میپردازد که باید این همسر چهار ماه و ده روز پس از مرگ سوگوار بماند.
سپس قرآن بحث دربارۀ زنان طلاق گرفته را ادامه میدهد،و آنان را از آن منع میکند که همچون وسیلهای برای بهرهبرداری و کامرانی پیروان شیطان باشند،و میگوید راه یگانه برای آنان به همسری مردان دیگر درآمدن است.
نیز از حقوق زنان طلاق گرفته مهر است که باید همۀ آن،علی رغم طلاق، پرداخته شود،مگر در یک حالت که طلاق پیش از نزدیکی است که تنها نصف کابین پرداخته میشود.
و از طلاق،قرآن به ملتزم بودن به نماز میپردازد،خصوصا نماز میانه،تا خدای خودمان را از یاد نبریم.او است که این پیوندها را مبارک میسازد و دشواریها را حل میکند،و به ما ایمانی میبخشد که با آن در برابر فریبندگیهای شیطانی و منفی بافیهای خودمان ایستادگی میکنیم.
و پس از یادآوری از بعضی حقوق مستحبّ برای زنان،همچون سفارش کردن بر بقای ایشان در خانه پس از فوت شوهر،یا نیکی کردن در حق ایشان پس از طلاق،درس به پایان میرسد.
/1 روش عرضه کردن حقوق زن از سوی قرآن در این جا با روش آن در سورههای دیگر تفاوت دارد.چه،در این جا سخن از ضرورت ملتزم بودن کامل به حدود الاهی و در اوقات دشواری به میان میآید که نزدیک است شیطان بر ارادۀ انسان غلبه پیدا کند؛و به همین سبب قرآن در این جا ما را بارها به یاد تقوی میاندازد،و از ما میخواهد که خدا را در خاطر داشته باشیم و بدانیم که او نسبت به بندگان خود دانا است و او بینا و آگاه است.و بر ما است که سخت از او بر حذر باشیم،و این همه برای آن است که روح تقوی بر جانهای ما مستولی شود،یعنی همان روحی که یکی از مهمترین نشانههای بازشناختن شخصیت مؤمن است.
[226]
روا نیست که شوهر به زن خود زیان برساند،و او را بدون آنکه حقوق وی را بدهد در خانۀ خود نگاه دارد،که از جملۀ آنها یکی هم حق بهرهبرداری جنسی است،بلکه بر شوهر واجب است که دست کم یک بار در هر چهار ماه با او همخوابگی داشته باشد.پس اگر سوگند یاد کند که از نزدیکی جنسی،به سبب یا سببی دیگر،خودداری خواهد کرد،به او یک مهلت چهار ماهه داده میشود که باید پس از آن یا به نزد زن خود بازگردد و کفارۀ سوگند خود را بدهد، یا این که وی را با دادن طلاق آزاد گذارد که از خانۀ شوهر خارج شود.و در حدیث مأثور از امام باقر و امام صادق علیهما السلام آماده است که گفتند:«اگر مردی سوگند یاد کند که با زن خود رابطۀ جنسی برقرار نخواهد کرد،آن زن تا چهار ماه حق هیچ گفتگو و ادعایی در این باره ندارد و مرد در خودداری از عمل جنسی در این چهار ماه مرتکب جرم و گناهی نشود،پس اگر چهار ماه سپری شود و بین زن و
شوهر ارتباط جنسی برقرار نشده باشد،و آن زن خاموش و راضی نباشد،آزاد است و میتواند شکایت کند،و در این صورت به آن مرد خواهند گفت:یا باید به نزد زنت بازگردی و با او نزدیکی کنی،و یا او را طلاق دهی،و با عزم طلاق باید از همسر خود کناره گیرد. (1)
« لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -و برای کسانی که سوگند یاد میکنند که به زنان خود نزدیکی نکنند،چهار ماه مهلت و انتظار است،پس اگر بازگشتند خداوند آمرزنده و مهربان است،» علی رغم آنکه شکستن سوگند حرام است،ولی چون این سوگند با حقوق مردم ارتباط دارد، /1 خداوند متعال شکستن آن را به سبب نیت پاکیزهای که همراه با این شکستن است میبخشد.
[227]
« وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاٰقَ -و اگر آهنگ طلاق کردند،باید حقوق زن و تقوی مراعات شود.» فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خداوند شنوا و دانا است.» [228]
پس از طلاق که به سببی یا سبب دیگر صورت میگیرد،بر زن واجب است که عدّه نگاه دارد و در ایام عده که عبارت از سه خون است،شوهر اختیار نکند.و سؤال این است که سه خون یعنی چه؟در بعضی از کتابهای لغت آمده است که میان(القرء)با فتح قاف که مخصوص حیض است با(القرء)به ضم قاف که مقصود طهر و پاک شدن از حیض است،تفاوتی وجود دارد،و این که جمع اوّلی أقراء است و جمع دومی قروء.و بدین گونه آیه دلالت بر آن دارد که دو مرتبه قاعده شدن و سهبار پاک بودن کفایت میکند،پس چون وارد قاعدگی یا حیض سوم شود آن زن جدا شد.و فتوای مشهور بنا بر آنچه در حدیث شریف از زرارة از ابو جعفر علیه السلام روایت شد چنین است:«علی(ع)میگفت:قرء به معنی طهر است که در آن خون قرار میگیرد و جمع میشود،پس چون حیض بیاید،خون
1) 18) -نور الثقلین،ج 1،ص 220.
بیرون ریخته میشود؛گفتم مردی بدون جماع زنش را به گواهی دو مرد عادل طلاق داد،گفت چون داخل حیض سوم شود عدۀ آن زن پایان پذیرفته است و میتواند شوهر کند؛گفتم مردم عراق روایت میکنند که علی(ع)میگفت:شوهر زن حق رجوع تا زمانی که از حیض سوم غسل نکرده است دارد،پس گفت:دروغ گفتهاند». (1)
بنا بر این اگر زن طلاق گرفته سهبار حیض و سپس پاک شد،از عده بیرون رفته است و اگر حیض نشود باید سه ماه صبر کند که پس از آن از عده بیرون خواهد آمد و برای تصرف در نفس خود آزاد است.
/1 عدّه حقّی از حقوق مرد بر زن او است بنا بر حکمی از احکام خدا.و این برای آن است که در این فاصله شوهر با خود میاندیشد و ممکن است به نزد همسر خویش بازگردد،و نیز از آن روی حکم خدا است که از آمیخته شدن نطفۀ مرد به نطفهای دیگر جلوگیری میکند و بنا بر این نسب افراد سالم میماند و از پیدایش گروهی در اجتماع که نسب مشکوک دارند جلوگیری به عمل میآید.
« وَ الْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ -و زنان طلاق گرفته مدت سه حیض صبر میکنند.» فاصلۀ سهبار عادت ماهانۀ خود را انتظار میکشند و اگر در این فاصله نشانههایی از بارداری در خود مشاهده کردند،بر ایشان واجب است که آن را اظهار کنند.
« وَ لاٰ یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِی أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذٰلِکَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً -و بر ایشان روا نیست که آنچه را خدا در زهدانهای آنان آفریده است پوشیده دارند، اگر به خدا و روز دیگر ایمان دارند.و اگر خواستند که اصلاح کنند،شوهران ایشان شایستهترند که ایشان را به نزد خود بازگردانند.»
1) 19) -البرهان،ج 1،ص 219.
پس در این وقت،یعنی زمان عده،شوهر حق رجوع دارد،بدان شرط که بازگشت او به نزد زنش پس از تصمیم گرفتن برداشتن زندگی زناشویی عادلانه باشد.
« وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ -و زنان را بر مردان حقّی است همانند حقّی که مردان دارند به خوبی.» این درست نیست که کارهای واجبی بر زن تحمیل شود بیآنکه برای او حقوقی معین کنند،مثلا،در آن هنگام که واجب تربّص و انتظار کشیدن تحمیل میشود،حق نفقه در خلال این مدت باید به او داده شود و در واقع:این یک قانون انسانی کلی است که در هر قانونگذاری بایستی ارتباطی میان حقوق و مسئولیتها برقرار شود.
« وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ -و مردان را بر زنان برتری و پایهای است،» بدان سبب که مرد در محیط خانواده حاکم است،و طلاق به دست او است،و نفقه را او باید بپردازد.
/1 « وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -و خدا توانا و حکیم است.» عزیز است در قدرت خود بر مردان و زنان،و حکیم است در تعیین واجبات و ملزم کردن مردم به مراعات آنها.
[229]
طلاق بینهایت قابل تکرار نیست،چه اگر چنین میبود مرد حکم حاکم مطلق را پیدا میکرد که هیچ چیز سبب محدود شدن اقدامات او نبود.تنها میتواند سهبار زن خود را طلاق دهد،و پس از طلاق سوم زن او وقتی برای او حلال میشود که پیش از آن شوهر دیگری انتخاب کرده و از او طلاق گرفته باشد.
« اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ -طلاق دو بار است،» و پس از آنها شوهر باید یکی از دو کار را انتخاب کند:
« فَإِمْسٰاکٌ بِمَعْرُوفٍ -پس از آن یا به خوبی نگاه دارد،» و زناشویی شایسته و آمیزش خوبی فراهم آید؛ « أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ -یا به نیکی رها کند،»
یعنی رابطۀ زناشویی را با زن پایان دهد،و آنچه را که باید همراه با اضافه کردن احساس و بخششی بر حقوق به او تسلیم کند.
و در هنگام طلاق،مهر برای زن باقی میماند و حق ندارد آن را از وی پس بگیرد،جز در یک حالت:و آن چشمپوشی زن است از مهر خود در مقابل این که شوهر به طلاق گرفتن او رضایت دهد،و طبعا در چنین حالتی لازم است مردمان دخالت کنند و معلوم دارند که آیا خواستار طلاق شدن از طرف زن در نتیجۀ تضییع حقوق همسری و مراعات نکردن حدود /1 الاهی یا برخاستۀ از یک خشم یا شهوت زودگذر نبوده باشد.
« وَ لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً -و بر شما روا نیست که چیزی را(از مهر)که به زنان خود دادهاید،بازستانید،» « إِلاّٰ أَنْ یَخٰافٰا أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ -مگر آنکه بترسید که نتوانند حدود خدایی را نگاه دارند،» که رابطۀ زناشویی به مرحلۀ دوری از حساسیت رسیده است که در آن نگاهداری حقوق متقابل امکان پذیر نیست.
« فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ - پس اگر ترس آن است که نتوانند حدود خدایی را نگاه دارند(و زندگی زناشویی را به نحو شایسته ادامه دهند)گناهی بر ایشان نیست که زن قسمتی از آن را فدیه دهد،» و از مهر خود مقداری را در برابر گرفتن طلاق خود ببخشد.
« تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّٰهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ -این است حدود خدایی،پس از آنها در نگذرید،و کسانی که از حدود الاهی تجاوز کنند ستمکارند.» این گونه کسان به خود و به اجتماع پیرامون خویش ستم میکنند،و این حدود برای تضمین عدالت اجتماعی و رعایت حقوق همگان وضع شده و هر کس نسبت به آنها تعدی و تجاوز کند ظالم و گناهکار است.
[230]
و پس از سومین طلاق،زن بر شوهر سابق خود حرام میشود،مگر آنکه پیش از آن به همسری دایمی مردی دیگر درآمده و با او عمل جنسی انجام داده باشد،در این صورت پس از طلاق گرفتن از این مرد،شوهر سابق وی میتواند بار دیگر او را به همسری خود برگزیند.
« فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یَتَرٰاجَعٰا إِنْ ظَنّٰا أَنْ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ یُبَیِّنُهٰا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ -پس اگر زن را طلاق دهد،دیگر بر او حلال نخواهد بود مگر آنکه زن به مردی دیگر شوهر کند.پس اگر این مرد آن زن را طلاق دهد، گناهی در آن نیست که زن و شوی نخستین،در صورتی که قدرت نگاهداری از حدود الاهی را در خود میبینند،به یکدیگر بازگردند.و این است حدود خدا که آن را برای گروهی که میدانند آشکار میسازد.» /1 یعنی برای علمای دین که حقایق را میفهمند و از اندازۀ اهمیت پیوند زناشویی و نیازمندی آن به نگاهداری حدود و حقوق آگاهند؛بدان سبب که فشار شهوت جنسی از یک سو،و اختلافات حاصل از نزاعهای خانوادگی و توجه به امور منفی از سوی دیگر،این پیوند را متزلزل و بنیان خانواده را مشرف به زوال میسازند، و به همین خدای متعال حدود و مرزهایی قطعی برای این علاقه و پیوند قرار داده است تا هم شهوت جنسی مستقیم و محکم بماند و به انحرافات ناشایسته نیانجامد، و هم از نیرومندی تأثیر عوامل منفی و نزاعهای خانوادگی کاسته شود.
اجتماع امروز از عدم استقرار رابطۀ جنسی رنج میبرد،و در نتیجه از امور منفی برخاستۀ از نابودی خانواده که نابود شدن تکامل اخلاقی و فزونی عقدهها و شیوع بیماریهای هولناک است زیان میبیند.
[231]
پس از عده زن آزاد میشود،و بر مرد است که خوب بیندیشد و ببیند که آیا خواهان زن سابق خود و رجوع کردن به او هست یا نه،و تا فرصت باقی است تصمیم خود را بگیرد،و گرنه حقی در بازداشتن او از درآمدن به ازدواج مردی دیگر و جلوگیری از آزادی او ندارد.
« وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لاٰ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا -و چون زنان را طلاق گفتید و به پایان مدت خود رسیدند،یا آنان را به نیکی نگاه دارید،یا به نیکی رها کنید، و آنان را برای زیان رساندن و تعدی کردن به ایشان نگاه ندارید،» برای این که به آنان زیان برسانید،و از بستن پیمان زناشویی با مرد دیگری مانع شوید،که دشمنی و ستمی بزرگ است.
« وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ -و هر کس چنین کند،بر خود ستم کرده است.» از آن روی که حدود خدا برای پاسداری از حقوق مردم موافق با مصلحت همه است؛پس اگر شخص از آنها تجاوز کند و حقوق دیگران را در معرض تعدّی قرار دهد،شخص دیگری خواهد آمد و حقوق خود را در معرض تجاوز قرار خواهد داد،و بدین گونه هرج و مرج رواج پیدا خواهد کرد.بنا بر این،پیش از آنکه کسی در اندیشه ستم کردن بر مردم بیفتد،ناگزیر باید این ستم را در چارچوب اجتماعی کلی قرار دهد و موقعیت را تحلیل کند.آیا خواهان آن است که ظلم و نابسامانی و...و...به اجتماع بازگردد یا نه. /1 اگر خواهان این ظلم است اقدام کند و منتظر نتایج آن باشد.از این جا است که قرآن این ستمکاران را به یاد نعمت رسالت میاندازد و میگوید:
« وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آیٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنَ الْکِتٰابِ وَ الْحِکْمَةِ یَعِظُکُمْ بِهِ -و آیات خدا را به ریشخند مگیرید،و نعمتی را که خدا به شما داده و کتاب و حکمتی را که بر شما فرستاده و با آن به شما پند میدهد،به یاد آورید.» آیا دوست دارید که به زندگی دوران جاهلیت بازگردید که در آن نه کتابی بود و نه دستوری برای زندگی شما،و نه حکمتی که جزئیات رفتار شما را بیان کند؟ « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و از خدا بترسید و
بدانید که خدا به هر چیز دانا است.» این اندیشه،در واقع تضمینی برای روان شدن حدود خدایی بیان شدۀ در آیات پیشین است،و جوهر این آیات به شمار میرود که در آنها با ما از تقوی و پرهیزگاری در مظاهر گوناگون سخن گفته است.
[232]
آیا زن میتواند پس از پایان پذیرفتن ایام عده به شوهر اول خود بازگردد؟طبعا اگر این را خود برگزیند و بدون اجباری باشد که از طرف شوهر بر او تحمیل شده،البتّه جایز است.چیزی که هست بعضی از نزدیکان او،همچون پدر و برادران و خواهران و دیگران هستند که ممکن است او را از این کار منع کنند،و اینان ستمکارند.
« وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ -و چون زنان را طلاق دادید و مدّت خود را به پایان رسانیدند،از این بازشان مدارید،و آزارشان مدهید.» « أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ -که اگر با شوهران خود به نیکی رضایت دو طرفه پیدا کردند،دوباره عقد زناشویی ببندند.» /1 « ذٰلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کٰانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذٰلِکُمْ أَزْکیٰ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ -این پندی است برای کسانی از شما که به خدا و روز دیگر ایمان دارند،و این برای شما پاکتر و پاکیزهتر است.» « وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ -و خدا میداند و شما نمیدانید.» از زیانهای خودداری جنسی آگاهی ندارید که به انفجاری هولناک خاتمه پیدا میکند.
/1
/1
/1
وَ اَلْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ وَ عَلَی اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَکُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (233) وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (234) وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ اَلنِّسٰاءِ أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لٰکِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اَلنِّکٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ اَلْکِتٰابُ أَجَلَهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (235) لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی اَلْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی اَلْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُحْسِنِینَ (236) وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ إِلاّٰ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ اَلنِّکٰاحِ وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ لاٰ تَنْسَوُا اَلْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (237) حٰافِظُوا عَلَی اَلصَّلَوٰاتِ وَ اَلصَّلاٰةِ اَلْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ (238) فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً أَوْ رُکْبٰاناً فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْکُرُوا اَللّٰهَ کَمٰا عَلَّمَکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (239) وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً وَصِیَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ مَتٰاعاً إِلَی اَلْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرٰاجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِی مٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (240) وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی اَلْمُتَّقِینَ (241) کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (242)
233[حولین]
:حول،به معنی سال است که در آن اعلال به قلب صورت گرفته است،چنان که گفتهاند:«حال الشیء عما کان علیه».یعنی آن چیز از آن گونه که بود منقلب شد و به صورت دیگر درآمد،مشاهده میشود،و به قولی از انتقال موجود در«تحوّل»گرفته شده است.
[تکلف]
:به معنی التزام شاق و دشوار است و اصل آن از کلف است که پیدایش اثری است که لازمۀ آن وجود چیزی برای پیدایش این اثر در آن میباشد.
[وسعها]
:وسع به معنی طاقت است.
235[عرّضتم]
:تعریض به معنی به کنایه گفتن و ضد آن تصریح است،و اصل آن از«العرض من الشیء»است
که به معنی کنار و گوشهای از آن است.
[خطبة]
:خطبه کلامی است که با آن گره زناشویی بسته میشود.از خطاب به معنی ایراد سخن گرفته؛و آن به معنی موعظه نیز هست.
[أکننتم]
:إکنان به معنی پوشاندن و کنّ نیز همین معنی را دارد،و تفاوت آنها در این است که اکنان پنهان کردن در نفس است و گفته نمیشود«کننته فی نفسی»و کنّ به معنی صون و نگاهداری است و در قرآن است: «بَیْضٌ مَکْنُونٌ» .
238[حافظوا]
:حفظ به معنی نگاهداری چیزی در نفس است و شبیه به آن است ضبط کردن آن چیز و جلوگیری از رفتن آن.و حفظ بر خلاف نسیان(فراموشی)است؛و حفیظه به معنی حمیت است و حفاظ به معنی محافظت.
[قانتین]
:اصل قنوت دوام دادن به امر واحد است،و به قولی اصل آن طاعت است،و گفتهاند که اصل آن دعا کردن در حال قیام است.
239[رجالا]
:جمع راجل است که به معنی کسی است که بر سر پا ایستاده است،خواه ساکن باشد خواه در حال راه رفتن.
[رکبانا]
:جمع راکب به معنی سوار است،و هر چیز که بر بالای چیز دیگر باشد بر آن رکوب یافته است.
/1
به مناسبت بحث دربارۀ طلاق،خداوند حکم رضاع(شیر دادن فرزند)را بیان میکند،چه بسیار میشود که همین امر اختلافی در خانواده را سبب میشود؛بر زن واجب است که نوزاد خود را شیر بدهد،به همانگونه که به شوهر واجب است که نفقه یعنی هزینۀ زندگی زن و فرزند خود را بدهد،چیزی که هست حدود شیر دادن و مقدار انفاق بسته به توانایی و استطاعت است،بدان سبب که خداوند مردمان را به بیش از آنچه طاقت تحمل آن را دارند مکلف نمیسازد.
زن و شوهر میبایستی در کارهای مربوط به خانه و مخصوصا دربارۀ نوزاد با یکدیگر مشورت کنند،و قرار مناسبی برای پایان دادن به دوران شیر دادن کودک بگذارند،و نیز شوهر میتواند زنی را برای شیر دادن فرزند خود اجیر کند،به شرط این که تمام مزد را خود او بدهد.
[233]
« وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ -و مادران دو سال تمام فرزندان خود را شیر میدهند،و این برای کسی است که بخواهد شیر دادن را تمام کند.» /1 این دوران شیر دادن فطری است که نوزاد در آن به شیر مادر که بهترین خوراک برای او و بالخاصه در نخستین روزهای آن است،نیاز دارد.و بر زن روا نیست که از این وظیفۀ واجب خود به عنوان مادر بگریزد،و سرنوشت فرزند خود را به خاطر سببهای تجملی جزئی به مخاطره بیندازد.چه،آیندۀ فرزند او متّکی بر این
شیر است و از لحاظ علمی ثابت شده است که بیشتر ناتوانیها و بیماریها در فرزندان نتیجۀ محروم ماندن از شیر مادر است.
« وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ -و بر پدر است که خوراک و پوشاک مادر را به خوبی و خوشی بدهد.» بر پدری که مادر کودک نوزاد خود را از او دارد و برای او به دنیا آورده، واجب است که در پرداختن هزینۀ زندگی زن و فرزند به صورتی درخور و خوب و بنا بر سطح زندگی اجتماعی آنان کوتاهی نکند:
« لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ -به هیچ تکلیفی بیش از وسع و توانایی او نمیشود؛هیچ مادری،نباید به سبب فرزند خود زیان ببیند،و هیچ پدری نباید برای فرزند خود زیان ببیند.» روا نیست که عاطفۀ پدر و مادر بهانهای برای زیان رساندن به ایشان از طریق فرزند شود،همچون ابن که از دیدار دیگر منع شوند،یا این که یکی از دو همسر دیگری را برای رعایت حق فرزند از لذت جنسی محروم سازد.در حدیثی مأثور از امام صادق(ع)،در تفسیر این گفتۀ خدای تعالی: «لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ» آمده است که گفت:«زن،در آن هنگام که مرد میخواست با او نزدیکی کند،دست خود را به جانب شوهر بلند میکرد و میگفت نمیگذارم،بیم آن دارم که از تو حامله شوم و مرد به زن میگفت:با تو نزدیکی نمیکنم چه ترس آن دارم که از من حامله شوی و فرزند خودم را بکشم،و خدا چنین دستور داد:«این که مرد مایۀ زیان زن،یا زن مایۀ زیان مرد شود». (1)
که از نص دوم چنان برمیآید که معنی آنچه در آیه آمده جایز نبودن منع پدر از دیدار فرزندش است،یا عکس آن در صورتی که فرزند نزد شوهر بوده باشد.
/1 و حدیثی مأثور از امام صادق(ع)چنین است:«نیز بر وارث روا نیست که سبب زیان زن شود و بگوید:نمیگذارم فرزندش نزد او بیاید،و نیز اگر چیزی از
1) 20) -المیزان،ج 2،ص 251.
مال فرزندان زن نزد او است به آنان زیان برساند،و بر ایشان سخت بگیرد». (1)
« وَ عَلَی الْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ -و بر وارث نیز چنین است،» و باید هزینۀ زندگی خانواده را بدهد.
« فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً -پس اگر خواستند(فرزند خود را)از شیر بگیرند،» لا بد با این کار،همچون دیگر کارهای خانواده، « عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ -با رضایت و مشاورۀ دو طرف صورت بگیرد،» ولی بدان شرط که سبب تضییع حقوق مادر که فرزند خود را شیر داده است نشود،بلکه بر پدر لازم است به اندازهای که مادر شیر داده است حق او را بدهد و سپس فرزند را به دایه بسپارد.
« فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَکُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -پس گناهی بر ایشان نیست؛و اگر بخواهید که برای فرزندان خود دایه بگیرید،گناهی بر شما نیست،بدان شرط که آنچه را که باید بدهید به خوشی بدهید؛و از خدا بترسید،و بدانید که خدا به آنچه میکنید بینا است.» تقوی و ملتزم بودن به حدود الاهی در قضایای اجتماعی انسان،آدمی را از هرج و مرج و بیمسئولیتی میرهد.
[234]
تسلسل طبیعی در جریان طلاق و شیر دادن فرزند و نگاه داشتن عدّه، /1 ما را به بحث دربارۀ ملتزم بودن زن به سوگوار بودن بر شوهرش پس از وفات او، همچون حقی از حقوق شوهر بر زن،از یک سو،و نگاه داشتن عده از سوی دیگر
1) 21) -المیزان،ج 2،ص 256.
میکشاند.
« وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ -و کسانی از شما که بمیرند و زنانی از خود بر جای گذارند،(این زنان)چهار ماه و ده روز انتظار میکشند،و چون این مدت به پایان برسد،» « فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ -پس گناهی بر شما نیست در آنچه زنان در حق خود به نیکی انجام دهند،» و آنان آزادند که در نفس خود هر گونه بخواهند تصرف کنند،و بدون دخالت دیگران به همسری هر کس که خواسته باشند درآیند.مگر این که دخالت از راه امر به معروف و نهی از منکر جاری میان همۀ مسلمانان باشد،و به همین سبب است که در این آیه و آیات گذشته کلمۀ«بالمعروف»تکرار شده است تا معلوم شود که آنان خود مسئول تصرفات خویش در چارچوب ارزشهای عمومی اجتماعند،و این همان چیزی است که در لغت قرآن با لفظ«معروف»بیان شده است،یعنی ارزشهای رسالتی مورد اعتراف اجتماع،و اگر به جای معروف منکر بگذاریم،باید گفت که همگان دربارۀ عمل آن زنان مسئولند و باید ایشان را از کارهای ناپسند و منکر بازدارند.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و خدا به آنچه میکنید آگاهی دارد.» تعدی شما را نسبت به حقوق آنان میبیند،به همانگونه که از راهنمایی شما را آنچه خوب است در حق ایشان آگاه است،و بنا بر این مبادا تصرفات نامشروع خودتان را با پوشش امر به معروف و نهی از منکر بپوشانید.
[235]
شهوت جنسی باید به راهی بیفتد که برای اجتماع سودمند باشد،و گرنه جز زیان چیزی به بار نمیآورد، /1 و راه درست آن زناشویی است؛و زناشویی با اختیار آغاز میشود،و در این عمل اختیاری شیطان به صورت منفی دخالت میکند،
و دو طرف را به کار زشت دعوت میکند،و بر مسلمان است که بردبار باشد و در این گیرودار از خدای خود بترسد،و از حدود شریعت خارج نشود،بلکه دیدار خود را همچون مقدمهای برای همسر شدن با زن و بنا کردن یک خانواده پاک قرار دهد.
مناسبت خواستگاری در این جا،بحثی است که پیشتر از زنان طلاق گرفته گذشت و این که آنان از راهی شجاعانهتر از دختران بکر به جستجوی شوهر میپردازند،در صورتی که اینان شهوت جنسی خویش را در غلافی محفوظ میدارند.
« وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسٰاءِ -و گناهی بر شما در آن نیست که به کنایه خواستگاری از زنان را آشکار کنید،» همچون این که مثلا بگویید که خانۀ من وسعت دارد،یا به همسری نیازمندم،یا این که میخواهم به خانه و زندگیم سر و صورتی بدهم و غیر اینها.
« أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ -یا آن را در جان خود پنهان دارید،» و زناشویی را همچون نقشهای تصور کنید که در عملی کردن آن میاندیشید.
« عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لٰکِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا -خدا میداند که شما به یاد زنان هستید،ولی پنهانی به آنان وعده مدهید،» چه در آن هنگام که زن و مردی با یکدیگر خلوت میکنند،شیطان دخالت میکند.
« إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً -مگر این که چیز خوبی بگویید.» و این گفتار نیک تفکر در خود زناشویی است نه چیزهایی دیگر.
« وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ الْکِتٰابُ أَجَلَهُ -و عزم به بستن پیمان زناشویی جزم نکنید تا آن گاه که کتاب به پایان خود برسد،» و موعد عدّه پایان پذیرد.
« وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ -و بدانید که خدا آنچه را که در خاطر شما است میداند،پس از او بر حذر باشید،» /1 و نسبت به حدود الاهی در خواستگاری از زنان تجاوز مکنید،و در برقرار
کردن رابطۀ جنسی شتابزده نباشید،و سپس دربارۀ پیوند زناشویی بیندیشید؛ولی اگر کاری از این گونه از شما سر بزند،از رحمت خدا نومید نباشید و به راه راست بازگردید و توبه کنید.
« وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ -و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است.» [236]
و چون عقد زناشویی با یکی از زنان طلاق قرار گرفته یا جز آن بستید،ولی پیش از نزدیکی کردن با او به سببی تغییر عقیده پیدا کردید،امکان خودداری از تکمیل زناشویی پس از پرداخت قسمتی از مهر وجود دارد،و اگر مهر از پیش معین نشده باشد،بر شما لازم است که به قدر وسع خود مقداری از مال به او بپردازید:
« لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ -گناهی بر شما نیست که پیش از آنکه با زنان تماس برقرار ساخته و یا برای آنان مهری معین کرده باشید،آنان را طلاق گویید،ولی آنان را (از مقداری مال)برخوردار کنید،» مقداری که بستگی به اندازه دارایی و نداری خودتان دارد:
« عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ -بر توانگر به اندازۀ خویش و بر تنگدست به فراخور حالش،برخوردار کردنی به نیکی،» و نباید این برخوردار کردن برای هدفی غیر شریف و مقدمهای برای منکر باشد.
« حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ -حقی است بر نیکوکاران.» این تمتّع در واقع گونهای از احسان واجب است،بدان سبب که شوهر در مقابل آن چیزی دریافت نمیکند،ولی برای زن در واقع نوعی تسلی خاطر از آزاری است که با اقدام مرد به طلب زناشویی و سپس چشم پوشیدن از آن به او رسیده است.
معین کردن اندازۀ مهر در این حالت به عرف عام بنا بر اوضاع و احوال هر
منطقه بازمیگردد.در حدیثی از امام جعفر صادق(ع)در این باره چنین آمده است:
/1 «اگر مهر معین شده،مرد باید نصف آن را بپردازد،و اگر چنین نباشد،باید بنا بر آنچه مرسوم است عمل کند». (1)
[237]
آنچه گذشت در مورد معین نشدن مهر بود،ولی اگر معین شده باشد و شوهر پیش از مباشرت همسر خود را طلاق گوید،بر او لازم است که نیمی از آن را بپردازد.
« وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً -و اگر آنان را پیش از نزدیکی کردن طلاق گویید،و برای آنان مهری معین کرده باشید،» « فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ إِلاّٰ أَنْ یَعْفُونَ -پس نیمی از آن را باید بپردازند، مگر این که زنان از آن چشم بپوشند،» « أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکٰاحِ -یا کسی که ولی او و بستن عقد نکاح به دست او است از گرفتن آن صرف نظر کند.» « وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ -و اگر(از گرفتن نیمۀ مهر)صرف نظر کنید، به پرهیزگاری نزدیکتر است.» « وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و میان خود فضل و احسان را فراموش مکنید که خدا به آنچه میکنید بینا است.» یعنی فراموش مکنید که میان شما علاقه و پیوندی وجود دارد،و بر شما است که از آن محافظت کنید و نگذارید که به سبب بدرفتاری این رابطه بریده شود،و بدانید که امکان آن هست که هر دو طرف درآینده از این پیوند بهرهبرداری کنید.
/1 جامعۀ اسلامی باید چندان مستحکم باشد که مسائل منفی اتفاقی نتواند در آن تأثیر کند،و حتی اختلافات باید به صورتی تسویه شود که به دنبال آن امکان
1) 22) -المیزان،ج 2،ص 258.
برقرار شدن توافقهای بهتر در زمینههای دیگر وجود داشته باشد.
مسلمان باید به برادران خود احسان و تفضل داشته باشد،و منتظر احسان و تفضل ایشان نباشد.
[238]
علاقه میان مسلمان و مسلمان را خدا باید مبارک کند،از آن روی که مسلمان از دیدگاه الاهی برادر مسلمان است،و هر چه این علاقه به سبب اختلافات پیش آمده سست شود،لازم است از طریق حرکت ایمانی تازهای که مایۀ تقویت برادری ایمانی است،جبران و تقویت شود.
از همین روی خدا در این جا و در گیر و دار اختلافات خانوادگی به نماز،به این اعتبار که وسیلۀ نزدیکی به خدا است،سفارش میکند و میگوید:
وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ
« حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ -از نمازها و نماز میانه پاسداری کنید،و در برابر خدا به دعا بایستید.» چنان مینماید که نماز میانه نماز ظهر است که آدمی فرورفتۀ در امور دنیا است،و مواظبت داشتن نسبت به نماز در این زمان،برای فرد مسلمان ایمنی و مقاومتی در برابر تأثیر پذیرفتن از امور و مسائل منفی دنیا به وجود میآورد.
[239]
و پاسداری و محافظت از نمازها اختصاص به ایام صلح و صفا ندارد،بلکه در جنگ نیز چنین است و باید دربارۀ نماز اهتمام شود،چه به ما روح تازهای میبخشد که در جنگ و پیروزی به ما مدد میرساند:
« فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً أَوْ رُکْبٰاناً -پس اگر(از دشمن)بیم دارید،به حال پیاده یا سواره(نماز گزارید)،» /1 یعنی به هر صورت ممکن نماز را اقامه کنید،ولی هنگامی که از کسی بیمی ندارید،نماز را با تمام شرایط آن به انجام برسانید:
« فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْکُرُوا اللّٰهَ کَمٰا عَلَّمَکُمْ مٰا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ -پس چون ایمن شدید خدا را بدانگونه یاد کنید که به شما آموخت و پیش از آن
نمیدانستید.» به یاد خدا باشید و به یاد این که شما را به دین تازه هدایت کرد،و شما را از گمراهی رهانید،و سخت به دین خود متمسک باشید.
[240]
پس از آنکه قرآن به ما فرمان داد که محافظ نماز در حال و مخصوصا در حال شدت خوف باشیم تا بر تقوای ما در راه دشوار زندگی بیفزاید،به آن بازمیگردد که بعضی از احکام مستحبّ ازدواج را به ما بیاموزد،که از میان آنها دو تا از همه برجستهتر است:یکی این که مرد وصیت کند که پس از وفات وی همسرش مدت یک سال در خانۀ او بماند بیآنکه ورثه او را به ترک آن خانه بتوانند مجبور کنند؛و دوم این که شوهر پیوند انسانیت خود را با زن مطلقهاش نگاه دارد،و پس از پایان یافتن پیمان زناشویی احسان نسبت به او را فراموش نکند:
« وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً وَصِیَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ مَتٰاعاً إِلَی الْحَوْلِ غَیْرَ إِخْرٰاجٍ -و کسانی از شما که فوت میکنند و همسرانی را بر جای میگذارند،باید وصیّت کنند برای همسرانشان بهرهمندی از خوراک و پوشاک را تا یک سال بدون بیرون راندن ایشان از خانه.» یعنی مرد باید وصیت کند که همسرش نفقه و حق سکونت در خانه را تا یک سال داشته باشد.و این وصیت سبب آن نیست که زن مجبور به ماندن در خانه است،بلکه این تنها حقی برای او است و میتواند از آن چشم بپوشد و آزادانه هر کار که میخواهد بکند.
« فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِی مٰا فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ -پس اگر بیرون رفتند،در آنچه به میل خود با انجام دادن کار نیک کردهاند،گناهی بر شما نیست.» چه،او آزاد است.پس از پایان یافتن ایّام عدۀ وفات،میتواند شوهر کند یا به مسافرت برود یا به عمل مشروع دیگری بپردازد.
/1 « وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -و خدا عزیز و غالب و حکیم است.» و خدا بر اعمال بندگان خود ناظر و مسلط است و به حکمت خود پاداش هر
عمل را میدهد،و این زن شوهر مرده نمیتواند از زیر نفوذ قدرت و حکمت خدا خارج شود،و اگر از خانۀ شوهر خود بیرون رفت و به انجام دادن کار زشت و نامشروعی پرداخت،کیفر آن را خواهد دید و بنا بر این:زندانی کردن وی در خانه روا نیست، برای این که خدا برای نگاهبانی از او کافی است،و او عزیز و حکیم است.
[241]
و دربارۀ موضوع ادامه یافتن علاقۀ انسانی میان طلاق گرفتهها علی رغم پایان یافتن پیوندهای زناشویی،پروردگار ما میگوید:
« وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ -و زنان طلاق گرفته را بهرهای است به نیکی که حقی برای پرهیزگاران است.» و این برای دوران پس از عدّه است.اما در خلال آن همچون همسر است و استحقاق انفاق کامل دارد.
[242]
و با پایان یافتن بیان قرآن دربارۀ حدود پیوند زناشویی که ملتزم بودن به آن و مراعات پرهیزگاری در آن کردن واجب است،فصلی از فصول تربیت اسلامی برای شخصیت زن مسلمان و بیان سازندههای عمدۀ آن خاتمه پیدا میکند.
در پایان قرآن به یاد ما میآورد که تقوی خود نتیجهای از نمود رشد عقل در فرد مسلمان است،چه آیات قرآنی انگیزندۀ عقل است،و کار مایۀ تفکر را در انسان مسلمان به عمل وا میدارد،و شخص متوجه پروردگار خویش میدهد،و از او میترسد،و بنا بر این در تمام جوانب زندگی متعهّد به حدود شریعت میشود.و لذا خدا میگوید:
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ -بدین گونه خدا آیات خود را برای شما بیان میکند،باشد که خرد خود را به کار بیندازید و بفهمید.» /1 /1 /1 /1
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ اَلْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اَللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (243) وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (244) مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً وَ اَللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (245) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ اِبْعَثْ لَنٰا مَلِکاً نُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ قٰالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِیٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ اَلْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ (246) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طٰالُوتَ مَلِکاً قٰالُوا أَنّٰی یَکُونُ لَهُ اَلْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ اَلْمٰالِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَیْکُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ وَ اَللّٰهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (247) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلتّٰابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّٰا تَرَکَ آلُ مُوسیٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (248) فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّٰ مَنِ اِغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قٰالُوا لاٰ طٰاقَةَ لَنَا اَلْیَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالَ اَلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اَللّٰهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِینَ (249)
243[یقرض]
:قرض به معنی بریدن جزئی از مال و دادن آن به کسی بدون بخشیدن است که باید عین یا مثل آن را پس بدهد.و اصل قرض،بریدن با دندانهای نیش است.
[یضاعفه]
:تضعیف و مضاعفة به معنی افزودن بر اصل چیزی است تا دو برابر یا بیشتر شود.
[یقبض]
:قبض به معنی تنگ گرفتن و ضد بسط است و کف دست بر روی چیزی نهادن.و قبض روح به معنی مردن است.
244[الملأ]
:به معنی گروهی از اشراف مردم است.و اصل آن اجتماع در چیزی است که احتمال افزایش ندارد.و اشراف را از آن روی ملأ میخوانند که مزیدی بر شرف ایشان نیست،یا این که هیبت آنان سینهها را پر کرده است.
[اصطفاه]
:یعنی او را برگزید.
[بسطة]
:فضیلت در جسم و مال است.
245[التابوت]
:تابوت صندوقی است که مرده را در آن میگذارند.
[سکینه]
:گرفته شدۀ از سکون است؛و سکینه و سکن یکی و به معنی از میان رفتن ترس است.
[فصل]
:به معنی جدا کردن،و«فصل بالجنود»یعنی آنان را به راه انداخت و از جای خود دور کرد.و«فصل الصبیّ»یعنی او را از شیر گرفت.
[یطعمه]
:در آب هم برای نوشیدن و چشیدن آن لفظ «طعم»به کار میرود همچون خوراک و طعام.
[جاوزه]
:مأخوذ از جواز است که به معنی گذشتن از چیزی است.
[فئة]
:معنی گروهی از مردم است.
/1
با وجود آنکه این فصل-چنان که از ظاهر آن برمیآید-دربارۀ موضوعات مختلف بحث میکند،باید گفت که در آن حقیقت واحدی همۀ این موضوعات را به یکدیگر ارتباط میدهد،و آن حقیقت از راه پرداختن به این موضوعات به دست میآید،و این روش و برنامۀ قرآن حکیم است.قرآن حقایق
مجرد را مورد بحث قرار نمیدهد،بلکه آن را در ضمن تحملهای واقعی و توجیهات تربیتی وارد بحث میکند.دیدیم که آیات پیشین چگونه تقوی را به میانجیگری بحث کردن در مجموعهای از قضایا در جنگ و صلح و در مبارزۀ با دشمن خارجی و مبارزۀ داخلی و مخصوصا در خانواده مورد گفتگو قرار داد.
و در این جا مسئله مورد بحث قرآن در موضوع ایمان داشتن به این امر است که خدا در زندگی به حکم خود فرمان میدهد و همۀ کارها مستقیما به دست او است و،بر خلاف تصور یهودیان،خدا از به کار انداختن مستقیم سلطۀ خدایی خود دور نیست.
این حقیقت،در مرگ و زندگی،و در توانگری و درویشی،و در /1 فرمانروایی که خدا آن را به هر کس بخواهد میدهد،و در پیروزی که آن را به هر کس بخواهد میبخشد،و در رسالت و پیغمبری که هر که را بخواهد برای آن برمیگزیند،تجسم واقعی پیدا میکند.
این حقیقت،توجیهاتی تربیتی دارد که در کار زار در راه خدا بدون بیم داشتن از مرگ(چرا که زندگی به دست خدا است)،و در بخشیدن مال و انفاق بدون ترس از ناداری،و فرمانبرداری از کسی که به فرمان خدا به فرمانداری رسیده و ملتزم توجیهات او بودن،و ایمان داشتن به همۀ فرستادگان خدا و در انفاق در راه خدا متجلّی میشود.
و قرآن این تجسمهای واقعی و این توجیهات را در ضمن حکایتهای تاریخی عبرتانگیز بیان کرده و راهنماییهای تربیتی را در آنها مندرج ساخته است.
ولی یک سؤال مطرح میشود:آیا بهتر نبود که قرآن به صورتی تجریدی و انتزاعی محض از حقایق واقعی سخن میگفت که،مثلا،فلاسفه یا علم کلام اسلامی چنین میکنند؟ و جواب این است که:نه...چرا که قرآن کتاب زندگی و کتاب پاکیزهسازی است،و از آن روی که کتاب زندگی است،ما را به ظلمات تجریدات ذهنی که چیزی جز خودش را مجسم نمیسازد،و چیزی جز خیالات
میانتهی که شبیهترین چیز به اشکال هندسی و محاسبات ریاضی است رهبری نمیکند،بلکه با ما از ظواهر و نمودهای حیات ما سخن میگوید که بعضی از آنها پایان نمیپذیرد و تکرار پیدا میکند،همچون نمود تاریخی،و بعضی از آنها ممتد و پیوسته است همچون نمود طبیعی،و بعضی را خود میسازیم همچون نمود جنگ و صلح.و این همه برای آن است که افکار ما را هر چه بیشتر با واقعیت خارجی پیوند دهد،و سپس دیدی برخاستۀ از حقیقت کلی دربارۀ این نمود به ما بدهد که دیدی تاریخی و طبیعی در افعال انسان است.و با این کار ما را از واقعیت دور نمیکند، بلکه دوربین بزرگ کننده و سالمی در اختیار ما قرار میدهد که از طریق آن به زندگی مینگریم،و این دوربین خود رؤیت و دیدار و حقیقت کلی است(مثلا حقیقت کلی و استیلای خدا بر زندگی).
و از سوی دیگر:قرآن نمیخواهد دلهای ما را به دوستی خدا سیراب یا افکار ما را به اعتقاد به خدا اشباع کند،بدون آنکه این دوستی و این ایمان بازتابی عملی برای /1 زندگی ما داشته باشد،و به همین سبب است که هر وقت با ما از یک نمود تاریخی سخن میگوید،و دیداری حقیقی از آن برای ما فراهم میآورد،بر آنها یک عبرت تربیتی میافزاید،و به کاری که لازم است به انجام دادن آن قیام کنیم فرمان میدهد،و باشد که این روش و برنامه را در آیات آینده مشاهده کنید.
[243]
بیم از مبتلا شدن به طاعون اهل قریهای را از زادگاهشان فراری کرد،ولی طاعون در پی آنان روانه شد و آنان را در بیابان نابود ساخت،و پس از مدتی پیامبری بر آنان گذشت و ایشان را مشتی استخوانهای پوسیده یافت،پس از خدا خواست که آنان را زنده کند و دعایش به اجابت رسید.این واقعیت،نشان میدهد که خدا کسی است که میمیراند و زنده میکند:
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ -آیا آگاه نشدی از
حال کسانی که هزار هزار از بیم مرگ از خانههای خود بیرون رفتند،پس خدا به ایشان گفت:بمیرید،و پس از آن زندهشان کرد.و خداوند نسبت به مردم بخشنده است،» و در آن زندگی به ایشان بخشیده تجسد پیدا کند، « وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ -ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند،» از خدایشان که نعمت حیات را به ایشان ارزانی داشته و خود مرگ نیز فضلی از خدا است.
[244]
در صورتی که بر ایشان واجب است که:بخشندۀ زندگی را بشناسند،و سپس در تقدیم کردن زندگی خود به او شتاب کنند،چرا که از او است و به او بازمیگردند.
« وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است.» اصوات ظاهری را میشنود و از نیتهای باطنی آگاه است،پس با کارزار خود کینه و ریایی نیامیزید،بلکه این کار را محض برای خدا و در راه او انجام دهید.
کارزار در راه خدا این حقیقت را مجسم میسازد که خدا بخشندۀ زندگی است، /1 و آنچه از مؤمن پسندیده است این است که ایمان وی به این حقیقت به این درجه برسد تا درستی ایمان داشتن وی به خدا ثابت شود.
[245]
و خدا به همانگونه که بخشندۀ زندگی است،بخشندۀ همۀ نعمتهای زندگی نیز هست،و به هر کس بخواهد فراخی زندگی میبخشد،و بر هر کس بخواهد زندگی را تنگ میکند،ولی این کار به عبث صورت پذیر نمیشود، بلکه به اندازۀ بخشندگی فرد در راه خدا است،و تجارت با خدا همان تجارتی است که خدا در کتاب خود مردم را به آن خوانده و در این جا چنین گفته است:
« مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً - کیست که از روی نیکی به خداوند وام دهد تا خداوند آن را چند برابر کند؟»
آیا در جهان بانکی هست که،در مقابل صد،سیصد و بیشتر بدهد؟ولی خدا این کار را میکند و از ما میخواهد تا در راه او انفاق کند و بر نسبتی بزرگ چند برابر آن را به ما عوض دهد.
« وَ اللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ -و خدا تنگ میگیرد و فراخی میدهد،» فقر و ناداری به دست اوست که از فقیر دست بخشندگی خود را جمع میکند،و توانگری و دارایی نیز به دست او است،در آن هنگام که دست رحمت خود را بر ثروتمند میگشاید.و این در دنیا است.
« وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ -و به او بازگردانده میشوید،» و بخشندگان در سرای دیگر در برابر آنچه دادهاند پاداشی بزرگ دریافت خواهند کرد.
این آیه مشتمل است بر تجسم زندهای از مراقبت خدا بر زندگی،به همان گونه که مشتمل است بر توجیهی نسبت به انسان پس از آگاهی از این حقیقت که بخشندگی در راه خدا با هیچ بیمی از فقر و فاقه همراه نیست.
[246]
از سرزمینهای خود با ستم و تعدی بیرون رانده شدند،و از پیامبر خود درخواست کردند که خدا برای ایشان رهبری برگزیند تا در زیر پرچم او با دشمنان خویش نبرد کنند؛ولی در آن هنگام که خدا رهبری برای ایشان انتخاب کرد، /1 پشت کردند و زیر حرف خود زدند.آنان مثلی بودند برای بیایمانی حقیقی و در نتیجه جدا کردن دین خدا از زندگی،و جدا کردن دین از سیاست،و مردان دین از امور دنیا.
دینی که خدا خواستار آن است،دین زندگی است،و ایمانی که از بندگان خود خواستار آن است،ایمان داشتن به خدای مدبّر جهان هستی و فرمانروای بدون شریک در زندگی است.و چنین ایمانی در نزد آن گروه وجود نداشت،و به همین سبب در امتحان مردود شدند،و پروردگار ما دربارۀ ایشان
گفت:
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ -آیا از خبر آن گروه بنی اسراییل پس از موسی آگاه نشدی؟» که وی فرمانروای مطاع ایشان بود از ظلم و ستم فرعون آنان را رهانید.
« إِذْ قٰالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنٰا مَلِکاً نُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ -در آن هنگام که به پیغمبر خود گفتند:پادشاهی برای ما برگزین تا(به فرمان او)در راه خدا به جنگ بپردازیم.» ولی پیغمبر از سطح فروافتادۀ ایمان ایشان آگاه بود و از همین روی:
« قٰالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِیٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا -گفت:آیا ممکن است که اگر کارزار بر شما نوشته شود به جنگ برنخیزید؟گفتند:چگونه میشود که ما در راه خدا کارزار نکنیم،و حال آنکه ما و فرزندانمان را از سرزمینمان بیرون راندهاند؟!» چگونه میشود که نجنگیم،آیا این معقول است؟ « فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ -پس چون جنگ بر ایشان نوشته شد،جز اندکی از ایشان دیگران پشت کردند،و خدا بر ستمگران دانا است.» آنان را پیش از واجب کردن جنگ میشناخت و میدانست که رویگردان خواهند شد،ولی آنان را آزمود تا خود را بشناسند،و حجت را بر ایشان تمام کند،و باشد که مردمان از سرگذشت ایشان عبرت گیرند.
این گروه نمایندۀ دستهای از مردمند که ایمانی سطحی و ظاهری به خدا دارند،و چون در معرض آزمایش قرار گیرند به او کافر میشوند،چه-از ابتدا-بر این گمان بودهاند که پرستش خدا منحصر به نماز و بعضی از دعاها و تضرعها و بنا بر این تنها بعضی از تعلیمات اخلاقی است،اما خدایی /1 که به جنگ فرمان دهد، و به گردن نهادن به فرمان کسانی که به گمان ایشان شایستۀ رهبری ندارند،خدایی
است که به او کفر میورزند.
[247]
و در نتیجه قصۀ اینان قصۀ مؤمنی است که خود را در بوتۀ ایمان نگداخته و نفس خود را به خدا تسلیم نکرده است،و هنوز رسوبات جاهلیت و ارزشهای آن بر او فرمان میراند،و به همین سبب باید به این قصه گوش فرا داریم و از آن عبرت گیریم:
« وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طٰالُوتَ مَلِکاً و پیامبرشان به ایشان گفت که:خدا طالوت را به پادشاهی شما برانگیخت،» که ناگهان دیوانگیشان آشکار شد و گفتند:چرا طالوت و نه فلان کس یا فلان کس؟ « قٰالُوا أَنّٰی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ -گفتند:
چگونه او بر ما شاه باشد،و حال آنکه ما برای شاهی از او شایستهتریم؟» چه،ثروتمندی ما از او بیشتر است،و شاه باید ثروتمند باشد و طالوت چنین نیست:
« وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ -و مال فراوان ندارد!» پس پیامبرشان در پاسخ گفت:فرماندهی جنگ مستلزم مالدار بودن نیست،بلکه به شایستگی دیگری نیاز دارد که در طالوت هست و به همین جهت او را برگزیده است:
« قٰالَ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاهُ عَلَیْکُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ - گفت:خداوند او را بر شما برگزید،و در دانش و نیرومندی او را بر شما فزونی بخشید.» شایستگی برای فرماندهی جنگ وابسته به داشتن قدرت علمی و جسمی است،و سپس گزینش او به توسط خدا تضمین برای او است و شما باید به امانت و کفایت او اعتماد داشته باشید،و از این گذشته فرمان خدای شما است که امور بندگان را در دست قدرت خود دارد و بر شما واجب است که بیچون و چرا فرمان او را بپذیرید:
« وَ اللّٰهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ -و خداوند پادشاهی خود را به هر کس که خواهد میدهد،و خدا فراخی دهنده و دانا است.» توانا است و توانایی او گسترده است،و بخشنده است و بخشندگی وسیع دارد،و دانا است پس پادشاهی حقیقی بندگان او است، /1 و شاهی خود را به هر کس که خواهد میبخشد.
[248]
بدین گونه آنان را با برهان خاموش کرد،ولی آنان به این پرسش پرداختند که:چه کس میگوید که خدا طالوت را به شاهی برگزیده است؟و در این جا علامت شاهی او آشکار شد:
« وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّٰابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّٰا تَرَکَ آلُ مُوسیٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلاٰئِکَةُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -و پیامبرشان به ایشان گفت:نشانۀ پادشاهی او این است که تابوت به نزد شما میآید،و در آن آرامشی از پروردگار شما است،و بازماندهای از آنچه خاندان موسی و هارون بر جای گذاشتهاند در آن است،و فرشتگان آن را برمیدارند.در این،اگر مؤمن باشید،هرآینه نشانهای برای شما است.» آرامش موجود در تابوت بازماندهای از مرده ریگ پیامبران و برای آن مردم کافی بود تا به پادشاهی طالوت یقین حاصل کنند،ولی با وجود این،چنان که پس از این خواهد آمد،از جنگیدن همراه او خودداری کردند.و تابوت-چنان که در تفسیرها آمده،صندوقی بوده است که مادر موسی فرزند نوزاد خود موسی را در آن نهاده بود،و در نزد فرعون باقی مانده تا آن زمان که بنی اسراییل وارث مملکت فرعون شدند،پس موسی آن را گرفت و میراثهای پیامبران را همراه با میراث خود در آن نهاد و پس او به وصی وی یوشع رسید.
و تابوت(یا صندوق عهد)بزرگتر از پرچم در نظر گرفته میشد،و عنوان شعار برای بنی اسراییل داشت،و کافران بتپرست در سرزمین فلسطین بر آن استیلا یافته بودند،و بنی اسراییل پیوسته دل در هوای آن داشتند.پس چون پیغمبر
ایشان شموییل به آنان خبر داد که هر چه زودتر به آن دست خواهند یافت،شادمان شدند و آن را دلیل پیروزی بر دشمنان خود دانستند.
در تفاسیر آمده است که:کافران دل خوشی از صندوق نداشتند،چه پیوستۀ مایۀ نکبت ایشان بود و آن را به فال بد میگرفتند.پس بر آن شدند که صندوق را میان دو گاو در جهت مخالفت ایستاده به آن ببندند و با هجوم آوردن به گاوها در بیابان چنان کنند که گاوها آن را با خود ببرند،و این امر مصادف بود با همان زمان که خدا-به توسط شموییل-طالوت را بر شاهی بنی اسراییل برگزید و به آنان وعده داد که فرشتگان تابوت را برای ایشان بازخواهند آورد.پس فرشتگان دو گاو را به سوی سرزمین بنی اسراییل راندند،و در این باره گفتههای دیگر نیز هست.ولی آنچه برای ما مهم است،عبرتی است که از آن برای ما حاصل میشود و میپرسیم:
تابوت سکینه و باقی چیزها در این قصه چه چیز به ما میگویند؟ /1 و در پاسخ میگوییم که:اینها رمز و اشارۀ به ضرورت وجود دو چیز در پیشوایی و فرماندهی است.
1-اعتماد داشتن به آن و ترویج دادن اطمینان به آن در میان افراد است، که این کار باید از طریق توکل و تجرد به حق و تسلیم نشدن به نیروهای دشمن و سرکوب کننده و ترجیح ننهادن دستهای از افراد بر دستههای دیگر است.
2-و اصل دیگر وابسته بودن به میراث تمدنی امت و عمل کردن با این میراث به صورت مثبت و مستمر است.آزمایشهای مبارزهای است در طول قرنهای متوالی همچون سرچشمهای است که از آن شکیبایی و یقین و فداکاری به خاطر ارزشهای رسالتی الهامبخش افراد امت میشود.
[249]
طالوت سپاه خود را برگزید و رو به دشمن به راه افتاد،ولی مردی مجرب بود میدانست که پیش از پرداختن به تمرینی نظامی نباید به دشمن حملهور شود و باید از این راه سپاهیان خود را آزمایش کند.پس بر سر راه خود به نهری رسید که آبی گوارا داشت و لشکریان وی سخت تشنه شده بودند،پس آنان را از این منع کرد که پیش از یک کف از آن بنوشند،و نتیجۀ نومید کنندۀ این آزمایش آن بود که
بیشتر سپاهیان از این آزمایش درست بیرون نیامدند.
« فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ قٰالَ إِنَّ اللّٰهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّٰ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ -پس چون طالوت با لشکریان به راه افتاد،گفت:خداوند شما را به نهری میآزماید،و هر که از آن بیاشامد از من نیست،و هر که از آن بیش از مشتی که بردارد و بچشد نخورد از من است.» آن اندازه آب که در میان دو دست به صورت کاسه درآمده جای میگیرد.
« فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْهُمْ -پس جز اندکی از ایشان دیگران از آن آب نوشیدند و سیراب شدند.» چون چنین شد،طالوت فرمان داد که نتوانستند اندکی با تشنگی خود مبارزه کنند و بر خلاف دستور او سیراب شده بودند،به خانهها و دامان مادران خود بازگردند،چه آنان مردان جنگ نیستند؛جنگ نیازمند تحمل خشونت و فرمانبرداری است و سستی و عاجزی برای آن سودمند نیست.با سپاهیانی اندک از آن نهر دور شد،ولی افراد وی از لحاظ معنویات به صورتی نیرومند بودند.
/1 « فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قٰالُوا لاٰ طٰاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ پس چون وی و کسانی که با او ایمان آورده بودند،از نهر گذشتند،اینان به او گفتند که:امروز ما را یارای ایستادگی در برابر جالوت و سپاهیان او نیست.» و جالوت نماینده و فرمانده لشکریان کفر بود که برای جنگیدن با سپاهیان طالوت صفآرایی کرده بودند و به صورت لشکر پرشماری دیده میشدند،ولی معنویات ایشان اندک بود.سپاهیان مؤمن طالوت از دیدن شمارۀ فراوان افراد دشمن و ساز و برگ جنگی بسیار به وحشت افتادند،ولی روح ایمان ایشان را نجات داد ولی چون به یاد آخرت افتادند و پاداشی که خدا در آنجا به ایشان عنایت خواهد کرد، به ایمان خود مطمئن شدند.
« قٰالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اللّٰهِ -کسانی که میپنداشتند که به ملاقات خدا خواهند رفت،»
و خود را به صورت جاودانی در برابر خدا تصور میکردند و از او نیرو و عزم کسب میکردند،گفتند:
« کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ مَعَ الصّٰابِرِینَ - چه بسیار اتفاق افتد که گروهی اندک بر گروهی پر شمار به فرمان و خواست خدا پیروز شوند،و خدا با بردباران است.» آنچه مایۀ پیروزی میشود شمارۀ سپاهیان نیست،بلکه ایمان ایشان به حقانیت خود و اندازۀ فداکاری آنان به خاطر آن سبب پیروزی میشود.
/1
وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (250) فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ وَ آتٰاهُ اَللّٰهُ اَلْمُلْکَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا یَشٰاءُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اَلْأَرْضُ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (251) تِلْکَ آیٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (252) تِلْکَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اَللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَیْنٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ لٰکِنِ اِخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلُوا وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ (253) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ وَ اَلْکٰافِرُونَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (254)
/1
250[برزوا]
:بروز،به معنی ظاهر و آشکار شدن میباشد،و از آن است براز به معنی زمین پر وسعت بدون درخت.
254[خلة]
:دوستی خالص است،و خلیل به معنی کسی است که دوستی خالص داشته باشد و با دوست خود اسرارش را مبادله کند.
/1
پیروز شدن مستلزم وجود دو شرط است:بردباری و یقین.و اما صبر عبارت است از تحمّل دشواریها و ناراحتیهای بدنی و نفسی و چشم به آینده داشتن و رسیدن به پاداشی در برابر صبوری به مشکلات کنونی،و اما یقین چیزی است که به آدمی نیروی حرکت و فداکاری و چشم به آینده داشتن میبخشد.لشکریان طالوت از خدا خواستند که به ایشان صبر و یقین عنایت کند-و در عین حال برای پیدا شدن این دو صفت در جانهاشان تلاش میکردند،چه هر دعایی که آدمی به پیشگاه خدا عرضه میکند و انتظار اجابت آن را دارد،اگر خود برای تحقق یافتن آن کوششی
نکند مستجاب نخواهد شد.و در حدیث آمده است که:از دعا با کار همان برمیآید که از نمک در طعام.
[250]
« وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً -و چون در برابر جالوت و سپاهیان او ایستادند،گفتند:پروردگارا،ما را شکیبایی ده،» یعنی ما را مشمول صبری از جانب خود ساز تا در برابر هیچ دشواری متزلزل نشویم، /1 « وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا -و گامهای ما را استوار کن.» یعنی یقین به ما عنایت کن تا جانهای ما مطمئن شود و گامهای ما بر استقامت استقرار پیدا کند که این و آن هر دو مقدمهای برای هدف بزرگتر و آن پیروزی است که در این اواخر از او مسئلت کرده و گفته بودند:
« وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ -و ما را بر گروه کافران پیروز گردان.» [251]
دعاها و تلاشهاشان به نتیجه رسید:
« فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّٰهِ -پس ایشان را به اذن و فرمان خدا شکست دادند.» و خدا به ایشان اذن داد و پیروز شدند،بدان سبب که صبر و یقین بخششی از ایمان به خدا و تقرب به سوی او و خواستن از او و نتیجۀ آن استجابت و پذیرفته شدن دعا به توسط خدا است.و در آن میان جوان صالحی مؤمن به خدا به نام داود در میدان جنگ بود.
« وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ -و داود جالوت را کشت.» چون داود جالوت را کشت و صالح و شایسته بود،گروه مؤمنان در پیرامون او گرد آمدند و رئیس ایشان طالوت به او نزدیک شد و وی را جانشین خود قرار داد.
« وَ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا یَشٰاءُ -و خداوند به او پادشاهی و فرزانگی داد و از آنچه میخواست به او آموخت،» و او را جانشین در زمین و به فرمان خود پادشاه و پیامبر قرار داد که حکایت آن در مناسبتهای دیگر خواهد آمد.ولی قرآن در این جا میخواهد این نکته را به یاد ما بیاورد که پادشاهی از آن خدا است و آن را به هر کس که خواهد میبخشد،و بر ما است که این پادشاهی را از او بخواهیم،به همانگونه که پیروزی و توانگری و زندگی از او است.
قرآن کریم در مناسبتهای متعدد از فلسفۀ جهاد و برجستهترین هدفهای آن سخن گفته،و در این جا نیز به مناسبت سخن گفتن از داود نیز از این فلسفه یاد کرده و گفته است:
/1 « وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعٰالَمِینَ -و اگر چنین نباشد که خدا به وسیلۀ پارهای از مردم از پارهای دیگر جلو گیرد،زمین تباه شود،و خدا بر جهانیان بخشنده است.» که از بندگان خود امتی رسالتی فراهم میآورد که به دفاع از اصول الاهی تجسم یافتۀ در حق و عدالت و آزادی و...و...میپردازد،و به مبارزۀ با کسانی میپردازد که بر اثر تلقین هوای نفس به ستمگری و برده ساختن دیگران روزگار میگذرانند و مردمان را از شر ایشان میرهاند،و این خود فضل و احسانی بزرگ بر مردم است،و اگر این امت نبود،زندگی بشری به صورتی بدتر از زندگی درندگان جنگل درمیآمد که در آن قوی ضعیف را میخورد و ضعیف به خوردن ضعیفتر از خود مشغول میشود،و همگان در بیم و هراس و ناداری و ناکامی به سر میبرند.
و هر چه این امت پرنشاطتر و مؤمنتر باشد،به کار برده شدن اصول و مبادی الاهی نیکوتر صورت میگیرد،و هر وقت امت در انجام دادن واجب خود سستی نشان دهد(چنان که در روزگار ما چنین است)فساد و تباهی بیشتر در سراسر زمین گسترش پیدا میکند.
[252]
و به همانگونه که زندگی و توانگری و فرمانروایی و پیروزی از
خدا است،هدایت و راهنمایی نیز از او است،و او است که ما را به راه راست زندگی و دست یافتن به وسایل مبارزۀ با فقر و رسیدن به پادشاهی و پیروزی رهبری میکند،و این از طریق رسالتهای وی صورت میگیرد که برای آن مردان امین را از میان بندگان خود برمیگزیند و آنان را به پیامبری خود مبعوث میکند.
« تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ -این است آیات خدا که آنها را به حق بر تو میخوانیم،و تو از فرستادگانی.» [253]
« تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّٰهُ -از این پیغمبران بعضی را بر بعضی دیگر برتری دادیم؛از ایشان بعضی با خدا سخن گفتند،» که موسی علیه السلام چنین.
« وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ -و پایۀ بعضی از ایشان را بالا برد،» همچون ابراهیم که دوست خدا خوانده شد و امام و پیشوای مردم بود.
« وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ -و به عیسی پسر مریم آیهها و نشانههای روشن دادیم و با روح القدس او را تأیید کردیم.» که خداوند او را با عصمتی تأیید کرد که او را از پرداختن به هر کار زشت و ناپسند بازمیداشت، /1 و پیامبران دیگر را نیز به همین گونه تأیید میکرد،و تنها این تفاوت وجود دارد که دربارۀ عیسی بعضی از مردم کارشان به کفر کشید و گمان کردند که او خود قدوس است و هر چه میکند بدون تأیید خدا است و پروردگار ما این پندار را نفی میکند.
بنا بر این رسالت از خدا است،و این رسالت به اشکال متفاوت به پیامبران بر حسب شایستگیهای ایشان و مصالح خدا در بندگان تفویض شده است.در این جا سؤالی بدین گونه پیش میآید:اگر خدا مردمان را هدایت میکند،چرا پیروان پیامبران پس از ایشان با یکی پس از آنان اختلاف پیدا کردند،و چرا خدا همۀ ایشان را به یک شکل هدایت نکرد و رهاشان کرد که بعضی بعض دیگر را
بکشند؟ و پاسخ قرآن چنین است:خدا به کره و زور مردمان را هدایت نمیکند، بلکه برای ایشان فرصت راهیابی را فراهم میآورد،پس هر کس که بر راه راست برود به سود چنین کرده،و هر کس گمراهی را برگزیند به زیان خود چنین کرده است.خدا چنان خواسته است که این دنیا همچون آزمایشگاهی برای کانیهای مردمان و مجلس امتحانی برای اندازۀ ایمان ایشان باشد،و خدا از آنچه اراده میکند مورد پرسش قرار نمیگیرد.
« وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ -و اگر خدا میخواست، کسانی که پس از ایشان بودند به کارزار و کشتن یکدیگر نمیپرداختند،» « مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنٰاتُ -پس از آنکه آیات بینات به ایشان رسیده بود.» پس نزاع و اختلاف ایشان نه به خاطر وجود نقصی در هدایت خدا بلکه به وجود خللی در ایمان داشتن ایشان به آن و پذیرش صحیح این ایمان بود.
« وَ لٰکِنِ اخْتَلَفُوا -ولی اختلاف کردند،» و اختلاف ایشان بر سر حق بود.
« فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ -پس بعضی از ایشان ایمان آوردند،و بعضی کافر شدند.» پس به مجرد این که از پیروان پیامبران(بودند)کارهاشان صحیح نبود.
/1 « وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَفْعَلُ مٰا یُرِیدُ -و اگر خدا میخواست یکدیگر را نمیکشتند،ولی خدا آنچه را که میخواهد میکند.» و در این جا بار دیگر قرآن از استیلا و مراقبت خدا بر زندگی،و این که بر نیک و بدی که در آن جریان دارد دلالتی بر کنارهگیری خداوند متعال از سلطهها و نیز بر این که در کار خود ناتوان شده است نیست،و نمیتواند از شر جلوگیری کند یا این که از شروری که در دنیا بر مردمان وارد میشود خرسند است،نیست،بلکه خدا چنان میخواهد که بندگانش به اختیار خود کار کنند و آنان را تا اجل نامبردهای
رها کرده است،و او قادر است که با سطوت و قدرت گسترده خود که هیچ چیز نمیتواند آن را از کار بیندازد،هر وقت بخواهد آنان را مورد مؤاخذه قرار دهد.
[254]
آیا این حقیقت نسبت به ما چه معنی میدهد؟نشانۀ آن است که ما به عبث و بیهوده آفریده نشدهایم و به حال خود به صورت دایمی رهایمان نکردهاند،بلکه در برابر ما فرصت کوتاهی برای آزموده شدن اراده و ایمانمان داریم، و باید از این فرصت برای بخشیدن و انفاق کردن پیش از پایان یافتن زمان آن بهره برگیریم.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،از آنچه به شما روزی دادهایم،به دیگران بدهید،پیش از آنکه روزی بیاید که فروش و داد و ستدی در آن نیست،» و دیگر هیچ کس چیزی برای فروختن ندارد.
« وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ -و دوستی و میانجیگری در آن نیست،» و دوست و رفیقی در آن نیست و حتّی اگر هم بود کاری نمیتوانست برای ما انجام دهد،بدان روی که او نیز همچون ما مبتلا و گرفتار کردار خویش است، بنا بر این بهتر آن است که امروز در اندیشۀ فردای خود باشیم و مال خدا داده را در راه انجام دادن امر او انفاق کنیم.
« وَ الْکٰافِرُونَ هُمُ الظّٰالِمُونَ -و آنان که کافرند ستمکارند،» کسانی که به خود ستم میکنند و هیچ کار خیری که به درد زندگی جهان دیگرش بخورد انجام نمیدهند.
و مناسبت سخن گفتن از انفاق تکمیلی برای سخن گفتن از کارزار در راه خدا در آیات پیشین است،که قرآن غالبا پس از بحث کردن درباره کارزار به سخن گفتن دربارۀ انفاق میپردازد.
/1
/1
/1
اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَیُّ اَلْقَیُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ (255) لاٰ إِکْرٰاهَ فِی اَلدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقیٰ لاَ اِنْفِصٰامَ لَهٰا وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (256) اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَی اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (257) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِی حَاجَّ إِبْرٰاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتٰاهُ اَللّٰهُ اَلْمُلْکَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّیَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ قٰالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ اَلْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ اَلْمَغْرِبِ فَبُهِتَ اَلَّذِی کَفَرَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (258) أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا قٰالَ أَنّٰی یُحْیِی هٰذِهِ اَللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا فَأَمٰاتَهُ اَللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قٰالَ کَمْ لَبِثْتَ قٰالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عٰامٍ فَانْظُرْ إِلیٰ طَعٰامِکَ وَ شَرٰابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ اُنْظُرْ إِلیٰ حِمٰارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ اُنْظُرْ إِلَی اَلْعِظٰامِ کَیْفَ نُنْشِزُهٰا ثُمَّ نَکْسُوهٰا لَحْماً فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ قٰالَ أَعْلَمُ أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (259) وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ اَلْمَوْتیٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اِجْعَلْ عَلیٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ اُدْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (260)
255[الحی]
:زنده،کسی است که بر صفتی باشد که بنا بر آن لازم است چیزهای دریافتنی را در صورتی که وجود داشته باشند ادراک کند.
[القیوم]
:از قیام است و به معنی کسی است که به امر آفرینش خود قیام میکند و آن را انجام میدهد.
[سنة]
:چرت و خواب سبک است.
[نوم]
:خواب و ضد آن یقظه یعنی بیداری است که در آن اعصاب دماغ بر اثر رطوبتهای بخار بالا رفته به طرف آن سست میشود،و به قولی مرگ سبک است،و مرگ خوابی سنگین.
[یحیطون]
:به کسی که چیزی را به دست آورد،یا اندازۀ دانش او به حد اعلای خود رسیده،میگویند بر آن احاطه پیدا کرده است.
258[بهت]
:مبهوت و حیرتزده شد.پس بهت عبارت از حیرتی که بر اثر مستولی شدن حجت و برهان حاصل
میشود.
259[خاویة]
:اصل خواء،خلأ است،و خواء گشادگی میان دو چیز و خالی بودن این گشادگی از هر چیزی است،و خانهای را خاویه گویند که اهل آن از میان رفتهاند و خانه از آنها تهی شده است.و خوی به معنی گرسنگی نیز هست به سبب تهی بودن معده از خوراک.
[عروشها]
:یعنی ساختمانهای آن،و به قولی خیمهها که خانههای اعراب است و«خاویة علی عروشها»یعنی دیوارهای بدون سقف بر جای مانده.و هر ساختمان را عرش گویند؛و عریش مکه بناهای آن است،و خانه را به سبب ارتفاع ساختمانهای آن عریش گویند.
260[فصرهن]
:صرهن به ضم صاد بنا بر یکی از دو قرائت از صار یصور به معنی برید یا متمایل کرد،و به کسر صاد بنا بر قرائتی دیگر از صار یصیر به یکی از دو معنی.و قرینههای کلام نشان میدهد که مقصود قطع و بریدن است،و قرار گرفتن لفظ«الی»پس از آن برای رساندن معنی متمایل کرده است،پس معنی آن چنین میشود:
آنها را با متمایل کردن به طرف خودت ببر و پاره پاره کن.
/1
در ضمن داستانهای گذشته،قرآن بعضی از نامهای نیکوی خدا را به ما یادآور شد که در مقدمۀ آنها این بود که خدا زندگی و توانگری و ملک(شاهی)و پیروزی و در پایان هدایت و راهیابی به بندگانش میبخشد.و واقعیّت این است که توانگری و شاهی و پیروزی و راهیابی چیزی جز بعضی از مظاهر زندگی نیست که خدا آنها را به انسان میبخشد.و در این آیت تذکر دادن خود را به پروردگار ما و بیان صفات نیکوی او ادامه میدهد که از جملۀ آنها توانایی او برای برانگیختن مردمان از قبر و بخشیدن زندگی تازه به ایشان است.
آیۀ نخستین که آیت الکرسی نام دارد،در حدیث شریف توجه به آن و قرائت آن توصیه شده است،بدان سبب که صفات خدا را که شناختن آنها سهمی در تربیت نفس بشری دارد،خلاصه کرده است.او کسی است که زندگی را به وجود میآورد و به آن سامان میبخشد و در هر لحظه از آن پاسداری میکند،و اگر حفظ او از زندگی نبود از میان میرفت.سپس قرآن ما را به ناحیۀ عملی ایمان داشتن به این که خدا زنده و قیوم است متوجه میسازد،و بنا بر همین است که انسان ناگزیر باید تنها به خدا تسلیم شود،و علیه هر سلطهای که مشروع بودن آن از ارزشهای خدا نیست،و قرآن آن را طاغوت مینامد،تمرد و سرپیچی کند.سپس قرآن بیان میکند که ایمان داشتن به خدا و به قدرت گستردۀ او /1 ما را به این میخواند که به روز دیگر ایمان داشته باشیم که خدا قادر است که مردگان را زنده کند،و هیچ دشواری برای بازگرداندن مردمان به زندگی و رسیدگی به حساب ایشان وجود ندارد.
[255]
در حالت آسایش و آرامش آدمی چیزی اکتشاف نمیکند،اما در سختی و بدبختی عقل خود را به کار میاندازد و در آن میکوشد که به صورتی ژرف حقیقت زندگی را بازشناسد تا بتواند نیازمندی خویش را از پیش پای خود بردارد،و در آن هنگام که نیازمندی شدت پیدا میکند و سختی و بدبختی بر او فشار وارد میسازد،و روشهای زندگی او را خسته میکند،به پروردگار خویش رو میکند،و دست دعا به جانب او بالا میبرد،و همۀ بتانی که میپرستید در برابر او فرومیافتد.
به همین مناسبت اعراب پروردگار خویش را به نام(اله)خواندهاند،از آن جهت که او را میپرستند و بندگی او میکنند،و چون سختی و بدبختی به ایشان برسد به او متوسّل میشوند.و کلمۀ برگزیده در زبان قرآن برای اشارۀ به پروردگار ما کلمۀ(اللّٰه)است که در این جا آیت الکرسی با همین آغاز میشود تا ضمیر انسان را به این اندیشه برانگیزد که آن کس که از او پناه میخواهند و به او متوسل میشوند، تنها او است که شایستۀ پروردگار حقیقی بودن است.
« اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -خدا یگانه است و خدا و معبودی جز او وجود ندارد.» ولی صفات پروردگار من چیست؟او به دو رشته از صفات نیکو و زیبا (حسنی)متصف است که یکی از آنها به نامهای ذاتی او متصل میشود:او دانا (عالم)و توانا(قدیر)و شنوا(سمیع)و بینا(بصیر)است،هر چه بخواهد اراده میکند (یرید ما یشاء)و کسی دربارۀ آنچه میکند چیزی از او نمیپرسد(لا یسأل عمّا یفعل)،و کلمهای که اشارۀ به همۀ این صفات است،کلمۀ زنده(حیّ)است.و رشتۀ دوم پیوستۀ به همۀ افعال و مظاهر آفرینش چیزها به دست اوست:هر چه بخواهد میکند(فعّال لما یشاء)و آفریننده(خالق)و روزی دهنده(رازق)و بخشنده (رحمن)و مهربان(رحیم)و نعمت بخش(منعم)و...و...است که به این سلسله کلمۀ قیّوم اشاره میکند و دلیل بر آن است که خدا قائم به ذات خویش است و به
چیزی نیاز ندارد و چیزها قائم و ایستادۀ به او است و هیچ چیز از او بینیاز نیست.و در این جا قرآن خدا را به میانجیگری دو صفت(الحی-القیوم)به یاد ما میآورد،و بعضی از مظاهر این دو صفت را بیان میکند و میگوید:
« اَلْحَیُّ الْقَیُّومُ -زندۀ قائم به خویش.» پس از مظاهر صفت زنده بینیازی او از چرت و خواب است:
« لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ -چرت زدن و خوابیدن به او راه ندارد.» /1 از مظاهر زنده این است که پروردگار ما قدرت گسترده دارد و مالک هر چیز است و فرمان و خواست یا مشیّت او در هر چیز روان است،چرا که:
« لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -هر چه در آسمانها و در زمین است از آن او است،» و از همین روی از هر کس بینیاز است.
« مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ -چه کس میتواند بیاذن و فرمان وی در نزد او شفاعت و میانجیگری کند.» پس کسی نمیتواند خدا را بر کاری مجبور کند،بلکه تنها میتواند از او بخواهد،که اگر خدا خواسته باشد این خواهش را برآورده میسازد،و اگر نخواهد چنین نمیکند.
شاهان زمین،در استیلای خود بر مردم،به مجموعهای از صاحبان نفوذ اعتماد میکنند،و اینان از وابستگان به خود در نزد شاه به شفاعت میپردازند؛ولی هیچ کس،حتی پیامبران و فرستادگان خدا و ملائکه مقرب او در کار کسی دخالت ندارند و چیزی جز بندگان محترم نیستند.
و از مظاهر نام زنده،علم خدا است به هر چیز،و برتری او از این که عقلها بتواند به آستانۀ او بالا رود.
« یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ -آنچه را که پیش رو و پشت سر دارند میداند،» و علم واسع خدا همۀ کرانههای بشر را فرامیگیرد،
« وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ -و به چیزی از علم او دست نیابند جز آنکه او خود بخواهد،» /1 و بر ایشان آشکار سازد.
این همان زنده(حیّ)و مطلق زندگی و پیوسته زنده و گسترده دانش و قدرت پروردگار ما سبحانه و تعالی است که شایسته است او را به ولایت و سروری خود بپذیریم،نه بندگان آفریننده و میرندۀ او را که خواب و نادانی بر ایشان مسلّطاند و مالک چیزی نیستند،و صفت«قیّوم»تابعی از صفت حیات است؛خدایی که خود به خود زنده و مالک همه چیز در آسمانها و زمین است و به آنچه در آنها است عالم است،کار ساز و قیوم آنها است.
« وَسِعَ کُرْسِیُّهُ (1)السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ -فرمانروایی او وسعتی همچون وسعت آسمانها و زمین دارد.» عرش و شاهی و امتداد روان بودن مشیت او وسعتی به اندازۀ وسعت آسمانها و زمین دارد.پس قدرت او هر چیز را فرامیگیرد،و شبانه روز کارهای آنها را اداره میکند بیآنکه اداره کردن ملکوت آسمانها و زمین او را خسته کند،یا کهکشانهای بزرگ یا خورشیدها و ماههای خود مانع آن شوند که خدا از اداره کردن آنچه از هسته و اجزاء ذره در یک ذرۀ کوچک وجود دارد،بازماند.
« وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا -و نگاهداری آنها او را خسته نمیکند.» چه او از خستگی و دشواری برتر است،و هر چه را که اراده کند میگوید:
باش،پس هستی پیدا میکند.
« وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ -و او بلند مرتبه و بزرگ است.» «علی»بدان جهت که زنده است و از هر صفت ناتوانی به دور.و«عظیم» بدان سبب قیّوم و کارساز و سبب بقای هر چیز است.
1) 23) -در حدیثی مأثور از امام علی(ع)آمده است:«همانا آسمان و زمین و میان آن دو از آفریدهای که در درون کرسی آفریده شده است هستند،که چهار فرشته آن را به فرمان خدا حمل من کنند».(المیزان جزء 2-ص 341).
[256]
این است پروردگار ما،و این است برتری و بزرگی او،و این است قدرت و سلطنت او،آیا با این همه /1 جز او برای خود معبودی یا رهبری برای خود برمیگزینیم که پروردگارمان به آن خرسند نباشد؟قلبی که با ایمان به خدا آباد شده،چگونه میتواند به بزرگداشت کسی جز او بپردازد،یا الاهی سوای اللّٰه را بپرستد،و چگونه علیه ناچیزانی که به ناحق در زمین طغیان میکنند و مردمان را به فرمانبرداری از خود میخواند میتواند شورش نکند؟ « لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ -در دین اجبار و اکراه نیست؛راه راست از بیراهه بازشناخته شد.» و نیازی به گفتار دیگر نیست؛غیر از خدای یگانه خدایی نیست،و بر مردم است که او را ولی و سرور خود بدانند و از پذیرفتن شریکان خدا و طاغوتان بپرهیزند.
« فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -پس هر که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آرد،به حلقۀ مطمئن چنگ زده که بریده نمیشود،و خدا شنوا و دانا است.» چرا که آزادی و انسانیت را بازپس گرفته،و توانسته است نیروها و کارمایههای خود را در راهی استوارتر مورد بهرهبرداری قرار دهد؛و کدام نیرو قویتر از انسانی است که به طاغوت کفر ورزد،و در برابر هر سلطهای که او را به بندگی و اسباب بهرهکشی خود میخواند سر به طغیان بردارد،و سپس به خدا ایمان آرد و قلب خود را به اعتماد و آرزو و تواضع در برابر حق و تسلیم به آن آباد سازد؟! نیروی حقیقی در این جهان نیروی آزادی(کفر به طاغوت)و نیروی حق (ایمان به خدا)است.و خدا به یاری خود هر که را بخواهد تأیید میکند،و او شنوا است و آنچه را که از کفر و ایمان بر زبان شما روان میشود میشنود،و به هر نیت صالح یا پلیدی که در جان خود پنهان دارید دانا و آگاه است.
[257]
در زندگی یک سلطۀ حقیقی وجود دارد-که در سلطان خدا تجسم پیدا میکند-و قضا و قدر،و در نتیجه سنتهای حتمی و نظامهای تحول ناپذیر
او،و آن کس که نسبت به این سلطه خاضع باشد،و با آن اتصال پیدا کند،و از آن نیرومندی و مشروعیت به دست آورد،میتواند زندگی را مسخر خود سازد،و از جانب آن سلطه جانشین او بر ادارۀ آن باشد.و آن کس که به آن کافر شود،و در صدد یافتن سلطههای وهمی بر آید و به آنها تسلیم شود،بندهای خواهد شد که در تاریکی سرگردان است و هیچ چیز را نمیبیند.
/1 « اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ -خدا یار و دستگیر کسانی است که ایمان آوردهاند،و آنان را از تاریکی به روشنایی میبرد،» بدان سبب که آقا و سرور ایشان است،و آنان به قدرت و سلطنت او پیوستگی پیدا کردهاند و نیرومندی و مشروع بودن و نور از آن کسب کردهاند،و به هدایتی دست یافتهاند که انسان تا بردۀ طاغوت است نمیتواند به آن برسد.
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و کسانی که کافر شدند،یار و یاورشان طاغوت است که ایشان را از روشنی به تاریکی میکشد؛اینان اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.» بنا بر این انسانی که نسبت به خدا خاضع نباشد،در برابر طاغوت تمرد نخواهد کرد،از آن رو که،در تحت تأثیر اجتماع فاسد و فشار طاغوت مجسم کنندۀ آن از اساس نسبت به خدا کافر است،و آن کس که طاغوت او را به بردگی خود درآورده باشد،این طاغوت نخستین چیزی که از او میرباید،قدرت و استقلال او برای اندیشیدن است،و چیزی را نمیبیند جز آنچه طاغوت میبیند،و به انجام دادن کاری میپردازد که آن طاغوت به او فرمان داده باشد،و بدین گونه عقلی را که خدا به او بخشیده بود از دست میدهد.
نخستین شرط برای داشتن فکر سالم آزاد شدن از بردگی و تبعیت است، بدان سبب که عقل جز در هنگام سختی و نیازمندی به حرکت نمیافتد،و کسی که دنباله رو دیگران است چگونه میتواند به خود اعتماد کند یا در هنگام محتاج
بودن به تفکر متوجه این نیازمندی خود به تفکر شود.
و اندیشیدن سالم نخستین شرط لازم برای نیرومندی در زندگی است.و لذا قرآن حکیم گفته است که ایمان داشتن به خدا به صاحب آن آزادی میبخشد،و آزادی وسیلۀ دست یافتن وی به نیرو(تمسک به حلقۀ محکم)و دانش(بیرون آمدن از تاریکیها به روشنی)میشود.
ولی کدام ایمان است که به ما نیرومندی و دانایی عطا میکند؟ایمان اندیشیده و فهمیده است نه ایمانی که با زور و اکراه پیدا شده باشد که آن خود نیز گونهای از قبول بردگی و خضوع در مقابل طاغوت است.اگر ملتی از آن روی به خدا مؤمن شود که سلطۀ سیاسی او را بر این کار مجبور کرده است،این را میتوان آزادی خواند یا بردگی؟طبیعی است /1 که چنین ایمانی چیزی جز بردگی نیست،و اگر سلطۀ سیاسی آن را به کفر فرمان دهد کافر خواهد شد.و لذا قرآن در آغاز بحث از آزادی دینی گفته است که «لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ» .
[258]
نمایندۀ سلطۀ شرعی حقیقی در زندگی کیست،خدا یا طاغوتها؟ آن کسی است که زندگی را به هر کس که خواهد میبخشد،و در آن هنگام که بخواهد مرگ را برای او مقدر میکند،و زندگی را با بخشیدن نعمتهای بیشمار استمرار میبخشد،و خورشید را که هر بامداد دنیا را از گرمی و روشنی و زندگی پر میکند به حرکت درمیآورد؛چه کس جز خدا چنین میکند؟ولی ستمکاران نمیفهمند.
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرٰاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْکَ -با خبر نشدی از آن کس که با ابراهیم دربارۀ پروردگار ابراهیم که به او پادشاهی داده بود محاجّه میکرد؟پس به جای آنکه شکرگزار پروردگار خود باشد که به او ملک و سلطنت بخشیده بود،علیه او برخاست و در زمین طغیان کرد.» « إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ -در آن هنگام که ابراهیم گفت:پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند،» و همچون تو که طاغوتی عاجز و ناتوان نیست:
« قٰالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ -من زنده میکنم و میمیرانم.» فرمان کشتن دو نفر را صادر کرد،و سپس یکی را مورد عفو قرار داد و دیگری را کشت،ولی آیا میتوانست آن کس را که کشته است به زندگی بازگرداند؟هرگز!ولی ابراهیم نمیخواست با او به مجادله برخیزد،بلکه فطرت و و جدان او چنان در مقابل حقیقت واقع آشکارا به سختی تکان داد و:
« قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ فَإِنَّ اللّٰهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ -ابراهیم گفت:خداوند خورشید را از خاور برمیآورد،تو آن را از باختر برآور؛پس آنکه کافر شده بود مبهوت شد.» ولی چرا ایمان نیاورد؟بدان جهت که ستمگر بود،و ستمگر را ستمکاری وی همچون حجابی است که او را از دیدن حق مانع میشود،و جز به مصالح و هوای نفس و شهوات خود نمیاندیشد.
/1 « وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ -و خدا گروه ستمکاران را راهنمایی نمیکند.» سران و شاهان که با دعوتهای اصلاحی مبارزه میکنند،و ثروتمندان و خوشگذرانان که علیه انقلابها به مبارزه برمیخیزند،و کشیشان و خاخامان و علمای دینی که با افکار مایۀ پیشرفت مردم دشمنی مینمایند،ستمگرانند و از دادگری و اصلاح بیمناکند.و هر ستمگری که عملا راه تعدی و تجاوز بر حقوق مردم را در پیش گرفته،از لحاظ فکری در صف باطل ایستاده است،همانگونه که عملا در همین صف ایستاده و دیر یا زود به حق کافر خواهد شد.
[259]
اما کسانی که عملا نسبت به حق متعهد شدهاند و به حقوق مردم تجاوز نمیکنند،خداوند راهنماییشان خواهد کرد،بدان سبب که فطرت سالم دارند و چیزی جز غفلتی که خدا پردۀ آن را از برابر چشمانشان خواهد درید مانع دیدن حقایق برای ایشان نیست،و ناگهان حقایق را خواهند دید،چنان که عزیر و ابراهیم چنین بودند و خدا آنان را به سوی خود راهنمایی کرد و بر ایشان معلوم داشت که خود بخشندۀ زندگی و مرگ هر دو است و میتواند مردگان را زنده کند.
سیاق آیات با ما از تدبیر مستقیم خداوند متعال نسبت به زندگی سخن میگوید،و اندیشههای عملی برخاستۀ از این حقیقت را به ما الهام میکند،و ما دیدیم که چگونه آیت الکرسی ما را به طرد کردن فرمان طاغوتها رهبری کرد،اما در این جا قرآن از ضرورت ایمان به رستاخیز در نتیجۀ ایمان داشتن به قدرت واسعۀ خدا سخن میگوید.اکنون به آیه بازمیگردیم و به قصۀ عزیر گوش فرامیداریم که خدا او را به سوی خود هدایت کرد:
« أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا قٰالَ أَنّٰی یُحْیِی هٰذِهِ اللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا فَأَمٰاتَهُ اللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قٰالَ کَمْ لَبِثْتَ قٰالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عٰامٍ -یا همچون کسی که بر دهکدهای گذشت که سقف خانههای آن فروریخته بود،گفت:چگونه خداوند پس از مرگ این را زنده میکند؟پس خدا او را صد سال میراند،سپس او را برانگیخت.گفت:
چه مدت درنگ کردی؟گفت:روزی یا پارهای از یک روز درنگ کردم.
گفت:بلکه صد سال درنگ کردی،» و با عزیر خر و خوراکش نیز همراه بود،که خر او به صورت استخوان پوسیده درآمده و خوراک او هم چنان تر و تازه دیده میشد؛بدین گونه خداوند خواست که قدرت و تدبیر مستقیم خود را بر امور زندگی برای بندهاش آشکار سازد، پس به او گفت:
/1 « فَانْظُرْ إِلیٰ طَعٰامِکَ وَ شَرٰابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ -پس به خوراک و نوشابهات بنگر که از حال خود نگشته است،» یعنی با وجود گذشتن صد سال بر آن هیچ تغییر شکلی بر آن عارض نشده، اما خر به صورت استخوانهای پوسیده درآمده،ولی خدا آن را دوباره زنده خواهد کرد:
« وَ انْظُرْ إِلیٰ حِمٰارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّٰاسِ -و به خرت نگاه کن(و از آن چنین کردیم)که تو را نشانه و حجتی برای مردم قرار دهیم.» که خدا پس از مرگ که صد سال بر آن گذشته است تو را زنده کرد،و در
برابر چشمانت خرت را زنده ساخت تا به آن نگاه کنی و به مردمان بگویی که خدا چگونه مردگان را زنده میکند،و بدین گونه خدا زنده کردن خر را به تأخیر انداخت تا عمل زنده شدن در برابر چشمان عزیر صورت پذیر شود.
« وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظٰامِ کَیْفَ نُنْشِزُهٰا -و به استخوانها نگاه کن که چگونه آنها را به یکدیگر میپیوندیم.» و با دقت بر زیر و بالا و در کنار یکدیگرشان قرار میدهیم، « ثُمَّ نَکْسُوهٰا لَحْماً فَلَمّٰا تَبَیَّنَ لَهُ قٰالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -سپس بر آنها گوشت میپوشانیم.پس چون بر او آشکار شد،گفت:دانستم که خدا بر هر چیز توانا است.» و این حقیقتی است که میبایستی آن را خوب بفهمیم.و آن این که قدرت خدا همچون قدرت ما محدود نیست.
[260]
و داستان عزیر شبیه داستان بندۀ نیکوکار خدا ابراهیم است که خدا او را به خود هدایت کرد و دربارۀ وی چنین گفت:
« وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتیٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی -و در آن هنگام که ابراهیم گفت:پروردگارا،به من بنما که چگونه مردگان را زنده میکنی؛گفت:مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت:چرا،ولی میخواهم اطمینان قلب پیدا کنم.» چه ایمان را درجاتی است،و بالاترین آنها درجۀ یقین و اطمینان است که شیطان شک را کاملا از جان آدمی دور میکند،و دیگر به هیچ وجه گرفتار تردید نمیشود.و این گونه ایمان در آیهای دیگر با عنوان /1 «عین الیقین»معرفی شده است.
« قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلیٰ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ -گفت:چهار مرغ بگیر و آنها را به خود بگیر و پاره پاره کن و سپس بر هر کوهی پارهای از آنها را قرار ده و آن گاه آنها را بخوان،» به نامهاشان،یکی پس از دیگری:کلاغ،کبوتر،گنجشک،و غیره.
« یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ -که دوان دوان نزد تو خواهند آمد،و بدان که خدا توانا و حکیم است.» خدا قادر است و به قدرت خود در زندگی هر چه را که بخواهد انجام میدهد،و او عزیز است و هیچ کس و هیچ چیز بر او غالب نتواند شد،و حکیم است و عبث و بیهوده و بدون هدف هیچ کاری را انجام نمیدهد.
/1
/1
/1
/1
مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (261) اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (262) قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اَللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ (263) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذیٰ کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لاٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِمّٰا کَسَبُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (264) وَ مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصٰابَهٰا وٰابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهٰا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهٰا وٰابِلٌ فَطَلٌّ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (265) أَ یَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُ فِیهٰا مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ وَ أَصٰابَهُ اَلْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ فَأَصٰابَهٰا إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ فَاحْتَرَقَتْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (266) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا اَلْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ (267) اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (268) یُؤْتِی اَلْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (269) وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ (270) إِنْ تُبْدُوا اَلصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا اَلْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (271) لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ وَ مٰا تُنْفِقُونَ إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ اَللّٰهِ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ (272) لِلْفُقَرٰاءِ اَلَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی اَلْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ اَلْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ اَلتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ لاٰ یَسْئَلُونَ اَلنّٰاسَ إِلْحٰافاً وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (273) اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (274)
261[أنبت]
:نبت،به معنی گیاه و إنبات به معنی رویاندن است.
263[غنی]
:توانگر و بینیاز است و غنی بودن خدا به آن است که مالک همۀ چیزها و توانای بر آنها است.
264[منّ]
:منت گذاشتن به معنی گفتن چیزی است که از اهمیت و خوبی کار نیک میکاهد،و اصل منّ به معنی بریدن است همچون در «لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ» .
[اذی]
:زیان و آزار است.
265[بربوة]
:ربوة به معنی پشته و زمین مرتفع است.
[طل]
:باران اندک و ریز است.
266[اعصار]
:غباری است که میان آسمان و زمین قرار گرفته باشد.
271[الصدقات]
:جمع صدقه است و فرق صدقه و زکات در آن است که زکات همیشه واجب است،و صدقه گاه واجب است و گاه مستحبّ.
[تخفوها]
:پنهان میکنید و میپوشانید.
273[سیماهم]
:سیما علامتی است که هر چیز به آن شناخته میشود و اصل معنی آن بلندی است بدان سبب که نشانهای است برافراشته برای آشکار شدن،و از آن جمله است«سوم»در فروش که عبارت از افزایش بها و بالا رفتن از حد است.
[الحافا]
:به معنی اصرار و الحاح در پرسش است،و به قولی الحف به معنی فروپوشاندن با سؤالی است،و لحاف را از آن رو چنین مینامند که به صورت کامل شخص را میپوشاند.
/1
انفاق در راه خدا نتیجۀ مستقیم ایمان به خدا و نشانهای از ژرفای یقین داشتن به این امر است که خدا قادر بر ایجاد هستی و بخشنده زندگی و توانگری و پادشاهی و هدایت است.
از ممیزات شخصیت فرد مسلمان بخشندگی او است،و این بخشندگی نه برای شهرت یا ریا بلکه در راه خدا و بر وفق برنامهای است که خدا برای او ترسیم
کرده است.
قرآن در بیشتر سورهها از انفاق یاد کرده،و در این جا بیشتر توجه معطوف به جوانب نفسانی انفاق است،و ناحیهای از انفاق که سورۀ بقره دربارۀ آن بیش از سورههای دیگر بحث کرده،این مطلب است که انفاق مظهری از مظاهر ایمان داشتن به خدا و به روز بازپسین است.
در آیۀ نخستین به این ضرورت توجه پیدا میکنیم که لازم است انفاق در راه خدا بوده باشد،و در آیات دوم و سوم و چهارم به این که نباید به دنبال انفاق،منت بر سر کسی گذاشت یا مایۀ آزردگی او شد.اما در آیۀ پنجم مثلی برای انفاق فی سبیل اللّٰه میزند که به وسیلۀ آن به این مطلب متوجه میشویم که انفاق چگونه سبب تثبیت ایمان میشود؛آیۀ ششم به این فرمان میدهد /1 که انفاق میبایستی از مال پاکیزه و نه از مال پلید بوده باشد و...
[261]
خداوند بخشندۀ زندگی و بخشندۀ نعمتهای آن است،و اکنون از ما میخواهد که پارهای از آنچه را که به ما بخشیده است به او تقدیم کنیم،تا عوض آن را چند برابر به ما عنایت کند؛آنچه به او پیشکش میکنیم از میان نمیرود، بلکه مثل آن همچون دانهای است که به خاک سپرده شود؛چنین دانهای به پایان کار خود نمیرسد،بلکه دانههای دیگری که میخوریم به پایان خط خود رسیدهاند، و این که در زیر خاک پنهان کردهایم،چندان رشد میکند و افزون میشود که به صدها دانه میرسد.این صنع خدا است که اندازۀ مختصری از مال تو که در راه او انفاق کردهای میگیرد و آن را برای تو چند برابر میکند.
« مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ -مثل کسانی که اموال خود را در راه خدا میدهند،مثل دانهای است که هفت خوشه برآرد و در هر خوشه صد دانه باشد،و خدا برای هر کس بخواهد دو
چندان میکند،و خدا پر بخشش و داناست.» [262]
گاه بخشیدن مال در راه خدا همراه با اوضاع و احوالی دشوار است،همچون آنکه صاحب مال اندک مایه باشد و مال خود را به کسی که از او فقیرتر است انفاق کند،یا آنکه در عین نیازمندی دیگری را بر خود ترجیح نهد و آنچه را که مورد احتیاج خودش است به او بدهد،یا با انفاق سلطههای طاغوتی را به چالش بخواند،یا به مداوای جراحت مظلومی بپردازد.و در این هنگام پاداش به اندازۀ مشقت است،و با اوضاع و احوال موضوعی و نفسانی که انفاق در آنها صورت میگیرد بستگی دارد،و خدا به این همه آگاه است و میتواند به سبب آنها بخشش خود را چند برابر کند.
بنا بر این انفاق در راه خداگونهای بهرهبرداری در زندگی دنیا و آخرت است،ولی این استثمار،در صورتی که صاحب آن مواظب نباشد،و با شهوت شهرت و سلطه مقاومت نکند،و به دنبال انفاق از منت گذاشتن و آزردن بازنایستد،به زیان خواهد انجامید.
« اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً -کسانی که اموال خود را در راه خدا میدهند،و در پی آنچه میدهند منّتی و آزاری بر مردم ندارند،» و شهوت شهرت یا سلطه در جان ایشان از طریق انفاق سیراب نمیشود،و نسبت به /1 فقیر بزرگی نمیفروشند،یا به ناحق بر او ستم روا نمیدارند،و برای خود طبقهای علیه طبقۀ فقرا تصور نمیکنند، « لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -مزدشان در نزد پروردگارشان است،و بیمی بر ایشان نیست و اندوهگین نخواهند شد.» [263]
سپس قرآن دربارۀ این شرط دشوار انفاق تأکید میکند که تحقق یافتن آن نیازمند ریاضت دادن شدید به نفس امّاره و جلوگیری دایمی از پیدایش شهوات شیطانی در آن است.آن را تأکید میکند و میگوید:
« قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً گفتار نیک و
در گذشتن و بخشیدن،بهتر از صدقهای است که در پی آن آزاری باشد.» اگر شخص مالدار مال خود را به فقیران ندهد،ولی با ایشان نشست و برخاست داشته باشد و خودش را همچون یکی از ایشان محسوب دارد و آنان را برادران خود تصور کند،و بر ایشان به ناحق مسلط نشود،بلکه اگر خطایی از ایشان سر زد بر آن بردباری نماید و از گناهشان در گذرد،این در نزد خدا برتر و بالاتر از آن است که به منظور استیلا پیدا کردن بر ایشان و خوار کردن شرافت ایشان و به وجود آوردن نظامی طبقاتی در امت،از مال خود به ایشان ببخشد.
بدین گونه اسلام هر گونه از انفاق مشروط را از طرف ثروتمندان که سبب تقویت بزرگی فروشی باطل و تسلط نامشروع ایشان شود،رد میکند.
« وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ -و خدا بینیاز است،» و به انفاق ریاکاران و جز ایشان نیازی ندارد،بلکه محتاج خود انسان است و خداوند سبحانه و تعالی، « حَلِیمٌ -بردبار است،» و بندگان را به عذاب گرفتار نمیکند،بلکه پس از غلبۀ شیطان بر ایشان مجال را باز میگذارد تا مردمان به او بازگردند و شیطان را از خود دور کنند.
/1
[264]
و در پی آنچه گذشت،قرآن حدیث از انفاق را با کلمهای توجیهی برای مؤمنان دنبال میکند که در آن همگان را هشدار میدهد که صدقهها به زودی، پس از به کار گرفتن آنها برای مستولی شدن بر فقیران و محرومان بخار میشود و میسوزد،و دیگر صدقه دادن سبب رشد مال و ثروت نخواهد شد،و به هیچ وجه مایۀ رسیدن به رحمت خدا در جهان دیگر نخواهد بود،و برای ما مثل توضیح دهندهای میزند و میگوید:آیا دیدهاید که چگونه انسان عمل خیر را باطل میکند؟این کار شبیهترین چیز به سرزمین کوهستانی سخت است که کشاورز مشتی خاک بر آن افشانده تا در آن بذری بپاشد و زراعت کند،ولی باران سیلزا آن مشت خاک را شسته و خاک به طبیعت اصلی خود بازگشته است که برای کشت و زرع صلاحیت ندارد...و چنین است حال آن کس که مال خود را انفاق میکند،و سپس انفاق را
در خدمت سیطره پیدا کردن بر مردم قرار میدهد،نیز چنین است و به نتیجۀ کارش همچون بیابانی میشود که شایستگی برای رویاندن گیاه ندارد.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ النّٰاسِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،صدقههای خود را با منت و آزار تباه مکنید،همچون کسی که مال خود را برای نمایش دادن به مردم انفاق میکند،» تا دیگران او را ببینند و از او خشنود شوند و از کارهای او تقدیر کنند و در نتیجه بر ایشان برتری پیدا کند.
« وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ -و به خدا و روز دیگر ایمان ندارد،» تا بخشش وی در راه او باشد،پس برای خدا عمل نمیکند، « وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ -و برای روز دیگر.» و چون ایمان او به روز دیگر سست است،در جستجوی شهرت و نام و نتایج فوری است،پس سعی و تلاش او تنها برای دنیا است،بیآنکه حسابهای آخرت را در آن داخل کند.
« فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَیْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً -پس مثل او همچون مثل سنگ سخت صافی است که بر روی آن خاک است،و چون رگبار درشتی بر آن فروریزد /1 آن را به صورت سنگی بازگذارد.» « لاٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِمّٰا کَسَبُوا -اینان از آنچه کسب کردهاند چیزی به دست نیاورند،» بدان جهت که آنچه را به دست آوردند تباه کردند،و برای آخرت چیزی در دست ایشان باقی نماند.
« وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ -و خدا گروه کافران را رهبری به راه راست نمیکند.» بلکه دلهای ایشان همچون آن سنگ سخت میشود که هدایت در آن کشت نمیشود،چرا که اصلا خواستار هدایت نیستند بلکه عشق به تسلط و سیطره و
بزرگی فروشی به مردمان دارند.
[265]
و مثل دیگری کاملا عکس این مثل است:مثل مؤمنانی است که در انفاق خود نظرشان خالص به سوی خدا است که هر چه زودتر به سه فایده میرسند؛اول به دست آوردن رضایت خدا است؛دوم تزکیۀ جانهای ایشان و پرورش یافتن آنها بر پرهیزگاری و بخشندگی؛و سوم چیدن میوههای بخشندگی به صورت پاداشی بزرگ در دنیا و آخرت.
« وَ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ -و مثل کسانی که اموال خود را برای رسیدن به خشنودی خدا و برای استوار کردن جانهای خود انفاق میکنند،» و میدانند که ایمان،همچون هر موهبت دیگر،با استفاده کردن از آن افزایش پیدا میکند،و همچون اراده است که در مواجهۀ با دشواریها تقویت میشود، و همچون معرفت است که با بهرهمند شدن صاحبش از آن افزایش مییابد،و برسان عشق است که با اهتمام عاشق بیشتر میشود،و بنا بر این ایمان با عمل صالح استقرار و رشد پیدا میکند.
« کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ -همچون باغی است که بر روی پشتهای قرار گرفته باشد،» که از اساس باغ است،نه این که سنگهای سخت باشد؛قلب مؤمن نیز چنین است و زمینی قابل کشت و زرع است، « أَصٰابَهٰا وٰابِلٌ -(و اگر)باران تند بر آن فروریزد،» از طریق عمل صالح حساب شده،همچون انفاق کردن در اوضاع و احوال دشوار /1 که سبب افزودن بر نیروی ایمان و استقرار آن در جان و نفس میشود.
« فَآتَتْ أُکُلَهٰا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهٰا وٰابِلٌ فَطَلٌّ -و اگر باران فراوان نبارد،باران سبک به آن رسد.» چه طبیعت باغ آن است که رطوبت را از خود خارج کند و در فضا پراکنده سازد،پس ناگزیر باید بارانی سبک یا رطوبتی مفید به آن برسد؛قلب مؤمن نیز
چنین است و حتی اگر با چالشهای بزرگ(همچون انفاق در قحطیها)توفیقی حاصل نکند،میتواند به کارهای شایسته و نیک روزانه بپردازد و از این راه از ایمان خود پاسداری کند.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و خدا به آنچه میکنید بینا است.» پس در اندیشۀ مردم نباشید و نخواهید که آنان کارهای شما را ببینند و از آن با خبر شوند؛نظر داشتن خدا به اعمال شما و پاداش دادن وی برای شما بسنده است.
[266]
و خدا مثلی عالی از آن میزند که آرزوی آدمی به سبب فروریختن اعمالش در روز پاداش که به آن نیاز دارد،بر باد رود،و بفهمد که لذت شهرت یا استیلا پیدا کردنی که همچون نتیجهای از انفاق خود خواستار آن بود،و با منت گذاشتن و آزردن مردم سبب بر باد رفتن خیرات و ثمرات عملش شده است:
« أَ یَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ لَهُ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ وَ أَصٰابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ -آیا کسی از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انگور داشته باشد که نهرها در آن روان است و هر گونه میوه در آن وجود دارد،و چون به سنّ پیری رسد و فرزندان ناتوان دارد،» با همۀ نیازی که این شخص به چنین باغ دارد،و نتیجۀ تلاشهای سراسر زندگی او است،ناگهان:
« فَأَصٰابَهٰا إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ فَاحْتَرَقَتْ -طوفان آتشی بر آن فروریزد و آن را بسوزاند؟» آیا ناامیدی این پیر محروم را از نتیجۀ تلاشهایش میتوان تصور کرد؟ /1 حالت کسی که اموال خود را به امید پاداش انفاق کرده،و با آتش منت گذاشتن بر مردم و آزردن ایشان پاداش انفاق خویش را به آتش کشیده،و در روز قیامت که به این پاداش نیاز دارد از رسیدن به آن ناکام مانده،نیز چنین است که در آن روز میبیند خدا،به کیفر ریا و کبریای احمقانۀ او،آتشی سوزان برای او آماده کرده
است.
« کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ -خداوند آیات خود را بدین گونه برای شما آشکار میکند،باشد که بیندیشید.» [267]
بنا بر این نخستین شرط انفاق صالح آن است که در راه خدا باشد،و شرط دوم آنکه با منت و آزار نباشد و برای ایجاد طبقه در اجتماع به کار نرود،و شرط سوم را قرآن در این آیه بیان کرده است:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،از پاکیزههای آنچه به دست آوردهاید،و آنچه از زمین برای شما بیرون آوردهایم، انفاق کنید،و برای انفاق کردن آهنگ چیزهای پلید و ناپاکیزۀ آن نکنید.» باید برای انفاق بهترین چیز خود را انتخاب کنید،خواه آن را به کوشش خود به دست آورده باشید،همچون پول و ساختمان و آنچه به دست خود ساختهاید، یا کوششی در آن نکرده باشید،همچون آنچه از کشاورزی و دامداری بهرۀ شما شده باشد.مهم آن است که بهترین مال و دارایی خود را برای تقدیم کردن به خدا برگزینید و به هیچ وجه نظرتان به آن نباشد که قسمتهای بد و ناپاک و نامطلوب دارایی خود را انفاق کنید،و به این اندیشه بیفتید که اگر کار بر عکس میبود و شما فقیر میبودید و دیگران به شما انفاق میکردند،این چیزهایی ناپاک و پلید را قبول میکردید؟ « وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ -جز با چشمپوشی آنها را نمیستانید.» « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ -و بدانید که خدا بینیاز و ستوده است.» خدا به انفاق شما نیاز ندارد،و از دریای بینیازی خود بر شما تفضل میکند /1 و شما و همگان او را ستایش میکنید؛از خدای خود یاد بگیرید و از ثروت خود به دیگران ببخشید تا بر این کنار ثناخوان شما باشند.
[268]
و به فریاد شیطان که از داخل نفوس شما را میخواند گوش ندهید.
میگوید:انفاق مکنید که اگر چنین کنید خود به زودی فقیر خواهید شد.هرگز چنین نیست.انفاق ثروت را میان مردم به گردش میاندازد،و سبب شکوفایی اقتصادی و در نتیجۀ استفادۀ همگان از آن میشود،پس خدا که شما را به انفاق میخواند،در واقع به چیزی برتر و عالیتر از آن دعوت میکند.شیطان شما را از فقر میترساند و لذا مشتهای خود را میبندید و از انفاق خودداری میکنید و در نتیجه مردمان از شما که پول دارید و به آسایش دیگران مدد نمیرسانید ناخوش میدارند، و کینه و بغض فراگیر میشود،و از آن فحشاء و منکر پدید میآید.آیا انفاق کردن نیکوتر نیست که به جای کینه محبّت و همسازگاری حاصل آن باشد؟ « اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ -شیطان شما را از فقر و درویشی میترساند.» آدمی مال را برای چه میخواهد؟آیا برای آن نیست که آزادانه در آن تصرف کند؟اما اگر فقیری نزد او بیاید،و با دادن مقداری از مال خود به آن فقیر در مال خود تصرف نکند،در این صورت چه تفاوتی میان او و فقیری است که مالی در اختیار ندارد؟هر دو از قدرت تصرف در مال محرومند،و هر کس از فقر بترسد، به حقوق مردم تجاوز میکند و ستم کردن بر ایشان را جایز میشمارد و فحشاء در اجتماع رایج میشود و این همه از عمل شیطان است:
« وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ -و شما را به کار بد فرمان میدهد،و خداوند آمرزش خود را به شما وعده میدهد،» که با پیدایش صلح و صفا در امور اجتماعی تجسّم پیدا میکند،و علاوه بر آن نفوس آدمیان از رسوبات گناه پاک میشود،و ثمرۀ دیگر آن نجات از آتش در آخرت است.
« وَ فَضْلاً -و فضل،» که در بازگشت بخشش در راه خدا تجسم پیدا میکند که طبیعة به صورت خیر فراوان به انفاق کننده میرسد.
/1 « وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ -و خداوند پربخشش»
است...و چون در راه او انفاق کنند.
« عَلِیمٌ -و دانا است.» و میداند که چه کس انفاق کرده و به بهترین صورت پاداش او را میدهد.
[269]
این حکمت و علمی از زندگی و شناختی از قوانین ثابت حاکم بر آن است که:بخشندگی مال را افزون میکند،و بخل سبب کاسته شدن از آن میشود.ولی همۀ مردم از آن فرزانگی و حکمتی که خیر فراوان است بهره ندارند،چه شناختن زندگی راه دست یافتن به آن است:
« یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ -به هر که خواهد حکمت و فرزانگی دهد،و هر که را حکمت دهد نیکی فراوان دادهاند و جز خردمندان کس پند نگیرد.» یعنی کسانی که عقل به ایشان عطا شده،و با آگاه شدن و پند گرفتن از عقلهای خود بهرهمند میشوند،چه عقل چیزها را کشف میکند و نسبت به آنها دانا میشود،به شرط این که به آنها توجه پیدا کند،و هدف اندرز و یادآوری برای نشان دادن به عقل است.
[270]
تأثیر بخشش در رفاه اقتصادی تأثیری فطری است که سنت خدا آن را در زندگی مراعات میکند،خواه مردمان از این امر آگاه باشند یا نباشند،بدان سبب که علم یا جهل مردم نسبت به بخشندگی تأثیری در اندازۀ تأثیر آن در نمو اقتصادی ندارد،و تنها آن کفایت میکند که خدا بداند،و او است که مال را با انفاق کردن افزایش میدهد نه مردم:
« وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُهُ -و آنچه انفاق کنید یا به نذر دهید،خدا آن را میداند.» /1 اما کسانی که انفاق نمیکنند یا به نذرهای خود وفادار نمیمانند،حتی در آن صورت که مردم بر این اعتقاد باشند که آنان چنین کردهاند،ادعای ایشان به انفاق کردن،یا ادعای ایشان به نمو و رشد مالشان بر اثر انفاق یا جلوگیری از حوادث بد،هرگز سودی بر ایشان نخواهد داشت.
« وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ -و ستمکاران یاورانی ندارند،» که بتوانند به یاری ستمگری برخیزند که حقوق مردم یا حقوق خدا را نمیپردازد.
[271]
آیۀ پیشین زمینه را برای سخن گفتن از کتمان انفاق مهیّا کرد،و آیۀ بعد بیشتر آن را توضیح خواهد داد.تا زمانی که انفاق در راه خدا باشد و نه برای تسلط و برتری یافتن بر مردم،کار شایسته و نیکی است و خبر داشتن مردم زیانی به آن نمیرساند،ولی پوشیده نگاه داشتن آن بهتر است،از آن روی که از هواهای نفسانی و وسوسههای شیطانی دورتر است.
« إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ -اگر آشکارا صدقه دهید،این خوب است،» مخصوصا اگر سبب برانگیختن دیگران به بخشندگی شود.
« وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و اگر آن را پنهان دارید،و به درویشان دهید، این برای شما بهتر است،و گناهان شما را میپوشاند،و خدا از آنچه میکنید آگاه است.» نیازی به دانستن مردم ندارید،خدا آن را میداند،و با انفاق بر خیر شما میافزاید،و از بدبختی شما میکاهد،و بعضی از کارهای زشت شما را مورد عفو قرار میدهد.
[272]
و انفاق تنها در راه خدا صورت میگیرد،و رهبری اسلامی جز راهی برای رسیدن مال انفاق شده به کسانی که شایستگی دریافت آن را دارند نیست،و بیش از این مسئولیتی نسبت به انفاق ثروتمندان ندارد.
« لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ -راهنمایی ایشان بر تو نیست،بلکه خدا هر کس را که بخواهد راهنمایی میکند.» /1 مسئول اول از اعمال هر کس خود او است،بدان سبب که سود و زیان کارهای وی به خود او بازمیگردد.
« وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَلِأَنْفُسِکُمْ -و هر چیز خوبی که انفاق کنید برای خود کردهاید.» و تنها آن چیز در نزد خدا انفاق به حساب میآید که خالص در راه خدا انفاق شده باشد:
« وَ مٰا تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ اللّٰهِ -و انفاق نمیکنید مگر برای به دست آوردن خرسندی خدا.» و انفاق اختصاص به مال ندارد،بلکه هر چیز را که شخص ممکن است مالک آن باشد شامل میشود،همچون جاه و مقامی که در راه ضعفا بخشش شود، و علمی که با آن نادانان به خیر و نیکی دلالت شوند،و هر چه انفاق شود مورد پسند خدا است و در جایی ثبت میشود و انفاق کننده به پاداش خود میرسد:
« وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تُظْلَمُونَ -و هر چیز نیکی که انفاق کنید،پاداش آن تمام به شمار میرسد و بر شما ستم نخواهد رفت.» [273]
تا این جا شرطهای انفاق صالح را در تقسیم،آنچه باقی میماند این است که:در کجا باید انفاق کنیم،و به چه کسان؟ قرآن به این پرسش چنین پاسخ میدهد:
« لِلْفُقَرٰاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ -برای درویشانی که در راه خدا گرفتار و درمانده شدهاند،و نمیتوانند به راه افتند.» محصور و گرفتار شدن آنان به سبب ممانعت دشمن از جابهجا شدن ایشان است،همچون کسانی که از خانههای خود به سبب تسلیم نشدن به طاغوت به جاهای دیگر رانده و مجبور به توقف در آنجاها شدهاند،یا این گرفتاری بر اثر ناتوانی و بیماری است،همچون مجاهدان قدیمی که جوانی ایشان در میدانهای نبرد سپری شد و سپس چندان ضعیف شدهاند که از عهدۀ هیچ کاری برنمیآیند،و نمیتوانند به کار سابق خود بازگردند.
« یَحْسَبُهُمُ الْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ -از آبرو خواهی که دارند،
شخص نادان و بیخبر آنان را توانگر میپندارد،» /1 چرا که بر اثر شرافت نفس و عفتی که دارند،از هیچ کس چیزی نمیخواهند.
« تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ لاٰ یَسْئَلُونَ النّٰاسَ إِلْحٰافاً وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ -تو آنان را از رنگ رخساره میشناسی،با اصرار از مردم چیزی نمیخواهند،و هر نیکی که در راه خدا انفاق کنید،خداوند به آن آگاه است.» [274]
و آخرین کلمه در انفاق فی سبیل اللّٰه آن است که آدمی نباید حدّ و اندازهای برای انفاق خود قرار دهد،بلکه بر وی لازم است که هر جا شکاف و سوراخی در اجتماع مشاهده میکند با انفاق در ترمیم آن بکوشد و از جملۀ این گونه کسان باشد:
« اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -کسانی که اموال خود را در شب و روز دادند،و در آشکار و نهان،انفاق میکنند،پاداش ایشان در نزد پروردگارشان است،و بیمی بر ایشان نیست و اندوهگین نخواهند شد.» /1
اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ اَلَّذِی یَتَخَبَّطُهُ اَلشَّیْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَیْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَیْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهیٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (275) یَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ یُرْبِی اَلصَّدَقٰاتِ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ (276) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (277) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ اَلرِّبٰا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (278) فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ (279) وَ إِنْ کٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلیٰ مَیْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (280) وَ اِتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اَللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (281)
/1
275[الربا]
:ربا به معنی افزایش یافتن است،و نیز یعنی فزونی هر سرمایه.
[یتخبطه]
:اصل تخبط خبط است که به معنی زدن سخت است،و نیز خبط به معنی دست زدن شتر بر زمین است،و کسی که کاری را درست انجام ندهد،میگویند خبط میکند.و تخبط به معنی دیوانگی است.
276[یمحق]
:محق به معنای نقصان تدریجی یک چیز است.و محق و انمحق و امتحق به معنی هلاک شدن است،و محاق آخر ماه است به سبب از بین رفتن هلال آن.
[أثیم]
:گناهکار است از اثم به معنی گناه.
280[نظرة]
:به معنی تأخیر است.
[میسرة]
:میسر و میسور به معنی یسار و بینیازی و توانگری است.
/1
بعضی از مردم مال خود را در راه خدا به ضعفا انفاق میکنند،و بعضی دیگر درست عکس آنانند و ضعفا را مورد بهرهبرداری قرار میدهند،و حیثیت اقتصادی خود را بر روی خردهریزهای حاصل از ثروتهای محدود آنان بنا میکنند؛اینان همان رباخوارانند که قرآن در این جا دربارۀ آنان سخن میگوید،بدان سبب که گروه متناقض با انفاق کنندگانند که در درس گذشته از ایشان سخن رفت.
در آیۀ نخستین از نتایج تلخ اشتباه کردن معامله و فروش با ربا بحث میشود،و آیۀ دوم از تفاوت میان انفاق کنندۀ در راه خدا و رباخوار سخن میگوید؛ که بخشش اولی را خدا چند برابر پاداش میدهد و دومی را از میان میبرد.
پس از آنکه قرآن نظرها را به نماز و زکات به اعتبار این که دو وسیله برای رهایی مؤمن از فشار شهوات و از جملۀ آنها شهوت ثروتمند شدن سریع به وسیلۀ ربا است جلب کرد،مؤمنان را بدان میخواند که ربا را ترک کنند و تنها به رأس المال بس کنند.و قرآن به این هم بس نکرده /1 و در آیه پس از آن گفته است که اگر به همکاری نمیتواند دین خود را ادا باید به او مهلت دهند،اما آخرین آیه ما را متوجه پرهیزگاری میکند که صفتی نفسانی است و دوری جستن از ربا یکی از مظاهر آن است.
[275]
بازرگانی بر عقل میافزاید،چه در آن خطرهای زیان دیدن وجود دارد،و بازرگان ناگزیر باید به هر وسیله متشبث شود که در کار خود گرفتار زیان نشود،و عقل با تفکر مستمر افزایش پیدا میکند،ولی اگر آدمی اطمینان به مصدر ثابتی داشته بود که سود بدون رنجی از آن میرسد،دیگر چه نیازی به تفکر و تعقل دارد.
رفته رفته عقل خود را بیکار میگذارد و عقل خرد خرد کاهش پیدا میکند تا از میان برود؛و ربا آن منبع ثابت درآمدی است که هر تنبل منتظر آن است،و آرزوی آن دارند که ثروتی داشته باشند و آن را به فقرا در مقابل جزئی از کوشش ایشان وام دهند،خواه آن رنجبران زیان کنند یا به سود برسند،و بنا بر این بزرگترین ضرر ربا کمک کردن آن است به پیدایش طبقهای از خوشگذرانان و کمعقلان در اجتماع.
« اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ -کسانی که ربا میخورند،بر نخیزند جز همچون کسی که شیطان او را به صرع دچار کرده باشد.» اینان خود را به تلاش و کوشش وا نمیدارند،و تنها به خاطر لهو برپا میایستند و حرکت میکنند،و آن هم در هنگامی است که یک دیوانگی شیطانی پیوسته ملازم ایشان بود باشد.
این دیوانگی نتیجۀ طبیعی آن است که از آغاز کار با انتخاب رباخواری و اشتباه کردن آن با معامله،عمل بدی را برای خود برگزیدند و به صورت طبیعی در نتیجۀ آمیختن و اشتباه کردن /1 بیع و ربا با یکدیگر گرفتار سست عقلی و جنون شدند:
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبٰا -و این از آن رو است که ایشان
گفتند:خرید و فروش همچون ربا است.» چنان میپنداشتند که کار کردن با خرید و فروش و از این راه سود و بهره به دست آوردن همچون بهره به دست آوردن از ربا است،و بیع در نظر ایشان درست چیزی مثل ربا بود،و به عبارت دیگر چنین میاندیشیدند که:در خرید و فروش جنسی را میدهی و بهای آن را میگیری،و در این جا وامی میدهی و اجارۀ آن را میگیری.هرگز چنین اندیشهای درست نیست:
« وَ أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا -و خدا بیع را حلال کرد و ربا را حرام،» و طبعا چنین دستوری بیهوده نیست و هدف آن معین است یعنی سودهای بیع و ضررهای ربا.
« فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهیٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللّٰهِ - پس هر که پند پروردگارش به او رسید و به آن کار پایان داد،آنچه پیشتر به دست آورده از آن او و کار او با خدا است.» « وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و کسانی که این کار را از سر گیرند،اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.» [276]
و ربا سبب پیدا شدن گروهی از کسانی میشود که کار نتیجه بخشی ندارند و سبب عقب افتادگی اقتصاد اجتماعی میشوند،و در عین حال حاصل تلاش فقیران را میمکند و به هیچ کار حسابی نمیپردازند،در صورتی که انفاق در راه خدا و بخشیدن صدقاتی به فقیران برای از بین بردن نیازمندی و فراهم آوردن سرمایهای برای ایشان،هر چه زودتر سبب گردش ثروت و به راه افتادن چرخ اقتصاد و تشویق بیکاران به کار کردن میشود،و از این لحاظ صدقات درست عملی بر خلاف ربا انجام میدهد.
« یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ -خدا ربا را نقصان میدهد و صدقهها را زیاد میکند.» و صدقات دلیلی بر ایمان انفاق کنندگان و شکرگزاری ایشان برای نعمت توانگری است،در صورتی که ربا دلیلی بر کفر رباخواران حقیقی به خدا است
هر چند تظاهری به ایمان داشته باشد،و نیز عملی نهی شدۀ از جانب خدا و گناه است.
/1 « وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ کَفّٰارٍ أَثِیمٍ -و خدا هر که را که بر کفر ایستاده و گناهکارند دوست ندارد.» شاید کلمۀ کفّار از آن روی به صیغۀ مبالغه آمده که شخص ربا خوار دو بار کافر شده است:یکی از آن لحاظ که صدقهای به فقیران نداده است،و دیگری در آن هنگام که نتیجۀ تلاشهای فقیران را مکیده است.
[277]
چگونه از شرّ ربا خلاص شویم؟قلب آدمی ثروت و مال را دوست میدارد و رهیدن از این هوای نفس کاری بس دشوار است.
قرآن حکیم میگوید:راه رهایی از شهوت مال و ثروت،ایمان داشتن به خدا و پرداختن به کاری صالح و شایسته،و برپا داشتن نماز و دادن زکات است:
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -کسانی که ایمان آوردند و کار نیکو کردند و نماز را برپا داشتند و زکات دادند،مزدشان نزد پروردگارشان است و بیمی ندارند و اندوهگین نمیشوند.» [278]
رشد تقوی در جان آدمی از مسئولیتهای خود فرد مسلمان است،پس نباید چشم به راه کسی برای تربیت خود یا پند گرفتن از او باشد،بلکه خود میبایستی واعظ و مربی خویش باشد و از چیزهای منفی و در مقدمۀ آنها رباخواری خود را خلاص کند.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ الرِّبٰا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،از خدا بترسید،و آنچه را که از ربا مانده است فروگذارید،اگر ایمان دارید.» اگر میان شما و مردم معاملۀ ربایی وجود دارد،تنها به سرمایۀ خود رضا
دهید و طرفهای خود را از پرداختن ربا معاف دارید.
[279]
چه اگر از خدا نترسید،خدا شما را به جنگی میخواند که به صورت عقب افتادگی /1 اقتصاد شما و شیوع پیدا کردن خلاف در میان شما و مسلط شدن دشمن و فروریختن آفات طبیعی و جز آن بر شما ظاهر خواهد شد.
« فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ -پس اگر چنین نکردید،بدانید که به جنگ با خدا و پیامبرش برخاستهاید،و اگر توبه کردید،سرمایههاتان از آن شما است،نه ستم میکنید و نه ستم میبینید.» [280]
میتوانید سرمایههای خود را که به وامخواهان دادهاید،بدون گرفتن ربا،از ایشان پس بگیرید،ولی حق فشار آوردن به ایشان ندارید.
« وَ إِنْ کٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلیٰ مَیْسَرَةٍ -و اگر(بدهکار)در سختی باشد،پس درنگ کنید تا گشایش حاصل شود،» و بدهکار بتواند دین خود را بپردازد،و نیکوتر از دادن مهلت چشمپوشی از طلب است و آن را صدقه به شمار آوردن:
« وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ -و اگر ببخشید برای شما نیکوتر است،اگر دانسته باشید.» [281]
درست است که این کار برای شما دشواری دارد،ولی بر آدمی واجب است که برای دست یافتن به آخرت پاکیزه از دنیا بگذرد،چه در فردای قیامت ثروت یا شهرت کسی نمیتواند نجاتبخش او از عذاب خدا باشد:
« وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -و از روزی بترسید که در آن به خدا بازمیگردید،و به هر کس آنچه کسب کرده است به تمامی داده میشود،و بر کسی ستم نمیرود.» /1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَدٰایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کٰاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لاٰ یَأْبَ کٰاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَمٰا عَلَّمَهُ اَللّٰهُ فَلْیَکْتُبْ وَ لْیُمْلِلِ اَلَّذِی عَلَیْهِ اَلْحَقُّ وَ لْیَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئاً فَإِنْ کٰانَ اَلَّذِی عَلَیْهِ اَلْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَوْ لاٰ یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجٰالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یَکُونٰا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَکِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْریٰ وَ لاٰ یَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا وَ لاٰ تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً إِلیٰ أَجَلِهِ ذٰلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهٰادَةِ وَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَرْتٰابُوا إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً حٰاضِرَةً تُدِیرُونَهٰا بَیْنَکُمْ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَلاّٰ تَکْتُبُوهٰا وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰایَعْتُمْ وَ لاٰ یُضَارَّ کٰاتِبٌ وَ لاٰ شَهِیدٌ وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِکُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (282) وَ إِنْ کُنْتُمْ عَلیٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ اَلَّذِی اُؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ تَکْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (283)
/1
برای کامل کردن سخن در موضوع انفاق و ربا،قرآن در دو آیۀ پیش از دو آیۀ پایانی سورۀ بقره از نقش تقوا و پرهیزگاری در دین و از چیزی سخن گفته است که جامعه به آن نیاز دارد.فرمان داده است که در وام گرفتن هیچ یک از دو طرف بر خوشرفتاری طرف دیگر نباید اعتماد کند،بلکه کار باید مطابق وعدهای باشد و آنکه وام گرفته است سندی کتبی به طرف دیگر بدهد که چه وقت دین خود را ادا خواهد کرد و کسانی هم به گواهی کتبی آن را تأیید کنند؛و این نوشته را باید شخص امینی بنویسد و هر چه را که وام دهنده به او املا میکند در نوشته بیاورد،و اگر نویسندهای نباشد،ناگزیر صاحب حق باید گروگانی دریافت کند.
فرمان دین،نمونهای ساده و آشکار از ارتباط تکاملی میان پرهیزگاری به عنوان مانع نفسی مسلمان از ستمگری و میان نظامهای اجتماعی جلوگیری کنندۀ از ظلم به شمار میرود.ممکن است اجتماعی بتواند تنها به یکی از این دو اکتفاء کند.چه ممکن است ظلم از سهو و غلط و فراموشی نتیجه شده باشد،یا تقوی آن اندازه نیرومند نباشد که بتواند مانع ستمگری شود،ولی با نظامهای اجتماعی تقارن پیدا کند،با یکدیگر عاملی برای جلوگیری از ظلم خواهند شد.
بنا بر این به این نتیجه میرسیم که:خدا برای تکمیل نارساییهای نظامات اجتماعی به تقوی فرمان داده است،و نویسنده و گواه /1 و صاحب حق و وام گیرنده همه باید مجهز به تقوی باشند تا بتوانند بدون توسل به ظلم و ستم با یکدیگر معامله کنند؛نویسنده به عدل و داد مینویسد،و گواه برای رضای خدا گواهی میدهد،و
صاحب حق از نوشتن این کوچک و بزرگ خود خسته نمیشود،و وام گیرنده به نویسنده و گواه زیان نمیرساند،اینها همه شکافهایی است که جز به وسیلۀ تقوی نمیتواند بسته شود،و آیۀ دین و وام برای تکمیل کردن سخن قرآن در این جا از پرهیزگاری و ارتباط آن با نظامهای اجتماعی آمده است.
[282]
بنا بر این قرآن چنان مقرر میدارد که باید مدت پرداخت دین معین باشد و این امر نوشته شود تا مطالبۀ آن به آسانی صورت پذیر باشد،و در نتیجه هیچ کس از ترس تأخیر پیدا کردن رسیدگی به طلبش از شخص دیگر یا انکار آن از طرف شخص بدهکار از وام دادن به برادر دینی خود شانه تهی نمیکند:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَدٰایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،اگر برای مدتی معین از یکدیگر وام گرفتید،آن را بنویسید.» در این جا مسئولیت متوجه تربیت شدگان و درس خواندگان است که باید در نوشتن سند رعایت عدل و داد را بکنند و چیزی را زیاده یا کم ننویسند،و مسئولیت نویسندگی را بپذیرند و به سببی یا سببی دیگر از نوشتن شانه تهی نکنند:
« وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کٰاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لاٰ یَأْبَ کٰاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ -و باید نویسندهای میان شما به دادگری(سند)بنویسد،و نباید نویسنده از نوشتن خودداری کند،» و باید به یاد داشته باشد که خدا او را به نعمت نویسندگی متنعم ساخته،و بر او واجب است که شکر این نعمت را بگذارد و آن را در خدمت بندگان خدا قرار دهد،و از نوشتن دریغ نورزد:
« کَمٰا عَلَّمَهُ اللّٰهُ فَلْیَکْتُبْ وَ لْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ -چنان که خدا به او آموخته است؛پس او باید بنویسد و آنکه صاحب حق است آنچه را که
باید بنویسد به او به حق املا کند،» و نه این که هر چه دلش خواست بنویسد، /1 چه وام گیرنده در معرض آن است که در پایان مدت مورد مطالبه قرار گیرد و بر وی لازم است که بیشتر از آنچه بر وی واجب خواهد شد آگاه شود.
« وَ لْیَتَّقِ اللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئاً -و از خدای پروردگار خود بترسد و چیزی از آن را نکاهد.» و در این جا نقش تقوا آشکار میشود،چه ممکن است وام گیرنده به حقه بازی بپردازد و در ضمن نوشتن به همۀ دینی که دارد اعتراف نکند یا مهلت پرداخت آن را تغییر دهد،و بنا بر این لازم است از همان آغاز با ترس از خدا برای خوردن مقداری از مال مردم نوشتۀ رسمی را تغییر ندهد.
« فَإِنْ کٰانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً -پس اگر کسی که صاحب حق است کم خرد یا ناتوان باشد،» که این ناتوانی ممکن است بر اثر بیماری یا خردسالی بوده باشد، « أَوْ لاٰ یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ -یا نتواند آنچه را که باید نوشته شود املا کند،» « فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجٰالِکُمْ -پس ولی او باید بنویساند( املا کند)،و دو گواه مرد را به گواهی گیرید،» بر روی یک ورقۀ رسمی.
« فَإِنْ لَمْ یَکُونٰا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدٰاءِ -و اگر دو مرد نباشد،پس یک مرد و دو زن از گواهانی که به ایشان خرسندی میدهید (چنین کنید).» یعنی از کسانی که به سبب طرف اعتماد بودن ایشان گواهی آنان پذیرفته میشود،ولی آیا به چه دلیل زن در گواهی دادن نسبت به مرد عقب افتاده است؟ سبب آن است که زن گاه به یاد آن گواهی که داده است،به سبب منصرف شدن از آن،نمیافتد،چه معمولا اشتغالهای خانگی از گونۀ دیگر دارد،و
/1 به همین سبب لازم است به جای یک مرد دو زن گواه شوند،تا فراموشکاری یکی به وسیلۀ دیگری جبران شود:
« أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَکِّرَ إِحْدٰاهُمَا الْأُخْریٰ -تا اگر یکی از آن دو زن فراموش کند،دیگری به یادش آرد،» و چون از گواهان بخواهند که برای ادای شهادت حاضر شوند،باید حضور یابند،چه ممکن است با این حاضر نشدن حقّی ضایع شود.
« وَ لاٰ یَأْبَ الشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا -و چون گواهان را بخوانند،نباید از آمدن خودداری کنند.» و لازم است دین خود را،چه کم باشد چه زیاد،و تاریخ پرداخت آن را بنویسد:
« وَ لاٰ تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً إِلیٰ أَجَلِهِ -و از نوشتن مقدار دین و تعیین مدت،خواه کوچک باشد یا بزرگ،دلگیر نشوید،» چه بدون نوشتن ممکن است نزاع پیش آید،و نزاع هر اندازه هم کوچک باشد از لحاظ تأثیر و زیان بزرگ است و به این گونه کارهای نیک آسیب میرساند.
« ذٰلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهٰادَةِ وَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَرْتٰابُوا -این برای شما در نزد خدا بهتر و عادلانهتر،و برای آگهی استوارتر و به این که شک و تردید نکنید نزدیکتر است.» پس خدا این را دوست دارد،بدان جهت که از خوردن مال حرام جلوگیری میکند،و کار گواهی دادن را آسان میسازد،چرا که متن نوشته شده دلیلی نیرومند بر حقّانیّت است و به همین سبب از شیوع شک و تردید در اجتماع اسلامی جلوگیری میکند،و نیز از بیاعتمادی که در متزلزل ساختن معاملات بازرگانی سهمی دارد ممانعت به عمل میآورد.
« إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً حٰاضِرَةً تُدِیرُونَهٰا بَیْنَکُمْ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَلاّٰ تَکْتُبُوهٰا -مگر آنکه بازرگانی حاضر و نقدی باشد که دست به دست میکنید، که بر شما باکی نیست که آن را ننویسید.»
پس آن چه را که طبیعة در معرض فراموشی میان دو تاجر نمیشود،یا منکر شدن یا سرقت در آن راه ندارد،ثبت نمیکنند و شاهدی برای آن نمیگیرند.
/1 « وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰایَعْتُمْ -و چون داد و ستد کردید،کسانی را به گواهی بگیرید،» چرا که خدا آن را بهتر میداند و از پیدا شدن اختلاف در آینده،بخصوص در معاملات بزرگ همچون در املاک،جلوگیری میکند.
« وَ لاٰ یُضَارَّ کٰاتِبٌ وَ لاٰ شَهِیدٌ -و نباید که نویسنده و گواه زیان ببینند،» و از این که گفتار طرفین را نوشته یا گواه شنیدن گفتههای ایشان بودهاند در معرض زیان قرار گیرند.
« وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِکُمْ -و اگر چنین کنید از راه خدا بیرون رفتهاید.» پس زیان رساندن به نویسنده یا گواه آنان را به انحراف از حق و پناه بردن به آنکه نیرومندتر است وا میدارد،و ممکن است تو امروز نیرومندتر باشی ولی فردا دشمن تو چنین شود،در صورتی که حق هم با تو است،و اگر زیان رساندن و آزار نویسنده و گواه در جامعه رواج یابد،و در نتیجه اسناد و گواهیهای نادرست به جریان افتد،تو قربانی این فسوق و انحراف از حق شدهای،و به همین سبب قرآن گفته است: «فُسُوقٌ بِکُمْ» یعنی تباهی و فسادی است که همۀ شما را فرامیگیرد؛ و در این جا یک شکاف قانونی است که پرهیزگاری آن را میبندد،چه به فرمان خدا همگان باید،به پیروی از ایمان به خدا،از زیان رساندن و آزردن نویسنده و گواه خودداری کنند،تا فسوق و فساد انتشار پیدا نکند.و در پایان خدا ما را به ارتباط میان پرهیزگاری و دانش متذکر میسازد و میگوید که اگر تقوی از ایمان به خدا سرچشمه میگیرد،علم و دانش نیز نعمتی از نعمتهای خدا و بر ما است که به یکی از آن دو بسنده کنیم و از دیگری چشم بپوشیم:
« وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ -و از خدا بترسید و او است که به شما علم آموخته و خدا بر هر چیزی دانا است.»
این آیه درازترین آیه در قرآن و بحث آن مشتمل است بر ارتباط میان پنهان و آشکار،و روح و جسم،و ایمان و علم،و در نتیجه میان اندرزهای اخلاقی و نظامهای اجتماعی،و در آن توصیه میشود که با استفادۀ از هر وسیلۀ مادّی یا معنوی مشروع و ممکن باید بکوشیم تا به حق برسیم،و در را در برابر بعضی از وسایل و افزارهای تازه /1 همچون تحقیقات جنایی برای پیدا کردن حق،و برداشتن اثر انگشت،و کشف خطهای اشخاص مختلف از طریق علما،و استفاده از اسباب اکتشاف دروغگو از طریق کند و تند شدن ضربانهای قلب و نظایر اینها، باز میگذارد.
اسلام در حقیقت استفادۀ از هر وسیلۀ مادّی را که سبب دست یافتن ما به علم قطعی دربارۀ حقیقت میشود،برای ما مجاز میداند،و در کنار اعتماد بروح تقوای برخاستۀ از جانهای مؤمنان،اعتماد بر آنها را نیز میپذیرد.
[283]
و برای تکمیل بحث دربارۀ قرض،قرآن از رهن چنین سخن میگوید:
« وَ إِنْ کُنْتُمْ عَلیٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ -و اگر در سفر باشید و نویسندهای نیابید،پس گروگان بگیرید.» گرو گرفتن به دوام یافتن ارتباط بازرگانی در میان مردم مدد میرساند،و این کار به خودی خود مطلوب نیست،بلکه هدف آن نگاهداری حق شخص بستانکار است.
« فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اللّٰهَ رَبَّهُ -پس اگر یکی از شما چیزی را به امانت نزدیکی دیگر گذاشت،آن کس که امانت به او سپرده شده،باید آن را پس بدهد و از خدای پروردگارش بترسد.» به کسی که به تو اعتماد کرده و امانتی به تو سپرده،خیانت مکن و آن را به او پس بده و از خدا بترس و بدان که او دیر یا زود از تو مطالبه میکند و آن را میگیرد و به صاحبش بازمیگرداند.
« وَ لاٰ تَکْتُمُوا الشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ
عَلِیمٌ
-و گواهی را پنهان مکنید،و هر کس آن را پنهان کند،قلبش گناهکار است؛و خدا به آنچه میکند علم دارد و دانا است.» پس اگر یکی از مردم آگاه باشد که شخصی امانتی در نزد شخص دیگر دارد،واجب است که به سود صاحب امانت گواهی دهد و شهادت را کتمان نکند،که این کتمان ممکن است سبب کاهش ایمان وی شود.
/1
لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اَللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (284) آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ اَلْمَصِیرُ (285) لاٰ یُکَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهٰا مَا اِکْتَسَبَتْ رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِینٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَیْنٰا إِصْراً کَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ وَ اُعْفُ عَنّٰا وَ اِغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (286)
286[اصرا]
:اصرّ به معنی چیزی است که تو را متوجه و
معطوف به چیزی دیگر کند،و اصل معنی آن عطف است،و از آن سنگینی حاصل میشود که سبب کج شدن و عطف پیدا کردن حامل آن میشود.
/1
در آخرین درس از این سوره،خداوند بعضی از بندهای مسئولیت را که برخاستۀ از تقوا در جانها است،تعریف میکند و میگوید که:
اولا:خداوند برای هر عمل آدمی به حساب او میرسد،و همچنین برای هر نیت او،خواه به عمل رسیده باشد یا نه.زیرا که چون نیت معین«اراده»منشأ عمل است،بنا بر این خدا آن را در محاسبه وارد میکند.
ثانیا:مهمترین مسئولیت آدمی ایمان آوردن به خدا و فرستادۀ او و پیوسته معتقد بودن او به تقصیر در برابر خدا است.
ثالثا:حدود مسئولیت آدمی نشان میدهد که در چارچوب توانایی او قرار دارد.پس به فراخور وسعت تواناییهای آدمی مسئولیتهای وی گستردگی پیدا میکند،و هر کس تنها متحمل مسئولیتهای خویش است نه مسئولیتهای دیگران.و در مسئولیت استثناهایی وجود دارد که از آن جمله است:خطا کردن و فراموشی و ناگزیر شدن و ناتوانی(زیان).
/1 این استثناها دایمی نیست و برخاستۀ از اوضاع و احوال معینی است (همچون جهاد در راه خدا)که چیزی را از مسئولیت مستثنی نمیکند.چه،فراموشی از بیمبالاتی حاصل میشود،و خطا از جدی و کوشا نبودن،ولی حرج و ضرر به
صورت طبیعی با اوضاع و احوال جهاد همراه است.
سورۀ بقره با دعا کردن برای پیروزی نسبت به کافران پایان میپذیرد،و آن آرزوی بزرگی است که پیوسته انگیزۀ امت برای پیشرفت و سازندگی است،و همچون محوری است که گروههای مختلف امت در پیرامون آن فراهم میآیند و از اختلاف و پراکندگی در امان میمانند.
[284]
اصلاح امت با اصلاح افراد آن آغاز میشود،و اصلاح فرد با پاکیزه کردن نفس و تصحیح انگیزهها و اهداف آن صورت پذیر خواهد شد.
هر کس بنا بر آنچه هدفهای وی به او تکلیف میکند،به عمل میپردازد،و به پیشامدهای زندگی مینگرد،و طرز تلقی خود را از آنها بنا بر انگیزههای خویش در نظر میگیرد،و قرآن حکیم مسئولیت اصلاح انگیزهها و هدفهای شخص را در ضمن تحمیل مسئولیت افکار وی،بر او تحمیل میکند.تو آزاد نیستی که هر گونه میخواهی به تفکر بپردازی،از آن رو که بعضی از این اندیشهها ساختههایی شیطانی است که بزرگ و بزرگتر میشود تا به صورت کارهایی پلید درمیآید.پس بر تو لازم است که بر قلب خود سخت مراقب باشی تا هر اندیشه پلید و هوای نفس انحرافی نتواند در آن داخل شود،و نیز بر تو واجب است این مطلب را بدانی که علم و قدرت و سلطۀ خدا بر تو و بر آسمانها و زمین احاطه دارد و بنا بر این آگاهانه مواظب اعمال خود باشی.
« لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -آنچه در آسمانها و در زمین است از آن خدا است،» و انسان جزئی از چیزهای زمینی است.
« وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ -و اگر آنچه را که در نفسهای خود دارید آشکار کنید یا پنهان سازید،خدا آن را با شما حساب میکند،پس هر که را که خواهد میبخشد و میآمرزد،»
/1 و اینان کسانی هستند که چون اندیشهای شیطانی بر خاطرشان میگذرد،به یاد خدا میافتند و از او آمرزش میخواهند؛اینان چنین اندیشههای شیطانی را از درآمدن به قلبهاشان مانع میشوند و آنها را طرد میکنند،و پس از محاسبۀ آسانی آنان را میآمرزد.
« وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و هر که را بخواهد عذاب میدهد،و خدا بر هر چیز توانا است.» خدا قادر است که به دقت آنچه را که در نفوس و جانها میگذرد در معرض حسابرسی قرار دهد،و بر آن جزا دهد.و شاید این آیه برای آن آمده باشد که مسئولیت آدمی را در برابر اندیشههایش در تکمیل مسئولیتهای بشری بیان کند.
[285]
بنا بر این انسان هم در برابر کارهایش مسئولیت دارد و هم در برابر افکارش،و بنا بر این مسئول کفر و ایمان قلبی خویش است.ایمان عملی است که که دربارۀ آن صاحبش مسئول است،بدان سبب که هر انسان با فطرتی زاده میشود که میتواند خدا را به آن بشناسد،به شرط آنکه فطرت خویش را در خاک شهوتها پنهان نکند،و در پشت ابرهای اسطورهها و خرافهها پنهان نشود و به خدا ایمان نیاورد.تنها کسانی ایمان میآورند که بر فطرت خود باقی میمانند و از نور عقل روشنی میگیرند و با آن حجابهای غفلت و اساطیر را پاره میکنند،و با تصمیم قطعی در مقابل فشار هوای نفس و شهوتها مقاوم میمانند و در ایمان به خدا تنها به هدایت عقل پیش میروند.
بنا بر این مؤمنان کسانی هستند که بار مسئولیت را در برابر آنچه در دلهایشان میگذرد بر دوش دارند و ایمان را برمیگزینند.
« آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ -پیامبر به آنچه پروردگارش بر او فروفرستاده ایمان آورد،و مؤمنان نیز چنین کردند و همه به خدا و فرشتگان او و کتابهای او و پیغامبران او ایمان آوردند(و گویند)میان هیچ یک از فرستادگان او تفاوتی نمیگذاریم.»
این همان عناصر اساسی ایمان و شالودۀ بنای شخصیت اسلامی است که قرآن آن را به صورت خلاصه در پایان سورهای میآورد /1 که در آن به تفصیل از ایمان به کتابهای فرستادۀ خدا و ایمان به همۀ فرستادگان بدون حساسیت داشتن در مقابل یکی از آنها نسبت به دیگران که به خود ایمان زیان میرساند،سخن گفته است.
مثلا،یهودیان که به پیغمبری محمد(ص)بنا بر حساسیتی که در مقابل اعراب داشتند ایمان نیاوردند،حتی به رسالت موسی نیز کافر بودند،چرا که این رسالت رنگ نژادی نداشت،بلکه الاهی بود و جهودان به آن رنگ عنصری و نژادی زدند.
و ایمان داشتن به فرشتگان رمز ایمان به قدرت و تسلط خدا بر هر چیز است،و به این که او است که جهان را از بالای عرش بزرگ خود که آسمانها و زمین را فرامیگیرد اداره میکند.
چنین ایمانی دارندۀ آن را به شنیدن و فرمان بردن برمیانگیزد.شنیدن برای فهمیدن کتاب خدا و رسالتهای او،و فرمان بردن از پیامبران خدا و دعوت کنندگان به سوی او.
« وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ -و گفتند:
شنیدیم و فرمان بردیم؛پروردگارا ما را بیامرز،و بازگشت ما به سوی تو است.» و ایمان تو را به آن وا میدارد که احساس مسئولیت کنی و از گناه کردن بترسی و برای رسیدن به آمرزش تلاش کنی،به همانگونه که ایمان به خدا آدمی را به آن وا میدارد که به بازگشت بندگان خدا به سوی او مؤمن شوی و به این که خدا پاداش و کیفر میدهد و به زنده کردن مردگان قادر است.
[286]
حدود مسئولیت و در نتیجه حدود تقوایی که درسهای گذشته دربارۀ آن بحث میکرد،چیست؟ 1-قدرت.قدرت شرطی عقلی برای تکلیف است،و به همین سبب خدا
هیچ کسی را مکلف بر اعمال دیگران نکرده است،چرا که بر آنها قدرتی ندارد،و هر کس به اندازۀ قدرت خود مکلف است،و خدا /1 هیچ کس را به بیش از توانایی او مکلف نمیکند.پس اگر کسی بتواند مردمان را در انجام دادن کارهای خوب تحت تأثیر خود قرار دهد،ممکن است به اندازۀ توانایی خود در این خصوص مکلف شود، و البتّه کودکی که چیزی را تمیز نمیدهد و نیز بیمار برای کاری که از عهدۀ آن برنمیآید تکلیفی ندارد.
و خدا مسئولیّت خیالات و هواهای نفسانی را که بدون ارادۀ شخص بر قلب کسی خطور میکند،بر او بار نمیکند(همچون حسدی که صاحبان آن به پیروی از آن برنمیخیزد،یا تشکیکهایی که دربارۀ آفرینش پیدا میشود،و بدبینیهایی که کاری در نتیجۀ آنها صورت نمیگیرد،و نیت بدی که صاحب آن به عملی کردن آن نمیپردازد).
و تکلیف همچنین به عمل منفی و مثبت اندازهگیری میشود.پس هر کس به اندازۀ عمل شایسته و خوبش پاداش نیک میبیند،و به اندازۀ عمل بدش مورد مؤاخذه و مجازات قرار میگیرد.و عمل خیر دیگری به تو سودی نمیرساند به همان گونه که تو را به اعمال بدی او مجازات نمیکنند.پدر تو و جامعۀ تو و فرماندهانت هر یک برای خود کار میکنند به همانگونه که تو برای خودت کار میکنی و عمل تو شفیع تو میتواند باشد.
« لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهٰا مَا اکْتَسَبَتْ - خداوند به هیچ کس جز آنچه به آن توانایی دارد تکلیف نمیکند؛آنچه(از نیکیها) که کسب کرده،او را است،و آنچه(از بدیها)که به دست آورده بر(ضد)او است.» 2-و خطایی که از انسان بدون قصد او سرزند،بخشیده است،با وجود این که مسئولیت آن را شامل میشود،بدان سبب که خطا از بیمبالاتی حادث میشود.و بنا بر این ملاحظه میکنیم که خدا برای بعضی از انواع خطا کفارهای قرار داده است تا سبب خودداری مردمان از آن شود،و نیز برای این که مواظب خویش
باشند تا گرفتار خطا نشوند،همچون کفارۀ خطا در حج و کفارۀ قتل غیر عمدی.
3-فراموشی آخرین چیزی است که با وجود قرار گرفتن در حدود قدرت انسان مورد عفو قرار میگیرد،چه آدمی میتواند با اهتمام چیزی را فراموش نکند.
از همین روی تعبیر قرآن از رفع مسئولیت خطا و فراموشی به صورت دعا آمده در صورتی که تعبیر از رفع مسئولیت ناتوانی صورت قاطع داشت؛خدا میگوید:
/1 « رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِینٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا -پروردگارا،بر فراموشی و بر خطا ما را مگیر.» 4-تکالیفی که سبب آسیبی برای زندگی آدمی و دور شدن از سنتهای الاهی میشود،همچون رهبانیت و گوشهگیری از مردم و خودداری از زناشویی یا از خوردن چیزهای پاکیزه،در میان امتها به سببهایی موقتی برقرار بود،ولی در اسلام از میان رفت،بدان سبب که اسلام نه دینی موقتی بلکه دایمی برای بشریت بود.
5-در اسلام تکالیف سخت سبکتر شد،و حرج از میان رفت،پس اگر روزه برای شخص آزار کننده شود و همۀ تاب و توان او را از میان ببرد،در این صورت بر وی جایز است که از روزه داشتن خودداری کند،و چنین است حج و همۀ تکالیف.لذا خدا گفته است:
« رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَیْنٰا إِصْراً کَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ -پروردگارا،بار سنگین بر ما تحمیل مکن که بر کسانی که پیش از ما بودند تحمیل کرده بودی،و آنچه را که به آن طاقت نداریم بر ما تحمیل مکن.» این حدود مسئولیت است،و مشکل آدمی آن است که حتی در داخل این حدود به گناه کشیده میشود و به عفو نیاز دارد.عفو از گناه و چشمپوشی از آن و عقاب نکردن بر آن یا آمرزش زدودن گناه از نامۀ اعمال او و پاک کردن اثر آن است.و انسان،به همانگونه که نیازمند آن است که از جان خود آنچه را که گناه در آن تباه کرده است اصلاح کند،به عفو و آمرزش خدا نیز نیازمند است.
هر گناه در ذات شخص و داخل اجتماع او آثاری از خود بر جای میگذارد، و بر انسانی که از گناهان خود به خدا توبه میکند واجب است که در پاکیزه کردن آنچه گناهان در وی تباه کرده است سخت بکوشد،و در این جا به رحمت خدا نیازمند است:
« وَ اعْفُ عَنّٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ -و بر ما ببخش و ما را بیامرز و بر ما رحمت که تو یاور و سرور مایی،پس ما را بر گروه کافران پیروز گردان.» /1 دعای اخیر چشمداشت امت به آینده است؛چشمداشتی که هدف مقدس امتی محسوب میشود که همۀ فرزندان آن بر گرد آن قرار گرفتهاند.
هر امت نیازمند هدفی است که همچون ریسمانی آنان را به یکدیگر ببندد، و مجرایی که تلاشهای امت در آن بریزد،و مقیاسی برای پیشرفت با پس ماندگی آن باشد،و فرزندان امت را برای فداکاری و بخشندگی و شور و نشاط عمومی و تعاون آماده سازد.
و امت مسلمان نگران روزی است که در آن بر کافران پیروز شود،و اصول اسلام در جهان تحقق یابد،و خیر آن به همۀ مردمان جهان برسد.چشم به راه به کار برده شدن رسالت آن در زمین است،و لذا امتی متجاوز یا نژادپرست یا استعمارگر نیست،بلکه امتی است که وجود خود را آمادۀ بخشندگی میکند.
/1
سورۀ آل عمران /1
از ابن کعب،از رسول اللّٰه(ص):«هر کس سورۀ آل عمران را در روز جمعه بخواند،خدا و فرشتگانش تا زمانی که خورشید غروب کند بر او درود میفرستند».
و از بریدة،از رسول اللّٰه(ص)که گفت:«سورههای بقره و آل عمران را بیاموزید که آنها دو درخشندهاند،و در روز قیامت صاحب خود را همچون دو پاره ابر یا دو پوشش یا دو گروه از مرغان بال گشوده میپوشانند». (1)
/1
چرا این سوره به نام«آل عمران»خوانده شده؟آیا برای آن بوده است که آنان یک جامعۀ ایمانی درست تشکیل میدادند،و چون سورۀ«آل عمران»از امت
1) 1) -مجمع البیان،ص 405.
مسلمان همچون اجتماعی اصولی و گرد آمده،پیرامون محور ایمان به خدا و حق تشکیل شده،آل عمران نام یافته تا مثل واقعی این اجتماع بوده باشد؟ یا برای آن است که تجمع ایمانی بر گرد محور اشخاص یعنی فرستادگان خدا در زمین تمرکز پیدا کند،که این اشخاص پاکیزهترین مردمانند که خدا به حکمت بالغۀ خود به سبب اخلاصی که در ایشان نسبت به خود دیده است برگزیده، و«آل عمران»نمونۀ برجستهای از این پاکیزگان است که سوره بدان نام خوانده شده است.
خواه چنین باشد یا به سببی دیگر،خداوند متعال این خاندان بزرگوار را کرامت بخشیده است تا پیشوایی برای انسان مسلم و خانوادۀ مسلمان و به دنبال آن /1 برای جامعۀ اسلامی بوده باشد.
دو ارزش بر مردم حکومت میکند:ارزش رسالتهای خدا و ارزش زمین و آنچه در آن از زیور زندگی و دنیا وجود دارد.ارزش رسالت در ایمان به خدا تجلّی پیدا میکند،و در تسلیم به او و پیروی حقی که او معین کرده و فرمانبرداری از فرستادگان خدا بدون تمایز قایل شدن میان ایشان و در نتیجه ارزش مسئولیت کامل انسان در برابر هر عملی که انجام میدهد.
و ارزش زمین در تقدیس آدمی نسبت به ذات خود و اعتقاد به تمایزهای نژادی و سپس قومی و ناحیهای و طبقاتی،و زیر پا گذاشتن بعضی از مسئولیتها با تکیه کردن به نژادپرستی.
سورۀ آل عمران از تقابل میان دو قیمت آسمانی و زمینی در میدان اجتماعی بحث میکند و برای ما توضیح میدهد که امت اسلامی یک جامعۀ اصولی است که همبستگی خود را از نیروی رسالت میگیرد،و بر گرد محور ایمان به او و تسلیم شدن به او(اسلام)و خضوع در برابر و قبول مسئولیت و در نتیجه جهاد که اوج مسئولیت و فداکاری است تمرکز پیدا میکند.
و این سوره از آن یگانگی اصلی سخن میگوید که رسالتهای آسمانی را به یکدیگر پیوند میدهد،به همانگونه که عناصر امت را نیز به یکدیگر مربوط میسازد،و بدین گونه میان امت اسلامی و امتهای نژادی دیگر جدایی به وجود میآورد؛پس مبدأ همان مقیاس و ارزش است،و همان است که میان برادر و برادر جدایی میاندازد،و میان عرب و عجم ارتباط و برادری به وجود میآورد.
و از این جا آیات سورۀ«آل عمران»به اندیشۀ نژادی که در پرستش اشخاص متجلّی میشود اشاره میکند،و از این که خدایانی جز خدای یگانه برای خود برمیگزینند(همچون عیسی در نزد نصرانیان).به اعتبار این طرز تفکر،ریشۀ نژادپرستی همین است که پلیدترین ثمرۀ تقدیس ذات و خودپرستی است.به همین سبب /1 قرآن به تفصیل در این باره سخن میگوید.
این سوره در آغاز از خدایی سخن میگوید که کتاب را به حق فرو فرستاد، تا مردمان را به آن راهنمایی کند،و چون بر خدا هیچ چیز پوشیده نیست،او شایستهترین کسی برای هدایت کردن مردم به حق است.
و کتابی که نمایندۀ دین حق است،شکی در آن نیست،و بعضی از آن روی در آن اختلاف میکنند که خواستار فتنه و انگیختن آنند،و به سبب دوری از مسئولیت به تحریف کتاب میپردازند؛آنان به روز دیگر ایمان ندارند و بر این خیال باطل خوشند که توانگری ایشان از عذاب جلوگیری خواهد کرد.
شهوتها در پی منحرف شدن مردم از حق میآید،و رها شدن از آنها با ایمان آوردن به آخرت امکان پذیر است که بر این اعتقادند که خدا برای بردباران در برابر شهوتها پاداشی بزرگ آماده کرده است.
و رسالت خدا به سوی انسان یکی بیشتر نیست،بدان جهت که از منبع نوری یگانه برمیخیزد،و اختلاف داشتن مردم دربارۀ رسالتها برخاستۀ از نفوس بیمار ایشان است که خواستار ستم و ظلم و تجاوز است،و برای آنکه بشریت از اختلاف خلاص شود،لازم است که ایمان آن به خدا تکامل پیدا کند و از نژادپرستی دور شود،و بداند که خدا مراقب حرکات او است،و به روز پاداش
ایمان آورد و از فرستادگان خدا پیروی کند.
خدا فرستادگان خود را از میان کسانی برگزید که از خدا پیروی کردند و پرستش را به صورت خالص مخصوص او میدانستند،پس آیۀ نژادی در قرآن وجود ندارد و عیسی جز بندهای از خدا نیست که خدا او را آزموده و به رسالت خویش برگزیده است.و عیسی که جز بندهای از خدا نبود،به سبب عمل صالح خویش پاداش خود را از خدا گرفت،پس آیا آدمی میتواند بدون عمل شایسته و تنها برای این که از عنصر و نژادی مقدس است پیشرفت و ترقی کند؟ نژادپرستی بدترین بلایی است که بشریت از آن رنج میبرد،و کاملا با رسالتیگری تناقض و تقابل دارد.
سورۀ آل عمران اندیشۀ نژادپرستی و قومپرستی را از ریشههای دور آن برمیکند،و به صورتی دامنهدار دربارۀ آن به میانجیگری داستان عیسی(ع)و داستان ابراهیم /1 که جهودان او را تقدیس میکردند و چنان میپنداشتند که آنان به مجرد فرزند ابراهیم بودن از اولیای خدایند،سخن میگوید.
و همچنین این سوره از یگانگی در داخل اجتماع ایمانی،و صفاتی که میبایستی با وحدت و یگانگی همراه باشد بحث میکند.
و آخرین سخن:سورۀ«آل عمران»به صورت مستقیم از مسئولیت،به این اعتبار که از مهمترین نتایج اجتماع ایمانی است،سخن میگوید،و در قسمتهای اخیر سوره،اندیشۀ مسئولیت آشکارا شناخته میشود،و مثالهای توجیهی برای آن میآید که برجستهترین آنها جهاد در راه خدا است.
به مناسبت بحث از مسئولیت،سوره از جزا و پاداش سخن میگوید،و بیان میکند که هر کس کار نیکی کند پاداش آن را خواهد گرفت،و این خطا است که مردمان را بر حسب بستگیهای نژادی و قومی یا دینی طبقهبندی کنیم.
این اندیشهای است که آیات سوره به آن پایان میپذیرد و از آن چنین نتیجه میگیریم که ناگزیر باید به عمل در راه خدا متکی باشیم.
/1
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الم (1) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَیُّ اَلْقَیُّومُ (2) نَزَّلَ عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ (3) مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ أَنْزَلَ اَلْفُرْقٰانَ إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو اِنْتِقٰامٍ (4) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ (5) هُوَ اَلَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی اَلْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (6)
6[یصورکم]
:تصویر به معنی درآوردن چیزی است به صورتی که بر آن صورت نبوده است.
[الارحام]
:جمع رحم و اصل آن رحمت میباشد،چرا که از چیزهایی است که بنا بر آن مهربانی و عاطفۀ دو طرفی پدید میآید.
[یشاء]
:المشیئة به معنی اراده کردن و خواستن است.
/1
پس از آنکه نخستین درس از سورۀ آل عمران ما را به یاد پروردگارمان میاندازد که معبودی جز او نیست و زنده و قیوم است،این بینش را به ما میبخشد که کتابی که خدا بر قلب فرستادهاش نازل کرد حق است،و همۀ کتابهای پیش از خود را تصدیق میکند،و فرستندۀ آن همان است که پیش از آن تورات و انجیل را فرستاد،که این همه الهامبخش وحدت و یگانگی رسالتهای خدا است.آیا همۀ آنها هدایت کنندۀ مردم نیست؟و آن قرآن کریم است که حق و باطل را از یکدیگر جدا میکند،و کافران را به عذابی سخت بیم میدهد،و از نزد عزیزی انتقامگیر نازل شده است.
آنکه فرقان را فروفرستاده حکیم است و از آنچه به مصلحت بندگان او است آگاهی دارد.هیچ چیز در زمین و آسمان بر او پوشیده نیست،و بر طبایع آدمیان احاطه دارد.آیا همو نبوده است که آنان را در زهدانها به هر صورت که خواسته مصور ساخته است؟منزه است و انباز ندارد و غالب و حکیم است.
[1]
« الم -الف،لام،میم.» کلمات روشن کننده و معجزهآسا است که از حقیقت آنها کسی جز خدا و پیامبر(ص)و پیشرفتگان در علم آگاه نیست.
/1
[2]
« اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -خداوندی که معبودی جز او نیست.»
کلمۀ توحید آن نقطۀ اساسی است که بر گرد آن امت اسلامی تمرکز پیدا میکنند.این کلمه خلاصهای از ارزشهای آن است(بدان جهت که ارزشهای آن از خدا پرسیده شده)و رمز وحدت آن است.و پایگاه رهبری آن است و لذا سوره به این کلمه آغاز شده است،و اما حیّ و قیوم دو نام از نامهای خداوند متعال است که هر کدام از آنها اشاره به ناحیهای از اندیشۀ مندرج در این سوره است.
« اَلْحَیُّ -زنده.» اسمی است که رمز مهمترین صفات ذاتی خدا یعنی توانایی و خواست و دانش است،بدان سبب که ناتوان و ناگزیر و نادان،به اندازۀ ناتوانایی و مجبوری و نادانی خود از زندگی کم دارد.و خدا برتر است از مرگ،به همۀ اشکال و صورتهای آن،و به صورت مطلق زنده است.
آن زندگی که میگذرانیم،تنها موجود نیست،بلکه به صورتی دقیق آراسته و انتظام یافته است،و هر نظامی نیازمند کسی است که این نظام به آن بر سر پا بایستد،و بر آن مراقب و مسلط باشد.آیا آنکه قایم بر این زندگی گسترده است کیست؟ او خدایی است که قیام و نگاهداری حیات به وسیلۀ او همۀ جوانب آن را شامل میشود؛او نگاهبان نظام حرکت کهکشان است تا ستارگان آن با ستارگان دیگر کهکشانها برخورد پیدا نکنند،به همانگونه که قائم نظام اتوم است تا الکترونها و پروتونهای آن چنان که باید بر گرد یکدیگر دوران کنند.
در اجتماع نیز همچون کیهان،واجب است که نظام اسلام حکمفرما باشد، یعنی نظامی که خداوند متعال مقرر داشته که نه تنها نظام طبیعت-و از جملۀ آن طبیعت بشر-را میداند،بلکه به روان کردن این نظام قیام میکند.
/1 « اَلْقَیُّومُ -برپا دارنده.» قیوم صیغۀ مبالغه از قیام است،و قیام در آیات کتاب مبین بیش از یک بار
به معنی نظام به کار رفته،و چون خدا حی و قیوم است،پس او شایستۀ نظم بخشیدن به زندگی اجتماعی ما است،و به آن قیام میکند،و این درست همان اندیشهای که از سر تا بن در این سوره مورد بحث قرار میگیرد.بنا بر این سوره چیزی جز استقلال بخشیدن به دو نام زنده و برپا دارنده و گسترش دادن و مربوط کردن آنها به سایر مظاهر طبیعت و زندگی نیست.
[3]
« نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ -کتاب را به حق بر تو فرو فرستاد که آنچه را که پیش از آن بوده تصدیق میکند؛و تورات و انجیل را فرو فرستاد.» چون خدا حی و قیوم است،پس کتاب را به صورت تدریجی بر حسب نیازی که به آن وجود داشت نازل کرد؛و کتاب بر کوهی فرود نیامد،بلکه بر بشری همچون دیگر افراد بشر نازل شد،چیزی که هست او بشری است که از نظر پیروی کردن از حق و تجسّم بخشیدن به آن از دیگر افراد بشر متمایز است.
حقی که قرآن با آن بر پیغمبر نازل شد،تعبیری خلاصه از توافق میان طبیعت و زندگی انسان است.و قانونگذاری سالم برای زندگی میبایست متناسب با طبیعت بوده باشد،و آفریدگار طبیعت که بر آن آگاهی دارد و تدبیر کارهای آن با او است و به آنها قیام میکند،شایستۀ آن است که قانون زندگی را وضع کند و به آن نظام بخشد و به روان کردن این نظام بپردازد.
قانونگذاری و شریعت وحی شدۀ در کتاب(قرآن)به اندازۀ قدمت انسان و قدمت نیاز آن به نظام قدمت دارد،و علم خدا قدیمی دیگر است.به همین سبب آخرین کتاب خدا تصدیق کنندۀ نخستین کتابهای او بوده است.چرا که همان منبع نوری که زندگی را به قرآن روشنی بخشید،همان منبع نور تورات و انجیل است و همۀ این نورها از چراغ واحدی تابیده است.
[4]
« مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقٰانَ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ /1 لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقٰامٍ -از پیش برای راهنمایی مردم،قرآن را فرو فرستاد.کسانی که به آیات خدا کافر شوند،عذابی سخت در پیش دارند،و خدا
توانا و صاحب انتقام است.» قرآن و انجیل و تورات،و همۀ رسالتهای آسمانی،نوری یگانهاند و هدفی یگانه دارند که فراهم آوردن وسایل هدایت برای مردم است.و هدایت برای چه؟ برای آنکه چون در زندگی نیک و بد،و درست و نادرست،و شایسته و ناشایسته وجود دارد،آدمی چگونه خیر و شر و...و...را از یکدیگر تمیز دهد؟آیا به یک مقیاس و وسیلۀ تشخیص نیاز نیست؟و به میزان و ارزشی و در نتیجه به فرقانی برای جدا کردن حق و باطل از یکدیگر؟و به همین سبب خدا فرقان را فرو فرستاد.
کسانی که از رسالتهای آسمانی راه خود را مییابند و به فرقان متمسک میشوند،و به وسیلۀ آن حق را از باطل و خیر را از شر تمیز میدهند،و خوشا به حال ایشان که هیچ باک و بیمی ندارند.اما کسانی که به آیات خدا کفر میورزند، چه چیز برای ایشان انتظار میرود،آیا راهشان راه راست و به هدف خواهند رسید؟ هرگز،بلکه عذابی سخت در انتظار ایشان است،و چه عذابی سختتر از گمراهی است،و پرتاب شدن در نابسامانی زندگی و رو به رو شدن با مهلکهها؟ خداوند سبحانه و تعالی آنان را رها نمیکند که تنها در دنیا گرفتار عذاب شدید باشند و بس،بلکه در کمین ایشان ایستاده است تا در زندگی دیگر نیز آنان را مورد مؤاخذه قرار دهد.و خدا غالب و انتقام گیرنده است،و پیداست که در برابر چنین قدرتی چه حالتی به این کافران دست میدهد.
کتاب به سببی ساده راهنما و وسیلۀ تمایز حق و باطل از یکدیگر یعنی فرقان است،و آن این است که خدای فرستندۀ کتاب حی و قیوم است و چیزی در زمین و آسمان بر او پوشیده نیست:
[5]
« إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ -بر خدا چیزی در زمین و آسمان پوشیده نیست.» و قیوم بر نظام امور و اشیاء از بزرگترین تا سادهترین آنها مسلط است.
[6]
« هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ -او است که شما را در زهدانها چنان که میخواهد صورتبندی میکند.»
در این جا که دست پدر و مادر به آن نمیرسد و علم آنان بر آن احاطه ندارد،خداوند لطیف /1 به ساختن تصویر بدانگونه که میخواهد میپردازد.چرا که اراده و مشیت مطلق و گسترده دارد،و مشیّت او متأثّر از هیچ فشار و حتمیت همچون در ارادۀ انسان نیست.
چون هر چیز در معرض علم خدا است و چیزی از آن پوشیده نیست،و در میدان ارادۀ او قرار دارد،حتی در زهدانها ما را چنان که بخواهد تصویر میکند.
« لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -نیست خدایی جز او که توانا و حکیم است.» و دو نام«العزیز الحکیم»با هم مظهر نظم دهندۀ حقیقی است.آنچه بر پا دارندۀ نظام است،میبایستی بهرهمند از قدرت«العزة»و«علم یا حکمت» بوده باشد،و این دو نام را در قرآن هر جا که از نظم و قانون و شریعت سخن به میان میآید مشاهده میکنیم.
عزّت،مظهر اجتماعی قدرت است،همانگونه حکمت جنبۀ عملی علم را نشان میدهد،لذا در هنگام سخن گفتن از تشریع و قانونگذاری به جای دو اسم «القدیر العلیم»آمده است.
/1
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِی اَلْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (7) رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ (8) رَبَّنٰا إِنَّکَ جٰامِعُ اَلنّٰاسِ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (9) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ هُمْ وَقُودُ اَلنّٰارِ (10) کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (11) قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (12) قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ اِلْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ اَلْعَیْنِ وَ اَللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی اَلْأَبْصٰارِ (13)
/1
7[محکمات]
:محکم به معنی استوار و متقن است.
[ام الکتاب]
:یعنی اصل کتاب.
[متشابهات]
:یعنی بعضی از آنها شبیه بعضی دیگر است و آنچه مورد نظر است اشتباه میشود.
[زیغ]
:میل.
[الراسخون]
:ثابتان و استواران.
8[هب]
:هبة،بخشیدن چیزی است بدون گرفتن بهای آن.و هبة و صلة و نحلة نظیر یکدیگرند.
11[کدأب]
:دأب به معنی عادت است و دأب یدأب به معنی عادت به چیزی کردن و با آن به تمرین پرداختن
است.
12[تحشرون]
:حشر به معنی گرد هم جمع کردن و راندن است.
[جهنم]
:نامی از نامهای آتش است،و گفتهاند از جهنام گرفته شده که به معنی چاه عمیق است.
[المهاد]
:به معنی قرار است یعنی جایی که برای خفتن آماده شده است،همچون فراش به معنی بستر.
/1
آیا دیدهاید که چگونه دانههای تسبیح با یکدیگر متحد میشوند؟برای آن است که همۀ آنها به نخ واحد کشیده شدهاند.و آیا دیدهاید که چگونه برگهای فراوان یک درخت وحدت پیدا میکنند؟برای آن است که در اطراف شاخههای فرعی جمع میشوند که این شاخهها نیز به نوبه خود به تنۀ درخت میپیوندد که با ریشهها در زمین محکم شده است.
فرزندان آدم نیز چنینند و نمیتوانند بدون ریسمانی که به آن چنگ زنند با یکدیگر متحد شوند،یا اصل استواری که بر گردن آن بپیچند.آیا این ریسمان از لحاظ اسلام چیست؟ کتاب خدای تجسّم یافته در رسول اللّٰه است،یا در کسی که امتداد حقیقی شخصیت رسول اللّٰه(ص)باشد.
از آنجا که سورۀ«آل عمران»برای ما از یکتاپرستی و یگانگی سخن
میگوید،خواه در زمینۀ مؤمنان به همۀ رسالتهای آسمانی باشد یا در زمینۀ مسلمانان تنها،پس بخش اول این سوره دربارۀ کتاب خدا و سپس دربارۀ فرستادگان او به سوی مردم بحث خواهد کرد.
/1 کتاب خدا چیست،و چرا مردم به آن ایمان نمیآورند،و سرنوشت کافران به آن چگونه است؟آیات این درس دربارۀ این پرسشها سخن میگوید.
[7]
« هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ -او است آنکه کتاب را بر تو فروفرستاده؛پارهای از آن آیات محکم است و اینها مادر و اساس کتاب است،و پارهای دیگر متشابهات است.» مردمان در ترازهای مختلف قرار دارند،و کتاب خدا برای همۀ آنان آمده است،پس چگونه ممکن است خدا رسالت واحدی را برای همۀ مردم با اختلاف تراز و سطحی که با یکدیگر دارند بفرستد؟ پاسخ:خدا کتاب خود را نیز بر درجات متفاوت قرار داده است.همۀ آیات آن برای همۀ مردم نیست.در آن آیاتی عمومی و کلی است که همگان آنها را میفهمند،و آن را به منزلۀ شالودۀ محکمی است که دیگر افکار و احکام بر آنها بنا میشود.و در آن آیات ویژهای است که جز دانشمندان و استواران در علم آنها را نمیفهمند،و اینان کسانی هستند که بهرۀ وافری از خردمندی و معرفت دارند،و بالطبع راسخان در علم نیز به نوبۀ خود درجاتی دارند،و چنان است که یک آیه برای بعضی از ایشان آشکار است و در نزد کسانی که دانش کمتر دارند آشکار نیست.
بخش اول از آیات به نام«المحکمات»نامیده میشود،و بخش دوم «متشابهات».بر انسان است که به آیات نظر کند و چون آنها را بفهمد و اندیشهها و افکاری را که در آنها است به خوبی ببیند،آنها را میگیرد و به آنها عمل میکند.و
اگر نفهمد حق ندارد از آراء خود چیزی بر آنها بیفزاید و به هوای نفس خود به تفسیر کردن آنها بپردازد،بلکه او است که از اهل الذکر و فهمیدگان و دانایان که در علم پیشرفتهاند و رسوخ پیدا کردهاند بپرسد.چه بسا که از این طریق علمی از ایشان کسب کند،ولی پیش از آن باید به آیات محکمات بسنده کند که مادر و اساس کتاب است.
تفسیر نادرست از آیات خدا سبب پیدا شدن اختلاف در دین میشود،و میدانیم که /1 دین برای آن آمده است که مردمان را در کنار یکدیگر جمع کند،و بنا بر این اگر وسیلهای برای ایجاد تفرقه شود دیگر دین حقیقی نیست،و بنا بر این تفسیر نادرست وسیلهای برای ویران کردن اساس دین است.
و از این رو قرآن حکیم به تفسیر این ناحیه توجه کرده و در آغاز،سخن پیرامون قرآن«قاعدۀ کلی»را که شایسته است راهی باشد برای فهم قرآن عرضه میکند که همان قاعدۀ«محکم و متشابه»است و بنا بر آن لازم است شخص از قرآن آیاتی را مورد نظر قرار دهد که معنی آنها را به خوبی میفهمد،و برای او کاملا واضح است.
اگر هر کس به افکاری توجه کند که کاملا برای او روشن و آشکار است، و از گفتن چیزی که آن را نمیداند خودداری کند،علم و جهل با یکدیگر آمیخته نمیشود،و غرور دانایی اشخاص را فرانمیگیرد،در صورتی که اگر عمل عکس صورت بگیرد،آزمندیهای روح او با علم پیدا کردن به اندیشههای نادرست سیراب میشود و در نزد او دانایی و نادانی با یکدیگر میآمیزد،و غرور علمی را خواهد پراکند و به جهل دلخوش میشود و فکر جامد پیدا میکند و علم او سودی برایش ندارد.
توقف در آیات محکمات و نپرداختن به متشابهات،و همچنین به معنی تربیت شدن عقل در نزد آدمی و رشد پیدا کردن قدرت آن برای کشف حق و باطل و
دانایی و نادانی از یکدیگر است.
پس از بیان قاعدۀ متشابه و محکم،قرآن به وضوح سبب پیدا شدن اختلاف در کتاب و در نتیجۀ آن در دین را بیان میکند.
علی رغم آنکه سبب یکی است،مراحلی را میگذراند که از پیدا شدن شک و انحراف در قلب آغاز میشود و با گذشتن از تکذیب به کفر پایان میپذیرد:
الف:و اما دربارۀ شک و انحراف پروردگار ما گفته است:
/1 « فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ -و اما کسانی که در دلهاشان کجی است،در پی متشابه آن میافتند تا فتنه کنند و به گزارش آن برخیزند.»
زیغ،منحرف و منصرف شدن از حق است،و اعتقاد بر آن است که قرآن خطای آدمی را از طریق نفسانی تفسیر میکند،پس انسان جز بدان سبب خطا نمیکند که در جان خود گرفتار عقدۀ حقارت و خودکجبینی،یا رسوب کردن اندیشههای میراثی،یا سر فرود آوردن در پیش افکار جامعهای که منتسب به آن است،یا اسیر فشارهای شهوت،یا شتابزدگی برای صادر کردن حکمی به منظور راحت شدن یا بر اثر گرفتار تنش نفسانی بودن است.
و در آن هنگام که مشکل نفسانی آدمی بر اثر رشد اراده و ایستادگی در برابر فشارها حل میشود،عقل برای پرداختن به بحث و جستجوی سالم آزادی پیدا میکند و طبیعة به معرفت میرسد.
و گاه این پرسش طرح میشود:چگونه مشکل عقلی با مشکل نفسانی میتواند ارتباط داشته باشد،در صورتی که میدانیم فهم و عقل آدمی میتواند همچون سدی در برابر آمیخته شدن احکام و آرزوهای نفس با بصیرتهای عقل و
اندیشههای آن بایستد؟ و پاسخ آن است که:محیط نفس و عقل محیطی واحد است،و در آن هنگام به هوای چیزی میافتد،به آراستن و پیراستن آن در برابر عقل میپردازد تا این که عقل را کاملا از دیدن محروم کند،مخصوصا در آن هنگام که ارادۀ آدمی(که در انسان نیرویی قاطع است و از عقل و هوای نفس یکی را برمیگزیند)خواهش نفس را بپذیرد،که در این صورت به خود فریبی میپردازد،و بیشتر خطاهایی که مردمان گرفتار آن میشوند به سبب همین خود فریبی است،چه در پارهای از موارد برای ایشان تمیز دادن بصیرتهای عقل و افکار آن از هواها و آرزوهای نفسانی دشوار یا محال است.
و بنا بر این ترتیب نفسانی راهی برای آزاد شدن عقل از غل و زنجیرهای آن است.اما اگر نفس انحراف و کجی حاصل کند،عقل به صورت منفی تأثیر میپذیرد.
/1 چنین است که آیۀ شریفه زیغ نفس و انحراف آن را سببی برای گزارش کردن و تأویل باطل شمرده و از هر گونه زیغ بیم داده است.
پس از پیدا شدن زیغ در قلب،عمل تأویل آغاز میشود،و آن عبارت است از منطبق ساختن ارزشهای عقلی و رسالتی بر هواهای نفسانی که مثلا ارزشهای دادگری و برابری بر خودخواهی تطبیق شود؛چگونه؟بدین گونه که شخص مبتلای به انحراف در نفس بگوید:این دور از عدالت است که من فقیر باشم و مردمان ثروتمند،و بنا بر این بر من لازم است که از مال ایشان برای جبران فقر خودم مقداری بدزدم.یا دیکتاتوری با خود بگوید:لزوم برقرار بودن نظام مقتضی آن است که از آزادیهای مردم جلوگیری شود؛و بدین گونه است که ارزشها به رهبری هواهای نفسانی تحریف پیدا میکند،یا به تعبیر قرآن آنها را چنان تأویل و تفسیر میکنند که با این هواها سازگاری پیدا کند.
تأویل پس از فتنه میآید،چه فتنه که ستم کردن بر مردم است پس از تأویل میآید،چه آدمی جز برای سر فرود آوردن در برابر فشارهای شهوتها منحرف نمیشود که نتیجۀ آن غصب کردن حقوق دیگران است،که در منطق قرآن به نام فتنه خوانده میشود.
علامت انحراف تأویل و گزارش غیر علمی است،و علامت تأویل غیر علمی هدف قرار دادن فتنه.و ما میتوانیم انحراف عقلی را از مظاهر اجتماعی (ستمگری اجتماعی)کشف کنیم،و پیدا شدن منفیگری در اندیشه سادهترین دلیل برای خطا بودن خود اندیشه است.و به همین سبب قرآن آگاهی میدهد که هدف اندیشۀ نادرست رسیدن به نتایج ستمگرانه است.میگوید:
« فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ -یعنی منحرفان نفسی کسانی هستند که آیات واضح و روشن را ترک میکنند و به آیات /1 دشوار میپردازند تا آنها را بر حسب هواهای نفسانی خویش و برای ستم کردن به مردم و غصب حقوق ایشان تأویل کنند.»
« وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ -و تأویل آن را کسی جز خدا نمیداند و راسخان در علم.» تأویل درست،یعنی تطبیق صحیح ارزشهای وحی یا عقل بر موضوعات خارجی،جز در نزد خدا و استواران در علم یافت نمیشود؛آیا این راسخان در علم کیانند؟ آنان کسانی هستند که تنها به علم داشتن به چیزها قناعت نمیکنند،بلکه در علم به غور کردن و فراوان نگریستن و اندیشیدن در آن چندان ادامه میدهند تا پاهای ایشان قرص و محکم در سرزمین علم استوار شود،و در این هنگام میدانند که
چگونه باید علم را بر واقعیت تطبیق کنند.
منطبق ساختن ارزشهای رسالتی بر واقعیت موضوعی،به شکل صحیح و سالم صورت نمیگیرد مگر آنکه سه شرط که آیۀ کریمه به آن اشاره میکند تأمین شود:
1-سالم بودن نیت.
2-داشتن علم راسخ به ارزشها.
3-عالم بودن به واقعیت با علمی راسخ.
و آخرین سخن:این آیه دلیل بر آن است که مهمترین مسئولیت مرد علم آن است که ارزشها را به صورتی پاک و پاکیزه بر واقعیت تطبیق کند.
سپس آیه از ارتباط میان ایمان و معرفت سخن میگوید،و در این باره تأکید میکند که معرفت فرزند ایمان است /1 نه بر عکس،و سبب آن این است که شرط قبلی برای رسیدن به معرفت آمادگی نفسی برای پذیرفتن و تسلیم شدن به آن پس ظاهر شدن آن برای شخص است.
کسی که-پیشاپیش-بر حق تکبر میفروشد،و در باطن قصد آن دارد که اگر به حق برسد آن را رد کند،هرگز به معرفت نخواهد رسید؛و راسخان در علم که تأویل درست قرآن را میدانند،چرا که از پیش به آن ایمان دارند و قصدشان آن نیست که قرآن را به صورت هواهای نفسانی خود درآورند،بلکه خواستار پیروی از قرآن و تسلیم کردن خود به آنند.
« یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ - میگویند:به آن ایمان آوردیم،همهاش از نزد پروردگار ما است،و جز خردمندان کسی پند نگیرد.» در این جا قضایای آشکاری همچون آنها که در آیات گذشته مورد بحث قرار گرفت وجود دارد،ولی نیازمند توجه کردن به آنها است،آن کس به این تنبه و
توجه میرسد که عقل پذیرای پند و یادآوری داشته باشد،و آن کس که چنین نباشد پند نمیپذیرد.و این پند گرفتن به«لبّ»است،پس لبّ چیست؟ آیا عقل است به این اعتبار که جوهر آدمی و لبّ خلاصه او است،یا این که اولوا الالباب(-صاحبان لبّ)کسانی هستند که به پوستها و ظواهر کاری ندارند بلکه به حقایقی توجه دارند که ظواهر سبب اکتشاف آنها میشود؟ [8]
چه کس جز خود انسان میتواند انحراف نفس(زیغ قلب)را کشف کند؟و با وجود آن که گاه دیگران به شخص برای آگاه شدن از زیغ و انحراف خود کمک میکنند،آنان نمیتوانند این زیغ را اصلاح کنند مگر این که خود شخص بخواهد.
فهم ذاتی نه تنها قلب را پس از گرفتار شدن آن به کجی و زیغ اصلاح میکند،بلکه از گرفتار شدن در آیندۀ آن به این زیغ جلوگیری به عمل میآورد.از همین رو راسخان در علم به خدا برای آن متوسل میشوند که قلبهاشان دچار انحراف نشود،و با این دعا خداوند در قلبهای ایشان یک ایمنی از زیغ و فهم ذاتی میآفریند که هر وقت کجی به قلبهاشان راه یابد به اصلاح آن بپردازد؛پیوسته میگویند:
« رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ -پروردگارا،پس از آنکه به ما راه نمودی،دلهای ما را منحرف مساز،و از جانب خود بر ما رحمت ارزانی دار که تو /1 بسیار بخشندهای.» رحمت فرود آمدۀ از جانب خدا گوناگون است،ولی مهمترین آنها شناخت و معرفت است که خداوند به بشر،یا از طریق وحی قرآنی یا از طریق الهام،ارزانی میدارد.
و دعا کردن و خواستن از خدا توجه مؤمنان راسخ در علم را به معرفت رشد میدهد،و به همین سبب آنان این دعا را تکرار میکنند و از خدا خواستار رحمت (معرفت)میشوند.
و روح علمی اساسا نیازمند به پرورش و رشد است،و مؤمنان با این دعا به رشد دادن و تقویت کردن این روح میپردازند.
[9]
به همانگونه که کوههای ثابت و استوار زمین را از کج شدن حفظ میکنند،و به همانگونه که پیها و شالودهها،در مقابل زلزله و فروریختن ساختمانها را بر جای خود نگاه میدارند،ایمان به روز دیگر سنگ شالوده در ساختمان ذهنی مؤمن است،و اگر آن نباشد،قلب آرام ندارد و بر یک جهت نمیایستد.چگونه چنین است؟ قلب آدمی همچون یک کشتی است که هواهای نفسانی همچون امواج آن را به لرزه درمیآورند و به این سو و آن سو منحرف میکنند:از ناگزیریهای زندگی تا آزمندیهای شهوات و فشارهای اجتماع و امور قطعی طبیعی همه نفس را متزلزل میکنند و در آن طوفانی پدید میآورند؛و عقل همچون سکّان استواری است که میخواهد کشتی را در خط مستقیم به پیش براند،ولی بدون مدد گرفتن از سنگینی بار و داشتن لنگر از این کار عاجز خواهد ماند،و سنگینی و لنگر نفس ایمان داشتن به زندگی دیگر است،چه از طریق این ایمان نفس آرامش پیدا میکند و نوعی تعادل در آن بر قرار میشود.
پس چون طوفان شهوت جنسی به نفس برسد و بخواهد در راه آن تغییری پدید آورد،ایمان به زندگی دیگر از فشار این شهوت میکاهد و به صاحب آن میگوید:نه،این شهوت همه چیز در این زندگی نیست،چه خود این زندگی نیز همۀ زندگی نیست،بلکه دنیای /1 دیگر زندگی حقیقی است،و بدین گونه نفس اطمینان حاصل میکند و عقل میتواند به توجیه آن بپردازد.
پیش از آنکه قرآن در آیاتی که خواهد آمد،ما را به آن عوامل نفسانی که سبب انحراف قلب،و بنا بر آن انحراف بشر میشود آشنا کند،میگوید که مشکل انسان در علم یک مشکل نفسانی است،و پیش از آن قرآن به یاد ما آورده بود که روز دیگر سنگ شالوده در توجیه نفس بشری است.
و بر زبان راسخان در علم قرآن چنین میگوید:
« رَبَّنٰا إِنَّکَ جٰامِعُ النّٰاسِ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ - پروردگارا،تو مردمان را در روزی که در آن شک نیست،گرد یکدیگر فراهم خواهی کرد،خداوند از میعادی که گذاشته تخلف نمیکند.» با توجه به این حقیقت که انسان فردا در برابر خدا حضور پیدا خواهد کرد، بر او لازم است که فکر کند و به یاد داشته باشد و خود را در معرض وزش بادهای هوای نفس قرار ندهد،باید ذات خود را بشناسد و آن را فهم کند.
فلسفۀ قرآن میگوید:«دوستی دنیا سر بر گناه است»و بنا بر این«مجرد و برهنه شدن از دوستی دنیا سر هر فضیلت است»،و بنا بر این هر وقت انسان به یاد «معاد»بیفتد،اطمینان نفس پیدا میکند و بهتر میتواند با شهوات خود بر آید و آنها را توجیه کند.
[10]
اعتماد کردن بر مال یا فرزند،آدمی را به تکبر در برابر خدا و رسالتهای او برمیانگیزد و گمان میکند که مال او جاودانی است و این که فرزندانش به جای خدا به یاری او بر خواهند خاست.
ولی هنگامی که انسان از پایان کار حتمی خود آگاه شد،و دانست که باید در برابر خدا بایستد و حسابی سخت پس دهد،ناگزیر باید به حق تسلیم شود.
قرآن آشکارا میگوید:
/1 « إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ هُمْ وَقُودُ النّٰارِ -کسانی که کافر شدند،در برابر خدا از دارایی و فرزندانشان برای ایشان کاری ساخته نیست،و آنان گیرانۀ آتشند.» و هنگامی که سرنوشت سیاه ایشان را به یادشان میآورد که چیزی جز گیرانۀ آتش نخواهند بود،ناگزیر این خبر دماغشان را به خاک میمالد و خود بزرگبینی ایشان را فروخواهد کشت.
[11]
و همچون مثلی از تاریخ:
« کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اللّٰهُ شَدِیدُ الْعِقٰابِ -همچون رسم قوم فرعون و کسانی پیش از ایشان که آیات ما را تکذیب کردند،پس خدا آنان را به گناهانشان گرفت،و خدا سخت کیفر است.» آل فرعون به اوج پیشرفت مادّی رسیدند،پس آیا این پیشرفت توانست در برابر خدا به یاری ایشان برخیزد؟و آیا اموال و فرزندان برای ایشان سودی داشت و توانست برهانی برای تکبر ایشان یا ایستادن در برابر حق بوده باشد؟ [12]
خلاصه آنکه گردنکشی در برابر حق به انسان سودی نمیرساند،نه در آخرت و نه در دنیا.اما در آخرت:
« قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ - به کسانی که کافر شدهاند بگو:شکست خواهید خورد،و در دوزخ گرد خواهید آمد،و بد جایگاهی است.» [13]
و اما در دنیا،گواهیهای تاریخ دلیل بر آن است که اهل حق در دنیا پیروز میشوند و به غلبۀ بزرگی میرسد.
« قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ -واضحة و علامة أکیدة- فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ -و الحق- وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ -و کل وسائل النصر المادیة من نصیب الکفار- وَ اللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ -در آن دو گروه که با یکدیگر آشنا شدند،برای شما نشانهای آشکار بود:گروهی در راه خدا و حق میجنگید و گروه دیگر کافران بودند و در نظر دیگران دو برابر جلوهگر میشود(و همه وسایل پیروزی مادی در اختیار کافران بود)و خدا با یاری خود هر که را خواهد تأیید میکند،و در این برای صاحبان بینش پند و عبرتی است.» پس چون باطل در دنیا مایۀ خواری و در آخرت وسیلۀ رسیدن به عذاب است،دیگر چرا باید در برابر تکبر کرد و به آن گردن ننهاد؟تکبر کردن در برابر حق و احساس برتری و بزرگی کردن نسبتی برابر با 50 درصد اسباب کفر را فراهم
میآورد، /1 و بایسته است که این انحراف نفس با یادآوری آن به عاقبت مکذّبان در دنیا و آخرت درمان شود،تا نفس آدمی حالت خشوع پیدا کند و در مقابل حق سر تعظیم فرود آورد.سپس آیه یادآوری میکند در این حقایق برای صاحبان بصیرت است.آیا آن عبرت چیست و چگونه انسان میتواند از آن بهرهمند شود؟ عبرت،به عنوان مثال،انتقال از دلیل به معنای آن است،و از دیدن ظاهر فقر به اسباب اجتماعی آن.
کسانی که بینش و بصیرت ندارند،به ظواهر بسنده میکنند و از آن به حقایق راه نمییابند،پس هنگامی که چنین شخص نمود فقر را در جامعهای ببیند، از آن به این استدلال نمیکند که سبب آن وجود طبقۀ خاصی در اجتماع یا واپس ماندگی فکری و صنعتی و...و...است.
اما کسانی که چشم و دل بینا دارند،تنها به ظاهر نگاه نمیکنند،بلکه به سببهایی مینگرند که از خلال ظواهر میتوان دید،و این عمل به نام«عبور»یا عبرت یعنی انتقال از روی پل ظاهری و رسیدن به کرانۀ حقیقت است.
نمود پیروزی مؤمنان به حق پیوسته حکایت از وجود سببی در ورای آن است،و آن این که بزرگی فروختن به حق مایۀ خواری حاضر در این دنیا است،و این اکتشاف مخصوص کسی است که بصیرت دارد،اما آن کس که چشم را از دیدن حقیقت فرومیبندد،حتّی خورشید ممکن است بر او پوشیده بماند.
/1
زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ مِنَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْبَنِینَ وَ اَلْقَنٰاطِیرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ اَلْخَیْلِ اَلْمُسَوَّمَةِ وَ اَلْأَنْعٰامِ وَ اَلْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلْمَآبِ (14) قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذٰلِکُمْ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (15) اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (16) اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْمُنْفِقِینَ وَ اَلْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحٰارِ (17) شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (18) إِنَّ اَلدِّینَ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلْإِسْلاٰمُ وَ مَا اِخْتَلَفَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (19) فَإِنْ حَاجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّٰهِ وَ مَنِ اِتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ وَ اَلْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (20)
/1
14[الشهوات]
:جمع شهوت است و آن میل نفس است به چیزی که آن را به این میل و خواست برمیانگیزد.
[القناطیر]
:جمع قنطار است و آن،مال فراوان است.
[المسومة]
:یعنی چرانده شده یا علامتگذاری شده.
17[القانتین]
:فرمانبرداران.
[الاسحار]
:جمع سحر است به معنی زمانی اندک پیش
از سپیدهدم.
18[شهد]
:گواهی داد،و حقیقت شهادت خبر دادن از چیزی است بنا بر دیدن یا چیزی که جای آن را بگیرد.
19[الدین]
:طاعت است و اصل آن پاداش است،و طاعت را از آن روی دین گویند که برای جزا و پاداش فرمان برده میشود.
[الاسلام]
:و اصل آن تسلیم شدن به فرمان خدا است.و آن اطاعت کردن همراه با سلامت و خالی از دغل است.
/1
[14]
نفس آدمی،یک گنجشک را در دست برده گنجشک بر درخت ترجیح میدهد،حتی اگر شخص قادر باشد که آن دو را بیرنجی صید کند.
به همین سبب است که بشر شهوتهای حاضر و موجود را بر چشمداشتهای دور دست برتری میدهد؛دانشجو راحتی و دور از رنج تحصیل علم را بر مزایایی که پس از فراغ از تحصیل به آنها دسترس پیدا میکند ترجیح میدهد،به همانگونه که کارگر حقوق خود را به تمامی صرف راحتی خویش میکند و چیزی از آن را در یک شرکت سودبخش با خریدن سهام آن قرار نمیدهد.
عقل آدمی پیوسته او را بر آن میدارد که آینده را با زمان حال مقایسه کند، و به دانشجو فرمان میدهد که با مقداری آسایش در زمان حال بسازد،و برای رسیدن
به راحتی بیشتر در آینده تلاش کند،و کارگر را بر آن میدارد که مقداری از درآمد خویش را برای روز مبادا و ایام ضعف و پیری ذخیره کند.
/1 ارتباط میان دنیا و آخرت همان ارتباط میان زمان حاضر و زمان مستقبل است،و شهوات ما را بدان میخوانند که همه تواناییهای خود را مصروف دنیا کنیم تا زمانی که به آخرت میرسیم چیزی در دست خود نداشته باشیم،در صورتی که عقل ما را به موازنه و تعدیل کردن میان دنیا و آخرت دعوت میکند،و هنگامی که انسان در بند آخرت باشد،مستقبل دنیای او نیز تضمین خواهد شد،چه هر عمل که برای آخرت صورت بگیرد،بهرۀ دنیوی نیز خواهد داشت.
هنگامی که آدمی تنها همّ خود را دنیا و شهوات حاضر آن قرار میدهد،به آخرت کفر میورزد،بدان سبب که آن را نمیبیند بلکه نمیخواهد آن را ببیند و بدین گونه دیوارهای شهوات او را از دیدن میدانهای گستردۀ مستقبل محروم میسازد.
دوستی انسان نسبت به شهوتها امری طبیعی است،به همانگونه که چشمداشت به خوشیهای آینده امری فطری است،و آنچه مهم است این که یکی را بر دیگری اختیار نکند.از همین رو آیۀ قرآن از شهوتها همچون چیزی که برای نفس آراسته شده سخن میگوید.
و شهوات نفسانی انواع گوناگون دارد از این قرار:
1-شهوت جنس-و فرزند.
2-شهوت جاودانگی و مقتضیات آن از ثروت بیکران و سیم و زر روی هم انباشته.
3-شهوت ریاست و افتخار و ملازمات آن و اسبان نشاندار و چارپایان و کشتزارها.
آیه میگوید:
« زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ /1 الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِکَ
مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
-آراسته شد برای مردم دوستی شهوات از زنان و فرزندان و سیم و زر روی هم انباشته و اسبان نشاندار زیبا و چارپایان و کشتخوانها:این است کالای زندگی دنیا.» چیزی که هست آنکه میباید این شهوات عاجل در حدود معین خود بماند،و این کار با تفکر در این که آیندۀ عالیتری نیز وجود دارد که آدمی لازم است زندگی خود را با آن موازنه و تعدیل کند.این چشمداشت متوجه چیزی است که در نزد خدا است؛پس چه چیز در نزد خدا است؟ « وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ -و جای بازگشت نیکو نزد خدا است.» یعنی مستقبلی تأمین شده و خوب.
[15]
« قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذٰلِکُمْ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ -بگو:
آیا شما را بیاگاهانم به نیکوتر از اینها برای کسانی که پرهیزگاری کردند در نزد پروردگارشان؟» و همراه با شهوات تا آنجا که در قوه داشتند پیش نرفتند،بلکه شهوات را بر حسب چشمداشتهای عقول خود توجیه کردند،و بر حسب ارزشهایی که دینشان برای آنها در نزد خدا قایل میشد.
« جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ -باغهایی که نهرهای آب از زیر (درختان)آنها روان است،» و این در انسان احساس طلب ضروریات زندگی او را سیراب میکند.
« خٰالِدِینَ فِیهٰا -جاودانه در آن میمانند،» که این چشمداشت جاودانگی را برای ایشان تأمین میکند، « وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ -و همسران پاکیزه،» که مؤمن با آن شهوت جنسی خود را در دنیا تعدیل میکند، « وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ -و رضوان و خشنودی خدا،» که با آن حب مورد تمجید بودن در دنیا اشباع میشود.
/1 بدین گونه میبینید که چگونه آن کس که با پرهیزگاری از افراط در
شهوات خودداری میکند،در هر گونه شهوت دنیایی در آخرت به نیکوتر از آن از نعمتهای فراوان و بزرگ خدا دسترس پیدا میکند،و بدین گونه در قلب مؤمن توازن میان شهوات حاضر دنیا و چشمداشتهای آینده در آخرت صورتپذیر میشود.
آنچه میماند گفتن این مطلب است که تقوی عبارت از مراقبت شخصی است،چه کسی دیگر برای مراقبت یا محاسبۀ تو در هنگام پرداختن به شهوات خودت وجود ندارد،و خود مراقب نفس خویشی و به حساب آن میرسی،تا چنان شود که چون به سوی خدا میروی ناگهان با پس دادن حسابی دشوار رو به رو نباشی.
و این چیزی است که گفتۀ خدا در پایان آیه آن را مورد تأکید قرار میدهد:
« وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ -و خدا به بندگان بینا و از آنان آگاه است.» چون معلوم است که خدا به حساب شخص میرسد،پس بر او لازم است که از حصول پیشامد بدی در برابر خدای دانا بیمناک باشد و تا آنجا که میتواند از خدا بترسد.
[16]
پرهیزگار کیست؟و شخص پرهیزگار و متقی چگونه میان شهوات دنیا و چشمداشتهای آخرت موازنه برقرار میکند؟و در نتیجه،چگونه خود را برای پذیرفتن حقیقت پرورش میدهد؟ تقوی منطقی نفسی و مظاهری خارجی دارد،پس هر کس آنها را در ذات خود یافت،بداند که او عملا متّقی و پرهیزگار است.
ریشه ایمان داشتن به حساب است،و این که گناه با حسابی دشوار محاسبه میشود.
« اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ - کسانی که میگویند:پروردگارا،ایمان آوردیم،پس گناهان ما را بیامرز و ما را از عذاب آتش نگاهدار.»
تقوا عبارت از وجود داشتن مانعی در نفس است که آن را از افراط کردن در شهوت بازمیدارد.
/1
[17]
اما مظاهر خارجی تقوی صفات نفسی آینده است که به یکدیگر وابستهاند و به دنبال هم میآیند:
الف:صبر و بردباری.
شکیبایی برای صرف نظر کردن از شهوات و جلوگیری از رسیدن آنها بر مرحلۀ افراط.این نخستین و اساسیترین صفت مؤمنان به روز دیگر است،و آنکه در برابر شهوات بردباری نماید،از انحراف از حق دور میشود و در این صورت صادق است.
ب:صدق و راستی و آن تعبیری از مستقیم بودن بر حق است،و هر انحرافی که بر قلب انسان عارض شود،ناگزیر در سخن او بهگونهای یا به گونۀ دیگر آشکار خواهد شد،چه ممکن نیست که آدمی در انحراف عملی استمرار داشته باشد بیآنکه در گفتارش ظاهر شود.
و آن کس که ملتزم به صدق باشد،ناگزیر به اصلاح انحراف خود خواهد پرداخت.کسی به نزد امام صادق علیه السلام آمد و از او درخواست که اندرز کوتاهی به او بدهد،پس به او گفت:دروغ مگو.
ج:فرمانبرداری از حق پس از آنکه نفس به صبر بر هواهای نفسانی و راستی و راستگویی پرورده شد،آمادۀ قبول حق میشود.چه در این هنگام مانع عمدۀ پیروی حق که پیروی هوای نفس بود از میان رفته است و بنا بر این با رضای خاطر خود را تسلیم حق میکند.
د:انفاق /1 سادهترین و آشکارترین مظهر فرمانبرداری از حق بخشندگی و انفاق است، چه تا زمانی که نفس آزمند و بخیل باشد،معلوم نیست که عملا پیروی حق کند.
ه:آمرزش خواهی و استغفار پس از آگاه شدن نفس از آزمندی خود،و بیرون آمدن از زندان خود و درآمدن به میدان وسیع حق،لازم است که با فشارهای زندگی به چالش بپردازد تا باطل نتواند در برابر نفس خودارایی کند،برای این کار نیاز به آن است که نفس خود را از رسوبات روزانه که بر آن فرومیریزد پاک کند،و این کار با استغفار در سپیدهدمان صورتپذیر میشود.
استغفار شبیهترین چیز به حمام دوشی است که کارگران پس از آمدن با استفادۀ از آن خود را از آثار کار روزانه پاک میکنند که در هنگام روز هر چه برای پرهیز کردن از آن کرده بودند برایشان حاصلی نداشت.
اینها صفات ظاهری تقوا است که به دنبال یکدیگر در این آیه آمده است:
« اَلصّٰابِرِینَ وَ الصّٰادِقِینَ وَ الْقٰانِتِینَ وَ الْمُنْفِقِینَ وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحٰارِ -بردباران و راستگویان و فرمانبران از حق و انفاق کنندگان و آمرزشخواهان در سپیدههای صبح.»
[18]
پس از بحث دربارۀ روح عملی در آیات پیشین،و از بردن موانع موجود بر سر راه رسیدن به ایمان صحیح،قرآن وارد اصل موضوع میشود که وحدت و توحید است و میگوید که جز خدای یگانه خدایی وجود ندارد،که نظام عادلانۀ تجسّم یافته موجود در اسلام را برقرار کرده،و این اسلام دین یگانۀ خدا است،و مقصود آن نیست که مؤمنان در برابر گروهی از مردم و حتی در برابر شخص معین خاضع باشند،بلکه تنها باید خود را به خدای یگانه تسلیم کنند.و بدین گونه قرآن زمینۀ وحدت را میان فرزندان رسالتهای آسمانی فراهم میآورد.
ممکن است یکی از ما منکر خدا باشد،ولی خودی پیش از دیگران میداند که افکار وی چیزی جز تکبر نیست /1 که آن را به زحمت بر خود تحمیل میکند،و شب هنگام که لباس از تن خود بیرون میآورد و دور از تکبر است،ایمانی به
پروردگار خویش که از ایمان داشتن به خودش قویتر است.
استیلا و رعایت مراقبت خدا به همۀ گذرگاههای زندگی،و تجلی او گاه در نشانههای طبیعی و گاه در قلبها،بزرگترین دلیل بر آن است که خدایی جز او وجود ندارد؛مگر ممکن است چیزی بزرگتر از خدایی باشد که همۀ نظام زنگی برپا داشتۀ او است،و با داشتن آیاتی همچون آسمانها و زمین،ظهور چیزی بزرگتر از خدا بوده باشد؟! ذات خود خدا دلیل بر ذات او و هدایت کنندۀ مردمان به سوی او است.و او دلیل برای هر چیز جز خود او است.
به همین دلیل خدا گفت:
« شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ -گواهی داد خدا که معبودی جز او نیست و فرشتگان و دانشمندان(نیز گواهی دادند).» هنگامی که فرشتگان و دانشمندان گواهی میدهند،این گواهی در برابر گواهی خود خدا گواهی بسیار سادهای است،ولی برای کسانی که طبیعت به نیرومندی یا به پیچیدگی خود به نظر ایشان غریب مینماید سودمند است،و قرآن به ایشان میگوید که فرشتگان موکل به طبیعت و دانشمندان عارف به طبیعت نیز به نوبۀ خود به خدا ایمان دارند.
بزرگترین صفت خدا دادگری او است که آن را در طبیعت به جریان میاندازد،و برای زندگی سنّتهایی قرار داده است که آنها را با قدرت و سلطه روان میسازد.و نمیگذارد که هیچ گوشهای از آن بر گوشۀ دیگر طغیان و سرکشی کند.
تنها انسان را خدا با بخشیدن آزادی به او مورد اکرام قرار داده است،ولی این حریت نیز محدود به زمانی است که پس از گذشتن آن اگر با هدایت به آن بازنگردد،او را با نیرو بازمیگرداند.به همین سبب خدا گفته است:
« قٰائِماً بِالْقِسْطِ -به عدل و داد کار میکند.» یعنی نظامی عادلانه را در زندگی به کار میبرد.
/1 « لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -معبودی جز او نیست که توانا و حکیم
است.» و چه کس برای به کار بردن عدالت در زندگی از عزیز(توانا)و حکیم (آگاه به امور)شایستهتر است؟ [19]
آنچه گذشت مقدمهای نیکو بود برای بیان این مطلب که خدا را تنها یک دین است.جزئیات آن ممکن است از دورهای به دورۀ زمانی بعد اختلاف پیدا کند،ولی اصول آن یگانه باقی میماند،و امتهای تسلیم شدۀ به ارادۀ خدا و مسلمانان نسلی پس از نسل دیگر به دستور آن روزگار خود را میگذرانند.
« إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ -دین در نزد خدا اسلام است.» پس چرا مردمان در دین با یکدیگر اختلاف دارند؟ آیا برای آن است که خدا با رسالتهای این اختلاف را وحی کرده است؟ البتّه نه،بلکه از آن رو چنین شده است که اختلاف از اختلاف طبیعت و مصلحت سرچشمه میگیرد،نه از اختلاف رسالت یا عقل.
« وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ -و کسانی که کتاب به ایشان رسیده بود،در آن اختلاف نکردند مگر پس از آنکه به ایشان علم و آگاهی رسید،و این از ستمکاری ایشان بر یکدیگر بود.» پس ریشۀ اختلاف از ستمگری و غصب کردن حقوق دیگران برخاسته است،و هنگامی که صلح و سلام بر قلب آدمی فرمان براند،و عدالت بر روابط افراد با یکدیگر حکمفرما باشد،به زودی اختلاف از میان برود و اسباب پیدا شدن آن نابود میشود.
اختلاف در دین به منزلۀ کافر شدن به آیات خدا است،و بنا بر این پوستهای دین اگر از هر مضمون تهی شود،چه سودی میتواند داشته باشد؟ایمان آوردن به آیات خدا،در صورتی که این آیات مخالف معنای آنها تفسیر شود،چه دردی را درمان تواند کرد؟از دینی که وسیلۀ ستمگری و ستمکاری اجتماعی و سبب اختلاف و مایۀ زد و خورد مردمان با یکدیگر باشد،چه فایدهای میتوان چشم داشت؟از این جا است که خدای تعالی گفته است:
« وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیٰاتِ اللّٰهِ فَإِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ -و هر که به آیات خدا کفر ورزد،پس(باید بداند)که خدا زود به حساب میرسد.» و چگونه به حساب مردمانی که کفر ورزیدهاند میرسد؟ /1 بالطبع راههای مختلف وجود دارد،ولی سادهترین آنها بیبهره شدن از رسالت نوربخش او است،چه رسالت سودمند آن است که با تفسیر خدا و بیان او شناخته شود نه آنچه هواهای نفسانی مردم تفسیر کند که زیانبخش است و سودی ندارد.
مثلا:در آن هنگام که رسالت عیسی(ع)در نزد پیروان آن به معنی برادری و نشاط و خوشی،مسیحیت به آنان پیشرفت و گوارایی زندگی بخشید،اما در آن هنگام که معنی تعصب و نادانی و اختلاف پیدا کرد،سبب عقب افتادگی و عذاب شد.
[20]
دین میبایستی زمینۀ مشترکی برای توافق داشته باشد،و طبعا دین چنین نخواهد بود مگر آن گاه که خالص و برهنه از هواهای نفسانی تجسم یافتۀ در نژادپرستی و دوستیهای مادی،و در نتیجه عاری از هر رنگ جاهلیت بوده باشد،و تنها در این صورت است که دین وسیلۀ جمع میشود نه وسیلۀ تفرقه.
چه وقت دین برهنه از مادیات خواهد بود؟در آن هنگام که تنها ایمان به خدا ارزش اجتماعی بوده باشد،و لذا رسالت اسلام فرزندان رسالتهای گذشته را به این ارزش دعوت کرده و گفته است:
« فَإِنْ حَاجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّٰهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ وَ الْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ -پس اگر با تو محاجّه کردند،بگو:من و پیروانم به خدا اسلام آوردیم و تسلیم شدیم؛و به آنان که کتاب دارند و به آنان که کتاب ندارند بگو:آیا اسلام آوردید؟پس اگر اسلام آوردند راه یافتهاند،و اگر رو گردانند،تو پیام خود را رسانیدهای؛و خداوند به بندگان بینا است.» قرآن مسئولیت قبول و رد فرزندان رسالتهای پیشین را از دوش فرستادهاش
برداشته و تنها مسئولیت ابلاغ را بر عهدۀ او گذاشته تا در پاکیزگی توحید در رسالت او کوچکترین شک پیدا نشود.
یگانه راه برای وحدت مخلص بودن همگان به اصولی یگانه است تا همچون بوتهای باشد که همه در آن گداخته شوند و با هم بیامیزند و یکی شوند.
/1
إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلنَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ اَلَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ اَلنّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (21) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (22) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُدْعَوْنَ إِلیٰ کِتٰابِ اَللّٰهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (24) فَکَیْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (25)
/1
قرآن،در این جا از گروهی از پیروان دیانتهای پیشین سخن میگوید که،به سبب سستی روح دینی در ایشان،صفات بدی در میان آنان رایج شده،و همین صفات است که وحدت و یگانگی امت را تهدید میکند.از این ناحیه قرآن دربارۀ آنان چنین سخن میگوید:
اولا:آنان به برانداختن مردان خدا در زمین خدا یعنی پیامبران(ع)و خواهندگان عدالت از روی زمین پرداختند.
ثانیا:آنان در اختلافاتی که با یکدیگر پیدا میکردند،حکم را کتاب خدا قرار نمیدادند،بلکه گروه زیان دیده خود را از کتاب دور نگاه میداشت و بدین گونه از این که تأثیر اجتماعی داشته باشد بر کنار ماند.
ثالثا:در میان ایشان اندیشۀ عنصری و نژادی انتشار پیدا کرد،و خود را برتر از دیگران تصور کردند،و این نه به سبب کارهایی بود که انجام میدادند،بلکه سبب این ادعا را جسم و خون و نسبت خود تصور میکردند.
/1 و این سه سبب تنها به یهودیان اختصاص نداشت،و پیروان دیگر دینها نیز چنین شدند و از همین رو قرآن نامی از قوم یهود نبرده است.
[21]
چگونه انسان آن اندازه به جایگاه پستی در اخلاق فرومیافتد که شخصی را تنها به جرم اخلاق یا راستگویی و پاکیزگی ایمان و دوستی خدا و اجتماع میکشد؟آدمی به صورت ناگهان این اندازه پستی و تدنی پیدا نمیکند،
بلکه در آغاز به آیات خدا کافر میشود،و پس از آن به صفهای معارضان دین میپیوندد،و در قلب او مسائل منفی کوچک رشد میکند...بر مردان خدا و تقدم ایشان رشک میبرد و آنان را دشمنان مصالح وطن و...خود تصور میکند و چنان میشود که دشمنی همۀ قلب او را میپوشاند.در این هنگام به تصفیۀ بدنی و کشتن آنان میپردازد و کارش به کشتن پیامبران میانجامد و مستحق عذاب دردناک خدا میشود.خدا میگوید:
« إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ -کسانی را که به آیات خدا کفر میورزند،و ناروا پیامبران را میکشند،و کسانی را از مردم که به دادگری فرمان میدهند میکشند،به عذابی دردناک مژده ده.» بدان سبب پیامبران و نیکان را میکشتند که به دادگری و مساوات فرمان میدادند،پس چگونه ممکن است سرکشان و ستمگران و خود بزرگ بینان به عدل و داد خرسند شوند؟برای آنکه راه ستمگری خود را هموار کنند،مردان خدا را که خود را همچون سدی در برابر امیال و هواهای نفسانی ستمگران قرار داده بودند،به قتل میرسانیدند.
و عذاب الیمی که منتظر این گروه است،چنین خلاصه میشود:
[22]
اعمال ایشان در دنیا و آخرت سقوط میکند،زیرا چگونه میتواند نماز خواندن با ستم کردن،و حج گزاردن با غصب کردن مال مردم،یا انفاق جزئی از ثروتی که از راه غیر مشروع فراهم شده است جمع شود؟ و در نتیجه:از انجام دادن دیگر واجبات دینی،در صورتی که از روح حقیقی و هدفهای اجتماعی خود جدا شده باشد،چه حاصلی میتواند به دست آید؟ /1 و به همین رو پروردگار ما دربارۀ آنان گفته است:
« أُولٰئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا -اینان کسانی هستند که کارهاشان در دنیا تباه و باطل شده،» چه،انجام دادن وظایف دینی تهی شدۀ از ایمان حقیقی آنچه را که باید در
دنیا بهرۀ آنان سازد به ایشان نمیدهد:نماز جانهاشان را پاکیزه نمیکند،و حج نگاهبان وحدت و یگانگی ایشان نمیشود،و زکات طبقاتی بودن را از ایشان سلب نمیکند،و به همین گونه اعمال اینان در آخرت نیز فرومیریزد،زیرا چنان که در آیۀ دیگر آمده،خدا اعمال پرهیزگاران را میپذیرد: «إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ» .
« وَ الْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ -و در آخرت(نیز)،و هیچ یار و یاوری ندارند.» پس،اعمال فروریختۀ ایشان به یاری آنان نمیآید به همانگونه که از تاریخ آکندۀ به جرم و گناه یا وابستگی دروغین ایشان به رسالت کاری برنمیآید.
سپس آیات قرآن به بحث دربارۀ مسئله دوم یعنی تفسیر دین بر پیروی از هوای نفس میپردازد و میگوید:
[23]
« أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُدْعَوْنَ إِلیٰ کِتٰابِ اللّٰهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّٰی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ -آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب دارند و به کتاب خدا خوانده شدند تا میان ایشان داوری کنند،گروهی از ایشان روی گرداندند و اعراض کردند.» این کتاب،کتاب امت یهود است که برای از بین بردن اختلافات و یکی کردن نیروهای ایشان نازل شده،پس به جای خواستن داوری از آن و از هواهای نفسانی و آراء و مصالح شخصی خود چشم پوشیدن و تسلیم فرمان کتاب شدن،از آن روی گرداندند و با این کار واقعیت اجتماعی خویش را از بزرگترین سودمندی آن محروم ساختند.
/1 هر امت رسالتی،چون کتاب مقدس خود را بالاتر از امیال و مصالح خود قرار ندهد،نمیتواند دوام و پیشرفت داشته باشد،و امت اسلامی نیز از این قاعده مستثنی نیست.
ولی یک پرسش باقی میماند:علت نپذیرفتن احکام کتاب چه بوده
است؟ به این پرسش آیۀ بعد پاسخ میدهد:
[24]
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ -و این از آن بود که گفتند:آتش جز چند روزی به ما نخواهد رسید.» پس اندیشۀ قومی و نژادی امت را از روح رسالتی تهی میسازد،و آداب و شعایر دینی از محتویات اجتماعی اصلاحی برهنه میشود.چه امت در ابتدا برتری خود را نسبت به امتهای دیگر جز به اندازۀ وفور ارزشهای تمدنی در آن از همکاری و همیاری بر پرهیزگاری و نشاط و تنظیم اجتماعی نمیبیند،و به همین سبب مسابقهای برای دست یافتن هر چه بیشتر به این ارزشها جریان پیدا میکند.ولی گاه به درجهای از اشباع تمدنی میرسد که نظر افراد آن به خودشان توجه پیدا میکند و چنان تصور میکنند که به سبب وجود روحی الاهی در ایشان و وجود سرشتی بندهوار در دیگران بر دیگر امتها برتری دارند،و در این صورت انگیزهای در خود برای انجام دادن کار نیک یا دست کشیدن از کار بد نمیبینند.در صورتی که آنان برای رفتن به رضوان و بهشت خدا آفریده شدهاند،خواه کار نیک بکنند و خواه چنین نباشند،و در صورتی که دیگران برای تحمل غضب خدا در آتش آفریده شدهاند،چه کار نیک بکنند و چه کار بد،پس چه دلیلی برای آن وجود دارد که برای رسیدن به شرافتها و تکریمها در انجام دادن کار نیک خود را به رنج و زحمت مسابقه دادن با دیگران بیندازند؟ اهمیت این مطلب در سرایت کردن چنین اندیشۀ عنصری و نژادی به خود مفاهیم دینی است،که در این هنگام دین را به روشی تفسیر میکنند که مردمان را به بزرگداشت افراد و مقدس شمردن نامها و بستگیهای دروغین میخواند،به انجام دادن عمل صالح و ایمان راستین دعوت نمیکند.
و لذا خداوند متعال چنین میگوید:
« وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ /1 مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ -و آنچه بر دین خود بسته بودند، آنان را فریب داد.»
چنان شد که افکار نادرست خود را در تفسیر نصوص دینی وارد کردند،و به جای آن که حوادث را بر وفق دید و بصیرت دینی مورد تفسیر قرار دهند،به تفسیر دین بر وفق اندیشههای بیپا و دروغین خود پرداختند.
[25]
هرگز چنین نیست:خدا که مردمان را در روز معهود و موعود که شکی در آن نیست گرد هم جمع میکند،همگان را در کنار هم و در یک تراز فراهم میآورد،بیآنکه کسی را بر دیگری برتری به حسب یا نسب بوده باشد،و هر کس بهرۀ کامل خود را بدون توسّل به تفسیرهای عنصری دریافت میکند.
تنها اندیشیدن به روز قیامت فکر نژادیگری را بیدلیل میسازد بنا بر این از ریشه آن را برمیاندازد،چه اساس این فکر مبتنی بر حسب ذات و خودپرستی و مبالغه کردن در تعظیم و تقدیس آن و رساندن آن به پایۀ ارزشهای بنیادی است.پس چون تصور کنیم-و لو تصور محض-که برای حساب در برابر خدا خواهیم ایستاد تقدیس ذات در جان آدمی گداخته میشود و جای خود را به بیمناک بودن برای ذات و خود از بدی عمل میدهد.
چنین است که قرآن میشد:
« فَکَیْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ -پس چه شود آن گاه که ایشان را برای روزی که در آن شک نیست گرد کنیم،و به هر کس آنچه کسب کرده است تمام داده شود؟» و جزای هر کس بر حسب خیر و شری که کرده است تمام و به حد کمال به او برسد.
« وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -و بر کسی ستم نرود.» و آخرین سخن:پیشتر گفتیم که ایمان به آخرت سنگ شالوده در اندیشه فرد مسلمان است.و اکنون میگویم که نیز سنگ زاویه در اندیشیدن سالم است،چه مثلی است که با فکر نژادی و قومی متناقض است.و در آیاتی که پس از این میآید،خواهیم دید که خدا در آنجا که ما را به ضرورت اصلاح فکر یا اصلاح نفس در هر یک از جنبههای آن یادآوری میکند،در حقیقت ما را به آخرت متوجه
میسازد.
/1
قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِکَ اَلْمُلْکِ تُؤْتِی اَلْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِیَدِکَ اَلْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (26) تُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ تُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ اَلْمَیِّتَ مِنَ اَلْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (27) لاٰ یَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اَللّٰهِ فِی شَیْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اَللّٰهِ اَلْمَصِیرُ (28) قُلْ إِنْ تُخْفُوا مٰا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اَللّٰهُ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (29) یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (30)
26[تنزع]
:نزع به معنی کندن چیزی است از چیز.
27[تولج]
:از مصدر ایلاج به معنی داخل کردن است.
/1
چنان به نظر میرسد که سورۀ آل عمران با این آیات وارد موضوع گستردۀ اساسی خود میشود که عبارت از جمع شدن پیرامون رهبری صحیح و طرد رهبریهای بیگانه و ضروری بودن آن برای ایجاد وحدت است.پس جانها را-پیش از آن-با گفتن این که پادشاهی مخصوص خدا است،و این که توانایی مطلق به دست او است،آماده میسازد.
سپس امت را از پذیرفتن رهبری کافرانه،جز در هنگام تقیه،نهی میکند،و به فرمانبرداری از رهبری اسلامی فرمان میدهد،و از ارتباط میان رهبری رسالتی صحیح و ایمان به خدا،و بلکه میان آن و دوستی خدا،سخن میگوید.
سپس کسانی را که از پیروی رهبری سرپیچی میکنند،به آن بیم میدهد که کفارند و در معرض غضب خداوند متعال قرار دارند.
[26]
ملک و سلطنت از آن خدا است و آن را به هر کس که بخواهد میبخشد و بر ما است که آن را از خدا بخواهیم /1 نه از کافران؛خدا میگوید:
« قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -بگو:
ای خداوند دارندۀ پادشاهی،به هر که خواهی پادشاهی دهی،و از هر که خواهی
پادشاهی بازگیری؛هر که را خواهی گرامی داری،و هر که را خواهی خوار کنی؛ نیکی به دست تو است و تو بر هر چیز توانایی.» ولی پرسش این است:خدا به چه کس ملک عطا میکند؟آیا به هر کسی است که از خواب برخیزد و به راه افتد؟یا هر کس که برآوردن آرزوها و خوابهای طلایی خویش را از خدا میخواهد؟البتّه نه.خداوند متعال سنتهایی در طبیعت قرار داده و افراد بشر را،جدا از برنامههایی که به میانجیگری پیامبران برای ایشان فرستاده،از طریق عقلهاشان به آن سنتها واقف کرده است.و شکی در آن نیست که شایستهترین این سنتها تمسک به رهبریهای رسالتی است که قرآن پس از این دربارۀ آنها سخن میگوید.
[27]
تنها زندگی اجتماعی به دست خدا نیست،بلکه طبیعت نیز چنین است.و آن کس که طبیعت در دست او است،به راهبری زندگی اجتماعی شایستهتر است،پس خدا است که به او باید رو کنیم و بگوییم:
« تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ تُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -شب را در روز درآوری و روز را در شب درآوری،و زنده را از مرده بیرون آوری و مرده را از زنده،و هر که را خواهی بیحساب روزی دهی.» حتی روزی که از پی هم درآمدن شب و روز بهرۀ آدمی میشود،از خدا است و آن را به کسانی میدهد که از راهنماییها و سنتهای او که در طبیعت نشانده و از طریق عقلها و فرستاده وحی کرده است،پیروی کنند.
[28]
اکنون که ملک و فرمانروایی به دست خدا است،چرا مسلمان باید آن را برای کافران بخواهد؟!
و از این جا:
/1 « لاٰ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ -نباید که مؤمنان کافران را به جای مؤمنان دوستان خود گیرند.» چنان مینماید که مهمترین معنای(اولیاء)-که با سیاق هم مناسبت دارد-پیشوایان و رهبران است.
« وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّٰهِ فِی شَیْءٍ -و هر کس چنین کند،او را با خدا راهی نیست،» چه خدا وابستگی لفظی مردم را به رسالت او رد میکند،ولی وابستگی عملی را چنین نمیکند.
« إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً -مگر آنکه از ایشان ترس داشته باشید و تقیه کنید.» یعنی از خشم و غضب ایشان بیمناک باشید،که در این صورت تسلیم ظاهری به ولایت ایشان با وابستگی حقیقی به رسالت صحیح خودشان روا است.
تقیه و پرهیز و تقاة مبارزۀ پنهانی علیه طاغوتیان و گردنکشان و کاری از آن روی دشوار است که نه تنها در آن هر لحظه برای انسان رسالتی احتمال خطر وجود دارد،بلکه در آن احتمال تسلیم شدن به فریبندگیهای سلطه و ثروت و جز آن نیز میرود،و انسان رسالتی در تمام مدتی که به عمل سرّی میپردازد باید با آن هم مبارزه کند.
مثل انسان رسالتی در این جا همچون پزشکی است که به مداوای گروهی از جذامیان اشتغال دارد و اگر مصونیت کافی نداشته باشد،عامل گرفتاری به جذام به او هم سرایت خواهد کرد.
و به همین سبب قرآن به این گونه کسان هشدار میدهد که مراقب ایشان است و باید از او بر حذر باشند.
« وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ -و خداوند شما را از خود بیم میدهد،و بازگشت به سوی خدا است.»
تنها بنا بر ظواهر ولایت نیست که خدا به حساب آن رسیدگی میکند،بلکه نیز بنا بر روح وابستگی نیز هست،یعنی به آنچه در قلب از ارتباط صادقانه میگذرد.
/1
[29]
مبارزۀ بر ضد طاغیان و طاغوتان که صورت حادّ توحید و اخلاص در بندگی خدا است،به یک خودآگاهی دینی زنده نیازمند است.و این و جدان دینی از احساس دایمی به این که خداوند پیوسته مراقب آدمی است و بر همۀ اعمال او آگاه است،به وجود میآید.به همین سبب خدا چنین به ما یادآوری میکند:
« قُلْ إِنْ تُخْفُوا مٰا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اللّٰهُ -بگو:اگر آنچه را در سینه دارید پنهان کنید یا آن را آشکار سازید،خدا آن را میداند.» عمل صالح و فاسد نیست مگر بنا بر جایی که در آن قرار داده میشود و هدفی که صاحب آن از انجام دادن آن در نظر داشته است.
نماز گاهی برای ریا گزارده میشود و گاه برای خدا،این هر دو نماز از لحاظ یکسان و شبیه یکدیگر است،ولی واقع آنها به اندازۀ از زمین تا آسمان فاصله دارد.
از این جا تعلیمات آسمانی برای پاکیزه کردن نفس و پاک کردن روح از نیت فاسد و داشتن هدف ناپسند است.
خدا از نهانهای نفس بشری آگاه است و مردمان را برای آن هدفها که اعمال خود را برای تحقق آن انجام میدهند در معرض حسابرسی قرار میدهد.
« وَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ -و آنچه را که در آسمانها و زمین است میداند.» بنا بر این علم و قدرت خدا بر انحرافات نفسانی آدمی و انحرافات مادی وابستۀ به آنها احاطۀ کامل دارد،و به علم خود حساب خطاها را نگاه میدارد و جزای آنها را میدهد.
« وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و خدا بر هر چیز توانا است.»
/1 توانایی و قدرت جباران بزرگتر از قدرت خدا نیست،پس چرا آدمی از آنان بترسد؟! [30]
و دانایی و توانایی خدا در روز رستاخیز آشکار میشود:
« یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً -روزی که هر کس آنچه نیکی کرده است را در برابر خود مییابد.» در پیش روی خود،اعمال خویش را که تجسّم پیدا کرده و به صورت حقایق قابل مشاهده درآمده میبیند،و چه عالی و مایۀ خوشی و شادمانی است که آدمی عمل نیک خود را ببیند،آن هم در هنگامی که خستگیها از بین رفته و دشواریها به پایان رسیده و پایان نیک عمل بر جای مانده است.
ولی کارهای بد چه میشود؟ « وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً -و همچنین هر عمل بدی را کرده است(میبیند)و چنان دوست دارد که میان او و بدیها فاصلۀ دوری باشد.» آن هم در حالی که لذت سادۀ انجام کار بد از میان رفته،و عواقب گناه بر جای مانده است.
مجرمان به راههای گوناگون از عواقب کارهای خود میگریزند،ولی آیا به نتیجه میرسند؟هرگز،و چنین است حال گناهکاران در دنیا که عواقب کارهای خود را ملاقات میکنند.از این جا خدا میگوید:
« وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ -و خداوند شما را از خود بیم میدهد.» حذر کردن و جدان زندهای است که در داخل نفس میتپد،و به دقّت،چشم به راه نتایج اعمال است،و حذر و بیمی که خدا به انسان میدهد،برخاستۀ از رحمت خدا است که آخرین پناهگاه آدمی بر روی زمین است.
« وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ -و خدا به بندگان مهربان است.»
/1
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (31) قُلْ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ اَلْکٰافِرِینَ (32) إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (33) ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (34) إِذْ قٰالَتِ اِمْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (35) فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ اَلذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ (36) فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا اَلْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (37) هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ اَلدُّعٰاءِ (38) فَنٰادَتْهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی اَلْمِحْرٰابِ أَنَّ اَللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (39) قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ اَلْکِبَرُ وَ اِمْرَأَتِی عٰاقِرٌ قٰالَ کَذٰلِکَ اَللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ (40) قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ إِلاّٰ رَمْزاً وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِبْکٰارِ (41)
/1
/1
31[تحبون]
:محبت به معنی اراده و خواستن است که گاه به مراد نسبت داده میشود و گاه به معنی متعلق به مراد که گاهی میگویی«زید را دوست میدارم»و گاهی دیگر میگویی«اکرام زید را دوست میدارد».و محبت بنده نسبت به خدا به معنی خواستن طاعت است،و محبت خدا نسبت به بنده.
33[اصطفی]
:برگزید،مأخوذ است از صفوة و صافی به معنی پاک از زنگ کدری در مشاهده میباشد.
35[محررا]
:محتمل یکی از دو امر است،یکی از آن به معنی آزاد شده و مأخوذ از حریت،و دیگری از تحریر کتاب به معنی پاک کردن آن از فساد و اصلاح آن است.
36[وضعتها]
:یعنی آن را زادم.
37[فتقبلها]
:آن را پذیرفت.
[کفلها]
:یعنی متکفل و ضامن هزینۀ او شد.
[المحراب]
:جایگاه امام در مسجد برای نماز گزاردن و اصل معنی آن برترین و بالاترین محل نشستن است،و به مسجد نیز محراب گویند،و به قولی از حرب به معنی جنگ گرفته شده چون جایگاه محاربۀ با شیطان است.
39[سیدا]
:مأخوذ از سواد شخص است،و گفته شده که به
معنی مالک سواد اعظم یعنی شهر بزرگ است و اطاعت او واجب است،و این در صورت مقید بودن آن است،و اگر مطلق باشد به معنی خداوند متعال است.
[حصورا]
:یعنی کسی که از مجامعت خودداری میکند، و کسی که سر خود را پنهان میکند نیز حصور خوانده شده است.
40[عاقر]
:از مردان،آن کس که فرزند نمیآورد و از زنان، آنکه نمیزاید.
41[رمزا]
:اشاره کردن به دو لب،و گاه در اشاره به ابرو و دست نیز اطلاق میشود و بیشتر استعمال آن به معنای اولی است.
[العشی]
:از بودن آفتاب در نصف النهار به نیمروز است تا غروب آن.
[الإبکار]
:از طلوع سپیده است تا چاشتگاه.
/1
از خلال داستانی واقعی از مردانی که زیستند و عبرتهایی برای ما بر جای گذاشتند،یعنی آل عمران و آل ابراهیم،و از خلال تجربهای زنده که هنوز در زندگی جریان دارد،قرآن،از حقایقی کلی و بصیرتهایی عام سخن میگوید که راهنمای همگان در همۀ روزگارها است.
از آشکارترین این حقایق است این که:نژاد و قومپرستی پلیدترین ثمرۀ قیمت زمین و قیمت خاک و خود مرکزی و تقدیس ذات و آن را برترین مقیاس دانستن است.
به نظر نویسنده،این نژادیگری طرف کاملا متناقض با حقایق جهان و سنتهای تاریخ است،و آن اندیشهای عقب افتاده و باطل است و در خود مشتمل بر خطرناکترین نتایج ضد انسانی و به صورت خاص بر ضد حامل آن است،و ناگزیر نژادیگری باید به صورت تقدیس ذات بشری تجسّم پیدا کند،که این بشر گاه «عیسی»است و گاه«عزیر»یا«محمد»یا«علی»(صلوات اللّٰه علیهم جمیعا)و قرار دادن او /1 در مصاف خدا،و سپس این تقدیس در میان پیروان«عیسی»(ع)و پسران«عزیز»(ع)و خویشانش و جماعت«محمد»(ص)و طایفۀ«علی»(ع) انتشار پیدا میکند و به صورت اندیشهای باطل درمیآید حاکی از این که مجرد وابستگی جسدی یا لفظی برای رهایی انسان از مسئولیت کفایت میکند،آن هم در زمانی که آن مردان نمیتوانند بدون انجام دادن عمل صالح با اخلاص تمام برای خدا و عبودیت مطلق در برابر تسلط عظیم او به آن درجات بلند برسند.
عیسی کیست؟بندۀ محضی برای خدا.مادرش مریم بود و مادر بزرگ او زنی صالحه،و خود از پیامبران بود که مسئولیتی به او محول شد و شایستۀ آن بود.
معالجۀ سیاق قرآن برای مسئلۀ تقدیس ذاتها،به میانجیگری پیامبران بزرگ خدا،عالیترین وسیله برای فروکوفتن این اندیشه است که اساس تمایز نژادی را تشکیل میدهد.و سبب آن است که خدا پیامبران خود را برگزید و آنان را بزرگ داشت و مقدسترین رسالت را بر عهدۀ ایشان نهاد،و بزرگترین نعمت را که بندگی خدا است به آنان ارزانی داشت،و با وجود این به درجۀ قداست ذاتی بالا نرفته،که ایشان را از مسئولیت در برابر اعمالشان دور میکرد.پس ما را چه رسد که افراد بشری متعارضی همچون فرعون و هامان و دیگران را تقدیس کنیم.
ملتهای اسلامی امروز به مقام پست تقدیس اشخاص تاریخی و معاصر سقوط کردهاند.بهگونهای شاهان و خلفا و دانشمندان سابق را تقدیس میکنند که
آنان را از ارزیابی کارها و اندیشههای ایشان دور نگاه میدارد،به همانگونه که مردان سیاسی و رهبران مسلّط به خود را تقدیس میکنند،و این فکری عقب افتاده است که در ملتهای ابتدایی نیز دیده میشود.
قرآن،کتاب رهنمایی و نوری است که برای رهانیدن انسان از غل و زنجیرهای فکری و اجتماعی نازل شده،و شک نیست که بدترین غل و زنجیر /1 تقدیس ذاتها است.در این سوره داستان آل عمران همچون دلیلی برای آن آمده است که خدا بیهوده پیامبران خود را برنمیگزیند،بلکه از آن روی آنان را برگزیده است که از نسلهای پاکیزه بودهاند.پس آیات با فرمان دادن به پیروی و اطاعت از کتابها و فرستادگان خدا آغاز میشود،سپس در آن روش برگزیده شدن فرستادگان از سوی خدا مطرح میشود.اینان کسانی هستند که چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند،و قرآن یادآور شده است که آنان از تربیتی صالح و راستی ایمان مادر و پرهیزگاری پدر برخوردار بودهاند،و عوامل برگزیدگی اینها بوده است.
مریم صدیقه و راستگو بود،بدان سبب که مادرش او را نذر خدا کرده بود.
و اما یحیی پیامبری صالح شد،بدان جهت که پدرش در حق وی دعا کرده بود.و مریم تنها به نذر مادرش صدیقه نشد،به همانگونه که یحیی نیز تنها به دعای پدرش به پیغمبری نرسید،بل از آن روی که هر دو با عمل خود شایستگی برگزیده شدن از سوی خدا را پیدا کرده بودند.
[31]
آیا تنها همین کافی است که پروردگار خودمان را به سادگی و عارفانه دوست بداریم؟هرگز،دوستی راستین آن است که عمل صالح آن را منعکس سازد و گرنه چیزی جز خودفریبی نیست.و خدا هیچ کس را بدون آنکه عمل صالح کرده باشد دوست نمیدارد.ولی ممکن نیست عمل،جز از طریق پیامبر،برای خدا باشد.چه خدا به هر فرد انسان وحی نمیفرستد.پس اگر ما بخواهیم که دین را از طریق عقل خودمان کشف کنیم،انحرافات فراوان به آن راه
پیدا میکند،بدان سبب که عقل با هوای نفس درهم میآمیزد،و علم و دانش با شهوات،و به همین آیه بدین صورت آمده است:
« قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ -بگو:اگر خدا را دوست دارید،از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد،و خداوند آمرزنده و مهربان است.» پیروی از فرستادۀ خدا مستلزم آمرزش خدا است،از آن روی که پیروی سبب دست کشیدن از خودپرستی و بالا رفتن به مرتبۀ تسلیم به خدا است،پس این عمل بزرگ در بعضی از گناهان کوچک از صاحب خود شفاعت خواهد کرد.
/1
[32]
پیروی از رسول با به کار بستن رسالت الاهی که بر او نازل شده صورت اتمام میپذیرد،و این که او را نیکوترین سرمشق برای عمل بگیرند،و از رفتار او تبعیت کنند.ولی پیروی تنها کافی نیست،بلکه اطاعت از رسول نیز واجب است.و این در اموری است که به قضایای حادث شدۀ روزانه ارتباط پیدا میکند،و تجدید میشود،از جنگ و صلح،و اقتصاد و سیاست،و اجتماع و عمران،و در نتیجه در همۀ میدانهای تجدید شوندۀ زندگی،و اطاعت کردن از رسول خدا در این قضایا جزئی از اطاعت کردن از خدا است.
« قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ -بگو:از خدا و رسول اطاعت کنید.» و همانگونه که اطاعت از خدا گسترده و فراگیر است،اطاعت از رسول نیز چنین است.
« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ -پس اگر رویگردان شدند، (بدانید که)خداوند کافران را دوست ندارد.» کسانی که اطاعت رسول را قبول نمیکنند،همچون کافراناند،چه مهمترین فایدۀ ایمان تسلیم شدن به خدا است،و این تنها منحصر به قضایای ثابت زندگی نیست،بلکه در حوادث گوناگونی که فشارهای زندگی در آنها به صورتی حاد تمرکز پیدا میکند،و نمیگذارد که صاحب آن از رهبری رسالتی،جز با سختی
فراوان،اطاعت کند.
[33]
ولی برای چه باید از رسول پیروی و اطاعت کنیم؟آیا بهتر آن نیست که هر یک از ما از عقل خود پیروی کند و در قضایا فرمانبردار آن باشد و از تعلیمات دینی ارشاد بخواهد؟چرا شخص باید میان خود و خدا انسان دیگری را که فرستادۀ خدا است قرار دهد،یا از رهبری که رسالت دین را مجسم میسازد پیروی کند؟ پاسخ:آن انسانی که خدا بندگان خود را به پیروی از او فرمان میدهد، همچون انسانهای دیگر نیست،بلکه او برگزیده خدا در زمین است که پس از آزمودن او را برگزیده و برای رسالت خود شایستهاش دانسته است.و پیروی کردن و فرمان بردن از این فرستادگان خدا تضمینی برای بشریت است که از خط رسالت منحرف نشود،و میان افراد آن در مزاحمتهای زندگی و در زیر فشار هواهای نفسانی شدید اختلافی پدید نیاید.
« إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ - خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید.» /1 [34]
و این برگزیدن به علتی نژادی نبود،و دلیل آن این است که خدا آدم را به رسالت انتخاب کرد در صورتی که او پدر همۀ انسانها بود.سپس از آل ابراهیم و آل عمران پیامبرانی برگزید بیآنکه تمایزی میان آنان برقرار کند.پس نژاد آل عمران برتر و بالاتر از دیگر شاخههای خاندان آل ابراهیم از فرزندان غیر عمران نبود.بلکه اینان،بدون تمایز،بعضی از بعضی دیگر به وجود آمده بودند.
« ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -پارهای از آنان تخمۀ پارۀ دیگرند،و خداوند شنوا و دانا است.» از خیانت چشمها و آنچه در سینهها پنهان است آگاه است،و از میان بندگان خود کسی را که شایسته است برمیگزیند،و فرستادگان خود را از عنصر و نژاد خاص برنمیگزیند.
[35]
و اکنون به قصهای از این گزینش گوش فرامیداریم،و داستان از درون یک قلب پاک و نیت صادق و ایمان بازگردندۀ به خدا آغاز میشود:
« إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ -در آن هنگام که زن عمران گفت:
پروردگارا،من آنچه را که در شکم دارم،خالص و آزاد از هر قید نذر تو کردهام، پس آن را از من بپذیر که تو شنوا و دانایی.» او زنی همچون زنان دیگر بود،به جنینی باردار شد،و به تفکر دربارۀ سرنوشت جنین تازه پرداخت.در این اندیشه نبود که او مردی توانگر یا پادشاهی بزرگ شود،یا دانشمندی یا پزشکی یا مهندسی یا چیزی شبیه اینها.و در بند روزهای آیندۀ خود در کنار او نبود که در دشواریهای زندگی یار و غمخوار او باشد که مقاومت وی در برابر سختیها ضعیف میشود.همسر عمران هرگز به این آرزوهای مادّی فکر نمیکرد،بلکه در اندیشۀ رسالت انسان در زندگی بود که عبارت از پرستش خدا و عمل کردن در راه او است.پس نذر کرد که پسرش را برای این هدف آماده سازد و او را از هر رابطۀ اجتماعی دیگر آزاد کند،تا به آسودگی در راه خدا گام بردارد و سپس از خدا به تضرع درخواست کرد که نذر او را بپذیرد.
[36]
آرزوی زن عمران در همۀ دوران بارداری همین بود،و چون بار خود بر زمین نهاد و او را دختر یافت /1 و آرزوی خود بر باد رفته دید،از خود بیخود شد،چه، گمان میکرد که دختر نمیتواند از همه چیز فارغ شود و به خدمت جهادی در راه خدا بپردازد:
« فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ -پس چون آن را بر زمین گذاشت گفت:پروردگارا،آنچه بر زمین نهادهام دختر است.و خدا داناتر بود به این که چه چیز بر زمین نهاده است.» او دختری چون دختران دیگر نبود.او صدیقهای بود که در زهدان زن عمران
مؤمنۀ راستگو به وجود آمده و در وی روح رسالت به سبب ایمان مادرش،و عمل صادقانۀ او در ایام حمل،رشد کرده بود،همسر عمران گفت:
« وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ -و پسر همچون دختر نیست،و آن را مریم نامیدم،و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده در پناه تو میگذارم.»
[37]
و برای این ایمان راستین اثری در آیندۀ مریم وجود داشت،بدان سبب که ایمان مادر و تربیت او در رشد کردن فطرت ایمان در نوزاد تأثیر مثبت دارد،و دیدیم که چگونه زن عمران به خدا تضرع کرد تا فرزند او را از شیطان در پناه خود گیرد،و تضرع او بدین معنی بود که برای رسیدن به این هدف خودش نیز میکوشید،چه،دعا در نزد مؤمنان اوج عمل جهادی است،ولی جانشین عمل نیست.بنا بر این دعا و عمل اثر مثبت بزرگی در آیندۀ مریم پیدا کرد:
« فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا -پس پروردگارش او را به پذیرش نیکو پذیرفت،و او را به رویاندن نیکو رویانید،و تربیت و سرپرستی او را زکریّا بر عهده گرفت.» ایمان همچون راه آهن است که چون قطار بر آن قرار گیرد به استقامت و پیش رفتن آن کمک میکند،و ایمان نیز،اگر از آغاز همراه حرکت نمو در نزد طفل بوده باشد،به استقامت طفل در همۀ جوانب تربیت آن مدد میرساند،بدان شرط که در وی صفتی به حساب صفت دیگر رشد نکند،پس نباید به حساب مسئولیت بیش از اندازه به او توجه شود،و به حساب احساس کرامت در معرض فشار قرار گردد.
/1 نیز وجود جوّ و محیط ایمان در خانواده،سبب تقویت روح التزام و تعهد در طفل میشود:کودکی که میبیند همۀ افراد خانواده برنامههای معینی را در آن اجرا میکنند و این کار را با اخلاص و اطمینان به انجام میرسانند،او نیز چنان دوست خواهد داشت که برنامهای از همانگونه را بدون این که نیازمند فشاری باشد انجام
دهد.
این همه به آن مدد رساند که مریم به صورتی نیکو بروید و رشد کند،و از بالاترین نعمتهای الاهی برای مریم آن بود که مرد دانشمند و پیامبری بزرگ همچون زکریا که عمر خود را در عبادت خدا و خدمت کردن به بندگان خدا گذرانده بود،متکفل زندگی و تربیت او شود،و چنین بود نقش مربی صالح و شایسته در رشد آمادگیهای طفل که به تربیتی شایسته همراه با دعای مادر مریم و تربیت او در رشد مریم بر جای گذاشت و او را کاملا متوجه خدای متعال ساخت که ساعات طولانی به تضرع در برابر خدا میایستاد و پروردگارش به فضل خود دعای او را مستجاب میکرد:
« کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ -هر وقت زکریا در محراب بر او وارد شد،روزی و رزقی در نزد وی یافت.گفت:ای مریم،این از کجا به تو میرسد؟گفت:آن از نزد خدا است.خدا هر کس را بخواهد بیشمار روزی میدهد.» این مریم است،و آنان کسان وی،و آن دیگر طرز تربیت وی و زکریا کفیلش،که این همه از فضل و نعمتهای خدا بر او بود.
[38]
موقتا مریم را ترک میکنیم و به قصۀ دیگری دربارۀ گزینش فرستادگان به توسط خدا میپردازیم.
خدا به سادگی بیان کرد که به چه سبب مریم را فضیلت بخشید،و اکنون میگوید که هر کس از همین راه برود به همان نتیجه خواهد رسید که مریم رسیده بود.زکریا که دید رزق و خوراکی در غیر موسم آن و جز از راههای متعارفی در نزد مریم است،دانست که دعا کردن و از خدا خواستن که بر عمل خالص برای خدا افزوده شود،به انسان در رسیدن به آرزوها و هدفهایش از راههایی غیر طبیعی کمک میکند، /1 و لذا برای تحقق یافتن آرزوی قدیمی که داشت به خدا توجه پیدا کرد:
« هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعٰاءِ -در آنجا زکریا پروردگار خود را خواند و گفت:پروردگارا،به من از جانب خود فرزندی پاکیزه ببخش،که تو شنونده و پذیرندۀ دعایی.» طبعا زکریا،همچون هر پیامبر دیگر،میدانست که خدا دعا را اجابت میکند،ولی مناسبت شایستهای برای دعا کردن یافت که قرآن با کلمۀ«هنالک» به آن اشاره کرده است تا برای ما عبرتی باشد،و بدانیم که خدا با هیچ کس خویشاوندی ندارد،بلکه به هر کس که کار نیکو کند پاداش میدهد.پس مریم تنها کسی نبود که دربارۀ او دعای مادرش مستجاب شد،بلکه زکریا نیز از وضع استفاده کرد و از خدای خود چیزی خواست و پروردگارش دعای او را در حق ذریهاش مستجاب کرد.
[39]
« فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرٰابِ -و هنگامی که او در محراب نماز میگذاشت،فرشتگان به او ندا کردند.» همانگونه که مریم پیشتر در محراب ایستاده بود و روزی او از آسمان میرسید:
« أَنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ -که:خداوند تو را به یحیی مژده میدهد که تصدیق کنندۀ کلمة اللّٰه است.» همان کلمهای که سپس در صورت عیسی بر مریم فرود آمد،و یحیی پیامبری تابع عیسی و تصدیق کنندۀ او بود.
« وَ سَیِّداً -و خواجه و آقا است،» علی رغم آنکه تابع عیسی است،این تابعیت برخاستۀ از ایمان او به خدا است،و سبب از میان رفتن سیادت و بزرگواری او نبوده است.
« وَ حَصُوراً -و خوددار است.» یعنی از گناهان و مخصوصا از زشتیهای جنسی که در آن روزگار شایع بود /1 و یحیی سپس بر اثر مقاومت در برابر آن کشته شد مبرّا و معصوم است.
« وَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ -و پیغمبری از نیکوکاران است.»
[40]
زکریّا در آن هنگام که روزی خدایی را در محراب مریم دید،در اوج متأثر شدن از این حادثه،به یاد یک آرزوی قدیمی خود افتاد و بر آورده شدن آن را به دعا از خدا خواست.ولی اکنون که خود در محراب بود خویشتن را و آرزوهای خود و حتی حادثۀ دعا کردن را فراموش کرد،بدان سبب که تنها متوجه خدا بود،و به همین جهت از بشارت ملائکه یکّه خورد:
« قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتِی عٰاقِرٌ قٰالَ کَذٰلِکَ اللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ -گفت:پروردگارا،با آنکه من به پیری رسیدهام،و زنم نازا است،چگونه و از کجا مرا پسری خواهد شد؟گفت:چنین است که خدا هر چه را بخواهد میکند.» [41]
مجتمع بنی اسراییل در آن هنگام فاسد بود،به درجهای که حتی دربارۀ پیغمبری زکریا هم شک داشتند.حال اگر زکریا نزد مردم میرفت و به ایشان میگفت که خدا از زن نازایش یحیی را به او عطا کرده است،چگونه ممکن بود سخن او را تصدیق کنند.به همین سبب:
« قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ النّٰاسَ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ إِلاّٰ رَمْزاً -گفت:پروردگارا،برای من نشانهای گذار؛گفت:آیت و نشانۀ تو آن است که تا سه روز با مردم جز به اشاره سخن نتوانی گفت.» این کار با روزهای صامت و با گوشهگیری از مردمانی صورت گرفت که ضمیرشان تباه شده و دربارۀ او به شک افتاده بودند.نوع عبادت با نوع اجتماع تناسب داشت.
« وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکٰارِ -و پروردگارت را فراوان به یاد آور و شامگاه و بامداد تسبیح او گوی.» پس علاوه بر ارتباط با خدا از طریق یاد کردن و تسبیح گفتن در شب و روز،او میبایستی اعتماد مردم را به پیامبرشان بازگرداند.چه پیامبر به فراوانی مال یا پرسخنی شناخته نمیشود،بلکه توجه به خدا و دعوت مردم به سوی او پیوسته از آشکارترین نشانههای ایشان است.
و بر مردم است که خود بیندیشند و دریابند که زکریا ممکن نیست دروغ بگوید /1 و پسری را از سر راه بردارد و مدعی آن شود که پسر خود او است؛بر مردم است که پیغمبر خود را با عقلهاشان بشناسند نه با امور خارق العادۀ بیشتر.و جامعهای که نمیخواهد فرستادۀ خدا را بر خودش بشناسد،از معجزه و خرق عادت هم عبرت نمیگیرد،چنان که با پیامبران گذشته چنین بوده است شاید از همین رو بود که خدا زکریا را با این گونه چیزها مجهز نکرد،بلکه به او فرمان داد تا شریعت خود را بیشتر مورد عمل قرار دهد،و این بزرگترین دلیل راستگویی او بود.
/1
وَ إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اِصْطَفٰاکِ عَلیٰ نِسٰاءِ اَلْعٰالَمِینَ (42) یٰا مَرْیَمُ اُقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اُسْجُدِی وَ اِرْکَعِی مَعَ اَلرّٰاکِعِینَ (43) ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (44) إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اَللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِیحُ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (45) وَ یُکَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِی اَلْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (46) قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ قٰالَ کَذٰلِکِ اَللّٰهُ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (47) وَ یُعَلِّمُهُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ (48) وَ رَسُولاً إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ اَلطِّینِ کَهَیْئَةِ اَلطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَکْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ اَلْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (49) وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ اَلَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ وَ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (50) إِنَّ اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (51)
/1
44[أنباء]
:به معنی خبرها است.
45[المسیح]
:یعنی پاک و طاهر شده از پلیدیها.
[وجیها]
:یعنی بخشنده نسبت به هر کس که از او بخواهد که به سبب کرم وجه خود او را رد نمیکند.
46[کهلا]
:در سنی میان جوانی و پیری،و به قولی رسیدن به چهل و سه سالگی است.
/1
جریان رسالت را با«مریم»دنبال میکردیم،و به مناسبت با«زکریّا»در آنجا که خدا فرزند وی را به رسالت برگزید،بیهوده و تصادف محض نبود،و چون زکریا نسبت به خدا اخلاص کامل داشت،دعای راستین او مورد قبول خدا قرار گرفت.اکنون به مریم بازمیگردیم تا ببینیم که وی نیز به نوبۀ خود از خدا خواهش کرد و این خواهش وی نیز مورد قبول قرار گرفت و پسر پاکیزهای نصیب او شد.
این پسر«عیسی»بود که خدا به محض ولادت او را به رسالت خود برگزید تا به مریم صدیقه و به مادر مریم صالحه اکرام کرده باشد.خدا جز عیسی و یحیی هیچ پیغمبری را از زمان ولادت به پیامبری انتخاب نکرد،تا مردم به خدایی پیامبران معتقد نشوند،و اگر پیامبران خدا میبودند میبایستی از زمان ولات چنین بوده باشند،و هنگامی که آزموده و از بوتۀ امتحان چنان که باید بیرون میآمدند،به پیامبری برگزیده میشدند.
اما یحیی و عیسی(ع)به عبث به پیامبری برگزیده نشدند،بلکه این پاداش و کرامتی نسبت به دو مادر صالحۀ آنان بود، /1 و خدا هیچ کس را به سبب گناه شخص دیگر مجازات نمیکند،ولی به کسی ممکن است به سبب شایستگی شخصی دیگر احسان کند.
قرآن کریم در این جا از بعضی از معجزات«عیسی»سخن میگوید،و به این اشاره میکند که آن معجزات به اذن و فرمان خدا صورت میگرفت،تا دلیل دومی را که نصرانیان برای خدایی عیسی(ع)میآورند باطل کند.اما دلیل اول را که ولادت بدون پدر او است،در هنگام مقایسۀ او با آدم رو میکند که از خاک
آفریده شد و برای انتخاب به خدایی شایستهتر بود،و آیات خلاصهای از دعوت عیسی(ع)را که خالص برای خدا بود نقل میکند،و سرانجام سخن را در آنجا پایان میدهد که خدا پروردگار من و شما است و همه باید به او تسلیم شویم و در نتیجه:
عیسی جز بندۀ فرمانبرداری از خدا نبود.و در همۀ آیات اندیشۀ نژادپرستی از زاویۀ دید دینی چنان که سخن از آن خواهد آمد،مورد بحث قرار میگیرد.
[42]
مریم تنها به دعای مادرش صدیقه و تربیت کفیلش زکریا والدۀ عیسی نشد،بلکه نیز به سبب آنکه به کار واجب خود در پرستش خدا پرداخت چنین شد:
« وَ إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفٰاکِ عَلیٰ نِسٰاءِ الْعٰالَمِینَ -و در آن هنگام که فرشتگان گفتند:ای مریم،خدا تو را برگزیده و پاکیزهات ساخت و بر زنان جهان برتریت داد.» [43]
ولی معنی برگزیدنت آن نیست که دربارۀ عمل از تو چیزی نخواهد پرسید،و نیز آن نیست که تو مکلف به انجام دادن واجبی نیستی،بلکه بر عکس همۀ مسئولیت و اعمال تو افزایش پیدا میکند:
« یٰا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرّٰاکِعِینَ -ای مریم:
در عبادت پروردگارت خالصانه بکوش و با رکوع کنندگان رکوع و سجود کن.» پس خضوع در برابر خدا و تسلیم به فرمان او شدن و از خود تهی شدن (قنوت) /1 و سپس عملا این خضوع را نشان دادن(سجود)،سپس به کار بردن آن در اجتماع(رکوع کردن با رکوع کنندگان)واجب مضاعف بر مریم بود که در پی برگزیده شدن او به رسالت آمد.
بنا بر این تکالیف از مریم با رسیدن او به درجۀ صدیقان ساقط نشد،بلکه افزایش یافت تا اندیشۀ نژادی از خاطرهها برود.
[44]
نتیجۀ پاکی مریم و تسلیم مطلق وی به خدا این شد که برای کفالت کردن او با یکدیگر نزاع میکردند و لذا به قرعه کشی راضی شدند.به کنار
دریا آمد و قلمهای خود را در آب میانداختند و هر قلم که به روی آب میآمد صاحب آن از شرف کفالت مریم محروم میشد،و چنان که دیدیم از فال به نام زکریا زده شد.
« ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ -این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم؛و تو در آن هنگام که خامههای خود را میانداختند تا معلوم شود کدام یک باید از مریم سرپرستی کند،نزد ایشان نبودی، و در آن هنگام که با یکدیگر کشمکش میکردند نزد ایشان نبودی.» [45]
این است مریم و قصۀ او..قصۀ زنی صالح که به خدای خود تضرع کرد،و مریم صدیقه را به دنیا آورده که به پاکیزگی ولادت خود اکتفاء نکرد بلکه جان خود را در ذات خدا به رنج و تلاش واداشت و راستگو و صدیقه لقب گرفت.
اما قصۀ عیسی از بخشش و کرامت خدا آغاز شد که او را به مریم کرامت کرد تا پاداش وی در برابر دربسته نگاه داشتن فرج وی بود و او را بدون پدر به مادرش ارزانی داشت.
« إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ -در آن هنگام که فرشتگان گفتند:ای مریم! خداوند تو را به کلمهی از خود مژده میدهد که نامش مسیح عیسی پسر مریم است.»
او کلمهای از خدا بود،برای این که نفس خود را خالص کرد و خدا او را برای دعوت کردن به سوی خودش خالص گردانید و او را برای خود برگزید. /1 و او کلمهای از خدا است،بدان سبب که خدا همه چیز را از طریق سنتهای جهانی میآفریند،اما«عیسی»را با گفتن کلمهای از خود آفرید،به همانگونه که پیش از آن آدم را آفرید و گفت«کن باش،فیکون پس هست شد و به وجود آمد».
ارادۀ خدا و مشیت او به صورت یک فرمان الاهی تجسّم پیدا میکند که از آن به کلمه تعبیر کرده است،از آن رو که هر امری که از ما صادر میشود که قرآن به مستوای فهم ما با ما سخن میگوید،از آن به کلمه تعبیر میشود،ولی خدا چرا او را(مسیح)نامیده است؟برای آنکه:
برای خود منزلی اختیار نکرد و از جایی به جای دیگر نقل مکان میکرد و مردم را به خدا میخواند.
عیسی پسر خدا نبود،بلکه پسر مریم بود،و لذا قرآن او را به مریم نسبت میدهد،در صورتی که پیامبران دیگر را به پدر یا مادر یا عشیره نسبت نمیدهد،و مثلا در قرآن تعبیر(محمد بن عبد اللّٰه)مشاهده نمیشود.
« وَجِیهاً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ -در دنیا و آخرت ارجمند و از نزدیکان است،» و کیست که در وجاهت و شهرت و منزلت از«عیسی»بالاتر باشد که امروز ملیونها نفر از مردم او را تقدیر میکنند؟!اما در نزد خدا او پیامبری وجیه و از انبیای اولو العزم است که خدا آنان را بر جهانیان برتری بخشیده و از نزدیکان و مقربان به خود قرار داده است.
[46]
« وَ یُکَلِّمُ النّٰاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ مِنَ الصّٰالِحِینَ -و با مردم در گاهواره و هنگام پیری سخن میگوید و از نیکوکاران است.» پس او تنها مردم را به خدا نمیخواند بلکه خود را نیز به خدا میخواند،و مخلصانه خدا را میپرستد.
[47]
« قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ قٰالَ کَذٰلِکِ اللّٰهُ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -گفت:
پروردگارا،چگونه مرا فرزندی خواهد بود و حال آنکه دست آدمی به من نرسیده! گفت:خدا بدین گونه هر چه را بخواهد میآفریند؛چون چیزی را مقدر کند،به آن میگوید باش،پس میباشد.» «مریم»صدیقه ترسید و گرفتار تعجب و دهشت شد که چگونه خدا به او
فرزندی خواهد داد؟! /1 این قضیهای عینی و پیوستۀ به ارادۀ خدا بود،و طبیعی و مربوط به صعود مریم به درجۀ خدایی یا صعود عیسی به این درجه نبود،و گرنه این کار نسبت به خود«مریم»عجیب نمینمود.
آفرینش عیسی به قدرت خدا بود همچون آفرینش هر چیز دیگر در جهان به قدرت او که پیش از خواست خدا وجود نداشته و به ارادۀ او هستی پیدا کرده است.پس آیا روا است بگوییم که خدا اشیاء را،به مجرد این که نبود و سپس وجود پیدا کرد،زایید؟!به همین گونه عیسی را پسر خدا تصور کردن به سبب آنکه به صورتی غیر طبیعی زاده شد نادرست است.
[48]
عیسی خدا نبود،بلکه بشری بود که خدا نامها را به او آموخت،و اگر طبیعت الاهی میداشت،دیگر نیازی به آن نبود که خدا به او تعلیم کند،چرا که هر کس به خدایی متصف شود،بر حسب ذات خود همۀ چیزها را میداند،ولی خدا فقط به اندازهای که میخواست از علم خود به عیسی آموخت.
« وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ -و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل میآموزد.» شاید کتاب عبارت از دستور ثابت پیوستۀ به رؤیاهای کلی در زندگی باشد.اما حکمت عبارت از قانونگذاریهای عملی مخصوص باشد که صبغه و رنگ تکاملی دارد؛و کتاب در تورات تجسم پیدا میکرد و حکمت در انجیل موجود است.
[49]
پس از آنکه خدا کتاب و حکمت به عیسی آموخت،او را به پیغمبری برگزید و صفت رسالت را به او بخشید نه این که عیسی ذاتا مالک آن بوده باشد،بدانگونه که،مثلا،هر یک از ما مالک چشم خود هستیم.
« وَ رَسُولاً إِلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ -و این پیام را به بنی اسراییل میرساند که:من با آیتی از پروردگارتان به نزد شما آمدهام،» و آیت و نشانه از من نیست بلکه از خدا است و من واسطۀ انتقال آنم و بس،بنا بر این معجزات عیسی دلیل آن نبود که وی پسر خدا است،به همانگونه
که چشم،مثلا،آیت بزرگی از آیات خدا است ولی /1 در تن من یا تو ظاهر شده است، پس آیا این دلیل بر آن است که چشم خدا است؟«سبحان اللّٰه».
به همین سبب مشاهده میکنیم که کلمۀ«اذن اللّٰه»در قسمت دوم آیه تکرار میشود تا دلیل بر آن باشد که همۀ این معجزات از خدا است.
« أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ -من از گل میآفرینم،» تمثالی را و او را درمیآورم.
« کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً -به صورت پرنده و سپس در آن میدمم و پرندهای میشود،» « بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ -به اجازه و فرمان خدا؛و به اذن خدا کور و مبتلای به برص را شفا میبخشم،و به شما خبر دهم از آنچه خوردهاید و آنچه در خانههای خودتان ذخیره کردهاید.» پس اگر یکی از شما دو قرص نان گندم و جو داشته و یکی از آنها را خورده باشد،به او خواهم گفت که کدام یک را خورده و کدام یک نگاه داشته است.این همه معجزات از بشر برنمیآید؛آیا بشر میتواند از گل پرندهای بسازد که مشتمل بر ملیاردها یاختۀ زنده است و هر یاخته یک معجزۀ خدایی است؟اگر تمام افراد بشر با یکدیگر همکاری داشته باشند از عهدۀ این کار برنخواهند آمد.یا این که آیا همۀ پزشکان عالم میتوانند رؤیای بشری زنده کرده مردگان را تحقق بخشند؟ ولی عیسی به اذن و اجازه و فرمان خدا توانست چنین کند.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -هرآینه در این آیت و نشانهای برای شما است،اگر مؤمن بوده باشید.» اما اگر لجاج و عناد را پیشه کنید ملیونها آیت هم برای منکران سودی ندارد.
[50]
رسالتهای آسمانی یکی است،و سادهترین دلیل بر راستی آنها همین یگانگی و وحدت آنها است، /1 چه برای بشر محال است که افکار خود را،با وجود اختلاف زمانها و اوضاع و احوال و فشارها و فرهنگها و...و...به این درجه یگانگی بخشد.
دو نویسنده را نمییابی که در اصول فکری،یا در تفاصیل آنها،با یکدیگر متحد باشند،حتی اگر دو برادر دو قلو و متدین به دین واحد باشند و در یک سرزمین زندگی کنند و برای هدفی مشترک کار کنند؛پس چگونه ممکن است که دو نفر در دو زمان متفاوت زندگی کنند و در همه چیز جز در طرز تفکر با یکدیگر اختلاف نداشته باشند؟!آیا اگر مصدر فکر یگانه نباشد چنین چیزی امکان پذیر است؟ طبعا عیسی مقلّد موسی(ع)نبود،بلکه او نیز شریعتی آورده بود و شریعت خود را به فرمان خدا بر حسب اوضاع و احوال مختلف به کار میبست، ولی با همۀ اینها اصول فکر و روش مواجهۀ او با قضایا و هدفهای تشریعی وی با نظایر آنها در شریعت موسی یکی بود،بدان جهت که هر دو فرستادۀ یک خدا بودند.
« وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ وَ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ -و به توراتی که پیش از من است اعتراف دارم،و پارهای از آنچه را که بر شما حرام شده حلال میکنم،و نشانهای از پروردگارتان را با خود آوردهام،» تا گواهی بر راستی پیغمبری و تضمینی برای سلامتی تکامل و بودن از جانب خدا باشد.
« فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ -پس از خدا بترسید و از من فرمان برید.» [51]
مهمترین و آشکارترین دلیل بر راستگویی پیغمبرشان در دعوت خود، این است که مردمان را به خود نمیخوانند،بلکه به خدایی میخوانند که خود را ملزم
به اجرای اوامر او میدانند و عبادت را خالص به او اختصاص میدهند،و سپس مردمان را به مانند همین فرمان میدهند و عیسی نیز چنین کرد؛و این دلیل است به آنکه او بشر و فرستاده است،و خدایی نیست که مردمان را به خود دعوت میکند، به همانگونه که سلطانی نیست که مثل این میکند،به این اعتبار که ممکن نیست سلاطین مردمان را به شخص دیگری جز خود دعوت کنند.
« إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ -خدا پروردگار من و پروردگار شما است،پس او را بپرستید؛این راه راست است.» /1
فَلَمّٰا أَحَسَّ عِیسیٰ مِنْهُمُ اَلْکُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اَللّٰهِ قٰالَ اَلْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اَللّٰهِ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اِشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ (52) رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اِتَّبَعْنَا اَلرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِینَ (53) وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَیْرُ اَلْمٰاکِرِینَ (54) إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ یٰا عِیسیٰ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رٰافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ جٰاعِلُ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوکَ فَوْقَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (55) فَأَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (56) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (57) ذٰلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ اَلْآیٰاتِ وَ اَلذِّکْرِ اَلْحَکِیمِ (58) إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اَللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (59)
/1
عیسی بشری رسول بود که این خلاصهای از آیات دو درس گذشته است و از این درس نیز،ولی قرآن در این جا این اندیشه را از چند نظر مورد بحث قرار میدهد.
اولا:از نظر ایستار حواریان که نخستین گروه از مؤمنان به عیسی بودند،و آنان مثل تحریفیان او را به خدایی نگرفتند،و اگر عیسی خدا میبود،حق آن بود که اینان قبل از دیگران این واقعیت را کشف کنند،بدان سبب که معاصر با عیسی بودند و با او زندگی میکردند.
ثانیا:از نظر پایان کار معجزه آسای«عیسی»که به آسمان بالا رفت،که این دلالت بر پسر خدا بودن او ندارد،بلکه معجزهای همچون معجزات دیگر او است.
قرآن این درس را با دلیلی دیگر پایان میدهد که ساده است و میگوید مثل او همچون مثل آدم است که بدون پدر به دنیا آمد.
در آغاز درس،قرآن مراحل اجتماعی پیروزی رسالت«عیسی»را بیان میکند /1 که همان مراحلی است که هر رسالت از آنها میگذرد،و با تلاشهای خود بشر پیوستگی دارد و هیچ دلیلی بر آن نیست که خدا عنصر یا نژادی را دوست میدارد و آن را بر دیگران برتر میگرداند؛حواریان از آن جهت پیشرفت پیدا نکردند
که عیسی را دوست میداشتند،بلکه این پیشرفت نتیجۀ تلاشهای ایشان در مراحل ذیل بود:
الف:مرحلۀ کنارهگیری از اکثریت گمراه.
« قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ -«عیسی» گفت:یاران من در راه خدا کیانند؟حواریان گفتند:ما یاران خداییم.» ب:مرحلۀ جنگ و طرح ریزی هر طرف برای پیروزی بر طرف دیگر و پیشرفت آنکه صاحب نقشه و طرح برتر بود (وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّٰهُ) .
ج:مرحلۀ پیروزی بر دشمن.
[52]
عیسی(ع)دانست که با او مکر میورزند،و با وجود تظاهر به ایمان ایمان خالص به خدا ندارند و منافقاند،و به همین جهت منتظر آن نشد که کار او را بسازند،بلکه مبادرت به کنارهگیری از ایشان کرد و این خود مقدمهای برای کارزار کردن و پیروز شدن بر ایشان بود؛و این مرحله همیشه در رسالتها وجود داشته است که عناصر اولیه در آن پدید میآیند،و از اجتماع فاسد جدا میشوند،و مجتمعی آرمانی برای خود فراهم میآورند و بر شمارۀ آنان افزوده میشود که سرانجام میجنگند و پیروز میشوند.عیسی(ع)نیز چنین کرد.
« فَلَمّٰا أَحَسَّ عِیسیٰ مِنْهُمُ الْکُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ -پس چون عیسی از آنان احساس کافری کرد، گفت:یاران من در راه خدا کیانند؟حواریان گفتند:ما یاران خداییم.» از مردم خواست تا ایستار خود را معین کنند،پس گروهی از آنان «رسالت»را برگزیدند /1 که قرآن آنان را به نام حواریون خوانده است که به پیروی از عیسی و خالص کردن پرستش برای خدا و آمادگی برای فداکاری و جانبازی معتقد
شدند:
« آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ -به خدا ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم.» آنان صادقانه به خدا ایمان آوردند و خود را به خدا تسلیم کردند.
[53]
ایمان آن گروه به خدا ژرف و خالص از مصالح و هواهای نفسانی و شک و تردید و هدف یگانۀ آنان خرسندی خدای متعال بود؛و هر دعوتی که مالک عناصر مخلص و آرمانی در ایمان باشد،و بدون پیچیدگی و فلسفه و تردد وجود خود را به خدا پیشکش کند،پیروز خواهد شد.
بدین گونه ملاحظه میکنیم که این گروه از ایمان خود با این دعای گرم راستین حکایت میکند:
« رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ - پروردگارا!ما به آنچه فروفرستادی ایمان آوردیم و از پیغمبر پیروی کردیم،پس ما را با گواهان و حاضران بنویس.» [54]
در برابر این گروه،اکثریت گمراه قرار داشت که در اندیشۀ طرح نقشهای بود تا این گروه را از راههای گوناگون بکوبد،و همۀ آن نقشهها بینتیجه ماند،چرا که این گروه کوچک از ایمان راستین برخوردار بود،و با نقشۀ پاکیزۀ الهام گرفتۀ از خدای متعال کار میکرد و متکی بر ایمان افراد خود بود.
« وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ -و مکر کردند،و خدا مکر کرد،و خدا بهترین مکر کنندگان است.» اصحاب رسالت گذشته از خصوصیتهایی برخوردار بودند که در جامعۀ ایشان وجود نداشت:آنان مؤمن و فداکار و با نشاط و یگانه بودند،بر پیشدستی کردن و برانداختن طرف مخالف توانایی داشتند،و جامعههای سست آنان چنین نبود.
[55]
و زندگی عیسی(علیه السلام)به آن پایان یافت که خدا او را به سوی خود بالا برد،ولی او چشم به راه /1 روزی بود که رسالت او و اصحابش پیروز شود و خداوند متعال از رسیدن به این نتیجه او را مطمئن ساخت.
« إِذْ قٰالَ اللّٰهُ یٰا عِیسیٰ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رٰافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ جٰاعِلُ الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ -هنگامی که خدا گفت:
ای عیسی!من تو را خواهم میراند،و به سوی خود برخواهم کشید،و تو را از کسانی که کافر شدهاند پاک نگاه خواهم داشت،و کسانی را که از تو پیروی کردهاند تا روز قیامت بالاتر از کسانی که کافر شدهاند قرار خواهم داد،و سپس بازگشت شما به سوی من است،و من درباره آنچه با یکدیگر اختلاف میکردید،میان شما داوری خواهم کرد.» (توفّی)در این آیه دلالت بر آن دارد که خدا عیسی را با جسم و روحش به سوی خود بالا برد،بدان جهت که کلمه به معنی تمام گرفتن است.
و کلمۀ(و رافعک)شرحی بر معنی کلمۀ وفات است..
اما کلمۀ(و مطهرک)اشاره است به تهمت ابلهانهای که جهودان میخواستند به او بچسبانند و خدا با بازپس گرفتن(توفاه)او از ایشان و از جامعۀ فاسدشان از این تهمت عیسی را پاک کرد.
قرآن روشن کرده که پیروان و دشمنان تو را دو بار جزا دهد چه،در دنیا پیروان تو را برتر از دشمنانت قرار میدهد و در رستاخیز میان آنها به عدالت حکم خواهد راند.
[56]
« فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ -امّا کسانی را که کفر ورزیدند،در دنیا و آخرت سخت عذابشان خواهیم داد،و یاوری ندارند.»
وابستگی دروغین ایشان به موسی(ع)،یا نسب شریفی که آنان را به انبیاء پیوند میدهد،سودی بر ایشان ندارد،بلکه گرفتار عذاب سختی خواهند شد که،دنیا به صورت خواری و درویشی و آوارگی ظاهر میشود،و در آخرت به صورت جهنم که بد جایگاهی است.
[57]
« وَ أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ -و اما کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو کردند، مزدشان تمام داده میشود،و خداوند ستمکاران را دوست ندارد،» و چون ستمکاران را دوست نمیدارد،پس شایستهتر آن است که خود او به هیچ یک از بندگانش ستم نکند /1 و از حقوق ایشان چیزی نکاهد،و البتّه که چنین است و حق همگان را تمام و کمال میدهد،و بهشت خود را بدون عمل صالح و تلاش و مخالفت با هوای نفس به کسی ارزانی نمیدارد،که پاداش در آنجا به اندازۀ عمل است.
[58]
این بود قصههای عیسی و معاصران وی.آیا اینها قصۀ محض است؟ هرگز!اینها،در درجۀ اول،دلالت بر حقایقی دارد که برجستهترین آنها این است که انبیای خدا بشر بودهاند،و خدا چون آنان را شایستۀ برای برگزیده شدن به عنوان فرستادگان و ابلاغ رسالت خود و توانای بر عمل صالح میدانسته،به رسالت برگزیده است،نه این که چون از عنصر و نژاد برتری بودهاند به این مقام رسیدهاند.و این حقیقتی یگانه است که آن را از قصههای عیسی به دست میآوریم،و جز این حقایق دیگر هست که از اینها بهرۀ ما میشود.
علاوه بر این عبرتها و پندهایی از این قصهها میگیریم،و آشکارترین آنها بصیرت در بینش علمی در زندگی و دست یافتن به دانشی سودمند است.
لازمۀ عمل صالح و سختکوشی،مبارزه کردن با عناد و لجاجت نفسهای خودمان است تا مصیری همچون یهودیان معاصر عیسی نداشته باشیم و بلکه به درجۀ
حواریان عیسی و صدیقان ارتقا پیدا کنیم.
به همین سبب قرآن فلسفۀ قصههای پیشین را چنین خلاصه میکند:
« ذٰلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیٰاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ -و این است آنچه از آیات و ذکر محکم که بر تو فرود میخوانیم.» [59]
و قرآن سپس حقیقت آشکار را در قصههای عیسی چنین بیان میکند:
« إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ -مثل عیسی در نزد خدا همچون مثل آدم است:او را از خاک آفرید،سپس به او گفت:باش،پس بشد و ببود.» پس عیسی پسر خدا نیست،همانگونه که آدم پسر خدا نبود،بلکه آن قدرتی که به خاک گفت باش،پس انسانی تمام عیار و آدم پدر بشر شد،همان قدرت /1 عیسی را بدون پدر آفرید،و جهودان،در آن هنگام که مریم را تکذیب کردند، و او را به گناهکاری متهم ساختند،دروغ میگفتند،چرا که مریم راستگو و صدیقه بود و همگان او را به همین صفت میشناختند،و از آن روی که خدا توانا است بر این که عیسی را بیپدر بیافریند،به همانگونه که آدم را از خاک آفرید.
/1
اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْمُمْتَرِینَ (60) فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰاذِبِینَ (61) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (62) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِالْمُفْسِدِینَ (63) قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اِشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ (64) یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ اَلتَّوْرٰاةُ وَ اَلْإِنْجِیلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (65) هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ حٰاجَجْتُمْ فِیمٰا لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِیمٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (66) مٰا کٰانَ إِبْرٰاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِیًّا وَ لٰکِنْ کٰانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (67) إِنَّ أَوْلَی اَلنّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلْمُؤْمِنِینَ (68)
/1
61[نبتهل]
:در آن دو قول است:1-به معنی یکدیگر را لعنت کردن است،و«بهله اللّٰه»یعنی خدا او را لعنت کرد.2-به معنی دعا کردن برای هلاک شدن کسی است.پس بهل همچون لعن یعنی دور شدن از رحمت خداست.
64[کلمة]
:به معنی سخنی است که در آن شرح قصهای باشد،و از همین روی اعراب به قصیده کلمه میگویند.
[سواء]
:به معنی همسنگ و برابر و به قولی به معنی مستوی یعنی صاف و هموار است.
65[تحاجون]
:حجاج به معنی چیزی است که مشتمل بر حجت و برهان یا شبههای در شکل و صورت برهان باشد، و حجت،همان بیان است.
/1
داستانهای عیسی و یحیی تمهید مقدمۀ خوبی برای کوبیدن نژادیگری بود، و آن انحراف بزرگی است که یهود و نصاری در آن افتادند و از محور اساسی امت رسالتی که همان«حق»است دور شدند.
در این درس،قرآن محور بودن«حق»را آشکار میسازد،و بعضی از حجتهای قاطع را بر آن طرح میکند،یا به تعبیری نیکوتر،به ما میگوید که چگونه باید حق را اکتشاف کنیم و با چه وسیله؛پس به یاد ما میآورد که:
اولا:اسلوب مباهله و یکدیگر را لعن کردن چیست.
ثانیا:برنامهای برای توافق رسالتی طرح میکند که از ریشه بر توحید خدا و مخالفت با حزبیگری و نژادیگری است.سپس به قصۀ ابراهیم میپردازد که جهود و نصاری آن را مقیاس حق قرار دادهاند،و میگوید که آن مقیاسی باطل است:
1-بدان سبب که ابراهیم یهودی یا نصرانی نبود.
/1 2-از آن رو که وی به عنوان یک شخص صلاحیت مقیاس حق بودن ندارد،بلکه ابراهیم از آن جهت پیغمبر بود که از حق پیروی میکرد.
3-وابستگی به ابراهیم به نسب یا کلام نیست،بلکه به پیروی راستین
است.و سپس به پیروی از سیاق در دروس آینده ایستارهای اهل کتاب را در برابر رسالت جدید دنبال میکند،که یکی از آنها پرداختن به روشهای گمراه کنندۀ پست همچون پوشیده نگاه داشتن حق یا تصدیق کردن باطل یا ایمان و سپس بیایمانی برای انداختن شک در جانها است.سپس دربارۀ آثار عملی اندیشۀ نژادی که به صورت خیانت در امانت ظاهر میشود بحث میکند.
و سرانجام نقش علمای منحرف دین و دنیا را در گمراه کردن تودههای مردم بر اثر تحمیل کردن فرهنگهای بیمار و زهر آلود به ایشان آشکار میسازد،و این که چگونه این نقش با نقش دانشمند واقعی دین یا مؤمن راستین متناقض است.
[60]
حق مقیاس ارزیابی سالم است،نه مردمان و نه نژاد،و حق از خدا است.پس او است که بندگان را به سوی خود راهنمایی میکند،و او است که به هدایت شدن پاداش میدهد،و او است که،چه بخواهیم چه نخواهیم،روان شدن حق را تضمین میکند.و چون از خدا است،کسی نمیتواند آن را به خود اختصاص دهد،یا به نام آن بر مردم فرمان راند،و آنان را بندگان خود سازد،بدان جهت که خدا پروردگار همه است،و به طایفهای جز طایفههای دیگر اختصاص ندارد؛و چون حق از خدا است پس شکی در آن نیست،چرا که مصدر شک هوای نفس و مصلحت و نادانی است و خداوند متعال برتر از اینها است.
ما گاه در دعوتی که مصدر آن یک مرد یا نژاد یا قوم یا مردم یک سرزمین است شک میکنیم،بدان سبب که میدانیم مرد ممکن است نادان یا ساده یا پلید باشد یا در زیر فشار مصالح خویش یا مصالح نژاد یا اقلیم یا قوم خود قرار گرفته باشد.ولی بر خدا شکی از این گونه یا از هر گونه دیگر نمیرود،سبحانه و تعالی...
/1 « اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ -حق از پروردگار تو است، پس از شک کنندگان مباش.» [61]
یقین داشتن رسول به رسالتش گواهی بر راستگویی او است،زیرا که چنین ایمانی هرگز با دروغگویی رسول یا فریب دادن وی به مردم جمع نمیشود؛ولی مردم چگونه میتوانستند راستگویی رسول را در ایمان داشتن به رسالت خود و یقین کامل به مضمون آن داشتن کشف کنند؟آیا تنها از سخنان او باید استنتاج کنند؟هرگز،بلکه از راه ممارست عملی وی به آن،و تلاش کردن و فداکاریها و بخشندگی او در این راه،و نیز از طریق ابتهال در آن هنگام که دو طایفۀ در حال معارضه در برابر خدا میایستند و بر آنکه از آن دو دروغگو است لعنت میکنند،که طبیعی است در چنین حالتی پرده از روی چهرههای دروغگو به کنار میرود و حقیقت از افق راستگویان به درخشیدن آغاز میکند.
ابتهال نوعی از یکدیگر را به محاکمه شدن در برابر غیب خواندن است که هر طرف به تقوای ضمیر خویش بازمیگردد و از آن داوری میخواهد.
« فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ -پس اگر پس از دانشی که به تو رسید،کسی با تو دربارۀ آن(یعنی حق)محاجة کند.» پس به مجادلۀ جدی کلامی که به درازا میکشد مپرداز،بلکه چنان کند که از واقعیت داوری بخواهد،بدان جهت که علم عبارت از لفظ یا کلمات نوشتنی نیست،بلکه اکتشاف واقعیت ملموس در خارج است.
« فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ -پس بگو:بیایید تا فرزندان ما و فرزندان شما،و زنان ما و زنان شما،و خود ما و خود شما را بخوانیم،و سپس از خدا بخواهیم.»
و با تضرع از خدا خواستار کشف حقیقت شویم.
« فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ -که لعنت خود را بر دروغگویان قرار دهد.» در این جا دروغگو نمیتواند لعنت را بر خود فروریزد و رسوا میشود؛و /1 پیامبر اسلام(ص)یک بار اهل خانۀ خود را جمع کرد و برای رو به رو شدن ترسایان نجران و انجام دادن ابتهال رفت،ولی آنان از حضور خودداری کردند و رسوا شدند.
[62]
حق از آن خدا است،و به احتجاج پرداختن دربارۀ آن از طریق ابتهال به خدا صورت میگیرد،ولی کلام خدا در کجا یافت میشود؟در «قرآن»...در آنجا که از طریق قصههای واقعی دربارۀ حق با ما سخن میگوید، پس حق در راه روشن قرآن الفاظ یا قواعد مجرد نیست،بلکه بصیرتهایی است از لابهلای قصههای واقعی برای ما حاصل میشود.
این قصهها به اعتراف کردن به حقیقت توحیدی میانجامد که بینشی کامل و تفسیر درست از همه ظواهر و نمودهای زندگی در اختیار ما قرار میدهد.
ولی توحید و یکتاپرستی کنارهگیری از زندگی اجتماعی نیست،بلکه توحیدی که قصههای تاریخی قرآن بازتابی از آن است،ما را به پروردگاری راهنما میشود که بر زندگی مستولی است و تدبیر آن را به دست دارد،و عزیز توانا و حکیم است.به سبب عزتش،توانایی وی در زندگی آشکار میشود،و چون حکیم است علم خویش را به خدمت میگیرد.نگاه کنید به قرآن و ببینید که چه میگوید:
« إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اللّٰهُ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ -این است داستانهای راست،و خدایی جز خدای یگانه نیست،و خدا توانا و حکیم است.» [63]
و هر که از حق پیروی نکند،از باطل پیروی خواهد کرد،و به نتیجهای جز فساد و تباهی نخواهد رسید.و خدا از او دور نیست،بلکه از حال او آگاه است و از او مراقبت میکند و ناگهان او را میگیرد.
« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِالْمُفْسِدِینَ -پس اگر رو گرداندند،خداوند بر مفسدان آگاه است.» [64]
ابتهال روشی بود با این هدف که کافران از اهل کتاب را به رسالت قانع کند؛و روش دیگر طرح ریختن راهی است برای ایجاد توافق مندرج در این آیه که مردمان را به برابری در زمینۀ توحید دعوت میکند،که در آن چیزی در طرز تفکر و رفتار شریک خدا نمیشود،و همۀ ارزشهای اجتماعی جز عنصر حق سقوط میکند و دیگر نژاد و قوم و مرد و...و..و..وجود ندارد.
/1 همۀ اینها میبایستی فروریزد،از آن رو که شرک به خدا است،و سپس استعباد و دیگران را بندۀ خود دانستن نیز باید ساقط شود،و هیچ کس جز خدا ارباب دیگری نباشد.دیگر رهبری و استعباد و ستم و فشار و خفقان وجود نخواهد داشت.
دعوت حقیقی توحید چنین است،تا عالمی به وجود آید که حق بر آن فرمان میراند و ارزشهای گمراهی در آن نابود میشود،و ارزش تسلیم انحصاری به خدا بدون هیچ گونه استعباد بالا میرود.
« قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ -بگو:ای اهل کتاب،بیایید تا بر کلمهای که میان ما و شما برابر است گرد آییم،به این که جز خدا را نپرستیم.» و این کلمه توحیدی است که به معنی مشرک نبودن به خدا در ارزشها است.
« وَ لاٰ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً -و کسی را با او انباز نکنیم.» که این کلمه به معنی شریک قرار ندادن برای خدا در رهبری و پاسداری از آزادی شخصی است.
« وَ لاٰ یَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ -و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا آقا و خواجه نگیریم،پس اگر رو گرداندند،بگویید:گواه باشید که ما مسلمانیم.» و زود باشد که این اصول را به عنوان چیزی اضافی مورد تطبیق قرار ندهیم،
چه اینها نمایندۀ اصول حقیقی ما است که در داخل اجتماع ما حکومت میکند.
کیست که این اصول و مبادی او را به شگفتی نیندازد؛کدام اجتماع یا فرد(برابری-حق-آزادی)در جهان امروز است که در جستجوی توافق است،و خطر جنگ اتمی اعماق جانش را به لرزه درمیآورد،ولی توافق را جز در ضمن این اصول نمییابد؛پس باید همۀ ارزشهای نژادی و اقلیمی و استعباد انسان از انسان و سرکوبی حریات فروریزد،و ارزش توحید و تسلیم منحصر به خدا بالا رود تا عالم ببیند که چگونه توافق و هماهنگی به وجود میآید، /1 و حتی در داخل اجتماعات کوچک و بلکه در تجمعی بسیار خرد اگر سروری با این اصول باشد،وسیلهای برای همکاری بهتر و انتاج نیکوتر است،بدان شرط که ارزش مساوات در برابر قانون،و ارزش یکتاپرستی و معتقد نبودن به هر قیمت زمینی باطل،و ارزش آزادی و عدم استعباد حکمفرما شود.
این آیه جوهر سورۀ آل عمران را تجسم میبخشد.دعوتی است به وحدت و یگانگی بر اساس حق و ساختن اجتماعی توحیدی که محور آن حق است و بر گرد آن میچرخد و ارزشهای باطل را به دور میافکند.
[65]
هنگامی که آیۀ پیشین پرچم مساوات و عدم بردهگیری گروهی از گروه دیگر بر افراشت،متضمن دعوت آشکار برای طرد بتپرستی و پرستش اشخاص و بر گرد آنان فراهم آمدن و در صدد خود را وابستۀ به آنان دانستن بود.
این وضعیتی است که در برابر وحدت جامعۀ بشری میایستد و جلوی رشد و نمو را میگیرد و بشر توانایی خود را در نوآوری از کف میدهد و اعتماد خود را در رسیدن به پیشرفت فاقد میگردد.
آیه مثلی از آن را از واقعیت ابراهیم علیه السلام آورده است که یهود و نصاری در اثبات پیوستگی خود با او تلاش میکنند،و دربارۀ او با یکدیگر اختلاف دارند،و هر گروه میخواهد از او برای خود کسب نیرو کند،در صورتی که این
مطلب را فراموش میکنند که بزرگی ابراهیم به سبب نژاد برتر یا به سبب پدر یا قوم یا زادگاهش نبود،بلکه بدان سبب بود که خود را به خدا تسلیم کرد و یکتاپرستی خالص داشت.
و اگر از دین ابراهیم در توحید پیروی میکردند،همین دین به جای ایجاد تفرقه آنان را به هم پیوسته و یگانه میساخت،به شرط آنکه تفکر تنگ حزبی را کنار میگذاشتند،و هر گروه در آن نمیکوشید تا انتسابش به جماعت قویتر از انتساب به حق باشد.
« یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ التَّوْرٰاةُ وَ الْإِنْجِیلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -ای اهل کتاب،چرا دربارۀ ابراهیم احتجاج میورزید،و حال آنکه تورات و انجیل /1 پس از او فرود آمد؛آیا فهم ندارید؟» بر شما لازم است که ابراهیم را رمزی برای یگانگی قرار دهید،نه سبب تفرقه و جدال طایفهای در میان خودتان،چه اختلاف پس از ابراهیم پیدا شد نه پیش از او.
[66]
سپس قرآن سخن خود را دنبال میکند و میگوید:
تعصب دارندۀ خود را به کوری میخواند،از آن جهت که به تفکر علمی نمیپردازد،بلکه میخواهد حرف خود را به هر قیمت که شده بر کرسی بنشاند؛ چگونه ممکن است که ابراهیم یهودی باشد در صورتی که دین یهود پس از وی آمد، یا چگونه ممکن است مسیحی باشد که مسیحیت در پی یهودیت پیدا شد؟! « هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ حٰاجَجْتُمْ فِیمٰا لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِیمٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ -این شما بودید که در آنچه به آن آگاه بودید محاجّه میکردید،دیگر چرا در آنچه به آن آگاهی ندارید محاجّه میکنید؟و خدا میداند و شما نمیدانید.» و بهتر آن است که خدا را یگانه بشناسیم و بر او تسلیم شویم،تا از عصبیت طایفهپرستی دور شویم،و از دانش و خرد برخوردار شویم.
[67]
پس ابراهیم که بود؟بندۀ خدا بود و به هیچ طایفه و نژادی وابستگی
نداشت و به همین جهت بزرگوار شد.
« مٰا کٰانَ إِبْرٰاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِیًّا وَ لٰکِنْ کٰانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ -ابراهیم یهودی نبود نصرانی هم نبود،بلکه بیزار از شرک و مسلمان بود،و هرگز از مشرکان نبود.» او انحرافات اجتماعی رایج در جامعۀ خود را طرد کرد،و از آنها منحرف و دور شد و سپس متوجه به خدای یگانه شد و او را پرستید،و در نتیجه از فشار جبت و طاغوت رهایی یافت و به هیچ نیروی فکری یا اجتماعی یا سیاسی خاضع نشد.
[68]
ابراهیم این است؛پس اگر کسی میخواهد به او راه یابد،نخست باید اجتماع فاسد خود را طرد کند، /1 و در جهت کاملا متقابل با آن رو به خدا رود،و خود را تسلیم خدا و حق کند،و از تسلط همۀ نیروهای برده کنندۀ آدمی از او شود؛ نسبت داشتن درست به ابراهیم چنین است،و آن را جز پیامبرمان محمّد(ص)و مؤمنان به او نمییابی.
« إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ -شایستهترین مردم برای (انتساب به)ابراهیم آن کسانند که پیروی او کردند،» و خالصانه به یگانه شمردن خدا رسیدند، « وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ -و این پیغمبر و کسانی که ایمان آوردند،و خدا ولی و سرور مؤمنان است.» /1
وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ مٰا یُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ (69) یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (70) یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (71) وَ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ اَلنَّهٰارِ وَ اُکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (72) وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْهُدیٰ هُدَی اَللّٰهِ أَنْ یُؤْتیٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (73) یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (74) وَ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینٰارٍ لاٰ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّٰ مٰا دُمْتَ عَلَیْهِ قٰائِماً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی اَلْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (75) بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اِتَّقیٰ فَإِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَّقِینَ (76)
69[ودت]
:آرزو کرد.
72[وجه النهار]
:اول روز،بدان سبب که اول باری است که با آن رو به رو و مواجه میشویم.
/1
ایستارهای اهل کتاب در برابر رسالت تازه«اسلام»که ابراهیم از آن
پیروی میکرده چگونه است.
مهمترین چیزی که ایستار اهل کتاب را متمایز میسازد،تعصب کوری است که بر حساب حق نسبت به طایفۀ خود دارند؛آنان در بند آن نیستند که به هدایت برسند،بلکه در آن میکوشند تا مؤمنان را نیز گمراه کنند،و با دانستن این که رسول بر حق است،به او کفر میورزند تا آتش عصبیت طایفهای و نژادی خود را فرونشانند،و وسایل مکارانه و غیر شریفی را برای گمراه کردن مؤمنان به کار میبرند،مثل این که در هنگام صبح تظاهر به آن کنند که مؤمنند،و هنگام شام کافر شوند،تا شاید از این راه اسلام مؤمنان به رسول را ضعیف کنند،یا این که در محیط ایشان فکر نژادگری و طایفهگری را شایع میکنند،و میخواهند احساسات استقلال طلبانۀ مردم را ملعبۀ خود قرار دهند،و خودپسندی قومی مسلمانان را برمیانگیزند و به آنان میگویند چرا از آنان پیروی میکنید،آنها را به حال خود واگذارید تا از شما پیروی کنند،بدان سبب که شما برای پیروی شدن شایستهترید،و تو گویی که مسلمانان آنان را به پیروی خودشان خواندهاند.
/1 این ایستارها به بدترین شکل در نژادگری آشکار میشود که مدعی آن است که اگر یهودی به غیر یهودی خیانت کند،در برابر آن عذاب نمیبیند؛ببینید که چگونه به سبب تعصّب طائفهای و قومی مفاهیم را تعریف میکنند.
قرآن-چنان که اندکی بعد خواهیم دید-به این اندیشهها و ایستارها با براهین قوی پاسخ میدهد.
[69]
اهل کتاب یکسان نیستند،و این مطلبی است که این آیه به ما میگوید و آیۀ دیگری آن را تأکید میکند:کیفر تعصب تعصبی مثل آن نیست،بلکه قیمتگذاری سالم است و داوری به سوی حق بردن و بس؛پس اگر به ما بگویند که شما همه منحرفید،همین سخن را به ایشان بازنمیگردانیم و نمیگوییم:خود
شما همه منحرفید،بلکه همیشه سخن حق را میگوییم.همۀ طوایف اهل کتاب به گونهای یگانه کفر نمیورزند،البته گروهی از اهل کتاب چنان دوست دارند که مؤمنان به رسالت تازه را گمراه کنند،و از دین منحرف شده پیشتر بهرهبرداری میکنند،خواه از بزرگان باشند،یا از احبار یا از ثروتمندان و همانندان ایشان.
ولی این گمراه کردن گاه سبب گمراهی بیشتر خود ایشان میشود،چه آن کس که در صدد گمراه کردن دیگران برمیآید،در جان خود وی افکار باطلی که با آنها در صدد گمراه کردن دیگران شده،روی هم جمع میشود،و چندان به تکرار و تمرین کردن با آنها میپردازد که حتی خود وی آنها را میپذیرد،و یک حالت چالش و اظهار قدرت به گناه او را فرامیگیرد و به اندیشههای مخالف با اندیشۀ خود نگاه نمیکند.و این همه خود سبب افزون شدن گمراهی او میشود.
« وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ مٰا یُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ -گروهی از اهل کتاب چنان دوست داشتند که کاش شما را گمراه میکردند،و آنان کسی جز خود را گمراه نمیکنند و این را /1 نمیفهمند.» [70]
عصبیت و تعصب بدور از هر گونه بصیرتی است.سبب کفر ورزیدن آشکار به حق میشود؛آیا در این صورت چه کس زیان میبیند؟آیا خود کافر نیست که چنین میشود؟ « یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ -ای اهل کتاب،چرا به آیات خدا کفر میورزید،و حال آنکه شما گواه درستی آنها هستید؟» آیا کفر ورزیدن به آیات آشکار خدا سودی دارد؟ [71]
آنان تنها به حق کفر نمیورزیدند،بلکه در صدد آن بودند که مؤمنان را به وسایل گوناگون گمراه کنند،که یکی از آنها آمیختن حق و باطل به یکدیگر و فریفتن مردمان ساده به آن بود،و آنان اهل کتابی بودند که به آن ایمان آورده بودند.
« یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ -ای اهل کتاب،چرا حق را به باطل میپوشانید،»
آیا دستور این کار در کتاب شما آمده،یا میخواهید هواهای نفسانی گمراه کنندۀ خود را تحقق بخشید؟ راه دوم:کتمان قسمتهایی از حق است تا حجت و برهانی علیه ایشان در برابر مردم نشود، « وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ -و با آنکه میدانید حق را پنهان میکنید(و چیزی از آن نمیگویید).» حقی را پنهان میکنید که خدا مسئولیت بیان آن را برای مردم بر عهدۀ اهل کتاب گذاشته است؛اعتماد مردم به ایشان بدان سبب بود که اینان از مسئولین که بر دوشهاشان نهاده شده آگاهند،ولی آنان با کتمان حق و آمیختن آن با باطل به خدا و مردم خیانت کردند.
[72]
گامهای عملی فریبکارانهای برای انداختن شک نسبت به حق در دلهای مردمان ساده از /1 پیروان خود کوشیدند و همۀ هدفشان آن بود که این مردمان را از ایمان آوردن به رسالت تازه بازدارند.
گاه به ایمان آوردن در مدتی کوتاه تظاهر میکردند،و سپس کافر میشدند و به گروه خود بازمیگشتند و میگفتند:آری،آنان را فریب دادیم و ایمان آوردیم از آن رو که قلوب پاکیزه داشتیم و مخلص بودیم،ولی بر ما معلوم شد که آنان بر باطلند:
« وَ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهٰارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ -و گروهی از اهل کتاب گفتند:به آنچه بر کسانی که ایمان آوردهاند فرود آمده،در آغاز روز ایمان آورید،و در پایان آن کفر ورزید،باشد که از راه بازگردند.» ببینید که چگونه کافر شدن به حق به پرداختن به کارهای خطرناکی علیه حق و به گمراه کردن مردم میانجامد! [73]
و در جانهای پیروان خود عصبیت جاهلانه را که از روح دین بسیار دور بود برمیانگیختند،و به ایشان میگفتند:بگذارید تا آنها به دین شما درآیند،
چه صاحبان دین درست شمایید،در صورتی که میدانستند که دین از آن،خدا است؛نه از اینان است و نه از آنان.
« وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدیٰ هُدَی اللّٰهِ -و ایمان نیاورید جز به کسانی که از دین شما پیروی کردند؛بگو که هدایت هدایت خدا است،» و هدایت نژاد یا قوم معین نیست،و سپس رسالتی که بر قلب محمد(ص) نازل شد،تمام کنندۀ رسالتهای خدا و پایان آنها است،در صورتی که رسالتهای گذشته در چنین سطحی قرار نداشت.
« أَنْ یُؤْتیٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ -که به کسی چیزی همچون آنکه به شما داده شده داده شود.» ای مسلمانان!به خاطر این که بعضی از احبار و پیشوایان دینی یهود به آن ایمان آوردند و سپس کافر شدند،یا این که میگویند ما ناقلان رسالت سنتی هستیم،پس چگونه رسالت به اعراب رسید که شایستگی کشیدن بار رسالت ندارند،در دین خود شک نکنید.آنچه میگویند درست نیست،و خدا میداند که رسالت خود را در کجا قرار دهد:
/1 « أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ -یا در نزد پروردگارتان با شما احتجاج کنند؛بگو:بزرگی و فضل به دست خدا است، و آن را به هر کس بخواهد میدهد.» تنها بنی اسراییل اختصاص به فضل خدا ندارند،بدان سبب که خدایی که بنی اسراییل را آفرید و به آنان با رسالت خود تفضل کرد،عرب را نیز آفرید.و آفریدگان در برابر او یکسانند،و از آن روی اکنون رسالت را مخصوص اعراب کرده است که میداند شایستگی کشیدن این بار امانت را دارند.
« وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ -و رحمت خدا گسترده و خدا دانا است،» و چون واسع است،فضل خود را تنها به یک گروه منحصر نمیسازد،و چون علیم است،در هر دوره رسالت خود را در جایی معین قرار میدهد،و این همه به
حکمت بالغه و مصلحت عامه صورتپذیر میشود.
[74]
« یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ -هر که را بخواهد،به رحمت خود مخصوص میگرداند،و فضل و بخشندگی خدا بزرگ است.» [75]
به همین سبب است که خدا گاهی قوم یهود را برمیگزیند و گاهی قوم عرب را،و طبعا از نژاد خاصی بودن بخشی از رسالت آسمانی ایشان نبوده است،به دلیل آنکه بعضی از ایشان-که به خوبی متمسّک به رسالت خویش بودند-امانت را به صاحب آن بازمیگرداندند،حتی اگر مقادیر فراوانی از طلا میبود.
« وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینٰارٍ لاٰ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّٰ مٰا دُمْتَ عَلَیْهِ قٰائِماً -و از اهل کتاب گروهی چنانند که اگر مال فراوان به نزدشان به امانت سپاری،آن را به تو بازدهند،و گروهی چنانند که اگر بر دیناری امینشان داری،آن را بازپس ندهند مگر آنکه پیوسته در پی آن باشی،» و به نیرو از ایشان مطالبه کنی تا امانتت را به تو بازپس دهند؛ولی برای چه در امانت خیانت میکنند؟ « ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ -و این از آن است که میگویند مردم بیکتاب(امیین)را بر ما راهی نیست،» و خدا در مقابل خیانت کردن به اعراب امی و بیسواد به حساب ما نمیرسد،یا در حقیقت برای همۀ اقوام غیر یهودی چنین است که کتاب به ایشان نازل شده و رسالت آسمانی مخصوص آنان بوده است! « وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -و اینان بر خدا دروغ میبندند،و بر این آگاهند،» /1 که خدا دین نژادی بر گروهی و نه گروهی دیگر نازل نکرده.ولی انگیزههای حقیقی اینان انگیزههای مصلحتی و تعصبی است و لذا به دین متشبث میشوند.
[76]
دیدیم که خدا چگونه طایفهای از یهودیان را ستایش میکند،چرا که امانتها را به صاحبانشان بازمیگردانند،و این خود دلیل آن است که رسالت آسمانی اصلا نژادگری را نمیشناسد،و ارزش حقیقی در آنها تنها مخصوص عمل صالح است.
« بَلیٰ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقیٰ فَإِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ -آری، هر کس به پیمان خود وفا کند و(از خیانت)بپرهیزد،پس(بداند)که خدا پرهیزگاران را دوست میدارد.» خواه این عهد مالی باشد همچون در آیۀ پیش،یا عملی که او حامل آن است و باید در میان مردم پراکنده سازد،ولی عصبیت جاهلانۀ کور چیزی بود که به یهودیان میگفت با هدایت پروردگارشان تنها از آن روی مخالفت کنند که آن را بر اعراب نازل کرده و آنان را مأمور ابلاغ و انتشار آن ساخته است؛واقع آن است که این تعصب کار ایشان را به یک نژادپرستی کور کشانید و به جایی رسیدند که، مثلا،در امانتهای مردم خیانت میکردند و به خیال خودشان خدا آنان را در خصوص گناهانی که در حق امیین روا میداشتند محاسبه نخواهد کرد.
/1
إِنَّ اَلَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ ÙΙęЙʙř̠(77) وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ یَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (78) مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اَللّٰهُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحُکْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لٰکِنْ کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ اَلْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ (79) وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا اَلْمَلاٰئِکَةَ وَ اَلنَّبِیِّینَ أَرْبٰاباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (80) وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِیثٰاقَ اَلنَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (81) فَمَنْ تَوَلّٰی بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (82) أَ فَغَیْرَ دِینِ اَللّٰهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (83) قُلْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ اَلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (84) وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ اَلْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (85)
/1
78[یلوون]
:اصل لیّ،گرداندن و پیچاندن است.
79[ربانیین]
:ربانی به معنی رب یعنی پرورنده و تدبیر کننده و اصلاح کننده است،و عالم ربانی کسی است که به تدبیر و اصلاح کار مردم بپردازد،و به قولی مقصود عالم به علم رب یعنی علم دین است که او را به این کار فرمان میدهد،چیزی که هست با اضافه تغییر پیدا کرده تا بر این معنی دلالت کند،و بنا بر این به عالم دینی که پروردگار به آن امر کرده،ربانی میگویند.
/1
با وجود این که آیات درس گذشته دربارۀ کلیات بحث میکرد،مردان دین تحریف کننده و نیمه پرورش یافتگان بیشتر از همه با آن ارتباط پیدا میکردند،چه آنان آشکارترین و مبرزترین اهل کتابند.کتاب را پیش از دیگران شناخته و آموخته و به دیگران تعلیم دادهاند،پس به طریق اولی تعریف اهل کتاب به ایشان بیشتر صدق میکند.
سخن،در این درس،متمرکز دربارۀ ایشان است،و با آن آغاز میشود که علم و دانش امانت است،و کسانی که تحمل مسئولیت علم را به خاطر مقداری مال نمیپذیرند،و در امانت آن خیانت میکنند،در جهان دیگر به سزای خود خواهند رسید.
خیانت کردن به علم گاه به صورت تفسیر کردن نادرست دین است و تحریف معانی الفاظ آن به صورتی آنها را مطابق مصلحت خویش درآوردن.
چنین کسان امین بر رسالت خدا نیستند،بلکه امنای خدا پیامبران اویند که با اخلاص مردمان را /1 به خدا دعوت میکنند و نه به خود یا به فرشتگان یا به پیامبران،و بنا بر پیمانی که خدا پیش از تحمیل کردن مسئولیت رسالت بر ایشان از آنان گرفته،این است که یکدیگر را تصدیق کنند،و به پیامبری که بر ایشان مبعوث شده است ایمان آورند و به یاری او برخیزند؛پس همگان بر آن توافق کردند و خدا را بر خود گواه گرفتند،و این در واقع اسلام به معنی درست و راست آن است که عبارت از تهی شدن از خودخواهی و تسلیم مطلق به خدا بدانگونه است که آسمانها و زمین به سنّتهای خدا تسلیم شدهاند.
و از لحاظ ما این اسلام عبارت است از ایمان آوردن به همۀ پیامبران بنا بر وحدت رسالتهای آسمانی که قرآن در درسهای آینده به صورت مستقیم دربارۀ آنها بحث خواهد کرد.
[77]
رسالت خدا مسئولیت بزرگی است که آدمی در زندگی آن را حمل میکند،و متمرکز در پیامبران و صدیقان است،و در کسانی که خود را دعوت کنندگان مردم به دین میخوانند.و آن-در عین حال-مسئولیتی سنگین و گرانبها است،بدان سبب که وسیلهای برای راهنمایی مردم به زندگی سعادتمندانه و مقاومت کردن در برابر جبت و طاغوت است؛و باید این را بدانیم که در قدرت آدمی در خودداری از رفتن در پی شهوات پیوستۀ به فهم درست او از رسالت دین در زندگی است.چه دین است که او را از رفتن در پی شهوات بیم میدهد و بر حذر میدارد.
نیز دین به آدمی میفهماند که جویدن یک لقمه با شهوتها،گاه او را از خوردن چیزهای گوارا در سراسر عمر بازمیدارد،و یک ساعت غفلت و بیارادگی، گاه تمام زندگی او را برای همیشه همچون جهنّمی غیر قابل تحمل میسازد،و هر
شهوت خودسرانه یا گناه یا لغزش او را به حساب و کیفری دردناک در آخرت گرفتار میکند.و در نتیجه رسالت دین ارادۀ آدمی را نیرومند و توانای بر جلوگیری از شهوات و رهنمون شدن برای تلاشهای او به سوی آنچه خوب و معقول است میسازد.
/1
اما اگر عالم دین منحرفی،به قصد راه آمدن با اصحاب شهوات و سود بردن از ایشان،گروه کثیری از آنان را پیرامون خود جمع کند،و سیاهکاریهای ایشان را پسندیده جلوهگر سازد،و به آن متمسّک شود که خدای متعال آمرزنده و مهربان است،یا این که انبیا و اولیا از گناهکاران شفاعت خواهند کرد،و امیدواری آن هست که به توبه کارها درست شود،و نظایر اینها،در آن صورت نتیجه خطرناک خواهد شد،چه وسیلۀ جلوگیری از بدیها و شهوتها در جان آدمی سست میشود،و گاه چنان است که شخص با تکیه کردن بر این صحّهگذاریهای ابلهانه بر روی کارهای زشت به ارتکاب بدترین و زشتترین جنایتها بپردازد.
کشتارگاههای جنگهای صلیبی در نتیجۀ تحریف رسالت دین جولانگاه آن همه جنایتها شد،و دین را از صورت وسیلهای برای جلوگیری از شهوتها وسیلۀ خوب جلوه دادن گناهها و جنایتهای برخاستۀ از شهوتها درآورد و حتی به آنها جنبۀ مشروع بودن و قدسیت بخشید.
چنین بود که هیتلر در کشتارگاههای هولناک خویش بعضی از مردان دین منحرف را گردآورده بود که دین را برای وی به صورتی دیگر ساختند و صلیب شکسته را نشانهای از قدسیت اعمال او ساختند.
دولت اسراییل هم امروز جنایتهایی را به نام دین مرتکب میشود،ولی آن دین که چنین جنایتها را صورت مشروع میدهد چه دینی میتواند باشد،جز دین باطل؟! این از جبت بود.و اما در برابر طاغوت تجسم یافتۀ در سلطههای دیکتاتوری و بهرهکش و بردهگیر بشریت،تنها نیرویی که میتواند بر ضد آن به حرکت و کار
برخیزد،نیروی ملت است که پاسداری از آزادی و ثروتها و مبارزه کردن علیه کسانی که از او بهره کشی میکنند،وظیفۀ واجب دینی او است.ولی ملت نیازمند به سلاحی فکری است که او را برای فراهم آوردن نیروها و یکی کردن کارمایهها و برانگیختن فداکاریهای او یار و یاور باشد،و این سلاح همان دین است.و لکن شرط آن است که مردان دین سلاح ملت و امت را از او نربایند،و آن را به طاغوتها به بهای اندک چند درهم نفروشند.
باید پیش خود تصور کنیم هزاران هزار جریمه را که هر روز به سبب خیانت مردان /1 دین نسبت به رسالت دین صورت میگیرد.و چگونه ملیونها مردم به همین سبب به بردگی طاغوتان کشیده میشوند،و آیا بهای آن همین دراهم معدودی است که این خائنان در برابر این جرائم بزرگی که بار سنگین آن را بر دوش میکشند دریافت میدارند! به همین سبب قرآن را در مقابل این گونه کسان بسیار سخت مییابیم که میگفت:
« إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً -کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهای کم میفروشند.» بهایی که آدمی در مقابل گناهکاری در حق ملتها میستاند،هر اندازه زیاد باشد در مقابل پیمان و سوگندهایی که قرآن در آیۀ(81)از آنها سخن میگوید، اندک و ناچیز است.
« أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ -اینان بهرهای در آخرت ندارند،» و علی رغم بعضی از مظاهر طاعت و فرمانبرداری از نماز و روزه،چیزی ماندنی برای عرضه کردن در عرصۀ قیامت ندارند.چه آنان دین خود را در دنیا فروختهاند و دیگر چیزی بر ایشان باقی نمانده است که در آخرت به کار ایشان بخورد.و آنان خوارترین مردم در روز قیامتند،چه در مقابل فروختن دین به مقداری جاه و جلال در دنیا رسیدند،و خدا با خوار کردن ایشان در سرای دیگر شایستهترین کیفر را به ایشان خواهد داد.
« وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -و خدا در روز قیامت با ایشان سخن نمیگوید و به آنان نگاه نخواهد کرد.» اینان پیوسته خود را تزکیه میکنند و از جملۀ پاکیزگان و مقدسان و خالی از نقص و غیر قابل انتقاد به شمار میآورند،و چون عیبی از ایشان گرفته شود آن را عیب گرفتن از دین جلوهگر میسازند و صاحب آن را تکفیر میکنند.و لذا خدای متعال دربارۀ ایشان میگوید:
« وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -و پاکشان نمیسازد،و آنان را عذابی دردناک خواهد بود.» این،مجازات لذتهای ساده و کمبهایی است که با فروختن دین خود در دنیا از آن بهرهمند شده بودند.
/1
[78]
ملیونها مردم نسبت به خود دین،بنا بر سفارش این خائنان به رسالت مقدس آن،تمرد و سرکشی میکنند.چه دین را وسیلهای برای خوب جلوه دادن کارهای زشت و تنبلی و جمود و تسلیم شدن به طاغوت و راضی به بردگی شدن تصور میکنند،و این تفسیر مکارانه را از بعضی از نصوص دینی بنا بر روشی شیادانه استخراج میکنند.
« وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -و گروهی از ایشان کتاب را با زبان خود دیگر میکنند تا تو گمان داری(که آنچه میگویند)از کتاب است و حال آنکه از کتاب نیست،و میگویند:آن از نزد خدا است در صورتی که از نزد خدا نیست،و به خدا دروغ میبندند،و بر این آگاهند.» و تعبیر (یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ) تعبیری دقیق برای نشان دادن حالت نفسانی و روش عمل این اشخاص است که از لحاظ نفسانی در آن تلاش میکنند تا دین را به هر صورت که میخواهند بپیمانند و به آن تغییر شکل دهند و آن را تحریف کنند،و از لحاظ سلوکی دین را از زبان آن سوتر نمیبرند و رؤیاهای آن را به
ژرفنای قلوبشان داخل نمیکنند.کتاب را همچون مجموعهای از حروف میدانند که آن را با پاره حلوایی در معرض معامله میآورند و از آن هر چه را بخواهند،بر حسب اوضاع و احوال گوناگون،میسازند و به مصلحت خود ارائه میدهند.
[79]
دروغ بزرگ این خیانتکاران-از مردان تحریف کار دینی و علمی- پرستش عیسی و او را خدایی جز یگانه گرفتن است،و همانند آن است پرستش دیگر انبیا و اولیا و بزرگان،و هدف پلید در پشت این دروغ آن بوده است که:
اولا:تعصب دینی را برانگیزند و آن را پیوسته زنده نگاه دارند تا دست کم، ترسایان بر اثر آگاه شدن از مذهب تازه اسلام به دین اسلام در نیایند،یا پیروان یک مذهب به تحقیق دربارۀ مذهبی دیگر نپردازند،یا افراد حزبی به حزب دیگر نپیوندند.
ثانیا:به خودشان گونهای از قداست دروغین و باطل ببخشند:اگر عیسی بتواند خدا شود،در آن صورت کشیشان هم میتوانند پیامبران یا نیمه خدایان باشند.
پرستش اشخاص درست در طرف مخالف /1 پرستش خدا قرار میگیرد،و تجمع پیرامون محور اشخاص متناقض با تجمع در پیرامون حق است؛و این خائنان خواهان آنند که بشر را از حق و از خدا هر دو دور نگاه دارند.
آنان فردپرستی را در میان مردم رایج میکنند که پروردگار ما دربارۀ آن میگوید:
« مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّٰهُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ -آدمی را نرسد که خدا به او و کتاب و حکمت و پیامبری بخشد.» همچون عیسی که هر چه در نزد او بود از خدا بود،و همچون فردی از مردم بود و خدا او را به مرتبۀ حکم و نبوت بالا برد، « ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اللّٰهِ -و آن گاه به مردم بگوید:
به جای بندۀ خدا بودن بندگان من باشید.» چنین چیزی ممکن نیست:نخست بدان سبب که او پیش از دیگران میداند که آنچه دارد همه از جانب خدا است و از همین روی کاری نمیکند که
آنچه را که خدا به او داده از او سلب کند.و دیگر از آن رو که خدا هرگز به پیامبری خود خائنی را برنمیگزیند،حاشا و کلاّ! « وَ لٰکِنْ کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ -بلکه میگوید از ربّانیان خداییان باشید،» و این دعوت عیسی از مردان دین است که به ایشان گفت:مردان دینی باشید که پیش از آنکه به تقدیر از خودتان و مصالحتان بپردازید،به تقدیر و اندیشیدن دربارۀ پروردگارتان بپردازید.چرا؟ « بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ -به سبب کتابی که فراگرفتهاید و درسی که خواندهاید.» خواندن کتاب و آموختن آن به دیگران مسئولیت بزرگی بر گردن شما نهاده است،و آن در بند اطاعت کردن از خدا بودن و دربارۀ خود از این لحاظ فکر نکردن است که کاملا متناقض با خودپرستی است.
[80]
بنا بر این عیسی(ع)به شما فرمان نداد که فرشتگان و پیامبران را ارباب و پروردگاران تصور کنید،بدانگونه که ترسایان در آن هنگام که اندیشههای بتپرستانه و مشرکانه از مذاهب انحرافی به فرهنگ ایشان راه یافت /1 و چنان گمان کردند که:همۀ نیروهای جهانی،که فرشتگان نمایندۀ آنها هستند، ارباب و خدایان کوچکند که در برابر فشار خدای بزرگ در عرش خود مقاومت میکنند،و علی رغم میل او به شفاعت از مردمان برمیخیزند،و بنا بر این لازم است که پرستش میان آنها و خدا تقسیم شود که در سلطنت با خدا شریکند،و لذا احبار میگفتند:
آنچه از خداست برای خدا است،و آنچه از قیصر است از آن اوست،و در نتیجه میان دین و سیاست،و میان آخرت و دنیا جدایی به وجود آمد.
« وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاٰئِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْبٰاباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ -و به شما فرمان نمیدهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگار و خواجه و ارباب خود گیرید؛آیا پس از آنکه اسلام آوردید،ممکن است شما را به کفر فرمان دهد؟»
[81]
مهمترین مسئولیت از مسئولیتهای علم و دین و رسالت مقدس آنها اخلاص نسبت به حق است،و دور بودن از خودخواهی و خود مرکزی به همۀ صورتهای آن،و به کار نگرفتن علم و دین برای تأیید مذهبپرستی و نژادگری تنگ و در نتیجه محروم ساختن دیگران و به بردگی گرفتن و ربودن ثروتهای ایشان.
جهان امروز از به خدمت گرفته شدن علم برای پراکندن هلاک و دمار در زمین سخت رنج میبرد.نیمی از بحثهای علمی در جهان اختصاص به ساختن و نگاهداری آلات و وسایل جنگ است.و قسمت بزرگتری از نیم دیگر صرف تسلط یافتن بر ملتهای محروم میشود.و این از رسالت علم به دور و خیانتی در امانت آن و مخالف با پیمان خدا با دانشمندان است.و بیشتر،دین برای همین هدفها به کار گرفته میشد.مردان دین کسانی بودند که خود را در چارچوب نژادگری و قومیت محبوس کرده بودند و از این راه به طاغوتها در تحمیل خود بر ملتها و در بردگی و مورد بهرهبرداری آنان و انگیختن اختلافات مصلحتی میان آنان کمک میکردند، /1 در صورتی که رسالت دین حقیقی یک چیز بود و رمزی برای یگانگی و نقطۀ تلاقی مردمان با یکدیگر و وسیلۀ گرد آمدن ایشان با هم و برقرار کردن صلح و صفا میان آنان بود.
در این آیه،قرآن ما را متذکر این رسالت و مأموریت میکند،و این کار به میانجیگری سخن گفتن از انبیا و پیمان گرفتن خدا از ایشان که یکدیگر را تصدیق کنند و به یاری هم برخیزند و در نتیجه به هیچ شکل در دین ایجاد تفرقه و پراکندگی نکنند صورت میگیرد،و در آیه تأکیدهای شدید دربارۀ این پیمان گرفتن شده است:
« وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ النَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ -و در آن هنگام که خدا از پیغمبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمت دهم،» یعنی رسالت دین و علم را به عهدۀ شما محول کنم:یعنی دین تجسّم یافتۀ
در کتاب،و حکمت مجسّم شدۀ در کاربرد در واقع زندگی که طبیعتا نیازمند به شناخت زندگی یعنی علم است.
« ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ -و پس از آن پیغمبری بیاید و آنچه را که آوردهاید تصدیق کند،به او ایمان آورید و یاریش کنید.» به ایشان فرمان داد که به رسول ایمان آورند و به یاری او برخیزند،و در این باره سخت تأکید کرد و:
« قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی -گفت:آیا به این اعتراف کردید و پیمان مرا پذیرفتید؟» از آنان اقرار خواست و این پیمان خود را(اصر)یعنی بار سنگین تا اهمیت آن را نشان دهد،تا هنگامی که میثاق میدهند بدانند که به چه عمل بزرگی اقدام کردهاند و در آینده از ادا کردن آن خودداری نکنند.
« قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ -گفتند:اقرار کردیم.گفت:پس گواه باشید و من هم با شما از گواهانم.» پس از اعتراف از ایشان خواستار گواهی شد و تو گویی فرمان داد که امضای آخری را بر تعهّد نامه ثبت کنند، /1 و این همه تأکید بر رسالت دین و علم در زندگی بود.
[82]
سپس خداوند اهمیت این رسالت و مأموریت را با وعید مؤکد کرد و گفت:
« فَمَنْ تَوَلّٰی بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ -پس هر کس بعد از این روی گرداند،از فاسقان است.» و پیامبران خدا بالطبع در اجرای این تعهد سستی نکردند،ولی پیروان ایشان آن کسانند که رویگردان از انجام تعهد شدند و به بهرۀ خود از فسق خواهند رسید،و هر اندازه هم که خود را در زیر پردۀ ظواهر دین بپوشانند باز چنین خواهد شد.
[83]
این است دین خدا که دین یگانه است،و ارزش یگانه دارد،که همان ارزش یکتاپرستی و تسلیم به خدا است،و جایی برای ارزشهای زمینی یا نژادی یا زبانی و لغوی در آن نیست.
و کسانی که از رسالت دین رویگردان میشوند و آن را از خط صحیح دور میکنند،از چیز دیگری جز دین خدا یعنی دین زمینی یا نژاد فرمان میگیرند و خدا به ایشان میگوید:
« أَ فَغَیْرَ دِینِ اللّٰهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ -آیا چیزی جز دین خدا میخواهند،و حال آنکه هر چه در آسمان و زمین است،خواه ناخواه،به او ایمان آورده است،و به سوی او بازگردانده میشوند.» پس ایشان ناگزیر از بازگشتن به دین خدایند،و به سنتهای حق حاکم بر جهان،چرا که نمیتوانند در برابر نیروهای جهانی مدتی دراز مقاومت کنند،و هنگامی که بمیرند به خدا بازخواهند گشت.
[84]
دین خدا چیست؟ دین خدا دین یگانگی میان همه رسالتهای خدا است.
« قُلْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ -بگو:به خدا و به آنچه بر ما فرستاده، و به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط فرستاده،و به آنچه به موسی و عیسی و پیغمبران از پروردگارشان دیده،ایمان آوردیم،و میان هیچ کدام از آنان تفاوت نمیگذاریم، /1 و ما به خدا اسلام آوردهایم و تسلیم به او هستیم.» دین خدا این است:ایمان آوردن به آنچه بر پیامبران گذشته از کتاب نازل شده،و آنچه به پیامبران متأخر از کتاب و حکمت و معجزه رسیده(و شاید تعبیر «أوتی»در پیامبران متأخر دلیل بر معجزاتی باشد که به دست موسی و عیسی صورت گرفته).
[85]
و اسلام حقیقی همین است:ایمان به خدا و به همه پیامبرانش، بدون تفاوت گذاشتن میان کتاب عبری و کتاب عربی،و بین مکه و بیت المقدس، و بین نژاد عرب و نژاد یهود.
« وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ -و هر که جز اسلام دینی جوید،هرگز از او پذیرفته نخواهد شد،و در آخرت از زیان کنندگان است.» اسلام به معنای حقیقی یعنی تسلیم در برابر خدا و ایمان به همۀ پیامبران الهی بدون تفاوت میان آنهاست.اسلام حقیقی یعنی اوج گرفتن از ارزشهای زمینی به سوی ارزشهای آسمانی و برتری یافتن بر موانعی همچون منافع و حساسیتهای شخصی،ملیت،زبان،نژاد،منطقه و رسیدن به سطحی آسمانی و خدایی و حقیقت و آزادگی و عدالت و مساوات.
/1
کَیْفَ یَهْدِی اَللّٰهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ اَلرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ اَللّٰهُ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (86) أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (87) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (88) إِلاَّ اَلَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (89) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ اِزْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلضّٰالُّونَ (90) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ اَلْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ اِفْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (91) لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (92)
/1
88[ینظرون]
:منتظر نمیمانند و کارشان تأخیر پیدا نمیکند.
91[افتدی]
:از فدیه است به معنی جانشین چیزی در برابر جلوگیری از آزار دادن میباشد،و از آن جمله فدای اسیر که پولی است که میدهند و او را از کشته شدن یا اسارت میرهانند.
92[البر]
:اصل آن سعة و گشادگی است و معنی آن سودی است که با قصد به کسی دیگر رسد،و ضد آن عقوق میباشد.
/1
آن کس که به بعضی از رسالتهای خدا کافر شود،چنان است که به همۀ آنها کافر شده باشد؛چرا؟بدان سبب که با کفر ورزیدن به این رسالت،از یک ارزش ذاتی یا زمینی به راه افتاده است که با ارزش توحید متناقض است.او،مثلا، از آن جهت که به رسالت محمد(ص)کافر شده است که او عرب است،که در این صورت مبدأ حرکت او یک ارزش نژاد و قوم بوده است که با ارزش توحید متناقض
است و لذا خدا ایمان او را نمیپذیرد،چرا که او در واقع ایمان مطلق به خدا و حاکمیت مطلق او بر جهان ندارد.
در این درس آیات به بحث قضیۀ ارتداد از این لحاظ میپردازد،و پس از گفتن این که خدا مرتدان را از آن روی هدایت نمیکند که به عمد کفر را پس از ایمان پذیرفتهاند،و خدا کسی را مجبور به ایمان نمیکند،میگوید که اینان در نزد خدا ملعونند،و از ارزشهای خدا به دورند،و ملائکه ایشان را لعنت میکنند،پس از سنتهای زندگی به دورند،و در نزد مردمان ملعونند و بدین گونه از همگان دورند.
/1 سپس مرتدان(-از دین برگشتگان)را به سه دسته تقسیم میکند:
الف:آنکه توبه کرده و به اصلاح فساد خود پرداخته است.
ب:آنکه بر کفر خود افزوده و جز در هنگام مرگ توبه نمیکند.
ج:آنکه توبه نمیکند و مرگ او فرامیرسد.
و بیان میکند که تنها توبۀ دستۀ اول پذیرفته میشود،و توبۀ دو دستۀ دیگر پذیرفته نیست.
و ارتداد(برگشتن از دین)،عموما،حاصلی از بهرهبرداری از زندگی دنیا است،و بر انسان واجب است که در برابر فریبندگی دنیا ایستادگی کند،و آنچه را که دوست میدارد در راه خدا انفاق کند تا خدا او را دوست بدارد.
[86]
آن کس که از نادانی به رسالت کافر میشود،سپس بر خود و دیگران ستم روا نمیدارد،عاقبت او به خیر پایان میپذیرد،ولی آن کس که پس از ایمان قلبی به کفر بازمیگردد،و سپس با شهادت علنی ایمان خود را شکار میسازد،و به این همه عقلا متقاعد میشود،و سپس به خاطر مصلحت شخصی به کفر بازمیگردد،به خیر دست نمییابد و خدا او را هدایت نمیکند،چرا؟ به آن دلیل که ظالم است و چگونه؟کسی که پس از ایمان آوردن کافر میشود،کفر او از یک ارزش شخصی یا نژادی یا شبیه به اینها سرچشمه گرفته،و
همۀ این کسان بنا بر طبیعت مردمان ستم وارد میکنند،به همانگونه که بر خود ستم کردهاند؛آیا میشود که پرستندۀ شهوات یا نژاد به دیگران ستم نکنند؟ ستمگری با هدایت متناقض است،چرا که ظلم حجاب عقل است و ضمیر را تباه و اراده را در جان آدمی سست میکند.
/1 « کَیْفَ یَهْدِی اللّٰهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ -چگونه خدا قومی را هدایت کند که پس از ایمان آوردنشان کافر شدهاند؟» ایمانی برخاستۀ از قلب یا ظاهری، « وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ -و گواهی دادند که رسول حق است،» گواهی ظاهری، « وَ جٰاءَهُمُ الْبَیِّنٰاتُ -و آیات آشکار به ایشان رسید؛» که از لحاظ عقلی قانع شدند و بنا بر این پس از تکمیل عناصر ایمان کافر شدند.
« وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ -و خدا گروه ستمکاران را هدایت نخواهد کرد.» چرا که اینان،به سبب تقدیس ارزشهایی جز ارزش توحید،و از آن به راه کفر به خدا روانه شدن،ستمگر شدهاند.
[87]
نخستین و دردناکترین کیفری که علمای بد میبینند،این است که خدا عقل را از ایشان میگیرد،و میان ایشان و حقیقت حجابی از شهوات ایشان میکشد،و در واقع گواهیهای حق را نمیبینند.
و دومین جزا:این است که از سرزمینهای گستردۀ خدا دور میشوند،از آن روی که خدا نعمت ایمان را از ایشان سلب میکند،و از شیرینی مناجات و سخن گفتن با خدا و ارتباط روحی با او محروم میشوند،و در نتیجه از همۀ ارزشهای عالی،همچون ارزش حق و ارزش آزادی و کرامت و عدالت و مساوات
دور میمانند،و دلهاشان حالت سنگ پیدا میکند و هرگز به ذکر خدا خاشع نمیشود.
و جزای سوم:این است که از نیروهای کار کنندۀ در جهان(که فرشتگان بر آنها گماشتهاند)، /1 همچون نتیجهای طبیعی از گمراهی ایشان از حقایق و ارزشهای والا دور میمانند.
از سنتهای خدا در زندگی آدمی آن گاه میتواند بهرهبرداری کند که آنها را خوب بشناسد،و هدفهایی عالی داشته باشد که بخواهد به آنها از راه این سنتها تحقق بخشد،در صورتی که اینان سنتها را نمیشناسند و هدفهای عالی که از ارزشها ساخته شده باشد در اختیار ندارند،و به عبارت دیگر رسالتی در زندگی ندارند،و زندگی در برابر کسی که در آن رسالتی ندارد از خضوع خودداری میکند.
اما جزای چهارم که نتیجهای است از آنچه پیشتر گفته شد،چنین است:
دور شدن از مردم،بدان سبب که آنان از پیرامون کسی که هدایت و روحانیت و قدرت بهرهبرداری از زندگی ندارد،پراکنده میشوند،و دلیلی برای روی کردن به او نمیبینند.
باید ژرفای آن نومیدی را که نصیب این خیانتکاران میشود،پیش خود تصور کنیم:آنان به رسالت خدا برای آن خیانت کردند که خرسندی مردم را جلب کنند،و در نتیجه هر دو را از دست دادند،و زیان آشکار و بزرگ(الخسران المبین) همین است.
و قرآن دوری را به لفظ(لعنة)بیان کرده است که به معنی طرد و دور رانده شدن به خواری و کوچکی است که با حالت کیفر دیدن تناسب دارد.
« أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ -کیفر اینان آن است که لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر ایشان باشد.» [88]
و این لعنت در دنیا آغاز میشود ولی تا آخرت استمرار پیدا میکند،و در آنجا به صورت عذابی دردناک درمیآید که هرگز سبک نمیشود.
« خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ -جاودانه در
آن میمانند و عذابشان سبک نمیشود و مهلتی به آنان نخواهند داد.» یعنی مهلتی برای تجدید نظر در واقعیت ایشان داده نمیشود،و این سبب ارتداد ایشان از رسالت پس از علم پیدا کردن به آن است.
/1
[89]
و این واقعیت تلخی که پایان کار خائنان به رسالت به آن میانجامد،بدان معنی نیست که درهای رحمت خدا بر روی ایشان بسته شده است؛هرگز!رحمت خدا گسترده است،ولی بر ایشان واجب است که توبه کنند و به اصلاح آنچه با اعمال سابق خود تباه کردهاند بپردازند،مثلا در آن بکوشند که کسانی را که به تأثیر ایشان گمراه شدهاند به راه راست بازآرند.
« إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ -مگر کسانی که پس از آن توبه کردند و نیک شدند و به اصلاح تباهیها پرداختند(که دربارۀ آنان)خدا آمرزنده و مهربان است.» [90]
اگر خیانتکاران نسبت به دین در مراحل نخستین زندگی خود توبه کنند که توبه در اصلاح مردم تأثیر دارد،و رسالت هنوز تازه است،و این توبه خالص برای خدا و دلیلی بر دگرگون شدن ایستار ایشان باشد،چنین توبهای پذیرفته خواهد شد.ولی اگر بر گمراهی باقی ماندند،و به همۀ تباهیهای ممکن علیه رسالت پرداختند،و چون رسالت منتشر شد و همۀ جایگاههای خود را از دست دادند در صدد توبه بر آمدند تا مهر و محبت رسالت تازه را به خود جلب کنند،توبۀ این گونه کسان پذیرفته نخواهد شد،چرا که توبۀ ایشان برای خدا نیست بلکه برای پوشاندن شکستهای ایشان است.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الضّٰالُّونَ -کسانی که پس از ایمان آوردن کافر شدند،و بر کفر خود افزودهاند،هرگز توبهشان پذیرفته نخواهد شد،و چنین کسان گمراهانند.» یعنی هرگز به هدایت دست نخواهند یافت و توبۀ آنان حقیقی نیست و
نتیجهای از آزمندی به دنیا است.
[91]
و چنان مینماید که این کسان که پیوسته بر گمراهی دوام میکنند تا آن گاه که مرگ ایشان فرارسد،از اهل آتشاند،ولی آرزو میکنند که کاش تمام ثروت دنیا را داشتند و آن را میدادند تا از آتش دوزخ رهایی یابند،ولی هیهات.
اینان فرصتهای نیکو را در دنیا از دست دادند و اکنون پشیمانی سودی بر ایشان ندارد.
« إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ /1 الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ - کسانی که کافر شدند،و با کفر مردند،از آنان به اندازۀ کرۀ زمین زر پذیرفته نخواهد شد،هر چند همۀ آن را بیعوض بدهند.برای این مردم عذابی دردناک است و یار و یاوری ندارند.» آنان در دنیا به رسالت خدا خیانت کردند تا از این راه ثروتی و یارانی به چنگ آرند،و در آخرت ثروت و یاران برای ایشان هیچ سودی نخواهد داشت.
[92]
بر ایشان واجب بود که مقداری از مال خود را فدا کنند،و از بعضی از یاران برای جلب خرسندی خدا جدا شوند،چه رضای خدا بدون از دست دادن مال و فداکاری و بدون پیروزی بر حب ذات به خاطر خدا به دست نمیآید.
« لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ -به نیکی دست نیابید مگر این که از آنچه دوست میدارید انفاق کنید.» و خدا از آنچه در راه او انفاق کنید آگاه میشود،پس مبادا شیطان شما را بفریبد و بگوید:به خاطر مردم کار کنید که آنان سریع پاداش شما را میدهند، ولی پاداش خدا معلوم نیست که خواهد رسید یا نه.
« وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ -و هر چه انفاق کنید خدا بر آن آگاه است.» و آخرین سخن:مردان دین پیش از دیگران به دور شدن از روح دین تهدید میشوند،از آن روی که اگر مردمان عادی از دین دور شوند،دل در مردان دین
میبینند که آنان را هدایت خواهند کرد و معمولا مردمان هدایت مردان دین را میپذیرند،ولی اگر مردان دین فاسد شدند،چه کسی ایشان را هدایت خواهد کرد؟ حتی اگر چنان فرض کنیم که مردمان عادی به موعظه کردن به ایشان بپردازند، آنان بالطبع با احساس برتری که در جان خود نسبت به ایشان دارند،به پند و اندرز ایشان گوش فرانخواهند داد.
/1
کُلُّ اَلطَّعٰامِ کٰانَ حِلاًّ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ إِلاّٰ مٰا حَرَّمَ إِسْرٰائِیلُ عَلیٰ نَفْسِهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ اَلتَّوْرٰاةُ قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرٰاةِ فَاتْلُوهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (93) فَمَنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (94) قُلْ صَدَقَ اَللّٰهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (95) إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً وَ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ (96) فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً وَ لِلّٰهِ عَلَی اَلنّٰاسِ حِجُّ اَلْبَیْتِ مَنِ اِسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (97) قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ (98) قُلْ یٰا أَهْلَ اَلْکِتٰابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (99) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ کٰافِرِینَ (100)
/1
96[بکة]
:اصل بکة از بک به معنی ازدحام است.و بکه، محل ازدحام حاجیان برای طواف بر گرد خانۀ کعبه است.
[مبارکا]
:یعنی پر خیر و برکت.
99[تبغونها]
:آن را میجویید.
[عوجا]
:کج و معوج.
/1
یعقوب بعضی از خوراکیها را بر خود حرام کرد و این کار را همچون ریاضتی به خاطر زهد و بنا بر قاعدۀ «لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ» انجام داد،و خدا یعقوب را برای همین نیت صادقانه،اکرام کرد و آن خوراکیها را بر فرزندان او(بنی اسراییل)حرام شمرد تا به پدرشان اسراییل(یعقوب)اقتدا کرده باشند.و این تحریم طعام موقتی و دارای هدفی معین بود.
ولی بنی اسراییل به این محرمات موقتی متشبث شدند و آن را بهانهای برای معترف نشدن به رسالت پیغمبر اسلام(ص)قرار دادند،و اگر به تورات مراجعه میکردند،میفهمیدند که این حرام شدن موقتی است و رنگ خاص دارد.
این مثالی است از نوع برهانهایی که علمای دینی بنی اسراییل برای گردن
ننهادن به رسالت تازۀ اسلام میآوردند و متکی بر امور قشری و جمود بر اشخاص و سیره و روش ایشان بود.
قرآن با همانند این برهان در آن هنگام رو به رو شد که ابراهیم را شخصیتی نظیر یعقوب دانست /1 که میان همۀ دیانات به یگانگی قایل بود،و بر این مطلب چنین استدلال میکند که ابراهیم پدر همه و سازندۀ خانۀ کعبه بود که اعراب آن را تقدیس میکردند،و هم اکنون نشانهای از آن در مقام ابراهیم کنار خانۀ کعبه باقی است،و نیز در دعوت به حج خانۀ خدا که دعوتی عام است و توانگران را شامل میشود،و سپس قرآن به اهل کتاب یادآور میشود که این مخالفت ایشان سبب دور شدن مردم از دین خواهد شد.
و خطاب قرآن متوجه به مسلمانان است و از ایشان میخواهد که از پیروی اهل کتاب پرهیز کنند،بدان سبب که ایشان،در حقیقت،دعوت کنندگان به دین نیستند،بلکه خیانتکارانی نسبت به رسالتند و مردمان را به کفر دعوت میکنند.
[93]
« کُلُّ الطَّعٰامِ کٰانَ حِلاًّ لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ إِلاّٰ مٰا حَرَّمَ إِسْرٰائِیلُ عَلیٰ نَفْسِهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْرٰاةُ -همۀ خوردنیها بر بنی اسراییل حلال بود،جز آنچه اسراییل بر نفس خود حرام کرده بود،پیش از آنکه تورات نازل شده باشد.» اسراییل نام یعقوب است و او جدّ اعلای قبایل بنی اسراییل بود.و او بر خود بعضی از انواع غذا را حرام کرده بود و فرزندانش بر روش او عمل میکردند،و این حرام کردن یک شریعت الاهی ثابت نبود و شواهدی بر این در خود کتاب تورات وجود دارد.
« قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرٰاةِ فَاتْلُوهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -بگو اگر راست میگویید تورات را بیاورید و آن را بخوانید،» که در آن خواهید یافت که تحریم طعام ابدی نبوده و بنا بر این شریعت
محمد آمده و آن را برای شما حلال کرده است.
[94]
ولی بنی اسراییل به این تحریم متشبّث شدند و آن را بهانهای برای نپذیرفتن اسلام قرار دادند،و طبعا این نپذیرفتن بازتابی بر روی خود ایشان داشت و خودشان پیش از دیگران از این نپذیرفتن زیان بردند.
/1 « فَمَنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ -پس کسانی که از این پس بر خدا دروغ بندند،» یعنی پس از مراجعه کردن به تورات.
« فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ -از ستمکارانند.» [95]
چسبیدن به اشخاص تاریخی غالبا سنگ سد راهی در رسیدن به وحدت میان(اصحاب رسالت)میشود،و بر ما است که بدانیم آن اشخاص کسانی بودهاند که از دنیا رفتهاند و آنچه کسب کرده با خود بردهاند،و آنچه ما کسب کنیم از آن خود ما است،و ما نباید زندگی آنان را وسیلهای برای ایجاد تفرقه در میان خود قرار دهیم.سپس در برابر آن اشخاص کسان دیگری هستند که میان اصحاب رسالت ایجاد وحدت و یگانگی میکنند؛بیایید تا روشنی را بر روی آنان بیفکنیم و پیوسته بودن با ایشان را تقویت کنیم،تا ارتباط ما با یکدیگر استحکام بیشتر پیدا کند.پس،مثلا،اگر اعراب با یهودیان در یعقوب با یکدیگر اختلاف داشتهاند،میدانیم که در ابراهیم با یکدیگر پیوسته بودهاند،پس بهتر آن است که به ابراهیم توجه کنیم و در شخصیت او سمبل یگانگی رسالتها را که کعبه است به دست آوریم.
« قُلْ صَدَقَ اللّٰهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً -بگو:خدا راست گفت، پس از دین ابراهیم استوار در دین خود پیروی کنید،» که از شرک دوری جست و طاغوت مستولی بر مردم را به نام ارزشهای شرک رد کرد.
« وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ -و از مشرکان نبود.» که نه بندگی طاغوت کرد،و نه گوساله را خدای خود گرفت و نه گفت
که:عیسی پسر خدا است.
[96]
سمبل یگانگی رسالتها بیت اللّٰه الحرام یعنی خانۀ کعبه است که پیش از همۀ خانههای مخصوص پرستش خدا ساخته شد.
/1 « إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبٰارَکاً وَ هُدیً لِلْعٰالَمِینَ* فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ -نخستین خانهای که برای مردم گذاشته شد،آن است که در مکه است و مبارک است و اسباب هدایت جهانیان است.در آن نشانههای آشکار و جایگاه ابراهیم است.» در خانۀ خدا آیات بینات فراوان بر آن وجود دارد که آن نخستین خانۀ خدا است،و از برجستهترین آنها مقام ابراهیم است،و آن پاره سنگی است که ابراهیم(ع)برای ساختن کعبه بر روی آن میایستاد و کار بنایی خود را انجام میداد؛وجود آن و بزرگداشت مردم نسبت به آن از راه نماز خواندن در کنار آن، دلیلی بر آن است که ابراهیم بانی این خانه بوده است.
ابراهیم کیست؟ او پدر روحی رسالتهای یگانه پرستانۀ سهگانه،و جد اعلای بنی اسراییل و بسیاری از اعراب،و مورد احترام همگان است.پس شایسته آن است که همۀ رسالتها در آن با یکدیگر ملاقات کنند،و آن را خانۀ امن و خانۀ اسلام بدانند که همگان با هر زبان و رنگ و نژاد و مذهبی که دارند در آن جمع شوند،و همگان محترم باشند و از آزادی کلام و گفتگو و انتقاد برخوردار باشند،و در نتیجه وسیلهای برای تأثیر متقابل فرهنگی و تمدنی بوده باشد.
در این صورت خانۀ خدا جایگاه تلاقی فعلی همۀ رسالتها برای همۀ مذاهب خواهد شد،و از این راه بهترین وسیله برای یگانگی حقیقی یعنی وحدتی مبتنی بر اساس شناختن یکدیگر و گفتگو کردن و با یکدیگر همکاری کردن خواهد بود.
[97]
دعوت به حج عمومی و همگانی است و به جماعتی و نه جماعتهای دیگر اختصاص ندارد،و هر کس بتواند دعوت به حج را لبیک گوید،باید این دعوت را اجابت کند.و چون دعوت همگانی است،تمایلات نژادی یا قومی که
مانع حج شود،کفران نعمت و تمرّد در برابر دعوت به وحدت و رد آن است و آن کس که چنین کند مسئول خواهد بود.
« وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ -و هر کس به آن درآید ایمن باشد.
و خدا را بر مردم است حجّ خانه گزاردن،به شرط آنکه بتواند به آن برسد.و هر کس کفر ورزد(باید بداند)که خدا از جهانیان بینیاز است.» /1 حج خانه یعنی رفتن به آن و از راه دور قصد این رفتن کردن،و استطاعت یعنی:داشتن توانایی بدنی و مالی و امنیّتی.
کفر در این جا دو معنی دارد:
اول:کافر شدن به خدا از راه اجرا نکردن فرمانهای او و از جمله حج.
دوم:کفران و ناسپاسی نسبت به نعمت حج گزاردن و رفتن به جایی که در آن آزادی و برکت و هدایت و در نتیجه وحدت رسالتی وجود دارد،و کلمه تعریضی آشکار به اهل کتاب است که علی رغم مؤمن بودن به این که ابراهیم بانی خانۀ بوده،به انجام دادن فریضۀ حج نمیپردازند.
و آخرین سخن:حجّی که خدا آن را برای همۀ مردم معین کرد و سمبلی برای وحدت و رفتن به جایگاهی برای تأثیر طرفین تمدنی قرار داده،امروز به صورت مجموعهای از آداب و تشریفات میانتهی درآمده که یک درصد فواید بزرگ خود را شامل نمیشود،و این به سبب دور بودن امت از روح تعالیم الاهی و به سبب سیطره و استیلای طاغوتها بر امور امت است.
اگر این فهم قشری و بیمغز برای نقش خانۀ خدا در ایجاد یگانگی و شناختن یکدیگر و همکاری و همیاری نمیبود،و اگر طاغوتهای حاکم بر سرزمینهای اسلامی وجود نمیداشتند،آن گاه میدیدیم که چگونه حج قادر است که نقش تمدنی خود را در ایجاد و یگانگی امت و پیشرفت و تکامل و پیروز شدن بر
دشواریهای داخلی و چالشهای خارجی ایفا کند.
[98]
ولی اهل کتاب یکباره به همۀ این آیات بزرگ حج و در طلیعۀ آنها آنچه در آیه پیش گذشت،کفر میورزند،و قرآن میپرسد که این کفر صریح برای چیست؟ /1 « قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ -بگو:ای اهل کتاب،چرا به آیات خدا کفر میورزید،و حال آنکه خدا ناظر و گواه کارهای شما است؟» و هر چه زودتر به حساب این کفر میرسد،بدان سبب که به انحرافات عملی میانجامد، [99]
و کفر اندک آغاز میشود و چندان افزایش پیدا میکند که به درجۀ عمل برای گمراه کردن دیگران میرسد.
« قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ -بگو:ای اهل کتاب!چرا کسانی را که ایمان آوردهاند از راه خدا بازمیدارید،و با آنکه میبینید و گواهید،این راه را کج میخواهید؟» آنان مؤمنان را از راه مستقیمی که راه خدا است بازمیداشتند،و چنان میخواستند که این راه چندان کج شود تا به جایی برسد که هواهای نفسانی ایشان خواستار رسیدن به آنجا بود،علی رغم آنکه خود از گواهانند،و بر گواه واجب است که از دروغ بپرهیزد و حقیقت را تصدیق کند هر چند مخالف با هوای نفس او باشد.
اهل الکتاب حاملان علم دیناند که میبایستی مردم را به خدا بخوانند،نه این که راه رهروان به سوی خدا را ببرند،و این راه را به سبب نظرتنگیهای قومی و حزبی و مذهبی منحرف کنند،و این واقعیتی است که اکثریت حاملان دین تا به امروز در آن زندگی میکنند و به اندازهای که برای حزب یا مذهب یا طایفۀ خود خلوص نیت دارند برای دعوت خود ندارند،و لذا سبب عمدۀ کفر گروه کثیری از افراد بشرند.
« وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ -و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.» [100]
اهل الکتاب به کفر ورزیدن به رسالت تازه آغاز کردند،سپس پیشتر رفتند و جماعت خود را از ایمان آوردن به این رسالت به وسایل گوناگون بازداشتند. /1 سپس از این هم پیشتر رفتند و به گمراه کردن مؤمنان خارج از گروه خود پرداختند،یعنی کسانی که پیش از آن مشرک بودند و بر اهل کتاب(یعنی مؤمنان) واجب بود که با ایمان آوردن ایشان شادمان شوند،ولی نظر تنگی قبیلهای قومی دلهاشان را کور کرده بود و هنوز هم دلهای بسیاری از رجال دین را کور میکند.
از این رو خدا مسلمانان را از آن بر حذر میدارد که گول ظاهر دینی را که بر چهرۀ بعضی از اهل کتاب و کافران به رسالت خدا مشاهده میشود نخورند،و میگوید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ کٰافِرِینَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،اگر از گروهی از کسانی که کتاب دارند فرمان برید،شما را پس از ایمانتان به کافری بازمیگردانند.» /1
وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ آیٰاتُ اَللّٰهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (101) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (102) وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا وَ اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً وَ کُنْتُمْ عَلیٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (103) وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی اَلْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (104) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اِخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْبَیِّنٰاتُ وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (105) یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ اِسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (106) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ اِبْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (107) تِلْکَ آیٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ مَا اَللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِینَ (108)
/1
101[یعتصم باللّه]
:از خدا نیرو بگیرد.
103[تقاته]
:ترسیدن از او.
[بحبل]
:به ریسمان،به سببی که با آن میتوان به مقصود رسید.
[شفا]
:کنار،لبه.
104[أمة]
:اشتقاق آن از أمّ به معنی قصد کردن است،و بر هشت وجه به کار میرود:جماعت؛پیروان انبیا به مناسبت اجتماع آنان بر مقصود واحد؛قدوة(پیشوا)بدان سبب که جماعت او را به امامت برمیگزیند؛دین و ملت همچون در «إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ» ؛حین و زمان و...
/1
«وحدت رسالتهای خدا»موضوع درس پیشین بود،و موضوع این درس «وحدت امت مسلمان»متمسک به رسالت یگانۀ خدا است که قرآن آن را از دیدگاههای مختلف مورد بحث قرار میدهد که برجستهترین آنها چنین است:
مهمترین شرط وحدت و یگانگی وجود رابطۀ مشترکی میان افراد و گروههای آن است،و رابطۀ وحدت اسلامی کتاب خدا و رهبری اسلامی است که این کتاب آن را مجسم میکند،و تمسّک جستن بیشتر به آنها،و ممکن است که بدون یک اصل و مبدأ طالب وحدت شویم و به آن دست یابیم.نگاهی به عقب و به روزگار جاهلیت، بر ما مکشوف میدارد که چگونه و چرا اعراب نتوانستند-علی رغم مؤمن بودن به وحدت و لزوم حیاتی آن برای ایشان-به این وحدت برسند،تا آن زمان که رسالت به ایشان رسید و با آن به یگانگی دست یافتند.
چون وحدت امری اصولی است،ناگزیر باید در امت گروهی مراقب آن و عملی شدن آن به وسیلۀ امت باشند و از آن دفاع کنند،تا ریسمانی که افراد امت را به یکدیگر پیوند میدهد و یگانگی در میان آنان به وجود میآورد،سست نشود.
وحدت اصولی چیزی است که خدا آن را مبارک میکند،و خدا وحدت امت را بدون /1 خضوع آن نسبت به ارزشهای الاهی مبارک نمیکند،چه او در روز قیامت مؤمنانی را که به ارزشهای او خاضع نباشند از یکدیگر جدا میکند،در صورتی که مؤمنان را در منزلت واحد قرار میدهد.
بنا بر این ما نیز در اندیشۀ روز قیامت باشیم که خدا میان مردم جدایی میاندازد،و در دنیا ارزشهای الاهی را به کار اندازیم.و اندیشهای که قرآن آن را
در ضمن سخن گفتن از وحدت در این جا تکرار میکند،این است که:خلاف غیر اصولی برابر است با کفر ورزیدن به ارزشهایی که افراد امت را به یکدیگر میپیوندد پس اگر ریسمان ارزشها که همگان به آن چنگ میزنند سست نشود،ممکن نیست که میان مؤمن و برادر مؤمنش شکاف گسستگی به وجود آید.
[101]
کسانی که پیروی از اهل کتاب میکنند،به رسالت کفر میورزند،بدان سبب که از چشمۀ زلال چشم میپوشند و به شاخههای دور آن یا حتی به حوضچههای آلودۀ آن میپردازند؛رسول خدا را که از ایشان است و در میان خودشان مبعوث شده،و کتاب خدا را که بر ایشان و به لغت خودشان نازل شده،رها میکنند و به رسولی که مدتهای دراز است خدا او را به سرای دیگر برده،و به کتابی که دست تحریف در آن کارها کرده،متشبث میشوند.
« وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ آیٰاتُ اللّٰهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ -و چگونه کفر میورزید و حال آنکه آیات خدا بر شما فروخوانده میشود و رسول او در میان شما است؟و هر کس به خدا چنگ زند،به راه راست رهبری شده است.» اما آن کس که خدا را ترک کند و در پی شهوات خود رود،راههای کج او را به درههای دور و دراز خواهد کشید.
ایمان آوردن به خدا و تسلیم شدن به حق و مخالفت با هوای نفس و شهوات،ضامن قطعی استقامت آدمی در زندگی است،چه هیچ بشری جز با پیروی از هوای نفس خویش یا فرمانبردار شهوتها شدن منحرف نخواهد شد.
اعتصام و تمسّک به خدا-بر حسب دلالت سیاق-ملتزم بودن به کتاب خدا است، /1 و رسول خدا که مجسم کنندۀ این کتاب است و آن دو را هرگز از یکدیگر نمیتوان جدا کرد،و لذا ملاحظه میکنیم که قرآن تعبیر را تغییر داده و
نگفته است که:«من یعتصم بهما»(-هر که به آن دو چنگ زند)،بلکه گفته است«باللّه»برای بیان این که آن دو یک چیز است.
[102]
ایمان آوردن بشر به پروردگارش و کتابها و فرستادگان او آسان است،ولی ایستادگی بشر در برابر شهوات،که همچون آتشفشانی فوران میکنند و در برابر فشارهایی که از هر سو بر او وارد میآید،دشوار است،مگر این که آدمی از پروردگارش بترسد و به یاد بزرگی او و به یاد مرگ و روز حساب باشد،و بر اثر آن متقی و پرهیزگار شود.
اگر شخص در برابر شهوتها یا فشارهای زندگی سست شود،گاه در لحظۀ سستی و دور شدن ایمان کافر از دنیا میرود،و به همین سبب بر او لازم است که برای مقاومت کردن تا حد مرگ مصمم باشد و همۀ فشارها را به مبارزه بخواند،و فرمان خدا چنین است:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!از خدا بدانسان بترسید که شایستۀ ترسیدن از خدا است،و مبادا بمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.» «حق تقاة اللّٰه»عبارت از مصمم بودن بر قرار گرفتن در خط رسالت تا مرگ است.
مناسبت سخن گفتن از استقامت و استمرار در این جا،مقاومت کردن در برابر فشارهای انحراف در جهت کفر بعد از ایمان است که قرآن در آیۀ پیشین از آن سخن گفت،و نیز به مناسبت سخن گفتن از ضرورت یگانگی است،چه اختلاف جز از سستی تقوی در جانها به وجود نمیآید.
[103]
اعتصام به کتاب خدا و به مردی که مجسم کنندۀ این کتاب است،همان ریسمان خدا است که آیۀ نخستین از آن سخن گفت،و آن راه یگانه برای آن یگانگی حقیقی است که بدون آن وحدت و یگانگی معنایی ندارد،بلکه نتیجۀ آن پراکندگی و نفاق است.
« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا -و به ریسمان خدا چنگ زنید
و پراکنده مشوید.» /1
هدف مشترک و منافع مشترک و سرنوشت واحد و...و..گاه سبب وحدت است،ولی به شرط آنکه یک اندیشۀ مشترک واحدی وجود داشته باشد که همگان به آن متمسک باشند و سبب پیدایش نگرش مشترکی در برابر وضع موجود برای ایشان شود.
اگر اندیشۀ مشترک و اندیشهورزی(-ایدئولوژی)مشترک وجود نداشته باشد که همگان برای رسیدن به آن کوشش میکنند،و مثلا در حالت کنونی جهان که به دو گروه شرقی و غربی تقسیم شده،مسلمانان اختلافات کوچک نژادی و مذهبی را که هیچ رابطهای با حقیقت واقع اسلام ندارد،کنار نگذارند و به هوای نفس گاه به خاور خود را بچسبانند و گاه به باختر،از زندگی تلخی که دارند هرگز نجات نخواهند یافت.باید بدانند که این اختلافات که دارند همه انحراف از اسلام راستین و انحراف از اعتصام به خدا و بلکه اعتصام به شیطان است.
راههای وصول به مصلحت گوناگون است،و از همین روی قرآن دربارۀ اعتصام به ریسمان خدا(یعنی کتاب خدا و رهبری به وجود آمدۀ از آن)برای تحقق یافتن وحدت تأکید میکند،و برای مسلمانان از اوضاع و احوال اعراب پیش از اسلام چنین سخن میگوید:
« وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً -و نعمت خدا را بر خود به یاد آورید،که با یکدیگر دشمن بودید و میان دلهای شما الفت ایجاد کرد،و به نعمت او با یکدیگر برادر شدید.» اخوت میان اعراب در صدر اسلام به سبب خون مشترک یا لغت یگانه،یا حتی زمین و منافع و سرنوشت واحد نبود،بلکه پس از آن به وجود آمد که خدا بر ایشان با فرستادن نعمت کتاب منت نهاد،و یگانگی فکر و همکاری عواطف
به وجود آمد و برادری تحقق پیدا کرد،و اگر نعمت کتاب نبود،اختلافات آن را تهدید به هلاک و دمار میکرد.
« وَ کُنْتُمْ عَلیٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ النّٰارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ -و بر لب گودالی پر از آتش بودید و شما را از آن رهانید.خداوند آیات خود را برای شما چنین آشکار میکند، /1 باشد که راه یابید.» شما میدانید که برادری برقرار شدۀ میان شما چیزی جز نتیجۀ ایمان به خدا و چنگ زدن به ریسمان او نیست.
و کاش اعراب امروز نیز به یاد وحدت خود میافتادند،و میدانستند که چگونه بود و چرا چنان بود،و به ایمانی بازمیگشتند که میان دلهای ایشان الفت ایجاد میکرد و آنان را برادران راستین یکدیگر میساخت.
[104]
برای نگاهداری وحدت ناگزیر باید از ارزشهایی پاسداری کنیم که سبب یگانگی مردم شده و در کتاب خدا تجسّم پیدا کرده است آیا بدون ارزش گذاشتن به عدالت اجتماعی چگونه میتواند ستمدیده خواستار وحدت با ستمگر شود،و بدون ارج نهادن به مساوات چگونه امکان آن است که شخص برده کنندۀ دیگران از برده کردن دیگران دست بکشد،و بدون ارزش پرهیزگاری، تودههای مردم چگونه میتوانند به فرمانروایان بر ایشان اعتماد کنند،یا فرمانروایان بر تودههای مردم چنین کنند؟ از این جا و به خاطر پاسداری از ارزشهایی که ضامن بقای وحدت است، ناگزیر میبایستی گروهی باشند که خود را نذر خدا کرده باشند.
« وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ -و بایستی گروهی از شما باشند که مردم را به نیکی بخوانند و به کاری خوب فرمان دهند و از کارهای زشت بازدارند،و اینان رستگارانند.»
بر این گروه واجب است که رمز و نماد ارزشها و یگانگی باشند،تا نیروی معنوی عظیمی برای نگاهبانی بر وحدت در داخل جامعۀ اسلامی به شمار روند، [105]
و قرآن به آن بازمیگردد که بار دیگر ما را به یگانگی فرمان دهد و بگوید که اختلاف پیدا کردن پس از ایمان به دنبال خود عذابی بزرگ و روسیاهی دارد.
/1 « وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْبَیِّنٰاتُ وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -و همچون کسانی مباشید که پس از آمدن نشانههای آشکار پراکنده شدند و اختلاف پیدا کردند،و آنان را عذابی سخت (در پیش)است.» مطالعۀ در تجربههای ملتها همچون دیدن اوضاع و احوال ما است:آن امتها و ملتها پراکنده شدند،و هر گروه از ایشان بنا بر ارزشهای زمینی باطل-ارزش خون و زبان و سرزمین و مصالح عاجل و تمسک جستن به آنها پیش از متمسک شدن به دین-فرقۀ خاصی را پدید آورد،و به همین سبب با یکدیگر مخالف شدند..چه این ارزشها با یکدیگر متفاوت است و چیزی جز اختلاف از آن نتیجه نمیشود،و به همین جهت به عذاب عظیمی در دنیا و آخرت گرفتار شدند.
[106]
« یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ -در روزی که روهایی سفید میشود و روهایی سیاه؛پس(به)کسانی که روهایشان سیاه میشود(گویند:)چرا بعد از ایمانتان کافر شدید؟پس برای آنکه کافر شدید عذاب را بچشید.» اختلاف درست و حسابی یگانه اختلاف میان کفر و ایمان است،چرا که اختلافی است که پروردگار ما در روز رسیدن به حساب حق و کفر پس از ایمان به آن معترف است.اختلافی است بر حسب ارزشهای باطل زمینی پس از متمسک شدن امت به قیمت یگانۀ توحید.
ایمان به زمین و ارزش خاک و زمین و جنگیدن با مردمان بر سر آن
گونهای از کفر ورزیدن به ارزش آن یکتاپرستی است که انسان را مؤمن به خدا و به هر انسان مؤمن به خدا،در هر سرزمینی که باشد،میسازد.و چنین است ایمان داشتن به دیگر ارزشهای باطل،و از این جا میفهمیم که اختلاف کفر است.
[107]
« وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اللّٰهِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -و اما کسانی که روهاشان سفید است،در رحمت خدایند و جاودانه در آن خواهند ماند.» [108]
و وحدت بر پایۀ ارزشهای آسمانی برای مردمان بهتر و مایۀ پیشرفت و آسوده خاطری است،و خدا این را بیان میکند تا مردمان بتوانند به تراز بالایی از پیشرفتگی و رفاه و آسایش برسند.
« تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ مَا اللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِینَ - این آیات خدا است که به حق بر تو فرومیخوانیم،و خدا برای جهانیان ستم نمیخواهد.» /1
وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (109) کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (110) لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلاّٰ أَذیً وَ إِنْ یُقٰاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ (111) ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلذِّلَّةُ أَیْنَ مٰا ثُقِفُوا إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ اَلْمَسْکَنَةُ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ (112) لَیْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ یَتْلُونَ آیٰاتِ اَللّٰهِ آنٰاءَ اَللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ (113) یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ أُولٰئِکَ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (114) وَ مٰا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکْفَرُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ (115) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (116) مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ فِی هٰذِهِ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (117)
/1
116[تغن عنه]
:یعنی ضرری را از او دور میکنی.
117[صرّ]
:سرمای سخت و اصل آن صریر است،و به قولی صرّ صدای آتشی است که در چنین بادی قرار گرفته باشد؛و ممکن است صر صدای باد سرد شدید باشد،که از صفات باد شمال است.
/1
در این درس سیاق قرآن دنباله سخن را دربارۀ مسئولیت اجتماعی در برابر ارزشهای مقدس ادامه میدهد که بر همگان پاسداری از آنها واجب است،و باید بدانند که این پاسداری ضامن پیشرفت و عزت ایشان است،و سستی در این کار ممکن است مایۀ خواری و گرفتار شدن ایشان به غضب خدا و مسکنت شود.و قرآن حکیم دو مثل برای ملتزم بودن به مسئولیت اجتماعی میآورد که یکی از آنها مربوط به واقعیت امت اسلامی است که نمیتواند به سطح شایستهای از بزرگواری خود برسد مگر بر اثر انجام دادن این مسئولیت،و سپس آن را با مثل دیگری از واقعیت اکثریت اهل کتاب قرین میکند که از انجام دادن این فریضه شانه تهی کردند و گرفتار ذلت و مسکنت شدند.
در آن هنگام که فرزندان امت به مسئولیت اجتماعی خود عمل کنند،به آن وحدت اصولی دست مییابند که با ایمان ایشان رابطه دارد،چرا که روح ارزشهای عالی را در امت رشد میدهد و سبب بستگی و اتحاد شدید آن با یکدیگر میشود.
/1 در پایان،درس قرآن آن مبانی فکری را که اکثریت اهل کتاب در کفر ورزیدن خود بر آنها تکیه میکنند،باطل میکند که عبارت است از:مال و مصلحت و فرزند و بلند پروازیها و سپس جاودانه ماندن در این جهان،و میگوید که همۀ اینها در سرای دیگر به زیان ایشان تمام میشود،و هر چه در این راه مصرف کنند به زراعتی میماند که باد شدیدی بر آن میوزد و آن را نابود میکند،و همۀ رنجهای تحمل شدۀ از سوی کشاورز بر باد میرود،و این همه نتیجهای است از ستمی که بر خود روا داشته و کشتخوان خود را بد ساخته و پرورده است؛و چنین
است حال کافران که هر چه در دنیا خرج میکنند هیچ سودی برای ایشان در دنیای دیگر نخواهد داشت.
[109]
علی رغم آنچه شخص بینندۀ ساده در حوادث دنیا و در ظواهر اجتماعی موجود در آن مشاهده میکند،و آنها را وابستۀ به فلان یا فلان عامل میداند،آنچه میگذرد محکوم سنتهایی فطری و کلی است که خداوند آنها را در زندگی به جریان میاندازد و از بالای عرش بزرگ خود به تدبیر آنها میپردازد.
پیشرفت و پسرفت ملتها و بزرگی و خواری یا آسایش و بدبختی آنها همه این ظواهر اجتماعی تصادفی و عرضی نیست که شبیه به بنا کردن خانهای یا کشت محصولی باشد،بلکه در فرمان قوانین ثابتی است که خدا آنها را وضع کرده،بدان سبب که بازگشت نهایی به خداوند سبحانه و تعالی است.
« وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ -و هر آنچه در آسمانها و در زمین است از آن خدا است،و کارها به خدا بازمیگردد،» [110]
و یکی از این سنتهای محکم پروردگار ما که آن را به تدبیر خود در جهان به اجرا درمیآورد،این است که هیچ امتی بهترین امت نخواهد شد مگر این که مسئولیت اجتماعی خود را با بینش درست و اخلاص کافی به انجام برساند.
« کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ -شما بهترین امتی بودید که برای مردم برآورده شدید.» شما امت(نیک)هستید نه امت بد،و این امتی است که(برآورده شده)از آن روی که رسالت سازنده و برآورندۀ آن است /1 و خود سبب ساخته شدن خود نبوده است،و سپس(برای مردم)است نه علیه آنان،چه مسئولیت امت اسلامی دفاع از ناکامان و ستمدیدگان و فراهم آوردن آسایش و امنیت و خوشبختی برای همۀ مردم است؛و ضامن این مسئولیت اجتماعی آن است که:
« تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ -به نیکی فرمان میدهید و از
بدی و زشتی جلوگیری میکنید.» امر به معروف تنها منحصر به گفتن با زبان نیست،بلکه عبارت است از تلاش برای تحقق یافتن معروفها و نیکیها از راههای گوناگون...و نیز چنین است نهی از منکر،ولی امت اسلامی که حامل این مسئولیت اجتماعی است،از پایگاه مستحکمی به کار برمیخیزد که عبارت از ایمان داشتن به خدا است،چه منشأ احساس مسئولیت اجتماعی مؤمن بودن به خدا است،و آن احساس اجتماعی که نیروی خود را از ایمان به خدا نگرفته باشد باطل یا دستکم محدود است.
« وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ -و به خدا ایمان دارید.» اهل کتاب نیز به نوبۀ آمادۀ برای تحمل این مسئولیتند،چه شما-ای مسلمانان-از آن روی تحمل این مسئولیت نمیکنید که عرب هستید یا پیامبر شما شخص محمد(ص)است،بلکه خدا این مسئولیت را بر دوش شما بار کرده است، به همان که رسالت خود را بر اهل کتاب حمل کرده است.پس اگر اهل کتاب نیز به نوبۀ خود این مسئولیت را میپذیرفتند و آن را انجام میدادند،آنان نیز همچون شما بهترین امتی میشدند که برای مردم برآورده شدهاند.
« وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ -و اگر اهل کتاب ایمان آورده بودند،برای ایشان نیکوتر میبود؛ گروهی از آنان مؤمناند،و بیشتر ایشان فاسقاند،» و در آیات آینده خداوند متعال مثلی برای فاسقان میآورد و مثلی برای مؤمنان.
[111]
اما فاسقان،به سبب فسق و انحراف خود خوار و ناتوانند،و /1 جز رساندن آزارهای ساده کاری از ایشان برنمیآید،و در نبرد شکست میخورند،و هیچ گروهی به یاری ایشان برنمیخیزد،چنان که بعضی از ایشان به یاری بعضی دیگر نمیپردازند.
« لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلاّٰ أَذیً وَ إِنْ یُقٰاتِلُوکُمْ یُوَلُّوکُمُ الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ - هرگز به شما زیان نرسانند و جز آزاری وارد نسازند،و اگر به جنگ با شما برخیزند، پشت کنند و یاری نشوند.» [112]
آنان خوار و ذلیلاند،و هر جا که مردمان ایشان را بیابند به خوار کردن ایشان مشغول میشوند،و در برابر ایشان برای رهایی از این ذلت تنها یک راه وجود دارد و آن بازگشتن به کتاب خدا و پیروی کردن از سنتهای فرستادۀ خدا،یا رابطه برقرار کردن با امت اسلام است که بر ایشان پیشی گرفته است.پس اگر به ریسمان خدا چنگ زنند یعنی به«کتاب خدا و رهبری اسلامی»زود باشد که از این راه به عزت برسند،و اگر به ریسمانی از مردم یعنی«امت اسلامی»چنگ زنند،در نتیجه این تبعیت از امت نیرومند و همپیمانی با آن نیرومند خواهند شد.
و گرنه خوارند و این خواری و ذلت آنان را به مسکنت و فقر خواهد کشید و این همه به سبب آن است که نیرومندان عقب افتادگی و در معرض بهرهکشی دیگران قرار گرفتن را بر ایشان تحمیل کردهاند.
« ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ أَیْنَ مٰا ثُقِفُوا -هر جا یافت شوند،خواری بر ایشان نوشته شده است،» یعنی در هر سرزمینی که ایشان در کنار مسلمانان نیرومندتر از ایشان باشند چنین است.
« إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ -مگر آنکه به ریسمانی از خدا یا از مردم چنگ زده باشند،و گرفتار خشمی از خدا بازخواهند گشت،» که عبارت است از گرفتار اختلافهای داخلی بودن و عقب افتادگی و مورد بهرهکشی دیگران بودن،و حتی بلاهای طبیعی که به سبب عقب افتادگی و منکر واقعیت شدن دامنگیر ایشان میشود.
« وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الْمَسْکَنَةُ -و فقر و مسکنت بر ایشان نوشته و مقدّر شد.»
/1 اینک این سؤال باقی میماند که:چرا حال ایشان به این درجه از انحطاط و عقب ماندگی رسید؟و پاسخ آن است که:بدان سبب که به ریسمان خدا چنگ نزدند که کتاب و فرستادۀ او مجسم کنندۀ آنند؛و این یک چرا؟بدان سبب که در کارهای کوچک عصیان خدا میکردند،و خرده خرده این سرکشیها عصیان آنان را به درجۀ کفر ورزیدن به آیات خدا کشاند،و بر مردم ظلم و تعدی روا میداشتند، و سرانجام کارشان به جایی رسید که به کشتن پیامبران خود پرداختند:
« ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانُوا یَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ یَقْتُلُونَ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ -و این از آن روی بود که به آیات خدا کفر میورزیدند،و ناروا پیغمبران را میکشتند.این از آن نظر بود که نافرمانی و تعدّی کردند.» عصیان عبارت از گردنکشی در برابر حق است،و به کفر میانجامد،مگر خدای ما نگفت: «ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ...» و کفر ورزیدن به آیات خدا آدمی را به کافر شدن به آن سنتها و قوانین فطری میکشاند که خدا آنها را برای جهان قرار داده و در نتیجه سبب کافر شدن به همۀ حقایق میشود.
ولی چگونه میشود که تعدی به مردم به تجاوز کردن بر زندگی فرستادگان خدا منجر میشود؟چرا که اینان به هر وسیله از حقوق مردم دفاع میکنند،و شخص متجاوز از خود دفاع میکند و پیامبر را میکشد.
چون آیات خدا و پیامبران او از میان رفتند،زندگی سراسر آشوب و نابسامانی میشود و خواری و فقر و مسکنت بر آن حکومت پیدا میکند.
[113]
این مثل بدی برای اهل کتاب بود،و اما مثل دیگر در گروهی کوچک تجسم پیدا میکند که بر دادگری ایستادهاند و به کتاب ایمان دارند و نسبت به خدا خاشعاند.
« لَیْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ -همه برابر با یکدیگر نیستند:
از اهل کتاب،گروهی(بر فرمان خدا)ایستادهاند،» و اوامر او را جاری میکنند و
/1 « یَتْلُونَ آیٰاتِ اللّٰهِ آنٰاءَ اللَّیْلِ -آیات خدا را شب هنگام میخوانند،» که چشمها به خواب رفته،و قلوب مؤمنان بیدار است،و آتش شهوت ایشان فرونشسته،و چشمانی مراقب ایشان نیست تا شیطان آنان را به وسوسۀ ریاکاری تشویق کند،و آن کس که در قرآن تدبّر کند،درمییابد که گوشهگیری از مردمان برای تبتل و عبادت خدا و خواندن قرآن در شب پیش از روز سفارش شده است.
« وَ هُمْ یَسْجُدُونَ -و سجده میکنند.» در مقابل آیات خدا،با سجده کردن،عملا منفعل میشوند و در برابر او خضوع میکنند،و قرآن را تنها با لقلقۀ زبان نمیخوانند بلکه خواندن در جانشان کارگر میشود.
[114]
« یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ -به خدا و روزی دیگر ایمان دارند،و به کار نیک فرمان میدهند،و از کار بد جلوگیری میکنند و در کارهای خیر شتاب میورزند و به آنها زودتر از دیگران قیام میکنند.» « وَ أُولٰئِکَ مِنَ الصّٰالِحِینَ -و اینان از نیکوکارانند.» [115]
آنان اهل کتاب بودند،و در این لحظه به سببی یا سببی دیگر از گروه مؤمنان نیستند،و بدون عناد یا گردنکشی از فرمان خدا به پیروی از رسالت نازل شدۀ او بر محمد(ص)،خدا پاداش اعمال ایشان را به صورت کامل میدهد.
« وَ مٰا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکْفَرُوهُ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ -و هر کار نیکی که کنند از پاداش آن بیبهره نمانند،و خداوند به پرهیزگاران آگاهی و علم دارد.» و این آیه،آن نظر قشری منتسب به اسلام را نفی میکند که بنا بر آن هر کس شهادت کلامی به مسلمان بودن بدهد مسلمان و بهشتی است،و هر کس چنین نکند از اهل دوزخ است؛هرگز...خدا پیش از گفتهها به کردارها و اعمال نگاه میکند.
/1
[116]
چرا آنکه کافر است کافر شده؟برای آنکه به مال یا فرزندان
خود مغرور شده است.ولی مال و فرزند پس از مرگ آدمی برای او چه میتوانند بکنند؟چرا خود را فریب میدهند و تا چه وقت میخواهند این چنین باقی بمانند؟ « إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ -کسانی که کفر ورزیدند،از داراییها و فرزندانشان در برابر خدا برای ایشان کاری برنیاید،و اینان اصحاب آتشاند و جاودانه در آن خواهند ماند.» سخن از کفار در این جا به مناسبت اهل کتاب آمده،و در درس آینده خدا ایستاری را که میبایستی در برابر کافران خود بگیرند بیان خواهد کرد.
فراوانی ثروت مادی یا توانایی بشری چیزی نیست که در برابر حق از آدمی حمایت کند،و ما را نرسد که در برابر کفار به بهانۀ این که مال فراوان یا شمارۀ بیشتر از ما دادند سر فرود آوریم.
[117]
اما کردارها و داراییهای ایشان و حتی بعضی از کارهای نیکی که انجام میدهند،به زودی بر باد میرود،چرا که بر شالودۀ مستحکمی متکی نبوده است.اگر پزشکی در تشخیص اشتباه کند،و سپس در گزینش داروی مناسب خود را به زحمت اندازد و سخت به فراهم آوردن تلاش کند،آیا ممکن است از این کار نتیجهای عاید او شود؟یا اگر خلبانی راه هوایی خود را گم بکند و نداند که باید به طرف راست حرکت کند یا به طرف چپ،آیا رنج بردن برای استقامت در باقی ماندن بر هوا برای او فایدهای دارد؟چنین است حال کافران که در فهم اساس زندگی خطا کردهاند و به همین سبب شناخت بعضی از جزئیات سودی برای ایشان نخواهد داشت،لذا همۀ تلاشهای ایشان در چارچوب این فهم آمیختۀ به خطا قرار میگیرد و عبث و بیهوده میشود.
« مَثَلُ مٰا یُنْفِقُونَ فِی هٰذِهِ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمَثَلِ رِیحٍ فِیهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ -مثل آنچه در این زندگی دنیا خرج میکنید،همچون بادی است که در آن سرمای شدید است و به کشتزار گروهی که بر خود ستم روا داشتهاند میوزد و آن را از میان میبرد،»
و همۀ کوششهای ایشان را در چند لحظه بیحاصل میسازد،چه آنان بر خود ستم روا داشتهاند و،مثلا، /1 مکان مناسبی برای کشاورزی برنگزیدهاند،پس آیا میشود گفت که خدا مسئول برانگیختن بادهای بد بوده است؟هرگز،مسئول خود ایشانند:
« وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ -و خدا به آنان ستم نکرده است،بلکه خود به خویشتن ستم کردهاند.» /1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِکُمْ لاٰ یَأْلُونَکُمْ خَبٰالاً وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ اَلْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (118) هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ یُحِبُّونَکُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْکِتٰابِ کُلِّهِ وَ إِذٰا لَقُوکُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ اَلْأَنٰامِلَ مِنَ اَلْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (119) إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِهٰا وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ (120) وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ اَلْمُؤْمِنِینَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (121) إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اَللّٰهُ وَلِیُّهُمٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (122) وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اَللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (123) إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ مُنْزَلِینَ (124) بَلیٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِکَةِ مُسَوِّمِینَ (125) وَ مٰا جَعَلَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ لَکُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُمْ بِهِ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (126) لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْ یَکْبِتَهُمْ فَیَنْقَلِبُوا خٰائِبِینَ (127) لَیْسَ لَکَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظٰالِمُونَ (128) وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (129)
/1
/1
118[بطانة]
:کسان و نزدیکان و دوستان و نزدیک شخص، مأخوذ از بطانۀ لباس که به معنی آستر آن و نزدیکتر از قسمتهای دیگر لباس به بدن است.
[لا یألونکم]
:کوتاهی در کار شما نکنند؛و یألو به معنی سستی و کوتاهی و نشان دادن ضعف است.
[خبالا]
:شر یا فساد،و جنون را خبل گویند،از آن روی که فساد عقل است.
[عنتم]
:اصل عنت مشقّت است؛و عنت الرجل یعنی مشقت بر او وارد شد.
119[الأنامل]
:سرانگشتان.
121[تبوئ]
:جا تهیه میکنی و آنان را آماده میسازی.
122[تفشلا]
:بترسند.
123[بدر]
:چاه آبی است میان مکه و مدینه.
[یکفیکم]
:شما را بسنده است و کفایت میکند.
[یمددکم]
:پیاپی به شما ببخشد.
[فورهم]
:یعنی به صورت ابتدایی،و به قولی فور به معنی آهنگ چیزی کردن به حدت است.
127[یکبتهم]
:خوار و ذلیلشان میکند:و اصل کبت شدت سستی در قلب است.
129[ما]
:اعم از من است که عاقل و غیر عاقل را شامل میشود،زیرا مفید جنس است.
/1
ایستار مسلمانان در برابر کافران از اهل کتاب چگونه باید باشد؟ میبایستی ایستاری سخت و استوار باشد،و نباید مصالح و دوستیهای شخصی در آن دخالت داده شود.
بعضی از مسلمانان اهل کتاب را از آن روی دوست میداشتند که از ناحیۀ فرهنگ و تربیت به مسلمانان نزدیکتر از مشرکان بودند.ولی قرآن ایشان را از این طرز تفکر نهی کرد و گفت که تنها کفر ورزیدن اهل کتاب به رسالت شما و اتخاذ ایستاری منفی نسبت به شما،ایشان را به آن میخواند که هر پیروزی شما را ضد
خود تصور کنند،و بنا بر این از هر پیشرفت شما خشمگین و از هر بدی که به شما رسد شادمان شوند،و بر شما است که سست نشوید،و از ترس ایستادن در برابر شما با ایشان خود را به اتحاد دعوت نکنید،بلکه میبایستی ملتزم بردباری و پرهیزگاری باشید و در وقت خود شر ایشان را دفع کنید.و همچون دلیلی تاریخی بر این که صبر و تقوی /1 رسیدن به پیروزی را تضمین میکند،قرآن مثلی از واقعیت امت در جنگ بدر میزند که چگونه خدا مسلمانان را که خوار بودند پیروز کرد و با فرشتگان خود به یاری ایشان برخاست،تا دلهاشان آرام گیرد و با دشمن به جنگ برخیزند و خدا بر دشمنان پیروزشان کند.
و در این جا سه پایان چشم به راه دشمن است:یکی این که خدا یکی از بالهای جنگ ایشان را بشکند و از این راه یکباره از نیروی نظامی آنان فروریزد، و یا این که خدا آنان را با شکستی نفسانی رو به رو کند و از میدان نبرد بیرون روند،و از این که نتوانستهاند با وجود فداکاریها و جانبازیها به مقصود برسند در غم فروریختن آرزوهای خویش اندوهناک باشند،و یا این که عقل به سرشان بازگردد و به استقبال رسالت شتابند و خدا توبۀ ایشان را بپذیرد،و این بدان سبب است که قبول توبه اختصاص به رسول یا یکی از مسلمانان ندارد،و تنها خدا است که مقرر میدارد توبۀ چه کس پذیرفته شود،و چه کسان گرفتار عذاب شدند،زیرا که هر چه در آسمانها و زمین است از آن خدا است.
[118]
وحدت استقرار یافتۀ در میان مسلمانان وحدتی اصولی است،و لذا جایز نیست که هوای نفسانی و مصالح خصوصی با آن بازی کند،و یکی از مسلمانان برای یکی از کفار برتری و فضیلتی قایل شود،و به خاطر مصلحت یا هوای نفس او را نزدیکترین مردم به خود و دستگاه کار خویش قرار دهد،بلکه میبایستی که مردان خود را از خود مسلمانان برگزیند،حتی اگر از این بابت به صورتی موقت
زیانی نصیب مسلمانان شود،چه ضرر قابل جبران است،ولی نفاق کافر و غیر مخلص و منتظر فرصت بودن او برای وارد کردن ضربۀ هولناک به مسلمانان چیزی نیست که عوضی داشته باشد.
آنان جلوگیر هیچ ضرری از شما،چه کم چه زیاد،نیستند،چرا که خلوص نیت با شما ندارند و در واقع هر وقت گرفتاری برای شما پیش آید از آن شادمان میشوند،و دلیل آن از زبانهاشان آشکار میشود،چه عموما سخنی را بر زبان میآورند که در ضمن آن چیزی را که در دلهای خود پنهان کردهاند آشکار میسازد، زیرا که آدمی هر اندازه در پوشیده نگاه داشتن مطلبی بکوشد، /1 و در توفقهای نابجای وی در سخن گفتن و آوردن کلمات دو پهلو و نظایر اینها آنچه را که در سر ضمیر دارد آشکار میسازد.و اگر در گفتههای ایشان نیک بیندیشید این حقیقت بر شما آشکار خواهد شد.
اما سینههای ایشان آکندۀ از خشم و غضب نسبت به شما است.آیات آشکاری که خدا برای شما بیان میکند،پس از این میآید،و بر شما است که با خردهای خود بسنجید و خود حقیقت را در یابید:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِکُمْ لاٰ یَأْلُونَکُمْ خَبٰالاً - ای کسانی که ایمان آوردهاید،از جز خود محرم و نزدیک مگیرید که در تباهی کار شما کوتاهی نخواهند کرد.» البطانة نزدیکترین کس به شخص است،و خبال به معنی زیان و ضرر.
« وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ -چنان دوست دارند که به سختی گرفتار باشید و دشمنی از دهنهاشان آشکار است.» در آیه نگفته است که از سخنشان دشمنی پیدا است،بلکه گفته است که از آنچه به غلط از دهانهاشان بیرون میآید،یا از اسلوب سخنشان آشکار میشود،و حتی ظواهر قیافۀ ایشان در میان سخن گفتن از سر ضمیر ایشان خبر میدهد.
« وَ مٰا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ - و آنچه سینههاشان پنهان میکند بزرگتر است.اگر فهم کنید و عقل خود را به کار
اندازید،ما آیات و نشانهها را برای شما آشکار کردهایم.» [119]
امت اسلامی برای همۀ مردم عمل میکند،که بالطبع در میان ایشان کفار و به صورتی خاص محرومان و ستمدیدگان ایشان نیز وجود دارند،و لذا مسلمانان در جان خود همۀ مردم را دوست میدارند،در صورتی که کافران نسبت به مسلمانان ایستاری سلبی دارند و آنان را خارج از شریعت خود به حساب میآورند و از همین رو وضع آنان تفاوت پیدا میکند.آشکارا نفاق میورزند،و شدیدترین کینه را نسبت به مؤمنان دارند،و هر پیشرفت مسلمانان را زیانی از خود تصور میکنند و به همین سبب بر خشم ایشان میافزاید.و کارهای انفعالی و غیر حکیمانۀ آنان از همین حالت روانی پیچیده و آکندۀ از غیظ و خشم پدید میآید.
/1 « هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ یُحِبُّونَکُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْکِتٰابِ کُلِّهِ -شما آنان را دوست میدارید و آنان شما را دوست نمیدارند،و شما به همۀ کتابهای آسمانی ایمان دارید.» در صورتی که آنان به کتاب شما ایمان ندارند،تفاوت عمده در آن است که شما کینهای نسبت به پیامبر یا کتاب ایشان ندارید،در صورتی که ایشان چنین کینهای دارند و بر وجودشان منعکس میشود.
« وَ إِذٰا لَقُوکُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنٰامِلَ مِنَ الْغَیْظِ - و چون با شما رو به رو شوند،گویند:ایمان آوردیم،و چون به خلوت درآیند،از خشم بر شما سرانگشت بگزند،» تا غیظی را که بر قلبشان سنگینی میکند سبکتر سازند.
« قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -بگو:با خشم خود بمیرید که خدا بر آنچه در سینهها نهفته است آگاهی دارد.» و نفاق شما کسی را فریب نمیدهد،و به یاری شما بر مسلمین نمیآید، چه شما به باطل نسبت به آنان کینهتوزی میکنید،و نصرت خدا تنها بهرۀ دلهای پاکیزه و نیتهای راست و درست میشود، [120]
و از طبیعت این گروه است حسدی شدید تا آن حد که رسیدن
هر گونه آزاری را به شما توقّع دارند،و هنگامی که نعمتی از خدا به شما رسد ناراحت میشوند:
« إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِهٰا وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ -اگر به شما نیکی رسد،آنان را بد آید،و اگر به شما بدی رسد،بر آن شاد شوند،و اگر بردباری کنید و پرهیزگار باشید،کید ایشان زیانی بر شما نخواهد داشت.و خدا به آنچه میکنید احاطه دارد.» صبر اندیشیدن در آینده است و دوربینی و به حساب نیاوردن بعضی از زیانهای ساده است جز در مقایسه با سودهای کلانی که در آینده خواهد رسید؛اما تقوی،ملتزم بودن به خط اسلام است و منحرف نشدن از آن در زیر فشار مشکلات یا بعضی از زیانها و حتی شکستها.و تقوی در این جا معنی عمل نیز میدهد،تا صبر انتظار منفی محض نباشد،بلکه همچون انتظاری مثبت شود که همراه با عملی جدی برای عوض گرفتن از خسارت /1 و بدل کردن شکست به پیروزی.
کید به معنی نقشههایی است که دشمن بنا بر آنها به کار برمیخیزد و به امتی که بردبار و پرهیزگار است و آمادۀ جانبازی و فداکاری و به واجبات خود عمل میکند،زیانی نمیرساند.
سپس قدرت بیپایان خدا در پی مؤمنان است و بر آنچه کافران میکنند احاطه دارد،و بر ما لازم است که به محض شکست خوردن یا حتی چندینبار چنین شدن از لحاظ روانی تسلیم آنان نشویم.
[121]
به عنوان مثالی بر این حقیقت کافی است که به غزوۀ بدر که درسها و عبرتهایی که از آن نصیب امت مسلمان شد نظر کنیم.جنگی بود نابرابر و نخستین از نوع خود در رو به رو شدن امت مسلمان با دشمنان خود،و درسهایی از آن گرفته شد که خلاصۀ آنها در آیات بعد خواهد آمد:
الف:پیامبر اسلام که فرمانده عالی نیروهای مسلح مسلمانان بود،به این اکتفاء نکرد که او بر حق و فرستادۀ خدا است و خدا او را یاری خواهد داد،بلکه به فراهم آوردن آمادگی نظامی پرداخت و خود شخصا در میدان جنگ شرکت جست.
« وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ -و در آن هنگام که بامدادان از نزد کسان خود بیرون رفتی و برای مؤمنان پایگاههای جنگ را آماده کردی،» پس،اولا در صبح زود از خانه بیرون شدی بر قوم خود پیشی گرفتی،و ثانیا از اهل خانۀ خود دور شدی و خود را در متن میدان نبرد قرار دادی،و این مهمترین صفت در راهبری است که آمادۀ جانبازی باشد،و ثالثا جایگاه نبرد را برای مؤمنان معین کردی تا آمادۀ هجوم بوده باشند.
« وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ -و خداوند شنوا و دانا است.» اوامر تو را میشنود،و از تأثیر فعالیتهای ظاهری تو آگاه است،و از آنچه مؤمنان در سینه پنهان دارند /1 و همان نتایج جنگ را تعیین خواهد کرد که وابستۀ به شنیدهها و چیزهایی است که از اعمال ظاهر و قلبهای طاهر نتیجه میشود،خبر دارد.
[122]
ب:پیغمبر اسلام با یک مشکل سخت رو به رو شد،و آن اختلاف میان دو طایفه از مردانش بود،یعنی مهاجران و انصار،که دوستی آنان میان خدا و زمین و عشیره و چیزهایی شبیه اینها تقسیم شده بود.ولی رسول اللّٰه(و اسلام عموما) این دشواری را به صورتی ریشهای در آن هنگام از میان برد که حیثیتهای طایفهای را در بوتۀ ایمان به خدا گداخت،بیآنکه به طایفهای بیش از طایفۀ دیگر اعتماد کند،و بدین گونه سپاهی عقیدتی برای خود فراهم آورد که دربارۀ مبدأ میجنگید نه برای ریا و رقابت و همچشمی طایفهای.
« إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اللّٰهُ وَلِیُّهُمٰا وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ -در آن هنگام که دو گروه از شما آهنگ آن کردند که درنگ کنند و بترسند،و خدا یار آنان بود،و مؤمنان را است که بر خدا توکل
کنند.» با وجود آنکه خدا ولیّ هر دو طایفه بود،نزدیک بود که بر اثر اختلاف گرفتار ترس و سستی شوند،و این اختلاف برخاستۀ از احساس ضعف بود،چه اهل مدینه از لحاظ روانی در برابر اهل مکه شکست خورده به نظر میرسیدند و چنان تصور میکردند که پیغمبر اسلام پیش از توانایی بار بر دوش ایشان نهاده و آنان را به نبرد با اهل مکه از خانههاشان بیرون آورده است،ولی خدا به ایشان گفت که با وجود متوکل بودن مؤمن بر خدا دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد.
[123]
در نتیجۀ آمادگی از لحاظ جنگ و اندیشهورزی و اخلاص ورزیدن نسبت به خدا امت اسلام پیروز شد.
« وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ -و خداوند شما را در بدر پیروز گردانید-و حال آنکه ناتوان و خوار بودید-پس از خدا بترسید و باشد که از او سپاسگزاری کرده باشید.» پس دلیلی برای ترس وجود ندارد،به همان که برای اختلاف هم داعی و علتی موجود نیست؛آنچه واجب است ترسیدن از خداوند سبحانه و تعالی است با ملتزم بودن به اجرای اوامر او،و هنگامی آدمی ملتزم به فرمانهای خدا باشد،ناگزیر به شکر گزاری نعمتهای پیشین او میپردازد،و شکر کردن عموما به معنی تفکر کردن در سببهای نعمت است به منظور پاسداری از این سببها،و در نتیجۀ محافظت کردن از خود نعمت،در صورتی که کفران نعمت تماما بر عکس این معنی است، /1 و آن عبارت است از تصور کردن این که نعمت ابدی است،و بنا بر این در پاسداری از خود نعمت و عوامل فراهم آورندۀ آن سستی کردن که در نتیجه به زوال نعمت پایان میپذیرد.
چنین است مثل پیروزی که نباید به آن دلخوش کنیم و خود را آمادۀ نبردی که ممکن است پس از آن پیش آید نگاه نداریم،چه پیروزی نیز نعمت است و برای خود عواملی دارد.و محافظت و پاسبانی از عوامل پیروزی را چنان مینماید که قرآن به نام تقوی میخواند.
[124]
ج:آمادگی معنوی در جنگها دارای تأثیر بزرگ است،و اسلام برای آن اهمیت فراوان قایل است و آن را مهمترین عنصر در جنگ میداند،و آن ایمان داشتن به پیروزی است(پس از مؤمن بودن به ارزشهایی که سرباز به خاطر آنها میجنگد).
« إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ مُنْزَلِینَ -در آن هنگام که به مؤمنان میگفتی:آیا شما را بس نیست که خداوند سه هزار فرشته برای یاری شما فروفرستد؟» [125]
و فرشتگان در کنار شما ایستادند،ولی این بدان معنی نبود که آنان به جای شما جنگیدند،و فرود آمدن ایشان پس از تحقق یافتن دو امر بود:
اولا:آنان پس از آن فرود آمدند که شما به همۀ واجبات جنگ(صبر و تقوی بنا بر تفسیر پیشین این دو کلمه)پرداختید،و حیلهای برای شما به سبب سرعت حیلهگری دشمن باقی نماند.
« بَلیٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ مُسَوِّمِینَ -آری،اگر شکیبایی ورزید و پرهیزگاری کنید،و آنان(-مشرکان)از خشم بر سر شما آیند،خداوند با پنج هزار فرشتۀ نشانگذار شما را یاری کند،» یعنی فرشتگانی که دشمن را میکشند و نشانهای در او باقی میگذارند.
[126]
ثانیا:مهمترین خدمتی که فرشتگان برای شما به انجام رسانیدند، بازگرداندن اعتماد نفس به شما بود و اطمینان یافتن قلبهای شما به پیروزی.
/1 « وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْریٰ لَکُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُمْ بِهِ -و این را خدا جز مژدهای برای شما قرار نداد،و برای آن چنین کرد که دلهای شما آرام گیرد.» اما پیروزی حقیقی از خدا است نه از فرشتگان،و خدا توانایی آن دارد که پیروزی را به هزار و یک سبب فراهم آورد،ولی آن را جز با شایسته بودن کسی که پیروزی را بر او نازل میکند فرو نمیفرستد.
« وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ -و پیروزی جز از نزد خدای
توانای حکیم نیست.» خدا عزیز است،یعنی توانا است و توانایی خود را به خدمت میگیرد،و حکیم است،یعنی بیهوده به یاری کسی برنمیخیزد و بدون آنکه او را شایستۀ چنین پیروزی بداند.
[127]
د:هدفهای سوق الجیشی جنگ سه است:یا از بین بردن قدرت لشگری دشمن است،یا فروکوفتن روحیۀ معنوی او،یا دور کردن آن به صورت موقت که مسئلۀ آیندۀ آن وابستۀ به فرمان خدا است.
« لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا -تا بخشی از کسانی را که کفر ورزیدهاند(از دیگران)قطع کند و آنان را از میان ببرد،» و قدرت لشگری آنان را از کار بیندازد، « أَوْ یَکْبِتَهُمْ فَیَنْقَلِبُوا خٰائِبِینَ -یا آنان را بشکند،تا نومید و شکست خورده بازگردند،» و آرزوی بازگشت توانایی در مستقبل از ایشان سلب شود.
[128]
« لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظٰالِمُونَ -از کار هیچ چیز به دست تو نیست،یا توبۀ ایشان را بپذیرد،یا عذابشان دهد،چه آنان ستمگرانند.» شر آنان را از تو دور میکند،و این که خدا سپس با ایشان چه خواهد کرد، امری دیگر است و به امت نرسد که دربارۀ آن بحث و جستجو کند:اگر توبه کنند خدا ایشان را خواهد بخشید،یا آنان را از راهی دیگر جز شکست در جنگ مورد مؤاخذه و مجازات قرار خواهد داد، /1 چه ظلم آتشی است که به جان صاحب آن خواهد افتاد،خواه نیرویی اجتماعی برای تعجیل سرکوب کردن ستمگر فراهم شده باشد یا نه.
[129]
و خدا قادر است که توبه را بپذیرد،به همانگونه که قادر بر عذاب کردن ظالمان از راهی یا از راه دیگر است.
« وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ
یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
-و آنچه در آسمانها و زمین است از آن خدا است،و هر که را خواهد میآمرزد،و هر که را خواهد عذاب میدهد،و خداوند بخشنده و مهربان است.» /1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا اَلرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (130) وَ اِتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ (131) وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (132) وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ (133) اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی اَلسَّرّٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ اَلْکٰاظِمِینَ اَلْغَیْظَ وَ اَلْعٰافِینَ عَنِ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (134) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اَللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (135) أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِینَ (136)
134[الکاظمین]
:یعنی در هنگام خشم فراوان انتقام نمیگیرند.
135[فاحشة]
:اصل آن فحش است که پرداختن به کار بسیار زشت است.
[یصروا]
:یعنی بر ارتکاب گناه توقّف میکنند و اصرار میورزند،و به قولی اصل آن ثابت ماندن بر چیزی است.
/1
قرآن،در دروس گذشته،ایستار امت را در برابر اهل کتاب کافر به رسالت محمّد(ص)بیان کرد،و پس از این درس،بحث دربارۀ رویارویی مسلحانۀ میان مسلمانان و کفار ادامه خواهد یافت،ولی در درس حاضر دربارۀ رفتارهای ایمانی در داخل جامعۀ اسلامی سخن گفته خواهد شد؛چرا چنین است و مناسبت آن از چیست؟ پس از تدبّر در آیات هفتگانۀ این درس،متوجه عدهای از اوامر و نواهی میشویم که اندیشۀ واحدی آنها را به یکدیگر ارتباط میدهد،و آن عبارت از مستحکم کردن جبهۀ داخلی در هنگام مواجهۀ با دشمن و بنای انسانی رسالتی و دارای شخصیتی صادق و جامعهای تشکیل یافته بر پایۀ برابری و فرمانبردار از خدا و فرستادهاش به سائقۀ خود آگاهی ایمانی است.
از این جا با بحثهایی دربارۀ قضایای زیر رو به رو میشویم:
1-حرام بودن ربا از آن لحاظ که بزرگترین خطر برای یگانگی امت و آرمانی بودن رسالتی آن /1 و شکاف بزرگ ویرانگر اقتصادی است.
2-ضرورت تقوی و ترس از خدا و فرمانبرداری از رسول اللّٰه،بدان لحاظ
که اینها دو ستون اجتماع اسلامی محسوب میشوند.
3-شتاب ورزیدن در عملی ساختن کارهای نیک و وجود انگیزهای ذاتی در نزد فرد مسلمان برای انجام دادن واجبات.
4-انفاق در راه خدا و فروخوردن خشم و چشمپوشی و بخشش به این اعتبار که سبب استحکام روابط افراد امت با یکدیگر میشود و کسی را که به این گونه رفتارها میپردازد برای فداکاری در راه خدا و گذشتن از مال و غرور در این راه پرورش میدهد و آماده میسازد.
5-آمرزش خواهی پس از گناه،به این اعتبار که بزرگترین جلوگیر نفسانی از گناه به شمار میرود.
ساختن انسان و اجتماعی با صفات یاد شده،آماده کردن راستین میدان نبرد برای رویارویی با دشمن است،و اگر جز این باشد جنگ به شکست میانجامد و محتوای رسالتی شایسته نخواهد داشت.
[130]
ربا یا بهرهکشی از مال که به صورت طبیعی هر چه سالها افزایش یابد و فقر و مسکنت فقیران بیشتر شود،بر مقدار آن و بر سیری و زیاده خواهی ثروتمندان افزوده خواهد شد،خطری بزرگ برای یگانگی امت اسلامی و در نتیجه برای آن شخصیت آرمانی رسالتی محسوب میشود که جامعۀ اسلامی آن را همچون نمونهای برای یک زندگی خوشبخت عرضه میکند،و بر خطر مواجه شدن با دشمن میافزاید.
ربا خواری گاه با ذرۀ کوچکی آغاز میشود،ولی در نفس شخص مالدار چندان رشد میکند که به صورت درخت بزرگ و پلیدی از حرص و آزمندی درمیآید، و در نفس شخص نادار دیوار ستبری از ناراحتی و تنفر میسازد،و در داخل اجتماع چندان رشد میکند که ربا خواران عنوان یک طبقۀ نفرتانگیز پیدا میکنند و
/1 سرانجام به جایی میرسند که رباخواران برای تأمین منافع حرام خود با دشمن خارجی ضد امت و ملت خود همکاری میکنند.
اسلام ربا را حرام کرده و عذاب ربا خواران را همچون عذاب کفار داشته است:
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!ربا را دو و چند برابر مخورید و از خدا بترسید،باشد که رستگار شوید.» [131]
« وَ اتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ -و از آتشی بترسید و از آن بپرهیزید که برای کافران آماده شده است.» هیچ چیز جز تقوای موجود در نفوس نمیتواند از رباخواری جلوگیری کند، بدان سبب که ربا رمز بهره کشی زشت و کریه است،و اسلام تنها رمز را حرام نساخته،بلکه بهرهکشی را در همۀ گونههای آن حرام داشته که از آن جمله است احتکار و حیلهگری در معامله و زیاده طلبی در سود بازرگانی و دزدی آشکار و پنهان و رشوهخواری و نظایر اینها،و محدود کردن آزادی تجارت و زراعت و صناعت به خاطر تأمین منافع ثروتمندان.
بنا بر این واجب است که جامعۀ اسلامی دارای و جدان زندهای باشد که در شکل پرهیزگاری و ترس از خدا پیدا میکند،و در آن به سبب وجود همین و جدان بهرهکشی رایگان از مردمان و حرص و آزی که سبب آن است نابود شود،و به جای آن خوشبختی و رستگاری نصیب آن جامعه شود (لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ) .
[132]
هنگامی که جامعه از بهرهکشی پاک شود،از بیشتر اسباب گردنکشی و نفاق پاک شده،و آمادۀ برای فرمانبرداری از رسول خدا است، مخصوصا در داور قرار دادن رسول در اختلافات نژادی و قومی و مصلحتی برخاستۀ در میان گروههای مختلف آن جامعه،و لذا قرآن میگوید:
« وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ -و از خدا و پیغمبر فرمانبرداری کنید،باشد که به رحمت رسید.»
طاعت رسول سبب جلب رحمت خدا و رسیدن مردم به رفاه و آسایش است،چه،اسباب نزاع و اختلاف و تمرد را از میان میبرد،و همۀ افراد امت را متوجه سازندگی در پناه اطمینان خاطری میسازد که برای همگان فراهم آمده و میداند تلاشهای ایشان بیهوده از میان نمیرود.
/1
[133]
آن زمان که همگان مطمئن و آسوده خاطر شوند،نوبت به راهنمایی مردم به آن میرسد که تواناییهای خود را به کار اندازند،و در انجام دادن کارهای خوب و دست یافتن به آمرزش الاهی بر یکدیگر پیشی گیرند و آن را همچون هدفی عالی بدانند که لازم است همۀ افراد امت به آن توجه کنند و حتی در انجام دادن آن با یکدیگر به رقابت پردازند.
« وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ -و بشتابید به آمرزشی از پروردگارتان و به بهشتی که پهنای آن پهنای آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است.» و آمرزش خدا به دنبال اصلاح مفاسد اجتماعی و رفتاری میآید،چه خداوند افراد جامعهای را که به پرستش بتهای اجتماعی اشتغال دارند،یا فحشاء و منکر در آن رایج است،یا ناتوانان در معرض ستمگری و بهرهکشی قدرتمندان قرار گرفتهاند،یا حرامهای خدا در آن حلال شمرده میشود،هرگز نمیآمرزد؛آمرزش پس از آن است که گناه را کنار بگذارند،و آنچه را که گناه در میان ایشان فاسد کرده است اصلاح کنند،و ستمگر حقوق ستمدیدگان را به ایشان بازپس دهد،و بهرهکش از بهرهکشی بازایستد و رضایت قربانیهای خود را با بخشش و نیکی جلب کند،و بینماز نمازهای ناخوانده را قضا کند و...
و اما بهشت پس از شتاب کردن در کارهای نیک میآید،و لذا پس از عمل اصلاح مفاسد نوبت به عمل سازندگی با نیت پاک و پر نشاط و دارای هدف خیر میرسد.این از برجستهترین نشانههای یک اجتماع اسلامی و از ارکان مورد اعتماد آن برای رو به رو شدن با دشمن محسوب میشود.
[134]
اعمال صالحی که باید برای رسیدن به بهشت در آنها تسریع کنیم کدام است؟! اینها است:
« اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ -آنان که در خوشی و ناخوشی انفاق میکنند،و آنان که خشم خود فرومیخورند،و از مردم درمیگذرند،و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.» به تعبیر دیگر،صفت نخستین اینها است:بخشندگی چه در حالت توانایی و چه در حالت ناتوانی،و در نتیجه گذشتن از مال و بخشیدن آن به نیازمندان.
/1 صفت دوم:اسیر شهوات ذات نشدن،و در نتیجه فدا کردن غرور ذات و منی و طغیان آن در راه خدا،و این کار با فروخوردن خشم و در پی آن چشمپوشی و در گذشتن از مردم حاصل میشود،چه بیشتر اختلافات اجتماعی شدید در آغاز از حساسیت سادۀ میان دو شخص آغاز میشود و چندان بالا میرود تا به صورت یک اختلاف عقیدۀ پنداری جلوهگر میشود؛و در جامعۀ اسلامی واجب است که این حساسیت در نطفه کشته شود تا نتواند بزرگ شود و به صورت یک دشواری بزرگ درمان ناپذیر اجتماعی درآید.
صفت سوم:نیکی کردن به مردمان و رایگان به خدمت ایشان برخاستن است که میان افراد رابطهای بسیار محکم به وجود میآورد.
[135]
و صفت چهارم:برای متقیان-پیدا شدن بازدارندهای نفسی است که آنان را از مرتکب شدن گناه یا دست کم از ادامه دادن به آن جلوگیری میکند.
« وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً -و کسانی که چون گناهی کردند،» گناهی بزرگ که زیان آن به مردم میرسد، « أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ -یا بر خود ستم روا داشتند،»
با گناهی کوچک که زیان آنها تنها به خودشان میرسد، « ذَکَرُوا اللّٰهَ -به یاد خدا افتادند.» و دریافتند که خدا مراقب ایشان است و به حسابشان میرسد و جزایشان را میدهد، « فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ -پس برای گناهان خود آمرزش خواستند-و جز خدا کیست که گناهان را میآمرزد؟-و بر آنچه کردند دانسته پافشاری نورزیدند،» اما در حالت غفلت و فراموشی،یا طغیان شهوت،بار دیگر در گناه میافتند، /1 و فوری طلب آمرزش میکنند،چه با فهم کامل چنین نکرده بودهاند.
[136]
« أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ -پاداش اینان آمرزشی از پروردگارشان است و باغهایی که در آنها آبها روان است و جاودانه در آنها خواهند ماند،و این نیکو مزدی است برای آنان که به کار برمیخیزند.» این است ویژگیهای جامعۀ اسلامی و شخصیت ایمانی که اسلام آن را نمونهای از زندگی خوشبخت و نیرویی میداند که مسلمانان باید با آن به نبرد کردن با کافران برخیزند،و چنان که مشاهده میکنید،صفت اساسی در این اجتماع ترس از خدا داشتن و پرهیزگاری است.
/1
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (137) هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (138) وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (139) إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ اَلْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ اَلْأَیّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (140) وَ لِیُمَحِّصَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ اَلْکٰافِرِینَ (141) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ اَلصّٰابِرِینَ (142) وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ اَلْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (143) وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اَللّٰهُ اَلشّٰاکِرِینَ (144) وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ اَلْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ سَنَجْزِی اَلشّٰاکِرِینَ (145) وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اِسْتَکٰانُوا وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلصّٰابِرِینَ (146) وَ مٰا کٰانَ قَوْلَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِی أَمْرِنٰا وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَی اَلْقَوْمِ اَلْکٰافِرِینَ (147) فَآتٰاهُمُ اَللّٰهُ ثَوٰابَ اَلدُّنْیٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ (148)
/1
/1
137[سنن]
:سنت،عبارت از روش قراردادی برای پیروی
کردن از آن است،همچون سنت رسول اللّٰه،و اصل سنت،استمرار و دوام داشتن است.
[موعظة]
:چیزی است که دل را نرم میکند و انسان را به طرد کردن زشتی و انجام دادن کارهای زیبا و نیک دعوت میکند.
139[تهنوا]
:از وهن به معنی ناتوانی و سستی است.
140[قرح]
:جراحت و زخم است.
[نداولها]
:دولت به معنی نوبت گروهی برای رسیدن به مراد است.
141[یمحص]
:تمحیص،پاک کردن از عیب است.
144[محمد]
:از حمد گرفته شده،و تحمید برتر از حمد و معنی آن فراگیرندۀ همه محامد و امور ستوده است،و تحمید مخصوص شخص مستولی بر امر در کمال است و خداوند پیامبر و دوست خود(ص)را به دو نام مشتق از نامهای خود(محمد)و(احمد)مخصوص گردانید.
146[استکانوا]
:اصل آن از کنیة به معنی حالت بد است،و هنگامی که گفته میشود:«فلان بکنیة»یعنی سوء نیت دارد.
147[اسرافنا]
:از حق تجاوز کردیم و به باطل رسیدیم.
/1
در زمینۀ سخن گفتن از مواجهۀ میان امت مسلمان و کافران،قرآن در این درس ما را به ضرورت مسلح بودن به دوربینی تاریخی یادآور میشود که با آن بتوان قوانین اجتماعی را که خدا برای زندگی وضع کرده است اکتشاف کرد،و از جملۀ آنها است این که:حق پیروز خواهد شد،و این که رسالت خدا چیزی جز توضیحاتی برای این قوانین و سنتها نیست که پرهیزگاران با آنها راه خود را مییابند،و برای خود عبرتهای سودمند میگیرند،در صورتی که دیگران به آنها توجهی نمیکنند.
تاریخ برای ما کشف میکند که:گروه مؤمن سرانجام پیروز میشود،پس بر افراد این گروه لازم است که سستی و ضعف از خود نشان ندهند و اندوهگین نشوند،ولی این بدان معنی نیست که پیروزی بدون فداکاری به دست میآید،چه این فداکاری برای بازشناختن مؤمنان حقیقی به رسالت الاهی از گروه منافقان،و پرورش دادن مؤمنان تا ارتقای به درجۀ شهدا(پیشوایان)و پاک کردن نفوس ایشان از کینه و شک و شناختن کافران و تصفیۀ بدنی و فکری آنان ضروری است.
دیگر این که فداکاری و جانبازی بهای بهشت است و بدون آن چگونه خدا میتواند قومی را بر قومی دیگر برتری نهد و پارهای را به بهشت و پارهای دیگر را به دوزخ درآورد.
/1 فداکاری از هدفهای مؤمنان است،زیرا که آنان آرزوی آن داشتند که گرانبهاترین چیز خود را در راه دوستی او و ایمان راستین داشتن به او پیشکش
کنند،و رسول اللّٰه فرزند خدا نیست که پیروان او به مجرد پیروی از وی به پیروزی رسند،بلکه او نیز همچون دیگر پیامبران به دنیا میآید و میمیرد،و ارتباط بیش از آن که باید با رسول خدا باشد با رسالت خدا است،تا مؤمن جزای خود را از خدا بگیرد.و کافران آن کسانند که بیفاصله از مرگ فرستادۀ خدا از رسالت برمیگردند و دنیا را بر آخرت ترجیح مینهند.
چون محمّد پیامبر(ص)یک فرستادۀ خدا است،از سیرت فرستادگان پیش از خود تبعیت میکند،و آنان جز با جنگ و مبارزه پیشرفت نکردند،و همراه با گروهی(ربّیّون)از اصحاب او بودند،و آنان(ربیون)مانند همۀ افراد بشر مرتکب گناه و اسراف میشدند،ولی چون مؤمن بودند از خدای خود طلب آمرزش میکردند، و از او میخواستند که بر جهاد استوارشان دارد،در دنیا و آخرت با هم به پیروزی رسیدند.
[137]
حیات اجتماعی همچون حیات فردی است و برای خود نظامها و قوانین(به تعبیر قرآن:سنن)خاص دارد،و بر ما است که این سنتها را اکتشاف کنیم و در واقعیت خود از آنها بهرهمند شویم،ولی چگونه؟هنگامی که میخواهیم زندگی فرد را مورد مطالعه قرار دهیم،مدتی از زمان او را در معرض آزمایش قرار میدهیم و فشار خون و دمای بدن و ضربانهای قلب و چیزهای دیگری از او را اندازه میگیریم و سپس از طبیعت او آگاهی پیدا میکنیم؛اما این تجربه چگونه باید در اجتماع صورتپذیر شود؟بهترین راه برای اندازهگیری بازگشت به تاریخ است که در آن دورههای کاملی از زندگی اجتماعی را میتوان مورد ملاحظه قرار داد که در آنها تمدنهایی طلوع کرده و جهانگیر شده و سپس بنا بر قوانین حتمی و سنتهای تحویل ناپذیر الاهی از میان رفته است.
هنگامی که میخواهیم اندازۀ پیشرفت رسالتها را اندازه بگیریم،نباید آن را با دوربین تحلیلی مورد ملاحظه قرار دهیم،و مثلا بگوییم که افراد این رسالت چند
نفر بودهاند،بلکه این کار باید به مقیاس تاریخی صورتپذیر شود و به یافتن پاسخ این سؤال بپردازیم که:نسبت حقیقت در آن چند است؟و مقدار ایمان داشتن اصحاب آن چه اندازه است؟و نقاط ضعف در جوامع دشمنانی که باید بر آنها پیروز شود کدام است؟و همچنین.
/1 هنگامی که به سنتهای خدا در تاریخ بازمیگردیم،به این نتیجه میرسیم که حق به شرطی پیروز میشود که مؤمنان صادقی به آن وجود داشته باشند،و به همین سبب قرآن ما را به این حقایق متذکر میسازد و میگوید:
« قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا -پیش از شما سنتهایی بوده و گذشته است،پس در زمین گردش کنید و ببینید،» به آثار امتهایی که پیش از شما بوده و از دنیا رفتهاند و عبرتها و درسهایی از خود بر جای گذاشتهاند نگاه کنید که مهمترین آنها این است که سبب از میان رفتن آنها یک چیز بوده و آن تکذیب و دروغ شمردن حق است.
« کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ -که پایان کار تکذیب کنندگان حق چگونه بوده است،» [138]
و در میدان بحث از سنتهای خدا در زندگی سخن از قرآن به میان میآید که نقش آن نقش یادآور این سنتها است که نظر همگان را به آنها جلب میکند.ولی تنها پرهیزگاران از آن بهرهمند میشوند،چه به حقیقت سنتها راه مییابند و درسهای آن را دربارۀ خود تطبیق میکنند و از آنها پند میگیرند.
« هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ -این حجتی است برای مردم و هدایت و پندی برای پرهیزگاران.» کسانی که از پروردگار خویش ترس دارند،و آمادۀ ملتزم شدن به حقّاند، این حق را کشف میکنند.اما کسانی که تنها به خودشان و هواهای نفس و شهوات خویش توجه دارند،حق را نمیشناسند،زیرا که اساسا خواستار راهیابی به آن نیستند.
[139]
یکی از سنّتهای خدا در اجتماع این است که صاحبان ایمان پیروز
میشوند.پس بر ایشان لازم است که سست نشوند و فکر شکست خوردن و نومیدی به جانهای آنان راه پیدا نکند،و نیز بر ایشان واجب است که از بعضی زیانها ناراحت نشوند،چه بزودی سود پیروزی زیانهای کوچک را جبران خواهد کرد.
« وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -سستی مکنید و اندوهگین مشوید،و اگر مؤمن باشید دست دست شما است.» [140]
یکی از این سنتها آن است که برتری و پیروزی با تصادف یا بدون فداکاری حاصل نمیشود، /1 بلکه باید آمادگی زخم خوردن و دانستن این مطلب در میان مؤمنان باشد که دشمنان نیز به نوبۀ خود آمادگی دارند و نباید از آن گریخت.
« إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ -اگر به شما زخمی رسیده،به آن گروه نیز زخمی همانند آن رسیده است.» مهم دانستن این مطلب است که دشمن تو نیز در معرض مصیبتی چون تو قرار دارد،و همچون تو از سستی و شکست هراس دارد،و پیروزی از آن کسی است که بیشتر دوام کند و در برابر درد بردبار باشد،تا دشمن بردباری خود را از کف بدهد و دیگر قدرت مقاومت نداشته باشد.
سپس باید دانست که زندگی ملک هیچ کس نیست،و این که گفته میشود فلان شاه یا رئیس یا نظام یا طایفه و گروه فلانی بر سرزمینی حاکم است، این بدان نیست که چنین فرمانروایی مستمر خواهد بود،بلکه این کسان از آن روی به فرمانروایی دست یافتند که از داشتن لوازم رهبری برخوردار بودند،و ممکن است تو نیز چنین باشی و جانشین ایشان شوی.
آنچه حقیقة اهمیت دارد،این است که باید از این اعتقاد خود را خلاص کنیم که واقعیت باقی میماند،و اعتقاد جزمی به آن داشته باشیم که تنها حقیقت باقی و برقرار میماند.
« وَ تِلْکَ الْأَیّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَیْنَ النّٰاسِ -و این روزها را میان مردم دست به دست میگردانیم.»
سپس فداکاری سودهای دیگری نیز دارد که هم اکنون از آنها یاد میکنیم:
الف:فداکاری و جانبازی مؤمنان را از منافقان جدا میکند؛در آغاز رسالت گروهی طبعا به امید آنکه هر چه زودتر پیروز خواهد شد،به آن ایمان میآورند و غنیمتهایی رایگان نصیب ایشان میشود؛و گروهی دیگر که از وضع موجود رضایتی ندارند،با جریان احساس ساده به طرف رسالت کشیده میشوند،یا به سبب دوست داشتن رهبر رسالت یا دهها سبب دیگر جز /1 ایمان صادق به آن میپیوندند.
وجود این گونه اشخاص در امت،سبب سستی و ضعف آن است،و حتی سبب آن میشود که مراعات مصالح و فردیگری و نابسامانی در آن بروز کند،و امت به سرعت به پایان خود برسد،که در این صورت پیروزی جز با فداکاریها نمیتواند صورتپذیر شود و مؤمنان از همین راه شناخته میشوند.
« وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا -و برای این که خدا کسانی را که ایمان آوردهاند بشناسد.» ب:کارزار مدرسۀ رزمندگان است،و آنان را برای کوشا بودن و از فرمانده اطاعت کردن و اندیشیدن و مقدم داشتن مصلحت امت بر مصالح شخصی تربیت میکند،و به آنان صراحت و فکر عقلانی و نظایر اینها را میآموزد.
این صفات برای امت رسالتی که خواهان رهبری امتهای دیگر است، ضرورت دارد.حال باید دید که،مثلا،مجتمع جاهلی موجود در جزیرة العرب چگونه میتوانست عالم را در حالی رهبری کند که خود تا دو گوش در نابسامانی و نادانی و خودپرستی و...و...غوطهور بود؟به یک مدرسۀ تربیتی نیازمند بود که راهبران از آن بیرون آیند.و جنگ،با فداکاریهای موجود در آن،چیزی بود که پیشوایان آینده و،بنا بر تعبیر قرآن(الشهداء علی الناس)را بیرون داد.
« وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ -و از شما شهیدان و
شاهدان بگیرد،و خدا ستمگران را دوست نداد.» پس او،به نوبۀ خود،به کسی ظلم نمیکند،و اگر پیروزی و پیشرفت نصیب کند،پس از آن است که امت شایستگی خود را از طریق فداکاریهای سخاوتمندانه نشان داده باشد،و اگر جز این باشد،نعوذ باللّه،در حق ملت مغلوب شده ستم کرده است.
[141]
ج:سپس دلهای مؤمنان کاملا از داشتن شک دربارۀ رسالت و تعلیمات آن پاک نیست،و به آتشی برای پاک شدن نیاز دارد،و به فداکاریهایی که همان آتش است.انسانی که برای رسیدن به چیزی فداکاری میکند،هر چه زودتر به آن متمسک میشود،و این بر عکس کسی است که آن را رایگان و بدون فداکاری به دست آورده باشد.تاجری که مالی به دست آورده،به نگاهداری از آن حریصتر از پسر خود او است که آن مال را به میراث و /1 بدون رنج به دست آورده باشد.به همین گونه مؤمن فداکاری کردۀ در راه ایمان خود،ایمانی قویتر از کسی دارد که چنین نبوده باشد.
« وَ لِیُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا -و(این برای آن است)که خدا کسانی را که ایمان آوردهاند بیازماید.» د:کافران دشمنان سرسخت حقّاند،و با پیشرفت امت مخالفت نشان میدهند؛اینان کسانی هستند که مصالح قوم خود یا هواهای نفس خویشتن را بر مصلحت امت ترجیح مینهند.به سدهای راهی میمانند که اصلاح کردن آنها ممکن نیست و میبایستی کاملا از سر راه برداشته و به دور افکنده شوند،ولی چگونه امت میتواند این عناصر را بشناسد،و آنها را از عناصر دیگر آویخته به آنها یا خاضع نسبت به آنها به سببهای برخاستۀ از ضعف یا عواطف بازشناسد؟و چگونه این حق برای رسالت پیدا میشود که مردمان را به این بهانه که سد راه پیشرفت آیندۀ امّتاند به قتل برساند؟چگونه میشود درستی این عمل را برای تودۀ مردم به اثبات رسانید.
اما اگر رو به رو شدن گرم صورت بگیرد،و این عناصر تهدید بزرگی برای
امت شناخته شوند،در این صورت امت دلیل کافی برای اقدام کردن به جنگ و تصفیه دارد،به همانگونه که چنین رو به رو و درگیر شدن،عناصری را که واقعا کافر شدهاند از دیگران که فریب خوردهاند جدا میکند و شناخته میشوند.به همان گونه که در تصفیۀ عناصر معاندی که سد راه پیشرفت امت به شمار میروند سهیم میشود.و این همان چیزی است که قرآن را«محق»مینامد.
« وَ یَمْحَقَ الْکٰافِرِینَ -و کافران را نیست و نابود کند.»
[142]
ه:و یکی از دلایل جنگ جهادی این است که به مؤمنان شایستگی دخول در بهشت را میدهد،که جایگاه مجاهدان بردبار است،و اگر مسلمان وارد جنگ نشود،چگونه مجاهد صابر از بازنشستۀ شکست خورده تمیز داده میشود.
« أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ الَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّٰابِرِینَ -آیا گمان کردید که به بهشت درخواهید آمد،پیش از آنکه خدا بداند چه کسان از شما جهاد کردند و چه کسان شکیبایی نمودند؟» /1 آدمی دل خود را به آرزوهای فراوان خوش میکند که به خیال بیشتر شباهت دارد تا به واقعیت:آرزوی رسیدن بدون رنج به ثروت بیشمار،و به سلطنت و فرمانروایی بدون قابلیت،و به شهرت بدون شایستگی،و بشر نیازمند آن است که دهها بار مزۀ تلخی زندگی را بچشد تا به این امر قانع شود که این آرزوها،رؤیاهایی کودکانه است.و به همین گونه است که بعضی از مؤمنان برای خود آرزوی بهشت میکنند که بدون انجام دادن عمل صالح و فداکاری و جانبازی نصیب ایشان شود، و قرآن ایشان را از داشتن این آرزوی باطل نهی میکند که نتایجی خطرناک دارد که بر اثر آنها در دنیا از عمل کردن بازمیمانند و در آخرت آنان را در حالی مواجه با آتش قرار میدهد که پشیمانی سودی برایشان ندارد و امیدی برای بازگشت ایشان به زندگی و قوم کردن وجود ندارد.
[143]
و مؤمن حقیقی کسی است که زندگی دنیای خود برای خریدن زندگی آخرت در معرض فروش میگذارد،و هر چه دارد به خدا تقدیم میکند تا در مقابل آن بهشت را برای خود بخرد،و به همین سبب آرزوی مؤمن با آرزوی مرد معمولی متفاوت است،چه او خواستار رنج و جهاد بیشتر و بنا بر این فدا شدن و مردن در راه خدا است تا بتواند آخرت شایستهای برای خویش تأمین کند.
« وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ -شما پیش از آنکه با مرگ رو به رو شوید،آرزوی مرگ میکردید؛آن را دیدید و اکنون به آن مینگرید.» پس شایستهتر برای شما آن است که به وعدۀ خود وفا کنید،و با اطمینان خاطر به پیشباز مرگ روید،بدان سبب که آرزویی از شما است که به آن رسیدهاید.
[144]
سپس ارتباط مؤمن با رسالت خدا شدیدتر از ارتباط او با رسول اللّٰه است،و لذا مرگ رسول در او اثر منفی ندارد،چه پیش از آن رسولهایی بوده و از دنیا رفتهاند که رسالتهای ایشان پس از مرگشان باقی مانده است،و بنا بر این رسالت هدف است نه اشخاص،و بر ما است که خود را در راه بقای رسالت فدا کنیم و در این اندیشه نباشیم که مرگ ما بر رسالت اثر میگذارد،بلکه،بر عکس،به شهادت رسیدن ما برای رسالت سبب محکمتر شدن پایگاه آن در اجتماع خواهد بود.
« وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً -و محمد(ص)نیست جز پیغمبری که پیش از او رسولان بوده و در گذشتهاند؛آیا اگر بمیرد یا کشته شود،از دین خود برمیگردید؛و هر که از دین خود برگردد؛به خدا هیچ زیانی نمیرساند.» /1 ولی مؤمنان استواری که نفس خود را تنها به رسالت پیوستگی دادهاند، کسانی هستند که سرانجام پیروز میشوند،چرا که با ایمان به رسالت و قربانی کردن خود در راه آن شکر نعمت رسالت را گزاردهاند.
« وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ -و خداوند به سپاسگزاران پاداش خواهد داد.» [145]
بنا بر این:رسالت هدف است،و مرگ در راه آن،در صورتی که رسالت با این مرگ به پیروزی برسد،آسان است؛و مرگ هدفدار برتر از مرگ محتوم است،از آن روی که بهایی در برابر آن پرداخته میشود،در صورتی که به آن دیگری بهایی نمیدهند،و چون ما،بخواهیم یا نخواهیم،با اجل خود از دنیا میرویم،پس چرا در راه اندیشهها و رسالت خود نمیریم؟ سپس کسی میگوید:آن کس که وارد میدان جنگ شود،کشته خواهد شد،و هر کس از رفتن به میدان خودداری کند زنده میماند،و این سنتی از خدا در میان بندگان او است،و هر کس اجلش رسیده باشد،در میدان جنگ یا بر بستر خود از دنیا خواهد رفت.
« وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً -و کسی نمیرد جز به فرمان خدا و در اجلی که برای او نوشته شده،» تفاوت میان آنکه در بستر میمیرد با آنکه در میدان جنگ از دنیا میرود،آن است که به این یک آخرت پاکیزه را به بها میدهند،نه به آن یک.
« وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ یُرِدْ ثَوٰابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا -و هر که پاداش دنیایی خواهد،آن را به او میدهیم،و هر که پاداش آخرتی خواهد،آن را به او میدهیم.» به مؤمن دو پاداش میرسد:اولی پاداش نیت درست و عمل صالح او (شهادت)است،و دومی پاداش سپاسگزاری او از خدا،یعنی وفا کردن به مسئولیت در مقابل نعمتهای ارزانی شدۀ از طرف خدا به او که آشکارترین آنها نعمت زندگی است و او این نعمت را تقدیم کرده و خدا در مقابل به او پاداش خواهد داد.
« وَ سَنَجْزِی الشّٰاکِرِینَ -و به سپاسگزاران پاداش خواهیم داد.» /1 تکرار توجیه قرآن دربارۀ پاداش شکر در این دو آیه،برای مقابلۀ با صفت
ترس و جزعی است که نصیب انسان ساده در میدان جنگ میشود و از خود میپرسد:جنگ برای چیست؟چرا باید بجنگیم،و چرا باید مردم را بکشیم؟ قرآن در دلهای مؤمنان آرامش و اطمینان و احساس رضایت موقتی از این واقعیت را ارزانی میدارد و در وقت خود آن را به احساسی عالیتر تبدیل میکند،و نظر او را متوجه ابعاد مثبت مسئله میسازد،و آن شکر خدا برای نعمتهای او و عمل کردن به مسئولیتهای برخاستۀ از این نعمتها است.
[146]
و جنگ در تاریخ رسالتها چیز تازهای نیست.از قدیم در کار بود،و جنگاوران رسالتی(ربیون)از مبرزترین کسانی بودند که قدم به میدانهای جنگ مینهادند،سستی نفسانی(ترس و فزع و دودلی)و ضعف بدنی و کسلی به ایشان راه نداشت،بلکه با اطمینان قلبی و با بدنهای نیرومند و با برخورداری از نشاط جنگی به مبارزه برمیخاستند و بردباری نشان میدادند و خدا در دنیا پیروزی نصیب ایشان میکرد و در آخرت فردوس برین.
« وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ -و چه بسیار پیامبران که مردان خدای فراوان همراه با ایشان کارزار کردند.» کلمۀ«کأین»دلالت بر زیادی شماره دارد،و کارزار کردن همراه با او دلیل بر آن است که خود پیغمبران نیز به نبرد برمیخاستند،و ربّیون منسوب به ربّ هستند،یعنی مجاهدان در راه خدا.
« فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکٰانُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ -و از آنچه در راه خدا به ایشان رسید دچار سستی و زبونی نشدند و درمانده و ناتوان نماندند؛و خدا بردباران را دوست میدارد.» عناصر پیروزی در نزد ایشان کامل بود:نیرومندی روحی و قناعت به تفکر و آمادگی برای فداکاری در راه آن،و نیروی بدنی و مادی و نشاط و بردباری.
/1
[147]
و نیروی روحی آنان برخاستۀ از دعایی بود که همچون باردادن به ذات با نیروی معنی بود و از راههای زیر صورت میگرفت:
الف:قانع شدن به این که اصلاح ذات راه پیشرفت است،و به همین سبب وی-و بالطبع عمل-خود را با اصلاح نفس آغاز میکردند و میگفتند:
پروردگارا،گناهان ما را بیامرز (رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا) .
ب:مهمترین عنصر تربیتی جلوگیری از زیادهروی و اسراف در کار است.و آن عبارت است از مقید بودن دایمی به اندازههای رسالتی:نه خواب اضافی،و نه راحتی فراوان،و نه خودکشی از زیادی کار و نه تبذیر و فرورفتن در شهوات.آنان از اسراف خود استغفار میکردند و میگفتند: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِی أَمْرِنٰا .
ج:ثبات و استواری و مردد نبودن،و در نتیجه تصمیم و عزم راسخ داشتن که عنصر اساسی در پیروزی است،چه،ارادۀ نافذ معجزه میکند،و آنچه نیت بر آن قادر باشد بدن نیز بر آن قادر است.به همین جهت آنان در دعای خود میگفتند:
ربنا ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ .
وجود این رفتار رسالتی در آنان،راهنمای همۀ جنگندگان در راه خدا بود، و خشم و تردید و ترس و جزع به وجود آنان راه نداشت.
« وَ مٰا کٰانَ قَوْلَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِی أَمْرِنٰا وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ -و سخن ایشان جز آن نبود که میگفتند:پروردگارا گناهان ما را بیامرز،و از زیادهروی ما در کار خودمان درگذر، و گامهای ما را استوار کن و ما را بر گروه کافران پیروز گردان.» [148]
« فَآتٰاهُمُ اللّٰهُ ثَوٰابَ الدُّنْیٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَةِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ -پس خداوند پاداش دنیا و نیکوترین پاداش آخرت را به ایشان داد،و خدا نیکوکاران را دوست میدارد.»
/1
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِینَ (149) بَلِ اَللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ وَ هُوَ خَیْرُ اَلنّٰاصِرِینَ (150) سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی اَلظّٰالِمِینَ (151) وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی اَلْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ اَلدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ اَلْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ (152) إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلیٰ أَحَدٍ وَ اَلرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرٰاکُمْ فَأَثٰابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِکَیْلاٰ تَحْزَنُوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَکُمْ وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (153) ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ اَلْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً یَغْشیٰ طٰائِفَةً مِنْکُمْ وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَیْرَ اَلْحَقِّ ظَنَّ اَلْجٰاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ قُلْ إِنَّ اَلْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّٰهِ یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کٰانَ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ شَیْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ اَلَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ اَلْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ وَ لِیَبْتَلِیَ اَللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (154) إِنَّ اَلَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّیْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا کَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اَللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (155) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا وَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ إِذٰا ضَرَبُوا فِی اَلْأَرْضِ أَوْ کٰانُوا غُزًّی لَوْ کٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا لِیَجْعَلَ اَللّٰهُ ذٰلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (156) وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (157) وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اَللّٰهِ تُحْشَرُونَ (158)
/1
/1
151[سلطانا]
:حجت و برهان،و اصل آن نیرومندی است،و سلطان پادشاه نیرومندی او است،و سلطان برهان قوت او برای رو کردن باطل است.
152[تحسونهم]
:حس به معنی از میان بردن اساسی است،و قتل را از آن روی حس گفتهاند که حس را باطل میکند.
153[تصعدون]
:سیر کردن در جایی هموار از زمین است.و گفتهاند که اصعاد آغاز کردن به سفر است.
[لا تلوون]
:توجه نمیکنید،روی برمیتابید.
156[ضربوا]
:«الضرب فی الارض»یعنی سیر کردن در زمین است؛و به قولی شتاب کردن در سیر.
[غزّی]
:جمع غاز،جنگجویان.
/1
هنوز بحث قرآن دربارۀ آمادگیهای معنوی برای جنگیدن با کفار است؛در نخستین آیه مؤمنان سخت از آن بیم داده میشوند که به فکر تسلیم شدن به کفار بیفتند،چه،اینان به چیزی جز آن راضی نخواهند شد که مؤمنان به حالت سابق خود بازگردند و همۀ دستاوردهای رسالتی خود را از کف بدهند.
آیۀ دوم حکایت از آن دارد که خدا مولی و یاری دهندۀ شما است،و آیۀ سوم میگوید که کافران از رو به رو شدن با شما بیمناکند و بازگشت آنان به آتش است.
در آیات پس از آن،قرآن مثالهایی برای این مطالب میزند که در آنها مسلمانان به پیروزی دست یافتهاند،ولی آنان را به حال خود وانمیگذارد که در رؤیاها بمانند،بلکه مثالی از شکست و سببهای آن را میآورد که برجستهترین آنها ناتوانی روانی معنوی و اختلاف و نافرمانی است،و به یادشان میآورد که خدا با وجود این به یاری خود تأییدشان کرد و چنان شد که امنیت خاطر و میل به خواب آنان را فراگرفت و به یاری خداوند اطمینان پیدا کردند.
/1 ولی گروه دیگری نیز در میدان جنگ بودند که گرفتار خسارت شدند،و دربارۀ ارزشهای رسالتی به شک و تردید افتادند،و گفتند که اگر پیروزی از آن ما بود،پس با کشته دادن زیان دیدیم؟و پس از آنکه قرآن فلسفۀ جانبازیها و زیانها را بیان میکند،و سببهای تربیتی شکست خوردن این گروه و دیدن زیانهای کوچک را آشکار میسازد،میگوید که این امر به زمان پیش از جنگ ارتباط پیدا میکند که در آن افراد این طایفه و گروه به گناهکاری میپرداختند و هنوز ایمان چنان که لازم است در قلبهایشان برای رویارویی یا فداکاریها رشد نکرده بود.
سپس قرآن مؤمنان را از آن بر حذر میدارد که دربارۀ زیانهای وارد شدۀ به ایشان توجه فراوان نداشته باشند و آنها را بزرگ نکنند،و میگوید:امکان آن وجود داشت که کشته شدگان به سببی دیگر(مثلا بیماری وبا)از دنیا بروند،در صورتی که اکنون برای زنده نگاه داشتن رسالت به سوی رحمت خدا شتافتهاند،که به زودی ایشان و همۀ مردگان برای حساب در کنار یکدیگر جمع میکند.
[149]
دستاوردهای رسالتی نیازمند نیرویی برای پاسداری از آنها است، و بدون آمادگی برای فداکاری در راه آنها،در معرض خطر دشمنان قرار خواهد گرفت،چه،آنان از مسلمانان تنها این را نمیخواهند که دست از جنگ بکشند، بلکه این را میخواهند که مسلمانان به جاهلیتی بازگردند که خدای متعال از آن بیرونشان آورد،و در این کار خسارتی جبران ناپذیر برای امت است.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِینَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،اگر از کسانی که کافر شدهاند فرمان برید،شما را از دین بازگردانند،و زیان دیده بازخواهید گشت.» یعنی اگر به عقب بازگردید،به جایی بازگشتهاید که خسارت و ضرر است.
[150]
تنها باید از خدا فرمان برید و بیمی از کافران نداشته باشید،بدان سبب که خدا هر کس را که به یاری او برخیزد یاری میدهد و او بهترین یاری دهندگان است.
/1 « بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ وَ هُوَ خَیْرُ النّٰاصِرِینَ -بلکه خدا مولی و سرور شما است و او بهترین یاری کنندگان است.» [151]
حال سؤال این است:خدا چگونه بندگان مؤمن خود را یاری میکند؟ پاسخ:خدا با افکندن ترس و رعب در قلوب مشرکان،و به علت سادۀ مشرک بودن آنان نسبت به خدا،به یاری بندگان خود اقدام میکند،چه شرک به معنی تقدیس ارزشی مادی جز خدا است،همچون ارزش مال یا مقام یا زمین، در واقع این ارزشها برای خود آنها تقدیس نمیشود،بلکه از جهت پیوستگی به ذات بشری چنین میشود.مردی که زمین خود را تقدیس میکند،نخست به تقدیس ذات خود میپردازد،و سپس به تقدیس نزدیکترین چیز به خودش که همان زمین او است اقدام میکند؛و نیز چنین است تقدیس مال که آن هم تقدیس ذات است،و چون مال به ذات خدمت میکند،از این لحاظ تقدیس میشود.
پس شرک نتیجۀ دوستی شدید ذات و خودمحوری است،و این بالطبع به خوف و جبن میانجامد،ولی مؤمن پرستش خود را تنها به خدا اختصاص میدهد.
« سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظّٰالِمِینَ -به زودی در دل کسانی که کفر ورزیدند،ترس خواهیم انداخت،از آن روی که چیزی را شریک خدا قرار دادند که سلطانی و حجتی بر آن فرود نیامده بود،و جایگاه آنها آتش است که جایگاه بدی است برای ستمگران.» در صورتی که مؤمنان از چیزی بیم ندارند،بدان جهت که ذات خود را پیش نمیاندازند و بر آن بیمناک نیستند،و برای آنکه جایگاه ایشان بهشت است که بهترین جا برای مؤمنان است.
[152]
دلیل واقعی و ساده برای این حقیقت را در نبرد خود با دشمن خواهید یافت و این که خدا چگونه شما را پیروز کرد و شمشیرهای خود را در تنهای ایشان داخل کردید.
ولی این جنگ طرف دیگری نیز داشت،خدا کسی را که به یاری او برخیزد یاری میکند،اما اگر مؤمنان سستی نشان دهند و اختلافات در میانشان زیاد شود و از اطاعت فرمانده سرباززنند،شایستگی پیروز شدن ندارند و گرفتار شکست میشوند،و شکست گونهای از امتحان است و قهرمانان در هنگام شکست شناخته میشوند.
/1 اکنون که جنگ به پایان رسید و(با پیروزی نخستین و شکست دوم شما)، خدا شما را با فضل و بخشش عظیم خود میبخشد و عفو میکند.
« وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ -و در آن هنگام که آنان را به اذن خدا از پا درمیآورید،خدا به وعدۀ خود وفا کرد.» شما را پیروز کرد تا به وعدۀ پیروز گردانیدن شما وفا کند،و چنان بود که شمشیرهای خود را در تنهای دشمنان فرومیبردید،ولی به این پیروزی مغرور شدید و سستی به جان شما راه یافت.
« حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ -تا این که ترسیدید و با یکدیگر نزاع کردید،و پس از این که آنچه را که دوست داشتید به شما نشان داد،نافرمانی کردید.» یعنی پس از این که پیروز شدید.و این بدان سبب است که آدمی،در آن هنگام که احساس خطر میکند،به یکی کردن صف خود با صفهای دیگر میپردازد،و چون خطر از میان برداشته شود،احساس آرامش میکند و در اندیشۀ تقسیم غنیمتها میافتد.به همین گونه بعضی از مسلمانان در جنگ احد،هنگامی که خود را در شرف پیروزی و خطر را رفع شده میدیدند،از نقاط حسّاسی که از آنها پاسداری میکردند دور شدند،و دشمن فرصت را غنیمت شمرد و به جنبشی برای محاصره کردن مسلمانان پرداخت،و اینان ناگهان تعادل خود را از دست دادند و
گریختند،و واقع آن است که قرآن مراحل شکست در جنگ را با کلماتی کاه مصور میسازد که همان مراحل شکست در حال صلح نیز هست،از این قرار:
الف:شادی: (مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ) که اجتماع بلندپروازی رفتن به پیش را از دست میدهد و در نتیجه ارتباط نیرومند موجود میان گروهها محو میشود.
ب:انتشار سستی و ضعف در نفوس امت (حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ) .و سبب آن نبودن همت برای حرکت و خواستار راحت و آسایش شدن است.
ج:بروز اختلافات مصلحتی و طایفهای و ناحیهای و نژادی که مایۀ آن نبودن هدف و عزیمت است.
/1 د:تأثیر اختلافات اجتماعی در اندازۀ انضباط و فرمانبرداری از فرماندهی،بلکه در اطمینان داشتن به آن،چه،هر گروه چنان میپندارد که فرماندهی متمایل به دشمن شده و به همین جهت اعتماد او نسبت به دستگاه فرماندهی کاهش پیدا میکند،و در گیرودار اختلاف:گروهی بر حق است و گروهی بر باطل.
« مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ -بعضی از شما دنیا را میخواست،و بعضی آخرت را،» و به همین سببها پس از پیروزی بر دشمن دچار شکست شدید.
« ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ -پس شما را از ایشان بازداشت تا شما را بیازماید.» چه،شکست مؤمنان استوار را از جز ایشان جدا میکند،و به امت درسهایی در نقاط ضعف آن میدهد،و برای فرماندهی فرصتی نیکو برای تصحیح مسیر امت و اصلاح این نقاط ضعف یا حتی تصفیۀ عناصر سبب شکست یا دور راندن آنها از مراکز مسئولیت میدهد.
اکنون،که جنگ به پایان رسیده،خدا را میبخشد تا به یگانه کردن صف و پرداختن به اصلاح خودتان بازگردید.
« وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ -و از شما در گذشت،و خداوند را به مؤمنان نعمت و منت است.» پس عفو دلیل بر آن نیست که خدا مؤمنان و کافران را در یک تراز قرار میدهد،بلکه مؤمنان راستین در جنگ بر کافران برتری دارند.
[153]
عبرتهای شکست چیست و چگونه باید از آنها بهرهبرداری کنیم تا بار دیگر گرفتار شکست نشویم؟ /1 الف:قرآن از آنکه صورت واقعی شکست را ترسیم میکند،که عبارت از فرار از میدان جنگ به خاطر حب ذات است و نظری به پشت سر نینداختن،در این باره سخن میگوید:
« إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلیٰ أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرٰاکُمْ فَأَثٰابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِکَیْلاٰ تَحْزَنُوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَکُمْ وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ -در آن هنگام که روی برتافته و میرفتید،و کسی در فکر کسی نبود،و پیغمبر از پشت سر شما را میخواند،پس خدا اندوه شما را به اندوه کیفر داد،تا بر آنچه از دست شما میرود یا به شما میرسد اندوهگین مشوید،و خدا بر آنچه میکنید آگاه است.» در این جا رسول خدا(ص)با یاد کردن از آخرت و ضرورت فداکاری،به درمان کردن اثر بد شکست در نفوس ایشان میپردازد،چرا که بهترین درمان برای خودخواهی و خود دوستی به یاد خدا و روز دیگر افتادن است.
ب:سپس قرآن بعد از آوردن این صورت شکست،میگوید که شکست آثاری منفی دارد که از حدود میدان جنگ تجاوز میکند.
[154]
مؤمن بشر است و در معرض عوامل شکست قرار دارد،ولی به فضل ایمان داشتن به خدایی که او را برای غلبۀ بر ذات یاری میدهد،و قلب را آکنده از اطمینان میسازد،و در نتیجه جسم او را نیز پر از آسایش میکند،بر آنها پیروز
میشود.و این بدانروی است که آرامش و اطمینان قلب بر سلامت جسم و قدرت رو به رو شدن آن با سختیها منعکس میشود.
اما منافق،بدان سبب که ایمان او همچون سرابی است که نفس خود را با آن میفریبد،و میخواهد مردمان را بفریبد،عوامل شکست در جان او تأثیر میکند و از آن شفا نمییابد،و لذا به ذات خود میآویزد و بر آن میترسد و دربارۀ خدا گمانهای بد میبرد و میگوید:ما ناگزیر شکست میخوریم و فکر مایۀ نومیدی خود را با زیادی شمارۀ کشتگان تأیید میکند،ولی خدا برهان او را فرومیشکند و به یاد او میآورد که تنها خدا از آینده آگاه است،و گمان منافق آکندۀ به عوامل نومیدی و ترس و شکست،و شمارۀ کشتگان که خدا آن را مقدر کرده است تا اختیار مردم تمام شود و قلوب مؤمنان پاک شود درست نیست؛و اگر خدا میخواست از کشته شدن مؤمنان جلوگیری میکرد،و خدا مرگ را به وسایل مختلف مقدر میکند،و حتّی اگر آتش جنگ هم افروخته نمیبود،گروهی از مؤمنان به دلایل دیگر شربت شهادت مینوشیدند،مثلا،بر اثر حمله کردن ناگهانی کفار به ایشان در آن حال که در خانههای خود آرمیده بودند.
/1 « ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً یَغْشیٰ طٰائِفَةً مِنْکُمْ - آن گاه پس از اندوه بر شما آرامش خوابی فرود آورد که گروهی از شما را فراگرفت.» آنان تنها مؤمنان بودند،و«غم»حالت از بین رفتن رؤیت در قلب است که نفس به سبب ترس شدیدی که سرچشمۀ آن حب ذات و ترسیدن بر آن است، تاریک میشود.و چرت(نعاس)آن حالت آرامش جسدی است که از راحتی نفس و وجود اطمینان کافی نتیجه میشود.
« وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجٰاهِلِیَّةِ -و گروهی تنها در بند خود بودند و به ناروا دربارۀ خدا پندارهایی چون پندارهای جاهلیت داشتهاند.» بدان سبب چنین بودند که اوضاع پس از درآمدن اسلام به جزیرة العرب را
به اوضاع پیش از آن قیاس میکردند،و گمانشان این بود که مقیاس پیروزی با شکست تنها چند کشته یا زخمی است و،از سوی دیگر،این را که خدا و رسول او و رسالتش نقشی در نیروی لشکری و تحقق یافتن پیروزی داشته باشند،بعید میدانستند.
و پندار ایشان چنین بود:
« یَقُولُونَ هَلْ لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ -میگفتند:آیا کار ما به جایی خواهد رسید؟» بیش از آنکه در فکر رسالت باشند در بند خود بودند و میخواستند هر چه زودتر و بدون فداکاری به مکاسب و دستاوردهای شخصی خود برسند.
« قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّٰهِ -بگو:همۀ کار به دست خدا است.» و شما باید در فکر پیروزی رسالتی باشید که خدا به آن توجه دارد،نه در بند پیروزی خود.
« یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ یُبْدُونَ لَکَ -پیش خود چیزهایی پنهان داشتند که بر تو آشکار نمیکردند.» خودپرستی و ترس شدید بر آن و بیایمانی به خدا و بیتوجهی به پیشرفت رسالت را پنهان میکردند.
/1 « یَقُولُونَ لَوْ کٰانَ لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا -میگفتند:اگر کار به دست ما میبود،در این جا کشته نمیشدیم،» و تو گویی که مقیاس پیروزی عبارت از پیروزی افراد ایشان است نه پیروزی امت به عنوان امت،یا پیروزی رسالت الاهی.
« قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ -بگو:اگر در خانههای خود هم بودید،آنان که کشته شدن برایشان نوشته شده،به خوابگاه(قتلگاه)خود درمیآمدند.» بدان سبب که آن کشته شدگان کسانی غیر از شمایند و با شما اختلاف دارند؛آنان کسانی هستند که خدا آنان را به شهید شدن دعوت کرد و لبیک
گفتند،و در آن هنگام که کشته شدن برای ایشان نوشته شد،برای رسیدن به شهادت شتاب ورزیدند،و حتی اگر شما هم به میدان نمیآمدید باز چنین بود.
خدا میتواند رسالت خود را بدون هیچ فداکاری پیروز گرداند،ولی چنین نمیکند؛آیا میدانی حکمت آن چیست!اهمیتی است که فداکاریها در بازشناختن عناصر منافق و در پاکیزه کردن قلبهای عناصر مؤمن دارد.
« وَ لِیَبْتَلِیَ اللّٰهُ مٰا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ -و تا خدا آنچه را که در سینههای شما است بیازماید،و آنچه را که در قلبهای شما است در معرض امتحان قرار دهد،و خدا به آنچه در سینهها است آگاه است.»
[155]
آنچه باقی میماند دانستن سببهایی که در آن سوی شکست خوردن یک گروه و آرامش طایفۀ دیگر قرار دارد و این که آیا اینها سببهای موقتی است که بنا بر ایستارهای طرفین در میدان جنگ فراهم میشود،یا به آن سوی میدان امتداد پیدا میکند.
پاسخ:بلکه امتدادی از پیش از جنگ است،و نبرد چیزی جز آتشی نیست که زر را از بار آن جدا میکند:مرد مؤمنی که به صورت کامل تحمل مسئولیتهای ایمانی خود را میکند،آن کس است که در میدان نبرد استوار بر جای خود میماند،اما آن کس که ملتزم و متعهد به واجبات ایمانی خود نیست و در بند کسب گناهان است، /1 در میدان نبرد دچار شکست میشود.
« إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا کَسَبُوا -کسانی از شما که روز رسیدن دو گروه به یکدیگر پشت کردند،شیطان ایشان را به سبب بعضی از آنچه کسب کرده بودند،آنان را متزلزل کرد و لغزاند.» آنان بدیهایی برای خود کسب کردند و این بدیها راه ورود شیطان به
قلبهایشان شده که آنان را وسوسه کرد و از اقدام کردن در راه خدا آنان را منحرف کرد.
« وَ لَقَدْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ -و خدا از آنان درگذشت، که خدا آمرزنده و بردبار است،» و به آنان مهلتی تازه داد تا اختیار خود را،خیر یا شر،به کار اندازند.
[156]
مؤمن در شهادت حیاتی تازه میبیند،ولی کافر آن را پایان ابدی زندگی میداند،و لذا هنگامی که یکی از نزدیکش شهید شود،حسرت میخورد.و کافران از اهل کتاب(بر خلاف عقاید دینی خود)چنان میپنداشتند که مرگ آخرین پایان است،و چون یکی از ایشان در میدان نبرد کشته میشد،قتل او آنان را به ترک جنگ دعوت میکرد،چرا که خسارتی محسوب میشد و حسرتی را در دلهاشان منعکس میکرد،ولی مؤمنان از داشتن چنین حالتی ممنوع شدند،از آن روی که به معنی کفر ورزیدن به خدا و به روز دیگر بود.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا وَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ إِذٰا ضَرَبُوا فِی الْأَرْضِ -ای کسانی که ایمان آوردهاید،همچون کسانی مباشید که کافر شدند و به برادرانشان،در آن هنگام که به سفر میرفتند،» و از شهری به شهر دیگر در راه خدا هجرت میکردند،یا برای تحقق بخشیدن به امور مهم رسالت روانه میشدند و میمردند، « أَوْ کٰانُوا غُزًّی -یا از جنگجویان بودند،» و در راه خدا میجنگیدند و کشته میشدند،دربارۀ ایشان میگفتند:
« لَوْ کٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا -اگر نزد ما بودند،نه میمردند و نه کشته میشدند.» /1 داشتن چنین نظر کفرآمیز به مرگ یا کشته شدن آنان را برای کشتگانشان سخت دچار حسرت میکرد.
« لِیَجْعَلَ اللّٰهُ ذٰلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَ اللّٰهُ یُحْیِی وَ یُمِیتُ -تا خدا این را حسرتی در دلهای ایشان قرار دهد؛و خدا زنده میکند و میمیراند.»
آیا مرگ،تنها مخصوص کسی است که برای خدا سفر میکند یا در راه به میدان جنگ میرود؟و آیا زندگی مختص کسی است که در خانۀ خود مقیم شود؟هرگز،خدا مرگ و زندگی را چنان که خواهد مقدر میسازد.
« وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ -و خدا به آنچه میکنید بینا است.» و پاداش کسی را که در راه او به سفر میرود یا میجنگد ضایع نمیکند.
[157]
پس اگر آدمی باقی بماند پاداش خود را به صورت کامل از خدا دریافت خواهد کرد،اما اگر بمیرد به رحمت خدا میرسد.
« وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ -و اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید،این آمرزشی و رحمتی از خدا است،و نیکوتر از آن چیزها است که گرد میکنید.» ما،به عنوان بشر،در معرض فشارهای شهواتیم،و گاه سقوط میکنیم و چیزهای بد و گناه کسب میکنیم،و چون مرگ ما فرارسد،این بدیها به ما ملحق میشود و به صورت عذابی سخت درمیآید.اما اگر در راه خدا کشته شویم، شهادت همۀ گناهان را پاک میکند.
و خوشا به حال آن کس که پاک از گناه میمیرد و بدون حساب به بهشت درمیآید.
[158]
عمل برای خدا است،و مرگ یا کشته شدن همچون دری برای داخل کردن به رحمت خدا،پس چرا باید مؤمن صالح از آنها بترسد.
« وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اللّٰهِ تُحْشَرُونَ -و اگر بمیرید یا کشته شوید،هرآینه به سوی خدا محشور خواهید شد.» /1
فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَوَکِّلِینَ (159) إِنْ یَنْصُرْکُمُ اَللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (160) وَ مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (161) أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَ اَللّٰهِ کَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (162) هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (163) لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (164)
/1
159[فظا]
:درشت و جفا جو و سخت دل.
[عزمت]
:عزم،دل بستن به کاری است که میخواهیم انجام دهیم.
[توکل]
:یعنی کار را به خدا بسپار و به حسن تدبیر او اعتماد داشته باش.
161[یغل]
:اصل غلول از غلل است و آن درآمدن آب است به شکافهای درخت.و غلول به معنی خیانت است،و از آن است غل به معنی حسد و رشک.
162[باء]
:برگشت،بازگشت.
[سخط]
:ارادۀ کیفر کردن برای مستحق آن.
/1
در محیط شکستی که مسلمانان در آن میزیستند-پس از یکی جنگهای سخت یعنی احد-شایعات مغرضانهای رواج یافت،و نهفتههای نفسانی منافقان و شکاکان هویدا شد،و بر رسالت فرض بود که مترصد این گونه نفسانیات باشد و به معالجۀ آنها بپردازد یا آنها را از صحنه دور کند،همانگونه که لازم بود مراقب شایعات گمراه کننده باشد و آنها را بکوبد و افکار مثبت و سازنده جایگزین آنها سازد.قرآن در ضمن پرداختن به این امور تا حدی به تفصیل،همچنین به موضوع رهبری به اعتبار امری که در معرض انتقاد-بالخاصه در اوضاع و احوال شکست- قرار میگیرد،پرداخته است.
منافقان و شکست خوردگان از مسلمانان،از کاردانی و بلکه از امانت رهبری رسول اللّٰه(ص)نسبت به ایشان بهرهمند میشدند،و این کاری است که همۀ گروههای منافق یا شکست خورده در اوضاع و احوال سخت به آن متوسل میشوند، چیزی که هست قرآن این اندیشه را در آنچه به خود رسول اللّٰه اختصاص دارد،و از این لحاظ دربارۀ رهبری امینی که از روش رهبری رسول به صورت کلی تبعیت کند صدق خواهد کرد،و این روشی است که آیات دربارۀ آن بحث میکند و به نرمی و عفو و آمرزش خواهی(تلاش برای اصلاح مردم به /1 راههای گوناگون)و عزم و توکل ارتباط پیدا میکند.
سپس از امانت رسول به عنوان رسول،و امانت هر پیشوای رسالتی با سابقه در فداکاری برای آنچه مربوط به وظیفۀ رسول میشود و سخت از طبیعت امت دور است،سخن میرود.سپس به بیان درجۀ رسول و اکرام خداوند متعال به انسانیت با مبعوث کردن وی به فرستادگی در رسالت بحث میشود.
[159]
از بارزترین صفات پیشوا سعۀ صدر و توانایی برای تحمل مردم با همۀ بد خلقی و تناقض و نادانی و انحرافی است که دارند؛و سعۀ صدر به نوبۀ خود هنگامی فراهم میشود که هدفی داشته باشد،و در قلب خود رسالت بزرگی را حمل کند که به خاطر آن همۀ دشواریهایی که از سوی مردم با آنها رو به رو است سهل شود،و به همین سبب قرآن میان نرمی رسول و رحمت خدای تجسم یافتۀ در رسالت او ارتباطی برقرار میکند.
« فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ -به رحمت خدا تو بر ایشان نرمی نمودی،و اگر درشت و سخت دل بودی،هرآینه از گرد تو پراکنده میشدند.» مخصوصا در اجتماع جزیرة العرب-همچون در هر اجتماع خشن ابتدایی-که به اندازۀ کافی با سختی و خشونت پرورده شده بود،نرمی بیشتری مورد نیاز تا مشکلات آن بتواند به نیکوترین صورت حلّ و فصل شود.
در صورتی که در اجتماعات متمدن که مردم آن به نرمی و ملایمت خوگر شدهاند،گاه اتفاق میافتد که نرمی سودی ندارد،همچون قوم موسی(ع)که پیامبرشان با آنان سخت بود،از آن روی که احساس به کرامت و بزرگی را از دست داده بودند،و پیشوا میبایستی نرمی و مدارا را تمرین کند و نفس خود را بر آن بار آورد،تا ناگهان کلمۀ گزندهای از دهان او بیرون نیاید و قوم او را به شری برنیانگیزد و نرمی به معنی صفاتی است که پس از این میآید:
« فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ -پس از ایشان در گذر و برای آنان آمرزش خواه و در کار با ایشان مشورت کن.» /1 در مردم صفات بد و کارهای ناشایسته وجود دارد،و بر پیشوا است که آنها
را اصلاح کند،ولی لازم است که این کار با حکمت و فرزانگی صورت پذیر شود.
بنا بر این پیشوا و رهبر باید به عفو کردن با تمرین عادت کند،ولی عفو کردن بدان معنی نیست که همیشه در مقابل انحراف سکوت اختیار کند،بلکه لازم است که برای اصلاح کردن آن به عمل برخیزد.و این کار با استغفار(طلب آمرزش از خدا) صورت میگیرد؛و دعا کردن برای مغفرت-همچون هر دعای دیگر-میبایستی با عملی مناسب مقارن شود،که آن تلاش برای اصلاح است.
سپس بر مقام راهبری لازم است که به بالا بردن سطح تفکر مردم بپردازد،و این کار از طریق مشاوره صورت میگیرد؛چون مردم طرف مشاوره قرار گیرند، احساس مسئولیت میکنند،و دربارۀ امور خود با جدیت بیشتر به تفکر میپردازند،و در صدد اصلاح خود برمیآیند؛و نیز چون پیشوا ناگزیر از آن است که در ضمن مشاوره وجوه مختلف امر مورد نظر را برای مردم بیان کند،از این راه معرفت آنان به زندگی افزایش پیدا میکند،و نسبت به وظیفۀ خود نسبت به آن حساسیت بیشتر پیدا میکنند.
ولی این صفات نباید پیشوا را به مقام شخص سازگار کنندۀ آراء یا خواستها و بس تنزل دهد،بلکه لازم است حق خود را در اظهار نظر جازم حفظ کند،چه امتی که(قرار)را از دست بدهد همه چیز را از دست داده است،بدان سبب که قرار،چیزی است که از اختلافات تجاوز میکند،و به امت واکنشهای عظیمی در برابر عبور از موانعی میدهد که معمولا اختلاف در رأی سبب بزرگتر شدن آنها میشود.
از این جا خدای متعال میگوید:
/1 « فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ -و چون آهنگ کار کردی،بر خدا توکل کن که خدا متوکلان را دوست دارد.» میبایستی که پیشوا صاحب قرار باشد،ولی قرار به نیروی ارادۀ عظیم نیازمند است؛پیشوا این را از کجا فراهم کند؟از توکل،توکل بر خدا(و نه بر مردم) قائد را پیشتر از امتش قرار میدهد و راهنمای آنان در راهی است که میروند،و
پیوسته روحی تازه به ایشان میدهد،و او را صاحب دور اندیشی و اقدام بیشتر میسازد،و در نتیجه توانایی وی برای به کار انداختن کارمایههای امت و انگیختن فعالیتهای ایشان افزایش پیدا میکند، [160]
و به مناسبت بحث از توکل،قرآن به نقش توکل در زندگی مؤمنان اشاره میکند و میگوید:
« إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ -اگر خدا شما را یاری کند،کسی را دستی به شما نخواهد بود،و اگر خدا درماندهتان کند،پس از او چه کس یاری شما خواهد کرد.پس مؤمنان باید بر خدا توکّل کنند.» پس تنها پیشوا نیست که باید بر خدا توکل کند،بلکه مؤمنان نیز باید چنین کنند،چه پیروزی حقیقی از خدا و از رسالت نتیجه میشود که مؤمنان به آن تمسّک جستهاند،و از نیروی سلاح و زیادی شمارۀ جنگجویان نیست.
[161]
قرآن گفتار خود را از رهبری و از تردیدهایی که در پیرامون آن به سبب جوّ شکست فراهم آمده،و از شایعاتی که منافقان پراکنده و آنها را در جانهای ضعیف کشت دادهاند،چنین سخن میگوید:
« وَ مٰا کٰانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ -و هیچ پیامبری را نرسد که خیانت کند،و هر کس خیانت کند،همراه خیانتی که کرده در روز قیامت حاضر خواهد شد.» پیامبری که خدا او را برگزیده،کسی نیست که در قلب او نیت بدی برای امتش وجود داشته باشد و تظاهر به جز آن کند،چه این دوگانگی در روز قیامت که رازها آشکار میشود،کشف خواهد شد.
/1 غل انواع گوناگون دارد،و آشکارترین آنها خیانت مقام رهبری در داراییهای امت است و رشوه و دزدی و کینهتوزی،که همۀ آنها غل است و دورویی و نفاق که پیشوا و بنا بر آن رسول از آن دوری میکند.
« ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ -سپس به هر کس
پاداش آنچه کرده است تمام داده میشود و بر کسی ستم نخواهد رفت.» کسانی که در امانت خیانت میکنند،و اموال امت را میدزدند،به حسابشان در برابر خدا رسیدگی خواهد شد و با دادگری تمام جزای خود را خواهند دید.
[162]
و راه درست برای از بین بردن غل(خیانت)پاک کردن نفوس پیشوایان است،و این که هدفشان عمل کردن به مسئولیتهایی باشد که خدا بر عهدۀ ایشان نهاده است،نه حسن شهرت در میان مردم یا دستاوردهای مالی دیگر.
« أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَ اللّٰهِ کَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ -آیا کسی که در پی رسیدن به خشنودی خدا است،همچون کسی است که به خشم خدا بازگشته و جایش دوزخ که جای بدی برای بازگشتن است.» یعنی،مردی که رضای خدا را هدف خود قرار داده،و این خشنودی خدا راه او را برایش میکند،و تجسم یافتۀ کسی است که از فرستادۀ خدا و رهبری امین او پیروی میکند،میتواند برابر با کسی باشد که هدف وی رسیدن به درآمدهای شخصی است،همچون منافقان که چیزهای دروغ در پیرامون پیغمبر اسلام پراکنده میکردند،و نتیجۀ نهایی که به آن میرسد خشم و غضب خدا در دنیا و دوزخ در آخرت است.
[163]
مؤمنان با یکدیگر برابر نیستند:بعضی از ایشان در پارهای جاها به منافقان شباهت دارند،و بعضی دیگر در بلندترین قلههای ایمان قرار دارند؛و نیز منافقان را درجات متفاوت است،و نباید به یک چوب رانده شوند،بلکه هر فرد یا گروهی از ایشان باید بنا بر حساب خاص آن در معرض محاسبه قرار گیرد.
این بدان روی است که ایمان یا نفاق بیش از آن صورت گفتاری داشته باشد تمرین عملی است،و تمرین بر حسب اعمال ایمانی یا نفاقی متفاوت میشود،و خدا درجات مؤمنان و منافقان را میداند و بر حسب اعمال به حساب ایشان خواهد رسید:
/1 « هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ -برای آنان درجاتی در نزد
خدا است،و خدا به آنچه میکنند بینا است.» [164]
آن رهبری که به توسط رسول اللّٰه اداره میشود،هرگز با رهبریهای جاهلیت مقایسه نمیشود که تبلیغات مغرضانه را پراکنده میکند،و بر امت است که از واقعیت این هر دو رهبری و طبیعت شایعات مغرضانه آگاه شود،و به دنبال سخن هر زبانبازی که جز صناعت تزیین کلام دروغ و گفتار باطل چیزی نمیداند نرود.
بر امت است که در هنگام ارزیابی این شایعات(و مخصوصا در اوضاع و احوال شکست خوردن)تفکر کند که رسول اللّٰه کیست و رسالت او چیست و دشمنان او کیانند؟ « لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ -خدا بر مؤمنان منت نهاد،چه در میان ایشان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر ایشان بخواند و پاکشان کند و به آنان نویسندگی و فرزانگی آموزد،با آنکه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند.» این است رسول خدایی که خدا او را همچون نعمتی برای مؤمنان به ایشان مخصوص گردانید،و او را به رسالت خود مبعوث کرد تا آنان را بر اساس پرهیزگاری تربیت کند و به ایشان دستور ثابت زندگی و نظام حیات متغیر(کتاب و حکمت)را بیاموزد،و آنان را از گمراهی سابق بیرون آورد و به نور هدایت رهبری کند.
پس آیا درست است که اشاعات مغرضانهای در حق او پذیرفته شود که از رهبریهای جاهلیت سرچشمه گرفته است؟ مردم نیازمند به فهمیدگی خاصی برای ارزش گذاشتن به سخنهایی هستند که میشنوند،مخصوصا این که طاغوتان و ستمگران در هر دوره کلام باطل را برای بر حق نشان دادن ستمگریهای خود بر مردم به خدمت میگیرند،و با کسانی که اندیشۀ اصلاح در سر دارند محاربه میکنند.و اگر مردم به آنجا نرسند که بتوانند ارزشها را به صورت درست قیمت گذاری کنند،هرگز از شرّ طغیان و ظلم خلاص
نخواهند شد.و بر مردم است که گول الفاظ زرق و برقدار را نخورند و به کارهای عملی که صورت میگیرد توجه داشته باشند.
/1
أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهٰا قُلْتُمْ أَنّٰی هٰذٰا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (165) وَ مٰا أَصٰابَکُمْ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ فَبِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلْمُؤْمِنِینَ (166) وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ نٰافَقُوا وَ قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَوِ اِدْفَعُوا قٰالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمٰانِ یَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یَکْتُمُونَ (167) اَلَّذِینَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطٰاعُونٰا مٰا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (168) وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (169) فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (170) یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِینَ (171) اَلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ (172) اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ (173) فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اِتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ (174) إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ اَلشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (175)
/1
168[فادرأوا]
:دور کنید.
173[حسبنا]
:برای ما کافی است.
/1
هنوز آیات قرآن دربارۀ حقیقت شکست و صبر که لازم است از آن بهرهبرداری کند،بحث را ادامه میدهد.میگوید که شکست در میدان جنگ یکی است و به معنی شکست ابدی نیست،چه امتی که اکنون گرفتار شکست شده، پیش از این دو بار دشمن را به زانو درآورده بود؛سپس از ضرورت شکست برای کشف حقیقت جبهۀ رسالتی سخن میگوید که خود به دو گروه مؤمنان و منافقان تقسیم شده است.
اما مؤمنان آن شهیداناند که خداوند آنان را به فضل و بخشش خویش مهمان کرده است،و مردان استواری که پس از زخم دیدن به ندای رسول اللّٰه پاسخ مثبت دادند و جنگ با زخمها و زیانهای مادی و بشری خود آنان را از پا درآورد.
هنگام سخن از منافقان،قرآن آنان را به گردهمایی تقسیم میکند که از بعضی از آنان در این درس و از بعضی دیگر در درس آیندۀ بحث خواهد کرد،و این تقسیمبندی برخاستۀ از کردارهای ایشان است.پس هر کس به یک نوع از این کارها یا بیشتر از آن بپردازد،منافق است،چه،به گفتۀ قرآن،نفاق به سخن گفتن نیست /1 بلکه به عمل است.همچون گریختن از میدان جنگ در زیر پوشش بیخبر و نادان بودن نسبت به آن،و ترساندن مردم و افزودن بر خسارت.
خداوند سبحانه و تعالی اینان را نه تنها به نفاق،بلکه نیز به کفر توصیف میکند،در صورتی که آنان چنان ادعا میکنند که مسلمانند،سپس از ایشان میخواهد که اگر راست میگویند در برابر مرگ مقاومت کنند؛سپس از شهیدانی سخن میگویند که منافقان به آنان همچون خسارت نظر میکنند.
[165]
چرا امت در یک معرکه شکست میخورد؟به یک سبب که عبارت از آماده نبودن کامل برای آن از لحاظ بشریت و نبودن روح معنویت یا به سبب موجود نبودن افزار جنگ خوب یا وجود اختلاف در جبهۀ داخلی و نظایر اینها است.
امت دریافته است که هر شکست از خود آن برخاسته،و نیز توانسته است که از این شکست به عبرتها و درسهایی دسترس پیدا کند،و لذا چنین شکستی بیش از آنکه شبیه هزیمت باشد شبیه پیروزی شده است؛و اما شکست حقیقی آنجا است که انسان عوامل بیرونی آن را در نظر بگیرد و از آنها هیچ عبرتی نگیرد.
به همین سبب قرآن بر آن است که این هزیمت از خود امت است، مخصوصا که پس از دو پیروزی بیشتر اتفاق افتاده،تا بدین ترتیب از هول شکست بکاهد.
« أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْهٰا -و چون به شما مصیبتی رسید که در برابر آن مصیبت رسانده بودید،» یعنی همین مصیبت را دو بار پیش از آن به دشمن خود وارد کرده بودید،و با وجود این سست شدید و به پرسش پرداختید و گفتید:
« قُلْتُمْ أَنّٰی هٰذٰا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ -گفتید:این از کجا است؟ بگو:این از خود شما است،» و به همانگونه که دشمنان شما پیش به سبب ضعف معنوی و مادّی خود شکست خوردند،به همانگونه هم شما /1 بر اثر ضعف دچار شکست شدید.
« إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و خدا بر هر چیز توانا است.» پس او نیست که در معرکه شکست خورده است،بلکه شما شکست خوردهاید.
[166]
و خدا میتوانست با نیروی غیبی خود شما را پیروز گرداند،ولی چنین نکرد و شما را به حال خود واگذاشت،و از این راه شکست شما را اجازه داد (یعنی از آن جلوگیری نکرد)و این همه برای آن بود که شما از آن فراوان عبرت بگیرید:عناصر مؤمن و منافق جبهۀ خود را ارزیابی کنید.
« وَ مٰا أَصٰابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ فَبِإِذْنِ اللّٰهِ وَ لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ - و آنچه در روز رو به رو شدن دو گروه به شما رسید،به اذن و خواست خدا بود،و برای آن بود که مؤمنان را بشناسد.» [167]
« وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ نٰافَقُوا -و کسانی را که نفاق ورزیدند بشناسد.» تعبیر قرآنی به جای کلمۀ میدان جنگ یا معرکه تعبیر(یوم التقی الجمعان) را به کار برده است،برای آنکه تأثیر بیشتری در جانها دارد و حقیقت معنی را بهتر مجسم میسازد.
آن منافقان که شکست،مشت ایشان را باز کرد،کسانی بودند که از مسئولیت مبارزه گریختند،و از دفاع از سرزمین مسلمانان شانه تهی کردند.
« وَ قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَوِ ادْفَعُوا قٰالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاکُمْ -و به آنان گفته شد که:بیایید در راه خدا بجنگید یا دفاع کنید، گفتند:اگر بر جنگ آگاهی داشتیم از شما پیروی میکردیم.» آنان خود را جزئی از امت به شمار نمیآوردند،و از همین رو گفتند از شما
پیروی میکردیم،و شایستهتر آن بود که خود به جنگ مبادرت کنند و همچون دیگر مسلمانان مسئولیت خود را میشناختند.و خدا آنان را در جایی قرار داد که خود قرار داده بود و گفت:
« هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمٰانِ -آنان در آن روز به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان،» /1 چه ایمان تمرین عملی است و درست در اوضاع و احوالی باید آشکار شود که امت در معرض خطر قرار گرفته،و مؤمنی که در هنگام ضرورت نفعی از او عاید شود،چه وقت ممکن است نافع شود؟و همۀ بهانههایی را که اینان به آن متوسل میشوند،باطل است،چرا که:
« یَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یَکْتُمُونَ -با دهنهای خود چیزهایی میگویند که در دلهاشان نیست،و خدا از آنچه پنهان میکنند آگاه است.» آنان(به دروغ)میگویند که مؤمنند و از آن روی نمیجنگند که از فنون جنگ آگاهی ندارند،ولی خدا رسواشان میکند.
[168]
و از صفات ایشان است آنکه بر حجم زیانهای امت میافزایند و بر پراکندن تبلیغات ویران کننده مدد میرسانند،و دربارۀ شهیدان میگویند که اگر به جبهه نمیرفتند هرگز کشته نمیشدند.
آری،ولی چه سرنوشتی میداشتند؟آیا سرانجام نمیمردند؟!و چون آدمی یا کشته میشود یا میمیرد،پس چرا باید مرگ در نظر نفس او بزرگ جلوهگر شود؟ « اَلَّذِینَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطٰاعُونٰا مٰا قُتِلُوا -کسانی که به برادران خود گفتند و نشستند:اگر از ما اطاعت میکردند کشته نمیشدند،» یعنی کسانی که به برادران خود گفتند:بنشینید و خود به نوبۀ خود نشستند،و پس از آن به جنگ برنخاستند،گفتند که اگر فرمان ما را برده بودند کشته نمیشدند.
« قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -بگو:اگر
راستگو هستید،مرگ را از جانهای خود دور کنید.» پس تا زمانی که قدرت رو به رو شدن با مرگ را ندارید،از کسانی که در راه خدا کشته میشوند سخن مگویید؛مگر همه رو به فنا پیش نمیروند؟! [169]
ولی میان آنکه کشته میشود و آنکه میمیرد تفاوتی است،چه، شهید،زنده است و مرده،فانی شده است.
/1 « وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ -و گمان مکنید که کسانی که در راه خدا کشته شدند مردهاند،بلکه زندهاند-نزد پروردگار خود-روزی میخورند.» زندگانی به زندگی رسالت که آن را با خون خود آبیاری کردهاند،و هر قطرۀ خونی که در پیرامون درخت رسالت ریخته شده،به شاخهای سبز و میوهای سودمند تبدیل شده،و به صورت عدالتی تحول یافته است که نفع آن به ملیونها بشر میرسد و به صورت آزادی و بزرگواری و زندگی درآمده است.
آنان از آن روی زندهاند که یادشان در جان مردمان باقی است،و شاید از آن سبب زنده باشند که خداوند متعال به روانهای ایشان قدرت و معرفتی در عالم برزخ عطا فرموده است و به وسیلۀ آنها در نزد پروردگارشان روزی داده میشوند،و از بدنهای خود دورند و از آن آزاد شدهاند.
اما مردگان چنانند که از ارواح ایشان قدرت و علم سلب شده و در زندان نادانی و ضعف زندانی شدهاند.
پیش خود تصور کنید:مردی که در راه خدا کشته شده،روح از جسدش جدا میشود،برای آنکه تا قیام قیامت،به صورت موجودی زنده و توانا و دانا زندگی کند.
و مردی که بر بستر بمیرد،روحش به عالمی تاریک تحول پیدا میکند؛ حال،کدام یک از آن دو بهتر و برتر است،مرگ یا شهادت؟ [170]
زندگی شهیدان زندگی آکندۀ از نعمتهای مادی(یرزقون عند اللّٰه) و معنوی است،چرا که پیوسته در شادی و سپاسگزاری و بشارت به سر میبرند،و هر
وقت با کشتهای در راه خدا رو به رو شوند که به آنان میپیوندد،انس و کرامت ایشان افزایش پیدا میکند.
« فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ -به نعمتی که خدا به آنان داده است،شادند،» یعنی نعمت شهادت که درهای دیگر نعمتهای خدا را در آخرت بر روی آنان میگشاید.
/1 « وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ -به کسانی که پس از ایشان به آنان نپیوستهاند،مژده میدهند که ترسی برایشان نیست و اندوهی ندارند.» مؤمنانی که به شهدا نپیوستهاند،اسباب بشارت و مژده دادن برای شهیدان به شمار میروند،چه آنان میدانند که اینان قدم به یک زندگی برتر و والاتر گذاشتهاند که نه ترسی در آن است و نه اندوهی،و لذا با دیدن مؤمنان شاد میشوند.
[171]
و برای شهیدان در نزد خدا سبب دیگری برای بشارت وجود دارد،و آن نعمت خدا است که از اندازهای که آدمی برای پاداش عمل تصور میکند بیشتر است.هنگامی که ثمرۀ اعمال خود را مشاهده میکند که در نزد خدا گم شده، شادمان میشوند،و چه بزرگ است شادی انسانی که میبیند ثمرۀ تلاشهایش از میان رفته و بیش از آن در اختیار او قرار گرفته است.
« یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ -از نعمت و فضل خدا شادمانند،و به این که خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.» [172]
اینان گروهی از مؤمنانند که در راه خدا به شهادت رسیدهاند،اما گروه دیگر کسانی هستند که در مقاومت پافشاری میکردهاند و با وجود زخم دیدن دچار شکست نشدهاند،و هنگامی که پیغمبر اسلام(ص)آنان را برای آراستن صفهای خود فراخواند تا پس از آن به هجوم بر دشمنان قیام کنند،دعوت او را
پذیرفتند و دشمن را دچار شکست کردند.
اینان از صفاتی بهرهمند بودند:
الف:توانایی آدمی برای تحمل سختیها بزرگ است،ولی تنها مؤمناناند که از این توانایی،بر اثر ایمان به خدا و طلب خشنودی او،بهرهمند میشوند.
« اَلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ الْقَرْحُ -آنان که پس از زخم خوردن به دعوت خدا و پیغمبر پاسخ گفتند.» و قرح به معنی دردهای بدنی و نفسانی است.
/1 ب:سپس آنان به سبب اوضاع و احوال شکست تلاشهای خود را چند برابر کردند.
« لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ -برای کسانی از ایشان که نیکوکاری کردند،» ج:و بر تعهد خود به بندهای شریعت و انضباط در اجرا کردن اوامر افزودند، « وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ -و پرهیزگار شدند،پاداشی بزرگ است.» [173]
سپس آنان صلابت افزونتری در حق و شجاعت بیشتری در رویارویی با دشمن به سبب ایمان و احساس و پرهیزگاری خویش پیدا میکنند.
« اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ -کسانی که مردم به ایشان گفتند:مردم برای(ریختن بر سر)شما گرد یکدیگر فراهم شدهاند،پس از ایشان بترسید،و این بر ایمانشان افزود و گفتند:خدا ما را بس و بهترین وکیل است.» از آن روی بر ایمانشان افزوده شد که پیش از رو به رو شدن با دشمن در همۀ اوضاع و احوال تصمیم خود را گرفته بودند،و از نظر دیگر بر خدا توکل داشتند و به یاری او مطمئن بودند،و این زاد و توشهای برای جنگیدن با دشمن و نیز با وسوسۀ شیطان در دلهای ایشان محسوب میشد.
[174]
به سبب استجابت در اوضاع و احوال شکست(با احسان و پرهیزگاری و شجاعت)،این گروه از مؤمنان دشمن را شکست دادند و بر او پیروز
شدند و به غنیمتهای فراوان دست یافتند و در نبرد تازه چندان آزاری ندیدند،و به بهترین پاداش که خرسندی خدا بود رسیدند.
« فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ -پس با نعمت و فضلی از خدا بازگشتند،و آسیبی به ایشان نرسید،و از خشنودی خدا پیروی کردند،و خدا صاحب نعمت بزرگ است.» وجود عزم راسخ در نزد این گروه برای رو به رو شدن با دشمن،همان عاملی بود که از زیانهای ایشان در نبرد کاست،بلکه چنان کرد که بدون زیان دیدن در این جنگ به سود برسند،و اگر ترسیده بودند،دشمن میتوانست بار دیگر بر ایشان حمله کند و عذابی دردناک به ایشان بچشاند.
/1
[175]
آدمی از کجا باید شجاعت لازم را برای رویارویی با اوضاع و احوال شکست به دست آورد؟ قرآن به این پرسش چنین پاسخ میدهد که:مصدر شکست نفسانی ترس است،و ترس یکی از امور فطری بشر است،ولی بر مؤمن واجب است که ترس خود را از شکست به مصدر حقیقی ترس که خداوند متعال است متوجه سازد و نه به دشمنان بشری خود،بدان جهت که خدا بشر نیست و میتواند در دنیا و آخرت سختترین عقوبتهای خود را بر آن مستولی کند و بنا بر این بر آدمی است که تنها از او بترسد.
اما ترس از آدمیان،تنها وسواسی شیطانی است،بدان سبب که هر چه در تصرف بشر است امکان آن دارد که به تصرف من درآید،ولی آیا این امکان برای من وجود دارد که مالک چیزی شوم که در ملکیت خدا بوده است؟ « إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ الشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ -این شیطان است که دوستان خود را میترساند،پس اگر شما مؤمنید از ایشان مترسید و از من بترسید،» و ایمان داشتن به خدا و به این که سود و زیان به دست او است،و این که به حال بندگان خود بصیر است،ما را به ترس از او میخواند،و چون چنین شود از
چیزی جز او بیم نخواهیم داشت.اما ایمان داشتن به شیطان و به مال و شهرت و فریبندگیهای دیگر او،مایۀ بیم داشتن ما از شیطان میشود و سبب آن است که از دارندگان مال و سلطه و نیروی فریبندگی بترسیم.پس:نیکوتر آن است که دوستی زینت دنیا را از دلهای خود بیرون کنیم تا از شجاعت بهرهمند شویم.
/1
وَ لاٰ یَحْزُنْکَ اَلَّذِینَ یُسٰارِعُونَ فِی اَلْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اَللّٰهَ شَیْئاً یُرِیدُ اَللّٰهُ أَلاّٰ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (176) إِنَّ اَلَّذِینَ اِشْتَرَوُا اَلْکُفْرَ بِالْإِیْمٰانِ لَنْ یَضُرُّوا اَللّٰهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (177) وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (178) مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیَذَرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلیٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّٰی یَمِیزَ اَلْخَبِیثَ مِنَ اَلطَّیِّبِ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی اَلْغَیْبِ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ (179) وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (180)
178[نملی]
:املاء به معنی مهلت دادن و دراز کردن مدّت است.
/1
پس از شکست خوردن مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند:گروه مؤمنان و استواران،و گروه منافقان،و آنان نیز به نوبۀ خود به چندین گروه تقسیم شدند:
گروهی مردمان را به بد دلی و ترس از جنگ برمیانگیختند که قرآن در درس گذشته از ایشان سخن گفت،و گروهی به کفر شتافتند و عملا به جبهۀ مخالف رسالت پیوستند،و گروهی دیگر که لازم بود با دارایی خود مردم را به ایستادگی و استواری تحریک کنند،در ساعت دشواری از این کار شانه تهی کردند.
اینان از آن روی چنین کردند که نشانههای پیروزی و عزت را در نزد کفار میدیدند،و هیچ در این باره فکر نمیکردند که این ظواهر فریبنده و باطل است،و خدا به آنان مهلت داده است تا بار گناه خویش را سنگینتر کنند و جایگاه ایشان دوزخ است.
قرآن این گفته را تکرار میکند که:شکست این گروه منافق را که شتابان به سوی کفر روان بودند آشکار ساخت،به همانگونه که گروه مالداران را که در پرداختن حقوق خدا با اموال خود بخل ورزیدند به همین سرنوشت مبتلا کرد.
/1 به مناسبت سخن از ثروتمندان بخیل،قرآن از جهودان در درس آینده سخن خواهد گفت تا بر ما معلوم شود که:چگونه آنان به سبب ترک کردن امر واجب بخشندگی و انفاق به غضب خدا گرفتار شدند.
[176]
گروهی از مسلمانان که ایمان در دلهای ایشان رسوخ پیدا نکرده بود،هنگامی که با پیروزی کفار مواجه شدند،به طرف کفر شتافتند،ولی این کار ایشان مایۀ سستی جبهۀ داخلی مسلمانان نشد،بدان سبب که از اساس،بر اثر سست ایمانی،سودی برای مسلمانان نداشتند،و از سوی دیگر چون بنا بر طبیعت خود شکست پذیر و سست دل بودند،برای جبهۀ مخالف سودی از ایشان حاصل نمیشد.
ولی زیانکار یگانه با عمل ایشان خودشان بودند،چه آنچه را که پیش از آن به دست آورده بودند،و احتمال آن میرفت که شایستۀ درآمدن به بهشت شوند،از دست دادند،ولی اکنون نصیبی از آن ندارند،بلکه به سبب شکستن پیمان خود و مخالفت کردن با فرمان پروردگارشان به عذاب عظیم گرفتار خواهند شد.
« وَ لاٰ یَحْزُنْکَ الَّذِینَ یُسٰارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً یُرِیدُ اللّٰهُ أَلاّٰ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ -و از این که کسانی در کافر شدن شتاب میورزند اندوهگین مباش،که از ایشان به هیچ روی زیانی به خدا نرسد؛خدا میخواهد که برای ایشان بهرهای در آخرت نگذارد،و بهرۀ ایشان عذابی بزرگ است.» تعبیر قرآنی که میگوید:«فی الکفر»برای بیان این مطلب است که کفر عمل است و مرز نهایی برای شتافتن به سوی آن نیست،و لذا نگفته است:
«إلی الکفر».تو گویی قرآن میخواهد بگوید که در اعمال کفر یا درجات آن شتاب میورزند.
[177]
آنان ایمان را با کفر مبادله کردند،پس آیا در این کار ایشان خدا چیزی از دست داد؟هرگز،بدان سبب که قدرت خدا گسترده و او از همۀ جهانیان بینیاز است،و پیشرفت امت اسلامی به آن اندازه وابستۀ به این یا آن شخص نیست که وابستۀ به نوع اشخاص و دامنۀ کار کردن آن با ایمان است.
و آنان با عمل خود عذابی دردناک را برای خود خریدند.
« إِنَّ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمٰانِ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ
أَلِیمٌ
-کسانی که ایمان را دادند و کفر را به آن خریدند،از این روی به خدا زیانی نرسانند و برای ایشان عذابی دردناک(آماده)است.» /1 و آشکار است که گروه اول به کارهای کفر شتاب ورزیدند،اما اینان تمرد خویش را علنی ساختند،و شاید به همین سبب عذاب گروه اول بزرگ(از لحاظ کمیت)و عذاب اینان دردناک(از لحاظ کیفیت)بوده باشد.
[178]
و به اعتقاد آنان،دستاوردهای کافران دلیل بر برتری آنان در دنیا یا حتی تقرب ایشان به خدا بوده باشد.این را نمیدانند که فزونی ثروت یا پیروزی یا همانندهای اینها از مکاسب دنیوی راه نهایی است که سبب طغیان و سرکشی میشود،و طغیان مایۀ هرج و مرج و در نتیجه فرورفتن در گناهان است که پایان گناه شناخته است.بنا بر این امکان آن هست که خدا از آن روی نعمت کافران را افزایش میدهد که آنان را از پای درآورد.
« وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ -و کسانی که کافر شدند گمان نکنند که مهلت دادن به آنان به صلاح ایشان است،بلکه ایشان را از آن روی مهلت میدهیم که بیشتر گناه کنند،و برای ایشان است عذابی خوار کننده.» نعمت همچون تیغی دو دم است،و ایمان داشتن به خدا عاملی است که از مبدل شدن نعمت به سببی برای زیان دیدن جلوگیری میکند،و چون آدمی ایمان خود را از کف بدهد،نعمتها به جای آنکه برای او سودمند باشد مایۀ زیانکاری او خواهد شد.
فرض کنید که رانندگی یک اتومبیل به کودک یا دیوانهای سپرده باشد؛ در چنین وضعی،هر چه قدرت پیشروی ماشین افزوده شود،به هلاک و دمار نزدیکتر شده است.
طغیانی که کافران از آن در نتیجۀ وفور نعمت لبریز میشوند،در نزد خدا پاداشی از خواری و رسوایی دارد،بدان جهت که طغیان به خود بزرگبینی و گردنکشی میانجامد.
[179]
بازشناختن مردمان پاکیزه از مردمان پلید،نتیجۀ طبیعی شکست است که بر اثر آن همگان گرفتار فشارهای گوناگون میشوند،و در این صورت منافقان فرومیریزند و مؤمنان راستین محکم بر جای خود میایستند و مقاومت میکنند.پرسشی که پیش میآید این است که:چرا خدا که بر همه چیز قادر است فهرستی از غیب برای معرفی کردن افراد این دو دسته نازل نمیکند؟ پاسخ:زندگی دنیا زندگی با مسئولیت است.و عالم غیب در آن جز به صورت جزئی دخالت نمیکند، /1 پس مثلا:خدا به میانجیگری پیامبران مردم را به راههای روشن علم و دانش هدایت میکند،و بر مردم است که به تفکر بپردازند و حقایق را از طریق آزمایشهای زندگی اکتشاف کنند(همچون اکتشاف حقیقت افراد از طریق شکست).
پس بر ما لازم است که از طریق روشهای نشان داده شدۀ به توسط پیغمبر پیروی کنیم و دیگر چشم به راه آن نباشیم که خدا،جز از راه عادی،ما را بر هر امر کوچک و بزرگی از زندگی آگاه سازد.
« مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلیٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّٰی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ -خدا مؤمنان را بر آن حالی که شما اکنون در آن هستید نخواهد گذاشت،تا آنکه پلید از پاکیزه جدا شود.» پلید آن است که بر راه نفاق میرود،و پاکیزه آنکه به خدا ایمان راست و درست دارد.
« وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ -و خداوند شما را بر غیب آگاه نخواهد کرد،ولی هر کس را که بخواهد به پیامبری خود برمیگزیند،پس به خدا و پیامبران ایمان آرید و پرهیزگار شوید تا مزدی بزرگ داشته باشید،» [180]
و همچون جهاد با جان،جهاد با مال نیز دلیل بر اندازۀ تأثیر ایمان در نفس است،به همانگونه که بخل ورزیدن با مال،و مخصوصا در اوضاع و
احوال شکست خوردگی،دلیل پلیدی و نفاق است.
بخیل چه چیز به چنگ میآورد؟مالی را که خدا به او عطا کرده است، روی هم انباشته میکند؛برای کدام روزی؟آیا آن را برای روز قیامت ذخیره میکند که ثروتهای غصبی به صورت کمربندی از آتش درمیآید و او را به سوی جهنم میکشد؟ اما در دنیا:به زودی میمیرد و ثروتهای خود را برای هر کس بخواهد بر جای میگذارد،یا رسالتیان پیش از مرگ وی توفیق آن پیدا کنند که ثروت او را، چه بخواهد و چه نخواهد،از وی بگیرند،و هر چه برهان برای تبرئۀ خود بیاورد بیحاصل است،چه خدا بر آنچه بندگانش میکنند آگاه است و بر حسب آن کیفر و پاداش میدهد نه به گفته و ادعای ایشان.
/1 « وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ -و کسانی که از دادن آنچه از فضل خود به ایشان بخشیده است بخل میورزند،گمان نکنند که این(کار)خیر ایشان است بلکه این برای آنان شر است،و آنچه به آن بخل ورزیدهاند در روز قیامت بر گرد گردنشان پیچد؛و میراث آسمانها و زمین از آن خدا است،و خدا به آنچه میکنید آگاه است.» /1
لَقَدْ سَمِعَ اَللّٰهُ قَوْلَ اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ سَنَکْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِیقِ (181) ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (182) اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَهِدَ إِلَیْنٰا أَلاّٰ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّٰی یَأْتِیَنٰا بِقُرْبٰانٍ تَأْکُلُهُ اَلنّٰارُ قُلْ قَدْ جٰاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنٰاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (183) فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ جٰاؤُ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُنِیرِ (184) کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ (185) لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (186) وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِیثٰاقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اِشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَبِئْسَ مٰا یَشْتَرُونَ (187) لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (188) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (189)
184[الزبر]
:جمع زبور است،و هر کتابی که در آن حکمت باشد زبور نامیده میشود.
/1
به مناسبت گفتار دربارۀ بازنشستگان از جهاد با اموال خویش،و پایان یافتن سورۀ آل عمران که دید کاملی از اهل کتاب در اختیار ما قرار داد،درس حاضر دربارۀ بعضی از صفات جهودان سخن میگوید که گوساله پرستیدند و بخل ایشان از بیشتر خلق خدا افزونتر بود.
با هم چنین نجوا میکردند که خدا فقیر است و لذا مؤمنان به او فقیرترین مردمند،اما ما ثروتمندیم،و قرآن آنان را بیم میدهد و میگوید که این سخن ایشان را خواهیم نوشت به همانگونه که کارهای زشت دیگر ایشان را همچون کشتن پیامبران نوشته و ثبت کردهایم،و این گفتۀ ایشان که خدا فقیر است نیز بهانهای برای پاکیزه نشان دادن کفر و بخلشان است،و این عمل ایشان همچون آن است که پیش از این ایمان نیاوردن خود را به فرستادۀ خدا آن میدانستند که او نشانۀ رسالت را که به گمان ایشان یک قربانی بوده است که آتش میبایستی او را بخورد گم کرده بود و دلیل بر این است آنکه پیامبرانی را که این نشانه و آیت را آوردند به قتل رسانیدند.
تکذیب رسول اللّٰه(ص)از سوی جهودان کار تازهای از ایشان نبود،بلکه آنان پیش از آن پیامبران خود را تکذیب کردند، /1 و سبب آن تشبّث ایشان به مادیّات و سیم و زری بود که ناگزیر باید آنها را بر جای گذارد و از دنیا برود،چه هر بشری محکوم به مرگ است،و کسانی رستگارند که پس از مرگ به بهشت درآیند.
سپس قرآن کریم میگوید:رویارویی با جهودان-و همچنین طبقۀ
ثروتمندان بخیل-خواستار تلاش و مجاهدۀ فراوان و خسته کننده است،چه، مسلمانان ناگزیر از کسانی که پیش از ایشان صاحب کتاب آسمانی بودهاند،و نیز از مشرکان،سخنان درشت آزار دهنده بشنوند،که از جملۀ آن است که رسالت تازه را تکذیب میکنند،در صورتی که در کتاب خود با خدا و فرستادهاش پیمان بسته بودند که پیغمبر اسلام را تأیید کنند و به او ایمان آورند.طبقۀ احبار با طبقۀ ثروتمندان بخیل متحد شدند تا به جنگ با رسالت جدید بپردازند،و ثروتمندان چنان دوست دارند که در برابر کار نکرده مورد ستایش قرار گیرند.
خدا از اموال ایشان بینیاز است،زیرا که هر چه در آسمانها و زمین است به او تعلق دارد.
[181]
طبقۀ ثروتمند،گاه با اولیای رسالت هم پیمان میشود و با مال خود در راه پیروزی آن تلاش میکند،و به کمک مردمان ناتوان برمیخیزد،و گاه با دشمنان رسالت هم پیمانی میکند که این یک بیشتر دیده میشود.
قرآن در این جا از این طبقه سخن میگوید،ولی با آنکه خصوصیات در قوم یهود تجسّم پیدا میکند،قرآن نامی از یهود نمیبرد،بلکه گفتار قرآن همۀ ثروتمندانی را که به دشمنی با رسالت اسلام برخاستهاند فرامیگیرد.
اینان گمان دارند که مقیاس حق و باطل مال و ثروت است،و بر مؤمنان طعنه میزنند و میگویند که خدا فقیر است و به همین جهت فقیران را میپذیرد.
چندان در دشمنی با رسالت پیش میروند که بر روی پیامبران سلاح میکشند و /1 آنان را میکشند،و همۀ این کارها دلیل بر آن است که ثروت مقیاس نزدیکی به خدا نیست،بلکه خدا عذاب سوزانی را برای این گونه ثروتمندان آماده کرده است.
« لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ سَنَکْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ -خداوند گفتۀ
کسانی را شنید که گفتند:خدا فقیر است و ما توانگرانیم؛آنچه را که گفتند خواهیم نوشت،و نیز این را که پیامبران را به ناحق کشتند،و سپس خواهیم گفت:
عذاب سوزنده را بچشید.» [182]
آن عذاب الحریق که به این توانگران بخیل میرسد،از آن رو نیست که آنان توانگرند،بل بدان سبب است که در دادن حقوق خدا بخل ورزیدهاند:
« ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ -و این به سبب کاری است که پیش از این کردید،و خداوند نسبت به بندگان ستمکار نیست.» [183]
و از دروغهای این گونه کسان که کفر خود را به اسلام و ایستاری را که دشمنانه نسبت به رسالت تازه اتخاذ کردهاند پاکیزه جلوه میدهند،این است که میگویند که نشانۀ ناگزیری برای درست بودن رسالت و پیغمبری در این رسالت وجود ندارد،و آن:فرود آمدن یک قربانی است که آتش آن را بخورد،ولی خدا این گفته را از اعتبار میاندازد و میگوید که تکذیب فرستاده کار تازۀ ایشان نیست، بلکه برخاستۀ از ایستار کلی ایشان نسبت به فرستادگان است.و لذا هنگامی که فرستادگانی با این علامت بر ایشان مبعوث شدند،به تکذیب آنان و بالاتر از آن به کشتن ایشان پرداختند.
« اَلَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ عَهِدَ إِلَیْنٰا أَلاّٰ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّٰی یَأْتِیَنٰا بِقُرْبٰانٍ تَأْکُلُهُ النّٰارُ -آنان که گفتند:خدا از ما پیمان گرفته است که به فرستادهای ایمان نیاوریم مگر آنکه یک قربانی برای ما بیاورد که آتش آن را بخورد.» چه قاعده بر آن جاری بود که:آتشی از آسمان فرود آید،و قربانی تقدیم شدۀ به خدا را بخورد که این دلیل قبول شدن قربانی در پیشگاه خدا و در نتیجه حسن نیت رسول محسوب میشد.
« قُلْ قَدْ جٰاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنٰاتِ -بگو:پیش از من فرستادگانی با بینات آمدند،» که علامت تمایز میان فرستادگان و دیگران تنها قربانی نبود،بلکه آن
/1 فرستادگان دلایل و بینات دیگری همراه خود داشتند.
« وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ -و با آنچه شما گفتید،پس چرا،اگر راست میگویید،آنان را کشتید؟» شما کفر خود را با این دروغها میخواهید پاکیزه و مشروع جلوه دهید،و طبقۀ توانگران خوشگذران،کفر ورزیدن خود را به پیامبران و به نهضتهای پیشرو،با همین گونه دروغها و تهمت بستنهای شنیع موجه جلوه میدادهاند.
[184]
و تکذیب رسالت تازه از همین ایستار اساسی در مقابل هر رسالت و هر رسول برمیخیزد.
« فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ جٰاؤُ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْکِتٰابِ الْمُنِیرِ -پس اگر تو را تکذیب کردند،پیامبرانی پیش از تو نیز تکذیب شدهاند که بیّنات و زبورها و کتاب نوربخش آورده بودند.» بنا بر این دلیلی برای ترسیدن از این طبقه نیست،چه همۀ رسالتهای آسمانی با همۀ تکذیبهای اینان پیروز شد،همانگونه که شایسته نیست که مردم از تکذیب اینان متزلزل شوند و در راستی رسالت تردید کنند،چه آنان در پی مصلحت و هواهای نفس خویشاند و هیچ چیز دیگری جز این نیست.
البیّنات:معجزات ظاهری است همچون عصای موسی و مرده زنده کردن عیسی.
الزّبر:کتابهای نازل شدۀ از آسمان.
و شاید الکتاب المنیر عبارت باشد از:آیات محکم زبورها که راه گمراهان را روشن میسازد،و از لحاظ معنی برابر کلمۀ«فرقان»است.
[185]
بر ما است که در برابر این طبقه سر فرود نیاوریم و از همۀ آرایش زندگی دنیا که در اختیار ایشان است متأثر نشویم،چه به زودی از میان میرود یا دارندگان آنها از میان میروند.بزرگی راستین مخصوص آن کس نیست که چند /1 دینار بیشتر دارد،و نمیتواند خود را از آتش دوزخ برهاند و داخل فردوس شود.
« کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَمَنْ
زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ
[186]
بر امت است که به بردباری در مقاومت با طبقۀ توانگر خود را مسلح کند،و بداند که ایستادگی وی کار آسانی نیست و نیازمند فدا کردن مال و جان است،و باید در برابر شایعات دروغ تحمّل داشته باشد تا رسالت بتواند بر آنها و امثال آنها که از کفار و مشرکان به وجود میآید پیروز شود.و سلاح صبر مؤثر ساختۀ داشتن ایمان راستین به این مطلب است که زندگی دنیا از بین خواهد رفت و زندگی جاودانی مخصوص جهان دیگر است.
« لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ -در مال و جانتان بلا و محنت خواهید کشید و با این محنت آزموده خواهید شد،» و خدا به وسیله از دست دادن مال و جان امتحانتان خواهد کرد.
« وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ -و از کسانی که پیش از شما صاحب کتاب شدند و از کسانی که شرک ورزیدند،آزار فراوان خواهید شنید،و اگر شکیبا شوید و پرهیزگاری کنید،به راه راست و محکم رفته و چنان که باید به کار برخاستهاید.» بر امت است که تنها به صبر بس نکند،بلکه نیز به پرهیزگاری مسلح شود که عبارت است از ملتزم بودن به واجبات و پرهیز کردن از محرّمات دین،و چون چنین کند زمام امور را به دست گرفته است،چه عزم امور و جوهر آن در صبر و تقوی
و در استواری و التزام تجسّم پیدا میکند.
/1
[187]
و از فسادانگیزیهای اهل کتاب که رویارویی با آن واجب است، تبلیغات منفی آنان دربارۀ دین جدید است که در چارچوب چیزی قرار میگیرد که قرآن در آیۀ گذشته مسلمانان را نسبت به آن هشدار داد و گفت که امت به زودی از کافران چیزهای مایۀ آزار فراوان خواهد شنید.
این تبلیغات مخالف صریح با پیمان بسته شدۀ میان خدا و ایشان و هر صاحب فهم و فرهنگ است و بنا بر آن بر ایشان لازم است که آن را برای مردم آشکارا بگویند و چنین پیمانی را کتمان نکنند.
« وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَبِئْسَ مٰا یَشْتَرُونَ -و در آن هنگام که خدا به کسانی کتاب داد،از ایشان پیمان گرفت که آن را بر مردم آشکار سازند و پنهان نسازند،سپس آن را پس پشت انداختند و به بهای اندک فروختند.» و قرآن تأکید میکند که در پشت این تبلیغات پول اندکی از کالای دنیا قرار گرفته است.
[188]
و به همانگونه که هر کس صاحب علم است باید مسئولیت انتشار دادن آن را بدون ترس تحمل کند،به همانگونه نیز وظیفه آن کس که مال دارد این است که مال خود را در راه خدا خرج کند،بیآنکه طمع مادّی در برابر این دادن مال داشته باشد(همچون این که در برابر مردم مورد ستایش قرار گیرد)یا حتی این که گرفتار عجب و غرور شود(یعنی شاد شود و چنان تصور کند که آنچه بر عهده داشته کاملا به انجام رسانیده است).
قرآن حکیم با آیۀ گذشته قصد آن داشته است که طبقۀ احبار را از چارچوب تأثیر در اجتماع بیرون کند،و به همین منظور در آیه گذشته آمده است که آنان در امانت خدا در علم خیانت کردند.
و در این جا میخواهد طبقۀ توانگران بخیل را بکوبد که مال خود را جز برای
این که در معرض مدح و ستایش قرار گیرند نمیبخشند،یا به این گمان که اندکی از مال میتواند آنان را از مسئولیتهای رسالتی خلاص کند.
« لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ الْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ -گمان مبر که آنان که به کردار خود شادی نمودند،و دوست داشتند که بر آنچه نکردهاند ستایش شوند،از عذاب خدا رستهاند،و برای ایشان عذابی دردناک(آماده)است.» [189]
و خدا نیازمند مال این گونه کسان نیست،چه او مالک آسمانها و زمین است و /1 بدون اموال ایشان هر کاری را که بخواهد انجام میدهد.
« وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ -و هر چه در آسمانها و زمین است از آن خدا است،و خدا بر هر چیز توانا است.» از آنجا که خدا مالک آسمانها و زمین است،لذا بر اصحاب رسالت لازم است که با توکل بر خدا خود را مسلح کنند،و در برابر این طبقه و نیز طبقۀ هم پیمان آن یعنی طبقۀ دین فروشانی که برای به دست آوردن چند درهم به دین خیانت میکنند و در مقابل آنان سر تعظیم فرود میآورند.
/1
إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (190) اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اَللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (191) رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ اَلنّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ (192) رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ اَلْأَبْرٰارِ (193) رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (194) فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلثَّوٰابِ (195)
/1
193[الأبرار]
:جمع بر به معنی کسی است که چندان از خدا فرمانبرداری کند که او را از خود خشنود سازد.
195[أضیع]
:ضایع و باطل میکنم و از بین میبرم.
/1
رزمندۀ مکتبی کیست،و عوامل دینی انگیزندۀ او به شهادت کدام است؟ قرآن،در فرمان دادن به جهاد،در کنار بعضی از عوامل اجتماعی توقف
نمیکند،بلکه به اعماق میپردازد و جانها را اصلاح میکند و آنها را برای پذیرفتن شهادت و بلکه خواستار شدن آن به اصرار آماده میسازد،و این همه برای تحقق یافتن اهداف رئیسی انسان در زندگی است.میگوید:چون به آسمان و زمین بنگری،نخستین چیزی که چشم تو را پر میکند وجود اختلاف گسترده در آنها است،آشکارترین اختلاف:در پی هم آمدن شب و روز است که تو را به این تفکر میاندازد که:اختلاف برای چیست؟و پاسخ را به سادگی در این خواهی گفت که وجود هر چیز برای تحقق یافتن هدفی است؛شب برای تحقق یافتن هدفهایی معین میآید،و در پی آن روز برای تحقق یافتن هدفهایی دیگر،و بنا بر این هر چیز اندازه و هدفی محدود دارد.
زندگی برای تحقق یافتن کدام هدف است،و اگر از مسیر این هدف منحرف شویم سرنوشت ما چه خواهد شد؟آیا چیزی جز آتش و خواری است؟پس بهتر آن است که رو به خدا کنیم،و این جا است که وحی نازل میشود تا فطرت /1 راست و درست ما را رهبری کند و به ما بگوید:چگونه باید گام برداریم تا به هدف زندگی خود تحقق بخشیم،و مؤمنان راستین به پاسخگویی به فرمان وحی شتاب میورزند،و در آن میکوشند تا برای جلب رضای خدا به انجام دادن وظایف خویش تحقق بخشند.
ولی خداوند متعال برای ایشان شرایطی معین کرده است که به نظر ما سنگین و مایۀ رنج به نظر میرسد،امّا برای آن کس که هدف اساسی او خلاصی از آتش جهنم است،عملی است از ایمان و رقابت و تحمل آزار در راه خدا و جنگ و هجرت کردن در راه خدا و شهید شدن.
[190]
آسمانها و زمین چگونه آفریده شده،و پیوسته آفریده میشود بنا بر نقشهای حکیمانه با ارادهای مطلق و دستی توانا پیدا میکند.این شب که گیتی را با تاریکی و سکون خود میپوشاند چیست؟و این روز روشن و پر بانگ و با شکوه چیست؟و چه کس شب را از روز بیرون میآورد و جهان را در دریایی از آرامش و تاریکی غرق میکند؟
اینها حقایقی است که عقلهای کسانی را که در جوهر زندگی نفوذ میکنند،و در آن سوی پوستههای زندگی به جستجوی نظامها و هدفها میپردازند، سخت تکان میدهد.
« إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ -در آفرینش آسمانها و زمین،و در پی هم درآمدن شب و روز نشانههایی برای خردمندان موجود است.» [191]
دارندگان عقلهای روشنگر،پروردگار خویش را در نخستین نگاه به زندگی میشناسند،و هیچ نمود و پدیدهای را در زندگی نمیبینند مگر این که به یاد پروردگار خویش بیفتند،چه آنان به سرعت از روی پل ظواهر و نمودها میگذرند و به حقیقتی میرسند که میگوید:خدا آفرینندۀ این نمود و مدبر آن است،و آن را از لحظهای تا لحظۀ دیگر از حالی به حال دیگر میرساند.
ایستاده و نشسته در اندیشۀ خدایند،و ذکر ایشان برخاستۀ از تفکری ژرف در نمودهای زندگی است،و تفکر ایشان سالم است و به زودی به شناخت حقایق منجر میشود که بارزترین آنها دانستن این مطلب است که زندگی باطل و بیهدف نیست،و آشفتگی و بیهدفی در آن دیده نمیشود،و هدف زندگی آدمی و سنت و قانونی /1 که در ضمن آن حرکت میکند:تقوی است و التزام به راه و رسم خدا که آنچه در آسمانها و زمین است ملتزم آن است،و اگر جز این باشد پایان زندگی آدمی آتش است.
« اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ -آنان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها قرار گرفته خدا را یاد میکنند،و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند:پروردگارا،تو پاکی و اینها را بیهوده نیافریدهای،پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.» تفکر این گونه کسان پندانگیز است،و درسها و عبرتها از واقع زندگی به واقعیت خود آنان انتقال میدهد،و آنان را به زندگی با همۀ سنتها و قوانین و
روشهایی که در آن وجود دارد،متوجه میسازد.
[192]
هدف انسان در زندگی آزمودن ایمان و فهم و اندازۀ کارایی ارادۀ او در مقاومت کردن با فشار شهوات است،پس اگر از آزمایش روسفید بیرون آید، جایگاه او بهشت برین است،و اگر مردود شود بازگشت او به آتش خواهد بود،و این خواری و رسوایی نصیب کسانی است که بر خود ستم روا میدارند،و خدا به هیچ وجه نسبت به کسی ستم نمیکند،و به زودی معلوم میشود که آنچه ستمگران با ستم خود در دنیا به دست آوردهاند،در آن دنیا هیچ سودی بر ایشان نخواهد داشت.
« رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ - پروردگارا،آن را که به آتش درآوری،خوار و زبونش کردهای،و ستمکاران را یاوری نیست.» [193]
این عبرتی است که خردمندان از اندیشیدن دربارۀ زندگی به آن متهم میشوند.و به زودی این عبرتها از طریق وحیی که اینان با تفکر سلیم خود به آن دسترس پیدا میکنند توضیح داده میشود و آنان به قبول آن شتاب میورزند.
« رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا - پروردگارا!ما شنیدیم که منادی مردم را به ایمان آوردن میخواند(و میگفت):به پروردگارتان ایمان آورید،پس ایمان آوردیم.» پس از ایمان دریافتند که پارهای از کارهای ایشان با روش الاهی مخالف است،پس به آمرزشخواهی پرداختند و از خداوند متعال خواستار آن شدند تا زندگی ایشان را،پس از آنکه گناهان سبب افساد آن شده بود،با توبه و بازگشت به سوی او و خواستار استقامت شدن اصلاح کند،و آنان را پیوسته بر روی همین خط تا زمان مرگ پایدار بدارد.
/1 « رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ - پروردگارا!گناهان ما را بیامرز،و کارهای بد ما را بپوشان و ما را با نیکان بمیران.» [194]
و چون آنان با تفکر نافذ و بصیر خود در زندگی این مطلب را
اکتشاف کردند که برترین هدف انسان بهشتی است که خدا آن را به وسیلۀ پیامبران به بندگان مؤمن خود وعده داده است،به مسئلت کردن این بهشت از خدا برخاستند و گفتند:
« رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِیعٰادَ -پروردگارا آنچه را به وسیلۀ فرستادگانت به ما وعده کردی بده،و ما را در روز قیامت درمانده و روسیاه مکن،که تو خلف وعده نخواهی کرد.» [195]
و خدا دعای ایشان را اجابت کرد،ولی برای ایشان شرطهایی قرار داد،و از آنان خواست که از صفتهایی برخوردار شوند که برجستهترین آنها هجرت بود،و آن جدا شدن فکری و عملی از جاهلیت به شمار میرفت.
این جدایی مستلزم درافتادن با جاهلیت و مبارزه و در نتیجه بیرون رفتن از سرزمینهای جاهلیت و تحمل انواع آزارها از غربت و ناداری و خواری بود.چیزی که بود همۀ اینها آنان را به آراستن و نظم بخشیدن به نفوس خود و آماده شدن برای بازگشت به سرزمینهای خود برای مبارزه برمیانگیخت.
هدف سپاه از جنگ پیروزی است،و هدف آن سربازان،شهادت در راه خدا بود،و آنان با شجاعت و از خود گذشتگی در این راه گام نهادند.
این شرط خدا با مؤمنانی است که اگر به آن عمل کنند،پاداش کامل خود را دریافت خواهند کرد،و به صورت برابر برای مرد و زن هر دو بود،و خدا آنان را به بهشت به عنوان پاداش نیکویی از خود درآورد.
« فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ -پس پروردگارشان دعای ایشان را اجابت کرد(که)من عمل عاملی از شما را ضایع نخواهم کرد.» و دعا به تنهایی برای رسیدن به پاداش کافی نیست،بلکه عمل صالح است که سبب رسیدن به پاداش آن به اندازه میشود.
« مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ -چه مرد و چه زن،که بعضی از
شما از بعضی دیگرید،» /1 یعنی در پاداش با یکدیگر برابرید،بدان جهت که زنان و مردان از یکدیگر پدید میآیند،و همه از پدر واحد به وجود آمدهاید و فرقی میان شما وجود ندارد.
« فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ -پس کسانی که هجرت کردند و از خانههای خود بیرون رفتند.» هجرت به معنی خارج شدن با میل شخص است،و آن مخالف اخراج است که عبارت از بیرون رانده شدن به اکراه است،و بسا امکان آن هست که هجرت در این جا به معنی هجرت معنوی باشد و اخراج به معنی هجرت جغرافیایی.
« وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ -و در راه من آزار دیدند،و جنگیدند و کشته شدند،گناهانشان را پاک خواهم کرد،و آنان را به باغهایی درخواهم آورد که در آنها نهرها روان است، که این پاداشی از جانب خدا است،و بهترین پاداش در نزد خدا است.» شهید به خون خود غسل داده میشود،و از گناهان پاک است،و بیحساب به بهشت درخواهد آمد.
/1
لاٰ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی اَلْبِلاٰدِ (196) مَتٰاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (197) لٰکِنِ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرٰارِ (198) وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خٰاشِعِینَ لِلّٰهِ لاٰ یَشْتَرُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (199) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (200)
/1
196[یغرّنّک]
:غرور به گمان انداختن در حال شادی است در صورتی که مشخصا امر به خلاف آن است.
197[متاع]
:سودی است که با آن رسیدن به لذت به زودی میسر میشود،خواه به خود لذت باشد یا به چیزی که با آن لذت فراهم میآید،همچون مال فراوان و فرزندان و برادران.
[المهاد]
:چیزی است که انسان در آن آرام میگیرد او را میپوشاند.فراش و بستر.
[الأبرار]
:جمع برّ است به معنی نیکان.
199[خاشعین]
:فرمانبرداران و خاضعان.
200[رابطوا]
:اصل رباط بستن و آماده نگاه داشتن اسب است برای مقابلۀ با دشمن،و سپس برای هر کس به کار رفته که در مرز مقیم است و کشور را در برابر کسانی که قصد دارند با نیت پلید وارد آن شوند محافظت میکند.
/1
کسانی که در راه خدا هجرت میکنند،چیزی جز توشۀ تقوی و نیروی ایمان با خود همراه ندارند.آنان میدانند که،علی رغم نیروهای ظاهری که پر کنندۀ چشم و مایۀ فریب خوردن ساده دلان است،پایان کار دشمنانشان نزدیک است،و پس از این پایان شاید به دوزخ پرتاب شوند که بد جایگاهی است.
اما پرهیزگاران:پایان ایشان بهشت است که بس نیکو قرارگاهی است،و از همین رو بر مؤمنان لازم است که شکیبایی کنند و با این شکیبایی به جانهای خود شجاعت بخشند،و در مرزها به مرزداری برخیزند و از خدا بترسند تا در دنیا و آخرت رستگار شوند.
این خلاصهای از درس حاضر است که همچون متممی برای گفتار دربارۀ آمادگیهای روانی و ایمانی امتی عرضه میشود که با اهل کتاب در حال جنگ است،و بر آزار آنان شکیبایی نشان میدهد،و فشارهای طبقۀ توانگران بخیل هم پیمان با حبران و راهبان(الاحبار و الرهبان)خائن را تحمل میکند.
برای آنکه صورت بیانی کامل شود و واقعیت پیدا کند،قرآن در آیۀ پیش آخرین آیه میگوید که: /1 همۀ اهل کتاب کافر نیستند،بلکه در میان ایشان مردمان متقی نیز وجود دارند،تا چنان تصور نشود که،مثلا،همۀ یهودیان اهل دوزخاند و این تنها بدان سبب است که یهودیاند،و ما اهل بهشتایم و این تنها از آن روست
که ما مسلمانیم،بلکه تنها عمل و کردار است که مقیاس حقیقی برای بازشناختن دوزخیان از بهشتیان است.
[196]
علی رغم آنکه کافران از نیروهای ظاهری و آزادی حرکت و دخل و تصرف در شهرها بهرهمندی دارند،روزهاشان معدود است.
« لاٰ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلاٰدِ -این که کافران در کار شهرها دست دارند،تو را نفریبد.» [197]
« مَتٰاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ -بهرهای ناچیز است و سپس جایگاهشان دوزخ است که بد جایگاهی است.» [198]
امّا پرهیزگارانی که ملتزم به انجام دادن برنامۀ آسمانی به صورت کاملند،پیروز و رستگارند:
« لٰکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرٰارِ -ولی کسانی که از خدا ترسیدند و پرهیزگار شدند،باغهایی خواهند داشت که در آنها نهرها روان است و جاودانه در آنها میمانند،و در مهمانی خدایند؛و آنچه در نزد خداست برای نیکان نیکوتر است.» مؤمنان به دو صفت نیاز دارند:یکی ملتزم بودن به روش خدایی عمل و مراعات انضباط در آن کردن،و دیگری نشاط و،به نظر من،قرآن التزام الاهی را تقوی نامیده است،و نشاط و کارایی در راه خیر را برّ.
و در این آیه به هر دو صفت اشاره شده است.
[199]
و تنها این کافی نیست که مؤمن معتقد به خدا و رسول او باشد،و بگوید که من مسلمانم و در نتیجه بهشت نصیب او شود؛هرگز چنین نیست و پاداش نتیجۀ عمل است،خواه شخص مسلمان باشد و خواه از اهل کتاب:
« وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ
/1 خٰاشِعِینَ لِلّٰهِ لاٰ یَشْتَرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
-و گروهی از اهل کتاب چنانند که به خدا ایمان دارند،و به آنچه به شما و ایشان فروفرستاده شده ایمان دارند؛در برابر خدا خاشعند و آیات خدا را به بهایی اندک نمیفروشند؛مزد اینان در نزد پروردگارشان است و خداوند زود به حساب میرسد،» و چنان مینماید که اینها صفات بعضی از علمای یهود و نصاری است،چه گفته است که آیات خدا را به بهای اندک نمیفروشند.
[200]
در رویارویی با دشمنان،از کفار و توانگران و احبار،ناگزیر باید چشم به پیروزی آینده داشت،و بر رنج و آزاری که در راه مبارزه موجود است شکیبا بود،و روحیۀ مثبت بودن را در میان امت رواج داد،تا بعضی از آنان بعضی دیگر را به صبر کردن سفارش کنند و عملا به آمادگی دایم برای رو به رو شدن با دشمن بیندیشند،و در فرمانبرداری از مقام رهبری امت کمال انضباط را داشته باشند،که راه نیکبختی،خواه در سطح امت و خواه در سطح افراد همین است.
« یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ -ای کسانی که ایمان آوردهاید!شکیبایی کنید و در شکیبایی بر یکدیگر سبقتگیرید و در مرزها آماده باشید،باشد که رستگار شوید.»