ghaemiyeh.com
سرشناسه : میرشریفی، علی، ۱۳۳۷-
عنوان و نام پدیدآور : درسنامه آشنایی با تاریخ اسلام( پیامآور رحمت) / علی میرشریفی؛ تدوین و آمادهسازی معاونت آموزش و پژوهش [ بعثه مقام معظم رهبری]؛ [برای] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت، معاونت آموزش و پژوهش.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲ ج.
شابك : ۲۲۰۰۰ ریال: ج.۱ : 978-964-540-230-1 ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: ج.۲ : 978-964-540-231-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج.۱(چاپ اول).
یادداشت : ج.۲ ( چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت : كتاب حاضر قبلا تحت عنوان« پیامآور رحمت» توسط انتشارات سازمان مطالعات و تدوین كتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مركز تحقیق و توسعه علوم انسانی در سال ۱۳۸۵ به صورت مجزا منتشر شده است.
یادداشت : كتابنامه.
عنوان دیگر : پیامآور رحمت.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : بعثه مقام معظم رهبری در امور حج و زیارت. معاونت آموزش و پژوهش
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. معاونت آموزش و پژوهش
رده بندی كنگره : BP۲۲/۹/م۹۱۷پ۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
شماره كتابشناسی ملی : ۲۰۳۳۲۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
مراتب معنوی حج، كه سرمایه جاودانه است و انسان را به افق توحید و تنزیه نزدیك مینماید، حاصل نخواهد شد مگر آنكه دستورات عبادی حج به طور صحیح و شایسته و مو به مو عمل شود. (1)
حج نمایشی باشكوه از اوج رهایی انسان موحد از همه چیز جز او و عرصه پیكاری فرا راه توسن نفس و جلوه بیمانندی از عشق، ایثار، آگاهی و مسئولیت در گستره حیات فردی و اجتماعی است. پس حج تبلور تمام عیار حقایق و ارزشهای مكتب اسلام است.
مؤمنان زنگار دل را با زمزم زلال توحید میزدایند و با حضرت دوست تجدید میثاق میكنند و گرچه میراث ادب و فرهنگ ما، مشحون از آموزههای حیاتبخش حج است، اما هنوز ابعاد بیشماری از این فریضه مهم، ناشناخته و مهجور مانده است.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در پرتو اندیشههای تابناك امام خمینی (قدس سره) حج را نیز همچون دیگر معارف و احكام اسلامی، در جایگاه واقعی خویش نشاند و سیمای راستین و محتوای غنی آن را نمایاند. اما
1) امام خمینی، صحیفه نور، ج 19، ص 25
هنوز راهی دراز در پیش است تا فلسفه، ابعاد، آثار و بركات آن شناخته و شناسانده شود.
در راستای تحقق این هدف بزرگ، با الهام از اندیشههای والا و ماندگار امام راحل- احیاگر حج ابراهیمی- و با بهرهگیری از رهنمودهای ارزشمند رهبر عزیز انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنهای- مدظله- معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبری، تلاش میكند با كاربردی كردن متون آموزشی، فصل جدیدی فرا راه كارگزاران حج و زائران حرمین شریفین بگشاید.
از این رو، پس از كارشناسیهای متعدد و بهرهگیری از اساتید و متخصصان فن، تلاش گردیده تا برای تهیه درسنامهها و محتوای مورد نیاز در سفر حج و عمره، عناوین، موضوعات، سرفصلها و منابع هر درس را مشخص و جلسات آموزشی آنها زمانبندی گردد تا به نحو بهینه مورد استفاده قرار گیرد.
عناوین این درسنامهها عبارتند از:
مناسك حج
آداب سفر حج
اسرار و معارف حج
آشنایی با تاریخ اسلام (1 و 2)
آشنایی با تاریخ و اماكن مقدس مكه و مدینه
اخلاق معاشرت
احكام مبتلابه حج
آشنایی با كشورهای اسلامی
گزیده سیمای عقاید شیعه
شناخت عربستان
محاوره عربی
بیتردید آغاز هر كاری با كاستیها و نواقص احتمالی همراه است. لذا انتظار میرود با بهرهگیری از نظرات خوانندگان ارجمند، نقاط قوت و ضعف این مجموعه شناسایی و به تقویت داشتهها و زدودن كاستیهای آن اقدام شود.
در پایان ضمن تشكر از همه كسانی كه ما را در تهیه و تنظیم این مجموعه یاری كردهاند، توفیق همگان را از خداوند منان خواهانیم.
معاونت آموزش و پژوهش بعثه
اداره كل آموزش
ستایش بیپایان ویژه پروردگار بیهمتاست كه انسان را از گِل مانده آفرید و سپس از روح خود در كالبد بیجان او دمید و برای هدایت وی به سوی سعادت دنیا و آخرت پیامبران را فرستاد كه نخستین آنان حضرت آدم (ع) و آخرینشان حضرت محمد بن عبدالله خاتم انبیاء (ص) است.
كتاب پیامآور رحمت كه به پیشنهاد و دستور سرور ارجمند جناب حجة الاسلام و المسلمین دكتر احمد احمدی سرپرست سازمان سمت و با پیگیری مستمر و خردمندانه دوست گرانمهر حجة الاسلام دكتر سید طه مرقاتی قائم مقام سازمان سمت برای تدریس در دانشگاههای كشور سامان یافت، پس از چاپ و انتشار با استقبال بعضی از دانشمندان و برخی از مجامع علمی و فرهنگی روبهرو گردید.
در اینجا لازم است از توجه و لطف همه عزیزان تشكر و قدردانی نمایم و از مرحمت و عنایت كریمانه دو دوست بزرگوار به خصوص یاد كنم. نخست اویس زمان و سقراط خراسان، متفكر عدالتخواه استاد محمدرضا حكیمی كه خداوند رحمان بر درازای عمر مباركش بیفزاید.
معظم له چندین بار در جلسات عمومی و خصوصی ذرّهپروری كرده و از كتاب تجلیل و به نیكی یاد نمودند. دیگری استاد عظیم الشأن، دانشمند فرهیخته و ادیب توانمند جناب دكتر احمد مهدوی دامغانی استاد برجسته دانشگاه هاروارد ایالات متحده آمریكا كه پروردگار مهربان همواره وجود نازنیش را در دیار غربت به سلامت دارد. استاد نامهای بس ارزشمند و پرمحتوا در تجلیل و نقد كتاب همراه با پیشنهادات و ملاحظات اصلاحی برای اینجانب ارسال كردند.
همچنین كتاب پیام آور رحمت به قلم مترجم شهیر و برجسته ایران سركار خانم دكتر فریده مهدوی دامغانی به زبان فرانسه و به قلم دو نفر از نویسندگان فاضل پاكستان آقایان محمد كاظم سَلیم و سید عمار یاسر همدانی به زبان اردو ترجمه شد. قرار است به زبانهای عربی، انگلیسی، روسی، تركی آذری و اسپانیولی نیز ترجمه گردد.
اخیراً نیز از سوی معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبری در سازمان حج و زیارت برای آموزش در بین روحانیون اعزامی به حج و عمره، كتاب به صورت زیبایی در قالب پانزده درس، به نام درسنامه آشنایی با تاریخ اسلام در دو جلد تنظیم گشته است. ویژگی و ارزش كار مذكور در این است كه هیچگونه دخل و تصرفی در متن كتاب صورت نگرفته و اصالت آن صد در صد حفظ شده است. اینجانب متن آماده شده را به دقت ملاحظه و مطالعه كردم و طی آن مواردی را نیز اصلاح و اضافه نمودم.
امیدوارم كتاب پیامآور رحمت در شكل و لباس جدیدش نیز مورد
عنایت حضرت حق جلّ و علا و آخرین سفیرش محمد مصطفی كه بر او و خاندان پاكش هزاران درود و سلام خدا باد واقع شود و نیز مورد استفاده دوستداران و علاقهمندان سیره نبوی قرار گیرد.
قم- سید علی میرشریفی
17 دی 1388
21 محرم 1431
درود و رحمت بیپایان خداوند بر روان پاك و تابناك یگانه منجی عالم انسانیت، پیامآور رحمت، رسول خدا، محمد مصطفی (ص) كه آفرینش نظام هستی ظل و طفیلی وجود مقدس آن بزرگوار بود و همان بزرگ قافله سالار قافله بشری و رسول مهر و محبت بود كه جهان تاریك و فرورفته در ظلمت و خشونت و فساد و تباهی را با نور و رحمت و مهر و عطوفت خود روشنایی بخشید و نجات داد.
مدت هفت سال بود سرور ارجمند و دوست دانشمند حجةالاسلام والمسلمین آقای دكتر احمد احمدی ملایری مسؤول محترم سازمان سمت و عضو برجسته شورای عالی انقلاب فرهنگی میفرمود كتابی مختصر در باره سیره رسول خدا (ص) در حد دو واحد برای تدریس در دانشگاههای كشور بنویسم. اینجانب به لحاظ اشتغالات زیاد از جمله نگارش سیره جعفر طیار (ع) نمیتوانستم بپذیرم. وانگهی نگارش و ترسیم زندگانی و بعثت خاتم پیامبران و برترین فرد انسان به دست كوچكترین فرد بشر كاری است بس دشوار. تا آنكه در تابستان هزارو سیصد و هشتاد جناب آقای دكتر احمدی به اتفاق معاون خود برادر
گرانقدر حجةالاسلام دكتر سید طه مرقاتی به روستای ییلاقی ما واقع در ضلع غربی شهرستان قم تشریف آوردند و امر فرمودند باید این كار را شروع كنید و تشخیص اولویت كارها را بر عهده ما بگذارید.
اینجانب به ناچار پذیرفتم و از خداوند حكیم و رسول اكرم (ص) استمداد طلبیدم. آنگاه با اساتید و بزرگان این فن در داخل و خارج كشور مشورت و رایزنی نمودم و از تجربیات و راهنماییهای ارزشمند آنان بهره بردم. استاد مسلّم و متخصص سیره نبوی دوست گرانمهر و استاد بزرگوار ما مورخ محقق حجةالاسلام والمسلمین استاد سید جعفر مرتضی عاملی در حال حاضر در جنوب لبنان به سر میبرد، در زمستانی سرد به روستای استاد واقع در نزدیكی مرز فلسطین اشغالی رفتم. ایشان با آغوش باز مرا پذیرفت و خونگرمی استاد از شدت سرما كاست. پارهای از مشكلات و معضلات كار را با معظمله در میان گذاشتم و او راهنماییهای لازم را مبذول داشت و لوح فشرده مجلدات چاپ نشده كتاب ارزشمند الصحیح من سیرة النبی الأعظم را در اختیار اینجانب قرار داد كه در اینجا فرصت را مغتنم شمرده و از ایشان تشكر میكنم.
برای تحقیق میدانی در باره جنگ موته به كشور اردن سفر نمودم و از شهرهای موته، مَزار، مَعان، منطقه بَلْقا و بندر عَقَبَه در نزدیكی مرز عربستان دیدن كردم. این سفر به دعوت مدیر مؤسسه آلالبیت اردن، دوست ارجمند جناب استاد دكتر ابراهیم شَبُّوح انجام شد كه واجب است از زحمات و همچنین رهنمودهای ایشان در باره نحوه نگارش كتاب تشكر كنم. بسیار مشتاق بودم و لازم میدانستم به عربستان نیز سفر كنم و تحقیقات میدانی خود را ادامه داده و تكمیل نمایم ولی برخلاف
تلاش زیاد موفق به اخذ ویزا نشدم.
در شیوه كار از اصل معمول و مورد قبول مورخان و محققان عرصه تاریخ كه كشف حقیقت مبتنی بر نصوص تاریخی در پرتو قراین و شواهد است، پیروی شد و از استحسان و حدسیات بیپایه و اساس خودداری گردید. بیشتر عنایت اینجانب بر این بود كه ناگفتهها و كمگفتهها و مشكلات و معضلات سیره را در حد وسع و توان خود بیان كنم. در نقل مطالب نیز متن مباحث و گفتگوها درج گردید تا اساتید و دانشجویان با ذوق و سلیقه خود از آن برداشت نموده و تفسیر و تحلیل نمایند. در روش ترجمه و انتخاب الفاظ و اصطلاحات هم اهتمام بر این بود كه حال و هوای روزگار صدر اسلام ترسیم گردد.
در انتخاب مطالب و گزینش مصادر صرفاً به منابع سیره و تاریخ اسلام بسنده نشد بلكه از صدها كتاب گوناگون از جمله تفسیر، حدیث، رجال، فضایل، ادبیات و غیر آن استفاده گردید. تألیفات ارزشمند معاصران نیز از نظر دور نبود.
با توجه به آموزشی بودن كتاب اصل ایجاز و گزیدهنویسی مد نظر بود، با این وصف كوشش شد تا از جامعیت آن كاسته نشود. برای رعایت اختصار و یكنواختی مطالب از نوشتن پابرگ و ارجاع به مصادر در پاورقی خودداری گردید و گزیده منابع در همان متن كتاب ذكر شد كه توضیح آن در فهرست منابع آمده است. اگر توفیق یار گردید و كتابی به عنوان منبع و مرجع این درس تدوین گشت، تفصیل مطالب همراه ارجاع به مصادر به طور گسترده در آنجا ذكر خواهد شد.
تعداد زیادی از دوستان فاضل و اساتید بزرگوار اوراق این متن را
پیش از چاپ مطالعه كردند و برخی در بعضی از دانشگاهها تدریس نمودند و سپس توضیحات و پیشنهادهای سودمندی را متذكر شدند كه از تمامی آن عزیزان سپاسگزارم. در صدر این بزرگواران دو فرزانه هستند كه بر خود فرض میدانم از آنان با عظمت و نیكی یاد نمایم؛ یكی دانشمند نادرالمثال جناب حجةالاسلام والمسلمین شیخ محمدرضا حكیمی كه خداوند عمر پربركتش را بلند گرداند، استاد پارهای از این اوراق را كریمانه و با دقت اعجابانگیز از نظر گذراند و تذكرات بسیار ارزشمندی را ارائه داد. دیگری سرور مكرم جناب آقای دكتر احمد احمدی كه توفیقش در خدمت به فرهنگ این مرز و بوم افزون باد، با دقت خاص خویش كتاب را ملاحظه و اصلاحات مفیدی را اعمال كرد. اجر و پاداش همه این دانشوران با صاحب كتاب باد.
بیشك همه این نعمتها لطف و مرحمت پروردگار بود كه بر حقیر ارزانی داشت، پس در هر حال سپاس و تشكر از آن اوست.
قم- عیسیآباد
سید علی میرشریفی
شهریور 1385/ شعبان 1427
جزیرة العرب به صورت شبه جزیرهای است بزرگ كه به گفته اطلس السیرة النبویه/ 18 با مساحتی بیش از سه میلیون كیلومتر مربع در انتهای جنوب غربی آسیا قرار دارد. از غرب به خلیج عَقَبَه و دریای سرخ و از شرق به دریای عُمان و خلیج فارس و از جنوب به خلیج عدن و از شمال به سرزمین عراق و اردن (بادیة الشام) محدود است. جزیرة العرب دارای سه بخش اصلی است؛ بخش مركزی كه وسیعترین قسمت جزیرة العرب را تشكیل میدهد و به صحرای عرب معروف است، بخش شمالی به نام حجاز است كه شهرهای مهم مكه و مدینه در آن قرار دارد و بخش جنوبی كه شامل منطقه یمن است. جزیرة العرب دارای بیابانهای خشك و بیآب است و به جز در برخی مناطق مانند یمن، طائف و مدینه كشاورزی رونق چندانی ندارد.
كار عمده ساكنان جزیرة العرب در صدر اسلام دامداری، بازرگانی و داد و ستد بود. چون این منطقه بین كشورهای آسیا و اروپا قرار داشت از
نظر تجارت حائز اهمیت بود. در روزگاران قدیم چینیها و هندیها كالاهای خود را از این طریق به اروپا و مصر حمل میكردند. وجود كعبه كه مطاف و مورد احترام مردم جاهلیت بود اهمیت آن را دو چندان میكرد. با این وصف جزیرة العرب منابع اقتصادی و درآمد قابل اعتنایی نداشت، به همین سبب هیچ یك از كشورگشایان آن روزگار مانند امپراتوریهای روم و ایران، جز در برخی موارد، چشم طمع بدان ندوخته بودند.
دو طایفه بزرگ در جزیرة العرب زندگی میكردند، قحطانیان در جنوب و عدنانیان در شمال. قحطانیان عرب اصیل بودند كه به آنان عرب عاربه میگفتند و عدنانیان عرب مستعربه یعنی عرب غیر اصیل بودند، هر چند برخی از نویسندگان عرب مانند مؤلف اطلس السیرةالنبویه/ 24 در وجود عرب مستعربه تشكیك كرده و منكر آن شدهاند و عصر حضرت ابراهیم (ع) را عصر عربی میدانند. مردم این سرزمین خصوصاً شمال آن خشن، متكبر، خونخوار و چپاولگر بودند و گاهی برای مسألهای بسیار جزئی جنگی بس طولانی برپا میداشتند. در جزیرة العرب به جز یمن، یمامه، عمان و بحرین نظام پادشاهی و حاكمیت دولت مركزی وجود نداشت. حاكمان قسمتی از این سرزمین همان رؤسای قبایل بودند كه تدبیر امور به دست آنان انجام میشد. در شهر مكه نیز سران طوایف در مسجدالحرام یا دارالنَّدْوَه انجمنی تشكیل میدادند و مشكلات بازرگانی، اختلافات قبیلهای و دیگر مسائل و معضلات را حل میكردند. در هر
طایفهای از قریش رئیسی بود و به نوشته محمد بن حبیب بغدادی در كتاب المُنَمَّق/ 331 ریاست قریش با عبد مناف بود و سپس به فرزندانش هاشم و عبدالمطلب رسید. عبدالمطلب در فضل و بزرگواری و شرافت از همه بالاتر و برتر بود. یعقوبی 2/ 11 مینویسد: قریش میگفتند عبدالمطلب ابراهیم دوم است.
در حجاز جز همان پیمانهایی كه بین قبایل منعقد میگشت و به موجب آن حقوق هر قبیله و وابستگان آن محترم شمرده میشد قانون دیگری وجود نداشت و اگر فردی جزء قبیلهای نبود و یا پیوندی با دیگر قبایل نداشت كسی از او دفاع و حمایت نمیكرد. بهطور طبیعی قبایل بزرگتر از حقوق بیشتری برخوردار بودند و میتوان گفت زور و شمشیر یگانه قانون آن دیار بهشمار میآمد.
گویند عربهای حجاز در قدیم تابع دین حنیف یعنی پیرو آیین حضرت ابراهیم (ع) بودند ولی بعدها به بتپرستی گرایش پیدا كردند. دین مسیح در نجران و آیین یهود در مدینه پیروانی داشت با این وصف این دو دین هم چندان رونقی نداشت. بنابه بعضی اقوال آیین صابئی، مانوی و زرتشتی در برخی قبایل عرب رواج داشته كه از نظر تاریخی چندان قابل اثبات نیست. به هر حال مقارن ظهور اسلام بیشتر مردم جزیرة العرب بتپرست بودند.
مردم حجاز به طور عموم از نظر سطح معلومات و فرهنگ تقریبا در حد صفر بودند و به طور نیمهوحشی زندگی میكردند. تودهای از
خرافات و افسانه سراپای آنان را پوشانده بود تا آنجا كه دختران خود را زنده به گور میكردند! قرآن در سورة تكویر آیه هشت و نه میفرماید: (وَإِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ* بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ) و آنگاه كه از دختر زنده به گور شده پرسیده شود كه به كدام گناه كشته شده است؟
امیرالمؤمنین علی (ع) در نهجالبلاغه/ 68 میفرماید: «شما ای گروه عرب بدترین آیین را داشتید و در بدترین سرزمین بودید، در بین سنگهای سخت و مارهای گزنده میخوابیدید، آب تیره مینوشیدید و غذای ناگوار میخوردید، خون یكدیگر را میریختید و پیوند خویشاوندی را قطع میكردید، بتها در میان شما برپا و گناهان سراپای شما را فرا گرفته بود».
تمامی این مشكلات، نابسامانیها و بیفرهنگیها را قرآن در یك جمله كوتاه در آیه صدوسه آلعمران چنین بیان كرده است: (وَكُنْتُمْ عَلَی شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا) بر لب پرتگاهی از آتش بودید كه خدا شما را از آن رهانید. و از این روست كه در آیه صد و شصت و چهار همین سوره نیز میفرماید:
(لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَی الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَكِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ).
هر آینه خداوند بر مؤمنان منّت نهاد آنگاه كه از خودشان فرستادهای در میانشان برانگیخت كه آیات او را برایشان میخواند و پاكشان میسازد و به آنان كتاب و حكمت میآموزد، هر چند پیش از این در گمراهی آشكار بودند.
انتظار میرود با مطالعه این درس:
تاریخ ولادت پیامبر (ص) را بدانیم.
به وقایع همزمان با ولادت پیامبر (ص) پی ببریم.
با دوران شیرخوارگی پیامبر (ص) آشنا شویم.
ماجرای پیمان جوانمردان را بدانیم.
با سفر تجاری پیامبر (ص) به شام آشنا شویم.
به چگونگی ازدواج پیامبر (ص) با حضرت خدیجه (س) پی ببریم.
تاریخ ولادت حضرت علی (ع) را بدانیم.
چگونگی تأمین معاش پیامبر (ص) را بدانیم.
از آیین پیامبر (ص) قبل از بعثت مطلع شویم.
در این درس دوران قبل از بعثت پیامبر را بررسی خواهیم كرد، به طوری كه از ولادت رسول خدا، دوران شیرخوارگی، كودكی، جوانی،
شغل و معیشت، آیین حضرت قبل از بعثت، ولادت امیرالمؤمنین علی (ع) و پرورش ایشان در كنار پیامبر مطلع شویم.
در اینكه رسول خدا محمد مصطفی (ص) در ماه ربیعالاول عام الفیل به دنیا آمده اختلافی نیست فقط اختلاف در روز آن است، اكثر قریب به اتفاق علمای شیعه روز جمعه هفدهم ربیعالاول را و عموم مورخان اهل سنت دوشنبه دوازدهم ربیعالاول را نوشتهاند. البته از شیعیان كلینی در كافی 1/ 439 و فَتّال نیشابوری در روضة الواعظین/ 52 دوازدهم ربیعالاول و به نقل المَواهِبُ اللَّدُنِّیه 1/ 75 و تاریخ الخمیس 1/ 196 برخی از محدثان سنیمذهب نیز هفدهم ربیعالاول را گفتهاند.
ولادت رسول خدا مانند دیگر پیامبران همچون حضرت موسی و عیسی (علیهما السلام) همراه با پارهای از امور خارقالعاده بود. به روایت یعقوبی 2/ 8 و طبرسی در اعلام الوری/ 11 شیاطین از آسمانها رانده شدند، طاق كسری شكاف برداشت و چند كنگره آن فرو ریخت، آتشكده فارس خاموش شد، بتها همگی سرنگون شدند و نوری از وجود مقدس آن حضرت بهسوی آسمان ساطع گشت و شعاع وسیعی را در فضا روشن كرد. حلبی 1/ 57 گوید نخستین جملهای كه هنگام ولادت بر زبان آن حضرت جاری شد این بود:
«اللهُ أَكْبَرُ، الْحَمْدُ للهِ كَثِیراً وَ سُبْحانَ اللهِ بُكْرَةً و أَصِیلًا».
خدا بزرگ است، سپاس فراوان برای خداست و خداوند منزه است صبحگاهان و شبانگاهان.
این امور زنگ خطری بود برای ستمگران، مژدهای برای ستمدیدگان و بشارتی بر ظهور خاتم پیامبران و برچیده شدن بساط بتپرستی و شرك مشركان. مشهور مورخان میگویند هنگامی كه آمنه بنت وَهْب به او باردار بود، شوهرش جناب عبدالله در راه بازگشت از سفر تجاری شام در مدینه پس از یك ماه بیماری درگذشت ولی یعقوبی 2/ 10 مینویسد هنگام تولد پدرش زنده بود. گویند روز هفتم ولادت پیامبر جد وی عبدالمطلب گوسفندی سر برید و طی مراسمی نام او را «محمد» گذاشت. وقتی پرسیدند چرا این نام را برای او انتخاب كردی؟ پاسخ داد خواستم در آسمان و زمین ستوده باشد.
رسول خدا هفت روز نخست را از مادرش آمنه شیر خورد، سپس او را به ثُوَیبَه كنیز ابولهب سپردند، او نیز مدت كمی به آن حضرت شیر داد. آنگاه به روایت دیار بكری در تاریخ الخمیس 1/ 223 بنابر رسم دیرین عرب كه خانوادههای اعیان و اشراف و بانوان شرافتمند و بزرگوار برای فرزندان خود دایه میگرفتند، یتیم عبدالمطلب را به حلیمه سعدیه سپردند و او كودك را همراه خود به صحرا برد. در اینكه چرا بزرگان مكه در آن روزگار فرزندان خود را به بادیه میفرستادند وجوهی گفته شده است:
الف. معمولًا دایهها از زنان عشایر، بیابانگرد و بادیهنشین بودند.
ب. فرزندان در صحرا شجاع، دلیر و آزادفكر تربیت میشدند.
ج. از آنجا كه عشایر بیابانگرد با بیگانه همنشینی نداشتند، زبانشان
فصیحتر بود، از این رو كودكان را به بیابان میفرستادند تا زبان فصیح بیاموزند. به روایت ابناسحاق 1/ 176 خود حضرت نیز به این امر اشاره كرده و فرموده است:
«أَنَا أَعْرَبُكُم، أَنَا قَرَشِیٌّ وَاسْتُرْضِعْتُ فِی بَنِی سَعْدِ بْنِ بَكْرٍ».
من فصیحترین شما هستم، چون هم قریشی هستم و هم در قبیله بنیسعد شیر خوردهام.
د. چون در شهر مكه وبا و دیگر بیماریهای واگیر شیوع داشت، نوزادان را برای حفظ سلامت به صحرا میفرستادند.
ابناسحاق 1/ 171 در خبری ضعیف نقل میكند كه حلیمه سعدیه گفت: در سالی كه ما دچار خشكسالی شده بودیم با زنان بنیسعد راهی مكه شدیم تا نوزاد شیرخواره بگیریم. رسول خدا را به هر زنی از زنان بنیسعد كه عرضه میكردند تا گفته میشد یتیم است نمیپذیرفت، زیرا ما میخواستیم از ناحیه پدر نوزاد به نوایی برسیم. هر یك از زنان بنیسعد كودكی برای شیر دادن گرفتند جز من، چون خوش نداشتم بدون نوزاد برگردم رفتم همان كودك یتیم را گرفتم و تنها چیزی كه مرا به گرفتن او واداشت همان بود كه جز وی كودكی نیافتم.
این گزارش از جهت سند و متن دارای اشكال است. اما از نظر سند راوی آن جَهْم بن ابیجَهْم است. ذَهَبی در میزان الاعتدال 1/ 426 گوید: جَهْم بن ابیجَهْم كه در سند ابناسحاق واقع شده مجهول است و شناخته شده نیست. ضعف دیگر در سند مرسل بودن آن است كه میگوید: «أَوْ عَمَّنْ حَدّثَهُ عَنْهُ» كه معلوم نیست این راوی چه كسی است. از نظر متن نیز دارای ایراد است، زیرا چگونه میشود كه عبدالمطلب با
آن شوكت و عظمت كه بزرگ مكه و قریش بهشمار میآمد و صدها نفر فقیر و درمانده سر سفره او غذا میخوردند و به اصطلاح درِ خانهاش بر روی مستمندان و بینوایان باز بود، نتواند اندك هزینه شیرخوارگی نوه خود را بپردازد. و انگهی از نظر معنوی زنان بادیهنشین باید افتخار میكردند كه دایه نوزاد بزرگترین شخصیت قریش باشند. از اینروست كه برخی از بزرگان اهل سنت به توجیه آن پرداختهاند.
حلبی 1/ 92 مینویسد: «من به روایتی برنخوردم كه در آن ذكر شده باشد حلیمه و دیگر دایهها به سبب فقر پیامبر، او را نپذیرفته باشند. از ابنحَجَر عَسْقَلانی استفتاء كردند و گفتند: برخی واعظان در منبر مطالبی را پیرامون ولادت رسول خدا نقل میكنند كه موجب وهن آن حضرت است و با عظمت او سازگار نیست. نمونهای از آن اینكه میگویند هنگامی كه آن حضرت را به دایگان عرضه كردند آنان به لحاظ نداشتن مال از پذیرفتن او سرباز زدند. ابنحجر پاسخ داد: برای فرد هوشیار شایسته است كه آن بخش از خبر را كه موجب وهن و نقص اشخاص میشود نقل نكند». مقصود ابن حجر این است كه صدق آن قسمت خبر احراز نشده است.
نیز اینكه در بعضی نقلها از قول حلیمه آمده است: «نِساءُ بَنی سَعْدٍ سَبَقْنَ إِلی مَراضِعِهِنَ» زنان بنیسعد جلوتر از ما نزد شیرخوارهایشان رفتند، میرساند كه معمولًا دایهها از خانوادههایی كه با آنان آشنایی و نوعی پیمان داشتند شیرخواره میگرفتند. از این روست كه به نقل استیعاب 4/ 84 ابوسفیانبن حارثبن عبدالمطلب نیز نزد حلیمه شیر
خورده و حمزه (ع) نیز به گفته امتاع الاسماع 4/ 6 در بین طایفه بنی سعد شیر نوشیده بود. وانگهی اعیان و اشراف مكه چنین نبودند كه نوزادان عزیز خود را به دایههای ناشناخته بسپارند. پس اینكه حلیمه میگوید زنان طایفه بنیسعد سراغ شیرخوارگان خود رفتند، یعنی از همان ابتدا نزد طوایف و خانوادههای آشنای خود رفتند نه اینكه نوزاد عبدالمطلب را به آنان عرضه كرده و آنان نپذیرفته باشند.
گزارش این واقعه بدون پیرایه در مناقب ابنشهر آشوب 1/ 32 از زبان حلیمه چنین آمده است: «خشكسالی در صحرا روی آورد و مشكلات ما را روانه شهر ساخت. من وارد مكه شدم، زنان قبیله سعد جلوتر از ما نزد شیرخوارهایشان رفتند. من سراغ شیرخوارهای را گرفتم مرا راهنمایی كردند نزد عبدالمطلب و گفتند او را نوزادی است كه نیاز به دایه دارد. نزد او رفتم. گفت من كودك یتیمی دارم نامش محمد است. آنگاه وی را همراه خود به بیابان بردم».
میرخواند در روضهالصفا 3/ 1055 از قول حلیمه گوید كه هفت روز در مكه توقف كردیم و در این ایام حضرت آمنه از غرایب و شگفتیهای دوران حمل و هنگام ولادت فرزند خود سخن میگفت.
گویند قبیله بنیسعد در منطقه حُنَین میزیستند، فرزند عبدالله (ع) چندین سال در این دیار بهسر برد. از همان لحظه كه حلیمه او را تحویل گرفت آثار خیر و بركت از آن حضرت نمایان شد و خشكسالی از سرزمین بنیسعد رخت بربست.
به روایت تاریخ الخمیس 1/ 225 حلیمه درمورد خصوصیات كودك قریش میگوید: هیچ چیز نزد او مبغوضتر از این نبود كه بدنش نمایان شود، وقتی لباسش را از بدنش درمیآوردم فریاد میزد تا آنكه او را میپوشاندم. هرگز گریه نكرد و هیچگاه بداخلاقی ننمود. روزی از من خواست اجازه دهم همراه برادرانش به صحرا برود. من او را تمیز و آماده رفتن نمودم و گردنبندی از مهرههای یمن برای محافظت بر گردنش آویختم. او خشمگین شد و گردنبند را پاره كرد و كنار انداخت و گفت: «مادر جان دست نگهدار! با من كسی است كه مرا محافظت میكند».
به روایت ابناسحاق 1/ 173 پس از دو سال كه دوران شیرخوارگی پیامبر تمام شد حلیمه او را به مكه نزد مادرش آمنه آورد ولی تمایل نداشت وی را به خانوادهاش بسپارد، چون باعث خیر و بركت در زندگیشان بود. آمنه به حلیمه گفت من از وبا بر فرزندم بیمناكم او را دیگر بار به صحرا بازگردان. حضرت مدت پنج سال در بادیه به سر برد. سپس حلیمه او را به مكه آورد و به مادرش سپرد.
به روایت ابناسحاق 1/ 177 رسول خدا (ص) شش ساله بود كه همراه مادرش آمنه برای دیدار اقوام و داییهای خود به یثرب رفت. آمنه در بازگشت از مدینه در ابْواء درگذشت و پیامبر همراه امُایمَن كنیز پدرش به مكه آمد و از این به بعد نزد جد خود عبدالمطلب زندگی كرد.
برای عبدالمطلب فرشی كنار خانه كعبه میگستراندند و فرزندانش اطراف آن مینشستند. به سبب جلالت و عظمت عبدالمطلب هیچ یك از
فرزندان او حق نداشت روی آن بنشیند. نوزاد عبدالله وقتی میخواست روی آن فرش بنشیند، عموهایش مانع میشدند. عبدالمطلب میفرمود: پسرم را رها كنید به خدا سوگند كه آینده درخشانی دارد.
فرزند عبدالله هشتساله بود كه عبدالمطلب نیز درگذشت، او سرپرستی نوه خود را به فرزندش ابوطالب كه با عبدالله از یك مادر بودند سپرد. از این پس ابوطالب با فداكاری و از جانگذشتگی و ایثار از آن حضرت سرپرستی و حضانت نمود.
ابوطالب تصمیم گرفت برای تجارت به شام برود. به روایت ابناسحاق 1/ 191 و شیخ صدوق در كمالالدین/ 187 هنگام حركت كاروان، پیامبر نگاه حسرتآمیزی به عمو كرد. نگاههای آن حضرت چنین حكایت داشت كه جدایی برای او مشكل است. ابوطالب فرمود: به خدا سوگند تو را همراه خود میبرم، هیچ گاه نه تو از من جدا خواهی شد و نه من از تو. كاروان قریش به شهر بُصْری در پانزده فرسخی شام رسید. بَحیرای راهب به نام سَرْجِس از قبیله عَبْدُالْقَیس كه نصرانی و در آنجا دیرنشین بود وقتی دید لكه ابری بر سر كاروان قریش سایه افكنده است غذایی تهیه نمود و آنان را دعوت كرد. قریشیان گفتند ای بَحیرا ما بارها از اینجا عبور كردیم ولی تو چنین كاری نكردی! او گفت راست میگویید ولی این بار شما میهمان من هستید و من میخواهم از شما پذیرایی كنم. همه آمدند جز رسول خدا (ص) كه نزد كالای كاروان ماند. بحیرا پرسید كس دیگری نیست؟ گفتند: فقط یك نوجوان نزد اسباب و
اثاث كاروان مانده است. گفت او را نیز با خود بیاورید تا همراه شما غذا بخورد. حضرت را آوردند، بحیرا او را به دقت مشاهده كرد. پس از صرف غذا خطاب به وی گفت: تورا به حق لات و عُزّی سوگند میدهم آنچه را میپرسم پاسخ گویی. رسول خدا (ص) فرمود:
«لا تَسْأَلْنِی بِاللّاتِ وَالْعُزّی فَوَ اللهِ ما أَبْغَضْتُ شَیْئاً قَطُّ بُغْضَهُما».
مرا به لات و عزّی سوگند مده كه به خدا سوگند هیچ چیز نزد من مانند آن دو مبغوض نیست.
آنگاه سؤالاتی كرد و پیامبر پاسخ گفت، سپس رو كرد به ابوطالب و گفت این جوان چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: فرزند من است. بَحیرا گفت پدر او نباید زنده باشد. ابوطالب گفت برادرزاده من است. آنگاه بَحیرا گفت او را به سرزمین خودش بازگردان و از یهود بر او برحذر باش كه اگر او را بشناسند آزار میدهند، این برادرزادهات آینده بس درخشانی دارد. ابوطالب كار تجارت خود را شتابان انجام داد و به مكه بازگشت. تِرْمِذی 5/ 551 گوید: ابوطالب پس از سفارش بَحیرا برادرزاده خود را همراه ابوبكر و بِلال به مكه بازگرداند و به نقل طبرسی/ 19 از ابن اسحاق قصیدهای نیز در این باره سرود.
برخی از مورخان مانند ذهبی در تاریخ الاسلام 1/ 57، ابنكثیر در السیرة النبویه 1/ 247، ابنحجر در اصابه 1/ 177 و دیگران در صحت این گزارش تشكیك كردهاند. بیشتر ایراد آنان درباره بازگشت حضرت همراه ابوبكر و بِلال است. آنان میگویند در آن تاریخ ابوبكر نه ساله
بوده و بلال از او كوچكتر و یا به قول ذهبی هنوز به دنیا نیامده بود، پس چگونه میشود كه ابوطالب پیامبر را همراه آنان به مكه بازگردانده باشد. این اشكال بر متن روایت تِرْمِذی وارد است اما به روایت ابناسحاق و صدوق كه قسمت ابوبكر و بلال را ندارند وارد نیست.
مرحوم هاشم معروف حسنی لبنانی در سیرة المصطفی 1/ 55 به نقد این گزارش پرداخته است. بعضی از محققان نیز گویا به لحاظ اینكه برخی از مستشرقان گفتهاند حضرت محمد (ص) تعالیم خود را در همین مسافرت از بحیرا فرا گرفت در اصل وجود بحیرا تشكیك كردهاند. نكته قابل توجه اینكه اگر برخی پیرایههای گزارش قابل پذیرش نباشد دلیل نمیشود كه اصل روایت جعلی باشد.
عربهای جاهلی چهار ماه از سال؛ رجب، ذیالقعده، ذیالحجه و محرم را محترم میشمردند و جنگ در آن را حرام میدانستند. به نقل زَمَخْشَرِی در كشّاف 2/ 269 این حكم از بقایای دین حنیف ابراهیم (ع) بوده است. گویند در طول تاریخ عرب چهار بار این قانون شكسته شد و چهار جنگ بزرگ در ماههای حرام رخ داد. چون این كار قانونشكنی و هتك حرمت ماههای حرام بود «فِجار» نام گرفت كه به معنای فجور و حرمتشكنی است. آخرین جنگهای فِجار بین قریش و هَوازِن درگرفت كه چهار سال طول كشید. به نقل ابناسحاق 1/ 198 پیامبر در این جنگ شركت كرد و چون كودك بود تیر به دست عموهای خود میداد.
این مضمون از طریق اهل سنت نقل شده ولی گویا در منابع شیعی
نیامده است. وانگهی بر اساس قراینی این حضور بعید به نظر میرسد، زیرا اولًا از نظر كلامی پیامبر قبل از بعثت نیز معصوم بوده و شركت او در جنگی كه فسق و فجور شمرده میشده بسیار بعید است. ثانیاً یعقوبی 2/ 15 در یك نقل مینویسد: ابوطالب كه در آن دوران سرور بنیهاشم بود نگذاشت احدی از بنیهاشم در آن شركت كند و گفت: این ستم و تجاوز و قطع پیوند خویشاوندی و حلال شمردن ماه حرام است، نه من در آن شركت میكنم و نه احدی از خاندانم.
به روایت ابناسحاق 1/ 140 حدود بیست سال قبل از بعثت شخصی از قبیله زُبَید متاعی برای فروش به مكه آورد، عاص بن وائل، پدر عمرو عاص متاع او را خرید ولی پول آن را نپرداخت. مرد زُبیدی از قریش یاری طلبید اما كسی به فریاد او نرسید. آنگاه بر فراز كوه ابوقُبیس رفت و با خواندن اشعار جانسوز و فریادهای جانكاه مردم را به یاری فرا خواند. عدهای از طایفه بنیهاشم و بنیزُهْرَه و بنیتَیم در خانه عبدالله بن جُدْعان كه از سالمندان و بزرگان مكه بود جمع شده و عهد و پیمان بستند كه با هم متحد شوند و همیشه یاور مظلوم و دشمن ظالم باشند و حق ستمدیده را از ستمگر بستانند. سپس نزد عاص بن وائل رفتند و حق مرد زُبیدی را گرفته و به وی پرداختند. رسول خدا (ص) نیز در این پیمان شركت جست و بعدها میفرمود:
«لَقَدْ شَهِدتُ فِی دارِ عَبْدِاللهِ بْنِ جُدْعانَ حِلْفاً ما أُحِبُّ أَنَّ لِی بِهِ حُمْرَ النَّعَمِ وَلَوْ أُدْعِیَ بِهِ فِی الإِسْلامِ لأَجَبْتُ».
در خانه عبدالله بن جُدْعان در پیمانی شركت كردم كه دوست نداشتم به جای آن شتران سرخموی داشته باشم. اگر هم اینك در دوران اسلام نیز مرا بدان فرا خوانند هر آینه اجابت میكنم.
این پیمان كه به نام «حِلْفُ الْفُضُول» معروف است چنان عمیق و مستحكم و مطابق فطرت پاك بشر بود كه ضمانت اجرایی آن در نسلهای بعد نیز برقرار بود.
محمدبن عبدالله (ص) به جوانی رسید، با گذر ایام صداقت و امانتداری او بر همگان آشكارتر گردید و چنان به راستی و درستی مشهور شد كه «صادق» و «امین» قریش لقب گرفت و به نقل ابن سعد در طبقات 1/ 157 مردم در حل اختلافات خویش به او رجوع میكردند.
ابنسعد 1/ 129 گوید: ابوطالب به برادرزاده خود پیشنهاد كرد تا با مالالتجاره حضرت خدیجه همراه كاروان بازرگانی قریش به شام برود و از این راه كمك هزینهای برای زندگیشان فراهم گردد. گفتگوی ابوطالب و برادرزادهاش به اطلاع خدیجه رسید. او فردی را نزد پیامبر (ص) فرستاد و گفت اگر سرپرستی تجارت مرا بر عهدهگیری حاضرم دو برابر آنچه دیگران میدهند بپردازم، پیامبر پذیرفت. آنگاه خدیجه مَیسَرَه غلام خود را فرستاد و سفارش كرد تا گوش به فرمان پیامبر (ص) باشد و احترام حضرت را در هر حال مراعات كند. عموهای پیامبر نیز سفارش وی را به اهل كاروان نمودند. كاروانیان به شام رسیدند و كالای خود را مبادله كردند. هنگام معامله بین حضرت و فردی اختلاف پیش آمد، مرد
شامی گفت به لات و عزّی سوگند یاد كن. پیامبر فرمود:
«ما حَلَفْتُ بِهِما قَطُّ وَ إِنّی لأَمُرُّ فَأُعْرِضُ عَنْهُما».
من هرگز به آن دو سوگند یاد نكردهام، هرگاه بر آنها عبور كنم روی خود را برمیگردانم.
آنگاه هنگام بازگشت به مكه در نزدیكی شهر بُصْری زیر سایه درختی نشست نَسْطُورای راهب كه به گفته آثار احمدی/ 68 جانشین بَحیرا بود با وی ملاقات و از مَیسَرَه غلام خدیجه درباره او سؤالاتی كرد. آنگاه در پایان به رسالت خاتم پیامبران بشارت داد و گفت زیر سایه این درخت جز پیامبر نمینشیند. البته برخی از نویسندگان در صحت این مطلب تشكیك كردهاند.
پیامبر در سفر تجاری خود سود مناسبی به دست آورد. مَیسَرَه با كسب اجازه از حضرت زودتر نزد خدیجه آمد و درایت و امانتداری وی را بازگو كرد. از همین رهگذر بود كه حضرت خدیجه (س) به ازدواج با آن حضرت تمایل پیدا كرد.
در پایان این بحث تذكر این نكته مناسب است. اینكه در برخی نقلها آمده است رسول خدا اجیر خدیجه بود، صحیح به نظر نمیرسد، زیرا اولًا ابناسحاق 1/ 199 تصریح كرده است كه خدیجه اشخاص را به كار میگرفت و مالالتجاره خود را به مضاربه میداد. ابوطالب هم فرمود: مردم با اموال خدیجه (س) تجارت میكنند، شما هم بیا چنین كن.
ثانیاً یعقوبی 2/ 20 از قول عمار یاسر نقل میكند كه گفت: من از همه مردم از ازدواج رسول خدا با خدیجه آگاهترم، من با آن حضرت دوست بودم، اینكه مردم میگویند خدیجه وی را به اجیری گرفت صحیح
نیست، او هرگز اجیر احدی نشد. آری، موقعیت خانوادگی و شرافت و بزرگی خاندان بنیهاشم نیز گزارش یعقوبی را تأیید میكند.
حضرت خدیجه دختر خُویلد بن اسد بن عبدالعزّی از اشراف مكه و زنی خردمند، هوشمند، بادرایت، پارسا و پاكدامن بود و بهترین زن قریش به شمار میآمد تا آنجا كه در دوران جاهلیت به «طاهره» و «سیده قریش» مشهور گردید. خدیجه گویا از طریق ارث پدر و تجارت ثروت زیادی به دست آورده بود. گویند او قبلًا دو شوهر كرده بود و هر دو زندگی را بدرود گفته بودند. با این وصف خدیجه همچنان شاداب و جوان بود و خواستگاران بسیار داشت لیكن به تمامی آنان پاسخ منفی داده بود. طاهره قریش فقط به یك نقطه نظر داشت و او امین قریش بود، چون كسی جز سید قریش كفو و همتای سیده قریش نبود. آری، خدیجه به روایت طبرسی/ 36 از اخباری كه از یهود و بَحیرا به او رسیده و مطالبی كه از آمنه مادر حضرت شنیده بود و با درایت و پرهیزكاری كه داشت دریافته بود كه محمد (ص) آیندهای بس درخشان و با معنویت دارد.
ابن سعد 1/ 131 گوید: هنگامی كه پیامبر از تجارت شام بازگشت خدیجه دوست خود، نفیسه دختر مُنْیه را نزد او فرستاد تا مسائلی را بپرسد. نفیسه نزد پیامبر آمد و پرسید چرا ازدواج نمیكنی؟ پاسخ داد: «چیزی ندارم كه با آن ازدواج كنم.» نفیسه گفت: اگر این مانع برطرف گردد و از تو دعوت شود با كسی كه دارای زیبایی و مال و شرف و
همشأن توست ازدواج كنی میپذیری؟ پرسید: «او كیست؟» گفت: خدیجه. حضرت پذیرفت. نفیسه موافقت پیامبر را به اطلاع خدیجه رساند. به روایت ابن اسحاق 1/ 200 خدیجه به حضرت پیام فرستاد و گفت: پسرعمو من خواهان ازدواج با تو هستم، چون خویشاوند منی و در بین خاندانت بزرگوار، امانتدار، خوشخلق و راستگویی. رسول خدا (ص) موضوع را با عموی خود ابوطالب در میان گذاشت و از او نظرخواهی كرد. او نیز این كار را پسندید. آنگاه همراه وی و دیگر عموها راهی خانه خدیجه شد. مجلس عقد در منزل خدیجه تشكیل شد. وكیل داماد عمویش ابوطالب و نماینده عروس پسرعمویش وَرَقَة بن نَوْفَل بود.
به روایت یعقوبی 2/ 20 و كلینی 5/ 374 جناب ابوطالب خطبه عقد را چنین خواند: «سپاس مخصوص پروردگار این خانه است، آنكه ما را از نسل ابراهیم و فرزندان اسماعیل قرار داد و در حرم امن سكونت بخشید و ما را داوران مردم قرار داد و شهری را كه در آن هستیم برای ما مبارك گرداند. بهراستی كه این برادرزاده من با هیچیك از مردان قریش سنجیده نشود جز آنكه از آنان برتر است و با هیچ مردی مقایسه نگردد جز آنكه از او عظیمتر است، در بین خلق همانندی ندارد. گرچه مال كم دارد ولی مال رزقی است بیدوام و سایهای است ناپایدار. او و خدیجه خواستار یكدیگر هستند. ما نزد تو آمدیم تا او را با رضا و به دستور خودش نزد شما خواستگاری كنیم. مهر هر مقدار بخواهید، نقد و نسیه آن برعهده من است. به پروردگار این خانه سوگند او آیندهای درخشان
و آیینی فراگیر و دیدگاهی عمیق دارد».
كلینی 5/ 375 گوید: سپس ورقه لب به سخن گشود، ولی هیبت مجلس او را گرفت، لكنت زبان پیدا كرد و نتوانست پاسخ ابوطالب را بدهد. خدیجه گفت: ای عمو گرچه شما در امر شهود از خودم به من سزاوارتری لیكن (در تمام امور) از من به خودم سزاوارتر نیستی. ای محمد! من خودم را همسر تو قرار دادم و مهر را نیز خودم از مالم میپردازم. بگو عمویت شتری نحر كند و ولیمهای تهیه كند و تو در كنار همسرت قرار بگیر. در این هنگام شخصی گفت شگفتا مهر بر دوش زنان است! ابوطالب به شدت خشمناك شد و از جای برخاست و گفت: اگر مردان همانند این برادرزاده من باشند آنان به گرانترین قیمت و بزرگترین مهر خواستگاری خواهند شد اما اگر مثل شما باشند جز با مهری گران همسر آنان نشوند.
با این حال ابن اسحاق 1/ 201 میگوید: رسول خدا (ص) بیست شتر جوان از اموال خود به مهر خدیجه درآورد. قَسْطَلانی نیز در المواهباللدنیه 1/ 403 گوید: پیامبر دوازده اوقیه طلا به خدیجه مهر داد. باری، ابوطالب شتری نحر كرد و رسول خدا بر همسر خویش وارد شد. پس از ازدواج ثروت خدیجه در اختیار رسول خدا قرار گرفت ولی آن حضرت دیگر هیچ گاه تجارت نكرد، چرا كه در پی جمعآوری و ازدیاد ثروت نبود.
بنابر قول مشهور رسول خدا هنگام ازدواج بیست و پنج و خدیجه چهل ساله بود. پیامبر با خدیجه بیست و پنج سال زندگی كرد و تا او زنده بود با هیچ زنی ازدواج نكرد. از زنان خود فقط از خدیجه فرزند
داشت دو پسر قاسم و عبدالله و چهار دختر زینب، رقیه، كلثوم و حضرت فاطمه. فرزند دیگر او ابراهیم از كنیز خود ماریه قبطیه بود. هنگام رحلت تمامی فرزندان او جز فاطمه زهرا (س) از دنیا رفته بودند.
در پایان این بحث یادآوری دو مطلب ضروری است:
الف. در پارهای از منابع آمده است رسول خدا (ص) به سبب یتیمی و تهیدستی كفو و همتای خدیجه (س) به حساب نمیآمد، بهطوری كه وقتی خدیجه به ابوطالب ازدواج با برادرزادهاش را پیشنهاد كرد ابوطالب در مقام تعجب گفت مرا مسخره نكن! این سخن دروغی بیش نیست، زیرا موقعیت خانوادگی رسول خدا و شأن و شخصیت اجتماعی آن حضرت به مراتب بالاتر از حضرت خدیجه و اموال او بود.
ب. همانگونه كه گذشت بنابر قول مشهور مورخان و محدثان حضرت خدیجه قبلًا دو بار شوهر كرده بود. اما در مقابل این قول در بین پیشینیان، علی بن احمد كوفی در الاستغاثه 1/ 70 مخالف این نظر است و میگوید خدیجه قبلًا شوهر نكرده بود. دلیل او یك استحسان عرفی و برداشت شخصی است، او میگوید مورخان اجماع دارند بر اینكه اشراف و بزرگان قریش همه از خدیجه خواستگاری كردند، ولی او هیچ یك را نپذیرفت. پس چگونه ممكن است ازدواج با اعرابی را پذیرفته باشد. اگرچه این ادعا یك استحسان و استنباط نسبتاً خوب و نكته قابل تأمّلی است لیكن هیچگونه نصّی دال بر آن در دست نیست. وانگهی بعید است زنی در آن روزگار تا چهل سالگی شوهر نكند. علی بن احمد كوفی در ادامه افزوده است: زینب و رقیه نیز دختران هاله خواهر خدیجه بودند، چون در خانه خدیجه پرورش یافتند به رسول خدا (ص) نسبت داده
شدند. این نكته نیز برخلاف نصوصی است كه تصریح دارد بر اینكه آنان دختران پیامبر بودند. باری، تا دلیل قاطع و نصّی صریح بر این مدعا نباشد، نمیتوان از ظاهر نصوص و روایات مشهور دست برداشت.
ابن اسحاق 1/ 204 میگوید: یك سال قریش برای آنكه دیوارهای كعبه را مرتفعتر كنند و بر آن سقف بزنند كعبه را خراب كردند. به روایت یعقوبی 2/ 19 بر اثر سیل كعبه ویران شد و قریش تصمیم گرفتند آن را تعمیر كنند. ابوطالب (ع) گفت: از كسب پاك و حلال انفاق كنید، مالی را كه از راه ستم و تعدی به دست آمده نیاورید، اموالی بیاورید كه در حلال و پاك بودن آن شك نداشته باشید. قریش نیز چنین كردند. كار تعمیر كعبه كه به پایان رسید و دیوار آن بالا رفت و نوبت به نصب حجرالاسود رسید، هر یك از سران قبایل خواهان نصب آن بودند تا از این راه افتخاری نصیبشان گردد. اختلاف شدید شد و كار به جای حساس و خطرناك رسید، بنی عبدالدار تشتی پر از خون آوردند و با بنیعدی دست در آن فرو بردند و پیمان بستند تا پای جان ایستادگی كنند! چهار روز كار به همین منوال گذشت تا آنكه پیرمرد قریش ابوامیه حذیفة بن مغیره مخزومی چارهاندیشی كرد و گفت: ای گروه قریش نخستین كسی كه از این در مسجد وارد شد او در این كار داور باشد.
همه پذیرفتند و منتظر نشستند. چشمها به سوی در دوخته شد و دلهره همه را فرا گرفت. ناگهان پیامبر وارد شد و همه با شادی فریاد زدند: این محمد، امین قریش است و ما به داوری او راضی هستیم.
آنگاه از حضرتش خواستند تا در اینباره داوری كند. رسول خدا عبای شامی خود و بنابر قول دیگر پارچهای پهن كرد و حجرالاسود را روی آن گذاشت سپس به چهار نفر از سران طوایف قریش فرمود هر یك گوشهای از آن را بگیرند و به پای دیوار بیاورند. وقتی نزدیك دیوار آوردند با دست خود سنگ را در جایگاهش نصب كرد و به اینگونه سنگ مقدس را دستی مقدس و پاك بر جای خود نهاد، چون به نقل تفسیر صافی 1/ 358 حجرالاسود را باید معصوم نصب كند. این خواست خداوند حكیم بود كه خاتم انبیا محمد مصطفی (ص) آن را در جای خود قرار دهد.
كلینی 1/ 452 از امام جعفر صادق (ع) روایت كرده است: «هنگام تولد پیامبر فاطمه بنت اسد نزد شوهرش ابوطالب (ع) آمد تا او را به ولادت پیامبر (ص) بشارت دهد. ابوطالب گفت: روزگاری صبر كن تو را به فرزندی مانند وی بشارت میدهم، جز آنكه او پیامبر نیست» و در روایتی دیگر گفت: «تو نیز وصی و یاور وی را به دنیا خواهی آورد».
امیرالمؤمنین (ع) در سیزدهم رجب سال سیام فیل، ده سال قبل از بعثت در خانه كعبه به دنیا آمد. دوران شیرخوارگی كه گذشت و كودكی سه چهار ساله شد او را برای تربیت به رسول خدا سپردند. قاضی نعمان مصری در شرح الاخبار 1/ 188 گوید: رسم دیرین عرب بر این بود كه اشراف و بزرگان هنگامی كه فرزندشان كمی رشد میكرد برای تربیت و تأدیب به شخصیت بزرگی از اشراف دودمان خود میسپردند تا
او را نیك ادب كند.
محمد بن ظَفَر نیز در كتاب انباء نُجباءِ الابناء/ 49 داستانی نقل میكند كه علی (ع) در دوران كودكی همیشه در خانه پیامبر به سر میبرد، روزی ابوطالب ناراحت شد و گفت سر سفرهای كه علی نباشد غذا نمیخورم. فاطمه بنت اسد جعفر را فرستاد خانه پیامبر علی را آورد ولی كودك ناراحت بود و غذا نمیخورد و بهانه خانه رسول خدا را میگرفت. در این هنگام ابوطالب گفت: «به خدا سوگند او محمد را بر ما ترجیح میدهد. وی را نزد محمد بفرست و از این پس مانع او مشو، امید است در آینده محمد به كمك او سران قریش را در هم كوبد».
اینكه ابناسحاق 1/ 262 نوشته است این كار رسول خدا برای كمك كردن به هزینه زندگی ابوطالب بود صحیح به نظر نمیرسد، زیرا اولًا ابوطالب شش فرزند داشت و در عرف آن زمان شش فرزند زیاد نبود. ثانیاً ابوطالب با آنكه توانگر نبود ولی از عهده مخارج فرزندان خود برمیآمد. درِ خانه او بر روی تمامی درماندگان و بینوایان و مساكین باز بود تا آنجا كه به نوشته یعقوبی 2/ 14 امیرالمؤمنین (ع) فرمود:
«أَبی سادَ فَقِیراً وَ ما سادَ فَقِیرٌ قَبْلَهُ»
پدرم در حالیكه تنگدست بود سروری كرد و پیش از او هیچ تنگدستی سروری نیافت.
ثالثاً اینگونه كمك كردن به شخص محترمی چون ابوطالب چندان خوشایند نیست. رابعاً بین پسران ابوطالب ده سال فاصله سنی بود. لذا در دوران كودكی علی (ع) فرزندان دیگر ابوطالب بزرگ بودند و نیازی به سرپرستی نداشتند.
از سخنان امیرالمؤمنین در خطبه قاصعه نهجالبلاغه/ 300 استفاده میشود كه قرار گرفتن ایشان در كنار رسول خدا امری عادی نبوده بلكه
حكمتی الهی داشته است تا آنكه امامت در كنار رسالت قرار گیرد، زیرا امامت متمم رسالت است. به فرض كه موضوع خشكسالی و قحطی و كمك به ابوطالب صحیح باشد، این یك روی سكه بوده ولی در آن روی سكه نكته عمیق دیگری بوده است. شاید علت ظاهری رفتن علی به خانه حضرت محمد (ص) مسأله مادی بوده اما علت حقیقی آن یك نكته معنوی و فراتر از امور عادی بوده است.
رسول خدا (ص) دوران نوجوانی را در منزل عموی خویش ابوطالب (ع) گذراند و ضمن كمك به ایشان به كار تجارت و كسب میپرداخت. ابن جوزی در الوفا باحوال المصطفی 1/ 142 گوید: سائب بن ابی سائب از دوستان قدیم و شریك تجاری پیامبر بود كه در دوران نوجوانی باهم به طور شراكت تجارت میكردند. هنگامی كه مكه فتح شد سائب به ملاقات حضرت آمد. پیامبر از دیدار دوست دیرین و شریك تجاری خود بسیار شادمان شد و فرمود:
«مَرْحَباً بِأَخِی و شَرِیِكی، كانَ لا یُدارِی و لا یُمارِی».
خیر مقدم به برادرم و شریكم كه در معامله درستكار و خوشرفتار بود.
طبق نقل ابن سعد در طبقات 1/ 125 پیامبر چوپانی نیز میكرده است.
نویسندگان سیرة المصطفی/ 61 و الصحیح من سیرة النبی الاعظم 2/ 98 در این گزارش تشكیك كردهاند. با این وصف شبانی حضرت قابل انكار نیست. گویا چوپانی ایشان همان گونه كه به روایت ابنسعد 1/ 126 خود حضرت فرموده است: «أَنَا أَرْعَی غَنَمَ أَهْلِی» گوسفندان بستگانم را
میچراندم، محدود و برای خاندان خود بوده است.
اما بعد از ازدواج با حضرت خدیجه و پس از بعثت، در دورانی كه در مكه بود از اموال همسرش استفاده میكرد و بیشتر در حال عبادت و تفكر و در اندیشه اصلاح امت بود. هر چند از روایتی كه ابن سعد 1/ 126 نقل میكند چنین استفاده میشود كه آن حضرت تا زمان بعثت شبانی را رها نكرده است. به گفته سهیلی در الرَّوْضُ الانُف 7/ 103 هزینه زندگی پیامبر در مدینه از سه راه تأمین میشد؛ خالصه یعنی سهمی كه به عنوان فرمانده سپاه از غنایم برای خود برمیداشت، هدایایی كه به آن حضرت اهدا میشد و یك پنجم از خمس غنایم جنگی.
به نقل ابن اسحاق 2/ 165 صدقات و مخارج عمومی حضرت نیز از اموال مُخَیریق عالم یهودی بود كه ثروت كلان و نخلستانهای زیادی داشت، او مسلمان شد و در جنگ احد به شهادت رسید، قبل از شهادت وصیت كرد اموال او در خدمت پیامبر قرار گیرد تا در هر راهی كه میخواهد و صلاح میداند به مصرف برساند.
تردیدی نیست كه محمد بن عبدالله (ص) از لحظهای كه چشم به جهان گشود تا آن لحظه كه چشم از جهان فرو بست جز خداوند یكتا را نپرستید. پدران و اجداد او نیز همه موحد و خداپرست بودند. اما درباره اینكه آیین آن حضرت پیش از بعثت چه بوده، آرای مختلفی ارائه شده است. برخی گویند متعبد به دینی نبوده است، گروهی گویند
پیرو آیینی بوده ولی در اینكه آن آیین دین حضرت نوح، ابراهیم، موسی یا عیسی (علیهم السلام) بوده اختلاف دارند. برخی نیز در این مطلب توقف كرده و گفتهاند هر دو امر ممكن است و ترجیحی نیز در بین نیست. بزرگان اهل سنت و دانشمندان شیعه در اینباره به تفصیل سخن گفتهاند.
از مجموع مباحثی كه در این زمینه مطرح شده است این نكته به دست میآید كه رسول خدا (ص) قبل از بعثت نیز زمینه و درجاتی از مقام نبوت را دارا بوده و با تعبّد به دین خود كلیات احكام آن را انجام میداده ولی مأمور به تبلیغ نبوده است، به اصطلاح به نوعی نبی بوده است نه رسول، دلایل و شواهد زیادی بر این مدعا موجود است. ابنسعد در طبقات 1/ 148 نقل میكند شخصی از رسول خدا (ص) پرسید:
«مَتی كُنْتَ نَبِیّاً؟».
چه زمانی پیامبر بودی؟
اصحاب گفتند: ساكت! ساكت! پیامبر فرمود: «دَعُوهُ» رهایش كنید. آنگاه خطاب به آن شخص فرمود:
«كُنْتُ نَبِیّاً و آدَمُ بَیْنَ الرُّوحِ وَالْجَسَدِ».
من پیامبر بودم درحالیكه آدم بین روح و جسد بهسر میبرد.
كنایه از اینكه هنوز خلقت آدم كامل نشده بود. همچنین به روایت دلائل النبوة ابونعیم اصفهانی/ 42 فرمود:
«كُنْتُ أَوَّلَ النَّبِیِّینَ فِی الْخَلْقِ وآخِرَهُمْ فی الْبَعْثِ».
من نخستین پیامبران در خلقت و آخرینِ آنان در بعثت بودم.
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه/ 200 میفرماید:
«وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ (ص) مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِهِ یَسْلُكُ بِهِ طَرِیقَ الْمَكارِمِ وَ مَحاسِنَ أَخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ ونَهارَهُ».
هنگامی كه پیامبر (ص) از شیر گرفته شد خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را همنشین او گردانید تا شبانهروز وی را به راههای بزرگواری و اخلاق نیك جهان رهنمون سازد.
این مضمون در منابع اهل سنت نیز از جمله در بهجة المحافل 1/ 58 آمده است.
به روایت احتجاج طبرسی 1/ 133 حضرت فاطمه نیز در خطبه تاریخی و مشهور خود در اینباره فرموده است:
«أَشْهَدُ أَنَّ أَبی مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، اخْتارَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ وَ سَمّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَباهُ وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ».
گواهی میدهم كه پدرم محمد بنده و فرستاده خداست. پیش از آنكه او را بفرستد انتخاب كرد و پیش از آنكه برگزیند نامید و پیش از آنكه مبعوث گرداند برگزید.
فَتّال نیشابوری در روضة الواعظین/ 52 گوید: «طایفه شیعه اجماع دارند بر اینكه رسول خدا (ص) در نهان رسول و نبی بود و از زمانی كه خداوند تعالی او را مكلف كرد، برخلاف آنچه قریش انجام میدادند روزه میگرفت و نماز میخواند. چون چهل ساله شد خداوند عزّوجلّ به جبرئیل فرمان داد نزد او برود و فرمان آشكار كردن رسالت را به او ابلاغ كند». علامه مجلسی در بحار الانوار 18/ 277 پس از نقل اقوال علما
میگوید: «آنچه از اخبار معتبر و آثار مستفیض برای من روشن شده این است كه آن حضرت قبل از بعثتش از زمانی كه خداوند در ابتدای سنش عقلش را كامل كرد نبی و مؤید به روحالقدس بود، فرشته با وی سخن میگفت، سخن فرشته را میشنید و در خواب او را میدید. سپس بعد از چهل سالگی رسول گردید، با فرشته روبهرو سخن میگفت و قرآن بر وی نازل شد و مأمور به تبلیغ گردید». اجماع شیعه بر عصمت پیامبر قبل از بعثت نیز مؤید همین نظریه است.
اینكه در برخی منابع درباره دین پیامبر آمده است: «كانَ عَلی دِینِ قومِهِ» بر دین طایفه خویش بوده، مقصود بتپرستی نیست بلكه مراد دین حضرت ابراهیم است كه در صدر اسلام هنوز پیروانی در بین قریش و بهویژه در طایفه بنیهاشم داشته و به فرموده امام صادق (ع) برخی از سنن و آداب رایج نزد عربها بقایای دین حنیف ابراهیم (ع) بوده است. بیهقی در دلائل النبوه 2/ 37 و ابناثیر در نهایه 2/ 148 تصریح كردهاند كه مراد از «دین قومه» دین حضرت ابراهیم بوده است.
در باره اینكه خداوند در آیه پنجاه و دو سوره شوری خطاب به پیامبر میفرماید:
«مَا كُنْتَ تَدْرِی مَا الْكِتَابُ وَ لَا الإِیمَانُ».
تو نمیدانستی كتاب و ایمان چیست.
علامه طباطبایی در المیزان 8/ 77 میفرماید: مقصود این است كه دین اسلام را به تفصیل نمیدانستی. پس منافات ندارد كه حضرت به طور اجمال از دین اسلام آگاه بوده است و اینكه در آیه صد و بیست و سه نحل اشاره دارد به اینكه رسول خدا باید از برخی پیامبران پیشین پیروی
كند مقصود پیروی در اصل توحید و یكتاپرستی و تداوم آن است نه پیروی از شریعت آنان.
رسول خدا (ص) در ماه ربیعالاول عام الفیل به دنیا آمد.
هفت روز نخست را از مادرش آمنه شیر خورد، سپس او را به ثُوَیبَه كنیز ابولهب دادند. آنگاه به حلیمه بانویی از قبیله بنیسعد سپرده شد. حضرت مدت پنج سال در بادیه به سر برد. سپس حلیمه او را به مكه آورد و به مادرش سپرد.
رسول خدا شش ساله بود كه مادرش را از دست داد و از این به بعد نزد جدّ خود حضرت عبدالمطلب زندگی كرد. فرزند عبدالله هشتساله بود كه عبدالمطلب نیز درگذشت، او سرپرستی نوه خود را به فرزندش جناب ابوطالب كه با عبدالله از یك مادر بودند سپرد.
ابوطالب تصمیم گرفت برای تجارت به شام برود. او در این سفر حضرت محمد (ص) را همراه خود برد. حضرت در پیمان حلف الفضول كه پیمان مبارزه با ظلم و ستم بوده شركت كرد.
محمدبن عبدالله (ص) به جوانی رسید، با گذر ایام صداقت و امانتداری او بر همگان آشكارتر گردید و چنان به راستی و درستی مشهور شد كه «صادق» و «امین» قریش لقب گرفت.
او در سفر تجاری به شام با مال التجاره حضرت خدیجه از خود درایت و امانت به خرج داد كه مورد توجه خدیجه قرار گرفت.
پیامبر با خدیجه ازدواج كرد. بنابر قول مشهور رسول خدا هنگام
ازدواج بیست و پنج و خدیجه چهل ساله بود.
پیامبر با خدیجه بیست و پنج سال زندگی كرد و تا او زنده بود با هیچ زنی ازدواج نكرد. از زنان خود فقط از خدیجه فرزند داشت دو پسر قاسم و عبدالله و چهار دختر زینب، رقیه، كلثوم و حضرت فاطمه. فرزند دیگر او ابراهیم از كنیز خود ماریه قبطیه بود. هنگام رحلت تمامی فرزندان او جز فاطمه زهرا (س) از دنیا رفته بودند.
رسول خدا (ص) دوران نوجوانی را در منزل عموی خویش ابوطالب (ع) گذراند و ضمن كمك به ایشان به كار تجارت و كسب میپرداخت. اما بعد از ازدواج با حضرت خدیجه و پس از بعثت، در دورانی كه در مكه بود از اموال همسرش استفاده میكرد و بیشتر در حال عبادت و تفكر و در اندیشه اصلاح امت بود.
امیرالمؤمنین (ع) در سیزدهم رجب سال سیام فیل، ده سال قبل از بعثت در خانه كعبه به دنیا آمد. دوران شیرخوارگی كه گذشت و كودكی سه چهار ساله شد او را برای تربیت به رسول خدا سپردند.
هزینه زندگی پیامبر در مدینه از سه راه تأمین میشد؛ خالصه یعنی سهمی كه به عنوان فرمانده سپاه از غنایم برای خود برمیداشت، هدایایی كه به آن حضرت اهدا میشد و یك پنجم از خمس غنایم جنگی.
تردیدی نیست كه محمد بن عبدالله (ص) از لحظهای كه چشم به جهان گشود تا آن لحظه كه چشم از جهان فرو بست جز خداوند یكتا را نپرستید. بزرگان اهل سنت و دانشمندان شیعه در اینباره به تفصیل سخن گفتهاند. از مجموع مباحثی كه در این زمینه مطرح شده است این نكته به دست میآید كه رسول خدا قبل از بعثت نیز زمینه و درجاتی از مقام
نبوت را دارا بوده و با تعبّد به دین خود كلیات احكام آن را انجام میداده ولی مأمور به تبلیغ نبوده است، به اصطلاح به نوعی نبی بوده است نه رسول، دلایل و شواهد زیادی بر این مدعا موجود است.
تاریخ ولادت پیامبر را بیان كنید.
وقایع خارق العاده همزمان با میلاد پیامبر را توضییح دهید.
به چه دلیل پیامبر را محمد نام گذاشتند؟
دایه پیامبر كه بود؟
پیامبر در چه سنی به ترتیب مادر و نیز پدر بزرگ خود را ازدست داد؟
منظور از ماههای حرام چیست؟
پیمان جوانمردان را توضیح دهید.
فرزندان پیامبرچه نام داشتند.
حضرت علی (ع) در كجا و در چه تاریخی متولد شد؟
راز و رمز همزیستی حضرت علی از دوران كودكی با پیامبر چه بوده است؟
هزینه زندگی پیامبر از كجا تأمین میشد؟
حضرت فاطمه (س) درباره رسالت و پیامبری پدرشان چه فرمودهاند؟
نظر علامه طباطبایی را درباره آیه پنجاه و دو سوره شوری بیان كنید.
انتظار میرود با مطالعه این درس:
چگونگی بعثت پیامبر (ص) را بدانیم.
به دلایل عقلی و نقلی ابطال حدیث عایشه در باب بعثت پی ببریم.
تاریخ بعثت و دلایل تأییدكننده آن را بدانیم.
امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان نخستین مسلمان بشناسیم و از ادعای خود دفاع كنیم.
پیشگامان را در پذیرش اسلام بشناسیم.
ماجرای نخستین مرحله دعوت پیامبر (ص) را بدانیم.
با محتوای حدیث دار (انذار) آشنا شویم.
به چگونگی دعوت عمومی پیامبر و واكنش قریش در مقابل آن پی ببریم.
حضرت حمزة بن عبدالمطلب را بشناسیم.
راههای مختلف مقابله سران شرك را با پیامبر بدانیم.
مخاطب سوره كوبنده مدثر را بشناسیم.
در این درس از بعثت پیامبر (ص)، تاریخ و چگونگی آن، نخستین مسلمانان، دعوت خصوصی، حدیث دار (انذار)، دعوت عمومی پیامبر و واكنشها و بهانهجوییهای سران شرك سخن خواهیم گفت.
حضرت محمد (ص) قبل از بعثت در ماههای رمضان به غار حرا میرفت و در آنجا به عبادت میپرداخت. ابنحَزْم در جوامع السیره/ 36 نوشته است: «رسول خدا برای تقرب جستن نزد خداوند به تنهایی به غار حِرا میرفت، خودش این را دوست داشت و احدی از مردم او را بدینكار فرمان نداده و كسی را پیش از خودش ندیده بود تا در این مورد از او پیروی كند. همانا خداوند این را برای او اراده كرده بود، شبها و روزها در آنجا بهسر میبرد و در همانجا وحی بر وی نازل شد».
اما ابن اثیر 2/ 9 گوید: «نخستین كسی كه در ماههای رمضان در غار حِرا به عبادت میپرداخت، حضرت عبدالمطلب بود».
به روایت علامه مجلسی در بحارالانوار 18/ 205 امام هادی (ع) بعثت رسول خدا را اینگونه بیان میكند: «رسول خدا پس از آنكه از سفر تجارت شام بازگشت و سود آن را صدقه داد هر روز به غار حِرا میرفت و از فراز قلههای آن به آثار رحمت خدا و انواع شگفتیها و بدایع حكمت الهی مینگریست و عبرت میگرفت و خدای را آنگونه كه سزاوار اوست پرستش میكرد. هنگامی كه چهل سالش كامل گشت و
خداوند به قلب او نظر كرد و آن را برترین، بهترین، مطیعترین، خاشعترین و خاضعترین قلبها یافت، فرمان داد درهای آسمان گشوده شد و محمد (ص) به آنها مینگریست. در آن لحظه محمد به جبرئیل كه هالهای از نور او را فرا گرفته بود نگاه كرد. جبرئیل به سوی وی آمد، بازوی او را گرفت تكان داد و گفت: یا محمد! بخوان. گفت: چه بخوانم؟ گفت: بخوان به نام پروردگارت كه آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان كه پروردگارت بزرگوارترین است، همو كه با قلم دانش آموخت و به انسان آنچه را نمیدانست آموخت. آنگاه جبرئیل به آسمان صعود كرد و محمد (ص) از كوه پایین آمد و از آن جهت كه مبادا قریش نبوتش را تكذیب كنند و او را به جنون و وسوسه شیطان نسبت دهند دچار تب و لرز شد».
این روایت از طریق شیعه است اما اهل سنت از جمله بخاری 1/ 3 اخبار بعثت را از عایشه چنین نقل كردهاند: «پیامبر (ص) در غار حِرا بهسر میبرد كه ناگهان فرشته آمد و به او گفت بخوان. رسول خدا گوید: گفتم نمیتوانم بخوانم. پس مرا گرفت محكم بفشرد تا آنكه بیطاقت شدم، سپس رهایم كرد و گفت بخوان. گفتم نمیتوانم بخوانم. بار دوم مرا گرفت و بفشرد تا آنكه بیطاقت شدم، سپس رهایم كرد و گفت بخوان. گفتم نمیتوانم بخوانم. برای بار سوم مرا گرفت و محكم بفشرد تا آنكه بیطاقت شدم، سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان به نام پروردگاری كه آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان كه پروردگارت بزرگوار است. آنگاه در حالیكه سخت مضطرب بود نزد خدیجه آمد و فرمود: مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. او را پوشاندند تا آنكه
ترس وی برطرف گردید.
آنگاه خدیجه او را نزد پسرعموی خود وَرَقَة بن نَوْفَل كه در جاهلیت نصرانی شده بود آورد. ورقه گفت: برادرزاده چه دیدی؟ رسول خدا آنچه را دیده بود بیان كرد. ورقه گفت: این ناموسی است كه بر موسی (ع) نازل شده است. آنگاه فترتی در وحی رخ داد تا آنكه پیامبر از آن به شدت غمگین شد، به طوری كه بارها بر قلههای كوه رفت تا خود را بیندازد جبرئیل آشكار میشد و میگفت: ای محمد تو به حق فرستاده خدایی. آنگاه با این سخن دل او محكم میشد و خویشتنداری میكرد سپس به منزل برمیگشت. وقتی فترت وحی طولانی میشد دوباره همین كار را تكرار میكرد، تا از كوه بالا میرفت جبرئیل آشكار میشد و همان سخن را میگفت».
چون موضوع این بحث بسیار مهم و سرنوشتساز است و سنگ زیربنای دین مقدس اسلام بهشمار میآید بهتر است در نقد و بررسی آن توضیح بیشتری بدهیم. این روایت از نظر عقل و نقل باطل و مردود است. اما از نظر عقل، اگر مقصود از امر به خواندن قرائت از روی نوشته باشد كه در این روایت و امثال آن گویا اینگونه ادعا شده است از دو حال خارج نیست، یا امر تكوینی است و یا تشریعی. اگر تكوینی باشد كه تخلف معنی ندارد، به اصطلاح «اقرأ» همان و خواندن پیامبر همان، اگر تشریعی باشد تكلیف به ما لایطاق است. یعنی تكلیف به موضوع غیرمقدور بوده و صدور آن از خداوند حكیم محال است، زیرا پیامبر امّی
و درسنخوانده بود و طبق قول صحیح توانایی خواندن نداشت.
پس بهطور قطع و یقین مقصود از «اقرأ» خواندن الفاظ مكتوب نبوده است. بنابراین مقصود از امر به خواندن فراگیری آیات قرآن به طور معجزه و خواندن و ابلاغ آن برای مردم بوده است. گویا مراد مرحوم محمد عَبْدُه نیز همین بوده كه در الاعمال الكامله 5/ 442 گفته است مقصود از «اقرأ» امر تكوینی است، مانند «كُنْ فَیَكُون» نه امر تكلیفی مثل «أَقِیمُوا الصَّلاةَ». بدین لحاظ است كه برخی از محققان معاصر اهل سنت نیز به این نكته پی بردهاند. مؤلف منارالقاری 1/ 36 در توضیح این مطلب نوشته است: «این امر به خواندن از باب تلقین و تلقّی است، مانند آنكه معلّم به شاگردش میگوید بخوان. معنایش این است آنچه از خواندن بر تو القا میكنم از من فرا بگیر». علامه طباطبایی نیز در المیزان 2/ 323 گفته مراد از «اقرأ» امر است به تلقّی آنچه فرشته وحی از قرآن آورده است.
همچنین در این روایت آمده است كه پیامبر وحشتزده و مضطرب بود و در نبوت خود شك داشت و حتی گفت میترسم جنزده شده باشم. لذا قاضی عیاض در الشفا 1/ 702 به توجیه این بند پرداخته و گفته است: معنای آن این نیست كه پیامبر پس از مشاهده فرشته در آنچه از جانب خدا نازل شده بود، شك داشت بلكه میترسید مبادا توانایی رویارویی و سخن گفتن با فرشته و تحمل دشواری وحی را نداشته باشد.
اما از نظر نقل، در سند این روایت اشكال است، زیرا راویان آن یحیی بن بُكیر، عبدالله بن بُكیر، لَیث بن سعد و عُقیل بن خالد ثقه و قابل
اعتماد نیستند. بعضی از علمای بزرگ رجال یحیی بن عبدالله را تضعیف و تصریح كردهاند كه ثقه نیست. نسایی در الضعفاء/ 248 گفته: ضعیف است. ابن ابی حاتم رازی در الجرح و التعدیل 9/ 165 نوشته است: به روایات او احتجاج نمیشود. به گفته ذهبی در میزان الاعتدال 3/ 423 لیث بن سعد نیز در شیوخ و سماع اخبار تساهل میورزید. عُقیل بن خالد نیز در میزان الاعتدال 3/ 89 به نوعی تضعیف شده و درباره وی گفته شده، او امویتبار و از كارگزاران بنیامیه به حساب میآمده است.
برخی از محدثان و متفكران شیعه و سنی نیز این روایت را تضعیف و رد كردهاند. عالم بزرگ اهل سنت ابوزكریا محییالدین نَوَوِی در شرح صحیح مسلم 1/ 30 میگوید: «و اما روایت مرسل صحابه مانند قول عایشه كه گفته است: اولین چیزی كه از وحی بر رسول خدا آشكار شد رؤیای صادقه بود، استاد امام ابواسحاق اسفراینی شافعی گفته است: نمیتوان به آن احتجاج نمود». قاضی عیاض نیز در شفا 2/ 707 گفته است: «برخی از این كلمات سندشان صحیح نیست». علامه سید عبدالحسین شرف الدین نیز در النص و الاجتهاد/ 421 در نقد این روایت نوشته است: «این حدیث صریح در این است كه رسول خدا (ص) العیاذ بالله در نبوت خود شك دارد و از ترسی كه گریبانگیر آن حضرت شده نیاز به همسرش پیدا كرده تا او را دلداری دهد و به ورقه پیرمرد نابینای جاهل نصرانی احتیاج دارد تاگامهای او را استوار كند و به او قوّت قلب بخشد! پس این حدیث از جهت متن و از جهت سند باطل است و در بطلان آن همین كافی است كه از احادیث مرسل است».
در تفسیر عیاشی 2/ 201 آمده است: «زُراره گفت از امام صادق (ع)
پرسیدم چگونه هنگامی كه از جانب خدا به پیامبر (ص) وحی شد نترسید كه از وسوسههای شیطان باشد؟ فرمود: زمانی كه خداوند بندهای را به رسالت برگزیند آرامش و اطمینان بر قلب او نازل میكند، آنگاه آنچه از سوی خدا بر او نازل میشود چنان است كه با چشم خود میبیند».
باری، با توجه به مطالبی كه درباره آیین پیامبر قبل از بعثت گذشت و اینكه آن حضرت پیش از بعثت نیز معصوم و دارای درجاتی از مقام نبوت بوده است، دیگر زمینهای برای این نوع مباحث نمیماند.
عموم شیعیان بیست و هفتم رجب را روز بعثت دانستهاند و بیشتر اهل سنت هفدهم ماه رمضان را. گروهی از ایشان نیز دوازدهم ربیعالاول و برخی نیز بیست و هفتم رجب را ذكر كردهاند. در باره تاریخ بعثت یك معضل و اشكال اساسی وجود دارد و آن اینكه در آیه صد و هشتاد و پنج بقره تصریح دارد كه نزول قرآن در ماه رمضان بوده است: (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ) اشكال یاد شده بیشتر متوجه شیعیان است. چون نزول قرآن در ماه رمضان و وقوع بعثت در ماه رجب با هم سازگار نیست، زیرا مشهور است كه بعثت همراه با نزول آیاتی از قرآن بوده است. به این اشكال چند پاسخ داده شده است.
الف. قرآن یك نزول جمعی و دفعی دارد كه از لوح محفوظ به بیتالمعمور و آسمان دنیا نازل شده و آن در ماه رمضان بوده است و یك نزول تدریجی دارد كه از بیتالمعمور و آسمان دنیا به زمین و قلب پیامبر بوده و آن به مدت بیست و سه سال انجام شده است و شروع این نزول
تدریجی در ماه رجب هنگام بعثت بوده است. ایراد این قول این است كه اگر نزول دفعی قرآن در ماه رمضان سال اول بعثت بوده است لازمهاش این است كه نزول تدریجی آن اندكی قبل از نزول دفعی آن آغاز شده باشد.
ب. حقیقت و باطن قرآن در شب قدر در ماه رمضان بر قلب مقدس رسول خدا (ص) نازل شده است ولی نزول تدریجی آن از ماه رجب همراه بعثت آغاز شده است. ایراد پاسخ اول بر این قول نیز وارد است.
ج. قرآن نزول دفعی نداشته و آیات یاد شده نیز ناظر بر همان نزول تدریجی است، مقصود از قرآن جنس آن است كه اطلاق لفظ «قرآن» بر یك آیه آن هم صحیح است و مراد از انزال شروع آن در ماه رمضان است. ولی بعثت همراه با نزول قرآن نبوده است. به این بیان كه پیامبر در ماه رجب به پیامبری مبعوث شده است لیكن نزول تدریجی قرآن از ماه رمضان آغاز شده است.
به فرموده استاد ما مرحوم آیةالله حاج سید مهدی روحانی كه از مفسران و متكلمان برجسته حوزه علمیه قم بود، هیچ دلیل عقلی و نقلی نداریم بر اینكه بعثت باید همراه با نزول قرآن باشد، بهخصوص كه بین بیست و هفتم رجب و ماه رمضان حدود یك ماه بیشتر فاصله نیست. اشكال این قول این است كه آن دسته از روایاتی كه میگوید بعثت همراه با نزول سوره علق بوده مخالف این نظریه است. با این وصف برخی از محققان معتقدند این بهترین پاسخی است كه تا كنون به این اشكال داده شده، خصوصاً كه به نقل زَرْكَشی در البرهان 1/ 148 و سیوطی در الاتقان 1/ 24 برخی میگویند نخستین سورهای كه نازل شد مدّثر و عدهای نیز گویند فاتحة الكتاب بود.
در ابتدای بعثت دعوت رسول خدا (ص) به مدت سه سال پنهانی بود. علی بن ابراهیم قمی در تفسیر 1/ 378 گوید: در این مدت فقط چند نفری از خاندان خود حضرت به دین اسلام گرویدند كه درصدر آنان امیرالمؤمنین و خدیجه قرار دارند. این مطلب بین محدثان و مورخان از مسلّمات و متواترات تاریخ است. تنها اختلاف در این است نخستین كسی كه ایمان آورد چه كسی بود؟ علی (ع) یا حضرت خدیجه؟ در اینكه حضرت خدیجه اولین زنی بود كه اسلام را پذیرفت اختلافی نیست، سخن در این است كه آیا اولین شخص مسلمان هم بود؟ برخی گویند اولین مسلمان خدیجه بود، بسیاری از نصوص نیز این معنی را میگوید ولی محققان برآنند كه نخستین مسلمان علی (ع) است. شاهد این مدعا روایاتی است كه در این زمینه نقل شده است. به نقل طبرانی در المعجم الكبیر 6/ 269 رسول خدا (ص) دست علی (ع) را گرفت و فرمود:
«إِنّ هذا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی».
این نخستین كسی است كه به من ایمان آورد.
نیز به نقل ابن عبدالبَرّ در استیعاب 3/ 36 فرمود:
«إِنَّهُ لأَوَّلُ أَصْحَابِی إِسْلاماً».
همانا علی اولین نفر از اصحاب من است كه اسلام آورد.
به نقل مناقب ابن مغازلی/ 15 خود امیرالمؤمنین هم در این مورد فرمود:
«أَنَا أَوَّلُ مَنْ أَسْلَمَ».
من نخستین كسی بودم كه اسلام آوردم.
در نهج البلاغه/ 196 نیز فرمود:
«لَنْ یُسْرِعَ أَحَدٌ قَبْلی إِلی دَعْوَةِ حَقٍّ».
هیچ كس پیش از من به پذیرش دعوت حق نشتافت.
این ظاهر امر است وگرنه ایمان امیرالمؤمنین فراتر از این مسائل عادی است. از این رو شیخ مفید در امالی/ 6 از امیرالمؤمنین نقل میكند كه حضرت فرمود:
«آمَنْتُ بِرَسُولِ اللهِ وَ آدَمُ بَیْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَد».
هنگامی به رسول خدا ایمان آوردم كه آدم بین روح و جسد بود.
به این لحاظ است كه محققان میگویند علی ایمان خود را اظهار و آشكار كرد نه اینكه ایمان آورد، زیرا او یك آن بت نپرستید بلكه از لحظه تولد مؤمن و خداپرست بود. مسعودی در مُرُوج الذَّهَب 2/ 283 گوید: «بسیاری از مردم بر این عقیدهاند كه علی بن ابیطالب هرگز به خدا شرك نورزید تا از نو اسلام بیاورد بلكه در همه كارهایش پیرو پیامبر بود و به او اقتدا میكرد، به همین حال بود تا بالغ شد و خداوند او را همچون پیامبرش هدایت كرد و از لغزشها معصوم نگهداشت». پس گویا امیرالمؤمنین نخستین مسلمان و حضرت خدیجه (س) اولین زن مسلمان است.
اینكه عدهای میگویند ابوبكر نخستین كسی بود كه اسلام آورد صحیح نیست بلكه او همانگونه كه گروهی از اهل سنت مانند طبری، 2/ 316 و دیگران در برخی از روایات خود نقل كردهاند پنجاهمین نفر بود كه اسلام آورد. وانگهی در سه سال نخست بعثت دعوت پنهانی بود و گویا جز چند نفر از اعضای خانواده پیامبر (ص) كس دیگری به اسلام نگروید.
پس از امیرالمؤمنین برادرش جعفر بن ابیطالب اسلام آورد. كراجكی در كنز الفوائد 1/ 270 گوید: «بعد از امیرالمؤمنین (ع) جعفر نخستین كسی بود كه اسلام آورد». ابنشهر آشوب در مناقب 2/ 4 گوید: «روایات گویای این است دومین مردی كه اسلام آورد جعفر بن ابیطالب بود». ابناثیر در اسْدُ الغابه 1/ 287 مینویسد: «جعفر اندكی پس از برادرش علی ایمان آورد». علامه مجلسی در بحار الانوار 66/ 102 گوید: «نخست علی (ع) ایمان آورد، سپس خدیجه (س) و بعد جعفر (رضی الله علیه)».
به روایت طبرسی در اعلام الوری/ 37 و ابن اثیر در اسد الغابه 1/ 287 چند روزی كه از بعثت گذشت روزی ابوطالب همراه فرزندش جعفر به خانه رسول خدا رفت، دید آن حضرت با علی در حال اقامه نماز هستند و علی در سمت راست پیامبر ایستاده است. ابوطالب به جعفر گفت:
«صِلْ جَناحَ ابْنِ عَمِّكَ وَ صَلِّ عَنْ یَسارِهِ».
به پهلوی پسرعمویت بپیوند و در سمت چپ وی نماز گزار.
جعفر بدون درنگ در سمت چپ پیامبر به نماز ایستاد. ابوطالب از مشاهده این صحنه بسیار مسرور شد و در حالی كه از خانه رسول خدا خارج میشد اشعاری در تحریض فرزندانش به حمایت از پیامبر سرود.
از این روایت استفاده میشود كه گویا ابوطالب و جعفر (علیهما السلام) نماز را میشناختند و میدانستند چیست. لذا از دیدن آن صحنه تعجب نكردند و نپرسیدند این چه كاری است، جعفر نیز بیدرنگ به نماز ایستاد بدون آنكه بپرسد چگونه نماز بخوانم. شایان ذكر است ابن عساكر در
تاریخ دمشق 72/ 126 و صدوق در امالی/ 70 از رسول خدا (ص) نقل كردهاند كه جعفر پیش از اسلام نیز موحد بوده و هیچگاه بت نپرستیده است.
پس از جعفر زید بن حارثه سومین مردی بود كه ایمان آورد. فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین نیز دومین زنی بود كه اسلام را پذیرفت. در دوران سهسالهای كه دعوت سرّی بود همین چند نفر به اسلام گرویدند. ابناسحاق 1/ 267 هشت نفر را به عنوان مسلمانان نخستین ذكر كرده كه درباره تعدادی از آنان اختلاف است و لذا گروهی از مورخان و محققان با او مخالفت كرده و گزارش وی را نپذیرفتهاند. ابنشهر آشوب در مناقب 2/ 4 فهرستی از سابقین در اسلام ارائه داده كه اسامی ده نفر نخست چنین آمده است. علی (ع)، خدیجه، جعفر، زید، ابوذر، عمرو بن عَنْبَسَه، خالد بن سعید، سمیه، عُبیدة بن حارث و حمزه.
سه سال كه از بعثت گذشت رسول خدا با نزول آیه دویست و چهارده سوره شعراء (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الأَقْرَبِینَ) مأمور اعلان و تبلیغ دین خود شد ولی در مرحله اول از اقوام نزدیك باید آغاز میكرد. البته این كار بسیار دشوار و مشكل بود، چون سران بنی عبدالمطلب به آسانی حاضر نمیشدند دست از بتپرستی برداشته و نبوت حضرت را بپذیرند. به روایت طبری 2/ 319 و قاضی نعمان در شرح الاخبار 1/ 106 رسول خدا به امیرالمؤمنین دستور داد غذایی فراهم و بزرگان بنیهاشم را دعوت كند. حدود چهل تن از بستگان پیامبر جمع شدند، پس از صرف
غذا قبل از آنكه حضرت مطلبی بفرماید ابولهب نظم جلسه را به هم زد. رسول خدا مجدّدا فردای آن روز میهمانی را تكرار كرد. پس از صرف غذا برخاست و رسالت خود را چنین اعلان كرد: «ای پسران عبدالمطلب! به خدا سوگند جوانی را در بین عرب نمیشناسم كه برای خویشانش چیزی برتر از آنچه من آوردهام آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام. خداوند مرا فرمان داده شما را بهسوی او فرا خوانم. اكنون كدامیك از شما مرا بر این امر یاری میكند تا اینكه برادر من و وصی و جانشینم در بین شما باشد؟».
در این لحظه سكوت مجلس را فرا گرفت هیچ كس جز علی (ع) پاسخ پیامبر را نداد. او برخاست و گفت: «ای پیامبر خدا من شما را بر این امر یاری میكنم». رسول خدا سه بار سخن خود را تكرار كرد و جز امیرالمؤمنین كسی پاسخ نداد. آنگاه پیامبر خطاب به حاضران فرمود:
«إِنَّ هذا أَخِی و وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی فِیكُمْ، فَاسْمَعُوا لَهُ وأَطِیعُوهُ».
همانا این برادر من و وصی و جانشینم در بین شماست، پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید.
در این هنگام حاضران خندیدند و به تمسخر به ابوطالب گفتند: همانا محمد به تو دستور داد سخن پسرت را بشنوی و از او اطاعت كنی!
این حدیث كه به حدیث دار و حدیث انذار مشهور است دلالت دارد كه از همان روز نخست امامت همراه رسالت و متمّم و تداومبخش آن بوده است.
مدت كمی از دعوت خویشاوندان نزدیك گذشت و اخبار آن در مكه پخش شد و برخی از مشركان به استهزا و آزار پیامبر و مسلمانان پرداختند. به روایت قمی 1/ 379 آنگاه رسول خدا با نزول آیه نود و سه حجر: (فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِینَ) مأموریت خود را در سطحی گسترده آشكار ساخت و از مردم خواست بتپرستی را رها كرده و به یگانگی خداوند ایمان بیاورند. این مرحله از دعوت بسیار سخت و سنگین و خیلی مشكلتر از مرحله قبل بود، زیرا خداپرست كردن مردمی كه قرنها با بتپرستی خو گرفته بودند بس دشوار و تا حدی غیر ممكن مینمود!
به روایت انساب الاشراف/ 121 روزی پیامبر بالای كوه صفا رفت و با شهامت تمام فریاد زد: «یا صباحاه!» عربها این كلمه را هنگام وقوع حادثه مهم به زبان میآوردند. مردم اطراف حضرت جمع شدند و پرسیدند چه شده است؟ رسول خدا (ص) فرمود: «اگر من به شما خبر دهم كه دشمن از دامنه این كوه میخواهد به شما حمله كند آیا مرا تصدیق میكنید؟». گفتند: آری، ما هرگز از تو دروغ نشنیدهایم. حضرت فرمود: «من شما را از عذابی شدید كه در پیش روی دارید بیم میدهم!». در این هنگام ابولهب گفت: وای بر تو، ما را برای همین در اینجا جمع كردی! آنگاه مردم متفرق شدند.
همانگونه كه گذشت اظهار دعوت دو مرحله داشته است؛ یكی دعوت خویشاوندان نزدیك و مرحله خصوصی، دوم كه با فاصله كمی رخ داده است دعوت همگانی و مرحله عمومی. اما چون حدیث انذار
مسأله سرنوشتساز امامت و وصایت و رهبری پس از پیامبر را دربردارد خلط و تحریف شده و حتی به منابع شیعه نیز راه یافته است.
یك اشتباه آنكه این دو مرحله را یكی قلمداد كرده و گفتهاند هر دو روایت، یعنی دعوت در منزل و دعوت در كوه صفا در ذیل آیه انذار آمده و نیز گفتهاند دعوت رسول خدا از خویشاوندانش در همان كوه صفا بوده است و حال آنكه به تصریح قرآن (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الأَقْرَبِینَ) مرحله خصوصی بوده و اختصاص به نزدیكترین خویشاوندان داشته و در خانه پیامبر انجام شده است و مرحله دوم كه عمومی و همگانی بوده بر سر كوه صفا اعلام گردیده است. نكته جالب اینكه آیه «انذار» در سوره شعرا است و آیه «فاصدع» در سوره حجر و حال آنكه نخست سوره شعرا نازل شده بعد به ترتیب سورههای نمل، قصص، اسرا، یونس، هود، یوسف و سپس سوره حجر نازل شده است.
نكته ظریف دیگر اینكه در خطبهای كه سیوطی در الدُّرُ الْمَنْثُور 5/ 96 از رسول خدا بر سر كوه صفا نقل كرده آمده است كه حضرت فرمود: «ای عایشه دختر ابوبكر، ای حفصه دختر عمر، ای امسلمه، مواظب اعمال خود باشید كه من نمیتوانم برای شما كاری انجام دهم».
در حالی كه آیه مكی است نه مدنی و در آن زمان عایشه به دنیا نیامده بود و حفصه و امسلمه همسر رسول خدا نبودند. در خطبه دیگر آمده است كه تمامی قبایل عرب را یك به یك صدا زد و فرا خواند و حال آنكه آیه دستور میدهد فقط نزدیكترین خویشاوندان خود را به پذیرش اسلام دعوت كن. بدین لحاظ است كه علامه طباطبایی در المیزان 5/ 334 میگوید: این روایات با آیه انذار منطبق نیست، زیرا اینها
انذار را به تمامی قریش تعمیم میدهند در صورتی كه آیه تصریح دارد كه مخصوص اقوام نزدیكتر است كه آنان یا فرزندان عبدالمطلب هستند و یا فرزندان هاشم.
به سبب همین تناقض و اشكال است كه آلوسی نیز در روح المعانی 19/ 122 گفته اگر این روایات صحیح باشد راه جمع میان آنها این است كه قائل به تعدد انذار شویم!
خلط و تحریف دیگر آنكه جمله سرنوشتساز و مهم «هذا أَخِی وَ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی فِیكُمْ» را حذف كردهاند و برخی همانند طبری در جامع البیان 19/ 141 و ابنكثیر در سیره 1/ 459 به جای آن «كذا و كذا» گذاشتهاند!
در آغاز سال چهارم بعثت كه رسول خدا (ص) دعوت خود را آشكار كرد و كمكم به بدگویی از بتها و سرزنش قریش پرداخت، به روایت ابن اسحاق 1/ 283 سران قریش در نخستین واكنش خود دستهجمعی به خانه ابوطالب (ع) آمدند و از او خواستند تا از رسول خدا بخواهد دست از تبلیغ دین خود بردارد و به او گفتند: برادرزادهات به خدایان ما ناسزا میگوید و آیین ما را نكوهش میكند و خردهای ما را سبك شمرده و پدرانمان را گمراه میخواند، یا از او بخواه ما را رها كند و یا دست از حمایت او بردار و همانند ما با او به مخالفت برخیز تا ما خودمان او را از این راه بازداریم. ابوطالب با آنان به نرمی سخن گفت و به نیكویی آنان را بازگرداند.
رسول خدا دعوت به توحید و بدگویی از بتان و سرزنش قریش را ادامه داد و آوازه آن سراسر مكه را فرا گرفت. سران قریش مجددا نزد ابوطالب آمدند و گفتند: ای ابوطالب تو در بین ما دارای شرافت و منزلت هستی، ما از تو خواستیم تا برادرزادهات را باز داری ولی او را بازنداشتی. به خدا ما دیگر تحمل نمیكنیم، یا او را از این كار بازدار یا با تو مبارزه خواهیم كرد تا یكی از دو گروه نابود شود. ابوطالب رسول خدا را خواست و سخنان قریش را به او رساند و گفت برای حفظ جان خود و من دست بردار و كاری را كه در طاقت من نیست بر من تحمیل مكن.
در اینجا بود كه رسول خدا احساس كرد عمویش در حمایت از وی سست شده است. از اینرو سخن تاریخی خود را بیان كرد و فرمود: «ای عمو به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا من این كار را رها كنم چنین نخواهم كرد تا آنكه خدا مرا پیروز گرداند یا در این راه جان دهم».
آنگاه گریست و برخاست برود. ابوطالب او را صدا زد و گفت نزدیك من بیا، پیامبر نزدیك او رفت. ابوطالب به او گفت: برو هر چه میخواهی بگو، به خدا تو را در مقابل چیزی تسلیم نخواهم كرد. سپس به نقل ابن ابیالحدید 14/ 55 و ابنكثیر 1/ 464 در این مورد قصیده تند و غرّای ذیل را سرود:
وَاللهِ لَنْیَصِلُوا إِلَیْكَ بِجَمْعِهِمْ***حَتّی أُوَسَّدَ فِی التُّرابِ دَفِینا
فَاصْدَعْ لأَمْرِكَ ما عَلَیْكَ غَضاضَةٌ ***فَكَفی بِنادُنْیاً لَدَیْكَ وَ دِینا
وَ دَعَوْتَنِی وَ زَعَمْتُ أَنَّكَ ناصِحٌ وَ لَقَدْ صَدَقْتَ وَ كُنْتَ قَبْلُ أَمِینا
وَ عَرَضْتَ دِیناً قَدْ عَلِمْتُ بِأَنَّهُ مِنْ خَیْرِ أَدْیانِ الْبَرِیَّةِ دِینا
لَوْلَا الْمَلامَةُ أَوْ حَذارِی سُبَّةً لَوَجَدْتَنِی سَمْحاً بِذاكَ مُبِینا
به خدا سوگند اینان با تمامی افرادشان به تو دست نخواهند یافت، مگر كه من در خاك مدفون گردم.
كار خود را پیش ببر كه بر تو هیچگونه ملامتی نیست، دنیا و آخرت ما نیز نزد تو تضمین است.
مرا به دین اسلام فرا خواندی و میدانستم كه خیر خواهی، راست گفتی و قبل از این نیز درستكار بودی.
دینی را عرضه كردی كه میدانم از بهترین دینهای روی زمین است.
اگر نبود سرزنش قریش و بیم من از ملامت آنان مرا در پیوستن به اسلام پذیرا و آشكاركننده مییافتی.
قریش وقتی صلابت و شجاعت ابوطالب را در راه حمایت از دین جدید و برادرزادهاش دیدند چاره جدیدی اندیشیدند. به روایت ابناسحاق 1/ 285 بار دیگر نزد ابوطالب آمدند و گفتند این عُمارة بن ولید است كه نیرومندترین و زیباترین جوان قریش بهشمار میآید او را بگیر و به عنوان فرزند خود از وی نگهداری و یاری نما. در مقابل او برادرزادهات كه با دین ما و دین پدرانت مخالفت میورزد و جمع اقوامت را پراكنده ساخته تسلیم ما كن تا او را بكشیم، همانا این یك مرد در مقابل یك مرد است. ابوطالب از پیشنهاد نامعقول و ظالمانه آنان برآشفت و گفت: چه پیشنهاد زشتی میكنید، پسرتان را بگیرم غذا بدهم و فرزند خود را به شما بسپارم تا او را بكشید، به خدا سوگند این كار هرگز شدنی نیست.
گویا مسلمانان در فاصله چند ماهه بین دعوت خویشاوندان و دعوت عمومی برای اقامه نماز به درههای نزدیك مكه میرفتند و دور از چشم قریش نمازشان را اقامه میكردند. ابن اثیر در كامل 2/ 40 گوید: روزی سعد بن ابیوقاص، عمار بن یاسر، عبدالله بن مسعود و چند نفر دیگر در درهای نماز میخواندند، عدهای از مشركان از جمله ابوسفیان و اخْنَس بن شَریق با آنان به ستیزه برخاستند. سعد یكی از مشركان را با استخوان شتر زخمی كرد. گویا از این پس بود كه رسول خدا (ص) و یارانش در خانه ارْقَم پنهان شدند و روز و شب خود را در آنجا میگذراندند تا هنگامی كه پیامبر دعوت خویش را آشكار كرد.
در باره خانه ارقم و اینكه پیامبر و مسلمانان در چه تاریخی در آنجا پناه گرفتند و چه مدت در آن ماندند اختلاف زیاد است به طوری كه تبدیل به یك معضل تاریخی شده است، زیرا به احتمال بسیار زیاد پناه گرفتن در خانه ارقم در اوایل سال چهارم بعثت بوده است. شاهد این مطلب این است كه در سیره مُغُلْطای/ 40 آمده است درگیری سعد وقّاص با مشركان در سال چهارم بعثت بوده است. اینكه برخی مانند حلبی 1/ 283 گفتهاند پناه گرفتن در خانه ارقم در دوران سه سال دعوت سرّی بوده صحیح بهنظر نمیرسد، چون اولًا در آن دوران جز چند نفر از نزدیكان پیامبر كس دیگری مسلمان نشده بود. ثانیاً در آن دوران دعوت كاملًا سری بود و هنوز به هیچوجه علنی و آشكار نشده بود تا به دنبال آن استهزا و آزار شروع شود و نیازی به مخفی و پنهان شدن باشد. از قراین چنین استفاده میشود كه رسول خدا و یارانش حدود یك ماه الی
چهل روز بیشتر در آنجا نبودند. از سوی دیگر درباره اسلام عمر به نقل ابن سعد 3/ 243 آمده است او زمانی اسلام آورد كه پیامبر و مسلمانان در خانه ارقم بهسر میبردند، در حالی كه همه مورخان، تاریخ مسلمان شدن عمر را در سال ششم بعثت و حتی برخی نزدیك هجرت به مدینه نوشتهاند.
همچنین درباره حضرت حمزه میگویند هنگامی كه عمر بهسوی خانه ارقم رفت تا اسلام بیاورد حمزه در خانه ارقم بهسر میبرد و مشغول نگهبانی بود. از دیگر سوی عدهای میگویند اسلام حمزه در سال ششم بعثت بود. مرحوم آیة الله سید مهدی روحانی معتقد بود كه رفتن به دار ارقم چندین بار بوده است، هرگاه كه مشكلی و خطری پیش میآمده رسول خدا و مسلمانان به آنجا پناه میبردهاند. این مطلب تا اندازه زیادی مشكل را حل میكند ولی با این وصف نصی كه بر آن دلالت كند در دست نیست.
حضرت حمزه پسر عبدالمطلب و عموی رسول خدا از دلیران عرب و شخصیتهای بلندپایه قریش بهشمار میرفت. حمزه تیراندازی چیرهدست و شجاعترین و دلاورترین جوانمرد قریش بود. بیشتر اوقات به شكار میرفت و هنگامی كه از شكار بازمیگشت نخست طواف كعبه میكرد سپس به خانه میرفت. ابناسحاق 1/ 311 گوید: یك روز وقتی از شكار برگشت كنیز عبدالله بن جُدعان به او گفت: ابوعُماره كاش بودی و میدیدی كه هم اینك ابوجهل با
برادرزادهات محمد چه كرد! او را دشنام داد و آنچه توانست در آزار وی كوشید. حمزه سخت خشمگین شد و بدون آنكه با احدی سخن بگوید حركت كرد و سریع نزد ابوجهل كه در جرگه مشركان نشسته بود آمد و با كمان خود محكم بر سرش كوبید و به شدت وی را مجروح ساخت. آنگاه گفت: تو محمد را دشنام میدهی و حال آنكه من به دین او هستم و همان را میگویم كه او میگوید. اگر قدرت داری با من نیز همان كن. بدینسان حمزه (ع) ایمان خود را آشكار كرد و با ایمان آوردن وی دین اسلام جان تازهای گرفت و جبهه كفر تضعیف شد.
وقتی قریش اطلاع یافتند حمزه مسلمان شده و كار پیامبر بالا گرفته و از این پس مدافعی چون حمزه دارد، به گفته مُغُلْطای/ 142 مقداری از آزار و اذیت حضرت كاستند. به همان اندازه كه دشمنان اسلام از مسلمان شدن حمزه ناراحت شدند، مسلمانان و در صدر آنان حضرت ابوطالب خوشحال شدند. ابوطالب هنگامیكه شنید جوانمرد دلیرقریش وقهرمان عرب اسلام آورده است بسیار شادمان شد و به روایت طبرسی/ 48 و ابن ابیالحدید 14/ 76 قصیده غرّایی در تحسین و تجلیل از برادر كوچك خود سرود و بدینسان مراتب سرور خود را اعلام كرد:
فَصَبْراً أَبایَعْلی عَلی دِینِأَحْمَدٍ ***فَكُنْ مُظْهِراً لِلدِّینِ وُفِّقْتَ صابِرا
وَحُطْ مَنْ أَتَی بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدَرَبِّهِ*** بِصِدْقٍ وَ عَزْمٍ لا تَكُنْ حَمْزُ كافِرا
فَقَدْ سَرَّنِی إِذْ قُلْتَ إِنَّكَ مُؤْمِن ***فَكُنْ لِرَسُولِ اللهِ فِی اللهِ ناصِرا
فَنادِ قُرَیْشاً بِالَّذِی قَدْ أَتَیْتَهُ ***جِهاراً وَ قُلْ ما كانَ أَحْمَدُ ساحِرا
ای ابویعلی بر دین احمد پایدار بمان و آن را آشكار كن، شكیبا و كامیاب باشی.
از كسی كه دین خدا را بهراستی و درستی از جانب پروردگارش آورده حمایت كن و هیچ گاه كافر مباش.
وقتی گفتی كه ایمان آوردهای چقدر شادمان شدم، پس در راه خدا یاور رسول خدا باش.
در میان قریش با صدای بلند فریاد برآور و اعلام كن كه مسلمان شدی و بگو احمد هرگز ساحر نیست.
گروهی تاریخ اسلام آوردن حمزه را سال دوم و برخی سال ششم بعثت گفتهاند، به هر دو قول اشكال وارد است. اگر سال دوم بعثت مسلمان شده باشد در آن وقت بین مسلمانان و قریش اصطكاك و درگیری آغاز نشده بود، چرا كه درگیری و برخورد پس از دعوت عمومی در اوایل سال چهارم بعثت بود، در حالیكه داستان اسلام آوردن حمزه حاكی از درگیری ابوجهل با رسول خداست. مگر اینگونه توجیه شود كه مقصود از سال دوم بعثت ابتدای سال دوم اظهار دعوت بوده است، زیرا برخی تاریخ بعثت را از سال اظهار و آشكار شدن آن حساب میكردند. بر قول دیگر كه میگوید اسلام حمزه سال ششم بعثت بوده است و او در دار ارقم بهسر میبرده است نیز اشكال وارد است، زیرا واقعه دار ارقم در اوایل سال چهارم بعثت بوده است نه سال ششم. مگر آنكه توجیه تكرار رفتن به دار ارقم پذیرفته شود.
سران شرك وقتی از همراهی ابوطالب (ع) مأیوس شدند راه تطمیع را پیش گرفتند. ابن اسحاق 1/ 313 گوید: یك روز كه سران كفار در انجمن خود بودند و رسول خدا نیز به تنهایی در مسجدالحرام نشسته بود، عُتْبَة بن ربیعه با صلاحدید سران شرك نزد حضرت آمد و گفت: ای برادرزاده اگر مقصودت از این دینی كه آوردی ثروت است آنقدر به تو ثروت دهیم تا آنكه ثروتمندترین ما گردی. اگر سروری میخواهی ما تو را سرور خود قرار میدهیم بهطوری كه هیچ كاری را بدون اجازه تو انجام نمیدهیم. اگر پادشاهی میخواهی ما تو را پادشاه خود میكنیم و اگر نمیتوانی این جنّی را كه نزد تو میآید از خود دور كنی برای تو طبیب میآوریم و مخارج آن را میپردازیم تا بهبود یابی. رسول خدا (ص) در پاسخ او آیات نخستین سوره فصّلت را تلاوت كرد. تا آنكه به آیه سجده رسید و با قرائت آن به سجده رفت. آنگاه سر از سجده برداشت و فرمود: «ای ابوالولید آنچه را كه باید میشنیدی شنیدی، حال تو هستی و این آیات». عتبه در حالیكه سخت تحتتأثیر حقیقت كلام خدا قرار گرفته بود برخاست و به سوی انجمن قریش بازگشت. سران قریش گفتند: ای ابوالولید چه خبر؟ عتبه گفت: خبر این است كه سخنی شنیدم كه به خدا قسم مانند آن را تا به حال نشنیده بودم. به خدا سوگند نه شعر است و نه سحر و نه كهانت. ای گروه قریش از من اطاعت كنید و سخنم را بشنوید، بین این مرد و آنچه را كه آورده مانع نشوید و او را رها كنید. قریشیان گفتند: ای ابوالولید به خدا سوگند او با زبان خود تو را سحر كرده است.
ولید بن مغیره مخزومی پدر خالد، از ثروتمندان بزرگ مكه و از دانایان و فصحای نامور به شمار میآمد. او پیری سالخورده و از قضات عرب بود و مردم در محاكمات خود به وی مراجعه میكردند. به روایت طبرسی/ 41 روزی بزرگان قریش نزد او آمدند و پرسیدند سخنان محمد چیست؟ آیا سحر است یا كهانت و یا خطابه؟ ولید گفت: بگذارید بروم نزد او سخنانش را بشنوم. نزد رسول خدا (ص) آمد، در حالیكه حضرت در حجر اسماعیل نشسته بود گفت: یا محمد از شعرت برای من بخوان. پیامبر فرمود: «شعر نیست كلام خداست كه با آن پیامبران و رسولانش را برانگیخته است». ولید گفت: پارهای از آن را برای من بخوان. حضرت شروع كرد به خواندن سوره حم سجده. «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرائت كرد. ولید تا «رحمان» را شنید پرسید: برای آن مردی كه در یمامه به نام رحمان است دعوت میكنی؟ حضرت فرمود: «نه، بلكه به سوی الله دعوت میكنم كه او رحمان و رحیم است». سپس سوره را قرائت كرد تا رسید به آیه:
(فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ).
پس اگر روی بگردانند بگو شما را از صاعقهای همانند صاعقه عاد و ثمود بیم میدهم.
ولید هنگامی كه این آیه را شنید اندامش به لرزه درآمد و موهای بدنش سیخ شد! سپس برخاست و یكسره به خانهاش رفت.
سران قریش به ابوجهل گفتند: ای ابوالحكم ولید به دین محمد گروید، نمیبینی بهسوی ما بازنگشت. سران شرك از این واقعه بسیار
غمگین شدند. روز بعد ابوجهل نزد عموی خود ولید رفت و گفت عمو ما را سرشكسته و رسوا ساختی. ولید پرسید ای برادرزاده برای چه؟ گفت دین محمد را پذیرفتهای. ولید گفت من به دین محمد نگرویدهام. من بر دین قوم خود و پدرانم باقی هستم ولی سخن محكمی شنیدم كه بدنها را به لرزه درمیآورد. ابوجهل گفت شعر بود؟ ولید گفت شعر نبود. پرسید خطابه بود؟ گفت نه، خطابه سخن پیوسته است ولی این سخن جداجدا بود و هیچ قسمت آن شبیه دیگری نبود، زیبایی خاصی داشت. ابوجهل گفت پس همان خطابه است. ولید گفت نه خطابه نیست. ابوجهل گفت پس چیست؟ گفت بگذار درباره آن فكر كنم. فردای آن روز سران قریش ولید را ملاقات كردند و پرسیدند نظرت درباره سخنان محمد چیست؟ گفت بگویید سحر است، زیرا دلهای مردم را به خود جذب كرده است. به دنبال آن سوره كوبنده مدّثّر در مذمت و تخریب شخصیت او نازل شد. آیات هجده تا بیست و پنج آن چنین است:
(إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ* فَقُتِلَ كَیْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ قُتِلَ كَیْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ نَظَرَ* ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ* ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ* فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ* إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ).
او اندیشید و سنجید، مرگ بر او باد چگونه سنجید؟ دگر بار مرگ بر او باد چگونه سنجید؟ سپس نگریست، آنگاه روی در هم كشید و ترشرویی كرد، سپس پشت كرد و تكبر ورزید و گفت این جز جادویی كه آموخته میشود نیست، این جز گفتار بشر نیست.
اسلام رو به گسترش بود و در بین قبایل قریش نفوذ میكرد، سران قریش احساس خطر جدی كردند، جلسهای تشكیل دادند كه اعضای آن عبارت بودند از عُتبه، شیبه، ابوسفیان، نضر بن حارث، ابوالبَخْتَری، اسْوَد بن مُطَّلِب، زَمْعَة بن اسْوَد، ولید بن مغیره، ابوجهل، عبدالله بن امیه، عاص بن وائل، نُبیه و مُنبّه پسران حجّاج، امیة بن خَلَف و عدهای دیگر. ابن اسحاق 1/ 315 مینویسد: سران شرك گفتند محمد را بخوانید با او گفتگو و اتمام حجت كنید. فرستاده آنان نزد حضرت آمد و گفت: سران طایفهات جمع شدهاند و میخواهند با تو سخن بگویند. رسول خدا (ص) به لحاظ شدت اهتمامی كه در هدایت آنان داشت شتابان نزد سران قریش آمد. گفتند ما میخواهیم با تو سخن بگوییم. به خدا سوگند ما هیچ كس از عرب را نمیشناسیم مانند این بلایی كه تو بر سر اقوامت آوردهای بر سر اقوام خود آورده باشد. پدران ما را بد میگویی، دین ما را سرزنش میكنی، بتها را ناسزا میگویی، خردها را سبك شمردی، اجتماع را پراكنده كردی، كار ناخوشایند دیگری نمانده جز آنكه انجام دادهای.
آنگاه همان چهار پیشنهاد عتبه را مطرح كردند. حضرت در پاسخ آنان فرمود: «من آنگونه كه شما میگویید نیستم. من نیامدم تا اموال شما را به دست آورم و نه خواستار بزرگی بین شما هستم و نه پادشاهی بر شما را میخواهم لیكن خدا مرا به پیامبری در بین شما فرستاده و كتابی بر من نازل كرده و دستور داده كه بر شما مژدهدهنده و بیمدهنده باشم. من رسالت پروردگارم را رساندم و شما را نصیحت كردم. اكنون اگر آنچه را آوردهام بپذیرید بهره دنیا و آخرت را بردهاید و اگر نپذیرید منتظر
فرمان خدا میمانم تا بین من و شما حكم كند».
گفتند اگر آنچه را بر تو عرضه كردیم نمیپذیری پس تو میدانی كه سرزمین هیچكس از سرزمین ما تنگتر و كمآبتر نیست، از پروردگارت بخواه تا این كوهها را كه منطقه ما را تنگ كرده دور كند و آن را هموار نماید و نهرهایی مانند نهرهای شام و عراق جاری سازد و پدران ما، از جمله قُصَی بن كلاب را كه پیرمردی راستگو بود زنده گرداند تا از آنان بپرسیم كه آنچه تو میگویی حق است یا باطل. پس اگر تو را تصدیق كردند به تو ایمان میآوریم و منزلت تو را نزد خدا میشناسیم. در پایان جلسه گفتند: ای محمد همانا ما حجت را بر تو تمام كردیم و به خدا سوگند تو را رها نخواهیم كرد تا اینكه یا ما تو را نابود سازیم و یا تو ما را نابود كنی.
حضرت محمد (ص) در چهل سالگی به پیغمبری مبعوث شد. عموم شیعیان بیست و هفتم رجب را روز بعثت دانستهاند و بیشتر اهل سنت هفدهم ماه رمضان را. گروهی از ایشان نیز دوازدهم ربیعالاول و برخی نیز بیست و هفتم رجب را ذكر كردهاند. در ابتدای بعثت دعوت رسول خدا (ص) به مدت سه سال پنهانی بود.
در این مدت فقط چند نفری از خاندان خود حضرت به دین اسلام گرویدند كه درصدر آنان امیرالمؤمنین و خدیجه قرار دارند. پس از امیرالمؤمنین برادرش جعفر بن ابیطالب اسلام آورد. سه سال كه از بعثت گذشت رسول خدا مأمور اعلان تبلیغ دین خود بین اقوام و خویشان
گشت و كمی بعد از آن به دعوت عموم مردم مكه پرداخت و به ویژه در آغاز سال چهارم بعثت رسول خدا (ص) دعوت خود را آشكار كرد و كمكم به بدگویی از بتها و سرزنش قریش پرداخت. در این بین سران قریش نیز بیكار ننشته و با تحت فشار قرار دادن ابوطالب و اذیت و آزار حضرت رسول و تازه مسلمانان به مقابله با این دین نوپا پرداختند در این دوران اسلام حمزة بن عبدالمطلب عموی پیغمبر بسیار كارساز بودو به مقدار زیادی از رنج و آزار مسلمانان كم كرد.
حضرت محمد (ص) در چه تاریخی، در كجا و چگونه به پیامبری مبعوث شد؟
دلایل عقلی و نقلی ابطال حدیث عایشه را در باب بعثت توضیح دهید.
از دیدگاه شیعیان پیامبر در چه تاریخی به پیامبری مبعوث شد؟
نخستین كسی كه به دین اسلام گروید چه كسی بود؟ دلایل تأییدكننده نظر خود را بیان كنید.
نخستین زنان و مردان مسلمان چه كسانی بودند؟ به ترتیب نام ببرید.
حدیث دار (انذار) را توضیح دهید.
پیامبر با نزول كدام آیات و از كدام سورهها نخست به دعوت خصوصی و سپس به دعوت عمومی مردم به اسلام پرداخت؟
واكنش قریش در برابر دعوت عمومی پیامبر چه بود؟
انتظار میرود با مطالعه این درس:
دلیل نزول سوره كافرون را بدانیم.
مسلمانانی را كه مورد شكنجه مشركان قرار گرفتند، بشناسیم.
تاریخ هجرت به حبشه، سرپرست مهاجران، دلایل و چگونگی آن را بدانیم.
نحوه حمایت نجاشی را از مسلمانان مهاجر بدانیم.
به علت بازگشت عدهای از مهاجران به مكه پی ببریم.
مضمون عهدنامه بیدادگری را بدانیم.
با چگونگی حماسه بزرگ شعب ابوطالب، علت رفتن به شعب و استقامت حیرتانگیز بنیهاشم در این شعب آشنا شویم.
چگونگی به پایان رسیدن حصر را بدانیم.
از علت نامگذاری سال اندوه آگاه گردیم.
در این درس از شكنجه و آزار سران شرك كه موجبات هجرت مسلمانان را فراهم كرد سخن خواهیم گفت و در ادامه به اقدامات قریش
برای باز گرداندن مهاجران از حبشه، تنظیم و امضای عهدنامه بیدادگری، حماسه بزرگ شعب ابوطالب و رحلت حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه (س) نیز خواهیم پرداخت.
ابن اسحاق 1/ 388 گوید: روزی در حالی كه رسول خدا (ص) مشغول طواف خانه خدا بود ولید بن مغیره و اسود بن مطّلب و امیة بن خَلَف و عاص بن وائل با حضرت برخورد كردند و گفتند: ای محمد بیا تا ما خدایی را كه تو میپرستی پرستش كنیم و تو هم خدای ما را پرستش كن و بدینگونه ما و تو در عبادت شریك باشیم و نزاع و اختلافات خاتمه پیدا كند. اگر خدایی را كه تو میپرستی بهتر از خدای ما باشد ما از او بهرهمند میشویم و اگر آنچه را ما میپرستیم بهتر از خدای تو باشد تو بهرهمند خواهی شد. پیامبر (ص) نپذیرفت و در پاسخ آنان سوره «كافرون» نازل شد.
مشركان قریش برای مقابله با اسلام و جلوگیری از انتشار آن از هر راهی كه ممكن بود وارد شده و هرگونه ابزاری كه در دست داشتند به كار گرفتند. ابولهب عموی رسول خدا (ص) كه از سران بزرگ شرك بهشمار میآمد همیشه دنبال آن حضرت راه میرفت و از پشت سر به پاهای مبارك وی سنگ میزد و به نقل ابن سعد 1/ 216 هرگاه كه پیامبر میفرمود: «قُولُوا لا إِلهَ إِلَّا اللهُ تُفْلِحُوا» بگویید خدایی جز خداوند یكتا نیست تا رستگار شوید، او میگفت ای مردم مبادا به سخنان این مرد گوش دهید، زیرا او از دین برگشته و دروغگوست.
هنگامی كه رسول خدا (ص) در بین مردم قرآن میخواند، مشركان برای جلوگیری از نفوذ آن در دلهای مستعد، جنجال به پا میكردند و با غوغا و ولوله نمیگذاشتند كسی سخن او را بشنود و نَضْر بن حارث در مقابله با نفوذ قرآن داستان رستم و اسفندیار را برای عربها بازگو میكرد. كسانی را كه از خارج مكه برای تحقیق در دین جدید و پذیرش اسلام به مكه میآمدند از ملاقات با پیامبر و شنیدن سخنان او منع میكردند و خلاصه آن حضرت را به شاعر، ساحر، كاهن و مجنون بودن متهم میساختند. اما هیچ یك از این ترفندها نتوانست جلوی نور حق و حقیقت قرآن را بگیرد، زیرا خدا در آیه نه سوره صفّ فرموده است:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ).
اوست كه رسول خود را با هدایت و دین راستین فرستاد تا آن را بر همه دینها غالب گرداند، هر چند مشركان ناپسند دارند.
تا زمانی كه پیامبر (ص) از بتها بدگویی نمیكرد قریش نیز مدارا میكردند و چندان حساسیتی از خود نشان نمیدادند ولی پس از آنكه رسول خدا به تقبیح و سرزنش بت و بتپرستی پرداخت واكنش نشان دادند و چون از راههای گوناگون فكری و مسالمتآمیز نتوانستند كاری انجام دهند، دست به اقدامات عملی زدند و به آزار و شكنجه مسلمانان پرداختند. آن عده از مسلمانان كه از قبایل سرشناس بودند كمتر شكنجه میشدند، زیرا یا قبایل آنها از ایشان دفاع میكرد و یا خودشان به
تأدیب آنان میپرداختند. اما افراد ناتوان كه قبیله و عشیرهای نداشتند و كسی از آنان دفاع نمیكرد به شدت شكنجه میشدند.
بلاذری در انساب الاشراف 1/ 198 گوید: اگر كسی از اشراف و بزرگان مسلمان میشد ابوجهل به او میگفت: آیا دین پدرت را رها كردی و حال آنكه او از تو بهتر است، اگر تاجر بود او را به كسادی تجارت و نابودی آن تهدید میكرد و اگر از ضعیفان بود یعنی پشتوانه قبیلهای نداشت، افرادی را وامیداشت تا او را شكنجه كنند. در رأس تازه مسلمانان كه خیلی شكنجه میشدند بلال، یاسر، سمیه، عمّار، صُهیب و عامر بن فُهیره قرار داشتند. قریش آنان را شكنجه و آزار میدادند تا از دین خود بازگردند. اما مسلمانان در برابر شكنجه استقامت و دین خود را حفظ میكردند.
در سال پنجم بعثت آزار و شكنجه قریش به حدی شدت یافت كه تحمل آن بسیار دشوار شد، به حدی كه عدهای از اسلام برگشتند، برخی به شهادت رسیدند و بعضی به تقیه پناه بردند. پیامبر دید كه باید هر چه زودتر چارهای بیندیشد و این مشكل بزرگ را حل نماید، زیرا با سرسختی و لجاجتی كه قریش از خود نشان میداد اسلام رونق چندانی نداشت و اگر اوضاع بدین منوال سپری میشد كسی به اسلام تمایل پیدا نمیكرد، افرادی هم كه تازه اسلام آورده بودند دلسرد و افسرده میشدند. در این صورت آیندهای مخاطرهآمیز و نگرانكننده در پیش بود. حضرت تصمیم گرفت عدهای از مسلمانان را به سرزمین دیگری
بفرستد تا در عین اینكه از شكنجه و آزار رهایی مییابند و جانشان در امان میماند قدری هم دین اسلام بیرون از مرزهای جزیرة العرب تبلیغ و پایگاهی در خارج تأسیس شود و بدین سبب ضربه شكننده بر نخوت و تكبر قریش وارد گردد و قریشیان بدانند كه پیامبر و مسلمانان نمینشینند دست روی دست بگذارند و تماشاگر شكنجه و آزار آنان باشند بلكه در خارج حجاز افشاگری میكنند و ندای مظلومیت مسلمانان را به گوش آزادگان جهان میرسانند.
به نقل ابن اسحاق 1/ 344 رسول خدا خطاب به مسلمانان فرمود:
«لَوْ خَرَجْتُمْ إِلَی الْحَبَشَةِ فَإِنَّ بِها مَلِكاً لا یُظْلَمُ عِنْدَهُ أَحَدٌ وَ هِیَ أَرْضُ صِدْقٍ، حَتّی یَجْعَلَ اللهُ لَكُمْ فَرَجاً مِمّا أَنْتُمْ فِیهِ».
ای كاش به سرزمین حبشه میرفتید، زیرا در آنجا پادشاهی است كه نزد او به كسی ستم نمیشود و آنجا سرزمین راستی و درستی است تا آنكه خداوند برای شما از این گرفتاری گشایشی برساند.
سپس پسرعموی خویش جعفر بن ابیطالب (ع) را كه جوانی مدیر، مدبّر و سخنور بود به عنوان نماینده خود برگزید و او را امیر و سرپرست مهاجران قرار داد و دستور داد تا با عدهای از مسلمانان به كشور حبشه هجرت كنند. نامهای نیز خطاب به نجاشی نوشت و به جعفر بن ابیطالب داد تا تسلیم نجاشی كند. به روایت طبری 2/ 652 و طبرسی/ 46 در آن نامه آمده است:
«وَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْكَ ابْنَ عَمِّی جَعْفراً وَ مَعَهُ نَفَرٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فإِذا جاؤُوكَ فَاقْرِهِمْ وَ دَعِ التَجَبُّرَ، فَإِنِّی أَدْعُوكَ وَ جُنُودَكَ إِلَی اللهِ، فَقَدْ بَلَّغْتُ فَاقْبَلُوا نُصْحِی وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی».
پسر عمویم جعفر و همراه او گروهی از مسلمانان را به سویت فرستادم، هنگامی كه نزد تو آمدند از آنان مهماننوازی نما و تكبّر را كنار بگذار، من تو و سپاهیانت را به خدا فرا میخوانم. همانا پیام خدا را رساندم پس خیرخواهیام را بپذیرید. درود بر كسی كه از هدایت پیروی كند.
گرچه تمامی سیرهنویسان تاریخ نگارش این نامه را در سال هفتم هجرت، هنگامی كه پیامبر از نجاشی درخواست استرداد مهاجران را نمود دانستهاند ولی روشن است كه این مطالب همانگونه كه عدهای از محققان از جمله نویسنده الوثائق السیاسیه/ 42 و مكاتیب الرسول 2/ 440 گفتهاند مربوط به همان اوایل بعثت و هنگام هجرت به حبشه است نه وقت بازگشت، به ویژه كه جمله شرطیه «فَإِذا جاؤُوكَ» در نامه آمده و بدیهی است كه جزا مترتب بر تحقق شرط است.
جعفر بن ابیطالب و عدهای از مسلمانان در چگونگی هجرت با هم به تفاهم رسیدند و قرار شد شبانه و پنهانی مكه را بهسوی حبشه ترك كنند. در ماه رجب سال پنجم بعثت شب موعود فرا رسید. پیامبر برای تودیع با جعفر و یاران وی نزد آنان رفت. آنگاه به روایت مكارم الاخلاق 1/ 249 و المَحَجَّة البَیضاء 4/ 66 پس از توصیه و خداحافظی نماینده خود را با این كلمات مشایعت كرد:
«أَللّهُمَّ الْطُفْ بِهِ فِی تَیْسِیرِ كُلِّ عَسِیرٍ؛ فَإِنَّ تَیْسِیرَ الْعَسِیرِ عَلَیْكَ یَسِیرٌ، إِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. أَسْأَلُكَ لَهُ الْیُسْرَ وَ الْمُعافاةَالدّائِمَةَ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ».
بار خدایا در آسان ساختن هر سختی بر او احسان كن كه حل سختیها بر تو آسان است، تو بر هر كاری توانایی. من از تو برای او آسایش و سلامتی همیشگی را در دنیا و آخرت خواهانم.
جعفر بن ابیطالب و یاران مهاجر او به سوی ساحل دریای سرخ حركت كردند. به بندر شُعَیبَه در سیزده فرسخی جُدّه كه رسیدند دو كشتی عازم حبشه بود. اینان نیز با آن دو كشتی به كشور حبشه رفتند. بامدادان كه قریش از این هجرت مطّلع شدند به تعقیب آنان پرداختند ولی زمانی به ساحل دریا رسیدند كه مهاجران سرزمین حجاز را ترك كرده بودند. پس از آن مسلمانان ستمدیده دسته دسته بهطور پنهانی خود را به كشور مسیحی مذهب حبشه میرساندند تا آنكه تعداد آنان از صد نفر تجاوز كرد و حبشه پایگاه فعالی بر ضد مشركان قریش شد.
گفتنی است كه گویا بعدها قریش وقتی دیدند نمیتوانند جلوی اراده استوار مسلمانان مهاجر را گرفته و مانع هجرت آنان گردند دیگر چندان حساسیتی از خود نشان نمیدادند. از این رو برخی از مسلمانان آشكار هجرت میكردند، مانند امعبدالله همسر عامر كه به نقل ابن اسحاق 1/ 367 آشكارا به عمر گفت در حال هجرت به حبشه هستیم.
هجرت به حبشه نخستین هجرت در اسلام است و مهاجران حبشه در تاریخ اسلام جایگاه و مقام خاصی داشتند. آیه چهل و یكم سوره نحل درباره این هجرت میگوید:
(وَ الَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ لأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ).
آنان كه پس از ستم دیدن در راه خدا هجرت كردند، در این جهان جایگاه نیكی برایشان آماده میكنیم و پاداش آخرت بزرگتر است اگر میدانستند.
گر چه واقدی هجرت به حبشه را دو مرتبه دانسته است ولی همان ظاهر قول ابن اسحاق كه از آن یك بار استنباط میشود صحیحتر است، جز آنكه در طی چند مرحله انجام شده و جعفر (ع) در گروه نخستین بوده است. طبرسی در اعلام الوری/ 43 گوید: رسول خدا (ص) به اصحاب خود دستور داد تا به حبشه هجرت كنند و جعفر را فرمان داد تا همراه آنان برود، پس جعفر با هفتاد مرد به سوی حبشه هجرت كرد. به نقل انساب الاشراف 1/ 116، دلائل النبوة بیهقی 2/ 298 و دیگران عبدالله بن مسعود گوید: رسول خدا ما را به سوی نجاشی فرستاد، ما هشتاد نفر بودیم، جعفر بن ابیطالب هم با ما بود.
مؤلف المصباح المضیئ 2/ 19 گوید: نخستین كسانی كه به حبشه هجرت كردند عثمان بن عَفّان، زبیر بن عَوّام، عبدالرحمن بن عوف و جعفر بن ابیطالب بودند. مؤلف وسیلة الاسلام/ 96 نیز گوید: جماعتی از مسلمانان در ماه رجب سال پنجم بعثت به سوی حبشه رفتند، اینان عبارت بودند از عثمانبن عَفّان، عبدالرحمنبن عوف، زبیربن عَوّام، جعفربن ابیطالب و گروهی دیگر از مردان و زنان. پس گویا هجرت به حبشه یك بار بوده هر چند طی چند مرحله انجام شده است.
با اینكه بهظاهر قریش باید از رفتن مسلمانان به حبشه خوشحال میشدند، چون از دست آنان آسوده میگشتند، اما گویا این هجرت را نوعی تمرد و نافرمانی تلقی كرده و نیز از تبلیغ آنان در حبشه احساس خطر مینمودند. لذا به نقل ابناسحاق 1/ 356 هیئتی مركب از عمروعاص و عبدالله بن ابیربیعه به دربار نجاشی فرستادند تا مهاجران مسلمان را به مكه بازگردانند. هدایای بسیاری نیز فراهم كردند و قرار شد آنها را به وزرای نجاشی بدهند تا نزد وی از هیئت قریش جانبداری كنند. ارمغان مخصوصی نیز از جمله تعداد زیادی پوست كه پادشاه حبشه به آن علاقهمند بود برای او تهیه كردند و به آنان گفتند اگر استرداد مهاجران از راه سیاسی امكان نداشت جعفر را به قتل برسانند. ابن ابیالحدید 6/ 283 میگوید: «انتخاب عمروعاص برای رفتن به حبشه به لحاظ شدت دشمنی وی با رسول خدا (ص) بود. او را به حبشه اعزام كردند تا نجاشی را به دین اسلام بدبین كند و درنتیجه مهاجران را از كشورش اخراج نماید و اگر نجاشی اجازه دهد جعفر بن ابیطالب را به قتل برساند».
عمروعاص خود در شعری كه هنگام عزیمت به حبشه خطاب به دخترش سروده تصریح كرده است كه میروم آنجا تا در نزد نجاشی پوست جعفر را بسوزانم!
به روایت ابناسحاق 1/ 357 ابوطالب بزرگ حامی رسول خدا پس از آنكه اطلاع پیدا كرد قریش هیئتی را به ریاست عمروعاص برای استرداد
مهاجران به حبشه فرستادهاند، قصیده شیوای ذیل را در مدح و تمجید شهریار حبشه سرود و او را به حمایت از مهاجران و عدم استرداد آنان ترغیب و تشویق كرد:
أَلا لَیْتَ شِعْرِی كَیْفَ فِی النَّأیِ جَعْفَرٌ ***وَ عَمْروٌ وَ أَعْداءُ الْعَدُوِّ الأَقارِبُ
وَ هَلْ نَالَتْ أَفْعالُ النَّجاشِیِ جَعْفَراً ***وَ أَصْحابَهُ أَوْ عَاقَ ذَلِكَ شَاغِبُ
تَعَلَّمْ أَبَیْتَ اللَّعْنَ أَنَّكَ مَاجِدٌ ***كَرِیمٌ فَلا یَشْقی لَدَیْكَ الْمُجانِبُ
تَعَلَّمْ بِأَنَّ اللهَ زادَكَ بَسْطَةً ***وَ أَسْبابَ خَیْرٍ كُلُّها بِكَ لازِبُ
وَ أَنَّكَ فَیْضٌ ذُو سِجالٍ غَزِیرَةٍ ***یَنالُ الأَعادِی نَفْعَها وَ الأَقارِبُ
هان! ای كاش میدانستم جعفر در آن سرزمین دوردست با عمرو دشمنترین دشمن خویشاوندان در چه حالی است؟!
آیا الطاف نجاشی به جعفر و یارانش رسید یا آنكه افراد فتنهانگیز مانع شدند؟!
ای شهریار حبشه بدانكه همانا تو بزرگواری و از هر پیرایه زشت منزهی، پس كسی كه به تو پناه آورد نزد تو سختی نمیبیند.
بدانكه خداوند به تو مقام بلندی عنایت كرده و تمامی وسایل خیر در تو جمع شده است.
تو سرچشمه سخاوت و دریای كرم و بخششی كه سود آن به دوست و دشمن میرسد.
ابن اسحاق 1/ 358 گوید: فرستادگان قریش وارد حبشه شدند و ابتدا با وزیران نجاشی جلسهای ترتیب دادند و توصیههای قریش را عملی
كردند. سپس نزد نجاشی شهریار حبشه رسیدند و پس از تقدیم هدایا گفتند: پادشاها گروهی از جوانان بیخرد ما به كشور تو پناه آوردهاند. اینان كیش خود را رها كرده و به كیش تو هم نگرویدهاند، آیینی آوردهاند كه ساخته خود آنان است، نه ما آن را میشناسیم و نه تو. بزرگان قومشان، پدران، عموها و اشراف طایفهشان ما را نزد تو فرستادهاند تا مهاجران را بهسوی آنان بازگردانی. در این هنگام وزیران نجاشی نیز سخنان آنان را تأیید كردند.
نجاشی كه گویا از توطئهها و دسیسههای قبلی اطلاعی حاصل نموده و نامه رسول خدا و قصیده و توصیههای ابوطالب نیز در او تأثیرِ بسزایی گذاشته بود، وقتی داوری شتابزده و یكجانبه وزرای خود را دید خشمناك شد و گفت: نه، به خدا سوگند آنان را به اینان تسلیم نمیكنم. گروهی را كه به من پناه آوردهاند فرا میخوانم و از آنان در اینباره سؤال میكنم، اگر اینگونه باشد كه اینان میگویند تسلیمشان میكنم در غیر این صورت از آنان حمایت مینمایم.
آنگاه مهاجران را احضار كرد و از جعفر پرسید: اینان چه میگویند؟ جعفر گفت: پادشاها حرفشان چیست؟ نجاشی گفت: میگویند شما را به سوی ایشان بازگردانم. جعفر به نجاشی گفت: پادشاها از ایشان بپرس ما برده آنان هستیم، یا از ما طلبكارند و یا خونی بر گردن ما دارند. عمروعاص گفت: نه برده ما هستند و نه ما از آنان طلبكاریم و نه خونی بر گردنشان داریم.
نجاشی پرسید: این دینی كه به سبب آن از قوم خود جدا شدید چیست؟
در این هنگام جعفر (ع) سخنان بسیار مهم و تاریخی خود را در دربار حبشه ایراد كرد و خطاب به نجاشی گفت: «شهریارا ما مردمی نادان بودیم، بت میپرستیدیم، مردار میخوردیم، كارهای زشت مرتكب میشدیم، پیوند خویشاوندی را میبریدیم، پیمانشكنی میكردیم، نیرومندمان ناتوانمان را میخورد. ما به این حال بودیم تا آنكه خداوند پیامبری را از خودمان برایمان فرستاد. او ما را بهسوی خدا فرا خواند تا وی را به یگانگی بشناسیم و پرستش كنیم و سنگها و بتهایی را كه پدرانمان میپرستیدند رها كنیم و ما را به راستگویی، ادای امانت، صلهرحم، نیكی به همسایه و خودداری از محارم و خونریزی فرمان داد و از كارهای ناپسند و سخن باطل و خوردن مال یتیم و نسبت ناروا به زنان پاكدامن برحذر داشت و به نماز، زكات و روزه دستور داد. پس ما او را تصدیق و از وی پیروی كردیم. آنگاه قوم ما بر ما ستم كردند و شكنجهمان دادند تا ما را از دین خارج كنند و از عبادت خداوند تعالی به پرستش بتها باز گردانند. هنگامی كه بر ما چیره شدند و ستم كردند، ما به مملكت تو آمدیم و از بین دیگران تو را برگزیدیم و خواستیم در پناه تو باشیم. پادشاها امیدواریم كه نزد تو بر ما ستم نشود».
نجاشی كه شیفته و دلباخته بیانات شیرین و دلنشین جعفر شده بود به او گفت: از آنچه پیامبر شما آورده چیزی با خود داری؟ جعفر گفت: آری، آنگاه با انتخابی بسیار ظریف و مناسب آیاتی از اوایل سوره مریم (س) را تلاوت كرد و وقتی به آیه (وَهُزِّی إِلَیْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْكِ رُطَباً جَنِیّاً) رسید، نجاشی و كشیشها به یاد مریم مقدس مادر مسیح گریه كردند. در این هنگام نجاشی خطاب به هیئت قریش گفت:
این و آنچه عیسی آورده هر دو از یكجا فرود آمده است، بروید كه به خدا سوگند هرگز آنان را به شما تسلیم نخواهم كرد.
عمروعاص از اینكه در مأموریت خود شكست خورد بسیار خشمناك شد و به نقل ابن اسحاق 1/ 360 به عبدالله بن ابیربیعه گفت: به خدا سوگند فردا نزد نجاشی میروم و اینان را ریشهكن میكنم. عبدالله او را از اینكار برحذر داشت ولی او نپذیرفت. صبح روز بعد نزد نجاشی رفت و گفت: پادشاها اینان درمورد عیسی بن مریم سخن عجیبی میگویند، آنان را احضار كن و از آنچه درمورد عیسی میگویند بپرس.
نجاشی دوباره مهاجران را احضار كرد و پرسید: شما درباره عیسی بن مریم چه میگویید؟ جعفر بن ابیطالب گفت: همان را میگوییم كه پیامبرمان درباره وی آورده است. او بنده و فرستاده خدا و روح و كلمه اوست كه وی را به مریم دوشیزه پاكدامن القا كرده است. نجاشی خم شد و از روی زمین پاره چوبی نازك برداشت سپس گفت: به خدا سوگند عیسی بن مریم از آنچه گفتی به اندازه این پاره چوب هم بالاتر نیست. بروید كه شما در سرزمین من در امان هستید و كسی كه به شما ناسزا بگوید جریمه میشود. آنگاه به مأموران دستور داد تا هدایای هیئت قریش را بازگردانند.
عمروعاص وقتی از راه سیاسی نتوانست كاری انجام دهد تصمیم گرفت طرح قتل جعفر بن ابیطالب را عملی كند اما در اینكار هم موفق نشد. سرانجام هیئت قریش شكستخورده و رسوا به مكه بازگشت.
عدم استرداد مهاجران شكست آشكاری برای قریش و پیروزی بزرگی برای پیامبر و مسلمانان محسوب میشد. حضرت ابوطالب از این موقعیت و فرصت طلایی حسن استفاده كرد و به نقل طبرسی/ 45 اشعار شیوای ذیل را سرود و نجاشی و مردم حبشه را به طور صریح و رسمی به پذیرش دین اسلام دعوت و تشویق و تحریص كرد:
تَعَلَّمْ مَلِیكَ الْحَبْشِ أَنَّ مُحَمَّداً ***نَبِیٌّ كَمُوسی وَ الْمَسِیحِ بْنِ مَرْیَمِ
أَتی بِالْهُدی مِثْلُ الَّذِی أَتَیا بِهِ ***فَكُلٌّ بِأَمْرِ اللهِ یَهْدِی وَ یَعْصِمِ
وَ أَنَّكُمْ تَتْلُونَهُ فِی كِتابِكُمْ ***بِصِدْقِ حَدِیثٍ لا حَدِیثِ المُرَجِّمِ
فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ نِدّاً وَ أَسْلِمُوا ***فَإِنَّ طَرِیقَ الْحَقِّ لَیْسَ بِمُظْلِمِ
ای شهریار حبشه بدانكه محمد همانند موسی و مسیح بن مریم پیامبر است.
او رستگاری را آورده همانگونه كه آن دو رستگاری را آوردند. پس هركدام به فرمان خدا مردم را هدایت و راهنمایی میكنند و از گناه باز میدارند.
همانا شما نام او را به روایت صحیح، نه به روایت دروغ، در كتاب خویش میخوانید.
پس برای خدا شریك قرار ندهید و مسلمان شوید، چونكه راه حق تاریك نیست.
چون حبشیان عرب نبودند مهاجران با آنان اختلاف زبان داشتند. در جلسهای كه نجاشی تشكیل داد به حضور مترجم اشارهای نشده است. از
اینكه نجاشی و اسقفها با شنیدن آیات قرآن درباره حضرت مریم گریستند پیداست كه با زبان عربی آشنا بودند. گویا بهجهت پیوند دیرینه تجاری كه بین مردم حبشه و عربها بوده است، آنان با زبان عربی آشنا بودهاند. با این حال طبیعی است كه مهاجران در ابتدای ورود به حبشه تا اندازهای مشكل اختلاف زبان داشتهاند.
در مورد مسكن مهاجران از داستانی كه بیهقی در دلائل النبوة 2/ 298 از عبدالله بن مسعود نقل میكند كه میگوید «صاحب خانهام به من گفت بازار كه میروی برای كسب مواظب خود باش» استفاده میشود كه در خانه یكی از حبشیان زندگی میكرده است. حال این منازل به رایگان در اختیار مهاجران قرار داشته و یا نجاشی اجاره آنها را میپرداخته، به خوبی روشن نیست.
به روایت قوام السنّه در دلائل النبوة 3/ 861 نجاشی به جعفر و یارانش گفت: مسكن و مخارجتان بر عهده من است. هزینه زندگی مهاجران نیز یكی از نیازهای اساسی آنان بوده است. بلاذری در انساب الاشراف 1/ 198 گوید: ابوطالب تا زنده بود مخارج زندگی جعفر را به حبشه میفرستاد. یعقوبی 2/ 29 گوید: نجاشی دنبال جعفر میفرستاد و از آنچه نیاز داشت جویا میشد. از گزارشی كه از بیهقی در باره عبدالله بن مسعود نقل كردیم استفاده میشود كه وی در بازار حبشه به كسب و داد و ستد میپرداخته است. بدیهی است كه چندین سال اقامت در كشور بیگانه بدون كسب و كار امری غیر معمول است. با این وصف یكی از مشكلات مهاجران، خصوصاً در روزهای اول مسأله مخارج و هزینه زندگانی بوده است.
كفار لجوج و ماجراجوی مكه وقتی نتوانستند از راه سیاسی مهاجران را به حجاز بازگردانند و ماندن آنان هم در آنجا برایشان نگرانكننده بود، گویا ترفند جدیدی به كار گرفتند و آن اینكه شایعهای مبنی بر اسلام قریش ساختند تا با این حیله مهاجران را به مكه بازگردانند. به روایت ابن اسحاق 2/ 3 خبر كذبی به مهاجران رسید كه كفار مكه مسلمان شده و به رسول خدا ایمان آوردهاند و مسلمانان در آسایشند و دیگر از شكنجه و آزار خبری نیست. در نتیجه عده زیادی از آنان به حجاز بازگشتند ولی نزدیك مكه كه رسیدند معلوم شد اسلام قریش دروغ است. مهاجران درباره اینكه آیا به حبشه بازگردند و یا داخل شهر مكه شوند، به رایزنی پرداختند. سرانجام بیشتر آنان گفتند: حال كه ما تا اینجا آمدهایم بهتر است برویم و با اقوام و خویشاوندان دیداری تازه كنیم. تعدادی با گرفتن پناه و عدهای نیز بهطور پنهانی وارد شهر شدند، جز عبدالله بن مسعود كه دوباره به حبشه بازگشت.
آنگاه سران قریش چون از هیچ راهی نتوانستند تمامی مهاجران را بازگردانند و از دیگر سوی نیز شاهد گسترش اسلام در بین طوایف عرب بودند، اسلام حضرت حمزه نیز جان تازهای به جبهه مسلمانان بخشید. از اینرو تصمیم قطعی گرفتند پیامبر را به قتل برسانند و بزرگترین مانع را از سر راه خویش بردارند. ابن عبدالبر در الدُّرَر/ 53 گوید: قریش از ابوطالب خواستند محمد را تحویل دهد و فردی غیر از قریش او را بكشد تا قریش مشكلی با بنیهاشم نداشته باشند و در مقابل دیه او را دو برابر بپردازند. ابوطالب به شدت با این پیشنهاد مخالفت كرد.
یعقوبی 2/ 31 مینویسد: قریش مصمم بر كشتن رسول خدا (ص) شد، وقتی خبر به ابوطالب رسید قصیدهای حماسی در حمایت از پیامبر و تسلیم نكردن او سرود.
یعقوبی 2/ 31 گوید: چون قریش دانستند كه نمیتوانند رسول خدا (ص) را بكشند و یقین كردند كه ابوطالب او را تسلیم نمیكند و اشعار او نیز در حمایت از رسول خدا (ص) به گوش آنان رسید تصمیم گرفتند ابوطالب را در انزوای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی قرار دهند و چنان روزگار را بر او تنگ بگیرند كه ناچار شود دست از یاری رسول خدا بردارد و او را برای كشتن تسلیم كند. ابن سعد 1/ 208 گوید: وقتی خبر حسن رفتار نجاشی در باره جعفر و یارانش و گرامی داشتن آنان به قریش رسید، تحمل این واقعه بر آنان دشوار آمد و سخت برآشفتند و تصمیم گرفتند رسول خدا را بكشند.
از این رو عهدنامهای را تنظیم نمودند مبنی بر اینكه با بنیهاشم همغذا و همصحبت نگردند و در اجتماع آنان حاضر نشوند و با آنان خرید و فروش ننمایند و از آنان دختر نگیرند و به آنان دختر ندهند تا آنكه پیامبر را برای كشتن تحویل دهند، تمامی قریش متحد و مصمم شدند تا حضرت را پنهانی و یا آشكارا به قتل برسانند! آنگاه چهل نفر از سران بزرگ قریش این صحیفه را امضا و به روایت یعقوبی 2/ 31 هشتاد مُهر بر آن زدند و داخل خانه كعبه آویزان كردند یا بنابر قولی نزد امجُلاس خاله ابوجهل گذاشتند. این عهدنامه در اواخر سال ششم و یا
اوایل سال هفتم بعثت نوشته شد. نویسنده آن منصور بن عِكْرِمَه بود كه بعدها دستش فلج گردید.
ابن اسحاق 1/ 377 گوید: هنگامی كه خبر انعقاد عهدنامه بیمهری و ستمگرانه به ابوطالب رسید مجدداً حمایت بدون قید و شرط خود را از پیامبر اعلام كرد و در قصیدهای مفصل و كوبنده چنین گفت:
أَلَم تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنا مُحَمَّداً نَبِیّاً كَمُوسی خُطَّ فِی أَوَّلِ الْكُتْبِ
فَلَسْنا وَ رَبِّ الْبَیْتِ نُسْلِمُ أَحْمَداً لِعَزّاءَ مِنْ عَضِّ الزَّمانِ وَ لا كَرْبِ
آیا نمیدانید كه ما محمد را مانند موسی پیامبری یافتیم كه نامش در كتابهای پیشین نوشته شده است.
به پروردگار كعبه سوگند ما هیچ گاه احمد را به سبب مشكلات و سختیهای دوران تسلیم شما نخواهیم كرد.
سپس به تمامی افراد قبیله بنیهاشم و بنیعبدالمطلب، مسلمان و كافر كه به جز ابولهب چهل مرد بودند دستور داد تا اسباب و اثاث خود را جمع كنند و به درهای در نزدیكی كعبه كه بعدها به شِعْب ابوطالب معروف شد پناه ببرند و شبانهروز مراقب حفظ جان رسول خدا (ص) باشند تا قریش به او دست نیابند و گفت اگر خاری به چشم محمد برود شما را مؤاخذه خواهم كرد، تمامی ما یكی پس از دیگری باید بمیریم تا آنان بتوانند به او دسترسی پیدا كنند.
ابوطالب رادمرد عرب و قهرمان بنیهاشم حماسه بزرگی در شعب آفرید كه در طول تاریخ بشر نمونه ندارد. شیخ بطحا با
آنكه دوران كهولت را میگذراند و جان خودش نیز هر لحظه در خطر بود و احتمال كشتن وی از جانب قریش میرفت، شمشیر به كمر بسته و شبانهروز از جان سفیر الهی پاسداری میكرد. نگهبانانی نیز بر مدخل ورودی دره و همچنین بر بالای كوهها گماشته بود تا از ورود دشمنان و آدمكشان جلوگیری كنند و شبانهروز در اطراف شعب نگهبانی دهند.
شیخ مفید در الفصول المختاره/ 59 و ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه 14/ 64 گویند: چون مزدوران قریش روزها در كمین بودند تا بستر رسول خدا را شناسایی كنند و شبانگاه او را به قتل برسانند، از اینرو ابوطالب وقتی پاسی از شب میگذشت پیامبر را از بسترش بلند میكرد و فرزندش علی را به جای او میخوابانید. یك شب علی (ع) پرسید پدر جان پس من سرانجام كشته خواهم شد! ابوطالب او را دلداری داد و در ضمن اشعاری وی را به پایداری در دفاع از رسول خدا فرا خواند و خطاب به فرزندش فرمود:
اصْبِرَنْ یا بُنَیَّ فَالصَّبْرُ أَحْجَی*** كُلُّ حَیٍّ مَصِیرُهُ لِشَعُوبِ
قَدْ بَلَوْناكَ وَ الْبَلاءُ شَدِیدٌ*** لِفِداءِ الْحَبِیبِ و ابْنِ الْحَبِیبِ
پسرم شكیبا باش كه شكیبایی نیكوتر است و هر انسان زندهای به ناچار سرانجامش سوی مرگ است.
همانا ما تو را در راه دوست و فرزند دوست امتحان كردیم و امتحان هم سخت دشوار است.
علی در پاسخ پدر فرمود:
أَتَأمُرُنی بِالصَّبْرِ فی نَصْرِ أَحْمَدٍ ***وَ وَاللهِ ما قُلْتُ الَّذِی قُلْتُ جازِعا
وَ لكِنَّنی أَحْبَبْتُ انْ تَری نُصْرَتی*** وَ تَعْلَمَ أَنّی لَمْ أَزَلْ لَكَ طائِعا
سَأَسْعَی لِوَجْهِ اللهِ فِی نَصْرِ أَحْمَدٍ نَبِیِّ ***الْهُدَی الْمَحْمُودِ طِفْلًا وَ یافِعا
آیا مرا به شكیبایی در یاری احمد فرمان میدهی و حال آنكه به خدا سوگند آنچه را كه من گفتم از روی بیصبری نبود.
لیكن دوست دارم كه یاری مرا ببینی و بدانی كه همانا من همواره فرمانبردار تو هستم.
در یاری احمد، پیامبر هدایت كه در حال كودكی و نوجوانی ستوده بود برای رضای خدا میكوشم.
حلبی 1/ 337 گوید: بنیهاشم در شعب از نظر غذا و احتیاجات روزمره به شدت در تنگنا و سختی به سر میبردند. كار به جایی رسید كه برخی مواقع از گیاهان و برگ درختچهها تغذیه میكردند و ناله جانكاه گرسنگی كودكان از بیرون شعب شنیده میشد!
به نقل طبرسی/ 50 تجار و كسبهای كه به مكه میآمدند حق نداشتند با بنیهاشم سودا كنند. ابوجهل و همفكرانش گلوگاههای منتهی به مكه را زیر نظر داشتند، وقتی سوداگری را میدیدند كه حامل كالاست او را از معامله با بنیهاشم به شدت برحذر میداشتند و اگر نافرمانی میكردند اموالشان به تاراج میرفت. بنیهاشم فقط سالی دو مرتبه میتوانستند از شعب خارج شوند و مقداری متاع خریداری كنند، یكی در ماه ذیالحجه موسم حج و دیگر ماه رجب موسم عمره. در این وقت نیز مشركان كالاها را گرانتر میخریدند تا قدرت خرید را از بنیهاشم سلب كنند.
به روایت حلبی 1/ 337 ابولهب فریاد میزد: قیمتها را بالا ببرید تا پیروان محمد نتوانند خرید كنند. آری، بنیهاشم با آنكه نمیدانستند دوران این زندان بیسقف چه مدت طول خواهد كشید، چون همراه رسول خدا بودند و این رنجها در راه خدا و حفظ جان پیامبر بود، تحمل كرده و خم به ابرو نمیآوردند.
رسول خدا فقط در موسم حج و عمره از شعب خارج میشد و در مسجد الحرام با زائران خانه خدا و قبایل عرب دیدار مینمود و آنان را به ترك بتپرستی و پرستش خدای یگانه دعوت میكرد و از آنان میخواست تا وی را در این راه یاری نمایند. ابولهب پشت سر وی راه میرفت و میگفت فریب برادرزادهام را نخورید كه ساحر و دروغگوست.
در بحبوبه مشکلات و شدائد و گرفتاریها بود که سران شرک به ابوطالب پیام دادند محمد را برای کشتن تسلیم ما کن، ما تو را پادشاه خــود ی کنیم و محاصره برطرف خواهد شد. ابو طالب با یک دنیا شهامت ایــن پیشنهاد ستمگرانه را به شدت رد کرد و اعلام کرد تا جان در بدن دارد از حمایت پیامبر دست برنخواهد داشت. آن گاه به روایت ابن اسحاق ٢٩٤/١
قصیده لامیه معروف خود را سرود که دو بیت آن چنین است:
كَذِبْتُمْ وَ بَیْتِ الله تُبْرَى مُحَمَّداً ***وَلَمَا نُطَاعِنَ دُونَهُ وَ تُنَاضِلُ
و نُسْلِمُهُ حَتَّى نُصَرَّعَ حَوْلَهُ*** وَنَذْهَلَ عَن أَبْنَائِنَا وَ الْحَلَائِلُ
به خانه خدا سوگند دروغ پنداشتید که محمد را رها خواهیم کرد و با نیزه و تیر از او حمایت نخواهیم نمود.
او را تسلیم نخواهیم کرد تا آن که در اطرافش از پای درآییم و در این راه زن و فرزندانمان را از یاد خواهیم برد.
یعقوبی 2/ 31 مینویسد: بنیهاشم و بنیمطلب سه سال در شعب ماندند تا آنكه رسول خدا (ص) و ابوطالب و خدیجه (علیهم السلام) تمام هستی و دارایی خود را از دست دادند و به سختی و ناداری گرفتار آمدند. سپس جبرئیل فرود آمد و به پیامبر گفت: خدا موریانه را بر عهدنامه قریش گماشته تا هر چه بیمهری و ستمگری در آن بود، جز نام خدا همه را خورده است. حضرت عموی خود را از این امر آگاه ساخت. ابوطالب همراه پیامبر نزد سران شرك آمد و گفت: محمد (ص) از طرف پروردگار خویش چنین میگوید كه خدا موریانه را مأمور ساخته هر چه جز نام خدا در عهدنامه بوده همه را خورده است. اكنون اگر سخنش راست باشد چه كار میكنید؟ گفتند دست برمیداریم و كاری نداریم. ابوطالب گفت اگر سخنش دروغ باشد من نیز او را به شما تسلیم میكنم تا بكشید. مُهر عهدنامه كه شكسته شد دیدند موریانه جز نام خدا هر چه در آن بوده خورده است. در این هنگام گفتند این چیزی جز سحر نیست و ما هرگز در تكذیب او مثل این لحظه جدی نبودیم.
ابناسحاق 2/ 14 گوید: در این هنگام بود كه چند نفر از قریش وجدانشان بیدار شد و یكدیگر را نكوهش كردند و تصمیم گرفتند این حصار را بشكنند. آنان با ابوجهل به مشاجره پرداختند و پس از آنكه او را محكوم كردند عدهای داخل شعب رفتند و بهطور رسمی اعلام كردند كه حصار برداشته شد. آنگاه بنیهاشم پس از سه سال حصر هر یك به خانههای خود رفتند.
این گشایش و فرج الهی در نیمه رجب سال دهم بعثت بود. ابوطالب
این پیروزی بسیار بزرگ را به نظم كشید و خطاب به جعفر و دیگر مهاجران حبشه فرمود:
أَلا هَلْ أَتی بَحْرِیَّنا صُنْعُ رَبِّنا ***عَلی نَأیِهِم وَ اللهُ بِالنّاسِ أَرْوَدُ
فَیُخْبِرَهُمْ أَنَّ الصَّحِیفَةَ مُزِّقَتْ ***وَ أَنْ كُلُّ ما لَمْ یَرْضَهُ اللهُ مُفْسَدُ
تُراوِحُها إِفْكٌ وَ سِحْرٌ مُجَمَّعٌ ***وَ لَمْ یُلْفَ سِحْرٌ آخِرَ الدَّهْرِ یَصْعَدُ
هان! آیا خبر یاری پروردگارمان بدان مهاجران دریانوردمان كه در سرزمینی بس دوردست هستند رسیده است؟! و خداوند به مردم بسیار مهربان است.
پس آنان را خبر كند كه صحیفه پاره پاره شد و هر چه را كه خدا نپسندد نابود است.
در آن صحیفه مشتی افترا و جادو در هم آمیخته بود و هیچ گاه جادو تا پایان روزگار پایدار نمیماند.
یاقوت در معجم البلدان 3/ 347 گوید: شعب ابوطالب همان شعب ابویوسف بوده كه در نزدیكی مسجدالحرام قرار داشته و محل سكونت بنیهاشم بوده است. این مطلب با ظاهر گزارشهایی كه میگوید ابوطالب و بنیهاشم اسباب و اثاث خود را جمع كردند و به شعب پناه بردند چندان سازگار نیست.
در اینكه آیا قریش بنیهاشم را در شعب محصور كردند یا خود ابوطالب رفتن به شعب را انتخاب كرد توضیحی در تاریخ نیامده است. برخی گزارشها ظهور در این دارد كه این تصمیم را خود ابوطالب اتخاذ
كرده است. در عهدنامه قریش هم هیچگونه اشارهای به مسأله محاصره جغرافیایی نشده است. حلبی 1/ 337 میگوید: در گزارشی آمده كه رفتن بنیهاشم به شعب مستقیماً بهوسیله قریش نبوده است، وقتی قریش تصمیم گرفتند پیامبر را به قتل برسانند ابوطالب ناچار شد برای حفظ جان رسول خدا به شعب پناه ببرد. شیخ مفید در الفصول المختاره/ 58 گوید: این تصمیم از جانب خود پیامبر برای حفظ جان حضرتش اتخاذ شد. آنگاه با ابوطالب مشورت كرد او نیز پذیرفت.
اما اینكه چرا ابوطالب چنین تصمیمی گرفت؟ به نظر میرسد چون قریش در كشتن پیامبر مصمم بودند هدف نخست از رفتن به شعب حفظ وی و صیانت و دفاع از شخص ایشان و تشكیل جبهه واحد در یك نقطه امن در مقابل دشمن كینهتوز بوده است. اما هدف دیگر، چون طبق تصمیم قریش روابط اجتماعی و تجاری با بنیهاشم ممنوع شد، گویا ابوطالب برای حفظ وحدت و تقویت روحیه بنیهاشم صلاح دید آنان را از قریش جدا سازد و در یك جا جمع كند تا برخورد تحقیركننده و اهانتآمیزی از قریش با آنان صورت نگیرد.
سید رضی در نهج البلاغه/ 368 گوید: امیرالمؤمنین (ع) در نامهای به معاویه علت رفتن به شعب را چنین بیان فرموده است:
فَأَرادَ قَوْمُنا قَتْلَ نَبِینا وَ اجْتِیاحَ أَصْلِنا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ و فَعَلُوا بَنَا الأَفَاعِیلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَ اضْطَرُّونَا إِلی جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نارَ الْحَرْبِ.
اقوام ما خواستند پیامبرمان را بكشند و ریشه ما را بكنند و اندوهها برای ما پیش آوردند. كارها درباره ما كردند و آسایش را
از ما سلب نمودند و ما را در ترس نگهداشتند و به پناه بردن به كوهی دشوار واداشتند و آتش جنگ را بر ضد ما برافروختند.
حماسه جاوید ابوطالب و دوران سه ساله حصر شعب و تحریم اجتماعی و اقتصادی از بحرانیترین و سختترین دوران مبارزات رسول خدا (ص) بر ضد بت و بتپرستی و كفار قریش بهشمار میآید. هیچیك از مقاطع حساس مبارزات پیامبر به این اندازه دشوار و جانفرسا نبود. با این وصف به لحاظ آنكه این دوران فضیلت بسیار بزرگ و افتخار عظیمی برای ابوطالب و فرزندان او بهشمار میرود، آنگونه كه شایسته و سزاوار است در تاریخ مطرح نشده ولی خورشید حق برای همیشه در پس ابر تیره پنهان نمیماند.
سرانجام پس از گذشت سه سال روزهای سخت و طاقتفرسا، تحریم اجتماعی و اقتصادی شكسته شد، محاصره به پایان رسید و زندگی بنیهاشم تا اندازهای سر و سامان گرفت. ابوطالب و رسول خدا (ص) در این امر پیروز شدند و به گفته قاضی عبدالجبار در تثبیت دلائل النبوة 1/ 363 این بزرگترین پیروزی برای آنان بهشمار میآمد. آری، داشت اندكی از رنجها و دردهای پیامبر كاسته میشد كه كتاب زندگی او به گونه دیگری ورق خورد و به مصیبتی بس بزرگ دچار گردید.
به گفته حلبی 1/ 346 بیست و هشت روز و به نقل دیگران پس از چند ماه از رفع محاصره، ابوطالب (ع) به سبب كهولت و فشار روحی و جسمی كه در شعب بر او گذشت، در هشتاد و هفت، یا نود و یا نود و
چهار سالگی در سال دهم بعثت دنیا را وداع گفت. با رحلت ابوطالب مانع بزرگ قتل رسول خدا برطرف گردید و كفار قریش خود را به آرزوی پلیدشان نزدیكتر میدیدند.
آنچه در زندگانی این مرد بزرگ و قهرمان توحید جلوهگر بوده و میدرخشد فداكاری و ایثار و از خودگذشتگی و حماسه اسطورهای وی در یاری دین خدا و حفظ جان رسولالله است. اگر نبود جانفشانیها و تلاش خستگیناپذیر شیخ بطحا معلوم نبود كه مشركان خونخوار قریش چه بر سر پیامبر میآوردند. به راستی كه وجود ابوطالب از مصادیق بارز تأیید الهی در حق پیامبرش بود.
قسطلانی در المواهب اللدنیه 1/ 135 از هشام كلبی روایت میكند كه سرور عرب در آخرین لحظات زندگیش به هیچ چیز جز دین خدا و فرستاده او نمیاندیشید. او درباره رسول خدا خطاب به قریش و بنیهاشم چنین فرمود: «من شما را سفارش میكنم كه به محمد نیكی كنید، زیرا او امین قریش و راستگوی عرب است. او دارای تمام كمالاتی است كه من آن را به شما سفارش میكنم. همانا او دینی آورده است كه دلها آن را میپذیرد ولی زبانها از ترس سرزنش انكار میكند. به خدا سوگند روزگاری را میبینم كه ناتوانان عرب و افتادگان و مستضعفان دعوتش را پذیرفته و سخنش را تصدیق و كارش را مهم تلقی كردهاند و او به كمك آنان مشكلات را حل كرده است. آنگاه سران قریش خوار، خانههایشان ویران و ناتوانانشان قدرتمند میشوند. عرب دوستیش را با او خالص كرده، دلهایش به فرمان او بوده و رهبری خود را به او سپرده است. ای گروه قریش همگان در اطاعتش باشید و حزب او را حمایت كنید، به خدا
سوگند هر كس كه راه او را برود رستگار و كسی كه راهنمایی او را بپذیرد سعادتمند میگردد. اگر اجل مرا مهلت میداد و زنده میماندم خطرهای سهمگین را از او دور و حوادث بزرگ را از او دفع میكردم».
یعقوبی 2/ 35 گوید: هنگامی كه خبر مرگ ابوطالب به رسول خدا رسید غم او بر قلب حضرتش سنگینی كرد و سخت بیتاب گشت. سپس وارد اتاق شد و سمت راست پیشانی او را چهار بار و سمت چپ پیشانیش را سه بار دست كشید. آنگاه فرمود: «عمو جان! در كودكی تربیتم و در یتیمی كفالتم و در بزرگی یاریم كردی، پس خداوند تو را از ناحیه من پاداش خیر دهد». ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه 14/ 84 چه زیبا سروده است:
و لَوْ لا أَبُوطالِبٍ وَ ابْنُهُ لَما مُثِّلَ الدِّینُ شَخْصاً وَ قاما
فَذاكَ بِمَكَّةَ آوَی و حامَی وَ هذا بِیَثْرِبَ جَسَّ الْحَماما
اگر ابوطالب و پسرش نبودند هرگز دین اسلام پا نمیگرفت، او در مكه پناه داد و حمایت كرد و این در یثرب در گردابهای مرگ فرو رفت.
به روایت المواهب اللدنیه 1/ 135 با فاصله كمی حدود سه روز یا سی و پنج روز بعد از درگذشت ابوطالب حضرت خدیجه (س) نیز در شصت و پنج سالگی زندگی را وداع گفت. با رحلت خدیجه غم سنگینتری بر قلب پیغمبر نشست. ابوطالب یاور اجتماعی و خدیجه همدم داخلی رسول خدا بود. خدیجه در داخل منزل یكتا غمخوار او بهشمار میآمد و از دست دادن این یار مخلص و باوفا بر آن حضرت بسیار سخت بود تا
آنجا كه به روایت امتاع الاسماع/ 27 این سال را «سال اندوه» نامید! خدیجه تمامی ثروت خود را بدون هیچگونه منت در اختیار پیامبر قرار داد و او همه آن را در راه تبلیغ و گسترش دین اسلام صرف كرد. خدیجه همسر مهربان و باوفا و یاور صمیمی پیامبر بود.
تاریخ جهان زنی همانند خدیجه كه اینگونه در راه خدا و رسیدن به اهداف مقدّس شوهر خدمتگزار باشد به خود ندیده است. رسول خدا با ردایی كه پیوسته دست و صورت خود را با آن پاك میكرد و به هنگام نزول وحی بر سر میكشید، حضرت خدیجه را كفن كرد و با دست خود درون قبر نهاد و به روایت یعقوبی 2/ 35 فرمود:
«اجتَمَعَتْ عَلی هذِهِ الأُمَّةِ فِی هذِهِ الأَیّامِ مُصِیبَتانِ، لا أَدْرِی بِأَیِّهِما أَنَا أَشَدُّ جَزَعاً».
در این روزها بر این امت دو مصیبت وارد شد كه نمیدانم به كدامیك از آن دو بیتابترم.
همچنین یعقوبی 2/ 25 نوشته است: چون خدیجه وفات كرد حضرت فاطمه خود را به رسول خدا میآویخت و میگریست و میگفت: مادرم كجاست؟ مادرم كجاست؟ جبرئیل بر آن حضرت فرود آمد و گفت: به فاطمه بگو خداوند متعال برای مادرت در بهشت قصری از دُرّ و گوهر بنا كرده است كه رنج و سر و صدا در آن نیست.
كار تبلیغ و ترویج اسلام و مخالفت و كارشكنی سران قریش ادامه داشت و تا زمانی كه پیامبر از بتها بدگویی نمیكرد قریش نیز مدارا
میكردند ولی پس از آنكه رسول خدا به تقبیح و سرزنش بت و بتپرستی پرداخت دست به اقدامات عملی زدند و به آزار و شكنجه مسلمانان پرداختند. در سال پنجم بعثت آزار و شكنجه قریش به حدی شدت یافت كه تحمل آن بسیار دشوار شد، تا آنجا كه عدهای از اسلام برگشتند، برخی به شهادت رسیدند و بعضی به تقیه پناه بردند.
در این صورت آیندهای مخاطرهآمیز و نگرانكننده در پیش بود. از این رو، تصمیم به مهاجرت عدهای از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابیطالب به حبشه گرفته شد. در این بین قریش هم بیكار ننشسته و هیئتی مركب از عمروعاص و عبدالله بن ابیربیعه به دربار نجاشی فرستادند تا مهاجران مسلمان را به مكه بازگردانند. اما نجاشی كه گویا از توطئهها و دسیسههای قبلی اطلاعی حاصل نموده و نامه پیامبر و قصیده و توصیههای ابوطالب نیز در او تأثیر به سزایی گذاشته بود، به فرستادگان قریش پاسخ منفی داد. كفار لجوج و ماجراجوی مكه وقتی نتوانستند از راه سیاسی مهاجران را به حجاز بازگردانند و ماندن آنان هم در آنجا برایشان نگرانكننده بود، ترفند جدیدی به كار گرفتند و آن اینكه شایعهای مبنی بر اسلام قریش ساختند تا با این حیله مهاجران را به مكه بازگردانند درنتیجه عده زیادی از آنان به حجاز بازگشتند ولی نزدیك مكه كه رسیدند معلوم شد اسلام قریش دروغ است.
این ناكامی قریش از یك طرف و گسترش اسلام از سویی دیگر و عدم كارآیی ترفندهای دیگر باعث شد كه سران قریش عهدنامهای را تنظیم نمودند مبنی بر اینكه با بنیهاشم همغذا و همصحبت نگردند و
در اجتماع آنان حاضر نشوند و با آنان خرید و فروش ننمایند و از آنان دختر نگیرند و به آنان دختر ندهند تا آنكه پیامبر را برای كشتن تحویل دهند، تمامی قریش متحد و مصمم شدند تا حضرت را پنهانی و یا آشكارا به قتل برسانند!
هنگامی كه خبر انعقاد عهدنامه به ابوطالب رسید به تمامی افراد قبیله بنیهاشم و بنیعبدالمطلب، مسلمان و كافر كه به جز ابولهب چهل مرد بودند دستور داد تا اسباب و اثاث خود را جمع كنند و به درهای در نزدیكی كعبه كه بعدها به شِعْب ابوطالب معروف شد پناه ببرند. بنیهاشم و بنیمطلب سه سال در شعب ماندند تا آنكه رسول خدا و ابوطالب و خدیجه تمام هستی و دارایی خود را از دست دادند و به سختی و ناداری گرفتار آمدند. سپس جبرئیل فرود آمد و به پیامبر گفت: خدا موریانه را بر عهدنامه قریش گماشته تا هر چه بیمهری و ستمگری در آن بود، جز نام خدا همه را خورده است. حضرت عموی خود را از این امر آگاه ساخت. این گشایش و فرج الهی در نیمه رجب سال دهم بعثت بود.
بیست و هشت روز و به نقل دیگران پس از چند ماه از رفع محاصره، ابوطالب به سبب كهولت و فشار روحی و جسمی كه در شعب بر او گذشت، در هشتاد و هفت، یا نود و یا نود و چهار سالگی در سال دهم بعثت دنیا را وداع گفت. با فاصله كمی حدود سه روز یا سی و پنج روز بعد از درگذشت ابوطالب حضرت خدیجه (س) نیز در شصت و پنج سالگی زندگی را وداع گفت. با رحلت خدیجه غم سنگینتری بر قلب پیغمبر نشست تا آنجا كه این سال را «سال اندوه» نامید.
سوره كافرون در چه هنگامی و به چه علّت نازل شد؟
به چه علت بسیاری از مسلمانان به حبشه مهاجرت كردند؟
اقدامات مشركان را برای بازگرداندن مهاجران به مكه شرح دهید.
منظور از عهد نامه بیدادگری چیست؟
علت رفتن به شعب ابوطالب و استقامت حیرت انگیز بنیهاشم را در این شعب شرح دهید.
چرا سال دهم بعثت به «سال اندوه» نامگذاری شده است؟
انتظار میرود با مطالعه این درس:
دلیل قصد عزیمت پیامبر (ص) را به طائف بدانیم.
به چگونگی مسلمان شدن گروهی از جنیان پی ببریم.
با دو حادثه اسراء و معراج آشنا شویم.
چگونگی ورود اسلام را به یثرب بدانیم.
به مضمون اولین پیمان عقبه پی ببریم.
با داستان دومین پیمان عقبه آشنا شویم.
علل گرایش یثربیان را به اسلام بدانیم.
علت و چگونگی هجرت پیامبر (ص) و مسلمانان را به یثرب بدانیم.
شب لیلة المبیت و توطئه قتل پیامبر (ص) را بشناسیم.
مسیر هجرت پیامبرص () را به یثرب بدانیم.
در این درس از عزیمت پیامبر (ص) به سوی طائف و دو رخداد مهم اسرا و معراج كه در یك شب به وقوع پیوست، دعوت قبایل از جمله قبیله قدرتمند بنی عامر به اسلام، اولین و دومین بیعت عقبه، اسلام آوردن
ی
ثربیان و دلایل آن، هجرت مسلمانان از مكه به یثرب، توطئه قتل پیامبر و جریان غار ثور سخن خواهیم گفت.
پس از درگذشت ابوطالب بزرگ پرچمدار توحید و یگانه حامی رسول خدا گستاخی قریش در آزار و اذیت شدت یافت. به روایت ابنكثیر 2/ 144 پیامبر فرمود:
«مَا زالَتْ قُرَیْشٌ كاعَّةً حَتّی تُوُفِّیَ أَبُوطالِبٍ».
قریش پیوسته در وحشت بودند تا آنكه ابوطالب درگذشت.
چون به گفته مَقْریزی در امتاع الاسماع/ 27 جز ابوطالب كسی در بین طایفهاش و عموهایش از او دفاع نمیكرد. دیگر نه ابوطالب بود تا در خارج از منزل از او حمایت كند و نه خدیجه تا در منزل او را دلداری دهد و مرهمی بر زخمهایش بگذارد. از این به بعد بود كه به نقل ابن اسحاق 2/ 57 زوائد شكمبه حیوان روی سر آن حضرت میریختند و فرومایگان قریش بارها میخواستند او را به قتل برسانند. رسول خدا وقتی دید نصایح او بر دل سنگ قریش هیچگونه تأثیری ندارد و مكه هم برای او جای امنی نیست، تصمیم گرفت به طائف برود به امید آنكه قبیله ثقیف كه پس از قریش مهمترین قبیله عرب بود، به دین اسلام بگرود.
به روایت ابناسحاق 2/ 60 و طبرسی/ 54 در طائف نزد سه برادر از بزرگان ثقیف به نام عبدیالَیل، مسعود و حبیب پسران عمرو بن عُمیر رفت و آنان را به پذیرش توحید و دین اسلام و یاری خود فرا خواند. یكی
گفت من پرده كعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به رسالت فرستاده باشد. دومی گفت خدا غیر از تو كسی را برای رسالت خود پیدا نكرد؟! سومی گفت به خدا سوگند من هرگز با تو سخن نخواهم گفت، چون اگر آنگونه كه میگویی فرستاده خدا باشی تو بزرگتر از آنی كه من سخنت را رد كنم و اگر بر خدا دروغ میبندی بر من سزاوار نیست كه با تو سخن بگویم.
رسول خدا (ص) از اسلام آوردن ثقیف ناامید شد و از ایشان خواست امر وی را كتمان كنند تا مبادا این موضوع موجب گستاخی قریش شود. آنان نه تنها كتمان نكردند بلكه سفیهان و بردگان خود را واداشتند تا با ناسزا گفتن و فریاد زدن دنبال حضرت بروند و وی را سنگباران كنند، اراذل و اوباش ثقیف از دو سو بر سر راه پیامبر صف كشیدند و حضرت را سنگباران و پاهایش را مجروح و غرق در خون كردند! رسول خدا به سایه درخت انگوری پناه برد و لحظهای آرمید، آنگاه چنین زبان به نیایش گشود:
«اللّهُمَّ إِلَیكَ أَشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِی وَ قِلَّةَ حِیلَتِی وَ هوانِی عَلَی النّاسِ یا أَرْحَمَ الرّاحِمِینَ. أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَ أَنْتَ رَبِّی، إِلی مَنْ تَكِلُنِی؟ إِلی بَعِیدٍ یتَجَهَّمُنِی؟ أَمْ إِلی عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أَمْرِی؟ إِنْ لَمْ یكُنْ بِكَ عَلَی غَضَبٌ فَلا أُبالِی وَ لكِنْعافِیتُكَ هِی أَوْسَعُ لِی».
خدایا از ناتوانی و بیچارگی و بیكسی خویش به تو شكوه میبرم، ای مهربانتر از همه مهربانان. تو پروردگار بیچارگان و پروردگار منی، مرا به كه وامیگذاری؟ به بیگانهای كه با من ترشرویی كند
یا به دشمنی كه سرنوشتم را به او سپردهای؟ اگر تو بر من خشمگین نباشی باكی ندارم. لیكن نعمت سلامت تو گستردهتر است.
چون عُتبه و شیبه پسران ربیعه حضرت را در آن حال رقّتبار دیدند به غلام مسیحی خود عَدّاس گفتند خوشه انگوری در طبقی بگذار و برای او ببر. عدّاس چنین كرد. چون حضرت خواست انگور را تناول فرماید نام خدا را بر زبان آورد. عدّاس گفت به خدا سوگند این جمله را اهل این سرزمین نمیگویند. پیامبر از سرزمین و دین او پرسید، پاسخ داد من اهل نینوا و مسیحی هستم. فرمود: «از شهر مرد صالح یونس بن مَتّی». عدّاس گفت تو یونس بن مَتّی را از كجا میشناسی؟ فرمود: «او برادرم و پیغمبر خدا بود، من هم پیامبر هستم». عدّاس تا این سخن را شنید خود را بر دست و پای حضرت انداخت و مسلمان شد. عُتبه و شیبه كه نظارهگر ماجرا بودند، پس از آنكه عدّاس نزد آنان بازگشت به او گفتند مواظب باش این مرد تو را از دینت بیرون نبرد، زیرا دین تو بهتر از دین اوست.
برخی از محققان در صحت این قسمت تشكیك كرده و گفتهاند رسول خدا هدیه مشرك را نمیپذیرفت. آری مشهور است كه پیامبر هدیه مشرك را نمیپذیرفت ولی هدایای پادشاه مصر و امپراتور روم را پذیرفت. لذا ابوعبید در الاموال/ 329 میگوید: وجه جمع آن است كه هدیه مشرك حربی را قبول نمیكرده است. این احتمال ابوعبید خوب است، اما گاهی هدیه كافر غیر حربی مانند ابوعامر مُلاعب الاسنّه را نیز نمیپذیرفته است.
رسول خدا (ص) پس از ده روز توقف در طائف و ناامیدی از اسلام آوردن و یاری ثقیف به مكه بازگشت. به نقل ابن اسحاق 2/ 63 در منزلگاه نَخْلَه نیمهشب در حال نماز بود كه عدهای از جِنّیان از آنجا عبور میكردند، خدمت حضرت رسیده ایمان آوردند و برای دعوت قومشان به دیار خویش بازگشتند. خداوند در سوره جن به این داستان تصریح كرده است. پیامبر به نزدیكی مكه كه رسید به لحاظ عدم امنیت جانی وارد شهر مكه نشد. ابن كثیر 2/ 153 گوید: كسی را نزد اخْنَس بن شَریق، سهیل بن عمرو و مُطْعِم بن عدی فرستاد و از هر یك امان خواست. مطعم پذیرفت و پیامبر در پناه او وارد مكه شد. پس از سه روز از وی خواست تا پناه خود را از آن حضرت بردارد و او نیز در كنار مسجدالحرام اعلام كرد كه محمد دیگر در جوار من نیست.
رسول خدا (ص) كه هیچ گاه نیكیهای اشخاص را فراموش نمیكرد و به هر نوعی كه شده بود آن را جبران مینمود، به نقل ابن كثیر 2/ 154 وقتی در جنگ بدر هفتاد نفر از قریش اسیر شدند از مطعم به نیكی یاد كرد و فرمود: «اگر مطعم زنده بود و از من میخواست این اسیران را آزاد كنم همه را به او میبخشیدم».
ابن جوزی در الوفا باحوال المصطفی 1/ 216 گوید: اگر پرسیده شود كه چرا پیامبر در جوار یك نفر كافر داخل شد؟ پاسخ این است در جای خود ثابت شده كه خداوند كاری را بدون حكمت انجام نمیدهد گرچه وجه آن بر ما پوشیده باشد، كار رسول خدا نیز از این باب است، پس ما باید تسلیم باشیم و بدانیم كه این كار حتماً دارای حكمتی بوده است.
نكته مهمتر از سخن ابن جوزی اینكه رسول خدا (ص) چه در مكه و چه در مدینه با برخی از غیر مسلمانان سلیمالنفس مانند نجاشی، ابوبرا، مَعْبَدبن ابی مَعْبَد خزاعی و دیگران، رابطه حسنه داشت و در پیشبرد اهداف مقدس خود از آنان استفاده میكرد و این گونه نبود كه با كفّار هیچ گونه ارتباطی نداشته باشد.
از حوادث مهم سال دهم بعثت اسراء و معراج حضرت رسول است كه به گفته علامه مجلسی در بحارالانوار 18/ 289 هر دو در یك شب رخ داد. یعنی خداوند او را شبانه از مكه به بیتالمَقْدِس و از آنجا به آسمانها برد تا نشانههای عظمت و قدرت حق را مشاهده كند. در آیه نخست سوره اسرا آمده است:
(سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَقْصَا الَّذِی بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا).
منزه است آن خدایی كه بنده خود را شبی از مسجدالحرام به مسجد الاقصی كه گرداگردش را بركت دادهایم سیر داد تا برخی نشانههای خود را به او نشان دهیم.
این آیه به اسراء حضرت كه سیر شبانه از مكه به بیتالمَقْدِس بوده است تصریح دارد و روایات متواتر از شیعه و سنی نیز صریح در این است كه از آنجا خداوند پیامبر خود را به آسمانها عروج داد.
به گفته ابنسعد در طبقات 1/ 214 اسراء در شب هفدهم ماه ربیعالاول یك سال قبل از هجرت و معراج در شب هفدهم ماه رمضان
یعنی هجده ماه پیش از هجرت بوده است و نمازهای پنجگانه در معراج واجب گردید. فخر رازی در تفسیر كبیر 20/ 147 و علامه مجلسی در بحارالانوار 18/ 289 گفتهاند: اسرا و معراج هر دو با روح و جسد پیامبر بوده و مجلسی افزوده كه در حال بیداری انجام شده است نه در عالم رؤیا. برخی نیز معراج را در اوایل بعثت دانستهاند. درباره معراج سخن بسیار است كه اینجا مجال ذكر آن نیست.
به روایت ابن سعد 1/ 216 رسول خدا پس از سال چهارم بعثت كه دعوت خود را آشكار كرد ده سال پیوسته در موسم حج مردم را به اسلام فرا میخواند. پس از بازگشت از طائف جلوگیری از تبلیغ دین اسلام و سركوبی مسلمانان به شدت افزایش یافت. در این دوران قریش بیش از پیش حضرت را در تنگنا قرار دادند تا آنجا كه تبلیغ اسلام در مكه مشكل و محدود شد و رفتن به مناطق خارج از مكه نیز به آسانی ممكن نبود، زیرا احتمال خطر وجود داشت، چون در مكه بنیهاشم بودند تا در حد توان خویش از وی دفاع كنند ولی در خارج از مكه چنین نیرویی هم نبود. حضرت در ماههای حرام بهویژه مراسم حج در بازار عُكاظ، مَجَنَّه، ذوالمجاز و نیز در مكه و مِنی با حاجیان و سران طوایف ملاقات و آنان را به اسلام دعوت میكرد و از آنان میخواست تا او را یاری كنند، ولی ابولهب با اتهام اینكه محمد دین مردم مكه را رها كرده و دروغگوست از پذیرش اسلام مردم جلوگیری میكرد.
در همین دوران بود كه به گفته ابن اسحاق 2/ 66 روزی رسول خدا
نزد قبیله قدرتمند بنیعامر رفت و آنان را به سوی خدا فرا خواند، یكی از بزرگان آنان به نام بَیحَرَة بن فِراس با اشاره به سوی پیامبر (ص) گفت: به خدا اگر من این جوان را از دست قریش میگرفتم به وسیله او میتوانستم عرب را بخورم. سپس به رسول خدا گفت: اگر ما در این امر از تو پیروی كنیم و سپس خدا تو را بر مخالفانت پیروز گرداند، پس از خود این امر (حكومت) را به ما وامیگذاری؟ پیامبر (ص) فرمود:
«الأَمْرُ إِلَی اللهِ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشاءُ».
این كار به دست خداست، هر كجا كه بخواهد آن را قرار میدهد.
لذا بَیحَرَه دعوت پیامبر را نپذیرفت. از این مطلب دو اصل بسیار مهم استنباط میشود؛ یك اینكه امامت و رهبری دنباله و در امتداد رسالت و نبوت است و دیگر اینكه امامت و خلافت انتصابی است نه انتخابی و تعیین آن با خداوند حكیم است.
خبر بعثت رسول خدا (ص) كم و بیش به یثرب رسیده بود و یثربیان دورادور از آمدن پیامبر جدید مطلع بودند هر چند از ظواهر ملاقات نخستین گروه آنان با پیامبر چنین استفاده میشود كه ایشان قبلًا از بعثت رسول خدا چندان اطلاعی نداشتهاند. باری، شاید اواخر سال دهم و اوایل سال یازدهم بعثت بود كه چند ملاقات پراكنده بین برخی از یثربیان و رسول خدا رخ داد كه زمینهای برای دیدارهای بعدی شد.
به گفته ابناسحاق 2/ 70 حضرت در سال یازدهم بعثت در موسم حج در عقبه مِنی كه بر سر راه مكه است با شش نفر از مردم یثرب كه عبارت
بودند از اسعد بن زُراره، عوف بن حارث، رافع بن مالك، قُطبة بن عامر، عُقبة بن عامر و جابر بن عبدالله بن رئاب ملاقات كرد. از ایشان پرسید: «شما كیستید؟» گفتند مردمی از قبیله خزرج. پرسید: «از همپیمانان یهود؟» گفتند آری. فرمود: «نمینشینید تا با هم گفتگو كنیم؟» گفتند چرا. حضرت دین اسلام را بر آنان عرضه داشت و قرآن برایشان تلاوت كرد. یثربیان به یكدیگر گفتند به خدا قسم این همان پیامبری است كه یهودیان ما را از بعثت او بیم میدادند، پس نباید در ایمان بر ما پیشی گیرند. آنگاه دعوت رسول خدا را پذیرفته و اسلام آوردند و گفتند ما قوم خود را در حال دشمنی و درگیری جنگ گذاردیم، امیدواریم كه خدا بهوسیله تو آنان را با هم الفت دهد. اكنون ما به یثرب باز میگردیم و آنان را به اسلام دعوت میكنیم. امید است كه خدا با این دین هدایتشان كند و در آن صورت كسی از تو نیرومندتر نخواهد بود. ایشان به یثرب بازگشتند و خبر بعثت پیامبر را به اطلاع عموم رساندند و آنان را به اسلام دعوت كردند. طولی نكشید كه خبر ظهور اسلام یثرب را فرا گرفت و خانهای نبود كه در آن سخن از پیامبر نباشد.
تبلیغات این گروه شش نفری باعث شد كه عدهای از مردم یثرب به دین جدید گرایش پیدا كنند. در سال بعد یك گروه دوازده نفری متشكل از همان گروه و شش نفر دیگر در موسم حج به مكه آمدند و به نقل ابناسحاق 2/ 73 در عَقَبَه مِنی ضمن ملاقات با آن حضرت پیمانی به این شرح بستند: «برای خدا شریك قرار ندهند، دزدی نكنند، مرتكب زنا
نشوند، فرزندان خود را نكشند، به یكدیگر تهمت نزنند و در كارهای نیك نافرمانی ننمایند». این پیمان معروف به «بیعة النساء» است.
رسول خدا (ص) فرمود: «اگر وفا كردید بهشت برایتان خواهد بود و اگر در چیزی از اینها نافرمانی كردید كار شما با خداوند عزوجل است، اگر خواست كیفر میكند و اگر خواست میبخشد». این دوازده تن به مدینه بازگشتند و حضرت به درخواست آنان مُصعب بن عُمیر جوان منظم و آراسته را همراهشان به یثرب فرستاد تا مردم را به دین اسلام دعوت كند و به تازه مسلمانان قرآن و احكام اسلام بیاموزد. بدین لحاظ در مدینه به مُصعب «مُقْری» میگفتند. او در مدینه مبلّغ اسلام بود و برای مردم اقامه جماعت میكرد.
در یثرب جنب و جوش زیادی حاكم بود و مردم با شور و هیجان برنامههای اسلام را دنبال میكردند، مسلمانان بیصبرانه در انتظار فرا رسیدن موسم حج بودند تا در مراسم حج پیامبر خود را زیارت كنند. ابن سعد 1/ 221 گوید: كاروان حج متشكل از پانصد نفر كه هفتاد و سه مرد و دو زن آن مسلمان بودند بهسوی مكه حركت كرد. مسلمانان با پیامبر ملاقات كردند و از حضرتش برای بیعت وقت خواستند، قرار شد شب سیزدهم ذیالحجه در دل شب در پایین عقبه مِنی گفتگو كنند. به روایت طبرسی/ 59 این جلسه در خانه عبدالمطلب كه در نزدیكی عقبه قرار داشت برگزار گردید. حضرت علی و حمزه نیز پایین عقبه بر سر راه
نگهبانی میدادند.
شب سیزدهم فرا رسید. پیامبر اكرم (ص) قبل از دیگران همراه عموی خود عباس در عقبه حاضر شد. پاسی از شب گذشته بود مسلمانان در حالی كه مشركان قریش در خواب بودند مخفیانه به میعادگاه خود رفتند. به روایت ابن اسحاق 2/ 84 آنگاه عباس خطاب به یثربیان گفت: ای گروه خزرج، اگر چنان میبینید كه به آنچه به محمد وعده دادهاید وفادار میمانید و در مقابل مخالفانش از او محافظت میكنید، پیمان ببندید ولی اگر چنان میبینید كه وقتی نزد شما آمد وی را تسلیم دشمن خواهید كرد و او را یاری نمیكنید از هم اینك او را رها كنید.
یثربیان به عباس گفتند آنچه را تو گفتی شنیدیم، ای رسول خدا تو خود سخن بگو و هر پیمانی میخواهی برای خود و خدایت بگیر. پیامبر گفتار خویش را با تلاوت قرآن آغاز كرد و آنان را به سوی خدا دعوت و به اسلام تشویق نمود و سپس فرمود: «با شما بیعت میكنم بر اینكه از من دفاع كنید همانگونه كه از زنان و فرزندانتان دفاع میكنید».
انصار به اتفاق پاسخ مثبت و قول هرگونه مساعدت دادند. به نقل ابن اسحاق 2/ 97 عُبادة بن صامت گوید: همچنین پیمان بستیم كه خلافت را به هر كس كه از خاندانش بسپارد ما مخالفت نكنیم.
به روایت ابن اسحاق 2/ 85 ابوالهَیثم بن تَیهان گفت: ای رسول خدا میان ما و یهودیان رشتههایی است كه آنها را قطع میكنیم. پس مبادا كه ما این كار را كنیم و آنگاه كه خدا تو را پیروز كرد ما را رها كنی و بهسوی قوم خود بازگردی! رسول خدا لبخندی زد و فرمود: «خون من
خون شما و حرمت من حرمت شماست، من از شما هستم و شما از من هستید، با هر كس شما بجنگید من هم میجنگم و با هر كس شما صلح كنید من هم صلح میكنم».
در این هنگام یثربیان ضمن اعلام آمادگی و رضای كامل مراسم بیعت را انجام دادند. سپس رسول خدا (ص) فرمود: «دوازده نفر از میان خود برگزینید تا مسؤول و مراقب آنچه در بین قومشان میگذرد باشند». آنگاه رسول خدا (ص) وعده داد در موقع مناسب به یثرب هجرت كند.
شایان ذكر است كه استاد سید جعفر مرتضی عاملی در الصحیح 4/ 140 در باره حضور عباس عموی پیغمبر تشكیك كرده و گفته است حضور عباس بن عُبادة بن نَضْلَه انصاری و سخن گفتن او كه به سخنان عباس بن عبدالمطلب شباهت زیادی دارد و نیز تشابه اسمی آنان باعث شده عمداً و یا سهوا نام عباس بن عبدالمطلب به جای او آورده شود. قسمتی از سخنان عباس بن عُبادة بن نَضْله انصاری كه در سیرة ابن هشام 1/ 88 آمده مؤید این نظریه است.
با اینكه پیامبر (ص) اهل مكه بود و در میان مكیان بزرگ شده و آنان به صداقت، راستگویی و امانتداری او اعتقاد داشتند جز اندكی به او ایمان نیاوردند. در حالی كه یثربیان در اولین ملاقات و دیدار بیدرنگ به اسلام گرویدند و از یاران مخلص و باوفای آن حضرت گشتند. عللی كه در مورد نپذیرفتن اسلام از سوی مكیان و پذیرش سریع آن از جانب یثربیان به ذهن میرسد چنین است:
الف. مردم مكه عموماً متكبر، خشن، لجوج، متعصب و دارای روحیهای نسبتاً اعرابی و غیر فرهنگی بودند و حال آنكه اكثر مردم مدینه فروتن، بیآلایش، حقیقتجو، غیر متعصب و دارای روحیه نسبتاً فرهنگی بودند. لذا قرآن به سرعت در بین آنان جا باز كرد و معارف آن در عمق دلهای پاكشان جای گرفت. ابنقیم در زادالمعاد 2/ 473 گوید: مدینه با قرآن فتح شد.
ب. مردم مكه و به ویژه بزرگان قبایل، تاجر، ثروتمند و رباخوار بودند و اسلام را با منافع خود در تضاد میدیدند، در حالیكه مردم مدینه كارگر، كشاورزِ زحمتكش و دارای زندگی متوسط بودند و هیچگونه تضادی بین منافع آنان و اسلام دیده نمیشد.
ج. مردم مكه بهطور عموم عیاش، بیبند و بار، لاابالی و اهل فحشا و منكرات بهحساب میآمدند، اسلام نیز تمام این مسائل را حرام و ممنوع میدانست ولی بیشتر مردم مدینه عفیف و پاكدامن بودند و كمتر دچار فحشا و منكرات شده بودند، به این لحاظ بین فرهنگ آنان و اسلام اصطكاكی وجود نداشت.
د. افكار توحیدی و اطلاع از ادیان الهی در مكه كمتر رایج بود و مردم مطالب چندانی از آن نمیدانستند. اما مدنیان در مجاورت با یهود از ادیان الهی و ظهور پیامبر جدید مطّلع بودند. لذا در اولین ملاقات با رسول خدا (ص) به یكدیگر گفتند این همان پیامبری است كه یهود بشارت او را میدادند، مبادا آنان در پذیرش دین جدید از ما سبقت بگیرند.
ه. آخرین دلیلی كه نمیتوان از نظر دور داشت وضعیت بحرانی یثرب و اختلافات و جنگهای خانمانسوز چندین ساله بین دو قبیله اوس و خزرج بود كه از آن به ستوه آمده بودند و دنبال راهكار و چارهای میگشتند. از این رو یكی از آنان در ملاقات با پیامبر (ص) به این امر تصریح كرد.
با پخش خبر پیمان یثربیان با رسول اكرم (ص) سختگیری قریش بر مسلمانان شدت یافت و پس از آن زندگی در مكه طاقتفرسا گشت، تبلیغ و نشر اسلام در شهر مكه به بنبست رسید. شهر طائف هم كه اسلام را پذیرا نشد، سران قبایل جزیرة العرب نیز دین جدید را رد كردند. در این زمان بود كه پیامبر باید تصمیم جدیدی اتخاذ میكرد و چارهای میاندیشید.
به گفته نویسنده راه محمد 2/ 29 فراروی پیامبر تقریباً دو راه اساسی بیشتر وجود نداشت؛ یكی ماندن در مكه و مبارزه و درگیری با سران شرك، دیگری خروج از مكه و هجرت به سرزمینی دیگر. آری، راه اول برای آن حضرت ممكن بود، زیرا او یاران از جانگذشتهای داشت كه حاضر بودند هر لحظه و در هر نقطه جان خود را فدای پیامبر نمایند و هر كس را كه او دستور دهد پنهانی به قتل رسانند. با این كار نگرانی و وحشت سران قریش را فرا میگرفت بهطوری كه زندگی در مكه نگرانكننده و مشكل میشد. اما ایشان این راه را به هیچ وجه انتخاب نمیكرد، زیرا او پیامبر رحمت بود نه پیامبر وحشت، برای رستگاری و
هدایت آمده بود نه برای ارعاب و وحشت.
در یك كلام او پیامبر بود نه پادشاه، پس كشتار و ارعاب شایسته حضرتش نبود. او از سوی پروردگار خود دینی آورده بود كه بشر را به سعادت دنیا و آخرت برساند، دینی كه با ارعاب و كشتار پیش رود نمیتواند سعادت انسان را تأمین كند. دین امر قلبی و ایمان و اعتقاد به امور معنوی و پذیرش و به كار گرفتن احكام و قوانین آن است و با ارعاب و اجبار نمیتوان آن را در دل انسانها جای داد.
پیامبر (ص) با هدایت و فرمان خدا راه دوم را برگزید كه هجرت بود. سرای هجرت هم میبایست مناسب با برنامه اسلام و هم شایسته مقام آن حضرت باشد. مناسبترین منطقه برای پیشبرد اهداف پیامبر همانا یثرب بود. یثربیان هم فهیم و فرهنگی بودند و هم شجاع و دلاور.
سرفصل نوین برنامه پیامبر (ص) آغاز شد، اجازه هجرت به مسلمانان مظلوم و دربند داده شد تا نزد مردم یثرب بروند و به آنان ملحق شوند. بلاذری 1/ 257 گوید: رسول خدا به مسلمانان فرمود: «به من خبر داده شد كه سرای هجرت شما یثرب است، پس هر كس میخواهد مهاجرت كند برود، زیرا سرزمینی است نزدیك و شما با آن آشنا هستید و آنجا راه كاروان تجاری شما به شام است».
به روایت ابناسحاق 2/ 111 فرمود: «خداوند عز و جل در آنجا برای شما برادرانی و سرایی امن قرار داده است». مسلمانان دسته دسته رهسپار مدینه شدند و حضرت منتظر اذن پروردگار درباره هجرت خود بود. در این وقت مشركان احساس خطر كرده و به ممانعت از
هجرت پرداختند ولی به هیچ وجه نتوانستند جلوی اراده پولادین مسلمانان را بگیرند. باری، پیامبر به اذن خدا در مكه ماند و بعد از همه مسلمانان هجرت كرد تا هم مهاجران را رهبری كند و هم نقطه امید و قوت قلبی برای آنان باشد. ابتدای هجرت مسلمانان ذیالحجه سال سیزدهم بعثت بعد از پیمان عقبه دوم بود. نخستین مسلمان مهاجر ابوسَلَمَه عبدالله بن عبدالاسد بود كه یك سال قبل از بیعت دوم عقبه به مدینه هجرت كرد. بلاذری 1/ 257 گوید: بین نخستین و واپسین مهاجران یك سال طول كشید.
هجرت علاوه بر اینكه وظیفهای سیاسی و مبارزاتی بود تكلیف شرعی نیز محسوب میشد. غیر از آن كسانی كه دربند بودند و مشركان مانع هجرتشان میشدند، دیگران باید هجرت میكردند. خداوند در آیه هفتاد و دوم سوره انفال میفرماید:
(وَالَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتَّی یُهَاجِرُوا).
كسانی كه ایمان آوردهاند، ولی مهاجرت نكردهاند هیچگونه پیوندی با شما ندارند، مگر آنكه هجرت كنند.
فخر رازی در تفسیر كبیر 15/ 210 گوید: مقصود آیه تحریض و ترغیب مسلمانان مكه به هجرت است تا آنكه تعداد مسلمانان در مدینه فزونی یابد و اجتماع و دولت آنان بزرگ و نیرومند گردد. ابوبكر عامری در بهجة المحافل 1/ 161 گوید: مسلمانانی كه توان هجرت را داشتند باید
هجرت میكردند.
وجوب هجرت تا فتح مكه در سال هشتم هجرت ادامه داشت و باب هجرت مفتوح بود. اما وقتی كه مكه فتح شد هجرت هم به پایان رسید، به روایت احمد حنبل 3/ 468 و كلینی 5/ 443 رسول خدا (ص) فرمود:
«لا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْح».
پس از فتح مكه دیگر هجرت نیست.
به همین لحاظ كسانی كه مانند امویان بعد از فتح مكه به مدینه آمدند مهاجر محسوب نمیشدند. پس از هجرت بازگشت به مكه نیز بدون ضرورت و اجازه پیامبر بسیار قبیح و زشت تلقی میشد تا آنجا كه اگر كسی چنین میكرد به شدت سرزنش شده و نوعی رویكرد به كفر محسوب میگردید و آن را «التَعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَة» میگفتند. تعرّب بعد از هجرت گرچه بیشتر ظهور در بازگشت به صحرا و بادیه و گرایش به فرهنگ بدویت و جاهلیت داشت لیكن بازگشت به مكه نیز نوعی تعرّب بعد از هجرت بهحساب میآمد. البته وجوب هجرت و شدت آن بیشتر متوجه مسلمانان مكه بود، آن هم در سالهای نخست هجرت. بعدها برخی قبایل اطراف مدینه كه مسلمان میشدند با اجازه رسول خدا در سرزمین خود میماندند. به روایت تهذیب الكمال 4/ 284 پیامبر به برخی از آنان میفرمود:
«حَیْثُ مَا كُنْتُمْ اتَّقَیْتُمُ اللهَ لَمْ یَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَیْئاً».
در هر كجا كه هستید اگر تقوا پیشه كنید چیزی از اعمالتان كاسته نخواهد شد.
تعداد مهاجران بهطور دقیق در متون تاریخی نیامده است و به دست آوردن آن كاری بس دشوار و تا اندازهای غیرممكن است. ابناسحاق 2/ 114 سی و هفت نفر مرد را نام برده و جایگاهشان را در مدینه ذكر كرده كه با امیرالمؤمنین و ابوبكر و ابوفُهَیرَه چهل مرد میشوند. ابنعبدالبر در الدرر/ 75 هفتاد و پنج زن و مرد را نام برده، غیر از كسانی كه ازدواج نكرده بودند و به جز برخی كه میگویند گروهی و دستهجمعی هجرت كردند.
اگر آن گزارش غیر مشهور بحارالانوار 19/ 130 را بپذیریم كه تعداد كسانی كه پیمان برادری بستند سیصد نفر بودند، مردان مهاجر تقریباً یك صد و پنجاه نفر میشوند. با در نظر گرفتن این نكته كه در هجرت حبشه مردان مهاجر هشتاد و چند نفر بودند و در جنگ بدر هشتاد نفر از مهاجران شركت داشتند، نباید شمار مهاجران مدینه در روزهای اول هجرت زیاد باشد. البته بعدها تعداد آنان رو به فزونی نهاد تا آنكه در فتح مكه كتیبه مهاجران را هفتصد مرد جنگی تشكیل میداد. باری، با توجه به قراین چنین بهنظر میرسد كه در ابتدای هجرت كلیه مهاجران مكه با زنان و فرزندانشان گویا حدود پانصد نفر بودهاند.
هنوز سه ماه از بیعت دوم انصار نگذشته بود كه همه مسلمانان مكه به یثرب هجرت كردند. ابنسعد در طبقات 1/ 226 گوید: جز رسول خدا (ص)، علی (ع) و ابوبكر كسی در مكه نماند، مگر كسانی كه گرفتار
حبس، یا بیمار و یا ناتوان از هجرت بودند. این كار برای ستمدیدگان مكه گشایشی بود و برای سران شرك گرفتاری. قریش از اینكه یثربیان پیمان بسته بودند از رسول خدا در مقابل دشمنانش دفاع كنند سخت نگران شدند. به روایت ابنسعد 1/ 227 چون مشركان دیدند یاران رسول خدا زنان و فرزندانشان را هم همراه خویش به مدینه میبرند دانستند كه آنجا پایگاه مسلمانان خواهد شد و بیم آن داشتند كه پیامبر نیز به مدینه برود. از اینرو در روزهای پایانی ماه صفر سال چهاردهم بعثت جلسه اضطراری مشركان در دارالنَّدْوَه تشكیل شد. در شمار شركتكنندگان اختلاف است، كمترین رقم آن را پانزده نفر نوشتهاند.
پس از انعقاد مجلس، مشكل بزرگ شهر مكه كه بعثت پیامبر بود مطرح شد و هر یك از اعضا در پی چارهاندیشی برآمدند، به روایت ابن اسحاق 2/ 125 یكی گفت محمد را به زنجیر كشیده زندانی كنند تا زمانی كه مرگ وی فرا رسد. در رد این نظریه گفته شد بنیهاشم و یاوران محمد به هر وسیلهای كه باشد نجاتش خواهند داد. دیگری پیشنهاد كرد كه او را از مكه اخراج و تبعید كنند. این نظریه هم پذیرفته نشد، زیرا در رد آن گفتند هر كجا كه برود با بیان سحرآمیزش پیروانی پیدا خواهد كرد. ابوجهل گفت از هر قبیله جوانی دلیر و طایفهدار انتخاب شوند، آنگاه دستهجمعی به یكباره بر محمد حمله برده و او را به قتل برسانند. بنیهاشم كه نمیتوانند با همه طوایف بجنگند ناچار به گرفتن دیه راضی میشوند و دیه او را میپردازیم.
این پیشنهاد به اتفاق آراء تصویب شد. آیه سی سوره انفال به این مورد اشاره دارد:
(وَإِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یُخْرِجُوكَ وَیَمْكُرُونَ وَیَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَیْرُ الْمَاكِرِینَ).
به یادآور آنگاه را كه كافران درباره تو مكر ورزیدند تا تو را دربند كشند یا بكشند و یا بیرون رانند، آنان مكر میورزند و خدا هم مكر میورزد و خدا بهترین مكركنندگان است.
یعقوبی 2/ 39 گوید: قریش مصمم و همداستان شدند تا رسول خدا را به قتل برسانند. گفتند هم اینك كه ابوطالب درگذشته دیگر كسی را ندارد تا او را یاری كند. چند نفر جوان از سران قریش از جمله ابوجهل، ابولهب، امیة بن خَلَف، عُقبة بن ابی مُعَیط و نَضْربن حارث انتخاب شدند و قرار شد شب اول ماه ربیعالاول شبانگاه به خانه پیامبر (ص) هجوم برده و همه با هم با یك ضربت پیامبر را به قتل برسانند!
رسول خدا (ص) به وسیله وحی از توطئه آگاه شد و به علی (ع) دستور داد در بستر وی بخوابد و روپوش سبز آن حضرت را روی خود بكشد. به روایت شیخ طوسی در امالی/ 465 امیرالمؤمنین پرسید: «ای پیامبر خدا! با خوابیدن من در آنجا شما سالم خواهید ماند؟» پیامبر فرمود: آری. علی بن ابیطالب (ع) تبسمی كرد و خندید و خود را به روی زمین انداخت و سجده شكر بهجای آورد سپس برخاست و گفت:
«امْضِ لِما أُمِرْتَ فِداكَ سَمْعِی وَ بَصَرِی وَ سُوَیْداءُ قَلْبِی وَ مُرْنِی بِما شِئْتَ أَكُنْ فِیهِ كَمَسَرَّتِكَ واقِعٌ مِنْهُ بِحَیْثُ مُرادِكَ وَ إِنْ تَوْفِیقِی إِلّا بِاللهِ».
آنچه را مأمور گشتهای انجام ده كه چشم و گوش و سویدای قلبم فدای تو باد! فرمانم ده به هر چه كه میخواهی كه همانند
دستیار شما هستم، همانگونه كه مراد شماست در آن وارد میشوم و موفقیتم فقط از ناحیه خداست.
شب هنگام جلادان قریش گرداگرد خانه رسول خدا (ص) را با شدت و دقت تمام محاصره كردند، بهطوری كه پرندهای نتواند در آنجا پرواز كند. طبرسی در اعلام الوری/ 62 گوید: پاسی كه از شب گذشت و جلادان به خواب رفتند رسول خدا (ص) قدری خاك بر سر آنان پاشید و با تلاوت آیه نهم سوره یس (وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ) منزل را ترك كرد و خداوند روی چشمهایشان را پوشاند تا حضرتش را نبینند. صبحگاهان كه مهاجمان به خانه وحی هجوم بردند و گرداگرد بستر حضرت را محاصره كردند، علی (ع) از جای برخاست. پرسیدند: پسرعمویت محمد كجاست؟ فرمود: «مگر شما مرا نگهبان او قرار داده بودید؟! شما خواستید از شهرتان بیرون برود او نیز بیرون رفت». از این پاسخ خشمناك شدند و به آزار و اذیت آن حضرت پرداختند و به روایت عیون التواریخ 1/ 98 ابتدا او را در مسجدالحرام حبس نموده و سپس آزادش كردند. به اتفاق علمای شیعه و سنی آیه دویست و هفت سوره بقره:
(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ).
از مردم كسی است كه جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد و خدا بر بندگان مهربان است.
به این فداكاری و جانبازی امیرالمؤمنین (ع) در لیلة المبیت اشاره دارد.
رسول خدا (ص) در نخستین شب ربیعالاول رهسپار غار ثور گردید، غار ثور در جنوب مكه قرار دارد و یثرب در شمال آن. پیامبر (ص) این راه را انتخاب كرد تا قریش به او دست پیدا نكنند. ابوبكر در بین راه حضرت را دید و با وی همراه گشت و به روایت طبری 2/ 374 ابوبكر سراغ پیغمبر را از علی (ع) گرفت، ایشان او را به غار ثور راهنمایی كرد. قریش پس از آنكه متوجه شدند رسول خدا (ص) از منزل خارج شده است به جستجوی وی پرداختند و كُرْز بن علقمه از ردیابان مجرّب عرب را استخدام كردند تا رد پای پیامبر را پیدا كند، او رد پای حضرت را تا در غار ثور دنبال كرد. مشركان نزدیك غار كه رسیدند دیدند درِ غار با تار عنكبوت تنیده و كبوتری نیز در آنجا آشیانه كرده است. گفتند این تار قبل از تولد محمد (ص) در اینجا تنیده شده است. كُرْز گفت: محمد تا اینجا آمده است اما از اینجا یا به آسمان پرواز كرده و یا به زمین فرو رفته است! در این هنگام كه مشركان بر در غار ایستاده بودند، ابوبكر به وحشت افتاد و سخت ترسید. خداوند در آیه چهل سوره توبه میگوید:
(إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَاتَحْزَنْ إِنّ اللهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا).
آنگاه كه آن دو در غار بودند، پیامبر به همراه خود میگفت: اندوه مدار كه خدا با ماست. پس خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و وی را با سپاهیانی كه شما نمیدیدید تأیید كرد.
سپس خداوند اجازه هجرت به آن حضرت داد و به روایت
طبرسی/ 63 فرمود: یا محمد از مكه خارج شو، زیرا بعد از ابوطالب دیگر در آنجا یاوری نداری. رسول خدا (ص)، عبدالله بن ارَیقِط- كه از چوپانان قریش بود و هنوز در حال شرك به سر میبرد ولی مورد اعتماد بود- را فرا خواند و فرمود: «به علی بشارت بده كه خداوند به من اجازه هجرت داد، پس زاد و راحلهای برای من فراهم كند».
رسول خدا (ص) سه شب در غار ثور بود و امیرالمؤمنین (ع) واكنش و اخبار قریش را به آن حضرت میرساند و به نقل ابن عساكر در تاریخ دمشق 42/ 68 علی (ع) غذا به غار میبرد و همو بود كه وسایل سفر حضرت را فراهم كرد. آنگاه پیامبر (ص) در شب چهارم ربیعالاول سال چهاردهم بعثت همراه ابوبكر و عامر بن فُهیره و عبدالله بن ارَیقِط بهسوی مدینه حركت كرد. به گفته مؤلف سُبُل الهدی 3/ 359 بین ابتدای هجرت مسلمانان پس از بیعت دوم عقبه و هجرت رسول خدا (ص) حدود دو ماه و اندی فاصله بود.
آری، خداوند حكیم با تار عنكبوت كه قرآن در وصف آن در آیه چهل و یك سوره عنكبوت میفرماید: (إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْكَبُوتِ) سستترین خانهها خانه عنكبوت است، جان پیامبر خود را حفظ كرد. این امور معنوی و الهی مسائلی بود كه قریش توان درك آن را نداشتند و نمیتوانستند بفهمند كه خداوند با تار عنكبوت و آشیانه كبوتر میتواند شر و مكر آنان را از پیامبرش دفع نماید و نقشههایشان را نقش بر آب سازد. آنگاه قریش اعلام كردند هر كس محمد را بیابد صد شتر سرخموی به او جایزه خواهند داد.
پیامبر شبانه از غار ثور خارج و رهسپار مدینه شد. به روایت یعقوبی 2/ 40 سُراقة بن مالك مُدْلِجی برای به دست آوردن جایزه سوار بر اسب شد و پیامبر را تعقیب كرد. هنگامی كه به ایشان نزدیك شد، حضرت فرمود:
«اللَّهُمَّ اكْفِنا سُراقَة».
خدایا شرّ سراقه را از سر ما كوتاه كن.
پس دست و پای اسب او به زمین فرو رفت و ایستاد. او فریاد زد: ای پسر ابوقحافه به همسفرت بگو تا از خدا بخواهد اسبم رها شود. پیامبر (ص) دعا كرد دست و پای اسبش رها شد. وقتی سراقه به مكه بازگشت داستان خود را به قریش گفت. آنان گفتند دروغ میگویی و ابوجهل بیشتر از همه او را تكذیب كرد.
ابنسعد 1/ 230 گوید: در بین راه در منزل قُدَید عبور پیامبر به خیمه امُمَعْبَد خزاعی كه زنی فهیم، دلیر و بخشنده بود افتاد. حضرت از او خواست تا خرما و یا گوشت به ایشان بفروشد. او قسم یاد كرد اگر چیزی داشت پذیرایی میكرد. رسول خدا چشمش به گوسفند لاغری افتاد كه كنار خیمه ایستاده بود پرسید: «این گوسفند چیست؟» گفت بر اثر ضعف از گله وامانده است. فرمود: «آیا شیر دارد؟» گفت ناتوانتراز آن است كه شیر دهد. فرمود: «آیا اجازه میدهی آن را بدوشم؟» گفت آری، پدرم و مادرم به فدایت اگر شیری در آن میبینی بدوش. حضرت دستی بر پستان گوسفند كشید و نام خدا را برد و فرمود: «خدایا این گوسفند را برای این زن بابركت گردان». در این هنگام پستان حیوان پر از شیر شد. ظرفی آوردند پیامبر از آن گوسفند شیر دوشید، نخست به
اممعبد و سپس به همراهان داد. به روایت سبل الهدی 3/ 347 آنگاه بهای شیر را به اممعبد پرداخت و به سوی مدینه حركت كرد.
دیری نپایید ابومعبد آمد و از دیدن ظرف پر از شیر شگفتزده شد. اممعبد داستان را برای وی نقل كرد و شمایل حضرت را بسیار رسا و جامع بیان نمود. ابومعبد گفت: به خدا قسم این همان پیامبر قریش است كه اوصاف وی را برای ما ذكر كردهاند، اگر اینجا بودم از او میخواستم مرا همراه خود ببرد حال نیز میكوشم از مصاحبت او برخوردار گردم.
پس از درگذشت ابوطالب بزرگ پرچمدار توحید در سال دهم بعثت، گستاخی قریش در آزار و اذیت مسلمانان شدت یافت. رسول خدا تصمیم گرفت به طائف برود به امید آنكه قبیله ثقیف كه پس از قریش مهمترین قبیله عرب بود به دین اسلام بگرود. رسول خدا (ص) پس از ده روز توقف در طائف و ناامیدی از اسلام و یاری ثقیف به مكه بازگشت.
از حوادث مهم سال دهم بعثت اسراء و معراج حضرت رسول است كه به گفته علامه مجلسی هر دو در یك شب رخ داد. به گفته ابن سعد اسراء در شب هفدهم ماه ربیع الاول یك سال قبل از هجرت و معراج در شب هفدهم ماه رمضان یعنی هجده ماه پیش از هجرت بوده است.
پس از بازگشت از طائف جلوگیری از تبلیغ دین اسلام و سركوبی مسلمانان به شدت افزایش یافت. حضرت در ماههای حرام به ویژه مراسم حج در بازار عُكاظ، مَجَنَّه، ذوالمجاز و نیز مكه و مِنی با حاجیان و سران طوایف
ملاقات و آنان را به اسلام دعوت میكرد. در همین دوران بود كه بَیجَرَة بن فِراس را كه از بزرگان قبیله بنیعامر بود به اسلام فراخواند ولی او گفت ما به این شرط از تو پیروی میكنیم كه پس از خود حكومت را به ما واگذاری. پیامبر (ص) در پاسخ او فرمود: این كار به دست خداست، هر كجا كه بخواهد آل را قرار میدهد.
خبر بعثت رسول خدا (ص) كم و بیش به یثرب رسیده بود. حضرت در سال یازدهم بعثت در موسم حج در عقبه مِنی كه بر سر راه مكه است با شش نفر از مردم یثرب كه از قبیله خزرج بودند ملاقات كرد. آنها دعوت رسول خدا را پذیرفته و اسلام آوردند و گفتند ما قوم خود را در حال دشمنی و درگیری جنگ گذاردیم، امیدواریم كه خدا بهوسیله تو آنان را با هم الفت دهد. طولی نكشید كه خبر ظهور اسلام یثرب را فرا گرفت و خانهای نبود كه در آن سخن از پیامبر (ص) نباشد. تبلیغات این گروه شش نفری باعث شد كه عدهای از مردم یثرب به دین جدید گرایش پیدا كنند. در سال بعد یك گروه دوازده نفری متشكل از همان گروه و شش نفر دیگر در موسم حج به مكه آمدند و در عَقَبَه مِنی ضمن ملاقات با آن حضرت پیمانی بستند. این پیمان معروف به «بیعة النساء» است.
در یثرب جنب و جوش زیادی حاكم بود، مسلمانان بیصبرانه در انتظار فرا رسیدن موسم حج بودند تا در مراسم حج پیامبر خود را زیارت كنند. مسلمانان با پیامبر (ص) ملاقات كردند و از حضرتش برای بیعت وقت خواستند، قرار شد شب سیزدهم ذیالحجه در دل شب در پایین عقبه مِنی گفتگو كنند. پیامبر گفتار خویش را با تلاوت قرآن آغاز كرد
و آنان را به سوی خدا دعوت و به اسلام تشویق نمود و سپس فرمود: «با شما بیعت میكنم بر اینكه از من دفاع كنید همانگونه كه از زنان و فرزندانتان دفاع میكنید». انصار به اتفاق پاسخ مثبت و قول هرگونه مساعدت دادند.
با پخش خبر پیمان یثربیان با رسول اكرم (ص) سختگیری قریش بر مسلمانان شدت یافت. لذا سرفصل نوین برنامه پیامبر آغاز گردید، اجازه هجرت به مسلمانان مظلوم و دربند داده شد تا نزد مردم یثرب بروند و به آنان ملحق شوند. مسلمانان دسته دسته رهسپار مدینه شدند.
قریش مصمم و همداستان شدند تا رسول خدا را به قتل برسانند. رسول خدا (ص) به وسیله وحی از توطئه آنان آگاه شد و به علی (ع) دستور داد در بستر وی بخوابد و روپوش سبز آن حضرت را روی خود بكشد. رسول خدا (ص) در نخستین شب ربیع الاول رهسپار غار ثور گردید. ابوبكر در بین راه حضرت را دید و با وی همراه گشت. وقتی خداوند اجازه هجرت به آن حضرت داد پیامبر شبانه از غار ثور خارج و رهسپار مدینه شد.
به چه دلیل پیامبر به طائف عزیمت كرد؟
دو حادثه اسراء و معراج را توضیح دهید.
واقعه اولین و دومین پیمان عقبه را بیان كنید.
منظور از لیلة المبیت چیست؟
چگونگی هجرت پیامبر (ص) را به یثرب توضیح دهید.
انتظار میرود با مطالعه این درس:
تأثیرات هجرت را بر موقعیت یثرب بدانیم.
با چگونگی هجرت امیرالمؤمنین (ع) به یثرب آشنا شویم.
با اقداماتی كه در پیریزی تمدن اسلامی در مدینه انجام شد آشنایی پیدا كنیم.
ماجرای «سد ابواب» را بیان كنیم.
پیمان برادری را بتوانیم توضیح دهیم.
چگونگی تشكیلات یهودیان یثرب را بدانیم.
با پیمان عمومی در مدینه آشنا شویم.
مفاهیم «غزوه» و «سریه» را بشناسیم و چند نمونه از آنها را بیان كنیم.
داستان تغییر قبله را بدانیم.
در این درس با دقت بیشتری به دوران پس از هجرت خواهیم پرداخت. از جمله مباحثی كه در این درس بررسی خواهد شد عبارتند از:
ورود پیامبر (ص) به یثرب، هجرت امیرالمؤمنین (ع) به یثرب، پیریزی بزرگترین تمدن بشر در یثرب، ساختن مسجد به عنوان مركزی برای كارهای عبادی، سیاسی، نظامی و رسیدگی به امور مسلمانان، ماجرای «سد ابواب»، پیمان برادری میان مهاجرین و انصار، یهودیان و تشكیلات آنان در یثرب، پیمان نامه عمومی مدینه، مفهوم غزوه و سریه، غزوه ذات العشیره، سریه عبدالله بن جحش و تغییر قبله از بیتالمقدس به سوی مسجد الحرام.
یثرب در هفتاد و پنج فرسنگی شمال مكه قرار دارد و آن روز متشكل از دهكدههایی بود كه دو طایفه اوس و خزرج و طوایفی از یهود در آن زندگی میكردند. مَقْدِسی در البَدْءُ و التاریخ 4/ 177 گوید: یثرب به هنگام هجرت هنوز شهر نشده بود. با ورود پیامبر و مهاجران مركز حكومت اسلامی شد و چهره شهر به خود گرفت.
بدین جهت بود كه به «مدینة النبی» تغییر نام پیدا كرد و بعدها به جهت اختصار به آن «مدینه» گفتند. بیشتر مردم مدینه كشاورز بودند و اندكی دام داشتند. با اینكه در مقایسه با اهل مكه مردمانی نسبتا فرهنگی به شمار میآمدند، با این حال بین دو گروه اوس و خزرج كه با هم عموزاده بودند پیوسته جنگ و خونریزی بود. با آمدن رسول خدا یثربِ قهر و جنگ به مدینه مهر و آشتی مبدل شد و حضرتش رحمت و محبت را برای آنان و كل جامعه بشری به ارمغان آورد. مدینه پایتخت مقدسترین، دادگسترترین، زیباترین و آزادترین حكومت تاریخ بشر
گردید و تمامی طوایف با هم متحد شدند و پایه تمدنی بس بزرگ، عالمگیر و جاویدان ریخته شد كه شعاع آن تا به امروز در سراسر گیتی میدرخشد.
باری، در نزدیكی یثرب دهكدهای قرار داشت به نام قُبا، این دهكده محل سكونت بنیعمرو بن عوف از قبیله اوس بود. رسول خدا (ص) در ابتدای هجرت وارد این دهكده شد. از اینكه بلاذری 1/ 266 میگوید: هنگام هجرتِ پیامبر به مدینه عبدالله بن سَلام مشغول جمعآوری خرما بود، استفاده میشود كه گویا در فصل تابستان بوده است. مَقْرِیزی در امتاع الاسماع 1/ 44 میگوید: هجرت برابر بوده با چهارم تیرماه ولی طبق تقویم وُوسْتِنْفِلْد دوم مهر میشود. مردم مدینه با شور و شوق فراوان چشم انتظار قدوم پیامبر خود بودند و برای دیدن آن حضرت لحظهشماری میكردند. هر روز پس از نماز صبح از منزل خارج شده در بیرون مدینه منتظر مینشستند تا موقعی كه هوا بسیار گرم میگشت و دیگر سایه یافت نمیشد به خانههایشان باز میگشتند.
رسول خدا (ص) فاصله بین مكه و یثرب را هشت روزه پیمود و روز دوازدهم ربیعالاول سال چهاردهم بعثت نزدیك ظهر وارد قبا شد. در این روز نیز مردم مدینه همانند روزهای قبل چشمانتظار بودند، سپس ناامید شده به خانههای خود بازگشتند كه ناگهان مرد یهودی كه در بالای پشتبام خود بود صدا زد: ای فرزندان قَیلَه بزرگتان رسید! خبر ورود پیامبر به سرعت در مدینه پخش شد و به دنبال آن تمامی مردم از خانههای خود بیرون ریختند. طبرسی/ 66 گوید: بزرگان اوس و خزرج
برای حفظ جان رسول خدا (ص) سلاح به دست گرفتند و اطراف آن حضرت و ناقه وی میگشتند و به روایت بیهقی 2/ 507 پانصد نفر از مردم مدینه از پیامبر استقبال كردند.
پس از استقبال در منزل كلثوم بن هِدْم كه پیرمردی شریف و پارسا بود فرود آمد و برای دیدار و ملاقات با مردم در خانه سعد بن خَیثَمَه كه زن و فرزند نداشت و مهاجران مجرد در آنجا منزل گرفته بودند جلوس داشت.
به روایت طبرسی در اعلام الوری/ 66 ابوبكر شب هنگام از رسول خدا جدا و وارد مدینه شد و به منزل یكی از انصار رفت و به قولی در محله سُنْح بر خُبیب بن اساف كه هنوز مسلمان نشده بود وارد شد. پس از چندی ابوبكر به قبا بازگشت و به پیامبر عرض كرد آیا داخل مدینه نمیشوید؟ مردم منتظر شما هستند. حضرت فرمود:
«لا أَرِیمُ مِنْ هذَا الْمَكانِ حَتّی یُوافِی أَخِی عَلِیٌّ».
از این مكان تكان نخواهم خورد تا برادرم علی بیاید.
ابوبكر عرض كرد گمان نمیكنم علی به این زودی بیاید. فرمود:
«بَلی، ما أَسْرَعَهُ إِنْ شاءَ اللهُ».
بلكه انشاءالله بهزودی خواهد آمد.
به روایت كلینی 8/ 340 فرمود:
«كَلّا! ما أَسْرَعَهُ وَلَسْتُ أَرِیمُ حَتّی یَقْدَمَ ابْنُ عَمِّی وَ أَخِی فِی اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ أَحَبُّ أَهْلِ بَیْتِی إِلیَّ، فَقَدْ وَقانِی بِنَفْسِهِ مِنَ الْمُشْرِكِینَ».
هرگز! او به زودی خواهد آمد. من از اینجا تكان نمیخورم تا پسرعمویم و برادرم درراه خدای عز و جل و محبوبترین فرد خاندانم نزدم بیاید، او با قرار دادن جان خود در برابر مشركان مرا حفظ كرد.
امیرالمؤمنین (ع) به دستور رسول خدا (ص) در مكه ماند و اعلام كرد هر كس نزد محمد امانتی دارد بیاید بگیرد. پس از سه شبانه روز توقف در مكه و سپردن امانتها به صاحبانشان همراه فاطمه دختر رسول خدا، فاطمه بنت اسد مادر خود، فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب، سُوده همسر رسول خدا و امكلثوم دختر آن حضرت از راه ذیطُوی رهسپار یثرب گردید. به روایت شیخ طوسی در امالی/ 470 جاسوسان قریش از هجرت دستهجمعی علی آگاه شدند و به تعقیب آنان پرداختند. در منطقه ضَجْنان به كاروان علی (ع) رسیدند و از او خواستند كاروان را به مكه باز گرداند. حضرت قهرمانانه به دفاع برخاست و قریشیان را سخت تهدید كرد و فرمود هر كس میخواهد بدنش قطعه قطعه و خونش ریخته شود نزدیك بیاید! قریشیان چون با این پاسخ كوبنده روبرو شدند از درگیری با علی (ع) خودداری كرده به مكه بازگشتند. علی كه نوجوانی بیست و سه ساله بود زنان را سوار بر مركب كرد و خود پیاده راه پیمود و به لحاظ طولانی بودن مسافت پاهای وی به سختی مجروح و از آنها خون جاری شد. او همراه كاروان كوچك خود شبها راه میرفت و روزها پنهان میشد تا سرانجام روز پانزدهم ربیعالاول به
دهكده قبا رسید.
ابناثیر در كامل 2/ 75 و ابن شاكر در عیون التواریخ 1/ 102 گویند: هنگامی كه علی با پاهای مجروح و زخمی وارد قبا گردید پیامبر (ص) فرمود: «علی را بخوانید نزد من آید». گفتند نمیتواند راه برود. خود حضرت نزد علی رفت و وی را در آغوش گرفت و چون ورم و زخمهای پایش را دید گریه كرد. آنگاه با دستان مبارك خود آب دهانش را به پای علی مالید و او را دعا كرد. امیرالمؤمنین (ع) از آن به بعد تا هنگامی كه به شهادت رسید از درد پا شِكْوه نكرد. در مدتی كه پیامبر در قبا بود مسجدی بنا كرد. گویند این نخستین مسجدی بود كه در اسلام ساخته شد.
به روایت ابن اسحاق 2/ 138 پیامبر بعد از آمدن علی یك یا دو روز دیگر در قبا ماند آنگاه پس از حدود یك هفته اقامت در قبا، روز جمعه هنگامی كه آفتاب برآمد بهسوی یثرب حركت كرد. انصار سلاح برداشته حضرتش را از دو سوی محافظت میكردند. به هر قبیلهای كه میگذشت مصرانه از او دعوت میكردند كه در بین آنان فرود آید تا جان و مال خود را در اختیار آن حضرت قرار دهند. پیامبر (ص) میفرمود:
«خَلُّوا سَبِیلَها فَإِنَّها مَأمُورَةٌ».
راه شتر را باز گذارید كه او مأمور است.
گویا حضرت در فكر محل مناسبی بود كه هم وسعت و هم مركزیت داشته باشد. كه همانا این مكان با این مشخصات خود مدینه بود. لذا به
نقل وفاء الوفاء 1/ 256 در پاسخ به اصرار بنیعمرو بن عوف میفرمود:
«أَنَا أُمِرْتُ بِقَرْیَةٍ تَأكُلُ الْقُری».
من مأمورم به محلی بروم كه تسلّط بر دیگر محلها و مناطق داشته باشد.
حضرت (ص) در بین راه در میان قبیله بنیسالم بن عوف در وادی رانونا نماز جمعه اقامه نمود. برخی گویند این اولین نماز جمعهای بود كه در مدینه خوانده شد و صد نفر مسلمان در آن شركت كردند. پس از اقامه نماز در حالی كه انصار اطراف وی را گرفته و هركدام خواهان آن بودند كه در محله آنان فرود آید به راه خود ادامه داد. به روایت بیهقی 2/ 506 كودكان، جوانان و خدمتكاران شعار میدادند و میگفتند: «جاءَ رَسُولُ الله!، جاءَ مُحَمَّد! الله أَكْبَر!» شتر پیامبر از بین قبایل عبور میكرد تا به محله بنیمالك بن نجار رسید. آنگاه در زمینی كه متعلق به دو كودك یتیم بود زانو زد و رسول خدا (ص) فرود آمد.
ابوایوب اثاث آن حضرت را به خانه خود برد، اسعد بن زُراره نیز شتر وی را برد. بزرگان انصار از حضرت خواستند كه بر ایشان فرود آید، فرمود: «الْمَرْءُ مَعَ رَحْلِهِ» شخص با بار و بنه خود است. ابوایوب از فقیرترین افراد یثرب بهشمار میآمد و منزل او كلبه محقری بود كه دو اتاق بیشتر نداشت؛ یكی در طبقه پایین و دیگری در طبقه بالا. از رسول خدا خواست تا در اتاق بالا منزل كند. حضرت فرمود:
«السُّفْلُ أَرْفَقُ بِنا و بِمَنْ یَغْشَانا».
پایین برای ما و كسانی كه به دیدار ما میآیند آسانتر است.
پیامبر (ص) هفت ماه میهمان ابوایوب بود و در این مدت وحی در خانه او بر حضرت نازل میشد.
حلبی 2/ 64 گوید: هنگامی كه رسول خدا از قبا به مدینه آمد انصار برای بردن مهاجران به منازل خود با یكدیگر به رقابت پرداختند تا آنكه كار به قرعه كشید تا آنجا كه احدی از مهاجران بدون قرعه وارد خانه انصار نشد. بلاذری 1/ 270 گوید: انصار زمینهای اضافی خود را نیز به مهاجران بخشیدند.
هجرت رسول خدا مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت و به روایت قسطلانی در المواهب اللدنیه 1/ 155 و دیگران پیامبر (ص) در ابتدای ورودشان به مدینه دستور داد تاریخ را از همان هنگام هجرت بنویسند.
در مكه اساس كار و دعوت پیامبر پیرامون مبدأ و معاد قرار داشت و بیشتر اهتمام آن حضرت بر ویران ساختن و تخریب افكار شركآلود و خرافی مشركان و دعوت به توحید، عدالت، ظلمستیزی و ترس از معاد و قیامت بود. اما در مدینه شیوه كار فرق میكرد، در اینجا محور كار بر قانونگذاری، بنیانگذاری اجتماع مسلمانان و ترتیب و تنظیم امور آنان میچرخید. فعالیتها و كارهای پیامبر در مدینه نه تنها كمتر و راحتتر از مكه نبود بلكه تا حدودی دشوارتر هم بود.
نخستین كاری كه رسول خدا (ص) در مدینه انجام داد تأسیس مركزی برای كارهای عبادی، سیاسی، نظامی و رسیدگی به امور مسلمانان بود. به روایت ابن اسحاق 2/ 141 سهل و سهیل میخواستند زمینی را كه از آن برای خشك كردن خرما استفاده میشد به پیامبر تقدیم كنند ولی
حضرت نپذیرفت و به ده دینار آن را خرید و نخلستان و قبوری كه در كنار آن قرار داشت نیز خرید و مسطح كرد و بعد مسجد را در آنجا بنا نمود كه به «مسجدالنبی» مشهور شد.
صالحی شامی در سبل الهدی 3/ 485 گوید: پیش از آن نیز اسعد بن زُراره در آنجا نماز اقامه میكرد. مسلمانان با اشتیاق فراوان در ساختن مسجد شركت كردند. خود رسول خدا نیز كار میكرد و این باعث تشویق دیگران میشد، از اینرو مسلمانان میخواندند:
لَئنْ قَعَدْنا وَ النَّبِیُّ یَعْمَلُ لَذاكَ مِنَّا الْعَمَلُ الْمُضَلَّلُ
اگر ما بنشینیم و پیامبر كار كند هر آینه این عمل ما گمراهانه خواهد بود.
مسلمانان در هنگام ساخت مسجد با شور و هیجان وصفناپذیر این سرود را نیز میخواندند:
لا عَیْشَ إِلّا عَیْشُ الآخِرَة للّهُمَّ ارْحَمِ الأَنْصارَ وَ الْمُهاجِرَة
زندگی جز زندگی آخرت نیست، خدایا بر انصار و مهاجران رحمت فرود آر.
عمار یاسر كه مرد توانمندی بود دو خشت با خود حمل میكرد و میگفت یكی را به نیت رسول خدا میآورم. برخی از مسلمانان از بیآلایشی او استفاده كرده چند خشت روی دوش او میگذاشتند، عمار به پیامبر عرض كرد: ای رسول خدا مرا كشتند! بیش از آنچه خود میبرند بر من بار میكنند. پیامبر در حالیكه با دست خود غبار موهای عمار را میتكاند فرمود:
«لَیْسُوا بِالَّذِینَ یَقْتُلُونَكَ، إِنَّما تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْباغِیَة».
اینان آن كسانی نیستند كه تو را میكشند، گروهی متجاوز تو را خواهند كشت.
دیار بكری در تاریخ الخمیس 1/ 345 گوید: عثمان مرد تمیزی بود، در حال حمل خشت و سنگ آنها را از خود دور نگه میداشت تا مبادا پیراهنش گردآلود شود. وقتی خشت را زمین میگذاشت غبار آستینها و لباس خود را میتكاند! امیرالمؤمنین به او نگاهی كرد و این شعر را در تعریض به وی سرود:
لا یَسْتَوِی مَنْ یَعْمُرُ الْمَساجِدا ***یَدْأَبُ فِیها قائماً وَ قاعِدا
وَ مَنْ یَری عَنِ الْغُبارِ حائِدا
كسی كه در ساختن مسجد شركت مینماید و ایستاده و نشسته در آن كار میكند، با كسی كه از گرد و خاك پرهیز مینماید یكسان نیست!
همین شعر را عمار از علی (ع) فرا گرفت و مكرر میخواند. عثمان برآشفت و گفت: ای پسر سمیه! به خدا قسم كه این عصا را بر بینی تو خواهم زد. رسول خدا (ص) آن را شنید و ناراحت شد، آنگاه فرمود: «اینان را با عمار چه كار؟ او آنان را به بهشت دعوت میكند و آنان او را به دوزخ فرا میخوانند. عمار پوست میان چشم و بینی من است».
ابنسعد در طبقات 1/ 239 مینویسد: وسعت مسجد صد ذراع در صد ذراع و به شكل مربع بود كه حدوداً دو هزار و پانصد متر مربع میشده است و به نقل سمهودی در وفاء الوفاء 1/ 340 هفتاد در شصت ذراع بوده كه حدود هزار متر مربع بوده است. پایههای آن را سه ذراع، یعنی حدود یك متر و نیم تا نزدیك دو متر با سنگ چیدند و بقیه را با خشت ساختند. ستونهای آن را از تنه نخل برافراشتند و سقف آن را نیز
با شاخه خرما پوشاندند و قبله آن را به سوی بیتالمقدس قرار دادند. برای مسجد سه در گذاشتند؛ یكی در پشت مسجد و دو تای دیگر سمت راست و چپ بود كه یكی را بابالرحمه میگفتند و دیگری دری بود كه خود پیامبر از آن وارد میشد. حلبی 2/ 81 گوید: در پشت مسجد سایبانی ساختند برای افراد غریب و كسانی كه جایگاه و سرپناهی نداشتند كه به آنان اهل صُفّه میگفتند. شبها برای روشنایی مسجد شاخه نخل میسوزاندند. تا سال هفتم هجرت همین ساختمان بود، در سال هفتم پس از فتح خیبر و افزایش جمعیت بر وسعت مسجد افزوده شد.
دو اتاق كوچك با سقف كوتاه و ساده نیز برای سوده و عایشه همسران پیامبر در كنار مسجد ساخته شد. دیوارهای آنها از سنگ و سقفشان از شاخه خرما بود و روی سقف هم با گل پوشانده شد. حجرههای دیگر همسران رسول خدا (ص) نیز بعدها ساخته شد.
آری، به اینسان مسجد با كمترین امكانات و مصالح بسیار ساده و ابتدایی آن روز ساخته شد و مركز اجتماع مسلمانان و محل حل و فصل امور حكومتی گردید و شالوده فرهنگ بس عظیم اسلام در آنجا پایهریزی گشت و بعدها نقش بسیار مهمی در تثبیت و گسترش فرهنگ و تمدن اسلام در سراسر جهان ایفا كرد.
بنای مسجد كه به پایان رسید چند تن از مهاجران مانند علی (ع)، حمزه، ابوبكر و عمر در اطراف مسجد اتاقهایی برای خود ساختند و هر
یك دری از خانه خود به مسجد گشودند كه هنگام نماز از آن در وارد مسجد میشدند. چندی این وضع ادامه داشت تا اینكه گویا پس از جنگ بدر فرمان الهی صادر شد كه باید همه درهای خصوصی بسته شود و فقط در خانه امیرالمؤمنین (ع) باز بماند. این موضوع كه در تاریخ اسلام به «سدّ الابواب» مشهور است، به روایت احمد حنبل 4/ 369 و حلبی 3/ 346 و دیگرانبرای برخی گران آمد و گلایه خود را به پیامبر رساندند. حضرت در پاسخ آنان فرمود:
«وَ إِنِّی وَاللهِ ما سَدَدْتُ شَیْئاً وَ لا فَتَحْتُهُ وَ لَكِنِّی أُمِرْتُ بِشَیْءٍ فَاتَّبَعْتُهُ».
به خدا سوگند من چیزی را نبستم و نگشودم، فقط فرمان خدا را اطاعت كردم.
از جمله كارهای پیامبر در همان ابتدای ورود به مدینه پیمان برادری بود كه بین اكثر مهاجران و انصار بسته شد. مهاجران كه خانه و كاشانه خود را از دست داده و به سرزمین غربت هجرت كرده بودند به تقویت مالی و روحی نیاز داشتند. انصار با دعوت آنان به منازل خود و تقسیم دارایی خویش با آنان مشكل مالی مهاجران را تا اندازهای حل كردند. در بعد روحی نیز با ابداع پیمان برادری این معضل رفع و این خلأ جبران شد. سهیلی در الرَّوْضُ الأُنُف 4/ 178 گوید: مؤاخات بین مهاجران و انصار برای از بین بردن مشكل غربت و دوری از خانواده و طایفه و نیز پشتوانهای برای یكدیگر بود.
با اینكه بنا بود پیمان برادری بین یك مهاجر و یك انصاری بسته شود، با این وصف گویا بین چند نفر از خود مهاجران نیز عقد اخوت بسته شد. گرچه این مطلب بیشتر ناظر بر عقد اخوت در مكه است، زیرا به روایت المُحبَّر/ 70 و سبل الهدی 3/ 527 نخست آیین برادری در مكه اجرا شد و امتیاز قبیلگی و عشیرهای و فقر و غنا و غیر آن از میان برداشته شد. برای بار دوم نیز در مدینه در محدوده وسیعتری كه برخی افراد از سرزمینها و نژادهای مختلف نیز در آن شركت داشتند انجام شد. عرب با عجم، سفید با سیاه و فقیر با غنی برادر شدند.
به روایت حلبی 2/ 91 رسول خدا (ص) در مسجد و یا در خانه انس خطاب به مهاجران و انصار فرمود:
«تَآخَوْا فِی اللهِ أَخَوَیْنِ أَخَوَیْنِ».
در راه خدا دو به دو با هم برادر شوید.
آنگاه رو به مسلمانان كرد و فرمود: فلانی تو با فلانی برادری. سپس دست علی بن ابیطالب را گرفت و فرمود: «هذا أَخِی» این برادر من است.
به گفته شیخ طوسی در امالی/ 587 بین كسانی كه با یكدیگر همشأن و تقریبا در یك رتبه بودند عقد برادری بسته میشد. قابل دقت و تأمل است كه در هر دو بار كه عقد اخوّت اجرا شد، پیامبر (ص)، علی (ع) را به عنوان برادر خود انتخاب كرد و این افتخاری بس بزرگ است كه امیرالمؤمنین شأن و شایستگی برادری با خاتم انبیا و بزرگترین فرد بشر را دارا بود. به نقل مناقب ابن مغازلی/ 91 و دیگران پیامبر فرمود:
«مَكْتُوبٌ عَلی بَابِ الْجَنَّةِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللهُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ بِأَلْفَیِ عَامٍ: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ عَلِیٌّ أَخُو رَسُولِ اللهِ».
دو هزار سال قبل از آفرینش آسمانها و زمین بر سر در بهشت نوشته شده بود: محمد فرستاده خدا و علی برادر رسول خداست.
در الریاض النضره 1/ 23 آمده است كه پیامبر پیمان خواهری نیز بین برخی از زنان بست.
همانگونه كه در بحث تعداد مهاجران گذشت در مورد آمار آن دسته از مهاجران و انصار كه پیمان برادری بستند اختلاف است، تعداد آنان را نود، صدو هشتاد و شش و سیصد نفر هم گفتهاند، یعنی صد و پنجاه نفر مهاجر و صد و پنجاه نفر انصار.
یهودیان مدینه دو گروه بودند؛ یك گروه اقلیت از افراد بومی یثرب كه با گذشت زمان به آیین یهود گرویده بودند ولی جمعیت جداگانهای را تشكیل نمیدادند بلكه داخل همان طوایف عرب زندگی میكردند. گروه دیگر اكثریت كه سه طایفه بزرگ و مستقل بنیقَینُقاع، بنینضیر و بنیقریظه بودند، اینان به یثرب هجرت كرده و جداگانه در قلعههای خود میزیستند. این یهودیان عالمان و احبار بزرگی مانند عبداللهبن صوریا، عبدالله بن سَلام، مُخَیرِیق، فِنْحاص، اشْیع و غیر آنان داشتند. به نقل ابن اسحاق 2/ 207 یهودیان یثرب دارای یك مركز علمی و دینی به نام «بیت المدارس» بودند كه در آنجا تورات و احكام دینی خود را فرا میگرفتند. به گفته ابن شَبَّه در تاریخ المدینة المنوّره 1/ 173 بیت
المدارس در نزدیكی مَشْرَبَه ام ابراهیم قرار داشته است. ابن اسحاق 1/ 201 گوید: رسول خدا یك بار داخل بیت المدارس شد و یهودیان را به سوی خدا دعوت كرد. طبری در جامع البیان 26/ 17 گوید: یهودیان در مدینه كنیسهای داشتند كه در اعیاد خود به آنجا میرفتند. با این همه روشن است كه یهودیان در مدینه دارای تشكیلات گسترده و منسجم و منظّمی نبودهاند.
چند نفر از علمای یهود مسلمان شدند ولی عموم آنان با آنكه حق برایشان روشن شده بود آیین یهود را ترك نكردند. اینان همراه منافقان مدینه جبهه واحدی را بر ضد رسول خدا (ص) و مسلمانان تشكیل دادند و در همان ابتدای ورود پیامبر به مدینه برای برهم زدن نظم و اختلال در امر حكومت اسلامی و جلوگیری از تثبیت و گسترش آن به توطئه و تبلیغات و فتنهگری پرداختند. علمای یهود با كتمان حقایق تورات و طرح سؤالات و شبهات گوناگون قصد محكوم كردن و شكست پیامبر را داشتند ولی آیات كوبنده و افشاگر قرآن در پاسخ و محكومیت آنان نازل میشد. ابن اسحاق 2/ 177 گوید: حدود صد آیه از سوره بقره در این باره فرود آمده است.
یثرب نیز همانند مكه حكومت و دولت نداشت، همان رؤسای قبایل حكمرانان آن سرزمین به حساب میآمدند. مشكلی كه در مدینه وجود داشت و در مكه به این شدت یافت نمیشد وجود اختلافات قبیلهای بهویژه بین اوس و خزرج بود. هر چند عرب به هیچ وجه روحیه پذیرش
یك دولت و حكومت مركزی را نداشت ولی آتش خانمانسوز نزاعها و اختلافات قبیلهای چرخ زندگی یثربیان را مختل كرده بود به گونهای كه تصمیم داشتند برای خود حاكم و سلطان انتخاب كنند. قرار بود عبدالله بن ابَی به عنوان پادشاه یثرب انتخاب بشود و به نقل ابن اسحاق 2/ 234 تاجی هم برای او ساخته بودند. دین اسلام كلیه طوایف و قبایل عرب را زیر پرچم واحد «لا إِلَهَ إِلَّا الله» درآورد و مسجد النبی مركز اداره حكومت پیامبر شد. برای اداره مدینه و هسته مركزی حكومت اسلامی نیاز مبرم به دستور العمل و قانون بود.
از اینرو رسول خدا (ص) پیمانی جامع و قانونی فراگیر تنظیم كرد. آنگاه تمامی ساكنان مدینه این عهدنامه را پذیرفتند و ملتزم به رعایت آن شدند. این پیمان عمومی نمونه كامل قانون سیاسی و اجتماعی زندگی بشر است كه امروز نیز پس از گذشت چهارده قرن بهترین شیوه تأمین آزادی و حقوق افراد را دربردارد.
عمده متن این پیمان بنابه نقل ابناسحاق 2/ 147 و ابن زَنْجِوَیه در الاموال/ 205 به این شرح است: «این نوشتهای است از محمد پیامبر بین مؤمنان و مسلمانان از قریش و یثرب و هر كس پیرو آنان باشد و به آنها بپیوندد و همراهشان به جهاد بپردازد. اینان جدای از دیگر مردم امت واحدی را تشكیل میدهند. مؤمنان پرهیزكار بر ضد كسی كه به آنان ستم كند یا خواهان ستم یا گناه یا تجاوز و یا فساد در بین مؤمنان باشد با یكدیگر متحد خواهند بود، هر چند آن متجاوز فرزند یكی از آنان باشد. هر كس از یهودیان از ما پیروی كند از یاری و مساوات ما برخوردار
خواهد بود، بدون آنكه به وی ستم شود و یا كسی را بر ضد او یاری كنند. صلح تمامی مؤمنان یكی است، هیچ مؤمنی بدون موافقت مؤمن دیگری نمیتواند قرارداد صلح ببندد. هر مؤمنی كه به آنچه در این پیماننامه است اقرار كند و به خدا و روز واپسین ایمان آورد نباید فتنهگر را یاری كند و یا پناه دهد و اگر او را یاری كند و یا پناه دهد پس لعنت و خشم خدا در روز قیامت بر وی باد و هرگاه شما در امری اختلافی پیدا كردید همانا داوری آن با خداوند عز و جل و محمد (ص) است. هركس با اهل این پیمان بجنگد همپیمانان باید یكدیگر را یاری دهند و ستمدیده باید یاری گردد.
یهودیان تا وقتی كه همراه مؤمنان در حال جنگ هستند هزینه آنان با خودشان است. داخل یثرب برای اهل این پیمان حرم امن است. اگر میان اهل این پیمان مشكلی و یا مشاجرهای رخ دهد و بیم آن برود كه به فسادی گراید داوری آن با خدا و رسول اوست. به قریش و یارانشان پناه داده نخواهد شد. هر گاه كسی ناگهانی به یثرب حمله كند باید یكدیگر را یاری كنند و این پیمان از ستمكار و گناهكار حمایت نمیكند. هر كس از یثرب بیرون رود یا در آن بماند در امان است مگر آنكه ستمكار و یا گناهكار باشد. خداوند پناه نیكوكاران و پرهیزگاران است و محمد فرستاده اوست».
طبرسی/ 69 گوید: پس از انعقاد این پیمان یهودیان بنی قَینُقاع، بنی نضیر و بنی قریظه از پیامبر خواستند پیمانی هم جداگانه با آنان امضا كند، حضرت پذیرفت و پیمانی با آنان بست كه بر ضد رسول خدا كاری
نكنند و كسی را بر ضد آن حضرت و اصحابش یاری ندهند و اگر عهدشكنی كنند پیامبر در ریختن خون آنان و اسیر كردن زنان و فرزندان و ضبط اموالشان آزاد خواهد بود.
رسول خدا (ص) پس از آنكه مسجد را ساخت و مهاجران را بهطور موقت اسكان داد و قانونی نیز برای اداره شهر تنظیم و با اقلیتهای یهود امضا كرد و كار مدینه نسبتا رونق گرفت، برای اینكه به قریش بفهماند او از رسالت خود دست برنداشته و به مدینه نیز محصور و محدود نمیشود چندین حركت نظامی انجام داد.
معمولًا در اصطلاح سیرهنگاری به جنگهایی كه پیامبر در آن شركت میكرد و امور فرماندهی را بهطور مستقیم برعهده داشت «غَزْوَه» و به جنگهایی كه در آنها شركت نداشت بلكه دستهای را با تعیین فرمانده به منطقهای اعزام میكرد «سَرِیه» گویند. نخستین غزوه رسول خدا غزوه وَدّان و یا ابْواء بود كه در صفر سال دوم هجرت واقع شد و درگیری رخ نداد و اولین سریه دسته عُبیدة بن حارث بود كه رسول خدا (ص) وی را با شصت و یا هشتاد نفر از مهاجران برای جلوگیری از حمله احتمالی قریش اعزام كرد كه جنگی بین طرفین واقع نشد. دیگر سریه حمزه بود كه پیامبر او را با سی نفر از مهاجران به ناحیه عِیص فرستاد و درگیری رخ نداد. برخی گویند سریه حمزه نخستین سریه بوده است.
ابناسحاق 2/ 248 و واقدی 1/ 12 گویند: در جمادیالاولی سال دوم هجرت گزارش رسید كه كاروان تجارت قریش به سرپرستی ابوسفیان به شام میرود. پیامبر ابوسَلَمَة بن عبدالاسد را به جانشینی خود در مدینه گماشت و پرچم سپاه را به دست حضرت حمزه داد و با صد و پنجاه و یا دویست نفر برای تعقیب كاروان قریش حركت كرد تا منطقه عُشیره رفت و تا اوایل ماه جمادی الآخره توقف كرد ولی به كاروان قریش دست نیافت. در این مدت با قبیله بنیمُدْلِج پیمان صلحی امضا كرد و در همین غزوه بود كه رسول خدا امیرالمؤمنین را ابوتراب نامید. علی (ع) با عمار یاسر كنار نخلستان بنی مُدْلِج رفتند و پس از ساعتی كه كارهای آنان را مشاهده كردند خوابشان برد. رسول خدا (ص) به آنجا رفت و آنان را بیدار كرد، وقتی علی (ع) را خاكآلود دید نشان سادهزیستی را به او داد و فرمود:
«مالَكَ یا أَباتُراب؟!»
تو را چه شده است ای خاك آلوده؟!
محب طبری در ذخائر العقبی/ 57 گوید: ابوتراب محبوبترین كنیه برای امیرالمؤمنین (ع) بود، هر گاه وی را بدین كنیه میخواندند خشنود میشد.
به روایت ابناسحاق 2/ 252 و واقدی 1/ 13 در ماه رجب سال دوم هجرت دو ماه قبل از جنگ بدر پیامبر پسر عمه خود عبدالله بن
جَحْش را همراه هشت نفر از مهاجران به منطقه نَخْلَه بین مكه و طائف فرستاد تا اخبار قریش را به وی گزارش دهند. حضرت نامهای نوشت و به عبدالله داد و فرمود تا دو روز راه نرفته آن را نخواند، پس از دو روز راه پیمودن در آن بنگرد و به آن عمل كند و كسی از همراهان خود را مجبور نسازد. عبدالله پس از آنكه دو روز راه پیمود نامه را گشود فرمان چنین بود: «راه خود را ادامه بده و در نَخْلَه بین مكه و طائف فرود آی. آنجا در كمین قریش بمان و اخبار آنان را برای ما به دست آور».
عبدالله به همراهان خود گفت هركدام از شما خواهان شهادت است با من رهسپار شود و كسی كه نمیخواهد همراه من بیاید بازگردد. همگی رهسپار نَخْلَه شده در آنجا فرود آمدند تا كاروان تجارت قریش رسید. كاروانیان در وهله نخست از دیدن مسلمانان ترسیدند. لیكن با دیدن عُكّاشة بن مِحْصَن كه سر خود را تراشیده بود آسودهخاطر شدند و گفتند اینان برای ادای عمره آمدهاند. آن روز آخر ماه رجب بود، مسلمانان گفتند اگر جنگ كنند در ماه حرام جنگ كردهاند و اگر صبر كنند تا ماه حرام سپری شود كاروان قریش وارد حرم میشود كه نبرد در آن منطقه نیز حرام است. سرانجام تصمیم گرفتند در همان روز به نبرد بپردازند. طبرسی در جوامع الجامع 1/ 118 گوید: آن روز اولین روز از ماه رجب بود، مسلمانان گمان كردند آخر ماه جمادی الآخره است. واقد بن عبدالله با پرتاب تیری عمرو بن حَضْرَمی را كشت، یك نفر هم گریخت، عثمان بن عبدالله و حَكَم بن كیسان نیز اسیر شدند. عبدالله كاروان تجاری قریش
را به مدینه آورد و به قولی خمس آن را برای رسول خدا جدا و بقیه را تقسیم كرد.
پیامبر فرمود: «من به شما فرمان نداده بودم كه در ماه حرام بجنگید!» لذا از تصرف در غنایم و اسیران خودداری نمود. مسلمانان بر عبدالله و یاران وی خرده گرفتند. قریش هم شروع به تبلیغ بر ضد مسلمانان كرده و گفتند محمد و یارانش ماه حرام را حلال شمردند. سرانجام آیه دویست و هفده بقره نازل شد:
(یَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِیهِ قُلْ قِتَالٌ فِیهِ كَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ إِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَاللهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ).
از تو درباره جنگ در ماه حرام میپرسند بگو جنگ در آن گناهی است بزرگ. جلوگیری از راه خدا و كفر ورزیدن به او و جلوگیری از مسجدالحرام و اخراج ساكنان آن نزد خدا گناهی است بزرگتر و فتنهانگیزی بدتر از كشتن است.
آنگاه رسول خدا (ص) غنایم و اسیران را تقسیم كرد. گویند این غنیمت نخستین غنیمتی بود كه به دست مسلمانان افتاد و عمرو بن عبدالله حَضْرَمی نخستین كافری بود كه به دست مسلمانان كشته شد و عثمان و حَكَم نخستین اسیرانی بودند كه به دست مسلمانان اسیر شدند.
رسول خدا (ص) و مسلمانان سیزده سالی را كه در مكه بودند به سوی بیتالمَقْدِس نماز میگزاردند. البته به روایت كلینی 3/ 286 پیامبر كعبه را
در مقابل خود قرار میداد. گرچه زمخشری در كشاف 1/ 200 و طبرسی در جوامع الجامع 1/ 86 میگویند: پیامبر در مكه نیز به سوی كعبه نماز میگزارد، به مدینه كه هجرت كرد خدا دستور داد برای دوستی و الفت با یهود به سوی بیتالْمَقْدِس نماز بگزارد. باری، در مدینه نیز در اوایل هجرت تا هفده ماه به همان سوی نماز میخواندند. یهود كه همواره دنبال خردهگیری و اشكالتراشی بودند لب به سرزنش گشوده و به روایت سبل الهدی 3/ 537 گفتند محمد با ما مخالفت میكند اما بهسوی قبله ما نماز میگزارد. پیامبر از این تبلیغات سوء آزرده خاطر گردید و منتظر بود كه در اینباره دستوری فرا رسد.
سهشنبه پنجم شعبان و یا رجب سال دوم هجرت در حالی كه پیامبر (ص) در مسجدی در محله بنیسَلَمَه نماز ظهر میخواند در ركعت دوم نماز آیه صد و چهل و چهار بقره بر او نازل شد:
(قَدْ نَرَی تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِی السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّینَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ).
همانا گردانیدن رویت را بهسوی آسمان میبینیم. پس تو را به سوی قبلهای میگردانیم كه از آن خشنودی. پس روی خود را بهسوی مسجدالحرام برگردان و هر كجا كه بودید روی خود را بدان سوی برگردانید.
رسول خدا (ص) و مسلمانان روی از بیتالمَقْدِس برتافتند و روی به قبله نماز را تمام كردند.
بیشتر مسلمانان و اعراب از تغییر قبله خوشحال بودند، زیرا خانه كعبه
از دیرباز مورد احترام آنان بود و از مهمترین اماكن مقدس عرب بهشمار میآمد. در مقابل برای یهودیان ناخوشایند بود. از این رو زبان به طعن گشوده و گفتند چرا مسلمانان قبلهشان را تغییر دادند. آری، این موضوع حاكی از بحران روابط یهود و مسلمانان بود.
یثرب متشكل از دهكدههایی بود كه دو طایفه اوس و خزرج و طوایفی از یهود در آن زندگی میكردند. یثرب به هنگام هجرت هنوز شهر نشده بود. با ورود پیامبر و مهاجران مركز حكومت اسلامی شد و چهره شهر به خود گرفت. بدین جهت بود كه به «مدینة النبی» تغییر نام پیدا كرد. در نزدیكی یثرب دهكدهای قرار داشت به نام قُبا، این دهكده محل سكونت بنیعمرو بن عوف از قبیله اوس بود. رسول خدا (ص) در ابتدای هجرت وارد این دهكده شد.
امیرالمؤمنین (ع) به دستور رسول خدا در مكه ماند و اعلام كرد هر كس نزد محمد (ص) امانتی دارد بیاید بگیرد. پس از سه شبانه روز توقف در مكه و سپردن امانتها به صاحبانشان همراه فاطمه دختر رسول خدا، فاطمه بنت اسد مادر خود، فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب، سُوده همسر رسول خدا و امكلثوم دختر آن حضرت از راه ذیطُوی رهسپار یثرب گردید.
هنگامی كه رسول خدا از قبا به مدینه آمد انصار برای بردن مهاجران به منازل خود با یكدیگر به رقابت پرداختند، ناچار كار به قرعه كشید تا
آنجا كه احدی از مهاجران بدون قرعه وارد خانه انصار نشد.
هجرت رسول خدا مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت. نخستین كاری كه رسول خدا در مدینه انجام داد تأسیس مركزی برای كارهای عبادی، سیاسی، نظامی و رسیدگی به امور مسلمانان بود كه به «مسجدالنبی» مشهور شد.
بسته شدن در خانهها به مسجدالنبی به جز در خانه حضرت علی، برقراری عقد اخوت بین مهاجرین و انصار نیز از جمله وقایع این ایام است.
یهودیان مدینه دو گروه بودند؛ یك گروه اقلیت از افراد بومی یثرب كه با گذشت زمان به آیین یهود گرویده بودند ولی جمعیت جداگانهای را تشكیل نمیدادند بلكه داخل همان طوایف عرب زندگی میكردند. گروه دیگر اكثریت كه سه طایفه بزرگ و مستقل بنیقَینُقاع، بنینضیر و بنیقریظه بودند، اینان به یثرب هجرت كرده و جداگانه در قلعههای خود میزیستند.
دین اسلام كلیه طوایف و قبایل عرب را زیر پرچم واحد «لا إِلَهَ إِلَّا الله» درآورد و مسجد النبی مركز اداره حكومت پیامبر شد. برای اداره مدینه و هسته مركزی حكومت اسلامی پیمانی جامع و قانونی فراگیر تنظیم گردید و بنا به درخواست یهودیان بنی قَینُقاع، بنینضیر و بنیقریظه پیمانی جداگانه با آنان هم امضا شد.
برای این مقطع از تاریخ اسلام میتوان از یكی دو غزوه و سریه و همینطور از تغییر قبله نیز نام برد.
وضعیت یثرب را قبل از مهاجرت حضرت رسول و بعد از آن بنویسید.
اولین مسجدی كه در اسلام ساخته شد چه نام دارد؟
اولین نماز جمعه در كجا و در چه تاریخی برگزار گردید؟
مبدأ تاریخ مسلمان را بیان كنید.
مشخصات مسجد پیامبر را به طور خلاصه توضیح دهید.
منظور از «سد الابواب» چیست؟
پیمان برادری مهاجر و انصار را به طور اختصار بیان كنید.
یهودیان مدینه چند گروه بودند؟ طوایف مهم آن را نام ببرید.
چگونگی انعقاد پیمان عمومی مدینه را بیان كنید.
«غزوه» و «سریه» را تعریف كنید و چند نمونه از هر یك را نام ببرید.
نخستین غزوهها و سریهها كدام است؟
چگونگی و دلیل تغییر قبله را توضیح دهید.
انتظار میرود با مطالعه این درس:
علت وقوع جنگ بدر را بدانیم.
به چگونگی وقایع جنگ بدر پی ببریم.
با موضوع و چگونگی ازدواج حضرت علی (ع) با حضرت زهرا آشنا بشویم.
بتوانیم جنگهای «بنی قینقاع» و «سویق» را توضیح دهیم.
در این درس به جنگ بدر، تاریخ و علت وقوع، موقعیت جغرافیایی آن، شكست مشركان، حضور فرشتگان در بدر، نقش علی (ع) در پیروزی بدر، دیدگاه قرآن در خصوص جنگ بدر، پیامدهای آن، ازدواج علی (ع) و فاطمه (س)، جنگ بنی قینقاع، علت وقوع و نتیجه آن،جنگ سویق و در نهایت ضبط مال التجاره كاروان تجاری قریش به دست زید بن حارثه خواهیم پرداخت.
جنگ بدر در سال دوم و نوزده ماه پس از هجرت واقع شد. علت وقوع آن بنابر نقل ابناسحاق 2/ 257 و واقدی 1/ 19 این بود كه كاروان تجاری بسیار بزرگی از مكیان كه تمامی قریش در مالالتجاره آن سهیم بودند به سرمایه پنجاه هزار دینار با هزار شتر همراه چهل یا هفتاد تن از سران قریش مانند عمروعاص و مَخْرَمَة بن نوفل و به ریاست ابوسفیان بهسوی شام حركت كرد. خبر حركت كاروان به رسول خدا رسید. حضرت برای تعقیب كاروان به ذیالعُشَیره رفت ولی به آن دست نیافت. از اینرو مترصّد بازگشت كاروان بود تا آنكه مطّلع شد كاروان در حال بازگشت به مكه است. طلحة بن عبیدالله و سعید بن زید را پیشاپیش فرستاد تا اخبار آن را گزارش دهند و به مسلمانان فرمود:
«هذِهِ عِیرُ قُرَیْشٍ فِیها أَمْوالُهُمْ، فَاخْرُجُوا إِلَیْها لَعَلَّ اللهُ یُنْفِلُكُمُوها».
این كاروان قریش است كه اموالشان در آن است، به سوی آنان بروید شاید خداوند غنیمتی به شما برساند.
گروه زیادی داوطلب خارج شدند، حتی برخی مانند سعد بن خَیثَمَه برای همراهی با رسول خدا (ص)، با پدرش قرعه زدند.
گروه زیادی هم شركت نكردند، زیرا حضرت برای جنگ بیرون نرفت. بدین جهت بود كه سرزنش و ملامت هم نشدند. البته به گفته واقدی 1/ 20 گروهی از رفتن همراه پیامبر اكراه داشتند.
رسول خدا (ص) ابولُبابه را به جانشینی خود در امور سیاسی و اجتماعی
و ابن اممكتوم را برای اقامه نماز جماعت در مدینه نصب كرد. سپاه مدینه متشكل بود از سیصد و سیزده نفر مرد، هفتاد شتر كه معمولًا دو، سه و یا چهار نفر به نوبت بر یك شتر سوار میشدند، شش زره، هشت شمشیر و یك یا دو اسب. پیامبر (ص) روز دوشنبه هشتم یا دوازدهم ماه رمضان سال دوم هجرت راهی سرزمین بدر شد. بدر نام چاهی بود كه در بیست و پنج فرسخی شرق مدینه و در هشت فرسخی ساحل دریا قرار داشت. این منطقه محل عبور كاروانهایی بود كه از مكه به شام در تردّد بودند. در كنار این چاه سالی یك بار بازار صحرایی برپا میشد. حضرت در منطقه سُقْیا سپاه خود را صفآرایی كرد و از آنان سان دید. در همین جا بود كه عدهای را مانند عبدالله بن عمر، اسامة بن زید، زید بن ارْقَم و چند نفر دیگر را به لحاظ كم بودن سنشان به مدینه بازگرداند.
ابوسفیان كه گویا همان زمان كه در شام بهسر میبرد شنیده بود مسلمانان قصد تعرض به كاروان و مصادره آن را دارند با احتیاط تمام حركت كرد و از این بیم داشت كه هر لحظه به كاروان حمله شود. به روایت واقدی 1/ 28 عمروعاص گوید: وقت بازگشت به مكه در شهر مَعان مردی از قبیله جُذام به ما گفت هنگام رفتن شما به شام محمد قصد حمله به كاروان را داشت و یك ماه منتظر ماند و سپس به یثرب بازگشت، هماكنون نیز چشم انتظار بازگشت شماست. ابوسفیان به تبوك كه رسید ضَمْضَم بن عمرو غفاری را اجیر كرد و به مكه فرستاد و دستور داد به قریش بگوید محمد و یارانش میخواهند به كاروان حمله كنند،
برای نجات كاروان بسیج شوید.
ضَمْضَم غفاری طبق دستور ابوسفیان گوش شترش را برید و پیراهن خود را از پیش و پشت چاك زد و وارونه بر تن كرد و با این هیئت وارد مكه شد و با فریاد بلند آرامش مكه را بر هم زد. او فریاد میزد: «ای قریشیان! ای فرزندان لُؤَی! كاروان كاروان! محمد متعرض آن شده، كمك كمك!» قریش با شنیدن فریادهای ضَمْضَم در عرض دو و یا سه روز خود را آماده دفاع از كاروان كردند. البته در رفتن یك نوع دلهره و اكراه وجود داشت. با این حال ابوجهل كه موافق رفتن بود فائق شد.
سرانجام سران قریش پس از كشمكشها و اختلافات زیاد با سپاهی متشكل از نهصد و پنجاه نفر نیرو و هفتصد شتر، یكصد اسب و ششصد زره همراه كنیزكان رامشگر با ساز و آواز، دفزنان و هلهلهكنان به سوی سرزمین بدر حركت كردند. كاروان قریش نزدیك منطقه بدر رسید و یك شب در آنجا توقف كرد. ابوسفیان بسیار وحشتزده و مضطرب بود كه مبادا مسلمانان به كاروان شبیخون بزنند، او با رفتن به دهكده بدر و كسب اطلاع از مَجْدِی بن عمرو جُهَنی از ورود مسلمانان باخبر گردید و بیدرنگ نزد كاروان آمد و مسیر آن را به سوی دریای سرخ تغییر داد و به سرعت از جانب ساحل حركت كرد و بدر را در سمت چپ قرار داد. آنگاه قیس بن امرئ القیس را نزد سپاه قریش فرستاد و دستور داد به آنان بگوید بازگردید كه كاروان نجات یافت.
قیس بهسوی سپاه قریش رفت و پیغام ابوسفیان را به آنان رساند. ولی ابوجهل نپذیرفت و گفت ما هرگز باز نخواهیم گشت. با آنكه قریش
چندان تمایلی به جنگ با پیامبر نداشت ولی به عللی ناگزیر از آن بود، چرا كه اولًا میخواست از حمله عبدالله بن جَحْش انتقام بگیرد و شكست خود را به نوعی جبران كند. ثانیاً بدون پاسخ ماندن حركت مسلمانان برای حمله به كاروان تجاری قریش حیثیت و وجهه آنان را خدشهدار میكرد. ثالثاً تداوم حیات اقتصادی مكیان در گرو امنیت مسیر كاروان تجاری آنان بود.
اخْنَس بن شَریق ثقفی كه همپیمان بنیزُهْره بود به آنان گفت: خداوند كاروانتان را نجات داد و اموالتان را رها ساخت، بازگردید و ترس آن را هم به گردن من بگذارید. بنیزُهْره كه صد نفر بودند با شایع كردن اینكه اخْنَس را مار گزید از رفتن تعلل ورزیدند و همگی از جُحْفَه به مكه بازگشتند. كنیزكان آوازهخوان را نیز از جُحْفَه به مكه بازگرداندند. به روایت كلینی 8/ 375 طالب بن ابیطالب پسر بزرگ حضرت ابوطالب نیز كه مسلمان بود و اسلام خود را پنهان میكرد و در دل پیرو دستور پیامبر (ص) بود و در شعر خود به این نكته تعریض داشت، به لحاظ طعنه قریش كه او را به هواخواهی پیامبر متهم كردند به مكه بازگشت.
ابناسحاق 2/ 266 و واقدی 1/ 48 گویند: رسول خدا نیز با سپاه خود به سوی بدر آمد تا به ذَفْران رسید، در آنجا مطلع شد كه قریش با سپاهی گران برای دفاع از كاروان خود آمدهاند. سپاهیان خود را از این موضوع آگاه ساخت و با آنان درباره جنگ با قریش به رایزنی پرداخت.
ابوبكر و عمر مطالبی گفتند حاكی از اینكه جنگ به صلاح مسلمانان نیست و آنان آمادگی این كار را ندارند.
گفتار آنان تلویحاً توصیه به عقبنشینی بود. رسول خدا به سخنان آنان اعتنایی نكرد و چیزی نفرمود. آنگاه مقداد با سخنان شجاعانه خود رسول خدا را خوشحال كرد. او گفت: ای رسول خدا (ص) برای امتثال فرمان الهی حركت كن ما همراه تو هستیم. به خدا سوگند ما آنگونه كه بنیاسرائیل به پیامبرشان گفتند تو و پروردگارت بروید بجنگید و ما در اینجا نشستهایم، نمیگوییم، بلكه میگوییم: تو و پروردگارت بروید بجنگید همانا ما هم همراه شما میجنگیم. پیامبر مقداد را دعا كرد بعد فرمود:
«أَشِیرُوا عَلَیَّ أَیُّهَا النَّاس».
ای مردم رأی خود را بگویید.
مقصود او انصار بود كه تا به حال از آنان در حركتهای نظامی استفاده نكرده بود و نظرش این بود كه انصار بر اساس تعهدات و پیمانهای خود در عقبه متعهد شده بودند امنیت رسول خدا (ص) را همانند امنیت جان خود و خانوادهشان در مدینه تأمین كنند، اما اینكه در خارج از مدینه نیز همراه او بجنگند در پیمانها ذكر نشده بود.
سعد بن مُعاذ بزرگ طایفه اوس متوجه مقصود حضرت شد و گفت: من از سوی انصار پاسخ میدهم. ای رسول خدا گویا مقصود شما ما هستیم؟ فرمود: «آری». عرض كرد: همانا ما به تو ایمان آوردیم و میثاق اطاعت بستهایم. پس ای پیامبر خدا حركت كن. حضرت خوشحال و مصمم بر نبرد شد و فرمود: «به بركت خدا حركت كنید و مژده باد شما را. همانا خدا دست
یافتن بر یكی از این دو گروه (كاروان یا سپاه قریش) را به من وعده داده است. به خدا سوگند گویی من هم اكنون كشتارگاه ایشان را میبینم».
پیامبر پرچمهای سهگانه جنگ را بست، زیرا از مدینه بدون پرچم بیرون آمده بود. رایت را به دست علی بن ابیطالب و پرچم مهاجران را به مصعب بن عُمیر و پرچم انصار را به یكی از انصار داد. آنگاه از ذَفْران حركت كرد و در شب جمعه هفدهم ماه رمضان به سرزمین بدر رسید و در كنار تپهای از رمل كه قریش در آن سوی آن بودند اردو زد. آنگاه علی (ع)، زبیر، سعد وقاص، و بَسْبَس بن عمرو را فرستاد تا از كنار آب بدر خبر بیاورند. آنان آمدند دو نفر از آبكشان قریش را دستگیر كردند و بقیه گریختند و خبر ورود رسول خدا را به قریش دادند. با كسب اطلاع از آن دو نفر معلوم شد كه قریش بین نهصد تا هزار نفرند.
سپس با پیشنهاد حُباب بن مُنذِر لشكر اسلام حركت كرد و كنار نزدیكترین چاه به دشمن اردو زد و برای آنكه بتوانند به آسانی از آب استفاده كنند حوضی ساختند. بین دو سپاه تنها یك تپه شنی فاصله بود. در آن شب به فرمان خداوند خواب بر مسلمانان چیره گشت. باران نیز بدون آنكه مشكلی برای مسلمانان ایجاد كند نازل شد، زمین شنزار غیر قابل عبور را برای مسلمانان محكم ساخت تا به راحتی رفت و آمد كنند و زیر پای قریش را از زیادی آب غیرقابل عبور و مرور كرد.
به روایت ابناسحاق 2/ 272 و واقدی 1/ 49 سعد بن معاذ خدمت رسول خدا عرض كرد: سایبانی برای شما بسازیم و مركبتان را كنار آن
آماده كنیم و شما داخل آن بمان. اگر خدا ما را پیروز كرد این همان چیزی است كه ما میخواهیم و اگر به گونه دیگر شد بر مركب خود سوار میشوی و به مدینه نزد اقوام ما باز میگردی. پیامبر (ص) او را دعا كرد. سپس كنار چاههای آب سایبانی از شاخههای نخل برای حضرت ساختند، پیامبر و ابوبكر داخل سایبان بودند و سعد بن معاذ كنار درِ سایبان نگهبانی میداد.
این مطلب از چند جهت مورد تردید واقع شده است. اولًا ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه 14/ 118 گفته است: «من از كار سایبان تعجب میكنم، از كجا آنان شاخه نخل داشتند كه با آن سایبان بسازند و حال آنكه منطقه بدر سرزمین نخل نبود و آن تعداد شاخه نخل هم كه همراه مسلمانان بود آنقدر كم بود كه به منزله سلاح بهشمار میآمد». البته امروزه در سرزمین بدر نخل وجود دارد. ثانیاً پیامبر كه نباید از میدان جنگ فرار كند. ثالثاً این كار از ناحیه فرماندهی موجب سستی و تضعیف روحیه جنگجویان میشود. رابعاً پیش از پیشنهاد سعد پیامبر بشارت داد كه پیروزی از آن مسلمانان است. خامساً این داستان با آن مطلبی كه امیرالمؤمنین درباره رسول خدا نقل میكند سازگار نیست. به نقل ابن سعد 2/ 23 آن حضرت فرمود: «چون روز بدر فرا رسید و جنگ شروع شد ما به رسول خدا پناه بردیم و او از همه بیشتر سختیهای جنگ را تحمل كرد و هیچ كس از وی به دشمن نزدیكتر نبود». سادساً مورخان از جمله طبرسی در اعلام الوری/ 169 نقل كردهاند كه حضرت شمشیر به دست گرفت و با تلاوت آیه چهل و پنج سوره قمر (سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ) بهزودی این جمع شكست خورند و واپس گریزند، به قلب
دشمن حمله كرد. به نظر میرسد اگر روایت سایبان صحیح باشد احتمالًا از آن به عنوان مقر فرماندهی استفاده میشده و پیامبر از آنجا سپاه اسلام را هدایت میكرده است، همچنان كه در جنگ بنی نضیر نیز اینگونه بود.
ابن اسحاق 2/ 274 گوید: مشركان قریش عُمیر بن وَهْب را فرستادند تا توان رزمی نیروهای اسلام را ارزیابی كند. او دو بار با اسب خود اطراف مسلمانان گشتی زد، بالا و پایین دره را به دقت بررسی كرد. آنگاه نزد قریش آمد و گفت: نه نیروی كمكی دارند و نه كمین، سیصد نفر یا اندكی بیشتر هستند، همراه آنان هفتاد شتر و دو اسب است. سپس گفت: ای گروه قریش شترانی دیدم كه با خود مرگ حمل میكنند. پس ببینید صلاحتان چیست. سران قریش برای اطمینان خاطر و احتیاط ابواسامهجُشَمی را نیز فرستادند. او هم پس از ارزیابی خویش سخنان عمیر را تأیید كرد.
واقدی 1/ 63 گوید: حكیم بن حِزام نزد عُتبه آمد و گفت: ای ابوالولید تو بزرگ و سرور قریشی و قریش از تو اطاعت میكند، میخواهی تا ابد از تو به نیكی یاد كنند؟ پرسید چه باید كرد؟ گفت خونبهای عمرو بن حَضْرَمی همپیمان خود و قیمت كالایی را كه محمد در روز نَخْلَه گرفته است برعهده گیر و مردم را بازگردان، شما جز این خونبها و قیمت كالا چیز دیگری از محمد نمیخواهید. عُتبه پذیرفت بر شتر خود سوار شد و میان مشركان رفت و گفت ای قوم از من اطاعت
كنید و با این مرد و یارانش نجنگید و گناه و ترس آن را هم بر گردن من بگذارید. گروهی از اینان خویشاوند شما هستند.
ابوجهل خطاب به مردم گفت عتبه چنین میگوید چون پسرش همراه محمد است و محمد نیز پسرعموی اوست، او نمیخواهد پسر و پسرعمویش كشته شوند. آنگاه نزد عامر بن حَضْرَمی آمد و او را تحریك كرد تا به خونخواهی برادرش قیام كند. عامر خود را برهنه كرد و خاك بر سر خویش پاشید و فریاد زد: واعَمْراه واعَمْراه! ابوجهل به عُمیر گفت مردم را بشوران. آنگاه خودش آهنگ مسلمانان كرد و به آنان حملهور شد. حكیم بن حِزام باز هم كوشید تا جنگ آغاز نشود، ولی نتیجهای نداد. سرانجام عتبه را هم تعصب فرا گرفت و پیاده در حالیكه برادرش شیبه و فرزندش ولید او را همراهی میكردند آماده پیكار شد.
عتبه مسلمانان را برای مبارزه فرا خواند. در این لحظه خوابی سبك پیامبر را فرا گرفت. قبلًا فرموده بود تا اجازه ندادم نجنگید و اگر به شما حمله كردند فقط تیربارانشان كنید، شمشیر نكشید مگر اینكه شما را محاصره كنند. در همین خواب بود كه خداوند تعداد كفار را به پیامبر كم نشان داد. ابن اسحاق 2/ 279 گوید: حضرت دستهایش را به دعا گشود و فرمود:
«اللّهُمَّ إِنْ تَهْلِكَ هذِهِ الْعِصابَةُ الْیَوْمَ لا تُعْبَدْ».
بار خدایا اگر امروز این گروه كشته شوند دیگر در روی زمین پرستش نمیشوی.
به روایت ابن اسحاق 2/ 276 اسْوَد بن عبدالاسد مخزومی برادر ابوسَلَمَه كه مردی بدخو و گستاخ بود نزدیك حوض آب مسلمانان آمد و گفت با خدا عهد میكنم كه از حوض ایشان آب بنوشم یا آن را ویران كنم و یا در این راه كشته شوم. حمزه از سپاه بیرون آمد و با ضربتی یك پای او را قطع كرد. اسود خود را در حوض افكند تا با پای دیگرش آن را خراب كند و از آب آن بنوشد ولی حمزه او را در میان حوض به قتل رساند. در این وقت عتبه، شیبه و ولید از سپاه قریش خارج شدند و طبق رسم عرب هماورد طلبیدند. سه تن از جوانان انصار معاذ، معوّذ و عوف پسران عَفْرا به نبرد آنان آمدند. همینكه خود را معرفی كردند جنگجویان قریش گفتند ما با شما نمیجنگیم. سپس فریاد برآوردند ای محمد همتایان ما را از خویشاوندانمان به جنگ ما بفرست. رسول خدا به عُبیده و حمزه و علی فرمود: برخیزید. این سه نفر در مقابل سه نفر از مشركان قرار گرفتند و هنگامی كه خود را معرفی كردند عتبه و همراهانش گفتند: آری شما همتایانی بزرگوارید. امیرالمؤمنین با ولید، حمزه با عتبه و عبیده با شیبه به نبرد پرداختند. علی و حمزه بیدرنگ هماوردان خود را از پای درآوردند ولی شیبه با ضربتی یك پای عُبیده را قطع كرد آنگاه علی و حمزه به یاری عبیده شتافتند و شیبه را كشتند.
به روایت واقدی 1/ 81 رسول خدا مشتی سنگریزه برداشت و به سوی كافران پاشید و فرمود:
«شاهَتِ الْوُجُوه! أَللَّهُمَّ ارْعَبْ قُلُوبَهُمْ وَ زَلْزِلْ أَقْدامَهُمْ!».
صورتهایتان زشت باد! بار خدایا دلهایشان را پر از بیم كن و گامهایشان را بلرزان.
آنگاه دشمنان خدا پا به فرار گذاشتند. مسلمانان هم آنان را تعقیب كرده و میكشتند و اسیر میگرفتند. هیچیك از آنان نبود جز آنكه چشم و صورتش پر از خاك شده بود و نمیدانست به كدام طرف فرار كند. در این حال مؤمنان و فرشتگان با آنان نبرد میكردند.
پیامبر (ص) ابوجهل را فرعون این امت نامیده بود و همو بود كه به اتفاق عتبه در جنگ بدر نقش فرماندهی كل را ایفا میكرد.
واقدی 1/ 86 گوید: هنگامی كه عدهای از مشركان كشته شدند بنیمخزوم ابوجهل را در میان گرفتند و نمیگذاشتند كسی به او دسترسی پیدا كند، لباسهایش را به تن چند نفر كه حاضر شدند خود را فدای او كنند پوشاندند، آن چند نفر نیز به دست حضرت علی و حمزه كشته شدند.
معاذ بن عمرو بن جَمُوح ابوجهل را دید و تصمیم گرفت او را بكشد و با یك ضربت پایش را قطع كرد. در این حال معوّذ بن عَفْرا ضربتی دیگر زد و او را نقش بر زمین ساخت. در پایان جنگ پیامبر دستور داد ابوجهل را بیابند. عبدالله بن مسعود او را در حالی كه رمقی در بدن داشت یافت و سر وی را جدا كرد و آورد. رسول خدا (ص) از دیدن سر ابوجهل بسیار خوشحال شد و خدای را سپاس گفت.
با كشته شدن ابوجهل سپاه قریش نظم خود را به طور كامل از دست داد و دیگر هیچ امیدی برای جمعآوری و بازسازی آن نبود. بدین سان سپاه قریش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسیر نزدیك ظهر رو به هزیمت
گذاشت و به طوری شیرازهاش از هم گسست كه برخی در بیابانها سرگردان شده و از بیراهه بهسوی مكه گریختند. هنگام ظهر جنگ پایان یافت، آنگاه به دستور رسول خدا (ص) كشتگان قریش را داخل چاههای متروكه بدر ریختند و آنها را پر كردند.
به نقل ابن اسحاق 2/ 364 و واقدی 1/ 145 در جنگ بدر چهارده تن از مسلمانان، هشت نفر از انصار و شش نفر از مهاجران به شهادت رسیدند.
واقدی 1/ 102 گوید: در جنگ بدر یك صد و پنجاه شتر، ده اسب، مقداری سلاح، پوست و لباس به غنیمت گرفته شد. این علاوه بر وسایل شخصی بود كه گروهی از مجاهدان از كشتن كفار به دست آورده بودند. اسرا نیز جزء غنایم به شمار میآمدند. بر سر تقسیم غنیمت اختلاف شد. آیه اول سوره انفال كه میفرماید: (یَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَنْفَالِ) از تو درباره غنایم میپرسند، اشاره به همین اختلاف دارد. رسول خدا ابتدا از تقسیم غنایم خودداری كرد و عبدالله بن كعب مازنی را بر آنها گماشت. سپس در درّه سَیر آنها را بین مجاهدان به تساوی تقسیم كرد. هر نفر یك سهم و هر اسب دو سهم و سهامی نیز برای چند نفر كه نتوانسته بودند شركت كنند جدا كرد، از جمله جعفر بن ابیطالب (ع) كه در حبشه بهسر میبرد.
به روایت واقدی 1/ 114 رسول خدا (ص) عبدالله بن رَواحه و زید بن
حارثه را به مدینه فرستاد تا پیشاپیش مژده پیروزی سپاه اسلام را به مردم برسانند. عبدالله و زید در روز یكشنبه نوزدهم ماه رمضان داخل مدینه شدند. در این هنگام مردم از دفن رقیه دختر پیامبر باز میگشتند. زید بن حارثه بخش بالای مدینه را مطلع ساخت و عبدالله بن رواحه بخش پایین شهر را. این پیروزی غیرمترقبه برای مردم مدینه باوركردنی نبود.
رسول خدا پس از سه روز توقف در سرزمین بدر راهی مدینه شد، به شهر كه رسید اسیران قریش را بین اصحاب خود تقسیم كرد و سفارش نمود با آنان به نیكی رفتار كنند. به روایت ابن اسحاق 2/ 300 ابوعزیز بن عُمیر برادر مُصعب بن عُمیر گوید: من نزد طایفهای از انصار بودم كه مرا از بدر آورده بودند، هنگام خوردن غذا كه فرا میرسید با آنكه نان خیلی كم بود به من نان میدادند و خودشان خرما میخوردند.
برخی از صحابه به كشتن اسیران و برخی دیگر به آزادی آنان رأی دادند. واقدی 1/ 107 از امیرالمؤمنین نقل میكند كه جبرئیل پیامبر را در این امر مخیر گذاشت. حضرت آزادی آنان را انتخاب كرد و به تناسب وضع مالی اسیران قریش سر بهای آنان را نفری هزار تا چهار هزار درهم تعیین كرد. بیشتر آنان از جمله عباس عموی پیامبر، فِدْیه پرداختند و آزاد شدند. عدهای را هم كه تمكن مالی نداشتند، ولی باسواد بودند دستور داد تا هركدام ده پسر بچه از فرزندان انصار را بهطور كامل خواندن و نوشتن بیاموزند و سپس آزاد شوند. یكی دو نفر هم بدون فدیه آزاد شدند. ابوالعاص بن ربیع داماد پیامبر نیز جزء اسیران بود، زینب دختر رسول خدا گردنبندی را كه حضرت خدیجه شب زفاف به او بخشیده
بود، برای آزادی همسرش فرستاد. پیامبر (ص) با دیدن گردنبند به یاد خدیجه افتاد و سخت متأثر شد. آنگاه با صلاحدید مسلمانان ابوالعاص را بدون فدیه آزاد كرد و گردنبند را كه یادگار خدیجه بود به زینب بازگرداند.
به خوبی روشن نیست كه آیا فدیه اسیران متعلق به كل رزمندگان بود و یا از آنِ كسانی بود كه آنان را اسیر كرده بودند. واقدی 1/ 98 نخست میگوید: رسول خدا در آغاز جنگ فرمود:
«مَن أَسِرَ أَسِیراً فَلَهُ كَذا وَ كَذا».
هر كس اسیری بگیرد پس برای او چنین و چنان است.
آنگاه در 1/ 99 مینویسد: منادی پیامبر ندا داد:
«مَن أَسِرَ أَسِیراً فَهُوَ لَهُ».
هر كس اسیری بگیرد از آن خود اوست.
و نیز واقدی 1/ 140 نقل میكند مصعب بن عمیر به مُحرز بن نَضْلَه كه برادرش ابو عزیز بن عمیر را اسیر كرده بود گفت محكم نگهدارش كه در مكه مادر ثروتمندی دارد!
به روایت بلاذری 1/ 143 مقداد نیز كه نَضْر بن حارث را اسیر كرده بود وقتی پیامبر خواست نَضْر را بكشد، گفت این اسیر من است.
حلبی 2/ 280 نیز در ضمن بیان اسیران بنیمُصْطَلِق میگوید: اسیران بدر متعلق به اسیركنندگان بود. شواهدی نیز دلالت دارد بر اینكه فدیه اسیران متعلق به كلیه مجاهدان بوده است. از جمله آزاد شدگان بدون فدیه ابوالعاص است كه با كسب رضایت كلیه مجاهدان صورت گرفت،
نه با جلب رضایت عبدالله جبیر یا خِراش بن صِمَّه كه او را اسیر كرده بودند. یا اینكه عمرو بن ابیسفیان را علی (ع) اسیر كرد، اما با قرعه در سهم پیامبر (ص) قرار گرفت. نیز درباره سرنوشت اسیران نقل شده است كه پس از مشورت برخی پیشنهاد كردند كه فدیه آنان را میگیریم و با آن سپاه اسلام را بر ضد دشمنان تجهیز و تقویت میكنیم. برای اطلاع بیشتر رجوع شود به كتاب سرنوشت اسیر در اسلام.
ابن اسحاق 2/ 300 گوید: حَیسُمان بن عبدالله خزاعی نخستین كسی بود كه خبر شكست قریش را به مكه برد. قریش از او پرسیدند چه خبر؟ گفت: عتبة بن ربیعه، شیبة بن ربیعه، ابوجهل، امیة بن خَلَف، زَمْعَة بن اسود، نُبیه و مُنبِّه پسران حجّاج، ابوالبَخْتَری كشته شدند! چون اینان همه از سران و بزرگان قریش بودند مكیان گمان كردند حَیسُمان دیوانه شده است. ابولهب با شنیدن این خبر از شدت رنج و غصه بیش از هفت روز زنده نماند و درگذشت.
بیهقی در دلائل النبوه 3/ 55 نقل میكند كه علی (ع) فرمود: «من در جنگ بدر در حال آب كشیدن از چاه بودم كه سه مرتبه باد بسیار شدیدی وزید كه تا آن روز مانندش را ندیده بودم؛ اولی جبرئیل بود با هزار فرشته نزد رسول خدا فرود آمد، دومی میكائیل بود با هزار فرشته در جناح راست و سومی اسرافیل بود با هزار فرشته در جناح چپ آن حضرت فرود آمد». علامه مجلسی در بحار الانوار 17/ 306 نقل میكند كه سه بار وزیدن باد شدید سلام كردن این سه گروه به امیرالمؤمنین بود.
قطعاً روز بدر فرشتگان به یاری پیامبر و مسلمانان شتافتند، در این هیچگونه شكی نیست، قرآن در سورة آلعمران و انفال به این مطلب تصریح دارد، اما كیفیت آن تا اندازهای مبهم است. در این باره كه آیا فرشتگان كسی را كشتند نیز اختلاف است. برخی گفتهاند فرشتگان افرادی را نیز كشتهاند و اصولًا فرشتگان فقط در جنگ بدر جنگیدند. بعضی دیگر میگویند فرشتگان كسی را نكشتند، حضور و نقش آنان فقط برای تقویت روحیه مسلمانان و ایجاد رعب و وحشت در دل كفار بوده است و همین نظریه صحیح است، زیرا قاتل هر یك از هفتاد كشته قریش نام برده شده و بین مسلمانان مشخص و معلوم بوده است.
نقش امیرالمؤمنین (ع) در جنگ بدر بسیار مؤثر و سرنوشتساز بود. بخش عمده بار سنگین نظامی و عملیاتی جنگ برعهده آن حضرت و عمویش حمزه بود. بهترین دلیل بر اینكه قسمت اعظم پیروزی جنگ بدر مرهون رشادتهای فرزند ابوطالب بوده این است كه نیمی از كشتههای قریش فقط به دست باكفایت او كشته شدند. شیخ مفید در ارشاد/ 140 نوشته است: شیعه و سنی اتفاق دارند كه سی و شش نفر از قهرمانان و سران شرك را علی (ع) به تنهایی كشت. ابنشهر آشوب در مناقب 2/ 82 گوید: گفته شده چهل و چند نفر را او به قتل رساند. البته این غیر از آن تعدادی است كه آن حضرت در كشتن آنان شركت داشته است.
شجاعت شگفتانگیز و نقش محوری او در نابود ساختن سران
شرك از همان ابتدای جنگ برای همه مشهود بود و دوست و دشمن به آن اعتراف كردند تا آنجا كه به روایت شیخ مفید/ 42 اسید بن ابیایاس با اشعار خود مشركان را بر كشتن آن بزرگوار تحریض میكرد، كه یكی از آنها این است:
هذَا ابْنُ فاطِمَةَ الَّذِی أَفْناكُمُ ذَبْحاً وَ یَمْشِی سالِماً لَمْ یُذْبَحِ
این پسر فاطمه است كه با سر بریدن شما را نابود كرد و حال آنكه تندرست و سالم راه میرود و كشته نمیشود.
شیخ مفید/ 56 گوید: یكی از شعرای بنیعامر در پاسخ حسان بن ثابت گفته است شما ما را نكشتید، بلكه شما به شمشیرهای بنیهاشم افتخار میكنید، یك بیت او چنین است:
فَجَالَ عَلِیٌّ جَوْلَةً هاشِمِیَّةً فَدَمَّرَهُمْ لَمّا عَتَوْا وَ تَكَبَّرُوا
پس علی حملهای هاشمی كرد و آنان را در هنگامی كه سركشی كردند و تكبر ورزیدند نابود ساخت.
ابناسحاق 2/ 322 میگوید: تمامی سوره انفال پس از جنگ بدر نازل شد. ابتدا اختلاف مسلمانان را حل كرد و فرمود غنایم و انفال از آن خدا و رسول اوست. سپس ضعف مسلمانان را از نظر نیرو و سلاح گوشزد كرد و فرمود ما هزار فرشته صف كشیده به كمك شما فرستادیم كه باعث قوّت قلب شما و وحشت كفار شدند. همچنین باران رحمت برایتان فرستادیم و نیز میگوید ما كفار را در نظر شما كم جلوه دادیم و شما را نیز در نظر كفار كم نشان دادیم تا كاری را كه خدا مقرر كرده بود انجام
شود. نیز فرمود اگر شما ثابتقدم باشید یك نفر شما میتواند با ده نفر، بیست نفر شما با دویست نفر و صد نفر شما با هزار نفر بجنگد.
همچنین خداوند مسلمانان را از این جهت كه در جنگ بدر برخی از دشمنان را نمیكشتند و به فكر اسیر كردن آنان بودند تا از این راه مالی به دست آورند سرزنش كرد و فرمود كسی حق ندارد در حین جنگ اسیر بگیرد. بسیاری از آداب جنگ و مسائل مربوط به آن و اینكه تمامی نیرو و توان از خداوند است و نهایتاً كلیه كارها به دست اوست در این سوره بیان شده است.
جنگ بدر نخستین و مهمترین درگیری تمام عیاری بود كه میان مسلمانان و قریش درگرفت، خداوند به سبب این جنگ مسلمانان را عزیز و سربلند كرد و كفار قریش را خوار و ذلیل و سرشكسته ساخت. به روایت واقدی 1/ 121 و كلینی 2/ 121 خبر پیروزی مسلمانان از جزیرةالعرب فراتر رفت و به كشور حبشه نیز رسید، نجاشی شهریار حبشه خبر پیروزی پیامبر و مسلمانان را به جعفر (ع) رساند و از این حادثه اظهار مسرت نمود. روحیه مسلمانان مدینه و قبایل اطراف تقویت شد و دانستند كه با قدرت ایمان میتوان بر دشمن بسیار قوی چیره شد. قریش نیز به هراس افتاد و متوجه شد كه كار پیامبر و مسلمانان را نباید آسان پنداشت، چرا كه پیامبر به كمك یك عده كشاورز یثرب سران آزموده قریش را به خاك مذلت افكند و راه تجارت و بازرگانی آنان را دچار خطر جدی و مختل كرد. از اینرو به روایت الدرر/ 131 ابتدا به فكر انتقام افتادند و
هیئتی را به ریاست عمروعاص برای بازگرداندن جعفر بن ابیطالب و مهاجران به حبشه فرستادند تا آنان را در قبال كشتههای بدر به قتل برسانند. اما نجاشی این بار نیز به سخنانشان اعتنایی نكرد و آنان سرافكنده به مكه بازگشتند. آنگاه سران قریش در فكر تدارك جنگی بس سخت برآمدند كه طی آن پیامبر و مسلمانان را از پای درآورند و برای همیشه آسودهخاطر شوند و از این به بعد بود كه با كشته شدن ابوجهل و عتبه ریاست كفار قریش به ابوسفیان رسید.
آری، پیروزی پیامبر و مسلمانان در جنگ بدر كه به هیچ وجه انتظارش نمیرفت، بر یهودیان و عدهای از مشركان و منافقان مدینه نیز گران آمد. آنان برای جلوگیری از رشد و گسترش اسلام تبلیغات وسیعی را بر ضد رسول خدا به راه انداختند. در رأس اینان كعب بن اشرف قرار داشت كه از طرف مادر یهودی بود. كعب با شنیدن خبر پیروزی پیامبر و دیدن اسیران قریش در حال ذلت و خواری برآشفت و به هواداران خود گفت: وای بر شما! امروز دیگر زیر زمین برای شما بهتر از روی آن است. او صریحا در اشعار خود از پیامبر بدگویی میكرد. كعب به مكه رفت و با سرودن اشعاری در رثای كشتگان بدر قریش را بر ضد حضرت شوراند. فتنهانگیزی، تبلیغات سوء و حرمتشكنی اخلالگران آرامش مدینه را در معرض خطر قرار داد. رسول خدا به ناچار با آنان برخورد جدی كرد، تعدادی را سركوب و گروهی را به هلاكت رساند.
شكست قریش در بدر همچنین بر نگرانی اعراب و قبایلی كه در اطراف مدینه میزیستند افزود، زیرا آنان دیدند مسلمانانی كه تعدادی از ایشان در مدینه غریب بودند و هیچگونه امكاناتی نداشتند، ضربه مهلكی
بر پیكر قریش وارد كردند. اعراب به جای آنكه به حقانیت اسلام و پیامبر پی برند و مسلمان شوند، به كارشكنی و غارت و راهزنی پرداختند. رسول خدا در غزوههای بنیسُلیم، ذیأمَرّ و قَرْقَرَةُ الْكُدْر به سركوبی آنان پرداخت.
در ماه رمضان سال دوم هجرت امیرالمؤمنین (ع) در حالی كه بیست و پنج سال داشت با حضرت زهرا (س) كه بنا بر قول مشهور بین علمای شیعه نه ساله بود ازدواج كرد. قبل از علی (ع) عدهای درخواست ازدواج با آن حضرت را نموده بودند ولی پیامبر نپذیرفته و فرموده بود منتظر فرمان الهی هستم. آنگاه طبق نقل بحار الانوار 36/ 361 به فرمان خدا كه فرمود:
«زَوِّجِ النُّورَ مِنَ النُّور».
نور را به تزویج نور درآور.
فاطمه (س) را به علی تزویج نمود. آری، خداوند فاطمه را به نكاح علی درآورد و عقد آنان در آسمانها در حضور فرشتگان بسته شد. حضرت زهرا چند ماهی عقد بسته بود سپس در ماه ذیالحجه همان سال طی یك جشن عروسی به خانه علی (ع) رفت.
به روایت ابناسحاق 3/ 50 و واقدی 1/ 176 یهود بنیقَینُقاع نیز پس از جنگ بدر به دشمنی و ستیزهجویی با پیامبر خدا برخاستند. آنان كه عموما شغلشان زرگری و صنعتگری بود پیمان بسته بودند كه بر ضد
پیامبر اقدامی نكنند با این حال پیمان خود را زیر پا گذاشته و به اخلالگری پرداختند.
رسول خدا (ص) نخست یهود بنیقینقاع را جمع و موعظه و نصیحت كرد و خطاب به آنان فرمود: «ای جماعت یهود شما میدانید كه من فرستاده خدا هستم، پس قبل از آنكه خداوند بلایی را كه بر سر قریش فرود آورد بر سر شما فرود آورد مسلمان شوید». آنان در پاسخ گفتند: پیروزی بر آنان تو را مغرور نكند، همانا تو بر گروهی نادان چیره شدی. به خدا سوگند ما مرد جنگیم، اگر با ما جنگ كنی خواهی دانست كه با كسی چون ما جنگ نكردهای.
در همین ایام روزی یك زن مسلمان از انصار به بازار بنیقینقاع رفت و نزد زرگری نشست تا زیورآلات بخرد. زن مسلمان صورت خود را بهطور كامل از نامحرم پوشانده بود. یهودیان درصدد برآمدند تا چهرهاش را بنگرند اما او همچنان صورت خود را پوشیده نگهداشت. یكی از یهودیان دامن او را از پشت با خاری به بالای لباسش گره زد. هنگامی كه زن از جا برخاست قسمتی از بدنش نمایان شد، یهودیان خندیدند و او را مسخره كردند. زن بیگناه تا متوجه این كار زشت شد فریاد كشید!
یك نفر از مسلمانان كه این صحنه تأثرانگیز و ناجوانمردانه را دید غیرتش به جوش آمد و به دفاع از زن مظلوم پرداخت و بیدرنگ آن مرد یهودی را كشت. یهودیان نیز دستهجمعی بر سر آن مسلمان ریختند و او را به قتل رساندند. دیگر مسلمانان نیز به طرفداری از همكیش خود برخاستند و در نتیجه آشوب برپا شد. آنگاه یهودیان در دژ خود سنگر
گرفته و اعلام جنگ كردند. رسول خدا (ص) با سپاهی از مسلمانان دژ آنان را به مدت پانزده روز محاصره كرد. یهودیان سرانجام تسلیم شدند. عبدالله بن ابَی رئیس منافقان كه با یهود بنیقینقاع همپیمان بود وساطت نمود و حضرت با اصرار بیش از حد او از كشتن آنان صرفنظر نمود ولی اموال و سلاحشان را مصادره و خودشان را از مدینه اخراج كرد. كار ضبط اموال و سلاح آنان زیر نظر عُبادة بن صامت كه از همپیمانانشان بود انجام گرفت. یهودیان به ناچار از مدینه كوچ كردند و در سرزمین اذْرِعات شام ساكن شدند. درمورد تعداد یهودیان بنیقینقاع مورخان چیزی ننوشتهاند جز مسعودی در التنبیه و الاشراف/ 206 كه تعداد مردانشان را چهارصد نفر نوشته است.
به روایت ابناسحاق 3/ 47 ابوسفیان پس از جنگ بدر نذر و عهد نموده و سوگند یاد كرده بود تا با محمد جنگ نكند، غسل جنابت انجام ندهد و به گفته واقدی 1/ 181 روغن زدن بر سر خویش را تا هنگام گرفتن انتقام خونكشتگان قریش حرام كرده بود. بنابراین در ذیالحجه سال دوم هجرت با دویست یا به قولی چهل نفر حركت كرد و به مدینه آمد. شبانه به در خانه حُیی بن اخْطَب یهودی رفت، او در را به رویش باز نكرد. نزد سَلّام بن مِشْكَم رفت. سَلّام ابوسفیان را پذیرفت و از او میزبانی كرد و اخبار پیغمبر و یاران آن حضرت را در اختیار وی نهاد. ابوسفیان سحرگاه از خانه سَلّام بن مِشْكَم بیرون آمد، در منطقه عُریض در نزدیك مدینه مردی از انصار را كه همراه كارگرش كار میكرد كشت و دو
خانه و یك مزرعه را نیز به آتش كشید و با این كار سوگند و نذر خود را انجام شده پنداشت و چون بیم آن داشت كه مسلمانان او را تعقیب كنند به سوی مكه گریخت. پیامبر به تعقیب آنان پرداخت. ابوسفیان و همراهانش برای آنكه سبكبار شوند و سریع راه بپیمایند كیسههای سویق (آرد) خود را كه خوراك معمولی آنان بود انداختند و گریختند. مسلمانان آن كیسهها را جمع كردند و به همین مناسبت این غزوه را جنگ سویق مینامند.
راه تجاری ساحل دریای سرخ برای قریش ناامن شده بود و دیگر نمیتوانستند آسوده خاطر از این راه برای تجارت به شام بروند. صفوان بن امیه كه پدرش در جنگ بدر به دست مسلمانان كشته شده بود به نقل واقدی 1/ 197 گفت: محمد و یارانش راه تجارت ما را بستهاند، ما نمیدانیم با اصحاب او چه كار كنیم. اسْوَد بن مطّلب پیشنهاد كرد راه ساحل را ترك كنند و از راه عراق به شام بروند. فُرات بن حَیان عِجْلی را به عنوان راهنما انتخاب كردند. ابوزَمْعَه صفوان را با اموال زیادی معادل سی هزار درهم همراه عبدالله بن ابیربیعه و حُویطب بن عبدالعزّی و گروهی از مردان قریش راهی شام كرد. به روایت ابناسحاق 3/ 53 ابوسفیان نیز همراه كاروان بود.
از طریق نُعیم بن مسعود اشْجَعی خبر حركت كاروان در مدینه پخش شد. پیامبر زید بن حارثه را با صد نفر بهسوی آنان فرستاد و این نخستین سریهای بود كه زید بن حارثه به امیری آن منصوب شد. زید بن حارثه در
قَرَدَه به كاروان قریش رسید، بزرگان قریش فرار كردند و یك یا دو نفر اسیر شدند. آنگاه زید مالالتجاره كاروان را به مدینه آورد. حضرت خمس آن را برداشت و بقیه را بین لشكریان تقسیم كرد. صفوان به مكه بازگشت و این امر بر كینهتوزی او افزود. صفوان و دیگر سران شرك مصمم شدند تا از پیامبر انتقام بگیرند.
جنگ بدر: جنگ بدر در سال دوم هجرت نوزده ماه پس از هجرت واقع شد. علت وقوع آن این بود كه مسلمانان به قصد مصادره اموال كاروان تجاری قریش به بدر رفته بودند ولی كاروانیان فرار كردند و بین مسلمانان و مشركان كه از مكه به یاری كاروان آمده بودند نبردی درگرفت و بسیاری از سران كفر از جمله ابوجهل، عتبه، شیبه و امیه به هلاكت رسیدند و تعدادی نیز به اسارت مسلمانان درآمدند.
نقش امیرالمؤمنین در جنگ بدر بسیار مؤثر و سرنوشتساز بود. بخش عمده بار سنگین نظامی و عملیاتی جنگ بر عهده آن حضرت و عمویش حمزه بود.
بخش زیادی از سوره انفال درباره جنگ بدر نازل شد.
پیروزی پیامبر و مسلمانان در جنگ بدر كه به هیچ وجه انتظارش نمیرفت، بر یهودیان و عدهای از مشركان و منافقان مدینه نیز گران آمد.
شكست قریش در بدر همچنین بر نگرانی اعراب و قبایلی كه در اطراف مدینه میزیستند افزود.
در ماه رمضان سال دوم هجرت امیرالمؤمنین (ع) در حالی كه بیست و پنج سال داشت با حضرت زهرا (س) كه بنا بر قول مشهور علمای شیعه نه ساله بود ازدواج كرد.
جنگ بنی قینقاع: از جمله وقایع دیگر در این زمان جنگ با یهود بنیقینقاع بود كه نهایتاً پس از پانزده روز محاصره سرانجام یهودیان تسلیم شدند.
جنگ سویق: این جنگ و نیز مصادره مال التجاره قریش در قَرَدَه كه از مسیر عراق عازم شام بود، به فرماندهی زید بن حارثه از وقایع دیگر این ایام به حساب میآید.
جنگ بدر به چه علت و در چه تاریخی رخ داد؟
نقش حضرت علی (ع) را در پیروزی جنگ بدر توضیح دهید.
جنگ بدر را از دیدگاه قرآن بررسی كنید.
پیامدهای جنگ بدر چه بود؟
چگونگی ازدواج حضرت علی (ع) با حضرت زهرا (س) را شرح دهید.
علت وقوع جنگ بنی قینقاع چه بود؟
داستان جنگ سویق چه بود؟
انتظار میرود با مطالعه این درس:
علت وقوع جنگ احد را بدانیم.
با چگونگی وقایع جنگ احد آشنا شویم.
نگاه قرآن را در باب جنگ احد بدانیم.
در این درس به جنگ احد، تاریخ و علت وقوع آن، موقعیت جغرافیایی رخداد آن، مشورت نظامی پیامبر با اصحاب، شایعه قتل رسول خدا به وسیله عبدالله بن قمیئه لیثی، شهادت حمزه، نقش حیاتی امیرالمؤمنین در جنگ احد، مثله شدن شهدا به دست مشركان، بازگشت سپاه اسلام به مدینه، نگاه قرآن به جنگ احد و ارزیابی این جنگ خواهیم پرداخت.
جنگ بدر ضربه شكنندهای بر كفار مكه وارد ساخت و قریشیان با تحمل این شكست آشكار عظمت و ابّهت خود را از دست دادند. سران
شرك برای جبران آن و اعاده حیثیت از دست رفته خود در بدر در صدد انتقام برآمدند. واقدی 1/ 199 گوید: همگی توافق كردند مالالتجارهای را كه ابوسفیان در جنگ بدر سالم به مكه رساند صرف هزینه انتقام از رسول خدا و مسلمانان كنند. برخی نیز گفتهاند قرار شد سود آن را صرف جنگ كنند. گویند هر دینار مالالتجاره یك دینار سود داشت كه درنتیجه پنجاه هزار دینار به هزینه جنگ اختصاص داده شد. آنان نیروی خود را در مصاف با مسلمانان چندان كافی نمیدانستند. لذا از نفوذ خود استفاده كرده و از دیگر قبایل و همپیمانان خود یاری طلبیدند. سپاه شرك متشكل از سه هزار مرد جنگی كه پانزده تن از زنان سران سپاه نیز همراه آنان بودند، هفتصد زره، دویست اسب و سه هزار شتر و تعداد زیادی سلاح، به فرماندهی ابوسفیان راهی مدینه شد.
به روایت واقدی 1/ 204 عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر قبل از حركت قریش نامهای به آن حضرت نوشت و لشكركشی مشركان را یادآور شد. آنگاه نامه را به یك نفر از طایفه بنیغفار داد و شرط كرد سهروزه نامه را برساند. مرد غفاری در محله قبا نامه را به پیامبر تقدیم كرد. ابَی بن كعب نامه را برای ایشان خواند، حضرت دستور داد تا این مطلب را كتمان كند.
برخی از محققان در این امر تشكیك كرده و گفتهاند موقعیت عباس در بین مشركان اجازه نمیداد تا برخلاف میل آنان كاری انجام دهد. اما با توجه به اینكه عباس پس از جنگ بدر دیگر در هیچ یك از
لشكركشیهای قریش شركت نكرد و به بهانه اینكه نمیتواند با برادرزادهاش بجنگد و در جنگ بدر هم دچار مشكل شده است، از همراهی با قریش خودداری كرد، بعید به نظر نمیرسد كه اطلاعاتی در اختیار پیامبر گذاشته باشد. گروهی از قبیله خزاعه نیز كه همواره با پیامبر دوست بودند به سرعت به مدینه آمدند و خبر حركت قریش را به آن حضرت رساندند.
سپاه قریش پنجشنبه پنجم ماه شوال سال سوم هجرت به دامنه كوه احد رسید و در منطقه وِطا فرود آمد. قریشیان شتران و اسبان خود را برای چرا در كشتزارهای مردم مدینه رها كردند. بین وِطا و جُرْف كه به عِرْض معروف بود زمینهای زراعی یثربیان قرار داشت كه با شتران آبكش آنها را آبیاری میكردند. كشاورزان مسلمان با شنیدن خبر ورود سپاه قریش ابزار و وسایل خود را جمع كرده به مدینه بردند. گفتهاند در آن هنگام محصول مسلمانان آماده درو بوده كه میتوان حدس زد اوایل فصل بهار بوده است.
با توجه به اینكه مكه در جنوب مدینه و كوه احد در شمال آن قرار دارد، به طور معمول و طبیعی باید جنگ در ناحیه جنوب واقع میشد. پس چرا سپاه شرك مدینه را دور زد و در دامنه كوه احد موضع گرفت و ارتباط خود را با مكه قطع كرد؟ هیچ یك از مورخان و سیرهنگاران این سؤال را مطرح نكردهاند. مرحوم آیة الله سید مهدی روحانی با تمسك به شعر ابن زِبَعْری كه به روایت ابن اسحاق 3/ 144 درباره جنگ
احد میگوید:
حِینَ حَكَّتْ بِقُباءَ بَرْكَها ***و اسْتَحَرَّ الْقَتْلُ فِی عَبْدِ الأَشَل
هنگامی كه شتر جنگ در منطقه قبا سینه بر زمین زد و كشتار شدیدی در طایفه بنی عبدالاشهل رخ داد، معتقد بود جنگ در محله قبا شروع شد ولی دامنه آن به كوه احد در محله بنی عبدالاشهل كشیده شد.
محمد حمیدالله حیدرآبادی در كتاب رسول اكرم در میدان جنگ/ 78 گوید: «من مدتها دچار این فكر بودم كه مهاجمین مكه در صورتی كه از طرف جنوب مكه میآمدند چرا از همان طرف جنوب به شهر حمله نبردند و از مدینه عبور كردند و به طرف شمال آن آمدند؟ در صورتی كه با این عمل راه بازگشت و تجدید قوای خودشان را قطع كردند. از علمای متعدد پرسش كردم و چون هیچكس نتوانست مرا قانع كند، خواه ناخواه این نتیجه را گرفتم كه احد فعلی نباید آن احد اصلی باشد. احد اصلی بایستی در مجاورت قبا واقع شده باشد. وقتی این سرزمین را از نزدیك دیدم آن چیز را فهمیدم كه زیر و رو كردن صفحات آن همه كتاب و صحبت كردن با علمای متتبع و بینظیر نتوانسته بود به من بفهماند. حقیقت امر این است كه مدینه در دشتی از مواد آتشفشان واقع شده است كه از هر طرف كوه آن را محصور كرده است و راه ارتباط آن از طریق درههای تنگ صورت میگیرد».
وی سپس چنین نتیجه گرفته كه برای ورود سپاه چندین هزار نفری قریش راهی جز راه شمال وجود نداشت و فضا و میدان برای جنگ جز منطقه شمال یافت نمیشد. مؤید این نظریه سخن سمهودی است كه در وفاء الوفاء 6/ 206 میگوید: «یك طرف مدینه باز و سایر اطراف آن را
ساختمانها و نخلستانها پوشانده بود».
رسول خدا با فرستادن انس و مونس پسران فَضاله از دشمن و با اعزام حباب بن مُنذر از تعداد و آمادگیشان اطلاع حاصل كرد.
واقدی 1/ 208 گوید: مسلمانان شب جمعه ششم شوال برای جلوگیری از شبیخون احتمالی دشمن تا صبح در مدینه نگهبانی دادند. پیامبر صبح برای مردم خطبه خواند و فرمود: «من در خواب دیدم مثل اینكه داخل زرهی مستحكم قرار دارم و تیغه شمشیرم ذوالفقار شكاف برداشته است و گاوی را سر میبریدند و من قوچی را از پی خود میكشیدم». پرسیدند چگونه تعبیر میفرمایید؟ فرمود: «اما زره مستحكم مدینه است پس داخل آن بمانید. شكاف قبضه شمشیرم نیز مصیبتی است كه به خودم میرسد. گاو سر بریده هم كشته شدن برخی از یاران من است. اما قوچی كه از پی خود میكشیدم، كشتن كَبْشُ الكَتِیبه (طلحة بن ابی طلحه پرچمدار سپاه شرك) است كه به خواست خدا او را خواهم كشت».
پیامبر درباره اینكه در داخل یا خارج مدینه بجنگند از اصحاب نظر خواست. تصمیم خود حضرت با توجه به خوابی كه دیده بودند این بود كه داخل مدینه سنگر بگیرند و با دشمن بجنگند و دوست داشت تا جایی كه ممكن است مسلمانان نیز با ایشان موافقت كنند. نظر عبدالله بن ابی نیز ماندن داخل مدینه بود. بزرگان مهاجر و انصار نیز همین نظر را داشتند. اما جوانانی كه در بدر حضور نداشتند و عاشق شهادت بودند و
نیز برخی از دلیرمردان، برخورد با دشمن را در بیرون شهر و در میدان نبرد ترجیح میدادند و ماندن داخل شهر را نوعی ضعف و سرشكستگی تلقی میكردند. به روایت واقدی 1/ 210 برخی از بزرگان و خیرخواهان مانند حمزة بن عبدالمطلب، سعد بن عباده و نعمان بن مالك گفتند: ای رسول خدا میترسیم دشمن تصور كند كه ما از ترس برخورد با آنان بیرون نرفتهایم و این سبب گستاخی آنان گردد. شما در بدر با سیصد نفر بودید خداوند پیروزت كرد و حال آنكه تعداد ما امروز زیاد است. آنگاه حمزة بن عبدالمطلب گفت: سوگند به آنكه قرآن را بر تو فرو فرستاد امروز هیچ خوراكی نخواهم خورد مگر آنكه در بیرون مدینه شمشیر به دست با دشمن نبرد كنم. حمزه روز جمعه و شنبه روزه بود و در حال روزه با دشمن به نبرد پرداخت.
واقدی 1/ 213 گوید: چون بیشتر مسلمانان خواهان خروج از مدینه بودند، رسول خدا به آنان اجازه خروج داد. ابتدا نماز جمعه را اقامه نمود و مسلمانان را موعظه و سفارش به تلاش و كوشش كرد و به آنان خبر داد تا وقتی كه صبر و بردباری نمایند پیروزی از آن ایشان است. آنگاه در حالی كه لباس جنگ پوشیده بود از خانه بیرون آمد. مردم از اصرار خود بر خروج از مدینه پشیمان شدند و گفتند حق ما نیست كه با شما مخالفت كنیم، هر چه میخواهید انجام دهید. پیامبر (ص) فرمود: «همانا شما را به این كار فرا خواندم ولی نپذیرفتید. برای پیامبری كه لباس جنگ بپوشد، تا جنگ نكرده سزاوار نیست آن را از تن درآورد. بنگرید
آنچه فرمان میدهم اطاعت نمایید به نام خدا حركت كنید، اگر صبر كنید پیروزی از آن شماست».
به روایت واقدی 1/ 215 پیامبر سه پرچم بست؛ پرچم مهاجران را به امیرالمؤمنین، پرچم اوسیان را به اسید بن حُضیر و پرچم خزرج را به سعد بن عُباده داد. شیخ مفید/ 43 گوید: لواء را هم كه گویا بزرگتر از رایت بوده است به دست مصعب بن عمیر سپرد. پس از شهادت مصعب لواء را نیز به علی (ع) سپرد، در آن روز بود كه رایت و لواء هر دو در دست بنیهاشم قرار گرفت. محب طبری در الریاض النضره 3/ 137 و دیگران نوشتهاند امیرالمؤمنین در تمام جنگها پرچمدار پیامبر بوده است.
همچنین محب طبری در ذخائر العقبی 1/ 138 گوید: در جنگ احد دست علی (ع) آسیب دید و پرچم از دستش افتاد، پیامبر فرمود: «پرچم را در دست چپ او بگذارید، زیرا او در دنیا و آخرت پرچمدار من است». معمولًا در جنگها هر یك از قبایل كه ستون جداگانه نظامی تشكیل میدادند برای خود پرچمی جداگانه داشتند، اما گویا پرچم كل سپاه كه تمامی واحدها را در برمیگرفته متعلق به خود رسول خدا بوده و در تمامی جنگها علی (ع) به نوعی حامل آن بوده است.
رسول خدا عبداللهبن اممكتوم را به جانشینی خود در مدینه گذاشت و با سپاه اسلام به سوی احد حركت كرد و نماز صبح را در احد گزارد. عبدالله بن ابی رئیس منافقان از همینجا و یا به قول ابناسحاق 2/ 68 از محل شَوْط همراه سیصد نفر از یاران خود به بهانه اینكه رسول خدا (ص)
به سخن او اعتنایی ننمود و از پسربچهها اطاعت كرد، جدا شد. حضرت صفوف سپاهیان خود را آراست. كوه احد را پشت سر و مدینه را پیش روی و كوه عَینَین را در سمت چپ خود قرار داد. پنجاه نفر تیرانداز به فرماندهی عبدالله بن جُبیر بر فراز كوه عَینَین گمارد و با تأكید بسیار به او فرمود: «سواران دشمن را با تیراندازی از ما دفع كن تا از پشت سر به ما حمله نكنند، چه پیروز شویم و چه شكست بخوریم تو در جای خود استوار بمان».
مشركان قوای خود را صفآرایی نمودند، به روایت ابن اسحاق 3/ 70 خالد بن ولید را بر جناح راست و عِكْرِمَة بن ابیجهل را بر جناح چپ و صفوان بن امیه را بر سواره نظام و عبدالله بن ابیربیعه را بر تیراندازان گماردند. پرچم را به طلحة بن ابیطلحه دادند و او را در مقدمه سپاه فرستادند. زنان هم پشت سر مردان قرار گرفتند.
ابوعامر راهب كه پیامبر او را ابوعامر فاسق نامید نخستین كسی بود كه آتش جنگ را برافروخت. زنان قریش كه قبل از درگیری در پیشاپیش سپاه قرار داشتند با نواختن طبل و دَفْ و سرودن شعر در رثای كشتههای بدر سپاه قریش را به جنگ با مسلمانان تشویق و تحریض میكردند.
واقدی 1/ 225 گوید: طلحة بن ابیطلحه بانگ زد چه كسی با من مبارزه میكند؟ علی (ع) فرمود: «آیا با من مبارزه میكنی؟». طلحه گفت: آری. آنگاه در میان دو لشكر به مبارزه پرداختند. امیرالمؤمنین پیشدستی كرد و ضربتی بر سر طلحه زد فرق وی را شكافت و به ریش او رسید. پرچمدار قریش به خاك افتاد. پس از كشته شدن طلحه برادر او
عثمان بن ابیطلحه پرچم قریش را به دست گرفت و گفت:
إِنَّ عَلی أَهْلِ اللِّواءِ حَقّا ***أَنْ یَخْضِبُوا الصَّعْدَةَ أَوْ تَنْدَقّا
همانا بر پرچمداران است كه نیزهها را خونآلود كنند یا آنها را بشكنند.
سپس عثمان با پرچم به میدان آمد. حمزه به او حمله كرد و با یك ضربت او را كشت. بعد از عثمان ابوسعد بن ابیطلحه به میدان آمد. سعد بن ابیوقاص به مبارزه با او پرداخت و سرانجام او را كشت. پرچمداران قریش كه از بنیعبدالدار بودند یكی پس از دیگری به میدان آمده و كشته شدند. در پی كشته شدن آنان مشركان چنان رو به هزیمت گذاشتند كه به پشت سر خود نگاه نمیكردند. زنان كه در آغاز جنگ ولوله و شادی میكردند بانگ زاری و واویلا برداشتند. خالد بسیار تلاش كرد كه از جناح چپ لشكر اسلام بگذرد و از پشت سر به مسلمانان حمله كند ولی هر بار تیراندازان او را عقب میراندند تا آنكه تیراندازان سستی از خود نشان داده و به طمع جمعآوری غنیمت از فرمان عبدالله بن جبیر سرپیچی كردند و جز عده كمی كه كمتر از ده نفر بودند كسی دیگر با فرمانده نماند.
هنگامی كه مسلمانان با خیال آسوده مشغول جمعآوری غنایم بودند خالد و عِكْرِمَه فرصت را غنیمت شمردند و چون عده تیراندازان را اندك دیدند از تنگه بینكوه احد و عَینَین به مسلمانان حمله كردند. عبدالله با یاران اندكش مردانه مقاومت كرد و سرانجام همه آنان به شهادت رسیدند. آنگاه خالد و عِكْرِمَه همراه نیروهایشان از پشت سر
به آنان حمله كردند. به نقل ابن اسحاق 3/ 83 عَمْرَه دختر عَلْقَمَه از این موقعیت استفاده كرد و پرچم واژگونشده قریش را به دست گرفت و افراد فراری را به بازگشت و پایداری فرا خواند. فراریان قریش با دیدن پرچم برافراشته بار دیگر به سوی میدان آمدند. سرانجام سپاه قریش دوباره سازمان یافت و مسلمانان را از پیش رو و پشت سر محاصره كرد. مسلمانان چنان غافلگیر شدند كه نظم و انسجام نظامی خود را از دست دادند و حتی برخی بدون توجه و شناخت، یاران خود را كشتند. واقدی 1/ 230 مینویسد: نَسْطاس برده صفوان كه برای نگهبانی از اموال و حفظ آن در لشكرگاه قریش بهسر میبرد میگوید من در لشكرگاه مانده بودم پس از ساعتی كه از جنگ گذشت یاران ما گریختند. اصحاب محمد وارد لشكرگاه ما شدند، ما میان بارها بودیم آنان ما را محاصره كردند، من هم در بین كسانی بودم كه اسیر شدند. ناگهان متوجه كوه شدیم كه سواران ما از پشت آن روی آوردند و وارد معركه شدند و كسی نبود كه آنان را برگرداند. آنان كشتار سختی كردند و مسلمانان از هر سو پا به گریز نهادند و آنچه از لشكر ما به غارت برده بودند رها كردند و اسیران ما نیز آزاد شدند.
گویا وحشی در ابتدای از هم پاشیدن سپاه اسلام كمین كرد و از پشت سر نیزهای به حضرت حمزه زد و او را به شهادت رساند. كشته شدن این سردار بزرگ در بیسامانی سپاه اسلام و شكست آن تأثیر زیادی داشت. به روایت ابن اسحاق 3/ 77 عبدالله بن قَمِیئَه لیثی كه
میخواست پیامبر را به قتل برساند مصعب بن عمیر را كه وقتی زره میپوشید شبیه آن حضرت میشد كشت و فریاد زد: محمد را كشتم! شایعه قتل رسول خدا برآشفتگی و بینظمی سپاه اسلام افزود، مسلمانان با شنیدن این خبر وحشتناك به كلی روحیه جنگآوری و نظم و انضباط خود را از دست دادند. بسیاری از آنان از صحنه جنگ گریختند و تعدادی نیز سرگردان و حیران ماندند. فقط چند نفری همراه پیامبر ثابتقدم ایستادند. دیاربكری در تاریخ الخمیس 1/ 430 گوید: مسلمانان سه گروه شدند؛ گروهی به مدینه فرار كردند و داخل شهر شدند، زنها خاك بر روی آنان میپاشیدند و میگفتند از نزد پیامبر فرار كردید! گروه زیادی نیز به سوی كوه احد گریختند و در آنجا حیران و سرگردان بودند و چند نفری نیز همراه پیامبر ماندند.
در وهله اول نخستین كسی كه پایدار و استوار در میدان جنگ ایستاد و خم به ابرو نیاورد و به قول واقدی 1/ 242 حتی یك وجب عقبنشینی نكرد خود پیامبر بود كه قهرمانانه جنگید و به قدری تیراندازی كرد و دشمن را از خود دفع نمود تا آنكه زه كمانش پاره شد. همین رشادت معجزهگونه بود كه نگذاشت سپاه اسلام یكسره از هم گسیخته شود و مشركان مدینه را فتح كنند. پس از رسول خدا (ص) تنها كسی كه مورخان شیعه و سنی اتفاق و اجماع دارند بر اینكه فرار نكرد و مردانه از حضرت دفاع كرد امیرالمؤمنین بود. مصعب بن عمیر نیز بیشك پایداری كرد و در همان ابتدای كار شهید شد. درمورد ابودُجانه نیز تقریباً اتفاق نظر بر پایداری و فرار نكردن اوست، برخی عاصم بن ثابت و سهل بن حُنیف را نیز از پایداران شمردهاند. بعدها دست سیاست تعداد ثابتقدمان را
تحریف كرد و عدهای را بر آنان افزود. از اینروست كه شمار آنان را هفت، سیزده، چهارده، هفده، سی و غیر اینها نیز گفتهاند.
یكی از شیرزنانی كه شجاعانه از پیامبر اكرم (ص) دفاع كرد و تحسین آن حضرت را برانگیخت نُسَیبَه دختر كعب معروف بهام عُماره بود. او كه برای آب رساندن به مجروحان در احد، همراه همسر و دو فرزندش شركت كرده بود، وقتی جان رسول خدا (ص) را در معرض خطر دید به روایت واقدی 1/ 269 لباس خود را به كمر بست و شمشیر به دست گرفت و به دفاع از آن حضرت پرداخت. رسول خدا چون جانفشانی وی را دید فرمود: «امروز مقام نُسیبه دختر كعب بیشتر از مقام فلانی و فلانی است».
شیخ مفید در ارشاد/ 44 از زید بن وَهْب نقل میكند كه او از عبدالله بن مسعود پرسید: «واقعاً مردم از نزد رسول خدا (ص) فرار كردند تا آنجا كه جز علی بن ابیطالب (ع) و ابودجانه و سهل بن حُنیف كسی نماند؟ ابنمسعود گفت: سپس طلحة بن عبیدالله هم به آنان پیوست. گفتم ابوبكر و عمر كجا بودند؟ گفت: آنان نیز از كسانی بودند كه از جنگ كنارهگیری كردند. گفتم عثمان كجا بود؟ گفت: او پس از سه روز آمد! رسول خدا به او فرمود: عثمان خیلی دور رفتی! از ابنمسعود پرسیدم تو كجا بودی؟ گفت من هم جزء كسانی بودم كه از جنگ كنارهگیری كردم. گفتم پس چه كسی این مطلب را برای تو نقل كرد؟ گفت عاصم و سهل بن حُنیف. گفتم استواری علی در اینجا خیلی شگفت است. گفت اگر تو از آن درشگفتی بیشك فرشتگان نیز از آن درشگفت بودند، آیا نمیدانی كه جبرئیل در آن روز در حالی كه به آسمان میرفت میگفت: «لا فَتی إِلّا عَلِیّ و لا سَیْفَ إِلّا ذُوالْفَقار».
به روایت واقدی 1/ 295 عمر همواره میگفت: خبر كشته شدن پیامبر كه پخش شد من مانند بز كوهی از كوه بالا میرفتم! فخر رازی در تفسیر كبیر 9/ 61 گوید: سه روز پس از جنگ احد در حالی كه پیامبر و علی مشغول شستشوی شمشیر و سلاح خود بودند، همسر عثمان نزد پیامبر آمد و سراغ وی را گرفت، علی گفت: «بدانكه امروز عثمان روزگار را مفتضح كرد!» وقتی عمر و دو دوستش نزد رسول خدا (ص) آمدند به آنانفرمود: «شما از صحنه جنگ خیلی دور شدید!».
واقدی 1/ 237 گوید: رسول خدا مردم را صدا میزد ولی احدی به پشت سر خود نگاه نمیكرد، همه در حال فرار بودند. به روایت ابن اسحاق 3/ 88 اولین كسی كه آن حضرت را شناخت كعب بن مالك بود، او پیامبر را از چشمهایش شناخت كه از زیر كلاهخود میدرخشید. بلند فریاد برآورد: ای مسلمانان این پیامبر است! آنگاه گروهی از اصحاب بازگشتند. از اینكه در این جنگ از مهاجران فقط چهار نفر شهید شدند معلوم میشود كه گویا انصار از بسیاری از مهاجران بهتر پایداری كردند به طوری كه بار سنگین نبرد بیشتر بر دوش آنان بوده است و مهاجران در ترك میدان جنگ پیشگام بودهاند!
در آن گیر و دار كه اوضاع سپاه اسلام به وخامت گرایید و نظم و انسجام خود را به كلی از دست داد، به گفته واقدی 1/ 243 چهار نفر از اشرار خطرناك و شیاطین قریش، عبدالله بن شهاب زُهْری، عبدالله بن قَمِیئه لیثی، عتبة بن ابیوقّاص و ابَی بن خَلَف كه پیمان بسته بودند به هر نحوی
شده رسول خدا را به قتل برسانند، با تمام توان حمله خود را آغاز كردند و ضربات سنگینی بر حضرت وارد نمودند. در همینجا بود كه دندان پیامبر شكسته و صورت و لبهایش سخت مجروح و خونآلود گشت. امیرالمؤمنین و چند نفر دیگر حضرت را از تیررس دشمن دور ساخته و به كنار كوه بردند. هنگام عبور پاهایش در یكی از چالههای سرپوشیده كه به دستور ابوعامر فاسق در سر راه ایشان كنده بودند فرو رفت و زانوهایش مجروح شد. جراحات رسول خدا (ص) بسیار زیاد و طاقتفرسا بود بهطوری كه نماز ظهر را نشسته خواند. سلامت و حال عمومی حضرت بسیار نگرانكننده و رقتبار بود. به روایت اعلام الوری/ 83 و سبل الهدی 7/ 39 برخی اصحاب وقتی پیامبر را در این حال دیدند سخت متأثر شدند و از ایشان خواستند كفار را نفرین كند. به حضرت گفتند:
«أَفَلا تَدْعُو عَلَیْهِم؟».
آیا آنان را نفرین نمیكنی؟
این ابر آسمان رحمت با یك دنیا بزرگواری و مهربانی و عطوفت در پاسخ فرمود:
«اللّهُمَّ اهْدِ قَوْمِی فَإِنَّهُم لا یَعْلَمُونَ».
بار خدایا قوم مرا هدایت كن، زیرا آنان نمیفهمند.
نقش امیرالمؤمنین (ع) در جنگ احد سرنوشتساز و حیاتی بود. سپاه شرك تصمیم گرفته بود تا رسول خدا (ص) را به قتل نرساند به مكه بازنگردد.
علی بن ابراهیم قمی 1/ 116 میگوید: امیرالمؤمنین در روز احد نود زخم برداشت تا آنجا كه شمشیرش شكست و از پیامبر درخواست شمشیر كرد. حضرت ذوالفقار خود را به وی داد. ابن ابیالحدید 14/ 250 گوید: هنگامی كه عموم اصحاب پیامبر روز احد از نزد آن حضرت فرار كردند، دستههای لشكر مشركان كه متشكل از پهلوانان بزرگ بود پی در پی بر شخص رسول خدا حملهور شدند و كار بسیار دشوار و بحرانی شد، یك دسته متشكل از پنجاه پهلوان قصد جان پیامبر را نمود. حضرت به امیرالمؤمنین فرمود: «ای علی این گروه را از من دور كن». او پیاده بر آن سواران حمله برد و بیپروا شمشیر زد تا شماری از آنان را كشت و بقیه را هم متفرق ساخت.
واقدی 1/ 256 گوید: علی (ع) فرمود: «هر آینه مرا در آن روز میدیدی، من به تنهایی با گروهی خشن برخورد كردم كه عِكْرِمَة بن ابیجهل هم در میان آنان بود. با شمشیر به میان آنان رفتم. من شمشیر میزدم و آنان مرا احاطه كرده بودند تا آنكه توانستم از میان ایشان بیرون بروم، سپس دوباره حمله كردم تا آنكه به همانجا كه آمده بودم بازگشتم و لكن مرگم به تأخیر افتاد». طبرسی در احتجاج 1/ 199 گوید: امیرالمؤمنین در احتجاجی كه با اصحاب شورا داشت تصریح كرد كه در جنگ احد همه مردم به جز آن حضرت از نزد رسول خدا (ص) رفتند. به روایت شیخ صدوق در خصال/ 560 علی (ع) در احتجاجی كه با ابوبكر داشت چنین فرمود: «آیا در میان شما جز من كسی هست كه در میدان مبارزه نه تن از بنیعبدالدار را كشته باشد كه هركدام یكی پس از دیگری پرچم را به دست میگرفتند تا آنكه صَوْاب جُشَمی غلام آنان به میدان
آمد، او میگفت به خدا سوگند در عوض سرورانم جز محمد كس دیگر را نخواهم كشت. گونههایش برآمده و چشمهایش سرخ شده بود، شما از او ترسیدید و كناره گرفتید. هنگامی كه نزدیك آمد مانند گنبد پابرجایی بود، دو ضربت بین من و او رد و بدل شد و من او را دو نیم كردم».
به نقل ابن ابی الحدید 15/ 54 از بیست و هشت نفر كشتههای جنگ احد دوازده نفر آنان را امیرالمؤمنین (ع) كشت. این نسبت به كل كشتهها همانند جنگ بدر است كه نزدیك نصف آنان را علیبن ابیطالب كشت. آری، در جنگ احد تمام اهتمام امیرالمؤمنین بر حفظ جان پیامبر و راندن دشمنان از اطراف ایشان بود، برخلاف جنگ بدر كه چندان خطری رسول خدا (ص) را تهدید نمیكرد و هدف اصلی وارد كردن ضربات سهمگین بر سپاه دشمن بود.
طبرسی در مجمع البیان 2/ 512 از امام باقر (ع) نقل میكند كه فرمود: «علی (ع) در جنگ احد شصت زخم برداشت. پیامبر ام سُلیم و ام عطیه را دستور داد تا او را مداوا كنند. آنان گفتند ما هر جای او را درمان میكنیم جای دیگر سر باز میكند و لذا ما بر جان وی بیمناكیم! رسول خدا (ص) به اتفاق مسلمانان به عیادت علی (ع) رفت در حالی كه او غرق در جراحت روی زمین افتاده بود. حضرت دست به زخمهای وی میكشید و آنها بهبود مییافت و میفرمود: همانا مردی كه این چنین در راه خدا بلا ببیند بیشك تلاش خود را كرده و معذور است. علی (ع) گفت: سپاس خدا را كه من فرار نكردم و پشت به جنگ ننمودم». سپس به نقل ابن طاووس در سَعْدُ السُّعُود/ 12 افزود: «اما افسوس كه از فیض شهادت محروم شدم! پیامبر فرمود: آن را نیز ان شاءالله در پیش داری».
حَنْظَلَه پسر ابوعامر فاسق با جمیله دختر عبدالله بن ابَی سركرده منافقان ازدواج كرد. به روایت واقدی/ 273 عروسی او مصادف شد با شبی كه فردای آن جنگ احد بود. حنظله یك شب برای انجام عروسی از رسول خدا (ص) اجازه گرفت. آنگاه صبح شنبه در حال جنابت به جبهه جنگ رفت. مشركان كه پراكنده شدند حنظله به ابوسفیان حمله برد و اسبش را پی كرد و او را نقش بر زمین ساخت. سپس خواست سرش را جدا سازد كه او فریاد كشید: ای گروه قریش من ابوسفیان بن حرب هستم! عدهای صدای وی را میشنیدند ولی چون در حال فرار بودند اعتنایی نمیكردند تا آنكه اسْوَدبن شَعُوب او را شناخت و با نیزه به حنظله حمله برد و او را شهید كرد و ابوسفیان را نجات داد. پیامبر فرمود:
«إِنِّی رَأَیْتُ الْمَلائِكَةَ تُغَسِّلُ حَنْظَلَةَ بْنَ أَبِی عامِرٍ بَیْنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ بِماءِ الْمُزْنِ فِی صِحافِ الْفِضَّةِ».
من فرشتگان را دیدم كه حنظلة بن ابی عامر را میان زمین و آسمان با آب باران در ظرف سیمین غسل میدادند.
از این رو بود كه حنظله به «غَسِیلُ الْمَلائِكَه» معروف شد.
پس از پایان درگیری و فرو نشستن آتش جنگ، هند همسر ابوسفیان فرصت را مغتنم شمرد و به روایت ابن اسحاق 3/ 96 و واقدی 1/ 274 همراه دیگر زنان مشرك در بین كشتگان رفتند و یكایك آنان را مُثله كردند! گوش و بینی شهدا را بریدند و از آنها گردنبند، دستبند،
گوشواره و خلخال ساختند و خود را با آنها زینت كردند. جز حنظله كه پدرش ابوعامر در سپاه مشركان بود و از آنان خواست كه او را مُثله نكنند تمامی شهدا مُثله شدند. برخی جسدها را تكهتكه كردند، مانند بدن عبدالله بن عمرو پدر جابر و عمرو بن جَمُوح بهطوری كه شناخت آنان ممكن نبود. از همه رقتبارتر پیكر مطهّر حضرت حمزه سید الشهدا بود. وحشی به دستور هند شكم حمزه را پاره كرد و جگرش را درآورد تا هند آن را بخورد! این اعمال وحشتناك گرچه برای انسان سلیمالنفس چندشآور و دهشتزاست ولی خونخواران مكه برای تشفّی دل خود چنین جنایت هولناكی را مرتكب شدند. به روایت ابن اسحاق 3/ 98 هند در اشعار خود گفت:
شَفَیْتُ مِنْ حَمْزَةَ نَفْسِی بِأُحُد ***حَتَّی بَقَرْتُ بَطْنَهُ عَنِ الْكَبِد
دلم را در احد از دست حمزه خنك كردم، به طوری كه شكمش را پاره كردم و جگرش را درآوردم!
حمزه (ع) این شیر مرد دلاور و سردار بزرگ پیامبر كه به «أَسَدُالله» و «أَسَدُ رَسُولِه» مشهور بود، پس از شهادت به لحاظ مقام و منزلت بزرگی كه داشت و در بین شهیدان از همه برتر بود به لقب «سیدالشهداء» نیز نائل گشت.
ابوسفیان فرمانده كل سپاه شرك پس از آرامش جنگ موقعیت را برای شیطنت و ایجاد تزلزل در عقاید سپاه اسلام مناسب دید. طبری 2/ 526 گوید: به سپاهیانش فرمان داد این شعار را سر دهند:
«اُعْلُ هُبَل! اعْلُ هُبَل!».
سرفراز باش هبل! سرفراز باش هبل!
پیامبر (ص) با اینكه در وضعیت مناسبی به سر نمیبرد با این حال از این امر خطیر غافل نماند، مسلمانان به فرمان آن حضرت در پاسخ ابوسفیان گفتند:
«اللهُ أَعْلی وَ أَجَلّ! اللهُ أَعْلی وَ أَجَلّ!».
خدا والاتر و برتر است! خدا والاتر و برتر است!
ابوسفیان شعار را تغییر داد و با یارانش فریاد زدند:
«أَلا لَنَا الْعُزَّی و لا عُزَّی لَكُم! أَلا لَنَا الْعُزَّی و لا عُزَّی لَكُم».
ما بت عزّی داریم و شما بت عزّی ندارید! ما بت عزّی داریم و شما بت عزّی ندارید!
مسلمانان به دستور پیامبر بانگ برآوردند:
«اللهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلی لَكُمْ، اللهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلی لَكُمْ!».
خدا سرپرست ماست، ولی شما سرپرست ندارید! خدا سرپرست ماست، ولی شما سرپرست ندارید!
ابوسفیان فریاد زد: كشتههای احد شما در مقابل كشتههای بدر ما. مسلمانان به امر پیامبر در پاسخ او گفتند: هرگز! هرگز! كشتههای ما در بهشت و كشتگان شما در جهنماند. فرمانده سپاه كفر كه خود را در جنگ اعتقادی و تبلیغی شكستخورده دید با گفتن وعده ما و شما سال آینده در سرزمین بدر و شنیدن جواب مثبت از سوی پیامبر میدان جنگ را ترك كرد. این نخستین گام عقبنشینی از سوی فرمانده سپاه شرك به
شمار میآمد و اولین اعتراف ضمنی بود به اینكه بهطور كامل به اهداف خود دست نیافته است.
فرار برخی از مسلمانان به مدینه و شایعه قتل رسول خدا (ص) موجب نگرانی زنان در مدینه گردید، نزدیكی میدان جنگ به شهر باعث شد كه چند تن از زنان برای اطلاع از سلامت حضرت و رساندن آب و غذا و مداوای مجروحان راهی احد شوند. حضرت زهرا (س) دختر پیامبر نیز به احد آمد. خبر سلامت پیغمبر اكرم زنان را از نگرانی خارج ساخت. این زنان قهرمان با شنیدن خبر سلامت پیامبر كشتهها و مصائب خویش را فراموش كردند. واقدی 1/ 265 گوید: در بین راه هند دختر عمرو بن حَرام عمه جابر را دیدند كه جنازه شوهر، پسر و برادرش را بر شتری بار كرده و عازم مدینه است. عایشه به او گفت پشت سرت چه خبر است؟ هند گفت: خیر است. رسول خدا تندرست و هر مصیبتی پس از آن ناچیز است، خداوند گروهی از مؤمنان را به شهادت برگرفت و كافران را بدون دسترسی به پیروزی دست خالی بازگرداند.
پس از آنكه سپاه شرك راهی مكه شد مسلمانان اجساد مطهّر شهدا را از میدان جنگ جمعآوری كردند. در تعداد شهدای احد اختلاف است، از شصت و پنج تا هشتاد و یك نفر نوشتهاند. ابن هشام 3/ 133 تعداد شهدا را هفتاد نفر گفته است. واقدی 1/ 300 گوید: از مسلمانان هفتاد و چهار نفر شهید شدند، چهار نفر از مهاجران و سایر آنان از انصار بودند. به روایت واقدی 1/ 289 رسول خدا (ص) فرمود: «عمویم
حمزه چه شد؟». حارث بن صِمَّه رفت از حمزه خبری بیاورد ولی دیر كرد، آنگاه علی (ع) رفت حمزه را كشته یافت و پیامبر را خبر كرد. رسول خدا بر بالین حمزه آمد. هنگامی كه عموی خود را در آن وضعیت دید سخت متأثر شد و اشكش جاری گشت. سپس خطاب به حمزه فرمود:
«لَنْ أُصابَ بِمِثْلِكَ أَبَداً!».
هرگز به مصیبتی مانند مصیبت تو دچار نشدم.
و نیز فرمود:
«ما وَقَفْتُ مَوْقِفاً قَطُّ أَغْیَظُ إِلیَّ مِنْ هذَا الْمَوْقِفِ!».
و هیچ گاه در چنین جایگاه كه این قدر مرا خشمگین كند قرار نگرفتهام.
ابوقَتاده چون اندوه شدید پیامبر را در مورد قتل حمزه و مُثله كردن او دید خواست به قریش ناسزا بگوید اما حضرت او را منع كرد. ابوقَتاده چندین بار خواست این كار را انجام دهد، پیامبر در مرتبه چهارم فرمود: «نزد خدا از تو حسابرسی خواهم كرد!». حضرت بر جنازه شهیدان نماز خواند. آنگاه چند تن از شهدا را به مدینه آوردند و در بقیع و مكانهای دیگر دفن كردند. رسول خدا از این كار جلوگیری كرد و به روایت سبل الهدی 4/ 331 فرمود:
«رُدُّوهُمْ وَادْفِنُوهُمْ حَیْثُ صُرِعُوا».
باز گردانیدشان و در همانجا كه كشته شدند دفنشان كنید.
اما فقط شَمّاس را به احد بازگرداندند، چون دیگران دفن شده بودند. بقیه شهدا نیز در احد دفن شدند.
پیامبر چون از دفن شهدا فارغ گشت اسب خود را سوار شد و مسلمانان نیز همراه او سرزمین احد را ترك كردند و راهی مدینه شدند. واقدی 1/ 248 گوید: پیامبر وارد مدینه شد و به خانه خود رفت. غروب آفتاب بلال اذان گفت و ایشان با تكیه بر سعد بن معاذ و سعد بن عباده به مسجد آمد و نماز مغرب را گزارد. بعد از نماز مغرب نیز با تكیه بر آن دو به خانه بازگشت. در این حال مردم داخل مسجد آتش روشن كرده و مجروحان را درمان میكردند. آنگاه بلال اذان عشا را گفت و حضرت نماز را اقامه كرد. چون بیم آن میرفت كه مشركان بازگردند و شبانه به مدینه حمله كنند و در این بین جان رسول خدا (ص) از همه بیشتر در معرض خطر بود. از اینرو بزرگان اوس و خزرج اطراف مسجد و خانه پیامبر را تا صبح محافظت میكردند.
با اینكه در جنگ احد برتری نظامی با سپاه شرك بود و آنان ضربه شكنندهای بر پیكر سپاه اسلام وارد ساختند، با این حال بدون آنكه به هدف خود كه نابودی پیامبر و مسلمانان بود برسند مدینه را به سوی مكه ترك كردند. اینكه چرا مشركان مكه به اصطلاح خود كار رسول خدا (ص) را یكسره نكردند با آنكه آمده بودند حضرت را بكشند و به گمان خود از دست او خلاص شوند، چند وجه به نظر میرسد. در درجه اول باید گفت مشیت الهی بر بقای وجود شریف پیامبر تعلق گرفته بود تا دین مقدس اسلام تثبیت گردد. در مرحله بعد شجاعت اعجازگونه و
جانبازی شگفتانگیز امیرالمؤمنین (ع) بود كه مانع از رسیدن مشركان به هدفشان شد. آنان هر چه در توان داشتند به كار گرفتند تا پیامبر را به قتل برسانند لیكن هر بار با دفاع سنگین و كوبنده فرزند قهرمان ابوطالب روبرو شدند.
واقدی 1/ 299 گوید: از عمروعاص سؤال شد چگونه مشركان در جنگ احد مسلمانان را رها كرده و رفتند؟ گفت: هنگامی كه ما به آنان حمله كردیم و گروهی از ایشان را كشتیم آنها از هر سو پراكنده شدند، بعد گروهی از آنان به مدینه بازگشته است. قریش با یكدیگر به مشورت پرداختند و گفتند پیروزی با ماست پس بهتر است به مكه بازگردیم، چرا كه خبر رسیده كه ابن ابَی با یك سوم مردم بازگشتند و گروهی از اوس و خزرج هم در جنگ شركت نكردهاند. لذا ما از حمله آنان در امان نیستیم در حالیكه تعدادی مجروح نیز در بین ما هستند و اسبان ما نیز تیر خورده و لنگ شدهاند. پس بدین لحاظ بهسوی مكه بازگشتند.
طبرسی در مجمع البیان 2/ 539 میگوید: ابوسفیان و مشركان هنگام بازگشت پشیمان شدند و گفتند بازگردیم و مسلمانان را نابود كنیم ولی خداوند وحشت در دل ایشان انداخت به طوری كه از تصمیم خود منصرف شدند.
واقدی 1/ 319 مینویسد: امبكر دختر مِسْوَر بن مَخْرَمه گوید پدرم به عبدالرحمن بن عوف گفت از جنگ احد برای ما بگو. گفت ای برادرزاده از آیه صد و بیستم سوره آلعمران بخوان گویا با ما همراه
بودی. ابناسحاق 3/ 112 گوید: شصت آیه از سوره آلعمران درباره جنگ احد نازل شده است. تعداد زیادی از آیات به صراحت درباره وقایع و حوادث احد است و پارهای نیز اشاره كلی به آن دارد.
گویا برای مسلمانان این سؤال مطرح بوده كه چرا خداوند آنان را در احد همانند بدر یاری نكرد؟ خداوند در پاسخ شروط امداد الهی را بیان میكند و میفرماید كه اگر بردبار و پرهیزگار باشید خداوند شما را یاری میكند.
درباره شایعه قتل رسول خدا (ص) میفرماید: «همانا محمد پیامبر است كه پیش از او نیز پیامبران دیگر آمدهاند، آیا اگر او بمیرد یا كشته شود شما به آیین پیشین خود باز میگردید؟!» آنگاه به فرار مسلمانان اشاره میكند و میگوید: «به یاد بیاورید هنگامی را كه در حال فرار از كوه بالا میرفتید و به احدی توجه نمیكردید و پیامبر شما را از پشت سر فرا میخواند». بعد میفرماید پس از آنكه غم شما را فرا گرفت خداوند آرامش و امنیت بر شما فرو فرستاد. بعد راجع به فرار از جنگ كه گناه كبیره است به حضرت دستور میدهد: «آنان را ببخش و برایشان آمرزش بخواه و در كارها با آنان مشورت كن». سپس به پیامبر میگوید: «مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند، بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند».
بیشك جنگ احد ضربه سختی بر پیكره اسلام و مسلمانان وارد ساخت بهطوری كه اكثر خانههای مدینه داغدار شدند و كمتر خانهای یافت میشد كه شهید یا مجروح نداده باشد. بیش از هفتاد تن كشته از
سپاه هفتصد نفری اسلام یعنی بیش از یك دهم آن شهید و باقی نیز مجروح و زخمی شدند، حتی خودِ پیامبر سخت مجروح شده بود. منافقان و یهودیان نیز زبان به طعن گشوده و به روایت واقدی 1/ 317 گفتند محمد فقط خواستار پادشاهی است، هرگز هیچ پیغمبری چنین مصیبتی ندیده است. شكست مسلمانان از یك سو و سرزنش یهودیان و منافقان از دیگر سوی موجب دلشكستگی و افسردگی آنان شد. خداوند با فرستادن آیاتی افكار و عقاید آنان را بازسازی و روحیهشان را تقویت كرد و به آنان فرمود: اگر شما در جنگ احد كشته و مجروح دادید آنان نیز در جنگ بدر كشته و مجروح و حتی اسیر دادند و ضمن دلداری و روحیه دادن از ایشان دلجویی كرد.
در ارزیابی جنگ احد در یك كلام میتوان گفت مكه طبق قوانین نظامی آن روز حجاز و سنتهای قبیلهای چندان برتری بر مدینه پیدا نكرد. مشركان هفتاد نفر از مسلمانان را شهید كردند، مسلمانان نیز در جنگ بدر هفتاد نفر از آنان را كشته بودند، مسلمانان در جنگ بدر چهارده كشته دادند ولی قریش در جنگ احد بیست و هشت كشته داد. یعنی دو برابر مسلمانان كشته دادند. وانگهی مسلمانان در جنگ بدر هفتاد اسیر گرفتند ولی مشركان در احد یك اسیر هم نگرفتند. پس باز هم برتری نظامی با مسلمانان بود. لذاست كه ابوسفیان در احتجاجی كه پس از پایان جنگ بارسول خدا داشت بهطور ضمنی به عقیم ماندن اهداف خود اعتراف كرد و برای دستیابی به آن وعده حضور در بدر را داد. به لحاظ همین امور بین محققان اختلاف است كه آیا مسلمانان در جنگ احد شكست خوردند یا نه؟ زیرا از این نظر كه سپاه آنان از هم
پاشید و پا به فرار گذاشتند شكست محسوب میشود. اما از این نظر كه مكه چندان مزیتی بر مدینه پیدا نكرد و پیامبر و مسلمانان به حیات خود و حكومت نوپایشان ادامه دادند نمیتوان گفت متحمل شكست شدند.
جنگ احد: سران شرك برای جبران و اعاده حیثیت از دست رفته خود در جنگ بدر در صدد انتقام از مسلمانان برآمدند.
سپاه قریش پنجشنبه پنجم ماه شوال سال سوم هجرت به دامنه كوه احد رسید و در منطقه وِطا فرود آمد. رسول خدا عبداللهبن اممكتوم را به جانشینی خود در مدینه گذاشت و با سپاه اسلام به سوی احد حركت كرد و نماز صبح را در احد گزارد. حضرت صفوف سپاهیان خود را آراست. كوه احد را پشت سر و مدینه را پیش روی و كوه عَینَین را در سمت چپ خود قرار داد. پنجاه نفر تیرانداز به فرماندهی عبدالله بن جُبیر بر فراز كوه عَینَین گمارد و با تأكید بسیار به او فرمود: «سواران دشمن را با تیراندازی از ما دفع كن تا از پشت سر به ما حمله نكنند، چه پیروز شویم و چه شكست بخوریم تو در جای خود استوار بمان». مشركان نیز قوای خود را صفآرایی نمودند.
هنگامی كه مسلمانان با خیال آسوده مشغول جمعآوری غنایم بودند خالد و عِكْرِمَه به مسلمانان حمله كردند. سپاه قریش دوباره سازمان یافت و مسلمانان را از پیش رو و پشت سر محاصره كرد. گویا وحشی در ابتدای از هم پاشیدن سپاه اسلام كمین كرد و از پشت سر نیزهای به حضرت حمزه زد و او را به شهادت رساند. كشته شدن این سردار بزرگ
در بیسامانی سپاه اسلام و شكست آن تأثیر زیادی داشت.
در گیر و دار درگیریهای پیشآمده، جان پیامبر (ص) در خطر افتاد و در همینجا بود كه دندان پیامبر شكسته و صورت و لبهایش سخت مجروح و خونآلود گشت. امیرالمؤمنین و چند نفر دیگر حضرت را از تیررس دشمن دور ساخته و به كنار كوه بردند.
نقش امیرالمؤمنین (ع) در جنگ احد در محافظت از جان رسول خدا (ص) سرنوشتساز و حیاتی بود.
همچنین دلاوری و از جانگذشتگی نسیبه دختر كعب معروف به ام عُماره در دفاع از حضرت رسول در این نبرد ستودنی بود و این در حالی بود كه بسیاری از اسم و رسمدارها از صحنه درگیری فرار كردند.
از جمله وقایع زشت و دور از شأن انسان در این جنگ مثله كردن جنازه شهدا و از جمله حمزه سیدالشهداء به دست زنان قریش و از جمله هند جگرخوار بود.
با اینكه در جنگ احد برتری نظامی با سپاه شرك بود و آنان ضربه شكنندهای بر پیكر سپاه اسلام وارد ساختند، با این حال بدون آنكه به هدف خود كه نابودی پیامبر و مسلمانان بود برسند مدینه را به سوی مكه ترك كردند.
علت بروز جنگ احد را بیان كنید.
از نظر جغرافیایی میدان نبرد و منطقه درگیری جنگ احد را تشریح كنید.
نقش امیرالمؤمنین را در جنگ احد توضیح دهید.
«سیدالشهدا» لقب چه كسی بود؟
در چه جنگی مشركان شهیدان را مثله كردند؟
كدام سوره از قرآن به جنگ احد پرداخته است؟
توضیح دهید در ارزیابی جنگ احد، چه نتیجهای حاصل میشود؟
انتظار میرود با مطالعه این درس:
با چگونگی غزوه حمراء الاسد و سریه ابوسلمه آشنا شویم.
چگونگی حوادث رجیع و بئر معونه را بدانیم.
علل وقوع جنگ بنینضیر را بررسی كنیم.
چگونگی وقایع جنگ بنینضیر را بدانیم.
بتوانیم نتایج جنگ بنی نضیر را توضیح دهیم.
با نظر قرآن درباره جنگ بنی نضیرآشنا شویم.
نظر قرآن را در باب شرب خمر بدانیم.
ماجرای غزوات بدر الموعد، ذات الرقاع، و دومةالجندل را بدانیم.
در این درس به جنگ حمراء الاسد به عنوان دنباله و ادامه جنگ احد، سریه ابو سلمه، حوادث رجیع و بئر معونه، جنگ بنی نضیر، ماجرای
تحریم خمر و نزول آیه چهل و سه سوره نساء، غزوات بدر الموعد، ذات الرقاع و دومة الجندل خواهیم پرداخت.
جنگ حَمْراء الاسد دنباله و ادامه جنگ احد بهشمار میرود. رسول خدا (ص) غروب شنبه از جنگ احد به مدینه بازگشت. واقدی 1/ 326 گوید: شب هنگام كه برای اقامه نماز عشا به مسجد رفت عبدالله بن عمرو مُزَنی آن حضرت را ملاقات نمود و گفت قریش را در منطقه مَلَل دیدم فرود آمده بودند و ابوسفیان و همراهانش میگفتند باز گردیم و بقیه مسلمانان را نابود كنیم ولی صفوان مخالف این كار بود. پیامبر پس از این گزارش تصمیم گرفت دشمن را تعقیب كند.
به روایت واقدی 1/ 334 رسول خدا صبح یكشنبه هشتم و یا به روایت ابن اسحاق 3/ 107 شانزدهم شوال پس از نماز به بلال دستور داد تا ندا دهد و مردم را به تعقیب دشمن فرا خواند و جز آنان كه دیروز در جنگ احد حاضر بودند كس دیگری شركت نكند. فقط جابر بن عبدالله انصاری كه به سفارش پدرش به عنوان سرپرست خانواده در مدینه مانده و در احد شركت نكرده بود با اجازه حضرت در حمراء الاسد شركت كرد. این دستور گویا بدان لحاظ بود كه اولًا توبیخی باشد برای كسانی كه از جنگ احد تخلف كردهاند و ثانیاً تقویت روحیهای باشد برای سپاهی كه دیروز شكست خورده بود.
پیامبر پرچم را به علی داد و ابن اممكتوم را به جانشینی خود در مدینه گماشت. آنگاه پس از اقامه دو ركعت نماز سوار بر اسب خود شد و به
تعقیب دشمن پرداخت. بیشتر افراد را مجروحانی تشكیل میدادند كه دیروز در جنگ احد به شدت زخمی شده بودند و با مشكلات و درد و رنج فراوان روانه جنگ شدند. سه نفر در طلیعه سپاه برای ردیابی دشمن رفتند. دو نفر آنان سَلیط و نعمان پسران سفیان در حمراء الاسد به دست دشمن گرفتار شده و به شهادت رسیدند. حضرت به آن منطقه كه رسید هر دو را در یك قبر دفن كرد. سپاه اسلام تا حمراء الاسد كه در حدود سه فرسنگی راه مدینه به مكه قرار داشت آمد و در آنجا توقف كرد. رسول خدا دستور داد تا سپاهیان روزها هیزم جمع كنند و شبها هر كس جداگانه آنها را آتش بزند. شبها پانصد شعله آتش برافروخته میشد. آوازه این اردو و آتش در همه جا شایع شد و این خود یكی از عللی بود كه خداوند با آن دشمن را منكوب كرد.
به روایت طبرسی/ 86 مَعْبَد بن ابیمَعْبَد خزاعی با رسول خدا (ص) ملاقات كرد و گفت: مصیبتی كه بر شما رسید بر ما گران است، ما دوست داشتیم خداوند منزلت شما را فزونی میداد و این مصیبت برای دیگری اتفاق میافتاد. سپس از حضرت جدا شد و رفت و در منزل رَوْحا به ابوسفیان و همراهانش برخورد كه درباره بازگشت به مدینه رایزنی میكردند. چون ابوسفیان مَعْبَد را دید پرسید چه خبر؟ گفت محمد و یارانش بر شما خشمگین و آتشی هستند، این علی بن ابیطالب است كه پیشاپیش سپاه میآید! ابوسفیان بیمناك شد و فكر بازگشت به مدینه را از سر به در كرد. آنگاه مشركان از ترس تعقیب مسلمانان شتابان گریختند. كلینی در كافی 8/ 321 از امام صادق (ع) روایت میكند كه آنان تا مكه چنین احساس میكردند كه سپاه محمد در تعقیبشان است.
شكست مسلمانان در جنگ احد موجب گستاخی طوایف اطراف مدینه شد و آنان تحركاتی بر ضد مسلمانان آغاز كردند. طایفه بنیاسد در حدود سی و پنج فرسنگی مدینه در منطقه قَطَن زندگی میكردند، آنان به تصور اینكه مدینه دیگر پس از شكست از قریش چندان قدرت تدافعی ندارد، سه ماه پس از جنگ احد تصمیم گرفتند تا اطراف مدینه بیایند و اموال و حشم مسلمانان را غارت كنند. واقدی 1/ 340 گوید: سَلَمَه و طُلَیحَه پسران خُوَیلِد سیصد تن از طایفه بنیاسد را بسیج نموده و آماده حمله به مدینه شدند. مردی از قبیله طَی كه در همان ناحیه میزیست به دیدار یكی از اقوام خود به مدینه آمد و خبر حمله بنیاسد را به رسول خدا (ع) رساند. حضرت در محرم سال چهارم هجرت پسرعمه خود ابوسَلَمَه را كه در احد زخمی شده و تا اندازهای بهبود یافته بود با صد و پنجاه تن مهاجر و انصار بهسوی آنان گسیل داشت. ابوسلمه با راهنمایی همان مرد طایی به مدت چهار روز از بیراهه خود را به منطقه قَطَن در نزدیكی یكی از چاههای بنیاسد رساند. آنگاه ضمن درگیری مختصری مقداری غنیمت و چند اسیر گرفت و به مدینه بازگشت. ابوسلمه پس از چندی جراحت زخمش عود كرد و به شهادت رسید.
حركت دیگر مربوط به سفیان بن خالد هُذَلی بود كه در عُرَنَه نیرو جمع میكرد و قصد تجاوز به مدینه داشت، پیامبر با اعزام عبدالله بن انیس او را سركوب كرد.
علت حادثه رَجِیع را دوگونه نقل كردهاند؛ یكی روایت اولِ واقدی 1/ 354 كه از عروة بن زبیر است، عروه میگوید: پیامبر در سال چهارم هجرت گروهی از یاران خود را برای كسب خبر بهسوی مكه فرستاد. آنان تا رجیع كه نام چاه آبی از قبیله هُذیل در حدود دوازده فرسنگی مدینه بود رفتند، در آنجا گروهی از بنیلِحْیان متعرض آنان شدند. اما مشهور بنابه نقل ابن اسحاق 3/ 178 و واقدی 1/ 354 گفتهاند: چون سفیان بن خالد هُذَلی به دست عبدالله بن انیس كشته شد، قبیله بنیلِحْیان از قبیلههای عَضَل و قارَه خواستند نزد پیامبر بروند و به بهانه اسلام آوردن درخواست مبلّغ دینی كنند، آنگاه گروهی از آنان را به انتقام سفیان بكشند و تعدادی را نیز تسلیم قریش كرده جایزه بگیرند.
مؤید این روایت اشعار حسان است كه بارها در آن به غدر و خیانت طایفه هذیل تصریح كرده است. هفت تن كه تظاهر به اسلام میكردند حضور پیامبر رسیدند و گفتند: دین اسلام در بین قبایل ما آشكار شده، چند نفر از یارانت را بفرست تا قرآن و احكام اسلام را به ما بیاموزند. حضرت شش یا هفت نفر از بزرگان اصحاب را همراهشان روانه كرد. آنان تا كنار آبگاه رجیع آمدند، در آنجا عَضَل و قاره پیمان شكستند و از قبیله هذیل برای كشتن آنان كمك خواستند و همگی با شمشیرهای كشیده بر ایشان تاختند. مبلّغان اسلام به ناچار دست به شمشیر برده و به دفاع از خود پرداختند. هذلیان گفتند: ما با شما جنگ نداریم، عهد میكنیم كه شما را نكشیم ما میخواهیم شما را تسلیم قریش كنیم و جایزه بگیریم. خُبیب بن عدی، زید بن دَثِنَه و عبدالله بن طارق تسلیم
شدند. اما مَرْثَد بن ابیمَرْثَد، خالد بن بُكیر و عاصم بن ثابت گفتند: به خدا قسم ما عهد و پیمان مشرك را نمیپذیریم و به جنگ پرداختند و هر سه شهید شدند.
مردان هُذلی همراه سه نفر اسیر مسلمان راهی مكه شدند. عبدالله بن طارق نیز در بین راه در مر الظّهران بر آنان شورید و شهید شد. خُبیب و زید را به مكه بردند و در مقابل دو اسیر هُذَلی كه در مكه بودند فروختند. ماههای حرام كه گذشت خُبیب و زید را در یك روز برای اعدام به تَنْعِیم در خارج از منطقه حرم آوردند و هر دو را كشتند.
به روایت ابناسحاق 3/ 193 در ماه صفر چهار ماه پس از جنگ احد در سال چهارم هجرت ابوبرا عامر بن مالك عامری كلابی معروف به مُلاعب الاسِنَّه با هدایایی نزد رسول خدا آمد، چون مشرك بود حضرت هدیه او را نپذیرفت، آنگاه اسلام را به او عرضه كرد. ابوبرا نه اسلام آورد و نه آن را رد كرد. گفت ای محمد همانا من آیین تو را كاری نیكو و شریف میبینم، اگر مردانی از اصحاب خویش را برای دعوت مردم نجد بفرستی امیدوارم كه اجابت كنند. حضرت فرمود: «من از اهل نجد بر یاران خود بیمناكم».
ابوبرا گفت: بیم نداشته باش من آنان را پناه میدهم. سپس رسول خدا (ص) چهل تن و یا به قولی هفتاد تن از یاران جوان خود را كه عموما از انصار و قاری قرآن بودند به فرماندهی منذر بن عمرو همراه نامهای بهسوی بنیعامر گسیل داشت.
مبلّغان اسلام آمدند تا به بِئر مَعُونَه كه چاه آبی بود از آبهای بنیسُلیم و بین سرزمین بنیعامر و بنیسُلیم واقع شده بود رسیدند. در آنجا توقف كردند و چهارپایان خود را برای چرا رها كردند. آنگاه حَرام بن مِلْحان را همراه چند تن از بنیعامر با نامه پیامبر نزد عامر بن طُفیل كه از بزرگان بنیعامر بود فرستادند. او بدون آنكه نامه حضرت را بخواند حَرام بن مِلْحان را كشت و از بنیعامر برای كشتن اصحاب رسول خدا كمك خواست. چون ابوبرا قبلًا به منطقه نجد رفته بود و مردم از پناه دادن او مطلع بودند، تقاضای عامر را رد كردند. او از دیگر قبایل كمك گرفت و مسلمانان را شهید كرد. عمرو بن امیه ضَمْری كه از این حادثه جان سالم به در برد راهی مدینه شد و در بین راه به دو نفر از بنیعامر برخورد و بدون اطلاع از پیمان رسول خدا با بنیعامر آن دو تن را سر برید. چون به مدینه رسید حضرت فرمود: «دو مردی را كشتهای كه باید دیه آنان را بپردازم». سپس فرمود: «این كار ابوبراء است، من این كار را نمیخواستم و از آن بیمناك بودم».
واقدی 1/ 349 گوید: خبر شهدای رجیع و بئر معونه در یك شب به رسول خدا رسید و حضرت بسیار آزرده خاطر گردید. ابوبرا از این حادثه و اینكه برادرزادهاش عامر بن طفیل پناه او را نادیده گرفت و خیانت كرد متأثر شد و درصدد جبران برآمد و پسر خود ربیعه و برادرزادهاش لَبید را با هدیهای برای نوعی عذرخواهی نزد پیامبر فرستاد. حضرت باز هم هدیه او را نپذیرفت.
تذكر دو نكته در اینجا مناسب است؛ یكی اینكه مؤلف سیرة المصطفی/ 443 در بیگناهی ابوبرا تشكیك كرده و میگوید ابوبرا در
بین قبیله خود رهبری مطاع بود و عرب هم پناه را معتبر میدانست و به آن اهتمام ویژهای میورزید و فرض این است كه ابوبرا به یاران پیامبر پناه داده بود. و انگهی ابوبرا با پیمانشكنان برخورد و اعتراض و خونخواهی نكرد. در پاسخ این اشكال میتوان گفت شاید ابوبرا در ادای مسئولیت خود كوتاهی كرده باشد ولی تعمد و خیانتی در كار نبوده است. از ملاقاتی هم كه فرزند او پس از وقوع حادثه با رسول خدا (ص) داشته بیش از این استفاده نمیشود. واقدی 1/ 350 مینویسد: بعدها كه ابوبرا بیمار شد و از پیامبر طلب شفا كرد حضرت عسلی را متبرك كرد و برای او فرستاد.
نكته دوم اینكه برخی از محققان معاصر در بسیاری از جزئیات این دو حادثه تشكیك و تردید كردهاند و عمده دلایل آنان اختلاف زیاد بین روایات و بعضا تناقضات آنهاست. روشن است كه اگر بر اثر اختلاف نقلها و یا تناقض بدوی آنها در وقایع تاریخی تشكیك و انكار شود اكثر حوادث تاریخی قابل اثبات نیست.
تاریخ جنگ بنینضیر را عروة بن زبیر هفت ماه پس از جنگ احد دانسته ولی به نقل مشهور هفتم ربیع الاول سال چهارم هجرت بوده است. طوایف سهگانه یهود بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه در شمال شرقی منطقه قبا سكونت داشتند و بنینضیر در دهكدهای به نام زُهره زندگی میكردند. گویند پس از واقعه بئر معونه پیامبر برای كمك در پرداخت خونبهای دو مرد عامری كه به دست عمرو بن امیه كشته شدند نزد
بنینضیر رفت. طبرسی در اعلام الوری/ 88 گفته رفتن حضرت برای گرفتن وام و برخی نیز گفتهاند برای سؤال از چگونگی دیه بوده است، زیرا بنینضیر از همپیمانان بنیعامر بودند و از قوانین و مقررات دیه آنان اطلاع داشتند. البته برخی هم احتمال دادهاند این ظاهر قضیه بوده و حضرت درواقع میخواسته از اهداف و نیات آنان مطلع گردد، چرا كه پس از جنگ احد منافقان و یهود بر پیامبر و مسلمانان جرأت یافتند و درصدد توطئه و ضربه زدن برآمدند. بعضی هم توطئه قتل رسول خدا را در اثناء یك مناظره علمی علت جنگ بنینضیر دانستهاند.
مؤلف سبل الهدی 4/ 451 گوید: كفار قریش قبل از جنگ بدر به سردسته منافقان عبدالله بن ابی و بتپرستان مدینه نامه نوشتند كه شما محمد را پناه دادید، حال یا او را اخراج كنید و یا ما عرب را بر سر شما میریزیم ولی آنان نتوانستند كاری كنند. پس از جنگ بدر به یهودیان نامه نوشتند و گفتند شما دارای سلاح و قلعههای مستحكم هستید، پس یا با محمد بجنگید و یا ما چنین و چنان خواهیم كرد. یهود بنینضیر تصمیم به قتل پیامبر گرفتند كه توطئهشان برملا شد و رسول خدا (ص) به جنگ آنان رفت.
به هر حال پیامبر همراه كمتر از ده نفر از اصحاب راهی قلعه بنینضیر شد و در كنار دیوار خانه یكی از آنان نشست و راجع به كمك در پرداخت خونبها به طایفه بنیعامر گفتگو كرد. یهودیان گفتند: ای ابوالقاسم هر چه دوست داشته باشی انجام میدهیم. چطور شده به دیدار ما آمدهای؟! بنشین تا از شما پذیرایی كنیم. آنگاه عدهای از آنان خلوت كرده و در باب كشتن پیامبر رایزنی كردند. حُیی بن اخْطَب گفت: ای
یهودیان از بالای بام سنگی بر سرش بیفكنید و او را بكشید! كاری كه یك روز باید انجام بدهید هم اكنون تمامش كنید. سَلّام بن مِشْكَم آنان را از این كار نهی كرد ولی نپذیرفتند. عمرو بن جِحاش سنگ آسیایی را آماده كرد و میخواست آن را بر سر پیامبر بیندازد كه جبرئیل او را از توطئه آنان آگاه ساخت. حضرت به سرعت برخاست و چنین وانمود كرد كه برای كاری میرود و یكسره آهنگ مدینه كرد و به روایت تاریخ الخمیس 1/ 460 علی (ع) را طلبید و فرمود: «از جای خود تكان نخور و هر كس از اصحاب در باره من سؤال كرد بگو به مدینه رفت». آنگاه امیرالمؤمنین و یاران پیامبر مقداری منتظر نشستند، وقتی از مراجعت حضرت مأیوس شدند برخاستند بروند. حُیی بن اخطب گفت: ابوالقاسم عجله كرد حال آنكه ما قصد داشتیم خواسته او را برآورده سازیم و از ایشان پذیرایی كنیم.
واقدی 1/ 365 گوید: پس از آنكه رسول خدا (ص) به مدینه رفت كنانة بن صُوریا به یهودیان گفت: به تورات سوگند محمد از خیانت شما باخبر شد. به خدا قسم همانا او فرستاده خدا و خاتم انبیاست، عین اوصاف او در كتاب ما موجود است. من دو پیشنهاد دارم؛ نخست اینكه اسلام بیاورید تا اموال و اولادتان در امان باشد و از سرزمین خود هم خارج نشوید. گفتند ما تورات و عهد موسی را رها نمیكنیم. گفت پس در این صورت محمد برای شما پیام میفرستد كه از سرزمین من خارج شوید این نصیحت را بپذیرید كه جان و مال شما در امان است. گفتند
این پیشنهاد را میپذیریم.
پیامبر (ص) به مدینه آمد و محمد بن مَسْلَمَه را كه با یهود بنینضیر همپیمان بود به سوی آنان فرستاد تا بگوید كه در مدت ده روز از مدینه بیرون بروند. یهودیان چند روزی توقف كردند و در این بین آماده رفتن بودند و تعدادی شتر نیز از قبیله اشجع كرایه كردند.
عبدالله بن ابی برای یهودیان پیام فرستاد كه از خانههای خود خارج نشوید و در قلعههایتان بمانید. من دو هزار نفر از اقوام خود و دیگر عرب دارم كه با شما داخل قلعهها میجنگند و تا آخرین نفر ایستادگی خواهند كرد و یهودیان بنیقریظه نیز شما را یاری خواهند نمود. دیاربكری در تاریخ الخمیس 1/ 462 گوید: در این هنگام یهودیان گرد هم آمده و توطئه خطرناكی را طراحی كرده و گفتند پیامبر را به عنوان مناظره و گفتگو فرا میخوانیم و غافلگیرانه او را به قتل میرسانیم.
سپس از حضرت خواستند همراه سی نفر از یارانش بیاید و آنان نیز سی نفر از احبار و علمای یهود را بفرستند، این دو گروه بروند در مكانی كه مسافت آن نسبت به محل هر دو مساوی باشد بنشینند و درباره اسلام گفتگو كنند. اگر علما و احبار یهود پیامبر را تصدیق كردند تمامی یهود بنینضیر به او ایمان بیاورند، حضرت پذیرفت.
سپس یهودیان با خود گفتند چگونه ما میتوانیم به او دسترسی پیدا كنیم و حال آنكه سی نفر پیشمرگ همراه اوست. از اینرو به رسول خدا گفتند در بین شصت نفر جمعیت امكان تفهیم و تفاهم وجود ندارد
بهتر است شما سه نفر از اصحاب خود را همراه بیاورید و از علمای ما نیز سه نفر بیایند. حضرت این پیشنهاد را نیز پذیرفت. آنگاه سه نفر عالم یهود خنجر همراه خود پنهان كردند تا بهطور ناگهانی رسول خدا (ص) را به قتل برسانند. یكی از زنان خیرخواه بنینضیر برادر خود را كه مسلمان شده و در جرگه انصار بود از توطئه یهود مطلع ساخت و او نیز سریعاً مطلب را به آگاهی رسول خدا (ص) رساند و ایشان از رفتن به مناظره خودداری كرد و به مدینه بازگشت. نكته قابل تأمّل اینكه رسول خدا برای هدایت یهود راضی بود هر شرطی را بپذیرد ولی آنان خود گمراهی و تباهی را انتخاب كردند.
بیهقی در دلائل النبوة 3/ 179 و صالحی شامی در سبل الهدی 4/ 451 نیز این مطلب را نقل كردهاند جز آنكه گفتهاند این كار به تحریك قریش انجام شد و همچنان كه گذشت علت جنگ بنینضیر نیز بنابر قولی این مسأله بوده است. گویا كعب بن مالك در شعر خود به این مطلب اشاره دارد در آنجا كه به روایت ابن اسحاق 3/ 209 میگوید:
لَقَدْ خَزِیَتْ بِغَدْرَتِهَا الْحُبُورُ كَذاكَ الدَّهرُ ذُو صَرْفٍ یَدُورُ
احبار یهود با خیانتی كه كردند مسلّماً خوار شدند. روزگار اینگونه پستی و بلندی دارد.
واقدی 1/ 369 گوید: عبدالله بن ابَی نزد كعب بن اسد رئیس بنیقریظه فرستاد و درخواست كمك كرد ولی او گفت حتی یك نفر از بنیقریظه پیمانشكنی نمیكند. عبدالله پیوسته حُیی بن اخطب را به مقاومت و جنگ تشویق میكرد تا آنكه حُیی برادر خود جُدَی ابن اخطب را نزد پیامبر فرستاد و گفت به او بگو كه ما خانه و اموال
خود را ترك نمیكنیم، هر كاری میخواهی بكن! آن حضرت میان اصحاب نشسته بود چون این خبر را شنید تكبیر گفت! مسلمانان نیز تكبیر گفتند.
آنگاه دستور بسیج داد مسلمانان بیدرنگ آماده شدند، پرچم را به دست علی داد و همراه سپاه اسلام بهسوی بنینضیر حركت كرد و نماز عصر را در منطقه بنینضیر گزارد. یهودیان آن روز را تا شب به سوی مسلمانان تیراندازی و سنگپرانی كردند. بقیه اصحاب نیز كه بهواسطه كارهای خود تأخیر كرده بودند تا وقت نماز عشا خود را به اردوگاه رساندند. پیامبر نماز عشا را خواند آنگاه علی بن ابیطالب را به فرماندهی لشكر منصوب كرد و خود با چند نفر از اصحاب به خانه بازگشت. صبح پس از اقامه نماز ابن اممكتوم را به جانشینی خود گماشت و بهسوی بنینضیر رفت. یك خیمه چوبی كه بر روی آن چرم و پارچه مویین كشیده بودند و سعد بن عباده آن را فرستاده بود برای رسول خدا برپا كردند. یكی از یهودیان به نام غَزْوَك كه بیباك و شجاع و تیرانداز ماهری بود تیری انداخت كه به خیمه پیامبر اصابت كرد. حضرت دستور داد خیمهاش را از تیررس دشمن دور كردند. یهودیان آن روز را به شب بردند ولی از كمك عبدالله بن ابی خبری نشد.
به روایت واقدی 1/ 372 و شیخ مفید/ 49 در یكی از شبها هنگام عشا علی (ع) حضور نداشت مردم گفتند: یا رسول الله ما علی را نمیبینیم؟ فرمود: «به او كاری نداشته باشید، همانا او در پی برخی از
كارهای شماست». چیزی نگذشت او با سر غَزْوَك آمد، سر را مقابل پیامبر گذاشت و گفت: «ای رسول خدا! من در كمین این مرد پلید بودم دیدم مرد شجاعی است. با خود گفتم ممكن است جرأت پیدا كند و شبانه بر ما شبیخون بزند. او در حالیكه شمشیر برهنه داشت همراه تنی چند از یهودیان پیش میآمد. من بر وی سخت حمله كردم و او را كشتم. یارانش گریختند ولی در همین نزدیكی هستند، اگر چند نفری با من بفرستی امیدوارم بر آنان دست یابم. پیامبر ابودُجانه و سهل بن حُنیف و ده نفر دیگر را همراه آن حضرت فرستاد. ایشان دشمن را تعقیب كرده و پیش از آنكه به قلعههایشان برسند كشتند و سرهای آنان را آوردند و در چاههای بنیخَطْمَه انداختند.
چون محاصره طول كشید و یهودیان تسلیم نمیشدند رسول خدا برای جلوگیری از خونریزی دستور داد نخلهای آنان را قطع كنند. واقدی 1/ 373 گوید: تعدادی از نخلها كه قطع شد زنان گریبانها را چاك دادند و بر سر و صورت خود زدند و صدای شیون و زاری آنان بلند شد. حُیی بن اخطب كسی را نزد رسول خدا (ص) فرستاد و گفت: ای محمد تو خود از تباهی نهی میكردی، حال چرا نخلها را قطع میكنی؟ ما آنچه را كه قبلًا خواستی میپذیریم و از سرزمین تو بیرون میرویم. پیامبر (ص) فرمود: «امروز دیگر آن را نمیپذیریم مگر به این شرط كه از اموالتان فقط به اندازه یك بار شتر آن هم بدون اسلحه همراه خود ببرید».
وقتی اخراج یهودیان قطعی شد آنان تا توانستند از اموال منقول همراه خود برداشته و خانههایشان را نیز تخریب كردند تا به دست مسلمانان نیفتد. پیامبر آنان را پس از پانزده روز محاصره، از مدینه اخراج كرد. بعضی از یهودیان رهسپار خیبر شدند، برخی هم به اذْرِعات شام رفتند. هنگام ترك مدینه صف كشیده و بر ششصد شتر سوار شدند و از وسط بازار مدینه عبور كردند. ابن اسحاق 3/ 202 گوید: از طایفه بنینضیر فقط دو مرد به نام یامین بن عُمیر و ابوسعد بن وَهْب در زمان محاصره شبانه از قلعه خارج شدند و اسلام آوردند و اموال خود را حفظ كردند.
یهودیان بنینضیر كشاورز بودند و بیشتر اموال آنان نخلستان و زمینهای زراعی بود و چون اموالشان بدون جنگ و درگیری به دست آمده بود فَیء و از خالصه رسول خدا (ص) به حساب میآمد و متعلق به خود آن حضرت بود. واقدی 1/ 379 گوید: پیامبر ثابت بن قیس بن شَمّاس را خواست و دستور داد همه انصار را جمع كند. هنگامی كه همه جمع شدند برای آنان سخن گفت، سپس از محبتهای ایشان به مهاجران و اینكه ایثار كرده و مهاجران را بر خود ترجیح داده و آنان را در منازل خویش سكونت دادهاند یاد كرد. آنگاه خطاب به انصار فرمود: «اگر دوست داشته باشید آنچه را خداوند از بنینضیر بر من غنیمت داده میان شما و مهاجران تقسیم كنم و مهاجران همچنان در خانههای شما باشند و از اموال شما استفاده كنند و اگر دوست داشته باشید به مهاجران بدهم و آنها از خانههای شما بیرون بروند». سعد بن عباده و سعد بن معاذ گفتند ای
رسول خدا بین مهاجران تقسیم كن و آنان همچنان در خانههای ما بمانند. همه انصار گفتند: با این پیشنهاد موافقیم و میپذیریم. حضرت فرمود:
«اللَّهُمَّ ارْحَمِ الأَنْصارَ وَ أَبْناءَ الأَنْصارِ».
خدایا انصار و فرزندان انصار را رحمت فرما.
آنگاه قسمتی از اموال آنان را بین مهاجران تقسیم كرد و به انصار جز دو نفر، سهل بن حُنیف و ابودُجانه انصاری كه نیازمند بودند به كس دیگر چیزی نداد. از همین زمان به بعد مهاجران كمكم از منازل انصار بیرون رفتند و زندگی مستقل تشكیل دادند.
نكته قابل تذكر این است كه در غزوة بنیقینقاع هم اموال آنان بدون جنگ و درگیری به دست آمد، با این حال آنجا گفته نشد كه از خالصه رسول خداست. حلبی 2/ 268 اشارهای به این مطلب دارد. البته ممكن است این حكم در جنگ بنینضیر تشریع شده و پیش از آن نبوده است. برخی از محققان گفتهاند علت اینكه اموال بنینضیر اختصاص به رسول خدا پیدا كرد این بود كه قلعه بنینضیر به دست امیرالمؤمنین فتح شد و درحقیقت او به تنهایی این جنگ را به پیروزی رساند. بعضی از پژوهشگران معتقدند این اختلاف نشأت گرفته از حكم حكومتی پیامبر بوده است.
جنگ بنینضیر دومین درگیری مسلمانان با یهود بود. اخراج بنینضیر با توجه به قدرتی كه در مدینه داشتند ضربه شكنندهای به یهودیان وارد آورد و برای منافقان و مشركان نیز شكست غیر مستقیم بهحساب میآمد، زیرا كه آنان امید زیادی به یهودیان داشتند. نوشتهاند منافقان به شدت
ناراحت و غمگین شدند. به نقل ابن اسحاق 3/ 205 ابنلُقَیم عَبْسِی گوید:
فَمَنْ مُبْلِغٌ عَنِّی قُرَیْشاً رِسالَةً فَهَلْ بَعْدَهُم فِی الْمَجْدِ مِنْ مُتَكرَّمِ
كیست كه از سوی من به قریش پیام ببرد كه آیا پس از بنینضیر در شرافت و بزرگی جایگاهی برای شما مانده است؟!
اخراج بنی نضیر حتی برای برخی از مسلمانان همپیمان آنان نیز خوشایند نبود تا آنجا كه افرادی چون حسان بن ثابت از رفتن آنان تأسف خوردند. در مقابل برای مسلمانان پیروزی آشكاری بود و تا اندازه زیادی شكست جنگ احد را جبران كرد و خطر بالقوه بزرگی را از بین برد و امنیت مدینه را تا حد زیادی تأمین كرد.
در هیچ یك از منابع سیره و تاریخ اسلام تعداد یهودیان بنینضیر ذكر نگردیده است. در تفسیر قمی 1/ 168 آمده است: یهودیان بنینضیر هزار نفر بودند كه گویا با توجه به اینكه به قول واقدی 1/ 374 هنگام رفتن ششصد شتر آنان را حمل میكرده و طبق روایت تاریخ الخمیس 1/ 462 از ابنعباس كه هر سه خانوار یك شتر داشتند آنان دویست خانوار بودهاند كه میانگین جمعیت آن تقریباً هزار نفر میشود و اگر روایت دیگر تاریخ الخمیس 1/ 462 كه میگوید به هر سه نفر یك شتر تعلق داشت صحیح باشد میتوان گفت تعداد آنان نزدیك به دو هزار نفر بوده است.
بیشتر آیات سوره حشر درباره جنگ بنینضیر نازل شده تا آنجا كه ابنعباس این سوره را سوره بنینضیر مینامید. در صدر سوره آمده است:
«اوست كسی كه كافران اهل كتاب را در نخستین برخورد با مسلمانان از خانههایشان بیرون راند، شما گمان نمیكردید كه آنان بیرون روند. خودشان میپنداشتند كه دژهایشان آنان را از عذاب الهی در امان نگه میدارد. خداوند در دلهایشان هراس افكند به گونهای كه خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میكردند». چون قطع درختان نخل در اذهان برخی شبهه ایجاد كرده بود خداوند این كار را تأیید كرد و فرمود: «هر درخت نخلی را كه قطع كردید یا آن را به حال خود وانهادید به اذن خدا بود تا فاسقان را خوار گرداند». آنگاه به توضیح فَیء و غنایم میپردازد. در قرآن به علت جنگ بنی نضیر اشاره نشده است.
به روایت تاریخ الخمیس 2/ 26 گروهی از صحابه خدمت پیامبر رسیدند و عرض كردند یا رسول الله (ص) نظر خود را درمورد شراب بیان فرما، چرا كه شراب عقل را زائل و مال را نابود میكند. در پاسخ آنان آیه دویست و نوزده بقره نازل شد:
(یَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ كَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا).
از تو درباره شراب و قمار میپرسند بگو در آنها گناهی بزرگ و سودهایی نیز برای مردم است ولی گناه آنها از سودشان بیشتر است.
بعدها گروهی در میهمانی عبدالرحمن بن عوف شراب نوشیده و
مست شدند، سپس برخی مشغول نماز گردیدند و یكی از آنان سوره كافرون را در نماز خود اینگونه خواند: «قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ». پس از این واقعه آیه چهل و سه نساء فرود آمد:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَوةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَی).
ای كسانی كه ایمان آوردهاید در حال مستی گرد نماز نروید.
پس از این ماجرا شرابخواری خیلی كم شد تا آنكه گروهی از انصار همراه سعد بن ابیوقاص در جلسهای شراب نوشیدند و در حال مستی به تفاخر پرداختند. سعد شعری در هجای انصار خواند و كار به درگیری كشید، پس از آن شكایت نزد رسول خدا بردند. آنگاه آیه نود مائده نازل شد:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ).
ای كسانی كه ایمان آوردهاید شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند و از كار شیطاناند، پس از آنها دوری گزینید.
در تاریخ تحریم نهایی خمر اختلاف زیاد است، مشهور آن است كه تحریم نهایی خمر همزمان با جنگ بنینضیر بوده است. از آنجا كه شرابخواری در بین عربها رایج و نفع تجاری آن نیز زیاد بود تحریم دفعی آن بر آنان سخت و دشوار مینمود، به این لحاظ حرمت آن به تدریج تشریع شد. هر چند از گزارش ابناسحاق 2/ 28 كه میگوید وقتی اعْشی برای پذیرش اسلام به مكه آمد به او گفتند محمد شراب را تحریم كرده، استفاده میشود كه شراب در همان اوایل بعثت هم نوعی مذمّت و حرمت داشته است.
این غزوه بهنامهای بدر الآخره و بدر الثالثه نیز نامیده شده است. طبق وعده ابوسفیان در جنگ احد قرار شد قریش سال آینده در بدر با مسلمانان برخورد كنند. به روایت واقدی 1/ 384 ابوسفیان از رفتن بهسرزمین بدر و جنگ با رسول خدا (ص) اكراه داشت. با این حال هر كس در مكه نزد او میآمد و آهنگ مدینه داشت در ظاهر به او میگفت: ما تصمیم داریم باسپاهی گران به جنگ محمد برویم. آنان وقتی وارد مدینه میشدند به مسلمانان میگفتند ما در حالی ابوسفیان را ترك كردیم كه سرگرم جمعآوری سپاه بود. مسلمانان این مطلب را خوش نداشتند و از آن بیمناك بودند. نُعیم بن مسعود اشجعی به مكه آمد، ابوسفیان با عدهای از سران قریش به دیدار او رفت و مشكل خود را با او در میان گذاشت. نعیم گفت آمدن من به مكه نیز جز برای این نبود كه دیدم محمد و یارانش مشغول تهیه سلاح و اسب هستند. من از مدینه كه بیرون آمدم شهر مانند دانههای انار پر از سپاه بود.
ابوسفیان گفت دوست ندارم محمد و یارانش به قصد جنگ بیرون بیایند و من خارج نشوم، زیرا در این صورت آنان جسور میشوند. پس ما بیست شتر برای تو جایزه تعیین میكنیم و آنها را به دست سهیل بن عمرو میسپاریم به شرط آنكه آنان را متفرق سازی. نعیم پذیرفت و شتابان راهی مدینه شد و سر خود را تراشید كه حالت عمرهگزاران را داشته باشد. او هنگامی به مدینه رسید كه اصحاب رسول خدا در حال آماده شدن برای جنگ با مشركان بودند. مسلمانان از او پرسیدند از ابوسفیان چه خبر؟ گفت درحالی او را ترك كردم كه سپاهی گران برای
جنگ با شما فراهم آورده بود. با تبلیغات او اوضاع طوری شد كه بیم آن میرفت كسی در جنگ شركت نكند.
پیامبر (ص) فرمود: «سوگند به آنكه جانم در دست اوست هر آینه به جنگ خواهم رفت هر چند یك نفر با من خارج نشود». پرچم را به دست علی (ع) داد و با سپاه یك هزار و پانصد نفری با ده اسب راهی سرزمین بدصر شد. هشت شب منتظر ابوسفیان ماند. مسلمانان مقداری كالای تجاری كه همراه داشتند فروختند و سپس به مدینه بازگشتند.
ابوسفیان به قریش گفت میدانید كه ما نعیم بن مسعود را برای متفرق كردن یاران محمد فرستادیم ولی ما هم اكنون بیرون میرویم و یكی دو شب بعد بازمیگردیم. ابوسفیان با دو هزار نفر و پنجاه اسب حركت كرد و تا نزدیك مرّ الظهران و یا عُسْفان آمد. مَعْبَد بن ابیمَعْبَد خزاعی كه آن سال در بازار بدر شركت كرده بود نخستین كسی بود كه اخبار بدرالموعود را به مكه برد. صفوان به ابوسفیان گفت: به خدا سوگند من تو را آن روز از وعده دادن بازداشتم و اكنون آنان بر ما جسور شدند و تصور میكنند به واسطه ضعف و ناتوانی است كه از مقابله با آنان خودداری كردیم. از همینجا بود كه قریش دوباره به چارهاندیشی و جمع اموال برای جنگ با پیامبر پرداختند و مقدمات جنگ خندق را فراهم كردند.
تخلف ابوسفیان از وعدهای كه به پیامبر و مسلمانان داده بود موجب سرشكستگی و تضعیف او شد و در بین طوایف عرب انعكاس بدی داشت. شعرا خُلْف وعده او را تقبیح كرده و به سرزنش وی پرداختند. كعب بن مالك گفت:
وَعَدْنا أَباسُفْیانَ بَدْراً فَلَمْ نَجِدْ*** لِمَوْعِدِه صِدْقاً وَ ما كانَ وافِیاً
با ابوسفیان درباره حضور در بدر وعده گذاردیم ولی او را در وعدهاش راستگو نیافتیم، او وفاكننده به وعده خود نیست.
ابناسحاق 3/ 213 این غزوه را قبل از بدر الموعد آورده است. واقدی 1/ 395 از جابر نقل میكند كه مردی مقداری كالا برای فروش به مدینه آورد. از او پرسیدند متاعت را از كدام ناحیه آوردهای؟ گفت از نجد آمدم و در آنجا گروهی از قبیله نَمِر و ثَعْلَب را دیدم كه مردم را بر ضد شما جمع كردهاند. چون این گفتار به اطلاع رسول خدا (ص) رسید با چهارصد و یا به قولی هفتصد و یا هشتصد نفر از مدینه خارج شد. تا به محل آنان رسید ولی هیچ كس را در آنجا نیافت، زیرا اعراب به قلههای كوه رفته بودند. لذا بدون درگیری به مدینه بازگشت.
به گفته معجم ما اسْتَعْجَم 2/ 564 منطقه دُوْمَةُ الجَنْدَل در حدود هشتاد فرسنگی شمال مدینه قرار دارد. در صدر اسلام در آنجا بازارتجاری بزرگی بوده است. واقدی 1/ 402 درباره علت این جنگ گفته است: رسول خدا تصمیم گرفت به سرزمینهای مرزی شام برود. به ایشان گفتند اگر به مرزهای شام نزدیك شوید مایه ترس قیصر خواهد شد. همچنین خبر رسید گروه زیادی در دومة الجندل جمع شدهاند و نسبت به تجار و بازرگانان ستم میكنند. گروهی از عرب نیز با آنان هماهنگ
شده و قصد حمله به مدینه را دارند. پیامبر با هزار نفر از مسلمانان آهنگ دومة الجندل كرد. شبها راه میپیمود و روزها خود را از انظار پنهان میداشت. به نزدیكی دومة الجندل كه رسیدند معلوم شد دشمن از آنجا كوچیده است و مسلمانان جز بر گوسفندان و شبانان ایشان دست نیافتند. اهل دومة الجندل نیز با اطلاع از ورود سپاه اسلام پراكنده شدند. پیامبر چند روزی در آنجا توقف نمود و دستههایی به اطراف اعزام كرد.
مسعودی در التنبیه والاشراف/ 214 گوید: این نخستین جنگ با رومیان بود، زیرا اكَیدِر بن عبدالملك كِنْدی فرمانروای دومة الجندل بر كیش نصرانیت و فرمانبردار هِرَقْل پادشاه روم بود و راه بر مسافران و بازرگانان مدینه میبست.
غزوه حمراء الاسد: جنگ حَمْراء الاسد دنباله و ادامه جنگ احد به شمار میرود که در نتیجه آن مشرکان از ترس تعقیب مسلمانان شتابان گریختند.
سریه ابوسلمه حادثه رجیع حادثه بئر معونه نیز از اتفاقات این ایام است.
جنگ بنی نضیر تاریخ جنگ بنی نضیر را عروة بن زبیر هفت ماه پس از جنگ احد دانسته ولی به نقل مشهور هفتم ربیع الاول سال چهارم هجرت بوده است. یهود بنی نضیر تصمیم به قتـل پیامبر گرفتنـد کـه توطئه شان برملا شد و رسول خدا به جنگ آنان رفت و نهایتاً یهود
بنی نضیر به خواسته پیامبر گردن نهادند و از مدینه بیرون رفتند. یهودیان بنی نضیر کشاورز بودند و بیشتر اموال آنان نخلستان و زمینهای زراعی بود و چون اموالشان بدون جنگ و درگیری به دست آمده بود فیء و از خالصه رسول خدا به حساب می آمد و متعلق بـه خـود آن حضرت بود. پیامبر قسمتی از اموال آنان را بین مهاجران تقسیم کرد و به انصار جز دو نفر سهل بن حنیف و ابودجانه انصاری که نیازمند بودند به کس دیگر چیزی نداد. از همین زمان به بعد مهاجران کم کم از منازل انصار بیرون رفتند و زندگی مستقل تشکیل دادند. جنگ بنی نضیر دومین درگیری مسلمانان با یهود بود اخراج بنی نضیر با توجه به قدرتی که در مدینه داشتند ضربه شکننده ای به یهودیان وارد آورد و برای منافقان و مشرکان نیز شکست غیر مستقیم به حساب می آمد، زیرا آنان امید زیادی به یهودیان داشتند. نوشته اند منافقان به شدت ناراحت و غمگین شدند.
بدر الموعد: این غزوه به نامهای بدر الآخره و بـدر الثالثـه نـیـز نـامیـده شده است. طبق وعده ابوسفیان در جنگ احد قرار شد قریش سال آینده منطقه بدر با مسلمانان برخورد کنند ابوسفیان از رفتن به سرزمین بدر و جنگ با رسول خدا اکراه داشت اما سپاه اسلام به سرزمین بدر رفت و در آنجا هشت شب منتظر ابوسفیان ماند مسلمانان مقداری کالای تجاری که همراه داشتند فروختند و سپس به مدینه بازگشتند. تخلف ابوسفیان از وعده ای که به پیامبر و مسلمانان داده بود موجب سرشکستگی و تضعیف او شد و در بین طوایف عرب برای وی انعکاس بدی داشت.
غزوه حمراء الاسد را توضیح دهید.
سریه ابو سلمه را شرح دهید.
حادثه رجیع را توضیح دهید.
حادثه بئر معونه را شرح دهید.
نتایج جنگ بنی نضیر را بیان كنید.
كدام سوره از قرآن جنگ بنینضیر را توضیح داده است؟
آیه چهل و سه سوره نساء درباره چه مطلبی است؟
نامهای دیگر بدر الموعد چیست؟
ماجرای غزوات ذات الرقاع و دومة الجندل چه بود؟ به اختصار توضیح دهید.