ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -
عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق.
مشخصات نشر: قم: الحقايق، 1389 -
مشخصات ظاهرى: ج 12.
شابك: ج.1:978-600-5348-21-7؛ ج.2:978-600-5348-42-2؛.
ج.3:978-600-5348-61-3؛ ج.4:978-600-5348-69-9؛.
ج.5:978-600-5348-77-4؛ ج.6:978-600-5348-90-3؛.
ج.7:978-600-8518-00-6؛ ج.8:978-600-8518-01-3؛.
ج.9:978-600-8518-06-8؛ ج.10:978-600-8518-12-9؛.
ج.11:978-600-8518-13-6؛ ج.12:978-600-8518-14-3؛.
وضعيت فهرست نويسى:فيپا
يادداشت: ص.ع لاتينى شده:Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imam principles of Imamat.
يادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.3 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.4 (چاپ اول: 1391).
يادداشت: ج.5 (چاپ اول: 1392).
يادداشت: ج.6 (چاپ اول: 1393) (فيپا).
يادداشت: ج.7 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.8 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.9 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.10 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.11 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.12 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج.1. مقدمات ـ مبانى. ـ ج.2. مبانى ـ ادله. ـ ج.3. ادله امامت.- ج.4. آيات امامت (آيات مودت ـ آيات غدير).- ج.5. ادامه آيات امامت.- ج.6.ادامه آيات امامت - عدم تحريف قرآن.- ج.7. حديث غدير ـ حديث يوم الدار.ـ ج.8. حديث ثقلين ـ حديث منزلت.- ج.9. حديث مدينة العلم، طير و رايت.- ج.10. حديث تشبيه، سفينه و نور.- ج.11. ادامه ادله افضليّت .- ج.12. بررسى و نقد ادلّه خلافت خلفاء.-
موضوع: امامت
موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت
موضوع: احاديث اهل سنّت
شناسه افزوده: انتشارات الحقايق
رده بندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP
رده بندى ديويى: 45 / 297
شماره كتابشناسى ملى: 2104579
نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 12
مؤلّف: آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى
تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق
ناشر: انتشارات الحقايق
شمارگان: 1000
نوبت چاپ: يكم ـ 1396
قيمت: 280000 ريال
چاپ: وفا
شابك:3 - 14 - 8518 - 600 - 978
978 - 600 - 8518 - 14 - 3
حقوق چاپ محفوظ است
مراكز پخش:
قم: تلفن: 37837320-025 و 37842682ـ025
تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)
تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021
مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)،
تلفن: 32242262-051 09151199486
اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031
نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org ـ پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org ـ سامانه پيام كوتاه: 10001414
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
جلد دوازدهم
بررسى و نقد ادلّه خلافت خلفاء و نقد عايشه، طلحه، زبير و معاويه
بسم الله الرحمن الرحیم
واكاوى ادلّه خلافت ابوبكر بن ابى قحافه مقدمه... 13
ادلّه خلافت ابوبكر در قرآن... 18
ادلّه خلافت ابوبكر در سنّت نبوى... 31
حديث اقتدا به شيخين... 32
به نقل از حذيفة بن يمان... 32
روايت نخست: روايت احمد بن حنبل... 32
روايت دوم: روايت ترمذى... 32
روايت سوم: روايت ابن ابى شيبه... 33
روايت چهارم: روايت طبرانى... 33
روايت پنجم: روايت حاكم نيشابورى... 34
روايت ششم: روايت ابن عبدالبر... 34
به نقل از عبداللّه بن مسعود... 34
روايت هفتم: روايت ترمذى... 34
روايت هشتم: روايت حاكم نيشابورى... 35
به نقل از ابودرداء... 36
روايت نهم: روايت ابن حجر مكى... 36
به نقل از انس بن مالك... 36
روايت دهم: روايت ابن عدى... 36
روايت به نقل از عبداللّه بن عمر... 37
روايت يازدهم: روايت ذهبى... 37
به نقل از مادربزرگ عبداللّه بن ابى هذيل... 38
روايت دوازدهم: روايت ابن حزم... 38
بررسى حديث اقتدا... 47
بررسى سند حديث اقتدا... 51
سفيان بن عيينه... 52
عبدالملك بن عمير... 52
مولا ربعى بن حراش... 54
يحيى به سلمه... 55
اسماعيل بن يحيى بن سلمه... 57
ابراهيم بن اسماعيل بن يحيى... 57
احمد بن صليح... 59
احمد بن الخليل... 59
عمر بن نافع... 62
حماد بن دليل... 63
بررسى دلالت حديث اقتدا... 67
خلاصه و جمع بندى حديث اقتدا... 82
حديث نماز ابوبكر در بيمارى پيامبر... 91
بررسى نقل هاى مختلف حديث نماز ابوبكر... 91
نقل نخست بخارى... 93
نقل دوم بخارى... 95
نقل سوم بخارى... 95
نقل چهارم بخارى... 96
نقل پنجم بخارى... 97
نقل ششم بخارى... 99
نقل هفتم بخارى... 101
نقل هشتم بخارى... 103
نقل نهم بخارى... 105
نقل دهم بخارى... 106
بررسى سند حديث نماز ابوبكر... 116
بررسى سند حديث ابوموسى اشعرى... 116
ابوبرده (فرزند ابوموسى اشعرى)... 117
عبدالملك بن عمير... 119
بررسى سند حديث عبداللّه بن عمر... 120
محمد بن شهاب زهرى... 121
عبداللّه بن عمر... 125
بررسى سند حديث عبداللّه بن زمعه... 126
بررسى سند حديث عبداللّه بن عباس... 127
بررسى سند حديث عبداللّه بن مسعود... 130
بررسى سند حديث بريده اسلمى... 132
بررسى سند حديث سالم بن عبيد... 132
بررسى سند حديث انس بن مالك... 133
بررسى سند حديث عايشه... 136
يكم: بررسى سند اسود بن يزيد نخعى... 138
دوم: بررسى سند عروة بن زبير... 143
سوم: بررسى سند عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة... 145
چهارم: بررسى سند مسروق بن اجدع... 146
بررسى شخصيت عايشه... 146
بررسى دلالت حديث نماز ابوبكر... 150
نتيجه بررسى ادلّه خلافت ابوبكر... 190
بررسى ماجراى سقيفه... 193
بررسى دليل اجماع بر خلافت ابوبكر و واكاوى ماجراى سقيفه... 198
خلاصه و جمع بندى... 307
نقد خلافت عمر بن خطاب
انكار درگذشت پيامبر خدا... 328
تبعيض در اجراى حد زنا بر مغيرة بن شعبه... 341
تبعيض بيت المال نسبت به برخى از همسران رسول خدا... 350
تحريم نمودن متعه زنان و متعه حج... 354
فتوا به سنگسار نمودن زن باردار!... 361
فتوا به سنگسار نمودن زن ديوانه... 365
منع نمودن از مهريه زياد براى زنان... 366
اجرا نكردن حد شراب بر قدامة بن مظعون... 369
شورايى نمودن خلافت... 371
نقد خلافت عثمان بن عفان
1 ـ 1. انتصاب وليد بن عقبه بن أبى معيط به حكومت كوفه... 384
2 ـ 1. انتصاب سعيد بن عاص به حكومت كوفه... 388
3 ـ 1. انتصاب عبداللّه بن ابى سرح به حكومت مصر... 394
4 ـ 1. انتصاب عبداللّه بن عامر به حكومت عراق... 403
5 ـ 1. انتصاب مروان بن حكم در منصب مشاور... 406
6 ـ 1. انتصاب معاويه بن ابى سفيان به حكومت شام... 408
سوء استفاده از بيت المال مسلمانان... 409
توهين و جسارت به صحابه... 412
1 ـ 3. توهين به عبداللّه بن مسعود... 412
2 ـ 3. توهين به عمار بن ياسر... 415
3 ـ 3. اخراج و تبعيد ابوذر غفارى... 423
بازگرداندن حكم بن ابى العاص به مدينه... 442
تعطيل نمودن اجراى حدود الاهى... 447
1 ـ 5. تبرئه نمودن عبيداللّه بن عمر بن خطاب از قصاص قتل هرمزان... 448
2 ـ 5. اهمال در اجراى حد شرب خمر بر وليد بن عقبه... 454
بررسى و نقد عايشه، طلحه، زبير و معاويه
بررسى و نقد عايشه... 465
حسادت به ديگر همسران رسول خدا... 466
نزول آيه تحريم... 476
اذيت و آزار شخص رسول خدا... 488
نقد طلحه و زبير و بيان كوتاهى از جنگ جمل... 493
نقد معاويه بن ابى سفيان... 511
خوشحالى معاويه از شهادت امام حسن مجتبى... 529
فهرست منابع... 537
پس از واكاوى براهينى كه بر ولايت اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهما السلام اقامه گرديده است، اينك بررسى ادلّه خلافت نخستين خليفه اهل سنت، در دستور كار اين نوشتار قرار مى گيرد. به صورت مختصر پيش از اين بيان داشتيم كه شيعيان مدعى اند كه امير المؤمنين عليه السلام برترين شخص پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده و در تمام مناصب به غير از منصب نبوت، همتا و عِدل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشد؛ از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام به اصطلاح افضل افراد امت اسلام است و افضليت بدين معناست كه آن حضرت از شايستگى و لياقت بيشترى نسبت به ديگران براى خلافت رسول خدا برخوردار است و به حكم قاعده «قبح تقدّم مفضول بر فاضل»، سزاوار نيست تا با وجود شخص لايقِ كارآمد، عرصه خلافت به اشخاص ناكارآمد و بى لياقت واگذار گردد.
از سوى ديگر بيان داشتيم كه اساساً رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در موارد متعدد، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را به صراحت به عنوان جانشين و خليفه خويش برگزيده و اين مهم را به صورت كاملاً شفاف به اطلاع مردم رسانده است.
بنابراين ادلّه عقلى و ادلّه نقلى اقتضا مى كند كه تنها خليفه مشروع رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را على بن ابى طالب معرفى نماييم و كوچك ترين سهمى از اين منصب را براى ديگران قائل نشويم. مخاطب اين سطور با مطالعه مباحث گذشته، به طور مشروح ادّعاى شيعه و ادلّه اقامه شده از سوى شيعيان آشنا مى شد. اما اكنون، پس از فراغت از واكاوى ادلّه خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، نوبت به بررسى ادلّه خلافت ابوبكر بن ابى قحافه مى رسد. سر اين كه بررسى ادلّه خلافت ابوبكر از اهميت فوق العاده اى در بحث امامت برخوردار است، چند جهت مى باشد كه در ابتداى بحث لازم است تا به آن اشاره نماييم.
جهت نخست: همان گونه كه از ابتدا تأكيد شد، ريشه بحث امامت و خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام نخست به حجيت شرعى آن باز مى گردد؛ يعنى مهم ترين نكته اى كه در اين بحث از اهميت برخوردار است آن است كه آيا جانشين بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بايد از حجّت شرعى برخوردار باشد و خلافت وى با فرمان الاهى مورد تأييد قرار گرفته باشد، يا اين كه صرف استقرار حكومت و تصاحب منصب خلافت دليل بر حقانيت خليفه اى خواهد بود كه بر اين منصب تكيه نموده است؟ شيعه مدعى است كه منصب خلافت از مناصب الاهى مى باشد و از اين رو، تعبير امامت الاهى را براى جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برمى گزيند. بر اين اساس، شخصى كه بر منصب خلافت تكيه مى زند، بايد از حجّت شرعى نسبت به خلافت خويش برخوردار باشد و چنانچه حجّت و دليل معتبر شرعى بر خلافت او اقامه نگردد، خلافتش عدوانى خواهد بود و فرمان بردارى از او جايز نمى باشد. از اين رو
راقم اين سطور ابتدا تلاش نمود تا خلافت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را با ادلّه شرعى اثبات نمايد. اينك بر اساس منطق يادشده بايد خلافت ابوبكر بن ابى قحافه كه مدعى خلافت بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده نيز بررسى گردد تا معلوم شود كه آيا او به حق بر منصب خلافت تكيه زده، يا خلافتش عدوانى به حساب مى آيد.
جهت دوم: اگر تعيين امام به عهده مردم بوده و به آنان واگذار شده، چه راهى وجود دارد تا دقيقاً مشخص شود كه ملاك و مشروعيت انتخاب مردم بر اساس كدامين معيار صورت مى پذيرد؟ در اين قسمت ابتدا بحث مى شود كه اساساً ملاك انتخاب مردم از نظر اهل سنت چيست؟ و در مقام اثبات نيز خلافت ابوبكر با كدام ملاك محقق گرديده است؟ روى بحث در اين مقام از يك سو با كسانى است كه مدعى هستند ابوبكر به اجماع امت به خلافت رسيده، و از سوى ديگر با كسانى است كه قرائت خاصى از مفهوم اجماع ارائه داده اند.
جهت سوم: بررسى ادلّه ارائه شده مبنى بر معرفى ابوبكر به عنوان افضل افراد امت اسلام است. اين استدلال نيز - همان گونه كه قبلا اشاره شد - مبتنى بر يك كبراى عقلى به نام قاعده «قبح تقديم مفضول بر فاضل است».
با توجه به ترسيم گستره بحث به كيفيتى كه گذشت، اينك تك تك ادلّه اهل سنت بر خلافت ابوبكر را واكاوى مى نماييم و پر واضح است كه خلافت ابوبكر نماد، و بارزترين مصداق خلافت غير الاهى از ديدگاه ماست. بنابراين اگر ادلّه خلافت ابوبكر قاصر از اثبات مدعاى اهل سنت باشد، خود به خود بناى خلافت تمام كسانى كه همچون ابوبكر مدعى چنين مقام و جايگاهى شده اند نيز ويران مى شود و اصطلاحاً
موضوعى براى خلافت ديگران تصور نخواهد شد. بنابراين، يك روى سخن بر سر شخص ابوبكر بن ابى قحافه است كه آيا شخصيت وى، لياقت و كارآمدى تصاحب خلافت را دارد يا خير؟ و روى ديگر سخن بر سر اين موضوع است كه اصل منصب خلافتى كه ابوبكر نماينده آن است، از مشروعيت و مقبوليت برخوردار است يا خير؟ پر واضح است كه بنابر حالت دوم، اگر مشروعيت اصل منصب خلافتى كه ابوبكر نماينده آن است از پايه و بنيان ويران شود، مشروعيت تمام اشخاصى كه پس از ابوبكر بر اين منصب تكيه زده اند نيز ويران خواهد شد.
لازم به ذكر است كه تفصيل جهت بحث از اين رو است كه اِشراف مخاطب به جوانب مختلف بحث بيشتر و روشن تر گردد و هدف راقم اين سطور از بيان تفصيل مذكور، اشاره به تقسيم بندى علمى و موشكافانه نيست؛ زيرا هر سه جهت در نهايت به يك جهت باز مى گردد و نتيجه اين تفصيل يكى خواهد بود. اما خرد شدن موضوع بحث و دقت بيشتر روى جزئيات بحث مى تواند ما را در ترسيم علمى اين بحث يارى رساند.
تذكر يك نكته در ابتداى بحث ضرورى است. همان گونه كه مخاطب اين سطور با روش ما در طرح براهين آشناست، ما در مباحث گذشته ابتدا تمام ادلّه را يكجا مطرح نموده و دست آخر نقد لازم را مطرح كرديم. اما در اين بحث، شيوه ديگرى را در پيش خواهيم گرفت و براى مزيد اطلاع مخاطب و جلوگيرى از سردرگمى در دنبال كردن مباحث، شيوه جديد با كمى توضيح بيان مى گردد.
در مباحث گذشته از آنجا كه ورود و خروج هر بحث به صورت موردى
و موضوعى انجام مى شد، مجال بود تا ابتدا تمام ادلّه بيان شود و در انتها جرح و تعديل به ميان آيد؛ اما از آنجا كه گستره ادلّه خلافت ابوبكر از تنوع زيادى برخوردار است و هر دليل در جاى خود از مباحث زيادى تشكيل يافته است؛ بنابراين ادلّه اقامه شده بر خلافت ابوبكر را در اين موضع نيز به صورت مستقل و موردى بررسى مى نماييم، با اين تفاوت كه مراد از واكاوى موردى آن است كه ذيل هر بحث، به مناسبت تبار دليل اقامه شده، ابتدا نظريات عامه و براهين آنان را نقل و سپس نقد مى نماييم و از آنجا كه طول و تفصيل موردى هر كدام از ادلّه انبوه مى باشد، بنابراين مناسب تر است تا ذيل هر مقام، نقد لازم را مطرح نماييم؛ از اين رو ابتدا بررسى ادلّه خلافت ابوبكر در قرآن را مطرح ساخته و پس از نقد، سراغ ادلّه ديگر خواهيم رفت.
گروهى از عالمان عامه بر اين باور هستند كه خلافت ابوبكر از مشروعيت برخوردار است و مى توان نصوص شرعى بر مشروعيت خلافت او اقامه نمود. دست آويز اين گروه، تمسك به آيات قرآن و احاديث نبوى به عنوان نصوص شرعى بر خلافت ابوبكر است و ما ناگزيريم تا تك تك نصوص ادّعا شده را با موازين متقن علمى ارزيابى نماييم.
ادّعا شده كه آيه شريف «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى * وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى »(1)در شأن ابوبكر نازل گرديده و دليل بر خلافت وى مى باشد.
مفاد آيه اين است: كسى از آتش جهنم نجات مى يابد كه بسيار پرهيزكار و باتقوا باشد و مراد از باتقوا كسى است كه اموال خود را بدون اين كه وظيفه اش باشد، بخشش كرده و در راه خدا خرج مى نمايد. عامه مدعى هستند كه مصداق اين آيه ابوبكر است؛ زيرا او اموال خويش را آن گونه كه در آيه يادشده بيان گرديده، در راه خدا بذل و بخشش نموده، از اين رو مستحق خلافت مى باشد؛ زيرا اين آيه حاكى از فضيلت بى بديلى براى ابوبكر است و كسى كه صاحب چنين فضيلتى باشد، لايق مقام خلافت خواهد بود. بنابراين آيه، يكى از نصوصى است كه افضليت ابوبكر را اثبات مى نمايد.
1) . «و اهل تقوا را از آن آتش دور سازند، آن كسى كه مال خود را مى بخشد تا پاك شود و هيچ كس را نزد او نعمتى نيست تا بخواهد او را جزاء دهد»؛ سوره ليل، آيه 17 - 19.
ابن حجر هيتمى در توضيح استدلال مى نويسد:
قال ابن الجوزي: أجمعوا أنّها نزلت في أبيبكر، ففيها التصريح بأنّه أتقى من سائر الأُمّة والأتقى هو الأكرم عند اللّه لقوله تعالى: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ »، والأكرم عند اللّه هو الأفضل، فنتج أنّه أفضل من بقية الأُمّة ولا يمكن حملها على علي خلافاً لما افتراه بعض الجهلة، لأنّ قوله: «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » يصرفه عن حمله على علي؛ لأنّ النّبي رباه فله عليه نعمة أي نعمة تجزى، وإذا خرج علي تعيّن أبوبكر للإجماع على أنّ ذلك الأتقى هو أحدهما لا غير. وأخرج ابن أبيحاتم والطبراني أنّ أبابكر أعتق سبعة كلّهم يعذب في اللّه، فأنزل اللّه قوله: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى »إلى آخر السورة؛(1).
ابن جوزى مى گويد كه اين آيه به اجماع در مورد ابوبكر نازل گرديده و تصريح شده كه ابوبكر از تمام افراد امت باتقواتر است و كسى كه از تمام افراد امت باتقواتر باشد، نزد خداوند محبوب تر است؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «همانا باكرامت ترين شما نزد خدا، باتقواترين شماست». در نتيجه ابوبكر از بقيه افراد امت افضل خواهد بود؛ بنابر اين نمى توان اين آيه را بر على حمل نمود. اما برخى از جاهلان اين آيه را بر على حمل كرده اند. دليل اين كه اين آيه بر على حمل نمى شود آن است كه خداوند در انتهاى آيه فرمود: «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى »، و پيامبر مربى و پرورش دهنده على بود و به همين دليل، ولىّ نعمت على به حساب مى آمد. پس على در ازاى حقّى كه پيامبر بر او داشت، بخشش مى كرد؛ بنابر اين آيه تنها متعين در ابوبكر مى باشد و اجماع حاصل شده كه مراد از «اتقى» در اين آيه تنها ابوبكر
1) . الصواعق المحرقة: 66.
است و بس. ابن ابى حاتم و طبرانى نقل كرده اند كه ابوبكر هفت نفر را در راه خدا آزاد نمود، در حالى كه تمام آنان در راه خدا شكنجه مى شدند و به همين سبب آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى »در شأن او نازل گرديد.
ايجى در كتاب مواقف و جرجانى در شرح آن مى نويسد:
قال أكثر المفسرين وقد (اعتمد عليه العلماء إنّها نزلت في أبيبكر فهو) أتقى، ومن هو أتقى فهو (أكرم عند اللّه لقوله تعالى: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ » وهو) أي الأكرم عند اللّه هو (الأفضل) فأبوبكر أفضل ممّن عداه من الأُمّة؛(1).
بيشتر مفسران گفته اند كه آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * ... مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » در مورد ابوبكر نازل شده و علما نيز به سخن مفسران اعتماد نموده اند. بنابراين، ابوبكر اتقى مى باشد [و البته به واسطه اتقى بودن] اكرم عند اللّه نيز هست؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ »، پس ابوبكر اكرم عند اللّه است؛ از اين رو افضل افراد امت است.
تفتازانى نيز در كتاب شرح مقاصد مى نويسد:
أما الكتاب فقوله تعالى: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى * وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » فالجمهور على أنّها نزلت في أبيبكر (رضي اللّه تعالى عنه) والأتقى أكرم لقوله تعالى: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ » ولا يعني بالأفضل إلاّ الأكرم، وليس المراد به علياً، لأنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم عنده نعمة تجزى، وهي نعمة التربية؛(2).
جمهور بر اين باورند كه آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي ... » در مورد ابوبكر نازل شده است و مراد از اتقى، با كرامت ترين شخص نزد خدا مى باشد؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ ». بنابراين «اتقى» معنايى به جز «باكرامت ترين» ندارد و البته مراد از اين آيه على نيست؛ زيرا پيامبر به گردن على حق داشت و صاحب نعمت او محسوب مى شد و مراد از نعمت پيامبر، همان تربيت على مى باشد.
ابن تيميه حرّانى نيز در كتاب فتاوى مى نويسد:
وكان أبوبكرٍ يعمل هذا ابْتغاء وجه ربّه الأعلى لا يطلب جزاءً من مخلوقٍ فقال تعالى: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى * وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى * إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى »فلم يكن لأحدٍ عند الصدّيق نعمةٌ تجزى؛ فإنّه كان مستغنياً بكسبه وماله عن كلّ أحدٍ، والنبيُّ صلّى اللّه عليه وسلّم كان له على الصدّيق وغيره نعمة الإيمان والعلم، وتلك النعمة لا تجزى، فإنّ أجر الرسول فيها على اللّه، كما قال تعالى: «وَما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ ». وأمّا عليٌّ وزيدٌ وغيرهما، فإنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم كان له عندهم نعمةٌ تجزى، فإنّ زيداً كان مولاه فأعتقه؛(1).
همانا ابوبكر اين عمل را تنها براى رضايت خدا انجام داد و هيچ پاداشى از خلق خدا طلب نكرد؛ از اين رو خداوند در شأن او فرمود: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * ... وَلَسَوْفَ يَرْضى ». بنابراين هيچ احدى نزد ابوبكر نعمتى نداشت تا ابوبكر به واسطه آن
1) . مجموع الفتاوى: 1 / 187.
نعمت به او پاداش دهد؛ زيرا او به خاطر ثروت خويش از تمام مردم بى نياز بود و تنها پيامبر، حق ايمان و علم بر او داشت و پاداش پيامبر نيز طبق فرمايش خداوند كه مى فرمايد: «وَما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ »تنها به عهده خداست. اما على و زيد نيز مديون پيامبر بودند و پيامبر به گردن آنها حق نعمت داشت؛ زيرا زيد آزاد شده پيامبر بود.
همو در جاى ديگر از كتاب نام برده مى نويسد:
وممّا يبيّن الحبّ للّه والحبّ لغير اللّه: أنّ أبابكر كان يحبّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم مخلصاً للّه، وأبوطالب عمّه كان يحبّه وينصره لهواه لا للّه. فتقبّل اللّه عمل أبيبكرٍ وأنزل فيه: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى * وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى * إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى » وأمّا أبوطالبٍ فلم يتقبّل منه، فأبوبكرٍ لم يطلب أجره وجزاءه من الخلق؛ لا من النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، ولا غيره؛ بل آمن به وأحبّه وكلأه وأعانه بنفسه وماله، متقرِّباً بذلك إلى اللّه، وطالباً الأجر من اللّه، ورسوله ...؛(1).
و آنچه كه دوست داشتن براى خدا و دوست داشتن براى غير خدا را از يكديگر متمايز مى كند، اين است كه ابوبكر رسول خدا را تنها براى خدا دوست مى داشت؛ اما ابوطالب كه عموى پيامبر بود، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را براى هوا و هوس خويش دوست داشت و براى هواى خود از رسول خدا دفاع نمود! از اين رو خداوند در مورد ابوبكر فرمود: «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * ... وَلَسَوْفَ يَرْضى »، اما عمل
1) . همان: 11 / 525.
ابوطالب قبول نشد و در عوض عمل ابوبكر قبول شد و او پاداش خويش را از پيامبر و مردم ديگر طلب نكرد؛ بلكه ايمان آورد و به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مهر ورزيد و او را با مال خود يارى نمود و تنها قصد تقرّب به خدا را داشت.
همان گونه كه در عبارات فوق مشاهده مى شود، ادّعا شده كه ابوبكر مصداق آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * ... وَلَسَوْفَ يَرْضى » است؛ زيرا اموال خويش را بدون چشم داشت در راه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هزينه نمود. پس به حكم اين آيه، مصداق اتقى است و هنگامى كه او مصداق اتقى باشد، افضليت وى به اثبات مى رسد و شخص افضل، سزاوارترين شخص به جانشينى رسول خداست.
استدلال اهل سنت مبتنى بر چند نكته است:
نخست: تطبيق آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * ... وَلَسَوْفَ يَرْضى » بر ابوبكر و اثبات اين كه وى مصداق اتقى مى باشد.
دوم: اثبات افضليت ابوبكر از طريق آيه «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ ».
سوم: اثبات خلافت براى افضل افراد امت كه مصداقش تنها ابوبكر مى باشد.
استدلال عامه را از جهات مختلف مى توان پاسخ داد:
پاسخ نخست: ما در مباحث گذشته، با استناد به مصادر اهل سنت اثبات نموديم كه على بن ابى طالب عليه السلام افضل افراد امت است؛ بنابراين ادّعاى عامه مبنى بر افضليت ابوبكر، با افضليت اميرالمؤمنين تعارض مى كند و تا زمانى كه اهل سنت تعارض يادشده را حل نكند، نمى تواند به دليل افضليت استناد نمايد. وانگهى افضليت مورد ادّعاى عامه از لحاظ دليل شناسى از نوع ظهورات است نه نص؛ اما همان گونه كه پيش از اين، در
قسمت بررسى افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره شد، ادلّه افضليت آن حضرت يا نص است و يا شبه نص. علاوه بر آن ابن ابى حاتم، طبرانى و ديگر محدثان عامه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده اند كه درباره اميرالمؤمنين فرمود:
والذي نفسي بيده! لولا أن يقول فيك طوائف من أُمّتي ما قالت النصارى في عيسى بن مريم، لقلت فيك اليوم مقالاً لا تمرّ بأحد من المسلمين إلاّ أخذ التراب من أثر قدميك يطلبون به البركة؛(1).
قسم به خدايى كه جان من در قبضه قدرت او است! اگر نمى هراسيدم از اين كه مردم درباره تو غلوّ كنند، همان گونه كه درباره عيسى غلوّ كردند، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هيچ مسلمانى عبور نكنى، مگر آن كه خاك زير پاى تو را به عنوان تبرك بردارند.
انسان خبير با مشاهده سياق اين روايت درمى يابد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله عظمت اميرالمؤمنين عليه السلام و افضليت او را به حضرت عيسى على نبيّنا وآله وعليه السلام تنظير نموده و به صراحت فرموده كه فضيلت آن حضرت در حدى است كه مردم از او قديس خواهند ساخت! احمد بن حنبل به صراحت درباره ايشان مى گويد:
ما لأحد من الصحابة من الفضائل بالأسانيد الصحاح مثل ما لعلي رضي اللّه عنه؛(2).
براى هيچكدام از صحابه، همانندى مانند فضائلى كه با سندهاى صحيح براى على عليه السلام روايت شده، وجود ندارد.
ابن عبدالبر و طبرى نيز مى نويسند:
لم يرو في فضائل أحد من الصحابة بالأسانيد الحسان ما روي في فضائل علي بن أبيطالب؛(1).
در شأن هيچ كدام از صحابه به سندهاى حسن مانند آنچه در مورد على روايت شده، حديثى وارد نگرديده است.
اما عامه با ناديده انگاشتن اين همه فضيلت، ابوبكر را به خاطر بخشش مال افضل افراد امت مى پندارند؟! از آنجا كه در مباحث گذشته، به طور مفصل بحث افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح شد و در ضمن احاديث برجسته اى همچون حديث طير مشوى، حديث رايت و ديگر احاديث موضوع افضليت بارها و بارها عنوان گرديد؛ از اين رو ديگر قلم فرسايى نكرده و علاقه مندان را به مباحث پيشين ارجاع مى دهيم.
پاسخ دوم: ما در مباحث گذشته، با استناد به قرآن كريم و احاديث، اثبات نموديم كه اميرالمؤمنين داراى مقام عصمت است و آن نيز از دليل افضليت اقوا مى باشد؛ بنابراين اهل سنّت، علاوه بر پاسخ به تعارض افضليت كه پيش از اين مطرح شد، بايد از دليل عصمت نيز پاسخ گفته و بگويند كه دليل افضليت ابوبكر چگونه بر دليل عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام كه دليل حاكم محسوب مى شود، مقدم مى گردد. به بيان ديگر، دليل عصمت اميرالمؤمنين نسبت به دليل افضليت، دليل حاكم محسوب مى شود و در هر حالتى بر دليل افضليت مقدم است و به فرض اثبات افضليت ابوبكر، باز هم دليل افضليت توان رقابت با دليل عصمت را نداشته و دليل عصمت موضوع دليل افضليت را محدود مى كند. بنابراين، عامه اولاً بايد تعارض افضليت ابوبكر و اميرالمؤمنين را حل
1) . الإستيعاب: 3 / 1115؛ الرياض النضرة: 3 / 188.
نمايند و در مرحله دوم، اثبات نمايند كه دليل ابوبكر چگونه بر دليل عصمت كه حكومت دارد، غلبه مى كند؟ البته تفصيل و شرح بيشتر در مورد دليل حاكم و محكوم در علم اصول فقه است و مخاطبان براى مزيد اطلاع به آنجا مراجعه نمايند.
پاسخ سوم: سؤل ما از عامه اين است كه دليل اقامه شده بر اين كه ابوبكر مصداق آيه ياد شده است، چيست؟ آيا پشتوانه روايى دارد و يا ساخته و پرداخته برخى مفسران همسو با مكتب خلفاء است؟ براى فهم اين پرسش به برخى تفاسيرى كه در ذيل اين آيه آمده اشاره مى كنيم. طبرى در تفسير خود مى نويسد:
حدثني محمد بن إبراهيم الأنماطي، قال: ثنا هارون بن معروف، قال: ثنا بشر بن السري، قال: ثنا مصعب بن ثابت، عن عامر بن عبداللّه، عن أبيه، قال: نزلت هذه الآية في أبيبكر الصديق: «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى * إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى »؛(1).
محمد بن ابراهيم انماطى به سند خود از عامر بن عبداللّه و او از پدرش نقل مى كند كه آيه «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ ... * وَلَسَوْفَ يَرْضى » در مورد ابوبكر صديق نازل شده است.
و باز مى نويسد:
حدثنا ابن عبدالأعلى، قال: ثنا ابن ثور، عن معمر، قال: أخبرني سعيد، عن قتادة، في قوله: «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى» قال: نزلت في أبيبكر، أعتق ناساً لم يلتمس منهم جزاء ولا شكوراً، ستة أو سبعة، منهم بلال، وعامر بن فهيرة؛(2).
عبدالاعلى به سند خود از قتادة نقل مى كند كه گفت: آيه «وَما ِلأَحَدٍ ... » در مورد ابوبكر نازل شده است. او اشخاصى را آزاد كرد و بابت آزادى آنان هيچ پاداشى طلب ننمود و آنان شش يا هفت نفر بودند كه بلال و عامر بن فهيره از جمله آنان اند.
سمرقندى نيز در تفسير خود مى نويسد:
وقال مقاتل: مرّ أبوبكر على بلال وسيّده أمية بن خلف يعذّبه، فاشتراه وأعتقه، فكره أبوقحافة عتقه، فقال لأبيبكر: أما علمت أنّ مولى القوم من أنفسهم، فإذا أعتقت فأعتق من له منظرة وقوة، فنزل: «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى »؛(1).
مقاتل مى گويد: ابوبكر بر بلال و مولاى او اميه بن خلف عبور كرد و مشاهده كرد كه بلال توسط مولايش شكنجه مى شود؛ از اين رو بلال را از مولايش خريد و در راه خدا آزاد نمود و در اين هنگام آيه «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » در شأن او نازل شد.
ثعلبى در تفسير الكشف والبيان مى نويسد:
«وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى »؛ يعني أباالدحداح «الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى »؛ يعني أباالدحداح «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » يكافئه بها؛ يعني أباالدحداح «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى »؛(2).
مراد از آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى » ابودحداح است، و مراد از آيه «الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى »نيز ابودحداح است، و مراد از آيه «وَما ِلأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى » نيز ابودحداح است «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى * وَلَسَوْفَ يَرْضى ».
به دليل پرهيز از اطناب كلام، به همين مقدار اكتفا مى نماييم. اما دو تفسير قتاده و مقاتل منشأ روايى ندارد تا مورد ارزيابى قرار گيرد، بلكه صرف ادّعاى آنان است.
اما عبارت نخست طبرى بدون ترديد داراى سندى ضعيف است. در افراد سند يادشده، مصعب بن ثابت وجود دارد كه راوى شناسان او را فرد ضعيفى برشمرده اند. ذهبى درباره او مى نويسد:
قال أحمد بن حنبل: ضعيف. وقال النسائي وغيره: ليس بالقوي. وقال أبوحاتم: لا يحتجّ به. وروى معاوية بن صالح عن يحيى: ليس بشيء. وقال ابن حبّان: منكر الحديث استحق لذلك مجانبة حديثه؛(1).
احمد بن حنبل مى گويد: ضعيف است. نسائى و ديگران مى گويند: قوى نيست. ابوحاتم رازى مى گويد: نمى توان به او احتجاج كرد. معاوية بن صالح از يحيى روايت مى كند كه گفت: او به حساب نمى آيد. ابن حبّان نيز مى گويد: او منكر الحديث است و سزاوار است تا از حديثش اجتناب شود.
عبارت دوم طبرى نيز از اعتبار برخوردار نيست؛ زيرا اين نقل نيز مرسل است و جهت آن نقل معمّر بن راشد از سعيد بن بشير ازدى است؛ چراكه به تصريح يحيى بن معين معمّر از اهل كوفه و بصره به جز زهرى و ابن طاووس نمى تواند روايت نقل كند.(2).
سعيد بن بشير نيز در سند قرار دارد كه از سوى عالمان رجالى اهل سنّت تضعيف شده است. يحيى بن معين، نسائى، ابوداوود و ابن مدينى وى را ضعيف دانسته اند
و برخى ديگر وى را منكر الحديث دانسته و از اين جهت در اعتبار وى خدشه كرده اند.(1).
امّا مشكل ديگر اين روايت، وجود فردى با نام قتاده است. وى نيز از سوى عالمان رجالى اهل سنّت جرح شده است. برخى وى را در زمره سران بدعت دانسته اند و برخى همچون ابن حبّان(2)و ذهبى(3)وى را در زمره مدلّسان معروف دانسته اند.
ابوداوود تدليس وى را اين گونه بازگو مى كند:
حدث قتادة عن ثلاثين رجلاً لم يسمع منهم؛(4).
قتاده از سى نفر روايت نقل مى كند در حالى كه از آنان نشنيده است! بنابراين دو عبارتى كه درباره اين ماجرا نقل شده، از سند ضعيفى برخوردار بوده و قابل اعتماد و اطمينان نيستند؛ از اين رو از چه راهى و چگونه مى توان به اين باور رسيد كه مصداق آيه يادشده ابوبكر است؟ پاسخ چهارم: سخن مفسران عامه در تعيين مصداق آيه يادشده متزلزل و متعارض است؛ زيرا همان گونه كه از ثعلبى نقل شد، او اساساً مصداق آيه يادشده را ابودحداح مى داند نه ابوبكر بن ابى قحافه! بنابراين كار دشوارتر مى شود؛ زيرا نه تنها اثبات اين كه ابوبكر مصداق آيه شريف است ممكن نيست، بلكه ميان ابوبكر و ابودحداح نيز تعارض است. از سويى ديگر، احدى ادّعا نكرده كه ابودحداح افضل و اتقى افراد امت
باشد! بنابراين تفسير آيه مذكور به ابوبكر، تنها از مصاديق تفسير به رأى است و دليل متقن بر آن وجود ندارد و با توجه به اين مطالب، چگونه افضليت ابوبكر ياراى معارضه با افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام را دارد؟! چه اين كه اساساً افضليت ابوبكر در مقام تصور موضوع متزلزل بوده و شرط نخستين تعارض را نيز ندارد.
از ميان آيات قرآن، تنها به آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى ... » استناد شده است؛ از اين رو مهم ترين مستمسك اهل سنت از آيات قرآن، آيه يادشده است كه البته از نگاه ما اثبات كننده فضيلتى براى ابوبكر به حساب نمى آيد.
پاسخ پنجم: اگر بر فرض از آن چه گفته شد صرف نظر نموده و استدلال به آيه را تمام شده بدانيم و بگوييم (اتقى) افعل التفضيل است، در اين صورت ابوبكر مى شود (اكرم)؛ در اين هنگام لازم مى آيد كه نجات از جهنّم اختصاص به باتقواترين داشته باشد و در اين ميان، كسانى كه چنين نباشند (چه باتقوايان و چه بى تقوايان) اهل جهنّم اند؟ و اين مطلب به اجماع فريقين باطل است. پس مراد از (اتقى) در اين جا همان (متّقى) است؛ بنا بر اين استدلال ساقط مى شود. اما از ميان احاديث نبوى، بخشى از احاديث براى خلافت ابوبكر مورد استناد واقع شده و عالمان عامه نيز بيشتر به همين احاديث تكيه مى كنند؛ بنابراين، راقم اين سطور ناگزير است تا تك تك احاديث مورد ادّعا را نقل نمايد و از تمام جهات مورد ارزيابى قرار دهد، هرچند كه بسيارى از احاديث مطرح شده در خلال مباحث گذشته پاسخ داده شده است؛ امّا از آنجا كه انسجام و نظم بحث مى طلبد كه در جاى خود نيز جداگانه به اين روايت پرداخته شود؛ از اين رو ناگزيريم تا احاديث را با نگاه دقيق علمى بكاويم.
اشاره شد كه ادلّه اقامه شده بر خلافت ابوبكر، از ناحيه آيات قرآن نيست و تنها آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى ... » مورد استناد جدّى قرار گرفته است و عامه كوشيده اند تا آيه مذكور را دليل بر افضليت ابوبكر گرفته، آن گاه با ضميمه دليل قاعده قبح تقدم مفضول بر فاضل، خلافت ابوبكر را اثبات نمايند. بنابراين - همان گونه كه گذشت - دليل قرآنى خلافت ابوبكر عقيم بوده و از صراحت لازم برخوردار نيست و اشكالات فراوانى بر آن وارد است. اما يكى از مهم ترين دست آويزهاى عالمان اهل سنت براى خلافت ابوبكر، استناد به روايات نبوى و اجماع مى باشد و البته برخى از روايات نبوى از منظر آنان از صراحت تام براى اثبات خلافت ابوبكر برخوردار است. اينك ادلّه روايى عامه واكاوى گرديده؛ سپس در بخشى جداگانه، به بررسى اجماع و ديگر ادلّه آنان خواهيم پرداخت.
روايات زيادى براى اثبات خلافت ابوبكر اقامه گشته و ادّعا شده برخى از روايات از لحاظ مدلول لفظى، دلالت؛ بلكه صراحت بر خلافت ابوبكر دارد. اما برخى ديگر از روايات صريح در خلافت نمى باشد، ولى اثبات كننده افضليت ابوبكر خواهد بود؛ از اين رو در بحث روايى، ما با دو گروه از روايات مواجه هستيم كه از لحاظ
دليل شناسى از تبار مختلفى برخوردارند. ابتدا تبار روايات صريح بر خلافت ابوبكر را جلو مى اندازيم و در ادامه، به واكاوى ديگر روايات خواهيم پرداخت.
يكى از روايات مهم كه از دلالت قدرتمندى برخوردار است، «حديث اقتدا» مى باشد. اين روايت در برخى منابع اهل سنت آمده است كه به نقل و بررسى هر كدام مى پردازيم.
روايت نخست: احمد بن حنبل در كتاب مسند مى نويسد:
حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا سفيان بن عيينة، عن زائدة، عن عبدالملك بن عمير، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة: أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر اقتدا كنيد».
روايت دوم: ترمذى در كتاب سنن خود مى نويسد:
حدثنا الحسن بن الصباح البزّاز، أخبرنا سفيان بن عيينة، عن زائدة، عن عبدالملك بن عمير، عن ربعي، عن حذيفة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛(2).
حسن بن صباح بزاز به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر اقتدا كنيد».
روايت سوم: ابن ابى شيبه كوفى نيز در كتاب المصنف مى نويسد:
حدثنا وكيع، عن سفيان، عن عبدالملك بن عمير، عن مولى لربعي بن حراش، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة، قال: كنّا جلوسا عند النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «إنّي لا أدري ما قدر بقائي فيكم، إقتدوا باللذين من بعدي» - وأشار إلى أبيبكر وعمر - ؛(1).
وكيع به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه گفت: در محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشسته بوديم كه آن حضرت فرمود: «نمى دانم كه چقدر در ميان شما باقى خواهم ماند [كنايه از مرگ]، اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند»؛ سپس به ابوبكر و عمر اشاره نمود! روايت چهارم: طبرانى نيز در كتاب المعجم الاوسط مى نويسد:
حدثنا محمد بن الحسين أبوحصين قال: نا يحيى الحماني، قال: ثنا أبي، عن سفيان، عن مسعر، عن عبدالملك بن عمير، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة، قال: قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما واهتدوا بهدى عمّار وتمسّكوا بعهد ابن أمّ عبد»؛(2).
ابوحصين محمد بن حسين به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و با راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن ام عبد [ابن مسعود] تمسك كنيد».
روايت پنجم: حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك مى نويسد:
عن عبدالملك بن عمير، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة بن اليمان، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر، واهتدوا بهدى عمّار وتمسّكوا بعهد ابن أم عبد»؛(1).
عبدالملك بن عمير به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و از راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن امّ عبد [ابن مسعود] تمسك كنيد».
روايت ششم: ابن عبدالبر در كتاب استيعاب نيز مى نويسد:
حدثنا سعيد بن نصر، حدثنا قاسم بن أصبغ، قال: حدثنا إسماعيل بن إسحاق القاضي، حدثنا محمد بن كثير، حدثنا سفيان بن سعيد، عن عبدالملك بن عمير، عن مولى لربعي بن حراش، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر، واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن أمّ عبد»؛(2).
سعيد بن نصر به سند خود از حذيفه و او نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و به راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن ام عبد [ابن مسعود] تمسك بجوييد».
روايت هفتم: ترمذى در كتاب سنن خود مى نويسد:
حدثنا إبراهيم بن إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل، حدّثني أبي، عن أبيه، عن سلمة بن كهيل، عن أبيالزّعراء، عن ابن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي من أصحابي: أبيبكر وعمر، واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن مسعود»؛(1).
ابراهيم بن اسماعيل به سند خود از ابن مسعود و او نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: «پس از من به اصحاب من، ابوبكر و عمر اقتدا نماييد و از هدايت عمار بهره بريد و به عهد ابن مسعود تمسك جوييد».
روايت هشتم: حاكم نيشابورى پس از نقل روايت حذيفه مى نويسد:
وقد وجدنا له شاهداً بإسناد صحيح عن عبداللّه بن مسعود: حدثنا أبوبكر ابن إسحاق، أنبأ عبداللّه بن أحمد بن حنبل، ثنا إبراهيم بن إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل، حدثنا أبي، عن أبيه، عن أبيالزعراء، عن عبداللّه بن مسعود رضي اللّه عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر، واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن مسعود»؛(2).
همانا براى اين روايت شاهدى با سند صحيح از سوى عبداللّه بن مسعود يافتيم كه: ابوبكر ابن اسحاق به سند خود از عبداللّه بن مسعود نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و از راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن ام عبد تمسك كنيد».
روايت نهم: اين روايت را ابن حجر مكى از طبرانى نقل مى كند. ابن حجر مى نويسد:
الحديث الثالث والسّبعون: أخرج الطبراني عن أبيالدرداء مرفوعاً: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر، فإنّهما حبل اللّه الممدود، من تمسك بهما فقد تمسك بالعروة الوثقى التي لا انفصام لها»؛(1).
حديث هفتاد و سوم: طبرانى [به سند خود] از ابودرداء نقل كرده كه مى گويد: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر. همانا آن دو، ريسمان كشيده شده خداوند هستند؛ هر كس به آن دو تمسك بجويد، در حقيقت به ريسمان محكمى تمسك جسته كه گسستنى نيست».
روايت دهم: ابن عدى در كتاب الكامل في الضعفاء مى نويسد:
حمّاد بن دليل، قاضي المدائن، يكنّى أبا زيد، حدّثنا علي بن الحسن ابن سليمان، ثنا أحمد بن محمّد بن المعلّى الآدمي، ثنا مسلم بن صالح أبورجاء، ثنا حمّاد بن دليل، عن عمر بن نافع، عن عمرو بن هرم، قال: دخلت أنا وجابر بن زيد على أنس بن مالك، فقال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبوبكر وعمر، وتمسّكوا بعهد ابن أمّ عبد، واهتدوا بهدى عمّار».
ثنا محمّد بن عبدالحميد الفرغاني، ثنا صالح بن حكيم البصري، ثنا
1) . الصواعق المحرقة: 77.
أبورجاء مسلم بن صالح، ثنا أبوزيد قاضي المدائن حَمّاد بن دليل، عن عمر بن نافع. فذكر بإسناده نحوه.
ثنا محمّد بن سعيد الحراني، ثنا جعفر بن محمّد بن الصباح، ثنا مسلم بن صالح البصري، فذكر بإسناده نحوه.
ثنا علي بن الحسن بن سليمان، ثنا أحمد بن محمّد بن المعلّى الآدمي، قال ثنا مسلم بن صالح، ثنا حماد بن دليل، عن عمر بن نافع، عن عمرو بن هرم، عن ربعي، عن حذيفة، عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم نحوه.
وحمّاد بن دليل هذا قليل الرّواية. وهذا الحديث قد روى له حمّاد بن دليل إسنادين. ولا يروي هذين الإسنادين غير حمّاد بن دليل؛(1).
حماد بن دليل كه قاضى مدائن بود و كنيه اش ابو زيد است، به سند خود از عمرو بن هرم روايت كرده كه من و جابر بن زيد، بر مالك بن انس وارد شديم و مالك گفت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى از اصحابم كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و از راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن مسعود تمسك كنيد». [ترجمه و تحليل بقيه سندى كه در متن وارد شده، در قسمت بررسى سند بيان خواهد شد].
روايت يازدهم: ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال مى نويسد:
أحمد بن صليح، عن ذي النون المصري، عن مالك، عن نافع، عن ابن عمر
1) . الكامل في الضعفاء: 2 / 249.
بحديث «إقتدوا باللذين من بعدي»؛(1).
احمد بن صليح از ذوالنون مصرى، از مالك، از نافع و او از ابن عمر حديث «إقتدوا باللذين من بعدى» را نقل نموده است.
ذهبى در ادامه مى نويسد:
وهذا غلط، وأحمد لا يعتمد عليه.
روايت دوازدهم: ابن حزم مى نويسد:
حدثنا أحمد عن محمد بن الجسور، ثنا أحمد بن الفضل الدينوري، ثنا محمد بن جبير، ثنا عبدالرحمن بن الأسود الطفاوي، ثنا محمد بن كثير الملاّئي، ثنا المفضل الضبّي، عن ضرار بن مرة، عن عبداللّه بن أبيالهذيل العتري، عن جدّته، عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر، واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن أُمّ عبد»؛(2).
احمد به سند خود از عبداللّه بن ابى هذيل، از مادربزرگش روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و از راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن ام عبد تمسك كنيد».
همان گونه كه گذشت، روايات مذكور به حديث اقتدا مشهور است و از مهم ترين جوامع حديثى اهل سنت نقل شده است و عالمان عامه در مقام اقامه برهان بر خلافت
ابوبكر، بسيار به مفاد روايت يادشده استناد مى كنند؛ به ويژه اين كه اين حديث را از وصاياى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى پندارند؛ زيرا طبق برخى از نقل ها، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده: «إنّي لا أدري ما قدر بقائي فيكم»، و در حالى كه رسول خدا خبر از مرگ خويش داده، فرمود به ابوبكر و عمر اقتدا نماييد.
ابن ابى الحديد در اشاره به كيفيت استدلال بر حديث اقتدا مى نويسد:
... ثمّ إن ساغ له ذلك ساغ لقاضي القضاة ان يقول: إنّ قول النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»، يغنى عن تولية عمر شيئاً من الولايات؛ لأنّ هذا القول آكد من الولاية في ترشحه للخلافة؛(1).
... سپس اگر بحث ادامه پيدا كند، قاضى القضاة مى تواند در مقام برهان ورزى بگويد: همانا سخن پيامبر كه فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر»؛ زيرا اين تعبير، عمر را از توليت بى نياز مى گرداند؛ چرا كه سخن پيامبر تأكيد بيشترى بر ولايت داشته و بر خلافت دلالت مى كند.
ملاّ على قارى مى نويسد:
وفيه إخبار عن الغيب في أمرهما، دلالةً على حقيقة خلافتهما، وهذا أخص وأصرح من قوله في الصحيح: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين»؛(2).
و در اين حديث خبر از غيب داده شده و دلالت بر حقيقت خلافت آن دو دارد و اين مدلول، اخص و صريح تر از روايتى است كه در صحيح نقل شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بر شما باد سنّت من و سنّت خلفاء راشدين».
تفتازانى نيز اين حديث را در يك موضع از كتاب خويش، به عنوان پنجمين روايت بر اثبات خلافت ابوبكر نقل مى كند و هيچ توضيحى در مورد آن نمى دهد و در جاى ديگر از كتابش مى نويسد:
وأمّا السنة فقوله عليه السلام: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر». دخل في الخطاب علي رضي اللّه عنه فيكون مأموراً بالاقتداء، ولا يؤمر الأفضل ولا المساوي بالاقتداء، سيّما عند الشيعة؛(1).
اما دليل از سنت، روايت «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر» مى باشد و على نيز يكى از كسانى است كه امر شده تا به ابوبكر و عمر اقتدا نمايد؛ بنابراين، على رضى اللّه عنه نيز مأمور و مكلف به اقتداست و در اين روايت قيد نشده كسى كه اقتدا كند افضل باشد و يا مساوى و تنها شيعه بر اين باور است.
ابن حجر نيز در كتاب صواعق، همان گونه كه معمولاً از الفاظ تند و دور از ادب استفاده مى كند، با بيان آتشينى مى نويسد:
ومن عجيب أمر هؤلاء الجهلة أنا إذا استدللنا عليهم بالأحاديث الصحيحة الدالّة صريحاً على خلافة أبيبكر، كخبر «إقتدوا باللذين من بعدي» وغيره من الأخبار الناصّة على خلافته التي قدمتها مستوفاة في الفصل الثالث، قالوا: هذا خبر واحد فلا يغني فيما يطلب فيه التعيين؛(2).
نگرش اين جاهلان عجيب است؛ زيرا هنگامى كه ما استدلال مى كنيم به احاديث صحيحى كه به صراحت بر خلافت ابوبكر دلالت دارد؛ مانند خبر «إقتدوا باللذين من
بعدي ...» و برخى ديگر از روايات وارد شده كه همگى نص بر خلافت ابوبكر است و به آنها در فصل سوم اشاره نموديم. در پاسخ مى گويند: اين خبر واحد است و معين كننده خليفه نيست! دهلوى نيز به حديث اقتدا تمسك كرده و كوشيده تا آن را به عنوان معارض حديث ثقلين قرار دهد. وى مى نويسد:
پيروى كنيد با آن دو شخص كه پس از من باشند ابوبكر و عمر كه بدرجه شهرت و تواتر معنوى رسيده.(1).
از همه موارد فوق، مهم تر آن است كه فقيهان و اصوليان عامه نيز حديث اقتدا را تلقى به قبول كرده و در استخراج قواعد اصولى به آن تمسك جسته اند. سرخسى در كتاب مبسوط، در باب آداب قاضى مى نويسد:
قلنا: في رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أُسوة حسنة وقد أمرنا باتباعه والاقتداء به. قال: فإذا لم تجد ذلك فيما قضى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال:
أقضي بما قضى به أبوبكر وعمر رضي اللّه عنهما وقد أصاب في ذلك أيضاً، فقد أمرنا بالاقتداء بهما بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما»؛(2).
مى گوييم: در رسول خدا الگويى نيكو قرار داده شده و ما مكلف به پيروى و اقتدا به آن جناب هستيم. پس هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غايب باشد، قضاوت كنيم به آنچه ابوبكر و عمر قضاوت كرده اند و در اين كار مصيب هستيم؛ زيرا پس از
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ما مكلف به اقتدا به آنان شده ايم؛ چراكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر».
ابن قدامه نيز در كتاب مغنى و در بحث فروعات صيد در ايام حج مى نويسد:
ولنا قول النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»؛ وقال: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛ ولأنّهم أقرب إلى الصواب وأبصر بالعلم، فكان حكمهم حجة على غيرهم كالعالم مع العامي؛(1).
و براى ما سخن رسول خداست كه فرمود: «اصحاب من مانند ستارگان هستند، پس به هر كدام اقتدا كنيد راه مى يابيد»؛ و نيز رسول خدا فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي ...»؛ زيرا آنان نزديك تر به صواب هستند و از بصيرت علمى بيشترى برخوردار هستند، پس گويا حكم آنان به غير، اعم از عالم و غير عالم، حجت مى باشد.
و نيز در بحثى با عنوان «مسألة، قال: فإن عاد حبس ولا يقطع غير يد ورجل» كه مربوط به قطع اعضاى بدن سارقى است كه به خاطر سرقت، يكبار اعضاى بدنش قطع گرديده، مى نويسد:
ولأنّ اليسار تقطع قوداً فجاز قطعها في السرقة كاليمنى، ولأنّه فعل أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما وقد قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛(2).
و دست چپ مانند دست راست قطع مى شود؛ زيرا ابوبكر و عمر چنين حكمى دادند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد آنان فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر».
ماردينى نيز در بحث فقهى خمس مى نويسد:
في المعالم للخطابي: كان رأى عمر في الفيء أن لا يخمس، لكن يكون لجماعة المسلمين لمصالحهم، وإليه ذهب عامة أهل الفتوى غير الشافعي فإنّه كان يرى أنه يخمس ... إلاّ أن عمر أعلم بالمراد بالآية، وقد تابعه عامة العلماء ولم يتابع الشافعي على ما قاله المصير إلى قول الصحابي وهو الإمام العدل المأمور بالاقتداء به في قوله عليه السلام: «إقتدوا باللذين من بعدي» أولى وأصوب؛(1).
در كتاب معالم خطابى وارد شده كه نظر عمر در مورد فى ء اين بوده كه مشمول خمس نيست؛ اما مى توان آن را براى مصالح مسلمانان مصرف نمود. بيشتر اهل فتوا به غير از شافعى به اين فتوا گرويده اند؛ اما شافعى براى فى ء، به خمس باور دارد ...
الاّ اين كه عمر به مراد آيه داناتر است و عموم عالمان با او هم نظر هستند و از شافعى پيروى نكرده اند؛ زيرا آنان سخن صحابى را ترجيح داده اند و عمر پيشوايى عادل است كه امر به اقتدا به وى شده است؛ زيرا رسول خدا عليه السلام فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي». بنابراين سخن او سزاوارتر و نيكوتر است.
همان گونه كه مشاهده مى شود، برخى از عالمان عامه، روايت مذكور را در موارد
1) . الجوهر النقي: 6 / 294.
مصداقى در فقه دليل بر حجت فتاواى عمر و ابوبكر قرار داده و فهم آنان را در موارد خاصى از سنت، حجت قرار داده اند؛ اما گروهى ديگر از عالمان عامه، تنها به ذكر موارد موضوعى و جزئى در فقه بسنده نكرده اند، بلكه كوشيده اند تا حديث اقتدا را تبديل به يك قانون كلى نموده و خصوص قول ابوبكر و عمر را با استناد به اين حديث، مطلقاً حجت قرار دهند.
غزالى در كتاب المستصفى فى علم الاصول مى نويسد:
قد ذهب قوم إلى أنّ مذهب الصحابي حُجّة مطلقاً، وقوم إلى أنّه حجّة إن خالف القياس، وقوم إلى أنّ الحجة في قول أبيبكر وعمر خاصّة، لقوله: «إقتدوا باللذين من بعدي»، وقوم إلى أنّ الحجة في قول الخلفاء الراشدين إذا اتفقوا. والكل باطل عندنا؛(1).
گروهى بر اين باورند كه مذهب صحابى مطلقاً حجت است، گروهى بر اين باورند كه قول صحابى تا زمانى كه مخالف قياس باشد حجت است، گروهى بر اين باورند كه تنها قول ابوبكر و عمر، به دليل روايت: «إقتدوا باللذين من بعدي» حجّت است، و گروهى بر اين باورند كه قول خلفا راشدين زمانى كه بر يك مسأله متفق القول باشند حجت است، در حالى كه به نظر ما تمام اقوال يادشده باطل است.
صاحب كتاب ابهاج مى نويسد:
وذهب بعضهم إلى أنّ إجماع الشيخين وحدهما حجّة، لقوله عليه السلام: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛(2).
گروهى به اين نظر گرويده اند كه خصوص اجماع شيخين [از ميان ديگر صحابه] حجت است؛ زيرا رسول خدا فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر».
صاحب كتاب فواتح الرحموت مى نويسد:
ولا ينعقد الإجماع بالشيخين أميري المؤمنين أبيبكر وعمر عند الأكثر، خلافاً للبعض، ولا ينعقد بالخلفاء الأربعة، خلافاً لأحمد الإمام ولبعض الحنفية ... قالوا: كون اتفاق الشيخين إجماعاً، قالوا: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»؛(1).
اكثريت بر اين باورند كه اجماع با [اتفاق] شيخين، يعنى ابوبكر و عمر منعقد نمى شود؛ اما برخى با اين نظر مخالف هستند [يعنى اجماع را با اتفاق شيخين تمام مى دانند]، همچنين اجماع با خلفاى چهارگانه نيز منعقد نمى شود؛ اما احمد و برخى از حنفيه مخالف اين نظر هستند ... گفته اند كه دليل حجيت اجماع شيخين، سخن رسول خداست كه فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر».
از نقل قول هاى مذكور استفاده مى شود كه برخى از عامه، خصوص اتفاق ابوبكر و عمر را به دليل حديث اقتدا، حجت مى پندارند.
بنابراين، از تمسك گسترده عالمان عامه در موارد مختلف و در علوم مختلف مانند علم اصول، علم حديث، علم فقه و ديگر موارد، به خوبى مى توان دريافت كه حديث اقتدا نزد آنان از جايگاه بسيار مستحكمى برخوردار است.
اما دلالت حديث اقتدا به نظر عامه روشن است. عامه با تمسك به قيد «اقتدا» و قيد «من بعدى» استفاده كرده اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به صراحت ابوبكر را به
1) . فواتح الرحموت: 2 / 281.
جانشينى خود برگزيده است. البته ما در ميان آثار آنان موردى نيافتيم كه به صورت منطقى با بيان صغرا و كبرا، از حديث اقتدا استنباط خلافت كرده باشند؛ اما احتمال مى دهيم كه دلالت حديث براى آنان روشن بوده و نيازى به توضيح قيود آن نمى ديده اند. در هر صورت مهم آن است كه اين حديث براى عالمان عامه از جايگاه دلالى مهمى برخوردار است.
بيان شد كه حديث اقتدا از جايگاه ويژه اى در اثبات خلافت شيخين برخوردار است؛ بنابراين ما در اين سطور - همان گونه كه پيش از اين نيز از اين شيوه پيروى نموديم - ابتدا سند و سپس دلالت حديث را واكاوى خواهيم نمود. پيش از ورود به اصل بحث، سزاوار است تا به بيانى از سيد مرتضى در كتاب شافى در مورد حديث مذكور اشاره نماييم. ايشان مى نويسد:
فأمّا خبر الإقتداء، فهو كالمجمل، لأنّه لم يبين في أيّ شيء يقتدى بهما ولا على أيّ وجه، ولفظة بعدي مجملة ليس فيها دلالة على أنّ المراد بعد وفاتي دون بعد حال أُخرى من أحوالي، ولهذا قال بعض أصحابنا: إنّ سبب هذا الخبر أنّ النبي صلّى اللّه عليه وآله كان سالكاً بعض الطريق وكان أبوبكر وعمر متأخّرين عنه جائيين على عقبه فقال النبي صلّى اللّه عليه وآله - لبعض من سأله عن الطريق الذي يسلكه في اتباعه واللحوق به - : «إقتدوا باللذين من بعدي» وعنى بسلوك الطريق دون غيره، وهذا القول وإن كان غير مقطوع به فلفظ الخبر محتمله كاحتماله لغيره، وأين الدلالة على النص
والتسوية بينه وبين أخبارنا ...؛(1).
اما حديث اقتدا همچون حديث مجمل است؛ زيرا در اين حديث، تبيين نشده كه در چه موردى و به چه كيفيتى به آنان اقتدا شود. همچنين واژه «بعدى» نيز مجمل است؛ زيرا مشخص نمى كند كه مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از «بعدى»، پس از حال وفات آن حضرت است يا پس از حال ديگرى از احوال آن حضرت؛ از اين رو برخى از اصحاب ما گفته اند كه اين حديث زمانى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر گشته كه آن حضرت در حال طى كردن مسيرى بوده و ابوبكر و عمر نيز با فاصله به دنبال آن حضرت در حركت بوده اند، آن گاه برخى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد مسير حركت آن حضرت سؤل پرسيدند تا به آن حضرت ملحق شوند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در پاسخ فرمود: «إقتدوا باللذين من بعدى» و مراد حضرت از اين پاسخ آن بود كه تنها از اين مسير حركت كنيد نه از طرق ديگر. اين نظريه هرچند قطعى نمى باشد؛ اما در هر صورت به عنوان يكى از احتمالات تفسير حديث قابل استناد است و به راستى چه دليلى وجود دارد كه تفسير عامه از حديث اقتدا را نص تلقى كنيم و حديث اقتدا را با احاديثى كه از اصحاب ما نقل شده، برابر بپنداريم؟! در ابتداى بحث لازم به تذكر است كه بيان سيد مرتضى اگر به عنوان يك احتمال صرف مطرح شود، براى ويران كردن ادّعاى عامه كفايت مى كند؛ زيرا همان گونه كه سيد مرتضى رحمه اللّه در ابتداى بيان خويش اشاره نموده است، متن و الفاظ حديث اقتدا مبهم و مجمل است؛ اما عامه، حديث اقتدا را نص تلقى مى كنند و با وجود آن كه هيچ
1) . الشافي في الإمامة: 2 / 310 - 311.
دليلى براى نص انگاشتن حديث اقتدا وجود ندارد، صرف يك احتمال نيز استدلال عامه را ويران مى نمايد و همين احتمال كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حديث اقتدا را در يك واقعه خاص و براى منظور خاص بيان فرموده، دليل آن است كه اين حديث به فرض تمام بودن سند، هيچ دلالتى بر خلافت ابوبكر ندارد و حتى اِشعار به خلافت او نيز ندارد. مانند اين ماجرا نيز در مورد ابن مسعود اتفاق افتاده و عامه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود: «رضيت لكم ما رضى به ابن ام عبد»، سپس اين حديث را از فضائل مهم ابن مسعود برشمرده اند و استناد كرده اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من به هر آنچه ابن مسعود رضايت دهد، رضايت مى دهم»! در حالى كه وقتى اصل حديث را مى نگريم، مى بينيم كه اين حديث نيز در واقعه خاصى بيان شده و دلالتى بر فضيلت ابن مسعود ندارد. اصل حديث - طبق روايت حاكم نيشابورى - به شرح ذيل است:
(أخبرنا) أبوالفضل الحسن بن يعقوب بن يوسف العدل، ثنا محمد بن عبدالوهاب العبدي، انا جعفر بن عون، انا المسعودي، عن جعفر بن عمرو بن حريث، عن أبيه قال: قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لعبداللّه ابن مسعود: إقرأ. قال: أأقرأ وعليك انزل؟ قال: «إنّي أحبّ أن أسمعه من غيري». قال: فافتتح سورة النساء حتى بلغ: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَجِئْنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدًا »، فاستعبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، وكف عبد اللّه، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «تكلّم»، فحمد اللّه في أوّل كلامه وأثنى على اللّه، وصلّى على النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، وشهد شهادة الحق
وقال: رضينا باللّه ربّاً وبالإسلام ديناً، ورضيت لكم ما رضي اللّه ورسوله. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «رضيت لكم ما رضي لكم ابن أمّ عبد»؛(1).
ابوالفضل حسن بن يعقوب به سند خود از عمرو بن حريث نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به عبداللّه بن مسعود فرمود: «قرآن تلاوت كن». ابن مسعود عرضه داشت: من تلاوت كنم در حالى كه قرآن بر شما نازل شده است؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «دوست مى دارم كه قرآن را از شخص ديگرى بشنوم». ابن مسعود شروع به تلاوت كرد و از سوره نساء آغاز نمود تا آنجا كه به آيه «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ ... » رسيد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به گريه افتاد و ابن مسعود نيز تلاوت خويش را متوقف نمود. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «سخن بگو». ابن مسعود ابتدا خدا را ثناء و سپاس گفت و بر رسول او درود فرستاد و شهادت حق را به زبان جارى سخت و عرضه داشت: به خدا و به دين اسلام و به هر چه خدا و رسولش رضايت دهند، رضايت داديم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من به آنچه ابن مسعود رضايت داده، رضايت مى دهم».
اين روايت نيز به روشنى نشان مى دهد كه تعبير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مربوط به مورد خاصى است و مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از رضايت به آنچه ابن مسعود رضايت داده، تنها شهادت حقى بوده كه ابن مسعود به زبان جارى نموده است. به عبارت ديگر، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به فقره «رضينا باللّه ربّاً وبالإسلام ديناً» رضايت داده است و مراد آن حضرت اين نيست كه هر چه ابن مسعود را راضى گرداند، مرا نيز
1) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 319.
راضى مى گرداند.
بنابراين پيش از ورود به اصل بحث، ابتدا بايد در نظر داشت كه با قطع نظر از سخن سيد مرتضى و از باب مماشات با خصم، ما به بررسى حديث اقتدا مى پردازيم.
همان گونه كه پيش از اين گذشت، حديث اقتدا از قول چند نفر از صحابه روايت شده و برخى از روايات اين حديث فاقد سند متصل است؛ از اين رو رواياتى كه فاقد سند متصل است فعلاً محل بحث ما نيست؛ زيرا با چنين احاديثى، معامله حديث بى اعتبار خواهيم كرد. از سوى ديگر، حديث اقتدا در صحاح، به ويژه صحيح بخارى و صحيح مسلم نقل نشده و پيش از اين اشاره شد كه عامه بر اين باورند كه اگر حديث فضائل در صحاح روايت نشده باشد، فاقد اعتبار خواهد بود. اما با قطع نظر از اين كه عامه در اين مسأله از عدم نقل صحاح به راحتى عبور كرده اند! ما نيز اين مسأله را ناديده مى گيريم و به بررسى سند مى پردازيم، گويى عدم نقل صحاح تنها اعتبار فضائل اهل بيت عليهم السلام را از بين مى برد! اما آن مقدار از حديث اقتدا كه به صورت مسند و متصل نقل شده، به چهار طريق به دست ما رسيده است كه به شرح ذيل مى باشد:
حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا سفيان بن عيينة، عن زائدة، عن عبدالملك بن عمير، عن ربعي بن حراش، عن حذيفة.
حدثنا إبراهيم بن إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل، حدّثني أبي، عن أبيه، عن سلمة بن كهيل، عن أبيالزّعراء، عن ابن مسعود.
أحمد بن صليح، عن ذي النون المصري، عن مالك، عن نافع، عن ابن عمر.
حدثنا أحمد عن محمد بن الجسور، ثنا أحمد بن الفضل الدينوري، ثنا محمد بن جرير، ثنا عبدالرحمن بن الأسود الطفاوي، ثنا محمد بن كثير الملاّئي، ثنا المفضل الضبّي، عن ضرار بن مرة، عن عبداللّه بن أبيالهذيل، عن جدّته.
سه سند ابن عدى از روايت مالك كه به زودى به آن اشاره مى شود.
بررسى سند نخست: در ميان افراد سند يادشده، نام سه نفر به چشم مى خورد كه محل اشكالند و اعتبار سند را مخدوش مى نمايند.
يكى از افراد اين سند، سفيان بن عيينه است. ترمذى در مورد آن مى نويسد:
وكان سفيان بن عيينة يدلّس في هذا الحديث، فربّما ذكره عن زائدة عن عبدالملك بن عمير، وربّما لم يذكر فيه عن زائدة؛(1).
سفيان بن عيينه در اين حديث تدليس مى كرد. گاهى اين حديث را از طريق زائده از عبدالملك بن عمير روايت كرده و گاهى به نام زائده اشاره نكرده است.
يكى ديگر از افراد اين سند، عبدالملك بن عمير مى باشد. او همان كسى است كه سر عبداللّه بن يقطر و يا قيس بن مسهر صيداوى، سفير اباعبداللّه الحسين عليه السلام را از
1) . سنن الترمذي: 5 / 271 / ش 3734.
بدن جدا نمود و اين عمل هنگامى رخ داد كه بدن قيس را به امر ابن زياد از بالاى دارالاماره به زمين انداختند و عبدالملك در آن حال او را ذبح نمود، و هنگامى كه او را بابت عملش سرزنش كردند، گفت:
إنّما أردت أن أريحه؛(1).
خواستم او را راحت كنم! حديث شناسان عامه در مورد او اين گونه نظر داده اند:
صاحب تهذيب التهذيب مى نويسد:
قال أحمد: مضطرب الحديث جدّاً مع قلّة روايته، ما أرى له خمسمائة حديث، وقد غلط في كثير منها، وقال إسحاق بن منصور: ضعّفه أحمد جدّاً؛(2).
با وجود آن كه حديث كمى روايت كرده، اما جداً مضطرب الحديث است. من از او پانصد حديث ديده ام كه در بيشتر آن ها غلط وجود دارد. اسحاق بن منصور مى گويد: احمد او را به شدت تضعيف كرده است.
صاحب كتاب ميزان الاعتدال مى نويسد:
وقال ابن معين: مخلط، وقال أبوحاتم: ليس بحافظ، تغيّر حفظه. وقال ابن خراش: كان شعبة لا يرضاه. وقال الذهبيّ: وأمّاالجوزي فذكره، فحكى الجرح، وما ذكر التوثيق؛(3).
ابن معين مى گويد: او خلط حديث مى كرده است. و ابوحاتم مى گويد: او حافظ نيست و حافظه اش تغيير پيدا كرد. ابن خراش مى گويد: شعبه از او خشنود نبوده است [كنايه از اين كه رواياتش را تأييد نمى كرده است] و ذهبى مى گويد: ابن جوزى نام او را آورده است و تنها جرح او را ذكر كرده و اشاره اى به توثيق او نكرده است.
مناوى نيز مى نويسد:
قال ابن حجر: اختلف فيه على عبدالملك، وأعلّه أبوحاتم، وقال البزّار كابن حزم: لا يصحّ، لأنّ عبدالملك لم يسمعه من ربعي، وربعي لم يسمعه من حذيفة؛(1).
ابن حجر مى گويد: در مورد عبدالملك اختلاف شده است. ابوحاتم به او اشكال گرفته و ابن بزار مانند ابن حزم، حديث [اقتدا كه او نقل كرده] را صحيح نمى داند؛ زيرا بر اين باور است كه عبدالملك اين حديث را از ربعى نشنيده است و ربعى نيز اين حديث را از حذيفه نشنيده است.
يكى ديگر از افراد اين سند، مولا ربعى بن حراش است كه مجهول مى باشد. ابن حزم در مورد او مى نويسد:
وقد سمّى بعضهم المولى، فقال: هلال مولى ربعي، وهو مجهول، لا يعرف من هو أصلا؛(2).
برخى او را مولا ناميده و گفته اند: هلال مولا ربعى، و او مجهول است و شناخته شده نيست.
بنابراين همان گونه كه مشاهده مى شود، سند حديث اقتدا از طريق حذيفه داراى اشكالات فراوانى است؛ زيرا از يك سو راويان اين حديث به تدليس و اشتباه متهم هستند و از سوى ديگر ادّعا شده كه اساساً اين حديث از حذيفه شنيده نشده است! علاوه بر اين اشكالات، افراد مجهول و خطاكار در سند اين حديث وجود دارند كه به شدت اعتبار حديث را به مخاطره مى اندازند و به باور راقم اين سطور، همين اندازه براى عدم اعتماد به اين سند كفايت مى كند و جاى بحثى براى انسان منصف باقى نمى گذارد.
بررسى سند دوم: سند دوم حديث اقتدا كه از طريق ابن مسعود روايت شده نيز وضعيت بهترى نسبت به سند روايت حذيفه ندارد و اشكالات متعددى در اعتبار اين سند به چشم مى خورد كه به برخى اشاره مى كنيم:
ترمذى در مورد سند دوم و يحيى بن سلمه مى نويسد:
هذا حديث غريب من هذا الوجه من حديث ابن مسعود، لا نعرفه إلاّ من حديث يحيى بن سلمة بن كهيل، ويحيى بن سلمة يضعَّف في الحديث؛(1).
اين حديث با اين كيفيتى كه از ابن مسعود نقل شده غريب است؛ زيرا اين سند را تنها از طريق يحيى بن سلمه بن كهيل مى شناسيم، در حالى كه يحيى بن سلمه را در فن حديث تضعيف كرده اند.
1) . سنن الترمذي: 5 / 336 - 337.
ابن عدى نام يحيى بن سلمه را در كتاب الكامل فى الضعفاء ذكر كرده است.(1)مقدسى نيز در مورد يحيى بن سلمه بن كهيل مى نويسد:
ضعّفه ابن معين، وقال أبوحاتم: ليس بالقويّ. وقال البخاري: في حديثه مناكير. وقال النسائي: ليس بثقة. وقال الترمذي: ضعيف؛(2).
ابن معين او را تضعيف كرده و ابوحاتم گفته: قوى نيست. بخارى مى گويد: در حديث او مناكير وجود دارد و نسائى مى گويد: ثقه نيست و ترمذى در مورد او گويد: ضعيف است.
ابن حجر نيز در مورد راوى يادشده مى نويسد:
وذكره ابن حبّان أيضاً في الضعفاء، فقال: منكر الحديث جدّاً، لا يحتجّ به. وقال النسائي في الكنى: متروك الحديث. وقال ابن نمير: ليس ممّن يكتب حديثه. وقال الدارقطني: متروك، وقال مرّةً: ضعيف. وقال العجلي: ضعيف الحديث؛(3).
ابن حبان نام او را در كتاب ضعفاء آورده و گفته است: جدّاً منكر الحديث است و نمى توان به او استناد كرد. نسائى در كتاب كنى مى گويد: متروك الحديث است. ابن نمير مى گويد: از كسانى است كه حديثش نوشته نمى شود [كنايه از ضعف است]. دارقطنى مى گويد: متروك است و در جاى ديگر او را ضعيف خطاب كرده است. عجلى نيز او را ضعيف الحديث معرفى نموده است.
يكى ديگر از راويان اين سند، اسماعيل بن يحيى بن سلمه است. صاحب كتاب تهذيب التهذيب در مورد او مى نويسد:
قال الدارقطني: متروك ... ونقل ابن الجوزي عن الأزدي أنّه قال: متروك؛(1).
دارقطنى مى گويد: روايات او متروك مى باشد ... و ابن جوزى از ازدى نقل كرده كه روايات وى متروك است.
ابراهيم بن اسماعيل بن يحيى از ديگر راويان اين سند است. ابن حجر در مورد او مى نويسد:
سألت أبا زرعة عنه، فقال: يذكر عنه أنه كان يحدِّث بأحاديث عن أبيه ثم ترك أباه، فجعلها عن عمّه لأنّ عمّه أحلى عند الناس. وقال العقيلي عن مطيّن: كان ابن نمير لا يرضاه ويضعّفه وقال: روى أحاديث مناكير. قال العقيلي: ولم يكن إبراهيم هذا يقيم الحديث؛(2).
از ابوزرعه در مورد او سؤل شد و او در پاسخ گفت: در مورد او گفته اند كه احاديثى را از پدرش نقل مى كرد، آن گاه پدرش را رها كرد و احاديث را به عموى خود نسبت داد؛ زيرا عمويش نزد مردم محبوب تر بود. عقيلى از مطين نقل كرده كه ابن نمير به او رضايت نمى داد و او را تضعيف مى نمود و مى گفت كه او احاديث منكر را روايت مى كند. عقيلى مى گويد: ابراهيم، شيوه درستى در حديث ندارد.
ذهبى در مورد او مى نويسد:
ليّنه أبوزرعة، وتركه أبوحاتم؛(1).
ابوزرعه او را سست برشمرده است [لينه اشاره به سستى راوى مى باشد] و ابوحاتم روايات او را ترك كرده است.
همان گونه كه در افراد سند يادشده مشاهده مى شود، لااقل نام سه نفر از روات داراى اشكال جدى است و بسيار حيرت آور است كه حاكم نيشابورى سند مذكور را تصحيح كرده(2)و آن را از احاديث صحيح برشمرده است. البته نظر حاكم، تعجب عالمان عامه را نيز برانگيخته است. ذهبى با كنايه به تصحيح حاكم نسبت به سند يادشده مى نويسد:
قلتُ: سنده واه؛(3).
به نظر من، سند يادشده واهى و ضعيف است.
سيوطى نيز در كتاب الجامع الكبير مى نويسد:
«إقتدوا باللذين من بعدي من أصحابي: أبيبكر وعمر»، «واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن مسعود». ت غريب ضعيف. طب. ك وتعقّب. عن ابن مسعود؛(4).
إقتدوا باللذين ... حديث غريب و ضعيفى مى باشد كه از ابن مسعود روايت شده است.
بنابراين، نتيجه آن است كه وجهى براى پذيرش روايت ابن مسعود نيز باقى
نمى ماند و انسان منصف نمى تواند با چنين سندى، حكم به قبول روايت كند.
بررسى سند سوم: سند سوم از طريق احمد بن صليح، از ذوالنون مصرى، از مالك، از نافع، از عبداللّه بن عمر روايت شده است.
ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال مى نويسد:
أحمد بن صليح، عن ذي النّون المصري، عن مالك، عن نافع، عن ابن عمر بحديث: «إقتدوا باللذين من بعدي»؛ وهذا غلط، وأحمد لا يعتمد عليه؛(1).
احمد بن صليح از ذوالنّون مصرى، از مالك، از نافع، از ابن عمر، حديث: «إقتدوا باللذين من بعدي» را روايت كرده است، در حالى كه غلط است و نمى توان به احمد [بن صليح] اعتماد نمود.
بنابراين به نظر ذهبى، سند يادشده غلط مى داند.
ذهبى سپس در ادامه، سند يادشده را اين گونه تصحيح مى كند:
حدّثنا أحمد بن الخليل، حدّثنا إبراهيم بن محمّد الحلبي، حدّثني محمّد بن عبداللّه بن عمر بن القاسم، أخبرنا مالك، عن نافع، عن ابن عمر مرفوعاً: «إقتدوا باللذين من بعدي»؛(2).
سپس ذهبى در نقد سندى كه خود ذكر نموده مى نويسد:
فهذا لا أصل له من حديث مالك ... قال الدارقطني: العمري هذا يحدّث عن مالك بأباطيل، وقال ابن مندة: له مناكير؛(1).
اين روايت اصلى از روايت مالك ندارد ... دارقطنى مى گويد: اين مرد [محمد بن عبداللّه بن عمر] از قول مالك، اباطيل نقل كرده است. ابن منده نيز مى گويد: او داراى [احاديث ]ناشناخته است.
ابن حجر نيز مى نويسد:
وقال العقيلي بعد تخريجه: هذا حديث منكر لا أصل له. وأخرجه الدارقطني من رواية أحمد بن الخليل الضمري بسنده وساق بسند كذلك ثمّ قال: لا يثبت، والعمري هذا ضعيف؛(2).
عقيلى پس از تخريج حديث مى گويد: اين حديث منكر است و اصلى ندارد. دارقطنى اين حديث را از روايت احمد بن خليلى ضمرى تخريج نموده، سپس مى گويد: ثابت نيست و عمرى ضعيف است.
در جاى ديگر، ذهبى و ابن حجر، ذيل بررسى و تضعيف شخصى به نام «احمد بن محمّد بن غالب باهلى» مى نويسند:
ومن مصائبه، قال: حدّثنا محمّد بن عبداللّه العمري، حدّثنا مالك، عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إقتدوا ...». فهذا ملصق بمالك، وقال أبوبكر النقّاش: وهو واه؛(3).
يكى از موارد مذمت او روايتى است كه محمد بن عبداللّه عمرى از قول مالك، از نافع، از ابن عمر روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «إقتدوا ...» اين روايت به مالك چسبانده شده(1)و ابوبكر نقاش نيز اين سند را واهى پنداشته است.
بنابراين سند سوم از اساس داراى اشكال فنى مى باشد، چه اين كه مشخص نيست سند ابن عمر در حقيقت از چه كسى مى باشد و به چه كسى منسوب است! و حتى حديث پژوهان عامه نيز با تعابيرى همچون واهى و سست، ضعف اين سند را متذكر شده اند؛ از اين رو انسان منصف به راحتى از كنار سند سوم عبور مى نمايد و براى آن ارزش علمى قائل نمى شود.
بررسى سند چهارم: سند احمد عن محمد بن جسور از مادربزرگ عبداللّه بن ابى هذيل است. ابن حزم خود اين سند را نقل مى كند و در مورد آن مى نويسد:
وأمّا الرّواية: «إقتدوا ...» فحديث لا يصحّ، لأنّه مروي عن مولى لربعي مجهول، وعن المفضّل الضبّي وليس بحجّة؛(2).
اما روايت «اقتداء ...» حديثى ناصحيح است؛ زيرا از روايت مولا ربعى نقل شده كه مجهول است و از مفضل ضبى نقل شده كه قابل اعتماد نيست.
بنابراين به اعتراف ابن حزم، مولا ربعى مجهول است و سند مفضل ضبى نيز قابل اعتنا نمى باشد.
بررسى سند پنجم: روايت ابن عدى از مالك به سه طريق روايت شده است:
حدّثنا علي بن الحسن بن سليمان، ثنا أحمد بن محمّد بن المعلّى الآدمي، ثنا مسلم بن صالح أبورجاء، ثنا حمّاد بن دليل، عن عمر بن نافع، عن عمرو بن هرم؛(1).
ثنا محمّد بن عبدالحميد الفرغاني، ثنا صالح بن حكيم البصري، ثنا أبورجاء مسلم بن صالح، ثنا أبوزيد قاضي المدائن حمّاد بن دليل، عن عمر بن نافع؛(2).
ثنا محمّد بن سعيد الحراني، ثنا جعفر بن محمّد بن الصباح، ثنا مسلم بن صالح البصري فذكر بإسناده نحوه.(3).
همان گونه كه در اسناد ابن عدى مشاهده مى شود، در سند نخست، مسلم بن صالح از حماد بن دليل روايت كرده و در سند دوم نيز، سلسله سند فرغانى به حماد بن دليل منتهى مى شود و در سند سوم، سند محمد بن سعيد حرانى نيز به مسلم بن صالح و حماد بن دليل ختم مى گردد؛ از اين رو خود ابن عدى كه پيش از اين عبارتش گذشت، اشاره مى كند كه اسناد اين روايت از طريق حماد بن دليل روايت شده است. براى عدم اعتماد به هر سه سند ابن عدى كافى است تا بگوييم سلسله سه سند به حماد بن دليل از عمر بن نافع منتهى مى شود و اين دو فرد بى اعتبار هستند.
يحيى بن معين در مورد عمر بن نافع مى گويد:
حديثه ليس بشيء؛(1).
حديث او ارزشى ندارد.
و ابن سعد نيز در مورد او مى گويد:
ولا يحتجّون بحديثه؛(2).
به حديث او نمى توان استناد كرد.
ابن عدى، نام حماد بن دليل را در كتاب الكامل فى الضعفاء(3)ذكر كرده و اين گونه بر بى اعتبارى او صحه گذاشته است. ذهبى نيز نام او را در كتاب المغنى فى الضعفاء(4)ذكر كرده و در كتاب ميزان الاعتدال نيز نوشته:
ضعّفه أبوالفتح الأزدي [وغيره]؛(5).
ابوالفتح ازدى و ديگران او را تضعيف نموده اند.
ابن جوزى نيز وى را در ضعفاء خود آورده است.(6).
بنابراين حماد بن دليل و عمر بن نافع نه تنها توثيق نشده، بلكه تضعيف نيز شده اند. البته براى راقم اين سطور هنوز وضعيت مسلم بن صالح نيز روشن نشده
و معلوم نيست كه احوال او چگونه است. بنابراين سند مذكور از ناحيه مسلم بن صالح نيز داراى اشكال است؛ از اين رو سند روايت مالك نيز از اشكال مهمى برخوردار است و نمى توان به آن استناد جست.
به باور راقم اين سطور، همين اندازه براى عدم اعتماد به تمام اسناد حديث اقتدا كفايت مى كند و نياز به اطاله سخن در اين موضوع نيست؛ زيرا عالمان عامه نيز در مقام بحث علمى حديث پژوهى، چندان وقعى بر اعتبار حديث اقتدا ننهاده اند و سخنان آنان در ضمن بيان عبارات سابق مطرح شد؛ اما عجيب است كه برخى از آنان در مباحث امامت، به حديث اقتدا استناد كرده اند، در حالى كه در مباحث علمى حديث شناسى به صراحت حكم به بطلان حديث و اسناد آن داده اند! اما باز براى روشن گرى بيشتر، به سخنان صريح بزرگان عامه اشاره مى كنيم كه از تعابير تندى عليه حديث «اقتدا» استفاده نموده اند و ما براى اطمينان بيشتر مخاطبان اين نوشتار، اينك به سخنان عالمان برجسته عامه در نقد حديث اقتدا اشاره مى نمائيم تا جاى هيچ شك و شبهه اى باقى نماند. هرچند كه نفس اين سخنان براى بى اعتبارى حديث اقتدا كافى است و اساساً نيازى به بررسى موردى اسناد اين حديث وجود نداشت.
مناوى مى نويسد:
وأعلّه أبوحاتم، وقال البزّار كابن حزم: لا يصحّ؛(1).
ابوحاتم اين روايت را مشكل دار مى داند [اشاره به ضعف حديث] و بزار مانند ابن حزم آن را صحيح نمى داند.
1) . فيض القدير: 2 / 73.
ابوعيسى ترمذى نيز در مورد سند اين حديث اشكالى مطرح كرده كه ذيل بررسى سند نخست، به سخن او اشاره نموديم. ابوجعفر عقيلى نيز اين حديث را در كتاب الضعفاء ذكر كرده و مى نويسد:
حديث منكر، لا أصل له من حديث مالك؛(1).
حديث منكرى است كه اصلى از روايت مالك ندارد.
ابن حزم در كتاب فصل مى نويسد:
قال أبومحمّد: ولو أنّنا نستجيز التدليس - والأمر الذي لو ظفر به خصومنا طاروا به فرحاً أو أبلسوا أسفاً - لاحتججنا في ذلك بما روي: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر». قال أبومحمّد: ولكنّه لم يصحّ، ويعيذنا اللّه من الإحتجاج بما لا يصحّ؛(2).
ابومحمد مى گويد: اگر ما تدليس و سياه نمايى را به صورتى كه دشمنانمان را با اين روش مغلوب نماييم، جايز مى دانستيم؛ هر آينه به حديث اقتدا تمسك مى جستيم! ابومحمد مى گويد: ليكن ما [تدليس را] روا نمى دانيم و به خدا پناه مى بريم كه به چيزى استناد كنيم كه صحيح نيست.
همان گونه كه از عبارت ابن حزم استفاده مى شود، جعلى بودن حديث اقتدا تا آنجا براى عالمان عامه محرز بوده كه اين حديث را به عنوان نماد تدليس و سياه نمايى حساب كرده اند! بنابراين نيازى نيست تا بيش از اين بر ضعف سندى حديث اقتدا
تأكيد نماييم، چه اين كه انسان منصف با وجود چنين نقاط ضعفى در سند روايت، اطمينان مى يابد كه نمى توان به سند اين حديث اعتماد نمود.
احمد بن يحيى هروى شافعى مشهور به شيخ الاسلام هروى كه از نوادگان ملا سعدالدين تفتازانى مى باشد، نيز مى نويسد:
من موضوعات أحمد الجرجاني: «من قال القرآن مخلوق فهو كافر»؛ «الإيمان يزيد وينقص»؛ «ليس الخبر كالمعاينة»؛ «الباذنجان شفاء من كلّ داء » ... «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»، باطل. «إنّ اللّه يتجلّى للخلائق يوم القيامة عامةً ويتجلّى لأبيبكر خاصّةً»، باطل؛(1).
از جعليات احمد جرجانى آن است كه مى گويد: «هر كس به مخلوق بودن قرآن معتقد شود كافر است»، «ايمان كم و زياد مى شود»، «خبر مانند ديدن نيست»، «بادمجان شفادهنده هر دردى مى باشد»، ... حديث «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر» باطل است و حديثى كه مى گويد: «خداوند در روز قيامت براى مخلوقات تجلى مى كند و براى ابوبكر به صورت ويژه تجلى مى كند» نيز باطل است.
تا بدين جا در مورد سند حديث اقتدا به اندازه كافى سخن گفته شد و چه بسا بسيار بيشتر از حد نياز در تضعيف سند اين روايت، مطالبى بيان گرديد و بسيار جاى حيرت و تعجب وجود دارد كه كسى با وجود چنين نقاط ضعفى، همچنان بر طبل اعتبار حديث اقتدا بكوبد! و جاى بسى تعجب است كسانى كه حديث غدير را ديده اند و اعترافات عامه مبنى بر تواتر لفظى و معنوى اين حديث را مشاهده نموده اند،
1) . الدرّ النضيد: 102.
مى كوشند تا بهانه دست و پا كنند و به هر بهانه اى نقطه ضعفى بر حديث غدير بتراشند؛ اما هنگامى كه به حديث اقتدا مى رسند، گويى تسليم محض شده و ابداً از نقاط بزرگ ضعف اين حديث سخنى به ميان آورند!
براى بررسى دلالت حديث اقتدا سزاوار است تا ابتدا به بيانى از سيد مرتضى اشاره نماييم. ايشان در كتاب الشافى فى الامامه مى نويسد:
وفيهم من حكى رواية الخبر بالنصب وجعل أبابكر وعمر على هذه الرواية مناديين مأمورين بالاقتداء بالكتاب والعترة، وجعل قوله: (اللذين من بعدي) كناية عن الكتاب والعترة، واستشهد على صحة تأويله بأمره صلّى اللّه عليه وآله في غير هذا الخبر بالتمسك بهما والرجوع إليهما في قوله: (إنّي مخلف فيكم الثقلين ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي وأنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض) وأبطل من سلك هذه الطريقة في تأويل الخبر اعتراض الخصوم بلفظ «إقتدوا» وأنّه خطاب للجميع لا يسوغ توجّهه إلى الاثنين، بأن قال: ليس ينكر أن يكون إقتدوا باللذين متوجّها إلى جميع الأُمّة وقوله (من بعدي أبابكر وعمر) نداء لهما على سبيل التخصيص لهما لتأكيد الحجّة عليهما وشرح هذه الجملة موجود في مواضعه من الكتب، وإن كان مخالفونا يدفعون ورود الرواية بالنصب أشد دفع، ويدعون أنّه ممّا خرج على سبيل التأويل من غير رجوع إلى رواية؛(1).
1) . الشافي في الإمامة: 2 / 308 - 309.
برخى از آنان، حديث اقتدا را به نصب روايت كرده اند؛ بنابر روايت به نصب [ابابكر نه ابى بكر ]ابوبكر و عمر خود از كسانى هستند كه مورد خطاب پيامبر قرار گرفته و مأمور شده اند تا به كتاب و عترت مراجعه نمايند و در اين صورت عبارت: «اللذين من بعدى» كنايه از كتاب و عترت مى باشد. شاهد بر اين تأويل آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در جاى ديگر فرمود: «من در ميان شما دو چيز گران بها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد. كتاب خدا و عترت من، و اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اين كه در كنار حوض كوثر بر من وارد آيند». البته برخى بر اين استدلال خرده گرفته و گفته اند كه لفظ «إقتدوا» به صيغه جمع وارد شده است و خطابش به همگان است، بنابراين لفظ «إقتدوا» اجازه نمى دهد تا خطاب را محدود به دو نفر نماييم؛ زيرا لفظ «إقتدوا باللذين» متوجّه به تمام امت است و عبارت «من بعدي أبابكر وعمر» نيز به عنوان تخصيص بيان شده تا حجّت بر ابوبكر و عمر را تأكيد نمايد. به هر روى شرح اين جمله در قسمت هايى از كتاب ها بيان شده، هرچند مخالفان ما با شدت هر چه تمام تر كوشيده اند تا روايت به نصب را انكار نمايند و ادّعا كرده اند كه قرائت به نصب، مستلزم تأويل بردن حديث و اعراض از ظاهر روايت مى باشد.
همان گونه كه در عبارت سيد مرتضى رحمه اللّه در كتاب شافى مشاهده مى شود، حديث اقتدا به قرائت نصب نيز روايت شده؛ يعنى لفظ «ابوبكر» به صورت «ابابكر» روايت شده است. سيد مرتضى اين قسمت از كتاب شافى را در نقد نظريه ابوهاشم معتزلى نگاشته است و البته جلالت قدر و منزلت سيد، حتى نزد عامه نيز آن قدر زياد است كه اساساً نمى توان احتمال داد كه سيد مرتضى بدون وجود دليل محكمه پسندى به «قرائت به نصب» حديث اقتدا اشاره كرده باشد، به ويژه در مقام مناظره با بزرگ اهل سنت.
بنابراين صرف احتمال وجود روايتى به صورت منصوب، خود قرينه اى خواهد بود بر تفسير و شرح حديث و از آنجا كه احتمال قرينه موجود نزد عقلاء قابل اعتنا محسوب مى شود، ما نيز به قرائت منصوب حديث اقتدا اشاره مى كنيم و آن را به عنوان مفسر حديث اقتدا تلقى مى نماييم و اين احتمال هرچند از لحاظ درصد احتمال ضعيف به نظر برسد، اما از آنجا كه محتمل قدرتمندى را در بطن خود دارد، بدون ترديد از اهميت بسزايى در تفسير حديث برخوردار است.
نكته جالب آن است كه سيد مرتضى در پايان عبارت خود مى گويد كه عالمان عامه به شدت قرائت به نصب را رد مى كنند! و اين سخن بيان گر آن است كه در زمان سيد مرتضى، روايت به نصب حديث اقتدا از موضوعات چالش برانگيز بوده و مسأله مشهور و مهمى برشمرده مى شده، تا آنجا كه عالمان عامه را به واكنش واداشته است؛ اما امروز از قرائت به نصب حديث اقتدا و اسناد آن روايت چيزى به دستان ما نرسيده است. در هر حال صرف احتمالى كه سيد مرتضى مطرح كرده يك احتمال عقلائى و مهم است و كمترين كاربردش آن است كه روايت را مبهم و مجمل مى گرداند؛ زيرا بر اساس سخن سيد مرتضى، ما نسبت به حديث اقتدا با احتمال قرينه موجود مواجه هستيم و در علم اصول ثابت شده كه احتمال قرينه موجود، مانند صرف احتمال بر وجود قرينه اى نيست. به تعبير ديگر، گاهى براى ما از طريق شواهد و مدارك، گمانى حاصل مى شود كه قرينه اى براى تفسير كلام موجود بوده؛ اما آن قرينه از بين رفته و به درستى به ما منتقل نشده است. اما گاهى اوقات نه بر اساس مدارك و شواهد، بلكه صرفاً بر اساس تخمين و احتمال ما به وجود قرينه اى مشكوك مى شويم؛ اما احتمال ما دليلى ندارد و صرفاً ارزش تخمينى دارد. در علم اصول ثابت شده كه اگر احتمال بر وجود قرينه مستند به شواهد و مدارك قابل استناد باشد، كلام را مجمل و مبهم قرار
مى دهد و تا زمانى كه ابهام كلام از اين ناحيه برطرف نگردد، نمى توان در مورد دلالت آن كلام سخن گفت. در مورد حديث اقتدا نيز با تعابيرى كه از سيد مرتضى به ما رسيده، احتمال قرينه موجود به شدت تقويت مى شود و كمترين اثر احتمال قرينه موجود آن است كه سياق حديث را مبهم و مجمل مى گرداند و ديگر نمى توان از دلالت لفظى حديث سخن به ميان آورد.
پيش از اين بيان داشتيم كه سيد مرتضى در موضع ديگرى از كتاب خود نيز به قرينه ديگرى مبنى بر اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين تعبير را در مسير راه بيان نموده و مقصود خاصى از اين تعبير داشته اشاره نموده است؛ از اين رو اساساً مراد آن حضرت از «من بعدي»، بعد از حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيست؛ بلكه مراد بعديت مكانى مى باشد؛ يعنى شما نيز به شيخين اقتدا كنيد و در همين مسيرى كه من مى روم قدم برداريد! اصل عبارت و ترجمه آن از سيد مرتضى پيش از اين بيان شد؛ در هر حال سيد مرتضى به دو قرينه بسيار مهم اشاره نموده كه جداً دلالت حديث اقتدا را با مشكل مواجه مى نمايد.
اما با قطع نظر از اين كه اساساً حديث اقتدا از لحاظ علمى مبهم و مجمل است و دليل محكم مبنى بر ابهام و اجمال آن وجود دارد، اگر سخنان سيد مرتضى نبود، باز دلالت لفظى حديث اقتدا نمى توانست خلافت شيخين را اثبات نمايد. يكى از مشكلات حديث اقتدا آن است كه مطابق نقل مشهور، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد: «پس از من به ابوبكر و عمر، و هدايت عمار و عهد ابن مسعود اقتدا نماييد». مسلماً چنين تعبيرى اثبات خلافت نمى كند، مگر با ضميمه كردن مقدمات ديگرى از خارج؛ به ويژه اين كه امر به اقتدا به عمار و ابن مسعود نيز سريان داده شده است. مناوى در تقرير استدلال به حديث اقتدا مى نويسد:
(إقتدوا باللذين) - بفتح الذال - أي الخليفتين اللذين يقومان (من بعدي: أبوبكر وعمر) أمره بمطاوعتهما يتضمّن الثناء عليهما، لكونهما أهلا لأن يطاعا فيما يأمران به وينهيان عنه، المؤذن بحسن سيرتهما وصدق سريرتهما، وإيماء لكونهما الخليفتين بعده. وسبب الحثّ على الاقتداء بالسابقين الأولين ما فطروا عليه من الأخلاق المرضيّة والطبيعة القابلة للخيور السنيّة، فكأنّهم كانوا قبل الإسلام كأرض طيّبة في نفسها ... فلذلك كانوا أفضل الناس بعد الأنبياء، وصار أفضل الخلق بعدهم من اتبعهم بإحسان إلى يوم الصراط والميزان؛(1).
مراد از تعبير «إقتدوا باللذين» اشاره به دو خليفه است، بنابراين لفظ «اللذين» بايد به صورت تثنيه قرائت شود. مراد از تعبير «من بعدي أبوبكر وعمر» آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر نموده تا از آنان پيروى شود و اين تعبير دربردارنده مدح آنان باشد؛ زيرا آن دو نفر، مستحق هستند تا اوامرشان مورد فرمان بردارى قرار گيرد و از نواهيشان اجتناب گردد؛ زيرا آن دو نفر داراى سيرتى راستين و نيكو بودند. همچنين اين تعبير اشاره به آن است كه آن دو نفر، خليفه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشند و سبب تأكيد بر آنان، اين است كه از اخلاق مرضيه برخوردار بودند و از پيشگامان در اسلام محسوب مى شدند. گويى پيش از اسلام نيز مانند زمينى پاكيزه، از نفس پاكيزه اى برخوردار بودند ... از اين رو آنان برترين افراد پس از پيامبران هستند و برترين مخلوقاتى هستند كه پس از پيامبران، سزاوار پيروى تا روز قيامت مى باشند.
1) . فيض القدير: 2 / 72.
مناوى تا حدودى تلاش نموده تا كيفيت استدلال به حديث اقتدا را تبيين نمايد؛ اما عبارات او مضطرب و گاهى متناقض است. مناوى در تبيين الفاظ حديث گرفتار سخن پراكنى شده و مانند واعظان و خطيبان، حديث را تفسير نموده و از دقت علمى كه شأن او است غافل گرديده است. وى ابتدا اشاره مى كند كه لفظ «اللذين» بايد به صورت تثنيه قرائت شود و مراد از آن را ابوبكر و عمر معرفى مى نمايد. سؤلى كه مطرح مى شود آن است كه به كدام دليل بايد لفظ اللذين به صورت تثنيه قرائت شود، در حالى كه پيش از اين بيان داشتيم كه قرائت «باللذين» به كسر، يعنى به صورت جمع نيز معنا دارد و طبق روايت سيد مرتضى، خطاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متوجه گروهى بوده كه ابوبكر و عمر نيز يكى از افراد آن گروه بوده اند. حال با وجود اين احتمال مهم، چگونه مناوى به سادگى تنها با بيان اين كه «اللذين» بايد به صورت تثنيه خوانده شود، از كنار بحث عبور مى كند و هيچ اشاره اى به ابهام موجود در اين فقره از روايت نمى كند؟! مناوى، اقتدا را به اتباع و پيروى معنا كرده و مراد از پيروى را خلافت پنداشته است؛ سپس قلم فرسايى كرده و ملاك امر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به پيروى از شيخين را نيز بيان كرده و اندر فضائل آنان، سخن ها بيان داشته است! سؤل مهم و اساسى كه اينجا مطرح مى شود آن است كه تفسير مناوى از واژه اقتدا، به نوعى بيان گر مقام عصمت در مورد شيخين است؛ زيرا مى نويسد: «لكونهما أهلاً لأن يطاعا فيما يأمران به وينهيان عنه»؛ اما آيا مناوى يا ديگر عالمان اهل سنت مقام عصمت را براى شيخين باور دارند و به آن اعتراف مى كنند؟! اين تفسير مناوى، پرگويى و گزافه گويى است و آن قدر متناقض و پريشان است كه بلافاصله خود او در ادامه مى نويسد:
فإن قلت: هذا الحديث يعارض ما عليه أهل الأُصول من أنّه لم ينصّ على خلافة أحد. قلت: مرادهم لم ينصّ نصّاً صريحاً. وهذا كما يحتمل الخلافة
يحتمل الإقتداء بهم في الرأي والمشورة والصلاة وغير ذلك؛(1).
اگر گفته شود كه اين حديث با سخنان اهل اصول كه مى گويند نصى بر خلافت هيچ كس وارد نشده در تعارض است. در پاسخ مى گوييم مراد اهل اصول آن است كه نص صريحى وارد نشده است و تعبير اقتدا در اينجا نيز احتمال دارد كه به معناى اقتدا به شيخين در مقام مشورت و نماز و ... باشد! بسيار عجيب است كه مناوى ابتدا به صورتى آتشين شيخين را با تعبير «لكونهما أهلاً لأن يطاعا فيما يأمران به وينهيان عنه» لايق آن مى داند كه از اوامر و نواهى آنان به صورت مطلق پيروى شود، آن گاه در پاسخ يك اشكال مى نويسد احتمال دارد كه مراد از اقتدا، پيروى در نماز يا مشورت باشد!؟ در يك موضع مناوى معناى حداكثرى براى لفظ اقتدا بيان مى دارد و در جاى ديگر معناى حداقلى همچون اقتدا در نماز را مطرح مى كند! بنابراين خود او نيز به نيكى مى داند كه لفظ اقتدا براى ابوبكر و عمر صراحتى در معناى خلافت ندارد و ممكن است حتى يك معناى بسيار محدود مانند اقتدا در نماز از آن فهم شود.
نتيجه آن است كه لفظ اقتدا كاملاً مبهم و مجمل است و اگر به معناى حداكثرى بوده و كاشف از پيروى مطلق بدون قيد و شرط باشد، بايد حكم به عصمت شيخين داد؛ در حالى كه احدى به اين معنا ملتزم نشده و حال آن كه اثبات خلافت شيخين از اين لفظ مستلزم آن است كه همين معناى حداكثرى لحاظ گردد واگر لفظ اقتدا معنايى جز پيروى مطلق دارد، اثبات خلافت از آن بايد به كمك قرينه صورت گيرد و در اين مقام قرينه وجود ندارد؛ از اين رو در سخنى كوتاه و در پاسخ مناوى مى گوييم كه اثبات خلافت شيخين از لفظ اقتدا مستلزم آن است كه اقتدا را حداكثرى معنا نماييم، در حالى
1) . همان.
كه معناى حداكثرى را احدى قبول ندارد؛ زيرا لازمه آن اثبات پيروى مطلق است و پيروى مطلق مستلزم اثبات عصمت است و احدى ادّعاى عصمت شيخين را نپذيرفته؛ بنابراين از انكار ملزوم كه عصمت شيخين باشد، پى به انكار لازم؛ يعنى اثبات معناى حداكثرى اقتدا مى بريم واگر لفظ اقتدا را حداقلى معنا نماييم، هيچ ارتباطى با اثبات خلافت نخواهد داشت. بنابراين لفظ اقتدا در حديث اقتدا در دوران دو محذور متناقض قرار مى گيرد.
در تأييد آنچه بيان گرديد، سيد مرتضى نيز مشابه همين استدلال را عليه ابوهاشم مطرح كرده است. وى مى نويسد:
وممّا يمكن أن يعتمد في إبطال خبر الإقتداء، أنّه لو كان موجباً للنصّ على الوجه الذي عارض به أبوهاشم، لأحتجّ به أبوبكر لنفسه في السقيفة، ولما جاز أن يعدل إلى روايته «أنّ الأئمّة من قريش» ولا خفاء على أحد في أنّ الإحتجاج بخبر الإقتداء أقطع للشغب، وأخص بالحجة، وأشبه بالحال لا سيّما والتقية والخوف عنه زائلان، ووجوه الإحتجاج له معرضة، وجميع ما يدّعيه الشيعة بالنص الذي تذهب إليه عن الرجل منتفية، ولوجب أيضاً أن يحتجّ به أبوبكر على طلحة لما نازعه فيما رواه من النص على عمر؛(1).
آنچه كه اطمينان ما در انكار حديث اقتدا را تأمين مى نمايد، آن است كه اگر اين روايت - آن گونه كه ابوهاشم ادّعاى نص بودنش را دارد - از دلالتى بر خلافت ابوبكر برخوردار بود، هر آينه ابوبكر در سقيفه به اين روايت استناد مى جست و با وجود اين روايت، به خبر: «همانا ائمّه از قريش هستند» تمسك نمى كرد، با وجود آن كه بر كسى پوشيده نيست كه حديث اقتدا براى استناد ابوبكر بسيار قاطعانه تر از روايت
1) . الشافي في الإمامة: 2 / 309.
«انّ الأئمّة من قريش» بوده و بيشتر مناسب حال او در سقيفه بود، در حالى كه ابوبكر در مقام تقيه و ترس نيز نبود و همت زيادى داشت تا به نفع خويش دليل اقامه نمايد. و نيز بر ابوبكر واجب بود تا هنگامى كه طلحه به او اعتراض نمود كه چرا عمر را به عنوان جانشين خود برگزيده، هر آينه به حديث اقتدا تمسك نمايد.
سيد مرتضى در ادامه، اشكال خويش را توسعه مى دهد و مى نويسد:
وأيضاً لو كان هذا الخبر صحيحاً لكان حاظرا مخالفة الرجلين وموجبا لموافقتهما في جميع أقوالهما وأفعالهما، وقد رأينا كثيراً من الصحابة قد خالفهما في كثير من أحكامهما وذهبوا إلى غير ما يذهبان إليه، وقد أظهروا ذلك، فيجب أن يكونوا بذلك عصاة مخالفين لنص الرسول صلّى اللّه عليه وآله وقد كان يجب أيضاً أن ينبه الرجلان من يخالفهما على مقتضى هذا الخبر، ويذكّرانهم بأن خلافهما محظور ممنوع منه. على أنّ ذلك لو اقتضى النص بالإمامة على ما ظنوا لوجب أن يكون ما رووه عنه عليه السلام من قوله:
(أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم) موجباً لإمامة الكل، وإذا لم يكن هذا الخبر موجباً للإمامة فكذلك الآخر. وقد رووا أيضاً عنه عليه السلام أنّه قال: (اهتدوا بهدى عمار، وتمسّكوا بعهد ابن أم عبد) ولم يكن في شيء من ذلك نصّ بإمامة ولا فرض طاعة فكيف يظنّ هذا في خبر الإقتداء وحكم الجميع واحد في مقتضى ظاهر اللفظ. وبعد، فلو تجاوزنا عن هذا كلّه، وسلمنا رواية الأخبار وصحّتها، لم يكن في شيء منها تصريح بنصّ ولا تلويح إليه؛(1).
اگر حديث اقتدا صحيح بود، هر آينه سبب مى شد تا مردم از شيخين در تمام گفتار
1) . همان: 2 / 309 - 310.
و كردارشان پيروى نمايند، در حالى كه صحابه در بسيارى از احكام، آشكارا با آن دو نفر مخالفت كردند و مسير ديگرى را پيمودند. بنابراين بايد صحابه را متمرد از نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پنداشت! و نيز لازم بود تا شيخين در چنين مواردى به مخالفان خويش با استناد به حديث اقتدا تذكر دهند، و نيز اگر حديث اقتدا اثبات كننده نص بر خلافت شيخين باشد، بايد هر آينه حديث «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم» سبب اثبات امامت تمام صحابه گردد و از آنجا كه اين حديث، امامت تمام صحابه را اثبات نمى كند؛ پس خبر اقتدا نيز خلافت شيخين را اثبات نخواهد كرد. همچنين از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده كه فرمود: «إهتدوا بهدى عمار، وتمسّكوا بعهد ابن أم عبد»، در حالى كه هيچ كدام از اين فقرات، نص بر امامت كسى نيست و سبب وجوب اطاعت از كسى نمى شود؛ پس چگونه از حديث اقتدا چنين چيزى فهميده مى شود، در حالى كه تمام فقرات يادشده با سياق واحدى بيان گرديده است. اما اگر از تمام آنچه گفتيم قطع نظر نماييم و صحت اين اخبار را بپذيريم، باز در هيچ كدام از آنها صراحت و حتى اشاره اى به خلافت نشده است.
واكاوى سخنان بزرگان عامه در برخى از مباحث مطرح شده در علم اصول، نشان مى دهد كه حتى عامه نيز دلالت حديث اقتدا را نپذيرفته اند و نهايتاً اين حديث را به امور اجتهاد و تقليد تقليل داده اند. صاحب كتاب المختصر فى الاصول مى نويسد:
مسألة: الإجماع لا ينعقد بأهل البيت وحدهم خلافاً للشيعة، ولا بالأئمّة الأربعة عند الأكثرين خلافاً لأحمد، ولا بأبيبكر وعمر - رضي اللّه عنهما - عند الأكثرين، قالوا: «عليكم بسُنّتي وسُنّة الخلفاء الراشدين من بعدي»، «إقتدوا باللذين من بعدي»، قلنا: يدلّ على أهلية اتباع المقلّد ومعارض بمثل:
«أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم». و«خذوا شطر دينكم عن هذه الحميراء»؛(1).
اجماع تنها به خصوص اهل بيت منعقد نمى شود؛ اما شيعه در اين مسأله با ما مخالف است. همچنين مشهور بر آنند كه اجماع با پيشوايان چهارگانه نيز منعقد نمى شود و در اين مسأله احمد با مشهور مخالف است. همچنين مشهور بر آنند كه اجماع به خصوص ابوبكر و عمر نيز منعقد نمى شود. گفته شده كه روايت: «بر شما باد به سنت من و سنت خلفاء راشدين پس از من»، و روايت: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند ...» [مؤيد اين مطلب است]. اما در پاسخ مى گوييم: اين احاديث دلالت بر اهليت پيروى مقلد مى كند و با احاديث «أصحابي كالنجوم ...» و حديث «خذوا شطر دينكم ...» تعارض دارد.
شارح كتاب مختصر نيز در توضيح عبارات فوق مى نويسد:
لنا: أنّ الأدلّة لا تتناولهم. وقد تكرّر فلم تكرّر، أمّا الشيعة فبنوا على أصلهم في العصمة وقد قرّر في الكلام فلم يتعرّض له، وأمّا الآخرون فقالوا: قال عليه الصلاة والسلام: «عليكم بسُنّتي وسُنّة الخلفاء الراشدين من بعدي»، وقال: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر». الجواب: أنّهما إنّما يدلاّن على أهليّة الأَربعة أو الإثنين لتقليد المقلِّد لهم، لا على حجّية قولهم على المجتهد. ثم إنّه معارض بقوله: «أصحابي كالنجوم»؛(2).
مى گوييم: ادلّه با اين مطلب سازگار نيست و زياد گفتيم و ديگر تكرار نمى كنيم. اما
شيعه اين سخن را بر مبناى خود كه مبتنى بر عصمت است، مى گويند و در علم كلام، سخنان آنان تقرير شده است و ديگر متعرض آن نمى شويم. اما ديگران مى گويند: در روايت وارد شده كه حضرت فرمود: «بر شما باد به سنت من و سنت خلفاء راشدين پس از من». و نيز فرمود: «اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند ابوبكر و عمر». در پاسخ مى گوييم: اين روايات تنها بر اهليت خلفاء چهارگانه يا اهليت شيخين براى تقليد مقلدانشان دلالت مى كند و حتى بر حجيت سخنان آنان بر مجتهدان نيز دلالت ندارد و از سوى ديگر، با حديث «أصحابي كالنجوم» نيز معارض است.
صاحب كتاب الابهاج فى شرح المنهاج نيز مى نويسد:
وذهب بعضهم إلى أنّ إجماع الشيخين وحدهما حجّة؛ لقوله عليه السلام: «إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر»، رواه أحمد بن حنبل وابن ماجة والترمذي، وقال: حسن، وذكره ابن حبّان في صحيحه. وأجاب الإمام وغيره عن الخبرين بالمعارضة بقوله: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»، وهو حديث ضعيف. وأجاب الشيخ أبوإسحاق في (شرح اللمع): بأنّ ابن عبّاس خالف جميع الصحابة في خمس مسائل انفرد بها، وابن مسعود انفرد بأربع مسائل، ولم يحتجّ عليهما أحد بإجماع الأربعة؛(1).
برخى به اين نظريه گرويده اند كه اجماع شيخين به تنهايى حجت است؛ زيرا رسول خدا فرموده: «إقتدوا باللذين ...» اين روايت را احمد، ابن ماجه و ترمذى روايت كرده اند و ترمذى آن را حسن پنداشته. همچنين ابن حبان در كتاب صحيحش آن را روايت نموده؛ اما امام و غير او در پاسخ گفته اند كه حديث اقتدا با روايت «أصحابي
1) . الإبهاج في شرح المنهاج: 5 / 2069 - 2070.
كالنجوم ...» در تعارض است؛ حال آن كه اين حديث ضعيف مى باشد. همچنين شيخ ابواسحاق در پاسخ به حجيت اجماع خلفاء چهارگانه مى گويد: ابن عباس در مسأله خمس نظرات منحصر به فردى دارد و با تمام صحابه مخالفت نموده، و ابن مسعود نيز در چهار مسأله نظر خاص به خود را دارد؛ اما هيچ كس عليه اين دو نفر به اجماع خلفاء چهارگانه تمسك نكرده است.
صاحب كتاب فواتح الرحموت نيز مى نويسد:
(ولا) ينعقد الإجماع (بالشيخين)، أميري المؤمنين أبيبكر وعمر (عند الأكثر)، خلافاً للبعض، (ولا) ينعقد (بالخلفاء الأربعة خلافاً لأحمد) الإمام (ولبعض الحنفية) ... قالوا كون اتّفاق الشيخين إجماعاً (قالوا): قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: (إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر). رواه أحمد، فمخالفتهما حرام ... (قلنا): هذا (خطاب للمقلِّدين)، فلا يكون حجّة على المجتهدين، (وبيان لأهليّة الاتّباع) لا حصر الاتّباع فيهم، وعلى هذا فالأمر للإباحة أو للندب، وأحد هذين التأويلين ضروري، (لأنّ المجتهدين كانوا يخالفونهم، والمقلّدون) كانوا (قد يقلّدون غيرهم) ولم ينكر عليهم أحد، لا الخلفاء أنفسهم ولا غيرهم، فعدم حجّية قولهم كان معتقدهم؛(1).
اكثريت بر اين باورند كه اجماع با شيخين، يعنى ابوبكر و عمر منعقد مى شود و همچنين اجماع با خلفاء چهارگانه منعقد نمى شود و احمد با اين مسأله مخالف است. برخى از حنفيه معتقدند كه اتفاق شيخين به معناى اجماع است و گفته اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده: «إقتدوا باللذين من بعدي ...». اين روايت را احمد
1) . فواتح الرحموت: 2 / 281 - 282.
نقل كرده و به آن معناست كه مخالفت با شيخين حرام است. در پاسخ مى گوييم: خطاب اين روايت به مقلدان است، بنابراين براى مجتهدان حجت نخواهد بود و مراد از اين كه گفته مى شود اين روايت اهليت آنان را براى پيروى بيان مى دارد، بدين معنا نيست كه پيروى منحصر در آنان است؛ بلكه امر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان گر اباحه تقليد يا استحباب تقليد از آنان است و در هر صورت، يكى از اين دو تأويل را بايد بالضروره پذيرفت؛ زيرا مجتهدان گاهى با آنان مخالفت مى كنند و مقلدان نيز گاهى از غير آنان تقليد مى كنند و اين مطلب را احدى انكار نكرده، حتى خود خلفاء نيز منكر اين مهم نشده اند و غير خلفاء نيز به انكار اين مسأله اشاره نكرده اند. بنابراين خود خلفاء نيز به عدم حجيت سخنانشان باور داشته اند.
همان گونه از عبارات فوق استفاده مى شود، دلالت حديث اقتدا نزد عامه آن قدر متزلزل مى باشد كه آنان در نهايت اين روايت را تنها براى مقلدان شيخين در امر تقليد حجت مى پندارند. بر انسان آگاه و خبير پوشيده نيست كه ميان حجيت قول شيخين در مقام تقليد، آن هم تنها براى خصوص مقلدانشان و مسأله خلافت، از زمين تا آسمان تفاوت وجود دارد و هرگز نمى توان حديث اقتدا را حتى شاهد بر خلافت شيخين ذكر نمود، چه رسد به آن كه در مورد اين حديث ادّعاى نص شود. شارح كتاب مواقف به روشنى به اين مسأله اشاره كرده و بيان داشته كه تنها فرقه بكريه ادّعا مى كنند كه بر خلافت ابوبكر نصى اقامه شده است. وى مى نويسد:
[والإمام] الحقّ [بعد النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: أبوبكر الصديق رضي اللّه عنه ...] ثبتت إمامته بالإجماع وإن توقف فيه بعضهم ... ولم ينصّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم على أحد خلافاً للبكرية، فإنّهم زعموا النصّ على أبيبكر، وللشيعة فإنّهم يزعمون النصّ على علي كرّم اللّه وجهه، إمّا نصّاً جلياً وإمّا نصّاً
خفياً. والحقّ عند الجمهور نفيهما؛(1).
اما به حق پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، ابوبكر است و امامت او به اجماع ثابت شده است، هرچند كه برخى ادّعاى اجماع بر خلافت ابوبكر را نپذيرفته اند ... و نيز هيچ نصى بر خلافت احدى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر نگشته است؛ اما بكريه مخالف اين نظر هستند و مى پندارند كه رسول خدا در مورد ابوبكر، تنصيص فرموده است و همچنين شيعه نيز بر خلافت على كرّم اللّه وجهه ادّعاى نص نموده و به نص خفى و نص جلى باور دارد؛ اما به نظر ما حق با مشهور است و هيچ نصى درباره هر دو وجود ندارد.
تفتازانى به صراحت اعتراف مى نمايد كه مشهور عامه نپذيرفته اند كه خلافت ابوبكر مبتنى بر نص باشد و تنها يك گروه كوچك و محدود به نام بكريه مدعى هستند كه خلافت ابوبكر مستند به نص است. البته اكنون روى سخن ما با تفتازانى در مورد ادّعاى شيعه نيست؛ زيرا ما در جاى خود از وجود نصوص بى شمار بر خلافت اميرالمؤنين على عليه السلام دفاع كرده ايم؛ اما در هر حال اعتراف تفتازانى مبنى بر عدم وجود هيچ نصى بر خلافت ابوبكر براى اين نوشتار از اهميت بسزايى برخوردار است. ابن ابى الحديد معتزلى نيز همانند تفتازانى مى نويسد:
فلمّا رأت البكرية ما صنعت الشيعة وضعت لصاحبها أحاديث في مقابلة هذه الأحاديث، نحو: (لو كنت متّخذاً خليلاً)، فإنّهم وضعوه في مقابلة (حديث الإخاء). ونحو: (سدّ الأبواب)، فإنّه كان لعلي عليه السلام، فقلبته البكرية إلى أبيبكر. ونحو: (ائتوني بدواة وبياض أكتب فيه لأبيبكر كتاباً لا يختلف عليه اثنان)، ثم قال: (يأبى اللّه تعالى والمسلمون إلاّ أبابكر)،
1) . شرح المواقف: 8 / 354.
فإنّهم وضعوه في مقابلة الحديث المروي عنه في مرضه: (ائتوني بدواة وبياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبداً)، فاختلفوا عنده وقال قوم منهم: لقد غلبه الوجع حسبنا كتاب اللّه. ونحو حديث: (أنا راض عنك، فهل أنت عنّي راض؟) ونحو ذلك؛(1).
هنگامى كه بكريه مشاهده نمودند شيعه چه كارى انجام مى دهد، آنان نيز در مورد مولاى خودشان [ابوبكر] احاديثى جعل نمودند و آن را در مقابل احاديث مورد ادّعاى شيعه قرار دادند. به عنوان نمونه گفتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده: «لو كنت متّخذاً خليلا ...» و اين حديث را در مقابل حديث اخوت اميرالمؤنين قرار دادند. همچنين در مقابل حديث «سد ابواب» كه از اختصاصات على عليه السلام مى باشد، حديثى در مورد ابوبكر جعل نمودند. و نيز در مقابل حديث «ائتوني بدواة وبياض» كه در وصيت لحظات پايانى عمر رسول خدا وارد شده و در مورد على مى باشد، آنان تتمه اى افزودند و نام ابوبكر را در حديث وارد نمودند. و نيز حديثى جعل نمودند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطاب به ابوبكر فرمود: «من از تو راضى هستم! آيا تو نيز از من راضى مى باشى؟».
سخن ابن ابى الحديد معتزلى آب پاكى را بر دامن عامه ريخته و به حقايق تلخ، اما مهمى اشاره نموده است كه انسان منصف را در انديشه عميقى فرو خواهد برد.
در هر حال تا بدين جا اشاره شد كه حديث اقتدا از سند سستى برخوردار بوده و در مقام دلالت نيز بسيار متزلزل است و نمى توان به هيچ وجهى از وجوه آن، خلافت
1) . شرح نهج البلاغة: 11 / 49.
ابوبكر را اثبات نمود. اما با قطع نظر از تمام مطالب بيان شده، چند سؤل بسيار مهم و اساسى در مورد حديث اقتدا نيز مطرح مى گردد و اشكال اين حديث را به دوچندان افزايش مى دهد كه اينك به برخى از آن موارد اشاره مى نماييم:
برخى از عامه مانند ابن حزم به اين اشكال اشاره نموده اند و سخن او پيش از اين مطرح گشت كه نوشته است:
ولو صحّ لكان عليهم لا لهم، لأنّهم - نعني أصحاب مالك وأبيحنيفة والشافعي - أترك الناس لأبيبكر وعمر. وقد بيّنا أنّ أصحاب مالك خالفوا أبابكر ممّا رووا في الموطّأ خاصة في خمسة مواضع، وخالفوا عمر في نحو ثلاثين قضية ممّا رووا في الموطّأ خاصة. وقد ذكرنا أيضاً أنّ عمر وأبابكر اختلفا، وأنّ اتّباعهما فيما اختلفا فيه متعذّر ممتنع لا يقدر عليه أحد؛(1).
و اگر اين سخن صحيح باشد به نفع آنان نيست؛ زيرا آنان، يعنى اصحاب مالك، ابوحنيفه و شافعى، مردم را از اطراف ابوبكر و عمر پراكنده نمودند و ما بيان نموديم كه اصحاب مالك در خصوص پنج مورد از كتاب موطا با ابوبكر مخالفت نمودند و نيز در سى مورد به خصوص، با عمر مخالفت نمودند. باز بيان داشتيم كه ابوبكر و عمر نيز با يكديگر مخالفت كردند و پيروى از آنان در موارد اختلافى، غير ممكن بوده و براى كسى مقدور نمى باشد.
از عبارت ابن حزم وجه اشكال نخست ما نيز روشن مى گردد، به اين صورت كه اگر حديث اقتدا صحيح باشد، مستلزم تناقض خواهد بود؛ زيرا در مقام عمل مى نگريم
1) . الإحكام: 6 / 809.
كه شيخين با يكديگر اختلاف داشته اند و اگر حديث اقتدا صحيح باشد، پس مسلمانان به راستى در مقام عمل بايد جانب كدام يك از آن دو را بگيرند؟ آيا همه مسلمانان نمى دانند كه ابوبكر متعه را حلال مى دانست و عمر آن را حرام اعلام نمود؟ آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با بيان حديث اقتدا اراده كرده تا امت را گرفتار حيرت و سرگردانى قرار دهد، يا اين كه حديث اقتدا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمى باشد و به دروغ آن را به پيامبر نسبت مى دهند؟ در نتيجه حديث اقتدا اگر به ظاهر الفاظش حمل شود دچار تناقض خواهد بود و راهى براى حل اين مشكل نيست و اگر به خلاف ظاهرش حمل شود، هيچ فضيلتى براى ابوبكر به اثبات نخواهد رسيد.
طبق ادّعايى كه از سوى برخى از عامه مطرح شده، به استناد حديث اقتدا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر نموده تا امت از اوامر و نواهى شيخين پيروى كنند. عبارت مناوى پيش از اين بيان شد كه گفت:
أمره بمطاوعتهما يتضمّن الثناء عليهما، لكونهما أهلا لأن يطاعا فيما يأمران به وينهيان عنه؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر نموده كه از آن دو نفر پيروى شود و اين تعبير پيامبر متضمن مدح آنان است؛ زيرا آن دو نفر سزاوار آن هستند تا مورد پيروى قرار بگيرند و از اوامر و نواهيشان اطاعت شود.
سؤلى در اينجا مطرح مى شود كه آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امت خويش را مأمور مى نمايد تا از كسانى پيروى كنند كه جهل به احكام شريعت دارند و از اوامر كسانى متابعت نمايند كه خود حيران و سرگردان هستند؟ عامه روايت كرده اند كه
1) . فيض القدير: 12 / 72.
عمر بن خطاب گفت:
متعتان كانتا على عهد رسول اللّه، وأنا احرمهما وأعاقب؛(1).
دو متعه در زمان پيامبر [حلال] بود و اينك من آنها را حرام اعلام كنم و هر كس آنها را مرتكب شود، به كيفر مى رسانم؛ يكى متعه زنان و ديگرى متعه حج.
سخن عمر در حالى بيان گرديد كه در زمان ابوبكر، متعه حلال بود و كسى بابت انجام متعه مورد كيفر قرار نمى گرفت.
موارد جهل شيخين به احكام شرعى خود موضوع پژوهش مستقلى است و خارج از بحث ما مى باشد و ما تنها به يك نمونه اشاره نموديم تا مطلب بر مخاطب روشن شود؛ اما در هر حال به راستى مسلمانانى كه در زمان شيخين حاضر بودند، بايد از حكم ابوبكر پيروى مى كردند يا از حكم عمر بن خطاب؟ و آيا اساساً حكم به حليت متعه ابوبكر صحيح بود يا حكم به حرمت متعه عمر؟ پرواضح است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يك حكم بيشتر نداده و در لسان پيامبر يا متعه حلال بوده و يا حرام؛ اينك امت اسلام با استناد به حديث اقتدا چگونه از دين پيامبرى پيروى نمايند كه طبق نظر عامه و مطابق حديث اقتدا، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده از دو نفر پيروى كنيد كه احكام متناقض صادر نمايند؟! چنانچه به ظاهر الفاظ حديث اقتدا استناد شود، خلافت ابوبكر به اثبات خواهد رسيد، اما عصمت وى نيز ثابت مى شود؛ زيرا اقتدا بدون قيد و شرط تنها در صورتى محقق مى شود كه شخص مورد پيروى واقع شده معصوم باشد؛ اما آيا عامه عصمت
1) . معرفة السنن والآثار: 5 / 345؛ تفسير الرازي: 5 / 167؛ المحلى: 7 / 107؛ تفسير القرطبي: 2 / 392؛ المغني: 7 / 527؛ زاد المعاد: 3 / 403؛ المبسوط: 14 / 27؛ الدرّ المنثور: 2 / 141؛ كنز العمّال: 16 / 521.
ابوبكر را مى پذيرند؟ اين سخن آن قدر سخيف و ناچيز است كه حتى يك نفر نيز ادّعاى عصمت ابوبكر را مطرح نكرده و پيش از اين به عبارات عالمان عامه اشاره نموديم كه آنان حتى اجماع شيخين بر موضوع واحدى را نيز حجت نمى دانند، و برخى كه پا را فراتر گذاشته اند، تنها سخن شيخين براى مقلدان آنان حجت مى پندارند.
بنابراين نتيجه آن مى شود كه ظاهر الفاظ حديث اقتدا قابل استناد نيست؛ زيرا نمى توان از ظاهر الفاظ اين حديث، خلافت ابوبكر را اثبات نمود، اما عصمت وى را نديده گرفت و از آنجا كه همگان بر عدم عصمت ابوبكر متفق القول هستند، نتيجه گرفته مى شود كه ظاهر الفاظ حديث اقتدا قابل استناد نيست و بايد ظاهر الفاظ اين حديث را توجيه نمود و اگر از ظاهر الفاظ اين حديث رفع يد نماييم، چگونه خلافت ابوبكر به اثبات خواهد رسيد؟ اگر حديث اقتدا صحيح بود، هر آينه ابوبكر از آن به عنوان مهمترين فضيلت خويش ياد مى نمود و در روز سقيفه و مناسبت هاى ديگر مكرر به اين فضل خويش اذعان مى نمود و از سوى ديگر، هيچ مانعى نيز براى كتمان اين فضليت ابوبكر وجود نداشت؛ زيرا او نه در مظان تقيه بود و نه از كسى مى هراسيد و از سوى ديگر در مقام اثبات لياقت خود براى خلافت بود؛ اما در هيچ كتابى از كتاب هاى حديثى و تاريخى و ديگر منابع، كوچكترين سندى به دست ما نرسيده كه ابوبكر به اين حديث استناد كرده باشد.
ظاهراً خود ابوبكر نيز از وجود اين حديث بى اطلاع بوده است و حتى عمر بن خطاب نيز به اين حديث استناد نكرده و اساساً ديده نشده كه صحابه به وجود چنين
حديثى اشاره نمايند، در حالى كه در قسمت بيان فضائل اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليه السلام اشاره نموديم كه حضرت اميرالمؤنين عليه السلام به مناسبت هاى گوناگون به فضائل خويش مباهات مى نمود و آنها را به ياد صحابه مى انداخت تا حجت بر همگان تمام شود و حتى در روز شورا نيز به طور مفصل به فضائل خويش اشاره نمود و به زودى دوباره به اين فضائل اشاره مى نماييم و از سوى ديگر، حتى صحابه ديگر نيز از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام ياد مى كردند و آنها را گسترش مى دادند، با اين كه گسترش و نقل چنين فضائلى مستلزم خطرات جانى و مالى براى آنان بود و چون پيش از اين مفصل به اسناد اين وقايع اشاره نموديم، اينك از تكرار پرهيز مى نماييم.
طبرى و ابن قتيبه روايت كرده اند كه ابوبكر در ساعات پايانى عمر خود گفت:
وددت أنّي كنت سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لمن هذا الأمر، فلا ينازعه أحد، وددت أنّي كنت سألته: هل للأنصار في هذا الأمر نصيب؟(1).
دوست مى داشتم كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى پرسيدم: منصب خلافت از آن كيست؟ و با كسى در اين موضوع به منازعه برنمى خواستم و دوست مى داشتم كه از رسول خدا مى پرسيدم: آيا انصار بهره اى در خلافت دارند؟ بخارى از عمر بن خطاب روايت كرده كه در مورد خلافت ابوبكر گفت:
كانت بيعة أبيبكر فلتة ... لكنّ اللّه وقى شرّها، فمن عاد إلى مثلها، فاقتلوه؛(2).
بيعت ابوبكر لغزش بود ... وليكن خدا شر آن را كوتاه كرد، بنابراين اگر كسى
خواست تا مانند آن عمل كند، او را به قتل برسانيد.
هنوز بر نگارنده اين سطور روشن نشده كه حديث اقتدا چگونه با دو حديث فوق قابل جمع است؟! به طور قطع و يقين اگر ابوبكر و عمر از وجود حديث اقتدا باخبر بودند، هرگز چنين سخنانى بر زبان جارى نمى ساختند.
همان گونه كه پيش از اين اشاره شد، در برخى از نقل هاى حديث اقتدا وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
إقتدوا باللذين من بعدي: أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما، واهتدوا بهدى عمّار، وتمسّكوا بعهد ابن أم عبد؛(1).
اقتدا كنيد به كسانى كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر، و از راهنمايى عمار هدايت شويد، و به عهد ابن ام عبد تمسك كنيد.
اين حديث نيز يكى از وجوهى است كه حديث اقتدا با آن شناخته مى شود. طبق اين حديث، سه فقره از قول پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نقل گرديده است كه يكى اقتدا به شيخين و ديگرى پيروى از هدايت عمار است. صاحب كتاب مختصر مى نويسد:
تخلّف عن بيعة أبيبكر(2)وقال لعبدالرحمن بن عوف - حينما قال للناس في قصة الشورى - : أشيروا عليّ إن أردتَ أن لا يختلف المسلمون فبايع عليّاً؛(3).
عمار از بيعت با ابوبكر تخلف ورزيد و به عبدالرحمان بن عوف هنگامى كه براى
مردم ماجراى شورا را نقل مى نمود، گفت: اگر مى خواهيد مسلمانان دچار تفرقه نشوند با على بيعت نماييد.
مسعودى مى نويسد كه پس از بيعت مردم با عثمان، عمار گفت:
يا معشر قريش، أما إذ صرفتم هذا الأمر عن أهل بيت نبيكم هاهنا مرّةً وهاهنا مرّةً، فما أنا بآمن من أن ينزعه اللّه منكم فيضعه في غيركم كما نزعتموه من أهله ووضعتموه في غير أهله؛(1).
اى قريشيان، آگاه باشيد هنگامى كه اين امر [اشاره به خلافت] را از اهل بيت پيامبرتان دو بار ستانديد، پس بدانيد خداوند آن را از شما مى ستاند و در غير شما قرار مى دهد، همان گونه كه شما نيز آن را از اهلش ربوديد و به غير اهلش واگذاشتيد.
بنابراين اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ابتداى حديث اقتدا، امر نموده تا مردم از شيخين پيروى نمايند، در فقره بعد نيز امر نموده تا مردم از عمار بهره ببرند، در حالى كه طبق اسناد موجود، عمار از مخالفان سرسخت شيخين بوده و با بى باكى هر چه تمام تر عليه آنان موضع مى گرفته است. پس امت اسلام در چنين شرايطى يا بايد فقره نخست حديث را عمل نمايند و فقره دوم را وانهند و سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به صورت گزينشى و سليقه اى مورد عمل قرار دهند، يا اين كه به اين تناقض پايان دهند و بپذيرند كه اگر به فرض حديث اقتدا درست باشد، قطعاً معناى ديگرى مى دهد و خلافت ابوبكر از آن استفاده نمى شود.
در هر حال امر سهل و آسان است و سخن در تحليل و بررسى حديث اقتدا به
1) . مروج الذهب: 2 / 343.
درازا كشيد و نياز به اين طول و تفصيل نبود؛ زيرا از هر جنبه اى كه به حديث اقتدا نظر مى شود، انبوهى از اشكالات و تناقضات به چشم مى خورد؛ از اين رو نه مى توان از صحت سند آن دفاع نمود و نه مى توان از دلالت آن دفاع نمود و حتى نمى توان از اصل صدور اين حديث از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دفاع نمود؛ چه اين كه مدلول آن گرفتار تناقضاتى مى باشد كه از ساحت قدسى نبوت به دور است كه چنين سخنانى فرموده باشد. در هر حال اين حديث نه اثبات گر خلافت ابوبكر و نه اثبات كننده فضيلتى براى او مى باشد.
پيش از اين اشاره شد كه از ميان احاديث نبوى، حديث اقتدا و حديث نماز ابوبكر در بيمارى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از مهم ترين احاديثى است كه عامه براى اثبات خلافت ابوبكر به آن تمسك جسته اند. بحث از حديث اقتدا به اتمام رسيد و اينك تحليل حديث نماز ابوبكر را آغاز مى نماييم. گفتنى است كه حديث نماز ابوبكر را مى توان مهم ترين سند عامه بر اثبات خلافت ابوبكر برشمرد؛ از اين رو سزاوار است تا از تمام جهات اين حديث مورد واكاوى قرار بگيرد.
حديث نماز ابوبكر در بيشتر كتب مهم حديثى عامه روايت شده؛ بنابراين از جمله احاديث كثير النقل محسوب مى گردد؛ اما از ميان تمام روايت ها، بيست روايت از مجموع روايت هاى حديث نماز ابوبكر گزينش شده و در اين نوشتار درج گرديده است. البته نقل حديث نماز ابوبكر بسيار بيشتر از اين مقدار است؛ اما مهم ترين احاديث از حيث دلالت و سند، در همين مقدارى كه نقل نموديم خلاصه مى گردد و نزد
عامه نيز همين بيست روايت از اهميت بسزايى برخوردار است. حديث نماز ابوبكر از قول نه نفر از صحابه روايت شده كه به شرح ذيل مى باشد:
عايشه دختر ابوبكر؛.
عبداللّه بن مسعود؛.
عبداللّه بن عبّاس؛.
عبداللّه بن عمر؛.
عبداللّه بن زمعه؛.
ابوموسى اشعرى؛.
بريده اسلمى؛.
انس بن مالك؛.
سالم بن عبيد.
ترمذى پس از تخريج اين روايت از عايشه، آن را از قول شش نفر از صحابه روايت كرده و مى نويسد:
وفي الباب عن عبداللّه بن مسعود، وأبيموسى، وابن عبّاس، وسالم بن عبيد، وعبداللّه بن زمعة؛(1).
و در اين باب از عبداللّه بن مسعود، ابوموسى، ابن عبّاس، سالم بن عبيد و عبداللّه بن زمعه نيز روايت شده است.
اينك به بيان احاديث نماز ابوبكر مى پردازيم:
1) . سنن الترمذي: 5 / 276.
بخارى در جاى جاى كتاب صحيح خويش، به ماجراى نماز ابوبكر اشاره كرده و نظر به اهميت نقل بخارى نزد عامه، ما به تمام نقل هاى وى كه همگى در كتاب صحيح مى باشد اشاره خواهيم كرد.
بخارى در كتاب صحيح خود و در باب «حد المريض أن يشهد الجماعة» آورده است:
حدّثنا عمر بن حفص بن غياث، قال: حدّثني أبي، قال: حدّثنا الأعمش، عن إبراهيم، قال الأسود: كنّا عند عائشة رضي اللّه عنها، فذكرنا المواظبة على الصّلاة والتّعظيم لها، قالت: لمّا مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مرضه الذي مات فيه، فحضرت الصلاة فأذن، فقال: «مُروا أبابكر فليصلِّ بالناس» فقيل له: إنّ أبابكر رجل أسيف إذا قام في مقامك لم يستطع أن يصلّي بالناس، وأعاد فأعادوا له، فأعاد الثالثة، فقال: «إنّكنّ صواحب يوسف! مُروا أبابكر فليصلِّ بالناس». فخرج أبوبكر فصلّى، فوجد النّبي صلّى اللّه عليه وسلّم من نفسه خفّةً، فخرج يهادي بين رجلين، كأنّي أنظر رجليه تخطّان من الوجع، فأراد أبوبكر أن يتأخّر، فأومأ إليه النّبي أن مكانك. ثم أتي به حتّى جلس إلى جنبه. قيل للأعمش: وكان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم يصلّي وأبوبكر يصلّي بصلاته والناس يصلّون بصلاة أبيبكر؟ فقال برأسه: نعم.
رواه أبوداود عن شعبة عن الأعمش بعضه. وزاد أبومعاوية: جلس عن يسار أبيبكر، فكان أبوبكر يصلّي قائماً؛(1).
1) . صحيح البخاري: 1 / 161 - 162.
عمر بن حفص بن غياث به سند خود از اسود نقل مى كند كه گفت: نزد عايشه بودم و او براى ما از عظمت نماز و مراقبت بر آن سخن راند. آن گاه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مبتلا به بيمارى شد كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، صداى اذان بلند شد. حضرت به من فرمود: «به ابوبكر بگو تا با مردم نماز بگذارد». من عرضه داشتم: ابوبكر مردى رقيق القلب است و هنگامى كه در جاى شما بايستد، نمى تواند نماز اقامه كند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دومرتبه سخن خويش را تكرار فرمود و من نيز همان پاسخ را دادم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى مرتبه سوم سخن خويش را تكرار فرمود و اضافه نمود: «شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد!». به ابوبكر بگوييد با مردم نماز بگذارد. ابوبكر براى نماز خارج شد، سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نفس خود احساس سبكى نمود [حالشان بهتر شد] و به سمت محراب نماز حركت كرد، در حالى كه پايش از شدت ضعف به زمين كشيده مى شد. در اين هنگام ابوبكر خواست تا كنار برود؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او اشاره نمود تا در جاى خويش بايستد. آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سمت او رفت و در كنار او نشست. به اعمش گفته شده كه آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نماز خود را به جا آورد و ابوبكر نيز نماز خويش را به جا آورد و مردم با ابوبكر نماز خواندند؟ اعمش در پاسخ با حركت سرش تأييد كرد.
قسمتى از اين روايت را ابوداوود از شعبه و او از اعمش نقل نموده است؛ و ابومعاويه افزوده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سمت چپ ابوبكر نشست و ابوبكر ايستاده نماز خواند.
وى در همان كتاب و در باب «اهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة» آورده است:
حدّثنا يحيى بن سليمان، قال: حدّثنا ابن وهب، قال: حدّثني يونس، عن ابن شهاب، عن حمزة بن عبداللّه أنّه أخبره عن أبيه، قال: لمّا اشتدّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وجعه قيل له في الصلاة! فقال: «مروا أبابكر فليصلّ بالناس»، قالت عائشة: إنّ أبابكر رجل رقيق، إذا قرأ غلبه البكاء، قال: «مروه فيصلّي» فعاودته، قال: «مروه فيصلّي، إنّكنّ صواحب يوسف»؛(1).
يحيى بن سليمان به سند خود از حمزه بن عبداللّه، از پدرش روايت كرده هنگامى كه مريضى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شدت يافت و آن حضرت را از نماز آگاه نمودند، فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز بخواند». عايشه عرضه داشت: ابوبكر رقيق القلب است و هنگام قرائت نماز به گريه مى افتد. رسول خدا سخن خويش را تكرار نمود و عايشه نيز همان پاسخ را داد. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به ابوبكر بگوييد نماز بخواند! شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد».
بخارى در باب «من قام إلى جنب الإمام» مى نويسد:
حدّثنا زكريّا بن يحيى، قال: حدّثنا ابن نمير، قال أخبرنا هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة، قالت: أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أبابكر أن يصلّي
1) . همان: 1 / 166.
بالناس في مرضه، فكان يصلّي بهم. قال عروة: فوجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في نفسه خفّةً، فخرج فإذا أبوبكر يؤمّ الناس، فلمّا رآه أبوبكر استأخر فأشار إليه أن كما أنت. فجلس رسول اللّه حذاء أبيبكر إلى جنبه، فكان أبوبكر يصلّي بصلاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم والناس يصلّون بصلاة أبيبكر؛(1).
زكريا بن يحيى به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حال بيمارى به ابوبكر امر نمود تا نماز جماعت را با مردم به جا آورد و ابوبكر نيز با مردم نماز خواند. عروه مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين هنگام در نفس خويش احساس سبكى نمود [حالشان بهتر شد] و [به سمت محراب رهسپار شد] در حالى كه ابوبكر امام مردم بود. هنگامى كه ابوبكر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديد خواست تا عقب بايستد؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او اشاره نمود تا در جاى خويش ثابت بماند! سپس رسول خدا كنار ابوبكر نشست و ابوبكر نماز خويش را به نماز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متصل نمود و مردم به ابوبكر اقتدا نموده بودند!
بخارى در باب «أهل العلم والفضل أحق بالإمامة» نيز آورده است:
حدّثنا إسحاق بن نصر، قال: حدّثنا حسين، عن زائدة، عن عبدالملك بن
1) . همان: 1 / 166 - 167.
عمير، قال: حدّثني أبوبردة، عن أبيموسى، قال: مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فاشتدّ مرضه، فقال: «مروا أبابكر فليصلّ بالناس». قالت عائشة: إنّه رجل رقيق، إذا قام مقامك لم يستطع أن يصلّى بالناس! قال: «مروا أبابكر فليصلِّ بالناس»، فعادت. فقال: «مُري أبابكر فليصلِّ بالناس فإنّكنّ صواحب يوسف». فأتاه الرسول فصلّى بالناس في حياة النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم؛(1).
اسحاق بن نصر به سند خود از ابوموسى نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مريض شد و بيمارى آن حضرت شدت يافت. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به ابوبكر بگوييد با مردم نماز به جا آورد». عايشه عرضه داشت: او مردى رقيق القلب است و نمى تواند به جاى شما به امامت مردم بايستد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دومرتبه فرمود: «به ابوبكر بگوييد با مردم نماز به جا آورد» و عايشه همان پاسخ را داد. رسول خدا براى بار سوم فرمود: «به ابوبكر بگو با مردم نماز بخواند؛ همانا شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد». آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خود را به او رساند، در حالى كه او در زمان حيات رسول خدا به امامت مردم ايستاد.
بخارى در بابى كه در شماره پيشين اشاره شد مى نويسد:
حدّثنا عبداللّه بن يوسف، قال: أخبرنا مالك، عن هشام بن عروة، عن أبيه،
1) . همان: 1 / 165.
عن عائشة أُم المؤمنين رضي اللّه عنها، أنّها قالت: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال في مرضه: «مروا أبابكر يصلّي بالناس». قالت عائشة: قلت: إنّ أبابكر إذا قام في مقامك لم يسمع الناس من البكاء! فمُر عمر فليصلِّ للناس». فقالت عائشة: فقلت لحفصة قولي له: إنّ أبابكر إذا قام في مقامك لم يسمع الناس مع البكاء فَمُرْ عمر فليصلِّ للناس. ففعلت حفصة. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مَه، إنّكنّ لأنتنّ صواحب يوسف، مروا أبابكر فليصلّ للناس.
فقالت حفصة لعائشة: ما كُنت لأصيب منك خيراً؛(1).
عبداللّه بن يوسف به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مريضى خويش فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز بخواند». عايشه مى گويد: عرضه داشتم: همانا ابوبكر مردى است كه اگر به جاى شما بايستد مى گريد و نمى تواند نماز به جا آورد؛ پس به عمر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد. عايشه مى گويد: در اين هنگام به حفصه گفتم: به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بگو: همانا ابابكر مردى است كه اگر به جاى شما بايستد مى گريد و نمى تواند نماز به جا آورد؛ پس به عمر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ساكت باشيد! شما دو نفر مانند زنان اطراف يوسف هستيد. به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد». پس حفصه به عايشه گفت: خيرى از تو به من نمى رسد.
1) . همان.
بخارى در همان كتاب و در باب «إنّما جعل الإمام ليؤتمّ به» آورده است:
حدّثنا أحمد بن يونس، قال: حدّثنا زائدة، عن موسى بن أبيعائشة، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة، قال: دخلت على عائشة، فقلت: ألا تحدّثيني عن مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؟ قالت: بلى، ثقل النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «أصلّى الناس؟»، قلنا: لا، هم ينتظرونك. قال: «ضعوا لي ماءً في المخضب»، قالت: ففعلنا فاغتسل، فذهب لينوء فأُغمي عليه، ثمّ أفاق، فقال صلّى اللّه عليه وسلّم: «أصلّى الناس؟» قلنا: لا، هم ينتظرونك يا رسول اللّه. قال: «ضعوا لي ماءً في المخضب»، قالت: فقعد فاغتسل، ثم ذهب لينوء فأغمي عليه. ثمّ أفاق فقال: «أصلّى الناس؟» قلنا: لا، هم ينتظرونك يا رسول اللّه. فقال: «ضعوا لي ماءً في المخضب»، فقعد فاغتسل، ثمّ ذهب لينوء فأغمي عليه. ثمّ أفاق فقال: «أصلّى الناس؟» فقلنا: لا، هم ينتظرونك يا رسول اللّه. والناس عكوف في المسجد ينتظرون النبي عليه السّلام لصلاة العشاء الآخرة. فأرسل النبي صلّى اللّه عليه وسلّم إلى أبيبكر بأن يصلّي بالناس، فأتاه الرسول فقال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يأمرك أن تصلّي بالناس. فقال أبوبكر - وكان رجلاً رقيقاً - : يا عمر، صلِّ بالناس، فقال له عمر: أنت أحقّ بذلك، فصلّى أبوبكر تلك الأيام. ثمّ إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم وجد من نفسه خفّةً، فخرج بين رجلين أحدهما العبّاس لصلاة الظهر وأبوبكر يصلّي بالناس، فلمّا رآه أبوبكر ذهب ليتأخّر فأومأ إليه النبي بأنْ لا يتأخّر. قال:
أجلساني إلى جنبه، فأجلساه إلى جنب أبيبكر. قال: فجعل أبوبكر يصلّي وهو يأتمّ بصلاة النبي والناس بصلاة أبيبكر والنبي صلّى اللّه عليه وسلّم قاعد.
قال عبيداللّه: فدخلت على عبداللّه بن عبّاس، فقلت له: ألا أعرض عليك ما حدثتني عائشة عن مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فعرضت عليه حديثها، فما أنكر شيئاً، غير أنّه قال: أسمَّتْ لك الرجل الذي كان مع العبّاس؟ قلت: لا، قال: هو عليّ؛(1).
احمد بن يونس به سند خود از عبيداللّه بن عبداللّه روايت مى كند كه گفت: بر عايشه وارد شدم و گفتم: آيا من را از مرض رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آگاه نمى كنى؟ عايشه در پاسخ گفت: آرى. هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سنگين شد [كنايه از شدت مرض] فرمود: «آيا مردم نماز خواندند؟». ما عرضه داشتيم: نه، مردم در انتظار شما هستند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آبى براى من فراهم آوريد» و ما نيز آب مهيا نموديم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وضو گرفت؛ اما حالت غش بر آن حضرت عارض شد و از حال رفت. سپس به هوش آمد و فرمود: «آيا مردم نماز خواندند؟». عرضه داشتيم: نه، در انتظار شما هستند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آبى براى من فراهم آوريد» و ما نيز آب مهيا نموديم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وضو گرفت؛ اما حالت غش بر آن حضرت عارض شد و از حال رفت. سپس به هوش آمد و فرمود: «آيا مردم نماز خواندند؟». عرضه داشتيم: نه، در انتظار شما هستند [و اين ماجرا چند بار تكرار شد] ... در حالى كه مردم در مسجد جمع شده و براى
1) . همان: 1 / 168 - 169.
نماز عشاء در انتظار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بودند. آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به دنبال ابوبكر فرستاد تا براى مردم نماز بخواند. فرستاده رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر رسيد و امر پيامبر را ابلاغ نمود. ابوبكر كه مردى رقيق القلب بود به عمر گفت: اى عمر تو نماز بخوان! و عمر در پاسخ گفت: تو سزاوارتر هستى براى نماز! پس ابوبكر در آن روزها به نماز ايستاد. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نفس خويش احساس سبكى نمود [حالشان بهتر شد] و براى نماز ظهر به مسجد رفت، در حالى كه ناتوان شده بود و برخى زير بغل او را گرفته بودند كه در اين ميان عباس يكى از آنان بود و ابوبكر امام مردم بود. هنگامى كه ابوبكر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديد، خواست تا عقب برود؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اشاره نمود تا در جاى خود بايستد و فرمود: من را كنار او بنشانيد. رسول خدا را كنار ابوبكر نشاندند. راوى مى گويد: در اين هنگام ابوبكر نمازش را به نماز پيامبر متصل كرد و مردم به ابوبكر اقتدا نموده بودند و پيامبر نشسته بود. عبيداللّه مى گويد: من بر عبداللّه ابن عباس وارد شدم و گفتم: آگاه باش آنچه را كه از عايشه در مورد بيمارى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم براى تو بازگو كنم؛ سپس تمام ماجرا را آن گونه كه شنيده بودم گفتم و او هيچ قسمتى از ماجرا را انكار نكرد و فقط گفت: آيا نام مردى كه همراه عباس با پيامبر به مسجد رفت را گفت؟ گفتم: نه. گفت: آن مرد على بود.
وى در باب «من أسمع الناس تكبير الإمام» از كتاب صحيح بخارى مى نويسد:
حدّثنا مسدّد، قال: حدّثنا عبداللّه بن داود، قال: حدّثنا الأعمش، عن إبراهيم،
عن الأسود، عن عائشة رضي اللّه عنها، قالت: لمّا مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم مرضه الذي مات فيه أتاه يؤذنه بالصّلاة. فقال: «مروا أبابكر فليصلّ». قلت: إنّ أبابكر رجل أسيف، إن يقم مقامك يبكي فلا يقدر على القراءة! قال: «مروا أبابكر فليصلِّ». فقلت مثله، فقال في الثالثة أو الرابعة: «إنّكنّ صواحب يوسف، مروا أبابكر فليصلّ»؛ فصلّى. وخرج النبي صلّى اللّه عليه وسلّم يهادي بين رجلين كأنّي أنظر إليه يخطّ برجليه الأرض، فلمّا رآه أبوبكر ذهب يتأخّر، فأشار إليه أن صلِّ، فتأخّر أبوبكر رضي اللّه عنه وقعد النبي صلّى اللّه عليه وسلّم إلى جنبه وأبوبكر يسمع الناس التكبير؛(1).
مسدّد به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به مرضى مبتلا شد كه منجر به درگذشت آن حضرت گرديد، بلال خدمت آن حضرت رسيد و اذان گفت. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد». عرضه داشتم: ابوبكر مردى رقيق القلب است و اگر به جاى شما بايستد، نمى تواند قرائت نماز را به جا آورد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دومرتبه فرمود: «به ابوبكر بگوييد به جاى من به نماز بايستد». عايشه مى گويد من پاسخ خود را تكرار كردم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بار سوم نيز همان سخن را فرمود و من نيز همان پاسخ را دادم. مرتبه چهارم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد! به ابوبكر بگوييد به جاى من به نماز بايستد» و ابوبكر به جاى آن حضرت ايستاد؛ اما رسول خدا در حالى كه از شدت ضعف پايش
1) . همان: 1 / 174.
به زمين كشيد مى شد و دو نفر زير بغل او را گرفته بودند، به سمت محراب نماز حركت كرد. هنگامى كه ابوبكر آن حضرت را ديد، خواست عقب برود؛ اما آن حضرت به او اشاره فرمود تا در جاى خويش بايستد؛ ولى ابوبكر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عقب تر ايستاد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كنار او بر زمين نشست و ابوبكر با صداى خويش تكبير مى گفت [و مردم را مطلع مى ساخت].
بخارى در باب «الرجل يأتمّ بالإمام ويأتمّ الناس بالمأموم» نيز آورده است:
حدّثنا قتيبة بن سعيد، قال: حدّثنا أبومعاوية، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن الأسود، عن عائشة، قالت: لمّا ثقل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جاء بلال يؤذنه بالصّلاة، فقال: «مُروا أبابكر أن يصلّي بالناس». فقلت: يا رسول اللّه إنّ أبابكر رجل أسيف، وإنّه متى ما يقم مقامك لا يسمع الناس، فلو أمرت عمر. فقال: «مروا أبابكر يصلّي بالناس». فقلت لحفصة: قولي له: إنّ أبابكر رجل أسيف، وإنّه متى يقم مقامك لا يسمع الناس، فلو أمرت عمر. قال: «إنّكنّ لأنتنّ صواحب يوسف، مروا أبابكر أن يصلّي بالناس». فلمّا دخل في الصلاة، وجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في نفسه خفّةً، فقام يهادي بين رجلين ورجلاه تخطّان في الأرض حتّى دخل المسجد. فلمّا سمع أبوبكر حسّه ذهب أبوبكر يتأخّر، فأومأ إليه رسول اللّه، فجاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم حتّى جلس عن يسار أبيبكر، فكان أبوبكر يصلّي قائماً وكان رسول اللّه يصلّي قاعداً، يقتدي أبوبكر بصلاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم،
والناس مقتدون بصلاة أبيبكر؛(1).
عايشه مى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سنگين شد [كنايه از شدت مرض]، بلال اذان نماز پيامبر را گفت. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز بخواند». عايشه مى گويد: عرضه داشتم: همانا ابوبكر مردى است كه اگر به جاى شما بايستد، مردم صداى او را نمى شنوند [كنايه از اين كه مى گريد و نمى تواند نماز به جا آورد]، پس به عمر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد. رسول خدا دومرتبه فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز بخواند». عايشه مى گويد در اين هنگام به حفصه گفتم: به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بگو: همانا ابوبكر مردى است كه اگر به جاى شما بايستد، مردم صداى او را نمى شنوند [كنايه از اين كه مى گريد و نمى تواند نماز به جا آورد]، پس به عمر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «شما دو نفر مانند زنان اطراف يوسف هستيد! به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد». هنگامى كه ابوبكر به نماز ايستاد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نفس خويش احساس سبكى نمود [حالشان بهتر شد] و به سمت مسجد حركت كرد، در حالى كه پايش از شدت ضعف بر زمين كشيده مى شد. هنگامى كه ابوبكر متوجه حضور آن حضرت شد، خواست تا عقب برود؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با اشاره خويش او را در جاى خود نگه داشت و در طرف چپ او بر زمين نشست. آن گاه ابوبكر ايستاده نماز خواند و به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اقتدا نمود و رسول خدا نشسته نماز به جا آورد و مردم به نماز ابوبكر اقتدا كرده بودند.
1) . همان: 1 / 174 - 175.
بخارى روايت نهم را از صحيح خود، باب «أهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة» نقل كرده است. وى مى نويسد:
حدّثنا أبواليمان، قال: أخبرنا شعيب، عن الزهري، قال: أخبرني أنس بن مالك الأنصاري - وكان تبع النبي وخدمه وصحبه - أنّ أبابكر كان يصلّي لهم في وجع النبي صلّى اللّه عليه وسلّم الذي توفّي فيه، حتّى إذا كان يوم الاثنين وهم صفوف في الصلاة، فكشف النبي ستر الحجرة ينظر إلينا وهو قائم كأنّ وجهه ورقة مصحف، ثمّ تبسّم يضحك، فهممنا أن نفتتن من الفرح برؤية النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فنكص أبوبكر على عقبيه ليصل الصفّ، وظنّ أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم خارج إلى الصلاة، فأشار إلينا النبي أن أتمّوا صلاتكم، وأرخى الستر، فتوفّي من يومه.(1).
ابواليمان به سند خود از زهرى نقل مى كند كه گفت: انس بن مالك انصارى كه مصاحب و خدمت گزار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود، به من خبر داد كه همانا ابوبكر در مرضى كه منجر به درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شد، براى مردم نماز مى خواند تا اين كه در روز دوشنبه و در حالى كه صفوف نماز منعقد شده بود، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، در حالى كه ايستاده بود و رنگ چهره اش مانند ورق مصحف شده بود، پرده اتاقش را بالا زد و ما را نگريست؛ سپس لبخندى زد و خنديد. ما از ديدن روى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خوشحال شديم. در اين هنگام ابوبكر خواست
1) . همان: 1 / 165 - 166.
تا عقب برود، زيرا گمان كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى نماز آمده؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اشاره نمود كه نماز خود را تمام نماييد؛ سپس پرده را آويخت و در همان روز دار فانى را وداع گفت.
بخارى روايت ديگرى را در همان قسمت يادشده اين گونه آورده است:
حدّثنا أبومعمر، قال: حدّثنا عبدالوارث، قال: حدّثنا عبدالعزيز، عن أنس، قال: لم يخرج النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ثلاثاً، فأقيمت الصلاة فذهب أبوبكر يتقدّم، فقال نبي اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بالحجاب فرفعه، فلمّا وضح وجه النّبي ما نظرنا منظراً كان أعجب إلينا من وجه النبي صلّى اللّه عليه وسلّم حين وضح لنا، فأومأ النبي بيده إلى أبيبكر أن يتقدّم، وأرخى النبي الحجاب فلم يقدر عليه حتى مات؛(1).
ابومعمر به سند خود از انس نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سه روز براى نماز خارج نشد و ابوبكر نماز را به جاى حضرت اقامه كرد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرده [اتاق خويش ]را كنار زد و ما از ديدن چهره رسول خدا متعجب شديم [اشاره به رنگ پريدگى چهره پيامبر]؛ سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر اشاره كرد تا مقدم شود و نماز بخواند؛ آن گاه پرده را آويخت و ديگر توان اقامه نماز نيافت تا از دنيا رفت.
1) . صحيح البخاري: 1 / 166.
اين روايات، رواياتى بود كه از سوى بخارى نقل شده بود.
مسلم نيز ماجراى نماز ابوبكر را روايت كرده كه در مواردى مطابق نقل بخارى مى باشد؛ از اين رو از تكرار موارد مشابه خوددارى كرده و تنها به نقل هايى اشاره مى كنيم كه داراى نكته جديدى است.
مسلم مى نويسد:
حدّثنا محمّد بن رافع وعبد بن حميد - واللفظ لابن رافع - قال عبد: أخبرنا، وقال ابن رافع: حدّثنا عبدالرزّاق، أخبرنا معمر، قال الزهري: وأخبرني حمزة بن عبداللّه بن عمر، عن عائشة، قالت: لمّا دخل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بيتي، قال: «مروا أبابكر فليصلِّ بالناس». قالت: فقلت يا رسول اللّه، إنّ أبابكر رجل رقيق، إذا قرأ القرآن لا يملك دمعه! فلو أمرت غير أبيبكر. قالت: واللّه، ما بي إلاّ كراهية أن يتشاءم الناس بأوّل من يقوم في مقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قالت: فراجعته مرّتين أو ثلاثاً. فقال: «ليصلّ بالناس أبوبكر فإنّكنّ صواحب يوسف»؛(1).
محمّد بن رافع و عبد بن حميد به سند خود از عايشه نقل كرده اند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به منزل من وارد شد، فرمود: «به ابوبكر بگوييد به جاى من نماز بخواند». من عرضه داشتم: اى پيامبر خدا، ابوبكر مردى رقيق القلب است و هنگامى كه به قرائت قرآن مشغول شود، اشكش جارى مى گردد؛ از اين رو مردى غير از ابوبكر را بفرستيد. عايشه مى گويد: به خدا سوگند منظورى
1) . صحيح مسلم: 2 / 22.
نداشتم مگر آن كه خوش نداشتم مردم ابوبكر را به عنوان نخستين جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ببينند! عايشه مى گويد: اين سخنان ميان من و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، دو يا سه مرتبه رد و بدل شد؛ آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بايد ابوبكر با مردم نماز بگزارد و شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد».
ابوداوود نيز به نقل اين جريان پرداخته است. وى در كتاب سنن مى نويسد:
حدّثنا عبداللّه بن محمّد النفيلي، ثنا محمّد بن سلمة، عن محمّد بن إسحاق، قال: حدّثني الزهري، قال: حدّثني عبدالملك بن أبيبكر بن عبدالرحمن بن الحارث بن هشام، عن أبيه، عن عبداللّه بن زمعة، قالت: لمّا استعزّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وأنا عنده في نفر من المسلمين دعاه بلال إلى الصلاة فقال: «مروا من يصلّي للناس». فخرج عبداللّه بن زمعة، فإذا عمر في الناس - وكان أبوبكر غائباً - ، فقلت: يا عمر، قم، فصلِّ بالناس. فتقدّم فكبّر. فلمّا سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم صوته، وكان عمر رجلاً مجهراً. قال: فأين أبوبكر؟ يأبى اللّه ذلك والمسلمون، يأبى اللّه ذلك والمسلمون. فبعث إلى أبيبكر، فجاء بعد أن صلّى عمر تلك الصلاة فصلّى بالناس؛(1).
عبداللّه بن محمد نفيلى به سند خود از عبداللّه بن زمعه نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيمار شد و من به همراه عده اى از مسلمانان در محضرش حاضر بوديم، بلال آمد و حضرت را به نماز فراخواند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به يك نفر بگوييد تا براى مردم نماز بخواند». عبداللّه بن زمعه
1) . سنن أبيداود: 2 / 404 - 405 / ح 4660.
خارج شد و عمر را يافت، در حالى كه ابوبكر غائب بود. سپس به عمر گفت: اى عمر، برخيز و نماز را با مردم به جا آور. عمر نيز جلو ايستاد و تكبير نماز گفت. صداى عمر در نماز بلند بود و هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صداى عمر را شنيد، فرمود: «ابوبكر كجاست؟ خداوند و مسلمانان آن را نمى پذيرند، خداوند و مسلمانان آن را نمى پذيرند!». سپس به دنبال ابوبكر فرستاد و ابوبكر آمد و پس از آن كه مردم نماز را با عمر خوانده بودند، با مردم نماز گذارد.
ابوداوود در نقل ديگرى مى نويسد:
حدّثنا أحمد بن صالح، ثنا ابن أبيفديك، قال: حدّثني موسى بن يعقوب، عن عبداللّه بن إسحاق، عن ابن شهاب، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة: أنّ عبداللّه بن زمعة أخبره بهذا الخبر، قال: لمّا سمع النبي صلّى اللّه عليه وسلّم صوت عمر - قال ابن زمعة - : خرج النبي صلّى اللّه عليه وسلّم حتّى أطلع رأسه من حجرته، ثم قال: «لا لا لا، ليصلّ للناس ابن أبيقحافة»؛ يقول ذلك مغضباً؛(1).
احمد بن صالح به سند خود از عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبه نقل مى كند كه گفت: عبداللّه بن زمعه به من خبر داد هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صداى عمر را شنيد، از جاى خود حركت نمود و سرش را از اتاقش بيرون آورد و سه مرتبه فرمود: «نه»؛ سپس با حالت غضب فرمود: «بايد ابن ابى قحافه براى مردم نماز بخواند!».
نسائى نيز در كتاب سنن مى نويسد:
أخبرنا محمّد بن المثنّى، قال: حدّثنا بكر بن عيسى صاحب البصري، قال:
1) . همان: 2 / 405 / ح 4661.
سمعت شعبة يذكر عن نعيم بن أبيهند، عن أبيوائل، عن مسروق، عن عائشة: أنّ أبابكر صلّى للناس ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في الصفّ؛(1).
محمّد بن مثنى به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: همانا ابوبكر براى مردم نماز خواند، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در صف بود.
باز نسائى مى نويسد:
أخبرنا إسحاق بن إبراهيم وهناد بن السري، عن حسين بن عليّ، عن زائدة، عن عاصم، عن زرّ، عن عبداللّه، قال: لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قالت الأنصار: منّا أمير ومنكم أمير؛ فأتاهم عمر، فقال: ألستم تعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد أمر أبابكر أن يصلّي بالناس؟ فأيّكم تطيب نفسه أن يتقدّم أبابكر؟! قالوا: نعوذ باللّه أن نتقدّم أبابكر؛(2).
اسحاق بن ابراهيم و هناد بن سرى به سند خود از عبداللّه نقل مى كنند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درگذشت، انصار گفتند يك امير از ما و يك امير از شما. عمر به آنان گفت: آيا نمى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر امر فرمود تا با مردم نماز بخواند؟ پس كدام يك از شما خود را شايسته تر مى داند تا بر ابوبكر مقدم شود؟ انصار گفتند: پناه مى بريم به خدا از اين كه بر ابوبكر مقدم شويم! همچنين نسائى مى نويسد:
أخبرنا عليّ بن حجر، قال: حدّثنا إسماعيل، قال: حدّثنا حميد، عن أنس،
قال: آخر صلاة صلاّها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مع القوم، صلّى في ثوب واحد متوشّحاً خلف أبيبكر؛(1).
على بن حجر به سند خود از انس نقل مى كند كه گفت: آخرين نمازى را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با مردم به جا آورد در حالى بود كه آن حضرت با لباس واحدى پشت ابوبكر ايستاد و به او اقتدا نمود.
ابن ماجه نيز در كتاب سنن مى نويسد:
حدّثنا عليّ بن محمّد، قال: حدّثنا وكيع، عن إسرائيل، عن أبيإسحاق عن الأرقم بن شرحبيل، عن ابن عبّاس، قال: لمّا مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مرضه الذي مات فيه كان في بيت عائشة فقال: «ادعوا لي عليّاً». قالت عائشة: يا رسول اللّه، ندعو لك أبابكر؟ قال: «ادعوه». قالت حفصة: يا رسول اللّه، ندعو لك عمر؟ قال: «ادعوه». قالت أُمّ الفضل: يا رسول اللّه، ندعو لك العبّاس؟ قال: «نعم».
فلمّا اجتمعوا رفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم رأسه فنظر، فسكت. فقال عمر: قوموا عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. ثمّ جاء بلال يؤذنه بالصلاة، فقال: «مروا أبابكر فليصلّ بالناس». فقالت عائشة: يا رسول اللّه، إنّ أبابكر رجل رقيق حصر، ومتى لا يراك يبكي والناس يبكون، فلو أمرت عمر يصلّي بالناس. فخرج أبوبكر فصلّى بالناس، فوجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من نفسه خفّةً، فخرج يهادي بين رجلين ورجلاه تخطّان في الأرض، فلمّا رآه
1) . همان: 2 / 79.
الناس سبّحوا بأبيبكر، فذهب ليستأخر فأومأ إليه النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أي مكانك. فجاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فجلس عن يمينه وقام أبوبكر، وكان أبوبكر يأتمّ بالنّبي والناس يأتمّون بأبيبكر ... قال: فمات رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله في مرضه ذلك؛(1).
على بن محمد به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگامى كه به مرضى مبتلا شد كه منجر به درگذشت آن حضرت گرديد، در منزل عايشه بود و فرمود: «على را حاضر كنيد». عايشه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا ابوبكر را حاضر گردانيم؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بگوييد بيايد». حفصه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا عمر را حاضر گردانيم؟ فرمود: «بگوييد بيايد». ام فضل عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا عباس را حاضر گردانيم؟ رسول خدا فرمود: «آرى». پس هنگامى كه همه جمع شدند، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سر خود را بلند كرد و نگريست و سكوت نمود. عمر گفت: بلند شويد و از محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خارج گرديد. سپس بلال آمد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از وقت نماز آگاه نمود. حضرت فرمود: «به ابوبكر بگوييد تا با مردم نماز به جا آورد». عايشه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، همانا ابوبكر مردى رقيق القلب است و هنگامى كه در جاى شما بايستد مى گريد و مردم را مى گرياند! آيا فرمان مى دهيد عمر به نماز برود؟ در اين هنگام ابوبكر براى نماز با مردم رفت؛ سپس رسول خدا احساس سبكى نمود [حالشان بهتر شد] و با زحمت به سمت مسجد رفت، به گونه اى كه از شدت ضعف
1) . سنن ابن ماجة: 1 / 391 / ح 1235.
پاى خود را به زمين مى كشيد. هنگامى كه مردم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديدند، ابوبكر را آگاه نمودند و ابوبكر خواست تا عقب برود؛ اما رسول خدا اشاره كرد تا در جاى خود بماند. آن گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در سمت راست او نشست و ابوبكر ايستاده بود و ابوبكر به نماز پيامبر اقتدا نمود و مردم به ابوبكر اقتدا نمودند ... و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در آن مرض از دنيا رفت.
احمد بن حنبل در كتاب مسند روايت كرده است:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا عبداللّه بن الوليد، ثنا سفيان، عن حميد عن أنس بن مالك، قال: كان آخر صلاة صلاّها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم عليه برد متوشّحاً به وهو قاعد؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از انس بن مالك نقل مى كند كه گفت: آخرين نمازى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به جا آورد، در حالى بود كه حضرت بُردى به خود پيچيده بود و نشسته نماز خواند.
احمد بن حنبل همچنين آورده است:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا يزيد، أنا سفيان - يعني ابن حسين - ، عن الزهري، عن أنس، قال: لمّا مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مرضه الذي توفّي فيه أتاه بلال يؤذنه بالصلاة، فقال بعد مرّتين: «يا بلال، قد بلّغت، فمن شاء فليصلّ ومن شاء فليدع». فرجع إليه بلال فقال: يا رسول اللّه، بأبي أنت وأُمي، من يصلّى بالناس؟ قال: «مُرْ أبابكر فليصلّ بالناس». فلمّا أن تقدّم
1) . مسند أحمد: 3 / 216.
أبوبكر رفعت عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم الستور قال: فنظرنا إليه كأنّه ورقة بيضاء عليه خميصة، فذهب أبوبكر يتأخّر وظنّ أنّه يريد الخروج إلى الصلاة، فأشار رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إلى أبيبكر أنْ يقوم فيصلّي، فصلّى أبوبكر بالناس، فما رأيناه بعد؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از انس نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به بيمارى مبتلا شد كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، بلال به محضر آن حضرت آمد و وقت نماز را اعلام نمود. پس از دوبار تكرار بلال، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «وقت نماز را ابلاغ نمودى، هر كس مى خواهد نماز بخواند و هر كس مى خواهد رها كند». بلال به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشت: يا رسول اللّه، پدر و مادرم به فدايت، چه كسى با مردم نماز به جا آورد؟ رسول خدا فرمود: «به ابوبكر بگوييد با مردم نماز بخواند». هنگامى كه ابوبكر جلو ايستاد، پرده از مقابل رسول خدا كنار رفت و نگاه ما به آن حضرت افتاد و گويى چهره رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مانند ورقه كاغذ سفيد شده بود؛ در اين هنگام ابوبكر عقب رفت و خواست تا از نماز خارج شود؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اشاره نمود تا در جاى خويش بايستد و نماز بخواند و ابوبكر نيز نماز را ادامه داد و ما ديگر پس از اين ماجرا، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نديديم.
باز احمد در كتاب مسند روايت كرده است:
حدثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا عبدالأعلى، عن معمر، عن الزهري، عن
1) . همان: 3 / 202.
عبيداللّه بن عبداللّه، عن عائشة قالت: لمّا مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في بيت ميمونة فاستأذن نساءه أن يمرّض في بيتي فأذِنَّ له، فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم معتمداً على العباس وعلى رجل آخر ورجلاه تخطّان في الأرض. وقال عبيداللّه: فقال ابن عبّاس: أتدري من ذلك الرجل؟ هو عليّ بن أبيطالب، ولكن عائشة لا تطيب له نفساً. قال الزهري: فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم - وهو في بيت ميمونة - لعبداللّه بن زمعة: مر الناس فليصلّوا. فلقي عمر بن الخطّاب فقال: يا عمر صلّ بالناس، فصلّى بهم، فسمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم صوته فعرفه وكان جهير الصوت؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مريض شد، در خانه ميمونه بود؛ اما زنان از رسول خدا تقاضا نمودند تا اجازه دهد آن حضرت را به خانه من بياورند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اجازه داد؛ از اين رو رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از خانه ميمونه خارج شد، در حالى كه بر عباس و مردى ديگر تكيه كرده بود و پايش از شدت ضعف بر زمين كشيده مى شد. عبيداللّه مى گويد: در اين هنگام ابن عباس گفت: آيا مى دانى نام مرد ديگر [كه رسول خدا بر او تكيه كرده بود] چيست؟ آن مرد على بن ابى طالب است؛ ليكن عايشه از بردن نام او اكراه دارد! زهرى مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در منزل ميمونه به عبداللّه بن زمعه فرمود: «به مردم بگو تا نماز به جا آورند». عبداللّه بن زمعه با عمر برخورد نمود و به او گفت: اى عمر، با مردم نماز بخوان و او نيز با مردم نماز خواند؛.
1) . همان: 6 / 34.
اما هنگامى كه رسول خدا صداى عمر را شنيد، متوجه عمر شد و عمر نيز مردى بود كه از صداى بلندى برخوردار بود ... .
در ابتداى بررسى سند، لازم به توضيح است كه روش ما در واكاوى اسناد حديث يادشده، مبتنى بر همان فردى از صحابه است كه راوى حديث مى باشد؛ هرچند كه عمده حديث نماز ابوبكر از طريق عايشه روايت گرديده است؛ اما تلاش شده تا روايت ديگر صحابه مورد غفلت قرار نگيرد.
حديث ابوموسى را بخارى و مسلم روايت كرده و احمد بن حنبل نيز آن را در كتاب مسند خويش ذكر كرده است؛ اما بزرگترين اشكال اين روايت آن است كه به صورت مرسل نقل شده و از سند متصلى برخوردار نيست. ابن حجر در مورد اين روايت تصريح به ارسال كرده، مى نويسد:
ويحتمل أن يكون تلقّاه عن عائشة؛(1).
احتمال دارد كه وى [ابوموسى] اين روايت را از عايشه تلقى نموده باشد.
عبارت «تلقاه» بدين معناست كه خود ابوموسى راوى مستقيم اين حديث نبوده و اين روايت را از عايشه دريافت نموده و خود آن را بدون آن كه به عايشه نسبت دهد، نقل كرده است. البته مخفى نيست كه تعبير ابن حجر نوعى جرح محسوب مى شود
1) . فتح الباري: 2 / 138.
و به اين مطلب اشعار دارد كه ابوموسى در نقل خويش، مرتكب تدليس شده است و روايتى نقل كرده كه خود به صورت مستقيم آن را استماع نكرده؛ بلكه با واسطه شنيده است، اما طورى اين روايت را بازگو كرده كه مخاطب به اشتباه افتاده و گمان مى كند كه او حديث را استماع كرده است! علاوه بر اشكال ارسال، در سلسله روات اين حديث افراد فاسدى وجود دارند.
يكى از راويان اين حديث ابوبرده، فرزند ابوموسى مى باشد كه ابن معين در مورد او مى نويسد:
اسم أبيموسى الأشعري عبداللّه بن قيس، واسم ابنه أبوبردة عامر؛(1).
نام ابوموسى، عبداللّه بن قيس است و نام فرزندش ابوبرده، عامر مى باشد.
ذهبى در كتاب تذكرة الحفّاظ مى نويسد:
أبوبردة بن أبيموسى الأشعري الفقيه أحد الأئمة الأثبات روى عن أبيه، وعلي بن أبيطالب، والزبير بن العوام، وحذيفة، وابن سلام، وأبيهريرة وغيرهم ... يقال اسمه عامر ولى قضاء الكوفة بعد شريح؛(2).
ابوبرده بن ابوموسى اشعرى، فقيه و يكى از پيشوايان اثبات است و از پدرش، على بن ابى طالب، زبير بن عوام، حذيفه، ابن سلام، ابوهريره و غير آنان روايت نقل كرده ... گفته شده كه نامش عامر بوده و پس از شريح، قاضى كوفه گرديده است.
بنابراين ابوبرده يكى از قاضيان كوفه بوده كه طبق گزارش طبرى در قتل حجر بن عدى دخالت داشته و عليه جناب حجر، شهادت دروغ داده است و سبب قتل حجر بن عدى شده است. طبرى در بيان سبب قتل حجر بن عدى، به شهادت گروهى اشاره مى كند كه بدين شرح است:
قال أبومخنف، فحدثني الحارث بن حصيرة، عن أبيالكنود وهو عبدالرحمن ابن عبيد، وأبومخنف، عن عبدالرحمن بن جندب، وسليمان بن أبيراشد، عن أبيالكنود بأسماء هؤلاء الشهود: «بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما شهد عليه أبوبردة بن أبيموسى للّه رب العالمين، شهد أنّ حجر بن عدي خلع الطاعة، وفارق الجماعة، ولعن الخليفة، ودعا إلى الحرب والفتنة، وجمع إليه الجموع يدعوهم إلى نكث البيعة، وخلع أميرالمؤمنين معاوية»؛(1).
ابوالكنود نام كسانى كه [عليه حجر بن عدى] شهادت داده اند را گزارش داده و شهادت نامه به اين كيفيت بوده است: اين شهادت ابوبرده فرزند ابوموسى نزد پروردگار عالم است. شهادت مى دهم كه حجر بن عدى از اطاعت سر باز زده و يكه تازى نموده و خليفه را لعن كرده و به جنگ و فتنه فراخوانده و اطراف او گروهى گردآمدند و او آنان را به بيعت شكنى با اميرالمؤنين معاويه فراخوانده است.
همچنين نقل شده است كه او به قاتل عمار بن ياسر كه ابوغاديه نام داشت، گفت:
أأنت قتلت عمّار بن ياسر؟ قال: نعم. قال: ناولني يدك. فقبّلها وقال:
1) . تاريخ الطبري: 4 / 200.
لا تمسّك النار أبداً!(1).
آيا تو قاتل عمار بن ياسر مى باشى؟ او در پاسخ گفت: آرى. سپس ابوبرده گفت: دستت را به من بده و دست او را بوسيد و گفت: هرگز آتش تو را لمس نمى كند! بنابراين ابوبرده يكى از ناصبيان كوفه بوده كه به طور رسمى از امويان حمايت مى كرده و حتى قاتل عمار بن ياسر را مورد تكريم قرار داده است! چگونه كسى كه شهادت دروغ عليه حجر بن عدى جعل مى كند مى تواند مورد وثوق قرار بگيرد؟
يكى ديگر از افراد سند ابوموسى، عبدالملك بن عمير است. احمد بن حنبل در مورد او مى نويسد:
مضطرب الحديث جدّاً مع قلّة روايته، ما أرى له خمسمائة حديث، وقد غلط في كثير منها؛(2).
او جداً مضطرب الحديث است، در حالى كه احاديث كمى روايت كرده و من براى او پانصد حديث سراغ ندارم و بيشتر احاديثش غلط دارد.
ابوحاتم درباره او مى نويسد:
ليس بحافظ، تغيّر حفظه؛(3).
او حافظ نيست و حافظه اش تغيير كرد.
ذهبى در مورد او مى نويسد:
وأمّا ابن الجوزي فذكره، فحكى الجرح وما ذكر التوثيق؛(1).
ابن جوزى نام او را ذكر كرده و تنها حكاياتى در مورد او نقل كرده كه جرح او است و حكايتى از توثيق او نياورده است.
سمعانى نيز در مورد او مى گويد:
كان مدلّسا؛(2).
او اهل تدليس است.
البته پيش از اين در بررسى سند حديث اقتدا اشاره كرديم كه عبدالملك بن عمير قاتل قيس بن مصهر صيداوى و يا عبداللّه بن يقطر مى باشد و او سر قيس را از بدن جدا نمود، بنابراين حال او معلوم است و نياز به توضيح بيشتر نيست.
بنابراين حديث ابوموسى از جهات زيادى ضعيف است؛ زيرا اولاً مرسل است و ثانياً مدلس است؛ زيرا ابوموسى خود راوى مستقيم اين حديث نبوده و آن را از عايشه دريافت كرده و از سوى ديگر، بقيه افراد سند اين حديث نيز قابل اعتماد نمى باشند.
حديث عبداللّه بن عمر را بخارى و مسلم روايت نموده اند. مسلم اين حديث را از عبدالرزّاق، از معمر، از زهرى، از حمزة بن عبداللّه بن عمر، از عايشه روايت كرده و بخارى نيز از زهرى، از حمزه، از پدرش عبداللّه بن عمر نقل نموده است. بنابراين
مدار هر دو سند از طريق زهرى مى باشد و سزاوار است تا در مورد زهرى مقدارى سخن برانيم.
محمّد بن شهاب زهرى يكى از راويان مذموم بوده و از نواصب و دشمنان اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليه السلام محسوب مى شده است. ابن ابى الحديد درباره او مى نويسد:
وكان الزهري من المنحرفين عنه عليه السلام، وروى جرير بن عبدالحميد، عن محمّد بن شيبة، قال: شهدت مسجد المدينة، فإذا الزهري وعروة بن الزبير جالسان يذكران عليّاً عليه السلام فنالا منه. فبلغ ذلك عليَّ بن الحسين عليه السلام، فجاء حتّى وقف عليهما، فقال: أمّا أنت يا عروة، فإنّ أبيحاكم أباك إلى اللّه فحكم لأبي على أبيك، وأمّا أنت يا زهريّ، فلو كنت بمكّة لأريتُك كير أبيك؛(1).
زهرى، منحرف از على بن ابى طالب عليه السلام بوده است. جرير بن عبدالحميد از محمد بن شيبه نقل كرده كه گفت: در مسجد مدينه بوديم و زهرى و عروة بن زبير نشسته بودند و در مورد على عليه السلام سخن مى گفتند و بدگويى او را مى كردند! در اين هنگام، على بن حسين عليه السلام وارد شد و نزد آنان ايستاد و فرمود: اما تو اى عروه، همانا بدان كه پدرم از پدر تو نزد خدا شكايت مى كند و خداوند پدر تو را محكوم مى نمايد. و اما تو اى زهرى، پس اگر در مكه بودم، هرآينه شغل پدر تو را
1) . شرح نهج البلاغة: 4 / 102.
پست مى ديدم [دو وجه در ترجمه عبارت ابن ابى الحديد احتمال دارد: يكى آن كه اشاره به پستى موقعيت پدرش باشد و احتمال دوم اين كه در برخى از نسخ وارد شده كه حضرت فرمود: «تو را در حالى مى بينم كه پدران زيادى داشته باشى».] نقل شده كه زهرى بسيار مى كوشيد تا فضائل اميرالمؤنين عليه السلام را انكار نمايد! ابن عبدالبر مى نويسد:
وذكر معمر في جامعه عن الزهري، قال: ما علمنا أحداً أسلم قبل زيد بن حارثة. قال عبدالرزّاق: وما أعلم أحداً ذكره غير الزهري؛(1).
معمر مى گويد كه زهرى گفت: من كسى را نمى شناسم كه پيش از زيد بن حارثه اسلام آورده باشد. عبدالرزاق مى گويد: اين مطلب را از غير زهرى نشنيدم.
همان گونه كه عبدالرزاق اعتراف مى نمايد، زهرى يك تنه در مقابل تمام امت ايستاده تا فضيلت اميرالمؤنين عليه السلام به عنوان نخستين اسلام آوردنده را انكار نمايد! ذهبى در ترجمه عمر بن سعد مى گويد:
قال ابن معين: كيف يكون من قتل الحسين ثقةٌ؛(2).
ابن معين مى گويد: چگونه قاتل حسين ثقه مى باشد؟! ابن معين كه از رجاليان خبره و مشهور اهل سنت است، اظهار شگفتى مى كند كه چگونه زهرى از عمر بن سعد حديث نقل كرده و او را موثق پنداشته است؟! عبدالحق دهلوى در مورد زهرى مى نويسد:
إنّه قد ابتلي بصحبة الأُمراء وبقلّة الديانة، وكان أقرانه من العلماء والزّهاد يأخذون عليه وينكرون ذلك منه، وكان يقول: أنا شريك في خيرهم دون شرّهم! فيقولون: ألا ترى ما هم فيه وتسكت؛(1).
او به معاشرت و همنشينى با حاكمان مبتلا گرديد و دين فروشى نمود، در حالى كه امثال او كه از عالمان و زاهدان روزگارش بودند، او را سرزنش نموده و اين عمل وى را ناپسند دانستند. زهرى مى گفت: من در خير رساندن حاكمان با آنان شراكت دارم؛ اما در ظلم و ستمشان مشاركت ندارم! اما عالمان هم عصر وى مى گفتند: آيا اعمال پست حاكمان را مى بينى و سكوت مى نمايى؟ ابن حجر در شرح حال اعمش مى نويسد:
وحكى الحاكم، عن ابن معين أنّه قال: أجود الأسانيد: الأعمش، عن إبراهيم، عن علقمة، عن عبداللّه. فقال له إنسان: الأعمش مثل الزهري؟! فقال: برئت من الأعمش أن يكون مثل الزهري؟! الزهري يرى العرض والإجازة ويعمل لبني أُميّة؛ والأعمش فقير، صبور، ومجانب للسلطان، ورع، عالم بالقرآن؛(2).
حاكم از ابن معين روايت نموده كه گفت: بهترين سندها، سندى است كه اعمش از ابراهيم، از علقمه، از عبداللّه روايت نمايد. به او گفته شد: آيا اعمش مانند زهرى است؟ او در پاسخ گفت: آيا اعمش را با زهرى مقايسه مى نمايى؟ زهرى از عمال
بنى اميه بود، در حالى كه اعمش فقير، صبور، پرهيزكار و عالم به قرآن بود.
از اين رو روايت شده كه امام سجاد عليه السلام در نامه به زهرى، اين گونه او را خطاب فرمود و نوشت:
وأخفّ ما احتملت، أن آنست وحشة الظالم، وسهّلت له طريق الغيّ ... جعلوك قطباً أداروا بك رحى مظالمهم، وجسراً يعبرون عليك إلى بلاياهم، وسُلّماً إلى ضلالتهم، داعياً إلى غيّهم، سالكاً سبيلهم ... احذر، فقد نُبِّئت، وبادِر فقد أجِّلْت؛(1).
كوچك ترين احتمال در باره تو آن است كه همنشينى ظالم را برگزيده اى و راه سركشى و عصيان را براى ظالم هموار نموده اى ... تو را مانند مركز سنگ آسياب قرار داده و ظلم و ستم خود را بر محور تو مى چرخانند. تو را پل عبور خويش و نردبان گمراهى قرار داده اند، در حالى كه به سوى سركشى آنان فرا مى خوانى و از راه آنان عبور مى نمايى؛ اما پرهيز كن، آگاه شو و مهيا باش كه به زودى اجل فرا مى رسد.
نامه حضرت سجاد عليه السلام در منابع شيعى، با اسم حضرت نقل شده؛ اما غزالى اين نامه را بدون اشاره به نام حضرت، در كتاب احياء علوم الدين روايت نموده است!(2).
ذهبى در كتاب سير اعلام النبلاء، در باره زهرى مى نويسد:
شرطيّ لبني أُميّة؛(3).
او از گماشتگان بنى اميه بود.
حال آيا انسان منصف مى تواند به زهرى اعتماد نمايد؟! كسى كه به اعتراف رجاليانى همچون ابن معين و ذهبى براى خوش خدمتى به حاكمان جور حاضر است عمر بن سعد را توثيق نمايد! آيا مى تواند حافظ احاديث رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باشد؟ به باور نگارنده، براى عدم اعتماد به حديث زهرى هيچ دليلى بهتر از ادلّه اى كه بيان شد نمى باشد؛ زيرا نام برده بسيار در معرض جعل، خبط و خلط حديث بوده و براى منافع خويش دست به هر كارى زده است، تا آنجا كه مشهور عام و خاص گرديده و همگان به اين خصلت ناپسند او اعتراف نموده اند.
اما از زهرى كه بگذريم، شخص عبداللّه بن عمر نيز وضعيت بهترى نسبت به زهرى ندارد. عبداللّه بن عمر كسى است كه از بيعت با اميرالمؤنين عليه السلام و خليفه وقت مسلمانان تخلف نمود؛ اما به محض آن كه خبر خلافت عبدالملك مروان را شنيد، نزد حجاج رفت تا با وى بيعت كند. در كتاب عثمانيه آمده است:
فإنّه امتنع من بيعة علي عليه السلام، وطرق على الحجّاج بابه ليلاً ليبايع لعبدالملك، كي لا يبيت تلك الليلة بلا إمام، زعم لأنّه روى عن النبي صلّى اللّه عليه وآله أنّه قال: «من مات ولا إمام له مات ميتة جاهليّة» وحتّى بلغ من احتقار الحجّاج له واسترذاله حاله أن أخرج رجله من الفراش) فقال: أصفق بيدك عليها؛(1).
1) . العثمانية: 301.
او [عبداللّه بن عمر] از بيعت با على خوددارى كرد، [اما] شبانه به خانه حجاج رفت تا به واسطه او با عبدالملك بيعت نمايد؛ زيرا بر اين باور بود كه مبادا شب از او فوت شود، در حالى كه بيعت امام بر عهده اش نباشد! چرا كه او از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه فرمود: «هر كس بميرد در حالى كه امامى نداشته باشد، به مرگ جاهلى مرده است». در هر صورت او به بيعت حجاج شتافت تا اين كه حجاج او را تحقير و ذليل نمود و در بسترش پاى خود را به سوى عبداللّه بن عمر دراز كرد و گفت: با دستانت بيعت كن! اين معماى شگفت انگيز هنوز براى نگارنده اين سطور حل نشده كه چگونه به سخن كسى اعتماد نمايد كه از بيعت اميرالمؤنين عليه السلام كه طبق مبناى عامه، خليفه مسلمانان بوده و اجماع امت بر بيعت با او منعقد شده، سر باز مى زند؛ اما شتابان به محضر حجاج مى رود و او را مصداق حديث «من مات ولا إمام له مات ميتة جاهليّة» معرفى مى نمايد و با خفت و خوارى با پاى او بيعت مى نمايد؟! در هر حال حديث عبداللّه بن عمر جدا از اشكال مهمى كه بر زهرى وارد است، از ناحيه خود عبداللّه بن عمر نيز مخدوش است.
حديث عبداللّه بن زمعه را ابوداوود با دو طريق روايت نموده كه به شرح ذيل است:
نخست: حدّثنا عبداللّه بن محمّد النفيلي، ثنا محمّد بن سلمة، عن محمّد بن إسحاق، قال: حدّثني الزهري، قال: حدّثني عبدالملك بن أبيبكر بن
عبدالرحمن بن الحارث بن هشام، عن أبيه، عن عبداللّه بن زمعة.(1).
دوم: حدّثنا أحمد بن صالح، ثنا ابن أبيفديك، قال: حدّثني موسى بن يعقوب، عن عبداللّه بن إسحاق، عن ابن شهاب، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة: أنّ عبداللّه بن زمعة أخبره بهذا الخبر.(2).
همان گونه كه مشاهده مى شود، در سند نخست زهرى و در سند دوم ابن شهاب است كه كنيه زهرى مى باشد؛ بنابراين هر دو سند از طريق زهرى نقل شده و در بررسى سند پيشين، اثبات نموديم كه زهرى قابل اعتماد نيست.
حديث ابن عباس به دو سند روايت شده است. ابن ماجه و احمد بن حنبل اين حديث را با سند اسرائيل، از ابواسحاق، از ارقم بن شرحبيل، از ابن عبّاس روايت كرده اند و سند دوم نيز از طريق يحيى بن زكريّا بن ابى زائده، از پدرش، از ابواسحاق، از ارقم روايت شده است. بنابراين مدار هر دو سند در نهايت به ابواسحاق از ارقم ختم مى شود.
بخارى در كتاب التاريخ الكبير مى نويسد:
لم يذكر أبوإسحاق سماعاً من أرقم بن شرحبيل؛.
ابواسحاق حديث را از ارقم بن شرحبيل نشنيده است.
در فن حديث از اين مسأله با عنوان «سماع» ياد مى شود و بدين معناست كه وقتى راوى، حديث را به راوى پيش از خود نسبت مى دهد، يا بايد اين حديث را از او شنيده
باشد و يا بايد به صراحت اشاره نمايد كه چگونه حديث را از راوى پيشين به دست آورده است؛ اما اگر حديثى را نشنيده باشد و آن را به راوى پيشين نسبت دهد و بدون اين كه اشاره نمايد كه حديث را از چه روشى به دست آورده، در اين صورت خطا كرده و گرفتار تدليس و دروغ نمايى شده است. از اين رو بخارى اشاره مى كند كه ابواسحاق، حديث را از ارقم نشنيده است، اما حديث خويش را به ارقم نسبت مى دهد! سبيعى در مورد ابواسحاق مى نويسد:
قال بعض أهل العلم: كان قد اختلط، وإنّما تركوه مع ابن عيينة لإختلاطه؛(1).
برخى از اهل علم بر اين باورند كه او خلط حديث مى كرده است؛ از اين رو او و عيينه را به سبب اختلاط احاديث ترك كرده اند.
اختلاط احاديث نيز يكى از وجوهى است كه راوى را مخدوش مى نمايد و صداقت او را زير سؤل مى برد؛ زيرا نشان مى دهد راوى به نقل صادقانه حديث وفادار نمانده و با درهم آميختن احاديث، اجازه نداده تا طبقه بعد به درستى از طريق، و اصل حديث آگاه شوند.
صاحب كتاب تهذيب التهذيب نيز در باره او مى نويسد:
وكان مدلّساً؛(2).
او اهل تدليس در حديث است.
بنابراين سند يادشده به واسطه ابواسحاق مخدوش است؛ زيرا او با حيله
و تدليس، حديث نقل مى كرده و نمى توان به سخنانش اعتماد نمود. افزون بر مشكلى كه بيان شد، در سند احمد بن حنبل، زكريا بن ابى زائده وجود دارد كه او نيز قابل اعتماد نبوده و مخدوش است. ابوحاتم در مورد زكريا مى نويسد:
ليّن الحديث، كان يدلّس؛(1).
احاديثش سست بوده و اهل تدليس است.
صاحب كتاب تهذيب التهذيب از احمد بن حنبل، درباره روايت زكريا بن ابى زائده از ابواسحاق آورده است كه گفت:
إذا اختلف زكريّا واسرئيل، فإنّ زكريّا أحبّ إليّ في أبيإسحاق، ثمّ قال: ما أقربهما، وحديثهما عن أبيإسحاق ليّن، سمعا منه بأخره؛(2).
هنگامى كه زكريا و اسرائيل با يكديگر اختلاف داشته باشند، همانا روايت زكريا از ابواسحاق براى من محبوب تر است. سپس مى گويد: هيچ كدام برتر از ديگرى نيست و حديث هر دو نفر [يعنى اسرائيل و زكريا] از ابواسحاق سست است؛ هر كدام آن را از ديگرى شنيده است [اشاره به اين كه گرفتار تدليس شده اند].
البته احمد بن حنبل در كتاب فضائل الصحابه، حديث صلاة ابوبكر را از ابن عباس، گاهى از طريق يحيى بن آدم و گاهى از طريق ابوسعيد مولا بنى هاشم، از قيس بن ربيع، از عبداللّه بن ابى سفر، از ارقم بن شرحبيل روايت كرده كه در هر دو سند، قيس بن ربيع به چشم مى خورد. بخارى نام قيس بن ربيع را در كتاب الضعفاء
الصغير،(1)نسائى در كتاب الضعفاء والمتروكين(2)و ابن حبان نيز در كتاب مجروحين(3)آورده اند كه حاكى از ضعف و عدم توثيق قيس بن ربيع است. بنابراين سند يادشده نيز ضعيف است.
حديث عبداللّه بن مسعود را نسائى روايت كرده است. ذهبى نيز در مورد آن مى نويسد:
رواه أحمد وأبو يعلى؛(4).
احمد و ابويعلى آن را روايت كرده اند.
اصل سند به اين ترتيب است: «أخبرنا اسحاق بن إبراهيم وهناد بن سرى، از حسين بن علىّ، از زائدة، از عاصم، از زرّ، از عبداللّه».
همان گونه در اين سند مشاهده مى شود، شخصى به نام عاصم بن ابى نجود وجود دارد كه قابل اعتماد نيست. ذهبى در مورد او مى نويسد:
وفيه ضعف؛(5).
او فرد ضعيفى است.
ابن حجر از قول ابن سعد نقل كرده است كه مى گويد:
كان كثير الخطأ في حديثه؛(1).
او در نقل حديث، اشتباهات فراوان مرتكب مى شود.
باز ابن حجر در مورد او مى نويسد:
عن يعقوب بن سفيان: في حديثه اضطراب وهو ثقة، وعن أبيحاتم: ليس محلّه أن يقال هو ثقة، ولم يكن بالحافظ وقد تكلّم فيه ابن عليّة، فقال: كان كلّ من اسمه عاصم سيّئ الحفظ، وعن ابن خراش: في حديثه نكرة، وعن العقيلي: لم يكن فيه إلاّ سوء الحفظ. والدارقطني: في حفظه شيء، والبزّار: لم يكن بالحافظ، وحمّاد بن سلمة: خلط في آخر عمره، وقال العجلي: كان عثمانياً؛(2).
يعقوب بن سفيان مى گويد: در حديث او اضطراب وجود دارد. ابوحاتم در مورد او مى گويد: در شأن او نيست كه او را ثقه خطاب نماييم؛ همچنين وى حافظ نيز نيست. ابن عليّه مى گويد: تمام كسانى كه نام عاصم دارند، حفظ بدى دارند [يعنى حافظ و امانتدار نيستند]. ابن خراش مى گويد: در احاديث او روايات منكر و ناشناخته وجود دارد. عقيلى مى گويد: عيب او تنها اين است كه حافظ نيست. دارقطنى مى گويد: در حافظ بودنش اشكال است. بزار مى گويد: حافظ نيست. حماد بن سلمه مى گويد: در آخر عمرش گرفتار خلط حديث شده است. عجلى مى گويد: او عثمانى مذهب بوده است.
بنابراين سند عبداللّه بن مسعود نيز مخدوش است، به ويژه آن كه ابوحاتم كه به دقت نظر در توثيق رجال مشهور است، تصريح مى كند كه شأن عاصم نيست تا توثيق شود. حال چگونه به سندى اعتماد كنيم كه فرد غير قابل اعتماد در آن وجود دارد؟
سند روايت بريده به اين صورت آمده است:
حدثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا عبدالصمد بن عبدالوارث، ثنا زائدة، ثنا عبدالملك بن عمير، عن ابن بريدة، عن أبيه.
همان گونه كه مشاهده مى شود، در اين سند عبدالملك بن عمير وجود دارد كه پيش از اين، احوال او را بررسى نموديم و عدم وثاقت او اثبات گرديد. بنابراين اين سند هم ضعيف و غير قابل اعتماد است.
اين حديث را ابن ماجه روايت كرده و خود در مورد آن مى نويسد:
هذا حديث غريب؛(1).
اين حديث غريبى است.
در سند اين حديث نعيم بن ابى هند است و صاحب كتاب تهذيب التهذيب در مورد او مى نويسد:
كان يتناول عليّاً رضي اللّه عنه؛(2).
او به على رضى اللّه عنه دشنام مى داده است.
بنابراين اين شخص از نواصب بوده و به افضل صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ناسزا گفته است. پس چگونه مى توان به او اعتماد نمود؟! در سند حديث ابن ماجه، همچنين فردى به نام سلمة بن نبيط وجود دارد كه بخارى در مورد آن مى گويد:
يقال: اختلط بآخره؛(1).
گفته شده است: وى در آخر عمرش دچار اختلاط در نقل شده است.
بنابراين اين سند نيز قابل اعتماد نيست.
يك سند حديث انس بن مالك را احمد بن حنبل، بخارى و مسلم از طريق زهرى روايت كرده اند و پيش از اين در مورد زهرى تحقيق نموديم و ضعف او را اثبات نموديم. علاوه بر اين مطلب، سند بخارى بدين صورت است:
حدّثنا أبواليمان، قال: أخبرنا شعيب، عن الزهري، قال: أخبرني أنس بن مالك الأنصاري؛(2).
در نقل اين سند، بخارى آن را از ابواليمان از شعيب روايت كرده است، در حالى كه صاحب تهذيب التهذيب در مورد روايت ابواليمان از شعيب مى نويسد:
لم يسمع أبواليمان من شعيب إلاّ حديثاً؛(3).
ابواليمان از شعيب فقط يك حديث شنيده است.
بنابراين سند بخارى از دو جهت مخدوش است؛ نخست به واسطه شخص
زهرى و ديگرى به خاطر روايت ابواليمان از شعيب.
اما در سند احمد بن حنبل، سفيان بن حسين از زهرى روايت كرده و سند به اين شرح است:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا يزيد، أنا سفيان - يعني ابن حسين - ، عن الزهري، عن أنس.(1).
اين در حالى است كه سفيان بن حسين نيز مخدوش است. هيثمى در مورد روايت سفيان بن حسين از زهرى مى نويسد:
رواه أحمد وفيه: سفيان بن حسين، وهو ضعيف في الزهري، وهذا من حديثه عنه؛(2).
اين روايت را احمد نقل كرده، در حالى كه در آن سفيان بن حسين است و روايت سفيان بن حسين از زهرى، ضعيف است.
ابن حجر از عثمان بن ابى شيبه نقل كرده كه در مورد سفيان بن حسين مى نويسد:
كان مضطرباً في الحديث قليلاً؛(3).
او گاهى اضطراب در حديث دارد.
و نيز از ابن سعد نقل كرده كه مى نويسد:
يخطئ في حديثه كثيراً؛(4).
بسيارى از اوقات در نقل حديث خطا مى كند.
و نيز از ابوحاتم روايت كرده كه مى نويسد:
لا يحتجّ به؛(1).
به سخن او استناد نمى شود.
بنابراين سند احمد نيز اولاً به سبب زهرى و ثانياً به واسطه شخص سفيان بن حسين و ثالثاً به جهت روايت سفيان بن حسين از زهرى مخدوش است.
اما روايت ديگر انس بن مالك از طريق حميد نقل گرديده است و نسائى و احمد بن حنبل به اين سند اشاره كرده اند. اصل سند احمد بن حنبل به اين شرح است:
حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا عبداللّه بن الوليد، ثنا سفيان، عن حميد، عن أنس بن مالك.
مراد از حميد، حميد بن ابى حميد طويل است كه فرد حقه باز و از تدليس كنندگان احاديث مى باشد تا آنجا كه صاحب تهذيب التهذيب در مورد او مى نويسد:
إنّ أحاديثه عن أنس مدلّسة؛(2).
روايات او از انس تدليس شده مى باشد. [يعنى روايات انس را با غل و غش نقل كرده و امانت دار نبوده است].
علاوه بر اين اشكال، در سند احمد بن حنبل، حميد از سفيان حديث نقل كرده است و مراد از سفيان همان سفيان بن حسين است، در حالى كه بيان نموديم كه سفيان بن حسين نيز مخدوش و غير قابل اعتماد است. بنابراين سند روايت انس از
ناحيه حميد نيز مخدوش، ضعيف و غير قابل اعتماد است.
اما سخن از اسناد حديث انس بن مالك انصارى كه كوتاه شود، در مورد خود انس بن مالك نيز سخن بسيار است و انسان منصف هرگز نمى تواند به نقل انس اعتماد نمايد؛ زيرا بارها و بارها انس بن مالك اثبات نموده كه انسان صادق و امانت دارى در نقل حديث از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمى باشد و اغراض شخصى خود را در بسيارى از اوقات در نقل حديثش دخالت مى داده است.
به باور نگارنده، انس بن مالك شخص محترمى نيست و هرگز نمى توان به صداقت او در نقل احاديث رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اعتماد نمود و از آنجا كه پيش از اين در مورد شخصيت انس بن مالك تحقيق نموديم؛ از اين رو سخن را تفصيل نمى دهيم و علاقه مندان را به قسمت بررسى احاديث فضائل اميرالمؤنين عليه السلام، به ويژه قسمت حديث طير مشوى و حديث غدير ارجاع مى دهيم و در آنجا توضيح داديم كه در ماجراى طير مشوى، انس بن مالك تلاش كرد تا فضيلت هم غذا شدن با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام كتمان نمايد و همچنين فضيلت غدير خم را نيز نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام كتمان نمود تا آنجا كه به واسطه شهادت دروغ، گرفتار مرض پيسى شد. حال چگونه كه به شخصى كه كتمان حقيقت كرده و شهادت دروغ داده مى توان اعتماد نمود؟
پيش از بررسى سند روايت عايشه، لازم به ذكر است كه مهم ترين سند حديث نماز ابوبكر متعلق به عايشه مى باشد؛ زيرا بيشترين طرق اين حديث از عايشه است
و گزاف نيست اگر ادّعا نماييم كه حديث عايشه به تنهايى با تمام احاديثى كه هشت نفر ديگر از صحابه نقل كرده اند برابرى مى نمايد، بلكه بالاتر و مهم تر است؛ از اين رو ما ابتدا در مورد راويان سند حديث عايشه سخن مى گوييم و سپس در مورد شخصيت خود عايشه به بيان نكاتى خواهيم پرداخت.
سند روايت هاى عايشه به شرح ذيل است:
حدّثنا عمر بن حفص بن غياث، قال: حدّثني أبي، قال: حدّثنا الأعمش، عن إبراهيم، قال الأسود: كنّا عند عائشة ... .
حدّثنا زكريّا بن يحيى، قال: حدّثنا ابن نمير، قال: أخبرنا هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة.
حدّثنا عبداللّه بن يوسف، قال: أخبرنا مالك، عن هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة أُم المؤمنين.
حدّثنا أحمد بن يونس، قال: حدّثنا زائدة، عن موسى بن أبيعائشة، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة، قال: دخلت على عائشة ... .
حدّثنا مسدّد، قال: حدّثنا عبداللّه بن داود، قال: حدّثنا الأعمش، عن إبراهيم، عن الأسود، عن عائشة.
حدّثنا قتيبة بن سعيد، قال: حدّثنا أبومعاوية، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن الأسود، عن عائشة.
حدّثنا محمّد بن رافع وعبد بن حميد - واللفظ لابن رافع - قال عبد: أخبرنا، وقال ابن رافع: حدّثنا عبدالرزّاق، أخبرنا معمر، قال الزهري:
وأخبرني حمزة بن عبداللّه بن عمر، عن عائشة.
همان گونه كه مشاهده مى شود، تمام سندهاى عايشه در نهايت به افراد ذيل منتهى مى شود:
أسود بن يزيد نخعي، عروة بن زبير بن عوام، عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة بن مسعود ومسروق بن أجدع.
ابن ابى الحديد معتزلى در مورد اسود بن يزيد مى نويسد:
كان من المنحرفين عن علي؛(1).
او در زمره منحرفان از على بود.
وى در جاى ديگر مى نويسد:
مسروق والأسود يفرطان في سبّ علي بن أبيطالب؛(2).
مسروق و اسود در سب على بن ابى طالب عليه السلام افراط و زياده روى مى كردند.
از سوى ديگر، كسى كه در تمام سندهاى حديث نماز ابوبكر از اسود بن يزيد روايت نقل كرده و اصطلاحاً «راوى از او» اسود بن يزيد است، ابراهيم بن يزيد نخعى
است كه او را از بزرگان و اركان مدلسان برشمرده اند. حاكم نيشابورى در باره او مى نويسد:
قوم دلّسوا أحاديث رووها عن المجروحين، فغيّروا أساميهم وكناهم كي لا يعرفوا؛(1).
اينان قومى هستند كه احاديث را از افراد مجروح و معيوب روايت كرده اند؛ اما اسامى و كنيه افراد معيوب را تغيير مى دهند تا كسى پى نبرد كه راوى، فرد مجروحى بوده است.
حاكم نيشابورى در جاى ديگر مى نويسد:
أخبرني عبداللّه بن محمّد بن حمويه الدقيقي، قال: حدّثنا جعفر بن أبيعثمان الطيالسي، قال: حدّثني خلف بن سالم، قال: سمعت عدّة من مشايخ أصحابنا تذاكروا كثرة التدليس والمدلّسين، فأخذنا في تمييز أخبارهم، فاشتبه علينا تدليس الحسن بن أبيالحسن، وإبراهيم بن يزيد النخعي، لأنّ الحسن كثيراً ما يدخل بينه وبين الصحابة أقواماً مجهولين، وربّما دلّس عن مثل عتى بن ضمرة وحنيف بن المنتجب ودغفل بن حنظلة وأمثالهم، وإبراهيم أيضاً يدخل بينه وبين أصحاب عبداللّه مثل هنى بن نويرة وسهم بن منجاب وخزامة الطائي، وربّما دلّس عنهم؛(2).
عبداللّه بن محمّد بن حمويه دقيقى، از جعفر بن ابى عثمان طيالسى، از خلف بن سالم نقل كرده كه از گروهى از مشايخ اصحابمان شنيدم كه در مورد زياد شدن تدليس و مدلسان سخن مى گفتند و ما مشغول پاكسازى حديث كسانى بوديم كه
تدليس كرده اند. در اين هنگام تدليس حسن بن ابى حسن و ابراهيم بن يزيد نخعى براى ما مشتبه شد؛ زيرا در بسيارى از مواقع، حسن بن ابى حسن افرادى را ميان صحابه و طبقه بعد آنان قرار مى دهد كه مجهول مى باشند و گاهى از مانند عتى بن ضمره، حنيف بن منتجب، دغفل بن حنظله و امثال آنان تدليس مى كند و ابراهيم نيز مانند او در افرادى مثل اصحاب عبداللّه، مانند هنى بن نويره، سهم بن منجاب و خزامه طائى تدليس مى كند.
بنابراين، اولاً اسود بن يزيد نخعى خود از منحرفان از اميرالمؤنين عليه السلام است و از آنجا كه حديث نماز ابوبكر در مقابل فضائل على بن ابى طالب عليه السلام قرار مى گيرد، نمى توان به سخن كسى اعتماد نمود كه كينه اميرالمؤنين عليه السلام را به دل داشته است و ثانياً كسى كه اين روايت را از اسود نقل نموده، نه فقط متهم به تدليس؛ بلكه از اكابر و بزرگان حقه بازان در نقل حديث است، تا آنجا كه او را نماد تدليس معرفى كرده اند! و ثالثاً كسى كه از ابراهيم حديث نقل كرده، سليمان بن مهران اعمش است كه او نيز متهم به تدليس مى باشد. سيوطى در باره او مى نويسد:
قال الخطيب: وكان الأعمش وسفيان الثوري يفعلون مثل هذا. قال العلائي: وبالجملة، فهذا النوع أفحش أنواع التدليس مطلقاً وشرّها. قال العراقي: وهو قادح فيمن تعمّد فعله. وقال شيخ الإسلام: لا شكّ أنّه جرح، وإن وصف به الثوري والأعمش فلا اعتذار.(1).
خطيب مى گويد: اعمش و سفيان ثورى [تدليس] انجام مى دادند. علائى گويد:
1) . تدريب الراوي: 1 / 119.
بالجمله اين نوع از تدليس [اشاره به تدليس تسويه] از بدترين و فاحش ترين انواع تدليس است. عراقى مى گويد: اگر كسى اين نوع تدليس را عمدى انجام دهد، به عدالتش خدشه وارد مى آيد. شيخ الاسلام مى گويد: ترديدى نيست كه اين نوع تدليس جرح راوى محسوب مى شود، هرچند ثورى و اعمش نيز به اين وصف متصف گردند.
بنابراين اعمش، نمونه كسى است كه از «تدليس تسويه» استفاده كرده و همين اعمش در زمره راويان از ابراهيم بن يزيد است. بنابراين تا بدين جاى سند، مدلسان از يكديگر حديث نقل نموده اند. جالب اينجاست كه در سند بخارى و يكى از طرق احمد بن حنبل، مسلم و نسائى، راوى از اعمش نيز ابومعاويه است كه او نيز متهم به تدليس است. ابن حجر در مورد او مى نويسد:
أنّه كان مرجئاً خبيثاً، وأنّه كان يدعو إليه؛(1).
او فردى از مرجئه و انسان خبيثى مى باشد و در مورد او بدگويى شده است.
سيوطى در كتاب تدريب الراوى مى نويسد:
فائدة: أردت أن أسرد هُنا من رمي ببدعته ممّن أخرج لهم البخاري ومسلم أو أحدهما؛ وهم: إبراهيم بن طهمان، أيّوب بن عائذ الطائي، ذرّ بن عبداللّه المرهبي، شبابة بن سوار، عبدالحميد بن عبدالرحمن ... محمّد بن خازم، أبومعاوية الضرير، ورقاء بن عمر اليشكري ... ؛(2).
فائده: مى خواهم در اينجا به كسانى اشاره كنم كه از بدعت گزاران هستند؛ اما بخارى و مسلم يا يكى از آن دو از آنان حديث نقل كرده اند و آنان عبارتند از: ابراهيم بن طهمان، ايّوب بن عائذ طائى، ذرّ بن عبداللّه مرهبى، شبابة بن سوار، عبدالحميد بن عبدالرحمان ... محمّد بن خازم، ابومعاويه ضرير، رقاء بن عمر يشكرى ... .
بنابراين ابومعاويه نيز شخص فاسدى بوده و قابل اعتماد نيست. اما در سند ابن ماجه و طريق ديگر احمد بن حنبل، راوى از اعمش شخصى است به نام وكيع بن جرّاح است كه ذهبى در مورد او مى نويسد:
ما فيه إلاّ شربه لنبيذ الكوفيين وملازمته له؛(1).
اشكالى در وى نيست مگر خوردن نبيذ كوفيان كه به اين امر ملازمت داشته و كار مستمر وى بود.
بنابراين كسانى كه از اعمش حديث نماز ابوبكر را نقل كرده اند نيز قابل اعتماد نيستند.
در يكى از سندهاى بخارى، حفص بن غياث، راوى از ابومعاويه مى باشد كه او نيز متهم به تدليس است. ابن حجر در باره وى مى نويسد:
عن أحمد بن حنبل: أنّ حفصاً كان يدلّس؛(2).
احمد بن حنبل مى گويد: حفص كارش تدليس بود.
تا بدينجا سند اسود بن يزيد بررسى شد و همان گونه كه گذشت، تدليس كنندگان زيادى در سند او به چشم مى خوردند كه جداً اعتبار سند او را مخدوش مى نمايند؛.
از اين رو نمى شود به سندى كه بيشتر راويان آن در زمره مدلسان هستند اعتنا نمود.
ابتدا بايد گفت كه عروة بن زبير در زمان حكومت عمر به دنيا آمده؛ بنابراين پيامبر را درك نكرده است. وى حديث را از عايشه نقل كرده است.
ابن ابى الحديد درباره وى مى نويسد:
وقد تظاهرت الرواية عن عروة بن الزبير، أنّه كان يأخذه الزمع عند ذكر علي عليه السلام، فيسبّه ويضرب بأحدى يديه على الأُخرى، ويقول: ما يغني أنّه لم يخالف إلى ما نهي عنه وقد أراق من دماء المسلمين ما أراق؛(1).
روايتى از عروة بن زبير رسيده كه او هنگام ذكر نام على عليه السلام، به لرزه و اضطراب مى افتاد و به على جسارت مى كرد و يكى از دستانش را به ديگرى مى زد و مى گفت: او با اين بهانه كه با آن چه كه بدان نهى شده بود مخالفت نكرد، نمى تواند خود را تبرئه كند؛ زيرا خون بسيارى از مسلمانان را هدر داد! وى همچنين مى نويسد:
روى جرير بن عبدالحميد، عن محمّد بن شيبة، قال: شهدت مسجد المدينة فإذا الزهري وعروة بن الزبير جالسان يذكران عليّاً عليه السلام فنالا منه، فبلغ ذلك علي بن الحسين، فجاء حتّى وقف عليهما، فقال: أمّا أنت يا عروة، فإن أبي حاكم أباك إلى اللّه وفحكم لأبي على أبيك وأمّا أنت يا زهري فلو كنت
1) . شرح نهج البلاغة: 4 / 69.
بمكّة لأريتك كير أبيك؛(1).
جرير بن عبدالحميد از محمد بن شيبه نقل مى كند كه گفت: در مسجد مدينه بودم كه زهرى و عروه بن زبير را در حالى ديدم كه نام على عليه السلام را برده و بر او خرده مى گرفتند. در اين هنگام على بن حسين عليهما السلام وارد شد و نزد آنان توقف نمود و فرمود: اما تو اى عروه، پدرم شكايت پدر تو را به خداوند كرده و خداوند پدر تو را محكوم خواهد كرد. اما تو اى زهرى، همانا اگر در مكه بود، هر آينه شغل پدر تو را پست و بى مقدار مى ديدم.
و در آخر مى نويسد:
عن يحيى بن عروة: كان أبي إذا ذكر عليّاً نال منه؛(2).
از يحيى بن عروه نقل شده است: آن گاه كه پدرم على عليه السلام را ياد مى كرد، به وى ناسزا مى گفت.
در سند بخارى، مسلم، ترمذى و ابن ماجه، راوى از عروه فرزندش هشام مى باشد كه او نيز به تدليس متهم است. ابن حجر در باره او مى نويسد:
قال ابن خراش: بلغني أنّ مالكاً نقم عليه حديثه لأهل العراق، قدم الكوفة ثلاث مرّات، قدمةً، كان يقول: حدّثني أبي، قال: سمعت عائشة. وقدم الثانية، فكان يقول: أخبرني أبي عن عائشة. وقدم الثالثة، فكان يقول: أبي
عن عائشة؛(1).
او احاديثى كه از ديگران شنيده بود را به پدرش نسبت مى داد. و گفته شده كه مالك به نقل احاديث او راضى نبوده است. ابن خراش مى گويد: به من خبر رسيده است كه مالك به نقل احاديث او براى اهل عراق طعنه مى زده است. او سه بار به كوفه آمده و بار نخست گفته است: پدرم برايم نقل كرد كه از عايشه شنيده است. بار دوم گفته است: پدرم به من خبر داد از عايشه. و بار سوم گفته است: پدرم از عايشه! بنابراين روايت عروه نيز قابل اعتماد نيست و نمى توان به سند او استناد كرد.
در سند بخارى، مسلم و نسائى، راوى از عبيداللّه بن عبداللّه، شخصى به نام موسى بن ابى عائشة است. ابن حجر از ابن ابى حاتم نقل كرده كه پدرش در مورد موسى بن ابى عائشة مى گويد:
تُريبني رواية موسى بن أبيعائشة حديث عبيداللّه بن عبداللّه في مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم؛(2).
روايت موسى بن ابى عايشه از عبيداللّه بن عبداللّه در مورد مريضى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى من مشكوك است و آن را قبول ندارم.
البته در سند احمد بن حنبل و ابوداوود، راوى از عبيداللّه بن عبداللّه، زهرى مى باشد كه پيش از اين نقطه ضعف او را اثبات نموديم. بنابراين روايت عبيداللّه بن
عبداللّه نيز از هر دو طريقى كه روايت شده، ضعيف است.
در سند مسروق بن اجدع اشخاصى وجود دارند كه ضعيف مى باشند و ما به تك تك آنان اشاره مى كنيم. در سند مسروق شخصى به نام ابووائل وجود دارد و نعيم بن ابى هند از او روايت نقل كرده است، در حالى كه پيش از اين به ضعف نعيم بن ابى هند اشاره نموديم. همچنين در يكى از اسناد احمد بن حنبل از نعيم بن ابى هند، شخصى به نام شبابة بن سوار وجود دارد. پيش از اين اشاره شد كه سيوطى نام شبابة بن سوار را در كنار ابومعاويه آورد و او را از بدعت گزاران معرفى نموده است.
ابن حجر از قول ابوحاتم نيز نقل كرده است كه گفت:
لا يحتجّ بحديثه؛(1).
حديثش قابل اعتماد نيست.
بنابراين سند مسروق بن اجدع نيز سست و داراى اشكال است و نمى توان به آن استناد جست. پس تا به اين جا اسناد روايت عايشه را واكاوى نموديم و همان گونه كه مشاهده شد، حتى يك سند قابل اعتماد نيافتيم.
حال سخن را در مورد شخصيت عايشه پى مى گيريم. بررسى شخصيت عايشه در اين مختصر نمى گنجد؛ اما مى كوشيم تا به مواردى اشاره نماييم كه عايشه با
1) . همان: 4 / 265.
غرض ورزى هاى فراوان براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دردسر ايجاد مى نموده و حتى فتنه به پا مى كرده است و اينك نيز روايت نماز ابوبكر از طريق او نقل شده كه خود او از اين روايت نفع بسيارى مى برده است.
روايت شده كه عايشه و حفصه عليه زينب بنت جحش توطئه كردند تا هرگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از منزل زينب آمد، آن دو به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بگويند:
إنّي أجد منك ريح مغافير!(1).
بوى نامناسبى از شما به مشامم مى رسد! اين سخن عايشه و حفصه در اين راستا بوده است كه زينب از چشم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله افتاده و رسول خدا نزد او شربت عسل ننوشد.
احمد بن حنبل روايت كرده كه هرگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از خديجه تعريف مى نمود، عايشه اعتراض مى كرد و مى گفت:
ما أكثر ما تذكرها حمراء الشدق؟! قد أبدلك اللّه عزّ وجلّ بها خيراً منها؛(2).
چرا اين قدر از او تعريف مى كنيد؟! خداوند بهتر از او را به شما داده است! بنابراين عايشه زنى بوده كه در اظهار حسادت هاى زنانه هيچ باكى نداشته و حتى به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اعتراض مى كرده است.
اما در مورد بغضى كه از اميرالمؤنين عليه السلام به دل داشته، به حديثى اشاره مى كنيم كه احمد بن حنبل روايت كرده است. وى مى نويسد:
جاء رجل فوقع في عليّ وفي عمّار رضي اللّه تعالى عنهما عند عائشة. فقالت: أمّا عليّ، فلستُ قائلةً لك فيه شيئاً، وأمّا عمّار فإنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «لا يخيّر بين أمرين إلاّ اختار أرشدهما»؛(1).
مردى نزد عايشه آمد و به على و عمار رضى اللّه عنهما ناسزا گفت. عايشه گفت: اما در مورد على هيچ نمى گويم [وتو ناسزا بگو] اما نسبت به عمار ناسزا نگو؛ زيرا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «عمار بين دو امر مخير نمى شود، مگر آن كه بهترين را انتخاب كند».
پيش از اين اشاره كرديم كه در روايت ابن عباس، دو نفر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را در حال مريضى همراهى نمودند و عايشه نام اميرالمؤنين عليه السلام را كتمان كرد و ابن عباس به اين ماجرا اشاره نمود. صاحب كتاب عمدة القارى در اين باره مى نويسد:
ولكن عائشة لا تطيب نفساً له بخير. وفي رواية ابن إسحاق في المغازي، عن الزهري ولكنّها لا تقدر على أن تذكره بخير!(2).
عايشه راضى نمى شد تا على را به خير ياد كند. در روايت ابن اسحاق در كتاب مغازى، از زهرى وارد شده كه عايشه نمى توانست على را به نيكى ياد كند! ابن كثير اوج حسادت و كينه عايشه نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام را از زبان خودش نقل كرده كه مى گفت:
واللّه، ما كان بيني وبين عليّ في القديم إلاّ ما يكون بين المرأة وأحمائها!(3).
به خدا سوگند همانند زنى كه از هووى خويش متنفر است، از على منزجر بودم! ابن ابى الحديد روايت كرده كه عايشه از شنيدن خبر شهادت حضرت زهرا سلام اللّه عليها خشنود شد و اظهار شادمانى نمود! ابن ابى الحديد در همين باره مى نويسد:
ثمّ ماتت فاطمة، فجاء نساء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كلّهنّ إلى بنيهاشم في العزاء إلا عائشة، فإنّها لم تأت، وأظهرت مرضاً، ونقل إلى علي عليه السلام عنها كلام يدلّ على السرور؛(1).
هنگامى كه فاطمه از دنيا رفت، تمام زنان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله براى عرض تسليت نزد بنى هاشم رفتند، اما عايشه تمارض كرد و حاضر نشد تا براى عرض تسليت نزد بنى هاشم رود. و براى على سخنى از عايشه نقل نمودند كه دلالت بر خوشحالى او مى كرد.
آرى عايشه نمى توانست كينه خود نسبت به اهل بيت پيامبر عليهم السلام را كتمان نمايد و حتى در مراسم تشييع جنازه حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام نيز دست از فتنه افروزى برنداشت، تا آنجا كه ابن عباس او را سرزنش نمود. در اين باره آمده است:
لمّا مات الحسن أرادوا أن يدفنوه في بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فأبت ذلك عائشة وركبت بغلة وجمعت الناس، فقال لها ابن عباس: كأنّك أردت أن يقال: يوم البغلة كما قيل يوم الجمل؛(2).
هنگامى كه حسن عليه السلام از دنيا رفت، تصميم گرفتند تا او را در منزل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دفن نمايند؛ اما عايشه اجازه نداد و سوار بر الاغى شد و مردم را گرد خود
جمع نمود. در اين هنگام ابن عباس به او گفت: آيا اراده كردى تا امروز را مانند روز جمل، به روز الاغ نام گذارى كنند؟! منظور ابن عباس بسيار روشن بيان گرديد؛ زيرا عايشه با سوء استفاده از عواطف مردم، جنگى به راه انداخت كه صدها نفر به قتل رسيدند و ابن عباس دوباره به او كنايه زد كه باز هم به دنبال فتنه افروزى است؟! بنابراين عايشه كه كينه خود را نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام بارها اظهار نموده، چگونه مى توان به او اعتماد نمود؛ در حالى كه از نقل حديث نماز ابوبكر منفعت مى برده و كينه ورزى او نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام نيز انكار ناشدنى است؟!
پس از بيان روايات مختلف حديث نماز ابوبكر و بررسى سند اين حديث، اينك به واكاوى دلالت حديث مذكور مى پردازيم. همان گونه كه در طليعه بحث اشاره شد، حديث نماز ابوبكر از مهم ترين ادلّه اثبات خلافت ابوبكر است و برخى از عالمان نام دار عامه كوشيده اند تا با تمسك به اين روايت، خلافت ابوبكر را به اثبات برسانند. ايجى مى نويسد:
الثامن: إنّه صلّى اللّه عليه وسلّم إستخلف أبابكر في الصّلاة وما عزله فيبقى إماماً فيها، فكذا في غيرها، إذ لا قائل بالفصل، ولذلك قال عليٌ رضي اللّه عنه: قدّمك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في أمر ديننا، أفلا نقدّمك في أمر دنيانا؛.
هشتم: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابوبكر را در نماز به جاى خويش فرستاد و او را عزل ننمود تا امام جماعت باقى بماند؛ از اين رو در غير نماز نيز جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است؛ زيرا كسى ميان اين دو مسأله تفصيل نداده است؛ به همين روى
على عليه السلام به او فرمود: تو را رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در امر دين ما مقدم كرده، پس ما خود را در امر دنيا بر تو مقدم نمى كنيم.
فخر رازى نيز مى نويسد:
الحجّة التاسعة: إنّه عليه السلام استخلفه على الصلاة أيّام مرض موته وما عزله عن ذلك، فوجب أن يبقى بعد موته خليفةً له في الصلاة، وإذا ثبتت خلافته في الصلاة ثبتت خلافته في سائر الأُمور، ضرورة أنّه لا قائل بالفرق؛(1).
دليل نهم: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ايام مريضى كه منجر به فوت آن حضرت شد، ابوبكر را به جاى خويش گماشت و او را از اين منصب عزل ننمود. بنابراين، واجب است كه ابوبكر پس از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز جانشين آن حضرت در نماز باشد و هنگامى كه خلافتش در نماز اثبات شود، خلافتش در ساير امور نيز اثبات مى شود؛ زيرا كسى قائل به تفصيل نشده است.
اصفهانى صاحب كتاب طوالع الانوار نيز مى نويسد:
الثالث: إنّه عليه الصلاة والسلام استخلفه في الصلاة أيّام مرضه وما عزله، فيبقى كونه خليفة في الصلاة بعد وفاته وإذا ثبتت خلافته فيها ثبتت في غيرها، لعدم القائل بالفصل؛(2).
سوم: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ايام مريضى خويش، ابوبكر را به جاى خود به نماز فرستاد و او را در نماز عزل ننمود و ابوبكر جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نماز
باقى ماند؛ از اين رو اگر جانشينى او در نماز ثابت شود، خلافتش پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غير نماز نيز ثابت مى شود؛ زيرا كسى قائل به تفصيل نشده است.
نيشابورى نيز در كتاب غرائب القرآن، به مناسبت ذيل آيه غار مى نويسد:
استدلّ أهل السُنّة بالآية على أفضليّة أبيبكر وغاية اتّحاده ونهاية صحبته وموافقة باطنه ظاهره، وإلاّ لم يعتمد الرسول عليه في مثل تلك الحالة، وأنّه كان ثاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في العلم لقوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «ما صبَّ في صدري شيء إلاّ وصببته في صدر أبيبكر». وفي الدعوة إلى اللّه، لأنّه صلّى اللّه عليه وسلّم عرض الإيمان أولاً على أبيبكر فآمن، ثمّ عرض أبوبكر الإيمان على طلحة والزبير وعثمان بن عفّان وجماعة أُخرى من أجلّة الصحابة، وكان لا يفارق الرسول صلّى اللّه عليه وسلّم في الغزوات وفي أداء الجماعات وفي المجالس والمحافل، وقد أقامه في مرضه مقامه في الإمامة؛(1).
اهل سنت به اين آيه بر افضليت ابوبكر استدلال مى كنند؛ زيرا اين آيه، نهايت درجه مصاحبت او با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و اتحاد ظاهر و باطنش را نشان مى دهد و اگر جز اين بود، هرگز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او اعتماد نمى كرد. و او بديل رسول خدا در علم و دانش مى باشد؛ زيرا رسول خدا فرمود: «در سينه من چيزى نهاده نشد مگر آن كه در سينه ابوبكر نيز نهاده شد»! همچنين او بديل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در دعوت به خداى متعال است؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابتدا ايمان را بر او عرضه نمود و ابوبكر ايمان آورد؛ سپس ابوبكر ايمان را بر طلحه، زبير، عثمان
1) . تفسير النيسابوري: 3 / 371.
و گروهى از بزرگان صحابه عرضه داشت. و او از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در جنگ ها، جماعات و محافل و مجالس جدا نشد و در مريضى منجر به فوت رسول خدا، به جاى آن حضرت به نماز ايستاد.
كرمانى در شرح حديث نماز ابوبكر مى نويسد:
وفيه فضيلة أبيبكر رضي اللّه عنه وترجيحه على جميع الصحابة، وتنبيه على أنّه أحقّ بخلافة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من غيره؛(1).
اين روايت، فضيلتى براى ابوبكر است و رجحان او بر ديگر صحابه را اثبات مى نمايد و اشاره دارد به اين كه او سزاوارتر به خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از غير خودش باشد.
عينى در كتاب عمدة القارى مى گويد:
(ذكر ما يستفاد منه)، وهو على وجوه: الأول: فيه دلالة على فضل أبيبكر رضي اللّه تعالى عنه. الثّاني: فيه أنّ أبابكر صلّى بالناس في حياة النبي عليه الصلاة والسلام، وكانت في هذه الإمامة التي هي الصغرى دلالة على الإمامة الكبرى. الثالث: فيه أنّ الأحقّ بالإمامة هو الأعلم؛(2).
(بيان آنچه از حديث استفاده مى شود) نخست: در اين حديث دلالتى بر فضل ابوبكر است. دوم: ابوبكر در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با مردم نماز خواند و اين امامت كوچك او دلالت بر امامت بزرگ او مى كند. سوم: همانا هر كس سزاوارتر به امامت باشد، او اعلم است.
نووى در كتاب شرح صحيح مسلم مى نويسد:
فيه فوائد: منها: فضيلة أبيبكر الصديق رضي اللّه عنه وترجيحه على جميع الصحابة رضوان اللّه عليهم وتفضيله، وتنبيه على أنّه أحقّ بخلافة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من غيره. ومنها: أنّ الإمام إذا عرض له عذر عن حضور الجماعة استخلف من يصلّي بهم، وأنّه لا يستخلف إلاّ أفضلهم. ومنها: فضيلة عمر بعد أبيبكر رضي اللّه عنه، لأنّ أبابكر لم يعدل إلى غيره.(1).
در اين حديث فوائدى است: يكى از آن فوائد، فضيلت ابوبكر و ترجيح او بر تمام صحابه است. همچنين اشاره است به اين كه او نسبت به غيرش سزاوارتر به خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است. ديگر آن كه هنگامى كه امام به واسطه عذرى نتواند امامت كند، كسى را به عنوان جانشين خويش برمى گزيند تا به جاى او نماز بخواند و البته امام نيز كسى را بر مى گزيند كه افضل باشد. همچنين از اين حديث، فضيلت عمر پس از ابوبكر اثبات مى شود؛ زيرا ابوبكر به غير عمر ارجاع نداد.
مناوى در كتاب فيض القدير مى نويسد:
تنبيه، قال أصحابنا في الأُصول: يجوز أن يجمع عن قياس، كإمامة أبيبكر هنا، فإنّ الصحب أجمعوا على خلافته - وهي الإمامة العظمى - ومستندها القياس على الإمامة الصغرى، وهي الصلاة بالناس بتعيين المصطفى صلّى اللّه عليه وسلّم؛(2).
اصحاب ما در علم اصول مى گويند: جايز است كه منشأ اجماع قياس باشد، مانند امامت ابوبكر؛ زيرا صحابه بر خلافت او اجماع نمودند و دليل آنان اين بود كه امامت صغراى ابوبكر را دليل بر امامت كبراى او گرفتند و مراد از امامت صغرا، همان جانشينى او توسط رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نماز بود.
صاحب كتاب فواتح الرحموت نيز در بحث اجماع مى نويسد:
(مسألة: جاز كون المستند قياساً، خلافاً للظّاهرية) وابن جرير الطبري، (فبعضهم منع الجواز) عقلا (وبعضهم منع الوقوع) وإن جاز عقلا (والآحاد) أي أخبار الآحاد (قيل كالقياس) اختلافاً ... (وقد وقع قياس الإمامة الكبرى) وهي الخلافة العامة (على إمامة الصلاة ...) والحقّ أنّ أمره صلّى اللّه عليه وسلّم إيّاه بإمامة الصلاة كان إشارة إلى تقدّمه في الإمامة الكبرى على ما يقتضيه ما في صحيح مسلم؛(1).
مسأله: جايز است كه مستند [اجماع] قياس باشد و ظاهريه و ابن جرير با اين مسأله مخالف هستند وبرخى آن را از نظر عقلى جايز نمى پندارند و برخى نيز در امكان وقوعى آن اشكال كرده اند؛ اما احتمال عقلى آن را ممتنع ندانسته اند. و گفته شده كه خبر واحد نيز مانند قياس مورد اختلاف واقع شده است ... به تحقيق امامت در قياس، كبرا واقع شده و مراد از امامت كبرا، خلافت است و امامت در نماز قياس شده به امامت كلى ... حق آن است كه فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر براى امامت نماز، اشاره دارد به اين كه او در امامت كبرا نيز مقدم بر ديگران است و اين روايت در صحيح مسلم نقل گرديده است.
1) . فواتح الرحموت: 2 / 290.
تاكنون به عبارات مختلف عالمان عامه پرداختيم و شيوه استدلال آنان را بيان نموديم و براى پاسخ به سخن آنان تنها به چند نكته اشاره مى نماييم:
استدلال به حديث نماز ابوبكر مبتنى بر فرض صحيح انگاشتن اين حديث است و ما در قسمت پيشين اثبات نموديم كه حديث نماز ابوبكر از سند سستى برخوردار است؛ بنابراين وقتى اصل حديث بودن يك سخن محرز نباشد، چگونه مى توان آن سخن را پايه استدلال علمى قرار داد؟! بنابراين عالمان عامه ابتدا بايد مشكل دوران حديث نماز ابوبكر ميان حديث بودن يا حديث نبودن را حل كنند تا نوبت به بررسى دلالت آن برسد.
با قطع نظر از صحت سند حديث نماز ابوبكر، همان گونه كه در تمام براهين عامه بيان شد، عمده استدلال آنان متمركز بر اين نكته است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، ابوبكر را به امامت مردم در زمان حيات خويش گماشته است. پاسخ ما به عالمان عامه اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله افراد ديگرى را نيز در زمان حيات خويش به امامت مردم گماشته است؛ اما هيچ كس در مورد آن افراد ادّعاى خلافت يا افضليت نكرده اند. ابوداوود در كتاب سنن خويش بابى با نام «باب إمامة الأعمى» گشوده است. مفاد اين باب به امامت شخصى به نام «ابن ام مكتوم» اختصاص دارد كه نابينا بوده و در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از جانب آن حضرت به امامت مردم منصوب گشته است. اصل حديث وى به شرح ذيل است:
حدّثنا محمّد بن عبدالرحمن العنبري أبوعبداللّه، ثنا ابن مهدي، ثنا عمران القطّان، عن قتادة، عن أنس: أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم استخلف ابن أُمّ مكتوم يؤمّ الناس وهو أعمى؛(1).
1) . سنن أبيداود: 1 / 143 / ح 595.
محمّد بن عبدالرحمان عنبرى به سند خود از انس نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابن ام مكتوم را به امامت مردم منصوب نمود، در حالى كه وى نابينا بود.
پس چگونه است كه صرف امام واقع شدن ابوبكر - به فرض صحت روايت - دليل برترى، افضليت و خلافت او مى باشد؛ اما امام واقع شدن ابن ام مكتوم به نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچ فضيلتى براى او محسوب نشود؟ اين استدلال به قدرى سخيف است كه حتى ابن تيميه كه به تعصب شهره خاص و عام است نيز به آن خرده گرفته است. وى مى نويسد:
فالإستخلاف في الحياة نوع نيابة لابدّ منه لكل وليّ أمر، وليس كلّ [من] يصلح للإستخلاف في الحياة على بعض الأُمّة يصلح أن يستخلف بعد الموت، فإنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم استخلف في حياته غير واحد، ومنهم من لا يصلح للخلافة بعد موته، كما استعمل ابن أُمّ مكتوم الأعمى في حياته وهو لا يصلح للخلافة بعد موته، وذلك كبشير بن [عبد] المنذر وغيره؛(1).
جانشينى در زمان حيات، گونه اى از نيابت است كه هر سرپرستى به چنين نايبانى نياز دارد و چنين نيست كه هر كس در زمان حيات بر برخى از امور نايب باشد، بتواند پس از موت نيز جانشين متوفا قرار بگيرد. همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در زمان حياتش افرادى را به عنوان جانشين گماشت و برخى از آنان صلاحيت خلافت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نداشتند؛ همان طور كه ابن ام مكتوم نابينا نيز در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نايب حضرت شد؛ اما پس از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، صلاحيت خلافت را نداشت، همچنين بشير بن منذر
1) . منهاج السنة: 7 / 339.
و اشخاص ديگرى نيز چنين وضعيتى داشتند [كه در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نايب آن حضرت بودند؛ اما پس از درگذشت رسول خدا خليفه نشدند].
بنابراين استدلال به نماز ابوبكر ارزش بحث ندارد و بيشتر جدل ورزى است تا برهان ورزى؛ از اين رو ما نيز ترجيح مى دهيم تا وقت مخاطب اين سطور در مطالعه جدليات تباه نشود. جاى بسى شگفتى وجود دارد كه فخر رازى و ايجى با آن دقت نظرى كه در مباحث فلسفى و كلامى به خرج مى دهند، چگونه در اين مباحث به سادگى بحثى را مطرح مى كنند و از كنار آن عبور مى كنند؟ واقعاً با كدام برهان، امامت در نماز دليل بر جانشينى و وصايت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشد؟ شگفت انگيزتر آن است كه خودشان تصريح مى نمايند كه استدلال از امام جماعت بودن بر خلافت، به وسيله قياس صورت گرفته است! آيا به راستى مسأله خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين اندازه سست و بى مقدار است كه با قياس بتوان در مورد آن نظر داد؟ قياس در مقابل برهان قرار دارد و به اين معناست كه صرف مشابهت در برخى مسائل، به عنوان ملاك تلقى شود و مورد استدلال قرار بگيرد؛ مانند اين كه صرف شباهت در رنگ يا مزه ميان يك نوشيدنى معين با يك ليوان مشروب، دليل بر آن شود كه آن نوشيدنى ملاك خمر را دارد و بايد مورد اجتناب قرار بگيرد و در اين مقام نيز امام جماعت بودن دليل بر آن قرار داده شود كه در صرف امامت جماعت، ملاك خلافت وجود دارد و امام جماعت مى تواند خليفه شود! به راستى اگر امامت جماعت ابوبكر دليل افضليت او محسوب مى شود، چرا ابن ام مكتوم هيچ گاه افضل صحابه ناميده نشده است، با اين كه او نيز امام جماعت قرار گرفت و امامت او نيز به نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود؟ نگارنده اين سطور تا اين لحظه نتوانسته به اين تناقض پاسخ دهد و سنگينى اين تناقض هنوز بر قامت انديشه راست نمى آيد.
حديث نماز ابوبكر با بسيارى از واقعياتى كه در صدر اسلام به وقوع پيوسته در تناقض است و اينك به برخى از موارد تناقض اشاره مى نماييم:
طبق برخى از اسناد موجود، ابوبكر در روزهاى پايانى حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در لشكر اسامه حاضر بوده است. ابن حجر عسقلانى در شرح بخارى بابى گشوده و نام آن را به شرح ذيل گذاشته است:
باب بعث النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أُسامة بن زيد رضي اللّه عنهما في مرضه الذي توفّي فيه؛(1).
باب ارسال اسامه بن زيد توسط رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مريضى كه منجر به درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شد.
سپس مى نويسد:
كان تجهيز أُسامة يوم السبت قبل موت النبي بيومين، ... فبدأ برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وجعه في اليوم الثالث، فعقد لأُسامة لواءً بيده، فأخذه أُسامة فدفعه إلى بريدة وعسكر بالجرب، وكان ممّن انتدب مع أُسامة كبار المهاجرين والأنصار منهم: أبوبكر وعمر وأبوعبيدة وسعد وسعيد وقتادة بن النعمان وسلمة بن أسلم، فتكلّم في ذلك قوم ... ثمّ اشتدّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وجعه، فقال: «أنفذوا بعث أُسامة». وقد روي ذلك عن الواقدي وابن سعد وابن إسحاق وابن الجوزي وابن عساكر ؛(2).
تجهيز لشكر اسامه در روز شنبه و دو روز پيش از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صورت گرفت. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز سه شنبه اسامه را تجهيز نمود و شخصاً پرچم را به دست اسامه داد و اسامه پرچم را گرفت و آن را به بريده سپرد و بيرون از شهر اردو نظامى زد. در اين ميان بزرگان مهاجران و انصار، همچون ابوبكر، عمر، ابوعبيده، سعد، سعيد، قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم نيز مأمور شدند تا به لشكر اسامه بپيوندند و سخنانى در اعتراض به اين مطلب، رد و بدل شد ... سپس مرض رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شدت يافت؛ اما باز مردم را فرمان مى داد: «به لشكر اسامه ملحق شويد». اين ماجرا را واقدى، ابن سعد، ابن اسحاق، ابن جوزى، ابن عساكر و ديگران روايت كرده اند.
از ماجراى لشكر اسامه مسأله اى را مى توان استنباط نمود و آن مسأله اين است كه نماز ابوبكر و حضور وى در لشكر اسامه قابل جمع نيست، به ويژه آن كه ابن حجر تصريح مى كند كه ابوبكر از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مأمور بوده تا در اردوگاه اسامه حاضر باشد. شاهد اين مسأله نيز نقل ابوداوود است كه پيش از اين بيان كرديم كه در روايت او تصريح شده بود كه ابوبكر در روزهاى واپسين عمر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غائب بود و در مدينه حضور نداشت؛ از اين رو عبداللّه بن زمعه به عمر گفت تا به امامت بايستد.
شاهد ديگر آن است كه در بسيارى از الفاظ حديث كه پيش از اين بيان شد، وارد شده كه «فأرسلنا إلى أبيبكر؛ ما كسى را دنبال ابوبكر فرستاديم». اين عبارت ظهور دارد كه ابوبكر خارج از مدينه بوده است. از سوى ديگر و در تأييد نقل ابن حجر، روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روزهاى واپسين عمر خويش مكرر مى فرمود:
جهزوا جيش أُسامة، لعن اللّه من تخلّف عنه؛(1).
لشكر اسامه را تجهيز كنيد. خداوند لعنت كند كسى كه از لشكر او تخلف كند.
همان گونه كه در روايات پيشين گذشت، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مصمم بوده تا شخصاً در نماز حاضر شود تا آنجا كه در روايت وارد شده كه فرمود:
«أصلّى الناس؟» قلنا: لا، هم ينتظرونك يا رسول اللّه. قال: «ضعوا لي ماءً»؛(2).
«آيا مردم نماز خواندند؟» عرضه داشتيم: نه. در انتظار شما مى باشند. فرمود: «آب مهيا كنيد تا وضو بسازم».
مسلم نيشابورى از عايشه روايت كرده كه گفت:
اشتكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فدخل عليه ناس من أصحابه يعودونه، فصلّى رسول اللّه جالساً، فصلّوا بصلاته قياماً؛(3).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شكوه نمود؛ سپس گروهى از مردم نزد آن حضرت بازگشتند و آن حضرت به صورت نشسته نماز خواند و بقيه به صورت ايستاده اقتدا نمودند.
مسلم از جابر نيز روايت كرده كه مى گويد:
اشتكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فصلّينا وراءه وهو قاعد وأبوبكر يُسمع الناس تكبيره؛(4).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شكوه نمود و ما پشت آن حضرت نماز خوانديم، در حالى كه حضرت نشسته بود و صداى تكبير ابوبكر به گوش مى رسيد.
احمد نيز از عايشه روايت كرده كه مى گويد:
أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم صلّى في مرضه وهو جالس، فصلّى وخلفه قوم قياماً؛(1).
همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حال مريضى، نشسته نماز خواند و گروهى به صورت ايستاده به آن حضرت اقتدا نمودند.
پس تا به اين جا روشن شد كه ابن حجر تصريح نموده كه ابوبكر در لشكر اسامه بود و در مدينه حضور نداشت و روايات ديگرى نيز مى گويد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شخصاً نماز به جا آورد و گروهى نيز اقتدا نمودند و جابر تصريح كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نماز گذارد و ما اقتدا نموديم و صداى تكبير ابوبكر به گوش مى رسيد. اين مطلب نشان مى دهد كه نماز ابوبكر در عرض نماز پيامبر برگزار شده است. از سوى ديگر، در قسمت پيشين از قول احمد بن حنبل اشاره نموديم كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
إبعثوا إلى علي فادعوه؛(2).
همانا على را نزد من فرابخوانيد.
در حالى كه نام على بن ابى طالب عليه السلام را ابن حجر در زمره حاضران در
لشكر اسامه ذكر نكرده و گويا حضرت اميرالمؤنين عليه السلام در مدينه حاضر بوده اند و اين در حالى است كه اميرالمؤنين عليه السلام نيز از بزرگان مهاجران بوده و در زمره اشخاص برجسته و پرآوازه محسوب مى شدند و يقيناً نام آن حضرت از ديگر اسامى ذكر شده پايين تر نبوده، تا فرض كنيم ابن حجر نام ايشان را از قلم انداخته است.
در بسيارى از نقل هاى حديث نماز ابوبكر وارد شده و ما نيز پيش از اين به آن اشاره كرديم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصريح به نام ابوبكر نكرد و تنها فرمود:
مروا من يصلّي بالناس؛(1).
بگوييد شخصى به نماز بايستد.
در نقل ديگر وارد شده كه حضرت فرمود:
مر الناس فليصلّوا؛(2).
به مردم بگو با شخصى نماز بخوانند.
بنابراين روشن نيست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به نام ابوبكر تصريح كرده باشد. اما نكته بسيار تأمل برانگيزى كه در بسيارى از نقل ها وارد آمده آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطاب به عايشه و حفصه فرمود:
إنّكنّ لصويحبات يوسف؛(3).
شما مانند زنان اطراف يوسف مى باشيد.
تعبير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به روشنى نشان مى دهد كه ماجراى نماز ابوبكر آشفته بوده و آشكارا بوى دسيسه و توطئه از آن به مشام مى رسيده و اگر جز اين بود، معنا نداشت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، عايشه و حفصه را به زنان حيله گر و نيرنگ باز اطراف يوسف تشبيه نمايد. همين نكته ابن حجر را واداشته تا به گونه اى سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را توجيه نمايد؛ زيرا ابن حجر به نيكى دريافته كه اين سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دلالت حديث نماز ابوبكر را تحت الشعاع قرار مى دهد و مسير استدلال را عوض مى نمايد؛ از اين رو مى نويسد:
إنّ عائشة أظهرت أنّ سبب إرادتها صرف الإمامة عن أبيها، كونه لا يسمع المأمومين القراءة، لبكائه، ومرادها زيادة على ذلك هو أن لا يتشاءم الناس به، وقد صرّحت هي فيما بعد بذلك ... وبهذا التقرير يندفع إشكال من قال: إنّ «صواحب يوسف» لم يقع منهنّ إظهار يخالف ما في الباطن؛(1).
همانا سبب سخن گفتن عايشه اين بود كه صرفاً پدرش از امامت معاف شود؛ زيرا مردم قرائت پدرش را نمى شنيدند. در حقيقت او نمى خواست پدرش مطرح شود و شائبه رياست در او شكل بگيرد و پس از آن نيز به اين نكته تصريح نمود ... و اين توجيه، اشكالى كه مى گويد تعبير «صواحب يوسف» دليل نفاق آنان بوده را دفع مى كند.
پرواضح است كه پاسخ ابن حجر سست و بى دليل است و بيشتر به بهانه جويى شبيه است. گويى او مى خواهد مسأله را كاملاً عادى جلوه دهد و سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را صرفاً پند اخلاقى نمايش دهد؛ اما هر انسان عاقل و منصفى مى داند كه اولاً
1) . فتح الباري: 2 / 128 - 129.
رسول خدا گزافه گويى نمى كند و بى جهت تعبير تندى به كار نمى برد و ثانياً تعبير «صواحب يوسف» يك تعبير بسيار تند است و هرگز شباهتى به پند اخلاقى ساده ندارد؛ بلكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با صدايى رسا اعلام مى دارد كه سخن عايشه و حفصه توطئه و شيطنت است. به راستى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اگر اراده مى فرمود تا تعبير تندى به كار ببرد بايد از چه تعبيرى بهره مى گرفت؟! آيا تندتر و صريح تر از تعبير «صواحب يوسف» ممكن بود؟ به راستى چرا امثال ابن حجر مى كوشند تا با توجيهات دور از ذهن و بهانه جويى هاى سخيف، واقعيت را انكار نمايند؟ همان گونه كه خواننده اين سطور مشاهده مى نمايد، هر چه بيشتر به جزئيات حديث نماز ابوبكر مى پردازيم، نقاط ابهام بيشترى مى يابيم و گاهى صريحاً به تناقض مى رسيم. يكى ديگر از موارد تناقض در روايات نماز ابوبكر، مسأله حضور شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مسجد است. پيش از اين اشاره كرديم كه در روايت وارد شده:
ثمّ إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم وجد من نفسه خفّةً، فخرج بين رجلين أحدهما العبّاس؛(1).
سپس حال رسول خدا بهتر شد و به سمت مسجد حركت كرد و دو نفر به حضرت كمك مى كردند كه يكى از آن دو نفر ابن عباس بود.
در روايت ديگر وارد شده:
وخرج النبي يهادي بين رجلين، كأنّي أنظر إليه يخطّ برجليه الأرض؛(2).
رسول خدا در حالى به سمت مسجد رفت كه از شدت ضعف پايش بر زمين كشيده مى شد.
از اين تعبير كه در بيشتر احاديث نماز ابوبكر به چشم مى خورد استفاده مى شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با وجود ضعف بسيار شديد، خود را به مسجد رساند، به گونه اى كه نياز به كمك دو نفر داشته است. بنابراين ابوبكر زمانى به سمت مسجد رفته كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيهوش شده است و بلافاصله پس از اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به هوش آمده و اندكى احساس نموده كه مى تواند به مسجد برود، با هر زحمتى حاضر شده تا شخصاً به مسجد برود. از روايت ابن عباس استفاده مى شود كه اميرالمؤنين عليه السلام زير بغل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را گرفته بوده و عايشه به خاطر شدت حسادت و كينه اى كه از اميرالمؤنين به دل داشته، حاضر نشده نام آن حضرت را به زبان آورد. حقيقت آن است كه عالمان عامه در تفسير عبارت «فخرج بين رجلين أحدهما العبّاس» به اضطراب افتاده اند و كوشيده اند به گونه اى اين معما را حل و فصل نمايند. نووى در شرح فقره يادشده مى نويسد:
وفسّر ابن عبّاس الآخر بعليّ بن أبيطالب. وفي الطريق الآخر: فخرج ويد له على الفضل بن عباس ويد له على رجل آخر، وجاء في غير مسلم: بين رجلين أحدهما أُسامة بن زيد. وطريق الجمع بين هذا كلّه: أنّهم كانوا يتناوبون الأخذ بيده الكريمة صلّى اللّه عليه وسلّم تارةً هذا وتارةً ذاك وذاك، ويتنافسون في ذلك، وهؤلاء هم خواص أهل بيته الرجال الكبار، وكان العباس رضي اللّه عنه أكثرهم ملازمة للأخذ بيده الكريمة المباركة صلّى اللّه عليه وسلّم، أو أنّه أدام الأخذ وإنّما يتناوب الباقون في اليد الأُخرى، وأكرموا العبّاس باختصاصه بيد واستمرارها له، لما له من السنّ والعمومة وغيرهما، ولهذا ذكرته عائشة رضي اللّه عنها مسمّىً وأبهمت الرجل الآخر، إذ لم يكن
أحد الثلاثة الباقين ملازماً في جميع الطريق ولا معظمه، بخلاف العبّاس، واللّه أعلم؛(1).
ابن عباس شخص ديگر را به على تفسير نموده است. و در طريق ديگرى وارد شده كه يك دست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در دست فضل بن عباس بود و دست ديگرش در دست مردى ديگر. در روايت مسلم وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ميان دو مرد بود كه يكى از آن دو مرد اسامه بن زيد بود. اما وجه جمع ميان تمام اين اقوال به اين است كه افراد مختلفى دست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از روى تبرك و تيمن مى گرفتند و با حضرت مصافحه مى كردند و آنان از خواص اهل بيت او و از بزرگان خويشاوندان پيامبر بودند و عباس بيشتر از ديگران دست حضرت را مى گرفت، يا اين كه يك دست حضرت در دست عباس و دست ديگر در دست بقيه قرار مى گرفت؛ اما اين كرامت نصيب عباس شد تا دست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مستمراً در اختيار او باشد؛ زيرا او بزرگ سال و عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود؛ از اين رو عايشه نيز نام مرد ديگر را نبرد و آن را مبهم گذاشت؛ زيرا آن سه مرد ديگر مانند عباس در تمام مسير همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبودند. و خداوند آگاه تر به امور است.
انصافاً تفسير نووى دور از ذهن و صرفاً بيان احتمالات بعيد مى باشد. شايد او كوشيده تا به هر طريقى كه مى تواند اثبات نمايد كه اميرالمؤنين عليه السلام همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبوده! يا شايد كوشيده تا سخن ابن عباس را ناديده بگيرد تا سخنى
1) . شرح صحيح مسلم: 4 / 137.
از حسادت و كينه عايشه نسبت به اميرالمؤنين عليه السلام در انكار نام حضرت مطرح نشود. صاحب كتاب عمدة القارى از ابوحاتم روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به كمك دو كنيز به مسجد رفت. آن گاه مى نويسد:
خرج بين الجاريتين إلى الباب، ومن الباب أخذه العبّاس وعليّ رضي اللّه تعالى عنهما، حتّى دخلا به المسجد؛(1).
رسول خدا تا دم درب با دو كنيز آمد و از درب تا هنگام دخول به مسجد با على و عباس رضى اللّه تعالى عنهما حركت نمود.
اما توجيه نووى آن قدر دور از ذهن و بعيد به ذهن مى رسد كه عينى بر آن خرده گرفته و مى نويسد:
وزعم بعض الناس ... فإن قلت: ليس بين المسجد وبيته صلّى اللّه عليه وسلّم مسافة تقتضي التناوب. قلت: يحتمل أن يكون ذلك لزيادة في إكرامه صلّى اللّه عليه وسلّم أو لالتماس البركة من يده؛(2).
برخى از مردم گمان كرده اند ... اين اشكال به ذهن مى رسد كه ميان مسجد و منزل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فاصله اندكى وجود دارد و چنين مسافت كوتاهى اقتضا نمى كند تا كسى براى تبرك دست حضرت را بگيرد ... مگر آن كه در پاسخ بگوييم شايد غرض آن بوده تا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تكريم ويژه اى به عمل آيد و دست آن حضرت به تبرك گرفته شود.
عبارت «زعم بعض الناس» در حقيقت كنايه به نووى است و عينى با اين تعبير، اشاره به سستى تفسير نووى مى نمايد و خود اشكال مى كند كه در فاصله اندك ميان منزل تا مسجد، چه مجالى براى تبرك جستن وجود داشته است؟! سخن عينى به روشنى نشان مى دهد كه تفسير نووى نتوانسته او را مجاب نمايد. در هر حال، وجه جمع نووى تمام نيست؛ زيرا او برخى از روايات را تعمداً ناديده گرفته، چراكه در روايت معمر به روشنى بيان شده كه ابن عباس تصريح كرده و مى گويد:
ولكنّ عائشة لا تطيب نفساً له بخير؛(1).
ليكن عايشه دوست نمى دارد تا نام على را به خير ياد كند.
و در روايت زهرى نيز وارد شده بود كه ابن عباس گفت:
ولكنّها لا تقدر على أن تذكره بخير؛(2).
ليكن عايشه نمى تواند نام على را به خير ياد كند.
اين نكته به روشنى سخن نووى را باطل مى كند؛ زيرا نام فرد دوم مبهم نبوده، بلكه عايشه عمداً مبهم نام برده و اتفاقاً ابن عباس عمداً ياد آورى كرده كه فرد دوم على بوده و عايشه از روى عمد و كينه نخواسته به نام او اشاره نمايد! اما چرا نووى نمى خواهد به اين حقيقت اشاره كند؟ و چرا مى كوشد تا با هزار زحمت و مشقت اثبات كند كه فرد دوم مبهم است!؟ عينى به صراحت سخن نووى در تفسير به ابهام فرد دوم را انكار كرده، مى نويسد:
وقال بعضهم: وفي هذا ردّ على من زعم أنّها أبهمت الثاني لكونه لم يتعيّن في جميع المسافة ولا معظمها ... قلت: أشار بهذا إلى الردّ على النووي ولكنّه ما صرّح باسمه لاعتنائه به ومحاماته له؛(1).
برخى مى گويند: [روايت معمر و زهرى] رد بر كسانى است كه بر اين باورند فرد دوم در روايت مبهم بيان شده و معلوم نشده كه در تمام مسافت حركت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يا لااقل در بيشتر مسافت، دست حضرت در دست چه كسى بوده است ... من مى گويم اين سخن در حقيقت، سخن نووى را انكار مى كند؛ ليكن به صراحت نام نووى را ذكر نكرده، زيرا براى نووى احترام قائل بوده است.
مراد عينى از تعبير «برخى»، اشاره به ابن حجر عسقلانى است كه در اين مقام، سخن نووى را انكار كرده و تفسير او را نپذيرفته است. آرى ابن حجر با عبارتى كه مقدارى نيز تند بيان شده است، پس از اشاره به حديث معمر و زهرى، بر نووى اعتراض و تفسير او را محكوم نموده و مى نويسد:
وفي هذا ردّ على من تنطّع، فقال: لا يجوز أن يظنّ ذلك بعائشة، وردّ على من زعم أنّها أبهمت الثاني لكونه لم يتعينّ في جميع المسافة ... وفي جميع ذلك الرجل الآخر هو العبّاس، واختصّ بذلك إكراماً له. وهذا توهّم ممّن قاله، والواقع خلافه، لأنّ ابن عبّاس في جميع الروايات الصحيحة جازم بأنّ المبهم عليّ، فهو المعتمد. واللّه أعلم؛(2).
[روايت زهرى و معمر] سخن كسانى را رد مى كند كه مى گويند جايز نيست تا بر عايشه گمان بد بريم. و همچنين رد بر كسانى است كه گمان كرده اند فرد دوم، به صورت مبهم بيان گرديده ... و در تمام مسير تنها عباس به صورت ثابت با رسول خدا حركت كرده و مفتخر به كرامتى گرديده است. در حقيقت اين تفسير، توهم است و بر خلاف واقع مى باشد؛ زيرا ابن عباس در تمام روايات صحيح به صورت قطعى بيان كرده كه فرد دوم كسى جز على عليه السلام نبوده است و سخن او قابل اعتماد است و خداوند آگاه تر به امور مى باشد.
بنابراين جاى انكار نيست كه غرض ورزى عايشه و حسادت او نسبت به بيان نام اميرالمؤنين عليه السلام بر همگان آشكار است، منتها برخى كوشيده اند تا اين حقيقت را با بيان احتمالات بعيد حاشا نمايند تا آنجا كه ابن حجر از اين سخن رنجيده خاطر شده و با بيانى قطعى اعلام مى دارد كه شخص دوم اميرالمؤمنين على عليه السلام بوده و توان حسادت و غرض ورزى عايشه را انكار كرد. بنابراين، باز نكته مبهم و عجيب ديگرى در حديث نماز ابوبكر به چشم مى خورد و آن نكته آن است كه اثبات شده عايشه در مقام غرض ورزى و انكار اميرالمؤنين عليه السلام برآمده و از سوى ديگر، حضرت اميرالمؤنين عليه السلام نيز در اين ماجرا حاضر بوده است و اين تفسير، شاهدى ديگر بر سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است كه نسبت به عايشه و حفصه از تعبير «صواحب يوسف» ياد نمود، چه اين كه نفاق آنان را بيش از پيش آشكار مى گرداند.
اما مهم ترين قسمت مبهم حديث نماز ابوبكر، ماجراى اقتدا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر مى باشد كه با قواعد دينى و فقهى سازگار نيست و تفسير اين قسمت
حديث نيز عالمان عامه را بسيار به زحمت انداخته تا توجيه مناسبى دست و پا نمايند. مشكل از اين جا آغاز مى شود كه بخارى بابى تحت همين عنوان گشوده است. وى مى نويسد:
إذا استووا في القراءة فليؤمّهم أكبرهم؛(1).
وقتى قرائت [كسانى كه صلاحيت امامت را دارند] برابر باشد، پس بايد به بزرگ ترين آنان اقتدا نمود.
در حالى كه به اجماع، ابوبكر در قرائت برتر نبوده و اصطلاحاً «اقرأ» محسوب نمى شده است؛ بنابراين عالمان عامه باب توجيه را گشوده اند. عينى مى نويسد:
واختلف العلماء فيمن هو أولى بالإمامة، فقالت طائفة: الأفقه، وبه قال أبوحنيفة ومالك والجمهور، وقال أبويوسف وأحمد وإسحاق: الأقرأ ... ؛(2).
عالمان در مورد اين كه چه كسى سزاوارتر به امامت است دچار اختلاف شده اند؛ پس گروهى بر اين باورند كه افقه سزاوارتر است، ابوحنيفه، مالك و مشهور علماء به اين نظريه گرويده اند. ابويوسف، احمد و اسحاق مى گويند: اقرأ سزاوارتر است ... .
وى در پاسخ از اشكال مى نويسد:
لأنّه لا يكاد يوجد إذ ذاك قارئ إلاّ وهو فقيه، قال: وأجاب بعضهم بأنّ تقديم الأقرأ كان في أوّل الإسلام؛(3).
قارى پيدا نمى شود مگر آن كه فقيه باشد. و مى گويد: برخى در مقام پاسخ به اشكال تعارض مى گويند: تقديم اقرأ در ابتداى اسلام صورت پذيرفته است.
ابن حجر در بيان عبارت باب يادشده بخارى مى نويسد:
هذه الترجمة منتزعة من حديث أخرجه مسلم من رواية أبيمسعود الأنصاري مرفوعاً ... وقد نقل ابن أبيحاتم في العلل عن أبيه: أنّ شعبة كان يتوقّف في صحّة هذا الحديث. ولكن هو في الجملة يصلح للاحتجاج به عند البخاري ...(1)قيل: المراد به الأفقه. وقيل: هو على ظاهره. وبحسب ذلك اختلف الفقهاء، قال النووي: قال أصحابنا: الأفقه مقدّم على الأقرأ ... ، ولهذا قدّم النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أبابكر في الصلاة على الباقين، مع أنّه صلّى اللّه عليه وسلّم نصَّ على أنّ غيره أقرأ منه - كأنّه عنى حديث: أقرؤكم أبيّ - قال: وأجابوا عن الحديث بأنّ الأقرأ من الصحابة كان هو الأفقه؛(2).
اين ترجمه، برگرفته شده از روايت مسلم، از حديث مرفوع ابومسعود انصارى است و ابن ابى حاتم در كتاب علل از پدرش نقل كرده است كه شعبه در صحت اين حديث ترديد داشته است؛ ليكن اين حديث به صورت كلى نزد بخارى قابليت استدلال و استناد را دارد ... گفته شده كه مراد از اقرأ همان افقه مى باشد و برخى گفته اند كه اقرا همان معناى ظاهرى خودش را مى دهد؛ بنابراين بين فقها اختلاف واقع شده است. نووى مى گويد: اصحاب ما مى گويند: افقه بر اقرا مقدم است، به همين روى
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابوبكر را در نماز بر ديگر صحابه مقدم نمود، در حالى كه خود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصريح نموده كه غير ابوبكر از ابوبكر اقرأ مى باشند - اشاره به حديثى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اقرا در ميان شما ابى است» - مى گويد: از اين حديث پاسخ داده اند به اين كه اقرا صحابه همان افقه صحابه است.
ابن حجر در مقام اشكال به استدلال فوق مى نويسد:
قلت: وهذا الجواب يلزم منه أنّ من نصّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم على أنّه أقرأ من أبيبكر كان أفقه من أبيبكر، فيفسد الإحتجاج بأنّ تقديم أبيبكر كان لأنّه الأفقه، ثمّ قال النووي بعد ذلك: إنّ قوله في حديث أبيمسعود: فإن كانوا في القراءة سواء فأعلمهم بالسُنّة، فإن كانوا في السنّة سواء فأقدمهم في الهجرة. يدلّ على تقديم الأقرأ مطلقاً ... وهو واضح للمغايرة؛(1).
به نظر من، اين پاسخ مستلزم آن است كه نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر اين كه أُبى اقرا از ابوبكر است، دلالت مى كند بر اين كه او افقه از ابوبكر باشد و در اين صورت، استدلال به مقدم بودن ابوبكر به خاطر افقه بودنش زير سؤل مى رود. [زيرا با اين استدلال، أُبى افقه از ابوبكر مى شود و وجهى ندارد ابوبكر بر افقه از خودش مقدم گردد]. سپس نووى مى گويد: سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روايت ابن مسعود كه مى فرمايد: «اگر هر دو در قرائت برابرند، بايد آن كه داناتر به سنت است مقدم شود و اگر هر دو در دانايى به سنت برابرند، بايد آن كه در هجرت مقدم بوده، جلو بيفتد»؛ دلالت دارد كه اقرا بايد مطلقاً مقدم گردد ... اما اين سخن واضح
1) . فتح الباري: 2 / 143.
است؛ زيرا مغايرت دارد.
همان گونه كه مشاهده شد، اضطراب محسوسى در سخنان عالمان عامه به چشم مى خورد؛ زيرا از يك سو رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصريح فرموده كه اقرا صحابه أبى است - البته اين نظريه طبق مبناى عامه مطرح مى شود نه طبق نظريه اماميه - و از سوى ديگر، ابوبكر مقدم شده و اگر اقرأ به معناى افقه باشد - يا به معناى ظاهرى خودش - باز پيش افتادن ابوبكر زير سؤل مى رود؛ از اين رو برخى ترجيح داده اند تا به اين مسأله به صورت مبهم پاسخ بگويند و تنها اشاره كنند كه در صدر اسلام، اين اتفاق افتاده است! بنابراين اوج مشكل در جايى است كه ادّعا كنند رسول خدا صلّى اللّه عليه آله به ابوبكر اقتدا نموده است؛ از اين رو برخى بر اين باورند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر اقتدا نكرد و ابوبكر به آن حضرت اقتدا نمود تا گرفتار چنين اشكالى نشوند.
احاديث اين باب - همان گونه كه پيش از اين اشاره شد - چند دسته است:
احاديثى كه تصريح دارد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر اقتدا نكرد؛ بلكه ابوبكر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اقتدا نمود؛ مانند روايت بخارى كه آمده بود:
وكان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم يصلّي، وأبوبكر يصلّي بصلاته، والناس يصلّون بصلاة أبيبكر؛(1).
همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نماز خواند و ابوبكر به رسول خدا اقتدا نمود و مردم به ابوبكر اقتدا كردند.
و مانند روايت:
1) . صحيح البخاري: 1 / 162.
فجعل أبوبكر يصلّي، وهو يأتمّ بصلاة النبي، والناس بصلاة أبيبكر؛(1).
پس ابوبكر نمازش را به نماز رسول خدا متصل نمود و مردم با نماز ابوبكر نماز خواندند.
اين دسته از روايات تصريح دارد به اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شخصاً اقامه نماز فرموده اند.
دسته دوم، احاديثى است كه داراى اجمال است و به صراحت احاديث گروه نخست نيست؛ مانند حديث نسائى كه مى نويسد:
وكان النبي بين يدي أبيبكر، فصلّى قاعداً، وأبوبكر يصلّي بالناس، والناس خلف أبيبكر؛(2).
پيامبر نزد ابوبكر آمد و نماز خود را نشسته خواند و ابوبكر با مردم نماز خواند و مردم پشت ابوبكر ايستادند.
دسته سوم، احاديثى است كه دلالت دارد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نماز به ابوبكر اقتدا نمود؛ مانند روايت احمد بن حنبل و نسائى كه آورده اند:
إنّ أبابكر صلّى للناس، ورسول اللّه في الصفّ؛(3).
ابوبكر براى مردم نماز خواند، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در صف نماز ايستاده بود.
و نيز روايت احمد بن حنبل:
صلّى رسول اللّه خلف أبيبكر قاعداً؛(1).
رسول خدا پشت ابوبكر نشسته نماز خواند.
توجيه سه دسته از احاديث فوق، مشكل زيادى را براى شارحان حديث پديد آورده است، تا آنجا كه ابن حجر مى نويسد:
وهو اختلاف شديد؛(2).
اختلاف در تفسير روايات شديد است.
ابن جوزى در رساله اى به نام آفة اصحاب الحديث فى الردّ على عبد المغيث - كه توسط نگارنده اين سطور انتشار يافته - مى گويد: گروهى بر اين باورند رواياتى كه دلالت دارد بر اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پشت ابوبكر نماز خوانده اعتبار ندارد؛ زيرا اولاً سند ضعيفى دارد و ثانياً بخارى و مسلم از نقل آنها امتناع نموده اند.
ابن عبدالبر نيز مى نويسد:
الآثار الصحاح على أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم هو الإمام؛(3).
صحيح آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امام بود.
نووى نيز مى گويد:
وإن كان بعض العلماء زعم أنّ أبابكر كان هو الإمام، والنبي مقتد به، لكنّ الصواب أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كان هو الإمام. وقد ذكره مسلم؛(4).
برخى از علما پنداشته اند كه ابوبكر، امام ايستاد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او اقتدا نمود؛ ليكن صواب آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امام بوده است. همين روايت را مسلم نقل كرده است.
عينى از قول برخى نقل كرده كه براى توجيه روايات، به تعدد نماز جماعت باور يافته اند. وى مى نويسد:
وروي حديث عائشة بطرق كثيرة في الصحيحين وغيرهما، وفيه اضطراب غير قادح. وقال البيهقي: لا تعارض في أحاديثها، فإنّ الصلاة التي كان فيها النبي صلّى اللّه عليه وسلّم إماماً هي صلاة الظهر يوم السبت أو يوم الأحد، والتي كان فيها مأموماً هي صلاة الصبح من يوم الإثنين وهي آخر صلاة صلاّها صلّى اللّه عليه وسلّم حتّى خرج من الدنيا. وقال نعيم بن أبيهند: الأخبار التي وردت في هذه القصة كلّها صحيحة وليس فيها تعارض، فإنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم صلّى في مرضه الذي مات فيه صلاتين في المسجد، في إحداهما كان إماماً وفي الأُخرى كان مأموماً؛(1).
حديث عايشه به طرق زيادى در صحيحين روايت شده است و در آن اضطرابى وجود دارد كه مضر نيست. بيهقى مى گويد: در اين احاديث تعارض نيست؛ زيرا نمازى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به جا آورده مربوط به نماز ظهر روز شنبه و يا يكشنبه است و نمازى كه حضرت به ابوبكر اقتدا نموده، مربوط به نماز صبح روز دوشنبه است كه آخرين نماز حضرت بوده و پس از آن از دنيا رفته است. نعيم بن
1) . همان: 5 / 191.
ابى هند مى گويد: تمام اخبارى كه در اين قصه وارد شده صحيح است و تعارض ندارد. همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مريضى كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، دو بار در مسجد نماز خواند كه در يكى امام بود و در ديگرى مأموم.
واقعيت آن است كه تعارض وجود ندارد، منتها نه به دليلى كه بيهقى و نعيم بن هند گفته اند؛ بلكه به اين دليل كه شرايط تعارض از اساس در اين مورد منتفى مى باشد؛.
زيرا راوى روايتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مأموم معرفى كرده، شبابة بن سوار است و ما پيش از اين ضعف او را اثبات نموديم و از سوى ديگر، بخارى و مسلم نيز از نقل رواياتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مأموم معرفى نموده پرهيز كرده اند؛ پس چگونه بيهقى ميان روايات ضعيف و غير ضعيف جمع مى نمايد؟ تحقيق مسأله آن است كه ماجراى نماز تنها يكبار اتفاق افتاده است و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با زحمت فراوان به مسجد آمده و مانع شده تا ابوبكر به عنوان امام جماعت بايستد. ابن حجر نيز به اين نكته اشاره نموده و مى نويسد:
وقد صرّح الشافعي بأنّه صلّى اللّه عليه وسلّم لم يصلّ بالناس في مرض موته في المسجد إلاّ مرّة واحدة، وهي هذه التي صلّى فيها قاعداً، وكان أبوبكر فيها أوّلاً إماماً، ثمّ صار مأموماً يُسمع الناس التكبير؛(1).
شافعى به اين نكته تصريح نموده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مريضى كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، با مردم نماز نخواند مگر يكبار و آن هم در حالت نشسته و ابوبكر نيز ابتدا امام جماعت بود؛ اما با حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله،
1) . فتح الباري: 2 / 145.
مأموم شد و تكبير گفت تا مردم صداى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بشنوند.
اما مسأله نماز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن قدر بغرنج و سنگين بوده كه فقيهان عامه در توجيه آن، سخنان مضطربى گفته و از تعابير عجيبى استفاده كرده اند. بخارى در كتاب خود بابى با عنوان «الرجل يأتمّ بالإمام ويأتمّ الناس بالمأموم» گشوده است.(1)سپس براى اثبات اين مطلب به حديث عايشه استناد كرده است كه مى گويد:
وكان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يصلّي قاعداً، يقتدي أبوبكر بصلاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، والناس مقتدون بصلاة أبيبكر؛(2).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشسته نماز خواند و ابوبكر به آن حضرت اقتدا نمود و مردم به ابوبكر اقتدا نمودند! عينى در كتاب خود، ابتدا حديث اعمش را روايت كرده كه از او پرسيدند:
وكان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم يصلّي، وأبوبكر يصلّي بصلاته، والناس يصلّون بصلاة أبيبكر؟ فقال برأسه: نعم!(3).
آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نماز خواند و ابوبكر به حضرت اقتدا نمود و مردم به ابوبكر اقتدا نمودند؟ او با سرش پاسخ مثبت داد! سپس عينى مى نويسد:
استدلّ به الشعبي على جواز ائتمام بعض المأمومين ببعض، وهو مختار الطبري أيضاً، وأشار إليه البخاري - كما يأتي إن شاء اللّه تعالى - . وردّ بأنّ
أبابكر رضي اللّه عنه كان مبلّغاً، وعلى هذا، فمعنى الإقتداء اقتداؤه بصوته، والدليل عليه أنّه صلّى اللّه عليه وسلّم كان جالساً وأبوبكر كان قائماً، فكانت بعض أفعاله تخفى على بعض المأمومين، فلأجل ذلك كان أبوبكر كالإمام في حقهم؛(1).
شعبى با استناد به اين روايت استدلال نموده كه مأمومان مى توانند در نماز به يكديگر اقتدا نمايند و طبرى نيز اين نظريه را برگزيده و بخارى نيز به آن اشاره كرده است. اما استدلال او رد شده است؛ زيرا ابوبكر مبلغ و مكبّر بوده، بنابراين معناى اقتداى او همان اقتداى در صداست، به اين دليل كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشسته بود و ابوبكر ايستاده و برخى افعال رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از چشم مردم پنهان بود و به همين جهت، ابوبكر مانند امام براى مردم عمل مى كرد [اما در حقيقت امام نبوده است].
سخن عينى به روشنى بيان مى دارد كه با حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حتى ابوبكر به عنوان مأموم نيز مقتداى مردم نبوده و او نيز مانند ديگران به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اقتدا نموده است؛ از اين رو سيوطى مى نويسد:
أي يتعرّفون به ما كان النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم يفعله لضعف صوته عن أن يُسمع الناس تكبير الإنتقال، فكان أبوبكر يُسمعهم ذلك؛(2).
يعنى ابوبكر فعل پيامبر را به اطلاع مردم مى رسانده است؛ زيرا صداى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ضعيف بوده و مردم متوجه نمى شدند كه حضرت مشغول چه عملى مى باشد و ابوبكر مردم را آگاه مى نمود. [دقيقاً مانند مكبّران].
بنابراين تاكنون مشخص شد كه ابوبكر امام نشد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به زحمت خود را رساند تا ابوبكر به امامت نايستد؛ اما سزاوار است تا اكنون به يك قاعده بسيار مهم اشاره نماييم. پيش از بيان اين قاعده بسيار مهم، كوشيديم تا طبق مبانى عامه اثبات نماييم كه حديث نماز ابوبكر از جهات مختلف مخدوش است و دلالت بر مدعاى آنان ندارد؛ بلكه دلالت برعكس است و اثبات مى نمايد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به زحمت خود را رساندند تا ابوبكر را از امامت جماعت بركنار نمايد. اما حقيقت آن است كه تمام اين براهين صرفاً پاسخ به ادّعاهاى عامه است و الاّ بر اساس قاعده اى كه بيان مى كنيم، تمام اين توجيهات و روايات از اساس مخدوش مى شود. مفاد قاعده حكم مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تحت هيچ شرايطى مأموم واقع نشده و به كسى اقتدا نمى كند. حلبى مى نويسد:
وهذا استدلّ به القاضي عياض رحمه اللّه على أنّه لا يجوز لأحد أن يؤمّه صلّى اللّه عليه وسلّم، لأنّه لا يصلح للتقدم بين يديه صلّى اللّه عليه وسلّم، في الصلاة ولا في غيرها، لا لعذر ولا لغيره، ولقد نهى اللّه المؤمنين عن ذلك، ولا يكون أحد شافعاً له صلّى اللّه عليه وسلّم، وقد قال: صلّى اللّه عليه وسلّم: «أئمّتكم شفعاؤكم». وحينئذٍ يحتاج للجواب عن صلاته صلّى اللّه عليه وسلّم خلف عبدالرحمن بن عوف رضي اللّه عنه ركعةً؛(1).
قاضى عياض استدلال آورده مبنى بر اين كه جايز نيست براى هيچ كس تا امام
1) . السيرة الحلبيّة: 3 / 467 - 468.
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار بگيرد؛ زيرا صلاحيت پيشوايى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ندارد، چه در نماز و چه در غير نماز؛ چه از روى عذر يا از روى غير عذر و خداوند مؤنان را از اين كار نهى نموده است. همچنين هيچ كس نمى تواند شفيع رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باشد. همانا رسول خدا فرمود: «پيشوايان شما شفيعان شما هستند»؛ بنابراين لازم است تا از ماجراى يك ركعت نماز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به امامت عبدالرحمان بن عوف پاسخ بدهيم.
منظور قاضى عياض از نهى پروردگار، اشاره به آيه:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَرَسُولِهِ »؛(1).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر خدا و رسولش پيشى نگيريد.
صاحب كتاب فتح البارى مى نويسد كه مالك بن انس نيز با قاضى عياض هم رأى است؛ اما جاى بسى شگفتى است كه ابن عربى مالكى در كتاب خود مى نويسد:
المسألة الخامسة قوله تعالى: «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَرَسُولِهِ » أصلٌ في ترك التعرّض لأقوال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، وإيجاب اتّباعه والإقتداء به، ولذلك قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم في مرضه: «مروا أبابكر فليصلّ بالناس». فقالت عائشة لحفصة قولي له: إنّ أبابكر رجلٌ أسيف، وإنّه متى يقم مقامك لا يسمع الناس من البكاء، فمر عليّاً فليصلِّ بالناس، فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّكنّ لأنتنّ صواحب يوسف، مروا أبابكر فليصلّ بالناس». يعني
1) . سوره حجرات، آية 1.
بقوله: صواحب يوسف الفتنة بالردّ عن الجائز إلى غير الجائز؛(1).
مسأله پنجم آيه «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَرَسُولِهِ » است و اين آيه درصدد بيان اصلى مى باشد مبنى بر اين كه واجب است تا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيروى شود و بايد به آن حضرت اقتدا گردد و به همين دليل، هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مرضى كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، فرمود: «ابوبكر به جاى من بايستد»؛ اما عايشه به حفصه گفت تا عرضه بدارد: او مردى رقيق القلب است و مى گريد و نمى تواند به جاى شما بايستد؛ پس بهتر است تا على به نماز برود. اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد! به ابوبكر بگوييد به نماز برود». مراد حضرت از زنان اطراف يوسف، اشاره به اين بود كه نماز از شخصى كه سزاوار نيست [اشاره به على] به شخص سزاوار منتقل شود.
حقيقتاً نگارنده اين سطور متحيّر است كه در پاسخ ابن عربى مالكى بايد چه پاسخى داد؟! اساساً آيا مى شود به كسى كه از روى عمد چنين سخنى مى گويد پاسخ داد؟ تعصب ابن عربى تا بدين جا رسيده كه حتى روايات خود عامه را نيز تحريف مى نمايد. شاهد مثال ما از عبارت او تنها اعتراف به اين نكته است كه كسى حق ندارد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم گردد. جالب است كه براى تخريب اميرالمؤنين عليه السلام مى نويسد كه عايشه گفت به جاى پدرم ابوبكر، بگوييد على به نماز برود، در حالى كه در هيچ كدام از مصادر عامه نام اميرالمؤنين عليه السلام نيامده؛ بلكه نام عمر وارد
1) . أحكام القرآن: 4 / 145.
شده و رواياتش پيش از اين بيان شد؛ اما ابن عربى نام عمر را تحريف نموده و نام اميرالمؤنين عليه السلام را نوشته تا اين گونه عصبيت و لجاجت خويش با اميرالمؤنين عليه السلام را ابراز نمايد.
عامه براى اثبات اين كه هيچ كس حق ندارد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم شود، روايت ديگرى نيز به شرح ذيل بيان مى دارند كه در اين حديث آمده است:
إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ذهب إلى بنيعمرو ابن عوف ليصلح بينهم فحانت الصلاة، فجاء المؤذّن إلى أبيبكر، فقال: أتصلّي للناس فأُقيم؟ قال: نعم. فصلّى أبوبكر. فجاء رسول اللّه والناس في الصلاة، فتخلّص حتّى وقف في الصفّ، فصفّق الناس، وكان أبوبكر لا يلتفت في صلاته.
فلمّا أكثر الناس التصفيق إلتفت فرأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فأشار إليه رسول اللّه أن امكث مكانك. فرفع أبوبكر يديه فحمد اللّه على ما أمره به رسول اللّه من ذلك، ثمّ استأخر أبوبكر حتى استوى في الصفّ، وتقدّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فصلّى. فلمّا انصرف، قال: «يا أبابكر ما منعك أن تثبت إذ أمرتك؟». فقال أبوبكر: ما كان لابن أبيقحافة أن يصلّي بين يدي رسول اللّه؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد بنى عمرو رفت تا ميان آنان صلح برقرار نمايد. هنگام نماز شد. مؤن نزد ابوبكر رفت و به او گفت: آيا با مردم نماز مى خوانى؟ او پذيرفت
1) . صحيح البخاري: 1 / 167؛ الموطأ: 1 / 163 - 164 / ح 61.
و به نماز ايستاد. در وسط نماز ابوبكر، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شد و در صف نماز قرار گرفت و مردم صف را براى حضرت شكافتند؛ اما ابوبكر متوجه حضور حضرت نشد تا اين كه به واسطه كثرت شكاف فهميد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شده است؛ اما رسول خدا به او اشاره نمود تا در جاى خويش بايستد و نماز را به هم نزند. سپس ابوبكر دست بلند نمود و سپاس خداوند را گفت و عقب رفت تا در صف قرار گرفت و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم شد و نماز خواند. پس از نماز، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر فرمود: «چرا با وجود اين كه به تو گفتم بايست، عقب رفتى؟». ابوبكر عرضه داشت: شأن ابوبكر نيست تا بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم شود.
اين روايت نيز از عامه نقل شده و اثبات مى كند كه هرگز كسى نمى تواند مقدم بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گردد. به هر روى، سخن بسيارى در مورد روايت حديث نماز ابوبكر بيان كرديم و انصافاً براى نقد اين حديث و استدلال عامه نياز به چنين مفصل گويى نبود، چه اين كه دليل بسيار سست تر از چنين پاسخ مفصلى است؛ اما براى ايضاح بيشتر و روشن تر شدن حق، ملال را بر اين سطور پسنديديم؛ بلكه نور حق آشكارتر گردد.
خلاصه بحث اين شد: حديث نماز ابوبكر اولاً ضعيف السند است و حتى نقل بخارى و مسلم نيز از ضعف سندى برخوردار است و جالب است كه بيشتر روات اين حديث متهم به تدليس هستند.
از سوى ديگر، اين حديث با ماجراى تجهيز لشكر اسامه سازگار نيست؛ به ويژه
كه تصريح شده ابوبكر در اردوى نظامى اسامه بوده است. اگر نيز ابوبكر در لشكرگاه حاضر نبوده است، مشمول لعن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار مى گرفته و مشكل دوچندان مى شود.
ثالثاً از روايات استفاده مى شود كه ابوبكر از غياب حضرت استفاده كرده و به نماز ايستاده و حضرت به محض اطلاع، با وجود شدت ضعف؛ خود را به مسجد رسانده و ابوبكر را از امامت خلع نموده و خود نشسته نماز را اقامه نموده است و اين مطلب كاملاً عليه ابوبكر نتيجه مى دهد نه به نفع او. البته اگر بنا بر فرض باشد، از اين ماجرا خلافت ابوبكر نيز اثبات شود؛ اما اگر ما باشيم و مجموع ادلّه، مى بينيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آشكارا ابوبكر را از امامت خلع نمود و اجازه نداد او نماز اقامه نمايد.
رابعاً اين كه اساساً امامت جماعت هيچ تلازمى با خلافت ندارد و حتى فضيلتى را نيز براى ابوبكر به اثبات نمى رساند و تناقض عامه اينجا برملا مى شود كه ابن ام مكتوم نيز منصوب از طرف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى اقامه نماز بود، اما عامه نه او را خليفه معرفى كردند و نه فضيلتى براى او تراشيدند؛ اما چگونه است كه به فرض امامت ابوبكر، اين نماز اكمل فضائل و دليل خلافت ابوبكر مى شود؟! در پايان، سخن خويش را با عبارتى از ابن ابى الحديد معتزلى به پايان مى بريم كه مطالعه آن حقائق بى شمارى را آشكار مى سازد. ابن ابى الحديد معتزلى حكايتى را از استادش ابويعقوب يوسف بن اسماعيل لمعانى در مورد ماجراى اميرالمؤنين عليه السلام و عايشه بيان مى دارد كه به شرح ذيل است:
فلمّا ثقل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في مرضه، أنفذ جيش أُسامة وجعل فيه أبابكر وغيره من أعلام المهاجرين والأنصار، فكان عليٌّ عليه السلام حينئذ بوصوله إلى الأمر - إن حدث برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم حدث - أوثق، وتغلّب على ظنّه أنّ المدينة - لو مات - لخلت من منازع ينازعه الأمر بالكليّة، فيأخذه صفواً عفواً، وتتمّ له البيعة فلا يتهيّأ فسخها لو رام ضدٌّ منازعته عليها. فكان من عود أبيبكر من جيش أُسامة - بإرسالها إليه وإعلامه بأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يموت - ما كان، ومن حديث الصلاة بالناس ما عرف. فنسب عليٌّ عليه السلام إلى عائشة أنّها أمرت بلالا - مولى أبيها - أن يأمره فليصلّ بالناس، لأنّ رسول اللّه كما روي، قال: «ليصلّ بهم أحدهم» ولم يعيّن، وكانت صلاة الصبح، فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وهو في آخر رمق يتهادى بين عليّ والفضل بن العبّاس، حتّى قام في المحراب - كما ورد في الخبر - ثمّ دخل فمات ارتفاع الضحى، فجعل يوم صلاته حجّةً في صرف الأمر إليه وقال: أيّكم يطيب نفساً أن يتقدّم قدمين قدّمهما رسول اللّه في الصلاة؟! ولم يحملوا خروج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إلى الصلاة لصرفه عنها، بل لمحافظته على الصلاة مهما أمكن. فبويع على هذه النكتة التي اتهمها عليٌّ عليه السلام على أنّها ابتدأت منها. وكان عليٌّ عليه السلام يذكر هذا لأصحابه في خلواته كثيراً ويقول: إنّه لم يقل صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّكنّ لصويحبات يوسف» إلاّ إنكاراً لهذه الحال وغضباً منها، لأنّها وحفصة تبادرتا إلى تعيين أبويهما، وإنّه استدركها بخروجه وصرفه
عن المحراب، فلم يُجد ذلك ولا أثّر، مع قوّة الداعي الذي كان يدعو إلى أبيبكر ويمهّد له قاعدة الأمر، وتقرّر حاله في نفوس الناس ومن اتّبعه على ذلك من أعيان المهاجرين والأنصار ... فقلت له رحمه اللّه: أفتقول أنت إنّ عائشة عيّنت أباها للصلاة ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لم يعيّنه؟! فقال: أمّا أنا فلا أقول ذلك، ولكنّ عليّاً كان يقوله، وتكليفي غير تكليفه، كان حاضراً ولم أكن حاضراً؛(1).
هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به دليل بيمارى بى حال شدند، لشكر اسامه را تجهيز نموده و ابوبكر و ديگر بزرگان مهاجران و انصار را به لشكر فراخواند تا شرايط براى خلافت على مهياتر گردد؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر اين باور بود كه هنگام درگذشتش مدينه خالى باشد و ديگران ادّعاى خلافت نكنند؛ بنابراين ابتدا بيعت كامل را براى على گرفت و كوشيد تا زمينه فسخ بيعت آماده نباشد؛ اما عايشه، ابوبكر را از لشكر اسامه فراخواند و خبر درگذشت عن قريب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را داد و مقصودش اين بود كه ابوبكر با مردم نماز بخواند. على به عايشه نسبت مى داد كه او بلال كه مولاى پدرش بود را مأمور كرده تا ابوبكر را به نماز وادارد؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بدون اين كه كسى را مشخص كند، فرموده بود يك نفر نماز بخواند و عايشه مى خواست پدرش را به نماز بفرستد؛ اما هنگام نماز صبح، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با نهايت سختى خود را به مسجد رساند، در حالى كه على و فضل بن عباس او را يارى مى كردند تا در محراب بايستد و شخصاً نماز به جا آورد
1) . شرح نهج البلاغة: 9 / 196 - 198.
و همان روز تا حوالى ظهر رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم از دنيا رفت؛ اما كوشيد تا نماز را شخصاً به جا آورد و فرمود: «كدام يك از شما راضى مى شود تا در نماز، جا در پاى رسول خدا بگذارد؟». بنابراين به باور على عليه السلام، خروج رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى نماز تنها به اين دليل بود كه ابوبكر كنار زده شود و از امامت خلع گردد و تا زمانى كه ممكن است، شخص رسول خدا از نماز محافظت نمايد. به همين روى على اين ماجرا را توطئه عايشه دانست و در خلوت براى يارانش مكرر به اين ماجرا اشاره مى نمود و مى فرمود كه مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از خطاب عايشه و حفصه به زنان اطراف يوسف نيز تنها اشاره به اين نكته بوده كه آن دو به دنبال عَلَم كردن پدرانشان بوده اند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از روى غضب به آنان چنين جمله اى فرموده است و شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام عمل نيز ابوبكر را از محراب خلع نمود. [ابن ابى الحديد در ادامه مى گويد] گفتم: يعنى شما مى گوييد عايشه ابوبكر را به نماز فرستاد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را معين نكرده بود؟ استادم گفت: من چنين نمى گويم، بلكه على چنين مى گويد و تكليف من با تكليف على متفاوت است و على در ماجرا حاضر بوده؛ اما من نبودم.
نتيجه بحث خلافت ابوبكر اين شد كه اولاً نصى بر خلافت ابوبكر وجود ندارد و هيچ دليل نيز وجود ندارد كه بر افضليت ابوبكر دلالت نمايد؛ از اين رو برخى از عالمان عامه نيز تصريح كرده اند كه خلافت ابوبكر مستند به نص نيست. اما ادّعا شده كه برخى از ادلّه قرآنى و روايى بر افضليت و خلافت ابوبكر دلالت دارد كه ما به طور
مبسوط و مفصل اشاره نموديم كه اولاً آيه «وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى »(1)ربطى به ابوبكر ندارد و دليل محكمه پسندى براى اثبات آن وجود ندارد، و ثانياً به بررسى روايات سنت نبوى پرداختيم و اشاره كرديم كه تنها دو روايت براى خلافت ابوبكر مورد استناد بزرگان عامه قرار گرفته و از اهميت به سزايى برخوردار است، يكى حديث اقتدا به شيخين و ديگرى حديث نماز ابوبكر. اما هر دو روايت گرفتار اشكال سندى مى باشند و به فرض صحت سند، هر دو روايت مدلول فاسدى دارد.
اما فساد روايت اقتدا از اين جهت است كه معلوم نيست مراد از اقتدا چه مى باشد و اساساً فرض اقتدا به شيخين منتفى است؛ چرا كه شيخين در موارد بسيارى با يكديگر اختلاف داشته اند و اگر اختلاف به معناى ديگرى حمل شود، دلالت بر خلافت آنان نخواهد كرد.
فساد دلالت حديث نماز ابوبكر نيز علاوه بر ضعف سندى، آن است كه طبق نقل معتبر، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شخصاً به مسجد آمد و ابوبكر را از امامت خلع نمود و خود نماز به جا آورد؛ بنابراين امامتى براى ابوبكر شكل نگرفت و به فرض كه امامتى هم شكل گرفته باشد؛ باز دليل بر خلافت نمى شود؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ديگران را نيز به اين منصب گماشته، اما در مورد آنان هيچ ادّعاى خلافت يا حتى فضيلتى نيز نشده است. بنابراين به باور نگارنده و با استناد به ادلّه اى كه مفصل بيان كرديم، اين دو روايت بيشتر كاربرد سياسى براى عامه دارد و به طور علمى مثبت خلافت نيست و نه تنها حتى فضيلتى را نيز اثبات نمى كند؛ بلكه دليل بر منقصت ابوبكر نيز مى باشد.
1) . سوره ليل، آيه 17.
بنابراين تاكنون ادلّه خلافت ابوبكر را واكاوى نموديم؛ اما لازم به ذكر است كه يكى از ادلّه خلافت ابوبكر اجماع است؛ ليكن بحث اجماع بر خلافت ابوبكر را به طور اختصاصى و به صورت مستقل در ضمن بررسى اوضاع سقيفه بنى ساعده به زودى مورد بررسى و پژوهش قرار مى دهيم و اثبات خواهيم نمود كه دليل اجماع نيز رسواتر از ديگر ادلّه خلافت ابوبكر است و تناقضات فراوانى را به دنبال دارد. سر اين كه بحث اجماع را به بحث سقيفه موكول نموديم آن است كه دليل اجماع يكى از مهم ترين ادلّه عامه براى اثبات خلافت خليفه نخست است و شايد بتوان گفت تنها دليل آنان مى باشد؛ زيرا دست عامه از تمسك به نص كوتاه است و دست آويزى به غير از اجماع ندارند؛ بنابراين ما با نگرشى فراتر از ادلّه خلافت ابوبكر، مى كوشيم تا دليل اجماع را در سطح كلان و به صورت مستقل واكاوى نماييم.
پيش از ورود به بحث سقيفه، ابتدا لازم است تا يك مقدمه به طور كامل توضيح داده شود. اين مقدمه صرفاً ارزش روش شناسى دارد و همان گونه كه بارها در اين نوشتار تأكيد شده است، اهميت روش شناسى در مباحث امامت بيش از آن است كه در تصور درآيد؛ زيرا با تفكيك مباحث و روشن شدن شيوه بررسى هر بحث، بسيارى از ابهامات و نقاط كور خود به خود حل و فصل خواهد شد.
روش اين نوشتار از ابتدا بر اين اصل استوار گرديده است كه مبناى تشيع در بحث امامت مبتنى بر اصل رياست عامه نيست؛ بلكه مبتنى بر اصل امامت الاهى است و مراد ما از امامت الاهى، خلافت الاهى، جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در تمام مسائل به استثناء نبوت، حجت الاهى و مباحثى از اين قبيل مى باشد و تمام تعابير يادشده بيان گر وجود مختلف يك حقيقتى است كه ما از آن به امامت منصوب و مجعول ياد مى كنيم. بنابراين، پس از تأسيس چنين اصلى، نحوه چينش مباحث را نيز بر اساس همين مبنا انجام داديم و طبق قاعده، ابتدا امامت و شئون خاص آن را تبيين كرديم و سپس امامت اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان امامت
منصوب شده از سوى خداى متعال به اثبات رسانديم و دائماً تأكيد نموديم كه مجراى اثبات امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دقيقاً از همان مجرايى صورت گرفته كه شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز از همان مجرا به نبوت منصوب گرديده است.(1)در همين راستا ابن اسحاق مى نويسد:
إنّه أتى بنيعامر بن صعصعة، فدعاهم إلى اللّه عزّ وجلّ، وعرض عليهم نفسه، فقال له رجل منهم - ويقال له بحيرة بن فراس - قال: واللّه، لو أنّي أخذت هذا الفتى من قريش لأكلت به العرب، ثمّ قال له: أرأيت إن نحن بايعناك على أمرك، ثمّ أظهرك اللّه على من خالفك، أيكون لنا الأمر من بعدك؟ قال: «الأمرُ إلى اللّه يضعه حيث يشاء»، قال: فقال له: أفنهدف نحورنا للعرب دونك، فإذا أظهرك اللّه كان الأمر لغيرنا! لا حاجة لنا بأمرك، فأبوا عليه؛(2).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد [قبيله] بنى عامر بن صعصعه رفت و آنان را به سوى خداى متعال دعوت نمود و رسالت خويش را به آنان عرضه فرمود. مردى از ميان آنان كه به نام بحيرة بن فراس خوانده مى شد، عرضه داشت: به خدا سوگند اگر من اين جوان قريشى را در اختيار داشتم، هر آينه عرب را به زانو درمى آوردم. سپس عرضه داشت: آيا اگر ما با تو بيعت نماييم و با مخالفان تو ستيزه كنيم، پس از تو
1) . آياتي از قبيل: «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ » و «إِنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِمامًا »، «إِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ » بر نصبى و جعلى بودن منصب خلافت همچون منصب نبوت دلالت دارد و در جاى خود به كيفيت استدلال به اين آيات اشاره نموده ايم.
2) . السيرة النبويّة ابن هشام: 2 / 289، به نقل از سيره ابن اسحاق.
نصيبى از قدرت خواهيم داشت؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «امر جانشين من از جانب خداوند متعال معين مى گردد». آن مرد عرضه داشت: آيا ما از تو حمايت نماييم؛ اما پس از تو بهره از قدرت نبريم!؟ ما را به تو احتياجى نيست. آن گاه از بيعت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سرباز زدند.
حلبى نيز در كتاب سيره خويش، مشابه همين ماجرا را از قبيله بنى حنفيه و بنى عامر نقل كرده و مى نويسد:
عرض على بنيحنيفة وبنيعامر بن صعصعة، فقال له رجل منهم: أرأيت إن نحن بايعناك على أمرك ثمّ أظفرك اللّه على من خالفك، أيكون لنا الأمر من بعدك؟ فقال: «الأمر إلى اللّه يضعه حيث شاء»، فقال له: أنقاتل العرب دونك، وفي رواية: أفنهدف نحورنا للعرب دونك، أي نجعل نحورنا هدفاً لنبالهم، فإذا أظهرك اللّه كان الأمر لغيرنا، لا حاجة لنا بأمرك. وأبوا عليه؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دين خويش را بر بنى حنفيه و بنى عامر بن صعصعه عرضه داشت. در اين هنگام مردى از آنان عرضه داشت: اگر ما با شما بيعت نماييم و خداوند ما را بر دشمنان شما چيره گرداند، آيا پس از درگذشت شما، بهره اى از قدرت به ما مى رسد؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در پاسخ فرمود: «فرمان اين امر با خداوند متعال است». آن مرد عرضه داشت: آيا با عرب بجنگيم؛ اما هنگامى كه خداوند شما را پيروز گرداند، قدرت به ما نرسد؟! ما به چنين دينى نياز نداريم و از بيعت سرباز زدند.
1) . السيرة الحلبيّة: 2 / 154.
از اين رو، پس از بيان ادلّه خلافت اميرالمؤنين عليه السلام كه تماماً مبتنى بر نص است، به واكاوى ادلّه خلافت كسانى پرداختيم كه در حقيقت مدعى خلافت هستند؛ يعنى با عنوان خليفه به قدرت رسيده اند و خويش را جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پنداشته اند؛ اما در حقيقت جانشين راستين نبوده و تنها عنوان خلافت را صورت رياست خويش قرار داده اند؛ بنابراين سخنان آنان و ادّعاى آنان نياز به راستى آزمايى دارد و بايد صدق و كذب سخنانشان در بوته نقد علمى قرار بگيرد.
پيش از اين بيان شد كه ابوبكر نخستين مدعى خلافت است و در عين حال برخى از بزرگان عامه، تصريح كرده اند كه هيچ نصى بر خلافت او اقامه نشده است؛ اما برخى ديگر از عالمان عامه كوشيده اند تا با استناد به برخى آيات قرآن و برخى از روايات نبوى، نصوصى بر خلافت ابوبكر اقامه كنند؛ اما ما اثبات نموديم كه نصوص اقامه شده هيچ كدام اثبات خلافت نمى كند و حتى برخى از نصوص مانند روايت «نماز ابوبكر» نيز دال بر عدم لياقت ابوبكر بر منصب خلافت است؛ چه اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حتى حاضر نشد تا او يك امامت جماعت ساده را انجام دهد.
جمع بندى مباحث فوق به اين معنا مى باشد كه بحث امامت، ابتدا در حوزه روش شناختى مورد نزاع است كه آيا خليفه بايد منصوب از جانب خدا باشد يا از جانب خلق خدا؟ تاكنون اثبات نموديم كه امامت اميرالمؤنين عليه السلام منصوب از ناحيه خداوند است و خلافت ابوبكر مستند به نص نيست؛ اما اينك پس از مفروض انگاشتن اين نكته كه تعيين خلافت به عهده مردم بوده است، به واكاوى اجماع بر خلافت ابوبكر خواهيم پرداخت. بنابراين مخاطب اين سطور از ابتداى اين بحث
واقف خواهد بود كه اصل بررسى اجماع به عنوان ثانوى صورت مى گيرد و بر اساس پيش فرضى است كه ما ابتدا با مخاطب خويش در مورد آن پيش فرض سخن گفته ايم و آن پيش فرض، همان الاهى بودن منصب خلافت است؛ از اين رو بحث خلافت به عنوان اولى و اصلى، تنها در حوزه نص قابل بررسى و بحث است و پس از فراغ از مرحله نص، به عنوان ثانوى خواهيم رسيد كه بحث اجماع را دربر مى گيرد.
ادّعاى نگارنده اين است كه خلافت اميرالمؤنين عليه السلام در مقام ثبوت، مبتنى بر نصوص بسيار(1)از ناحيه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است؛ اما در مقام اثبات، خلافت از اميرالمؤنين عليه السلام غصب شده و در اختيار قدرت طلبان و نااهلان قرار گرفته و از سوى ديگر، خلافت ابوبكر در مقام ثبوت مبتنى بر هيچ نصى نيست؛ اما در مقام اثبات، وى بر منصب خلافت تكيه زده است؛ در نتيجه پس از آگاهى از روش يادشده، اينك به مخاطب يادآورى مى نماييم كه بحث فعلى ما از لحاظ روش شناختى وارد مرحله اى جديد شده و ما به صورت مبنايى در حوزه ديگرى بحث را پى مى گيريم و موضوع حوزه جديد بحث ما آن است كه آيا خلافت ابوبكر، به راستى به خواست مردم صورت گرفته و آيا صحابه پيامبر در تعيين وى نقش تاثيرگذارى داشته اند، يا اين كه اجماع نيز صرفاً يك ادّعاست و به نوعى بازى با ادلّه به حساب مى آيد؟
1) . در مباحث پيشين، در باره احاديثى همچون: غدير، ثقلين، طير مشوى، رايت، مدينة العلم، منزلت و ديگر احاديث به صورت مبسوط بحث كرده و تك تك آن احاديث را، چه به جهت دليل نقلى و چه از منظر دليل عقلى، دلالت كننده بر امامت و خلافت اميرالمؤنين عليه السلام يافتيم. همچنين شواهد محكمى نيز از آيات قرآن مانند: آيه «ولايت»، «تطهير»، آيات غدير و آيات ديگر نيز بر خلافت منصوص اميرالمؤنين عليه السلام اقامه نموديم.
بررسى دليل اجماع بر خلافت ابوبكر و واكاوى ماجراى سقيفه بررسى بحث اجماع بر اساس يك پيش فرض بسيار مهم صورت مى گيرد كه ابتدا بايد تكليف آن را معين نمود. مدار و محور بحث كنونى بر اساس مفهوم غصب انجام مى پذيرد و ما دنبال اثبات اين نكته هستيم كه آيا خلافت ابوبكر غصبى بوده يا غصبى نبوده است؟ بديهى است كه اگر غصبى بودن خلافت ابوبكر به اثبات برسد، مشروعيت خلافت او و مشروعيت كليه سخنان، افعال و تصميمات او نيز باطل خواهد شد. عامه بر اين باورند كه خلافت ابوبكر محتاج نص نيست و فقدان نص، نقصى بر خلافت او وارد نمى آورد؛ زيرا اتفاق صحابه و بزرگان مسلمانان، پشتوانه خلافت او مى باشد و نفس چنين اجماعى، مشروعيت حكومت و خلافت او را به دنبال دارد.
ما در اين مقام به دنبال اثبات مشروعيت اجماع صحابه نيستيم و اين موضوع را در جاى خويش به صورت مفصل پاسخ گفته ايم و در خلال بررسى مسأله عدالت صحابه و حجيت سخنان صحابه، مباحث لازم را مطرح خواهيم نمود؛ اما در اين مقام به دنبال آن هستيم تا اثبات نماييم كه اساساً خلافت ابوبكر با اتفاق صحابه صورت نپذيرفته و او بر اساس يك فتنه سياسى به قدرت رسيده است. لازم به ذكر است كه مسأله اجماع بر خلافت ابوبكر را در ذيل بحث «بررسى ادلّه خلافت ابوبكر» ذكر نكرديم؛ زيرا مسأله اجماع مقدارى عام تر و گسترده تر از بحث ادلّه خلافت ابوبكر مى باشد و از آنجا كه بحث اجماع، با مسأله سقيفه ارتباط تنگاتنگى دارد؛ از اين رو بحث اجماع به صورت تلفيقى با بحث واكاوى سقيفه مطرح مى گردد.
بديهى است كه شيوه بررسى بحث اجماع و سقيفه اندكى با سياق مباحث گذشته متفاوت بوده و بيشتر مطالعه تاريخى محسوب مى شود و تلاش مى شود تا با تكيه بر اسناد و داده هاى خام تاريخى، حقيقت اين بحث پر رمز و راز كاويده گردد؛ از اين رو بحث اجماع به صورت يك بحث انتزاعى و مبتنى بر مفاهيم پيچيده اصولى مد نظر نگارنده نيست و همان گونه كه پيش از اين توضيح داده شد، حجيت بحث اجماع به عنوان يك دليل، به مطالعه معرفت شناسانه احتياج دارد كه در جاى خود اين كار را انجام داده و اكنون به دنبال تطبيق مصاديق بحث اجماع مى باشيم و مرادمان از بحث اجماع در اين مقام، نه يك اصطلاح اصولى، بلكه معناى عرفى آن است. به عبارت ديگر، منظور ما از اجماع در اين مقام، تحقق اتفاق و اجتماع صحابه با عدم تحقق آن مى باشد.
بحث سقيفه و اجماع بر خلافت ابوبكر را با بيان حديثى از بخارى آغاز مى نماييم كه از اهميت بسيار بالايى برخوردار است. مفاد اين حديث مربوط به اواخر حيات عمر بن خطاب مى باشد و عمر با ايراد خطبه اى طولانى، به پاره اى از حوادث پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اشاره مى نمايد. اين روايت را بخارى نقل نموده است؛ بنابراين طبق مبناى عامه از اعتبار بالايى برخوردار است و حاوى نكات بسيار مهمى مى باشد و كاملاً شفاف، نشان مى دهد كه آيا خلافت ابوبكر به اجماع صحابه صورت گرفته است، يا اين كه ماجرا به صورت متفاوتى اتفاق افتاده است؟ بخارى مى نويسد:
حدثنا عبدالعزيز بن عبداللّه، حدثني إبراهيم بن سعد، عن صالح، عن ابن شهاب، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة بن مسعود، عن ابن عباس، قال: كنت اقرئ رجالاً من المهاجرين منهم عبدالرحمن بن عوف، فبينما أنا في منزله بمنى، وهو عند عمر بن الخطاب في آخر حجّة حجّها، إذ رجع إليّ عبدالرحمن، فقال: لو رأيت رجلاً أتى أميرالمؤمنين اليوم، فقال: يا أمير المؤمنين، هل لك في فلان يقول: لو قد مات عمر لقد بايعت فلاناً، فواللّه ما كانت بيعة أبيبكر الاّ فلتة فتمّت؟ فغضب عمر، ثمّ قال: إنّي إن شاء اللّه لقائم العشيّة في الناس فمحذرهم هؤلاء الذي يريدون أن يغصبوهم أُمورهم، قال عبدالرحمن: فقلت: يا أمير المؤمنين، لا تفعل فإنّ الموسم يجمع رعاع الناس وغوغاءهم، فإنّهم هم الّذين يغلبون على قربك حين تقوم في الناس، وأنا أخشى أن تقوم فتقول مقالة يطيرها عنك كلّ مطير، وأن لا يعوها وأن لا يضعوها على مواضعها، فأمهل حتى تقدم المدينة، فإنّها دار الهجرة والسنة، فتخلص باهل الفقه واشراف الناس، فتقول ما قلت متمكناً، فيعي أهل العلم مقالتك، ويضعونها على مواضعها، فقال عمر: أما واللّه، إن شاء اللّه لأقومنّ بذلك أوّل مقام أقومه بالمدينة، قال ابن عباس: فقدمنا المدينة في عقب ذي الحجة، فلمّا كان يوم الجمعة عجلنا الرّواح حين زاغت الشمس حتّى أجد سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل جالساً إلى ركن المنبر، فجلست حوله تمسّ ركبتي ركبته فلم أنشب أن خرج عمر بن الخطاب فلمّا رأيته مقبلاً قلت لسعيد بن زيد بن عمرو ابن نفيل: ليقولنّ
العشيّة مقالة لم يقلها منذ استخلف، فأنكر عليّ وقال: ما عسيت أن يقول ما لم يقل قبله؟ فجلس عمر على المنبر فلمّا سكت المؤذنون، قام فأثنى على اللّه بما هو أهله، ثم قال: أمّا بعد فانّي قائل لكم مقالة قد قدّر لي أن أقولها لا أدري لعلّها بين يدي أجلي فمن عقلها ووعاها، فليحدّث بها حيث انتهت به راحلته، ومن خشي أن لا يعقلها فلا أحلّ لأحدٍ أن يكذب عليّ.
انّ اللّه بعث محمداً صلّى اللّه عليه وسلّم بالحقّ، وأنزل عليه الكتاب، فكان ممّا أنزل اللّه آية الرجم فقرأناها، وعقلناها، ووعيناها رجم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ورجمنا بعده، فأخشى أن طال بالناس زمان أن يقول قائل: واللّه، ما نجد آية الرجم في كتاب اللّه فيضلّوا بترك فريضة أنزلها اللّه، والرجم في كتاب اللّه حقّ على من زنى إذا أحصن من الرجال والنساء، إذا قامت البينة، أو كان الحبل، أو الإعتراف، ثم إنّا كنّا نقرأ فيما نقرأ من كتاب اللّه أن لا ترغبوا عن آبائكم، فإنّه كفر بكم أن ترغبوا عن آبائكم أو إن كفرا بكم ان ترغبوا عن آبائكم، ألا ثمّ إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «لا تطروني كما أطري عيسى بن مريم، وقولوا: عبد اللّه ورسوله»، ثم إنّه بلغني أنّ قائلاً منكم يقول: واللّه، لو مات عمر بايعت فلاناً، فلا يغترّنّ امرؤ أن يقول إنّما كانت بيعة أبيبكر فلتة وتمّت ألا وإنّها قد كانت كذلك ولكن اللّه وقى شرّها، وليس منكم من تقطع الأعناق إليه مثل أبيبكر، من بايع رجلاً عن غير مشورة من المسلمين، فلا يبايع هو ولا الذي بايعه تغرّة أن يقتلا.
وأنّه قد كان من خبرنا حين توفي اللّه نبيه صلّى اللّه عليه وسلّم أنّ الأنصار خالفونا
واجتمعوا بأسرهم في سقيفة بنيساعدة وخالف عنّا علي والزّبير ومن معهما، واجتمع المهاجرون إلى أبيبكر. فقلت لأبيبكر: يا أبابكر، انطلق بنا إلى إخواننا هؤلاء من الأنصار، فانطلقنا نريدهم، فلمّا دنونا منهم لقينا رجلان منهم صالحان، فذكرا ما تمالأ عليه القوم، فقالا: أين تريدون يا معشر المهاجرين، فقلنا، نريد إخواننا هؤلاء من الأنصار، فقالا: لا عليكم أن لا تقربوهم، اقضوا أمركم، فقلت: واللّه لنأتينّهم، فانطلقنا حتّى أتيناهم في سقيفة بنيساعدة، فإذا رجل مزمل بين ظهرانيهم، فقلت: من هذا؟ قالوا هذا سعد بن عبادة. فقلت: ما له؟ قالوا يوعك. فلما جلسنا قليلاً تشهد خطيبهم فأثنى على اللّه بما هو أهله، ثم قال: أما بعد، فنحن أنصار اللّه وكتيبة الإسلام، وأنتم معشر المهاجرين رهط، وقد دفت دافة من قومكم فإذا هم يريدون أن يختزلونا من أصلنا، وأن يحضنونا من الأمر. فلمّا سكت أردت أن أتكلّم، وكنت زورت مقالة أعجبتني أريد أن أقدمها بين يدي أبيبكر، وكنت إداري منه بعض الحدّ، فلمّا أردت أن أتكلّم، قال أبوبكر: على رسلك فكرهت أن أغضبه، فتكلم أبوبكر فكان هو أحلم مني وأوقر، واللّه ما ترك من كلمة أعجبتني في تزويري إلا قال في بديهته مثلها أو أفضل منهما حتّى سكت، فقال: ما ذكرتم فيكم من خير فأنتم له أهل، ولم يعرف هذا الأمر إلاّ لهذا الحيّ من قريش، هم أوسط العرب نسباً وداراً، وقد رضيت لكم أحد هذين الرجلين فبايعوا أيّهما شئتم، فأخذ بيدي وبيد أبيعبيدة بن الجراح وهو جالس بيننا، فلم أكره ممّا قال غيرها، كان واللّه أن أقدم فتضرب عنقي
لا يقرّبني ذلك من إثم، أحبّ إليّ من أن أتأمّر على قوم فيهم أبوبكر. اللهمّ إلاّ أن تسوّل إليّ نفسي عند الموت شيئاً لا أجده الآن، فقال قائل الأنصار: أنا جذيلها المحكّك وعذيقها المرجّب، منا أمير ومنكم أمير يا معشر قريش، فكثر اللغط وارتفعت الأصوات حتّى فرقت من الإختلاف، فقلت: أبسط يدك يا أبابكر، فبسط يده فبايعته وبايعه المهاجرون، ثمّ بايعته الأنصار. ونزونا على سعد بن عبادة، فقال قائل منهم: قتلتم سعد بن عبادة، فقلت: قتل اللّه سعد بن عبادة. قال عمر: وإنّا واللّه ما وجدنا فيما حضرنا من أمر أقوى من مبايعة أبيبكر، خشينا أن فارقنا القوم ولم تكن بيعة أن يبايعوا رجلاً منهم بعدنا. فإمّا بايعناهم على ما لا نرضى، وإمّا نخالفهم فيكون فساد.
فمن بايع رجلاً على غير مشورة من المسلمين، فلا يبايع هو ولا الذي بايعه تغرة أن يقتلا؛(1).
عبدالعزيز بن عبداللّه به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت:(2)من به برخى از مردان مهاجران قرآن مى آموختم و عبد الرحمان بن عوف نيز در ميان آنان بود و هنگامى كه در ايام حج، در منا منزل عبدالرحمان بن عوف بودم، عبدالرحمان نيز
1) . صحيح البخاري: 8 / 25 - 26.
2) . از ابتدا، مخاطب اين سطور - همان طور كه در جلد نخستين اين مجموعه تأكيد شده است - بايد دانست ترجمه ها تحت اللفظى نيست؛ زيرا بسيارى از عبارت ها با كنايه بيان شده و ترجمه دقيق و واژه به واژه نياز به توضيح پيدا مى كند و دقت مخاطب را به بيراه مى كشاند؛ از اين رو ما مى كوشيم تا ترجمه اى روان و در عين حال گويا ارائه دهيم تا مخاطب با سهولت به مقصد پى ببرد. البته تلاش مى كنيم تا دقت كاملاً حفظ گردد؛ چه اين كه دقت در عبارات نقل شده از اهميت به سزايى برخوردار است.
نزد عمر بود و حج آن سال، آخرين حجى بود كه عمر شركت كرد. عبدالرحمان از نزد عمر به نزد من آمد و گفت: مردى نزد عمر آمد و از قول شخص ديگرى نقل كرد كه گفت: اگر عمر از دنيا برود، من با فلانى بيعت مى كنم به خدا سوگند بيعت با ابوبكر لغزشى بيش نبود. در اين حين، عمر خشمگين شد و گفت: اگر خدا بخواهد امروز خطبه اى ايراد مى كنم و مردم را از اين گروهى كه مى خواهند امر رياست را غصب كنند، بر حذر مى دارم. عبدالرحمان بن عوف مى گويد: به عمر گفتم: از ايراد خطبه اجتناب نما، زيرا اكنون ايام منا مى باشد و شلوغ است و مردم در رفت و آمد هستند و خطبه تو، هيجان ايجاد مى كند و فضا متشنج مى گردد؛ پس بهتر است تا صبر نمايى تا به مدينه باز گردى و در مدينه خطبه بخوان؛ زيرا آن جا شهر تو است و مردم آنجا اهل فهم بوده و مردم در تسلط تو هستند و مى توانى هر چه خواستى بگويى. عمر گفت: به خدا سوگند اگر خدا بخواهد، به محض ورود به مدينه چنين خواهم كرد. ابن عباس مى گويد: در روزهاى پايانى ماه ذيحجه به مدينه رسيديم و در روز جمعه هنگام ظهر براى نماز به مسجد رفتم و در كنار سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل، در كنار منبر نشستم، به گونه اى كه زانوهايم به زانوهاى او چسبيد. پس از گذشت لحظه اى، عمر وارد شد و من هنگامى كه عمر را ديدم به سعيد بن زيد گفتم: هر آينه امروز عمر سخنانى خواهد گفت كه از ابتداى خلافتش چنين سخنانى نگفته است؛ اما سعيد بن زيد مرا انكار نمود و سخنانم را باور نكرد.
در هر حال عمر بر منبر قرار گرفت و صبر نمود تا اذان تمام شود، آن گاه حمد خداوند را به صورت شايسته اى به جاى آورد و خطبه را آغاز كرد و گفت: چنين مقدر شده كه
امروز مطالبى را بازگو نمايم، در حالى كه نمى دانم اجل چقدر به من مهلت مى دهد؛ بنابراين سخنانم را آغاز مى نمايم و هر كس سخنان من را درك نمود، آن را براى ديگران بازگو نمايد؛ اما اگر كسى سخنانم را به درستى درك نكرد، جايز نيست تا سخنانم را درك نكرده است، نسبت دروغ به من بدهد. همانا خداوند متعال، محمد را به رسالت برانگيخت و قرآن را بر او نازل نمود و يكى از آيات قرآن، آيه رجم است و ما آن آيه را قرائت نموديم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز به آن عمل نمود و رجم كرد و ما نيز رجم نموديم؛ آن گاه ترسيدم تا زمانى بر مردم بگذرد و بگويند: به خدا سوگند! آيه رجم در قرآن نبوده است و بدين وسيله فريضه خداوند را ترك كنند، در حالى كه رجم در كتاب خدا سزاى كسى كه است زناى محصنه انجام داده است و زناى او با بيّنه يا اعتراف ثابت شده باشد. همچنين در كتاب خداوند قرائت كرديم كه مى فرمايد: «أن لا ترغبوا عن آبائكم فإنه كفر بكم أن ترغبوا عن آبائكم»؛ سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «در مورد من مانند عيسى بن مريم مبالغه نكنيد و من را تنها بنده و فرستاده خدا بدانيد». اما آگاه باشيد كه به من خبر رسيده شخصى گفته است كه اگر عمر از دنيا برود، ما با فلانى بيعت خواهيم كرد! مبادا كسى اشتباه كند و بگويد بيعت با ابوبكر لغزشى بيش نبود! آرى بيعت ابوبكر لغزش بود؛ اما خداوند شر آن را از ما دور ساخت و در ميان شما كسى وجود ندارد كه شأن ابوبكر را دارا باشد. بنابراين پس از اين، اگر كسى بدون مشورت و شوراى مسلمانان با كسى بيعت نمود، نه با بيعت كننده و نه با بيعت شونده بيعت نكنيد؛ بلكه هر دو نفر را به قتل برسانيد. همانا به ما خبر رسيد هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا
رفت، انصار با ما مخالفت نمودند و همگى در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و از سوى ديگر، على، زبير و همراهانشان نيز با ما مخالفت ورزيدند؛ اما مهاجران گرد ابوبكر را گرفتند و من به ابوبكر گفتم: اى ابوبكر، بيا نزد برادران انصارى برويم و ما به قصد ديدن آنان حركت كرديم؛ اما هنگامى كه نزديك رسيديم، ناگهان دو نفر از افراد صالح آنان با ما ملاقات نمودند و ما را از برنامه انصار با خبر نمودند و گفتند: اى گروه مهاجران، چه تصميمى داريد؟ ما گفتيم: اراده كرديم تا برادران انصارى خويش را ببينيم. آن دو نفر گفتند: نه بر آنان وارد نشويد و به كار خود مشغول شويد. من گفتم: به خدا سوگند، بر آنان وارد مى شوم و ما در سقيفه بنى ساعده بر آنان وارد شديم و در آن لحظه مردى را ديدم كه چيزى دور خود پيچيده بود، گفتم: او كيست؟ گفتند: او سعد بن عباده است. گفتم: چرا اين گونه است؟ گفتند: مريض است. در هر حال نشستيم و خطيب آنان اقدام به خطبه خوانى كرد و حمد خدا را به جا آورد، سپس گفت: ما انصار خداوند و پرچم اسلام مى باشيم و شما مهاجران نيز داراى شأن و مقام هستيد [يعنى داراى جمعيت و گروه هستيد]؛ اما احساس مى شود كه برخى از شما مهاجران اراده كرده اند تا ما را خوار نمايند و ريشه ما را بخشكانند.
هنگامى كه خطيب ساكت شد، من به سخن درآمدم در حالى كه پيش از اين در طول مسير راه انديشيدم كه چگونه در محضر ابوبكر سخن بگويم و تا حدودى حرمت او را نيز حفظ نمايم؛ اما تا آماده سخن شدم، ابوبكر به من اشاره نمود تا ساكت باشم و من نيز به خاطر اين كه ابوبكر ناراحت نشود سكوت كردم؛ زيرا او حلمش از من بيشتر بود و بهتر سخن مى گفت و به خدا سوگند كه ابوبكر همان
سخنانى كه من مى خواستم بگويم؛ بلكه بهتر از آن را تكرار كرد تا اين كه سخنانش تمام شد و ساكت گرديد. ابوبكر گفت: آنچه كه شما به آن اشاره كرديد حق است و شما سزاوار آن مى باشيد؛ اما منصب خلافت از آن قريشيان مى باشد؛ پس اينك با يكى از اين دو مرد بيعت نماييد. سپس دست من و ابوعبيده جراح را گرفت و در ميان ما نشست؛ اما من از سخنان ابوبكر ناراحت شدم. به خدا سوگند، مايل بودم تا گردن مرا با بى گناهى بزنند، اما ابوبكر چنين سخنانى در مورد من نمى گفت! زيرا چگونه با حضور ابوبكر، سخن از من به ميان آيد؟ در اين هنگام مردى از انصار گفت: من شخصى هستم كه تعيين كننده و مهم مى باشم و اينك مى گويم: اى گروه قريشيان، يك امير از ما باشد و يك امير از شما باشد. در اين هنگام سر و صدا ايجاد شد و اختلاف بالا گرفت و من هراسيدم كه مبادا اختلافى پيش آيد؛ از اين رو گفتم: اى ابوبكر، دست خود را دراز نما تا بيعت كنم! و او نيز دست داد و بيعت كردم و مهاجران با ابوبكر بيعت نمودند. در اين هنگام انصار نيز بيعت نمودند و جمعيت بر سعد بن عباده ريختند و نزديك بود كه سعد بن عباده زير دست و پا جان دهد! از اين رو يكى صدا زد سعد بن عباده را كشتيد! من گفتم: سعد بن عباده را خدا كشت! به خدا سوگند نگران بودم كه اگر اين محفل بهم بخورد و تكليف خلافت روشن نشود، بعداً با كسى بيعت كنند كه مورد رضايت ما نباشد و ما نيز مجبور به بيعت شويم يا اين كه فساد و خون ريزى رخ دهد؛ بنابراين اگر پس از اين كسى بدون مشورت با مسلمانان ادّعاى خلافت نمود، از او و بيعت كنندگان با او پيروى نكنيد و هر دو را به قتل برسانيد!
بناى نگارنده بر اين است كه روايت يادشده را به عنوان پايه بحث سقيفه و اجماع قرار دهد؛ زيرا از يك سو بخارى ناقل اين روايت است و بر اساس پذيرش بسيارى از اهل سنّت، نياز به بحث سندى ندارد و از سوى ديگر، در اين روايت به جزئيات ماجراى سقيفه اشاره شده است. البته روشن نيست ابهاماتى كه در اين روايت وجود دارد از ناحيه خود عمر بوده يا از ناحيه راويان اين حديث؛ اما ما مى كوشيم تا با بهره جستن از روايات ديگر، ابهامات اين حديث را برطرف نماييم تا حقيقت امر روشن و آشكار گردد.
در قدم نخست به نقل ديگران نيز اشاره مى نماييم؛ زيرا ماجراى سقيفه را طبرى و ديگران نقل نموده اند و در روايت هر كدام به قسمتى از ماجرا اشاره شده و قسمتى ديگر مبهم واگذاشته شده است. بنابراين مى توان با كنار هم نهادن مجموعه قرائن، به يك تجزيه و تحليل قابل اعتماد دست يافت. صالحى شامى در كتاب سبل الهدى والرشاد به نكته مهمى اشاره كرده و يكى از موارد ابهام را از سخنان عمر زدوده است. وى مى نويسد:
وروى ابن إسحاق والإمام أحمد والبخاري وابن جرير، عن ابن عباس: أنّ عمر بن الخطاب - رضي اللّه تعالى عنه - ، قال وهو على المنبر: إنّه قد بلغني أن فلاناً، وفي رواية البلاذري، عن ابن عباس، أنّ قائل ذلك الزبير بن العوام، قال: واللّه، لو قد مات عمر لقد بايعت فلاناً. وفي رواية البلاذري، عن ابن عباس: (بايعت عليّاً) لا يغرن امرءا أن يقول، إنّ بيعة أبيبكر كانت فلتة فتمت؛(1).
1) . سبل الهدى والرشاد: 12 / 311.
ابن اسحاق، احمد بن حنبل، بخارى و ابن جرير از ابن عباس روايت مى كنند كه عمر بن خطاب بر فراز منبر گفت: به من خبر رسيده كه فلانى. در روايت بلاذرى از ابن عباس وارد شده كه مراد عمر از فلانى، زبير بن عوام است. او گفته است اگر عمر از دنيا برود، هر آينه با فلانى بيعت مى كنم. بلاذرى نقل كرده كه ابن عباس گفت: مراد عمر، بيعت با على مى باشد. بنابراين كسى حق ندارد بگويد كه بيعت با ابوبكر لغزش بوده است.
سپس در ادامه روايت خود، همان خطبه اى كه بخارى از عمر نقل كرده را با اندكى تغيير بيان مى كند. در خطبه عمر به روايت صالحى شامى، نام افراد ذكر گرديده و اشاره شده آن دو نفرى كه اتفاقات سقيفه را به عمر و ابوبكر رساندند، «عويم بن ساعدة» و «معن بن عدى» بوده اند. جالب است كه صالحى شامى همين خطبه را از بخارى نقل كرده، اما در نقل او ابهام كمترى وجود دارد و گويا كتاب بخارى كه در دسترس او بوده، با كتاب بخارى كه هم اكنون در اختيار ماست تفاوت دارد! و برخى از تعابير در كتاب هاى بخارى فعلى تغيير كرده است! در هر حال، باز روشن شد كه عمر از سخن زبير بن عوام به خشم آمده؛ زيرا متوجه شده كه زبير مى خواهد پس از او با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كند؛ از اين رو هراسان، سراسيمه و بدون فوت وقت، خطبه اى مى خواند تا مبادا زبير موفق شود و با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمايد. بديهى است كه هراس عمر بن خطاب از شخص زبير بن عوام نبوده؛ بلكه او به نيكى مى دانسته كه وقتى زبير چنين سخنى مى گويد، در حقيقت گروهى در پس ماجرا به باور زبير اعتقاد دارند و احتمال قوى
وجود دارد كه بيعت آنان با اميرالمؤمنين عليه السلام كارساز واقع شود؛ از اين رو مى كوشد تا مانع همگرايى ميان زبير و طرفداران اميرالمؤمنين عليه السلام گردد.
اما اكنون به بيان روايات ديگرى مى پردازيم كه ناظر به سخنان عمر است و اين روايات مى تواند جزئيات ماجراى سقيفه را بيشتر روشن نمايد. طبرى مى نويسد:
حدثنا ابن حميد، قال: حدثنا جرير، عن مغيرة، عن أبيمعشر زياد بن كليب، عن أبيأيوب، عن إبراهيم، قال: لما قبض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كان أبوبكر غائباً فجاء بعد ثلاث ولم يجترئ أحد أن يكشف عن وجهه حتى أربد بطنه، فكشف عن وجهه وقبل بين عينيه، ثم قال: بأبي أنت وأمي طبت حيّاً وطبت ميّتاً، ثم خرج أبوبكر فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قال: من كان يعبد اللّه فان اللّه حي لا يموت، ومن كان يعبد محمداً فانّ محمداً قد مات، ثم قرأ «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »،(1)وكان عمر يقول: لم يمت وكان يتوعد الناس بالقتل في ذلك، فاجتمع الأنصار في سقيفة بنيساعدة، ليبايعوا سعد بن عبادة، فبلغ ذلك أبابكر فأتاهم ومعه عمر وأبوعبيدة بن الجرّاح، فقال: ما هذا؟ فقالوا: منّا أمير ومنكم أمير، فقال أبوبكر: منّا الأُمراء ومنكم الوزراء، ثمّ قال أبوبكر: إنّي قد رضيت لكم أحد الرجلين عمر أو أباعبيدة، أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم جاءه قوم، فقالوا: ابعث معنا أمينا، فقال: لأبعثنّ معكم أمينا حق أمين، فبعث
1) . سوره آل عمران، آيه 144.
معهم أباعبيدة بن الجراح وأنا أرضى لكم أباعبيدة، فقام عمر، فقال: أيّكم تطيب نفسه أن يخلف قدمين قدمهما النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فبايعه عمر وبايعه الناس، فقالت الأنصار أو بعض الأنصار: لا نبايع إلاّ عليّاً؛(1).
ابن حميد به سند خود از ابراهيم نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، ابوبكر غائب بود و پس از گذشت سه روز، بازگشت و ميان چشمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بوسيد و عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت، پاك زيستى و پاك از دنيا رفتى. سپس ابوبكر براى مردم خطبه اى خواند و گفت: هر كس خداى متعال را مى پرستد، بداند كه خداوند حى است و هرگز نمى ميرد؛ اما هر كس پيرو محمد صلّى اللّه عليه وآله است، بداند كه محمد از دنيا رفت [آن گاه آيه:] «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ » را تلاوت نمود. [راوى گويد:] سخن ابوبكر در حالى بيان شد كه عمر [در مدت سه روز كه ابوبكر غائب بوده است] گفته بود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا نرفته است و هر كس بگويد رسول خدا از دنيا رفته، او را به قتل مى رسانم! در هر حال انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم جمع شده بودند تا خليفه تعيين نمايند و با سعد بن عباده به عنوان خليفه بيعت كنند و اين خبر به گوش ابوبكر رسيد و او به همراه عمر و ابوعبيدة بن جراح خود را به سقيفه رساند و گفت: چه خبر است؟ انصار گفتند: يك امير از ما و يك امير از شما؛ اما ابوبكر در پاسخ گفت: امير از ما و وزير از
1) . تاريخ الطبري: 2 / 443.
شما. سپس ابوبكر گفت: من براى شما يكى از اين دو مرد، عمر و ابوعبيده را مى پسندم؛ همانا گروهى نزد رسول خدا آمدند و عرضه داشتند: نزد ما شخص امينى بفرست. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا شخص امين راستينى را نزد شما مى فرستم». آن گاه ابوعبيدة بن جراح را فرستاد و من نيز مى پسندم كه ابوعبيده به خلافت برسد. در اين هنگام عمر به پا خواست و گفت: كدام يك از شما رضايت مى دهد تا بر قدم هاى كسى مقدم شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن قدمها را مقدم كرده است؟ سپس عمر با ابوبكر بيعت كرد و مردم نيز با ابوبكر بيعت كردند و در اين هنگام انصار يا برخى از انصار گفتند: ما تنها با على بيعت مى كنيم.
مقايسه نقل طبرى با روايت بخارى مقدارى از ابهام سخنان عمر را برطرف مى نمايد. در روايت طبرى، به صراحت آمده است كه تمام انصار يا لااقل برخى از انصار، در مسأله خلافت با ابوبكر اختلاف پيدا كردند؛ زيرا آنان صريحاً اعلام نمودند كه تنها با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت مى كنند، در حالى كه در روايت بخارى به اين مسأله اشاره نشد و صرفاً اشاره شده بود كه انصار مخالفت كردند و درگيرى پيش آمد؛ اما روايت طبرى به صراحت نشان مى دهد كه منشأ اختلاف انصار با ابوبكر بر سر بيعت با اميرالمؤنين عليه السلام بوده است و از اينجا تا حدودى كشف مى شود اين كه طبق روايت بخارى، عمر گفته بود: «ترسيدم اگر اين محفل تمام شود و تكليف خلافت روشن نشود، فتنه اى افروخته شود و كار از دست ما خارج گردد».
منظورش آن بوده كه انصار در آن جلسه با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت مى كردند، ديگر او و ابوبكر سهمى در قدرت نمى داشتند؛ بنابراين تا حدودى ابهام از سخنان عمر
در روايت بخارى برداشته شد. همچنين از نقل طبرى استفاده شد كه ابوبكر در زمان درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مدينه نبوده است و اين نكته را در خلال بررسى مسأله نماز ابوبكر نيز بررسى نموديم و تبيين كرديم كه يكى از تناقضات روايت نماز ابوبكر آن است كه ابوبكر در روز آخر عمر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اصلاً در مدينه نبوده است، پس چگونه به نماز رفته است؟ و از سوى ديگر روشن مى شود كه عمر در مدت غياب ابوبكر در مدينه از اين سياست استفاده كرده و تهديد كرده كه اگر كسى بگويد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفته، او را به قتل مى رسانم! بنابراين عمر به دنبال خريدن فرصت بوده تا در اين سه روز مبادا انصار با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمايند و خلافت اميرالمؤنين تثبيت گردد. ابن هشام مى نويسد:
قال ابن إسحاق: قال الزهري: وحدثني سعيد بن المسيب، عن أبيهريرة، قال: لما توفي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قام عمر بن الخطاب، فقال: إنّ رجالاً من المنافقين يزعمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد توفي، وإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ما مات، ولكنّه ذهب إلى ربّه كما ذهب موسى بن عمران، فقد غاب عن قومه أربعين ليلة، ثم رجع إليهم بعد أن قيل قد مات، وواللّه ليرجعنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كما رجع موسى، فليقطعن أيدي رجال وأرجلهم زعموا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مات.
قال: وأقبل أبوبكر حتى نزل على باب المسجد حين بلغه الخبر، وعمر يكلّم الناس، فلم يلتفت إلى شيء حتّى دخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في بيت عائشة، ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مسجى في ناحية البيت، عليه
برد حبرة، فأقبل حتى كشف عن وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: ثم أقبل عليه فقبله، ثم قال: بأبي أنت وأمي، أما الموتة التي كتب اللّه عليك فقد ذقتها، ثم لن تصيبك بعدها موتة أبدا، قال: ثم رد البرد على وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ثم خرج وعمر يكلم الناس، فقال: على رسلك يا عمر، أنصت فأبى إلا أن يتكلم، فلما رآه أبوبكر لا ينصت أقبل على الناس، فلمّا سمع الناس كلامه أقبلوا عليه وتركوا عمر، فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قال: أيها الناس، إنّه من كان يعبد محمداً فإنّ محمداً قد مات، ومن كان يعبد اللّه فإنّ اللّه حي لا يموت. قال: ثم تلا هذه الآية: «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »،(1)قال: فواللّه، لكأن الناس لم يعلموا أنّ هذه الآية نزلت حتى تلاها أبوبكر يومئذٍ، قال: وأخذها الناس عن أبيبكر، فإنّما هي في أفواههم، قال: فقال أبوهريرة: قال عمر: واللّه، ما هو إلا أن سمعت أبابكر تلاها فعقرت حتى وقعت إلى الأرض ما تحملني رجلاي، وعرفت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد مات؛(2).
ابن اسحاق به سند خود مى نويسد: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، عمر بن خطاب برخاست و گفت: همانا مردانى از منافقان مى پندارند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفته است. رسول خدا از دنيا نرفته است ... ليكن همانند
موسى كه چهل شب نزد پروردگارش رفت، نزد پروردگارش رفته و باز مى گردد و آن گاه كه رسول خدا باز گردد، دست ها و پاهاى كسانى كه پنداشته اند رسول خدا از دنيا رفته را قطع مى كند! آن گاه ابوبكر وارد شد و به درب مسجد رسيد و در حالى كه عمر مشغول سخن گفتن با مردم بود خبر را شنيد؛ اما ابوبكر توجه نكرد و به منزل عايشه داخل شد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در كنار منزل خوابيده بود و روى حضرت را با بردى پوشيده بودند. ابوبكر جلو رفت و برد را كنار زد، سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بوسيد و عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت اى پيامبر خدا! مرگى كه خداوند براى شما مقدر كرده بود فرا رسيد و پس از اين ديگر هرگز نخواهى مرد. آن گاه برد را به جاى اولش برگرداند و از منزل خارج شد و هنوز عمر در حال سخن گفتن با مردم بود. ابوبكر به عمر گفت: اى عمر، خاموش باش، اما عمر توجه نكرد و چون ابوبكر بى توجهى عمر را ديد، خود رو به مردم كرد و سخن گفت و مردم متوجه ابوبكر شدند. سپس ابوبكر حمد خدا به جا آورد و گفت: اى مردم، هر كس پيرو محمد است بداند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت و هر كس خداوند را پرستش مى كند، بداند كه خداوند هرگز نمى ميرد. سپس آيه: «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ » را تلاوت نمود. گويى مردم هرگز اين آيه را نشنيده بودند، تا اين كه ابوبكر آن را تلاوت نمود و مردم آن را براى بار نخست از ابوبكر مى شنوند.(1)ابوهريره از قول عمر
1) . اين مسأله بسيار مهم است! مردم مى گويند آيه اى به اين مهمى را فراموش نموده بوديم، گويا هرگز چنين آيه اى نشنيده ايم! آيا از چنين مردمى كه آيه مسلم قرآن را سه روز فراموش مى كنند، بعيد نيست تا واقعه غدير خم را از ياد ببرند؟! به باور نگارنده اين سطور، روحيات مردم در صدر نخستين نياز به واكاوى جدى دارد و جا دارد تا افرادى كه متخصص در شناخت روحيات مردم مى باشند، بى ثباتى و تزلزل مردم در صدر نخست را به دقت واكاوى نمايند.
مى گويد: به خدا سوگند وقتى آيه را از ابوبكر شنيدم، آرام گرفتم و زانوانم سست شد و دانستم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفته است.
بخارى بابى در كتاب خويش گشوده با عنوان: «باب بعث النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أُسامة بن زيد في مرضه الذي توفى فيه»؛ يعنى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در مريضى كه منجر به درگذشت آن حضرت شد، اسامه بن زيد را به جنگ فرستاد.
ابن حجر در شرح اين باب مى نويسد:
لما جاء أنّه كان تجهيز أسامة يوم السبت قبل موت النبي صلّى اللّه عليه وسلّم بيومين وكان ابتداء ذلك قبل مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فندب الناس لغزو الروم في آخر صفر، ودعا أسامة فقال: «سر إلى موضع مقتل أبيك فأوطئهم الخيل فقد وليتك هذا الجيش»، وكان ممن انتدب مع أسامة كبار المهاجرين والأنصار منهم أبوبكر وعمر وأبوعبيدة وسعد وسعيد وقتادة بن النعمان وسلمة بن أسلم ... وذكره ابن إسحاق في السيرة المشهورة ولفظه: بدأ برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وجعه يوم الأربعاء، فأصبح يوم الخميس، فعقد لأسامة، فقال: «أغز في سبيل اللّه وسر إلى موضع مقتل أبيك فقد ولّيتك هذا الجيش» فذكر القصة وفيها لم يبق أحد من المهاجرين الأولين إلا انتدب في تلك الغزوة منهم أبوبكر وعمر، ولمّا جهزه أبوبكر بعد أن
استخلف، سأله أبوبكر أن يأذن لعمر بالإقامة، فأذن. ذكر ذلك كلّه ابن الجوزي في المنتظم جازماً به، وذكر الواقدي، وأخرجه ابن عساكر من طريقه مع أبيبكر وعمر أباعبيدة وسعداً وسعيداً وسلمة بن أسلم وقتادة بن النعمان، والذي باشر القول ممّن نسب إليهم الطعن في إمارته عياش بن أبيربيعة. وعند الواقدي أيضاً، أنّ عدة ذلك الجيش كانت ثلاثة آلاف، فيهم سبعمائة من قريش، وفيه عن أبيهريرة كانت عدة الجيش سبعمائة؛(1).
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در آخرين شنبه و دو روز پيش از درگذشت خويش، سپاه اسامه را تجهيز نمود و مردم را براى نبرد با روم در آخر ماه صفر مهيا نمود و اسامه را فراخواند و به او فرمود: «به سوى مكانى كه پدرت در آنجا كشته شده حركت كن و اين سپاه به فرماندهى تو خواهد بود ...». بزرگان مهاجران و انصار مأمور شدند تا همراه اسامه به اردوى نظامى بروند. نام ابوبكر، عمر، ابوعبيده، سعد، سعيد، قتاده بن نعمان و سلمة بن اسلم در ميان كسانى كه مأمور گرديدند تا به اسامه ملحق شوند، به چشم مى خورد ... ابن اسحاق در كتاب مشهورش كه به نام سيره خوانده مى شود مى نويسد: هيچ كدام از مهاجران نخستين باقى نماندند مگر آن كه براى پيوستن به لشكر اسامه فراخوانده شدند و ابوبكر و عمر نيز يكى از آنان بودند. ابن جوزى اين ماجرا را به صورت قطعى در كتاب منتظم ذكر كرده و واقدى و ابن عساكر نوشته اند كه ابوبكر، عمر، ابوعبيده، سعد، سعيد، سلمة بن اسلم و قتادة بن نعمان در ميان كسانى كه فراخوانده شدند، بودند. تعداد نفرات لشكر سه هزار نفر شمرده شده كه هفتصد نفر آنان از قريش بودند.
1) . فتح الباري: 8 / 115 - 116.
از اين نقل استفاده مى شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، به ويژه به ابوبكر و عمر فرمان داده تا از مدينه خارج شوند و شاهد اين ماجرا آن است كه طبق روايات گذشته، هنگام درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، ابوبكر در مدينه نبود و سه روز بعد به مدينه آمد و عمر در اين مدت با تهديد، اجازه نمى داد خبر درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منتشر شود.
تا بدينجا كاملاً روشن گشت كه سطح اختلاف در روزهاى نخستين درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در بالاترين حد ممكن بوده و ابداً سخن از اجماع بر خلافت ابوبكر به چشم نمى خورد؛ بلكه شواهد كاملاً نشان مى دهد كه حتى درگيرى رخ داده و انصار مخالفت ورزيده اند و از مهاجران نيز تنها ابوبكر، عمر و ابوعبيدة بن جراح بر خلافت ابوبكر متحد گرديده اند و حتى ديگر مهاجران نيز نه تنها از ابوبكر حمايت نكرده اند؛ بلكه به استناد روايت بخارى، گروهى از بزرگان مهاجران، مانند زبير و بنى هاشم رسماً از اميرالمؤمنين عليه السلام حمايت نمودند. طبرى روايت ديگرى را نقل كرده كه ابهام بيشترى را مى زدايد. وى مى نويسد:
حدثنا هشام بن محمد، عن أبيمخنف، قال: حدثني عبداللّه بن عبدالرحمن بن أبيعمرة الأنصاري: أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لمّا قبض اجتمعت الأنصار في سقيفة بنيساعدة، فقالوا: نولي هذا الأمر بعد محمد عليه السلام سعد بن عبادة، وأخرجوا سعدا إليهم وهو مريض. فلمّا اجتمعوا قال لابنه أو بعض بني عمه: إنّي لا أقدر لشكواي أن أسمع القوم كلّهم كلامي، ولكن تَلَقّ منّي قولي فأسمعهموه، فكان يتكلّم ويحفظ الرجل قوله، فيرفع
صوته فيسمع أصحابه، فقال - بعد أن حمد اللّه وأثنى عليه: - يا معشر الأنصار، لكم سابقة في الدين، وفضيلة في الإسلام ليست لقبيلة من العرب، إنّ محمداً عليه السلام لبث بضع عشرة سنة في قومه يدعوهم إلى عبادة الرحمن وخلع الأنداد والأوثان، فما آمن به من قومه إلا رجال قليل، وكان ما كانوا يقدرون على أن يمنعوا رسول اللّه ولا أن يعزوا دينه، ولا أن يدفعوا عن أنفسهم ضيماً عمّوا به، حتّى إذا أراد بكم الفضيلة ساق إليكم الكرامة وخصكم بالنعمة، فرزقكم اللّه الايمان به وبرسوله، والمنع له ولأصحابه، والإعزاز له ولدينه، والجهاد لأعدائه، فكنتم أشدّ الناس على عدوه منكم، وأثقله على عدوّه من غيركم، حتى استقامت العرب لأمر اللّه طوعاً وكرهاً وأعطى البعيد المقادة صاغراً داخراً، حتى أثخن اللّه عزّ وجلّ لرسوله بكم الأرض، ودانت بأسيافكم له العرب، وتوفاه اللّه وهو عنكم راض وبكم قرير عين. استبدوا بهذا الأمر دون الناس.
فأجابوه بأجمعهم: أن قد وفقت في الرأي، وأصبت في القول، ولن نعدو ما رأيت نولّيك هذا الأمر فإنك فينا مقنع، ولصالح المؤمنين رضى. ثمّ إنّهم ترادوا الكلام بينهم، فقالوا: فإن أبت مهاجرة قريش، فقالوا: نحن المهاجرون وصحابة رسول اللّه الأولون، ونحن عشيرته وأولياؤه، فعلام تنازعوننا هذا الأمر بعده، فقالت طائفة منهم: فانّا نقول إذا: منا أمير ومنكم أمير، ولن نرضى بدون هذا الأمر أبداً! فقال سعد بن عبادة، حين سمعها: هذا أول الوهن! وأتى عمر الخبر، فأقبل إلى منزل النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فأرسل إلى أبيبكر وأبوبكر في الدار
وعلي بن أبيطالب عليه السلام دائب في جهاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فأرسل إلى أبيبكر أن أخرج إليّ، فأرسل إليه: إنّي مشتغل، فأرسل إليه أنّه قد حدث أمر لابدّ لك من حضوره، فخرج إليه، فقال: أما علمت أن الأنصار قد اجتمعت في سقيفة بنيساعدة، يريدون أن يولّوا هذا الأمر سعد بن عبادة، وأحسنهم مقالة من يقول: منّا أمير ومن قريش أمير، فمضيا مسرعين نحوهم، فلقيا أباعبيدة بن الجرّاح فماشوا إليهم ثلاثتهم، فلقيهم عاصم بن عدي وعويم بن ساعدة، فقالا لهم: إرجعوا فإنّه لا يكون ما تريدون. فقالوا: لا نفعل، فجاؤوا وهم مجتمعون، فقال عمر بن الخطاب: أتيناهم وقد كنت زويت كلاماً أردت أن أقوم به فيهم فلمّا أن دفعت إليهم ذهبت لأبتدئ المنطق، فقال لي أبوبكر: رويدا حتى أتكلّم، ثم أنطق بعد بما أحببت، فنطق، فقال عمر: فما شيء كنت أردت أن أقوله إلا وقد أتى به أو زاد عليه، فقال عبداللّه بن عبدالرحمن: فبدأ أبوبكر فحمد اللّه وأثنى عليه، ثمّ قال:
إنّ اللّه بعث محمّداً رسولاً إلى خلقه، وشهيداً على أمّته ليعبدوا اللّه ويوحّدوه وهم يعبدون من دونه آلهة شتّى ويزعمون أنّها لهم عنده شافعة ولهم نافعة، وإنّما هي من حجر منحوت وخشب منجور، ثمّ قرأ: «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤنا عِنْدَ اللّهِ »،(1)وقالوا: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى »،(2)فعظم على العرب أن يتركوا دين
آبائهم، فخص اللّه المهاجرين الأولين من قومه بتصديقه والإيمان به والمؤاساة له، والصبر معه على شدّة أذى قومهم لهم وتكذيبهم إيّاهم، وكلّ الناس لهم مخالف زار عليهم فلم يستوحشوا لقلّة عددهم وشنف الناس لهم وإجماع قومهم عليهم، فهم أوّل من عبد اللّه في الأرض، وآمن باللّه وبالرسول، وهم أولياؤه وعشيرته وأحقّ الناس بهذا الأمر من بعده، ولا ينازعهم ذلك إلاّ ظالم. وأنتم يا معشر الأنصار من لا ينكر فضلهم في الدين، ولا سابقتهم العظيمة في الإسلام، رضيكم اللّه أنصاراً لدينه ورسوله وجعل إليكم هجرته وفيكم جلّة أزواجه وأصحابه، فليس بعد المهاجرين الأوّلين عندنا بمنزلتكم، فنحن الأمراء وأنتم الوزراء، لا تفتاتون بمشورة ولا نقضي دونكم الأمور. قال: فقام الحباب بن المنذر بن الجموح، فقال: يا معشر الأنصار، أملكوا عليكم أمركم فإنّ الناس في فيئكم وفي ظلّكم ولن يجترئ مجترئ على خلافكم، ولن يصدر الناس إلاّ عن رأيكم، أنتم أهل العزّ والثروة، وأولوا العدد والمنعة، والتجربة، ذوو البأس والنجدة، وإنّما ينظر الناس إلى ما تصنعون، ولا تختلفوا فيفسد عليكم رأيكم وينتقض عليكم أمركم، أبى هؤلاء إلاّ ما سمعتم، فمنّا أمير ومنكم أمير، فقال عمر: هيهات! لا يجتمع اثنان في قرن! واللّه، لا ترضى العرب أن يؤمروكم ونبيّها من غيركم، ولكنّ العرب لا تمتنع أن تولّى أمرها من كانت النبوّة فيهم ووليّ أمورهم منهم، ولنا بذلك على من أبى من العرب الحجّة الظاهرة والسلطان المبين. من ذا ينازعنا سلطان محمد وإمارته - ونحن أولياؤه
وعشيرته - إلا مدل بباطل، أو متجانف لإثم، أو متورّط في هلكة. فقام الحباب بن المنذر، فقال: يا معشر الأنصار، إملكوا على أيديكم ولا تسمعوا مقالة هذا وأصحابه فيذهبوا بنصيبكم من هذا الأمر، فإن أبوا عليكم ما سألتموه، فاجلوهم عن هذه البلاد وتولوا عليهم هذه الأمور، فأنتم واللّه أحق بهذا الأمر منهم، فإنّه بأسيافكم دان لهذا الدّين من دان ممّن لم يكن يدين. أنا جذيلها المحكّك وغذيقها المرجب. أما واللّه، لئن شئتم لنعيدنها جذعة، فقال عمر: إذا يقتلك اللّه! قال: بل إياك يقتل! فقال أبوعبيدة: يا معشر الأنصار، إنّكم أوّل من نصر وآزر فلا تكونوا أوّل من بدل وغير. فقام بشير بن سعد أبوالنعمان بن بشير، فقال: يا معشر الأنصار، إنا واللّه، لئن كنّا أولى فضيلة في جهاد المشركين وسابقة في هذا الدين، ما أردنا به إلا رضى ربّنا وطاعة نبينا والكدح لأنفسنا، فما ينبغي لنا أن نستطيل على الناس بذلك، ولا نبتغي به من الدنيا عرضاً، فإنّ اللّه ولي المنّة علينا بذلك. ألا إنّ محمداً صلّى اللّه عليه وسلّم من قريش وقومه أحقّ به وأولى، وأيم اللّه لا يراني اللّه أنازعهم هذا الأمر أبداً، فاتقوا اللّه ولا تخالفوهم ولا تنازعوهم. فقال أبوبكر: هذا عمر وهذا أبوعبيدة! فأيّهما شئتم فبايعوا؟ فقالا: لا واللّه، لا نتولى هذا الأمر عليك، فإنّك أفضل المهاجرين، وثاني اثنين إذ هما في الغار، وخليفة رسول اللّه على الصلاة، والصلاة أفضل دين المسلمين، فمن ذا ينبغي له أن يتقدّمك أو يتولّى هذا الأمر عليك، أبسط يدك نبايعك، فلمّا ذهبا ليبايعاه سبقهما إليه بشير بن سعد فبايعه، فناداه الحباب بن المنذر: يا بشير بن
سعد، عقّقت عقاق، ما أحوجك إلى ما صنعت، أنفست على ابن عمك الأمارة؟ فقال: لا واللّه، ولكنّي كرهت أن أنازع قوماً حقّاً جعله اللّه لهم. ولمّا رأت الأوس ما صنع بشير بن سعد، وما تدعو إليه قريش، وما تطلب الخزرج من تأمير سعد بن عبادة. قال بعضهم لبعض وفيهم أسيد بن حضير وكان أحداً النقباء: واللّه، لئن وليتها الخزرج عليكم مرّة لا زالت لهم عليكم بذلك الفضيلة، ولا جعلوا لكم معهم فيها نصيباً أبداً، فقوموا فبايعوا أبابكر، فقاموا إليه فبايعوه. فانكسر على سعد بن عبادة وعلى الخزرج ما كانوا أجمعوا له من أمرهم. قال هشام: قال أبومخنف: فحدثني أبوبكر بن محمّد الخزاعي أن أسلم أقبلت بجماعتها حتى تضايق بهم السكك، فبايعوا أبابكر، فكان عمر يقول: ما هو إلا أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر. قال هشام عن أبيمخنف: قال عبداللّه بن عبدالرحمن: فأقبل الناس من كلّ جانب يبايعون أبابكر، وكادوا يطؤون سعد بن عبادة، فقال ناس من أصحاب سعد: إتقوا سعداً لا تطؤه، فقال عمر: اقتلوه، قتله اللّه، ثمّ قام على رأسه، فقال: لقد هممت أن أطأك حتى تندر عضوك، فأخذ سعد بلحية عمر، فقال: واللّه لو حصصت منه شعرة ما رجعت وفي فيك واضحة. فقال أبوبكر: مهلاً يا عمر الرفق ههنا أبلغ فأعرض عنه عمر، وقال سعد: أما واللّه، لو أنّ بي قوة ما أقوى على النهوض لسمعت منّي في أقطارها وسككها زئيرا يحجرك وأصحابك. أما واللّه، إذا لألحقنّك بقوم كنت فيهم تابعاً غير متبوع. احملوني من هذا المكان فحملوه فأدخلوه في داره، وترك أياماً ثم
بعث إليه أن أقبل فبايع، فقد بايع الناس وبايع قومك، فقال: أما واللّه، حتى أرميكم بما في كنانتي من نبل وأخضب سنان رمحي، وأضربكم بسيفي ما ملكته يدي، وأقاتلكم بأهل بيتي ومن أطاعني من قومي، فلا أفعل. وأيم اللّه لو أنّ الجن اجتمعت لكم مع الإنس ما بايعتكم حتى أعرض على ربّي وأعلم ما حسابي. فلمّا أتى أبوبكر بذلك، قال له عمر: لا تدعه حتّى يبايع، فقال له بشير بن سعد: إنّه قد لجّ وأبى وليس بمبايعكم حتّى يقتل وليس بمقتول حتّى يقتل معه ولده وأهل بيته وطائفة من عشيرته فاتركوه، فليس تركه بضارّكم، إنّما هو رجل واحد، فتركوه وقبلوا مشورة بشير بن سعد، واستنصحوه لما بدا لهم منه، فكان سعد لا يصلّى بصلاتهم، ولا يجمع معهم، ويحجّ ولا يفيض معهم بإفاضتهم فلم يزل كذلك حتى هلك أبوبكر رحمه اللّه؛(1).
هشام بن محمد به سند خود از ابن ابى عمره انصارى نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم جمع شدند و گفتند: پس از محمد، اداره حكومت را به سعد بن عباده مى سپاريم. در اين هنگام سعد به سمت آنان رفت، در حالى كه مريض بود و هنگامى كه گرد هم آمدند، به فرزندش يا برخى از عموزادگانش گفت: من توان آن را ندارم كه مطالبم را براى قومم تفهيم نمايم؛ بنابراين با دقت گوش بدهيد و سخنان من را به ديگران منعكس كنيد. مردان با دقت گوش كردند تا سخنان او را متوجه شوند و او سخن خويش را آغاز نمود و پس از اداى حمد و ثناى الاهى گفت: اى گروه انصار، شما در دين دارى
1) . تاريخ الطبري: 2 / 455 - 459.
با سابقه هستيد و فضيلتى در اسلام نصيب شما شده كه نصيب قبيله ديگرى نشده است. همانا محمد صلّى اللّه عليه وآله بيش از ده سال قوم خود را به عبادت خدا فراخواند و از عبادت بت بازداشت؛ اما در تمام آن دوران تنها تعداد اندكى به او پاسخ مثبت دادند و اين گروه اندك نه توان حمايت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را داشتند و نه توان داشتند تا دين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به عزت برسانند و حتى توان نداشتند تا جان خود را حفظ نمايند. اما هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سمت شما آمد، فضيلت و كرامت به شما رو آورد و خداوند نعمت هايش را به شما ارزانى داشت و ايمان به خود و رسولش را روزى شما نمود و عزت را به دين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ارزانى داشت و هنگامى كه بحث جهاد و دفاع از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيش آمد. شما از او با تمام وجود حمايت نموديد و او را بر دشمنانش پيروز گردانديد تا اين كه عرب به ضرب شمشير شما به زانو درآمد و در مقابل شما تواضع نمود. و اينك رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حالى كه از شما راضى بود از دنيا رفت. پس هم اكنون، به خلافت و رياست بچسبيد و آن را رها نكنيد تا نصيب ديگران نشود. بنابراين مسأله خلافت را به عهده مى گيريم. همانا صالح مؤنان [از القاب اميرالمؤنين] از كار ما راضى مى باشد. در اين هنگام جمعيت انصار، سخنان سعد بن عباده را تأييد نمودند و گفتند: سخن صحيح و بجايى گفتى و حق با تو است و ما با تو به عنوان جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيعت مى كنيم. آن گاه ميان انصار گفتگو در گرفت و با يكديگر به شور و مشورت مشغول شدند و گفتند: اگر مهاجران از بيعت سر باز زنند و آنان نيز بگويند كه سهمى دارند و نخستين
مسلمانان هستند و هم قبيله رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشند چه كنيم؟ در پاسخ گفتند: اگر مهاجران مقاومت كردند مى گوييم: يك امير از شما و يك امير از ما. سعد در پاسخ به اين سخنان گفت: اگر مقابل مهاجران چنين كنيد، نخستين شكست را پذيرفته ايد. در اين هنگام دو نفر از جلسه خارج شدند و نزد ابوبكر و عمر رفتند و خبر را به گوش عمر رساندند و عمر نيز فردى را نزد ابوبكر فرستاد، در حالى كه ابوبكر در منزل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود و على بن ابى طالب مشغول به تجهيز و تكفين بدن رسول خدا بود. اما ابوبكر بار نخست دعوت عمر را اجابت نكرد و عذرى آورد؛ اما عمر دوباره به دنبال او فرستاد و ابوبكر را فراخواند و ابوبكر نزد عمر آمد و عمر گفت: آيا خبر دارى كه انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم جمع شدند و مشغول صحبت در مورد جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشند و قرار است با سعد بن عباده بيعت نمايند و بهترين پيشنهاد آنان اين است كه اميرى از آنان و اميرى از ما باشد؟ بنابراين هر دو نفر به سمت انصار حركت كردند و در ميان راه به ابوعبيدة بن جراح برخوردند و او نيز همراه آنان شد. در اين هنگام به عاصم بن عدى و عويم بن ساعده برخوردند و اين دو نفر به آنان گفتند: بازگرديد؛ زيرا به آنچه مى خواهيد نمى رسيد. اما آنان گفتند باز نمى گرديم. آن گاه به سقيفه رفتند و در اجتماع انصار حاضر شدند. در اين هنگام عمر گفت: به ميان آنان رفتيم و من تصميم گرفتم تا سخن بگويم؛ اما ابوبكر به من گفت: اجازه بده تا من سخن بگويم و مشغول به سخن شد و پس از او من سخن گفتم و تمام آنچه كه من مى خواستم بگويم را ابوبكر بيان كرد و من همان سخنان او را با اضافاتى تكرار نمودم.
عبداللّه بن عبدالرحمان مى گويد: ابوبكر ابتدا حمد خدا را به جا آورد و گفت: محمد از جانب خدا مبعوث شد و مردم را به عبادت خداوند فراخواند و مردم را از پرستش بت بازداشت، در حالى كه مردم، بتان را شفيع خويش مى پنداشتند. آن گاه آيه «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤنا عِنْدَ اللّهِ » و آيه «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى » را تلاوت نمود. به همين روى بر عرب گران آمد تا دين اجداد خويش را ترك نمايند؛ اما خداوند مهاجران نخستين را به صبر، استقامت، ايمان و مواسات با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اختصاص داد و آنان از اندك بودن جمعيت خويش نهراسيدند و در مقابل فشار، شكيبايى كردند. از اين رو آنان نخستين ايمان آورندگان به خدا روى زمين بودند؛ پس آنان اولياء رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستند و عشيره او بوده و سزاوارترين مردم به اين منصب مى باشند و كسى با مهاجران مخالفت نمى كند مگر آن كه ستمگر باشد. اى گروه انصار، كسى منكر فضيلت شما نيست و سابقه بزرگ شما در اسلام ستودنى مى باشد و خداوند شما را پسنديد تا يارى كننده رسولش بوده و پناه دهنده او باشيد و بيشتر همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از شما هستند و به باور ما، حتى به غير از مهاجران نخستين، ديگر مهاجران نيز در رتبه شما نيستند؛ بنابراين ما امير مى باشيم و شما وزير باشيد و مشاور ما قرار بگيريد و كارى بدون مشورت شما پيش نخواهد رفت.
در اين هنگام حباب بن منذر بن جموح به پا خواست و گفت: اى گروه انصار، اكنون فرصت را دريابيد؛ زيرا قدرت در اختيار شماست و اينان زير سايه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند و مردم نيز به رأى شما عمل مى كنند. همانا شما با
عزت و شوكت هستيد و داراى جمعيت و تجربه مى باشيد و مردم منتظر تصميم شما هستند؛ پس فرصت را از دست ندهيد و با اختلاف خود را فاسد نكنيد و هرگز سخن اينان را نپذيريد، مگر آن كه اميرى از ما باشد و اميرى از آنان. در اين هنگام عمر گفت: هرگز، هيچ گاه دو امير با يكديگر جمع نمى شوند و هرگز عرب نمى پذيرد كه از شما فرمان ببرد، در حالى كه پيامبرش از غير شما بوده است؛ ليكن عرب از كسانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از آنان بوده، فرمان مى برد و هرگز عرب با ما به نزاع برنمى خيزد و اگر مخالفت نمايند، سركوبشان مى كنيم؛ زيرا ما عشيره رسول خدا مى باشيم. در اين هنگام حباب بن منذر به پا خواست و گفت: اى گروه انصار، اكنون قدرت با شماست و به سخنان او و يارانش گوش ندهيد و فرصت را از دست ندهيد و بهره خود از قدرت را دريابيد؛ زيرا اگر آنان از اين محفل بروند و به ديار خويش برسند [اشاره به مكه]، فرصت را از شما مى گيرند و خود به رياست مى رسند، در حالى كه شما سزاوارتر به اين منصب مى باشيد و اكنون شمشير شما تعيين كننده است. همانا من ستون مى باشم و من تعيين كننده هستم و حاضرم اگر شما همراهى كنيد، شمشير برآورم و جنگ بيفروزم. عمر گفت: در اين صورت خدا تو را خواهد كشت. حباب بن منذر در پاسخ گفت: بلكه تو كشته مى شوى. در اين هنگام ابوعبيدة بن جراح گفت: اى گروه انصار، شما نخستين يارى كنندگان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستيد؛ پس اينك نخستين كسانى نباشيد كه وضع را متغير و خراب مى كند. در اين هنگام بشير بن سعد گفت: اى گروه انصار، به خدا سوگند ما به خاطر رضايت پروردگار با مشركان جنگيديم و پيشكسوت در دين شديم، نه به خاطر نفس
خويش؛ پس بهتر است فرمانبردار خداوند باشيم. همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خلافت را به قريش سپرد و آنان سزاوارتر به اين منصب هستند و كسى با آنان به خصومت برنمى خيزد؛ پس پرهيزكار باشيد و با آنان مخالفت نورزيد.
در اين هنگام ابوبكر گفت: با هر كدام از عمر و ابوعبيده بيعت كنيد. آن دو گفتند: نه به خدا سوگند ما نمى پذيريم؛ زيرا ابوبكر، برترين افراد مهاجران است و نفر دومى بوده كه همراه رسول خدا در غار مى باشد و جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در نماز است و نماز افضل فرائض دينى مى باشد؛ پس سزاوار است او مقدم شود و به قدرت برسد. [سپس در خطاب به ابوبكر گفت] اينك دست دراز كن تا بيعت كنيم سپس پيش ازآن كه عمر و ابوعبيده با ابوبكر بيعت كنند، بشير بن سعد مقدم شد و بيعت نمود. در اين هنگام حباب بن منذر به بشير گفت: اى بشير بن سعد، بد عملى انجام دادى و به جاى بيعت با پسر عمويت [سعد بن عباده پسر عموى سعد بوده است] به سراغ آنان رفتى؟! بشير گفت: به خدا سوگند كراهت دارم با قومى نزاع كنم كه حق با آنان است. در اين هنگام وقتى اوسيان ديدند كه بشير چه كرد [در حالى كه بشير از خزرج بود] و با قريش هم پيمان شد، خزرجيان از سعد بن عباده حمايت نكردند و برخى به برخى ديگر گفتند كه اگر اوس با قريش هم پيمان شود، عليه ما قدرت مى گيرد و ما ذليل و خوار خواهيم شد و اسيد بن حضير كه يكى از بزرگان خزرج بود نيز چنين پيشنهادى داد. در نتيجه خزرجيان يورش بردند تا با ابوبكر بيعت كنند. ابومخنف مى گويد: ابوبكر بن محمد خزاعى به من گفت: تمام طايفه اسلم براى بيعت با ابوبكر جلو آمدند تا جايى كه فضا تنگ شد و كوچه هاى
مدينه پر از مردم اسلم گرديد و با ابوبكر بيعت كردند. در اين هنگام عمر گفت: وقتى اسلم براى بيعت آمد، يقين كردم كه ما پيروز شديم. هشام از ابومخنف نقل كرده كه عبداللّه بن عبدالرحمان گفت: مردم از همه طرف براى بيعت با ابوبكر يورش بردند و نزديك بود تا سعد بن عباده زير دست و پا رود. در اين هنگام همراهان سعد صدا زدند كه مراقب باشيد تا سعد زير دست و پا كشته نشود. آن گاه عمر گفت: او را بكشيد! خدا او را بكشد؛ آن گاه بالاى سر سعد رفت و گفت: اراده كردم تا استخوان هايت را خُرد نمايم. سعد از جا برخاست و محاسن عمر را گرفت و گفت: اگر مويى از او كم شود، دندان هايت را مى شكنم. ابوبكر به عمر گفت: اى عمر، آرام بگير، اكنون زمان مدارا و رأفت است و عمر نيز آرام گرفت. سعد گفت: به خدا سوگند اگر قوت مى داشتم، هر آينه مانند شير مى خروشيدم و شما و يارانتان از ترس در سوراخى مى جهيديد و پنهان مى شديد؛ پس مرا از اين مكان بيرون ببريد. او را بيرون بردند و چند روزى كارى با او نداشتند. آن گاه شخصى را براى بيعت نزد او فرستادند تا بيعت نمايد و پيام فرستادند كه مردم بيعت كرده اند و تو نيز بايد بيعت نمايى. سعد گفت: به خدا سوگند تا زنده ام بيعت نمى كنم و با شما مبارزه مى نمايم؛ حتى اگر جن و انس جمع شوند، باز مبارزه مى كنم و با شمشيرم بر شما فائق مى آيم. سخنان سعد را براى ابوبكر نقل كردند و عمر گفت: نبايد از او بگذريم و بايد او را وادار به بيعت نماييم. در اين هنگام بشير بن سعد وساطت كرد و گفت: او لجبازى مى كند و بيعت نخواهد كرد و اگر با او وارد جنگ شويد، هر آينه بايد با اهل بيت او نيز وارد جنگ بشويد، در حالى كه اين جنگ به نفع شما نيست؛ پس او را رها كنيد
و به حال خود واگذاريد؛ زيرا او تنهاست و كارى از دستش بر نمى آيد. سخن بشير بن سعد مورد قبول واقع شد؛ اما سعد بن عباده در نمازهاى آنان حاضر نشد و با آنان حج به جا نياورد و در اجتماعات آنان حضور پيدا نمى كرد و تا زمانى كه ابوبكر زنده بود، سعد بن عباده بيعت نكرد.
همان گونه كه مشاهده مى شود، در نقل اخير طبرى به نكاتى اشاره شده كه در روايت بخارى و روايت اولى كه از طبرى نقل كرديم وجود ندارد. در روايت آخر، به روشنى اشاره شده كه ابتدا انصار در سقيفه گرد هم جمع شدند و سعد بن عباده به انصار هشدار داد كه فرصت را دريابند و خلافت را بربايند. سعد بن عباده با برشمردن فضائل انصار به آنان گوشزد نمود كه خلافت حق آنان است و انصار نيز ابتدا سخنان سعد را پذيرفتند و اين نكته نشان مى دهد كه انصار مدعى خلافت بودند؛ بنابراين تمام طايفه انصار از مخالفان ابوبكر بودند.
در اين روايت به خوبى بيان شده كه اختلاف ديرينه دو قبيله خزرج و اوس و ضعف تصميم گيرى و ضعف قدرت مديريت انصار سبب شد تا عمر و ابوعبيدة بن جراح از ضعف تصميم گيرى انصار استفاده نمايند و با ابوبكر بيعت كنند و از سوى ديگر، نشان مى دهد كه از مهاجران تنها سه نفر در سقيفه حاضر بوده اند. البته از روايات ديگر نيز استفاده مى شد كه مهاجران حاضر در سقيفه همين سه نفر بوده اند؛ بنابراين نمى توان به آنان لفظ «مهاجران» اطلاق كرد و حتى به تصريح روايت پيشين، تعدادى از مهاجران در منزل اميرالمؤنين عليه السلام به تجهيز بدن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مشغول بوده و آن تعداد از مخالفان سقيفه محسوب مى شدند كه شامل زبير و بنى هاشم است.
طبق روايت اخير، انصار مصمم بودند تا خلافت را تصاحب كنند و ابتدا حتى سخن از بيعت با اميرالمؤنين عليه السلام نيز در ميان نبود و صرفاً جاه طلبى انصار سبب شده بود تا آنان از قدرت خويش بهره گرفته و هواى حكومت در سر بپرورانند. از سوى ديگر، به روشنى در اين روايت نشان داده شده كه برخى از انصاريان از پيش با ابوبكر و عمر تبانى كرده اند؛ از اين رو خبر تشكيل سقيفه را به اطلاع عمر رساندند تا متحدان آنان از مهاجران در موضع ضعف قرار نگيرند و در اين روايت نام آن دو نفر نفوذى مهاجران قيد شده كه به نام «عاصم بن عدى» [در برخى از روايات نام «معن» آمده كه به زودى اشاره خواهد شد] و «عويم بن ساعده» بودند.
نكته بسيار جالبى كه در تمام سه روايت يادشده به چشم مى خورد و در روايت اخير بسيار مفصل به آن اشاره گرديده است، آن است كه هم انصار و هم ابوبكر، عمر و ابوعبيدة بن جراح در انتظار درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده اند و گويا از پيش برنامه منسجمى براى خلافت اتخاذ نموده بودند. در ابتداى روايت اخير بيان شد كه سعد بن عباده كاملاً هوشمندانه از انصار تعريف و تمجيد مى كند و با تعابيرى كه حاكى از كوچك كردن و تحقير مهاجران مى باشد، به دنبال تحريك انصار براى بيعت گرفتن است و مى كوشد تا دست خزرجيان را در ماجراى بيعت جلو اندازد. ما پيش از اين در تحليل روايت طير مشوى به نقلى اشاره نموديم كه انس بن مالك انصارى از ورود اميرالمؤنين عليه السلام به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جلوگيرى مى كرد؛ زيرا اميد داشت تا مردى از انصار بياد و مرادش از مردى از انصار، سعد بن عباده بود و مخاطب اين سطور با مراجعه به حديث طير مشوى، كاملاً از جزئيات اين ماجرا آگاه
مى شود و رفتار انس بن مالك نشان مى دهد كه انصاريان نيز در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به دنبال كسب فضيلت بودند تا قدرت چانه زنى خويش در حكومت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بالا ببرند.
از سوى ديگر، در روايت اخير نشان داده شده كه بشير بن سعد از پيش با گروهى از مهاجران هم پيمان شده و او در جلسه سقيفه، با پيش دستى به بيعت با ابوبكر، موضع انصار را متزلزل مى نمايد و هنگامى كه خزرجيان از ناحيه او تضعيف مى شوند، اوسيان به فكر خويش مى افتند و نگران از اتحاد خزرج با قريش مى شوند و پيش دستى كرده و بيعت مى نمايند. البته اين مسأله نيز در راستاى كينه ديرينه اوس و خزرج و هماهنگ نشدن آنان و حس رقابت و بدبينى كه ساليان دراز بر آنان حاكم بوده، قابل ارزيابى و توجيه است.
البته ما در اين مقام به دنبال تحليل تاريخى نيستيم، چه اين كه موضوع اين نوشتار واكاوى تاريخى سقيفه نيست؛ اما غرض از بيان اين مطالب آن است تا مخاطب كاملاً درك نمايد كه در مسأله سقيفه بنى ساعده، چه اندازه اختلاف وجود داشته و از سوى ديگر و در پشت پرده، گروه هاى سياسى آرايش مناسبى اتخاذ كرده بودند و گروه بندى آنان نيز با برنامه اى منسجم صورت پذيرفته است. مهاجران از مدتى قبل به فكر انصار و قدرت آنان بوده اند.
روشن است كه مراد ما از مهاجران، اشاره به همان جمع سه نفره ابوبكر، عمر و ابوعبيدة بن جراح است، و الاّ مهاجران نيز خود چند گروه بودند كه به زودى آنان را نيز واكاوى خواهيم نمود؛ از اين رو با افرادى مانند «بشير بن سعد» و طايفه «اسلم»
برنامه ريخته تا قدرت انصار را مهار كنند و همان گونه كه در روايت اخير اشاره شد، گويا طايفه اسلم در آماده باش قرار داشته و به مجرد اين كه فرمان به آنان رسيد، وارد مدينه شده اند و كوچه هاى مدينه را تصرف كرده اند تا مبادا هواداران سعد بن عباده توان نظامى خويش را بروز دهند و كار بر آنان سخت گردد.
ماجراى حضور طايفه اسلم نقش راهبردى مهمى در تثبيت بيعت ابوبكر داشته است. هشام از ابومخنف نقل مى كند كه گفت:
فحدثني أبوبكر بن محمد الخزاعي: أن أسلم أقبلت بجماعتها حتى تضايقت بهم السكك، فبايعوا أبابكر، فكان عمر يقول: ما هو إلاّ أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر؛(1).
ابوبكر بن محمد خزاعى گفت: همانا گروه زيادى از اسلم وارد مدينه شدند و تعدادشان آن قدر زياد بود كه كوچه هاى مدينه را اشغال نمودند و با ابوبكر بيعت كردند و در اين هنگام عمر گفت: زمانى كه اسلم را ديدم، يقين كردم كه پيروزى از ماست.
شيخ مفيد مى نويسد كه عمر به اسلم گفت:
خذوا بالحظّ والمعونة على بيعة خليفة رسول اللّه ... فمن امتنع، فاضربوا رأسه وجبينه. قال: فواللّه، لقد رأيت الأعراب قد تحزموا، واتشحوا بالأزر الصنعانية، وأخذوا بأيديهم الخشب، وخرجوا حتى خبطوا الناس خبطاً، وجاؤوا بهم مكرهين إلى البيعة؛(2).
آذوقه خود را بستانيد [اسلم طايفه اى بيابان نشين بودند كه براى تهيه آذوقه خود به مدينه مى آمدند و عمر از حضور آنان نهايت استفاده را برد و با وعده، آنان را فريفت] و با خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيعت نماييد ... و هر كس از بيعت سر باز زد، سر و پيشانى او را بشكنيد. مى گويد: به خدا سوگند كه اسلم مردمى بيابانى [بى منطق ]بودند و در دستانشان چوب بود و در دل مردم رعب و وحشت ايجاد كردند و مردم را به زور براى بيعت مى آوردند.
ابن ابى الحديد در مورد شيوه هاى ديگر ايجاد ارعاب در مردم توسط هواداران ابوبكر مى نويسد:
وقال البراء بن عازب: لم أزل لبنيهاشم محبّاً، فلمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم خفت أن تتمالأ قريش على إخراج هذا الأمر عنهم، فأخذني ما يأخذ الوالهة العجول، مع ما في نفسي من الحزن لوفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فكنت أتردد إلى بنيهاشم وهم عند النبي صلّى اللّه عليه وسلّم في الحجرة، وأتفقد وجوه قريش، فإنّي كذلك إذ فقدت أبابكر وعمر، وإذا قائل يقول: القوم في سقيفة بنيساعدة، وإذا قائل آخر يقول: قد بويع أبوبكر، فلم ألبث وإذا أنا بأبيبكر قد أقبل ومعه عمر وأبوعبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة، وهم محتجزون بالأزر الصنعانية لا يمرون بأحد إلاّ خبطوه، وقدموه فمدوا يده فمسحوها على يد أبيبكر يبايعه، شاء ذلك أو أبى، فأنكرت عقلي، وخرجت أشتد حتى انتهيت إلى بنيهاشم، والباب مغلق، فضربت عليهم الباب ضربا عنيفا، وقلت: قد بايع الناس لأبيبكر بن
أبيقحافة، فقال العباس: تربت أيديكم إلى آخر الدهر، أما إنّي قد أمرتكم فعصيتموني. فمكثت أكابد ما في نفسي، ورأيت في الليل المقداد وسلمان وأباذر وعبادة بن الصامت وأباالهيثم بن التيهان وحذيفة وعمارا، وهم يريدون أن يعيدوا الأمر شورى بين المهاجرين.(1).
براء بن عازب گويد: من همواره از دوستداران بنى هاشم بودم. هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درگذشت، ترسيدم كه مبادا قريش با توطئه، خلافت را از بنى هاشم بربايند؛ از اين رو با پريشانى و اندوهى كه از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله داشتم، همواره ميان بنى هاشم كه نزديك جنازه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در منزلش بودند و مسجد در رفت و آمد بودم و بزرگان قريش را رصد مى كردم. ناگهان ابوبكر و عمر ناپديد شدند و گوينده اى خبر داد كه آنان در سقيفه بنى ساعده گرد هم جمع شده اند. ديگرى گفت: با ابوبكر بيعت كردند. زمانى نگذشت كه ابوبكر به همراه عمر، ابوعبيدة بن جراح و گروهى از اصحاب سقيفه بازگشت. آنان لباس صنعانى پوشيده بودند و با هر كس رو به رو مى شدند او را به زور مى كشيدند و دستش را براى بيعت بر دست ابوبكر مى نهادند. من از ديدن اين وضعيت به طور ناخواسته هوش از سرم رفت؛ از اين رو با سرعت خودم را نزد بنى هاشم رساندم؛ اما درب خانه بسته بود. من نيز با شدّت به درب كوبيدم تا اين كه فضل بن عباس درب را گشود. گفتم: مردم با ابوبكر بيعت كردند. عباس گفت: آه! تا ابد دستهايتان بر خاك باد، به شما فرمان دادم چه كنيد؛ اما با من مخالفت نموديد. من در آن حوالى درنگ نمودم تا
1) . شرح نهج البلاغة: 1 / 219 - 220.
مقدارى آرام شوم. چون شب فرا رسيد، مقداد، ابوذر، سلمان، عمار بن ياسر، عبادة بن صامت، حذيفة بن يمان و ابوهيثم بن تيهان را ديدم كه مى خواهند امر خلافت را به عنوان شورا ميان مهاجران برگردانند.
اين روايت حقايق بيشترى را آشكار مى كند؛ زيرا ابتدا روشن مى نمايد كه هواداران ابوبكر از زور و ارعاب استفاده كردند و مردم را به زور وادار به بيعت با ابوبكر نمودند و از سوى ديگر، نشان مى دهد كه تعداد مخالفان بيعت ابوبكر، از مهاجران نيز كم نبوده و گروهى از مهاجران به دنبال آن بودند تا مانع استقرار خلافت ابوبكر شوند.
آنچه در روايات گذشته بيشتر به چشم مى آيد آن است كه هيچ سخنى از بنى هاشم در ميان نيست و به جز گروه اندكى از مهاجران و انصار، اصلاً كسى به جانشين منصوص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمى انديشد و حتى در معادله سياسى نيز هيچ سخنى از قدرت بنى هاشم به عنوان عشيره و اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ميان نمى آيد و اين مسأله نشان مى دهد كه گروه هاى رقيب، كاملاً به فكر منافع خود بوده و مى كوشيدند تا از فرصت به دست آمده نهايت بهره را ببرند و تنها به حذف رقيب خود بيانديشند و حتى جنازه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و دفن و كفن آن حضرت نيز نه براى انصار و نه براى مهاجران اهميت نداشته و تنها اميرالمؤنين عليه السلام با گروه اندكى از بنى هاشم مشغول تجهيز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده اند! روايت اخير نشان مى دهد كه عمر با ايجاد رعب و تهديد تا سه روز فضا را ملتهب مى كند تا ابوبكر به مدينه برسد. به راستى حضور ابوبكر در مدينه چه نفعى براى عمر داشته كه عمر حاضر شده دروغ پردازى نمايد و درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را حاشا كند؛ اما به مجرد اين كه ابوبكر به مدينه مى رسد، خبر درگذشت
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله علنى مى گردد و عمر نيز نسبت به درج خبر درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچ واكنشى نشان نمى دهد؟ از سوى ديگر، درگيرى عمر با سعد بن عباده و حتى تهديد سعد بن عباده به قتل نشان مى دهد كه عمر كاملاً از سعد بن عباده خشمگين بوده و او را مهم ترين رقيب خويش مى دانسته و اگر درايت و سياست ابوبكر نمى بود، چه بسا عمر با سعد بن عباده درگير مى شده است. نكته مهم ديگر آن است كه ابن ابى الحديد معتزلى در گزارشى كه از سقيفه ارائه داده، به نكته اى اشاره كرده كه در نقل هايى كه ما ذكر كرديم به آن نكته اشاره نشده است. ابن ابى الحديد مى نويسد: پس از سخنرانى مهاجران، فردى از انصار برخاست و گفت:
فقال: أنا جذيلها المحكك وعذيقها المرجب. فأخذ ووطئ في بطنه ودسوا في فيه التراب؛(1).
من همان فردى هستم كه تصميمم نافذ است و من تعيين كننده مى باشم. در اين هنگام بر سر او ريختند و او را به زمين زدند و لگدمال نمودند و در دهانش خاك ريختند.
از روايات ديگر استفاده مى شود كه نام اين مرد «حباب بن منذر» بوده و حباب بن منذر از هواداران سعد بن عباده بوده كه سخنان تندى عليه ابوبكر و عمر ايراد كرده و طبق نقل ابن ابى الحديد، در سقيفه درگيرى شديدى رخ داده و حباب بن منذر را به زمين زده اند و لگدمال كرده و در دهانش خاك ريخته اند و اين نكته خود كاشف از اوج اختلاف در سقيفه مى باشد. نقل ديگرى در باره ماجراى حباب بن منذر
1) . شرح نهج البلاغة: 6 / 40.
وجود دارد كه آن را مى توان در متن ذيل جستجو كرد:
فقام الحباب بن المنذر وقال: يا معشر الأنصار، املكوا على أيديكم ولا تسمعوا مقالة هذا وأصحابه فيذهبوا بنصيبكم من هذا الأمر، فإن أبوا عليكم ما سألتموهم فاجلوهم عن هذه البلاد، وتولّوا عليهم هذه الأُمور، فأنتم - واللّه - أحقّ بهذا الأمر منهم، فإن بأسيافكم دان لهذا الدين من لم يكن يدين به، أنا جذيلها المحكّك وعذيقها المرجّب. أما واللّه، لو شئتم لنعيدنّها جذعة، واللّه، لا يرد أحد عليّ إلاّ حطّمت أنفه بالسيف. قال عمر: إذن، يقتلك اللّه. قال: بل إيّاك يقتل، وأخذه ووطأ في بطنه ودسّ في فيه التراب؛(1).
در اين هنگام حباب بن منذر به پا خواست و گفت: اى گروه انصار، به اين سخنان گوش نداده و فرصت را از دست ندهيد؛ زيرا سهم خود را در قدرت از دست مى دهيد. همانا اگر آنان موفق شوند و از نزد شما خارج گردند و به بلاد خويش برسند، ديگر كارى از دست شما ساخته نخواهد بود. شما سزاوارتر به اين منصب هستيد و با شمشير شما مردم به اين دين درآمدند. آگاه باشيد كه رأى من نافذ و نظر من تعيين كننده است. به خدا سوگند اگر شما چنين كنيد [اشاره به بيعت با مهاجران] جنگ به راه مى اندازم [برخى گفته اند معناى اين عبارت آن است كه به قانون جاهليت باز مى گرديم و وارد جنگ مى شويم] به خدا سوگند كسى سخن من را رد نمى كند مگر آن كه بينى او را با شمشير به زمين مى كشم. در اين هنگام عمر صدا زد كه در اين صورت خدا تو را خواهد كشت؛ آن گاه بر سر او ريختند و او را لگدمال كردند و در دهانش خاك ريختند.
1) . تاريخ الطبري: 2 / 457 - 458.
اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه تعداد اندك مهاجران؛ يعنى ابوبكر، عمر و ابوعبيدة بن جراح در سقيفه تنها نبودند و هم پيمانانى از انصار داشته اند كه در مقابل گروه سعد بن عباده از آنان حمايت نمودند. همچنين از اين روايت به خوبى استفاده مى شود كه كار از فحاشى فراتر رفته و شمشير كشيده شده و زد و خورد صورت گرفته است. پيام سخنان حباب بن منذر كاملاً آشكار است او به انصار هشدار مى دهد كه تعداد اندك مهاجران اگر از اختيار شما خارج شوند و به ديار خود بروند، قدرت بيشترى مى يابند و شما را سركوب خواهند كرد؛ بنابراين يك سرى مسائل اتفاق افتاده است كه حباب بن منذر به آن استناد مى كند و انصار را بيم مى دهد.
ابن حجر در شرح خطبه عمر، به نكته اى از ابن عقبه اشاره مى نمايد كه حاكى از شدت اختلاف انصار با قريشيان حاضر در سقيفه است. وى مى نويسد:
ووقع في آخر المغازي لموسى بن عقبة، عن ابن شهاب، أنّ أبابكر قال في خطبته: وكنّا معشر المهاجرين، أوّل الناس اسلاماً ونحن عشيرته وأقاربه وذوو رحمه، ولن تصلح العرب إلاّ برجل من قريش، فالناس لقريش تبع، وأنتم إخواننا في كتاب اللّه وشركاؤنا في دين اللّه، وأحبّ الناس إلينا، وأنتم أحقّ الناس بالرضا بقضاء اللّه، والتسليم لفضيلة إخوانكم، وأن لا تحسدوهم على خير، وقال فيه: أنّ الأنصار قالوا أولاً نختار رجلاً من المهاجرين، وإذا مات اخترنا رجلاً من الأنصار، فإذا مات اخترنا رجلاً من المهاجرين كذلك ابداً، فيكون أجدر أن يشفق القرشي إذا زاغ أن ينقض عليه الأنصاري. وكذلك الأنصاري قال: فقال عمر: لا واللّه! لا يخالفنا أحد إلا قتلناه فقام حباب بن
المنذر فقال كما تقدم وزاد وان شئتم كررناها خدعة أي أعدنا الحرب، قال: فكثر القول حتى كاد أن يكون بينهم حرب، فوثب عمر، فأخذ بيد أبيبكر؛(1).
موسى بن عقبه از ابن شهاب روايت كرده كه ابوبكر در خطبه خويش در سقيفه گفت: ما مهاجران، نخستين كسانى هستيم كه اسلام آورديم و ما عشيره و نزديكان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستيم و بر عرب سزاوار نيست مگر آن كه مردى از قريش به جاى رسول خدا بنشيند؛ زيرا در اين صورت عرب از او فرمان مى برد و شما اى انصار، به حكم كتاب خدا برادران ما بوده و شريك دينى ما مى باشيد و محبوبترين مردم نزد ما هستيد. شما سزاوارتر هستيد تا به قضاى الاهى تسليم باشيد و فضل برادرانتان را بپذيريد و حسادت نكنيد. انصار گفتند: ابتدا مردى از مهاجران خليفه گردد و پس از مرگ او مردى از انصار خليفه گردد و پس از مرگ او دوباره مردى از مهاجران خليفه شود. اما اين سخن مورد قبول واقع نشد و عمر گفت: نه، به خدا سوگند، اگر كسى با ما مخالفت نمايد كشته مى شود. در اين حين حباب بن منذر گفت: اگر اين چنين بگويى [و ما را تهديد نمايى] ما مهياى جنگ مى شويم. در اين حين صدا بلند شد و مجلس به تشنج كشيده شد و نزديك بود تا جنگى در بگيرد و در اين هنگام عمر با ابوبكر بيعت كرد.
ابن عقبه شخصى موجه نزد عامه است تا آنجا كه ابن تيميه نيز سخنان ابن عقبه را پذيرفته است. طبق روايت ابن عقبه، مجلس سقيفه به گونه اى به تشنج كشيده شده كه نزديك بوده جنگى رخ دهد و اين ماجرا كاملاً نشان مى دهد كه آرامشى در كار نبوده
1) . فتح الباري: 7 / 24.
و حباب بن منذر صريحاً مهاجران را به شمشير تهديد كرده است؛ بنابراين باز سخن ابن عقبه شاهد ديگرى است كه اثبات مى نمايد در سقيفه هيچ اثرى از اتفاق و هم دلى نبوده و زور شمشير، تهديد و ارعاب حاكم بوده است و ابوبكر با سياست ورزى و تبانى با برخى از طايفه هاى انصار توانسته بر اوضاع مسلط شود و اگر كمى قائله شدت مى گرفته، كار به خون ريزى و جنگ شديد ختم مى شده است.
نقل ديگرى از ماجراى سقيفه متعلق به ابن اسحاق بوده و اين روايت نيز دربردارنده نكات جديدى است. ابن هشام در كتاب خود چكيده اى از كتاب سيره ابن اسحاق، به نقل از وى مى نويسد:
ولمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم انحاز هذا الحي من الأنصار إلى سعد بن عبادة في سقيفة بنيساعدة، واعتزل علي بن أبيطالب، والزبير بن العوام، وطلحة بن عبيداللّه في بيت فاطمة، وانحاز بقية المهاجرين إلى أبيبكر، وانحاز معهم أسيد بن حضير، في بنيعبدالأشهل، فأتى آت إلى أبيبكر وعمر، فقال: إنّ هذا الحي من الأنصار مع سعد بن عبادة في سقيفة بنيساعدة، قد انحازوا إليه، فإن كان لكم بأمر الناس حاجة فأدركوا قبل أن يتفاقم أمرهم، ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في بيته لم يفرغ من أمره قد أغلق دونه الباب أهله، قال عمر: فقلت لأبيبكر: انطلق بنا إلى إخواننا هؤلاء من الأنصار، حتى ننظر ما هم عليه؛(1).
هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، گروهى از انصار در سقيفه
1) . السيرة النبويّة: 4 / 1071.
بنى ساعده گرد هم جمع شدند و مايل به سعد بن عباده شدند [تا با او بيعت نمايند] و اين در حالى بود كه على بن ابى طالب، زبير بن عوام و طلحة بن عبيداللّه در منزل فاطمه سلام اللّه عليها بودند و بقيه مهاجران در بنى عبدالاشهل گرد ابوبكر جمع شده بود و اسيد بن حضير انصارى نيز با ابوبكر و عمر بود. در اين ميان، اسيد بن حضير به آنان گفت: گروهى از انصار متمايل به سعد بن عباده هستند و در سقيفه گرد هم جمع شده اند؛ از اين رو اگر مى خواهيد كارى انجام دهيد، تا پيش از آن كه آنان به نتيجه محكمى برسند بشتابيد. همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنوز در خانه است و تجهيز او به پايان نرسيده و اهل بيتش نيز درب خانه او را بسته اند. در اين هنگام عمر به ابوبكر گفت: بيا تا نزد برادران ديگر خود كه در سقيفه جمع شده اند برويم و از نظر آنان با خبر شويم.
روايت ابن اسحاق اطلاعات بيشترى در مورد مهاجران در اختيار ما قرار مى دهد و نشان مى دهد كه علاوه بر اميرالمؤمنين عليه السلام و زبير بن عوام كه در نقل هاى گذشته به آنان اشاره شد، طلحه بن عبيداللّه نيز در گروه ابوبكر نبوده و همراه اميرالمؤنين عليه السلام بوده است؛ بنابراين معلوم مى شود كه در ميان مهاجران نيز يكپارچگى وجود نداشته است. همچنين پشت پرده سقيفه بيشتر آشكار مى گردد و نشان مى دهد كه اسيد بن حضير انصارى كه يكى از سران قبيله اوس بوده نيز مشغول توطئه چينى عليه خزرج بوده است؛ از اين رو اجتماع خزرجيان را لو داده و كوشيده است تا از اين طريق به قريشيان نزديك شود. به ويژه اشاره كرده كه درب منزل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بسته است و بنى هاشم فعلاً گرفتار هستند و نمى توانند در معادله قدرت دخالت كنند؛ پس در اين فرصت اندك بايد تكليف خلافت روشن شود.
روايت ابن اسحاق به خوبى نشان مى دهد كه انصار مدينه نيز در مقابل گروه اندك مهاجران متحد نبوده اند و حتى تلاش مى كرده اند تا رقيب ديرينه خود را از طريق اتحاد با قريشيان زمين گير نمايند و از اينجا معلوم مى شود كه ماجراى سقيفه توسط برخى از خود انصار لو داده شده است تا جناح رقيب نتواند به هدفش برسد، در نتيجه كاملاً آشكار مى شود كه ماهيت سقيفه كاملاً سياسى و بر اساس نقشه و برنامه صورت پذيرفته و انگيزه اى جز كسب قدرت در كار نبوده است.
بنابراين تاكنون در شرح خطبه عمر بن خطاب به نكات مهمى دست يافتيم و معلوم شد مواردى كه در سخنان عمر به صورت مبهم بيان شده از چه قرار است.
صالحى شامى روايت ديگرى از ابن عقبه نقل كرده و سند آن را تصحيح كرده، مى نويسد:
وروى ابن عقبة - بإسناد جيّد - عن إبراهيم بن عبدالرحمن بن عوف: أنّ رجالاً من المهاجرين غضبوا في بيعة أبيبكر، منهم علي والزبير، فدخلا بيت فاطمة بنت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وسلّم - ومعهما السلاح، فجاءهما عمر بن الخطاب في عصابة من المهاجرين والأنصار، فيهم أسيد بن حضير وسلمة بن سلامة بن وقش الأشهليان وثابت بن قيس بن شماس الخزرجي، فكلموهما حتى أخذ أحدهم سيف الزبير فضرب به الحجر حتى كسره؛(1).
ابن عقبه به اسنادى جيد از ابراهيم بن عبدالرحمان بن عوف روايت كرده است كه
1) . سبل الهدى والرشاد: 12 / 317.
گفت: مردانى از مهاجران از بيعت ابوبكر خشمگين شدند. على و زبير برخى از آنان بودند و آنان در منزل فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جمع شدند و همراه خود سلاح برداشتند. عمر بن خطاب با همراهى برخى از مهاجران به سراغ آنان رفت، در حالى كه اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن وقش اشهليان و ثابت بن قيس بن شماس خزرجى با او بودند. آنان مشغول به سخن شدند تا آنجا كه شمشير زبير را از دستش گرفتند و شمشيرش را با سنگ شكستند.
اين روايت نيز به خوبى نشان مى دهد كه مهاجران نيز يكپارچه نبودند و پس از توافق سقيفه، گروه ديگرى از مهاجران كه در منزل حضرت زهرا عليها السلام جمع شده بودند به هيچ عنوان زير بار بيعت ابوبكر نرفتند تا آنجا كه زبير شمشير كشيد و كار به زد و خورد منتهى شد و زبير را خلع سلاح نموده و شمشير وى را شكستند. ابن ابى الحديد از ابوبكر بن عبدالعزيز جوهرى نقل مى كند كه گفت:
أخبرنا أبوزيد عمر بن شبة، قال: حدثنا إبراهيم بن المنذر، عن ابن وهب، عن ابن لهيعة، عن أبيالأسود، قال: غضب رجال من المهاجرين في بيعة أبيبكر بغير مشورة، وغضب علي والزبير، فدخلا بيت فاطمة عليها السلام، معهما السلاح، فجاء عمر في عصابة، منهم أسيد بن حضير وسلمة بن سلامة بن وقش، وهما من بنيعبدالأشهل، فصاحت فاطمة عليها السلام، وناشدتهم اللّه. فأخذوا سيفي علي والزبير، فضربوا بهما الجدار حتى كسروهما، ثم أخرجهما عمر يسوقهما حتّى بايعا؛(1).
1) . شرح نهج البلاغة: 2 / 50.
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز به سند خود از ابوالاسود نقل مى كند كه گفت: على و زبير به همراه مردانى از مهاجران از اين كه بدون مشورت آنان با ابوبكر بيعت شده، خشمگين بودند و آنان در منزل فاطمه عليها السلام جمع شده بودند و عمر با گروهى از قبيل اسيد بن حضير و سلمه بن سلامه كه از طايفه بنى عبدالاشهل بودند نزد آنان رفتند و فاطمه آنان را سوگند داد؛ اما آنان داخل منزل شدند و شمشير على و زبير را گرفتند و به ديوار زدند و شكستند؛ سپس عمر آنان را براى بيعت خارج نمود.
هر انسان منصفى با مشاهده اين روايات كاملاً آگاه مى شود كه صحبت از شمشير و جدال در ميان بوده و برخوردهاى تندى صورت گرفته تا آنجا كه براى بيعت به زور متوسل شده اند. پس از كجاى اين وقايع مى توان استفاده نمود كه بيعت ابوبكر با اجماع و اتفاق و مشورت صورت پذيرفته است؟! به ويژه در اين روايت قيد شده كه مهاجران متحصن در خانه حضرت زهرا عليها السلام از اين كه با آنان مشورت نشده خشمگين بودند؛ پس اساساً دعوا بر سر اين نكته بوده كه چرا مشورت نشده، حال آن كه عامه ادّعا مى كنند بيعت ابوبكر با مشورت مسلمانان صورت پذيرفته است! پس تاكنون و با مشاهده نقل هاى مختلف، ابهامات بسيارى برطرف شد و اسامى حاضران در سقيفه تا حدودى كشف گرديد و معلوم شد كه از طايفه خزرج، بزرگ آنان يعنى سعد بن عباده و فرزندش قيس و بشير بن سعد و حباب بن منذر حضور داشتند و اساساً مكان سقيفه نيز متعلق به خزرجيان بوده است. جوهرى مى نويسد:
وبنو ساعدة: قوم من الخزرج، ولهم سقيفة بنيساعدة، وهي بمنزلة دار لهم؛(1).
1) . الصحاح: 2 / 488.
بنو ساعده نام طايفه اى از خزرج است و سقيفه بنى ساعده متعلق به آنان بوده است و به منزله مكان و خانه اى براى آنان به حساب مى آمده است.
از ديگر افراد حاضر در سقيفه، اسيد بن حضير انصارى است كه از طايفه اوس است. از مهاجران تنها نام ابوبكر، عمر و ابوعبيدة بن جراح در منابع معتبر مانند بخارى و طبرى نقل شده كه در سقيفه حاضر بودند و نام زبير بن عوام و طلحه بن عبيداللّه و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به ثبت رسيده كه در سقيفه حاضر نبودند و در منزل حضرت صديقه طاهره عليها السلام حضور داشتند و از مخالفان سقيفه بوده اند. حتى گزارش شده كه پس از بيعت با ابوبكر، ميان آنان و هواداران ابوبكر درگيرى پيش آمد.
از روايات پيش استفاده مى شود كه يكى از منشأهاى اختلاف گروه هاى انصار در سقيفه، نزاع درونى آنان بوده و اوسيان بنابه دلايلى حاضر نبودند تا زير بار خزرج بروند و سيادت خزرجيان را بپذيرند؛ از اين رو متمايل به ابوبكر و عمر شدند تا رقيب ديرينه خود را از ميدان خارج نمايند. در ميان تمام نقل هايى كه صورت گرفت، يعقوبى نيز به روايتى اشاره نموده كه وضعيت و آرايش سياسى مهاجران را در روز سقيفه روشن تر مى نمايد. وى مى نويسد:
ثم نادى أبوعبيدة: يا معشر الأنصار! إنّكم كنتم أوّل من نصر، فلا تكونوا أوّل من غير وبدل. وقام عبدالرحمن بن عوف، فتكلّم، فقال: يا معشر الأنصار، إنّكم وإن كنتم على فضل فليس فيكم مثل أبيبكر وعمر وعلي، وقام المنذر بن أرقم، فقال: ما ندفع فضل من ذكرت، وإنّ فيهم لرجلاً لو طلب هذا الأمر لم ينازعه فيه أحد؛ يعني علي بن أبيطالب.
فوثب بشير بن سعد من الخزرج، فكان أوّل من بايعه من الأنصار، وأسيد بن حضير الخزرجي، وبايع الناس حتى جعل الرجل يطفر وسادة سعد بن عبادة، وحتى وطئوا سعداً. وقال عمر: اقتلوا سعداً، قتل اللّه سعداً.
وجاء البراء بن عازب، فضرب الباب على بنيهاشم وقال: يا معشر بنيهاشم، بويع أبوبكر. فقال بعضهم: ما كان المسلمون يحدثون حدثاً نغيب عنه، ونحن أولى بمحمد. فقال العباس: فعلوها وربّ الكعبة.
وكان المهاجرون والأنصار لا يشكون في علي، فلمّا خرجوا من الدار قام الفضل بن العباس، وكان لسان قريش، فقال: يا معشر قريش، إنّه ما حقت لكم الخلافة بالتمويه، ونحن أهلها دونكم، وصاحبنا أولى بها منكم.
وقام عتبة بن أبيلهب فقال:
ما كنت أحسب أنّ الأمر منصرف *** عن هاشم ثم منها عن أبيالحسن .
عن أول الناس إيماناً وسابقة *** وأعلم الناس بالقرآن والسنن .
وآخر الناس عهداً بالنبي، ومن *** جبريل عون له في الغسل والكفن .
من فيه ما فيهم لا يمترون به *** وليس في القوم ما فيه من الحسن.
فبعث إليه علي فنهاه. وتخلف عن بيعة أبيبكر قوم من المهاجرين والأنصار، ومالوا مع علي بن أبيطالب، منهم: العباس بن عبدالمطلب، والفضل بن العباس، والزبير بن العوام بن العاص، وخالد بن سعيد، والمقداد بن عمرو، وسلمان الفارسي، وأبوذر الغفاري، وعمار بن ياسر، والبراء بن عازب وأبي بن كعب؛(1).
سپس ابوعبيده صدا زد و گفت: اى گروه انصار، شما نخستين يارى كنندگان بوديد؛ مبادا اكنون نخستين كسانى باشيد كه اختلاف مى اندازيد. عبدالرحمان بن عوف نيز بلند شد و گفت: اى گروه انصار، شما فضيلت داريد؛ اما مانند ابوبكر، عمر و على نيستيد. منذر بن ارقم نيز به پا خواست و گفت: ما فضل شما را انكار نمى كنيم؛ همانا مردى در ميان شما كه اگر خلافت را به دست بگيرد هيچ احدى با او مخالفت نمى كند. آن مرد على بن ابى طالب مى باشد. در اين هنگام بشير بن سعد از طايفه خزرج بلند شد و جهيد و بيعت نمود و او نخستين بيعت كننده از انصار بود. آن گاه اسيد بن حضير خزرجى بيعت نمود و به دنبال آنان، ديگران نيز بيعت كردند تا اين كه نزديك بود سعد بن عباده به خطر بيفتد و عمر صدا زد: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد. براء بن عازب در اين هنگام به منزل بنى هاشم رفت و درب را كوبيد و گفت: اى گروه بنى هاشم، آگاه باشيد كه با ابوبكر بيعت كردند. برخى به او گفتند: مسلمانان چنين كردند، در حالى كه ما سزاوارتر از آنان به محمد هستيم. عباس گفت: به خداى كعبه سوگند كه چنين كردند [بيعت كردند]، در حالى كه هيچ كدام از مهاجران و انصار
1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 123 - 124.
در مورد على شك نداشتند. پس هنگامى كه از خانه خارج شدند، فضل بن عباس به پا خواست و او سخنران قريش بود و گفت: اى گروه قريشيان، شما حقى در خلافت نداريد و ما اهليت اين منصب را داريم نه شما و صاحب ما سزاوارتر به اين منصب است. عتبه بن ابى لهب نيز به پا خواست و اشعارى بدين شرح قرائت كرد: هرگز گمان نمى بردم كه مسأله خلافت از هاشم منحرف گردد خصوصاً از ابوالحسن [حضرت على بن ابى طالب]. همانا او نخستين كسى است كه ايمان آورد و از همه با سابقه تر است و داناتر به قرآن و سنن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است. او آخرين كسى است كه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود و جبريل او را در غسل و كفن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يارى نمود. در هر حال گروهى از مهاجران و انصار از بيعت با ابوبكر تخلف كردند و مايل به بيعت با على عليه السلام بودند و نام اين افراد: عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، زبير بن عوام بن عاص، خالد بن سعيد، مقداد بن عمرو، سلمان فارسى، ابوذر غفارى، عمار بن ياسر، براء بن عازب و أبى بن كعب بود.
اين روايت به روشنى نشان مى دهد كه اولاً مسأله خلافت و حقانيت اميرالمؤنين عليه السلام كاملاً روشن بوده و هيچ كدام از انصار و مهاجران در اين مسأله ترديد نداشته اند و ثانياً نشان مى دهد كه تعداد كسانى كه در منزل اميرالمؤنين عليه السلام جمع شده بودند، اندك نبودند و ثالثاً نشان مى دهد كه گروهى در سقيفه گفته اند كه ما تنها با اميرالمؤنين بيعت مى كنيم. به همين روى نام اميرالمؤنين عليه السلام نيز به طور جدى در سقيفه مطرح شده و طرفدار داشته است؛ بنابراين اين احتمال قوت گيرد كه
انصار خصوصاً هواداران سعد بن عباده از طرفداران اميرالمؤنين بوده اند و اين مسأله نياز به بررسى دقيق ترى دارد. قيس بن سعد بن عباده كه فرزند سعد بن عباده بوده است در سقيفه با عمر درگير مى شود و پيش از اين روايتى نقل كرديم كه عمر بالاى سر سعد بن عباده رفت و گفت او را بكشيد، قيس بن سعد بن عباده از جا برخاست و محاسن عمر را گرفت و گفت دهانت را مى شكنم. قيس بن سعد بن عباده كسى بوده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را فرمانده قواى انتظامى آن روز منصوب فرموده بود. مناوى مى نويسد:
(عن قيس بن سعد) بن عبادة الخزرجي، صاحب شرطة النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كان جواداً نبيلاً سيداً؛(1).
قيس بن سعد بن عباده خزرجى، رئيس شرطه (پليس) در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و شخص بخشنده و آقايى بوده است.
قيس بن سعد رحمه اللّه از افراد خوش نام مدينه بوده و پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز از هواداران سرسخت اميرالمؤنين عليه السلام بوده است.
ابن اثير در كتاب اسد الغابه، در مورد شخصيت پدر قيس، يعنى سعد بن عباده مى نويسد:
سعد بن عبادة بن دليم بن حارثة بن أبيحزيمة، وقيل حارثة بن حزام بن حزيمة بن ثعلبة بن طريف بن الخزرج بن ساعدة بن كعب بن الخزرج الأنصاري الساعدي، يكنّى أباثابت وقيل أباقيس والأوّل أصحّ وكان نقيب
1) . فيض القدير: 3 / 140.
بنيساعدة عند جميعهم وشهد بدراً ... وكان سيداً جواداً وهو صاحب راية الأنصار في المشاهد كلّها وكان وجيهاً في الأنصار ذا رياسة وسيادة يعترف قومه له بها؛(1).
سعد بن عبادة بن دليم بن حارثة بن ابى حزيمة؛ و نيز گفته شده حارثة بن حزام بن حزيمة بن ثعلبة بن طريف بن خزرج بن ساعدة بن كعب بن خزرج انصارى ساعدى مى باشد و كنيه او ابوثابت و ابوقيس است و او بزرگ بنى ساعده نزد همگان بوده و از جنگاوران بدر شمرده شده ... و او مردى كريم و آقا، و صاحب پرچم انصار در جنگ ها و نزد انصار از اعتبار بالايى برخوردار بوده و سيادت و رياست انصار به عهده او بوده است.
و باز در مورد او مى نويسد:
وكانت راية رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بيد سعد بن عبادة يوم الفتح؛(2).
در روز فتح مكه، پرچم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به دست سعد بن عباده داده شد.
بنابراين سعد بن عباده شخص وجيه و مورد اعتماد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده و فضايلى كه براى او نوشته شده، هيچ كدامش براى ابوبكر و عمر ذكر نشده است. واقدى در كتاب مغازى مى نويسد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهمّ ارحم سعداً وآل سعد؛(3).
پروردگارا سعد و آل سعد را رحمت نما.
اكنون بايد بررسى كرد كه انگيزه انصار از اجتماع در سقيفه بنى ساعده چه بوده است؟ به باور نگارنده، يكى از احتمالات ممكن آن است كه انصار در حقيقت قصد حمايت از اميرالمؤنين عليه السلام را داشته اند و شاهد اين مسأله سخنان سعد بن عباده است كه مى گويد:
نولّيك هذا الأمر، فإنّك فينا مقنع ولصالح المؤمنين رضى؛(1).
مسأله خلافت را به عهده مى گيريم، همانا صالح مؤنان [از القاب اميرالمؤنين] از كار ما راضى مى باشد.
بنابراين سعد بن عباده به خويش دعوت نكرد و در برخى از روايات پيشين نيز اشاره شد كه برخى از انصار در شلوغى سقيفه گفتند كه ما تنها با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت مى كنيم و باز پيش از اين گذشت كه سعد بن عباده تا پايان عمر با كسى بيعت ننمود.
احتمال ديگر آن است كه وقتى انصار توطئه برخى از مهاجران را ديدند، به فكر افتادند تا براى حفاظت از خود چاره اى بيانديشند. شاهد بر اين ادّعا سخنان حباب بن منذر است كه پيش از اين از قول طبرى نقل شد كه در رد سخنان مهاجران گفت:
يا معشر الأنصار، املكوا على أيديكم ولا تسمعوا مقالة هذا وأصحابه فيذهبوا بنصيبكم من هذا الأمر، فإن أبوا عليكم ما سألتموه فاجلوهم عن هذه البلاد وتولوا عليهم هذه الأُمور، فأنتم - واللّه أحقّ بهذا الأمر منهم، فإنه بأسيافكم دان لهذا الدين من دان ممّن لم يكن يدين، أنا جذيلها المحكك وغذيقها المرجب. أما واللّه لئن شئتم لنعيدنها جذعة؛(2).
اى گروه انصار، اكنون قدرت با شماست و به سخنان او و يارانش گوش ندهيد و فرصت را از دست ندهيد و بهره خود از قدرت را دريابيد؛ زيرا اگر آنان از اين محفل بروند و به ديار خويش برسند [اشاره به مكه]، فرصت را از شما مى گيرند و خود به رياست مى رسند، در حالى كه شما سزاوارتر به اين منصب مى باشيد و اكنون شمشير شما تعيين كننده است. همانا من ستون مى باشم و من تعيين كننده هستم و حاضرم اگر شما همراهى كنيد، شمشير برآورم و جنگ بيفروزم.
كاملاً هويداست كه سخنان تند حباب بن منذر به انصاريان و تهديد او مبنى بر دست به شمشير شدن، حاكى از آن است كه از ناحيه جناح رقيب، يعنى مهاجران، تهديد خطرناكى متوجه آنان بوده و حباب بن منذر تأكيد مى كند كه اگر اين مجلس تمام شود و مهاجران به بلاد خود باز گردند فتنه به پا مى كنند. پس هم اكنون كه در اختيار شما هستند و قدرت شما بر آنان مى چربد، نبايد فرصت را از دست بدهيد. در همان روايت نيز اشاره شد كه وقتى برخى از انصار گفتند تا در صورت مخالفت مهاجران، بهتر است بگوييم اميرى از ما و اميرى از شما. سعد بن عباده بلافاصله واكنش نشان داد و گفت: اگر چنين بگوييد، سخن خويش را فاسد نموده و به تعبير ديگر امور را به رقيب واگذار كرده ايد و آنان را برخود مسلط نموده ايد.
مجموعه اين عوامل زمانى تأييد مى گردد كه طايفه اسلم به هوادارى از مهاجران، يعنى ابوبكر و عمر، به مدينه وارد مى شود و كوچه هاى مدينه را تصرف مى كند و با حضور نظامى، كاملاً رقيب خويش را در فشار قرار مى دهند تا اگر كسى مخالفت نمود، به شدت با او برخورد نمايند، تا آنجا كه عمر گفت: با ورود طايفه اسلم يقين كردم كه ما
پيروز خواهيم بود. از سوى ديگر - همان گونه كه در روايات پيشين اشاره شد - عمر در سقيفه عليه سعد بن عباده فحاشى نمود و او را فتنه گر خواند و به او گفت: دوست دارم زير لگدهايم استخوان هايت را خورد كنم! بدون ترديد واكنش تند عمر به سعد بن عباده و فحاشى عليه او، خود بيان گر اين حقيقت است كه عمر، سعد بن عباده را مهم ترين رقيب خود مى پنداشته و كاملاً آماده بوده تا در صورت نياز، پاسخ بسيار خشنى به سعد بن عباده بدهد. در نتيجه طبيعى مى باشد كه سعد بن عباده و هواداران او از اقدامات جناح مخالف به هراس افتاده باشند و در فكر حفاظت از خود باشند؛ از اين رو آنان در اين مقام تنها به كنترل اوضاع مى انديشيدند و مسأله بيعت با اميرالمؤنين عليه السلام براى آنان مطرح نبوده است؛ بلكه تنها به دنبال آن بودند تا مخالفانشان به قدرت نرسند.
اما احتمال سوم آن است كه سعد بن عباده و هوادارن او نيز همانند ديگران هنگامى كه عرصه را مناسب ديدند به فكر خود افتادند تا در قدرت، سهمى به دست آورند و وصيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مانند ديگران زير پا گذاشتند. شاهد احتمال آخر، سخنى از اميرالمؤنين عليه السلام است كه فرمود:
أول من جرأ الناس علينا سعد بن عبادة، فتح باباً ولجه غيره، وأضرم ناراً كان لهبها عليه، وضوءها لأعدائه؛(1).
نخستين كسى كه به مردم عليه ما جرأت داد، سعد بن عباده بود. او دربى را باز كرد كه پيش از آن كه خود داخل آن شود، ديگرى داخل آن شد [كنايه از اين كه راه را براى ديگران هموار نمود و خود بى بهره ماند] و آتشى افروخت كه حرارتش به
1) . شرح نهج البلاغة: 20 / 307 - 308.
خودش رسيد و نورش به ديگران.
البته ممكن است كه اين روايت اميرالمؤنين عليه السلام به معناى بى تجربگى و نپختگى سعد بن عباده حمل شود؛ يعنى سعد بن عباده هرچند نيت بدى نداشت، اما بد عمل كرد و عرصه را به دشمن وانهاد؛ ولى در هر حال از اين روايت، مذمت سعد بن عباده نيز استفاده مى شود.
خلاصه سخن آن كه احتمالات فوق، قطعى نيست و صرفاً تخمين و احتمال است و هر كدام از آنها مؤد به شواهدى مى باشد؛ اما از آنجا كه موضوع اين نوشتار تحليل تاريخى ماجراى سقيفه نيست؛ از اين رو به همين اندازه اكتفا مى نماييم.
غرض ما از بيان مسائل سقيفه آن بود تا مخاطب كاملاً با جزئيات ماجراى سقيفه آشنا شود و به طور تفصيلى در جريان قرار بگيرد كه هيچ اتحاد و اتفاقى در سقيفه صورت نپذيرفته است و اتفاقاً كاملاً برعكس، بحرانى بر پا شده و كار به تهديد و شمشيركشى رسيده و طايفه اسلم حضور نظامى پيدا كرده تا در نهايت، كفه قدرت به نفع ابوبكر چربيده است و مراد عمر از ايراد خطبه يادشده نيز اشاره به همين ماجرا است كه در اوضاع آن روز ما ناچار شديم تا به سرعت با ابوبكر بيعت نماييم تا قدرت از دست ما خارج نشود و رقيب بر ما مسلط نگردد.
البته ناگفته نماند كه جوهرى در كتاب سقيفه مى نويسد:
حدثنا أحمد وقال: حدثنا ابن عفير، قال: حدثنا أبوعوف عبداللّه بن عبدالرحمن، عن أبيجعفر محمد بن علي رضي اللّه عنهما، أن علياً حمل فاطمة على حمار، وسار بها ليلاً إلى بيوت الأنصار، يسألهم النصرة،
وتسألهم فاطمة الإنتصار له فكانوا يقولون: يا بنت رسول اللّه، قد مضت بيعتنا لهذا الرجل، لو كان ابن عمّك سبق إلينا أبابكر ما عدلنا به، فقال علي: أكنت أترك رسول اللّه ميتاً في بيته لا أجهزة، وأخرج إلى الناس أنازعهم في سلطانه. وقالت فاطمة: ما صنع أبوحسن إلا ما كان ينبغي له، وصنعوا هم ما اللّه حسبهم عليه؛(1).
احمد به سند خود از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: همانا على رضى اللّه عنه، فاطمه عليها السلام را بر الاغى سوار مى نمود و شب هنگام او را درب منزل انصار مى برد و از آنان يارى مى طلبيد و فاطمه نيز آنان را به يارى فرا مى خواند؛ اما آنان در پاسخ عرضه داشتند: اى دختر رسول خدا، همانا ما با آن مرد بيعت كرديم و اگر پسر عموى شما زودتر سراغ ما آمده بود، هر آينه با او بيعت مى نموديم! سپس على عليه السلام فرمود: آيا توقع داشتيد بدن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را در منزل رها نمايم و غسل و كفن نكنم و سراغ مردم بروم و در مورد حكومت جدال كنم؟! فاطمه عليها السلام نيز فرمود: كارى كه ابوالحسن انجام داد شايسته بود و شما كارى انجام داديد كه خدا به آن رسيدگى خواهد كرد.
ابن ابى الحديد اشاره مى كند كه معاويه در نامه اى، به ماجراى اميرالمؤنين عليه السلام با انصار اشاره كرده و به حضرت طعنه زده و عرضه داشت:
وأعهدك أمس تحمل قعيدة بيتك ليلاً على حمار، ويداك في يدي ابنيك الحسن والحسين يوم بويع أبوبكر الصديق، فلم تدع أحداً من أهل بدر
1) . السقيفة وفدك: 63 - 64.
والسوابق إلاّ دعوتهم إلى نفسك، ومشيت إليهم بامرأتك، وأدليت إليهم بابنيك، واستنصرتهم على صاحب رسول اللّه، فلم يجبك منهم إلا أربعة أو خمسة؛(1).
ياد آور زمانى را كه همسرت را بر الاغى سوار نمودى و دست حسن و حسين را گرفتى و در روز بيعت ابوبكر به سراغ انصار رفتى و هيچ يك از اهل جنگ بدر و از مسلمانان نخستين باقى نماندند، مگر آن كه آنان را به بيعت خود فراخوانده و همسرت را به آنان يادآورى نمودى. فرزندانت را به آنان نشان دادى و از آنان براى يارى همراه و صاحب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله طلب يارى نمودى؛ اما دعوت تو را اجابت نكردند مگر چهار يا پنج نفر! اين مطلب تا حدودى نشان مى دهد كه اميرالمؤنين عليه السلام از ابتدا در خانه ننشسته و نظاره گر ماجرا نبوده؛ بلكه حضرت نيز براى استيفاى حقوق خويش به انصار مراجعه كرده است، اما انصار از حمايت اميرالمؤنين عليه السلام خوددارى كرده است؛ در نتيجه تحليل مواضع انصار نيز روشن نيست و گويا آنان تا حدودى به دنبال منافع خود بوده اند.
نتيجه تمام مطالبى كه تاكنون نقل شد آن است كه بيعت ابوبكر كاملاً با سياست و از پيش طراحى شده بوده و هيچ اتفاق و هم دلى بر آن صورت نگرفته است؛ بلكه شمشير كشيده شده و زد و خورد صورت گرفته و با رعب و وحشت از مردم بيعت گرفته اند. اين مسأله سبب شده است تا عالمان عامه نيز به اين مطلب توجه كنند؛.
1) . شرح نهج البلاغة: 2 / 47.
از اين رو هنگام مطرح كردن دليل اجماع بر بيعت ابوبكر، اشاره مى نمايند كه اجماع و اتفاقى در كار نبوده است. تفتازانى مى نويسد:
هو اختيار أهل الحل والعقد وبيعتهم من غير أن يشترط إجماعهم على ذلك ولا عدد محدود، بل ينعقد بعقد واحد منهم، ولهذا لم يتوقف أبوبكر رضي اللّه تعالى عنه إلى انتشار الأخبار في الأقطار، ولم ينكر عليه أحد. وقال عمر رضي اللّه تعالى عنه لأبيعبيدة: ابسط يدك أبايعك، فقال: أتقول هذا وأبوبكر حاضر؟ فبايع أبابكر، وهذا مذهب الأشعري؛(1).
اگر اهل حل و عقد [انسان هاى موجّه] كسى را به خلافت برگزينند كافى مى باشد و لازم نيست اجماع و اتفاق آنان صورت بگيرد و مهم نيست كه تعدادشان زياد باشد؛ بلكه حتى اگر يك نفر از اهل حل و عقد بيعت نمايد كافى است! از اين رو ابوبكر معطل نشد تا خبر بيعتش در بلاد منتشر شود و معلوم گردد كه كسى مخالف او مى باشد يا خير، به همين روى عمر به ابوعبيده گفت: دست دراز كن تا بيعت كنم. ابوعبيده در پاسخ گفت: با من بيعت كنى در حالى كه ابوبكر حاضر است!؟ از اين رو با ابوبكر بيعت كردند. و اين نظريه متعلق به اشعرى است.
ايجى نيز مى نويسد:
وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة، فاعلم أن ذلك لا يفتقر إلى الإجماع، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا
1) . شرح المقاصد: 2 / 281.
بذلك، كعقد عمر لأبيبكر، وعقد عبدالرحمن بن عوف لعثمان؛(1).
هنگامى كه ثابت شود امامت با اختيار و بيعت صورت مى پذيرد؛ پس بدان كه احتياجى به اجماع نيست، زيرا اجماع، هيچ دليل عقلى و نقلى ندارد؛ بلكه به مجرد آن كه يك و دو نفر از اهل حل و عقد بيعت نمايند كافى است؛ زيرا ما علم داريم كه صحابه با وجود صلابتى كه در دين داشته اند به همين اندازه اكتفا نموده اند، مانند بيعت عمر با ابوبكر و بيعت عبدالرحمان بن عوف با عثمان.
سخن ايجى فصل الخطاب است و صريحاً مبناى عامه را تبيين مى نمايد؛ زيرا به باور او عنوان صحابه تنها در عمر خلاصه مى شود و مخالفان عمر در زمره صحابه به حساب نمى آيند! و اصلاً نظرشان اهميت ندارد! بلكه صرف بيعت عمر، به خلافت ابوبكر مشروعيت مى بخشد. بنابراين سخن تمام است و حق با عامه مى باشد؛ زيرا در جايى كه انصار و بنى هاشم و عمار بن ياسر، ابوذر، سلمان و گروه زيادى از خزرج و ديگران داخل در صحابه نباشند، ديگر چه بحثى مى توان انجام داد و در جايى كه صرفاً بيعت عمر فصل الخطاب مى شود و ملاك دين بيعت عمر قرار مى گيرد، آيا مى توان سخنى گفت؟ ابن عباس با عمر بن خطاب مناظره اى دارد كه در كتب فريقين روايت شده است و ما به نقل عامه اشاره مى نماييم تا حجت را بر آنان تمام كنيم. طبرى مى نويسد كه عمر، خطاب به ابن عباس گفت:
يا ابن عباس، أتدري ما منع قومكم منهم بعد محمّد؟ فكرهت أن أجيبه.
1) . المواقف: 3 / 590 - 591.
فقلت: إن لم أكن أدري فأمير المؤمنين يدريني! فقال عمر: كرهوا أن يجمعوا لكم النبوّة والخلافة فتبجحوا على قومكم بجحا بجحا، فاختارت قريش لأنفسها فأصابت ووفقت. فقلت: يا أمير المؤمنين، إن تأذن لي في كلام وتمط عني الغضب تكلمت. فقال: تكلّم يا ابن عباس، فقلت: أمّا قولك يا أمير المؤمنين: اختارت قريش لأنفسها فأصابت ووفقت، فلو أنّ قريشاً اختارت لأنفسها حيث اختار اللّه عزّ وجلّ لها لكان الصواب بيدها غير مردود ولا محسود، وأما قولك: إنّهم كرهوا أن تكون لنا النبوّة والخلافة، فإن اللّه عزّ وجلّ وصف قوما بالكراهية فقال: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ ».(1)فقال عمر: هيهات! واللّه يا ابن عباس، قد كانت تبلغني عنك أشياء كنت أكره أن أفرك عنها، فتزيل منزلتك مني، فقلت: وما هي يا أمير المؤمنين! فإن كانت حقّاً فما ينبغي أن تزيل منزلتي منك وإن كانت باطلاً فمثلي أماط الباطل عن نفسه، فقال عمر: بلغني أنّك تقول إنما صرفوها عنا حسداً وظلماً، فقلت: أما قولك يا أمير المؤمنين ظلماً فقد تبين للجاهل والحليم، وأما قولك حسداً فإنّ إبليس حسد آدم فنحن ولده المحسودون! فقال عمر: هيهات! أبت - واللّه - قلوبكم يا بنيهاشم إلا حسداً ما يحول وضغنا وغشاً ما يزول، فقلت: مهلاً يا أمير المؤمنين لا تصف قلوب قوم أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً بالحسد والغش، فإن قلب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من قلوب بنيهاشم، فقال عمر: إليك عني يا
1) . سوره محمّد، آيه 9.
ابن عباس، فقلت: افعل، فلما ذهبت لاقوم استحيا مني، فقال: يا ابن عباس، مكانك فواللّه إني لراع لحقّك محبّ لما سرّك! فقلت: يا أمير المؤمنين، إن لي عليك حقاً وعلى كلّ مسلم، فمن حفظه فحظه أصاب، ومن أضاعه فحظّه أخطأ. ثم قام فمضى؛(1).
ابن عباس، آيا مى دانى چرا مردم پس از محمد سراغ شما نيامدند و شما را ترك نمودند؟ ابن عباس در پاسخ گفت: اگر نمى دانم شما مرا آگاه نما اى اميرالمؤنين! عمر گفت: مردم خوش نداشتند كه نبوت و خلافت در شما جمع گردد و شما به اين واسطه بر مردم فخر بفروشيد؛ بنابراين قريشيان خلافت را از شما گرفتند. ابن عباس گفت: اگر خشمگين نمى شوى، سخنى دارم كه مى خواهم بگويم. عمر گفت: بگو. ابن عباس گفت: قريش خلافت را براى خود برگزيد و موفق شد؛ اما اگر خداوند اين حثه را به آنان داده بود كه صاحب منصب خلافت شوند، حق با آنان است و نبايد كسى به آنان حسادت نمايد؛ اما اين كه گفتى خوش نداشتند تا خلافت و نبوت در يك خانه جمع شود، همانا خداوند مى فرمايد: «آنان فرمان خدا را خوش نداشتند و خدا اعمال آن را نابود كرد». عمر گفت: هرگز، به خدا سوگند اى ابن عباس، سخنانى از قول تو به گوش من مى رسد كه نمى پسندم؛ پس كارى نكن كه از چشم من فرو بيافتى و منزلت و احترامت نزد من از بين برود! ابن عباس گفت: آن سخنان چيست؟ اگر سخن حقى مى باشد، پس سزاوار است تا بگويم؛ اما اگر سخن باطلى است، پس بگو تا از خود دفاع نمايم. عمر گفت: به من خبر رسيده كه
1) . تاريخ الطبري: 3 / 289 - 290.
مى گويى قريش از روى حسادت و ستمگرى به بنى هاشم خلافت را ربود. ابن عباس گفت: اما در مورد ستمگرى بايد بگويم هر جاهل و عالمى حق اين مطلب را مى داند [يعنى روشن تر از آن است كه اثبات بخواهد]. اما اين كه گفتى از روى حسادت، بايد بگويم همانا شيطان حسود است و ما نيز فرزندان آدم هستيم و مورد حسادت واقع شده ايم. عمر گفت: به خدا سوگند قلب شما بنى هاشم از حسادت پر شده است. ابن عباس گفت: آرام بگير اى اميرالمؤنين! قلب كسانى كه خداوند در مورد آنان آيه تطهير نازل فرموده هرگز از حسادت پر نمى شود. همانا قلب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز از بنى هاشم است. عمر گفت: برخيز و از نزد من خارج شو. ابن عباس مى گويد: هنگامى كه خواستم برخيزم و بروم، عمر از من خجالت كشيد و گفت: ابن عباس، به خدا سوگند من مراعات شأن تو را مى كنم و تو را دوست دارم. ابن عباس گفت: اى اميرالمؤنين! همانا من بر تو و بر هر مسلمانى حقى دارم كه هر كس آن را رعايت كند، نيكو است و هر كس رعايت نكند اشتباه كرده است. سپس ابن عباس از نزد عمر خارج شد.
در اين مناظره نيز ابن عباس صريحاً به عمر مى گويد كه شما به بنى هاشم حسادت كرديد و عمر نيز صريحاً مى گويد كه عرب نمى خواست تا بنى هاشم به نبوت و خلافت بر عرب فخر بفروشد؛ بنابراين انگيزه عمر از غصب خلافت آن بود كه مبادا بنى هاشم در ميان قريش سرآمد گردد و هاشميان نتوانند هر كارى كه خواستند انجام دهند.
ابن ابى الحديد معتزلى به روايتى با سند خود اشاره مى كند كه خالد بن سعيد بن عاص نيز از بيعت ابوبكر سرپيچيد. وى مى نويسد:
أخبرنا أبوزيد، عن هارون بن عمر، عن محمد بن سعيد بن الفضل عن أبيه، عن الحارث بن كعب، عن عبداللّه بن أبيأوفى الخزاعي، قال: كان خالد بن سعيد بن العاص من عمال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم على اليمن، فلما قبض رسول اللّه جاء المدينة، وقد بايع الناس أبابكر، فاحتبس عن أبيبكر فلم يبايعه أياما، وقد بايع الناس، وأتى بنيهاشم، فقال: أنتم الظهر والبطن والشعار دون الدثار، والعصا دون اللحا، فإذا رضيتم رضينا، وإذا أسخطتم سخطنا. حدثوني إن كنتم قد بايعتم هذا الرجل! قالوا: نعم، قال: فأنا أرضى وأبايع إذا بايعتم. أما واللّه يا بنيهاشم، إنكم الطوال الشجر الطيب الثمر. ثم إنه بايع أبابكر، وبلغت أبابكر فلم يحفل بها، واضطغنها عليه عمر، فلما ولاه أبوبكر الجند الذي استنفر إلى الشام قال له عمر: أتولى خالدا وقد حبس عليك بيعته، وقال لبنيهاشم ما قال! وقد جاء بورق من اليمن وعبيد وحبشان ودروع ورماح! ما أرى أن توليه، وما آمن خلافه، فانصرف عنه أبوبكر، وولى أباعبيدة بن الجراح، ويزيد بن أبيسفيان وشرحبيل بن حسنه؛(1).
ابوزيد به سند خود از ابن ابى اوفى نقل مى كند كه گفت: خالد بن سعيد بن عاص يكى از حاكمانى بود كه به فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر يمن حكومت مى كرد و پس از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم به مدينه آمد؛ اما وقتى ديد مردم با ابوبكر بيعت كرده اند، از بيعت با ابوبكر خوددارى ورزيد و چند روز با ابوبكر بيعت
1) . شرح نهج البلاغة: 2 / 58 - 59.
نكرد و سراغ بنى هاشم رفت و پس از بيان جملاتى مدح آميز گفت: اگر شما به چيزى رضايت دهيد، ما نيز رضايت مى دهيم؛ اما اگر شما رضايت ندهيد، ما نيز رضايت نمى دهيم. آيا شما با اين مرد بيعت كرده ايد؟ در پاسخ او گفته شد: آرى. خالد در پاسخ گفت: پس اينك من نيز بيعت مى كنم به خدا سوگند بنى هاشم ستون درخت و ميوه پاكيزه آن مى باشند. آن گاه با ابوبكر بيعت نمود و هنگامى كه ابوبكر اراده كرد تا او را به فرماندهى سپاهى كه عازم شام بود منصوب نمايد، عمر اعتراض كرد و گفت: آيا خالد را مى فرستى در حالى كه او از بيعت با تو سر باز زد و در وصف بنى هاشم چنين سخنانى گفت؟! همانا او پيش از اين در يمن بوده و از او اطمينان نداريم. ابوبكر نيز از فرستادن خالد خوددارى نمود و به جاى او ابوعبيدة بن جراح، يزيد بن ابى سفيان و شرحبيل بن حسنه را فرستاد.
خالد بن سعيد بن عاص يكى از امويان است و او نيز ابتدا از بيعت با ابوبكر سر باز زد و حتى به گونه اى تحقيرآميز با ابوبكر برخورد نمود تا آنجا كه عمر از برخورد او كينه به دل گرفت و اجازه نداد تا او والى شام شود. ابن اثير در اسد الغابه، در شرح حال خالد بن سعيد بن عاص نوشته كه او از مسلمانان نخستين بود و هم زمان با ابوبكر ايمان آورد؛ بنابراين از سخن ابن اثير استفاده مى شود كه حتى مهاجران نخستين و كسانى كه از همه زودتر ايمان آورده اند نيز با ابوبكر بيعت نكرده اند. ابن اثير مى نويسد:
خالد بن سعيد بن العاص بن أمية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصي القرشي الأُموي يكنى أباسعيد، أمّه أمّ خالد بن حباب بن عبد يا ليل بن ناشب بن غيرة من ثقيف، أسلم قديماً، يقال: انّه أسلم بعد أبيبكر الصديق رضي اللّه عنه فكان ثالثاً أو
رابعاً، وقيل كان خامساً، وقال ضمرة بن ربيعة: كان إسلام خالد مع اسلام أبيبكر ... وتأخّر خالد وأخوه أبان عن بيعة أبيبكر رضي اللّه عنه، فقال لبنيهاشم: إنّكم لطوال الشجر طيبوا الثمر ونحن تبع لكم. فلمّا بايع بنوهاشم أبابكر، بايعه خالد وأبان؛(1).
خالد بن سعيد بن عاص بن أمية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى قرشى اموى است و كنيه او ابوسعيد و مادر او اُم خالد بن حباب بن عبد يا ليل بن ناشب بن غيرة از ثقيف است. او از نخستين مسلمانان است و گفته شده كه پس از ابوبكر ايمان آورد؛ بنابراين سومين يا چهارمين و يا پنجمين كسى است كه ايمان آورده است. ضمره بن ربيعه گويد: خالد همراه ابوبكر ايمان آورد ... خالد و برادرش ابان از بيعت ابوبكر سر باز زد و به بنى هاشم گفت: شما ستون درخت و ميوه پاكيزه آن مى باشيد و ما پيرو شما هستيم؛ از اين رو هنگامى كه بنى هاشم با ابوبكر بيعت كرد، خالد و ابان نيز بيعت نمودند.
نكته بسيار مهم آن است كه مسلمانان نخستين كه قريشى نيز بودند، از بيعت ابوبكر سر باز زدند و سخنان خالد به بنى هاشم حاكى از آن است كه او صريحاً و به روشنى تأكيد كرده كه خلافت حق بنى هاشم مى باشد.
يكى ديگر از مخالفان ابوبكر شخصى به نام «نعمان بن عجلان زرقىّ انصارى» است. ابن عبدالبر از او با عنوان لسان (زبان) انصار و شاعر انصار تعبير مى كند. او در مذمت بيعت ابوبكر شعر زير را سروده است:
1) . أُسد الغابة: 2 / 82 - 84.
وقلتم حرامٌ نصب سعدٍ ونصبكم *** عتيق بن عثمان حلالٌ أبابكرٍ ....
وكان هوانا في علي وإنّه *** لأهلٌ لها يا عمرو من حيث لا تدري ... .
وصيِّ النّبي المصطفى وابن عمّه *** و قاتل فرسان الضّلالة والكفر ....
فلولا اتقاء اللّه لم تذهبوا بها *** ولكنّ هذا الخيْر أجمع للصّبر(1).
شما گفتيد كه خلافت بر سعد بن عباده حرام است! اما خلافت ابوبكر حلال است در حالى كه ما مى خواستيم با على بيعت نماييم. على بن ابى طالب لياقت خلافت را داشت، زيرا وصىّ رسول خدا و پسر عموى پيامبر بود. او بود كه جنگاوران و دليران گمراهى و كفر را به قتل رساند. از اين رو اگر پرهيزكارى و ترس از خدا نبود، شما هرگز به اين منصب دست نمى يافتيد، اما جمع ميان دين و صبر سزاوارتر است.
يكى ديگر از مخالفان بيعت ابوبكر، سلمان است. ابن ابى الحديد معتزلى از قول كتاب ابوبكر بن عبدالعزيز جوهرى نقل كرده و مى نويسد:
وروى أبوبكر أحمد بن عبدالعزيز، عن حباب بن يزيد، عن جرير بن المغيرة أنّ سلمان والزبير والأنصار كان هواهم أن يبايعوا عليّاً عليه السلام بعد النبي، فلما بويع أبوبكر، قال سلمان: أصبتم الخبرة وأخطأتم المعدن. قال
1) . شرح نهج البلاغة: 6 / 31.
أبوبكر: وأخبرنا أبوزيد عمر بن شبة، قال: حدثنا علي بن أبيهاشم، قال: حدثنا عمرو بن ثابت، عن حبيب بن أبيثابت، قال: قال سلمان يومئذ: أصبتم ذا السن منكم وأخطأتم أهل بيت نبيكم، لو جعلتموها فيهم ما اختلف عليكم اثنان، ولأكلتموها رغدا؛(1).
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز به سند خود از جرير بن مغيره نقل مى كند كه گفت: سلمان، زبير و انصار نظرشان بر اين بود تا پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با على عليه السلام بيعت نمايند؛ اما پس از آن كه بيعت با ابوبكر صورت پذيرفت، سلمان گفت: به كاه دان زديد و معدن را رها نموديد [كنايه از اين كه از اصل منحرف شديد و پوچ را برگزيديد].
و نيز حبيب بن ابى ثابت مى گويد: سلمان روزى گفت: امروز با پيرمردى بيعت نموديد و از اهل بيت پيامبرتان منحرف شديد؛ اما اگر خلافت را به اهل بيت وا مى گذاشتيد، حتى دو نفر با يكديگر دچار اختلاف نمى شدند و دنياى شما نيز آباد مى گرديد.
ابن ابى الحديد همچنين مى نويسد:
فروة بن عمر وكان ممّن تخلّف عن بيعة أبيبكر، وكان ممّن جاهد مع رسول اللّه، وقاد فرسين في سبيل اللّه، وكان يتصدّق من نخله بألف وسق في كل عام، وكان سيدا، وهو من أصحاب علي، وممّن شهد معه يوم الجمل. قال: فذكر معنا وعويما، وعاتبهما على قولهما: (خلفنا وراءنا قوماً قد حلّت دماؤهم بفتنتهم)؛(2).
فروة بن عمر نيز از كسانى بود كه از بيعت با ابوبكر سر باز زد و او از كسانى بود كه در ركاب رسول خدا جنگيده بود و با دو اسب خود در جنگ حاضر مى شد و از درخت نخل خويش در هر سال تصدق مى كرد و شخص محترمى در قبيله اش بود و او از ياران على بود و در جنگ جمل در ركاب حضرت بود. او در مذمت عويم و معن [نام دو نفر از انصار كه خبر سقيفه را به گوش ابوبكر و عمر رساندند] اشعارى سرود؛ زيرا آن دو نفر گفته بودند: كسانى با ما به مخالفت برخاستند كه به واسطه فتنه گرى خونشان هدر بود.
ابن ابى الحديد به نامه اى از معاويه بن ابى سفيان اشاره مى كند كه در پاسخ به محمد بن ابى بكر نگاشته شده است و در معاويه در اين نامه به ناگفته هايى از سقيفه اشاره كرده است. در اين نامه آمده است:
من معاوية بن أبيسفيان، إلى الزاري على أبيه محمد بن أبيبكر. سلام على أهل طاعة اللّه، أما بعد، فقد أتاني كتابك تذكر فيه ما اللّه أهله في قدرته وسلطانه، وما أصفى به نبيه، مع كلام ألفته ووضعته، لرأيك فيه تضعيف، ولأبيك فيه تعنيف، ذكرت حق ابن أبيطالب وقديم سابقته، وقرابته من نبي اللّه ونصرته له، ومواساته إياه، في كل خوف وهول، واحتجاجك عليّ، وفخرك بفضل غيرك لا بفضلك. فاحمد إلها صرف ذلك الفضل عنك، وجعله لغيرك، فقد كنا وأبوك معنا في حياة نبينا، نرى حق ابن أبيطالب لازما لنا، وفضله مبرزا علينا، فلما اختار اللّه لنبيه ما عنده، وأتم له ما وعده، وأظهر دعوته، وأفلج حجته، قبضه اللّه إليه، فكان أبوك وفاروقه، أول من
ابتزه وخالفه، على ذلك اتفقا واتسقا، ثم دعواه إلى أنفسهما فأبطأ عنهما، وتلكأ عليهما، فهما به الهموم، وأرادا به العظيم، فبايعهما وسلم لهما، لا يشركانه في أمرهما، ولا يطلعانه على سرهما، حتى قبضا وانقضى أمرهما. ثم أقاما بعدهما ثالثهما عثمان بن عفان، يهتدى بهديهما، ويسير بسيرتهما، فعبته أنت وصاحبك، حتى طمع فيه الأقاصي من أهل المعاصي، وبطنتما وظهرتما، وكشفتما له عداوتكما وغلكما، حتى بلغتما منه مناكما، فخذ حذرك يابن أبيبكر، فسترى وبال أمرك، وقس شبرك بفترك، تقصر عن أن تساوي أو توازي من يزن الجبال حلمه، ولا تلين على قسر قناته ولا يدرك ذو مدى أناته، أبوك مهد له مهاده، وبنى ملكه وشاده، فإن يكن ما نحن فيه صوابا فأبوك أوله، وإن يكن جورا فأبوك أسه ونحن شركاؤه، فبهديه أخذنا، وبفعله اقتدينا، رأينا أباك فعل ما فعل، فاحتذينا مثاله، واقتدينا بفعاله، فعب أباك بما بدا لك، أو دع. والسلام على من أناب، ورجع من غوايته وناب؛(1).
از معاويه بن ابى سفيان به كسى كه به پدرش ستم كرده است! محمد بن ابوبكر. سلام بر اهل اطاعت خداوند. اما بعد، نامه تو به دستم رسيد و در آن خداوند را به آنچه شايسته بزرگى و توانايى اش بود، ستوده بودى و رسول خدا را برگزيده خدا معرفى نمودى. اما نسبت به پدرت سخنان سستى گفتى و او را مذمت كردى. به حق پسر ابى طالب اشاره كردى و از سابقه و خويشاوندى او با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله
1) . همان: 3 / 189 - 190.
سخن راندى و دلاورى او در مواقع سخت و هولناك را به رخم كشيدى و در يك كلام، در نوشته ات با فضيلت ديگران عليه من استدلال كردى نه با فضيلت خود. خدا را سپاس مى گويم كه اين فضائل را به تو نداد و به ديگرى عطا فرمود. من و پدرت در حيات رسول خدا، حق فرزند ابى طالب را بر خود لازم مى شمرديم و برترى او، بر ما آشكار بود؛ اما هنگامى كه رسول خدا رخت بربست و درگذشت، در حالى كه دين او استوار گشته بود و وعده الاهى در مورد او محقق شده بود، پدرت به همراه عمر نخستين كسانى بودند كه حقّ او را ربودند و با او مخالفت كردند و با يكديگر در راه غصب خلافت هماهنگ شده و سپس على را به بيعت فراخواندند؛ اما على اهمال كرد و زير بار آنان نرفت؛ از اين رو عليه او نقشه كشيدند و تصميم گرفتند تا آسيبى بزرگ به او برسانند [كنايه از اين كه تصميم گرفتند تا او را به قتل برسانند]. در نهايت على با آنان بيعت كرد؛ اما با آنان همراه نشد تا نوبت به عثمان رسيد و او نيز راه دو نفر پيش از خود را ادامه داد و تو و يار همراهت بر او خرده گرفتيد تا آنجا كه دورترين مردم از گناه كاران به او طمع كردند و عليه او فتنه به پا ساختند تا سرانجام عثمان را از پا درآوردند.
اى پسر ابوبكر، به تو هشدار مى دهم كه به زودى به سرانجام اعمالت گرفتار مى شوى؛ پس خود را مورد محاسبه قرار بده و نيك بنگر كه نمى توانى با كسى همراه شوى كه صبرش با كوه برابرى مى كند و كسى نمى تواند با زور و فشار، او را پايين بكشد و هيچ انسان بردبارى به پايدارى او نمى رسد [كنايه از اين كه پا را از گليم خود درازتر نكن و حد خود را رعايت نما]. همانا پدرت زمينه را فراهم كرد
و پايه خلافت خويش را محكم نهاد و آن را بارور نمود؛ پس اگر عمل ما درست باشد، پدرت پيشگام آن بوده و اگر ما ستمكار مى باشيم؛ در اين صورت باز پدرت پايه گزار ستم بود و ما تنها با او مشاركت نموديم؛ از اين رو ما پيرو پدر تو هستيم و قدم در جاى پاى او نهاديم و اينك اگر خرده اى مى گيرى فقط بر پدرت خرده بگير و در غير اين صورت، خرده گيرى را رها نما. درود بر كسى كه از گمراهى توبه كند.
نامه معاويه نيز سند ديگرى مى باشد مبنى بر اين كه بيعت ابوبكر با انگيزه حذف اميرالمؤنين عليه السلام صورت پذيرفته است و خود معاويه اعتراف مى كند كه خلافت حق اميرالمؤنين عليه السلام بود؛ اما توطئه ابوبكر و عمر سبب شد تا خلافت از اميرالمؤنين عليه السلام غصب گردد و به آنان برسد.
ابن ابى الحديد از قول زبير به كار روايت مى كند و زبير بكار يكى از مورخان است كه آثار او به دست ما نرسيده؛ اما در اختيار ابن ابى الحديد بوده است.
ابن ابى الحديد به نقل از زبير بكار مى نويسد:
وحدثنا محمد بن موسى الأنصاري المعروف بابن مخرمة، قال: حدثني إبراهيم بن سعد بن إبراهيم بن عبدالرحمن بن عوف الزهري، قال: لما بويع أبوبكر واستقر أمره، ندم قوم كثير من الأنصار على بيعته، ولام بعضهم بعضا، وذكروا علي بن أبيطالب، وهتفوا باسمه، وإنه في داره لم يخرج إليهم، وجزع لذلك المهاجرون، وكثر في ذلك الكلام، وكان أشد قريش على الأنصار نفر فيهم، وهم سهيل بن عمرو، أحد بنيعامر بن لؤي، والحارث بن هشام وعكرمة بن أبيجهل المخزوميان، وهؤلاء أشراف
قريش الذين حاربوا النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، ثم دخلوا في الاسلام، وكلهم موتور قد وتره الأنصار. أما سهيل بن عمرو فأسره مالك بن الدخشم يوم بدر، وأما الحارث بن هشام، فضربه عروة بن عمرو، فجرحه يوم بدر، وهو فار عن أخيه. وأما عكرمة بن أبيجهل، فقتل أباه ابنا عفراء، وسلبه درعه يوم بدر زياد بن لبيد وفى أنفسهم ذلك.
فلما اعتزلت الأنصار تجمع هؤلاء، فقام سهيل بن عمرو فقال: يا معشر قريش، إن هؤلاء القوم قد سماهم اللّه الأنصار، وأثنى عليهم في القرآن، فلهم بذلك حظ عظيم، وشأن غالب، وقد دعوا إلى أنفسهم وإلى علي بن أبيطالب، وعلي في بيته لو شاء لردهم، فادعوهم إلى صاحبكم وإلى تجديد بيعته، فإن أجابوكم وإلا قاتلوهم، فواللّه إني لأرجو اللّه أن ينصركم عليهم كما نصرتم بهم.
ثم قام الحارث بن هشام، فقال: إن يكن الأنصار تبوأت الدار والايمان من قبل، ونقلوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إلى دورهم من دورنا، فآووا ونصروا، ثم ما رضوا حتى قاسمونا الأموال، وكفونا العمل، فإنهم قد لهجوا بأمر إن ثبتوا عليه، فإنهم قد خرجوا مما وسموا به، وليس بيننا وبينهم معاتبة إلا السيف، وإن نزعوا عنه فقد فعلوا الأولى بهم والمظنون معهم.
ثم قام عكرمة بن أبيجهل، فقال: واللّه لولا قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: (الأئمة من قريش) ما أنكرنا إمرة الأنصار، ولكانوا لها أهلا ولكنه قول لا شك فيه ولا خيار، وقد عجلت الأنصار علينا، واللّه ما قبضنا عليهم الأمر
ولا أخرجناهم من الشورى، وإن الذي هم فيه من فلتات الأُمور ونزغات الشيطان، ومالا يبلغه المنى، ولا يحمله الامل. أعذروا إلى القوم، فإن أبوا فقاتلوهم، فواللّه لو لم يبق من قريش كلها إلا رجل واحد لصير اللّه هذا الأمر فيه؛(1).
زبير مى گويد كه از ابراهيم بن سعد بن ابراهيم بن عبدالرحمان بن عوف زهرى شنيدم: پس از آن كه بيعت ابوبكر تمام شد و خلافت او مستقر گرديد، گروه انبوهى از انصار از بيعت خويش پشيمان شدند و يكديگر را بابت بيعت با ابوبكر مذمت نمودند و نام على بن ابى طالب را بر زبان انداختند و خواستار بيعت با على بن ابى طالب شدند، در حالى كه على بن ابى طالب عليه السلام در منزل خويش نشسته بود و بيرون نمى آمد [كنايه از اين كه به سخن معترضان اعتنائى نمى كرد].
در اين هنگام مهاجران نگران شدند و احساس خطر كردند و سخنان زيادى رد و بدل شد. از ميان قريشيان، سهيل بن عمرو از طايفه بنى عامر بن لؤى، حارث بن هشام وعكرمة بن ابى جهل از طايفه مخزوم بيشترين نگرانى را داشتند و خواستار برخورد جدى با انصار بودند و آنان از اشراف و افراد پرنفوذ قريش بودند كه روزگارى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جنگيدند و سپس اسلام آوردند؛ اما انصار در جنگ ها، نزديكان آنان را به قتل رسانده بودند؛ زيرا سهيل بن عمرو توسط مالك بن دخشم در روز جنگ بدر به اسارت گرفته شده بود و حارث بن هشام نيز به دست عروه بن عمرو در جنگ بدر مجروح شد و فرار كرد.
1) . همان: 6 / 23 - 24.
پدر عكرمه بن ابى جهل نيز توسط فرزندان عفراء به قتل رسيد؛ بنابراين هنگامى كه انصار منزوى شدند، اين گروه از قريشيان گرد هم جمع شدند و سهيل بن عمرو گفت: اى گروه قريش، گروه انصار را خداوند انصار ناميده است و در قرآن از آنان تجليل كرده؛ از اين رو آنان مفتخر به تعاريف و تمجيد مى باشند و شأن بالايى در اجتماع دارند و آنان هم اكنون به سوى على بن ابى طالب متمايل شده اند، در حالى كه على هنوز در خانه اش مى باشد؛ پس بهتر است تا بار ديگر انصار را فرا بخوانيد و مجدداً از آنان بيعت بگيريد تا طغيان نكنند، اگر پذيرفتند، حرفى نيست؛ اما اگر نپذيرفتند آنان را به قتل برسانيد. به خدا سوگند من اميدوارم كه شما بر آنان غالب شويد. سپس حارث بن هشام بلند شد و گفت: اگر انصار پيش از ما به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ايمان آوردند و او را پذيرفتند و از او حمايت كردند، پاداش عمل خود را گرفتند و به اموال و غنائم رسيدند؛ اما اينك يا سخن ما را مى پذيرند و آرام مى گيرند و يا اين كه ميان ما و آنان، شمشير حكم مى كند. سپس عكرمه بن ابى جهل بلند شد و گفت: به خدا سوگند اگر سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبود كه فرمود: امام بايد از قريش باشد، هر آينه ما فضل انصار را مى پذيرفتيم و پيرو آنان مى شديم. اما سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بدون ترديد آن است كه امام بايد از قريش باشد؛ بنابراين ما انصار را حذف نكرديم، بلكه به سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عمل نموديم. اما اگر آنان بخواهد نزاع كنند و عليه ما شورش كنند، ما عذر و استدلال خويش را بر آنان عرضه مى كنيم، اگر پذيرفتند كه هيچ، و الاّ آنان را به قتل مى رسانيم و به خدا سوگند اگر فقط يك قريشى باقى بماند، خلافت بايد به او برسد.
در اين هنگام ابوسفيان بن حرب وارد شد و گفت: اى گروه قريش، اگر انصار برترى ما پذيرفتند و به آن اعتراف نمودند، ما را بس است و كارى با آنان نداريم؛ اما اگر نپذيرفتند، بايد به عواقب كارشان ملتزم باشند. به خدا سوگند، اگر كفران نعمت كنند و طغيان نمايند آنان را به خاطر اسلام به شدت كيفر مى دهيم؛ همان گونه كه آنان نيز ما را به خاطر اسلام كيفر دادند. آگاه باشيد، به خدا سوگند كه على بن ابى طالب عليه السلام اهليت اين منصب را دارد و انصار نيز از او پيروى مى نمايند. هنگامى كه خبر به گوش انصار رسيد، سخنران انصار كه ثابت بن قيس بن شماس بود، گفت: اى گروه انصار، اين سخنانى كه شنيديد اگر از دينداران قريش بود، هر آينه بر شما سنگين مى آمد، حال آن كه اين سخنان را دنياپرستان قريش مى گويند و آنان روزگارى [اشاره به زمان كفر قريشيان] از شما زخم خورده اند و به دست شما ذليل شده اند؛ بنابراين سخن اخيار و بزرگان مهاجران را بپذيريد و اگر قريش نيز پذيرفت كه هيچ، و الاّ زير بار سخنان قريش نرويد.
در ادامه اين روايت، حسان بن ثابت شعرى در مذمت سهيل، حارث و عكرمه سرود و زمانى كه شعر به گوش قريش رسيد، خشمگين شدند و آنان نيز شعرى در مذمت انصار سرودند.
در هر حال اين ماجرا به خوبى نشان مى دهد كه اولاً قريشيان بر اساس كينه هاى قديمى در صدد مهار انصار هستند و غرضشان نيز سركوب انصار است؛ اما در عين حال مايل نيستند تا خلافت به اميرالمؤنين عليه السلام برسد، با اين كه اميرالمؤنين عليه السلام از مهم ترين تيره قريش است و قريشيان نمى خواهند تا انصار با اميرالمؤنين
بيعت نمايند و اميرالمؤنين عليه السلام قدرت يابد؛ بلكه مى خواهند انصار را ذليل كنند و خود قدرت را به دست گيرند.
مهاجران نه تنها براى انصار، بلكه براى رقيبان خود از مهاجران نيز برنامه ريختند و به اين فكر افتادند كه براى مهار قدرت بنى هاشم، بايد در ميان هواداران بنى هاشم نيز مانند همان سياستى كه در مورد انصار در پيش گرفتند، اختلاف بيفكنند. يعقوبى در همين باره مى نويسد:
وتخلف عن بيعة أبيبكر قوم من المهاجرين والأنصار، ومالوا مع علي بن أبيطالب، منهم: العباس بن عبدالمطلب، والفضل بن العباس، والزبير بن العوام بن العاص، وخالد بن سعيد، والمقداد بن عمرو، وسلمان الفارسي، وأبوذر الغفاري، وعمار بن ياسر، والبراء بن عازب، وأبي بن كعب، فأرسل أبوبكر إلى عمر بن الخطاب وأبي عبيدة بن الجراح والمغيرة بن شعبة، فقال: ما الرأي؟ قالوا: الرأي أن تلقى العباس بن عبدالمطلب، فتجعل له في هذا الأمر نصيباً يكون له ولعقبه من بعده، فتقطعون به ناحية علي بن أبيطالب حجة لكم على علي، إذا مال معكم، فانطلق أبوبكر وعمر وأبوعبيدة بن الجراح والمغيرة حتى دخلوا على العباس ليلاً، فحمد أبوبكر اللّه وأثنى عليه، ثم قال: إن اللّه بعث محمدا نبياً وللمؤمنين ولياً، فمن عليهم بكونه بين أظهرهم، حتى اختار له ما عنده، فخلى على الناس أموراً ليختاروا لأنفسهم في مصلحتهم مشفقين، فاختاروني عليهم والياً ولأُمورهم راعياً، فوليت ذلك، وما أخاف بعون اللّه وتشديده وهنا،
ولا حيرة، ولا جبنا، وما توفيقي إلا باللّه، عليه توكلت، وإليه أنيب، وما انفك يبلغني عن طاعن يقول الخلاف على عامة المسلمين، يتخذكم لجأ، فتكون حصنه المنيع وخطبه البديع. فإما دخلتم مع الناس فيما اجتمعوا عليه، وإما صرفتموهم عما مالوا إليه، ولقد جئناك ونحن نريد أنّ لك في هذا الأمر نصيباً يكون لك، ويكون لمن بعدك من عقبك إذ كنت عم رسول اللّه، وإن كان الناس قد رأوا مكانك ومكان صاحبك عنكم، وعلى رسلكم بنيهاشم، فإن رسول اللّه منّا ومنكم.
فقال عمر بن الخطاب: إي واللّه وأخرى، إنا لم نأتكم لحاجة إليكم، ولكن كرها أن يكون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منكم، فيتفاقم الخطب بكم وبهم، فانظروا لأنفسكم.
فحمد العباس اللّه وأثنى عليه وقال: إنّ اللّه بعث محمداً كما وصفت نبياً وللمؤمنين ولياً، فمنّ على أمته به، حتى قبضه اللّه إليه، واختار له ما عنده، فخلى على المسلمين أمورهم ليختاروا لأنفسهم مصيبين الحق، لا مائلين بزيغ الهوى، فإن كنت برسول اللّه فحقنا أخذت، وإن كنت بالمؤمنين فنحن منهم، فما تقدمنا في أمرك فرضا، ولا حللنا وسطا، ولا برحنا سخطا، وإن كان هذا الأمر إنما وجب لك بالمؤمنين، فما وجب إذ كنا كارهين. ما أبعد قولك من أنهم طعنوا عليك من قولك إنهم اختاروك ومالوا إليك، وما أبعد تسميتك بخليفة رسول اللّه من قولك خلى على الناس أمورهم ليختاروا فاختاروك، فأما ما قلت إنك تجعله لي، فإن كان حقا للمؤمنين، فليس لك
أن تحكم فيه، وإن كان لنا فلم نرض ببعضه دون بعض، وعلى رسلك، فإن رسول اللّه من شجرة نحن أغصانها وأنتم جيرانها. فخرجوا من عنده؛(1).
گروهى از مهاجران و انصار از بيعت با ابوبكر تخلف كردند و به على عليه السلام مايل بودند. افرادى همچون عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، زبير بن عوام بن عاص، خالد بن سعيد، مقداد بن عمرو، سلمان فارسى، ابوذر غفارى، عمار بن ياسر، ابى بن كعب و براء بن عازب. ابوبكر براى كنترل اوضاع به دنبال عمر بن خطاب، ابوعبيدة بن جراح و مغيرة بن شعبه فرستاد و از آنان نظر خواست. آنان گفتند بهتر است تا عباس بن عبدالمطلب را ملاقات نماييم و به او وعده دهيم و او و فرزندانش را در امر قدرت سهيم نماييم تا آنان از حمايت از على بن ابى طالب دست بردارند. از اين رو ابوبكر، عمر، ابوعبيده و مغيره شبانه به ديدار عباس رفتند. ابوبكر خدا را سپاس گفت و افزود: خداوند محمد را به رسالت برگزيد و بر مردم منت نهاد تا از حضور پيامبرشان بهره برند و امورى را به مردم واگذاشت تا طبق مصالح خويش اين امور را حل و فصل نمايند و اينك مردم من را به عنوان خليفه برگزيده اند و من خلافت را پذيرفتم و توفيق آن را از خداوند مسألت مى نمايم و به او پناه مى برم و به او توكل مى كنم. اما به من خبر رسيده كه برخى مى گويند خلافت به همه مسلمانان تعلق دارد و مخالفت مى كنند و به شما پناه آورده اند و گرد شما را گرفته اند. پس شما يا با مردم باشيد و بيعت كنيد و يا اين كه از مخالفان ما حمايت نكنيد؛ بنابراين اگر شما با ما همراه شوى، ما براى شما و فرزندانت بهره اى از قدرت را در نظر گرفته ايم؛.
1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 124 - 126.
زيرا تو عموى رسول خدا هستى و بزرگ بنى هاشم مى باشى و رسول خدا از ما بود و ما نيز از او هستيم.
سپس عمر گفت: به خدا سوگند ما براى حاجتى نزد تو نيامده ايم و به تو احتياج نداريم؛ اما از اين كه اختلاف و شكاف ميان مسلمانان توسط شما ايجاد شود بيمناكيم؛ پس به عواقب كار خود بيانديشيد. آن گاه عباس سخن را آغاز نمود و پس از حمد خداوند گفت: همانا خداوند محمد را برگزيد و او را والى مسلمانان قرار داد و بر امتش منت نهاد و او را در ميان آنان قرار داد تا اين كه روحش را قبض نمود؛ اما مسلمانان را براى امورشان واگذاشت تا به دنبال حق بروند نه به دنبال هواى خويش. بنابراين اگر تو [خطاب به ابوبكر] به خاطر عنوان رسول خدا [يعنى به واسطه صحابى بودن] اين منصب را تصاحب كردى، در اين صورت حق ما را ربوده اى و اگر به خاطر آن كه مؤنان به تو مراجعه كرده اند خلافت را تصاحب كرده اى، ما نيز يكى از مؤنان هستيم و تو را به رسميت نمى شناسيم و تو حق ندارى بر ما مقدم گردى؛ زيرا ما از مردم بالاتر مى باشيم، چرا كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سزاوارتر هستيم. پس چه كسى حق داشته تا با تو بيعت نمايد و با چه حقى خود را خليفه رسول خدا خطاب مى كنى؟ پس اگر اين منصب حق مؤنان است، تو حق ندارى چيزى از آن را ببخشى و اگر حق ما مى باشد، ما به بعضى از آن راضى نمى شويم و تمام حق خود را مى طلبيم. همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از ما بود و ما و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از يك درخت هستيم، در حالى كه شما از ما نيستيد [توجه دادن جمع به ابوبكر كه گفته بود رسول خدا از ماست و ما از او هستيم]. پس از سخنان عباس، آنان بلند شدند و رفتند.
بلاذرى در كتاب انساب الاشراف مى نويسد كه ابوبكر براى مذاكره با اميرالمؤنين عليه السلام، عمر را نزد حضرت فرستاد كه شرح ماجرا به قرار ذيل است:
حدثني بكر بن الهيثم، ثنا عبدالرزاق، عن معمر، عن الكلبي، عن أبيصالح، عن ابن عباس، قال: بعث أبوبكر عمر بن الخطاب إلى علي رضي اللّه عنهم حين قعد عن بيعته وقال: ائتني به بأعنف العنف، فلما أتاه، جرى بينهما كلام، فقال: احلب حلبا لك شطره. واللّه، ما حرصك على إمارته اليوم إلا ليؤثرك فقال علي: وما ننفس على أبيبكر هذا الأمر ولكنا أنكرنا ترككم مشاورتنا، وقلنا: إن لنا حقا لا يجهلونه؛(1).
ابن عباس مى گويد: ابوبكر هنگامى كه على از بيعت او سر باز زده بود، عمر را نزد على فرستاد و به او فرمان داد تا على عليه السلام را با هر شدت عملى كه لازم است بياور. هنگامى كه عمر نزد على عليه السلام رفت، ميان آن دو درگيرى لفظى درگرفت و على به عمر فرمود: تو مشغول دوشيدن شيرى هستى كه مقدارى از آن به خودت مى رسد [كنايه از اين كه براى خدا اينجا نيامده اى و دنبال منافع خودت مى باشى] به خدا سوگند، تمام حرص تو براى خلافت ابوبكر از اين رو مى باشد كه پس از او خود به خلافت برسى و شما در مورد خلافت با ما مشورت ننموديد و ما حقى در خلافت داريم كه شما آن را ناديده گرفتيد.
همان گونه كه در اين روايت نيز مشاهده مى شود، اميرالمؤنين عليه السلام تأكيد مى نمايد كه خلافت ابوبكر بدون مشورت با بنى هاشم صورت گرفته و عباس نيز طبق روايت پيشين، همين نكته را به ابوبكر و همراهان او يادآورى نمود و اين دو روايت
1) . أنساب الأشراف: 1 / 587 / ح 1188.
به خوبى نشان مى دهد كه بيعت ابوبكر حتى با مشورت تمام مهاجران نيز نبوده و گروهى از مهاجران از بيعت با ابوبكر به عنوان خليفه، ناراضى بوده اند.
به باور نگارنده، از روايت حضور شبانه اميرالمؤنين عليه السلام در منزل انصار و اتمام حجت حضرت با آنان و همچنين از رواياتى كه تصريح مى كند كه حضرت چند روز در منزل بوده و خارج نمى شده، استفاده مى شود كه در خلال اين روزها، باغات فدك نيز در تصرف حضرت بوده است و شايد يك مدت زمان تقريبى در حدود ده روز ميان درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و يورش به بيت حضرت زهرا عليها السلام فاصله شده و در تمام اين مدت، فدك در تصرف حضرت زهرا عليها السلام بوده است.
در روايتى از منابع شيعى وارد شده كه حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام هنگامى كه اراده كرد تا به سوى كوفه حركت نمايد، با ابن عباس برخورد نمود و فرمود:
حدثني أميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه، قال: إنّي كنت بفدك في بعض حيطانها، وقد صارت لفاطمة عليها السلام قال: فإذا أنا بامرأة قد فحمت علي وفي يدي مسحاة وأنا أعمل بها، فلمّا نظرت إليها طاير قلبي مما تداخلني من جمالها، فشبهتها ببثينة بنت عامر الجمحي وكانت من نساء أجمل قريش فقالت: يا ابن أبيطالب! هل لك أن تتزوج بي فأغنيك عن هذه المسحاة، وأدلّك على خزائن الأرض فيكون لك الملك ما بقيت ولعقبك من بعدك؟ فقال لها عليّ عليه السلام: من أنت حتى أخطبك من أهلك؟ فقالت: أنا الدنيا، قال: قلت لها: فارجعي واطلبي زوجاً غيري؛(1).
1) . رسائل الشهيد الثاني: 33؛ بحارالأنوار: 72 / 362.
اميرالمؤنين صلوات اللّه عليه به من فرمود: روزى در يكى از قسمت هاى فدك مشغول به كار بودم و فدك در آن روز، ملك فاطمه عليها السلام بود. ناگهان زنى را ديدم كه بسيار زيبا و دلربا بود و هنگامى كه چشمم به او افتاد، در خاطرم چيزى گذشت و گمان كردم كه او دختر عمر جمحى مى باشد كه در زيبايى ضرب المثل بود و از زيباترين زنان قريش بود. او به من عرضه داشت: اى پسر ابوطالب، آيا دوست مى دارى تا با من ازدواج كنى و تو را از كار و زحمت بى نياز گردانم و گنج زمين را به تو نشان دهم تا حكومت و سرورى در تو و نسل تو باقى بماند؟ اميرالمؤنين عليه السلام فرمود به او گفتم: تو كيستى تا تو را از خانواده ات خواستگارى نمايم؟ عرضه داشت: من دنيا هستم. اميرالمؤنين عليه السلام فرمود: از من دور شو و شوهر ديگرى غير از من را طلب نما.
در اين روايت قيد شده كه حضرت در فدك بوده و فدك نيز در ملكيت حضرت زهرا عليها السلام قرار داشته است. بنابراين در اين مدت اوضاع ملتهب بوده و حضرت سراغ انصار رفته و آنان را به يارى طلبيده و ابوبكر نيز هنوز در حال تثبيت موقعيت خويش بوده و توان برخورد قاطع را نداشته است؛ از اين رو با اميرالمؤنين عليه السلام نيز از درِ مذاكره وارد شده تا زمانى كه قدرت ابوبكر تثبيت گرديده و از موضع قدرت، به خانه حضرت حمله كرده و با زور حضرت را وادار به بيعت كرده است. البته اميرالمؤنين عليه السلام را به مانند سعد بن عباده به حال خود وانگذاشتند و تأكيد داشتند كه حتماً حضرت با ابوبكر به صورت علنى بيعت نمايد. نفس اين ماجرا نشان مى دهد كه مخالفت اميرالمؤنين عليه السلام با ابوبكر بسيار مهم و تعيين كننده بوده و بايد به سرعت تكليف بيعت حضرت روشن مى شده است. جوهرى در اين باره مى نويسد:
غضب رجال من المهاجرين في بيعة أبيبكر ... وغضب علي، والزبير، فدخلا بيت فاطمة عليها السلام ومعهما السلاح؛(1).
مردانى از مهاجران از بيعت ابوبكر خشمگين بودند ... على بن ابى طالب و زبير نيز خشمگين بودند و آنان در بيت فاطمه بودند و سلاح داشتند.
يعقوبى مى نويسد:
وبلغ أبابكر وعمر أنّ جماعة من المهاجرين والأنصار قد اجتمعوا مع علي بن أبيطالب في منزل فاطمة بنت رسول اللّه؛(2).
به ابوبكر و عمر خبر رسيد كه گروهى از انصار و مهاجران در منزل فاطمه دختر رسول خدا، همراه على بن ابى طالب گرد آمده اند.
ابن ابى الحديد اضافه مى كند:
وأنهم إنما اجتمعوا على أن يبايعوا عليّاً؛(3).
غرض آنان از اجتماع در منزل فاطمه، بيعت با على بن ابى طالب بود.
سپس ابن عبد ربه مى نويسد:
بعث إليهم أبوبكر عمر بن الخطاب ليخرجهم من بيت فاطمة، وقال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار، فلقيتهم فاطمة فقالت: يا ابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم؛(4).
ابوبكر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از منزل فاطمه خارج نمايد و به او گفت: اگر از خارج شدن امتناع كردند، آنان را به قتل برسان! عمر قطعه اى آتش به دست گرفت و اراده كرد تا خانه را آتش بزند. فاطمه گروه مهاجمان را ديد و به آنان فرمود:
اى پسر خطاب! آيا مى خواهى منزل ما را به آتش بكشى؟ عمر در پاسخ گفت: آرى.
ابن قتيبه مى نويسد:
عمر، فجاء فناداهم وهم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فيها، فقيل له: يا أباحفص إنّ فيها فاطمة، فقال: وإن؛(1).
عمر به منزل فاطمه آمد و صدا زد، اما كسى از منزل فاطمه خارج نشد. پس عمر هيزم طلبيد و گفت: سوگند به كسى كه جانم در قدرت او است! يا از خانه خارج شويد و يا اين كه خانه را با اهلش به آتش مى كشم. به عمر گفته شد: اى ابوحفص، در اين خانه فاطمه است! عمر در پاسخ گفت: هرچند فاطمه در خانه باشد! از اين روايات استفاده مى شود كه اصلاً بنا بر مماشات با اميرالمؤنين عليه السلام نبوده است و ابوبكر فرمان مى دهد كه با شدت برخورد شود و اگر لازم شد آنان كشته شوند! در حالى كه در نزاع با انصار، قدرى مماشات به خرج دادند و با سعد بن عباده كنار آمدند و خيلى كارى به كارش نداشتند و او را آزاد رها كردند.
اين در صورتى است كه قدرت طايفه خزرج با سعد بن عباده بود و او خطر بزرگى براى جريان حاميان ابوبكر به حساب مى آمد؛ اما مشاهده مى شود كه شديدترين
1) . الإمامة والسياسة: 1 / 19.
برخورد با اميرالمؤنين عليه السلام و هواداران او صورت گرفته است.
ابن ابى الحديد به ماجراى جلب اميرالمؤنين عليه السلام اشاره كرده و مى نويسد: آن گاه كه حضرت اميرالمؤنين را به زور براى بيعت آوردند، حضرت سخنان تندى ايراد فرمود و با ابوبكر محاجه نمود. شرح ماجرا به قرار ذيل است:
وعلي يقول: أنا عبد اللّه وأخو رسول اللّه، حتى انتهوا به إلى أبيبكر فقيل له بايع، فقال: أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من رسول اللّه، فأعطوكم المقادة، وسلموا إليكم الإمارة، وأنا احتج عليكم بمثل ما احتججتم به على الأنصار، فأنصفونا، إن كنتم تخافون اللّه من أنفسكم، واعرفوا لنا من الأمر مثل ما عرفت الأنصار لكم، وإلا فبوءوا بالظلم وأنتم تعلمون. فقال عمر: إنك لست متروكاً حتى تبايع، فقال له علي: إحلب يا عمر حلباً لك شطره! أشدد له اليوم أمره ليرد عليك غدا. ألا واللّه لا أقبل قولك ولا أبايعه، فقال له أبوبكر: فإن لم تبايعني لم أكرهك.
فقال له أبوعبيدة: يا أباالحسن، إنك حدث السن وهؤلاء مشيخة قريش قومك ليس لك مثل تجربتهم ومعرفتهم بالأمور، ولا أرى أبابكر إلا أقوى على هذا الأمر منك، وأشد احتمالاً له واضطلاعاً به، فسلم له هذا الأمر وارض به، فإنك إن تعش ويطل عمرك فأنت لهذا الأمر خليق وبه حقيق، في فضلك وقرابتك وسابقتك وجهادك.
فقال علي: يا معشر المهاجرين! اللّه اللّه، لا تخرجوا سلطان محمد عن داره وبيته إلى بيوتكم ودوركم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه في الناس وحقه،
فواللّه يا معشر المهاجرين لنحن أهل البيت أحق بهذا الأمر منكم. أما كان منا القارئ لكتاب اللّه، الفقيه في دين اللّه، العالم بالسنة، المضطلع بأمر الرعية! واللّه إنا لفينا، فلا تتبعوا الهوى، فتزدادوا من الحق بعدا.
فقال بشير بن سعد: لو كان هذا الكلام سمعته منك الأنصار يا علي قبل بيعتهم لأبيبكر، ما اختلف عليك اثنان، ولكنهم قد بايعوا؛(1).
هنگامى كه حضرت اميرالمؤنين عليه السلام را نزد ابوبكر مى بردند، حضرت مى فرمود: من عبد خدا و برادر رسول خدا هستم. تا اين كه اميرالمؤنين عليه السلام را نزد ابوبكر بردند. سپس به حضرت گفتند بيعت نما. حضرت فرمود: من سزاوارتر به اين منصب هستم و شما سزاوارتر به بيعت با من مى باشيد. همانا اين منصب را از انصار ربوديد و بهانه آورديد كه شما خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله داريد؛ اما اكنون به همين برهان عليه شما استدلال مى آورم و مى گويم: اگر از خدا پروا داريد، انصاف به خرج دهيد به همان دليلى كه از انصار خلافت را گرفتيد، به همان دليل بايد خلافت را به من واگذاريد و در غير اين صورت خود مى دانيد كه ستمكار خواهيد بود. عمر گفت: تو را رها نمى كنيم تا اين كه بيعت نمايى. اميرالمؤنين عليه السلام به او فرمود: اى عمر، شيرى را مى دوشى كه خود در آن بهره و منافع دارى و فردا، خود مى خواهى تا خلافت را تصاحب نمايى! به خدا سوگند نمى پذيرم و بيعت نمى كنم. در اين هنگام ابوبكر گفت: اگر بيعت نمى كنى تو را مجبور نمى كنم. ابوعبيده عرضه داشت: اى ابوالحسن، تو جوان هستى و اينان سن و سال دار
1) . شرح نهج البلاغة: 6 / 11 - 12.
و پخته تر هستند و از تو باتجربه تر مى باشند و من ابوبكر را مى بينم كه قوى تر است و كسى منكر فضيلت، سابقه و قرابت تو با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمى باشد. در اين هنگام على عليه السلام فرمود: اى گروه مهاجران، خدا را خدا را، همانا خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از منزلش خارج نگردانيد و آن را به منازل خويش وارد نكنيد و اين منصب را از اهل نرباييد. اى گروه مهاجران، به خدا سوگند ما اهل بيت پيامبر هستيم و حق بيشترى داريم و قارى كتاب خدا و فقيه در دين و آگاه به سنت نبوى و حافظ حقوق مردم مى باشيم و اين خصلتها در ماست، پس از هواى نفس پيروى نكنيد و از حق دور نشويد. در اين هنگام بشير بن سعد گفت: اگر اين سخنان را پيش از بيعت ابوبكر به انصار مى فرمودى، هر آينه دو نفر با تو مخالفت نمى كردند؛.
اما افسوس كه ما با ابوبكر بيعت نموديم.
مسعودى در مروج الذهب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، به ماجراى عبداللّه بن زبير اشاره كرده اند كه در مكه، گروهى از بنى هاشم را در مكانى جمع كرد و آتش زد؛ زيرا از بيعت با او سرپيچى كردند. آن گاه برادرش در توجيه عمل شنيع عبداللّه بن زبير گفت:
إنّما أراد بذلك إرهابهم ليدخلوا في طاعته كما ارهب بنوهاشم وجمع لهم الحطب لإحراقهم إذ هم أبوا البيعة فيما سلف!(1).
فقط او قصد داشت تا آنان را بترساند تا از او فرمان برند، همان طور كه در گذشته نيز هيزم آوردند تا بنى هاشم را بترسانند؛ زيرا آنان از بيعت سرپيچى كردند!
1) . مروج الذهب: 3 / 77؛ شرح نهج البلاغة: 20 / 147، با اندكى اختلاف.
ابراهيم بن محمد ثقفى صاحب كتاب غارات در كتابى به نام سقيفه، از قول امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه حضرت فرمود:
واللّه، ما بايع علي حتّى رأى الدخان قد دخل بيته؛(1).
به خدا سوگند على بيعت نكرد مگر زمانى كه دود آتش را در منزلش مشاهده نمود.
كتاب سقيفه و مثالب ابراهيم بن محمد ثقفى به دست ما نرسيده است؛ اما ابن حجر عسقلانى در باره اين كتاب مى نويسد:
صنّف كتاب المناقب والمثالب فأشار عليه أهل الكوفة أن يخفيه ولا يظهره، فقال: أيّ البلاد أبعد عن التشيّع؟ فقالوا له: إصبهان - إصبهان ذاك الوقت - ، فحلف أنْ لا يخرجه ولا يحدّث به إلاّ بإصبهان تقع منه بصحة ما أخرجه فيه، فتحوّل إلى الإصبهان وحدّث به فيها؛(2).
هنگامى كه ابراهيم بن محمد ثقفى كتاب مناقب ومثالب را تأليف نمود، اهل كوفه به وى گفتند كه اين كتاب را مخفى نما و آن را علنى نكن. ابراهيم بن محمد ثقفى از آنان پرسيد: امروز اهل كدام شهر از تشيع دورتر هستند؟ [يعنى اهل كدام شهر ناصبى ترين مردم هستند؟] به او گفتند: اصفهان. ابراهيم بن محمد ثقفى سوگند ياد نمود تا كتابش را فقط در اصفهان بخواند؛ از اين رو به اصفهان رفت و كتابش را عرضه نمود.
در كتاب ميزان الاعتدال و سير اعلام النبلاء، در مورد جزئيات يورش به منزل حضرت زهرا عليها السلام نوشته شده كه حضرت محسن سلام اللّه عليه سقط شد. در اين دو كتاب آمده است.
إنّ عمر رفس فاطمة، حتّى أسقطت بمحسن؛(1).
همانا عمر فاطمه را مجروح نمود و فاطمه فرزندش كه محسن نام داشت را سقط كرد.
شهرستانى در كتاب ملل ونحل از نظّام نقل مى كند كه گفت:
إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة، حتّى ألقت الجنين من بطنها؛(2).
همانا عمر در روز بيعت، ضربه اى به فاطمه زد تا آنجا كه جنين از شكم فاطمه افتاد.
ابن شهرآشوب از قول ابن قتيبه نقل مى كند كه گفت:
إنّ محسناً فسد من زخم قنفذ العدوي؛(3).
همانا محسن به واسطه صدمه اى كه از قنفذ به حضرت زهرا رسيد، از دنيا رفت.
البته در چاپ فعلى كتاب ابن قتيبه اين تعبير وجود ندارد! و به جاى آن نوشته شده:
أمّا محسن بن علي فهلك وهو صغير؛(4).
اما محسن فرزند على كشته شد، در حالى كه طفل بود.
ابن ابى الحديد از قول استادش نقل مى كند كه در بيان ماجراى هبار بن اسود كه باعث شد زينب دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرزند خويش را سقط نمايد، رسول خدا فرمود تا خون هبار هدر بوده و او را به قتل برسانند. استاد وى گفت:
إذا كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أباح هبار بن الأسود، لأنّه روع زينب فألقت ذا بطنها، فظهر الحال إنّه لو كان حيّاً لأباح دم من روع فاطمة حتّى
ألقت ذا بطنها. فقلت: أروى عنك ما يقوله قوم، إنّ فاطمة روعت فألقت المحسن؟ فقال: لا تروه عنّى ولا ترو عنّي بطلانه، فإنّي متوقّف في هذا الموضوع لتعارض الأخبار عندي فيه؛(1).
هنگامى كه زينب فرزندش را سقط نمود، رسول خدا فرمود: خون هبار بن اسود هدر است؛ زيرا او رعب و وحشت ايجاد كرده و باعث شده تا زينب فرزندش را سقط نمايد. بنابراين اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله زنده مى بود، هر آينه حكم مى كرد تا خون كسى كه فاطمه زهرا عليها السلام را اذيت كرده و سبب شد تا فرزند فاطمه سقط شود، هدر رود. من به استادم گفتم: آيا تو روايت مى كنى كه فاطمه به واسطه آسيب و اذيتى كه ديد، محسن را سقط كرد؟ استادم گفت: من نه روايت مى كنم و نه اين روايت را رد مى كنم و ترجيح مى دهم در اين مسأله توقف نمايم؛ زيرا اخبار را متعارض مى بينم.
روايت يورش به خانه حضرت زهرا عليها السلام آن قدر شنيع بود كه ابوبكر بعدها از آن اظهار پشيمانى مى كرد و به نوعى عذاب وجدان گرفتار شده بود. اين روايت آن قدر مهم است كه شخص متعصبى همچون ابن تيميه، اصل جريان را پذيرفته است؛ ولى در دلالت آن خدشه مى كند. وى مى نويسد:
ليتني كنت تركت بيت فاطمة لم أكشفه؛(2).
اى كاش وارد منزل فاطمه نمى شدم و آن را نمى گشودم.
در نقل ديگرى وارد شده كه گفت:
فوددت أنّي لم أكن كشفت بيت فاطمة عن شيء، مع انّهم أغلقوه على الحرب؛(1).
اى كاش وارد منزل فاطمه نمى شدم، هرچند درب آن براى جنگ بسته شده بود.
بلاذرى نقل مى كند كه ابوبكر گفت:
وددت أني لم أفتش منزل فاطمة ولو نصب علي لي الحرب؛(2).
دوست مى داشتم كه منزل فاطمه را تفتيش نمى كردم، هرچند كه آنجا مركز جنگ مى بود.
تعبير ابوبكر بسيار مهم و معنادار است؛ زيرا خود او اعتراف كرده كه درب منزل حضرت فاطمه زهرا عليها السلام براى مخالفت با او بسته شده بود.
بنابراين ماجراى يورش به منزل حضرت زهرا عليها السلام مسأله اى است كه به وقوع پيوسته و ما در اين نوشتار به دنبال واكاوى مسأله يورش به بيت حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا سلام اللّه عليها نيستيم، زيرا اين موضوع را در پژوهش مستقلى مورد بررسى قرار داده ايم؛ اما غرض آن است كه خود مهاجران نيز در بيعت با ابوبكر يك صدا نبودند و شدت اختلاف تا آنجا بود كه زد و خورد شديدى رخ داد و منزل حضرت زهرا عليها السلام مورد جسارت واقع گرديد و سخنان تندى ميان هواداران على بن ابى طالب عليه السلام و هوادارن ابوبكر رد و بدل شد.
سيد مرتضى از منابعى كه در اختيار او بوده و به دست ما نرسيده، از قول عدى بن حاتم روايت كرده است كه وقتى ديدم چگونه اميرالمؤنين عليه السلام را براى بيعت مى بردند، با خود گفتم:
ما رحمت أحداً رحمتي عليّاً حين أتي به ملبّباً؛(1).
براى هيچ كس دلم نشكست مگر براى على هنگامى كه ديدم او را براى بيعت مى بردند.
ابن ابى الحديد به نامه اى از معاويه اشاره مى كند كه معاويه در مقام جسارت و توهين به اميرالمؤنين عليه السلام، به ماجراى بيعت اشاره كرده، مى نويسد:
تقاد إلى كلّ منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتى تبايع وأنت كاره؛(2).
تو را مى كشيدند و در حالى كه ناراضى بودند، براى بيعت بردند؛ مانند شترى كه به بينى او طنابى بياويزند و او را بكشند و ببرند.
معاويه هرچند در صدد تحقير اميرالمؤنين عليه السلام بوده است؛ اما نفهميده كه با اين جسارت خود به واقعيتى اشاره كرده و ناخواسته به همه فهمانده كه بيعت ابوبكر با زور، جنايت و ارعاب صورت گرفته و اميرالمؤنين عليه السلام تا لحظه آخرى كه توان مقاومت داشته، زير بار بيعت ابوبكر نرفته است. ابن ابى الحديد به ماجراى محفلى اشاره مى كند كه در آنجا سخنانى رد و بدل شد و عمرو بن عاص به حقيقتى اشاره كرده كه در راستاى اثبات مطلب ماست. ابن ابى الحديد مى نويسد:
فحمد اللّه وصلّى على رسوله، ثم ذكر علياً عليه السلام، فلم يترك شيئاً يعيبه به إلا قاله، وقال: إنه شتم أبابكر وكره خلافته، وامتنع من بيعته، ثم بايعه مكرها؛(1).
سپس عمرو بن عاص سخن گفت و پس از حمد خدا و مدح رسولش، به على عليه السلام اشاره كرد و از بيان هيچ جسارتى نسبت به على كوتاهى نورزيد و گفت: على، ابوبكر را شتم كرد و از بيعت با او امتناع جست و سپس به زور با او بيعت كرد، در حالى كه راضى نبود.
از مجموع اين مسائل به خوبى استفاده مى شود كه بيعت اميرالمؤنين عليه السلام با ابوبكر در آن زمان مسأله كاملاً روشنى بوده و همه مى دانستند كه على بن ابى طالب عليه السلام با اكراه و زور بيعت كرده و هرگز به خلافت ابوبكر رضايت نداده است، تا آنجا كه در نامه هاى رسمى نيز به اين ماجرا اشاره مى كرده اند.
در برخى از روايات يورش به منزل اميرالمؤنين عليه السلام وارد شده كه حضرت از بيعت امتناع كرد و به حضرت گفتند:
إذا واللّه الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك، فقال: إذا تقتلون عبداللّه وأخا رسوله، قال عمر: أما عبداللّه فنعم، وأما أخو رسوله فلا!(2).
سوگند به خدا كه اگر بيعت نكنى گردنت را مى زنيم. حضرت فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را به قتل رسانده ايد. عمر گفت: بنده خدا بودنت را قبول دارم، اما برادر رسول خدا بودنت را نه!
اين روايت از سويى حسادت عمر را نشان مى دهد كه حاضر نيست فضيلت برادرى اميرالمؤنين عليه السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بپذيرد و از سوى ديگر نشان مى دهد كه اميرالمؤنين تا پاى جان نيز از بيعت با ابوبكر امتناع كرد.
ابن قتيبه از عبداللّه بن عبدالرحمان انصارى، ماجراى مفصل نزاع انصار و مهاجران را نقل مى كند و در پايان اشاره مى نمايد كه پس از جسارت ابوبكر و عمر به منزل حضرت فاطمه زهرا عليها السلام، عمر و ابوبكر به فكر چاره افتادند تا به گونه اى اين افتضاح بزرگ را از بين ببرند؛ از اين رو عمر به ابوبكر گفت:
انطلق بنا إلى فاطمة، فإنا قد أغضبناها، فانطلقا جميعاً، فاستأذنا على فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتيا علياً فكلّماه فأدخلهما عليها، فلمّا قعدا عندها حولت وجهها إلى الحائط، فسلما عليها، فلم ترد عليهما السلام فتكلم أبوبكر فقال: يا حبيبة رسول اللّه، واللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إلي من قرابتي وإنك لأحبّ إليّ من عائشة ابنتي، ولوددت يوم مات أبوك أني مت، ولا أبقى بعده، أفتراني أعرفك وأعرف فضلك وشرفك وأمنعك حقك وميراثك من رسول اللّه إلا أني سمعت أباك رسول اللّه يقول: «لا نورث ما تركنا فهو صدقة». فقالت: أرأيتكما إن حدثتكما حديثاً عن رسول اللّه تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتكما اللّه ألم تسمعا رسول اللّه يقول: «رضا فاطمة من رضاي، وسخط فاطمة من سخطي، فمن أحبّ فاطمة ابنتي فقد أحبني، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني؟» قالا: نعم، سمعناه من رسول اللّه. قالت: فإني أشهد اللّه وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبي
لأشكونكما إليه! فقال أبوبكر: أنا عائذ باللّه تعالى من سخطه وسخطك يا فاطمة، ثم انتحب أبوبكر يبكي حتى كادت نفسه أن تزهق، وهي تقول: واللّه، لأدعونّ اللّه عليك في كلّ صلاة أصليها؛ ثم خرج باكياً فاجتمع إليه الناس فقال لهم: يبيت كلّ رجل منكم معانقاً حليلته، مسروراً بأهله وتركتموني وما أنا فيه، لا حاجة لي في بيعتكم أقيلوني بيعتي؛(1).
بيا به همراه يكديگر نزد فاطمه برويم؛ زيرا ما او را به خشم آورديم. آن دو نزد فاطمه آمدند و اجازه ورود خواستند؛ اما حضرت اجازه ورود نداد. آن دو نفر به ناچار نزد على آمدند تا على عليه السلام را واسطه قرار دهند و على عليه السلام نيز آن دو را نزد فاطمه عليها السلام آورد. هنگامى كه آن دو نفر نزد حضرت نشستند، فاطمه روى خود را به سوى ديوار برگردانيد. آن دو نفر به فاطمه سلام كردند؛ اما پاسخى از فاطمه دريافت نكردند. از اين رو ابوبكر لب به سخن گشود و عرضه داشت: اى حبيبه رسول خدا، به خدا سوگند قرابت رسول خدا نزد من محبوب تر از قرابت خودم مى باشد و شما را از دخترم عايشه بيشتر دوست مى دارم! همانا دوست داشتم هنگامى كه پدرت از دنيا رفت، من نيز از دنيا بروم! آيا گمان مى كنى من با اين كه شما را مى شناسم و برترى و شرافت تو را مى دانم، تو را از ميراث رسول خدا منع نمودم؛ اما من روايتى از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «ما چيزى به ارث نمى گذاريم و آنچه مى گذاريم صدقه است». فاطمه عليها السلام فرمود: آيا شما دو نفر باور داريد كه اگر روايتى از رسول خدا نقل كنم آن را مى شناسيد؟ عرضه داشتند: آرى. حضرت فرمود: شما را به خدا سوگند
1) . الإمامة والسياسة: 1 / 20.
مى دهم، آيا نشنيده ايد كه رسول خدا فرمود: «خشنودى فاطمه خشنودى من و خشم فاطمه خشم من است. هر كس دخترم را دوست بدارد، من را دوست داشته و هركس او را خشنود سازد، من را خشنود ساخته و هر كس فاطمه را خشمگين نمايد، من را خشمگين ساخته است»؟ عرضه داشتند: اين روايت را از رسول خدا شنيديم. سپس فاطمه فرمود: من، خداوند و ملائكه او را گواه قرار مى دهم كه شما دو نفر من را به خشم آورديد و خشنود نكرديد؛ پس هرگاه با رسول خدا ملاقات كنم، از شما دو نفر شكايت مى كنم. ابوبكر عرضه داشت: اى فاطمه، من از خشم رسول خدا و خشم تو به خدا پناه مى برم، سپس آن قدر گريست كه نزديك بود جان از بدنش بيرون رود! فاطمه فرمود: به خدا سوگند در هر نمازى كه به جا مى آورم تو را نفرين خواهم كرد. سپس ابوبكر در حال گريه بيرون رفت و مردم دور او جمع شدند و او به مردم گفت: امشب هر يك از شما نزد زنانتان برويد و راحت بخوابيد و خشنود باشيد و من را واگذاريد، زيرا ديگر به بيعت شما نيازى ندارم؛ پس بيعت مرا وانهيد.
بلاذرى نيز از موسى بن عقبه، حديثى به شرح ذيل روايت كرده است:
المدائني، عن سعيد بن خالدٍ مولى خُزاعة، عن موسى بن عُقبة، قال: دخلت فاطمة على أبيبكر حين بويع، فقالت: إنّ أُمّ أيمن ورباحاً يشهدان لي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أعطاني فدك، فقال: واللّه ما خلق اللّه أحبّ إليَّ منْ أبيك، لوددت أنّ القيامة قامت يوم مات، ولئن تفتقر عائشة أحبّ إليّ من أنْ تفتقري، أفتريْني أُعطي الأسود والأحمر حقوقهم وأظلمك وأنت ابنة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، إنّ هذا المال إنّما كان للمسلمين، فحمّل منه أبوك الرّاجل وينفقه في السبيل، فأنا إليه بما وليه أبوك، قالت:
واللّه لا أُكلّمك، قال: واللّه لا أهجرك. قالت: واللّه لأدعونّ اللّه عليك. قال: لأدعونّ اللّه لك!(1).
مدائنى به سند خود از موسى بن عقبه نقل مى كند كه گفت: فاطمه هنگام بيعت، بر ابوبكر وارد شد و به او فرمود: ام ايمن و رباح براى من شهادت مى دهند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فدك را به من بخشيده است. ابوبكر عرضه داشت: به خدا سوگند خداوند به جز پدرت، كسى را محبوب تر نزد من نيافريده است. دوست داشتم كه روز رحلت او قيامت بر پا مى شد و همانا عايشه محتاج و فقير شود، نزد من محبوب تر از اين است كه تو فقير شوى. آيا بر اين باور هستى كه من حقوق سياه و سرخ را مى دهم، اما در حق شما ستم روا مى دارم، در حالى كه تو فرزند رسول خدا هستى؟ اين مال براى مسلمانان است و پدرت آن را براى مردان جنگى هزينه مى نمود و من نيز همان كارى را انجام مى دهم كه پدرت انجام مى داد! فاطمه عليها السلام فرمود: به خدا سوگند هرگز با تو سخن نمى گويم. ابوبكر عرضه داشت: به خدا سوگند من نيز با تو قهر نمى كنم. فاطمه فرمود: به خدا سوگند تو را نفرين مى كنم. ابوبكر عرضه داشت: اما من براى شما دعا مى كنم! و باز جوهرى در مورد برخورد حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام با ابوبكر مى نويسد:
وروى هشام بن محمد، عن أبيه قال: قالت فاطمة لأبيبكر: إن أم أيمن تشهد لي أنّ رسول اللّه، أعطاني فدك، فقال لها: يا ابنة رسول اللّه، واللّه ما
1) . أنساب الأشراف: 10 / 79.
خلق اللّه خلقا أحب إلي من رسول اللّه أبيك، ولوددت أنّ السماء وقعت على الأرض يوم مات أبوك، واللّه لأن تفتقر عائشة أحبّ إليّ من أن تفتقري، أتراني أعطي الأحمر والأبيض حقه وأظلمك حقك، وأنت بنت رسول اللّه، إنّ هذا المال لم يكن للنبي، وإنّما كان مالاً من أموال المسلمين يحمل النبي به الرجال، وينفقه في سبيل اللّه، فلمّا توفي رسول اللّه وليته كما كان يليه، قالت: واللّه، لا كلمتك أبدا، قال: واللّه، لا هجرتك أبدا، قالت: واللّه، لأدعون اللّه عليك، قال: واللّه، لأدعون اللّه لك، فلمّا حضرتها الوفاة أوصت ألا يصلي عليها، فدفنت ليلا، وصلى عليها عباس بن عبدالمطلب، وكان بين وفاتها ووفاة أبيها اثنتان وسبعون ليلة؛(1).
هشام بن محمد از پدرش نقل مى كند كه فاطمه به ابوبكر فرمود: ام ايمن براى من شهادت مى دهد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فدك را به من بخشيده است. ابوبكر عرضه داشت: اى دختر رسول خدا، به خدا سوگند! خداوند هيچ مخلوقى را محبوب تر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد من نيافريده است. همانا دوست داشتم كه روز درگذشت پدرت آسمان بر زمين فرود مى آمد. به خدا سوگند! فقر عايشه نزد من محبوبتر از اين است كه تو فقير شوى. به خدا سوگند! آيا بر اين باور هستى كه من حقوق سرخ و سفيد را مى دهم، اما در حق تو ستم روا مى دارم، در حالى كه فرزند رسول خدا هستى؟ اين اموال از آن رسول خدا نيست؛ بلكه قسمتى از اموال مسلمانان مى باشد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را در راه خدا انفاق مى كرد و اينك من متولى آن هستم.
1) . السقيفة وفدك: 104.
فاطمه فرمود: به خدا سوگند هرگز با تو سخن نمى گويم. ابوبكر عرضه داشت: من هرگز از شما رو نمى گردانم. فاطمه فرمود: به خدا سوگند تو را نفرين مى كنم. ابوبكر عرضه داشت: به خدا سوگند من براى تو دعا مى كنم. سپس فاطمه عليها السلام وصيت نمود تا ابوبكر بر او نماز نخواند و او را شبانه دفن نمايند.
ممكن است خواننده اين سطور با ديدن تعابير فوق احساس نمايد كه ابوبكر از روى مهربانى سخن گفته؛ اما براى اين كه حقيقت آشكار گردد، تنها به نقلى از ابن ابى الحديد اكتفا مى نماييم. وى در اين باره آورده است:
قال أبوبكر: وحدثني محمد بن زكريا، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن عمارة بالاسناد الأول، قال: فلمّا سمع أبوبكر خطبتها شق عليه مقالتها فصعد المنبر وقال: أيها الناس، ما هذه الرعة إلى كل قالة! أين كانت هذه الأماني في عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ألا من سمع فليقل، ومن شهد فليتكلم، إنما هو ثعالة شهيده ذنبه، مرب لكل فتنة، هو الذي يقول: كروها جذعة بعد ما هرمت، يستعينون بالضعفة ويستنصرون بالنساء، كأم طحال أحب أهلها إليها البغي. ألا أني لو أشاء أن أقول لقلت ولو قلت لبحت، إنّي ساكت ما تركت. ثم التفت إلى الأنصار، فقال: قد بلغني يا معشر الأنصار مقالة سفهائكم، وأحقّ من لزم عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أنتم، فقد جاءكم فآويتم ونصرتم، ألا إنّي لست باسطا يدا ولا لسانا على من لم يستحق ذلك منا.ثم نزل، فانصرفت فاطمة عليها السلام إلى منزلها.قلت: قرأت هذا الكلام على النقيب أبييحيى جعفر بن يحيى بن أبيزيد البصري وقلت له: من يعرض؟ فقال: بل يصرح. قلت: لو صرح لم أسألك.
فضحك وقال: بعلي بن أبيطالب عليه السلام، قلت: هذا الكلام كله لعلي يقوله! قال، نعم، إنه الملك يا بني، قلت: فما مقالة الأنصار؟ قال: هتفوا بذكر علي فخاف من اضطراب الأمر عليهم، فنهاهم؛(1).
ابوبكر جوهرى به سند خود مى نويسد: ابوبكر پس از آن كه فاطمه عليها السلام سخنرانى نمود [و ميراث پدرش را مطالبه كرد]، بر فراز منبر رفت و گفت: اى مردم، سخنان او را شنيديد؛ پس در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كدام يك از اين مسائل وجود داشته؟ اگر هر كس شنيده بگويد. اين ادّعا مانند ادّعاى روباه فتنه انگيزى است كه شاهدى بر ادّعاى خود ندارد و وقتى از او پرسند شاهدت كجاست؟ به دم خود حواله مى دهد! او به زنان استناد كرده و به دنبال ايجاد فتنه و هرج و مرج [ابن ابى الحديد مى گويد ام طحال يك ضرب المثل جاهلى و كنايه از زنى طغيان گر در زمان جاهليت مى باشد ]است. سپس رو به انصار نمود و گفت: سخنان مردم نابخرد شما به گوشم رسيده؛ پس بدانيد كه دست من گشوده نيست و زبانم براى كسانى كه سزاوارتر از ما نيستند، به مدح گشوده نمى شود. در اين هنگام فاطمه به منزلش رفت.
[ابن ابى الحديد مى گويد] اين روايت را بر استادم نقيب ابويحيى جعفر بن يحيى بن ابى زيد بصرى قرائت نمودم و گفتم: ابوبكر با اين سخنان به چه كسى كنايه مى زند؟ استاد در پاسخم گفت: كنايه نيست، بلكه تصريح است. من گفتم اگر تصريح بود از شما نمى پرسيدم. در اين هنگام استادم لبخندى زد و گفت: منظورش على بن ابى طالب عليه السلام است. من به استادم گفتم: آيا اين سخنان را به على مى گويد!؟
1) . شرح نهج البلاغة: 16 / 214 - 215.
استادم گفت: فرزندم، حكومت اقتضا مى كند! به استاد گفتم: پس آنچه به انصار گفت از چه بابى بود؟ استاد گفت: به واسطه برخورد ناشايسته اى كه با على عليه السلام انجام داد از طغيان انصار بيم ناك شد؛ از اين رو آنان را نيز نهى نمود.
نگارنده بابت نقل اين روايت تلخ، از مخاطب اين سطور پوزش مى طلبد؛ اما گاهى از نقل وقايع تلخ گريزى نيست. ابوبكر به بدترين شكل ممكن به حضرت فاطمه و اميرالمؤنين عليهما الصلاة والسلام جسارت و اهانت نمود تا آنجا كه ابن ابى الحديد بسيار شگفت زده شده و باور نمى كند كه منظور ابوبكر چيست؟ در حالى كه او، مردى اديب است و ضرب المثل ها و كنايه هاى عرب را به خوبى درك مى نمايد و استادش نيز به زيبايى در پاسخ مى گويد: مسأله قدرت و حكومت اقتضا مى كند تا فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و پسر عمو، داماد و بزرگترين صحابى پيامبر، مورد زشت ترين جسارت ها قرار گيرند. قلم از توصيف اين اهانت ابوبكر عاجز است و نگارنده، ياراى توصيف اين ستم بزرگ را ندارد؛ از اين رو قضاوت در مورد سخنان شنيع ابوبكر را به مخاطب وامى نهيم.
بخارى در كتاب صحيح مى نويسد:
فأبى أبوبكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً، فوجدت فاطمة على أبيبكر في ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتى توفيت، وعاشت بعد النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ستة أشهر، فلمّا توفيت دفنها زوجها على ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى عليها، وكان لعلي من الناس وجه حياة فاطمة، فلمّا توفيت استنكر على وجوه الناس، فالتمس مصالحة أبيبكر ومبايعته ولم يكن يبايع تلك الأشهر؛(1).
1) . صحيح البخاري: 5 / 82 - 83.
ابوبكر از واگذارى فدك به فاطمه خوددارى كرد و هيچ به او نداد و فاطمه نيز ابوبكر را از روى خشم واگذاشت و با او سخن نگفت تا اين كه از دنيا رفت. ايشان پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، تنها شش ماه در قيد حيات بود و هنگامى كه از دنيا رفت، همسرش على او را دفن نمود و بر او نماز خواند و اجازه نداد تا ابوبكر بر فاطمه نماز بگذارد. همانا على در زمان حيات فاطمه، در ميان مردم اعتبار داشت، اما پس از درگذشت فاطمه، اعتبارى نداشت و مردم به او بى اعتنايى مى كردند؛ از اين رو براى مصالحه و بيعت نزد ابوبكر رفت و در مدت شش ماهى كه فاطمه در قيد حيات بود، با ابوبكر بيعت نكرد.
عبارت بخارى كاملاً روشن است و آشكارا بيان مى دارد كه اميرالمؤنين عليه السلام در مدت شش ماه با ابوبكر بيعت ننمود و از او روى گردان بود و در نهايت، از روى اكراه و اجبار و ناچارى مصالحه نمود. اعتراف بخارى به اين كه حضرت فاطمه عليها السلام شبانه و بى سر و صدا به خاك سپرده شد، بالاترين سند تاريخ است و نشان مى دهد كه حضرت زهرا عليها السلام با تمام توان و قدرتى كه داشته، كوشيده تا ابوبكر را رسوا نمايد و به همه بفهماند كه از ابوبكر متنفر و بيزار است.
پيش از اين اشاره نموديم كه ابوبكر و عمر به نيكى مى دانستند كه خشم حضرت صديقه طاهره عليها السلام بسيار براى آنان گران تمام مى شود؛ از اين رو كوشيدند تا به نحوى خدمت حضرت برسند و از حضرت دلجويى نمايند؛ اما در نهايت حضرت با تندترين خطاب ممكن، آن دو را نفرين فرمود و تأكيد نمود كه از آنان متنفر و منزجر است. آيا به راستى مدعيان خلافت كه در مقابل انصار دائماً بر طبل هم قبيله بودن با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و قريشى بودن خويش مى كوبيدند، اين گونه بايد خويشان
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مورد تكريم قرار دهند؟ پر واضح است كه شعار قريشى بودن خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فقط بدين معنا بود كه زبان انصار برچيده شود و انصار نتواند ادّعاى خلافت نمايد و قريشيان از فرصت استفاده نموده و قدرت را بربايند، هرچند كه فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را هتك كنند و او را مورد ضرب و شتم قرار دهند و از هيچ توهينى در مورد او دريغ نكنند.
سمعانى روايتى نقل كرده كه در آن بيان شده جان اميرالمؤنين به خاطر عدم بيعت، در معرض خطر قرار گرفته و حتى اقدام عملى نيز براى ترور حضرت امير صورت پذيرفته است. وى مى نويسد:
وروى عنه حديث أبي بكر رضي اللّه عنه: أنّه قال: «لا يفعل خالد ما أمر به»، سألت الشريف عمر بن إبراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر، فقال: كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليّاً، ثم ندم بعد ذلك، فنهى عن ذلك!(1).
از او [اشاره به استاد بخارى] كلام ابوبكر روايت شده كه گفت: «خالد آنچه را دستور داده شده، انجام نده». از عمر بن ابراهيم حسينى در كوفه پرسيدم كه معناى اين روايت چيست؟ او در پاسخ گفت: به خالد دستور داده بود تا على را به قتل برساند؛ اما از اين كار پشيمان شد و از آن نهى كرد! ابن ابى الحديد در مورد ماجراى عجيبى كه نقل شد، از استادش مى پرسد:
سألت النقيب أباجعفر يحيى بن أبيزيد رحمه اللّه، فقلت له: إنّي لأعجب من علي عليه السلام كيف بقي تلك المدة الطويلة بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم،
1) . الأنساب: 3 / 95.
وكيف ما اغتيل وفتك به في جوف منزله، مع تلظي الأكباد عليه. فقال: لولا أنّه أرغم أنفه بالتراب، ووضع خده في حضيض الأرض لقتل، ولكنّه أخمل نفسه، واشتغل بالعبادة والصلاة والنظر في القرآن، وخرج عن ذلك الزي الأول، وذلك الشعار ونسي السيف، وصار كالفاتك يتوب ويصير سائحاً في الأرض، أو راهباً في الجبال، ولما أطاع القوم الذين ولوا الأمر، وصار أذل لهم من الحذاء، تركوه وسكتوا عنه، ولم تكن العرب لتقدم عليه إلا بمواطأة من متولي الأمر، وباطن في السر منه، فلما لم يكن لولاة الأمر باعث وداع إلى قتله وقع الإمساك عنه، ولولا ذلك لقتل، ثم أجل بعد معقل حصين؛(1).
من در شگفتم كه چگونه على مدت 25 سال خانه نشين شد و توانست جان سالم به در ببرد و با اين كه قلب ها متوجه او بود، در منزل باقى ماند؟! استاد در پاسخ گفت: اگر او كناره گيرى نمى كرد و در منزل نمى نشست، به قتل مى رسيد. همانا او از سياست دست كشيد و به نماز، قرآن و عبادت روى آورد و به كشاورزى در نخلستان ها پرداخت و از شيوه خود در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله دست كشيد و شمشيرش را كنار گذاشت و اين گونه خود را نشان داد كه در زمين گردش كند و عبادت به جا مى آورد و حتى از خلفا نيز اطاعت كرد؛ از اين رو آنان او را رها كردند و ديگر دليلى براى قتلش نداشتند و اگر جز اين رفتار مى كرد به قتل مى رسيد.
به باور نگارنده، اگر انسان منصف به همين اندازه از اسناد و مدارك بسنده كند، به روشنى در مى يابد كه خلافت ابوبكر تنها با ضرب شمشير و ارعاب و وحشت صورت
1) . شرح نهج البلاغة: 13 / 301.
پذيرفته است و هيچ نشانه اى از اتفاق و همدلى در بيعت ابوبكر به چشم نمى خورد. تعداد محدود و اندكى از مصادر و منابع كه در اختيار ما قرار دارد، نشان مى دهد كه ابوبكر اگر حتى به شورا نيز تن مى داد، هرگز به خلافت برگزيده نمى شد و عامه بايد تكليف اين حجم انبوه از مصادر را روشن نمايند و اثبات كنند كه چگونه ادّعا مى كنند بيعت ابوبكر به اجماع بوده است. البته پيش از اين به سخنان تفتازانى و ايجى اشاره نموديم و بيان كرديم كه دانشمندان عامه نيز هرگز ادّعاى اجماع و اتفاق بر خلافت ابوبكر نكرده اند و صرف بيعت عمر يا ابوعبيده را دليل مشروعيت خلافت ابوبكر پنداشته اند.
از تمام مطالبى كه تاكنون نقل نموديم مى توان چند نتيجه كلى گرفت:
نتيجه نخست: بيعت با ابوبكر در ميان اختلاف شديد مهاجران و انصار صورت پذيرفته است و برخى از بزرگان و حتى برخى از اهل حل و عقد نيز تا آخر عمرشان از بيعت با ابوبكر خوددارى ورزيدند. اگر اصطلاح اهل حل و عقد تعريف روشنى داشته باشد، سعد بن عباده به عنوان رييس خزرج و يكى از اشخاصى كه مورد احترام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده، تا آخر عمر با ابوبكر بيعت نكرد؛ بنابراين، اين فرض كه بيعت ابوبكر از پشتوانه عموم مسلمانان برخوردار بوده، كاملاً منتفى است.
نتيجه دوم: اميرالمؤنين عليه السلام به سختى با بيعت ابوبكر مخالفت ورزيد و تا آنجايى كه توانست، زير بار بيعت نرفت و حتى جان خويش را به خطر انداخت. حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نيز كاملاً آشكار و روشن ابوبكر را محكوم نمود و از او بيزارى جست و او را نفرين نمود. بنابراين فرض، اين كه نزديكان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با ابوبكر بيعت خوبى انجام دادند نيز كاملاً منتفى مى باشد و نامه هاى معاويه و محاجه عباس با سران سقيفه و اسناد ديگر، به روشنى گواه بر اين ادّعاست.
نتيجه سوم: بيعت ابوبكر، سنت الاهى در نصب خليفه بر روى زمين را تغيير داد و مسأله انتصاب الاهى را در حد يك كودتاى خشن فرو كاست و اثبات نمود كه با درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، دين در اختيار صحابه قرار مى گيرد و صحابه هر طور صلاح بدانند در مورد آن تصميم مى گيرند؛ هرچند تصميم به قتل دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يا سركوب مسلمانان ديگر باشد.
از آنجا كه بناى اين نوشتار بر پرگويى نيست و نگارنده در آثارى ديگر «ماجراى سقيفه» و «مظلوميت حضرت زهرا عليها السلام» و «فدك» را مورد مطالعه و پژوهش قرار داده و موضوع اين نوشتار نيز تنها بررسى ادلّه امامت است، به همين مقدار اكتفا مى شود و غرض از بيان مطالب يادشده، تنها اثبات اين نكته بود كه خلافت ابوبكر، از راه زور، تزوير و نيرنگ مستقر گرديد و هيچ وجه شرعى براى مشروع نشان دادن خلافت ابوبكر به چشم نمى خورد.
پيش از ورود به نقد خلافت خليفه دوم اهل سنت، لازم به ذكر است كه پيش از اين بيان داشتيم كه عمده ادلّه خلافت خلفاء ثلاث، به واكاوى خلافت ابوبكر منتهى مى شود و اگر خلافت ابوبكر با دليل منطقى و محكمه پسند مورد تأييد قرار بگيرد، آن گاه مى توان از ادلّه خلافت خلفاء پس از او سخن گفت. اما اگر مشروعيت خلافت ابوبكر به اثبات نرسد و ادلّه خلافت وى مخدوش شود، خود به خود ادلّه خلافت خلفاء پس از او نيز زير سؤل مى رود و اصطلاحاً سالبه به انتفاء موضوع مى گردد؛ زيرا مناط و ملاك مشروعيت خلافت در هر سه خليفه، از يك دليل پيروى مى كند و اگر آن دليل از بين برود، خلافت هر سه مخدوش مى شود و ما به طور مفصل در بررسى خلافت ابوبكر اثبات نموديم كه خلافت او فاقد وجاهت شرعى مى باشد و ادلّه و نصوص خلافت او را تأييد نمى كند، بلكه دليل بر عدم خلافت او مى باشد. از اين رو به لحاظ منطقى نياز به ابطال خلافت عمر بن خطاب نيست، اما از آنجا كه مزيد بر توضيح گردد، به بررسى ادلّه خلافت عمر بن خطاب مى پردازيم.
نقاط ضعف عمر بن خطاب بسيار زياد و آشكار است و از آنجا كه اين نوشتار
اختصاص به بررسى سيره عمر بن خطاب ندارد، از اين رو بناى نگارنده بر ورود به جزئيات زندگانى و شخصيت عمر نيست؛ بلكه بنا بر آن است تا عملكرد عمر بن خطاب با عنايت به خلافت وى مورد بررسى قرار بگيرد. بنابراين ما تنها به چند مورد از نقاط ضعف عمر بن خطاب كه با مقام خلافت تناقض دارد، اشاره مى نماييم و توضيح بيشتر را به كتب مفصل وا مى نهيم.
مسأله احترام به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يكى از مواردى است كه شيعه و سنى در آن اتفاق نظر دارند و نياز به اثبات ندارد. خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ »؛(1).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، صدايتان را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و همان طور كه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مى گوييد، با رسول خدا بلند سخن نگوييد تا مبادا بدون آن كه آگاه شويد، اعمالتان از بين برود.
و در جاى ديگر مى فرمايد:
«لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضًا »؛(2).
هرگاه خواستيد پيامبر را صدا بزنيد، او را مانند مردى عادى صدا نزنيد.
و نيز مى فرمايد:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ(1)* ... وَما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ(2)»؛.
همانا اين سخن رسولى بزرگوار است ... و همصحبت شما ديوانه نيست.
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ * وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ »؛(3).
همانا اين سخن رسولى بزرگوار است و سخن شاعرانه نيست.
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَما غَوى * وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى»؛(4).
صاحب شما گمراه نشده است و از روى هوا سخن نمى گويد و سخنانش وحى است. او را پروردگار شديد القوا آموزش داده است.
بنابراين خداى متعال آن قدر به حفظ كرامت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اهميت داده كه حتى اجازه نداده تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با اسم كوچك خطاب گردد و بيش از چند بار در قرآن كريم تذكر داده كه سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وحى است و از جانب پروردگار مى باشد و كسى حق ندارد سخن پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را به سخن شاعرانه يا جنون آميز تشبيه نمايد.
بنابراين از آنجا كه اين مسأله آشكار و روشن است، نياز به اثبات ندارد. با توجه به اين مقدمه، يكى از موارد فضيحت عمر بن خطاب، توهين و هتك شخصيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است. عمر بن خطاب به صراحت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نسبت
نسنجيده گويى و پريشان گويى داده است. شرح ماجرا بدين صورت است كه بخارى مى نويسد:
حدثنا علي بن عبداللّه، حدثنا عبدالرزاق، أخبرنا معمر عن الزهري، عن عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة، عن ابن عباس رضي اللّه عنهما قال: لما حضر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وفي البيت رجال، فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «هلمّوا اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده». فقال بعضهم: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد غلبه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب اللّه، فاختلف أهل البيت واختصموا، فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، ومنهم من يقول غير ذلك، فلما أكثروا اللغو والإختلاف، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «قوموا»؛(1).
على بن عبداللّه به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حالت احتضار قرار داشت و اصحاب در محضرش حاضر بودند، فرمود: «نوشته اى براى شما مى نويسم كه هرگز با وجود آن گمراه نشويد». در اين هنگام يكى از اصحاب گفت: مرض بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غلبه كرد و قرآن است كه ما را كفايت مى كند. در اين هنگام ميان حاضران اختلاف شد و كار به دعوا كشيد و برخى گفتند كه نزديك آييد تا رسول خدا برايتان بنويسد تا گمراه نشويد؛ اما عده اى نپذيرفتند و هنگامى كه دعوا بالا گرفت، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «از محضرم خارج شويد».
1) . صحيح البخاري: 5 / 137 - 138.
بخارى در قسمت ديگرى از كتاب صحيحش، به طور كامل تر به اين ماجرا پرداخته و مى نويسد:
حدثنا إبراهيم بن موسى، حدثنا هشام عن معمر ح، وحدثني عبداللّه بن محمد، حدثنا عبدالرزاق، أخبرنا معمر، عن الزهري، عن عبيداللّه بن عبداللّه، عن ابن عباس رضي اللّه عنهما قال: لما حضر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وفي البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «هلّم اكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعده». فقال عمر: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب اللّه، فاختلف أهل البيت فاختصموا. منهم من يقول قربوا، يكتب لكم النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كتاباً لن تضلّوا بعده ومنهم من يقول ما قال عمر، فلما أكثروا اللغو والإختلاف عند النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «قوموا». قال عبيداللّه: وكان ابن عباس يقول: إنّ الرزية كلّ الرزية ما حال بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم؛(1).
ابراهيم بن موسى به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حال احتضار قرار گرفت و در منزلش تعدادى از صحابه از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، فرمود: «نوشته اى برايتان مى نويسم كه هرگز گمراه نشويد». ناگهان عمر بن خطاب گفت: مرض رسول خدا بر او غلبه كرده است! همانا قرآن براى ما كفايت مى كند. در اين هنگام ميان اهل خانه درگيرى رخ داد
1) . صحيح البخاري: 7 / 9، 8 / 161.
و عده اى گفتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بايد بنويسد و عده اى طرفدار سخن عمر بودند. هنگامى كه نزاع بالا گرفت، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «از محضرم خارج شويد». عبيداللّه مى گويد: تمام بدبختى از آنجا آغاز شد كه اجازه ندادند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مطلب خود را بنويسد.
احمد بن حنبل، از ابن عباس روايت كرده كه وى از خاطره آن روز به سختى ياد مى كرد و مى گريست. در همين باره آمده است:
حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا سفيان، عن سليمان بن أبيمسلم خال ابن أبينجيح، سمع سعيد بن جبير، يقول: قال ابن عباس: يوم الخميس وما يوم الخميس، ثم بكى حتى بل دمعه وقال مرة دموعه الحصى. قلنا: يا أباالعباس، وما يوم الخميس؟ قال: اشتد برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وجعه، فقال: «ائتوني أكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده أبداً»، فتنازعوا ولا ينبغي عند نبي تنازع؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از سليمان بن ابى مسلم نقل مى كند كه گفت: كه از سعيد بن جبير شنيدم كه ابن عباس آن قدر مى گريست كه اشكش جارى مى گشت و مى گفت: روز پنج شنبه و چه مى دانى از روز پنج شنبه؟! مريضى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شدت يافت و فرمود: «نوشته اى براى شما مى نويسم كه هرگز گمراه نشويد»؛ اما در محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منزاعه كردند، در حالى كه سزاوار نبود تا در محضر رسول خدا اختلاف شود.
1) . مسند أحمد: 1 / 222.
مسلم نيز در كتاب صحيحش روايت كرده است:
قال أبوإسحاق إبراهيم، حدثنا الحسن بن بشر، قال: حدثنا سفيان بهذا الحديث، حدثنا إسحاق بن إبراهيم، أخبرنا وكيع، عن مالك بن مغول، عن طلحة بن مصرف، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس أنّه قال: يوم الخميس وما يوم الخميس، ثم جعل تسيل دموعه حتى رأيت على خديه كأنّها نظام اللؤلؤ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «ائتوني بالكتف والدواة (أو اللوح والدواة) أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً». فقالوا: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يهجر!(1).
ابواسحاق به سند خود از سعيد بن جبير نقل مى كند كه گفت: ابن عباس مى گفت: روز پنج شنبه و چه مى دانى از روز پنج شنبه؟ سپس آن قدر گريست كه اشك بر گونه اش جارى شد و من قطرات اشك را مى ديدم. سپس گفت: پيامبر خدا فرمود: «براى من كاغذ، قلم و جوهر بياوريد تا نوشته اى براى شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». اما آنان گفتند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هذيان مى گويد! طبرانى مى نويسد:
حدثنا محمد بن أحمد بن أبيخيثمة، قال: حدثنا محمد بن خلف العطار، قال: حدثنا موسى بن جعفر بن إبراهيم بن محمد بن علي بن عبداللّه بن جعفر بن أبيطالب، قال: حدثنا هشام بن سعد، عن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن عمر بن الخطاب قال: لما مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «ادعوا لي
1) . صحيح مسلم: 1 / 75 - 76.
بصحيفة ودواة أكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده أبداً». فكرهنا ذلك أشدّ الكراهة، ثم قال: «ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده أبداً». فقال النسوة من وراء الستر ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؟ فقلت: إنكنّ صواحبات يوسف، إذا مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم عصرتن أعينكن وإذا صح ركبتن عنقه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «أحزنتني فإنهن خير منكم»؛(1).
محمد بن احمد بن ابى خيثمه به سند خود از عمر بن خطاب نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مريض شد، فرمود: «كاغذ و جوهر بياوريد تا نوشته اى براى شما بنويسم كه هرگز گمراه نشويد»؛ اما ما از سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بسيار ناراحت شديم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دوباره فرمود: «كاغذ آوريد تا نوشته اى به شما بدهم كه هرگز گمراه نشويد». در اين هنگام، زنان از پشت پرده گفتند: آيا نمى شنويد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چه فرمانى داد؟ من گفتم: شما مانند زنان اطراف يوسف هستيد و اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مريض شود، مى گرييد و اگر با نشاط باشد بر گردن او سوار مى شويد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آنان را ناراحت نكن؛ زيرا آنان از شما بهتر هستند».
جوهرى مى نويسد:
حدثنا الحسن بن الربيع، عن عبدالرزاق، عن معمر، عن الزهري، عن علي بن عبداللّه بن العباس، عن أبيه قال: لمّا حضرت رسول اللّه (صلّى اللّه عليه وسلّم)
1) . المعجم الأوسط: 5 / 286 - 287.
الوفاة، وفي البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه وسلّم): «أتوني بدواة وصحيفة، أكتب لكم كتاباً لا تضلّون بعدي». فقال عمر كلمة معناها، أن الوجع قد غلب على رسول اللّه (صلّى اللّه عليه وسلّم)، ثم قاله: عندنا القرآن، حسبنا كتاب اللّه، فاختلف من في البيت واختصموا، فمن قائل يقول: القول ما قال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه وسلّم)، ومن قائل قال: القول ما قال عمر، فلما أكثروا اللغظ واللغو والاختلاف، غضب رسول اللّه، فقال: «قوموا»؛(1).
حسن بن ربيع به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به حالت احتضار درآمد، اصحاب در منزل رسول خدا گرد آمدند و عمر بن خطاب نيز حاضر بود. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «براى من جوهر و كاغذ آماده نماييد تا براى شما مطلبى بنويسم تا هرگز گمراه نشويد». در اين هنگام عمر مطلبى گفت و معناى سخنش آن بود كه مريضى بر رسول خدا غلبه كرده است. سپس گفت: نزد ما قرآن است و ما را كفايت مى كند. در اين هنگام در منزل رسول خدا اختلاف شد و عده اى گفتند رسول خدا بايد بنويسد و عده اى سخن عمر را تكرار نمودند. هنگامى كه جر و بحث بالا گرفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غضب ناك شده و فرمودند: «از محضر من خارج شويد».
غزالى نيز در كتاب سر العالمين مى نويسد:
ولما مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال قبل وفاته: «ائتوا بدواة وبيضاء
1) . السقيفة وفدك: 75 - 76.
لأزيل لكم إشكال الأمر واذكر لكم من المستحق لها بعدي». قال عمر رضي اللّه عنه: دعوا الرجل فإنه ليهجر، وقيل يهدر؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيش از درگذشتش فرمود: «كاغذ و دواتى بياوريد تا شبهه را از ميان برده و شخصى كه سزاوار خلافت پس از من است را مشخص نمايم». عمر گفت: اين مرد را رها كنيد؛ زيرا هذيان مى گويد! يا سخن بيهوده مى گويد! تا بدين جا ثابت شد كه عمر بن خطاب در بستر بيمارى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حاضر بوده و به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جسارت نموده است. طبق برخى نقل ها عمر گفته است: مريضى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غلبه كرده است. طبق برخى نقل ها گفته است: رسول خدا هذيان مى گويد، و طبق برخى نقل ها، عمر از عبارتى استفاده كرده كه راوى آن را به غلبه مريضى ترجمه نموده است. در تمام روايت ها وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى خواسته تا به مسأله مهمى اشاره نمايد كه خود عمر اعتراف كرده كه ما از سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اكراه داشتيم؛ اما غزالى به صراحت مى گويد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى خواسته تا تكليف جانشين پس از خود را روشن نمايد. و نيز از روايات استفاده مى شود كه عمر بن خطاب به تنهايى اين سخن را نگفته و افراد ديگرى نيز حاضر بوده اند و با او هم صدا شده اند.
در هر حال، ابن عباس شاهد اين ماجرا بوده و بسيار آزرده خاطر شده و سخن عمر را توهين به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و سبب مصيبت و بدبختى امت دانسته است. از آنجا كه سخن جسارت آميز عمر بن خطاب را تمام بزرگان عامه روايت نموده اند،
1) . سرّ العالمين وكشف ما في الدارين: 18.
مجالى براى انكار اصل آن باقى نمانده است؛ زيرا صاحبان صحاح و مسانيد در نقل آن يك صدا هستند؛ منتها برخى كوشيده اند تا روايت را با الفاظ خفيف ترى نقل كنند تا جسارت عمر چندان به چشم نيايد.
پر واضح است كه سخن عمر در هيچ حالتى قابل توجيه نيست؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به نص قرآن، از لغزش در سخن مصون است و هرگز مبتلا به پريشان گويى و هذيان نمى گردد؛ اما جسارت عمر و سخن تند و گزنده او، آن قدر ناملايم و غير متعارف است كه به هيچ كيفيتى نمى توان براى آن توجيهى دست و پا كرد؛ از اين رو عالمان عامه تلاش كرده اند تا به هر نحوى، اين سخن را توجيه كنند تا لكه ننگ جسارت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دامن عمر بن خطاب زدوده شود. بيشترين اشكال از واژه «يهجر» ساطع مى گردد؛ زيرا اين لفظ از بار اهانت آميزى برخوردار است. البته الفاظ ديگر روايت نيز در معنا تفاوتى با يهجر ندارد. شگرد عالمان عامه براى توجيه سخن عمر، به تقدير گرفتن مقدرات است. قاضى خفاجى مى نويسد:
وفي بعض طرقه: «إن النّبي يهجر». بفتح أولّه وضم ثالثه، أي: يأتي بهجر من القول. وهو على تقدير الإستفهام الإنكاري، وليس من الهجر بمعنى ترك الكتابة والإعراض عنها كما قيل. وهذه رواية الإسماعيلي من طريق ابن خلاد عن سفيان. وفي رواية - كما في البخاري هجر، ماض بدون استفهام؛(1).
در بعضى از طرق اين حديث وارد شده كه [عمر گفت:] «پيامبر هذيان مى گويد».
1) . نسيم الرياض: 4 / 278.
و عبارت يهجر به صورت استفهام انكارى بيان گرديده است و از ماده «الهجر» به معناى ترك نوشتن و اعراض از نوشتن نيست. اين روايت از اسماعيلى، از طريق ابن خلاد، از سفيان روايت گرديده است. در روايت بخارى فعل هجر وارد شده و به صورت ماضى و غير استفهامى مى باشد.
طبق اين توجيه، يهجر به تقدير حرف استفهام بيان شده و نشان مى دهد كه سخن عمر از روى استفهام بيان شده است؛ اما باز مشكل حل نمى شود، زيرا فعل يهجر به صورت هجر و در قالب ماضى نيز بيان گرديده است. خفاجى در جاى ديگر مى نويسد:
وأمّا الإختلاف الذي وقع عنده صلّى اللّه تعالى عليه وسلّم كما ورد في الأحاديث الصحيحة من أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال في مرضه: «ائتوني بدواة أكتب لكم كتاباً لا تضلّون به بعدي»، فقال عمر: إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب اللّه، فلغط الناس. فقال: «اخرجوا عني لا ينبغي التنازع لدي». وكان ابن عباس رضي اللّه تعالى عنه يقول: الرزيّة كلّ الرزيّة ما حال بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وبين أن يكتب لإختلافهم ولعظهم. وقال الشهرستاني أنّه: هو أول اختلاف وقع في الإسلام؛(1).
اما اختلافى كه در نزد ايشان اتفاق افتاد، بر اساس آن چه كه در احاديث صحيح آمده اين است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در زمان بيمارى خويش فرمودند: «دوات [و كاغذى] بياوريد تا براى شما كتابى بنويسم كه به واسطه آن پس از من گمراه
1) . نسيم الرياض: 1 / 262.
نشويد». عمر گفت: اين مرد هذيان مى گويد! كتاب خدا براى ما كافى است! آن گاه حاضران سر و صدا كردند و پيامبر فرمودند: «از نزد من بيرون رويد؛ چرا كه تنازع نزد من روا نيست». ابن عباس مى گويد: به درستى كه مصيبت، همه مصيبت آن است كه به خاطر اختلاف و سر و صداى آنان، بين پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اين كه آن كتاب را براى ما بنويسند، حائل و مانع شدند. شهرستانى گويد: اين نخستين اختلافى است كه در اسلام به وقوع پيوست.
ابن حجر در شرح بخارى مى نويسد:
قوله: فقالوا ما شأنه أهجر، بالهمزة لجميع رواة البخاري. وفي الرواية التي في الجهاد بلفظ، فقالوا: هجر بغير همزة، ووقع للكشميهني هناك فقالوا هجر هجر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، أعاد هجر مرتين. قال عياض: معنى أهجر أفحش، يقال: هجر الرجل إذا هذى وأهجر إذا أفحش، وتعقّب بأنه يستلزم أن يكون بسكون الهاء، والروايات كلّها إنّما هي بفتحها، وقد تكلّم عياض وغيره على هذا الموضع فأطالوا، ولخّصه القرطبي تلخيصاً حسناً، ثم لخّصته من كلامه وحاصله: أنّ قولهم هجر، الراجح فيه إثبات همزة الإستفهام، وبفتحات على أنّه فعل ماض. قال: ولبعضهم: أهجر - بضم الهاء وسكون الجيم والتنوين - على أنّه مفعول بفعل مضمر، أي أقال هجر؟ والهجر - بالضم ثم السكون - : الهذيان. والمراد به هنا: ما يقع من كلام المريض الذي لا ينتظم ولا يعتدّ به لعدم فائدة، ووقوع ذلك من النبي صلّى اللّه عليه وسلّم مستحيل، لأنه معصوم في صحّته ومرضه، لقوله تعالى: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى » ولقوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّي لا أقول في الغضب
والرضى إلاّ حقّاً». واذا عرف ذلك، فإنما قاله من قاله منكراً على من توقف في امتثال أمره بإحضار الكتف والدواة، فكأنه قال: كيف تتوقف ؟ أتظن أنّه كغيره يقول الهذيان في مرضه؟ امتثل أمره وأحضر ما طلب، فإنه لايقول إلا الحق. قال: هذا أحسن الأجوبة. قال: ويحتمل أن بعضهم قال ذلك من شك عرض له، ولكن يبعد أن لا ينكره الباقون عليه مع كونهم من كبار الصحابة، ولو أنكروه عليه لنقل. ويحتمل أن يكون الذي قال ذلك صدر عن دهش وحيرة، كما أصاب كثيراً منهم عند موته. وقال غيره: يحتمل أن يكون قائل ذلك أراد أنّه اشتدّ وجعه، وأطلق اللاّزم وأراد الملزوم، لأنّ الهذيان الذي يقع للمريض ينشأ عن شدّة وجعه ... قلت: ويظهر لي ترجيح ثالث الاحتمالات التي ذكرها القرطبي، ويكون قائل ذلك بعض من قرب دخوله في الإسلام، وكان يعهد أن من يشتدّ عليه الوجع قد يشتغل به عن تحرير ما يريد أن يقوله، لجواز وقوع ذلك، ولهذا وقع في الرواية الثانية: فقال بعضهم: أنّه قد غلب عليه الوجع. ووقع عند الإسماعيلي من طريق محمدبن خلاد، عن سفيان في هذا الحديث: قالوا ما شأنه، يهجر؟ استفهموه. وعند ابن سعد من طريق أخرى عن سعيدبن جبير: أنّ نبي اللّه يهجر؛(1).
در روايات بخارى، هجر با همزه استفهام وارد شده؛ اما در روايتى از بخارى در كتاب جهاد، هجر بدون همزه وارد گرديده است. كشميهنى لفظ هجر را دوبار پياپى نقل
1) . فتح الباري: 8 / 101.
كرده است. عياض مى گويد: معناى اهجر، افحش مى باشد و تفاوت در آن است كه هجر به معناى هذيان، و اهجر به معناى افحش است. عياض در اين زمينه سخن طولانى گفته است؛ اما قرطبى سخن او را به نيكى خلاصه نموده و من نيز سخن او را تلخيص نمودم و مى گويم: بهتر است در اينجا همزه در تقدير گرفته شود و دو حرف نخست هجر به فتح قرائت شود و فعل، ماضى لحاظ شود [يعنى هجر به اضافه همزه استفهام، نه اهجر از ثلاثى مزيد]. گاهى گفته مى شود اهجر به ضمه حرف هاء و سكون حرف جيم و تنوين كه در اين صورت مفعول فعل مقدر است و مراد از هجر به ضمه حرف هاء، هذيان مى باشد و در روايت يادشده به سخن مريضى گفته مى شود كه پريشان و پرت و پلا سخن مى گويد؛ اما چنين نسبتى به رسول خدا محال است؛ زيرا وى معصوم مى باشد و خداوند مى فرمايد: «او از روى هوا سخن نمى گويد و تنها سخنانش از روى وحى است». و خود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز فرموده است: «من از روى غضب و رضايت سخن نمى گويم مگر آن كه سخنانم حق باشد». بنابراين كسى كه اين سخن را گفته، منظورش آن بوده كه كسانى را كه از آوردن كاغذ و دوات امتناع مى كردند، سرزنش نمايد؛ يعنى مرادش آن بوده كه خطاب به كسانى كه تعلل كردند گفته است: آيا اين مرد هذيان مى گويد كه شما كاغذ نمى آوريد؟ و اين بهترين پاسخ است. همچنين گفته شده كه گوينده اين سخن دچار شك و ترديد گشته است ... و نيز احتمال دارد كه به واسطه سنگينى مصيبت از دست دادن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، چنين سخنى گفته باشد! و نيز احتمال دارد كه لازم را بيان كرده و ملزوم را قصد كرده است [يعنى از واژه هذيان استفاده كرده؛ اما شدت مرض را قصد كرده است] ... اما نظر من اين است كه احتمال
سوم از تمام احتمالات مذكور بهتر و پسنديده تر است و بهتر است بگوييم كه گوينده اين سخن، دچار ترديد شده [و در عصمت رسول خدا شك كرده است]؛ زيرا آنان تازه به اسلام گرويده بودند و معرفت عميقى به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نداشتند؛ از اين رو هنگامى كه آن حضرت را در بستر بيمارى ديدند، گمان كردند كه حضرت هذيان مى گويد. شاهد اين استظهار آن است كه اسماعيلى از طريق محمد بن خلاد در مورد اين روايت، نقل كرده كه در آن مجلس گفته شد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در معرض هذيان است؛ از او بپرسيد تا مطمئن شويد هذيان نمى گويد! ابن سعد نيز از طريق سعيد بن جبير روايت كرده كه در آن مجلس گفته شد: پيامبر خدا هذيان مى گويد.
همان گونه كه مشاهده مى شود، تمام متن فوق الذكر مالامال از انبوهى توجيه است كه تماما با «احتمالاً» و «شايد» و «اگر» بيان گرديده است؛ زيرا هيچ كدام از توجيهات از ظاهر روايت استفاده نمى شود و تمام همت توجيه كننده، صرف اين شده كه به گونه اى از عمر دفاع نمايد و تا آنجا پيش رفته كه در يكى از احتمالات، مطلب وارونه مى شود و عمر تبرئه و صاحب فضيلت نيز مى شود! نگارنده در شگفت است كه چگونه براى توجيه عمل ناشايست عمر به چنين توجيهات عجيبى دست مى زنند؟! طبق اصل روايت، عمر مى گويد ما از درخواست كاغذ و جوهر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ناخرسند شديم، و نيز خود مى گويد با زنان پس پرده دعوا نمودم، و ابن عباس مى گويد عمر مانع آوردن كاغذ شد؛ اما توجيه كننده مى كوشد تا صورت مسأله را به گونه اى عوض كند كه گويا عمر از فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حمايت كرده است! آيا اين سخنان تحريف آشكار روايت نيست؟ ابن حجر در پايان سخنانش انصاف داده و مى گويد كه معناى هجر هذيان است؛ اما باز به جهت تعصبى كه به
عمر دارد، مى كوشد تا با بيان عبارات ملايم، به گونه اى شناعت سخن عمر را فروبكاهد.
ابن اثير در كتاب نهايه در توضيح ماده لغوى «هجر» مى نويسد:
ومنه حديث مرض النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ أي: اختلف كلامه بسبب المرض، على سبيل الإستفهام، أي: هل تغير كلامه واختلط لأجل ما به من المرض؟ وهذا أحسن ما يقال فيه، ولا يجعل إخبار فيكون إمّا من الفحش أو الهذيان، والقائل كان عمر، ولا يظنّ به ذلك؛(1).
و يكى از موارد استعمال شده آن، در حديث مريضى رسول خداست. در آن مجلس گفتند: حال او چطور است؟ آيا هذيان مى گويد؟ مراد از هجر در اينجا آن است كه به واسطه مريضى، مشاعرش تغيير كرده و سنجيده سخن نمى گويد و اين بهترين توجيهى است كه مى توان ارائه داد. بنابراين اهجر به صورت اخبارى نبوده؛ بلكه به صورت انشائى و استفهامى بيان شده است و گوينده اين سخن عمر است و ما گمان نداريم كه عمر اين سخن را به صورت اخبار گفته باشد! نووى نيز در شرح صحيح مسلم، با همين مضامين به اين حقيقت اعتراف كرده است.(2).
اما در اين ميان، سخن ابن حزم مقدارى به انصاف نزديك تر است. وى مى نويسد:
هذه زلّة العالم التي حذّر منها الناس قديماً، وقد كان في سابق علم اللّه تعالى أن يكون بيننا الإختلاف، وتضلّ طائفة وتهتدي بهدى اللّه أخرى، فلذلك نطق عمر ومن وافقه بما نطقوا به، ممّا كان سبباً إلى حرمان الخير بالكتاب الذي لو كتبه لم يضلّ بعده؛(3).
اين سخن از اشتباهات يك عالم است كه از قديم، مردم را از آن برحذر داشتند. در علم خداوند گذشته است كه ميان ما اختلاف واقع مى گردد و گروهى گمراه، و گروهى هدايت مى شوند؛ از اين رو عمر و هوادارانش چنين سخنى گفتند و مانع خير شدند و اجازه ندادند تا نوشته هدايت آميز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ما برسد تا پس از آن حضرت، اختلاف صورت نگيرد.
ابن حزم پذيرفته است كه عملكرد عمر اشتباه و از روى عمد بوده است؛ از اين رو وى انصاف داده و در نهايت با سخنى كه بوى جبر از آن استشمام مى گردد، اشاره داشته كه كارى نمى توان انجام داد و گروهى اهل گمراهى مى باشند.
خلاصه و جمع بندى تمام مطالب يادشده را مى توان در چند نكته بيان داشت:
نكته نخست: گوينده سخن: «رسول خدا هذيان و سخن نسنجيده مى گويد»، عمر بن خطاب است و كسى منكر اين واقعيت نيست.
نكته دوم: سخن عمر بن خطاب به صورت اخبارى بيان شده و به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نسبت هذيان داده است. آوردن قيد استفهام براى توجيه سخن عمر، جداً بى وجه و غير علمى مى باشد؛ زيرا اولاً در بسيارى از نقل ها ابداً از همزه استفهام سخنى به ميان نيامده و در نهايت روايت از ناحيه همزه استفهام مجمل خواهد بود و نمى توان به وجود چنين همزه اى استناد كرد.
ثانياً استناد به همزه استفهام ابداً با سياق روايت سازگار نيست و ارتباط صدر و ذيل حديث را كاملاً از بين مى برد؛ زيرا اگر عمر تنها از روى پرسش و استفهام چنين سخنى گفته باشد، دليلى نداشته تا دعوا روى دهد و نزاع شود و دست آخر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تمام جمعيت را اخراج نمايد!؟
ثالثاً سخن رسول خدا كاملاً موزون و با درايت بيان شده و حضرت، تنها از اطرافيان خويش درخواست نموده كاغذى بياورند تا نكته هدايت آميزى بيان دارند. از كجاى اين سخن مى توان بوى هذيان استشمام كرد و از كجاى اين سخن مى توان چنان استفهامى نمود؟ رابعاً معلوم شد كه فرمايش آن حضرت در راستاى نوشتن در مورد جانشين پس از ايشان بوده است؛ بنابراين مسأله كاملاً سياسى بوده و حضرت مى خواسته تا با نوشته خويش، تكليف انتقال قدرت را در جهان اسلام معين نمايد؛ از اين رو عمر برآشفته و با شگرد خود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را هتك نموده و با بلوا و آشوب اجازه نگارش چنين مكتوبى را نداده است.
خامساً عمر هرگز از خود بيخود نشده و كاملاً آگاه بوده كه چه مى گويد؛ زيرا خود اعتراف نموده كه از سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ناخرسند شدم، و پر واضح است كه دليل ناخرسندى وى آن بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى خواست تا تكليف جانشين پس از خود را به صورت كتبى روشن نمايد و اين سند مانند غدير، قابل ناديده گرفتن نبود؛ از اين رو با سياست، مجلس را متشنج كرد تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مكتوبى ننويسد. و نيز پر واضح است كه انسان داغ ديده و كسى كه از شدت مصيبت در رنج است، دچار احساسات مى شود و نمى تواند با فحاشى و زورگويى كار خود را جلو اندازد. وانگهى، اگر به راستى عمر چنين احساساتى بوده، در حالى كه در تاريخ جز به تندخويى از او ياد نشده، انصافاً لياقت خلافت را نداشته است؛ زيرا توان كنترل سخن و عملكرد خود را ندارد و بدون جهت ناسزا مى گويد و آشوب ايجاد مى كند.
البته جاى تعجب نيست؛ زيرا عامه از عمر به عنوان مردى با درايت ياد مى كنند
و احتمالاً سخنان و عملكرد او نيز بخشى از درايتش مى باشد! نكته سوم: به باور نگارنده، شنيع تر از عملكرد عمر بن خطاب، شيوه عالمان عامه است كه مى كوشند تا به هر قيمتى از عمر دفاع نمايند! گويى عمر بن خطاب از چنان عصمتى برخوردار است كه حتى اگر كفر صريح بگويد و به تمام مقدسات توهين نمايد، هرگز نبايد بر او خرده گرفت؛ بلكه بايد به خود شك كرد و از اين كه از سخن عمر بوى كفر استشمام شده، توبه نمود؛ زيرا ساحت عمر از تصور چنين لغزشى نيز مبراست!!
پيش از اين، در تحليل و بررسى ماجراى سقيفه اشاره كرديم كه عمر بن خطاب به شدت خبر درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را انكار نمود و رسماً مردم را تهديد كرد كه اگر كسى از مرگ رسول خدا خبر دهد، او را به شدت مجازات مى نمايم! اصل ماجرا به روايت ابن اسحاق اين گونه است. ابن هشام به نقل از ابن اسحاق مى نويسد:
قال الزهري: وحدثني سعيد بن المسيب، عن أبيهريرة، قال: لما توفي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قام عمر بن الخطاب، فقال: إنّ رجالاً من المنافقين يزعمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد توفّي، وإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ما مات، ولكنّه ذهب إلى ربّه كما ذهب موسى بن عمران، فقد غاب عن قومه أربعين ليلة، ثم رجع إليهم بعد أن قيل قد مات، وواللّه ليرجعن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كما رجع موسى، فليقطعن أيدي رجال وأرجلهم زعموا أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مات.
قال: وأقبل أبوبكر حتى نزل على باب المسجد حين بلغه الخبر، وعمر يكلم الناس، فلم يلتفت إلى شيء حتى دخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في بيت عائشة، ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مسجى في ناحية البيت، عليه برد حبرة، فأقبل حتى كشف عن وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: ثم أقبل عليه فقبله، ثم قال: بأبي أنت وأمي، أمّا الموتة التي كتب اللّه عليك فقد ذقتها، ثم لن تصيبك بعدها موتة أبدا، قال: ثم ردّ البرد على وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ثم خرج وعمر يكلّم الناس، فقال: على رسلك يا عمر، أنصت، فأبى إلا أن يتكلم، فلما رآه أبوبكر لا ينصت أقبل على الناس، فلمّا سمع الناس كلامه أقبلوا عليه وتركوا عمر، فحمد اللّه وأثنى عليه ثم قال: أيّها الناس، إنّه من كان يعبد محمداً فإنّ محمداً قد مات، ومن كان يعبداللّه فإنّ اللّه حي لا يموت. قال: ثم تلا هذه الآية: «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »(1). قال: فواللّه لكأنّ الناس لم يعلموا أنّ هذه الآية نزلت حتى تلاها أبوبكر يومئذٍ، قال: وأخذها الناس عن أبيبكر، فإنّما هي في أفواههم، قال: فقال أبوهريرة: قال عمر: واللّه، ما هو إلا أن سمعت أبابكر تلاها فعقرت حتى وقعت إلى الأرض ما تحملني رجلاي، وعرفت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد مات؛(2).
ابن اسحاق به سند خود مى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، عمر بن خطاب برخاست و گفت: همانا مردانى از منافقان مى پندارند كه رسول خدا از دنيا رفته است و همانا رسول خدا از دنيا نرفته است ... ليكن همانند موسى كه چهل شب نزد پروردگارش رفت، نزد پروردگارش رفته و باز مى گردد و همانا هنگامى كه رسول خدا بازگردد، دست ها و پاهاى كسانى كه پنداشته اند رسول خدا از دنيا رفته را قطع مى كند! آن گاه ابوبكر وارد شد و به درب مسجد رسيد و در حالى كه عمر مشغول سخن گفتن با مردم بود، خبر را شنيد. اما ابوبكر توجه نكرد و به منزل عايشه داخل شد و رسول خدا در كنار منزل خوابيده بود و روى حضرت را با بردى پوشيده بودند. ابوبكر جلو رفت و برد را كنار زد، سپس رسول خدا را بوسيد و عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت اى پيامبر خدا! مرگى كه خداوند براى شما مقدر كرده بود فرا رسيد و پس از اين ديگر هرگز نخواهى مرد. سپس برد را به جاى اولش برگرداند و از منزل خارج شد و هنوز عمر در حال سخن گفتن با مردم بود. ابوبكر به عمر گفت: اى عمر، خاموش باش. اما عمر توجه نكرد و چون ابوبكر بى توجهى عمر را ديد، خود رو به مردم كرد و سخن گفت و مردم متوجه ابوبكر شدند. سپس ابوبكر حمد خدا را به جا آورد و گفت: اى مردم، هر كس پيرو محمد است، بداند كه رسول خدا از دنيا رفت و هر كس خداوند را پرستش مى كند، بداند كه خداوند هرگز نمى ميرد؛ آن گاه آيه «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ » را تلاوت نمود. گويى مردم هرگز اين آيه را نشنيده بودند تا اين كه
ابوبكر آن را تلاوت نمود و گويى مردم آن را براى بار نخست از ابوبكر مى شنوند! ابوهريره از قول عمر مى گويد: به خدا سوگند وقتى آيه را از ابوبكر شنيدم، آرام گرفتم و زانوانم سست شد و دانستم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفته است! ابن كثير به نقل از بخارى و بيهقى مى نويسد:
رواه البخاري عن يحيى بن بكير به. وروى الحافظ البيهقي: من طريق ابن لهيعة، ثنا أبوالأسود، عن عروة بن الزبير في ذكر وفاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. قال: وقام عمر بن الخطاب يخطب الناس ويتوعد من قال مات بالقتل والقطع، ويقول: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في غشية لو قد قام قتل وقطع، وعمرو بن قيس بن زائدة بن الأصم بن أم مكتوم قائم [في مؤخر المسجد يقرأ «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ »(1)الآية والناس في المسجد يبكون ويموجون لا يسمعون، فخرج عباس بن عبدالمطلب على الناس. فقال: يا أيها الناس، هل عند أحد منكم من عهد من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في وفاته فليحدثنا، قالوا: لا! قال: هل عندك يا عمر من علم؟ قال: لا! فقال العباس: إشهدوا أيّها الناس، أنّ أحداً لا يشهد على رسول اللّه بعهد عهده إليه في وفاته، واللّه الذي لا إله إلا هو لقد ذاق رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم الموت. قال: وأقبل أبوبكر رضي اللّه عنه من السنح على دابته حتى نزل بباب المسجد، وأقبل مكروبا حزينا فاستأذن في بيت ابنته عائشة، فأذنت له فدخل، ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد توفي على
1) . سوره آل عمران، آيه 144.
الفراش والنسوة حوله، فخمرن وجوههن، واستترن من أبيبكر إلا ما كان من عائشة، فكشف عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فجثا عليه يقبله ويبكي ويقول: ليس ما يقوله الخطاب شيئاً، توفي رسول اللّه والذي نفسي بيده، رحمة اللّه عليك يا رسول اللّه، ما أطيبك حياً وميتاً، ثم غشاه بالثوب ثم خرج سريعاً إلى المسجد، يتخطى رقاب الناس حتى أتى المنبر، وجلس عمر حين رأى أبابكر مقبلاً إليه وقام أبوبكر إلى جانب المنبر، ونادى الناس، فجلسوا وأنصتوا فتشهد أبوبكر بما علمه من التشهد. وقال: إنّ اللّه عزّ وجلّ نعى نبيه إلى نفسه وهو حي بين أظهركم ونعاكم إلى أنفسكم وهو الموت حتى لا يبقى منكم أحد إلا اللّه عزّ وجلّ. قال تعالى «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ »(1)الآية فقال عمر: هذه الآية في القرآن؟ واللّه، ما علمت أنّ هذه الآية نزلت قبل اليوم وقد قال اللّه تعالى لمحمّد صلّى اللّه عليه وسلّم: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »،(2)وقال اللّه تعالى: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ »،(3)وقال تعالى: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالاْءِكْرامِ »،(4)وقال: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ »؛(5).
بخارى از يحيى بن بكير، و حافظ بيهقى از عروه بن زبير نقل كرده اند كه هنگام درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، عمر بن خطاب براى مردم خطبه خواند و مردم را تهديد نمود كه اگر كسى از مرگ رسول خدا سخن بگويد، به قتل مى رسد و مثله شده و دست و پايش بريده مى شود. همچنين عمر گفت: رسول خدا بيهوش شده و وقتى به هوش آيد، كسانى كه از مرگ وى دم زده اند را به قتل و مثله كيفر مى دهد. در اين هنگام عمرو بن قيس بن زائده بن ام مكتوم در آخر مسجد نشسته بود و آيه «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ »(1)را تلاوت مى كرد و مردم در مسجد مى گريستند و گوش نمى دادند. در اين هنگام عباس بن عبدالمطلب بر مردم وارد شد و گفت: آيا كسى از شما از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد مرگش چيزى شنيده است؟ مردم گفتند: خير. سپس رو به عمر كرد و گفت: اى عمر، آيا تو از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چيزى شنيده اى؟ عمر گفت: خير. سپس عباس گفت: اى مردم شهادت داديد كه هيچ كس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد مرگش چيزى نشنيده است. سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست، همانا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت. راوى گويد: ابوبكر از مكانى به نام سنح به مدينه رسيد، در حالى كه بر مركبى سوار بود. آن گاه درب مسجد فرود آمد و با حال حزن و اندوه، اذن ورود به منزل عايشه را گرفت. به او اجازه ورود دادند و او داخل شد. جنازه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روى زمين بود و زنان مشغول عزادارى و خراشيدن صورت
1) . «محمد، تنها فرستاده اى از جانب خداست و پيش از او نيز فرستادگانى بودند». منظور ابن ام مكتوم از اين آيه آن بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مانند انبياء پيشين از دنيا مى رود.
بودند؛ اما با ورود ابوبكر، به غير از عايشه، بقيه خود را پوشاندند. ابوبكر پارچه اى كه روى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود را كنار زد و گريست و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بوسيد؛ سپس گفت: آن گونه كه پسر خطاب مى گويد نيست و رسول خدا از دنيا رفته است. سپس روى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را پوشاند و با سرعت به مسجد رفت و بر منبر قرار گرفت و عمر نيز هنگامى كه ابوبكر را ديد، به سمت او رفت و در كنار منبر نشست و مردم را ساكت كرد. آن گاه ابوبكر گفت: پيامبر خدا به سمت خدا رفت؛ اما او در ميان شما حاضر است. تمام ما به سوى خداوند مى رويم و تنها خداست كه باقى مى ماند. همانا خداوند مى فرمايد: «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل ». در اين هنگام عمر گفت: آيا اين آيه در قرآن است؟! به خدا سوگند نمى دانستم كه اين آيه پيش از اين نازل شده است. و نيز خداوند مى فرمايد: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »،(1)«كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ »،(2)«كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالاْءِكْرامِ »،(3)«كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ».(4).
صاحب كنز العمّال نيز آورده است:
عن عائشة قالت: لمّا توفّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، استأذن عمر والمغيرة بن شعبة فدخلا عليه، فكشفنا الثوب عن وجهه، فقال عمر:
وا غشياه! ما أشدّ غشي رسول اللّه، ثم قام، فلمّا انتهيا إلى الباب قال المغيرة: يا عمر، مات واللّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال عمر: كذبت ما مات رسول اللّه ولكنك رجل تحوشك فتنة، ولن يموت رسول اللّه حتى يفني المنافقين، ثم جاء أبوبكر وعمر يخطب الناس، فقال له أبوبكر: أسكت، فسكت، فصعد أبوبكر، فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قرأ: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »،(1)ثم قرأ: «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ »(2)حتّى فرغ من الآية، ثم قال: من كان يعبد محمداً، فإن محمداً قد مات، ومن كان يعبداللّه فإنّ اللّه حيّ لا يموت، فقال عمر: هذا في كتاب اللّه؟! قال نعم؛(3).
عايشه مى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، عمر و مغيرة بن شعبه اجازه ورود به منزل را گرفتند و داخل شدند و روانداز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را كنار كشيدند. عمر گفت: بر پيامبر خدا غش عارض شده و از هوش رفته است؛ سپس بلند شد، اما هنگامى كه به درب رسيد، مغيره گفت: اى عمر، رسول خدا از دنيا رفته است. عمر گفت: دروغ مى گويى! رسول خدا از دنيا نرفته است و تو مرد فتنه جويى هستى و رسول خدا از دنيا نمى رود! مگر آن كه منافقان را از بين ببرد. سپس ابوبكر آمد، در حالى كه عمر براى مردم سخن مى گفت. ابوبكر به او گفت: سكوت كن و عمر ساكت شد. آن گاه ابوبكر خطبه خواند و گفت: خداوند مى فرمايد:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »، «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ». سپس در ادامه گفت: هر كس پيرو محمد است بداند كه محمد از دنيا رفت و هر كس خدا را مى پرستد بداند كه خداوند نمى ميرد. در اين هنگام عمر گفت: آيا اين آيه در قرآن است؟ ابوبكر گفت: آرى.
همچنين به نقل از عكرمه مى نويسد:
لمّا توفي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فقالوا: إنّما عرج بروحه كما عرج بروح موسى، وقام عمر خطيباً يوعد المنافقين، وقال: إنّ رسول اللّه لم يمت، ولكن إنما عرج بروحه كما عرج بروح موسى، لا يموت رسول اللّه حتى يقطع أيدي أقوام وألسنتهم؛(1).
هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، گفتند كه رسول خدا مانند موسى با روحش عروج نموده است. در اين هنگام، عمر خطبه خواند و منافقان را تهديد نمود و گفت: همانا رسول خدا از دنيا نرفته؛ ليكن روحش مانند روح موسى به معراج رفته است و رسول خدا از دنيا نمى رود مگر آن كه دست و زبان ]منافقان] را قطع نمايد! از روايات فوق به خوبى استفاده مى شود كه عمر تا پيش از ورود ابوبكر به مدينه، مردم را تهديد نموده و اجازه نداده تا خبر درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منتشر شود؛ اما با ورود ابوبكر، بلافاصله تغيير موضع داده و پذيرفته كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفته است!
1) . همان: 7 / 243 / ح 18773.
عملكرد عمر تنها دو حالت دارد: يا به آيات قرآن علم داشته و مى دانسته كه در چند جا از قرآن وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز مانند ديگر مردم از دنيا مى رود، و يا واقعاً به آيات قرآن علم نداشته است. در صورت نخست، او بر خلاف قرآن عمل كرده و كسى كه به اين صراحت پشت پا به قرآن بزند، چگونه مى خواهد خليفه پيامبر باشد و از قرآن دفاع نمايد؟ و در صورت دوم نيز او جاهل به قرآن است و نمى تواند خليفه باشد. اين مسأله نيز براى عالمان عامه مشكلات بزرگى ايجاد كرده و آنان را وا داشته تا توجيهات عجيبى در اين باره دست و پا كنند. قاضى عبدالجبار در توجيه عملكرد عمر مى نويسد:
هذا لا يصحّ، لأنّه قد روي أنّه قال: كيف يموت وقد قال اللّه: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ »(1)وقال: «لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا »،(2)فلذلك نفى موته عليه السلام، لأنّه حمل الآية على أنّه خبر عن ذلك في حال حياته، حتى قال له أبوبكر: إنّ اللّه وعده بذلك وسيفعله، وتلا عليه أبوبكر ما تلى، فأيقن عند ذلك بموته، وإنّما ظن أنّ موته يتأخر عن ذلك الوقت، لا أنّه منع من موته؛(3).
اين مطلب صحيح نيست؛ زيرا روايت شده كه عمر گفت: چگونه رسول خدا از دنيا رفته، در حالى كه خداوند مى فرمايد: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ». و نيز مى فرمايد:
«لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا »؛ و عمر نيز بر اساس همين نكته به انكار مرگ
رسول خدا پرداخت. در حقيقت او گمان كرد كه اين آيات در زمان حيات رسول خدا به وقوع خواهد پيوست؛ از اين رو هنگامى كه ابوبكر به او گفت: همانا خداوند تنها وعده داده و در آينده به وعده خويش عمل مى كند، عمر به درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يقين كرد و آرام گرفت. بنابراين، عمر از درگذشت رسول خدا منع نكرده بود؛ بلكه پنداشته بود كه رسول خدا پس از تحقّق وعده اى كه در آيات قبل بيان شده، از دنيا خواهد رفت.
در پاسخ به توجيه عجيب قاضى عبدالجبار بايد گفت:
اولاً طبق روايت بخارى و بزرگان عامه، سخنى از استدلال عمر به دو آيه «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ » و «لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا » مطرح نشده است و اگر چنين مطلبى در نقل هاى ديگر باشد، در نهايت روايت را مجمل مى نمايد و قابل استناد نخواهد بود؛ زيرا در نقل مشهور چنين چيزى وجود ندارد.
ثانياً آيا عمر تنها با پاسخ ابوبكر آرام گرفت؟ در روايات بيان نموديم كه عباس و مغيره به صورت ويژه به عمر تذكر دادند كه دست از هياهو بردارد و رسول خدا از دنيا رفته و حتى ابن ام مكتوم نيز آيات قرآن را براى عمر تلاوت كرد؛ اما عمر نپذيرفت و تنها هنگامى كه ابوبكر اين سخنان را تكرار كرد، عمر پذيرفت! در روايات بخارى و ديگر روايات معتبر عامه مخصوصاً تأكيد شده كه پس از اين كه ابوبكر آيات رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را قرائت كرد، عمر به صراحت گفت: گويا هرگز چنين آياتى نشيده بودم! بنابراين، احتمالاً قاضى عبدالجبار از خود عمر به احوال عمر آگاه تر است و حتى شهادت خود عمر را نيز نمى پذيرد.
تفتازانى نيز در توجيه عملكرد عمر مى نويسد:
فالجواب: إنّ ذلك كان لتشوّش البال، واضطراب الحال، والذهول عن جليّات الأحوال، أو لأنّه فهم من قوله تعالى: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ »، وقوله: «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ » أنّه يبقى إلى تمام هذه الأمور وظهورها غاية الظهور. وفي قوله: كأنّي لم أسمع، دلالة على أنّه سمعها وعلمها، لكن ذهل عنها أو حملها على معنى آخر، أي: كأني لم أسمعها سماع اطلاع على هذا المعنى، بل إنّه يموت بعد تمام الأُمور؛(1).
در پاسخ مى گوييم: اين سخنان عمر به خاطر اضطرابى بود كه از مرگ رسول خدا بر او عارض شده بود و يا اين كه او از آيات «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ »(2)و «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ »(3)استفاده نموده بود كه تمام اين آيات در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله محقق مى گردد. اما اين كه گفت: گويا هرگز چنين آياتى را نشنيده بودم، دلالت دارد بر اين كه اتفاقاً او شنيده؛ اما از خاطرش رفته است و يا اين كه اين آيات را حمل كرده بر اين معنا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از انتشار اسلام در تمام بلاد، از دنيا مى رود.
پاسخ تفتازانى همانند پاسخى است كه براى قاضى عبدالجبار بيان نموديم، با اين
اضافه كه اگر واقعاً عمر از شدت مصيبت دچار فراموشى شده، پس چرا هنگامى كه ابوبكر وارد شد، بلافاصله هوشيار شد و با ابوبكر به سقيفه رفت و بر سر خلافت با انصار به دعوا و نزاع پرداخت!؟ آيا كسى كه از شدت مصيبت دچار پريشانى مى شود، صبر نمى كند تا بدن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تجهيز گردد و غسل و كفن شود و بلافاصله به دنبال كسب قدرت به سقيفه مى رود!؟ آيا سخنان عباس، مغيره و ابن مكتوم براى پاسخ عمر كافى نبود و تنها بايد اين سخنان را از ابوبكر مى شنيد؟ به باور نگارنده، عمر به دنبال خريد فرصت بود تا ابوبكر به مدينه برسد و تمام سخنانى كه گفت كاملاً از روى هوشيارى و سياست بوده است! فضل بن روزبهان نيز انصاف به خرج داده و در تحليل اين ماجرا، به واقعيت نزديك شده و مى نويسد:
واختلفوا في ذلك الحال الذي غلبه حتى حكم بأنّ النبي لم يمت ... فقال بعضهم: أراد أن لا يستولي المنافقون، وخاف أن لو اشتهر موت النبي قبل البيعة لخليفة، تشتّت أمر الإسلام، فأراد أن يظهر القوة والشوكة على المنافقين، ليرتدعوا عمّا همّوا به من إيقاع الفتنة والإيضاع خلال المسلمين كما كان دأبهم؛(1).
ميان عالمان اختلاف شده كه چه حالى بر عمر عارض شد كه در رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را انكار نمود؟ ... برخى بر اين باورند كه عمر چنين گفت؛ زيرا از مستولى شدن منافقان مى هراسيد و نگران بود كه اگر خبر مرگ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منتشر شود، امر اسلام متشتت مى شود و با اين روش كوشيد تا بر منافقان
1) . دلائل الصدق: 7 / 207 - 208.
قدرت نمايى كند تا نتوانند فتنه گرى نمايند.
اتفاقاً مطلبى كه فضل بن روزبهان نقل كرده صحيح است و نشان مى دهد كه عمر در آگاهى كامل بوده و كاملاً هوشيارانه، آيات قرآن را انكار كرده است! آرى ابن روزبهان، عمل عمر را از روى مصلحت مى داند و سخن نگارنده نيز دقيقاً در همين موضع متمركز شده، زيرا نشان مى دهد كه عمر به خاطر رعايت مصلحت خود، مى تواند آيات قرآن را انكار نمايد و دروغ بگويد!
علاّمه حلّى در توضيح اين موضوع مى نويسد:
إنّه عطّل حدّ اللّه تعالى في المغيرة بن شعبة، لمّا شهد عليه بالزنا، ولقّن الشاهد الرابع الامتناع من الشهادة، وقال له: أرى وجه رجل لا يفضح اللّه به رجلاً من المسلمين. فتلجلج في شهادته، تباعاً لهواه، فلمّا فعل ذلك عاد إلى الشهود فحدّهم، وفضحهم. فتجنّب أن يفضح المغيرة، وهو واحد قد فعل المنكر، ووجب عليه الحدّ، وفضح ثلاثةً، مع تعطيله حكم اللّه، ووضعه الحدّ في غير موضعه؛(1).
عمر حد الاهى را در مورد مغيرة بن شعبه تعطيل نمود؛ بدين صورت كه چهار نفر بر زناى او شهادت دادند؛ اما عمر به نفر چهارم فهماند كه نبايد شهادت بدهد و به او گفت مردى را مى بينم كه خدا به واسطه او، مردى از مسلمانان را مفتضح نمى كند!
1) . نهج الحق وكشف الصدق: 280.
و نفر چهارم نيز متزلزل شد؛ بنابراين سه شاهد ديگر حد خوردند و مفتضح شدند. عمر براى حفظ آبروى مغيرة بن شعبه، آبروى سه نفر ديگر را برد و حكم الاهى را تعطيل نمود و حد را در غير موضعش جارى كرد.
اما اصل داستان زناى مغيره به روايت قاضى ابن خلكان به شرح ذيل است:
وأمّا حديث المغيرة بن شعبة الثقفي والشهادة عليه، فإنّ عمر بن الخطاب رضي اللّه عنه كان قد رتّب المغيرة أميراً على البصرة، وكان يخرج من دار الإمارة نصف النهار، وكان أبوبكرة - المذكور - يلقاه، فيقول: أين يذهب الأمير؟ فيقول: في حاجة، فيقول: إنّ الأمير يزار ولا يزور، قالوا: وكان يذهب إلى امرأة، يقال لها: أم جميل بنت عمرو، وزوجها الحجاج بن عتيك بن الحارث بن وهب الجشمي. وقال ابن الكلبي - في كتاب جمهرة النسب -: هي أم جميل بنت الأفقم بن محجن بن أبيعمرو بن شعبة بن الهزم، وعدادهم في الأنصار، وزاد غير ابن الكلبي، فقال: ألهزم بن رويبة بن عبداللّه بن هلال بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن، واللّه أعلم. قال الراوي: فبينما أبوبكرة في غرفة مع إخوته، وهم نافع وزياد - المذكوران - وشبل بن معبد، والجميع أولاد سميّة المذكورة، فهم إخوة لأم، وكانت أم جميل المذكورة في غرفة أُخرى قبالة هذه الغرفة، فضربت الريح باب غرفة أم جميل، ففتحته ونظر القوم فإذا هم بالمغيرة مع المرأة على هيئة الجماع، فقال أبوبكرة: هذه بليّة قد ابتليتم بها، فانظروا، فنظروا حتى أثبتوا، فنزل أبوبكرة، فجلس حتّى خرج عليه المغيرة من بيت المرأة،
فقال له: إنّه قد كان من أمرك ما قد علمت، فاعتزلنا، قال: وذهب المغيرة ليصلي بالناس الظهر، ومضى أبوبكرة، فقال: لا واللّه، لا تصلّي بنا وقد فعلت ما فعلت، فقال الناس: دعوه فليصلّ فإنّه الأمير واكتبوا بذلك إلى عمر، فكتبوا إليه، فأمرهم أن يقدموا عليه جميعاً المغيرة والشهود.
فلمّا قدموا عليه، جلس عمر فدعا بالشهود والمغيرة، فتقدم أبوبكرة، فقال له: رأيته بين فخذيها، قال: نعم واللّه ... فقال له المغيرة: لقد ألطفت في النظر، فقال أبوبكرة: لم آل أن أثبت ما يخزيك اللّه به؟ فقال عمر: لا واللّه، حتّى تشهد لقد رأيته يلج فيها ولوج المرود في المكحلة، فقال: نعم أشهد على ذلك، فقال: فاذهب عنك مغيرة، ذهب ربعك. ثمّ دعا نافعاً فقال له: على ما تشهد؟ قال: على مثل شهادة أبيبكرة، قال: لا حتى تشهد أنّه ولج فيه ولوج الميل في المكحلة. قال: نعم حتى بلغ قذذه. قلت: القذذ بالقاف المضمومة وبعدها ذالان معجمتان. فقال عمر: إذهب عنك مغيرة، ذهب نصفك. ثم دعا الثالث فقال له: على ما تشهد؟ فقال: على مثل شهادة صاحبي. فقال له عمر إذهب عنك مغيرة، ذهب ثلاثة أرباعك. ثم كتب إلى زياد وكان غائباً، فقدم، فلما رآه جلس له في المسجد واجتمع عنده رؤوس المهاجرين والأنصار، فلمّا رآه مقبلاً قال: إنّي أرى رجلاً لا يخزي اللّه على لسانه رجلاً من المهاجرين، ثمّ إنّ عمر رفع رأسه إليه، فقال: ما عندك يا سلح الحبارى؟ فقيل: إنّ المغيرة قام إلى زياد فقال: لا مخبأ لعطر بعد عروس ... قال الراوي:
فقال له المغيرة: يا زياد، اذكر اللّه تعالى واذكر موقف يوم القيامة، فإنّ اللّه تعالى وكتابه ورسوله وأمير المؤمنين قد حقنوا دمي، إلا أن تتجاوز إلى ما لم تر مما رأيت، فلا يحملنك سوء منظر رأيته على أن تتجاوز إلى ما لم تر، فواللّه لو كنت بين بطني وبطنها ما رأيت أن يسلك ذكري فيها. قال: فدمعت عينا زياد، واحمرّ وجهه ... فقال عمر رضي اللّه عنه: رأيته يدخله ويخرجه كالميل في المكحلة؟ فقال: لا. فقال عمر رضي اللّه عنه: اللّه أكبر، قم يا مغيرة إليهم فاضربهم، فقام إلى أبيبكرة فضربه ثمانين، وضرب الباقين، وأعجبه قول زياد، ودرأ الحدّ عن المغيرة. فقال أبوبكرة بعد أن ضرب: أشهد أن المغيرة فعل كذا وكذا، فهمّ عمر رضي اللّه عنه أن يضربه حدّاً ثانياً، فقال له علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه: إن ضربته فارجم صاحبك، فتركه، واستتاب عمر أبابكرة، فقال: إنّما تستتيبني لتقبل شهادتي، فقال: أجل، فقال: لا أشهد بين اثنين ما بقيت في الدنيا. فلمّا ضربوا الحدّ قال المغيرة: اللّه أكبر، الحمد للّه الذي أخزاكم، فقال عمر رضي اللّه عنه: بل أخزى اللّه مكاناً رأوك فيه. وذكر عمر بن شبة في كتاب أخبار البصرة: أنّ أبابكرة لمّا جلد، أمرت أمّه بشاة فذبحت، وجعلت جلدها على ظهره، فكان يقال: ما ذاك إلا من ضرب شديد. وحكى عبدالرحمن بن أبيبكرة: أنّ أباه حلف لا يكلّم زياداً ما عاش، فلمّا مات أبوبكرة كان قد أوصى أن لا يصلّي عليه زياد وأن يصلّي عليه أبوبرزة الأسلمي، وكان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم آخى بينهما، وبلغ ذلك زياداً فخرج إلى الكوفة. وحفظ المغيرة بن شعبة ذلك لزياد وشكره. ثم إنّ
أم جميل وافت عمرالخطاب رضي اللّه عنه بالموسم، والمغيرة هناك، فقال له عمر: أتعرف هذه المرأة يا مغيرة؟ قال: نعم، هذه أم كلثوم بنت علي، فقال عمر: أتتجاهل عليّ؟ واللّه، ما أظن أبابكرة كذب عليك، وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء ... وذكر عمر بن شبة في أخبار البصرة أنّ العباس بن عبدالمطلب رضي اللّه عنه قال لعمر رضي اللّه عنه: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أقطعني البحرين، فقال: ومن يشهد لك بذلك؟ قال: المغيرة بن شعبة، فأبى أن يجيز شهادته؛(1).
مغيره بن شعبه ثقفى از سوى عمر بن خطاب به حكومت بصره گماشته شد. مغيره هر روز در وسط روز از دارالاماره خارج مى شد. شخصى به نام ابوبكره او را ديد و پرسيد: امير به كجا مى رود؟ به او گفتند: كارى دارد و به دنبال كارش مى رود. ابوبكره گفت: امير زيارت مى شود و كسى را زيارت نمى كند [يعنى امير به دنبال كسى نمى رود؛ بلكه ديگران به ديدن امير مى آيند.] به او گفتند: امير نزد زنى مى رود به نام ام جميل دختر عمرو و شوهر او نيز حجاج بن عتيق است. ابن كلبى در كتاب جمهرة النسب مى نويسد: نام آن زن ام جميل دختر افقم بن محجن بن ابى عمرو بن شعبه بن هزم است و او را در عداد انصار شمرده اند. برخى ديگر نيز نام او را هزم بن رويبه بن عبداللّه بن هلال بن عامر بن صعصعه بن معاويه بن بكر بن هوازن گفته اند. در هر حال راوى مى گويد: ابوبكره با برادرانش در اتاق نشسته بودند و نام برادرانش، نافع، زياد و شبل بود و تمام آنان از ناحيه مادر مشترك بودند
1) . وفيات الأعيان: 6 / 364 - 367.
و مادرشان سميه بود. در اتاق روبروى آنان ام جميل بود و ناگهان باد وزيد و درب اتاق ام جميل گشوده شد و آنان ديدند كه مغيره با ام جميل در حال جماع است. ابوبكره به برادرانش گفت: گرفتار شديد، پس اينك خوب نگاه كنيد تا بتوانيد اثباتش كنيد. هنگامى كه مغيره از اتاق خارج شد، ابوبكره جلو او را گرفت و گفت: ما ديديم كه چه كردى، پس اينك خود را از امارت بصره خلع نما و از اين شهر برو. مغيره اعتنا نكرد و به مسجد رفت تا نماز ظهر را بخواند. ابوبكره نيز به مسجد آمد و گفت: به خدا سوگند نبايد با ما نماز بخوانى؛ زيرا مرتكب فحشا شده اى. مردم به ابوبكره گفتند: مغيره را رها كن، زيرا امير است و اجازه بده تا نماز بخواند و اگر شكايتى دارى به عمر نامه بنويس! ابوبكره به عمر نامه نوشت و عمر نيز مغيره و شاهدان را به مدينه احضار كرد. هنگامى كه آنان به مدينه آمدند، عمر جلسه اى تشكيل داد و شهود و مغيره را طلبيد. ابوبكره وارد شد. عمر از او پرسيد: آيا او را بين ران هاى آن زن مشاهده كردى؟ ابوبكره گفت: آرى به خدا قسم، ... مغيره به ابوبكره گفت: آيا درست دقت كردى؟ ابوبكره گفت: آرى درست نگاه كردم تا تو را رسوا نمايم. عمر گفت: نه به خدا سوگند اين شهادت كافى نيست، آيا ديدى كه مانند ميل در سرمه دان به آن زن دخول نمايد؟ ابوبكره گفت: آرى مشاهده كردم. عمر به مغيره گفت: يك چهارمت رفت. سپس نافع به عنوان شاهد دوم احضار شد. به او گفته شد به چه چيزى شهادت مى دهى؟ گفت به آنچه ابوبكره شهادت داد. عمر گفت اين شهادت كافى نيست، آيا مشاهده كردى كه مغيره مانند ميل در سرمه دان به آن زن دخول نمايد؟ نافع گفت: آرى، ... عمر به مغيره گفت: نصفت رفت. سپس شاهد سوم نيز
شهادت داد و عمر به مغيره گفت: سه چهارمت رفت. در آن هنگام زياد حاضر نبود و عمر او را احضار نمود و هنگامى كه او وارد مسجد شد، بزرگان انصار و مهاجران نشسته بودند و عمر تا او را مشاهده نمود گفت: مردى را مى بينم كه خداوند به وسيله او مردى از مهاجران را رسوا نمى كند. سپس عمر از او خواست تا شهادت بدهد. مغيره به زياد گفت: اى زياد، خدا را و قيامت را به ياد آور؛ زيرا اگر تو شهادت نادرست بدهى، خون من هدر مى رود. در اين هنگام زياد گريست و رنگش سرخ شد ... عمر دومرتبه پرسيد: آيا مغيره را در حال دخول مانند ميل در مكحله ديدى؟ زياد گفت: خير. عمر صدا زد. اللّه اكبر، اى مغيره برخيز و حد را بر آنان جارى نما. مغيره برخاست و ابوبكره را هشتاد ضربه زد و بقيه را نيز حد زد. ابوبكره پس از حد خوردن صدا زد: شهادت مى دهم كه مغيره زنا كرد. عمر دومرتبه قصد كرد تا او را حد بزنند، اما با تهديد على بن ابى طالب عليه السلام از قصد خود منصرف شد. عمر بن شبه در كتاب اخبار بصره مى نويسد: ابوبكره پس از اين كه حد خورد، به مادرش گفت تا گوسفندى را ذبح نمايد؛ سپس پوست گوسفند را بر پشتش نهاد تا اثر ضربه شديد حد را تسكين دهد. پدر ابوبكره سوگند خورد كه تا آخر عمرش با او سخن نگويد و ابوبكره نيز وصيت نمود تا زياد بر او نماز نخواند و ابوبرزه اسلمى بر او نماز خواند؛.
زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ميان آن دو نفر عهد اخوت بسته بود. اما در مقابل، مغيره به زياد پاداش داد. در ايام حج، ام جميل بر عمر وارد شد و مغيره نيز حاضر بود. عمر به او گفت: آيا اين زن را مى شناسى؟ مغيره گفت: آرى او ام كلثوم دختر على است. عمر گفت: آيا خود را به جهالت مى زنى؟ به خدا سوگند گمان نمى كنم
ابوبكره در مورد تو دروغ گفته باشد و من مى ترسم كه سنگى از آسمان بر من فرود آيد ... عمر بن شبه در كتاب اخبار بصره مى نويسد: عباس بن عبدالمطلب به عمر گفت: همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مرا به امارت بحرين گماشت. عمر گفت: آيا شاهدى دارى؟ عباس گفت: آرى، مغيره شاهد است. اما عمر شهادت مغيره را نپذيرفت.
همان گونه كه مشاهده مى شود، جرم مغيره اثبات شده و عمر كوشيده تا مغيره را تبرئه نمايد؛ اما خود عمر نيز در موسم حج اعتراف نموده كه شهادت ابوبكره صحيح بوده است؛ از اين رو ابن ابى الحديد مى نويسد:
قلت: أما المغيرة، فلا شك عندي أنّه زنا بالامرأة، ولكنّي لست أخطّئ عمر في درء الحدّ عنه ...(1)وقد روى المدائني: إنّ المغيرة كان أزنى الناس في الجاهليّة، فلمّا دخل فى الإسلام قيّده الإسلام، وبقيت عنده منه بقية ظهرت في أيام ولاية البصرة؛(2).
بدون ترديد براى من ثابت شده كه مغيره زنا كرده است؛ ليكن نمى گويم كه عمر اشتباه كرده است ... مدائنى روايت كرده است كه مغيره در زمان جاهليت بسيار اهل زنا بوده است؛ اما پس از اسلام آوردن مقيد گرديد، اما به طور پنهان زنا مى كرد تا اين كه در ايام ولايتش در بصره آشكار گرديد.
اما قاضى عبدالجبار كه گويا رسالت خود را در توجيه اعمال خلفاء مى بيند، مى نويسد:
إنّما امتنع من حدّه واحتال في ألاّ يكمل الشهادة؛(1).
او از جارى كردن حد خوددارى كرد و حيله اى به كار برد تا تعداد شهود كامل نشود.
ابن تيميه نيز مى نويسد:
إنّ جماهير العلماء على ما فعله عمر في قصّة المغيرة، وأنّ البينّة إذا لم تكمل حدّ الشهود، ومن قال بالقول الآخر لم ينازع في أنّ هذه مسألة اجتهاد؛(2).
مشهور عالمان بر اين باورند كه قضاوت عمر در مورد مغيره صحيح بوده است؛ زيرا وقتى بيّنه به حد لازم نرسد [جرم به اثبات نمى رسد] و اگر كسى بخواهد در اين مطلب مناقشه كند، در پاسخ به او مى گوييم كه اين مسأله اجتهادى است و عمر به اجتهاد خود عمل كرده است! نگارنده در پاسخ اين توجيهات تنها مى تواند بگويد كه طبق نظريات يادشده، هيچ بنيانى براى فقه و اخلاق باقى نمى ماند و سنگ روى سنگ بند نمى شود. گويا قاضى و حاكم شرع آن قدر مبسوط اليد است كه مى تواند با حيله و نيرنگ حد را ساقط كند و آبروى يك صحابى محترم مانند ابوبكره را از بين ببرد تا مبادا كارگزار فاسق و عياش خويش زير سؤل برود! در كجاى شريعت نبوى وارد شده كه معناى اجتهاد چنين است؟ آيا مجتهد بايد طبق قوانين و ضابطه شرع حكم صادر كند، يا اين كه خود مصلحت سنجى نمايد و هر چه دلش خواست بگويد؟ پر واضح است كه جرم مغيره
اثبات شده بود و عمر اعتراف نمود كه شهادت ابوبكره صحيح بوده و خود اقرار نمود كه مى ترسد تا با سنگى از آسمان عذاب گردد؛ اما بر اساس كدام مجوز و كدامين قاعده، از اجراى حد خوددارى ورزيد؟ و به كدام مجوز آبروى يك صحابى محترم را دريد؟ منطق قاضى عبدالجبار و ابن تيميه فرجامى ندارد جز اين كه تمام جنايات، خلاف كارى ها و بزه كارى هاى خلفا را توجيه نمايد و با اصطلاح جعلى و پوشالى اجتهاد، باب هر فسق و جور و جنايتى را بگشايد.
يكى ديگر از فضايح عمر بن خطاب آن است كه شهريه برخى از زنان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را افزايش داد و سهم بيشترى براى آنان در نظر گرفت. توضيح ماجرا به اين قرار است كه تمام همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ده هزار درهم شهريه مى گرفتند؛ اما عايشه به تنهايى، دوازده هزار درهم پول مى گرفت. طبرى مى نويسد:
وفضّل عائشة بألفين لمحبّة رسول اللّه إياها؛(1).
عمر، عايشه را بر ديگر زنان برترى داد؛ زيرا رسول خدا او را بيشتر دوست مى داشت.
ابن جوزى نيز مى نويسد:
وفرض لأزواج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم عشرة آلاف، وفضّل عائشة بألفين فأبت، فقال: ذلك بفضل منزلتك عند رسول اللّه، فإذا أخذتيها فشأنك ... ولسائرهن في عشرة آلاف غير جويرية وصفية فرض لهما في ستة آلاف؛(2).
عمر براى تمام همسران رسول خدا ده هزار درهم مقرر كرد؛ اما عايشه را استثنا نمود و دوازده هزار درهم به او مى پرداخت. استدلال عمر آن بود كه عايشه از منزلت بالاترى نزد رسول خدا برخوردار بوده است ... همچنين عمر از ميان همسران رسول خدا، جويريه و صفيه را استثنا نمود و تنها شش هزار درهم براى آنان مقرر كرد.
قاضى عبدالجبار در توجيه عملكرد عمر مى نويسد:
بأن دفعه إلى الأزواج رسول اللّه عليه السلام ما ذكروه لأنّ لهم حقاً في بيت المال، وللإمام أن يدفع ذلك على قدر ما يره، وهذا الفعل مما فعله من قبله ومن بعده، ولو كان ذلك مستنكراً لما استمر عليه أميرالمؤمنين عليه السلام وقد ثبت استمراره عليه؛(1).
شهريه همسران رسول خدا به اين جهت بود كه آنان نيز مانند ديگر مسلمانان سهمى از بيت المال داشتند، و امام تعيين مى كند كه هر كس چه اندازه از بيت المال بستاند و اين شيوه، پيش از عمر و از پس عمر نيز تكرار شد و ثابت است كه اميرالمؤنين عليه السلام نيز از همين شيوه پيروى نمود.
سيد مرتضى در پاسخ قاضى عبدالجبار مى نويسد:
يقال له: أما تفضيل الأزواج، فإنّه لا يجوز، لأنّه لا سبب فيهن يقتضي ذلك ... وقوله: إنّ لهن حقّاً في بيت المال. صحيح، إلاّ أنّه لا يقتضي تفضيلهنّ على غيرهنّ، وما عيب بدفع حقهنّ وإنّما عيب بالزيادة عليه. وما نعلم أنّ أمير المؤمنين عليه السلام استمرّ على ذلك؛(2).
هيچ وجهى براى برترى دادن همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وجود نداشت و دليلى نبود تا آنان بهره بيشترى نسبت به ديگران ببرند ... اما اين كه گفته شد همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز مانند ديگر مسلمانان سهمى از بيت المال داشته اند صحيح است و سخنى در آن نيست؛ اما مشكل آنجاست كه چرا بيشتر از ديگران بايد بهره ببرند؟ و همچنين براى ما ثابت نشده كه اميرالمؤنين عليه السلام از شيوه عمر پيروى نموده باشد.
به باور نگارنده، بيان چند نكته از اهميت بسزايى برخوردار است:
نكته نخست: بيت المال در تملك شخص خاصى نيست و اموال موجود در آن به تمام مسلمانان اختصاص دارد. ابوبكر به همين بهانه، فدك را از حضرت زهرا عليها السلام غصب نمود در حالى كه فدك، در تصرف حضرت زهرا عليها السلام بوده و ملك آن حضرت به حساب مى آمد؛ اما ابوبكر استدلال نمود كه فدك از اموال بيت المال است و به تمام مسلمانان اختصاص دارد! بنابراين طبق مبناى ابوبكر، بيت المال به تمام مسلمانان اختصاص دارد و تقسيم آن نيز بايد ميان تمام مسلمانان به صورت عادلانه صورت پذيرد؛ زيرا بيت المال به صورت مشاع بوده و جزء اموال عمومى مى باشد؛ از اين رو عمر بن خطاب حق ندارد طبق مصلحت خويش، برخى را بيشتر و برخى را كمتر بهره مند نمايد.
نكته دوم: عمر به عايشه پول بيشترى داد و استدلال كرد كه او مورد علاقه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است. اولاً اثبات اين نكته كه عايشه مورد علاقه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده محل بحث است؛ اما در اين مقام به بررسى اين موضوع نمى پردازيم و تنها مى گوييم به كدام دليل «صفيه» و «ميمونه» بايد پول كمترى دريافت نمايند؟ از
سوى ديگر، همگان معترف هستند كه حضرت زهرا سلام اللّه عليها، بسيار مورد علاقه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود و ابوبكر نيز در ماجراى فدك اعتراف نمود كه حضرت زهرا عليها السلام را بيش از عايشه دوست مى دارد و ما پيش از اين به روايات فدك اشاره نموديم؛ از اين رو عمر بايد براى حضرت زهرا سلام اللّه عليها نيز حقوق ويژه اى در نظر مى گرفت، در حالى كه چنين نكرد. بنابراين معلوم مى شود كه سخن عمر صرفاً مستند به علاقه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبوده و اغراض ديگرى در سر مى پرورانده است.
نكته سوم: به زودى در قسمت بررسى خلافت عثمان اشاره خواهيم كرد كه وى، حقوق عايشه را مانند ديگران قرار داد و عايشه از اين رفتار برآشفت و عليه عثمان موضع گرفت. فخر رازى مى نويسد:
إنّ عثمان رضي اللّه عنه أخر عن عائشة رضي اللّه عنها بعض أرزاقها فغضبت، ثمّ قالت: يا عثمان أكلت أمانتك وضيعت الرعية وسلطت عليهم الأشرار من أهل بيتك! واللّه، لولا الصلوات الخمس لمشى إليك أقوام ذوو بصائر يذبحونك كما يذبح الجمل، فقال عثمان رضي اللّه عنه: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ » الآية، فكانت عائشة رضي اللّه عنها تحرض عليه جهدها وطاقتها وتقول: أيّها الناس هذا قميص رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لم يبل وقد بليت سنته، أقتلوا نعثلاً، قتل اللّه نعثلاً؛(1).
عثمان برخى از مزاياى عايشه از بيت المال را قطع نمود. عايشه به خشم آمد و به عثمان گفت: در امانت خيانت ورزيدى و بر زيردستان ستم كردى و اشرار اهل بيت
1) . المحصول: 4 / 342.
خود را مسلط نمودى و اگر نمازهاى پنجگانه نبود، هرآينه گروهى از مردم بر تو هجوم آورده و تو را مانند شتر سر مى بريدند. عثمان در پاسخ، آيه «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ »(1)را خواند [كنايه از اين كه تو مانند همسر حضرت نوح و لوط، گمراه هستى]. عايشه از اين پاسخ برآشفت و مردم را عليه عثمان شورانيد و پيراهن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به دست گرفت و گفت: اى مردم! اين پيراهن رسول خداست كه هنوز مندرس نشده، اما سنتش از بين رفته است؛ پس اين پير يهودى را به قتل برسانيد.
بنابراين چگونه است كه عمر حقوق عايشه را افزايش مى دهد و عثمان از آن مى كاهد و عملكرد كدام يك قابل استناد است؟ آيا ممكن است در يك مسأله با دو نظر متناقض، اجتهادى صورت پذيرد؟
به طور مسلم و يقينى، متعه زنان و متعه حج در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و خلافت ابوبكر حلال بوده است. مراد از متعه حج آن است كه حاجى پس از اتمام عمره تمتع، از احرام خارج مى شود و دوباره براى اعمال عرفات احرام مى بندد و در ميان دو احرام، حاجى مى تواند از زنان بهره بگيرد؛ اما عمر بر خلاف سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين متعه را حرام نمود و گفت:
متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، أنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما؛(2).
1) . «خداوند براى كسانى كه كفر ورزيدند، به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است».
2) . السنن الكبرى بيهقى: 5 / 345؛ تفسير الرازي: 5 / 197؛ المحلّى: 7 / 107؛ تفسير القرطبي: 2 / 392؛ المغني: 7 / 527؛ زاد المعاد: 3 / 403؛ المبسوط: 4 / 27؛ وفيات الأعيان: 6 / 105؛ الدرّ المنثور: 12 / 141؛ كنز العمّال: 16 / 521.
دو متعه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حلال بود و من آن دو متعه را حرام اعلام مى نمايم: متعه حج و متعه زنان.
حكم متعه زنان در قرآن كريم بيان شده و خداوند مى فرمايد:
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَةِ »؛(1).
زنانى را كه مُتعه كرده ايد، مَهرشان را به عنوان فريضه به آنان بدهيد و بر شما گناهى نيست كه پس از تعيين مهريه، با يكديگر توافق كنيد.
حكم متعه حج نيز در قرآن بيان شده و خداوند مى فرمايد:
«فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ »؛.
پس هر كس از اعمال عمره به حجّ پرداخت.
قرطبى در باره آيه نخست مى نويسد:
وقال الجمهور: المراد نكاح المتعة، الذي كان في صدر الإسلام؛(2).
مشهور عالمان بر اين باورند كه مراد اين آيه، ازدواج متعه است كه در صدر اسلام رايج بوده است.
ابن عبدالبر نيز مى نويسد:
أجمعوا أنّ المتعة نكاح، لا إشهاد فيه ولا وليّ، وأنّه نكاح إلى أجل، تقع فيه الفرقة بلا طلاق ولا ميراث بينهما؛(3).
اجماع حاصل شده بر اين كه متعه يكى از اقسام نكاح است و نياز به شاهد ندارد و به صورت مدت دار مى باشد و ارث و طلاق نسبت به آن موضوع ندارد.
از اين سخنان استفاده مى شود كه ازدواج متعه در شرعيت اسلام وارد شده و قواعد مشخصى داشته است و همگان اعتراف نموده اند كه متعه يكى از اقسام نكاح است؛ اما در زمان خليفه دوم، اين ازدواج حرام اعلام شده است. تحريم متعه از سوى عمر واكنش گسترده صحابه را در پى داشت و بسيارى از بزرگان صحابه به صورت علنى عليه اين بدعت عمر مواضع تندى اتخاذ نمودند. راغب اصفهانى مى نويسد:
قال يحيى بن أكثم لشيخ بالبصرة: بمن اقتديت في جواز المتعة؟ قال: بعمر بن الخطاب. فقال: كيف هذا، وعمر كان أشدّ الناس فيها؟ قال: لأنّ الخبر الصحيح أنّه صعد إلى المنبر، فقال: إنّ اللّه ورسوله قد أحلاّ لكم متعتين، وإنّي أحرّمهما عليكم وأعاقب. فقبلنا شهادته ولم نقبل تحريمه؛(1).
يحيى بن اكثم به شيخى در بصره گفت: در جواز متعه به چه كسى اقتدا نمودى؟ گفت: به عمر بن خطاب. يحيى بن اكثم گفت: چگونه اقتدا نمودى در حالى كه عمر شديد ترين مخالف متعه بوده است؟! شيخ در پاسخ گفت: زيرا طبق خبر صحيح وارد شده كه عمر بر فراز منبر گفت: خدا و رسولش دو متعه را حلال نمودند و من حرام اعلام مى دارم و اگر كسى مرتكب شود، كيفر مى دهم. من شهادت عمر را پذيرفتم و تحريم او را رها نمودم.
1) . صحيح مسلم: 4 / 48.
عمران بن حصين كه يكى از بزرگان و اجلاء اصحاب رسول خداست، حكم عمر را باطل اعلام نمود. مسلم در كتاب صحيح مى نويسد:
عن مطرف قال: بعث إلي عمران بن حصين في مرضه الذي توفي فيه، فقال: إنّي محدّثك بأحاديث لعلّ اللّه أن ينفعك بها بعدي، فإن عشت فاكتم عليّ، وإن متّ فحدّث بها إن شئت، إنّه قد سلّم عليّ، واعلم أنّ نبي اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قد جمع بين حج وعمرة، ثم لم ينزل فيها كتاب اللّه ولم ينه عنها نبي اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال رجل برأيه فيها ما شاء؛(1).
مطرف مى گويد: هنگام مرگ عمران بن حصين به بالين او رفتم. او به من گفت: مى خواهم مسأله اى را به تو بگويم كه شايد پس از من به نفع تو باشد؛ پس اگر زنده ماندم اين مسأله را كتمان نما و اگر از دنيا رفتم، مى توانى آن را بازگو كنى. بدان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ميان حج و عمره جمع نمود و در كتاب خدا چيزى بر رد آن وارد نشد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز از آن نهى نفرمود؛ اما اين مرد طبق نظر خود عمل كرد.
حافظ نووى در شرح اين حديث مى نويسد:
وهذه الروايات كلّها متفقة على أنّ مراد عمران أنّ التمتّع بالعمرة إلى الحجّ جائز، وكذلك القران، وفيه التصريح بالإنكار على عمر بن الخطاب منع التمتّع؛(2).
تمام اين روايات نشان مى دهد كه مراد عمران بن حصين، جواز متعه حج بوده است، به مانند حج قران و منظورش طعنه زدن به حكم عمر بن خطاب مى باشد.
همچنين مسلم از عبداللّه بن شقيق روايت كرده است كه گفت:
كان عثمان ينهى عن المتعة وكان علي يأمر بها. فقال عثمان لعلي: كلمة. ثم قال علي: لقد علمت - يا عثمان - إنا متعنا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال عثمان: أجل؛(1).
عثمان از متعه نهى مى كرد، اما اميرالمؤنين عليه السلام به آن امر مى فرمود. عثمان به اميرالمؤنين سخنى گفت و اميرالمؤنين در پاسخش فرمود: اى عثمان، نيك مى دانى كه ما در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متعه مى نموديم. عثمان عرضه داشت: آرى.
احمد بن حنبل روايت مى كند:
اجتمع علي وعثمان بعسفان، فكان عثمان ينهى عن المتعة والعمرة. فقال له علي: ما تريد إلى أمر فعله رسول اللّه تنهى عنها؟ فقال عثمان: دعنا منك؛(2).
على و عثمان در عسفان يكديگر را ملاقات نمودند و عثمان از متعتين نهى نمود. على به او فرمود: چه مى گويى در مورد مسأله اى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به آن امر نموده؟ آيا از آن نهى مى كنى؟ عثمان عرضه داشت: ما را رها كن.
احمد بن حنبل در جاى ديگر مى نويسد كه ابن عباس گفت:
تمتّع النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال عروة بن الزبير: نهى أبوبكر وعمر عن المتعة. فقال ابن عباس: ما يقول عريّة!! قال: يقول: نهى أبوبكر وعمر عن المتعة. فقال ابن عباس: أراهم سيهلكون. أقول: قال النبي، ويقولون: نهى أبوبكر وعمر؛(1).
رسول خدا متعه به جا مى آورد. عروه بن زبير گفت: ابوبكر و عمر از آن نهى نمودند. ابن عباس گفت: چه مى گويى؟! مى گويى ابوبكر و عمر نهى نمودند؟! آن را مى بينم كه به زودى هلاك مى شوند [كنايه از اين كه بدعت گذاشتند]. من مى گويم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده و تو مى گويى ابوبكر و عمر نهى نمودند؟! ترمذى از محمد بن عبداللّه نوفل روايت كرده كه مذاكره سعد بن ابى وقاص و ضحاك بن قيس را شنيد كه در مورد حليت متعه حج سخن مى گفتند. وى مذاكره را اين گونه نقل مى كند:
فقال الضحّاك بن قيس: لا يصنع ذلك إلاّ من جهل أمر اللّه تعالى. فقال سعد: بئسما قلت يا ابن أخي؟ فقال الضحاك: فإنّ عمر بن الخطاب قد نهى عن ذلك. فقال سعد: قد صنعها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وصنعناها معه. هذا حديث صحيح؛(2).
ضحاك بن قيس گفت: كسى متعه حج را حلال مى داند كه به حكم خداوند جاهل باشد. سعد در پاسخش گفت: بد سخنى گفتى. ضحاك گفت: همانا عمر بن خطاب از
آن نهى نمود. سعد گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را انجام مى داد و ما نيز آن را انجام مى داديم. [ترمذى مى گويد:] اين حديث صحيح است.
مسلم در كتاب صحيح مى نويسد:
كان ابن عباس يأمر بالمتعة، وكان ابن الزبير ينهى عنها، قال: فذكرت ذلك لجابر بن عبداللّه، فقال: على يديّ دار الحديث، تمتّعنا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فلمّا عمر قال: إنّ اللّه كان يحلّ لرسوله ما شاء بما شاء، وإنّ القرآن قد نزل منازله، ف-«أَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للّهِِ » كما أمركم اللّه، وأبتّوا نكاح هذه النساء، فلن أوتى برجل نكح امرأة إلى أجل إلاّ رجمته بالحجارة؛(1).
ابن عباس به متعه امر مى نمود و ابن زبير از آن نهى مى كرد. من در مجلسى از جابر بن عبداللّه حكم مسأله را پرسيدم. او گفت: ما همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، متعه مى نموديم تا اين كه عمر گفت: همانا خدا آن را بر رسولش حلال نمود و قرآن نيز موافق آن نازل شد؛ اما شما بايد ميان حج و عمره فاصله اندازيد و زنان را متعه نكنيد؛ زيرا اگر به من خبر برسد كه مردى چنين كرده او را سنگسار مى كنم! جالب آن است كه حتى عبداللّه بن عمر نيز حكم پدرش را باطل دانسته و نپذيرفته است. ترمذى مى نويسد:
يسأل عبداللّه بن عمر عن التمتع بالعمرة إلى الحج. قال: هي حلال، فقال له السائل: إنّ أباك قد نهى عنها، فقال: أرأيت إن كان أبي نهى عنها وصنعها رسول اللّه، أأمر أبي يتّبع، أم أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. فقال الرجل: بل
1) . صحيح مسلم: 4 / 38.
أمر رسول اللّه، وقال: لقد صنعها رسول اللّه؛(1).
از عبداللّه بن عمر در مورد متعه حج پرسيدند. او در پاسخ گفت: حلال است. به او گفتند: همانا پدرت از آن نهى نموده است. عبداللّه در پاسخ گفت: اگر امر داير شود بين نهى پدرم و كارى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله انجام داده است، آيا نهى پدرم سزاوار پيروى مى باشد يا عملكرد رسول خدا؟ آن مرد در پاسخ گفت: امر رسول خدا سزاوارتر است. عبداللّه در پاسخ گفت: همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متعه حج را انجام مى داد.
با توجه به مطالبى كه ذكر شد، به روشنى اثبات مى شود كه عمر بن خطاب بر خلاف سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حكم به تحريم متعه حج و متعه زنان كرده است. البته عالمان عامه تلاش گسترده اى انجام داده اند تا مانند موارد گذشته، توجيهى براى فتواى عمر دست و پا نمايند؛ اما پرداختن به نظرات آنان براى ما اهميت ندارد، چه اين كه ما در اين نوشتار به دنبال بحث فقهى يا اصولى نيستيم؛ بلكه آنچه براى ما اهميت دارد آن است كه عمر، بر خلاف نظر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فتوا داده و اين مسأله مورد اتفاق بوده و ثابت است كه بزرگان و دانشمندان عامه حتى فرزند عمر، تلاش كرده اند تا از بدعت عمر بن خطاب جلوگيرى نمايند تا شريعت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دستخوش تغيير و تحريف نگردد.
در كتاب الرياض النضره آمده است:
أتي عمر بامرأة حامل قد اعترفت بالفجور، فأمر برجمها، فتلقّاها علي فقال:
1) . سنن الترمذي: 2 / 159.
ما بال هذه؟ فقالوا: أمر عمر برجمها، فردّها علي وقال: هذا سلطانك عليها، فما سلطانك على ما في بطنها؟ ولعلّك انتهرتها أو أخفتها؟ قال: قد كان ذلك. قال: أو ما سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: لا حدّ على معترف بعد بلاء، إنّه من قيد أو حبس أو تهدد فلا إقرار له، فخلّى سبيلها؛(1).
زن باردارى را نزد عمر آوردند كه زنا كرده بود و به جرم خويش اعتراف داشت. عمر فرمان داد تا او را سنگسار نمايند. در ميان راه، اميرالمؤمنين عليه السلام آن زن را ديد و پرسيد چه اتفاقى افتاده است؟ گفتند كه عمر فرمان به سنگسار نمودن او داده است. على عليه السلام آن زن را بازگرداند و به عمر فرمود: تو بر اين زن سلطه دارى؛ اما چگونه بر طفلى كه در شكم او است سلطه دارى؟ شايد هم فريادى بر سر اين زن زدى و او را ترسانده باشى. عمر عرضه داشت: آرى، چنين كردم. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كسى كه اعتراف مى نمايد، اما در قيد است و يا در حبس، حد از او ساقط مى باشد. بنابراين زن رها شد.
برخى از عالمان عامه در توجيه ندانم كارى عمر گفته اند كه احتمالاً عمر از حامله بودن آن زن آگاه نبوده است؛ اما فخر رازى در پاسخ مى نويسد:
فإن قيل: لعلّ عمر أمر برجمها من غير تفحّص عن حالها، فظنّ أنّها ليس بحامل، فلمّا نبّهه علي رضي اللّه عنه ترك رجمها.
قلنا: هذا يقتضي أنّ عمر ما كان يحتاط في سفك الدماء. وهذا أشرّ من الأوّل؛(2).
اگر گفته شود عمر در حالى حكم به سنگسار نمودن صادر كرده كه از حال آن زن آگاه نبوده و تنها على او را از باردار بودن آن زن آگاه نموده، توجيه مناسبى نيست؛ زيرا لازمه اش آن است كه عمر در مسأله حفظ دماء سستى به خرج داده و جانب احتياط را رعايت نكرده است [در حالى كه حفظ جان از مواردى است كه حتما بايد در آن نهايت دقت را به خرج داد].
ابن تيميه نيز مى نويسد:
والجواب: أنّ هذه القصّة إن كانت صحيحةً فلا تخلو من أن يكون عمر لم يعلم أنّها حامل، فأخبره عليٌ بحملها ... وإمّا أن يكون عمر قد غاب عنه كون الحامل لا ترجم، فلمّا ذكّره علي ذكر ذلك ولهذا أمسك؛(1).
پاسخ آن است كه اگر اين قصه صحيح باشد، يا به اين جهت بوده كه عمر نمى دانسته آن زن باردار است ... و يا به اين جهت است كه عمر اطلاع نداشته كه حكم زن باردار چيست؛ از اين رو على او را از حكم آگاه نموده است.
حقيقت آن است كه ابن تيميه انصاف داده و اعتراف نموده كه عمر در هر حال كوتاهى نموده است؛ زيرا اگر از باردار بودن آگاه نبوده، نبايد در صدور حكم شتاب مى كرد و اگر اصل حكم را نمى دانست، حق نداشت فتوا بدهد.
دقيقاً مانند همين قضيه از معاذ بن جبل نيز روايت شده و در ماجراى ديگرى، عمر امر نمود تا زن باردارى را سنگسار نمايند؛ اما معاذ مانع اجراى حكم شد و به عمر تذكر داد كه زن باردار نبايد سنگسار شود؛ از اين رو قاضى عبدالجبار معتزلى پس از نقل خبر معاذ، در توجيه عملكرد عمر مى نويسد:
1) . منهاج السنة: 6 / 41 - 42.
وهذا غير لازم، لأنّه ليس في الخبر أنّه أمر برجمها مع علمه بأنّها حامل ... وإنّما قال ما قال في معاذ لأنّه نبّهه على أنّها حامل؛(1).
معاذ تنها به عمر يادآور شد كه اين زن باردار است و در خبر نيامده كه عمر با علم به باردار بودن، حكم به سنگسار صادر كرده باشد.
در هر صورت سيد مرتضى در پاسخى جامع و كوتاه مى نويسد:
يقال له: ما تأولت به في الخبر من التأويل البعيد، لأنّه لو كان الخبر على ما ظننته لم يكن تنبيه معاذ له على هذا الوجه، بل كان يجب أن ينبّهه بأن يقول له: هي حامل، ولا يقول له: إن كان لك سبيل عليها، فلا سبيل لك على ما في بطنها! لأنّ هذا القول من عنده أنّه أمر برجمها مع العلم بأنّها حامل، وأقل ما يجب لو كان الأمر على ما ظنّه صاحب الكتاب أن يقول لمعاذ: ما ذهب عليَّ أن الحامل لا ترجم، وإنّما أمرت برجمها لفقد علمي بحملها ... وقد كان يجب أيضاً أن يسأل عن الحمل، لأنّه أحد الموانع من الرجم؛(2).
تأويلى كه او انجام داده به جا نيست؛ زيرا اگر معاذ تنها به عمر يادآور شده كه آن زن باردار است، بايد به عمر مى گفت اين زن باردار است. اما معاذ به عمر گفت: اگر تو بر اين زن سلطه دارى، اما به فرزندى كه در شكم او است سلطه نخواهى داشت. اين سخن معاذ به نيكى نشان مى دهد كه عمر از باردار بودن زن آگاه بوده است. وانگهى به فرض عمر از باردار بودن زن آگاه نبوده باشد، بايد تفحص مى كرد؛ زيرا نمى توان حكم به سنگسار صادر كرد، مگر آن كه از عدم باردار بودن يقين حاصل شود.
ابوداوود در كتابش مى نويسد:
عن ابن عباس قال: أتي عمر بمجنونة قد زنت، فاستشار فيها أناساً، فأمر بها عمر أن ترجم، فمرّ بها علي بن أبيطالب رضوان اللّه عليه فقال: ما شأن هذه؟ قالوا: مجنونة بني فلان زنت، فأمر بها أن ترجم. قال فقال: ارجعوا بها. ثم أتاه فقال: يا أمير المؤمنين، أما علمت أنّ القلم قد رفع عن ثلاثة: عن المجنون حتى يبرء؛(1).
ابن عباس مى گويد: زن مجنونى را نزد عمر آوردند كه زنا داده بود. عمر با مردم مشورت نمود و حكم به سنگسار شدن آن زن صادر كرد. در اين هنگام على بن ابى طالب رضوان اللّه عليه سررسيد و از اصل ماجرا پرسيد. به او عرضه داشتند: اين زن مجنون از فلان طايفه است و زنا داده و بايد سنگسار شود. حضرت فرمود: او را باز گردانيد؛ سپس به عمر فرمود: آيا نمى دانى كه زن ديوانه تكليف ندارد و نبايد حد بخورد؟! اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه عمر مى دانسته آن زن ديوانه است؛ زيرا در پاسخ به اميرالمؤنين عليه السلام تصريح شده كه او از فلان طايفه بوده و ديوانه است. ابوسليمان خطابى در توجيه روايت يادشده مى نويسد:
قلت: لم يأمر عمر برجم مجنونة مطبق عليها في الجنون، ولا يجوز أن يخفى هذا ولا على أحد ممّن بحضرته، ولكن هذه المرأة كانت تجنّ مرّة
1) . سنن أبيداود: 2 / 339.
وتفيق أُخرى، فرأى عمر أن لا يسقط عنها الحدّ لما يصيبها من الجنون، إذ كان الزنا منها في حال الإفاقة، ورأي علي كرّم اللّه وجهه أنّ الجنون شبهة يدرء بها الحدّ عمّن يبتلي به، والحدود تدرء بالشبهات، لعلّها قد أصابت ما أصابت وهي في بقية من بلائها، فوافق اجتهاد عمر اجتهاده في ذلك، فدرأ عنها الحدّ. واللّه أعلم بالصواب؛(1).
عمر و مشاوران او حكم ندادند تا كسى كه دائماً ديوانه است حد بخورد؛ بلكه آنان گمان كردند آن زن داراى جنون ادوارى است و گاهى ديوانه است و گاهى عاقل. از اين رو عمر تصور نمود كه حد از او ساقط نيست؛ زيرا او در حالى زنا داده كه عاقل بوده است و على تشخيص داد كه جنون از موارد شبهه است و در جايى كه شبهه باشد، حد ساقط مى گردد؛ بنابراين اجتهاد على و عمر مطابق هم در آمده است.
انصافاً توجيه يادشده مطابق واقع نيست؛ زيرا اولاً خود ابوسليمان خطابى اعتراف نموده كه عمر مى دانسته آن زن ديوانه است؛ بنابراين موضوع حكم براى او محرز بوده و ثانياً ظاهر روايت نشان مى دهد كه جنون آن زن دائمى بوده و از ظاهر عبارت «هذه مجنونة بني فلان» تنها جنون دائمى استفاده مى شود.
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
«وَإِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَآتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطارًا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئًا »؛(2).
اگر خواستيد همسرى به جاى همسرِ پيشين خود بگيريد و به يكى از آنان مال فراوانى داده باشيد، چيزى از آن را پس نگيريد.
اين آيه و عموم ادلّه ثابت مى كند كه زن مى تواند براى مهريه خويش، هر مبلغى را كه خواست مطالبه نمايد و كسى در اين مسأله اختلاف ندارد؛ اما عمر بدون آگاهى بر فراز منبر رفت و به مردم فرمان داد كه مهريه زنان را محدود كنند. سيوطى مى نويسد:
وأخرج سعيد بن منصور وأبويعلى بسند جيّد، عن مسروق، قال: ركب عمر بن الخطاب المنبر، ثم قال: أيها الناس، ما إكثاركم في صدق النساء وقد كان رسول اللّه وأصحابه وإنّما الصدقات فيما بينهم أربعمائة درهم فما دون ذلك، ولو كان الإكثار في ذلك تقوى عند اللّه أو مكرمة لم تسبقوهم إليها، فلا أعرفن ما زاد رجل في صدق إمرأة على أربعمائة درهم، ثم نزل فإعترضته إمرأة من قريش، فقالت له: يا أمير المؤمنين، نهيت الناس أن يزيدوا النساء في صدقاتهن على أربعمائة درهم، قال: نعم، فقالت: أما سمعت ما أنزل اللّه يقول: «وَآتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطارًا »، فقال: اللهمّ غفراً كلّ الناس أفقه من عمر، ثم رجع فركب المنبر، فقال: يا أيها الناس، إنّي كنت نهيتكم أن تزيدوا النساء في صدقاتهنّ على أربعمائة درهم، فمن شاء أن يعطى من ماله: ما أحبّ؛(1).
سعيد بن منصور و ابويعلى به سند جيد از مسروق روايت مى كنند كه گفت: عمر بر فراز منبر رفت و گفت: اى مردم، چرا در مهر زنان زياده روى مى كنيد؟ همانا در زمان رسول خدا ما به چهارصد درهم زنان را مهر مى نموديم؛ بنابراين به من خبر نرسد
1) . الدرّ المنثور: 20 / 133. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد: 4 / 283؛ تخريج الأحاديث والآثار: 1 / 297.
كه مردى مازاد بر چهارصد درهم مهر زنش نموده است! در اين هنگام زنى از قريش از پشت پرده صدا زد: اى اميرالمؤنين! آيا زنان را از مهريه مازاد بر چهارصد درهم منع مى نمايى؟ عمر گفت: آرى. آن زن گفت: آيا نشنيده اى كه خداوند در قرآن مى فرمايد: هر چقدر خواستيد مهر همسرانتان نماييد. در اين هنگام عمر گفت: تمام مردم از عمر داناتر هستند. سپس از منبر پايين آمد و گفت: اى مردم، شما را از مهر مازاد بر چهارصد درهم منع نمودم؛ اما اكنون آزاد هستيد كه هر چقدر تمايل داريد مهر نماييد! اين روايت و رواياتى كه شبيه به آن وارد شده كاملاً معتبر است تا آنجا كه حاكم نيشابورى مى نويسد:
فقد تواترت الأسانيد الصحيحة بصحّة خطبة أمير المؤمنين عمر بن الخطاب؛(1).
اسانيد صحيح خطبه عمر بن خطاب به تواتر به اثبات رسيده است.
ماجراى جهل عمر به آيه قرآن و اعتراف خويش به اين مسأله آن قدر رسواست كه ابن تيميه مى نويسد:
إنّ هذه القصّة دليل على كمال فضل عمر، ودينه، وتقواه! ورجوعه إلى الحق إذا تبيّن له، وأنّه يقبل الحق حتّى من امرأة، ويتواضع له!(2).
اين قضيه نشان مى دهد كه عمر از فضائل اخلاقى، دين، تقوا و بازگشت از اشتباه به سوى حق برخوردار بوده است كه سخن حق را حتى از يك زن نيز پذيرفته و براى وى تواضع كرده است!
قدامة بن مظعون بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح كه با كنيه ابوعمرو شناخته مى شود، برادر همسر عمر بن خطاب است و از مهاجران نخستين و جنگجويان بدر مى باشد. عمر وى را والى بحرين قرار داد و پس از مدتى، عثمان بن أبى عاص را به جاى او برگزيد. ابن شهاب در مورد علت عزل وى مى گويد:
أخبرني عبداللّه بن عامر بن ربيعة ... أنّ عمر بن الخطاب استعمل قدامة بن مظعون على البحرين - وهو خال حفصة وعبداللّه بن عمر بن الخطاب - فقدم الجارود سيد عبدالقيس على عمر بن الخطاب من البحرين، فقال: يا أمير المؤمنين، إنّ قدامة شرب فسكر، وإنّي رأيت حدّاً من حدود اللّه، حقاً عليّ أن أرفعه إليك. فقال عمر: من يشهد معك؟ فقال: أبوهريرة. فدعي أبوهريرة فقال: بم تشهد؟ فقال: لم أره يشرب، ولكني رأيته سكران يقي، فقال عمر: لقد تنطّعت في الشهادة. ثم كتب إلى قدامة أن يقدم عليه من البحرين. فقدم، فقال الجارود لعمر: أقم على هذا كتاب اللّه. فقال عمر: أخصم أنت أم شهيد؟ فقال: شهيد. فقال: قد أدّيت شهادتك. قال: فصمت الجارود، ثم غدا على عمر، فقال: أقم على هذا حدّ اللّه. فقال عمر: ما أراك إلا خصماً، وما شهد معك إلا رجل، فقال الجارود: إنّي أنشدك اللّه! فقال عمر: لتمسكنّ لسانك أو لأسوءنّك، فقال: يا عمر، أما واللّه، ما ذلك بالحقّ أن يشرب الخمر ابن عمك وتسوءني. فقال أبوهريرة: إن كنت تشك في شهادتنا فأرسل إلى ابنة الوليد فسلها - وهي امرأة قدامة - فأرسل عمر إلى
هند بنت الوليد ينشدها فأقامت الشهادة على زوجها، فقال عمر لقدامة: إنّي حادّك، فقال: لو شربت كما يقولون، ما كان لكم أن تحدّوني، فقال عمر: لم؟ قال قدامة: قال اللّه عزّ وجلّ: «لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ ... »(1)الآية؛(2).
عبداللّه بن عامر بن ربيع به سند خود نقل مى كند كه عمر بن خطاب، قدامه بن مظعون را به ولايت بحرين منصوب كرد، در حالى كه او دايى فرزندان عمر بود. پس از مدتى شخصى به نام جارود از بحرين نزد عمر آمد و شهادت داد كه قدامه شراب نوشيده و مستحق حد شده است و به عمر گفت: اى اميرالمؤنين! قدامه شراب نوشيده و مست شده و بايد حدى از حدود خدا بر او جارى گردد. عمر به او گفت: آيا كسى همراه تو شهادت مى دهد؟ جارود گفت: آرى، ابوهريره نيز شاهد است. عمر ابوهريره را احضار كرد و از او شهادت طلبيد. ابوهريره گفت: من نديدم شراب بنوشد؛ اما او را در حال مستى ديدم و شراب را قى مى كرد. عمر گفت: اين شهادت كافى نيست. سپس قدامه را از بحرين طلبيد و او نزد عمر آمد. در اين هنگام جارود به عمر گفت: برخيز و او را حد بزن. عمر به جارود گفت: آيا تو با او دشمنى يا فقط شاهد بر شرب خمر او بودى؟ جارود گفت: من فقط شاهد هستم. عمر گفت: شهادت را ادا نمودى [يعنى برخيز و خارج شو و دخالت نكن]. در اين هنگام جارود سكوت نمود؛ اما روز بعد نزد عمر رفت و گفت: حد را اجرا نما. عمر به او گفت: تو را دشمن
قدامه مى بينم و تو با او خصومت دارى. جارود در پاسخ گفت: من خدا را شاهد مى گيرم. عمر گفت: زبانت را كنترل كن، زيرا در غير اين صورت تنبيه مى شوى! جارود گفت: به خدا سوگند روا نيست كه پسر عم تو شراب بنوشد و تو مرا شماتت نمايى. ابوهريره مى گويد: ما در شهادتمان شك نموديم؛ از اين رو كسى را نزد همسر قدامه فرستاديم تا از او بپرسد و همسر قدامه نيز تأييد كرد كه قدامه شراب مى نوشد. عمر به قدامه گفت: بايد حد بخورى. قدامه در پاسخ گفت: اگر من شراب نوشيده باشم تو حق ندارى بر من حد جارى نمايى. عمر پرسيد: چرا؟ قدامه در پاسخ آيه «لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ ... » را تلاوت نمود. و عمر از او درگذشت.
از اين روايت نيز جهل عمر به كتاب خدا آشكار مى گردد؛ زيرا يا عمر به واسطه جهل نفهميده كه آيه «لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا ... » مانع اجرا حد نيست و يا فهميده و با چشم پوشى از جرم قدامه حد را تعطيل نموده است. پر واضح است كه موضوع شرب خمر قدامه كاملاً بر عمر روشن بوده است و عمر نيز اراده كرده تا حد را جارى نمايد؛ اما با استدلال قدامه، از اجراى حد جلوگيرى كرده است و اين مورد نيز يكى از موارد جهل عمر بن خطاب به احكام شرعى و آيات قرآن مى باشد.
يكى از بزرگترين اشكالاتى كه بر عمر وارد مى آيد آن است كه خلافت را به شورا سپرد، در حالى كه نه ابوبكر و نه خود عمر هيچ كدام با شورا تعيين نشده بودند. البته لازم به ذكر است كه عمر بن خطاب به شورا اعتقادى نداشت و گويا خود او علاقه مند
بود تا با وصايت، خليفه پس از خود را معين نمايد؛ از اين رو اعلام كرده بود كه اگر سالم مولا ابوحذيفه زنده بود، او را به خلافت مى رساندم! ابن عبدالبر در همين باره مى نويسد:
لو كان سالم حيّاً ما جعلتها شورى!(1).
اگر سالم زنده بود، خلافت را به شورا نمى سپردم! ابن سعد نيز در طبقات مى نويسد:
لو أدركني أحد رجلين، فجعلت هذا الأمر إليه لوثقت به: سالم مولى أبيحذيفة وأبوعبيدة بن الجرّاح؛(2).
اگر يكى از اين دو نفر؛ يعنى سالم مولا ابى حذيفه و ابوعبيدة بن جراح زنده بودند، هر آينه اين منصب را به او تفويض مى كردم.
زيلعى نيز از قول عمر روايت كرده است كه گفت:
لو كان سالم حيّاً لاستخلفته؛(3).
اگر سالم زنده بود، هر آينه او را به خلافت مى رساندم.
لازم به ذكر است كه بايد نكاتى را به عنوان حاشيه بر سخن عمر بيان داريم:
نكته يكم: منطق شيعه در تحليل خلافت بسيار روشن و آشكار است؛ زيرا شيعه بر اين باور است كه خلافت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به جعل الاهى به اميرالمؤنين عليه السلام منتقل و سپس به يازده فرزند ايشان مى رسد. اما منطق عامه بسيار متشتت
و متناقض است؛ زيرا وجود نص، اجماع، شورا و وصيت در مورد ابوبكر كاملاً منتفى بوده و ابوبكر تنها با بيعت عمر و ابوعبيدة بن جراح به خلافت رسيده است. عمر بن خطاب نيز با وصيت ابوبكر به خلافت رسيد، در حالى كه خود ابوبكر با وصيت به خلافت نرسيده بود؛ از اين رو عمر نيز مايل بود تا خود خليفه پس از خود را تعيين نمايد.
نكته دوم: عمر براى خود اين حق را قائل بود كه خليفه پس از خود را مشخص كند؛ اما چنين حقى را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باور نداشت! از اين رو به ابن عباس گفت:
كرهوا أن يجمعوا لكم النبوّة والخلافة؛(1).
مردم دوست ندارند كه نبوت و امامت براى شما [بنى هاشم] جمع شود.
نكته سوم: سالم مولا ابوحذيفه از موالى به حساب مى آمد و قريشى، بلكه عرب نبود، در حالى كه ابوبكر با استدلال بر اين كه خلافت از قريش است، انصار را كنار زد؛.
اما عمر اعتراف نمود كه حاضر است تا خلافت را به يك غير قريشى بسپارد! نكته چهارم: سالم مولا ابوحذيفه، علاوه بر آن كه قريشى نبوده؛ بلكه عبد و بنده بوده است. ابن عبدالبر مى نويسد:
سالم بن معقل، مولى أبيحذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف. من أهل فارس من إصطخر، وقيل: من عجم الفرس من كرمه، قالوا: كان من فضلاء الموالي ومن خيار الصحابة ... أعتقته مولاته زوج أبيحذيفة، فتولّى أباحذيفة وتبنّاه أبوحذيفة ... كان عمر بن الخطاب يفرط في الثناء عليه؛(2).
سالم بن معقل، مولاى ابوحذيفه بن عتبه و اهل فارس است. او از موالى و از بهترين صحابه است ... و بنده همسر ابوحذيفه بود كه توسط او آزاد شد و ابوحذيفه او را تصاحب نمود ... و عمر بن خطاب در ستايش او مبالغه مى ورزيد.
از اين تعبير استفاده مى شود كه قريشى بودن تنها حربه اى براى سركوب انصار بوده است و الاّ حتى عرب بودن و آزاد بودن نيز براى ابوبكر و عمر اهميتى نداشته است.
از مجموع نكات بالا به روشنى استفاده مى شود كه خلافت از ديدگاه خلفاء عامه جز يك منصب سياسى شأن ديگرى ندارد و براى تصاحب اين منصب، مى توان به هر حربه اى تمسك جست! در هر حال عمر بن خطاب به شورا باور نداشت و مداركى در دست است كه نشان مى دهد قضيه شورا تنها يك صورت سازى از ناحيه عمر بوده و نتيجه شورا نيز از پيش معين گرديده بود. ابن حجر در توضيح ماجراى شورا مى نويسد:
قوله: فلمّا اجتمعوا تشهّد عبدالرّحمن وفي رواية إبراهيم بن طهمان: جلس عبدالرحمن على المنبر. وفي رواية سعيد بن عامر: فلمّا صلّى صهيب بالناس صلاة الصبح، جاء عبدالرحمن يتخطّي حتى صعد المنبر، فجاء رسول سعد يقول لعبدالرحمن: ارفع رأسك وانظر لأُمّة محمد وبايع لنفسك.
قوله: أمّا بعد.
زاد سعيد بن عامر: فأعلن عبدالرحمن، فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قال: أمّا بعد، يا علي، إنّي نظرت في أمر الناس، فلم أرهم يعدلون بعثمان. أي: لا يجعلون له مساوياً بل يرجّحونه.
قوله: فلا تجعلنّ على نفسك سبيلاً.
أي: من الملامة إذا لم توافق الجماعة. وهذا ظاهر في أنّ عبدالرحمن لم يتردّد عند البيعة في عثمان، ولكن قد تقدّم في رواية عمرو بن ميمون
التصريح بأنّه بدأ بعلي فأخذ بيده، فقال: لك قرابة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم والقدم في الإسلام ما قد علمت، واللّه عليك لئن أمّرتك لتعدلنَّ، ولئن أمّرت عثمان لتسمعنّ ولتطيعنّ. ثمّ خلا بالآخر فقال له مثل ذلك، فلمّا أخذ الميثاق قال: إرفع يدك يا عثمان، فبايعه وبايع له علي.
وطريق الجمع بينهما: إنّ عمرو بن ميمون حفظ ما لم يحفظه الآخر. ويحتمل أن يكون الآخر حفظه، لكن طوى بعض الرواة ذكره. ويحتمل أنْ يكون ذلك وقع في اللّيل لمّا تكلّم معهما واحد بعد واحد فأخذ على كلٍّ منهما العهد والميثاق، فلمّا أصبح عرض على علي فلم يوافقه على بعض الشروط وعرض على عثمان فقبل. ويؤيّده رواية عاصم بن بهدلة عن أبيوائل قال: قلت لعبدالرحمن بن عوف: كيف بايعتم عثمان وتركتم عليّاً؟ فقال: ما ذنبي، بدأت بعليّ، فقلت له: أُبايعك على كتاب اللّه وسنّة رسوله وسيرة أبيبكر وعمر، فقال: فيما استطعت. وعرضتها على عثمان فقبل. أخرجه عبداللّه بن أحمد في زيادات المسند عن سفيان بن وكيع، عن أبيبكر بن عياش عنه. وسفيان بن وكيع ضعيف.
وقد أخرج أحمد من طريق زائدة، عن عاصم، عن أبيوائل قال: قال الوليد بن عقبة لعبدالرحمن بن عوف: مالك جفوت أمير المؤمنين - يعنى عثمان -؟ فذكر قصّة وفيها قول عثمان: وأمّا قوله سيرة عمر، فإني لا أُطيقها ولا هو. وفي هذا إشارة إلى أنّه بايعه على أنْ يسير سيرة عمر، فعاتبه على تركها. ويمكن أن يؤخذ من هذا ضعف رواية سفيان بن وكيع، إذ لو كان استخلف بشرط أن يسير بسيرة عمر لم يكن ما أجاب به عذراً في الترك.
قال ابن التين: وإنّما قال لعلي ذلك دون من سواه، لأنّ غيره لم يكن يطمع
في الخلافة مع وجوده ووجود عثمان، وسكوت من حضر من أهل الشورى والمهاجرين والأنصار وأُمراء الأجناد، دليلٌ على تصديقهم عبدالرحمن فيما قال وعلى الرّضا بعثمان.
قلت: وقد أخرج ابن أبيشيبة من طريق حارثة بن مضرب قال: حججت في خلافة عمر، فلم أرهم يشكّون أنّ الخليفة بعده عثمان. وأخرج يعقوب بن شيبة في مسنده من طريق صحيح قال: قال لي عمر: من ترى قومك يؤمّرون بعدي؟ قال قلت: قد نظر الناس إلى عثمان وشهروه لها.
وأخرج البغوي في معجمه وخيثمة في فضائل الصحابة بسند صحيح، عن حارثة بن مضرب: حججت مع عمر، فكان الحادي يحدو أنّ الأمير بعده عثمان بن عفان.
قوله: فقال.
أي: عبدالرحمن مخاطباً لعثمان: أُبايعك على سنّة اللّه وسنّة رسوله والخليفتين من بعده. فبايعه؛(1).
هنگامى(2)كه اعضاى شورا گرد هم آمدند، - در روايت سعيد بن عامر وارد شده هنگامى كه صهيب، نماز صبح را با مردم به جا آورد - عبدالرحمان بر فراز منبر رفت و پس از اداى حمد و ثناى الاهى به اميرالمؤنين عليه السلام عرضه داشت: اى على، من به مردم نظر كردم و احوال آنان را جويا شدم و آنان مايل هستند تا با عثمان
بيعت نمايند و او را ترجيح مى دهند؛ بنابراين خود را به زحمت و خطر نينداز و در مقابل اكثريت قرار نگير. ظاهر اين مطلب نشان مى دهد كه عبدالرحمان در بيعت با عثمان ترديد نداشته است؛ اما پيش از اين، در روايت عمرو بن ميمون تصريح شده است به اين كه عبدالرحمان دست على را گرفت و گفت: اى على! تو با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خويشاوندى و از مسلمانان نخستين هستى. همين سخنان را به عثمان نيز عرضه داشت؛ اما پس از اتمام حجت، با عثمان بيعت كرد و على نيز با عثمان بيعت نمود. ممكن است بين دو روايت مذكور اين گونه جمع نماييم كه عبدالرحمان برخى از شروط را بر على عرضه كرده، اما او نپذيرفته و بر عثمان نيز عرضه كرده، او پذيرفته است و شاهد مطلب آن است كه در روايتى وارد شده كه عاصم بن ابى وائل به عبدالرحمان گفت: چگونه شد كه با عثمان بيعت كردى و على را رها نمودى؟ عبدالرحمان گفت: من بى تقصيرم؛ زيرا به على گفتم كه با تو بيعت مى نمايم به شرط آن كه به كتاب خدا و سنت نبى خدا، سيره ابوبكر و عمر عمل نمايى؛ اما على نپذيرفت، ولى عثمان پذيرفت. احمد از طريق عاصم از ابووائل روايت كرده كه وليد بن عقبه به عبدالرحمان گفت: چه شد كه كار به عثمان ختم گرديد؟ عبدالرحمان گفت: عثمان شرط من را پذيرفت، تنها گفت كه طاقت ندارم تا به سيره عمر عمل نمايم؛ اما على از پذيرش شروط من سر باز زد. ابن تين مى گويد: عبدالرحمان شروطش را به على عرضه داشت؛ زيرا غير از على و عثمان، كس ديگرى در مظان خلافت نبود و سكوت اهل شورا، انصار و مهاجران حاكى از آن است كه آنان به خلافت عثمان راضى بودند. ابن ابى شيبه روايت كرده است كه حارثه بن مضرب مى گويد: من در زمان عمر به حج رفتم و هيچ كس ترديد نداشت كه خليفه پس از
عمر عثمان است. يعقوب بن شيبه روايت كرده كه عمر به او گفت: نظر مردم را در مورد خليفه پس از من چگونه مى بينى؟ گفتم: مردم بر عثمان نظر دارند و اين مطلب مشهور است. بغوى نيز از حارثه بن مضرب به سند صحيح روايت كرده كه همراه عمر به حج رفتم و ساربان ها مى خواندند كه خليفه پس از عمر عثمان است.
يكى ديگر از شواهدى كه اثبات مى نمايد خلافت عثمان پيش از شورا كاملاً معين بوده، روايت ابن عساكر است. وى مى نويسد:
قرأت على أبيغالب بن البنّا، عن أبيمحمّد الجوهري، أنا أبوعمر بن حيّويه، أنا أحمد بن معروف، نا الحسين بن الفهم، نا محمّد بن سعد، أنا الوليد بن عطاء بن الأغرّ، وأحمد بن محمّد بن الوليد الأزْرقي، قالا: نا عمرو بن يحيى بن سعيد الأموي، عن جدّه أنّ سعيد بن العاص أتى عمر يستزيده في داره التي بالبلاط وخِطَط أعمامه مع رسول اللّه، فقال عمر: صلِّ الغداة معي وغبّش، [ثم] اذكرني حاجتك، قال: ففعلت، حتّى إذا هو انصرف، قلت: يا أمير المؤمنين، حاجتي التي أمرتني أن أذكرها لك، قال: فوثب معي ثم قال: امضِ نحو داره حتى انتهيت إليها، فزادني وخطّ لي برجله، فقلت: يا أمير المؤمنين، زدني، فإنه نبتت لي نابتة من ولد وأهل، فقال: حسبك وأختبئ عندك أن سيلي هذا الأمر بعدي من يصل رحمك ويقضي حاجتك، قال: فمكثت خلافة عمر بن الخطاب، حتى استُخلف عثمان، وأخذها عن شورى ورضاً، فوصلني وأحسن وقضى حاجتي وأشركني في أمانته؛(1).
1) . تاريخ مدينة دمشق: 21 / 119.
ابن عساكر به سند خود از سعيد اموى نقل مى كند كه گفت: سعيد بن عاص نزد عمر رفت و از او درخواست نمود تا منزلش را توسعه دهد. عمر به او گفت: نمازت را با من بخوان و شتاب كن و سپس حاجتت را بيان نما. من نيز براى نماز خود را به عمر رساندم و پس از نماز، نزد او رفتم و عرض حاجت نمودم. عمر گفت: همراه من بيا. من همراه او رفتم تا به زمينى رسيديم و عمر با پاى خود دور زمين را خط كشيد و گفت: اين قسمت از آن تو باشد. گفتم: اى اميرالمؤنين، عيالات و خانواده من زياد است و اين مقدار كفاف نمى دهد، بيشتر به من بده. عمر گفت: همين اندازه بس است و اين مطلب را فعلاً پنهان بدار و با كسى مطرح نكن، همانا پس از من كسى به خلافت مى رسد كه بيشتر به تو خواهد بخشيد. پس از آن كه عمر از دنيا رفت، عثمان از طريق شورا به خلافت رسيد و مرا حاجت روا كرد.
طبرى و ديگران روايت كرده اند كه اميرالمؤنين عليه السلام در روز شورا به عبدالرحمان بن عوف فرمود:
ليس هذا أوّل يوم تظاهرتم فيه علينا، فصبر جميل، واللّه المستعان على ما تصفون، واللّه ما ولّيت عثمان إلا ليردّ الأمر إليك، واللّه كلّ يوم في شأن؛(1).
امروز نخستين روزى نيست كه حق ما را ضايع مى نماييد، همانا صبر نيكو است و خداوند كمك مى نمايد. به خدا سوگند عثمان را به خلافت نگماشتى مگر آن كه امر به دست تو برسد.
1) . تاريخ الطبري: 3 / 297.
و اتفاقاً فرمايش اميرالمؤنين عليه السلام درست از آب درآمد و عثمان پس از تصاحب حكومت، امويان را مسلط نمود و به عبدالرحمان بن عوف اعتنا نكرد، تا آنجا كه ابوالفداء مى نويسد:
إنّ عبدالرحمن مات وهو مهاجرٌ لعثمان؛(1).
همانا عبدالرحمان از دنيا رفت، در حالى كه از عثمان دلگير [و با او قهر] بود.
اميرالمؤنين عليه السلام به نيكى مى دانست كه شوراى عمر يك توطئه خطرناك است؛ از اين رو به عباس فرمود:
عدل عنّا، لأنّ سعداً لا يخالف عبدالرحمن؛ لأنّه ابن عمّه، وعبدالرحمن صهر عثمان، فلا يختلفون، فيولّيها أحدهم الآخر؛(2).
در شورا سعد را منصوب كرد، در حالى كه او پسر عموى عثمان است و عبدالرحمان نيز داماد عثمان است؛ بنابراين آنان با عثمان مخالفت نمى كنند و هر كدام ديگرى را به خلافت مى گمارند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:
يا أباطلحة، ما الذي أمرك به عمر؟ قال: أنّ أقتل من شق عصا الجماعة. فقال عبدالرحمن لعلي: بايع إذن وإلا كنت متّبعاً غير سبيل المؤمنين، وأنفذنا فيك ما أمرنا به. فقال: لقد علمتم أني أحق بها من غيري؛(3).
از عبدالرحمان پرسيدند: عمر چه دستورى به تو داده است؟ گفت: به من فرمان داده تا هر كس كه اتفاق مسلمانان را به هم زد، به قتل برسانم. آن گاه عبدالرحمان به على عرضه داشت: بيعت نما، زيرا در غير اين صورت از راه مسلمانان جدا شده اى و ما مأموريم تا حكم را اجرا نماييم. اميرالمؤنين در پاسخ فرمود: نيك مى دانيد كه من سزاوارتر از ديگران به اين منصب هستم.
مطالب يادشده به نيكى نشان مى دهد كه مسأله شورا نيز يك بازى سياسى بوده و جدا از عدم مشروعيت اصل شورا، اين شورا به گونه اى رقم خورده تا خلافت به عثمان برسد و اگر اميرالمؤنين عليه السلام مخالفت نمود، به قتل برسد. بنابراين مسأله شورا نيز يكى ديگر از فضايح عمر بن خطاب است. جالب است كه باز عالمان عامه مى كوشند تا ساحت عمر را از چنين افتضاحى مبرّا سازند. تفتازانى در باره همين پاكسازى مى نويسد:
من نظر بعين الإنصاف وسمع ما اشتهر من عمر في الأطراف، علم جلالة محلّه عما تدّعيه الأعداء وبراءة ساحته عما يفتريه أهل البدع والأهواء، وجزم بأنّه كان الغاية في العدل والسّداد والاستقامة على سبيل الرشاد؛(1).
هر كسى با ديده انصاف به قضيه بنگرد، در مى يابد كه عمر به واسطه شدت عدالت و استقامت در هدايت مردم چنين كرده است و ساحتش از تهمت بدگويان مبرّا مى باشد! آرى، قاعده نانوشته عامه آن است كه عمر بن خطاب معصوم است و هر عملى از او سر بزند، عين صواب است؛ از اين رو شوراى او هم عين حق است و اساساً كسى نبايد بر كردار خليفه خرده بگيرد!
1) . شرح المقاصد: 2 / 295.
مطالبى كه بيان شد، تنها گوشه اى از خطاها و اشتباهات فاحش عمر بن خطاب است و همين اندازه براى اثبات عدم لياقت او بر منصب خلافت كفايت مى كند. البته علامه بزرگوار امينى رحمه اللّه در كتاب الغدير، به صورت موضوعى به بررسى عملكرد عمر پرداخته و موارد متعددى از اشتباهات و جهل او را آشكار ساخته است؛ اما از آنجا كه بناى اين نوشتار بر ايجاز مى باشد، علاقه مندان را به كتاب مفصل آن بزرگ مرد و مدافع محكم اهل بيت عليهم السلام، به ويژه اميرالمؤمنين عليه السلام حواله مى دهيم.
سومين نفر از خلفاى عامه، عثمان بن عفان است. در زمان حاكميت وى، كنترل امور از عهده وى خارج شد و كار به جايى كشيد كه مردم عليه او شوريدند و او را به طرز فجيعى به قتل رساندند. سرّ شورش مردم آن بود كه وى در بذل و بخشش از بيت المال به اطرافيان خود زياده روى كرد و امويان را بر تمام امور مسلط ساخت و آن قدر بى كفايتى از خود نشان داد كه سرانجام كاسه صبر مردم سرريز شد و او را از پاى درآورند. از آنجا كه بناى اين نوشتار بر اختصارگويى است، مى كوشيم تا به پاره اى از فضايح عثمان اشاره نماييم تا اثبات نماييم كه وى لياقت منصب خلافت را نداشته است.
بخش نخست خيانت عثمان، در سوء استفاده او از قدرت خلاصه مى شود. عثمان از هنگامى كه قدرت را به دست گرفت، امويان را بر حكومت مسلط كرد و خويشاوندان وى نيز از انجام هيچ جنايتى فروگزار نكردند. در اين ميان، چند چهره
اموى از اهميت ويژه اى برخوردار هستند كه توسط عثمان بر مناصب مهمى گماشته شدند و ما به صورت تك تك به بررسى اعمال آنان خواهيم پرداخت:
وليد بن عقبه از طرف مادر برادر عثمان بود و روز فتح مكه مسلمان شد. عالمان تفسير، اتفاق نظر دارند كه آيه «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا »(1)(2)در مورد او نازل شده و طبق اين آيه، او فردى فاسق معرفى گرديده است. طبرى مى نويسد:
ذكر أنّ هذه الآية نزلت في الوليد بن عقبة بن أبيمعيط؛(3).
اين آيه در مورد وليد بن عقبه بن ابى معيط نازل گرديده است.
انتصاب وليد بن عقبه، حيرت برخى از بزرگان صحابه را به دنبال داشت تا آنجا كه عبداللّه بن مسعود به شگفت آمد. ابن عبدالبر مى نويسد:
لمّا قدم وليد بن عقبة أميراً على الكوفة، أتاه ابن مسعود، فقال له: ما جاء بك؟ قال: جئت أميراً. فقال ابن مسعود: ما أدري، أصلحت بعدنا أم فسد الناس؟!(4).
هنگامى كه وليد بن عقبه به كوفه رسيد، عبداللّه بن مسعود نزد او رفت و گفت: براى چه كارى به اينجا آمدى؟ وليد در پاسخ گفت: به عنوان حاكم. ابن مسعود گفت:
نمى دانم! آيا پس از خروج من از مدينه تو اصلاح شدى يا مردم فاسد گشته اند؟! [كنايه از اين كه جامعه به هرج و مرج رسيده كه چون تويى به حكومت رسيده است].
از خبر عبداللّه بن مسعود استفاده مى شود كه در زمان عمر بن خطاب، هنوز وليد بن عقبه به عنوان فردى فاسق و غير قابل اعتماد مطرح بوده؛ زيرا عبداللّه بن مسعود در زمان عمر مدينه را به قصد كوفه ترك گفت. به هر روى ابن عبدالبر در ادامه مى نويسد:
أخباره في شرب الخمر ومنادمته أبازبيد الطائي مشهورة كثيرة، يسمج بنا ذكرها هنا، ونذكر منها طرفاً: ذكر عمر بن شبّة قال: حدثنا هارون بن معروف قال: حدّثنا ضمرة بن ربيعة، عن ابن شوذب، قال: صلّى الوليد بن عقبة بأهل الكوفة صلاة الصبح أربع ركعات ثم التفت إليهم، فقال: أزيدكم؟ فقال عبداللّه بن مسعود: ما زلنا معك في زيادة منذ اليوم.(1)(قال) وخبر صلاته بهم وهو سكران وقوله: أزيدكم - بعد أن صلّى الصبح أربعاً - مشهور من رواية الثقات من نقل أهل الحديث وأهل الأخبار؛(2).
اخبار در مورد بزم ميگسارى و شب نشينى هاى وليد بسيار مشهور است و من به يكى از آنها اشاره مى كنم. ضمره بن ربيعه از ابن شوذب روايت كرده كه وليد بن عقبه با اهل كوفه چهار ركعت نماز صبح به جا آورد؛ سپس به آنان گفت: آيا بيشتر برايتان بخوانم؟! عبداللّه بن مسعود در پاسخ گفت: از اين پس، بيش از اين مقدار را از تو مشاهده خواهيم كرد. و خبر نماز وليد در حال مستى از رواياتى است كه موثق بوده و نزد اهل حديث مشهور است.
سخن عبداللّه بن مسعود به نيكى نشان مى دهد كه اداى چهار ركعت نماز از وليد بن عقبه، جاى تعجب ندارد و بايد منتظر چنين افتضاحاتى بود. ابن عبدالبر نيز تأكيد مى كند كه نمى توان نماز خواندن در حال مستى وليد را انكار نمود؛ زيرا عمل خراب وليد، كاملاً نزد محدثان شناخته شده و احاديث دال بر اين مطلب نيز موثق و قابل اعتماد است؛ اما متأسفانه عالمان عامه براى پيراستن عثمان از چنين لكه ننگى، كوشيده اند تا توجيه ذكر نمايند. تفتازانى مى نويسد:
إذ لا اطّلاع له على السرائر، وإنّما عليه الأخذ بالظاهر والعزل عند تحقّق الفسق؛(1).
عثمان از باطن افراد خبر نداشت و مأمور به رعايت ظاهر افراد بود؛ از اين رو وقتى خبر فسق وليد را شنيد، او را بركنار نمود! ابن تيميه نيز با وقاحت تمام مى نويسد:
والجواب: أن يقال: نوّاب علي خانوه وعصوه أكثر ممّا خان عمّال عثمان له وعصوه!(2).
در پاسخ مى گوييم: عمال على به مراتب، مرتكب خيانت بيشترى نسبت به عمال عثمان شدند! نگارنده مى گويد كه از ابن تيميه توقع نمى رود پاسخ بهترى را ارائه نمايد؛ اما از تفتازانى توقع مى رود كه چنين پاسخ سبك و بى وجهى ذكر ننمايد. وليد بن عقبه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از سوء سابقه برخوردار بوده است، تا آنجا كه آيه نبأ در
مذمت او نازل شده و از سوى ديگر، از سخن عبداللّه بن مسعود به خوبى استفاده مى شود كه حتى در زمان عمر نيز وليد بن عقبه اصلاح نشده و همچنان به فكر عياشى و فسق و فجور بوده است تا آنجا كه عبداللّه بن مسعود از انتصاب او به امارت كوفه متعجب مى شود. به راستى آيا مى توان پذيرفت كه عثمان در ظاهر وليد بن عقبه را شخص ظاهر الصلاحى يافته و به همين روى وى را به امارت كوفه گماشته است؟ در مورد عزل وليد نيز اخبار مفصلى وارد شده و ما از آنجا كه قصد تحليل تاريخ را نداريم، به شرح روايات نمى پردازيم؛ اما به طور خلاصه تنها اشاره مى نماييم كه عزل وليد نيز از روى ناچارى صورت گرفته است؛ زيرا وليد، افتضاح را به نهايت رساند و نماز صبح را چهار ركعت به جا آورد! آيا عثمان با وجود چنين افتضاحى راهى جز عزل او داشت؟ در مورد سخن ابن تيميه نيز بايد گفت كه شدت تعصب و خوى ناصبى گرى، وى را به پريشان گويى واداشته است. بهتر بود تا ابن تيميه نيز تنها به يك مصداق از عمال اميرالمؤنين عليه السلام اشاره مى كرد و افتضاح آنان را بازگو مى نمود.
به باور نگارنده، اگر ابن تيميه حتى يك مورد مستند سراغ مى داشت، حتماً از بيان آن دريغ نمى ورزيد؛ اما او از شدت تعصب تنها به فرافكنى روى آورده و موضوع بحث را عوض نموده است و در ضمن، اعتراف نموده كه عمال عثمان خرابى را از حد گذرانده اند تا آنجا كه ابن تيميه نيز نمى تواند حتى با بهانه هاى واهى از آنان دفاع نمايد. سپس ابن تيميه خود را خلاص نموده و مى نويسد:
والقاعدة الكليّة في هذا أن لا نعتقد أنّ أحداً معصوم بعد النبي، بل الخلفاء وغير الخلفاء يجوز عليهم الخطأ، والذنوب التي تقع منهم قد يتوبون منها، وقد تكفّر عنهم بحسناتهم الكثيرة، وقد يبتلون بمصائب يكفّر اللّه عنهم بها،
وقد يكفّر عنهم بغير ذلك. فكلّ ما ينقل عن عثمان غايته أن يكون ذنباً أو خطأً، وعثمان قد حصلت له أسباب المغفرة من وجوه كثيرة؛(1).
يك قاعده كلى وجود دارد مبنى بر اين كه هيچ كس پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله معصوم نيست و احتمال دارد مرتكب خطا شود. بنابراين خلفا نيز اگر مرتكب خلافى گردند، معذور مى باشند و اگر از عثمان نيز چيزى نقل شود كه دال بر گناه يا خطاى او باشد، نقص نيست؛ زيرا عثمان از جهات زيادى سزاوار مغفرت و بخشش بوده است.
نگارنده اين سطور، قضاوت را به خواننده وا مى نهد. آرى طبق توجيه ابن تيميه، هيچ بنيانى براى اخلاق و شريعت باقى نمى ماند و هر كس به خلافت رسيد، مى تواند با شريعت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بازى نمايد و دست آخر نيز مورد رحمت خداوند قرار بگيرد!
سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن أميه، پسر عموى عثمان است و پس از افتضاح وليد بن عقبه، به حكومت كوفه گماشته شد. البته سعيد بن عاص به مراتب فاسدتر از وليد بود و كار را به جايى رساند كه مردم كوفه عليه او به شورش درآمدند. ابن عساكر مى نويسد:
ولم يزل سعيد بن العاص في ناحية عثمان بن عفان للقرابة، فلمّا عزل عثمان الوليد بن عقبة بن أبيمعيط عن الكوفة، دعا سعيد بن العاص فاستعمله عليها، فلّما قدم الكوفة قدمها شاباً مترفاً ليست له سابقة، فقال:
1) . همان: 6 / 196 - 197.
لا أصعد المنبر حتى يطهّر، فأمر به فغسل، ثم صعد المنبر فخطب أهل الكوفة وتكلّم بكلام قصّر بهم فيه، ونسبهم إلى الشقاق والخلاف، فقال: إنما هذا السّواد بستان لأُغيلمة من قريش. فشكوه إلى عثمان فقال: كلّما رأى أحدكم من أمير جفوة أرادنا أن نعزله.
وقدم سعيد بن العاص المدينة وافداً على عثمان، فبعث إلى وجوه المهاجرين والأنصار بصلات وكُساً، وبعث إلى علي بن أبيطالب أيضاً فقبل ما بعث به إليه، وقال علي: إنّ بنيأُمية ليفوقوني تراث محمد تفويقاً، واللّه، لئن بقيت لهم لانفضنّهم من ذلك نفض القصّاب التراب الوذمة.
ثم انصرف سعيد بن العاص إلى الكوفة، فأضرّ بأهلها إضراراً شديداً وعمل عليها خمس سنين إلاّ أشهراً. وقال مرّة بالكوفة: من رأى الهلال منكم؟ وذلك في فطر رمضان، فقال القوم: ما رأيناه، فقال هاشم بن عتبة بن أبيوقاص: أنا رأيته، فقال له سعيد: بعينك هذه العوراء رأيته من بين القوم؟ فقال هاشم: تعيّرني بعيني وإنّما فقئت في سبيل اللّه، وكانت عينه أصيبت يوم اليرموك، ثم أصبح هاشم في داره مفطراً، وغدا الناس عنده، فبلغ ذلك سعيد بن العاص فأرسل إليه فضربه وحرّق داره.
فخرجت أمّ الحكم بعتبة بن أبيوقاص - وكانت من المهاجرات - ونافع بن عتبة بن أبيوقاص من الكوفة حتّى قدما المدينة، فذكرا لسعد بن أبيوقاص ما صنع سعيد بهاشم، فأتى سعد عثمان فذكر له ذلك، فقال عثمان: سعيد لكم بهاشم، اضربوه بضربه، ودار سعيد لكم بدار هاشم
فأحرقوها كما حرّق داره، فخرج عمر بن سعد بن أبيوقاص - وهو يومئذ غلام يسعى - حتّى أشعل النار في دار سعيد بالمدينة، فبلغ الخبر عائشة، فأرسلت إلى سعد بن أبيوقاص تطلب إليه وتسأله أن يكفّ، ففعل.
ورحل من الكوفة إلى عثمان الأشتر مالك بن الحارث ويزيد بن مكنف وثابت بن قيس وكميل بن زياد النخعي وزيد وصعصعة بن صوحان العبديان والحارث بن عبداللّه الأعور وجندب بن زهير وأبوزينب الأزديان وأصفر بن قيس الحارثي، يسألونه عزل سعيد بن العاص عنهم، ورحل سعيد وافداً على عثمان فوافقهم عنده، فأبى عثمان أن يعزله عنهم، وأمره أن يرجع إلى عمله.
فخرج الأشتر من ليلته في نفر من أصحابه فسار عشر ليال إلى الكوفة، واستولى عليها وصعد على المنبر، فقال: هذا سعيد بن العاص قد أتاكم يزعم أنّ هذا السواد بستان لاغيلمة من قريش، والسواد مساقط رؤسكم، ومراكز رماحكم، وفيؤم وفيء آبائكم، فمن كان يرى للّه عليه حقّاً فلينهض إلى الجرعة، فخرج الناس فعسكروا بالجرعة - وهي بين الكوفة والحيرة - وأقبل سعيد بن العاص حتى نزل العذيب، فدعا الأشتر يزيد بن قيس الأرحبي وعبداللّه بن كنانة العبدي - وكانا محربين - فعقد لكلّ واحد منهما على خمسمائة فارس، وقال لهما: سيرا إلى سعيد بن العاص فأزعجاه وألحقاه بصاحبه، فإن أبى فاضربا عنقه، وأتياني برأسه.
فأتياه فقالا له: إرحل إلى صاحبك، فقال: إبلي أنضاء أعلفها أياماً، ونقدم المصر
فنشتري حوائجنا ونتزوّد ثم أرتحل. فقالا: لا واللّه، ولا ساعة، لترتحلنّ أو لنضربنّ عنقك، فلما رأى الجدّ منهما ارتحل لاحقاً بعثمان وأتيا الأشتر فأخبراه.
وانصرف الأشتر من معسكره إلى الكوفة، فصعد المنبر، فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قال: واللّه، يا أهل الكوفة، ما غضبت إلا للّه ولكم، وقد ألحقنا هذا الرجل بصاحبه وقد وليت أباموسى الأشعري صلاتكم وثغركم وحذيفة بن اليمان على فيئكم، ثم نزل، وقال: يا أباموسى إصعد. فقال أبوموسى: ما كنت لأفعل، ولكن هلّموا فبايعوا لأمير المؤنين عثمان، وجدّدوا له البيعة في أعناقكم. فأجابه الناس إلى ذلك، فقبل ولايتهم وجدّد البيعة لعثمان في رقابهم، وكتب إلى عثمان بما صنع، فأعجب ذلك عثمان وسرّه، فقال عتبة بن الوغل شاعر أهل الكوفة:
تصدّق علينا يا ابن عثمان واحتسب *** وأمّر علينا الأشعري ليالياً .
فقال عثمان: نعم، وشهوراً وسنين إن بقيت.
وكان الذي صنع أهل الكوفة بسعيد بن العاص أوّل وهن دخل على عثمان حين اجترئ عليه، ولم يزل أبوموسى والياً لعثمان على الكوفة حتّى قتل عثمان، ولم يزل سعيد بن العاص حين رجع عن الكوفة بالمدينة، حتّى وثب الناس بعثمان فحصروه، فلم يزل سعيد في الدار معه يلزمه فيمن يلزمه، لم يفارقه ويقاتل دونه؛(1).
1) . تاريخ مدينة دمشق: 21 / 114 - 116.
هنگامى كه وليد بن عقبه از امارت كوفه عزل شد، سعيد بن عاص از سوى عثمان به حكومت كوفه رسيد، در حالى كه سعيد بن عاص جوان نورس و خوش گذران و بى تجربه بود و ابتداى ورودش به كوفه، فرمان داد تا منبر را بشويند و پاكيزه گردانند؛ سپس به منبر رفت و مردم را تحقير نمود و گفت: عراق، بوستان قريش است و به جوانان قريش تعلق دارد. مردم از او دلگير شدند و به عثمان شكايت كردند. همچنين در ايام ماه رمضان، سعيد بن عاص از مردم پرسيد: آيا كسى ماه را ديده است؟ مردم گفتند: ما ماه را نديديم؛ اما هاشم بن عتبه بن ابى وقاص گفت: من ماه را ديدم. سعيد بن عاص از روى تمسخر به او گفت: با همين چشم كورت ماه را ديدى؟! زيرا هاشم بن عتبه، يكى از دو چشم خود را در جنگ يرموك از دست داده بود. هاشم در پاسخش گفت: مرا به خاطر چشمم مسخره مى كنى، در حالى كه آن را در راه خدا از دست داده ام؟ سپس هاشم روز بعد را روزه نگرفت و افطار نمود و خبر به سعيد بن عاص رسيد و او هاشم را كتك زد و منزلش را به آتش كشيد! سپس ام حكم كه يكى از زنان مهاجر در صدر اسلام بود، نزد عتبه بن ابى وقاص و نافع بن عتبه بن ابى وقاص رفت و آن دو به مدينه رفتند و ماجراى جنايت سعيد بن عاص در حق هاشم را بازگو كردند. عثمان نيز به آنان گفت كه سعيد در اختيار شماست و مى توانيد او را كتك بزنيد و خانه اش را در مدينه به آتش بكشيد. در اين هنگام عمر بن سعد كه در آن روز نوجوان بود، آتش برداشت تا منزل سعيد را بسوزاند؛ اما عايشه او را منع كرد و او نيز پذيرفت. سپس گروهى از كوفه به سركردگى مالك اشتر، يزيد بن مكنف، ثابت بن قيس، كميل بن زياد، زيد، صعصعه بن صوحان، حارث بن عبداللّه، جندب بن زهير و ابوزينب ازدى و اصفر بن قيس حارثى به مدينه
رسيدند و از عثمان خواستند تا سعيد بن عاص را از امارت كوفه عزل كند. در اين هنگام نيز سعيد بن عاص به مدينه رسيد و عثمان از عزل او خوددارى ورزيد و امر كرد تا به كوفه بازگردد. پس از اين ماجرا، مالك اشتر شبانه با يارانش به كوفه بازگشت و به منبر رفت و گفت: اى مردم، حاكم شما سعيد بن عاص است كه مى پندارد عراق به نوجوانان قريش تعلق دارد؛ اما اينجا مكان شماست و محل نيزه هاى شما مى باشد، پس از شهر خويش دفاع كنيد. سپس سپاهى فراهم نمودند و در جرعه با سعيد بن عاص روبرو شدند. مالك اشتر، يزيد بن قيس و عبداللّه بن كنانه را با پانصد مرد سوار به سوى سعيد بن عاص فرستاد و پيغام داد كه سعيد به مدينه بازگردد و از حكومت كوفه دست بشويد و به قاصدان خود نيز سفارش كرد كه اگر سعيد مقاومت كرد، سرش را براى من بياوريد. سعيد بن عاص به مدينه باز گشت و مالك در كوفه منبر رفت و ابوموسى اشعرى را به حكومت منصوب نمود و بدون مشورت با عثمان، او را حاكم كوفه كرد. آن گاه خبر بيعت مردم را به عثمان داد و عثمان شگفت زده شد؛ اما نتوانست مخالفت كند و به ابوموسى اشعرى رضايت داد. شورش مردم كوفه عليه سعيد بن عاص، نخستين طغيان مردم عليه عثمان بود و مردم را عليه عثمان متجرى نمود. ابوموسى تا پايان عمر عثمان در كوفه، به عنوان حاكم باقى ماند و سعيد بن عاص نيز تا آخرين لحظه از عثمان حمايت كرد.
از اين روايت نيز استفاده مى شود كه عثمان حتى از افتضاح وليد بن عقبه نيز درس عبرت نگرفت و آن قدر بر ولايت سعيد بن عاص پاى فشرد كه مردم ناراضى شدند و خود، او را عزل نمودند و اين مسأله نشان مى دهد كه خويشاوند سالارى عثمان بر همه چيز مقدم بوده است، حتى بر احكام شريعت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله!
عبداللّه بن سعد بن ابى سرح، برادر رضاعى عثمان است. وى از كاتبان وحى بود؛ اما در زمان حيات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مرتد شد و رسول خدا خون او را هدر اعلام نمود و فرمان داد كه هر كس او را يافت، به قتل برساند. ذهبى در اين باره مى نويسد:
ابن أبيسرح بن الحارث ... هو أخو عثمان من الرضاعة، له صحبة ورواية حديث ... ولي مصر لعثمان ... قال مصعب بن عبداللّه: إستأمن عثمان لابن أبيسرح يوم الفتح من النبي - صلّى اللّه عليه وسلّم - وكان أمر بقتله ... قال الدارقطني: إرتدّ، فأهدر النبي دمه، ثم عاد مسلماً، واستوهبه عثمان؛(1).
ابن ابى سرح بن حارث ... برادر رضاعى عثمان و از اصحاب رسول خداست ... عثمان او را به حكومت مصر فرستاد ... مصعب بن عبداللّه مى گويد: روز فتح مكه، عثمان براى ابن ابى سرح از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله طلب بخشش كرد؛ زيرا رسول خدا دستور به قتل او را صادر نموده بود. دارقطنى مى نويسد: او در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مرتد شد؛ اما بار ديگر توبه كرد و بازگشت.
در هر حال شخصى كه در زمان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مرتد شده و مورد خشم پيامبر قرار گرفته است، توسط عثمان به حكومت منطقه مهم مصر گماشته شد! ذهبى به نقل از واقدى مى نويسد:
حدثنا أسامة بن زيد، عن يزيد بن أبيحبيب، قال: كان عمرو بن العاص على مصر لعثمان، فعزله عن الخراج وأقره على الصلاة والجند. واستعمل
1) . سير أعلام النبلاء: 3 / 33.
عبداللّه بن أبيسرح على الخراج، فتداعيا. فكتب ابن أبيسرح إلى عثمان: إنّ عمراً كسر الخراج عليَّ. وكتب عمرو: إنّ ابن سعد كسر عليَّ مكيدة الحرب. فعزل عمرواً، وأضاف الخراج إلى ابن أبيسرح؛(1).
اسامة بن زيد به سند خود نقل مى كند كه عمرو بن عاص از سوى عثمان حاكم مصر بود؛ اما عثمان او را از منصب خزانه دارى عزل نمود و تنها به امر نماز و سپاه منصوب نمود و عبداللّه بن ابى سرح را مسئول خزانه و امور مالى كرد. اما ميان آن دو نفر اختلاف شد و هر دو عليه يكديگر به عثمان شكايت كردند و ابن ابى سرح در اعتراض به عثمان، عمرو بن عاص را به دست درازى به خزانه متهم نمود و عمرو بن عاص نيز متقابلاً شاكى بود؛ اما عثمان، عمرو بن عاص را عزل نمود و امور را به ابن ابى سرح تفويض كرد.
ابن عساكر مى نويسد كه عمرو بن عاص پس از عزل از حكومت مصر، به مدينه آمد و عثمان براى دلجويى از او، خواهرش را به ازدواج وى درآورد؛ اما عمرو بن عاص آرام نگرفت و عليه عثمان فعاليت كرد تا آنجا كه به عثمان خبر رسيد:
يا أمير المؤنين، إنّ عمرواً هو الذي أغرى بك. فأخرجه عثمان، فطلّق عمرو امرأته؛(2).
اى اميرالمؤنين، همانا عمرو عليه تو فعاليت مى كند؛ پس عثمان او را از منزلش طرد نمود و عمرو نيز خواهر عثمان را طلاق داد.
پافشارى عثمان بر حكومت ابن ابى سرح بر مصر، در نهايت به شورشى بزرگ تبديل گرديد و عثمان در آن شورش به قتل رسيد. ابن عساكر به گفتگوى زهرى در مورد ابن ابى سرح با سعيد بن مسيب اشاره كرده است كه به شرح ذيل مى باشد:
قلت لسعيد بن المسيب: هل أنت مخبري كيف كان قتل عثمان، وما كان شأن الناس وشأنه، ولم خذله أصحاب محمد؟ فقال: قتل عثمان مظلوماً، ومن قتله كان ظالماً، ومن خذله كان معذوراً.
قلت: وكيف كان ذلك؟ قال: إن عثمان لما ولّي، كره ولايته نفر من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، لأنّ عثمان كان يحبّ قومه، فولي الناس اثنتي عشرة سنة، وكان كثيراً ما يولّي بنيأمية ممّن لم يكن [له] مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم صحبة، فكان يجيء من أمرائه ما ينكره أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم، وكان عثمان يستعتب فيهم، فلا يعزلهم، فلمّا كان في الستّ حجج الأواخر استأثر بني عمه، فولاّهم، وما أشرك معهم، وأمرهم بتقوى اللّه، ولّى عبداللّه بن أبيسرح مصر، فمكث عليها سنين، فجاء أهل مصر يشكونه ويتظلّمون منه، وقد كان قبل ذلك من عثمان هنات إلى عبداللّه بن مسعود، وأبيذر، وعمار بن ياسر، فكانت بنو هذيل وبنو زهرة في قلوبهم ما فيها لحال ابن مسعود، وكانت بنو غفار وأحلافها ومن غضب لأبيذر في قلوبهم ما فيها، وكانت بنو مخزوم قد خنقت على عثمان لحال عمّار بن ياسر.
وجاء أهل مصر يشكون ابن أبيسرح، فكتب إليه كتاباً يتهدده فيه، فأبى ابن أبيسرح أن يقبل ما نهاه عنه عثمان، وضرب بعض من أتاه من قبل
عثمان من أهل مصر ممن كان أتى عثمان، فقتله.
فخرج من أهل مصر سبعمائة رجل، فنزلوا المسجد، وشكوا إلى أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم في مواقيت الصلاة ما صنع ابن أبيسرح بهم، فقام طلحة بن عبيداللّه، فكلّم عثمان بن عفان بكلام شديد، وأرسلت عائشة إليه، فقالت: تقدّم إليك أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم وسألوك عزل هذا الرجل، فأبيت إلاّ واحدة، فهذا قد قتل منهم رجلاً، فأنصفهم من عاملك.
ودخل عليه علي بن أبيطالب، وكان متكلّم القوم، فقال: إنّما يسائلونك رجلاً مكان رجل، وقد ادّعوا قبله دماً، فأعزله عنهم، واقض بينهم، فإن وجب عليه حق فأنصفهم منه، فقال لهم: إختاروا رجلاً أُولّيه عليكم مكانه، فأشار الناس عليه بمحمد بن أبيبكر، فقال: استعمل عليه محمد بن أبيبكر، فكتب عهده، وولاّه وخرج معهم عدد من المهاجرين والأنصار ينظرون فيما بين أهل مصر وابن أبيسرح. [فخرج] محمد ومن معه، فلمّا كان على مسيرة ثلاث من المدينة، إذا هم بغلام أسود [على بعير] يخبط البعير خبطاً، كأنّه رجل يطلب أو يطلب، فقال له أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم ما قصّتك؟ وما شأنك؟ هارب أو طالب؟ فقال لهم: أنا غلام أمير المؤنين، وجّهني إلى عامل مصر، [فقال له رجل: هذا عامل مصر] قال: ليس هذا أريد وأخبر [بأمره] محمد بن أبيبكر، فبعث في طلبه رجلاً، فأخذه، فجيء به، قال: فنظر إليه، فقال: غلام من أنت؟ فأقبل مرّة يقول: أنا غلام أمير المؤنين، ومرّة يقول: أنا غلام مروان، حتى عرفه رجل أنه لعثمان، فقال له محمد: إلى من أرسلت؟ قال: إلى عامل مصر، قال: بماذا؟
قال: برسالة، قال: معك كتاب؟ قال: لا، ففتّشوه فلم يجدوا معه كتاباً، وكانت معه إداوة قد يبست، فيها شيء يتقلقل، فحرّكوه ليخرج فلم يخرج فشقوا الإداوة، فإذا فيها كتاب: من عثمان إلى ابن أبيسرح. فجمع محمد من كان عنده من المهاجرين والأنصار وغيرهم، ثم فك الكتاب بمحضر منهم، فإذا فيه: إذا أتاك فلان ومحمد وفلان، فاحتل قتلهم، وأبطل كتابه، وقر على عملك حتى يأتيك رأيي، واحبس من يجيء إليّ يتظلم منك، ليأتيك رأيي في ذلك إن شاء اللّه، فلما قرؤا الكتاب فزعوا وأزمعوا، فرجعوا إلى المدينة، وختم محمد الكتاب بخواتيم نفر كانوا معه، ودفع الكتاب إلى رجل منهم.
وقدموا المدينة، فجمعوا طلحة، والزبير، وعلياً، وسعداً، ومن كان من أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم، ثم فضّوا الكتاب بمحضر منهم، وأخبروهم بقصّة الغلام، وأقرؤم الكتاب، فلم يبق أحد من المدينة إلا حنق على عثمان، وزاد ذلك من كان غضب لإبن مسعود وأبيذر وعمّار، حنقاً وغيظاً، وقام أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم فلحقوا بمنازلهم ما منهم أحد إلا وهو مغتمّ لمّا قرأوا الكتاب، وحاصر الناس عثمان، وأجلب عليه محمد بن أبيبكر ببنيتيم وغيرهم.
فلمّا رأى ذلك علي بعث إلى طلحة والزبير وسعد وعمّار ونفر من أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وسلّم، كلّهم بدري، ثم دخل على عثمان ومعه الكتاب والغلام والبعير، فقال له علي: هذا الغلام غلامك؟ قال: نعم، قال: والبعير بعيرك؟ قال: نعم، قال: فأنت كتبت هذا الكتاب؟ قال: لا، وحلف باللّه ما كتبتُ هذا الكتاب، ولا أمر به، ولا علم به.
قال له علي: فالخاتم خاتمك؟ قال: نعم، قال: فكيف يخرج غلامك ببعيرك بكتاب عليه خاتمك لا تعلم به؟ فحلف باللّه ما كتبت هذا الكتاب، ولا أمرت به، ولا وجّهت هذا الغلام إلى مصر قط، وأما الخطّ فعرفوا أنّه خط مروان، وشكوا في أمر عثمان، وسألوه أن يدفع إليهم مروان، فأبى، وكان مروان عنده في الدار.
فخرج أصحاب محمد من عنده غضاباً وشكّوا في أمره، وعلموا أن عثمان لا يحلف بباطل، إلا أنّ قوماً قالوا: لن يبرأ عثمان من قلوبنا إلا أن يدفع إلينا مروان حتى نبحثه ونعرف حال الكتاب، وكيف يؤر بقتل رجل من أصحاب محمد بغير حق، فإن يكن عثمان كتبه عزلناه، وإن يكن مروان كتبه على لسان عثمان نظرنا ما يكون منا في أمر مروان، ولزموا بيوتهم، وأبى عثمان أن يخرج إليهم مروان، وخشي عليه القتل، وحاصر الناس عثمان ومنعوه الماء، فأشرف على الناس، فقال: أفيكم علي؟ فقالوا: لا، أفيكم سعد؟ قالوا: لا، فسكت، ثم قال: ألا أحد يبلغ فيسقينا ماء، فبلغ ذلك عليّاً، فبعث إليه بثلاث قرب مملؤة، فما كادت تصل إليه وجرح في سببها عدّة من موالي بنيهاشم وبنيأمية حتى وصل الماء إليه، فبلغ عليّاً أن عثمان يراد قتله، فقال: إنّما أردنا منه مروان، فأما قتل عثمان فلا، وقال للحسن وللحسين: إذهبا بسيفيكما حتى تقوما على باب عثمان، فلا تدعا أحداً يصل إليه، وبعث الزبير ابنه وبعث طلحة ابنه، وبعث عدّة من أصحاب محمد أبناءهم، يمنعون الناس أن يدخلوا على عثمان، ويسألونه إخراج مروان؛(1).
1) . تاريخ مدينة دمشق: 39 / 415 - 418.
آيا تو از كيفيت قتل عثمان خبر دارى؟ و آيا آگاهى كه چرا اصحاب محمد عليه او شوريدند؟ سعيد بن مسيب در پاسخ گفت: عثمان مظلومانه كشته شد و هر كس او را به قتل رساند، ستم كار بود و هر كس او را ذليل كرد نيز معذور است. زهرى مى گويد: گفتم ماجرا از چه قرار است؟ سعيد بن مسيب در پاسخ گفت: عثمان به خويشاوندان خود علاقه داشت و دوازده سال بر مردم حكومت نمود و بيشتر عمال او نيز از بنى اميه بودند و برخى از آنان هيچ مصاحبتى با رسول خدا نداشتند. برخى از حاكمان او، به اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بى احترامى مى كردند و عثمان نيز از آنان حمايت مى كرد و عزلشان نمى نمود تا اين كه عبداللّه بن ابى سرح را به حكومت مصر گماشت. مردم مصر از دست او به ستوه آمدند و براى دادخواهى رهسپار مدينه شدند، در حالى كه پيش از اين ماجرا، عبداللّه بن مسعود، ابوذر و عمار بن ياسر مورد بى احترامى عثمان قرار گرفته بودند و طايفه بنى هذيل و بنى زهره به خاطر عبداللّه بن مسعود و طايفه بنى غفار به خاطر ابوذر و طايفه بنى مخزوم به خاطر عمار بن ياسر از عثمان كينه به دل داشتند. به هر روى، مردم مصر نخست به ابن ابى سرح شِكْوِه كرده بودند؛ اما او زير بار انتقاد نرفته بود. سپس به عثمان نامه نوشتند و دادخواهى نمودند و عثمان نامه اى به ابن ابى سرح نوشت و او را از ستم نهى كرد؛ اما ابن ابى سرح به نامه عثمان ترتيب اثر نداد و فرستاده عثمان را به قتل رساند! اين گونه شد كه هفتصد نفر از مردم مصر به مدينه آمدند و در مسجد مدينه با اصحاب رسول خدا ديدار كردند و دادخواهى نمودند و از ستم ابن ابى سرح، شكوه كردند تا اين كه طلحه بن عبيداللّه از طرف آنان با عثمان سخن گفت و عايشه نيز پيغام فرستاد كه ابن ابى سرح را عزل كن و عدالت پيشه نما. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام
نزد عثمان رفت و به او گفت كه اين جماعت از تو مى خواهند كه مرد ديگرى را به جاى ابن ابى سرح بفرستى و تو بايد ميان او و جماعت معترض قضاوت نمايى و پاسخ خون ريخته شده را بدهى. عثمان گفت: مردى را پيشنهاد دهيد تا به جاى ابن ابى سرح منصوب گردانم. مردم به محمد بن ابى بكر اشاره كردند و عثمان حكم او را نوشت و تعدادى از مهاجران و انصار نيز به همراه او عازم مصر شدند تا ابن ابى سرح عزل گردد و محمد بن ابى بكر در مصر مستقر شود. اما هنگامى كه محمد بن ابى بكر و جماعت همراه او از مدينه خارج شدند و به فاصله سه شب از مدينه دور شدند، جوان نورسى را سوار بر شترى چابك ديدند كه به سرعت حركت مى كرد. آن جوان را نگه داشتند و از او پرسيدند: از چه چيزى مى گريزى؟ آن جوان در پاسخ گفت: من فرستاده عثمان به حاكم مصر هستم. مردى از جمعيت حاضر صدا زد: حاكم مصر اينجا نزد ماست و به محمد بن ابى بكر اشاره كرد. جوان در پاسخ گفت: من به سوى اين شخص فرستاده نشدم. اصحاب رسول خدا آن جوان را بازداشت كردند و نزد محمد بن ابى بكر بردند. محمد بن ابى بكر از او پرسيد: كيستى؟ آن جوان مضطرب شد و پاسخ هاى پريشان داد و گاهى گفت: غلام مروان هستم و گاهى گفت: غلام عثمان هستم؛ اما در نهايت معلوم شد كه غلام عثمان است. محمد بن ابى بكر از او پرسيد: كجا مى روى؟ جوان گفت: به سوى والى مصر. محمد بن ابى بكر گفت: براى چه كارى مى روى؟ جوان گفت: حامل پيغامى هستم. محمد بن ابى بكر گفت: نامه به همراه دارى؟ جوان انكار كرد. اما مردم آن جوان را بازرسى نمودند و نامه را كشف نكردند تا اين كه مشكى را يافتند كه در آن چيزى بود و صدا مى داد. در هر حال نامه را يافتند و محمد بن ابى بكر نامه را خواند و در آن
نوشته بود: از عثمان به ابن ابى سرح. تو مأمور هستى كه محمد بن ابى بكر و همراهانش را دستگير و زندانى نمايى. محمد بن ابى بكر پس از خواندن نامه، از حاضران شهادت گرفت كه نامه و مفاد آن را تأييد نمايند. سپس به مدينه بازگشتند و در حضور طلحه، زبير، اميرالمؤمنين عليه السلام و سعد، نامه را ارائه دادند و منزل عثمان نيز توسط مردم معترض محاصره شد. مردم مدينه كه از رفتار عثمان با عبداللّه بن مسعود، عمار و ابوذر خشمگين بودند، بيشتر به خشم آمدند و اوضاع متشنج شد و اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به خانه هايشان رفتند، در حالى كه از عملكرد عثمان بسيار به خشم آمده بودند. سپس طلحه، زبير، سعد، عمار و گروهى از دلاوران جنگ بدر به همراه اميرالمؤمنين نزد عثمان رفتند و آن حضرت به عثمان فرمود: آيا اين جوان غلام تو مى باشد؟ عثمان عرضه داشت: آرى. حضرت فرمود: آيا اين نامه را تو نوشتى و اين مهر تو است؟ عثمان عرضه داشت: من از مفاد اين نامه بى اطلاعم. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: چگونه بى اطلاع هستى، در حالى كه غلام تو حامل اين نامه است و مهر تو پاى نامه كوبيده شده است؟ عثمان عرضه داشت: من غلام را نفرستادم و نامه را ننوشتم؛ اما دست خط را مى شناسم و مى دانم كه متعلق به مروان است. جمعيت شاكى از عثمان خواستند تا مروان را به آنان تحويل دهد؛ اما با اين كه مروان در منزل عثمان و نزد وى بود، به معترضان تحويل داده نشد. اصحاب پيامبر از منزل عثمان خارج شدند، در حالى كه خشمگين بودند و مى دانستند كه نامه كار عثمان نبوده و كار مروان بوده است. آنان مى گفتند كه عثمان بايد مروان را به ما بدهد تا از او بپرسيم بر اساس كدام منطق، حكم به قتل معترضان داده است؟! در هر حال اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به منازلشان
رفتند و عثمان در منزلش محاصره شد و آب بر وى بسته شد. عثمان رو به جمعيت كرد و گفت: آيا در ميان شما على حاضر است؟ گفتند: خير. عثمان گفت: آيا در ميان شما سعد حاضر است؟ گفتند: خير. عثمان گفت: آيا كسى نيست تا آبى به ما برساند؟ در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام، سه ظرف آب براى عثمان فرستاد و بنى هاشم را مأمور كرد تا آب به عثمان برسانند و در اين ميان زد و خوردى نيز صورت گرفت و برخى مجروح شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام دريافت كه مردم مى خواهند عثمان را به قتل برسانند؛ از اين رو فرمود: عثمان نبايد به قتل برسد ومقصر اصلى مروان است؛ از اين رو حسن و حسين را فرستاد تا از خانه عثمان محافظت شود و زبير و طلحه و برخى ديگر از اصحاب نيز فرزندانشان را فرستادند تا از عثمان محافظت كنند و تنها مروان را بطلبند.
بنابراين، انتصاب و پافشارى بر عبداللّه بن ابى سرح از سوى عثمان آن قدر اشتباه بود كه يك كشور را متلاشى نمود و دست آخر به قتل خود عثمان منتهى گرديد و اين مسأله حاكى از نهايت بى درايتى و بى عدالتى عثمان بن عفان است.
عبداللّه بن عامر، دايى زاده عثمان بود و در سن بيست چهار يا بيست پنج سالگى به حكومت بصره و فارس منصوب شد. ابن سعد مى نويسد:
هو سيّر عامر بن عبد قيس من البصرة إلى الشام،(1)وقال ابن قتيبة: كان خيراً فاضلاً؛(2).
[عبداللّه بن عامر سبب شد] تا عامر بن عبد قيس از بصره به شام مهاجرت نمايد، در حالى كه طبق گفته ابن قتيبه، شخص فاضل و نيكى بوده است.
آرى، عامر بن عبد قيس به شام مهاجرت نمود و عبداللّه بن عامر در بصره مبسوط اليد بود و هر كارى كه دلش مى خواست انجام مى داد و همين مسأله سبب گرديد تا مردم به شدت از او بيزار گردند. نقل شده است پس از آن كه مردم عليه عثمان شوريدند، عثمان با عبداللّه بن عامر مشورت نمود و او براى سركوب مردم، به عثمان اين گونه پيشنهاد داد:
رأيي لك يا أمير المؤنين! أن تأمرهم بجهاد يشغلهم عنك، وأن تجمّرهم في المغازي حتى يذلّوا لك، فلا يكون همّة أحدهم إلا نفسه وما هو فيه من دبرة دابّته وقمّل فروه؛(1).
به نظر من اى اميرالمؤنين! مردم را به جهاد بفرست تا مشغول به جنگ شوند و سرگرمى نبرد، آنان را در مقابل تو ذليل مى كند و همتشان را تنها به خودشان متمركز مى نمايد.
عبداللّه بن عامر يكى از كسانى بود كه مردم به خاطر اقدامات ننگين او به شكوه آمدند؛ از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام هنگام شورش مردم، به سعد بن ابى وقاص فرمود:
واللّه، ما زلت أذبُّ عنه حتى أني لأستحيي، ولكن مروان ومعاوية وعبداللّه بن عامر وسعيد بن العاص هم صنعوا به ما ترى، فإذا نصحته أن تنحّيهم استغشّني حتى جاء ما ترى؛(2).
به خدا سوگند، آن قدر از عثمان حمايت نمودم كه خجل شدم؛ اما مروان، معاويه، عبداللّه بن عامر و سعيد بن عاص هر كارى كه بخواهند انجام مى دهند و هر چه من به عثمان تذكر مى دهم فايده نمى كند تا كار به اينجا ختم شد.
پر واضح است كه تذكر اميرالمؤنين عليه السلام و ديگر صحابه، كاشف از آن است كه عثمان در امر حكومت بسيار بى موالات و بى پروا بوده و حفاظت از بيت المال مسلمانان و حتى برقرارى انضباط اجتماعى نيز براى او اهميتى نداشته است. اميرالمؤنين عليه السلام هنگامى كه در مورد عبداللّه بن عامر به عثمان تذكر داد، عثمان در پاسخ عرضه داشت:
فلم تلومني إن ولّيت ابن عامر في رحمه وقرابته؟(1).
چرا بر من خرده مى گيرى و حال آن كه ابن عامر از خويشاوندان من است؟ و حتى در واپسين لحظات حيات عثمان، باز او از عمال خود حمايت مى كرد تا آنجا كه محمد بن ابى بكر به او خطاب نمود و گفت:
ما أغنى عنك معاوية! وما أغنى عنك ابن عامر!(2)
1 / 44.
.كجاست معاويه و كجاست ابن عامر [تا از تو حمايت كند]؟ منظور محمد بن ابى بكر آن بود كه تو به خاطر بى لياقتى معاويه و عبداللّه بن عامر در آستانه قتل هستى، اما آنان از تو حمايت نمى كنند و به فرياد تو نمى رسند؛ پس لااقل اينك ديگر از آنان حمايت نكن.
مروان بن حكم را مى توان چهره پنهان حكومت عثمان معرفى نمود؛ چه اين كه وى بسيار مبسوط اليد بود و در تمام امور مداخله مى نمود و همان گونه كه گذشت، نامه جنجالى به ابن ابى سرح نيز از شيطنت هاى وى بود كه منجر به قيام عمومى عليه عثمان شد. تا آنجا كه ابن تيميه مى نويسد:
إنّ قتل عثمان والفتنة لم يكن سببها مروان وحده، بل اجتمعت أُمور متعددة، من جملتها أمور تنكر من مروان، وعثمان كان قد كبر وكانوا يفعلون أشياء لا يعلمونه بها ... ولمّا قدم المفسدون الذين أرادوا قتل عثمان ... وقد قيل: إنّه زوّر عليه كتاب بقتلهم، وأنهم أخذوه في الطريق ... غايته أن يكون مروان قد أذنب في إرادته قتلهم ولكن لم يتم غرضه. ومن سعى في قتل إنسان ولم يقتله لم يجب قتله، فما كان يجب قتل مروان بمثل هذا. نعم، ينبغي الاحتراز ممن يفعل مثل هذا وتأخيره وتأديبه ونحو ذلك. أما الدم فأمر عظيم؛(1).
همانا قتل عثمان و فتنه اى كه منجر به قتل وى شد، تنها به سبب اقدام مروان بود. در حقيقت سبب فتنه، مجموعه اى از مسائل بود كه مروان آنها را مرتكب شده بود و عثمان از آن مسائل بى اطلاع بود ... هنگامى كه شورشيان به قصد قتل عثمان آمدند، گفته شد كه تحريك آنان توسط نامه مروان بوده است. البته مروان تنها قصد قتل آنان را كرده بود؛ اما هنوز كسى را نكشته بود و نمى توان كسى را به جرم قصد
1) . منهاج السنة: 6 / 248 - 249.
قتل، مجازات نمود. در هر حال سزاوار بود تا مروان تنبيه گردد؛ زيرا مسأله خون و حفظ جان افراد، مسأله بسيار مهمى است.
مروان بن حكم چهره اى منفور بود و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز بارها در مورد او هشدار داده بود. روايت شده كه روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به پدر مروان فرمود:
ويل لأُمتي ممّا في صُلب هذا؛(1).
واى بر امت من از شر فرزندى كه در صلب اين مرد است. [اشاره به مروان].
همچنين روايت شده كه عايشه به مروان گفت:
فأشهد أنّ رسول اللّه لعن أباك وأنت في صلبه؛(2).
شهادت مى دهم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، پدر تو را نفرين كرد، در حالى كه تو هنوز در صلب او بودى.
حاكم از عبدالرحمان بن عوف روايت كرده است كه وقتى مروان متولد شد، او را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آوردند و حضرت فرمود:
هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون؛(3).
او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است.
در هر حال نيازى نيست تا فضيحت مروان بن حكم را بيش از اين بازگو نماييم؛ زيرا حتى ابن تيميه نيز به او اعتراض كرده و نتوانسته عملكرد او را توجيه نمايد.
معاويه بن ابى سفيان در حكومت عمر بن خطاب به حكومت شام رسيد؛ اما در زمان عثمان بر تمام شام مسلط شد. پر واضح است كه انتصاب شخص پليدى همچون معاويه، يكى از بزرگ ترين اشكالات عمر بن خطاب نيز هست. معاويه بن ابى سفيان چهره اى شناخته شده در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است و آن حضرت با صراحت، وى را لعن و نفرين نمود. فرزند براء بن عازب از پدرش روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهمّ العن التابع والمتبوع، اللهمّ عليك بالأقيعس. قال ابن البراء لأبيه: من الأقيعس؟ قال: معاويه؛(1).
پروردگارا جلودار و پيرو او را لعنت نما، خدايا از اقيعس به تو پناه مى برم. فرزند براء مى گويد: به پدرم گفتم اقيعس كيست؟ پاسخ داد: معاويه.
على بن اقمر مى گويد: از عبداللّه بن عمر در خواست نموديم تا براى ما حديث بگويد و او گفت: روزى ابوسفيان سوار مركب بود و معاويه و برادرش از پيش و پس مركب رهسپار بودند. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگامى كه آنان را ديد، فرمود:
اللهمّ العن القائد والسائق والراكب، قلنا أنت سمعت رسول اللّه؟ قال: نعم، والاّ فصُمتا أذناي، كما عُميتا عيناي؛(2).
پروردگارا، شخصى كه سواره است و آن كس كه جلودار است و آن كس كه در پى آنان مى رود را لعنت كن. ما از عبداللّه بن عمر پرسيديم آيا خود از رسول خدا شنيدى؟ گفت: آرى، و اگر دروغ بگويم دو گوشم كر باد، همچنانكه دو چشمم نابيناست.
آيا سزاوار بود تا شخصى كه به زبان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مورد نفرين واقع شده، به حكومت منطقه مهمى مانند شام منصوب گردد. آيا در ميان اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شخصى يافت نمى شد كه به شام برود و بايد معاويه نفرين شده به اين سمت برسد؟
چپاول بيت المال يكى از نقاط ضعف برجسته عثمان است. روايت شده كه چهارصد هزار دينار به دامادهايش بخشش نمود؛ اما قاضى عبدالجبار معتزلى مى نويسد:
ربّما كان من ماله! شايد اين مبالغ را از مال شخصى خود داده است! سيد مرتضى رحمه اللّه در پاسخ مى نويسد:
إنّ المنقول خلاف ذلك. فقد روى الواقدي أنّ عثمان قال: إنّ أبابكر وعمر كانا يناولان من هذا المال ذوي أرحامهما، وإنّي ناولت منه صلة رحمي. وروى الواقدي: أنّه بعث إليه أبوموسى الأشعري بمال عظيم من البصرة، فقسّمه عثمان بين ولده وأهله بالصّحاف. وروى الواقدي أيضاً، قال: قدمت
إبل من البصرة، فوهبها للحارث بن الحكم بن أبيالعاص، وولّى الحكم بن أبيالعاص، صدقات قضاعة فبلغت ثلاثمائة ألف فوهبها له. وأنكر الناس على عثمان إعطائه سعيد بن العاص مائة ألف؛(1).
اما در روايت، خلاف اين مطلب به اثبات رسيده است. واقدى روايت كرده كه عثمان گفت: همانا ابوبكر و عمر از اين مال برداشتند و به ارحام خود پرداخت نمودند، من نيز از اين مال بر مى دارم و صله رحم مى كنم. واقدى مى نويسد: ابوموسى اشعرى از بصره، مال انبوهى براى عثمان فرستاد و او تمام اين مال را ميان فرزندانش قسمت نمود. همچنين روايت شده كه شترى از بصره فرستاده شد و عثمان آن را به حارث بن حكم هديه داد. همچنين صدقات قضاعه را به حكم بن ابى عاص داد، در حالى كه مبلغى در حدود سيصد هزار بود. و نيز مردم بر عثمان خرده گرفتند كه چرا مبلغى معادل صد هزار را به سعيد بن عاص بخشيده است.
حارث بن حكم بن ابى عاص، برادر مروان و داماد عثمان بود. نگارنده اين سطور گمان نمى كند كه عثمان از چنين ثروت هنگفتى برخوردار بوده باشد! آيا صدقات قضاعه نيز بخشى از ثروت عثمان بوده است و آيا اموالى كه ابوموسى اشعرى به عنوان والى بصره براى عثمان فرستاده، به ملك شخصى عثمان تعلق داشته است؟ احتمالاً قاضى عبدالجبار خواهد گفت كه اين مال نيز از ثروت شخص ابوموسى بوده و براى عثمان تحفه فرستاده است!
1) . نهج الحق وكشف الصدق: 293 - 294.
از نقل واقدى استفاده مى شود كه فساد مالى در خلفاء گذشته نيز شايع بوده تا آنجا كه عثمان مى گويد من مانند ابوبكر و عمر، ثروت را ميان خويشانم تقسيم مى نمايم؛ اما اشتباه عثمان در اين بود كه مانند ابوبكر و عمر با حيله و نيرنگ، نتوانست ظاهر كار را حفظ نمايد و هرچند كه او نيز مانند پيشينيان خود از بيت المال سوء استفاده كرده بود؛ اما به علت بى درايتى موجب طغيان مردم گرديد. ابن تيميه مى نويسد:
نعم، كان يعطي أقاربه عطاءً كثيراً، ويعطي غير أقاربه أيضاً، وكان محسناً إلى جميع المسلمين، وأما هذا القدر الكثير، فيحتاج إلى نقل ثابت؛(1).
آرى، عثمان اموال بسيارى به خويشان خويش و به غير خويشان خود مى بخشيد و به تمام مسلمانان نيز مى بخشيد؛ اما اين مبالغ زياد نياز به اثبات دارد.
ابن تيميه با تمام تعصبى كه دارد، اعتراف مى نمايد كه عثمان به خويشانش بيش از اندازه بخشيده است؛ اما او ادّعا مى كند كه عثمان به تمام مسلمانان بخشيده است؟! ادّعاى ابن تيميه نياز به اثبات دارد و شواهد عكس آن را اثبات مى كند. اگر عثمان به اندازه اى كه به خويشانش مى بخشيد، سهم بقيه مسلمانان را نيز مى داد، كسى عليه او مى شوريد؟ جالب است كه ابن تيميه ابتدا مى پذيرد كه عثمان اموال بسيارى به خويشانش بخشيده است؛ سپس استبعاد نموده و مى نويسد: اين مبالغ گزاف محتاج اثبات است! آيا اگر سيصد هزار تبديل به ده هزار شود، مشكل ابن تيميه حل مى شود!؟
1) . منهاج السنة: 6 / 249.
گزارشاتى كه از مبالغ اهدايى عثمان روايت شده، از طريق واقدى مى باشد و واقدى يكى از اركان مورخان است؛ اما ظاهرا چون مطالبى كه نقل نموده به مذاق ابن تيميه خوش نيامده؛ از اين رو همه چيز را انكار مى نمايد، در حالى كه خود معترف است كه عثمان بيش از حد از بيت المال بذل و بخشش كرده است.
مواردى نقل شده كه عثمان با سوء استفاده از قدرت و جايگاه حكومتى، به برجسته ترين صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله توهين و جسارت كرده و آنان را هتك نموده است كه ما به چند مورد اشاره مى نماييم:
شخصيت عبداللّه بن مسعود نياز به معرفى ندارد و آن قدر مشهور و بزرگ است كه لزوم در معرفى او نمى بينيم. عامه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده اند كه در مورد عبداللّه بن مسعود فرمود:
تمسّكوا بعهد ابن مسعود؛(1).
به عهد ابن مسعود تمسك بجوييد.
و نيز فرمود:
رضيت لكم ما رضي به ابن أم عبد؛(2).
من به آنچه ابن ام عبد عبداللّه بن مسعود رضايت دهد، راضى هستم.
پيش از اين روايت شد كه ابن مسعود در ابتداى خلافت عثمان نيز به انتصاب هاى عثمان خرده گرفت و از شكوه كنندگان بر وليد بن عقبه بود؛ اما اوج اختلاف ابن مسعود و عثمان در مسأله جمع قرآن بود. عثمان فرمان داد تا تمام قرآن ها جمع شود تا يك قرآن متمركز بين مسلمانان باقى بماند؛ اما ابن مسعود حاضر نشد تا قرآن خود را تقديم عثمان كند. اصل ماجرا به شرح ذيل است:
فأمر به عثمان، فجرّ برجله حتى كسر له ضلعان، فتكلّمت عائشة وقالت قولاً كثيراً ... واعتلّ ابن مسعود، فأتاه عثمان يعوده، فقال له:
ما كلامٌ بلغني عنك؟ قال: ذكرت الذي فعلت بي. إنّك أمرت بي فوطئ جوفي، فلم أعقل صلاة الظهر ولا العصر. ومنعتني عطائي.
قال: فإنّي أقيدك من نفسي، فافعل بي مثل الذي فعل بك.
قال: ما كنت بالذي أفتح القصاص على الخلفاء.
قال: هذا عطاؤ فخذه.
قال: منعتنيه وأنا محتاج إليه، تعطينيه وأنا غني عنه؟! لا حاجة لي به.
فانصرف، فأقام ابن مسعود مغاضباً لعثمان حتى توفي، وصلّى عليه عمار بن ياسر، وكان عثمان غائباً، فستر أمره، فلمّا انصرف رأى عثمان القبر، فقال: قبر من هذا؟ فقيل: قبر عبداللّه بن مسعود.
قال: فكيف دفن قبل أن أعلم؟ فقالوا: ولي أمره عمار بن ياسر، وذكر أنّه أوصى ألاّ يخبره به.
ولم يلبث إلا يسيراً حتى مات المقداد، فصلّى عليه عمار وكان أوصى إليه ولم يؤن عثمان به، فاشتدّ غضب عثمان على عمار، وقال: ويلي على السوداء، أما لقد كنت به عليماً؛(1).
[پس از آن كه عبداللّه بن مسعود از تقديم قرآن خوددارى ورزيد]، عثمان فرمان داد تا او را كتك بزنند و آن قدر او را زدند كه استخوان هايش درهم شكست تا آنجا كه عايشه برآشفت و سخنان تندى به عثمان گفت. ابن مسعود بر اثر جراحت وارد شده به بستر بيمارى افتاد و عثمان به عيادت وى رفت و به او گفت: در مورد من سخنانى مى گويى؟ ابن مسعود در پاسخ گفت: آنچه بر من روا داشتى را بازگو كردم و گفتم كه به فرمان تو مرا لگدمال كردند و از فرط جراحت، بيهوش شدم و نتوانستم نماز ظهر و عصر را به جا آورم و نيز گفتم كه شهريه من از بيت المال را قطع كردى. عثمان گفت: حاضرم تا آنچه انجام شده را نسبت به من انجام دهى. ابن مسعود گفت: من چنين نمى كنم و خلفا را قصاص نخواهم كرد؛ زيرا سبب جرى شدن مردم مى گردد. سپس عثمان پولى حاضر نمود و گفت: اين سهم تو از بيت المال است. ابن مسعود گفت: آن زمان كه محتاج اين پول بودم، آن را از من دريغ كردى و اكنون كه بى نياز از آن هستم آن را آوردى؟ به پول تو احتياج ندارم. سپس ابن مسعود از عثمان خشمگين باقى ماند تا اين كه از دنيا رفت و عمار بن ياسر بر جنازه او نماز خواند و طبق وصيت ابن مسعود به كسى اطلاع داده نشد، مگر به تعداد اندكى. همچنين هنگامى كه مقداد از دنيا رفت، به عثمان اطلاع ندادند و عمار بر او نماز خواند
1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 170 - 171.
و همين مسأله سبب شد تا عثمان به عمار ناسزا بگويد و كينه او را به دل بگيرد! ابن قتيبه مى نويسد:
وكان مما نقموا على عثمان: أنّه ... طلب إليه عبداللّه بن خالد بن أسيد صلة فأعطاه أربعمائة ألف درهم من بيت مال المسلمين. فقال عبداللّه بن مسعود في ذلك، فضربه إلى أن دقّ له ضلعين؛(1).
يكى از اشكالات وارد بر عثمان آن است كه وى به عبداللّه بن خالد بن اسيد مبلغ چهارصد هزار درهم از بيت المال مسلمانان هديه داد. عبداللّه بن مسعود در همين باره با عثمان بحث نمود، به همين روى عثمان وى را زد تا اين كه دو دنده از دنده هاى او شكست.
همچنين روايت شده:
فلم يبق أحد من أهل المدينة إلاّ حنق على عثمان، وزاد ذلك غضب من غضب لأجل ابن مسعود وأبيذر وعمار؛(2).
در مدينه كسى باقى نماند مگر آن كه از عثمان خشمگين بود و افزون بر اين مطلب، رفتار عثمان با ابن مسعود، ابوذر و عمار بر خشم مردم مى افزود.
شخصيت عمار بن ياسر نيز بى نياز از معرفى است؛ زيرا او نيز از مسلمانان نخستين و از پيكارجويان جنگ بدر است؛ اما عثمان با عمار نيز رفتار زشت و ناشايستى
نمود. اصل جسارت عثمان نسبت به عمار طبق روايت ابن قتيبه به شرح ذيل است:
ما أنكر الناس على عثمان رحمه اللّه قال: وذكروا أنّه اجتمع ناس من أصحاب النبي عليه السلام، فكتبوا كتاباً ذكروا فيه ما خالف فيه عثمان من سنّة رسول اللّه وسنّة صاحبيه ... ثم تعاهد القوم، ليدفعنّ الكتاب في يد عثمان، وكان ممن حضر الكتاب عمّار بن ياسر والمقداد بن الأسود، وكانوا عشرة، فلمّا خرجوا بالكتاب ليدفعوه إلى عثمان - والكتاب في يد عمار - جعلوا يتسلّلون عن عمّار حتى بقي وحده، فمضى حتى جاء دار عثمان، فاستأذن عليه فأذن له في يوم شات، فدخل عليه وعنده مروان بن الحكم وأهله من بنيأميّة، فدفع إليه الكتاب فقرأه، فقال له: أنت كتبت هذا الكتاب؟ قال: نعم، قال: ومن كان معك؟ قال: كان معي نفر تفرّقوا فرقاً منك، قال: ومن هم؟ قال: لا أخبرك بهم، قال: فلم اجترأت عليّ من بينهم؟ فقال مروان: يا أمير المؤنين، إنّ هذا العبد الأسود - يعني عماراً - قد جرّأ عليك الناس، وإنّك إن قتلته نكلت به من وراءه، قال عثمان: اضربوه، فضربوه وضربه عثمان معهم حتى فتقوا بطنه فغشي عليه، فجرّوه حتى طرحوه على باب الدار، فأمرت به أُمّ سلمة زوج النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فأدخل منزلها، وغضب فيه بنو المغيرة وكان حليفهم، فلمّا خرج عثمان لصلاة الظهر عرض له هشام بن الوليد بن المغيرة، فقال: أما واللّه، لئن مات عمار من ضربه هذا، لأقتلنّ به رجلاً عظيماً من بنيأُميّة، فقال عثمان: لست هناك؛(1).
1) . الإمامة والسياسة: 1 / 35 - 36.
يكى از فضايح عثمان آن است كه گروهى از ياران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دور هم جمع شدند و نامه اى نوشتند و در آن نامه به موارد مخالفت هاى عثمان با سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و سنت شيخين اشاره كردند ... سپس بر سر اين نامه توافق نموده تا آن را به عثمان تقديم نمايند. عمار و مقداد بن اسود نيز در آن جمع حاضر بودند و تعدادشان به ده نفر رسيد. نامه در دست عمار بود؛ اما هنگامى كه به سوى منزل عثمان حركت نمودند، همگى جدا شدند و تنها عمار باقى ماند و يك نفرى نزد عثمان رفت. هنگامى كه به عمار اجازه ورود داده شد - در حالى كه بنى اميه و مروان نزد عثمان حاضر بودند - بر عثمان وارد شد، سپس نامه را به عثمان داد. عثمان پس از قرائت نامه گفت: اين نامه را تو نوشته اى؟ عمار پاسخ داد: آرى. عثمان گفت: چه كسانى همراه تو بودند؟ عمار گفت: جمعى بودند كه از ترس تو متفرق شدند. عثمان گفت: آنان كيستند؟ عمار گفت: اسمشان را نمى گويم. عثمان گفت: پس چرا تو جرأت نمودى و اينجا آمدى؟ در اين هنگام مروان گفت: يا اميرالمؤنين، اين بنده سياه مردم را عليه شما مى شوراند و اگر او را به قتل برسانى ديگران سرجايشان مى نشينند. عثمان فرمان داد او را كتك بزنند. بنى اميه بر سر عمار يورش بردند و خود عثمان نيز با آنان مشاركت نمود و آن قدر عمار را كتك زدند كه فتق شكمش آسيب ديد و بى هوش گرديد. سپس بدن بى هوش عمار را بيرون خانه انداختند. ام سلمه همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگامى كه اين ماجرا را شنيد، دستور داد تا عمار را به منزل او آورند. در اين هنگام بنى مغيره به خشم آمدند، زيرا آنان هم پيمان عمار بودند؛ از اين رو هنگامى كه عثمان براى اداى نماز ظهر به مسجد آمد، هشام بن وليد بن مغيره او را تهديد نمود و گفت: اگر عمار از دنيا
برود ما به تلافى قتل او، مرد بزرگى از بنى اميه را به قتل مى رسانيم. عثمان در پاسخش گفت: نمى توانيد.
ابن عبد ربه مى نويسد:
ومن حديث الأعمش - يرويه أبوبكر بن أبيشيبة - قال: كتب أصحاب عثمان عيبه وما ينقم الناس عليه في صحيفة، ثمّ قالوا: من يذهب بها إليه؟ قال عمار: أنا. فذهب بها إليه، فلمّا قرأها قال: أرغم اللّه أنفك، قال: وأنف أبيبكر وعمر. قال: فقام إليه فوطئه حتى غشي عليه. ثم ندم عثمان وبعث إليه طلحة والزبير يقولان له: إختر إحدى ثلاث: إمّا أن تعفو وإمّا أن تأخذ الأرش وإمّا أن تقتص، فقال: واللّه، لا قبلت واحدة منها حتى ألقى اللّه. قال أبوبكر: فذكرت هذا الحديث للحسن بن صالح فقال: ما كان على عثمان أكثر مما صنع؛(1).
از حديث اعمش وارد شده - ابوبكر بن ابى شيبه اين حديث را روايت كرده - و گفته است: اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از عثمان عيب جويى نمودند و آن را در نامه اى نوشتند؛ سپس گفتند: چه كسى حاضر است اين نامه را به عثمان بدهد؟ عمار گفت: من مى دهم و نامه را برد و به عثمان تحويل داد. عثمان پس از قرائت نامه به عمار ناسزا گفت. عمار گفت: ناسزاى تو به شيخين پيش از تو نيز مى رسد. در اين هنگام خود عثمان برخاست و عمار را به باد كتك گرفت و آن قدر عمار را كتك زد كه عمار بى هوش شد. اما عثمان پشيمان شد و طلحه و زبير را نزد عمار فرستاد و به
1) . العقد الفريد: 4 / 282 - 283.
او پيغام داد كه يا مرا بخشش و يا ديه بگير يا قصاص نما! عمار گفت: هيچ كدام را نمى پذيرم تا اين كه خدا را ملاقات نمايم و دادخواهى كنم. ابوبكر گويد: اين حديث را براى حسن بن صالح بازگو كردم، او گفت: بيشتر از اين عثمان انجام داده است.
مسعودى نيز مى نويسد:
وفي سنة خمس وثلاثين، كثر الطعن على عثمان رضي اللّه عنه، وظهر عليه النكير، لأشياء ذكروها من فعله، منها: ما كان بينه وبين عبداللّه بن مسعود وانحراف هذيل عن عثمان من أجله، ومن ذلك ما نال عمار بن ياسر من الفتق والضرب وانحراف بنيمخزوم عن عثمان من أجله؛(1).
در سال سى و پنج، اعتراضات عليه عثمان رضى اللّه عنه بالا گرفت و ناسزا بر او زياد شد؛ زيرا عملكرد عثمان ناشايست بود. يكى از اين اعتراضات، مربوط به عبداللّه بن مسعود مى شود كه به واسطه او، طايفه هذيل از عثمان رويگردان شدند. اعتراض ديگر مربوط به عمار بن ياسر است كه به واسطه اعتراض، كتك شديدى خورد و فتقش آسيب ديد؛ از اين رو بنى مخزوم از عثمان رويگردان شدند.
ابن عبدالبر نيز مى نويسد:
وللحلف والولاء اللذين بين بنيمخزوم وبين عمار وأبيه ياسر، كان اجتماع بنيمخزوم إلى عثمان حين نال من عمار غلمان عثمان ما نالوا من الضرب، حتى انفتق له فتق في بطنه، ورغموا وكسروا ضلعاً من أضلاعه، فاجتمعت بنو مخزوم وقالوا: واللّه، لئن مات لا قتلنا به أحداً غير عثمان؛(2).
بنى مخزوم از متحدان عمار و پدرش بودند. هنگامى كه عثمان عمار را مجروح نمود و به شدت كتك زده و استخوان هايش را در هم شكست، آنان نزد عثمان رفتند و او را تهديد نمودند و گفتند: اگر عمار از دنيا برود، ما يك بزرگ بنى اميه غير عثمان را به قتل مى رسانيم.
يعقوبى نيز مى نويسد:
فأقام ابن مسعود مغاضباً لعثمان حتى توفي، وصلّى عليه عمار بن ياسر وكان عثمان غائباً، فستر أمره، فلما انصرف رأى القبر، فقال: قبر من هذا؟ فقيل: قبر عبداللّه بن مسعود، قال: فكيف دفن قبل أن أعلم؟ فقالوا: ولي أمره عمّار بن ياسر، وذكر أنّه أوصى أن لا يخبر به، ولم يلبث إلاّ يسيراً حتى مات المقداد، فصلّى عليه عمار، وكان أوصى إليه ولم يؤن عثمان به، فاشتدّ غضب عثمان على عمّار، وقال: ويلي على ابن السوداء، أما لقد كنت به عليماً؛(1).
ابن مسعود تا هنگامى كه از دنيا رفت از عثمان خشمگين بود و عمار بر جنازه او نماز خواند و به عثمان اطلاع ندادند. عثمان نيز در سفر بود؛ اما هنگامى كه بازگشت و قبر ابن مسعود را مشاهده كرد، گفت: اين قبر كيست؟ گفتند: قبر ابن مسعود. عثمان گفت: چگونه او را پيش از اطلاع من دفن نموديد؟ به او گفتند: متولى امور ابن مسعود، عمار بوده است و وصيت كرده كه كسى اطلاع نيابد. پس از مدتى مقداد از دنيا رفت و عمار بر جنازه او نماز خواند و او نيز وصيت نمود كسى اطلاع نيابد؛ از اين رو عثمان از عمار كينه به دل گرفت و خشمگين شد و گفت: واى بر ابن سوداء، مى دانم با او چه كنم.
1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 170 - 171.
پر واضح است كه وصيت ابن مسعود و مقداد مبنى بر عدم حضور عثمان در تشييع جنازه آنان به معناى عدم رسميت عثمان و نفى خلافت او مى باشد. رفتار عثمان با عمار بن ياسر به هيچ وجه قابل توجيه نيست، به ويژه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى نزاع خالد بن وليد با عمار فرمود:
«من أبغض عماراً أبغضه اللّه تعالى». قال خالد: فما زلت أحبّه من يومئذ؛(1).
«هر كس عمار را ناراحت گرداند، خداوند را به خشم آورده است»؛ از اين رو خالد عرضه داشت: از امروز دائما عمار را دوست مى دارم.
و نيز روايت شده:
عن خالد بن الوليد قال: كان بيني وبين عمّار كلام فأغلظت له، فشكاني إلى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فجاء خالد فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم رأسه، فقال: «من عادى عمّاراً عاداه اللّه ومن أبغض عماراً أبغضه اللّه»؛(2).
خالد بن وليد گفت: ميان من و عمار اختلاف شد و من به تندى با عمار سخن گفتم. عمار از من به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شكوه كرد. من نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رفتم و رسول خدا سر خود را بلند نمود و فرمود: «هر كس با عمار دشمنى كند، خدا او را دشمن مى دارد و هر كس عمار را به خشم آورد، خداوند را به خشم آورده است».
ابن اثير نيز مى نويسد:
عن علقمة عن خالد بن الوليد قال: كان بيني وبين عمار كلام فأغلظت له في القول، فانطلق عمار يشكوني إلى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فجاء خالد وهو
يشكوه إلى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال: فجعل يغلظ له ولا يزيده إلا غلظة والنبي ساكت لا يتكلّم، فبكى عمار، فقال: يا رسول اللّه ألا تراه؟ فرفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم رأسه، وقال: «من عادى عمّاراً عاداه اللّه ومن أبغض عمّاراً أبغضه اللّه». قال خالد: فخرجت، فما كان شيء أحبّ إليّ من رضى عمار، فلقيته فرضي؛(1).
خالد بن وليد گفت: ميان من و عمار اختلاف شد و من سخن تندى به عمار گفتم. عمار از من به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شكوه كرد. من نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رفتم و سخن تندى به او گفتم، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سكوت نموده بود. در اين هنگام عمار گريست و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا مى بينيد چه مى گويد؟ در اين هنگام رسول خدا سر خود را بلند كرد و فرمود: «هر كس با عمار دشمنى بورزد، خدا او را دشمن مى دارد و هر كس عمار را به خشم آورد، خدا را به خشم آورده است». خالد مى گويد از محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خارج شدم در حالى كه محبوب ترين افراد نزد من عمار بود و او را راضى نمودم.
شگفت آن است كه ابن تيميه در توجيه عملكرد عثمان مى نويسد:
وفي الجملة، فإذا قيل: إنّ عثمان ضرب ابن مسعود أو عمّاراً، فهذا لا يقدح في أحد منهم، فإنّا نشهد أنّ الثلاثة في الجنّة، وأنّهم من أكابر أولياء اللّه المتّقين. وقد قدّمنا أنّ ولي اللّه قد يصدر منه ما يستحقّ العقوبة الشرعيّة، فكيف بالتعزير؟(2).
گفته شده كه عثمان، عمار و ابن مسعود را كتك زده است؛ اما اين رفتار نسبت به هيچ كدام از آنان نقص نيست؛ زيرا هر سه نفر در بهشت خواهند بود و از بزرگان اولياء خدا مى باشند و ولى خدا گاهى مستحق عقوبت شرعى قرار مى گيرد!
ترديدى نيست كه ابوذر غفارى مانند ابن مسعود و عمار، از صحابه طراز اول رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و از وجاهت و آبروى فراوانى برخوردار بوده است. ابن عساكر مى نويسد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
إنّ اللّه عزّ وجلّ يحبّ من أصحابي أربعة، أخبرني أنّه يحبّهم وأمرني أن أحبّهم. قالوا: من هم يا رسول اللّه؟ قال: إنّ علياً منهم، وأبوذر الغفاري منهم، وسلمان الفارسي، والمقداد بن الأسود الكندي؛(1).
همانا خداوند متعال، چهار نفر از اصحاب مرا دوست مى دارد و به من فرموده كه من نيز آنان را دوست بدارم. عرضه داشتند: اى پيامبر خدا، آن چهار نفر چه كسانى هستند؟ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وسلّم فرمود: على، ابوذر غفارى، سلمان و مقداد بن اسود.
بلاذرى ماجراى اختلاف ابوذر با عثمان را اين گونه شرح مى دهد:
لمّا أعطى عثمان مروان بن الحكم ما أعطاه، وأعطى الحارث بن الحكم بن أبيالعاص ثلاثمائة ألف درهم، وأعطى زيد بن ثابت الأنصاري مائة ألف درهم، جعل أبوذر يقول بشّر الكانزين بعذاب أليم ويتلو قول اللّه عزّ وجلّ:
1) . تاريخ مدينة دمشق: 21 / 409.
«وَالَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ »(1)الآية. فرفع ذلك مروان بن الحكم إلى عثمان، فأرسل إلى أبيذر ناتلاً مولاه أن انته عمّا يبلغني عنك. فقال: أينهاني عثمان عن قراءة كتاب اللّه وعيب من ترك أمر اللّه، فواللّه لأن أرضي اللّه بسخط عثمان أحبّ إليّ وخير لي من أن أسخط اللّه برضاه، فأغضب عثمان ذلك وأحفظه، فتصابر وكفّ.
وقال عثمان يوماً: أيجوز للإمام أن يأخذ من المال فإذا أيسر قضى؟ فقال كعب الأحبار: لا بأس بذلك، فقال أبوذر: يا بن اليهوديين، أتعلّمنا ديننا؟ فقال عثمان: ما أكثر أذاك لي، وأولعك بأصحابي، الحق بمكتبك، وكان مكتبه بالشام إلا أنّه كان قدم حاجّاً ويسأل عثمان الإذن له في مجاورة قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فيأذن له في ذلك، وإنّما صار مكتبه بالشام، لأنّه قال لعثمان حين رأى البناء قد بلغ سلعاً: إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إذا بلغ البناء سلعاً فالهرب»، فأذن لي آت الشام فأغزو هناك، فأذن له.
وكان أبوذر ينكر على معاوية أشياء يفعلها، وبعث إليه معاوية بثلاثمائة دينار، فقال: إن كانت من عطائي الذي حرمتمونيه عامي هذا قبلتها، وإن كانت صلةً فلا حاجة لي فيها. وبعث إليه حبيب بن مسلمة الفهري بمائتي دينار، فقال: أما وجدت أهون عليك مني حين تبعث إلي بمال؟ وردّها. وبنى معاوية الخضراء بدمشق، فقال: يا معاوية إن كانت هذه الدار من مال
1) . سوره توبه، آيه 34.
اللّه فهي الخيانة، وإن كانت من مالك فهذا الإسراف، فسكت معاوية.
وكان أبوذر يقول: واللّه، لقد حدثت أعمال ما أعرفها، واللّه، ما هي في كتاب اللّه ولا سنة نبيه، واللّه، إني لأرى حقاً يطفأ، وباطلاً يحيى، وصادقاً يكذب، وأثرة بغير تقى، وصالحاً مستأثراً عليه. فقال حبيب بن مسلمة لمعاوية: إنّ أباذر مفسد عليك الشام فتدارك أهله إن كانت لكم به حاجة، فكتب معاوية إلى عثمان فيه، فكتب عثمان إلى معاوية: أما بعد فاحمل جندباً إليّ على أغلظ مركب وأوعره، فوجّه معاوية من سار به اللّيل والنهار، فلمّا قدم أبوذر المدينة جعل يقول: يستعمل الصبيان ويحمي الحمى ويقرّب أولاد الطلقاء. فبعث إليه عثمان إلحق بأيّ أرض شئت، فقال: بمكة، فقال: لا، قال: فبيت المقدس، قال: لا، قال: فبأحد المصرين، قال: لا، ولكنّي مسيّرك إلى الربذة، فسيّر إليها، فلم يزل بها حتى مات.
ويقال: إنّ عثمان قال لأبيذر حين قدم من الشام: قربنا يا أباذر خير لك من بعدنا، يغدى عليك باللقاح ويراح. فقال: لا حاجة لي في دنياكم، ولكني آتي الربذة، فأذن له في ذلك فأتاها ومات بها.
حدّثني محمد بن سعد، عن الواقدي، عن هشام بن الغار، حدّثنا مكحول، قال: قدم حبيب بن مسلمة من أرمينية، فمرّ بأبيذر بالربذة، فعرض عليه خادمين معه ونفقة، فأبى قبول ذلك ... وحدّثني عباس بن هشام، عن أبيه، عن أبيمخنف، عن فضيل بن خديج، عن كميل بن زياد، قال: كنت بالمدينة حين أمر عثمان أباذر باللّحاق بالشام، وكنت بها في العام المقبل حين سيّره إلى الربذة.
وحدّثني بكر بن الهيثم، عن عبدالرزاق، عن معمر، عن قتادة، قال: تكلّم أبوذر بشيء كرهه عثمان فكذّبه، فقال: ما ظننت أن أحداً يكذّبني بعد قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «ما أقلّت الغبراء ولا أطبقت الخضراء على ذي لهجة أصدق من أبيذر»، ثم سيّره إلى الربذة. فكان أبوذر يقول: ما ترك الحق لي صديقاً، فلمّا سار إلى الربذة، قال: ردّني عثمان بعد الهجرة أعرابياً.
قال: وشيّع علي أباذر، فأراد مروان منعه منه، فضرب علي بسوطه بين أذني راحلته، وجرى بين علي وعثمان في ذلك كلام حتى قال عثمان: ما أنت عندي بأفضل منه، وتغالظا، فأنكر الناس قول عثمان ودخلوا بينهما حتى اصطلحا.
وقد روي أيضاً: أنّه لمّا بلغ عثمان موت أبيذر بالربذة قال: رحمه اللّه، فقال عمار بن ياسر: نعم فرحمه اللّه من كلّ أنفسنا، فقال عثمان: يا عاض أير أبيه، أتراني ندمت على تسييره؟ وأمر فدفع في قفاه وقال: إلحق بمكانه، فلمّا تهيّأ للخروج جاءت بنو مخزوم إلى علي فسألوه أن يكلّم عثمان فيه، فقال له علي: يا عثمان إتق اللّه، فإنّك سيرت رجلاً صالحاً من المسلمين، فهلك في تسييرك، ثم أنت الآن تريد أن تنفي نظيره، وجرى بينهما كلام حتى قال عثمان: أنت أحقّ بالنفي منه، فقال علي: رم ذلك إن شئت، واجتمع المهاجرون، فقالوا: إن كنت كلّما كلّمك رجل سيّرته ونفيته، فإنّ هذا شيء لا يسوغ، فكفّ عن عمار.
حدّثني محمد، عن الواقدي، عن موسى بن عبيدة، عن [عبداللّه بن] خراش الكعبي، قال: وجدت أباذر بالربذة في مظلّة شعر، فقال: ما زال بي الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر حتى لم يترك الحق لي صديقاً.
حدّثني محمد، عن الواقدي، عن شيبان النحوي، عن الأعمش، عن إبراهيم التيمي، عن أبيه، قال: قلت لأبيذر: ما أنزلك الربذة، قال: نصحي لعثمان ومعاوية.
محمد، عن الواقدي، عن طلحة بن محمد، عن بشر بن حوشب الفزاري، عن أبيه، قال: كان أهلي بالشربة، فجلبت غنماً لي إلى المدينة فمررت بالربذة وإذا بها شيخ أبيض الرأس واللّحية، قلت: من هذا؟ قالوا: أبوذر صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، وإذا هو في حفش ومعه قطعة من غنم، فقلت: واللّه، ما هذا البلد بمحلّة لبنيغفار، فقال: أخرجت كارهاً. فقال بشر بن حوشب: فحدّثت بهذا الحديث سعيد بن المسيّب، فأنكر أن يكون عثمان أخرجه وقال: إنّما خرج أبوذر إليها راغباً في سكناها.
وقال أبومخنف: لمّا حضرت أباذر الوفاة بالربذة، أقبل ركب من أهل الكوفة فيهم جرير بن عبداللّه البجلي، ومالك بن الحارث الأشتر النخعي، والأسود بن يزيد بن قيس بن يزيد النخعي، وعلقمة بن قيس بن يزيد عمّ الأسود في عدة آخرين، فسألوا عنه ليسلّموا عليه فوجدوه وقد توفي، فقال جرير: هذه غنيمة ساقها اللّه إلينا، فحنّطه جرير وكفّنه ودفنه وصلّى عليه - ويقال بل صلّى عليه الأشتر - وحملوا امرأته حتى أتوا بها المدينة، وكانت وفاته لأربع سنين بقيت من خلافة عثمان، وقال الواقدي: صلّى عليه ابن مسعود بالربذة في آخر ذيالقعدة سنة إحدى وثلاثين؛(1).
1) . أنساب الأشراف: 5 / 541 - 545.
هنگامى كه عثمان به مروان بن حكم بذل و بخشش نمود و به حارث بن حكم بن ابى عاص سيصد هزار درهم و به زيد بن ثابت صد هزار درهم بخشش نمود، ابوذر اعتراض نمود و گفت: آنان بدترين كسانى هستند كه زر اندوزى مى كنند، آن گاه آيه «وَالَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ »؛ يعنى كسانى كه طلا و نقره را ذخيره مى نمايند را تلاوت نمود. سپس مروان بن حكم به عثمان خبر داد و عثمان براى ابوذر پيام فرستاد و او را از اين كار منع نمود؛ اما ابوذر گفت: آيا عثمان مرا از قرائت كتاب خدا منع مى كند؟ به خدا سوگند رضايت خداوند برايم از خشم عثمان مهم تر است و برايم بهتر است كه خدا از من راضى باشد، اما عثمان خشمگين گردد. عثمان از شنيدن پيام ابوذر برآشفت، اما واكنش نشان نداد و صبر نمود. روزى عثمان در مجلسى پرسيد: آيا براى خليفه مسلمانان رواست تا از بيت المال مبلغى را قرض بگيرد و هنگامى كه توانست پس بدهد؟ كعب الاحبار پاسخ داد: آرى. در اين هنگام ابوذر برآشفت و به كعب الاحبار گفت: اى يهودى زاده! آيا دين ما را به ما آموزش مى دهى؟ عثمان از واكنش ابوذر ناراحت شد و گفت اى ابوذر چقدر ما را اذيت مى كنى؟ سپس ابوذر را به شام تبعيد نمود. ابوذر در شام نيز آرام نگرفت و به اعمال معاويه ايراد مى گرفت و او را نهى از منكر مى كرد. معاويه براى او سيصد دينار فرستاد و گفت: اين مبلغ شهريه تو از بيت المال است كه قطع شده بود. ابوذر گفت اگر شهريه قطع شده من است، مى پذيرم؛ اما اگر هديه و باج است، نمى پذيرم. سپس معاويه از طريق حبيب بن مسلمه دويست دينار برايش فرستاد؛ اما ابوذر اين پول را رشوه تلقى كرد و نپذيرفت. معاويه در دمشق، كاخ سبزى براى خود ساخت. ابوذر به او گفت: اى معاويه، اگر هزينه اين مال را از بيت المال برداشته اى خائن هستى و اگر
هزينه آن را از شخصاً پرداخت كرده اى، در اين صورت اسراف كرده اى. معاويه سكوت كرد و پاسخى نداد. ابوذر دائماً مى گفت: من رفتارى مشاهده مى كنم كه در كتاب خدا و سنت پيامبرش مانند آن را نديدم و من نظاره مى كنم كه حق خاموش مى گردد و باطل احياء مى شود و راست گويى، انكار مى شود. حبيب بن مسلمه به معاويه گفت كه حضور ابوذر در شام به صلاح تو نيست و مردم بر عليه تو به شورش درمى آيند؛ از اين رو معاويه به عثمان شكوه نمود و عثمان دستور داد تا ابوذر را به بدترين شكل ممكن و سوار بر مركب نامناسب به مدينه بفرستد. معاويه ابوذر را به صورت پيوست به مدينه فرستاد و دستور داد كه هيچ توقف و استراحتى ميان راه نباشد و روز و شب بروند تا به مدينه برسند.(1)هنگامى كه ابوذر به مدينه رسيد، گفت: كودكان را به حكومت گماشته و املاك را تصرف مى كنند و فرزندان طلقاء بر امور مسلط شده اند [طلقاء اشاره به آزاد شدگان در فتح مكه دارد و كنايه از آن است كه بندگان آزاد شده به دست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، اكنون قدرتمند گرديده اند].
عثمان به ابوذر گفت: بايد از مدينه بروى و به هر جا كه خواستى برو. ابوذر گفت: به مكه بروم؟ عثمان گفت: خير. ابوذر گفت: به بيت المقدس بروم؟ عثمان گفت: خير.
1) . مسعودى در مروج الذهب، جلد 2، ص 340 مى نويسد: «فحمله على بعير عليه قتب يابس، معه خمسة من الصقالبة يطيرون به، حتى أتوا به المدينة وقد تسلّخت بواطن أفخاذه وكاد أن يتلف، فقيل له: إنّك تموت من ذلك، فقال: هيهات لن أموت حتى أنفى. وذكر جوامع ما ينزل به بعد، ومن يتولّى دفنه؛ ابوذر را بر مركب سختى سوار نمودند و مانند باد به مدينه بردند به گونه اى كه گوشت ران هايش بر اثر سواركارى خشن، خورده شد. به او گفتند كه از دنيا مى روى. ابوذر پاسخ داد: هرگز؛ زيرا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: من از دنيا نمى روم مگر آن كه تبعيد گردم و در آنجا بميرم. سپس توضيح داد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد عاقبت او چه فرموده است».
ابوذر گفت: به بصره يا كوفه بروم؟ عثمان گفت: خير، بلكه بايد به ربذه بروى و در آنجا تنها زندگى كنى. ابوذر نيز به ربذه رفت و در همان جا از دنيا رفت. گفته شده هنگامى كه ابوذر از شام بازگشت، عثمان به او گفت: اى ابوذر، به ما نزديك شو و راحت زندگى كن. ابوذر در پاسخ گفت: من به دنياى شما نيازى ندارم و به ربذه مى روم و عثمان نيز اجازه داد تا به ربذه برود و ابوذر در همانجا از دنيا رفت. واقدى روايت كرده كه حبيب بن مسلمه در ربذه با ابوذر ملاقات نمود و دو خادم خود و مقدارى پول به ابوذر پيشنهاد داد؛ اما ابوذر نپذيرفت ... ابن هشام از ابومخنف نقل كرده كه كميل بن زياد گفت: هنگامى كه عثمان ابوذر را به شام تبعيد نمود، من شاهد بودم و هنگامى كه عثمان او را به ربذه تبعيد كرد را نيز شاهد بودم. قتاده مى گويد: ابوذر سخنى به عثمان گفت و عثمان او را تكذيب نمود و نسبت كذب به ابوذر داد. ابوذر در پاسخ عثمان گفت: نمى پندارم پس از آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مرا راست گو معرفى نموده و تصريح كرده كه در زمين، راست گوتر از من وجود ندارد، كسى نسبت دروغ گويى به من داده باشد. آن گاه عثمان او را به ربذه تبعيد كرد و ابوذر مى گفت: عثمان در حالى من را تبعيد نمود كه اعرابى نبودم [يعنى پس از آن كه عالم شده بودم من را تبعيد نمود]. هنگام خروج ابوذر از مدينه به ربذه، على عليه السلام او را مشايعت نمود و مروان تلاش كرد تا مانع همراهى على با ابوذر شود؛ اما على با تازيانه به مركب مروان كوبيد و او را دور نمود و همچنين ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و عثمان در مورد ابوذر اختلاف شد و عثمان به على عرضه داشت: تو نزد من از ابوذر برتر نيستى! و اختلافشان بالا گرفت؛ اما مردم سخن عثمان را نپذيرفتند و ميان على و عثمان وساطت كردند. روايت شده وقتى كه خبر
درگذشت ابوذر را براى عثمان آوردند، او گفت: خدايش رحمت كند. عمار نيز گفت: آرى، با تمام وجود مى گوييم خدايش رحمت كند. عثمان از كنايه عمار برآشفت و ناسزاى زشتى به عمار داد و گفت: آيا مرا بابت تبعيد ابوذر سرزنش مى كنى؟ اينك تو نيز بايد به همان جايى بروى كه ابوذر رفت. عمار مهيا شد تا به ربذه برود! اما بنى مخزوم نزد على رفتند تا وساطت نمايد؛ از اين رو على عليه السلام نزد عثمان رفت و فرمود: از خدا بترس و پرهيزكار باش. مرد صالحى را پيش از اين تبعيد نمودى و الآن اراده كردى تا مرد صالح ديگرى را تبعيد نمايى؟ و كار به مشاجره ميان على و عثمان منتهى شد و عثمان تهديد كرد كه على را تبعيد مى كند و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: هر كارى كه مى خواهى انجام بده. در اين هنگام، مهاجران گرد عثمان را گرفتند و به او گفتند: هر كس از تو انتقاد مى كند او را تبعيد مى كنى؟! از اين رو عثمان از تبعيد عمار منصرف شد. واقدى مى گويد كعبى، ابوذر را در ربذه ديد و ابوذر گفت: من امر به معروف و نهى از منكر را ترك نمى كنم و طرفدار حق هستم. واقدى از پدر طلحة بن محمد فزارى روايت كرده كه من در حال گوسفند چرانى در مسير مدينه، گذرم به ربذه افتاد و مرد محاسن سفيدى را در ربذه ديدم و پرسيدم او كيست؟ گفتند: او ابوذر از اصحاب رسول خداست! من گفتم كه بنى غفار در اين مكان اسكان ندارند. در پاسخ من گفتند: او به اين مكان تبعيد شده است. ابومخنف مى گويد وقتى ابوذر در ربذه از دنيا رفت، گروهى از كوفيان كه جرير بن عبداللّه بجلى، مالك بن اشتر نخعى، اسود بن يزيد نخعى و علقمه بن قيس در ميان آنان بودند به ربذه رسيدند و جوياى ابوذر شدند؛ اما مشاهده كردند كه او از دنيا رفته است. جرير گفت: اين غنيمتى است كه خدا روزى ما كرده است؛.
از اين رو جرير اقدام به تجهيز جنازه ابوذر نمود و بر آن نماز خواند و بنابر نقلى، مالك اشتر نماز خواند. سپس همسر ابوذر را به مدينه آوردند و مرگ ابوذر به فاصله چهار سال مانده به آخر خلافت عثمان صورت پذيرفت. واقدى مى گويد: نماز بر جنازه ابوذر را ابن مسعود در آخر ذيقعده سال سى و يك اقامه نمود.
يعقوبى روايت كرده كه برنامه ابوذر در شام اين چنين بود:
وكان يجلس في المسجد، فيقول كما كان يقول، ويجتمع إليه الناس، حتى كثر من يجتمع إليه ويسمع منه، وكان يقف على باب دمشق إذا صلّى صلاة الصبح، فيقول: جاءت القطار تحمل النار، لعن اللّه الآمرين بالمعروف والتاركين له، ولعن اللّه الناهين عن المنكر والآتين له؛(1).
وى در مسجد مى نشست و مردم زيادى گرد او حلقه مى زدند و او هر چه مى خواست مى گفت. همچنين وى هنگام نماز صبح در دروازه دمشق مى ايستاد و مى گفت: خداوند آمران به معروف را كه خود آن را ترك مى كنند و ناهيان از منكرى كه خود مرتكب مى شوند را لعنت كند.
ابن سعد روايت كرده كه احنف به شام آمد و نزد ابوذر نشست. ابوذر به او گفت:
قم عنّي لا أعدك بشر. فقلت له: كيف تعدني بشر؟ قال: إنّ هذا - يعني معاوية - نادى مناديه ألاّ يجالسني أحد؛(2).
از نزد من دور شو تا به تو شر نرسد. احنف مى گويد به ابوذر گفتم: چرا چنين مى گويى؟ ابوذر پاسخ داد: معاويه فرمان داده تا كسى نزد من ننشيند.
دست آخر معاويه از دست ابوذر گله مند شد و به عثمان نوشت:
إن أباذر تجتمع إليه الجموع ولا آمن أن يفسدهم عليك، فإن كان لك في القوم حاجة فأحمله إليك؛(1).
همانا مردم گرد ابوذر جمع شده اند و بيم آن مى رود كه مردم را عليه تو بشوراند و اگر تو به حمايت مردم شام نياز دارى، ابوذر را نزد خودت بفرستم.
همچنين واقدى مى نويسد كه ابوذر در مجلسى به عثمان گفت:
أشهد أنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، يقول: «إذا بلغ بنو أبيالعاص ثلاثين رجلا، جعلوا مال اللّه دولا، وعباده خولا، ودينه دخلا». فقال عثمان لمن حضر: أسمعتموها من رسول اللّه؟ قالوا: لا، قال عثمان: ويلك يا أباذر! أتكذب على رسول اللّه! فقال أبوذر لمن حضر: أما تدرون أنّي صدقت! قالوا: لا واللّه ما ندري، فقال عثمان: ادعوا لي علياً، فلمّا جاء قال عثمان لأبيذر: أقصص عليه حديثك في بني أبيالعاص، فأعاده، فقال عثمان لعلي عليه السلام:
أسمعت هذا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم! قال: لا، وقد صدق أبوذر. فقال كيف عرفت صدقه؟ قال: لأنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «ما أظلت الخضراء، ولا أقلت الغبراء من ذيلهجة أصدق من أبيذر». فقال من حضر: أمّا هذا فسمعناه كلّنا من رسول اللّه؛(2).
شهادت مى دهم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «هنگامى كه تعداد فرزندان
ابوالعاص به عدد سى برسد، اموال خداوند را به غنيمت گرفته و در ميان خود تقسيم مى كنند، و مردم را به فقر مى كشانند، و دين خدا را به بازى مى آورند». در اين هنگام عثمان به حاضران رو كرد و گفت: آيا اين جملات را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده ايد؟ حاضران گفتند: خير. عثمان رو به ابوذر كرد و گفت: واى بر تو اى ابوذر! آيا به رسول خدا دروغ مى بندى؟ ابوذر به حاضران رو كرد و گفت: آيا نمى دانيد كه من راستگو هستم؟ حاضران گفتند: به خدا سوگند نمى دانيم. عثمان گفت: شخصى را نزد على بفرستيد و او را حاضر نماييد. هنگامى كه على حاضر شد، عثمان از ابوذر خواست تا روايتش از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بازگو نمايد. سپس عثمان از على پرسيد: آيا آن چه را كه ابوذر گفت، از رسول خدا شنيدى؟ على گفت: خير، اما ابوذر راست مى گويد. عثمان پرسيد: از كجا مى گويى راست مى گويد، در حالى كه سخن او را از رسول خدا نشنيده اى؟ على عليه السلام فرمود: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «در زير آسمان و روى زمين، راست گوتر از ابوذر وجود ندارد». در اين هنگام، اهل مجلس گفتند: تمام ما اين سخن را از رسول خدا شنيده ايم.
وى پس از اين جريان، ابوذر را به ربذه تبعيد كرد!(1).
واقدى مى نويسد:
أنت الذي فعلت ما فعلت؟ فقال له أبوذر: نصحتك فاستغششتني ونصحت صاحبك فاستغشّني. فقال عثمان: كذبت، ولكنّك تريد الفتنة وتحبّها، قد أنغلت الشام علينا. فقال له أبوذر: اتّبع سنة صاحبيك لا يكن لأحد عليك
1) . همان.
كلام. قال عثمان: مالك وذلك لا أُمّ لك؟ قال أبوذر: واللّه، ما وجدت لي عذراً إلاّ الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر. فغضب عثمان وقال: أشيروا عليَّ في هذا الشيخ الكذّاب، إما أن أضربه أو أحبسه أو أقتله، فإنّه قد فرّق جماعة المسلمين، أو أنفيه من أرض الإسلام.
فتكلّم علي وكان حاضراً وقال: أشير عليك بما قاله مؤن آل فرعون «وَإِنْ يَكُ كاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ ».(1).
قال: فأجابه عثمان بجواب غليظ لا أحبّ ذكره وأجابه علي بمثله. قال: ثم إنّ عثمان حظر على الناس أن يقاعدوا أباذر أو يكلّموه، فمكث كذلك أياماً، ثم أمر أن يؤى به فأتي به، فلمّا وقف بين يديه، قال: ويحك يا عثمان، أما رأيت رسول اللّه ورأيت أبابكر وعمر؟ هل رأيت هذا هديهم؟ إنّك لتبطش بي بطش جبّار. قال: أخرج عنا من بلادنا؛(2).
پس از آن كه ابوذر به مدينه بازگشت، عثمان به او گفت: هر كارى خواستى انجام دادى. ابوذر گفت: من تو و همراه تو [معاويه] را نصيحت نمودم، اما نپذيرفتيد. عثمان گفت: دروغ مى گويى! تو فتنه گر هستى و مى خواهى مردم شام را عليه ما بشورانى. ابوذر گفت: لااقل از سنت دو خليفه پيش از خود پيروى كن. عثمان گفت: اى بى مادر! به تو چه مربوط؟ ابوذر گفت: به خدا سوگند، من امر به معروف مى كنم
و نهى از منكر مى نمايم. عثمان به خشم آمد و به اهل مجلس گفت: در مورد اين پيرمرد دروغ گو چه مى گوييد؟ او را گردن بزنم، يا حبس كنم و يا كتك بزنم؟ همانا او در ميان مسلمانان اختلاف مى اندازد يا اين كه از بلاد اسلام تبعيدش كنم؟ در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام كه در ميان اهل مجلس بود، آيه «وَإِنْ يَكُ كاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذي يَعِدُكُمْ » را تلاوت نمود [يعنى به سخن او گوش بده، زيرا اگر دروغ بگويد، به عهده خودش است و اگر راست بگويد، به نفع شماست]. عثمان از سخن اميرالمؤمنين عليه السلام برآشفت و سخن تند و زشتى به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت كه من مايل نيستم سخن او را روايت كنم و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز پاسخ متقابل و تندى به عثمان داد. سپس عثمان فرمان داد تا هيچ كس با ابوذر تماس نداشته باشد و با او سخن نگويد و مدتى بدين منوال گذشت. سپس عثمان ابوذر را احضار كرد و ابوذر نزد عثمان رفت و به او گفت: واى بر تو اى عثمان، آيا سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و سنت شيخين را نديدى؟ اين قدر ستم نكن و مانند فراعنه، جبار و زورگو نباش. عثمان ناراحت شد و ابوذر را تبعيد نمود.
يعقوبى مى نويسد:
فلم يقم بالمدينة إلا أيّاماً حتى أرسل إليه عثمان: واللّه، لتخرجنّ عنها. قال: أتخرجني من حرم رسول اللّه؟ قال: نعم وأنفك راغم، قال: فإلى مكة؟ قال: لا. قال: فإلى البصرة؟ قال: لا. قال: فإلى الكوفة؟ قال: لا، ولكن إلى الربذة التي خرجت منها حتى تموت فيها. يا مروان، أخرجه ولا تدع أحداً يكلّمه حتى يخرج، فأخرجه على جمل ومعه امرأته وبنته؛(1).
1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 173.
ابوذر زمان زيادى در مدينه باقى نماند؛ زيرا عثمان او را احضار كرد و گفت: بايد از مدينه بروى. ابوذر گفت: آيا مرا از حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تبعيد مى نمايى؟ عثمان گفت: آرى، اين كار را انجام مى دهم تا بينى تو به خاك ماليده شود. ابوذر گفت: به مكه بروم؟ عثمان گفت: خير. ابوذر گفت: به بصره بروم؟ عثمان پاسخ داد: خير. ابوذر گفت: كوفه بروم؟ عثمان گفت: خير، بلكه به ربذه مى روى تا در آنجا از دنيا بروى. سپس به مروان گفت: اى مروان، او را اخراج كن و مراقب باش كه كسى او را مشايعت نكند و همسر و فرزندش نيز با او بروند.
البته ابن حجر مى نويسد كه سبب اخراج ابوذر از مدينه آن بود كه او مانند زمانى كه در شام بود، مردم را عليه عثمان تحريك مى نمود. وى به نقل از طبرى مى نويسد:
انّهم كثروا عليه يسألونه عن سبب خروجه من الشام، قال: فخشي عثمان على أهل المدينة ما خشيه معاوية على أهل الشام؛(1).
مردم بسيارى از ابوذر مى پرسيدند كه چرا از شام بازگشته است و عثمان كه همچون معاويه كه از شورش مردم شام بيمناك گشته بود، بيمناك شد كه مبادا مردم مدينه عليه او شورش كنند.
مسعودى مى نويسد:
فلمّا طلع عن المدينة ومروان يسيّره عنها، إذ طلع عليه علي بن أبيطالب ومعه أبناه الحسن والحسين، وعقيل أخوه، وعبداللّه بن جعفر، وعمار بن ياسر، فاعترض مروان فقال: يا علي، إنّ أمير المؤنين قد نهى الناس أن يصحبوا أباذر في مسيره وشيّعوه، فإن كنت لم تدر بذلك فقد أعلمتك،
1) . فتح الباري: 3 / 218.
فحمل عليه علي بن أبيطالب بالسوط، وضرب بين أذني راحلته، وقال: تنحّ نحّاك اللّه إلى النار. ومضى مع أبيذر فشيّعه، ثم ودّعه وانصرف. فلمّا أراد الانصراف بكى أبوذر وقال: رحمكم اللّه أهل البيت، إذا رأيتك يا أباالحسن وولدك ذكرت بكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. فشكا مروان إلى عثمان ما فعل به علي بن أبيطالب، فقال عثمان: يا معشر المسلمين من يعذرني من عليّ؟ ردّ رسولي عمّا وجّهته له، وفعل كذا، واللّه لنعطينّه حقه، فلمّا رجع علي استقبله الناس، فقالوا: إنّ أمير المؤنين عليك غضبان لتشييعك أباذر. فقال علي: «غضب الخيل على اللّجم». ثم جاء. فلمّا كان بالعشي جاء إلى عثمان، فقال له: ما حملك على ما صنعت بمروان واجترأت عليّ، ورددت رسولي وأمري؟ قال: أمّا مروان، فإنه استقبلني يردّني، فرددته عن ردّي. وأمّا أمرك فلم أردّه. قال عثمان: أوَلم يبلغك أني قد نهيت الناس عن أبيذر وعن تشييعه؟ فقال علي: أوكلّ ما أمرتنا به من شيء نرى طاعة للّه والحق في خلافه، اتبعنا فيه أمرك؟ باللّه لا نفعل. قال عثمان: أقد مروان. قال: وما أقيده؟ قال: ضربت بين أذني راحلته، قال علي: أما راحلتي فهي تلك. فإن أراد أنْ يضربها كما ضربت راحلته فليفعل، وأما أنا فواللّه، لئن شتمني لأشتمنّك أنت مثلها بما لا أكذب فيه ولا أقول إلاّ حقّاً. قال عثمان: ولم لا يشتمك إذا شتمته؟ فواللّه، ما أنت عندي بأفضل منه. فغضب علي بن أبيطالب وقال: «إليّ تقول هذا القول؟ وبمروان تعدلني؟ فأنا واللّه أفضل منك، وأبي أفضل من أبيك، وأمي أفضل من أمك، وهذه نبلي قد نثلتها وهلّم فأقبل بنبلك. فغضب عثمان، واحمرّ وجهه، فقام
ودخل داره، وانصرف علي، فاجتمع إليه أهل بيته، ورجال من المهاجرين والأنصار؛(1).
وقتى مروان ابوذر را همراهى كرد تا از مدينه خارج شود، على به همراه حسن و حسين عليهم السلام برادرش عقيل، عبداللّه بن جعفر و عمار بن ياسر آمدند و او را مشايعت نمودند؛ اما مروان مانع شد و عرضه داشت: اى على، همانا عثمان از بدرقه ابوذر نهى كرده و من به تو فرمان او را ابلاغ مى كنم. على خشمگين شد و با تازيانه خود به مركب مروان كوبيد و سخن تندى به مروان گفت. هنگام وداع، ابوذر گريه نمود و به على عليه السلام عرضه داشت: خدا شما اهل بيت را رحمت فرمايد، هنگامى كه تو و فرزندانت را ديدم به ياد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله افتادم. سپس ابوذر جدا شد و رفت. مروان نزد عثمان رفت و شكايت نمود و عثمان به مردم گفت: اى مسلمانان، شما بگوييد تا با على چه كنم؟ همانا مأمور مرا رد كرده و به او توهين نموده؛ پس به خدا سوگند كه حقش را كف دستش مى گذارم. هنگامى كه على از مشايعت ابوذر بازگشت، مردم به او گفتند كه عثمان از تو خشمگين است. اميرالمؤمنين عليه السلام اعتنائى نكرد و رفت. سپس على، عثمان را ديد و عثمان به او عرضه داشت: چرا با مروان چنين رفتارى كردى؟ اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخش فرمود: مروان اراده كرد تا مانع من شود و من او را رد نمودم. عثمان عرضه داشت: آيا به تو نگفت كه فرمان من چيست؟ اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: مگر فرمان تو، فرمان خداست كه اطاعتش لازم باشد؟ بلكه اگر بر خلاف حق بگويى به
1) . مروج الذهب: 2 / 341 - 342.
خدا فرمان بردار تو نيستم. عثمان عرضه داشت: چرا با تازيانه به مركب مروان زدى؟ على فرمود: مروان اراده كرد تا به مركب من بزند و من نيز مانند خودش رفتار نمودم. سپس فرمود: به خدا سوگند اگر بخواهى به من توهين نمايى من نيز به تو توهين مى كنم و حق را مى گويم. عثمان سخن تهديدآميزى گفت و على از پاسخش برآشفت و فرمود: به خدا سوگند من از تو برتر هستم و پدرم نيز از پدر تو برتر است و مادرم نيز از مادر تو برتر است؛ پس حد خودت را بشناس و پا فراتر نگذار. عثمان آن قدر خشمگين شد كه رنگش به سرخى گراييد و به منزلش رفت و على نيز رفت در حالى كه اهل بيت و انصار و مهاجران، گرد او را گرفتند.
همان گونه كه از روايات فوق الذكر استفاده مى شود، عثمان با سوء استفاده از قدرت و گردن كشى، هيچ ابايى از برخورد كينه جويانه با اصحاب رسول خدا نداشته است، در حالى كه او حكم بن ابى عاص كه مورد تبعيد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و شيخين بود را به مدينه بازگرداند و در اكرام او مبالغه نمود؛ اما از آن طرف ابوذر را تبعيد نمود و شهريه او را قطع نمود! واعجباه از اين همه حقد و كينه عثمان نسبت به صحابه پيامبر خدا! اما عالمان عامه كوشيده اند تا عملكرد شنيع عثمان در مورد ابوذر را توجيه نمايند. ابن تيميه مى نويسد:
فالجواب: إنّ أباذر سكن الربذة ومات بها، لسبب ما كان يقع بينه وبين الناس، فإنّ أباذر رضي اللّه عنه كان رجلاً صالحاً زاهداً، وكان من مذهبه أنّ الزّهد واجب ... وقد وافق أباذر على هذا طائفة من النسّاك ... وأمّا الخلفاء
الراشدون وجماهير الصحابة والتابعين فعلى خلاف هذا القول ... وكان أبوذر يريد أن يوجب على الناس ما لم يوجبه اللّه عليهم، ويذمّهم على ما لم يذمّهم اللّه عليه ... ولم يكن لعثمان مع أبيذر غرض من الأغراض؛(1).
پاسخ آن است كه ابوذر در ربذه سكنا گزيد و در آنجا از دنيا رفت و سبب سكنا گزيدنش، اختلاف او با مردم بود! زيرا ابوذر مردى صالح و زاهد بود ... و مرام زهد را مى پسنديد ... اما خلفاء راشدين و بيشتر صحابه و تابعان، مبناى او را قبول نداشتند ... ابوذر بر اين باور بود كه مردم به گونه اى عمل كنند كه خدا تكليفشان نكرده و وى مردم را بر چيزى مذمت مى كرد كه خدا مذمت نكرده ... به همين سبب ميان او و عثمان هيچ مشكلى وجود نداشت.
با توجه به رواياتى كه از مصادر معتبر نقل نموديم، آيا سخنان ابن تيميه تحريف تاريخ نيست؟ آيا ابن تيميه آگاهانه به تغيير واقعيت ها نمى پردازد؟ در پاسخ او مى گوييم كه اولاً: ابوذر با مردم مشكلى نداشت و مشكل او فقط با عثمان و اطرافيان عثمان بوده است.
ثانياً: ابوذر صوفى مذهب نبود و كسى را به زهد و ترك دنيا دعوت نمى كرد؛ بلكه او تنها از عثمان و معاويه مى خواست تا به سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عمل نمايند و بر خلاف آيات قرآن، به زر اندوزى و انباشتن سكه هاى طلا نيانديشند. آيا اين درخواست ابوذر به معناى دعوت به زهد است؟
1) . منهاج السنة: 6 / 272 - 275.
ثالثاً: اتفاقاً بيشتر صحابه با ابوذر هم نظر بودند و يكى از موارد تذكر ابوذر به عثمان آن بود كه عثمان بر خلاف سيره ابوبكر و عمر عمل مى نمود. همچنين اشاره نموديم كه حتى عبدالرحمان بن عوف و اميرالمؤمنين عليه السلام با عثمان مخالف بودند تا آنجا كه در تاريخ تصريح شده كه در مدينه كسى باقى نماند، مگر آن كه از عثمان كينه به دل داشت و ما به مصادر اين روايات در حد نياز اشاره نموديم.
رابعاً: عثمان با ابوذر مشكل جدى داشت و حتى به او فحاشى و ناسزا گفت و عين تعابير ركيك عثمان در تاريخ ثبت شده و ما نيز به آن اشاره نموديم.
خامساً: ابوذر در ربذه سكنا نگزيد، بلكه به فرمان عثمان، او را به ربذه تبعيد نمودند و ميان سكنا گزيدن و تبعيد، تفاوت آشكارى وجود دارد كه احتمالاً ابن تيميه از درك آن عاجز است. در هر حال توجيهات ابن تيميه بسيار عجيب مى نمايد و نگارنده از سخنان او در شگفت است.
حكم بن ابى العاص عموى عثمان بود و كسى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را از مدينه تبعيد نمود و در زمان خلافت شيخين نيز به او اجازه بازگشت داده نشد؛ اما عثمان بر اساس روابط خويشاوندى، وى را بازگرداند. ابن ابى الحديد معتزلى مى نويسد:
وأمّا أبوه الحكم بن العاص فهو طريد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ولعينه والمتخلج في مشيته، الحاكي لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، والمستمع عليه ساعة خلوته، ثم صار طريدا لأبيبكر وعمر، امتنعا عن إعادته إلى المدينة،
ولم يقبلا شفاعة عثمان، فلما ولي أدخله؛(1).
پدر مروان، حكم بن عاص است كه مورد طرد و لعن رسول خدا واقع شد. او رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مسخره مى نمود و در امور خصوصى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سركشى مى كرد؛ سپس ابوبكر و عمر نيز او را طرد كردند و شفاعت عثمان را نپذيرفتند؛ اما عثمان پس از خلافت، او را به مدينه بازگرداند.
ابن اثير نيز در همين باره مى نويسد:
أخبرنا عمر بن محمد بن المعمر البغدادي وغيره، أخبرنا أبوالقاسم هبة اللّه بن محمد بن أحمد الحريري، أخبرنا أبوإسحاق البرمكي، أخبرنا أبوبكر محمد بن عبداللّه بن خلف بن بخيت الدقاق، أخبرنا عبداللّه بن سليمان بن الأشعث أبوبكر بن أبيداود، أخبرنا محمد بن خلف العسقلاني، أخبرنا معاذ بن خالد، أخبرنا زهير بن محمد، عن صالح بن أبيصالح، حدثني نافع بن جبير بن مطعم، عن أبيه، قال: كنّا مع النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فمرّ الحكم بن أبيالعاص، فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «ويل لأُمّتي مما في صلب هذا»، وهو طريد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم نفاه من المدينة إلى الطائف وخرج معه ابنه مروان وقيل: إنّ مروان ولد بالطائف. وقد اختلف في السبب الموجب لنفي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إيّاه، فقيل: كان يتسمع سر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ويطّلع عليه من باب بيته وأنّه الذي أراد
1) . شرح نهج البلاغة: 15 / 239.
رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أن يفقأ عينه بمدرى في يده لمّا اطلع عليه من الباب وقيل: كان يحكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في مشيته وبعض حركاته وكان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم يتكفأ في مشيته فالتفت يوماً فرآه وهو يتخلّج في مشيته، فقال: كن كذلك فلم يزل يرتعش في مشيته من يومئذ؛(1).
عمر بن محمد بن عمر بغدادى و ديگران به سند خود از نافع بن جبير بن مطعم، از پدرش روايت كرده اند كه ما همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم كه به حكم بن عاص رسيديم. پيامبر خدا فرمود: «واى بر امت من از فرزندى كه در صلب او است». و حكم بن عاص مورد طرد رسول خدا قرار گرفت و به طائف تبعيد شد و فرزندش مروان نيز همراهش بود و گفته شده كه مروان در طائف به دنيا آمد. در مورد علت تبعيد وى اختلاف است. برخى گفته اند كه او مخفيانه مى آمد و اسرار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را گوش مى داد و در منازل رسول خدا چشم چرانى مى كرد! برخى نيز گفته اند كه دنبال رسول خدا راه مى رفت و از حركات آن حضرت تقليد مى نمود و حضرت را مسخره مى كرد! در نهايت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روزى او را در حال تقليد خويش ديد و از خدا خواست تا به همان حالت بماند و حكم بن ابى عاص نيز به همان حالت باقى ماند و تا پايان عمر نمى توانست درست راه برود.
بنابراين عثمان حتى با سنت شيخين نيز مخالفت نمود و حكم بن ابى العاص را به مدينه بازگرداند. در اين ميان صحابه بزرگى مانند طلحه، زبير، سعد، عبدالرحمان بن عوف و عمار بن ياسر بر او اعتراض نمودند و گفتند:
1) . أُسد الغابة: 3 / 34.
إنّك أدخلت الحكم ومن معه، وقد كان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أخرجهم، وإننا نذكّرك اللّه، والإسلام، ومعادك، فإنّ لك معاداً ومنقلباً، وقد أبت ذلك الولاة قبلك، ولم يطمع أحد أن يكلّمهما فيهم، وهذا شيء نخاف اللّه فيه عليك؛(1).
تو حَكَم و همراهانش را به مدينه بازگرداندى در حالى كه رسول خدا آنان را اخراج نموده بود! پس ما خدا و اسلام و معاد را به تو يادآور مى شويم. بدان كه خلفاء پيش از تو نيز چنين نكردند و حتى مجال ندادند تا كسى جرأت سخن گفتن در مورد بازگشت آنان را بنمايد؛ اما ما به خاطر خدا از تو نگرانيم.
اما عثمان در پاسخ آنان گفت:
إنّ قرابتهم منّي ما تعلمون، وقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم حيث كلمته أطعمني في أن يأذن لهم، وإنّما أخرجهم لكلمة بلغته عن الحكم، يضركم مكانهم شيئا، وفي الناس من هو شر منهم. فقال علي عليه السلام: لا أجد شرا منه ولا منهم، ثم قال: هل تعلم عمر، يقول: واللّه، ليحملن بنى أبيمعيط على رقاب الناس! واللّه، إن فعل ليقتلنه، فقال عثمان: ما كان منكم أحد ليكون بينه وبينه من القرابة ما بيني وبينه، وينال من المقدرة ما نلت إلا قد كان سيدخله، وفي الناس من هو شر منه. قال: فغضب علي عليه السلام، وقال: واللّه، لتأتينا بشر من هذا إن سلمت، وسترى يا عثمان غب ما تفعل! ثم خرجوا من عنده؛(2).
آنان از خويشان من هستند و من به خاطر رابطه خويشاوندى چنين كردم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سخنى گفت كه من را واداشت تا او را بازگردانم و رسول خدا، حكم را به خاطر سخنى كه از او شنيده بود تبعيد كرد و حكم بن عاص به شما آزارى نرسانده و جاى شما را تنگ نكرده و بدتر از او نيز در ميان مردم هست. اميرالمؤنين عليه السلام به عثمان فرمود: من شرورتر از او سراغ ندارم. آيا نشنيدى كه عمر مى گفت: به خدا سوگند، عثمان فرزندان ابومعيط را بر مردم مسلط مى گرداند و اگر چنين كرد، مردم او را به قتل مى رسانند؟ عثمان در پاسخ اميرالمؤنين عليه السلام بهانه آورد و رابطه خويشاوندى را بهانه ساخت. اميرالمؤنين عليه السلام به خشم آمد و فرمود: شر عملكرد تو ما را مى گيرد و تو خواهى ديد. پس اينك عثمان چنين نكن و مراقب رفتارت باش. سپس حضرت از نزد عثمان خارج شد.
شگفت تر آن است كه عثمان علاوه بر بازگرداندن حكم بن عاص كه شخصى خطرناك، موذى و ملعون بود، بخشش فراوانى نيز به او نمود و با پول بيت المال مسلمانان او را تقويت نمود! پيش از اين اشاره كرديم كه صدقات قضاعه كه مبلغ هنگفتى بود، از سوى عثمان به حكم بن ابى عاص بذل و بخشش شد و فرزندش مروان نيز در حكومت عثمان همه كاره شد. عملكردى كه به صراحت بر خلاف نص قرآن كريم است كه مى فرمايد:
«قُلْ إِنْ كانَ آباؤكُمْ وَأَبْناؤكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعَشيرَتُكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَمَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ »؛(1).
1) . سوره توبه، آيه 24.
بگو: اگر پدران، پسران، برادران، زنان، خاندان شما، اموالى كه گرد آورده ايد، تجارتى كه از كسادش بيمناك هستيد و سراهايى را كه خوش مى داريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنى تر است؛ پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را به اجرا در آورد و خداوند گروه فاسقان را راهنمايى نمى كند.
افتضاح عثمان آن قدر عيان و آشكار بود كه ابوبكر و عمر نيز زير بار چنين ننگى نرفتند؛ اما عثمان با وقاحت تمام، از خويشاوند سالارى حمايت نمود! و شگفت تر آن است كه اميرالمؤنين عليه السلام به عثمان يادآور شد كه عمر بن خطاب در مورد قدرت گرفتن آل اميه هشدار داده بود، اما عثمان اعتنائى نكرد. و از همه شگفت تر آن است كه عمر از فساد خاندان اموى آگاه بود و خود هشدار داد كه آنان جز ايجاد فساد، كار ديگرى نمى كنند؛ اما باز شورا را به گونه اى رقم زد تا امويان مسلط شوند!
بدون ترديد، مهم ترين وظيفه جانشين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آن است كه از اجراى احكام الاهى حفاظت نمايد و پاسبان شريعت الاهى باشد. تمامى فرقه هاى اسلامى ترديد ندارند كه جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مسئول حفظ دين رسول خداست؛ بنابراين اگر جانشين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از پذيرش مسئوليت حفظ شريعت سرباز زند، ديگر معنا ندارد او را جانشين رسول خدا فرض كنيم. نظارت بر اجراى حدود شرعى، مهم ترين و بنيادى ترين وظيفه جانشين پيامبر است؛ بنابراين اگر محرز شود كه او به هر دليلى از اجراى حدود شرعى اجتناب نموده، به هيچ وجه نمى توان مشروعيت او را تأييد كرد؛ زيرا اساساً مشروعيت امام، حفظ احكام و اجراى صحيح و عادلانه حدود و فرامين الاهى است. يكى از بزرگ ترين خبط و خطاهاى
عثمان آن است كه در زمينه اجراى حدود كوتاهى كرده و عالماً و عامداً، سبب تعطيلى حدود گرديده است. اينك به مواردى از تخلّفات وى اشاره مى شود:
اصل ماجرا به اين صورت است كه عبيداللّه بن عمر بن خطاب، مسلمان بى گناهى به نام هرمزان را به جرم قتل پدرش به قتل رساند و عثمان از محاكمه او سر باز زد و خون هرمزان هدر رفت. ابن حجر به مسلمان بودن هرمزان اعتراف نموده، مى نويسد:
(الهرمزان) الفارسي كان من ملوك فارس، وأُسر في فتوح العراق وأسلم على يد عمر، ثم كان مقيماً عنده بالمدينة واستشاره في قتال الفرس؛(1).
هرمزان شخصى فارس بود و از حكمرانان فارس به حساب مى آمد كه در ماجراى فتح عراق به دست مسلمانان به اسارت در آمد و به دست عمر، مسلمان شد و در مدينه سكنا گزيد و به عمر در امور نبرد با فارس، مشورت مى داد.
همچنين ابن حجر مى نويسد:
فرض عمر للهرمزان في ألفين؛(2).
عمر براى هرمزان مبلغى معادل دو هزار [درهم يا دينار] از بيت المال مقرر نمود.
و باز ابن حجر مى نويسد:
روى الحميدي في النوادر عن سفيان، عن عمرو بن دينار، عن ابن شهاب،
عن عبداللّه بن خليفة: رأيت الهرمزان مع عمر رافعاً يديه يدعو ويهلل؛(1).
حميدى از عبداللّه بن خليفه روايت كرده كه هرمزان را همراه عمر ديدم كه دستانش را بلند مى كرد و تكبير مى گفت [يعنى فرائض دينى را به جا مى آورد].
بنابراين مسلم است كه هرمزان مسلمان بوده است و حتى اگر مسلمان هم نبود، باز در جامعه اسلامى معنا ندارد كسى كه در ذمه و تأمين حكومت اسلام است مورد تعرض و قتل واقع شود. ابن حجر اصل ماجراى قتل هرمزان را اين گونه شرح مى دهد:
أخرج الكرابيسي في أدب القضاء بسند صحيح إلى سعيد بن المسيب: إنّ عبدالرحمن بن أبيبكر قال لمّا قتل عمر: إنّي مررت بالهرمزان وجفينة وأبيلؤؤة وهم نجيّ، فلمّا رأوني ثاروا فسقط من بينهم خنجر له رأسان نصابه في وسطه، فانظروا إلى الخنجر الذي قتل به عمر، فإذا هو الذي وصفه، فانطلق عبيداللّه بن عمر فأخذ سيفه حين سمع ذلك من عبدالرحمن، فأتى الهرمزان فقتله وقتل جفينة وقتل بنت أبيلؤؤة صغيرة، وأراد قتل كلّ سبي بالمدينة، فمنعوه، فلمّا استخلف عثمان قال له عمرو بن العاص: أنّ هذا الأمر كان وليس لك على الناس سلطان. فذهب دم الهرمزان هدراً؛(2).
كرابيسى به سند صحيح از سعيد بن مسيب روايت كرده است كه هنگام ضربه خوردن عمر، عبدالرحمان بن ابى بكر از مكانى كه عمر در آنجا ضربه خورد عبور كرد
و مشاهده نمود كه هرمزان، جفينه و ابولؤؤدر حال نجوا هستند و هنگامى كه او را ديدند فرار كردند؛ اما از ميانشان خنجر دو دمى به زمين افتاد. وقتى عبدالرحمان بن ابى بكر به خنجر نگريست، دريافت كه عمر با همين خنجر ضربه خورده است؛ از اين رو ماجرا را به عبيداللّه بن عمر خبر داد و عبيداللّه بن عمر نيز شمشير كشيد و هرمزان، جفينه و دختر خردسال ابولؤؤرا به قتل رساند و اراده كرد تا هر اسير ايرانى ساكن در مدينه را به قتل برساند؛ اما جلوى او را گرفتند و منصرفش كردند. هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، عمرو بن عاص به او گفت: اين ماجرا در زمان خلافت عمر اتفاق افتاده و به تو مربوط نمى شود و ماجرا را پى گيرى نكن و بدين صورت، خون هرمزان پايمال شد.
ابن سعد نيز تصريح مى كند كه عثمان به نيكى از جنايت عبيداللّه بن عمر آگاه بود. وى مى نويسد:
أخبرنا محمد بن عمر قال: حدثني موسى بن يعقوب، عن أبيوجزة، عن أبيه قال: رأيت عبيداللّه يومئذ وإنّه ليناصي عثمان، وإنّ عثمان ليقول: قاتلك اللّه، قتلت رجلاً يصلّي وصبيّة صغيرة وآخر من ذمة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ما في الحق تركك. قال: فعجبت لعثمان حين ولّي كيف تركه، ولكن عرفت أنّ عمرو بن العاص كان دخل في ذلك، فلفته عن رأيه؛(1).
محمد بن عمر به سند خود از پدر ابووجزه نقل كرده است كه روزى عثمان را با عبيداللّه بن عمر ديدم و عثمان به او گفت: خدا تو را بكشد، مردى كه نماز مى خواند
1) . الطبقات الكبرى: 3 / 357.
را به قتل رساندى و طفل خردسالى را كشتى و شخصى كه در ذمه و تأمين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود را به قتل رساندى و حق را پايمال نمودى؟! راوى مى گويد: من در شگفت شدم كه عثمان چنين سخنانى گفت؛ اما پس از آن كه به خلافت رسيد، عبيداللّه را رها كرد و او را قصاص ننمود و من متوجه شدم كه عمرو بن عاص سبب شده تا عثمان پى گير عبيداللّه نشود.
اين روايت نشان مى دهد كه عثمان در واپسين روزهاى خلافت عمر و در حالى كه هنوز به خلافت نرسيده بود، به نيكى مى دانست كه عبيداللّه بن عمر ناجوانمردانه و ستم كارانه، هرمزان و جفينه و كودك بى گناهى را به قتل رسانده و دليل او نيز تنها خبر عبدالرحمان بن ابوبكر بوده است؛ از اين رو كاملاً روشن است كه عثمان از اصل جرم عبيداللّه مطلع بوده و احتمالاً قصد داشته تا عبيداللّه را قصاص كند؛ اما عمرو بن عاص او منصرف كرده و عثمان نيز خون افراد بى گناهى را پايمال نموده است. زهرى مى نويسد:
لمّا استخلف عثمان، دعا المهاجرين والأنصار، فقال: أشيروا علىّ في قتل هذا الذي فتق في الدّين ما فتق، فأجمع رأي المهاجرين والأنصار على كلمة واحدة يشجّعون عثمان على قتله؛(1).
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، از مهاجران و انصار در مورد عبيداللّه نظر خواست و گفت نظر شما در مورد كسى كه در دين رخنه ايجاد كرده چيست؟ مهاجران و انصار به اتفاق نظر دادند كه بايد قصاص شود.
1) . همان: 5 / 17.
ابن سعد مى نويسد كه اميرالمؤمنين عليه السلام پى گير عبيداللّه بن عمر بود و اصرار داشت كه او بابت اقدام بى جايى كه انجام داده، بايد محاكمه و قصاص شود. وى مى نويسد كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
لو قدرت على عبيداللّه بن عمر ولي سلطان، لاقتصصت منه؛(1).
اگر براى من امكان داشت، هر آينه عبيداللّه بن عمر را قصاص مى كردم.
ابن حجر مى نويسد:
لأنّ عليّاً استمرّ حريصاً على أن يقتله بالهرمزان، وقد قالوا إنّه هرب لما ولّي الخلافة إلى الشام، فكان مع معاوية إلى أن قتل معه بصفّين، ولا خلاف في أنّه قتل بصفين مع معاوية، واختلف في قاتله، وكان قتله في ربيع الأوّل سنة 36؛(2).
على اصرار داشت كه عبيداللّه بن عمر در قصاص خون هرمزان بايد قصاص شود؛ از اين رو هنگامى كه على به خلافت رسيد، عبيداللّه به شام گريخت و به معاويه پيوست و همراه معاويه در جنگ صفين شركت جست و در ماه ربيع الاول سال سى و شش كشته شد.
برخى از نواصب براى پيراستن دامن عثمان، ادّعا كرده اند كه فرزند هرمزان از خون پدرش گذشت، از اين رو عثمان نيز قصاص نكرد؛ اما عالمان عامه اين توجيه را رد كرده اند. ابن عساكر مى نويسد:
قد قيل: إنّ عثمان إنّما ترك قتله، لأنّ ابن الهرمزان عفا عنه، ثم روى الخبر في ذلك؛(1).
ادّعا شده كه عثمان از عبيداللّه گذشت؛ زيرا فرزند هرمزان طلب قصاص نكرد.
ابن اثير نيز مى نويسد:
هذا أيضاً فيه نظر، فإنّه لو عفا عنه ابن الهرمزان لم يكن لعلي أن يقتله، وقد أراد قتله لمّا ولي الخلافة ... فهرب منه إلى معاوية؛(2).
اين ادّعا صحيح نيست؛ زيرا اگر فرزند هرمزان از خون پدرش گذشته بود، على اراده قتل او را نمى كرد ... و او نيز به شام نمى گريخت.
از اين مطلب به نيكى استفاده مى شود كه گذشت عثمان از عبيداللّه و اهمال در عمل او هيچ توجيه ندارد و عالمان عامه نيز تأكيد كرده اند كه اصلاً مسأله بخشش و گذشت در كار نبوده و عبيداللّه با سوء استفاده از موقعيت پدرش، جنايتى كرده و قصاص نشده و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز پى گير بود تا اين كه عبيداللّه به شام گريخت تا مبادا حضرت او را بازداشت نمايد و محاكمه كند. مع الاسف، در حكومت عثمان بارها و بارها در امورى اهمال شد كه بسيار مورد تأكيد شارع مقدس بوده است. آرى خون مسلمان و كودك بى گناهى پايمال شد، در حالى كه شارع در مسأله خون و جان مسلمانان بسيار حساسيت نشان داده و حتى نسبت به جان غير مسلمانان نيز اجازه نداده تا جنايتى صورت بگيرد، آن گاه خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به راحتى اجازه مى دهد تا خون ناحقى بر زمين ريخته شود و پايمال گردد!
پيش از اين شرح حال وليد بن عقبه را بيان كرديم و بازگو نموديم كه وى به حكم آيه شريف نبأ، از فاسقان شمرده شده؛ اما به دليل خويشاوندى با عثمان به حكومت كوفه رسيد و آن قدر سبك سر و بى پروا بود كه در حال مستى به محراب مسجد آمد و نماز صبح را چهار ركعت به جا آورد! فضاحت وليد در اداى نماز در حال مستى، سبب شد تا اعتراضات مردم بالا بگيرد و از عثمان مطالبه شود كه وليد سزاوار حد است و بايد تنبيه گردد. ابن عبدالبر مى نويسد:
وخبر صلاته بهم وهو سكران وقوله: أزيدكم بعد أن صلّى الصبح أربعاً، مشهور من رواية الثقات من نقل أهل الحديث وأهل الأخبار؛(1).
خبر نماز خواندن وليد در حال مستى و سخن او كه پس از نماز گفت: آيا مايل هستيد تا نماز صبح را بيشتر از چهار ركعت به جا آور؟ از احاديث مشهورى است كه ثقات روايت كرده اند.
ابن حجر نيز مى نويسد:
وقصة صلاته بالناس الصبح أربعاً وهو سكران، مشهورة مخرجة، وقصة عزله بعد أن ثبت عليه شرب الخمر مشهورة أيضاً مخرجة في الصحيحين؛(2).
و ماجراى چهار ركعت نماز صبح خواندن وليد در حال مستى، مشهور است و قضيه عزل او پس از ثبوت شرب خمر نيز مشهور بوده و در صحيحين روايت شده است.
بلاذرى مى نويسد:
وحدثني محمد بن سعد، عن الواقدي، عن عيسى بن عبدالرحمن، عن أبيإسحاق الهمداني: أنّ الوليد بن عقبة شرب فسكر، فصلَّى بالناس الغداة ركعتين، ثم التفت فقال: أزيدكم؟ فقالوا: لا، قد قضينا صلاتنا، ثم دخل عليه بعد ذلك أبوزينب وجندب بن زهير الأزدي وهو سكران، فانتزعا خاتمه من يده وهو لا يشعر سكرا؛(1).
محمد بن سعد به نقل از ابواسحاق همدانى مى نويسد: وليد بن عقبه شراب نوشيد و براى نماز به مسجد رفت و نماز صبح را چهار ركعت به جا آورد؛ آن گاه به مردم گفت: آيا بيشتر بخوانم؟! مردم گفتند: خير! ما نماز خود را اعاده مى كنيم. سپس ابوزينب و جندب بن زهير سراغ وليد رفتند و او را مست يافتند و انگشتر او را خارج نمودند و او از شدت مستى نفهميد.
و نيز مى نويسد:
قال أبوإسحاق: وأخبرني مسروق أنّه حين صلَّى لم يرم حتى قاء، فخرج في أمره إلى عثمان أربعة نفر: أبوزينب وجندب بن زهير وأبوحبيبة الغفاري والصعب ابن جثّامة، فأخبروا عثمان خبره، فقال عبدالرحمن بن عوف: ما له؟ أجنّ؟ قالوا: لا، ولكنّه سكر، قال: فأوعدهم عثمان وتهدّدهم وقال لجندب: أنت رأيت أخي يشرب الخمر؟ قال: معاذ اللّه، ولكنّي أشهد أنّي رأيته سكران يقلسها من جوفه وأنّي أخذت خاتمه من يده وهو سكران
1) . أنساب الأشراف: 5 / 521 / ح 1355.
لا يعقل، قال أبوإسحاق: فأتى الشهود عائشة فأخبروها بما جرى بينهم وبين عثمان وأنّ عثمان زبرهم، فنادت عائشة: إنّ عثمان أبطل الحدود وتوعّد الشهود؛(1).
ابواسحاق روايت كرده است: پس از آن كه وليد نماز را در حال مستى به جا آورد، چهار نفر به نام هاى ابوزينب، جندب بن زهير، ابوحبيبه غفارى و صعب بن جثامه نزد عثمان رفتند و شهادت دادند كه وليد شراب نوشيده است. عبدالرحمان بن عوف به آنان گفت: آيا جنون نبود؟ آنان گفتند: خير، مستى بود. در اين هنگام، عثمان آنان را تهديد نمود و به جندب گفت: آيا تو برادر من را در حال شرب خمر ديدى؟ جندب در پاسخ گفت: پناه به خدا، شهادت مى دهم كه او را آنچنان مست و مدهوش يافتم كه شراب را بالا مى آورد و قى مى نمود و من انگشترش را خارج نمودم و او از شدت مستى نفهميد. سپس پس از آن كه شهود توسط عثمان تهديد شدند، نزد عايشه رفتند و ماجرا را گفتند و عايشه برآشفت و فرياد برآورد: عثمان حدود را تعطيل نموده و شهود را تهديد مى نمايد! و نيز مى نويسد:
قال: ويقال إنّ عائشة أغلظت لعثمان وأغلظ لها وقال: وما أنت وهذا؟ إنّما أمرت أن تقرّي في بيتك، فقال قوم مثل قوله، وقال آخرون: ومن أولى بذلك منها؟ فاضطربوا بالنعال، وكان ذلك أوّل قتال بين المسلمين بعد النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم؛(2).
عايشه [به خاطر شرب خمر وليد] بر عثمان خشمگين شد و عثمان نيز بر عايشه خشمگين گرديد و به عايشه گفت: اين مسأله به تو ربطى ندارد و من فرمان داده بودم كه در منزلت بنشينى و در امور دخالت نكنى. در اين هنگام عدّه اى از عايشه و عدّه اى از عثمان حمايت نمودند و اختلاف شد و اين نخستين درگيرى ميان مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود.
و نيز مى نويسد:
قال الواقدي: وقد يقال إنّ عثمان ضرب بعض الشهود أسواطاً، فأتوا عليّاً فشكوا ذلك اليه، فأتى عثمان فقال: عطَّلت الحدود وضربت قوما شهدوا على أخيك فقلبت الحكم وقد قال عمر: لا تحمل بنيأميّة وآل أبيمعيط خاصّة على رقاب الناس، قال: فما ترى؟ قال: أرى أن تعزله ولا تولَّيه شيئا من أُمور المسلمين وأن تسأل عن الشهود فإن لم يكونوا أهل ظنّة ولا عداوة أقمت على صاحبك الحدّ؛(1).
واقدى مى گويد كه عثمان بر برخى از شاهدان چند ضربه تازيانه زد. آنان شكوه كنان نزد اميرالمؤمنين رفتند. على نيز بر عثمان وارد شد و فرمود: حدود را تعطيل كرده و گروهى كه عليه برادرت شهادت داده اند را كتك مى زنى؟ همانا عمر گفت كه تو بنى اميه و فرزندان ابومعيط را بر مردم مسلط مى گردانى. عثمان عرضه داشت: چه كنم؟ على فرمود: او را عزل كن و ولايت هيچ چيزى را به او واگذار نكن و شاهدان را بطلبد و به سخنانشان گوش بده و اگر راست گفتند، برادرت را حد بزن.
از اين روايات به نيكى استفاده مى شود كه عثمان براى حمايت از برادرش، در مقابل
1) . همان: 5 / 522 / ح 1357.
همگان ايستاد و نگذاشت تا حد اجرا شود و حتى متعرض شاهدان شد و آنان را كتك زد!
عثمان فرمان داد تا در روز جمعه سه مرتبه اذان گفته شود! از سائب بن يزيد روايت شده كه گفت:
كان الأذان على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وأبيبكر وعمر إذا خرج الإمام أقيمت الصلاة، فلمّا كان عثمان زاد النداء الثالث على الزوراء؛(1).
در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و ابوبكر و عمر مرسوم بود كه وقتى براى نماز خارج مى شدند، يك اذان گفته مى شد؛ اما عثمان بر خلاف آنان، نداى سومى را در زوراء(2)پايه گزارى كرد.
بخارى مى نويسد:
فلمّا كان في خلافة عثمان وكثروا، أمر عثمان يوم الجمعة بالأذان الثالث؛(3).
در زمان خلافت عثمان، امر شد تا اذان سومى روز جمعه افزوده گردد.
ابن عربى در شرح عبارت ترمذى مى نويسد:
الأذان أول شريعة غيّرت في الإسلام؛(4).
اذان، نخستين مسأله اى بود كه در شريعت اسلام تغيير كرد!
1) . سنن الترمذي: 2 / 14 / ح 515.
2) . زوراء مكانى است نزديك مسجد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مدينه منوره. زبيدى در تاج العروس با استناد به همين حديث مى نويسد: «والزَّوْرَاءُ: ع بالمدينة قُرْبَ المسجد الشريف، وقد جاء ذكره في حديث الزُّهريّ عن السّائب ...»؛ تاج العروس: 6 / 480.
3) . صحيح البخاري: 1 / 220.
4) . عارضة الأحوذي: 2 / 305.
مباركفورى مى نويسد:
كان الأذان في العهد النبوي وعهد أبيبكر وعمر أذانين، أحدهما حين خروج الإمام وجلوسه على المنبر، والثاني حين إقامة الصّلاة، فكان في عهدهم الأذانان فقط، ولم يكن الأذان الثالث. والمراد بالأذانين: الأذان الحقيقي والإقامة؛(1).
اذان در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و زمان ابوبكر و عمر به اين صورت بود كه دو بار اذان گفته مى شد؛ يكبار هنگامى بود كه امام خارج مى شد و به منبر مى رفت و بار دوم هنگامى بود كه نماز اقامه مى نمود؛ بنابراين در زمان آنان تنها دو اذان گفته مى شد و اذان سومى در كار نبود و مراد از دو اذان نيز اشاره به اذان و اقامه است.
عبداللّه بن عمر در واكنش به اقدام عثمان، تصريح به بدعت بودن اذان سوم كرد. مباركفورى مى نويسد:
روى ابن أبيشيبة من طريق ابن عمر، قال: الأذان الأول يوم الجمعة بدعة؛(2).
ابن ابى شيبه از ابن عمر روايت كرده است كه گفت: اذان نخست در روز جمعه بدعت است.
سپس در توجيه سخن عبداللّه بن عمر مى نويسد:
فيحتمل أن يكون قال ذلك على سبيل الإنكار. ويحتمل أنّه يريد أنّه لم يكن في زمن النبي، وكلّ ما لم يكن في زمنه يسمّى بدعة؛(3).
ممكن است كه عبداللّه بن عمر اين سخن را در انكار عثمان گفته باشد و ممكن است معناى سخنش آن باشد كه اذان سوم در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبوده است و هر چه در زمان رسول خدا نبوده، بدعت است.
در هر حال ثابت است كه اذان سوم در روز جمعه به فرمان عثمان اضافه شده و كسى نيز اين مطلب را انكار نكرده است؛ در حالى كه در امور تعبدى همچون اذان، نماز، حج و امورى از اين قبيل نمى توان بر خلاف سيره رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عمل نمود و در مسأله مذكور حتى عثمان با سيره ابوبكر و عمر نيز مخالفت كرده است.
هرچند كه در مورد خلفاء سه گانه اهل سنت، مطلب افزون بر مقدارى است كه ما نقل نموديم؛ اما از آنجا كه بناى اين نوشتار بر تحليل سيره خلفاء نيست، تلاش نموديم تا در حد نياز به مواردى اشاره كنيم كه با مقام خلافت قابل جمع نمى باشد و از آنجا كه كاستى ها و كج روى هاى خلفاء بسيار بيشتر از آن مقدارى است كه ما در اين نوشتار مختصر گرد آورديم؛ از اين رو مخاطب خود را براى مزيد اطلاع به كتب مفصل ارجاع مى دهيم.
پس از بررسى اجمالى ادلّه خلافت ابوبكر بن ابى قحافه، عمر بن خطاب و عثمان بن عفان، اينك سزاوار است تا پژوهش كوتاهى نيز در مورد عايشه، طلحه، زبير و معاويه بن ابى سفيان انجام دهيم. البته لازم به ذكر است كه نگارنده در پژوهش مستقلى، به مسأله صحابه و نظريات عامه در مورد آنان پرداخته است؛ از اين رو در اين مقام به دنبال واكاوى افراد يادشده از اين جهت كه صحابه هستند، نيستيم؛ بلكه از اين رو به بررسى احوال افراد يادشده مى پردازيم كه نام بردگان در مسائل صدر نخست، به ويژه در كش مكش هاى خلافت حضور برجسته اى داشتند و عليه اميرالمؤنين عليه السلام اقدامات جدى انجام دادند. عايشه به عنوان نماد كسى كه از همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و دختر خليفه نخست است، اقدامات خصمانه اى عليه خليفه وقت انجام داده و نظم عمومى جامعه اسلامى را بر هم زده است.
هدف نگارنده آن است تا نشان دهد كه عايشه، طلحه، زبير و معاويه حتى به اتفاق و اجماع مسلمانان اهميتى نداده و خليفه منتخب مسلمانان را به جنگ طلبيدند و سبب ريخته شدن خون هزاران مسلمان گرديدند. به باور نگارنده، از روز نخست، عايشه و معاويه به حيله و نيرنگ مشغول بودند؛ اما اوج كينه آنان آن جايى علنى
و آشكار شد كه رسماً عليه خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شمشير بركشيدند و حضرت را مورد تهديد نظامى قرار دادند. به همين جهت سزاوار است تا اندكى در مورد اقدامات اين افراد سخن گفته شود. مى توان از اين افراد با عنوان جريان نفاق ياد كرد. گفتنى است كه بررسى احوال عايشه، طلحه و زبير بيشتر با نگاه به فتنه افروزى آنان در راه اندازى جنگ جمل صورت مى گيرد.
عايشه دختر ابوبكر بن ابى قحافه، يكى از همسران رسول خداست كه در زمان حيات آن حضرت و پس از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، رفتارهاى سياسى زيادى از خود بروز داده است. هرچند كه موضوع اين نوشتار، تحليل سيره و زندگى عايشه نيست؛ اما از آنجا كه عامه در تجليل از عايشه، بيش از همسران ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مبالغه مى كنند، سزاوار است تا به گوشه اى از خصوصيات عايشه اشاره نماييم. در اين نوشتار در يك نگاه كلى، عايشه از دو منظر مورد ارزيابى قرار مى گيرد.
البته تقسيم دوگانه اين نوشتار به معناى آن نيست كه تمام خصوصيات عايشه در اين مجموعه جاى مى گيرد؛ بلكه بدين معناست كه نگارنده تنها به اين دو مجموعه نظر داشته است و علاقه مندان مى توانند براى اطلاع بيشتر از سيره عايشه، به كتاب هاى مفصل تر مراجعه نمايند.
در كتاب هاى حديثى، موارد بسيارى به ثبت رسيده كه عايشه با رفتار خود سبب رنجش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شد تا آنجا كه آيه در مذمت او نازل گرديد كه ما در اين جا به صورت فهرست وار به چند نمونه اشاره مى نماييم.
بخارى در كتاب صحيح مى نويسد:
حدثنا قتيبة بن سعيد، حدثنا حُميد بن عبدالرحمن، عن هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة رضي اللّه عنها، قالت: ما غرت على امرأة ما غرت على خديجة، من كثرة ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إيّاها، قالت: وتزوّجني بعدها بثلاث سنين وأمره ربّه عزّ وجلّ أو جبريل عليه السلام أن يبشّرها ببيت في الجنّة من قصب؛(1).
قتيبة بن سعيد به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: من بر هيچ كدام از زنان پيامبر به اندازه خديجه حسادت نكردم؛ زيرا پيامبر خدا زياد از او ياد مى كرد. سپس مى گويد:
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سه سال پس از او با من ازدواج كرد، در حالى كه خداوند به پيامبر بشارت داد كه براى خديجه در بهشت از مرواريد خانه اى بنا كرده است.
احمد بن حنبل مى نويسد:
ثنا علي بن إسحاق، أنا عبداللّه، قال: أنا مجالد، عن الشعبي، عن مسروق، عن عائشة، قالت: كان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم إذا ذكر خديجة أثنى عليها فأحسن الثّناء، قالت: فغرت يوماً، فقلت: ما أكثر ما تذكرها حمراء الشّدْق؟ قد أبدلك اللّه عزّ وجلّ بها خيراً منها. قال: «ما أبدلني اللّه عزّ وجلّ خيراً منها، قد آمنتْ بي إذ كفر بي الناس، وصدقتني إذ كذبني الناس، وواستني بمالها إذ
1) . صحيح البخاري: 4 / 231.
حرمني الناس، ورزقني اللّه عزّ وجلّ ولدها إذ حرمني أولاد النّساء»؛(1).
احمد بن حنبل به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هرگاه به ياد خديجه مى افتاد از او به نيكى ياد مى كرد و مبالغه مى فرمود. روزى حسادت بر من چيره شد و عرضه داشتم: چه قدر زياد از آن پير زن بى دندان ياد مى كنيد؟! همانا خداوند بهتر از او را نصيب شما فرموده است. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند بهتر از او نصيب من نفرموده است؛ زيرا هنگامى كه تمام مردم مرا تكذيب مى كردند، او مرا تصديق كرد و هنگامى كه مردم مرا از مال خود محروم مى كردند، او با اموال خود من را يارى كرد و خداوند فرزندان مرا، از او به من عنايت فرمود و حال آن كه از غير او فرزندى به من عنايت نفرمود».
طبرانى مى نويسد:
حدثنا محمد بن الفضل السقطيّ، ثنا سعيد بن سليمان، ثنا مبارك بن فضالة، عن هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كان يكثر ذكر خديجة، فقلت: ما أكثر ما تكثر ذكر خديجة وقد أخلف اللّه لك من خديجة عجوزٌ حمراء الشدقين قد هلكت في دهر؟ فغضب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم غضباً ما رأيته غضب مثله قطّ، وقال: «إنّ اللّه رزقها مِنّي ما لم يرزق أحداً منكنّ» قلت: يا رسول اللّه، أعف عنّي عفا اللّه عنك، واللّه لا تسمعني أذكر خديجة بعد هذا اليوم بشيءٍ تكرهه؛(2).
محمد بن فضل سقطى به سند خود از عايشه نقل مى كنند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله زياد از خديجه ياد مى كرد؛ از اين رو من عرضه داشتم: چه قدر زياد از خديجه ياد مى كنيد، در حالى كه خداوند به جاى خديجه كه پيرزن بى دندانى بود و در گذشته از دنيا رفته و زن بهترى را به شما داده است!؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از شنيدن اين سخنان به قدرى خشمگين شد كه تاكنون او را چنين خشمگين نديده بودم و فرمود: «خداوند از او چيزى نصيب من كرده است كه از هيچ يك از شما نكرده است». عايشه مى گويد عرضه داشتم: خداوند شما را ببخشد، از من در گذر. به خدا سوگند كه ديگر درباره خديجه از من سخنى نخواهى شنيد كه شما را ناراحت كند.
ابن عبدالبر مى نويسد:
عن مسروق، عن عائشة، قالت: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لا يكاد يخرج من البيت حتى يذكر خديجة فيحسن الثناء عليها، فذكرها يوماً من الأيام فأدركتني الغيرة، فقلت: هل كانت إلاّ عجوزاً، فقد أبدلك اللّه خيراً منها. فغضب حتى اهتز مقدم شعره من الغضب، ثم قال: «لا واللّه، ما أبدلني اللّه خيراً منها، آمنت بي إذ كفر الناس، وصدقتني إذ كذبني الناس، وواستني في مالها إذ حرمني الناس، ورزقني اللّه منها أولادا إذ حرمني أولاد النساء». قالت عائشة: فقلت في نفسي: لا أذكرها بسيئة أبداً؛(1).
مسروق از عايشه نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچگاه از خانه خارج نمى شد، مگر اين كه از خديجه ياد مى نمود و او را ستايش مى كرد. روزى از او ياد
1) . الإستيعاب: 4 / 1823 - 1824.
كرد و حسادت بر من مستولى گشت و عرضه داشتم: آيا خديجه جز پيرزنى بود و خداوند بهتر از او را نصيب شما كرده است؟! پيامبر خدا از شنيدن اين سخن آن قدر خشمگين شد كه موهاى جلوى سر آن حضرت به لرزش درآمد؛ آن گاه فرمود: «نه قسم به خدا، خداوند بهتر از او را به من نداده است. او به من ايمان آورد در حالى كه مردم كافر بودند، و مرا تصديق كرد، در حالى كه مردم مرا تكذيب كردند، و مالش را در اختيارم گذاشت، در حالى كه تمام مردم از من دريغ مى كردند و خداوند از او فرزندانى نصيبم كرد كه از ديگر همسرانم به من نداد». عايشه مى گويد: در اين هنگام به خودم گفتم كه ديگر هيچگاه از او به بدى ياد نخواهم كرد.
ابن اسحاق مى نويسد:
نا يونس، عن عبدالواحد بن أيمن المخزومي، قال: نا أبونجيح أبوعبداللّه بن أبينجيح، قال: أهدي لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جزور أو لحم فأخذ عظما منها فتناوله الرسول بيده، فقال له: اذهب به إلى فلانة، فقالت له عائشة: لم غمرت يدك، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّ خديجة أوصتني بها». فغارت عائشة وقالت: لكأنّه ليس في الأرض امرأة إلاّ خديجة؟ فقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم مغضباً فلبث ما شاء اللّه، ثم رجع فاذا أم رومان فقالت: يا رسول اللّه، ما لك ولعائشة إنّها حدث وأنت أحقّ من تجاوز عنها، فأخذ بشدق عائشة، وقال: «ألست القائلة كأنّما ليس على الأرض امرأة إلاّ خديجة واللّه لقد آمنت بي إذ كفر قومك، ورزقت مني الولد وحرمتموه»؛(1).
1) . سيره ابن إسحاق: 5 / 228 / ح 332.
يونس به سند خود از ابونجيح نقل مى كند كه گفت: براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گوشت گوسفندى هديه آوردند. آن حضرت قسمتى از آن را گرفت و با دستش تكه كرد و فرمود: «آن را براى فلانى ببر». عايشه عرضه داشت: چرا اين قدر بخشش مى كنيد؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خديجه به من توصيه كرده است». در اين هنگام حسادت عايشه تحريك شد و عرضه داشت: گويا در زمين زنى غير از خديجه نيست. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به خشم آمد و غضبناك از جا برخاست؛ سپس مدتى مكث نمود و بازگشت. در اين هنگام ام رومان به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشت: همانا عايشه كوچك است و شما سزاوارتر هستى تا از گناه او بگذرى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دهان عايشه را گرفت و فرمود: «آيا تو نگفتى: گويا زنى در زمين غير از خديجه نيست؟ سوگند به خدا كه او به من ايمان آورد در حالى كه قوم تو كافر بودند، و خداوند از او به من فرزند داد، در حالى كه شما مرا محروم كرديد».
البته حسادت عايشه تنها به حضرت خديجه سلام اللّه عليها منحصر نبوده است؛ بلكه او ديگر همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را بى نصيب نگذاشته و به آنان نيز رشك مى برده است. ابن سعد مى نويسد:
أخبرنا محمد بن عمر، حدثنا عبدالرحمن بن أبيالزناد، عن هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة، قالت: لمّا تزوج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أم سلمة، حزنت حزناً شديداً لمّا ذكروا لنا من جمالها، قالت: فتلطفت لها حتى رأيتها، فرأيتها واللّه أضعاف ما وصفت لي في الحسن والجمال! قالت: فذكرت ذلك لحفصة وكانتا يداً واحدة، فقالت: لا واللّه، إنّ هذه إلا الغيرة
ما هي كما يقولون، فتلطفت لها حفصة حتى رأتها، فقالت: قد رأيتها ولا واللّه، ما هي كما تقولين ولا قريب وإنّها لجميلة، قالت: فرأيتها بعد فكانت لعمري، كما قالت حفصة ولكني كنت غيرى؛(1).
محمد بن عمر به سند خود از عايشه نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با ام سلمه ازدواج كرد، من بسيار غمگين و ناراحت شدم. در آن هنگام از زيبائى او براى من مى گفتند. من با زيركى سعى كردم تا او را ببينم و موفق شدم. به خدا سوگند كه او بسيار از آنچه مى گفتند زيباتر بود. من اين مطلب را با حفصه در ميان گذاشتم. حفصه گفت: سوگند به خدا حسادت است، او آن طور كه توصيف مى كنند نيست. حفصه نيز نقشه ريخت تا او را ببيند. حفصه بعد از ديدن ام سلمه گفت: نه قسم به خدا آن طور كه او را توصيف مى كنند نيست و حتى نزديك به آن چه توصيف مى كنند نيز نمى باشد، او بسيار زيبا است! عايشه مى گويد: پس از آن من او را ديدم، قسم به جانم كه او همان طور كه بود كه حفصه گفته بود؛ ولى من حسود بودم! اوج حسادت عايشه نسبت به همسران ديگر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، به ماريه قبطيه باز مى گردد كه منجر به ماجراى افك گرديد. ابن سعد در اين باره مى نويسد:
عن عائشة قالت: ما غرت على امرأة إلا دون ما غرت على مارية وذلك أنّها كانت جميلة من النساء جعدة وأعجب بها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وكان أنزلها أول ما قدم بها في بيت لحارثة بن النعمان، فكانت جارتنا فكان
1) . الطبقات الكبرى: 8 / 94.
رسول اللّه عامة النهار والليل عندها حتى فرغنا لها، فجزعت فحوّلها إلى العالية، فكان يختلف إليها هناك فكان ذلك أشدّ علينا ثم رزق اللّه منها الولد وحرمنا منه؛(1).
عايشه مى گويد: من بر هيچ زنى به اندازه اى كه بر ماريه حسد ورزيدم، حسادت نكردم؛ زيرا او زن زيبائى بود و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را مى پسنديد. نخستين بار كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد او رفت، در منزل حارثة بن نعمان بود و به همين سبب همسايه ما شد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روز و شب در كنار او بود تا اين كه ما عليه ماريه فعال شديم و او غمگين شد. رسول خدا او را به عاليه برد و شب و روز نزد او مى رفت و اين مطلب بر ما گران آمد؛ سپس خداوند از او فرزندى به رسول خدا داد و ما از اين فرزند محروم مانديم.
عايشه آنچنان نسبت به ماريه رشك ورزيد كه هنگام تولد فرزند ماريه، نسبت ناروا به او داد و او را به ناپاكى متهم نمود. حاكم نيشابورى مى نويسد:
حدثني علي بن حمشاد العدل، ثنا أحمد بن علي الأبار، ثنا الحسن بن حماد سجادة، حدثني يحيى بن سعيد الأموي، ثنا أبومعاذ سليمان بن الأرقم الأنصاري، عن الزهري، عن عروة، عن عائشة رضي اللّه عنها، قالت: أهديت مارية إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ومعها ابن عم لها، قالت: فوقع عليها وقعة فاستمرت حاملاً، قالت: فعزلها عند ابن عمها، قالت: فقال أهل الإفك والزور من حاجته إلى الولد ادّعى ولد غيره وكانت أمه قليلة اللبن
1) . همان: 8 / 312 - 313.
فابتاعت له ضائنة لبون فكان يغذى بلبنها فحسن عليه لحمه، قالت عائشة رضي اللّه عنها: فدخل به على النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ذات يوم فقال: «كيف ترين؟» فقلت: من غذي بلحم الضأن يحسن لحمه قال ولا الشبه؟ قالت: فحملني ما يحمل النساء من الغيرة أن قلت ما أرى شبها قالت وبلغ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ما يقول الناس فقال لعلي خذ هذا السيف فانطلق فاضرب عنق ابن عم مارية حيث وجدته، قالت: فانطلق فإذا هو في حائط على نخلة يخترف رطباً، قال: فلمّا نظر إلى علي ومعه السيف، استقبلته رعدة، قال: فسقطت الخرقة فإذا هو لم يخلق اللّه عزّ وجلّ له ما للرجال شيء ممسوح؛(1).
على بن حمشاد عدل به سند خود از عروه، از عايشه نقل كرده است كه گفت: هنگامى كه ماريه را به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اهداء كردند، پسر عموى ماريه نيز با او بود و هنگامى كه ماريه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حامله شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را نزد پسر عمويش گذاشت و اهل افك گفتند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چون به فرزند احتياج دارد، فرزند ديگران را فرزند خود قرار مى دهد [و بدين وسيله ماريه را به ناپاكى متهم نمودند]. ماريه شير اندكى داشت؛ از اين رو ميش شيردهى براى او تهيه نمودند تا فرزندش از آن تغذيه نمايد و به همين سبب او فربه شد. عايشه مى گويد: روزى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شدم و ايشان از من پرسيد: «فرزندم را چگونه مى بينى؟». عرضه داشتم: هر كس گوشت گوسفند بخورد، گوشت
1) . المستدرك على الصحيحين: 4 / 38.
خوبى خواهد داشت. رسول خدا از من سؤل كرد كه «آيا او به من شباهت دارد؟» عايشه مى گويد: من از روى حسادت زنانه عرضه داشتم: شباهتى در او نمى بينم. در هر حال سخنان مردم به گوش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد و آن حضرت به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمان داد تا گردن پسر عموى ماريه را در هر كجا كه ديد، بزند. على نيز به دنبال پسر عموى ماريه رفت و او را در باغى در حال چيدن خرما ديد؛ اما هنگامى كه پسر عموى ماريه، على عليه السلام را با سلاح مشاهده كرد، بدنش لرزيد. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: هنگامى كه پسر عموى ماريه مرا ديد، لباسش افتاد و من ديدم كه او مردانگى ندارد.
ابن سعد مى نويسد:
عن الزهري، عن عروة، عن عائشة، قالت: لما ولد إبراهيم جاء به رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إليّ فقال: «أنظري إلى شبهه بي». فقلت: ما أرى شبهاً! فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «ألا ترينّ إلى بياضه ولحمه». فقلت: إنّه من قصر عليه اللقاح أبيض وسمن؛(1).
زهرى از عروه، از عايشه روايت كرده است كه گفت: هنگامى كه ابراهيم به دنيا آمد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را نزد من آورد و فرمود: «به شباهت او به من بنگر». من عرضه داشتم: شباهتى در او نمى بينم! رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا سفيدى و گوشت او را نمى بينى؟» عرضه داشتم: اين نتيجه خوردن گوشت و شير حيوانات است و هر كس بخورد، سفيد و چاق مى شود.
1) . الطبقات الكبرى: 1 / 137.
بلاذرى نيز مى نويسد:
وكان لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لقائح، وقطعة غنم، فكانت مارية تشرب من ألبانها وتسقي ولدها. قالوا: وأُتي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يوماً بإبراهيم، وهو عند عائشة، فقال: انظري إلى شبهه. فقالت: ما أرى شبهاً. فقال: ألا ترين إلى بياضه ولحمه؟ فقالت: من قصرت عليه اللقاحُ، وسقي ألبانَ الضأن، سمن وأبيضّ؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله داراى شترها و گوسفندهاى شيرده بود و ماريه از شير آن ها مى خورد و به فرزندش نيز از شير آن ها مى خورانيد. روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همراه ابراهيم نزد عايشه آمد و فرمود: «شباهت او را مى نگرى؟». عايشه گفت: من شباهتى در او نمى بينم! رسول خدا فرمود: «آيا سفيدى و گوشت او را نمى بينى؟». عايشه عرضه داشت: هركس كه گوشت و شير حيوانات را بخورد، فربه و سفيد مى شود.
ماجراى تهمت به ماريه قبطيه به ماجراى افك مشهور شده است و خداوند در مورد اين ماجرا مى فرمايد:
«إِنَّ الَّذينَ جاؤ بِالاْءِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الاْءِثْمِ وَالَّذي تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ »؛(2).
در حقيقت، كسانى كه بهتان [اشاره به ماجراى اِفك] زدند، گروهى از شما بودند. اين تهمت را شرّى براى خود نپنداريد، بلكه براى شما در آن مصلحتى است. براى هر كدام از آنان همان گناهى است كه مرتكب شده، و آن شخصى كه قسمت عمده را به گردن گرفته، گرفتار عذاب دردناكى خواهد شد.
آرى، عايشه نيز از كسانى بود كه انتساب فرزند ماريه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را زير سؤل برد و لازمه سخنان او، اتهام به ماريه بود! البته سخن در مورد ماجراى افك بسيار است و ما به دليل رعايت اختصار از نقل مفصل آن خوددارى مى كنيم و علاقه مندان را به كتب مفصل حواله مى دهيم.
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ تَبْتَغي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * قَدْ فَرَضَ اللّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ وَاللّهُ مَوْلاكُمْ وَهُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ * وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثًا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبيرُ * إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤمِنينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ * عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجًا خَيْرًا مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَأَبْكارًا »؛(1).
1) . سوره تحريم، آيه 1 - 5.
اى پيامبر، چرا براى خشنودى همسرانت، آنچه را خدا براى تو حلال گردانيده حرام مى كنى؟ خدا آمرزنده و مهربان است. قطعاً خدا براى شما راه گشودن سوگندهايتان را مقرّر داشته است و خدا سرپرست شماست و او داناى حكيم مى باشد. و چون پيامبر با يكى از همسرانش سخن پنهانى گفت، و همين كه وى آن را به زن ديگر گزارش داد و خدا پيامبر را بر آن مطلع گرداند، پيامبر بخشى از آن را اظهار كرد و از بخش ديگر اعراض نمود. پس چون مطلب را به آن زن خبر داد، وى گفت: چه كسى اين را به تو خبر داده؟ گفت: مرا آن داناى آگاه خبر داده است. اگر شما دو زن به درگاه خدا توبه كنيد بهتر است، واقعاً دلهايتان انحراف پيدا كرده است و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت خدا خود سرپرست او است، و جبرئيل و صالح مؤنان نيز ياور اويند و گذشته از اين، فرشتگان هم پشتيبان او خواهند بود. اگر پيامبر شما را طلاق گويد، اميد است پروردگارش همسرانى بهتر از شما مسلمان، مؤن، فرمانبر، توبه كار، عابد، روزه دار، بيوه و دوشيزه به او عوض دهد.
بخارى در مورد آيه يادشده مى نويسد:
حدثني الحسن بن محمّد بن صبّاحٍ، حدثنا حجّاجٌ، عن بن جُريْجٍ، قال: زعم عطاءٌ أنّه سمع عبيد بن عميرٍ، يقول: سمعت عائشة رضي اللّه عنها أَنَّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كان يمكث عند زينب بنت جحش ويشرب عندها عسلاً فتواصيت أنا وحفصة أن أيّتنا دخل عليها النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فلتقل إنّي أجد منك ريح مغافير، أكلت مغافير؟ فدخل على إحداهما، فقالت له: ذلك. فقال: «لا بل شربت عسلاً عند زينب بنت جحشٍ ولن أعود له». فنزلت «يا
أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ »(1)إلى «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّهِ »(2)لعائشة وحفصة «وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ »،(3)لقوله بل شربت عسلاً؛(4).
حسن بن محمد بن صبّاح به سند خود از عبيد بن عمير نقل مى كند كه گفت: از عايشه شنيدم كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد زينب بنت حجش مى ماند و شربت عسل مى نوشيد. من و حفصه با يكديگر قرار گذاشتيم كه پيامبر خدا پيش هر كدام از ما آمد، به او بگوئيم كه از تو بوى مغافير به مشام ما مى رسد! آيا مغافير خورده اى؟ رسول خدا نزد يكى از آنان رفت و او همان سؤل را پرسيد. رسول خدا فرمود: «نه، بلكه در خانه زينب بنت جحش عسل خورده ام؛ ولى ديگر تكرار نمى كنم»؛ آن گاه اين آيه در مذمت آن دو زن نازل شد «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ ... ».
ابن حجر در توضيح معناى مغافير مى نويسد:
والمغفور صمغ حلو له رائحة كريهة، وذكر البخاري أنّ المغفور شبيه بالصمغ يكون في الرمث بكسر الراء وسكون الميم بعدها مثلثة وهو من الشجر التي ترعاها الإبل وهو من الحمض؛(5).
مغفور، صمغ شيرينى است كه بوى بدى دارد. بخارى مى گويد: مغفور شبيه صمغ
است كه در «رِمْث» يافت مى شود و آن درختى است كه شتر از آن مى خورد و ترش مزه است.
بخارى در روايتى ديگر مى نويسد:
حدثنا عليٌّ، حدثنا سفيان، حدثنا يحيى بن سعيد، قال: سمعت عبيد بن حنين، قال: سمعت بن عبّاس رضي اللّه عنهما يقول: أردت أن أسأل عمر، فقلت: يا أمير المؤنين، من المرأتان اللّتان تظاهرتا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؟ فما أتممت كلامي حتى قال: عائشة وحفصة؛(1).
على به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: كه از عمر پرسيدم: اى امير المؤنين! مراد از آن دو زنى كه عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هم پيمان شدند چه كسانى بودند؟ اما هنوز سخنم را تمام نكرده بودم كه عمر گفت: حفصه و عايشه.
باز در جاى ديگر مى نويسد:
عن عبيد بن حنين، أنّه سمع ابن عبّاس رضي اللّه عنهما يحدّث أنّه قال: مكثت سنةً أُريد أن أسأل عمر بن الخطّاب عن آية، فما أستطيع أن أسأله هيبةً له. حتّى خرج حاجّاً فخرجت معه فلمّا رجعت وكنّا ببعض الطريق عدل إلى الأراك لحاجة له قال: فوقفت له حتّى فرغ سرت معه فقلت: يا أمير المؤنين، من اللّتان تظاهرتا على النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم من أزواجه؟ فقال: تلك حفصة وعائشة. قال: فقلت: واللّه، إن كنت لأُريد أن أسألك عن هذا
1) . صحيح البخاري: 6 / 70.
منذ سنة، فما أستطيع هيبةً لك؛(1).
عبيد بن حنين به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: يك سال منتظر بودم تا بتوانم از عمر در باره يك آيه قرآن سؤلى بپرسم، ولى نمى توانستم؛ زيرا وحشت از عمر اجازه اين كار را نمى داد تا اين كه عمر قصد سفر حج كرد. من نيز با او همراه شدم و در هنگام بازگشت، در ميان راه عمر براى قضاى حاجت به سمتى رفت. من ايستادم تا او فارغ شد؛ سپس به او ملحق شدم و گفتم: اى اميرالمؤنين، مراد از آن دو زنى كه از بين زنان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عليه آن حضرت هم پيمان شدند، چه كسانى بودند؟ عمر گفت: آن دو نفر حفصه و عايشه هستند. گفتم: به خدا سوگند يك سال است كه مى خواهم اين سؤل را بپرسم؛ اما وحشت از تو اجازه نمى داد! مسلم نيز مى نويسد:
وحدثنا أبوبكر بن أبيشيبة وزهير بن حربٍ واللفظ لأبيبكر قالا: حدثنا سفيان بن عيينة، عن يحيى بن سعيد، سمع عبيد بن حنين وهو مولى العبّاس قال: سمعت ابن عبّاس يقول: كنت أُريد أن أسأل عمر عن المرأتين اللّتين تظاهرتا على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فلبثت سنة ما أجد له موضعاً حتّى صحبته إلى مكّة فلمّا كان بمرّ الظهران ذهب يقضي حاجته، فقال: أدركني بإداوة من ماء فأتيته بها فلمّا قضى حاجته ورجع ذهبت أصُبّ عليه وذكرت، فقلت له: يا أمير المؤنين، من المرأتان؟ فما قضيت
1) . صحيح البخاري: 6 / 69.
كلامي حتّى قال: عائشة وحفصة؛(1).
ابن ابى شيبه به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: مى خواستم از عمر بپرسم كه آن دو زنى كه عليه رسول خدا هم پيمان شدند، چه كسانى بودند؟ يكسال صبر كردم و مكان مناسبى پيدا نمى شد تا اين كه در سفر حج همراه او شدم. وقتى به منطقه مر ظهران رسيديم، عمر براى قضاى حاجت رفت؛ سپس گفت: برايم آب بياور و من براى او آب بردم. وقتى كارش تمام شد و بازگشت، من نزد او رفتم و سؤلم را مطرح كردم. سخنم به پايان نرسيده بود كه عمر گفت: آن دو زن عايشه و حفصه بودند.
طبرى در تفسير اين آيات مى نويسد:
عن ابن عباس قوله: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ » إلى قوله: «وَهُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ »، قال: كانت حفصة وعائشة متحابتين وكانتا زوجتي النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فذهبت حفصة إلى أبيها فتحدثت عنده فأرسل النبي صلّى اللّه عليه وسلّم إلى جاريته، فظلت معه في بيت حفصة وكان اليوم الذي يأتي فيه عائشة فرجعت حفصة فوجدتهما في بيتها فجعلت تنتظر خروجها وغارت غيرة شديدة، فأخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جاريته ودخلت حفصة، فقالت: قد رأيت من كان عندك واللّه لقد سؤني. فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «واللّه، لأرضينك فإنّي مسر إليك سراً فاحفظيه». قالت: ما هو؟
1) . صحيح مسلم: 4 / 191.
قال: «إنّي أشهدك أن سريتي هذه علي حرام رضا لك». وكانت حفصة وعائشة تظاهران على نساء النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فانطلقت حفصة إلى عائشة، فأسرت إليها أن أبشري إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قد حرم عليه فتاته. فلمّا أخبرت بسر النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أظهر اللّه عزّ وجلّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فأنزل اللّه على رسوله لما تظاهرتا عليه: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ تَبْتَغي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ » إلى قوله «وَهُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ »؛(1).
از ابن عباس در تفسير آيه «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ ... » نقل شده كه عايشه و حفصه يكديگر را دوست مى داشتند و هر دو همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بودند. حفصه نزد پدرش رفت تا با او سخن بگويد، در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله يكى از كنيزان خود را طلبيد و با او در خانه حفصه خلوت كرد، در حالى كه آن روز متعلق به عايشه بود. هنگامى كه حفصه برگشت، رسول خدا و آن كنيز را در خانه خود يافت و منتظر خروج آنان ماند و حسادتش شدت گرفت. هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كنيزش را فرستاد، حفصه وارد شد و عرضه داشت: من آن كسى را كه نزد تو بودم ديدم، به خدا قسم كه مرا ناراحت كردى. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به خدا سوگند كه تو را راضى خواهم كرد، من رازى با تو در ميان مى گذارم، آن را حفظ نما». حفصه عرضه داشت: آن راز چيست؟ فرمود: «من پيش تو شهادت مى دهم كه به خاطر رضايت تو همخوابى با او بر من حرام باشد». سپس حفصه نزد عايشه رفت
1) . تفسير الطبري: 28 / 200 - 201 / ح 26660.
و راز را با او در ميان گذاشت و گفت: بشارت باد كه رسول خدا همخوابى با كنيزان را بر خود حرام كرد. وقتى راز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فاش شد، خداوند رسولش را از اين قضيه آگاه كرد و هنگامى كه آن دو عليه رسول خدا همدست شدند، خداوند اين آيه را نازل كرد و فرمود: «اى پيامبر، چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مى كنى؟! تا آخر آيه».
قرطبى نيز مى نويسد:
قوله تعالى: «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّهِ »؛(1)يعني حفصة وعائشة، حثّهما على التوبة على ما كان منهما من الميل إلى خلاف محبة رسول اللّه «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما »؛(2)أي زاغت ومالت عن الحقّ، وهو أنّهما أحبّتا ما كره النبي ... قوله تعالى: «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ »؛(3)أي تتظاهرا وتتعاونا على النبي صلّى اللّه عليه وسلّم بالمعصية والايذاء؛(4).
مراد اين سخن خداوند كه فرمود: «اگر آن دو توبه كنند به سوى خداوند»، حفصه و عايشه هستند و خداوند آنان را براى توبه تحريك كرد؛ زيرا آنان بر انجام چيزى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تمايل نداشت، تمايل پيدا كردند. «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما »؛ يعنى آن ها از حق منحرف شده و چيزى را دوست داشتند كه رسول
خدا آن را دوست نداشت .... معناى سخن خداوند كه مى فرمايد: «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ »اين است كه اگر شما دو نفر به كمك يكديگر پيامبر را با نا فرمانى واذيت وآزار مورد بى مهرى قرار دهيد.
سپس قرطبى مى افزايد:
وهذا الهجر غايته عند العلماء شهر، كما فعل النبي صلّى اللّه عليه وسلّم حين أسر إلى حفصة فأفشته إلى عائشة، وتظاهرتا عليه؛(1).
نهايت قهر كردن با ديگران از ديدگاه علما يك ماه است؛ چنانچه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، آن گاه كه حفصه راز آن حضرت را نزد عايشه فاش كرده و آنان عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هم پيمان شدند، اين چنين كرد.
برخى از مفسران اهل سنت در ذيل آيه مذكور، عايشه و حفصه را با زنان حضرت نوح و لوط مقايسه نموده اند. سمرقندى مى نويسد:
ثم قال: «وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ »؛ يعني تعاونا على أذاه ومعصيته، فيكون مثلكما كمثل امرأة نوح وامرأة لوط تعملان عملاً تؤيان بذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؛(2).
يعنى با كمك يكديگر رسول خدا را اذيت كنيد كه در اين صورت داستان شما همانند ماجراى همسر نوح و لوط خواهد بود؛ زيرا آنان با رفتارشان پيامبر خدا را
اذيت مى كردند.
مسلم از عمر نقل مى كند كه گفت:
فدخلت على عائشة، فقلت: يا بنت أبيبكر، أقد بلغ من شأنك أن تؤي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم! فقالت: ما لي وما لك يا ابن الخطّاب عليك بعيبتك. قال: فدخلت على حفصة بنت عمر، فقلت لها: يا حفصة، أقد بلغ من شأنك أن تؤي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم! واللّه، لقد علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لا يحبّك، ولولا أنا لطلّقك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؛(1).
نزد عايشه رفتم و گفتم: اى دختر ابوبكر، كارت به آن جا رسيده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را اذيت مى كنى؟! عايشه گفت: اى پسر خطاب، به تو چه ربطى دارد؟! تو به فكر دختر خود باش. سپس نزد حفصه رفتم و گفتم: چرا پيامبر خدا را اذيت مى كنى؟ به خدا سوگند خودت مى دانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تو را دوست ندارد و اگر من نبودم تو را طلاق مى داد.
لازم به ذكر است كه خداوند در آيات بعدى سوره تحريم نيز، به ماجراى همسران حضرت لوط و نوح اشاره نموده و مفسران گفته اند كه مراد از اين آيات، عايشه و حفصه مى باشند. خداى تعالى مى فرمايد:
«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ
1) . صحيح مسلم: 4 / 188.
مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئًا وَقيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ »؛(1).
خدا براى كسانى كه كفر ورزيده اند، همسر نوح و لوط را مَثَل آورده كه هر دو در ازدواج دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنان خيانت كردند، و كارى از دست شوهران آنان در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: با داخل شوندگان داخل آتش شويد.
قرطبى در تفسير آيه يادشده مى نويسد:
قوله «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا » مثل ضربه اللّه يحذر به عائشة وحفصة فى المخالفة حين تظاهرتا على رسول اللّه؛.
آيه: «ضَرَبَ اللّهُ ... » مثلى است كه خداوند به منظور بر حذر داشتن عايشه و حفصه نازل كرده است، در آن هنگام كه مخالفت كردند و عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هم پيمان شدند.
شوكانى نيز مى نويسد:
وما أحسن من قال: فإن ذكر امرأتي النبيين بعد ذكر قصتهما ومظاهرتهما على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يرشد أتم إرشاد ويلوح أبلغ تلويح إلى انّ المراد تخويفهما مع سائر أمهات المؤنين وبيان أنّهما وإن كانتا تحت
1) . سوره تحريم، آيه 10.
عصمة خير خلق اللّه وخاتم رسله، فإنّ ذلك لا يغني عنهما من اللّه شيئا؛(1).
چه زيبا سخنى گفته است آن كه گفت: يادآور داستان آن دو نفر از همسران پيامبر (عايشه و حفصه) و حركت آن دو بر ضد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را؛ زيرا رساترين و بهترين پيام و ارشاد را همراه دارد كه به آن دو نفر و ديگر همسران رسول خدا اعلام مى دارد كه همسر خاتم پيامبران بودن، سبب نجات آنان نخواهد بود.
فخر رازى نيز مى نويسد:
إنّ عثمان رضي اللّه عنه أخر عن عائشة رضي اللّه عنها بعض أرزاقها فغضبت، ثم قالت: يا عثمان، أكلت أمانتك وضيعت الرعية وسلطت عليهم الأشرار من أهل بيتك! واللّه لولا الصلوات الخمس لمشى إليك أقوام ذوو بصائر يذبحونك كما يذبح الجمل.
فقال عثمان رضي اللّه عنه: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ » الآية، فكانت عائشة رضي اللّه عنها تحرض عليه جهدها وطاقتها وتقول: أيّها الناس، هذا قميص رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لم يبل وقد بليت سنته، اقتلوا نعثلاً قتل اللّه نعثلاً؛(2).
عثمان در ارسال قسمتى از سهم بيت المال عايشه تاخير كرد؛ به همين جهت عايشه ناراحت شد و به عثمان گفت: آنچه نزد تو به امانت بود را خوردى و مردم را
آزار دادى و افراد شرور خانواده ات را بر آنان مسلط كردى. به خدا سوگند! اگر نمازهاى پنجگانه نبود، گروهى از مردم بر تو هجوم مى آوردند و تو را همانند شتر ذبح مى كردند. عثمان به آيه اى از قرآن كه در آن از دو تن از همسران پيامبران؛ يعنى همسر نوح و لوط به بدى يادشده است استشهاد كرد و گفت: خدا براى افرادى كه كفر ورزيده اند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده است. به همين سبب بود كه عايشه با تمام توانش مردم را عليه عثمان تحريك كرد و گفت: اى مردم، اين پيراهن رسول خدا است كه هنوز كهنه نشده؛ اما سنت او را از بين بردند، پس اينك بكشيد نعثل را [اسم مردى از يهوديان مصر كه ريش بلندى داشت و به حماقت معروف بود]، خدا او را بكشد.
غزالى مى نويسد:
جرى بينه صلّى اللّه عليه وسلّم وبين عائشة كلام، حتى أدخلا بينهما أبابكر - رضي اللّه عنه - حكماً واستشهده، فقال رسول اللّه: «تكلَّمين أو أتكلّم؟». فقالت: بل تكلّم أنت ولا تقل إلاّ حقاً، فلطمها أبوبكر حتى دُمي فوها وقال: يا عديّة نفسها، أو يقول غير الحق! فاستجارت برسول اللّه وقعدت خلف ظهره، فقال له النبيّ: «لم ندعك لهذا ولا أردنا منك هذا»؛(1).
ميان رسول خدا و عايشه اختلافى پديد آمد تا اين كه ابوبكر آمد كه وساطت نموده
1) . إحياء علوم الدين: 4 / 136.
و قضاوت كند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به عايشه فرمود: «آيا تو مى گويى يا من بگويم؟». عايشه عرضه داشت: شما بگوييد، اما از حق تجاوز نكنيد. در اين هنگام ابوبكر به گونه اى به صورت عايشه سيلى زد كه خون جارى شد؛ آن گاه گفت: آيا رسول خدا به غير حق نيز سخن مى گويد؟! در اين هنگام عايشه به رسول خدا پناه برد و حضرت نيز به ابوبكر فرمود: «براى كتك زدن اينجا نيامده اى».
ابن ابى الدنيا مى نويسد:
حدثنا عبيداللّه بن جرير أبوالعبّاس الأزدي، حدثنا أبومعمر عبداللّه بن عمرو، حدثنا عبدالوارث بن سعيد، حدثنا محمد بن الزبير، عن عمر بن عبدالعزيز، قال: كان بين النبي صلّى اللّه عليه وسلّم وبين عائشة بعض عتاب؛(1).
عبيداللّه بن جرير به سند خود از عمر بن عبدالعزيز نقل مى كند كه گفت: ميان رسول خدا و عايشه مقدارى نزاع رخ داد.
طبرانى نيز مى نويسد:
حدثنا عباد بن سعيد الجعفي الكوفي، قال حدّثنا محمد بن عثمان بن أبيالبهلول، قال: حدثنا صالح بن أبيالأسود، عن الأعمش، عن مسلم أبيالضحى، عن مسروق، عن عائشة، قالت: كان بيني وبين النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كلام، فقال: «أجعل بيني وبينك عمر؟». فقلت: لا، فقال: «أجعل بيني وبينك أباك؟». قلت: نعم؛(2).
عايشه مى گويد: ميان من و رسول خدا نزاعى در گرفت و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا عمر ميان ما قضاوت كند؟». من عرضه داشتم خير. رسول خدا فرمود: «آيا پدرت ميان ما حكم كند؟». عرضه داشتم: آرى.
خطيب بغدادى مى نويسد:
أخبرنا محمد بن أحمد بن رزق، حدثنا أبوالقاسم عمر بن عبدالعزيز بن دينار - إملاءً - ، حدثنا محمد بن أحمد بن أبيالعوام الرياحي، حدثنا أبيأبوالعوام، حدثنا حفص بن عمر أبوعمر العمري، حدثنا مبارك بن فضالة، قال: حدثني عبيداللّه بن عمر، عن القاسم بن محمد، عن عائشة، قالت: كان بيني وبين رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كلام، فقال: «بمن ترضين أن يكون بيني وبينك؟ أترضين بأبيعبيدة بن الجراح؟». قلت: لا، ذاك رجل ليّن يقضي لك عليَّ. قال: «أترضين بعمر بن الخطاب؟». قلت: لا، إنّي لأفرق من عمر، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «والشيطان يفرق منه». فقال: «أترضين بأبيبكر؟». قلت: نعم، فبعث إليه فجاء، فقال رسول اللّه: «إقض بيني وبين هذه»، قال: أنا يا رسول اللّه؟ قال: «نعم». فتكلّم رسول اللّه. فقلت له: أقصد يا رسول اللّه. قالت: فرفع أبوبكر يده فلطم وجهي لطمةً بدر منها أنفي ومنخراي دماً، وقال: لا أُمّ لك، فمن يقصد إذا لم يقصد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. فقال صلّى اللّه عليه وسلّم: «ما أردنا هذا، وقام فَغَسل الدم عن وجهي وثوبي بيده»؛(1).
عايشه مى گويد: ميان من و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اختلاف شد و رسول خدا
1) . تاريخ بغداد: 11 / 239.
فرمود: «آيا رضايت مى دهى كه ابوعبيده جراح ميان ما قضاوت نمايد؟». من عرضه داشتم: نه، او به نفع شما حكم مى دهد. رسول خدا فرمود: «آيا رضايت مى دهى كه عمر قضاوت نمايد؟». عرضه داشتم: نه، من از او مى هراسم. رسول خدا فرمود: «شيطان نيز از او مى هراسد!». سپس فرمود: «آيا به قضاوت پدرت رضايت مى دهى؟». عرضه داشتم: آرى. سپس رسول خدا، ابوبكر را حاضر كرد و به او فرمود: «ميان ما حكم كن». ابوبكر عرضه داشت: من اى پيامبر خدا؟ فرمود: «آرى». سپس حضرت لب به سخن گشود. من عرضه داشتم: درست حرف بزن اى پيامبر خدا! در اين هنگام ابوبكر محكم به صورتم سيلى زد و خون از بينى من جارى شد و گفت: اى بى مادر. سپس رسول خدا به ابوبكر فرمود: «بنا نبود چنين كنى». آن گاه پيامبر بلند شد و صورت و لباسم را شست.
همان گونه از اين روايات استفاده مى شود، عايشه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را آزرده و آن حضرت را اذيت مى نموده است، در حالى كه از ديگر همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مانند ام سلمه، ماريه و ديگران چنين مواردى ثبت نشده كه با رسول خدا نزاع نمايند.
ادلّه فوق الذكر بيان گر اين نكته است كه عايشه بر خلاف همسران ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، خطاهاى فراوانى مرتكب شده است؛ اما عامه در تجليل از او بسيار مبالغه مى كنند و او را بر ديگر همسران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم مى دارند! به باور نگارنده، همين اندازه از اسناد براى رسوايى عايشه كفايت مى كند، هرچند ادلّه ديگرى نيز مى توان بر رسوايى او اقامه كرد؛ اما از آنجا كه بناى اين نوشتار بر اختصارگويى
مى باشد، از بيان ادلّه ديگر چشم پوشى مى نماييم. البته در ضمن اشاره به احوال طلحه و زبير، به نقش عايشه در برپايى جنگ جمل نيز اشاره خواهيم كرد.
زبير بن عوام بن خويلد ملقب به ابوعبداللّه قرشى اسدى، يكى از بزرگ ترين صحابه رسول خداست. مادر زبير، صفيه دختر عبدالمطلب بن هاشم و عمه رسول خداست؛ بنابراين زبير پسر عمه پيامبر و برادرزاده حضرت خديجه بنت خويلد، همسر رسول خداست.
پيش از اين، در بررسى بحث سقيفه اشاره شد كه زبير بن عوام يكى از هواداران سرسخت اميرالمؤنين عليه السلام در كش مكش هاى خلافت بوده و عمر بن خطاب به سبب شنيدن وعده بيعت زبير با اميرالمؤنين عليه السلام، خطبه اى ايراد كرد و شوراى شش نفره را براى تعيين خلافت پس از خود تعيين نمود؛ اما زبير با دارا بودن چنين سابقه درخشانى، پس از خلافت اميرالمؤنين عليه السلام از مخالفان حضرت شد و به فتنه افروزى روى آورد و در جنگ جمل عليه اميرالمؤنين سلاح بركشيد و در زمره طغيان گران بر خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار گرفت.
تحليل رفتار زبير را به كتاب هايى كه در اين زمينه نگاشته شده حواله مى دهيم و در اين مقام تنها به بررسى اقدامات زبير عليه اميرالمؤنين عليه السلام مى پردازيم.
نكته قابل توجه در زندگى زبير آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در زمان حيات خويش، به زبير هشدار داده بود كه او به اميرالمؤنين عليه السلام ستم خواهد كرد. صاحب كتاب نسيم الرياض مى نويسد:
وأخبر في حديث رواه البيهقي من طرق، وهو ممّا أخبر به من المغيّبات (بمحاربة الزبير لعليّ) وهو ظالم له. كان صلّى اللّه تعالى عليه وسلّم رآهما يوماً وكلٌّ منهما يضحك، فقال لعليّ: أتحبّه؟ فقال: كيف لا أحبّه وهو ابن عمّتي صفيّة وعلى ديني؟! فقال للزبير: «أتحبّه؟» فقال: كيف لا أُحبّه وهو ابن خالي وعلى ديني؟! فقال: «أما أنّك ستقاتله وأنت له ظالم». فلمّا كان يوم الجمل قاتله، فبرز له عليّ رضي اللّه تعالى عنه وقال: ناشدتك اللّه! أسمعت من رسول اللّه قوله: إنّك ستقاتلني وأنت لي ظالم؟! قال: نعم، ولكن أنسيته. وانصرف عنه، فلمّا كان بوادي السباع خرج عليه ابن جرموز وهو نائم فقتله، وأتى برأسه، كما فصّله المؤّخون. وممّا أخبر به صلّى اللّه تعالى عليه وسلّم من المغيّبات: (نباح كلاب الحوأب على بعض أزواجه)، يعني عائشة ... وأخبر صلّى اللّه عليه وسلّم في هذا الحديث) أنّه: يقتل حولها (ممّن كان معها) قتلى كثيرة (، قيل: كانوا نحو ثلاثين ألفاً،) وتنجو (، أي تسلم هي) بعدما كادت (، أي قاربت عدم النجاة،) فنبحت (كلاب الحوأب) على عائشة عند خروجها إلى البصرة (. وهذا الحديث صحيح كما مرّ، روي من طرق عديدة؛(1).
1) . نسيم الرياض: 3 / 165 - 166.
در روايتى كه از بيهقى نقل شده، يكى از اخبار غيب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن است كه آن حضرت به زبير فرمود: «تو با على بن ابى طالب ستيزه مى كنى، در حالى كه ستم كار خواهى بود». ماجرا از اين قرار است كه روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، على و زبير را با يكديگر مشاهده نمود، در حالى كه آن دو با يكديگر مشغول گفتگو و خنده بودند. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «آيا زبير را دوست مى دارى؟». على عرضه داشت: چگونه او را دوست ندارم در حالى كه او پسر عمه من است و هم كيش من مى باشد؟ سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به زبير فرمود: «آيا على را دوست مى دارى؟». زبير عرضه داشت: چگونه او را دوست ندارم در حالى كه او پسر دايى من است و هم كيش من مى باشد؟ آن گاه رسول خدا فرمود: «آگاه باش كه به زودى تو با على نبرد مى كنى، در حالى كه ستم كار مى باشى». از اين رو در جنگ جمل، اميرالمؤمنين عليه السلام به زبير فرمود: آيا به ياد دارى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به تو فرمود كه با من مى جنگى و ستم كار خواهى بود؟ زبير عرضه داشت: آرى، اما از ياد برده بودم. به همين سبب زبير پشيمان شد و از جنگ كناره گرفت؛(1)اما در منطقه سباع، در حالى كه خوابيده بود به دست ابن جرموز به قتل رسيد و سرش از بدن جدا شد ... يكى ديگر از اخبار غيبى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آن است كه آن حضرت به برخى از همسرانش (عايشه) هشدار داد كه
1) . طبرى مى نويسد: «هنگامى كه زبير از جنگ فاصله گرفت، فرزندش به او گفت: «أين تدعنا؟ فقال: يا بني أذكرني أبوالحسن بأمر كنت قد أنسيته، فاخترت العار على النار ...؛ كجا مى روى؟ زبير گفت: اى فرزندم، من ننگ كناره گيرى از جنگ را به جان مى خرم تا گرفتار آتش نشوم؛ زيرا على نكته اى را به يادم آورد كه فراموش كرده بودم».
سگ هاى حوأب بر او پارس مى كنند و او فتنه اى به پا خواهد كرد كه از نزديكانش، تعداد انبوهى به قتل مى رسند و گفته شده نزديك به سى هزار نفر در فتنه اى كه عايشه به پا كرد به قتل رسيدند و اين حديث به صورت صحيح روايت شده است ... .
طبرى در همين راستا، در بيان جزئيات فتنه اى كه طلحه و زبير به راه انداختند مى نويسد:
سأل طلحة والزبير أن يؤّرهما على الكوفة والبصرة، فقال: تكونان عندي فأتجمّل بكما فإني وحش لفراقكما؛(1).
طلحه و زبير از اميرالمؤنين تقاضا نمودند كه حكومت كوفه و بصره را به آنان بسپارد؛ اما اميرالمؤنين در پاسخ آنان فرمود: شما نزد من در مدينه بمانيد، زيرا من به وجود شما احتياج دارم.
طبرى مى نويسد: پس از آن كه اميرالمؤنين عليه السلام از واگذارى حكومت كوفه و بصره خوددارى نمود، طلحه و زبير در انديشه جنگ افروزى فرو رفتند. وى مى نويسد:
ثم ظهرا ... إلى مكة بعد قتل عثمان بأربعة أشهر، وابن عامر بها يجرّ الدنيا، وقدم يعلى بن أمية معه بمال كثير، وزيادة على أربعمائة بعير، فاجتمعوا في بيت عائشة، فأداروا الرأي، فقالوا: نسير إلى علي فنقاتله، فقال بعضهم: ليس لكم طاقة بأهل المدينة، ولكنّا نسير حتى ندخل البصرة والكوفة، ولطلحة بالكوفة شيعة وهوى، وللزبير بالبصرة هوى ومعونة. فاجتمع رأيهم على أن
1) . تاريخ الطبري: 3 / 451 - 452.
يسيروا إلى البصرة وإلى الكوفة؛(1).
سپس آن دو نفر رهسپار مكه شدند ... در حالى كه تنها چهار ماه از قتل عثمان گذشته بود. در اين هنگام يعلى بن اميه بالغ بر چهار صد شتر با خود آورد و ابن عامر نيز به آنان ملحق شد و همگى در منزل عايشه جمع شدند و تصميم گرفتند تا با على وارد جنگ شوند. برخى از آنان گفتند كه مردم مدينه به شما كمك نخواهند كرد، اما مردم كوفه و بصره از شما پشتيبانى مى كنند. طلحه در كوفه و زبير در بصره هوادار داشتند؛ از اين رو تصميم گرفتند تا به كوفه و بصره بروند.
پس از اين كه چنين تصميمى گرفته شد، جناب ام سلمه كه از همسران وفادار رسول خدا و بسيار مورد احترام است، دخالت كرد و به عايشه هشدار داد و طبق نقل ابن طيفور، به عايشه گفت:
يا عائشة: إنّك سدة بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وبين أمته، حجابك مضروب على حرمته، وقد جمع القرآن ذلك فلا تندحيه، وسكن اللّه عقيرتك فلا تصحريها، اللّه من وراء هذه الأمة، قد علم رسول اللّه مكانك لو أراد أن يعهد فيك عهداً، بل قد نهاك عن الفرطة في البلاد، ما كنت قائلة لو أنّ رسول اللّه قد عارضك بأطراف الفلوات ناصة قعوداً من منهل إلى منهل؟ إن بعين اللّه مثواك وعلى رسول اللّه تعرضين؛(2).
اى عايشه، حرمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نگه دار و حجابت را حفظ نما. همانا
به ياد آور كه رسول خدا به تو هشدار داده بود كه اگر پيمان خود را با حضرت بشكنى و در شهرها به فتنه افروزى روى آورى، حرمت رسول خدا را شكسته اى.
همچنين عايشه پس از عزم جنگ، نامه اى به زيد بن صوحان نوشت و او را به يارى طلبيد. طبرى در اين باره مى نويسد:
لمّا قدمت عائشة البصرة، كتبت إلى زيد بن صوحان: من عائشة ابنة أبيبكر أم المؤنين حبيبة رسول اللّه، إلى ابنها الخالص زيد بن صوحان: أما بعد، فإذا أتاك كتابي هذا فأقدم وانصرنا على أمرنا هذا، فإن لم تفعل فخذّل عن علي. فكتب إليها: من زيد بن صوحان إلى عائشة ابنة أبيبكر حبيبة رسول اللّه، أمّا بعد: فإنّي ابنك الخالص إن اعتزلت هذا الأمر ورجعت إلى بيتك، وإلا فأنا أوّل من نابذك. قال زيد بن صوحان: رحم اللّه أم المؤنين، أمرت أن تلزم بيتها وأمرنا أن نقاتل، فتركت ما أمرت به وأمرتنا به، وصنعت ما أمرنا ونهتنا عنه؛(1).
هنگامى كه عايشه به بصره وارد شد، نامه اى به زيد بن صوحان نوشت و گفت: نامه اى از عايشه دختر ابوبكر، ام المؤنين و حبيبه رسول خدا! به فرزند خالصش زيد بن صوحان. اما بعد، همانا پس از اين كه نامه من را دريافت نمودى، به يارى ما بشتاب و اگر از يارى ما كوتاهى مى كنى، پس لااقل با على نيز همكارى نكن. زيد بن صوحان در پاسخش نوشت: نامه اى از زيد بن صوحان به عايشه دختر ابوبكر
1) . تاريخ الطبري: 3 / 492.
و حبيبه رسول خدا. همانا من فرزند خالص تو هستم مشروط بر آن كه از تصميم خود صرف نظر نمايى و در خانه ات بنشينى؛ زيرا اگر چنين نكنى، من نخستين كسى هستم كه به جنگ تو مى آيم. همانا خداوند ام المؤنين را در صورتى مورد رحمت قرار داده است كه در خانه بنشيند و به ما امر نموده كه جنگ نماييم؛ اما تو از فرمان خدا سرپيچى نمودى.
عايشه نامه اى نيز به حفصه نوشت و گفت:
فإنّي أخبرك أن عليّاً قد نزل ذا قار وأقام بها مرعوباً خائفاً، لما بلغه من عدّتنا وجماعتنا، فهو بمنزلة الأشفر، إن تقدّم عقر وإن تأخر نحر. فدعت حفصة جواري لها يتغنين ويضربن بالدفوف، فأمرتهنّ أن يقلن في غنائهنّ: ما الخبر ما الخبر؟ علي في السفر، كالفرس الأشفر، إن تقدم عقر، وإن تأخر نحر! وجعلت بنات الطلقاء يدخلن على حفصة ويجتمعن لسماع الغناء. فبلغ أم كلثوم بنت علي، فلبست جلابيبها ودخلت عليهن في نسوة متنكرات، ثم أسفرت عن وجهها، فلمّا عرفتها حفصة خجلت واسترجعت. فقالت أم كلثوم: لئن تظاهرتما عليه منذ اليوم، لقد تظاهرتما على أخيه من قبل، فأنزل اللّه فيكما ما أنزل. فقالت حفصة: كفّي رحمك اللّه، وأمرت بالكتاب فمزّق، واستغفرت اللّه؛(1).
به تو خبر مى دهم كه على در منطقه ذوقار وارد شد، در حالى كه مرعوب است و از
1) . شرح نهج البلاغة: 14 / 13.
شنيدن قدرت سپاه ما وحشت كرده است. حفصه با شنيدن اين خبر به شادمانى پرداخت و كنيزكان گرد او را گرفتند و به نواختن دف و رقاصى مشغول شدند و دختران طلقاء (يعنى كسانى كه در روز فتح مكه به دست رسول خدا آزاد شدند) به او ملحق شدند و به شادى پرداختند. در اين هنگام ام كلثوم دختر على بن ابى طالب عليه السلام به همراه تعدادى ديگر از زنان، با حجاب كامل به مجلس او وارد شدند و حجاب را كنار زدند و حفصه از ديدن آنان شرمسار گشت و از كار خود پشيمان شد. ام كلثوم فرمود: شما دو نفر (اشاره به حفصه و عايشه) امروز شورش كرديد و پيش از اين نيز بر برادر اميرالمؤنين (يعنى رسول خدا) نيز شورش كرديد و خداوند در مذمت شما آيه تحريم را نازل فرمود.
در هر حال عايشه و همراهانش وارد بصره شدند و در ابتداى امر با عثمان بن حنيف كه والى اميرالمؤنين عليه السلام در بصره بود، درگير شدند. طبرى مى نويسد:
فقدموا البصرة وعليها عثمان بن حنيف. فقال لهم عثمان: ما نقمتم على صاحبكم؟ فقالوا: لم نره أولى بها منا وقد صنع ما صنع، قال: فإنّ الرجل أمرني فأكتب إليه فأعلمه ما جئتم له، على أن أصلّي بالناس حتى يأتينا كتابه، فوقفوا عليه وكتب؛(1).
(سپاه عايشه) وارد بصره شد، در حالى كه عثمان بن حنيف والى آنجا بود؛ از اين رو به آنان گفت: چرا عليه خليفه شورش كرده ايد؟ در پاسخ او گفتند: او سزاوارتر از ما
1) . تاريخ الطبري: 3 / 486.
نيست. عثمان بن حنيف در پاسخ گفت: بايد صبر نماييد تا به خليفه نامه بنويسم و شرايط را براى او بازگو نمايم تا تكليف مرا روشن نمايد؛ پس اينك من بر مردم نماز مى خوانم تا پاسخ خليفه برسد. شورشيان نيز قبول نمودند.
ابن ابى الحديد ادامه ماجرا را اين گونه نقل مى كند:
فلما استوسق لطلحة والزبير أمرهما، خرجا في ليلة مظلمة ذات ريح ومطر، ومعهما أصحابهما، قد ألبسوهم الدروع، وظاهروا فوقها بالثياب، فانتهوا إلى المسجد وقت صلاة الفجر، وقد سبقهم عثمان بن حنيف إليه، وأقيمت الصلاة، فتقدّم عثمان ليصلّي بهم فأخّره طلحة والزبير، وقدّموا الزبير فجاءت السبابجة وهم الشّرط حرس بيت المال. فأخّروا الزبير، وقدّموا عثمان، فغلبهم أصحاب الزبير، فقدّموا الزبير وأخّروا عثمان، فلم يزالوا كذلك حتى كادت الشمس أن تطلع، وصاح بهم أهل المسجد: ألا تتقون أصحاب محمد وقد طلعت الشمس؟! فغلب الزبير فصلّى بالناس، فلمّا انصرف من صلاته، صاح بأصحابه المستسلحين: أن خذوا عثمان بن حنيف، فأخذوه بعد أن تضارب هو ومروان بن الحكم بسيفيهما، فلمّا أسر ضرب ضرب الموت، ونتف حاجباه وأشفار عينيه وكلّ شعرة في رأسه ووجهه، وأخذوا السبابجة وهم سبعون رجلاً، فانطلقوا بهم وبعثمان بن حنيف إلى عائشة. فقالت لأبان بن عثمان: أخرج إليه فاضرب عنقه، فإنّ الأنصار قتلت أباك وأعانت على قتله. فنادى عثمان: يا عائشة، ويا طلحة،
ويا زبير، إنّ أخي سهل بن حنيف خليفة علي بن أبيطالب على المدينة، وأقسم باللّه، إن قتلتموني ليضعنّ السيف في بني أبيكم وأهلكم ورهطكم، فلا يبقي أحداً منكم. فكفّوا عنه، وخافوا أن يقع سهل بن حنيف بعيالاتهم وأهلهم بالمدينة، فتركوه. وأرسلت عائشة إلى الزبير أن اقتل السبابجة فإنّه قد بلغني الذي صنعوا بك. قال: فذبحهم واللّه الزبير كما يذبح الغنم؛(1).
طلحه و زبير از تاريكى شب استفاده كردند و هنگام نماز صبح به مسجد يورش بردند تا اجازه ندهند عثمان بن حنيف نماز را با مردم به جا آورد. عثمان بن حنيف مقاومت كرد و ميان او و زبير كش مكش رخ داد و افراد طايفه سيابجه كه عمال عثمان بن حنيف بودند و از محافظان بيت المال شمرده مى شدند، از عثمان دفاع كردند تا آنجا كه تا نزديك طلوع آفتاب درگيرى ادامه داشت و در نهايت اهل مسجد فرياد برآوردند: اى اصحاب محمد، نماز را دريابيد كه قضا شد. در اين هنگام زبير غلبه كرد و نماز را با مردم به جا آورد و پس از نماز، عثمان بن حنيف دستگير شد و مروان بن حكم او را زد و موى سر و صورت او را كندند و او را شكنجه نمودند و هفتاد نفر از ياران او را نيز بازداشت نمودند. همگى را نزد عايشه آوردند و عايشه به ابان بن عثمان كه هم پيمان عايشه بود، گفت: گردن او را بزن، زيرا انصار در مدينه از قاتلان پدرت حمايت كردند [و عثمان بن حنيف نيز از انصار بود]. در اين هنگام عثمان بن حنيف آنان را تهديد نمود و گفت: اگر آسيبى به من برسد، برادرم،
1) . شرح نهج البلاغة: 9 / 320 - 321.
سهل بن حنيف كه والى مدينه است از شما انتقام مى كشد و به خدا سوگند يك نفر از شما و اهل شما را باقى نخواهد گذاشت. در اين هنگام هواداران عايشه ترسيدند و او را رها نمودند؛ اما عايشه، زبير را فرستاد و او مردان سبابجه را گردن زد.
هدف از بيان جزئيات اين ماجرا آن است تا مخاطب آگاه شود كه عايشه و هواداران او چگونه به نام اصلاح جامعه اسلامى به جنايات وحشتناكى دست زدند و جامعه را به فساد كشيدند! جالب آن است كه عايشه از مخالفان سرسخت عثمان بود و پيش از اين به مداركى اشاره نموديم كه نشان مى داد عايشه از كسانى بوده است كه مردم را عليه عثمان بن عفان مى شوراند؛ اما اينك خون خواه عثمان شده و فرزند عثمان نيز با او هم داستان گشته است!! و بدين وسيله، سياست ورزى آنان سبب گرديد تا سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پايمال گردد. بسيار عجيب است كه هنگام محاصره منزل عثمان، مروان از عايشه تقاضا كرد تا از عثمان حمايت كند، اما عايشه در پاسخ او گفت:
يا مروان، وددت - واللّه - أنّه في غرارة من غرائري، وأنّي طوقت حمله حتى ألقيه في البحر!(1).
به خدا سوگند دوست دارم تا عثمان را به من بدهند تا دست و پايش را ببندم و او را در دريا افكنم! و نيز به ابن عباس گفت:
1) . أنساب الأشراف: 5 / 565.
إياك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية؛(1).
بر حذر باش از اين كه مردم را از عثمان منصرف نمايى و مانع قتل او شوى.
جناب ام سلمه نيز به عايشه گفت:
أنا أم سلمة، إنّك كنت بالأمس تحرّضين على عثمان وتقولين فيه أخبث القول، وما كان اسمه عندك إلاّ نعثلاً؛(2).
من ام سلمه هستم. آيا تو از كسانى نبودى كه مردم به قتل عثمان تحريك كردى و زشت ترين سخن را در مورد او به كار بردى و او را پيرمرد يهودى خطاب نمودى؟! عمار نيز هنگامى كه عايشه را در حال گريه بر عثمان ديد، به او گفت:
أنت بالأمس تحرّضين عليه، ثم أنت اليوم تبكينه؟(3).
آيا تو همان كسى نبودى كه مردم عليه عثمان شوراندى و اكنون بر او گريه مى نمايى؟! و نيز نوشته اند كه عايشه به احنف بن قيس گفت:
ويحك يا أحنف! بم تعتذر إلى اللّه من ترك جهاد قتلة أمير المؤنين عثمان؟ أمن قلّة عدد؟ أو أنّك لا تطاع في العشيرة؟ قال: يا أمّ المؤنين، ما كبرت السنّ ولا طال العهد، وإنّ عهدي بك عام أوّل تقولين فيه وتنالين منه؛(4).
واى بر تو اى احنف! چگونه پاسخ خدا را مى دهى در حالى كه جهاد با قاتلان عثمان را ترك نمودى؟ آيا از اندك بودن سپاه مى هراسى؟ يا اين كه طايفه تو از تو فرمان نمى برند؟ احنف در پاسخ گفت: اى ام المؤنين، هنوز آنقدر پير نشده و فراموش نكرده ام و هنوز زمان زيادى از مرگ عثمان نگذشته است كه تو از كسانى بودى كه مردم را عليه عثمان شوراندى! و نيز عايشه به مغيره گفت:
يا أباعبداللّه، لو رأيتني يوم الجمل، قد أنفذت النصل هودجي حتى وصل بعضها إلى جلدي. قال: وددت - واللّه - أن بعضها كان قتلك. قالت: يرحمك اللّه، ولم تقول هذا؟ قال: لعلّها تكون كفارة في سعيك على عثمان؛(1).
اى ابوعبداللّه، كجا بودى تا ببينى در روز جمل به هودج من تير اصابت كرد و برخى از آن تيرها به من نيز برخورد كرد؟ مغيره در پاسخش گفت: به خدا سوگند، اى كاش توسط برخى از آن تيرها به قتل رسيده بودى. عايشه گفت: چرا چنين مى گويى؟ مغيره گفت: بلكه قتل تو، كفاره تلاش هايت براى قتل عثمان مى شد! سعيد بن عاص نيز هنگامى كه مروان و همراهانش و طلحه، زبير و عايشه را در مكان ذات عرق ديد، به آنان گفت:
أين تذهبون وثاركم على أعجاز الإبل؟ أقتلوهم ثم ارجعوا إلى منازلكم،
1) . العقد الفريد: 4 / 273.
لا تقتلوا أنفسكم؛(1).
به كجا مى رويد؟ كسانى كه بر شتر سوار هستند و به خون خواهى عثمان مى روند را به قتل برسانيد [زيرا آنان قاتل عثمان مى باشند] و خود را در معرض كشتن قرار ندهيد.
اميرالمؤنين نيز در نامه اى كه به عايشه نوشت، فرمود:
فإنّك خرجت من بيتك عاصية للّه ولرسوله محمّد صلّى اللّه عليه وآله، تطلبين أمراً كان عنك موضوعاً، ثم تزعمين أنّك تريدين الإصلاح بين المسلمين! فخبّريني ما للنساء وقود العساكر والإصلاح بين الناس؟ وطلبت كما زعمك بدم عثمان، وعثمان رجل من بنيأمية، وأنت من بنيتيم بن مرّة! ولقد كنت تقولين بالأمس: اقتلوا نعثلاً قتل اللّه نعثلاً فقد كفر ... فاتق اللّه يا عائشة! وارجعي إلى منزلك وأسبلي عليك سترك؛(2).
از خانه خود خارج شدى، در حالى كه معصيت خدا و رسولش را به جا آوردى و به دنبال مسأله اى رفتى كه به تو مربوط نمى شود و گمان كردى كه اصلاح مسلمانان را طلب مى كنى؟! به من بگو كه امور مردانه و لشكركشى با زنان چه نسبتى دارد؟ تو مردم مسلمان را به جان هم انداختى و سبب ريختن خون انسان هايى شدى كه خونشان محترم است و گمان كردى كه خون خواه عثمان هستى، در حالى كه تو چه
نسبتى با خون خواهى عثمان دارى؟ عثمان از بنى اميه است و تو از بنى تيم مى باشى و تو تا ديروز آشكارا در ميان اصحاب رسول خدا عليه عثمان سخن مى گفتى و او را پيرمرد يهودى خطاب مى كردى [و اصحاب رسول خدا را به قتل او تحريك نمودى] و او را كافر خواندى و امروز به خون خواهى او برخاستى؟! اى عايشه، از خدا بترس و در خانه ات بنشين و احترام خود را نگه دار.
طبرى مى نويسد:
خرج ابن عباس، فمرّ بعائشة في الصّلصل، فقالت: يا ابن عباس، أنشدك اللّه، فإنّك قد أعطيت لساناً إزعيلاً، أن تخذّل عن هذا الرجل، وأن تشكّك فيه الناس، فقد بانت لهم بصائرهم وأنهجت ورفعت لهم المنار وتحلبوا من البلدان لأمر قد جم، وقد رأيت طلحة بن عبيداللّه قد اتخذ على بيوت الأموال والخزائن مفاتيح، فإن يل يسر بسيرة ابن عمه أبيبكر؛(1).
ابن عباس با عايشه در صلصل ديدار نمود و عايشه به ابن عباس گفت: اى ابن عباس، تو مرد سخنورى هستى و زبان گيرايى دارى؛ پس تلاش كن تا مردم عثمان را به قتل برسانند و اگر طلحه به قدرت برسد، او امين در حفظ بيت المال است و به سيره پسر عمويش ابوبكر عمل مى كند.
و نيز طبرى مى نويسد:
إنّ عائشة لما انتهت إلى سرف راجعة في طريقها إلى مكة، لقيها عبد ابن
1) . تاريخ الطبري: 3 / 435.
أم كلاب - وهو عبد بن أبيسلمة، ينسب إلى أمّه -. فقالت له: مهيم؟ قال: قتلوا عثمان فمكثوا ثمانياً. قالت: ثم صنعوا ماذا؟ قال: أخذها أهل المدينة بالاجتماع فجازت بهم الأمور إلى خير مجاز، اجتمعوا على علي بن أبيطالب. فقالت: واللّه، ليت أنّ هذه انطبقت على هذه إن تم الأمر لصاحبك! ردّوني ردّوني. فانصرفت إلى مكّة وهي تقول: قتل - واللّه - عثمان مظلوماً - واللّه - لأطلبنّ بدمه. فقال لها ابن أم كلاب: ولم؟ فواللّه، إنّ أوّل من أمال حرفه لأنتِ، ولقد كنت تقولين: اقتلوا نعثلاً فقد كفر؛(1).
عايشه در مسير مكه با عبد بن ابى سلمه ديدار كرد و كيفيت اوضاع را از او پرسيد. او در پاسخ گفت: عثمان به قتل رسيد. عايشه گفت: پس از قتل عثمان چه اتفاقى افتاد؟ در پاسخ گفت: مردم مدينه با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمودند. عايشه گفت: اى كاش آسمان بر زمين خراب شود! مرا به مكه بازگردانيد. به خدا سوگند عثمان مظلومانه كشته شد. در اين هنگام ابن ام كلاب به او گفت: به خدا سوگند نخستين كسى كه عليه عثمان موضع گرفت تو بودى و تو مردم را به قتل او تحريك نمودى و گفتى اين پيرمرد يهودى را بكشيد؛ چرا كه كافر شده است! اما اميرالمؤنين نسبت به طلحه(2)نيز خيرخواهى نمود و او را پيش از شروع
1) . تاريخ الطبري: 3 / 476.
2) . طلحه بن عبيداللّه صحابى مشهور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و از قبيله تيم بن مره قريش بود كه به اين جهت با عايشه نسبت خويشاوندى داشت. وى نيز از كسانى بود كه در ماجراى سقيفه از بيعت با ابوبكر امتناع كرد و از اميرالمؤنين عليه السلام حمايت نمود و ما در ضمن بررسى ماجراى سقيفه، به اجمال به نقش او نيز اشاره نموديم.
جنگ جمل به حضور طلبيد و به او فرمود:
أنشدك اللّه، أسمعت رسول اللّه يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه؟». قال: نعم. فقال له: فلم تقاتلني؟!(1).
تو را سوگند مى دهم كه آيا از رسول خدا نشنيده اى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم اينك على مولاى او است؟». طلحه عرضه داشت: آرى شنيدم. حضرت فرمود: پس چرا با من به نبرد برخاسته اى!؟ اما سخنان حضرت در طلحه اثر نكرد و او بر جنگ اصرار نمود و با آغاز جنگ، به دست مروان بن حكم به قتل رسيد. در اين باره آمده است:
قال مروان: لا أطلب بثاري بعد اليوم، ثم رماه بسهم فقتله(2)وهو يقول: واللّه إنّ دم عثمان عند هذا، هو كان أشدّ الناس عليه، وما أطلب أثراً بعد عين.(3)ثم التفت إلى أبان بن عثمان - وهو معه - فقال: لقد كفيتك أحد قتلة أبيك؛(4).
مروان گفت: من اكنون خون خواهى عثمان را مى كنم؛ از اين رو تيرى بر گرفت و به طلحه زد و گفت: به خدا سوگند كه او قاتل عثمان بود و او بدترين مردم عليه عثمان بود. سپس به ابان بن عثمان كه فرزند عثمان بود گفت: انتقام پدرت را از يكى از قاتلانش گرفتم.
تا بدين جا به همين اندازه از توضيح اكتفا مى نماييم؛ زيرا از يك سو رعايت اختصار در اين نوشتار لازم است و از سوى ديگر، غرض ما تحليل تاريخ نيست؛ از اين رو تنها اشاره اى اجمالى نموديم تا احوال دشمنان اميرالمؤنين عليه السلام آشكار، و مظلوميت آن حضرت نمايان گردد؛ چه اين كه اقدامات خصمانه عايشه، طلحه و زبير يكى از مهم ترين قضايائيست كه در زمان خلافت اميرالمؤنين عليه السلام به وقوع پيوسته است.
معاوية بن ابى سفيان از تيره بنى اميه از قريش مى باشد و يكى از سرسخت ترين دشمنان اميرالمؤنين عليه السلام بوده است. نظر به آن كه وى ارتباط تنگاتنگى با خليفه دوم و سوم داشته و پس از به خلافت رسيدن اميرالمؤنين عليه السلام، از پذيرش خلافت آن حضرت سر باز زده و شام را به منطقه امن دشمنان آن حضرت مبدل نموده است؛ از اين رو سزاوار است تا كمى پيرامون شخصيت وى سخن بگوييم. محمد بن سائب كلبى صاحب كتاب مثالب العرب، در معرفى معاويه مى نويسد:
كان معاوية: لعمارة بن وليد بن المغيرة المخزومي، ولمسافر بن أبيعمرو، ولأبيسفيان، ولرجل آخر سمّاه، وكانت هند امّه من المعلمات، وكان احبّ الرجال اليها السودان؛(1).
همانا معاويه از نظر نسب به عمارة بن وليد بن مغيرة مخزومى، مسافر بن ابى عمرو، ابوسفيان و مرد ديگرى نسبت داده شد و مادرش هند بود كه از فاحشه هاى جاهليت
1) . الغارات: 2 / 937 - 938.
به حساب مى آمد و به مردان سودانى بسيار متمايل بود.
زمخشرى نيز در كتاب ربيع الابرار مى نويسد:
وكان معاوية يعزى إلى أربعة: إلى مسافر بن أبيعمرو، وإلى عمارة بن الوليد، وإلى العبّاس بن عبدالمطلب، وإلى الصّباح، مغنٍّ أسود كان لعمارة؛(1).
معاويه به چهار نفر نسبت داده شده است: مسافر بن ابى عمرو، عمارة بن وليد، عبّاس بن عبدالمطلب، و مردى به نام صباح كه مطربى سياه پوست و متعلق به عماره بود.
بنابراين در ابتداى امر اصلاً مشخص نيست كه معاويه به راستى از قريش است يا از غير قريش؛ و اگر از قريش است، آيا از بنى مخزوم مى باشد، يا از بنى اميه و يا از بنى هاشم؟ در هر حال ثابت است كه او حلال زاده نبوده و در خانواده پاكى رشد و نمو نداشته است. خداوند متعال نيز خانواده او را شجره ملعونه ناميده است و مى فرمايد:
«وَما جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ إِلاّ طُغْيانًا كَبيرًا »؛(2).
آنچه در خواب به تو نشان داديم مايه فتنه و امتحان براى مردم مى باشد، و درختى است كه در قرآن از آن به نفرين شده ياد گرديده و ما به ذكر آيات عظيم، آن ها را از خدا مى ترسانيم؛ و ليكن چيزى جز كفر و طغيان بر آن ها نيفزايد.
در تفسير آيه مذكور آمده است:
قال سعيد بن المسيّب: رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بنيأُميّة ينزون على منبره نزو القردة فساءه ذلك، وهذا قول ابن عبّاسٍ في رواية عطاء؛(1).
سعيد بن مسيب مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خواب بنى اميه را مشاهده كرد كه از منبر او بالا مى روند و مانند بوزينگان بازى مى نمايند. و اين نظريه متعلق به ابن عباس است.
و نيز روايت شده:
وروى عبدالمهيمن، عن ابن عبّاس، عن سهل بن سعد، عن أبيه، عن جده، قال: رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بنيأمية ينزون على منبره نزو القردة فساءه ذلك فما استجمع ضاحكا حتّى مات، فأنزل اللّه في ذلك «وَما جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ »،(2)المذكورة «فِي الْقُرْآنِ »(3)(4).
از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در عالم خواب، بنى اميه را ديد كه بر منبرش بالا مى روند و مانند بوزينگان بازى مى نمايند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از ديدن اين خواب، تا آخر عمرش نخنديد تا از دنيا رفت و به اين مناسبت آيه «وَما جَعَلْنَا الرُّؤيَا ... » نازل گرديد.
بنابراين، اساساً بنى اميه به شرارت معروف بودند و دشمنى آنان با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن قدر آشكار بود كه آيه در مذمت آنان نازل گشت؛ اما پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله علاوه بر نفرين عمومى بنى اميه، معاويه را به صورت خاص لعن كرده است. فرزند براء بن عازب از پدرش روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهمّ العن التابع و المتبوع، اللهمّ عليك بالأقيعس، قال ابن البراء لأبيه: من الأقيعس؟ قال: معاويه؛(1).
پروردگارا، جلودار و پيرو او را لعنت نما. خدايا از اقيعس به تو پناه مى برم. فرزند براء مى گويد: به پدرم گفتم اقيعس كيست؟ پاسخ داد: معاويه.
على بن اقمر مى گويد از عبداللّه بن عمر در خواست نموديم تا براى ما حديث بگويد و او گفت: روزى ابوسفيان سوار مركب بود و معاويه و برادرش از پيش و پس مركب رهسپار بودند و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگامى كه آنان را ديد، فرمود:
اللهمّ العن القائد و السائق و الراكب، قلنا أنت سمعت رسول اللّه؟ قال نعم، والاّ فصُمتا أذناي، كما عُميتا عيناي؛(2).
پروردگارا، شخصى كه سواره است و آن كس كه جلودار است و آن كس كه در پى آنان مى رود را لعنت كن. ما از عبداللّه بن عمر پرسيديم: آيا خود از رسول خدا شنيدى؟ گفت: آرى و اگر دروغ بگويم دو گوشم كر باد، همچنانكه دو چشمم نابيناست.
جدا از لعن و نفرين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و حرام زادگى معاويه، وى از جمله طلقاء به حساب آمده و طلقاء حق حاكميت و ولايت بر ديگر صحابه را نداشته اند. ابن اثير مى نويسد:
الطلقاء هم الذين خلّى عنهم يوم فتح مكة وأطلقهم، ولم يسترقهم، واحدهم: طليق، فعيل بمعنى مفعول، وهو الأسير إذا أطلق سبيله؛(1).
طلقا به كسانى گفته مى شود كه در روز فتح مكه به دست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اسير شده و سپس آزاد شدند؛ و مفرد آن طليق بر وزن فعيل به معناى اسيرى است كه آزاد گرديده، مى باشد.
همچنين روايت شده:
قال: أخبرنا عفان بن مسلم، قال: أخبرنا أبوعوانة، عن حسين بن عمران، عن شيخ، عن عبدالرحمن بن أبزى، عن عمر، قال: هذا الأمر في أهل بدر ما بقي منهم أحد، ثم في أهل أحد ما بقي منهم أحد، وفي كذا وكذا وليس فيها لطليق (ولا) لولد طليق (ولا) لمسلمة الفتح شيء؛(2).
عفان بن مسلم به سند خود از عمر بن خطاب نقل مى كند كه گفت: منصب خلافت متعلق به جنگاوران بدر است تا زمانى كه زنده باشند و پس از آنان، به جنگاوران احد تعلق دارد؛ اما هرگز اين منصب به آزادشدگان روز فتح مكه و فرزندان آنان و كسانى كه روز فتح مكه ايمان آوردند نخواهد رسيد.
و جالب است كه خود عمر بن خطاب، حكومت منطقه شام را به معاويه واگذار كرد؛ در حالى كه معاويه در زمره طلقاء بود و يا لااقل فرزند طلقاء بود؛ اما عمر بن خطاب سخن خويش را نيز ناديده گرفت و شام را به معاويه سپرد.
ابن عبدالبر از عبدالرحمان بن غنم اشعرى نقل مى كند كه گفت:
وأيّ مدخل لمعاوية في الشورى، وهو من الطلقاء، الذين لا تجوز لهم الخلافة، وهو وأبوه من رؤس الأحزاب؛(1).
معاويه چه نسبتى با شورا دارد، در حالى كه از طلقاء است و آنان حق خلافت ندارند و او و پدرش نيز از رؤساى احزاب بر ضد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى باشند.
ابن كثير نيز مى نويسد: به عايشه گفتند: آيا عجيب نيست كه مردى از طلقاء با اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در امر خلافت منازعه مى كند؟ او در پاسخ گفت:
وما تعجب من ذلك؟ وهو سلطان اللّه يؤيه البرّ والفاجر، وقد ملك فرعون أهل مصر أربعمائة سنة، وكذلك غيره من الكفّار؛(2).
جاى تعجب ندارد و اين منصب، سلطنتى است كه ممكن است خدا آن را به هر ناكس فاجرى بدهد. همانا فرعون به مدت چهارصد سال بر مصر حكومت كرد و غير او نيز بودند كه حكومت نمودند، اما كافر بودند.
بنابراين تا بدين جا اثبات شد كه اولاً معاويه از نسب روشنى برخوردار نبوده و مشخص نبوده كه به راستى آيا عرب است يا غير عرب و اگر عرب است، از كدام
طايفه مى باشد؟ و ثانياً وى از طلقاء بوده و حق حاكميت و خلافت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نداشته است و ثالثاً مورد لعن و نفرين و طرد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است.
يكى از اقدامات خصمانه معاويه آن بود كه دوستداران اهل بيت عليهم السلام و مواليان اميرالمؤنين را بدون كوچك ترين جرمى به قتل رساند و از هيچ جنايتى براى نابود كردن شيعيان اميرالمؤنين عليه السلام فروگذار نكرد و ابداً برايش اهميت نداشت كه مقتولان از صحابه باشند يا انسان عادى. يكى از انسان هاى نيك روزگار معاويه، حجر بن عدى است كه معاويه وى را در حالى كه از صحابه والا مقام بود، به طرز فجيعى به شهادت رساند. ابن عبدالبر در باره حجر بن عدى مى نويسد:
حجر بن عدي بن الأدبر الكندي، يكنى أباعبدالرحمن، كوفي، وهو حجر بن عدي بن معاوية بن جبلة بن الأدبر، وإنّما سمى الأدبر، لأنّه ضرب بالسيف على أليته [موليا] فسمى بها الأدبر. كان حجر من فضلاء الصحابة، وصغر سنه عن كبارهم، وكان على كندة يوم صفّين وكان على الميسرة يوم النهروان؛(1).
حجر بن عدى كندى با كنيه ابوعبدالرحمان و كوفى مى باشد و به او ادبر مى گفتند؛ زيرا بر اثر ضرب شمشير مجروح شده بود. او از فضلاء صحابه بود و در سن كم به ياران رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيوسته بود و در نبرد صفين، فرمانده قبيله كنده بود و در نبرد نهروان، فرمانده طرف راست سپاه اميرالمؤنين عليه السلام بود.
1) . الإستيعاب: 1 / 329 / ش 487.
حاكم نيشابورى مى نويسد:
(سمعت) أباعلي الحافظ، يقول: سمعت ابن قتيبة، يقول: سمعت إبراهيم بن يعقوب يقول: قد أدرك حجر بن عدي الجاهلية وأكل الدم فيها ثم صحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وسمع منه وشهد مع علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه الجمل وصفين وقتل في موالاة علي؛(1).
ابراهيم بن يعقوب مى گويد: حجر بن عدى روزگار جاهليت را درك كرده بود؛ سپس به مصاحبت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نائل آمد و از صحابه آن حضرت شد و همراه على بن ابى طالب در جنگ جمل و صفين حضور پيدا كرد و تنها به جرم موالات على عليه السلام، به قتل رسيد.
و نيز مى نويسد:
(أخبرنا) أبوبكر محمد بن عبداللّه بن عتاب العبدي ببغداد، ثنا أحمد بن عبيداللّه النرسي، ثنا عمرو بن عاصم الكلابي، ثنا حماد بن سلمة، عن علي بن زيد، عن سعيد بن المسيب، عن مروان بن الحكم، قال: دخلت مع معاوية على أم المؤنين عائشة رضي اللّه عنها، فقالت: يا معاوية، قتلت حجراً وأصحابه وفعلت الذي فعلت وذكر الحكاية بطولها؛(2).
ابوبكر محمد بن عبداللّه بن عتاب عبدى به سند خود از مروان بن حكم نقل مى كند كه همراه با معاويه بر عايشه وارد شديم و عايشه گفت: اى معاويه، آيا حجر و اصحاب او را به قتل رساندى؟!
ابن سيرين مى نويسد:
بلغنا أنّ معاوية لما حضرته الوفاة جعل يقول: يومي منك يا حجر طويل؛(1)به ما خبر رسيده كه معاويه در هنگام مرگش مى گفت: اى كاش ميان من و حجر فاصله زيادى بود [كنايه از اين كه حجر را به قتل نمى رساندم].
البته در كتب سيره و تاريخ، در مورد حجر بن عدى و فضيلت او سخن بسيار گفته اند و ما براى رعايت اختصار از بيان بيشتر خوددارى مى كنيم؛ اما غرض آن بود تا اثبات شود كه حجر بن عدى آن چنان پاك بود كه حاكم نيشابورى اعتراف كرده كه جرم حجر بن عدى تنها موالات اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بوده است. آيا سزاوار بود تا معاويه با اين خصلت درنده خويى و جنايت كارى از طرف خليفه دوم و سوم به قدرت برسد؟! يكى ديگر از افراد برجسته اى كه توسط معاويه به قتل رسيد، عمرو بن حمق خُزاعى است. ذهبى مى نويسد:
وعن الشعبي، قال: لما قدم زياد الكوفة أثاره عمارة بن عقبة بن أبيمعيط، فقال: إنّ عمرو بن الحمق من شيعة علي، فسير إليه، يقول: ما هذه الزرافات التي تجتمع عندك من أرادك أو أردت كلامه ففي المسجد. وعنه قال: تطلب زياد رؤاء أصحاب حجر، فخرج عمرو إلى الموصل هو ورفاعة بن شداد، فكمنا في جل، فبلغ عامل ذلك الرستاق، فاستنكر شأنهما، فسار إليهما في الخيل، فأما عمرو بن الحمق فكان مريضاً،
1) . الكامل: 3 / 488.
فلم يكن عنده امتناع، وأما رفاعة فكان شاباً، فركب وحمل عليهم، فأفرجوا له، ثم طلبته الخيل، وكان رامياً فرماهم فانصرفوا، وبعثوا بعمرو إلى عبدالرحمن بن أم الحكم أمير الموصل، فكتب فيه إلى معاوية ... وقال أبوإسحاق، عن هنيدة الخزاعي، قال: أوّل رأس أهدي في الإسلام رأس عمرو بن الحمق. وقال عمار الدهني: أوّل رأس نقل رأس الحمق؛(1).
شعبى مى گويد: هنگامى كه زياد به كوفه آمد، عمارة بن عقبه بن ابى معيط به او گفت: همانا عمرو بن حمق از شيعيان على مى باشد؛ از اين رو زياد به او پيغام داد كه پس از اين حق ندارى در خفا و منزلت ديدارهاى محرمانه برگزار كنى و بايد تمام جلساتت را در مسجد و در ملا عام برگزار نمايى. همچنين گفته شده كه زياد، بزرگان ياران حجر بن عدى را طلبيد؛ اما عمرو بن حمق به همراه رفاعه بن شداد به موصل گريخت و در مكانى پنهان شدند؛ ولى مكان آنان لو رفت و گروهى براى دستگيرى آنان آمدند. عمرو بن حمق مريض بود و توان مقابله و فرار را نداشت؛ اما رفاعه بن شداد كه جوان بود، با چابكى گريخت. در هر حال عمرو بن حمق را نزد امير موصل بردند و او به معاويه نامه نوشت و كسب تكليف نمود ... ابواسحاق مى گويد: نخستين سرى كه از بدن جدا شد و به عنوان هديه فرستاده شد، سر عمرو بن حمق است. عمار دهنى مى گويد: نخستين سرى كه در اسلام مورد نقل و انتقال واقع شد، سر عمرو بن حمق بود.
البته معاويه تنها به قتل و غارت شيعيان اكتفا ننمود؛ بلكه به صورت رسمى
1) . تاريخ الإسلام: 4 / 88.
و علنى اقدام به سب و لعن اميرالمؤنين عليه السلام نمود و فرمان داد تا همه جا عليه حضرت اهانت و لعن رواج يابد. مسلم روايت كرده است كه معاويه به سعد امر نمود تا به اميرالمؤنين عليه السلام اهانت نمايد. وى مى نويسد:
أمر معاوية سعداً، فقال: ما منعك أن تسبّ أباتراب؟ فقال: أما ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فلن أسبّه، لأن تكون لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حمر النعم، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، يقول له: وقد خلّفه في بعض مغازيه، فقال له علي: يا رسول اللّه، خلّفتني مع النساء والصبيان، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «أما ترضى ...» وسمعته يقول يوم خيبر: «لأعطينّ الراية ...» ولمّا نزلت هذه الآية: «فَقُلْ تَعالَوْا ... »(1)(2).
معاويه به سعد امر نمود تا به على بن ابى طالب توهين و فحاشى كند؛ اما سعد امتناع كرد و معاويه علت امتناع وى را جويا شد. سعد در پاسخش گفت: تا هنگامى كه سه خصلتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد على بن ابى طالب عليه السلام به كار برده را به ياد دارم، هرگز او را دشنام نمى دهم و اگر يكى از اين سه خصلت براى من بود، برايم از تمام دنيا با ارزش تر مى بود. نخست آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در برخى از جنگ هايش على را جانشين خود كرد و على دلگير شد و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا مرا با زنان و كودكان تنها مى گذاريد؟ اما پيامبر خدا فرمود: «جايگاه تو براى من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى است ...» و نيز شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روز خيبر فرمود: «پرچم را به كسى مى سپارم كه خدا و رسولش را دوست
دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند ...» و همچنين آيه مباهله در شأن او نازل گرديد.
اين روايت ذيل حديث رايت (پرچم)، به صورت مفصل مورد بررسى قرار گرفت كه علاقه مندان مى توانند جهت مزيد اطلاع به آنجا مراجعه كنند.
همچنين روايت شده است:
إنّ قوماً من بنيأمية قالوا لمعاوية: يا أمير المؤنين، إنك قد بلغت ما أملت، فلو كففت عن لعن هذا الرجل: فقال: لا واللّه، حتى يربو عليه الصغير ويهرم عليه الكبير، ولا يذكر له ذاكر مفضلاً؛(1).
همانا گروهى از بنى اميه نزد معاويه آمدند و به او گفتند: اى امير المؤنين، به ما خبر رسيده كه به اين مرد [اشاره به على بن ابى طالب] ناسزا مى گويى پس اينك ديگر بس است و دست از كار خود بردار. معاويه در پاسخ گفت: به خدا سوگند، تا آبروى او را به طور كامل نبرم، دست بردار نيستم و به اندازه اى به او توهين مى كنم كه ديگر هيچ كوچك و بزرگى از او به نيكى ياد نكند! سيوطى نيز مى نويسد:
كان بنو أمية يسبّون على بن أبيطالب في الخطبة، فلمّا ولي عمر بن عبدالعزيز أبطله، وكتب إلى نوابه بإبطاله وقرأ مكانه «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاْءِحْسانِ » الآية. فاستمرت قراءتها إلى الآن؛(2).
بنى اميه در خطبه هاى خويش به على بن ابى طالب عليه السلام دشنام مى دادند تا
اين كه عمر بن عبدالعزيز اين سنت را برانداخت و فرمان داد تا به جاى دشنام به على بن ابى طالب، آيه «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاْءِحْسانِ » را تلاوت كنند و اين سنت تا زمان ما نيز ادامه يافته است.
ابن ابى الحديد مى نويسد: طبرى گزارش داده كه معتضد عباسى آنچنان از اقدامات معاويه برآشفته بود كه فرمان داد تا مانند خود معاويه، او را لعن و نفرين كنند.
وى مى نويسد:
قال أبوجعفر: وفي هذه السنة عزم المعتضد على لعن معاوية بن أبيسفيان على المنابر، وأمر بإنشاء كتاب يقرأ على الناس، فخوفه عبيداللّه بن سليمان اضطراب العامة، وأنّه لا يأمن أن تكون فتنة، فلم يلتفت إليه. فكان أوّل شيء بدأ به المعتضد من ذلك التقدم إلى العامة بلزوم أعمالهم، وترك الاجتماع والعصبية، ... ألا يترحموا على معاوية، ولا يذكروه بخير، وكانت عادتهم جارية بالترحم عليه، وتحدث الناس أنّ الكتاب الذي قد أمر المعتضد بإنشائه بلعن معاوية يقرأ بعد صلاة الجمعة على المنبر ... وإنّه أحضر يوسف بن يعقوب القاضي، وأمره أن يعمل الحيلة في إبطال ما عزم المعتضد عليه، فمضى يوسف فكلم المعتضد في ذلك، وقال له: إنّي أخاف أن تضطرب العامة، ويكون منها عند سماعها هذا الكتاب حركة، فقال: إنّ تحركت العامة أو نطقت وضعت السيف فيها؛(1).
ابوجعفر طبرى مى گويد: در اين سال معتضد فرمان داد تا معاويه را بر فراز منابر لعن
1) . شرح نهج البلاغة: 15 / 172. همچنين ر. ك: تاريخ الطبري: 8 / 182.
كنند و اين فرمان را مكتوب كرد و به عمال خود ابلاغ نمود. اما عبيداللّه بن سليمان از اين حركت هراسيد و تلاش كرد تا نظر معتضد را عوض نمايد و او را از وقوع فتنه و شورش آگاه نمايد. معتضد در ضرب نخست فرمان داد تا مردم از تعصب دست بردارند ... و بر معاويه ترحم نكنند و از او به نيكى ياد نكنند؛ زيرا عادت مردم بر اين بود كه بر معاويه ترحم و طلب رحمت مى كردند؛ اما معتضد فرمان داد تا پس از نماز جمعه بر فراز منبر بر معاويه نفرين كنند ... در اين هنگام عبيداللّه بن سليمان به يوسف بن يعقوب قاضى گفت تا با بكار بستن حيله اى، نظر معتضد را عوض نمايد و او نيز نزد معتضد رفت و گفت: من مى ترسم كه به واسطه فرمان شما، مردم بشورند و شمشير بكشند و اوضاع به نا آرامى بگرايد.
آرى، رفتار معاويه آن قدر ناشايست و ناهنجار بود كه حتى عبداللّه بن عمر نيز از او بيزارى مى جست. نصر بن مزاحم از عبداللّه بن عمر روايت كرده است كه گفت:
شريك، عن ليث، عن طاوس، عن عبداللّه بن عمر، قال: أتيت النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فسمعته، يقول: «يطلع عليكم من هذا الفجّ رجل يموت حين يموت وهو على غير سنّتي». فشقّ عليّ ذلك، وتركت أبي يلبس ثيابه ويجئ، فطلع معاوية؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «شما را از مردى آگاه مى نمايم كه بر غير سنت من از دنيا مى رود». من ترسيدم كه آن مرد پدرم باشد؛ اما در اين هنگام معاويه آمد و مصداق فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شد.
1) . وقعة صفين: 219 - 220.
از اين رو عبداللّه بن عمر در آخر عمرش مى گفت:
ما أجدني آسى على شيء فاتني في الدنيا، إلاّ أنّي لم أقاتل الفئة الباغية مع علي؛(1).
من بابت هيچ چيز در اين دنيا افسوس نمى خورم مگر بابت اين كه همراه على با گروه باغيه [معاويه و اصحابش] نجنگيدم.
آرى، سرّ ماجرا در آن است كه قريش از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كينه هاى ديرينه اى به دل داشتند و با تمام قوا كوشيدند تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و انديشه آن حضرت را از بين ببرند؛ اما خداوند از رسولش حمايت نمود و قريش ناكام گشت؛ از اين رو تلاش نمودند تا انتقام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از اهل بيتش عليهم السلام بگيرند. اميرالمؤنين عليه السلام بارها به اين حقيقت تلخ اشاره نموده اند. ابن ابى الحديد در همين باره مى نويسد:
وروى جابر، عن أبيالطفيل، قال: سمعت عليّاً عليه السلام، يقول: اللهمّ إنّي أستعديك على قريش، فإنّهم قطعوا رحمي، وغصبوني حقي، وأجمعوا على منازعتي أمرا كنت أولى به، ثم قالوا: إنّ من الحق أن نأخذه، ومن الحق أن تتركه ... وروى عمرو بن دينار، عن ابن أبيمليكة، عن المسور بن مخرمة، قال: لقى عبدالرحمن ابن عوف، عمر بن الخطاب، فقال: ألم نكن نقرأ من جملة القرآن: قاتلوهم في آخر الأمر كما قاتلتموهم في أوله؟ قال:
1) . الإستيعاب: 3 / 953.
بلى، ولكن ذاك إذا كان الأُمراء بنيأمية والوزراء بنيمخزوم!(1).
جابر از ابوطفيل روايت كرده است كه از اميرالمؤنين عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: پروردگارا، به تو پناه مى برم از شر قريش. همانا آنان رحم مرا قطع نمودند و حقم را غصب كردند و در امورى با من نزاع كردند كه حقى نداشتند و من سزاوارتر از آنان بودم. عمرو بن دينار مى گويد كه عبدالرحمان بن عوف با عمر بن خطاب ديدار كرد و عمر به او گفت: آيا در قرآن وارد نشده كه با آنان در انتهاى امر نبرد كن همان گونه كه در ابتداى امر جنگيدى؟ عبدالرحمان پاسخ داد: آرى؛ ليكن اين مطلب مربوط به زمانى است كه بنى اميه حاكم شوند و بنى مخزوم وزير باشند.
و در جاى ديگر مى نويسد كه اميرالمؤنين عليه السلام فرمود:
اللهمّ إنّي استعديك على قريش، فإنّهم أضمروا لرسولك صلّى اللّه عليه وآله ضروبا من الشر والغدر، فعجزوا عنها، وحلت بينهم وبينها، فكانت الوجبة بي، والدائرة على. اللهمّ احفظ حسناً وحسيناً، ولا تمكن فجرة قريش منهما ما دمت حياً، فإذا توفيتني فأنت الرقيب عليهم، وأنت على كلّ شيء شهيد؛(2).
پروردگارا، مرا در مقابل قريش يارى نما. همانا آنان نتوانستند رسول تو را از پا درآورند؛ اما انتقام او را از من مى كشند. پروردگارا، تا زنده ام، حسن و حسينم را از شر بدكاران قريش حفظ نما و پس از من نيز آنان را حفظ نما.
معاويه علاوه بر قتل و غارت شيعيان و فحاشى به اميرالمؤنين عليه السلام و انجام هر عمل ناپسندى كه در توانش بود، اقدام به ترور حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام نيز نمود و دست آخر موفق شد تا آن حضرت را مظلومانه به شهادت برساند. بلاذرى در همين باره مى نويسد:
وقد قيل: إنّ معاوية دسّ إلى جعدة بنت الأشعث بن قيس امرأة الحسن، وأرغبها حتّى سمّته وكانت شانئة له، وقال الهيثم بن عدي: دس معاوية إلى ابنة سهيل بن عمرو امرأة الحسن مائة ألف دينار على أن تسقيه شربة بعث بها إليها، ففعلت؛(1).
گفته شده: معاويه با جعده دختر اشعث بن قيس كه همسر حضرت امام حسن عليه السلام بود، توطئه چيد تا امام حسن را مسموم نمايد. هيثم بن عدى مى گويد: همانا معاويه با دختر سهيل بن عمرو كه همسر امام حسن بود توطئه كرد تا در عوض صد هزار دينار، شربتى را كه برايش مى فرستد به امام حسن بخوراند و آن حضرت را به شهادت برساند.
بلاذرى در انساب الاشراف مى نويسد:
وقد قيل أن معاوية دس إلى جعدة بنت الأشعث بن قيس امرأة الحسن، وأرغبها حتى سمته وكانت شانئة له. وقال الهيثم بن عدي: دس معاوية إلى ابنة سهيل بن عمرة امرأة الحسن مائة ألف دينار على أن تسقيه شربة بعث
1) . أنساب الأشراف: 3 / 55.
بها إليها ففعلت؛(1).
گفته شده است معاويه مخفيانه به جعده دختر اشعث و همسر حسن عليه السلام پيام فرستاد و او را تشويق به مسموم كردن آن حضرت كرد. جعده از حسن نيز دل خوشى نداشت. هيثم بن عدى گويد: معاويه دسيسه كرد و به دختر سهيل بن عمره، همسر حسن عليه السلام صد هزار دينار وعده داد كه اگر حسن عليه السلام را مسموم كند، براى وى ارسال كند و او نيز اين كار را انجام داد.
نويرى در كتاب نهايه الارب مى نويسد:
وقال أبوقتادة وأبوبكر بن حفص: سم الحسن بن علي رضي اللّه عنهما: سمته امرأته جعدة بنت الأشعث بن قيس الكندي. قال: وقالت طائفة كان ذلك منها بتدسيس معاوية إليها وما بذل لها في ذلك، وكان لها ضرائر وأنه وعدها بخمسين ألف درهم، وأن يزوجها من يزيد، فلما فعلت وفى لها بالمال، وقال: حبنا ليزيد يمنعنا من الوفاء لك بالشرط الثاني؛(2).
ابوقتاده و ابوبكر بن حفص گويند: حسن بن على رضى اللّه عنه به دست همسرش جعده دختر اشعث مسموم شد. گروهى گفته اند: سم دادن به ايشان از سوى جعده با دسيسه چينى معاويه و براى به دست آوردن آن چه معاويه به او وعده داد و همچنين داشتن چند هوو، صورت گرفت. معاويه وعده داده بود كه پنجاه هزار درهم به او داده و او را به ازدواج يزيد درآورد. آن گاه كه وى به اين كار مبادرت كرد، پولى را كه وعده
كرده بود به جعده داد و گفت: علاقه من به يزيد مانع از آن مى شود كه شرط دوم را عملى كنم.
زمخشرى كه در زمره عالمان بزرگ ادب عرب و تفسير اهل سنت است در اين باره مى نويسد:
جعل معاوية لجعدة بنت الأشعث امرأة الحسن مائة ألف حتى سمته، ومكث شهرين وإنه ليرفع من تحته كذا طستاً من دم. وكان يقول: سقيت السم مراراً ما أصابني فيها ما أصابني في هذه المرة، لقد لفظت كبدي فجعلت أقلبها بعود كان في يدي؛(1).
معاويه صد هزار [دينار] به جعده دختر اشعث و همسر حسن عليه السلام وعده داد تا ايشان را مسموم نمايد. امام عليه السلام دو ماه پس از آن زنده ماند. سم آن چنان اثر كرد كه طشت پر از خون از مقابلش برمى داشتند. حسن عليه السلام مى فرمود: پيش از اين نيز بارها به من سم خورانده اند؛ اما هيچ يك به مانند بار سم اثر نكرد. لخته هاى خونى كه از من خارج شد را با چوب دستى زيرو رو كردم و دريافتم كه اين بار سم اثر خود را كرده است.
اين رفتار معاويه با ريحانه الرسول صلّى اللّه عليه وآله و يكى از دو سادات و سروران جوانان اهل بهشت، به توطئه در خوراندن سم به واسطه همسر امام حسن مجتبى عليه السلام
1) . ربيع الأبرار: 1 / 438.
ختم نمى شود؛ بلكه وى پس از شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام، به ابراز شادى و شعف پرداخت و به جهت اين واقعه تلخ و دردناك، سجده شكر به جاى آورد و اطرافيان وى نيز به پيروى از او، به همين عمل شنيع مبادرت كردند! بسيارى از تاريخ نگاران اهل سنت گزارش گر اين عمل معاويه هستند كه در اين ميان مى توان به عالمانى همچون: زمخشرى، ابن قتيبه، برى، ابن خلكان، ابن حمدون و ديگران اشاره نمود. دميرى در حياة الحيوان الكبرى مى نويسد:
فلما بلغ معاوية موته سمع تكبيره من الخضراء، فكبر أهل الشام لذلك التكبير، فقالت فاختة بنت قريظة لمعاوية: أقر اللّه عينك ما الذي كبرت لأجله؟ فقال: مات الحسن، فقالت: أ على موت ابن فاطمة تكبر؟! فقال: واللّه ما كبرت شماتة بموته، ولكن استراح قلبي. ودخل عليه ابن عباس رضي اللّه تعالى عنهما فقال له: يا ابن عباس، هل تدري ما حدث في أهل بيتك؟ فقال: لا أدري ما حدث؟ إلا أني أراك مستبشرا وقد بلغني تكبيرك وسجودك، فقال: مات الحسن، فقال ابن عباس: يرحم اللّه أبامحمد - ثلاثاً - واللّه يا معاوية! لا تسد حفرته حفرتك، ولا يزيد عمره في عمرك، ولئن كنا قد أصبنا بالحسن، فلقد أصبنا بإمام المتّقين وخاتم النبيين، فجبر اللّه تلك الصدعة، وسكن تلك العبرة، وكان اللّه الخلف علينا من بعده؛(1).
آن گاه كه معاويه از رحلت امام حسن عليه السلام با خبر شد، صداى تكبير وى از كاخ
1) . حياة الحيوان الكبرى: 1 / 89. همچنين ر.ك: ربيع الأبرار: 1 / 438؛ التذكرة الحمدونية: 9 / 294؛ الجوهرة في نسب الامام علي وآله: 31؛ وفيات الأعيان: 2 / 66 - 67 و منابع ديگر.
سبزش شنيده شد و مردم شام نيز به پيروى از او تكبير گفتند. فاخته بنت قريظه (همسر معاويه) به او گفت: چشمت روشن، به چه روى صدا به تكبير بلند كردى؟ معاويه گفت: حسن از دنيا رفت! فاخته گفت: آيا براى مردن فرزند فاطمه تكبير مى گويى؟! معاويه گفت: به خدا قسم به جهت شادمانى از مرگ او تكبير نگفتم؛ اما آسوده خاطر و راحت شدم! ابن عباس بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت: آيا از رخدادى كه براى خانواده ات افتاده با خبرى؟ ابن عباس گفت: نمى دانم چه شده است؛ ولى تو را شادمان و خندان ديده و خبر تكبير و سجده تو را شنيده ام. معاويه گفت: حسن از دنيا رفت. ابن عباس سه بار گفت: خدا ابومحمد را رحمت كند. اى معاويه! به خدا سوگند بدن او قبر تو را تنگ نخواهد كرد و كم شدن عمر او، بر عمر تو نخواهد افزود. اگر ما نيز به حسن عليه السلام ملحق شويم، به پيشواى پرهيزگاران و انگشتر پيامبران ملحق شده ايم و خداوند اين دورى را جبران و اين اندوه را تسكين خواهد داد و پس از آن نيز خداوند براى ما جانشين انتخاب خواهد نمود.
زمخشرى نيز در همين باره مى نويسد:
لما بلغ معاوية موت الحسن بن علي رضي اللّه عنه، سجد معاوية وسجد من حوله شكراً. فدخل عليه ابن عباس، فقال له : يا ابن عباس! أمات أبومحمد؟ قال : نعم وبلغني سجودك! واللّه يا ابن آكلة الكبود! لا يسدنّ حسدك إياه حفرتك، ولا يزيد انقضاء أجله في عمرك؛(1).
1) . ربيع الأبرار: 5 / 134.
هنگامى كه خبر شهادت حسن بن على رضى اللّه عنه به معاويه رسيد، او و اطرافيان او سجده شكر به جاى آوردند. آن گاه ابن عباس نزد معاويه آمد. معاويه به وى گفت: آيا ابومحمد حسن مرد؟ گفت: آرى و من شنيده ام كه بدين روى سجده شكر به جاى آورده اى! اى پسر زن جگر خوار! به خدا قسم بدن او را در قبر تو نخواهند نهاد و فرا رسيدن مرگ او نيز موجب طول عمر تو نخواهد شد.
ابن قتيبه دينورى نيز در كتاب الإمامة والسياسة و در شرح حال آن حضرت عليه السلام آورده است:
فلما كانت سنة إحدى وخمسين، مرض الحسن بن علي مرضه الذي مات فيه، فكتب عامل المدينة إلى معاوية يخبره بشكاية الحسن، فكتب إليه معاوية: إن استطعت ألا يمضي يوم يمر بي إلا يأتيني فيه خبره فافعل، فلم يزل يكتب إليه بحاله حتى توفي.
فكتب إليه بذلك، فلما أتاه الخبر أظهر فرحاً وسروراً، حتى سجد وسجد من كان معه، فبلغ ذلك عبداللّه بن عباس، وكان بالشام يومئذ، فدخل على معاوية، فلما جلس قال معاوية: يا ابن عباس، هلك الحسن بن علي؟ فقال ابن عباس: نعم، هلك «إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » ترجيعاً مكرراً، وقد بلغني الذي أظهرت من الفرح والسرور لوفاته. أما واللّه! ما سد جسده حفرتك، ولا زاد نقصان أجله في عمرك، ولقد مات وهو خير منك، ولئن أصبنا به لقد أصبنا بمن كان خيرا منه، جده رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فجبر اللّه مصيبته، وخلف علينا من بعده أحسن الخلافة.
ثم شهق ابن عباس وبكى، وبكى من حضر المجلس، وبكى معاوية، فما
رأيت يوماً أكثر باكياً من ذلك اليوم، فقال معاوية: بلغني أنه ترك بنين صغاراً.
فقال ابن عباس: كلنا كان صغيراً فكبر. قال معاوية: كم أتى له من العمر؟ فقال ابن عباس: أمر الحسن أعظم من أن يجهل أحد مولده. قال: فسكت معاوية يسيراً، ثم قال: يا ابن العباس: أصبحت سيد قومك من بعده، فقال ابن عباس: أما ما أبقى اللّه أباعبداللّه الحسين فلا. قال معاوية: للّه أبوك يا ابن عباس، ما استنبأتك إلاّ وجدتك معدا؛(1).
هنگامى كه سال پنجاه و يك هجرى شد، [امام حسن عليه السلام] بيمار شد و بر اثر همان بيمارى از دنيا رفت.
حاكم مدينه به معاويه نامه نوشت و او را از وضعيت حسن بن على عليه السلام با خبر ساخت. معاويه در جواب نوشت: اگر مى توانى هر روز اخبار وى را براى من بفرست؛ از اين رو تا زمان رحلت حسن بن على عليه السلام، احوال ايشان را پى در پى به معاويه مى رساند.
آن گاه كه از دنيا رفت، حاكم مدينه معاويه را از اين خبر مطلع ساخت. معاويه پس از اطلاع از آن، آشكارا به شادى و پايكوبى پرداخت! تا جايى كه به سجده افتاد و همراهان وى نيز سجده كردند. اين خبر به عبداللّه بن عباس رسيد و اين زمانى بود كه وى در شام بود. وى بر معاويه وارد شد و آن گاه كه نشست. معاويه به او گفت:
1) . الإمامة والسياسة: 1 / 196 - 197.
اى پسر عباس، حسن بن على مرد؛ چرا غمگين نيستى؟ ابن عباس گفت: آرى از دنيا رفت. «إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » - مرتب اين جمله را تكرار مى كرد - شنيده ام كه به جهت رحلت وى آشكارا به شادى و پايكوبى پرداخته اى! به خدا سوگند كه بدن او قبر تو را پر نخواهد كرد و كمى عمر او بر عمر تو نخواهد افزود. ايشان در حالى از دنيا رفت كه از تو بهتر بود. اگر ما به او ملحق شويم، به شخصى بهتر از او و جدش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ملحق شده ايم. خداوند مصيبت او را جبران خواهد كرد و پس از وى خوب جانشينانى خواهد فرستاد.
آن گاه ابن عباس با صداى بلند گريه كرد و حاضران در مجلس نيز گريستند. معاويه نيز گريست به طورى كه تا آن روز چنين گريه اى از او ديده نشده بود. معاويه گفت: شنيده ام كه گويا وى كودكان خردسالى به جاى گذاشته است! ابن عباس گفت: همه ما كوچك بوديم و بزرگ شديم. معاويه گفت: او چند سال داشت؟ ابن عباس گفت: حسن بن على مشهورتر از آن است كه كسى تاريخ ولادتش را نداند! معاويه مدتى كوتاه سكوت كرد و آن گاه گفت: اى پسر عباس، تو از امروز بزرگ قوم خود شدى. ابن عباس گفت: تا زمانى كه خداوند ابوعبداللّه الحسين عليه السلام را زنده نگه داشته است، من بزرگ قوم نيستم. معاويه گفت: اى ابن عباس، عجب پدرى داشتى. هرگاه تو را امتحان كردم، تو را آماده ديدم! ابن عبد ربه نيز در كتاب العقد الفريد مى نويسد:
ولما بلغ معاويةَ موتُ الحسن بن علي خرّ ساجداً للّه، ثم أرسل إلى ابن عباس، وكان معه في الشام، فعزاه وهو مُستبشر، وقال له: ابن كم سنة
مات أبومحمد؟ فقال له: سنِه كان يُسمع في قُريش، فالعجب من أن يجهله مثلُك! قال: بلغني أنه ترك أطفالاً صغاراً. قال: كُل ما كان صغيراً يَكْبُر، وإن طِفْلَنَا لكَهْل، وإن صغيرَنا لكَبير. ثم قال: مالي أراك يا معاويةُ مُستبشراً بموت الحسن بن علي؟ فواللّه لا ينْسأ في أجلك، ولا يَسُد حُفرتك، وما أقَل بقاءَك وبقاءَنا بعده؛(1).
هنگامى كه خبر شهادت حسن بن على عليهما السلام به معاويه رسيد، سجده شكر به جاى آورد؛ آن گاه كسى را به دنبال ابن عباس فرستاد كه در شام حضور داشت. سپس، در حالى كه شادمان بود، به وى تسليت گفت! به ابن عباس گفت: ابومحمد در چند سالگى از دنيا رفت؟ ابن عباس گفت: سن او را تمامى قريش مى دانند، عجيب است كه فردى همانند تو از آن آگاهى ندارد! سپس معاويه گفت: شنيده ام كه فرزندان كوچكى بر جاى نهاده است! ابن عباس گفت: هر كوچكى بزرگ خواهد شد، كودكان و خردسالان ما نيز بزرگ خواهند شد.
آن گاه عبداللّه بن عباس گفت: اى معاويه، علت خوشحالى تو در شهادت حسن بن على عليهما السلام چيست؟! به خدا قسم رحلت او اجل تو را به تأخير نخواهد انداخت و بدن او نيز قبر تو را پر نخواهد كرد. چه كم است ماندن من و تو پس از حسن بن على عليهما السلام.
مطالبى كه بيان شد، تنها گوشه اى از زندگانى ننگين معاويه بود و البته بيان جزئيات جنايت هاى معاويه از حوصله اين نوشتار خارج است و ما علاقه مندان را به
1) . العقد الفريد: 2 / 125.
كتب مفصل حواله مى دهيم؛ اما غرض از بيان اين نكات مختصر آن بود تا مخاطب آگاه شود كه معاويه به عنوان عامل و كارگزار خليفه دوم و سوم به چه جنايت هاى هولناكى دست زده و از همه مهم تر آن كه با حجت خدا و خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ستيزه كرده و فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نيز به شهادت رسانده است!
كتاب نامه
(الف)
1 . الإبهاج في شرح المنهاج على منهاج الوصول: على بن عبدالكافى سُبكى، دار الكتب العلميه، چاپ يكم، سال 1404.
2 . الإحكام في أصول الأحكام: ابومحمدعلى بن حزم اندلسى، مطبعة العاصمة، قاهره، [بى تا].
3 . أحكام القرآن: ابوعبداللّه محيى الدين محمّد بن عربى، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا، دار الفكر، [بى تا].
4 . إحياء علوم الدين: ابوحامد غزالى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، [بى تا].
5 . الأربعين في أُصول الدين: محمد بن عمر (فخر رازى)، تحقيق: دكتر احمد حجازى سقا، مكتبة الكليات الزهرية، سال 1986 م.
6 . الإستيعاب في معرفة الاصحاب: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.
7 . أُسد الغابة: عزّالدين ابن اثير جزرى، دار الكتب العربى، بيروت، [بى تا].
8 . الإصابة في تمييز الصحابة: احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1415.
9 . الإكمال في أسماء الرجال: ولى الدين محمّد بن عبداللّه خطيب تبريزى، تحقيق:
ابواسداللّه بن حافظ محمّد عبداللّه انصارى، مؤسسة اهل البيت عليهم السلام، [بى تا].
10 . الإمامة والسياسة: عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى، تحقيق: محمّد زينى، مؤسسة الحلبى وشركاه للنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1413.
11 . الأنساب: عبدالكريم بن محمّد تميمى سمعانى، تحقيق: عبداللّه عمر بارودى، دار الجنان، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
12 . أنساب الأشراف: احمد بن يحيى بلاذرى، تحقيق محمّد باقر محمودى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ يكم، سال 1394.
(ب)
13 . بحار الأنوار: محمّد باقر مجلسى (علاّمه مجلسى)، مؤسسه وفا، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
14 . البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
15 . التذكرة الحمدونية: ابن حمدون، تحقيق: احسان عبّاس و بكر عبّاس، دار صادر للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1996 م.
16 . بلاغات النساء: ابن طيفور، مكتبه بصيرتى، قم، [بى تا].
17 . بهجة المجالس وأنس المجالس: يوسف بن عبداللّه نمرى قرطبى، [بى نا ـ بى تا].
(ت)
18 . تاريخ ابن مَعين: يحيى بن مَعين، تحقيق: احمد محمّد نور سيف، دار المأمون للتراث، دمشق، [بى تا].
19 . تاريخ الإسلام: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار الكتاب العربى، چاپ يكم، سال 1407.
20 . تاريخ الخلفاء: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، انتشارات شريف رضى، چاپ يكم، سال 1411.
21 . تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.
22 . تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، [بى تا].
23 . تاريخ بغداد: احمد بن على ابوبكر خطيب بغدادى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1417.
24 . تاريخ خليفة بن خياط: خليفة بن خياط شيبانى عصفرى، تحقيق: اكرم ضياء عمرى، دار القلم، دمشق، چاپ دوم، سال 1397.
25 . تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
26 . تحف العقول عن آل الرسول صلّى اللّه عليه وآله: حسن بن على بن حسين بن شعبه حرانى، تحقيق: على اكبر غفّارى، مؤسسة نشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، قم، چاپ دوم، سال 1404.
27 . تحفة الأحوذي: ابوالعلاء محمّد مباركفورى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.
28 . تحفه اثناعشريه: عبدالعزيز دهلوى، كتابخانه، پيشاور ـ پاكستان، [بى تا].
29 . تخريج الأحاديث والآثار: عبداللّه بن يوسف زيعلى، تحقيق: عبداللّه بن عبدالرحمان سعد، دار ابن خزيمة، رياض، چاپ يكم، سال 1414.
30 . تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، المكتبة الرياض الحديثة، رياض، [بى تا].
31 . تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار احياء التراث العربى،
بيروت، [بى تا].
32 . تفسير الرازي (مفاتيح الغيب): محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.
33 . تفسير السمرقندى (بحر العلوم): نصر بن محمّد بن احمد سمرقندى، تحقيق: محمود مطرجى، دار الفكر، [بى تا].
34 . تفسير الطبري (جامع البيان في تفسير القرآن): محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
35 . تفسير القرطبي (الجامع لأحكام القرآن): ابوعبداللّه احمد بن محمّد انصارى قرطبى، تحقيق و تصحيح: احمد عبدالعليم بردونى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
36 . تفسير النيسابوري (غرائب القرآن ورغائب الفرقان): نظام الدين حسن بن محمد قمى نيشابورى، [بى نا ـ بى تا].
37 . التمهيد: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبر)، تحقيق: مصطفى بن احمد علوى و محمّد عبدالكبير بكرى، وزارة عموم الأوقاف الشؤون الإسلامية، سال 1387.
38 . تنوير الحوالك: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: تصحيح: شيخ محمد عبدالعزيز خالدى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
39 . تهذيب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.
40 . تهذيب الكمال: ابوالحجاج يوسف بن زكى عبدالرحمان مزى، تحقيق: بشار عواد، موسسه الرساله، بيروت، چاپ يكم، سال 1400.
(ج)
41 . الجامع الكبير: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، بى نا ـ [بى تا].
42 . الجرح والتعديل: ابومحمد عبدالرحمان بن ابى حاتم، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1371 ـ 1952 م.
43 . الجمل: محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، مكتبة الداورى، قم ـ ايران، [بى تا].
44 . جمهرة خطب العرب: احمد زكى صفوت، المكتبه العلميه، [بيروت، بى تا].
45 . الجوهر النقي على سنن البيهقي: على بن عثمان ماردينى (تركمانى)، دار الفكر، [بى تا].
46 . الجوهرة في نسب الإمام علي وآله: محمد بن ابى بكر انصارى تلمسانى (برى)، تحقيق: محمد تونجى، مكتبة النورى، دمشق، چاپ يكم، سال 1402.
(ح)
47 . حياة الحيوان الكبرى: كمال الدين دميرى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، سال 1424.
(د)
48 . الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفه، بيروت، بى تا.
49 . دلائل الصدق لنهج الحقّ: محمّد حسن مظفّر، مؤسسه آل البيت، چاپ يكم، سال 1422.
(ر)
50 . ربيع الأبرار ونصوص الأخبار: محمود بن عمر زمخشرى، تحقيق: عبدالامير مهنا، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1412 ـ 1992 م.
51 . رجال المشكاة: عبدالحق دهلوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا]. أسماء رجال المشكاة: عبدالحق دهلوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].
52 . رسائل الشهيد الثاني: زين الدين على جبعى عاملى (شهيد ثانى)، مكتبه بصيرتى، قم، [بى تا].
53 . الرياض النضرة في مناقب العشرة: احمد بن عبداللّه محبّ الدين طبرى، دار الكتب العلميه، چاپ دوم، [بى تا].
(ز)
54 . زاد المعاد في هدي خير العباد: محمّد بن ابى بكر بن قيم جوزية، مؤسسه الرساله، بيروت، چاپ بيست و هفتم، سال 1415.
(س)
55 . سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف صالحى شامى، تحقيق: شيخ عادل احمد و على محمّد معوض، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1414.
56 . سرّ العالمين وكشف ما في الدارين: ابوحامد محمد بن محمد غزالى، تحقيق: محمدحسن محمدحسن اسماعيل و احمد فريد مزيدى، دار الكتب العلميه، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1424 ـ 2003 م.
57 . السقيفة وفدك: احمد بن عبدالعزيز جوهرى، تحقيق: محمد هادى امينى، شركة الكتبى للطباعة والنشر، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1401 ـ 1980 م.
58 . سنن ابن ماجه: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجه)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، بى تا.
59 . سنن أبيداود: ابوداوود سليمان بن اشعث سجستانى، تحقيق: سعيد محمد لحام، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1410.
60 . سنن الترمذي: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
61 . السنن الكبرى: احمد بن حسين بن على بن موسى ابوبكر بيهقى، دار الفكر، [بى تا].
62 . السنن الكبرى: احمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.
63 . سنن النسائي: نسائى، با شرح جلال الدين سيوطى و حاشيه ابوالحسن نورالدين بن
عبدالهادى سندى، دار احياء التراث العربى، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
64 . سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسه الرساله، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.
65 . السيرة الحلبيّة: على بن برهان الدين حلبى، دار المعرفه، بيروت، سال 1400.
66 . السيرة النبويّة (ابن هشام): عبدالملك بن هشام بن ايوب حميرى معافرى (ابن هشام)، تحقيق: محمد عبدالحميد، مكتبة محمد على صبيح وأولاده، مصر، سال 1383.
(ش)
67 . الشافي في الإمامة: على بن حسين علم الهدى موسوى بغدادى (سيد مرتضى)، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوم، سال 1410.
68 . شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارف النعمانيه، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.
69 . شرح المواقف: على بن محمّد بن على شريف جرجانى، به همراه دو حاشيه سيالكوتى و شاه فنارى، مطبعه السعاده، مصر، سال 1325.
70 . شرح صحيح مسلم: يحيى بن شرف نووى، دار الكتاب العربى، بيروت، سال 1407.
71 . شرح مسند أبيحنيفه: ملا على قارى، دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
72 . شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد معتزلى، دار احياء الكتب العربيه، چاپ يكم، سال 1378.
(ص)
73 . الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية: اسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق: احمد عبدالغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ چهارم، سال 1407 ـ 1987 م.
74 . صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.
75 . صحيح مسلم (الجامع الصحيح): مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت،
[بى تا].
76 . الصواعق المحرقة: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه تركى و كامل محمّد خراط، مؤسسه الرساله، چاپ يكم، سال 1417.
(ض)
77 . الضعفاء الصغير: محمّد بن اسماعيل بخارى، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار المعرفة، بيروت، سال 1406.
78 . ضعفاء العقيلي: ابوجعفر محمد بن عمرو عقيلى مكى، تحقيق: عبدالمعطى امين قلعجى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، سال 1418.
79 . الضعفاء والمتروكين: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق: عبداللّه قاضى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1406.
80 . الضعفاء والمتروكين: احمد بن شعيب نسائى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، سال 1406.
(ط)
81 . الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد هاشمى (ابن سعد)، دار صادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.
82 . طوالع الأنوار من مطالع الأنظار: ناصرالدين عبداللّه بن عمر بيضاوى، تحقيق: عباس سليمان، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1411 ـ 1991 م.
(ع)
83 . العثمانية: جاحظ، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، مكتبة الجاحظ، مصر، [بى تا].
84 . العقد الفريد: احمد بن محمّد ابن عبد ربّه اندلسى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1404.
85 . عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار احياء التراث
العربى، بيروت، [بى تا].
(غ)
86 . الغارات: ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، تحقيق: سيد جلال الدين محدث ارموى، [بى نا ـ بى تا].
(ف)
87 . فتح الباري شرح صحيح البخاري: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار المعرفه، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].
88 . فتح القدير: محمّد بن على شوكانى يمنى، عالم الكتب، [بى تا].
89 . الفصل في الملل والأهواء والنحل: على بن احمد بن سعيد ابن حزم، مكتبة الخانجى، قاهره، [بى تا].
90 . فواتح الرحموت بشرح مسلّم الثبوت: عبدالعلى نظام الدين محمد سهالوى انصارى لكنوى، تصحيح: عبداللّه محمود محمد عمر، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1421 ه ـ 2002 م.
91 . فيض القدير شرح الجامع الصغير من أحاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.
(ك)
92 . الكامل في التاريخ: عزالدين على بن ابى الكرم ابن اثير، دار صادر، سال 1385.
93 . تفسير الثعلبي (الكشف والبيان): احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.
94 . كنز العمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، مؤسسه الرساله، سال 1409.
95 . الكواكب الدراري في شرح صحيح البخاري: محمد بن يوسف قرشى كرمانى، دار احياء التراث العربى، لبنان، چاپ دوم، سال 1401.
(ل)
96 . لسان الميزان: احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: دائرة المعارف النظاميه - هند، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، چاپ سوم، سال 1406.
(م)
97 . المبسوط في الفقه الحنفي: شمس الدين سرخسى، دار المعرفه للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
98 . المجروحين: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار الباز وعباس احمد الباز، مكه مكرمه، [بى تا].
99 . مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1408.
100 . مجموع الفتاوى: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى، تحقيق: انور باز، عامر جزار، دار الوفاء، چاپ سوم، سال 1426 ـ 2005 م.
101 . محاضرات الأُدباء: حسين بن محمد راغب اصفهانى، دار المكتبة الحياة، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
102 . المحصول في علم الأُصول: محمّد بن عمر (فخر رازى)، تحقيق: طه جابر فياض علوانى، مؤسسه الرساله، بيروت، چاپ دوم، سال 1412.
103 . المحلّى: ابن حزم اندلسى، تحقيق: احمد محمّد شاكر، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
104 . المختصر في أخبار البشر (تاريخ أبيالفداء): ابوالفداء عماد الدين اسماعيل بن على، حسينيه مصريه، چاپ يكم، [بى تا].
105 . مروج الذهب ومعادن الجوهر: على بن حسين مسعودى، الشركة العالميه، چاپ يكم، سال 1989 م.
106 . المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التخليص: محمّد بن عبداللّه
حاكم نيشابورى، دار المعرفه، بيروت، [بى تا].
107 . المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، دار المعرفه، بيروت، [بى تا].
108 . المستصفى في علم الأُصول: ابوحامد محمد بن محمد غزالى، تصحيح: محمد عبدالسلام عبدالشافى، دار الكتب العلميه، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
109 . مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، [بى تا].
110 . المصنف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمى، [بى تا].
111 . المصنف: عبداللّه بن محمّد بن ابى شيبه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1409.
112 . المعارف: ابن قتيبه، دار المعارف، مصر، [بى تا].
113 . معالم السنن: ابوسليمان احمد بن محمد بستى (خطابى)، المطبعة العلمية، حلب، چاپ يكم، سال 1351 ـ 1932 م.
114 . المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق: طارق بن عوض اللّه بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم الحسينى، دار الحرمين، قاهره، سال 1415.
115 . المعجم الكبير: سليمان بن احمد طبرانى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].
116 . معرفة السنن والآثار: ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، تحقيق: سيد حسن كسروى، دار الكتب العلميه، [بى تا].
117 . معرفة علوم الحديث: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق: سيد معظم حسين، دار الآفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.
118 . المغازي: محمد بن عمر واقدى، اعلمى، بيروت، چاپ سوم، سال 1409.
119 . المغني: عبداللّه بن قدامه، دار الكتاب العربى للنشر والتوزيع، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
120 . المغني في الإمامة: قاضى عبدالجبار معتزلى، تحقيق: جورج قنواتى، الدار المصريه، قاهره، سال 1965.
121 . المغني في الضعفاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابو زهراء، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
122 . الملل والنحل: محمّد بن عبدالكريم بن ابى بكر شهرستانى، تحقيق: محمّد سيد گيلانى، دار المعرفه، بيروت، سال 1404.
123 . المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: شيخ مالك محمودى، مؤسسه نشر الاسلامى التابعه لجماعة المدرسين، سال 1414.
124 . مناقب الإمام أحمد:ابوالفرج عبدالرحمان بن على جوزى، تحقيق: عبداللّه بن عبدالمحسن تركى، دار هجر، چاپ دوم، سال 1409.
125 . مناقب آل أبيطالب عليهم السلام: محمّد على بن شهرآشوب مازندرانى، المكتبه الحيدريه، نجف، سال 1376.
126 . المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، دار الكتب العلميه، لبنان، چاپ يكم، سال 1413.
127 . منهاج السنّة النبويّه: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار احد، [بى تا].
128 . المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجّاج: محمد بن عمر نووى حاوى، المطبعة المصرية بالأزهر، چاپ يكم، سال 1347 ه .
129 . المواقف: عضدالدين عبدالرحمان بن احمد ايجى، تحقيق: عبدالرحمان عميره، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.
130 . الموطأ: مالك بن انس، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، دار احياء التراث العربى، بيروت ـ لبنان، سال 1406 ـ 1985 م.
131 . ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.
(ن)
132 . نسيم الرياض في شرح الشفاء للقاضي عياض: احمد بن محمد شهاب الدين خفاجى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
133 . نهاية الأرب في فنون الأدب: شهاب الدين احمد بن عبدالوهاب نويرى، وزارة الثقافة والارشاد القومى المؤسسه المصريه العامه للتأليف والترجمه والطباعه والنشر، [بى تا].
134 . النفقة على العيال: عبداللّه بن محمد (ابن ابى الدنيا)، تحقيق: نجم الدين عبدالرحمان خلف، دار ابن القيم، دمام ـ سعودى، چاپ يكم، سال 1410 ـ 1990 م.
135 . النهاية في غريب الحديث والأثر: مبارك بن محمّد بن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناجى، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، سال 1364 ش.
136 . نهج الحق وكشف الصدق: حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلى)، تحقيق: سيد رضا صدر، تعليق: عين اللّه حسنى ارموى، دار الهجره، قم، سال 1421.
(و)
137 . الوافي بالوفيات: صلاح الدين خليل بن ابيك صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.
138 . وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان: شمس الدين احمد بن محمّد بن ابى بكر بن خلّكان (ابن خلّكان)، تحقيق احسان عباس، دار الثقافه، لبنان، [بى تا].
139 . وقعة صفين: نصر بن مزاحم منقرى، تحقيق و شرح: عبدالسلام محمد هارون، المؤسسة العربية الحديثة للطبع والنشر والتوزيع، قاهره، چاپ دوم، سال 1382.
Jawahir al-Kalam
fi Marifat al-Imamah wel-Imam
"Gems of Speech in being acquainted with Imamate and Imam"
The Kharij lectures on Imamate
Volume Twelve
Study and Criticism of the evidences on the caliphs caliphate
Criticism of Aaisha, Talhah, Zubayr, and Muawiyah
Ayatollah Sayyid Ali Husayni Milani