جواهر الکلام فی معرفة الامامة والامام جلد 10

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -

عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه مركز حقايق اسلامى.

مشخصات نشر: قم: الحقايق، 1389 -

مشخصات ظاهرى: ج 10.

شابك: ج.1:978-600-5348-21-7؛ ج.2:978-600-5348-42-2؛

ج.3:978-600-5348-61-3؛ ج.4:978-600-5348-69-9؛

ج.5: 978-600-5348-77-4؛ ج.6:978-600-5348-90-3؛

ج.7: 978-600-8518-00-6؛ ج.8:978-600-8518-01-3؛

ج.9: 978-600-8518-06-8؛ ج.10:978-600-8518-12-9؛ وضعيت فهرست نويسى:فيپا

يادداشت: ص.ع لاتينى شده:Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imam principles of Imamat.

يادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1390).

يادداشت: ج.3 (چاپ اول: 1390).

يادداشت: ج.4 (چاپ اول: 1391).

يادداشت: ج.5 (چاپ اول: 1392).

يادداشت: ج.6 (چاپ اول: 1393) (فيپا).

يادداشت: ج.7 (چاپ اول: 1395) (فيپا).

يادداشت: ج.8 (چاپ اول: 1395) (فيپا).

يادداشت: ج.9 (چاپ اول: 1396) (فيپا).

يادداشت: ج.10 (چاپ اول: 1397) (فيپا).

يادداشت: كتابنامه.

مندرجات: ج.1. مقدمات ـ مبانى.- ج.2. مبانى ـ ادله.- ج.3. ادله امامت.- ج.4. آيات امامت (آيات مودت ـ آيات غدير).- ج.5. ادامه آيات امامت.- ج.6.ادامه آيات امامت - عدم تحريف قرآن.- ج.7. حديث غدير ـ حديث يوم الدار.ـ ج.8. حديث ثقلين ـ حديث منزلت.- ج.9. حديث مدينة العلم، طير و رايت.- ج.10. حديث تشبيه، سفينه و نور.- موضوع: امامت

موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت

موضوع: احاديث اهل سنّت

شناسه افزوده: انتشارات الحقايق

رده بندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP

رده بندى ديويى: 45 / 297

شماره كتابشناسى ملى: 2104579

نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 10

مؤلّف: آيت اللّه‏ سيّد على حسينى ميلانى

تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق

ناشر: انتشارات الحقايق

شمارگان: 1000

نوبت چاپ: يكم ـ 1397

قيمت: 300000 ريال

چاپ: وفا

شابك: 9 - 12 - 8518 - 600 - 978 978 - 600 - 8518 - 12 - 9

حقوق چاپ محفوظ است

مراكز پخش:

قم: تلفن: 37837320-025 و 37842682ـ025

تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)

تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021

مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)،

تلفن: 32242262-051 09151199486

اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031

نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org ـ پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org ـ سامانه پيام كوتاه: 10001414

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

جلد دهم

حديث تشبيه، سفينه و نور

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست نگاشته ها

حديث تشبيه

راويان حديث تشبيه... 25

راويان حديث در ميان صحابه... 25

مشهورترين ناقلان حديث از ميان عالمان اهل سنت... 25

متن حديث تشبيه... 30

1 . روايت به نقل از عبدالرزاق صنعانى... 31

شرح حال راويان حديث... 35

عبدالرزاق صنعانى... 35

تصديق عبدالرزاق از سوى خداى تعالى!... 37

معمر بن راشد... 39

ابن شهاب زهرى... 40

سعيد بن مسيب... 42

ابوهريره... 44

2 . روايت به نقل از احمد بن حنبل... 44

شرح حال ابن شهرآشوب... 46

شرح حال احمد بن حنبل... 50

3 . روايت به نقل از ابن شاهين... 51

4 . روايت به نقل از ابن بطه عكبرى... 52

5 . روايت به نقل از خرگوشى... 53

6 . روايت به نقل از حاكم نيشابورى... 54

7 . روايت به نقل از ابن مردويه... 55

8 . روايت به نقل از ابونعيم اصفهانى... 56

9 . روايت به نقل از بيهقى... 57

10 . روايت به نقل از ابن عساكر... 58

11 . روايت به نقل از ابن مغازلى... 59

12 . روايت به نقل از عاصمى... 59

13 . روايت به نقل از خوارزمى... 65

14 . روايت به نقل از حاكمى قزوينى... 65

15 . روايت به نقل از ابوحامد صالحانى... 66

16 . روايت به نقل از ابن طلحه شافعى... 67

17 . روايت به نقل از گنجى شافعى... 68

18 . روايت به نقل از محب الدين طبرى... 70

19 . روايت به نقل از سيد على همدانى... 71

20 . روايت به نقل از شهاب الدين احمد ايجى... 72

اعتبار روايات كتاب توضيح الدلائل... 73

21 . روايت به نقل از شهاب الدين دولت آبادى... 74

22 . روايت به نقل از ولى اللّه‏ دهلوى... 75

بررسى سند حديث... 76

بررسى سند منتهى به ابوحمراء... 77

محمد بن احمد بن سعيد رازى... 77

محمد بن مسلمة بن واره... 77

عبيداللّه‏ بن موسى عبسى... 78

ابوعمر ازدى... 79

ابوراشد حبرانى... 79

ابوعمر ازدى... 79

بررسى اعتبار روايت ابن بطه عكبرى... 84

ابوالحسن ابن مقير... 84

مبارك بن حسن شهرزورى... 85

ابوالقاسم بن بسرى... 86

ابوعبداللّه‏ عكبرى... 87

ابوذر باغندى... 88

محمد بن محمد باغندى... 89

مسعر بن يحيى نهدى... 89

شريك بن عبداللّه‏... 90

ابواسحاق سبيعى... 91

عبداللّه‏ سبيعى... 93

مسعر بن يحيى نهدى... 93

پاسخ به اشكال هاى سندى روايت... 95

پاسخ به سخنان دهلوى پيرامون سند حديث تشبيه... 96

پذيرش روايت بيهقى توسط ابن تيميه... 98

رد سخن ابن تيميه... 100

سخنى در اعتبار بيهقى و آثار او... 101

جايگاه بيهقى نزد اهل سنت... 105

اشكالى ديگر از سوى دهلوى... 109

حديث صحيح اختصاص به صحيحين ندارد... 110

دلالت حديث تشبيه... 113

برخى از وجوه دلالت حديث تشبيه به برابرى... 114

1 . تركيب سخن در حديث، اين همانى را مى رساند... 114

2 . تبادر، دليل بر برابرى... 115

3 . برترى پيامبر ما از ديگر پيامبران... 116

نود ويژگى، فقط در اميرالمؤمنين... 122

دلالت حديث از ديدگاه ابن روزبهان... 123

سخن امير محمد صنعانى پيرامون حديث تشبيه... 125

اعتراف ابوبكر به دلالت حديث... 128

شبيه ترين فرد به پيامبر خدا، افضل و جانشين او است... 132

تشبيه غير معصوم به معصوم جايز نيست... 133

تشبيه موجب عموم است... 136

احكام منزلٌ عليه بر منزل بار مى شود... 138

تشبيه در قرآن، نشانگر برابرى... 139

تناقض در گفتار دهلوى... 142

نقض يكم... 142

نقض دوم... 143

نقض سوم... 145

نقض چهارم... 146

شبهاتى پيرامون حديث... 147

شبهات دهلوى پيرامون دلالت حديث بر افضليت... 147

1 ـ تساوى در صفت موجب افضليت نيست!... 147

2 ـ افضليت موجب امامت نيست!... 148

مطابقت دلالت حديث با آيه دال بر افضليت پيامبر... 149

اعتراف فضل بن روزبهان... 150

حديث تشبيه، نشانگر اعلميت و اتقى بودن... 150

احاديث ساختگى... 151

3 ـ تشبيه ابوبكر به ابراهيم و عيسى، و عمر به نوح!... 153

4 ـ رايزنى پيامبر با ابوبكر و عمر درباره اسيران جنگ بدر!... 157

حديث سفينه

راويان و ناقلان حديث... 163

قرن دوم... 165

قرن سوم... 165

قرن چهارم... 166

قرن پنجم... 167

قرن ششم... 168

قرن هفتم... 168

قرن هشتم... 169

قرن نهم... 169

قرن دهم... 170

قرن يازدهم... 171

قرن دوازدهم... 171

قرن سيزدهم... 172

قرن چهاردهم... 172

متن حديث سفينه... 173

روايت شافعى... 173

روايت احمد بن حنبل... 177

روايت مسلم... 177

روايت ابن قتيبه... 178

روايت بزّار... 179

روايت ابويعلى موصلى... 180

روايت طبرانى... 181

روايت حاكم نيشابورى... 182

روايت ابونعيم اصفهانى... 183

روايت ابن عبدالبر... 185

روايت خطيب بغدادى... 186

روايت سه لغوى برجسته اهل سنت... 186

روايت فخر رازى... 188

روايت سبط ابن جوزى... 188

روايت طيبى... 188

روايت نورالدين هيثمى... 189

بررسى اعتبار روايت... 191

تواتر حديث... 191

تلقى به قبول روايت... 193

نقل در كتب معتبر... 205

يقوى بعضها بعضا... 208

تصريح به صحت حديث... 210

بررسى اعتبار برخى از روايت هاى حديث... 215

بررسى سند روايت هاى هيثمى... 215

بررسى صحت و سقم اعتبار سنجى هيثمى... 216

حسن بن ابى جعفر جفرى... 216

عبداللّه‏ بن داهر... 218

عبداللّه‏ بن لهيعه... 221

شواهد حديث سفينه... 224

شاهد يكم: سخن اميرالمؤمنين... 224

شاهد دوم: سخنى ديگر از آن حضرت... 226

شاهد سوم: فرمايشى ديگر از آن حضرت... 227

شاهد چهارم: فرمايش امام زين العابدين... 231

شاهد پنجم: قصيده منسوب به عمرو بن عاص... 232

شاهد ششم: سخن حسن بصرى... 235

دلالت حديث سفينه... 236

1 ـ لزوم پيروى از آنان... 236

2 ـ پيروى از آنان برابر با نجات و رهايى... 238

3 ـ افضليت اهل بيت... 242

4 ـ وجوب محبت به اهل بيت... 242

5 ـ عصمت اهل بيت... 243

6 ـ تخلف از اهل بيت همان گمراهى... 244

7 ـ لزوم وجود امام در هر زمان... 245

8 ـ جمع بين دو حديث «ثقلين» و «سفينه»... 245

9 ـ اثبات امامان دوازده گانه... 249

پاسخ به اشكال هاى دهلوى بر دلالت حديث... 250

رستگارى در حب اهل بيت است... 250

اهل سنّت متمسّك به اهل بيتند!... 252

نمونه هايى از ياوه سرايى هاى اهل سنت درباره اهل بيت... 255

مراد از «اهل بيت» امامان معصومند... 264

1 ـ اميرالمؤمنين... 266

2 ـ امام حسن و امام حسين... 268

بررسى انتساب كثرت ازدواج و طلاق به امام مجتبى!... 271

حسين با شمشير جدش كشته شد!... 287

ناسزاگويى هاى ابن

خلدون... 291

نظر عبداللّه‏ بن عمر درباره علت سفر امام حسين به عراق... 302

نهى امام حسين از سوى برادر از رفتن به عراق!... 307

عبدالقادر گيلانى و روزه روز عاشوراء... 309

غزالى و موضع وى نسبت به سيدالشهداء و يزيد... 311

3 ـ امام زين العابدين... 314

نسبت جواز ازدواج با بيش از چهار زن به امام سجّاد... 317

جواز ازدواج با 9 زن!... 319

ازدواج به هر ميزان كه بخواهى!... 320

4 ـ امام محمد باقر... 322

5 ـ امام جعفر صادق... 333

6 ـ امام موسى بن جعفر... 338

7 ـ امام رضا... 340

8 ـ ساير امامان... 344

9 ـ امام زمان... 351

مدعاى سليمان بن جرير در طعن بر امامان... 355

دلالت حديث بر نجات انحصارى اماميه... 358

بررسى سخنى ديگر از دهلوى در حاشيه بر تحفه اثنا عشريه... 362

وجوه مشابهت كشتى نوح و أهل بيت... 367

1 ـ هدف از سوار شدن، نجات يافتن از غرق شدن... 368

2 ـ وجود نوح در كشتى، خود وسيله نجات... 368

3 ـ سازنده كشتى نوح، و ناظر آن خدا... 368

4 ـ طى مسير با نام خداوند... 369

5 ـ روان شدن كشتى در مرآ و منظر الاهى... 371

6 ـ وجود اهل بيت موجب حركت كشتى... 372

سخنى درباره حديث نجوم... 375

ستارگانِ آسمان كيانند؟... 378

حديث «النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأهل الأرض»... 378

حديث «النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي»... 384

حديث «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق ...»... 388

حديث نور

راويان حديث نور... 396

راويان حديث نور از ميان صحابه... 396

راويان حديث از ميان تابعان... 397

راويان حديث نور از ميان عالمان و حافظان اهل سنت... 398

متن حديث نور... 400

1 ـ روايت به نقل از احمد بن حنبل... 400

2 ـ روايت به نقل از ابوحاتم رازى... 401

3 ـ روايت به نقل از ابن مردويه... 403

4 ـ روايت به نقل از خطيب بغدادى... 404

5 ـ روايت به نقل از ابن مغازلى... 405

6 ـ روايت به نقل از ابن شيرويه... 407

7 ـ روايت به نقل از عاصمى... 409

8 ـ روايت به نقل از ابوالفتح نطنزى... 413

9 ـ روايت به نقل از ابن عساكر... 416

10 ـ روايت به نقل از گنجى شافعى... 418

11 ـ روايت به نقل از محب الدين طبرى... 422

12 ـ روايت به نقل از ابن حجر عسقلانى... 423

13 ـ روايت به نقل از جمال محدث شيرازى... 423

شواهدى براى حديث نور... 424

حديث يكم: حديث شجره... 424

1 ـ روايت به نقل از طبرانى... 425

2 ـ روايت به نقل از حاكم نيشابورى... 426

3 ـ روايت به نقل از ابن مغازلى... 427

4 ـ روايت به نقل از ديلمى... 427

5 ـ روايت به نقل از زرندى... 428

حديث دوم: حديث شجره با عبارتى ديگر... 428

1 ـ روايت به نقل از عبداللّه‏ بن احمد... 429

2 ـ روايت به نقل از ابونعيم... 430

3 ـ روايت به نقل از ابن

مغازلى... 430

4 ـ روايت به نقل از گنجى شافعى... 432

حديث سوم: «إنّ اللّه‏ خلق رسوله من نوره وخلق عليّاً من نور رسوله»... 435

حديث چهارم: پيامبر خدا و اميرالمؤمنين آفريده شده از نور خدا... 436

حديث پنجم: «إنّ الحسن والحسين نوران من نور اللّه‏ جلّ وعلا»... 437

حديث ششم: «إنّ اللّه‏ خلق ملائكة من نور عليّ»... 438

اعتبار روايت... 439

تواتر حديث نور... 439

اعتبار روايت احمد بن حنبل... 439

عبدالرزّاق صنعانى... 440

معمّر بن راشد... 440

زهرى... 441

خالد بن معدان... 441

زاذان كندى... 443

سلمان فارسى... 444

شرح حال احمد بن حنبل... 448

نقل احمد بن حنبل دليل بر صحّت حديث... 454

كتاب اربعين جمال محدث شيرازى... 457

دلالت روايت... 459

1 ـ تصريح به خلافت اميرالمؤمنين... 460

2 ـ تصريح به وصايت اميرالمؤمنين... 461

3 ـ تسبيح پروردگار و آموختن موجودات از آن نور پاك... 461

4 ـ آفرينش آدم به جهت پنج تن... 468

5 ـ برترى اميرالمؤمنين از آدم... 470

6 ـ پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين جامع الفضائل... 472

بوصيرى و قصيده همزيه وى... 472

7 ـ ثبوت تمامى فضايل پيامبر براى اميرالمؤمنين... 479

8 ـ اميرالمؤمنين برترين خلايق پس از پيامبر... 484

9 ـ تقدّم در آفرينش، دليل بر افضليت... 487

10 ـ استدلال حضرت آدم بر افضليّت پيامبر... 491

يكم: نام على نوشته شده بر روى عرش... 494

دوم: نام على با پيامبر در مواضع مختلف... 495

سوم: نام اميرالمؤمنين بر درِ بهشت... 496

چهارم: نوشته شدن «على ولى اللّه‏» با طلا بر در بهشت... 499

پنجم: «على ولى اللّه‏» مكتوب بر درهاى بهشت... 500

11 ـ ميثاق بر نبوّت پيامبر، موجب برترى پيامبر بر ديگران... 501

روايات اخذ ميثاق دال بر افضليت پيامبر... 502

ميثاق بر ولايت و امامت اميرالمؤمنين... 507

يكم ـ بعثت پيامبران بر ولايت اميرالمؤمنين... 508

دوم ـ حديث عرض ولايت اميرالمؤمنين بر حضرت ابراهيم... 510

سوم ـ ميثاق خداوند از فرشتگان بر امير بودن على... 511

چهارم ـ پيامبر اكرم و گرفتن ميثاق بر وصايت اميرالمؤمنين ...... 513

12 ـ احاديثى در فضيلت اميرالمؤمنين و مؤيّد حديث نور... 514

حديث يكم... 514

حديث دوم... 518

حديث سوم... 519

حديث چهارم... 520

سخنان عالمان و عارفان بزرگ اهل سنّت در تبيين معناى حديث نور... 521

يكم: محيى الدين ابن عربى... 521

دوم: عبدالوهاب شعرانى... 525

سوم: شمس الدين فنّارى... 526

چهارم: سيد محمّد گيسو دراز... 528

اشكالهاى ديگر دهلوى به دلالت حديث نور... 530

1 ـ شريك بودن در نور، مستلزم امامت نيست... 530

2 ـ بحثى در نزديكى نسب اميرالمؤمنين با پيامبر نيست!... 532

استدلال به خويشاوندى نسبى بر امامت بلافصل... 534

1 ـ احاديث اصطفاء و گزينش بنى هاشم از ميان خلق... 534

گفتار دانشمندان پيرامون اين احاديث... 537

2 ـ امام نيز به مانند پيامبر خدا از بنى هاشم... 545

3 ـ سخنان ابوبكر در سقيفه... 546

4 ـ احتجاج اميرالمؤمنين در مقابل ابوبكر و شورا... 548

5 ـ اعتراف مسلمين عصر اميرالمؤمنين به شايستگى نسبى ايشان... 553

6 ـ پيامبر خدا: قرابت و خويشاوندى از دلايل امامت... 555

7 ـ پيامبر و خليفه از يك نسل و تبار... 557

عبّاس شايسته تر از على و نزديك تر از او به پيامبر نيست... 559

1 ـ عبّاس عموى پدرىِ پيامبر خدا... 560

2 ـ اولويت اميرالمؤمنين در گفتار عبّاس... 562

3 ـ امتناع عباس از پذيرش وصيّت پيامبر... 564

4 ـ اميرالمؤمنين وارث پيامبر... 566

5 ـ اجماع بر عدم خلافت عبّاس... 568

6 ـ خلافت در ميان مهاجران... 568

7 ـ خليفه از ميان بيعت كنندگان شجره... 569

8 ـ خلافت براى آزادشدگان جايز نيست... 570

اولويت حسنين نسبت به اميرالمؤمنين!... 571

1 ـ برترى ملاك امامت... 572

2 ـ آفرينش اميرالمؤمنين از نور خدا... 572

پاسخ به اشكال هاى سندى... 573

اصل و ريشه اين ادّعا... 574

ملاك تضعيف حديث چيست؟!... 574

ادعاى اجماع، دروغى محض... 575

عبارت ابن جوزى و تصرّفات در آن... 578

فهرست منابع... 583

حديث تشبيه

اشاره

حديث تشبيه

بحث در ادامه برهان افضليت است و بيان مصداق افضل و يا همان صغراى قضيه. در مباحث گذشته، به كبراى قاعده افضليت پرداخته شد و پس از اثبات آن، مرحله دوم استدلال، يعنى بررسى تعيين مصداق افضل شكل گرفت. به عبارتى ديگر، بررسى شد كه افضل امت پس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله كيست تا با شناسايى و معرفى وى، بتوان به ضميمه قاعده تقدم افضل بر فاضل، خليفه به حق پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دست يافت.

ما در گفتارهاى پيشين، مصداق افضل را با اميرالمؤمنين عليه السلام همنوا ديديم و با احاديثى همچون «أنا مدينة العلم»، «طير» و «رايت» به اثبات افضل امت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست يافتيم و با وجود تعيين افضل، خلافت را فقط شايسته اميرالمؤمنين عليه السلام يافتيم.

از ديگر احاديثى كه در راستاى تعيين مصداق افضل جاى گرفته و افضل را در اميرالمؤمنين عليه السلام متعيّن مى كند، حديث «تشبيه» يا «اشباه» است. اين حديث شريف در صدد بيان اين حقيقت است كه تمامى ويژگى هاى شاخص و خوى هاى

ويژه اى كه در پيامبران الاهى پراكنده شده، در اميرالمؤمنين عليه السلام يكجا گرد آمده است كه خود بيانگر برترى آن حضرت از ديگر مردمان، بلكه برترى و افضليت آن حضرت حتى بر پيامبران به جز پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است. همين افضليت و برترى بر انبياء است كه اميرالمؤمنين عليه السلام را برترين فرد امت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى گرداند و مبين اين حقيقت است كه تنها او است كه شايسته خلافت عام و امامت كبراست. به همين روى و بر اساس قاعده عقلى قبح پيشى گرفتن مفضول بر افضل، پيشى گرفتن ديگرى بر او در امر خلافت مردود و باطل است.

چكيده استدلال به اين حديث شريف بر اثبات امامت اميرالمؤمنين عليه السلام را مى توان در امور زير خلاصه نمود:

يكم: پيامبران از تمامى مردمان برترند؛

دوم: از اين حديث، برابرى اميرالمؤمنين عليه السلام با ويژگى هاى پيامبران استفاده مى شود؛

سوم: آن كس كه با پيامبران در ويژگى ها برابرى مى كند، از ديگران برتر است؛

چهارم: نتيجه سه مقدمه پيشين اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام از همگان برتر است؛

پنجم: فردى كه برتر و والاتر از ديگران است، شايسته امامت است نه غير او.

اين حديث از جهت سند و دلالت در نهايت صحت و قوت و استوارى است. در اين روايت آمده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في تقواه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب؛

هر آنكس كه مى خواهد به علم آدم، تقواى نوح، بردبارى ابراهيم و توانمندى موسى بنگرد، به على بن ابى طالب نظر كند.

راويان حديث تشبيه

راويان حديث در ميان صحابه

حديث تشبيه از سوى شمارى از صحابه بزرگ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه مى توان به نام هاى زير اشاره نمود:

1 . عبداللّه بن عباس؛

2 . ابوسعيد خدرى؛

3 . انس بن مالك؛

4 . ابوحمراء، غلام پيامبر صلّى اللّه عليه وآله؛

5 . ابوهريره؛

6 . حارث اعور همدانى، يار اميرالمؤمنين عليه السلام.

مشهورترين ناقلان حديث از ميان عالمان اهل سنت

اين حديث را گروهى از حافظان و پيشوايان مورد اعتماد اهل تسنن همچون: صاحبان صحاح، مسانيد و عالمان بزرگ و مشهور اهل سنت روايت كرده اند كه ما تنها به نام شمارى از راويان پر آوازه آنان بسنده مى كنيم:

1 - محمد بن ادريس شافعى، (متوفاى سال 204)؛

2 - احمد بن حنبل شيبانى، (متوفاى سال 241)؛

3 - مسلم بن حجاج قشيرى، صاحب صحيح، (متوفاى سال 261)؛

4 - ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى، (متوفاى سال 276)؛

5 - ابوالحسين محمد بن حامد بغدادى، صاحب كتاب سنه، (متوفاى سال 279 يا 299)؛

6 - ابوبكر احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّار، (متوفاى سال 292)؛

7 - ابويعلى احمد بن على تميمى موصلى، (متوفاى سال 307)؛

8 - ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، (متوفاى سال 310)؛

9 - ابوبكر محمد بن يحيى صولى، (متوفاى سال 335)؛

10 - ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، (متوفاى سال 360)؛

11 - ابوليث نصر بن محمد سمرقندى، (متوفاى سال 375)؛

12 - ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه (حاكم نيشابورى)، (متوفاى سال 405)؛

13 - ابوسعد عبدالملك بن محمد نيشابورى خرگوشى، (متوفاى سال 407)؛

14 - ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى، (متوفاى سال 410)؛

15 - ابواسحاق احمد بن محمد ثعلبى، (متوفاى سال 427)؛

16 - ابومنصور عبدالملك بن محمد ثعالبى، (متوفاى سال 430)؛

17 - ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، (متوفاى سال 430)؛

18 - ابوعمرو يوسف بن عبداللّه ابن عبدالبر نمرى، (متوفاى سال 463)؛

19 - ابوبكر احمد بن على بن ثابت (خطيب بغدادى)، (متوفاى سال 463)؛

20 - ابوالحسن على بن احمد بن محمد واحدى، (متوفاى سال 468)؛

21 - ابوالحسن على بن محمد جلاّبى (ابن مغازلى)، (متوفاى سال 483)؛

22 - ابوالمظفر منصور بن محمد سمعانى، (متوفاى سال 489)؛

23 - ابومحمد احمد بن محمد عاصمى، (از عالمان قرن پنجم)؛

24 - ابومنصور شهردار بن شيرويه ديلمى، (متوفاى سال 558)؛

25 - عمر بن محمد بن خضر موصلى، (متوفاى سال 570)؛

26 - ابوعبداللّه محمد بن مسلم بن ابى فوارس رازى، (زنده در سال 581)؛

27 - ابوالفرج يحيى بن محمود ثقفى اصفهانى، (متوفاى سال 584)؛

28 - ابوالسعادات مبارك بن محمد بن اثير جزرى، (متوفاى سال 606)؛

29 - فخر الدين محمد بن عمر تيمى بكرى (فخر رازى)، (متوفاى سال 606)؛

30 - ابوسالم محمد بن طلحه قرشى نصيبى شافعى، (متوفاى سال 652)؛

31 - شمس الدين يوسف بن قزغلى (سبط ابن جوزى)، (متوفاى سال 654)؛

32 - ابوعبداللّه محمد بن يوسف گنجى شافعى، (متوفاى سال 658)؛

33 - محب الدين احمد بن عبداللّه طبرى مكى شافعى، (متوفاى سال 694)؛

34 - جمال الدين محمد بن مكرم انصارى، (متوفاى سال 711)؛

35 - صدر الدين ابراهيم بن محمد بن مؤيد حموئى، (متوفاى سال 722)؛

36 - شهاب الدين محمود بن سلمان بن فهد حلبى، (متوفاى سال 725)؛

37 - نظام الدين حسن بن محمد نيشابورى، (زنده در سال 728)؛

38 - محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى، صاحب مشكاه، (زنده در سال 740)؛

39 - حسن بن محمد طيبى، شارح مشكاه، (متوفاى سال 743)؛

40 - جمال الدين محمد بن يوسف زرندى مدنى انصارى، (متوفاى سال هفتصد وپنجاه واندى)؛

41- سيد على بن شهاب الدين همدانى، صاحب كتاب المودّه فى القربى، (متوفاى سال 786)؛

42 - نور الدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى، (متوفاى سال 807)؛

43 - سيد شريف على بن محمد جرجانى، (متوفاى سال 816)؛

44 - ابوالعباس احمد بن على قلقشندى، (متوفاى سال 821)؛

45 - محمد بن محمد حافظى بخارى (خواجه پارسا)، (متوفاى سال 822)؛

46 - ابوبكر على حموى (ابن حجه)، (متوفاى سال 837)؛

47 - شهاب الدين بن شمس الدين زاولى دولت آبادى، (متوفاى سال 849)؛

48 - نور الدين على بن محمد بن صباغ مالكى، (متوفاى سال 855)؛

49 - محمود بن محمد گيلانى (خواجه جهان)، (متوفاى سال 887)؛

50 - كمال الدين حسين بن معين الدين يزدى ميبدى، (زنده در سال 890)؛

51 - عبدالرحمان بن عبدالسلام صفورى شافعى، (متوفاى سال 894)؛

52 - اختيار الدين بن غياث الدين هروى، (زنده در سال 897)؛

53 - شمس الدين محمد بن عبدالرحمان سخاوى، (متوفاى سال 902)؛

54 - حسين بن على كاشفى، (متوفاى سال 910)؛

55 - جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، (متوفاى سال 911)؛

56 - نور الدين على بن عبداللّه سمهودى، (متوفاى سال 911)؛

57 - عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى (محدث)، (متوفاى سال 926)؛

58 - شهاب الدين احمد بن محمد هيتمى مكى، (متوفاى سال 973)؛

59 - على بن حسام الدين متقى هندى، (متوفاى سال 975)؛

60 - محمد بن طاهر فتنى كجراتى، (متوفاى سال 986)؛

61 - شيخ بن عبداللّه عيدروس يمنى، (متوفاى سال 990)؛

62 - كمال الدين بن فخر الدين جهرمى، (زنده در سال 994)؛

63 - على بن سلطان هروى (ملا على قارى)، (متوفاى سال 1013)؛

64 - عبدالرؤف بن تاج الدين مناوى، (متوفاى سال 1031)؛

65 - احمد بن عبدالاحد سهرندى (مجدّد)، (متوفاى سال 1034)؛

66 - محمد صالح حسينى ترمذى، (متوفاى سال 1040)؛

67 - احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى، (متوفاى سال 1047)؛

68 - شيخ عبدالحق بن سيف الدين دهلوى، (متوفاى سال 1052)؛

69 - على بن محمد بن ابراهيم عزيزى، (متوفاى سال 1070)؛

70 - محمد بن ابى بكر شلى، (متوفاى سال 1093)؛

71 - محمد بن محمد بن سليمان مغربى، (متوفاى سال 1094)؛

72 - محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى، (زنده در سال 1094)؛

73 - حسام الدين بن محمد بايزيد بن بديع الدين سهارنپورى، (زنده در سال 1106)؛

74 - ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى، (زنده در سال 1126)؛

75 - محمد صدر عالم، (زنده در سال 1146)؛

76 - ولى اللّه احمد بن عبدالرحيم دهلوى (متوفاى سال 1176)؛

77 - محمد بن سالم حفنى مصرى، (متوفاى سال 1181)؛

78 - محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى، (متوفاى سال 1182)؛

79 - محمد مرتضى بن محمد واسطى زبيدى، (متوفاى سال 1205)؛

80 - محمد بن على صبان مصرى، (متوفاى سال 1206)؛

81 - محمد ثناء اللّه پانى پتى نقشبندى مجددى، (متوفاى سال 1216)؛

82 - محمد مبين بن محب اللّه انصارى لكهنوى، (متوفاى سال 1225)؛

83 - محمد سالم دهلوى بخارى، (از اعلام قرن 13)؛

84 - احمد بن عبدالقادر بن بكرى عجيلى، (متوفاى سال 1233)؛

85 - محمد رشيد الدين خان دهلوى (شاگرد دهلوى)، (متوفاى سال 1243)؛

86- جمال الدين محمد بن عبدالعلى قرشى هاشمى (ميرزا حسن على محدث لكهنوى)، (متوفاى سال 1255)؛

87 - ولى اللّه بن حبيب اللّه لكهنوى، (متوفاى سال 1270)؛

88 - سليمان بن ابراهيم قندوزى بلخى، (متوفاى سال 1294)؛

89 - شيخ حسن عدوى حمزاوى، (متوفاى سال 1303)؛

90 - احمد بن زينى دحلان مكى، (متوفاى سال 1304)؛

91 - شيخ سيد مؤمن بن حسن شبلنجى شافعى، (متوفاى پس از 1308 يا 1322)؛

92 - حسن زمان تركمانى، (متوفاى حدود سال 1328، معاصر صاحب عبقات).

اينان تنها برخى از ناقلان حديث تشبيه اند كه در مباحث پيش رو، به نقل و بررسى روايات برخى از اينان مى پردازيم.

متن حديث تشبيه

اشاره

حديث تشبيه با عباراتى گوناگون و واژگانى مختلف؛ اما حقيقتى يكسان نقل شده است كه در ذيل، به برخى از اين گونه احاديث كه در منابع معتبر و متنوع اهل سنت نقل شده است اشاره كرده و استدلال خود را بر اساس همين روايات پايه ريزى مى كنيم.

1 . روايت به نقل از عبدالرزاق صنعانى

عبدالرزاق بن همام صنعانى، حديث تشبيه را با سند خود از ابوهريره، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است. ياقوت حموى در معجم ادباء، در شرح حال «محمد بن احمد بن عبيداللّه كاتب»، معروف به «ابن مفجع» مى نويسد:

وله قصيدة ذات الأشباه، وسميت بذات الأشباه لقصده فيما ذكره من الخبر الذي رواه: عبدالرزاق، عن معمر عن الزهري، عن سعيد بن المسيب، عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم - وهو في محفل من أصحابه - : «إن تنظروا إلى آدم في علمه، ونوح في همه، وإبراهيم في خلقه، وموسى في مناجاته، وعيسى في سننه، ومحمد في هديه وحلمه، فانظروا إلى هذا المقبل. فتطاول الناس، فإذا هو علي بن أبيطالب عليه السلام». فأورد المفجع ذلك في قصيدته، وفيها مناقب كثيرة، وأولها:

أيها اللاّئمي لحبّي عليا *** قم ذميما إلى الجحيم خزيّا

أبخير الأنام عرّضت لا *** زلت مذودا عن الهدى مزويّا

أشبه الأنبياء كهلاً وزولا *** وفطيما وراضعا وغذيّا

كان في علمه كآدم *** إذ علّم شرح الأسماء والمكنيّا

وكنوح نجى من الهلك من *** سير في الفلك إذ علا الجوديّا

وجفا في رضا الإله أباه *** واجتواه وعدّه أجنبيّا

كاعتزال الخليل آزر في اللّه *** و هجرانه أباه مليّا

ودعا قومه فآمن لوط *** أقرب الناس منه رحما وريّا

وعلي لما دعاه أخوه *** سبق الحاضرين والبدويّا

وله من أبي ه ذي الأيد *** إسماعيل شبه ما كان عني خفيّا

إنه عاون الخليل على الكعبة *** إذ شاد ركنها المبنيّا

ولقد عاون الوصي حبيب اللّه *** إذ يغسلان منها الصفيّا

رام حمل النبي كي يقطع *** الأصنام من سطحها المثول الحبيّا

فحناه ثقل النبوة حتى *** كاد ينآد تحته مثنيّا

فارتقى منكب النبي علي *** صنوه ما أجل المرتقيّا

فأماط الأوثان عن ظاهر ال- *** كعبة ينفي الرجاس عنها نفيّا

ولو أن الوصي حاول مس *** النجم بالكف لم تجده قصيّا

أفهل تعرفون غير علي *** وابنه استرحل النبي مطيّا؛(1).

قصيده «ذات أشباه» از آن او است. اين قصيده از آن جهت به «ذات أشباه» ناميده شده كه سراينده اش به حديث تشبيه نظر داشته است؛ حديثى كه عبدالرزاق صنعانى از معمر، از زهرى، از سعيد بن مسيب و او نيز از ابوهريره روايت نموده است كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، در حالى كه در ميان ياران خويش نشسته بود، فرمود:

«اگر مى خواهيد به علم آدم، همت نوح، خُلق ابراهيم، عبادت موسى، روش و منش عيسى و سيرت و بردبارى محمد بنگريد، به كسى بنگريد كه به سويتان مى آيد».

در اين ميان تمامى حاضران براى ديدن آن مرد گردن فرازى كردند. آن مرد على بن ابى طالب بود.

مفجع اين حديث را در قصيده اش كه در بردارنده مناقب بسيارى است، آورده است. و اينك آغاز قصيده:


1) . معجم الأدباء: 17 / 200-201.

اى كه مرا براى محبتم به على سرزنش مى كنى! برخيز، نكوهيده و رسوا به دوزخ در آى.

آيا به كنايه، از برتر آفريدگان خرده مى گيرى؟! هماره از هدايت به دور باشى.

همو كه در ميانسالى، جوانى، خردسالى، شيرخوارگى و جنينى، همانند پيامبران است.

در دانش، آن گاه كه شرح نامها و كنيه ها را بياموخت، همچون آدم است.

و همچون نوح، هر آن كس را كه در كشتى نشست، از نابودى نجات داد تا اين كه كشتى بر بلنداى كوه جودى قرار گرفت.

و براى خشنودى خدا، از پدرش كناره گرفت و او را بيگانه شمرد.

همچو دورى ابراهيم خليل از آزر كه در راه خدا و به مدتى طولانى صورت گرفت.

ابراهيم قومش را دعوت كرد و لوط كه در خويشى و همسايگى نزديك ترين مردمان به ابراهيم بود، او را پاسخ گفت.

على نيز آن گاه كه برادرش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را فرا خواند، از تمام شهرنشينان و باديه نشينان پيشى جست.

او شباهتى به پدرش اسماعيل توانمند دارد؛ شباهتى كه از من پوشيده نيست.

اسماعيل، خليل را در بناى كعبه، آن گاه كه پايه هاى آن بنا را بالا مى برد، يارى نمود.

و وصى، حبيب خدا را يارى رساند، آن گاه كه با هم كعبه را از بتهاى سنگى پاك كردند.

او خواست پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را بر دوش خود نهد تا وى بتهاى ايستاده متراكم را واژگون كند؛ ولى سنگينى نبوت پشت او را خم نمود تا اين كه نزديك بود زير اين سنگينى خميده شود؛ از اين رو على برادر راستين نبى، بر شانه او بالا رفت و چه پرشكوه است اين بالارونده! او بتها را از ظاهر كعبه دور كرد و پليديها را از آن به بهترين شكل زدود.

اگر وصى مى كوشيد تا از روى شانه هاى نبى به ستارگان دست بسايد، آن را دور از دسترس نمى يافت. پس آيا جز على كسى را مى يابيد كه پسرش، پيامبر را مركب خود قرار داده باشد؟ شرح حال راويان حديث تمامى راويان اين حديث در زمره راويان كتب صحاح سته اند؛ از اين رو براى اثبات اعتبار روايت و توثيق راويان آن كفايت مى كند. با اين وجود به بررسى تك تك راويانى كه در سند روايت قرار دارند پرداخته و مدعاى صحت روايت را مبرهن مى كنيم.

عبدالرزاق صنعانى وى در زمره عالمان بزرگ اهل سنت است كه در ميان آنان از جايگاه ويژه اى برخوردار است.

يافعى در حوادث سال 211 مى نويسد:

وفي هذه السنة، توفي الحافظ العلامة المرتحل إليه من الآفاق، الشيخ الإمام عبدالرزاق بن همام اليمني الصنعاني الحميري، صاحب المصنفات، عن ست وثمانين سنة ... ورحل إليه الأئمة إلى اليمن، قيل: ما رحل الناس إلى أحد بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مثل ما رحل الناس إليه. روى عنه خلائق من أئمة الإسلام، منهم الإمام سفيان بن عيينة، والإمام أحمد، ويحيى بن معين، وإسحاق بن راهويه، وعلي بن المديني، ومحمود بن غيلان؛(1).


1) . مرآة الجنان: 2 / 40.

در اين سال حافظ، علاّمه عبدالرزاق بن همام يمنى صنعانى حميرى، صاحب مصنفات فراوان، همانى كه از كرانه هاى زمين براى آموختن علم به سويش روان مى شدند، در هشتاد و شش سالگى در گذشت ... پيشوايان [حديثى] براى ديدار با او به يمن مسافرت مى كردند. درباره اش گفته اند: پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، مردمان آن سان كه براى كسب علم به سوى عبدالرزاق كوچيدند، به سوى هيچ كس مهاجرت نكردند! برخى از پيشوايان اسلام همچون امام سفيان بن عيينه، امام احمد، يحيى بن معين، اسحاق بن راهويه، على مدينى و محمود بن غيلان از وى روايت كرده اند.

برخى همچون سمعانى، ابن خلكان و ديگران در راستاى سخن يافعى سخن رانده و گفته اند «مردمان، پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، آن سان كه براى فراگيرى علم به سوى عبدالرزاق كوچيدند، به سوى هيچ كس كوچ نكردند».(1).

عبدالغنى مقدسى، از محمد بن اسماعيل فزارى نقل مى كند كه گفت:

وافقت بها يحيى بن معين فقلت: يا أبازكريا، ما الذي بلغنا عنكم في عبدالرزاق؟ فقال: ما هو؟ فقلت: بلغنا أنكم تركتم حديثه ورغبتم عنه. فقال: يا أباصالح، لو ارتدّ عن الإسلام عبدالرزاق ما تركنا حديثه ... فقال أحمد بن صالح: قلت لأحمد بن حنبل: أرأيت أحدا أحسن حديثا من عبدالرزاق؟ قال: لا. وقال أبوزرعة: عبدالرزاق أحد من ثبت حديثه؛(2).

[در مكه] به يحيى بن معين برخوردم. به او گفتم: اى ابوزكريا، حقيقت آنچه از شما پيرامون عبدالرزاق به ما رسيده چيست؟ گفت: چه چيزى به شما رسيده است؟ گفتم:


1) . ر.ك: الأنساب: 3 / 556؛ وفيات الأعيان: 3 / 217 و منابع ديگر.

2) . الكمال في أسماء الرجال: مخطوط.

اين كه شما حديث او را ترك گفته و از او روى برتافته ايد! يحيى بن معين پاسخ داد: اى ابوصالح، اگر عبدالرزاق از اسلام بازگردد، حديثش را ترك نخواهيم كرد ... احمد بن صالح گويد: به احمد بن حنبل گفتم كه آيا حديث كسى را نيكوتر از عبدالرزاق ديده اى؟ گفت: نه.

ابوزرعه نيز گفته است: عبدالرزاق در زمره كسانى است كه حديثشان پابرجا و استوار است.

ابن حجر نيز وى را در زمره راويان صحاح سته قرار داده است.(1).

خوارزمى در جامع مسانيد و ابن ماكولا در اكمال الكمال مى نويسند:

قال البخاري: ما حدّث عن كتابه فهو أصحّ؛(2).

بخارى گفت: آنچه از كتابهايش نقل كرده، صحيح ترين است.

ابوالوفاء طرابلسى درباره صنعانى، ذيل شرح حال داوود بن حصين مى نويسد:

وكيف لا يكون ثقة؟! وقد روى له الأئمة الستة فضلاً عن الشيخين، ومن روى له الشيخان فقد جاز القنطرة كما قال علي بن المفضل المقدسي؛(3).

چگونه او ثقه نباشد، در حالى كه علاوه بر بخارى و مسلم، ديگر پيشوايان شش گانه نيز از او روايت كرده اند؟ و همان گونه كه على بن مفضل مقدسى گفته است، هر كه را كه شيخين از او روايت كنند، از پل گذشته است.

تصديق عبدالرزاق از سوى خداى تعالى! سيوطى در همين باره مى نويسد: خطيب در تاريخ بغداد، از شيخ صالح محمد بن سالم نقل كرده است كه گفت:


1) . ر.ك: تقريب التهذيب: 1 / 599 / ش 4078.

2) . جامع مسانيد أبي حنيفة: 2 / 512؛ إكمال الكمال: 1 / 114.

3) . الكشف الحثيث: 112.

رأيت يحيى بن أكثم القاضي في النوم، فقلت له: ما فعل اللّه بك؟ قال: أوقفني بين يديه، ثم قال لي: يا شيخ السوء، لولا شيبتك لأحرقنك بالنار، [فأخذني ما يأخذ العبد بين يدي مولاه، فلما أفقت قال لي: يا شيخ السوء. فذكر الثالثة مثل الأولين. فلما أفقت] فقلت: يا رب، ما هكذا حدّثت عنك. قال: وما حدّثت عني؟ - وهو أعلم بذلك -؟ قال: حدثني عبدالرزاق بن همام [قال:] حدثنا معمر بن راشد، عن ابن شهاب الزهري، عن أنس بن مالك، عن نبيك، عن جبرئيل عنك يا عظيم أنك قلت: ما شاب لي عبدفي الإسلام شيبة إلا استحييت منه أن أعذّبه بالنار. فقال: صدق عبدالرزاق، وصدق معمر، وصدق الزهري، وصدق أنس، وصدق نبيي، وصدق جبرئيل، أنا قلت ذلك. إنطلقوا به إلى الجنة؛(1).

قاضى يحيى بن اكثم را در خواب ديدم. از او پرسيدم: خدا با تو چه كرد؟ پاسخ داد:

مرا در پيشگاه خود نگاه داشت. آنگاه به من فرمود: اى شيخ بدكردار! اگر پير نبودى، بدون ترديد تو را با آتش مى سوزاندم. [پس آن گونه كه بنده را در پيش روى مولايش مى گيرند، مرا گرفت. آنگاه كه به هوش آمدم، به من فرمود: اى شيخ بدكردار! و سه بار اين جريان تكرار شد. آنگاه كه به هوش آمدم] گفتم: پروردگارا، درباره ات چيز ديگرى شنيده بودم. خداى متعال فرمود: درباره من چه شنيده اى؟ در حالى كه خود به آن عالم ترى.

پاسخ دادم: عبدالرزاق بن همام مرا حديث كرد و گفت: معمر بن راشد، از ابن شهاب


1) . اللآلي المصنوعة: 1 / 125، با اختلاف در برخى عبارات.

زهرى، از انس بن مالك، از پيامبرت، از جبرئيل، از تو اى عظيم براى ما حديث نقل كرده است كه تو فرموده اى: «از هر بنده اى كه در مسلمانى، مويى را براى من سفيد كرده، شرم مى كنم كه با آتش عذابش كنم». آنگاه خداى تعالى فرمود: «عبدالرزاق راست گفته است! معمر راست گفته است! زهرى راست گفته است! انس راست گفته است! پيامبرم نيز راست گفته است! جبرئيل راست گفته است! من اين را گفته ام. او را به بهشت ببريد!».

معمر بن راشد معمر بن راشد بصرى در زمره اساتيد صنعانى و از راويان و عالمان بزرگ اهل سنت است. سمعانى درباره وى مى نويسد:

وكان من ثقات العلماء ... قال ابن جريج: عليكم بهذا الرجل - يعني معمرا - فإنه لم يبق من أهل زمانه أعلم منه؛

معمر از عالمان ثقه و مورد اعتماد است... ابن جريج گفت: بر شما باد به همراهى و استفاده از اين مرد (معمر)؛ چراكه بدون ترديد در ميان هم عصرانش، كسى داناتر از او باقى نمانده است.

وى در ادامه آورده است:

قال علي بن المديني: نظرت فإذا الإسناد يدور على ستّة، فلأهل البصرة: شعبة وسعيد بن أبي عروبة وحماد بن سلمة ومعمر بن راشد ويكنى أباعروة مولى حدان ... قال أبوحاتم الرازي: إنتهى الإسناد إلى ستة نفر أدركهم معمر وكتب عنهم، لا أعلم اجتمع لأحد غير معمر، من الحجاز: الزهري وعمرو بن دينار، ومن الكوفة أبوإسحاق والأعمش، ومن البصرة قتادة، ومن اليمامة يحيى بن أبي كثير؛(1).


1) . الأنساب: 5 / 420 - 421.

على بن مدينى گفت: پس از بررسى، دريافتم كه اسناد احاديث بر محور شش نفر مى چرخد. براى اهل بصره [شش نفر عبارتند از]: شعبه، سعيد بن ابى عروبه، حماد بن سلمه و ابوعروه معمر بن راشد هم پيمان قبيله حدان ... ابوحاتم رازى نيز مى گويد: اسناد احاديث به شش نفر منتهى مى شود كه معمر تمامى آنان را درك كرده و از آنان رواياتى نوشته است كه كسى جز معمر را كه داراى چنين ويژگى باشد را نمى شناسم. اينان عبارت اند از حجاز: زهرى و عمرو بن دينار، از كوفه: ابواسحاق و اعمش، از بصره: قتاده و از يمامه: يحيى بن ابى كثير.

نووى در تهذيب الاسماء، درباره وى مى نويسد:

قال ابن معين: معمر أثبت في الزهري من ابن عيينة. وقال: أثبت الناس في الزهري: مالك ومعمر ويونس ... واتفقوا على توثيقه وجلالته؛(1).

ابن معين گفته است: معمر در ثبت دقيقِ احاديث زهرى بر ابن عيينه برترى دارد. همچنين مى گويد: برترين مردمان در ثبت دقيقِ احاديث زهرى، مالك، معمر و يونس اند ... همگان در وثاقت و جلالت معمر اتفاق دارند.

ابن شهاب زهرى محمد بن شهاب زهرى، استاد معمر بن راشد و در زمره عالمان بزرگ اهل سنت است.

ابن حبان درباره وى مى نويسد:

محمد بن مسلم بن عبيداللّه بن عبداللّه بن شهاب بن عبداللّه بن الحارث بن زهرة بن كلاب، الزهري، القرشي، كنيته أبوبكر، رأى عشرةً من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، وكان من أحفظ أهل زمانه، وأحسنهم سياقا


1) . تهذيب الأسماء واللّغات: 2 / 107.

لمتون الأخبار، وكان فقيها فاضلاً، روى عنه الناس؛(1).

ابوبكر محمد بن مسلم بن عبيداللّه بن عبداللّه بن شهاب بن عبداللّه بن حارث بن زهرة بن كلاب زهرى قرشى، ده تن از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديده است. او در زمره حافظ ترين و آشناترين مردمان به متون اخبار و نيكوترين آنان در ثبت روايات است. وى فقيه و فاضل بود. مردمان از وى حديث روايت كرده اند.

سمعانى نيز درباره وى مى نويسد:

الزهري ... من تابعي المدينة، رأى عشرةً من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، وكان من أحفظ أهل زمانه؛(2).

زهرى ... از تابعان مدينه است. وى ده تن از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را ديده است. او در زمره برترين حافظان عصر خويش بود.

ابن حجر نيز به بزرگى وى حكم كرده است. وى مى نويسد:

محمد بن مسلم ... الفقيه الحافظ، متفق على جلالته وإتقانه، وهو من رؤوس الطبقة الرابعة؛(3).

محمد بن مسلم ... فقيه، حافظ، كسى كه بزرگى و اتقانش مورد قبول همگان است. وى از سران طبقه چهارم [راويان حديث] است.

و در آخر سيوطى درباره وى مى نويسد:

أحد الأعلام ... قال الليث: ما رأيت عالما قطّ أجمع من ابن شهاب ولا أكثر


1) . كتاب الثقات: 5 / 349.

2) . الأنساب: 3 / 180.

3) . تقريب التهذيب: 2 / 133 / ش 6315.

علما منه؛(1).

[زهرى] يكى از بزرگان است ... ليث گفته است: هيچ دانشمندى را جامع تر و عالم تر از ابن شهاب نديدم.

سعيد بن مسيب سعيد بن مسيب همان كسى است كه زهرى اين حديث شريف را از او روايت كرده است. وى فقيه مدينه و امام و پيشواى اهل تسنن و از تابعان بزرگ بوده است.

ابن حبان درباره وى مى نويسد:

سعيد بن المسيب بن حزن بن أبي وهب بن عمرو بن عائذ بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم بن يقظة المخزومي القرشي، كنيته أبومحمد. ولد لسنتين مضتا من خلافة عمر. وأم سعيد بن المسيب بنت عثمان بن حكيم ... وكان من سادات التابعين فقها ودينا وورعا وعلما وعبادةً وفضلاً. وكان أبوه يتّجر في الزيت. وكان سعيد سيد التابعين وأفقه أهل الحجاز وأعبر الناس للرؤيا، ما نودي للصلاة أربعين سنة إلاوسعيد في المسجد ينتظرها، ويقال: إنه ممن أصلح بين عثمان وعلي ... فلما بويع عبدالملك وبايع للوليد وسليمان من بعده، وأخذ البيعة من الناس، أبى سعيد ذلك فلم يبايع ... مات سنة ثلاث أو أربع وتسعين، وقد قيل إنه مات سنة خمس ومائة؛(2).

ابومحمد، سعيد بن مسيب بن حزن بن ابى وهب بن عمرو بن عائذ بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم بن يقظه مخزومى قرشى، در سال دوم خلافت عمر به دنيا آمد


1) . إسعاف المبطأ برجال الموطأ: 96 - 97.

2) . كتاب الثقات: 4 / 273 - 274.

و مادرش دختر عثمان بن حكيم بود ... وى در فقه، ديندارى، پرهيزكارى، دانش، عبادت و فضل، از بزرگان تابعان بود. پدرش به تجارت روغن اشتغال داشت. سعيد سرور تابعان و فقيه ترين اهل حجاز و داناترين مردم به تعبير خواب بود. در طول چهل سال، منادى براى نماز ندا نداد مگر آن كه سعيد در مسجد حاضر بود و رسيدن زمان نماز را انتظار مى كشيد. گفته اند: سعيد از كسانى است كه ميان عثمان و على آشتى و سازش برقرار كرد. هنگامى كه با عبدالملك بيعت شد، عبدالملك پس از اين بيعت، از مردمان براى وليد و سليمان بيعت گرفت. سعيد اين امور را ناپسند داشت و با عبدالملك بيعت نكرد ... سعيد در سال نود و سه يا نود و چهار هجرى در گذشت. برخى گفته اند وى در سال صد و پنج در گذشته است.

ذهبى نيز به تفصيل در فضائل و مناقب وى قلم فرسايى كرده است كه خواننده سطور را به كتاب تذكره حفّاظ ارجاع مى دهيم.(1).

ذهبى در جاى ديگر مى نويسد:

سعيد بن المسيب بن حزن. الإمام أبومحمد المخزومي، أحد الأعلام وسيد التابعين. عن: عمر وعثمان وسعد. وعنه: الزهري وقتادة ويحيى بن سعيد. ثقة، حجة، رفيع الذكر، رأس في العلم والعمل؛(2).

امام ابومحمد مخزومى سعيد بن مسيب بن حزن، در زمره سرشناسان و سرور تابعان است. وى از عمر، عثمان و سعد روايت كرده است و زهرى، قتاده و يحيى بن سعيد از او حديث نقل كرده اند. وى ثقه و مورد اعتماد، حجت، رفيع الذكر و در علم و عمل سرآمد است.


1) . ر.ك: تذكرة الحفّاظ: 1 / 54 - 56.

2) . الكاشف: 1 / 445 / ش 1960.

خطيب تبريزى(1)ابن حجر عسقلانى،(2)سيوطى(3)و ديگران نيز درباره وى اظهار نظر كرده اند كه به همين مقدار اكتفا مى كنيم.

ابوهريره ابوهريره نيز به باور اهل سنت، در شمار صحابه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار دارد كه جاى هيچ گونه حرفى در اعتبار وى در نزد اهل سنت وجود ندارد.

با اين بيان، ديگرى جايى براى ترديد در سند روايت صنعانى باقى نمانده و به يقين روايت از اعتبار مورد قبولى برخوردار است.

2 . روايت به نقل از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل حديث تشبيه را با دو طريق روايت كرده است. نخست طريق عبدالرزاق صنعانى - كه اعتبار سند آن گذشت - و ديگرى طريق زريق بن بطه از ابن عباس است. روايت احمد از سوى محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى رحمه اللّه و شمس الدين محمد بن اشرف حسينى سمرقندى نقل شده است كه به نص عبارت هر دو اشاره مى كنيم.

ابن شهرآشوب مى نويسد:

أحمد بن حنبل، عن عبدالرزاق، عن المعمر، عن الزهري، عن ابن المسيب، عن أبي هريرة وابن بطة في الإبانة، عن ابن عباس كلاهما عن


1) . ر.ك: إكمال الكمال: 3 / 666.

2) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 74 به بعد / ش 145.

3) . ر.ك: إسعاف المبطأ برجال الموطأ: 41 به بعد.

النبي صلّى اللّه عليه وآله قال: «من أراد أن ينظر إلى آدم في حلمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى موسى في مناجاته، وإلى إدريس في تمامه وكماله وجماله، فلينظر إلى هذا الرجل المقبل» ، قال: فتطاول الناس، فإذا هم بعلي، كأنما ينقلب في صبب وينحط من جبل . تابعهما أنس إلا أنّه قال: «وإلى إبراهيم في خلته، وإلى يحيى في زهده، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب».

وروي أنّه نظر ذات يوم إلى علي قال: «من أحبّ أن ينظر إلى يوسف في جماله، وإلى إبراهيم في سخائه، وإلى سليمان في بهجته، وإلى داود في قوته، فلينظر إلى هذا»؛(1).

احمد بن حنبل، از عبدالرزاق [صنعانى]، از معمر، از زهرى، از ابن مسيب، از ابوهريره؛ و همچنين ابن بطه در كتاب ابانه، به نقل از ابن عباس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده اند كه فرمود: «هر كه مى خواهد حلم آدم، فهم نوح، مناجات موسى و در بى نقصى، كمال و زيبايى ادريس را ببيند، به مردى كه از پيش مى آيد بنگرد». مردمان گردن فراز كردند و همگى اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدند، گويى از سراشيبى پايين آمده و از كوه فرود مى آمد.

ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى نيز در كتاب هداية السعداء مى نويسد كه حسينى سمرقندى، نويسنده كتاب صحائف، اين حديث شريف را به احمد و بيهقى نسبت داده است؛ آنجا كه گفته است:


1) . مناقب آل أبيطالب عليه السلام: 3 / 57.

روى أحمد والبيهقي في فضائل الصحابة عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أنّه قال:

«من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى يوشع في تقواه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في هيبته، وإلى عيسى في عبادته، فلينظر إلى وجه علي»؛(1).

احمد و بيهقى در فضائل صحابه، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده اند كه فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، تقواى يوشع، بردبارى ابراهيم، شكوه موسى و بندگى عيسى را ببيند، به چهره على بنگرد».

نويسنده صحائف نه تنها نقل اين حديث از سوى احمد بن حنبل انكار نكرده، بلكه در صحت آن ترديدى روا نداشته و گفته است:

والحقّ أنّ كلّ واحد من الخلفاء الأربعة، بل كلّ واحد من الصحابة مكرم عند اللّه، موصوف بالفضائل الحميدة، ولا يجوز الطعن في أحد منهم، لأنّ الطعن في واحد منهم يوجب الكفر؛(2).

حق آن است كه هر يك از خلفاى چهارگانه، بلكه هر يك از صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نزد خدا گرامى و به فضائل نيكو آراسته اند و طعن و نكوهش هيچ يك از ايشان روا نيست؛ چرا كه طعن در حق تنها يكى از آنها موجب كفر است! شرح حال ابن شهرآشوب شرح حال نگاران بزرگ اهل سنت، نام ابن شهرآشوب را در كتابهاى خود آورده و با بزرگى او را توصيف نموده اند كه به برخى از اين توصيفات مى پردازيم.


1) . هداية السعداء: مخطوط، هدايت يكم، جلوه هفتم.

2) . همان.

صفدى در باره وى مى نويسد:

محمّد بن علي بن شهرآشوب - الثانية سين مهملة - أبوجعفر السروي المازندراني، رشيد الدين، الشيعي، أحد شيوخ الشيعة، حفظ أكثر القرآن وله ثمان سنين، وبلغ النهاية في أصول الشيعة، كان يرحل إليه من البلاد، ثمّ تقدّم في علم القرآن والغريب والنحو، ووعظ على المنبر أيام المقتفي ببغداد، فأعجبه وأخلع عليه، وكان بهيّ المنظر، حسن الوجه والشيبة، صدوق اللهجة، مليح المحاورة، واسع العلم، كثير الخشوع والعبادة والتهجّد، لا يكون إلاّ على وضوء. أثنى عليه ابن أبي طي في تاريخه ثناء كثيرا؛(1).

رشيد الدين ابوجعفر محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى شيعى، يكى از بزرگان شيعه است. وى در حالى كه هشتاد سال بيش نداشت، بيشتر قرآن را حفظ كرد و در اصول مباحث شيعه به نهايت درجه علمى رسيد. [براى فراگيرى از علم او] از شهرهاى گوناگون به سوى او كوچ مى كردند. وى در علم قرآن، لغت شناسى و نحو از ديگران پيشى گرفت. در روزگار مقتفى در بغداد، بر منبر وعظ نشست و او را به شگفتى آورد؛ به همين روى مقتفى بر وى خلعت پوشاند. ابن شهرآشوب خوبروى، نيكو چهره و محاسن، راستگو، شيرين سخن، بهره مند از گستره علمى بسيار، خاشع، عابد و شب زنده دار بود. وى دائم الوضو بود. ابن ابى طى در تاريخش، او را بسيار ستوده است.


1) . الوافي بالوفيات: 4 / 118.

فيروزآبادى نيز در كتاب بلغه مى نويسد:

محمّد بن علي بن شهرآشوب، أبوجعفر المازندراني، رشيد الدين الشيعي، بلغ النهاية في أصول الشيعة، تقدّم في علم القرآن واللغة والنحو، ووعظ أيّام المقتفي فأعجبه وخلع عليه، وكان واسع العلم، كثير العبادة، دائم الوضوء. له كتاب الفصول في النحو، وكتاب المكنون والمخزون في عيون الفنون، وكتاب أسباب نزول القرآن، وكتاب متشابه القرآن، وكتاب الأعلام والطرائق في الحدود والحقائق، وكتاب الجديدة، جمع فيه فوائد وفرائد جمّة. عاش مائة سنة إلاّ عشرة أشهر؛(1).

رشيد الدين ابوجعفر محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى شيعى. وى در اصول مباحث شيعه به نهايت درجه علمى رسيد. وى در علم قرآن، لغت شناسى و نحو از ديگران پيشى گرفت. در روزگار مقتفى در بغداد، بر منبر وعظ نشست و او را به شگفتى آورد؛ به همين روى، مقتفى بر وى خلعت پوشاند. ابن شهرآشوب داراى گستره علمى بسيار، عابد كثير العباده و دائم الوضو بود. وى صاحب كتابهايى همچون فصول، مكنون و مخزون، اسباب نزول قرآن، متشابه قرآن، اعلام، طرائق و كتاب جديده كه داراى مطالب ناب و سودمند فراوانى است، مى باشد.

شمس الدين داوودى نيز از ديگر عالمانى است كه درباره وى اظهار نظر كرده است. وى مى نويسد:

اشتغل بالحديث ولقي الرجال، ثمّ تفقّه وبلغ النهاية في فقه أهل مذهبه،


1) . البلغة في تراجم أئمة النحو واللغة: 279.

ونبغ في الأصول حتّى صار رحلة، ثمّ تقدّم في علم القرآن والقراءات والتفسير والنحو. كان إمام عصره وواحد دهره، [أحسن الجمع والتأليف]، والغالب عليه علم القرآن والحديث، وهو عند الشيعة كالخطيب البغدادي لأهل السنّة، في تصانيفه وتعليقات الحديث ورجاله ومراسيله ومتّفقه ومفترقه، إلى غير ذلك من أنواعه، واسع العلم، كثير الفنون. مات في شعبان سنة 588؛(1).

وى به حديث اشتغال داشت و با رجال حديثى ديدار كرد. آنگاه به فقه پرداخت و در فقه مذهبش به نهايت آن رسيد. در اصول نيز به اوجش رسيد تا به آنجا كه مرجع آن شد. سپس در علم قرآن، قرائات، تفسير و نحو از همگان پيشى گرفت. پيشواى عصر خويش و يگانه دورانش بود. او گردآورى و تأليف كتب علمى را به نيكويى به سامان رسانيد. غالب آثارش پيرامون قرآن و حديث است. ابن شهرآشوب در ميان شيعه، در تصنيفات، تعليقات حديثى و رجالى و احاديث مرسل، متفق، مفترق و ديگر انواع آن، همچون خطيب بغدادى در ميان اهل تسنن است. وى داراى علمى گسترده و در فنون پرشمارى دست داشت. ابن شهرآشوب در شعبان سال 588 درگذشت.

با توجه به اعتراف عالمان اهل سنت در بزرگى و بلندى جايگاه ابن شهرآشوب، به همراه راستى و امانتدارى در نقل، در مى يابيم كه هيچ ترديدى در نقل درست حديث تشبيه احمد بن حنبل از سوى وى باقى نخواهد ماند.


1) . طبقات المفسرين: 2 / 201 / ش 538.

شرح حال احمد بن حنبل رواست كه گزيده اى از شرح حال احمد بن حنبل، يكى از پيشوايان چهارگانه مشهور اهل سنت كه تمامى سنيان، در حفظ، وثاقت، پاكدامنى، شكوه و بزرگى اش هم نظرند، بپردازيم.

يكى از عالمانى كه درباره وى اظهار نظر كرده، ابن حبان است. وى درباره احمد بن حنبل مى نويسد:

أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال ... كنيته أبوعبداللّه، أصله من مرو، ومولده ببغداد ... وكان حافظا، متقنا، فقيها، لازما للورع الخفي، مواظباً على العبادة الدائمة، به أغاث اللّه عزّ وجلّ أمة محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم، وذلك أنّه ثبت في المحنة وبذل نفسه للّه عزّ وجلّ، حتّى ضرب بالسّياط للقتل، فعصمه اللّه عن الكفر، وجعله علما يقتدى به وملجأ يلتجأ إليه؛(1).

احمد بن محمد بن حنبل بن هلال ... كنيه وى ابوعبداللّه و اصل او از مرو و زادگاهش بغداد است ... احمد بن حنبل حافظ، متقن، فقيه، پاكدامن، مشغول به عبادت دائمى و كسى است كه خداى عزّ وجلّ امت محمد صلّى اللّه عليه وآله را به وسيله او يارى فرمود؛ چرا كه در سختى شديدى قرار گرفت و جان خود را براى خداوند عزّ وجلّ داد. او را تا حد مرگ تازيانه زدند؛ ليكن خدا وى را از كافر شدن، نگاه داشت و او را نشانه اى براى پيروى از او و پناهگاهى كه به آن پناه مى برند، قرار داد.

ابونعيم اصفهانى نيز از ديگر كسانى است كه به شرح حال احمد پرداخته است.


1) . كتاب الثقات: 8 / 18 - 19.

وى مى نويسد:

ومنهم الإمام المبجّل، والهمام المفضّل، أبوعبداللّه أحمد بن حنبل. لزم الاقتداء وظفر بالاهتداء، علم الزهاد وقلم النقاد، امتحن فكان في المحنة صبورا، واجتبي فكان للنعمة شكورا، كان للعلم والحلم واعيا وللفهم والفكر راعيا؛(1).

و از ايشان است پيشواى بزرگ و سرور برتر ابوعبداللّه احمد بن حنبل. همو كه در پيروى [از دين اسلام] ثابت قدم ماند و به هدايت دست يافت. پيشوا و رهبر زاهدان و ناقدان. وى با سختى شديدى آزمايش شد و شكيبايى ورزيد؛ سپس برگزيده گشت و نعمت را پاس داشت. او نگاهدار علم و حكمت و نگاهبان دانش و انديشه بود.

شرح حال وى نيز، در بحث حديث نور نقل خواهيم نمود كه بيانگر جايگاه والاى وى نزد بزرگان اهل سنت است. به هر روى وى به يقين مقِر است.

3 . روايت به نقل از ابن شاهين [متوفاى 385]

ابوحفص عمر بن احمد بن عثمان، معروف به ابن شاهين نيز حديث تشبيه را به سند خود روايت كرده است. وى مى نويسد:

حدثنا محمد بن الحسين بن حميد بن الربيع، ثنا محمد بن عمران بن حجاج، ثنا عبداللّه بن موسى، عن أبي راشد - يعني الحمّاني - عن أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد قال: كنّا حول النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فأقبل علي بن أبيطالب، فأدام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم النظر إليه، ثم قال: «من


1) . حلية الأولياء: 9 / 161.

أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في حُكمه، وإلى إبراهيم في حلمه، فلينظر إلى هذا». تفرد عليّ بهذه الفضيلة، لم يشركه فيها أحد؛(1).

محمد بن حسين بن حميد بن ربيع به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت: پيرامون پيامبر صلّى اللّه عليه وآله حلقه زده بوديم كه على بن ابى طالب به سوى ما آمد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نگاه خود را به او دوخت، آنگاه فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، حكمت نوح و بردبارى ابراهيم را ببيند، به اين مرد بنگرد». اين فضيلت به على عليه السلام اختصاص دارد و كسى در آن با وى مشترك نيست.

4 . روايت به نقل از ابن بطه عكبرى [متوفاى 308]

ابن بطه كه از جايگاه والايى در ميان اهل سنت برخوردار است، از ديگر راويان اين حديث شريف است. حافظ گنجى شافعى در كفاية الطالب، باب بيست و سوم كه در تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به آدم در علمش، به نوح در حكمتش و به ابراهيم خليل الرحمان در بردباريش است، به نقل از ابن بطه مى نويسد:

أخبرنا أبوالحسن بن المقير البغدادي بدمشق سنة أربع وثلاثين وستمائة، عن المبارك بن الحسن الشهرزوري، أخرنا أبوالقاسم ابن البسري، أخبرنا أبوعبداللّه العكبري، أخبرنا أبوذر أحمد بن الباغندي، حدثنا أبي، عن مسعر بن يحيى النهدي، حدثنا شريك، عن ابن إسحاق، عن أبيه، عن ابن عباس، قال: بينما رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جالس في جماعة من أصحابه، إذ أقبل علي، فلما بصر به رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «من أراد


1) . شرح مذاهب أهل السنة: 151.

منكم أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في حكمته، وإلى إبراهيم في حلمه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(1).

ابوالحسن بن مقير بغدادى به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان گروهى از اصحابش نشسته بود كه على وارد شد. چون چشمان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به على افتاد، فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، حكمت نوح و بردبارى ابراهيم را ببيند، به على بن ابى طالب بنگرد».

5 . روايت به نقل از خرگوشى [متوفاى 406]

ابوسعد عبدالملك بن محمد بن ابراهيم نيشابورى خرگوشى، در زمره ناقلان حديث تشبيه است. وى در كتاب شرف المصطفى روايت را به نقل از ابوحمراء آورده، مى نويسد:

وعن أبي الحمراء قال: كنّا عند النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فأقبل علي بن أبيطالب فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من سرّه أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى بن عمران في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(2).

از ابوحمراء نقل شده است كه گفت: همراه با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نشسته بوديم كه على به سوى ما آمد؛ آنگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آن كس كه


1) . كفاية الطالب: 122.

2) . شرف المصطفى: 5 / 517 / ح 2499.

نگريستن به علم آدم، فهم نوح، بردبارى ابراهيم، زهد يحيى بن زكريا و هيبت موسى او را شادمان مى كند، به على بن ابى طالب بنگرد».

6 . روايت به نقل از حاكم نيشابورى [متوفاى 405]

بر اساس آنچه موفق بن احمد خوارزمى مكى آورده است، حاكم نيشابورى به نقل حديث تشبيه در تاريخ نيشابور مبادرت كرده است. خوارزمى مى نويسد:

أخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ أبوالحسن علي بن أحمد العاصمي الخوارزمي [، قال]: أخبرنا شيخ القضاة إسماعيل بن أحمد الواعظ، [قال] أخبرنا أحمد بن الحسين البيهقي ... أخبرنا أبوعبداللّه الحافظ في التاريخ، حدثنا أبوجعفر محمد بن أحمد بن سعيد، حدثنا محمد بن مسلم بن وارة بن موسى العبسي، حدثنا أبوعمر الأزدي، عن أبي راشد الحبراني، عن أبي الحمراء قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى ابن عمران في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب».

قال أحمد بن الحسين البيهقي: لم أكتبه إلا بهذا الإسناد؛(1).

شيخ زاهد حافظ ابوالحسن على بن احمد عاصمى خوارزمى به سند خود از احمد بن حسين بيهقى... و با همين سلسله سند، احمد بن حسين مذكور مى گويد: حافظ ابوعبداللّه در كتاب تاريخ نيشابور به سند خود از ابوحمراء نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، زهد يحيى بن زكريا و صلابت


1) . المناقب: 83 / ح 70.

موسى بن عمران را ببيند، على بن ابى طالب را بنگرد».

احمد بن حسين بيهقى گويد: اين حديث را جز با اين اسناد ننوشته ام.

7 . روايت به نقل از ابن مردويه [م 410]

روايت ابن مردويه نيز از سوى موفق بن احمد خوارزمى نقل شده است. وى مى نويسد:

أخبرني شهردار هذا إجازة، [قال:] أخبرنا أبوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس الهمداني إجازةً، عن الشريف أبيطالب المفضل بن محمد بن طاهر الجعفري بإصبهان، عن الحافظ أبي بكر أحمد بن موسى بن مردويه بن فورك الإصبهاني، [قال:] حدثنا محمد بن أحمد ابن إبراهيم [قال:] حدثنا الحسين بن علي بن الحسين السلولي، قال: حدثني سويد بن معسر بن يحيى بن حجاج النهدي، حدثنا أبي ، حدثنا شريك، عن أبي إسحاق، عن الحارث الأعور صاحب راية علي بن أبيطالب قال: بلغنا أن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم كان في جمع من أصحابه، فقال: «أريكم آدم في علمه ونوحا في فهمه وإبراهيم في حكمته». فلم يكن بأسرع من أن طلع علي. فقال أبوبكر: يا رسول اللّه، أقست رجلاً بثلاثة من الرسل، بخ بخ لهذا الرجل، من هو يا رسول اللّه؟ قال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «ألا تعرفه يا أبابكر؟». قال: اللّه ورسوله أعلم. قال: «أبوالحسن علي بن أبيطالب». قال أبوبكر: بخ بخ لك يا أباالحسن، وأين مثلك يا أباالحسن»؛(1).


1) . همان: 89 / ح 79.

شهردار به طريق اجازه و به سند خود از حافظ ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه بن فورك اصفهانى و او نيز به سند خود از حارث اعور، پرچمدار على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده است كه وى گفت: براى ما نقل شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در ميان گروهى از اصحابش فرمود: «علم آدم، فهم نوح و حكمت ابراهيم را به شما خواهم نماياند». طولى نكشيد كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر آن جمع وارد شد. ابوبكر گفت: اى پيامبر خدا، آيا مردى را با سه تن از پيامبران الاهى مقايسه كردى؟ آفرين به اين مرد! اى پيامبر، اين مرد كيست؟ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله پاسخ داد: «اى ابوبكر، آيا او را نمى شناسى؟». ابوبكر گفت: خدا و فرستاده اش داناترند كه او كيست. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آن مرد ابوالحسن على بن ابى طالب است». ابوبكر گفت: آفرين، آفرين اى ابوالحسن! كجا همانندى براى تو يافت مى شود؟

8 . روايت به نقل از ابونعيم اصفهانى [م 430]

از ديگر عالمان بزرگ اهل سنت، ابونعيم اصفهانى است كه اين روايت را در كتاب فضائل صحابه خود نقل كرده است. محمد صدر العالم كه ناقل روايت ابونعيم است، مى نويسد:

أخرج أبونعيم في فضائل الصحابة مرفوعا: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «من سره أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في خلته، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(1).


1) . معارج العلى في مناقب المرتضى: مخطوط.

ابونعيم در فضائل صحابه، به صورت مرفوع نقل مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آنكس كه نگريستن به علم آدم، فهم نوح و دوستى نزديك ابراهيم با خدا او را خوشنود مى كند، به على بن ابى طالب بنگرد».

ابونعيم در كتاب فضائل الخلفاء الاربعه وغيرهم، باب «فضيلةٌ لأمير المؤمنين علي لم يشركه فيها أحدٌ» نيز مى نويسد:

حدثنا أبوغانم سهل بن إسماعيل الواسطي، ثنا محمد بن راهويه، ثنا محمد بن عبيد النوا، ثنا عبيداللّه بن موسى، عن أبي عمر الأزدي، عن أبي راشد، عن أبي الحمرا مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: كنّا حول النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فطلع علي بن أبيطالب، رضي اللّه عنه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من سره أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في خلقه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(1).

ابوغانم سهل بن إسماعيل واسطى به سند خود از ابوحمراء نقل مى كند كه گفت: پيرامون پيامبر صلّى اللّه عليه وآله حلقه زده بوديم كه على بن ابى طالب رضى اللّه عنه وارد شد. آنگاه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آن كس كه شادمان مى شود كه علم آدم، فهم نوح و خلق و خوى ابراهيم را ببيند، به على بن ابى طالب بنگرد».

9 . روايت به نقل از بيهقى [م 458]

حافظ احمد بن حسين بيهقى نيز در زمره ناقلان حديث تشبيه است. گروهى از انديشمندان اهل سنت در كتابهاى خود، حديث تشبيه را به روايت بيهقى آورده اند كه


1) . فضائل الخلفاء الأربعة وغيرهم: 59 / ح 42.

از آن جمله مى توان به عالمان زير اشاره نمود:

1 . حسينى سمرقندى، صاحب كتاب صحائف؛

2 . خوارزمى مكى، در كتاب مناقب؛

3 . ابن طلحه شافعى در كتاب مطالب السؤول؛

4 . ابن صباغ مالكى در كتاب فصول مهمّه؛

5 . حسين ميبدى در كتاب الفواتح بشرح ديوان اميرالمؤمنين؛

6 . بدخشانى؛

7 . عجيلى شافعى.

وى در طريق سند خطيب خوارزمى به حاكم نيشابورى قرار دارد؛ از اين رو متن روايت بيهقى همان متن حاكم نيشابورى است كه ذيل نام حاكم، به آن پرداختيم و از تكرار آن خوددارى مى كنيم.

10 . روايت به نقل از ابن عساكر [م 571]

ابن عساكر در كتاب تاريخ مدينه دمشق مى نويسد:

أخبرنا أبوالقاسم زاهر بن طاهر، قال: قرى ء على سعيد بن محمد البحيري، أنا أبونصر النعمان بن محمد الجرجاني، أنا أبوجعفر أحمد بن محمد بن سعيد، نا محمد بن مسلم بن وارة، نا عبيداللّه بن موسى العنسي، نا أبوعمرو الأزدي، عن أبي راشد الحبراني، عن أبي الحمراء، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى بن عمران

في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(1).

ابوالقاسم زاهر بن طاهر به سند خود از ابوحمراء نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آن كس ...».

11 . روايت به نقل از ابن مغازلى [متوفاى 483]

حافظ ابوالحسن ابن مغازلى جلابى، حديث تشبيه را با اسناد متصل از انس بن مالك روايت كرده است. وى مى نويسد:

أخبرنا أحمد بن محمد بن عبدالوهاب، حدثنا الحسين بن محمد بن الحسين العدل العلوي الواسطي، حدثنا محمد بن محمود، حدثنا إبراهيم بن مهدي الابلي حدثنا [إبراهيم بن سليمان بن رشيد، حدثنا زيد بن عطية، حدثنا]، أبان بن فيروز، عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى علم آدم، وفقه نوح، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛(2).

احمد بن محمد بن عبدالوهاب به سند خود از انس بن مالك نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم و فهم نوح را ببيند، به على بن ابى طالب را بنگرد».

12 . روايت به نقل از عاصمى [م قرن پنجم]

عاصمى در خطبه كتاب زين الفتى، بحث مبسوطى به دست داده است. وى در


1) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 313.

2) . مناقب علي بن أبيطالب: 177 / ح 256.

كتابش به روايات بسيارى در اين باره اشاره كرده است. عاصمى مى نويسد:

وقد كنّا وعدنا أن نذكر طرفا من ذكر مشابه المرتضى رضوان اللّه عليه، وأشرنا إليه حيث ذكرنا افتتاح اللّه سبحانه هذه السورة بحديث آدم عليه السلام، إذ في المرتضى رضوان اللّه عليه مشابهة من أبينا آدم عليه السلام، ثم من بعض الأنبياء عليهم السلام بعده: فأولهم آدم عليه السلام، ثم نوح عليه السلام، ثم إبراهيم الخليل عليه السلام، ثم يوسف الصديق عليه السلام، ثم موسى الكليم عليه السلام، ثم داود ذو الأيد عليه السلام، ثم سليمان الشاكر عليه السلام، ثم أيوب الصابر عليه السلام، ثم يحيى بن زكريا عليه السلام، ثم عيسى الروح عليه السلام، ثم محمد المصطفى عليه السلام. وأنا أفرد لكل واحد منهم فصلاً مشتملاً على ما فيه، لينظر فيه العاقل، فيستدل به على ما وراءه. واللّه الموفق للصواب.

والذي يؤيد ما ذهبنا إليه من ذكر المشابه حديث: أخبرنيه جدي أحمد بن المهاجر [رحمه اللّه]، قال: حدثنا أبوجعفر الرازي مستملي أبييحيى البزاز، قال: حدثنا مسلم، عن عبيداللّه بن موسى العبسي، عن أبيعمر الأزدي، عن أبيراشد الحبراني، عن أبيالحمراء: «عن النبي صلّى اللّه عليه أنه قال: من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب».

وأخبرنا محمد بن أبيزكريا الثقة، قال: أخبرنا أبوالحسين محمد بن أحمد بن جعفر الجوري، قال: حدثنا أبوجعفر محمد بن أحمد بن سعيد الرازي، وأخبرني شيخي أحمد بن محمد [رحمه اللّه]، قال: أخبرنا أبوأحمد إبراهيم بن علي الهمداني، قال: حدثنا أبوجعفر الرازي، وسياق الحديث

لأبيالحسين، قال: حدثنا أبوعبداللّه محمد بن مسلم، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى العبسي، قال: حدثنا أبوعمر الأزدي، عن أبيراشد الحبراني عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى بن عمران في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب».

وأخبرنا محمد بن يحيى الثقة، قال: أخبرنا أبوسهل العاصمي ببلخ بقراءتي عليه، قال: حدثنا أبوبكر بن طرخان، قال: حدثنا محمد بن مالك بن هاني المكتب الكندي، قال: حدثنا أحمد بن أسد، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى، عن أبيعمر الأزدي، عن أبيراشد، عن أبيالحمراء، قال: كنا جلوسا مع النبي صلّى اللّه عليه، فأقبل علي بن أبيطالب، فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «من سره أن ينظر إلى آدم في علمه، و[إلى] نوح في فهمه، و[إلى] إبراهيم في حلمه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب».

وأخبرني جدي أحمد بن المهاجر [رحمه اللّه] قال: أخبرنا أبوعلي الهروي، عن أبيعروة قال: حدثنا الحسن بن عرفة العبدي، قال: حدثنا عمر - يعني أباحفص الأبار - عن الحكم بن عبدالملك، عن حارث بن حصيرة، عن أبيطارق، عن أبيربيعة بن ناجد، عن علي بن أبيطالب قال: قال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «يا علي، فيك مثل عيسى بن مريم، أبغضته يهود حتى بهتوا أمه، وأحبته النصارى حتى أنزلوه بالمنزل الذي ليس به، ثم قال علي بن أبيطالب: يهلك فيّ رجلان محبّ مطر يعرفني بما ليس في، ومبغض مفتر يحمله شنآني على أن يبهتني».

قال: فدلت هذه الأخبار على حسن مذهبنا في ذكر المشابه، وعلى أنا اقتدينا في ذلك بالرسول عليه السلام، وكفانا ذلك شرفا وقدوة، إذ جعله اللّه تعالى للمسلمين وزرا وأسوة، فلا يظنن جاهل غبي أو ناصب غوي أنا ارتكبنا مطايا العدوان، واعتدينا في طريقنا هذا بعد هذا البيان، واللّه المستعان من شرّ الزمان، وعليه التكلاّن في مصارع الحدثان.

وقال: «أخبرنا الحسين بن محمد البستي، قال: حدثنا عبداللّه بن أبيمنصور قال: حدثنا محمد بن بشر [الزوزني]، قال: حدثنا محمد بن إدريس الحنظلي، قال: حدثنا محمد بن عبداللّه بن المثنى الأنصاري قال: حدثني حميد، عن أنس، قال: كنا في بعض حجرات مكة فتذاكرنا علياً، فدخل علينا رسول اللّه، فقال: «أيها الناس، من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في شدته، وإلى عيسى في زهادته، وإلى محمد وبهائه، وإلى جبرئيل وأمانته، وإلى الكوكب الدري والشمس الضحي والقمر المضي، فليتطاول ولينظر إلى هذا الرجل، وأشار إلى علي بن أبيطالب»؛(1).

وعده داديم كه برخى از همانندى هاى على مرتضى عليه السلام را با پيامبران بپردازيم كه در اين ميان به ابتداى سوره، كه خداوند آن را با داستان آدم على نبينا وعلى آله وعليه السلام آغاز مى كند، اشاره اى كرديم؛ چرا كه در اميرالمؤمنين عليه السلام شباهتى با پدرمان آدم على نبينا وعلى آله وعليه السلام و آن گاه شباهت هايى با پيامبران پس از او


1) . زين الفتى في تفسير سورة هل أتى: 1 / 124 - 128 / ح 30 - 33.

وجود دارد. پيامبرانى كه نخستين آنان آدم، آن گاه نوح، ابراهيم خليل، يوسف صديق، موساى كليم، داوود توانمند، سليمان شاكر، ايوب صابر، يحيى بن زكريا، عيساى روح اللّه و در پايان، محمد مصطفى عليهم السلام است.

من براى هر يك از پيامبران و شباهت هاى على عليه السلام با آنان، فصل جداگانه اى برگزيدم تا فرد خردمند، نيك در آن انديشيده و بدانچه در پس اين شباهتها نهفته است، پى ببرد. و خداوند براى انجام كارهاى صحيح، توفيقگر است.

آنچه فرايند كارى ما در يادآورى شباهت هاى اميرالمؤمنين با پيامبران را استوار مى كند، حديثى است كه جدم احمد بن مهاجر رحمه اللّه از ابوجعفر رازى (مستملى ابويحيى بزاز) از مسلم، از عبيداللّه بن موسى عبسى، از ابوعمر ازدى، از ابوراشد حبرانى، از ابوحمراء براى من نقل كرد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، صبر و بردبارى ابراهيم و توانمندى موسى را ببيند، به على بن ابى طالب بنگرد».

همچنين محمد بن ابى زكريا ثقه، از ابوالحسين محمد بن احمد بن جعفر خورى، از ابوجعفر محمد بن احمد بن سعيد رازى؛ و همچنين استادم احمد بن محمد رحمه اللّه، از ابواحمد ابراهيم بن على همدانى، از ابوجعفر رازى، از ابوعبداللّه محمد بن مسلم، از عبيداللّه بن موسى عبسى، از ابوعمر ازدى، از ابوراشد حبرانى براى من روايت كرد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود (اين متن برابر با نقل ابوالحسين است): «هر كس كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، صبر و بردبارى ابراهيم، زهد يحيى بن زكريا و توانمندى موسى بن عمران را بنگرد، به على بن ابى طالب نظر كند».

همچنين، محمد بن يحياى ثقه به سند خود از ابوحمراء نقل مى كند كه گفت: همراه

با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نشسته بوديم كه على به سوى ما آمد. آنگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آن كس كه نگريستن به علم آدم، فهم نوح و بردبارى ابراهيم او را شادمان مى كند، به على بن ابى طالب بنگرد».

همچنين جدم احمد بن مهاجر رحمه اللّه به سند خود، از ابوربيعة بن ناجد روايت كرد كه على بن ابى طالب فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به من فرمود: «در وجود تو مثل عيسى بن مريم است. يهوديان دشمنش داشتند، تا آنجا كه بر مادرش دروغ بستند و مسيحيان دوستش داشتند، تا حدى كه وى را در جايگاهى كه سزاوارش نبود، نشاندند».

آن گاه على بن ابى طالب فرمود: دو گروه در ارتباط با من هلاك مى شوند: دوستى كه بيش از اندازه مرا مى ستايد و بدانچه در من نيست مى شناساند؛ و دشمن دروغ زنى كه به جهت كينه اش به من، او را به دروغ بستن بر من وامى دارد.

اين احاديث نشانگر صحيح بودن روش ما در يادآورى شباهتهاست و دلالت بر پيروى ما از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين امر مى كند كه همين امر براى شرافت و پيروى از حضرتش كافى است؛ چرا كه خداوند تعالى وى را پشتيبان و الگوى مسلمانان قرار داده است؛ از اين رو هيچ نادان و جاهلى و هيچ ناصبى گمراهى نبايد گمان برد كه ما بر مركب دشمنان نشسته ايم و در اين راه روشنى كه گزيده ايم، دچار انحراف شده ايم. خدا در نجات از بدى هاى زمان كمك كننده است و تكيه گاه ما در اتفاقات روز و شب همو است.

همچنين حسين بن محمد بستى به سند خود، از انس چنين نقل مى كند كه گفت: در حجره اى از حجره هاى مكه بوديم و از على عليه السلام سخن مى گفتيم كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد ما آمد و فرمود: «اى مردم، هر كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، صبر

و بردبارى ابراهيم، صلابت موسى، زهد عيسى، جمال محمد، امانتدارى جبرئيل، ستاره درخشان، خورشيد تابان و ماه نور افشان را ببيند، گردن بر افرازد و به اين مرد بنگرد» و آن گاه به على بن ابى طالب اشاره فرمود.

13 . روايت به نقل از خوارزمى [م 568]

خطيب خوارزمى، حديث تشبيه را به سند خود روايت كرده است كه روايت وى در ضمن نقل روايت از سوى حاكم نيشابورى گذشت؛ از اين رو از تكرار روايت خوددارى مى كنيم.

وى همين روايت را با سندى مشابه، در كتاب مقتل الحسين نيز آورده است.(1).

14 . روايت به نقل از حاكمى قزوينى [م 590]

حافظ محب الدين طبرى، به نقل از ابوالخير حاكمى قزوينى مى نويسد:

ذكر شبهه بخمسة من الأنبياء عليهم السلام في مناقب لهم: عن أبيالحمراء قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى بن عمران في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب». أخرجه القزويني الحاكمي؛(2).

همانندى على به پنج تن از پيامبران عليهم السلام در كمالاتشان. در حديثى كه حاكمى قزوينى آورده، آمده است: ابوحمراء از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده


1) . ر.ك: مقتل الحسين: 27.

2) . الرياض النضرة: 3 / 196.

است كه فرمود: «هر آنكس كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، بردبارى ابراهيم، زهد يحيى بن زكريا و صلابت موسى بن عمران را ببيند، على بن ابى طالب را بنگرد».

محب طبرى در اثر ديگرش ذخائر العقبى، همين روايت را از حاكمى قزوينى روايت كرده است.(1).

15 . روايت به نقل از ابوحامد صالحانى

بنا بر آنچه در كتاب توضيح الدلائل آمده، محيى السنه ابوحامد محمود صالحانى نيز حديث تشبيه را روايت كرده است. وى مى نويسد:

عن الحارث الأعور صاحب راية أمير المؤمنين كرم اللّه وجهه قال: بلغنا أن النبي صلّى اللّه عليه وعلى آله وبارك وسلّم كان في جمع من الصحابة، فقال: «أريكم آدم في علمه، ونوحا في فهمه، وإبراهيم في حلمه، فلم يكن بأسرع من أن طلع علي كرم اللّه تعالى وجهه»، فقال أبوبكر رضي اللّه عنه: يا رسول اللّه، قست رجلاً بثلاثة من الرسل، بخ بخ لهذا، من هو يا رسول اللّه؟ فقال النبي صلّى اللّه عليه وآله وبارك وسلّم: «يا أبابكر ألا تعرفه؟»، قال: اللّه تعالى ورسوله أعلم، قال صلّى اللّه عليه وآله وبارك وسلّم: «أبوالحسن علي بن أبيطالب». قال أبوبكر رضي اللّه عنه: بخ بخ لك يا أباالحسن. رواه الصالحاني؛(2).

حارث اعور، پرچمدار اميرالمؤمنين كرم اللّه وجهه مى گويد: اين خبر به ما رسيده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله وبارك وسلم در ميان گروهى از اصحاب حضور داشت


1) . ر.ك: ذخائر العقبى: 93.

2) . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

كه فرمود: «علم آدم، فهم نوح و بردبارى ابراهيم را به شما خواهم نماياند». زمانى نگذشت كه على كرم اللّه تعالى وجهه سر رسيد. ابوبكر گفت: اى پيامبر خدا، مردى را به سه تن از پيامبران تشبيه كردى! درود و آفرين بر او! اين مرد كيست؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى ابوبكر، آيا او را نمى شناسى؟». ابوبكر پاسخ داد: خداى تعالى و پيامبرش عالم ترند.

پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «وى ابوالحسن على بن ابى طالب است». ابوبكر گفت: اى ابوالحسن، آفرين برتو! آفرين بر تو! اين حديث را صاحانى روايت كرده است.

16 . روايت به نقل از ابن طلحه شافعى [م 652]

از ديگر راويان حديث تشبيه، كمال الدين ابوسالم محمد بن طلحه شافعى است. وى مى نويسد:

من ذلك: ما رواه الإمام البيهقي في كتابه المصنّف في فضائل الصحابة، يرفعه بسنده إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أنه قال: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في تقواه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في هيبته، وإلى عيسى في عبادته، فلينظر إلى علي بن أبيطالب». فقد أثبت النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لعلي رضي اللّه عنه بهذا الحديث علما يشبه علم آدم، وتقوىً تشبه تقوى نوح، وحلما يشبه حلم إبراهيم، وهيبةً تشبه هيبة موسى، وعبادةً تشبه عبادة عيسى. في هذا تصريح لعلي رضي اللّه عنه بعلمه وتقواه وحلمه وهيبته وعبادته، وبعلو هذه الصفات إلى أوج شبهها بهؤلاء الأنبياء المرسلين صلوات اللّه عليهم أجمعين، من الصفات المذكورة والمناقب المعدودة؛(1).


1) . مطالب السؤول: 129.

از جمله مناقب على بن ابى طالب، حديثى است كه امام بيهقى در كتابى كه درباره فضائل صحابه نگاشته، به سلسله سندى كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منتهى مى شود، نقل كرده است. حديث چنين است: «هر آنكس كه مى خواهد علم آدم، تقواى نوح، بردبارى ابراهيم، هيبت موسى و بندگى عيسى را ببيند، على بن ابى طالب را بنگرد». بدين ترتيب، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله با اين سخن، براى على رضى اللّه عنه علمى همانند علم آدم، و تقوايى همچون تقواى نوح، و بردبارى بسان بردبارى ابراهيم، و هيبتى شبيه هيبت موسى و عبادتى همانند عبادت عيسى را اثبات فرموده است. در اين حديث، به روشنى به علم، تقوا، بردبارى، هيبت و عبادت على رضى اللّه عنه و به بلندى اين ويژگيها در وى تا اوج همانندى با اين پيامبران مرسل - صلوات اللّه عليهم أجمعين - در صفات ياد شده و مناقب بر شمرده شده، اشاره شده است.

17 . روايت به نقل از گنجى شافعى [م 658]

حافظ گنجى شافعى حديث تشبيه را در كتاب كفاية الطالب، در بابى كه به همين حديث اختصاص داده، آورده است. وى مى نويسد:

الباب الثالث والعشرون - في تشبيه النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم علي بن أبيطالب بآدم في علمه، وأنه شبهه بنوح في حكمته، وشبهه بإبراهيم خليل الرحمن في حلمه: أخبرنا أبوالحسن بن المقير البغدادي - بدمشق سنة أربع وثلاثين وستمائة - عن المبارك بن الحسن الشهرزوري، أخبرنا أبوالقاسم بن البسري، أخبرنا أبوعبداللّه العكبري، أخبرنا أبوذر أحمد بن محمد الباغندي، حدثنا أبي، عن مسعر بن يحيى النهدي، حدثنا شريك،

عن أبيإسحاق، عن أبيه، عن ابن عبّاس قال: بينما رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جالس في جماعة من أصحابه، إذ أقبل علي، فلما بصر به رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في حكمته، وإلى ابراهيم في حلمه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب»؛

باب بيست و سوم در تشبيه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله على بن ابى طالب را به آدم در دانشش و به نوح در حكمتش و به ابراهيم خليل الرحمان در بردبارى اش: ابوالحسن بن مقير بغدادى به سند خود از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان گروهى از اصحاب خود نشسته بود كه على سر رسيد. چون ديدگان حضرت به وى افتاد، فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، حكمت نوح و بردبارى ابراهيم را نظاره كند، على بن ابى طالب را بنگرد».

گنجى در ادامه مى نويسد:

تشبيهه لعلي بآدم في علمه، لأنّ اللّه علّم آدم صفة كلّ شيء، ولا حادثة ولا واقعة إلاوعند علي فيها علم، وله في استنباط معناها فهم. وشبهه بنوح في حكمته - وفي رواية: حكمه، وكأنه أصح - لأن عليا كان شديدا على الكافرين رؤوفا بالمؤمنين، كما وصفه اللّه تعالى في القرآن بقوله: «وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ » وأخبر اللّه عزّ وجلّ عن جرأة نوح على الكافرين بقوله: «لاَ تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا »(1)وشبهه في الحلم بإبراهيم خليل الرحمن، كما وصفه اللّه عزّ وجلّ بقوله: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ


1) . سوره نوح، آيه 26.

لأوَّاهٌ حَلِيمٌ ».(1)فكان متخلقا بأخلاق الأنبياء، متصفا بصفات الأصفياء؛(2).

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله على را در علم به آدم تشبيه فرمود؛ چرا كه خداى تعالى ويژگى هاى هر چيزى را به آدم آموخت و هيچ رخداد و پديده اى نبود مگر آن كه نزد على علم آن موجود بود و براى دريافت حقيقت آن، علم داشت. همچنين آن حضرت وى را در حكمت (در حديثى به جاى حكمت، قضاوت و حكم آمده كه صحيح تر به نظر مى رسد) به نوح همانند ساخته است؛ زيرا على - همان گونه كه خداى حكيم وى را با آيه «وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ » مدح كرده است - بر كافران سختگير و نسبت به مؤمنان مهربان بود و خدا درباره شجاعت نوح بر كافران مى فرمايد: «لاَ تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا ».

همچنين پيامبر صلّى اللّه عليه وآله على را در صبر به ابراهيم خليل الرحمان تشبيه كرد؛ همان گونه كه خداوند عزّ وجلّ ابراهيم را به صبر و بردبارى اين گونه ستوده است كه: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ ». بنابراين، على عليه السلام خلق و خوى پيامبران را داشت و به اوصاف برگزيدگان آراسته بود.

18 . روايت به نقل از محب الدين طبرى [م 694]

از ديگر ناقلان حديث تشبيه، شيخ حرم، حافظ محب الدين احمد بن عبداللّه طبرى است. وى حديث را به نقل از حاكمى قزوينى آورده است كه در گذشته به اين حديث پرداختيم و ديگر به تكرار آن نمى پردازيم.


1) . سوره توبه، آيه 114.

2) . كفاية الطالب: 121.

19 . روايت به نقل از سيد على همدانى [م 786]

عارف شهير و محدث كبير، سيد على همدانى نيز حديث تشبيه را روايت كرده است. وى از جابر رضى اللّه عنه نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من أراد أن ينظر إلى إسرافيل في هيبته، وإلى ميكائيل في رتبته، وإلى جبرائيل في جلالته، وإلى آدم في علمه، وإلى نوح في خشيته، وإلى إبراهيم في خلته، وإلى يعقوب في حزنه، وإلى يوسف في جماله، وإلى موسى في مناجاته، وإلى أيوب في صبره، وإلى يحيى في زهده، وإلى عيسى في سنته، وإلى يونس في ورعه، وإلى محمد في جسمه وخلقه، فلينظر إلى علي، فإن فيه تسعين خصلة من خصال الأنبياء، جمعها اللّه فيه ولم تجمع في أحد غيره.

وعد جميع ذلك في كتاب جواهر الأخبار؛(1).

هر كه مى خواهد هيبت اسرافيل، جايگاه ميكائيل، جلالت جبرائيل، علم آدم، خشيت نوح، خدا دوستى خالص ابراهيم، حزن يعقوب، جمال يوسف، مناجات موسى، صبر ايوب، زهد يحيى، سنت و روش عيسى، ورع يونس و خلقت و خلق نيكوى محمد را ببيند، على را بنگرد؛ چرا كه در او نود خصلت از خصلت هاى پيامبران نهفته است كه خدا آنها را در او و نه در كسى ديگر، گرد آورده است.

سيد على همدانى تمام اين نود خصلت پسنديده را در كتاب جواهر الاخبار آورده است.


1) . المودة في القربى: مخطوط. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 307.

20 . روايت به نقل از شهاب الدين احمد ايجى [م 820]

سيد شهاب الدين احمد، حديث تشبيه را در كتاب توضيح الدلائل، به دو سند از ابوحمراء و ابن عباس روايت كرده است. وى مى نويسد:

الباب الثامن عشر - في أنه حاز خصائص أعاظم الأنبياء، وفاز ثانيا خصال كمال أكارم الأصفياء: عن أبيالحمراء - رضياللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وبارك وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى يحيى بن زكريا في زهده، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى علي بن أبيطالب». رواه الطبري وقال: أخرجه أبوالخير الحاكمي.

وعن ابن عباس - رضي اللّه تعالى عنه - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وبارك وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى إبراهيم في خلته، وإلى نوح في حكمته، وإلى يوسف في جماله، فلينظر إلى علي بن أبيطالب». رواه الطبري وقال: أخرجه الملاّ في سيرته؛(1).

باب هجدهم: در اين كه على داراى خصائص و ويژگى هاى پيامبران بزرگ و داراى كمالات برگزيدگان گرامى بود: از ابوحمراء رضى اللّه تعالى عنه نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر آن كس كه مى خواهد علم آدم، فهم نوح، بردبارى ابراهيم، زهد يحيى بن زكريا و صلابت موسى را ببيند، على بن ابى طالب را بنگرد». اين حديث را طبرى نقل كرده و افزوده است كه ابوالخير حاكمى آن را روايت كرده است.


1) . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

همچنين از ابن عباس رضى اللّه عنه روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد خدا دوستى خاص ابراهيم، حكمت نوح و زيبايى يوسف را بنگرد، على بن ابى طالب را نظاره كند». اين روايت را طبرى نقل كرده و گفته است كه ملا آن را در سيره اش آورده است.

اعتبار روايات كتاب توضيح الدلائل سيد شهاب الدين احمد در كتاب توضيح الدلائل سخنانى دارد كه نشانگر نقل اخبار معتبر در آن است. براى نمونه مى نويسد:

وخرّجت من كتب السنة المصونة عن الهرج ودواوينها، وانتهجت فيه منهج من لم ينتهج العوج عن قوانينها، أحاديث حدث حديثها عن حدث الصدق في الأخبار، ومسانيد ما حدث وضع حديثها بغير الحق في الأخبار؛

در اين كتاب، احاديثى را از كتب و ديوانهاى اهل سنت كه از آشفتگى به دور بوده اند، نقل كرده ام و در راه كسانى قدم برداشته ام كه از قوانين نقل حديث، منحرف نشده اند. احاديثى كه خود نشان گر درستى آن اخبار بوده و مسانيدى كه روايت هاى جعلى و موضوع در آنها راه نيافته است.

وى در جايى ديگر مى نويسد:

والغرض من هذا الباب ومن تمهيد هذه القواعد أن لا يقوم أحد بالردّ لأخبار هذا الكتاب، فإنّ معظمها في الصّحاح والسنن، ومروياتها ما توارث أهل الصلاح في السنن؛

هدف از اين باب و آماده سازى اين قواعد آن است كه كسى درصدد رد روايت هاى

اين كتاب برنيايد؛ چرا كه بخش اعظم آنها در كتابهاى صحيح و سنن آمده است و آنچه نقل شده، بريافته از احاديثى است كه اهل صلاح در كتب سنن، به ميراث گذارده اند.

همچنين مى گويد:

واعلم أنّ كتابي هذا - إن شاء اللّه تعالى - خال عن موضوعات الفريقين، حال بتحري الصدق وتوخي الحق وتنحي مطبوعات الفريقين؛(1).

بدان كه اين كتابم - به خواست خدا - از احاديث ساختگى فريقين (شيعه و سنى) تهى بوده و با تكيه بر آثار هر دو گروه، به زيور حق و راستى آراسته شده است.

21 . روايت به نقل از شهاب الدين دولت آبادى [م قرن نهم]

شهاب الدين بن عمر زاولى دولت آبادى كه ملقب به ملك العلماء است نيز حديث تشبيه را روايت كرده است. وى مى نويسد:

وقال صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في هيبته، وإلى عيسى في عبادته، فلينظر إلى علي». فشبه عليا بالأنبياء؛(2).

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، بردبارى ابراهيم، هيبت موسى و عبادت عيسى را بنگرد، به على نظر كند». و اين گونه، على را به پيامبران تشبيه كرده است.


1) . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل، مخطوط، باب دوم في فضله الذي نطق القرآن ببيانه.

2) . هداية السعداء: مخطوط.

22 . روايت به نقل از ولى اللّه دهلوى [م 1176]

ولى اللّه دهلوى (پدر عبدالعزيز دهلوى) در قرّة عينين، پس از پاسخ به سخن خواجه نصيرالدين طوسى در افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام مى نويسد:

اگر گويند اين فضائل را در نبوت تأثيرى نيست، و تأثير آنها در مادون نبى است. گوييم اين فضائل را چنانچه در جنب نبوت تأثير نيست، همچنان تأثير نيست در جنب تشبيه بانبيا در كمالاتى كه از جهت نبوت صادر شده اند، و تأثير اين فضائل در ما دون نبى و ما دون متشبهين بانيبا ظاهر مى شود، و بعد از اين همه جميع آنچه متاخرين معتزله بسط نموده اند چنان كه امام فخر رازى در كتاب اربعين(1)از ايشان نقل كرده و نصير طوسى آنرا اختصار نموده همه حجج ما است در افضليت حضرت مرتضى بر جمعى كه در ايام خلافت او بودند و باين اصل معترفيم و بثبوت آن متمسكيم در محل خود نه نسبت به شيخين.(2).

اين سخن و در ميان آن اعتراف پدر دهلوى در باب افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام، در حالى است كه در باب افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام، هم فخر رازى در كتاب اربعين (دليل نوزدهم) و هم مرحوم خواجه طوسى رحمه اللّه به نقل حديث تشبيه مبادرت كرده اند و پذيرش گفتار آنان نشانگر پذيرش حديث تشبيه است. از سوى ديگر، ولى اللّه دهلوى خود نيز در عباراتش به حديث تشبيه اشاره كرده و با پذيرش صدور


1) . الأربعين في أصول الدين: 313.

2) . قرّة العينين: 214.

آن، در دلالت آن تشكيك كرده است كه خود نشانگر پذيرش اصل صدور اين روايت از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد پدر دهلوى است.

اين روايات گزيده اى از روايات تشبيه بود كه از سوى اركان، پيشوايان و حافظان بزرگ اهل سنت و عالمان مشهور آنان نقل شده است. همان طور كه مشاهده شد، حديث تشبيه، با الفاظ و عبارات گوناگون به سندهاى متنوع نقل شده است كه بى گمان با وجود روايات صحيح السند در آن، از اعتبار سندى نيز برخوردار است.

اما با توجه به نقل هاى گسترده اهل سنت كه علاوه بر نقل آن، در سخنان خود به آن نيز استشهاد نموده و در اشعار خود سروده اند؛ چگونه دهلوى وجود آن را در كتابهاى اهل سنت نپذيرفته و درستى اش را برنمى تابد؟! كه در جاى خود، بيشتر به اين خورده اشكال خواهيم پرداخت.

بررسى سند حديث

اشاره

شمارى از عالمان بزرگ و سرشناس اهل سنت، اين حديث را به صورت ارسال مسلم از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده و گروهى نيز آن را با ذكر سند روايت كرده اند كه در اين ميان، برخى با يك سند و برخى ديگر با چند سند به نقل اين حديث مبادرت كرده اند.

در ادامه به بررسى اعتبار تك تك راويان برخى از اين اسناد مى پردازيم و به اعتبار اين گونه روايات حكم خواهيم كرد.

در ابتداى نوشتار، با صحت روايت عبدالرزاق صنعانى كه احمد حنبل نيز از او روايت كرده بود، آشنا شديم. در ادامه به اعتبار برخى ديگر از اين دست روايات مى پردازيم.

بررسى سند منتهى به ابوحمراء

از روايت هايى كه سند آن منتهى به ابوحمراء مى شد، روايتى است كه حاكم نيشابورى در تاريخ نيشابور، به نقل آن مبادرت كرده است كه در ذيل به بررسى يكايك راويان اين سند مى پردازيم. سند حاكم به شرح زير بود:

حدثنا محمد بن أحمد بن سعيد الرازي، قال: حدثنا محمد بن مسلمة ابن وراة، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى، قال: حدثنا أبوعمر الأزدي، عن أبيراشد الحبراني، عن أبيالحمراء، قال: ... .

محمد بن احمد بن سعيد رازى وى همان ابوجعفر رازى، شيخ حاكم نيشابورى است. حاكم نيشابورى در مواردى متعدد به نقل از شيخ خود محمد بن احمد رازى پرداخته است و در اين ميان، در مواردى متعدد روايت وى را تصحيح كرده است(1)كه خود نشانگر اعتبار وى نزد حاكم است.

وى از ياران ابن واره است.

محمد بن مسلمة بن واره محمد بن مسلمة بن واره، در شمار كسانى است كه از سوى پيشوايان رجالى اهل سنت مورد توثيق قرار گرفته است كه به برخى از اين توثيقات اشاره مى كنيم:

ابن ابى حاتم درباره وى مى نويسد:

سمعت منه وهو صدوق ثقة؛(2).


1) . از جمله ر.ك: المستدرك على الصحيحين: 1 / 65 - 66، 2 / 429 و 478 - 479، 3 / 258 و 4 / 48.

2) . الجرح والتعديل: 8 / 79 - 80 / ش 332.

از وى حديث شنيدم. او راستگو و ثقه بود.

نسائى نيز مى نويسد:

ثقة صاحب حديث؛(1).

وى ثقه و آشنا به حديث بود.

ابن حبان وى را در كتاب ثقات آورده است.(2).

خطيب بغدادى نيز درباره وى مى نويسد:

كان متقنا عالما حافظا فهما؛(3).

او در حديث متقن، عالم، حافظ و فهيم بود.

عبيداللّه بن موسى عبسى راوى ديگر در اين سند، عبيداللّه بن موسى عبسى است. وى ثقه و در زمره راويان صحاح سته است.

ابن حجر در اين باره مى نويسد:

عبيداللّه بن موسى بن باذام العبسي الكوفي، أبومحمد، ثقة كان يتشيع، من التاسعة ... ع؛(4).

ابومحمد عبيداللّه بن موسى بن باذام عبسى كوفى، ثقه و به شيعه گرايش داشت. وى از طبقه نهم ... و از راويان صحاح سته است.


1) . تذكرة الحفّاظ: 2 / 575 / ش 600؛ تهذيب التهذيب: 9 / 399.

2) . ر.ك: الثقات: 9 / 150.

3) . تهذيب التهذيب: 9 / 400، به نقل از خطيب بغدادى.

4) . تقريب التهذيب: 1 / 640 / ش 4361.

ابوعمر ازدى از ديگر راويان اين سند، ابوعمر ازدى است كه درباره وى سخن خواهيم گفت.

ابوراشد حبرانى راوى بعدى ابوراشد حبرانى است. او نيز از راويان چهار صحيح از صحاح شش گانه است. ابن حجر در تقريب التهذيب مى نويسد:

أبوراشد الحبراني ... الشامي قيل اسمه أخضر وقيل النعمان. ثقة. من الثانية / بخ د ت ق؛(1).

ابوراشد حبرانى ... شامى. گفته شده نام وى اخضر و يا نعمان است. وى ثقه و از طبقه دوم است. وى در زمره رجال بخارى، ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه است.

ابوعمر ازدى پس از بررسى تك تك راويان اين سند، دانسته شد كه تمامى راويان اين حديث ثقه و مورد اعتمادند. تنها راوى كه بايد به اثبات اعتبار وى پرداخته شود، «ابوعمرو ازدى» است. وى از سوى ابن جوزى در موضوعات تضعيف شده است. ابن جوزى در كتاب خود به نقل اين حديث مبادرت كرده است و پس از نقل اين حديث مى نويسد:

هذا حديث موضوع، وأبوعمر متروك؛(2).

اين حديث ساختگى و ابوعمر راوى متروكى است.

ابن جوزى با متروك خواندن ابوعمر ازدى، روايت را ساختگى و جعلى دانسته


1) . همان: 2 / 396 / ش 8122 .

2) . الموضوعات: 1 / 370.

است؛ در حالى كه اگر يك راوى از راويان حديثى متروك باشد، برچسب جعلى بودن به آن زده نخواهد شد. البته اين در صورتى است كه ابوعمر متروك باشد، حال آن كه وى متروك نيست تا بى دليل حكم به جعلى بودن حديث صورت پذيرد. براى اثبات اعتبار اين راوى و متروك نبودن وى، به بررسى جايگاه اعتبارى وى مى پردازيم.

در تهذيب الكمال و در شرح حال ابوراشد حبرانى، عبدالرحمان بن عائذ ازدى در زمره كسانى است كه از ابوراشد روايت كرده است.(1)در شرح حال عبدالرحمان بن عائذ ازدى نيز نام ابوراشد حبرانى را در زمره اساتيد او برشمرده اند.(2)اين دو شامى و اهل حمص اند. در اين ميان، ابوعمر ازدى از راويان سنن چهارگانه است و نويسندگان سنن او را توثيق كرده و حتى احتمال صحابى بودن وى را داده اند. بنابراين، اين سخن ابن جوزى كه وى را متروك دانسته بر اساس كدام مبناى علمى و اعتراف رجالى است؟ آرى، ممكن است به سبب اختلاف در كنيه، اشتباهى درباره وى رخ داده باشد؛ چرا كه در حديث تشبيه كنيه وى ابوعمر است؛ در حالى كه در كتب رجالى با كنيه «ابوعبداللّه» و «ابوعبيداللّه» آمده است.

به هر روى راوى مورد بحث متروك نيست؛ از اين رو روايت از اعتبار برخوردار بوده و قابل استناد خواهد بود. وانگهى اگر روايات راوى مورد بحث متروك باشد، روايت به دو طريق ديگر نيز روايت شده است.

سيوطى پس از نقل گفتار ابن جوزى، به دو طريق ديگر اشاره كرده، مى نويسد:


1) . ر.ك: تهذيب الكمال: 33 / 299 / ش 7352.

2) . ر.ك: همان: 17 / 199 / ش 3863.

قلت: له طريق آخر. قال الديلمي: أخبرنا أبي، حدّثنا علي بن دكين القاضي، حدّثنا علي بن محمّد بن يوسف، حدّثنا الفضل الكندي، حدّثنا عبداللّه بن محمّد بن الحسن مولى بني هاشم بالكوفة، حدّثنا علي بن الحسين، حدّثنا محمّد بن أبيهاشم النوفلي، حدّثنا عبيداللّه بن موسى، حدّثنا العلاء، عن أبيإسحاق السبيعي، عن أبيداود نفيع عن أبيالحمراء به ... ؛(1).

گويم: حديث تشبيه طريق ديگرى نيز دارد. ديلمى مى گويد: اين حديث را پدرم، از قاضى على بن دكين، از على بن محمد بن يوسف، از فضل كندى، از عبداللّه بن محمد بن حسن - هم پيمان بنى هاشم در كوفه - از على بن حسين، از محمد بن ابوهاشم نوفلى، از عبيداللّه بن موسى، از علاء، از ابواسحاق سبيعى، از ابوداوود نفيع، از ابوحمراء روايت كرده است ... .

سيوطى به دو طريق، اين روايت اشاره كرده است و در اين ميان هيچ ترديدى در دو سند نكرده است: نخست طريق ديلمى به ابوحمراء و ديگرى طريق ابن شاهين به ابوسعيد خدرى. نقل دو سند و سكوت سيوطى در اين باره، نشانگر اعتبار دو روايت نزد او است.

به هر روى عادت ابن جوزى در كتابش بر اين تعلق گرفته است كه روايت را تنها با يك سند مى آورد و به تخيل نادرستى سند همين روايت، به ساختگى بودنش حكم مى كند. علاوه بر آن كه وى روايات بسيارى در كتاب موضوعاتش آورده، در حالى كه در ميان اين روايات، روايات صحيحى وجود دارد كه وى با سختگيرى مفرط به آن نگريسته است. روشى كه از سوى حافظان متعدد اهل سنت مورد نقد قرار گرفته است.


1) . اللآلي المصنوعة: 325.

ابن صلاح در همين باره مى نويسد:

ولقد أكثر الّذي جمع في هذا العصر الموضوعات في نحو مجلّدين، فأودع فيها كثيرا ممّا لا دليل على وضعه؛(1).

همانا در اين عصر، در دو مجلد به گردآورى احاديث ساختگى پرداخته و روايات بى شمارى را بدون هيچ دليلى بر ساختگى بودن آنها، در كتاب خود جاى داده است.

ابن كثير نيز مى نويسد:

وقد صنّف الشيخ ابوالفرج ابن الجوزي كتابا حافلاً في الموضوعات، غير أنّه أدخل فيه ما ليس منه؛(2).

شيخ ابوالفرج ابن جوزى، كتاب فربهى پيرامون احاديث ساختگى نوشته است، جز آن كه احاديث غير ساختگى نيز در آن جاى داده است.

ابن حجر نيز بر روش ابن جوزى در كتابش خرده گرفته است. وى پس از نقل حديثى درباره مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، مى نويسد:

وقد أورد ابن الجوزي هذا الحديث في الموضوعات، وأخرجه من حديث سعد بن أبيوقاص وزيد بن أرقم وابن عمر، مقتصرا على بعض طرقه عنهم، وأعلّه ببعض من تكلّم فيه من رواته، وليس بقادح، ولما ذكرت من كثرة الطرق؛(3).


1) . مقدمة ابن الصلاح: 99.

2) . الباعث الحثيث إلى إختصار علوم الحديث: 79.

3) . فتح الباري: 7 / 13.

ابن جوزى اين حديث را در زمره احاديث كتاب موضوعات قرار داده و آن را از احاديث سعد بن ابى وقاص، زيد بن ارقم و عبداللّه بن عمر تخريج كرده است؛ در حالى كه وى به نقل برخى از طرق آنان اكتفا كرده است. با تضعيف برخى راويان، برحديث خرده گرفته است؛ ليكن اين تضعيفات غبارى بر دامان اين حديث نمى نشاند؛ چرا كه طرق بسيارى براى آن ذكر شده است.

سيوطى نيز در نقد روش ابن جوزى در كتاب موضوعات مى نويسد:

واعلم أنّه جرت عادة الحفّاظ - كالحاكم، وابن حبان، والعقيلي، وغيرهم - أنّهم يحكمون على حديثٍ بالبطلان، من حيثية سندٍ مخصوص ... فيغترّ ابن الجوزي بذلك، ويحكم على المتن بالوضع مطلقا، ويورده في كتاب الموضوعات، وليس هذا بلائق، وقد عاب عليه الناس ذلك، آخرهم الحافظ ابن حجر؛(1).

بدان روش حافظانى همچون حاكم، ابن حبان، عقيلى و ديگران آن است كه تنها از جهت سندى خاص به بطلان حديثى حكم مى كرده اند ... ليكن ابن جوزى به اين مطلب پى نبرده است و به طور مطلق، به ساختگى بودن متن حديث حكم كرده و احاديث بسيارى را به نام حديث ساختگى، در كتاب خود گرد آورده است؛ ولى اين روش، روشى شايسته نيست و عالمانى كه آخرين آنان حافظ ابن حجر است، او را به اين سبب نكوهش كرده اند.

بر اساس آنچه كه در سند اين حديث پرداخته شد، علاوه بر بطلان مدعاى ابن جوزى، سخن ابن كثير نيز درباره اين حديث باطل شد؛ زيرا وى درباره اين روايت مى نويسد:


1) . القول المسدد في الذب عن المسند للإمام أحمد: 69.

وهذا منكر جدّا ولا يصحُّ إسناده؛(1).

اين حديث جدا ناشناخته است و نسبت دادن آن به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست.

بررسى اعتبار روايت ابن بطه عكبرى

همان طور كه در نقل روايت گنجى شافعى اشاره شد، اين روايت را گنجى به دو سند از ابن بطه و او نيز به سند خود از ابن عباس نقل كرده است كه در ذيل به بررسى سند اين روايت مى پردازيم. سند روايت به شرح زير است:

أخبرنا أبوالحسن بن المقير البغدادي، عن المبارك بن الحسن الشهرزوري، أخبرنا أبوالقاسم بن البسري، أخبرنا أبوعبداللّه العكبري، أخبرنا أبوذر أحمد بن محمد الباغندي، حدثنا أبي، عن مسعر بن يحيى النهدي، حدثنا شريك، عن ابن إسحاق، عن أبيه، عن ابن عباس ... .

ابوالحسن ابن مقير نخستين راوى سند ابوالحسن ابن مقير بغدادى است. ذهبى درباره وى مى نويسد:

ابن المقيّر، الشيخ المسند الصلاح، رحلة الوقت، أبوالحسن علي بن أبيعبيداللّه الحسين بن علي بن منصور بن المقير البغدادي الأزجي، المقرئ، الحنبلي، النّجار ... قال الحافظ تقي الدين عبيد: كان شيخا صالحا كثير التهجّد والعبادة والتلاوة، صابرا على أهل الحديث ... وقال الحافظ عزّ الدين الحسيني: كان من عباد اللّه الصالحين، كثير التلاوة مشتغلاً بنفسه؛(2).


1) . البداية والنهاية: 7 / 393.

2) . سير أعلام النبلاء: 23 / 119 - 120.

ابوالحسن، على بن ابى عبيداللّه حسين بن على بن منصور بن مقير بغدادى از ازجى مقرئ حنبلى نجار شيخ مسند و صالح است. وى مقصد كوچ راويان حديث است. حافظ تقى الدين عبيد درباره وى مى گويد: وى شيخ صالحى بود كه بسيار به تهجد، عبادت و خواندن قرآن مى پرداخت و نسبت به اهل حديث، شكيبا بود ... حافظ عزالدين حسينى نيز گويد: او از بندگان شايسته خدا بود، بسيار قرآن مى خواند و به خود مشغول بود.

ذهبى در تاريخ اسلام نيز به تمجيد از وى پرداخته است.(1).

مبارك بن حسن شهرزورى در منابع رجالى با تعابير بلندى از وى ياد كرده اند. سمعانى در اين باره مى نويسد:

شيخ صالح ديّن خيّر، قيّم بكتاب اللّه، عارف باختلاف الروايات، والقراءات، حسن السيرة، جيد الأخذ على الطلاّب، عالي الروايات؛(2).

وى شيخى صالح، ديندار و خير، بر پا دارنده كتاب خدا، آشنا به اختلاف روايات و قراءات، نيكو سيره و با طالبان علم خوش رفتار بود و روايات عالى السند نقل مى كرد.

ذهبى نيز درباره وى مى نويسد:

انتهى إليه علوّ الإسناد في القراءات؛(3).

نسبت هاى بلند در قرائات به او منتهى مى شود.

ديامطى نيز در شرح حال وى مى نويسد:

وكان عالماً فاضلاً أديباً، حسن الطريقة ... قال ابن السمعاني:


1) . ر.ك: تاريخ الإسلام: 47 / 189.

2) . سير أعلام النبلاء: 20 / 290؛ تاريخ الإسلام: 20 / 289، به نقل از سمعانى.

3) . سير أعلام النبلاء: 20 / 290.

ابن الشهرزوري شيخ صالح، حسن السيرة، قيم بكتاب اللّه، عارف باختلاف القراءات، جيذ الأخذ على الطلاب، كتبت عنه؛(1).

وى عالمى فاضل و اديب بود و روش و منشى نيكو داشت ... ابن سمعانى مى گويد: ابن شهرزورى شيخى صالح، نيكو سيرت، بر پا دارنده كتاب خدا، آشنا به اختلاف روايات و قراءات و با طالبان علم خوش رفتار بود و من روايات وى را كتابت كردم.

ابوالقاسم بن بسرى خطيب بغدادى در كتاب تاريخ بغداد از او به نيكى ياد كرده است. وى مى نويسد:

كتبت عنه وكان صدوقا؛(2).

از او احاديثى نوشتم. وى مردى بسيار راستگو بود.

سمعانى نيز درباره وى مى نويسد:

كان شيخا صالحا عالما ثقة؛(3).

وى شيخى صالح، عالم و مورد اعتماد بود.

ذهبى نيز با عباراتى كه حاكى از بزرگى و اعتبار او است، وى را ستوده است. وى مى نويسد:

ابن البسري، الشيخ الجليل، العالم الصدوق، مسند العراق، أبوالقاسم، علي بن أحمد بن محمد بن علي بن البسري، البغدادي البندار ... قال أبوسعد السمعاني: كان شيخاً صالحاً، عالماً ثقة، عمّر وحدث بالكثير،


1) . تاريخ بغداد وذيوله: 11 / 333.

2) . تاريخ بغداد: 11 / 333 / ش 6166.

3) . سير أعلام النبلاء: 18 / 403 / ش 200، به نقل از سمعانى.

وانتشرت عنه الرواية، وكان متواضعاً، حسن الأخلاق، ذا هيئة ورواء. قال الخطيب: كتبت عنه، وكان صدوقاً. وقال إسماعيل الحافظ: شيخ ثقة، وأثنى عليه؛(1).

ابوالقاسم على بن احمد بن محمد بن على بن بسرى بغدادى بندار، شيخى جليل القدر، عالمى راستگو و مسند عراق بود ... ابوسعد سمعانى گويد: وى شيخى صالح و عالمى ثقه بود كه در عمر طولانى خود احاديث بسيارى را نقل كرده است. از وى روايت بسيارى منتشر شده است. وى فردى متواضع، داراى اخلاقى نيكو و داراى هيبت و عظمت بود. خطيب بغدادى گويد كه از وى احاديثى نوشتم. او بسيار راستگو بود. اسماعيل حافظ مى گويد: وى شيخى ثقه و مورد اعتماد است. اسماعيل ثناى وى را مى گفته است.

ابوعبداللّه عكبرى وى همان ابن بطه است. ذهبى در سير اعلام النبلاء و در شرح حال وى مى نويسد:

ابن بطة، الإمام القدوة، العابد الفقيه المحدّث، شيخ العراق؛(2).

ابن بطه امام، پيشوا، عابد، فقيه، محدث و شيخ عراق بوده است.

وى در جايى ديگر مى نويسد:

قال العتيقي: توفّي ابن بطة وكان مستجاب الدعوة؛(3).

عتيقى گويد: ابن بطه در حالى كه مستجاب الدعوه بود، از دنيا رفت.


1) . همان: 18 / 402 - 403 / ش 200.

2) . همان: 16 / 529 / ش 389.

3) . همان: 16 / 530.

ابوذر باغندى از ديگر راويان اين سند، ابوذر احمد بن ابى بكر باغندى است. ذهبى در سير اعلام النبلاء، در شرح حال او اينگونه سخن گفته است:

الحافظ ابن الحافظ ابن الحافظ، هو المتقن الإمام أبوذر أحمد بن أبيبكر محمّد بن محمّد بن سليمان بن الباغندي؛(1).

ابوذر احمد بن ابى بكر محمد بن محمد بن سليمان بن باغندى، حافظ، فرزند حافظ، فرزند حافظ است. وى متقن و پيشواست.

وى در كتابى ديگر مى نويسد:

أبوذر ابن الباغندي أحمد بن محمد ثقة، يفضل على أبيه؛(2).

ابوذر احمد بن محمد باغندى در نقل حديث ثقه و بر پدرش برترى داشت.

همچنين صاحب اكمال الكمال درباره وى مى نويسد:

أبوذر أحمد بن محمد بن محمد بن سليمان الباغندي ... حدّث عنه الدارقطني، وابن شاهين، والكتاني، وغيرهم، وكان ثقة؛(3).

ابوذر احمد بن محمد بن محمد بن سليمان باغندى ... دارقطنى، ابن شاهين، كتانى و ديگران از وى روايت كرده اند. وى در نقل حديث ثقه و مورد اعتماد بود.

همچنين درباره وى آمده است:

وقال السّهمي: سألت أباالحسن الدارقطني، عن أبيذر، أحمد بن


1) . همان: 15 / 268.

2) . المقتنى في سرد الكنى: 1 / 229.

3) . إكمال الكمال: 3 / 333.

محمد بن سيلمان الباغندي؟ فقال ما علمت إلا خيراً ... سمعت أباالفضل جعفر بن الفضل الوزير يقول: سمعت من أبيذر ابن الباغندي، وهو ثقة؛(1).

سهمى گويد: از ابوالحسن دارقطنى پيرامون ابوذر احمد بن محمد بن سليمان باغندى پرسيدم. وى در پاسخ گفت: به جز خير از او نديدم ... از ابوالفضل جعفر بن فضل وزير شنيدم كه مى گفت: از ابوذر بن باغندى حديث شنيدم، در حالى كه وى ثقه و مورد اعتماد بود.

محمد بن محمد باغندى ذهبى درباره پدر ابوذر باغندى كه در سند روايت آمده، مى نويسد:

الباغندي، محمّد بن محمّد بن سليمان بن الحارث، الإمام الحافظ الكبير، محدّث العراق، أبوبكر، ابن المحدّث أبيبكر، الأزدي الواسطي الباغندي، أحد أئمّة هذا الشأن ببغداد. جمع وصنّف وعمّر وتفرّد؛(2).

محمد بن محمد بن سليمان بن حارث باغندى، امام و حافظ بزرگ، محدث عراق، ابوبكر، فرزند ابوبكر محدث ازدى واسطى باغندى است. وى در زمره پيشوايان حديث بغداد بود كه به گردآورى حديث و نگارش آن پرداخت. وى روزگارى دراز زيست و يگانه عصر خود شد.

مسعر بن يحيى نهدى درباره اين راوى و اعتبار وى، در سطور پيش رو سخن خواهيم گفت.


1) . موسوعة أقوال الدارقطني: 5 / 369.

2) . سير أعلام النبلاء: 14 / 215 / ش 383.

شريك بن عبداللّه وى شريك بن عبداللّه نخعى كوفى، از راويان مورد اعتماد صحاح سته است. بخارى نام وى را در تعليقات بخارى آورده است و ديگر صاحبان صحاح از وى نقل كرده اند(1)كه خود نشانگر اعتبار وى در نزد صاحبان صحاح است. وى از سوى عالمان رجلى ديگر توثيق شده است.

ذهبى درباره وى مى نويسد:

ذكر إسحاق الأزرق أنه أخذ عنه تسعة آلاف حديث. وقال ابن المبارك: هو أعجل بحديث أهل بلده من سفيان. وقال النسائي: ليس به بأس. وقال عيسى بن يونس: ما رأيت أحداً قط أورع في علمه من شريك. وقال أبوإسحاق الجوزجاني: كان شريك سيء الحفظ. قلت: كان شريك حسن الحديث اماماً فقيهاً ومحدثاً مكثراً ليس هو في الإتقان كحماد بن زيد، وقد استشهد به البخاري وخرج له مسلم متابعة، وثقه يحيى بن معين؛(2).

اسحاق بن ازرق يادآورى مى كند كه وى از شريك نه هزار حديث فرا گرفته است. وى هنگام پرسش از حديث كوفيان - به جهت حفظ روايات آنان - زودتر از سفيان پاسخ داد، [تبحر وى به روايات كوفيان بيشتر از سفيان بود]. نسائى نيز مى نويسد:

وى هيچ ايرادى ندارد. عيسى بن يونس مى گويد: كسى را در علم با ورع تر از شريك نديدم. ابواسحاق جوزجانى درباره شريك مى گويد كه وى قدرت حفظش خوب نبود. گويم: شريك حسن الحديث بوده است. وى امام، فقيه و محدثى بود كه روايات


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 293 - 296 / ش 587؛ تقريب التهذيب: 1 / 417 - 418 / ش 2795.

2) . تذكرة الحفّاظ: 1 / 232.

بسيارى را نقل كرده است. او از جهت استوارى نقل به حماد بن زيد نمى رسيد. همانا بخارى به روايات وى استشهاد كرده و مسلم نيز وى را در متابعاتش آورده است و يحيى بن معين شريك را توثيق كرده است.

وى همچنين مى نويسد:

وثقه ابن معين، وقال غيره: سيء الحفظ. وقال النسائي: لا بأس به وهو أعلم بحديث الكوفيين من الثوري؛(1).

يحيى بن معين وى را توثيق كرده است و برخى مى گويند كه حافظه خوبى نداشته است. نسايى نيز مى گويد كه هيچ اشكالى بر وى وارد نيست. او در ميان كوفيان از سفيان ثورى عالم تر است.

سيوطى نيز درباره وى مى نويسد:

شريك النخعي بن عبداللّه بن أبيشريك العاصمي النخعي، أبوعبداللّه الكوفي، أحد الأعلام ... قال ابن معين: صدوق، ثقة؛(2).

ابوعبداللّه شريك بن عبداللّه بن ابى شريك عاصمى نخعى كوفى يكى از اعلام است ... ابن معين مى گويد: وى راستگو و در نقل روايت، ثقه و مورد اعتماد است.

ابواسحاق سبيعى او عمرو بن عبداللّه ابواسحاق سبيعى كوفى است. وى در زمره تابعان و از رجال صحاح سته است.

ذهبى درباره او مى نويسد:


1) . الكاشف: 1 / 485 / ش 2276.

2) . طبقات الحفّاظ: 105 / ش 207.

عمرو بن عبداللّه [ع]، أبوإسحاق السبيعي، من أئمة التابعين بالكوفة وأثباتهم إلا أنه شاخ ونسي ولم يختلط ... وقال أبوحاتم: ثقة، يشبه الزهري في الكثرة. وقال فضيل بن غزوان: كان أبوإسحاق يقرأ القرآن في كل ثلاث. وقال غيره: كان أبوإسحاق صوّاماً قوّاماً؛(1).

ابواسحاق عمرو بن عبداللّه سبيعى در شمار رجال صحاح سته است. وى در زمره پيشوايان و اثبات تابعان در كوفه بوده است؛ الا اين كه او در هنگام پيرى فراموشى به وى دست داد؛ ولى موجب اختلاط وى نگشت ... ابوحاتم رازى مى گويد: وى ثقه و مورد اعتماد بوده و از جهت كثرت نقل به مانند زهرى است. فضيل بن غزوان درباره وى مى نويسد: ابواسحاق قرآن را در سه روز به پايان مى رساند. ديگرى نيز درباره وى مى گويد كه وى به صورت مدام در حال نماز و روزه بود.

ابن حجر عسقلانى نيز درباره وى مى نويسد:

وقال ابن معين والنسائي ثقة ... وقال العجلي كوفي تابعي ثقة ... وقال أبوحاتم: ثقة، وهو أحفظ من أبيإسحاق الشيباني، وشبه الزهري في كثرة الرواية واتساعه في الرجال؛(2).

ابن معين و نسائى درباره وى مى گويند كه او ثقه است ... عجلى گويد كه وى اهل كوفه بوده و تابعى مورد اعتماد است ... ابوحاتم نيز مى گويد: وى ثقه و مورد اعتماد است و او قدرت حفظش از ابواسحاق شيبانى بيشتر است و در كثرت نقل روايت و اشرافش بر رجال به مانند زهرى است.


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 270 / ش 6393.

2) . تهذيب التهذيب: 8 / 57 - 58.

وى در جايى ديگر مى نويسد:

عمرو بن عبداللّه بن عبيد، ويقال علي، ويقال ابن أبي شعيرة الهمداني أبوإسحاق السبيعي ... ثقة مكثر عابد، من الثالثة، اختلط بأخرة، مات سنة تسع وعشرين ومائة وقيل قبل ذلك. / ع؛(1).

ابواسحاق عمرو بن عبداللّه بن عبيد كه به وى على و يا ابن ابى شعيره همدانى نيز گفته مى شود ثقه، عابد و داراى احاديث بسيارى است. وى در زمره طبقه سوم روايت قرار دارد كه در آخر عمرش دچار اختلاط فكرى شد. او در سال 129 و بنابر نقلى ديگر قبل از آن از دنيا رفت. وى در ميان راويان صحاح سته است.

عبداللّه سبيعى پدر ابواسحاق كه نامش در ميان راويان حديث تشبيه آمده، عبداللّه است. در اين كه پدر عبداللّه چه نام داشته، در ميان عالمان رجالى اختلاف شده است. گروهى عبداللّه بن على، عده اى ديگر عبداللّه بن عبيد و برخى ديگر عبداللّه بن يحمد گفته اند. به هر روى، وى در شمار تابعان قرار دارد كه به يقين مورد اعتماد خواهد بود.

مسعر بن يحيى نهدى اعتبار تمامى راويان سند ابن بطه به جز «مسعر بن يحيى نهدى» رسيدگى و به اثبات رسيد. اما راوى محل بحث در اين سند، مسعر بن يحيى نهدى است. جرحى از سوى عالمان جرح و تعديل اهل سنت نسبت به اين راوى به دست داده نشده است و تنها كسى كه بر وى خرده گرفته، ذهبى در ميزان الاعتدال است. ابن حجر نيز


1) . تقريب التهذيب: 1 / 739 / ش 5081.

در اين باره در لسان الميزان، از ذهبى پيروى كرده و سخنى بر سخن ذهبى نيفزوده است.

ذهبى مى نويسد:

مسعر بن يحيى النهدي لا أعرفه. وأتى بخبرٍ منكر: قال ابن بطة: حدّثنا أبوذر أحمد بن الباغندي، أخبرنا أبي، عن مسعر بن يحيى، حدّثنا شريك، عن أبيإسحاق، عن أبيه، عن ابن عباس، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوحٍ في حكمته، وإلى إبراهيم في حلمه، فلينظر إلى علي»؛(1).

مسعر بن يحيى نهدى: من او را نمى شناسم. مسعر حديث ناشناخته اى نقل كرده است. ابن بطه گفته است: ابوذر احمد بن باغندى، از پدرش، از مسعر بن يحيى، از شريك، از ابواسحاق، از پدرش، از ابن عباس براى ما روايت كرد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كه مى خواهد علم آدم، حكمت نوح و بردبارى ابراهيم را ببيند، على را بنگرد».

تنها نقص وى نقل فضيلتى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام است! روايتى كه به زعم ذهبى روايتى منكر است! در حالى كه اين روايت به اسناد صحيح ديگر نيز نقل شده و هيچ ترديدى در آن نمى توان روا داشت.

از سوى ديگر دانسته شد كه راويان اين سند، پيشوايانى معتبر و سرشناس اند. آنانى كه علاوه بر وثاقت، در زمره بندگان صالح خدا، مستجاب الدعوه و آشنا به اختلاف روايات و قرائات و در شمار پيشوايان فن حديث بوده اند. در ميان اين راويان، هيچ فرد ناشناخته اى وجود ندارد و نقل اين بزرگان از مسعر نيز جايگاه وى را به روشنى نمايان مى كند.


1) . ميزان الإعتدال: 4 / 99 / ش 8469 .

به هر روى بى گمان، نقل روايت اين پيشوايان صالح از اين راوى نشانگر اعتبار او است و در اين حديث نيز هيچ امر ناشناخته اى وجود ندارد؛ جز اين كه در مقام نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام به دست داده شده است. از اين رو روايت ابن بطه حكم روايت حاكم را دارد و بى شك، تمامى اشكالاتى كه بر ابن جوزى وارد بود، بر ذهبى نيز وارد است. بنابراين، فريفته شدن به سخن ذهبى و ابن جوزى درباره حديث تشبيه، روا نيست.

پاسخ به اشكال هاى سندى روايت

ابن كثير در كتاب تاريخى خود، به نقل حديث شريف تشبيه از ابوحمراء پرداخته و پس از نقل روايت مى نويسد:

وهذا منكر جداً ولا يصحّ اسناده.(1).

ذهبى در ميزان الاعتدال و ابن حجر در لسان الميزان، ذيل شرح حال مسعر بن يحيى نهدى به همين حديث اشاره كرده و مى نويسند:

لا أعرفه، وأتى بخبر منكر؛(2).

وى را نمى شناسم. او خبر منكر و ناشناخته اى را نقل كرده است.

شوكانى نيز درباره اين روايت مى نويسد:

رواه الحاكم عن أبيالحمراء مرفوعاً. قال ابن الجوزي: موضوع، وفي إسناده: أبوعمر الأزدي متروك؛(3).

حاكم از ابوحمراء به صورت مرفوع روايت نقل كرده است. ابن جوزى مى گويد: حديث


1) . البداية والنهاية: 7 / 357.

2) . ميزان الإعتدال: 4 / 99 / ش 8469؛ لسان الميزان: 6 / 24 / ش 88.

3) . الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: 367 / ح 60.

جعلى است و در سندش ابوعمر ازدى وجود دارد كه روايات وى ترك شده است.

سيوطى نيز روايت حاكم را به جهت وجود ابوعمرو ازدى در لآلى مصنوعه آورده است؛ ولى همو به دو سند ديگر اشاره كرده و هيچ اشكالى به آن نمى كند.(1).

اينها نظراتى بود كه در اشكال به سند حديث تشبيه از سوى عالمان اهل سنت ابراز شده است كه به نقد آنها در گذشته پرداختيم و هم اينك به دو اشكال دهلوى و ابن تيميه در اين باره مى پردازيم.

پاسخ به سخنان دهلوى پيرامون سند حديث تشبيه

دهلوى در كتاب خود، به اشكال هايى سست و بى اساس نسبت به حديث تشبيه دست زده است. وى در بخشى از اشكال هاى خود مى نويسد:

حديث ششم حديثى است كه آن را اماميه روايت مى كنند مرفوعاً أنه قال لمن أراد أن ينظر إلى آدم فى علمه وإلى نوح في تقواه وإلى إبراهيم في حمله وإلى موسى في بطشه وإلى عيسى في عبادته، فلينظر إلى علي بن أبيطالب ... و اول اين حديث از احاديث اهل سنت نيست. ابن مطهر حلّى در كتب خود وارد نموده و روايت آن را گاهى به بيهقى و گاهى به بغوى نسبت كرده حالا آن كه در تصانيف هر دو ازان اثرى موجود نيست به افترا و بهتان الزام دادن اهل سنت ميسر نمى آيد.(2).

سخن وى در اين عبارات بر دو اشكال استوار است:


1) . ر.ك: اللآلي المصنوعة: 325.

2) . تحفه اثنا عشريه: 212 - 213.

نخست اين روايت از سوى شيعه نقل شده است و در هيچ يك از منابع اهل سنت يافت نمى شود! و ديگر ادعاى نسبت دروغ به علاّمه حلى است كه مدعى است علاّمه به دروغ نقل اين روايت را به بيهقى و بغوى نسبت داده است! ادعاى دهلوى نسبت به هر دو اشكال شگفت انگيز است و هر فرد منصفى را به تحير وا مى دارد! آيا عبدالرزاق صنعانى، احمد بن حنبل، ابوحاتم رازى، ابن شاهين، ابن بطه، حاكم نيشابورى، ابن مردويه، ابونعيم، بيهقى، ابن مغازلى، شيرويه ديلمى، شهردار ديلمى، خوارزمى، ابوالخير حاكمى، صالحانى، ابن طلحه، گنجى، محب طبرى، سيد على همدانى، امير ملا، شهاب دولت آبادى هندى، ابن صباغ، حسين ميبدى يزدى، عبدالرحمان صفورى، ابراهيم وصابى، جمال الدين محدث، احمد بن باكثير مكى، ميرزا محمد بدخشى، محمد صدر العالم، محمد بن اسماعيل امير و امثال اينان، از بزرگترين اركان اهل سنت و در زمره مفاخر آنان در هر عصر و زمانى نيستند؟! اگر اينان از شمار سنيان بيرون اند و در گروه گمراهان و بدعتگزاران جاى دارند؟! آيا پدر دهلوى نيز از اهل سنت به شمار نمى آيد؟! اگر هيچ يك از اينان از اهل تسنن نيستند، پس اهل سنت كيانند؟ اما اين ادعاى دهلوى كه علاّمه حلى به دروغ نقل روايت را به بيهقى نسبت داده است نيز حرفى در نوع خود جالب است؛ چرا كه اين حديث، به قطع و يقين در كتاب بيهقى آمده است و اين فقط سخن علاّمه نيست؛ بلكه - همان طور كه در گذشته اشاره شد - گروهى از بزرگان اهل تسنن به اين مطلب تصريح كرده اند. افرادى همچون:

موفق بن احمد مكى، اخطب خطباى خوارزم؛

محمد بن طلحه نصيبى شافعى؛

نورالدين على بن صباغ مالكى؛

حسين ميبدى يزدى؛

ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى؛

احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى.

در اين ميان، ميرزا محمد بدخشانى نزد دهلوى فرد مقبولى است، به طورى كه محمد رشيدخان دهلوى كه شاگرد دهلوى است، وى را در زمره دانشمندان بزرگ اهل سنت ياد كرده و ستوده است. بنابراين، اگر دهلوى و پيروانش به نقل ديگران از بيهقى اعتماد ندارند، چاره اى جز پذيرش نقل كسى چون بدخشانى را نخواهند داشت.

پذيرش روايت بيهقى توسط ابن تيميه

دهلوى خود را عارف به حديث دانسته و صاحب نظر مى داند؛ ولى برخلاف ادعاى دهلوى مبنى بر تسلط و گستردگى شناختش از كتابهاى شيعه و سنى، ولى كتب حديثى را نديده و بر آنها آگاهى كامل نداشته است؛ بلكه در انكار وجود حديث تشبيه در آثار بيهقى، تيرى در تاريكى رها كرده است كه مبين تقليد بى چون و چراى وى از كابلى است.

اى بسا اگر اينگونه ادعا مى كرد كه مثلاً من اين حديث را در كتب بيهقى نديده ام، راه را براى توجيه ادعاى خود باز مى گذاشت؛ ولى وى مدعى است وجود اين حديث در كتابهاى بيهقى، دروغى بيش نيست و سازنده آن را علاّمه حلى مى داند! اينگونه سخن راندن در امور دينى، از نادان ترين مردمان بعيد است، چه رسد به مدعيان فضل! نكته قابل توجه در اين باره اين است كه ابن تيميه، با يد طولايى كه در انكار

حقايق و فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام دارد و با هر ترفندى در صدد نفى فضائل آن حضرت بر مى آيد، باز وجود اين حديث را در آثار بيهقى انكار نمى كند؛ زيرا مى داند كه اين حديث در آثار وى آمده است؛ از اين رو راهى ديگرى را پيش مى گيرد و آن تضعيف بيهقى است كه در جاى خود به نقل و نقد اين ادعاى ابن تيميه نيز خواهيم پرداخت.

به هر روى اگر علاّمه حلى رحمه اللّه در نسبت دادن اين حديث به بيهقى صادق نبود، ابن تيميه در رد سخن او ابتدا بر همين اشكال تأكيد كرده و پاى مى فشرد؛ ليكن وى با تمام تعصب و دشمنى، وجود اين حديث را در آثار بيهقى مى پذيرد؛ اما دهلوى گويا در تعصب گوى سبقت را از همنواى خود ربوده و وجود اين حديث را نه تنها در كتابهاى بيهقى، بلكه در ديگر آثار اهل سنت - هر چند با سندى ضعيف - انكار مى كند و آن را در رديف زياده گويى هاى شاعران و تشبيهات شاعرانه مى نهد! از گفتار فوق، بطلان ادعاى قاضى ثناء اللّه هندى نيز كه در اين ادعا مقلد كابلى شده و وجود اين حديث را در كتابهاى بيهقى انكار نموده روشن مى شود؛ زيرا وى در سيف مسلول، پس از ذكر اين حديث مى نويسد:

پاسخ: به يقين، اين حديث از احاديث اهل سنت نيست و ابن مطهر حلى [از پيش خود] آن را در كتابهايش آورده و يك بار آن را به بيهقى و بار ديگر به بغوى نسبت داده است؛ در حالى كه چنين حديثى در كتابهاى اين دو وجود ندارد.(1).


1) . تحفه اثنا عشريه: 213.

رد سخن ابن تيميه

ابن تيميه در پاسخ به استدلال علاّمه حلى بر حديث تشبيه، بر طبق عادتى كه به ظاهر ترك آن موجب مرض است، به اشكالات مختلفى دست زده است و در اين ميان، اشكال به سند روايت نيز مشاهده مى شود. وى مى نويسد:

والجواب: أن يقال: أولاً: أين إسناد هذا الحديث؟ والبيهقي يروي في الفضائل أحاديث كثيرةً ضعيفةً، بل موضوعةً، كما جرت عادة أمثاله من أهل العلم.

ويقال: ثانياً: هذا الحديث كذبٌ موضوعٌ على رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وسلّم - بلا ريب عند أهل العلم بالحديث، ولهذا لا يذكره أهل العلم بالحديث، وإن كانوا حرّاصاً على جمع فضائل علي كالنسائي؛ فإنه قصد أن يجمع فضائل علي في كتاب سماه الخصائص، والترمذي قد ذكر أحاديث متعددةً في فضائله، وفيها ما هو ضعيفٌ بل موضوعٌ، ومع هذا لم يذكروا هذا ونحوه؛(1).

پاسخ: اولاً: سند اين حديث كجاست؟ بيهقى، آن گونه كه عادت وى و ديگر اهل علم است، در روايات فضائل، احاديث ساختگى و ضعيف بسيارى را نقل مى كند.

ثانيا: بدون ترديد، اين حديث نزد عالمان به حديث، دروغ و جعلى است كه به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بسته اند؛ از اين رو عالمان حديث، اگر چه بر جمع آورى فضائل على حريص بوده اند، اما اين حديث را ذكر نكرده اند. عالمانى همچون نسائى كه فضائل على را در كتاب جداگانه اى به نام خصائص گرد آورده است. ترمذى نيز


1) . منهاج السنة: 5 / 510 - 511.

احاديث بسيارى در فضائل على آورده كه در ميان آنها نيز احاديث ضعيف و ساختگى وجود دارد؛ اما به نقل اين حديث و مانند آن مبادرت نكرده است.

همان طور كه اشاره شد، ابن تيميه نقل روايت از سوى بيهقى را مى پذيرد؛ ولى نخست در سند روايت اشكال مى كند و دوم تضعيف جايگاه بيهقى را در دستور كار خود قرار مى دهد.

واقعيتى كه هر فرد منصف و آگاهى به آن اعتراف مى كند، صحت اين حديث و ثبوت صدور آن از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و وجود روايت در كتابهاى معتبر اهل تسنن است. بنابراين، اشكال نخست ابن تيميه مبنى بر ضعف و ساختگى بودن اين حديث، ادعايى بدون دليل است؛ چرا كه بيهقى خود را ملتزم كرده است كه حديث ساختگى را نقل نكند؛ از اين رو عالمان اهل سنت احاديثى را كه وى روايت كرده است، ساختگى نخوانده اند كه در ذيل به برخى از اين اعترافات مى پردازيم.

سخنى در اعتبار بيهقى و آثار او

صاحب مشكاه درباره گروهى از علما كه بيهقى نيز در ميان آنان است، مى گويد:

إنّي إذا نسبت الحديث إليهم كأنّي أسندت إلى النبي؛(1).

همانا هرگاه من حديثى را به اينان نسبت دهم، گويا آن را به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده ام.

على بن سلطان قارى، اين عبارت را در مرقاة المفاتيح شرح داده است. وى در اين باره مى نويسد:


1) . مشكاة المصابيح: 1 / 6.

إنّي إذا نسبت الحديث - أي كلّ حديث - إليهم، أي إلى بعض الأئمة المذكورين، المعروفة كتبهم، بأسانيدهم بين العلماء المشهورين، كأنّي أسندت، أي الحديث برجاله، إلى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، أي فيما إذا كان الحديث مرفوعا وهو الغالب، وإلى الصحابة إذا كان موقوفا، وهو المرفوع حكما؛(1).

«هرگاه من حديثى را به اينان نسبت دهم»: منظور وى «هرگونه حديثى» است و مقصود او از «اينان»، پيشوايان ياد شده اى است كه آثارشان با سندهاى متصل، در ميان عالمان مشهور شناخته شده است. «گويا آن را به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده ام»؛ يعنى: در جايى كه حديث [كه از سوى اينان نقل شده ]مرفوع باشد - كه غالبا نيز اين گونه است - آن را با راويانش به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده و آن گاه كه حديث موقوف باشد - حديث موقوف در حكم حديث مرفوع است - آن را به صحابه نسبت داده ام.

دليلى ديگر بر اعتبار نقل بيهقى اين است كه سيوطى در نقد اظهار نظرهاى ابن جوزى مبنى بر ساختگى بودن برخى احاديث، يكى از راه هاى خروج حديث از ساختگى بودن را استناد روايت به بيهقى مى داند كه به نمونه اى در اين باره اشاره مى كنيم:

ابن شاهين - ثنا علي بن محمد البصري، أنا مالك بن يحيى أبوغسان، ثنا علي بن عاصم، عن الفضل بن عيسى الرقاشي، عن محمد بن المنكدر،


1) . مرقاة المفاتيح: 1 / 32.

عن جابر بن عبداللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «لمّا كلّم اللّه موسى يوم الطور كلّمه بغير الكلام الذي كلّمه يوم ناداه، فقال له موسى: يا رب، هذا كلامك الذي كلمتني به؟ قال: «يا موسى، أنا كلّمتك بقوة عشرة آلاف لسان، ولي قوة الألسن كلها وأنا أقوى من ذلك». فلمّا رجع موسى إلى بني إسرائيل قالوا: يا موسى صف لنا كلام الرحمن، قال: سبحان اللّه إذا لا أستطيع. قالوا: فشبه لنا. قال: ألم تروا إلى أصوات الصواعق التي تقتل، فإنه قريب منه؛(1).

ابن شاهين به سند خود از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداى تعالى در طور، با زبانى با موسى سخن گفت كه در روزى كه وى را [پيش از اين و در آغاز پيامبرى] ندا داده بود، با آن سخن نگفته بود. به همين روى موسى به خدا عرضه داشت: خدايا، آيا اين همان صداى تو است كه پيشتر با آن با من سخن گفتى؟ خداى حكيم پاسخ داد: «اى موسى، من با هزار زبان مى توانم با تو سخن بگويم و من توان سخن گفتن به تمامى زبانها دارم و من از اين نيز تواناترم» . هنگامى كه موسى به نزد بنى اسرائيل بازگشت، به او گفتند: سخن گفتن خداى رحمان را براى ما توصيف كن. موسى گفت: سبحان اللّه، هرگز نمى توان توصيف نمود. گفتند: سخن گفتن او را به چيزى تشبيه كن. گفت: آيا صداى آذرخشى كشنده را شنيده ايد؟ سخن گفتن خدا به مانند آن است.

ابن جوزى درباره اين حديث مى نويسد:


1) . الموضوعات: 1 / 113.

ليس بصحيح ... والفضل متروك؛(1).

اين حديث صحيح نيست ... روايات فضل ترك شده است.

سيوطى در پاسخ وى مى نويسد:

في الحكم بوضعه نظر، فإنّ الفضل لم يتّهم بالكذب، وأكثر ما عيب عليه القدر، وهو من رجال ابن ماجة. وهذا الحديث أخرجه البزار في مسنده: ثنا سليمان بن موسى، ثنا علي بن عاصم به. وأخرجه البيهقي في كتاب الأسماء والصفات، وهو قد التزم أن لا يخرج في تصانيفه حديثا يعلم أنه موضوع، وأخرجه ابن أبي حاتم في تفسيره، وقد التزم أن يخرج فيه أصحّ ما ورد، ولم يخرج فيه حديثا موضوعا ألبتة؛(2).

در حكم ابن جوزى مبنى بر ساختگى بودن حديث محل ترديد است؛ چرا كه فضل به دروغگويى متهم نيست و نهايت خرده اى كه بر او گرفته اند، قَدَرى بودن او است. در حالى كه وى در زمره رجال ابن ماجه است. اين حديث را بزار در مسندش، به نقل از سليمان بن موسى، از على بن عاصم روايت كرده است. بيهقى نيز آن را در كتاب اسماء و صفات آورده است. وى متعهد شده است در نوشته هايش، حديثى را كه مى داند ساختگى است، نقل نكند. ابوحاتم نيز در تفسيرش كه بر خود لازم دانسته صحيح ترين احاديث را در آن گرد آورد، اين حديث را نقل كرده است و بدون ترديد، وى هيچ حديثى ساختگى در اين كتاب نياورده است.


1) . همان.

2) . اللآلي المصنوعة: 1 / 19، كتاب توحيد.

شيخ رحمه اللّه سندى نيز در مختصر تنزيه الشريعه، درباره حديثى كه در بردارنده پرسش عثمان از كليدهاى آسمانها و زمين است و نسبت ساختگى بودن به آن داده اند، مى نويسد:

تعقب بأنّ البيهقي أخرجه في الأسماء والصفات، وقد التزم أن لا يخرج في كتبه حديثا يعلم أنه موضوع؛(1).

اين حديث را بيهقى در اسماء و صفات آورده است. او كسى است كه تعهد كرده است كه در نوشته هايش، حديثى را كه مى داند ساختگى است، نقل نكند.

جايگاه بيهقى نزد اهل سنت بيهقى از جايگاه والا و مقبولى در نزد عالمان اهل سنت برخوردار است كه به برخى از اين اعترافات اشاره مى كنيم.

ياقوت حموى درباره بيهقى مى نويسد:

وهو الإمام الحافظ، الفقيه الأصولي، الديّن الورع، أوحد الدهر في الحفظ والإتقان، مع الدين المتين، من أجلّ أصحاب أبيعبداللّه الحاكم والمكثرين عنه، ثمّ فاقه في فنون من العلم تفرَّد بها، رحل إلى العراق وطوّف الآفاق، وألف من الكتب ما يبلغ قريبا من ألف جزء، ممّا لم يسبق إلى مثله؛(2).

وى پيشوا، حافظ، فقيه، اصولى، دين مدار، با ورع، يگانه عصر در حفظ و اتقان و ديندارى متين بود. بيهقى در شمار بزرگترين اصحاب حاكم نيشابورى است. وى احاديث فراوانى از حاكم روايت كرده و حتى در برخى از علوم بر وى پيشى گرفت


1) . عبقات الأنوار: 16؛ بخش يكم / 215، به نقل از مختصر شريعة المرفوعة.

2) . معجم البلدان: 1 / 538.

و در آن علوم يگانه عصر خود شد. او در عراق رحل اقامت افكند و سراسر زمين را گشت و كتابهاى بسيارى را كه شبيه آن سابقه نداشته است، نوشت كه شمار اجزاى آنها نزديك به هزار مى رسد.

از ديگر كسانى كه درباره وى اظهار نظر كرده، ذهبى شاگرد ابن تيميه است. او درباره بيهقى مى نويسد:

البيهقي هو: الحافظ، العلاّمة، الثبت، الفقيه، شيخ الإسلام ... الفقيه الحافظ، الأصولي، الدّين والورع، واحد زمانه في الحفظ وفرد أقرانه في الإتقان والضبط، من كبار أصحاب الحاكم، ويزيد على الحاكم بأنواع من العلوم، كتب الحديث وحفظه من صباه، وتفقّه وبرع؛(1).

بيهقى حافظ، علاّمه، دقيق در ثبت و ضبط اخبار، فقيه و شيخ الاسلام بود ... وى فقيه، حافظ، اصولى، دين مدار و با ورع و در حفظ احاديث، يگانه عصر خويش و در اتقان و ضبط يكتاى اقرانش بود. او از بزرگترين شاگردان حاكم نيشابورى است و در دانش هايى گوناگون از حاكم برتر است. وى از كودكى به نگارش و حفظ حديث پرداخت و آنگاه فقه را فرا گرفت و سرآمد همگان شد.

ذهبى در جاى ديگر مى نويسد:

البيهقي الإمام العلم ... وبلغت تصانيفه ألف جزءٍ، ونفع اللّه بها المسلمين شرقا وغربا، لأمانة الرجل ودينه وفضله وإتقانه؛(2).


1) . سير أعلام النبلاء: 18 / 163.

2) . العبر في خبر من غبر: 3 / 242.

بيهقى پيشوايى شناخته شده ... كه نگاشته هاى وى به هزار جزء مى رسد. خدا به وسيله او مسلمانان شرق و غرب را بهره مند ساخت؛ چرا كه وى مردى امانتدار، ديندار، فاضل و متقن بود.

يافعى نيز به ستايش از بيهقى پرداخته و درباره وى مى نويسد:

الإمام الكبير، الحافظ النحرير، أحمد بن الحسين، البيهقي، الفقيه الشافعي، واحد زمانه وفرد أقرانه في الفنون، من كبار أصحاب الحاكم أبي عبداللّه ابن البيع في الحديث، الزائد عليه في أنواع العلوم، له مناقب شهيرة، وتصانيف كثيرة بلغت ألف جزء؛(1).

احمد بن حسين بيهقى، پيشوايى بزرگ، حافظى چيره دست و فقيه شافعى، يگانه عصر خود و در فنون گوناگون، يكتاى همتايان خود بود. وى در علم حديث از اصحاب بزرگ حاكم نيشابورى است و در انواع دانشها بر او برترى دارد. وى داراى مناقبى مشهور و آثارى فراوان است كه به هزار جزء مى رسد.

خطيب تبريزى نيز مى نويسد:

كان أوحد دهره في الحديث والتصانيف ومعرفة الفقه، وهو من كبار أصحاب الحاكم أبيعبداللّه، قالوا: سبعة من الحفّاظ أحسنوا التصنيف، وعظم الإنتفاع بتصانيفهم: أبوالحسن علي بن عمر الدارقطني، ثمّ الحاكم أبوعبداللّه النيسابوري، ثمّ أبومحمّد عبدالغني الأزدي حافظ مصر، ثمّ أبونعيم أحمد بن عبداللّه الإصفهاني، ثمّ أبوعمرو ابن عبدالبر النمري حافظ


1) . مرآة الجنان: 3 / 63.

أهل المغرب، ثمّ أبوبكر أحمد بن حسين البيهقي، ثمّ أبوبكر أحمد الخطيب البغدادي؛(1).

بيهقى يگانه روزگار خويش در حديث و نگارش و شناخت فقه بود. وى در شمار اصحاب بزرگ ابوعبداللّه حاكم نيشابورى است. گفته اند: هفت تن از حافظان اند كه بسيار نيكو كتاب نوشته اند و بهره ورى از آثارشان بسيار فراوان بوده است: ابوالحسن على بن عمر دارقطنى، سپس حاكم ابوعبداللّه نيشابورى، سپس ابومحمد عبدالغنى ازدى، حافظ مصر، آنگاه ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، پس از او ابوعمرو ابن عبدالبر نمرى، حافظ اهل مغرب، سپس ابوبكر احمد بن حسين بيهقى و پس از وى ابوبكر احمد خطيب بغدادى.

سبكى،(2)ابن اثير،(3)ابوالفداء،(4)اسنوى،(5)ابن قاضى شهبه(6)و سيوطى(7)در ميان عالمانى هستند كه در وصف و اعتبار وى سخنان متعددى را ابراز كرده اند كه به همين مقدار بسنده مى كنيم.

بى گمان، به هر كتابى كه در شرح حال بيهقى نگاشته شده است بنگريم، جز ستايش او و نوشته هايش نخواهيم يافت. تمامى سيره نويسان و عالمان رجالى وى را


1) . إكمال الكمال: 3 / 806 .

2) . ر.ك: طبقات الشافعية الكبرى: 4 / 8.

3) . ر.ك: الكامل في التاريخ: 10 / 52، حوادث سال 458.

4) . ر.ك: المختصر في أخبار البشر: 2 / 185، حوادث سال 458.

5) . ر.ك: طبقات الشافعية: 1 / 98.

6) . ر.ك: طبقات الشافعية: 1 / 220 / ش 182.

7) . ر.ك: طبقات الحفّاظ: 432 - 433.

با اوصافى همچون: حفظ، اتقان، پيشوايى، امانتدارى، ديندارى و پرهيزكارى ستوده اند و از كتب و آثارش به نيكى ياد كرده اند. رجوع حافظان هم عصر و پس از وى به كتابهاى او و نقل و استماع احاديثش، روشنگر اعتماد كامل به نقل هاى وى و حاكى از آرامش خاطر نسبت به نگاشته هاى وى است.

بنابراين، برخلاف مدعاى ابن تيميه، ثابت شد كه بيهقى ناقل فضائل و مناقب ضعيف و ساختگى نيست؛ ليكن حقيقت آن است كه ابن تيميه به ظاهر قسم خورده هر آن كس كه حديثى در مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كند، به تهمت هاى گوناگون و به هر حيله اى متهم كرده و از درجه اعتبار ساقط كند؛ هر چند كه نقل وى را بسيارى از عالمان مهم و پرآوازه اهل سنت تصديق كرده باشند. داستان حديث تشبيه نيز همين گونه است؛ حديثى كه عالمان نامور اهل سنت آن را روايت كرده و برخى همچون عبدالرزاق صنعانى نيز آن را با سندى صحيح آورده است.

اشكالى ديگر از سوى دهلوى

دهلوى به اشكال هاى فوق اكتفا نمى كند. وى در ادامه خرده گيرى بر اين حديث شريف مى نويسد:

و قاعده مقرره اهل سنت است كه حديثى را كه بعضى ائمه فن حديث در كتابى روايت كنند و صحت ما فى الكتاب را التزام نكرده باشند مثل بخارى و مسلم و بقيه اصحاب صحاح و به صحت آن حديث بالخصوص صاحب آن كتاب يا غير او از محدثين ثقات تصريح نكرده باشد قابل احتجاج نيست.(1).


1) . تحفه اثنا عشريه: 213.

دهلوى در اين عبارات در صدد اين ادعاست كه آن روايتى از اعتبار برخوردار است كه يا در كتب صحاح آمده و يا مؤلفان آن بر اعتبار روايت هاى كتاب خود تصريح كرده باشند و در غير اين صورت، اين گونه روايات از اعتبار برخوردار نيست. مستند وى نيز تمسك به قاعده اى است كه نه عالمان اهل سنت به آن ملتزم شده و مى شوند و نه خود دهلوى به آن ملتزم شده است كه در ادامه به بررسى اين اشكال نيز مى پردازيم.

صاحب اصلى اين ادعا - به مانند بسيارى از موارد - خود دهلوى نيست؛ بلكه چنين قاعده اى از سوى كابلى مورد توجه قرار گرفته است و در اين ميان دهلوى، در آش كابلى نخودى افزوده و آن را به تمامى اهل تسنن نسبت داده و از آن، به عنوان قاعده اى پذيرفته شده در ميان اهل سنت نام برده است. به هر روى پاسخ اين دو در ادامه مى آيد تا اين اشكال نيز طرفى نبندد.

حديث صحيح اختصاص به صحيحين ندارد اين ادعاى دهلوى - همان طور كه در مباحث گذشته به تفصيل به آن پرداخته شده و در اين جا به صورت اجمالى به آن خواهيم پرداخت - از منظرهاى گوناگون باطل است.

نخست: ترديدى نيست كه پيش از صاحبان صحاح شش گانه همچون بخارى و مسلم، پيشوايان حديثى اهل سنت به احاديث موجود استناد كرده و اين استفاده در ميان آنان رايج بوده است و اين در حالى است كه آنان به دنبال اين نبوده اند كه كسى آشكارا بگويد و يا بنويسد كه اين حديث صحيح است؛ بلكه هر حديثى كه شروط اعتبار و حجيت را در بر داشته باشد، حجت است. بنابر اين، عملكرد فقيهان و محدثان

پيشين، اين ادعا را كه نمى توان به خبرى كه التزام به صحت آن صورت نگرفته و يا به صحت آن حديث ويژه تصريح نشده، احتجاج نمود، را از اساس باطل مى گرداند.

دوم: بر اساس مبانى مورد قبول فريقين، ملاك صحت حديث بر پايه قواعد و موازين پذيرفته شده است و احتجاج به هر حديثى كه راويانش توثيق شده و يا شرايط صحت را در خود گرد آورده باشد جايز است؛ اگر چه هيچ يك از نويسندگانى كه عهده دار صحت روايات كتب خود شده اند، آن را روايت نكرده و احدى از محدثان بر صحت حديث تصريح نكرده باشند.

سوم: از ديگر نتايج و پى آمدهاى اين سخن، ناكارآمدى حديث «حسن» در ميان ديگر احاديث براى احتجاج است. به بيانى ديگر، حديث حسن نيز در ميان رواياتى است كه از سوى اهل سنت مورد پذيرش قرار گرفته و از آن در فرايند استدلال و احتجاج بهره مى جويند و در اين ميان، اگر بنا به التزام به ادعاى سخن دهلوى باشد، بايد حديث حسن را نيز از گردونه روايات مورد استناد خارج نمود كه اين مخالف با روش و منش علمى بزرگان اهل سنت است.

سخن خطابى در همين راستاست؛ چرا كه وى قائل است كه بيشتر احاديث بر مدار حديث حسن مى گردند. از اين رو، اين قاعده موهوم كابلى و دهلوى، تباهى و نابودى بسيارى از احاديث اهل سنت را موجب خواهد شد و در اين صورت، اين دو را مى توان بسان كسى دانست كه براى بناى خانه اى، شهرى را ويران مى كنند! به واقع بيشتر احاديث اهل سنت بر مدار حديث حسن مى گردند و اكثر دانشمندان آن را پذيرفته اند و عموم فقيهان از آن در استنباط هاى فقهى بهره برده اند. در همين راستا آمده است:

والفقهاء كلّهم تستعمله *** والعلماء الجلّ منهم تقبله

وهو بأقسام الصحيح ملحق *** حجيةً وإن يكن لا يلحق

تمامى فقيهان حديث حسن را به كار گرفته و بيشتر عالمان آن را پذيرفته اند.

حديث حسن، از جهت حجيت به اقسام صحيح ملحق مى شود، هر چند از حيث رتبه به آن نمى رسد.

در اعتراف به حجيت حديث حسن از سوى عالمان بزرگ اهل سنت سخن بسيار است كه براى اطلاع بيشتر از آن مى توان به مجلدات پيشين كتاب پيش رو مراجعه نمود كه از سخنى بيش از اين خوددارى مى كنيم.(1).

چهارم: وانگهى - بنابر نظر كابلى و دهلوى - كه چنين قاعده اى در ميان اهل سنت پذيرفته و مقبول واقع شده باشد؛ اما اين دو كه از مخترعان اين قاعده اند، در مواردى بسيار آن را فراموش كرده و عمل به آن را وانهاده اند و به اخبار كتبى كه نويسندگانشان ملتزم به صحت تمامى مندرجات آنها نشده اند و يا حديث شناسان صحت آن را گواهى نكرده اند، احتجاج نموده اند. اين همان مصداق بارز آيه «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ »و يا مصداق اتم مَثَل يك بام و دو هواست؟! به هر روى از آنچه گذشت، دانسته شد كه اين قاعده خود ساخته، علاوه بر


1) . براى اطلاع بيشتر از اعتبار حديث حسن نزد اهل سنت ر.ك: فتح المغيث فى شرح الالفيّه: 1 / 85 به بعد؛ تدريب الراوى: 1 / به بعد.

كاستى هاى نظرى آن، دچار تناقضات عملى مخترعانش است و به هيچ وجه نمى تواند مسير علمى و متقن اثبات فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را به سويى منحرف كرده و از مسير اصلى خود جدا سازد.

دلالت حديث تشبيه

اشاره

تا به اين جا دانسته شد كه حديث تشبيه در شمار آن دسته از احاديثى قرار دارد كه در آثار معتبر اهل سنت ثبت و ضبط شده است و اين نكته را دريافتيم كه هيچ خللى در سند اين حديث وجود نداشته و اشكال به آن اساس درستى ندارد.

دهلوى در زمره كسانى بود كه به مناقشه در سند اين روايت مبادرت كرده بود. در ادامه، وى به اشكال تراشى در دلالت حديث پرداخته است كه در ادامه به اشكال وى و به بررسى دلالت حديث مى پردازيم.

دهلوى در اشكال به دلالت حديث مى نويسد:

دوم آن كه اين كلام محض تشبيه است بعضى صفات امير را با بعضى صفات انبيا مذكورين.(1).

دهلوى در اين عبارت، به صراحت تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به انبياء را به هيچ مى انگارد و صرف تشبيه را نهايت درجه دلالت حديث مى داند. بدون ترديد هر آن كس كه به اسلوب سخن آشناست، نفى دلالت اين حديث شريف بر برابرى اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبران و حمل حديث بر تشبيه صرف، ستيزه جويى آشكارى مى داند. در ادامه به اين ادعاى بى اساس نيز پاسخ داده و به بطلان اين ادعا نيز حكم خواهيم نمود.


1) . تحفه اثنا عشريه: 213.

برخى از وجوه دلالت حديث تشبيه به برابرى

براى روشن تر شدن اين برابرى، به برخى از وجوه كه به روشنى، برابرى آن حضرت با برخى انبياء را نشان گر است مى پردازيم.

1 . تركيب سخن در حديث، اين همانى را مى رساند از عباراتى كه در اين حديث شريف آمده و مفهم اينهمانى بودن ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و برخى از انبياء عليهم السلام است، تركيب «من أراد أن ينظر إلى ...؛ هر كه مى خواهد به ... نظاره كند» است. اين تركيب نشانگر اين همانى و يكسانى ميان آنكس كه به او نظاره شود و كسى كه مورد نظاره قرار مى گيرد است.

اين سخن درست مانند آن است كه گفته شود: هر كه مى خواهد به برترين مرد شهر بنگرد، به فلانى نظر كند. بدون ترديد در اين سخن جايى براى تشبيه وجود ندارد. به عبارت ديگر، مقصود اين نيست كه كسى كه نگريستن بدو امر شده، حقيقتا برترين مرد شهر نبوده؛ بلكه مشابه برترين مرد شهر است. در چنين سخنى، جايى براى آن كه مراد گوينده تنها مشابهت باشد، نيست؛ بلكه مقصود آن است كه شخص مورد نظر حقيقتا همان مرد برتر شهر است.

با اين بيان، معناى روايت اين چنين مى شود: «هر كه مى خواهد آدم را ببيند و به دانش او نظر كند، على بن ابى طالب عليه السلام را بنگرد؛ چراكه على در دانش همانند آدم و با او برابر است و همه دانش هاى گردآمده در آدم، در اميرالمؤمنين عليه السلام جمع است». همچنين است ديگر ويژگى هاى ياد شده در حديث. بنابراين، مراد حديث برابرى در ويژگيهاست و در غير اين صورت، سخن نبوى از بلاغتى كه شايسته آن است، فرومى افتد.

براى تأييد مطلب، به اين سخن محبى بنگريد. وى در شرح حال عيسى بن محمد مغربى، نگارنده مقاليد الاسانيد مى نويسد:

وكان للناس فيه اعتقاد عظيم، حتّى أنّ العارف باللّه السيّد محمّد بن باعلوي كان يقول في شأنه: إنّه زرّوق زمانه. وكان السيّد عمر با حسن باعلوي يقول: من أراد أن ينظر إلى شخص لا يشك في ولايته فلينظر إليه. وكفى بذلك فخرا له، ومن يشهد له خزيمة؛(1).

مردمان اعتقاد بزرگى به او داشتند تا به آنجا كه عارف باللّه سيد محمد بن باعلوى، هميشه در شأن وى مى گفت: وى زرّوق عصر خويش است. سيد عمر باعلوى نيز مى گفت: هر آنكس مى خواهد كسى را ببيند كه شكى در ولايتش نيست، به مغربى بنگرد. همين فخر براى او بسنده است و كسى كه گواه بر اين مقام است، خزيمه است.

ظاهر سخن باعلوى درباره عيسى مغربى، همان است كه ما در صدد آنيم؛ زيرا اگر مفاد اين سخن تنها تشبيه سنگريزه به مرواريد بود، ديگر بر ولايت استوار و قطعى مغربى دلالت نمى كرد و كلام محبى كه «همين فخر براى او بسنده است و كسى كه گواه بر اين مقام است، خزيمه است» هيچ وجهى نداشت.

2 . تبادر، دليل بر برابرى بدون ترديد نخستين معنايى كه از عبارتى همچون «زيد در علم، زيبايى و يا دارايى مانند عمرو است» به ذهن تبادر مى كند، برابرى ميان زيد و عمرو در اين ويژگى هاست و هيچ انسان منصفى به جز كسى كه منكر امور روشن و بديهى است، در اين باره ترديد نمى كند.


1) . خلاصة الأثر في أعيان القرن الحادي عشر: 3 / 242.

صحت سلب تشبيه، در حالتى كه ميان طرفين رابطه تساوى برقرار نيست، اين تبادر را روشن تر مى كند؛ چرا كه اگر زيد در زيبايى مساوى عمرو نباشد، مى توان گفت زيد در زيبايى مانند عمرو نيست و اين در حالى است كه اگر تشبيه دليلى بر برابرى نبود، سلب تشبيه در حال نابرابرى نادرست مى نمود.

با رجوع به عبارات به كار رفته از سوى عالمان فقهى و غير فقهى كه براى استدلال برخى احكام شرعى؛ همچون نماز، روزه، حج، زكات و مواردى ديگر از اين قبيل، به آيات قرآن و روايات استدلال كرده و مى گويند: «كذا في الآية الكريمة؛ مانند اين در فلان آيه كريمه است» و يا «كذا في الحديث الشريف؛ مانند اين در آن حديث شريف» است. ترديدى نيست كه مقصود اينان از چنين تعابيرى، تساوى و برابرى است و آنچه به ذهن شنوندگان اين سخنان متبادر مى شود، همين است و در صورت عدم مطابقت تام، گوينده خود را در معرض انتقادى جدى قرار داده است.

با اين بيان، همانندى امام عليه السلام با پيامبران در ويژگى هاى مذكور در اين حديث شريف همين گونه است و حمل اين همگنى، بر مطابقت تام و يكسانى كامل و برابرى دقيق متعين است و غير اين روا نمى باشد.

3 . برترى پيامبر ما از ديگر پيامبران برترى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بر ديگر پيامبران، در زمره حقايقى است كه به صورت مفصل از سوى عالمان و انديشمندان فريقين به آن پرداخته شده و در اين ميان، با ادله مختلف و متنوع به اين برترى تصريح كرده اند. آيات قرآن، روايات و برخى ادله ديگر در همين راستا به دست داده شده است تا در اين ميان، به برترى آن حضرت حكم شود.

در اين ميان، حديث تشبيه نيز كه نشان دهنده وجود ويژگى هاى پيامبران عليهم السلام در اميرمؤمنان عليه السلام است، در همين راستا تعريف شده و به برترى حضرتش از آنان دلالت مى كند. به همين روى، آن گاه كه برترى اميرالمؤمنين عليه السلام از انبياء گذشته ثابت شود، بدون ترديد برترى ايشان از سه خليفه نخست نيز به اثبات خواهد رسيد.

براى اثبات برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر ديگر پيامبران، به برخى آيات قرآن استدلال شده است كه به برخى از اين آيات مى پردازيم.

نخستين آيه اى كه در اين باره به دست داده شده است، آيات 84 تا 90 سوره انعام است. خداى تعالى در اين آيات مى فرمايد:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحاً هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيَْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ* وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ* وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ* ذَلِكَ هُدَى اللّه‌ِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُواْ لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَّا كَانُواْ يَعْمَلُونَ* أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِهَا هَؤلاء فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّيْسُواْ بِهَا بِكَافِرِينَ* أُوْلَ-ئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّه‌ُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ »؛

و به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم. و نوح را پيشتر هدايت نموديم و از فرزندان او، داوود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون را [هدايت كرديم] و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم* و [همچنين ]زكريا، يحيى،

عيسى و الياس را كه در زمره شايستگان بودند* و اسماعيل، يسع، يونس و لوط را بر جهانيان برترى داديم* و از ميان پدران، فرزندان و برادرانشان برخى را [بر جهانيان برترى داديم] و آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم* اين است، هدايت خدا كه هر كس از بندگانش را بخواهد به آن رهنمون مى شود. و اگر آنان براى خدا شريك قائل بودند، قطعا آنچه كه عمل مى كردند از دستشان مى رفت* اينان كسانى اند كه به آنان كتاب، قضاوت و نبوت داديم و اگر مشركان به آن كفر ورزند، بى گمان گروهى [ديگر] را بر آن گماريم كه به آن كافر نباشند* اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است؛ از اين رو هدايت آنان را پى گير باش و بگو: من از شما هيچ مزدى بر اين رسالت نمى طلبم و اين قرآن چيزى جز پند براى جهانيان نيست.

در تفسير اين آيات، تفاسير مختلفى به دست داده شده است كه در اين ميان، فخر رازى در تفسير «فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ »، به مسائل مختلفى پرداخته است. وى در مسأله دوم مى نويسد:

المسألة الثانية: إحتجّ العلماء بهذه الآية على أنّ رسولنا صلّى اللّه عليه وسلّم أفضل من جميع الأنبياء عليهم السلام، وتقريره هو:

أنّا بيّنا أنّ خصال الكمال وصفات الشرف كانت متفرقة فيهم بأجمعهم: فداود وسليمان كانا من أصحاب الشكر على النعمة. وأيوب كان من أصحاب الصبر على البلاء. ويوسف كان مستجمعا لهاتين الحالتين. وموسى عليه السلام كان صاحب الشريعة القوية القاهرة، والمعجزات الظاهرة. وزكريا ويحيى وعيسى وإلياس، كانوا أصحاب الزهد. وإسماعيل كان صاحب الصدق. ويونس كان صاحب التضرع. فثبت أنّه تعالى إنما ذكر كلّ واحدٍ من هؤلاء الأنبياء، لأنّ الغالب عليه كان خصلة معيّنة من خصال

المدح والشرف. ثمّ إنّه تعالى لمّا ذكر الكلّ، أمر محمّدا عليه الصلاة والسلام بأن يقتدي بهم بأسرهم، فكان التقدير كأنَّه تعالى أمر محمّدا صلّى اللّه عليه وسلّم أنْ يجمع من خصال العبوديّة والطاعة كلّ الصّفات التي كانت متفرّقة فيهم بأجمعهم. ولمّا أمره اللّه تعالى بذلك امتنع أنْ يقال أنّه قصّر في تحصيلها، فثبت أنّه حصّلها. ومتى كان الأمر كذلك ثبت أنّه اجتمع فيه من خصال الخير ما كان متفرّقا فيهم بأسرهم. ومتى كان الأمر كذلك، وجب أن يقال: إنّه أفضل منهم بكليّتهم. واللّه أعلم؛(1).

مسئله دوم: عالمان به اين آيه در برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر ديگر پيامبران عليهم السلام احتجاج كرده اند. استدلال آنان به آيه اينگونه است:

پيشتر گفتيم كه ويژگى هاى كمالى و شرف در تمامى پيامبران پراكنده است، به طورى كه داوود و سليمان در زمره شاكران بودند. ايوب نيز در زمره صابران در گرفتارى بود. يوسف نيز اين دو ويژگى را در خود جمع كرده بود. موسى دين استوار و برتر و معجزات آشكار و روشن داشت. زكريا، يحيى، عيسى و الياس نيز در شمار زاهدان بودند. اسماعيل قرين صدق و راستى بود و يونس نيز در زمره ناله و زارى كنندگان به درگاه خدا به شمار مى رفت. در اين ميان خداوند تعالى نيز تنها از اين جهت، از تك تك اين پيامبران نام برده است كه در هر يك اينان، صفت مشخصى از اوصاف ستوده و شريف به منصه ظهور رسيده است و پس از يادآورى تمامى آنان، محمد صلّى اللّه عليه وآله را به پيروى از تمامى اينان دستور داده است. گويا خداى


1) . تفسير الرازي: 13 / 70 - 71.

حكيم به محمد صلّى اللّه عليه وآله فرمان مى دهد كه همه خوى هاى پرستش و فرمانبرى را كه در تمامى پيامبران به صورت پراكنده موجود است، در خود جمع كرده و گرد آورد؛ از اين رو آن گاه كه خداى تعالى چنين دستورى به پيامبر داده، محال است كه آن حضرت در انجام آن و به دست آوردن آنچه بدان مأمور شده است، كوتاهى نمايد. بنابراين، ثابت مى شود كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله آنچه كه براى به دست آوردن آن فرمان يافته، به دست آورده است. با اين وجود، ثابت مى شود كه خصال نيكى كه در تمامى پيامبران پراكنده است، در رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جمع است و بدين سبب، واجب است كه گفته شود: آن حضرت از تمامى انبيا برتر است. واللّه اعلم.

نيشابورى نيز در همين راستا، از احتجاج ياد شده بر برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله سخن گفته است و به نقل اقوال مفسران در تفسير آيه قرآن هدى مبادرت كرده است. وى مى نويسد:

بأنّه يلزم أن يكون منصبه أجلى من منصبهم، لأنّه أمر باستجماع خصال الكمال وصفات الشرف التي كانت متفرقة فيهم، كالشكر في داود وسليمان، والصبر في أيوب، والزهد في زكريا ويحيى وعيسى، والصّدق في إسماعيل، والتضرّع في يونس، والمعجزات الباهرة في موسى وهارون. ولهذا قال: «لو كان موسى حيّا لما وسعه إلاّ اتّباعي»؛(1).

آنچه گذشت، برترى فروان جايگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را نسبت به جايگاه


1) . تفسير النيسابوري: 3 / 115.

پيامبران گذشته را لازم مى نمايد؛ چرا كه آن حضرت دستور يافته تا تمامى خصال كمالى و ويژگى هاى بزرگى كه به صورت پراكنده در انبياء گذشته [همچون: شكر داوود و سليمان، صبر ايوب، زهد زكريا، يحيى و عيسى، صدق و راستى اسماعيل، تضرع يونس و معجزات باهر موسى و هارون] در خود گرد آورد و به همين روى است كه حضرتش فرموده است: «اگر موسى در روزگار من زنده مى بود، بايد از من پيروى مى كرد».

خطيب شربينى نيز پس از ذكر احتجاج به آيه مى نويسد:

فثبت بهذا البيان أنّه صلّى اللّه عليه وسلّم أفضل الأنبياء، لما اجتمع فيه من الخصال التي كانت متفرقة في جميعهم؛(1).

با اين بيان، ثابت شد كه پيامبراكرم صلّى اللّه عليه وآله برترين پيامبران است؛ زيرا اوصافى كه در تمامى پيامبران پراكنده است، در ايشان گرد آمده است.

بر اساس همين استدلالِ عالمان اهل سنت به اين آيه به برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر ديگر پيامبران، با حديث تشبيه نيز به برترى اميرالمؤمنين عليه السلام از ديگر پيامبران احتجاج مى كنيم و چه بسا اثبات برترى اميرالمؤمنين عليه السلام از انبياء با استناد به حديث تشبيه، از اثبات برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از آيه قرآن روشن تر باشد. بدين روى، ترديدى در دلالت حديث تشبيه بر اساس نظر شيعه باقى نخواهد ماند.

بيان مطلب اين كه: آنگاه كه فرمان پيروى از هدايت پيامبران پيشين نشانگر افضليت و برترى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است، وجود ويژگى هاى انبياى گذشته در


1) . تفسير السراج المنير: 1 / 345.

اميرالمؤمنين عليه السلام كه منتج از حديث شريف تشبيه است، به طريق اولى به برترى امام عليه السلام از آنان دلالت خواهد كرد.

علاوه بر آن، احتجاج به اين آيه بر برترى پيامبر خدا بر ديگر پيامبران نيازمند طى مقدماتى است كه از آن جمله مى توان به محال بودن ترك فرمان بردارى از سوى پيامبر خدا، منظور از هدايت انبياء پيشين تمامى ويژگى هاى نيكو و اختصاصى آنان باشد و پيروى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از پيامبران گذشته، مانع برترى ايشان از انبياء نباشد، اشاره نمود. اما با توجه به حديث تشبيه، به هيچ يك از اين مقدمات نيازى نيست و حديث بدون هيچ مقدمه اى، ويژگى هاى پيامبران پيشين را براى امام اثبات مى كند؛ چرا كه اثبات صفات انبياء براى اميرالمؤمنين عليه السلام، مقيد به اطاعت آن حضرت از انبياء نيست و بدون هيچ وابستگى، به اثبات اين صفات براى آن حضرت مى پردازد و در نهايت، به اثبات افضليت آن حضرت بر انبياء الاهى حكم مى كند.

بر اساس سخن خطيب شربينى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را به جهت دارا بودن ويژگى هاى تمامى انبياء برتر از ديگران دانسته است، بر همين اساس نيز اميرمؤمنان عليه السلام جامع صفات اختصاصى انبياء بوده و از تمامى انبياء به جز پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله - كه به اجماع مركب برترى ايشان بر همگان ثابت است - برتر خواهد بود.

نود ويژگى، فقط در اميرالمؤمنين سيد على همدانى كه در شمار عالمان بزرگ اهل سنت، در كتابى كه رشيدالدين دهلوى آن را در ميان آثار نگاشته شده اهل سنت در مناقب اهل بيت عليهم السلام بر شمرده است، از جابر روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من أراد أن ينظر إلى إسرافيل في هيبته، وإلى ميكائيل في رتبته، وإلى جبرائيل في جلالته، وإلى آدم في سلمه، وإلى نوح في حسنه، وإلى إبراهيم في خلّته، وإلى يعقوب في حزنه، وإلى يوسف في جماله، وإلى موسى في مناجاته، وإلى أيوب في صبره، وإلى يحيى في زهده، وإلى عيسى في سننه، وإلى يونس في ورعه، وإلى محمد في جسمه وخلقه، فلينظر إلى علي؛ فإن فيه تسعين خصلةً من خصال الأنبياء، جمعها اللّه فيه ولم تجمع في أحد غيره. وعدّ جميع جميع ذلك في كتاب جواهر الأخبار؛(1).

هر كه مى خواهد هيبت اسرافيل، مرتبه و جايگاه ميكائيل، جلالت جبرائيل، علم آدم، نيكويى نوح، خدا دوستى ابراهيم، حزن يعقوب، جمال يوسف، مناجات موسى، صبر ايوب، دنيا گريزى يحيى، سنت عيسى، پرهيزكارى يونس، جسم و خُلق محمد را ببيند، پس به على بنگرد؛ چرا كه در وى نود خوى از خوى هاى پيامبران نهفته است كه خداوند آنها را در او و نه در كسى ديگر گرد آورده است.

سيد على همدانى تمام اين نود خوى پسنديده را در كتاب جواهر الاخبار آورده است.

بارى، بر اساس اين حديث شريف، گردآمدن انحصارى تمامى اين اوصاف در اميرالمؤمنين عليه السلام، نصى است در برترى ايشان بر ديگر خلفاء و مدعيان خلافت.

دلالت حديث از ديدگاه ابن روزبهان

فضل بن روزبهان كه به تعصب شهره است، با اين وجود به دلالت حديث تشبيه بر افضليت تصريح كرده و سخن اماميه در دلالت اين حديث بر مطلوب را مى پذيرد؛


1) . المودة في القربى: مخطوط. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 306.

ولى همو حديث را فقط به اتهام ساختگى بودن رد مى كند! وى مى نويسد:

وأثر الوضع على هذا الحديث ظاهر، ولا شك أنّه منكر، مع ما نسب إلى البيهقي، لأنّه يوهم أنّ علي بن أبيطالب أفضل من هؤلاء الأنبياء، وهذا باطل، فإنّ غير النبيّلا يكون أفضل من النبيّ. وأمّا أنّه موهم لهذا المعنى، لأنّه جمع فيه من الفضائل ما تفرّق في الأنبياء، والجامع للفضائل أفضل ممّن تفرق فيهم الفضائل. وأمثال هذا من موضوعات الغلاة؛(1).

نشانه ساختگى بودن اين حديث آشكار است و با اين كه به بيهقى نسبت داده شده، اما شكى نيست كه اين حديث منكر و ناشناخته است؛ زيرا موهم آن است كه على بن ابى طالب برتر از اين پيامبران است كه اين سخن باطل است؛ زيرا غير نبى از نبى برتر نيست. اما اين كه به چه دليل اين حديث موهم چنين معنايى است، آن است كه بر اساس آن، فضائل پراكنده پيامبران در على جمع شده و كسى كه تمامى فضائل را در خود دارد، از كسانى كه اين فضائل در آنان پراكنده، افضل است. امثال اين روايات در زمره روايات جعلى غاليان جاى مى گيرد.

شاهد ما در اين اعتراف ابن روزبهان، همان مدعاى شيعه بود كه اشاره شد. اما اين كه ابن روزبهان برترى اميرالمؤمنين عليه السلام را به صرف نبى نبودن آن حضرت بر نمى تابد نيز صحيح نيست؛ زيرا باطل نمودن برترى امير مؤمنان عليه السلام از انبياء ياد شده با دليلى موهوم، با آيه مباهله و احاديث ذيل آن و روايات ديگرى كه به صراحت نشانگر اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام نفس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است


1) . دلائل الصدق: 6 / 327، به نقل از إبطال نهج الباطل.

و همچنين روايتى كه درباره توسل آدم عليه السلام به اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده(1)و يا انبيا بر ولايت او برانگيخته شده اند(2)و همچنين حديث «من و على، پيش از آن كه آدم آفريده شود، از نورى واحد آفريده شديم» منافات داشته و باطل مى شود.

اين اعتراف ابن روزبهان، روشنگر دلالت حديث بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ از اين رو احتجاج شيعه به اين روايت بر برترى آن حضرت بر پيامبران، و بنا بر اولى صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح بوده و مناقشه دهلوى در اين باره از جايگاه علمى برخوردار نيست.

سخن امير محمد صنعانى پيرامون حديث تشبيه

امير محمد بن اسماعيل صنعانى، سخنى لطيف و تقريرى دقيق پيرامون حديث تشبيه به دست داده است كه روش احتجاج شيعه را روشن و شيوه استدلال آنان را تأييد مى كند.

وى پس از نقل حديث تشبيه، به شرح و تفصيل آن پرداخته و به توضيح چگونگى تشبيه آن حضرت به حضرت آدم، نوح، ابراهيم، يحيى و موسى و روايتى ديگر به يوسف عليهم السلام مبادرت نموده است. وى پس از اين توضيحات مى نويسد:

إذا عرفت هذا، فهذه شرائف الصفات: الحلم، والعلم، والفهم، والزهادة، والبطش، والحسن. ثمّ إنّه حاز أكمل كلّ واحدة منها، فإنّ علم الرسل أكمل


1) . براى اطلاع بيشتر ر.ك: الدرّ المنثور: 1 / 60. اهل سنّت در تفسير آيه 37 سوره بقره كه «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ »: «آدم از خداوندش كلماتى را فرا گرفت» به اين توسل پرداخته اند.

2) . براى اطلاع بيشتر مى توان به ذيل آيه 45 سوره زخرف كه «وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُّسُلِنَا »: «و از فرستادگانمان كه پيش از تو گسيل داشتيم، جويا شو»، به منابع تفسيرى اهل سنت مراجعه نمود.

العلوم، وحلمهم أكمل الحلم، وفهمهم أتمّ فهم، وزهادتهم أبلغ زهادة، وبطشهم أقوى بطش.

فناهيك برجل كمّله اللّه بهذه الصفات، وأخبر نبيه عنه أنّه حازها، وشابه أكمل من اتّصف بها، وأنّ من أراد أن ينظر من كان متّصفا بها من أولئك الرسل الأعلّين، ويشاهده كأنّه حي، نظر إلى هذا المتّصف بها، لذلك قيل:

يدلّ بمعنى واحد كلّ فاخر *** وقد جمع الرحمن فيك المعانيا

ولو أردنا سرد ما فاض عن الوصي عليه السلام من ثمرات هذه الصّفات، وما انفجر عنه من بحور هذه الكمالات، لخرجنا عما قصدناه من بيان معنى الأبيات، والإختصار له في هذه الكلمات ... وقد شبَّه صلّى اللّه عليه وسلّم بعض الصحابة ببعضٍ من الرسل في بعض الصفات. ولم يجمع لأحدٍ خمسة من الأنبياء ولا ثلاثة، ولا جاء في حقّ أحدٍ بهذه العبارة، أعني: «من أراد أن ينظر ...» الخ، الدالة على كمال تمكّن تلك الصفات في وصيّه؛(1).

تو را از آشنايى با مردى بس كه خدا او را با اينگونه صفات كامل نمود و پيامبرش نيز همگان را بر اين كه وى به اين ويژگيها دست يافته است آگاه نمود و او را با كامل ترين كسانى كه به اين اوصاف آراسته بودند، تشبيه نمود و فرمود: «هر كه مى خواهد پيامبرانى را كه با اين ويژگيها متصفند ببيند و به طورى كه گويا زنده اند به آنان بنگرد، به اين مرد كه تمامى آن صفات را در خود گرد آورده، نظاره كند». از اين رو گفته اند:


1) . الروضة الندية شرح التحفة العلوية: 166 - 167.

يدلّ لمعنى واحد كلّ فاخر *** وقد جمع الرحمن فيك المعانيا

هر انسان والامقامى نشانگر يكى از اوصاف كمال است و همانا خداى رحمان، تمام مقامات بلند مرتبه را در تو گرد آورده است.

اگر در صدد آوردن تمامى ثمرات اين صفات كمالى كه از وجود وصى روان شده و تمام درياهاى سخنى را كه از دل و زبان او جوشيده باشيم، در بيان و توضيح معانى اين ابيات، از هدف خود مبنى بر كوتاه گويى دور مى شويم ... يادآور مى شويم كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله برخى ديگر از صحابه را نيز در پاره اى از اين صفات به فرستادگان الاهى تشبيه كرده است؛ ليكن براى هيچ يك از آنان نام پنج يا سه تن از انبيا را نياورده است؛ آن هم به صورت: «هر كه مى خواهد ...» كه نشان دهنده وجود كامل اين صفات در وصى او [اميرالمؤمنين عليه السلام ]است.

همان طور كه مشاهده شد، سخن محمد بن اسماعيل كه عالمى بزرگ و منصف است، به نيكويى از معانى حديث پرده برداشته و حقايق آن را در عباراتى كوتاه آشكار ساخته است. با سخنان وى، از سويى وجه احتجاج شيعه روشن گشته و از سويى ديگر، تعصب دهلوى هويدا مى شود. همو كه به باور ناقص خود، اين حديث را تنها دربردارنده تشبيهى محض دانسته و در اين ميان، تعصب بى جاى خود را بيش از پيش به رخ كشيده است.

سخنان ابن طلحه شافعى، گنجى شافعى و شهاب الدين احمد در بيان معناى اين حديث نيز در راستاى تفسير ما از حديث شريف قرار مى گيرد كه به جهت جلوگيرى از طولانى شدن كلام، به همين مقدار بسنده مى كنيم.

اعتراف ابوبكر به دلالت حديث

از ديگر شواهد بطلان سخن دهلوى و افكار همسو با او، اعتراف ابوبكر بر برابرى اميرالمؤمنين عليه السلام با پنج پيامبر ياد شده است كه بالتبع برترى ايشان از آنان را در بر دارد. خوارزمى در مناقب، به سند خود آورده است:

أخبرنا شهردار ... حدّثنا شريك عن أبيإسحاق عن الحارث الأعور صاحب راية علي، قال: بلغنا أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم كان في جمع من أصحابه فقال: «أريكم آدم في علمه، ونوحا في فهمه، وإبراهيم في حكمته». فلم يكن بأسرع من أنْ طلع علي. فقال أبوبكر: يا رسول اللّه، أقست رجلاً بثلاثة من الرسل؟ بخ بخ لهذا الرجل، من هو يا رسول اللّه؟ قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «ألا تعرفه يا أبابكر؟!». قال: اللّه ورسوله أعلم. قال:

«أبوالحسن علي بن أبيطالب». قال أبوبكر: بخ بخ لك يا أباالحسن. وأين مثلك يا أباالحسن؟(1).

شهردار بن شيرويه به سند خود از حارث اعور، پرچمدار اميرالمؤمنين على عليه السلام روايت كرد كه گفت: به ما اين خبر رسيده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در ميان گروهى از اصحاب خود فرمود: «علم آدم، فهم نوح و حكمت ابراهيم را به شما خواهم نماياند». زمانى نگذشت كه على بر آن جمع وارد شد. آنگاه ابوبكر گفت: اى پيامبر خدا! آيا مردى را با سه تن از پيامبران الاهى مقايسه كردى؟! آفرين به اين مرد، اى پيامبر، اين مرد كيست؟ پيامبر صلّى اللّه عليه وآله پاسخ داد: «اى ابوبكر، آيا او


1) . مناقب علي بن أبيطالب: 88 - 89 / ح 79.

را نمى شناسى؟!». ابوبكر گفت: خدا و فرستاده اش داناترند كه او كيست. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آن مرد ابوالحسن، على بن ابى طالب است». ابوبكر گفت: آفرين، آفرين، اى ابوالحسن، كجا همانندى براى تو يافت مى شود؟ صاحب كتاب توضيح الدلائل نيز به همين مضامين، روايت را از ابوبكر نقل كرده است.(1).

نكته قابل توجه در اين حديث، اعتراف روشن ابوبكر در دلالت حديث تشبيه به برابرى اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبران مذكور در حديث است و از آن قابل توجه تر، تصديق سخن ابوبكر از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است كه در واقع اقامه حجت بر اين تساوى است.

شاهد اين حديث، سخن ابوبكر است كه به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه مى دارد كه «أقست رجلاً بثلاثة من الرسل؟ آيا مردى را با سه تن از پيامبران الاهى مقايسه كردى؟». در اين عبارت قست (مقايسه كردى) به معناى ساويت (برابر ساختى) است؛ زيرا قياس كسى با ديگرى به معناى برابر ساختن آن دو با يكديگر است.

شاهد بر اين معنا، سخن برخى از عالمان ادب و لغت اهل سنت است. شريف جرجانى در همين باره مى گويد:

القياس في اللغة عبارة عن التقدير، يقال: قست النعل بالنّعل، إذا قدّرته وسوّيته، وهو عبارة عن ردّ الشيء إلى نظيره؛(2).

قياس در لغت به معناى تقدير و اندازه گيرى است. گفته مى شود: نعل را با نعل قياس


1) . ر.ك: توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

2) . التعريفات: 181.

كردى؛ يعنى آن را اندازه گزاردى و برابر ساختى. همچنين قياس به معناى بازگردانيدن چيزى به همانند خود است.

جوهرى نيز مى نويسد:

قست الشيء بغيره وعلى غيره، أقيس قيسا وقياسا، فانقاس، إذا قدّرته على مثاله. وفيه لغة اخرى: قسته أقوسه قوسا وقياسا، ولا يقال: أقسته، والمقدار مقياس، وقايست بين الأمرين مقايسةً وقياسا، ويقال أيضا: قايست فلانا إذا جاريته في القياس، وهو كقياس الشيء بغيره، أي: يقيسه بغيره، ويقتاس بأبيه اقتياسا، أي: يسلك سبيله ويقتدى به؛(1).

چيزى را به مانند و بر مانندش قياس كردم. مى گويم: چيزى را به ديگرى يا با ديگرى مقايسه كردم. اين فعل اجوف يائى و مصدر آن قيس و قياس است؛ البته به صورت اجوف واوى و با مصادر قوس و قياس نيز به كار رفته است. مقدار و مقياس هم معنى اند. اين ماده به باب افعال نمى رود؛ ليكن به باب مفاعله رفته و مفاعله اين ماده، گاه به معناى ثلاثى مجرد است. باب افتعال از اين ماده، به معناى پيروى و اقتداست.

فيروزآبادى نيز در قاموس، قياس چيزى به چيزى و يا با چيزى را به معناى اندازه كردن آن با همانندش آورده است. وى مى نويسد:

قاسه بغيره وعليه، يقيسه قيسا وقياسا واقتاسه، قدّره على مثاله، فانقاس، والمقدار: المقياس.(2).


1) . الصحاح: 3 / 967، ماده قوس.

2) . قاموس المحيط: 2 / 244، ماده قيس.

همچنين ابن اثير در اين باره مى نويسد:

منه حديث أبيالدرداء: «خير نسائكم التي تدخل قيسا وتخرج ميسا». يريد: أنّها إذا مشت قاست بعض خطاها ببعض، فلم تفعل فعل الخرقاء ولم تبطئ، ولكنّها تمشي مشيا وسطا معتدلاً، فكان خطاها متساوية؛(1).

در حديث ابوالدرداء آمده است: «خير نسائكم التى تدخل قيسا وتخرج ميسا». مقصود از اين حديث آن است كه در هنگام راه رفتن، گام هاى زنان با هم مقايسه مى شوند؛ پس همچون زنان احمق گام نزده وخيلى كند نيز قدم برندارند؛ بلكه معتدل و ميانه رو قدم بردارند، به گونه اى كه گامها برابر باشند.

پس از اشاره به برداشت ابوبكر از حديث تشبيه بر برابرى و مساوات و تأييد او از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، و همچنين نقل انظار عالمان ادب و لغت اهل سنت، در شگفتيم كه بر اساس چه ملاك و ميزانى دهلوى اين حديث را حمل بر تشبيه صِرف كرده است؟! روشن است كه سخن ابوبكر خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام كه «كجا همانندى براى تو يافت مى شود؟»، بيانگر اين نكته است كه وى برابرى ياد شده در حديث را دليلى بر آن گرفته است كه همانندى براى اميرالمؤمنين عليه السلام وجود ندارد و اين خود دليلى ديگر بر افضليت آن حضرت است؛ به ويژه آن كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله اين سخن ابوبكر را تصديق و تأييد فرموده است. بنابراين، ادعاى عدم دلالت حديث تشبيه به برابرى آن حضرت با پيامبران و منتهى شدن آن به افضليت، ادعايى مخالف با موازين علمى و جدا نارواست.


1) . النهاية في غريب الحديث: 4 / 131، ماده قيس.

شبيه ترين فرد به پيامبر خدا، افضل و جانشين او است

ابن تيميه كه از عصبيت او نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام، حتى عالمان اهل سنت؛ بلكه شاگردان مبرز او همچون ذهبى لب به اعتراض گشوده اند، مى نويسد:

فلأنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم أفضل الخلق، وكلّ من كان به أشبه فهو أفضل ممّن لم يكن كذلك، والخلافة كانت خلافة نبوة، لم يكن ملكا، فمن خلف النبيّ وقام مقام النبيّ كان أشبه به، ومن كان أشبه بالنبيّ كان أفضل، فالذي يخلفه أشبه به من غيره، والأشبه به أفضل، فالّذي يخلفه أفضل؛(1).

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله برترين خلق است و هر آن كس كه شبيه ترين مردم به او باشد، از آنانى كه اين گونه نيستند برتر است. خلافت جانشينى نبوت است، نه پادشاهى؛ از اين رو، هر آن كس كه جانشين نبى شود و بر جاى او بنشيند، شبيه ترين مردمان به وى خواهد بود و شبيه ترين فرد به نبى از همگان برتر است. بنابراين، هر كه جانشين پيامبر شود، از ديگران به او شبيه تر است و شبيه ترين افضل است؛ در نتيجه خليفه، افضل از ديگران خواهد بود.

ابن تيميه در اين سخنان، به كبراى كلى صحيحى اشاره كرده است و آن اين كه «شبيه ترين فرد به پيامبر از همگان برتر است»؛ چرا كه بدون ترديد، نبى برترين مردم است و شبيه ترين فرد به افضل، از همگان برتر است.

در اين ميان، وى در تعيين مصداق جانشين و افضل به بى راهه رفته است و ابوبكر را به گمان خود مصداق آن دانسته است؛ ولى تعيين مصداق نيازمند نص


1) . منهاج السنّة: 8 / 228.

از سوى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است و اين در صورتى است كه دهلوى و ديگران به نبود نص بر خلافت خلفاى سه گانه معترفند؛ از اين رو اين كبرا براى آنان هيچ سودى نداشته و مقصود ابن تيميه نيز خلافت غير منصوص خواهد بود.

از آن سو، حديث تشبيه نصى است كه مصداق حقيقى اين كبراى صحيح را معين مى كند. بنابراين، اميرالمؤمنين عليه السلام شبيه ترين مردمان به پيامبرانى است كه بى گمان از خلفاى سه گانه برترند و هر آن كس كه شبيه ترين فرد به آنان باشد، افضل خواهد بود؛

پس اميرالمؤمنين عليه السلام از خلفاى سه گانه و ديگران افضل است.

تشبيه غير معصوم به معصوم جايز نيست

از ديگر امورى كه مى توان از دلالت حديث و تشبيه امام عليه السلام به پيامبران به دست داد، اين مطلب است كه حديث نشانگر عصمت است. سخن پيامبر اكرم در همين راستا قرار دارد؛ چرا كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، آنگاه كه به تشبيه آن حضرت به انبياء مى پردازد، با بررسى تمامى جوانب و تفكر در باز خوردى كه در اين تشبيه نهفته است، به بيان چنين سخنى مبادرت مى فرمايد كه يكى از همين بازخوردها، استفاده عصمت از اين حديث شريف است. بيان سخن اين كه تشبيه معصوم به غير معصوم جايز نيست و مؤيد اين مدعا، سخن سبكى در شرح حال ابوداوود است. وى مى نويسد:

قال شيخنا الذهبي: تفقّه أبوداود بأحمد بن حنبل، ولازمهُ مدةً.

قال: وكان يشبه به، كما كان أحمد يشبه بشيخه وكيع، وكان وكيع يشبه بشيخه سفيان، وكان سفيان يشبّه بشيخه منصور، وكان منصور يشبَّه بشيخه إبراهيم، وكان إبراهيم يشبَّه بشيخه علقمة، وكان علقمة يشبَّه بشيخه

عبداللّه بن مسعود رضي اللّه عنه. قال شيخنا الذهبي: وروى أبومعاوية، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن علقمة: إنّه كان يشبّه عبداللّه بن مسعود بالنبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم في هديه ودلّه.

قلت: أمّا أنا فمن ابن مسعود أسكت، ولا أستطيع أنْ اشبّه أحدا برسول اللّه في شيء من الأشياء، ولا أستحسنه، ولا أجوّزه، وغاية ما تسمح نفسي به أن أقول: وكان عبداللّه يقتدي برسول اللّه فيما ينتهي إليه قدرته وموهبته من اللّه عزّ وجلّ، لا في كلّ ما كان رسول اللّه، فإنّ ذلك ليس لابن مسعود، ولا للصدّيق، ولا لمن اتّخذه اللّه خليلاً؛(1).

شيخ ما ذهبى گفته است: ابوداوود از احمد بن حنبل فقه آموخت و مدتى ملازم و همراه او بوده است. ابوداوود را به احمد بن حنبل تشبيه مى كنند؛ همان گونه كه احمد را به استادش وكيع، و وكيع به استادش سفيان، و سفيان به شيخش منصور، و منصور به استادش ابراهيم، و ابراهيم به شيخش علقمه، و علقمه به استاد خود عبداللّه بن مسعود رضى اللّه عنه تشبيه مى شود.

ذهبى همچنين مى نويسد: ابومعاويه، از اعمش، از ابراهيم، از علقمه نقل مى كند كه گفت: همانا عبداللّه بن مسعود را در روش و منشش به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله تشبيه مى كنند؛ ليكن من درباره ابن مسعود دهان را از سخن در اين باره فرو مى بندم [چرا كه] نمى توانم كسى را در هيچ امرى به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله تشبيه كنم و البته در حقيقت چنين كارى را نيكو ندانسته و جايز نمى دانم. نهايت


1) . طبقات الشافعية: 2 / 296.

آنچه دلم به آن خرسند مى شود آن است كه بگويم عبداللّه بن مسعود، تنها در آنچه توان و توفيقش را از خداى عزّ وجلّ دريافت كرده بود به آن حضرت اقتدا مى كرد؛ چرا كه ابن مسعود، صديق [ابوبكر] و حتى آن كس را كه خدا او را به عنوان خليل خود برگزيده، در آن مرتبه نيستند كه با پيامبر خاتم همانند شوند.

به هر روى خواننده اين سطور به روشنى در مى يابد كه تاج الدين سبكى، تشبيه عبداللّه بن مسعودى كه عالمان اهل سنت وى را مشمول فضائل و مناقب بسيارى دانسته و حتى تشبيه ابوبكر كه جايگاه وى نزد اهل سنت معين است را به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روا نمى دارد؛ اگر اميرالمؤمنين عليه السلام معصوم و برترين مردم پس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نيست، نبى اكرم صلّى اللّه عليه وآله وى را در اين ويژگيها به پيامبران پيشين تشبيه نمى فرمود؛ چرا كه به يقين اين تشبيه بدون عصمت و افضليت نارواست.

با اين بيان، روشن مى شود كه اگر حمل تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به پيامبران، به تشبيهات شعرى و مجازى جايز بود، نه تنها تشبيه ابن مسعود، بلكه تشبيه خليفه نخست و حتى خلفاى دوم و سوم، بدون هيچ سختگيرى و ترديدى به پيامبر خاتم جايز مى بود.

اين سخن سبكى همچنين نشان دهنده بطلان ادعاى برابرى خلفاى سه گانه با انبياست؛ زيرا اگر خلفا در اين اوصاف با پيامبران برابر و يا همانند بودند، سبكى ديگران را از تشبيه خليفه نخست به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله باز نمى داشت.

اين سخن سبكى نيز نتيجه رد ناروايى تشبيه خليفه نخست به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بوده و موجب بطلان احاديث ساختگى تشبيه خلفاى اول و دوم به انبيا مى گردد و به اين صورت، نادرستى اين ادعا كه شيخين داراى كمالات پيامبران بوده اند را آشكار مى سازد.

تشبيه موجب عموم است

از مطالب مهم و كاربردى مباحث علم اصول، بحث كاربرد حرف جر و تعيين محدوده دلالت آن از سوى اصوليان است. از اين ميان يكى از حروف جر، حرف كاف است كه براى تشبيه به كار مى رود. آنچه در اين بحث قابل توجه است، اين است كه آيا تشبيهى كه از سوى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است، نشانگر عموميت در تشبيه است يا اختصاص به مورد دارد؟ بر اساس روش بحث با اهل سنت، بايد در اين باره نيز به منابع اصولى اهل سنت مراجعه كرد تا در اين ميان و بر اساس انظار عالمان اهل سنت، به اثبات مطلب پرداخته و تشبيه را دال بر عموم دانست نه خاص.

عالمان علم اصول اهل سنت قائلند كه بنابر اصل اولى، هر جا ممكن باشد، بايد تشبيه حمل بر عموم شود نه خصوص. ما پيش از اين و در بحث حديث شريف منزلت، به انظار عالمان اصولى اهل سنت در اين باره پرداختيم و براى جلوگيرى از اطاله كلام، به نظر برخى از اين عالمان مى پردازيم. يكى از عالمانى كه به اين مطلب تصريح كرده، عالم بزرگ اصولى اهل سنت بزدوى است. وى در كتاب اصول فقه خود مى نويسد:

والأصل في الكلام هو الصريح، وأما الكناية ففيها قصور، من حيث يقصر عن البيان إلا بالنية، والبيان بالكلام هو المراد، فظهر هذا التفاوت فيما يدرء بالشبهات، وصار جنس الكنايات بمنزلة الضرورات، ولهذا قلنا إنّ حدّ القذف لا يجب إلا بتصريح الزنا، حتى أنّ من قذف رجلاً بالزنا، فقال له آخر: صدقت، لم يحد المصدّق، وكذا إذا قال: لست بزان. يريد التعريض بالمخاطب، لم يحد. وكذلك في كلّ تعريض، لما قلنا. بخلاف من قذف

رجلاً بالزنا فقال آخر: هو كما قلت، حدّ هذا الرجل، وكان بمنزلة الصريح، لما عرف في كتاب الحدود؛(1).

اصل در كلام سخن صريح است و در كنايه نوعى نارسايى وجود دارد؛ چرا كه كنايه، بدون در نظر گرفتن نيت متكلم از رساندن مراد وى قاصر است و بديهى است كه هدف از سخن گفتن رساندن مقصود و مراد است. بدين روى، تفاوت سخنى كه با وجود شبهات دفع مى شود، روشن مى گردد و نوع كنايات به منزله قضاياى ضرورى محسوب مى شوند. بنابراين مى گوييم: اجراى حد قذف جز به تصريح زنا واجب نيست؛ حتى اگر كسى مردى را به زنا نسبت دهد و ديگرى به او بگويد: راست گفتى! تصديق كننده را حد نمى زنند. همچنين هر گاه بگويد: تو زناكار نيستى و مرادش تعريض به مخاطب باشد (به طورى كه قصدش اين باشد كه تو زناكار هستى!)، بر او حد جارى نمى شود. بر اساس آنچه گفته شد، هر تعريضى اين گونه است؛ برخلاف وقتى كه كسى مردى را به زنا نسبت دهد و ديگرى بگويد: او همان گونه است كه تو گفتى. در اين حالت، اين مرد حد مى خورد و اين سخن - همان گونه كه در كتاب حدود دانسته شد - به منزله تصريح است.

عبدالعزيز بن احمد بخارى كه شارح اصول فقه بزدوى است، در شرح عبارت «وكان بمنزلة الصريح لما عرف» مى نويسد:

قال شمس الأئمة في قوله «هو كما قلت»: إنّ كاف التشبيه يوجب العموم عندنا في المحلّ الذي يحتمله، ولهذا قلنا في قول علي - رضي اللّه عنه - : إنما


1) . أصول البزدوي: 117، باب حروف جر.

أعطيناهم الذمّة وبذلوا الجزية ليكون أموالهم كأموالنا ودماؤهم كدمائنا: إنه مجريٌّ على العموم فيما يندرء بالشبهات كالحدود، وما ثبت بالشبهات كالأموال، فهذا الكاف أيضا موجَبه العموم؛ لأنه حصل في محل يحتمله، فيكون نسبةً له إلى الزنا قطعا، بمنزلة الكلام الأول، على ما هو موجب العام عندنا؛(1).

شمس الائمه درباره عبارت «او همان گونه است كه تو گفتى» مى گويد: كاف تشبيه نزد ما در جايى كه ممكن باشد رساناى عموم است؛ از اين رو، سخن على رضى اللّه عنه كه: «تنها بدان سبب به آنان هشدار داديم و آنها جزيه پرداختند تا دارايى شان همچون اموال ما و خونشان بسان خون ما [محترم] باشد» نزد ما، در آنچه مانند حدود، به سبب شبهات دفع مى شود و در آنچه مانند اموال، به سبب شبهات ثابت مى گردد، جارى مجراى عموم است. كاف در «هو كما قلت: او همان گونه است كه تو گفتى» نيز مفيد عموم است؛ زيرا در جايى آمده است كه همين معنا را برمى تابد و قطعا دربردارنده نسبت زنا به شخص مورد نظر است؛ همانند سخن نخست كه نزد ما مفيد عموم بود.

بر اساس اين اعتراف، تشبيه اوصاف اميرالمؤمنين عليه السلام به اوصاف پيامبران مفيد عموم بوده و فراگير است و برابرى حضرتش با انبيا را به اثبات مى رساند.

احكام منزلٌ عليه بر منزل بار مى شود

از ديگر قواعدى كه به عموميت منتهى شده و بحث ما را به سوى نتيجه صحيح سوق مى دهد، اين است كه هر گاه شخصى را در جايگاه كسى بنشانند، احكام جايگاه


1) . كشف الأسرار: 2 / 209.

«منزل عليه» بر وى بار شده و ميان او و صاحب جايگاه، برابرى برقرار مى گردد. در بحث حديث منزلت به تفصيل به آن پرداخته شد و ثابت شد كه تمامى شئون «منزل عليه» براى «منزل» نيز سارى و جارى بوده و از اين جهت ميان آن دو برابرى برقرار است. در همان بحث اشاره شد كه جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، به مانند جايگاه هارون نسبت به موسى على نبينا وعلى آله وعليهما السلام است و با واژه «الا»، نبوت را استثناء نمود تا در اين رهگذر، اميرالمؤمنين عليه السلام در تمامى مقامات و شئون با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله برابر باشد به جز نبوت كه فرق فارق ميان نبوت و خلافت است.

در اينجا نيز تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به پيامبران هم عموميت را در بردارد و هم تساوى؛ از اين رو احكام مشبهٌ به بر مشبه جارى مى شود و به اين طريق، برابرى امير مؤمنان با آدم عليهما السلام در علم و ديگر صفات اختصاصى انبياء ديگر اثبات مى شود و احكام علم آدم بر علم اميرالمؤمنين و ديگر صفات انبياء بر آن حضرت مترتب مى گردد.

تشبيه در قرآن، نشانگر برابرى

از ديگر نشانه هاى برابرى ميان مشبه و مشبه به، استعمال اين حقيقت در كلام خداى حكيم است. به عنوان نمونه در سوره احقاف مى خوانيم:

«فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ »؛(1).

همان گونه كه فرستادگان اولوالعزم شكيبايى كردند، تو نيز صبر و شكيبايى پيشه كن.


1) . سوره احقاف، آيه 35.

روشن است كه هدف خداى تعالى از اين تشبيه، برابرى شكيبايى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله با فرستادگان اولوالعزم است؛نه اين كه معاذاللّه شكيبايى ايشان از شكيبايى اولوالعزم كمتر است.

برداشت برابرى از اين آيه شريف را مى توان از اظهار نظر برخى مفسران اهل سنت كه ذيل اين آيه به دست داده اند، استفاده نمود. ابوالسعود يكى از همين مفسران است. وى در ذيل آيه مى نويسد:

«فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ » جواب شرط محذوف، أي إذا كان عاقبة أمر الكفرة ما ذكر، فاصبر على ما يصيبك من جهتهم، كما صبر اولوا الثبات والحزم من الرسل، فإنّك من جملتهم، بل من عليّتهم، ومن للتبيين، وقيل: للتبعيض، والمراد باولي العزم أصحاب الشرائع الذين اجتهدوا في تأسيسها وتقريرها، وصبروا على تحمّل مشاقّهم، ومعاداة الطاعنين فيها، ومشاهيرهم: نوح وإبراهيم وموسى وعيسى عليهم الصلاة والسلام. وقيل: هم الصابرون على بلاء اللّه تعالى، كنوح صبر على أذيّة قومه، كانوا يضربونه حتّى يغشى عليه، وإبراهيم صبر على النار، وعلى ذبح ولده، والذبيح على الذبح، ويعقوب على فقد الولد والبصر، ويوسف على الجبّ والسجن، وأيوب على الضرّ، وموسى قال له قومه: «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ »،(1)قال: «كَلاَّ إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ »،(2)وداود بكى على خطيئته أربعين سنة، وعيسى لم يضع لبنة على لبنةً، صلوات اللّه تعالى وسلامه عليهم أجمعين؛(3).


1) . سوره شعراء، آيه 61.

2) . همان، آيه 62.

3) . تفسير أبيالسعود: 8 / 90.

آيه «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ » جواب شرط محذوف است؛ يعنى: سرانجام كافران همان است كه پيش از اين ياد شد؛ از اين رو بر سختى هايى كه از آنان به تو مى رسد صبر نما؛ همان گونه كه فرستادگان [پيش از تو ]پايدارى شكيبايى ورزيدند؛ چرا كه تو در شمار همانها، بلكه از والامقامان آنان هستى. «من» در «مِنَ الرُّسُلِ » براى تبيين است؛ ليكن برخى گفته اند براى تبعيض است. مقصود از اولوالعزم صاحبان شرايع اند كه در برپايى و تبليغ شريعتها بسيار كوشيدند و در تحمل سختى هايى كه از سوى مردمان به آنان رسيده و دشمنى هاى خرده گيران بر رسالت آسمانى آنان، صبر نمودند. بلند آوازه ترين ايشان نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام است. برخى درباره فرستادگان اولوالعزم گفته اند: آنان كسانى اند كه در آزمايش هاى خداى تعالى صابر بوده اند؛ همچون نوح كه در برابر آزار قومش صبورى كرد. آنها او را مى زدند تا اين كه حضرتش از هوش مى رفت. و ابراهيم، آن گاه كه قومش او را در آتش افكندند، بردبارى اش را از كف نداد و آزمون سر بريدن فرزندش را سربلند پشت سر نهاد. نيز ذبيح كه با شكيبايى، گردن خود را تسليم پدر كرد. و يعقوب كه بر دورى پسرش و از دست دادن بينايى اش صبر نمود و يوسف، آن هنگام كه او را در چاه و سپس در زندان افكندند. و ايوب بر سختى كه به او رسيد. و موسى، آن هنگام كه قوم او به وى گفتند: ««إِنَّا لَمُدْرَكُونَ »؛

بى گمان، گرفتار خواهيم شد» و موسى پاسخ داد: ««كَلاَّ إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ »: هرگز، چرا كه خداوندم با من است و مرا هدايت خواهد نمود» و داوود كه چهل سال بر خطاى خويش گريست. و عيسى كه خشتى بر خشتى ننهاد. درود خداى متعال و سلامش بر همگى آنان باد.

بنابراين، اين سخن دهلوى كه برداشت برابرى از تشبيه را نهايت كم خردى دانسته است! نشانگر اعتقاد دهلوى نسبت به كلام والاى الاهى بوده و از آن پرده برمى دارد كه ما به جهت تفكر باطل دهلوى، از وى برائت مى جوييم.

تناقض در گفتار دهلوى

در سطور گذشته، به دلايلى پرداخته شد كه به روشنى بيانگر مقصود و منظور ما از دلالت حديث تشبيه بود كه هر فرد منصفى كه در پى كشف حق و حقيقت بوده و مبانى اعتقادى خود را بر اساس ادله عقلى و نقلى پى مى نهد، كافى است. با اين وجود چه بسا برخى از دلبستگان به دهلوى كه نظرات وى را فصل الخطاب دانسته و به جانبدارى متعصبانه از وى مبادرت ورزيده و از پذيرش حق و گردن نهادن به آن سر باز مى زنند، هنوز پى به كم سوادى و يا تعصب وى نبرده اند؛ از اين رو به بررسى سخنان ديگرى كه او ذيل برخى احاديث ديگر كتاب خود پرداخته، اشاره مى كنيم تا از اين رهگذر، به تناقض گويى كه وى به آن دچار شده، اشاره كرده و با رد مدعاى وى در حديث تشبيه نيز، هم تعصب مفرط وى را در پذيرش حقايق بازگو كنيم و هم آخرين ميخى باشد بر تابوت كسانى كه وى و سخنان او را بدون تأمّل و تعقّل پذيرفته و با حق به ستيز پرداخته اند.

نقض يكم:

نخستين حديثى كه حاكى از تناقض و ناهمگونى گفته هاى دهلوى در حديث تشبيه است، ذيل حديث شريف منزلت است. دهلوى در پاسخ به حديث «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» مى نويسد:

چون حضرت امير را تشبيه دادند به حضرت هارون و معلوم است كه حضرت هارون در حيات موسى بعد از غيبت ايشان خليفه بود و بعد از وفات حضرت موسى يوشع بن نون و كالب بن يوقنا خليفه شدند لازم آمد كه حضرت امير نيز خليفه آن حضرت باشد در حيات ايشان بعد از غيبت نه بعد از وفات بلكه بعد از وفات ديگران باشند تا تشبيه كامل شود و تشبيهى كه در كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم واقع شود آن را بر تشبيه ناقص حمل كردن كمال بى ديانتى است و العياذ باللّه.(1).

اين سخن دهلوى وام گرفته از تفسير فخر رازى است تا بتواند خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام را نفى كند. وى گفته خود را مصداق تشبيه كامل امير مؤمنان عليه السلام به هارون قرار داده است.

با نظر به اين سخن وى، مى توان حديث تشبيه را بر تشبيه كامل ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و پيامبران حمل نمود و روشن است كه تشبيه كامل، برابرى همه جانبه ميان مشبه و مشبهٌ به را مى رساند؛ از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام در اوصاف، با اوصاف تمامى پيامبران ياد شده برابر است و اين همان مدعاى حقى است كه تا كنون در پى آن بوديم. از اين رو با توجه به اين سخن دهلوى مى گوييم كه حمل حديث تشبيه توسط دهلوى و برخى از پيشينيانش بر تشبيه ناقص، با ديندارى سازگار نيست! نقض دوم:

دهلوى در حاشيه سخنى كه در پاسخ به حديث ثقلين دارد، مى نويسد:


1) . تحفه اثنا عشريه: 211.

ملايعقوب ملتانى كه از علماء اهل سنتست گفته ست كه در حديث پيغمبر صلعم(1)تشبيه اهل بيت بسفينه و تشبيه صحابه بنجوم اشاره مى كند كه شريعت را از صحابه بايد گرفت و طريقت از اهل بيت زيرا كه خوض در بحر حقيقت و معرفت بدون اعمال طريقت و محافظت شريعت محالست چنانچه سفر درياى ظاهر بدون ركوب كشتى و اهتدا بنجوم محالست و فقط سوار شدن بر كشتى هر چند نجات بخش از غرقست اما وصول بمقصد بدون مراعاة بنجوم محالست چنانچه فقط مراعاة نجوم بدون كشتى بى اثر و باطل درين نكته تامل بايد كرد كه بسيار عميقست.

از ظاهر اين عبارت به دست مى آيد كه مجرّد تشبيه صحابه به نجوم، مستلزم آن است كه شريعت را از صحابه بايد گرفت؛ از اين رو لازمه اين دلالت آن است كه حمل تشبيه بر عموم لازم است و در غير اين صورت، چنين دلالتى را به دست نخواهد داد و در نتيجه دلالت حديث نجوم بر مدعاى اهل سنّت محقق نخواهد شد. به همين روى مى گوييم:

اولاً: اگر تشبيه نشانگر برابرى نباشد، ثمره اى بر تشبيه بار نمى شود و نمى توان بر اساس تشبيه صحابه به نجوم، شريعت را از آنان اخذ نمود؛ چرا كه مى تواند علت تشبيه چيزى غير از اخذ شريعت باشد و به همين روى ديگر نمى توان صحابه را لزوماً محل و مرجع سنت و شريعت دانست. البته همان طور كه در منابع حديثى شيعه از جمله بصائر الدرجات و معانى الاخبار آمده است، بر اساس تفسير شيعه از حديث «أصحابي كالنجوم»، مراد از اصحاب همان اهل بيت عليهم السلام هستند و روشن است كه بايد از


1) . منظور دهلوى از اين عبارت، خلاصه «صلّى اللّه عليه وسلّم» است كه در عبارات دهلوى زياد به كار رفته است.

چنين افرادى در شريعت به طور مطلق پيروى نمود و اين تفسير است كه هم با آيات قرآن و هم منابع فريقين از جمله «حديث تشبيه» و «حديث سفينه» و به ويژه «حديث ثقلين» همخوانى دارد.

ثانيا: حديث «أصحابي كالنجوم» نزد بسيارى از پيشوايان و پژوهندگان اهل سنت، باطل و ساختگى است كه در بحث بررسى عدالت صحابه از همين مجموعه،(1)به تفصيل به بررسى سند و دلالت آن پرداخته ايم كه خواننده اين سطور مى تواند براى اطلاع بيشتر از اين حديث، به همان بحث مراجعه كند.

نقض سوم:

دهلوى در باب دوازدهم از كتاب تحفه اثنا عشريه كه به تولا و تبرا اختصاص داده است، در گاه، بررسى و اشكال به حديث شريف پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «حربك حربي وسلمك سلمي»، مى نويسد:

و درين جواب نيز به چند وجه خدشه است اول آن كه اين كلام محمول بر مجاز است بحذف حرف تشبيه يعنى حربك كانه حربى زيرا كه معنى حقيقى امكان ندارد و ظاهر است كه حرب حضرت امير حرب حضرت رسول نبود حقيقتا بل حكما و چون مجاز بحذف حرف تشبيه شد مذموم و قبيح بودن ازين حديث معلوم شد نه كفر بودن چه مساوات مشبه و مشبه به در جميع احكام هرگز در تشبيه لازم نيست.(2).


1) . بحث و بررسى فرضيه ناصواب «عدالت صحابه»؛ به ويژه بحث از حديث «اصحابى كالنجوم» در جلد سيزدهم از همين مجموعه، به دست داده شده است.

2) . تحفه اثنا عشريه: 392.

بنابراين، معناى تشبيه علم اميرالمؤمنين عليه السلام به علم آدم از سوى پيامبر، احاطه آن حضرت است بر همه علمى است كه آدم دارد. درباره ديگر پيامبران و اوصافشان نيز همين سخن جارى است و تمامى اينها به عنوان صغرا بر افضليت دلالت كرده و با توجه به كبراى قضيه، خليفه بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام خواهد بود.

نقض چهارم:

تمامى سعى دهلوى در حديث تشبيه بر آن است كه تا دلالت حديث تشبيه، در برابرى اميرالمؤمنين عليه السلام با انبيا را انكار نمايد. اما همو كه به ظاهر اين انكار متعصبانه و غير علمى خود را فراموش كرده و يا اين كه خود را به فراموشى زده است، در گاه اثبات شباهت ابوبكر و عمر به برخى اوصاف پيامبران كه در منابع اهل سنت به دست داده شده است، آن را به برابرى حمل كرده و مى نويسد:

آن كه تفضيل حضرت امير بر خلفاء ثلثه وقتى ثابت شود از اين حديث كه آنها مساوى نباشند با انبياء مذكورين در صفات مذكوره يا مانند آن صفات مذكوره و دون هذا النفى خرط القتاد بلكه اگر در كتب اهل سنت تفحص واقع شود آن قدر احاديث داله بر تشبيه با انبياء كه در حق شيخين مروى و ثابت است و در حق هيچ يك از معاصرين ايشان ثابت نيست.

وى پس از اين سخن مى نويسد:

و لهذا كار انبياء كه جهاد با كفار و ترويج احكام شريعت و اصلاح امور ملت است از شيخين خوب تر سرانجام يافت.(1).


1) . همان: 214.

به هر روى ادعاى دهلوى در تشبيه برخى اوصاف شيخين به انبيا، مبتنى بر آن است كه تشبيه ميان مشبه و مشبه به را موجب برابرى و تساوى بداند كه در اين صورت است كه مى توان فضيلتى براى شيخين دست و پا كرد كه از سويى اين همان مدعاى ما در اثبات تساوى و برابرى ميان اوصاف اميرالمؤمنين و انبياء مذكور در روايت است و از سويى ديگر، ردى بر ادعاى دهلوى است كه دلالت حديث تشبيه بر برابرى و تساوى را منكر مى شود. بنابراين، تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به پيامبران، نشانگر تساوى و برابرى ايشان با انبياء است و با توجه به جامع الفضائل بودن آن حضرت، از تك تك انبيا برتر بوده و همو شايسته خلافت بلا فصل جامع الفضائل، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است.

شبهاتى پيرامون حديث

شبهات دهلوى پيرامون دلالت حديث بر افضليت

1 - تساوى در صفت موجب افضليت نيست! دهلوى در ادامه شبهه پراكنى هاى بى اساس خود مى نويسد:

مساوات با افضل در صفتى موجب افضليت نمى شود زيرا كه آن افضل را صفات ديگرند كه به سبب آنها افضل شده است.

اين ادعاى دهلوى نيز به روشنى باطل است؛ زيرا همان گونه كه پيش از اين براى نشان دادن افضليت پيامبراكرم صلّى اللّه عليه وآله بر تمامى انبيا، به آيه اى از قرآن كريم احتجاج كرديم و گفتيم كه پيامبر خدا به جهت دارا بودن تمامى خصلت هاى انبياء گذشته، از تمامى آنان نيز برتر است؛ در اين جا نيز تشبيه اميرالمؤمنين عليه السلام به

پيامبران در حديث تشبيه و برابرى ايشان در خصائص و ويژگى هاى آنان، نشانگر اين است كه آن حضرت با تك تك آن پيامبران در ويژگى هاى برجسته آنها برابر بوده و در نتيجه از تمامى آنان برتر است؛ چرا كه اوصاف پراكنده پيامبران در اميرالمؤمنين عليه السلام يكجا گرد آمده و مصداق شعر «آنچه خوبان همه دارند تو يكجا دارى» مى باشد و همين، موجب برترى بدون ترديد آن حضرت بر پيامبران خواهد بود.

اضافه بر مطالب پيش گفته، بدون ترديد تمامى مسلمانان در برترى يكايك اين پيامبران بر خلفاى سه گانه اتفاق نظر دارند و از سويى ديگر، شخص برابر با افضل، همتاى افضل بوده و بر مفضول برترى خواهد داشت؛ به همين روى، اميرالمؤمنين عليه السلام از خلفاى سه گانه افضل بوده و به يقين او امام و خليفه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خواهد بود.

2 - افضليت موجب امامت نيست! دهلوى در ادامه اشكال هاى بى اساس خود به دلالت حديث مى نويسد:

افضليت موجب زعامت كبرى نيست كما مر غير مره.(1).

بدون ترديد يكى از اصول اخلاقى كه بايد به آن پايبند بود، دروغگو نشماردن گذشتگان است؛ از اين رو آنانى كه به تكذيب كسانى كه دستشان از همه جا كوتاه است مى پردازند، رفتارى غير اخلاقى از آنان به ظهور رسيده و مورد سرزنش عقلاء قرار مى گيرند. حال اگر فرزندى پدرش را تكذيب نمايد، به يقين منفور مردمان شده و وى را به همين روى سرزنش كرده و عمل وى را تقبيح مى كنند. از اين رو شايسته بود كه


1) . همان.

دهلوى با اين سخن پدرش، كه دهلوى پدرش را معجزه اى از معجزات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دانسته است! تكذيب نكند.

بيان مطلب اين كه ولى اللّه دهلوى در كتاب ازالة الخفاء كه در زمره كتبى است كه دهلوى به آن توجه بسيارى داشته و بدان بسيار استناد جسته است، به اثبات اين موضوع پرداخته است كه برترى و افضليت، زعامت كبرا و خلافت عظما را به دنبال دارد كه در اين ميان و براى اثبات مدعاى خود، به كتاب، سنت و آثار صحابه استدلال نموده است و اين در حالى است كه دهلوى به صراحت به انكار اين امر محكم و مستند پرداخته است و به تكذيب پدر خود، بلكه روش و سيره عقلاء مبادرت كرده است. به هر روى روشن است: آن كس كه افضل است، بر ديگران مقدم است و همو نيز امام خواهد بود.

با اين بيان، تمامى شبهات دهلوى پيرامون دلالت حديث شريف تشبيه به افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر خلفا برطرف شده و خلافت بلا فصل آن حضرت ثابت مى شود.

در ادامه و براى تقويت بحث، به برخى شواهدى كه به عنوان مكمل بحث اثبات افضليت مى تواند به كمك آيد اشاره كرده و بحث را در اين باره به پايان مى بريم.

مطابقت دلالت حديث با آيه دال بر افضليت پيامبر پيش از اين، به نقل سخن فخر رازى اشاره شد كه عالمان تفسيرى اهل سنت، به آيه «أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّه‌ُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ »(1)بر افضليت و برترى پيامبراكرم صلّى اللّه عليه وآله از تمامى پيامبران استناد مى كنند و علت آن را مى توان در جمع آمدن اوصاف انبياء در پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله جستجو كرد. پس هر گاه گرد آمدن ويژگى هاى


1) . سوره انعام، آيه 90.

پراكنده پيامبران در پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله دليل افضليت باشد، افضليت و برترى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز كه بر اساس حديث تشبيه، تمامى ويژگى هاى انبياى يادشده در حديث را در خود گرد آورده، با برهان اين همانى، از تمامى پيامبران جز پيامبر اكرم برتر خواهد بود و برترى ايشان بر انبياء، موجب برترى و افضليت ايشان از خلفاى سه گانه نيز خواهد شد. به ويژه - بنابر روايتى كه سيد على همدانى به دست داده و در مباحث پيشين به آن پرداخته شد - اميرالمؤمنين عليه السلام نود خصلت از خصلت هاى پيامبران را در خود گرد آورده است؛ از اين رو آن كس كه به نود خصلت از خصلت هاى انبياء دست يافته كجا، و مدعيانى كه حتى به يك خصلت از خصال انبيا دست نيافته اند كجا؟! اعتراف فضل بن روزبهان دلالت حديث تشبيه بر برترى و افضليت به حدى روشن است كه فضل بن روزبهان به ناچار به آن اعتراف كرده و با همه تعصب و كينه اش، جرأت ترديد در اين حقيقت كاملاً روشن را نكرده و به اين ترتيب، ميزان كينه و دشمنى دهلوى با حق را به منصه ظهور رسانده است.

حديث تشبيه، نشانگر اعلميت و اتقى بودن يكى ديگر از نشانه هاى برترى آن حضرت بر خلفاى سه گانه، اعلميت و اتقى بودنى است كه در اين روايت به آن تصريح شده است؛ چرا كه آن حضرت در علم با آدم برابرى كرده است و به همين روى، داناترين مردمان بوده و افضل از آنان خواهد بود.

همچنين با برابرى تقواى ايشان با نوح، به يقين از ديگران با تقواتر است و با تقواترين نيز افضل خواهد بود؛ زيرا خداى تعالى مى فرمايد:

«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللّه‌ِ أَتْقَاكُمْ »؛(1).

بى گمان گرامى ترين شما نزد خدا، باتقواترين شماست.

اوصاف ديگر ايشان در حديث شريف همچون عابدترين، بردبارترين و توانمندترين نيز در راستاى افضليت جاى مى گيرد.

از سويى ديگر، خلفاى سه گانه نيز داراى ويژگى هايى هستند كه با اين اوصاف، علاوه بر عدم تطابق و همراهى با پيامبران، اوصاف آنان با اوصاف انبياء در تضاد بوده و به يقين شايستگى جانشينى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را نخواهند داشت كه در مجلدات بعدى از همين نوشتار، به برخى از اين اوصاف پرداخته و خواننده منصف را براى تشخيص برترين صحابه پيامبر خدا، با مطالب پيش گفته و از پس آمده واگذاشته تا خود به برهانى جلى در يابد كه آيا به راستى افضل اميرالمؤمنين عليه السلام است يا خلفاى سه گانه؟

احاديث ساختگى

از ترفندهاى ديگر اهل سنت در مقابله با فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، ساختن احاديث هم عرض با احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام براى خلفاى ديگر است. حديث تشبيه نيز از اين فرايند ناميمون مستثنا نيست كه در ادامه به برخى از اين احاديث جعلى مى پردازيم.

دهلوى در جايى ديگر مى نويسد:

و در احاديث صحيحه اهل سنت تشبيه ابوبكر به ابراهيم و عيسى و تشبيه


1) . سوره حجرات، آيه 12.

عمر به نوح و موسى و تشبيه ابوذر به عيسى مروى شده.(1).

وى در مقام معارضه مى نويسد:

وعن أبيموسى ان النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال له: (يا أباموسى لقد اعطيت مزمارا من مزامير آل داود) رواه البخاري ومسلم. وقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: (من سرّه ان ينظر الى تواضع عيسى بن مريم فلينظر الى أبيذر) كذا في الإستيعاب. ورواه الترمذي به لفظ آخر قال: (ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء اصدق لهجة من أبيذر شبيه عيسى بن مريم) يعني في الزهد.(2).

نسبت به حديث نخست ادعايى بايد گفت كه بر اساس تصريح بخارى در صحيح خود، بدون ترديد عمر بن خطاب، حديث ابوموسى اشعرى در مسئله استيذان - كه درباره يكى از مستحبات شرعى است - را نپذيرفته است؛ از اين رو چگونه شيعه مى تواند حديث او را كه در بردارنده فضيلتى براى شخص خود او است، بپذيرد؟! علاوه بر آن، داشتن مزمارى از مزامير داوود با حديث تشبيه معارض نيست. به بيان ديگر، آيا صداى خوش به مانند علم، حلم و تقوا در شمار اوصاف كمالى فرد محسوب مى شود؟! اما نسبت به حديث دوم ادعايى نيز مى گوييم:

اولاً اين حديث در روايات شيعه نيامده است؛ از اين رو روا نيست با حديث تشبيه كه مورد اتفاق ميان فريقين است، در مقام معارضه قرار گرفته و هماوردى كند.

ثانيا نگارنده كتاب استيعاب، حديث ولايت را با سندى صحيح نقل كرده است و اين در حالى است كه دهلوى به نقل وى هيچ توجهى نكرده و با تقليد از برخى


1) . تحفه اثنا عشريه: 214.

2) . همان.

عالمان متعصب اهل سنت، مدعى بطلان روايت است. و يا صاحب استيعاب در بهجة المجالس، حديث طير را روايت كرده است؛ ولى دهلوى به روايت او اعتنايى نكرده و به آن توجهى نمى كند.

با تمام اين تفاصيل، مستند دهلوى در اينجا، روايتى است كه ابن عبدالبر در استيعاب به دست داده است و با اين وجود، دهلوى به نقل وى اعتماد مى كند! به راستى كدامين سخن دهلوى را مى توان سخن وى دانست و آن را حاكى از نظر او برشمرد؟! ثالثا ترمذى در زمره راويان دو حديث ولايت و طير است. حال چگونه دهلوى به نقل روايت اين دو حديث از سوى ترمذى وقعى نمى نهد؛ ليكن به روايت آن دو در حديث مورد نظرش اعتماد مى كند؟! رابعا شكى نيست كه عثمان، با آن كه در قالب ادعايى واهى از سوى اهل سنت به نرمى، مهربانى و نازك دلى ستوده شده؛ ليكن در حق ابوذر ستم روا داشت و پس از بد رفتارى با وى، او را به ربذه تبعيد كرده است. با اين وجود و بر اساس روايت ادعايى، اهل سنت چگونه رفتار وى را توجيه مى كنند؟ 3 - تشبيه ابوبكر به ابراهيم و عيسى، و عمر به نوح! در فرايند بحث خواهيم ديد كه اين استناد دهلوى، استنادى باطل است؛ زيرا از سويى احتجاج به احاديث اهل سنت در برابر شيعه، احتجاجى نارواست و با روش و منهج مناظره همخوانى ندارد؛ چرا كه شيعه به منابع اهل سنت اعتنايى نداشته و خود را ملزم به عمل به آن نمى داند. از سوى ديگر، اين گونه احاديث كه آثار جعل، دس و تحريف را در خود به همراه دارد، در زمره روايت هاى دروغينى است كه بدون ترديد در فرايند استدلال قرار نگرفته و هيچ صاحب علمى به آن استدلال نمى كند، چه رسد به

فردى مدعى با نام دهلوى. شايد به همين جهت است كه كابلى در مقام پاسخ به حديث تشبيه، به اين گونه احاديث جعلى احتجاج و استدلال نكرده است؛ چرا كه وى آن را به جهت جعلى بودن مورد توجه قرار نداده است.

با اين كه دهلوى مقلد كابلى بوده و گاهى بدون كم و كاست سخنان كابلى را - بدون اين كه آن را سخن كابلى بداند! - نقل مى كند، اما در اينجا اين سخن دهلوى برگرفته از گفته هاى پدرش، ولى اللّه دهلوى است. پدر دهلوى در كتاب قرّة عينين و در پاسخ به استدلالات خواجه نصيرالدين طوسى رحمه اللّه در تجريد العقائد مى نويسد:

ومساواة الأنبياء بايد دانست كه آنحضرت صلّى اللّه عليه وسلم در احاديث بسيار تشبيه داده اند صحابه را بانبيا و مسقط ايشان درين تشبيه وجود وصفى است از اوصاف مختصه آن پيغامبر چنانكه ابوذر را باحضرت عيسى تشبيه داده اند در زهد و حضرت صديق را بحضرت عيسى در رفق بامّت خود و حضرت فاروق را بحضرت نوح در تشديد بر امت خود و ابوموسى را بحضرت داوود بحسن صوت. عن عبداللّه بن مسعود في قصة مشاورة النبى صلّى اللّه عليه وسلم مع أبيبكر وعمر في اسارى بدر، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم ما تقولون في هؤلاء: إنّ مثل هؤلاء كمثل إخوة لهم كانوا من قبلهم: «قَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا »(1)وقال موسى: «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ »(2).


1) . سوره نوح، آيه 26.

2) . سوره يونس، آيه 88 .

الآية. وقال إبراهيم: «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثيرًا مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَني فَإِنَّهُ مِنّي وَمَنْ عَصاني فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ »(1)وقال عيسى: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »».(2)أخرجه الحاكم. وعن أبيموسى: ان النبى صلّى اللّه عليه وسلم قال له يا أباموسى لقد اعطيت مزماراً من مزامير آل داود. متفق عليه. وعن أبيذر قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم ما اظلت الخضرا ولا اقلت الغبراء من ذي لهجة اصدق ولا اوفى من أبيذر شبيه عيسى بن مريم يعنى في الزهد. أخرجه الترمذي. وفي الإستيعاب روي عن النبي صلّى اللّه عليه وسلم انه قال أبوذر في أمتي شبيه عيسى بن مريم في زهده. وروي من سرّه ان ينظر إلى تواضع عيسى بن مريم فلينظر إلى أبيذر. أخرجه ابوعمر. باز فرودتر آمدند و تشبيه دادند قارى قرآنرا به بينى و بسيارى از احاديث دلالت ميكند بر مضمون علماء أمتي كأنبياء بنى اسرائيل پس تشبيه بانبياء دلالت ميكند بر وجود فضيلتى و اينمعنى مشترك است در بسيارى از صحابه نه بر افضليتى كه ما در صدد بيان آنيم.(3).

پس سخنان دهلوى در اين باره ناشى از نقل وى از پدر خود است؛ اما با تفاوت هايى كه به برخى از اين تفاوت ها اشاره مى كنيم:


1) . سوره ابراهيم، آيه 36.

2) . سوره مائدة، آيه 118.

3) . قرّة العينين: 204 - 205.

پدر وى با نقل اين روايات در صدد تشبيه صحابه به پيامبران است؛ در حالى كه مدعاى دهلوى تشبيه دو خليفه نخست به پيامبران است! اين كه وى بر چه اساسى اين روايات را حمل شيخين نموده است، به جز تعصب كور چيز ديگرى نمى توانند باشد.

پدر دهلوى به صحت هيچ يك از اين احاديث حكم نكرده است و اين در حالى است كه دهلوى مدعى است بسيارى از اين احاديث صحيح اند! و با وجود اين كه پدر وى حديث عبداللّه بن مسعود را صحيح نشمرده است، با اين وجود دهلوى به صحت آن حكم كرده است! بنابراين تفاوت هايى ميان پدر و پسر است. گويا پسر به هر قيمتى به دنبال معارض ساختن براى حديث شريف تشبيه است و لو به دگرگون كردن حقايق.

به هر روى با فرض پذيرش اعتبار اسناد اين احاديث مدعايى، باز با گفته هاى خود دهلوى منافات دارد كه در ادامه به برخى از اين موارد مى پردازيم.

هدف وى در نقل اين گونه احاديث و تشبيه شيخين به پيامبران، برابرى ميان آن دو گروه است تا از اين رهگذر، بتواند معارضى با حديث تشبيه دست و پا كند و حال آن كه اين مدعاى وى، با سخن خود كه «اما چون اين فرقه بهره از عقل خدا داد دارند، هرگز بر مساوات اين اشخاص با انبياء مذكورين حمل نه نموده و مشبه را در رتبه خود و مشبه به را در رتبه خود داشتند» منافات خواهد داشت. اين رفتار وى، دوگانه گويى در گفتارى واحد است! البته اين گونه بى مبنا سخن راندن از ويژگى هاى دهلوى است كه بر چيزى خرده گرفته و سپس خود به آن استناد و احتجاج مى كند! خود كه ظاهراً به اين دوگانه گويى آگاه شده است، درصدد رفع آن برآمده و مى نويسد:

بلكه مسقط اشاره تشبيه در اين قسم كلمات وجود وصفى است در اين شخص از اوصاف مختصه آن پيغمبر گو به آن مرتبه نباشد.(1).

چه خوب مى نمود كه دهلوى به مانند كابلى از آوردن چنين احاديثى خوددارى مى كرد؛ چرا كه از تناقضى به تناقضى ديگر دچار شده و از چاله به چاه در افتاده است! اين توجيه وى كه در واقع راهى است براى رفع دوگانه گويى وى، در واقع اعترافى است در راستاى بطلان ادعاى برابرى اوصاف شيخين با پيامبران. به همين روى، ادعاى تساوى اوصاف شيخين و انبياء كه از ميان رفت، استدلال وى بر تراشيدن معارض براى حديث تشبيه نيز باطل خواهد شد و حديث تشبيه بلا معارض خواهد ماند.

4 - رايزنى پيامبر با ابوبكر و عمر درباره اسيران جنگ بدر! از احاديثى كه دهلوى آن را معارض با حديث تشبيه برمى شمارد، روايت ذيل است. وى به نقل از حاكم نيشابورى مى نويسد:

عن عبداللّه بن مسعود في قصه مشاورة النبي صلّى اللّه عليه وسلّم مع أبيبكر وعمر في اساري بدر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «ما تقولون في هؤلاء، إنّ مثل هؤلاء كمثل إخوة لهم كانوا من قبلهم: «قَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا »(2)وقال موسى: «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ »(3)الآية. وقال إبراهيم: «فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي


1) . همان.

2) . سوره نوح، آيه 26.

3) . سوره يونس، آيه 88 .

وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ »(1)وقال عيسى: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »».(2)رواه الحاكم وصحّحه.(3).

نكاتى چند پيرامون اين روايت قابل توجه است كه به برخى از اين نكات اشاره مى كنيم:

دهلوى اين روايت را از حاكم نيشابورى نقل كرده است و پس از نقل روايت، تصحيح روايت از سوى حاكم را نيز گزارش نموده است كه خود نشانگر اعتماد دهلوى به روايت و تصحيح او است. نكته قابل توجه در رفتار دهلوى اين است كه چرا بار ديگر وى دچار دوگانه گويى شده و بر اساس مبنايى واحد مشى نكرده است؛ بلكه مبناى خود را بر اساس نفسانيت خود قرار داده است نه التزام بر مبنا. بيان سخن اين كه اگر وى روايت حاكم را نقل و به آن ملتزم شده است؛ چرا همو «حديث طير»، «حديث ولايت» و «حديث مدينة العلم» را، با آن كه حاكم آنها را در آثار خود آورده است و صحيح شمرده است، باطل مى شمارد؟! به ويژه حديث «تشبيه» كه آن را نيز حاكم اعتبار بخشيده و به صحت آن حكم كرده است، با اين وجود دهلوى به ضعف آن مبادرت كرده است؟! آيا پذيرش روايت حاكم و اعتماد به او، اختصاص به احاديث فضائل شيخين و مانند آن دو تن دارد و تصحيح وى در نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از اعتبار مى افتد؟! به ويژه آن كه عبدالرزاق صنعانى، احمد و ديگران در نقل حديث تشبيه با حاكم همراه شده اند. بنابراين، اين يك نوع دوگانگى در عمل است.


1) . سوره ابراهيم، آيه 36.

2) . سوره مائدة، آيه 118.

3) . تحفه اثنا عشريه: 213 - 214.

اما بر فرض پذيرش سند روايت، دلالت آن چار مشكل است؛ زيرا كه از سويى تشبيه شيخين به پيامبران، در هيچ كجاى اين حديث نيامده و اين حديث، هرگز در بردارنده ستايش آن دو نيست.

از سويى ديگر، بدون ترديد در اين حديث، شيخين به هيچ يك از صفات كمالى انبياء همچون علم، فهم و تقوا تشبيه نشده اند و به صرف نفرين نمودن كافران و يا آمرزش خواهى براى آنان، برابرى ميان پيامبران و آن دو را در پى ندارد. بنابراين، اين حديث با فرض درستى اش، هرگز با حديث تشبيه هماوردى نمى كند.

برخى از جاعلان حديث، در پى اين حديث جمله اى را افزوده اند كه نشانگر پاره اى از شباهت هاست؛ ليكن با فرض پذيرش صحت سند آن، باز ياراى معارضه با حديث تشبيه را ندارد؛ چرا كه - همان طور كه ابن تيميه تصريح مى كند - اين حديث تنها نشان دهنده شباهت در سختى و نرمى آن دو براى خداست نه همانندى در هر صفتى. ابن تيميه، پس از نقل اين روايت كه در مقام نقض با حديث شريف منزلت بر آمده است، مى نويسد:

وقد جعل هذين مثلهم، ولم يرد أنهما مثلهم في كلّ شيء؛ لكن فيما دلّ عليه السياق من الشدة في اللّه واللين في اللّه؛(1).

روايتى نيامده است كه آن دو در هر چيزى مانند اين پيامبرانند و سياق سخن تنها نشان دهنده سختى و نرمى در راه خداست.

ابن تيميه به مانند سخنان ديگرش كه خالى از كذب و دروغ نيست، اينجا نيز


1) . منهاج السنّة: 7 / 330.

دچار دروغ شده و اين حديث را در زمره روايات صحيحين دانسته است! حال آن كه بر شخص متتبع روشن است كه اثرى از اين روايت در اين دو كتاب نيست. گويا هدف وى از اين دروغ سازى، برابر ساختن اين حديث با حديث منزلت بوده كه در صحيحين آمده است تا در اين ميان، بتواند معارضى براى حديث منزلت به دست دهد. حقيقت آن است كه اگر برابرى اين حديث با حديث منزلت پذيرفته شود، باز شايسته هماوردى با حديث منزلت نخواهد بود.

به هر روى در بحث حديث منزلت به طور مستوفا ثابت كرديم كه اين حديث شريف، عموم منزلت هاى حضرت هارون نسبت به موسى على نبينا وآله وعليهما السلام را در برمى گيرد؛ اما اين حديث به اعتراف ابن تيميه، جز همانندى در سختى و نرمى چيز ديگرى را نمى رساند كه در اين صورت مدعاى دهلوى نيز باطل شده و اين حديث نيز تاب تعارض با حديث شريف تشبيه را نخواهد داشت.

حديث سفينه

اشاره

حديث سفينه

از جمله رواياتى كه در راستاى صغراى افضليت قرار گرفته و در صدد تعيين مصداق افضل امت است، حديث شريف سفينه است. اين حديث در زمره احاديث مورد اتفاق فريقين است؛ از اين رو از جايگاه والايى برخوردار بوده و به همين روى پيرامون آن نكات و مطالب قابل توجهى از سوى فريقين به دست داده شده است.

ما به مانند ديگر احاديث، پس از نقل برخى از متون اين حديث كه از سويى به جهت عبارات، همخوانى و نزديكى بسيارى به هم داشته و از سويى ديگر در مجامع متنوع و معتبرى نقل شده است، به بررسى اعتبار و پس از آن دلالت حديث پرداخته و زان پس، به رفع شبهات وارد شده از سوى برخى از اهل سنت پرداخته و در نهايت به اثبات افضليت و در نتيجه امامت و خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام حكم خواهيم نمود.

راويان و ناقلان حديث

اشاره

حديث شريف سفينه از سوى راويان بسيارى و آنهم در قرون مختلف و متمادى نقل شده است كه در ميان اين راويان، صحابه و تابعانى مشاهده مى شوند كه نزد اهل سنت از جايگاه والايى برخوردارند.

حديث شريف سفينه را هشت نفر از صحابه به دست داده اند كه از اين ميان مى توان به نام هاى ذيل اشاره نمود:

1 - اميرالمؤمنين على عليه السلام؛

2 - ابوذرّ غفارى رحمه اللّه؛

3 - عبداللّه بن عبّاس؛

4 - ابوسعيد خدرى؛

5 - ابوالطفيل عامر بن واثله؛

6 - سلمة بن اكوع؛

7 - انس بن مالك؛

8 - عبداللّه بن زبير.

راويان بسيارى از تابعان نيز به نقل اين حديث مبادرت كرده اند كه از جمله مى توان به راويان ذيل اشاره نمود:

1 - زين العابدين علىّ بن حسين عليه السلام؛

2 - سعيد بن جبير؛

3 - حنش بن معتمر؛

4 - سعيد بن مسيّب؛

5 - عطية بن سعيد عوفى؛

6 - عامر بن عبداللّه بن زبير؛

7 - اياس بن سلمة بن اكوع؛

8 - رافع مولا ابوذرّ غفارى.

اما راويانى كه در قرون متمادى به نقل اين حديث پرداخته اند نيز بسيارند. با رجوع به منابع حديثى و غير حديثى اهل سنت، مى توان اين راويان و ناقلان را در قرون مختلف مشاهده نمود. ترتيب ذيل را بر اساس قرون متمادى مى توان اينگونه به دست داد:

قرن دوم

1 - ابواسحاق سبيعى (متوفاى 127)؛

2 - سليمان بن مهران اعمش (متوفاى 148)؛

3 - اسرائيل بن يونس سبيعى (متوفاى 162).

قرن سوم

4 - محمّد بن ادريس شافعى، صاحب مذهب شافعى، (متوفاى 204)؛

5 - ابوسعيد يحيى بن سليمان كوفى، (متوفاى 238)؛

6 - سويد بن سعيد هروى حدثانى، (متوفاى 240)؛

7 - احمد بن حنبل شيبانى، صاحب مسند، (متوفاى 241)؛

8 - ابوحفص عمرو بن على فلاّس، (متوفاى 249)؛

9 - جرّاح بن مخلّد عجلى، (متوفاى 250)؛

10 - محمّد بن معمر قيسى، (متوفاى پس از 250)؛

11 - مسلم بن حجّاج قشيرى، صاحب صحيح، (متوفاى 261)؛

12 - ابوداود سليمان بن اشعث سجستانى، (متوفاى 275)؛

13 - ابومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى، (متوفاى 276)؛

14 - يعقوب بن سفيان فسوى، (متوفاى 277)؛

15 - ابوالحسين محمّد بن حامد بن سرّى بغدادى، (متوفاى 279 يا 299)؛

16 - روح بن فرج قطّان، (متوفاى 282)؛

17 - ابوبكر احمد بن عمر بن عبدالخالق بزّار، صاحب مسند، (متوفاى 292)؛

18 - ابواحمد، داوود بن سليمان غازى قزوينى.

قرن چهارم

19 - ابوعبدالرحمان احمد بن شعيب نسائى، (متوفاى 303)؛

20 - ابويعلى احمد بن على تميمى موصلى، صاحب مسند، (متوفاى 307)؛

21 - ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى، صاحب تفسير و تاريخ، (متوفاى 310)؛

22 - ابوبكر محمّد بن محمّد باغندى، (متوفاى 312 - 313)؛

23 - ابوبشر محمّد بن احمد دولابى، (متوفاى 320)؛

24 - ابوالقاسم حسن بن محمّد بن بشر كوفى بجلى، (متوفاى پس از 322)؛

25 - ابوالحسن علىّ بن محمّد بن مهرويه قزوينى، (متوفاى 335)؛

26 - ابوبكر محمّد بن يحيى صولى، صاحب كتاب اوراق، (متوفاى 335)؛

27 - ابومحمّد ميمون بن اسحاق صواف، (متوفاى 351)؛

28 - مطهر بن طاهر مقدسى، (متوفاى پس از سال 355)؛

29 - ابوالفرج على بن حسين اصفهانى، (متوفاى 356)؛

30 - ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، (متوفاى 360)؛

31 - ابواحمد عبداللّه بن عدى قطّان جرجانى، (متوفاى 365)؛

32 - احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى، (متوفاى 368)؛

33 - عبداللّه بن محمّد بن سقاء واسطى، (متوفاى 373)؛

34 - ابوليث نصر بن محمّد سمرقندى، (متوفاى 375)؛

35 - ابوالحسن على بن عمر دارقطنى، (متوفاى 385)؛

36 - ابوالحسين محمّد بن مظفّر بغدادى، (متوفاى 397)؛

37 - ابومليل محمّد بن عبدالعزيز كلابى، (استاد طبرانى)؛

38 - حسين بن احمد سجّاده بغدادى، (استاد طبرانى).

قرن پنجم

39 - ابوعبداللّه محمّد بن عبداللّه (حاكم نيشابورى)، (متوفاى 405)؛

40 - ابوسعد عبدالملك بن محمّد نيشابورى خرگوشى، (متوفاى 407)؛

41 - ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى، (متوفاى 410)؛

42 - ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى، (متوفاى سال 427)؛

43 - ابومنصور عبدالملك بن محمّد ثعالبى، (متوفاى 430)؛

44 - ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، (متوفاى 430)؛

45 - ابوذر عبداللّه بن احمد بن محمّد انصارى هروى، (متوفاى 434)؛

46 - ابومحمّد حسن بن على جوهرى، (متوفاى 454)؛

47 - عبداللّه محمّد بن سلامة قضاعى، (متوفاى 454)؛

48 - ابوغالب محمّد بن احمد نحوى، (متوفاى 462)؛

49 - ابوعمر يوسف بن عبداللّه بن عبدالبرّ نمرى قرطبى، (متوفاى 463)؛

50 - ابوبكر احمد بن على بن ثابت (خطيب بغدادى)، (متوفاى 463)؛

51 - ابوالحسن على بن احمد بن محمّد بن متويه واحدى، (متوفاى 468)؛

52 - ابوالوليد سليمان بن خلف باجى قرطبى، (متوفاى 474)؛

53 - ابومحمّد احمد بن محمّد بن على عاصمى، (متوفاى قرن پنجم)؛

54 - ابوالعبّاس احمد بن عمر بن انس عذرى (دلائى)، (متوفاى 478)؛

55 - على بن محمّد بن طيب جلاّبى (ابن مغازلى)، (متوفاى 483)؛

56 - ابوالمظفّر منصور بن محمّد سمعانى، (متوفاى 489).

قرن ششم

57 - ابوشجاع شيرويه بن شهردار ديلمى، (متوفاى 509)؛

58 - ابوعلى حسين بن محمّد (ابن سُكّره صدفى)، (متوفاى 514)؛

59 - زاهر بن طاهر شحامى، (متوفاى 533)؛

60 - ابوالعبّاس احمد بن عبدالملك بن ابى جمره مرسى، (متوفاى 533)؛

61 - محمّد بن عبدباقى قاضى انصارى، (متوفاى 535)؛

62 - ابوعمرو خضر بن عبدالرحمان (ابن قزّاز)، (متوفاى 540)؛

63 - موفق بن احمد مكّى خوارزمى، (متوفاى 568)؛

64 - ابوالعلاء حسن بن احمد همدانى، (متوفاى 569)؛

65 - عمر بن محمّد بن خضر موصلى، (متوفاى 570)؛

66 - ابوبكر محمّد بن خير متونى اشبيلى، (متوفاى 575)؛

67 - ابوعبداللّه محمّد بن مسلم بن ابى فوارس رازى، (زنده تا سال 581).

68 - محمّد بن احمد بن عبدالملك بن ابى جمره، (متوفاى 599).

قرن هفتم

69 - ابوالسّعادات مبارك بن محمّد جزرى (ابن اثير)، (متوفاى 606)؛

70 - فخر الدين محمّد بن عمر بن حسين (فخر رازى)، (متوفاى 606)؛

71 - ابوعبداللّه محمّد بن احمد حاكم (ابن يتيم)، (متوفاى 621)؛

72 - ابوالحجّاج يوسف بن خليل دمشقى، (متوفاى 648)؛

73 - ابوسالم محمّد بن طلحة قرشى نصيبى، (متوفاى 652)؛

74 - ابوالمظفّر يوسف بن قزغلى (سبط ابن جوزى)، (متوفاى 654)؛

75 - ابوعبداللّه محمّد بن عبداللّه (ابن ابّار)، (متوفاى 658)؛

76 - ابوعبداللّه محمّد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى، (متوفاى 658)؛

77 - محب الدّين ابوالعبّاس احمد بن عبداللّه طبرى مكّى، (متوفاى 694).

قرن هشتم

78 - ابوالفضل محمد بن مكرم انصارى، (متوفاى 711)؛

79 - ابوالمجامع ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حمّوئى، (متوفاى 722)؛

80 - محمود بن سلمان بن فهد بن محمود حلبى، (متوفاى 725)؛

81 - نظام الدين حسن بن محمّد بن حسين نيشابورى، (زنده در سال 728)؛

82 - ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى، (زنده تا سال 740)؛

83 - حسن بن محمد طيبى، (متوفاى 743)؛

84 - شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى، (متوفاى 748)؛

85 - محمد بن يوسف بن حسن زرندى، (متوفاى سال هفتصد و پنجاه و اندى)؛

86 - سيد على بن شهاب الدّين همدانى، (متوفاى 786).

قرن نهم

87 - نور الدّين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى، (متوفاى 807)؛

88 - سيّد شريف على بن محمّد جرجانى، (متوفاى 816)؛

89 - ابوالعباس احمد بن على قلقشندى، (متوفاى 821)؛

90 - محمّد بن محمّد حافظى بخارى (خواجه پارسا)، (متوفاى 822)؛

91 - ابوبكر على حموى (ابن حجّة)، (متوفاى 837)؛

92 - احمد بن ابى بكر بوصيرى، (متوفاى 840)؛

93 - شهاب الدين بن شمس الدين زاولى دولت آبادى، (متوفاى 849)؛

94 - احمد بن على بن حجر عسقلانى، (متوفاى 852)؛

95 - نور الدّين على بن محمّد (ابن صبّاغ مالكى)، (متوفاى 855)؛

96 - كمال الدّين حسين بن معين الدين يزدى ميبدى، (زنده تا سال 890)؛

97 - اختيار الدين بن غياث الدين هروى، (زنده تا سال 897)؛

98 - عبدالرحمان بن عبدالسّلام صفورى، (محمود بن احمد گيلانى).

قرن دهم

99 - شمس الدّين محمّد بن عبدالرحمان سخاوى، (متوفاى 902)؛

100 - حسين بن على كاشفى، (متوفاى 910)؛

101 - جلال الدّين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، (متوفاى 911)؛

102 - نور الدّين على بن عبداللّه سمهودى، (متوفاى 911)؛

103 - عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى حسينى دشتكى (محدِّث)، (متوفاى 926)؛

104 - احمد بن سليمان بن كمال پاشا، (متوفاى 940)؛

105 - احمد بن محمد بن على هيتمى مكى (ابن حجر)، (متوفاى 973)؛

106 - على بن حسام الدّين متّقى هندى، (متوفاى 975)؛

107 - محمد طاهر فتنى گجراتى، (متوفاى 986)؛

108 - شيخ بن عبداللّه عيدروس يمنى، (متوفاى 990)؛

109 - عبدالنبى قدّوسى حنفى، (متوفاى 990).

110 - كمال الدين بن فخرالدين جهرمى، (زنده تا سال 994).

قرن يازدهم

111 - على بن سلطان هروى (ملا على قارى)، (متوفاى 1014)؛

112 - عبدالرّؤوف بن تاج عارفين مناوى، (متوفاى 1031)؛

113 - شيخ احمد بن عبداحد عمرى سهرندى، (مجدّد) (متوفاى 1034)؛

114 - محمد صالح حسينى ترمذى؛

115 - احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى، (متوفاى 1047)؛

116 - شيخ عبدالحقّ بن سيف الدّين دهلوى، (متوفاى 1052)؛

117 - شهاب الدين احمد بن محمّد خفاجى، (متوفاى 1069)؛

118 - على بن محمّد بن ابراهيم عزيزى، (متوفاى 1070)؛

119 - محمّد بن ابى بكر شلى، (متوفاى 1093)؛

120 - محمّد بن محمّد بن سليمان مغربى، (متوفاى 1094)؛

121 - محمود بن محمّد بن على شيخانى قادرى، (زنده تا سال 1094)؛

قرن دوازدهم

122 - حسام الدّين بن محمّد بايزيد سهارنپورى، (زنده تا سال 1106)؛

123 - ميرزا محمّد بن معتمد خان بدخشى، (زنده تا سال 1126)؛

124 - محمّد صدر العالم، (زنده تا سال 1146)؛

125 - ولى اللّه احمد بن عبدالرّحيم عمرى دهلوى، (متوفاى 1176)؛

126 - محمّد بن سالم خفنى، (متوفاى 1181)؛

127 - محمّد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى، (متوفاى 1182)؛

128 - محمّد بن على صبان مصرى، (زنده تا سال 1185).

قرن سيزدهم

129 - محمّد مرتضى بن محمّد واسطى بلگرامى، (متوفاى 1200)؛

130 - شيخ احمد بن عبدالقادر عجيلى، (زنده تا سال 1203)؛

131 - محمّد مبين بن محب اللّه انصارى لكهنوى، (متوفاى 1220)؛

132 - محمّد ثناء اللّه عثمانى نقشبندى مجددى، (متوفاى 1225)؛

133 - محمّد سالم دهلوى بخارى؛

134 - جمال الدّين محمّد بن عبدالعلى قرشى هاشمى؛

135 - احمد بن محمّد بن على شروانى، (متوفاى 1253)؛

136 - ولى اللّه بن حبيب اللّه انصارى لكهنوى، (متوفاى 1270)؛

137 - شهاب الدين محمود آلوسى، (متوفاى 1270).

قرن چهاردهم

138 - احمد بن مصطفى كمشخانوى، (متوفاى 1311)؛

139 - ابوبكر بن عبدالرحمان حضرمى، (متوفاى 1341)؛

140 - يوسف بن اسماعيل نبهانى، (متوفاى 1350)؛

141 - محمّد بن يوسف تونسى كافى، (متوفاى 1379)؛

142 - عبيداللّه آمر تسرى حنفى، صاحب ارجح المطالب؛

143 - شيخ سليمان بن ابراهيم بلخى قندوزى، (متوفاى 1270)؛

144 - شيخ حسن عدوى حمزاوى، (متوفاى 1303)؛

145 - احمد بن زينى دحلان مكى، (متوفاى 1304)؛

146 - سيد مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى، (زنده از سال 1322)؛

147 - حسين مصرى؛

148 - احمد بن محمّد بن داوود؛

149 - محمّد رشيد الدّين خان دهلوى؛

150 - شيخ حسن زمان تركمانى.

متن حديث سفينه

اشاره

حديث شريف سفينه از متون مختلف و متعددى تشكيل شده است كه مجموع آن در بردارنده حداقل يك نكته مهم است كه اطاعت از اهل بيت پيامبر عليهم السلام موجب نجات و رستگارى است و تخلف و دورى از اهل بيت آن حضرت عليهم السلام، گمراهى و ضلالت است. به هر روى در ادامه بحث از اين حديث، به بررسى متون مختلف آن از سوى عالمان بزرگ اهل سنت مى پردازيم.

روايت شافعى

شافعى، يكى از پيشوايان فقهى چهارگانه اهل سنت، حديث «سفينه» را از ابوذرّ غفارى رحمه اللّه نقل كرده است. روايت شافعى را حمّوئى در كتاب فرائد سمطين به دست داده است. وى مى نويسد:

وقد أخبرني جماعة - منهم: العلاّمة نجم الدين عثمان بن الموفّق الأذكاني - في ما أجازوا لي روايته عنهم، قالوا: أنبأنا المؤيَّد بن محمّد بن عليّ الطوسي، عن عبدالجبار بن محمّد الخواري إجازة، قال: أنبأنا أبوالحسن

علي الواحدي، قال: أنبأنا الفضل بن أحمد بن محمّد بن إبراهيم، أنبأنا أبوعلي بن أبيبكر الفقيه، أنبأنا محمّد بن إدريس الشافعي، (حدّثنا) المفضّل بن صالح، عن أبيإسحاق السبيعي، عن حنش بن المعتمر الكناني، قال: سمعت أباذر - وهو آخذ بباب الكعبة - وهو يقول: أيّها الناس، من عرفني فأنا من قد عرفتم، ومن لا يعرفني فأنا ابوذر، إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من دخلها نجا، ومن تخلّف عنها هلك»؛(1).

جماعتى از جمله نجم الدين عثمان بن موفق اذكانى به سند خود و به نقل از حنش بن معتمر كنانى آورده است كه گفت: شنيدم ابوذر، در حالى كه درِ خانه خدا را گرفته بود مى گفت: اى مردم، هر آن كس مرا مى شناسد، من همان كسى هستم كه مى شناسيد و اگر كسى مرا نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هر آن كس داخل آن شود نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف كند، هلاك مى شود».

شافعى در جايى ديگر، حديث سفينه را تلقى به قبول كرده و آن را در قالب شعرى به دست داده است. شعر شافعى را عجيلى اين گونه نقل كرده است:

ولمّا رأيتُ الناس قد ذهبت بهم *** مذاهبهم في أبحر الغيّ والجهلِ


1) . فرائد السمطين: 2 / 246 / ح 519.

ركبتُ على اسم اللّه في سفن النّجا *** وهم أهل بيت المصطفى خاتم الرسلِ

وأمسكتُ حبلَ اللّه وهو ولاؤهم *** كما قد أُمرنا بالتمسّك بالحبلِ

إذا افترقت في الدين سبعون فرقةً *** ونيفا على ما جاء في واضحِ النقلِ

ولم يك بناج منهم غير فرقة *** فقل لي بها ذا الرجاحةِ والعقلِ

أفي الفرقة الهلاك آل محمّد؟ *** أمْ الفرقة اللاتي نجت منهم؟ قل لي

فإن قلتَ في الناجين فالقول واحد *** رضيتُ بهم لا زال في ظلِّهم ظلّي

رضيتُ عليّا لي إماما ونسله *** وأنت من الباقين في أوسعِ الحلِّ

آنگاه كه ديدم عقائد و مذاهب مردم آنان را در درياهاى گمراهى و نادانى فرو مى برد، به نام خدا بر كشتى هاى نجات كه اهل بيت حضرت مصطفى خاتم پيامبران مى باشند سوار شدم و همان گونه كه به تمسك كردن به ريسمان الاهى ماموريت يافته ايم، به ريسمان خدا كه همان ولايت اهل بيت است تمسك نمودم.

به طورى كه در روايت و نقل واضح و روشن آمده است، هنگامى كه مردمان در دين خود به بيش از هفتاد فرقه تقسيم مى شوند، جز يك فرقه از ميان فرقه ها نجات

نمى يابد. اى خردمند، به من بگو كه آيا خاندان محمد در ميان هلاك شوندگان است و يا آنان همان فرقه نجات يافته اند؟ به من پاسخ بده.

اگر بگويى در ميان نجات يافتگانند، پس با من هم عقيده و هم سخنى. و اگر بگويى در ميان هلاك شدگان اند، در اين صورت از عدالت دور شده اى.

حال كه سخن از اختيار و ولايت آنهاست، من هميشه به آنان راضى هستم و در سايه آنان به سر برده و على و فرزندانش را به عنوان امام وپيشواى خود انتخاب كرده و پسنديده ام و تو نيز نسبت به ديگران آزادى و راهت باز و انتخابت گسترده است.

عجيلى پس از نقل اين شعر مى نويسد:

فهذه شهادة الشافعي - كما تسمع - مصرّحة بركوب تلك السفينة الناجية، وتمسكه بذلك الحبل، وأنّهم في الفرقة الناجية، ومن حكم عليهم بالهلاك فقد حاف عن العدل، ورضاه بإمامة آل فاطمة، ورفضه آل هند، وآل مرجانة وأشباههم، فأين المقلّدون؟!(1).

اين شهادت شافعى است كه به صراحت به سوار شدن بر اين كشتى نجات گواهى مى دهد و بر اين مطلب حكم مى كند كه آنان، همان گروه نجات يافته اند و هر آنكس آنان را هلاك بداند، از راه و روش حق و عدالت دست برداشته و از مسير حق منحرف گشته است. اين اشعار وى مبين اين است كه به امامت آل فاطمه سلام اللّه عليها رضايت داده و آل هند، آل مرجانه و مواردى ديگر از اين قبيل را از خود دور كرده و رانده است. پس مقلدان شافعى به كدامين مسير مى روند؟!


1) . ذخيرة المآل في شرح عقد جواهر الآل: مخطوط.

روايت احمد بن حنبل [م 241] از ديگر راويان اين حديث، يكى ديگر پيشوايان فقهى اهل سنت، احمد بن حنبل است. وى نيز در ميان اهل سنت از جايگاه و اعتبار ويژه اى برخوردار است. صاحب مشكاه المصابيح در كتاب خود، اين حديث را به نقل از احمد بن حنبل و او نيز با سند خود از ابوذر غفارى رحمه اللّه نقل كرده است. وى مى نويسد:

عن أبيذرّ، أنّه قال - وهو آخذ بباب الكعبة - : سمعت النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يقول: «ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك». رواه أحمد؛(1).

از ابوذر، در حالى كه در كعبه را گرفته بود نقل شده است كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «بدانيد كه مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى نمايد هلاك مى گردد».

روايت مسلم [م 261] مسلم از ديگر راويان اين حديث معتبر است. با اين كه باز دست حذف و تحريف از آستين دروغ و تزوير در آمده و به حذف اين حديث از صحيح مسلم مبادرت كرده است؛ با اين وجود اين حديث شريف را برخى از عالمان بزرگ اهل سنت به نقل از مسلم به دست داده اند.

ابن حجر مكى در زمره عالمانى است كه به نقل اين حديث از مسلم مبادرت


1) . مشكاة المصابيح: 3 / 1742 / ح 6183.

كرده است. وى مى نويسد:

وجاء من طرق عديدة يقوّي بعضها بعضا: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا». وفي رواية مسلم: «ومن تخلّف عنها غرق»، وفي رواية: «هلك»؛(1).

از طرق متعدد كه برخى از اين طرق برخى ديگر را تقويت مى كند، نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد». ودر روايت مسلم آمده است: «و هر آن كس از آن تخطى كند غرق مى گردد».

روايت ابن قتيبه [م 276] از ديگر ناقلان اين حديث ابن قتيبه دينورى است. وى اين حديث را از ابوذر نقل كرده است. ابن قتيبه در كتاب معارف مى نويسد:

وحدّثني أبوالخطّاب، قال: حدّثنا أبوعتاب سهل بن حماد، قال: حدّثنا عمرو بن ثابت، عن أبيإسحاق، عن حنش بن المعتمر، قال: جئت وابوذر آخذ بحلقة باب الكعبة، وهو يقول: أنا ابوذر الغفاري، من لم يعرفني فأنا جندب صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا»؛(2).

ابوالخطاب به سند خود از حنش بن معتمر نقل مى كند كه گفت: آمدم، در حالى كه


1) . الصواعق المحرقة: 152.

2) . المعارف: 252.

ابوذر حلقه در كعبه را گرفته بود و مى گفت: من ابوذر غفارى ام. هر كس كه مرا نمى شناسد، بداند كه من جندب همراه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله هستم و شنيدم كه آن حضرت مى فرمود: «مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد».

وى در كتاب عيون اخبار نيز همين روايت را با همين سند نقل كرده است.(1).

روايت بزّار [م 292] بزار از ديگر ناقلان اين حديث شريف است. وى اين روايت را از برخى صحابه همچون ابوذر، زبير و ابن عبّاس نقل كرده است.

ابن حجر در زوائد مسند بزّار، در همين باره مى نويسد:

حدّثنا يحيى بن منصور، ثنا أبيمريم (كذا)، ثنا ابن لهيعة، عن ابن الأسود، عن عامر بن عبداللّه بن الزبير، عن أبيه: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تركها غرق».

حدّثنا عمرو بن عليّ، والجرّاح بن مخلّد، ومحمّد بن معمر - واللفظ لعمرو - قال: ثنا مسلم بن إبراهيم، ثنا الحسن بن أبيجعفر، عن علي بن زيد، عن سعيد بن المسيب، عن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه: «مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».(2).

حدّثنا محمّد بن معمر، ثنا مسلم بن إبراهيم، ثنا الحسن بن أبيجعفر، ثنا


1) . ر.ك: عيون الأخبار: 1 / 310.

2) . مسند البزّار: 9 / 343 / ح 3900.

أبوالصهباء، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»؛(1).

يحيى بن منصور به سند خود از زبير نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

عمرو بن على، جراح بن مخلد و محمد بن معمر به سند خود از ابوذر رحمه اللّه روايت مى كنند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

محمد بن معمر به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

روايت ابويعلى موصلى [م 307] ابويعلى موصلى روايت را به نقل از ابوذر آورده است. وى مى نويسد:

حدّثنا سويد بن سعيد، حدّثنا مفضل بن عبداللّه، عن أبيإسحاق، عن حنش، قال: سمعت أباذرّ رضي اللّه عنه - وهو آخذ بحلقة الباب - يقول: أيّها


1) . زوائد مسند البزّار: مخطوط. نسخه اين كتاب در كتابخانه «آصفيه حيدرآباد»، به شماره 7295 موجود است.

الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن أنكرني فأنا أبوذرّ، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح - عليه الصلاة والسلام - من دخلها نجا، ومن تخلّف عنها هلك»؛(1).

سويد بن سعيد به سند خود از حنش نقل مى كند كه گفت: شنيدم ابوذر رضى اللّه عنه، در حالى كه درِ خانه خدا را گرفته بود مى گفت: اى مردم، هر آن كس مرا مى شناسد، من همان كسى هستم كه مى شناسيد و اگر كسى مرا نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هر آن كس داخل آن شود نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف كند، هلاك مى شود».

روايت طبرانى [م 360] اين حديث را طبرانى در مواضع مختلف از كتابش نقل كرده است. وى در معجم صغير مى نويسد:

حدّثنا الحسين بن أحمد بن منصور سجّادة البغدادي، حدّثنا عبداللّه بن داهر الرازي، حدّثنا عبداللّه بن عبدالقدوس، عن الأعمش، عن أبيإسحاق، عن حنش بن المعتمر، أنّه سمع أباذرّ الغفاري يقول: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح في قوم نوح، من


1) . اين روايت هم اكنون در مسند أبييعلى نيست؛ اما برخى همچون ابن عدى در الكامل ج 6، ص 411، ش 272، مزّى در تهذيب الكمال (ج 28، ص 411، ش 6148) و ابن كثير در تفسير خود (ج4، ص123) روايت را به نقل از ابويعلى موصلى به دست داده اند.

ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائيل»؛(1).

حسين بن احمد بن منصور به سند خود و به نقل از حنش نقل مى كند كه گفت: شنيدم ابوذر مى گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح در ميان قوم نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود، نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف كند، هلاك مى شود. همچنين [مثل اهل بيت] مثل باب حطه در ميان بنى اسرائيل است».

روايت حاكم نيشابورى [م 405] حاكم نيشابورى نيز به دو سند به نقل از ابوذر مبادرت كرده است. وى در سند نخست مى نويسد:

أخبرنا ميمون بن إسحاق الهاشمي، ثنا أحمد بن عبدالجبار، ثنا يونس بن بكير، ثنا المفضل بن صالح، عن أبيإسحاق، عن حنش الكناني، قال: سمعت أباذرّ يقول - وهو آخذ بباب الكعبة - أيّها الناس! من عرفني فأنا من عرفتم، ومن أنكرني فأنا ابوذر، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».

هذا حديث صحيح على شرط مسلم، ولم يخرجاه؛(2).

ميمون بن إسحاق هاشمى به سند خود از حنش كنانى نقل مى كند كه گفت: شنيدم ابوذر رضى اللّه عنه، در حالى كه درِ خانه خدا را گرفته بود مى گفت: اى مردم،


1) . المعجم الصغير: 1 / 139 - 140.

2) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 343 / ح 3312.

هر آن كس مرا مى شناسد، من همان كسى هستم كه مى شناسيد اگر كسى مرا نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف كند، غرق مى شود».

اين حديث بنابر شرط مسلم صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده اند.

وى روايتى ديگر را با سندى ديگر و با همين مضمون نقل كرده است. وى مى نويسد:

أخبرني أحمد بن جعفر بن حمدان الزاهد ببغداد، حدّثنا العبّاس بن إبراهيم القراطيسي، ثنا محمّد بن إسماعيل الأحمسي، ثنا مفضل بن صالح، عن أبيإسحاق، عن حنش الكناني، قال: سمعت أباذرّ (رضي اللّه عنه) يقول - وهو آخذ بباب الكعبة - : ...(1).

روايت ابونعيم اصفهانى [م 430] ابونعيم اصفهانى در ميان ناقلان اين حديث جاى مى دارد. وى اين روايت را با الفاظ و عبارات مختلف به دست داده است. ابونعيم در اين باره آورده است:

عن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق، ومن قاتلنا في آخر الزمان فكأنّما قاتل مع الدجّال»؛

ابوذر مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از


1) . همان: 3 / 151 / ح 4720.

آن تخطى كند، غرق مى شود. آن كس كه در كنار ما در آخر الزمان بجنگد، به مانند كسى است كه با دجال جنگيده است».

عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»؛

ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

عن أبيسعيد الخدري، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق. إنّما مثل أهل بيتي مثل باب حطّة، من دخله غفر له»؛

ابوسعيد خدرى نيز به نقل از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى گويد كه فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند غرق مى شود. همانا مثل اهل بيت من به مانند باب حطه است. هر آن كس كه داخل آن گردد، مورد بخشش الاهى قرار مى گيرد».

عن حنش بن المعتمر، قال: رأيت أباذرّ آخذا بعضادتي باب الكعبة وهو يقول: من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا ابوذر الغفاري، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم [يقول]: «مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح في قوم نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائيل»؛(1).


1) . منقبة المطهّرين: مخطوط.

حنش بن معتمر مى گويد: ابوذر را ديدم كه حلقه هاى درب كعبه را گرفته و مى گفت:

هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كس نمى شناسد، بداند من ابوذر غفارى هستم. شنيدم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در ميان قوم نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند هلاك مى گردد. [همچنين مثل اهل بيت من] مثل باب حطه در ميان بنى اسرائيل است».

روايت ابن عبدالبر [م 463] ابن عبدالبر اين روايت را از ابن عباس نقل كرده است. وى مى نويسد:

وذكر ابن سنجر في مسنده، حدّثنا القاسم بن محمّد، قال: حدّثنا خالد بن سعد، قال: ثنا أحمد بن عمرو بن منصور، قال: ثنا محمّد بن عبداللّه بن سنجر، قال: ثنا مسلم بن إبراهيم، قال: ثنا الحسن بن علي أبيجعفر، قال: حدّثنا أبوالصهباء، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف هلك»؛(1).

ابن سنجر در مسند خود به سندش از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در ميان قوم نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، هلاك مى گردد».


1) . الإنباه على قبائل الرواة: 41.

روايت خطيب بغدادى [م 463] خطيب بغدادى كه در زمره عالمان بزرگ اهل سنت است، اين روايت را از ديگر صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله؛ يعنى انس بن مالك نقل كرده است. خطيب مى نويسد:

أخبرنا النجّار، حدّثنا أبوالحسن علي ابن محمّد بن شدّاد المطرّز، حدّثنا محمّد بن محمّد بن سليمان الباغندي، حدّثنا أبوسهيل القطيعي، حدّثنا حمّاد بن زيد - بمكّة - وعيسى ابن واقد، عن أبان بن أبيعيّاش، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»؛(1).

نجار به سند خود از انس بن مالك نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در ميان قوم نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

روايت سه لغوى برجسته اهل سنت

ابن اثير جزرى، ابن منظور و زبيدى در زمره ناقلان اين حديث اند. نكته قابل توجه در اين باره، استشهاد اين سه به اين حديث شريف است كه برايند آن تلقى به قبول شدن اين حديث از سوى اين سه لغوى بزرگ است.

ابن اثير (م 606) در نهايه مى نويسد:

زخخ. فيه: «مثلُ أهل بيتي مثل سفينة نُوح من تخلّف عنها زُخّ به في النار».


1) . تاريخ بغداد: 12 / 90 / ش 6507.

أي: دفع ورُمي: يقال: زخّه يزخّه زخّا؛(1).

زخخ. در همين [ريشه] است حديث «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخلف نمايد در آتش افكنده خواهد شد»؛ يعنى دفع كرده و افكنده مى شود. و گفته مى شود: زخّه يُزخّه زخّا.

ابن منظور (م 711) نيز در لسان العرب مى نويسد:

وفي الحديث: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من تخلّف عنها زخّ في النار»، أي دفع ورمي. يقال: زخّه يُزخُّه زخّا؛(2).

در حديث «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخلف نمايد در آتش افكنده خواهد شد»؛ يعنى دفع كرده و افكنده مى شود. و گفته مى شود: زخّه يُزخُّه زخّا.

زبيدى (م 1205) نيز در تاج العروس آورده است:

وفي الحديث: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من تخلّف عنها زُخّ به في النار»؛ أي: دُفع ورُمي؛(3).

در حديث «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس از آن تخلف نمايد، در آتش افكنده خواهد شد»؛ يعنى دفع كرده و افكنده مى شود.


1) . النهاية في غريب الحديث: 2 / 298 / مادّة «زخخ».

2) . لسان العرب: 3 / 20 / مادّة «زخخ».

3) . تاج العروس: 4 / 273، مادّة «زخخ».

روايت فخر رازى [م 606] فخر رازى نيز به نقل اين حديث مبادرت كرده است. وى در تفسير خود و ذيل آيه شريف: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى »(1)به نقل اين حديث پرداخته است.(2).

روايت سبط ابن جوزى [م 654] سبط ابن جوزى اين روايت را از ابوالفرج اصفهانى، از ابوذرّ نقل كرده است. وى مى نويسد:

وذكر أبوالفرج الأصفهاني في كتاب مرج البحرين، بإسناده إلى أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»؛(3).

ابوالفرج اصفهانى در كتاب مرج البحرين و به سند خود از ابوذر نقل كرده است كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخلف كند، غرق مى شود».

روايت طيبى [م 743] طيبى اين روايت را در شرحى كه بر مشكاه المصابيح نگاشته به دست داده است. عبارت وى در سطور پيش رو خواهد آمد.


1) . سوره شورى، آيه 23.

2) . ر.ك: تفسير الرازي: 27 / 167.

3) . تذكرة خواص الأمّة: 291.

روايت نورالدين هيثمى [م 807] هيثمى در مجمع الزوائد به نقل هاى مختلفى از اين حديث پرداخته است. وى مى نويسد:

وعن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق، ومن قاتلنا في آخر الزمان كمَن قاتل مع الدجّال».

رواه البزّار، والطبراني في الثلاثة؛ وفي إسناد البزّار: الحسن بن أبيجعفر الجفري، وفي إسناد الطبراني: عبداللّه بن داهر؛ وهما متروكان.

وعن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».

رواه البزّار والطبراني، وفيه: الحسن بن أبيجعفر؛ وهو متروك.

وعن عبداللّه بن الزبير: أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها سلم، ومن تركها غرق».

رواه البزّار، وفيه ابن لهيعة؛ وهو ليّن.

وعن أبيسعيد الخدري، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق، وإنّما مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطّة في بني إسرائيل، من دخله غفر له».

رواه الطبراني في الصغير والأوسط؛ وفيه جماعة لم أعرفهم؛(1).


1) . مجمع الزوائد: 9 / 168.

ابوذر مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من به مانند كشتى نوح است؛ هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود. آن كس كه در كنار ما در آخر الزمان بجنگد، به مانند كسى است كه با دجال جنگيده است».

اين روايت را بزار و طبرانى در معجم هاى سه گانه اش نقل كرده اند. در اسناد بزار حسن بن ابى جعفر جفرى و در اسناد طبرانى عبداللّه بن داهر وجود دارد كه هر دو رواياتشان ترك شده است.

ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

اين روايت را بزار و طبرانى نقل كرده اند و در اسناد بزار حسن بن ابى جعفر قرار دارد كه رواياتش ترك شده است.

عبداللّه بن زبير گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من به مانند كشتى نوح است؛ هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود».

اين روايت را بزار نقل كرده است و در سند روايت ابن لهيه قرار دارد كه محكم نيست.

ابوسعيد خدرى گويد: شنيدم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است؛ هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هر آن كس از آن تخطى كند، غرق مى شود. و همانا مثل اهل بيت من مثل باب حطه در ميان بنى اسرائيل است، هر آن كس بر آن داخل شود، بخشيده مى شود».

اين روايت را طبرانى در معجم صغير و معجم اوسط نقل كرده است و در ميان سند آن جماعتى وجود دارند كه نزد من شناخته شده نيستند.

اين روايات، در زمره روايات بسيارى است كه عالمان اهل سنت به مناسبت هاى مختلف نقل كرده اند كه براى جلوگيرى از اطاله كلام، به همين روايات بسنده كرده و به بررسى سند و اعتبار برخى از اين روايات مى پردازيم.

بررسى اعتبار روايت

اشاره

مرحله پس از نقل حديث، بررسى اعتبار حديث است تا پس از طى فرايند اثبات اعتبار روايت، اين حديث بتواند در فرايند استدلال قرار گرفته و وسيله اى براى اثبات افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام قرار گرفته و به ضميمه كبراى قبح تقدم مفضول بر افضل، به اثبات امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام منجر شود.

اعتبار حديث را مى توان از منظرهاى مختلف و متعدد به دست داد كه در ادامه، به طرح برخى از اين موارد پرداخته و به اثبات اعتبار روايت مبادرت خواهيم نمود.

تواتر حديث

تواتر روايت، يكى از راه هاى اثبات اعتبار اين روايت؛ بلكه اثبات صدور يقينى آن از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است. اما در تحقق تواتر نزد اهل سنت اختلاف است كه ملاك تواتر روايت چيست؟ در اين ميان كه عالمانى همچون ابن حزم، ابن تيميه و ابن حجر هيتمى به مناسبت هاى مختلف، در عمل به حديثى كه از 4 يا 8 نفر از صحابه نقل شده اطلاق تواتر كرده و به اعتبار آن از اين طريق حكم كرده اند.

مثلاً ابن حزم آندلسى، در كتاب محلّى و در مسأله عدم فروش آب، حديث را

متواتر مى داند و در بيان علت آن مى گويد كه چهار نفر صحابه به نقل آن مبادرت كرده اند؛ از اين رو روايت متواتر است. وى مى نويسد:

... فهؤلاء أربعة من الصحابة، فهو نقل تواتر لا تحلّ مخالفته؛(1).

پس اين چهار نفر [ناقل اين روايت] صحابه اند؛ از اين رو نقل آن متواتر است و مخالفت با آن روا نيست.

ابن تيميه نيز در منهاج السنه، ذيل حديث «لو كنت متخذا من أهل الأرض خليلاً لاتّخذت أبابكر خليلاً» مى نويسد:

وهذا الحديث مستفيض بل متواتر عند أهل العلم بالحديث، فإنه قد اخرج في الصحاح من وجوه متعددة من حديث ابن مسعود وأبيسعيد وابن عباس وابن الزبير؛(2).

اين حديث مستفيض؛ بلكه نزد حديث شناسان متواتر است. همانا در آثار صحيح و با وجوه مختلفى از حديث ابن مسعود، ابوسعيد خدرى، ابن عباس و عبداللّه بن زبير نقل شده است.

وى در اين جا نقل 4 نفر از صحابه را برابر با تواتر روايت مى داند.

ابن حجر مكى نيز در صواعق محرقه، حديث نماز ابوبكر را متواتر مى داند؛ زيرا 8 نفر از صحابه آن را نقل كرده اند. وى مى نويسد:

إعلم أن هذا الحديث متواتر فإنه ورد من حديث عائشة وابن مسعود وابن عباس وابن عمر وعبداللّه بن زمعة وأبيسعيد وعلي بن أبيطالب وحفصة؛(3).


1) . المحلّى: 2 / 135، كتاب التيمم و 9 / 7، كتاب البيوع.

2) . منهاج السنّة: 7 / 375.

3) . الصواعق المحرقة: 23.

بدان اين حديث متواتر است؛ چرا كه از سوى عايشه، ابن مسعود، ابن عباس، ابن عمر، عبداللّه بن زمعه، ابوسعيد، على بن ابى طالب و حفصه نقل شده است.

بنابراين، بر اساس مبناى اين عالمان، بايد ملتزم به تواتر حديث سفينه شوند؛ زيرا اين حديث از سوى حداقل 8 نفر از صحابه نقل شده است كه مى توان آن را دليلى بر تواتر اين روايت گرفت و حكم حديث متواتر را بر آن بار نمود.

تلقى به قبول روايت

اين حديث آنچنان از مقبوليت در ميان مجامع اهل سنت برخوردار بوده و پذيرفته شده است كه برخى آن را در زمره شواهد لغوى محسوب نموده و برخى ديگر بدون هيچ ترديدى به شرح آن پرداخته و نكته هاى نغزى از آن به دست داده اند. در هنگام نقل روايت گفته شد كه سه لغوى بزرگ اهل سنت براى واژه «زخخ» به همين روايت به عنوان شاهد استناد كرده اند كه نشانگر تلقى به قبول اين حديث در ميان اهل لغت است.

و يا شارحان و عالمان بزرگ حديثى كه به شرح و بسط سخنان درربار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مبادرت كرده اند، با ديدى مبسوط و بدون توجه به سند كه گويا به اعتبار و صدور آن از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله باور دارند؛ به اين حديث نگريسته اند كه از اين ميان مى توان به عالمانى همچون طيبى، ملا على قارى، سمهودى و ديگر عالمان و شارحان اشاره نمود كه در ادامه، به شرح برخى از اينان پرداخته و خواهيم ديد كه در گاهِ شرح اين حديث، به برخى معارف و حقايق مورد نظر شيعه پرداخته و به آن حقايق معترف شده اند و از اين رهگذر، متن روايت را نيز پذيرفته اند.

طيّبى در زمره همين عالمان است. وى در شرح حديث ابوذرّ غفارى مى نويسد:

قوله: وهو آخذ بباب الكعبة. أراد الراوي بهذا مزيد توكيد لإثبات هذا الحديث، وكذا أبوذرّ اهتمّ بشأن روايته، فأورده في هذا المقام على رؤوس الأنام ليتمسّكوا به.

وفي رواية له يقول: من عرفني فأنا من قد عرفني، ومن أنكرني فأنا ابوذر، سمعت النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «ألا إنّ مثل أهل بيتي ...» الحديث.

أراد بقوله: (فأنا من قد عرفني)، وبقوله: (أنا ابوذر): أنا المشهور بصدق اللهجة وثقة الرواية، وأنّ هذا الحديث صحيح لا مجال للرد فيه.

وهذا تلميح إلى ما روينا عن عبداللّه بن عمرو بن العاص؛ قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبيذرّ». وفي رواية أبيذرّ: «من ذي لهجة أصدق ولا أوفى من أبيذرّ، شبه عيسى بن مريم». فقال عمر بن الخطاب كالحاسد [له]: يا رسول اللّه! أفتعرف ذلك له؟ قال: «[أعرف] ذلك فاعرفوه». أخرجه الترمذي، وحسّنه الصغاني في كشف الحجاب.

شبّه الدنيا بما فيها من الكفر والضلالات والبدع والأهواء الزائغة، ببحر لجّيّ يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب، ظلمات بعضها فوق بعض، وقد أحاط بأكنافه وأطرافه الأرض كلّها، وليس منه خلاص ولا مناص إلاّ تلك السفينة، وهي محبّة أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؛(1).

گفتار راوى كه مى گويد: [ابوذر] درب كعبه را گرفته بود، در صدد تأكيد بيشترى در


1) . الكاشف عن حقائق السنن: 12 / 3919 / ح 6183.

اثبات اين حديث است. جناب ابوذر نيز در صدد اهميت دادن بيشتر به اين حديث است؛ از اين رو روايت را در چنان مكان مهمى مطرح نموده است تا در مقابل ديدگان مردم بيان نمايد و از اين رهگذر، به آن تمسك كرده و آن را بپذيرند.

در روايتى ديگر از ابوذر نقل شده است كه گفت: هر كس مرا مى شناسد، همان كسى هستم كه مى شناسد و هر كس كه نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «بدانيد همانا مثل اهل بيت من ...».

منظور ابوذر از گفته «من آن كسى هستم كه مى شناسيد» و «من ابوذر هستم»، اين است كه وى در صدد فهماندن اين نكته است كه من همان كسى هستم كه مرا به راستگويى و اطمينان در نقل روايت مى شناسيد و اين حديثى كه من نقل مى كنم، صحيح است كه نمى توان آن را رد نمود.

اين سخن ابوذر به روايتى كه عبداللّه بن عمرو بن عاص درباره ابوذر نقل كرده اشاره دارد. وى مى گويد: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «آسمان سايه نيافكنده و زمين كسى را راستگوتر از ابوذر در بر نگرفته است». و در روايتى ديگر آمده كه پيامبر خدا فرمود: «آسمان سايه نيافكنده و زمين كسى را در بر نگرفته است كه راستگوتر و با وفاتر از ابوذر باشد، همانند عيسى بن مريم».

عمر بن خطاب همانند شخصى حسود! گفت: اى پيامبر خدا، آيا شما با اين تعابير وى را معرفى مى نماييد؟ پيامبر فرمود: «آرى! و شما نيز وى را اينگونه بشناسيد» . اين روايت را ترمذى نقل كرده و صنعانى در كتاب كشف الحجاب آن را روايتى حسن دانسته است.

در اين حديث، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دنيا را با آنچه از كفر، گمراهى ها، بدعت ها و هوا و هوس هاى منحرف كننده فراگرفته شده به دريايى عميق تشبيه كرده اند كه امواج خروشان آن از يكديگر بالا رفته و تمامى دنيا را در بر گرفته است. در اين ميان، تنها راه نجات و رهايى همين كشتى است و آن محبت اهل بيت عليهم السلام است.

ملا على قارى نيز با نقل كلمات طيبى، به آن استشهاد كرده است.(1).

سمهودى نيز مى نويسد:

قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في قومه». الحديث. وجهه: إنّ النجاة ثبت لأهل السفينة من قوم نوح عليه السلام ... ومحصّله: الحثّ على التعلّق بحبلهم وحبّهم وإعظامهم شكرا لنعمة مشرّفهم صلّى اللّه عليه وسلّم، والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشيمهم. فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة الوارفة، ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران وتيّار الطغيان، فاستوجب النيران؛(2).

فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در قوم او است». وجه تشبيه اين است كه نجات براى كشتى نشستگان قوم نوح عليه السلام ثابت است ... چكيده سخن اين كه آن حضرت، به تمسك به ريسمان الاهى و دوستى و بزرگداشت آنان و شكرگذارى نعمت وجود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه با آنان بخشش نموده، تشويق كرده است. همچنين تأكيد فرموده است


1) . مرقاة المفاتيح: 9 / 3988 / ح 6183.

2) . جواهر العقدين: 2 / 126.

كه هر كس به دستورات آن عمل كند، از تاريكى هاى مخالفت نجات يافته و شكر نعمت لطف شده را بر خود به جاى آورد. هر كس تخلف نمود، در درياهاى كفران و امواج خروشان طغيان و سركشى غرق و سزاوار آتش جهنم شده است.

مناوى نيز مى نويسد:

[إنّ مثل أهل بيتي] فاطمة وعليّ وابنيهما، وبينهما أهل العدل والديانة [فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هل]:.

وجه التشبيه: أنّ النجاة ثبتت لأهل السفينة من قوم نوح، فأثبت المصطفى صلّى اللّه عليه [وآله] وسلّم لأمّته بالتمسّك بأهل بيته النجاة، وجعلهم وصلةً إليها.

ومحصوله: الحثّ على التعلّق بحبهم وحبلهم وإعظامهم شكرا لنعمة مشرّفهم، والأخذ بهدي علمائهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة المترادفة. ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران وتيّار الطغيان، فاستحق النيران، لما أنّ بغضهم يوجب النار كما جاء في عدّة أخبار، كيف؟ وهم أبناء أئمّة الهدى ومصابيح الدجى، الّذين احتجّ اللّه بهم على عباده، وهم فروع الشجرة المباركة وبقايا الصفوة، الّذين أذهب عنهم الرجس وطهّرهم، وبرّأهم من الآفات، وافترض مودّتهم في كثير من الآيات، وهم العروة الوثقى، ومعدن التقى.

واعلم أنّ المراد بأهل بيته في هذا المقام العلماء منهم، إذ لا يحثّ على التمسّك بغيرهم وهم الّذين لا يفارقون الكتاب والسنّة حتّى يردوا معه على الحوض؛(1).


1) . فيض القدير: 2 / 519.

(همانا مثل اهل بيت من) فاطمه، على و دو فرزند ايشان، اهل عدل و ديانتند (در ميان شما همانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شد نجات يابد و هر آن كس سرپيچى نمايد هلاك شود).

وجه تشبيه، نجات و ره يافتگى است. همان طور نيز كه سرنشينان كشتى نوح نجات يافتند، حضرت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه وآله نيز نجات امت خود را در گروِ گرايش و تمسّك به اهل بيت خود قرار داده است. نتيجه و هدف اين [فرمان] برانگيختن امّت است بر دوستى و پناه بردن به ريسمان نجات اهل بيت و بزرگداشت مقام ايشان به جهت سپاس گزارى و بهره بردارى از وجود و علم آنان. هر آن كه اين اعمال را انجام داد و به آن معتقد گشت، شكر نعمت را به جا آورده و از تاريكى هاى مخالفت رهايى يافته است؛ و هر آن كس مخالف نمود و از اين هدايت روى گردان شد، در درياى ناسپاسى، حق پوشى و نابودى طغيان افتاده و مستحق جهنم است، چرا كه دشمنى با اهل بيت موجب آتش است و اين حقيقت پيام برخى از روايات است. چطور اين گونه نباشد و حال آن كه اهل بيت پيشوايان هدايت و چراغ هاى درخشنده اى هستند كه خداوند بواسطه ايشان بر بندگان خود احتجاج مى كند. آن ها شاخه هاى «درخت مبارك» هستند و باقى ماندگان منتخبين الاهى كه خدا از ايشان تمامى پليدى ها را دور نموده و پاكيزگى ويژه اى را برايشان قرار داده و آنان را از هر گزند و آفتى دور نگاه داشته است، و مودّت به ايشان را [كه دوستى توأم با عمل است] در بسياى از آيات قرآن واجب نمود و آنان را ريسمان مطمئن و سرچشمه تقوا معرفى كرده است.

معتمد خان بدخشانى نيز اين روايت را ارسال مسلم كرده و در ابتداى كتابش، مى نويسد:

أمّا بعد، فلا يخفى أنّه ليس لنجاة العقبى ذريعة أقوى من محبّة آل المصطفى - عليه من الصلوات ما هو الأزكى، ومن التحيات ما هو الأصفى - لأنّ اللّه عزّ وجلّ أوجب محبّتهم على كلّ مؤمن مخلص، وموقن خالص؛ حيث قال: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ». وأوصى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم فيهم كلّ مؤمن من جنّ وإنس وملَك، وقال: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك»؛(1).

اما بعد، مخفى نماند كه براى نجات روز قيامت، دستاويزى قوى تر از محبت آل مصطفى كه پاك ترين و صاف ترين سلام ها بر او باد وجود ندارد؛ چرا كه خداوند محبت آنان را بر هر مؤمن مخلص و هر انسان اهل يقين و خالص واجب ساخته است، آنجا كه مى فرمايد: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ».

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله درباره آنان به هر فرد مؤمنى از جن و انس و ملائكه سفارش فرموده است كه: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در قوم او است. هر آن كس بر آن سوار شود، نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف نمايد، هلاك مى گردد».

وى در ابتداى كتاب ديگرش تحفه محبّين نيز اين حديث را با ارسال مسلم پذيرفته و به نقل آن مبادرت كرده است. وى مى نويسد:

أمّا بعد، فلا يخفى على أُولي النُهى أنّ محبّة آل النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم


1) . مفتاح النجا: مخطوط.

وأصحابه جزء للإيمان، وتعظيم هؤلاء الكرام ركن عظيم للإيقان؛ لأنّه صلّى اللّه عليه وسلّم حثّ على ولائهم، ودعا بالخيبة والخسار لأعدائهم؛ حيث قال: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك»؛(1).

اما بعد، بر خردمندان پوشيده نيست كه محبت آل پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اصحاب ايشان جزئى از ايمان است و بزرگداشت اين بزرگواران ركن بزرگ ايمان است؛ چرا كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر دوستى آنان تشويق نموده و دشمنان آنان را خسارت زده و زيانكار دانسته است، در آنجا كه فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود، نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف نمايد، هلاك مى گردد».

البته روشن نيست كه چرا و به چه دليل بدخشانى اصحاب پيامبر را در كنار آل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله قرار داده است؛ چرا كه خود نيز دليلى بر اين ادعاى خود ارائه نداده و براى مدعاى خود، فقط به حديث شريف سفينه پرداخته است كه به اهل بيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله اختصاص دارد؛ از اين رو توجيهى نمى توان براى اين سخن وى يافت مگر تعصب شديد و عنايت و توجه بى مبنا به صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله.

عجيلى حفظى نيز در قسمت هاى مختلفى از كتابهاى خود، اين روايت را پذيرفته و تلقى به قبول نموده است. از جمله وى در خطبه كتاب ذخيره مآل مى نويسد:

بسم اللّه الرحمن الرحيم، الحمد للّه الذي جعل أهل البيت كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها أهلكه الغرق؛


1) . تحفة المحبّين في مناقب الخلفاء الراشدين: مخطوط.

به نام خداوند بخشنده مهربان. سپاس خداوندى كه اهل بيت را به مانند كشتى نوح قرار داد تا اين كه هر كس سوار آن گشت نجات يافت و هر آن كس از آن تخلف نمود، هلاك و غرق شد.

و يا در جاى ديگر مى نويسد:

وهم سفينة النجاة، وحبل الإعتصام، وقرناء كتاب اللّه إلى ورود الحوض، وقد حثّ صلّى اللّه عليه وسلّم على التمسّك بهم، وركوب سفينتهم، والأخذ بهديهم، وتقديمهم والتعلّم منهم، وحاشاه أن يأمر بالتمسّك بحبل مقطوع، أو ركوب سفينة مخروقة، أو بأخذ هوى مبتدع، أو تقديم ضال، أو تعلّم من مخالف لسُنّته؛

آنان كشتى نجات، ريسمان تمسك و قرين كتاب خدا تا به هنگام وارد شدن بر سر حوض مى باشند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بر تمسك به آنان، سوار شدن بر كشتى آنها، عمل كردن به راهنمايى هاى آنان، مقدّم داشتن ايشان و يادگيرى از آنان تشويق و ترغيب نموده است. و بعيد است كه آن حضرت دستور دهد به ريسمانى بريده شده تمسك كنند، يا بر كشتىِ سوراخ شده سوار گردند و يا از هوا و هوس بدعت گزاران تقليد نموده و يا گمراه را مقدم دارند، يا از مخالفت با سنت او آموزش گيرند.

وى همچنين در گاهِ يادكرد از اهل بيت عليهم السلام مى نويسد:

وقد عهد إلينا مشرّفهم صلّى اللّه عليه وسلّم أن نحبّهم ونحترمهم، ونعتقد طهارتهم وفضلهم، وأنّ لهم عند اللّه عهدا أن لا يُدخل واحدا منهم النار؛ فهل ترى الحكم عليهم بالهلاك وهم السفينة، وتأخيرهم وهم المقدَّمون، وتسمية حبّهم رفضا وهو واجب، وترك التمسّك بهم وهم حبل اللّه وقرناء

كتابه؛ من الوفاء بالعهود، أم خفر ذمّة صاحب الحوض المورود؟! گرامى دارنده آنان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، از ما عهد و پيمان گرفته است كه آنان را دوست داشته و به آنان احترام بگذاريم. همچنين به طهارت، پاكى و برترى آنها معتقد بوده و بدانيم كه آنان در پيشگاه خدا عهد و پيمانى دارند كه هيچ يك از آنان را به جهنم نبرد.

آيا مى توان حكم نابودى و هلاكت آنان نمود، با آن كه آنان كشتى نجات؟ با اين كه آنان پيشوايند، مى توان آنان را به عقب راند؟ مى توان دوستىِ آنان را ترك سنّت ناميد، با اين كه محبّت آنان واجب است؟ مى توان ترك تمسّك به آنان را - با اين كه ريسمان خدايى و همتايى كتاب خدايند - «وفاى به عهد» نام نهاد؟ يا اين كه اين كارها، پيمان شكنى نسبت به صاحب حوضى است كه بر او وارد مى شويم؟! وى در جايى ديگر به اين حقيقت استناد كرده، مى نويسد:

والمقرّر: أنّ مودّة القربى وموالاتهم من العقائد اللازمة، وأنّ الاعتزاء إليهم والاقتداء بهم هو مذهب إمامي(1)الذي قلّدته في شرائع دينه وبدائع فنونه؛ فاندراجي في حلّة الأتباع هو الشاهد لصدق التقليد عند النزاع، وكيف؟! وأنا أُصلّي عليهم في كلّ صلاة فرضا لازما، وأسأل الهداية إلى صراطهم المستقيم في كلّ يوم خمس مرّات، وهم حبل الاعتصام وسفينة النجاة، فهل يحسن أن أُوثر بهم أحدا أو أستبدل بهم ملتحدا؟! كلاّ واللّه! بل المزاحمة على هذا المورد العذب سبيلي، والعضّ بالنواجذ على تلك السُنن اعتقادي وقيلي؛(2).


1) . منظور شافعى است.

2) . ذخيرة المآل في شرح عقد جواهر الآل: مخطوط.

نكته ثابت و استوار آن است كه: دوستى و ولايت خويشاوندان پيامبر اكرم، از عقائد لازم و واجب است. پيروى از آنان مذهب امام من است كه در دستورات مذهبى و روش تازه او، پيرو او هستم. اين كه من جامه پيروىِ او را بر تن كرده ام، گواهى راستين براى تقليد من از آنان در مسائل اختلافى است.

چگونه من اين راه را نپيمايم؟ و حال آن كه در هر نمازى از شبانه روز، پنج بار بر من واجب است كه بر آنان درود فرستم و از خداوند بخواهم كه مرا به راه راست آنان هدايت فرمايد. آنان ريسمان تمسك و كشتى نجاتند. آيا درست است كه من كسى ديگر را بر آنان ترجيح دهم و پناه گاهى غير از آنان بجويم؟ نه، هرگز! به خدا سوگند، بلكه ورود به اين سرچشمه زلال، راه من است و پافشارى و قاطعيت نسبت به اين سنت ها، اعتقاد و گفتار من است.

عباراتى ديگر از او به دست داده شده است كه مواردى به جهت از جلوگيرى از اطاله كلام، به همين وارد اكتفا كرده و خواننده سطور را به همان كتاب ارجاع مى دهيم.

حمزاوى از ديگر عالمانى است كه به ارسال مسلم روايت را نقل كرده است. وى در كتاب مشارق انوار مى نويسد:

وأمّا بيان ما ورد في أهل بيته على العموم صلّى اللّه عليه وسلّم وذرّيتهم، وبيان أنّ صلتهم تكون صلة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: فاعلم - وفّقنا اللّه وإيّاك لخدمة أهل بيته صلّى اللّه عليه وسلّم - : أنّ اللّه قد أمرنا على لسان نبيّه بالمودّة لأهل بيته بقوله: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى »(1)ومن أفراد المودّة والصلة: زيارتهم؛ مقدِّما لهم على غيرهم، متوسّلاً بهم إلى شفاعة جدّهم.


1) . سوره شورى، آيه 23.

... وفي رواية: «إنّما أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».

قال: وفي رواية صحّحها الحاكم على شرط الشيخين: «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف، فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس».

ولعلّ المراد من الغرق: ما يلحقهم من العذاب لولا وجودهم؛ كما يدلّ عليه ما في بعض الروايات: فإذا ذهب أهل بيتي جاء أهل الأرض من العذاب ما كانوا يوعدون. ويحتمل أنّ المعنى: أنّ من أحبّهم وعمل بمقتضى سُنّة جدّهم نجا من ظلمة العثار والطغيان، ومن تخلّف عنها غرق في بحر كفر النعمة والبهتان؛(1).

و اما بيان آنچه كه به طور عموم درباره اهل بيت و خاندان آن حضرت وارد شده است، و بيان اين كه اتّصال و پيوند داشتن با آنان، پيوند با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است. بدان! - خداوند، ما و شما را به خدمت اهل بيت آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله موفق بدارد - كه خداوند بر زبان پيامبرش، دستور فرموده است كه نسبت به اهل بيتش مودت و دوستى كنيم، در آنجا كه فرمود: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ». از جمله موارد و مصاديق مودت و پيوند با آنان، زيارت كردن، مقدّم داشتن آنان بر ديگران و توسل جستن به آنان براى رسيدن به شفاعت جدشان است.

و در روايتى آمده است: «همانا اهل بيت من در بين شما همانند كشتى نوحند كه هر كس سوارش شد، نجات يافت، و هر كس از آن تخلف ورزيد، غرق گرديد». ابن حجر


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 23 / 962، به نقل از مشارق الأنوار في فوز أهل الإعتبار: 86.

گويد: در روايتى كه حاكم - بر اساس شرط مسلم و بخارى - آن را صحيح دانسته است، وارد شده كه ستارگان امان براى اهالى زمين، از غرقند و اهل بيت من امان براى امتم، از اختلافند. زمانى كه قبيله اى از عرب به مخالفت با آنان برخيزند، در بين خود اختلاف پيدا خواهند كرد و در آن صورت، حزب شيطان خواهند شد».

شايد مراد از غرق شدن اهل زمين، عذابى است كه در صورتِ نبودِ آنان به مردم مى رسد، چنان كه بعضى از اين روايات بر اين مطلب دلالت مى كنند كه مى فرمايد: «هر گاه اهل بيت از بين بروند، عذابى كه به اهل زمين وعده داده شده، بر آنان فرود خواهد آمد».

احتمال دارد كه معنا چنين باشد: هر كس آنان را دوست دارد و به مقتضاى سنّت جدّشان عمل كند، از ظلمت لغزش، دگرگونى ها، سركشى و طغيان نجات مى يابد و هر كس از آنها تخلف كند، در درياى كفران نعمت و تهمت غرق مى شود.

نقل در كتب معتبر

از ديگر وجوه اعتبار حديث شريف سفينه، نقل آن در كتب معتبرى است كه مؤلفان آن به اعتبار و صحت احاديث آن ملتزم شده اند. از ميان اين عالمان مى توان به مسلم بن حجاج نيشابورى اشاره نمود. كتاب وى كه در زمره يكى از دو كتاب صحيحى است كه بزرگان اهل سنت آن را تالى تلو قرآن دانسته و از جهت اعتبارى همسنگ صحيح بخارى و پس از قرآن بر مى شمرده اند، به نقل اين حديث شريف مبادرت كرده است. البته با رجوع به اين كتاب نمى توان اين حديث را مشاهده نمود و دست تحريف اثرى از اين حديث در صحيح مسلم باقى نگذاشته است؛ ولى نقل اين حديث از صحيح مسلم، نشانگر وجود آن در كتاب مسلم است و حذف آن نيز از سوى

برخى متعصبان و دشمنان حق و حقيقت صورت گرفته است. ابن حجر هيتمى در همين باره مى نويسد:

وجاء من طرق عديدة يقوّي بعضها بعضا: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا». وفي رواية مسلم: «ومن تخلّف عنها غرق»، وفي رواية: «هلك»؛(1).

از طرق متعدد كه برخى از اين طرق برخى ديگر را تقويت مى كند، نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هر آن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد». و در روايت مسلم آمده است: «و هر آن كس از آن تخطى كند غرق مى گردد». و در روايتى ديگر: «هلاك مى شود».

ولى اللّه لكهنوى نيز حديث سفينه را در كتاب مرآه مؤمنين نقل كرده است. يكى از رواياتى كه وى به آن استناد كرده، نقل وى از مسلم نيشابورى است. وى مى نويسد:

وجاء بطرق عديدة يقوّي بعضها بعضا: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا». وفي رواية مسلم: «ومن تخلّف عنها غرق».(2).

معتمد خان بدخشانى نيز در كتاب نُزل ابرار كه در آن ملتزم به نقل احاديث صحيح شده است، به نقل اين حديث شريف مبادرت كرده، مى نويسد:

وأخرج أحمد، وابن جرير، والحاكم عن أبيذرّ رضي اللّه عنه، أنّه قال - وهو


1) . الصواعق المحرقة: 152.

2) . مرآة المؤمنين في مناقب آل سيّد المرسلين: مخطوط.

آخذ بباب الكعبة - : سمعت النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك».

وفي رواية أُخرى عند الحاكم: «غرق»، بدل: «هَلَك»، وهو عند البزّار عن عبداللّه بن عبّاس، وعبداللّه بن الزبير رضي اللّه عنهما؛(1).

احمد، ابن جرير و حاكم نيشابورى از ابوذر رضى اللّه عنه نقل مى كنند - در حالى كه درب كعبه را گرفته بود - مى گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود:

«همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هر آن كس داخل آن شود نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف كند، هلاك مى شود».

در روايتى ديگر از حاكم، به جاى واژه «هلك»، «غرق» آمده است كه بزار آن را از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن زبير به دست داده است.

برخى از عالمان اهل سنت نيز به «حسن» بودن روايت حكم كرده اند كه از جمله مى توان به سيوطى اشاره نمود. وى در كتاب جامع صغير، روايت را به سه طريق به ابن عباس، عبداللّه بن زبير و ابوذر رسانده است و براى هر سه روايت رمز «ح» گذارده است(2)كه با توجه به مبانى پيش گفته وى در مقدمه كتاب، اين حرف نشانگر حسن بودن روايت نزد وى است.

همان گونه كه در مباحث گذشته به آن پرداختيم، روايت «حسن» در زمره روايت هاى معتبرى است كه جايگاه اعتبارى وى پس از حديث صحيح است.


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار:23/951، به نقل از نُزُل الأبرار بما صحّ في مناقب أهل البيت الأطهار: 6.

2) . ر.ك: الجامع الصغير: 2 / 499.

از اين رو اين روايت نيز از منظر سيوطى معتبر و قابل استناد است.

يقوى بعضها بعضا

از راه هاى ديگر حكم به اعتبار روايت، تقويت سند ضعيف روايتى با طريقى ديگر از همان روايت است كه به اصطلاح به آن «يقوى بعضها بعضاً» اطلاق مى شود. اين روش كه در ميان عالمان اهل سنت پذيرفته شده است مى تواند در طريق اعتبار اين روايت قرار گرفته و به اعتبار آن حكم نمايد. از عالمانى كه به اين قاعده ملتزم شده و به بيان آن پرداخته است، نووى است. عينى حنفى در عمدة القارى، در اين باره مى نويسد:

وقال النووي في (شرح المهذّب): إنّ الحديث إذا روي من طرق ومفرداتها ضعاف يحتجّ به، على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عدة أحاديث من الصحابة بطرق مختلفة كثيرة يقوي بعضها بعضا، وإن كان كلّ واحد ضعيفا، لكن يحدث عند الإجتماع ما لا يحدث عند الإنفراد، على أنّ بعض طرقها صحيحة، وذلك يكفي للإحتجاج؛(1).

نووى در شرح مهذّب مى گويد: همانا حديث، آنگاه كه از طرق مختلف روايت شده است، در حالى كه برخى روايات آن ضعيف است، به آن احتجاج مى شود. بنابر اين مى گوييم: به تحقيق براى مذهب ما گروهى از احاديث از صحابه و به طرق مختلف و بسيار نقل شده است كه برخى روايات برخى ديگر را تقويت مى كند؛ اگر چه يكايك آنان ضعيف است؛ ليكن حاصل مى شود در جايى كه چند روايت جمع شود، و موثق به صدور آنچنان روايت هايى كه به تنهايى از آن اعتبارى به دست نمى دهد.


1) . عمدة القاري: 3 / 307.

بنا بر اين كه برخى از طرق آن صحيح است و همين براى احتجاج كفايت مى كند.

آلبانى نيز در اين باره مى نويسد:

وجملة القول: أنّ الحديث طرقه كلّها لا تخلو من ضعف، ولكنّه ضعف يسير، إذ ليس في شيء منها من اتهم بكذب، وإنما العلة الإرسال أو سوء الحفظ، ومن المقرّر في «علم المصطلح»، أنّ الطرق يقوي بعضها بعضاً إذا لم يكن فيها متهم كما قرره النووي في تقريبه ثم السيوطي في شرحه؛(1).

خلاصه كلام اين كه: همانا حديث طرقش خالى از ضعف نيست؛ ليكن ضعف آن كم است؛ چرا كه در هيچ يك از آنها كسى كه متهم به كذب باشد وجود ندارد و چه بسا اشكال در ارسال، يا بدى حفظ راوى است كه در علم مصطلح اين نكته پذيرفته شده است كه برخى طرق برخى ديگر را تقويت مى كند، به شرطى كه در طرق آن متهم به كذب نباشند، همان گونه كه نووى در تقريب و سيوطى در شرح خود بر آن، بدان پرداخته اند.

پس با توجه به مطالب فوق - با فرض پذيرش برخى طرق ضعيف در روايت - با اين وجود با طرق ديگر تقويت شده و بايد حكم به اعتبار روايت نمود. سخن ابن حجر مكى و ديگران درباره اين حديث در همين راستا قرار مى گيرد. ابن حجر مكّى درباره اين حديث مى نويسد:

وجاء من طرقٍ عديدةٍ يقوّي بعضها بعضا؛(2).

اين حديث به طرق مختلف نقل شده به طورى كه برخى از اين طرق برخى ديگر را تقويت مى كند.


1) . إرواء الغليل: 1 / 160.

2) . الصواعق المحرقة: 152.

شمس الدين سخاوى نيز مى نويسد:

وبعض هذه الطرق يقوّي بعضا؛(1).

برخى از اين طرق برخى ديگر را تقويت كرده [و به حديث اعتبار مى بخشد].

ولى اللّه لكهنوى نيز در همين باره به اظهار نظر پرداخته است. وى حديث سفينه را در كتاب مرآه مؤمنين كه در تفسير برخى از آياتى كه در شان اهل بيت عليهم السلام نازل شده، نقل كرده است. وى مى نويسد:

وجاء بطرق عديدة يقوّي بعضها بعضا؛(2).

با طرق و اسنادى متعدد كه برخى برخى ديگر را تقويت مى كند.

تصريح به صحت حديث

حاكم نيشابورى در مستدرك، به دو طريق اين حديث را نقل كرده است:

سند يكم: حاكم در سند نخست اين روايت را از ميمون بن اسحاق هاشمى، از احمد بن عبدالجبار، از يونس بن بكير، از مفضل بن صالح، از ابواسحاق، از حنش كنانى نقل كرده است كه ابوذر غفارى، در حالى كه درِ كعبه را گرفته بود و خود را معرفى مى كرد چنين «مى گفت: ...».

وى پس از نقل روايت مى نويسد:

هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه؛(3).

اين حديث بر اساس مبانى رجالى مسلم صحيح است و حال آن كه اين حديث را بخارى و مسلم نقل نكرده اند.


1) . إستجلاب ارتقاء الغرف: 2 484، ذيل حديث 220.

2) . مرآة المؤمنين في مناقب آل سيّد المرسلين: مخطوط.

3) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 343.

سند دوم: حاكم سند دوم خود را اينگونه آورده است: احمد بن جعفر بن حمدان كه زاهد شهر بغداد بود، از عباس بن ابراهيم قراطيسى، از محمّد بن اسماعيل احمسى، از مفضل بن صالح، از ابواسحاق، از حنش كنانى به ما خبر داد كه ابوذر در حالى كه درِ كعبه را گرفته بود و خود را معرفى مى كرد، مى گفت: ...(1).

حاكم نيشابورى سند نخست را بنابر مبناى مسلم صحيح دانسته است؛ اما نسبت به سند دوم سكوت مى كند. اين رفتار حاكم كه سندى را صحيح دانسته و درباره سند ديگر سكوت مى كند، نشانه دقت او در مباحث سندى است. از اين رو متهم ساختن وى به تساهل از سوى متعصبان اهل سنّت صحيح نيست.(2).

ذهبى كه در زمره شاگردان و پيروان ابن تيميّة است، در هيچ يك از دو حديث حاكم خدشه نكرده مگر به جهت وجود «مفضّل بن صالح». وى در كتاب تلخيص مستدرك و در انتهاى حديث نخست حاكم مى نويسد:

قلت: مفضّل خرّج له الترمذي فقط. ضعّفوه؛(3).

گويم: فقط ترمذى از مفضل نقل كرده است. وى را تضعيف كرده اند.


1) . ر.ك: همان: 3 / 150 - 151.

2) . ترديدى نيست كه حاكم نيشابورى از بزرگان علماء اهل سنّت در حديث و رجال است؛ امّا برخى از متعصّبين اهل سنّت به علّت اين كه حاكم قسمتى از فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام را كه بخارى و مسلم در كتابشان نياورده اند و با مبانى رجالى آنها سازگارى داشته است، ذكر مى كند و بنابر مبناى بخارى و مسلم، مهر صحت را بر سند آن احاديث مى زند بر عليه او سخن گفته اند. از جمله احاديثى كه حاكم از صحّت آنها دفاع كرده حديث «طير مشوى» است كه متعصّبان را چنان عصبانى كرده كه او را مورد شتم و ضرب قرار دادند، تا جايى كه باعث شدند او از محافل علمى كنار بگيرد و خانه نشين شود.

3) . المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص: 2 / 373.

ذهبى در انتهاى حديث دوم نيز مى نويسد:

صحيح. قلت: مفضّل بن صالح واه؛(1).

حديث صحيح است. مفضل بن صالح ضعيف است.

در جاى خود به اين ادعاى ذهبى نيز رسيدگى مى كنيم.

جلال الدين سيوطى نيز تصحيح حاكم را نقل كرده و بدين ترتيب به صحت آن حكم كرده است. وى مى نويسد:

أخرجه الحاكم وهو صحيح؛(2).

روايت را حاكم نقل كرده و روايت صحيح است.

وى در جاى ديگر مى نويسد:

رواه البزّار وأبويعلى في مسنديهما، والطبراني في الأوسط، والحاكم وصحّحه؛(3).

روايت را بزار و ابويعلى موصلى در مسند خود نقل كرده اند. طبرانى در معجم اوسط نيز به نقل آن مبادرت كرده است و حاكم نيشابورى پس از نقل، آن را تصحيح كرده است.

ابن حجر مكى نيز با وجود تعصّبش، به صحت حديث سفينه اقرار مى كند. وى مى نويسد:

صحّ حديث «إنّ مثل أهل بيتي ...»؛(4).

حديث «إنّ مثل اهل بيتى ...» صحيح است.


1) . همان: 3 / 163.

2) . نهاية الإفضال في مناقب الآل: مخطوط.

3) . الأساس في مناقب بني العبّاس: مخطوط.

4) . شرح القصيدة الهمزية: 279.

احمد زينى دحلان كه در سرزمين حجاز، فقيه بزرگ زمان خود بوده است، درباره حديث سفينه مى گويد:

صحّ عنه صلّى اللّه عليه وآله من طرق أنّه قال: ...؛(1).

[حديث سفينه] از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صحيح و به چند طريق ثابت شده است.

عيدروس يمنى نيز به صحت حديث حكم كرده، مى نويسد:

وصحّ حديث: «إنّ مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك».(2).

شيخ محمّد بن يوسف تونسى مالكى، معروف به كافى نيز در همين باره مى نويسد:

روى البزّار عن ابن عبّاس، وأبو داود عن ابن الزبير، والحاكم عن أبيذرّ بسند حسن: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق».

وى پس از اين سخن مى نويسد:

يدلّ على ذلك: الحديث المشهور المتّفق على نقله: «مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق». وهو حديث نقله الفريقان وصحّحه القبيلان، لا يمكن لطاعنٍ أن يطعن عليه، وأمثاله في الأحاديث كثيرة؛(3).


1) . الفتح المبين: 316.

2) . العقد النبويّ: مخطوط.

3) . السيف اليماني المسلول في عنق من طعن في أصحاب الرسول: 9.

حديث مشهور و مورد اتفاق ناقلان: «مثل اهل بيت من ...» بر اين مطلب دلالت مى كند. اين حديثى است كه فرق مختلف نقل كرده اند و عده اى از هر دو گروه آن را تصحيح كرده اند كه طعن بر اين حديث و امثال آن كه بسيار است براى طعن زننده به حديث ممكن نمى باشد.

طيّبى نيز در شرح حديث ابوذرّ غفارى مى نويسد:

... إنّ مثل أهل بيتي ... الحديث. أراد بقوله: فأنا أبوذرّ، المشهور بصدق اللهجة وثقة الرواية، وأنّه هذا حديث صحيح لا مجال للردّ فيه؛(1).

... همانا مثل اهل بيت من ... حديث. منظور ابوذر از گفته «من ابوذر هستم»، اين است كه وى در صدد فهماندن اين نكته است كه من همان كسى هستم كه مرا به راستگويى و اطمينان در نقل روايت مى شناسيد و اين كه اين حديثى [كه من نقل مى كنم] صحيح است و نمى توان آن را رد نمود.

ملا على قارى نيز همين سخنان طيّبى را نقل كرده و به آن استشهاد نموده است.(2).

مناوى نيز مى نويسد:

ولهذا ذهب جمع إلى أنّ قطب الأولياء في كلّ زمن لا يكون إلاّ منهم. البزّار عن ابن عبّاس. د عن ابن الزبير. ك عن أبيذرّ؛ وقال: صحيح؛(3).

بر اساس اين روايت، جمعى از عالمان معتقد شده اند كه محور و قطب اولياء در هر زمانى، فقط از اهل بيت پيامبر عليهم السلام است. اين روايت را بزار از ابن عباس


1) . الكاشف عن حقائق السنن: 11 / 316.

2) . ر.ك: مرقاة المفاتيح: 9 / 3988.

3) . السراج المنير: 4 / 231.

و عبداللّه بن زبير و حاكم نيشابورى از ابوذر نقل كرده اند. حاكم نيشابورى گويد: [اين حديث] صحيح است.

حسن زمان نيز در زمره عالمانى است كه به صحت حديث تصريح كرده است. وى در كتاب قول مستحسن و پس از نقل آيه «إِنَّا لَمَّا طَغَى الْمَاء حَمَلْنَاكُمْ فِي الْجَارِيَةِ* لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ »(1)و حديث سفينه مى نويسد:

... ولابن أبيشيبة بسند صحيح عن عليّ، قال: «إنّما مثلنا في هذه الأمّة كسفينة نوح، وكباب حطّة في بني إسرائيل».(2).

پس به اقرار علماء بزرگ اهل سنّت، حديث سفينه معتبر بوده و از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است.

بررسى اعتبار برخى از روايت هاى حديث

هيثمى در كتاب خود، به متون و سندهاى مختلف اين روايت را نقل كرده است. وى در انتهاى هر روايت، با جرح در برخى راويان، اعتبار روايت را به چالش كشيده است كه در ادامه به بررسى اين راويان مى پردازيم.

بررسى سند روايت هاى هيثمى وعن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي ...».

رواه البزّار، والطبراني في الثلاثة؛ وفي إسناد البزّار: الحسن بن أبيجعفر الجفري، وفي إسناد الطبراني: عبداللّه بن داهر؛ وهما متروكان.


1) . سوره حاقّه، آيات 11 و 12.

2) . القول المستحسن في فخر الحسن: 342.

وعن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي ...».

رواه البزّار والطبراني، وفيه: الحسن بن أبيجعفر؛ وهو متروك.

وعن عبداللّه بن الزبير: أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «مثل أهل بيتي ...».

رواه البزّار، وفيه ابن لهيعة؛ وهو ليّن.

وعن أبيسعيد الخدري، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم ...».

رواه الطبراني في الصغير والأوسط؛ وفيه جماعة لم أعرفهم.

هيثمى در اين روايات، با جرح سه رواى «حسن بن ابى جعفر جفرى»، «عبداللّه بن داهر» و«ابن لهيه»، به ضعف روايات حكم كرده است؛ از اين رو عدم تشكيك و ترديد در اعتبار ديگر راويان، نشانگر اعتبار آنان نزد هيثمى است. به همين روى، در ادامه به بررسى اعتبار سه راوى مورد بحث هيثمى پرداخته تا از اين رهگذر، ميزان انصاف هيثمى مورد بررسى و نقد قرار گيرد.

بررسى صحت و سقم اعتبار سنجى هيثمى حسن بن ابى جعفر جفرى حسن بن ابى جعفر جفرى در ميان راويانى است كه برخى از عالمان بزرگ اهل سنت به نقل از وى مبادرت كرده اند كه از اين ميان مى توان به ابوداوود طيالسى، ابن مهدى، يزيد بن زريع، عثمان بن مطر، مسلم بن ابراهيم و گروهى ديگر از راويان و عالمان مشهور اهل سنت مشاهده نمود كه نقل اينان، نشانگر جلالت قدر اين راوى است.

از اين مطلب گذشته، برخى از عالمان اهل سنت به اعتبار وى تصريح كرده اند كه به برخى از اين اظهار نظرها مى پردازيم.

ابن حجر عسقلانى در اعتبار اين راوى، به تفصيل به نقل نظر برخى عالمان اهل سنت درباره وى پرداخته است؛ از اين رو به نقل ابن حجر اكتفا مى كنيم.

ابن حجر مى نويسد:

قال مسلم بن إبراهيم: كان من خيار الناس. وقال عمرو بن عليّ: صدوق. وقال أبوبكر بن أبيالأسود: ترك ابن مهدي حديثه، ثمّ حدّث عنه وقال: ما كان لي حجّة عند ربّي. وقال ابن عدي: والحسن بن أبيجعفر أحاديثه صالحة، وهو يروي الغرائب، وهو عندي ممّن لا يتعمّد الكذب، وهو صدوق. وقال ابن حبّان: من خيار عباد اللّه الخشن، وكان من المتعبّدين المُجابين الدعوة؛(1).

مسلم بن ابراهيم گويد: وى از برترين مردم بوده است. عمرو بن على نيز گويد: او صدوق است. ابوبكر بن ابواسود گويد: ابن مهدى ابتدا حديث وى را ترك كرده بود، ولى از او حديث نقل كرد و گفت: نزد پروردگار دليلى بر اين كار نداشتم. ابن عدى نيز گويد: احاديث حسن بن ابى جعفر صالح و شايسته است. وى احاديث غريب را نقل مى كرد. او نزد من در زمره كسانى است كه تعمد بر كذب ندارد؛ بلكه وى راستگو است. ابن حبان گويد: وى در زمره بندگان برگزيده و سخت كوش خداست و از بندگان مستجاب الدعوه بود!


1) . تهذيب التهذيب: 2 / 243 / ش 1278.

عبداللّه بن داهر از ديگر راويانى كه هيثمى به جرح وى پرداخته است، عبداللّه بن داهر است. وى از سوى برخى از عالمان اهل سنت مورد جرح قرار گرفته است.

ابن جوزى در قدح عبداللّه بن داهر مى گويد:

عبداللّه بن داهر، فإنه كان غالياً في الرفض، قال يحيى بن معين: ليس بشيء، ما يكتب منه إنسان فيه خير؛(1).

و اما ابن داهر: احمد بن حنبل و يحيى بن معين درباره وى مى گويند: رواياتش قابل اعتنا نيست. انسانى كه در او خير باشد از او روايت نمى كند! ذهبى نيز درباره وى مى نويسد:

عبداللّه بن داهر الرازي الأحمري عن أبيه، رافضي ضعفوه؛(2).

عبداللّه بن داهر رازى احمرى از پدرش روايت كرده است. وى رافضى است و او را تضعيف كرده اند.

ابن عدى نيز از ديگر جرح كنندگان وى است. اتهام اين راوى به نقل روايات اهل بيت است! و ابن عدى هيچ دليل ديگرى بر عدم اعتبار وى به دست نداده است. او در كتاب كامل مى نويسد:

ولابن داهر هذا غير ما ذكرت من الحديث، وعامة ما يرويه في فضائل علي


1) . الموضوعات: 1 / 345. همچنين ر.ك: العلل احمد بن حنبل: 2 / 602 / ش 3859؛ ضعفاء العقيلي: 2 / 250؛ الجرح والتعديل: 5 / 160 - 161 / ش 740؛ الكامل (ابن عدى): 4 / 228 / ش 1046؛ ميزان الإعتدال: 2 / 416.

2) . المغني في الضعفاء: 1 / 534 / ش 3156.

وهو فيه متهم؛(1).

براى ابن داهر غير آنچه روايت شده، رواياتى وجود دارد و عموم آنچه را كه روايت كرده در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام است و به همين رو وى [به جهت نقل همين روايات] متهم است! صاحب كشف حثيث نيز نهايت علت جرح اين راوى را نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام گزارش كرده است. وى مى نويسد:

عبداللّه بن داهر بن يحيى بن داهر الرازي، أبوسليم، المعروف بالأحمري، قال ابن عدي: عامة ما يرويه في فضائل علي وهو متهم في ذلك. قال الذهبي: قد أغنى اللّه علياً أن تقرر مناقبه بالأكاذيب والأباطيل. انتهى، وقد ذكر ابن الجوزي حديثا من الأحاديث المذكورة في ترجمته في فضل علي واتهم به بن داهر صاحب الترجمة؛(2).

ابوسليم عبداللّه بن داهر بن يحيى بن داهر رازى، معروف به احمرى. ابن عدى درباره وى گويد: عموم آنچه را كه روايت كرده در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام است و به همين رو وى متهم است. ذهبى نيز مى نويسد: همانا خدا على را از مناقبى كه آميخته با اكاذيب و اباطيل شده، بى نياز كرده است. همانا ابن جوزى نيز حديثى از احاديثى كه در فضل على عليه السلام را نقل كرده و متهم در [جعل ]روايت را همين عبداللّه بن داهر دانسته است.

به هر روى اين راوى به شخصه داراى هيچ مشكلى نيست و فقط جرم وى نقل


1) . الكامل: 4 / 228 / ش 1046.

2) . الكشف الحثيث: 151 / ش 384؛ لسان الميزان: 3 / 282 - 283 / ش 1190.

فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام است و ديگر هيچ! حال به راستى، آن كس كه به نقل فضائل اهل بيت همت گماشته و در دوران خفقان و تقيه به نقل فضائل آن حضرات مبادرت كرده است را بايد ضعيف دانست و او را متهم به ضعف نمود؟! به هر روى تضعيف وى، جز عناد و كينه عالمان اهل سنت به اميرالمؤمنين عليه السلام و فضائل ايشان نيست.

البته اين در حالى است كه خطيب بغدادى به گزارش صالح بن محمد اسدى پرداخته و وى را صدوق معرفى كرده است. خطيب در اين باره مى نويسد:

قرأت في أصل كتاب أبيالحسن بن الفرات - بخطه - أخبرنا محمد بن العباس الضبي الهروي، حدثنا يعقوب بن إسحاق بن محمود الفقيه، أخبرنا صالح بن محمد الأسدي قال: عبداللّه بن داهر بن يحيى الأحمري الرازي شيخ صدوق؛(1).

از اصل كتاب ابوالحسن بن فرات كه به خط خود او نگاشته شده است خواندم كه: محمد بن عباس ضبى هروى، از يعقوب بن اسحاق بن محمود فقيه، از صالح بن محمد اسدى نقل مى كند كه گقت: عبداللّه بن داهر بن يحيى احمرى رازى سيخ و استادى صدوق و راستگو است.

نتيجه سخن اين كه از سويى اين راوى صدوق و در نقل روايت راستگو است كه خود نشانگر اعتبار او است و از سوى ديگر، هيچ جرحى به جز نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام و اتهام به رفض در كارنامه او وجود ندارد؛ از اين رو اين راوى نيز معتبر بوده و احاديث وى قابل استناد است.


1) . تاريخ بغداد: 9 / 460.

عبداللّه بن لهيعه عبداللّه بن لهيعه نيز در طريق رواياتى قرار دارد كه هيثمى با نقد وى، در صدد تضعيف اين روايات است.

وى در زمره راويانى است كه پيشوايانى حديثى همچون ثورى، شعبى، اوزاعى، ليث بن سعد و ابن مبارك از او حديث نقل كرده اند.

ابن حجر به مانند راوى پيشين، به بررسى انظار پيشوايان رجالى اهل سنت درباره ابن لهيعه پرداخته است كه به نگاشته ابن حجر اكتفا مى كنيم. وى مى نويسد:

قال أبوداود عن أحمد: ومن كان مثل ابن لهيعة بمصر في كثرة حديثه وضبطه وإتقانه؟! وعن الثوري: عند ابن لهيعة الأصول وعندنا الفروع، وحججت حجّا لألقى ابن لهيعة.

وقال أبوالطاهر بن السرح: سمعت ابن وهب يقول: حدّثني - واللّه - الصادق البارّ عبداللّه بن لهيعة.

وقال يعقوب بن سفيان: سمعت أحمد بن صالح - وكان من خيار المتقنين - يثني عليه.

وعنه أيضا: ابن لهيعة صحيح الكتاب، وإنّما كان أخرج كتبه، فأملى على الناس حتّى كتبوا حديثه إملاءً؛ فمَن ضبط كان حديثه حسنا، إلاّ أنّه كان يحضر من لا يحسن ولا يضبط ولا يصحّح، ثمّ لم يخرج ابن لهيعة بعد ذلك كتابا، ولم يُرَ له كتاب، وكان من أراد السماع منه استنسخ ممّن كتب عنه وجاءه فقرأ عليه؛ فمَن وقع على نسخة صحيحة فحديثه صحيح، ومن كتب

من نسخة لم تضبط جاء فيه خلل كثير.

وعن ابن معين: قد كتبت حديث ابن لهيعة، وما زال ابن وهب يكتب عنه حتّى مات.

وقال الحاكم: استشهد به مسلم في موضعين.

وحكى ابن عبدالبر: أنّ الذي وقع في «الموطأ»: عن مالك، عن الثقة عنده، عن عمرو بن شعيب، عن أبيه، عن جدّه في العربان، هو: ابن لهيعة.

وقال ابن شاهين: قال أحمد بن صالح: ابن لهيعة ثقة، وما روي عنه من الأحاديث فيها تخليط يطرح ذلك التخليط.

وقال مسعود عن الحاكم: لم يقصد الكذب، وإنّما حدّث من حفظه بعد احتراق كتبه فأخطأ. وقال ابن عدي: حديثه كأنّه نسيان، وهو ممّن يكتب حديثه؛(1).

ابوداوود به نقل از احمد گويد: چه كسى در مصر، در كثرت نقل، ضبط و اتقان در نقل به مانند ابن لهيه است؟! از ثورى نقل شده است كه گفت: نزد ابن لهيه اصول است و نزد ما فروع. من يك سفر حج انجام دادم تا ابن لهيه را ملاقات نمايم. ابوطاهر بن سرح گويد: از ابن وهب شنيدم كه مى گفت: به خدا سوگند انسانى راستگو و نيكوكار؛ يعنى عبداللّه بن لهيه براى من حديث نقل كرد. يعقوب بن سفيان گويد: از احمد بن صالح كه از بزرگان متقن در حديث است، شنيدم كه وى را ستايش مى كرد. از او نقل شده است كه مى گفت: ابن لهيه صحيح الكتاب است. وى كتابهاى خود را بيرون


1) . همان: 4 / 449 - 454 / ش 3655.

آورد و براى مردم املاء نمود تا حديثش را به صورت املاء بنويسند. كسى كه احاديث وى را ضبط مى كرد روايتش حسن مى شد؛ اما در مجلس وى كسانى حضور مى يافتند كه به خوبى نمى نوشته، ضبط نكرده و صحيح نمى نوشتند؛ از اين رو پس از آن كتابى به دست نداد و نوشته اى از وى ديده نشد. آنانى كه مى خواستند از وى حديثى بشنوند، از كسانى كه از او استنساخ كرده بودند مى نوشتند و نزد او مى آمدند و براى وى قرائت مى كردند. در اين ميان، هر آن كس به نسخه صحيحى دست يافته بود، حديثش صحيح بود و هر آن كس كه از روى نسخه اى نوشته بود كه ضبط نشده بود، اشتباهات فراوانى داشت. از يحيى بن معين نقل شده است كه گفت: من حديث لهيه را مى نوشتم و ابن وهب نيز تا هنگام مرگ از او مى نوشت. حاكم نيشابورى گويد: مسلم در دو جا به روايت وى استشهاد كرده است. ابن عبدالبر نيز گويد: ابن لهيه همان كسى است كه در موطا مالك، از كسى كه نزد او ثقه بود، از عمرو بن شعيب، از پدرش، از جدش در عربان نوشته است. ابن شاهين به نقل از احمد صالح مى گويد: ابن لهيه ثقه است و برخى احاديثى كه از او نقل شده داراى تخليط است؛ از اين رو تخليط ها كنار گذاشته مى شود. مسعود از حاكم نقل مى كند كه او به عمد دروغ نگفته است؛ بلكه چون پس از سوختن كتابهايش، براى نقل روايت از حافظه خود كمك مى گرفت، به خطا مى افتاد. ابن عدى گويد: گويا نقل حديث از سوى وى از روى فراموشى بوده است، با اين وجود او در زمره كسانى است كه حديث وى نوشته وى مى شود.

پس از بررسى اعتبار روايان مورد جرح هيثمى، دانسته شد كه روايت از اعتبار برخوردار بوده و هيثمى از سر تعصب به سند اين روايات نگريسته است.

شواهد حديث سفينه

حديث سفينه در شمار احاديثى است كه شواهدى بسيار از روايات به مساعدت با آن آمده و از زواياى مختلف به تأييد آن مى پردازد كه در ادامه به برخى از اين شواهد مى پردازيم.

شاهد يكم: سخن اميرالمؤمنين شاهد نخست را مى توان در اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام مشاهده نمود كه فرمود:

إنّما مثلنا في هذه الاُمّة كسفينة نوح، وكباب حطّة في بني إسرائيل؛

همانا مثل ما در اين امت، به مانند كشتى نوح و درب حطه در ميان بنى اسرائيل است.

جلال الدين سيوطى در همين باره و در تفسير اين فرمايش خداى تعالى كه: «وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُواْ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُواْ الْبَابَ ... »،(1)مى نويسد:

وأخرج ابن أبيشيبة عن عليّ بن أبيطالب، قال: «إنّما مثلنا في هذه الأمّة كسفينة نوح، وكباب حطّة في بني إسرائيل»؛(2).

ابن ابى شيبه از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «همانا مثل ما در اين امت، به مانند كشتى نوح و درب حطه در ميان بنى اسرائيل است».

متقى هندى نيز به نقل اين روايت مبادرت كرده است. وى مى نويسد:


1) . سوره بقره، آيه 58.

2) . الدرّ المنثور: 1 / 71 - 72. همچنين ر.ك: المصنّف ابن ابى شيبه: 7 / 503 / ح 52.

عن عبّاد بن عبداللّه الأسدي، قال: بينا أنا عند عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه في الرحبة، إذ أتاه رجل فسأله عن هذه الآية: «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّنْ رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ »؟(1)فقال: «ما من رجل من قريش جرت عليه المواسي إلاّ قد نزلت فيه طائفة من القرآن، واللّه واللّه! لأن يكونوا يعلموا ما سبق لنا أهل البيت على لسان النبيّ الأمّي صلّى اللّه عليه وسلّم أحبّ إليّ من أن يكون لي مل ء هذه الرحبة ذهبا وفضّة. واللّه! إنّ مثلنا في هذه الأمّة كمثل سفينة نوح في قوم نوح، وإنّ مثلنا في هذه الأمّة كمثل باب حطّة في بني إسرائيل». أبوسهل القطّان في أماليه، وابن مردويه؛(2).

از عباد بن عبداللّه سدى مى گويد: روزى در رحبه در حضور على بن ابى طالب رضى اللّه عنه بوديم. مردى به حضور ايشان رسيد و از آيه «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّنْ رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ » پرسيد. ايشان فرمود: «هيچ يك از قريش كه مويى بر سر دارد (كنايه از كسى دارد كه به رشد و بلوغ رسيده است) وجود ندارد مگر اين كه درباره وى آيه اى نازل شده است. به خدا سوگند اگر مى دانستند كه درباره ما خاندان بر زبان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله چه چيزهايى نازل شده است، نزد من محبوب تر از اين بود كه همين ميدان پر از نقره و طلا باشد. به خدا سوگند مثل ما در ميان اين امت، مثل كشتى نوح در ميان قوم نوح است. و همانا مثل من در اين امت، مثل دروازه حطه در ميان بنى اسرائيل است». اين روايت را ابوسهل قطان در كتاب امالى و ابن مردويه نقل كرده اند.


1) . سوره هود، آيه 17.

2) . كنز العمّال: 2 / 434 - 435 / ح 4429. همچنين ر.ك: شواهد التنزيل: 1 / 360 / ح 373.

شاهد دوم: سخنى ديگر از آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در فرمايشى ديگر مى فرمايد:

إنّا من سنخ أصلاب أصحاب السفينة، وكما نجا في هاتيك من نجا ينجو في هذه من ينجو؛

من از سنخ صلب هاى اصحاب كشتى هستم و همان طور كه اهل نجات در آن كشتى نجات يافتند، در اين كشتى نيز اهل نجات رهايى مى يابند.

يعقوبى نيز سخن حضرت را اينگونه نقل كرده است:

فأين يتاه بكم؟! بل أين تذهبون عن أهل بيت نبيّكم؟! إنّا من سِنخ أصلاب أصحاب السفينة، وكما نجا في هاتيك من نجا ينجو في هذه من ينجو، ويل رهين لمن تخلّف عنهم. إنّي فيكم كالكهف لأهل الكهف، وإنّي فيكم باب حطّة، من دخل منه نجا، ومن تخلّف عنه هلك؛ حجّةٌ من ذي الحجّة في حجّة الوداع: «إنّي قد تركت بين أظهركم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا بعدي أبدا: كتاب اللّه، وعترتي أهل بيتي»؛(1).

چرا شما را سر در گم كرده اند؟! بلكه از اهل بيت نبيتان به كجا مى رويد؟! من از سنخ صلب هاى اصحاب كشتى هستم و همان طور كه اهل نجات در آن كشتى نجات يافتند، در اين كشتى نيز اهل نجات رهايى مى يابند. واى بر آن كس كه از آنان تخلف كند. من در ميان شما به مانند پناهگاهى هستم براى اصحاب كهف. من در ميان شما باب حطه هستم، هر كس داخل آن شد نجات يافت و هر آن كس از آن


1) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 211 - 212.

تخلف نمود، هلاك شد. پيامبر خدا در سفر حجى از ماه ذى الحجه، در حجة الوداع فرمود: «من در ميان شما يادگارى مى گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد پس از من گمراه نمى شويد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم».

شاهد سوم: فرمايشى ديگر از آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام درسخنى درربارى ديگر مى فرمايد:

فنحن أنوار السماوات والأرض، وسفن النجاة؛

ما نور آسمانها و زمين و كشتى هاى نجاتيم.

اين فرمايش را اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه اى كه در مدح و ستايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و ائمه عليهم السلام است، بيان داشتند. اين خطبه را سبط ابن جوزى به سند خود از اباعبداللّه الحسين عليه السلام به دست داده است. وى مى نويسد:

خطب أبيأميرالمؤمنين يوما بجامع الكوفة خطبة بليغة في مدح رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال بعد حمد اللّه:

لمّا أراد اللّه أن ينشئ المخلوقات، ويبدع الموجودات، أقام الخلائق في صورة قبل دحو الأرض ورفع السماوات، ثمّ أفاض نورا من نور عزّه فلمع قبسا من ضيائه وسطع، ثمّ اجتمع في تلك الصورة، وفيها هيئة نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال له تعالى: أنت المختار، وعندك مستودع الأنوار، وأنت المصطفى، المنتخب الرضا، المنتجب المرتضى، من أجلك أضع البطحاء، وأرفع السماء، وأُجري الماء، وأجعل الثواب والعقاب والجنّة والنار. وأنصب أهل بيتك عَلما للهداية، وأُودع أسرارهم من سرّي بحيث لا يشكل

عليهم دقيق، ولا يغيب عنهم خفي، وأجعلهم حجّتي على بريّتي، والمنبّهين على قدري، والمطّلعين على أسرار خزائني.

ثمّ أخذ الحقّ سبحانه عليهم الشهادة بالربوبية، والإقرار بالوحدانية، وأنّ الإمامة فيهم، والنور معهم.

ثمّ إنّ اللّه أخفى الخليقة في غيبه، وغيّبها في مكنون علمه، ونصب العوالم، وموّج الماء، وأثار الزبد، وأهاج الدخان، فطفا عرشه على الماء.

ثمّ أنشأ الملائكة من أنوار ابتدعها، وأنواع اخترعها، ثمّ خلق اللّه الأرض وما فيها.

ثمّ قرن بتوحيده نبوّة نبيّه محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم وصفيّه، فشهدت السماوات والأرض، والملائكة، والعرش والكرسي، والشمس والقمر والنجوم، وما في الأرض له بالنبوّة.

فلمّا خلق آدم أبان للملائكة فضله، وأراهم ما خصّه به من سابق العلم، وجعله محرابا وقِبلة لهم فسجدوا له، وعرفوا حقّه. ثم بيّن لآدم حقيقة ذلك النور ومكنون ذلك السرّ، فلمّا حانت أيّامه أودعه شيثا، ولم يزل ينقل من الأصلاب الفاخرة إلى الأرحام الطاهرة، إلى أن وصل إلى عبدالمطّلب، ثمّ إلى عبداللّه، ثمّ إلى نبيّه صلّى اللّه عليه وسلّم؛ فدعا الناس ظاهرا وباطنا، وندَبهم سرّا وعلانية، واستدعى الفهوم إلى القيام بحقوق ذلك السرّ اللطيف، وندب العقول إلى الإجابة لذلك المعنى المودع في الذرّ قبل النسل؛ فمن وافقه قبس من لمحات ذلك النور اهتدى إلى السرّ، وانتهى إلى العهد المودع في باطن الأمر وغامض العلم، ومَن غمرته الغفلة، وشغلته المحنة استحقّ البعد.

ثمّ لم يزل ذلك النور ينتقل فينا، ويتشعشع في غرائزنا؛ فنحن أنوار السماوات والأرض وسفن النجاة، وفينا مكنون العلم، وإلينا مصير الأمور، وبمهديّنا تقطع الحجج؛ فهو خاتم الأئمّة، ومنقذ الأمّة، ومنتهى النور وغامض السرّ، فليهنَ من استمسك بعروتنا، وحُشر على محبّتنا؛(1).

روزى پدرم اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد جامع كوفه، خطبه اى رسا در مدح و ستايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان داشت. ايشان پس از حمد الاهى فرمود:

آنگاه كه خداوند اراده كرد كه مخلوقات را خلق كند و موجودات را پديد آورد، پيش از گسترش زمين و برافراشتن آسمانها، آفريدگان را در صورتى به پا داشت. سپس نورى از نور عزت خود بر آنها تابانيد. جرقّه اى از پرتو آن درخشيد و ساطع شد.

آنگاه در آن صورت و شكل مجتمع شد، در حالى كه نور پيامبر ما صلّى اللّه عليه وآله در آن بود. خداوند متعال به او فرمود: تو برگزيده هستى، و جايگاه وديعه انوار نزد تو است. تو انتخاب شده پسنديده و برگزيده مرتضى هستى. به خاطر تو، زمين گسترده را نهاده ام، آسمان را مرتفع ساخته ام، آب را به جريان انداخته ام، ثواب و عقاب و بهشت و جهنم را قرار دادم.

اهل بيت تو را پرچم هدايت قرار دادم. اسرار آنان را در سرّ خود به وديعت سپرده ام، به گونه اى كه نه نكته اى باريك بر آنان دشوار است، و نه هيچ پنهانى از آنان غايب. آنان را حجت خود بر آفريدگانم و آگاهى دهندگان بر منزلت خودم، و آگاهان بر اسرار خزائنم قرار دادم.


1) . تذكرة خواص الأمّة: 121 - 122. همچنين ر.ك: مروج الذهب: 1 / 32.

سپس خداوند سبحان، از آنان گواهى بر ربوبيت و اعتراف به وحدانيت در مكنون علم خود گرفت. عوالم را برقرار ساخت. آب را به جنب و جوش درآورد. كف بر روى آب برآورد و دود را به وزيدن واداشت. آنگاه عرش او بر آب مستقر شد. سپس ملائكه را از انوارى كه آفريده و انواعى كه اختراع كرده، به وجود آورد. سپس زمين و آنچه را كه در آن است، آفريد. سپس پيامبرىِ پيامبرش حضرت محمد صلّى اللّه عليه وآله صفّى و برگزيده اش را با توحيد خود قرين ساخت. آسمانها، زمين، ملائكه، عرش، كرسى، خورشيد، ماه، ستارگان و هر آنچه كه در روى زمين بودند، همه به پيامبرى او گواهى دادند.

هنگامى كه آدم را آفريد، فضيلت او را براى ملائكه روشن ساخت. و علم ويژه اى را كه به او داده بود، به آنان نماياند. او را محراب و قبله ملائك گردانيد، و آنان بر او سجده كردند. آنگاه حقيقت آن نور و مكنون آن راز را به آدم نشان داد و آنگاه زمان مناسب فرا رسيد، آن را در صُلب شيث به وديعت سپرد. از آن هنگام، از اصلاب والا به ارحام پاك منتقل ساخت، تا اين كه به عبدالمطلب و آنگاه به عبداللّه و سپس به پيامبرش صلّى اللّه عليه وآله رسانيد.

آن حضرت مردم را در ظاهر و باطن [به سوى خدا] فرا خواند و در پنهان و آشكار دعوت فرمود. و پايدارى حقوق آن راز نهان را - كه در عالم ذر، پيش از پيدايش نسل به وديعت گذارده بود - از فهم هاى مردمان خواست. هر كس با او موافقت كرد، از جرقه هاى آن نور برگرفت، هدايت به عالم سِرّ را پذيرفت، و به عهد و پيمان امانت الاهى رسيد. و آن كس كه دچار غفلت شد و گرفتارى ها او را به خود مشغول ساخت، شايسته و سزاوارِ دورى گرديد.

آن نور پيوسته در ميان ما منتقل مى شود و در وجود ما پرتوافشانى مى كند. بنابراين ما انوار آسمانها و زمين و كشتى هاى نجاتيم. علم پوشيده در ما بوده و بازگشت امور به سوى ماست. به مهدى ما، حجت ها تمام و امامان پايان مى پذيرند. او رهايى بخش امّت است و پايان و سرآمد نور. آن كس كه به ريسمان ما تمسك كند و بر محبت ما محشور مى شود، سبكبار بوده و كارش آسان است.

شاهد چهارم: فرمايش امام زين العابدين از ديگر شواهد اين روايت، فرمايشى از مولانا امام علىّ بن حسين زين العابدين عليهما السلام است. ايشان مى فرمايند:

نحن الفلك الجارية في اللجج الغامرة، يأمن من ركبها، ويغرق من تركها؛

ما كشتى هاى جارى در درياها و گرداب هاى عميق هستيم. هر كس بر آن سوار شود، در امان است و هر آن كس آن را ترك كند، غرق مى شود.

اين روايت را قندوزى بلخى نقل كرده است. وى در كتاب ينابيع المودّه مى نويسد:

أخرج الحافظ الجعابي أنّ الإمام زين العابدين رضي اللّه عنه قال: «نحن الفلك الجارية في اللجج الغامرة، يأمن من ركبها، ويغرق من تركها، وإنّ اللّه تبارك وتعالى أخذ ميثاق من يحبّنا وهم في أصلاب آبائهم، فلا يقدرون على ترك ولايتنا؛ لأنّ اللّه عزّ وجلّ جعل جبلّتهم على ذلك»؛(1).

حافظ جعابى روايت كرده است كه همانا امام زين العابدين رضى اللّه عنه فرمود: «ما كشتى هاى جارى در درياها و گرداب هاى عميق هستيم. هر كس بر آن سوار شود،


1) . ينابيع المودّة: 1 / 76 و 3 / 191.

در امان است و هر آن كس آن را ترك كند، غرق مى شود. همانا خداى تبارك و تعالى كه دوستداران ما، در حالى كه در صلب پدرانشان بودند پيمان گرفته است؛ از اين رو نمى توانند ولايت ما را ترك كنند؛ چرا كه خداوند سرشت آنان را بر ولايت ما نهاده است».

شاهد پنجم: قصيده منسوب به عمرو بن عاص از ديگر شواهد اين روايت شريف، شعر عمرو بن عاص در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام است. وى مى سرايد:

هو النبأ العظيم وفلك نوح *** وباب اللّه وانقطع الخطابُ

او خبر عظيم و كشتى نوح و باب خداوند است و سخن در اين جا پايان مى پذيرد اين بيت در زمره قصيده اى است كه گروهى از عالمان اهل سنت از جمله ابومحمّد حسن بن احمد بن يعقوب همدانى يمنى در كتاب اكليل و جمال الدين محدّث شيرازى در تحفه احباء،(1)از عمرو بن عاص نقل كرده اند كه به عبارات برخى از اين عالمان مى پردازيم.

ابومحمّد حسن بن احمد همدانى يمنى مى نويسد:

روي أنّ معاوية بن أبيسفيان قال يوما لجلسائه: من قال في عليّ ما فيه فله هذه البدرة. فقال كلّ منهم كلاما غير موافق من شتم أميرالمؤمنين إلاّ


1) . برخى (معجم الأدباء: 4 / 148) اين شعر را به ناشئ صغير (متوفّاى سال 365) نسبت مى دهند و در ميان مرحوم علاّمه امينى رحمه اللّه صاحب الغدير (ج 4، ص 41 به بعد) نظر صحيح را همين مى داند.

عمرو بن العاص؛ فإنّه قال أبياتا اعتقدها وخالفها بفعاله:

بآل محمّد عُرف الصوابُ *** وفي أبياتهم نزلَ الكتابُ

وهم حجج الإله على البرايا *** بهم وبجدّهم لا يسترابُ

ولا سيّما أبوحسن عليّ *** له في المجدِ مرتبة تهابُ

إذا طلبت صوارمه نفوسا *** فليس لها سوى نعمٌ جوابُ

طعام حسامه مهج الأعادي *** وفيض دم الرقاب لها شرابُ

وضربته كبيعته بخمّ *** معاقدها من الناس الرقابُ

إذا لم تَبرَ من أعدا عليّ *** فما لك في محبّته ثوابُ

هو البكّاء في المحراب ليلاً *** هو الضحّاك إن آن الضرابُ

هو النبأ العظيم وفلك نوح *** وباب اللّه وانقطع الجوابُ

فأعطاه معاوية البدرة وحرم الآخرين؛(1).


1) . ر.ك: النصائح الكافية: 114.

روزى معاوية بن ابى سفيان به حاضران مجلس گفت: هر كسى درباره على، برخلاف چيزى كه در باطن او است شعرى بگويد، كيسه زرين به او مى دهم. هر يك از حاضران سخنى نامناسب و ناسزا درباره آن حضرت گفت. تنها عمرو بن عاص اشعارى سرود كه به آنها عقيده داشت؛ ولى در فعل و عمل مخالف آنها بود و آن اشعار چنين است:

راه درست، تنها به خاندان محمد شناخته مى شود. و در خانه هاى آنان، قرآن نازل شده است.

آنان حجت هاى خداوند بر آفريدگان هستند. تنها در آنان و جدشان است كه شكّ و ريب راه ندارد.

به ويژه ابوالحسن على. او را در مجد و بزرگوارى، رتبه اى بسيار چشم گير است.

در آن هنگام كه شمشيرهاى برّان آنان به دنبال اشخاصى برود، جز «آرى» جوابى ندارند.

خوراك تيغ او، خون دشمنان است و جوشش خون گردنها، شراب آن است.

ضربت او مانند بيعت كردن با او در خُم است، كه به گردنهاى مردم بسته مى شود.

اگر از دشمنان على تبرى و بيزارى نجويى، ثوابى براى محبت او ندارى.

او شب ها در محراب بسيار گريان است؛ اما چون هنگام درگيرى و زد و خورد برسد، بسيار خندان است.

او نبأ عظيم و كشتى نوح و باب اللّه است. و سخن در همين جا پايان مى پذيرد.

پس از اين كه عمرو عاص اين قصيده را سرود و خواند، معاويه كيسه طلا را به او داد و ديگران را محروم ساخت.

شاهد ششم: سخن حسن بصرى حسن بصرى(1)در ميان نامه اى كه به امام حسن مجتبى عليه السلام مى نويسد، اينگونه مى نگارد كه:

فإنّكم معاشر بني هاشم كالفلك الجارية في بحر لجّي، ومصابيح الدجى وأعلام الهدى، والأئمّة القادة، الّذين من تبعهم نجا، كسفينة نوح المشحونة، التي يؤول إليها المؤمنون، وينجو فيها المتمسّكون؛

اى گروه بنى هاشم، شما همانند كشتى هاى رونده در درياى عميق و چراغ هاى روشن در تاريكى و پرچم هاى هدايت و پيشوايان پيشرو هستيد. شما كسانى هستيد كه هر آن كس از آنان پيروى كرد، نجات يافته است؛ همچون كشتى آراسته نوح كه مؤمنان بر آن پناه برده و متمسكان بر آن تمسك مى كنند.

اين نامه حسن بصرى را ابوالحسن غزنوى در كشف محجوب(2)شهاب الدين دولت آبادى در هدايه سعداء(3)و عبدالرحمان جشتى در مرآه اسرار از غزنوى نقل كرده اند.

محمّد محبوب نيز در تفسير شاهى، ذيل تفسير فرمايش خداى تعالى كه: «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاء لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ »، اين نامه را از كتاب جواهر العلوم به دست داده است.


1) . وى ابوسعيد حسن بن يسار بصرى و در زمره بزرگان تابعان است. وى پيشواى اهل بصره، حبر امّت در زمان خود و يكى از عالمان فقيه و پارسا نزد اهل سنت است. وى در سال 110 از دنيا رفت. بسيارى از عالمان اهل سنت به بزرگى وى نزد اهل سنت اعتراف كرده اند كه از آن ميان مى توان به تهذيب التهذيب، تقريب التهذيب، ميزان الإعتدال و ديگر كتب اشاره نمود.

2) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 23 / 972 - 973، به نقل از كشف المحجوب لأرباب القلوب: 61.

3) . هداية السعداء: مخطوط.

دلالت حديث سفينه

اشاره

بازتاب اصلى حديث در دلالت آن است. با بررسى دلالت حديث شريف سفينه، مى توان به برخى از اين بازتاب ها دست يافت كه در فرايند اثبات امامت اهل بيت عليهم السلام قرار گرفته و به اثبات امامت آن انوار قدسى بپردازد. موارد استفاده شده از دلالت حديث را مى توان در امور ذيل به دست داد:

1 - لزوم پيروى از آنان

از نكات قابل توجه در دلالت اين حديث مى توان به لزوم و وجوب پيروى و تبعيت مطلق از اهل بيت عليهم السلام اشاره نمود. در مباحث گذشته و به طور مشخص ذيل حديث ثقلين به اين مطلب پرداخته شد كه پس از خدا و رسولش، پيروى از هيچ كس به مانند اهل بيت عليهم السلام واجب نيست.

سخن عالمان اهل سنت در همين باره مؤيد اين سخن است كه در اين ميان مى توان به عجيلى شافعى اشاره كرد. وى ذيل اين حديث، به يكى از استفاده ها از اين حديث اشاره كرده، مى نويسد:

وهم سفينة النجاة، وحبل الإعتصام، وقرناء كتاب اللّه إلى ورود الحوض، وقد حثّ صلّى اللّه عليه وسلّم على التمسّك بهم، وركوب سفينتهم، والأخذ بهديهم، وتقديمهم والتعلّم منهم، وحاشاه أن يأمر بالتمسّك بحبل مقطوع، أو ركوب سفينة مخروقة، أو بأخذ هوى مبتدع، أو تقديم ضال، أو تعلّم من مخالف لسُنّته؛(1).


1) . ذخيرة المآل في شرح عقد جواهر الآل: مخطوط.

آنان كشتى نجات، ريسمان تمسك كردن و قرين كتاب خدا تا به هنگام وارد شدن بر سر حوض اند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بر تمسك به آنان، سوار شدن بر كشتى آنها، عمل كردن به راهنمايى هاى آنان، مقدّم داشتن ايشان و يادگيرى از آنان تشويق و ترغيب فرموده است. و بعيد است كه حضرتش دستور دهد به ريسمانى بريده شده تمسك كنند، يا بر كشتىِ سوراخ شده سوار گردند، يا از هوا و هوس بدعت گزاران تقليد كنند، يا گمراه را مقدم دارند، يا از كسى كه مخالفت با سنت او است، آموزش گيرند.

وى در جايى ديگر مى نويسد:

ومحصّل حديث (السفينة) و(إنّي تارك فيكم): الحثُّ على التعلّق بحبلهم وحبّهم وعلمهم، والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشِيَمهم؛ فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفات وأدّى شكر النعمة، ومن تخلّف عنهم غرق في بحار الكفر وتيار الطغيان، فاستوجب النيران؛ فقد ورد أنّ: بغضهم يوجب دخول النار، و: كلّ عمل بدون ولائهم غير مقبول، و: كلّ مسلم عن حبّهم مسؤول، و: أذاهم على كاهل الصبر محمول ... ولمّا أُمرنا بتقديمهم، فتأخيرهم عن مقاماتهم الشريفة مخالفة للمشروع، ومن مقاماتهم: مقارنة القرآن ودوام التطهير من المعاصي والبدع، إمّا ابتداءً وإمّا انتهاءً، وجوب التمسّك بهم واعتقاد أنّهم سفينة ناجية منجية؛ ومن قال خلاف ذلك فقد أخّر من قدّم اللّه ورسوله؛

آنچه از حديث سفينه و حديث «انى تارك فيكم» به دست مى آيد، عبارت است از: تشويق و ترغيب بر تمسك كردن به ريسمان آنان، دوست داشتن و شناختن ايشان،

عمل كردن به راهنمايىِ دانشمندانشان و پيروى از اخلاق نيكو و رفتار پسنديده آنها.

هر كس به اينها عمل كند، از تاريكى هاى مخالفت نجات يافته و شكر و سپاس نعمت را اداء كرده است و هر كس از آنان تخلف ورزد، در درياهاى كفر و امواج طغيان غرق شده و سزاوار آتش جهنم گشته است؛ زيرا بر مبناى روايت، بغض آنان موجب داخل شدن در آتش، هيچ عملى بدون ولايت آنان پذيرفته نيست و از هر مسلمانى نسبت به محبت آنها سؤال مى شود. اذيت و آزارى كه در راه محبّت ايشان به انسان مى رسد، بايد بر دوش خود صبر و بردبارى حمل كرد...

از آنجا كه به ما دستور داده شده است كه آنان را بر خود مقدّم بداريم، عقب انداختن آنان از مقامات و جايگاه هاى ارزشمندى كه دارند مخالفت با شرع است. از جمله مقامات آنهاست: همتايى با قرآن، عصمت مداوم از گناهان و بدعت ها از آغاز زندگى تا پايان عمر، وجوب تمسّك به آنان، عقيده به اين كه آنان كشتى نجاتند و رهايى مى بخشند و هر كس برخلاف اين بگويد، كسى را مؤخّر قرار داده كه خدا و رسولش مقدّم داشته اند.

2 - پيروى از آنان برابر با نجات و رهايى

اين حديث مبيّن اين نكته است كه پيروى از اين انوار مقدس عليهم السلام، موجب رهايى و نجات پيروان ايشان است. روشن است كه چنين مقامى بيانگر مقامى ديگر به نام عصمت است و دارا بودن عصمت نيز مستلزم امامت و خلافت آنان است.

با رجوع به گفته هاى عالمان اهل سنت درباره اين حديث، مى توان به گفته هايى دست يافت كه به صراحت به اين حقيقت اعتراف كرده اند. واحدى نيشابورى در شمار همين عالمان است. وى مى نويسد:

أنظر كيف دعا الخلق إلى النسب إلى ولائهم، والسير تحت لوائهم بضرب مثله بسفينة نوح عليه السلام؟! جعل ما في الآخرة من مخاوف الأخطار، وأهوال النار، كالبحر الذي لجّ براكبه، فيورده مشارع المنية، ويفيض عليه سجال البلية، وجعل أهل بيته عليه وعليهم السلام مسبّب الخلاص من مخاوفه، والنجاة من متالفه. وكما لا يعبر البحر الهيّاج عند تلاطم الأمواج إلاّ بالسفينة، كذلك لا يأمن نفخ الجحيم، ولا يفوز بدار النعيم إلاّ من تولّى أهل بيت الرسول صلوات اللّه عليه وعليهم، وتخلّى لهم ودّه ونصيحته، وأكّد في موالاتهم عقيدته؛ فإنّ الذين تخلّفوا عن تلك السفينة آلوا شرّ مآل، وخرجوا من الدنيا إلى أنكال، وجحيم ذات أغلال.

وكما ضرب مثلهم بسفينة نوح قَرَنهم بكتاب اللّه تعالى؛ فجعلهم ثاني الكتاب وشفع التنزيل؛(1).

ببين چگونه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از مردم خواسته تا انتساب به ولاى آنان داشته باشند و زير لواى آنها حركت كنند؛ چرا كه ايشان را همانند كشتى نوح معرفى كرده است؟ مواقف سخت قيامت و منظره هاى هولناك آتش جهنم را به دريايى عميق تشبيه كرده كه موجب غرق شدن مسافران دريايى است. اين دريا، آنان را به پرتگاه نيستى مى كشاند و در كام مرگ و نابودى فرو مى برد. اهل البيت عليهم السلام را از آن موارد خطر و تلفات آن نجات مى بخشند.

از درياى موّاج - هنگام توفان و تلاطم و وزش بادها - جز به وسيله كشتى نمى توان


1) . فرائد السمطين: 2 / 249، ذيل حديث 519، به نقل از واحدى.

گذشت. همين گونه كسى از خروش جهنم و و نفخه عذاب نجات نخواهد يافت و به بهشت و جايگاه نعمت ابدى نخواهد رسيد، مگر آن كه تولاى اهل بيت پيامبر صلوات اللّه عليه وعليهم را داشته و دوستى و خيرخواهىِ خود را خالصانه براى آنان قرار دهد و عقيده خود را نسبت به ولاى آنان استوار سازد. كسانى كه از اين كشتى عقب مانده اند، به بدترين جايگاه مى افتند و از دنيا به عذاب، نكبت و جهنم داراى غُل و زنجير منتقل شوند.

پيامبر خدا، همان گونه كه اهل بيت را به كشتى نوح تشبيه كرده است، با كتاب خدا قرين و همراهشان ساخته و در رديف دوم قرآن و همتاى كتاب خدا شناسانده است.

سمهودى نيز در همين باره مى نويسد:

ثانيها: قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في قومه»، الحديث. وجهه: أنّ النجاة ثبتت لأهل السفينة من قوم نوح عليه السلام، وقد سبق في الذكر قبله، في حثّه صلّى اللّه عليه وسلّم على التمسّك بالثقلين: كتاب اللّه وعترته، قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: (فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض) ، وقوله في بعض الطرق: (نبأني بذلك اللطيف الخبير)؛ فأثبت لهم بذلك النجاة، وجعلهم وصلة إليهم، فتمّ التمثيل المذكور. ومحصّله: الحثّ على التعلّق بحبلهم، وحبّهم وإعظامهم؛ شكرا لنعمة مشرّفهم صلّى اللّه عليه وعليهم، والأخذ بهدي علمائهم، ومحاسن أخلاقهم وشيمهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة الوارفة، ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران، وتيّار الطغيان، فاستوجب النيران؛(1).


1) . جواهر العقدين: 263 - 264.

پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح در قوم او است».

وجه آن اين است كه نجات براى كشتى نشستگانِ قوم نوح عليه السلام ثابت است پيشتر گفته شد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله تشويق نموده كه مردم به ثقلين - كتاب خدا و عترتش - تمسّك جويند و چنين فرمود كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند، تا اين كه بر كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند. همچنين طبق برخى از روايات، چنين فرمود كه خداوند لطيف و خبير، چنين مطلبى را به من فرموده است.

پيامبر با اين عبارات، نجات را منحصر به آنان دانسته و فقط ايشان را عامل و علت نجات معرفى كرده است. پس تمسكى كه گفته شد، اثبات مى گردد. خلاصه اش آن است كه آن حضرت، تمسك كردن به ريسمان ولايت و دوستى و گرامى داشتن آنان را - به خاطر سپاسگزارى نعمت وجود پيامبر اسلام كه به آنان كرامت بخشيده است - تشويق كرده است. همچنين تأكيد فرمود كه هر كس به دستورات آنان عمل كند، از تاريك هاى مخالفت نجات يافته و شكرِ نعمت ارزانى شده بر خود را به جاى آورده است. و هر كس از او تخلف نمود، در درياهاى كفران و امواج خروشان طغيان و سركشى، غرق و سزاوار آتش جهنم شده است.

ابن حجر هيتمى كه در زمره عالمان برجسته و البته متعصب اهل سنت است، مى نويسد:

ووجه تشبيههم بالسفينة في ما مرّ: إنّ من أحبّهم وعظّمهم؛ شكرا لنعمة مشرّفهم صلّى اللّه عليه وسلّم، وأخذ بهدي علمائهم، نجا من ظلمة المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر كفر النعم، وهلك في مفاوز (تيّار ظ) الطغيان؛(1).


1) . الصواعق المحرقة: 153.

وجه تشبيه آنان به كشتى آن است كه: هر كس آنان را دوست داشته و به جهت سپاس گزارى نعمت وجود گرامى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله - آنان را گرامى بدارد و به راهنمايىِ دانشمندانشان عمل كند، از تاريكىِ مخالفت ها رهايى يافته است. و هر كس از آنان تخلف كند، در درياى كفران و ناسپاسى نعمت ها غرق مى گردد و در بيابان گمراهى و طغيان نابود مى شود.

3 - افضليت اهل بيت

از ديگر دلالت هاى اين حديث، استفاده مطلق افضليت اهل بيت عليهم السلام از ساير مردم است؛ چرا كه در غير اين صورت (چه اهل بيت برابر با مردمان و يا پايين تر از آنان باشند)، امر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اقتدا به آنان موجب فريبكارى مى گشت كه پيامبر خدا از آن برى ء و پاك است و خداى تعالى نيز از اين انتساب پاك تر است.

در سطور پيشين، به نقل برخى از عالمان اهل سنت مبنى بر دلالت حديث سفينه بر افضليت اهل بيت عليهم السلام اشاره كرديم كه به تكرار آن نمى پردازيم.

4 - وجوب محبت به اهل بيت

از ديگر نكات قابل استفاده از اين روايت، وجوب مطلق محبت به اهل بيت عليهم السلام است و همان طور كه در آيه مودت به تفصيل به آن پرداخته شد، وجوب محبت مطلق نيز دليلى بر وجوب عصمت، لزوم اطاعت و همچنين افضليت اهل بيت عليهم السلام از ديگران كه تمامى اينها مستلزم امامت اهل بيت عليهم السلام است.

لزوم تولا و تبرا نسبت به اميرالمؤمنين و فرزندان پاك ايشان عليهم السلام را مى توان در حديث ذيل نيز مشاهده نمود. اين حديث كه از سوى همدانى در كتاب المودّه فى القربى

و بلخى قندوزى در كتاب ينابيع المودّه نقل شده است، نشانه سوار شدن بر كشتى اهل بيت، تمسك به عروه الوثقى و ريسمان الاهى را محبت آن حضرت و فرزندان پاك ايشان بر شمرده است. در اين حديث آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام به نقل از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من أحبّ أن يركب سفينة النجاة، ويستمسك بالعروة الوثقى، ويعتصم بحبل اللّه المتين فليوالِ عليّا بعدي، وليعادِ عدوّه، وليأتمّ بالأئمّة الهداة من ولده، فإنّهم خلفائي وأوصيائي وحجج اللّه على خلقه بعدي، وسادة [سادات] أُمّتي، وقادات الأتقياء إلى الجنّة، حزبهم حزبي، وحزبي حزب اللّه، وحزب أعدائهم حزب الشيطان»؛(1).

پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس دوست دارد كه بر كشتى نجات سوار شود، به عروة الوثقى تمسك كند و به ريسمان محكم الاهى بياويزد. پس از من على را دوست داشته باشد [ولايت او را بپذيرد] و با دشمن او دشمنى كند و به امامان هدايت كننده از فرزندان او اقتداء نمايد و امامت آنان را بپذيرد؛ زيرا آنان جانشينان و اوصياء من، حجّت هاى خداوند بر خلقش پس از من، آقايان امت من و پيشوايان پرهيزگاران به سوى بهشت مى باشند. حزب آنان حزب من است و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان آنان حزب شيطان است.

5 - عصمت اهل بيت

بر اساس اين حديث، محبت اهل بيت موجب رهايى و نجات از مهالك است


1) . ينابيع المودّة: 2 / 316 / ح 912.

و اين همان معناى عصمت است. بيان مدعا اين كه اگر - معاذ اللّه - از اهل بيت عليهم السلام امرى خلاف رضاى پروردگار به منصه ظهور برسد، هرگز محّبت آنان جائز نخواهد بود و اين درحالى است كه ملاك نجات در اين حديث شريف محبت و توسل به اين انوار مقدس است و همين نشانگر عصمت آن بزرگواران است و هر گاه عصمت اين انوار مقدس ثابت شد، در امامتشان شكى باقى نخواهد ماند.

6 - تخلف از اهل بيت همان گمراهى

از نكاتى كه در اين روايت به صراحت به آن اشاره شده است، اين است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله تخلف از اهل بيت عليهم السلام كه همان كشتى نجاتند را موجب گمراهى و ضلالت دانسته اند. گمراهى و ضلالتى كه هر روز و آنهم به كرات از خداى تعالى مى خواهيم كه ما را به راه مستقيمش هدايت نموده و از طريق مغضوبان وگمراهان دور نمايد. به راستى آنكس كه از خداى تعالى چنين مى خواهد، ولى خود به جهت دورى از كشتى نجات امت در دوران تاريكى و ظلمت غيبت از مسير هدايت الاهى دور گشته است، حجتى نزد خداى تعالى دارد تا با اقامه آن در روز واپسين، از عذاب آتش الاهى رسته و از دخول در آتش جسته باشد؟ به يقين اين حديث حجتى است ميان خدا و بندگانش و اتمام حجتى است براى روز واپسين درباره آنانى حديث را ديدند و شنيدند و هيچ وقعى بر آن ننهادند و در انتهاى همين نوشته خواهيم ديد كه چه عالمانى با وجود اين حديث شريف، از اهل بيت تخلف كرده و به تصريح حديث به گمراهى دچار گشتند.

همين حديث است كه باطل كننده خلافت مدعيان خلافتى است كه از اهل بيت عليهم السلام رويگردان شده و هوا و هوس و خودپرستى و دنيا پرستى آنان را از مسير هدايت منحرف كرده و از نشستن بر كشتى هدايت امتناع كرده و به اين نعمت الاهى كفر ورزيدند.

و از سوى ديگر، همين حديث مبين خلافت بلا فصل مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام است كه بى شك يكى از كشتى هاى راهور الاهى براى طالبان هدايت است.

7 - لزوم وجود امام در هر زمان

بشر و به ويژه آحاد مسلمانان در هر عصرى، با انحرافاتى دست به گريبان اند كه لحظه به لحظه آنان را از مسير هدايت الاهى دور كرده و در گرداب هاى اعتقادى و اخلاقى آنان را غوطه ور و آنان را از سرنوشت نيك به سرنوشتى شوم رهنمون نموده تا در نهايت از اين سراى فانى به سراى باقى بشتابند. به هر روى براى نجات از اين گرداب هاى فتن و ضلالت ها و محن بايد به رشته اى تمسك كرد و بايد بر مكان امنى سوار شد تا از گذر انحرافات به سلامت عبور كرد.

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با دانستن امكان انحراف امت خويش از راه مستقيم الاهى، با سخنى پيشگيرانه به صدور اين روايت مبادرت نمود تا از اين رهگذر، تكليف مردمان هر عصر را در مواجهه با اين توفانها و گرداب هاى انحرافى مشخص كرده و آنان را به ساحل نجات هدايت نمايد. اما آن كشتى كسى نيست مگر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كه در هر عصرى بايد در ميان مردم بوده و به دستگيرى و هدايت آنان اقدام نمايد. بنابراين، يكى از وجوه دلالات اين حديث شريف نياز به هادى و كشتى هدايت در هر زمان و آنهم از ميان اهل بيت پيامبر است و هم اكنون آن سفينه هدايت كسى نيست مگر امام زمان ارواحنا فداه.

8 - جمع بين دو حديث «ثقلين» و «سفينه»

ديده شدن حديث سفينه در كنار حديث شريف ثقلين، مبين اين نكته است كه

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در تبيين جايگاه اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام به انحاء مختلف اقدام كرده اند و به اين ترتيب، حجت را بر تمامى مردمان تا به روز قيامت تمام و تنها مسير حق و هدايت را فراروى آنان قرار داده است. در حديثى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله حديث سفينه را در ضمن سياق طولانى حديث ثقلين به دست داده اند، هر جمله، بلكه هر كلمه آن نور بصيرت را براى اهل ايمان مى افزايد، به طورى كه پس از ملاحظه متن و دلالت اين حديث شريف، بر امامت اهلبيت عليهم السلام صحه گذارده و هيچ شك و شبهه اى در اين باره باقى نمى ماند.

ابوعبداللّه محمّد بن مسلم بن ابى فوارس رازى، در ابتداى كتاب اربعين فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در همين باره آورده است:

وقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّي تارك فيكم كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، فهما خليفتان بعدي، أحدهما أكبر من الآخر، سبب موصول من السماء إلى الأرض؛ فإن استمسكتم بهما لن تضلّوا، فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا علَيّ الحوض يوم القيامة، فلا تسبقوا أهل بيتي بالقول فتهلكوا، ولا تقصّروا عنهم فتذهبوا؛ فإنّ مثلهم فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك، ومثلهم فيكم كمثل باب حطّة في بني إسرائيل، من دخله غفر له.

ألا وإنّ أهل بيتي أمان لأمّتي؛ فإذا ذهب أهل بيتي جاء أُمّتي ما يوعدون.

ألا وإنّ اللّه عصمهم من الضلالة، وطهّرهم من الفواحش، واصطفاهم على العالمين.

ألا وإنّ اللّه أوجب محبّتهم، وأمر بمودّتهم.

ألا وإنّهم الشهداء على العباد في الدنيا ويوم المعاد.

ألا وإنّهم أهل الولاية، الدالّون على طرق الهداية.

ألا وإنّ اللّه فرض لهم الطاعة، على الفرق والجماعة؛ فمن تمسّك بهم سلك، ومن حاد عنهم هلك.

ألا وإنّ العترة الهادية الطيّبين دعاة الدين، وأئمّة المتّقين، وسادة المسلمين، وقادة المؤمنين، وأُمناء ربّ العالمين على البرية أجمعين، الّذين فرّقوا بين الشكّ واليقين وجاؤوا بالحقّ المبين»؛(1).

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من در ميان شما، كتاب خدا و عترتم اهل بيتم را به جا مى گذارم. آن دو، جانشينان من از من هستند. يكى از ديگرى بزرگتر است. وسيله اى است پيوسته، از آسمان تا به زمين. اگر به آن دو تمسك كنيد، هيچ گاه گمراه نمى شويد. همانا آن دو، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اين كه روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.

در گفتار از اهل بيت من سبقت نگيريد كه هلاك مى شويد، و از آنان عقب نمانيد كه از بين مى رويد؛ زيرا مثل آنان در ميان شما؛ به مانند كشتى نوح است كه هر كس سوارش گشت، نجات يافت و هر كس از آن بازماند، هلاك گرديد. و مثال آنان در ميان شما مثال باب حطه در بنى اسرائيل است كه هر كس داخل آن گرديد، آمرزيده شد.

آگاه باشيد كه اهل بيت من موجب امان براى امت من هستند. هر گاه اهل بيت من از ميان بروند، عذابى كه به آنها وعده داده شده، بر سر آنان فرود خواهد آمد.


1) . الأربعين في فضائل أمير المؤمنين: مخطوط.

آگاه باشيد كه خداوند متعال، آنان را از گمراهى نگاه داشته و از زشتى ها و پليدى ها پاكشان ساخته و بر جهانيان برگزيده است.

آگاه باشيد كه خداوند محبت آنان را واجب ساخته و به دوست داشتنشان دستور داده است.

آگاه باشيد كه آنان گواهان بر بندگان، در دنيا و روز رستاخيزند.

آگاه باشيد كه آنانند شايسته سرپرستى و راهنمايان راه هدايت.

آگاه باشيد كه خدا اطاعت آنان را بر افراد متفرق و گروه ها واجب كرده است. هر كس به آنان تمسك جويد، راه درست را پيموده و هر كس از آنان منحرف شود، هلاك گردد.

آگاه باشيد كه عترت هدايت گران پاك، دعوت كنندگان به دين، پيشوايان پرهيزگاران، سروران مسلمين، رهبران مؤمنين و امين هاى پروردگار جهانيان بر تمام آفريدگانند. همان كسانى هستند كه شك را از يقين جدا مى كنند و حقّى مى آورند كه مطالب ديگر را آشكار مى سازد.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در يكى از خطبه هاى خويش، حديث سفينه را به ضميمه دو حديث ثقلين و غدير بيان فرموده اند. اين حديث از سوى يعقوبى به دست داده است(1)و جمع ميان اين احاديث دليلى است بر دلالت حديث سفينه - به مانند دو حديث ديگر - بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام. در واقع آن حضرت عليه الصلاة والسلام در مقام احتجاج به امامت خويش، به يكى از روايت هايى كه استناد فرموده، حديث سفينه است.


1) . ر.ك: تاريخ اليعقوبي: 2 / 211 - 212. در شاهد سوم بر حديث سفينه، به نقل اين حديث پرداختيم.

9 - اثبات امامان دوازده گانه

از ديگر نكات قابل استفاده از دلالت اين حديث، انحصار خلافت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خلفاء و امامان دوازده گانه است. نص تحديد خليفه در خلفاء دوازده گانه در تمامى اين گونه روايات نيامده است؛ اما در برخى از رواياتى كه به حديث سفينه پرداخته است، به نقل اين تحديد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله پرداخته است كه در ادامه به مواردى مى پردازيم.

ابومنصور شهردار بن شيرويه ديلمى كه در زمره عالمان بزرگ و حافظان مشهور اهل سنت است، در كتاب مسند فردوس كه به آن فردوس كبير نيز گفته مى شود، مى نويسد:

عن أبيسعيد الخدري، قال: صلّى بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم الصلاة الأولى ثمّ أقبل بوجهه الكريم علينا فقال: «يا معاشر أصحابي، إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، وباب حطّة في بني إسرائيل، فتمسّكوا بأهل بيتي بعدي الأئمّة الراشدين من ذرّيّتي، فإنّكم لن تضلّوا أبدا». فقيل: يا رسول اللّه! كم الأئمّة بعدك؟ قال: «اثنا عشر من أهل بيتي». أو قال: «من عترتي»؛(1).

از ابوسعيد خدرى نقل شده است كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نماز ظهر را به همراه ما خواندند. آنگاه روى مبارك و كريمانه خود را به سوى ما كرد و فرمود: «اى گروه اصحاب من، مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح و باب حطه در بنى اسرائيل است. پس از من به اهل بيت تمسك جوييد. آنان امامان


1) . مسند الفردوس: مخطوط.

هدايت يافته از نسل و ذريه من هستند، در اين صورت شما هرگز گمراه نخواهيد شد». گفته شد: اى پيامبر خدا، پيشوايان پس از شما چند نفرند؟ حضرت فرمود: «دوازده نفر از اهل بيت من» و يا فرمود: «از خاندانم».

اين حديث از چند جهت بر امامت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد.

يكم: آن حضرت اهل بيت را به كشتى نوح تشبيه فرموده است؛

دوم: آنان را به باب حطه تشبيه فرموده اند؛

سوم: دستور تمسك به آنان را داده است؛

چهارم: آنان را پيشواى راشدان متصف نموده است؛

پنجم: اگر كسى به آنان تمسك جويد، هرگز گمراه نمى شوند؛

ششم: از اين نكته اخبار فرموده است كه پس از خود دوازده امام از اهل بيتش خواهند بود.

پاسخ به اشكال هاى دهلوى بر دلالت حديث

رستگارى در حب اهل بيت است

دهلوى در اعترافى، فلاح و رستگارى را حب و دوستى با اهل بيت عليهم السلام مى داند و حصول آن را در همين حب و دوستى دانسته است. وى مى نويسد:

همين قسم حديث «مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينه نوح من ركبها نجى ومن تخلف عنها غرق» دلالت نمى كنند مگر آن كه فلاح و هدايت مربوط به دوستى ايشان و منوط به اتباع ايشان است و تخلف از دوستى و اتباع ايشان موجب هلاك.(1).


1) . تحفه اثنا عشريه: 219.

وى معتقد است كه اين حديث تنها بر سه مطلب دلالت دارد:

1 - رستگارى ناشى از دوستى اهل بيت است؛

2 - هدايت در پيروى از آنان محقق مى شود؛

3 - تخلف از محبت آنان موجب هلاكت و نابودى است.

در پاسخ دهلوى مى گوييم: با اين كه دهلوى به صراحت به اين سه حقيقت مهم اعتراف مى كند، بايد پرسيد كه چرا به امامت اهل بيت عليهم السلام اعتراف نمى كند؟ آنگاه كه دانستيم كه خداى تعالى محبت و موالات اهل بيت را بدون هيچ قيد و شرطى واجب ساخته است، به معناى خلافت و امامت است و در آينده به اعتراف دهلوى اشاره خواهيم نمود كه وى مدعى است امام كسى است كه پيروى از او موجب نجات در آخرت است.

اما وى در ادامه اين حديث مدعى است كه محبان واقعى اهل بيت اهل سنت اند نه ديگران! او مى نويسد:

اين معنى به فضل اللّه تعالى محض نصيب اهل سنت است و پس از جميع فرق اسلاميه خاص است به مذهب اهل سنت لايوجد فى غيرهم.(1).

در پاسخ مى گوييم كه بر هر خردمندى روشن است كه اهل سنت از ولايت و پيروى از اهل بيت عليهم السلام هيچ بهره اى نبرده است، چه رسد به اين كه محبت و ولايت اهل بيت اختصاص به آنان داشته باشد! از سويى چگونه مى توان ولايت اهل بيت عليهم السلام از سوى اهل سنت را پذيرفت كه آنان ولايت كسانى را پذيرفته اند كه با اهل بيت به ظلم و ستم، جنگ،


1) . همان: 219.

ناسزاگويى، قتل و دشمنى مواجه شده اند و از اهل بيت عليهم السلام منحرف شده اند! آيا حب دوست و دشمن در يك مكان قابل جمع است؟ و به تعبير خداى تعالى:

«مَّا جَعَلَ اللّه‌ُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ »؛(1).

خداى تعالى براى يك مرد دو قلب در سينه اش قرار نداده است.

از سويى ديگر، آنان منكر فضيلت و عصمت امامان اهل بيت عليهم السلاماند. با رجوع به منابع كلامى، حديثى و اصولى اهل سنت مى توان دريافت كه اهل سنت، در گفتار آنان را تخطئه كرده و براى تمامى آنان اعتبارى و ارزشى قائل نيستند. بنابراين، آيا از گفته هاى دهلوى، به جز سخنان واهى و غير حقيقى مى توان برداشت نمود.

اهل سنّت متمسّك به اهل بيتند!

وى در ادامه ادعاى واهى خود مى نويسد:

زيرا كه ايشان [اهل سنت] متمسك اند بحبل و داد جميع اهل بيت و بر قياس كتاب اللّه كه «أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ »(2)و در رنگ ايمان بالانبياء كه «لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه »(3)با بعض محبت و ايمان و با بعض بغض و كفران نمى ورزند به خلاف شيعه كه هيچ فرقه ايشان جميع اهل بيت را دوست ندارد!(4).


1) . سوره احزاب، آيه 4.

2) . سوره بقره، آيه 85 .

3) . همان، آيه 285.

4) . تحفه اثنا عشريه: 219.

شوربختانه اين ادعاى وى نيز بى اساس بوده و براى ادعاى خود هيچ دليلى به دست نداده است! اين سخنان دهلوى انسان را ياد آياتى چند از قرآن كريم مى اندازد كه خداى تعالى در آياتى متعدد مى فرمايد:

«إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّه‌ِ وَاللّه‌ُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللّه‌ُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ »؛(1).

«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه‌ِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤمِنِينَ* يُخَادِعُونَ اللّه‌َ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ »؛(2).

«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّه‌َ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ »؛(3).

«قُلْ إِنْ تُخْفُواْ مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّه‌ُ »؛(4).

«وَيَقُولُونَ طَاعةٌ فَإِذا بَرَزوا مِن عِندِكَ بَيَّتَ طَائِفَةٌ مِنهُم غَيرَ الَّذِي تَقُولُ وَاللّه‌ُ يَكتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ »؛(5).

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ لاَ يَحزُنكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الكُفرِ مِنَ الَّذِينَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفوَاهِهِم وَلَم تُؤمِن قُلُوبُهُم »؛(6).


1) . سوره منافقون، آيه 1.

2) . سوره بقره، آيه 8 و 9.

3) . همان، آيه 204.

4) . سوره آل عمران، آيه 29.

5) . سوره نساء، آيه 81 .

6) . سوره مائده، آيه 41.

«وَيَحلِفُونَ بِاللّه‌ِ إِنَّهُم لَمِنكُم وَمَا هُم مِنكُم وَلكِنَّهُم قَومٌ يَفرَقُونَ »؛(1).

«أَلَم تَرَ إِلَى الَّذِينَ تَوَلَّوا قَوما غَضِبَ اللّه‌ُ عَلَيهِم مَا هُم مِنكُم وَلاَ مِنهُم وَيَحلِفُونَ عَلَى الكَذِبِ وَهُم يَعلَمُونَ »؛(2).

«يَقُولُونَ بِأَفوَاهِهِم مَا لَيسَ فِي قُلُوبِهِم وَاللّه‌ُ أَعلَمُ بِمَا يَكتُمُونَ ».(3).

و آياتى ديگر از اين قبيل(4)كه تمامى آنها در بردارنده اين حقيقت است كه دورويى و نفاق امرى ناپسند نزد بارى تعالى است و آنانى كه دوگانگى در سخن و عملشان ديده مى شود، منفور بارگاه الاهى و انبياء و اوليائند.

به هر روى دوگانگى و دورويى دهلوى به مانند روز روشن است و وى از سويى در گفته، خود را دوستدار اهل بيت مى داند و از سويى ديگر در عمل دنباله روى دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت است! حال كدام سو را بايد گرفت و دهلوى را با كدام يك سنجيد؟! در پاسخ به اين دوگانه رويى، يكى از انديشمندان مشهور چه خوب سروده است كه:

تودّ عدوّي ثمّ تزعم أنّني *** صديقك إنّ الرأي عنكَ لعازبُ

تو دشمن مرا دوست مى دارى و گمان مى برى من دوست تو هستم؟ نه چنين نيست، نظرم نسبت به تو بريده و منقطع است [وهيچ نسبتى ميان من و تو نيست].


1) . سوره توبه، آيه 56.

2) . سوره مجادله، آيه 14.

3) . سوره آل عمران، آيه 167.

4) . سوره مجادله، آيه 18 و آيه 22؛ سوره آل عمران، آيه 118.

روشن است كه ادعاى محبت در زبان منحصر نيست و همان گونه كه «حسبنا كتاب اللّه» بدون عمل مفيد فايده نيست، درباره ثقلين نيز بايد تمسك حقيقى بوده و در عمل به منصه ظهور برسد كه چنين مدعايى در دهلوى و اذناب وى هرگز مشاهده نشده است كه در سطور آينده به مواردى چند از اين دورويى اشاره خواهيم كرد.

نمونه هايى از ياوه سرايى هاى اهل سنت درباره اهل بيت با رجوع به منابع اهل سنت و سخنان زشت آنان درباره اهل بيت عليهم السلام، مى توان ميزان صداقت گفته هاى دهلوى را دريافت. ياوه گويى هايى كه كم هم نيستند، محكم ترين دليل بر بطلان ادعاى دوستى اهل بيت و پيروى از آنان است.

ولى اللّه دهلوى از همين ياوه سرايان است. وى كه پدر دهلوى است، در جايگاه هاى مختلف، اين حقد و كينه خود را نشان داده است كه به برخى از اين موارد مى پردازيم:

ولى اللّه دهلوى مى نويسد:

بايد دانست كه آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلم در احاديث متواتره بالمعنى افاده فرمودند كه حضرت عثمان مقتول خواهد شد و نزديك بقتل او فتنه عظيمه خواهد برخاست كه تغير اوضاع و رسوم مردم كند و بلاى آن مستطير باشد، زمانى كه پيش از آن فتنه است آن را به اوصاف مدح ستودند و ما بعد آن را باصناف ذمّ نكوهيدند، و استقصا نمودند در بيان آن فتنه تا آن كه مطابقت موصوف بر آنچه واقع شد بر هيچ فردى مخفى نماند، و به ابلغ بيان واضح ساختند كه انتظام خلافت خاصّه بآن فتنه منقطع خواهد شد و بقيّه بركات ايّام نبوّت روى باختفا خواهد آورد، و اين معنى

را تا بحدّى ايضاح كردند كه پرده از روى كار برخاست و حجّة اللّه به ثبوت آن قائم شد و آن خبر در خارج متحقّق گشت بآن وجه كه حضرت مرتضى با وجود رسوخ قدم در سوابق اسلاميّه و وفور اوصاف خلافت خاصّه و انعقاد بيعت براى او و وجوب انقياد رعيّت فى حكم اللّه به نسبت او، متمكّن نشد در خلافت، و در اقطار ارض حكم او نافذ نگشت، و تمامه مسلمين تحت حكم او سر فرود نياوردند، و جهاد در زمان وى رضى اللّه عنه بالكليّه منقطع شد، و افتراق كلمه مسلمين بظهور پيوست، و ايتلاف ايشان رخت بعدم كشيد، و مردم بحروب عظيمه با او پيش آمدند، و دست او را از تصرّف ملك كوتاه ساختند، و هر روز دائره سلطنت او - لا سيّما بعد تحكيم - تنگ تر شدن گرفت، تا آن كه در آخر بجز كوفه و ما حول آن براى ايشان صافى نماند! و هر چند اين خلل ها در صفات كامله نفسانيّه ايشان خللى نينداخت ليكن مقاصد خلافت - على وجهها - متحقّق نگشت و بعد حضرت مرتضى چون معاوية بن ابى سفيان متمكّن شد اتّفاق ناس بر وى بحصول پيوست و فرقة جماعة مسلمين از ميان برخاست.(1).

به عقيده ولى اللّه دهلوى، از ابتداى شروع خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام اركان ديانت اسلامى به سستى و ضعف گراييده است! وى براى اين مدعاى خود به اين نكته اشاره مى كند كه آن حضرت در دوران خلافت خود به حج نرفت و حتى نتوانست نماينده اى از سوى خود به حج بفرستد!


1) . إزالة الخفاء: 1 / 478 - 480، فصل پنجم.

پدر دهلوى هيچ اشاره اى به اين مطلب نمى كند كه علت و باعث اين امور چه بوده است؟ آيا جنگ هايى كه از سوى مرادان و قبله هاى دهلوى بر اميرالمؤمنين عليه السلام تحميل شد را فراموش كرده و يا خود را به فراموشى زده است؟! آيا با ايجاد جنگ از سوى عايشه، طلحه و زبير در جنگ جمل و غائله معاويه در جنگ صفين، زمانى را براى ابراز حكومت عادلانه و كريمانه آن حضرت باقى گذارد؟ همانانى كه دهلوى از آنان به نيكى ياد كرده و عملاً خود را در شمار طرفداران و مدافعان آنان محسوب نموده است.

وى در جايى ديگر از همين كتاب، تكرار كرده كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به فتنه منتهى به قتل عثمان اشاره فرموده و چنين پنداشته است كه پيامبر اين فتنه را حد فاصل ميان خير (حكومت سه خليفه نخست) و شر (حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام) محسوب نموده است! وى در انتهاى مقصد نخست از كتابش مى نويسد:

و سه كس را نام برده اند كه در زمان خير متولّى خلافت خواهند بود: صدّيق اكبر، و عمر فاروق، و ذى النّورين، و در زمان فتنه به حضرت مرتضى بيعت كنند ليكن خلافت او منتظم نشود و قوم بر وى مجتمع نشوند، الى غير ذلك تا آن كه برأى العين دانستيم كه مراد همين حالت است كه بعد قتل حضرت عثمان به ظهور آمد از اختلاف ناس در حرب جمل و صفّين، بعد اين همه به ضرورت عقل دريافته شد كه هر چند براى مرتضى بيعت كرده اند و خلافت منعقد ساختند و در حكم شرع كه بناى آن مظنّات است لازم شد اطاعت او، ليكن مراد حقّ اصلاح عالم است كه

خلاف وسيله آن است كه براى تقريب آن مقصود مشروع ساخته، و اگر مراد حق مى بود از وجود متخلّف نمى شد، و مرتضى در اين خلافت مانند «نى» در دهان نائى نبود و نه مانند جارحه براى اتمام مراد حقّ و قوم مأمور نشدند كه تحت رايت او قتال كنند چنان كه مأمور شدند به قتال تحت رايت مشايخ ثلاثه، و مطابق آنچه از اين احاديث مفهوم شد به معاينه در خارج ديديم كه در زمان حضرت مرتضى عنايت الاهى كه سابق فوج فوج نازل مى شد مستتر گشت، كوشش بسيار فائده اندكى هم نداد و خيريّت كه عبارت از الفت مسلمين فيما بينهم و ترك منازعه است و اتّفاق بر جهاد كفّار و روز به روز شكست بر كفّار افتادن رو به استتار نهاد و معنى «وَلَُيمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ »(1)يعنى ليمكّننّ بسعيهم دينهم، صورت نبست، و تميكن فى الارض كه براى دفع كفّار و اعلاء كلمة الاسلام مقرّر بود واقع نشد، «وَاجْعَل لِّي مِنْ لَّدُنكَ سُلْطَاناً نَّصِيراً »(2)در اين زمان متحقّق نگشت، و در تمام مسلمين حكم او نافذ نشد، و مسلمين - كلّهم - تحت حكم او درنيامدند، و هيچ عاقلى بر اين معنى انكار نمى توان كرد، چنان كه نمى تواند انكار نمود كه آفتاب امروز از مشرق ظاهر شده است، ليكن نكته ديگر است كه غير اهل بصيرت نمى شناسد،


1) . سوره نور، آيه 55.

2) . سوره إسراء، آيه 80.

بهر نظر مه من جلوه مى كند ليكن كس آن كرشمه نبيند كه من همى نگرم و آن نكته آن است كه انبيا بر امّت خود و خلفا بر رعيّت خود فضيلتى كه يافته اند سر آن و مخّ در آن جارحه تدبير الاهى بودن است و واسطه اصلاح عالم شدن، و اين سرّ و مخ در خلفاى ثلاثه على وجهه متحقق بود - بشهادة النقل والعقل - و در حضرت مرتضى نه! هر چند اين معنى در حقّ وى - رضى اللّه عنه - نقصى پيدا نكرد، زيرا كه وى ساعى بود در اقامت دين اگر چه ميسّر نشد، ليكن فضيلت جارحه الاهى بودن ديگرست، و آن اگر مى بود احكام خلافت خاصّه از وى متخلّف نمى شد، و اين اقوى وجود افضليّت مشايخ ثلاثه است بر حضرت مرتضى.(1).

اين بخشى از سخنان ولى اللّه دهلوى در كتاب ازاله الخفاء در تنقيص اميرالمؤمنين عليه السلام بود.

اما همو در كتاب قرّة عينين، فصل ديگرى از كينه هاى خود نسبت به اميرالمؤمنين را به دست مى دهد كه به برخى از اين كينه توزى ها مى پردازيم.

وى دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام كه با ايشان به منازعه پرداختند را مجتهدانى پنداشته است كه در اجتهادشان به خطا رفته اند و با توجه به اين كه مجتهد اگر اجتهاد نمايد و اجتهادش به واقع اصابت نمايد دو ثواب برده و الا يك ثواب براى وى نوشته مى شود، رفتار دشمنان اميرالمؤمنين را بدين وسيله توجيه كرده است. وى مى نويسد:


1) . إزالة الخفاء: 2 / 572 - 573.

از اين جهت آن مخالفان در مقابله مرتضى «مجتهد مخطى!» بودند.

وى در اين كتاب ابوبكر و عمر را بر اميرالمؤمنين عليه السلام برترى داده و مى نويسد:

امّا افضليّت شيخين باعتبار تشبّه باراده بعثت پس بدو وجه مى بايد دانست: يكى بشارات صريحه كه در منامات واقع شد مصرّح اند بحال شيخين نه بحال مرتضى. دوم آنچه واقع شد در خارج، زيرا كه وجوه خارجى مبيّن و مفسّر بشارات صادق مصدوقست، پس آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلّم در حقّ شيخين بشارت دادند كه خليفه خواهند شد و كار دين از دست ايشان منتظم خواهد شد و فتوح بسيار بر دست ايشان از مكمن غيب بظهور خواهد رسيد، و واقعشد آنچه بشارت دادند، بخلاف مرتضى! كه فتوح اسلام در ايّام خلافت وى متحقّق نشد، و خود چه إمكان دارد كه آن حضرت بشارت دهند به چيزى كه واقع نشود.

وى همچنين مى نويسد:

و دين عبارتست از چيزيكه مردمان بر وى جمع شوند و از صاحب ملّت نقل كنند، و اصحاب مرتضى مختلف شدند در فهم كلام او و بمذاهب شتّى رو نهادند. مثلا جمعى از وى روايت كردند تبرئه خود از شركت در دم عثمان رضى اللّه عنه، و جمعى از كلام وى رضاى قتل وى فهم كردند كه «قتله اللّه وانا معه! قال ابن سيرين: رواه ابن أبيشيبة».

همچنين در هر حادثه مشكله از فقه و غير آن مثل تحريم متعه و غسل رجلين كلمه اى دقيقه از حضرت مرتضى شنيدند در تطبيق آن متحيّر ماندند و فتح باب اختلاف واقع شد.

و يا مى گويد:

مصاحبان شيخين همه متادب ماندند بشريعت و راغب به احسان و از كسى حركتى شنيعه ظاهر نشد و مصاحبان حضرت على رضى اللّه عنه اكثر ايشان سپاهى منشان بودند اهل طمع و حرص و حقد و حسد.(1).

همچنين مى گويد:

و حضرت مرتضى در ايّام خلافت خود در شغل مناقشه ها و منازعه ها افتاد و در ايّام او هيچ بلد مفتوح نشد و هيچ فتحى ظاهر نگرديد بلكه جهاد بالكلّيّه مسدود ماند، پس باعتبار تحمّل اعباء جهاد، شيخين افضل و ارجح شدند.

وى در ادامه مى نويسد:

امّا فضيلت شيخين باعتبار صفات قلبيه كه آن را بعرف اهل زمان بطريقه تعبير كنند پس بدو وجه بيان كنيم: اوّل آن كه زهد مرتضى از قسم زهد اولياء بود و زهد شيخين مانند زهد انبيا! و ورع مرتضى از قسم ورع اوليا بود و ورع شيخين مانند ورع انبيا! و دليل واضح برين مدّعا آنست كه اتّفاق جميع اهل تاريخست بر آن كه ورع مرتضى و زهد او سبب عدم انتظام خلافت او شد، و ورع شيخين و زهد ايشان سبب انتظام خلافت ايشان گشت! و معلومست كه اوصاف كامله انبيا بوجهى واقع است كه مانع رياست عالم نمى شود بخلاف زهد اوليا!


1) . همان: 165.

وى در جايى ديگر به نقص علم امام! پرداخته و مى نويسد:

بلكه غلط از حضرت مرتضى واقع شد! و آن غلط در نفس مسئله فقهيّه بود در قصّه احراق مرتدّ و عبداللّه بن عبّاس بر آن متنبّه ساخت:

«عن عكرمة أنّ عليّا حرّق قوما ارتدّوا عن الإسلام، فبلغ ذلك ابن عبّاس فقال: لو كنت أنا لقتلتهم بقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: من بدّل دينه فاقتلوه، ولم أكن لاحرّقهم لأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: لا تعذّبوا بعذاب اللّه. فبلغ ذلك عليّا فقال: صدق ابن عبّاس! أخرجه التّرمذى».(1).

وى در تنقيص زهد آن حضرت عليه السلام نيز مى نويسد:

بايد دانست كه حضرت مرتضى - لا محاله - نصيب اوفى داشت از زهد و اخبار زهد وى بسيار صحيح شده و رجحان او بر بسيارى از صحابه نيز متحقّقست، امّا به نسبت شيخين محلّ تامّلست، زيرا كه بى رغبتى بدنيا اعظم آن بى رغبتى است در خلافت و اين معنى در صدّيق و فاروق بوجه اتمّ ظاهر شد، قال ابوبكر: و اللّه ما طلبتها فى ليل ولا نهار! بخلاف حضرت مرتضى كه سعيها در طلب إنشاء خلافت و استمرار آن بكار برد! وى همچنين در مقام تنقيص فصاحت اميرالمؤمنين عليه السلام بر آمده و مى نويسد:

و بعد ازين همه بايد دانست كه فصاحت لسان باعتبار ذات خود با خلافت نبوّت ربطى ندارد و إلاّ شعرا گوى مسابقت از علما و اوليا ربوده اند، بلكه


1) . قرّة العينين: 149.

اينجا مطلوب بالعرض است بسبب آن كه خلافت نبوّت موقوفست بر اظهار علوم حقّه و آن بفصاحت بوجه اتمّ متحقّق مى گردد، و واقع آنست كه هر معضله كه پيش آمد در زمان شيخين شيخين آن را بر وجهى تقرير كردند كه مخالفت و منازعت برخاست و مخالفان و منازعان را طاقت دم زدن نماند، منصف را بايد تامّل كرد كه فاروق در تقرير مطالب خود خصوصا قضيّه مرتضى و عباس را بچه نوع باقصى مراتب بلاغت ادا نمود و در قضيّه وقف ارض شام و عراق بچه آئين داد بيان داد! بخلافت مرتضى كه در ايّام او معضلات بسيار پيش آمدند و يكى از آن معضلات حلّ نشد! تا حال فقير را معلوم نيست كه صحابى از اجتهاد خود بحسن تقرير مرتضى رجوع كرده باشد! وى نسبت به اخوت و برادرى ايشان با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز در مقام تنقيص بر آمده و مى نويسد:

معهذا قضيّه مواخاة مشعر بآنست كه آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلّم باعتبار حاجت خود هيچ كس را برادر خود نساخت زيرا كه آن حضرت را رفقا و خدم بسيار بودند از مهاجرين و انصار، و چون رقّتى و بكائى در حضرت مرتضى مشاهده فرموده بود بجهت حاجت او را تشريف اخوّت داد!(1).

اين توهين ها همه آن چيزى كه پدر دهلوى در مقام تنقيص اميرالمؤمنين عليه السلام بيان داشته است نيست؛ بلكه بخش كمى از آن است كه در ابواب مختلف از كتابش به


1) . همان: 163.

آن پرداخته است. اما از تمامى اين ياوه سرايى ها زشت تر و دروغ ها شنيع تر بابى است كه وى با نام «مطاعن على»! اختصاص داده است كه خوانندگان اين سطور مى توانند براى اطلاع از آن، به كتاب قرّة عينين مراجعه نمايند.

مراد از «اهل بيت» امامان معصومند وى در ادامه سخنان بى پايه خود مى نويسد:

بخلاف شيعه كه هيچ فرقه ايشان جميع اهلبيت را دوست ندارد، بعضى يك طائفه را محبوب مى سازند و بقيه را مبغوض مى دارند، و بعضى طائفه ديگر را.(1).

در پاسخ به اين سخن بى مبنا مى گوييم:

در گذشته، به ويژه در بحث حديث ثقلين گفته شد كه مراد از «اهل بيت» در حديث ثقلين و سفينه، كسى جز امامان و پيشوايان معصوم از خاندان پيامبر خدا نمى باشد؛ يعنى همانهايى كه عصمت و طهارتشان اثبات شده است و در زمره امامان دوازده گانه جاى مى گيرند. بدون ترديد هر دوازده امام عليهم السلام را شيعيان اماميه دوست داشته و در اعتقادات، احكام فقهى و اخلاق تابع و مطيع آنانند. اما ديگر فرقه هاى شيعى از جمله زيديه، اسماعيليه و امثال آنان، شيعه راستين و حقيقى نيستند؛ چرا كه از برخى امامان دوازده گانه عليهم السلام روى گردان بوده و حتى با آنان دشمنى كرده اند. اينان نزد اماميه تفاوتى با ديگر فِرَق ندارند و حض و بهره اى از عقائد صحيح اسلامى نبرده اند؛ چرا كه سوار كشتى اهل بيت نگشته اند و در زمان ما نيز كه امام زمان عليه السلام همان كشتى نجات بشريت است، از شيعيان غير امامى خالى است.


1) . تحفه اثنا عشريه: 219.

وى در ادامه گزافه گويى هاى خود مى نويسد:

و همين است حال اتباع كه اهل سنت يك طائفه را خاص نمى كنند از هر همه روايات دين خود مى آرند بدان تمسك مى جويند چنانچه كتب تفسير و حديث و فقه برايشان گواه است.(1).

در پاسخ اين سخن بى مبناى وى نيز بايد گفت:

بر عالمان، انديشمندان و صاحبان بصيرت پوشيده نيست كه پيروى اهل سنت از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به مانند منافقان عصر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است و چه بسا منافقان عصر پيامبر از اينان صادق ترند! زيرا با وجود ادعاى اهل سنت مبنى بر محبت و پيروى از اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، ولى معتقدند كه اصول اعتقادى خود را از اشعرى و ماتريدى و اشخاصى از اين قبيل اخذ كرده اند و در فروع دين و احكام نيز پيروى مالك، ابوحنيفه، احمد بن حنبل و شافعى هستند! اما با ديدى حداقلى، منافقان زمان پيامبر با وجود دشمنى با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، ظاهر سازى كرده و خود را منتسب به كفار و مشركان و حتى يهود و نصارا نمى نمودند. اين چه ارادت و محبتى است و اين چه اطاعت و پيروى است كه اينان مدعى آنند و خود را از ديگران نيز در اين باره برتر مى پندارند؟! اما اين ادعا كه اهل سنت ناقلان احاديث اهل بيت پيامبرند نيز دروغى بيش نيست كه با مرورى بر منابع حديثى اهل سنت، مى توان به روشنى به اين مطلب پى برد.

وانگهى نقل صرف روايت و سخنى از كسى نمى تواند به معناى ارادت داشتن به او


1) . همان.

باشد. بيان مطلب اين كه اگر صرف نقل روايت از كسى نشانگر دوستى و اطاعت باشد، پس بايد كسانى همچون بخارى كه هم از خوارج روايت كرده است و هم از اميرالمؤمنين عليه السلام، وى را هم خارجى بپنداريم و هم سوار بر كشتى نجات اهل بيت عليهم السلام! به يقين اين سخن صحيح نيست و لازمه آن اجتماع نقيضين است.

از آن بالاتر - همان طور كه اشاره شد - اين سخن كه همه اهل سنت روايات اهل بيت عليهم السلام را قبول داشته و به آن عمل و استناد مى نمايند صحيح نيست. با رجوع به منابع اهل سنت از جمله منهاج السنه ابن تيميه، كتب پدر دهلوى و حتى كتاب تحفه اثنا عشريه، مى توان دريافت كه آنان در شأن امامان اهل بيت عليهم السلام از هرگونه جسارت كوتاهى نكرده و با اقسام و انحاء مختلف به اين ذوات مقدس عليهم السلام توهين نموده اند كه در ادامه به برخى از اين موارد مى پردازيم.

1 - اميرالمؤمنين يكى از مبرزترين جفاكنندگان و توهين كنندگان به اهل بيت عليهم السلام، به ويژه اميرالمؤمنين عليه السلام ابن تيميه است. وى كه معروف به عناد و دشمنى با اهل بيت است و البته تكليف معاند با اهل بيت نيز روشن، در جاى جاى كتاب منهاج السنهاش به جسارت نسبت به اهل بيت، به ويژه اميرالمؤمنين عليهم السلام مبادرت كرده است كه به اختصار به برخى از اين ياوه گويى هاى وى مى پردازيم. وى در كتابش مى نويسد:

وأمّا الكتاب المنقول عن عليّ ففيه أشياء لم يأخذ بها أحد من العلماء؛(1).

و اما كتابى كه از على نقل شده مطالبى دارد كه هيچ يك از عالمان قبول نكرده اند!


1) . منهاج السنّة: 8 / 279 - 280.

و يا مى نويسد:

وقد جمع الشافعي ومحمّد بن نصر المروزي كتابا كبيرا في ما لم يأخذ به المسلمون من قول عليّ؛ لكون قول غيره من الصحابة أتبع للكتاب والسُنّة؛(1).

شافعى و محمد بن نصر مروزى كتاب بزرگى نگاشته اند. در اين كتاب مطالبى را از على آورده اند كه مورد قبول مسلمانان نيست؛ چرا كه گفتار ديگر صحابه بيشتر مطابق با سنت و كتاب است! و يا در جاى ديگرى از كتابش مى نويسد:

ولم يُعرف لأبيبكر فُتيا ولا حكم خالف نصّا، وقد عُرف لعمر وعثمان وعليّ من ذلك أشياء، والذي عرف لعليّ أكثر ممّا عرف لهما؛(2).

از ابوبكر فتوا و حكمى كه مخالف با نص باشد وجود ندارد! اما از عمر، عثمان و على مطالبى برخلاف نص وارد شده است و آنچه از على [در مخالف با نص بودن] ديده شده، بيشتر از عمر و عثمان است! سخن سبكى در شرح حال مروزى نيز شنيدنى و البته تأسف برانگيز است. وى از ابواسحاق شيرازى نقل مى كند كه گفت:

صنّف كتابا في ما خالف فيه أبوحنيفة عليّا وعبداللّه رضي اللّه عنهما؛(3).

[مروزى] كتابى در مخالفت ابوحنيفه با على و عبداللّه رضى اللّه عنهما نگاشته است!


1) . همان: 8 / 281.

2) . همان: 8 / 299.

3) . طبقات الشافعية: 2 / 247.

از ديگر جسارت كنندگان به اهل بيت عليهم السلام پدر دهلوى است. چكيده سخن وى را مى توان در اين عبارات خلاصه نمود. وى مى نويسد:

شيخين (ابوبكر و عمر) از امام عليه السلام به اعتبار نشر علوم اسلامى نيز برترند. هيچ يك از قاريان، قرائت على را قبول نكرده اند، مگر طرفداران عبداللّه بن مسعود از اهالى كوفه.

و اما حديث: آن دو تن محدّثان را در گوشه و كنار كشور اسلامى نصب كردند. ولى امام عليه السلام هيچ كس را براى اين كار نگمارد. مرتضى در حديث، مانند ابن مسعود است. لكن طرفداران و اصحاب ابن مسعود، همگى فقيهانِ مورد اعتماد و ثقه مى باشند. در حالى كه كسانى كه حديث على را روايت كرده اند، ناشناخته و مجهولند. و لذا حديث على - جز آنچه ابن مسعود از او نقل كرده - صحيح نيست. و اما اهل مدينه و شام، جز افراد اندكى از او روايت نكرده اند.

و اما فقه: مهمترين مسائل فقهى، مسائل اجتماعى عمر است. و در كتابهايى مانند موطأ مالك، مسند ابوحنيفه، آثار احمد حنبل و مسند شافعى - كه اكثر مسلمين به آنها عمل مى كنند - از مرتضى جز چند حديث معدود به طور مرفوع و چند اثر موقوف، چيزى نيست.(1).

2 - امام حسن و امام حسين ابن تيميه درباره حسنان عليهما السلام نيز اظهار نظر كرده و آن دو بزرگوار را از جسارت هاى خود ايمن نگذارده است. وى مى نويسد:


1) . قرّة العينين: 150 - 152.

وأمّا الحسن والحسين فمات النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم وهما صغيران في سنّ التمييز؛ فروايتهما عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم قليلة؛(1).

امام حسن و حسين. آنگاه كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، حسن و حسين هر دو كودكى كوچك و مميز بودند و روايات اندكى از پيامبر به خاطر داشتند.

وى همچنين مى نويسد:

وأمّا كونهما أزهد الناس وأعلمهم في زمانهم فهذا قول بلا دليل. وأمّا قوله: (وجاهدا في اللّه حقّ جهاده حتّى قتلا) فهذا كذب عليهما؛(2).

اما اين كه آن دو زاهدترين و عالم ترين مردم زمانشان بوده اند نيز سخنى بدون دليل است! و اين كه گفته است كه آن دو در راه خدا جهادى از سر اخلاص كردند نيز دروغى است كه به آنان بسته شده است! سبكى نيز در اين باره مى نويسد:

لكنّ الحسن رضي اللّه عنه فلم تتّسع مهلته، ولم تبرز أوامره، ولا عُرفت طريقته؛ لقلّة المدّة؛(3).

ليكن حسن بن على رضى اللّه عنه مدت حكومتش ادامه نيافت و دستوراتش به منصه ظهور نرسيد و چون زمان كمى را حكومت نمود؛ از اين رو راه و روش او شناخته نشد! در پاسخ به ادعاى اين دو نيز مى گوييم كه اگر راه و روش امام مجتبى عليه السلام شناخته شده نيست، پس چگونه مدعى هستيد كه اهل سنت پيروى اهل بيتند و اين


1) . منهاج السنّة: 2 / 259.

2) . همان: 4 / 41 - 42.

3) . الإبهاج في شرح المنهاج: 2 / 367.

در حالى است كه امام حسن مجتبى عليه السلام به يقين يكى از مصاديق اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بوده و مشمول آيه تطهير خواهد بود.

نكته اى كه هر انسان منصفى را پريشان كرده و ذهن انسان را متوجه ميزان كينه و عداوت آنان نسبت به اهل بيت مى كند اين است كه كسى به مانند ابن حجر هيتمى در كتاب منح مكيه، حتى امام مجتبى عليه السلام را در زمره خلفاء مسلمين ندانسته و اما از سويى، عمر بن عبدالعزيز را به عنوان خليفه پنجم مسلمين و در شمار خلفاء آورده است! وى مى نويسد:

وممّا يبطل توجيه تلك الكلمة: ما ذكرته في مختصر تاريخ الخلفاء للحافظ السيوطي: أنّ رجلاً سمّى يزيد أميرالمؤمنين، فأمر عمر بن عبدالعزيز - خامس أو سادس الخلفاء الراشدين، ولا يرد الحسن رضي اللّه عنه على الذين عبّروا بالأوّل، فإنّه وإن كان منهم بنصّ الحديث الصحيح على أنّ الخلافة بعده صلّى اللّه عليه وسلّم ثلاثون سنة، ومدّة خلافته ستّة أشهر تكملة هذه الثلاثين؛ لأنّها لم تطل، ولم يدن له ما دان للأربعة من جميع بلاد الإسلام، فكأنّه اندرج في خلافة أبيه، فهما كرجل واحد، فهو من الأربعة، وحينئذ تعيّن أنّ خامسهم عمر رضي اللّه عنه - بضربه عشرين سوطا؛(1).

از جمله مطالبى كه توجيه اين سخنان را ابطال مى كند، كلامى است كه در كتاب مختصر تاريخ الخلفاء سيوطى آورده ام. در آنجا گفته ام كه مردى يزيد را اميرالمؤمنين ناميد. سيوطى عمر بن عبدالعزيز پنجمين يا ششمين خليفه از خلفاى


1) . المنح المكّية: 271.

راشدين برشمرده است و حسن بن على را در ضمن خلفاء راشدين وارد نكرده است؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در حديثى صحيح فرمود: «خلافت پس از آن حضرت، سى سال است». و در دوران خلافت حسن بن على شش ماه و تكمله مدت سى سال به حساب مى آمد. ولى دوران خلافت وى چندان طولانى نشد و آنچه براى آن چهار خليفه قبل از او پيش آمد - يعنى تسليم تمام بلاد براى آنها - در آن مدت كوتاه براى او صورت نگرفت. گويى دوران خلافت او، داخل در دوران خلافت پدرش على بن ابى طالب است و آن دو نفر را يك نفر به شمار آورده اند! بنابراين او از همان چهار نفر به حساب مى آيد و در اين صورت، مسلّم مى شود كه پنجمين خليفه از خلفاى راشدين، عمر بن عبدالعزيز است.

بررسى انتساب كثرت ازدواج و طلاق به امام مجتبى! اينان براى بالا بردن مرادهاى خود و خلفايى كه به هيچ اساس و مبنايى پايبند نبوده اند، به هر گزينه اى دست مى يازند تا از اين رهگذر توجيحات خود را براى انتخاب خلفاى خود خوانده فزونى بخشيده و به آرامش كاذبى برسند. به هر روى يكى از بهترين و كوتاه ترين راه هاى آنان در اثبات خلفائشان، در نفى گزينه رقيب خلاصه مى شود. به همين روى اهل سنت تا توانسته اند به تنقيص اهل بيت عليهم السلام به ويژه اميرالمؤمنين عليه السلام همت گمارده اند تا از اين ميان، با پايين آوردن مقام اهل بيت عليهم السلام و تراشيدن فضائل و مناقب جعلى براى خلفاء، خواننده را در همنوايى با عقائد خود مجاب نمايد؛ ولى وعده الاهى را فراموش كرده اند كه «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤوا نُورَ اللّه‌ِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللّه‌ُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ».

بارى يكى از نقائصى كه به امام مجتبى عليه السلام نسبت داده اند، كثرت ازدواج و طلاق ايشان است! ابن همام(1)در بحث طلاق از كتاب فتح القدير مى نويسد:

وأمّا وصفه: فهو أبغض المباحات إلى اللّه تعالى، على ما رواه أبوداود وابن ماجة عنه صلّى اللّه عليه وسلّم، أنّه قال: «إنّ أبغض المباحات عند اللّه الطلاق»؛ فنصّ على إباحته وكونه مبغوضا.

وهو لا يستلزم ترتّب لازم المكروه الشرعي إلاّ لو كان مكروها بالمعنى الإصطلاحي، ولا يلزم ذلك من وصفه بالبغض إلاّ لولم يصفه بالإباحة، لكنّه وصفه بها؛ لأنّ أفعل التفضيل بعض ما أُضيف إليه، وغاية ما فيه أنّه مبغوض إليه سبحانه وتعالى، ولم يترتّب عليه ما رُتّب على المكروه.

ودليل نفي الكراهة قوله تعالى: «لاَّ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاء مَا لَمْ تَمَسُّوهُنُّ »(2)وطلاقه صلّى اللّه عليه وسلّم حفصة، ثمّ أمر سبحانه وتعالى أن يراجعها، فإنّها صوّامة قوّامة.

وبه يبطل قول القائلين: لا يباح إلاّ لكبر، كطلاق سودة، أو ريبة؛ فإنّ طلاقه حفصة لم يقرن بواحد منهما.

وأمّا ما روي: (لعن اللّه كلّ ذوّاق مطلاق)، فحمله: الطلاق بغير حاجة؛ بدليل ما روي من قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: (أيّما امرأة اختلعت من زوجها بغير نشوز


1) . وى محمّد بن عبدالواحد سيواسى، معروف به ابن همام است. او از پيشوايان فقه و اصول فرقه حنفى است. فتح القدير في شرح الهداية در الفقه و التحرير في أصول الفقه در زمره تأليفات وى است. وى در سال 861 از دنيا رفته است. براى اطلاع از شرح حال وى ر.ك: الضوء اللاّمع: 8 / 127.

2) . سوره بقره، آيه 236.

فعليها لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين).

ولا يخفى أنّ كلامهم في ما سيأتي من التعاليل يصرّح بأنّه محظور؛ لِما فيه من كفران نعمة النكاح، وللحديثين المذكورين وغيرهما، وإنّما أُبيح للحاجة، والحاجة ما ذكرنا في بيان سببه، فبين الحكمين منهم تدافع.

والأصحّ حظره إلاّ لحاجة؛ للأدلّة المذكورة، ويحمل لفظ المباح على ما أُبيح في بعض الأوقات، أعني أوقات تحقّق الحاجة المبيحة، وهو ظاهر في رواية لأبيداود: (ما أحلّ اللّه شيئا أبغض إليه من الطلاق) ...

وأمّا ما روي عن الحسن، وكان قيل له في كثرة تزوّجه وطلاقه، فقال: أُحبّ الغنى؛ قال اللّه تعالى: «وَإِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللّه‌ُ كُلاًّ مِّنْ سَعَتِهِ »(1)فهو رأي منه إن كان على ظاهره! وكلّ ما نقل عن طلاق الصحابة رضي اللّه عنهم، كطلاق عمر رضي اللّه عنه أُمّ عاصم، وعبدالرحمن بن عوف تماضر، والمغيرة بن شعبة الزوجات الأربع دفعة واحدة، فقال لهنّ: أنتنّ حسنات الأخلاق، ناعمات الأطواق، طويلات الأعناق، اذهبن فأنتنّ طلاق! فمحمله: وجود الحاجة ممّا ذكرنا.

وأمّا إذا لم تكن حاجة فمحض كفران نعمة، وسوء أدب، فيكره، واللّه سبحانه وتعالى أعلم؛(2).

اما توصيف طلاق: طلاق نزد خداى تعالى از تمامى كارهاى مباح مبغوض تر است. بر طبق آنچه كه ابوداوود و ابن ماجه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده اند كه


1) . سوره نساء، آيه 130.

2) . شرح فتح القدير: 3 / 464 - 465.

فرمود: «مبغوض ترين عمل مباح در نزد خداوند، طلاق است»، آن حضرت بر مباح بودن - و در عين حال مبغوض بودن - آن تصريح فرموده است.

لازمه هاى مكروه شرعى براى طلاق، از اين عبارت برنمى آيد. مگر اين كه مكروه به معناى اصطلاحى باشد. و از وصف آن به بغض نيز كراهت استفاده نمى شود، مگر آن كه آن را به اباحه وصف نمى نمود. امّا مى بينيم كه آن را به اباحه وصف كرده و با وجود آن، صفت تفضيلى بغض را برايش به كار برده است. نهايت مطلبى كه از اين جمله برمى آيد، آن است كه طلاق در عين مباح بودن، مبغوض خداى تعالى است و با ديگر مكروهات فرق دارد و آنچه كه بر مكروهات مترتّب است، بر آن مترتب نمى شود.

دليل نفى كراهت طلاق، آيه قرآن است كه خداى تعالى مى فرمايد: «لاَّ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسَاء مَا لَمْ تَمَسُّوهُنُّ ».

دليل ديگر بر نفى كراهت، اين است كه آن حضرت، حفصه را طلاق داد و آنگاه خداوند متعال به آن حضرت دستور داد كه به او رجوع كند، چون زنى روزه گير و شب زنده دار است! برخى افراد گفته اند: «طلاق مباح نيست مگر به خاطر بزرگسالى يا ريبه. همچنين گفته اند: پيامبر، سوده را به جهت بزرگسالى طلاق داد». ولى جواب آنان اين است كه طلاق دادن حفصه، مقرون به هيچ يك از اين دو عامل - بزرگسالى يا ريبه - نبوده است.

و اما آنچه روايت شده است كه فرمود: «خداوند، هر انسان شهوتران بسيار طلاق دهنده را لعنت كرده است». اين روايت حمل مى شود بر طلاق بى جهت و بدون حاجت كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر زنى كه شوهرش را ترك گويد بدون

اين كه نشوز و اعراضى از سوى شوهر باشد، لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد». روشن است گفتار دانشمندان درباره علّت ها و حكمت هاى طلاق، بر اين نكته تصريح دارد كه طلاق - به خاطر دو حديثى كه گفته شد - ممنوع است. همچنين مستلزم كفران نعمت ازدواج است و مباح بودن آن، به جهت حاجت و نيازى است كه بيان شد. بنابراين بين اين دو حكم تعارض و تزاحم است و به نظر ما، صحيح تر آن است كه بگوييم: طلاق بدون حاجت ممنوع است، به خاطر ادلّه اى كه بيان شد. و لفظ مباح را - كه در اين روايت است - بايد مربوط به آن مواردى دانست كه به خاطر نياز مباح مى شود. و اين در روايت ابوداوود ظاهر و آشكار است؛ زيرا در آنجا چنين آمده است: «خداوند چيزى را حلال نفرموده كه نزد او مبغوض تر از طلاق باشد» ...

و اما آنچه درباره حسن بن على روايت شده است كه از ايشان درباره كثرت ازدواج و طلاق سؤال شد. حضرت پاسخ داد: مى خواهم ثروتمند شوم؛ زيرا خداوند متعال فرموده است: «وَإِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللّه‌ُ كُلاًّ مِّنْ سَعَتِهِ ».

اين رأى و نظريه خود آن جناب است، اگر به ظاهر اين روايت عمل كنيم! از سوى ديگر، نقل شده كه صحابه، زنان خويش را طلاق داده اند. مثلاً عمر، ام عاصم را و عبدالرحمان بن عوف تماضر را، و مغيرة بن شعبه زنان چهارگانه اش را در يك مجلس واحد طلاق داد و به آنها گفت: شماها زنانى خوش اخلاق، خوش اندام و داراى گردنهاى بلند هستيد. برويد، شماها يله و رهاييد.

اين موارد را بايد حمل كرد بر اين كه طلاق در اين حالات، مورد حاجت و نياز بوده است. ولى اگر حاجت و نيازى به آن نباشد، صِرف كفران نعمت و بدرفتارى است و در آن صورت كراهت دارد. و خداوند سبحان داناتر است.

در پاسخ ادعاى طولانى ابن همام فقط به گفته محمد معين سندى حنفى(1)بسنده مى كنيم؛ چرا كه پاسخ وى پاسخ درخورى است و ديگر نمى توان بر آن چيزى افزود. محمّد معين سندى، پس از يادآورى حجيت عمل اهل بيت عليهم السلام مى نويسد:

وعلى هذا الذي أعتقد في أهل بيت النبوّة أنتقد على إمام الحنفية كمال الدين ابن الهمام موضعين من كتابه فتح القدير؛ فقد أحرق قلبي بما أفرط فيهم، مع وفور علمه وحسن سيرته وشمائله، فسترنا اللّه وإيّاه بجميل عفوه ورحمته، بعزّهم وجاههم، على جدّهم وعليهم أفضل الصلاة والتسليمات:

أحدهما: في مباحث الطلاق؛ حيث ذكر قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: لعن اللّه كلّ ذوّاق مطلاق، وحرّم بذلك فعله، ثمّ قال: وأمّا ما فعله الحسن رضي اللّه عنه فرأي منه! يعني ما فعله رضي اللّه تعالى عنه من كثرة الطلاق فرأي منه في مقابلة النصّ من غير تمسّك بنصّ آخر.

ولا جواب عن هذا فلا يقبل؛ فإنّ ما يكون بتمسّك من نص أو جواب عمّا يرد عليه ليس هذا عنوان ذكره، فيفيد عدم قبول قوله رضي اللّه عنه، مع أنّ الحنفية يقبلون ألف رأي كذلك عن علمائهم، ويرتكبون لأقوالهم تأويل النصوص، بل يدّعون نسخها حماية لهم، ولا يأتون في آرائهم بمثل هذا القول الذي جاء به إمام من أئمّتهم في رأي الحسن رضي اللّه تعالى عنه غير مبال لإصلاحه وطرحه محجوجا بالحديث! ...


1) . شرح حال مبسوط وى را مى توان در خاتمه كتاب دراسات اللبيب جستجو نمود.

فالفجيعة كلّ الفجيعة على الأمّة أن خلت كتب المذاهب الأربعة عن مذهب أئمّة أهل البيت رضياللّه تعالى عنهم أجمعين، ثمّ إذا وجد شيء من ذلك يعارض بمثل هذا! ...

فلنكتف به ولنتكلّم على الأوّل:

فاعلم أنّ الأئمّة الطاهرين رضي اللّه تعالى عنهم يحرّمون الرأي والقياس، ولهذا لمّا دخل أبوحنيفة على جعفر بن محمّد رضي اللّه تعالى عنه - على ما حكاه الشعراني في اللواقح - قال له: بلغني أنّك تقيس، لا تقس؛ فإنّ أوّل من قاس إبليس. فاستناد ذلك إلى الإمام الحسن باطل، وإنّما عملهم على النصوص والإلهام والكشف والفهم من اللّه سبحانه في معانيها.

ثمّ إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم لعن في هذا الحديث كلّ ذوّاق مطلاق، فخصّ ما عمّ، فأفاد النهي عن كثرة الطلاق المسبّب بكثرة التلذّذ من صاحبه بالنساء؛ لرداءة حاله في شره شهوته، المفضي إلى ارتكاب أبغض المباحات إلى اللّه تعالى.

فالمطلاق لا للذوق بل لأمر صحيح في نفسه لا يتوجّه إليه هذا اللعن، كالذي اتّفق له في كلّ زوجة ما لم يضيّق الشرع في دفعه عن نفسه، كالمرض الساري، أو العقم، ولم يكن قادرا إلاّ على نفقة الواحدة، أو النشوز، أو الفسق، أو غيرها.

أو يكون طبيبا يريد الاطّلاع على ما يختصّ بطبائعهنّ ممّا لا يتيسّر من غير محرميّة نكاح بجماعة منهنّ ...

أو يكون فقيها يريد الاطّلاع على دقائق مسائل الحيض ممّا يتوقّف على المحرمية.

وكلّ ذلك مقاصد صحيحة لكثرة الطلاق، ولا يصدق على أحد ممّن يطلّق لِما ذكر «ذوّاق»؛ فإنّه ظاهر في من حمله كثرة الذوق بعسيلة الجماع على كثرة الطلاق.

فإذا كان اللفظ ظاهرا في مثل هذا المحمل، ولم يكن نصّا في معارضة العمل من مثله رضي اللّه تعالى عنه، يجب أن يُحمل على أحسن المحامل، ولو على الإرسال وعدم التعيّن لها، فيقال: النهي مخصوص بكلّ حريص شره لا يحمله على الطلاق إلاّ الشهوة واللذّة، وأدنى المقبلين على الآخرة، - فضلاً عن المتوجّهين إلى اللّه تعالى - يستنكف أن يرتكب ذلك لذلك، كما لا يخفى هذا على من شاهد بُعده عن بعض المشتغلين بالخير في زماننا، فما ظنّك بالإمام الحقّ سيّد أقطاب اللّه في أرضه؟! فكان الواجب أن يقول: وأمّا ما فعله الإمام الحسن رضي اللّه تعالى عنه فله في ذلك مقاصد حسنة لا ترد بها الحديث حجّة في ما أحوجه إلى ذلك، وترك ما قال؛ لِما عرفت أنّ الحديث ليس متعيّنا في معارضة فعله رضي اللّه عنه، بل عندنا معارضة الأحاديث الصحيحة لعمل هؤلاء الأئمّة رضي اللّه تعالى عنهم، الثابت عنهم ثبوت الحديث المعارض عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم - على فرض وجودها - لها حكم معارضة النصوص بعضها ببعض؛ فإن فهم الجمع فبها وإلاّ يتوقّف، مع الجزم بأن لا تعارض بينها في نفس الأمر.

ثمّ إنّ الإرسال في محمل حسن لعمله رضي اللّه تعالى عنه يكفينا في الجواب، بعدما اتّضح عليك أنّ النصّ لا يقوم معارضا بعمله رضي اللّه تعالى عنه إلاّ بالتزام أنّه فعله لِما يستنزه منه أصبياء الطريقة، والجزم بتعيّنه فيه؛ ممّا يعدّ جحودا

بأهل هذا البيت المقدّس رضي اللّه تعالى عنهم، أعاذ اللّه سبحانه كلّ مسلم عن ذلك. وقد بدا لي بحمد اللّه سبحانه وجهان لفعله رضي اللّه تعالى عنه اللائق بحاله على المعنى من ذلك:

أحدهما: إنّ للعارفين في مجالي النساء تجلّي إلهي خاص، اشار أعرف خلق اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم إلى ذلك بقوله: حبّب إليَّ من دنياكم ثلاث. وذكر النساء.

وسرّ ذلك يطلب من الحكمة الفردية في الفص المختتم به كتاب فصوص الحكم، وفي غيره من كلام الشيخ الأكبر رحمه اللّه تعالى، وتلوّن العارف بالتجليّات الإلهية خير عنده من التمكّن، وكلّ شيء من الأشياء فيه سرّ إلهي يختصّ بذلك الشيء، فمباشرة كثرة النساء تعرّض للنفحات الإلهية المتجدّدة، ولا تتيسّر تلك الكثرة إلاّ بكثرة الطلاق والأنكحة.

وفي حلّ النكاح سرّ ليس في ملك اليمين؛ فإنّه وهب وقبول لسرّ متحرّك بين الزوجين وصلة بين المتفرّقين، ولا يوجد ذلك في ملك اليمين؛ فإنّ حلّ المباشرة فيه عرض طرأ على الملك، وليس العقد عقد الوصلة وجمع التفرقة.

والنكاح والتزويج ينبئان لغة عن ذلك؛ إذ النكاح بمعنى الضم، والتزويج بمعنى التلفيق، وهو ليس سرّ الملك ومعناه من حيث أنّه ملك كما هو معنى النكاح والتزويج وسرّهما من حيث الحقيقة.

وهذا يؤيّد مذهب الشافعي من أنّ النكاح لا ينعقد بلفظ التمليك؛ للمباينة بينهما معنىً؛ لأنّ لوازم المعاني غير داخلة في أصلابها، فلزوم التلفيق والضم شرعا بملك اليمين لا يؤثّر في زوال المباينة المذكورة، كما لا يخفى.

فكثرة طلاقه ونكاحه رضي اللّه عنه كان صورة لتلوّنه رضي اللّه عنه بالتجلّيات الإلهية المتلوّنة غير المتكرّرة، ويرزق اللّه عباده الكمّل من نفسه بما شاء من مجاليه المعنوية والروحية والمثالية والحسّية.

وليس الحسّ دون العوالم إلاّ بالنسبة إلى المترقّي منه إلى العوالم العلوية. وأمّا بالنسبة إلى العارف الصاعد الراجع فالأمر على العكس من ذلك، وهو معنى قولهم: مقام النزول أتمّ من مقامات العروج، وإليه الإشارة بقوله تعالى: «وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ »(1)(وبقوله صلّى اللّه عليه وسلّم: أُعطيت مفاتيح خزائن الأرض كلّها، وجعلت لي الأرض مسجدا وطهورا.

وبيان هذه الأسرار محلّها كتابنا أنوار الوجد، وهذا القدر يكفي منه هاهنا.

وهذا الوجه في فعله رضي اللّه تعالى عنه تحفة مهداة إلى أهل الطريق من الفقراء الصادقين، ف- «قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ »(2)«إِنَّ اللّه‌َ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤُّواْ الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا »(3).

وثانيهما: أنّه قد ثبت في الحديث ما دلّ على أنّ أهل بيته صلّى اللّه عليه وسلّم لا يتزوّجون إلاّ من أهل الجنّة، فأراد رضي اللّه تعالى عنه دخول صهره في هذه البشارة، وشقاوة جعدة لا ينافي سعادة أهله الّذين وصلوا بالإمام الحقّ، وكأنّه بإرادته هذه تنبّه رجل من همدان حيث قال ما قال. وقصّة ذلك ما


1) . سوره انبياء، آيه 105.

2) . سوره بقره، آيه 60.

3) . سوره نساء، آيه 58.

أورده ابن سعد:(1)أنّ عليّا رضي اللّه تعالى عنه لمّا دخل الكوفة قال: يا أهل الكوفة! إنّ الحسن رجل مطلاق فلا تزوّجوه. فقام رجل من همدان فقال: لنزوّجنّه، فما شاء أمسك، وما شاء طلّق. انتهى. فذهب بخير الدنيا والآخرة، و«ذَلِكَ فَضْلُ اللّه‌ِ يُؤتِيهِ مَنْ يَشَاء وَاللّه‌ُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ »(2)»؛(3).

بر همين مبنا كه درباره اهل بيت نبوت معتقدم، بر امام حنفيه كمال الدين ابن همام - با وجود علم فراوان و رفتار نيكويى كه داشته است - انتقاد دارم كه در دو جا از كتابش فتح القدير، به جهت افراطى كه درباره اهل بيت كرده، دلم را سوزانده است. خداوند، ما و او را با بخشش زيبا و رحمت خود - به عزّت و آبروى اهل بيت - شاد فرمايد. بر جد و بر خود آنها، برترين سلام ها و درودها باد.

يكى از آن دو مورد در بحث طلاق است، آنجا كه مى گويد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند هر شهوترانِ بسيار طلاق دهنده را لعنت كرده است». و با اين جمله، كار چنين شخصى را حرام دانسته است. آنگاه گويد: اما آنچه كه حسن بن على رضى اللّه عنه انجام داده است، رأى و نظريه خودش بوده است!! يعنى - به عقيده ابن همام - آنچه را كه آن حضرت رضى اللّه عنه انجام داده، رأى اجتهادى آن حضرت در مقابل نصّ صريح پيامبر بوده، بدون اين كه به نصّى ديگر تمسك جسته باشد.

اين سخن پاسخى ندارد؛ از اين رو آن را نمى پذيرد زيرا عنوان بحث او موارد تمسّك به نصّ و يا پاسخ به ايرادات نيست و اين نشان مى دهد كه وى نظريه حضرت


1) . ر.ك: ترجمة الإمام الحسن عليه السلام من طبقات ابن سعد: 69 / ح 111.

2) . سوره حديد، آيه 21؛ سوره جمعة، آيه 4.

3) . دراسات اللبيب: 437 - 443.

مجتبى عليه السلام را قبول نكرده است، با اين كه پيروان مذهب حنفيه هزاران نظريه مانند آن را از عالمان خود پذيرفته و به خاطر گفته هاى آنان، نصوص، تصريحات و سخنان روشن خدا و پيامبر خدا را تأويل مى كنند، بلكه به خاطر طرفدارى و حمايت از آنان، مدّعى منسوخ شدن نصوص مى شوند! اما در آراء و نظريات خود، چنين گفتارى را كه يكى از پيشوايان آنان درباره نظريه حضرت حسن بن على گفته است نمى گويند، يعنى اهميتى به اصلاح آن نداده و به خاطر حديثى كه آمده است، در صدد طرح و ردّ آن نيستند ...! تمامى مصيبت امت اسلامى آن است كه كتابهاى مذاهب چهارگانه، از بيان كلمات امامان اهل بيت رضى اللّه تعالى عنهم اجمعين خالى مانده است و اگر هم چيزى يافت مى شود، بدين گونه به معارضه و مخالفت با آن برمى خيزند ... .

اكنون در مورد اين بحث مى گوييم:

بدان كه ائمه طاهرين رضى اللّه عنهم رأى و قياس را حرام مى دانند؛ از اين رو هنگامى كه ابوحنيفه بر حضرت جعفر بن محمد رضى اللّه تعالى عنه وارد شد - به طورى كه شعرانى در لواقح الانوار نقل كرده است - حضرت به او فرمود: «به من خبر رسيده كه تو قياس مى كنى! قياس نكن؛ زيرا نخستين كسى كه قياس كرد، ابليس بود». بنابراين نسبت دادن قياس به حضرت امام حسن عليه السلام باطل است؛ بلكه عمل آنان از روى نصّ و الهام و كشف و فهم از سوى خداوند براى معانى نص است.

نكته ديگر آن كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين حديث، هر شهوترانِ بسيار طلاق دهنده را لعنت فرموده است و آنچه را كه عامّ بود، تخصيص داده است. پس نهى از كثرت طلاقى مورد نظر است كه به خاطر افراط در شهوترانى و افراط در لذّت بردن

از زنان باشد، زيرا حال چنين كسى به خاطر افراط در شهوت به پستى مى گرايد، كار را به ارتكاب مبغوض ترين مباح ها در نزد خداوند مى كشاند.

بنابراين اگر كسى كثير الطلاق باشد، اما نه به خاطر شهوت رانى؛ بلكه به جهت كار درست و صحيحى كه در نظر دارد، اين لعنت متوجه او نمى شود. مانند كسى كه هر چه زن مى گيرد، داراى عذرى شرعى است كه از نظر شرع، كنار گذاشتن و طلاق او ايرادى ندارد؛ همانند زنى داراى بيمارى مسرى است و يا عقيم است و اين شخص هم نمى تواند بيش از يك زن را نفقه بدهد و يا در صورت نشوز زن و يا فسق و فجور او و امثال اينها، و يا اين كه طبيب است و مى خواهد به وسيله محرم شدن با زنان، ويژگى هاى طبيعت آنها را بفهمد و چنين علم و آگاهى بدون معاينه زنان براى او حاصل نمى شود ... .

و يا فقيهى است كه مى خواهد با خصوصيات زنان در ايام حيض و قاعدگى آشنا شود، و لازمه اين آشنائى محرميت است.

همه اينها انگيزه هاى صحيحى براى كثرت ازدواج و طلاق نيست. بر هيچ يك از اين موارد، عنوان «ذوّاق و شهوتران» صادق نيست؛ زيرا كلمه «ذوّاق» مربوط به كسى است كه انگيزه لذت بردن از جماع، او را به ازدواج مى كشاند و به دنبال ازدواج، طلاق پيش مى آيد. پس در صورتى كه لفظ در اين مورد ظهور داشته و نصى صريح نباشد كه بتواند با عمل حضرت مجتبى عليه السلام معارضه كند، بايد آن را به بهترين وجه حمل كرده و در پىِ محمل صحيحى براى آن باشيم، هر چند آن را به صورت ارسال و اطلاق و عدم تعيّن در نظر گيريم.

در آن صورت بايد گفته شود كه نهى از كثرت طلاق، مربوط به افراد حريص

و شهوتران است كه انگيزه طلاق دادن آنها شهوت و لذت است و افرادى كه كمترين توجه را به آخرت دارند، دست به اين كار نمى زنند، تا چه رسد كه متوجه به خداوند متعال باشند؛ چنان كه اين مطلب بر كسانى كه حالات افراد مشغول به آخرت را در زمان ما در نظر مى گيرند، پوشيده نيست. چنين افرادى بعيد است كه مرتكب چنين كارى بشوند، تا چه رسد به امام بر حق و سرور اقطاب بر روى زمين.

پس لازم است كه بگوييم: آنچه كه امام حسن رضى اللّه عنه انجام داد، در اين كار، اهداف و مقاصد نيكويى در نظر داشته اند به جهت آنها، حجيت حديث ردّ نمى شود. پس چه چيز باعث شد كه ابن همام به جاى اين دقت ها، بدان گونه سخن گويد؟! با آن كه روشن شد كه حديث، متعيّن و مشخّص در معارضه فعل آن حضرت با حديث نبوى نيست. بلكه به عقيده ما، حكم معارضه احاديث صحيح با عمل اين امامان رضى اللّه عنهم و آنچه از آنان كه ثابت شود، - به همان ثبوتى كه براى حديث معارض از پيامبر وجود دارد، به فرض وجود اين دو طرف بحث - دقيقاً حكم تعارض بعضى از نصوص با بعضى ديگر است. در اين حالت، اگر توانستيم ميان آنها جمع كنيم، كه چه بهتر، و در غير اين صورت، بايد توقف كرده و حكمى ندهيم، با اين اعتقاد كه در واقع، تعارض و تضادّى ميان آنها وجود ندارد.

از سوى ديگر، همين كه به طور مطلق مى توانيم كار حضرت حسن بن على را حمل بر جهت صحيح كنيم، ما را كفايت براى ما كفايت است و پاسخ اشكال كننده را مى دهد؛ زيرا واضح است كه نصّ نمى تواند با عمل آن حضرت معارضه كند، مگر اين كه معتقد شويم كه آن حضرت كارى را انجام داده است كه حتّى مبتديان راه تعبّد اينگونه عمل نمى كنند يقين داشته باشيم كه آن حضرت حتماً به انجام اين كار

مبادرت كرده است. لازمه اين عقيده و يقين به آن، انكار اين خاندان مقدس است - رضى اللّه تعالى عنهم - از اين سخن خود و هر مسلمانى به خداى تعالى پناه مى بريم.

بر اين اساس و به حمد و سپاس الاهى، من براى كار آن حضرت دو جهتِ مناسب با حالات آن بزرگوار يافته ام:

جهت يكم آن كه عرفا، زنان را محلّ تجلى خاصّ الاهى دانسته اند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در حديث خود، با اشاره به اين مطلب فرموده است: «از دنياى شما سه چيز محبوب من گشته است» و زنان را يكى از آن سه چيز شمرده است. سرّ اين مطلب، از حكمت فرديه در آخرين فصّ كتاب فصوص الحكم و نيز در ديگر عبارات شيخ اكبر (محى الدين عربى) معلوم مى شود. رنگ پذيرىِ عارف به تجليات الاهى، برايش بهتر از آن است كه در يك جا مقام گيرد و فقط يك رنگ و يك تجلى داشته باشد. هر موجودى از موجودات اين جهان، داراى سرّ مخصوصى از اين تجليات است. بنابراين مباشرت زياد با زنان، انسان را در معرض نفحات جديد و تازه خداوندى قرار مى دهد. و اين كثرت مباشرت، جز از طريق طلاق و ازدواج امكان ندارد.

در حلّيت نكاح سرّى است كه در تملّك يمين نيست؛ چرا كه در ملك يمين، بخششى و قبولى است براى سرّى كه حركت مى پذيرد. اما بين زوجين (در ازدواج) پيوند و اتصال بين دو موجود جداى از يكديگر است. اين خصوصيت در ملك يمين و كنيز خريدارى شده نيست؛ زيرا در آن، حلّيت آميزش بر ملكيت عارض مى شود و عقد در ملك يمين، عقد اتّصال و جمع جدايى نيست. نكاح و تزويج از نظر لغت، چنين معنايى مى رساند؛ زيرا نكاح به معناى ضميمه شدن و تزويج به معناى به هم پيوستن است، در حالى كه سرّ ملكيت و معناى آن بدين گونه نيست؛ زيرا فقط به

معناى ملكيت است. معنا و سرّ نكاح و تزويج از جهت حقيقت نيز، همان است كه گفتيم و اين مطلب، نظر شافعى را تأييد مى كند كه مى گويد: نكاح با لفظ تمليك منعقد نمى شود؛ زيرا معناى تمليك و نكاح مباين يكديگرند و لوازم معنا در درون آنها نهفته است. البته بر اثر ملك يمين، شرعاً تلفيق و ضميمه شدن ثابت مى شود؛ ولى اين مطلب تباين واقعى بين دو معنا را از بين نمى برد.

بنابراين زياد طلاق دادن و ازدواج كردن آن حضرت، چهره اى از پذيرش الوان الاهى و قبول تجليات گوناگون و غير متكّرر خداوند است و خداوند، بندگانِ كامل شده خود را به هر اندازه اى از جلوه گاه هاى معنوى، روحى، مثالى و حسى كه بخواهد، بهره مند مى سازد و حسّ كمتر از ديگر عوالم نيست، مگر نسبت به كسى كه از آنها بالا رفته و به سوى عوالم بالاتر در حركت است.

ولى نسبت به عارفى كه بالا رفته و در حال بازگشت است، قضيه بر عكس است و اين همان معناى گفتار عرفاست كه گفته اند: «مقام نزول از مقام عروج كامل تر است». به همين مطلب در قرآن مجيد نيز اشاره شده است، در آنجا كه مى فرمايد: «وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ ».

پيامبر اكرم با اشاره به همين مطلب فرموده است: «تمام گنجينه هاى زمين در اختيار من قرار گرفت و زمين براى من، سجده گاه و پاك كننده قرار داده شد».

اين اسرار و رموز را، در كتاب انوار الوجد گفته ايم و در اينجا همين اندازه كافى است. و اين توجيه براى فعل حضرت مجتبى عليه السلام، تحفه اى است به اهل طريقت كه از سوى فقراى صادق هديه مى شود و هر يك از گروه مردم، آبشخور

خود را مى دانند و خداوند به شما دستور داده است كه امانت را به اهلش برگردانيد.

جهت دوم: در حديث آمده است كه اهل بيت پيامبر اكرم، جز از اهل بهشت با كسى ديگر ازدواج نمى كنند. حضرت مجتبى خواسته است افراد زيادترى به عنوان پدرزن آن حضرت وارد بهشت شوند و مشمول اين بشارت گردند. البته شقاوت «جعده» همسر آن حضرت، منافات با سعادتمندىِ خاندان او كه با امام بر حق اتصال پيدا كرده اند، ندارد! و گويا مردى از اهالى هَمْدان در سخن خود به همين توجّه داشته است. و آن داستان - به نقل ابن سعد - از اين قرار است: هنگامى كه على عليه السلام وارد كوفه شد، فرمود: «اى مردم كوفه، همانا حسن، مردى است كه زياد طلاق دهنده، دختران خود را به ازدواج با او درنياوريد. مردى از قبيله هَمْدان برخاست و گفت: ما دختران خود را به او مى دهيم، او هر كارى كه مى خواهد بكند. اگر خواست نگه دارد، و اگر خواست طلاق دهد». آن مرد هَمْدانى با اين سخن، خير دنيا و آخرت را بُرد و اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد، مى دهد و خداوند داراى فضل عظيم است.

حسين با شمشير جدش كشته شد! سخن دهلوى را به ياد آوريم كه وى خود و هم كيشانش را محب اهل بيت عليهم السلام دانسته و مطيع آنان بر شمرده بود! و اين درحالى است كه تا كنون، فقط به برخى از سخنان واهى و جسورانه اهل سنت پيرامون اميرالمؤمنين و امام حسن عليهما السلام پرداختيم و خواننده اين سطور به روشنى ميزان راستى گفتار دهلوى را دريافت. اما اكنون ما پا را فراتر گذاشته و به جفا و جسارت هايى كه برخى از اهل سنت نسبت

مولاى كونين اباعبداللّه الحسين عليه السلام نموده اند به اختصار مى پردازيم تا پرده اى ديگر از محبت اهل سنت نسبت به اهل بيت كنار زده شود! از ديگر موارد جسارت اهل سنت به اهل بيت عليهم السلام اين است كه برخى از عالمان اهل سنت درباره امام حسين عليه السلام مى گويند كه آن حضرت را يزيد نكشت؛ بلكه او توسط شمشير جدش كشته شده است! و اين سخن كفرآميزى است كه از گوينده آن ابراز شده است.

گوينده اين جسارت قاضى ابوبكر ابن عربى مالكى، صاحب عواصم و قواصم است.

ابن حجر مكّى در منح مكّيه، در يادكردى كه از يزيد بن معاويه مى كند، مى نويسد:

قال أحمد بن حنبل بكفره، وناهيك به ورعا وعلما يقضيان بأنّه لم يقل ذلك إلاّ لقضايا وقعت منه صريحة في ذلك، ثبتت عنده وإن لم تثبت عند غيره، كالغزالي؛ فإنّه أطال في ردّ كثير ممّا نسب إليه، كقتل الحسين؛ فقال: لم يثبت من طريق صحيح أنّه قتله ولا أمر بقتله، ثمّ بالغ في تحريم سبّه ولعنه.

وكابن العربي المالكي؛ فإنّه نقل عنه ما يقشعرّ منه الجلد، إنّه قال: لم يقتل يزيد الحسين إلاّ بسيف جدّه، أي: بحسب اعتقاده الباطل أنّه الخليفة والحسين باغ عليه، والبيعة سبقت ليزيد، ويكفي فيها بعض أهل الحلّ والعقد وبيعته كذلك، لأنّ كثيرين أقدموا عليها مختارين لها، هذا مع عدم النظر إلى استخلاف أبيه له، أمّا مع النظر لذلك فلا يشترط موافقة أحد من أهل الحلّ والعقد على ذلك؛(1).


1) . دراسات اللبيب: 443 - 437.

احمد بن حنبل به كفر او عقيده دارد. پرهيزكارى و دانشمندىِ او، گوياى آن است كه وى اين مطلب را درباره يزيد نگفته است، مگر به جهت سخنان آشكارى كه يزيد گفته و براى ابن حنبل ثابت شده است. البته اين مطالب براى ديگران همچون غزالى ثابت نشده است؛ از اين رو، وى در ردّ بسيارى از مطالبى كه به يزيد نسبت داده شده است - مانند كشتن حسين بن على - به طور مفصّل و طولانى وارد شده، داد سخن سر داده و گفته است: از طريق و سند صحيح ثابت نشده است كه يزيد، حسين بن على را كشته و يا به قتل او دستور داده باشد. آنگاه در حرمت لعن و سبّ يزيد مبالغه كرده است.

از ابن عربى مالكى نيز سخنى نقل شده كه تنِ انسان را مى لرزاند. وى گويد: حسين بن على جز با شمشير جدش كشته نشد؛ يعنى: بر اساس اعتقاد باطل او، يزيد خليفه مسلمين است و حسين بن على بر او شوريده و سركشى كرده است، با اين كه قبلاً با يزيد بيعت شده بود و در صحّت بيعت كافى است برخى از اهل حِلّ و عَقد (كارشناسان) بيعت كرده باشند. چنين كارى در مورد يزيد اتفاق افتاده بود، زيرا عده زيادى از روى اختيار و به ميل خود با او بيعت كرده بودند، علاوه بر آن كه پدرش معاويه او را به جانشينى خود تعيين كرده بود كه اگر آن را در نظر بگيريم، موافقت هيچ يك از اهل حل و عقد لزومى ندارد.

و يا در جايى ديگر مى نويسد:

وقول بعضهم: (لا ملام على قتلة الحسين؛ لأنّهم إنّما قتلوه بسيف جدّه، الآمر بسلّه على البغاة وقتالهم)، لا يعوّل عليه؛(1).


1) . المنح المكّية: 271 و 274.

برخى از عالمان اهل سنت گفته اند كه بر قاتلان حسين ملامت و سرزنشى نيست؛ زيرا آنان وى را به شمشير جدش كشته اند كه دستور داده بود آن شمشير را بر باغيان و خروج كنندگان از غلاف بيرون آورده و با آنان بجنگد! اما اين سخن قابل اعتنا نيست.

مناوى نيز مى نويسد:

قيل لابن الجوزي - وهو على كرسي الوعظ - : كيف يقال: يزيد قتل الحسين، وهو بدمشق والحسين بالعراق؟ فقال:

سهمٌ أصابَ وراميهِ بذي سَلَم *** مَن بالعراق لقد أبعدتَ مرمَاكَا

وقد غلب على ابن العربي الغضّ من أهل البيت حتّى قال: قتله بسيف جدّه؛(1).

به ابن جوزى - در حالى كه بر منبر وعظ و سخنرانى نشسته بود - گفته شد: چگونه گفته مى شود كه حسين به دست يزيد كشته شده است، در حالى كه يزيد در دمشق و حسين در عراق بود؟ ابن جوزى پاسخ داد:

تيرى كه تيراندازش در «ذى سلم» بود، به شخصى در عراق اصابت كرد. تو محل تير اندازى خود را دور ساخته اى! [ابن جوزى در ادامه گفت:] دشمنى و عناد نسبت به اهل بيت آنچنان بر ابن عربى غلبه پيدا كرده است كه گفت: او به شمشير جدش كشته شد!


1) . فيض القدير: 1 / 265.

سخنان ابن عربى مالكى را مى توان در موارد ذيل خلاصه نمود:

آنگاه كه كوفيان از امام حسين عليه السلام دعوت كردند تا حضرت به كوفه رهسپار شوند، رفتن به كوفه سرپيچى از توصيه فرد بزرگى از صحابه، يعنى عبداللّه بن عمر است! گويى اين نقطه ضعفى براى سيّدالشهداء عليه السلام است كه چرا به سخن عبداللّه بن عمر گوش نداده و دعوت كوفيان را اجابت نموده است! افرادى كه سيّدالشهداء عليه السلام را به شهادت رساندند و با حضرت جنگيدند، بر اساس فرموده پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله عمل كرده اند! مى پرسيم: مگر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين باره چه فرموده اند؟ در جواب مى گويند: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اگر امّت متّحد بودند و فردى موجب تفرقه بين امّت شد، او را به قتل برسانيد، هركس كه مى خواهد باشد».(1).

حتّى اگر حسين بن على باشد؟ آرى، حتى اگر حسين باشد! اگر اين حديث از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله صادر شده باشد، ابن عربى مالكى اين حديث را بر سيّدالشهداء عليه السلام تطبيق مى كند و آن حضرت را مطابق اين حديث واجب القتل مى داند! ناسزاگويى هاى ابن خلدون از جمله افراد كينه جو و مغرض نسبت به اهل بيت عليهم السلام، ابن خلدون است.


1) . «فمن أراد أن يفرق أمر هذه الأمّة وهي جميع، فاضربوه بالسيف كائنا من كان»؛ مسند أحمد: 4 / 261 و 341؛ صحيح مسلم: 6 / 22 و منابع ديگر.

او نيز به مانند ابن عربى مالكى سخن رانده است! با اين كه اين عبارات وى هم اكنون در كتابش نيست، ولى در نسخه نخست كتاب وى موجود بوده و بر اساس آن نيز برخى از عالمان اهل سنت به سب و لعن وى مبادرت كرده اند كه از جمله آنان هيثمى است. سخاوى در شرح حال ابن حجر عسقلانى مى نويسد:

وقد كان شيخنا أبوالحسن - يعني الهيثمي - يبالغ في الغضّ منه، فلمّا سألته عن سبب ذلك، ذكر أنّه بلغه أنّه ذكر الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما في تاريخه فقال: قتل بسيف جدّه، ولمّا نطق شيخنا بهذه اللفظة أردفها بلعن ابن خلدون وسبّه وهو يبكي.

قال شيخنا في رفع الإصر: ولم توجد هذه الكلمة في التاريخ الموجود الآن، وكأنّه ذكرها في النسخة التي رجع عنها؛(1).

شيخ و استاد ما ابوالحسن هيثمى در بى توجهى به ابن خلدون مبالغه مى كرد. آنگاه كه از علت آن جويا شدم، گفت: به اين روى كه به من خبر رسيده كه وى در تاريخ خود گفته است كه حسين بن على رضى اللّه عنهما به شمشير جدش كشته شده است! شيخ ما آنگاه كه اين سخن را گفت، گريست و ابن خلدون را لعن و به وى ناسزا گفت. شيخ ما (ابن حجر عسقلانى) در كتاب رفع اصر گويد: اين عبارات در تاريخ فعلى ابن خلدون وجود ندارد. گويا وى اين عبارت را در نوشته نخستين خود نگاشته است و پس از آن تجديد نظر كرده است.

ما نيز در تأييد رفتار برخى عالمان اهل سنت از جمله هيثمى مى گوييم كه اگر خواننده اين سطور به كتاب مقدمه ابن خلدون مراجعه كند، به خبث باطن و زشتى درون


1) . الضوء اللاّمع: 4 / 147.

ابن خلدون مى تواند پى برده و در همين راستا، وى را مستحق لعن خواهد يافت كه در ادامه به برخى از اين جسارت ها و ياوه گويى هاى وى مى پردازيم.

وى در كتاب مقدمه، در فصل «ولايت عهد» مى نويسد:

وعرض هنا أُمور تدعو الضرورة إلى بيان الحقّ فيها:

فالأوّل منها: ما حدث في يزيد من الفسق أيام خلافته. فإيّاك أن تظنّ بمعاوية رضي اللّه عنه أنّه علم ذلك من يزيد؛ فإنّه أعدل من ذلك وأفضل، بل كان يعذُله أيام حياته في سماع الغناء وينهاه عنه، وهو أقلّ من ذلك، وكانت مذاهبهم فيه مختلفة.

ولمّا حدث في يزيد ما حدث من الفسق اختلف الصحابة حينئذ في شأنه؛ فمنهم من رأى الخروج عليه ونقض بيعته من أجل ذلك، كما فعل الحسين وعبداللّه بن الزبير رضي اللّه عنهما، ومن اتّبعهما في ذلك.

ومنهم من أباه لِما فيه من إثارة الفتنة وكثرة القتل، مع العجز عن الوفاء به؛ لأنّ شوكة يزيد يومئذ هي عصابة بني أُميّة وجمهور أهل الحلّ والعقد من قريش، وتستتبع عصبية مُضر أجمع، وهي أعظم من كلّ شوكة ولا تطاق مقاومتهم، فأقصروا عن يزيد بسبب ذلك، وأقاموا على الدعاء بهدايته والراحة منه، وهذا كان شأن جمهور المسلمين.

والكلّ مجتهدون ولا ينكر على أحد من الفريقين، فمقاصدهم في البرّ وتحرّي الحقّ معروفة، وفّقنا اللّه للاقتداء بهم؛(1).


1) . تاريخ ابن خلدون: 1 / 211 - 212.

در اينجا امورى گفته شده و مقتضى است حقيقت آن بيان شود:

نخست: درباره فسق و فجورى كه از يزيد در دوران خلافتش صادر شده است. مبادا كه گمان كنى كه معاويه مى دانست كه يزيد اين كارها را انجام خواهد داد؛ زيرا وى عادل تر و برتر از اين است كه با علم به فسق يزيد، وى را جانشين خود كند! بلكه در زمان حيات خود، هنگامى كه ديد به غناء گوش مى دهد، او را از اين كار باز داشت، با اين كه استماع غنا از فسق و فجورهاى بعدى او كمتر بود.

عقائد و نظريات درباره او مختلف بود. هنگامى كه فسق و فجورش ظاهر شد، صحابه نيز درباره او اختلاف كردند. بعضى از آنها معتقد بودند كه بايد عليه او خروج كنند و بيعتش را بشكنند، چنان كه حسين بن على و عبداللّه بن زبير رضى اللّه عنهما و پيروانشان چنين كردند. بعضى از صحابه خروج كردن بر او را جايز نمى دانستند، به دليل فتنه، آشوب، كشتار فراوان و عدم موفقيتى كه در پى داشت؛ زيرا شوكت و قدرت يزيد در آن روزها، مربوط به گروه بنى اميه و تمام اهل حل و عقد از طايفه قريش و پيروانشان از همه افراد قببيله مُضَر بود. بزرگترىِ شوكت و قدرت از آنها بود، و كسى را ياراى مقاومت با آنان نبود. بدين جهت آن گروه صحابه، از مخالفت با يزيد خوددارى كردند و فقط به دعا پرداختند و هدايت او و راحت شدن خود از دست او را از خدا خواستند. اين شأن و موضع گيرى اكثريت افراد جامعه اسلامى در آن روز بود. همه آنها نيز مجتهد بودند؛ از اين رو، بر هيچ يك از دو گروه ايراد نمى توان گرفت! اهداف خيرخواهانه و حق طلبانه تمام آن گروه ها روشن است. خداوند به ما توفيق پيروى از آنان عنايت فرمايد.

خواننده اين سطور به روشنى مى بيند كه ابن خلدون به بروز فسق و فجور از

سوى يزيد آگاه بوده است؛ ولى به گونه اى در صدد اين است وى را در دوران ولايت عهدى تزكيه كرده و از اين رهگذر، شايستگى خلافت از سوى وى را به اثبات برساند؛ به همين روى مى ترسد تا بگويد كه معاويه از فسق و فجور يزيد آگاه بوده است! وى در ادامه ادعاهاى واهى خود، به تطهير چهره معاويه مى پردازد؛ چرا كه متهم اصلى در واقعه عاشورا خود معاويه است كه جانشينى به عنوان يزيد بر سر مردم مسلمان گمارده است. به همين روى هر آنچه از سوى يزيد رخ دهد، در واقع مسبب اصلى آن معاويه خواهد بود و پاى او ثبت خواهد شد. پس بايد ابن خلدون بر اساس تعصبش به دفاع از معاويه بپردازد؛ از همين روى مدعى است كه معاويه عادل تر از آن است كه با علم به فسق يزيد، وى را گزينه خلافت معرفى نمايد! به هر روى وى در آخر اعتراف مى كند كه يزيد در نهايت كارش به فسق منتهى شد و اين هنگامى است كه صحابه درباره وى اختلاف كردند؛ ولى با اين وجود امام حسين عليه السلام را به پيمان شكنى در مقابل خليفه غاصب و جائر متهم مى كند! ابن خلدون در مقدّمه كتاب خود، به سخنان ديگرى مى پردازد كه اين سخنان كاشف از پرده درى هاى وى نسبت به امام حسين عليه السلام. وى مى نويسد:

وأمّا الحسين فإنّه لما ظهر فسق يزيد عند الكافّة من أهل عصره، بعثت شيعة أهل البيت بالكوفة للحسين أن يأتيهم فيقوموا بأمره.

فرأى الحسين أنّ الخروج على يزيد متعيّن من أجل فسقه، لا سيّما مَن له القدرة على ذلك، وظنّها من نفسه بأهليّته وشوكته.

فأمّا الأهليّة فكانت كما ظنّ وزيادة، وأمّا الشوكة فغلط يرحمه اللّه فيها! لأنّ عصبية مُضر كانت في قريش، وعصبية قريش في عبدمُناف، وعصبية

عبدمُناف إنّما كانت في بني أُمية، تعرف ذلك لهم قريش وسائر الناس ولا ينكرونه، وإنّما نُسي ذلك أوّل الإسلام؛ لِما شغل الناس من الذهول بالخوارق، وأمر الوحي، وتردّد الملائكة لنصرة المسلمين، فأغفلوا أُمور عوائدهم وذهبت عصبية الجاهلية ومنازعها ونُسيت، ولم يبقَ إلاّ العصبية الطبيعية في الحماية والدفاع ينتفع بها في إقامة الدين وجهاد المشركين، والدين فيها مُحكّم والعادة معزولة. حتّى إذا انقطع أمر النبوّة والخوارق المهولة تراجع الحكم بعض الشيء للعوائد، فعادت العصبية كما كانت ولمَن كانت، وأصبحت مُضر أطوع لبني أُميّة من سواهم بما كان لهم من ذلك قبل.

فتبيّن لك غَلط الحسين! إلاّ أنّه في أمر دنيوي لا يضرّه الغلط فيه! وأمّا الحكم الشرعي فلم يغلط فيه؛ لأنّه منوط بظنّه، وكان ظنّه القُدرة على ذلك، ولقد عذله ابن العبّاس، وابن الزبير، وابن عمر، وابن الحنفيّة أخوه، وغيره في مسيره إلى الكوفة، وعلموا غلطه في ذلك! ولم يرجع عمّا هو بسبيله لما أراده اللّه.

وأمّا غير الحسين من الصحابة الّذين كانوا بالحجاز، ومع يزيد بالشام والعراق، ومن التابعين لهم، فرأوا أنّ الخروج على يزيد وإن كان فاسقا لا يجوز؛ لِما ينشأ من الهرج والدماء، فأقصروا عن ذلك ولم يتابعوا الحسين، ولا أنكروا عليه، ولا أثموه؛ لأنّه مجتهد وهو أُسوة المجتهدين.

ولا يذهب بك الغلط أن تقول بتأثيم هؤلاء بمخالفة الحسين وقعودهم عن نصره؛ فإنّهم أكثر الصحابة، وكانوا مع يزيد ولم يروا الخروج عليه، وكان

الحسين يستشهد بهم وهو يقاتل بكربلاء على فضله وحقّه، ويقول: سلوا جابر بن عبداللّه، وأبا سعيد الخدري، وأنس بن مالك، وسهل بن سعيد (سعد. ظ)، وزيد بن أرقم وأمثالهم، ولم يُنكر عليهم قعودهم عن نصره، ولا تعرّض لذلك؛ لعلمه أنّه عن اجتهاد منهم، كما كان فعله عن اجتهاد منه.

وكذلك لا يذهب بك الغلط أن تقول بتصويب قتله؛ لِما كان عن اجتهاد، وإن كان هو على اجتهاد، ويكون ذلك كما يحدّ الشافعي والمالكي الحنفي على شرب النبيذ ... واعلم أنّ الأمر ليس كذلك، وقتاله لم يكن عن اجتهاد هؤلاء، وإن كان خلافه عن اجتهادهم، وإنّما انفرد بقتاله يزيد وأصحابه.

ولا تقولنّ إنّ يزيد وإن كان فاسقا ولم يُجز هؤلاء الخروج عليه فأفعاله عندهم صحيحة ... واعلم أنّه إنّما ينفذ من أعمال الفاسق ما كان مشروعا، وقتال البُغاة عندهم من شرطه أن يكون مع الإمام العادل، وهو مفقود في مسألتنا، فلا يجوز قتال الحسين مع يزيد ولا ليزيد، بل هي من فعلاته المؤكِّدة لفسقه، والحسين فيها شهيد مثاب، وهو على حقّ واجتهاد، والصحابة الّذين كانوا مع يزيد على حقّ أيضا واجتهاد.

وقد غلط القاضي أبوبكر بن العربي المالكي في هذا؛ فقال في كتابه الذي سمّاه ب: العواصم والقواصم ما معناه: أنّ الحسين قتل بشرع جدّه، وهو غلط حملته عليه الغفلة عن اشتراط الإمام العادل؛ ومَن أعدل من الحسين في زمانه في إمامته وعدالته في قتال أهل الآراء؟!(1).


1) . همان: 216 - 217.

و اما حسين. هنگامى كه فسق و فجور يزيد آشكار شد، شيعيان حسين در كوفه به او پيغام دادند و از او خواستند كه به كوفه رفته و زمام امر را در دست گيرد. حسين، خروج بر يزيد را به خاطر فسق و فجورش واجب و لازم مى دانست، به ويژه بر كسى كه داراى قدرت باشد و در خود شايستگى و شكوه حاكميت را ببيند. البته شايستگى و اهليت - همان گونه كه پنداشته بود - در او به خوبى وجود داشت و بيشتر از آن هم بود؛ ولى در مورد شكوه و ابهت - خداى رحمتش كند - اشتباه كرده بود! زيرا تعصب قبيله مُضَر در قريش بود و تعصب قريش در عبد مناف و تعصب عبد مناف در بنى اميه. ضمناً قريش و ديگر مردمان، اين ويژگى را فقط در بنى اميه مى دانستند و كسى منكر آن نبود.

در آغاز پيدايش اسلام، با مشاهده معجزات و خوارق عادات و مسئله وحى و رفت و آمد ملائكه براى يارى مسلمانها، مردم از شكوه و تعصب موجود در بنى اميه غفلت كردند و تعصبات جاهليت را به دست فراموشى سپردند و ناديده گرفتند و فقط همان تعصب غريرىِ مربوط به دفاع و طرفدارى از هم پيمانان را داشتند كه آن را نيز در راه دفاع از دين و جهاد با مشركان به كار مى بردند. در آن زمان روح دينى حكم فرما بود و عادات و تعصبات كنار گذاشته شده بود. تا اين كه امر نبوت گسسته شد و خوارق و معجزات پايان يافت، روحيه سودجويى و خودخواهى بازگشت و تعصب بار ديگر حاكم شد و قبيله مضر خود را بيشتر مطيع بنى اميه مى ديد تا ديگر قبائل و افراد، چنان كه قبلاً نيز بدين گونه بود.

پس اشتباه حسين بن على براى تو روشن شد! ليكن اين اشتباه در امور دنيوى بود كه ضرر به جايى نمى زند!

اما در امور دينى و شرعى اشتباه نكرده بود؛ زيرا رأى و نظريه شرعى او وابسته به گمانش بود و او چنين مى پنداشت كه قدرت و توان بر اين كار دارد. البته ابن عباس، ابن زبير، عبداللّه بن عمر، برادرش محمد بن حنفيه و ديگران - كه در هنگام حركتش به سوى كوفه، او را از اين كار باز داشتند - فهميدند كه وى در اين تصميمش اشتباه مى كند! ولى او از راه خود باز نگشت و در مسيرى كه خداوند آن را اراده كرده بود، حركت كرد. و اما ديگر صحابه غير از حسين بن على كه در حجاز بودند، با يزيد در شام و عراق همراه بودند. همچنين عده اى از تابعان كه پيروان نظريه آنان بودند، خروج بر يزيد را - هر چند فاسق بود - جايز نمى دانستند؛ زيرا موجب هرج و مرج و خونريزى مى شد؛ از اين رو در اين مورد كوتاه آمدند و از حسين بن على پيروى نكردند. اما در عين حال، كار او را نيز انكار كردند و او را گناهكار ندانستند؛ زيرا او نه تنها مجتهد، بلكه پيشوا و سرمشق ديگر مجتهدان بود.

نبايد كسى به اين خطا بيفتد كه اين عده از مخالفانِ حسين بن على، از اين كه با او همكارى نكردند و به يارى او نرفتند، به اين دليل گناهكارند؛ زيرا آنان اكثريت از صحابه بودند كه با يزيد همراه بودند و خروج بر او را جايز نمى دانستند. حسين بن على، در حالى كه در كربلا مى جنگيد، با تمام فضيلت و حقانيتى كه داشت، به آنان استشهاد كرد و سخن آنان را حجت مى دانست؛ از اين رو در همان حال جنگيدن مى گفت: برويد از جابر بن عبداللّه، ابوسعيد خدرى، انس بن مالك، سهل بن سعد، زيد بن ارقم و امثال آنان بپرسيد. حضرتش، عدم همكارى آنان با خود را بر آنان ايراد نگرفت و كار بدى ندانست و متعرض آنان نشد؛ زيرا مى دانست آنان نيز به اجتهاد خود عمل مى كنند، همان طور كه خود آن حضرت نيز به اجتهاد خود عمل مى كرد.

همچنين اين خطا را نيز نبايد مرتكب شد كه كسانى كه حضرت را كشتند، به اجتهاد خود عمل كرده اند؛ از اين رو كارشان اشكالى ندارد، گرچه به اجتهاد خود عمل كرده باشند، چنان كه شافعى و مالكى، حنفى را به خاطر آشاميدن نبيذ حدّ مى زنند (هر چند حنفى بر اساس مذهب و اجتهاد خود نبيذ را حرام نمى داند؛ اما در عين حال به نظر آن دو مى بايست حدّ بر او جارى شود!).

در عين حال بدان كه قضيه از اين قرار نبود و اينان بر مبناى اجتهاد و نظريه فقهى خود به جنگ با حسين بن على نيامدند. البته در مخالفت با آن حضرت اجتهاد كرده بودند و فقط يزيد و ياران او بودند كه با آن حضرت جنگيدند. و هرگز چنين نگويى كه يزيد هر چند فاسق و تبهكار بود، ولى اينان خروج بر او را جايز نمى دانستند؛ بنابراين كارهاى او در نظر اينها صحيح بوده است! و بدان كه در كارهاى شخص فاسق، دستوراتى نافذ است كه مشروع باشد و جنگيدن با افراد سركش و باغى در صورتى واجب است كه تحت رهبرى و فرماندهىِ پيشواى عادل باشد كه در اين مسئله ما چنين شرطى وجود ندارد. بنابراين جنگ با حسين بن على - به همراه يزيد و به نفع او - جايز نيست؛ بلكه اين خود از چيزهايى است كه به دليل فسق و فجور او بر آن تأكيد مى شود و در اين جنگ، حسين بن على به شهادت رسيد و شهيد محسوب مى شود، اجر و پاداش مى برد و كارش بر اساس حقّ و اجتهاد بوده است. صحابه اى كه با يزيد همراه بودند، آنها نيز بر حقّ بودند و كار خود را و از روى اجتهاد انجام داده اند.

در اين مورد قاضى ابوبكر ابن عربى مالكى به خطا رفته، كه در كتابش عواصم و قواصم چنين گفته است: «حسين بر اساس شريعت جدش كشته شده است».

اين مطلب، اشتباهى است كه به دليل غفلت و عدم توجّه به شرط بودن امام عادل مرتكب شده است. چه كسى از حسين بن على در زمان خودش در امامت عادل تر بوده است؟ و چه ترديدى در عدالت او است در جنگ با افرادى كه داراى آراء شخصى بودند؟! در اين سخنان ابن خلدون نكات باطلى ديده مى شود كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

وى نسبت خروج به امام حسين عليه السلام داده است! وى آن حضرت را در كارش خطا كار دانسته، به طورى كه ابن عباس و ديگرانى كه به نام آنان اشاره كرده است، به اشتباه ايشان پى برده اند؛

برخى از صحابه اى كه با امام حسين عليه السلام مخالفت كرده و به يارى ايشان نيامده اند، معذور دانسته و اين قبيل صحابه را ذى حق معرفى كرده است! از عبارات وى به دست مى آيد كه وى اباعبداللّه الحسين عليه السلام را باغى و سركش دانسته است! و از سويى ديگر، قتال و جنگ با سركشان را مشروط به وجود امام عادل مى داند. مقتضاى اين جمله آن است كه اگر قاتلان اباعبداللّه الحسين عليه السلام تحت نظر امامى عادل به مقاتله با آن حضرت پرداخته اند، پس كشتن حضرت نيز بر آنان جايز بوده است! وى گفتار ابن عربى مالكى را صحيح ندانسته، اما با اين وجود عذر او را غفلت و بى توجهى او دانسته است! حال با اين سخنان ابن خلدون به راستى مى توان وى را محب اهل بيت عليهم السلام و مطيع آن انوار پاك دانست؟!

نظر عبداللّه بن عمر درباره علت سفر امام حسين به عراق انحراف عقيده در ميان عالمان اهل سنت و به تبع آنان عوامشان، به انحراف پيشوايانى بستگى دارد كه اهل سنت آنان مرادهاى خود قرار داده و مدعى گرفتن سنت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از آنانند كه خود نخستين جرقه براى انحراف از حقايق اصيل اسلامى بوده و به ظن خود، پيروى از مدعيان خلافت آنان را به سنت صحيح پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله رسانده و مسير آنها را به سعادت رهنمون مى نمايد؛ ولى روشن است كه ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام همان كشتى نجاتى است كه دورى از آنان و خوددارى از سوار شدن بر كشتى نجات، هلاكت آنان را در بر خواهد داشت. يكى از منحرفان از مسير حق و اهل بيت عليهم السلام عبداللّه بن عمر است.

عبداللّه بن عمر ضعيف النفس و سست عنصر بوده است به طورى كه حتى پدرش عمر وى را قبول نداشته است! آنگاه كه به عمر پيشنهاد پست و مقامى براى عبداللّه نمودند و بدو گفتند كه مقام و منصبى براى وى در نظر بگير، او در پاسخ گفت: عبداللّه نمى داند كه چگونه همسرش را طلاق دهد، با اين حال من چگونه مقام و سمتى را به او واگذار كنم؟!(1).

از سويى ديگر، وى نيز پدرش را قبول نداشته است و در مواردى نيز به مخالفت علنى با وى مبادرت كرده است؛ مخالفتى كه از سوى اهل سنّت تنقيصى براى وى محسوب مى شود. در بحث «متعه» معروف است كه گفت: «اين حكم حرمت متعه [كه پدرم آن را صادر نموده] مخالف حكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله است و ما بايد از حكم


1) . ر.ك: الطبقات الكبرى: 3 / 343.

پيامبر خدا اطاعت كنيم، نه از حكم پدرم».(1).

وى حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام را دنيا پرست و علت حضور ايشان را به عراق همين دليل مى داند! و اين در حالى است كه در رفتار عبداللّه بن عمر درباره ولايت عهدى يزيد نوشته اند:

معاويه مبلغ يك صد هزار درهم به او داد. او اين پول را پذيرفت و در جانشينى يزيد سكوت كرد!(2).

درباره ضعف شخصيت عبداللّه بن عمر آورده اند كه وى پس از عثمان، با اميرالمؤمنين عليه السلام - بر اساس ادعاى خود كه احتياط كرده است! - بيعت نكرد! با اين وجود وقتى اهل مدينه بر يزيد قيام كردند و واقعه حرّه به وجود آمد، عبداللّه از بيعت با يزيد دست برنداشت و با مسلمانان همكارى نكرد. آن گاه كه پس از يزيد نوبت به حكومت عبدالملك بن مروان رسيد، گفت: من از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله شنيده ام كه فرمود: «كسى كه شب را روز كند و بيعت خليفه اى بر عهده اش نباشد، مسلمان نيست»؛ به همين روى، شبانه رفت و با والى آن زمان حجّاج بن يوسف ثقفى كه از سوى عبدالملك بن مروان ولايت آن ديار را به عهده داشت، بيعت نمود.

حجّاج به او گفت: چه عجله اى است؟ تا صبح صبر مى كردى! عبداللّه در پاسخ گفت: ترسيدم كه امشب از دنيا بروم و بيعت عبدالملك بن مروان بر گردنم نباشد. نداشتن بيعت خليفه زمان مسئوليت دارد و من بايد به وظيفه ام عمل كنم!


1) . ما در پژوهشى با نام نگرشى به ازدواج موقت، به بررسى تفصيلى اين بحث پرداخته ايم.

2) . ر.ك: فتح الباري: 13 / 60؛ الكامل في التاريخ: 5 / 373.

حجّاج گفت: من مشغول كارى هستم، آن گاه پايش را دراز نمود و گفت: با پايم بيعت كن!(1).

عبداللّه بن عمر با پاى حجّاج بن يوسف ثقفى بيعت كرد، تا به اين واسطه با خليفه زمانش؛ يعنى عبدالملك بن مروان بيعت نموده باشد. كسى كه به ادعاى احتياط با امير مؤمنان على عليه السلام بيعت نكرد، عاقبت كارش به جايى مى رسد كه با عبدالملك مروان كه در زمره خلفاء خونخوار و سفاك اهل سنت است بيعت مى نمايد و آنهم با پاى گماشته وى! به هر روى، وى كه از جايگاه والايى در ميان اهل سنت برخوردار بوده و حتى او را از پدرش عمر عالم تر و شايسته تر مى دانند، در تاريخ اسلام تأثير بسزايى داشته است. البته به تأثير وى در حذف اهل بيت عليهم السلام كمتر پرداخته شده است و بررسى مفصل خود را مى طلبد كه از اين مجال خارج است.

اما در يكى از اظهارات كينه توزانه نسبت به اباعبداللّه الحسين عليه السلام، مى گويد كه آن حضرت به جهت دنيا طلبى و به دست آوردن مطامع دنيوى به عراق روى آورد و البته در همين مسير كشته شد! بايد به خدا از اين همه بى شرمى پناه برد! اين سخن عبداللّه بن عمر را گروهى از مورخان و عالمان اهل سنت نقل كرده اند كه به برخى از نظرات آنان در اين باره مى پردازيم.

سيوطى در همين باره مى نويسد:

وقال له ابن عمر: لا تخرج؛ فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خيّره اللّه بين


1) . ر.ك: شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 13 / 242.

الدنيا والآخرة، فاختار الآخرة، وإنّك بضعة منه، ولا تنالها - يعني الدنيا - واعتنقه وبكى وودّعه. فكان ابن عمر يقول: غلبنا حسين بالخروج، ولعمري لقد رأى في أبيه وأخيه من عبرة؛(1).

عبداللّه بن عمر به اباعبداللّه عليه السلام گفت: از مدينه خارج نشو؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بين دنيا و آخرت مخير شده بود و در نهايت آخرت را برگزيد. و تو كه پاره تن آن حضرتى، به دنيا نخواهى رسيد! آنگاه آن حضرت را در آغوش گرفت و گريست و با ايشان وداع كرد.

عبداللّه بن عمر مى گفت: حسين با خروجش! بر ما غالب شد و به حرف ما گوش نداد. به جان خودم سوگند! او مى توانست از پدر و برادرش عبرت گيرد.

سمهودى همين مطلب را نقل كرده، آنگاه مى نويسد:

وقَد أخرجه البزّار برجال ثقات عن الشعبي، إلاّ أنّه قال: فقال - أي الحسين - : إنيّ أريد العراق.

فقال: لا تفعل؛ فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «خيّرت بين أن أكون نبيّا ملكا أو نبيّا عبدا. فقيل لي: تواضع، فاخترت أن أكون نبيّا عبدا»، وإنّك بضعة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فلا تخرج. فأبى، فودّعه وقال: استودعك اللّه من مقتول؛(2).

اين روايت را بزار از راويان ثقه، از شعبى روايت كرده است، با اين تفاوت كه مى گويد: حسين در پاسخ عبداللّه بن عمر گفت: مى خواهم به عراق بروم. ابن عمر گفت: اين


1) . تاريخ الخلفاء: 246.

2) . جواهر العقدين: 3 / 362 - 363.

كار را انجام نده؛ چرا كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بين اين كه پيامبرى پادشاه باشم يا پيامبرى بنده، مخير شده ام. به من گفته شد تواضع كن و من نيز همين را برگزيدم كه پيامبرى بنده باشم». تو پاره تن پيامبر خدا هستى، پس خروج نكن! اما نپذيرفت. به همين روى عبداللّه بن عمر با وى خداحافظى كرد و گفت: تو را كه كشته خواهى شد به خدا مى سپارم.

اين مطلب را صبّان(1)و دهلوى(2)نيز نقل كرده اند.

عيدروس يمنى نيز در عقد نبوى، با همين مضامين به اين مطلب پرداخته است.(3).

از اين سخن عبداللّه بن عمر بدتر اين است كه در روايات اهل سنت آمده كه به ابوسعيد خدرى كه در زمره صحابى بزرگ پيامبر خداست، نسبت مى دهند كه به اباعبداللّه الحسين عليه السلام عرضه داشت: بر امامت خروج نكن! عيدروس يمنى مى نويسد:

وقال أبوسعيد الخدري: غلبني الحسين على الخروج، وقد قلت له: اتّقِ اللّه في نفسك، والزم بيتك، فلا تخرج على إمامك؛(4).

ابوسعيد خدرى گويد: حسين بن على با خروجش بر ما غلبه كرد، با اين كه به او گفته بودم كه از خداوند درباره جان خودت پروا داشته باش و در خانه ات نشسته و بر امامت خروج منما! و به راستى بايد بر اين سخنان گريست كه اباعبداللّه الحسين عليه السلام را مأموم و يزيد را امام فرض كرده و بر اساس آن عمل آن حضرت عليه السلام را خروج بر يزيد دانسته است!


1) . ر.ك: إسعاف الراغبين: 205.

2) . ر.ك: سرّ الشهادتين: 31.

3) . ر.ك: العقد النبويّ: مخطوط.

4) . همان.

نهى امام حسين از سوى برادر از رفتن به عراق! از امور كذب و خلاف واقعى كه به امام مجتبى عليه السلام نسبت داده اند اين است كه به اباعبداللّه الحسين عليه السلام وصيت كرد كه به عراق نرود! و مدعى هستند كه آن حضرت به برادرش فرمود:

وإنّي واللّه ما أرى أن يجمع اللّه فينا أهل البيت النبوّة والخلافة، فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء أهل الكوفة فأخرجوك! به خدا سوگند، من چنين نمى بينم كه خداوند نبوت و خلافت را در ما خاندان جمع نمايد! من به خوبى مى دانم كه جاهلان كوفه، تو را خوار و ذليل خواهند ساخت و وادار به خروج مى نمايند.

ابن عبدالبرّ نيز در همين باره مى نويسد:

وروينا من وجوه: أنّ الحسن بن علي لمّا حضرته الوفاة قال للحسين أخيه: يا أخي! إنّ أبانا رحمه اللّه تعالى لمّا قُبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم استشرف لهذا الأمر، ورجا أن يكون صاحبه، فصرفه اللّه عنه ووليها أبوبكر.

فلمّا حضرت أبابكر الوفاة تشوّف لها أيضا، فصُرفت عنه إلى عمر.

فلمّا احتضر عمر جعلها شورى بين ستّة هو أحدهم، فلم يشكّ أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلى عثمان.

فلمّا هلك عثمان بويع، ثمّ نوزع حتّى جَرّد السيف وطلبها فما صفا له شيء منها.

وإنّي واللّه ما أرى أن يجمع اللّه فينا أهل البيت النبوّة والخلافة، فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء أهل الكوفة فأخرجوك؛(1).


1) . الإستيعاب: 1 / 391.

از چندين طريق براى ما روايت شده است كه حسن بن على به هنگام وفات به برادرش حسين گفت: برادرم، آنگاه كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، پدر ما بر امر حكومت مسلّط شد و اميد داشت كه حكومت به او برسد؛ ولى خداوند متعال آن را از او برگرداند و به ابوبكر سپرد! به هنگام مرگ ابوبكر نيز مايل بود كه خلافت به او برسد. باز هم از او برگشته و به عمر رسيد. عمر به هنگام فوت، امر حكومت را واگذار به شوراى شش نفرى نمود كه آن حضرت يكى از آنان بود. [على عليه السلام] شك نداشت كه از او به جاى ديگر نخواهد رفت. در عين حال از آن حضرت روى برگردانده و به عثمان سپرده شد.

هنگامى كه عثمان هلاك شد، با او بيعت كردند؛ ولى پس از آن با او مخالفت شد، تا اين كه شمشير كشيد و خواهان آن شد، يا اين كه مردم شمشير كشيدند و مى خواستند از او پس بگيرند. بنابراين اوضاع بر وفق مراد او نگشت و كارها بدان گونه كه مى خواست، به جريان نيفتاد.

به خدا سوگند! من چنين نمى بينم كه نبوت و خلافت در خاندان ما جمع شود و به خوبى مى بينم كه نادانان اهل كوفه، تو را خوار كرده و از خانه بيرونت مى كنند.

اين روايت را برخى همچون ذهبى، جلال الدين سيوطى، سمهودى و عيدروس يمنى از ابن عبدالبر نقل كرده اند.(1).

ابن حجر مكّى نيز مى نويسد:

ومن جملة كلامه لأخيه لمّا احتضر: يا أخي! إنّ أباك استشرف لهذا الأمر المرّة بعد المرّة، فصرفه اللّه عنه إلى الثلاثة قبله، ثمّ ولي فنوزع حتّى جرّدالسيف فما صفت له.


1) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 3 278؛ تاريخ الخلفاء: 229؛ جواهر العقدين: 407؛ العقد النبويّ: مخطوط.

وإنّي واللّه ما أرى أن يجمع اللّه فينا النبوّة والخلافة، وربّما يستخفنّك سفهاء الكوفة فيخرجونك؛(1).

از جمله كلمات آن حضرت به برادرش در هنگام وفات، اين بود: برادرم، پدرت بارها براى دست يابى به حكومت اقدام كرد تا اين كه خداوند او را در سومين بار به آن رسانيد. و آنگاه كه به حكومت رسيد، به درگيرى افتاد تا اين كه دست به شمشير برد و خلاصه نتوانست به راحتى كارى انجام دهد! به خدا سوگند، من چنين نمى بينم كه نبوت و خلافت در خاندان ما جمع شود. چه بسا نادانان كوفه، تو را خوار كرده و از خانه بيرونت كنند.

عبدالقادر گيلانى و روزه روز عاشوراء شيخ عبدالقادر گيلانى،(2)از علماى اهل سنّت و بزرگان صوفيّه است كه قبر او در بغداد به عنوان زيارتگاه معروف است. او اشكالى را كه به اهل سنّت مى شود، مطرح مى كند و مى گويد:

فصل: وقد طعن قوم على من صام هذا اليوم العظيم، وما ورد فيه من التعظيم، وزعموا أنّه لا يجوز صيامه؛ لأجل قتل الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما فيه. وقالوا: ينبغي أن تكون المصيبة فيه عامّة لجميع الناس لفقده فيه، وأنتم تتّخذونه يوم فرح وسرور، وتأمرون فيه بالتوسعة على العيال، والنفقة الكثيرة، والصدقة على الفقراء والضعفاء والمساكين، وليس هذا من حقّ الحسين رضي اللّه عنه على جماعة المسلمين؛


1) . المنح المكّية: 268.

2) . وى عبدالقادر بن موسى گيلانى، مؤسّس طريقه قادريه است. براى اطلاع بيشتر از شرح حال وى ر.ك: الأعلام: 4 / 47.

فصل: عده اى، بر كسانى كه اين روز بزرگ را روزه مى دارند ايراد مى گيرند و تعظيم و بزرگداشت آن را جايز نمى دانند و مى پندارند كه روزه گرفتن، به جهت كشته شدن حسين بن على رضى اللّه عنهما در اين روز جايز نيست. و گفته اند: مى بايست تمام مردم به خاطر فقدان آن حضرت عزادار باشند، در حالى كه شما آن را روز شادى و خوشحالى مى دانيد و دستور مى دهيد كه بر خانواده توسعه دهند و بر فقرا و بيچارگان و تهى دستان انفاق كنند و اين برخلاف حق بزرگى است كه حسين بن على رضى اللّه عنه بر مسلمانها دارد.

آن گاه چنين پاسخ مى دهد:

وهذا القائل خاطئ ومذهبه قبيح فاسد، لأنّ اللّه تعالى اختار لسبط نبيّه صلّى اللّه عليه وسلّم الشهادة ... يوم عاشوراء لا يتّخذ يوم مصيبة، لأنْ يوم عاشوراء أن يتّخذ يوم مصيبة ليس بأولى من أن يتّخذ يوم موته فرح وسرور! اشكال كننده به اشتباه رفته و اعتقادش قبيح و فاسد است؛ زيرا خداوند متعال شهادت را براى سبط پيامبر صلّى اللّه عليه وآله برگزيده است ... و روز عاشورا را نبايد روز مصيبت قرار داد؛ چرا كه عاشق به معشوق رسيده است. از اين رو، اين روز بايد روز سرور باشد! وى در ادامه مى افزايد:

ولو جاز أن نتّخذ يوم موته [يوم] مصيبة لكان يوم الإثنين أولى بذلك، إذ قبض اللّه تعالى نبيّه [محمّدا] صلّى اللّه عليه وسلّم فيه وكذلك أبوبكر الصدّيق قبض فيه؛(1).


1) . غنية الطالبين: 684 - 687.

اگر بنا شد روز عاشورا را روز عزا و ماتم قرار دهيم، بهتر آن است كه روز دوشنبه را كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و ابوبكر از دنيا رفته اند روز عزا و غم معرفى كنيم! در پايان نيز به سخن برخى ديگر از عالمان بزرگ اهل سنت مى پردازيم تا از اين رهگذر، ميزان درستى سخن دهلوى را دريابيم كه آيا اهل سنت دوستداران اهل بيت پيامبرند يا خير؟ غزالى و موضع وى نسبت به سيدالشهداء و يزيد غزالى از ديگر كسانى است كه درباره امام حسين عليه السلام اظهار نظر كرده است. وى در كتاب احياء علوم دين، به نكاتى مى پردازد كه تعجب هر انسان منصفى را بر مى انگيزد. وى مى نويسد:

فإن قيل: هل يجوز لعن يزيد، لأنّه قاتل الحسين أو آمر به؟ قلنا: هذا لم يثبت اصلاً ... .

فإن قيل: فهل يجوز أن يقال: قاتل الحسين لعنه اللّه، أو الآمر بقتله لعنه اللّه؟ قلنا: الصواب أن يقال: قاتل الحسين إن مات قبل التوبة لعنه اللّه، لأنّه يحتمل أن يموت بعد التوبة؛

اگر گفته شود كه آيا لعن يزيد، به جهت قاتل حسين و يا دستوردهنده به قتل است، جايز است يا خير؟ مى گوييم اين كه قتل سيّدالشهداء عليه السلام منسوب به يزيد باشد و يزيد قاتل ايشان باشد، ثابت نيست! ...

اگر باز گفته شود آيا جائز است گفته شود: لعنت خدا بر قاتل حسين و يا بر آمر به قتل حسين لعنت خدا باد؟ مى گوييم: بهتر است گفته شود اين كه قاتل حسين بن على عليهما السلام،

اگر پيش از مرگ توبه نكرده است، لعنت خدا بر او باد و حال آن كه شايد قبل از مرگش توبه كرده است [از اين رو لعن قاتل سيّدالشهداء عليه السلام جايز نيست!].

وى در ادامه مى گويد:

فالإشتغال بذكر اللّه أولى!(1).

پس مشغول شدن به ذكر خداوند بهتر [از لعن] است! غزالى در اين سخنان، از اساس در شهادت اباعبداللّه الحسين عليه السلام از سوى يزيد تشكيك كرده و با ترديد در آن، به زعم خود دامان يزيد را از اين لكه ننگ پاك نموده است. وى در ادامه، لعن وى را نيز به جهت احتمال توبه پيش از مرگ جايز نمى داند! در اين ميان برخى ديگر از عالمان اهل سنت بر قاتل بودن يزيد اقرار دارند؛ امّا درباره واقعه كربلا نظر خاصّى ندارند و به اين حادثه عظيم تاريخى بى توجهى مى كنند.

ابن قيّم جوزيّه در زمره همين كسان است. وى كه از برجسته ترين شاگردان ابن تيميّه است، مى گويد:

ونعتقد حبّ آل محمّد وأزواجه وسائر أصحابه رضوان اللّه تعالى عليهم، ونذكر محاسنهم وننشر فضائلهم ونجلّ ألسنتنا وقلوبنا عن التطلّع فيما شجر بينهم، ونستغفر اللّه لهم ونتوسّل إلى اللّه تعالى باتّباعهم ونرى الجهاد والجماعة ماضيا إلى يوم القيامة والسمع والطاعة لولاة الأمر من المسلمين واجبا في طاعة اللّه تعالى دون معصيته، لا يجوز الخروج عليهم ولا المفارقة لهم.


1) . إحياء علوم الدين: 9 / 20.

ولا نكفّر أحدا من المسلمين بذنب عمله ولو كبر، ولا ندع الصلاة عليهم، بل نحكم فيهم بحكم النبي، ونترحّم على معاوية، ونكل سريرة يزيد إلى اللّه تعالى؛(1).

ما به خاندان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و همسران پيامبر و ديگر اصحاب او محبّت و اعتقاد داريم و فضايل و مناقب ايشان را نقل مى كنيم و زبان و قلب هايمان را از نقل كارهاى ناشايستى كه از آنها سر زده، باز مى داريم و براى آنها طلب مغفرت مى كنيم و پيروى از ايشان را وسيله توسّل به خدا قرار مى دهيم ... و كسى حق قيام بر ولىّ امر را ندارد، گرچه از او گناه كبيره اى سر بزند! تكفير او بر كسى جايز نيست ... و براى معاويه طلب رحمت مى كنيم و يزيد را به خداوند متعال واگذار مى كنيم تا هر چه مقتضى ببيند در موردش عمل كند.

شمس الدين ذهبى نيز كه از ديگر شاگردان ابن تيميه است، بى توجهى خود را - به رغم اعتراف به قاتل بودن يزيد و شهيد بودن سيّدالشهداء عليه السلام - اين گونه ابراز مى كند:

افتتح دولته بمقتل الشهيد الحسين عليه السلام واختتمها بواقعة الحرّة، فمقته الناس؛(2).

يزيد حكومتش را با به شهادت رساندن حسين عليه السلام آغاز كرد و سال آخر حكومتش به واقعه حرّه پايان يافت.

وى با اين وجود مى گويد:

يزيد ممّن لا نَسُبّه ولا نحبّه؛(3).


1) . إجتماع الجيوش الإسلاميّة: 1 / 105.

2) . سير أعلام النبلاء: 4 / 38.

3) . همان: 4 / 36.

يزيد از كسانى است كه ما نه او را دشنام مى دهيم و نه دوست مى داريم! بى توجهى به واقعه عاشورا و شهادت سيّدالشهداء عليه السلام، روشى است براى مبارزه و كم رنگ نمودن ماجراى كربلا كه برخى از علماى عامّه آن را برگزيده اند، در واقع بى اعتنايى به واقعه عاشورا و يا شهادت سبط رسول اللّه نيست؛ بلكه بى احترامى به خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله است و آيا با اين وجود مى توان اهل سنت را دوستان اهل بيت پيامبر عليهم السلام، يا حتى خود پيامبر صلّى اللّه عليه وآله دانست؟! 3 - امام زين العابدين امام على بن حسين زين العابدين عليه السلام نيز از بى مهرى اهل سنت بى نصيب نمانده اند. اعتراف پدر دهلوى در همين راستا قرار مى گيرد. وى معترف است كه اهل سنت، احاديث اندكى از آن حضرت نقل كرده اند!(1).

اما بى مهرى اينان نسبت به آن حضرت در نقل كم روايات ايشان خلاصه نمى شود؛ بلكه دروغ هاى شگفت آور نسبت به ايشان را نيز مى توان در زمره همان بى مهرى ها دانست. در كتاب تهذيب التهذيب، در شرح حال ايشان آمده است:

وقال مالك: قال نافع بن جبير بن مطعم لعلي بن الحسين: إنّك تجالس أقواما دونا؟! فقال عليّ بن الحسين: إنّي أُجالس من أنتفع بمجالسته في ديني؛(2).

مالك گويد: نافع بن جبير بن مطعم به على بن الحسين گفت: تو با مردى پايين تر از


1) . ر.ك: قرّة العينين: 245.

2) . تهذيب التهذيب: 5 / 670.

خود مى نشينى؟! على بن الحسين فرمود: من با كسى مى نشينم كه با نشستن با وى، در دينم بهره مند شوم! اين سخن ابن حجر بدون ترديد از دروغ هايى است كه به امام عليه السلام نسبت داده شده است. شاهد بر مطلب روايتى است كه ابونعيم اصفهانى آن را نقل نموده است كه در آن آمده كه اين زيد بن اسلم است كه تصريح مى كند علت مصاحبت خود با امام سجاد عليه السلام، نشستن با كسى است كه در دين خود از او بهره گيرد. ابونعيم مى نويسد:

كان علي بن الحسين يتخطى حلق قومه حتى يأتي زيد بن أسلم فيجلس عنده فقال: إنما يجلس الرجل الى من ينفعه في دينه.(1).

نووى نيز درباره امام سجاد عليه السلام اظهار نظر كرده است. وى در شرح حال ايشان مى نويسد:

سمع: أباه، وابن عبّاس، والمسور، وأبا رافع، وعائشة، وأُمّ سلَمة، وصفيّة، أزواج النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، ومروان بن الحكم، وسعيد بن المسيّب، وآخرين من التابعين؛(2).

ايشان از پدرش، ابن عباس، مسور، ابورافع، عايشه، ام سلمه و صفيه همسران پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و مروان بن حكم، سعيد بن مسيب و عده اى ديگر از تابعان حديث شنيده است.

نقل ايشان از مروان حمار (مروان بن حكم) و كسانى از اين دست، از دروغ هايى


1) . حلية الأولياء: 3 / 138.

2) . تهذيب الأسماء واللغات: 1 / 343 / ش 427. همچنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 669 / ش 4855.

است كه اينان به امام سجاد عليه السلام نسبت داده اند. به راستى چه كسى از مروان حمار روايت نقل مى كند؟ كسى كه مورد لعن صريح پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار گرفت و از جامعه اسلامى مدينه تبعيد گشت و تا زمان عثمان كه راه را براى ورود اينان به عرصه اجرايى خلافت باز نمود، هيچ جايگاهى در ميان نظام امت پيامبر نداشت. با اين وجود، مروان كجا و چگونه از پيامبر حديث شنيده و در زمره راويان از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله قرار گرفته است، به طورى كه امام سجاد عليه السلام از وى نقل روايت كند؟! به يقين اين دروغى است كه به امام سجاد عليه السلام نسبت داده اند.

از ديگر افترائاتى كه به ايشان نسبت داده اند، اين است كه امام سجاد عليه السلام همچون ديگر اشخاص، نزد عالمان حديث به فراگيرى حديث مبادرت نموده و علم حديث را از آنان فرا گرفته است! ابن تيميه در شمار همين افراد است. وى مى نويسد:

وأمّا قوله: وأخذوا أحكامهم الفرعية عن الأئمّة المعصومين الناقلين عن جدّهم رسول اللّه صلّى اللّه تعالى عليه وسلّم ... إلى آخره.

فيقال: أوّلاً: القوم المذكورون إنّما كانوا يتعلّمون الحديث من العلماء به كما يتعلّم سائر المسلمين، وهذا متواتر عنهم. فعليّ بن الحسين يروي تارةً عن أبان بن عثمان بن عفّان عن أُسامة بن زيد قول النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: (لا يرث المسلم الكافر ولا الكافر المسلم). رواه البخاري ومسلم ... وأبو جعفر محمّد بن علي يروي عن جابر بن عبداللّه حديث مناسك الحجّ الطويل، وهو أحسن ما روي في هذا الباب؛ ومن هذه الطريق رواه مسلم في صحيحه من حديث جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جابر؛(1).


1) . منهاج السنّة: 2 / 454 - 456.

او (علامه حلى) گفته است: آنان (شيعيان) احكام فرعى خود را از امامان معصوم فرا گرفته اند كه آنان از جدشان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله گرفته اند. در پاسخ او گفته مى شود: اولاً گروه ياد شده همچون ديگر مردم، حديث را از دانشمندان آن علم فرا مى گرفتند و اين مطلب به طور تواتر از آنان رسيده است. چنان كه على بن الحسين، گاهى از ابان بن عثمان بن عفان از اسامة بن زيد غلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله روايت مى كند كه حضرت فرموده است: «مسلمان از كافر و كافر از مسلمان ارث نمى برد». اين مطلب را مسلم و بخارى روايت كرده اند. و ابوجعفر محمد بن على نيز از جابر بن عبداللّه حديث طولانى مناسك حج را روايت مى كند و آن بهترين حديثى است كه در اين مورد روايت شده است. مسلم از همين طريق در صحيحش، از حديث جعفر بن محمد، از جابر روايت كرده است.

نسبت جواز ازدواج با بيش از چهار زن به امام سجّاد از ديگر موارد اتهامى به امام سجاد عليه السلام اين است كه عده اى همچون ابن حجر عسقلانى،(1)شهاب الدين قسطلانى(2)و عينى حنفى(3)در شرح خود بر احاديث بخارى، دچار اين اتهام شده اند. بيان مطلب اين كه بخارى در صحيح خود، در تفسير آيه «فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ » به فرمايش امام سجاد عليه السلام در تفسير اين آيه پرداخته و مى نويسد:

وقال عليّ بن الحسين: يعني مثنى أو ثلاث أو رباع؛


1) . ر.ك: فتح الباري: 9 / 119، باب «لا يتزوّج أكثر من أربع».

2) . ر.ك: إرشاد الساري: 8 / 27.

3) . ر.ك: عمدة القاري: 20 / 91.

و على بن الحسين عليه السلام مى فرمايد: «يعنى دو، يا سه و يا چهارتا».

ابن حجر عسقلانى در شرح اين سخن مى نويسد:

وهذا من أحسن الأدلّة في الردّ على الرافضة؛ لكونه من تفسير زين العابدين، وهو من أئمّتهم الّذين يرجعون إلى قولهم، ويعتقدون عصمتهم؛

اين تفسير بهترين دليل است بر رد قول رافضيان؛ چرا كه اين عبارت از تفسير زين العابدين عليه السلام است و در زمره امامانى است كه رافضه به گفته آنان مراجعه كرده و معتقد به عصمت آنانند.

درباره اين سخنان بايد گفت: لازمه گفتار اينان اين است كه چون اهل سنّت آن جناب را امام نمى دانند؛ به گفتار ايشان نيز مراجعه نمى كنند و معتقد عصمت ايشان نيستند. از همين عبارات ابن حجر و ديگران بطلان سخن دهلوى معلوم مى گردد كه خود را تابعان اهل بيت عليهم السلام معرفى كرده اند و اين در حالى است كه اينان هيچ وقعى بر سخنان امام سجاد عليه السلام ننهاده، بلكه اين فرمايش ايشان را به خطا دانسته و آن را دال بر عدم عصمت ايشان برشمرده اند! اما به راستى امام سجاد عليه السلام - به زعم برخى از اهل سنت - به اشتباه رفته اند و نظرى به اشتباه داده اند؟ براى بررسى اين مدعا بايد گفت: روشن است كه در آيه «فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ »، هيچ اهل حقى برخلاف فرمايش امام سجاد عليه السلام سخن نرانده است و نسبت جواز ازدواج با بيشتر از چهار زن به يقين باطل است و هجمه عسقلانى، قسطلانى و ديگران بى جاست.

آرى، با رجوع به منابع و فتاواى اهل سنت مى توان دريافت كه برخى از مدعيان فهم قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، آيه مورد بحث را حمل بر جواز ازدواج با بيشتر از چهار زن گرفته و به آن حكم كرده اند! كه در ادامه به برخى از اين انظار مى پردازيم؛

ولى اين موجب نمى شود كه به افتراء آن را به امام سجاد عليه السلام نسبت دهيم.

جواز ازدواج با 9 زن! برخى از اهل سنت با استناد به اين آيه شريف، حكم به جواز ازدواج با 9 زن كرده اند! فخرالدين زيلعى حنفى در همين باره مى نويسد:

قال القاسم بن إبراهيم: يجوز التزوّج بالتسع؛ لأنّ اللّه تعالى أباح نكاح ثنتين بقوله: «مَثْنَى »، ثمّ عطف عليه: «ثُلاَثَ وَرُبَاعَ » بالواو، وهي للجمع؛

فيكون المجموع تسعا. ومثله عن النخعي، وابن أبيليلى؛(1).

قاسم بن ابراهيم گويد: رواست ازدواج با 9 نفر؛ چرا كه خداى تعالى ازدواج با دو نفر را جايز دانسته است، آنجا كه مى فرمايد: «مَثْنَى » و پس از آن عبارت «ثُلاَثَ وَرُبَاعَ » را با واو به آن عطف كرده است و واو براى جمع است و جمع آنها 9 مى باشد! همين بيان را نيز نخعى و ابن ابى ليلى به دست داده اند.

عينى نيز مى نويسد:

وقال القاسم بن إبراهيم: يجوز التزوّج بالتسع. ومثله عن النخعي، وابن أبيليلى؛ لأنّ الواو للجمع؛(2).


1) . تبيين الحقائق: 2 / 112. براى دانستن شرح حال ابراهيم بن يزيد نخعى و ابن ابى ليلى؛ ر.ك: تهذيب الأسماء واللغات: 1 / 104 / ش 36 و 303 / ش 361.

2) . رمز الحقائق: 1 / 143.

قاسم بن ابراهيم گويد: رواست ازدواج با 9 زن. مثل اين نظريه را نخعى و ابن ابى ليلى به دست داده اند؛ چرا كه واو براى جمع است.

قاضى القضات شوكانى نيز در اين باره اظهار نظر كرده است. وى مى نويسد:

وذهبت الظاهرية إلى أنّه يحلّ للرجل أن يتزوّج تسعا؛ ولعلّ وجهه قوله تعالى: «مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ »، ومجموع ذلك إلاّ باعتبار ما فيه من العدل تسع. وحكي ذلك عن ابن الصبّاغ والعمراني(1)(2).

فرقه ظاهرى معتقد است كه مرد مى تواند 9 زن بگيرد. شايد سخن آنان بر اساس آيه «مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ » باشد كه مجموع اينها 9 مى شود. البته با توجه به عِدل قرار دادن كه در اين جمله است. اين مطلب از عمرانى و ابن صباغ نيز نقل شده است.

ازدواج به هر ميزان كه بخواهى! گروهى از اهل سنت پا را از اين فراتر گذاشته و حكم به ازدواج نا محدود كرده اند! به طورى كه هر كسى به هر ميزان كه خواست مى تواند زن بگيرد! نظام الدين اعرج نيشابورى، در تفسير آيه مورد بحث مى نويسد:

ذهب جماعة إلى أنّه يجوز التزوّج بأيّ عدد أُريد؛ لأنّ قوله: «فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء » إطلاق في جميع الأعداد؛ لصحّة استثناء كلّ عدد منه. وقوله: «مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ » لا يصلح مخصّصا لذلك العموم؛ لأنّ


1) . براى دانستن شرح حال ابن صباغ و عمرانى ر.ك: طبقات الشافعية: 1 / 251 / ش 214 و 327 / ش 302.

2) . نيل الأوطار: 6 / 289.

تخصيص بعض الأعداد بالذكر لا ينافي ثبوت الحكم في الباقي؛ بل نقول: ذكرها يدلّ على نفي الحرج والحجر مطلقا؛ فإنّ من قال لولده: افعل ما شئت، اذهب إلى السوق وإلى المدرسة وإلى البستان، كان تصريحا في أنّ زمام الاختيار بيده ولا يكون تخصيصا. وأيضا ذكر جميع الأعداد متعذّر؛ فذكر بعضها تنبيه على حصول الإذن في جميعها. ولئن سلّمنا، لكن الواو للجمع المطلق، فيفيد الإذن في جمع تسعة، بل ثمانية عشر؛ لتضعيف كلّ منها.

وأمّا السُنّة؛ فلِما ثبت بالتواتر أنّه صلّى اللّه عليه وسلّم مات عن تسع، وقد أُمرنا باتّباعه في قوله: (فاتّبعوه)، وأقلّ مراتب الأمر الإباحة، وقد قال صلّى اللّه عليه وسلّم: «فمن رغب عن سُنّتي فليس منّي»؛(1).

گروهى معتقد شده اند كه مرد، هر اندازه كه بخواهد مى تواند زن بگيرد؛ زيرا آيه شريف «فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء »، تمام اعداد را در برمى گيرد؛ چرا كه مى توانيم هر عددى را از آن استثناء كنيم. و آيه «مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ »نمى تواند اين عموم را تخصيص بزند؛ زيرا اختصاص دادن بعضى اعداد در گفتار، منافات با ثبوت حكم در بقيه ندارد؛ بلكه مى گوييم: ذكر آن اعداد، دلالت بر نفى حرج و عدم منع مطلق مى كند؛ زيرا اگر كسى به فرزندش بگويد: ذكر آن اعداد، دلالت بر نفى حرج و عدم منع مطلق مى كند و يا اگر كسى به فرزندش بگويد: هر كارى كه مى خواهى انجام بده، به مدرس و به بازار و به باغ برو. اين عبارات صراحت دارد كه اختيار كار دست خود او است و عموم آزادى و اختيار را تخصيص نمى زند. و نيز


1) . تفسير النيسابوري: 2 / 347. همچنين ر.ك: تفسير الرازي: 9 / 174.

امكان ندارد كه تمام اعداد را بازگو كند. از اين رو، بعضى اعداد را مى گويد تا اجازه نسبت به تمام آنها را نشان دهد. بر فرض كه بپذيريم، نمى توانيم حرف «واو» را كه براى جمع مطلق است، ناديده بگيريم. از اين رو، در جمع، نُه تا، بلكه هيجده تا اجازه داده شده است؛ زيرا هر يك از آنها دو برابر مى شود.

و اما سنت، به دليل اين نقل متواتر كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله هنگام رحلت، داراى نُه همسر بود و ما مأموريم كه از آن حضرت تبعيت و پيروى كنيم؛ زيرا خداوند فرموده است: «فاتبعوه» و كمترين مراتب امر، مباح بودن است. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز فرمود: «هر كس از سنت من رو مى گرداند، از من نيست».

4 - امام محمد باقر ابن تيميه در گاه شرح حال امام باقر عليه السلام و البته نقد ايشان! مى نويسد:

وأمّا سائر الاثني عشر فلم يدركوا النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، فقول القائل: إنّهم نقلوا عن جدّهم، إن أراد بذلك أنّه أُوحي إليهم ما قاله جدّهم، فهذه نبوّة، كما كان يوحى إلى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم ما قاله غيره من الأنبياء. وإن أراد أنّهم سمعوا ذلك من غيرهم، فيمكن أن يُسمع من ذلك الغير الذي سمعوه منهم، سواء كان ذلك من بني هاشم أو غيرهم. فأيّ مزية لهم في النقل عن جدّهم إلاّ بكمال العناية والاهتمام؟ فإنّه كلّ من كان أعظم اهتماما وعناية بأحاديث النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم وتلقّيها من مظانّها كان أعلم بها. وليس من خصائص هؤلاء، بل في غيرهم من هو أعلم بالسُنّة من أكثرهم، كما يوجد في كلّ عصر كثير من غير بني هاشم

أعلم بالسُنّة من أكثر بني هاشم. فالزهري أعلم بأحاديث النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم وأحواله وأقواله باتّفاق أهل العلم من أبيجعفر محمّد بن عليّ، وكان معاصرا له؛(1).

اما ديگر امامان دوازده گانه، پيامبر را درك نكرده اند. بنابراين كلام پيامبر اكرم كه آنان از جدشان نقل مى كنند؛ اگر مقصود آن است كه گفتار جدّشان به آنان وحى مى شود، اين همان پيامبرى و نبوت است؛ چنان كه گفتار ديگر پيامبران به خاتم الأنبياء وحى مى شد. و اگر منظور آن باشد كه آنان گفتار جدشان را از غير خود شنيده اند، پس مى شود از آن غيرى كه آنان از او شنيده اند نيز شنيد، چه اين كه از بنى هاشم باشند يا از غير بنى هاشم. پس مزيّتى براى آنان در نقل قول جدشان نيست، جز اين كه اهتمام بيشترى مى كنند.

بنابراين، هر كس كه اهميت بيشترى نسبت به احاديث پيامبر بدهد و سخنان پيامبر را از جايگاه هايى كه گمان آن را دارد فرا گيرد، نسبت به آنها داناتر است. اين امر، اختصاص به بنى هاشم ندارد؛ بلكه ممكن است در ميان افرادى غير از آنان كسانى اعلم و داناتر از آنها باشند؛ چنان كه در هر زمانى در افرادى غير از بنى هاشم، كسانى هستند كه از بيشتر بنى هاشم داناترند. چنان كه به اتفاق اهل علم، زهرى از ابوجعفر محمد بن على، نسبت به احاديث پيامبر اعلم و داناتر بوده، با اين كه معاصر و هم دوره با او بوده است! اين قسمتى از گفته هاى ابن تيميه نسبت به امام باقر عليه السلام بود كه يا حاكى از


1) . منهاج السنّة: 2 / 459 - 460.

جهل وى نسبت به يكى از مصاديق بارز اهل بيت پيامبر است و يا روش عناد و دشمنى با اهل بيت را در اينجا نيز تسرى داده است. البته گزينه دوم بيشتر مى تواند به واقع نزديك باشد؛ چرا كه كدام عالمى زهرى را نسبت به روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، اعلم و داناتر از امام باقر عليه السلام دانسته است و اين اجماع ادعايى ابن تيميه كه هر گاه براى مدعاى خود به دليلى دست نمى يابد، تشبث به خس و خاشاك كرده و براى مدعاى خود اجماع را رو مى كند، از كجا به دست آمده است؟! آنهم زهرى كه عمر خود را در كاخ هاى بنى اميه و در خدمت عبدالملك بن مروان، هشام بن عبدالملك و يزيد بن عبدالملك گذرانده است! به عبارت ديگر وى عالم دربار بوده است، از اين رو برخى او را عامل بنى اميه(1)و برخى نيز شرطه بنى اميه دانسته اند.(2).

در مورد زهرى نوشته اند:

لم يزل الزهري مع عبدالملك، ثم مع هشام بن عبدالملك. وكان يزيد بن عبدالملك قد استقضاه؛(3).

زهرى همواره [در خدمت] عبدالملك و سپس [در خدمت] هشام بن عبدالملك بود. وى تا پايان عمر نيز در خدمت يزيد بن عبدالملك بوده است.

حاكم نيشابورى و ابن عساكر مى نويسند:


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 197 / ش 386.

2) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 7 / 226 و 8 / 292.

3) . وفيات الأعيان: 4 / 178. ابن قتيبه در كتاب معارف، صفحه 473 مى نويسد: «ولم يزل الزهري مع عبداللّه بن مروان».

كان يعمل لبني اُمية؛(1).

او از عمّال بنى اميه بود.

حضرت امام سجاد عليه السلام نامه اى به زهرى نوشته است. در بخشى از اين نامه خطاب به وى چنين مى فرمايد:

واعلم أنّ أدنى ما كتمت وأخفّ ما احتملت أن آنست وحشة الظالم وسهّلت له طريق الغيّ بدّنوك منه حين دنوت وإجابتك له حين دعيت ... جعلوك قطبا أداروا بك رحى مظالمهم وجسرا يعبرون عليك إلى بلاياهم وسُلّما إلى ضلالتهم، داعيا إلى غيّهم، سالكا سبيلهم ... احذر فقد نُبّئت. بادر فقد اُجِّلت ... أمّا ترى ما أنت فيه من الجهل والغرّة وما النّاس فيه من البلاء والفتنة ... أما بعد، فأعرض عن كلّ ما أنت فيه حتّى تُلحَق بالصّالحين ... مالك لا تَنتَبه من نعستك؛(2).

بدان كمترين چيزى كه پنهان كرده اى و دم فرو بسته اى، آن است كه به همدمى ظالم در وحشت او تن داده اى و راه رسيدن به مقصود را براى وى آسان گردانيده اى؛ چرا كه هر گاه تو را به حضور طلبيد، به او نزديك شده اى و هر گاه به تو توجه كرد، به وى پاسخ مثبت داده اى ... تو را محور قرار داده اند كه آسياب ستم هايشان گِرد تو مى چرخد و پلى قرار داده اند كه در گرفتاريهايشان از تو عبور مى كنند و تو را از نردبان گمراهى خود، دعوت كننده به پرچمشان و راهرو راهشان قرار داده اند ... [از اين كار]


1) . معرفة علوم الحديث: 54؛ تاريخ مدينة دمشق: 20 / 59.

2) . تحف العقول: 275 - 277؛ بحار الأنوار: 75 / 132 - 134 / ح 2.

پرهيز كن تا بالا روى و [در اين كار] عجله كن تا بزرگ شوى ... آيا نمى بينى كه در جهل و غرور فرو رفته اى و مردم در سختى و گرفتارى واقع شده اند ... امّا بعد! پس از آنچه در آن هستى روى گردان تا به صالحان ملحق شوى ... تو را چه مى شود كه از خواب بيدار نمى شوى؟ عبدالحق دهلوى نيز كه روى خطاب ما با او است، درباره زهرى مى نويسد:

أنّه قد ابتلي بصحبة الأمراء بقلّة الديانة، وكان أقرانه من العلماء والزهاد يأخذون عليه وينكرون ذلك منه، وكان يقول: أنا شريك في خيرهم دون شرّهم! فيقولون: ألا ترى ما هم فيه وتسكت؛(1).

او به معاشرت و همنشينى با سلاطين مبتلا گرديد و دين فروشى نمود، در حالى كه امثال او كه از عالمان و زهاد بودند، او را سرزنش و انكار كردند. زهرى مى گويد: من در خير رساندن حاكمان با آنان شريك هستم؛ اما در ظلم و ستمشان مشاركت ندارم. اما عالمان هم دوره زهرى سخن او را باور نداشتند و به او مى گفتند: آيا اعمال پست حاكمان را مى بينى و سكوت مى نمايى؟ همان طور كه از عبارت دهلوى استفاده مى شود، زهرى براى توجيه اعمال ننگين خويش ادعا مى كرده كه در ستم كارى حاكمان دخالت نمى كند؛ اما اين ادعاى زهرى دروغى بيش نيست؛ زيرا ذهبى مى نويسد:

قال أحمد بن عبدويه المروزي: سمعت خارجة بن مصعب يقول: قدمت على الزهري وهو صاحب شرط بني أُميّة، فرأيته ركب وفي يديه حربة


1) . رجال المشكاة: مخطوط.

وبين يديه الناس في أيديهم الكافر كوبات، فقلت: قبّح اللّه ذامن عالم، فلم أسمع منه؛(1).

احمد بن عبدويه مروزى مى گويد: از خارجة بن مصعب شنيدم كه مى گفت: بر زهرى عبور كردم، در حالى كه او رئيس پليس هاى دربار بنى اميه بود و سوار بر مركب حركت مى كرد و حربه اى در دستش بود و در مقابلش طبل مى نواختند [اشاره به اين كه با خدم و حشم در حال حركت بود]. در اين هنگام گفتم: خداوند چنين عالمى را روسياه گرداند و ديگر از او حديث نقل نكردم.

ابن ابى الحديد نيز درباره زهرى مى نويسد:

وكان الزهري من المنحرفين عنه عليه السلام. وروى جرير بن عبدالحميد عن محمد بن شيبة قال: شهدت مسجد المدينة، فإذا الزهري وعروة بن الزبير جالسان يذكران عليا عليه السلام فنالا منه، فبلغ ذلك علي بن الحسين عليه السلام فجاء حتى وقف عليهما، فقال: «أمّا أنت يا عروة، فإنّ أبيحاكم أباك إلى اللّه فحكم لأبي على أبيك . وأما أنت يا زهري، فلو كنت بمكة لأريتك كير أبيك»؛(2).

زهرى از على منحرف بود. از محمد بن شيبه روايت شده كه در مسجد مدينه نشسته بوديم و زهرى و عروة بن زبير نيز حاضر بودند و در مورد على سخن مى گفتند و از او بدگويى مى كردند. در اين هنگام على بن حسين وارد شده و نزد آنان


1) . ميزان الإعتدال: 1 / 625 / ش 2397.

2) . شرح نهج البلاغة: 4 / 102.

ايستاد و فرمود: «اما تو اى عروه، همانا بدان كه پدرم از پدر تو نزد خداوند شكايت مى كند و خداوند پدر تو را محكوم مى نمايد. و اما تو اى زهرى، اگر در مكه بودم، هر آينه شغل پدر تو را پست مى ديدم».

زهرى در نقل روايات شاذ و عجيب معروف است. ابن عبدالبر مى نويسد:

وذكر معمر في جامعه عن الزهري قال: ما علمنا أحدا أسلم قبل زيد بن حارثة. قال عبدالرزّاق: وما أعلم أحدا ذكره غير الزهري!(1).

معمر از زهرى روايت كرده كه گفت: من كسى را نمى شناسم كه پيش از زيد بن حارثه اسلام آورده باشد. عبدالرزاق مى گويد: اين روايت را از غير زهرى نشنيدم! آرى زهرى براى انكار فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان نخستين مسلمان، حاضر شده تا روايتى نقل كند كه تنها به خود او اختصاص دارد! افتضاح زهرى آن قدر بالا مى رود كه از عمر بن سعد، قاتل اباعبداللّه الحسين عليه السلام حديث نقل مى كند تا آنجا كه ذهبى مى نويسد:

عمر بن سعد بن أبيوقّاص، عن أبيه، وعنه إبراهيم وأبو إسحاق، وأرسل عنه الزهري وقتادة. قال ابن معين: كيف يكون من قتل الحسين ثقة؟(2).

زهرى به صورت مرسل از عمر بن سعد حديث نقل كرده و ابن معين مى گويد:

چگونه قاتل حسين ثقه مى باشد؟ اعتراف بزرگان عامه در مورد زهرى بيانگر آن است كه او به جهت شدت كينه اى


1) . الإستيعاب: 2 / 546.

2) . ميزان الإعتدال: 3 / 199 / ش 6116.

كه با اهل بيت رسول خدا داشته، در دربار منحوس بنى اميه به پست و مقام والايى رسيده است؛ اما ابن تيميه او را به خاطر چنين فضائلى از امام باقر عليه السلام اعلم مى داند! آيا روايت كردن از قاتل اباعبداللّه الحسين عليه السلام دليل اعلميت او است يا خرده گيريش از على بن ابى طالب عليه السلام سند اعلميتش مى باشد!؟ با توجه به سخنان ياد شده، واهى بودن ادعاى ابن تيميه نمايان مى گردد.

بارى، ابن تيميه به اين سخنان ياوه اكتفا نكرده و در ادامه مى نويسد:

وأمّا كونه أعلم أهل زمانه، فهذا يحتاج إلى دليل، والزهري من أقرانه، وهو عند الناس أعلم منه. ونقل تسميته ب-(الباقر) عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لا أصل له عند أهل العلم، بل هو من الأحاديث الموضوعة. وكذلك حديث تبليغ جابر له السلام هو من الموضوعات عند أهل العلم بالحديث؛(1).

و اين كه وى (محمد بن على) اعلم اهل زمان خويش بوده محتاج به دليل است! با اين كه زهرى از معاصران و هم دوره هاى او بوده و از ديدگاه مردم، اعلم از او بوده است! از سويى، نام گذارى او به «باقر» از جانب پيامبر، اصل و اساسى در نزد عالمان ندارد؛ بلكه در زمره احاديث ساختگى است؛ حديث «ابلاغ سلام پيامبر به او، به وسيله جابر بن عبداللّه»، در ميان عارفان به علم حديث، از احاديث جعلى است.

نكته تعجب آور آن است كه خود ابن تيميه مى گويد ادعاى اعلميت امام باقر عليه السلام بدون دليل است؛ اما خود او بدون ارائه كوچكترين دليلى، زهرى را اعلم معرفى مى نمايد!


1) . منهاج السنّة: 4 / 50 - 51.

اما براى مزيد اطلاع، اينك به گوشه كوچكى از اسنادى كه در مورد مقام علمى امام باقر عليه السلام است اشاره مى نمائيم:

ابرش كلبى در حالى كه به امام باقر عليه السلام اشاره نموده بود، به هشام گفت:

إنّ هذا اعلم أهل الأرض بما في السماء والأرض، فهذا ولد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله؛(1).

به راستى اين مرد (محمد باقر عليه السلام) داناترين مرد روى زمين است، نسبت به آنچه در آسمانها و زمين مى باشد. اين فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است.

حكم بن عتيبه در مورد آيه «إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ » مى گويد:

واللّه محمد بن علي منهم؛(2).

به خدا سوگند، محمد بن على (امام باقر عليه السلام) در زمره آنهاست.

هشام بن عبدالملك به امام باقر عليه السلام عرضه داشت:

لا تزال العرب والعجم يسودها قريش مادام فيهم مثلك؛

تا زمانى كه مثل تو [در علم و مقام] وجود داشته باشد، قريش بر عرب و عجم آقايى مى كند.

ابن ابى الحديد مى نويسد:

كان محمد بن علي ... سيد فقهاء الحجاز ومن ابنه جعفر تعلم الناس الفقه؛(3).

محمد بن على عليهما السلام سرور فقيهان حجاز بود ... و از او و فرزندش، مردم علم فقه را فراگرفتند.


1) . مناقب آل أبيطالب عليه السلام: 3 / 330.

2) . شواهد التنزيل: 1 / 419 / ش 445.

3) . شرح نهج البلاغة: 15 / 277.

اعترافات ديگرى از برخى عالمان اهل سنت نقل شده است كه در بحث ادله امامت ائمه دوازده گانه عليهم السلام، به تفصيل به جايگاه علمى آن حضرت مى پردازيم.

به هر روى با توجه به منابع موجود، آيا سزاوار است كه شخص خود فروخته اى مانند زهرى كه مراتب علمى درستى برايش به ثبت نرسيده است را با حضرت امام محمد باقر عليه السلام قياس نمود؟! سخن محقّق سندى در رد افتراء ابن تيميه كارگشاست. وى پس از ذكر «حجّيت عمل اهل بيت عليهم السلام»، مى نويسد:

وعلى هذا الذي اعتقد في أهل البيت أنتقد على إمام الحنفية كمال الدين ابن الهمام موضعين من كتابه فتح القدير؛ فقد أحرق قلبي بما أفرط فيهم ... .

أحدهما: في مباحث الطلاق ... .

وثانيهما: في باب الغنائم؛ حيث تكلّم على قول أبيجعفر محمّد ابن عليّ الباقر رضي اللّه تعالى عنهما - في ما أخبر به عن جدّه علي بن أبيطالب رضي اللّه تعالى عنه: أنّه كان يرى سهم ذوي القربى، لكن لم يعطهم مخافة أن يُدّعى عليه بخلاف سيرة أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما - بكلام محصوله: كون خبره ذلك خلاف الواقع، فيكون ذلك إمّا من جهله بمذهب عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه، أو سهوه، أو نسيانه، أو كذبه عليه؛ لترويج مذهبه ومذهب الأئمّة من ولده! وكلّ ذلك تقشعرّ منه جلود الّذين يخشون ربّهم، ولو كان رأيا من أبيجعفر رضي اللّه تعالى عنه فردّه بما بدا له من الدليل لكان أهون من ردّ ما روى وأخبر به.

فالفجيعة كلّ الفجيعة على الأمّة أن خلت كتب المذاهب الأربعة عن مذهب أهل البيت رضي اللّه تعالى عنهم أجمعين؛(1).


1) . دراسات اللبيب: 437.

بر همين مبنا كه درباره اهل بيت نبوت معتقدم، بر امام حنفيه كمال الدين ابن همام - با وجود علم فراوان و رفتار نيكويى كه داشته است - انتقاد دارم كه در دو جا از كتابش فتح القدير، به جهت افراطى كه درباره اهل بيت كرده، دلم را سوزانده است. خداوند، ما و او را با بخشش زيبا و رحمت خود - به عزّت و آبروى اهل بيت - شاد فرمايد. بر جد و بر خود آنها، برترين سلام ها و درودها باد.

يكى از آن دو مورد در بحث طلاق است، آنجا كه مى گويد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند هر شهوترانِ بسيار طلاق دهنده را لعنت كرده است». و با اين جمله، كار چنين شخصى را حرام دانسته است. آنگاه گويد: اما آنچه كه حسن بن على رضى اللّه عنه انجام داده است، رأى و نظريه خودش بوده است!! يعنى - به عقيده ابن همام - آنچه را كه آن حضرت رضى اللّه عنه انجام داده، رأى اجتهادى آن حضرت در مقابل نصّ صريح پيامبر بوده، بدون اين كه به نصّى ديگر تمسك جسته باشد.

اين سخن پاسخى ندارد؛ از اين رو آن را نمى پذيرد زيرا عنوان بحث او موارد تمسّك به نصّ و يا پاسخ به ايرادات نيست و اين نشان مى دهد كه وى نظريه حضرت مجتبى عليه السلام را قبول نكرده است، با اين كه پيروان مذهب حنفيه هزاران نظريه مانند آن را از عالمان خود پذيرفته و به خاطر گفته هاى آنان، نصوص، تصريحات و سخنان روشن خدا و پيامبر خدا را تأويل مى كنند، بلكه به خاطر طرفدارى و حمايت از آنان، مدّعى منسوخ شدن نصوص مى شوند! اما در آراء و نظريات خود، چنين گفتارى را كه يكى از پيشوايان آنان درباره نظريه حضرت حسن بن على گفته است نمى گويند، يعنى اهميتى به اصلاح آن نداده و به خاطر حديثى كه آمده است، در صدد طرح و ردّ آن نيستند ...!

تمامى مصيبت امت اسلامى آن است كه كتابهاى مذاهب چهارگانه، از بيان كلمات امامان اهل بيت رضى اللّه تعالى عنهم اجمعين خالى مانده است ... .

5 - امام جعفر صادق امام صادق عليه السلام نيز از گزارش هاى دروغين برخى از اهل سنت از جمله ابن تيميه بى نصيب نمانده اند كه در ادامه به برخى اين گزارش ها مى پردازيم.

ابن تيميه كه به مانند ديگر موارد، در صدر كذابين نسبت به اهل بيت عليهم السلام قرار دارد، درباره امام صادق عليه السلام نيز اظهار نظر كرده است. وى مى نويسد:

وبالجملة فهؤلاء الأئمّة ليس منهم من أخذ عن جعفر شيئا من قواعد الفقه، لكن رووا عنه الأحاديث كما رووا عن غيره، وأحاديث غيره أضعاف أحاديثه.

وليس بين حديث الزهري وحديثه نسبة، لا في القوّة ولا في الكثرة، وقد استراب البخاري في بعض حديثه لمّا بلغه عن يحيى بن سعيد القطّان فيه كلام، فلم يخرّج له.

ويمتنع أن يكون حفظه للحديث كحفظ من يحتجّ بهم البخاري؛(1).

خلاصه آن كه هيچ يك از پيشوايان اهل سنت، چيزى از قواعد و اصول فقه را از جعفر بن محمد فرا نگرفته اند؛ بلكه همان گونه كه از ديگران حديث نقل كرده اند، از او نيز رواياتى آورده اند و احاديثى كه از ديگران نقل كرده اند، چندين برابر احاديثى است كه از او روايت كرده اند. به علاوه، ميان حديث زهرى و حديث او - چه از جهت قوت،


1) . منهاج السنّة: 7 / 533.

اعتبار و كثرت - تناسبى نيست. بخارى در برخى از احاديث او شكّ و ترديد كرده؛ زيرا سخنى از يحيى بن سعيد قطان درباره او شنيده بود؛ از اين رو احاديث او را نقل كرده است. و نمى شود گفت كه او در حفظ حديث، همچون كسانى است كه بخارى به آنان استدلال و احتجاج مى كند! ذهبى نيز در شرح حال امام عليه السلام مى نويسد:

لم يحتجّ به البخاري، قال يحيى بن سعيد: مجالد أحبّ إليَّ منه، في نفسي منه شيء. وقال مصعب عن الدّراوردي، قال: لم يروِ مالك عن جعفر حتّى ظهر أمر بني العبّاس. قال مصعب بن عبداللّه: كان مالك لا يروي عن جعفر حتّى يضمّه إلى أحد. وقال أحمد بن سعد بن أبيمريم: سمعت يحيى يقول: كنت لا أسأل يحيى بن سعيد عن جعفر بن محمّد، فقال لي: لم لا تسألني عن حديث جعفر؟ قلت: لا أُريده. فقال لي: إن كان يحفظ فحديث أبيه المسدّد [المسند]؛(1).

بخارى به او احتجاج نكرده است. يحيى بن سعيد گويد: مجالد در نزد من محبوب تر از او است. من از او چيزى در خاطر دارم كه در نتيجه آن، نسبت به او خوشبين نيستم. مصعب از دراوردى نقل كرده است كه گفت: مالك از جعفر چيزى روايت نكرد تا اين كه وضع بنى عباس روشن شد. مصعب بن عباس گويد: مالك از جعفر چيزى روايت نمى كرد، مگر اين كه يك نفر ديگر را به او ضميمه كند. احمد بن سعد بن ابى مريم گويد: من از يحيى بن سعيد درباره احاديث جعفر بن محمد چيزى


1) . ميزان الإعتدال: 2 / 143 / - 145 / ش 5221. همچنين ر.ك: الكامل ابن عدى: 2 / 131 / ش 334؛ سير أعلام النبلاء: 6 / 255 / ش 117.

نمى پرسيدم. به من گفت: چرا در مورد حديث جعفر از نمى پرسى؟ گفتم: ارادتى به او ندارم! گفت: اگر حفظ كرده باشد، حديث پدرش مستند (محكم و استوار) است.

ذهبى در مغنى نيز مى نويسد:

لم يخرّج له البخاري، وقد وثّقه ابن معين وابن عدي، وأمّا القطّان فقال: مجالد أحبّ إليَّ منه؛(1).

بخارى از وى حديث نقل نكرده است. ابن معين و ابن عدى او را ثقه دانسته اند؛ ولى قطان مى گويد: مجالد نزد من از او محبوب تر است! همو در كاشف نيز مى نويسد:

سمع أباه، والقاسم، وعطا، وعنه: شعبة، والقطّان، وقال: في نفسي منه شيء؛(2).

وى از پدرش و قام و عطاء روايت شنيده است. شعبه و قطان نيز از او حديث شنيده اند. قطان گفته است: من درباره [اعتبار] او شك و ترديد دارم! ابن حجر در تهذيب التهذيب، علاوه بر سخنانى كه در سطور پيشين درباره امام صادق عليه السلام ذكر كرديم، مى گويد:

وقال ابن سعد: كان كثير الحديث، ولا يحتجّ به، ويستضعف. سئل مرّة: (سمعت) هذه الأحاديث من أبيك؟ فقال: نعم. وسئل مرّة فقال: إنّما وجدتها في كتبه.

قلت: يحتمل أن يكون السؤالان وقعا عن أحاديث مختلفة، فذكر في ما


1) . المغني في الضعفاء: 1 / 134.

2) . الكاشف: 1 / 139 / ش 807 .

سمعه أنّه سمعه، وفي ما لم يسمعه أنّه وجده، وهذا يدلّ على تثبّته؛(1).

ابن سعد گويد: وى كثير الحديث بود، ولى به او احتجاج نمى شد و او را ضعيف مى شمردند. يك بار از او پرسيدند كه آيا اين احاديث از پدرت رسيده؟ گفت: آرى. و بار ديگر از او سؤال شد. پاسخ دادك من اين احاديث را در كتابهاى او ديده ام.

صاحب تهذيب التهذيب مى گويد: احتمال دارد كه اين سؤال درباره احاديث گوناگون بوده است. و او درباره شنيده خود گفته: شنيده ام و آنچه را كه نشنيده، در كتابهاى پدرش ديده است، و اين خود دليل بر تثبت خوب وى است.

و در آخر مناوى در شرح حديث «أدّبوا أولادكم على ثلاث خصال: حبّ نبيّكم، وحبّ أهل بيته، وقراءة القرآن»، در مقام قدح آن بر آمده و مى نويسد:

لم يرمز له بشيء، وهو ضعيف؛ لأنّ فيه (شيء، و) صالح بن أبيالأسود له مناكير، وجعفر بن محمّد الصادق؛ قال في الكاشف عن القطّان: في النفس منه شيء؛(2).

رمزى و اشاره اى نسبت به صحّت اين حديث نيامده و اين حديث ضعيف است؛ زيرا در سلسله سند آن صالح بن ابى الاسود وجود دارد كه از او رواياتى ناشناخته نقل شده است. همچنين در سلسله سند آن، جعفر بن محمد است كه در كاشف، از قول قطان نقل شده كه گفت: من نسبت به او ترديد دارم و به او مطمئن نيستم.

اين سخنان را نقل كرديم تا دانسته شود كه ديدگاه برخى از اهل سنت نسبت به يكى از بارزترين افراد اهل بيت عليهم السلام چيست. اين سخنان در حالى است كه برخى


1) . تهذيب التهذيب: 2 / 68 - 70 / ش 994.

2) . فيض القدير: 1 / 292.

از بزرگان فقهى اهل سنت، به مقام والاى ايشان معترفند و در مواقع و موارد مختلف به بزرگى ايشان اعتراف كرده اند كه به برخى از اين اعترافات اشاره كرده و بحث تفصيلى را به جلدهاى پيش رو از همين نوشتار واگذار مى كنيم.

ابوحنيفه يكى از فقهاى چهارگانه و صاحب فرقه فقهى حنفى است. وى در پاسخ به اين پرسش كه فقيه ترين كسى را كه ديده است كيست؟ مى گويد:

ما رأيت أحداً أفقه من جعفر بن محمد؛(1).

كسى را فقيه تر از جعفر بن محمد عليه السلام نديده ام.

مالك بن انس نيز از ديگر فقهاء صاحب فرقه فقهى است كه درباره امام صادق عليه السلام اظهار نظر كرده است. وى مى گويد:

فما كنت أراه إلاّ على إحدى ثلاث خصال: إمّا مصل، وإمّا صائم، وإمّا يقرأ القرآن ولا يتكلّم فيما لا يعنيه، وكان من العلماء والعباد الذين يخشون اللّه؛(2).

ايشان را نديدم مگر در سه حال: يا نماز مى گذارد، يا روزه داشت، و يا قرآن قرائت مى كرد و در آنچه كه درباره وى نبود سخن نمى گفت. وى در زمره عالمان و بندگانى بود كه از خداى تعالى خشيت دارند.

و در جايى ديگر مى گويد:

وما رأت عين ولا سمعت أذن ولا خطر على قلب بشر أفضل من جعفر بن محمد الصادق فضلاً وعلماً وعبادة وورعاً؛(3).


1) . تهذيب الكمال: 5 / 79؛ تذكرة الحفّاظ: 1 / 166؛ سير أعلام النبلاء: 6 / 257 و منابع ديگر.

2) . قاعدة جليلة في التوسل والوسيلة: 129.

3) . مناقب آل أبيطالب: 3 / 372.

هيچ چشمى نديده و بر قلب هيچ بشرى خطور نكرده كه برتر از جعفر بن محمد صادق عليه السلام از جهت فضل، علم، عبادت و ورع باشد.

6 - امام موسى بن جعفر ابن تيميه درباره امام كاظم عليه السلام نيز مى گويد:

وأمّا موسى بن جعفر، وعلي بن موسى، ومحمّد بن عليّ، فلا يستريب من له من العلم نصيب أنّ مالك بن أنس، وحمّاد بن زيد، وحمّاد بن سلمة، والليث بن سعد، والاوزاعي، ويحيى بن سعيد، ووكيع بن الجراح، وعبداللّه بن المبارك، والشافعي، وأحمد بن حنبل، وإسحاق بن راهويه، وأمثالهم، أعلم بأحاديث النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم من هؤلاء!! وهذا أمر تشهد به الآثار التي تعاين وتسمع، كما تشهد الآثار بأنّ عمر بن الخطاب رضي اللّه عنه كان أعظم فتوحا وجهادا بالمؤمنين، وأقدر على قمع الكفّار والمنافقين من غيره، مثل عثمان وعليّ رضي اللّه عنهم أجمعين.

وممّا يبيّن ذلك: أنّ القدر الذي نُقل عن هؤلاء من الأحكام المسندة إلى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم يُنقل عن أُولئك ما هو أضعافه؛(1).

و اما موسى بن جعفر، و على بن موسى، و محمد بن على: كسى كه بهره اى از علم برده باشد، در اين مطلب شكّ و ترديدى ندارد كه افرادى همچون مالك بن انس، حماد بن زيد، حماد بن مسلمه، ليث بن سعد، اوزاعى، يحيى بن سعيد، وكيع بن جراح، عبداللّه بن مبارك، شافعى، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهويه و امثال آنان،


1) . منهاج السنّة: 2 / 460 - 462.

نسبت به احاديث پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از آنان اعلم و داناترند! آثارى كه مى بينيد و مى شنويد بر آن مطلب گواهى مى دهند. (همان گونه كه به گواهى آثار، عمر بن خطاب، از نظر فتوحات و جهاد به نفع مؤمنان و قدرت بر دفع كفار و منافقان، از ديگران مانند عثمان و على تواناتر بوده است. خداوند از همه آنان خشنود باشد). دليل بر اين مطلب، آن است كه احاديثِ روايت شده از ده نفر فوق الذكر كه مستند به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله باشد، بيشتر از احاديثى است كه از سه نفر نام برده (موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على) نقل شده است! ذهبى نيز در ميزان الاعتدال و در ترجمه و شرح حال امام كاظم عليه السلام مى نويسد:

روى عنه بنوه: عليّ الرضا، وإبراهيم، وإسماعيل، وحسين، وأخواه: علي، ومحمّد، وإنّما أوردته لأنّ العقيلي ذكره في كتابه، وقال: حديثه غير محفوظ - يعني في الإيمان - قال: الحمل فيه على أبيالصلت الهروي.

قلت: فإذا كان الحمل فيه على أبيالصلت فما ذَنب موسى تذكره؟!(1).

فرزندانش على الرضا، ابراهيم، اسماعيل، حسين و برادرانش على و محمد از او روايت كرده اند. اسم او را از جهت در اينجا آوردم كه عقيلى در كتاب خود از او نام برده و گفته است: حديث او محفوظ نيست - يعنى در ايمان (قسم ها) - و گويد: مشكل آن بر ابوصلت هروى حمل مى شود.

من در پاسخ عقيلى مى گويم: اگر بر ابوصلت هروى حمل مى شود، پس موسى چه گناهى دارد كه نام او را مى برى؟!


1) . ميزان الإعتدال: 6 / 538 / ش 8862 .

ابن حبّان درباره ايشان اظهار نظر كرده است. وى در شرح حال ايشان مى نويسد:

يحتجّ بروايته ما كان من غير رواية أولاده عنه؛ لأنّ في حديث ولده عنه مناكير كثيرة، وإنّما مرّض القول فيه من مرّض من أئمّتنا؛ لِما رأوا في حديثه من رواية أولاده.

وقد اعتبرت حديثه من الثقات عنه، مثل: ابن جريج، والثوري، ومالك، وشعبة، وابن عيينة، ووهب بن خالد، ودونهم، فرأيت أحاديث مستقيمة ليس فيها شيء يخالف حديث الأثبات. ورأيت في رواية ولده عنه أشياء ليس من حديثه، ولا من حديث أبيه، ولا من حديث جدّه؛ ومن المحال أن يلزق به ما جنت يدا غيره؛(1).

به روايات او مى توان احتجاج كرد، مگر آنچه فرزندانش از او نقل كرده اند؛ زيرا در احاديثى كه فرزندش از او نقل كرده، از مطالب نارواى فراوانى وجود دارد. بيمارى گفتار و اقوال در روايات او، از آنجا ناشى شده كه اقوال پيشوايان ما را ناسالم دانسته است؛ ولى احاديثى را كه افراد مورد «وثوق» از او نقل كرده اند معتبر است؛ مانند روايات ابن جريح، ثورى، مالك، شعبه، ابن عيينه، وهب بن خالد و امثال اينان. در احاديث اينها روايات مستقيم و درستى ديده ام كه ايرادى در آنها نيست. اما در روايت فرزندش از او مطالبى ديده مى شود كه نه از گفته هاى او است و نه از گفته هاى پدر و يا جدّش و محال است كه آنچه دست هاى ديگران چيده اند، به او بچسبد.

7 - امام رضا ابن تيميه در ادامه سخنان بى پروا و بى مبناى خود، در جواب كلام علاّمه حلّى قدّس اللّه روحه كه در شأن امام على بن موسى الرضا عليه السلام مى گويد ايشان زاهدترين


1) . الثقات: 6 / 131.

و عالم ترين مردمان زمان خويش است، مى نويسد:

أمّا قوله: (كان أزهد الناس وأعلمهم)، فدعوى مجرّدة بلا دليل، فكلّ من غلا في شخص أمكنه أن يدّعي له هذه الدعوى؛ كيف والناس يعلمون أنّه كان في زمانه من هو أعلم منه وأزهد منه، كالشافعي، وإسحاق بن راهويه، وأحمد بن حنبل، وأشهب بن عبدالعزيز، وأبيسليمان الداراني، ومعروف الكرخي، وأمثال هؤلاء؟! هذا، ولم يأخذ عنه أحد من أهل العلم بالحديث شيئا، ولا رُوي له حديث في الكتب الستّة، وإنّما يروي له أبوالصلت الهروي وأمثاله نسخا عن آبائه، فيها من الأكاذيب ما قد نزّه اللّه عنه الصادقين من غير أهل البيت فكيف بالصادقين منهم؟! وأمّا قوله: (إنّه أخذ عنه فقهاء الجمهور كثيرا)، فهذا من أظهر الكذب؛ هؤلاء فقهاء الجمهور المشهورون لم يأخذوا عنه ما هو معروف، وإن أخذ عنه بعض من لا يُعرف من فقهاء الجمهور فهذا لا يُنكر؛ فإنّ طلبة الفقهاء يأخذون عن المتوسّطين في العلم ومن هم دون المتوسّطين؛(1).

اين سخن، ادّعايى بى دليل است. شخص غلوّكننده مى تواند درباره او بدين گونه ادّعا كند. چگونه او را اعلم مردم بدانيم؟ با آن كه همه مردم مى دانند كه در زمان او، اعلم و داناتر از او بودند، مانند: شافعى، اسحاق بن راهويه، احمد بن حنبل، اشهب بن عبدالعزيز، ابوسليمان دارانى، معروف كرخى و امثال اينها بوده اند. به علاوه كه هيچ يك از اهل علم حديث، چيزى از او فرا نگرفته اند و حديثى از او در كتب اهل سنت


1) . منهاج السنّة: 4 / 60 - 61.

نقل نشده است! فقط ابوالصلت هروى نسخه هايى پردروغ از پدران او نقل كرده است كه خداوند، راستگويان آن خانواده را از آن دروغ ها پاك و منزّه داشته است.

امّا اين كه او (علامه حلّى) گفته است: «فقهاء مشهور از او فرا گرفته اند»، اين نيز از دروغ هاى روشن و آشكار است. اين فقيهان مشهور اهل سنت هستند كه هيچ يك از آنها، چيزى از او فرا نگرفته است. گرچه ممكن است برخى از فقهاى ناشناخته، چيزى او فرا گرفته باشند، همان طور كه طلاب فقيه، از افراد متوسط در علم و پايين از حدّ وسط مطالبى را فرا مى گيرند! مقدسى نيز به تضعيف احاديث بسيارى از امام رضا عليه السلام پرداخته و ذيل يكى از همانها مى نويسد:

فيه عليّ بن موسى الرضا، يأتي عن آبائه بالعجائب!(1).

على بن موسى الرضا از پدرانش احاديث عجيبى به دست داده است! سمعانى نيز مى نويسد:

الرضا - بكسر الراء وفتح الضاد المعجمة - : هذا لقب أبيالحسن عليّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن عليّ بن أبيطالب الهاشمي، المعروف ب-(الرضا). قال أبوحاتم ابن حبّان البستي: يروي عن أبيه العجائب، روى عنه أبوالصلت وغيره، كأنّه كان يهم ويخطئ؛(2).

رضا: لقب ابوالحسن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب هاشمى، معروف به رضاست. ابوحاتم ابن حبان بستى گويد: وى


1) . تذكرة الموضوعات: 184، 199 و 203.

2) . الأنساب: 3 / 74. همچنين ر.ك: المجروحين ابن حبّان: 2 / 106.

از پدرش مطالبى عجيب و شگفت روايت كرده است. ابوصلت و ديگران از او روايت كرده اند؛ گويا او خطا و اشتباه در گفته هايش دارد! ابن حجر نيز سخن ابن حبان از سمعانى را همين گونه آورده است.(1).

ذهبى نيز در شرح حال امام رضا عليه السلام مى نويسد:

قال ابن طاهر: يأتي عن أبيه بعجائب. قلت: إنّما الشأن في ثبوت السند إليه، وإلاّ فالرجل قد كُذب عليه ووضع عليه نسخة سائرة، فما كذب على جدّه جعفر الصادق؛ فروى عنه أبوالصلت الهروي أحد المتّهمين.

ولعليّ بن مهدي القاضي عنه نسخة، ولأبيأحمد عامر بن سليمان الطائي عنه نسخة كبيرة، ولداود بن سليمان القزويني عنه نسخة. مات سنة ثلاث ومائتين.

قال أبوالحسن الدارقطني: أخبرنا ابن حبّان في كتابه، قال: عليّ بن موسى الرضا يروي عن أبيه عجائب، يهم ويُخطئ؛(2).

ابن طاهر گويد: وى از پدرش مطالب عجيبى آورده است. من مى گويم: مهم آن است كه سند روايت به آن حضرت ثابت شود؛ زيرا بر او دروغ هايى بسته اند و نسخه اى را به نام او جعل كرده و به جدش جعفر صادق نسبت داده اند. ابوالصلت هروى - يكى از همين متهمان - از او روايت كرده است.

على بن مهدى قاضى نسخه اى از او دارد. همچنين ابواحمد عامر بن سليمانى طائى نيز نسخه اى بزرگ و داوود بن سليمان قزوينى نيز نسخه اى از او دارند. وى در سال 203 از دنيا رفت.


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 746 / ش 4954.

2) . ميزان الإعتدال: 5 / 158 / ش 5952.

ابوالحسن دارقطنى گويد: ابن حبان در كتابش نوشته است: على بن موسى الرضا از پدرش عجائبى روايت كرده و داراى اشتباه و خطاست! 8 - ساير امامان تا كنون به انظار برخى از اهل سنت درباره هشت امام نخست از امامان دوازده گانه عليهم السلام پرداختيم و دانستيم كه اينان چه ديدگاه غير منصفانه، بلكه مغرضانه اى نسبت به امامان اهل بيت عليهم السلام دارند. به هر روى در ادامه، به انظار اهل سنت نسبت به ما بقى امامان اهل بيت عليهم السلام پرداخته و خواهيم ديد كه نه تنها اينان دوست دار و تابع اهل بيت نيستند، بلكه در غرض ورزى، تنه به تنه نواصب و دشمنان اهل بيت زده و با آنان هماورد مى كنند! از ديگر كسانى كه به اظهار نظر درباره امام جواد و امامان پس از ايشان عليهم السلام پرداخته، فخر رازى است. وى مى نويسد:

والعجب أنّهم يزعمون في التقي والحسن العسكري أنّهم كانوا عالمين بجميع المسائل الأصولية والفرعية جملها وتفاصيلها، مع أنّهم كانوا في زمان كثر خوض العلماء في أصناف العلوم، وكثرت تصانيفهم، ومع ذلك فلم يظهر من أحد منهم شيء من العلوم لا بالقليل ولا بالكثير، ولم يحضروا محفلاً، ولا تكلّموا في شيء من المسائل مع المخالفين. ولم يظهر منهم تصنيف منتفع به، كما ظهر من الشافعي رضي اللّه عنه ومحمّد بن الحسن رحمة اللّه عليه، وغيرهما من الفقهاء والمتكلّمين والمفسّرين؛(1).


1) . نهاية العقول: 4 / 565 - 566.

عجب در اين است كه آنان (شيعيان) درباره تقى، نقى و حسن عسكرى چنين معتقدند كه آنان به تمام مسائل اصلى و فرعى، به طور اجمال و تفصيل عالِمند، با اين كه آنان در زمانى مى زيسته اند كه دانشمندان بر علوم گوناگون آگاه بودند و نوشته ها و تأليفات بسيارى داشته اند. با وجود اين، چيزى از علومِ سه تن ياد شده ظاهر نشده است. در محفلى حاضر نشدند، در هيچ يك از مسائل علمى با مخالفان خود به گفتگو نپرداختند، و نوشته و تصنيفى مفيد، همان گونه كه از شافعى، محمد بن حسين و ديگر فقهاء، متكلمان و مفسران منتشر شده از آنان منتشر نشده است.

ابن تيميه نيز مى نويسد:

الثالث: أن يُقال: القول بالرأي والإجتهاد والقياس والإستحسان خير من الأخذ بما ينقله من يُعرف بكثرة الكذب عمّن يصيب ويخطئ، نقل غير مصدّق عن قائل غير معصوم.

ولا يشكّ عاقل أنّ رجوع مثل: مالك، وابن أبيذئب، وابن الماجشون، والليث بن سعد، والأوزاعي، والثوري، وابن أبيليلى، وشريك، وأبيحنيفة، وأبييوسف، ومحمّد بن الحسن، وزفر، والحسن بن زياد اللؤلؤي، والشافعي، والبويطي، والمزني، وأحمد بن حنبل، وأبيداود السجستاني، والأثرم، وإبراهيم الحربي، والبخاري، وعثمان بن سعيد الدارمي، وأبيبكر بن خزيمة، ومحمّد بن جرير الطبري، ومحمّد بن نصر المروزي، وغير هؤلاء، إلى اجتهادهم واعتبارهم - مثل أن يعلموا سُنّة النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم الثابتة عنه، ويجتهدوا في تحقيق مناط الأحكام وتنقيحها وتخريجها - خير لهم من أن يتمسّكوا بنقل الروافض عن العسكريّين

وأمثالهما؛ فإنّ الواحد من هؤلاء لأعلم بدين اللّه ورسوله من العسكريّين أنفسهما، فلو أفتاه أحدهما بفتيا كان رجوعه إلى اجتهاده أولى من رجوعه إلى فتيا أحدهما، بل ذلك هو الواجب عليه، فكيف إذا كان ذلك نقلاً عنهما من مثل الرافضة؟! والواجب على مثل العسكريّين وأمثالهما أن يتعلّموا من الواحد من هؤلاء!(1).

سوم اين كه گفته شود: عقيده به رأى، اجتهاد، قياس و استحسان، بهتر از آن است كه به روايتى شده، كه از روى فردى معروف به دروغ گويى نقل شده، و يا او از كسى نقل مى كند كه داراى خطا و اشتباه است و گاهى هم درست مى گويد. يعنى گفتارى تصديق نشده از گوينده اى غير معصوم.

هيچ خردمندى ترديدى ندارد كه برخى از عالمان، اگر به اجتهاد خود رجوع كنند - مثلاً سنت ثابت پيامبر را فراگيرند و براى استنباط احكام آن بكوشند - برايشان بهتر است از اين كه به نقل رافضيان از عسكريين و امثال آنها تمسّك جويند. هر يك از اينان - همچون مالك، ابن ابى ذئب، ابن ماجشون، ليث بن سعد، اوزاعى، ثورى، ابن ابى ليلى، شريك، ابويوسف، محمد بن حسن، زفر، حسن بن زياد، لؤلؤى، شافعى، بويطى، مزنى، احمد بن حنبل، ابوداود سجستانى، اثرم، ابراهيم، حربى، بخارى، عثمان بن سعيد دارمى، ابوبكر بن خزيمه، محمد بن جرير طبرى، محمد بن نصر مروزى، و ديگران - نسبت به دين خدا و رسولش، از آن دو نفر


1) . منهاج السنّة: 2 / 470 - 473.

(عسكريين) اعلم و داناترند! اگر آن دو تن براى او فتوا بدهند، رجوع شخص به اجتهاد خودش بهتر از آن است كه به فتواى يكى از آن دو نفر رجوع كند؛ بلكه همين كار بر او واجب است، تا چه رسد كه رافضى ها چيزى از آن دو امام خود نقل كنند.

بلكه بر افرادى همچون عسكريين (امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام) واجب است كه از يكى از اين اشخاص كه اسم برديم، فراگيرند و نزد آنان آموزش ببينند! همچنين مى نويسد:

الثاني: أن يقال: القياس - ولو قيل: إنّه ضعيف - هو خير من تقليد من لم يبلغ في العلم مبلغ المجتهدين؛ فإنّ كلّ من له علم وإنصاف يعلم أنّ مثل: مالك، والليث بن سعد، والأوزاعي، وأبيحنيفة، والثوري، وابن أبيليلى، ومثل: الشافعي، وأحمد، وإسحاق، وأبيعبيد، وأبيثور، أعلم وأفقه من العسكريّين وأمثالهما. وأيضا فهؤلاء خير من المنتظر الذي لا يعلم ما يقول!!(1).

دوم اين كه گفته شود: قياس - هر چند ضعيف باشد - بهتر از آن است كه از شخصى كه در علم به مرتبه اجتهاد نرسيده، تقليد كنند؛ زيرا هر كه بهره اى از علم و انصاف دارد، مى داند كه اشخاصى همچون مالك، ليث بن سعد، اوزاعى، ابوحنيفه، ثورى، ابن ابى ليلى، شافعى، احمد، اسحاق، ابوعبيد، ابوثور و مانند آنها اعلم و افقه از عسكريين مى باشند و اين دو، بهتر از آن منتظَرى هستند كه نمى توان دانست چه مى گويد.


1) . همان: 3 / 401 - 402.

و يا در جايى ديگر اين گونه اظهار نظر مى كند:

وأمّا من بعد موسى، فلم يؤخذ عنهم من العلم ما يذكر به أخبارهم في كتب المشهورين بالعلم وتواريخهم؛ فإنّ أُولئك الثلاثة توجد أحاديثهم في الصحاح والسنن والمسانيد، وتوجد فتاويهم في الكتب المصنّفة في فتاوى السلف، مثل كتب: ابن المبارك، وسعيد بن منصور، وعبدالرزاق، وأبيبكر بن أبيشيبة، وغير هؤلاء، وأمّا من بعدهم فليس لهم رواية في الكتب الأمّهات من كتب الحديث، ولا فتاوى في الكتب المعروفة التي نُقل فيها فتاوى السلف، ولا لهم في التفسير وغيره أقوال معروفة؛(1).

و اما بعد از موسى، علمى از آنان فرا گرفته نشد كه بتوان در كتب مشهور و تواريخ آنان چيزى از آنها را نام برد؛ زيرا احاديث اين سه [امام] در كتابهاى صحيح، سنن و مسند يافت مى شود. فتاواى آنان در كتابهاى مربوط به فتاواى گذشتگان آمده است؛ مانند كتابهاى ابن مبارك، سعيد بن منصور، عبدالرزاق، ابوبكر ابن ابى شيبه و ديگران. اما بعد از آنان، نه روايتى در كتب حديثى مهم و اصيل موجود است؛ و نه فتوايى در كتابهاى مشهور كه فتاواى گذشتگان در آنها نقل شده، آمده است و نه در تفسير و غير آن، سخن معروف و مهمّى از آنان نقل شده است.

ابن جوزى در موضوعات، پس از نقل حديثى در فضيلت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها، مشكل حديث را در امام حسن عسكرى عليه السلام دانسته و جعل و وضع حديث را به ايشان نسبت مى دهد! وى مى نويسد:


1) . همان: 4 / 56.

هذا حديث موضوع، والحسن بن عليّ صاحب العسكر هو: الحسن بن علي بن محمّد بن عليّ بن موسى بن جعفر، أبومحمّد العسكري، آخِر من يعتقد فيه الشيعة الإمامة، روى هذا الحديث عن آبائه؛ وليس بشيء؛(1).

اين حديث جعلى و ساختگى است. راوى آن، حسن بن على صاحب عسكر، همان حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر ابومحمد عسكرى، يكى از كسانى است كه شيعه معتقد به امامت آنهاست. وى اين حديث را از پدرانش نقل كرده و اعتبارى ندارد! سيوطى نيز پس از نقل حديث در لآلى مصنوعه، اين گونه اظهار نظر مى كند:

موضوع؛ الحسن العسكري ليس بشيء!(2).

روايت ساختگى است و حسن عسكرى اعتبارى ندارد! در تنزيه الشريعه نيز پس از نقل حديثى آمده است:

فيه الحسن بن علي العسكري ليس بشيء؛(3).

در روايت حسن بن على عسكرى وجود دارد كه اعتبارى ندارد! فتنى نيز در قانون موضوعات مى نويسد:

الحسن بن عليّ صاحب العسكر ليس بشيء؛(4).

حسن بن على عسكرى اعتبارى ندارد!


1) . الموضوعات: 1 / 415.

2) . اللآلي المصنوعة: 1 / 361.

3) . تنزيه الشريعة: 1 / 410.

4) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 23 / 1052، به نقل از قانون الموضوعات: 249.

ابن تيميه در ادامه دروغ پراكنى و اظهار خباثت، در شرح حال امام عسكرى عليه السلام اين گونه عقده گشايى كرده و مى نويسد:

وأمّا قوله: (وكان ولده الحسن العسكري عالما زاهدا، فاضلاً عابدا، أفضل أهل زمانه، وروت عنه العامّة كثيرا)، فهذا من نمط ما قبله من الدعاوى المجرّدة، والأكاذيب البيّنة؛ فإنّ العلماء المعروفين بالرواية الّذين كانوا في زمن هذا الحسن بن عليّ العسكري ليست لهم عنه رواية مشهورة في كتب أهل العلم، وشيوخ أهل الكتب الستّة: البخاري، ومسلم، وأبيداود، والترمذي، والنسائي، وابن ماجة، كانوا موجودين في ذلك الزمان، وقريبا منه؛ قبله وبعده. وقد جمع الحافظ أبوالقاسم ابن عساكر أخبار شيوخ النبل، يعني: شيوخ هؤلاء الأئمّة، فليس في هؤلاء الأئمّة من روى عن الحسن بن عليّ العسكري، مع روايتهم عن أُلوف مؤلّفة من أهل الحديث؛ فكيف يقال: روت عنه العامّة كثيرا؟ وأين هذه الروايات؟! وقوله: (إنّه كان أفضل أهل زمانه) هو من هذا النمط؛(1).

اما گفته او (علامه حلّى) كه: «حسن عسكرى مردى عالم، زاهد، فاضل، عابد و افضل اهل زمانش بود و بسيارى از عامه از او روايت كرده اند» ابن تيميه مى گويد:

اين كلام، به شيوه كلمات قبلى او (علامه حلى)، مبتنى بر ادعاهاى صِرف و دروغ هاى مسلم است؛ زيرا عالمانى كه به روايت در زمان حسن بن على عسكرى شناخته شده اند، روايت مشهورى از او نياورده اند و كلامى از او در كتابهاى مشهور


1) . منهاج السنّة: 4 / 85 - 86 .

ثبت نشده است. شيوخ و بزرگان علم حديث اهل سنت - مانند بخارى، مسلم، ابوداوود، ترمذى، نسائى و ابن ماجه - در آن زمان بوده و قبل يا پس از او مى زيسته اند. حافظ ابوالقاسم ابن عساكر، اسامى تمامى شيوخ و اساتيد حديث اين پيشوايان را جمع آورى كرده است. امّا در ميان اين پيشوايان، كسى را نمى بينم كه از حسن بن على عسكرى روايتى نقل كرده باشد، با اين كه اينان از هزاران تأليف اهل سنت نقل كرده اند. پس چگونه گفته مى شود: بسيارى از عامه، از او روايت كرده اند؟ و اين روايات كجاست؟! 9 - امام زمان ابن تيميه درباره امام عصر ارواحنا فداه نيز سخنان موهوم خود را تكرار كرده است. وى درباره امام زمان عليه الصلاة والسلام مى نويسد:

وهذا لو كان موجودا معلوما، لكان الواجب في حكم اللّه الثابت بنص القرآن والسُنّة والإجماع أن يكون محضونا عند من يحضنه في بدنه، كأُمّه وأُمّ أُمّه ونحوهما من أهل الحضانة، وأن يكون ماله عند من يحفظه، إمّا وصيّ أبيه إن كان له وصيّ، وإمّا غير الوصيّ: إمّا قريب، وإمّا نائب لدى السلطان؛ فإنّه يتيم لموت أبيه. واللّه تعالى يقول: «وَابْتَلُواْ الْيَتَامَى حَتَّىَ إِذَا بَلَغُواْ النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُواْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَأْكُلُوهَا إِسْرَافاً وَبِدَاراً أَنْ يَكْبَرُواْ »،(1)فهذا لا يجوز تسليم ماله إليه حتّى يبلغ النكاح ويؤنس منه الرشد، كما ذكر اللّه تعالى ذلك في كتابه؛ فكيف يكون من


1) . سوره نساء، آيه 6.

يستحقّ الحجر عليه في بدنه وماله إماما لجميع المسلمين معصوما، لا يكون أحد مؤمنا إلاّ بالإيمان به؟! ثمّ إنّ هذا باتّفاق منهم، سواء قُدر وجوده أو عدمه، لا ينتفعون به، لا في دين ولا في دنيا، ولا علّم أحدا شيئا، ولا يُعرف له صفة من صفات الخير ولا الشر، فلم يحصل به شيء من مقاصد الإمامة ولا مصالحها، لا الخاصّة ولا العامّة.

بل إن قُدّر وجوده فهو ضرر على أهل الأرض بلا نفع أصلاً؛ فإنّ المؤمنين به لم ينتفعوا به، ولا حصل لهم به لطف ولا مصلحة، والمكذّبون به يعذّبون عندهم على تكذيبهم به، فهو شر محض لا خير فيه! وخلق مثل هذا ليس من فعل الحكيم العادل؛(1).

اين انسان - بر فرض كه موجود و معلوم باشد! - به نصّ قرآن، سنت و اجماع، بر خداوند متعال واجب است كه او را در نزد كسى نگاه دارد كه نوعاً مى بايست نگه دارنده او باشد؛ مانند مادر و مادر مادرش و امثال آنها. اموالش نيز بايد نزد كسى باشد كه حافظ اموال است؛ مانند وصىّ پدرش - اگر وصى داشته باشد - و يا فرد ديگرى كه كار وصى را بنمايد از خويشاوندان و يا غير خويشاوندان و يا نماينده حكومت؛ زيرا با فوت پدرش، او يتيم بوده است و نبايد اموال شخص يتيم پيش از رسيدنش به سنّ بلوغ و رشد، در اختيار خودش باشد؛ چنان كه خداى تعالى در قرآن مى فرمايد: «وَابْتَلُواْ الْيَتَامَى حَتَّىَ إِذَا بَلَغُواْ النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِّنْهُمْ رُشْدًا


1) . منهاج السنّة: 4 / 88 - 90.

فَادْفَعُواْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَأْكُلُوهَا إِسْرَافاً وَبِدَاراً أَنْ يَكْبَرُواْ »؛ يعنى: يتيم ها را بيازماييد تا اين كه به سنّ ازدواج برسند. اگر از آنان رشد ديديد، اموالشان را به آنان بدهيد. و از روى اسراف (ستم و زياده روى) پيش از آن كه بزرگ شوند، اموالشان را نخوريد.

از اين رو به اين شخص نيز نبايد - پيش از رسيدن به سن بلوغ و رشد - اموالش را داد، همان طور كه خداوند در كتاب خود فرموده است؛ بنابراين، كسى كه از حيث جسم و اموال محجور است و حقّ تصرف در اموال خود را ندارد، چگونه مى تواند امام و پيشواى تمام مسلمانها بوده و داراى مقام عصمت باشد، و هيچ كس بدون ايمان آوردن به او نتواند مؤمن بشود؟ اين شخص به اتفاق همه آنها - وجودش را فرض كنيم يا نكنيم - نه در دين قابل استفاده است و نه در دنيا، به هيچ كس چيزى نياموخته و هيچ يك از ويژگى ها و صفات خير و شرّ در او ديده نشده است. بنابراين، اهداف و مقاصد عمومى و خصوصى امامت به وسيله او برآورده نشده و به دست نمى آيد؛ بلكه اگر وجود چنين كسى فرض شود، براى ساكنان روى زمين زيان بخش است؛ زيرا كسانى كه به او ايمان آورده اند از او بهره مند نمى شوند و لطف و مصلحتى به وسيله او به آنان نمى رسد. اما از سوى ديگر، به عقيده طرفداران و معتقدان او، كسانى كه او را تكذيب كنند مورد عذاب قرار خواهند گرفت. بنابراين وجود او شرّ محض است و هيچ گونه خيرى در او نيست! و آفرينش چنين موجودى، در زمره افعال خداوند حكيم و عادل نمى باشد! وى همچنين مى نويسد:

ثمّ إنّهم يقولون: إنّ اللّه يجب عليه أن يفعل أصلح ما يقدر عليه للعباد في دينهم ودنياهم، وهو يمكّن الخوارج الّذين يكفرون به بدار لهم فيها شوكة،

ومن قتال أعدائهم، ويجعلهم والأئمّة المعصومين في ذلّ أعظم من ذلّ اليهود والنصارى، وغيرهم من أهل الذمّة؛ فإنّ أهل الذمّة يمكنهم إظهار دينهم، وهؤلاء الذين يُدّعى أنّهم حجج اللّه على عباده، ولطفه في بلاده، وأنّه لا هدىً إلاّ بهم، ولا نجاة إلاّ بطاعتهم، ولا سعادة إلاّ بمتابعتهم، وقد غاب خاتمتهم من أربعمئة وخمسين سنة، فلم ينتفع به أحد في دينه ودنياه، وهم لا يمكنهم إظهار دينهم كما تظهر اليهود والنصارى دينهم؛(1).

سپس آنان مى گويند: بر خداوند واجب است كه شايسته ترين كارى را كه مى تواند، براى بندگان خود در دنيا و آخرت انجام دهد. در عين حال، كسانى را كه بر ائمه معصومين خروج كرده و به آنان كفر ورزيده اند، در دنيا شوكت و عظمت داده و آنان را بر دشمنانشان خروج كرده و به آنان كفر ورزيده اند، در دنيا شوكت و عظمت داده و آنان را بر دشمنانشان چيره و پيروز ساخته است. ولى امامان معصوم را در ذلّت و خوارىِ بزرگتر از ذلّت يهودى، نصارا و ديگر كافران اهل ذمّه قرار داده است؛ زيرا كفّار ذمّى مى توانند دين خود ار اظهار كنند، ولى اين امامانى كه - به ادّعاى پيروانشان - حجت هاى خدا بر روى زمين او، و لطف او در بلاد اويند، هدايتى جز به وسيله آنان به دست نمى آيد، نجاتى جز راه اطاعت از آنان نيست و سعادت منحصر به تبعيت و پيروى آنهاست، در عين حال از غيبت آخرين نفر آنها حدود چهارصد و پنجاه سال مى گذرد؛ در حالى كه هيچ كس در دين و دنيايش از او بهره مند نشده است و اينان نمى توانند دين خود را اظهار كنند، با آن كه يهود و نصارا دينشان را ظاهر مى سازند!


1) . همان: 7 / 409.

مدعاى سليمان بن جرير در طعن بر امامان از جمله انحرافات اهل سنت نسبت به اهل بيت عليهم السلام، نقل سخنان سليمان بن جرير و استناد و اعتماد بر سخنان وى است. سليمان بن جرير، زيدى مذهب بوده و به ائمه اطهار عليهم السلام و پيروانشان اشكال كرده است. در اين ميان اهل سنت از سخن وى در تنقيص امامان عليهم السلام و شيعيانشان بهره برده و سوء استفاده كرده اند.

فخر رازى در انتهاى بحث امامت از كتاب محصّل، پس از نقد و بررسى «تقيه»، به سخن سليمان بن جرير اشاره كرده، مى نويسد:

ولنختم هذا الكلام بما يُحكى عن سليمان بن جرير الزيدي، أنّه قال: إنّ أئمّة الرافضة وضعوا مقالتين لشيعتهم لا يظفر معهما أحد عليهم.

الأول: القول بالبداء؛ فإذا قالوا إنّه سيكون لهم قوّة وشوكة، ثمّ لا يكون الأمر على ما أخبروه قالوا: بدا للّه تعالى فيه. قال زرارة ابن أعين من قدماء الشيعة، وهو يخبر عن علامات ظهور الإمام.

فتلك أمارات تجيء بوقتها *** وما لَك عمّا قدّر اللّه مذهبُ

ولولا البداء سمّيته غير فائت *** ونعت البدا نعتٌ لمن يتقلّبُ

ولولا البدا ما كان ثمّ تصرّف *** وكان كنار دهرها تتلهّبُ

وكان كضوء مشرق بطبيعة *** وللّه عن ذكر الطبائع مرغبُ

والثاني: التقيّة؛ فكلّما أرادوا شيئا يتكلّموا به، فإذا قيل لهم: هذا خطأ أو أظهر بطلانه قالوا: إنّما قلناه تقيّة؛(1).

سخن را در اينجا، با مطالبى كه از سليمان بن جرير زيدى نقل شده به پايان مى رسانيم. وى گويد: پيشوايان رافضى، براى پيروان خود دو موضوع را جعل كرده كه با وجود آن دو موضوع، هيچ كس نمى تواند بر آنان چيره شود:

نخست: اعتقاد به بداء كه هر گاه مى گفتند به زودى به قدرت رسيده و موقعيتى به دست مى آورند و بعد [اين وعده محقق نشده] چنين چيزى اتفاق نمى افتاد، مى گفتند: خداوند در اين كار بداء كرده است. زرارة بن اعين - كه از پيشينيان شيعه است - درباره نشانه هاى ظهور امام رضى اللّه عنه اين اشعار را سروده است:

ايشان نشانه هايى هستند كه در وقت خودش مى آيند. و براى تو، از آنچه خداوند مقدّر كرده است، راهى نيست.

اگر بداء نمى بود، آن را حتمى و از دست نرفتنى مى ناميدم و صفت بداء صفت چيزى است كه دگرگون مى شود.

اگر بداء نبود، تصرف و دگرگونى وجود نداشت و همچون آتشى بود كه براى هميشه در سوز و گداز بود.

و همچون نورى بود كه به طبيعت خود مى تابيد و خداوند مى تواند از طبيعت اعراض كند.

دوم: تقيه. هر چه مى خواستند مى گفتند و آنگاه كه به آنها گفته مى شد اين سخن شما اشتباه است و بطلانش آشكار مى گردد، مى گفتند: ما از روى تقيه چنين چيزى گفته ايم.


1) . المحصّل: 602 - 603.

شهرستانى نيز به مدعاى سليمان بن جرير پرداخته است. وى مى نويسد:

إنّ أئمّة الرافضة قد وضعوا مقالتين لشيعتهم لا يظهر أحد قطّ بهما عليهم:

إحداهما: القول بالبداء؛ فإذا أظهروا قولاً أنّه سيكون لهم قوّة وشوكة وظهور، ثمّ لا يكون الأمر على ما أخبروه قالوا: بدا للّه تعالى في ذلك.

والثانية: التقيّة؛ وكلّما أرادوا تكلّموا به، فإذا قيل لهم: ذلك ليس بحقّ، وظهر لهم البطلان قالوا: إنّما قلناه تقيّة، وفعلناه تقيّة؛(1).

امامان رافضى براى پيروان خود دو عقيده جعل كرده اند كه هرگز كسى نمى تواند با داشتن آن دو گفتار، بر آنان پيروز شود. يكى از آن دو، اعتقاد به بداء است كه هر گاه اظهار مى كردند به زودى قدرت و شوكتى نصيبشان خواهد شد و آنگاه چنين كارى اتفاق نمى افتاد، مى گفتند خداوند متعال در اين كار بداء كرده است.

دوم: تقيه است كه هر چه مى خواستند، مى گفتند و هنگامى كه به آنان گفته مى شد اين سخن و گفتار صحيح نبوده و بطلانش برايشان آشكار مى شد، مى گفتند: ما اين سخن را از روى تقيه گفته و اين كار را از روى تقيه انجام داده ايم.

به هر روى اين چكيده اى از اظهار محبت ها و پيروى هاى عالمان اهل سنت از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بود! خواننده اين سطور به برخى از انظار اهل سنت پيرامون اهل بيت عليهم السلام دست يافت تا به بطلان مدعاى دهلوى كه اهل سنت را محبان اهل بيت و تابعان آنان دانسته اند پى برد. آرى، آن كسانى مى توانند در زمره محبان و تابعان اهل بيت عليهم السلام قرار گيرند كه به آن بزرگواران تمسك كرده و به


1) . الملل والنحل: 1 / 160.

سخنان و فرمايشاتشان پس از باور عمل كنند و در اين رهگذر، خود را بر كشتى هدايت سوار شده ديده و هدايت يابند و اينان كسانى نيستند جز شيعه اماميه و اثناعشرى.

دلالت حديث بر نجات انحصارى اماميه

دهلوى در ادامه مدعى است كه يكى از عالمان شيعى در اين باره سخنى دارد كه به تعبير دهلوى دلفريب! است. وى مى نويسد:

و در اين مقام بعضى از خوش طبعان شيعه تقريرى دارد خيلى دلفريب لابد ذكر آن تقرير و حل آن تزوير نموده آمد، گفته است كه تشبيه اهل بيت در اين حديث بسفينه اقتضا مى نمايد كه محبت جميع اهلبيت و اتباع كل ايشان در نجات و فلاح ضرور نيست، زيرا كه اگر شخصى در يك كنج كشتى جا گرفت بلا شبهه از غرق او را نجات حاصل شد، بلكه دوران در تمام كشتى و گاهى بكنجى نشستن و گاهى بكنج ديگر معمول و عادى نيست، پس شيعه چون متمسك به بعض اهلبيت شدند و اتباع بعضى ازيشان پيش گرفتند بلا شبهه ناجى باشند و طعنى كه اهل سنت برايشان بابت انكار بعض اهلبيت مى نمايند دفع شد، والحمد للّه.

اين عبارتى را كه دهلوى به دست داده و آن را منتسب به يكى از عالمان شيعه نموده، به واقع از بافته هاى دهلوى و تصورات ذهنى او است كه چه بسا دوست داشته عالمى از عالمان شيعه به اين مطالب اعتراف كند؛ ولى چون نيافته - ما نيز نيافتيم! - به صورت كلى و بدون نگاشتن نام وى و يا به دست دادن آدرس و منبعى و حتى نشانه اى، آن را منتسب به عالمى از عالمان شيعه كرده است!

اگر تمامى مناظرات اينگونه باشد، باب تحقيق و كسب علم و حقيقت بسته خواهد شد و سنگى بر روى سنگى بند نخواهد آمد.

به هر روى اين سخن از هيچ يك از عوام شيعه صادر نمى شود، چه رسد به عالمان و فضلاى ايشان. اين سخن با عقيده و مرام اهل سنت موافق است؛ چرا كه آنان على رغم ادعاى داشتن محبت اهل بيت عليهم السلام و موالات آنان، دوستدار دشمنان اهل بيت بوده و از مخالفان اهل بيت اطاعت و پيروى مى كنند و حتى اجماع اهل بيت را حجت ندانسته و برخى از افرادى كه هم فكر اهل سنتند، با اين كه از جهت علم، فضل، زهد و فقاهت از اهل بيت پايين ترند، بر آنان مقدم داشته و به برترى آنان بر اهل بيت عليهم السلام حكم مى كنند.

با اين وجود، به اجمال در رد اين مدعاى دهلوى نكاتى را بيان مى كنيم. دهلوى درصدد رد - به زعم خود - عالم شيعى بر آمده است و دو پاسخ به وى مى دهد. او مى نويسد:

اهل سنت درين جواب او بدو وجه سخن دارند. اول بطريق نقض آن كه درين صورت اماميه را بايد كه زيديه و كيسانيه و ناوسيه و أفطحيه را گمراه ندانند و ناجى و مفلح انگارند، زيرا كه هر يكى ازين فرق مذكوره و امثال ايشان كنجى ازين كشتى وسيع گرفته و در آن كنج جاى خود ساخته و يك كنج كشتى براى نجات از غرق كافيست.

دهلوى در اين عبارات، نخست شيوه نقض را پى گرفته و مى گويد كه اماميه بايد فرقه هايى همچون زيديه، كيسانيه، ناووسيه و فطحيه را منحرف ندانسته و آنان را هدايت يافته بداند؛ چرا كه اينان به هر روى گوشه اى از اين كشتى نشسته و براى نجات از غرق شدن نيز حضور در كشتى كفايت است.

در پاسخ به اين ادعاى دهلوى مى گوييم:

دانستيم كه مصداق اهل بيت عليهم السلام كيانند. ايشان همان هاديان معصومى هستند كه وظيفه هدايت را تا به روز قيامت به دست داشته و تعداد آنان به دوازده نور مقدس مى رسد. از اين رو كسانى كه بر كشتى آنان سوار شده و به عصمت و طهارت آنان اعتقاد دارند نجات يافته اند و از آنجا كه زيديه، اسماعيليه، كيسانيه، ناووسيه و مواردى ديگر از اين قبيل به چنين حقيقى معتقد نيستند؛ از اين رو بدون ترديد از اساس بر كشتى سوار نشده اند تا نجات يابند.

پاسخ دوم وى پاسخ حلى است. وى مى نويسد:

دوم بطريق حل آن كه جا گرفتن در يك كنج كشتى وقتى نجات بخش از غرق درياست كه در كنج ديگر از آن كشتى رخنه نكند و چون در يك كنج نشست و در كنج ديگر رخنه كردن آغاز نهاد بلا شبهه غرق خواهد شد، و هيچ فرقه از فرق شيعه نيست الا در يك كنج اين كشتى نشسته و در كنج ديگر رخنه پيدا كرد.

اين پاسخ دهلوى نيز به مانند پاسخ نقضى اش سست و بى اساس است؛ چرا كه بارها گفته ايم كه مقصود از اهل بيت عليهم السلام همان كسانى هستند كه در حديث ثقلين آمده كه فقط دوازده امامند. آنانى كه تا به روز قيامت در كنار قرآن بوده و بدون جدايى از يكديگر به هدايت مردمان مبادرت مى كنند و تمسك به آنان است كه موجب هدايت شده و مردمان را از گمراهى، ضلالت و هلاكت مى رهانند. آنانى كه علم قرآن نزدشان بوده و با تفسيرى معصومانه از آن، هدايت را بر اساس كلام الاهى براى مردمان رقم مى زنند. با اين بيان، ديگر به جز معتقدان به امامان دوازده گانه، كسى بر كشتى هدايت

اهل بيت سوار نخواهد شد تا از اين رهگذر، غريبه اى در گوشه اى نشسته و گوشه ديگر را سوراخ نمايد! از سويى ديگر، دهلوى اين كشتى را به سان كشتى هاى دست ساز بشرى مى داند؛ از اين رو سوراخ نمودن و شكستن آن را روا مى داند! و حال آن كه اين كشتى به يد قدرت الاهى و زير نظر او ساخته شده است؛ از اين رو اگر جن و انس جمع شوند و دست به دست هم دهند، هر گز نمى توانند آن را سوراخ نمايند.

دهلوى در ادامه جواب حلى مى گويد:

آرى اهل سنت هر چند در كنج هاى مختلفه سير و دور مى نمايند اما كشتى ايشان سالمست، در هيچ كنج رخنه نكرده اند تا از آن طرف موج دريا درآيد و غرق كند.

وى كه به ادعاهاى بى اساس خود بنا نيست خاتمه دهد، اهل سنت را بر كنج هاى سالم كشتى فرض نموده است و ادامه ماجرا! در صفحات گذشته، به بررسى اين ادعاى دهلوى پرداختيم و دانستيم كه اهل سنت، به اهل بيت عليهم السلام نه از سر محبت مى نگرند و نه تابع و مطيع آنانند؛ به همين روى به چه رويى مى توانند ادعا كنند بر كشتى اهل بيت سوارند و حال آن كه كه هيچ تبعيتى از آنان نه در عقائد (خداشناسى، نبى شناسى و امام شناسى)، نه در فقه، نه در اخلاق و نه هيچ يك از امور دينى صورت نگرفته است. به همين روى عدم تطابق مدعا با عمل، مشكل نه فقط دهلوى، بلكه اهل سنتى است كه مدعى حفظ سنت پيامبر خدايند كه يكى از سنت هاى پيامبر، محبت و اطاعت نسبت به اهل بيت خود است كه نه در مقام عمل، بلكه در گفتار، سخن گزاف و بى شرمانه را به اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده اند؛ از اين رو از آن طرفى

نبسته اند. به همين روى در درياى گمراهى و ضلالت غرق شده اند و مصداق اين آيه گشته اند كه:

«مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِنْ دُونِ اللّه‌ِ أَنصَاراً »؛(1).

به جهت خطاهايشان غرق و داخل آتش شدند و جز خدا براى خود يار و ياورى نيافتند.

بررسى سخنى ديگر از دهلوى در حاشيه بر تحفه اثنا عشريه دهلوى در ادامه اشكالاتى كه به دلالت حديث شريف سفينه دارد، به سخن ملا يعقوب ملتانى كه از عالمان اهل سنت است مى پردازد. وى مى نويسد:

ملاّ يعقوب ملتانى كه از علماى أهل سنّتست گفته است كه در حديث پيغمبر تشبيه اهلبيت بسفينه و تشبيه صحابه بنجوم اشاره مى كند كه شريعت را از صحابه بايد گرفت و طريقت را از اهل بيت! زيرا كه خوض در حقيقت و معرفت بدون اعمال طريقت و محافظت شريعت محالست، چنانچه سفر درياى ظاهر بدون ركوب كشتى و اهتدا بنجوم محالست، و فقط سوار شدن بر كشتى هر چند نجات بخش از غرق است امّا وصول بمقصد بدون مراعات نجوم محالست، چنانچه فقط مراعات نجوم بدون كشتى بى اثر و باطل، درين نكته تأمّل بايد كرد كه بسيار عميقست! قبل از پاسخ به اظهار نظر دلالى نسبت به حديث شريف، اين نكته قابل توجه


1) . سوره نوح، آيه 25.

است كه فخر رازى اين سخن را از برخى از واعظان و منبريان سنى نقل كرده است. وى در كتاب تفسير خود مى نويسد:

والحاصل: إنّ هذه الآية تدلّ على وجوب حبّ آل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وحبّ أصحابه، وهذا المنصب لا يسلم إلاّ على قول أصحابنا أهل السُنّة والجماعة، الّذين جمعوا بين حبّ العترة والصحابة.

وسمعت بعض المذكّرين قال: إنّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: (مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا)، وقال صلّى اللّه عليه وسلّم: (أصحابي كالنجوم، بأيّهم اقتديتم اهتديتم)، ونحن الآن في بحر التكليف وتضربنا أمواج الشبهات والشهوات، وراكب البحر يحتاج إلى أمرين:

أحدهما: السفينة الخالية عن العيوب والثقب.

والثاني: الكواكب الظاهرة الطالعة النيّرة.

فإذا ركب تلك السفينة ووقع نظره على تلك الكواكب الظاهرة كان رجاء السلامة غالبا، فكذلك ركب أصحابنا أهل السُنّة سفينة حبّ آل محمّد ووضعوا أبصارهم على نجوم الصحابة، فرجوا من اللّه تعالى أن يفوزوا بالسلامة والسعادة في الدنيا والآخرة؛(1).

چكيده سخن آن كه: اين آيه بر وجوب محبت خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و محبت به اصحاب او دلالت دارد و اين منصب، جز بر طبق گفتار اصحاب ما اهل سنت و جماعت - كه بين دوست داشتن عترت و صحابه جمع كرده اند - درست از كار


1) . تفسير الرازي: 27 / 167، ذيل تفسير آية مودّت.

درنمى آيد. از يك واعظ شنيدم كه مى گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است: «مثل اهل بيت من، به مانند كشتى نوح است. هر كس در آن سوار شود، نجات يافته است». و نيز فرمود: «اصحاب من مانند ستارگانند، به هر كدامشان كه اقتداء نماييد، هدايت يافته ايد».

ما هم اكنون در درياى تكليف به سر مى بريم. امواج شبهات و شهوات ما را از اين سو به آن سو مى برد. مسافر دريا نيازمند به دو چيز است: يكى از آن دو، كشتىِ بى عيب و بدون سوراخ است، و دومى ستارگان آشكار، روشن و نورانى. هر گاه كسى بر اين كشتى سوار شد و نگاهش به آن ستارگان درخشان افتاد، اميد سلامتى و بهبود بيشتر دارد. همچنين اصحاب ما اهل سنت، بر كشتى محبت خاندان پيامبر سوار شده و ديدگان خود را به ستارگان صحابه دوخته اند و از خداوند متعال اميد رستگارى و سعادت در دنيا و آخرت دارند.

به وجوه مختلف مى توان به اين ادعا پاسخ مى گفت:

وجه يكم: حديث «أصحابي كالنجوم» به اعتراف بزرگان اهل سنت، حديثى جعلى و ساختگى است.(1).

وجه دوم: بر فرض صحت آن، «اصحاب» در اين حديث اهل بيت پيامبر عليهم السلام هستند، بنابر اين واجب است كه شريعت را از آنان فرا گيريم.


1) . ما در جلد سيزدهم از اين مجموعه و در بحث «عدالت صحابه»، به اين حديث مدعايى پرداخته و به انظار عالمان اهل سنت در جعلى دانستن آن اشاره كرده ايم كه بحث تفصيلى در اين باره را به محل خود واگذار مى كنيم.

وجه سوم: اگر منظور از اصحاب اهل بيت نباشند، بدون شك تمامى صحابه نيز منظور نيستند؛ بلكه منظور برخى از آنان هستند كه اقتدا به آنان برابر با هدايت است و در اين صورت است كه بايد از اين عده خاص، شريعت و طريقت را دريافت.

وجه چهارم: از سويى اهل بيت عليهم السلام مصداقى از صحابه اند و از سويى ديگر، همانان مصداق حديث سفينه اند؛ از اين رو به قدر متيقنى به نام اهل بيت مى توان دست يافت كه هم اصحاب پيامبرند و هم اهل بيت ايشان. به همين روى و به اعتراف دهلوى، اهل بيت اولى و شايسته تر از ديگران خواهند بود.

وجه پنجم: ادله فراوانى از كتاب و سنت، بر فراگيرى احكام شريعت از اهل بيت عليهم السلام دلالت دارند كه بر هر شخص منصفى پوشيده نيست.

وجه ششم: عالمان بزرگ اهل سنت به صراحت به اين نكته تصريح كرده اند كه لازم است كه هم در شريعت و هم طريقت به اهل بيت عليهم السلام رجوع نمود.

وجه هفتم: حديث سفينه آنچنان بر لزوم فراگيرى و دريافت شريعت از اهل بيت عليهم السلام مسلم است كه برخى از عالمان اهل سنت، به وضوح همين برداشت را از حديث شريف نموده اند. نصراللّه كابلى از همين گروه است. وى مى نويسد:

ولا شكّ أنّ الفلاح منوط بولائهم وهديهم، والهلاك بالتخلّف عنهم. ومن ثمّة كان الخلفاء والصّحابة يرجعون إلى أفضلهم فيما أشكل عليهم من المسائل، وذلك لأنّ ولاءهم واجب وهديهم هدي النّبيّ (صلعم)؛(1).


1) . الصواقع الموبقة: مخطوط. كتاب تحفه اثنا عشريه در واقع متن فارسى شده و اقتباس اين كتاب است، بااين تفاوت كه محتواى اين كتاب از سوى دهلوى سرقت شده و بدون اشاره به نام كابلى، دهلوى كتاب را با نام تحفه اثنا عشريه و با نام خود ثبت كرده است!

شكى نيست كه فلاح و رستگارى وابسته به ولايت و هدايت آنان و هلاكت و نابودى در تخلّف از آنان است. به همين جهت خلفاء و صحابه در مشكلاتى كه برايشان پيش مى آمد، به افضل افراد اهل بيت مراجعه مى كردند؛ زيرا ولايت آنان واجب است و راهنمائى آنان همان هدايت و راهنمائى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است.

وجه هشتم: دهلوى نيز خود به همين معنا اعتراف كرده است. وى در حاشيه كتاب تحفه اثنا عشريه مى نويسد:

و همينست حال اتّباع كه اهل سنّت يك طائفه را خاص نمى كنند از هر همه روايات دين خود مى آرند و بدان تمسّك مى جويند، چنانچه كتب تفسير و حديث و فقه ايشان بر آن گواه است.(1).

همان طور كه خواننده اين سطور مشاهده مى كند - بنابر ادعاى دهلوى - استفاده اهل سنت از تفسير، حديث و فقه، در راستاى بهره مندى از سخنان اهل بيت عليهم السلام بوده است و بهره مندى از ايشان اختصاص به طريقت نداشته است.

وجه نهم: لازمه سخن ملتانى اين است كه اهل بيت شريعت را از صحابه و صحابه طريقت و هدايت الاهى را اهل بيت نگرفته اند، به همين روى صحابه به هدايت هاى اهل بيت هدايت نيافته اند و از ايشان منحرف شده اند! وجه دهم: اين تفكيك ميان شريعت و طريقت كه ملتانى به آن پرداخته، متعلق به


1) . تحفه اثنا عشريه: 219.

عرفاء و صوفيانى است كه از شريعت به دور بوده و بلكه به ترك شريعت مبادرت كرده و محرمات الاهى را مرتكب مى شدند. بر كسى كه كتبى همچون لواقح انوار و نفحات انس را خوانده باشد، اين سخنان پوشيده نيست.

وجه يازدهم: اين ادعاى ملتانى كه هدايت به ستارگان لازم است نيز ادعايى ناصحيح است؛ زيرا خداى تعالى در قرآن كريم مى فرمايد: «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ».(1)اين آيه شريف به صراحت بر اين نكته اشاره دارد كه ستارگان راهنماى ديگران در تاريكى هاى خشكى و دريايند و اين در حالى است كه شامل روز و روشنى آن نمى شود؛ بلكه اين كشتى است كه در روز وسيله هدايت به سوى سعادت و نيك بختى است و اساساً در روز، براى هدايت نيازى به ستارگان نيست.

در ادامه به بررسى بيشتر افكار ملتانى و دهلوى مى پردازيم.

وجوه مشابهت كشتى نوح و أهل بيت

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در اين حديث شريف، اهل بيت خود را به كشتى نوح تشبيه كرده اند نه چيز ديگر و همين تشبيه نشانگر اين است كه مردمان با بودن كشتى هدايت اهل بيت عليهم السلام، از راه يابى به واسطه ستارگان بى نيازند. بنابراين سخن ملتانى و دهلوى به روشنى باطل خواهد بود. براى اثبات اين مدعا، به بررسى دلالت حديث شريف سفينه از نظرى ديگر، پرداخته و با به دست دادن وجوه مشابهت ميان اهل بيت عليهم السلام و كشتى نوح، به بطلان سخن اين دو پى خواهيم برد.


1) . سوره انعام، آيه 97.

1 - هدف از سوار شدن، نجات يافتن از غرق شدن با توجه به فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، مقصود و هدف نهايى از سوار شدن بر كشتى پيامبر، نجات يافتن از غرق شدن است و راهى جز اين را نمى توان سر راه قوم نوح تصور كرد. در اين ميان خداى تعالى كه واقف بر همه امور و قادر بر هر چيزى است، نجات يافتن آنانى كه بر كشتى نوح سوار شوند را تضمين نموده تا از اين رهگذر، سوار شوندگان با طيب خاطر بر آن سوار شده و نجات يابند. به همين روى، صِرف سوار شدن بر كشتى نوح آنان را نجات مى دهد و ديگر نيازمند هدايت ستارگان نيستند.

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز فرمود كه هر آن كس بر كشتى اهل بيت نشيند، نجات مى يابد و هر آن كس از آن تخلف نمايد، هلاك شود كه مقصود حضرت، هدايت مستقل مردمان به اهل بيت عليهم السلام است.

2 - وجود نوح در كشتى، خود وسيله نجات حضور حضرت نوح در كشتى كه پيامبرى معصوم و أُولوالعزم است، خود وسيله اى است براى هدايت كشتى در درياى توفانى و رساندن آنان به ساحل نجات، بدون اين كه به وسيله ظاهرى ديگرى براى اين نجات نياز باشد.

3 - سازنده كشتى نوح، و ناظر آن خدا اين كشتى بر اساس نص قرآنى، با نظارت و وحى خدا و به دست حضرت نوح ساخته شده است. خداى تعالى مى فرمايد:

«وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا »؛(1).


1) . سوره هود، آيه 37.

كشتى را در منظر ديد و وحى ما بساز.

روشن است كشتى اينچنينى هرگز غرق نخواهد شد و بشر را در درياهاى پر تلاطم دنيا - هر چه باشد - به ساحل نجات و سر منزل مقصود خواهد رساند و البته آن خداى ناظر بر ساخت كشتى، در زمان طى طريق، نظارتش بر كشتى به طور مستمر ادامه داشته و تحت يد قدرت او، در كنار خشكى كه مظهر آرامش و سكون است پهلو خواهد گرفت.

4 - طى مسير با نام خداوند خداى تعالى در وصف اين كشتى فرموده است:

«بِسْمِ اللّه‌ِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا »؛(1).

حركت كردن و لنگر انداختن كشتى با نام خداست.

مفسران در معناى اين آيه گفته اند: نوح هنگام سوار شدن بسم اللّه مى گفت و هنگام لنگر انداختن و پياده شدن نيز بسم اللّه مى گفت.

طبرى در همين باره مى نويسد:

حدّثنا أبوكريب، قال: حدّثنا جابر بن نوح، قال: حدّثنا أبوروق، عن الضحّاك في قوله: «ارْكَبُواْ فِيهَا بِسْمِ اللّه‌ِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا »، قال: إذا أراد أن ترسي قال: بسم اللّه. فأرست، وإذا أراد أن تجري قال: بسم اللّه. فجرت؛(2).

ابوكريب از جابر بن نوح، از ابوروق، براى ما روايت نمود كه ضحّاك ذيل آيه «ارْكَبُواْ


1) . سوره هود 11 : 41.

2) . تفسير الطبري: 12 / 59.

فِيهَا بِسْمِ اللّه‌ِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا » گفت: هر گاه كه نوح مى خواست كشتى را بياندازد، مى گفت: «بسم اللّه» و كشتى لنگر مى انداخت. و هر گاه مى خواست حركت كند، مى گفت: «بسم اللّه» و كشتى حركت مى كرد.

بغوى نيز در معناى آيه مى گويد:

قال الضحّاك: كان نوح إذا أراد أن تجري السفينة قال: بسم اللّه. جرت، وإذا أراد أن ترسو قال: بسم اللّه. رست؛(1).

ضحاك گفته است: نوح هر گاه مى خواست كشتى حركت كند، مى گفت: «بسم اللّه» و كشتى حركت مى كرد و هر گاه مى خواست لنگر بياندازد، مى گفت: «بسم اللّه» و لنگر كشتى انداخته مى شد.

فخر رازى نيز از ابن عباس نقل مى كند كه گفت:

يريد: تجري بسم اللّه وقدرته، وترسو بسم اللّه وقدرته، وقيل: كان إذا أراد أن تجري بهم قال: بسم اللّه مجريها. فتجري، وإذا أراد أن ترسو قال: بسم اللّه مرساها. فترسو؛(2).

كشتى به نام خداوند و قدرت او حركت مى كرد و به نام خداوند و قدرتش لنگر مى انداخت. و گفته اند: نوح هر گاه اراده مى كرد كه كشتى آنان حركت كند، مى گفت: «بسم اللّه مجراها»، آنان را مى برد. و زمانى كه مى خواست لنگر بيندازد، مى گفت: «بسم اللّه مجراها»، و كشتى لنگر مى انداخت.


1) . تفسير البغوي: 2 / 385.

2) . تفسير الرازي: 17 / 230.

واحدى نيشابورى، نسفى و سيوطى نيز همين معنا را از آيه به دست داده اند.(1).

5 - روان شدن كشتى در مرآ و منظر الاهى خداى تعالى در اين باره مى فرمايد:

«وَحَمَلْنَاهُ عَلَى ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ * تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا جَزَاء لِّمَن كَانَ كُفِرَ »؛(2).

او را بر مركبى از الواح و ميخ ها سوار كرديم و آن مركب تحت نظر ما حركت مى كرد و اين كيفرى بود براى آنانى كه كفر ورزيدند.

طبرى در توضيح معناى «تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا » مى نويسد:

وقوله: «تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا ». يقول جلّ ثناؤه: تجري السفينة التي حملنا نوحا فيها بمرأى منّا ومنظر، وذُكر عن سفيان في تأويل ذلك: ما حدّثنا ابن حميد، قال: حدّثنا مهران، عن سفيان في قوله: «تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا »، يقول: بأمرنا؛(3).

فرمايش خداى تعالى در مرآ و منظر ما حركت مى كرد. و از سفيان رسيده كه در تأويل اين آيه مى گويد: يعنى: كشتى به امر ما حركت مى كرد.

ثعلبى نيز در تفسير خود مى نويسد:

قوله عزّ وجلّ: «تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا »، أي: بمرأى منّا. مقاتل بن حيّان: بحفظنا؛ ومنه قول الناس للمودّع: «عين اللّه عليك». مقاتل بن سليمان: بوحينا. سفيان: بأمرنا؛(4).


1) . ر.ك: تفسير الواحدي: 1 / 521؛ تفسير النسفي: 2 / 155؛ الدرّ المنثور: 3 / 333.

2) . سوره قمر، آيه 13 - 14.

3) . تفسير الطبري: 27 / 125.

4) . تفسير الثعلبي: 9 / 165.

«تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا » يعنى در مرآ و منظر ما. مقاتل بن حيان گويد: يعنى به نگهدارى و حفظ ما. و از همين باب است كه مردم به كسى كه وداع مى كند، مى گويند: «عين اللّه عليك». مقاتل بن سليمان گويد: يعنى: به وحى ما، سفيان گويد: يعنى به امر ما.

بغوى، نسفى و بيضاوى نيز درباره آيه همين معنا را به دست داده اند.(1).

6 - وجود اهل بيت موجب حركت كشتى بر اساس برخى روايات اهل سنت، اهل بيت پيامبر عليهم السلام موجب حقيقى حركت كشتى حضرت نوح و نجات آنان از هلاكت و نابودى اند.

حافظ محب الدين محمد بن محمود نجار بغدادى در اين باره، به حديثى پرداخته است. وى در شرح حال حسن بن احمد محمدى، به سند خود از انس بن مالك نقل مى كند كه گفت:

عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، أنّه قال: لمّا أراد اللّه عزّ وجلّ أن يهلك قوم نوح عليه السلام أوحى اللّه إليه أن شق ألواح الساج، فلمّا شقّها لم يدر ما يصنع، فهبط جبرائيل عليه السلام فأراه هيئة السفينة، ومعه تابوت فيه مئة ألف مسمار وتسعة وعشرون ألف مسمار. فسمّر المسامير كلّها في السفينة إلى أن بقيت خمسة مسامير، فضرب بيده إلى مسمار منها فأشرق في يده، وأضاء كما يضيء الكوكب الدرّي في أُفق السماء، فتحيّر من ذلك نوح، فأطلق اللّه ذلك المسمار بلسان طلق ذلق، فقال: أنا على اسم خير الأنبياء محمّد بن عبداللّه. فهبط جبرائيل، فقال له: يا جبرئيل! ما هذا المسمار الذي ما رأيت مثله؟


1) . ر.ك: تفسير البغوي: 4 / 260؛ تفسير النسفي: 3 / 120؛ تفسير البيضاوي: 5 / 165.

قال: هذا بسم خير الأوّلين والآخرين محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، أسمره في أوّلها على جانب السفينة الأيمن.

ثمّ ضرب بيده على مسمار ثان فأشرق وأنار، فقال نوح عليه السلام: وما هذا المسمار؟ قال: مسمار أخيه وابن عمّه عليّ بن أبيطالب، فأسمره على جانب السفينة اليسار في أوّلها.

ثمّ ضرب بيده إلى مسمار ثالث فزهر وأشرق وأنار، فقال له جبرائيل عليه السلام:

هذا مسمار فاطمة عليها السلام، فأسمره إلى جانب مسمار أبيها صلّى اللّه عليه وسلّم.

ثمّ ضرب بيده إلى مسمار رابع فزهر وأنار، فقال له: هذا مسمار الحسن، فأسمره إلى جانب مسمار أبيه.

ثمّ ضرب بيده إلى مسمار خامس فأشرق وأنار وبكى وأظهر النداوة، فقال: يا جبرائيل! ما هذه النداوة؟ فقال: هذا مسمار الحسين بن عليّ، سيّد الشهداء، فأسمره إلى جانب مسمار أخيه.

ثمّ قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: قال اللّه تعالى: «وَحَمَلْنَاهُ عَلَى ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ »،(1)قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «الألواح خشب السفينة ونحن الدُسُر، ولولانا ما سارت السفينة بأهلها»؛(2)

ص 118 - 119 نقل كرده است.

.

از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده است كه فرمود: هنگامى كه خداوند عزّ وجلّ اراده فرمود كه قوم نوح عليه السلام را هلاك كند، به حضرتش وحى فرستاد كه


1) . سوره قمر، آيه 13.

2) . ذيل تاريخ بغداد: مخطوط. سيّد بن طاووس به سند خود، اين روايت را در كتاب الأمان من أخطار الأسفار:

تخته هاى ساج را بشكافد. هنگامى كه آنها را شكافت، ندانست چه كند. جبرئيل فرود آمد و شكل كشتى را به او نشان داد. به همراه او صندوقى بود كه درون آن يكصد و بيست و نه هزار ميخ وجود داشت.

تمامى ميخ ها را در كشتى به كار برد، تا اين كه پنج ميخ باقى ماند. دستش را كه به يكى از آن ميخ ها زد، همچون ستاره اى درخشنده در افق آسمان درخشيد و روشن شد. نوح از اين پيش آمد، متحير شد.

آن ميخ به اذن خدا به نطق آمد و با عبارتى فصيح گفت: من بر اسم بهترين پيامبران محمد بن عبداللّه هستم. جبرئيل فرود آمد و به او گفت: اى جبرئيل، اين چه ميخى است كه تا كنون مثل آن نديده ام؟ گفت: اين به نامِ بهترينِ پيشينيان و آيندگان حضرت محمد بن عبداللّه است، آن را در سمت راست جلو كشتى بكوب. بعد دستش را به ميخ دوم زد. آن ميخ نيز روشن شد و درخشيد. نوح پرسيد: اين ميخ چيست؟ گفت: اين ميخ، منسوب به برادر و پسر عمويش على بن ابى طالب است. آن را در سمت چپ جلو كشتى فرو كرد. بعد دستش را به ميخ سوم زد. آن ميخ نيز درخشيد و روشن شد. جبرئيل به او گفت: اين ميخ متعلق به فاطمه است. آن را در كنار ميخ پدرش صلوات اللّه عليه وآله به كار بست. آنگاه دستش را به ميخ چهارم زد. آن ميخ نيز روشن شد و درخشيد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسن عليه السلام است. آن را در كنار ميخ پدرش كوبيد.

بعد دستش را به ميخ پنجم زد. آن ميخ نيز روشن شد و درخشيد و گريست و ترى و رطوبتى از آن آشكار شد. نوح پرسيد: اى جبرئيل اين رطوبت چيست؟ گفت: اين ميخ حسين بن على، سيدالشهداء است. آن را در كنار ميخ برادرش نصب كرد. آنگاه

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، اين آيه را خواند: «وَحَمَلْنَاهُ عَلَى ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ ». پس از آن فرمود: «مقصود از الواح، چوب هاى كشتى است و ما هستيم ميخ هاى آن و اگر ما نبوديم، كشتى ساكنانش را حركت نمى داد».

سخنى درباره حديث نجوم

در ادامه اشكالات به حديث سفينه، دهلوى براى اثبات سخن خود در صدد تقابل ميان حديث شريف سفينه و حديث نجوم است. حال آن كه حديث نجوم (اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم) در زمره احاديث باطلى است كه ياراى تقابل با حديث معتبر سفينه را ندارد.

ما در بحث عدالت صحابه، به تفصيل به بررسى و نقد اين حديث پرداخته و آن را از وجوه مختلف بررسى خواهيم نمود؛ ولى در اين مقام به طور اختصار به نقل نظر برخى از عالمان اهل سنت پيرامون اين حديث مى پردازيم تا خواننده، به روشنى مستمسك ضعيف دهلوى را مشاهده نمايد.

سبكى درباره اين حديث مى نويسد:

وهذا حديث قال فيه أحمد: لا يصحّ، ثمّ إنّه منقطع؛(1).

اين حديث، حديثى است كه احمد بن حنبل درباره آن مى گويد: حديث صحيح نيست، علاوه بر آن حديث منقطع نيست.

شاطبى نيز مى نويسد:


1) . الإبهاج في شرح المنهاج: 2 / 378.

إنّه مطعون في سنده؛(1).

در سند اين روايت طعن وارد شده است.

ابن اميرالحاج نيز تمامى طرق اين حديث را مردود و ناصحيح دانسته است. وى مى نويسد:

له طرق بألفاظ مختلفة، ولم يصحّ منها شيء؛(2).

براى اين حديث طرقى و با اسنادى مختلف وجود دارد وهيچ يك از اين طرق صحيح نيستند.

ابن حزم نيز در اين باره مى نويسد:

وأمّا الحديث المذكور فباطل مكذوب، من توليد أهل الفسق لوجوه ضرورية:

أحدها: إنّه لم يصحّ من طريق النقل.

والثاني: إنّه صلّى اللّه عليه وسلّم لم يجز أن يأمر بما نهى عنه.

وهو عليه السلام قد أخبر أنّ أبابكر قد أخطأ في تفسير فسّره، وكذّب عمر في تأويل تأوّله في الهجرة ... فمن المحال الممتنع الذي لا يجوز ألبتة أن يكون عليه السلام يأمر باتّباع ما قد أخبر أنّه خطأ، فيكون حينئذ أمر بالخطأ، تعالى اللّه عن ذلك، وحاشا له صلّى اللّه عليه وسلّم من هذه الصفة ... .

والثالث: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لا يقول الباطل بل قوله الحقّ، وتشبيه


1) . الموافقات: 5 / 74.

2) . التقرير والتحبير: 126.

المشبِّه للمصيبين بالنجوم تشبيه فاسد وكذب ظاهر؛ لأنّه من أراد جهة مطلع الجدي فأمّ جهة مطلع السرطان لم يهتدِ، بل قد ضلّ ضلالاً بعيدا، وأخطأ خطأ فاحشا، وخسر خسرانا مبينا، وليس كلّ النجوم يهتدى بها في كلّ طريق؛ فبطل التشبيه المذكور، ووضح كذب ذلك الحديث وسقوطه وضوحا ضروريا؛(1).

و امّا حديث مذكور (تشبيه اصحاب به ستارگان) به چند دليلِ ضرورى و روشن، باطل و دروغ است كه اهل فسق آن را جعل كرده اند.

نخست: با سند درست و صحيحى نقل نشده است؛

دوم: جايز نيست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به چيزى دستور دهد كه از آن نهى فرموده است. آن حضرت خود خبر داده كه ابوبكر در تفسير آيه اى از قرآن خطا و اشتباه كرد و عمر نيز در تأويل آيه اى درباره هجرت دروغ گفت ... بنابراين محال و ممتنع است كه پيامبر اكرم، به پيروى از چيزى امر فرمايد كه خود، به اشتباه بودن آن خبر داده است! اين دستور، امر به خطا و اشتباه خواهد بود كه خداوند از آن برتر و دامان رسول خدا از اين آلودگى پاك و منزّه است ... .

سوم: پبامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سخن باطل نمى گويد، بلكه گفتارش حقّ و صحيح است. همانند دانستنِ رجوع به صحابه با راه يابى از ستارگان، تشبيهى فاسد و دروغى آشكار است؛ زيرا كسى كه مى خواهد به محل طلوع ستاره جُدى برود، اگر از مسير طلوع ستاره سرطان برود هدايت نيافته؛ بلكه به روشنى گمراه شده است. چنين كسى خطايى فاحش مرتكب شده و زيان و ضررى روشن و مسلّم بر خود


1) . الإحكام في أصول الأحكام: 5 / 643.

وارد ساخته است؛ از اين رو، اين چنين نيست كه به هر ستاره اى در هر راهى بتوان راه يافت. بنابراين تشبيه يادشده باطل است و دروغ بودن اين حديث و بى اعتبارىِ آن روشن و آشكار است.

وى همچنين مى نويسد:

وأمّا الرواية: أصحابي كالنجوم؛ فرواية ساقطة؛(1).

اما روايت «اصحابى كالنجوم»: روايت از اعتبار ساقط است.

ستارگانِ آسمان كيانند؟ هماره جعل در جايى صورت مى گيرد كه اصلى و حقيقتى در ميان باشد، والا باورپذير نبوده و كسى به آن توجه نخواهد كرد. حديث نجوم نيز اصلى دارد كه آن اصل از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شده است؛ اما پس از اين كه دانسته شد كه حديث «أصحابي كالنجوم» باطل است و از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر نشده، پس بايد به دنبال نجوم و ستارگانى گشت كه از سوى خداى تعالى و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله معرفى شده اند. در ادامه، به اين حقيقت پى خواهيم برد.

حديث «النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأهل الأرض» يكى از رواياتى كه به اين حقيقت ما را رهنمون مى كند، حديث «النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بيتي أمان لأهل الأرض» است.

اين حديث را بسيارى از عالمان سنى روايت كرده اند.


1) . همان: 6 / 810.

احمد بن حنبل شيبانى در كتاب فضائل خود مى نويسد:

وفي ما كتب إلينا (محمّد بن عبداللّه الحضرمي) أيضا يذكر أنّ يوسف بن نفيس حدّثهم، قال: حدّثنا عبدالملك بن هارون بن عنترة، عن أبيه، عن جدّه، عن علي عليه السلام، أنّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، (إذا) ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض»؛(1).

در آنچه كه (محمد بن عبداللّه حضرمى) براى ما نوشت، همچنين يادآور شد كه يوسف بن نفيس به سند خود از على عليه السلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمان؛ هر گاه ستارگان از بين روند، اهل آسمانها نيز از بين مى روند. اهل بيت من نيز موجب امان اهل زمينند. هر گاه اهل بيت من از بين رفتند، اهل زمين نيز از بين خواهد رفت».

محب الدين طبرى در ذخائر عقبى، روايت را از مناقب احمد نقل كرده است. وى مى نويسد:

عن عليّ عليه السلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، فإذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض». أخرجه أحمد في المناقب؛(2).


1) . فضائل الصحابة: 2 / 835 / ح 1145. اين حديث از زيادات قطيعى است كه ما بر اساس نسخه خطى كه در كتابخانه سيد عزيز طباطبايى قدّس سرّه وجود دارد، تصحيح نموده ايم.

2) . ذخائر العقبى: 17.

از على عليه السلام نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمانند. هر گاه ستارگان از بين بروند، اهل آسمان نيز از بين مى روند. اهل بيت من نيز امان براى اهل زمينند. هر گاه اهل بيت من از بين رفتند، اهل زمين نيز از بين مى روند». اين روايت را احمد در مناقب آورده است.

ملك العلماء شهاب الدّين دولت آبادى نيز در هدايه سعداء مى نويسد:

الجلوة الثّلاثون في عزّتهم بخطاب «أمان الامّة وشفيع القيامة»؛(1).

جلوه سيم: در عزّت اهل بيت از اين رو كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ايشان را امان و امت شفيع روز قيامت خوانده است.

همچنين حافظ سخاوى در استجلاب ارتقاء غرف، در باب ششم كه با عنوان «باب الأمان ببقائهم والنّجاة في إقتفاءهم» به دست داده است. وى پس از نقل روايت از احمد بن حنبل مى نويسد:

أخرجه أحمد في المناقب وذكره الدّيلميّ وابنه معا بلا إسناد؛(2).

اين روايت را احمد در مناقب خود آورده است و ديلمى و فرزندش آن را بدون سند ذكر كرده اند.

سمهودى نيز در جواهر عقدين و در ذكر پنجم از قسم دو كتاب، بابى را با عنوان «الذكر الخامس: ذكر أنّهم أمان الأمّة وأنّهم كسفينة نوح من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق»(3)به دست داده است كه در آن روايت را از اميرالمؤمنين عليه السلام، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده است.


1) . هدايه السعداء: مخطوط.

2) . إستجلاب ارتقاء الغرف: 222 - 223، باب ششم.

3) . جواهر العقدين: 1 / 73.

ابن حجر مكى در صواعق محرقه نيز ذيل آيه هفتم از مناقب اهل بيت عليهم السلام مى نويسد:

وفي رواية لأحمد وغيره: «النجوم أمان لأهل السماء ...»؛(1).

و در روايت احمد و غير او آمده است: «ستارگان امان براى اهل آسمانند و ...».

عيدروس يمنى در عقد نبوى مى گويد:

وقال الشريف السمهودي في معنى قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا هلك أهل بيتي جاء أهل الأرض من الآيات ما كانوا يوعدون».

قال: ويحتمل - وهو الأظهر عندي - أنّ كونهم أمانا للأمّة أهل البيت [كذا] مطلقا، وأنّ اللّه لمّا خلق الدنيا بأسرها من أجل النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم جعل دوامها بدوامه ودوام أهل بيته، فإذا انقضوا طوى بساطها؛(2).

شريف سمهودى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمان و اهل بيت من امان براى اهل زمين اند. هر گاه اهل بيت من از بين بروند، بر سر اهل زمين همان عذابى فرود خواهد آمد كه به آن وعده داده شده است».

سمهودى در شرح آن گويد: احتمال دارد - كه همين احتمال نيز نزد من قوى تر است - كه اهل بيت به طور مطلق موجب امان امت مى باشند. هنگامى كه خداوند تمامى


1) . الصواعق المحرقة: 234 - 235.

2) . العقد النبويّ: مخطوط.

جهان را به خاطر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله آفريد، سبب دوام جهان را به دوام او و دوام اهل بيتش قرار داده است كه هر گاه دوران اهل بيت سرآيد، بساط زمين نيز برچيده خواهد شد.

ملا على قارى در مرقاة المفاتيح، ذيل شرح حديث سفينه، به نقل اين روايت پرداخته است. وى مى نويسد:

ويؤيّده ما أخرجه أحمد في المناقب عن عليّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، فإذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض»؛(1).

اين حديث را روايتى تأييد مى كند كه احمد در كتاب مناقب، از على عليه السلام نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمانند؛

پس هر گاه ستارگان از بين رفتند، اهل آسمان نيز از بين مى روند. اهل بيت من نيز براى اهل زمين امانند. هرگاه اهل بيت من از بين بروند، اهل زمين نيز از ميان مى روند».

اين روايت را ابن باكثير مكّى،(2)محمود شيخانى قادرى،(3)احمد زينى دحلان،(4)صبان مصرى و قندوزى از مناقب احمد بن حنبل نقل كرده اند.


1) . مرقاة المفاتيح: 9 / 3988.

2) . ر.ك: وسيلة المآل: مخطوط.

3) . ر.ك: الصراط السّوى في مناقب آل النبيّ: مخطوط.

4) . ر.ك: الفتح المبين: 2 / 279.

قندوزى بلخى مى نويسد:

الباب الثالث في بيان أنّ دوام الدنيا بدوام أهل بيته صلّى اللّه عليه وسلّم، وبيان أنّهم سبب لنزول المطر والنعمة، وبيان فضائلهم:

أخرج أحمد في المناقب عن علي كرّم اللّه وجهه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، فإذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض».

أيضا: أخرجه ابن أحمد في زيادات المسند، والحمويني في فرائد السمطين عن عليّ كرّم اللّه وجهه؛

درباره اين كه دوام دنيا به دوام اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است، و اين كه آنان واسطه ريزش باران و نعمت خداوندى هستند، و بيان فضائل آنان.

احمد در كتاب مناقب از على كرم اللّه وجهه نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمانند؛ هر گاه ستارگان رفتند، اهل آسمان نيز مى روند. اهل بيت من نيز امان براى اهل زمينند؛ هر گاه اهل بيت من از بين رفتند، اهل زمين نيز از بين مى روند».

پسر احمد نيز، اين روايت را در اضافات بر مسند و حموينى در فرائد سمطين از على كرّم اللّه وجهه نقل كرده اند.

وى همچنين مى نويسد:

أخرجه الحاكم، عن محمّد الباقر، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ رضي اللّه عنهم.

وأخرج أحمد، عن أنس رضي اللّه عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم:

«النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بيتي جاء أهل الأرض من الآيات ما كانوا يوعدون».

وقال أحمد: «إنّ اللّه خلق [خفق] الأرض من أجل النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، فجعل دوامها بدوام أهل بيته وعترته صلّى اللّه عليه وسلّم»؛(1).

حاكم نيز آن را از محمد باقر، از پدرش، از جدش، از على رضى اللّه عنهم نقل كرده است.

احمد از انس نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان اهل آسمان و اهل بيت من امان اهل زمينند. هر گاه اهل بيت من از بين بروند، بر سر اهل زمين آن آيات و عذاب هايى كه وعده داده شده بود، نازل خواهد شد.

احمد گويد: خداوند، زمين را به خاطر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آفريد، و دوام و ادامه آن را وابسته به دوام اهل بيت او قرار داد.

وى در ادامه به نقل اين حديث از سوى حموينى و حاكم نيشابورى اقدام كرده است.(2).

حديث «النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي» از جمله احاديث نجوم، حديث شريف «النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بيتي أمان لأمّتي» است.


1) . ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 71 - 72 / ح 1 و 2. فرائد السمطين: 2 / 253 / ح 522.

2) . ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 72 / ح 4 و 5. همچنين ر.ك: فرائد السمطين: 2 / 252 / ح 521؛ المستدرك على الصحيحين: 2 / 448، 3 / 149 و 457.

اين حديث شريف را بسيارى از علماى بزرگ اهل سنت نقل كرده اند كه نشانگر جايگاه آن در ميان محدثان سنى است.

از عالمانى كه به نقل اين حديث پرداخته است، محب الدين طبرى در ذخائر عقبى است. وى در باب پنجم از اين كتاب مى نويسد:

الباب الخامس: ذكر أنّهم أمان لأمّة محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم: عن أياس بن سلمة، عن أبيه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأمّتي». أخرجه أبوعمرو الغفاري؛(1).

باب پنجم: در ذكر اين كه اهل بيت امان براى امت محمد صلّى اللّه عليه وآله هستند: از اياس بن سلمه، از پدرش نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمانند و اهل بيت من امان براى امت من». اين حديث را ابوعمرو غفارى به دست داده است.

ابراهيم بن محمّد حموئى در كتاب فرائد سمطين، همين متن را به سند خود از اياس بن سلمة بن اكوع، از پدرش، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وسلّم نقل كرده است.(2).

زرندى نيز در نظم درر سمطين مى نويسد:

وورد عنه صلّى اللّه عليه وسلّم أنّه قال: «النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأمّتي». وفي رواية: «أمان لأهل الأرض»؛(3).

از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است كه فرمود: «ستارگان امان براى اهل


1) . ذخائر العقبى: 17.

2) . ر.ك: فرائد السمطين: 2 / 241 / ح 515.

3) . نظم درر السمطين: 234.

آسمانند و اهل بيت من امان براى امت من». و در روايتى: «امان براى اهل زمين هستند».

ابن حجر،(1)متّقى هندى(2)و سيوطى،(3)در حالى كه سيوطى سند روايت را حسن دانسته است، از ابويعلى، از سلمة بن اكوع نقل كرده اند.

همچنين اين روايت را فضل بن باكثير مكّى از ابن ابى شيبه، ابوعمرو غفارى، مسدّد، ابويعلى و طبرانى نقل كرده است.(4).

بدخشانى نيز در مفتاح النجا مى نويسد:

وأخرج الحفّاظ: أبوبكر عبداللّه بن محمّد بن أبيشيبة العبسي الكوفي، وأبوالحسن مسدد بن مسرهد الأسدي البصري؛ في مسنديهما، وأبوعبداللّه محمّد بن علي الحكيم الترمذي في نوادر الأصول، وأبويعلى أحمد بن علي التميمي الموصلي في مسنده، والطبراني في الكبير، وابن عساكر: «عن أياس بن سلمة بن الأكوع، عن أبيه رضي اللّه عنه، عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأمّتي»؛(5).

حافظان حديث: ابوبكر عبداللّه بن محمد بن ابى شيبه عبسى كوفى و ابوالحسن مسدد بن مسرهد اسدى بصرى در مسندهاى خود، ابوعبداللّه محمد بن على حكيم


1) . ر.ك: الصواعق المحرقة: 152.

2) . ر.ك: كنز العمّال: 12 / 96 / ح 34155.

3) . ر.ك: الجامع الصغير: 2 / 680 / ح 9313.

4) . ر.ك: وسيلة المآل: مخطوط.

5) . مفتاح النجا: مخطوط. همچنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 40 / 20؛ ينابيع المودّة: 1 / 72 / ح 4، 2 / 106 / ح 289 و 114 ح 319؛ إحياء الميت: 67 - 68 / ح 21.

ترمذى در نوادر الاصول، ابويعلى احمد بن على تميمى موصلى در مسندش، طبرانى در معجم كبير، ابن عساكر، از اياس بن سلمة بن الاكوع، از پدرش، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده اند كه فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمان و اهل بيت من امان براى امتم مى باشند».

محمّد صدر عالم نيز در معارج العلى و در تفسير آيه «وَمَا كَانَ اللّه‌ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ ... »(1)مى نويسد:

أشار صلّى اللّه عليه وسلّم إلى وجود ذلك المعنى في أهل بيته: أنّهم أمان لأهل الأرض كما كان هو صلّى اللّه عليه وسلّم أمانا لهم، وفي ذلك أحاديث كثيرة. منها: ما أخرج ابن أبيشيبة، ومسدّد، وأبويعلى، والطبراني، وابن عساكر: «عن أياس بن سلمة بن الأكوع، عن أبيه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل السماء، وأهل بيتي أمان لأمّتي»؛(2).

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به وجود اين معنا در اهل بيتش اشاره كرده و فرموده است: «آنان براى اهل زمين امانند، همان گونه كه خود آن حضرت براى آنان امان بود». در اين مورد احاديث فراوانى وارد شده است؛ از آن جمله روايتى كه ابن ابى شيبه، مسدد، ابويعلى، طبرانى و ابن عساكر، از اياس بن سلمة بن اكوع، از پدرش روايت كرده اند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان امان براى اهل آسمان و اهل بيت من امان براى امتم هستند».

از ناقلان اين حديث پدر دهلوى در كتاب مرآه مؤمنين است. وى اين روايت را از


1) . سوره انفال، آيه 33.

2) . معارج العلى في مناقب المرتضى: مخطوط. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 443.

صواعق محرقه، ذيل آيه اى كه گذشت نقل كرده است.(1).

عزيزى نيز از ناقلان، بلكه شارحان اين حديث است. وى پس از شرح حديث مى نويسد:

وإسناده حسن؛(2).

اسناد اين حديث حسن است.

حديث «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق ...» از ديگر متون در بردارنده مصاديق حقيقى نجوم، حديث شريف «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف» است. اين حديث را ابن عباس نقل كرده است. وى در اين باره مى گويد:

النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف، فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس.

اين حديث را بسيارى از علماى بزرگ اهل سنّت روايت كرده اند كه به نقل برخى مى پردازيم.

از عالمانى كه اين حديث را نقل كرده سيوطى است. وى در احياء الميت مى نويسد:

أخرج الحاكم عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمان لأمّتي من الاختلاف؛ فإذا


1) . ر.ك: مرآة المؤمنين في مناقب آل سيّد المرسلين: مخطوط.

2) . السراج المنير: 4 / 359.

خالفتها قبيلة اختلفوا، فصاروا حزب إبليس»؛(1).

حاكم از ابن عباس نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است: «ستارگان، اهل زمين را از غرق شدن حفظ مى كنند و براى آنها امانند. اهل بيت من نيز براى امت من، امان از اختلاف هستند. هر گاه قبيله اى با آنان مخالفت كند، با يكديگر اختلاف خواهند داشت و در آن صورت، حزب شيطان خواهند شد».

ميرزا محمد بدخشانى نيز در مفتاح النجا مى نويسد:

واخرج الحاكم وصحّحه على شرط الشّيخين، عن ابن عبّاس رضي اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «النّجوم امان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف فإذا خالفتها قبيلة اختلفوا فصاروا حزب إبليس»؛(2).

حاكم نيشابورى اين روايت را نقل كرده و بر اساس شرط بخارى و مسلم آن را تصحيح نموده است و به نقل از ابن عباس مى نويسد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ستارگان اهل زمين را از غرق شدن حفظ مى كنند و اهل بيت من امان براى امت من از اختلاف هستند؛ از اين رو هر قبيله اى با آنان مخالفت كند، با يكديگر اختلاف خواهند داشت و در اين صورت حزب شيطان خواهند بود».

عالمانى ديگر همين حديث را از حاكم نيشابورى و او نيز به سند خود از ابن عبّاس نقل كرده است و همنيان مى گويند: «صحّحه على شرط الشيخين» كه از ميان


1) . إحياء الميت: 85 / ح 35.

2) . مفتاح النجا: مخطوط.

اين عالمان، مى توان به كمال الدين جهرمى،(1)صبّان،(2)مولوى مبين،(3)قندوزى(4)و حمزاوى اشاره نمود.

با توجه به اين گونه روايات، مى توان دريافت كه نجوم آسمان و آنانى كه به منزله ستارگان آسمانند جز اهل بيت عليهم السلام نيستند و همانان هستند كه هم در درياى متلاطم دنيا كشتى نجاتند و سوار بر آن را نجات داده و از هلاكت مى رهانند، و هم ستارگان آسمانند تا بندگان خداى تعالى به واسطه آنان راه پيدا نموده و مسير هدايت به سوى مقصد و هدف خلقت؛ يعنى خداى تعالى قرار گيرند.


1) . ر.ك: البراهين القاطعة: 257.

2) . ر.ك: إسعاف الراغبين: 141.

3) . ر.ك: وسيلة النجاة في مناقب السادات: 47.

4) . ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 72 / ح 5.

حديث نور

اشاره

حديث نور

امامت و نبوت دو حقيقت جداناپذيرى هستند كه زمان و مكان در اين معيت و همراهى خللى ايجاد نكرده و اين دو مقام آسمانى حتى پيش و پس از اين جهان نيز در كنار يكديگر جلوه گرى كرده و خواهند كرد.

ارتباط ميان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ارتباط وثيقى است كه گذر زمان ميان آنان جدايى نيافكنده است و اين دو نور الاهى پيش از آفرينش اين جهان، در اين عالم و پس از آن نيز در پى يكديگر به نور افشانى خود مشغول بوده و خواهد بود.

امّا پيش از اين عالم، خلقت نورى اميرالمؤمنين عليه السلام شكل گرفت؛ همان نورى كه دست مايه خلقت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بود. در واقع آنان بسان نور واحدى بودند كه پيشگاه پروردگار را درك كرده و به پرستش، تسبيح و تقديس ذات الاهى مشغول بوده اند كه آن نور به دو نيم شد، يكى نبى شد و ديگرى وصى.

آن نورى كه وجودش به هزاران سال پيش از آفرينش حضرت آدم باز مى گردد. در اين ميان خداوند آدم را آفريد تا آن نور را در او قرار دهد، از مسير او در اصلاب و ارحام بگذراند و بدين جهت به فرشتگان دستور داد تا بر آدم سجده كنند.

جايگاه آن حضرت در اين دنيا نيز بر همگان هويداست؛ چرا كه اشتراك آن دو نور در اين دنيا در صلب واحد و بهره مندى آن دو بزرگوار از اصلاب پدران و رحم مادران پاك دامن مميزه اى بود كه آن دو نور را از ديگران متمايز مى نمود. از هنگامى كه ديده به جهان گشود و در دامن آن حضرت تربيت يافت و همه چيز را از او فرا گرفت، تا همراهى ايشان در تمامى حركات و سكنات تا گاهِ رحلت فخر خلقت، نشانگر همبستگى ناگسستنى ميان امامت و نبوت است كه در گذر زمان در اين دو نور الاهى به منصه ظهور رسيده است.

پس از اين جهان نيز نبى و وصى در پى هم اند و روز واپسين نزديكترين مردم به نبى وصى است، لواء و پرچم او را به دست دارد و ساقى حوض كوثر است.

منشأ اين حقايق، اخبارى است كه پيامبر راستگو و امين به دست داده است؛ همان بزرگ مردى كه «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى »؛ هر آنچه بگويد، وحى پروردگار عالميان است.

به راستى فاصله ميان نور و ظلمت چه ميزان است و اشتراك ميان نور و تاريكى در كدام نقطه است؟ آيا مى توان آن حضرت را با كسانى سنجيد كه در تاريكى شرك آفريده شده و مدت مديدى از عمر خود را در بت پرستى و شرك گذرانيده و در نهايت در تاريكستان كفر و نادانى سر بر خاك گذارده و به نياكان خود پيوسته است؟ همانانى كه در آخرت نيز از كنار حوض به دور رانده شده و به دوزخ كشانده مى شوند؟ بارى بحث در ادامه ادله افضليت و بيان مصاديق و يا صغراى قضيه بود. سخن به حديث شريف نور رسيد. شهرت اين حديث نسبت به ديگر احاديث امامتى كمتر است و چندان مورد استدلال قرار نگرفته؛ ليكن دلالت و جايگاهش كمتر از ديگر ادله

نيست، بلكه هم به جهت نص بودن و هم دلالت التزامى اش، بيشتر از ديگر احاديث بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد.

از منظرى اين حديث از نصوص امامت است؛ چرا كه در برخى از متون اين حديث، بر خلافت و جانشينى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و امامت پس از آن حضرت تصريح شده است كه از جمله مى توان به اين متن اشاره نمود كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به آن حضرت فرمود:

ففيِّ النبوّة، وفي عليّ الخلافة؛

نبوّت در من و خلافت در على است.

و در برخى از روايات نيز آمده است كه فرمود:

فأخرجني نبيّا، وأخرج عليّا وصيّا؛

مرا به صورت پيامبر و على را به عنوان جانشين بيرون آورد.

اما از جهت دلالت التزامى نيز حديث نور بر اعلميّت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله دلالت دارد؛ زيرا فرشتگان تقديس، تحميد، تسبيح و تهليل خداوند را از آن دو نور فرا گرفته اند (چنان كه در بخشى از الفاظ و كلمات حديث آمده است) و تمامى پيامبران نيز از همين نورى به علم رسيده اند كه آن دو بزرگوار از آن آفريده شده اند؛ چنان كه برخى از شارحان قصيده برده بوصيرى، در شرح اين بيت:

و كلّهم من رسول اللّه ملتمس ***غُرُفا من البحر او رشفا من الديم(1).

بر اين مطلب تصريح كرده اند.


1) . «همگى آنان از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، خواهان جرعه اى از دريا و يا نمى از باران وجود اويند».

از ديگر دلالت هاى اين حديث مى توان برترى پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين عليهما وعلى آلهما السلام را بر حضرت آدم و ديگر پيامبران استفاده نمود؛ زيرا آن كس كه هدف آفرينش آنان و مصدر علم، نور و كرامات آنان است، افضل از آنان و پيشتاز از آنان خواهد بود.

عصمت از ديگر دلالت هايى است كه مى توان از اين حديث شريف استفاده نمود. در برخى واژگان اين حديث آمده است كه پيامبر فرمود:

سرّك سرّي وعلانيتك علانيتي وسريرة صدرك كسريرة صدري؛

سر تو سر من، و آشكار تو آشكار من، و راز سينه ات بسان راز سينه من است.

و در بعضى عبارات اينگونه آمده است:

فعلىّ منّي وأنا منه، لحمه لحمي ودمه دمي، فمن أحبّه فبحبّي أحبّه ومن أبغضه فببغضي أبغضه؛

على از من است و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس او را دوست داشته باشد، به دوستىِ من او را دوست داشته و هر كس او را دشمن بدارد، به دشمنى با من او را دشمن داشته است.

راويان حديث نور

راويان حديث نور از ميان صحابه

حديث شريف نور از سوى 8 نفر از صحابه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه به شرح ذيل است:

نخست: امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه الصلاة والسلام.

روايت ايشان از سوى عالمانى همچون: صالحانى، كلاعى، محمّد بن جعفر، وصابى، واعظ هروى و محمّد صدر عالم نقل شده است.

دوم: ابوعبداللّه حسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السلام است.

روايت ايشان نيز از وى عالمانى همچون: عاصمى، خوارزمى، مطرّزى و شهاب الدين احمد روايت شده است.

سوم: سلمان فارسى رحمه اللّه كه روايت وى نيز از سوى عالمانى همچون: احمد بن حنبل، عبداللّه بن احمد، ابن مغازلى، شيرويه ديلمى، نطنزى، شهردار ديلمى، خطيب خوارزمى، ابن عساكر، حموينى يا حموئى، طالبى، همدانى، گنجى، طبرى، وصابى، هروى و محمّد صدر عالم نقل شده است.

چهارم: صحابى ديگر ابوذرّ غفارىرحمه اللّه است كه روايت وى را ابن مغازلى آورده است.

پنجم: جابر بن عبداللّه انصارى رحمه اللّه از ديگر صحابه ناقل اين روايت است كه روايت او نيز از سوى ابن مغازلى به دست داده شده است.

ششم: عبداللّه بن عبّاس. روايت وى نيز از سوى ابن حبيب بغدادى، نطنزى، گنجى، حموينى، زرندى، شهاب الدين احمد و جمال الدين محدِّث نقل شده است.

هفتم: ابوهريره از ديگر صحابه اى است كه روايت وى از سوى حموينى نقل شده است.

هشتم: انس بن مالك ديگر صحابى ناقل اين روايت است. حديث وى از سوى عاصمى روايت شده است.

راويان حديث از ميان تابعان

1 . امام علىّ بن حسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السلام؛

2 . زاذان ابوعمر كندى (متوفّاى سال 82)؛

3 . ابوعثمان نهدى (متوفاى سال 95 -100)؛

4 . سالم بن ابى جعد اشجعى (متوفاى بين سال هاى 97، 98 و 100)؛

5 . ابوزبير، محمّد بن مسلم بن تدرس اسدى مكّى (متوفاى سال 126)؛

6 . عكرمة بن عبداللّه بربرى (متوفاى سال 107)؛

7 . عبدالرحمان بن يعقوب جهنى مدنى؛

8 . ابوعبيده حميد بن ابى حميد طويل بصرى (متوفاى ميان سال هاى 24 - 43)؛

راويان حديث نور از ميان عالمان و حافظان اهل سنت

در ميان عالمان اهل سنت، بزرگانى را مى توان يافت كه نزد عامه از جايگاه والايى برخوردار بوده و همانان به نقل اين حديث شريف مبادرت كرده اند. از ميان عالمان راوى اين حديث مى توان به افراد زير اشاره نمود:

1 . احمد بن حنبل شيبانى، (متوفاى سال 241)؛

2 . ابوحاتم محمّد بن ادريس رازى، (متوفاى سال 277)؛

3 . عبداللّه بن احمد بن حنبل، (متوفاى سال 290)؛

4 . ابن مردويه، ابوبكر احمد بن موسى اصفهانى، (متوفاى سال 410)؛

5 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، (متوفاى سال 430)؛

6 . ابن عبدالبر، يوسف بن عبداللّه نمرى قرطبى، (متوفاى سال 463)؛

7 . خطيب بغدادى، احمد بن علىّ بن ثابت، (متوفاى سال 463)؛

8 . ابن مغازلى، علىّ بن محمّد بن طيب جلاّبى، (متوفاى سال 483)؛

9 . ابوشجاع شيرويه بن شهر دار ديلمى، (متوفاى سال 509)؛

10 . ابومحمّد عاصمى، صاحب زين الفتى فى تفسير سوره هل اتى؛

11 . ابوالفتح محمّد بن على نطنزى، (متوفاى سال حدود سال 550)؛

12 . ابومنصور شهردار بن شيرويه ديلمى، (متوفاى سال 558)؛

13 . خطيب خوارزمى، ابومؤيّد موفّق بن احمد، (متوفاى سال 568)؛

14 . ابن عساكر، ابوالقاسم علىّ بن حسن دمشقى، (متوفاى سال 571)؛

15 . ابوالفتح ناصر بن عبدالسيّد مطرّزى، (متوفاى سال 610)؛

16 . نور الدين ابوحامد محمود بن محمّد صالحانى، (متوفاى سال 612)؛

17 . ابومحمّد قاسم بن حسين خوارزمى، (متوفاى سال 617)؛

18 . عبدالكريم رافعى قزوينى، (متوفاى سال 624)؛

19 . ابوالربيع سليمان بن موسى كلاعى (ابن سبع)، (متوفاى سال 634)؛

20 . محمّد بن يوسف گنجى شافعى، (متوفاى سال 658)؛

21 . ابوالعبّاس احمد بن عبداللّه محبّ طبرى، (متوفاى سال 696)؛

22 . ابومؤيّد ابراهيم بن محمّد حموينى، (متوفاى سال 722)؛

23 . شرف الدين درگزينى طالبى قرشى، (متوفاى سال 743)؛

24 . محمّد بن يوسف زرندى، (متوفاى حدود سال 750)؛

25 . محمّد بن يوسف حسينى (گيسو دراز)، (متوفاى سال 825)؛

26 . سيد محمّد بن جعفر مكى، (متوفاى سال 891)؛

27 . جلال بخارى، (متوفاى سال 785)؛

28 . سيد علىّ همدانى، (متوفاى سال 786)؛

29 . جلال الدين احمد خجندى، (متوفاى سال 803)؛

30 . سيّد شهاب الدين احمد، صاحب توضيح الدلائل.

31 . شهاب دولت آبادى (ملك العلماء)، (متوفاى سال 849)؛

32 . شهاب الدين احمد بن علىّ ابن حجر عسقلانى، (متوفاى سال 852)؛

33 . احمد بن ابراهيم ابن تركى، (متوفاى پس از سال 854)؛

34 . احمد بن محمّد حافى حسينى، (متوفاى قرن 9)؛

35 . ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى، (متوفاى سال قرن 10)؛

36 . عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى، (متوفاى سال 926 يا 1000)؛

37 . شيخ بن على علوى جفرى، (متوفاى سال 1063)؛

38 . واعظ هروى، شيخ محمّد، صاحب رياض الفضائل؛

39 . سيّد محمّد ماه عالم؛

40 . محمّد صدر عالم؛

41 . حسّان هند، غلام على آزاد بلگرامى (متوفاى سال 1200).

متن حديث نور

اشاره

حديث نور با متونى مختلف و متعدد از سوى عالمان اهل سنت به دست داده شده است كه در ذيل، به نقل برخى از اين گونه روايات مى پردازيم.

1 - روايت به نقل از احمد بن حنبل

نخستين روايت، روايتى است كه سبط ابن جوزى در كتاب تذكره خواص، به سند صحيح و به نقل از احمد بن حنبل آورده است. وى مى نويسد:

حديث في ما خلق منه عليّ: قال أحمد في الفضائل: حدّثنا عبدالرزّاق، عن معمر، عن الزهري، عن خالد بن معدان، عن زاذان، عن سلمان، قال: قال

رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «كنت أنا وعليّ بن أبيطالب نورا بين يدي اللّه تعالى قبل أن يخلق آدم بأربعة آلاف عام، فلمّا خلق آدم قسّم ذلك النور جزءين؛ فجزء أنا، وجزء عليّ».

وفي رواية: «خلقت أنا وعليّ من نور واحد»؛(1).

حديث: در مورد آنچه كه اميرالمؤمنين عليه السلام از آن آفريده شده است. احمد در فضائل گويد: عبدالرزّاق به سند خود از سلمان نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من و علىّ‌بن ابى طالب نورى بوديم در پيشگاه خداوند متعال كه چهار هزار سال پيش از آن كه حضرت آدم را بيافريند. هنگامى كه خداوند آدم را آفريد، آن نور را به دو بخش تقسيم كرد، بخشى من و بخشى على شد».

و در روايتى ديگر آمده است كه: «من و على از يك نور آفريده شديم».

2 - روايت به نقل از ابوحاتم رازى

ابوحاتم رازى كه در زمره پيشوايان نامدار اهل سنت جاى گرفته و در جرح و تعديل سرآمد و يكى از ملاك هاى توثيق و تعديل راويان اهل سنت است، حديث نور را به سند خود نقل كرده است. صاحب كتاب زين الفتى فى تفسير سوره هل اتى، به نقل از ابوحاتم مى نويسد:

أخبرنا الحسين بن محمّد، قال: حدّثنا عبداللّه بن أبيمنصور، قال: حدّثنا محمّد بن بشر، قال: حدّثنا محمّد بن إدريس الرازي، قال: حدّثنا محمّد بن عبداللّه بن المثنّى، قال: حدّثني حميد الطويل، عن أنس بن مالك، قال: قال


1) . تذكرة خواص الأمّة: 50 - 51.

رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «خُلقت أنا وعليّ بن أبيطالب من نور واحد نسبّح اللّه عزّ وجلّ في يمنة العرش قبل خلق الدنيا، ولقد سكن آدم الجنّة ونحن في صلبه، ولقد ركب نوح السفينة ونحن في صلبه، ولقد قُذف إبراهيم في النار ونحن في صلبه، فلم يزل يقلّبنا اللّه عزّ وجلّ من أصلاب طاهرة إلى أرحام طاهرة، حتّى انتهى بنا إلى عبدالمطّلب، فجعل ذلك النور بنصفين، فجعلني في صلب عبداللّه، وجعل عليّا في صلب أبيطالب، وجعل فيِّ النبوّة والرسالة، وجعل في عليّ الفروسية والفصاحة، واشتقّ لنا اسمين من أسمائه، فرَبّ العرش محمود وأنا محمّد، وهو الأعلى وهذا عليّ»؛(1).

من و علىّ‌بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم. خداوند عزّ وجلّ را در طرف راست عرش - پيش از آن كه دنيا را بيافريند - تسبيح و تقديس مى كرديم. آدم كه ساكن بهشت شد، ما در صلب او بوديم. نوح كه به كشتى نشست، ما در صلب او بوديم. ابراهيم كه به آتش افكنده شد، ما در صلب او بوديم و به طور پيوسته خداوند ما را از صلب هاى پاك به رحم هاى پاك منتقل مى كرد تا اين كه ما را در صلب عبدالمطّلب قرار داد. آنگاه آن نور را دو نيمه كرد: مرا در صلب عبداللّه و على را در صلب ابوطالب نهاد. نبوت و رسالت را در من و زيركى و فصاحت را در على قرار داد و دو اسم از اسامى خود را براى ما جدا كرد. پروردگار عرش محمود است و من محمّدم و او اعلى است و اين على است.


1) . زين الفتى في تفسير سورة هل أتى: 1 / 133 / ح 38.

3 - روايت به نقل از ابن مردويه

خطيب خوارزمى به نقل از ابن مردويه مى نويسد:

وأخبرني شهردار هذا، إجازةً، أخبرنا (أبوالفتح) عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس الهمداني، كتابة، حدّثنا الشريف أبوطالب الجعفري، حدّثنا ابن مردويه الحافظ، حدّثنا إسحاق بن محمّد بن عليّ بن خالد، حدّثنا أحمد بن زكريا، حدّثنا أبو (ابن) طهمان، حدّثنا محمّد بن خالد الهاشمي، حدّثنا الحسن بن إسماعيل بن حمّاد، عن أبيه، عن زياد بن المنذر، عن محمّد بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن جدّه، قال:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه تعالى من قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّه تعالى آدم سلك ذلك النور في صلبه، فلم يزل اللّه تعالى ينقله من صلب إلى صلب حتّى أقرّه في صلب عبدالمطّلب، فقسّمه نصفين (قسمين): قسما في صلب عبداللّه، وقسما في صلب أبيطالب. فعليّ منّي وأنا منه، لحمه لحمي، ودمه دمي، فمن أحبّه فبحبّي أحبّه، ومن أبغضه فببغضي أبغضه»؛(1).

شهردار بن شيرويه به سند خود، از محمّد بن على بن حسين، از جدّش، از رسول صلّى اللّه عليه وآله نقل مى كند كه فرمود: «من و على چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند، نورى در پيشگاه خداوند بوديم. هنگامى كه خداوند آدم را آفريد، آن نور را در صلب او قرار داد و از او پيوسته در حال انتقال از صلبى به صلب ديگر بود تا آن كه


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب: 145 - 146 / ح 170.

در صلب عبدالمطّلب جاى گرفت. آن رابه دو نيم كرد؛ نيمى در صلب عبداللّه و نيم ديگر در صلب ابوطالب قرارگرفت. بنابراين على از من است و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس او را دوست بدارد، به دوستى خود دوستش مى دارم، و هر كس او را دشمن بدارد، به دشمنى ام دشمن او خواهم بود».

4 - روايت به نقل از خطيب بغدادى

گنجى روايت خطيب را با اين عبارت آورده است:

الباب السابع والثمانون: في أنّ عليّا خلق من نور النبيّ: أخبرنا إبراهيم بن بركات الخشوعي، بمسجد الربوة من غوطة دمشق، أخبرنا الحافظ عليّ بن الحسن، أخبرنا أبوالقاسم هبة اللّه، أخبرنا الحافظ أبوبكر الخطيب، أخبرنا عليّ بن محمّد بن عبداللّه المعدل،(1)أخبرنا أبوعليّ الحسن بن صفوان، حدّثنا محمّد بن سهل العطّار، حدّثني أبوذكوان، حدّثني حرب بن بيان الضرير من أهل قيسارية، حدّثني أحمد بن عمرو، حدّثنا أحمد بن عبداللّه، عن عبيداللّه بن عمرو، عن عبدالكريم الجزري، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «خلق اللّه قضيبا من نور قبل أن يخلق الدنيا بأربعين ألف عام، فجعله أمام العرش حتّى كان أوّل مبعثي، فشقّ منه نصفا، فخلق منه نبيّكم، والنصف الآخر عليّ بن أبيطالب»؛(2).


1) . در تاريخ مدينة دمشق «معدّل» آمده است و گويا همين نام صحيح است؛ زيرا در تاريخ بغداد، معدل در زمره مشايخ خطيب نام برده شده به طورى كه خطيب بارها از وى روايت نقل كرده است.

2) . كفاية الطالب: 314. همچنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 67 / ح 8414 .

باب هشتاد و هفت: در اين كه على از نور پيامبر آفريده شده است: ابراهيم بن بركات خشوعى به سند خود از عكرمه و او نيز از ابن عبّاس روايت مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند چهل هزار سال پيش از آن كه دنيا را بيافريند، شاخه اى از نور آفريد و آن را در جلوى عرش قرار داد تا اين كه آغاز بعثت من فرا رسيد. نيمى از آن را جدا كرد و پيامبرتان را آفريد و نيم ديگر علىّ بن ابى طالب است».

گنجى در ادامه مى افزايد:

قلت: هكذا أخرجه إمام أهل الشام عن إمام أهل العراق، كما سقناه، وهو في كتابيهما؛

گويم: پيشواى اهل شام (ابن عساكر) از پيشواى اهل عراق (خطيب) بدين گونه كه نقل كرديم آورده است و اين در دو كتاب آن دو پيشوا موجود است.

5 - روايت به نقل از ابن مغازلى

وى اين حديث را به چند طريق و در بابى با نام «قوله عليه السلام: كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه» آورده است كه در ذيل، به سه روايت وى در اين باره مى پردازيم:

روايت يكم:

أخبرنا أبوغالب محمّد بن أحمد بن سهل النحوي رحمه اللّه، قال: أخبرنا أبوالحسن عليّ بن منصور الحلبي الأخباري، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد العدوي الشمشاطي، قال: حدّثنا الحسن بن عليّ بن زكريا، قال: حدّثنا أحمد بن المقدام العجلي، قال: حدّثنا الفضيل بن عياض، عن ثور ابن يزيد، عن خالد بن معدان، عن زاذان، عن سلمان الفارسي، قال:

سمعت حبيبي محمّدا صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه عزّ وجلّ، يسبّح اللّه ذلك النور ويقدّسه قبل أن يخلق آدم بألف عام، فلمّا خلق اللّه آدم ركّب ذلك النور في صلبه، فلم يزل في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب؛ ففيّ النبوّة وفي عليّ الخلافة»؛

ابوغالب محمّد بن احمد بن سهل نحوى به سند خود از سلمان فارسى رحمه اللّه نقل مى كند كه گفت: از حبيبم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «من و على نورى بوديم در پيشگاه خداوند متعال. آن نور هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند، خدا را تسبيح و تقديس مى كرد. پس از آن كه خداوند آدم را آفريد، آن را بر صلب او سوار كرد و پيوسته در يك مسير حركت مى كرد تا اين كه در صلب عبدالمطّلب از يكديگر جدا شديم. پس نبوّت در من است و خلافت در على».

روايت دوم:

أخبرنا أبوطالب محمّد بن أحمد بن عثمان، قال: حدّثنا محمّد بن الحسن بن سليمان، قال: حدّثنا عبداللّه بن محمّد العكبري، قال: حدّثنا عبداللّه بن محمّد بن أحمد بن عثمان، حدّثنا محمّد بن حسّان الهروي، قال: حدّثنا جابر بن سهل بن عمر بن حفص، حدّثني أبي، عن الأعمش، عن سالم بن أبيالجعد، عن أبيذرّ، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «كنت أنا وعليّ نورا عن يمين العرش، يسبّح اللّه ذلك النور ويقدّسه قبل أن يخلق اللّه آدم بأربعة عشر ألف عام، فلم أزل أنا وعليّ في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب»؛

ابوطالب محمّد بن احمد بن عثمان به سند خود از ابوذر نقل مى كند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «من و على نورى بوديم در قسمت

راست عرش. چهارده هزار سال پيش از آن كه خداوند آدم را بيافريند، آن نور خداوند را تسبيح و تقديس مى كرد. پيوسته من و على در يك جايگاه قرار داشتيم تا اين كه در صلب عبدالمطّلب از يكديگر جدا شديم».

روايت سوم:

أخبرنا أبوغالب محمّد بن أحمد بن سهل النحوي، نا أبوعبداللّه محمّد بن عليّ بن [أُخت] مهدي السقطي الواسطي إملاءً، قال: أخبرنا أحمد بن علي القواريري الواسطي، نا محمّد بن عبداللّه بن ثابت، نا محمّد بن مصفّى، نا بقيّة بن الوليد، عن سويد بن عبدالعزيز، عن جابر بن عبداللّه، عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أنزل قطعة من نور، فأسكنها في صلب آدم، فساقها حتّى قسمها جزءين: جزءا في صلب عبداللّه، وجزءا في صلب أبيطالب، فأخرجني نبيّا، وأخرج عليّا وصيّا»؛(1).

ابوغالب محمّد بن احمد بن سهل نحوى به سند خود از جابر بن عبداللّه، از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: «خداوند عزّ وجلّ قطعه اى از نور را فرود آورده و در صلب حضرت آدم جاى داد و آن را همين سان حركت داد تا اين كه به دو بخش تقسيم كرد. بخشى را در صلب عبداللّه و بخشى نيز در صلب ابوطالب. مرا نبى و على را به عنوان وصى بيرون آورد».

6 - روايت به نقل از ابن شيرويه

وى اين حديث را در كتاب فردوس اخبار از سلمان فارسى رحمه اللّه روايت كرده است. سلمان مى گويد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود:


1) . مناقب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب: 94 - 95 / ح 114 - 116.

كنت أنا وعلي نورا بين يدي اللّه عزّ وجلّ مطيعا، يسبّح اللّه ويقدّسه قبل أن يخلُق (اللّه) آدم بأربع عشر ألف سنة، فلمّا خلق اللّه آدم ركّب ذلك النور في صلبه، فلم نزل في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب؛ فجزء أنا، وجزء عليّ بن أبيطالب؛(1).

من و على نورى در پيشگاه خداوند، مطيع و فرمان بردار او بوديم و چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند، تسبيح و تقديس خدا مى كرديم. هنگامى كه خداوند آدم را آفريد، اين نور را در صلب او قرار داد و پيوسته يك حقيقت بوديم تا اين كه در صلب عبدالمطّلب از يكديگر جدا شديم: نبوّت در من و خلافت در على قرار گرفت.

همچنين سلمان مى گويد:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «خلقت أنا وعليّ من نور واحد قبل أن يخلق (اللّه) آدم بأربعة ألف عام، فلمّا خلق اللّه تعالى آدم ركّب ذلك النور في صلبه، فلم يزل في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب؛ ففيَّ النبوّة، وفي عليّ الخلافة»؛(2).

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من و على، چهار هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند، از نور واحدى آفريده شديم. هنگامى كه خداوند آدم را آفريد، اين نور را در صلب او قرار داد و پيوسته در يك جايگاه بوديم تا اين كه در صلب عبدالمطّلب از يكديگر جدا شديم: نبوّت در من و خلافت در على قرار گرفت».


1) . فردوس الأخبار: 3 / 332 / ح 4884 و 3 / 283 / ح 4851.

2) . همان: 2 / 305 / ح 2776 و 2 / 191 / ح 2952.

7 - روايت به نقل از عاصمى

عاصمى حديث را به طرق متعدّد به دست داده است و به مناسبت شباهت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به حضرت آدم در خلقت، دليل آورده و آنگاه با آوردن چندين حديث ديگر، آن را تأييد كرده است. وى در گاهِ آوردن مؤيدات مى نويسد:

والذي يؤيّد ما قلنا: ما أخبرني به محمّد بن أبيزكريا الثقة، قال: أخبرنا محمّد بن عبداللّه الحافظ، قال: حدّثنا إسحاق بن محمّد بن عليّ بن خالد الهاشمي بالكوفة، قال: حدّثنا أحمد بن زكريا بن طهمان، قال: حدّثنا محمّد بن خالد الهاشمي، قال: حدّثنا الحسن بن إسماعيل بن حمّاد ابن أبي حنيفة، عن أبيه، عن زياد بن المنذر، عن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبيطالب، عن أبيه، عن جدّه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه عزّ وجلّ من قبل أن يُخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّه آدم نقل ذلك النور من صلبه، فلم يزل ينقله من صلب إلى صلب حتّى أقرّه في صلب عبدالمطّلب، فقسّمه قسمين، فصيّر قسمي في صلب عبداللّه، وقسم عليّ في صلب أبيطالب، فعليّ منّي وأنا منه، لحمه لحمي، ودمه من دمي، فمن أحبّه فبحُبّي أحبّه ومن أبغضه فببغضي أبغضه»؛

مؤيّد گفتار، روايتى است كه محمّد بن ابى زكرياى ثقه، به سند خود از زياد بن منذر، از محمّد بن علىّ بن حسين بن علىّ بن ابى طالب، از پدرش، از جدّش روايت مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من و على، چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند، نورى بوديم در پيشگاه خداوند عزّ وجلّ. هنگامى كه آدم را

آفريد، آن نور را از صلب او منتقل كرد و پيوسته از صلبى به صلب ديگر جابه جا نمود تا اين كه در صلب عبدالمطّلب جاى داد. آن گاه به دو بخش تقسيم نمود: بخشى كه مربوط به من بود، در صلب عبداللّه نهاد و بخش ديگر كه على بود را در صلب ابوطالب. بنابراين على از من است و من از على. گوشت او گوشت من و خون او از خون من است. هر كس او را دوست بدارد، با دوستى ام او را دوست مى دارم، و هر كس او را دشمن بدارد، با دشمنى ام او را دشمن مى دارم».

وى پس از نقل اين روايت، به نقل چهار روايت ديگر به همين مضامين مبادرت كرده، مى نويسد:

1 - عن أبيالحمراء، عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «لمّا أُسري بي إلى السماء، نظرت إلى ساق العرش الأيمن، فإذا عليه مكتوب: لا إله إلاّ اللّه محمّد رسول اللّه، أيّدتُه بعليّ، ونصرته به».

2 - عن مالك بن أنس، عن ابن عمر، قال: بينما رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جالس ذات يوم ببطحاء مكّة، إذ هبط عليه جبرئيل الروح الأمين، قال: «يا محمّد، إنّ ربّ العرش يقرأ عليك السلام، ويقول لك: لمّا أخذ ميثاق النبيّين أخذ ميثاقك في صلب آدم عليه السلام، فجعلك سيّد الأنبياء، وجعل وصيّك سيّد الأوصياء عليّ بن أبيطالب، ويقول: يا محمّد! وعزّتي، لو سألتني أن أُزيل السماوات والأرض لأزلتها لكرامتك علَيّ».

3 - عن أنس بن مالك، عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «كلّ مولود يولد فهو في سرّته من التربة التي خلق منها، وأنا وعليّ بن أبيطالب خُلقنا من تربة واحدة».

4 - أخبرنا الحسين بن محمّد، قال: حدّثنا عبداللّه بن أبيمنصور، قال: حدّثنا محمّد بن بشر، قال: حدّثنا محمّد بن إدريس الرازي، قال: حدّثنا محمّد بن عبداللّه بن المثنّى، قال: حدّثني حميد الطويل، عن أنس ابن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: خُلقت [أنا] وعليّ بن أبيطالب من نور واحد، يُسبّح اللّه عزّ وجلّ في يمنة العرش قبل خلق الدنيا. ولقد سكن آدم الجنّة ونحن في صلبه، ولقد ركب نوح السفينة ونحن في صلبه، ولقد قُذف إبراهيم في النار ونحن في صلبه.

فلم يزل يقلّبنا اللّه عزّ وجلّ في أصلاب طاهرة إلى أرحام طاهرة، حتّى انتهى بنا إلى عبدالمطّلب، فجعل ذلك النور بنصفين، فجعلني في صلب عبداللّه، وجعل عليّا في صلب أبيطالب. وجعل فيِّ النبوّة والرسالة، وجعل في عليّ الفروسية والفصاحة. واشتقّ لنا اسمين من أسمائه، فربّ العرش محمود وأنا محمّد، وهو الأعلى وهذا عليّ»؛

1 - از ابوحمراء، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه فرمود: «هنگامى كه مرا به آسمان بردند، به سمت راست عرش نظر كردم. ديدم بر آن نوشته شده است: جز اللّه خدايى نيست؛ محمّد فرستاده او است؛ او را به وسيله على پشتيبانى و يارى كردم».

2 - نافع، از عبداللّه بن عمر روايت كند كه گفت: روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در بطحاء مكّه نشسته بود. جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرضه داشت: «اى محمّد، خداى صاحب عرش به خدمتت سلام مى رساند و مى فرمايد: هنگامى كه ميثاق پيامبران گرفته شد، ميثاق را براى تو در صلب آدم گرفتند. تو را آقا و سرور پيامبران

و وصىّ تو را آقاى اوصياء قرار داد. و مى فرمود: اى محمّد، به عزّتم سوگند اگر از من بخواهى كه آسمانها و زمين را نابود كنم، به خاطر مقام و ارزشى كه نزد من دارى، آنها را نابود خواهم كرد».

3 - انس بن مالك از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كند كه فرمود: «هر نوزادى كه زاده مى شود، اندرون او مقدارى از همان خاكى كه از آن آفريده شده موجود است. من و على از يك خاك آفريده شده ايم».

4 - حسين بن محمّد به سند خود، از انس بن مالك براى ما نقل كرد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «پيش از آفرينش دنيا، من و علىّ بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم كه در سمت راست عرش خداوند عزّ وجلّ را تسبيح مى كرد. آدم در بهشت ساكن شد، در حالى كه ما در صلب او بوديم. نوح در كشتى نشست و ما در صلب او بوديم. ابراهيم به آتش افكنده شد و ما در صلب او بوديم. پيوسته خداوند عزّ وجلّ ما را از اصلاب پاك به رحم هاى پاك مى گردانيد. آنگاه كه به عبدالمطّلب رسيديم، آن نور را دو قسمت كرد، مرا در صلب عبداللّه و على را در صلب ابوطالب نهاد. در من رسالت و نبوّت را و در على تيزهوشى و فصاحت را قرار داد. براى ما دو اسم از اسامى خود جدا ساخت. پروردگار عرش «محمود» است و منم «محمّد». خدا «اعلى» است و اين «على»».

عاصمى در پايان اين مؤيدات مى نويسد:

فهذه الأحاديث تدلّ على صحّة ما أشرنا إليه، ورجحان ما دلّلنا عليه؛(1).


1) . زين الفتى في تفسير سورة هل أتى: 1 / 129 - 133 / ح 34 - 38.

اين احاديث بر صحت و درستى آنچه كه ما به آن اشاره كرديم دلالت كرده و دليل ما را ترجيح مى دهد.

8 - روايت به نقل از ابوالفتح نطنزى

ابوالفتح نظنزى نيز در شمار ناقلان اين حديث شريف قرار مى گيرد. وى مى نويسد:

أنبأنا أبوعليّ الحسن بن أحمد بن الحسن الحدّاد، قال: حدّثنا أبونعيم أحمد بن عبداللّه بن أحمد الحافظ، قال: حدّثنا أحمد بن يوسف بن خلاّد النصيبي ببغداد، قال: حدّثنا الحارث بن أبيأُسامة التميمي، قال: حدّثنا داود بن المحبر بن محمّد، قال: حدّثنا قيس بن الربيع، عن عبّاد بن كثير، عن أبيعثمان الرازي، عن سلمان الفارسي، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «خلقت أنا وعليّ بن أبيطالب من نور عن يمين العرش، نُسبّح اللّه ونقدّسه من قبل أن يخلُق اللّه عزّ وجلّ آدم بأربع عشرة آلاف سنة، فلمّا خلق اللّه آدم نقلنا إلى أصلاب الرجال وأرحام النساء الطاهرات. ثمّ نقلنا إلى صلب عبدالمطّلب وقسمنا بنصفين، فجعل النصف في صلب أبيعبداللّه، وجعل النصف في صلب أبيطالب، فخلقت من ذلك النصف، وخلق عليّ من النصف الآخر. واشتقّ اللّه لنا من أسمائه اسما، واللّه محمود وأنا محمّد، واللّه الأعلى وأخي عليّ، واللّه فاطر وابنتي فاطمة، واللّه محسن وابناي الحسن والحسين. فكان اسمي في الرسالة والنبوّة، وكان اسمه في الخلافة والشجاعة، فأنا رسول اللّه وعليّ سيف اللّه»؛(1).


1) . الخصائص العلوية: مخطوط.

ابوعلى حسن بن احمد بن حسن حدّاد، به سند خود از سلمان فارسى نقل مى كند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «من و على بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم. آن نور در سمت راست عرش قرار داشت. چهارده هزار سال پيش از آن كه خداوند آدم را بيافريند، ما خداوند را تسبيح و تقديس مى كرديم. هنگامى كه خداوند آدم را آفريد، ما را به صلب مردان و ارحام زنان پاك منتقل نمود. سپس در صلب عبدالمطّلب قرار داد و به دو بخش تقسيم فرمود: نيمى را در صلب پدرم عبداللّه و نيمى را در صلب ابوطالب نهاد. من از آن نيمه و على از نيمه اى ديگر آفريده شد. خداوند براى ما اسمى از اسامى خويش جدا ساخت، خداوند «محمود» است و منم «محمّد»، خداوند «اعلى» است و برادرم «على»، خداوند «فاطر» است و دخترم «فاطمه»، خداوند «محسن» است و فرزندانم «حسن» و «حسين». اسم من در رسالت و نبوّت و اسم او در خلافت و شجاعت است. من رسول خدايم و على شمشير خداست».

نطنزى حديث اشباح را نيز به سند خود، از ابن عبّاس روايت كرده است. وى مى نويسد:

لمّا خلق اللّه عزّ وجلّ آدم، ونفخ فيه من روحه عطس، فألهمه اللّه: (الحمد للّه ربّ العالمين). فقال له ربّه: يرحمك ربّك. فلمّا سجد له الملائكة تداخله العجب، فقال: يا ربّ! خلقت خلقا هو أحبّ إليك منّي؟ فلم يجب. ثمّ قال الثانية، فلم يجب. ثمّ قال الثالثة، فلم يجب. ثمّ قال الرابعة، فقال اللّه عزّ وجلّ له: نعم، ولولاهم ما خلقتك. فقال: يا ربّ! فأرنيهم. فأوحى اللّه عزّ وجلّ إلى ملائكة الحجب: أن ارفعوا الحجب. فلمّا رُفعت إذا آدم بخمسة أشباح قدّام

العرش، فقال: يا ربّ! مَن هؤلاء؟ قال: يا آدم! هذا نبيّي، وهذا عليّ أمير المؤمنين ابن عمّ النبيّ، وهذه فاطمة بنت نبيّي، وهذان الحسن والحسين ابنا عليّ وولدا نبيّي. ثمّ قال: يا آدم! هم الأوّل. ففرح بذلك. فلمّا اقترف الخطيئة قال: يا ربّ! أسألك بمحمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين، لَما غفرت لي. فغفر اللّه له. فهذا الذي قال اللّه عزّ وجلّ: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ».(1)فلمّا أُهبط إلى الأرض صاغ خاتما فنقش عليه: محمّد رسول اللّه. ويكنّى آدم ب-(أبيمحمّد)؛(2).

هنگامى كه خداوند عزّ وجلّ آدم را آفريد و از روح خود در او دميد، وى عطسه كرد. خداوند به او الهام كرد كه بگويد: «الحمد للّه ربّ العالمين». خداوند در جوابش فرمود:

«يرحمك اللّه». هنگامى كه ملائكه بر او سجده كردند، عُجب به وى دست داد و گفت: خداوندا، آيا كسى را آفريده اى كه از من در نزد تو محبوب تر باشد؟ پاسخ نشنيد. بار ديگر گفت و جوابى به او داده نشد. سومين بار گفت، باز هم جوابى نشنيد. براى چهارمين مرتبه تكرار كرد. خداى تعالى به او فرمود: «آرى و اگر آنان نبودند، تو را نمى آفريدم». عرضه داشت: آنان را به من بنمايان. خداوند به فرشتگانِ مأمور بر پرده ها دستور داد پرده ها را به سويى زنند. هنگامى كه پرده ها برداشته شد، آدم پنج سايه و شبح را در مقابل عرش ديد. پرسيد: پروردگارا، اينان كيانند؟ فرمود: اى آدم، اين است پيامبر من، و اين است على اميرمؤمنان پسر عموى پيامبر، و اين است فاطمه دختر پيامبرم، و اينانند حسن و حسين، پسران على و فرزندان پيامبرم. سپس


1) . سوره بقره، آيه 37.

2) . الخصائص العلوية: مخطوط.

فرمود: اى آدم، اينان پيش از همه اند. وى از اين موضوع خوشحال شد. هنگامى كه دچار خطا و اشتباه شد، گفت: خداوندگارا، به حق محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين از تو مى خواهم كه مرا بيامرزى. خداوند او را بخشيد. اين است همان جمله اى كه خداوند فرمود: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ » هنگامى كه به زمين فرود آمد، انگشترى ساخت كه نقش نگين او اين جمله بود: «محمّد رسول اللّه» و كنيه آدم، ابومحمّد بود.

9 - روايت به نقل از ابن عساكر

ابن عساكر از ديگر ناقلان اين حديث شريف است. وى در تاريخ مدينه دمشق، به چند نقل از اين حديث مبادرت كرده است. وى در اين باره مى نويسد:

أخبرنا أبوالقاسم هبة اللّه بن عبداللّه، أخبرنا أبوبكر الخطيب، أخبرنا عليّ بن محمّد بن عبداللّه المعدّل، أخبرنا أبوعلي الحسين بن صفوان البردعي، حدّثنا محمّد بن سهل العطّار، حدّثني أبوذكوان، حدّثنا حرب بن بيان الضرير، من أهل قيسارية، حدّثني أحمد بن عمرو، حدّثنا أحمد بن عبداللّه، عن عبيداللّه بن عمرو، عن عبدالكريم الجزري، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «خلق اللّه قضيبا من نور قبل أن يخلق (اللّه) الدنيا بأربعين ألف عام، فجعله أمام العرش حتّى كان أوّل مبعثي، فشقّ منه نصفا، فخلق منه نبيّكم، والنصف الآخر عليّ بن أبيطالب»؛(1).


1) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 67 / ح 8414 .

ابوالقاسم هبة اللّه بن عبداللّه، به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند متعال چهل سال پيش از آن كه دنيا را بيافريند، شاخه اى از نور آفريد. آن را پيش روى عرش نهاد تا اين كه زمان بعثت من فرا رسيد. نيمى از آن را جدا ساخته و پيامبرش را از آن آفريد، و نيم ديگر على بن ابى طالب است».

ابن عساكر در روايتى ديگر مى نويسد:

أخبرنا أبوغالب بن البنا، أخبرنا أبومحمّد الجوهري، أخبرنا أبوعليّ محمّد بن أحمد بن يحيى العطشي، حدّثنا أبوسعيد العدوي الحسن بن علي، أخبرنا أحمد بن المقدام العجلي أبوالأشعث، أخبرنا الفضيل بن عياض، عن ثور بن يزيد، عن خالد بن معدان، عن زاذان، عن سلمان، قال: سمعت حبّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه مطيعا، يُسبّح اللّه ذلك النور ويقدّسه قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّه آدم ركز ذلك النور في صلبه، فلم نزل في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب؛ فجزء أنا، وجزء عليّ»؛(1).

ابوغالب بن بنّا به سند خود از سلمان فارسى رحمه اللّه نقل مى كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم شنيدم كه مى فرمود: «من و على نورى مطيع در پيشگاه پروردگار بوديم. آن نور چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم را بيافريند او را تسبيح و تقديس مى كرد. هنگامى كه آدم را آفريد، آن نور را در صلب او قرار داد. ما پيوسته


1) . همان: 42 / 67 / ح 8415 .

در يك جا بوديم تا اين كه در صلب عبدالمطّلب از يكديگر جدا شديم. قسمتى من و جزئى ديگر على شد».

گنجى شافعى ذيل روايت مى نويسد:

قلت: هكذا أخرجه محدّث الشام في تاريخه في الجزء الخمسين بعد الثلاثمئة قبل نصفه، ولم يطعن في سنده، ولم يتكلّم عليه، وهذا يدلّ على ثبوته؛(1).

محدّث شام (ابن عساكر) در جزء سيصد و پنجاهم از تاريخش، پيش از نصف آن جزء اين حديث را آورده و در سند آن ايرادى نگرفته و در ضعف آن سخنى نگفته است و اين دلالت بر ثبوت حديث مى كند.

10 - روايت به نقل از گنجى شافعى

گنجى شافعى از ديگر عالمانى است كه به نقل اين روايت مبادرت كرده است. وى در باب «في أنّ عليّا خُلق من نور النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم» كه به همين موضوع اختصاص داده است، به نقل چند روايت پرداخته كه به برخى از اين روايات اشاره مى كنيم:

روايت يكم:

أخبرنا إبراهيم بن بركات الخشوعي، بمسجد الربوة من غوطة دمشق، أخبرنا الحافظ عليّ بن الحسن، أخبرنا أبوالقاسم هبة اللّه، أخبرنا الحافظ أبوبكر الخطيب، أخبرنا عليّ بن محمّد بن عبداللّه العدل، أخبرنا أبوعليّ


1) . كفاية الطالب: 315.

الحسن بن صفوان، حدّثنا محمّد بن سهل العطار، حدّثني أبوذكوان، حدّثني حرب بن بيان الضرير من أهل قيسارية، حدّثني أحمد بن عمرو، حدّثنا أحمد بن عبداللّه، عن عبيداللّه بن عمرو، عن عبدالكريم الجزري، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: خلق اللّه قضيبا من نور قبل أن يخلق الدنيا بأربعين ألف عام، فجعله أمام العرش حتّى كان أوّل مبعثي، فشقّ منه نصفا، فخلق منه نبيّكم، والنصف الآخر عليّ بن أبيطالب؛

ابراهيم بن بركات خشوعى در مسجد ربوه در غوطه دمشق، به سند خود از عكرمه، از ابن عبّاس نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند متعال چهل هزار سال پيش از آن كه دنيا را بيافريند، شاخه اى از نور را آفريد. آن را پيش روى عرش نهاد تا اين كه زمان بعثت من فرا رسيد. نيمى از آن را جدا ساخته و پيامبر شما را از آن آفريد و نيم ديگر علىّ‌بن ابى طالب است».

روايت دوم:

أخبرنا عليّ بن أبيعبداللّه، المعروف بابن المقيّر البغدادي بدمشق، عن أبيالفضل محمّد الحافظ، أخبرنا أبونصر بن عليّ، حدّثنا أبوالحسن عليّ بن محمّد المؤدّب، حدّثنا أبوالحسن الفارسي، حدّثنا أحمد بن سلمة النمري، حدّثنا أبوالفرج غلام فرج الواسطي، حدّثنا الحسن بن علي، عن مالك، عن أبيسلمة، عن أبيسعيد، قال: سأل أبوعقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال: يا رسول اللّه! مَن سيّد المسلمين؟ (وساق الكنجي الرواية بطولها إلى أن سأل أبوعقال): فأيّهم أحبّ إليك؟ قال: «عليّ بن أبيطالب».

فقلت: ولمَ ذلك؟ فقال: «لأنّي خُلقت أنا وعليّ بن أبيطالب من نور واحد». قال: فقلت: فلمَ جعلته آخر القوم؟ قال: «ويحك يا أباعقال، أليس قد أخبرتك أنّي خير النبيّين، وقد سبقوني بالرسالة وبشّروا بي من قبلي، فهل ضرّني شيء إذ كنت آخر القوم؟! أنا محمّد رسول اللّه، وكذلك لا يضرّ عليّا إذا كان آخر القوم، ولكن يا أباعقال، فضل عليّ على سائر الناس كفضل جبرئيل على سائر الملائكة»؛

علىّ بن ابى عبداللّه، معروف به ابن مقير بغدادى در دمشق، به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل كرد كه ابوعقال از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله پرسيد: اى پيامبر خدا، سيّد المسلمين و سرور مسلمانان كيست؟ [گنجى حديث را ادامه مى دهد تا مى رسد به اين جا كه:] ابوعقال پرسيد: كدام يك از آنان نزد شما محبوب تر است؟ حضرت فرمود: «علىّ بن ابى طالب». گفتم: چرا؟ فرمود: «زيرا من و على از يك نور آفريده شده ايم».

پرسيدم: پس چرا او را آخرين نفر قوم قرار دادى؟ فرمود: «واى بر تو اى ابوعقال، آيا من به تو نگفتم كه بهترين پيامبرانم و ديگر پيامبران در رسالت بر من سبقت گرفته و به آمدن من بشارت داده اند. آيا اين ضررى به من مى رساند كه آخرين نفر آنان باشم؟! من محمّد رسول خدايم و همچنين ضررى به على نمى رسد اگر آخرين نفر قوم باشد؛ ليكن اى ابوعقال، فضيلت و برترى على بر ديگر مردم، مانند فضيلت جبرئيل بر ديگر فرشتگان است».

گنجى در ادامه روايت مى نويسد:

قلت: هذا حديث حسن عال، وفيه طول أنا اختصرته، ما كتبناه إلاّ من هذا الوجه؛

اين حديث، حَسَن و عالى است. به جهت طولانى بودن، آن را خلاصه كردم و چيزى در آن ننوشتم جز به همين جهت.

وى در روايتى ديگر و به سند خود، از أبوأُمامه باهلى روايت كرده است كه گفت:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: إنّ اللّه خلق الأنبياء من أشجار شتّى، وخلقني وعليّا من شجرة واحدة، فأنا أصلها، وعليّ فرعها، وفاطمة لقاحها، والحسن والحسين ثمرها، فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن زاغ عنها هوى. ولو أنّ عبدا عبَداللّه بين الصفا والمروة ألف عام، ثمّ ألف عام، ثمّ ألف عام، ثمّ لم يدرك محبّتنا، أكبّه اللّه على منخريه في النار، ثمّ تلا: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى »؛(1).

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند پيامبران را از درختان پراكنده آفريد، در حالى كه مرا و على را از يك درخت آفريد. منم ريشه آن درخت و على شاخه آن، فاطمه عامل بارورى و حسن و حسين ميوه آن درخت اند. هر كس به شاخه اى از شاخه هاى آن بياويزد، نجات يافته و هر كس از آن منحرف شود، سقوط مى كند. اگر بنده اى خداوند را بين صفا و مروه هزار سال عبادت كند و پس از آن هزار سال ديگر عبادت كند؛ ولى با ما همراه نباشد [محبّت به ما نداشته باشد ]خداوند او را به رو در آتش مى افكند. آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ».

گنجى ذيل اين روايت نيز مى نويسد:


1) . سوره شورى، آيه 23.

قلت: هذا حديث حسن عال، رواه الطبراني في معجمه كما أخرجناه سواء؛(1).

گويم: اين حديث حسن و عالى است. طبرانى آن را در معجم خود به همان صورت كه ما آورديم، نقل كرده است.

11 - روايت به نقل از محب الدين طبرى

وى اين روايت را در رياض نضرة روايت كرده است. او كسى است كه دهلوى در بسيارى از موارد بر نقل او، بدون اين كه درباره آن سخنى گفته و يا اشكالى گرفته باشد اعتماد كرده است. به هر روى وى مى نويسد:

(ذكر اختصاصه بأنّه: قسيم النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم في نور كانا عليه قبل خلق الخلق): عن سلمان، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه تعالى قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّه آدم قسّم ذلك النور جزءين؛ فجزء أنا، وجزء عليّ». خرّجه أحمد في المناقب؛(2).

ذكر ويژگى اميرالمؤمنين كه در آن نورى كه پيش از آفرينش بر آن نور بودند، همتاى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است. از سلمان روايت شده است كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «من و على چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم عليه السلام را بيافريند، نورى بوديم در پيشگاه خداوند متعال. هنگامى كه آدم را آفريد، آن


1) . كفاية الطالب: 314 - 319.

2) . الرياض النضرة: 3 / 120.

نور را به دو قسمت تقسيم كرد: قسمتى من و قسمتى ديگر على شد». اين روايت را احمد در مناقب آورده است.

12 - روايت به نقل از ابن حجر عسقلانى

ابن حجر عسقلانى در زمره عالمان بزرگى است كه اين حديث را روايت كرده است. وى روايت را به نقل از سلمان رحمه اللّه و او نيز از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آورده است كه فرمود:

خلقت أنا وعليّ من نور واحد.

وى روايت ديگرى را به نقل از سلمان فارسى رحمه اللّه، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده است. ابن حجر مى نويسد كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

كنت أنا وعليّ نورا بين يدي اللّه.(1).

13 - روايت به نقل از جمال محدث شيرازى

وى اين روايت را در كتاب اربعين خود به نقل از ابن عباس، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل آورده است. محدث شيرازى پس از نقل اين روايت مى نويسد:

وهذا الحديث هو المشار إليه في البيت المتقدّم ذكره في ديباجة الكتاب، أعني: قوله:

هما ظهرا شخصين والنور واحد ***بنصّ حديث النفس والنور فاعلمن(2).


1) . تسديد القوس في مختصر مسند الفردوس: حرف خاء و حرف كاف.

2) . الأربعين في فضائل أمير المؤمنين: مخطوط.

اين حديث همان حديثى است كه در ديباچه كتاب در بيت يادشده زير به آن اشاره شده بود:

آن دو، به صورت دو نفر ظاهر شدند؛ ولى به نصّ حديث نفس و حديث نور، نور يكى بود؛ پس بدان.

شواهدى براى حديث نور

اشاره

پس از نقل متون حديث نور از سوى برخى از عالمان اهل سنت، كه مناسب است در ادامه، به برخى از احاديثى كه حديده حديث نور هستند پرداخته تا از اين رهگذر، براى منصفان افزايش بصيرت بوده و اتمام حجتى براى مخالفان.

حديث يكم: حديث شجره

حاصل و مضمون حديث شجره آن است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از يك درخت آفريده شده اند. عالمان و پيشوايان حديثى بسيارى به نقل اين روايت مبادرت كرده اند؛ از جمله:

1 - طبرانى؛

2 - حاكم نيشابورى؛

3 - ابن مردويه اصفهانى؛

4 - ابن مغازلى واسطى؛

5 - شيرويه ديلمى همدانى؛

6 - خطيب خوارزمى؛

7 - زرندى؛

8 - شهاب الدين احمد؛

9 - نور بدخشانى؛

10 - ميبدى يزدى؛

11 - سيوطى؛

12 - متّقى هندى؛

13 - وصابى يمنى؛

14 - جمال الدين محدِّث؛

15 - منّاوى؛

16 - جفرى؛

17 - ميرزا محمّد بدخشانى؛

18 - محمّد صدر عالم؛

19 - نظام الدين دهلوى؛

20 - محمّد مبين لكهنوى.

در ادامه به نقل برخى عبارات اين حديث مى پردازيم.

1 - روايت به نقل از طبرانى طبرانى در معجم اوسط به نقل اين روايت پرداخته است. وى مى نويسد:

حدّثنا علي، قال: نا محمّد بن علي بن خلف العطّار الكوفي، قال: نا عمرو بن عبدالغفّار، قال: نا محمّد بن علي السلمي، عن عبداللّه بن محمّد بن عقيل، عن جابر بن عبداللّه، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم

يقول: «الناس من شجر شتّى، وأنا وعليّ من شجرة واحدة»؛(1).

على به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى روايت مى كند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «اى على، مردم از درختان پراكنده اند و من و تو از يك درخت هستيم».

2 - روايت به نقل از حاكم نيشابورى حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك مى نويسد:

أخبرني الحسين بن علي التميمي، ثنا أبوالعبّاس أحمد بن محمّد، ثنا هارون بن حاتم، أنبأ عبدالرحمن بن أبيحمّاد، حدّثني إسحاق بن يوسف، عن عبداللّه بن محمّد بن عقيل، عن جابر بن عبداللّه، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول لعليّ: «يا عليّ، الناس من شجر شتّى، وأنا وأنت من شجرة واحدة. ثمّ قرأ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَى بِمَاء وَاحِدٍ »»(2)(3).

حسين بن على تميمى به سند خود از جابر بن عبداللّه نقل مى كند كه گفت: شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كه به على عليه السلام مى فرمود: «اى على، مردم از درختان پراكنده اند و من و تو از يك درخت هستيم». آن گاه حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: «وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَى بِمَاء وَاحِدٍ ».


1) . المعجم الأوسط: 4 / 263 / ح 4150.

2) . سوره رعد، آيه 4.

3) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 24.

حاكم در انتهاى روايت مى نويسد:

هذا حديث صحيح الإسناد لم يخرجاه؛

اين حديث صحيح الاسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند.

3 - روايت به نقل از ابن مغازلى ابن مغازلى نيز در همين باره آورده است:

أخبرنا أبوعبداللّه محمّد بن أبينصر، حدّثنا أبوزكريا عبدالرحيم بن أحمد بن نصر الأزدي الحافظ، حدّثنا أبومحمّد عبدالغني بن سعيد الأزدي الحافظ، حدّثنا يوسف بن القاسم الميانجي، عن عليّ بن العبّاس المقانعي، عن محمّد بن مروان، عن إبراهيم بن الحكم، عن أبيه، عن أبيمالك، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «أنا وعليّ من شجرة واحدة والناس من أشجار شتّى»؛(1).

ابوزكريا عبداللّه بن محمّد بن ابى نصر، به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من و على از يك درخت هستيم و مردم از درختان پراكنده».

4 - روايت به نقل از ديلمى ديلمى نيز به نقل از ابن عباس مى نويسد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

أنا وعليّ من شجرة واحدة، والناس من أشجار شتّى؛(2).


1) . مناقب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب: 316 / ح 454.

2) . فردوس الأخبار: 1 / 43 / ح 112.

من و على از يك درخت هستيم و مردم از درختانى پراكنده اند.

5 - روايت به نقل از زرندى زرندى به نقل از جابر بن عبداللّه انصارى مى نويسد:

سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول لعليّ: «الناس من شجر شتّى، وأنا وأنت من شجرة واحدة. ثمّ قرأ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «وَفِي الاَْرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ » حتّى بلغ «يُسْقَى بِمَاء وَاحِدٍ »(1)»؛(2).

از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه به على عليه السلام مى فرمود: «مردمان از درخت پراكنده اند و من و تو از يك درخت هستيم. آن گاه اين آيه شريف را قرائت فرمود: «وَفِي الاَْرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ ... » تا رسيد به اين عبارت: «يُسْقَى بِمَاء وَاحِدٍ ».

حديث دوم: حديث شجره با عبارتى ديگر

چكيده اين حديث آن است كه خداوند، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام را از يك درخت آفريده است، به طورى كه آن حضرت ريشه آن درخت، اميرالمؤمنين عليه السلام تنه آن و حسنين عليهما السلام شاخه هاى آنند.

برخى از حفّاظ و عالمانى كه اين حديث را به دست داده اند عبارتند از:

1 - عبداللّه بن احمد بن حنبل؛

2 - طبرانى؛


1) . سوره رعد: آيه 4.

2) . نظم درر السمطين: 79.

3 - ابونعيم اصفهانى؛

4 - ابن مغازلى شافعى؛

5 - ابن عساكر دمشقى؛

6 - گنجى شافعى؛

7 - دولت آبادى هندى؛

8 - شهاب الدين احمد.

در ادامه به برخى روايات اين حديث اشاره مى كنيم.

1 - روايت به نقل از عبداللّه بن احمد نخستين روايت از عبداللّه بن احمد بن حنبل است. وى اين روايت را در زوائد مسند آورده است. او مى نويسد:

أخبرنا عليّ بن إسحاق بن عيسى، وثنا عثمان بن عبداللّه، حدّثنا عبداللّه بن لهيعة، عن أبيالزبير المكيّ، قال: سمعت جابر بن عبداللّه يقول: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بعرفات وعليّ تجاهه، فأومأ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم إلى عليّ وقال: ادنُ منّي يا عليّ. فدنا عليّ منه، فقال: ضع خمسك في خمسي - يعني: كفّك في كفّي - يا عليّ! خلقت أنا وأنت من شجرة، أنا أصلها، وأنت فرعها، والحسن والحسين أغصانها، فمن تعلّق بغصن منها أدخله اللّه الجنّة. يا عليّ! لو أنّ أُمّتي صاموا حتّى يكونوا كالحنايا، وصلّوا حتّى يكونوا كالأوتار، ثمّ أبغضوك، لأكبّهم اللّه تبارك وتعالى على وجوههم في النار»؛(1).


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 17 / 249، به نقل از زوائد المسند.

علىّ بن اسحاق بن عيسى به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى نقل مى كند كه گفت: پيامبراكرم صلّى اللّه عليه وآله در صحراى عرفات - در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام روبروى حضرتش ايستاده بود - به او اشاره كرد و فرمود: «اى على، نزديك بيا». اميرالمؤمنين نزديك آن حضرت رفت. پيامبر فرمود: «كف دستت را در كف دست من قرار بده». آنگاه فرمود: «اى على، من و تو از يك درخت آفريده شده ايم. منم ريشه آن، تويى تنه آن و حسن و حسين شاخه هاى آنند. هر كس به يكى از شاخه هاى آن بياويزد، خداوند او را به بهشت وارد مى كند. اى على، اگر امّت من آنقدر روزه بگيرند كه همچون كمان شوند و نماز بخوانند تا همچون زه كمان گردند؛ ولى تو را دشمن بدارند، خداوند آنان را به رو در آتش خواهد افكند».

2 - روايت به نقل از ابونعيم ابونعيم اصفهانى اين حديث را به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى و او نيز از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با همان عبارت قبلى روايت كرده است؛(1)ولى ابونعيم ادامه حديث كه فرمود: «اى على اگر امّت من ...» را نياورده است.

3 - روايت به نقل از ابن مغازلى ابن مغازلى از ديگر راويان اين حديث شريف است. وى ذيل فرمايش پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه فرمود: «خلقت أنا وأنت من شجرة ...» مى نويسد:

أخبرنا أبونصر أحمد بن موسى بن عبدالوهاب بن عبداللّه الطحّان إجازة، عن أبيالفرج أحمد بن عليّ الخيوطي القاضي، ثنا عبدالحميد، ثنا


1) . ر.ك: منقبة المطهّرين: مخطوط.

عبداللّه بن محمّد بن ناجية، نا عثمان بن عبداللّه القرشي بالبصرة، ثنا عبداللّه بن لهيعة، عن أبيالزبير - واسمه محمّد بن مسلم بن تدرُس - عن جابر بن عبداللّه، قال: بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ذات يوم بعرفات وعليّ تجاهه، إذ قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «ادنُ منّي يا عليّ، ضع خمسك في خمسي، خلقت أنا وأنت من شجرة، فأنا أصلها، وأنت فرعها، والحسن والحسين أغصانها، فمن تعلّق بغصن منها أدخله اللّه الجنّة»؛(1).

ابونصر احمد بن موسى بن عبدالوهّاب بن طحّان به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى نقل مى كند كه گفت: روزى در صحراى عرفات، اميرالمؤمنين عليه السلام روبه روى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ايستاده بود. حضرت به او فرمودند: «نزديك تر بيا و كف دستت را در دست من بگذار. من و تو از يك درخت آفريده شده ايم. منم ريشه و تو ساقه آن و حسن و حسين شاخه هاى آن درختند. هر كس به شاخه اى از آن بياويزد، خداوند او را به بهشت وارد مى كند».

وى همچنين ذيل سخن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كه فرمود: «ضع خمسك في خمسي ...» آورده است:

أخبرنا أحمد بن المظفّر العطّار، أخبرنا عبداللّه بن محمّد، الملقّب بابن السقّاء الحافظ، ثنا أحمد بن محمّد بن زنجويه المخزومي ببغداد، ثنا عثمان بن عبداللّه العثماني، ثنا ابن لهيعة، عن أبيالزبير، قال: سمعت جابر بن عبداللّه يقول: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بعرفات وعليّ تجاهه،


1) . مناقب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب: 96 - 97 / ح 119.

فأومأ إليّ وإلى عليّ، فأقبلنا نحوه وهو يقول: «ادنُ منّي يا عليّ». فدنا منه، فقال: «ضع خمسك في خمسي». فجعل كفّه في كفّه، فقال: «يا عليّ، خُلقت أنا وأنت من شجرة، أنا أصلها، وأنت فرعها، والحسن والحسين أغصانها، فمن تعلّق بغصن منها أدخله اللّه الجنّة. يا عليّ! لو أنّ أُمّتي صاموا حتّى يكونوا كالحنايا، وصلّوا حتّى يكونوا كالأوتار، وأبغضوك، لأكبّهم اللّه في النار»؛(1).

احمد بن مظفّر عطّار به سند خود از ابوزبير نقل مى كند كه گفت: شنيدم از جابر بن عبداللّه كه مى گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در صحراى عرفات بود و على عليه السلام روبروى آن حضرت ايستاده بود كه پيامبر به او اشاره كرد. ما به سوى آن حضرت رفتيم و آن حضرت به على عليه السلام فرمود: «اى على، نزديك بيا». ايشان نزديك حضرت رفت. پيامبر فرمود: «كف دستت را در كف دست من بگذار». اميرالمؤمنين كف دستش را در كف دست آن حضرت گذارد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى على، من و تو از يك درخت آفريده شده ايم. من اصل آن و تو فرع آنى و حسن و حسين شاخه هاى آنند. هر كس به شاخه اى از آن بياويزد، خداوند او را داخل بهشت خواهد كرد. اى على، اگر امّت من آنقدر روزه بگيرند كه همچون كمان گردند و آنقدر نماز خوانند كه به سان زه كمان شوند، امّا تو را دشمن بدارند، خداوند آنان را به رو در آتش خواهد افكند».

4 - روايت به نقل از گنجى شافعى گنجى اين روايات را در باب «تخصيص عليّ عليه السلام بقوله: أنا مدينة العلم، وعليّ بابها» آورده است. وى مى نويسد:


1) . همان: 96 / ح 119.

أخبرنا العلاّمة قاضي القضاة صدر الشام أبوالفضل محمّد بن قاضي القضاة شيخ المذاهب أبيالمعالي محمّد بن علي القرشي، أخبرنا حجّة العرب زيد ابن الحسن الكندي، أخبرنا أبومنصور القزّاز، أخبرنا زين الحفّاظ وشيخ أهل الحديث على الإطلاق أحمد بن عليّ بن ثابت البغدادي، أخبرنا عبداللّه بن محمّد ابن عبداللّه، حدّثنا محمّد بن المظفّر، حدّثنا أبوجعفر [محمّد بن] الحسين بن حفص الخثعمي، حدّثنا عبّاد بن يعقوب، حدّثنا يحيى بن بشير الكندي، عن إسماعيل بن إبراهيم الهمداني، عن أبيإسحاق، عن الحارث، عن عليّ.

وعن عاصم بن ضمرة، عن عليّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: شجرة أنا أصلها، وعليّ فرعها، والحسن والحسين [ثمرها] ثمرتها، والشيعة ورقها، فهل يخرج من الطّيب إلاّ الطّيب ؟! وأنا مدينة العلم وعليّ بابها، فمن أراد المدينة فليأتها من بابها؛(1).

علاّمه ابوطفيل محمّد بن قاضى القضاة شيخ مذاهب ابوالمعالى محمّد بن على قرشى به دو سند خود از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند مرا و على را از يك درخت آفريد. من ريشه آن، على ساقه آن، حسن و حسين ميوه و شيعه برگ آن درخت مى باشد. آيا از پاك و پاكيزه چيزى جز پاكيزه بيرون مى آيد؟ منم شهر علم و على درِ آن شهر است. هر كس مى خواهد به شهر وارد شود، بايد فقط از دروازه آن وارد گردد».

وى در بابى ديگر با نام «أنّ عليّا خلق من نور النبيّ» مى نويسد:


1) . كفاية الطالب: 220.

أخبرنا الحافظ يوسف بن خليل بن عبداللّه الدمشقي بحلب، أخبرنا محمّد بن إسماعيل بن محمّد الطرسوسي، أخبرنا أبومنصور محمّد بن إسماعيل الصيرفي، أخبرنا أبوالحسين بن فاذشاه، أخبرنا الحافظ أبوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيّوب الطبراني، أخبرني الحسن بن إدريس التستري، حدّثنا أبوعثمان طالوت بن عبّاد الصيرفي البصري، حدّثنا فضال بن جبير، حدّثنا أبوأُمامة الباهلي، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: إنّ اللّه خلق الأنبياء من أشجار شتّى، وخلقني وعليّا من شجرة واحدة، فأنا أصلها، وعليّ فرعها، وفاطمة لقاحها، والحسن والحسين ثمرها، فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن زاغ عنها هوى ... ولو أنّ عبدا عبَداللّه بين الصفا والمروة ألف عام، ثمّ ألف عام، ثمّ ألف عام، ثمّ لم يدرك محبّتنا، أكبّه اللّه على منخريه في النار، ثمّ تلا: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى »(1)

حافظ يوسف بن خليل بن عبداللّه دمشقى به سند خود، از ابوامامة باهلى نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خداوند پيامبران را از درختان پراكنده و گوناگون آفريد، و من و على را از يك درخت خلق كرد. منم اصل آن، على فرع آن، فاطمه عامل بارورى آن و حسن و حسين ميوه آن درختند. هر كس به شاخه اى از شاخه هاى اين درخت بياويزد رهايى يافته، و هر آن كس از آن به دور باشد سقوط كرده است. اگر بنده اى خداوند را هزار سال بين صفا و مروه بندگى كند و آنگاه هزار سال ديگر و بعد هزار سال ديگر بر آن بيافزايد، ولى محبّت ما را درك نكند، خداوند او را به رو در آتش خواهد افكند».


1) . سوره شورى، آيه 23.

آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ».

وى در ادامه روايت مى نويسد:

قلت: هذا حديث عال، رواه الطبراني في معجمه كما أخرجناه سواء. ورواه محدِّث الشام في كتابه بطرق شتّى؛(1).

اين حديث از جهت اعتبارى عالى است كه طبرانى آن را در معجم خود - همان گونه كه ما در اين جا آورديم - روايت كرده است و محدّث شام (ابن عساكر) در كتاب خود به اسناد و طرق مختلف و گوناگون نقل كرده است.

حديث سوم: «إنّ اللّه خلق رسوله من نوره وخلق عليّاً من نور رسوله»

خطيب خوارزمى به اِسناد خود، اين روايت را به نقل از عبداللّه بن عمر آورده است. وى مى نويسد:

وأنبأني مهذّب الأئمّة هذا، قال: أخبرنا أبوالقاسم نصر بن محمّد ابن عليّ بن زيرك المقري، قال: أخبرنا والدي أبوبكر محمّد، قال: [أخبرنا] أبوعلي عبدالرحمن بن محمّد بن أحمد النيسابوري، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن عبداللّه الناينجي البغدادي من حفظه بدينور، قال: حدّثنا محمّد بن جرير الطبري، قال: حدّثني محمّد بن حميد الرازي، قال: حدّثنا العلاء بن الحسين الهمداني، قال: حدّثنا أبومخنف لوط بن يحيى الأزدي، عن عبداللّه بن عمر، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم - وسئل: بأيّ لغة


1) . كفاية الطالب: 317 - 318.

خاطبك ربّك ليلة المعراج؟ - فقال: «خاطبني بلغة عليّ بن أبيطالب، فألهمني أن قلت: يا ربّ! خاطبتني أم علي؟». فقال:

«يا أحمد! أنا شيء لا كالأشياء، لا أُقاس بالناس، ولا أُوصف بالشبهات، خلقتك من نوري، وخلقت عليّا من نورك، فاطّلعت على سرائر قلبك، فلم أجد أحدا إلى قلبك، أحبّ من عليّ بن أبيطالب، فخاطبتك بلسانه كيما يطمئنّ قلبك»؛(1).

مهذّب الائمة ابوالمظفر عبدالملك بن على بن محمد همدانى به سند خود از عبداللّه بن عمر روايت كرده است كه گفت: شنيدم از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله سؤال شد كه خداوند در شب معراج با كدام زبان با شما سخن گفت؟ فرمود: «خداوند با من به لغت علىّ بن ابى طالب سخن گفت و به من الهام فرمود كه من گفتم: پروردگارا، آيا تو با من سخن مى گويى يا على است؟». فرمود: «اى احمد، من شيئى هستم، امّا نه همچون ديگر اشياء. من با مردم مقايسه نمى شوم و هم وزن و هم سنگ ديگران نيستم و به همانندها توصيف نگردم. تو را از نور خود آفريدم و على را از نور تو آفريدم و بر اسرار و رموز دل تو آگاه گشتم و كسى را در دل تو محبوب تر از علىّ بن ابى طالب نيافتم؛ از اين رو به زبان او با تو سخن گفتم تا اين كه دلت آرام گيرد».

حديث چهارم: پيامبر خدا و اميرالمؤمنين آفريده شده از نور خدا

چكيده اين روايت اين است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام هر دو از نور خداوند آفريده شده اند. اين مضمون را حموئى با سند خود از ابن عبّاس


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب: 78 / ح 61.

نقل كرده است. وى مى نويسد:

سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول لعليّ صلوات اللّه عليه: «أنا وأنت من نور اللّه تعالى»؛(1).

از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه به على صلوات اللّه عليه مى فرمود: «من و تو از نور خداى تعالى هستيم».

حديث پنجم: «إنّ الحسن والحسين نوران من نور اللّه جلّ وعلا» شهاب الدين دولت آبادى اين روايت را با همين الفاظ به دست داده است.(2).

شيخ على حرازم مغربى فاسى (متوفاى پس از 1216ه) نيز در همين باره مى نويسد:

قال شيخنا رضي اللّه عنه في فضل سيّدنا عليّ كرّم اللّه وجهه، قال: وفي الحديث عنه صلّى اللّه عليه وسلّم: «كنت أنا وعليّ نورين بين يدي اللّه تعالى. ثمّ أودعنا في صلب آدم. فلم يزل ينقلنا من صلب إلى صلب إلى عبدالمطّلب. فخرجت في عبداللّه. وخرج عليّ في أبيطالب. ثمّ اجتمع نورنا في الحسن والحسين؛ فهما نوران من نور ربّ العالمين»؛(3).

شيخ ما رضى اللّه عنه در فضل على كرّم اللّه وجهه مى گويد: در حديث از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه فرمود: «من و على دو نورى بوديم پيش روى خداى تعالى. آنگاه ما را در صلب آدم به وديعه گذارد. ما پيوسته از صلبى به صلب ديگر منتقل شديم تا صلب عبدالمطّلب. پس مرا در صلب عبداللّه نهاد و على را در صلب


1) . فرائد السمطين: 1 / 39 - 40 / ح 4.

2) . ر.ك: هداية السعداء: مخطوط.

3) . جواهر المعاني: 1 / 152 - 153.

ابوطالب. آنگاه نور ما در حسن و حسين جمع شد؛ از اين رو آن دو، دو نورى هستند از نور پروردگار عالميان».

حديث ششم: «إنّ اللّه خلق ملائكة من نور عليّ»

اين حديث شريف در صدد بيان اين حقيقت است كه خداوند فرشتگان را از نور اميرالمؤمنين عليه السلام آفريده است. اين مطلب را خوارزمى به سند خود از انس بن مالك و او نيز از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل كرده است كه فرمود:

خلق اللّه تعالى من نور وجه عليّ بن أبيطالب سبعين ألف ملك يستغفرون له ولمحبّيه إلى يوم القيامة؛(1).

خداوند متعال از روى علىّ بن ابى طالب عليه السلام هفتاد هزار فرشته را آفريد كه براى او و دوستدارانش تا روز قيامت استغفار مى كنند.

همچنين وى به سند خود از عثمان بن عفان، از عمر بن خطاب، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به همين مضمون روايت را نقل كرده است كه پيش از اين متن روايت وى گذشت.

اين روايات نمونه اى از متون و اسانيد حديث نور و شواهدى بر آن بود كه از سوى اهل سنّت و با الفاظ و عبارات مختلف به دست داده شده است. در ادامه نيز به برخى شواهد پرداختيم تا از اين رهگذر، خلقت نورى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام به صورت تواتر معنوى به اثبات رسيده و جايگاه اعتبارى حديث نور نيز براى خواننده روشن شود.

به هر روى، در ادامه به بررسى اعتبار حديث نور مى پردازيم.


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب: 71 / ح 47.

اعتبار روايت

اشاره

پس از نقل متون مختلف حديث شريف نور، به بررسى اعتبار حديث مى پردازيم تا بتوان از آن در مسير استدلال براى امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بهره برد.

اين حديث شريف نيز مى تواند با وجوه مختلف اعتبار آن به دست داده شود كه به برخى از اين موارد مى پردازيم.

تواتر حديث نور

همان طور كه در گذشته به آن اشاره شد، يكى از راه هاى اثبات اعتبار حديث، تواتر آن است كه روايت را معتبر كرده و آن را يقينى مى كند. در ميان اهل سنت، ملاك هاى تواتر متفاوت است و در اين باره ملاك يكسانى را به دست نداده اند. به هر روى با رجوع به انظار برخى از عالمان اهل سنت در اين باره، مى توان به ملاك آنان در اين باره دست يافت و از اين رهگذر، بر اساس مبناى مورد پذيرش آنان به تواتر حديث حكم كرد.

در گذشته به نظر ابن حزم، ابن تيميه و ابن حجر هيتمى اشاره شد كه آنان ملاك تواتر را به ترتيب نقل 4 صحابه و 8 صحابه داشته اند.

بر اساس اين ملاك كه از سوى آنان به دست داده شده است، حديث نور كه از سوى 8 صحابه به دست داده شد متواتر بوده و بدون ترديد از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است.

اعتبار روايت احمد بن حنبل

با رجوع به منابع جرح و تعديل اهل سنت و سنجش راويان روايت احمد بن حنبل، مى توان دريافت كه تمامى رجال اين حديث، ثقه و يا در زمره رجال صحاح

مى باشند. به همين روى اشكال درباره يكى از آنان برابر است با اشكال بر كتب صحاح به ويژه صحيحين. مگر اين كه كسى بگويد روايات اين راويان در همه جا به جز فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام اعتبار دارد! كه در اين صورت سخنى با آنان در اين باره نخواهيم داشت و آنان را با تعصب كورشان تنها مى گذاريم. به هر روى در ادامه به بررسى سندى اين روايت پرداخته و به اعتبار آن حكم خواهيم كرد.

عبدالرزّاق صنعانى يكى از ناقلان اين حديث، صنعانى است. در مباحث پيش از اين و در حديث تشبيه، به اعتبار عبدالرزّاق پرداختيم، از اين رو از تكرار آن خوددارى مى كنيم. به هر روى وى ثقه و مورد اعتماد است.

معمّر بن راشد شرح حال او را نيز در گذشته و در حين بررسى حديث تشبيه گذشت، با اين وجود در اين جا به گفتار ذهبى درباره وى اكتفا مى كنيم. ذهبى درباره وى مى نويسد:

معمر بن راشد، أبوعروة الأزدي مولاهم، عالم اليمن، عن: الزهري، وهمام. وعنه: غندر، وابن المبارك، وعبدالرّزاق. قال معمر: طلبت العلم سنة مات الحسن ولي أربع عشرة سنة. وقال أحمد: لا تضم معمرا إلى أحد إلاّ وجدته يتقدّمه، كان من أطلب أهل زمانه للعلم. وقال عبدالرّزاق: سمعت منه عشرة آلاف [حديث]؛(1).

ابوعروة معمّر بن راشد ازدى، هم پيمان قبيله ازد. از زهرى و همام نقل شده كه وى


1) . الكاشف: 2 / 282 / ش 5567. همچنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 10 / 219.

عالم يمن است. غندر، ابن مبارك و عبدالرزّاق از او حديث نقل كرده اند. معمّر گويد: در چهارده سالگى، يعنى سال فوت حسن بصرى به دنبال تحصيل علم رفتم. احمد درباره او گويد: معمّر را به هيچ كس ضميمه نمى كنى مگر اين كه او را بر آن كس مقدّم و جلوتر مى يابى. وى نسبت به تمام افراد هم عصر خود، بيشتر از همه در پى علم بود. عبدالرزّاق گويد: ده هزار حديث از او شنيدم.

زهرى در گذشته به شرح حال زهرى نيز پرداخته و اعتبار وى ثابت شد و در اين جا نيز فقط به سخن ابن حجر درباره وى اكتفا مى كنيم. ابن حجر در تقريب التهذيب مى نويسد:

محمّد بن مسلم بن عبيداللّه ... الزهري، أبوبكر، الفقيه الحافظ، متّفق على جلالته وإتقانه، وهو من رؤوس الطبقة الرابعة. مات سنة خمس وعشرين، وقيل: قبل ذلك بسنة أو سنتين. ع؛(1).

ابوبكر محمّد بن مسلم بن عبيداللّه ... زهرى، فقيه حافظ. جلالت و اتقان وى در حديث مورد اتّفاق است. وى از رؤساى طبقه چهارم است. وفات او سال [يكصد و] بيست و پنج است. يك يا دو سال جلوتر از آن نيز گفته شده است. وى در زمره رجال صحاح سته است.

خالد بن معدان به برخى از عباراتى كه در شأن خالد بن معدان گفته شده، مى پردازيم. ابن حبان درباره وى مى نويسد:


1) . تقريب التهذيب: 2 / 133 / ش 6315.

يروي عن: أبيأُمامة، والمقدام بن معدي كرب. ولقي سبعين رجلاً من أصحاب النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، وكنيته: أبوعبداللّه، وكان من خيار عباد اللّه؛(1).

وى از ابوامامه و مقدام بن معدى كرب روايت مى كند و هفتاد نفر از صحابه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را ملاقات كرده است. كنيه اش ابوعبداللّه و در شمار بهترين بندگان خداى تعالى مى باشد.

ذهبى نيز درباره وى مى نويسد:

فقيه كبير، ثبت، مهيب، مخلص، يقال: كان يسبّح في اليوم أربعين ألف تسبيحة، توفّي سنة 104. يرسل عن الكبار؛(2).

وى فقيهى بزرگ، ثَبت، با هيبت و با اخلاص است. گفته اند كه او هر روز چهل هزار مرتبه تسبيح خداوند مى گفته است. وى در سال 104 درگذشته و از بزرگان به صورت مرسل روايت نقل مى كرده است.

ابن حجر عسقلانى نيز وى را از طبقه سوم فقهاى شام دانسته و او پس از صحابه به حساب آورده است. وى در ادامه، درباره او مى نويسد:

قال العجلي: شامي تابعي، ثقة ... وقال يعقوب بن شيبة، ومحمّد ابن سعد، وابن خرّاش، والنسائي: ثقة. وقال أبومسهر: عن إسماعيل بن عياش، حدّثتنا عبدة بنت خالد بن معدان، وأُمّ الضحّاك بنت راشد: أنّ خالد بن معدان قال: أدركت سبعين رجلا من أصحاب النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم؛(3).


1) . الثقات: 4 / 196 - 197.

2) . الكاشف: 1 / 369 / ش 1354.

3) . تقريب التهذيب: 1 / 263 / ش 1683؛ تهذيب التهذيب: 3 / 103. همچنين ر.ك: تهذيب الكمال: 8 / 167 - 174 / ش 1653.

عجلى گويد: وى اهل شام و تابعى ثقه است ... يعقوب بن شيبه، محمّد بن سعد، ابن جرير طبرى و نسائى وى را ثقه دانسته اند. ابومسهر از اسماعيل بن عياش، از عبده دختر خالد بن معدان و ام الضحّاك دختر راشد نقل مى كند كه خالد بن معدان گفته است: من هفتاد نفر از صحابه پيامبر را ديده ام.

به هر روى وى ثقه و مورد اعتماد است.

زاذان كندى زاذان كندى در زمره تابعان مشهور است. بخارى، مسلم، ابوداوود، ترمذى، نسائى و ابن ماجه در صحيح خود از او حديث نقل كرده اند. ذهبى در كاشف، درباره او مى نويسد:

بخ، م، (4) - زاذان أبوعمرو الكندي، مولاهم الضّرير البزّاز. عن عليّ، وابن مسعود، وابن عمر، ويقال: سمع عمر. وعنه: عمر بن مرة، والمنهال بن عمر. ثقة؛(1).

بخارى، مسلم و 4 صاحب صحيح از روى روايت كرده اند. زاذان، ابوعمرو كندى هم پيمان قبيله كِند بود. وى از على، ابن مسعود و عبداللّه بن عمر روايت كرده است و گفته اند كه از عمر نيز حديث شنيده است. عمر بن مرة و منهال بن عمرو از او حديث نقل كرده اند. وى ثقه است.

ابن قيسرانى مقدسى در الجمع بين رجال الصحيحين خود، نام او را چند بار در ضمن رجال صحيح مسلم آورده است.(2)وى در مقدّمه كتابش، اتّفاق حافظان حديث


1) . الكاشف: 1 / 400 / ش 1603.

2) . براى نمونه ر.ك: الجمع بين رجال الصحيحين: 1 / 156 - 157 / ش 609.

همچون ابن عدى، دارقطنى، ابن منده، حاكم و ديگر متأخّران را ياد كرده كه گفته اند: هر كس كه از او در صحيحين روايت نقل شده باشد، ثقه و حجّت است.(1)بنابراين «زاذان» نزد حافظان و پيشوايان حديث و غير حديث ثقه و حجّت است.

سلمان فارسى امّا سلمان، صحابى بزرگوارى كه بى نياز از معرّفى و نوشتن شرح حال است. در تمامى كتب مربوط به شرح حال صحابه؛ از جمله اسد الغابه(2)و استيعاب به شرح حال وى و جايگاه و عظمت او پرداخته شده است كه در اين ميان به گزيده اى از شرح حال وى كه از سوى ابن عبدالبرّ درباره آن جناب آمده اشاره مى كنيم. ابن عبدالبر مى نويسد:

سلمان الفارسي، أبوعبداللّه، يقال: مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ويعرف ب-(سلمان الخير) ... وكان خيّرا فاضلا، حبرا عالما، زاهدا متقشّفا ... ذكر هشام بن حسان عن الحسن قال: كان عطاء سلمان خمسة آلاف، وكان إذا خرج عطاؤه تصدّق به ويأكل من عمل يده، وكانت له عباءة يفترش بعضها ويلبس بعضها. ذكر ابن وهب وابن نافع، عن مالك قال: كان سلمان يعمل الخوص بيده، فيعيش منه، ولا يقبل من أحد شيئا. قال: ولم يكن له بيت، وإنّما كان يستظل بالجدر والشجر، وإنّ رجلا قال له: ألا أبني لك بيتا تسكن فيه؟ فقال: ما لي به حاجة ... فما زال به الرجل حتّى قال له: إنّي أعرف البيت الذي يوافقك. قال: فصِفْه لي. قال: أبني لك بيتا إذا أنت قمت


1) . ر.ك: همان: 1 / 3.

2) . ر.ك: أسد الغابة: 2 / 328.

فيه أصاب رأسك سقفه، وإنْ أنت مددت فيه رجليك أصابهما الجدار. قال: نعم. فبنى له بيتا كذلك. وروي عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم من وجوه أنّه قال: «لو كان الدين عند الثريا لناله سلمان». وفي رواية أُخرى: «لناله رجال من فارس». وروينا عن عائشة أُمّ المؤمنين، قالت: كان لسلمان مجلس من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ينفرد به بالليل، حتّى كاد يغلبنا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. وروي من حديث ابن بريدة، عن أبيه عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، أنّه قال: أمرني ربّي بحبّ أربعة، وأخبرني أنّه سبحانه يحبّهم: عليّ، وأبوذر، والمقداد، وسلمان. وروى قتادة: عن خيثمة، عن أبيهريرة، قال: كان سلمان صاحب الكتابَين؛ قال قتادة: يعني: الإنجيل والفُرقان.

أخبرنا خلف بن قاسم، حدّثنا ابن المفسّر، قال: حدّثنا أحمد بن عليّ بن سعيد، قال: حدّثنا عثمان بن أبيشيبة، قال: حدّثنا جرير، عن الأعمش، عن عمرو بن مرّة، عن أبيالبختري، عن عليّ: أنّه سُئل عن سلمان؟ فقال: علم العلم الأوّل والآخر، بحر لا ينزف،(1)وهو منّا أهل البيت. هذه رواية أبيالبختري عن عليّ. وفي رواية زاذان أبيعمر، عن عليّ، قال: سلمان الفارسي مثل لقمان الحكيم. ثمّ ذكر مثل خبر أبيالبختري. وقال كعب الأحبار: سلمان حُشي علما وحكمة. وذكر مسلم: حدّثنا محمّد بن حاتم، أخبرنا بهز، أخبرنا حمّاد بن سلمة، عن ثابت، عن معاوية بن قرّة، عن عائد بن عمرو: أنّ أباسفيان أتى على سلمان وصهيب وبلال في نفر، فقالوا:


1) . در شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد آمده است: «علم العلم الأوّل والعلم الآخر. ذاك بحر لا ينزف»!

ما أخذت سيوف اللّه من عنق عدوّ اللّه مأخذها. فقال أبوبكر: أتقولون هذا لشيخ قريش وسيّدهم؟! وأتى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم فأخبره، فقال: يا أبابكر! لعلّك أغضبتهم، لئن كنت أغضبتهم لقد أغضبت ربّك ... فأتاهم أبوبكر، فقال: يا إخوتاه! أغضبتكم؟ قالوا: لا، يا أبابكر، يغفر اللّه لك ... وله أخبار حسان وفضائل جمّة رضي اللّه عنه؛(1).

ابوعبداللّه سلمان فارسى. گفته اند كه وى غلام پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده و به سلمان الخير معروف است ... وى فردى نيكوكار، بافضيلت، عالم، عادل، پارسا و پاى بند به امور دينى و دستورات الاهى بوده است. هشام بن حسان از حسن نقل مى كند كه گفت: سهميه سلمان پنج هزار [درهم] بود. هرگاه سهميه اش مشخّص مى شد و به او مى دادند، او تمام آن را در راه خدا به فقيران انفاق مى كرد و از دست رنج خود گذران زندگى مى كرد. عبايى داشت كه قسمتى از آن را بستر خود قرار مى داد و با قسمت ديگر خود را مى پوشانيد. ابن وهب بن نافع از مالك نقل مى كند كه سلمان با دست خود از برگ خرما حصير مى باف و از آن راه زندگى را مى گذرانيد و از هيچ كس چيزى نمى پذيرفت. خانه اى نداشت و روى زمين مى خوابيد و از سايه درختان استفاده مى كرد. شخصى به او گفت: آيا خانه اى برايت نسازم كه در آن ساكن شوى؟ گفت: من نيازى به خانه ندارم.

آن شخص اصرار زيادى كرد و گفت: من مى دانم چه خانه اى برايت بسازم. گفت:

چه خانه اى؟ خصوصياتش را بگو. گفت: خانه اى برايت مى سازم كه هرگاه از جا


1) . الإستيعاب: 2 / 634 - 638 / ش 1014.

حركت كنى، سرت به سقفش بخورد و اگر پاهايت را دراز كنى به ديوارهايش! گفت: آرى، بايد همين گونه باشد؛ از اين رو آن شخص به همين گونه خانه اى برايش ساخت! از طرق مختلف و به اسناد گوناگون از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است كه آن حضرت فرمود: «اگر دين در ستاره ثريّا باشد، سلمان به آن دست خواهد يافت». و در روايتى ديگر آمده است كه: «مردانى از فارس به آن خواهند رسيد». از عايشه روايت شده است كه گفت: سلمان فارسى مجالسى اختصاصى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله داشت، گويا بيشتر شب ها با آن حضرت به سر مى برد، به طورى كه مى توان گفت كه بيشتر از ما خدمت آن حضرت را درك مى كرد.

پسر بُريده از پدرش نقل مى كند كه پيامبر فرمود: «پروردگارم به من دستور داد چهار نفر را دوست داشته باشم و فرمود كه او نيز خود آنان را دوست مى دارد: على، ابوذر غفارى، مقداد و سلمان». قتاده، از خثيمه، از ابوهريره روايت كند كه گفت: سلمان داراى دو كتاب است. قتاده گويد: يعنى قرآن و انجيل. خلف بن قاسم به سند خود از ابوالبخترى روايت مى كند كه از على عليه السلام درباره سلمان پرسيده شد. ايشان پاسخ داد: «او علم اوّل و آخر را مى دانست. او درياى بى پايان و از ما اهل بيت است».

اين روايت ابوالبخترى از على عليه السلام بود. در روايت زاذان از آن حضرت آمده است كه فرمود: «سلمان فارسى مثل لقمان حكيم است»؛ آنگاه مانند سخن ابوالبخترى را روايت مى كند. كعب الاحبار گويد: سلمان از علم و حكمت پر است. مسلم گويد: بهز از عائذ بن عمرو نقل مى كند كه ابوسفيان را به همراه عدّه اى نزد سلمان، صهيب و بلال آوردند. آنان گفتند: شمشيرهاى خداوند از گردن دشمن خدا

برداشته نشد. ابوبكر گفت: اين بزرگ و رئيس قريش است. خبر به پيامبر خدا رسيد. حضرت به ابوبكر روى كرد و فرمود: «گويا تو آنان را ناراحت كرده و به خشم درآورده اى! اگر آنان را ناراحت كرده باشى، خداوند را به خشم در آورده اى». ابوبكر نزد آنان رفت و گفت: اى برادران، آيا من شما را به خشم درآورده ام؟ گفتند: نه، اى ابوبكر! خداوند تو را بيامرزد. او را داستانهاى نيكو، روايات حسنه و فضائل فراوانى است. رضوان اللّه عليه پس از بررسى اعتبار راويان حديث احمد حنبل، پى به اعتبار اين حديث شريف برديم تا از اين ميان، بطلان مدعيان عدم صحت حديث شريف نور دانسته شود.

شرح حال احمد بن حنبل اما احمد بن حنبل كه ناقل اين حديث شريف است، در ميان اهل سنت از جايگاه بى نظيرى برخوردار است و او را يكى از اركان فقهى اهل سنت و يكى از شيوخ حديثى خود مى دانند. بخشى از كلمات و عبارات بزرگان اهل سنت در اعتبار و جايگاه احمد بن حنبل، در حديث «تشبيه» ذكر كرديم. شايد بارزترين مدح وى، عبارت نووى و عبدالحق دهلوى بود.

نووى از ابراهيم بن حارث - كه در زمره فرزندان عبادة بن صامت است - نقل مى كند كه گفت:

قيل لبشر الحافي: لو أنّك قمت وقلت بما قال أحمد! فقال بشر: «لا أقدر على هذا الأمر، إنّ أحمد قام مقام الأنبياء»؛(1).


1) . تهذيب الأسماء واللغات: 1 / 110 - 112.

به بشرحافى گفته شد: چه خوب بود تو نيز همانند احمد قيام مى كردى و همچون او سخن مى گفتى؟ بشر پاسخ داد: من توان اين كار را ندارم. همانا احمد بر جايگاه پيامبران ايستاده است! عبدالحقّ دهلوى نيز به نقل از ميمونى مى نويسد:

قال لي ابن المديني بالبصرة بعد المحنة: يا ميموني! ما قام أحد في الإسلام ما قام أحمد. فعجبت من هذا وأبوبكر قد قام في الردة، قلت: بأي شيء؟ قال: إنّ أبابكر وجد أنصارا، وإنّ أحمد لم يجد ناصرا؛(1).

ابن مدينى در بصره، پس از رويداد «محنت» به من گفت: اى ميمونى، در اسلام هيچ كس به مانند احمد قيام نكرد. من از اين گفته وى به شگفت آمدم؛ زيرا ابوبكر در مقابل اهل ردّه قيام كرده بود. گفتم: به چه دليل اين سخن را مى گويى و در چه مورد؟ گفت: ابوبكر يارانى داشت، ولى احمد يار و ياورى نداشت، با اين وجود قيام نمود.

به راستى آيا اين تعابير نشانگر برترى احمد بن حنبل از ابوبكر نيست؟! ذهبى در سير اعلام النبلاء و در شرح حال احمد بن حنبل، فصل مشبعى از فضايل و مناقب وى به دست داده است كه براى بزرگى و اعتبار وى، تعريفات و تمجيدات وى كافى است كه در اين مجال، به برخى عبارات علماء در شأن احمد بن حنبل پرداخته و براى تفصيل بيشتر خواننده را به كتاب سير اعلام النبلاء ارجاع مى دهيم. ذهبى مى نويسد:


1) . رجال المشكاة: مخطوط، شرح حال احمد بن حنبل.

قال محمّد بن إسحاق بن راهويه: حدّثني أبي، قال لي أحمد بن حنبل: تعال حتّى أُريك من لم يُرَ مثلُه. فذهب بي إلى الشافعي. قال أبي: وما رأى الشافعي مثل أحمد بن حنبل، ولو لا أحمد وبذلُ نفسه لذهب الإسلام. يريد: المحنة.

وروي عن إسحاق بن راهويه، قال: أحمد حجّة بين اللّه وبين خلقه! وقال محمّد بن عبدويه: سمعت عليّ بن المديني يقول: أحمد أفضل عندي من سعيد بن جبير في زمانه؛ لأن سعيدا كان له نظراء.

وعن ابن المديني، قال: أعزّ اللّه الدين بالصدّيق يوم الردّة، وبأحمد يوم المحنة.

وقال أبوعبيد: انتهى العلم إلى أربعة: أحمد بن حنبل، وهو أفقههم، وذكر الحكاية.

وقال أبوعبيد: إنّي لأتديّن بذكر أحمد؛ ما رأيت رجلا أعلم بالسُنّة منه ... .

الطبراني: حدّثنا محمّد بن الحسين الأنماطي، قال: كنّا في مجلس فيه يحيى بن معين وأبوخيثمة، فجعلوا يثنون على أحمد بن حنبل. فقال رجل: فبعض هذا! فقال يحيى: وكثرة الثناء على أحمد تُستنكر؟! لو جلسنا مجالسنا بالثناء عليه ما ذكرنا فضائله بكمالها.

وروى عبّاس، عن ابن معين، قال: ما رأيت مثل أحمد.

وقال النفيلي: كان أحمد بن حنبل من أعلام الدين.

وقال المروزي: حَضرتُ أباثور سئل عن مسألة؟ فقال: قال أبوعبداللّه أحمد بن حنبل شيخنا وإمامنا فيها: كذا وكذا.

وقال ابن معين: ما رأيت من يُحدّث للّه إلاّ ثلاثة: يعلى بن عبيد، والقعنبي، وأحمد بن حنبل.

وقال ابن معين: أرادوا أن أكون مثل أحمد، واللّه لا أكون مثلهُ أبدا.

وقال أبوخيثمة: ما رأيت مثل أحمد، ولا أشدّ منه قلبا؛

قال أبوعبدالرحمن النهاوندي: سمعت يعقوب الفَسوي يقول: كتبت عن ألف شيخ، حُجّتي في ما بيني وبين اللّه رجلان: أحمد بن حنبل، وأحمد بن صالح.

وبالإسناد إلى الأنصاري شيخ الإسلام: أخبرنا أبويعقوب، أخبرنا منصور بن عبداللّه الذهلي، حدّثنا محمّد بن الحسن بن علي البخاري، سمعت محمّد بن إبراهيم البوشنجي وذكر أحمد بن حنبل، فقال: هو عندي أفضل وأفقه من سفيان الثوري؛ وذلك أنّ سفيان لم يمتحن بمثل ما امتُحن به أحمد ... ولا عِلمُ سفيان ومن يُقدَّم من فقهاء الأمصار كعلم أحمد ابن حنبل؛ لأنّه كان أجمع لها، وأبصر بأغاليطهم وصدوقهم وكذوبهم.

قال: ولقد بلغني عن بشر بن الحارث، أنّه قال: قام أحمد مقام الأنبياء.

وأحمد عندنا امتُحن بالسرّاء والضرّاء، فكان فيهما معتصما باللّه تعالى.

قال أبويحيى الناقد: كنّا عند إبراهيم بن عرعرة، فذكروا يعلى بن عاصم، فقال رجل: أحمد بن حنبل يُضعّفه. فقال رجل: وما يضرّه إذا كان ثقة! فقال ابن عرعرة: واللّه لو تكلّم أحمد في علقمة والأسود لضرّهما.

وقال الحُنيني: سمعت إسماعيل بن الخليل، يقول: لو كان أحمد بن حنبل في بني إسرائيل لكان آية ...؛(1).


1) . سير أعلام النبلاء: 11 / 177 - 202 / ش 78.

محمّد بن اسحاق بن راهويه گويد: پدرم به نقل از احمد گويد: بيا تا به تو چيزى را كه مانندش را نديده اى به تو نشان دهم. او مرا نزد شافعى برد. پدرم به من گفت:

شافعى كسى همچون احمد بن حنبل را نديده بود و اگر احمد و جان فشانى او نبود، اسلام از بين رفته بود! مقصودش رويداد محنت بود.

از اسحاق بن راهويه نيز نقل شده است كه گفت: احمد حجت بين خدا و خلق است! محمّد بن عبدويه گويد: از علىّ بن مدينى شنيدم كه مى گفت: احمد نزد من از سعيد بن جبير در عصر خويش افضل است؛ چرا كه [در عصر سعيد] سعيد افرادى همچون خود داشت.

از ابن مدينى نقل شده است كه گفت: خداوند دين را به وسيله ابوبكر در جنگ با مرتدان و به وسيله احمد در سال محنت عزّت بخشيد.

ابوعبيد گويد: علم به چهار نفر پايان يافت: يكى از آنان احمد بن حنبل است كه فقيه ترين آنان بود و آنگاه داستان وى را ذكر مى كند.

همچنين مى گويد: من با يادآورى از احمد بن حنبل، خود را مى آرايم و كسى را عالم تر از او به سنّت نديدم.

... طبرانى از محمّد بن حسن انماطى نقل مى كند كه گفت: در مجلسى بوديم كه يحيى بن معين و ابوخيثمه نيز در آنجا حضور داشتند. آنان شروع به تعريف و تمجيد از احمد بن حنبل نمودند. شخصى در اين ميان گفت: برخى از اين ويژگى ها در او است. يحيى در پاسخ او گفت: تو ستايشِ بسيار بر احمد را خوش نمى دارى. اگر براى ستايش از او بنشينيم و مجلسى تشكيل دهيم، نمى توانيم تمامى فضايل او را بازگوييم! عبّاس از ابن معين روايت كرده است كه گفت: من كسى را همچون احمد بن حنبل نديده ام.

نفيلى گويد: احمد بن حنبل در زمره بزرگان دين است. مروزى گويد: نزد ابوثور بودم كه در اين ميان پرسشى از اوپرسيدند. او در پاسخ گفت: ابوعبداللّه احمد بن حنبل كه استاد و امام ماست، در اين مسأله چنين گفته است.

ابن معين نيز مى گويد: كسى را نديدم كه به خاطر خدا حديث گويد مگر اين سه نفر:

يعلى بن عبيد، عينى و احمد بن حنبل.

ابن معين همچنين مى گويد: مردم مى خواهند من همچون احمد باشم. به خدا سوگند من هيچ گاه به مانند او نمى توانم باشم.

ابوخيثمه گويد: كسى را به مانند احمد نديدم و از جهت قوت قلب كسى را استوارتر از او نمى شناسم ... .

ابوعبدالرّحمان نهاوندى گويد: از يعقوب فسوى شنيدم كه مى گفت: از هزار استاد حديث نوشتم كه مى گفتند حجّت در ميان من و خدا، احمد بن حنبل و احمد بن صالحند.

و به اسنادى كه به شيخ الاسلام انصارى مى رسد، او به سند خود از بوشنجى نقل مى كند كه پس از يادآورى احمد بن حنبل گفت: او نزد من از سفيان ثورى افضل و افقه است؛ زيرا سفيان بدان گونه كه احمد آزمايش شد، امتحان نگرديد و او و فقيهان ديگر شهرها دانش احمد بن حنبل را نداشتند؛ زيرا وى دانش همگان را گرد آورده بود و به اشتباهات و يا راستگو و دروغگو بودن آنان آگاهى كامل داشت.

همچنين گويد: از بشر بن حارث به من خبر رسيده كه گفت: احمد بر جايگاه پيامبران ايستاده است. احمد نزد ما به دو سختى و آسانىِ نعمت و نقمت آزمايش شد و در هر دو حال، به خداى تعالى تمسك كرده بود.

ابويحيى ناقد گويد: نزد ابراهيم بن عرعره بوديم كه در اين ميان، از على بن عاصم

سخن به ميان آمد. شخصى گفت كه احمد بن حنبل او را ضعيف مى داند. ديگرى گفت: اگر ثقه باشد، تضعيف احمد بن حنبل به او ضررى نمى رساند. ابن عرعره گفت: به خدا سوگند، اگر احمد درباره علقمه و اسود سخن گويد، آن دو را تغيير مى دهد.

حنينى نيز گويد: از اسماعيل بن خليل شنيدم كه مى گفت: اگر احمد بن حنبل در بنى اسرائيل مى بود، خود آيت و نشانه اى بود ... .

نقل احمد بن حنبل دليل بر صحّت حديث به اعتراف عده اى از محقّقان و عالمان اهل سنّت، آنگاه احمد حديثى را روايت كند، به خودى خود دليل بر صحّت آن حديث است. خوارزمى مكّى به هنگام سخن از فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام و اين كه آن حضرت داراى فضايلى بى شمار است، پس از به دست دادن احاديثى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، به سخنى كه از احمد بن حنبل استشهاد كرده و مى نويسد:

ويدلّك على ذلك أيضا: ما يروى عن الإمام الحافظ أحمد بن حنبل، وهو - كما عرف أصحاب الحديث - في علم الحديث قريع أقرانه، وإمام زمانه، والفارس الذي يكبو فرسان الحفّاظ في ميدانه، وروايته فيه رضي اللّه عنه مقبولة، وعلى كاهل التصديق محمولة؛ لِما علم أنّ الإمام أحمد بن حنبل ومن احتذى على مثاله، ونسج على منواله، وحطب في حبله، وانضوى إلى حفله، مالوا إلى تفضيل الشيخين رضوان اللّه عليهما، فجاءت روايته فيه كعمود الصباح، لا يمكن ستره بالراح. وهو:

ما أخبرني به الشيخ الإمام الزاهد، فخر الأئمّة، أبوالفضل بن عبدالرحمن الحفربندي الخوارزمي رحمه اللّه تعالى إجازة: أخبرني الشيخ الإمام أبومحمّد الحسن بن أحمد السمرقندي، قال: أخبرنا أبوالقاسم عبدالرحمن بن أحمد بن محمّد بن عبدان العطار، وإسماعيل بن أبينصر عبدالرحمن الصابوني وأحمد بن الحسين البيهقي، قالوا جميعا: أخبرنا أبوعبداللّه الحافظ، يقول: سمعت القاضي الإمام أباالحسن علي بن الحسن، وأباالحسن محمّد بن المظفّر الحافظ، يقولان: سمعنا أباحامد محمّد بن هارون الحضرمي، يقول: سمعت محمّد بن منصور الطوسي، يقول: سمعت أحمد بن حنبل، يقول:

ما جاء لأحد من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من الفضائل ما جاء لعليّ بن أبيطالب؛(1).

آنچه كه از امام حافظ احمد بن حنبل روايت شده بر اين مطلب دلالت مى كند. وى - همان طور كه اصحاب حديث مى دانند - يگانه اى در ميان هم رديفان خود و امام عصر خود و يكّه سوارى است كه سوارگان از حفّاظ را در ميدان حفظ به زانو درآورده است و روايت او درباره آن حضرت پذيرفته شده و مورد تصديق و پذيرش قرار مى گيرد؛ زيرا معلوم است كه امام احمد بن حنبل و امثال او به برترى شيخين عقيده دارند. از اين رو، روايت او درباره فضايل علىّ بن ابى طالب به سان ستون سپيده صبح است كه نمى توان با كف دست آن را پوشانيد. و آن روايت اين است:


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب: 33 - 34 / ح 4.

روايتى است كه شيخ امام زاهد فخرالأئمّه ابوالفضل بن عبدالرّحمان حفربندى خوارزمى به سند خود از محمّد بن منصور طوسى نقل مى كند كه گفت: از احمد بن حنبل شنيدم كه مى گفت: هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فضائلشان به مانند علىّ بن ابى طالب نقل نشده است.

حافظ گنجى شافعى نيز به همين مطلب تصريح كرده است. وى مى نويسد:

قلت: ذكر فضائل أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب من آيات القرآن لا يمكن جعله إلاّ في كتاب واحد، وذكر جميعها يقصر عنه باع الإحصاء. ويدلّك على صدق ما ذهب إليه مؤلّف هذا الكتاب محمّد بن يوسف ابن محمّد الكنجي الشافعي عفا اللّه عنه: ما أخبره الشيخ المقري أبوإسحاق إبراهيم بن بركة الكتبي بالموصل ... عن مجاهد، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «لو أنّ الغياض أقلام، والبحر مداد، والجنّ حسّاب، والإنس كتّاب ما أحصوا فضائل عليّ بن أبيطالب» ... ويدلّك على ذلك: ما روينا عن إمام أهل الحديث أحمد بن حنبل، وهو أعرف أصحاب الحديث في علم الحديث، قريع قران أقرانه، وإمام زمانه ...؛(1).

به ذكر فضايل اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب از آيات قرآن نمى توان دست يافت مگر كتابى ويژه دراين باره نگاشته شود و شمارش همه فضايل آن حضرت در حدّ توان ما نيست؛ زيرا نويسنده اين كتاب محمّد بن يوسف بن محمّد گنجى شافعى كه خداوند از او درگذرد، روايت كرده كه شيخ مقرى ء ابواسحاق ابراهيم بن بركة كتبى به


1) . كفاية الطالب: 251 - 253.

سند خود از مجاهد از ابن عبّاس روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اگر درختان جنگل قلم و درياها مركّب، جن حساب كننده و انسان نويسنده باشند، فضايل علىّ بن ابى طالب را نمى توان شماره كرد».

همچنين بر اين مطلب روايتى كه از امام اهل حديث، احمد بن حنبل به ما رسيده است، دلالت مى كند كه وى آشناترين اصحاب حديث در علم حديث بوده و يكتاى هم رديفان و امام زمان خويش است ... .

سبط ابن جوزى نيز مى نويسد:

وأحمد مقلَّد في الباب، متى روى حديثا وجب المصير إلى روايته؛ لأنّه إمام زمانه، وعالم أوانه، والمبرّز في علم النقل على أقرانه، والفارس الذي لا يجارى في ميدانه؛(1).

در اين باب، احمد مرجع همگان است. هرگاه حديثى نقل كند، بايد به سوى روايت او رفت؛ زيرا وى امام عصر خود و عالم دوره خويش است و در علوم نقلى بر هم رديفان خود ترجيح دارد. او يكّه سوارى است كه در ميدان تاخت كسى هم پاى او نيست.

به هر روى با توجه به تعاريفى كه عالمان بزرگ اهل سنت از احمد حنبل به دست داده اند و با توجه به اعتماد آنان به نقل وى، مى توان به اعتبار حديثى كه او به نقل آن مبادرت كرده، پى برد.

كتاب اربعين جمال محدث شيرازى نقل روايت در كتبى كه نويسنده آن خود را ملزم به نقل روايات صحيح نموده


1) . تذكرة خواص الأمّة: 30.

است، از ديگر راه هاى اثبات اعتبار حديث است. جمال الدين محدّث در زمره همين عالمان است. وى در مقدّمه كتابش تصريح كرده است كه احاديث وارد شده در اين كتاب، همگى از احاديث معتبر است. وى پس از خطبه كتاب مى نويسد:

وبعد، فيقول العبد الفقير إلى اللّه الغني عطاء اللّه بن فضل اللّه، المشتهر بجمال الدين المحدِّث الحسيني، أحسن اللّه أحواله، وخصّ بجوده العميم آماله: هذه أربعون حديثا في مناقب أمير المؤمنين، وإمام المتّقين، ويعسوب المسلمين، ورأس الأولياء والصدّيقين، ومبيّن مناهج الحقّ واليقين، كاسر الأنصاب، وهازم الأحزاب، والمتصدّق في المحراب، فارس ميدان الطعان والضراب، المخصوص بكرامة الأخوّة والانتخاب، المنصوص عليه بأنّه: لدار الحكمة ومدينة العلم باب، وبفضله واصطفائه نزل الوحي ونطق الكتاب، المكنّى بأبي الريحانتين وأبيتراب.

هو النبأ العظيم وفلك نوح وباب اللّه وانقطع الخطاب المشرّف بمزيّة من كنت مولاه فعليّ مولاه، المدعو بدعوة اللّهمّ والِ مَن والاه، وعادِ من عاداه ... وإنْ كانت مناقبه كثيرة وفضائله جمّة غزيرة بحيث لا تعدّ ولا تحصى، ولا تحدّ ولا تستقصى، كما ورد عن ابن عبّاس مرفوعا: لو أنّ الرياض أقلام ... لكنّي اقتصرت منها على أربعين حديثا روما للاختصار، ومراعاةً لما اشتهر من سيّد الأبرار ... أنّه قال: من حفظ على أُمّتي أربعين حديثا ... جمعتها من الكتب المعتبرة على طريقة أهل البيت عليهم السلام؛(1).


1) . الأربعين في فضائل أمير المؤمنين: مخطوط.

بنده نيازمند به خداوند بى نياز، عطاءاللّه بن فضل اللّه، مشهور به جمال الدّين محدّث حسينى كه خداوند احوالش را نيكو و آرزوهايش را به بخشش و جود فراگيرش تحقق بخشد گويد: اين كتاب چهل حديث در مناقب اميرالمؤمنين، امام المتّقين، راهبر مسلمين، سرور اولياء و صدّيقان، روشن گر راه هاى حق و يقين، شكننده بت ها، فرارى دهنده گروه ها، صدقه دهنده در محراب، يكّه تاز ميدانهاى نبرد، آن كس كه به افتخار برادرى با پيامبر اكرم و به عنوان درِ خانه حكمت و شهر علم برگزيده شد و به برترى و انتخاب او وحى نازل گشت و كتاب خدا سخن گفت. آن كس كه به ابوالريحانتين و ابوتراب موصوف است. او نبأ عظيم، كشتى نوح و دروازه الاهى است ... هر چند مناقب و فضائلش آن چنان فراوان است كه قابل شمارش نيست؛ همان گونه كه از ابن عبّاس روايت شده است (مرفوعا) كه اگر درختانِ باغ ها قلم گردند (تا آخر حديث) ... ليكن به جهت اختصار و با توجّه به فرمايش پيامبر خدا كه: «هر كس بر امّت من چهل حديث را حفظ و نگه دارى كند ...»، چهل حديث كه از كتب معتبر و بر طريقه اهل البيت نگاشته شده، در اين جا مى آورم.

با توجه به اين سخن شيرازى، وى در اين كتاب خود را ملتزم به نقل روايت هاى صحيح نموده است و يكى از همين روايات حديث شريف نور است و نشانگر اعتبار آن نزد محدث شيرازى.

دلالت روايت

اشاره

پس از بررسى اعتبار حديث شريف نور، نوبت به بررسى دلالى اين حديث مى رسد. ابتدا به سخن دهلوى اشاره مى كنيم كه روايت را دال بر مدعا نمى داند. وى در اشكال به دلالت حديث مى نويسد:

و بعد اللتيا و التي دلالت بر مدعا ندارد.(1).

در پاسخ ادعاى وى بايد گفت كابلى كه دهلوى وام دار او است، در ردّ حديث نور به اين نكته اكتفا كرده است و آن را با حديثى ساختگى معارض مى داند. وى چنين پنداشته است كه اخبار و احاديث اينچنينى - بر فرض صحّت - در اين گونه موارد قابل استناد و استدلال نيستند. با اين وجود كابلى، به صراحت به نفى دلالت حديث بر اساس آنچه مورد نظر شيعه است نپرداخته است؛ ليكن دهلوى، دلالت حديث را نيز زير سؤال برده و طبق عادت ديرينه خود، در انكار حقايق تلاش كرده و در راستاى مخالفت با واقع رفتار كرده است.

ما در اين جا به بررسى برخى از وجوهى كه مى توان از اين حديث شريف به دست داد، مى پردازيم تا بصيرت اهل انصاف و ايمان افزوده گردد.

1 - تصريح به خلافت اميرالمؤمنين

در بسيارى از احاديثى كه در اين باب آمده است، به خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح شده است. در ميان روايت هايى كه از سوى عالمان اهل سنّت نقل شده - كه به برخى از آنها در ابتداى نوشتار اشاره شد - روايت هايى مشاهده مى شود كه در آن به خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح شده و به عبارتى نص در امامت است. در اين جا به نقل برخى عبارات بسنده مى كنيم.

نخست عبارت:

ففيّ النبوّة وفي عليّ الخلافة؛


1) . تحفه اثنا عشريه: 219.

نبوّت در من و خلافت در على است.

اين عبارت از سوى عالمانى همچون: ابوالحسن ابن مغازلى واسطى در مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، شيرويه ديلمى در فردوس اخبار، سيد على همدانى در المودّة في القربى و روضة الفردوس، سيد محمود گيسو دراز در كتاب اسمار، احمد بن ابراهيم در جواهر النفائس، واعظ هروى در رياض الفضائل نقل شده است.

از ديگر عباراتى كه نص در خلافت است، عبارتى است كه از سوى حموينى در فرائد سمطين نقل شده است. در اين عبارت آمده است:

كان اسمي في الرسالة والنبوة وكان اسمه في الخلافة والشجاعة.

2 - تصريح به وصايت اميرالمؤمنين

از ديگر عبارت هايى كه نص حقى در خلافت است، عباراتى است كه به وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث تصريح شده است. اين تعبير با عبارت هايى مختلف نقل شده است. در نقلى آمده است:

فأخرجني نبيّا وأخرج عليّا وصيّا؛

مرا پيامبر و على را به عنوان وصى بيرون آورد.

اين روايت از سوى حافظ ابن مغازلى نقل شده است.

در روايت احمد بن محمّد حافى حسينى شافعى در كتاب التبر المذاب نيز با عبارت «وكان لي النبوّة ولعليّ الوصيّة» آمده است.

3 - تسبيح پروردگار و آموختن موجودات از آن نور پاك

بخشى از عبارات موجود در حديث نور، بر اين حقيقت دلالت دارد كه آن نور به

تسبيح و تقديس پروردگار مشغول بوده و مطيع و فرمانبردار خداوند بوده است. عبارت حديث ابن عبدالبرّ در بهجة المجالس، ابن مغازلى در مناقب، ديلمى در كتاب فردوس، ابن اسبوع در كتاب شفاء و حموينى در فرائد السمطين در همين راستا قرار مى گيرد. ابن عبدالبر در اين باره آورده است:

خلقت أنا وعليّ من نور واحد يسبّح اللّه تعالى يمنة العرش؛(1).

من و على از يك نور آفريده شديم كه در سمت راست عرش، خداوند را تسبيح مى كرد.

به هر روى هرگونه تسبيح و تقديسى كه از سوى حضرت آدم و ديگر پيامبران الاهى عليهم السلام و ديگر افراد بشر سر زده و مى زند، از روى اقتدا و پيروى از آنان بوده است و در واقع عمل به سنّت آنان كرده اند. مى دانيم كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من سنّ سُنّة حسنة، فله أجرها وأجر من عمل بها إلى يوم القيامة؛(2).

هر كس سنّت نيكويى را بنا نهد، پاداش او و هر كسى كه تا روز قيامت به آن سنّت عمل كند، به آن شخص خواهد رسيد.

بر اساس اين روايت، هر پاداشى كه براى مؤمنان به دست آيد، همان پاداش براى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت خواهد بود؛ زيرا آن دو بزرگوار بودند كه سنّت پسنديده پرستش و اطاعت از حق را بنيان نهادند كه اين فضيلت و مقامى والاست كه هيچ يك از جهانيان به آن مقام نرسيده است.

سبكى در باب نهم از كتاب شفاء السقام، احاديث دال بر زنده بودن پيامبران را به دست داده است. سبكى در ادامه مى گويد كه آيات قرآن بر اين مطلب دلالت دارد. وى مى نويسد:


1) . بهجة المجالس: مخطوط.

2) . فتح الباري: 12 / 170؛ المعجم الكبير: 2 / 329 و منابع ديگر.

والكتاب العزيز يدلّ على ذلك أيضا؛ قال اللّه تعالى: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّه‌ِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ »؛(1)وإذا ثبت ذلك في الشهيد، يثبت في حقّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم بوجوه:

أحدها: إنّ هذه رتبة شريفة، أُعطيت للشهيد كرامةً له، ولا رتبة أعلى من رتبة الأنبياء، ولا شكّ أنّ حال الأنبياء أعلى وأكمل من حال جميع الشهداء، فيستحيل أن يحصل كمال للشهداء، ولا يحصل للأنبياء، لا سيّما هذا الكمال الذي يوجب زيادة القرب والزلفى والنعيم والأنس بالعليّ الأعلى.

والثاني: إنّ هذه الرتبة حصلت للشهداء أجرا على جهادهم وبذلهم أنفسهم للّه تعالى، والنبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم هو الذي سنّ لنا ذلك ودعانا إليه، وهدانا له بإذن اللّه تعالى وتوفيقه، وقد قال صلّى اللّه عليه وسلّم: (من سن سُنّة حسنة، فله أجرها وأجر من عمل بها إلى يوم القيامة، ومن سنّ سُنّة سيئة، فعليه وزرها ووزر من عمل بها إلى يوم القيامه).

وقال صلّى اللّه عليه وسلّم: (من دعا إلى هدىً، كان له من الأجر مثل أُجور من يتّبعه، لا ينقص ذلك من أُجورهم شيئا، ومن دعا إلى ضلالة، كان عليه من الإثم مثل آثام من يتّبعه، لا ينقص ذلك من آثامهم شيئا).

والأحاديث الصحيحة في ذلك كثيرة مشهورة.

فكلّ أجر حصل للشهيد حصل للنبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم (لسعيه) مثله، والحياة أجر، فيحصل للنبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم مثلها زيادة على ما له صلّى اللّه عليه وسلّم من الأجر الخاصّ من نفسه على هدايته للمهتدي، وعلى ما له من الأجور على


1) . سوره آل عمران، آيه 169.

حسناته الخاصّة من الأعمال والمعارف والأحوال، التي لا تصل جميع الأمّة إلى عرف نشرها، ولا يبلغون معشار عشرها.

وهكذا نقول: إنّ جميع حسناتنا وأعمالنا الصالحة، وعبادات كلّ مسلم، تسطّر في صحائف نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم زيادة على ما له من الأجر، ويحصل له صلّى اللّه عليه وسلّم من الأجور بعدد أُمّته أضعافا لا يحصرها إلاّ اللّه تعالى، ويقصر العقل عن إدراكها.

فإنّ كلّ مهتد وعامل إلى يوم القيامة يحصل له أجر، ويتجدّد لشيخه في الهداية مثل ذلك الأجر، ولشيخ شيخه مثلاه، وللشيخ الثالث أربعة، وللرابع ثمانية، وهكذا يضعف في كلّ مرتبة بعدد الأجور الحاصلة بعده إلى أن تنتهي إلى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم.

فإذا فرضت المراتب عشرة بعد النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، كان للنبيّ من الأجر ألف وأربعة وعشرون ... فإذا اهتدى بالعاشر حادي عشر صار أجر النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم ألفين وثمانية وأربعين، وهكذا كلّما ازداد واحد يتضاعف ما كان قبله أبدا إلى يوم القيامة.

وهذا أمر لا يحصره إلاّ اللّه تعالى، ويقصر العقل عن كنه حقيقته، فكيف إذا أخذ مع كثرة الصحابة، وكثرة التابعين، وكثرة المسلمين في كلّ عصر؟! فكلّ واحد من الصحابة يحصل له بعدد الأجور التي يترتّب على فعله إلى يوم القيامة، وكلّ ما يحصل لجميع الصحابة حاصل بجملته للنبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم.

وبهذا يظهر رجحان السلف على الخلف؛ فإنّه كلّما ازداد الخلف ازداد أجر السلف، (وتضاعف) ويتضاعف بالطريق الذي نبّهنا عليه.

ومن تأمّل هذا المعنى، ورزق التوفيق، انبعثت همّته إلى التعليم، ورغب في (نشره) النشر؛ ليتضاعف أجره في حياته وبعد موته على الدوام ... ويكفّ عن إحداث البدع والمظالم، من المكوس وغيرها؛ فإنّها يضاعف عليه وزرها بالطريق التي ذكرناها ما دام يُعمل بها.

فيتأمّل (فليتأمّل) المسلم هذا المعنى، وسعادة الهادي إلى الخير، وشقاوة الداعي إلى الشر؛(1).

خداوى تعالى فرمود: «كسانى كه در راه خدا كشته شده اند، مرده مپنداريد؛ بلكه زنده هايى هستند كه در پيشگاه پروردگارشان روزى مى خورند».

آنگاه كه زنده بودن شهيد ثابت باشد، درباره پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به چندين جهت ثابت مى شود:

نخست اين كه يكى از دلايل اعطاء مقام والا به شهيد، از آن جهت است تا به او احترام گذارده شود و با توجه به اين كه رتبه اى والاتر از رتبه پيامبران نيست و بى ترديد پيامبران از تمامى شهيدان برتر و كامل ترند؛ از اين رو محال است كه كمالى براى شهيدان ثابت شود؛ ولى براى پيامبران به دست داده نشود. به ويژه كمالى كه موجب زيادتى در قرب و نزديكى به خداى تعالى و انس با خداى علىّ اعلى است.

دوم اين كه اين مقام براى شهيدان، به عنوان اجر و پاداش جهاد وجانفشانى آنان در راه خداست و اين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است كه اين سنّت را بنيان نهاده و ما را به آن فراخوانده است. هموست كه به اذن و توفيق خداوند ما را به سوى آن رهنمون


1) . شفاء السقام في زيارة خير الأنام: 330 - 332.

كرده است؛ همان طور كه آن حضرت مى فرمايد: «هر كس سنت نيكويى بنا كند، پاداش آن سنت و اجر هر كسى كه تا به روز قيامت به آن عمل مى كند، از آن وى خواهد بود، و هر آن كس كه سنت زشتى را بنا كند، پى آمد و گناه آن و گناه هر كسى كه به آن عمل كند تا روز قيامت به عهده او خواهد بود».

همچنين آن حضرت فرمود: «هر كس به راه راست هدايت نمايد، اجر و پاداش تمامى كسانى كه از او پيروى كرده اند براى او نيز خواهد بود، بدون آن كه از پاداش آنان نيز چيزى كم شود، و هر كس ديگران را به گمراهى هدايت كند، گناه همه آنانى كه از او پيروى كرده اند بر عهده او خواهد بود، بدون آن كه از گناه آنان چيزى كم شود».

احاديث صحيح در اين باره بسيار است. پس هر پاداشى كه براى شهيد حاصل شود، براى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نيز حاصل خواهد بود. زنده بودن پس از مرگ نيز - علاوه بر پاداش هاى اختصاصى آن حضرت در زمينه هدايت، تذكّر به اعمال و معارف و احوالى كه تمامى امّت توان شناخت آن را ندارند و به يك دهم آنها نمى رسند - اجرى براى آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله خواهد بود.

همچنين مى گويم: تمامى حسنات و كارهاى شايسته ما و عبادات هر مسلمانى، در نامه اعمال پيامبرمان صلّى اللّه عليه وآله نوشته شده و بر پاداش هاى ديگر آن حضرت افزوده مى شود. به همين روى، آن قدر مزد و ثواب به آن حضرت اعطا مى شود كه كسى جز خداوند توان شمارش آن را ندارد و عقل از ادراك آن عاجز است؛ زيرا هر شهيدى و هر كسى كه تا روز قيامت كارى انجام مى دهد، براى او پاداشى پديد مى آيد و براى استادش و كسى كه او را هدايت كرده، به همان اندازه از پاداش و اجر به دست آمده، براى استاد استادش نيز دو برابر آن و براى استاد سوم و براى چهارم

هشت و همچنين در هر مرتبه از پاداش، دو برابر مى شود تا برسد به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله. بنابراين اگر فرض كنيم كه پس از پيامبر ده مرتبه وجود دارد، اجر آن حضرت يك هزار و بيست و چهار خواهد بود. هنگامى كه يازدهمين نفر به وسيله نفر دهم هدايت مى يابد، اجر پيامبر دو هزار و چهل و هشت اجر خواهد بود. و هرگاه كه يك نفر افزوده مى شود، درجات پيش از او دو برابر مى شود تا روز قيامت. اين اجرى است كه جز خداوند كسى نمى تواند آن را شمارش نمايد و عقل از دست يابى به كنه حقيقت آن قاصر است، چه رسد كه كثرت صحابه، تابعان و فراوانىِ مسلمانان را در هر زمان در نظر بگيريم.

بنابراين هر يك از صحابه تا روز قيامت، از آثار كارهاى خير خود اجر و پاداش مى برد و هر آنچه كه براى صحابه به دست آيد، براى خود پيامبر نيز به دست آمده و از همين راه، رجحان و برترى گذشتگان بر آيندگان ثابت مى شود؛ زيرا هر چه پاداش آيندگان بيشتر شود، اجر و پاداش گذشتگان بيشتر مى گردد و از همان راهى كه گفتيم، دو چندان مى شود.

هر كس به اين حقيقت توجّه كند و توفيق يارش شود، همّتش به كسب علم برانگيخته شده و در گسترش حق و حقيقت رغبت مى كند تا اجر و پاداشش در زندگى و پس از مرگ براى هميشه فزونى يابد و مردم را از پديده هاى نوظهور، ستمگرى و باجگيرى باز مى دارد؛ زيرا وزر و وبال اين گناهان از همين راه بر او دوچندان شده و تا زمانى كه به آن سنّت هاى غلط عمل كنند، براى او وارد مى شود. پس مى بايست انسان مسلمان به اين معنا توجّه كرده و سعادتمندى راهنمايان به خير و شقاوت دعوت كنندگان به بدى را در نظر آورد.

بر اساس اين سخن سبكى مى گوييم: به اين جهت كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين نور با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همراه است، هرگونه پاداشى كه براى پيامبر خدا ثابت است، براى آن حضرت نيز ثابت خواهد بود و اين فضيلت بزرگى است كه عقل و خرد از ادراك مقام آن قاصر است.

بارى، با وجود اين فضيلت ثابت و روشن، چگونه افرادى كه هيچ يك از فضائل را دارا نبوده؛ بلكه پيشينه آنان با كفر آميخته شده است بر اميرالمؤمنين عليه السلام پيش افتاده و ايشان را كنار گذارده اند؟!

4 - آفرينش آدم به جهت پنج تن

در حديث «اشباح» كه از سوى حموينى نقل شده، اينگونه آمده است كه خداى تعالى به حضرت آدم فرمود:

هؤلاء خمسة من ولدك، لولاهم ما خلقتك، هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة أسماء من أسمائي، لولاهم ما خلقت الجنّة ولا النار، ولا العرش ولا الكرسي، ولا السماء ولا الأرض، ولا الملائكة ولا الإنس ولا الجن. فأنا المحمود وهذا محمّد، وأنا العالي وهذا عليّ، وأنا الفاطر وهذه فاطمة، وأنا الإحسان وهذا الحسن، وأنا المحسن وهذا الحسين.

آليت بعزّتي أنّه لا يأتيني أحد بمثقال حبّة (ذرّة) من خردل من بغض أحدهم إلاّ أدخلته ناري ولا أُبالي.

يا آدم! هؤلاء صفوتي من خلقي، بهم أُنجيهم وبهم أُهلكهم، فإذا كان لك إليّ حاجة فبهؤلاء توسّل»؛(1).


1) . فرائد السمطين: 1 / 37، ضمن حديث 1.

اين پنج تن از فرزندان تو هستند. اگر آنان نبودند، من تو را نمى آفريدم. براى اين پنج تن پنج اسم از اسم هايم را جدا نمودم. اگر اينان نبودند، نه بهشت و دوزخ را خلق مى كردم و نه عرش و كرسى، نه آسمان و زمين و نه انس و جن را.

پس مَن محمودم و اين محمّد است و من عالى و اين على. من فاطرم و اين فاطمه و من دارنده احسان و اين حسن و من محسن و اين حسين است. به عزّت و جلال خود سوگند ياد كرده ام كه هيچ فردى كه به اندازه وزن يك ارزن بغض و كينه اينان را داشته باشد، نيست، مگر اين كه او را در آتش جهنّم در خواهم افكند و از اين كار باكى ندارم. اى آدم، اينان برگزيدگان من اند. به وسيله آنان مردمان را رهايى مى بخشم و به وسيله آنان نابودشان مى كنم. تو نيز هر گاه به من نياز داشتى، به آنان متوسل شو.

ابن مغازلى توسّل حضرت آدم به پنج تن آل عبا عليهم السلام را از سعيد بن جبير روايت كرده است.(1)سيوطى و بدخشانى نيز روايت را به نقل از ابن نجّار و دارقطنى به دست داده اند كه هر دو، از ابن عبّاس - ذيل كلام الاهى: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ »(2)- و همچنين صفورى از جعفر بن محمّد صادق عليهما السلام آورده اند.(3)نطنزى نيز روايت را نقل و آن را از در زمره روايات مسلم گرفته و با آن به مانند روايات مسلم عمل كرده است.(4).


1) . ر.ك: مناقب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب: 104 - 105 / ح 89 .

2) . سوره بقره، آيه 37.

3) . ر.ك: الدرّ المنثور: 1 / 147؛ مفتاح النجا: مخطوط؛ نزهة المجالس ومنتخب النفائس: 447.

4) . ر.ك: الخصائص العلوية: مخطوط.

حال با وجود اين فضايل براى اميرالمؤمنين عليه السلام، چگونه مى توان كسى را بر آن حضرت عليه السلام ترجيح داد و بر او مقدّم داشت؟!

5 - برترى اميرالمؤمنين از آدم

يكى از نكات قابل استفاده از حديث نور، برترى اميرالمؤمنين عليه السلام از حضرت آدم است. بيان مطلب اين كه خلقت نورى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام زمانى طولانى بر خلقت حضرت آدم مقدم بوده است. در برخى از روايات چهارده هزار سال آمده است كه عالمانى همچون ابن مردويه، ابن مغازلى، ديلمى، عاصمى، نظنزى، خوارزمى، ابن عساكر و محب الدين طبرى نقل كرده اند.

در برخى از روايات به چهل هزار سال اشاره كرده است كه در اين ميان عالمانى همچون گنجى شافعى، آن را به نقل از ابن عساكر و خطيب بغدادى به دست داده است. بنابراين اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله داراى مقام امامت است.

به همين روى ابن بطريق در سخنى زيبا مى نويسد:

فهذه الأخبار الواردة عن ابن حنبل، والثعلبي، وابن المغازلي، والديلمي تصرّح بلفظ الخلافة له عليه السلام بلا ارتياب، فلينظر في ذلك؛ ففيه كفاية ومقنع لمن تأمّله بعين الإنصاف، فما بعد لفظ الخلافة، بيان لملتمس (ملتمس) ولا منار لمقتبس (مقتبس) ولا دليل يستفاد، ولا علم يستزاد. ثمّ كونه معه عليهما السلام نورا بين يدي اللّه تعالى قبل أن يخلق اللّه تعالى آدم بأربعة عشر ألف عام يسبّحان اللّه تعالى، ما لا يقدر أحد أن يدّعي فيه مماثلة أو مداخلة؛(1).


1) . العمدة: 91.

اين رواياتى كه از سوى ابن حنبل، ثعلبى، ابن مغازلى، ديلمى وارد شده است، به صراحت و بدون هيچ شبهه اى به واژه خلافت تصريح كرده اند، به گونه اى كه هر كس با ديده انصاف به آن بنگرد، براى او كافى و قانع كننده است كه پس از بيان واژه خلافت، كلامى روشنگرتر و واضح كننده تر از آن براى طالبان آن نمى باشد و دليلى كه از آن استفاده شود و علمى كه بيش از آن بر آن بيفزايد، وجود ندارد.

نكته ديگر آن كه همراهى نور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با اميرالمؤمنين عليه السلام در پيشگاه پروردگار و آن هم چهارده هزار سال پيش از آفرينش حضرت آدم، فضيلتى است كه هيچ كسى توان مقابله با آن را ندارد كه بخواهد همانندى و يا اشتراك در آن را ادعا نمايد.

به هر روى ادعاى ساختگى و مجعول بودن حديث از سوى كسانى همچون ابن جوزى، ابن روزبهان و كابلى، از سويى نشانگر اصالت آن و از سويى ديگر، دلالت آن بر برترى اميرالمؤمنين عليه السلام بر پيامبران عليهم السلام است، چه رسد به ديگران.

حال بايد پرسيد چرا خداوند نور آن حضرت را پيش از ديگران آفريد؟ آيا بدان جهت نيست كه آن حضرت از همه خلايق برتر است؟ آنگاه كه تقدّم پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در خلقت دليل بر افضليّت آن حضرت باشد، بر فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز دلالت خواهد داشت؛ چرا كه هر دو از يك نور آفريده شده اند.

اقتضاى مجموعه اين مطالب آن است كه تمام كمالاتى كه براى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ثابت است، همگى براى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثابت مى شود. براى اطلاع بيشتر در اين باره، در سطور پيش رو، به سخنان برخى از بزرگان اهل سنّت اشاره خواهيم نمود.

6 - پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين جامع الفضائل

دستمايه استفاده اين مضمون از دلالت حديث نور، چند بيت از قصيده همزيه بوصيرى است كه از سوى ابن حجر هيتمى شرح شده است. از اين رو به نظر هر دو در اينجا مى پردازيم.

پيش از ورود به بحث، لازم است به طور اختصار درباره بوصيرى و قصيده وى مطالبى گفته شود.

بوصيرى و قصيده همزيه وى ابن حجر كه در زمره شارحان اين كتاب است، درباره اين كتاب مى نويسد:

وأجمع ما حوته قصيدة من مآثره صلّى اللّه عليه وسلّم وخصائصه ومعجزاته، وأفصح ما أشارت إليه منظومة من بدائع كمالاته: ما صاغه صوغ التبر الأحمر، ونظمه نظم الدر والجوهر، الشيخ الإمام، العارف الكامل (العامل) الهمام، المفنّن المحقّق، البليغ الأديب المدقّق، إمام الشعراء وأشعر العلماء، وبليغ الفصحاء وأفصح (البلغاء) الحكماء، الشيخ شرف الدين أبوعبداللّه محمّد بن سعيد بن حمّاد بن محسن بن عبداللّه بن صنهاج بن هلال الصنهاجي، [كان أحد أبويه من بوصير الصعيد، والآخر من دلاص، فركّبت النسبة منهما فقيل: الدلاصيري، ثمّ اشتهر ب-(البوصيري) ... وكان من عجائب الدهر (اللّه تعالى) في النظم والنثر، ولو لم يكن له إلاّ قصيدته المشهورة ب-(البردة) - التي تسبّب نظمها عن وقوع فالج به أعيا الأطبّاء، ففكّر في إعمال قصيدة يتشفّع بها إليه صلّى اللّه عليه وسلّم، ثمّ به إلى ربّه،

فأنشأها، فرآه ماسحا بيده الكريمة عليه، فعوفي لوقته ... - لكفاه ذلك شرفا وتقدّما. كيف؟! وقد ازدادت شهرتها إلى أنْ صارت الناس يتدارسونها في البيوت والمساجد كالقرآن] من قصيدته الهمزية المشهورة، العذبة الألفاظ، الجزلة المباني، العجيبة الأوضاع، البديعة المعاني، العديمة النظير، البديعة التحرير؛ إذ لم ينسج أحد على منوالها، ولا وصل إلى حسنها وكمالها؛(1).

جامع ترين قصيده اى كه ويژگى ها، خصائص و معجزات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را آورده و گوياترين منظومه اى كه زيبايى ها و كمالات آن حضرت را به نظم درآورده، قصيده و منظومه همزيّه است كه بوصيرى سروده و گوهرها را به نظم درآورده است. وى شيخ امام، عارف كامل، هنرمند برجسته، سخنور انديشمند، اديب دقيق، امام الشعراء و شاعرترين علماء، بليغ ترين فصيحان و فصيح ترين حكيمان، شيخ شرف الدّين ابوعبداللّه محمّد بن سعيد بن حماد بن محسن بن عبداللّه بن صهناج بن هلال صهناجى است، كه چون يكى از والدين وى از بوصير صعيد و ديگرى از دلاص بود، نسبت او از اين دو مورد تركيب شده و به او گفته شد: دلاصيرى و پس از ان به بوصيرى شهرت يافت.

... از او قصيده مشهور به بُرده به جاى مانده است. علّت سرودن قصيده، فلجى او بود كه پزشكان از معالجه او واماندند. او به فكر افتاد قصيده اى در مدح پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بسرايد و بدان وسيله از حضرتش بخواهد كه در شفاى بيمارى او شفاعت كند. پس از سرودن، پيامبر را خواب ديد كه دست مبارك را بر روى او كشيدند و فورا


1) . المنح المكّية: 4 - 5.

بهبودى يافت. همين يك قصيده در شرافت و مقام او كفايت مى كند، تا جايى كه به سان قرآن كريم در خانه ها و مساجد تدريس مى شد و مى شود.

قصيده مشهور همزيه، الفاظ زيبا، معانى كوتاه شگفت انگيز و تازه و بى نظير، با تحريرى بى سابقه دارد؛ زيرا تاكنون كسى بدان گونه نسروده و به پايه زيبايى و كمالات آن، قصيده اى نرسيده است.

شيخ سليمان نيز در فتوحات احمديه، در فضائل و مناقب بوصيرى و قصيده معروف وى قلمفرسايى كرده است كه خواننده را به كتاب وى ارجاع داده و از ذكر سخن طولانى وى خوددارى مى كنيم.(1).

بارى، پس از شناخت اجمالى پيرامون قصيده بوصيرى، به نقل برخى از اشعار وى در اين باره مى پردازيم.

محمّد بن سعيد بوصيرى در قصيده همزيّه اش، در ستايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين مى سرايد:

أنت مصباح كلّ فضل فما *** يصدر الاّ عن ضوئك الأضواء

تو چراغ هر فضيلتى، بلكه نورهاى درخشنده جز از شعاع نور تو صادر نمى شود حافظ ابن حجر مكّى در شرح اين بيت و پس از بحثى مفصل پيرامون دلالت واژه «كل» بر عموم و شمول و اين كه عبارت «كل فضل» دلالت بر اثبات تمامى فضائل براى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دارد، مى نويسد:


1) . الفتوحات الأحمديّة: 2 - 3.

(فضل) وكمال برز لغيرك في الوجود؛ لأنّك الخليفة الأكبر الممدّ لكلّ موجود. وشاهده: ما صحّ من خبر: آدم فمن دونه تحت لوائي، (وخبر: إنّما أنا قاسم واللّه يعطي)، وخبر: لو كان موسى حيّا ما وسعه إلاّ اتّباعي، وخبر: إنّ إبراهيم قال: إنّما كنت خليلا من وراء وراء. وآثر التشبيه بالسراج على القمرين؛ لأنّه يقتبس منه الأنوار بسهولة وتخلفه فروعه فتبقى بعده، ووجه التشبيه: أنّ نوره صلّى اللّه عليه وسلّم يظهر الأشياء المعنوية، كنور البصائر، ونور السراج يظهر المحسوسة، كنور البصر، ولا ريب أنّ المحسوس أظهر من المعقول من حيث هو معقول، فلذا شبّه نوره صلّى اللّه عليه وسلّم لكونه معقولا بنور السراج لكونه محسوسا، فلا ينافي ذلك أنّ السراج دونه صلّى اللّه عليه وسلّم، بل لا نسبة، ويمكن أن يكون من التشبيه المقلوب، كما في قوله تعالى: «أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ ».(1)وإذا تقرّر أنّ كمالات غيره المشبّهة بالأضواء مستمدّة من كماله الذي هو الضوء الأعلى (ف-)بسبب ذلك (ما يصدر)، أي: يبرز في الوجود ضوء ينشأ عن ضوء أحد مطلقا (إلاّ) ضوئك؛ فأنت المخصوص بأنّك الذي تبرز (عن ضوئك) الذي أكرمك اللّه به (الأضواء) كلّها، من الآيات والمعجزات وسائر المزايا والكرامات، وإن تأخّر وجودك عن جميع الأنبياء عليهم الصلاة والسلام؛ لأنّ نور نبوتّك متقدّم عليهم، بل وعلى جميع المخلوقات.

وشاهده: حديث عبدالرزّاق، بسنده عن جابر رضي اللّه تعالى عنه: يا رسول اللّه،


1) . سوره نحل، آيه 17.

أخبرني عن أوّل شيء خلقه اللّه تعالى قبل الأشياء.

قال: «يا جابر، إنّ اللّه تعالى خلق قبل الأشياء نور نبيّك من نوره، فجعل ذلك النور يدور بالقدرة حيث شاء اللّه تعالى، ولم يكن في ذلك الوقت لوح ولا قلم، ولا جنّة ولا نار، ولا ملك، ولا سماء ولا أرض، ولا شمس ولا قمر، ولا جنّي ولا إنسيّ، فلمّا أراد اللّه تعالى أن يخلق الخلق قسّم ذلك النور أربعة أجزاء، فخلق من الجزء الأوّل: القلم، ومن الثاني: اللوح، ومن الثالث: العرش، ثمّ قسّم الجزء الرابع أربعة أجزاء، فخلق من الأوّل: السماوات، ومن الثاني: الأرضين، ومن الثالث: الجنّة والنار، ثمّ قسّم الرابع أربعة أجزاء، فخلق من الأوّل: نور أبصار المؤمنين، ومن الثاني: نور قلوبهم، وهي: المعرفة باللّه، ومن الثالث نور أُنسهم، وهو: التوحيد، لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه». الحديث.

وصحّ حديث: «أوّل ما خلق اللّه القلم». وجاء بأسانيد متعدّدة: «إنّ الماء لم يخلق قبله شيء». ولا ينافيان ما في الأوّل (في) نور نبيّنا عليه السلام؛ لأنّ الأوّلية في غيره نسبية، وفيه حقيقية، فلا تعارض. وفي حديث عند ابن القطّان: «كنت نورا بين يدي ربّي قبل خلق آدم بأربعة عشر ألف عام».(1)وفي الخبر: «لمّا خلق اللّه تعالى آدم جعل ذلك النور في ظهره وكان يلمع في جبينه فيغلب على سائر نوره»(2)(3).


1) . ر.ك: سبل الهدى والرشاد: 1 / 69.

2) . ر.ك: السيرة الحلبية: 1 / 49 - 50.

3) . المنح المكّية: 19 - 20.

[فضل] و كمالى كه براى افرادى غير از تو در عالم هستى آشكار مى شود؛ چرا كه تو بزرگترين خليفه اى كه به همه موجودات كمك مى كنى. شاهد بر اين مطلب، روايت صحيحى است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آدم و كسانى كه بعد از اويند، همگى زير پرچم من هستند». و روايت ديگرى كه فرمود: «همانا من تقسيم كننده ام و خداوند بخشنده و عطاكننده است». و روايت «اگر موسى زنده بود، چاره اى جز پيروى از من نداشت»، و روايت «من خليل بودم از پشت سر پشت سر».

تشبيه كردن به «چراغ» را بر تشبيه به «قمرين» ترجيح داد و آن را به كار برد؛ زيرا از چراغ راحت تر نور گرفته مى شود و شاخه هاى آن با او همراهى نمى كنند؛ ولى خودش باقى مى ماند. وجه تشبيه آن است كه نور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله اشياء معنوى را همچون نور ديدگان روشن مى سازد و نور چراغ، محسوسات را به سان نور چشم ظاهر مى كند و بدون ترديد، محسوس از معقول از آن جهت كه معقول است، ظاهرتر است.

از اين رو نور آن حضرت را چون معقول بود به نور چراغ تشبيه كرد، چون نور چراغ محسوس است و اين تشبيه منافات ندارد با اين حقيقت كه چراغ از پيامبر پايين تر است، بلكه نسبتى بين آن دو نيست.

ممكن است از باب تشبيه مقلوب باشد، چنان كه در آيه آمده است:

«أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ ». آنگاه كه ثابت شد كمالات غير او كه به پرتوى انوار تشبيه شده، از كمال نور برتر او استفاده مى كنند، [فما يصدر] به سبب اين، تمام آنچه كه در عالم هستى آشكار مى شود، پرنور است كه از يك نور فراگير پديد مى آيد [الاّ] مگر نور تو كه تو فقط اين ويژگى را دارى كه [من ضوئك] كه از نور تو كه

خداوند گراميت داشته [الاضواء] همه نورها صادر مى شود كه شامل آيات و معجزات و ديگر كرامات و فضائل است، هرچند كه وجود تو از ديگر پيامبران متأخر است؛ زيرا نور نبوّت تو بر آنان - بلكه بر همه مخلوقات - مقدّم است. شاهد بر آن، حديث عبدالرزاق است كه به سندش از جابر بن عبداللّه نقل مى كند كه به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله عرض كرد: اى پيامبر خدا، نخستين چيزى كه خداوند قبل از همه چيز آفريده، چيست؟ فرمود:

«اى جابر، خداوند پيش از همه اشياء، نور پيامبر تو را از نور خود آفريد. آن نور با قدرت به هر جا كه خداوند مى خواست در حركت بود. در آن هنگام نه لوح بود و نه قلم، نه بهشت بود و نه جهنّم، نه فرشته اى و نه آسمان و زمينى، نه خورشيد و نه ماه، نه جنّ و نه انس. هنگامى كه خداوند تعالى اراده فرمود كه آفريدگان را بيافريند، آن نور را به چهار جزء تقسيم كرد. از جزء نخست قلم را خلق كرد، از جزء دوم لوح و از سوم عرش. آن گاه قسم چهارم را به چهار جزء تقسيم كرد: از جزء نخست آسمانها، از دوم زمين و از سوم بهشت و جهنّم را. و آن گاه جزء چهارم را به چهار جزء تقسيم نمود از جزء نخست نور ديدگان مؤمنان، از دوم نور دلهايشان را كه آن معرفت نسبت به خداوند متعال بود و از سوم نورى را كه براى آنان گواهى مى دهد؛ يعنى يكتاپرستى كه «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه» باشد.» تا آخر حديث.

در حديث صحيح ديگرى آمده است كه فرمود: «اوّل ما خلق اللّه القلم» و به اسناد متعددى آمده است كه پيش از آفرينش آب، چيزى خلق نشده است.

اين دو حديث با آنچه كه در حديث نخست در مورد نور پيامبر ما صلّى اللّه عليه وآله آمده است منافات ندارد؛ زيرا اوليّت در غير آن حديث نسبى است و در اين حديث اوليّت

حقيقى است؛ پس تعارض ميان اين احاديث وجود ندارد. در حديثى ديگر از ابن قطّان آمده است كه فرمود: «من نورى بودم در پيشگاه پروردگارم، چهارده هزار سال پيش از آفرينش حضرت آدم عليه السلام».

در همين روايت آمده است كه فرمود: «پس از آن كه خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد، آن نور را در پشت او قرار داد. در جبين او مى درخشيد و بر ديگر بخش هاى نورش چيره شده بود».

7 - ثبوت تمامى فضايل پيامبر براى اميرالمؤمنين

بوصيرى در ادامه اشعار خود، اينگونه مى سرايد:

وكلّ آي أتى الرسل الكرام بها *** فإنّما اتصلت من نوره بهم

هر معجزه اى كه پيامبران بزرگوار آورده اند، از پيوستگىِ نور پيامبر خاتم به آنان به منصه ظهور رسيده است.

بدرالدّين محمود بن احمد بن مصطفى رومى در تاج الدره مى نويسد:

يقول: وكلّ معجزة من المعجزات التي جاء بها المرسلون عليهم السلام إلى أقوامهم، وسائر الآيات الدالّة على كمال فضلهم، وصدق مقالهم من العلم والحكمة فيهم؛ فإنّهم ما اتّصلت بهم وما وصلت إليهم إلاّ من نوره، الذي هو أوّل كلّ نور ومبدأُه صلّى اللّه عليه وسلّم؛ لقوله عليه السلام: أوّل ما خلق اللّه نوري».

ولا شكّ أنّ الأنبياء والرسل عليهم السلام كلّهم مخلوقون من نور واحد، وهو

نور نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم، فأنوارهم شعب منه وفروع له، وهو نور الأنوار وشمس الأقمار؛(1).

بوصيرى در اين بيت مى گويد: هر معجزه اى از معجزات پيامبران عليهم السلام كه براى قوم خود آورده اند و تمامى آياتى كه بر كمال فضل و راستى گفتارشان از علم و حكمت دلالت مى كند، تنها از طريق نور آن حضرت كه نخستين نور و مبدأ آنهاست به آنان رسيده؛ چرا كه آن حضرت فرمود: «أوّل ما خلق اللّه نورى».

بدون شك، پيامبران و رسولان عليهم السلام همگى از يك نور آفريده شده اند كه آن نور پيامبرمان صلّى اللّه عليه وآله است و نورالانوار و خورشيد ماه ها است و انوار آنان، شعبه ها و شاخه هايى از آن است.

عصام الدّين ابراهيم بن محمّد اسفراينى نيز در شرح اين بيت مى نويسد:

والحاصل: إنّ أنوار سائر الرسل أثر من آثار نوره، فمن نور محمّد نور العرش والكرسي، ونور الشمس والقمر، وأنوار جميع الأنبياء، وأنوار الصحابة والتابعين، وأنوار المسلمين والمسلمات؛(2).

چكيده كلام آن است كه انوار ديگر پيامبران، اثرى از آثار نور آن حضرت است. نور عرش و كرسى، نور خورشيد و ماه و انوار تمامى پيامبران و انوار صحابه و تابعان و انوار مردان و زنان مسلمان، همه از نور آن حضرت است.

تمامى اين اوصاف و مدائح والا كه براى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بيان شد، براى


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 17 / 410، به نقل از تاج الدرّة في شرح البردة.

2) . همان: 17 / 411، به نقل از ملا عصام الدين.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثابت است؛ چرا كه نور آن حضرت با نور پيامبر صلّى اللّه عليه وآله متحدند است و در آفرينش و سبقت در خلقت، هر دو با هم يكى هستند؛ از اين رو در آفرينش شريك و همتاى آن حضرت است و با همين فضيلت، بطلان تقدّم مدعيان خلافت بر ايشان آشكار مى شود.

بوصيرى در ادامه مى سرايد:

فإنّه شمس فضل هم كواكبها *** يظهرن أنوارها للنّاس في الظلم

پيامبر خاتم خورشيد فضيلتى است كه تمامى پيامبران در برابر آن همچون ستاره اند. اين ستارگان نور خود را در تاريكى به مردم مى رسانند.

رومى از ديگر شارحان سخن بوصيرى است. وى در شرح اين بيت نيز گفتارى دارد كه مى توان در عبارات ذيل خلاصه نمود:

يقول: إنّما اتّصلت تلك الآيات الباهرات بهم من نوره صلّى اللّه عليه وسلّم؛ لأنّه شمس فضل اللّه تعالى ورحمة للناس كافّة ... والرسل عليهم السلام كانوا مظاهر نوره وحملة سرّه على درجات استعداداتهم ومراتب قابلياتهم، يظهرون أنوار حقائقه وأسرار دقائقه لأقوامهم قرنا بعد قرن، بدعوتهم إيّاهم إلى تصديقه، والإقرار بمجيئه، كما أنّ القمر يظهر نور الشمس، ويحكيه عند طلوعه في الليالي المظلمة، يكون نوره مستفادا من الشمس، فإذا طلعت لم يبق له ظهور ولا أثر نوره. وفي هذا البيت من حسن الاستعارة ما لا يخفى؛(1).


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 117 / 412 - 413، به نقل از تاج الدرّة في شرح البردة.

بوصيرى در اين بيت مى گويد: اين آيات باهره و نشانه هاى روشن، از نور حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله به آنان پيوسته است، زيرا آن حضرت خورشيد فضل و رحمت الاهى براى همه مردم است و پيامبران، مظاهر انوار حقايق و اسرار دقائق آن حضرتند براى اقوام خودشان، نسلى بعد از نسل ديگر كه آنان به تصديق و اقرار به آمدن آن حضرت فرا مى خوانند. همان گونه كه ماه نور خورشيد را آشكار مى سازد و با طلوع در شب هاى تاريك، از آن حكايت مى كند كه نورش را از خورشيد گرفته است، به گونه اى كه هرگاه خورشيد طلوع كند ظهور و اثرى از نور آن نمى ماند. و در اين بيت، استعاره زيبايى وجود دارد كه بر كسى پوشيده نيست.

عصام نيز در شرح اين بيت مى گويد:

والحاصل: إنّه عليه السلام مثل الشمس، وسائر الأنبياء مثل الكواكب، وكأنّ أنوارهم تتلألأ حين كان العالم في الظلمات، فلمّا ظهر نوره عليه السلام تلاشت أنوارها.

والغرض من ذلك: أنّ الرسل إنّما كان يرفع دينهم ما لم يظهر دينه، فلمّا أظهره اللّه نسخ هذا الدين سائر الأديان السالفة والملل الماضية كلّها؛(1).

چكيده سخن اين كه آن حضرت همانند خورشيد است و ديگر پيامبران بسان ستارگان كه نورشان هنگامى درخشش دارد كه جهان در تاريكى به سر مى برد. آنگاه كه نور آن حضرت آشكار شد، انوار آنان از ميان رفت.

مقصود از اين تشبيه، آن است كه دين پيامبران تا وقتى مفيد فايده است كه دين آن حضرت آشكار نشده بود. آنگاه كه خداوند حضرتش را آشكار ساخت، دين ايشانديگر اديان گذشته و تمامى آيين هاى پيشين را نسخ كرد.


1) . همان: 11 / 413، به نقل از عصام الدين.

بوصيرى همچنين مى سرايد:

محمّد سيد الكونين والثّقلين *** والفريقين من عرب ومن عجم

محمّد آقاى جهانيان و جن و انس و سرور هر دو گروه عرب و عجم است.

رومى در شرح اين بيت نيز چنين مى نويسد:

محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم سيّد على الإطلاق في الوجودين وأشرف العالمين؛ لاختصاصه بدين هو أظهر الأديان الحقّة، وكتاب هو أفضل الكتب المنزلة، وعترة هم أطهر العتر، وأُمّة هم خير الأمم؛(1).

حضرت محمّد صلّى اللّه عليه وآله به طور مطلق در هر دو عالم هستى، آقا و شريف ترين جهانيان است؛ چرا كه دين مخصوص به خود دارد كه بارزترين دين صحيح است. كتابى دارد كه برترين كتاب نازل شده از سوى خداوند است. خاندان او نيز پاك ترين خاندان است و امّت او بهترين امّت ها.

بوصيرى با عباراتى رسا و جذاب به وصف پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى پردازد و تشنگان معرفت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را در وسع خود با آن حضرت آشنا كرده و ايشان را به آنان مى شناساند. توصيفاتى كه يك به يك به نور پيامبر خدا مرتبط و ناشى از آن است. تمامى اين اوصاف، با توجه به خلقت نورى هر دو نور پاك، يعنى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام در هم مشترك بوده و اميرالمؤمنين نيز به مانند پيامبر خدا در اين اوصاف مشترك و در نتيجه به قطع و يقين از ديگر انبياء نيز برتر است تا چه رسد به مدعيان خلافت.


1) . همان: 17 / 414، به نقل از تاج الدرّة في شرح البردة.

پس ولايت عظما و خلافت و جانشينى ايشان از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله براى آن حضرت ثابت است نه براى ديگر مدّعيان؛ زيرا تمامى استعدادها و قابليت ها در ايشان جمع شده و به يقين ايشان امام است.

8 - اميرالمؤمنين برترين خلايق پس از پيامبر

شهاب الدّين قسطلانى در كتاب مواهب لدنيّه مى نويسد:

إعلم - يا ذا العقل السليم، والمتّصف بأوصاف الكمال والتتميم، وفّقني اللّه وإيّاك بالهداية إلى الصراط المستقيم - أنّه لما تعلّقت إرادة الحقّ تعالى بإيجاد خلقه، وتقدير رزقه، أبرز الحقيقة المحمّدية من الأنوار الصمدية في الحضرة الأحدية، ثمّ سلخ منها العوالم كلّها، علوّها وسفلها، على صورة حكمه، كما سبق في سابق إرادته وعلمه. ثمّ أعلمه اللّه تعالى بنبوّته وبشّره برسالته، هذا وآدم لم يكن إلاّ كما قال: بين الروح والجسد.

ثمّ انبجست منه صلّى اللّه عليه وسلّم عيون الأرواح، فظهر بالملأ الأعلى، وهو بالمنظر الأجلى، وكان له المورد الأحلى. فهو صلّى اللّه عليه وسلّم الجنس العالي على جميع الأجناس، والأب الأكبر لجميع الموجودات والناس.

ولمّا انتهى الزمان بالاسم الباطن في حقّه صلّى اللّه عليه وسلّم إلى وجود جسمه، وارتباط الروح به، انتقل حكم الزمان إلى الإسم الظاهر؛ فظهر محمّد بكلّيته جسما وروحا؛ فهو وإنْ تأخّرت طينته، فقد عرفت قيمته، فهو خزانة السر، وموضع نفوذ الأمر؛ فلا ينفذ أمر إلاّ منه، ولا ينقل خبر إلاّ عنه.

ألا بأبي من كان ملكا وسيّدا *** وآدم بين الماء والطين واقفُ

فذاك الرسول الأبطحي محمّد *** له في العلا مجد تليد وطارفُ

أتى بزمان السعد في آخر المدى *** وكان له في كلّ عصر مواقفُ

أتى لانكسار الدهر يجبر صدعه *** فأثنت عليه ألسن وعوارفُ

إذا رام أمرا لا يكون خلافه *** وليس لذاك الأمر في الكون صارفُ(1).

دارنده عقل سليم و آراسته به صفات كامل - كه خداوند من و او را به راه يافتن به راه راست موفّق بدارد، بايد بداند كه چون اراده خداى تعالى به آفرينش موجودات و تعيين رزق و روزى آنان تعلّق گرفت، حقيقت محمّدى را از انوار صمدى در مقام احديّت آشكار نمود. آن گاه تمامى عوالم بالا و پايين را به صورتى حكيمانه به همان صورت كه در اراده و علم پيشين او گذشته بود از آن بيرون كشيد. آنگاه وى را از پيامبرش آگاه ساخت و به رسالتش بشارت داد. در آن هنگام آدم عليه السلام جز به همان گونه كه خود فرموده - يعنى بين روح و بدن - چيز ديگرى نبود. آن گاه


1) . المواهب اللدنّية: 1 / 39. همچنين ر.ك: شرح المواهب اللدنّية: 1 / 51 - 57.

چشمه هاى ارواح از او سرازير گشت و در ميان آفريدگان جهان بالا - در حالى كه در چهره، اين جهانى به نظر مى رسيد - آشكار شد؛ از اين رو براى آنان چشمه سارى شيرين و گوارا بود. از اين جهت، آن حضرت عالى نسب به تمامى اجناس و منشأ خلقت تمامى موجودات و انسانها به حساب مى آيد. آنگاه كه زمان به اسم «الباطن» در حق آن حضرت به وجود جسمانى و رابطه داشتن روح با جسم شريفش منتهى شد، حكم زمان به اسم «الظاهر» منتقل شد.

در نتيجه محمّد صلّى اللّه عليه وآله با تمام وجود جسمى و روحى اش آشكار گشت. به همين روى آن حضرت، هر چند طينتش به تأخير افتاده؛ ولى ارزشش شناخته شد. پس او گنجينه سرّ و جايگاه نفوذ امر است. امرى نافذ نمى شود جز از آن حضرت و خبرى نقل نمى گردد مگر از سوى آن بزرگوار.

بدان پدرم فداى كسى كه فرمان روا و آقا بود، در حالى كه آدم بينِ آب و گل ايستاده بود.

اين است آن پيامبر ابطحى حضرت محمّد. كسى كه در اوج بزرگوارى و عظمت است. او در يك سو و ديگران در سويى ديگرند.

ايشان در آخر الزمان روزگار خوشبختى آورد و در هر دوره اى پايگاه ها و جايگاه هاى مخصوصى داشت.

در روزگار شكسته آمد و شكستگى اش را جبران نمود و زبانهاى آشنا و ناآشنا او را ستود.

هرگاه كه تصميمى براى كارى مى گرفت، چيزى برخلاف او نبود و هيچ چيز نمى توانست از انجام آن كار مانع شود.

تمامى اين فضائل نيز (چه در شعر و چه در نثر)، به جهت يگانگى نور آن حضرت با پيامبر اكرم ثابت است و هر يك از اين فضايل، نشانگر برترى آن حضرت بر

ديگران است؛ همان گونه كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نيز اين چنين بود. به راستى پس از تطبيق اين فضائل و مناقب است كه مى توان گوشه اى از ظلم رفته به اميرالمؤمنين عليه السلام را دريافت به قبح و رفتار ظالمانه مدعيان خلافت پى برد.

9 - تقدّم در آفرينش، دليل بر افضليت

تقدم زمانى در آفرينش، خود دليلى است بر تقدم بر ديگران. دياربكرى در همين باره مى نويسد:

في شرح المواقف: قال بعضهم: إنّ المعلول الأوّل من حيث أنّه مجرّد، يعقل ذاته و مبدأه، يسمّى: عقلا، ومن حيث أنّه واسطة في صدور سائر الموجودات ونفوس العلوم، يسمّى: قلماً، ومن حيث توسّطه في إفاضة أنوار النبوّة، ومن حيث أنّ الكمالات المحمّدية من أثر نور سيّد الأنبياء صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، من حيث أنّه سبب لحياته، يسمّى: روحاً؛(1).

در شرح مواقف: برخى گفته اند: معلول نخستين به جهت تجرّدش، ذات و مبدأ خويش را تعقّل مى كند و بدين روى عقل ناميده شده است. همچنين از آن روى كه در صدور ديگر موجودات و نقوش علم واسطه است، قلم ناميده مى شود. همچنين از جهت وساطتش در افاضه انوار نبوّت و از جهت اين كه كمالات محمّدى، اثر نور سيد الانبياء صلّى اللّه عليه وآله است و از آن جهت كه آن حضرت وسيله حيات آنهاست، روح ناميده مى شود.

وى در جاى ديگرى مى نويسد:


1) . تاريخ الخميس: 1 / 19. همچنين ر.ك: المواقف: 2 686؛ شرح المواقف: 7 / 254.

وفي شواهد النبوة: إنّ نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم وإن كان آخر الأنبياء في عالم الشهادة لكنّه أوّلهم في عالم الغيب؛ قال عليه الصلاة والسلام: كنت نبيّاً وآدم بين الماء والطين.

بيانه: إنّ اللّه تعالى في أزل الآزال كان اللّه ولا شيء معه، فجميع الشؤون من غير امتياز من بعض، وصورة معلومية ذلك الشأن تسمّى: تعيّناً أولا، وحقيقة محمّدية. وحقائق سائر الموجودات كلّها أجزاء وتفاصيل. فتلك الحقيقة والتجلّيات التي وقعت بصورها في الغيب إنّما نشأت وانبعثت من التجلّي بصور تلك الحقيقة. والصورة الوجودية لتلك الحقيقة أوّلاً في مرتبة الأرواح كانت جوهراً مجرّداً، عبّر عنه الشارع صلّى اللّه عليه وسلّم تارةً بالعقل، وتارةً بالقلم، وتارةً بالنور، وتارةً بالروح؛ حيث قال صلّى اللّه عليه وسلّم: (أوّل ما خلق اللّه العقل)، و (أوّل ما خلق اللّه القلم)، و (أوّل ما خلق اللّه روحي)، أو (نوري).

ولا شكّ أنّ اختلاف العبارات رتبي؛ إذ مرتبة الأوّلية حقيقة لا تصلح لغير شيء واحد، والصورة الوجودية لتلك الحقيقة مرتبة بعد مرتبة، حتّى انتقلت إلى الصورة الجسمانية العنصرية الإنسانية التي أوّل أفرادها: آدم. فهو وسائر الأنبياء ما لم يظهروا بصورة جسمانية عنصرية في الشهادة لم يوصفوا بالنبوّة، بخلاف نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم؛ فإنّه لمّا وجد بوجود روحاني بشّره وأعلمه بالنبوّة بالفعل.

وفي كلّ الشرائع اُعطي الحكم له، لكن بأيدي الأنبياء والرسل الذين كانوا نوّابه، كما أنّ عليّاً ومعاذ بن جبل في عالم الشهادة ذهبا بنيابته إلى اليمن

وبلّغا الأحكام؛ فإنّ ثبوت النبوّة ليس إلاّ باعتبار شرع مقرّر من عند اللّه، فجميع الشرائع شريعته إلى الخلق بأيدي نوّابه.

ولمّا ظهر بالوجود الجسماني العنصري نسخ تلك الشرائع التي كان اقتضاها بحسب الباطن؛

فإنّ اختلاف الاُمم في الاستعدادات والقابليات مقتض لاختلاف الشرائع؛(1).

در كتاب شواهد نبوّه آمده است: پيامبر ما صلّى اللّه عليه وآله هر چند در عالم شهادت آخرين پيامبران است؛ ولى در عالم غيبت نخستين نفر آنهاست. ايشان خود فرمود: «من پيامبر بودم، در حالى كه آدم بين آب و گل بود».

بيان مطلب اين كه: خداى تعالى در ازل الآزال به طورى بود كه خدا بود و چيزى با او نبود. پس تمامى شؤون بدون امتياز ميان آنها، تعين نخستين و حقيقت محمّدى ناميده مى شوند كه حقايق ديگر موجودات، همه اجزاء و تفاصيل آنند. بنابراين حقيقت و تجلّياتى كه به صورت هاى آن در عالم غيب پديد مى آيند، از تجلّى آن حقيقت نخستين، به صورت هاى همان حقيقت پديد مى آيند. صورت وجودى آن حقيقت در مرتبه ارواح، جوهر مجرّدى بود كه شارع مقدّس گاهى از آن به «عقل»، گاهى «قلم»، گاهى «نور» و گاهى به «روح» تعبير مى كند، در آنجا كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اوّل ما خلق اللّه العقل»، «اوّل ما خلق اللّه القلم» و «اوّل ما خلق روحى أو نورى». بدون ترديد اختلاف اين عبارات در رتبه و درجه است؛ زيرا مرتبه اولى حقيقى فقط براى يك چيزى مى تواند صحيح باشد؛ امّا صورت وجودى آن


1) . تاريخ الخميس: 1 / 19، به نقل از شواهد نبوّه عبدالرحمان جامى؛ ولى متن تاريخ خميس با عبارات شواهد نبوّه يكسان نيست.

حقيقت داراى مراتب است كه هر مرتبه پس از مرتبه ديگر است، تا اين كه به صورت جسمى عنصرى انسانيّتى كه نخستين فرد آن آدم است منتقل مى شود كه آن حضرت و ديگر پيامبران، تا آنگاه كه به صورت جسمانى عنصرى در عالم شهود و شهادت ظاهر نشوند، متّصف به وصف نبوّت نخواهند شد؛ برخلاف پيامبر ما صلّى اللّه عليه وآله كه به مجرّد موجود شدن به وجود روحانى، به آن حضرت بشارت به نبوّت داده شده و نبوّت بالفعل آن حضرت را به او اعلام داشته و در تمامى شرايع حكم نبوّت را به او داده و پيامبران نائبان ايشان بودند. همان گونه كه على عليه السلام و معاذ بن جبل در عالم شهادت به عنوان نماينده آن حضرت به يمن رفته و احكام را تبليغ كردند؛ زيرا نبوّت جز به اعتبار شرعى كه از سوى خداى تعالى مقرّر شده باشد، ثابت نمى شود. بنابراين تمامى شرايع و اديان، شريعت آن حضرتند كه از طريق نوّاب آن حضرت (پيامبران ديگر) به مردم ابلاغ مى شود. آنگاه كه پيامبر خاتم به وجود جسمانى عنصرى ظاهر شد، شرايعى را كه به حسب باطن مقتضى آنها بود نسخ فرمود؛ زيرا اختلاف امّت ها در استعداد است و قابليّات مقتضى اختلاف شرايع مى باشد.

عبدالرحمان جامى نيز در كتاب شواهد نبوّه، به صراحت تقدّم پيامبر در آفرينش را دليلى بر افضليّت آن حضرت دانسته است.

عبدالحق دهلوى عبارتى در همين راستا دارد. چكيده سخن وى چنين است:

بدان نخستين مخلوق كه واسطه در آفرينش موجودات است و آدم و عالم به جهت او آفريده شده، حضرت محمد صلّى اللّه عليه وآله آست؛ زيرا كه در

روايت صحيح آمده است كه فرمود: «اوّل ما خلق اللّه نورى».(1).

در كتاب حبيب سير نيز چنين آمده است:

وأوّل ما خلق هو: نور محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم؛ فقد روي عن أسد اللّه الغالب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه: أنّه سأل خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه وسلّم عن أوّل شيء خلقه اللّه؟ فقال: نور نبيّك.

وروي هذا عن جابر بن عبداللّه الأنصاري أيضاً. ومن ذلك يظهر: أنّ أفضل المخلوقات وأقدمها: رسول اللّه؛ لأنّ كلّ ما سوى اللّه مخلوق لأجله؛(2).

نخستين چيزى كه آفريده شده است، نور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است. همانا از حضرت اسداللّه الغالب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب رضى اللّه عنه روايت شده است كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله درباره نخستين مخلوق خدا پرسيد. آن حضرت فرمود: «نور پيامبر تو بود». همين مطلب از جابر بن عبداللّه انصارى نيز روايت شده است. از اين مطلب برمى آيد كه برترين و قديمى ترين آفريده، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است؛

زيرا هر چه غير از خداى تعالى، به جهت آن حضرت آفريده شده است.

10 - استدلال حضرت آدم بر افضليّت پيامبر

محدّثان اهل سنت در برخى از احاديثى كه از سوى آنها صحيح السند است، آورده اند كه حضرت آدم بر افضليّت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و برترى جايگاه و منزلت او در پيشگاه خداوند متعال به اين مطلب استدلال كرده كه نام آن حضرت در عرش، همراه نام خداوند بوده است.


1) . مدارج النبوّة: 2.

2) . حبيب السير: 1 / 10 - 11.

اين حديث از سوى گروهى از بزرگان اهل سنّت همچون طبرانى نقل شده است.

طبرانى به سند خود و به نقل از عمر بن خطاب روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

لمّا أذنب آدم عليه السلام الذنب الذي أذنبه رفع رأسه إلى العرش فقال: أسألك بحق محمّد إلاّ غفرت لي. فأوحى اللّه إليه: وما محمّد؟ ومن محمّد؟ فقال: تبارك اسمك، لمّا خلقتني رفعت رأسي إلى عرشك، فإذا فيه مكتوب: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، فعلمت أنّه ليس أحد أعظم عندك قدرا ممّن جعلت اسمه مع اسمك. فأوحى اللّه عزّ وجلّ إليه: يا آدم! إنّه آخر النبيّين من ذريّتك، وإنّ أُمّته آخر الأمم من ذرّيّتك، ولولاه يا آدم ما خلقتك؛(1).

آنگاه كه آدم عليه السلام دچار ذنب شد، سرش را به سوى عرش بلند كرد و عرضه داشت: به حقّ محمّد از تو درخواست مى كنم كه از من درگذرى. خداوند به او وحى فرمود كه محمّد چيست و محمّد كيست؟ پاسخ داد: خداوندا، نام تو بلند مرتبه است. آنگاه كه مرا آفريدى، سرم را به سوى عرشت بلند نمودم و ديدم نوشته است: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه». آن گاه دانستم كه هيچ كس نزد تو ارزشمندتر از آن كسى كه نامش را قرين نام خود قرار داده اى نيست. خداوند به او وحى كرد كه اى آدم، او آخرين پيامبر از فرزندان و نسل تو است و امّت او آخرين امّت از فرزندان تو مى باشند.


1) . المعجم الأوسط: 6 / 313 - 314؛ المعجم الصغير: 2 / 82 - 83. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد: 8 / 253؛ الدرّ المنثور: 1 / 58؛ تفسير آيه: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَّبِّهِ ».

همين روايت از سوى قاضى عياض در شفاء،(1)سيوطى در خصائص(2)به نقل از حاكم، بيهقى، ابونعيم، ابن عساكر و طبرانى، سمهودى در خلاصة وفا به نقل از حاكم،(3)قسطلانى در مواهب لدنّيه،(4)دياربكرى در تاريخ خميس به نقل از قاضى عياض،(5)مناوى در اتحافات سنيه از گروهى از عالمان اهل سنت،(6)حلبى در انسان العيون(7)و ديگران(8)نقل شده است كه به نقل طبرانى اكتفا مى كنيم.

به هر روى بر اساس اين روايات، برترى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از اين جهت دانسته شده است كه نام ايشان در كنار نام خداى تعالى قرار گرفته است و اين خود نشانه برترى آن حضرت بر ديگران است.

در اين ميان، احاديث بسيارى نيز به دست داده شده است كه به صراحت نام اميرالمؤمنين على عليه السلام همراه با نام پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر روى عرش نوشته شده است. اين احاديث به تبع روايات بالا گوياى آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از وجود مقدّس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، از تمامى مخلوقات حتى پيامبران برتر است كه در ادامه به برخى از اينگونه روايات به طور گذرا اشاره مى كنيم.


1) . ر.ك: الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: 1 / 173.

2) . ر.ك: الخصائص الكبرى: 1 / 6.

3) . ر.ك: خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفى: 1 / 411.

4) . ر.ك: المواهب اللدنّية: 1 / 48 .

5) . ر.ك: تاريخ الخميس: 1 / 26.

6) . ر.ك: الإتحافات السَنيّة في الأحاديث القدسيّة: مخطوط.

7) . ر.ك: السيرة الحلبية: 1 / 354 - 355.

8) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 7 / 437 / ح 2041؛ البداية والنهاية: 1 / 91 و 2 / 393؛ قصص الأنبياء: 1 / 29؛ سبل الهدى والرشاد: 1 / 85 و 12 / 403؛ كنز العمّال: 11 / 455 / ح 32138 و منابع ديگر.

يكم: نام على نوشته شده بر روى عرش با رجوع به منابع حديثى اهل سنت درمى يابيم كه در احاديثى چند، نام اميرالمؤمنين عليه السلام پس از كلمه توحيد و نام پيامبر آمده است. اين دسته از روايات از سوى قاضى عياض، خطيب بغدادى، ابن مغازلى،(1)ابن عساكر،(2)هيثمى،(3)خوارزمى،(4)محبّ الدين طبرى،(5)زرندى،(6)شهاب الدين احمد،(7)سيوطى،(8)ولى اللّه دهلوى(9)و ديگران نقل شده است.

ابن قانع قاضى، از ابوحمراء روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

لمّا أُسري بي إلى السماء، فإذا على العرش: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، أيّدته بعليّ؛(10).

هنگامى كه مرا به آسمان بردند، ديدم روى عرش نوشته شده است: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، ايدته بعلى».

خطيب بغدادى نيز در اين باره و به نقل از انس بن مالك مى نويسد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:


1) . ر.ك: مناقب أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب: 55 / ح 62.

2) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 16 / 456 / ح 4011.

3) . ر.ك: مجمع الزوائد: 9 / 121.

4) . ر.ك: مناقب عليّ بن أبيطالب: 320 - 321 / ح 326.

5) . ر.ك: الرياض النضرة: 3 / 131 / ح 1358 و 1359.

6) . ر.ك: نظم درر السمطين: 120.

7) . ر.ك: توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

8) . ر.ك: الخصائص الكبرى: 1 / 7؛ الدرّ المنثور: 3 / 199 و 4 / 153.

9) . إزالة الخفاء: 2 / 148.

10) . معجم الصحابة: 3 / 202 / ش 1180.

لمّا عرج بي رأيت على ساق العرش مكتوبا: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، أيّدته بعليّ، نصرته بعليّ؛(1).

آنگاه كه مرا به آسمان بردند، به سمت راست ساق عرش نگريستم كه نوشته شده بود: «لا اله الاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، ايّدته بعلى و نصرته بعلى».

دوم: نام على با پيامبر در مواضع مختلف نام اميرالمؤمنين عليه السلام همراه با نام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، پس از كلمه توحيد، در چهار جا آمده است. اين مطلب را سيد على همدانى به دست داده است. وى مى نويسد:

عن عليّ رضي اللّه عنه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: إنّي رأيت اسمك مقرونا باسمي في أربعة مواطن، فأنست بالنظر إليه:

لمّا بلغت بيت المقدس في معراجي إلى السماء، وجدت على صخرة بها: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، أيّدته بوزيره، ونصرته بوزيره. فقلت لجبرئيل: ومَن وزيري؟ قال: عليّ بن أبيطالب. فلمّا انتهيت إلى سدرة المنتهى وجدت عليها: إنّي أنا اللّه لا إله إلاّ أنا وحدي، ومحمّد صفوتي من خلقي، أيّدته بوزيره، ونصرته بوزيره. فقلت لجبرئيل: ومَن وزيري؟ قال: عليّ بن أبيطالب. فلمّا جاوزت سدرة المنتهى وانتهيت إلى عرش ربّ العالمين، فوجدت مكتوبا على قوائمه: إنّي أنا اللّه لا إله إلاّ أنا، محمّد حبيبي من خلقي، أيّدته بوزيره، ونصرته بوزيره. فلمّا هبطت إلى الجنّة، وجدت


1) . تاريخ بغداد: 11 / 173 / ش 5867، شرح حال «عيسى بن محمّد بغدادى».

مكتوبا على باب الجنّة: لا إله إلاّ أنا، محمّد حبيبي من خلقي، أيّدته بوزيره، ونصرته بوزيره؛(1).

از على رضى اللّه عنه روايت شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

«من اسم تو را در چهار جا همراه اسم خودم ديدم؛ از اين رو به نگاه به آن انس گرفتم: [نخست] در معراجم به آسمان، آنگاه كه به بيت المقدس رسيدم، بر روى صخره آنجا ديدم نوشته بود: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، ايدته بوزيره ونصرته بوزيره». به جبرئيل گفتم: وزير من كيست؟ گفت: على بن ابى طالب است. [دوم] آنگاه كه به سدرة المنتهى رسيدم، ديدم بر روى آن نوشته شده است: «إنّى أنا اللّه لا إله الاّ أنا وحدي ومحمّد صفوتي من خلقي، أيدته بوزيره ونصرته بوزيره.» به جبرئيل گفتم: وزير من كيست؟ گفت: على بن ابى طالب. [سوم] آنگاه از سدرة المنتهى گذشتم و به عرش پروردگار جهانيان رسيدم، بر پايه هاى عرش نوشته ديدم: «إنّي أنا اللّه لا إله إلاّ أنا محمّد حبيبي من خلقي، أيدته بوزيره ونصرته بوزيره».

[چهارم ]وقتى به بهشت رفتم ديدم، بر درِ بهشت نوشته شده است: «لا إله إلاّ أنا، محمّد حبيبي من خلقي، أيدته بوزيره ونصرته بوزيره».

سوم: نام اميرالمؤمنين بر درِ بهشت از ديگر رواياتى كه در اين باره وارد شده، روايتى است كه در آن، نام اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه نام پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و با عنوان «برادر رسول خدا» بر در بهشت نوشته شده است.


1) . المودّة في القربى: مودت هشتم، ح 13. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 308 - 309 / ح 882 با اندكى اختلاف در عبارات.

اين مطلب در روايت گروهى از اهل سنّت از جمله احمد بن حنبل، طبرانى، ابونعيم اصفهانى،(1)خطيب بغدادى،(2)ديلمى،(3)خوارزمى،(4)ابن عساكر دمشقى،(5)شهاب الدين احمد،(6)صفورى،(7)محمّد صدر عالم(8)و بدخشانى(9)آمده است.

احمد بن حنبل در اين باره آورده است:

حدّثنا أبويعلى حمزة بن داود الأبلّي بالأبلّة، قال: حدّثنا سليمان بن الربيع النهدي الكوفي، قال: حدّثنا كادح بن رحمة، قال: حدّثنا مسعر، عن عطية، عن جابر، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «رأيت على باب الجنّة مكتوبا: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ أخو رسول اللّه»؛

أبويعلى حمزة بن داوود ابلى به سند خود از جابر نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ديدم بر روى درب بهشت نوشته شده بود: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، على أخو رسول اللّه»».


1) . ر.ك: حلية الأولياء: 7 / 256.

2) . ر.ك: تاريخ بغداد: 7 / 398 / ش 3919؛ المتّفق والمفترق: 498 / ح 260.

3) . ر.ك: فردوس الأخبار: 2 / 257 / ح 3195 و 4 / 123 / ح 6380.

4) . ر.ك: المناقب: 144 / ح 168.

5) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 59 / ح 8399 و 56 72 - 73 / ح 11754، شرح حال «محمّد بن موسى مراغي».

6) . ر.ك: توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

7) . ر.ك: نزهة المجالس ومنتخب النفائس: 2 / 420. در اين منبع عبارت «عليّ أخو رسول اللّه» حذف شده است!

8) . معارج العلى في مناقب المرتضى: مخطوط.

9) . مفتاح النجا: مخطوط.

احمد بن حنبل در روايتى ديگر مى نويسد:

حدّثني أحمد بن إسرائيل، قال: حدّثنا محمّد بن عثمان، قال: حدّثنا زكريا بن يحيى الكسائي، حدّثنا يحيى بن سالم، حدّثنا أشعث بن عمّ حسن بن صالح - وكان يُفضّل عليه - حدّثنا مسعر، عن عطية العوفي، عن جابر بن عبداللّه الأنصاري، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مكتوب على باب الجنّة: محمّد رسول اللّه، عليّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السماوات بألفي سنة»؛(1).

احمد بن اسرائيل به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بر روى در بهشت نوشته شده است: «محمد رسول اللّه و على اخو رسول اللّه، دو هزار سال پيش از آن كه آسمانها خلق شود»».

طبرانى نيز در همين باره مى نويسد:

حدّثنا محمّد بن عثمان بن أبيشيبة، قال: حدّثنا زكريا بن يحيى الكسائي، قال: حدّثنا يحيى بن سالم، وكان رجل صدق، قال: حدّثنا أشعث بن عمّ الحسن بن صالح - وكان يُفضّل على الحسن بن صالح - قال: حدّثنا مسعر بن كدام، عن عطية العوفي، عن جابر بن عبداللّه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «مكتوب على باب الجنّة: محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، عليّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفي سنة»؛(2).


1) . فضائل الصحابة احمد بن حنبل: 2 / 827 / ح 1132 و 831 / 1140.

2) . المعجم الأوسط: 5 / 343.

محمّد بن عثمان بن ابى شيبه به سند خود از جابر نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «بر روى درب بهشت نوشته شده است: «محمد رسول اللّه و على اخو رسول اللّه»، دو هزار سال پيش از آن كه آسمانها خلق شود».

چهارم: نوشته شدن «على ولى اللّه» با طلا بر در بهشت در حديثى ديگر از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آمده است كه فرمود: «ديدم بر در بهشت با طلا نوشته شده است: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، علي ولي اللّه.» اين مطلب را شهاب الدين احمد، در روايتى به دست داده است. وى روايت را در گاه شمار اسامى اميرالمؤمنينعليه السلام نقل كرده است. او آنگاه كه به لقب «ولى اللّه» مى رسد، مى نويسد:

عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه وعنهم أجمعين، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وعلى آبائه وبارك وسلّم: لمّا أُسري بي إلى السماء رأيت على باب الجنّة مكتوبا بالذهب: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ وليّ اللّه.

... رواه الحافظ أبوموسى بإسناده؛(1).

از موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، از پدرش، از جدّش على بن ابى طالب رضى اللّه عنه وعنهم اجمعين نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هنگامى كه مرا به آسمان بردند، ديدم با طلا بر در بهشت نوشته شده است: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، على ولى اللّه».

... حافظ ابوموسى با اسنادش اين را روايت كرده است.


1) . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

پنجم: «على ولى اللّه» مكتوب بر درهاى بهشت در روايتى از ابن مسعود از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه بر هر يك از درهاى بهشت نوشته شده است: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، علي ولي اللّه». اين روايت از سوى حموينى،(1)زرندى(2)و شهاب الدين احمد نقل شده است.

اين گزارش ها را مى توان با الفاظ ديگرى نيز در منابع اهل سنت مشاهده نمود كه به جهت جلوگيرى از اطاله كلام، به نقل اين عبارات به اختصار اشاره مى كنيم:

بر درب بهشت نوشته شده است: «علي حبيب اللّه»،(3)بر عرش نوشته شده است: «علي مقيم الحجّة»،(4)بر بال جبرئيل نوشته شده است: «علي ولىّ اللّه»،(5)بين دو دست صرصائيل نوشته شده است: «علي بن أبيطالب مقيم الحجّة»،(6)بر پيشانى فرشته نوشته شده است: خداوند محمّد را به على تأييد و پشتيبانى فرمايد،(7)بر لواء حمد نوشته شده


1) . ر.ك: فرائد السمطين: 1 / 238 - 241 / ح 186.

2) . ر.ك: نظم درر السمطين: 122 - 123.

3) . ر.ك: تاريخ بغداد: 1 / 259 / ش 88؛ تاريخ مدينة دمشق: 14 / 170 / ح 3511؛ مناقب عليّ بن أبيطالب خوارزمى: 302 / ح 297؛ مقتل الحسين: 1 / 4؛ مفتاح النجا: مخطوط؛ توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط؛ إتحاف السائل: 76 / ح 40.

4) . ر.ك: مناقب عليّ بن أبيطالب خوارزمى: 318 / ح 320؛ توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط؛ ينابيع المودّة: 1 / 48 - 49 / ح 11.

5) . ر.ك: مناقب عليّ بن أبيطالب خوارزمى: 147 - 148 / ح 172؛ مقتل الحسين: 1 / 38؛ توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

6) . ر.ك: مناقب عليّ بن أبيطالب خوارزمى: 340 - 341 / ح 360.

7) . ر.ك: همان: 308 - 309 / ح 304.

است: «علي ولي اللّه»،(1)بر پرچم نور نوشته شده است: «آل محمّد خير البريّة»(2)و بر روى گوهرى تابناك يا برگى سبز نوشته شده است: «محمّد رسول اللّه، نصرته بعلي».(3).

11 - ميثاق بر نبوّت پيامبر، موجب برترى پيامبر بر ديگران

بر اساس تقدم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر ديگر پيامبران است كه موجب گرفتن ميثاق تمامى پيامبران بر نبوّت ايشان شده است و همين دليلِ برترى و افضليت آن حضرت از ديگران است. از سوى ديگر، نور اميرالمؤمنين عليه السلام با نور پيامبر صلّى اللّه عليه وآله متّحد است و پيش از حضرت آدم آفريده شده است. بنابر اين، براى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در واقع نه با نام نبى، بلكه با نام وصى عهد و ميثاق گرفته شده است و همين فضيلت بزرگى است كه نصيب آن حضرت گشته. به همين روى شكّ و ترديدى نيست كه آن حضرت از تمامى پيامبران و رسولان برتر است و همين نشانه شايستگى انحصارى جانشينى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است كه فقط آن حضرت داراست و ديگران بهره اى از آن نبرده اند.

در ادامه، به برخى رواياتى كه بيانگر گرفتن ميثاق از انبياء بر نبوت و وصايت دو نور پاك پيامبر و اميرالمؤمنين عليهما وعلى آله السلام است پرداخته و دلالت آن بر افضليت اميرالمؤمنين عليهم السلام را تمام خواهيم نمود.


1) . ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 294 / ح 846 ، به نقل از المودة في القربى.

2) . ر.ك: منقبة المطهّرين: مخطوط؛ تفسير الثعلبي: 9 / 174؛ شواهد التنزيل: 2 / 469 - 470 / ح 1141.

3) . ر.ك: تاريخ بغداد: 11 / 173 / ش5876؛ تاريخ مدينة دمشق: 16 / 456 / ش 1989 و 47 / 344؛ الرياض النظرة: 3 / 131؛ كنز العمّال: 11 / 644 / ش 33040؛ شواهد التنزيل: 1 / 293 / ش 300.

روايات اخذ ميثاق دال بر افضليت پيامبر با رجوع به منابع و انظار عالمان اهل سنت، مى توان دريافت كه اخذ ميثاق از پيامبران براى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، نشانگر افضليّت و برترى آن حضرت بر پيامبران است كه در ادامه به برخى از اين روايات مى پردازيم.

از جمله آن موارد، سخنى از ابونعيم اصفهانى است كه روايتى را نيز شاهد بر سخن خود آورده است. وى مى نويسد:

ومن فضائله [صلّى اللّه عليه وسلّم]: أخذ اللّه الميثاق على جميع أنبيائه: إن جاءهم رسول آمنوا به ونصروه، فلم يكن ليدرك أحد منهم الرسول إلاّ وجب عليه الإيمان به والنصرة له؛ لأخذ الميثاق منه، فجعلهم كلّهم أتباعا له يلزمهم الانقياد والطاعة لو أدركوه.

وذلك ما حدّثناه محمّد بن أحمد بن الحسن ... عن جابر، عن عمر ابن الخطّاب، قال: أتيت النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم ومعي كتاب أصبته من بعض أهل الكتاب، فقال: «والذي نفسي بيده، لو أنّ موسى كان حيّا [اليوم] ما وسعه إلاّ أن يتبعني»؛(1).

و از جمله فضايل پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، آن است كه خداى تعالى از همه پيامبران پيمان گرفت كه اگر پيامبرى نزد آنان آمد، به او ايمان آورده و او را يارى كنند. هر يك از آنان كه حضرتش را درك كرد، ايمان آوردن و يارى كردن حضرتش بر او


1) . دلائل النبوّة: 1 / 46. همچنين ر.ك: مسند أحمد: 3 / 387؛ المصنّف ابن ابى شيبه: 6 / 228 / ح 1؛ مجمع الزوائد: 1 / 174 و 8 / 262؛ الإصابة: 2 / 256؛ إمتاع الأسماع: 3 / 117؛ الخصائص الكبرى (سيوطى): 2 / 187.

واجب شد؛ زيرا از او پيمان گرفته شده بود، خداوند همگان را پيرو او قرار داد و فرمانبردارى و اطاعت از او، در صورت ادراك حضور و زمان او بر آنان واجب شد.

اين حقيقت، مبتنى بر حديثى است كه محمّد بن احمد بن حسن ... از جابر، از عمر بن خطاب براى ما روايت كرده است كه گويد: خدمت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله رسيدم در حالى كه نوشته اى را كه از اهل كتاب به من رسيده بود، همراه داشتم. حضرت فرمود: «سوگند به آن كسى كه جانم در دست اوست، اگر امروز حضرت موسى زنده بود، چاره اى جز پيروى از من را نداشت.» قاضى عياض نيز در همين باره مى نويسد:

السابع في ما أخبر اللّه تعالى به في كتابه العزيز من عظيم قدره وشريف منزلته على الأنبياء وحظوة رتبته (عليهم): قوله تعالى: «وَإِذْ أَخَذَ اللّه‌ُ مِيثَاقَ النَّبِيِّيْنَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِّنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ » إلى قوله: «مِّنَ الشَّاهِدِينَ »(1).

قال أبوالحسن القابسي: استخصّ اللّه نبيّنا محمّدا بفضل لم يؤته [أحدا] غيره أبانه به؛ وهو ما ذكره في هذه الآية. قال المفسّرون: أخذ اللّه الميثاق بالوحي، فلم يبعث نبيّا إلاّ ذكر له محمّدا ونعتَه، وأخذ عليه ميثاقه: إن أدركه ليؤمننّ به.

وقيل: أن يُبيّنه لقومه ويأخذ ميثاقهم أن يبيّنوه لمن بعدهم ... قال عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه: لم يبعث اللّه نبيّا من آدم فمن بعده إلاّ أخذ عليه العهد في محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم لئن بُعث وهو حيّ ليؤمننّ به ولينصرنّه، ويأخذ


1) . سوره آل عمران، آيه 81 .

(ويأخذنّ) العهد بذلك على قومه. ونحوه عن السُدّي وقتادة في آي تضمّنت فضله من غير وجه واحد: قال اللّه تعالى: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ».(1)الآية، وقال (تعالى): «إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ » إلى قوله: «شَهِيدًا ».(2).

رُوي عن عمر بن الخطّاب رضي اللّه عنه، (أنّه) قال في كلام بكى (زكّى) به النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، فقال: بأبي أنت وأُمّي يا رسول اللّه، لقد بلغ من فضيلتك عند اللّه أن بعثك آخر الأنبياء وذكرك في أوّلهم، فقال: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ... ». الآية، بأبي أنت وأُمّي يا رسول اللّه، لقد بلغ من فضيلتك عنده أنّ أهل النار يودّون أن يكونوا أطاعوك وهم بين أطباقها يعذّبون، يقولون: «يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللّه‌َ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ ».(3).

قال قتادة: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «كُنت أوّل الأنبياء في الخلق وآخرهم في البعث». فلذلك وقع ذكره مقُدّما هنا قبل نُوح وغيره.

قال السمرقندي: في هذا تفضيل نبيّنا صلّى اللّه عليه وسلّم؛ لتخصيصه بالذكر قبلهم وهو آخرهم (بعثا) ... قال بعضهم: ومن فضله: أنّ اللّه تعالى خاطب الأنبياء بأسمائهم، وخاطبه بالنبوّة والرسالة في كتابه، فقال: (يا أيّها النبيّ)، و: (يا أيّها الرسول).

وحكى السمرقندي: عن الكلبي، في قوله تعالى: «وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ


1) . سوره احزاب، آيه 7.

2) . سوره نساء، آيه 163 - 166.

3) . سوره احزاب، آيه 66.

لاَءِبْرَاهِيمَ »:(1)إنّ الهاء عائدة على محمّد (صلّى اللّه عليه وسلّم)، أيّ: إنّ من شيعة محمّد لإبراهيم، أي: على دينه ومنهاجه. وأجازهُ [واختاره ]الفرّاء،(2)وحكاه عنه مكّي. وقيل: المراد: نوح عليه السلام؛(3).

خداوند متعال درباره عظمت قدر و شرافت و رتبه و تقدّم آن حضرت بر ديگر پيامبران، خبر داده است، آن جا كه فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ اللّه‌ُ مِيثَاقَ النَّبِيِّيْنَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِّنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ » ... «مِّنَ الشَّاهِدِينَ ».

ابوالحسن قابسى نيز گويد: خداوند پيامبر ما را به فضيلتى اختصاص داد كه به هيچ كسى جز او نداده است و آن، همان مقام و فضيلتى است كه در اين آيه به آن حضرت داده است. مفسّران گويند: خداوند به وسيله وحى، عهد و ميثاق گرفت و هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر اين كه براى او، از حضرت محمّد صلّى اللّه عليه وآله ياد كرده و او را توصيف نمود و از آن پيامبر عهد و ميثاق گرفت كه اگر او را درك كرد، به او ايمان آورد.

برخى گفته اند: براى آن است كه پيامبر براى قومش بيان كند و ميثاقشان را بگيرد كه براى آيندگان خود بيان كنند ... .

على بن ابى طالب فرموده است: خداوند آدم و پيامبران پس از او را مبعوث نكرد مگر اين كه درباره محمّد صلوات اللّه عليه وآله از آنان پيمان گرفت كه اگر آنان زنده بودند و آن حضرت مبعوث شد، به او ايمان آورده و او را يارى كنند و بر اين مطلب از قوم خود عهد و پيمان گيرند.


1) . سوره صافات، آيه 83 .

2) . ر.ك: تفسير السمرقندي: 3 / 137؛ تفسير الرازي: 26 / 146.

3) . الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: 1 / 43 - 46.

مانند همين مطلب، از سويى سدّى و قتاده - در آياتى كه گوياى فضيلت آن حضرت است نه از يك جهت (بلكه از چندين جهت) - نقل شده است كه خداى تعالى فرمود: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ... ».

و فرموده است: «إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ ... وَكِيلاً » و از عمر بن خطاب نقل شده است كه در ضمن گفتارى كه پيامبر به آن گريست به آن حضرت عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا! فضيلت و مقام تو در پيشگاه خداوند به آن رتبه رسيده كه تو را به عنوان آخرين پيامبر مبعوث كرده؛ ولى در رديف نخستين نفر آنان نام برده و فرموده است: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ... » اى پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت باد برترى تو در پيشگاه پروردگار تا بدان جا رسيده كه دوزخيان دوست مى دارند كه فرمانبردارى تو را داشته باشند و در حالى كه در بين طبقات جهنّم در شكنجه و عذابند مى گويند: «اى كاش ما از خدا و رسول پيروى مى كرديم». قتاده گويد: پيامبر فرموده است: «من نخستين پيامبر در آفرينشم و آخرين آنان در بعثتم»؛ از اين رو در اين آيه اسم پيامبر خاتم پيش از حضرت نوح و ديگران آمده است.

سمرقندى گويد: در اين عبارت، برترى دادن پيامبر ما صلوات اللّه عليه وآله است؛ زيرا با اين كه او آخرين نفر انبياء است، اختصاصاً، اسم او را در ابتدا آورده است.

برخى از آنان گفته اند: از فضيلت و برترىِ آن حضرت يكى آن است كه خداوند پيامبران را به نام آنان مخاطب ساخته؛ ولى آن حضرت را به مقام نبوّت و رسالت مخاطب ساخته و در كتاب و قرآنش به عنوان: «يا ايّها النّبى» و «يا ايّها الرّسول» نام برده است.

سمرقندى از كلبى نقل كرده است كه ذيل آيه شريف «وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَءِبْرَاهِيمَ » گويد كه ضمير به محمّد صلّى اللّه عليه وآله بازمى گردد؛ يعنى از پيروان حضرت محمّد صلّى اللّه عليه وآله حضرت ابراهيم است؛ يعنى بر دين و روش او. فرّاء، اين مطلب را برگزيده و مكّى آن را از او حكايت كرده است، و برخى گفته اند: مقصود حضرت نوح عليه السلام است.

قسطلانى،(1)ابن حجر و شيخ سليمان جمل در شرح خود بر قصيده همزيّه(2)و همچنين قندوزى(3)به همين مضامين سخن گفته اند.

ميثاق بر ولايت و امامت اميرالمؤمنين از سخنان عالمان بزرگ اهل سنّت و پيشوايان و حافظان مشهور اهل سنت چنين به دست مى آيد كه گرفتن ميثاق نبوّت نبى خاتم صلّى اللّه عليه وآله از تمامى پيامبران و رسولان، از روشن ترين دلايل افضليت و تقدّم پيامبر خدا بر آنان است. از سويى ديگر، به جهت يگانگى نور پيامبر خدا و اميرالمؤمنين، افضليت و برترى ايشان بر انبياء و رسل ثابت مى شود؛ از اين رو تنها او است امام و خليفه پس از رسول خدا و جايز نيست كه هيچ كس بر ايشان پيشى گيرد.

در اين باره احاديث بسيارى به دست داده شده است كه از ديگران، از جمله پيامبران نيز ميثاق ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام گرفته شده است. بنابراين، هر آنچه كه عالمان اهل سنّت درباره فضيلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله گفته اند، بايد درباره


1) . ر.ك: المواهب اللدنّية: 1 / 33 - 34.

2) . ر.ك: المنح المكّية شرح القصيدة الهمزية: 28 - 27؛ الفتوحات الأحمديّة: 8.

3) . ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 63 / ح 24.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز بدانيم و اين همان نكته اى است كه گلوى معاندان را مى فشارد و آنان را در تنگنا قرار مى دهد. در ادامه به برخى روايات اين باب مى پردازيم:

يكم - بعثت پيامبران بر ولايت اميرالمؤمنين از جمله احاديثى كه در اين باره وارد شده است، حديث بعثت پيامبران بر ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه از سوى گروهى از بزرگان اهل سنّت؛ از جمله حاكم نيشابورى، ابواسحاق ثعلبى، ابونعيم اصفهانى، خطيب خوارزمى، عبدالرزّاق رسعنى، سيد على همدانى، سيد شهاب الدّين احمد، شمس الدّين گيلانى، عبدالوهّاب بن محمّد رفيع الدّين احمد و ميرزا محمّد بدخشانى نقل شده است كه براى اختصار، به يكى دومورد از اين احاديث اشاره مى كنيم.

1 - روايت حاكم نيشابورى حاكم اين روايت را به سند خود از عبداللّه بن مسعود آورده است. وى مى نويسد:

حدّثني محمّد بن المظفّر الحافظ، ثنا عبداللّه بن محمّد بن غزوان، ثنا عليّ بن جابر، نا محمّد بن خالد بن عبداللّه، ثنا محمّد بن فضيل، ثنا محمّد بن سوقة، عن إبراهيم، عن الأسود، عن عبداللّه، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: يا عبداللّه، أتاني ملك فقال: يا محمّد! «وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُّسُلِنَا »: على ما بعثوا؟ قال: قلت: على ما بعثوا؟ قال: على ولايتك وولاية عليّ بن أبيطالب؛

محمّد بن مظفّر به سند خود، از عبداللّه بن مسعود نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «فرشته اى نزد من آمد و عرضه داشت: اى محمّد، از پيامبران

پيش از خود بپرس كه بر چه چيز مبعوث شده اند. گفتم: بر چه چيزى مبعوث شدند؟ عرضه داشت: بر ولايت تو و ولايت على بن ابى طالب».

حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مى نويسد:

تفرّد به عليّ بن جابر، عن محمّد بن خالد، عن محمّد بن فضيل، ولم نكتبه إلاّ عن ابن مظفّر؛ وهو عندنا حافظ ثقة مأمون؛(1).

اين روايت را فقط على بن جابر از محمّد بن خالد، از محمّد بن فضيل نقل كرده است و ما جز از ابن مظفّر نمى نويسيم. او نزد ما حافظ، ثقه و مأمون است.

همين روايت را با همين مضمون، ثعلبى(2)و خوارزمى(3)نيز روايت كرده اند.

2 - روايت شهاب الدّين احمد شهاب الدين احمد اين روايت را به نقل از ابوهريره نقل كرده است. وى مى نويسد:

عن أبيهريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «لمّا أُسري بي ليلة المعراج فاجتمع علَيّ الأنبياء في السماء، فأوحى اللّه إليّ: سلهم يا محمّد: بماذا بعثتم؟ قالوا: بعثنا على شهادة أن لا إله إلاّ اللّه، وعلى الإقرار بنبوّتك، والولاية لعليّ بن أبيطالب».


1) . معرفة علوم الحديث: 96. اين حديث را به سند حاكم عالمانى همچون ابن عساكر، حموينى جوينى و حاكم حسكانى نقل كرده اند. ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 241 / ح 8754؛ فرائد السمطين: 1 / 81 / ح 52؛ شواهد التنزيل: 2 / 222 / ح 855، 856 و 858 .

2) . ر.ك: تفسير الثعلبي: 8 / 337 - 338. نظام الدين النيشابورى معروف به «نظام اعرج» در تفسير خود، همين روايت را به نقل از ثعلبى به دست داده است؛ ر.ك: تفسير النيسابوري: 6 / 93.

3) . ر.ك: مناقب عليّ بن أبيطالب: 312 / ح 312.

أورده الشيخ المرتضى العارف الرباني السيّد شرف الدين علي الهمداني في بعض تصانيفه وقال: رواه الحافظ أبونعيم؛(1).

از ابوهريره روايت شده است كه پيامر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «در شب معراج و به هنگام رفتن به آسمان، پيامبران در آسمان گرد مرا گرفتند. خداوند به من وحى فرمود: اى محمّد، از آنان بپرس كه شما بر چه چيزى مبعوث شده ايد؟ گفتند: بر شهادت اين كه جز خدا معبودى نيست و بر اقرار به پيامبرىِ تو و ولايت على بن ابى طالب».

اين حديث را شيخ بزرگوار، عارف ربّانى سيد شرف الدّين على همدانى در برخى از نوشته هايش آورده و گويد حافظ ابونعيم اصفهانى آن را روايت كرده است.

دوم - حديث عرض ولايت اميرالمؤمنين بر حضرت ابراهيم اين حديث را بدخشانى، از حافظ ابن مردويه اصفهانى نقل كرده است. وى مى نويسد:

أخرج ابن مردويه، عن أبيعبداللّه جعفر بن محمّد الصادق رضي اللّه عنه في قوله تعالى: «وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الاْخِرِينَ »،(2)قال: هو عليّ بن أبيطالب؛ عرضت ولايته على إبراهيم عليه السلام، فقال: «اللّهمّ اجعله من ذرّيّتي»، ففعل اللّه ذلك؛(3)

فخر رازى در تفسير آيه مى نويسد: «التأويل الثاني: أنّه سأل ربّه أن يجعل من ذرّيّته في آخر الزمان من يكونداعيا إلى اللّه تعالى. وذلك هو: محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم ...». به همين مطلب نيشابورى نيز پرداخته است؛ تفسير الرازي: 24 / 149؛ تفسير النيسابوري: 5 / 275.

.

1) . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: مخطوط.

2) . سوره شعراء، آيه 84.

3) . مفتاح النجا: مخطوط.

ابن مردويه از حضرت ابوعبداللّه جعفر بن محمّد صادق رضى اللّه عنه در ذيل فرمايش خداى تعالى: «وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الاْخِرِينَ » آورده است كه فرمود:

«لسان صدق، على بن ابى طالب است كه ولايتش بر حضرت ابراهيم عليه السلام عرضه شد. آن حضرت عرضه داشت: «خداوندا، او را از ذريّه من قرارده» و خداوند نيز همين را انجام داد.

سوم - ميثاق خداوند از فرشتگان بر امير بودن على شيرويه ديلمى، سيد على همدانى و شيخ عبدالوهاب در اين زمينه رواياتى به دست داده اند كه به برخى اشاره مى كنيم.

1 - روايت شيرويه شيرويه بن شهردار ديلمى، روايت را از حذيفه نقل كرده است. وى مى نويسد:

حذيفة بن اليمان: لو علم الناس متى سمّي عليّ أمير المؤمنين ما أنكروا فضله؛ سُمّي أمير المؤمنين وآدم بين الروح والجسد، قال اللّه عزّ وجلّ: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ »؟!(1)قالت الملائكة: بلى.

فقال تبارك وتعالى: «أنا ربّكم، ومحمّد نبيّكم، وعليٌّ أميركم»؛(2).


1) . سوره اعراف، آيه 172.

2) . فردوس الأخبار: 3 / 354 / ح 5066.

اگر مردم مى دانستند كه چه وقت على اميرالمؤمنين ناميده شد، فضيلت او را انكار نمى كردند. وى هنگامى اميرالمؤمنين ناميده شد كه آدم بين روح و بدن بود. در اين هنگام خداوند فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ ». فرشتگان عرضه داشتند: آرى، فرمود: «من پروردگار شمايم، محمّد پيامبر شما و على امير شماست».

بر اساس اين روايت، لقب «اميرالمؤمنين» به اين دنيا اختصاص ندارد و بازگشت آن به عالم ذر و يا عهد و ميثاق است. همان لقبى كه اختصاص به آن حضرت داشته؛ ولى در اين ميان، غاصبان خلافت به غصب خلافت اكتفا نكرده و لقب آن حضرت را نيز به يغما بردند و خود را در رديف آن حضرت قرار دادند.

2 - روايت سيد على همدانى سيد على همدانى روايت فوق را، به نقل از حذيفة به دست داده است.(1).

وى در روايتى ديگر و به نقل از ابوهريره مى نويسد:

وعن أبيهريرة، قال: قيل: يا رسول اللّه، متى وجبت لك النبوّة؟ قال صلّى اللّه عليه وسلّم: «قبل أن يخلق اللّه آدم ونفخ الروح فيه. وقال: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ »؟ قالت الملائكة: بلى. فقال: «أنا ربّكم، ومحمّد نبيّكم، وعليّ أميركم»؛(2).


1) . ر.ك: روضة الفردوس: مخطوط. همچنين ر.ك: المودّة في القربى: مودّت چهارم / ح 6؛ ينابيع المودّة: 2 / 248 / ح 696 و 279 / ح 802 .

2) . المودّة في القربى: مودّت چهارم / ح 7؛ ينابيع المودّة: 2 / 279 / ح 803 .

از ابوهريره نقل شده است كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله پرسيدند: پيامبرى شما از چه زمانى حتمى شد؟ فرمود: پيش از آن كه خداوند آدم را بيافريند و روح را در او بدمد. آنگاه فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ ». در اين جا بود كه ملائكه پاسخ دادند:

آرى. خداوند فرمود: «من پروردگار شمايم، محمّد پيامبر شما و على امير شماست».

چهارم - پيامبر اكرم و گرفتن ميثاق بر وصايت اميرالمؤمنين، از يارانش بر اساس برخى روايات اهل سنت، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از صحابه اش، نسبت به امامت و امارت اميرالمؤمنين عليه السلام ميثاق گرفته است؛ همان گونه كه خداوند بر اين مطلب از فرشتگان پيمان گرفته و بر پيامبران و رسولانش عرضه فرموده است. اين مضمون را مى توان در روايت سيد على همدانى مشاهده نمود. وى مى نويسد:

عن عتبة بن عامر الجهني، قال: بايعنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم على (قول): أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شريك له، وأنّ محمّدا نبيّه، وعليّا وصيّه، فإنْ تركنا الثلاثة (فأيّ من الثلاثة تركناه) كفرنا. وقال لنا (النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم): أحبّوا هذا - يعني: عليّا - فإنّ اللّه يحبّه، واستحيوا منه، فإنّ اللّه يستحيي منه؛(1).

از عتبة بن عامر جهنى نقل شده است كه گفت: با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، بر اين كه خدا يكى است و شريكى براى او وجود ندارد و بر اين كه محمّد پيامبر او و على وصى او است، بيعت كرديم. اگر اين سه حقيقت را ترك مى كرديم، كافر مى شديم. همچنين به ما فرمود: «او را دوست بداريد كه خداوند او را دوست دارد،


1) . المودّة في القربى: مودت چهارم / ح 8 . همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 280 / ح 804 .

و از او حيا كنيد؛ زيرا كه خدا حرمت او را نگاه مى دارد».

از اين حديث مى توان دريافت كه اقرار به وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام، به مانند اقرار به پيامبرى پيامبر اكرم و يكتايى خداوند متعال ركن ايمان است و هر آن كس از آن روى گرداند و آن را ترك نمايد، كافر مى شود.

12 - احاديثى در فضيلت اميرالمؤمنين و مؤيّد حديث نور

روايات فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام بسيارند و البته متنوع، اما در اين ميان رواياتى وجود دارد كه در راستاى حديث نور قرار گرفته آن را تأييد مى كند كه به برخى از اين روايات مى پردازيم.

حديث يكم:

يكى از آنها روايتى است كه گنجى شافعى به سند خود از مالك بن انس، از ابوسلمه، از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه گفت:

سأل أبوعقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: يا رسول اللّه، مَن سيّد المسلمين؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «من تراك تظن يا أباعقال؟». فقال: آدم.

فقال: «ها هنا من هو أفضل من آدم». فقال: يا رسول اللّه، أليس اللّه خلقه بيده، ونفخ فيه من روحه، وزوّجه حواء أمَته، وأسكنه جنّته، فمن يكن أفضل منه؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «مَن فضّله اللّه عزّ وجلّ». فقال: شيث؟ فقال: «أفضل من شيث». فقال: إدريس؟ فقال: «أفضل من إدريس ونوح ...» - وهكذا ذكر هودا، وصالحا، ولوطا، وموسى، وهارون، وإبراهيم، وإسماعيل، وإسحاق، ويعقوب، ويوسف، وداود، وأيوب، ويونس،

وزكريا، واليسع، وذا الكفل، وعيسى، والنبيّ أجاب بأنّه أفضل - . قال أبوعقال: ما علمت من هو يا رسول اللّه، ملك مقرّب؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «مكلّمك يا أباعقال». - يعني: نفسه صلّى اللّه عليه وسلّم - . فقال أبوعقال: سررتني واللّه يا رسول اللّه. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «أزيدك على ذلك؟». قال: نعم.

فقال: «إعلم يا أباعقال، أنّ الأنبياء والمرسلين ثلاثمئة وثلاثة عشر نبيّا، لو جعلوا في كفّة وصاحبك في كفّة، لرجح عليهم».

فقلت: ملأتني سرورا يا رسول اللّه، فمن أفضل الناس بعدك؟ فذكر له نفرا من قريش، ثمّ قال: «عليّ بن أبيطالب».

[قال:] فقلت: يا رسول اللّه، فأيّهم أحبّ إليك؟ قال: «عليّ بن أبيطالب».

فقلت: ولم ذلك؟ فقال: «لأنّي خلقت أنا وعليّ بن أبيطالب من نور واحد».

قال: فقلت: فلم جعلته آخر القوم؟ قال: «ويحك يا أباعقال، أليس قد أخبرتك أنّي خير النبيّين، وقد سبقوني بالرسالة وبشّروا بي من قبلي، فهل ضرّني شيء إذ كنت آخر القوم أنّا محمّد رسول اللّه؟! وكذلك لا يضرّ عليّا إذا كان آخر القوم، ولكن يا أباعقال، فضل عليّ على سائر الناس كفضل جبرائيل على سائر الملائكة».

قلت: هذا حديث حسن عال، وفيه طول أنا اختصرته، ما كتبناه إلاّ من هذا الوجه؛(1).


1) . كفاية الطالب: 315 - 317.

ابوعقال از پيامبر پرسيد: اى پيامبر خدا، سرور مسلمانان كيست؟ آيا حضرت آدم نيست كه خداوند او را به يد قدرت خود آفريد، از روحش در او دميد، كنيزش حوّا را به همسرى او در آورد و ساكن بهشتش نمود؟ (اگر او نيست) پس چه كسى است؟ پيامبر پاسخ داد: «آن كسى است كه خداوند او را برترى داده است». عرضه داشت:

شيث است؟ فرمود: «از شيث برتر است». گفت: ادريس است؟ فرمود: «از ادريس افضل است». همين گونه درباره هود، صالح، لوط، موسى، هارون، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، داوود، ايّوب، يونس، زكريا، يسع، ذوالكفل و عيسى پرسيد. هر بار پيامبر پاسخ داد كه او افضل است. ابوعقال گفت: اى پيامبر خدا، نمى دانم كيست! آيا فرشته اى مقرّب است؟ پاسخ داد: «كسى كه با تو سخن مى گويد» (يعنى خود پيامبر).

ابوعقال گفت: اى پيامبر خدا، به خدا سوگند خوشحالم نموديد.

حضرت فرمود: «آيا بيش از آنچه گفتم بگويم؟». گفت: آرى، فرمود: «اى ابوعقال، بدان كه پيامبران، سيصد و سيزده تن بودند كه اگر تمامى آنان را در يك كفه ترازو و صاحب تو را در كفه ديگر بگذارند، صاحب تو بر آنان برترى خواهد يافت».

گفتم: اى پيامبر خدا، دلم را مالامال از خوشحالى كرديد. پس از تو برترين مردم كيست؟ عده اى نام قريش را براى حضرت به ميان آوردند! پيامبر فرمود: «على بن ابى طالب».

عرض كردم: اى پيامبر خدا، كدام يك از اينان نزد تو محبوب ترند؟ فرمود: «على بن ابى طالب». گفتم: به چه جهت؟ فرمود: «زيرا من و على از يك نور آفريده شده ايم».

گفتم: اى پيامبر خدا، چرا او را آخرين نفر قرار داديد؟

فرمود: «واى بر تو اى ابوعقال، آيا به تو خبر ندادم كه من بهترين پيامبرانم و ديگران در رسالت قبل از من بودند و به آمدن من بشارت داده اند؟ آيا اگر آخرين نفر باشم، اين آخر بودن ضررى به من مى رساند؟ من محمّد فرستاده خدايم. همين گونه به على زيانى نمى رساند كه آخرين نفر قوم باشد؛ ليكن اى ابوعقال، فضيلت على بر ديگر مردم، همانند فضل جبرئيل بر ديگر فرشتگان است.

گنجى گويد: اين حديث حسن و عالى است. روايت طولانى تر از اين بود و مختصرش كردم و جز از اين وجه، آن را ننوشتم.

اين حديث دلالت مى كند بر اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام محبوب ترين مردم نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است؛ زيرا از نورى واحد آفريده شده اند. پس او پس از آن حضرت برترين مردم است. اين برترى نيز در فرمايشات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله وجود داشت كه فرمود:

اى ابوعقال، فضيلت على بر مردم، همچون فضيلت جبرئيل بر ديگر فرشتگان است.

امّا ذيل حديث آمده است كه پيامبر خدا، آن حضرت را آخرين نفر قوم قرار داده است! اين عبارات از جمله عباراتى است كه فقط از سوى اهل سنت نقل شده و ديگران به نقل اين عبارات مبادرت نكرده اند؛ از اين رو براى اماميه حجّت نيست. وانگهى با عبارات پيشين تناقض دارد؛ زيرا آنگاه كه محبوب ترين مردم نزد پيامبر خدا بوده و فضيلت آن حضرت نسبت به ديگران (على الاطلاق) به مانند فضيلت جبرئيل بر ديگر فرشتگان باشد، ديگر هيچ كسى و در هيچ زمانى نمى تواند بر ايشان مقدم شود.

حديث دوم:

گنجى به سند خود، به نقل روايتى ديگر از ابوامامه باهلى مبادرت كرده است كه ابوامامه گويد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: إنّ اللّه خلق الأنبياء من أشجار شتى، وخلقني وعليّا من شجرة واحدة فأنا أصلها، وعليّ فرعها، وفاطمة لقاحها، والحسن والحسين ثمرها، فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن زاغ عنها هوى. ولو أنّ عبدا عبداللّه بين الصفا والمروة ألف عام، ثمّ ألف عام، ثمّ لم يدرك محبّتنا أكبّه اللّه على منخريه في النار. ثمّ تلا: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ».(1).

قلت: هذا حديث حسن عال، رواه الطبراني في معجمه كما أخرجناه سواء. ورواه محدِّث الشام في كتابه بطرق شتّى؛(2).

خداوند پيامبران را از درختان پراكنده آفريد و در حالى كه من و على را از يك درخت خلق نمود. اصل و ريشه درخت من هستم، على شاخه، فاطمه شكوفه و حسن و حسين ميوه آنند. هر كس به شاخه اى از شاخه هاى آن تمسك كند، نجات يابد، و هر كس از آن منحرف شود، سقوط مى كند. اگر بنده اى خداوند را بين صفا و مروه هزاران سال بندگى كند، امّا محبّت ما را نداشته باشد، خداوند او را بر بينى و صورت به آتش خواهد افكند. آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ».


1) . سوره شورى، آيه 23.

2) . كفاية الطالب: 317.

گنجى گويد: اين حديث حسن و عالى است. طبرانى آن را در معجم خود به همين صورت كه ما آورده ايم روايت كرده است. محدّث شام (ابن عساكر) نيز در كتابش (تاريخ مدينه دمشق) به سندهاى مختلف روايت كرده است.

حديث سوم:

گنجى در باب پنجاه و ششم از كتاب خود، به سند خود از انس بن مالك روايت كرده كه گفت: روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مرا به دنبال ابوبرزه اسلمى فرستاد، در حالى كه مى شنيدم به او مى فرمود:

إنّ ربّ العالمين عهد إليّ عهدا في عليّ بن أبيطالب؛ فقال: إنّه راية الهدى، ومنار الإيمان، وإمام أوليائي، ونور جميع من أطاعني. يا أبابرزة! عليّ بن أبيطالب أميني غدا في القيامة، وصاحب رايتي (في القيامة)، وأميني على مفاتيح خزائن رحمة ربّي عزّ وجلّ.

قلت: هذا حديث حسن أخرجه صاحب حلية الأولياء؛(1).

پروردگار عالميان درباره على بن ابى طالب از من عهد گرفته است كه او پرچم هدايت، روشنگر ايمان، پيشواى اولياء من و نور تمامى كسانى است كه مرا اطاعت كنند. اى ابوبرزه، على بن ابى طالب، فرداى قيامت امين من و صاحب پرچم من است و امين من بر كليدهاى گنجينه هاى رحمت پروردگارم مى باشد.

گنجى گويد: اين حديث حسن است كه صاحب حلية الاولياء آن را نقل كرده است.


1) . همان: 215. همچنين ر.ك: حلية الأولياء: 1 / 66؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 330.

حديث چهارم:

گنجى در همان باب از كتابش، به سندى كه در آن جمعى از بزرگان اهل سنت وجود دارند، از ابن عبّاس روايت مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: من سرّه أن يحيا حياتي ويموت مماتي، ويسكن جنّة عدن التي غرسها ربّي عزّ وجلّ، فليوالِ عليّا من بعدي، وليوالِ وليّه، وليقتدِ بالأئمّة بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طينتي، رزقوا فهما وعلما، ويل للمكذّبين بفضلهم من أُمّتي، القاطعين فيهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي؛(1).

هر كس خوش دارد همچون من زندگى كند و بميرد و در بهشت برينى كه پروردگارم درختانش را كاشته ساكن شود، بايد پس از من ولايت على را بپذيرد و ولايت ولىّ او را به گردن گيرد و به امامان پس از من اقتداء كند؛ زيرا آنان خاندان من اند و از طينت من آفريده شده اند. به آنان فهم و علم روزى شده است. واى بر كسانى از امّت من كه برترى آنان را دروغ پندارند و پيوند مرا با آنان قطع نمايند! خداوند شفاعت مرا نصيب آنان نخواهد كرد.

به روشنى اين حديث دلالت بر وجوب اقتدا به امامان پس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى كند. همچنين بر اين مطلب دلالت دارد كه امامان عليهم السلام، خاندان و عترت اويند و اميرالمؤمنين عليه السلام نخستين آنان است. اين كلام، امّت ها را از تكذيب فضيلت آنان برحذر مى دارد تا بدين وسيله، صله پيامبر را قَطع نكرده و از شفاعت حضرتش در روز قيامت محروم نشوند. به همين روى بايد بر اساس اين روايت


1) . كفاية الطالب: 214 - 215. همچنين ر.ك: حلية الأولياء: 1 / 86 .

دانست كه آيا اين حديث، شاملِ تكذيب كنندگانِ حديث نور و منكران دلالت آن نمى شود؟ روايات ديگرى در اين باب وارد شده است كه خواننده اين سطور را به كتاب كفايه الطالب گنجى شافعى، مناقب خوارزمى و ديگر كتب ارجاع داده و از ذكر تمامى اين روايات كه به نوعى مؤيدى قوى بر حديث شريف نور است خوددارى مى كنيم.

سخنان عالمان و عارفان بزرگ اهل سنّت در تبيين معناى حديث نور

پيشوايان بزرگ اهل سنّت در حديث و عرفان، سخنان زيبا و ارزنده اى در افضليّت اميرالمؤمنين عليه السلام كه بر اساس خلقت نورى آن حضرت و در پرتو حديث نور شكل گرفته، به دست داده اند كه در اين مقام، به برخى از اين عبارات و سخنان مى پردازيم.

يكم: محيى الدين ابن عربى نخستين عالمى كه در اين باره سخن گفته، شيخ محيى الدين بن عربى است. وى كه در زمره عرفاى بزرگ اهل سنت است، آشكارا مى گويد كه در عالم «هباء» يا همان عالم «نور»، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزديك ترين فرد به خداوند بوده و نزديك ترين مردم به پيامبر خدا نيز على بن ابى طالب است كه «امام و پيشواى همه جهانيان و جامع اسرار همه پيامبران است». ابن عربى در اين باره مى نويسد:

وصل - كان اللّه ولا شيء معه (ثمّ أدرج فيه) وهو الآن على ما عليه كان، لم يرجع إليه من إيجاده العالم صفة لم يكن عليها، بل كان موصوفا لنفسه ومسمّىً قبل خلقه بالأسماء التي يدعوه بها خلقه، فلمّا أراد وجود العالم، وبدأه على حدّ ما علمه بعلمه بنفسه، انفعل عن تلك الإرادة المقدّسة،

بضرب تجلّ من تجلّيات التنزيه إلى الحقيقة الكلّية (انفعل عنها) حقيقة تسمّى: الهباء، هي بمنزلة طرح البنّاء الجصَّ، ليفتح فيها (فيه) ما شاء من الأشكال والصور، وهذا هو أوّل موجود في العالم، وقد ذكره عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه، وسهل بن عبداللّه رحمه اللّه، وغيرهما من أهل التحقيق أهل الكشف والوقوف (والوجود).

ثمّ إنّه سبحانه تجلّى بنوره إلى ذلك الهباء، ويسمّونه أصحاب الأفكار الهيولى الكلّي (ب-«هيولي الكلّ»)، والعالم كلّه فيه بالقوّة والصلاحية، فقبل منه (تعالى) كلّ شيء في ذلك الهباء على حسب قوّته واستعداده، كما تقبل (كقبول) زوايا البيت نور السراج، وعلى قدر (حسب) قربه من ذلك النور يشتّد ضوءُه وقبوله. قال اللّه تعالى: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ »؛(1)فشبّه نوره بالمصباح. فلم يكن أقرب إليه قبولا في ذلك الهباء إلاّ حقيقة محمّد صلّى اللّه عليه وسلّم، المسمّاة ب-(العقل)؛ فكان سيّد (مبتدأ) العالم بأسره، وأوّل ظاهر في الوجود، فكان وجوده من ذلك النور الإلهيّ، ومن الهباء، ومن الحقيقة الكلّية. وفي الهباء وُجد عينُه وعينُ العالم من تجلّيه.

وأقرب الناس إليه: عليّ بن أبيطالب، إمام العالم بأسره، والجامع لأسرار الأنبياء أجمعين؛(2).


1) . سوره نور، آيه 35.

2) . الفتوحات المكّية: 1 / 323، باب ششم در آغاز خلقت.

فصل: خدا بود و هيچ چيزى با او نبود. او هم اكنون نيز چنين است و بر همان حالتى است كه در ابتدا بود. از ايجاد عالم، صفتى را كه نداشته به او برنگشت، بلكه به خود موصوف بود. پيش از آن كه بيافريند، خود را به نام هايى ناميد كه آفريدگانش او را به آن نام ها بخوانند. آنگاه كه خلق عالم را اراده فرمود، همان گونه كه علمش به آن تعلّق گرفته بود، به فعل آنها آغاز كرد. از همان اراده مقدسش كه يك تجلّى از تجليّات تنزيه به حقيقت كلى فرمود؛ حقيقتى كه «هبا» ناميده مى شد. حقيقتى كه بسان طرح ساخت گچ بود كه با آن، شكل ها و صورت را بساخت و اين نخستين موجود در عالم هستى بود. اين مطلب را على بن ابى طالب رضى اللّه عنه و سهل بن عبداللّه رحمه اللّه و غير از آن دو از اهل تحقيق، اهل كشف و آگاهى ذكر كرده اند.

آنگاه خداوند به نورش بر اين «هباء» تجلّى فرمود. انديشمندان اين هباء را هيولاى كلّى ناميده و گفته اند: تمامى جهان در اين «هباء» به صورت قوه و استعداد وجود دارد و پذيرش آنها در او به حسب قوه و استعدادش مى باشد؛ همان طور كه زواياى خانه، نور چراغ را مى پذيرد و هر اندازه كه به آن نور نزديك تر باشد، روشنى و نورانيّت بيشترى به دست مى دهد. خداى تعالى فرموده است: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ». خداى تعالى نورش را به چراغ تشبيه كرده است كه از حيث قبول نور، «هباء» نزديك ترين به خداوند است. در پذيرش آن هباء چيزى نزديك تر از حقيقت محمّد صلّى اللّه عليه وآله كه «عقل نخستين» ناميده شده، نبود. او آقاى همه جهانيان و نخستين پديده در عالم هستى است كه ظهورش از آن نور الاهى و از «هباء» است. «عين» او و عين عالم از تجلى او در «هباء» پديد آمده است و نزديك ترين مردم به او على بن ابى طالب است كه امام تمامى جهانيان بوده و جامع اسرار همه پيامبران است.

اين گفتار ابن عربى از چند جهت قابل توجه است:

نخست: عبارت او درباره پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است كه گفت: «در پذيرش آن هباء چيزى نزديك تر از حقيقت محمّد صلّى اللّه عليه وآله كه «عقل نخستين» ناميده شده، نبود. او آقاى همه جهانيان و نخستين پديده در عالم هستى است كه ظهورش از آن نور الاهى و از «هباء» است».

از اين عبارت به روشنى مى توان دريافت كه سرورى او بر جهانيان، فرع بر آن است كه در پذيرش نور، نزديك تر از همه باشد و بر اين كه همه هستى به خاطر او آفريده شده و از تجليّات انوار او باشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز چنين است؛ زيرا خلقت آن حضرت همراه خلقت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده و هر دو از يك نور مى باشند و پس از آن حضرت، او پيشواى جهان و آقاى عالم است. بنابراين جايز نيست كسى بر او مقدّم شود.

دوم: ابن عربى مى گويد: «و نزديك ترين مردم به او على بن ابى طالب است»؛ يعنى در عالم هبا و در نور الاهى، نزديك ترين مردم به پيامبر خدا آن حضرت است. اين سخن دلالت بر صحّت حديث نور مى نمايد و قطعيّت صدور حديث نور را تأييد مى كند. آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام در آن عالم نزديك ترين مردم به پيامبر بوده و پس از ايشان، پيشواى تمامى جهانيان باشد، جايز نيست كه هيچ كس و در هيچ مقامى بر او مقدم شده و جلوتر بيفتد.

سوم: ابن عربى درباره اميرالمؤمنين عليه السلام مى گويد كه ايشان «امام همه جهانيان» است. اين سخن حقى است كه از سوى وى صادر شده است و در آنچه ما به دنبال آن هستيم، تصريح دارد. آن حضرت پيشواى تمامى پيامبران، رسولان، اولياء

و صالحان است؛ از اين رو روا نيست كه هيچ كس بر آن حضرت مقدّم شود و از همين روى، بطلان تقدّم آن سه نفر بر آن حضرت را ثابت مى كند.

چهارم: ابن عربى در ادامه سخنان خود درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، مى نويسد كه ايشان «جامع اسرار تمامى پيامبران» است؛ يعنى آن حضرت تمامى كمالات پيامبران مقرّب الاهى را داراست و اسرار و علوم تمامى آنان نزد ايشان است. اين مطلب نيز بر افضليّت ايشان و بطلان تقدّم مدعيانى كه بر او پيشى گرفتند، دلالت دارد.

اين عبارات ابن عربى، مؤيدى قوى بر صحّت حديث تشبيه كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «هر كس مى خواهد كه به آدم در علمش، به نوح در فهمش، به موسى در مناجاتش، به عيسى در رفتارش و به محمّد در تماميّت و كمالات و جمالش بنگرد، به على بن ابى طالب نظر كند».

دوم: عبدالوهاب شعرانى شيخ عبدالوهاب شعرانى نيز با نقل عبارات ابن عربى، به تقرير و تثبيت آن مبادرت نموده و به آنها استشهاد كرده است. وى مى نويسد:

فإن قلت: فما معنى قولهم: إنّه صلّى اللّه عليه وسلّم أوّل خلق اللّه؟ هل المراد به: خلق مخصوص؟ أو المراد به: الخلق على الإطلاق؟ فالجواب، كما قاله الشيخ في الباب السادس: أنّ المراد به: خلق مخصوص؛ وذلك أنّ أوّل ما خلق اللّه الهباء ... وقال الشيخ محيي الدين: وكان أقرب الناس إليه في ذلك الهباء عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه، الجامع لأسرار الأنبياء أجمعين ... فعلم كما قاله الشيخ محيي الدين في الفتوحات،

أنّ مستمد جميع الأنبياء والمرسلين من روح محمّد صلّى اللّه عليه وآله؛ إذ هو قطب الأقطاب؛(1).

اگر گفته شود: پس معناى اين گفته كه: «نخستين كسى كه خداى تعالى آفريده، پيامبر اكرم است» چيست؟ آيا مقصود از آن، خلق مخصوصى است يا مقصود مطلق آفرينش است؟ پاسخ اين سؤال همان است كه شيخ ابن عربى در باب ششم گفته است كه مقصود از آن خلقت مخصوص است؛ زيرا نخستين چيزى كه خداوند آفريده، «هباء» است ... شيخ محى الدين گفته است: نزديك ترين مردم به آن حضرت در اين «هبا»، على بن ابى طالب رضى اللّه عنه است كه اسرار تمامى پيامبران در او جمع بود ... پس دانسته شد كه - همان گونه كه شيخ محى الدين در كتاب فتوحات گفته است - تمامى پيامبران و رسولان، از روح پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كمك مى گيرند و مدد مى جويند؛ زيرا آن حضرت قطب همه اقطاب است.

بنابر سخنان شعرانى، دانسته شد كه وى به همان راهى رفته است كه ابن عربى رفته و سخنان وى در مسير اثبات مقصود ما قرار مى گيرد.

سوم: شمس الدين فنّارى شيخ شمس الدين محمّد فنّارى نيز در همين باره اظهار نظر كرده است. وى مى نويسد:

أقول: كأنّه هو المراد بالهباء الذي قال في الفتوحات: ... فلم يكن أقرب إليه


1) . اليواقيت والجواهر في بيان عقائد الأكابر: 2 / 20.

قبولا إلاّ الحقيقة المحمّدية المسمّاة ب-(العقل الأوّل). وكان سيّد العالم بأسره، وأوّل ظاهر في الوجود. وأقرب الناس إليه عليّ بن أبيطالب، وسائر الأنبياء. تم كلامه.

وأقول: وهذا غير الهباء الذي قال في الفتوحات بعد وريقات: لمّا خلق القلم واللوح وسمّاهما العقل والروح، وأعطى الروح صفتين علمه وعمله، وجعل العقل لهما مَعلما، خلق جوهرا دون النفس الذي هو الروح المذكور، سمّاه الهباء؛ قال اللّه تعالى: «فَكَانَتْ هَبَاء مُّنبَثّاً » سمّاه به عليّ بن أبيطالب؛(1).

گويم: مقصود از واژه «هباء» كه در كتاب فتوحات آمده، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است. محيى الدين در فتوحات مى گويد: ... نزديك ترين معناى قابل قبول، چيزى جز حقيقت محمّديه نيست كه عقل نخستين نيز ناميده مى شود. او آقاى همه جهان و نخستين كسى است كه در وجود ظاهر شده است و نزديك ترين مردم به او على بن ابى طالب است و زان پس ديگر پيامبران.

فنّارى گويد: اين غير از آن «هباء» است كه در كتاب فتوحات، پس از چند صفحه آمده است و مى گويد: هنگامى كه خداوند قلم و لوح را آفريد و آن دو را عقل و روح ناميد، به روح دو صفت علم و عملش را داد و عقل را معلّم آن دو قرار داد، جوهرى غير از نفس آفريد كه آن روح مذكور است و آن را «هباء» ناميد و خداوند فرموده است: «فَكَانَتْ هَبَاء مُّنبَثّاً »، على بن ابى طالب را بدين نام ناميد.


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 17 / 631، به نقل از مصباح الأنس: 175.

چهارم: سيد محمّد گيسو دراز عارف مشهور سيد محمّد گيسودراز، در تفسير آيه شريف: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ »، به نقل حديث نور مبادرت كرده است. وى مى نويسد:

«خلقت أنا وعليّ من نور واحد قبل أن يخلق اللّه آدم بأربعة آلاف سنة، ثمّ ركّب اللّه ذلك النور في صلب آدم، فلم نزل في شيء واحد حتّى افترقنا في صلب عبدالمطّلب؛ ففيَّ النبوّة، وفيه الخلافة».

وى پس از نقل اين حديث مى نويسد:

وعليه قول الشاعر:

إنّي وإنْ كنت ابن آدم صورة *** فلي فيه معنى شاهد بأبوّتي

وإليه أشار قول اللّه تقدّس: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً »، كنت تتقلّب في أصلاب آبائك الأنبياء وتتشكّل بها، تستفيض من فيضهم، كلّ من الأنبياء اختصّ بما لا يفهم غيره، بالعقل والحسّ اجتمع عندك خصائص مئة ألف نبيّ وأربعين ألف ونيف، حتّى امتلأ جناب قلبك باللطائف والأنوار، والمشاهدة والأسرار، ولم يبق مساغ الازدياد ومكان الاستكثار، جليناك عن تتق الأستار، وأظهرناك عن كتم الأسرار؛ لتتمّ مكارم الأخلاق، أنّ النبوّة تاج الأنبياء الأخيار، وأنّك درّة التاج يا سيّد الأحرار؛(1).

بر پايه همين حديث شاعر سروده است:


1) . الدر الملتقط: تفسير ذيل آيه.

من هر چند از لحاظ چهره پسر آدمم؛ ولى در من معانى است كه گواهى مى دهد پدر اويم.

خداى تعالى نيز به همين مطلب اشاره كرده و مى فرمايد:

«ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً ».

تو در صلب هاى پدرانت كه پيامبر بودند جابه جا مى شدى و به شكل آنها در آمده و از فيوضاتشان بهره مند مى گشتى. هر يك از پيامبران داراى ويژگى مخصوص به خود بودند كه ديگران با عقل و حس توان فهم آن را نداشتند. صفات ويژه يكصد و چهل هزار و چند پيامبر در تو گرد آمده بود، تا بدانجا كه قلب گراميت از لطايف، انوار، شهود و اسرار مالامال گرديد و جايى براى افزايش و زيادتى برايش نماند.

آنگاه تو را از پشت پرده ها بيرون آورديم و از اندرون رازها براى تكميل مكارم اخلاق آشكارت ساختيم. نبوّت تاج پيامبران نيكوكار بود و اى آقاى نيكوكاران، تو نيز درّ تابناك آن تاج بودى.

بر اساس اين گفته گيسو دراز، دلالت حديث نور بر امامت اميرمؤمنان عليه السلام ثابت شده و تقدّم آنانى كه از آن حضرت خود را مقدّم ساختند، باطل مى گردد.

گيسودراز در جايى ديگر مى نويسد:

دليل برين كرد كمالى كه در آدم بود در محمّدست كذلك كمال نوح و موسى كليم اللّه و خليل اللّه و روح اللّه در محمّد بنقد موجود بود و خلقت عالم و آدم جز براى محمد نشد.(1).

اين حديث بر چند نكته دلالت دارد: نخست دلالت بر انتقال كمالات انبياء به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام است و ديگر اين كه آدم و جهان فقط


1) . الأسمار: سمر 47.

به خاطر محمّد و على عليهما السلام خلق شده اند. و سوم اين كه برترين مخلوقات پس از پيامبر اكرم، اميرالمؤمنين عليه السلام است.

سخنان شهاب الدين قسطلانى،(1)ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى،(2)عارف بزرگ سيد على همدانى، شيخ شهاب الدين ابوحفص عمر بن محمّد سهروردى،(3)عارف و محدث بزرگ ابونعيم اصفهانى،(4)شاه ولى اللّه دهلوى(5)و علاّمه محمّد صدر عالم(6)در همين راستا ابراز شده است كه به جهت طولانى شدن بحث، به همين ميزان اكتفا كرده و خواننده را به كتاب شريف عبقات الانوار ارجاع مى دهيم.

به هر روى سخنان اين عالمان در راستاى دلالت حديث نور قرار گرفته و در اين ميان، علاوه بر بيان وجوهى مختلف از دلالت حديث بر مدعا، به اعتبار بخشى آن از سوى اينان كمك مى نمايد؛ چرا كه اينان با شرح و بسط حديث نور و قرار دادن آن در فرايند توضيح و استدلال، صدور آن را پذيرفته و به عبارتى ديگر تلقى به قبول كرده اند.

اشكالهاى ديگر دهلوى به دلالت حديث نور

1 - شريك بودن در نور، مستلزم امامت نيست دهلوى در ادامه اشكال هاى خود مى گويد:

زيرا شركت حضرت امير در نور نبوى مستلزم وجوب امامت او بلافصل نمى شود.


1) . ر.ك: شرح المواهب اللدنّية: 1 / 53 - 55.

2) . ر.ك: هداية السعداء: مخطوط.

3) . ر.ك: عوارف المعارف: 17 - 20.

4) . ر.ك: دلائل النبوّة: 1 / 32 - 36.

5) . ر.ك: إزالة الخفاء: 1 / 38 - 39.

6) . ر.ك: معارج العلى في مناقب المرتضى: مخطوط.

در پاسخ وى بايد گفت: نفى اين ملازمه، عمل رسوايى است كه از سوى دهلوى رخ داده است؛ زيرا جزئيّت نور علوى از نور نبوى و پيش بودن از حضرت آدم و ديگر پيامبران عليهم السلام در آفرينش به گونه اى است كه برترى و افضليّت ايشان را به روشنى نشان مى دهد، همان طور كه در سطور گذشته، به اين افضليت بر اساس گفته هاى عالمان اهل سنت اشاره شد. با اين بيان، برترى آن حضرت نسبت به سه خليفه نخست در زمره امور بديهى و قطعى است و اين مطلب، براى اثبات امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كافى است. گفتار پدر دهلوى، تصريحات ابن تيميّه و ديگر بزرگان اهل سنّت نيز بر اين مطلب دلالت دارد.

به هر روى بايد گفت كه تعبير دهلوى از «اشتراك» در نور، براى ما هنوز مشخص نيست. گويا وى در صدد اين است تا اين دو نور را از يكديگر جدا نمايد و در اين ميان، بگويد نور آن حضرت از نور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كم فروغ تر است! ليكن با مشاهده روايات پيش گفته، دانستيم كه نور نخستينى كه قبل از هر چيزى آفريده شد، نور واحدى بوده و پيوسته به همين صورت واحد در اصلاب و ارحام در حال انتقال بود تا اين كه در صلب عبدالمطّلب به دو نيم شد. واژه «نصف» در تساوى ميان دو نور صراحت دارد و مناصفه اى كه در روايات آمده، با مشاركتى كه در عبارت دهلوى آمده تفاوتى بسيار دارد. به همين روى، مى بايست رواياتى كه در آن واژه «نصف» نيامده، بر اين معنا حمل كنيم؛ بلكه معناى متبادر از كلمه «جزئين»، همان دو جزء متساوى است.

وانگهى كه بر فرض بپذيريم نور آن حضرت از نور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كمتر است، باز هم افضليّت آن حضرت را از ديگر مخلوقات به اثبات مى رساند، تا چه رسد به مدعيانى كه پيش از اظهار اسلام، كافر بوده و از آن نور محروم بوده اند!

دهلوى در ادامه مى نويسد:

طالب مى شود بيان ملازمت را درين هر دو امر جليل القدر جميل الفخر اعنى شركت حضرت امير المؤمنين عليه السلام در نور نبوى و وجوب امامت آن حضرت بلافصل بوجهى كه غبار منع بر آن ننشيند.(1).

اين سخن دهلوى نيز در فرايند استدلال به حديث نور برترى اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگر صحابه را دچار چالش نمى كند؛ زيرا در سطور پيشين به اثبات رسانديم كه تساوىِ نور وصى با نور نبى، موجب افضليت آن حضرت و تقدّم ايشان بر ديگران است كه خود دليلى روشن بر خلافت بلافصل است؛ ازاين رو انكار اين مطلب، جز از سوى عنادجويان فرومايه به منصه ظهور نمى رسد و البته با هر دشمنى و عنادى، علاوه بر اين كه هيچ غبارى بر چهره تابناك اين نور درخشنده نمى نشاند؛ بلكه چهره حقيقى برخى از مدعيان انصاف و تعهد را نيز به طالبان حق نشان داده و پرده از حقيقت درون آنها برمى دارد.

2 - بحثى در نزديكى نسب اميرالمؤمنين با پيامبر نيست! دهلوى در ادامه اشكالات خود مى نويسد:

در قرب نسب حضرت امير به آن جناب بحثى نيست.(2).

اين سخن دهلوى به مانند ديگر سخنان وى عجيب است؛ زيرا اگر چه وى در اين عبارت اعتراف ضمنى به اعتبار حديث نور كرده است؛ اما بر اساس چه دليلى مفاد حديث نور را منحصر در قرب نسبى و خويشاوندى با پيامبر خدا دانسته است؟! يكى


1) . تحفه اثناعشريه.

2) . همان.

از مهمترين مفاد اين روايت، عالم نورى است كه در آن، نور واحدى كه پيش از خلق مخلوقات به يد قدرت الاهى وجود پيدا مى كند، به دو نيم شده كه يكى را نبى و ديگرى را وصى ناميده است. همين يگانگى نورى در آن عالم، موجب برترى ايشان از ديگران است و ما را به مقصود خود كه برترى اميرالمؤمنين از مدعيان خلافت است، مى رساند و بحث از اثبات انتساب نسبى ميان پيامبر و اميرالمؤمنين را در مراتب بعدى از اهميت قرار مى دهد. وانگهى، اگر فقط روايت در صدد اثبات نسبت نسبى ميان اين دو نور پاك است، باز برترى اميرالمؤمنين عليه السلام را بر ديگران به اثبات مى رساند كه در مباحث پيش رو آن را برهانى كرده و به اثبات آن مى پردازيم.

به هر روى دهلوى خويشاوندى و قرب نسبى اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را پذيرفته است. اين اعتراف غير منصفانه وى نيز ذى قيمت است؛ زيرا اين سخن رد گفتار عمر بن خطاب است كه اخوّت و برادرى ميان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام را منكر شد.

ابن قتيبه در همين راستا و پس از نقل اتفاقات اخذ بيعت از اميرالمؤمنين عليه السلام و هجوم به خانه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها، مى نويسد:

فقال: إذا تقتلون عبداللّه وأخا رسوله. قال (له) عمر: أمّا عبداللّه، فنعم، وأمّا أخا رسوله، فلا؛(1).

حضرت فرمود: بنابراين بنده خدا و برادر رسولش را مى كشيد.

عمر گفت: بنده خدا، آرى. ولى برادر رسول خدا، نه.


1) . الإمامة والسياسة: 1 / 30 - 31.

انكار اخوت و برادرى اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از سوى عمر، مى تواند مبين اين نكته باشد كه اخوت و برادرى خود فضيلتى است كه مى تواند كفه ترازو را به سوى اميرالمؤمنين عليه السلام پايين آورده و او را در شايستگى بر خلافت برترى بخشد، به همين روى با انكار اين فضيلت مهم از سوى عمر، در واقعى يكى از ملاك هاى افضليت انكار شد. با اين وجود استدلال به خويشاوندى نسبى بر امامت بلافصل دهلوى مى گويد:

سخن در ملازمه نزديكىِ نَسَبى است با امامت بلافصل.

بدون ترديد استدلال به نزديكى نَسب اميرالمؤمنين عليه السلام به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر خلافت بلافصل آن حضرت، در نهايت قوام و درستى است. براى اثبات صحت اين مدعا، به برخى وجوه در اين باره مى پردازيم.

1 - احاديث اصطفاء و گزينش بنى هاشم از ميان خلق احاديث فراوانى به دست رسيده است كه خداوند بنى هاشم را از ميان تمام آفريدگانش برگزيده و آنان را از ديگران برتر دانسته است. اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در زمره بنى هاشم بوده است؛ به همين روى از ديگر مدعيان خلافت كه از بنى هاشم نبوده اند، برتر است.

مسلم نيشابورى از ابوعمار شدّاد، از واثلة بن اسقع نقل مى كند كه گفت:

سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «إنّ اللّه عزّ وجلّ اصطفى كنانة من ولد إسماعيل، واصطفى قريش من كنانة، واصطفى من قريش بني هاشم،

واصطفاني من بني هاشم»؛(1).

از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا خداوند عزّوجلّ، كنانه را از فرزندان اسماعيل برگزيد، قريش را از كنانه، بنى هاشم را از قريش و مرا از بنى هاشم برگزيد».

نووى در شرح اين حديث مى نويسد:

قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «إنّ اللّه اصطفى كنانة» إلى آخره. استدلّ به أصحابنا على أنّ غير قريش من العرب ليس بكف ء لهم، ولا غير بني هاشم كف ء لهم، إلاّ بني المطّلب؛ فإنّهم هم وبنو هاشم شيء واحد، كما صرّح به في الحديث الصحيح؛(2).

اصحاب ما به اين حديث استدلال كرده اند كه افراد غير قريش، كفو و همتاى قريش نيستند و افراد غير بنى هاشم به جز فرزندان مطّلب، كفو و همتايى ندارند؛ زيرا آنان و بنى هاشم همگى يك منشأ دارند، چنان كه در حديث صحيح به آن تصريح شده است.

اين حديث را نيز ترمذى، از واثلة بن اسقع روايت كرده است. وى پس از نقل اين حديث مى نويسد:

قال أبوعيسى: هذا حديث حسن صحيح؛(3).

ابوعيسى (ترمذى) گويد: اين حديث حسن صحيح است.

ترمذى در جايى ديگر، به نقل از عبّاس بن عبدالمطّلب روايت مى كند كه گفت:

قلت: يا رسول اللّه! إنّ قريشا جلسوا فتذاكروا أحسابهم بينهم، فجعلوا مثلك


1) . صحيح مسلم: 7 / 58، باب فضل نسب النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم.

2) . المنهاج في شرح مسلم: 8 / 21.

3) . سنن الترمذي: 5 / 244 - 245.

كمثل نخلة في كبوة من الأرض. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: إنّ اللّه خلق الخلق فجعلني من خير فرقهم، وخير الفريقين، ثمّ خيّر (تخيّر) القبائل، فجعلني من خير قبيلة، ثمّ خيّر (تخيّر) البيوت، فجعلني من خير بيوتهم؛ فأنا خيرهم نفسا، وخيرهم بيتا. هذا حديث حسن؛(1)

10 / 54.

.

به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشتم: قريش نشسته بودند و از حسب و نسب خود ميان خود سخن مى گفتند. آنان مثال تو را همچون درخت خرمايى بر روى بلندايى از زمين قرار دادند. حضرت فرمود: «خداوند خلق را آفريد و مرا از بهترين گروه هاى آنان قرار داد و همين گونه بهترين ها را برگزيد و مرا از بهترين قبايل قرار داد. آنگاه بهترين خانواده ها را برگزيد و مرا در بهترين خانواده ها قرار داد. سپس بهترين خانه را برگزيد و مرا در بهترين خانه قرار داد. پس من بهترين شخص و از بهترين خانواده ها هستم». ترمذى مى گويد: اين حديث، حديثى حَسَن است.

احاديث در اين باره بسيار است كه از اين ميان، عالمانى همچون ابن اثير،(2)واقدى،(3)ابن سعد،(4)ابونعيم اصفهانى،(5)قاضى عياض،(6)حافظ گنجى شافعى،(7).


1) . سنن الترمذي: 5 / 544 - 545 / ح 3605 و ح 3607، باب ما جاء في فضل النبيّ. وراجع: تحفة الأحوذي:

2) . ر.ك: جامع الأُصول: 9 / 396.

3) . ر.ك: فتوح الشام: 2 / 23.

4) . ر.ك: الطبقات الكبرى: 1 / 18.

5) . ر.ك: دلائل النبوّة: 1 / 57 - 59.

6) . ر.ك: الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: 1 / 81 به بعد.

7) . ر.ك: كفاية الطالب: 410 - 411.

محبّ الدين طبرى،(1)متّقى هندى،(2)محمّد بن يوسف زرندى،(3)سيّد عليّ همدانى،(4)ابن كثير دمشقى،(5)شهاب الدين قسطلانى،(6)ابن حجر مكّى(7)و نورالدين حلبى(8)به نقل آن مبادرت كرده اند كه در اين جا، به همين مقدار بسنده كرده و در ادامه، به اظهار نظر برخى عالمان اهل سنت دراين باره مى پردازيم.

گفتار دانشمندان پيرامون اين احاديث عالمان بزرگى از اهل سنت در گاهِ بررسى و گاهى شرح اين احاديث، به همين معنا تصريح كرده اند كه به اختصار، به نقل برخى از اين عبارات مى پردازيم.

يكى از اين عالمان شهاب الدين قسطلانى است. وى مى نويسد:

ثمّ اعلم أنّه عليه الصلاة والسلام لم يشركه في ولادته من أبويه أخ ولا أُخت؛

لانتهاء صفوتهما إليه، وقصور نسبتهما (نسبهما) عليه، ليكون مختصّا بنسب جعله اللّه تعالى للنبوّة غاية، ولتمام الشرف نهاية، وأنت إذا اختبرت حال نسبه الشريف، وعلمت طهارة مولده تيقّنت أنّه هو (أنّها) سلالة آباء


1) . ر.ك: ذخائر العقبى: 35 و 36.

2) . ر.ك: كنز العمّال: 11 / 427 - 428 / ح 32010، 11 / 430 / ح 32019، 12 / 43 / ح 33918 و 45 / ح 33927 - 33926 و 87 / ح 34109.

3) . ر.ك: نظم درر السمطين: 52.

4) . ر.ك: المودّة في القربى. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 257 وما بعدها.

5) . ر.ك: البداية والنهاية: 2 / 315 - 318؛ السيرة النبوية: 1 / 191 - 194.

6) . ر.ك: شرح المواهب اللدنّية: 1 / 124 - 132.

7) . ر.ك: المنح المكّية: 25 - 26.

8) . ر.ك: السيرة الحلبية: 1 / 43 - 44.

كرام. فهو صلّى اللّه عليه وسلّم النبيّ العربي الأبطحي الحرمي الهاشمي القرشي، نخبة بني هاشم، المختار المنتخب من خير بطون العرب وأعرقها في النسب، وأشرفها في الحسب، وأنضرها عودا، وأطولها عمودا، وأطيبها أرومة، وأعزّها جرثومة، وأفصحها لسانا، وأوضحها بيانا، وأرجحها ميزانا، وأصحّها إيمانا، وأعزّها نفرا، وأكرمها معشرا، من قبل أبيه وأُمّه، ومن أكرم بلاد اللّه عليه (على اللّه) وعلى عباده؛(1).

بدان كه هيچ كس در پدر و مادر با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شريك نيست. ايشان برادر و خواهرى از پدر و مادر ندارد؛ زيرا گزينش الاهى آن دو را به او منتهى كرده و نسبتشان به او منحصر شده است تا در آن نسبت كه خداوند هدف نبوّت و پايان شرافت قرار داده است، مختص به ايشان باشد. اگر كسى تحولات نسب شريف و پاكى ريشه آن حضرت را بررسى كند، يقين مى كند كه آن حضرت چكيده پدرانى بزرگ و با شرافت است. بنابراين، وى كه درود خداوند بر او باد، پيامبر عربى، ابطحى، حرمى، هاشمى، قرشى است كه برگزيده بنى هاشم است و از برترين خاندان عربى، اصيل ترين نژاد، شريف ترين تبار، پاكيزه ترين ريشه، استوارترين ستون، پاك ترين شاخه، گرامى ترين عنصر، گوياترين زبان، رساترين گفتار، والاترين سنجش، درست ترين ايمان، نيرومندترين نفرات، بزرگوارترين گروه از سوى پدر و مادر و شرافتمندترين شهر و ديار نزد خداوند و بندگان او است.

سيوطى نيز در كتاب مقامات و ذيل عنوان «المقامة السندسية» مى نويسد:


1) . المواهب اللدنّية: 1 / 89 - 90. همچنين ر.ك: شرح المواهب اللدنّية: 1 / 133 - 135.

«لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤمِنِينَ رَؤوفٌ رَّحِيمٌ »(1)نبيّ سري، قدره عليّ وبرهانه جليّ، خير الخليقة أُمّا وأبا، وأزكاهم حسبا ونسبا، خلق اللّه لأجله الكونين، وأقرّ به من كلّ مؤمن العينين، وجعله نبيّ الأنبياء وآدم منجدل في طينته، وكتب اسمه على العرش إعلاما بمزيّته عنده وفضيلته، وتوسّل به آدم فتاب عليه وأخبره أنّه لولاه ما خلقه، وناهيك بها مزيّة لديه.

نبيّ خُصّ بالتقديم قِدْما *** وآدمُ بعدُ في طين وماءِ

كريم بالحبا من راحتيه *** يجود وفي المحيّا بالحياءِ

ومن خصائصه - في ما ذكر الغزالي وغيره - أنّ اللّه ملّكه الجنّة، وأذن له أن يقطع منها من يشاء ما يشاء. وأعظم بذلك منّة.

وخصّه بطهارة النسب تعظيما لشأنه، وحفظ آباءه من الدنس تتميما لبرهانه، وجعل كلّ أصل من أُصوله خير أهل زمانه، كما قال في حديث البخاري، الذي نقطع بصدوره من فيه: بُعثت من خير قرون بني آدم قرنا فقرنا، حتّى كنت من القرن الذي كنت فيه.

وقال عليه السلام: أنا أنفَسكم نسبا وصهرا وحسبا، لم يزل اللّه ينقلني من الأصلاب الطيّبة إلى الأرحام الطاهرة، مصفّى مهذّبا، لا تنشعب شعبتان إلاّ


1) . سوره توبه، آيه 128.

كنت في خيرهما، فأنا خيركم نفسا، وخيركم أبا.

وأجدر بقول صاحب البردة أن يكون له في عرصات القيامة عدة:

وبدا للوجود منك كريمٌ ***من كريم آباؤه كُرَماءُ

نسبٌ تحسِب العُلا بحلاه *** قلّدَتْها نجومَها الجوزاءُ

حبّذا عقدُ سؤدد وفَخار *** أنت فيه اليتيمةُ العصماءُ

وينظم في سلك هذه الدرر قول حافظ العصر أبيالفضل ابن حجر:

نبيُّ الهدى المختار من آل هاشم *** فعن فخرهم فليقصر المتطاولُ

تنقّل في أصلاب قوم تشرّفوا *** به مثل ما للبدر تلك المنازلُ(1).

«براى شما پيامبرى از جنس خودتان آمد كه رنج و زحمت شما بر او دشوار است. ايشان بر هدايت شما حريص است و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان».

پيامبرى بخشنده و بزرگوار كه ارزش او والا و دليلش روشن است، بهترينِ آفريدگان از حيث پدر و مادر و پاكيزه ترين آنان در حسب و نسب است. خداوند به خاطر او جهانيان را آفريد و ديدگان هر مؤمنى را به او روشن ساخت. او را پيامبرِ پيامبران


1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 17 / 721، به نقل از المقامات: 45.

قرار داد، در حالى كه آدم هنوز در خاك و گل بود. نام او را بر عرش نوشت تا برترى و فضيلت او را آشكار سازد. آدم به او توسّل جست و به نام او توبه كرد و خداوند توبه اش را بدين وسيله پذيرفت و به او خبر داد كه اگر رسول خاتم نبود، وى را نمى آفريدم. بهترين گواه براى مزيت و برترى او اين جمله است كه:

پيامبرى كه به اين تقدّم از قبل ويژگى يافت، در حالى كه آدم در ميان گل و آب بود.

بزرگوارى كه از دستانش بخشش و از چهره اش شرم آشكار است.

از جمله ويژگى هاى آن حضرت كه غزالى و ديگران آورده اند، آن است كه خداوند بهشت را به او داده و به او اجازه داد كه هر قسمت از آن را به هر كس بخواهد ببخشد و چه نعمت بزرگى است كه او داده است.

خداوند، به جهت تعظيم شأن و مقامش او را به طهارت نسب اختصاص داد و پدرانش را از آلودگى نگاه داشت تا دليل و برهانش تمام تر گشته و هر ريشه از ريشه هايش را - همان گونه كه در حديث بخارى آمده است - بهترين اهل زمان خود قرار داد. ما به صدور اين حديث يقين داريم، به خاطر اين كه بخارى نقل كرده است. بر اساس اين حديث، پيامبر فرمود: «من از بهترين نسل هاى اولاد آدم، يكى پس از ديگرى انتخاب شدم تا به اين دوره رسيدم».

همچنين فرمود: «من ارزنده ترين شما از حيث نسب و خانواده ام. خداوند پيوسته مرا از صلب هاى پاك به رحم هاى پاكيزه، صاف و خالص منتقل كرده. هيچ تقسيمى انجام نشد و به هيچ بخشى تقسيم نشدم مگر اين كه در بهترين بخش آن بودم. بنابراين من هم بهترين فرد شمايم و پدرم نيز بهترين پدران شماست».

و چه شايسته سروده است بوصيرى در قصيده همزيه كه مى گويد: در پهنه قيامت،

حضرتش را توان و نيرويى (نفرات و عدّه اى است) براى هستى است. كريمى همچون شما، از كريمى كه پدرانش نيز كريم بودند، آشكار شد.

نسب و خاندانى كه بلندمرتبگى، با زيورى كه ستارگانش به گردن ستاره جوزاء انداختند شرافت يافت.

چه نيكو است گردن بند آقايى و بزرگوارى كه تو در آن دُرّ ناياب و گوهر يكتايى هستى كه در رديف همين جواهر و گوهرها نگاه داشته شده اى.

گفتار حافظ دوران ابوالفضل ابن حجر نيز در همين مضامين به رشته تحرير درآمده است.

پيامبر هدايت كه از خاندان هاشم برگزيده شده است، به طورى كه هر كس به آنها دست درازى كند، دستش از مفاخر آنان كوتاه است، در صلب مردان و مردمى جابه جا شده كه به او شرافت يافته است، به مانند فرودگاه هايى كه براى ماه تمام در آسمان وجود دارد.

حلبى نيز در سيره خود مى نويسد:

وإلى شرف هذا النسب يشير صاحب الهمزية رحمه اللّه تعالى بقوله:

وبدا للوجود منك كريم *** من كريم آباؤه كرماءُ

أي: ظهر (يظهر) لهذا العالم منك كريم؛ أي: جامع لكلّ صفة كمال. وهذا على حدّ قولهم: (لي من فلان صديق حميم)، وذلك الكريم الذي ظهر وجد من أب كريم سالم من نقص الجاهلية، آباؤه، الشامل للأمّهات، جميعهم كرماء، أي: سالمون من نقائص الجاهلية، أي: ما يعدّ في الإسلام نقصا من أوصاف الجاهلية ... وهذا نسب لا أجلّ منه ... .

وقد قال الماوردي في كتاب أعلام النبوّة: وإذا اختبرت حال نسبه صلّى اللّه عليه وسلّم، وعرفت طهارة مولده صلّى اللّه عليه وسلّم، علمت أنّه سلالة آباء كرام، ليس فيهم مسترذل، بلّ كلّهم سادة قادة، وشرف النسب وطهارة المولد من شروط النبوّة ... هذا كلامه.

ومن كلام عمّه أبيطالب:

إذا اجتمعت يوما قريش لمفخر *** فعبد مناف سرّها وصميمها

وإنْ حصلت أنساب عبد منافها *** ففي هاشم أشرافها وقديمها

وإن فخرت يوما فإنّ محمّدا *** هو المصطفى من سرّها وكريمها

بالرفع عطفا على المصطفى. وسرّ القوم: وسطهم، فأشرف القوم قومه، وأشرف القبائل قبيلته، وأشرف الأفخاذ فخذه؛(1).

هر گاه حال نسب آن حضرت را بررسى كنى و طهارت مولدش را بشناسى، مى فهمى كه وى سلاله و نتيجه پدران كريمى است كه در ميان آنان، افراد فرومايه اى وجود ندارد؛ بلكه تمامى آنان آقا، بزرگوار و پيشوايان بوده اند. شرافت نسب و طهارت مولد، از شروط پيامبرى است. اين گفتار ماوردى بود.

و از كلمات عموى ايشان حضرت ابوطالب در شأن ايشان اين اشعار آورده است:


1) . السيرة الحلبية: 1 / 44 - 45.

صاحب قصيده همزيه(بوصيرى) به شرافت اين نسبت اشاره كرده است. آنجا كه مى نويسد:

وبدا للوجود منك كريم *** من كريم آباؤه كرماءُ

(تا آخر بيت هايى كه پيشتر نقل شد).

توضيح بيت ها اين است: براى اين جهان از سوى تو، كريم و بزرگوارى آشكار شد؛ يعنى جامع تمامى صفات كمالى. اين جمله در رديف جملاتى اين چنين است كه مى گوييم: «لى من فلان صديق حميم»؛ اين بزرگوارى كه آشكار شده است، از پدرى بزرگوار و سالم از نقائص دوران جاهليّت به وجود آمده است. پدران شامل مادران نيز مى شود. همگى بزرگ و بزرگوار بوده اند؛ يعنى از نقائص جاهليّت، سالم مانده و بى عيب و آفت بوده اند. اينان، از هر آنچه در اسلام در زمره نقايص و عيوب دوران جاهليّت محسوب مى شده به دور بوده اند. اين حسب و نسبى است كه بزرگتر از آن وجود نداشته است.

ماوردى در كتاب اعلام نبوّة مى نويسد:

هرگاه روزى قريش براى بيان مفاخر خود جمع شوند، عبدمناف چكيده و ريشه آن مفاخر است.

و اگر انساب عبدمنافش به دست آيد، در هاشم اشراف اين نسب و سابقه دارتر آن وجود دارد.

و اگر روز بخواهد مباهات كند، پس محمّد برگزيده اى از باطن و اصل آن و بزرگوارترين آنان است.

بنابراين شريف ترين اقوام، قوم او و گرامى ترين قبايل، قبيله او و با شخصيت ترين دامان، دامانى است كه او را تربيت كرده است.

اين عبارات در زمره سخنانى بود كه از سوى عالمان اهل سنت ابراز شده و نسل و نسب را موجب شرافت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دانسته اند.

2 - امام نيز به مانند پيامبر خدا از بنى هاشم

شاه ولى اللّه دهلوى در ازاحه الخفاء، پس از نقل رواياتى از داستان سقيفه، مى نويسد:

أمّا رواية أبيسعيد الخدري، قال: لمّا توفّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قام خطباء الأنصار، فجعل الرجل منهم يقول: يا معشر المهاجرين: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كان إذا استعمل رجلا منكم قرن معه رجلا منّا، فنرى أن يلي هذا الأمر رجلان، أحدهما منكم والآخر منّا. قال: فتتابعت خطباء الأنصار على ذلك، فقام زيد بن ثابت فقال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كان من المهاجرين، فإنّ الإمام يكون من المهاجرين، ونحن أنصاره كما كنّا أنصار رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم.

فقام أبوبكر فقال: جزاكم اللّه خيرا يا معشر الأنصار وثبّت قائلكم. ثمّ قال: واللّه لو فعلتم غير ذلك لما صالحتكم. أخرجه ابن أبيشيبة؛(1).

اما روايت ابوسعيد خدرى روايت كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله درگذشت، خطباى انصار به خطابه برخاستند. يكى از آنان گفت: اى گروه مهاجران، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين بود كه هر گاه در صدد گماردن يكى از شما به كارى بود، يكى از انصار را با او همراه مى نمود.


1) . إزالة الخفاء: 3 / 94 - 100. همچنين ر.ك: المصنّف ابن ابى شيبه: 8 / 569 / ح 20.

بنابراين، ما چنين مصلحت مى دانيم كه زمام امر خلافت را دو نفر در دست داشته باشند: يكى از ما (انصار) و يكى از شما (مهاجران).

ديگر سخنگويان انصار همين پيشنهاد را يكى بعد از ديگرى تكرار كردند؛ ولى زيد بن ثابت به پا خاست و گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از مهاجران بود؛

از اين رو امام نيز بايد از مهاجران باشد و ما انصار او باشيم، همان گونه كه در زمره انصار پيامبر بوديم! ابوبكر برخاست و گفت: اى انصار، خداوند به شما پاداش خير دهد و گوينده شما را پايدار بدارد. آنگاه افزود: به خدا سوگند! اگر غير از اين كار انجام دهيد، من با شما كنار نخواهم آمد. اين مطلب را ابن ابى شيبه روايت كرده است.

در اين عبارات، زيد بن ثابت بر لزوم مهاجر بودنِ خليفه استدلال كرده است. به اين بيان كه چون پيامبر از مهاجران بوده است، به همين روى خليفه او نيز بايد از مهاجران باشد. ابوبكر نيز با همين استدلال، بيعت با او تمام شد و كار به ظاهر به سرانجام رسيد.

ما نيز بر اساس اين استدلال مى گوييم: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از بنى هاشم بود؛ از اين رو امام نيز بايد از بنى هاشم باشد و از آنجا كه از سويى اميرالمؤمنين عليه السلام برترين فرد بنى هاشم است و از سوى ديگر، هيچ يك از خلفاى سه گانه از خاندان هاشم نبوده اند؛

بنابراين خلافت منحصر در اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و شامل ديگران نمى شود. پس ثابت شد كه خويشاوندىِ نزديك، مى تواند در شمار ملاك هاى امامت و خلافت قرار گيرد.

3 - سخنان ابوبكر در سقيفه

ابوبكر آنگاه كه در سقيفه ميان انصار و مهاجران اختلاف بالا گرفت، با انصار به

مخالفت برخاست و در مقابل آنان، اينگونه در امر خلافت استدلال كرد: «عرب امر خلافت را فقط در خاندان قريش مى بيند و از ديگران چنين توقعى ندارد. اينان از جهت خانواده، از شرافتمندترين خاندان هاى عربند».(1).

ابوبكر با اين سخنان، با ديگران به مخاصمه برخاست و در نتيجه كار بيعت با او تمام شد. بر همين اساس، بدون ترديد اميرالمؤمنين عليه السلام از حيث نسب و خانواده اشرف قوم است و برتر از تمامى مهاجران و انصار؛ به همين روى و بر اساس مبناى ابوبكر در سقيفه، عرب بايد اين مقام را تنها براى وى مى پذيرفت نه ديگران! بنابر اين خويشاوندىِ نسبى، از قوى ترين دلايل امامت آن حضرت پس از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است.

از ابوبكر عباراتى ديگر و با مضمونى متفاوت به دست داده شده است كه در روز سقيفه، در مقابل انصار موضع گرفت و براى برترى خود، به خويشاوندىِ خود با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله استدلال كرد.

وى گفت: «ما خويشان، نزديكان و ارحام پيامبريم و خلافت شايسته ماست و نسب ما از همه مردم والاتر است».(2).

بر اساس اين استدلال نيز اميرالمؤمنين عليه السلام كه بدون شك از ابوبكر به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزديك تر است، سزاوارتر و شايسته تر به امر خلافت و جانشينى پس از پيامبر خدا خواهد بود.


1) . ر.ك: صحيح البخاري: 8 / 302 - 304، ضمن حديث 25؛ مسند أحمد: 1 / 55 - 56، حديث سقيفة؛ سيرة ابن هشام: 6 / 78؛ تاريخ الطبري: 2 / 235، حوادث سال 11؛ كنز العمّال: 5 / 644 - 647 / ح 14134؛ المصنّف صنعانى: 5 / 439 / ح 9758؛ السنن الكبرى (بيهقى): 8 / 142.

2) . ر.ك: الرياض النضرة: 1/203/ح525؛ تاريخ الطبري: 2/242/حوادث سال 11؛ تاريخ ابن خلدون: 2/468.

4 - احتجاج اميرالمؤمنين در مقابل ابوبكر و شورا

اميرالمؤمنين على عليه السلام در مقابل ابوبكر و پيروانش، به همان نكته اى كه ابوبكر براى اثبات خلافت خود به آن دست يازيده بود، احتجاج و استدلال فرمود.

اين استدلال را ابن قتيبه، تحت عنوان «امتناع على بن ابى طالب از بيعت با ابوبكر» نقل كرده است. وى مى نويسد:

ثمّ إنّ عليّا أُتي به (إلى أبي) أبوبكر وهو يقول: أنا عبداللّه وأخو رسوله. فقيل له: بايعْ أبابكر.

فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا أُبايعكم وأنتم أوْلى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم، وتأخذونه منّا أهل البيت غصبا! ألستم زعمتم للأنصار أنّكم أوْلى بهذا الأمر منهم (لما كان) لمكان محمّد منكم، فأعطوكم المقادة، وسلّموا إليكم الإمارة؟! فأنا أحتجّ بمثل ما احتججتم على الأنصار؛ نحن أوْلى برسول اللّه حيّا وميتا، فأنصفونا إن كنتم تؤمنون باللّه وتخافون اللّه، وإلاّ فبوءوا بالظلم وأنتم تعلمون.

قال له عمر: إنّك لست متروكا حتّى تبايع.

فقال له عليّ بن أبيطالب: احلب حلبا لك شطره، واشدد له اليوم (أمره) يردده عليك غدا ... ثمّ قال: واللّه يا عمر، لا أقبل قولك ولا أُبايعه.

فقال له أبوبكر: فإن لم تبايع فلا أُكرهك.

فقال أبوعبيدة بن الجرّاح لعليّ: يا ابن عمّ، إنّك حديث السنّ وهؤلاء مشيخة قومك، ليس لك (مثل) تجربتهم ومعرفتهم بالأمور، ولا أرى أبابكر

إلاّ أقوى على هذا الأمر منك، وأشدّ احتمالا واضطلاعا (به)، فسلّم هذا الأمر لأبيبكر، فإنّك إنْ تعش ويطل بك بقاء فأنت لهذا الأمر خليق، وبه حقيق، في فضلك ودينك، وعلمك وفهمك، وسابقتك ونسبك وصهرك.

فقال علي: اللّه اللّه يا معشر المهاجرين! لا تُخرجوا سلطان محمّد في العرب من داره وقعر بيته إلى دوركم وقعور بيوتكم، (ولا تدفعوا) وتدفعون أهله عن مقامه في الناس وحقّه، فواللّه يا معشر المهاجرين، لنحن أحقّ الناس به؛ لأنّا أهل البيت. ونحن أحقّ بهذا الأمر منكم ما كان فينا القارئ لكتاب اللّه، الفقيه في دين اللّه، العالم بسُنن رسول اللّه، المضطلع بأمر الرعية، المدافع عنهم الأمور السيئة، القاسم بينهم بالسوية، واللّه إنّه لفينا، فلا تتّبعوا الهوى فتضلّوا عن سبيل اللّه، فتزدادوا من الحقّ بُعدا.

فقال (بشير) قيس بن سعد الأنصاري: لو كان هذا الكلام سمعته الأنصار منك يا عليّ قبل بيعتها (لأبي) أبابكر، ما اختلف عليك اثنان.

قال: وخرج عليّ يحمل فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم على دابّة ليلا على (في) مجالس الأنصار تسألهم النصرة، فكانوا يقولون: يا بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قد مضت بيعتنا لهذا الرجل، ولو أنّ زوجك وابن عمّك سبق إلينا أبابكر ما عدلناه به ... فيقول عليّ: أفكنت أدع رسول اللّه في بيته لم أدفنه وأخرج أُنازع الناس سلطانه؟! فقالت فاطمة: ما صَنع أبوالحسن إلاّ ما كان ينبغي له، ولقد صنعوا ما اللّه حسيبهم وطالبهم [به]؛(1).


1) . الإمامة والسياسة: 1 / 28 - 30.

على را در حالى كه مى گفت: «من بنده خدا و برادر رسول اويم»، نزد ابوبكر آوردند. به او گفته شد كه با ابوبكر بيعت كن. گفت: من به اين امر از شماها سزاوارترم. من با شما بيعت نمى كنم. شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد. شما اين امر را از انصار گرفتيد، با اين استدلال كه خويشاوندى با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله داريد و هم اكنون اين مقام را غاصبانه از ما مى گيريد. آيا شما در مقابل انصار به اين مطلب استدلال نمى كنيد كه حضرت محمّد از شما است! مگر چنين نيست كه انصار به همين دليل از شما پيروى كرده و زمامدارى و فرماندهى را به شما سپردند؟ من هم اكنون به همان دليلى احتجاج مى كنم كه شما بدان بر انصار احتجاج كرديد. ما به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، چه در زنده بودن و چه بعد از رحلت سزاوارتريم. اگر به خداوند ايمان داشته و خوف از خدا داريد، به ما انصاف دهيد، و در غير اين صورت آگاهانه در جايگاه ظلم و ستم بنشينيد! عمر به آن حضرت گفت: تا بيعت نكنى رها نخواهى شد.

على عليه السلام به او فرمود: تو اكنون شير بدوش كه بخشى از خلافت به تو مى رسد. تو امروز كار را براى ابوبكر استوار و محكم ساز، فردا او به تو باز مى گرداند. آن گاه فرمود:

اى عمر! به خدا سوگند سخن تو را نمى پذيرم و با او بيعت نمى كنم. ابوبكر به آن حضرت گفت: اگر با من بيعت نكنى، تو را اجبار نمى كنم.

ابوعبيده جراح به على عليه السلام گفت: اى پسرعمو، تو كم سن و سالى، در حالى كه اينان پيرمردان قوم و قبيله تو هستند. تو تجربه و كاردانى آنان را ندارى. من ابوبكر را براى اين كار نيرومندتر و بردبارتر و آگاه تر از تو مى بينم. اين كار را به ابوبكر واگذار. تو اگر زنده بمانى و عمرت بيشتر شود، براى اين كار شايسته ترى. تو در فضيلت، ديانت، دانش، بينش، سابقه و نسبت و خويشاوندى شايستگى دارى.

على عليه السلام فرمود: اى گروه مهاجران، خدا را، خدا را، سلطنت و آقايى محمّد را در ميان ملّت عرب از خانه و خاندانش به خانه ها و خاندان خود بيرون نبريد و حق اهل بيت او را از آنان باز نستانيد. اى گروه مهاجران، به خدا سوگند، ما چون اهل بيت هستيم، به اين كار از ديگران شايسته تريم. در ميان ما قارى قرآن، فقيه در دين خدا، آگاه به سنّت رسول خدا، خبره در امور مردم، مدافع مردم در مقابل امور ناگوار و پليد، دادگر و تقسيم كننده حقوق به طور مساوى در ميان آنان وجود دارد كه به خدا سوگند، اين ويژگى ها در ما است. از هوا و هوس پيروى نكنيد كه از راه خدا منحرف و از حقّ و حقيقت به دور مى مانيد.

قيس بن سعد گفت: اى على، اگر انصار اين سخنان را پيش از بيعت شان با ابوبكر از تو مى شنيدند، در مورد تو هيچ كس اختلاف نمى كرد.

به هر حال، على (عليه السلام) شب ها حضرت فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را سوار بر الاغى مى كرد و به در خانه انصار مى رفت و از آنان يارى مى خواست. آنان به حضرت زهرا مى گفتند: اى دختر رسول خدا! بيعت ما با اين مرد انجام شده و كار از كار گذشته است! اگر شوهر و پسرعموى تو زودتر از ابوبكر اقدام مى كرد، ما او را با ابوبكر جايگزين نمى كرديم و او را برابر على نمى دانستيم. على عليه السلام مى فرمود:

آيا من پيكر رسول خدا را در خانه اش - دفن نشده - رها مى كردم و با مردم در پى قدرت و سلطنت او به نزاع و درگيرى مى پرداختم؟! حضرت فاطمه فرمود: على عليه السلام كارى انجام نداد، جز همانچه كه او خود بدان شايستگى داشت. امّا آنان كارى انجام دادند كه خداوند در آينده از آنان مطالبه خواهد كرد و بر اساس آن عمل، به حساب آنان خواهد رسيد.

استاد دهلوى جمال الدين محدّث، اين روايت را به همين عبارات از گروهى از تاريخ نگاران نقل كرده است.(1).

احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به اين مبنا و ملاك در جريان شوراى شش نفره نيز مشاهده مى شود. آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى اثبت خلافت خود در شورا، به خويشاوندى خود و نزديك تر بودنش از ديگران استدلال نمود، هيچ يك از حاضران در آن مجلس استدلال ايشان را ناروا ندانسته و انكارش نكردند؛ بلكه به آن اعتراف نموده و تسليم اين استدلال شده اند.

ابن حجر مكّى در همين باره مى نويسد:

أخرج الدارقطني: أنّ عليّا يوم الشورى احتجّ على أهلها، فقال لهم: «أُنشدكم باللّه! هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في الرحم منّي، ومن جعله صلّى اللّه عليه وسلّم نفسه، وأبناءه أبناءه، ونساءه نساءه (غيري)؟». قالوا: اللهمّ لا. الحديث؛(2).

دارقطنى آورده است: على عليه السلام روز شورا، بر اهل شورا استدلال كرد و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم كه آيا در ميان شما كسى هست كه از من در خويشاوندى نزديك تر باشد و پيامبر، او را جان خود، فرزندانش را فرزندان و زنانش را زنان خود قرار داده باشد؟». گفتند: بار خداوندا نه! تا آخر حديث.

همين گزارش تاريخى را كمال الدين جهرمى(3)و ملاّ مبارك هروى به دست داده اند.


1) . ر.ك: روضة الاحباب: مخطوط.

2) . الصواعق المحرقة: 239. همچنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 431، به نقل از دارقطنى.

3) . ر.ك: البراهين القاطعة: 263.

5 - اعتراف مسلمين عصر اميرالمؤمنين به شايستگى نسبى ايشان

متّقى هندى و برخى ديگر از عالمان اهل سنت از محمّد بن حنفيّه روايت كرده اند كه پس از قتل عثمان، اميرالمؤمنين عليه السلام در خانه ابوعمرو بن حصين انصارى حضور داشتند. مردم بر در خانه او گرد آمده و بسان شتر تشنه اى كه به آبشخور خود وارد شده باشد، به سوى اميرالمؤمنين هجوم آوردند و او را گرفتند تا با او بيعت كنند! آنان گفتند: ما با تو بيعت مى كنيم. فرمود: مرا به اين بيعت نيازى نيست. برويد نزد طلحه و زبير. گفتند: پس تو نيز به همرا ما بيا. اميرالمؤمنين عليه السلام و من، به همراه جماعتى از مردم به راه افتاديم تا به طلحه رسيديم. حضرت به او خطاب كردند كه مردم اطراف مرا گرفته اند تا با من بيعت كنند، در حالى كه من نيازى به بيعت آنان ندارم. دستت را بياور تا با تو بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبرش بيعت كنم.

طلحه به آن حضرت عرض كرد: شما به اين كار به جهت سابقه و قرابتتان شايسته تر و سزاوارتريد و جماعتى از مردم دور تو جمع شده اند كه از من دور گشته و گرد من نيامده اند. حضرت به او فرمودند: خوف آن را دارم كه بيعتت را با من شكسته و با من نيرنگ كنى. طلحه گفت: خوف اين را نداشته باش! به خدا سوگند، از سوى من هيچ كارى كه ناپسند تو باشد سر نخواهد زد. حضرت فرمود: خدا بر تو كفيل است و تو را به خدا وا مى گذارم. آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام با همان جماعت نزد زبير بن عوام آمد و همان سخنانى را كه به طلحه فرموده بود، به او نيز فرمود و او نيز همان پاسخ ها را داد.

طلحه ناقه عثمان و كليدهاى بيت المال را برداشته بود. عدّه اى از مردم دورش را گرفته بودند كه با او بيعت نمايند؛ ولى هنوز بيعتى صورت نگرفته بود. عدّه اى سواره، جريان را به عايشه - در حالى كه در «سرف» بود - خبر دادند. عايشه گفت: گويا به

انگشت طلحه مى نگرم كه با نيرنگ و فريبكارى بيعت مى كند! ابن حنفيّه در ادامه مى گويد: هنگامى كه مردم اطراف اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفته بودند، به آن حضرت عرضه داشتند: از سويى عثمان كشته شده است و از سويى ديگر، مردم چاره اى جز داشتن پيشوايى ندارند و براى اين كار، كسى را از تو شايسته تر، سابقه دارتر و نزديك تر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از جهت خويشاوندى نمى بينيم. فرمود: اين كار را نكنيد؛ من كمك كار و وزير باشم، بهتر از آن است كه فرمانده و امير شما باشم. گفتند: به خدا سوگند ما هيچ گاه از اين كار دست برنمى داريم تا اين كه با تو بيعت كنيم و در اين ميان، براى بيعت به زور دست هاى حضرت را گرفتند. آنگاه كه حضرت اين شرايط را ديد، فرمود: بيعت با من در خلوت انجام نخواهد شد و بايد همه در مسجد جمع شده و در حضور مردم بيعت انجام گيرد. به همين روى دستور داد تا صدا زنند: مسجد، مسجد.

ايشان از خانه بيرون آمده و با مردمى كه آنجا بودند وارد مسجد شدند و بالاى منبر رفتند و پس از حمد و ثناى الاهى، فرمودند: حق و باطلى وجود دارد و براى هر يك طرفدارى. اگر باطل پيروانى بسيار داشته باشد، چيز تازه اى نيست و از گذشته چنين بوده است و اگر پيروان حق كم باشند، آن نيز تازگى ندارد. چه بسا آنچه كه پشت كرده روى آورد.

اگر امر شما به شما بازگشته، نشانه سعادتمندى شماست. من خوف آن را دارم كه شما به سستى روى آوريد و من وظيفه اى جز تلاش و كوشش ندارم. هيچ كس را نزد ما امتيازى نيست. خانه هايتان را يكسان سازيد و اختلافاتتان را اصلاح كنيد. حق را در ميان خود دست به دست نماييد و هر كس در مقابل حق چهره بگشايد و خودنمايى

كند، نابود مى شود. توبه را پشت سر خود داريد. اين سخن را بدين روى گفتم تا براى خود و شما از خداوند آمرزش خواهانم. اين نخستين خطبه اى بود كه حضرت به هنگام روى كار آمدن و خليفه شدن ايراد فرمود.(1).

از عبارات و اعترافات طلحه، زبير و ديگر مسلمين آن روز، برترى و شايستگى اميرالمؤمنين عليه السلام در تصدى امر خلافت ظاهر مى شود؛ چرا كه آن حضرت از ديگران به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزديك تر بوده اند.

6 - پيامبر خدا: قرابت و خويشاوندى از دلايل امامت

سيوطى در همين باره مى نويسد:

طبرانى به نقل از ابن عبّاس روايت مى كند كه پس از بازگشت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از جنگ حنين، سوره شريف «إِذَا جَاء نَصْرُ اللّه‌ِ وَالْفَتْحُ » بر آن حضرت نازل شد.

در اين ميان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

يا عليّ بن أبيطالب، يا فاطمة بنت محمّد، جاء نصر اللّه والفتح، ورأيت الناس يدخلون في دين اللّه أفواجا، فسبحان ربّي وبحمده واستغفره، إنّه كان توّابا ... ويا علي، إنّه يكون بعدي في المؤمنين الجهاد.

قال: على ما نجاهد المؤمنين الذين يقولون: آمنّا؟ قال: على الإحداث في الدين إذا عملوا بالرأي، ولا رأي في الدين، إنّما الدين من الربّ أمره ونهيه.

قال عليّ: يا رسول اللّه، أرأيت إنْ عرض لنا (علينا) أمر لم ينزل فيه القرآن،


1) . ر.ك: كنز العمّال: 5 / 747 - 750 / ح 14282؛ شرح أُصول اعتقاد أهل السُنّة والجماعة لالكائى: 1465.

ولم يمضِ (يقضِ) فيه سُنّة منك؟! قال: تجعلونه شورى بين العابدين من المؤمنين، ولا تقضونه برأي خاصّة، فلو كنت مستخلفا أحدا لم يكن أحد أحقّ منك لقدمك في الإسلام، وقرابتك من رسول اللّه، وصهرك، وعندك سيّدة نساء العالمين؛(1).

اى على بن ابى طالب، اى فاطمه دختر محمّد، يارى خدا و پيروزى رسيد و مردم را مى بينى كه گروه گروه در دين خدا وارد مى شوند. پس پاك و منزّه است پروردگار من، او را مى ستايم و از او آمرزش مى خواهم كه او توبه پذير است.

اى على، پس از من در ميان مؤمنان جنگ خواهد بود. على عليه السلام عرضه داشت:

بر چه چيز با مؤمنانى كه مى گويند ايمان آورده ايم، جهاد كنيم؟ فرمود: بر جهت بدعتى كه در دين خدا مى گذارند؛ آنگاه كه به رأى و نظريه خويش عمل مى كنند، در حالى كه در دين خدا جاى رأى و ابراز نظر شخصى نيست؛ زيرا امر و نهى دين به دست خداوند است.

على عليه السلام عرضه داشت: اى پيامبر خدا، اگر واقعه اى براى ما پيش آمد كه درباره آن چيزى در قرآن نازل نشده و سنّتى از شما وارد نشده بود، چه كنيم و تكليف ما در آن چيست؟ پيامبر فرمود: آن را در معرض مشورت ميان بندگان مؤمن قرار دهيد و به رأى خاص و مخصوصى حكم نكنيد. اگر من بخواهم كسى را جانشين خود قرار دهم، به جهت سابقه ات در اسلام، خويشاوندى تو با پيامبر خدا و داماد بودنت و اين كه فاطمه زهرا بزرگ بانوى جهانيان نزد تو است، هيچ كس را از تو شايسته تر نمى دانم.


1) . الدرّ المنثور: 8 / 661. همچنين ر.ك: المعجم الكبير: 11 / 294؛ مجمع الزوائد: 1 / 179 - 180.

بر اساس اين روايت، بدون ترديد هيچ كسى همچون اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت شايسته تر نيست؛ چرا كه تمامى ويژگى هاى مندرج در روايت از جمله خويشاوندى با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فقط در ايشان بوده و كسى از اين جهت همتاى ايشان قرار نمى گيرد، به همين روى همين دليلى بر افضليت ايشان و برترى بر ديگر مدعيان خلافت است.

پس قرابت در زمره امورى است كه مستلزم امامت و خلافت است؛ بنابراين، بطلان آنچه را كه برخى از اهل سنت در انكار آن سخن رانده اند واضح خواهد بود.

7 - پيامبر و خليفه از يك نسل و تبار

شاه ولى اللّه، پدر دهلوى در همين باره مى نويسد:

قال اللّه تعالى: «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّنْ لِّسَانِي* يَفْقَهُوا قَوْلِي* وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي* هَارُونَ أَخِي* اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي* وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي* كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا* وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا* إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيرًا » فقير گويد ربّ العزت تبارك و تعالى حضرت موسى را بجانب فرعون فرستاد و آن حضرت بعض سؤالات ضروريّه كه بغير آن تحمّل اعباء رسالت متعذر باشد طلب نمودند الحال تفصيل آن بايد شنيد از جمله سؤالات سؤاليست كه بنفس حضرت موسى تعلق دارد «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي » و اين از جمله ضروريات تحمل اعباء رسالتست تا شرح صدر نباشد هر سؤال را جواب با صواب ميسّر نيايد و تا تيسير امور از جهت غيب نباشد مكافحه اعدا كه بادشاهان زمين باشند بوجود نيايد و تا فصاحت لسان نباشد تبليغ رسالت ربّ العزت بابلغ

وجوه صورت نگيرد و از جمله آنها سؤالى هست كه باعانت ديگرى در امر رسالت تعلق دارد و اين را به وزارت تعبير رفته و در جاى ديگر به ردءا يصدقنى تقرير كرده شد باز اينجا سه صفت در باب وزارت طلب كردند يكى «مِّنْ أَهْلِي » اخى و اين صفت از جهت خصوص حال بود كه حضرت موسى را غير حضرت هارون در ان وقت كسى باين نصرت قيام نمى توانست نمود و شرط وزارت مطلقه بقرينه آن كه حضرت موسى حضرت يوشع را كه نه از سبط موسى بود خليفه خود ساخت و خلافت ابلغست از وزارت و آنچه در وزارت مطلوب مى شود مرد صاحب قوت و مروتست كه قوم از حل و عقد وى حساب مى گرفته باشند و در خلافت زيادت از آن اشتراك با پيغامبر در جد اعلى كه قبيله بوى منسوب باشد مطلوبست تا مردمان در خليفه بچشم حقارت ننگرند لهذا خداى تعالى در بنى اسرائيل پيغامبرى نفرستاد مگر از بنى اسرائيل از سبط حضرت موسى باشد يا غير ان و همين معنى را آن حضرت در خلفاى خود جارى ساختند كه الائمة من قريش تا موافقت سنة اللّه فى انبياء بنى اسرائيل واقع شود.(1).

ما نيز به مانند دهلوى كه نزديك بودن خليفه را به پيامبر، شرط خلافت دانسته و رجوع پيامبر و خليفه را به يك پدر لازم دانسته، لازم مى دانيم و در ادامه مى گوييم كه خليفه پيامبر بايد از بنى هاشم باشد؛ چرا كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از بنى هاشم اند. بر اين اساس، امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مى شود؛ زيرا ايشان در ميان بنى هاشم، از همگان برتر است.


1) . إزالة الخفاء: 2 / 162.

نكته قابل استفاده ديگر از سخنان دهلوى، لزوم استمرار اين سنّت جارى الاهى در تمامى دورانهاست. بر پايه اين گفتار، مى توان به اين نكته دست يافت كه جانشينان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله علاوه بر عصمت، منصوص از سوى ايشان بوده و از همگان نيز برتر باشد كه بدون ترديد اين ويژگى ها با سه خليفه نخست مطابقت نمى كند.

عبّاس شايسته تر از على و نزديك تر از او به پيامبر نيست

دهلوى اشكالى ديگر به دلالت حديث وارد كرده است. وى مدعى است كه با فرض پذيرش تأثير خويشاوندى در افضليت و بالتبع خلافت، اما در مقام مصداق، اين عابس عموى پيامبر است كه بر ديگران مقدم مى شود نه اميرالمؤمنين على عليه السلام؛ زيرا او عموى پيامبر است و على پسر عمو و روشن است كه عمو شرعا و عرفا نزديك تر از عموزاده است. وى مى نويسد:

و اگر مجرد قرب نسب موجب تقدم را امامت مى شد حضرت عباس اولى مى بود بامامت و خلافت لكونه عمّه وصنو ابيه والعم اقرب من ابن العم عرفا وشرعا.

همان طور كه در گذشته به آن پرداختيم، دلالت حديث نور بر افضليّت اميرالمؤمنين عليه السلام روشن است و پيشى گرفتن كسى بر آن حضرت قبيح است. از اين رو ديگر جايى براى طرح بحث از عباس عموى پيامبر و برترى او از اميرالمؤمنين عليه السلام باقى نمى ماند.

علاوه بر آن، به چند جهت اين ادعاى دهلوى صحيح نمى نمايد كه به برخى از اين موارد اشاره مى كنيم:

1 - عبّاس عموى پدرىِ پيامبر خدا

با رجوع به منابع تاريخى مى توان دريافت كه عبّاس عموى پدرى پيامبر است و در مادر، با جناب عبداللّه عليه السلام مشترك نيست. اما از سويى ديگر، مادر جناب ابوطالب و جناب عبداللّه همان فاطمه دختر عمرو مخزومى است؛ بنابراين عبّاس عموى پدرى پيامبر است و اميرالمؤمنين عليه السلام عموزاده پدر و مادرى است. بدون ترديد، عموى پدرى از عموزاده پدر و مادرى شرعا و عرفا نزديك تر نيست.

اشتراك جناب ابوطالب و عبداللّه در پدر و مادر

در اين حقيقت كه حضرت ابوطالب و عبداللّه عليهما السلام از يك پدر و مادر هستند ترديدى وجود ندارد. ابن حجر عسقلانى در اين باره مى نويسد:

أبوطالب بن عبدالمطّلب ابن هاشم بن عبدمناف بن قصي القرشي الهاشمي، عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، شقيق أبيه، أُمّهما فاطمة بنت عمرو بن عائذ المخزومية؛(1)

1 / 93؛ تاريخ الطبري: 2 / 2؛ تاريخ مدينة دمشق: 3 / 118؛ أسد الغابة: 1 / 14، 32 و 2 / 5.

.

ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصى قرشى هاشمى، عموى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و شقيق پدرش. مادر آن دو، فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى است.

وى همچنين مى نويسد:

العبّاس بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف القرشي، عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، أبوالفضل، أُمّه نتيلة بنت جناب بن كلب؛(2).


1) . الإصابة: 7 / 235 / ش 10169. همچنين ر.ك: السيرة النبوية ابن هشام: 1 / 71 و 116؛ الطبقات الكبرى:

2) . الإصابة: 3 / 631 / ش 4510. همچنين ر.ك: السيرة النبوية ابن هشام: 1 / 71؛ الطبقات الكبرى: 1 / 93 و 4 / 5؛ تاريخ مدينة دمشق: 26 / 273 / ش 3106؛ تهذيب الكمال: 14 / 225 / ش 3129.

عبّاس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف قرشى، عموى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، ابوالفضل، مادرش نفيله دختر حباب بن كلب است.

با توجّه به اين مطلب، يوسف اعور در رساله الرّد على الامامية مى گويد:

الثالث: إنّ الحكم لو كان للأقرب، لزم الرافضة أن يقولوا: ليس لعليّ بعد النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم حكم؛ إذ العبّاس أقرب منه، لكونه عمّا، وعليّ ابن عمّه، وكلّ من أبيبكر وعمر وعثمان أفضل من العبّاس؛(1).

سوم: اگر حكم بر محور نزديك تر بودن مى چرخد، رافضه مى توانند بگويند براى على پس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله حكمى نيست؛ زيرا عبّاس به اين جهت كه عموى پيامبر بود و على پسر عموى او، از او نزديك تر بود. از اين رو هر يك از ابوبكر، عمر و عثمان، از عبّاس برترند.

نجم الدين خضر بن محمّد رازى، در پاسخ اعور مى نويسد:

وأمّا الوجه الثالث: فلأنّ الحكم إنّما هو للأقرب؛ لِما ذكرنا. ولا يلزم منه ما ألزمه بجهله وعناده، وخروجه عن طريق الحقّ وانفراده؛ لأنّ أمير المؤمنين عليّا عليه السلام ابن عمّ الرسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم من الأبوين، والعبّاس عمّه من الأب، وابن العمّ من الأبوين مقدّم في الإرث على العمّ من الأب عند الإمامية مطلقا. فكيف يلزمهم أن يقولوا: ليس لعليّ عليه السلام بعد النبيّ حكم، يا أباجهل عوام الناس؟! وتفضيل الجماعة المذكورين على العبّاس مجرّد دعوى بلا نص


1) . رسالة الأعور في الرد على الإمامية: مخطوط.

ولا أساس، وتحكّم؛(1).

امّا وجه سوم: همانا حكم - به دليل آنچه ذكر كرديم - فقط براى فرد نزديك تر است و از آن چيزى كه اين شخص (اعور) از روى جهل و دشمنى اش و خروج از طريق حق و حقيقت، آن را لازم دانسته، لزوم به دست نمى آيد؛ زيرا اميرالمؤمنين على عليه السلام پسرعموى پدر و مادرىِ پيامبر خداست و عباس، عموى پدرى آن حضرت است و در فقه اماميّه، پسرعموى پدر و مادرى از عموى پدرى در ارث مقدّم است. پس چگونه بر آنان لازم مى آيد كه بگويند على پس از پيامبر خدا حكمى ندارد؟ اى ابوجهل عوام النّاس؟! برترى دادن آن سه خليفه بر عبّاس نيز ادّعايى صرف است و اساس و پايه اى و نصّ و صراحتى در اين باره وجود نداشته و تحكم و قول به زور است.

2 - اولويت اميرالمؤمنين در گفتار عبّاس

عبّاس در زمره كسانى است كه به امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام معتقد بوده است. وى همان كسى است كه پس از رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: «دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنم». اين سخن عباس بازگوكننده شايستگى و اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام به مقام امامت و خلافت است.

اين اظهارات جناب عباس بسيار مشهور است و گروهى مختلف از عالمان اهل سنت به نقل آن پرداخته اند كه به نقل ابن قتيبه در اين باره اكتفا مى كنيم. وى مى نويسد:


1) . التوضيح الأنور في الرد على الأعور: مخطوط.

وكان العبّاس بن عبدالمطلّب (قد) لقي عليّ بن أبيطالب فقال له: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم يقبض، فاسأله: إن كان الأمر لنا بيّنه، وإن كان لغيرنا أوصى بنا خيرا.

فلمّا قبض رسول اللّه قال العبّاس لعليّ بن أبيطالب: أبسط يدك أُبايعك، فيقال: عم رسول اللّه بايع ابن عم رسول اللّه، ويبايعك أهل بيتك، وإنّ هذا الأمر إذا كان لم يؤخّر. فقال له عليّ: من يطلب هذا الأمر غيرنا؟! وقد كان العبّاس لقي أبابكر فقال: هل أوصاك رسول اللّه بشيء؟ فقال: لا. ولقي العبّاس عمر فقال له مثله، فقال عمر: لا. فعند ذلك قال العبّاس لعلي: ابسط يدك أُبايعك ويبايعك أهل بيتك؛(1).

عبّاس بن عبدالمطّلب، على بن ابى طالب را ملاقات كرد و عرضه داشت: پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله قبض روح مى شود و از اين دنيا مى رود؛ از اين رو از او بخواه تا امر خلافت و زمامدارى را - اگر از آنِ ماست - براى ما تبيين كنند و اگر مربوط به غير ماست، به ما وصيت خير نمايند. پس از رحلت پيامبر خدا، عباس به على بن ابى طالب عرضه داشت: دستت را بگشاى تا با تو بيعت كنم تا گفته شود عموى پيامبر خدا با پسرعموى آن حضرت بيعت كرد تا اهل بيت تو نيز با تو بيعت كنند. در نتيجه، اين امر از آنِ ما بوده و در آن تأخيرى رخ نخواهد داد.

على بن ابى طالب به عباس فرمود: غير از ما كيست كه دنبال آن باشد؟! عبّاس پيش از آن، با ابوبكر ملاقات كرده و به او گفته بود كه آيا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به تو وصيّت كرده است؟! گفت: نه. آنگاه با عمر ملاقات كرد و همين پرسش را از او نيز پرسيد. عمر گفت: نه. در اين هنگام عبّاس به على عرضه داشت: دستت را بگشاى


1) . الإمامة والسياسة: 1 / 21.

تا با تو بيعت كرده و اهل بيت تو نيز با تو بيعت كنند.

3 - امتناع عباس از پذيرش وصيّت پيامبر

سيد على همدانى در كتاب المودّه فى القربى، از ابوحمزه ثمالى رحمه اللّه، از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه به هنگام بيمارى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله سرشان بر دامان اميرالمؤمنين عليه السلام بود و عباس از آن حضرت پرستارى مى كرد. خانه از وجود مهاجران و انصار پر بود. پيامبر در اين ميان به عباس فرمود:

«يا عم! أتقبل وصيّتي وتنجز عداتي (وعدي)؟». فقال: أنا رجل كبير السن وكثير العيال.

فقال: «يا عليّ، أتقبل وصيّتي وتنجز عداتي (وعدي)؟». فخنقت عليّ العبرة وما استطاع أن يجيبه، فأعادها عليه، فقال عليّ: بأبي أنت وأُمّي، نعم.

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «أنت أخي ووصيّي ووزيري وخليفتي».

ثمّ قال: «يا بلال! هلمّ سيف رسول اللّه ذا الفقار»، فجاء به بلال فوضع بين يدي رسول اللّه، ثمّ قال: «يا بلال! هلمّ مغفر رسول اللّه ذا النجدين»، فجاء به فوضعه، ثمّ قال: «يا بلال! هلمّ درع رسول اللّه ذات الفضول». فجاء بها، ثمّ قال: «يا بلال! هلمّ فرس رسول اللّه المرتجز». فأتى به، فأوثقه، ثمّ قال: «[يا بلال!] هلمّ ناقة رسول اللّه العضباء». فجاء بها، فأوثقها، ثمّ قال: «يا بلال! هلمّ بردة رسول اللّه السحاب». فجاء بها، فوضعها، ثمّ قال: «يا بلال! هلّم قضيب رسول اللّه الممشوق». فجاء به، فوضعه، فلم يزل يدعو بشيء بعد شيء، حتّى بالعصابة التي كان يعصب بها بطنه في الحرب، ثمّ نزع الخاتم فدفعه إلى عليّ. ثمّ قال: «يا عليّ، اذهب بها أجمع،

فاستودعها بيتك بشهادة المهاجرين والأنصار، ليس لأحد أن ينازعك فيها بعدي». فانطلق أمير المؤمنين حتّى وضعها في منزله، ثمّ رجع؛(1).

«آيا وصيّت مرا مى پذيرى و به وعده هايم عمل مى كنى؟». عبّاس پاسخ داد: من مردى پيرم و اهل و عيالى فراوان دارم. پيامبر روى به على كرد و فرمود: «اى على، آيا تو وصيّت مرا مى پذيرى و به وعده هايم عمل مى كنى؟». بغض گلوى على را گرفت و نتوانست پاسخ بدهد. پيامبر بار ديگر به على فرمود. على عليه السلام پاسخ داد: پدر و مادرم فداى شما، آرى. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «تويى برادر، وصى، وزير و جانشين من».

آنگاه فرمود: «اى بلال، شمشير پيامبر خدا ذوالفقار را بياور». بلال آن را آورد و پيش روى حضرت قرار داد. آنگاه فرمود: «كلاه خود پيامبر را - كه ذوالنجدين نام دارد - بياور». بلال آن را آورد و مقابل پيامبر گذارد. پس از آن فرمود: «ذوالفصول زره پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را بياور». آن را نيز آورد. فرمود: «اسب پيامبر خدا با نام «مرتجز» را نيز بياور». اسب را آورده و جلوى در بست. آنگاه فرمود: «ناقه پيامبر خدا به نام عضباء را بياور». آن را نيز آورد و جلوى در بست. آنگاه فرمود: «بُرده (گليم) پيامبر خدا با نام «سحاب» را بياور». آن را آورد و پيش روى ايشان گذاشت. سپس فرمود: «چوب دستى و عصاى پيامبر به نام «ممشوق» را بياور». آن را نيز آورد و گذارد. به همين صورت، يكى پس از ديگرى لوازم حضرت را - حتّى دستمالى كه حضرت در جنگ ها بر شكم مى بست - همه را خواست و پيش روى همه حاضر كرد. آنگاه انگشترى خود را از انگشت به در آورده و به على عليه السلام داد و فرمود:


1) . المودّة في القربى: مودّت هفتم / ح 8 . همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 2 / 299 / ح 856.

«اى على، تمامى اينها را بردار و در خانه خود نگاه دار. در حضور مهاجران و انصار، هيچ كس حق ندارد پس از من، در اين كار با تو مخالفت كند». حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آن را برداشت به خانه خود برد و بازگشت.

از اين حديث به دست مى آيد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در صدد فهماندن عدم شايستگى عباس براى خلافت و جانشينى است؛ از اين رو ابتدا از او پرسيدند كه آيا وصيت مرا مى پذيرى؟ عباس نيز كه اين شايستگى را در خود نمى ديد، از اين كار عذر خواست و از پذيرش آن خوددارى كرد. پس از پذيرش اميرالمؤمنين عليه السلام، پيامبر خدا وى را وصىّ خود قرار داد و به صراحت فرمود كه او وزير و جانشين آن حضرت است. به هر روى اين نص صريح و قرائن قطعى موجود در آن، مجالى براى تقدم عباس رحمه اللّه بر اميرالمؤمنين عليه السلام باقى نمى گذارد.

4 - اميرالمؤمنين وارث پيامبر

از جمله نكاتى كه دلالت بر وراثت اميرالمؤمنين داشته و از آن سو وراثت عباس را رد مى كند، حديث يوم الدار است. اميرالمؤمنين عليه السلام به صراحت به اين مقام تصريح فرموده و در پاسخ اين پرسش كه: چه شد شما وارث پسرعمويت شدى؛ ولى عمويت وارث آن حضرت نشد؟ به همين حديث استناد نمودند.

ولى اللّه دهلوى در ازاحه الخفاء، به نقل از خصائص نسائى روايت مى كند كه ربيعة بن ناجد گفت:

أنّ رجلا قال لعليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه: (يا أمير المؤمنين!) لم ورثت ابن عمّك دون عمّك؟ قال: جمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم - أو قال: دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم -

بني عبدالمطّلب، فصنع لهم مُدّا من طعام. (قال:) فأكلوا حتّى شبعوا وبقي الطعام كما هو كأن لم يُمس، ثمّ دعا بغُمَرة، فشربوا حتّى رووا وبقي الشراب كأن لم يمس ولم يشرب، فقال: يا بني عبدالمطّلب! إنّي بُعثت إليكم خاصّة وإلى الناس عامّة، وقد رأيتم من هذه الآية ما (قد) رأيتم، وأيّكم يبايعني على أن يكون أخي وصاحبي ووارثي؟ فلم يقم إليه أحد، فقمت إليه وكنت أصغر القوم، (ف-)-قال: اجلس. ثمّ قال ثلاث مرات، كلّ ذلك أقوم إليه، فيقول: اجلس، حتّى كان في الثالثة ضرب بيده على يدي. ثمّ قال: فبذلك ورثت ابن عمّي دون عمّي؛(1).

به اميرالمؤمنين عرض شد: چه شد كه شما وارث پسر عمويت شديد؛ ولى عموى شما وارث پيامبر نشد؟ آن حضرت فرمود: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله تمام فرزندان عبدالمطلب را فرا خواند و برايشان غذايى تهيه نمود. آنان همگى خوردند و سير شدند؛ ولى تمامى غذا به جاى خود باقى ماند. آنگاه آشاميدنى آوردند و همگى از آن نوشيدند و سيراب شدند؛ ولى آن نوشيدنى سر جاى خود دست نخورده باقى ماند. پس از آن فرمود: «اى فرزندان عبدالمطّلب، من بر شما به طور خصوص و بر مردم به طور عموم مبعوث شده ام. شما هم اكنون اين نشانه و كرامت را از من ديديد. كدام يك از شما با من بيعت مى كند تا برادر، وصى و وارث من گردد؟». هيچ كس از بلند نشد. من كه در آن جمع از همگان كم سن تر بودم، از جا برخاستم. پيامبر به من فرمود: «بنشين». پيامبر، سخن خود را سه بار تكرار نمود و هر سه بار من از جا بلند


1) . إزالة الخفاء: 4 / 410 - 411. همچنين ر.ك: السنن الكبرى: 5 / 125 - 126 / ح 8451؛ خصائص أميرالمؤمنين عليّ كرّم اللّه وجهه: 86 - 87 .

شدم و هر بار به من مى فرمود بنشين. در بار سوم دستش را بر من زد. اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه فرمود: به اين دليل من وارث پسرعمويم شدم و عمويم وارث پيامبر نشد.

5 - اجماع بر عدم خلافت عبّاس

اجماع مركب فريقين بر اين شكل گرفته است كه خلافت عباس تحقّق نيافته است؛ به همين روى بطلان احتمال اولويت وى نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام روشن خواهد بود.

6 - خلافت در ميان مهاجران

بر اساس تصريح شاه ولى اللّه دهلوى در ازالة الخفاء، خليفه و جانشين مى بايست در زمره مهاجران نخستين باشد و از سويى ديگر، بديهى است كه عباس نيز در زمره مهاجران نخستين نيست؛ بلكه او كمى پيش از فتح مكّه مهاجرت كرده و مسلمان شده است. ابن حجر عسقلانى در اين باره مى نويسد:

وكان إليه في الجاهلية السقاية والعمارة، وحضر بيعة العقبة مع الأنصار قبل أن يُسلم، وشهد بدرا مع المشركين مُكرَها، فأُسِر، فافتدى نفسه، وافتدى ابن أخيه عقيل بن أبيطالب، فرجع إلى مكّة، فيقال: إنّه أسلم وكتم قومه ذلك، وصار يكتب إلى النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم بالأخبار، ثمّ هاجر قبل الفتح بقليل، وشهد الفتح، وثبت يوم حنين؛(1).

وى در دوران جاهليّت، عهده دار امر سقايت و بناى مسجد الحرام بود. در بيعت عقبه، پيش از آن كه مسلمان شود با انصار بود. در جنگ بدر نيز با مشركان همراهى


1) . الإصابة: 3 / 631 / ش 4510.

كرد تا اين كه اسير شد. فديه خود و برادرزاده خود عقيل بن ابى طالب را داد و به مكه بازگشت. گفته اند كه او مسلمان شده بود و اسلامش را از قومش پوشيده نگاه مى داشت تا بتواند از مكّه، اخبار قريش را براى حضرت رسول نگاشته و خبر دهد. كمى پيش از فتح مكّه به مدينه مهاجرت كرد. در فتح مكّه شركت داشت و در روز جنگ حنين ثابت قدم بود.

به همين روى نمى توان جايى را براى خلافت وى در نظر گرفت.

7 - خليفه از ميان بيعت كنندگان شجره

ولى اللّه دهلوى در جايى ديگر، به صراحت خلافت را در ميان كسانى دانسته كه در صلح حديبيّه شركت داشته، در هنگام نزول سوره نور حاضر بوده و در جنگ هاى بزرگى همچون بدر و ديگر جنگ ها شركت داشته باشد. دهلوى اين شروط را بر پايه ادله قرآنى و حديثى به دست داده است.

روشن است كه عباس به جهت ايمان در سال هشتم هجرت، در جنگ بدر و ديگر غزوات پيامبر شركت نداشته است. به همين روى عدم حضور وى در صلح حديبيه باز مى گردد به اين كه اين صلح در سال ششم بوده است و وى در سال هشتم مسلمان شده است. وى به هنگام نزول سوره نور نيز حضور نداشته است؛ زيرا نزول اين سوره به گمان اهل سنّت، در داستان «افك» نازل شده است و اين داستان از رويدادهاى سال پنجم هجرى است. بر اساس اين مدعاى دهلوى، باز شرايط براى خلافت عباس رحمه اللّه فراهم نيست و نمى توان براى ايشان چنين جايگاهى را در نظر گرفت.

8 - خلافت براى آزادشدگان جايز نيست

از ديگر شواهد تقدم اميرالمؤمنين عليه السلام بر عباس اين است كه خلافت به طلقا(1)و آزادشدگان نمى رسد؛ از اين رو چون عباس در زمره آزاد شدگان است، به همين روى شايستگى خلافت را نداشته و خلافت به او نمى رسد.

امّا بخش نخست اين بحث كه به طلقا خلافت نمى رسد، بر اساس گفته دهلوى در ازالة الخفاء شكل گرفته است. وى مى نويسد:

و كلام عبدالرحمان بن غنم اشعرى فقيه شام چون ابوهريره و ابوالدرداء از نزديك حضرت مرتضى برگشتند و ايشان ميانجى بودند ميان معاويه و حضرت مرتضى و معاويه طلب مى كرد خلافت را كه بگذارد و شورى گرداند در ميان مسلمين فكان مما قال لهما عجباً منكما كيف جاز عليكما ما جئتما به تدعوان عليّا أن يجعلها شورى وقد علمتما، انّه قد بايعه المهاجرون والانصار واهل الحجاز والعراق، وانّ من رضيه خير ممن كرهه ومن بايعه خير ممّن لم يبايعه، وأي مدخل لمعاوية في الشورى وهو من الطلقاء الّذين لا يجوز لهم الخلافة، وهو وابوه روس الأحزاب؟! فندما على مسيرهما وتابا بين يديه. اخرجه ابوعمرو في الإستيعاب.(2).

جمله دوم نيز از عبارت حافظ عسقلانى به دست مى آيد كه در سطور پيشين به آن پرداختيم.


1) . «طلقاء» كسانى هستند كه در زمان فتح مكّه مشرك بودند و پيامبر با فرمان عفو عمومى، آنان را طليق و آزاد معرفى نمود.

2) . إزالة الخفاء: 1 / 47 - 48 و 346. همچنين ر.ك: الإستيعاب: 2 / 850 - 851؛ شرح حال عبدالرحمان اشعرى.

دياربكرى نيز در داستان غزوه بدر، اسامى اسيران جنگ بدر را به نقل از ابن اسحاق نگاشته است. وى آنگاه مى گويد:

أقول: ومن جملة أُسارى بدر: عبّاس بن عبدالمطّلب، ولم يذكر في ما ذكره؛(1).

از جمله اسيران بدر، عبّاس بن عبدالمطلب است و اين در حالى است كه ابن اسحاق نام وى را در زمره اسراى بدر نياورده است.

اين بخش از دلالت حديث نور، در شمار بخش هايى اساسى بحث حديث نور است كه پندارها و خيالات دهلوى، به مانند ديگر سخنان ياوه او و هم فكرانش همچون كابلى، ابن روزبهان و افرادى از اين دست را كاملاً باطل مى كند. اين بخش از بحث، در كنار رد شبهات دهلوى، به شبهه اى در باب امامت پاسخ مى گويد كه آن از سوى برخى از مدعيان علم و عالمى و آنهم به جهت تقرب به حكومت هاى عبّاسى مطرح شده است كه در كنار آن، مناقب جعلى براى عبّاس، فرزندان و نوادگانش دست و پا كرده و تراشيده اند.

اولويت حسنين نسبت به اميرالمؤمنين!

دهلوى در ادامه سخنان خود مى نويسد:

اگر گويند عباس را بجهت محروم ماندن از نور لياقت امامت حاصل نشد زيرا كه نور عبدالمطلب منقسم شد در عبداللّه و ابوطالب و ديگر پسران او را نصيبى نرسيد.

دهلوى به صراحت مى گويد كه اقربيّت در نسب، امرى جداى از اشتراك در نور


1) . تاريخ الخميس: 1 / 406.

است. شگفت آور است كه دهلوى با اين كه به اين معنا به خوبى واقف است، ولى چرا بحث از دلالت را به مورد قرب در نسب نسبت داده است! دهلوى در ادامه مى گويد:

گوييم اگر مدار تقدم در امامت بر قوت و كثرت نورست پس حسنين اولى و احق باشند بامامت از حضرت امير بهر دو جهت قوت و كثرت.

اين سخن دهلوى نيز به وجوه مختلفى باطل است كه به برخى از اين وجوه اشاره مى كنيم:

1 - برترى ملاك امامت

ملاك امامت، افضليّت است. با بررسى دلالت حديث نور دانستيم كه تقدّم نور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله موجب افضليّت آن حضرت از همه پيامبران و رسولان؛ بلكه تمامى مخلوقات است. از آن جا كه نور اميرالمؤمنين عليه السلام با نور پيامبر خدا متحد بوده است، اين اتّحاد و يگانگى و نزديكى، سبب افضليت آن حضرت از ديگران خواهد بود.

2 - آفرينش اميرالمؤمنين از نور خدا

دهلوى در صدد اين است تا آفرينش حسنين عليهما السلام را از نور پيامبر به اثبات برساند؛ اما چرا منكر خلقت نورى اميرالمؤمنين است؟! چرا كه نور پيامبر و اميرالمؤمنين عليهما وعلى آلهما السلام از نور الاهى است و نور حسنين عليهما السلام از نور پيامبر و بديهى است كه آن نور نخست و بى واسطه، از انوار با واسطه برتر است. به همين روى است كه در ميان مسلمانان كسى قائل به برترى حسنين عليهما السلام بر اميرالمؤمنين عليه السلام نشده است.

پاسخ به اشكال هاى سندى

دهلوى اشكال خود را پس از دلالت، بر روى سند روايت متمركز كرده است. وى به اعتبار روايت چند اشكال مى كند كه در ادامه به اين اشكال ها نيز پرداخته و ميزان عيار علمى او در بحث رجال را نيز خواهيم سنجيد.

اشكال يكم: دهلوى در اين باره مى نويسد:

اين حديث به اجماع اهل سنت موضوع است.(1).

به راستى از دهلوى بايد پرسيد كه آيا وى به حرف خود در اين باره پايبند است يا خير؟ چرا كه در صورت پايبندى به اين مدعا، بايد تمامى حافظان و عالمان حديثى كه به نقل اين روايت مبادرت كرده اند را ناقلان حديث جعلى ناميد! و البته بر اساس ادعاى اجماعى كه دهلوى نموده است، بايد همين گونه حكم نمود و در اين صورت ناقلان اين حديث جعلى، به جهت نقل احاديث دروغين، علاوه بر انجام عملى حرام، خود از رده اعتبار ساقط شده؛ بلكه خود در زمره جاعلان و دروغگويان قرار مى گيرند؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است:

من حدّث عنّي بحديث يرى أنّه كذب، فهو أحد الكاذبين؛(2).

هر كس از من حديثى نقل كند كه مى داند دروغ است، او خود يكى از دروغ گويان است.

اگر اين ادعاى دهلوى در اين باره صحيح باشد، مى بايست تمامى اين عالمان را فاسق دانسته و اين حديث شريف را بر آنان تطبيق كنيم! و با اين وجود، آيا دهلوى به


1) . تحفه اثنا عشريه: 215.

2) . صحيح مسلم: 1 / 7؛ مسند أحمد: 4 / 255 و 5 / 14؛ سنن ابن ماجة: 1 / 14 - 15؛ سنن الترمذي: 4 / 143 و منابع ديگر.

اين مطلب ملتزم مى شود؟! افزون بر آن، عده اى از عالمان اهل سنّت، به اين حديث شريف استدلال كرده و گروهى ديگر، آن را به طور قطع به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده اند. به همين روى نتيجه مى گيريم كه اين ادعاى دهلوى، به مانند ادعاهاى ديگر وى باطل است.

اصل و ريشه اين ادّعا

اصل اين ادّعاى دروغين به ابن جوزى باز مى گردد. همان كسى كه عجله وى در تضعيف روايات و افراط او در اين باره تا به آنجا شهرت يافته كه بسيارى از عالمان اهل سنّت بر او خرده گرفته و وى و كتابش را مورد سرزنش و ايراد قرار داده اند كه در مجلدات گذشته از همين مجموعه، به بررسى ميزان اعتبار ابن جوزى و كتابش پرداختيم و دانستيم كه اهل سنت وقعى براى كتاب وى نمى نهد. در اينجا نيز پوشيده نيست كه وى بر اساس مبانى علمى مقبول، به ساختگى بودن حديث نور حكم نكرده است؛ بلكه بر اساس عادت و روش خود حكم نموده است و ترك عادت نيز ... آنگاه ابن روزبهان به او اقتدا كرده و صاحب صواقع نيز با تكرار سخن او، ادّعاى اجماع بر آن نموده و دهلوى طبق عادت خود، از صاحب صواقع تقليد كرده است!

ملاك تضعيف حديث چيست؟!

وانگهى بايد ديد، ملاك تضعيف حديث چيست؟ هيچ حديثى را نمى توان مجعول و ساختگى دانست مگر آنگاه كه با كتاب و سنت مخالف باشد. اينك بايد پرسيد كه حديث نور چه مخالفتى با كتاب و سنت دارد؟

ابن جوزى بايد براى مدعاى خود مبنى بر جعلى بودن اين دليل ارائه كند و يا اگر

معارضى براى اين حديث وجود دارد، نشان دهد، در حالى كه هيچ يك را به دست نداده است!

ادعاى اجماع، دروغى محض

دهلوى در سخنان خود با ادعاى اجماع، در صدد تضعيف سند و جعلى جلوه دادن آن شده بود. اين در حالى است كه نه اصل ادعاى اجماع به صورت كبراى كلى قابل پذيرش است و نه در مقام صغرا.

بيان مطلب اين كه برخى عالمان بزرگ اهل سنت همچون شافعى، احمد بن حنبل، ابن حزم اندلسى، ابن نعيم اصفهانى و ديگران، مدعى اجماع را به طور مطلق نفى كرده و دروغ گو پنداشته اند.

ابن حزم در همين باره مى نويسد:

رحم اللّه أحمد بن حنبل؛ فلقد صدق إذ يقول: من يدّعي الإجماع فقد كذب؛ ما يدريه، لعلّ الناس اختلفوا؟ لكن ليقل: لا أعلم خلافا؛

خداوند احمد بن حنبل را رحمت كند! به تحقيق درست گفته است كه: هر كس ادعاى اجماع نمايد، حقيقتا دروغ گفته است. او چه مى داند؟ شايد مردم اختلاف داشته اند [و او به اختلاف آنان واقف نبوده و بر اساس جهلش حكم به اجماع نموده است]؛ ليكن بايد اينگونه گفت: من خلافى در اين باره نمى دانم.

ابن حزم در ادامه مى گويد:

لا يحلّ دعوى الإجماع إلاّ في موضعين: أحدهما: ما يتّفق أنّ جميع الصحابة رضي اللّه عنهم عرفوه بنقل صحيح عنهم، فأقرّوا به. والثاني: ما يكون

من خالفه كافرا خارجا عن الإسلام؛(1).

ادعاى اجماع فقط در دو جا جايز: يكى از آن موردى است كه تمامى صحابه اتفاق نظر داشته باشند و آن را با نقل صحيح از آنان شناخته و صحابه به آن اقرار كرده باشند. دوم در جايى است كه هر كس با آن مخالفت كند، كافر و از اسلام خارج باشد.

ابن قيّم نيز در همين باره مى نويسد:

وكذلك الشافعي أيضا نصّ في رسالته الجديدة على أنّ: ما لا يُعلم فيه بخلاف، لا يقال له: إجماع، ولفظه: ما لا يُعلم فيه خلاف، فليس إجماعا. وقال عبداللّه بن أحمد بن حنبل: سمعت أبي يقول: ما يدّعي فيه الرجل الإجماع فهو كذب؛(2).

همچنين شافعى در رساله جديدش بر اين مطلب تصريح كرده است كه آنچه مخالفى نسبت به آن نمى شناسيم، به آن اجماع گفته نمى شود. عبارت «در آن خلافى دانسته نمى شود» ، اجماع نمى باشد. عبداللّه بن احمد بن حنبل مى گويد: از پدرم شنيدم كه مى گفت: هر كس كه در موردى ادعاى اجماع مى نمايد، ادعاى وى دروغ است.

اشكال دوم:

دهلوى اشكال ديگرى به سند روايت وارد كرده است. وى مى نويسد:

و في اسناده محمد بن خلف المروزي قال يحيي بن معين هو كذاب وقال الدارقطني متروك ولم يختلف احد في كذبه. ويروي من طريق آخر وفيه


1) . المحلّى: 4 / 9 و 10 / 422؛ الإحكام في أصول الأحكام: 4 / 542.

2) . إعلام الموقّعين: 1 / 30.

جعفر بن احمد، وكان رافضياً غالياً كذاباً وضاعاً، وكان اكثر ما يضع في قدح الصحابه وسبهم.

اين اشكال دهلوى نيز صحيح نيست؛ زيرا ناگفته پيداست كه نام محمّد بن خلف در هيچ يك از اسناد اين روايت وجود ندارد! جعفر بن احمد نيز در هيچ يك از اسناد اين روايت مشاهده نمى شود! به همين روى اشكال به اصطلاح سالبه به انتفاء موضوع است. شايد دهلوى و سلف او خواسته اند در پشت اين ادعاى ناصحيح، تيرى در تاريكى انداخته و با انحصار سند به دو طريق، آن را با جرح دو راوى بى اعتبار كرده تا استناد به حديث در اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را با مشكل مواجه كند. و شايد تقليد آنان موجب چنين اشتباهى شده است! چرا كه پس از بررسى مى توان دريافت كه نخستين كسى كه اين اشكال را مطرح كرده، ابن روزبهان در كتاب ابطال الباطل است.

بيان مطلب اين كه مرحوم علامه حلّى در كتاب نهج الحق وكشف الصدق، روايت را از احمد بن حنبل و ابن مغازلى نقل كرده است در اين ميان، چون ابن روزبهان در صدد رد اين كتاب شريف است، در اين باره خود را ناتوان ديده و چاره اى نخ نما و رسوا انديشيده است. وى براى چاره جويى مى نويسد:

ذكر ابن الجوزي هذا الحديث بمعناه في كتاب الموضوعات، وقال: هذا الحديث موضوع على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، والمتّهم به في الطريق الأوّل: محمّد بن خلف المروزي؛ قال يحيى بن معين: كذّاب، وقال الدارقطني: متروك. وفي الطريق الثاني المتّهم به: جعفر بن أحمد، وكان رافضيّا كذّابا يضع الحديث في سبّ أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم؛(1).


1) . دلائل الصدق: 6 / 7، به نقل از ابن روزبهان.

ابن جوزى اين حديث را در كتاب موضوعات، در زمره احاديث ساختگى دانسته و مى نويسد: اين حديث را به دروغ به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نسبت داده اند. فرد مورد اتّهام در طريق نخست، محمد بن خلف مروزى است كه يحيى بن معين درباره وى مى گويد: او كذّاب است. دارقطنى نيز مى گويد: متروك است. در طريق دوم جعفر بن احمد قرار دارد كه رافضى و كذّاب است. وى احاديثى در سب اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله جعل كرده است.

از مقارنه ميان گفتار علامه حلّى و ابن روزبهان مى توان دريافت كه اين دو راوى، در سند حديثى كه علامه آن را نقل كرده وجود ندارد؛ بلكه ابن روزبهان با نقل سخن ابن جوزى، در صدد ايجاد شك و شبهه در خوانندگان است تا از اين رهگذر، حديث كتاب نهج الحق را ساختگى فرض كند.

پس منشأ اشتباه را مى توان در مدعاى ابن روزبهان مشاهده كرد و از آن اشتباه فاحش تر را مى توان تقليد كوركورانه كابلى و به تبع او دهلوى دانست كه بدون هيچ تأملى، به تكرار سخن ابن روزبهان مبادرت كرده اند و با اين كار، حيثيت علمى نداشته خود را به حراج گذاشته اند.

عبارت ابن جوزى و تصرّفات در آن

اما با رجوع به سخن ابن جوزى، متن ديگرى را مى توان مشاهده نمود كه با نقل مدعايى ابن روزبهان متفاوت است! گويا از سوى وى تصرفاتى در عبارات ابن جوزى صورت گرفته است.

حديثى را كه ابن جوزى نقل و آن را بر اساس وجود محمد بن خلف مروزى تضعيف نموده، غير از حديث نور است! حديث مورد بحث ابن جوزى، اين حديث

است كه: «من و هارون بن عمران و يحيى بن زكريا و علىّ بن ابى طالب از يك طينت آفريده شده ايم». ابن جوزى، در ضمن بحث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مى نويسد:

الحديث الأوّل: في ما خلق منه عليّ بن أبيطالب:

أنبأنا أبومنصور القزّاز، قال: أنبأنا (أبوبكر) أحمد بن عليّ بن ثابت، قال: أخبرني عليّ بن الحسن بن محمّد الدقّاق، قال: ثنا محمّد بن إسماعيل الورّاق، قال: ثنا إبراهيم بن الحسين بن داود العطّار، قال: ثنا محمّد بن خلف المروزي، قال: ثنا موسى بن إبراهيم، ثنا موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «خلقت أنا وهارون بن عمران، ويحيى بن زكريا، وعليّ بن أبيطالب من طينة واحدة».

هذا حديث موضوع على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، والمتّهم به: المروزي؛ قال يحيى بن معين: هو كذّاب. وقال الدارقطني: متروك. وقال ابن حبّان: كان مغفّلا يُلقّن فيتلقّن، فاستحقّ الترك.

وقد روى جعفر بن أحمد (بن عليّ) بن بيان، عن محمّد بن عمر الطائي، عن أبيه، عن سفيان، عن داود بن أبيهند، عن الوليد بن عبدالرحمن، عن نمير الحضرمي، عن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «خلقت أنا وعليّ من نور، وكنّا عن يمين العرش قبل أن يخلق اللّه آدم بألفي عام، ثمّ خلق اللّه آدم، فانقلبنا في أصلاب الرجال، ثمّ جعلنا في صلب عبدالمطّلب، ثمّ اشتق أسماءنا من اسمه، فاللّه محمود وأنا محمّد، واللّه الأعلى وعليٌّ عليٌّ».

قال المصنّف: هذا وضعه جعفر بن أحمد، وكان رافضيّا يضع الحديث؛

قال ابن عدي: كنّا نتيقّن أنّه يضع؛(1).

حديث نخست درباره آنچه كه على بن ابى طالب از آن آفريده شده است:

ابومنصور بن قزاز به سند خود، از محمّد بن خلف مروزى، از موسى بن ابراهيم، از موسى بن جعفر، از پدرش، از جدّش نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من، هارون بن عمران، يحيى بن زكريا و علىّ بن ابى طالب از يك طينت آفريده شده ايم».

اين حديثى است كه به دروغ به پيامبر اكرم بسته اند. متهم در جعل اين حديث، مروزى است كه يحيى بن معين درباره او مى گويد: كذّاب است. دارقطنى مى گويد: متروك است. ابن حبان مى گويد: وى آدمى كم حافظه بود، به طورى كه به وى تلقين مى شده و وى تلقين ديگران را مى گرفته و از اين جهت [روايات وى] شايسته ترك است.

همچنين جعفر بن احمد بن بيان به سند خود از ابوذر نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من و على از يك نور آفريده شده ايم و دو هزار سال پيش از آن كه خداوند آدم را بيافريند، در سمت راست عرش بوديم. آنگاه خداوند آدم را آفريد و ما را در صُلب مردان جابه جا كرد تا اين كه در صلب عبدالمطّلب قرار داد. آنگاه نام هاى ما را از نام خود مشتق نمود. پس خداوند «محمود» است و من «محمّدم» و خداوند «اعلى» است و «على» على است».

مصنّف (ابن جوزى) مى گويد: اين حديث را جعفر بن احمد ساخته است. او فردى رافضى است كه حديث جعل مى كرده است. ابن عدى گويد: به يقين وى جاعل حديث بود.


1) . الموضوعات: 1 / 339 - 340.

ره آورد عبارات بالا اين است كه:

كذب بودن ادعاى وقوع محمد بن خلف در طريق حديث نور؛

ابن جوزى جعل حديث را به «جعفر بن احمد» نسبت داده و ابن روزبهان اين مطلب را افزوده است كه وى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را سب مى كرده است؛

ابن روزبهان واژه «كذّاب» را به عبارت ابن جوزى افزوده است؛

كابلى نيز به عبارت ابن جوزى و ابن روزبهان، دو واژه «غالى» و «جاعل حديث» را اضافه كرده است؛

كابلى جمله ديگرى بر آن افزوده كه بسيارى از احاديث ساختگى وى در ناسزاگويى به صحابه بوده است؛

همچنين وى اين عبارت را اضافه كرده است كه: «هيچ كس در دروغ گو بودن او اختلاف ندارد».

كابلى در ادامه حكم، جاعل حديث بودن وى را به اجماع اهل حديث نسبت داده است و اين در حالى است كه فقط ابن جوزى چنين نسبتى را به راوى داده است! دهلوى نيز از اين افزدونى ها! بى نصيب نمانده و به جاى استفاده از عبارت «اجماع اهل حديث» كه كابلى ادعا كرده است، از عبارت «اجماع اهل سنّت» سخن گفته است.

اين است سرگذشت نقل عبارت ابن جوزى كه تداعى كننده مثل «يك كلاغ چهل كلاغ» است! به هر روى چگونه مى توان اينان را ناقلان حديث دانست و در حالى كه صفت جاعلان حديث برازنده آنان است.

چكيده سخن اين كه پس از بررسى اعتبار روايت و اثبات صحت برخى طرق اين حديث و همچنين تواتر حديث بر اساس مبانى برخى عالمان اهل سنت از جمله ابن حزم، ابن تيميه و ابن حجر هيتمى، هيچ غبارى بر اعتبار حديث ننشسته و همين اعتبار است كه موجب شده كسانى مثل ابن روزبهان، كابلى و دهلوى به پريشان گويى افتاده و وزان علمى خود را كه در تقليد و جهالت، به همراه تعصب خلاصه مى شود را به طالبان حقيقت نشان دهند.

به هر روى پس از بررس تفصيلى پيرامون حديث شريف نور، دانسته شد كه علاوه بر اعتبار حديث، دلالت حديث بر افضليت و برترى اميرالمؤمنين عليه السلام بر انبياء و اولياء و جميع مخلوقات تمام بوده و همين دلالت بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام كرده و بالتبع ديگر مدعيان را از گردونه خارج مى كند.

كتابنامه

كتابنامه

(الف)

1 . الإبهاج في شرح المنهاج على منهاج الوصول إلى علم الأُصول للبيضاوي: على بن عبدالكافى سبكى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.

2 . إتحاف السائل بما لفاطمة من المناقب والفضائل:

عبدالرؤوف بن تاج العارفين مناوى، تحقيق: عبداللطيف عاشور، مكتبة القرآن للطبع والنشر والتوزيع، قاهره، [بى تا].

3 . الإتحافات السنيّة في الأحاديث القدسيّة: محمدمنير بن عبده آغانقلى ازهرى، دار ابن كثير، دمشق ـ بيروت، [بى تا].

4 . إجتماع الجيوش الإسلامية على غزو المعطلة والجهمية: محمد بن ابى بكر ايوب زرعى (ابن قيم جوزيه)، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1404 ـ 1984م.

5 . الإحكام في أُصول الأحكام: ابو محمدعلى بن حزم اندلسى، مطبعة العاصمة، قاهره، [بى تا].

6 . إحياء الميت بفضائل أهل البيت عليهم السلام: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المدينة المنورة، [بى نا ـ بى تا].

7 . إحياء علوم الدين: ابوحامد غزالى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، [بى تا].

8 . إختصار علوم الحديث: ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى، تحقيق: احمد محمد شاكر، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ دوم، [بى تا].

9 . الأربعين في أُصول الدين: محمد بن عمر (فخر رازى)، تحقيق: دكتر احمد حجازى سقا، مكتبة الكليّات الزهرية، سال 1986م.

10 . الأربعين في فضائل أميرالمؤمنين: جمال الدين محدث شيرازى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

11 . إرشاد الساري لشرح صحيح البخاري: شهاب الدين احمد بن محمد بن ابى بكر قسطلانى، المطبعة الكبرى الأميرية، مصر، چاپ هفتم، سال 1323.

12 . إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل: محمد ناصرالدين آلبانى، المكتب الإسلامي، بيروت، چاپ دوم، سال 1405 ـ 1985م.

13 . إزالة الخفا عن خلافة الخلفاء: ولى اللّه‏ دهلوى، تصحيح و مراجعه: سيّد جمال الدين هروى، [بى نا ـ بى تا].

14 . الأساس في مناقب بنيالعبّاس: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

15 . إستجلاب إرتقاء الغرف: شمس الدين محمد بن عبدالرحمان سخاوى، تحقيق: خالد بن احمد صمّى بابطين، دار البشائر الإسلامية، بيروت، سال 1421.

16 . الإستيعاب في معرفة الأصحاب: يوسف بن عبداللّه‏ نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.

17 . أُسد الغابة: عزّالدين ابن اثير جزرى، دار الفكر، بيروت، سال 1409.

18 . إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: محمد صبّان، چاپ شده در حاشيه كتاب نور الأبصار، [بى نا]، سال 1356.

19 . إسعاف المبطأ برجال الموطأ: جلال الدين سيوطى، تحقيق : موفق فوزى جبر، دار الهجرة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.

20 . أسماء رجال المشكاة: عبدالحق دهلوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

21 . الأسمار: سيد محمد حسينى گيسودراز، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

22 . الإصابة في معرفة الصحابة: احمد بن حجر عسقلانى، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.

23 . أُصول البزدوي (كنز الوصول إلى معرفة الأُصول): على بن محمد بزدوى حنفى، مطبعة جاويد بريس، كراچى، [بى تا].

24 . الأعلام: خيرالدين بن محمود زركلى دمشقى، دار العلم للملايين، چاپ پنجم، [بى تا].

25 . إعلام الموقّعين عن ربّ العالمين: محمّد بن ابى بكر بن قيم جوزية، تحقيق: طه عبدالرؤوف سعد، دار الجيل، بيروت، سال 1973م.

26 . الإكمال في رفع الإرتياب عن المؤتلف والمختلف في الأسماء والكنى والأنساب: على بن هبه اللّه‏ بن جعفر بن ماكولا، تحقيق: عبدالرحمان بن يحيى معلمى يمانى و نايف عباسى ، مجلس دائرة المعارف العثمانية، هند، سال 1383 ـ 1963م.

27 . الإمامة والسياسة: عبداللّه‏ بن مسلم بن قتيبه دينورى، تحقيق: محمّد زينى، مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1413.

28 . الأمان من أخطار الأسفار والأزمان: سيد رضى الدين على بن طاووس، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، چاپ يكم، سال 1409.

29 . إمتاع الأسماع: تقى الدين احمد بن على مقريزى، تحقيق: محمد عبدالحميد نميسى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1420.

30 . الإنباه على قبائل الرواة: ابوعمر يوسف بن عبداللّه‏ بن محمد بن عبدالبر، تحقيق: ابراهيم ابيارى، دار الكتاب العربي، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1405 ـ 1985م.

31 . الأنساب: عبدالكريم بن محمد بن منصور تميمى سمعانى، تحقيق: عبدالرحمان بن يحيى معلمى يمانى، مجلس دائرة المعارف العثمانية، حيدرآباد، چاپ يكم، سال 1382 ـ

1962م.

32 . إنسان العيون في سيرة الأمين والمأمون: على بن برهان الدين حلبى شافعى، مكتبة ومطبعة مصطفى الباني الحلبي وأولاده بمصر، چاپ يكم، سال 1384.

(ب)

33 . الباعث الحثيث إلى إختصار علوم الحديث: ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير، تحقيق: احمد محمد شاكر، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ دوم، [بى تا].

34 . بحار الأنوار: محمّد باقر مجلسى (علاّمه مجلسى)، مؤسسة وفا، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.

35 . البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.

36 . البراهين القاطعة: كمال الدين جهرمى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

37 . البلغة في تراجم أئمة النحو واللغة: ابوطاهر محمد بن يعقوب فيروزآبادى، دار سعدالدين للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1421 ـ 2000م.

38 . بهجة المجالس: ابوعمر يوسف بن عبداللّه‏ بن عبدالبر نمرى قرطبى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

(ت)

39 . تاج العروس من جواهر القاموس: محبّ‏الدين محمّد مرتضى زبيدى حنفى، تحقيق: على شيرى، دار الفكر، بيروت، سال 1414.

40 . تاريخ ابن خلدون: ابوزيد عبدالرحمان بن خلدون، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ چهارم.

41 . تاريخ الإسلام: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: عمر عبدالسلام

تدمرى، دار الكتاب العربي، چاپ يكم، سال 1407.

42 . تاريخ الخلفاء: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، انتشارات شريف رضى، چاپ يكم، سال 1411.

43 . تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس: حسين بن محمد بن حسن دياربكرى، دار صادر، بيروت، [بى تا].

44 . تاريخ الطبري: محمّد

بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسة الأعلمي، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.

45 . تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، [بى تا].

46 . تاريخ بغداد: ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1417.

47 . تاريخ بغداد وذيوله: ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى، دار الكتب العلمية، بيروت، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ يكم، سال 1417.

48 . تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.

49 . تبيين الحقائق شرح كنز الدقائق وحاشية الشِّلْبِيِّ: عثمان بن علي بن محجن بارعي (فخرالدين زيلعى)، حاشيه: شهاب الدين احمد بن محمد شلبى، المطبعة الكبرى الأميرية،

بولاق ـ قاهره، چاپ يكم، سال 1313.

50 . تحف العقول عن آل الرسول: حسن بن على شعبه حرّانى، مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ دوم، سال 1404.

51 . تحف العقول: حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، تحقيق: على اكبر غفّارى، مؤسسة نشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم، چاپ دوم، سال 1404.

52 . تحفه اثناعشريه: عبدالعزيز دهلوى، كتابخانه پيشاور پاكستان، [بى تا].

53 . تحفة الأحوذي: ابوالعلاء محمّد مباركفورى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.

54 . تحفة المحبّين في مناقب الخلفاء الراشدين: نظام الدين احمد بن على اكبر لكهنوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

55 . تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، مكتبة الرياض الحديثة، رياض، [بى تا].

56 . تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى تا].

57 . تذكرة الموضوعات: محمّد طاهر بن على هندى فتنى، [بى نا ـ بى تا].

58 . تذكرة خواصّ الأمّة بذكر خصائص الأئمّة: يوسف بن قزغلى سبط ابن جوزى، مقدمه: سيد محمد صادق بحر العلوم، منشورات الشريف الرضي، قم ـ ايران، سال 1418.

59 . ترجمة الإمام الحسن عليه السلام من طبقات ابن سعد: محمد بن سعد، تحقيق: سيد عبدالعزيز طباطبائى، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، چاپ يكم، سال 1416.

60 . تسديد القوس في مختصر مسند الفردوس: ابوالفضل احمد بن على عسقلانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

61 . التعريفات: على بن محمد بن على شريف جرجانى، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1403 ـ 1983م.

62 . تفسير النيسابوري (غرائب القرآن ورغائب الفرقان): نظام الدين حسن بن محمد بن حسين قمى نيشابورى، تحقيق: زكريا عميرات، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1416.

63 . تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار المعرفة، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.

64 . تفسير أبيالسعود: ابوالسعود محمّد بن محمّد عمادى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى تا].

65 . تفسير البغوي (معالم التنزيل في تفسير القرآن): حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: خالد عبدالرحمان عك، بيروت، دار المعرفة، [بى تا].

66 . تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل وأسرار التأويل): عبداللّه‏ بن عمر بيضاوى، دار الفكر، [بى تا].

67 . تفسير الثعلبي (الكشف والبيان): احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.

68 . تفسير الخازن (لباب التأويل في معاني التنزيل): على بن محمد بغدادى، دار الفكر، بيروت، 1399.

69 . تفسير الرازي (مفاتيح الغيب): محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.

70 . تفسير السراج المنير: محمد بن احمد شربينى، دار النشر / دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].

71 . تفسير السمرقندي (بحر العلوم): نصر بن محمّد بن احمد سمرقندى، تحقيق: محمود مطرجى، دار الفكر، [بى تا].

72 . تفسير الطبري (جامع البيان في تفسير القرآن): محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.

73 . تفسير النسفي (مدارك التنزيل وحقايق التأويل): ابوالبركات عبداللّه‏ بن احمد نسفى، [بى نا ـ بى تا].

74 . تفسير الواحدي (الوجيز في تفسير الكتاب العزيز): على بن احمد واحدى، تحقيق: صفوان عدنان داودى، دار القلم، الدار الشاميّة، دمشق ـ بيروت، چاپ يكم، سال 1415.

75 . تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1415.

76 . التقرير والتحبير في شرح التحرير: ابن اميرالحاجّ حلبى، تصحيح: عبداللّه‏ محمود محمد عمر، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ دوم، سال 1419 ـ 1999 م.

77 . تنزيه الشريعة المرفوعة عن الأخبار الشيعة الموضوعة: على بن محمد كنانى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف وعبداللّه‏ بن محمد عمازى، دار الكتب العلمية، [بى تا].

78 . قاعدة جليلة في التوسل والوسيلة: احمد بن عبدالحليم ابن تيميه حرانى، تحقيق: ربيع بن هادى عمير مدخلى، مكتبة الفرقان، عجمان، چاپ يكم، سال 1422 ـ 2001م.

79 . التوضيح الأنور بالحجج الواردة لدفع شبه الأعور: خضر بن شمس الدين رازى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

80 . توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل: ابوحامد محمود صالحانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

81 . تهذيب الأسماء واللّغات: ابوزكريا محيى الدين يحيى بن شرف نووى، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، [بى تا].

82 . تهذيب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.

83 . تهذيب الكمال: ابوالحجاج يوسف بن زكى عبدالرحمان مزى، تحقيق: بشار عواد، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1400.

(ث)

84 . الثقات: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الكتب الثقافية، حيدرآباد دكن ـ

هند، چاپ يكم، سال 1393.

(ج)

85 . الجامع الصغير من حديث البشير النذير: جلال الدين سيوطى، تحقيق: حَمْدى دمرداش محمد، مكتبة نزار مصطفى البازه، عربستان سعودى، سال 1420.

86 . الجامع الصغير: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1401.

87 . جامع مسانيد أبيحنيفة: ابومؤيد محمد بن محمد خوارزمى، دار الكتب العلمية، [بى تا].

88 . الجرح والتعديل: ابومحمد عبدالرحمان بن ابى حاتم، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1371 ـ 1952 م.

89 . الجمع بين رجال الصحيحين: محمد بن طاهر بن على مقدسى (ابن قيسرانى)، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1405.

90 . جواهر العقدين في فضل الشرفين: على بن عبداللّه‏ سمهودى، مطبعة العاني، بغداد، چاپ يكم، سال 1405.

91 . جواهر المعاني وبلوغ الأماني: على حرازم براده فاسى، [بى نا ـ بى تا].

(ح)

92 . حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبداللّه‏ اصفهانى، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ چهارم، سال 1405.

(خ)

93 . الخصائص العلوية على سائر البرية: ابوالفتح محمد بن احمد بن على نطنزى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

94 . الخصائص الكبرى: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الكتب العلمية،

بيروت، چاپ سوم، سال 1424.

95 . خصائص أميرالمؤمنين: احمد بن شعيب نسائى، مكتبة نينوى الحديثة، تهران، [بى تا].

96 . خلاصة الأثر في أعيان القرن الحاديعشر: محمد امين بن فضل اللّه‏ بن محبّ‏الدين محبى حموى، دار صادر، بيروت، [بى تا].

97 . خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفى: على بن عبداللّه‏ بن احمد حسنى سمهودى، تحقيق: محمد امين محمد محمود احمد جكينى، [بى تا].

(د)

98 . الدرّ اللقيط من البحر المحيط: ابوحيان احمد بن عبدالقادر، چاپ شده ذيل تفسير بحر المحيط، النصر الحديثه، سال 1329.

99 . الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفة، بيروت، [بى تا].

100 . دراسات اللبيب في الأُسوة الحسنة بالحبيب: محمد معين سندى، تحقيق: محمد عبدالرشيد نعمانى، مطبعة العرب، كراچى ـ پاكستان، چاپ يكم، سال 1975.

101 . دلائل الصدق: محمدحسين مظفر، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، قم، چاپ يكم، سال 1422.

102 . دلائل النبوّة: ابونعيم اسماعيل بن محمّد بن فضل تميمى اصفهانى، دار الطيبة، رياض، چاپ يكم، سال 1409.

(ذ)

103 . ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: احمد بن عبداللّه‏ محبّ‏الدين طبرى، مكتبة القدسي، سال 1356.

104 . ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل: احمد بن عبدالقادر حفظى عجيلى، مخطوط،

[بى نا ـ بى تا].

105 . ذيل تاريخ بغداد: محمّد بن محمود بغدادى (ابن نجّار)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.

(ر)

106 . رجال المشكاة: عبدالحق دهلوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

107 . رسالة الأعور في الرد على الإماميّة: يوسف اعور واسطى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

108 . رمز الحقائق شرح كنز الدقائق: بدرالدين عينى حنفى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

109 . روضة الأحباب: جمال الدين محدث شيرازى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

110 . روضة الفردوس: سيد على بن شهاب الدين محمد همدانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

111 . الروضه الندية شرح التحفة العلوية: محمد بن اسماعيل امير صنعانى، تحقيق: مرتضى بن زيد محطورى حسنى، مطبوعات مكتبة مركز بدر العلمي والثقافي، [بى تا].

112 . الرياض النضرة في مناقب العشرة: احمد بن عبداللّه‏ محبّ‏الدين طبرى، دار الكتب العلمية، چاپ دوم، [بى تا].

(ز)

113 . زوائد مسند البزّار: احمد بن على بن محمد بن حجر عسقلانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

114 . زين الفتى في تفسير سورة هل أتى: احمد بن محمد بن على عاصمى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

(س)

115 . سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف صالحى شامى، تحقيق: شيخ عادل احمد وعلى محمّد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1414.

116 . سرّ الشهادتين: عبدالعزيز دهلوى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

117 . السراج المنير شرح الجامع الصغير في حديث البشير النذير: على بن احمد بن نورالدين بن محمد بن ابراهيم (عزيزى)، [بى نا ـ بى تا].

118 . سنن ابن ماجة: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجه)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].

119 . سنن الترمذي: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.

120 . السنن الكبرى: احمد

بن حسين بن على بن موسى ابوبكر بيهقى، دار الفكر، [بى تا].

121 . السنن الكبرى: احمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.

122 . سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.

123 . السيرة الحلبيّة: على بن برهان الدين حلبى، دار المعرفة، بيروت، سال 1400.

124 . السيرة النبويّة: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دار المعرفة، بيروت، سال 1396.

125 . السيرة النبويّة: عبدالملك بن هشام بن ايوب حميرى معافرى (ابن هشام)، تحقيق: محمد عبدالحميد، مكتبة محمد علي صبيح وأولاده، مصر، سال 1383.

126 . السيف اليماني المسلول في عنق من يطعن في أصحاب الرسول: محمد بن يوسف تونسى مالكى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

(ش)

127 . شذرات الذهب في أخبار من ذهب: عبدالحىّ ابن عماد حنبلى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى تا].

128 . شرح أُصول اعتقاد أهل السنّة والجماعة: ابوالقاسم هبه اللّه‏ بن حسن طبرى رازى لالكائى،

تحقيق: احمد بن سعد بن حمدان غامدى، دار طيبة، سعودى، چاپ هشتم، سال 1423 ـ 2003م.

129 . شرح الزرقاني على المواهب اللدنّية بالمنح المحمديّة: ابوعبداللّه‏ محمد بن عبدالباقى بن يوسف زرقانى مالكى، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1996م.

130 . شرح الطيبي على مشكاة المصابيح (الكاشف عن حقائق السنن): شرف الدين حسين بن عبداللّه‏ طيبى، تحقيق: عبدالحميد هنداوى، مكتبة نزار مصطفى الباز، مكه مكرمه ـ رياض،

چاپ يكم، سال 1417 ـ 1997 م.

131 . شرح القصيدة الهمزية: احمد بن حجر هيتمى مكى، دار الرشاد الحديثة، [بى تا].

132 . شرح المواهب اللدنّية بالمنح المحمّدية: محمد بن عبدالباقى زرقانى، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1996 م.

133 . شرح فتح القدير: كمال الدين محمد بن عبدالواحد سيواسى، دار الفكر، [بى تا].

134 . شرح مذاهب أهل السنة ومعرفة شرائع الدين والتمسك بالسنن: ابوحفص عمر بن احمد بن عثمان (ابن شاهين)، تحقيق: عادل بن محمد، مؤسسة قرطبة للنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1415 ـ 1995م.

135 . شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد معتزلى، دار إحياء الكتب العربية، چاپ يكم، سال 1378.

136 . شرف المصطفى: عبدالملك بن محمد بن ابراهيم نيشابورى خرگوشى، دار البشائر الإسلامية، مكه، چاپ يكم، سال 1424.

137 . شفاء السقام في زيارة خير الأنام: تقى الدين سبكى، تحقيق: سيد محمّدرضا حسينى جلالى، [بى نا]، چاپ چهارم، سال 1419.

138 . الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: قاضى عياض مالكى، دار الفكر، بيروت، سال 1409.

139 . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّه‏ بن احمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر محمودى،

سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.

(ص)

140 . الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية: اسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق: احمد عبدالغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ چهارم، سال 1407 ـ 1987م.

141 . صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.

142 . صحيح مسلم (الجامع الصحيح): مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].

143 . الصراط السوي في مناقب آل النبي: محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى، [بى نا ـ بى تا].

144 . الصواعق المحرقة: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه‏ تركى وكامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.

145 . الصواقع الموبقة: نصراللّه‏ كابلى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

(ض)

146 . ضعفاء العقيلي: ابوجعفر محمد بن عمرو عقيلى مكى، تحقيق: عبدالمعطى امين قلعجى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1418.

147 . الضوء اللاّمع: شمس الدين سخاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.

(ط)

148 . طبقات الحفّاظ: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1403.

149 . طبقات الشافعية الكبرى: تاج الدين عبدالوهاب بن تقى الدين سبكى، تحقيق: محمود محمد طناحى و عبدالفتاح محمد حلو، هجر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ دوم، سال 1413.

150 . طبقات الشافعية: ابوبكر

بن احمد اسدى شهبى دمشقى (ابن قاضى شهبه)، تحقيق: حافظ عبدالعليم خان، عالم الكتب، بيروت، چاپ يكم، سال 1407.

151 . طبقات الشافعية: ابومحمد عبدالرحيم بن حسن اسنوى شافعىّ، تحقيق: كمال يوسف حوت، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 2002م.

152 . الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد هاشمى (ابن سعد)، دار صادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.

153 . طبقات المفسرين: شمس الدين محمد بن على بن احمد داوودى، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].

(ع)

154 . العِبر في خبر من غبر: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].

155 . عبقات الأنوار في إمامة الائمّة الأطهار: ميرحامد حسين كنتورى، ناشر: غلامرضا مولانا بروجردى،، قم، سال 1404.

156 . العقد النبوي والسرّ المصطفوي: شيخ بن عبداللّه‏ بن شيخ عبداللّه‏ عيدروس، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

157 . العلل ومعرفة الرجال: احمد بن حنبل، تحقيق: وصى اللّه‏ بن محمّد عباس، مكتبة إسلامي ـ دار خاني، بيروت ـ رياض، چاپ يكم، سال 1408.

158 . عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى تا].

159 . العمدة: ابن بطريق، مؤسسة نشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم، چاپ يكم، سال 1407.

160 . عيون الأخبار: ابومحمد عبداللّه‏ بن مسلم بن قتيبه دينورى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1418.

(غ)

161 . الغدير في الكتاب والسنّة والأدب: عبدالحسين امينى، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ چهارم، سال 1397.

162 . غنية الطالبين: عبدالقادر بن ابى صالح گيلانى، چاپ سنگى، مطبعة صديقي، لاهور، [بى تا].

(ف)

163 . فتح الباري (شرح صحيح البخاري): احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].

164 . فتح القدير: محمّد بن على شوكانى يمنى، عالم الكتب، [بى تا].

165 . الفتح المبين في فضائل الخلفاء الراشدين وأهل البيت الطاهرين: احمد بن زينى دحلان، چاپ شده در حاشيه سيره دحلانيه، قاهره، سال 1310.

166 . فتح المغيث: محمّد بن عبدالرحمان سخاوى، تحقيق: على حسين على، مكتبة السنة، چاپ يكم، سال 1415.

167 . فتوح الشام: محمد بن عمر واقدى، دار الجيل، بيروت، [بى تا].

168 . الفتوحات الأحمدية بالمنح المحمّدية على متن الهمزية: سليمان، المطبعة الخيرية، مصر، سال 1886 م.

169 . الفتوحات المكّية: ابن عربى، دار صادر، بيروت ـ لبنان، [بى تا].

170 . فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين والأئمّة وذريّتهم: ابراهيم جوينى خراسانى، مؤسسة المحمودي للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1398.

171 . فردوس الأخبار: شيرويه بن شهردار ابوشجاع ديلمى، تحقيق: سعيد بن بسيونى زغلول،

دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].

172 . فضائل الخلفاء الأربعة وغيرهم: ابونعيم احمد بن عبداللّه‏ اصفهانى ، تحقيق: صالح بن محمد عقيل، دار البخاري للنشر والتوزيع، مدينه منوره، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1997 م.

173 . فضائل الصحابة: ابوعبداللّه‏ احمد بن حنبل شيبانى، تحقيق: وصى اللّه‏ محمد عباس، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1403 ـ 1983م.

174 . الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: محمد بن على بن محمد شوكانى، تحقيق: عبدالرحمان بن يحيى معلمى يمانى، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، [بى تا].

175 . فيض القدير شرح الجامع الصغير من أحاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.

176 . القاموس المحيط: محمّد بن يعقوب مجدالدين شيرازى فيروزآبادى، مؤسسة فن الطباعة، [بى تا].

(ق)

177 . قرّة العينين من أحاديث الفريقين: محمد حياة انصارى، [بى نا ـ بى تا].

178 . قصص الأنبياء: ابوالفداء اسماعيل ابن كثير، دار الكتب الحديثة، دار التأليف، مصر، سال 1968 ـ 1388 م.

179 . القول المستحسن في فخر الحسن: حسن زمان، دكن، چاپ دوم، سال 1312، [بى نا].

180 . القول المسدد في الذب عن المسند للإمام أحمد: ابوالفضل احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: مكتبة ابن تيمية، قاهره، چاپ يكم، سال 1401.

181 . الكاشف عن حقائق السنن (شرح مشكاة المصابيح): حسن بن محمد بن عبداللّه‏ طيبى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

182 . الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة: شمس الدين ذهبى، تحقيق: محمد عواقه،

دار القبلة للثقافة الإسلامية، جدّه، چاپ يكم، 1413 ـ 1992 م.

183 . الكامل في التاريخ: عزالدين على بن ابى الكرم ابن اثير، دار صادر، سال 1385.

184 . الكامل في ضعفاء الرجال: ابواحمد عبداللّه‏ بن عدى جرجانى، تحقيق: يحيى مختار غزّاوى، دار الفكر، بيروت، سال 1049.

(ك)

185 . كشف الأسرار عن أُصول فخر الإسلام البزدوي: عبدالعزيز بن احمد بن محمد (علاءالدين بخارى)، تحقيق: عبداللّه‏ محمود محمد عمر، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال

1418ـ1997م.

186 . الكشف الحثيث عمن رمى بوضع الحديث: برهان الدين ابوالوفا ابراهيم بن محمد بن خليل حلبى (سبط ابن عجمى)، تحقيق: صبحى سامرائى، عالم الكتب ـ مكتبة النهضة العربية، بيروت، چاپ يكم، سال 1407 ـ 1987م.

187 . كشف الظنون: مصطفى بن عبداللّه‏ حاجى خليفة، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى تا].

188 . كفاية الطالب في مناقب على بن أبيطالب: محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى، تحقيق: محمدهادى امينى، دار إحياء تراث أهل البيت عليهم السلام، تهران ـ ايران، چاپ سوم، سال 1404ـ 1362ش.

189 . الكمال في أسماء الرجال: ابومحمد عبدالغنى بن عبدالواحد مقدسى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

190 . كنز العمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.

(ل)

191 . اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: جلال الدين سيوطى، دار الكتب العلمية،

بيروت، [بى تا].

192 . لسان العرب: ابن منظور، نشر أدب الحوزة ، سال 1405.

193 . لسان الميزان: احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: دائرة المعارف النظامية ـ هند، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، چاپ سوم، سال 1406.

(م)

194 . المتّفق والمفترق: ابوبكر احمد بن على بن ثابت خطيب بغدادى، تحقيق: محمد صادق ايدن حامدى، طبعة دار القادري، چاپ يكم، سال 1417.

195 . المجروحين: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار الباز وعباس أحمد الباز، مكه مكرمه، [بى تا].

196 . مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1408.

197 . المحصّل: فخرالدين محمد بن عمر رازى، عمان، چاپ يكم، سال 1411، [بى نا].

198 . المحلّى: ابن حزم اندلسى، تحقيق: احمد محمّد شاكر، دار الفكر، بيروت، [بى تا].

199 . المختصر في أخبار البشر: ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن على، حسينيه مصريه، چاپ يكم، [بى تا].

200 . مرآة الجنان وعبرة اليقظان في معرفة ما يعتبر من حوادث الزمان: ابومحمد عفيف الدين عبداللّه‏ بن اسعد بن على بن سليمان يافعى، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1997 م.

201 . مرآة المؤمنين في مناقب آل سيد المرسلين: ولى اللّه‏ لكهنويى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

202 . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: ابوالحسن نورالدين على بن محمد (ملا على قارى)، دار الفكر، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال1422 ـ 2002م.

203 . مروج الذهب: على بن حسين مسعودى، الشركة العالمية، چاپ يكم، سال 1989م.

204 . المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص: ابوعبداللّه‏ محمّد بن عبداللّه‏ حاكم نيشابورى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1411 ـ 1990م.

205 . المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه‏ حاكم نيشابورى، دار المعرفة، بيروت، [بى تا].

206 . مسند أبييعلى: احمد بن على ابويعلى موصلى تميمى، تحقيق: حسين سليم اسد، دار المأمون للتراث، دمشق، سال 1404.

207 . مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، [بى تا].

208 . مسند البزار (البحر الزخار): ابوبكر احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزار، تحقيق: محفوظ رحمان زين اللّه‏، مؤسسة علوم القرآن ـ مكتبة العلوم والحكم، بيروت و مدينه منوره، سال 1409.

209 . مسند الفردوس: ابوشجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه بن ديلمى همدانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

210 . مشكاة المصابيح: محمد بن عبداللّه‏ خطيب عمرى (خطيب تبريزى)، تحقيق: محمد ناصرالدين آلبانى، المكتب الإسلامي، بيروت، چاپ سوم، سال 1985 م.

211 . المصنّف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمى، [بى تا].

212 . المصنّف: عبداللّه‏ بن محمّد بن ابى شيبه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1409.

213 . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: محمد بن طلحه شافعى، تحقيق: ماجد بن احمد عطيه، بى نا، [بى تا].

214 . معارج العلى في مناقب المرتضى: محمد صدرالعالم، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

215 . المعارف: ابن قتيبه، دار المعارف، مصر، [بى تا].

216 . معجم الأُدباء (إرشاد الأريب إلى معرفة الأديب): شهاب الدين ابوعبداللّه‏ ياقوت بن عبداللّه‏ رومى حموى، تحقيق: احسان عباس، دار الغرب الإسلامي، بيروت، چاپ يكم، سال

1414 ـ 1993 م.

217 . المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق: طارق بن عوض اللّه‏ بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم حسينى، دار الحرمين، قاهره، سال 1415.

218 . معجم البلدان: ياقوت بن عبداللّه‏ حموى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، سال 1399.

219 . معجم الصحابة: ابوالحسين عبدالباقى بن قانع، تحقيق صلاح بن سالم مصراتى، مكتبة الغرباء الأثرية، مدينه منوره، سال 1418.

220 . المعجم الصغير: سليمان بن احمد طبرانى، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].

221 . المعجم الكبير: سليمان بن احمد طبرانى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، سال 1405.

222 . معرفة علوم الحديث: محمّد بن عبداللّه‏ حاكم نيشابورى، تحقيق: سيد معظم حسين، دار الآفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.

223 . المغني في الضعفاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوزهرا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.

224 . مفتاح النجا في مناقب آل العبا: ميرزا محمد بن معتمد خان بدخشانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

225 . مقتل الحسين: موفق بن احمد اخطب خوارزم، مطبعة الزهراء، سال 1367.

226 . المقتنى في سرد الكنى: شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: محمد صالح عبدالعزيز مراد، المجلس العلمي بالجامعة الإسلامية، مدينه منوره ـ عربستان سعودى، چاپ يكم، سال 1408.

227 . مقدمة ابن الصلاح (معرفة أنواع علوم الحديث): ابوعمرو تقى الدين عثمان بن عبدالرحمان (ابن صلاح)، تحقيق: نورالدين عتر، دار الفكر، سوريه و بيروت، سال 1406ـ 1986م.

228 . مقدمة ابن خلدون: عبدالرحمان بن محمد بن خلدون حضرمى، دار القلم، بيروت، چاپ پنجم، سال 1984.

229 . الملل والنحل: محمّد بن عبدالكريم بن ابى بكر شهرستانى، تحقيق: محمّد سيد گيلانى، دار المعرفة، بيروت، سال 1404.

230 . مناقب آل أبيطالب عليهم السلام: محمّد على بن شهرآشوب مازندرانى، المكتبة الحيدرية، نجف، سال 1376.

231 . مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام: على بن محمّد ابن مغازلى، سبط النبى صلّى اللّه‏ عليه وآله، سال 1426 ـ 1384 ش.

232 . المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: شيخ مالك محمودى، مؤسسة نشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.

233 . المنح المكية في شرح القصيدة الهمزية: شهاب الدين احمد بن حجر هيثمى مكى، دار الرشاد الحديثة، [بى تا].

234 . منقبة المطهّرين: ابونعيم اصفهانى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

235 . منهاج السنّة النبويّه: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار أحد، [بى تا].

236 . المنهاج في شرح صحيح مسلم بن الحجّاج: محمد بن عمر نووى حاوى، المطبعة المصرية بالأزهر، چاپ يكم، سال 1347.

237 . الموافقات: ابراهيم بن موسى بن محمد لخمى غرناطى (شاطبى)، تحقيق: ابوعبيده مشهور بن حسن ال سلمان، دار ابن عفان، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1997م.

238 . المواقف: عبدالرحمان بن احمد عضدالدين ايجى، تحقيق: عبدالرحمان عميره، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.

239 . المواهب اللدنية بالمنح المحمدية: شهاب الدين احمد بن محمد بن ابى بكر قسطلانى،

المكتبة التوفيقية، القاهره ـ مصر، [بى تا].

240 . موسوعة أقوال الدارقطني: جمع آورى كننده: سيد ابوالمعاطى نورى، محمد مهدى مسلمى، اشرف منصور عبدالرحمان، احمد عبدالرزاق، عيد ايمن ابراهيم زاملى و محمود خليل، [بى ناـ بى تا].

241 . الموضوعات: ابوالفرج عبدالرحمان ابن جوزى، تحقيق: عبدالرحمان محمد عثمان، المكتبة السلفية، مدينه منوره، چاپ يكم، سال 1386 ـ 1966 م.

242 . ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.

(ن)

243 . نزهة المجالس ومنتخب النفائس: عبدالرحمان بن عبدالسلام بن عبدالرحمان صفورى، تحقيق : عبدالرحيم ماردينى، دار المحبة ـ دار آية، بيروت و دمشق، سال 2001 ـ 2002م.

244 . نزهة النظر في توضيح نخبة الفكر في مصطلح أهل الأثر: ابوالفضل احمد بن على بن محمد ابن حجر عسقلانى، تحقيق: عبداللّه‏ بن ضيف اللّه‏ رحيلى، چاپ يكم، مطبعة سفير، رياض، سال 1422.

245 . النصائح الكافية لمن يتولّى معاوية: محمّد بن عقيل علوى، دار الثقافة للطباعة والنشر، قم، چاپ يكم، سال 1412.

246 . نظم درر السمط في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بن يوسف زرندى حنفى، مكتبة الإمام أميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.

247 . نهاية الإفضال في مناقب الآل: جلال الدين سيوطى، مخطوط، [بى ناـ بى تا].

248 . نهاية العقول في دراية الأُصول: محمد بن عمر فخرالدين رازى، تحقيق: سعيد عبداللطيف فوده، دار الذخائر، بيروت، چاپ يكم، سال 1431 ـ 2015 م.

249 . النهاية في غريب الحديث والأثر: مبارك بن محمّد بن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناجى، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، سال 1364ش.

250 . نيل الأوطار: محمّد بن على بن محمّد شوكانى، دار الجيل، بيروت، سال 1973م.

(و)

251 . الوافي بالوفيات: صلاح الدين صفدى، دار إحياء التراث، بيروت، سال 1420.

252 . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: احمد بن فضل بن باكثير مكى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

253 . وسيلة النجاة في فضائل السادات: محمد مبين لكهنوى، لكهنو، [بى نا]، سال 1313.

(ه)

254 . هداية السعداء: شهاب الدين دولت آبادى، مخطوط، [بى نا ـ بى تا].

(ى)

255 . ينابيع المودة لذوي القربى: سليمان

بن ابراهيم قندوزى، تحقيق: سيد على جمال اشرف حسينى، دار الأُسوة، چاپ يكم، سال 1416.

256 . اليواقيت والجواهر في بيان عقائد الأكابر: ابوالمواهب عبدالوهاب بن احمد بن على انصارى شعرانى مصرى حنفى، دار إحياء التراث العربي ـ مؤسسة التاريخ العربي، بيروت ـ

لبنان، چاپ يكم، 1418.

Jawahir al-Kalam

fi Marifat al-Imamah wel-Imam

"Gems of Speech in being acquainted with Imamate and Imam"

The Kharij lectures on Imamate

Volume Ten

The Hadith of Analogy, the Ship, and Light

Ayatollah Sayyid Ali Husayni Milani