جواهر الکلام فی معرفة الامامة والامام جلد 4

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -

عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى.؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق.

مشخصات نشر: قم: انتشارات الحقايق، 1391 -

مشخصات ظاهرى: ج 4. 376 ص.

شابك: (ج. 4) 978 - 600 - 5348 - 69 - 9

يادداشت: ص.ع لاتينى شده: Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imamati Wal Imam principles of Imamat.

يادداشت: ج.2 و 3 (چاپ اول: 1390) (فيپا).

يادداشت: كتابنامه.

مندرجات: ج. 1. مقدمات ـ مبانى. ج 2. مبانى ـ ادله. ج 3. ادله امامت. ج 4. آيات امامت

موضوع: امامت

موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت

موضوع: احاديث اهل سنّت

شناسه افزوده: انتشارات الحقائق

رده بندى كنگره: 1391 9 ج 54 ح / 223 BP

رده بندى ديويى: 45 / 297

شماره كتابشناسى ملى: 2104579

نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 4

مؤلّف: آيت اللّه‏ سيّد على حسينى ميلانى

تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق

ناشر: انتشارات الحقايق

شمارگان: 1000

نوبت چاپ: دوم ـ 1393

قيمت: 105000 ريال

چاپ: ستاره

شابك: 9 - 69 - 5348 - 600 - 978978 - 600 - 5348 - 69 - 9

حقوق چاپ محفوظ است

مراكز پخش:

قم: تلفن: 37837320-025 و 7842682025

تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)

تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021

مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)، تلفن: 32242262-051

09151199486

اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031

كاشان: فاز دو ناجى آباد، انتهاى خيابان پاسگاه، خيابان مهستان، كتابسراى فيروز، تلفن: 5432883-0361

نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org ـ پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org ـ سامانه پيام كوتاه: 10001414

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام

دروس خارج امامت

جلد چهارم

«آيات امامت»

(آيه مودّت ـ آيات غدير)

آیت الله سید على حسينى ميلانى

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست نگاشته ها

آيه مودّت... 13

متن‏هاى حديث در كتب معتبر اهل سنت... 21

محمّد بن إسماعيل بخارى... 21

ترمذى... 22

احمد بن حنبل... 23

طبرانى... 25

حاكم نيشابورى... 26

محمّد بن جرير طبرى... 27

ابونعيم اصفهانى... 43

ابن عساكر... 45

ابن اثير... 48

ابن كثير... 49

ابوالحسن هيثمى... 52

جلال الدين سيوطى... 55

آلوسى... 57

شوكانى... 60

بررسى اسناد و متن روايات... 61

احمد بن جعفر قطيعى... 62

محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمى... 64

حرب بن حسن طحّان... 67

حسين أشقر... 69

قيس بن ربيع... 75

يزيد بن ابى زياد... 80

نتيجه بررسى اسناد روايات... 90

دفع شبهات مخالفان... 91

شبهه ابن تيميه... 92

بررسى اشكال‏ها... 98

1 ـ مكّى بودن سوره شورى... 98

11ـ پاسخ به شبهه مكّى بودن سوره شورى براساس روايات اهل سنت... 99

12ـ پاسخ به شبهه مكّى بودن سوره شورى با صرف نظر از روايات... 102

2ـ عدم درخواست پاداش رسالت از مردم... 107

3ـ استثناء در آيه منقطع است نه متصل... 110

چرا «المودة في القربى»؟... 119

تعارض روايات در ذيل آيه مودّت... 124

بررسى سند روايت طاووس از ابن عباس... 125

شعبة بن حجّاج... 125

يحيى بن عبّاد... 126

محمّد بن جعفر (غندر)... 127

محمّد بن بشار... 128

دلالت آيه مودّت بر ولايت و امامت... 129

نقش قرابت در امامت... 130

مودّت مردم، مستلزم وجوب اطاعت... 145

تفطّن و توجّه عالمان سنى به اخص بودن «مودّت» از «محبت»... 150

وجوب محبّت مطلق بيان‏گر افضليت، افضليت نيز مستلزم امامت... 164

وجوب محبت مطلق مستلزم عصمت... 170

تفسير عبارت «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً...»... 190

آيات غدير... 193

آيه تبليغ... 194

راويان احاديث... 196

نصوص حديث... 198

روايات معتبر و بى خدشه نزد اهل تسنن... 210

1. روايت ابن ابى حاتم... 210

عثمان بن خرزاذ... 211

اسماعيل بن زكريا... 212

على بن عابس... 214

داوود بن ابى عوف جحّاف... 215

أعمش... 216

عطيّه عوفى... 217

2. روايت حبرى... 217

حسين بن حكم حبرى... 218

حسن بن حسين... 218

حبّان بن على... 218

محمّد بن سائب كلبى... 220

ابوصالح... 220

3. روايت ابونعيم اصفهانى... 221

ابوبكر بن خلاّد... 222

محمّد بن عثمان بن ابى شيبه... 222

ابراهيم بن محمّد بن ميمون... 225

4. روايت ابن عساكر... 230

ابن عساكر... 231

وجيه بن طاهر... 233

ابوحامد أزهرى... 234

ابومحمّد مخلّدى... 235

محمّد بن حمدون... 235

محمّد بن ابراهيم حلوانى... 236

حسن بن حمّاد سجّاده... 236

5. روايت به سند واحدى... 237

محمّد بن على صفّار... 237

بررسى اشكالات ابن تيميه بر استدلال علاّمه حلّى به آيه تبليغ... 239

بررسى شبهات ديگر... 246

آيه اكمال... 265

1.

روايت طبرى... 267

2.

روايت ابو نعيم اصفهانى... 270

تصحيح سند روايت ابونعيم... 273

3. روايت خطيب بغدادى... 282

بررسى اعتبار سند دوم خطيب بغدادى... 291

4. روايت ابن عساكر... 294

بررسى سند نخست ابن عساكر... 294

أبوبكر مزرفى... 294

أبوالحسين بن مهتدى... 295

عمر بن أحمد... 296

أحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد... 297

بررسى سند دوم ابن عساكر... 297

أبوالقاسم بن سمرقندى... 297

أبوالحسين بن نقور... 297

محمّد بن عبداللّه‏ بن حسين دقّاق... 298

بررسى اشكالات مخالفان... 298

مناقشات ابن تيميه... 298

مناقشات ابن كثير... 302

پاسخ به مناقشات ابن كثير... 309

آيه «سأل سائل»... 313

سفيان بن عيينه... 317

سفيان ثورى... 318

ابن ديزيل... 319

بررسى روايات در اين باره... 321

اسانيد روايت شأن نزول آيه (سَأَلَ سائِلٌ)... 328

حديث يكم:... 328

حديث دوم:... 328

حديث سوم:... 329

حديث چهارم:... 329

حديث پنجم:... 330

أبوبكر محمّد بن محمّد بغدادى... 330

عبداللّه‏ بن أحمد شيبانى... 331

عبدالرحمن بن حسن أسدى... 331

ابراهيم بن حسين كسائى... 334

فضل بن دُكَين... 334

سفيان ثورى و منصور بن معتمر... 334

ربعى بن خراش... 335

حذيفة بن يمان... 335

دلالت روايات بر امامت أميرالمؤمنين على... 336

مناقشات ابن تيمية... 338

نكته پايانى... 350

فهرست منابع... 355

بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم

آيه مودّت

اشاره

يكى ديگر از آياتى كه بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد، آيه شريفه «مودّت» است. خداى تعالى در سوره شورا مى‏فرمايد:

«ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّه‏ُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛(1) اين همان چيزى است كه خداوند به بندگانش كه ايمان آورده و كارهاى نيك انجام مى‏دهند، بشارت مى‏دهد. بگو: «من از شما بر رسالت خويش اجرى نمى‏خواهم جز مودّت درباره نزديكانم [اهل بيتم]» و هر كه كار نيكو انجام دهد، ما بر نيكوئيش مى‏افزائيم كه خداوند بسيار آمرزنده و قدردان است.

براساس اين آيه، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير امامان اهل بيت عليهم السلام، امام، خليفه و وصىّ بلافصل پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند. در ادامه با بيان وجه استناد و استدلال به آيه فوق، به اثبات اين مدّعا خواهيم پرداخت. در اين بحث نيز هم‏چون مباحث گذشته، ابتدا با مراجعه به روايات، معنا و مراد آيه را روشن خواهيم نمود، آن‏گاه رواياتى را كه


1) . سوره شورى: آيه 23.

مؤيّد مدّعا هستند از منابع معتبر اهل سنّت بيان كرده و بررسى مى‏كنيم. مدّعاى شيعه اين است كه:

اوّلاً: مراد از «ذوي القربى» در آيه شريفه، اهل بيت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند؛ يعنى حضرت اميرالمؤمنين و فرزندان معصوم ايشان عليهم السلام.

ثانيا: آيه شريفه بر افضليت «ذوي القربى» دلالت دارد.

ثالثا: اثبات افضليت «ذوي القربى» مستلزم اثبات مقام امامت، ولايت و خلافت بلافصل ايشان پس از رسول خداست.

در اين راستا ابتدا بايد معناى «اجر»، «مودّت» و «ذوي القربى» به روشنى تبيين شود، از اين رو ناگزير هستيم به كتب لغت مراجعه كنيم، چرا كه براى روشن شدن مفاهيم الفاظ بايد به عرف و لغت مراجعه كرد.(1)

اگر لفظى در عرف امروز بر معناى خاصى دلالت داشت و شك كرديم كه آيا در عصر صدور نيز همين معنا مورد نظر بوده يا معناى ديگر، در اين موارد بايد اصل «استصحاب قهقرايى» را جارى كرد، يعنى بايد فاصله امروز تا عصر صدور كلام را به فاصله معينى تقسيم و براساس قرائن موجود معناى لفظ را در هر قسمت از زمان معين كرد. به عنوان مثال در عرف امروز واژه «كنز» در مورد دفينه و اشياء زيرخاكى استعمال مى‏شود و در روايات آمده است: «الخمس من... ومن الكنوز»؛ الكافى: 1 / 539 / ح 4؛ وسائل الشيعة: 9 / 487 / ح 4 خمس در مواردى واجب مى‏شود... از جمله كنزها است. در اين موارد اگر فقيه شك كند كه آيا معناى «كنز» در زمان صدور اين روايت، همان معنايى است كه عرف امروز مى‏فهمد، يا معناى اين واژه در روايت با عرف امروز متفاوت است، بايد با جارى كردن اصل «استصحاب قهقرايى» به نتيجه مطلوب برسد. به عبارت ديگر ابتدا معناى اين واژه را مثلاً در عصر شيخ انصارى بررسى مى‏كنيم، اگر مشخص شد، كه لفظ مورد نظر در زمان شيخ انصارى نيز به همين معنا به كار رفته است، باز قدرى به عقب‏تر بازمى‏گرديم و معناى آن را مثلاً در عصر مرحوم علاّمه مجلسى و پس از آن در عصر مرحوم علاّمه حلّى بررسى مى‏كنيم و همين طور مرحله به مرحله اين سير قهقرائى ادامه پيدا مى‏كند تا برسد به عصر صدور كلام معصوم و يا نزول آيه؛ و اگر پس از اين سير تحقيقى قهقرايى، لفظ براى معنايى متعيّن شد، براساس آن فتوا مى‏دهيم.

البته در برخى موارد نيز قاعده «اصالة عدم النقل» جارى مى‏شود كه از موضوع بحث ما خارج است. در بحث حاضر اگر اشكال تفاوت عرف امروز با عرف عصر نزول را بپذيريم، بايد هم‏چون مسائل خمس و نكاح و... اصل «استصحاب قهقرايى» را جارى كنيم. هر چند اشكال ياد شده بى پايه و اساس است و هيچ كس حتى «شيخ محمّد عبده» كه اين اشكال را مطرح كرده است، شكى ندارد كه معناى واژه «مودّت» در عرف امروز و عرف عصر نزول تفاوت ندارد.


1) . برخى معتقدند كه براساس عرف امروز، نمى‏توان موضوعٌ له حقيقى لفظ را تعيين كرد، زيرا زبان عربى در عصر نزول فصيح و دست نخورده بوده است، اما اين زبان مانند هر زبان ديگرى در طول زمان با واژه‏هاى غيرفصيح آميخته شده است. براى رفع اين اشكال به ناچار بايد بحث مفاهيم الفاظ در اصول را يادآورى كرد. يكى از اصول مهم در مفاهيم الفاظ، مراجعه به عرف است. به ويژه الفاظى كه موضوع له ادله شرعى قرار گرفته‏اند. در اين موارد فهم عرف است كه اخذ مى‏گردد و براساس آن، دليل رد يا قبول مى‏شود. اين يك اصل عقلايى است كه در محاكم نيز براساس آن حكم مى‏شود؛ مثلاً در اقرار، ظاهر الفاظ اخذ و براساس آن حكم صادر مى‏شود. هم‏چنين است در وصايا، معاملات و موقوفات. پس در مفاهيم الفاظ، عرف همواره به عنوان مرجع شناخته مى‏شود.

هم‏چنين براى روشن شدن مراد خداوند از «ذوي القربى»، ناگزير از مراجعه به روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستيم؛ زيرا چنان كه پيشتر بيان شد، سنّت همواره مفسّر و مبيّن كتاب است. علاوه بر آن بر هر مسلمان واجب است كه در اختلافات، به گفتار پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رجوع كرده و اعتقاد خود را از فرمايشات ايشان اخذ كند؛ زيرا خداى تعالى مى‏فرمايد:

«فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْليًما»؛(1) نه چنين است، سوگند به پروردگارت كه اينان ايمان نمى‏آورند، مگر آن كه در خصومت و نزاعشان تو را داور قرار دهند؛ آن گاه از حكمى كه مى‏كنى هيچ اعتراضى در دل نداشته باشند و كاملاً از جان و دل تسليم [فرمان] تو باشند.


1) . سوره نساء: آيه 65.

پس حقيقت صرفا با مراجعه به روايات پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم روشن خواهد شد.

براساس روايات فراوان،آيه مبارك مودّت درباره اهل‏بيت پيامبر صلّى‏اللّه‏ عليه‏وآله وسلّم نازل شده است و در هر دوره (از عصر صحابه تا به امروز) راويان و عالمان بسيارى اين احاديث را از رسول خدا صّلى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل كرده‏اند.

با رجوع به منابع اهل سنت، حتى امامان شيعه عليهم السلام نيز در زمره راويان اين احاديث هستند.

اميرالمؤمنين(1)، امام مجتبى(2)، حضرت سيدالشهداء(3)، امام سجاد(4)، امام باقر و امام صادق(5)عليهم السلام فرموده‏اند كه منظور از «ذوي القربى» در آيه مودّت، همان اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند.

احاديث مربوط به نزول آيه مودّت و منظور از «ذوي القربى» در آيه، توسط برخى از صحابه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز نقل شده است كه در اين ميان مى‏توان از افراد زير نام برد:

1ـ عبداللّه‏ بن عباس؛ 2ـ عبداللّه‏ بن مسعود؛ 3ـ جابر بن عبداللّه‏ انصارى؛


1) . ر.ك: كنزالعمّال: 2 / 290 / ش 4030؛ شواهد التنزيل: 2 / 205 ح 838 ؛ نظم دررالسمطين: 239؛ ذكر أخبار إصبهان: 2 / 165.

2) . ر.ك: فرائد السمطين: 2 / 120؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 172؛ مجمع الزوائد: 9 / 146.

3) . ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 57 / 246.

4) . ر.ك: تفسير الطبري: 25 / 33 / ح 23698.

5) . ر.ك: ينابيع المودة: 1 / 316.

4ـ ابو اُمامه باهلى؛ 5 ـ ابوالطفيل عامر بن واثله ليثى.

و از ميان تابعين نيز راويان و مفسران زيادى به نقل اين احاديث پرداخته اند. راويان و مفسّرانى هم‏چون:

1ـ سعيد بن جبير؛ 2ـ مجاهد بن جبر؛ 3ـ مقسم بن بجره؛ 4ـ زاذان كندى؛ 5 ـ سدّى؛ 6ـ فضّال بن جبير.

و نيز بزرگانى كه در حديث و تفسير مورد اعتماد اهل تسنن هستند افرادى نظير:

1ـ عمرو بن شعيب؛ 2ـ ابن مبارك؛ 3ـ زرّ بن حبيش؛ 4ـ ابو اسحاق سبيعى؛ 5 ـ زيد بن وهب؛ 6ـ عبداللّه‏ بن نجى؛ 7ـ عاصم بن ضمرة و برخى ديگر.

احاديث ياد شده در منابع معتبر حديثى اهل تسنن آمده است. از جمله در مسند احمد، مسند عبد بن حميد، صحيح بخارى، صحيح مسلم، سنن ترمذى، مسند ابوبكر بزّار و منابع ديگر.

اين حقيقت از زمان حيات شريف رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم تا به امروز در اعصار و طبقات مختلف نسل به نسل از پيامبر نقل شده و به دست ما رسيده است كه در ذيل نام برخى از راويان آن احاديث را در دوره‏هاى مختلف به ترتيب تاريخ وفات آنان ذكر مى‏كنيم:

1ـ سعيد بن منصور (متوفّاى 227 هـ)؛ 2ـ احمد بن حنبل (متوفّاى 241 هـ)؛ 3ـ عبد بن حُميد (متوفّاى 249 هـ)؛ 4ـ محمّد بن اسماعيل بخارى (متوفّاى 256 هـ)؛ 5 ـ مسلم بن حجاج نيشابورى (متوفّاى 261 هـ)؛ 6ـ احمد بن يحيى بلاذرى (متوفّاى 276 هـ)؛ 7ـ محمّد بن عيسى ترمذى (متوفّاى 279 هـ)؛ 8ـ ابوبكر بزّار (متوفّاى 292 هـ)؛ 9ـ محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمي، معروف به مطيّن (متوفّاى 297 هـ)؛ 10ـ ابوجعفر، محمّد بن جرير طبرى (متوفّاى 310 هـ)؛ 11ـ ابوبشر دولابى (متوفّاى 310 هـ)؛ 12ـ ابوبكر ابن منذر نيشابورى (متوفّاى 318 هـ)؛ 13ـ عبدالرحمن ابن أبى حاتم رازى (متوفّاى 327 هـ)؛ 14ـ هيثم بن كليب شاشى (متوفّاى 335 هـ)؛ 15ـ ابوالقاسم طبرانى (متوفّاى 360 هـ)؛ 16ـ ابن حبّان (متوفّاى 369 هـ)؛ 17ـ محمّد بن اسحاق بن منده (متوفّاى 395 هـ)؛ 18ـ ابو عبداللّه‏، حاكم نيشابورى (متوفّاى 405 هـ)؛

19ـ ابوبكر ابن مردويه اصفهانى (متوفّاى 410 هـ)؛ 20ـ ابو اسحاق ثعلبى (متوفّاى 427 هـ)؛ 21ـ ابونعيم اصفهانى (متوفّاى 430 هـ)؛ 22ـ على بن احمد واحدى (متوفّاى 468 هـ)؛ 23ـ حسين ابن مسعود بغوى (متوفّاى 516 هـ)؛ 24ـ جار اللّه‏ زمخشرى (متوفّاى 538 هـ)؛ 25ـ ملاّ عمر بن محمّد بن خضر إربلى (متوفّاى 570 هـ)؛ 26ـ ابوالقاسم ابن عساكر دمشقى (متوفّاى 571 هـ)؛ 27ـ ابوالسعادات ابن أثير جزرى (متوفّاى 606 هـ)؛ 28ـ فخر رازى (متوفّاى 606 هـ)؛ 29ـ عزّالدين ابن أثير (متوفّاى 630 هـ)؛ 30ـ محمّد ابن طلحه شافعى (متوفّاى 652 هـ)؛ 31ـ ابوعبداللّه‏ انصارى قرطبى (متوفّاى 656 هـ)؛ 32ـ ابوعبداللّه‏ گنجى شافعى (متوفّاى 657 هـ)؛ 33ـ قاضى بيضاوى (متوفّاى 685 هـ)؛ 34ـ محبّ الدين طبرى شافعى (متوفّاى 694 هـ)؛ 35ـ خطيب شربينى (متوفّاى 698 هـ)؛ 36ـ ابوالبركات نسفى (متوفّاى 710 هـ)؛ 37ـ ابوالقاسم جزّى (متوفّاى 741 هـ)؛ 38ـ علاء الدين خازن (متوفّاى 741 هـ)؛ 39ـ ابو حيان أندلسى (متوفّاى 745 هـ)؛ 40ـ ابن كثير دمشقى (متوفّاى 774 هـ)؛

41ـ ابوالحسن، نورالدين هيثمى (متوفّاى 807 هـ)؛ 42ـ ابن حجر عسقلانى (متوفّاى 852 هـ)؛ 43ـ نور الدين ابن صباغ مالكى (متوفّاى 855 هـ)؛ 44ـ شمس الدين سخاوى (متوفّاى 902 هـ)؛ 45ـ نورالدين سمهودى (متوفّاى 911 هـ)؛ 46ـ جلال الدين سيوطى (متوفّاى 911 هـ)؛ 47ـ شهاب الدين قسطلانى (متوفّاى 923 هـ)؛ 48ـ ابن حجر هيتمى مكّى، صاحب صواعق المحرقه (متوفّاى 973 هـ)؛ 49ـ أبو السعود عمادى(1)(متوفّاى 982 هـ)؛ 50ـ زرقانى مالكى (متوفّاى 1122 هـ)؛ 51ـ شيخ عبداللّه‏ شبراوى (متوفّاى 1162 هـ)؛ 52ـ شيخ محمّد صبان مصرى (متوفّاى 1206 هـ)؛ 53ـ قاضى القضاة شوكانى(2)(متوفّاى 1250 هـ)؛ 54ـ شهاب الدين آلوسى(3)(متوفّاى 1270 هـ)؛ 55ـ صديق حسن خان هندى(4)(متوفّاى 1307 هـ)؛ 56ـ محمّد مؤمن شبلنجى (متوفّاى 1308 هـ).


1) . او در عصر خويش، يكى از عالمان بزرگ دربار عثمانى در قسطنطنيه بوده است. وى متولى مقام قضاوت بوده و تفسير وى، از تفاسير معتبر به شمار مى‏رود؛ ر.ك: معجم المطبوعات العربية والمعربة اليان سركيس: 1 / 315 ـ 316؛ الأعلام (زركلى): 7 / 59 ؛ شذرات الذهب: 8 / 398.

2) . او در عصر خود، از عالمان بزرگ يمن بود و پست قضاوت را در صنعا برعهده داشته است؛ ر.ك: هدية العارفين: 2 / 365؛ معجم المطبوعات العربية والمعربة: 2 / 1160؛ الأعلام زركلى: 6 / 298.

3) . وى به «علاّمة العراق» معروف است. ر.ك: مجموعة الرسائل والمسائل: 1 / 120.

4) . در عصر خود حكومت را به دست داشته است و تأليفاتى دارد؛ ر.ك: هدية العارفين: 2 / 388.

بنابراين روشن شد كه در هر دوره عالمان، محدّثان و مفسّران زيادى از تمام فرق اهل تسنن (اعم از مالكى، حنبلى، حنفى و شافعى) از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حديث نقل كرده‏اند كه مراد از «ذوي القربى» در آيه مبارك مودّت، اهل بيت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند. در ادامه به طرح و بررسى اين روايات خواهيم پرداخت.

متن‏هاى حديث در كتب معتبر اهل سنت

محمّد بن إسماعيل بخارى

بخارى در صحيح خود مى‏نويسد:

حدثنا محمّد بن بشّار، حدثنا محمّد بن جعفر، حدثنا شعبة، عن عبدالملك بن ميسرة قال: سمعت طاوساً، عن ابن عباس رضي اللّه‏ عنهما: أنه سئل عن قوله:«إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»، فقال سعيد بن جبير:

قربى آل محمّد صلى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلم. فقال ابن عباس: عجلت! إنّ النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يكن بطن من قريش إلاّ كان له فيهم قرابة. فقال: «إلاّ أن تصلوا ما بيني وبينكم من القرابة»؛(1) محمّد بن بشار، از محمّد بن جعفر، از شعبه، از عبدالملك بن ميسره نقل كرد كه گفت: از طاووس شنيدم كه از ابن عباس درباره آيه «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» سؤال شد. سعيد ابن جبير گفت: قربى، آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند.

ابن عباس به سعيد بن جبير گفت: عجله كردى! همانا هيچ قبيله‏اى در قريش نيست مگر آن‏كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در ميان آن‏ها خويشاوندى دارد.


1) . صحيح البخاري: 6 / 37.

آن‏گاه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله فرمود: «در اين صورت موظفيد كه به خاطر خويشاوندى كه ميان من و شما است، صله رحم كنيد».

ترمذى

ترمذى نيز همين حديث را با همين سند در كتاب خود نقل كرده و سند آن را حسن و صحيح دانسته است. وى مى‏نويسد:

حدّثنا محمّد بن بشار، أخبرنا محمّد بن جعفر، أخبرنا شعبة، عن عبدالملك بن ميسرة، قال: سمعت طاووسا قال: سئل ابن عبّاس عن هذه الآية «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى». فقال سعيد بن جبير:

قربى آل محمّد. فقال ابن عبّاس: أعلمت رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يكن بطن من قريش إلاّ كان له فيهم قرابة فقال: «إلاّ أن تصِلوا ما بيني وبينكم من القرابة».

هذا حديث حسن صحيح؛(1) محمّد بن بشار، از محمّد بن جعفر، از شعبه، از عبدالملك بن ميسره نقل كرد كه گفت: از طاووس شنيدم كه از ابن عباس درباره آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» سؤال شد. سعيد بن جبير گفت: قربى، آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند. ابن عباس گفت: آيا مى‏دانى هيچ قبيله‏اى در قريش نيست مگر آن‏كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در ميان آن‏ها خويشاوندى دارد؟ آن‏گاه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «در اين صورت موظفيد كه به خاطر خويشاوندى كه ميان من و شما است، صله رحم كنيد».

اين حديث حسن و صحيح است.


1) . سنن الترمذي: 5 / 54 / ح 3304.

احمد بن حنبل احمد بن حنبل نيز در مسند خود همين عبارت را با همين سند و به دو طريق نقل كرده است. وى مى‏نويسد:

حدّثنا عبداللّه‏، حدّثني أبي، ثنا يحيى، عن شعبة، حدّثني عبدالملك بن ميسرة، عن طاووس، قال: أتى ابن عبّاس رجل فسأله. وسليمان بن داوود، قال: أخبرنا شعبة، أنبأني عبدالملك، قال: سمعت طاووسا يقول: سأل رجل ابن عبّاس المعنى عن قوله عزّوجلّ: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»، فقال سعيد بن جبير: قرابة محمّد صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم. قال ابن عبّاس: عجلت! إنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يكن بطن من قريش إلاّ لرسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فيهم قرابة فنزلت: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» إلاّ أنْ تصلوا قرابة ما بيني وبينكم؛(1) عبداللّه‏، از پدرش، از يحيى، از شعبه، از عبدالملك بن ميسره، از طاووس نقل مى‏كند كه: مردى نزد ابن عباس رفت و از او پرسيد. [در سندى ديگر] سليمان بن داوود گويد: شعبه از عبدالملك روايت كرد كه طاووس مى‏گفت: شنيدم مردى از ابن عباس معناى آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» را پرسيد، آن‏گاه سعيد بن جبير گفت: منظور خويشاوندىِ محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. ابن عباس گفت: عجله كردى! همانا هيچ قبيله‏اى در قريش نيست مگر آن‏كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در ميان آن‏ها خويشاوندى دارد، پس آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ...» نازل شد و شما موظفيد كه به خاطر خويشاوندى ميان من و شما، صله رحم كنيد.


1) . مسند أحمد: 1 / 229. ابن حبان همين روايت را با همين سند و متن در صحيحش، جلد 14، صفحه 157 آورده است. بسيارى از تفاسير نيز اين حديث را نقل كرده‏اند؛ از جمله: ر.ك: تفسير البغوي: 4 / 124 ـ 125؛ أحكام القرآن ابن عربى: 4 / 106؛ تفسير القرطبي: 16 / 21؛ تفسير ابن كثير: 4/ 121؛ الدرّالمنثور: 6/ 5 ـ 6؛ فتح القدير: 4/ 536؛ تفسير الآلوسي: 25 / 30.

براساس اين حديث، ابن عباس قول سعيد بن جبير درباره مصداق ذويالقربى را ردّ مى‏كند. سعيد بن جبير معتقد است كه خويشاوندان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مصداق «ذوي القربى» هستند، اما ابن عباس به وى مى‏گويد در اين باره عجله كردى و به اشتباه نظر دادى، چرا كه اگر مراد از «قربى» خويشاوندان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم باشند، در اين صورت حكم آيه شامل تمامى قريش خواهد بود كه صحيح نيست.

اما احمد بن حنبل با سند ديگرى در كتاب مناقب عليّ بن أبي طالب(1)روايت كرده و مى‏نويسد:

وفيما كتب إلينا محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان الحضرمي يذكر أنّ حرب بن الحسن الطحان حدّثهم قال: نا حسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»قالوا: يا رسول اللّه‏، من قرابتنا هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وابناهما عليهم السلام»؛(2) در آن‏چه محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمى بر من نوشته يادآور شده كه حرب ابن حسن طحان، از حسين أشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل مى‏كند كه وقتى آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»نازل شد، از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم سؤال شد كه خويشان شما چه كسانى


1) . درباره انتساب اين كتاب به احمد بن حنبل شبهاتى وجود دارد. برخى معتقدند بخشى از كتاب توسط فرزند احمد بن حنبل عبداللّه‏ بن احمد بن حنبل نوشته شده است و بخشى هم توسط شاگرد عبداللّه‏ (ابوبكر قطيعى) به آن اضافه گشته است كه در مباحث بعدى به اين موضوع خواهيم پرداخت.

2) . فضائل الصحابة: 2 / 669 / ح 1141.

هستند كه مودّتشان بر ما واجب شده است؟ پيامبر فرمودند: «على، فاطمه و فرزندانش عليهم السلام».(1)

طبرانى

همين روايت را طبرانى در المعجم الكبير آورده است. وى مى‏نويسد:

حدّثنا محمّد بن عبداللّه‏، ثنا حرب بن الحسن الطحان، ثنا حسين الأشقر، عن قيس بن الربيع، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير: عن ابن عباس رضي اللّه‏ عنهما قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏، ومن قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «علي وفاطمة وابناهما»؛(2) محمّد بن عبداللّه‏، از حرب بن حسن طحان، از حسين أشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرد كه گفت: وقتى آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد، به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم عرضه داشتند: نزديكان تو كه مودتشان بر ما واجب شده است چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسر ايشان».


1) . البته در اين باره نيز مناقشاتى وجود دارد، از جمله اين‏كه آيه مودّت در سوره شورى قرار دارد و سوره شورى از سوره‏هاى مكّى است، از اين رو نمى‏توان گفت مصداق قربى در اين آيه اهل بيت پيامبر عليهم السلام است، زيرا ازدواج اميرالمؤمنين عليه السلام با حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه‏ عليها و ميلاد حسنين عليهما السلام همه در مدينه بوده است. اين اشكال‏ها و مناقشات در محل خود به روشنى مطرح و پاسخ داده خواهد شد.

2) . المعجم الكبير: 3 / 47 / ش 2641 و 11/ 351. هم‏چنين ر.ك: مجمع الزوائد: 7/ 103 و 9/ 168؛ الكشّاف عن حقائق التنزيل: 3 / 467؛ تفسير الثعلبى: 8 / 37 و 310؛ شواهد التنزيل: 2 / 194 / ش 827؛ فتح الغدير: 4 / 537؛ إلا كمال في أسماء الرجال: 199. صاحب الإكمال در آخر حديث مى‏نويسد: «إسناده حسن، لأجل الأشقر وقد وثقّه ابن معين».

حاكم نيشابورى حاكم نيشابورى نيز در مستدرك على الصحيحين، ذيل آيه مودّت مى‏نويسد:

إنّما اتفقا في تفسير هذه الآية على حديث عبدالملك بن ميسرة الزرّاد، عن طاووس، عن ابن عباس أنّه في قربى آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم؛(1) ما همه در تفسير اين آيه اتفاق نظر داريم كه براساس حديث عبدالمك بن ميسره زرّاد، از طاووس، از ابن عباس، آيه درباره آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.

عبدالملك بن ميسره زرّاد، همان كسى است كه بخارى حديث سعيد بن جبير از ابن عباس را از وى نقل كرده است. در حديث بخارى، به سعيد بن جبير نسبت داده شده بود كه وى همه خويشاوندان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را مصداق «قربى» معرفى كرده و ابن عباس رأى وى را ناشى از عجله در اعلام نظر دانسته است.

امّا روشن شد كه اوّلاً براساس حديث احمد بن حنبل در فضائل الصحابه و روايت طبرانى در المعجم الكبير، سعيد بن جبير به نقل از ابن عباس، از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، را مصداق قربى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام معرفى كرده است، و ثانيا حاكم نيشابورى تصريح مى‏كند كه براساس حديث عبدالملك بن ميسره، مراد از «قربى» آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. اين موضوع به روشنى ميزان امانت‏دارى و دقت بخارى را در نقل احاديث نمايان مى‏سازد!


1) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 444.

محمّد بن جرير طبرى

در همين راستا طبرى نيز در تفسير خود به چند روايت در اين باره اشاره كرده است. وى مى‏نويسد:

1. عن أبي الديلم قال: لمّا جيء بعليّ بن الحسين رضي اللّه‏ عنهما أسيرا، فأقيم على درج دمشق، قام رجل من أهل الشام فقال: الحمدللّه‏ الذي قتلكم واستأصلكم، وقطع قرني الفتنة. فقال له عليّ بن الحسين رضي اللّه‏ عنه: «أ قرأت القرآن»؟ قال: نعم، قال: «أ قرأت آل حم»؟ قال: قرأت القرآن ولم أقرأ آل حم. قال: «ما قرأت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»»؟ قال: وإنّكم لأنتم هم؟ قال: «نعم»؛(1) از أبو ديلم نقل شده كه گفت: وقتى على بن الحسين عليهما السلام را به اسارت بردند و بر بلنداى دمشق قرار گرفت. مردى از اهل شام برخاست و گفت: حمد خداى راست كه شما را كشت و ريشه كن كرد و شاخ فتنه را بريد! حضرت على بن الحسين عليهما السلام به وى فرمود: «آيا قرآن خوانده‏اى؟» گفت: بله. حضرت فرمود: «آيا «آل حم» را خوانده‏اى»؟ گفت: قرآن خوانده‏ام، اما «آل حم» را قرائت نكرده‏ام. حضرت فرمود: «آيا اين آيه را قرائت نكرده‏اى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»»؟ آن مرد گفت: آيا مراد آيه، شما هستيد؟ حضرت فرمودند: «بله».

هر چند اهل سنّت حضرت امام سجاد عليه السلام را به عنوان امام معصوم قبول ندارند، اما با ديدى حداقلى، ايشان را به عنوان يكى از عالمان بزرگ امّت و تابعين به شمار مى‏آورند. براساس اين حديث، حضرت امام سجاد عليه السلام


1) . تفسير الطبري: 25 / 33 / ح 23698. هم‏چنين ر.ك: تفسير الثعلبي: 8 / 311؛ تفسير ابن كثير: 4 / 121؛ الدرّالمنثور: 6 / 7؛ تفسير الآلوسي: 25 / 31.

براى معرفى خود به آيه مودّت استناد و استشهاد كرده و خويشتن را مصداق «ذوي القربى» معرفى مى‏كنند.

ابو حيّان نيز اين روايت را بدون هيچ مناقشه و خدشه‏اى در سند، به ارسال مسلّم روايت كرده است.(1) 2. حدثنا أبو كريب قال: ثنا مالك بن إسماعيل، قال: ثنا عبدالسلام، قال: ثنا يزيد بن أبي زياد، عن مقسم، عن ابن عباس، قال: قالت الأنصار: فعلنا وفعلنا، فكأنّهم فخروا، فقال ابن عباس، أو العباس، شكّ عبدالسلام: لنا الفضل عليكم، فبلغ ذلك رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم، فأتاهم في مجالسهم، فقال: «يا معشر الأنصار، ألم تكونوا أذلّة فأعزّكم اللّه‏ بي؟» قالوا: بلى يا رسول اللّه‏. قال: «ألم تكونوا ضلاّلاً فهداكم اللّه‏ بي؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه‏. قال: «أفلا تجيبوني»؟ قالوا: ما نقول يا رسول اللّه‏؟ قال: «ألا تقولون: ألم يخرجك قومك فآويناك، أو لم يكذّبوك فصدقناك، أو لم يخذلوك فنصرناك؟». قال: فما زال يقول حتى جثوا على الركب، وقالوا: أموالنا وما في أيدينا للّه‏ ولرسوله، قال: فنزلت: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(2) ابو كريب، از مالك بن اسماعيل، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد، از مقسم، از ابن عباس روايت كرد كه انصار پيرامون قربى گفتند: ما [براى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم] چنين و چنان كرديم، گويا مى‏خواستند فخر فروشى كنند كه ابن عباس يا عباس، (شك از


1) . تفسير البحر المحيط: 7 / 494. هم‏چنين ر.ك: المحرّر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز: 5 / 34.

2) . تفسير الطبري: 25 / 33 ـ 34 / ح 23699. هم‏چنين ر.ك: تفسير ابن أبي حاتم: 3277 / ح 18476؛ تفسير الثعلبي: 8 / 312 ـ 313؛ تفسير ابن كثير: 4 / 121؛ الدرّالمنثور: 6 / 6؛ الكشّاف عن حقائق التنزيل: 3 / 467.

جانب عبدالسلام است، كه يكى از اين دو) به انصار گفتند: ما بر شما برترى داريم. اين خبر به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رسيد، آن‏گاه پيامبر به مجلس آن‏ها آمدند و فرمودند: «اى گروه انصار، آيا شما خوار نبوديد، سپس خداوند به واسطه من به شما عزّت عطا كرد؟» گفتند: آرى اى رسول خدا. پيامبر فرمود: «آيا شما گمراه نبوديد و خداوند به واسطه من شما را هدايت كرد؟» گفتند: بله اى رسول خدا. پيامبر فرمود: «آيا پاسخ مرا نمى‏دهيد؟» گفتند: اى رسول خدا، چه بگوئيم؟ فرمود: «آيا در پاسخ نمى‏گوئيد قومت تو را [از شهر خود] بيرون كردند و ما شما را پناه داديم؟ آيا آنان تو را تكذيب نكردند و ما تصديق كرديم؟ آيا آن‏ها تو را وانگذاشتند و ما يارى كرديم؟» پيامبر همين طور به فرمايشات خود ادامه داد تا اين‏كه انصار دو زانو نشسته و عرض كردند: دارائى‏ها و هر آن‏چه در مالكيت ماست از آن خدا و رسول اوست. در اين هنگام اين آيه نازل شد كه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».

3. حدثني يعقوب، قال: ثنا مروان، عن يحيى بن كثير، عن أبي العالية، عن سعيد بن جبير، في قوله: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» قال: هي قربى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم؛(1) يعقوب، از مروان، از يحيى بن كثير، از ابوالعاليه، از سعيد بن جبير نقل كرد كه درباره آيه مودّت گفت:

مراد از «ذوي القربى»، خويشاوندان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند.

4. حدّثني محمّد بن عمارة الأسدي ومحمّد بن خلف قالا: ثنا عبيداللّه‏، قال: أخبرنا إسرائيل، عن أبي إسحاق، قال: سألت عمرو بن شعيب عن قول اللّه‏ عزّوجل: «قل لا أسألكم عليه اجرا إلاّ المودّة في القربى» قال: قربى النبيّ صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم؛(2)

1) . همان: 25 / 34 / ح 23700.

2) . همان: ح 23701.

محمّد بن عماره اسدى و محمّد بن خلف، از عبيداللّه‏، از اسرائيل، از ابواسحاق نقل كردند كه ابواسحاق گفت: از عمرو بن شعيب درباره آيه شريفه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» پرسيدم. گفت: [منظور] نزديكان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.

با توجه به روايت‏هايى كه ذكر شد، دو مصداق براى «ذوي القربى» معين شد:

نخست تمامى خويشاوندان پيامبر كه اين قول به سعيد بن جبير منتسب است، و ديگرى افراد مشخص و معينى از خويشاوندان پيامبر؛ يعنى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و دو اولاد ايشان عليهم السلام. اين قول به روايات صريحى از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مستند است.

پيش از طرح احاديث ديگر، تذكر به اين نكته ضرورى است كه اقوال درباره مصداق «قربى» در آيه مودّت به همين دو قول منحصر نيست و حق ستيزان چنان كه در دلالت آيه ولايت، آيه تطهير، آيه مباهله و آيات ديگر خدشه كرده‏اند، درباره آيه مودّت نيز وجوه نامربوط مختلفى را مطرح ساخته‏اند تا حقيقت هم‏چنان در غبار شبهات مخفى بماند. در اين راستا برخى واژه «قربى» را در آيه به معناى مصدرىِ آن اخذ كرده و گفته‏اند مراد از «قربى»، نزديكى و اقتراب به خداوند است؛ يعنى اجر رسالت پيامبر كارهايى است كه مسلمانان را به خدا نزديك‏تر مى‏كند!(1) برخى ديگر نيز قائل شده‏اند كه اجر رسالت، مودتِ هر يك از مسلمانان با نزديكان خويش است، يعنى هر چند كه «قربى» در آيه به معناى نزديكان است


1) . اين معنا از حسن بصرى نقل شده است؛ ر.ك: تفسير الرازي: 27 / 165؛ زاد المسير: 7 / 79؛ عمدة القاري: 19 / 157؛ المعجم الكبير: 11 / 75؛ تفسير الثعلبى: 8 / 310.

نه به معناى اقتراب و نزديك‏شدن، اما مراد نزديكان مى‏تواند هر يك از مسلمانان باشد نه فقط نزديكان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم!(1) اما بى اساس بودن اين گفته‏ها هويدا و روشن است؛ زيرا ـ چنان كه ديديم ـ براساس روايات معتبر در منابع اهل سنّت، از سويى «قربى» در آيه مودّت به معناى خويشاوندان است و هرگز معناى مصدرى (يعنى اقتراب) مورد نظر آيه نمى‏باشد، و از سويى ديگر مصداق آن نزديكان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند، نه خويشاوندان هر مسلمان. اين دو نكته وجه اشتراك تمام رواياتى بود كه پيشتر مطرح شد. اما بر اساس رواياتى كه از قول رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل شد، مصداق قربى، افراد معين و مشخصى از نزديكان پيامبر است، نه تمامى خويشاوندان ايشان.

براساس روايتى كه هيثم، از ابو سعيد بن كليب شاشى نقل مى‏كند، براى يك عرب باديه نشين اين سؤال پيش مى‏آيد كه آيا مراد از «مودّة في القربى» مودّت هر يك از مسلمانان درباره نزديكان خويش است، و يا منظور مودّت با نزديكان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است؟ در اين روايت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم تصريح مى‏كند كه مودّت با نزديكان ايشان به عنوان اجر رسالت قرار داده شده است. شاشى در مسند خود آورده است:

حدّثنا الحسن بن علي بن عفان، نا محمّد بن خالد، عن يحيى بن ثعلبة الأنصاري، عن عاصم بن أبي النجود، عن زر، عن عبداللّه‏ قال: كنّا


1) . اين وجه را نيز مفسّران اهل سنّت نقل كرده‏اند، امّا به جهت بى‏اساس بودن و شدّت ضعف، به آن اعتنايى نكرده‏اند! كه در آينده به اين انظار خواهيم پرداخت.

مع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم في مسير، فهتف به أعرابي بصوت جهوري: يا محمّد، فقال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم: «يا هناه». فقال: يا محمّد، ما تقول في رجل يحب القوم ولم يعمل بعملهم؟ قال: «المرء مع من أحب». قال: يا محمّد، إلى من تدعو؟ قال: «إلى شهادة أن لا إله إلاّ اللّه‏، وأنّي رسول اللّه‏، وإقام الصلاة، وإيتاء الزكاة، وصوم رمضان، وحجّ البيت». قال: فهل تطلب على هذا أجرا؟ قال: «لا، إلاّ المودّة في القربى». قال: أقربائي يا محمّد أم قرباؤك؟ قال: «بل قربائي». قال: هات يدك حتى أبايعك، فلا خير فيمن يودّك ولا يودّ قرباك؛(1) حسن بن على بن عفان، از محمّد بن خالد، از يحيى بن ثعلبه انصارى، از عاصم بن ابى‏نجود، از زر، از عبداللّه‏ روايت كرد كه در راهى با رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم همراه بوديم كه يك اعرابى (= عرب باديه نشين) با صداى بلند فرياد زد: اى محمّد! رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «چه مى‏گويى؟» اعرابى گفت: اى محمّد، نظرت درباره مردى كه قومى را دوست دارد، اما عملش با اعمال آنان سازگار نيست چيست؟ پيامبر فرمود: «انسان با آن كس كه او را دوست دارد همراه مى‏شود». اعرابى گفت: اى محمّد، تو ما را به چه كسى مى‏خوانى؟ پيامبر فرمود: «به شهادت اين [حقيقت] كه خدايى به جز «اللّه‏» نيست و من رسول خدا هستم و نيز به اقامه نماز، پرداخت زكات، روزه ماه رمضان و حج خانه خدا». اعرابى گفت: آيا در برابر اين دعوت اجرى نيز مى‏طلبى؟ پيامبر فرمود: «نه، جز مودّت درباره نزديكان». اعرابى گفت: [منظور شما از «قربى»] نزديكان من است يا نزديكان خودت؟ پيامبر فرمود: «البته كه نزديكان خودم». اعرابى گفت: دست خود را پيش آر تا با تو بيعت كنم، خيرى نيست در كسى كه به شما مودّت داشته باشد، اما به نزديكان شما مودّت نكند.


1) . المسند الكبير شاشى: 2 / 188 / ح 607.

طبرانى نيز در همين باره مى‏نويسد:

حدّثنا محمّد بن عبداللّه‏ الحضرمي، ثنا محمّد بن الإستثناء، ثنا حسين الأشقر، ثنا نصير بن زياد، عن عثمان أبي اليقظان، عن سعيد ابن جبير، عن ابن عباس قال: قالت الأنصار فيما بينهم لو جمعنا لرسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم مالاً فبسط يده لا يحول بينه وبين أحد، فأتوا رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فقالوا: يا رسول اللّه‏، إنّا أردنا أن نجمع لك من أموالنا، فأنزل اللّه‏ عزّوجلّ «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»فخرجوا مختلفين، فقال بعضهم: ألم تروا إلى ما قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم؟ وقال بعضهم: إنّما قال هذا لنقاتل عن أهل بيته وننصرهم... ؛(1) محمّد بن عبداللّه‏ حضرمى، از محمّد بن إستثناء، از حسين أشقر، از نصير بن زياد، از ابويقظان عثمان، از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرد كه انصار در بين خود مى‏گفتند: اگر براى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مالى جمع كنيم تا دست ايشان باز باشد، ميان او و كسى جدايى نمى‏افتد. پس به خدمت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رفتند و عرضه داشتند: اى رسول خدا، ما قصد كرده‏ايم كه از اموال خود مقدارى براى شما جمع كنيم. آن‏گاه خداى عزّوجلّ [در پاسخ به قصد آنان] اين آيه را نازل كرد كه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى». پس آنان از نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم خارج شدند در حالى كه باهم اختلاف داشتند. برخى گفتند: آيا نمى‏بينيد كه


1) . المعجم الكبير: 12 / 26 ـ 27؛ المعجم الأوسط: 6 / 49. هم‏چنين ر.ك: مجمع الزوائد: 7 / 103؛ الدرّالمنثور: 6 / 6؛ مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: 317 / ح 525.

رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم چه فرمود؟ و برخى گفتند: ايشان اين سخن را فرمود كه ما در حمايت از اهل بيت او بجنگيم و آنان را يارى رسانيم... .(1) حاكم نيشابورى نيز مى‏نويسد:

حدثنا أبو محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى بن أخي طاهر العقيقي الحسني، ثنا إسماعيل بن محمّد بن إسحاق بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين، حدثني عميّ عليّ بن جعفر بن محمّد، حدثني الحسين بن زيد، عن عمر بن عليّ، عن أبيه عليّ بن الحسين، قال: خطب الحسن بن عليّ الناس حين قتل عليّ، فحمد اللّه‏ وأثنى عليه، ثمّ قال: «لقد قبض في هذه الليلة رجل لا يسبقه الأوّلون بعمل ولا يدركه الآخرون، وقد كان


1) . يكى از عهدهاى پيامبر با انصار اين بود كه آنان همان‏گونه كه از زن و فرزند خويش محافظت مى‏كنند، از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز حمايت و دفاع كنند؛ از اين رو حضرت صديقه كبرا سلام اللّه‏ عليها در جريان غصب خلافت و مصادره فدك، خطاب به انصار مى‏فرمايد: معشر البقية، وأعضاد الملة، وحضنة الإسلام، ماهذه الغميزة في حقي، والسنة عن ظلامتي، أما كان رسول اللّه‏ أمر بحفظ المرء في ولده؟ ... أبني قيلة، اهتضم تراث أبي وأنتم بمرأى ومسمع! تلبسكم الدعوة، ويشملكم الجبن، وفيكم العدة والعدد، ولكم الدار والجنن، وأنتم نخبة اللّه‏ التي امتحن، ونحلته التي انتحل، وخيرته التي انتخب لنا أهل البيت؛ اى يادگاران زمان پيامبر، و اى ياوران دين و پناه دهندگان اسلام! اين چه سستى است در يارى من و چه ضعفى است در كمك به من و چه كوتاهى است درباره حق من و چه خوابى است كه در ظلم به من شما را فرا گرفته است؟! آيا رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پدرم نمى‏فرمود: «حرمت هر كسى را نسبت به فرزندانش بايد نگاه داشت»؟... اى پسران قَيْلَه! در ارث پدرم به من ظلم شود، در حالى كه شما حال مرا مى‏بينيد و صداى مرا مى‏شنويد! نداى نصرت‏طلبى من به شما مى‏رسد، ترس شما را فراگرفته؟! و اين در حالى است كه شما تداركات و افراد [براى دفاع از من ]داريد و شما بوديد كه جا و پناه داديد و شما كسانى هستيد كه به عنوان برگزيده و منتخب خدا براى ما اهل بيت انتخاب شده‏ايد؛ دلائل النبوة: 120؛ شرح نهج البلاغة: 16 / 215 ـ 216 با كمى اختلاف در برخى عبارات.

رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم يعطيه رايته، فيقاتل وجبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره فما يرجع حتّى يفتح اللّه‏ عليه، وما ترك على أهل الأرض صفراء ولا بيضاء إلاّ سبعمائة درهم فضلت من عطاياه أراد أن يبتاع بها خادماً لأهله». ثمّ قال: «أيّها الناس، من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن علي وأنا ابن النبيّ وأنا ابن الوصي، وأنا ابن البشير، وأنا ابن النذير، وأنا ابن الداعي إلى اللّه‏ بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الذي كان جبريل ينزل إلينا ويصعد من عندنا، وأنا من أهل البيت الذي أذهب اللّه‏ عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا، وأنا من أهل البيت الذي افترض اللّه‏ مودّتهم على كلّ مسلم، فقال تبارك وتعالى لنبيّه صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا» فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت؛(1) ابو محمّد حسن بن محمّد عقيقى حسنى، از اسماعيل بن محمّد بن اسحاق بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين عليهم السلام، از عموى خود على بن جعفر بن محمّد، از حسين بن زيد، از عمر بن على، از پدرش على بن حسين روايت كرد كه گفت: حسن بن على عليهما السلام به هنگام شهادت على عليه السلام خطبه خواند، آن‏گاه خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «به يقين در اين شب مردى رحلت كرده كه هيچ يك از پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفته و آيندگان به او نخواهند رسيد. همانا رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پرچم خويش را به او عطا فرمود، پس در جنگ‏ها جبرئيل در سمت راست و ميكائيل در


1) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 172. هم‏چنين ر.ك: السنن الكبرى نسائي: 5 / 112 / ح 8408؛ خصائص اميرالمؤمنين (نسائي): 61؛ شرح نهج البلاغة: 16 / 30؛ تاريخ مدينة دمشق: 42/581 ؛ تاريخ اليعقوبي: 2 / 213.

سمت چپ او مى‏جنگيدند و او باز نمى‏گشت تا اين‏كه خدا به واسطه ايشان گشايش و فتح حاصل مى‏فرمود. و هيچ [سكه] زرد و سفيدى از خود به جا نگذاشته جز هفتصد درهم كه از بخشش‏هاى ايشان باقى مانده است كه مى‏خواست با آن براى خانواده خود خادمى استخدام كند». سپس فرمود: «اى مردم، هر كه مرا مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد بداند كه من حسن بن على هستم. من پسر نبى شما و پسر وصى [پيامبرتان] هستم و پسر بشارت دهنده و انذار كننده‏ام. من فرزند كسى هستم كه به اذن خدا به سوى او دعوت مى‏فرمود. من فرزند سراج منيرم. من از اهل بيتى هستم كه جبرئيل به سوى ما نازل مى‏شود و از نزد ما بالا مى‏رود. من از اهل بيتى هستم كه خداوند ناپاكى را از ايشان دور ساخته و آنان را كاملاً پاك گردانيده است. من از اهل بيتى هستم كه خداوند مودّتشان را بر همه مسلمانان واجب ساخته است، آن‏گاه كه خداى تبارك و تعالى به پيامبرش صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرموده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا». پس نيكى كردن همان مودّت به ما اهل بيت است.

اين خطبه بسيار با اهميت است و مطالب و معارف مهمى را در بر دارد. خطبه فوق در منابع و متون فراوانى نقل شده است، اما متأسفانه تصرفاتى در آن صورت گرفته و فرازهايى از خطبه در منابع مختلف حذف شده است. به عنوان نمونه «ابو بشر دولابى» اين خطبه را به سه طريق در كتاب الذرية الطاهرة نقل مى‏كند.

سه طريق ابو بشر دولابى به شرح زير است:

1. أخبرني أبو القاسم كهمس بن معمر: أنّ أبا محمّد إسماعيل بن محمّد بن إسحاق بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب حدّثهم: حدّثني عمّي عليّ بن جعفر بن محمّد بن حسين بن زيد، عن

الحسن بن زيد بن حسن بن عليّ عن أبيه، قال: خطب الحسن بن علي الناس حين قُتل عليّ... .

2.

أخبرني أبو عبداللّه‏ الحسين بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب، حدّثني أبي، حدّثني حسين بن زيد، عن الحسن بن زيد بن حسن ـ ليس فيه: عن أبيه ـ، قال: خطب الحسن بن عليّ الناس... .

3.

حدّثنا أحمد بن يحيى الأودي، نا إسماعيل بن أبان الورّاق، نا عمرو، عن جابر، عن أبي الطفيل، وزيد بن وهب، وعبداللّه‏ بن نجي، وعاصم بن ضمرة، عن الحسن بن عليّ، قال: لقد قُبض في هذه الليلة رجل... .(1) ابوالفرج اصفهانى نيز اين خطبه را با اسانيد مختلف نقل كرده است. وى در مقاتل الطالبيين مى‏نويسد:

حدّثني أحمد بن عيسى العجلي، قال: حدّثنا حسين بن نصر، قال: حدّثنا زيد بن المعذل، عن يحيى بن شعيب، عن أبي مخنف، قال: حدّثني أشعث ابن سوار، عن أبي إسحاق السبيعي، عن سعيد بن رويم.

وحدّثني عليّ بن إسحاق المخرمي وأحمد بن الجعد، قالا: حدّثنا عبداللّه‏ ابن عمر مشكدانة، قال: حدّثنا وكيع، عن إسرائيل، عن أبي إسحاق، عن عمرو بن حبشي.

وحدّثني عليّ بن إسحاق، قال: حدّثنا عبداللّه‏ بن عمر، قال: حدّثنا عمران بن عيينة، عن الأشعث عن أبي إسحاق، موقوفا.


1) . الذرية الطاهرة النبوية: 109 / ش 114 و 111 / ش 115 و 117.

وحدّثني محمّد بن الحسين الخثعمي، قال: حدّثنا عبّاد بن يعقوب، قال: حدّثنا عمرو بن ثابت، عن أبي إسحاق، عن هبيرة بن بريم، قال:

قال عمرو بن ثابت: كنت أختلف إلى أبي إسحاق السبيعي سنة، أسأله عن خطبة الحسن بن علي، فلا يحدّثني بها، فدخلت إليه في يوم شات وهو في الشمس وعليه برنسه كأنّه غول، فقال لي: من أنت؟ فأخبرته، فبكى وقال: كيف أبوك؟ كيف أهلك؟ قلت: صالحون. قال: في أيّ شيء تردّد منذ سنة؟ قلت: في خطبة الحسن بن عليّ بعد وفاة أبيه.

قال: حدّثني هبيرة بن بريم، وحدّثني محمّد بن محمّد الباغندي ومحمّد بن حمدان الصيدلاني، قالا: حدّثنا إسماعيل بن محمّد العلوي، قال: حدّثني عمّي عليّ بن جعفر بن محمّد، عن الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين بن زيد بن الحسن، عن أبيه، دخل حديث بعضهم في حديث بعض، والمعنى قريب، قالوا:

خطب الحسن بن عليّ بعد وفاة أميرالمؤمنين عليّ عليه السلام فقال: لقد قُبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأوّلون بعمل، ولا يدركه الآخِرون بعمل، ولقد كان يجاهد مع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فيقيه بنفسه، ولقد كان يوجّهه برايته فيكتنفه جبرئيل عن يمينه، وميكائيل عن يساره، فلا يرجع حتّى يفتح اللّه‏ عليه، ولقد توفّي في هذه الليلة التي عُرج فيها بعيسى بن مريم، ولقد توفّي فيها يوشع بن نون وصيّ موسى، وما خلّف صفراء ولا بيضاء إلاّ سبعمائة درهم بقيت من عطائه أراد أنْ يبتاع بها خادما لأهله.

ثمّ خنقته العبرة، فبكى وبكى الناس معه.

ثمّ قال: أيّها الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، أنا ابن البشير، أنا ابن النذير، أنا ابن الداعي إلى اللّه‏ عزّوجلّ بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الّذين أذهب اللّه‏ عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا، والّذين افترض اللّه‏ مودّتهم في كتابه إذ يقول: «ومن يقترف حسنةً نزد له فيها حُسنا» فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت.

قال أبو مخنف عن رجاله: ثمّ قام ابن عبّاس بين يديه فدعا الناس إلى بيعته، فاستجابوا له وقالوا: ما أحبّه إلينا وأحقّه بالخلافة؛ فبايعوه ثمّ نزل عن المنبر؛(1) احمد بن عيسى عجلى، از حسين بن نصر، از زيد بن معذل، از يحيى بن شعيب، از ابومخنف، از أشعث بن سوار، از ابو اسحاق سبيعى، از سعيد بن رويم اين روايت را نقل كرده‏اند.

هم‏چنين على بن اسحاق مخرمى و احمد بن جعد، از عبداللّه‏ بن عمر مشكدانه، از وكيع، از اسرائيل، از ابو اسحاق، از عمرو بن حبشى روايت كرد.

هم‏چنين به طريقى ديگر على بن اسحاق، از عبداللّه‏ بن عمر، از عمران بن عيينه، از اشعث بن ابى اسحاق.

و هم‏چنين محمّد بن حسين خثعمى، از عبّاد بن يعقوب، از عمرو بن ثابت، از ابواسحاق، از هبيرة بن بريم روايت كرد كه عمرو بن ثابت گفت: من در سالى نزد ابواسحاق سبيعى رفت و آمد مى‏كردم و درباره خطبه حسن بن على عليهما السلام از او مى‏پرسيدم، اما آن را براى من نقل نمى‏كرد. اما در يك روز سرد زمستانى بر او وارد شدم در حالى كه او در


1) . مقاتل الطالبيين: 32 ـ 33.

آفتاب ايستاده بود و كلاه بر سر داشت ... به من گفت: تو كه هستى؟ خودم را معرفى كردم. او گريه كرد و گفت: پدر و خانواده‏ات در چه حالى هستند؟ گفتم خوبند. گفت: امسال در ارتباط با چه مسأله‏اى پيش من مى‏آمدى؟ گفتم درباره خطبه حسن بن على عليهما السلام كه پس از رحلت پدرش صلوات اللّه‏ وسلامه عليه ايراد كرد.

گفت هبيرة بن بريم، از محمّد بن محمّد باغندى و محمّد بن حمدان صيدلانى (و اين دو)، از اسماعيل بن محمّد علوى روايت كردند كه گفت: عمويم على بن جعفر بن محمّد، از حسين بن زيد بن على بن حسين بن زيد بن حسن، از پدرش ـ حديث برخى از اينان با حديث برخى ديگر آميخته شده، اما معنا به هم نزديك است ـ گفتند: حسن بن على عليهما السلام پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام خطبه خواند و فرمود: «به تحقيق در اين شب مردى رحلت كرده كه هيچ يك از پيشينيان بر او سبقت نگرفته و هيچ يك از آيندگان در عمل به او نخواهند رسيد. به راستى او همراه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم جهاد كرده و با جان خويش از ايشان محافظت مى‏نمود. پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم او را با پرچم خويش فرستاد، در حالى كه جبرئيل از راست و ميكائيل از چپ از ايشان محافظت مى‏كردند و او باز نمى‏گشت تا اين‏كه خداوند بر او گشايش حاصل كند. به تحقيق او در اين شب رحلت فرمود كه عيسى در آن عروج كرد و يوشع بن نون وصىّ موسى در اين روز رحلت كرد. ايشان رحلت كرد در حالى كه هيچ سكه زرد و سفيدى (دينار و درهمى) از خود باقى نگذاشت، هفتصد درهم كه از بخشش‏هاى ايشان اضافه مانده بود و مى‏خواست با آن براى خانواده‏اش خادمى استخدام كند».

سپس بغض كرد و گريست و مردم به همراه ايشان گريستند.

آن‏گاه فرمود: «اى مردم! هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد بداند

كه من حسن فرزند محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستم. من پسر بشارت دهنده (به رحمت خدا) و ترساننده (از عذاب او) هستم. من فرزند كسى هستم كه به اذن خداوند بندگان را به سوى او فرا مى‏خواند. من پسر چراغ فروزان (هدايت) هستم و از اهل بيتى هستم كه خداوند هرگونه ناپاكى را از آنان دور ساخته و ايشان را كاملاً پاك گردانيده است. [من از اهل بيتى هستم كه] خداوند در كتاب خود مودتشان را واجب كرده است، آن‏جا كه مى‏فرمايد: «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا»، پس منظور از انجام نيكى، مودّت ما اهل بيت است».

ابو مخنف [به نقل] از برخى رجال خويش مى‏گويد: سپس ابن عباس از نزد آن حضرت برخاست و مردم را به بيعت با ايشان فرا خواند و مردم به دعوت او پاسخ مثبت دادند و گفتند: هيچ كس نزد ما محبوب‏تر از او نيست و او براى خلافت شايستگى دارد؛ پس با ايشان بيعت كردند و سپس آن حضرت از منبر پايين آمد.

دو نكته مى‏توان از اين روايت استفاده نمود:

نكته يكم: براساس اين روايت، امام مجتبى عليه السلام مودّت اهل بيت عليهم السلام را همان حسنه‏اى دانسته‏اند كه خداوند به واسطه آن، اعمال نيك بندگان را مضاعف مى‏سازد. در تفاسير اهل سنت نيز بر اين معنا تأكيد شده است. با توجه به اين نكته، مى‏توان روايت شريف «حبّ عليّ حسنة لا تضرّ معها سيئتة»(1)را تفسير اين آيه دانست؛ زيرا روشن است كه اگر خداوند اراده فرمايد كه كارهاى نيك بندگان مؤمن خود را مضاعف سازد و درجات آنان را بالا برد، هيچ گناه و سيئه‏اى نمى‏تواند در برابر حسنات مضاعف شده مقاومت كند.


1) . كشف الغمّة: 1 / 92 به نقل از فردوس الأخبار ديلمى؛ ينابيع المودّة: 1 / 375 / ش 16 (به نقل از خوارزمى) و 2 / 75 / ش 54 (به نقل از ديلمى)؛ النصائح الكافية: 94؛ نهج الإيمان: 449.

نكته دوم: نكته دومى كه از اين روايت استفاده مى‏شود، اقدام ابن عباس جهت اخذ بيعت از مردم براى امام حسن عليه السلام است كه خود شاهدى بر بطلان روايت طاووس از ابن عباس است كه ابن عباس در آن، به ابن جبير نسبت عجله در تفسير آيه مودّت داده است.

شيخ مفيد رحمه اللّه‏ نيز به سند خود، خطبه امام حسن صلوات اللّه‏ وسلامه عليه را همين گونه نقل كرده است.(1) با رجوع به منابع اهل سنت، اين خطبه را مى‏توان در كتاب‏هايى هم‏چون: مسند احمد،(2)فضائل الصحابة،(3)معجم الكبير،(4)تاريخ طبرى،(5)مستدرك حاكم،(6)الكامل في التاريخ،(7)مجمع الزوائد،(8)السنن الكبرى،(9)خصائص نسائى،(10)الثقات ابن حبّان،(11)تاريخ مدينة دمشق،(12)البداية والنهايه،(13)تاريخ الإسلام ذهبى،(14)طبقات


1) . الإرشاد: 2 / 7 ـ 9.

2) . مسند أحمد: 1 / 199 ـ 200.

3) . فضائل الصحابة: 2 / 600 / ش 1026.

4) . المعجم الكبير: 3 / 79 ـ 81 ، شماره‏هاى 2717 ـ 2725.

5) . تاريخ الطبري: 4 / 120 ـ 121.

6) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 172.

7) . الكامل في التاريخ: 3 / 400 ـ 401.

8) . مجمع الزوائد: 9 / 146.

9) . السنن الكبرى: 5 / 112 / ش 8408.

10) . خصائص أميرالمؤمنين عليه السلام: 61.

11) . الثقات: 303 ـ 304.

12) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 579 و 581 .

13) . البداية والنهايه: 7 / 368.

14) . تاريخ الإسلام: 3 / 652.

ابن سعد،(1)كنزالعمّال(2)و منابع ديگر(3)مشاهده نمود. اما با مطالعه دقيق عبارات اين منابع و مقايسه آنان با يكديگر، به خوبى مى‏توان ميزان امانت‏دارى و علاقه محدّثان اهل سنت مبنى بر حفظ و نقل احاديث پيرامون اهل بيت عليهم السلام را دريافت! به هرروى، چنان‏كه در روايت فوق مى‏بينيم، حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام خود را مصداق قربى و اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دانسته‏اند.

ابونعيم اصفهانى

از ديگر كسانى كه اين حديث را در كتاب خود آورده و به سند خود نقل كرده است، ابونعيم اصفهانى است. وى در ذكر أخبار اصفهان مى‏نويسد:

حدّثنا الحسين بن أحمد بن علي أبو عبداللّه‏، ثنا الحسن بن محمّد بن أبي هريرة، ثنا إسماعيل بن يزيد، ثنا قتيبة بن مهران، ثنا عبدالغفور، عن أبي هاشم، عن زاذان، عن علي قال: قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «عليكم بتعلّم القرآن وكثرة تلاوته، تنالون به الدرجات، وكثرة عجائبه في الجنّة». ثمّ قال عليّ: «وفينا آل حم، أنّه لا يحفظ مودّتنا إلاّ كلّ مؤمن، ثمّ قرأ: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»»؛(4) ابو عبداللّه‏ حسين بن احمد بن على، از حسن بن محمّد بن أبي هريرة، از اسماعيل


1) . الطبقات الكبرى: 3 / 38 ـ 39.

2) . كنزالعمّال: 13 / 192 ـ 193 / ش 36574 ـ 36575.

3) . تاريخ اليعقوبي: 2 / 232؛ الإكمال في أسماء الرجال: 43؛ صحيح ابن حبان: 15 / 1383؛ شرح نهج البلاغة: 16 / 30.

4) . ذكر أخبار أصبهان: 2/165. هم‏چنين ر.ك: كنزالعمّال: 2/290/ح 4029؛ شواهد التنزيل: 2/205؛ تفسير الآلوسي: 25/31 .

بن يزيد، از قتيبة بن مهران، از عبدالغفور، از أبو هاشم، از زاذان از على عليه السلام روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «بر شما باد به يادگيرى قرآن و بسيار تلاوت كردن آن تا به واسطه آن به درجات و عجائب بسيار بهشت برسيد». سپس على عليه السلام فرمود: «و آن هم در ميان ماست، به راستى كه مودّت ما را حفظ نمى‏كند مگر هر مؤمنى، آن‏گاه فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».

همو در جاى ديگر مى‏نويسد:

حدّثنا أبو عبداللّه‏ محمّد بن أحمد بن علي بن أحمد بن مخلّد، ثنا محمّد ابن عثمان بن أبي شيبة، ثنا عبادة بن زياد، ثنا يحيى بن العلاء، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جابر قال: جاء أعرابي إلى النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فقال: يا محمّد! اعرض عليّ الإسلام. فقال: «تشهد أن لا إله إلاّ اللّه‏ وحده لا شريك له وأنّ محمّدا عبده ورسوله». قال: تسألني عليه أجرا؟ قال: «لا إلاّ المودّة في القربى». قال: قرباي أو قرباك؟ قال: «قرباي». قال: هات أبايعك فعلى من لا يحبّك ولا يحبّ قرباك لعنة اللّه‏. قال صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم: «آمين».

هذا حديث غريب من حديث جعفر بن محمّد، لم نكتبه إلاّ من حديث يحيى بن العلاء كوفي ولي قضاء الري؛(1) ابوعبداللّه‏ محمّد بن احمد بن على بن احمد بن مخلد، از محمّد بن عثمان بن أبى شيبه، از عباده بن زياد، از يحيى بن علا، از جعفر بن محمّد، از پدرش، از جابر روايت كرد كه: فردى اعرابى نزد پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آمد و عرض كرد: اى محمّد! اسلام را بر من


1) . حلية الأولياء: 3 / 201.

عرضه بدار. پيامبر فرمود: «شهادت بده كه خدايى جز اللّه‏ نيست و او شريكى ندارد و همانا محمّد بنده و رسول اوست». اعرابى گفت: بر اين امر اجرى هم مى‏خواهى؟ فرمود: «نه، مگر مودّت درباره نزديكانم». اعرابى گفت: منظور نزديكان خود ماست يا نزديكان شما؟ پيامبر فرمود: «نزديكان من». اعرابى گفت: دست خود را بياور تا با تو بيعت كنم، پس بر كسى كه تو و نزديكانت را دوست نمى‏دارد لعنت خدا باد! پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم [نيز] فرمودند: «آمين».

اين حديث غريب و از حديث جعفر بن محمّد است كه آن را ننوشتم مگر از حديث يحيى بن علاء كوفى كه قاضى رى است.

ابن عساكر

ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق به سند خود مى‏نويسد:

أخبرنا أبوالحسن الفرضي، نا عبدالعزيز الصوفي، أنا أبوالحسن ابن السمسار، أنا أبو سليمان...

قال: وأنا ابن السمسار، أنا علي بن الحسن الصوري ونا سليمان بن أحمد بن أيّوب الطبراني اللخمي بأصبهان، نا الحسين بن إدريس الحريري التستري، نا أبو عثمان طالوت بن عبّاد البصري الصيرفي، نا فضّال بن جبير، نا أبو أمامة الباهلي قال: قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم: خلق الأنبياء من أشجار شتّى، وخلقني وعليّا من شجرة واحدة، فأنا أصلها وعليّ فرعها وفاطمة لقاحها والحسن والحسين ثمرها، فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن زاغ هوى، ولو أنّ عبدا عبداللّه‏ بين الصفا والمروة ألف عام ثمّ ألف عام ثمّ ألف عام، ثمّ لم يدرك محبّتنا إلاّ أكبّه اللّه‏ على منخريه في النّار،

ثمّ تلا: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى».

رواه علي بن الحسن الصوفي مرّةً أخرى عن شيخ آخر، أخبرناه أبوالحسن الفقيه السلمي، نا عبدالعزيز الكتّاني، أنا أبو نصر ابن الجبان، نا أبوالحسن عليّ بن الحسن الطرسوسي، نا أبوالفضل العبّاس بن أحمد الخواتيمي بطرسوس، نا الحسين بن إدريس التستري... ؛(1) ابوالحسن فرضى، از عبدالعزيز صوفى، از ابوالحسن بن سمسار، از ابوسليمان روايت كردند كه گفت... و ابن سمسار از على بن حسن صورى، از سليمان بن احمد بن ايوب طبرانى لخمى در اصفهان خبر داد كه حسين بن ادريس حريرى شوشترى، از ابو عثمان طالوت بن عبّاد بصرى صيرفى، از فضّال بن جبير، از ابو أمامه باهلى خبر دادند كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «خداوند انبياء را از درختان گوناگون آفريد و من و على را از درخت واحد. پس من اصل (ريشه و تنه) آن درختم و على فرع [و شاخه] آن و فاطمه [مايه] لقاح [و گرده] آن و حسن و حسين ميوه آن هستند.

پس هر كه به شاخه‏اى از شاخه آن آويزان گردد نجات مى‏يابد و هر آن كس كه از آن منحرف شود هلاك مى‏شود و اگر بنده‏اى خدا را در بين صفا و مروه سه هزار سال عبادت و بندگى كند و پس از آن محبت ما را درك نكند، خداوند او را با صورت به آتش مى‏افكند؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».

و على بن حسن صوفى اين روايت را بار ديگر از شيخ ديگرش روايت كرده است كه


1) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 65 ـ 66. شايان ذكر است كه اين روايت را برخى ديگر از عالمان اهل سنّت با سندهاى ديگر و از طرق‏هاى مختلفى كه البتّه همه آن‏ها نيز به ابوامامه باهلى ختم مى‏شود، آورده‏اند؛ ر.ك: شواهد التنزيل: 1 / 553 ـ 554 / ح 588 و 2 / 203 / ح 837 و 204؛ ميزان الإعتدال: 3 / 347؛ لسان الميزان: 4 / 434.

ابوالحسن فقيه سلمى، از عبدالعزيز كتّانى، از ابو نصر بن جبّان، از ابو الحسن على بن حسن طرسوسى، از ابوالفضل عبّاس بن احمد خواتيمى در طرسوس حديث را روايت كرده است كه حسين بن ادريس شوشترى گفت... .

ابن عساكر روايت ديگرى را نقل مى‏كند كه براساس آن، معاويه به مروان دستور داد تا دختر عبداللّه‏ بن جعفر طيّار را براى يزيد خواستگارى كند.(1)در اين روايت آمده است:

كتب معاوية إلى مروان وهو على المدينة أن يزوّج ابنه يزيد بن معاوية، زينب بنت عبداللّه‏ بن جعفر... فبعث مروان بن الحكم إلى عبداللّه‏ بن جعفر، فأجابه واستثنى عليه برضا الحسين بن علي... فلم يلبثوا إلاّ خمس ليالي حتى قدم الحسين، فأتاه عبداللّه‏ بن جعفر، فقال: ... وأنت خالها ووالدها وليس لي معك أمر فأمرها بيدك... .

فتكلّم الحسين، فحمد اللّه‏ وأثنى عليه، ثمّ قال: «إنّ الإسلام يرفع الخسيسة ويتمّ النقيصة ويذهب الملامة، فلا لوم على امرى‏ء مسلم إلا في أمر مأثم وإنّ القرابة التي أعظم اللّه‏ حقّها وأمر برعايتها وسأل الأجر في المودّة عليها والحافظة في كتاب اللّه‏ تعالى قرابتنا أهل البيت»؛(2) معاويه به مروان كه حاكم مدينه بود نوشت كه زينب دختر عبداللّه‏ بن جعفر را به ازدواج


1) . يكى از دسيسه‏هاى معاويه و بنو اميه آن بود كه با دختران خاندان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ازدواج كنند. شواهد فراوانى بر اين مدعا وجود دارد كه نقل شواهد و بحث پيرامون آن مجال خود را مى‏طلبد.

2) . تاريخ مدينه دمشق: 57 / 245 ـ 246. هم‏چنين ر.ك: أنساب الأشراف: 2 / 127؛ شواهد التنزيل: 2 / 208.

يزيد بن معاويه درآور... آن‏گاه مروان بن حكم [كسى را به] سراغ عبداللّه‏ بن جعفر فرستاد. عبداللّه‏ به او پاسخ داد و امر را به رضايت حسين بن على عليهما السلام مشروط ساخت. بيش از پنج شب نگذشته بود كه امام حسين عليه السلام وارد مدينه شد و عبداللّه‏ بن جعفر به خدمت ايشان رسيد و عرض كرد... تو دايى و پدر اين دختر هستى و با وجود شما، من نظرى ندارم و امر او به دست شماست... امام حسين عليه السلام [در جمع بنو هاشم و بنو اميه در مسجد پيامبر] سخن گفت و پس از حمد و ثناى فرمود: «همانا اسلام كارهاى بى ارزش را رفع، نقايص را تمام كرده و سرزنش را برده است. پس بر هيچ فرد مسلمانى سرزنش نمى‏شود جز در كار حرام و همانا قرابتى كه خداوند حق آن را بزرگ داشته و به مراعات آن امر كرده و در كتاب خود آن را به عنوان اجر خواسته، قرابت ما اهل بيت است».

ابن اثير

ابن اثير نيز در اُسد الغابة مى‏نويسد:

روى حكيم بن جبير، عن حبيب بن أبي ثابت، قال: كنت أُجالس أشياخا لنا، إذ مرّ علينا عليّ بن الحسين ـ وقد كان بينه وبين اُناس من قريش منازعة في إمرأة تزوّجها منهم لم يرض منكحها ـ فقال أشياخ الأنصار: ألا دعوتنا أمس لِما كان بينك وبين بني فلان؟ إنّ أشياخنا حدّثونا أنّهم أتوا رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم، فقالوا: يا محمّد! ألا نخرج إليك من ديارنا ومن أموالنا لِما أعطانا اللّه‏ بك وفضّلنا بك وأكرمنا بك؟ فأنزل اللّه‏ تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»، ونحن ندلّكم على الناس؛(1) حكيم بن جبير، از حبيب بن ابى ثابت روايت كرد كه: ما به همراه بزرگان خود نشسته


1) . أسد الغابة: 5 / 367.

بوديم كه على بن الحسين عليهما السلام از كنار ما گذشت ـ و اين هنگامى بود كه بين آن حضرت و عده‏اى از قريش درباره همسرى كه از آنان گرفته بود اختلاف و منازعه وجود داشت و از ازدواج با آن زن راضى نبود ـ .

آن‏گاه بزرگان انصار گفتند: چرا روز گذشته ما را جهت حلّ اختلاف ميان خودت و بنو فلان فرا نخواندى؟! چرا كه بزرگان ما خبر دادند كه از خدمت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پرسيدند: اى محمّد! آيا در ازاى آن‏كه خداوند به واسطه شما اين اموال را بر ما ارزانى داشته و تفضل فرموده و به واسطه شما به ما كرامت بخشيده است، چيزى را از اموال خود را به شما بدهيم؟ آن‏گاه خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى». [آنان به امام سجاد عليه السلام عرضه داشتند:] پس ما شما را به مردم معرفى مى‏كنيم.

ابن كثير

ابن كثير نيز در ذيل «آيه قربى» مى‏نويسد:

«وقول ثالث، وهو ما حكاه البخاري وغيره رواية عن سعيد بن جبير... وقال السدّي عن أبي الديلم، قال: لمّا جيء بعليّ بن الحسين رضي اللّه‏ عنه أسيرا، فأقيم على درج دمشق، قام رجلٌ من أهل الشام، فقال: الحمدللّه‏ الذي قتلكم واستأصلكم وقطع قرن الفتنة. فقال له عليّ بن الحسين رضي اللّه‏ عنه: «أقرأت القرآن؟». قال: نعم.

وقال أبوإسحاق السبيعي: سألت عمرو بن شعيب عن قوله تبارك وتعالى:

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»، فقال: قربى النبيّ صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم. رواهما ابن جرير.

ثمّ قال ابن جرير: حدّثنا أبو كريب، حدّثنا مالك بن إسماعيل، حدّثنا عبدالسلام، حدّثني يزيد بن أبي زياد، عن مقسم، عن ابن عبّاس...

وهكذا رواه: ابن أبي حاتم، عن عليّ بن الحسين، عن عبد المؤمن بن عليّ، عن عبدالسلام، عن يزيد بن أبي زياد ـ وهو ضعيف ـ بإسناده مثله أو قريبا منه.

وفي الصحيحين في قسم غنائم حنين قريب من هذا السياق، ولكن ليس فيه ذِكر نزول هذه الآية... .

وقال ابن أبي حاتم: حدّثنا عليّ بن الحسين، حدّثنا رجل سمّاه، حدّثنا حسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس ـ رضي اللّه‏ عنهـ ، قال: لمّا نزلت هذه الآية «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏، من هؤلاء الّذين أمر اللّه‏ بمودّتهم؟ قال: «فاطمة ووُلدها رضي اللّه‏ عنهم». وهذا إسناد ضعيف، فيه مبهم لا يُعرف، عن شيخ شيعي محترق وهو حسين الأشقر؛(1) قول سوم [درباره اين آيه] روايتى است كه بخارى و ديگران از سعيد بن جبير نقل كرده‏اند... سدّى به نقل از ابو ديلم مى‏گويد: هنگامى كه على بن حسين عليه السلام را به اسارت آوردند، ايشان را بر پله‏هاى [ورودى] جاى دادند. مردى شامى برخاست و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت و ريشه شما را خشكانيد و شاخ فتنه را


1) . تفسير ابن كثير: 4 / 121 ـ 122.

قطع نمود. آن‏گاه على بن الحسين عليهما السلام به او فرمود: «آيا قرآن قرائت كرده‏اى؟» گفت: بله.

ابو اسحاق سبيعى نيز گويد: از عمرو بن شعيب درباره آيه شريفه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» سؤال كردم. در پاسخ گفت: منظور نزديكان پيامبر است. اين دو قول را ابن جرير روايت كرده است.

ابن جرير پس از نقل اين قول مى‏گويد: ابو كريب، از مالك بن اسماعيل، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد، از مقسم، از ابن عباس روايت كرد... .

هم‏چنين بن ابى حاتم از على بن حسين، از عبدالمؤمن بن على، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد ـ كه ضعيف است ـ به همين اسناد يا اسنادى نزديك‏تر از اين، اين حديث را روايت نمود.

و در صحيحين در بخش غنائم حنين، نزديك به همين سياق روايت نقل شده، اما در آن حديث اشاره‏اى به نزول آيه قربى نشده است.

ابن ابى حاتم در جايى ديگر مى‏گويد: على بن حسين از شخصى كه نام وى را گفت، از حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس ـ رضي اللّه‏ عنه ـ روايت كرد كه: هنگامى كه آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد، گفتند: اى رسول خدا، آنان كه خداوند به مودّتشان دستور داده چه كسانى هستند؟ فرمود: «فاطمه و فرزندانش عليهم السلام». اين اِسناد [به دو جهت ]ضعيف است. [نخست] در سندآن فرد مبهم و ناشناخته قرار داد و [ديگر اين‏كه اين روايت] از شيخ شيعى داغ، يعنى حسين اشقر نقل شده است.

ابوالحسن هيثمى

هيثمى نيز در اين باره مى‏نويسد:

«عن ابن عبّاس قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏، مَن قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وابناهما».

رواه الطبراني(1)من رواية حرب بن الحسن الطحّان، عن حسين الأشقر، عن قيس بن الربيع، وقد وُثّقوا كلّهم وضعّفهم جماعة، وبقيّة رجاله ثقات؛(2) از ابن عباس نقل شده است كه گفت: وقتى آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد، پرسيد: اى رسول خدا، آن نزديكان شما كه مودتشان بر ما واجب شده است چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان عليهم السلام».

طبرانى اين حديث را از طريق حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع روايت كرده است و به تحقيق تمامى آن‏ها توثيق شده‏اند، در حالى كه عده‏اى برخى از آنان را تضعيف كرده‏اند و بقيه رجال آن ثقه و مورد اعتمادند.

وى در موضع ديگرى از كتاب خويش، بار ديگر اين حديث را نقل كرده است و پس از نقل حديث مى‏نويسد:

فيه جماعة ضعفاء وقد وثّقوا؛(3) در سند اين روايت با اين‏كه عده‏اى ضعيف هستند، اما توثيق شده‏اند.

هيثمى در «باب خطبة الحسن بن عليّ رضي اللّه‏ عنهما» نيز به نقل اين خطبه پرداخته است. وى مى‏نويسد:

عن أبي الطفيل، قال: خطبنا الحسن بن عليّ بن أبي طالب، فحمد اللّه‏ وأثنى عليه، وذكر أميرالمؤمنين عليّا رضي اللّه‏ عنه خاتم الأوصياء، ووصيّ الأنبياء،


1) . ر.ك: المعجم الكبير: 11 / 351.

2) . مجمع الزوائد: 7 / 103.

3) . همان: 9 / 168.

وأمين الصدّيقين والشهداء، ثمّ قال: «أيّها الناس، لقد فارقكم رجل ما سبقه الأوّلون ولا يدركه الآخِرون. لقد كان رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم يعطيه الراية، فيقاتل جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره، فما يرجع حتّى يفتح اللّه‏ عليه. ولقد قبضه اللّه‏ في الليلة التي قبض فيها وصيّ موسى، ... ».

ثمّ قال: «من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني، فأنا الحسن بن محمّد صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم». ثمّ تلا هذه الآية قوله يوسف: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائي إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ»،(1)ثمّ أخذ في كتاب اللّه‏.

ثمّ قال: «أنا ابن البشير، أنا ابن النذير، وأنا ابن النبيّ، أنا ابن الداعي إلى اللّه‏ بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا ابن الذي أُرسل رحمةً للعالمين، وأنا مِن أهل البيت الّذين أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا، وأنا مِن أهل البيت الّذين افترض اللّه‏ عزّوجلّ مودّتهم وولايتهم». فقال: فيما أنزل على محمّد صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(2) از ابوالطفيل روايت شده است كه گفت: حسن بن على بن ابى طالب براى ما خطبه‏اى خواند. ايشان پس از حمد و ثناى الاهى، از اميرالمؤمين على عليه السلام خاتم الأوصياء، وصىّ انبياء و امين صديقان و شهدا ياد كرد و فرمود: «اى مردم، به يقين مردى از ميان شما رفت كه هيچ يك از پيشينيان بر او سبقت نگرفته و هيچ يك از آيندگان به او نخواهد رسيد. همانا رسول خدا پرچم را به او عطا كرد، به همين روى در جنگ‏ها جبرئيل در سمت راست و ميكائل در سمت چپ او مى‏جنگيدند و او باز نمى‏گشت مگر اين‏كه خداوند


1) . سوره يوسف: آيه 38.

2) . همان: 9 / 146.

به واسطه ايشان گشايش و فتح نصيب مسلمانان مى‏كرد. به يقين خداوند در شبى او را قبض روح كرد كه وصىّ موسى در چنين شبى قبض روح شده بود...».

سپس فرمود: «هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد، بداند كه من حسن فرزند محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستم» و آن‏گاه اين آيه را كه سخن حضرت يوسف بود قرائت كرد كه: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائي إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ» و پس از آن تلاوت كتاب خدا را آغاز كرد.

سپس فرمود: «من پسر بشارت دهنده [به رحمت خدا] و ترساننده [از عذاب خدا] و پسر پيامبر هستم. من فرزند كسى هستم كه به اذن خداوند بندگان را به سوى او فرا مى‏خواند. من پسر چراغ نور افشان هستم. من پسرى هستم كه به عنوان رحمت براى عالميان فرستاده شده است. من از اهل بيتى هستم كه خداوند هرگونه ناپاكى را از ايشان دور ساخته و آنان را كاملاً پاك گردانيده است. من از اهل بيتى هستم كه خداى تعالى مودّت و قبول سرپرستى آنان را واجب ساخته است و در ضمن آن‏چه بر محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل كرده، مى‏فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».» هيثمى پس از نقل خطبه امام حسن مجتبى عليه السلام مى‏گويد:

رواه الطبراني في الأوسط والكبير باختصار... وأبويعلى باختصار، والبزّار بنحوه... ، ورواه أحمد باختصار كثير! وإسناد أحمد وبعض طرق البزّار والطبراني في الكبير حسان؛(1) طبرانى در معجم الأوسط و معجم الكبير اين خطبه را به اختصار روايت كرده است... ابويعلى نيز اين روايت را به اختصار روايت كرده و بزّار نيز همانند ابويعلى و به همان


1) . همان.

صورت نقل كرده است... از سويى احمد آن را بسيار مختصر روايت كرده است. اسناد احمد و برخى طرق بزّار و طبرانى در معجم الكبير حسن هستند.

جلال الدين سيوطى

سيوطى نيز همين حديث را از طاووس، از ابن عباس نقل كرده و مى‏نويسد:

وأخرج ابن مردويه من طريق ابن المبارك، عن ابن عبّاس في قوله: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قال: «تحفظوني في قرابتي...».

وأخرج ابن جرير وابن أبي حاتم وابن مردويه من طريق مقسم، عن ابن عبّاس، قال: قالت الأنصار... ؛ وأخرج الطبراني في الأوسط وابن مردويه بسند ضعيف من طريق سعيد بن جبير، قال: قالت الأنصار فيما بينهم: لو جمعنا لرسول اللّه‏...»؛(1) وأخرج أبو نعيم والديلمي من طريق مجاهد عن ابن عبّاس ـ رضي اللّه‏ عنهما ـ قال: قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله] وسلّم: ««قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى»، أن تحفظوني في أهل بيتي، وتودّوهم بي».

وأخرج ابن المنذر وابن أبي حاتم والطبراني وابن مردويه بسند ضعيف من طريق سعيد بن جبير عن ابن عباس، قال: لمّا نزلت هذه الآية «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏ من قرابتك هؤلاء الّذين وجبت مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة و ولداها».

وأخرج سعيد بن منصور، عن سعيد بن جبير: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قال: قربى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه [وآله ]وسلّم.


1) . الدرّالمنثور: 6 / 6.

وأخرج ابن جرير، عن أبي الديلم، قال: لمّا جيء بعليّ بن الحسين... ؛(1) ابن مردويه از طريق ابن مبارك، از ابن عباس درباره آيه قربى نقل مى‏كند كه گفت: «حقوق مرا پيرامون خويشاوندانم مراعات كنيد».

ابن جرير، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از طريق مقسم، از ابن عباس نقل كردند كه گفت: انصار گفتند: ... .

طبرانى در معجم الأوسط و ابن مردويه با سند ضعيف از طريق سعيد بن جبير نقل كردند كه گفت: انصار (در گفتگوى) ميان خود گفتند: اگر براى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مالى جمع كنيم... .

ابو نعيم و ديلمى از طريق مجاهد، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: ««قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى»، حقوق مرا درباره اهل بيتم مراعات كنيد و به خاطر من به ايشان مودّت بورزيد».

ابن‏منذر، ابن ابى‏حاتم، طبرانى وابن‏مردويه با سند ضعيف ازطريق سعيدبن جبر، از ابن‏عباس روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى آيه قربى كه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» نازل شد، از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پرسيدند: اى رسول خدا، خويشاوندان شما كه مودّتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو فرزندشان».

سعيد بن منصور از سعيد بن جبير نقل كرد كه منظور از آيه «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى»، خويشاوندان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند.

ابن جرير از ابو ديلم نقل مى‏كند كه وقتى حضرت على بن الحسين عليهما السلام را به اسارت آوردند... .

سيوطى پس از نقل احاديث موجود در ذيل آيه قربى، به روايت حديث ثقلين و احاديث ديگرى كه به تبعيت از اهل بيت عليهم السلام و تحذير و دورى از بغض


1) . همان: 6 / 7.

نسبت به آنان وصيّت شده است اشاره كرده است.(1)

آلوسى

آلوسى نيز در ذيل آيه مى‏نويسد:

وذهب جماعة إلى أنّ المعنى: لا أطلب منكم أجرا إلاّ محبّتكم أهل بيتي وقرابتي. وفي البحر: أنّه قول ابن جبير، والسدّي، وعمرو بن شعيب.

و«في» عليه للظرفية المجازية، و«القربى» بمعنى الأقرباء، والجار والمجرور في موضع الحال؛ أي: إلاّ المودّة ثابتة في أقربائي متمكّنة فيهم، ولمكانة هذا المعنى، لم يقل: إلاّ مودّة القربى... ، والمراد بقرابته عليه الصلاة والسّلام في هذا القول، قيل: ولد عبدالمطلب، وقيل: عليّ وفاطمة وولدها رضي اللّه‏ تعالى عنه.

مرفوعا أخرج ابن المنذر، وابن أبي حاتم، والطبراني، وابن مردويه، من طريق ابن جبير، عن ابن عبّاس، قال: لمّا نزلت هذه الآية «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ» الخ. قالوا: يا رسول اللّه‏ من قرابتك الذين وجبت مودّتهم؟ قال: عليّ وفاطمة وولدها صلّى اللّه‏ عليه وسلّم على النبيّ وعليهم. وسند هذا الخبر ـ على ما قال السيوطي في الدرّ المنثور ـ ضعيف، ونصّ على ضعفه في تخريج أحاديث الكشّاف ابن حجر.

وأيضا: لو صحّ لم يقل ابن عبّاس ما حكي عنه في الصحيحين وغيرهما، وقد تقدّم، إلاّ أنّه روى عن جماعةٍ من أهل البيت ما يؤيّد ذلك: أخرج ابن جرير، عن أبي الديلم، قال: لمّا جيء بعليّ بن الحسين أسيرا، فأقيم على درج دمشق ... .


1) . همان.

وروى زاذان عن عليّ كرّم اللّه‏ تعالى وجهه، قال: «فينا في آل حم آية لا يحفظ مودّتنا إلاّ مؤمن»؛ ثمّ قرأ هذه الآية.

وإلى هذا أشار الكميت في قوله:

وجدنا لكم في آل حم آية تأوّلها منّا تقيٌّ ومعرب وللّه‏ تعالى درّ السيّد عمر الهيتي ـ أحد الأقارب المعاصرين ـ حيث يقول:

بأيّة آيةٍ يأتي يزيد غداةَ صحائفُ الأعمال تُتلى وقام رسولُ ربّ العرش يتلو وقد صمّت جميع الخلق «قُلْ لا» والخطاب على هذا القول لجميع الأُمّة لا للأنصار فقط، وإنْ ورد ما يوهم ذلك، فإنّهم كلّهم مكلّفون بمودّة أهل البيت، فقد أخرج مسلم والترمذي والنسائي... ؛(1) گروهى بر اين باورند كه معناى آيه چنين است: از شما اجرى نمى‏طلبم جز محبت شما نسبت به اهل بيت و خويشاوندانم. بر اساس آن‏چه در بحر المحيط آمده، اين سخن ابن جبير، سدّى وعمرو بن شعيب است. بنابر اين، «فى» براى بيان ظرفيت مجازى است، و «قربى» به معنى نزديكان است و جار و مجرور در مكان حال قرار گرفته است؛ يعنى مگر مودّتى كه درباره خويشاوندانم ثابت و در ايشان مستقر است. به جهت همين معنا نگفته است: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ الْقُرْبى». مراد از قرابت در اين قول يا ـ بنا بر نقلى ـ شامل فرزندان عبدالمطلب است، و يا شامل على، فاطمه و فرزندانش عليهم السلام است. در روايتى مرفوع چنين آمده است: ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى و ابن مردويه، از طريق ابن جبير، از ابن عباس نقل كردند كه گفت: وقتى آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ» نازل شد گفتند: اى رسول خدا، چه كسانى نزديكان شمايند كه مودتشان واجب است؟ فرمود: «على،


1) . تفسير الآلوسي: 25 / 31.

فاطمه و فرزندان فاطمه عليهم صلوات اللّه‏». و سند اين خبر ـ براساس آن‏چه سيوطى در در المنثور آورده است ـ ضعيف است و ابن حجر نيز ضمن نقل احاديث كشّاف، بر ضعف آن تصريح كرده است. هم‏چنين اگر اين مطلب صحيح باشد كه ابن عباس سخنى را كه در صحيحين و غير آن از او نقل شده نگفته است، از عده‏اى از اهل بيت مطلبى روايت شده كه آن را تأييد مى‏كند [مانند آن‏چه] ابن جرير، از ابو ديلم نقل مى‏كند كه گفت:

وقتى على بن حسين عليهما السلام را اسير وارد شام كردند، ايشان را بر بلنداى دمشق مستقر كردند [و ايشان همين آيه را در شأن اميرالمؤمنين على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام بيان داشتند] ... .

همچنين زاذان از على عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «در سوره آل حم (شورى) آيه‏اى است كه [بر اساس آن] مودّت ما را حفظ نمى‏كند مگر مؤمن». آن‏گاه آيه قربى را قرائت فرمود. كميت اسدى نيز در شعر زير به همين حديث اشاره دارد كه:

براى شما در سوره شورى آيه‏اى يافتيم كه همه مردم شأن نزول آن را مى‏دانند.

و بركات خداوند بر سيد عمر هيتى ـ يكى از نزديكان معاصر ـ بدان جهت كه مى‏سرايد:

يزيد با چه رويى مى‏آيد فردا كه نامه اعمال خوانده مى‏شود رسول پروردگار عرش برخاسته مى‏خواند آيه «قل لا» را در حالى كه همه خلايق ساكتند و بر اساس اين قول، خطاب پيامبر به تمامى امت است و فقط انصار را شامل نمى‏شود، هر چند آن‏چه چنين توهّمى را ايجاد كرده نيز وارد شده است. پس همه مسلمانان به مودّت اهل بيت عليهم السلام مكلّف هستند. اين روايت را مسلم، ترمذى، نسائى و ديگران نقل كرده‏اند.

آلوسى نيز پس از طرح احاديث مربوط به تفسير آيه «قربى»، حديث ثقلين و نظاير آن را درباره فضيلت اهل بيت عليهم السلام مطرح ساخته و مى‏نويسد:

إلى غير ذلك ممّا لا يحصى كثرةً من الأخبار؛(1) احاديث فراوان ديگر به جهت كثرت، قابل شمارش نيستند.

شوكانى

شوكانى در فتح القدير، احاديث نقل شده در درّ المنثور را مطرح كرده و به بررسى آن پرداخته است. وى درباره روايتى كه مقسم از ابن عباس نقل كرده مى‏گويد:

وفي إسناده يزيد بن أبي زياد، وهو ضعيف؛ در سند آن يزيد بن ابى زياد قرار دارد كه ضعيف است.

وى هم‏چنين روايتى را كه ابونعيم و ديلمى از طريق مجاهد، از ابن عباس نقل كرده‏اند مطرح ساخته و درباره سند آن سخنى نگفته است، اما درباره آن‏چه در تمام موارد، جمعى از طريق سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده‏اند مى‏نويسد:

قال السيوطي: بسند ضعيف؛(2) سيوطى مى‏گويد: اين روايت به سند ضعيف نقل شده است.

شوكانى پس از نقل احاديث، به تعارض موجود ميان رواياتى كه از ابن عباس نقل شده، اشاره مى‏كند و در نهايت، آن‏چه را كه در كتاب بخارى و مسلم نقل شده است بر اين روايات ترجيح داده و مى‏نويسد:

وقد أغنى اللّه‏ آل محمّد عن هذا بما لهم من الفضائل الجليلة والمزايا الجميلة، وقد بيّنا بعض ذلك عند تفسيرنا، لقوله: «إِنَّما يُريدُ اللّه‏ُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ


1) . همان: 32.

2) . فتح القدير: 4 / 536.

الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ»؛(1) به تحقيق خداوند آل محمّد (صلوات اللّه‏ وسلامه عليه وعليهم) را به واسطه فضائل گرانقدر و مزاياى زيبايى كه دارند ـ كه ما برخى از آن فضائل را در تفسير آيه تطهير بيان كرديم ـ بى‏نياز كرده است.

بررسى اسناد و متن روايات

اشاره

براساس برخى روايات كه پيش از اين بيان شد، منظور از «قربى» در آيه مودّت، اهل بيت عليهم السلام هستند. در برخى از اين احاديث نيز تصريح شده بود كه منظور از «قربى» حضرت اميرالمؤمنين، حضرت صدّيقه طاهره، امام مجتبى و حضرت سيّدالشهداء عليهم السلام هستند. اين روايات را از بهترين و مشهورترين منابع حديثى و تفسيرى اهل تسنن ـ اعم از منابع متقدّم و متأخّر ـ نقل كرديم. بر اين اساس، روشن مى‏شود كه نزول آيه مبارك مودّت درباره اهل بيت عليهم السلام، ميان خاص و عام متفقٌ عليه است و فريقين بر آن اتفاق‏نظر دارند.

در سند روايتى كه طاووس از ابن عباس نقل مى‏كند و در آن از رأى ابن جبير خبر مى‏دهد، هيچ مناقشه‏اى صورت نگرفته است. اين روايت را بخارى، مسلم، ترمذى، احمد و ديگران نقل كرده‏اند. البته نكاتى پيرامون اين روايت درخور توجه است كه در محل مناسب خود بدان اشاره خواهيم كرد.

در روايت ديگرى كه در ابتداى همين نوشتار اشاره شد، احمد بن حنبل در كتاب مناقب عليّ عليه السلام از ابن عباس نقل كرده است. سند روايت


1) . همان: 537 .

اين‏گونه است:

وفيما كتب إلينا محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان الحضرمي، يذكر أن حرب بن الحسن الطحّان حدّثهم. قال: ناحسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏، من قرابتنا هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وإبناها عليهم السّلام»؟(1) در نوشته‏اى كه محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمى براى ما نگاشت، ذكر كرد كه حرب بن حسن طحّان براى ايشان حديث نقل كرد و گفت: حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرد كه گفت: زمانى كه آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» نازل شد، گفتند: اى رسول خدا، چه كسانى نزديكان شما هستند كه مودّت به ايشان واجب است؟ پيامبر فرمود: «على، فاطمه و دو فرزندش عليهم السلام».

احمد بن جعفر قطيعى

قائل «كتب إلينا» در اين حديث قطيعى است. نام كامل وى ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان بن مالك حنبلى (متوفّاى سال 368) است كه راوى كتاب‏هاى مسند، زهد و مناقب احمد بن حنبل است.(2) دارقطنى، حاكم، ابن زرقويه، ابن شاهين، برقانى، ابونعيم و برخى ديگر از عالمان بزرگ سنى از او حديث نقل كرده‏اند. دارقطنى وى را توثيق كرده


1) . فضائل الصحابة: 2 / 669 / ح 1141.

2) . ر.ك: سؤالات حمزة: 20 / ش 4؛ طبقات الحنابلة: 2 / 6؛ سير أعلام النبلاء: 16 / 210 ش 143.

و درباره او مى‏گويد:

ثقة زاهد قديم، سمعت أنّه مجاب الدعوة؛ مورد اعتماد، زاهد و استوار است. شنيدم كه او مستجاب الدعوه بوده است.

برقانى نيز مى‏گويد:

وثبت عندي أنّه صدوق. وإنّما كان فيه بله. وقد ليّنته عند الحاكم، فأنكر عليّ وحسّن حاله وقال: كان شيخي؛(1) نزد من ثابت شده كه او راست‏گوست. وى شخص ساده‏اى بوده است. نزد حاكم او را سبك شمردم، ولى او مرا از اين كار بازداشت و حال او را نيك شمرد و گفت: وى استاد من بود.

امّا برخى درباره او گفته‏اند كه در آخر عمر اختلال حواس پيدا كرده است، به همين جهت وى را ضعيف دانسته‏اند. برخى ديگر نيز در نقل روايات وى توقف كرده‏اند. ذهبى او را در ميزان الإعتدال نام برده و به راست‏گويى وى تصريح دارد. وى مى‏نويسد:

[صحّ] أحمد بن جعفر بن حمدان أبوبكر القطيعي. صدوق في نفسه مقبول، تغيّر قليلاً. قال الخطيب: لم نر أحدا ترك الإحتجاج به؛(2) ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى راست‏گو و فى نفسه مقبول است، اما اندكى تغيير كرد. خطيب درباره وى مى‏گويد: نديدم كسى از احتجاج به او دست بردارد.

سپس ذهبى توثيق دارقطنى و ديگران را درباره قطيعى ذكر كرده و به اختلال حواس وى در آخر عُمر نيز اشاره كرده است.


1) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 16 / 212 ـ 213 / ش 143.

2) . ميزان الإعتدال: 1/87 /ش 320. هم‏چنين ر.ك: لسان الميزان: 1/ 145/ش 464؛ أمالي: 9/ش 3؛ تاريخ بغداد: 4 / 293؛ الكواكب النيرات: 18 / ش 5؛ الوافي بالوفيات: 6 / 180.

محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمى

محمّد بن عبداللّه‏ بن سليمان حضرمى، معروف به «مطيّن» و متوفّاى 297 هجرى است.

دارقطنى درباره او مى‏نويسد: ثقة جبل.

خليلى مى‏گويد: ثقة حافظ.

ذهبى نيز در شرح حال او آورده است: الشيخ الحافظ الصادق، محدّث الكوفة.(1) تضعيف حرب بن حسن طحّان و حسين أشقر دو راوى ديگر، يعنى حرب بن حسن طحّان و حسين اشقر تضعيف شده‏اند. سيوطى حديثى را از برخى عالمان حديث به مانند ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى و ابن مردويه روايت كرده و سند آن را ضعيف دانسته است.(2)آلوسى نيز به تبع سيوطى آن را ضعيف شمرده است.(3)پيش از اين دو نيز هيثمى، ابن كثير و ابن حجر عسقلانى سند حديث را ضعيف معرفى كرده بودند. در سند اين حديث حرب بن حسن طحّان و حسين اشقر قرار دارند. ابن ابى حاتم مى‏نويسد:

حدثنا رجل سمّاه، حدثنا حسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش عن


1) . سير أعلام النبلاء: 14 / 41 ـ 42 / ش 15؛ تذكرة الحفّاظ: 2 / 626 / ش 10682؛ ميزان الإعتدال: 3 / 607 / ش 7801؛ تاريخ الإسلام: 22/ 274 / ش 4؛ الوافي بالوفيات: 3/ 276.

2) . الدرّالمنثور: 6 / 7.

3) . تفسير الآلوسي: 25 / 31.

سعيد بن جبير.(1) ابن كثير درباره سند اين روايت مى‏نويسد:

وهذا إسناد ضعيف، فيه مبهم لا يعرف، عن شيخ شيعي مخترق وهو حسين الأشقر، ولايقبل خبره؛(2) سند اين روايت ضعيف است و در آن شخص مبهم و ناشناخته‏اى قرار دارد كه از شيخ شيعى و داغ، يعنى حسين اشقر نقل مى‏كند.

هيثمى نيز درباره آن دو مى‏نويسد:

رواه الطبراني من رواية حرب بن الحسن الطحّان، عن حسين الأشقر، عن قيس بن الربيع، وقد وثّقوا كلّهم وضعّفهم جماعة؛(3) طبرانى آن را از روايت حرب بن حسن طحان، از حسين الأشقر، از قيس بن ربيع نقل مى‏كند كه همه آن‏ها توثيق شده‏اند، ولى عده‏اى آنان را تضعيف كرده‏اند.

ابن حجر عسقلانى نيز پيرامون اين حديث مى‏گويد:

وهذا الذي جزم به سعيد بن جبير، قد جاء عنه من روايته عن ابن عبّاس مرفوعا، فأخرج الطبري وابن أبي حاتم من طريق قيس بن الربيع، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: لمّا نزلت قالوا: يا رسول اللّه‏ من قرابتك الذين وجبت علينا مودّتهم؟ الحديث وإسناده ضعيف... . وقد جزم بهذا التفسير جماعة من المفسّرين، واستندوا إلى ما ذكرته عن ابن عبّاس من الطبراني وابن أبي حاتم، وإسناده


1) . تفسير ابن أبيحاتم: 10 / 3277 / ح 18476.

2) . تفسير ابن كثير: 4 / 122.

3) . مجمع الزوائد: 7 / 103.

واهٍ، فيه ضعيف ورافضي؛(1) طبرانى و ابن ابى حاتم آن را از طريق قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس آورده‏اند كه گفت: وقتى آيه مودّت نازل شد، به پيامبر عرضه داشتند: اى رسول خدا، خويشاوندان شما كه مودّتشان بر ما واجب گشته چه كسانى هستند؟ سند روايت ضعيف است... . گروهى از مفسّران به اين تفسير جزم پيدا كرده و آن را به آن‏چه طبرانى و ابن ابى حاتم از ابن عباس ذكر مى‏كنند مستند مى‏سازند، در حالى كه اسناد آن واهى است و در سند آن شخص ضعيف و رافضى وجود دارد.

ابن حجر در الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف كه در حاشيه تفسير الكشّاف چاپ شده است مى‏نويسد:

أخرجه الطبراني وابن أبي حاتم والحاكم في مناقب الشافعي، من رواية حسين الأشقر، عن قيس بن الربيع، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس. و حسين ضعيف ساقط؛(2) طبرانى، ابن ابى حاتم و حاكم در مناقب شافعى آن را از حسين اشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرده‏اند و حسين اشقر ضعيف و ساقط است.

قسطلانى نيز به تبع ابن كثير مى‏گويد:

وأمّا حديث ابن عبّاس أيضا عند ابن أبي حاتم، قال: لمّا نزلت هذه الآية «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»، قالوا: يا رسول اللّه‏ من هؤلاء الذين أمر اللّه‏ بمودّتهم؟ قال: «فاطمة و ولدها عليهم السلام»،


1) . فتح الباري: 8 / 433.

2) . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف: 4 / 220.

فقال ابن كثير: إسناده ضعيف، فيه متّهم(1)لا يعرف إلاّ عن شيخ شيعي مخترق، وهو حسين الأشقر؛(2) اما حديث ابن عباس نيز نزد ابن ابى حاتم است كه گفت: وقتى آيه مودّت نازل شد، عرضه داشتند: اى رسول خدا، آنان كه خداوند به مودّتشان امر كرده چه كسانى هستند؟ پيامبر فرمود: «فاطمه و فرزندانش عليهم السلام». ابن كثير گويد: اسناد آن ضعيف است و در آن شخصى متهم است كه شناخته نمى‏شود مگر از سوى شيخ شيعى داغ، يعنى حسين اشقر.

در ادامه به بررسى احوالات اين دو راوى؛ يعنى حرب بن حسن طحّان و حسين اشقر مى‏پردازيم تا در پرتو نظرات عالمان بزرگ جرح و تعديل، ميزان اعتبار تضعيفات برخى عالمان متعصّب اهل تسنن نمايان گردد.

حرب بن حسن طحّان

پيرامون اين شخص هيچ تضعيفى صورت نگرفته و احدى از عالمان رجالى اهل سنت ـ به جز هيثمى ـ او را تضعيف نكرده‏اند. هيثمى نيز در ابتدا تصريح مى‏كند كه حرب و ساير راويان حديث توثيق شده‏اند، اما پس از آن ادعا مى‏كند كه عده‏اى آن‏ها را تضعيف كرده‏اند، ولى اشاره نمى‏كند كه تضعيف از سوى چه كسانى صورت گرفته و وجه تضعيف چيست!(3)


1) . در بسيارى از منابع «مبهم» آمده است كه با سياق كلام سازگارتر است. البته از اين گونه تصرفات در كتاب تفسير ابن كثير بسيار مشاهده مى‏شود.

2) . ارشاد الساري لشرح صحيح البخاري شرح القسطلاني: 7 / 331 / ش 4818.

3) . ر.ك: مجمع الزوائد: 7 / 103.

بامراجعه به‏كتب رجالى، روشن مى‏گردد كه‏تنها كسى كه در حرب‏بن حسن طحّان مناقشه كرده ابوالفتح ازدى است. البته ـ با توجه به نقل ابن حجر از ازدى ـ وى در خود حرب‏بن حسن خدشه‏اى نكرده است، بلكه در حديث وى مناقشه نموده است.

ابوالفتح ازدى درباره وى مى‏گويد:

ليس حديثه بذاك؛(1) حديثش از اعتبار بالايى برخوردار نيست.

با اين وجود ذهبى تصريح مى‏كند كه به قول أزدى اعتنايى نمى‏شود. وى مى‏نويسد:

لا يلتفت إلى قول الأزدي، فإنّ في لسانه في الجرح رهقا؛ به قول ازدى توجه نمى‏شود، زيرا كه وى در جرح راويان پا را فراتر از حد مى‏گذارد.

از سويى ديگر ابن حبّان، حرب بن حسن طحّان را توثيق كرده و او را در ثقات نام برده است.(2)ابن ابى حاتم نيز، درباره او مى‏نويسد:

سألت أبي عنه، فقال: شيخ؛(3) از پدرم درباره حرب سؤال كردم كه در پاسخ گفت: شيخ است.

اگر تعبير شيخ(4)درباره يك محدّث به منزله تأييد و توثيق او نباشد، يقينا جرح او نيز به شمار نمى‏رود.


1) . لسان الميزان: 2 / 184 / ش 827 ؛ ميزان الإعتدال: 1 / 469 / ش 1768.

2) . الثقات: 8 / 213؛ هم‏چنين ر.ك: لسان الميزان: 2 / 184 / ش 827 .

3) . الجرح والتعديل: 3 / 252 / ش 1126.

4) . ملا على قارى «شيخ» را استاد كامل مى‏داند. وى مى‏نويسد: «المحدّث» و «الشيخ» و «الإمام» هو «الأستاد الكامل»؛ جمع الوسائل في شرح الشمائل: 70.

و بالاخره ابن النجاشى(1)درباره حرب مى‏گويد:

عاميّ الرواية، أي شيعي قريب الأمر. له كتاب. روى عنه يحيى بن زكريا اللؤلؤيي؛(2) رواياتش عامّ است، يعنى شيعىِ قريب الأمر است. وى داراى كتاب است. يحيى بن زكريا لؤلؤيى از وى روايت مى‏كند.

در اين كلام نيز از او به عنوان يك محدّث ياد شده و هيچ جرمى متوجّه او نيست. بنابراين تضعيف سند روايت به جهت وجود حرب بن حسن طحّان هيچ وجهى ندارد.

حسين أشقر

وى ابو عبداللّه‏ حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى (متوفّاى 208) است. از آن‏جا كه اين شخص در سند روايات متعدد ديگرى غير از روايات مربوط به نزول آيه مودّت نيز واقع شده است، از اين رو ترجمه وى بسيار مهمّ است. ما پيش از اين در بحث آيه تطهير به شرح حال وى پرداختيم و در اين‏جا نيز به مناسبت به آن اشاره مى‏كنيم.

گفتيم كه ابن حجر در الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف حسين اشقر را ضعيف و ساقط دانسته است؛(3)اما همو در كتاب تقريب التهذيب دچار تناقض شده و مى‏نويسد:


1) . وى مرحوم احمد بن على نجاشى، صاحب كتاب رجال نجاشى و از مهم‏ترين عالمان رجالى شيعه است. ابن حجر عسقلانى از وى به «ابن النجاشي» ياد كرده است.

2) . ر.ك: لسان الميزان: 2 / 184 / ش 827 ؛ نجاشى پيرامون وى مى‏نويسد: «حرب بن الحسن الطحان كوفيّ، قريب الأمر في الحديث، له كتاب عامي الرواية»؛ رجال النجاشي: 148 / ش 386.

3) . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف: 4 / 220.

الحسين بن حسن الأشقر، الفزاري، الكوفي، صدوق، يهمّ ويغلو في التشيع، من العاشرة. مات سنة ثمان ومائتين. س؛(1) حسين بن حسن اشقر فزارى، كوفى، راست‏گو است، ولى در تشيع اهتمام و زياده روى دارد. وى در سال 208 فوت كرده است و از رجال نسائى است.

نكته ديگر اين‏كه ابن حجر به جهت تشيع حسين اشقر، برخى روايات را در تخريج احاديث كشاف تضعيف كرده است، اين در حالى است كه با مبناى وى سازگارى ندارد و تهافتى آشكار است، چرا كه او در مقدمه فتح البارى تصريح مى‏كند كه رافضى بودن ـ تا چه رسد به تشيع - به وثاقت راوى ضرر نمى‏رساند(2)و با توجه به اين دو نكته، روشن است كه طعن ابن حجر درباره حسين اشقر اعتبارى ندارد.

افزون بر آن، حسين اشقر از رجال نسائى است و اهل سنت معترفند كه شرط نسائى براى پذيرش صحّت يك حديث و نقل آن در سنن خويش، سخت‏تر از شرط مسلم و بخارى است.(3)به عبارت ديگر نسائى شرايطى براى صحّت احاديث و وثاقت راويان كتابش در نظر گرفته است كه اگر راوى حديثى آن شرايط را نداشته باشد، حديثش در سنن نسائى نقل نمى‏شود(4)


1) . تقريب التهذيب: 1 / 214 / ش 1323.

2) . مقدمة فتح الباري: 381 و 398. هم‏چنين ر.ك: فتح الباري: 10 / 152.

3) . ر.ك: تهذيب الكمال: 1 / 172؛ تذكرة الحفّاظ: 2 / 700 / ش 719؛ سير أعلام النبلاء: 14/131/ش 67؛ تاريخ الإسلام: 23 / 108؛ الوافي بالوفيات: 6 / 257.

4) . مزّى به نقل از نسائى مى‏نويسد: «لما غرمت على جمع كتاب السنن، استخرت اللّه‏ تعالى في الرواية عن شيوخ كان في القلب منهم بعض الشئ، فوقعت الخيرة على تركهم، فنزلت في جملة من الحديث كنت أعلو فيه عنهم». وى به نقل از شخصى ديگر مى‏نويسد: «رأيت النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في النوم، وبين يدي كتب كثيرة، فيها كتاب السنن لأبي عبدالرحمان، فقال لي صلّى اللّه‏ عليه وآله: إلى متى وإلى كم، هذا يكفي، وأخذ بيده الجزء الأوّل من كتاب الطهارة من السنن لأبي عبدالرحمان، فوقع في روعي أنّه يعني كتاب السنن لأبي عبدالرحمان أحبّ إليه!»؛ تهذيب الكمال: 1 / 172 ـ 173.

و اين شرايط به مراتب سخت‏تر از شرايطى است كه مسلم و بخارى براى پذيرش صحت يك حديث تعيين كرده‏اند. به همين جهت است كه بايد عالمان بزرگ اهل سنت كتاب نسائى را بر كتاب مسلم و بخارى مقدم بدارند. بنابراين وقتى حسين اشقر از نظر نسائى موثق باشد، تضعيف ديگران اهميت چندانى ندارد.

حسين اشقر از مشايخ حديثى بزرگانى هم‏چون: احمد بن حنبل، ابن معين، فلاّس، ابن سعد و افرادى از اين قبيل است.(1) ابن حجر، از عقيلى،(2)از احمد بن محمّد بن هانى نقل مى‏كند كه گفت:

قلت لأبي عبداللّه‏ ـ يعني أحمد بن حنبل ـ تحدّث عن حسين الأشقر. قال: لم يكن عندي ممّن يكذب.

وذكر عنه التشيّع، فقال له العبّاس بن عبدالعظيم: إنّه يحدث في أبي بكر وعمر. وقلت أنا: يا ابا عبداللّه‏، إنّه صنّف بابا في معايبها. فقال: ليس هذا بأهل أن يحدّث عنه؛(3) به ابو عبداللّه‏ (احمد بن حنبل) گفتم: از حسين اشقر حديث نقل مى‏كنى. احمد بن حنبل گفت: از نظر من دروغ‏گو نيست.


1) . تهذيب التهذيب: 2 / 291 / ش 596.

2) . الضعفاء الكبير: 1 / 249 / ش 297.

3) . همان: 291 ـ 292.

گفت: از تشيّع او سخن به ميان آمد و عباس بن عبدالعظيم به احمد بن حنبل گفت: او درباره ابوبكر و عمر بدگويى مى‏كرد. من نيز گفتم: اى ابو عبداللّه‏، او بابى در بيان معايب ابوبكر و عمر تصنيف كرده است. احمد بن حنبل در جواب گفت: وى صلاحيت ندارد كه از او حديث نقل شود.

بنابراين روشن است كه حسين اشقر هيچ نقطه ضعفى ندارد و تنها سبب تضعيف او نقل حقايقى درباره ابوبكر و عمر است، از اين رو جوزجانى درباره او مى‏گويد:

غالٍ من الشتّامين للخيرة؛(1) وى غالى است و در زمره شتم كنندگان افراد برگزيده است.

از سويى تضعيف راوى به جهت بيان حقايقى درباره شيخين، هرگز صحيح نبوده و براساس ضوابط جرح و تعديل نيست. از سويى ديگر ابواسحاق جوزجانى ناصبى و از دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام است(2)و چنين كسى به يقين راويانى را كه دوست‏دار اميرالمؤمنين عليه السلام بوده‏اند، تضعيف و رواياتى را كه به نفع تشيع باشند جرح خواهد كرد؛ به همين جهت است كه ابن حجر عسقلانى در مقدّمه لسان الميزان، اين نكته را متذكر شده و يادآورى كرده است كه طعن و جرح چنين افرادى اعتبار ندارد.(3)وى به عنوان نمونه از ابواسحاق جوزجانى نام مى‏برد و تصريح مى‏كند طعن و جرح‏هاى او بر پايه هواى نفس


1) . تهذيب الكمال: 6 / 368؛ تهذيب التهذيب: 2 / 291.

2) . ر.ك: مقدمة فتح الباري: 388 و 404 و 446؛ الإكمال في أسماء الرجال: 120؛ تهذيب التهذيب: 1 / 159 / ش 332.

3) . لسان الميزان: 1 / 11. هم‏چنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 1 / 81 ـ 82 .

بوده و فاقد اعتبار است.(1)بنابراين تضعيف حسين اشقر از سوى جوزجانى نيز بر مبناى باطلى است كه از نظر برخى ائمه جرح و تعديل اهل تسنن پذيرفته نيست؛ از اين رو يحيى بن معين ضمن تذكر به تشيع حسين اشقر، او را صدوق و احاديثش را بدون اشكال دانسته است.

وى هم‏چنين با بيان شاگردى خويش نزد حسين أشقر و اخذ حديث از او، به طور ضمنى به صحت احاديث وى شهادت مى‏دهد.(2) ابن حجر نيز به نقل از ابن جنيد مى‏نويسد:

سمعت ابن معين ذكر الأشقر، فقال: كان من الشيعة الغالية. قلت: فكيف حديثه؟ قال: لا بأس به. قلت: صدوق؟ قال: نعم، كتبت عنه؛(3) شنيدم كه ابن معين، از حسين اشقر ياد كرد و گفت: او از شيعيان افراطى بود. به او گفته شد: حديثش چگونه است؟ در جواب گفت: اشكالى بر آن وارد نيست. گفته شد: او راست‏گو است؟ گفت: آرى، من احاديث او را مى‏نويسم.

بنابراين حسين اشقر از نظر احمد، نسائى، يحيى بن معين، ابن حبّان و برخى حديث شناسان ديگر مورد اعتماد و راست‏گو است و تنها گناه او تشيّع او است. به همين جهت است كه احاديثى كه در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‏كند، اين‏گونه روايات را منكر خوانده و در احاديثش طعن مى‏كنند، اما هيچ طعنى جز تشيّع به خود وى وارد نشده است كه آن هم بر مبناى رجالى خود سنيان، به وثاقت راوى لطمه‏اى نمى‏زند.


1) . همان: 1 / 16.

2) . تهذيب الكمال: 6 / 368 / ش 1307.

3) . تهذيب التهذيب: 2 / 292 / ش 596 .

نتيجه بحث در سند روايتى بود كه طبرانى، ابن ابى حاتم، ابن منذر، حاكم و ابن مردويه از حسين اشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرده‏اند. گفته شد سيوطى و به تبع وى آلوسى سند اين روايت را ضعيف دانسته‏اند. ابن حجر نيز در تخريج احاديث الكشّاف، حسين اشقر را ضعيف و ساقط معرفى كرده است و ابن كثير و به تبع آن قسطلانى نيز او را شيخ شيعى افراطى خوانده‏اند و درباره اسناد ابن ابى حاتم مى‏گويند: «فيه مبهم لا يعرف».

يادآور مى‏شويم كه در اسناد ابن ابى حاتم آمده است: «حدّثنا رجل سمّاه، حدّثنا حسين الأشقر...»، و از همين رو است كه ابن كثير و قسطلانى مى‏گويند كه در سند، شخصى مبهم و ناشناخته قرار دارد. امّا با رجوع به سند روايت در منابع ديگر، مراد از «رجل سمّاه» «حرب بن حسن طحّان» است.

با بررسى شرح حال حرب بن حسن طحّان و حسين اشقر نيز روشن شد كه نظر سيوطى، آلوسى، ابن كثير، قسطلانى، هيثمى و ابن حجر درباره سند اين حديث نادرست است و ارزش و اعتبارى ندارد.

اما اگر آن‏چه ابن حجر در فتح الباري مى‏گويد: «اسناده واهٍ. فيه ضعيف ورافضي»، منظور او از ضعيف و رافضى، حسين اشقر باشد ـ چنان كه در تخريج أحاديث كشاف او را تضعيف كرده است ـ اين سخن ابن حجر نيز فاقد اعتبار خواهد بود. اما اگر مراد از او كسى غير از اشقر باشد ـ كه ظاهرا چنين است ـ او كسى نيست جز «قيس بن ربيع» كه در ادامه به شرح حال وى نيز مى‏پردازيم.

قيس بن ربيع أبو محمّد قيس بن ربيع أسدى كوفى از رجال ابو داوود، ترمذى و ابن ماجه است.(1)بسيارى از عالمان بزرگ حديثى نيز از وى روايت كرده‏اند. محدّثانى هم‏چون: سفيان ثورى، شعبة بن حجاج، عبدالرزّاق بن همام، ابو نعيم فضل بن دُكَين، ابو داوود طيالسى، معاذ بن معاذ و ديگران.(2) ابو داوود طيالسى به نقل از شعبه مى‏گويد:

سمعت أبا حصين يثني على قيس بن الربيع؛(3) از ابو حصين شنيدم كه قيس بن ربيع را مدح و ثنا مى‏كرد.

و نيز مى‏گويد:

قال لنا شعبة: أدركوا قيسا قبل أن يموت؛(4) شعبه به من گفت: پيش از آن‏كه قيس بميرد، از وى استفاده كنيد.

هم‏چنين در احوالات او آمده است:

قال عفّان: قلت ليحيى بن سعيد: هل سمعت من سفيان يقول فيه بغلطة، أو يتكلّم فيه بشئ؟ قال: لا. قلت ليحيى: أفتتّهمه بكذب؟ قال: لا...

وقال حاتم بن الليث الجوهري عن عفّان: كان قيس ثقة، يوثّقه الثوري وشعبة ؛


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 8 / 350 / ش 698.

2) . همان؛ تهذيب الكمال: 24 / 27 / ش 4903؛ تاريخ بغداد: 12 / 452 / ش 6938.

3) . مسند ابن الجعد: 309؛ الجرح والتعديل: 1 / 151 / ش 63 و 7 / 99 / ش 553 ؛ الكامل ابن عدى: 6 / 40؛ تاريخ أسماء الثقات: 191 / ش 1156؛ تاريخ بغداد: 12 / 452 / ش 6938؛ تهذيب الكمال: 24 / 28 / ش 4903؛ تهذيب التهذيب: 8 / 350 / ش 698.

4) . همان.

عفان گويد: به يحيى بن سعيد گفتم: آيا شنيده‏اى كه سفيان بر قيس ايرادى گرفته باشد و يا درباره وى سخنى گفته باشد؟ گفت: نه.

حاتم بن ليث جوهرى از عفان نقل مى‏كند كه گفت: قيس ثقه بود و ثورى و شعبه او را توثيق كرده‏اند.

قال حاتم بن الليث، عن أبي الوليد الطيالسي: كان قيس بن الربيع ثقة، حسن الحديث؛ حاتم بن ليث به نقل از ابو وليد طيالسى گويد: قيس بن ربيع ثقه و احاديث وى نيكو است.

قال أحمد بن صالح: قلت لأبي نعيم: في نفسك من قيس بن الربيع شيء؟ قال: لا؛ احمد بن صالح نيز گويد: به ابو نعيم گفتم در دلت از قيس چيزى هست؟ گفت: نه.

قال عمرو بن عليّ: سمعت معاذ بن معاذ يحسن الثناء على قيس ؛ عمرو بن على گويد: شنيدم كه معاذ بن معاذ به نيكى بر قيس ثنا مى‏گفت.

قال يعقوب بن شيبة السدوسي: وقيس بن الربيع عند جميع أصحابنا صدوق، و كتابه صالح، وهو ردئ¨ الحفظ جدّا، مضطربه كثير الخطأ، ضعيف في روايته؛ يعقوب بن شيبه سدوسى گويد: قيس بن ربيع از ديدگاه تمامى اصحاب راست‏گو است و كتابش شايستگى آن را دارد كه از آن حديث نقل شود، اما از جهت حافظه جدا ضعيف، بى‏ثبات و خطايش فراوان بوده و در نقل روايت ضعيف است.

وقال أبو أحمد ابن عديّ: وعامة رواياته مستقيمة، والقول فيه ما قال شعبة: وإنّه لا بأس به؛(1) ابن عدى نيز گويد: در تمامى روايات او مشكلى وجود ندارد و سخن درباره او همان سخن شعبه است كه مى‏گويد: وى مشكلى ندارد.

بنابراين روشن شد كه هيچ دليلى بر ردّ احاديث قيس بن ربيع وجود ندارد و وى نيز از نظر عالمان رجالى ثقه و صدوق است.(2)از سويى در شرح حال وى اتّهام به جهل، كذب، تحريف و تصحيف روايات نيز وجود ندارد تا حكم به ضعف وى نماييم. و از سويى ديگر تنها اشكالى كه به وى وارد كرده‏اند ضعف در حافظه است؛ اما با اين وجود بر صداقت او تأكيد دارند؛(3)يعنى وى دروغ‏گو نبوده و عمدا به تحريف روايات دست نمى‏زده است، اما امكان دارد به جهت ضعف وى در حفظ روايات، در اواخر عُمْر رواياتى را اشتباه خوانده باشد. هم‏چنين چند نقطه تاريك ديگر درباره قيس بيان شده است كه هيچ يك از آن‏ها موجب طعن در اعتبار وى و روايات او نمى‏گردد. مثلاً در احوالات او نوشته‏اند:

وكان قيس بن الربيع عالما بالحديث، ولكنّه ولي المدائن فقتل رجلاً فيما بلغني، فنفر الناس عنه؛(4) قيس بن ربيع از عالمان حديث بوده است؛ اما وى فرماندار مدائن نيز بوده است. وى در دوران حكومتش شخصى را كشت، در نتيجه مردم از او روى‏گردان شدند.


1) . تهذيب الكمال: 24 / 29 ـ 36 / ش 4903؛ تهذيب التهذيب: 8 / 350 ـ 352 / ش 698.

2) . ر.ك: تقريب التهذيب: 2 / 33 / ش 5590 ؛ معرفة الثقات: 2 / 220 / ش 1530.

3) . ر.ك: ميزان الإعتدال: 3 / 393 / ش 6911.

4) . تاريخ بغداد: 12/455. مزى نيز مطلبى را به‏همين مضمون آورده است؛ ر.ك: تهذيب الكمال: 24/33.

نقطه ضعف ديگرى كه براى قيس بيان شده، اتهام به تشيّع است. ذهبى از احمد بن حنبل نقل مى‏كند كه او شيعه بوده است.(1)با اين حال ذهبى به راست‏گويى او اذعان و اعتراف دارد.(2) هم‏چنين گفته شده است كه قيس احاديث منكرى نقل كرده است. حرب بن اسماعيل مى‏گويد:

قلت لأحمد بن حنبل: قيس بن الربيع أيّ شيء ضعّفه؟ قال: روى أحاديث منكرة؛(3) به احمد بن حنبل گفتم: چه چيزى موجب تضعيف قيس بن ربيع شده است؟ گفت: او احاديث منكرى روايت كرده است.

البته درباره اين‏گونه احاديث منسوب به او تأملاتى وجود دارد، از باب نمونه ابوداوود مى‏گويد:

إنّما أتى قيس من قبل ابنه، كان ابنه يأخذ حديث الناس، فيدخلها في فرج كتاب قيس، ولايعرف الشيخ ذلك؛(4) آنچه جرح درباره قيس وارد شده است از جانب فرزند اوست، چرا كه فرزندش احاديثى را كه از ديگران مى‏گرفت در ميان كتاب قيس داخل مى‏كرد به طورى كه قيس آن احاديث داخل شده را تشخيص نمى‏داد.


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 393 / ش 6911. هم‏چنين ر.ك: الكامل ابن عدى: 6 / 39 / ش 1586.

2) . همان.

3) . الجرح والتعديل: 7 / 98 / ش 553 ، تهذيب الكمال: 24 / 31 / ش 4903.

4) . التاريخ الصغير: 2 / 158؛ تاريخ بغداد: 12 / 456 / ش 6938؛ تهذيب الكمال: 24 / 34 / ش 4903؛ ميزان الإعتدال: 3 / 396 / ش 6911؛ تهذيب التهذيب: 8 / 352 / ش 698.

ابن حجر عسقلانى نيز درباره او مى‏نويسد:

صدوق، تغيّر لمّا كبر، أدخل عليه ابنه ما ليس من حديثه، فحدّث به؛(1) راست‏گو است، اما به هنگام پيرى تغيير پيدا كرد (يعنى مبتلا به اختلال حواس شد) و پسرش آن‏چه را كه حديث او نبود، در احاديث او و به نام او داخل كرده و روايت كرد.

بنابراين، با توجه به تأكيد ذهبى و ابن حجر عسقلانى بر راست‏گويى قيس، اشتباه وى در چند حديث و آن هم به جهت كم حافظگى در پيرى و يا نقل چند حديث به نام وى، دليل درستى بر ردّ احاديث وى نمى‏تواند باشد، چرا كه علاوه بر اعتراف ائمه جرح و تعديل به صداقت قيس بن ربيع، سه تن از صاحبان صحاح ستّه احاديث او را در كتب خود روايت كرده‏اند.

در نتيجه تا اين‏جا روشن شد رواياتى كه در سند آن‏ها قيس بن ربيع، حسين اشقر و حرب بن حسن طحّان واقع شده‏اند، صحيح و غير قابل خدشه هستند و طعن و جرح در اين روايات هيچ دليلى جز تعصّب و عناد ندارد.

اما روايت ديگرى كه در سند آن خدشه كرده‏اند، روايتى است كه طبرى در تفسير خود نقل كرده است. پيشتر روايات تفسير طبرى در ذيل آيه مودّت مطرح شد. وى چهار روايت در ذيل اين آيه نقل كرده است كه در اين ميان، سند يكى از روايات، به جهت وجود «يزيد بن أبي زياد» مورد خدشه قرار گرفته است. البته تضعيف يزيد بن ابى زياد نيز به مانند سه راوى قبل تنها از سر تعصّب و عناد است و طبق مبانى رجالى، هيچ دليلى بر تضعيف وى وجود ندارد. در ادامه به بررسى اعتبار وى مى‏پردازيم.


1) . تقريب التهذيب: 2 / 33 / ش 5590 .

يزيد بن ابى زياد

يزيد بن أبي زياد قرشيّ هاشميّ كوفيّ (متوفّاى سال 136 يا 137).(1)وى قرشى نيست، بلكه غلام عبداللّه‏ بن حارث بن نوفل بوده است. او از رجال صحيح‏هاى شش گانه اهل تسنن است.(2)مزى درباره او مى‏گويد:

قال البخاري في «اللباس» من صحيحه عقيب حديث عاصم بن كليب عن أبي بردة: قلنا لعليّ: ما القسيّة؟ وقال جرير عن يزيد في حديثه: القسيّة ثياب مضلّعة... الحديث. وروى له في كتاب رفع اليدين في الصلاة. وفي «الأدب». وروى له مسلم مقرونا بغيره، واحتجّ به الباقون؛(3) بخارى در [كتاب] لباس از صحيح خود، پس از حديث عاصم بن كليب از ابو برده مى‏گويد: به على گفتيم: قسيّه چيست؟ جرير ازيزيد [بن أبي زياد] در حديثش نقل كرد: قسيّه لباس است... و [بخارى] در كتاب «رفع اليدين فى الصلاة» و نيز در «الأدب» از [يزيد بن ابى زياد ]حديث نقل كرده و مسلم نيز حديث ديگرى از او روايت كرده است و باقىِ صاحبان صحاح ستّه نيز به احاديث او احتجاج كرده‏اند.

بسيارى از محدّثان معروف اهل سنت نيز از يزيد بن ابى زياد روايت كرده‏اند، حديث شناسانى هم‏چون: سفيان ثورى، سفيان بن عيينة، شريك بن عبداللّه‏، شعبة بن حجّاج، عبداللّه‏ بن نمير و عالمانى ديگر از اين قبيل.


1) . برخى سال وفات وى را 137 و برخى ديگر سال 136 مى‏دانند؛ امّا ذهبى مى‏گويد: «توفي على الصحيح سنة ست وثلاثين ومائة»؛ تاريخ الإسلام: 8 / 564 .

2) . تهذيب الكمال: 32 / 135 ـ 136 / ش 6991.

3) . همان: 32 / 140 / ش 6991.

ذهبى مى‏گويد:

حدّث عنه شعبة مع براعته في نقد الرجال(1) شعبه از او حديث نقل كرده است، هر چند كه در نقد الرجال از وى براعت جسته است.

مسلم نيز در مقدّمه صحيح خود مى‏نويسد:

فإنّ اسم الستر والصدق وتعاطي العلم يشملهم، كعطاء بن السّائب ويزيد بن أبي زياد وليث بن أبي سليم وأضرابهم(2) همانا عناوينى هم‏چون خوش نام، راست‏گو و طالب علم بر آنان صدق مى‏كند، [عالمانى] مانند عطاء بن سائب، يزيد بن ابى زياد، ليث بن ابى سلم و امثال ايشان.

بسيارى از عالمان جرح و تعديل نيز او را توثيق كرده‏اند. ابن حجر در تهذيب التهذيب مى‏نويسد:

وقال الآجري عن أبيداوود: لاأعلم أحدا ترك حديثه وغيره أحبّ إليّ منه؛ وقال ابن حبّان: كان صدوقا إلاّ أنّه لمّا كبر ساء حفظه وتغيّر، وكان يلقّن ما لقنّ، فوقعت المناكير في حديثه؛ وقال يعقوب بن سفيان: ويزيد وإن كانوا يتكلّمون فيه لتغيّره، فهو على العدالة والثقة وإن لم يكن مثل الحكم ومنصور؛ وقال ابن شاهين ـ في الثقات ـ: قال أحمد بن صالح المصري: يزيد بن أبي زياد ثقة، ولا يعجبني قول من تكلّم فيه؛ قال ابن سعد: كان ثقةً في نفسه، إلاّ أنّه اختلط في آخر عمره، فجاء بالعجائب.(3)


1) . سير أعلام النبلاء: 6 / 130 / ش 41.

2) . صحيح مسلم: 1 / 4.

3) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 6 / 288 ـ 289 / ش 531.

آجرى به نقل از ابوداوود مى‏گويد: كسى را سراغ ندارم كه حديث او را ترك كرده باشد، با اين وجود راويان ديگرى غير از او نزد من دوست داشتنى‏تر از او هستند.

ابن حبان گويد: او راست‏گو بود و فقط به هنگام پيرى حافظه خود را از دست داده و تغيير پيدا كرد و آن‏چه را به وى تلقين مى‏شد، املاء مى‏كرد؛ از همين رو در احاديث وى روايت‏هاى منكرى قرار گرفت.

يعقوب بن سفيان نيز گويد: هر چند كه درباره يزيد به جهت اختلال حواس او سخن مى‏گويند، اما او عادل و مورد اعتماد است، البته (از جهت اعتبارى) به مانند حَكَم و منصور نيست.

ابن شاهين نيز ـ در الثقات ـ مى‏گويد: احمد بن صالح مصرى گفت: يزيد بن ابى زياد ثقه و مورد اعتماد است و كلام آنانى را كه درباره او سخن گفته‏اند را نمى‏پسندم.

ابن سعد گويد: خود قيس ثقه بود و فقط در آخر عمرش دچار اختلال حواس شده و روايات عجيبى نقل مى‏كرد.

بنابراين يزيد بن ابى زياد از رجال صحاح ستّه است و مسلم او را شايسته عنوان خوش نام، صدوق و اشتغال به علم مى‏داند. بزرگان جرح و تعديل نيز او را توثيق كرده‏اند؛ از همين روى وجهى براى تضعيف او باقى نمى‏ماند. طبق معمولِ اهل سنت، اين بار نيز تنها دليل تضعيف يزيد بن ابى زياد، اتهام وى به تشيّع است! ابن عدى و ديگران درباره او مى‏نويسند:

كان من أئمّة الشيعة الكبار؛(1) او از پيشوايان بزرگ شيعه بود.


1) . الكامل ابن عدى: 7 / 2719؛ تهذيب الكمال: 32 / 138 / ش 6991؛ خلاصة تذهيب تهذيب الكمال: 431؛ تهذيب التهذيب: 11 / 288 / ش 531 ؛ سير أعلام النبلاء: 6 / 130 / ش 41؛ ميزان الإعتدال: 4 / 424 / ش 9695.

اما دليل اتّهام يزيد بن ابى زياد به تشيّع چيست و چه عاملى سبب شده او را از پيشوايان بزرگ شيعه بشمارند؟ با مراجعه به شرح حال وى معلوم مى‏شود كه نقل روايتى درباره معاويه تنها علّت تشيع يزيد بوده است. وى از سليمان بن عمرو أحوص، از ابن برزه نقل مى‏كند كه گفت:

كنّا مع النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فسمع صوت غناء، فقال: «أنظروا ما هذا؟» فصعدت، فنظرت، فإذا معاوية وعمرو بن العاص يتغنّيان، فجئت، فأخبرته، فقال: «أللّهم اركسهما في الفتنة ركسا، ودعّهما في النّار دعّا»(1) همراه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله بوديم كه صداى غنائى شنيده شد. پيامبر فرمود: «ببينيد كه اين چيست؟». آن گاه بالا رفتيم و مشاهده كرديم كه معاويه وعمرو عاص به صورت غنا آواز مى‏خوانند. آن‏گاه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: خداوندا، آن‏ها را دچار فتنه‏كن و با شرمندگى و بى آبرويى در آتش بيفكن.

ابن جوزى اين حديث را در الموضوعات آورده است و به خاطر وجود يزيد ابن ابى‏زياد، در سند روايت خدشه كرده و درباره يزيد مى‏گويد:

كان يلقّن في آخر عمره فيلقن.

اين روايت نيز در ميزان الإعتدال غريب و منكر و در سير أعلام النبلاء منكر دانسته شده است و ابن حبان در كتاب المجروحين آورده است، چرا كه حديث در مذمّت معاويه ـ فرمانده فئه باغيه ـ و عمروعاص ـ از سران نفاق ـ است! و به خاطر نقل چنين حديثى، راوى آن از پيشوايان بزرگ شيعه شمرده مى‏شود!


1) . الموضوعات ابن جوزى: 2 / 28؛ سير أعلام النبلاء: 3/ 132 و 6/ 131؛ ميزان الإعتدال: 4 /424؛ المجروحين (ابن حبان): 3 / 101.

البته مدافعان بنو اميه به تضعيف حديث و راوى آن اكتفا نكرده و در راستاى دفاع از معاويه و عمرو عاص، دست به تحريف حديث زده و نام اين دو را حذف كرده‏اند. در مسند احمد آمده است:

حدّثنا عبداللّه‏، حدّثني أبي، ثنا عبداللّه‏ بن محمّد ـ وسمعته أنا من عبداللّه‏ بن محمّد بن أبي شيبة ـ، ثنا محمّد بن فضيل، عن يزيد بن أبي زياد، عن سليمان بن عمرو بن الأحوص، قال: أخبرني ربّ هذه الدار أبو هلال، قال: سمعت أبا برزة، قال: كنّا مع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في سفر، فسمع رجلين يتغنّيان وأحدهما يجيب الآخر وهو يقول:

لا يزال حواري تلوح عظامه ذوى الحرب عنه أن يجنّ فيقبرا فقال النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: أنظروا من هما؟ قال: فقالوا: فلان وفلان!! قال: فقال النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «أللّهم اركسهما ركسا، ودعّهما إلى النار دعّا»؛(1) عبداللّه‏، از پدرش، از عبداللّه‏ بن محمّد حديث كردند ـ و من از عبداللّه‏ بن محمّد بن ابى شيبه شنيدم ـ از محمّد بن فضيل، از يزيد بن ابى زياد، از سليمان بن عمرو بن احوص حديث كرد كه گفت: صاحب اين خانه [يعنى] ابو هلال به من خبر داد كه از ابو برزه شنيدم كه مى‏گفت: ما در سفرى همراه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه واله وسلّم بوديم كه پيامبر شنيد دو نفر شعرى را به صورت غنا مى‏خوانند و يكى پاسخ ديگرى را داده و مى‏گويد: هميشه استخوان‏هاى ياران نزديك سپيد جامه مى‏درخشد و او را از اين‏كه در فتنه جنگ به سختى كشته و به گور سپرده شود باز مى‏دارد.


1) . مسند أحمد: 4 / 421؛ مسند أبي يعلى: 13 / 431 / ش 7436؛ القول المسدّد في مسند أحمد: 96 ـ 97؛ المصنف ابن أبيشيبة: 8 / 695 / ش 67؛ مجمع الزوائد: 8 / 121.

پس پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «ببينيد: آن دو نفر چه كسانى هستند؟» در پاسخ پيامبر گفتند: فلانى و فلانى هستند! پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم عرضه داشت: «بارالها، آن دو را دچار فتنه كن و با خوارى و بى آبرويى به آتش بيفكن».

از آن‏جا كه خدشه در سند حديث به گونه‏اى نبود كه آن را به طور كامل از اعتبار ساقط كند و بيم آن مى‏رفت كه عدّه‏اى بدون توجه به چنين تضعيفى حديث را بپذيرند، از اين رو ملاحظه نموديد كه در مسند احمد حنبل، نام معاوية بن أبيسفيان وعمرو عاص حذف شده و به جاى آن‏ها واژه فلان و فلان! به كار رفته است.

اين مقدار از تحريف نيز از نظر برخى كافى نبوده است، زيرا صرفا موجب ابهام در حديث شده است. بدين روى به جاى استفاده از واژه فلان و فلان، اين بار معاوية بن ابى سفيان را به «معاوية بن رافع»(1)و يا «معاويه بن تابوت»(2)و عمرو بن عاص را به «عمرو بن رفاعة بن التابوت»(3)و در بعضى از نقل‏ها به رفاعة بن عمرو بن التابوت(4)تغيير داده‏اند! سيوطى پس از نقل حديث از ابو يعلى، به تبعيت از ابن جوزى مى‏گويد كه وجود يزيد بن ابى زياد در اسناد اين حديث مقتضى وضع و جعل حديث نيست. وى سپس مى‏نويسد:

وله شاهد من حديث ابن عبّاس: قال الطبراني في الكبير...: وقال أبو قانع في معجمه: حدّثنا محمّد بن عبدوس كامل، حدّثنا عبداللّه‏ بن عمر، حدّثنا


1) . ر.ك: اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: 1 / 391.

2) . ر.ك: الكامل ابن عدى: 4 / 4 / ش 885 .

3) . ر.ك: اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة: 1 / 391.

4) . ر.ك: الكامل ابن عدى: 4 / 4 / ش 885 .

سعيد أبو العبّاس التيمي، حدّثنا سيف بن عمر، حدّثني أبو عمر مولى إبراهيم بن طلحة، عن زيد بن أسلم، عن صالح، عن شقران، قال: بينما نحن ليلةً في سفر، إذ سمع النبيّ صوتا فقال: ما هذا؟! فذهبت أنظر، فإذا هو معاوية بن رافع، وعمرو بن رفاعة بن التابوت يقول:

لا يزال جوادي تلوح عظامه ذوى الحرب عنه أن يموت فيقبرا فأتيت النبيّ فأخبرته فقال: أللّهمّ اركسهما ودعّهما إلى نار جهنم دعّا. فمات عمرو بن رفاعة قبل أن يقدم النبيّ من السفر.

وهذه الرواية أزالت الإشكال وبيّنت أنّ الوهم وقع في الحديث الأوّل، في لفظةٍ واحدة وهي قوله: ابن العاص، وإنّما هو ابن رفاعة أحد المنافقين، وكذلك معاوية بن رافع أحد المنافقين، واللّه‏ أعلم؛(1) براى آن شاهدى از حديث ابن عباس وجود دارد. طبرانى در معجم الكبير گويد:... ابن قانع در معجمش گويد: محمّد بن عبدوس كامل، از عبداللّه‏ بن عمر، از سعيد ابوالعبّاس تيمى، از سيف بن عمر، از ابوعمر (غلام ابراهيم بن طلحه)، از زيد بن اسلم، از صالح، از شقران حديث كرد كه گفت: ما شبى در سفر بوديم كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم صدايى شنيد و فرمود: «اين چيست؟» من رفتم تا ببينم [چه صدايى است]؟ ديدم كه معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعة بن تابوت آواز مى‏خوانند.

خدمت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رفتم و به ايشان خبر دادم. ايشان نيز به درگاه الاهى عرضه داشت: «بارالها، آن دو را دچار فتنه كن و با خوارى به آتش جهنم بيفكن». پس از دعاى پيامبر بود كه عمرو بن رفاعة پيش از بازگشت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از سفر درگذشت.


1) . اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: 1 / 390 ـ 391.

و اين روايت اشكال را از بين مى‏برد و آشكار مى‏كند كه در روايت نخست در يك لفظ توهّم پديد آمده و آن نام «ابن العاص» است، در حالى كه وى «رفاعة» ـ يكى از منافقان ـ بوده است و هم‏چنين [به جاى معاوية بن ابى سفيان] معاوية بن رافع ـ يكى از منافقان ـ بوده است. و خداوند داناتر است.

سيوطى على رغم اين‏كه ادعا مى‏كند كه اين حديث اشكال حديث يزيد بن ابى زياد را از بين برده است، تصريح كرده است كه يزيد دچار توهم شده و به اشتباه شعر خواندنِ غنايى و ملعون واقع شدن را به معاوية بن ابى سفيان و عمرو ابن العاص نسبت داده است، با اين حال خود وى در عبارت اخير اين حديث نيز اظهار ترديد مى‏كند و همين امر نشان مى‏دهد كه سيوطى از صحّت حديث يزيد آگاه است و صرفا جهت حفظ جاى‏گاه بنو اميه، خود را به جهالت و نادانى مى‏زند و از اعتراف به حقيقت سر باز مى‏زند! در پاسخ سيوطى بايد گفت كه:

اوّلاً: در حديث يزيد بن ابى زياد هيچ اشكال و توهّمى وجود نداشته تا حديث دوم آن را مرتفع سازد! و اگر منظور سيوطى استعمال لفظ «فلان و فلان» به جاى «معاوية و عمرو» باشد، خود او بهتر مى‏داند كه اين موضوع بيان‏گر تحريف در متن روايت است.

ثانيا: اگر وجود اشكال و ابهام در حديث نخست را بپذيريم، آيا واقعا اين اشكال با حديثى كه سيف بن عمر در سند آن قرار گرفته رفع مى‏شود؟! سيف بن عمر نزد ائمه جرح و تعديل ضعيف و متهم به وضع است، در نتيجه هرگز نمى‏توان به حديث وى اعتماد كرد. جاى بسى تعجب است

كه سيوطى على رغم اعتراف به جاعل بودن سيف بن عمر، در اين‏جا به حديث وى استناد مى‏كند!(1) در تهذيب التهذيب درباره سيف بن عمر آمده است:

قال ابن معين: ضعيف الحديث؛ ابن معين گويد: حديث او ضعيف است.

وقال أبو حاتم: متروك الحديث؛ ابوحاتم گويد: حديثش متروك است.

وقال أبو داوود: ليس بشيء؛ ابو داوود گويد: اهميتى ندارد.

وقال النسائي والدارقطني: ضعيف؛ نسائى و دارقطنى نيز گويند: ضعيف است.

وقال ابن عديّ: بعض أحاديثه مشهورة، وعامّتها منكرة لم يتابع عليها؛ ابن عدى گويد: برخى احاديثش مشهور و عموم آن‏ها منكر و غير قابل پيروى است.

وقال ابن حبّان: يروي الموضوعات عن الأثبات. قال: قالوا: أنّه كان يضع الحديث. قلت: بقيّة كلام ابن حبّان، أتّهم بالزندقة؛ ابن حبان گويد: از افراد معتبر احاديث جعلى روايت مى‏كند. درباره وى مى‏گويند: حديث جعل مى‏كرد و به زندقه متهم است.

وقال البرقاني عن الدارقطني: متروك؛ برقانى به نقل از دارقطنى مى‏نويسد: متروك است.


1) . ر.ك: همان: 1 / 392. وى روايتى را از خطيب نقل مى‏كند كه در سند آن روايت سيف بن عمر است. سيوطى پس از نقل روايت، نظر خود را نسبت به روايت اعلام كرده و مى‏نويسد: «موضوع فيه ضعفاء، أشدّهم سيف».

وقال الحاكم: أتّهم بالزندقة، وهو في الرواية ساقط؟(1) و حاكم گويد: متهم به زندقه است و در روايت ساقط است.

حال اهل انصاف را به داورى مى‏خوانيم تا براساس وجدان خويش قضاوت كنند كه سيوطى و امثال وى بر چه اساسى حديث يزيد بن ابى زياد را به خاطر بيان واقعيتى درباره فرزندان «هنده»(2)و «نابغه»(3)طرد مى‏كنند و راوى آن را ضعيف مى‏شمارند؟ در حالى كه وى نزد مؤلّفان صحاح ستّه مورد اعتماد است و ائمه جرح و تعديل او را توثيق كرده‏اند. چه انگيزه‏اى موجب شده سيوطى، حديث سيف بن عمر را در مقابل حديث يزيد قرار داده و ادعا كند كه به واسطه حديث سيف اشكال حديث يزيد بن ابى زياد مرتفع مى‏شود، در حالى كه خود سيوطى به صراحت مى‏گويد سيف بن عمر «وضّاع» است و همگان بر زنديق و جاعل بودن او اتّفاق نظر دارند! بنگريد كه حق ستيزان چگونه دين خدا و سنّت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را به بازى گرفته‏اند! البته دايره بازى گرى آن‏ها تنها به احاديث مناقب و مثالب محدود نمى‏شود و در اصول دين و فقه نيز چنين راهى را پيموده‏اند. به هر روى در اين‏جا از اين موضوع صرف نظر كرده و به بحث اصلى خود باز مى‏گرديم.


1) . تهذيب التهذيب: 4 / 259 / ش 517. هم‏چنين ر.ك: المجروحين ابن حبان: 1 / 345 ـ 346 و 2 / 30؛ مجمع الزوائد: 10 / 21؛ الضعفاء والمتروكين (نسائى): 187 / ش 256؛ الجرح والتعديل: 4 / 278 / ش 1198؛ الكامل (ابن عدى): 3 / 435 / ش 119؛ الضعفاء (أبونعيم اصفهانى): 91 / ش 95؛ ميزان الإعتدال: 2 / 255 ـ 256 / ش 162 و منابع ديگر.

2) . هندة نام مادر معاويه است. جريان كشتن حضرت حمزه سيد الشهداء عليه السلام و مثله شدن بدن او به دستور وى مشهور است.

3) . نام مادر عمرو عاص است كه اميرالمومنين عليه السلام و غير از آن حضرت در موارد مختلف او را به نام مادرش و با عبارت «ابن النابغة» مورد خطاب قرار داده‏اند.

با مرورى اجمالى بر ترجمه يزيد بن ابى زياد روشن شد كه وى نيز از نظر رجاليان سنى ثقه و مورد اعتماد است. وى هم‏چنين از رجال صحيح‏هاى شش گانه اهل سنّت مى‏باشد و از نظر آنان، در روايت او هيچ عيبى نيست جز بيان برخى مثالب بزرگان و پيشوايان قوم! همين امر سبب شده است كه پيروان بنو اميه، يزيد بن ابى زياد را از پيشوايان بزرگ شيعه بشمارند! امّا اين موضوع نيز موجب تضعيف وى نمى‏شود؛ زيرا بر مبناى رجاليان بزرگ اهل سنت، شيعه بودن و بلكه رافضى بودن به وثاقت راوى ضرر نمى‏رساند.

در نتيجه روايت يزيد بن ابى زياد درباره شأن نزول آيه مودّت نيز كاملاً صحيح خواهد بود و چنان كه او از ابن عباس نقل مى‏كند، آيه مودّت درباره اهل بيت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است و مراد از «قربى» فقط اميرالمؤمنين، حضرت صدّيقه طاهره، امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند.

نتيجه بررسى اسناد روايات

رواياتى را كه بر سخن حق دلالت داشتند و بيان‏گر نزول آيه مودّت درباره اهل بيت پيامبر عليه وعليهم السلام بودند، به سه قسم تقسيم مى‏شوند:

قسم يكم: احاديثى هستند كه همگان بر صحّت آن‏ها اتّفاق دارند، به مانند حديثى كه طاووس، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرده است.

قسم دوم: احاديثى است كه حديث پژوهان سنّى آن‏ها را نقل كرده و درباره سند آن سخنى نگفته و خدشه‏اى وارد نكرده‏اند، بلكه گاهى به صحّت و اعتبار آن‏ها نيز معترفند؛ مانند حديثى كه از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل شده و در آن آمده است كه پيامبر در پاسخ به سؤال عرب باديه نشين درباره اجر رسالت فرمودند: «من در ازاى رسالت خويش اجرى نمى‏طلبم جز مودّت

نزديكانم». در اين حديث رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم تصريح فرمودند كه مراد از «قربى» نزديكان آن حضرت هستند.

هم‏چنين خطبه امام حسن عليه السلام پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و كلام حضرت امام زين العابدين عليه السلام به هنگام اسارت در شام و سخن برخى ديگر از امامان عليهم السلام كه در زمره همين گروه قرار مى‏گيرد.

روشن است كه اين قسم از احاديث نيز نيازى به بررسى سندى ندارند.

قسم سوم: رواياتى هستند كه در سند آن‏ها خدشه شده است. راويانى كه در سندهاى اين احاديث قرار داشتند و تضعيف شده‏اند عبارت بودند از: 1ـ حرب بن حسن طحّان، 2ـ حسين اشقر، 3ـ قيس بن ربيع و 4ـ يزيد بن أبيزياد.

با بررسى شرح حال اين راويان، روشن شد كه برپايه مبانى رجالى اهل سنّت، تضعيف اين چهار نفر نادرست و مردود است.

در ادامه به بررسى و دفع شبهه‏ها و اشكال‏هاى مخالفان مى‏پردازيم.

دفع شبهات مخالفان

روشن است كه پس از اثبات صحّت احاديث دلالت كننده بر نزول آيه مودّت درباره اهل بيت عليهم السلام، تمام شبهاتى كه پيرامون اين موضوع مطرح شده از اعتبار ساقط و مندفع مى‏گردد؛ چرا كه هيچ اشكالى توان معارضه با حديث صحيح نبوى را ندارد. بنابر اين، ما اساسا از پاسخ‏گويى به مناقشات منكران بى نياز هستيم، اما با اين حال، آن‏چه را كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام در اين باره گفته‏اند به صورت كامل مطرح كرده و با ادلّه و شواهد محكم پاسخ خواهيم گفت تا «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ».(1)


1) . سوره انفال: آيه 42.

شبهه ابن تيميه شايد سرسخت‏ترين مخالف در اين مقام ابن تيميه است و بيشترين اشكالات از ناحيه وى متوجّه استدلال شيعه شده است، از اين رو ابتدا به بررسى مناقشات او مى‏پردازيم. وى در منهاج السنّة مى‏نويسد:

وكذلك قوله في إيجاب المودّة لهم غلط، فقد ثبت في الصحيح عن سعيد بن جبير: أنّ ابن عباس رضى الله عنهما سئل عن قوله تعالى «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى». قال: فقلت: إلاّ أن تودّوا ذوي قربى محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم. فقال ابن عباس: عجلت! إنّه لم يكن بطن من قريش إلاّ لرسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم منهم قرابة، فقال: قل لا أسألكم عليه أجرا إلاّ أن تودّوني في القرابة التي بيني وبينكم. فابن عباس كان من كبار أهل البيت وأعلمهم بتفسير القرآن، وهذا تفسيره الثابت عنه. ويدلّ على ذلك أنّه لم يقل إلاّ المودّة لذوي القربى، ولكن قال إلاّ المودّة في القربى. ألاترى أنّه لمّا أراد ذوي قرباه، قال: «وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للّه‏ِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى»؛ ولا يقال: المودّة في ذوي القربى وإنّما يقال: المودّة لذوي القربى فكيف، وقد قال: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؟ ويبيّن ذلك: أنّ الرسول صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لا يسأل أجرا أصلاً، إنّما أجره على اللّه‏ وعلى المسلمين موالاة أهل البيت، لكن بأدلّة أخرى غير هذه الآية، وليست موالاتنا لأهل البيت من أجر النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في شيء. وأيضا فإنّ هذه الآية مكّيّة ولم يكن عليّ بعد قد تزوّج بفاطمة، ولا ولد له أولاد؛(1)


1) . منهاج السنة: 4 / 12 ـ 13.

كلام او [علاّمه حلّى] در وجوب مودّت اهل بيت غلط است؛ پس به تحقيق در روايت صحيحى از سعيد بن جبير ثابت شده است كه از ابن عباس درباره آيه «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» سؤال شد. سعيد گويد: منظور آيه اين نيست مگر اين‏كه خويشاوندان محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله را دوست بداريد. پس ابن عباس گفت: عجله كردى! همانا در ميان قريش تيره‏اى نيست جز آن‏كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم با ايشان خويشى دارد و گفت: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى».

پس ابن عباس از بزرگان اهل بيت و داناترين آنان به تفسير قرآن بوده است و اين تفسير به يقين از اوست. [هم‏چنين دليل ديگرى كه بر بطلان كلام علامه حلى ]دلالت دارد آن است كه خداوند نفرمود: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ بلكه فرمود: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى».

آيا نمى‏بينى آن‏جا كه خداوند خويشاوندان پيامبر را اراده كرده مى‏فرمايد: «وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للّه‏ِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى» و گفته نمى‏شود: «المودة فى ذوى القربى»، بلكه گفته مى‏شود: «المودة لذوى القربى»، پس چطور اين‏گونه نباشد، در حالى كه خداوند مى‏فرمايد: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» و اين نشان مى‏دهد كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هيچ اجرى طلب نمى‏كند و تنها اجر او بر عهده خداوند است. بر مسلمانان موالات اهل بيت لازم است؛ ليكن به دلايل ديگرى غير از اين آيه، دوست داشتن اهل بيت از سوى ما پرداخت اجر پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به شمار نمى‏آيد. هم‏چنين اين آيه مكّى است و على عليه السلام در هنگام نزول آيه با فاطمه ازدواج نكرده و اولادى براى او متولد نشده بود.

همو در جاى ديگر مى‏نويسد:

وأمّا قوله: وأنزل اللّه‏ فيهم «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»، فهذا كذب ظاهر، فإنّ هذه الآية في سورة الشورى، وسورة الشورى مكّيّة بلا

ريب، نزلت قبل أن يتزوّج عليّ بفاطمة وقبل أن يولد له الحسن والحسين...

وقد تقدّم الكلام على الآية، وأنّ المراد بها ما بيّنه ابن عبّاس... رواه البخاري و غيره.

وقد ذكر طائفة من المصنّفين من أهل السّنّة والجماعة والشيعة، من أصحاب أحمد وغيرهم، حديثا عن النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أنّ هذه الآية لمّا نزلت قالوا: يا رسول اللّه‏، من هؤلاء؟ قال: «عليٌّ وفاطمة وأبناهما».

وهذا كذب باتّفاق أهل المعرفة بالحديث!(1) امّا اين‏كه مى‏گويد: و خداوند درباره ايشان اين آيه را نازل فرمود: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى». اين سخن دروغى آشكار است، چرا كه اين آيه در سوره شورى است و سوره شورى بدون ترديد مكّى است و پيش از ازدواج اميرالمؤمنين با فاطمه عليهما السلام نازل شده است... .

و بحث اين آيه پيشتر گذشت و [گفتيم] مراد از آن، همان است كه ابن عباس بيان كرده... و بخارى و غير او آن را روايت كرده‏اند.

و گروهى از مصنّفانِ اهل سنت و شيعه، از جمله پيروان احمد و غير آن‏ها حديثى از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آورده‏اند كه وقتى اين آيه نازل شد به پيامبر گفتند: اى رسول خدا، آنان [كه مودتشان برما واجب شده] چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو فرزندشان»، در حالى كه اين حديث به اتفاق عالمان حديث كذب است! ابن تيميه در موضع ديگرى از منهاج السنه اين حديث را تكذيب مى‏كند. وى سپس تكرار مى‏كند كه آيه مودّت در سوره شورى است و آن سوره مكّى است، در حالى كه اميرالمؤمنين در مدينه با فاطمه عليهما السلام ازدواج كرده است.


1) . منهاج السنة: 4 / 340 ـ 341.

وى در جايى ديگر، پس از تكرار مطالب پيشين خود، اشكال مكّى بودن آيه مودّت را اين بار چنين مطرح مى‏كند:

أنّ القربى معرفة بالّلام، فلابدّ أن يكون معروفاً عند المخاطبين الذين أمر أن يقول لهم: قل لا أسئلكم عليه أجرا، وقد ذكرنا: أنّها لمّا نزلت لم يكن قد خلق الحسن والحسين، ولا تزوّج عليّ بفاطمة فالقربى التي كان المخاطبون يعرفونها يمتنع أن تكون هذه، بخلاف القربى التي بينه وبينهم. فإنّها معروفة عندهم؛(1) همانا قربى، با «لام» معرفه شده است، از اين رو ناگزير بايد نزد مخاطبان شناخته شده باشد و ما بيان كرديم كه وقتى آيه مودّت نازل شد، حسن و حسين خلق نشده بودند و على با فاطمه ازدواج نكرده بود. پس «قربايى» كه مراد آيه است بايد مورد شناخت مخاطبين باشند و اين مانع مى‏شود كه مراد از قربى كسانى باشند كه هنوز متولد نشده‏اند.

ابن حجر عسقلانى در الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف، صرفا به تعارض احاديث مربوط به شأن نزول آيه پرداخته و هيچ مناقشه ديگرى نكرده است.(2)امّا در فتح الباري علاوه بر تعارض روايات، مكّى بودن سوره شورى را نيز مطرح كرده است.(3) ابن كثير نيز پس از تضعيف روايت مربوط به نزول آيه در شأن اهل بيت عليهم السلام مى‏نويسد:

ذكر نزول الآية في المدينة بعيد، فإنّها مكيّة، ولم يكن إذ ذاك لفاطمة رضي اللّه‏ عنها أولاد بالكليّة، فإنّها لم تتزوج بعليّ رضي اللّه‏ عنه إلاّ بعد بدر من السنة


1) . همان: 7 / 74.

2) . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف: 4 / 220.

3) . فتح الباري في شرح صحيح البخاري: 8 / 433 ـ 434.

الثانية من الهجرة، والحق تفسير هذه الآية بما فسّرها به حبر الأمّة وترجمان القرآن عبداللّه‏ بن عباس رضي اللّه‏ عنهما، كما رواه عنه البخاري؛(1) بعيد است آيه در مدينه نازل شده باشد، از اين رو آيه مكى است و در آن هنگام فاطمه سلام اللّه‏ عليها به طور كلى فرزندى نداشته و اساسا با على عليه السلام ازدواج نكرده است، مگر در سال دوم هجرت و پس بعد از جنگ بدر. نظر حق آن است كه آيه را براساس تفسير حبر الأمّة و ترجمان القرآن؛ يعنى عبداللّه‏ بن عباس تفسير كنيم، چنان‏كه بخارى نيز از او اين‏گونه روايت كرده است.

قسطلانى نيز همين اشكال را تكرار مى‏كند. وى مى‏نويسد:

والآية مكّيّة، ولم يكن إذ ذاك لفاطمة أولاد بالكلّية، فإنّها لم تتزوّج بعليّ إلاّ بعد بدر من السنة الثانية من الهجرة، وتفسير الآية بما فسّر به حبر الأُمّة وترجمان القرآن ابن عبّاس أحقّ وأولى؛(2) آيه مكى است و در آن زمان فاطمه سلام اللّه‏ عليها به كلّ فرزندى نداشته است و اساسا ايشان با على عليه السلام ازدواج نكرده است، مگر در سال دوم هجرت پس از جنگ بدر و تفسير آيه به آن‏چه حبر الأمة و ترجمان القرآن ابن عباس تفسير كرده شايسته‏تر و سزاوارتر است.

شوكانى نيز به بيان وجود تعارض در بين احاديث مربوط به شأن نزول آيه مودّت بسنده كرده و حديث طاووس از ابن عباس را بر ساير احاديث ترجيح داده است.(3)


1) . تفسير ابن كثير: 4 / 122. هم چنين ر.ك: تخريج الأحاديث والآثار: 3 / 335 / ش 1143.

2) . إرشاد الساري شرح صحيح البخاري: 7/ 331/ ش 4818. هم‏چنين ر.ك: تحفة الأحوذي: 9/91.

3) . ر.ك: فتح القدير: 4 / 536 ـ 537.

ابن روزبهان، درباره تفسير آيه مودّت مى‏نويسد:ظاهر الآية على هذا المعنى شامل لجميع قرابات النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم؛(1) از ظاهر آيه استفاده مى‏شود كه اين معنا شامل تمامى خويشاوندان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مى‏شود.

وى پيرامون اين آيه بيش از اين سخن ديگرى ارائه نكرده است.

عبدالعزيز دهلوى نيز در تحفه اثنا عشريه مى‏نويسد:

ومنها قوله تعالى «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبَى» فإنّها لمّا نزلت، قالوا يا رسول الله: من قرابتك الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: (عليّ وفاطمة وابناهما)... گويند كه اهل بيت واجب المحبت‏اند و هركه واجب المحبت است، على واجب الإطاعت است و هو معنى الإمام و غير على واجب المحبت نيست، پس واجب الإطاعت هم نباشد. جواب از اين استدلال: آن كه مفسرين را در مراد از اين آيت اختلاف فاحش است. طبرانى و امام احمد از ابن عباس همين قسم روايت كرده‏اند، ليكن جمهور محدثين اين روايت را تضعيف نموده‏اند، زيرا كه اين سوره يعنى سوره شورى بتمامها مكى است و در آن‏جا امام حسن و امام حسين نبودند و نه حضرت فاطمه را علاقه زوجيت با حضرت على بهم رسيده بود. و در سلسله اين روايت بعضى شيعه غالى واقع‏اند و كسى از محدثين آن شيعه غالى را وصف به صدق نموده بنابر ظاهر حال او نموده و از عقيده باطل او خبر نداشته و ظن غالب آنست كه آن شيعى هم دروغ نگفته، بلكه روايت بالمعنى نموده، لفظ حديث «اهل بيتى» خواهد بود. آن شيعى اهل بيت را در همين چهار كس حصر نمود، چنان‏كه بخارى از ابن عباس اين روايت را «من» و «عن» آورده و در آن اين لفظ واقع است كه القربى من بينه


1) . دلائل الصدق: 4 / 382؛ شرح احقاق الحق: 3 / 20.

و بين النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قرابته... و قتاده و سدى كبير و سعيد بن جبير جزمكرده‏اند؛ با آن كه معنى آيت اينست كه سؤال نمى‏كنيم از شما بر دعوت و تبليغ هيچ اجرى را ليكن سؤال مى‏كنم از شما دوستى را با خود به جهت قرابتى كه با شما دارم. از ابن عباس نيز اين روايت در بخارى موجود است و بتفصيل مذكور است كه هيچ بطنى از بطون قريش نبود الاّ آن حضرت صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را با ايشان قرابتى بود. آن قرابت را ياد دهانيدند و اداى حقوق آن قرابت لااقل ترك ايذا كه ادنى مراتب صله رحم است از ايشان درخواستند. پس استثنا منقطع است و امام فخر رازى و جميع مفسرين متاخرين همين معنى را پسنديده‏اند، زيرا كه معنى اول مناسب شأن نبوت نيست شمسيه طالبان دنياست كه كارى كنند و ثمره آن كار براى اولاد و اقارب خود خواهند و اگر انبيا نيز اين قسم اغراض را مدّ نظر داشته باشند در ميان ايشان و در ميان دنيا داران فرقى نماند و موجب تهمت و التباس در اقوال و افعال ايشان گردد و نقض غرض بعثت لازم آيد. و نيز معنى اول منافى آيات كثيره است قوله تعالى «...مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِي إِلاَّ عَلَى اللّه‏ِ»(1). وقوله «أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْرا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ».(2)-(3)

بررسى اشكال‏ها

1 ـ مكّى بودن سوره شورى

مهم‏ترين شبهه در دلالت آيه‏مبارك مودّت،مكّى بودن سوره شورى است. سنيانى كه از روى تعصب در دلالت آيه مودّت بر وجوب مودّت و اطاعت اميرالمؤمنينعليه السلام مناقشه كرده‏اند، مى‏گويند اين آيه در سوره شورى است


1) . سوره سبأ: آيه 47.

2) . تحفه اثناعشرية: 204 ـ 205.

3) . سوره طور: آيه 40 ؛ سوره قلم: آيه 46.

و سوره شورى در مكّه نازل شده است و در آن زمان، حضرت اميرالمؤمنينعليه السلامهنوز با حضرت صدّيقه طاهره سلام اللّه‏ عليها ازدواج نكرده و حسنين عليهما السلام متولد نشده بودند؛ از اين رو نمى‏توان گفت مراد از «قربى» در آيه، اين چهار نفر هستند! ما در دو مقام به اين شبهه پاسخ خواهيم داد. نخست با تكيه بر روايات وارد شده در اين زمينه، و دوم با صرف‏نظر از روايات.

11ـ پاسخ به شبهه مكّى بودن سوره شورى براساس روايات اهل سنت پيش از طرح روايات مربوط به زمان نزول آيات سوره شورى، توجه به چند مقدّمه ضرورى است:

مقدّمه يكم: قرآن موجود در زمان حيات شريف حضرت خاتم الأنبياء صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم جمع آورى نشده است، بلكه جمع قرآن يك بار در عصر حكومت ابوبكر و بار ديگر در زمان حاكميت عثمان صورت گرفته و در تاريخ مسلّم است كه قرآن موجود همان است كه به دستور عثمان جمع شد.

مقدّمه دوم: روشن است كه در جمع‏آورى قرآن موجود، به ترتيب نزول آيات توجه نشده است.

مقدّمه سوم: هم‏چنين مسلّم است كه با توجّه به عدم ترتيب آيات قرآن موجود براساس ترتيب نزول آيات، برخى آيات مدنى در سوره‏هاى مكّى گنجانده شده و برخى آيات كلى در آيات مدنى.

با توجه به اين سه مقدّمه مى‏گوئيم: براساس ادلّه و شواهد محكمِ موجود در منابع سنيان، آيه مودّت در مدينه نازل شده است و جماعتى از عالمان سنى به اين حقيقت معترفند، از جمله اين عالمان مى‏توان به قرطبى اشاره نمود. وى در اين باره مى‏نويسد:

سورة الشورى مكيّة في قول الحسن وعكرمة وعطاء وجابر، وقال ابن عباسوقتادة: إلاّ أربع آيات منها أنزلت بالمدينة: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» (الشورى: 23) إلى آخرها؛(1) سوره شورى بنابر قول حسن، عكرمه، عطا و جابر مكى است. ابن عباس و قتاده گفته‏اند: مگر چهار آيه از آن كه در مدينه نازل شده است؛ يعنى آيه «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» تا آخر آن.

در تفسير بحر المحيط نيز آمده است:

هذه السّورة مكيّة في قول الحسن وعطاء وعكرمة وجابر، وقال ابن عباس: مكيّة إلاّ أربع آيات من قوله: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» إلى آخر الأربع آيات، فإنّها نزلت بالمدينة؛(2) اين سوره بنابر قول حسن، عطاء، عكرمه و جابر مكى است. ابن عباس نيز گويد: مكى است جز چهار آيه [يعنى] از آيه «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» تا آخر كه اين چهار آيه در مدينه نازل شده است.

شوكانى نيز در فتح القدير مى‏نويسد:

أخرج ابن مردويه عن ابن عباس قال: نزلت «حم عسق» بمكّة. وأخرج ابن مردويه عن ابن الزبير مثله، وكذا قال الحسن، وعكرمة، وعطاء، وجابر. وروي عن ابن عباس وقتادة أنّها مكيّة إلاّ أربع آيات منها أنزلت بالمدينة: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» إلى آخرها؛(3)


1) . تفسير القرطبي: 16 / 1.

2) . تفسير البحر المحيط: 7 / 486.

3) . فتح القدير: 4 / 524 . هم‏چنين ر.ك: زاد المسير: 7 / 70.

ابن مردويه از ابن عباس نقل مى‏كند كه گفت: سوره «حم عسق» در مكه نازل شده است. ابن مردويه از ابن زبير نيز مثل همين روايت را نقل كرده است و همين طور حسن،عكرمه، عطا و جابر اين نظر را دارند. از ابن عباس و قتاده نيز روايت شده است كه آن سوره مكى است مگر چهار آيه آن كه در مدينه نازل شده است. از آيه «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» تا آخر.

آلوسى مى‏نويسد:

وفي البحر، هي مكيّة إلاّ أربع آيات: من قوله تعالى: «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» إلى آخر أربع آيات. وقال مقاتل: فيها مدني، قوله تعالى «ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّه‏ُ عِبادَهُ...» واستثنى بعضهم قوله تعالى: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى...» ... وجوّز أن يكون الإطلاق باعتبار الأغلب؛(1) در كتاب بحر [المحيط]آمده است: سوره شورى مكى است غير از چهار آيه آن؛ يعنى از آيه شريفه «قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» تا آخر چهار آيه. مقاتل گويد: در سوره شورى آيات مدنى وجود دارد، مانند آيه «ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّه‏ُ عِبادَهُ...» و برخى نيز اين آيه را كه خداى تعالى مى‏فرمايد: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى...» استثناء كرده‏اند...

و جايز است كه اطلاق به اعتبار اغلب باشد.

بنابراين، از نظر آلوسى مكّى شمردن سوره شورى بدان اعتبار است كه بيشتر آيات آن مكّى است، با اين‏كه آيات مدنى نيز در اين سوره وجود دارد. مدنى بودن آيه مودّت براساس روايات بسيار روشن است و همين بداهت، بسيارى از عالمان و مفسّران سنى را ناچار ساخته به اين حقيقت اعتراف كنند.


1) . تفسير الآلوسي: 25 / 10.

با اين همه تعصّب و حق ستيزى، همواره مانعى براى تسليم برخى در برابر حق بوده است تا آن‏جا كه امثال ابن تيميه و ابن حجر عسقلانى مطلبى به اين وضوحرا ناديده گرفته و يا انكار مى‏كنند تا در دلالت آيه مودّت بر فضيلت اهل بيت پيامبر عليه و عليهم السلام و اولويت اميرالمؤمنين و اولاد معصومينش عليهم السلام خدشه وارد سازند.

12ـ پاسخ به شبهه مكّى بودن سوره شورى با صرف نظر از روايات باتوجه به روايات مختلفى كه درباره آيه مودّت وارد شده است، روشن شد كه هرچند بيشتر آيات سوره شورى مكّى هستند، امّا اين آيه مدنى است، و بحث درباره دلالت آيه مودّت با صرف نظر از روايات نيز روشن خواهد ساخت كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام نازل شده است. براى رسيدن به اين حقيقت، بايد ثابت شود كه مراد از «قربى» در آيه، خويشاوندان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند و خطاب آيه شريفه به مسلمانان است.

براى اثبات اين‏كه منظور از «قربى» فرزندان رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مى‏باشند ـ چنان كه تعدادى از عالمان سنى و شارحان كتاب بخارى به اين نكته اذعان دارند؛ از جمله كرمانى كه در كتاب الكواكب الدراري في شرح البخاري(1)به اين حقيقت تصريح كرده است ـ بهترين دليل تبادر اين معنا در خويشاوندان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.

عينى در عمدة القاري في شرح البخاري و در شرح حديث طاووس مى‏نويسد:


1) . صحيح البخاري بشرح الكرماني: 18 / 80 .

حاصل كلام ابن عباس: إنّ جميع قريش أقارب النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، وليس المراد من الآية بنوهاشم ونحوهم، كما يتبادر الذهن إلى قولسعيد بن جبير؛(1) حاصل كلام ابن عباس آن است كه همه قريش، نزديكان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند و مراد از [قربى در] آيه، بنو هاشم و امثال ايشان نيستند، چنان كه از گفته سعيد بن جبير چنين مطلبى به ذهن متبادر مى‏شود.

پيشتر روايت طاووس از ابن عباس مطرح شد. در اين روايت، سعيد بن جبير آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را مصداق «قربى» معرفى كرده بود. از نظر شارح صحيح بخارى نيز آن‏چه سعيد بن جبير گفته همان است كه از آيه به ذهن تبادر مى‏كند و همين تبادر بهترين قرينه است براى آن‏كه مراد از «قربى» در آيه شريفه، خويشاوندان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هستند.

هم‏چنين سياق آيات بهترين قرينه است براى اين‏كه خطاب آيه شريفه به مسلمانان است. خداوند سبحان مى‏فرمايد:

«تَرَى الظَّالِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا كَسَبُوا وَهُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِي رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الكَبِيرُ * ذَلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللّه‏ُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنا إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ شَكُور * أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَى عَلَى اللّه‏ِ كَذِبا فَإِنْ يَشَأْ اللّه‏ُ يَخْتِمْ عَلَى قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللّه‏ُ الْبَاطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ* وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَعْفُو عَنْ السَّيِّئَاتِ وَيَعْلَمُ مَا


1) . عمدة القاري شرح صحيح البخاري: 19 / 157.

تَفْعَلُونَ * وَيَسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَيَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَالْكَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ»؛(1)ستمكاران را مى‏بينى، در حالى كه از آن‏چه به دست آورده‏اند بيمناكند، و حال آن‏كه (عذاب) بر آنان واقع مى‏شود؛ و كسانى كه ايمان آورده و عمل شايسته انجام داده‏اند، در بوستان‏هاى بهشت‏اند و تنها براى آنان آن‏چه را كه بخواهند نزد پروردگارشان آماده است و فقط اين فضيلت بزرگ است. اين همان چيزى است كه خدا بندگان مؤمن و نيك كردارش را بدان مژده مى‏دهد. بگو «از شما هيچ پاداشى بر اين رسالتم نمى‏طلبم، جز دوستى در مورد نزديكان» و هركس نيكى را به دست آورد، براى او در نيكى مى‏افزاييم. به راستى كه خدا بسيار آمرزنده و بسى سپاسگزار است. بلكه مى‏گويند: «بر خدا دروغ بسته است؟!» و اگر خدا بخواهد بر دل تو مهر مى‏نهد. خدا باطل را نابود مى‏كند و حق را با كلماتش تثبيت مى‏كند، چرا كه او به اسرار درون سينه‏ها داناست. و او كسى است كه توبه را از بندگانش مى‏پذيرد و از بدى‏ها درمى‏گذرد و آن‏چه را انجام مى‏دهد مى‏داند و دعاى مؤمنان نيك كردار را مى‏پذيرد و از فضل خود بر آنان افزوده و بر كافران عذابى شديد است.

بنابراين از سياق آيات روشن مى‏شود كه خطاب خداوند در آيه مودّت به مسلمانان است؛ زيرا خداوند خطاب خويش را با بشارت و مژده به مؤمنان آغاز مى‏كند و پيش از سخن گفتن درباره مودّت قربى مى‏فرمايد: «اين همان چيزى است كه خداوند بندگان مؤمن و نيك كردارش را بدان مژده مى‏دهد».

ممكن است گفته شود خداوند در آيه بعدى از كسانى سخن مى‏گويد كه بر خدا دروغ بسته‏اند و مراد از كسانى كه به خدا دروغ مى‏بندند مشركان هستند؛


1) . سوره شورى: آيه 22 ـ 26.

پس مخاطب آيات نيز مشركان خواهند بود. اما بايد دانست كه منظور از افترا زنندگان به خدا، مسلمانان ظاهرى يعنى منافقان هستند نه مشركان، چرا كه خداوند در آيه پس از آن، با يادآورىِ آگاهىِ خويش از اسرار نهان، از پذيرشتوبه بندگان خطاكارش سخن مى‏گويد و مى‏فرمايد: «و او كسى است كه توبه را از بندگانش مى‏پذيرد و از بدى‏ها درمى‏گذرد و آن‏چه را انجام مى‏دهيد مى‏داند». روشن است كه توبه در قرآن كريم تنها درباره گنه‏كاران و خطاكاران از مسلمان به كار مى‏رود و به تصريح خداوند توبه مشركان پذيرفته نيست.

اشكال ديگرى كه ممكن است بر اين قول وارد سازند آن است كه بگويند در مكّه منافقى در ميان مسلمانان نبوده است. پس مخاطب خداوند در اين آيات مسلمانان نخواهند بود.

در پاسخ اين اشكال نيز مى‏گوييم وجود و حضور منافقان در مكّه امرى مسلّم و انكارناپذير است و براى روشن شدن مطلب كافى است كه به آراء مفسّران در ذيل آيات سوره‏هاى «منافقون» و «مدّثّر» مراجعه شود. سوره مدّثّر به اتّفاق همه اهل فن مكّى است و در آن مطالب بسيارى درباره منافقان آمده است. به همين روى مفسّران اهل سنت براى فرار از تعيين مصداقِ منافق در مكّه، دست به تأويل آيات برده و در اين راه دچار اضطراب فراوانى شده‏اند كه در اين‏جا مجال پرداختن به اين موضوع نيست.

در نتيجه مراد از «قربى» ـ به قرينه تبادر ـ خويشاوندان پيامبرند و خطاب آيه ـ به قرينه سياق ـ مسلمانان هستند. براين اساس، مودّت خويشاوندان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بر همه مسلمانان واجب است. امّا خداوند مسلمانان را به مودّت كداميك از خويشاوندان پيامبر امر كرده است؟ آيا مسلمانان به مودّت عموها و عموزادگان پيامبر امر شده‏اند؟!

مسلّما پاسخ اين سؤال منفى است؛ زيرا مودّت برخى از عموهاى پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كه مشرك بودند بى معنا و امر به مودّت آنان محال است و اگر گفته شود عموها و عموزادگان مؤمن پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مورد نظرند،بايد دانست كه به هنگام نزول اين آيه و پس از آن، هيچ يك از ايشان در مكّه جايگاه قابل توجهى نداشته‏اند. پس مراد از «قربى» در آيه مسلّما حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ چرا كه مشركان از او خشمگين و با او دشمن بودند و منافقان نسبت به او حسادت و با او دشمنى مى‏كردند و تنها مؤمنان بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام را دوست داشته و به ايشان مودّت مى‏كردند. دو واژه «مودّت» و «يقترف» از اين حقيقت حكايت دارند، يعنى خداوند به مؤمنان نيك كردار بشارت مى‏دهد، همانانى كه مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام را داشته و بدين وسيله نيكى را به دست آورده‏اند.

پس حتى اگر بپذيريم كه آيه مودّت در مكّه نازل شده است، باز هم مصداق قربى كسى نخواهد بود جز اميرالمؤمنين عليه السلام. و اگر «قربى» در مكّه تنها يك مصداق داشته است، پس از ازدواج اميرالمؤمنين عليه السلام با حضرت فاطمه سلام اللّه‏ عليها و تولّد حسنين عليهما السلام، اين بزرگواران نيز از مصاديق قربى شده‏اند، چنان كه وقتى در مدينه از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم درباره مراد از «قربى» در آيه سؤال كردند، حضرتش در پاسخ فرمودند: «علي و فاطمة و الحسن والحسين عليهم السلام». پس از آن نيز فرزندان معصوم حضرت امام حسين عليه السلام قطعا مصاديق واقعىِ نزديكان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و مراد خداوند از «قربى» در آيه شريفه هستند.

2ـ عدم درخواست پاداش رسالت از مردم

دومين اشكال سنيان بر محتوا و دلالتِ آيه مودّت آن است كه رسالت منصبى الاهى است و جزا و پاداش آن بر عهده خداوند سبحان است. بنابراين رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هرگز پاداش تبليغ رسالتش را از مردم درخواستنمى‏كند، چنان‏چه پيامبران پيشين نيز در برابر تبليغ اوامر خدا اجرى نطلبيده‏اند. حضرت نوح خطاب به قومش مى‏فرمايد:

«إِنّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ * فَاتَّقُوا اللّه‏َ وَأَطيعُونِ * وَما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ»؛(1) همانا فرستاده امانت‏دارى براى شما هستم؛ پس از خدا پروا كنيد و از من فرمان بريد. من از شما هيچ پاداشى بر اين رسالت نمى‏طلبم. پاداش من برعهده كسى نيست مگر پروردگار عالميان.

حضرت هود نيز مى‏فرمايد:

«يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛(2) اى قوم، از شما هيچ پاداشى بر اين رسالت نمى‏طلبم. پاداش من نيست جز بر عهده كسى كه مرا آفريده است. آيا خردورزى نمى‏كنيد؟ حضرت صالح نيز سخنى مشابه سخن حضرت نوح دارد. در قرآن كريم از زبان حضرت صالح آمده است كه به قوم خود گفت:

«إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللّه‏َ وَأَطِيعُون * وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِي إِلاَّ عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛(3)


1) . سوره شعراء: آيات 107 ـ 109.

2) . سوره هود: آيه 51.

3) . سوره شعراء: آيات 143 ـ 145.

همانا من فرستاده امانت‏دارى براى شما هستم؛ پس از خدا پروا كنيد و از من فرمان بريد. من از شما هيچ پاداشى بر اين رسالت نمى‏طلبم. پاداش من برعهده كسى نيست مگر پروردگار عالميان.

اما آياتى كه درباره اجر رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آمده است چهاردسته‏اند. در آيه‏اى طلب اجر به طور كلّى نفى شده است. خداى تعالى خطاب به رسول خود مى‏فرمايد:

«قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْعَالَمِينَ»؛(1) بگو از شما هيچ پاداشى بر اين رسالت نمى‏طلبم، و اين جز يادآورى براى جهانيان نيست.

در آيه‏اى ديگر براى رسالت، پاداش خواسته شده، اما آن پاداش به سود خود مؤمنان دانسته شده است. خداى تعالى مى‏فرمايد:

«قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللّه‏ِ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»(2) بگو هر پاداشى كه از شما خواسته‏ام براى خود شماست؛ پاداش من جز بر عهده خدا نيست و او بر هر چيزى گواه است.

در آيه‏اى ديگر خداوند طلب اجر را متوجه كسانى مى‏داند كه مى‏خواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزينند. در اين آيه مى‏خوانيم:

«قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً»؛(3) بگو از شما هيچ پاداشى بر اين رسالت نمى‏طلبم، مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند.


1) . سوره انعام: آيه 90.

2) . سوره سبأ: آيه 47.

3) . سوره فرقان: آيه 57.

و بالاخره آيه مودّت كه خداوند خطاب به پيامبرش مى‏فرمايد:

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى». در اين آيه، مودّت خويشاوندان و نزديكان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به عنوان اجر رسالت ايشان معرفى شده است.

حاصل آن‏كه آيات مربوط به اجر رسالت چهار گونه‏اند:

1. آيه‏اى كه بيان‏گر عدم درخواست اجر و پاداش براى رسالت است؛2. آيه‏اى كه ضمن درخواست اجر رسالت، آن را براى خود مؤمنان مى‏داند؛ 3. آيه‏اى كه بيان‏گر عدم درخواست اجر است، مگر از كسانى كه مى‏خواهند راهى به سوى پرودرگار خويش برگيرند؛ 4. آيه‏اى كه اجر رسالت را «مودّة في القربى» معرفى مى‏كند.

باتوجه به تفاوت ظاهرىِ محتواى آيات، برخى گمان كرده‏اند كه ميان اين چهار آيه تعارض وجود دارد. آنان آياتى را حاكم مى‏دانند كه متضمّن عدم درخواست پاداش براى رسالتند، از اين رو معتقدند كه آيه مودّت بايد تأويل شود و مراد آيه، طلب اجر رسالت نيست؛ زيرا خداوند در آيات ديگرى درخواست پاداش از مردم را براى رسالت نفى كرده است.

برخى مفسّران شيعه و سنى به وجوه مختلفى پاسخ اين شبهه را داده‏اند. اما با دقّت نظر در اين آيات، روشن مى‏شود كه ميان هيچ يك از آيات چهارگانه ياد شده تنافى و تعارضى وجود ندارد. براساس اين آيات، مردم هرگز نمى‏توانند پاداش رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را بدهند؛ از اين رو آن حضرت نيز پاداشى از مردم نمى‏خواهد، بلكه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به عنوان رحمت واسعه الاهى از مردم مى‏خواهد كه راهى به سوى پروردگارشان اتّخاذ كنند و هر كه چنين كند، به يقين خود او منتفع و بهره‏مند خواهد شد و اتّخاذ

سَبيل به سوى خداوند سبحان نيز جز با مودّت اهل بيت عليهم السلام امكان‏پذير نيست؛ چرا كه آنان شاه راه به سوى خداوند هستند، همان طور كه فرموده‏اند: «نحن السبيل».(1)به راستى كه آن‏ها تنها طريق به سوى خداوند هستند به ويژه هنگامى كه:صارت الدنيا هرجا ومرجا، وتظاهرت الفتن وتقطعت السبل؛(2) دنيا رو به هرج و مرج رود و فتنه‏ها آشكار شوند و راه‏ها قطع گردند.

آرى، اجرى كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به دستور خدا براى رسالتش مى‏طلبد، اجرى نيست كه براى شخص ايشان نفع داشته باشد؛ بلكه آن‏چه خداوند آن را اجر رسالت پيامبرش دانسته چيزى است كه به نفع بندگان او است و بندگان خدا را در مسير هدايت او قرار مى‏دهد و راهى به سوى پروردگارشان باز مى‏كنند كه اين راه همان مودّت نزديكان پيامبر است.

3ـ استثناء در آيه منقطع است نه متصل

اشكال ديگرى كه در اين‏جا مطرح شده آن است كه استثناء در آيه، استثناء منقطع است؛ از اين رو «مودّت في القربى» اجر رسالت نيست و از اين آيه لزوم و وجوب مودّت قربى استفاده نمى‏شود.

جواب اين اشكال بسيار روشن است كه چه استثناء متصل باشد و چه منقطع، چه مودّت اهل بيت را اجر رسالت بدانيم و چه دستور و توصيه پيامبر، در هر صورت آيه بر لزوم و وجوب مودّت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد.


1) . فرائد السمطين: 2 / 253 / ش 524؛ ينابيع المودّة: 1 / 332.

2) . مجمع الزوائد: 9 / 165؛ المعجم الأوسط: 6 / 328؛ المعجم الكبير: 3 / 58 ؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 130.

چنان كه در آيه شريفه مودّت ظاهر است، طلب هرگونه اجرى براى رسالت به استثناى مودّت درباره «قربى» نفى شده است، اما در اين‏كه استثنا در آيه استثناى متصل است و يا استثناى منقطع، در ميان عالمان و قرآن پژوهان اختلاف وجود دارد. برخى بر متصل بودن استثناء تأكيد و اصرار دارند و برخى ديگر استثنا را در اين آيه منقطع مى‏دانند؛ اما در هر دو صورت در دلالت آيه بر لزوممودّت اهل بيت عليهم السلام ترديدى نيست.

مرحوم شيخ مفيد با اين نگاه كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم براى تبليغ رسالتش اجرى نمى‏طلبد مگر مودّت به اهل بيت، استثناء در آيه را استثناى منقطع مى‏شمارد و مى‏نويسد:

لا يصحّ القول بأنّ اللّه‏ تعالى جعل أجر نبيّه مودّة أهل بيته عليهم السلام. ولا أنّه جعل ذلك من أجره عليه السلام، لأنّ أجر النبي في التقرّب إلى اللّه‏ تعالى هو الثواب الدائم، وهو مستحقّ على اللّه‏ تعالى في عدله و جوده و كرمه، وليس المستحقّ على الأعمال يتعلّق بالعباد، لأنّ العمل يجب أن يكون للّه‏ تعالى خالصا، وما كان للّه‏ فالأجر فيه على اللّه‏ تعالى دون غيره.

هذا، مع أنّ اللّه‏ تعالى يقول: «وَيا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّه‏ِ» وفي موضع آخر: «يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذي فَطَرَني». فلو كان الأجر على ما ظنه أبوجعفر في معنى الآية لتناقض القرآن، وذلك أنّه كان تقدير الآية: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا»، بل أسألكم عليه أجرا، ويكون أيضا: إن أجري إلاّ على اللّه‏، بل أجري على اللّه‏ وعلى غيره. وهذا محال لايصح حمل القرآن عليه.

فإنْ قال قائل: فما معنى قوله: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؟ أو ليس هذا يفيد أنّه قد سألهم مودّة القربى لأجره على الأداء؟

قيل له: ليس الأمر على ما ظننت لِما قدّمناه من حجّة العقل والقرآن، والإستثناء في هذا المكان ليس هو من الجملة، لكنّه استثناء منقطع. ومعناه: قل لا أسألكم عليه أجرا لكن ألزمكم المودّة في القربى وأسألكموها، فيكون قوله: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا» كلاما تامّا قد استوفى معناه، ويكون قوله: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»كلاما مبتدأً.فائدته: لكن المودّة في القربى سألتكموها، وهذا كقوله: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْليسَ» والمعنى فيه: لكن إبليس، وليس باستثناء من جملة.

وكقوله: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لي إِلاّ رَبَّ الْعالَمينَ» معناه: لكن ربّ العالمين ليس بعدوٍّ لي. قال الشّاعر:

وبلدة ليس بها أنيسٌ إلاّ اليعافيرُ وإلاّ العيسُ(1) قائل شدن به اين سخن كه خداى تعالى اجر پيامبرش را مودّت اهل بيتش عليهم السلام قرار داده است، صحيح نيست. هم‏چنين صحيح نيست كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آن را اجر خويش قرار دهد، چرا كه اجر پيامبر در تقرب به خداى تعالى ثواب دائم است و اجر او برعهده خدايى است كه از عدل و جود و كرمش [عطا مى‏كند] نه بر عهده بندگان خدا. زيرا واجب است كه عمل به طور خالص براى خداى تعالى باشد و آن‏چه براى خدا باشد، اجر آن نيز بر خداى تعالى خواهد بود، نه ديگران.

افزون بر آن‏كه خداى تعالى مى‏فرمايد: «يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّه‏ِ» و در جايى ديگر مى‏فرمايد: «يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذي فَطَرَني».


1) . تصحيح الإعتقاد: 140 ـ 142.

پس اگر بنا باشد كه أجر به معنايى كه ابوجعفر (شيخ صدوق) گمان كرده است باشد، تناقض در قرآن پيش مى‏آيد، چرا كه معناى آيه ذوالقربى مى‏شود: من از شما أجر مى‏خواهم، در حالى كه آيات ديگر مى‏گويد: اجرى براى من نيست مگر بر عهده خدا؛ از اين رو أجر من هم بر عهده خدا است هم بر عهده مردم و اين محال است و صحيح نيست كه قرآن بر اين معنا حمل شود.اگر كسى بگويد پس معناى آيه شريفه چيست كه خدا مى‏فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؟ آيا از اين [آيه] استفاده نمى‏شود كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مودّت اهل بيت عليهم السلام را به صورت واجب و در ازاى اجر رسالتش از آنان طلبيده است؟ [در پاسخ] به او گفته مى‏شود: مطلب آن‏گونه كه تو گمان مى‏كنى نيست! چرا كه براساس براهين عقلى و قرآنى كه پيشتر بيان كرديم، استثناء در اين جا متصل نيست، بلكه استثناء منقطع است و معنايش اين‏گونه است كه: بگو از شما براى آن اجرى نمى‏خواهم، ليكن شما را ملزم مى‏كنم به مودّت در قربى و آن را از شما مى‏خواهم. پس عبارت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ [عَلَيْهِ] أَجْرًا» عبارت تامّ و كامل بوده و معناى آن مستوفى است و عبارت «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» كلامى ابتدائى و مستقل است و مفيد اين معناست كه: مودّت در قربى را از شما مى‏خواهم، كه اين برداشت نظير سخن خداى تعالى است [كه مى‏فرمايد]: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْليسَ»؛ پس همه ملائكه سجده كردند مگر ابليس. معناى [الاّ ابليس ]در اين آيه «لكنّ ابليس» است و استثناء از جمله نيست و يا مانند اين سخن خدا: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لي إِلاّ رَبَّ الْعالَمينَ»؛ ايشان دشمن من هستند مگر پروردگار عالميان كه معنايش اين است كه ليكن پروردگار عالميان دشمن من نيست. شاعر مى‏گويد: و سرزمينى كه در آن همدمى نيست مگر گوساله وحشى و شتران سفيد مايل به سرخ.

چنان كه پيشتر گذشت، براساس آيات مربوط به اجر رسالت و نيز به حكم روشن عقل، مردم هرگز نمى‏توانند پاداش و اجر رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را بدهند و اجرى كه در آيه مودّت خواسته شده است، چيزى نيست كه نفعى براى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم داشته باشد؛ بلكه آن حضرت كه رحمت واسعه الاهى است، اجر رسالتش را اتّخاذ راهى به سوى پروردگار قرار دادهاست كه اين مهمّ جز با مودّت اهل بيت عليهم السلام صورت نمى‏پذيرد. پس آن‏چه كه خداوند به عنوان اجر رسالت پيامبر از مردم مى‏خواهد، در حقيقت چيزى است كه بندگان را در مسير هدايت‏هاى او قرار مى‏دهد و راهى به سوى پروردگارشان باز مى‏كند و اين طلب اجر نيز در حقيقت رحمتى بر بندگان است. مسلّما چنين اجرى مى‏تواند ما به ازاء رسالت باشد. آرى، اگر مال يا ما به ازاء ديگرى از مردم درخواست مى‏شد، هرگز صحيح نبود كه آن را اجر رسالت بدانيم؛ امّا چون رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم خواندن مردم به سوى خداست، مى‏توان در پيش گرفتن راهى به سوى خدا را ما به ازاء و اجر آن دانست.

خداى تعالى در آيه شريفه مودّت خطاب به پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مى‏فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ». از واژه «قُلْ» استفاده مى‏شود كه اين آيه در پاسخ عده‏اى است كه قصد داشته‏اند در ازاى تلاش‏هاى پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم براى هدايت آن‏ها، از آن حضرت تقدير كنند. در برخى از رواياتِ ذيل آيه نيز به همين موضوع اشاره شده است. در ضمنِ بررسى نصوص احاديث مربوط به نزول آيه مودّت نيز حديثى نقل شد كه بيان‏گر شأن نزول آيه بود. در اين حديث آمده است:

قالت الأنصار فيما بينهم: لو جمعنا لرسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مالاً، فبسط يده لا يحول بينه وبينه أحد، فأتوا رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم

فقالوا: يا رسول اللّه‏، إنّا أردنا أن نجمع لك من أموالنا. فأنزل اللّه‏ عزّوجلّ: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(1) انصار در بين خود گفتند: اگر براى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مالى جمع كنيم ودست ايشان را از جهت مالى باز كنيم، ميان او و كسى جدايى نمى‏افتد. پس به خدمت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رفتند و عرض كردند: اى رسول خدا، ما قصد كرده‏ايم كه از اموال خويش مقدارى براى شما جمع كنيم. پس خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ...».

از اين حديث استفاده مى‏شود كه آيه در پاسخ كسانى نازل شده است كه در صدد جبران زحمات پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بودند تا در ازاى تلاش‏هاى پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مالى به ايشان هديه كنند؛ اما خداوند در اين آيه تذكّر مى‏دهد كه بايستى ميان عمل، ما به ازاء و اجر آن تناسب باشد.

روشن است كه مال دنيا هرگز نمى‏تواند مابه ازاء و اجر رسالت تلقّى شود؛ از همين رو خداوند تنها مودّت اهل بيت عليهم السلام را اجر رسالت مى‏داند، چرا كه تنها راه هدايت يافتن و قرار گرفتن در مسير خداوند، مودّت ايشان است.

بنابراين هيچ اشكالى ندارد كه مودّت اهل بيت عليهم السلام را اجر رسالت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بدانيم و استثناء در آيه، استثناء متّصل باشد، چنان كه برخى عالمان بزرگ شيعه به آن قائلند.(2)


1) . المعجم الأوسط: 6 / 49؛ المعجم الكبير: 12 / 26؛ مجمع الزوائد: 7 / 103؛ تخريج الأحاديث والآثار: 3 / 239؛ شواهد التنزيل: 2 / 197 / ح 829 .

2) . چنان‏كه خواهد آمد، برخى از عالمان بزرگ سنى هم‏چون زمخشرى (الكشّاف عن حقائق التنزيل: 3/466) و نسفى (تفسير النسفى: 4 / 101) استثناء را، استثناى متصل نيز دانسته‏اند.

مرحوم شيخ طوسى مى‏فرمايد:

وقيل: في هذا الإستثناء قولان: أحدهما: إنّه استثناء منقطع؛ لأنّ المودّة في القربى ليس من الأجر، ويكون التقدير: «لكن أذكّركم المودّة في قرابتي». الثاني: إنّه استثناء حقيقةً، ويكون: «أجرى المودّة في القربى كأنّه أجر، وإنْ لم يكن أجر»؛(1)درباره اين استثناء دو قول وجود دارد، نخست اين‏كه استثناء منقطع است؛ زيرا مودّت در قربى اجر محسوب نمى‏شود و به اين تقدير معنا چنين مى‏شود: «ليكن مودّت در نزديكانم را به شما يادآور مى‏شوم». دوم اين‏كه استثناء حقيقى است و معنا چنين مى‏شود: «اجر من مودّت در قربى است، گويا مودّت در قربى اجر است، اگر چه اجر حساب نشود».

مرحوم طبرسى نيز مى‏نويسد:

فقد قيل في «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ» قولان، أحدهما: إنّه استثناء منقطع؛ لأنّ هذا ممّا يجب بالإسلام، فلا يكون أجرا للنبوّة. والآخر: إنّه استثناء متّصل، والمعنى: لا أسألكم عليه أجرا إلاّ هذا، فقد رضيت به أجرا، كما أنّك تسأل غيرك حاجةً، فيعرض المسؤول عليك برّا، فتقول له: إجعل برّي قضاء حاجتي. وعلى هذا يجوز أن يكون المعنى: لا أسألكم عليه أجرا إلاّ هذا، ونفعه أيضا عائد عليكم، فكأنّي لم أسألكم أجرا، كما مرّ بيانه في قوله: «قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ»؛(2) درباره «الاّ المودة» دو قول گفته شده است. نخست اين‏كه استثناء منقطع است، چرا كه مودّت به ذوى القرباى پيامبر از امورى است كه با پذيرش اسلام واجب مى‏شود؛


1) . التبيان: 9 / 158.

2) . تفسير مجمع البيان: 9 / 49.

پس اجرى براى نبوت نخواهد بود. ديگر اين‏كه آن استثناء متصل است كه معناى آيه اين گونه مى‏شود كه: «براى رسالت اجرى از شما نمى‏خواهم، جز اين را [يعنى مودّت اهل بيت عليهم السلام را]» و آن را به عنوان اجر پذيرفتم، چنان كه تو از ديگرى حاجتى مى‏خواهى و آن شخص مى‏خواهد به شما نيكى كند. به او مى‏گوئى: تو اگر مى‏خواهى به من نيكى كنى، نيازم را برطرف كن. بر همين اساس جايز است كه معنا چنين باشد: «از شما جز اين اجرى نمى‏خواهم و نفع آن نيز به خودتان مى‏رسد»،پس گويا از شما اجرى نخواسته‏ام، چنان كه توضيح آن در ذيل آيه «قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ»گذشت.

پس اگر قائل شويم به اين‏كه استثناء در آيه استثناء متصل است هيچ اشكالى ندارد، بلكه نظر صحيح همين است، زيرا اصل در إلاّى استثنائيه اتّصال است و تا آن‏جا كه امكان دارد همواره بر استثناى متّصل حمل مى‏شود، به همين جهت است كه برخى از عالمان، استثناى منقطع را مجاز و خلاف اصل شمرده‏اند. مرحوم قاضى نوراللّه‏ شوشترى در اين باره مى‏فرمايد:

تقرّر عند المحقّقين من أهل العربية والأُصول، أنّ الإستثناء المنقطع مجاز، واقع على خلاف الأصل، وأنّه لا يحمل على المنقطع إلاّ لتعذّر المتّصل، بل ربّما عدلوا عن ظاهر اللفظ الذي هو المتبادر إلى الذهن مخالفين له، لفرض الحمل على المتّصل الذي هو الظاهر من الإستثناء، كما صرّح به الشارح العضدي حيث قال: واعلم أنّ الحقّ أنّ المتّصل أظهر، فلا يكون مشتركا ولا للمشترك، بل حقيقة فيه ومجاز في المنقطع، ولذلك لم يحمله علماء الأمصار على المنفصل إلاّ عند تعذّر المتّصل، حتّى عدلوا للحمل على المتّصل عن الظاهر وخالفوه، ومن ثمّ قالوا في قوله: له عندي مائة درهم

إلاّ ثوبا، وله عليّ إبلٌ إلاّ شاة، معناه: إلاّ قيمة ثوب أو قيمة شاة، فيرتكبون الإضمار وهو خلاف الظاهر ليصير متّصلاً، ولو كان في المنقطع ظاهرا لم يرتكبوا مخالفة ظاهرٍ حذرا عنه. إنتهى؛(1) نزد محققان ـ اعم از عربى دانان و اصوليان ـ ثابت است كه استثناء منقطع مجاز و برخلاف اصل است و استثناء هرگز بر منقطع حمل نمى‏شود، مگر جايى كه استعمالاستثناء متصل محال باشد. بلكه گاهى مخالفان ظهور لفظ، گاه در برخى موارد از ظاهر لفظ كه متبادر به ذهن است عدول مى‏كنند تا استثناء را به استثناى متصل حمل كنند؛ زيرا استثناء در آن ظهور دارد چنان كه شارح عضدى بدان تصريح كرده و مى‏گويد: بدان حق آن است كه استثناى متصل ظاهرتر است (از استثناى منقطع)، پس نه استثنا مشترك [ميان استثناى متصل و منقطع] است و نه براى اشتراك وضع شده است، بلكه حقيقت در متصل است و مجاز در منقطع و اين بدان سبب است كه عالمان بزرگ آن را بر استثناى منفصل حمل نمى‏كنند مگر در جايى كه نشود بر استثناى متصل حمل كرد. آنان حتى از ظهور دست برمى‏دارند و با آن مخالفت مى‏كنند تا بتوانند استثنا را بر متصل حمل كنند و از اين‏جاست كه درباره اين سخن كه: «نزد من براى او صد درهم است مگر پيراهنى، و براى او برعهده من شترى است جز گوسفندى» گفته‏اند كه معنايش چنين است: جز قيمت پيراهن يا قيمت گوسفند. پس آنان لفظى را در تقدير مى‏گيرند كه خلاف ظاهر است، چرا كه استثناء را متصل اعلام مى‏كنند و اگر استثناء در منقطع ظهور داشت، براى دورى از آن مرتكب مخالفت با ظاهر نمى‏شوند.


1) . احقال الحقّ وإزهاق الباطل: 3 / 21 ـ 22.

چرا «المودة في القربى»؟

چنان كه گذشت، ابن تيميه در ضمن مناقشاتى بر دلالت آيه مودّت مى‏گويد:

يدلّ على ذلك أنّه لم يقل إلاّ المودّة لذوي القربى، ولكن قال: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى...» ويبيّن ذلك أنّ الرسول صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لا يسأل أجرا أصلاً؛(1) [دليل ديگرى كه بر بطلان ادعاى وجوب مودّت اهل بيت براساس اين آيه] دلالت داردآن است كه خداوند نفرمود: «الاّ المودة لذوي القربى»، بلكه فرمود: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»... و اين نشان مى‏دهد كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم اصلاً اجرى طلب نمى‏كند.

طرح چنين اشكالى از سوى ابن تيميه بسيار عجيب است. كسى كه مدّعى تسلط بر ادبيات عرب است چطور مى‏تواند چنين اشكالى را مطرح كند؟ اين اشكال اگر از نافهمى و ضعف در ادبيات نباشد، به يقين بيان‏گر تعصّب و عناد است. اما اگر ابن تيميه اين قدر در فن بلاغت ضعيف است، اى كاش پيش از طرح اشكال به اهل فن مراجعه مى‏كرد! در جواب وى بايد گفت كه اولاً اين اشكال به واقع اشكال نيست، بلكه نوعى اعتراض به خداوند است! و در ثانى اسلاف و گذشتگان ابن تيميه ضمن طرح اين اشكال پاسخ آن را داده‏اند. اگر ابن تيميه مطلب آنان را نديده باشد، در اين صورت نمى‏توان او را اهل تحقيق و علم دانست، و اگر ناديده گرفته باشد، در اين صورت بر عناد و عصبيّت خويش صحّه گذارده است. زمخشرى ـ كه در كتاب كشّاف، قرآن را به روش بلاغى تفسير كرده است ـ در ذيل آيه مودّت مى‏نويسد:


1) . منهاج السنة: 4 / 12.

يجوز أن يكون استثناء متّصلاً، أي: لا أسألكم أجرا إلاّ هذا، وهو أنْ تودّوا أهل قرابتي، ولم يكن هذا أجرا في الحقيقة، لأنّ قرابته قرابتهم، فكانت صلتهم لازمة لهم في المروءة.

ويجوز أن يكون منقطعا، أي: لا أسألكم أجرا قطّ، ولكنّي أسألكم أن تودّوا قرابتي الّذين هم قرابتكم ولا تؤذوهم.

فإن قلت: هلاّ قيل: إلاّ مودّة القربى، أو إلاّ المودّة للقربى؟ وما معنى قوله: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؟قلت: جعلوا مكانا للمودّة ومقرّا لها، كقولك: لي في آل فلانٍ مودّة، و لي فيهم هوىً وحبّ شديد. تريد: أُحبّهم وهم مكان حبّي ومحلّه، وليست «في» بصلةٍ للمودّة كاللاّم إذا قلت: إلاّ المودّة للقربى، إنّما هي متعلّقة بمحذوفٍ، تعلّق الظرف به في قولك: المال في الكيس. وتقديره: إلاّ المودّة ثابتة في القربى ومتمكّنة فيها. والقربى مصدر كالزلفى والبشرى بمعنى قرابة، والمراد: في أهل القربى. وروي أنّها لمّا نزلت قيل: يا رسول اللّه‏، من قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: عليٌّ وفاطمة وابناها.

ويدلّ عليه ما روي عن عليٍّ رضي اللّه‏ عنه: شكوت إلى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حسد الناس لي، فقال: «أما ترضى أن تكون رابع أربعة: أوّل من يدخل الجنّة أنا وأنت والحسن والحسين، وأزواجنا عن أيماننا وشمائلنا، وذرّيّتنا خلف أزواجنا»؛(1) جايز است كه استثناء متصل باشد، [از اين رو] معناى آيه اين مى‏شود: «از شما اجرى نمى‏خواهم جز اين كه به خويشان نزديكم مودّت بورزيد» و اين در حقيقت اجر نيست؛


1) . الكشّاف عن حقائق التنزيل: 3 / 466 ـ 467.

زيرا نزديكى به او همان نزديكى به ذوى القرباى ايشان است، پس صله آنان از باب مروّت تمامى مسلمانان لازم است.

و نيز جايز است كه استثنا منقطع باشد [كه در اين صورت] معناى آيه اين مى‏شود: «به تحقيق از شما اجرى نمى‏خواهم، ليكن از شما درخواست دارم كه به نزديكانم كه همان نزديكان شما هستند مودّت بورزيد و آنان را اذيت نكنيد». پس اگر بگويى كه چرا در آيه گفته نشده است: «الاّ مودة القربى»؟ و معناى آيه «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؟ مى‏گويم:

خويشاوندان مكان و محل استقرار مودّت قرار گرفته‏اند، مانند آن‏كه مى‏گويى: براى مندر آل فلانى مودتى است و براى من در ايشان عشق و محبت شديدى وجود دارد و اين گونه سخن گفتن به معناى آن است كه ايشان را دوست دارم و ايشان مكان و محل محبت من هستند. «فى» مانند «لام» متعلّق مودّت محسوب نمى‏شود، از اين رو فى در اينجا به مانند لام زائده نيست، زمانى كه مى‏گويى: «الاّ المودة للقربى».

همانا «فى» از باب ظرفيت، متعلّق به محذوف است، مانند اين سخن كه مى‏گويى: «المال فى الكفين» يعنى «مال در كيسه است» و با در نظر گرفتن محذوف، معنا در عبارت «الا المودة فى القربى» چنين است؛ اجرى نمى‏خواهم جز مودتى كه در «قربى» ثابت و در او متمكن است و «قربى» در اين مصدر است، همانند «زلفى» و «بشرى» كه به معناى نزديكى است. و مراد از قربى خويشِ نزديك است و روايت شده است كه وقتى اين آيه نازل گشت، گفته شد: اى رسول خدا! نزديكان تو كه مودتشان بر ما واجب شده است چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو فرزندشان».

بر همين حقيقت دلالت دارد آن‏چه از على عليه السلام روايت شده است كه ايشان فرمود: از حسادت مردم نسبت به خودم به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم شكايت كردم.

ايشان در پاسخ فرمودند: «آيا راضى نيستى كه چهارمين نفر از چهار نفرى باشى كه نخستين كسانى‏اند كه داخل بهشت مى‏شوند؛ يعنى من، تو، حسن و حسين و همسرانمان كه در سمت راست و چپ ما قرار دارند [و وارد بهشت مى‏شوند] و فرزندانمان نيز پشت سر همسرانمان.» فخر رازى نيز همين اشكال و پاسخ زمخشرى را به نقل از وى تقرير كرده است. وى در تفسير خود مى‏نويسد:

أورد صاحب الكشّاف على نفسه سؤالاً، فقال: هلاّ قيل: إلاّ مودّة القربى، أو: إلاّ مودّة للقربى، وما معنى قوله: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؟وأجاب عنه بأن قال: جُعلوا مكانا للمودّة ومقرّا لها، كقوله: لي في آل فلانٍ مودّة، ولي فيهم هوىً وحبّ شديد. تريد أحبّهم وهم مكان حبّي ومحلّه؛(1) صاحب كشّاف سؤالى را براى خود مطرح كرده و مى‏گويد: چرا در آيه گفته نشده: «الاّ مودة القربى» و يا «الاّ المودة للقربى» و معناى آيه «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» چيست؟ زمخشرى در جواب پرسش خود چنين پاسخ مى‏دهد: خويشانِ نزديك، مكان و محل استقرار مودّت قرار داده شده‏اند، همان طور كه مى‏گويى: براى من در آل فلان مودتى است و يا براى من در ايشان عشق و محبت شديدى وجود دارد، در حالى كه مراد تو از اين تعبير آن است كه تو حب آنان را اراده مى‏كنى، در حالى كه ايشان محل و مكان محبت من هستند.

ابوحيان اندلسى نيز اين قول را در تفسير خويش آورده و آن را نيكو شمرده است.(2)نيشابورى نيز در تفسير خود ـ كه در حاشيه تفسير طبرى چاپ شده است ـ مى‏نويسد:


1) . تفسير الرازى: 27 / 167.

2) . تفسير البحر المحيط: 7 / 494.

أمر رسوله بأن يقول: «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ» على هذا التبليغ «أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ» الكائنة «فِي الْقُرْبى» جُعلوا مكانا للمودّة ومقرّا لها، ولهذا لم يقل: مودّة القربى، أو المودّة للقربى، وهي مصدر بمعنى القرابة، أي: في أهل القربى، وفي حقّهم؛(1) خداوند به رسولش فرمان مى‏دهد كه بگويد بر اين تبليغ «اجرى جز مودتِ نزديكان» كه ثابت است و مكان و محل استقرار مودّت هستند «از شما نمى‏طلبم» و بر اين اساس امر نفرموده است: «مودة القربى» يا «المودة للقربى». «قربى» مصدر است به معناى«نزديكى»، يعنى در خويشاوندان نزديك و در حق ايشان.

ابوالسعود نيز استثناء را متصل دانسته است و در ادامه مى‏نويسد:

وقيل: الإستثناء منقطع والمعنى: لا أسألكم أجرا قطّ ولكن أسألكم المودّة. و«في القربى» حال منها، أي: إلاّ المودّة ثابتة في القربى متمكّنة في أهلها أو في حقّ القرابة. والقربى مصدر كالزلفى، بمعنى القرابة. روي أنّها لمّا نزلت قيل يا رسول اللّه‏، من قرابتك... ؛(2) گفته شده است كه استثناء منقطع است و معناى آن اين است كه: هيچ اجرى از شما نخواسته؛ بلكه از شما مودّت مى‏خواهم. و «فى القربى» بيان حال مودّت است، يعنى مودتى كه در قربى ثابت و در اهل آن يا در حق نزديكان وجود دارد. و «قربى» نيز مصدر است به مانند «زلفى» و به معناىِ نزديكى است. روايت شده است كه هنگام نزول آيه مودّت به پيامبر عرضه شد: اى رسول خدا، خويشان نزديك تو چه كسانى هستند... .


1) . تفسير النيسابورى: 6 / 466.

2) . تفسير أبي السعود: 8 / 30.

بيضاوى،(1)نسفى،(2)شربينى و برخى ديگر از مفسّران نيز به اين نكته تصريح كرده‏اند. بنابراين «في» اساسا براى ظرفيت وضع شده است و آوردن «في» در آيه به جهت تأكيد است، يعنى خداوند تأكيد مى‏كند كه اساسا اهل بيت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم محل و ظرف مودّتند.

تعارض روايات در ذيل آيه مودّت

براساس روايات بسيارى كه پيشتر مطرح شد، مراد از «قربى» در آيهشريفه مودّت اميرالمؤمنين، فاطمه زهراء، امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند و بر فرض اين‏كه ظاهر آيه، حكايت از شمول «قربى» بر همه نزديكان پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كند، اين روايت آن را تخصيص زده و روشن مى‏كند كه آيه تنها در شأن اهل بيت پيامبر عليه وعليهم السلام نازل شده است.

اما در روايت طاووس از ابن عباس نقل شده است كه وقتى سعيد بن جبير اهل بيت عليهم السلام را مصداق «قربى» معرفى كرد، ابن عباس گفت: در بيان مراد خداوند عجله كردى، مراد از «قربى» همه قريشند! برخى با استناد به اين حديث مدّعى‏اند كه چون ميان احاديثِ مربوط به شأن نزول آيه تعارض وجود دارد، پس هر دو دسته از احاديث از اعتبار ساقط مى‏شوند. اما بايد دانست كه بر فرض تعارض، آيا فقط اين تعارض ميان احاديث نقل شده از ابن عباس وجود دارد يا خير؟ هم‏چنين در حديث طاووس از


1) . تفسير البيضاوى: 5 / 128.

2) . تفسير النسفي: 4 / 101. وى نيز عبارت زمخشرى را آورده است.

ابن عباس، سخن ابن عباس به دليل تعارض مردود است و حق با سعيد بن جبير خواهد بود. به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه فرض تعارض دو روايت، تساقط آن دو در صورتى ثابت است كه دو روايت از جهت سندى نيز مساوى بوده و داراى اعتبارى يكسان باشند؛ اما اگر سند يك روايت ضعيف باشد، هرگز توان معارضه با روايت صحيح السند را نخواهد داشت و در اين صورت تعارضى ثابت نيست تا تساقطى صورت پذيرد. بر مبناى همين روش علمى است كه نمى‏توان ميان روايت طاووس از ابن عباس و ديگر روايات قائل به تعارض شد، زيرا سند روايت طاووس از ابن عباس ضعيف و مخدوش است، از اين رو سند روايت ضعيف را نمى‏توان با روايات صحيح السند فراوانى كه در اين زمينه وجود دارد معارض دانست. در ادامه به بررسى سندِاين روايت مى‏پردازيم.

بررسى سند روايت طاووس از ابن عباس

شعبة بن حجّاج يكى از راويان اين خبر «شعبة بن حجّاج» است و او از كسانى است كه با اهل بيت عليهم السلام دشمنى داشته، به ايشان دروغ مى‏بسته و حديث جعل مى‏كرده است. قاضى عبدالجبار معتزلى در كتاب المغني، از ابو على جبائى نقل مى‏كند كه شعبه گفته است:

المروي من جعفر بن محمّد يتولّى أبابكر و عمر؛(1)از جعفر بن محمّد امام صادق عليه السلام روايت شده است كه وى تولاى ابوبكر و عمر را داشته است!


1) . ر.ك: الشافي في الإمامة: 4 / 116.

اين خود دروغ آشكارى است كه شعبه بر زبان جارى كرده است. پس كسى كه چنين دروغى را جعل مى‏كند، از او بعيد نيست كه بر ابن عباس نيز درباره نزول آيه مودّت دروغ بسته و حديث جعل كند.

يحيى بن عبّاد راوى ديگر حديث مورد نظر كه از «شعبة بن حجاج» روايت مى‏كند، شخصى است به نام «يحيى بن عبّاد ضبعى بصري» كه از راويان أحمد بن حنبل است.(1) ابن حجر عسقلانى يحيى بن عبّاد را در زمره كسانى آورده است كه با وجود اين‏كه از رجال بخارى هستند، اما شخصيتشان محلّ ترديد و بحث است.(2)ابن حجر از ساجى ـ يكى از بزرگان جرح و تعديل ـ نقل مى‏كند كه درباره يحيى بن عبّاد گفته است: «أنّه ضعيف».(3) خطيب نيز با اسناد خود به نقل از ساجى مى‏نويسد:

ضعيف: حدّث عنه أهل بغداد، سمعت الحسن بن محمّد الزعفراني يحدّث عنه، عن شعبة وغيره، لم يحدّث عنه أحد من أصحابنا بالبصرة، لابندار ولا ابن المثنى؛ وى ضعيف است و اهل بغداد از او حديث نقل مى‏كنند. از حسن بن محمّد زعفرانى شنيدم كه احاديث شعبى و ديگران را از طريق او نقل مى‏كرد ولى احدى از اصحاب ما در بصره از او حديث نقل نمى‏كنند؛ نه بندار و نه ابن مثنى.


1) . تاريخ بغداد: 14/150/ش 7463؛ الجرح والتعديل: 9/173/ش 712؛ تاريخ الإسلام: 14/ 445.

2) . ر.ك: مقدّمة فتح الباري: 452.

3) . همان؛ تهذيب التهذيب: 11 / 206 / ش 383.

هم‏چنين خطيب بغدادى به سند خود از على بن مدينى(1)نقل مى‏كند كه گفت:

سمعت أبي يقول: يحيى بن عبّاد ليس ممن أحدث عنه؛ يحيى بن عباد از كسانى نيست كه من از او حديث نقل كنم.

خطيب به نقل از ابن حبّان نيز مى‏نويسد:

وجدت في كتاب أبي، بخطّه يده: سألت أبا زكريا، قلت له: فأبو عبّاد يحيى ابن عبّاد البصري؟ قال: لم يكن بذاك، قد سمع و كان صدوقا، و قد أتيناه فأخرج كتابا، فإذا هو لايحسن يقرؤه فانصرفنا عنه؛(2) در كتاب پدرم اين‏گونه يافتم كه: از ابو زكريا (يحيى بن معين) پرسيدم كه آيا ابو عباد يحيى بن عباد بصرى است؟ گفت چنين نبوده است. شنيده شده كه وى راست‏گو بودهاست. ما نزد او رفتيم و او كتابى را آورد كه نمى‏توانست خوب بخواند (و در ضبط احاديث مشكل داشت). ما هم از نزد او رفتيم.

ذهبى نيز درباره يحيى بن عبّاد تنها به تضعيف ساجى اكتفاء كرده و مطلبى در دفاع از او نياورده است.(3) محمّد بن جعفر (غندر) بخارى روايات شعبة بن حجاج را از «محمّد بن جعفر» ملقّب به «غندر» نقل كرده است؛(4)امّا ابن حجر غندر را نيز در زمره كسانى آورده است كه شخصيتشان


1) . «على بن مدينى» استاد شيخ بخارى است.

2) . تاريخ بغداد: 14 / 150 / ش 7463؛ تهذيب الكمال: 31 / 397 / ش 6854؛ تهذيب التهذيب: 11 / 206 ـ 207 / ش 383.

3) . ميزان الإعتدال: 4 / 387 / ش 9550.

4) . ر.ك: صحيح البخاري: 1 / 30، 34، 69، 88 ، 146، 154، 172 و 181؛ 2 / 31، 62 و... .

محل ترديد و بحث است. ابن حجر نظر ابوحاتم را درباره وى نقل كرده است كه درباره غندر مى‏گويد:

يكتب حديثه عن غير شعبة ولا يحتجّ به؛(1) حديث او از غير شعبه نوشته مى‏شود، اما به او احتجاج نمى‏شود.

ذهبى نيز به همين مناسبت وى را در ميزان الإعتدال آورده و به مانند ابن حجر به كلام ابوحاتم درباره وى اشاره كرده است.(2) محمّد بن بشار راوى حديث از محمّد بن جعفر، شخصى به نام «محمّد بن بشار» است. او نيز از جمله كسانى است كه تعدادى از بزرگان جرح و تعديل در او خدشه كرده‏اند.ابن حجر او را در زمره كسانى آورده كه شخصيتشان محل ترديد است. هم‏چنين به تضعيف او توسط «فلاس» اشاره كرده و مى‏گويد كه يحيى بن معين نيز او را تضعيف كرده است. ابن حجر هم‏چنين از ابو داوود نقل مى‏كند كه گفت:

لولا سلامة فيه لتُرك حديثه؛(3) اگر در او سلامت نفس نبود، به يقين حديثش ترك مى‏شد.

ابو داوود در معناى اين گفتار مى‏نويسد:

يعنى: أنّه كانت فيه سلامة، فكان إذا سها أو غلط، يحمل ذلك على أنّه لم يتعمّد؛(4)


1) . مقدّمة فتح الباري: 437.

2) . ميزان الإعتدال: 3 / 502 / ش 7324.

3) . مقدّمة فتح الباري: 437. هم چنين ر.ك: تاريخ بغداد: 2 / 102. در كتاب فتح الملك العلى، صفحه 148، از دارقطنى نيز آمده است كه در شرح حال وى مى‏گويد: «ضعّفه عمرو بن علي الفلاس».

4) . همان.

او در نقل حديث درست‏كار بود. اگر سهوى و يا غلطى در نقل او وجود دارد، حمل مى‏شود بر اين‏كه اين غلط‏ها از روى عمد صورت نگرفته است.

در ميزان الإعتدال نيز آمده است:

كذّبه الفلاّس؛ فلاس او را دروغ‏گو معرفى كرده است.

ذهبى هم‏چنين از دورقى نقل مى‏كند كه گفت:

كنّا عند يحيى بن معين، فجرى ذكر بندار، فرأيت يحيى لا يعبأ به ويستضعفه، ورأيت القواريري لا يرضاه؛(1) ما نزد يحيى بن معين بوديم كه از بندار سخن به ميان آمد. يحيى بن معين به وى توجهنكرد و او را تضعيف نمود. هم‏چنين ديدم كه قواريرى نيز از او راضى نيست.

بنابراين، روشن شد كه حديث طاووس از ابن عباس از نظر سندى ضعيف است و چنين حديثى براى احتجاج صلاحيت نداشته و نمى‏توان آن را به عنوان معارض مطرح كرد.

دلالت آيه مودّت بر ولايت و امامت

اشاره

براى اثبات دلالت آيه مودّت بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، ابتدا به بررسى نقش قرابت و نسب در امامت و خلافت مى‏پردازيم، آن‏گاه با بحثى پيرامون معناى مودّت، ثابت خواهيم كرد كه وجوب مودّت مستلزم وجوب اطاعت است


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 490 / ش 7269. هم‏چنين ر.ك: تاريخ بغداد: 2 / 102 ـ 103؛ تهذيب الكمال: 24 / 516 / ش 5086 ؛ سير أعلام النبلاء: 12 / 148 / ش 52 ؛ تهذيب التهذيب: 9 / 62 / ش 87 .

و در گام بعدى خواهيم گفت كه وجوب محبّتِ مطلق نيز مستلزم افضليت و عصمت است.

نقش قرابت در امامت

پيش از ورود به بحث لازم است به اين نكته توجه شود كه حتى اگر قرابت و نسب نقشى در جانشينى پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نداشته باشد، باز هم ادلّه تقدّم أميرالمؤمنين عليه السلام بى شمار است و در شايستگى و افضليت آن حضرت ترديدى وجود ندارد؛ زيرا هر آن‏چه براى شايستگى قلمداد شود به صورت حقيقى، تمام و كمال تنها در اميرالمؤمنين عليه السلام موجود است. با اين حال براساس ادلّه و شواهد، روشن خواهد شد كه قرابت رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز امتيازى است كه به اهل بيت پيامبر عليه و عليهم السلام اختصاص دارد و دليلى بر افضليت ايشان براى خلافت و امامت است.

سيد بن طاووس رحمه اللّه‏ ردّى بر رساله عثمانيه جاحظ نوشته و در آن كتاببسيار نيكو به اين بحث پرداخته است. ايشان مى‏نويسد:

زعمت العثمانية: أنّ أحدا لا ينال الرئاسة في الدين بغير الدين.

وتعلّق في ذلك بكلامٍ بسيطٍ عريض، يملأ كتابه ويكثر خطابه بألفاظٍ منضّدة، وحروف مسدّدة كانت أو غير مسدّدة. بيان ذلك:

إنّ الإماميّة لا تذهب إلى أنّ استحقاق الرئاسة بالنسب، فسقط جميع من أسهب فيه الساقط، ولكنّ الإماميّة تقول: إنْ كان النسب وجه الإستحقاق فبنو هاشم أوْلى به، ثمّ عليٌّ أَوْلاهم به، وإنْ يكن بالسبب فعليٌّ أَوْلى به، إذ كان صهر رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله، وإنْ يكن بالتربية فعليٌّ أَوْلى به، وإنْ

يكن بالولادة من سيّدة النساء فعليٌّ أَوْلى به، وإنّْ يكن بالهجرة فعليٌ مسبّبها بمبيته على الفراش، فكلّ مهاجريّ بعد مبيته في ضيافته عدا رسول اللّه‏، إذ الجميع في مقام عبيده وخوله، وإنْ يكن بالجهاد فعليٌ أَوْلى به، وإنْ يكن بحفظ الكتاب فعليٌ أَوْلى به، وإنْ يكن بتفسيره فعليٌ أَوْلى به على ما أسلفت، وإنْ يكن بالعلم فعليٌ أَوْلى به، وإنْ يكن بالخطابة فعليٌ أَوْلى به، وإنْ يكن بالشعر فعليٌ أَوْلى به.

قال الصولي فيما رواه: كان أبوبكر شاعرا وعمر شاعرا وعليٌ أشعرهم.

وإنْ يكن بفتح أبواب المباحث الكلاميّة فعليٌ أَوْلى به، وإنْ يكن بحسن الخلق فعليٌ أَوْلى به، إذ عمر شاهد به، وإن يكن بالصدقات فعليٌ ـ على ما سلف ـ أَوْلى به، وإنْ يكن بالقوّة البدنية فعليٌ أَوْلى به، بيانه: باب خيبر، وإنْ يكن بالزهد فعليٌ أَوْلى به، في تقشّفه وبكائه وخشوعه وفنون أسبابه وتقدّم إيمانه، وإنْ يكن بما روي عن النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في فضله فعليٌ أَوْلى به، بيانه: ما رواه ابن حنبل وغيره على ما سلف، وإنْ يكن بالقوّة الواعية فعليٌ أَوْلى به، بيانه: قول النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «إنّ اللّه‏ أمرنيأن أُدنيك ولا أُقصيك، وأن أُعلّمك وتعي، وحقّ على اللّه‏ أن تعي». وإنْ يكن بالرأي والحكم فعليٌ أَوْلى به، بيانه: شهادة رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم له على ما مضى بالحكمة، وغير ذلك ممّا نبّهنا عليه فيما مضى.

وإذا تقرّر هذا بان معنى التعلّق لمن يذكر النسب إذا ذكره، ولهذا تعجّب أميرالمؤمنين عليه السلام حيث يُستولى على الخلافة بالصحابة، ولا يُستولى عليها بالقرابة والصحابة.

ثمّ إنّي أقول: إنّ أبا عثمان أخطأ في قوله: «إنّ أحدا لا ينال الرئاسة في الدين بغير الدين».

بيانه: أنّه لو تخلّى صاحب الدين من السداد ما كان أهلاً للرئاسة، وهو منع أن ينالها أحد إلاّ بالدين، والإستثناء من النفي إثبات حاضر، في غير ذلك من صفات ذكرتها في كتابي المسمى «بالآداب الحكمية» متكثّرة جدّا، ومنها ما هو ضروري، ومنها ما هو دون ذلك.

ومن بغي عدوّ الإسلام أن يأتي متلفّظا بما تلفّظ به، وأميرالمؤمنين عليه السلام الخصم، وتيجان شرفه المصادمة، ومجد سؤدده المدفوع، إذ هو صاحب الدين، وبه قام عموده، ورست قواعده، وبه نهض قاعده، وأفرغت على جيد الإسلام قلائده.

وأقول بعد هذا: إنَّ للنسب أثرا في الرئاسة قويّا.

بيانه: أنّه إذا تقدّم على أرباب الشرف النسبي مَن لا يدانيهم، وقادهم مَن لا يقاربهم ولا يضاهيهم، كانوا بالأخلق عنه نافرين آنفين، بل إذا تقدّم على أهل الرئيس الفائت غير عصبته، وقادهم غير القريب الأدنى من لحمته، كانوا بالأخلق عنه حائدين متباعدين، وله قالين، وذلك مظنّة الفساد في الدين والدنيا، وقد ينخرم هذا اتّفاقا، لكنّ المناط الظاهر هو ماإليه أشرت، وعليه عوّلت.

وأقول: إنّ القرآن المجيد لما تضمّن العناية بالأقربين من ذرّيّة رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليهم ومواددتهم، كان ذلك مادّة تقديمهم مع الأهلية التي لا يرجح غيرهم عليهم فيها، فكيف إذا كان المتقدّم عليهم لا يناسبهم فيها ولا يدانيها؟! قال الثعلبي بعد قوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» بعد أن حكى شيئا ثمّ قال: فأخبرني الحسين بن محمّد، [قال:] حدّثنا برهان

بن علي الصوفي، [قال:] حدّثنا [محمّد بن عبداللّه‏] بن سليمان الحضرمي، [قال:] حدّثنا حرب بن الحسن الطحّان، [قال:] حدّثنا حسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»قالوا: يا رسول اللّه‏، من قرابتك هؤلاء الّذين أوجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليٌّ وفاطمة وابناهما».

وروى فنونا جمّة غير هذا من البواعث على محبّة أهل البيت، فقال: أخبرنا أبو حسّان المزكي، [قال:] أخبرنا أبو العبّاس محمّد بن إسحاق، [قال:] حدّثنا الحسن بن علي بن زياد السري، [قال:] حدّثنا يحيى بن عبدالحميد الحماني، [قال:] حدّثنا حسين الأشقر، [قال:] حدّثنا قيس، [قال:] حدّثنا الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: لمّا نزلت «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» فقالوا: يا رسول اللّه‏، من هؤلاء الّذين أمرنا اللّه‏ بمودّتهم؟ قال: «عليٌّ وفاطمة ووُلداهما».

وقال: أخبرنا أبوبكر بن الحرث، [قال:] حدّثنا أبو السبح، [قال:] حدّثنا عبداللّه‏ محمّد بن زكريّا، [قال:] أخبرنا إسماعيل بن يزيد، [قال:] حدّثنا قتيبة ابن مهران، [قال:] حدّثنا عبدالغفور أبو الصباح، عن أبي هاشم الرمّاني،عن زاذان، عن عليّ رضي اللّه‏ عنه، قال: «فينا في آل حم، إنّه لا يحفظ مودّتنا إلاّ كلّ مؤمن»، ثمّ قرأ «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».

قال الكلبي: قل لا أسألكم على الإيمان جعلاً إلاّ أن توادّوا قرابتي، وقد رأيت أن أذكر شيئا من الآي الذي يحسن أن تتحدّث عنده. وتعلّق بقوله تعالى: «وَأَنْ لَيْسَ لِْلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى» وليس هذا دافعا كون القرابة، إذا كان ذا دين وأهليّة أن يكون أولى من غيره، وأحق ممّن سواه بالرئاسة؛(1)


1) . بناء المقالة الفاطمية في نقض الرسالة العثمانية: 387 ـ 391.

عثمانيه پنداشته‏اند كه احدى به غير از دين به رياست در دين نمى‏رسد و در اين نظر به سخنى طولانى پرداخته است و كتابش را با توده‏اى از الفاظ و حرف‏هاى راست و دروغ پر و خطابش را فراوان كرده است.

بيان مطلب: اماميه قائل نيست كه استحقاق رياست به نسب حاصل مى‏شود، از اين رو تمام زياده گويى‏ها به واسطه اين حقيقت باطل مى‏گردد. اماميه معتقدند كه اگر نسب يكى از وجوه استحقاق به شمار آيد، پس بنو هاشم به آن سزاوارترند و على عليه السلام سزاوارترين بنو هاشم است و اگر شايستگى امامت نيز به سبب باشد، باز هم على عليه السلام به آن سزاروارتر است؛ چرا كه وى داماد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بوده است. اگر هم به پرورش يافتگى و تربيت [در دامان پيامبر] باشد، على بدان سزاوارتر است و اگر به ولادت از سيده بانوان باشد، على بدان سزاوارتر است و اگر به همراهى در امر هجرت باشد، مسبب [و فراهم كننده زمينه] آن على عليه السلام است، به جهت خوابيدن در بستر پيامبر. پس به جهت خوابيدن اميرالمؤمنين عليه السلام در بستر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، مهاجران غير از پيامبر نيز مديون اويند و به همين خاطر همگان در رتبه بندگى و بردگىِ اويند. و اگر به جهاد باشد، على بدان سزاوارتر استو اگر به حفظ كتاب باشد، على بدان سزاوارتر است و اگر به تفسير كتاب باشد ـ براساس آن‏چه بيان كرديم ـ على بدان سزاوارتر است. اگر به علم باشد، على بدان سزاوارتر است و اگر به خطيب بودن باشد، على بدان سزاوارتر است و اگر به شعر و شاعرى باشد، على بدان سزاوارتر است.

در روايتى از صولى نقل شده است كه گفت: «ابوبكر و عمر شاعر بودند و على در شعر برتر از آنان بود». و اگر به گشودن ابواب مختلف مباحث كلامى باشد، على بدان سزاوارتر است. اگر به خلق نيكو باشد، على بدان سزاوارتر است ـ چنان كه عمر بدان شهادت

مى‏دهد ـ و اگر به صدقات و نيكى‏ها باشد ـ براساس آن‏چه گذشت ـ على بدان سزاوارتر است و اگر به توانايى جسمى باشد، على بدان سزاوارتر است كه بهترين شاهد آن [كندن ]درب خيبر است. و اگر به زهد باشد، على بدان سزاوارتر است، به سبب پرهيزكارى، گريه، خشوع و اسباب گوناگونِ زهد و تقدم ايمانش. و اگر شايستگى امامت به روايات نقل شده از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در فضيلت او باشد، باز هم على عليه السلام بدان سزاوارتر است. شاهد اين سخن نيز كلام پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است كه فرمود: «همانا خداوند به من امر كرده تو را به خود نزديك سازم، نه اين‏كه از خويش دور كنم و اين‏كه به تو بياموزم و تو نيز فراگرفتى و خداوند متعال اراده كرده است كه تو چنين باشى». اگر به اظهار نظر و صدور حكم باشد، على بدان سزاوارتر است.

بيان مطلب: گواهى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به حكمت و مقامات ديگر اوست كه پيشتر يادآور شديم و بنابر آن‏چه كه ذكر شد، وجه استدلال به خويشاوندى و قرابت با رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم براى اثبات امامت معلوم مى‏شود و بر همين اساس است كه اميرالمؤمنين عليه السلام تعجب مى‏كند از اين‏كه صحابى بودن سبب تسلط بر خلافت مى‏شود، ولى خويشاوندى و صحابى بودن تسلط بر خلافت را در پى ندارد!سپس مى‏گويم ابو عثمان در اين سخن كه: «احدى به غير از دين به رياست در دين نمى‏رسد» خطا كرده است. بيان مطلب اين‏كه: اگر متدينى كه صاحب دين است استقامت نداشته باشد، وى صلاحيت رياست را نخواهد داشت، در حالى كه او رسيدن به رياست را فقط از راه دين جايز دانسته است و غير از اين راه نفى صلاحيت شده است. صفات بسيارى را در كتاب خود به نام الآداب الحكميه ذكر كرده‏ام كه برخى از آن‏ها [براى امامت ]ضرورى و برخى پائين‏تر از حد ضرورت است.

و از ستم‏گرى اين دشمن اسلام آن است كه در مقام نفى امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، دين را ملاك امامت قرار داده است، و حال آن‏كه مبانى و قواعد دين پابرجا نشده است مگر به واسطه آن حضرت.

پس از اين مطالب مى‏گوييم: نسب نقش بسيارى در [استحقاق ]رياست دارد. بيان مطلب اين‏كه، اگر بر صاحبان شرف نسبى كسانى را مقدم بداريد كه هم‏پايه او نيستند، آن كسانى كه مقامشان بالاتر است از چنين فردى روى گردان و متنفر خواهند شد كه اين منجر به فساد در دين و دنيا خواهد شده و به اتفاق همگان دين را نابود مى‏كند، ليكن ملاك روشن آن است كه بدان اشاره و بر آن تكيه كرديم.

و مى‏گويم چنان‏چه قرآن عنايت به نزديكان از ذريه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليهم و مودّت ايشان را تضمين كرده است، اين قرابت عامل مقدم داشتن آن‏هاست. به علاوه شايستگى ايشان است كه باعث مى‏شود غير آنان هيچ ترجيحى نسبت به ايشان نداشته باشند. پس چگونه [مى توان ديگرى را بر آن‏ها مقدم داشت، در حالى كه] كسى كه بر آن‏ها مقدم داشته شده كه در آن ويژگى‏ها تناسبى با آنان ندارد و به آن ويژگى‏ها نمى‏رسد؟ ثعلبى پس از آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» مى‏گويد: حسين بن محمّد، از برهان بن على صوفى، از حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس، ازاعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرد كه چون آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد گفتند: اى رسول خدا، خويشان نزديك شما كه مودتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ [پيامبر ]فرمودند: «على، فاطمه و دو پسرشان».

و راه‏هاى بسيار فراوانى غير از اين موضوع، درباره انگيزه‏هاى محبت اهل بيت عليهم السلام روايت شده است؛ پس گفت: ابو حسّان مزكى، از ابوالعباس،

از محمّد بن اسحاق، از حسن بن على بن زياد سرى، از يحيى بن عبدالحميد حمانى، از حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس خبر داد كه چون آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد گفتند: اى رسول خدا، اينان كه خداوند به مودتشان امر فرموده چه كسانى هستند؟ [پيامبر ]فرمودند:

«على، فاطمه و دو فرزندشان».

و گفت: ابوبكر بن حرث، از ابوالسبح، از عبداللّه‏ بن محمّد بن زكريا، از اسماعيل بن يزيد، از قتيبه بن مهران، از ابوالصباح عبدالغفور، از ابو هاشم رمّانى، از زاذان، از على عليه السلام خبر داد كه [اميرالمؤمنين عليه السلام ]فرمودند: در [سوره] «آل حم» درباره ما آمده است كه مودّت ما را حفظ نمى‏كند، مگر هر مؤمنى؛ سپس [اين آيه را] قرائت كردند: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».

و كلبى گويد: بگو براى خود مزدى نمى‏طلبم، جز اين‏كه به نزديكانم مودّت بورزيد و صلاح ديدم كه چيزى درباره دو آيه‏اى كه دوست مى‏دارد نزد او مطرح شود، متذكر شويم.

بنابراين روشن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام از تمام جهات به نحو اتَم و اكمل افضل از ديگران است و تمام شرايط امامت و خلافت را دارد و در اثبات شايستگى و افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام به قرابت ايشان تنها اكتفاء نمى‏شود؛ اما بايد دانست كه قرابت به تنهايى نيز فضيلتى است كه خداوند آن را به اهل بيت پيامبر عليهم السلام اختصاص داده و عنايت پروردگار به «قربى» بى‏حكمت نيست.براى اثبات تأثير و نقش قرابت در امامت، شواهد و دلايلى نيز در سنّت وجود دارد كه به اختصار برخى از آن‏ها را مطرح مى‏كنيم.

مسلم، احمد بن حنبل، ترمذى، ابن سعد و ديگران روايتى را به همين مضمون و با الفاظى متفاوت از واثله نقل كرده‏اند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم شنيدم كه مى‏فرمود:

إنّ اللّه‏ اصطفى كنانة من وُلد اسماعيل، واصطفى قريشا من كنانة، واصطفى من قريش بنى هاشم، واصطفاني من بنيهاشم؛(1) همانا خداى عزوجل از فرزندان اسماعيل كنانه را برگزيد و از كنانه قريش را برگزيد و از قريش بنو هاشم و از ميان بنو هاشم مرا برگزيد.

نووى در شرح اين حديث مى‏نويسد:

استدلّ به أصحابنا على أنّ غير قريش من العرب ليس بكف‏ء لهم، ولا غير بني هاشم كفؤ لهم إلاّ بني المطلب، فإنّهم هم، وبنوهاشم شيء واحدٍ، كما صرّح به في الحديث الصحيح؛(2) اصحاب ما به اين حديث استدلال مى‏كنند بر اين‏كه عرب‏هاى غير قريش، هم‏طراز قريش نيستند و عرب‏هاى غير بنوهاشم ـ به جز فرزندان مطلب ـ هم‏طراز بنو هاشم نيستند؛ زيرا بنو هاشم ـ چنان‏كه در حديث صحيح بدان تصريح شده است ـ يك شاخه واحدند.بنابراين نسل و نسب در گزينش الاهى و مقام رسالت و خلافت تأثير دارد و خداوند برگزيدگان خويش را از ميان برگزيده‏ها گزينش مى‏كند.

ابونعيم اصفهانى در كتاب دلائل النبوّة، فصلى را به ذكر فضيلت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به سبب پاكىِ مولِد و حسب و نسب ايشان


1) . صحيح مسلم: 7 / 58 ؛ مسند أحمد: 4 / 107؛ سنن الترمذي: 5 / 245 / ش 3687؛ الطبقات الكبرى: 1/ 20؛ صحيح ابن حبان: 14/ 135 و 392؛ مسند أبويعلى: 130/ 469 ـ 470 / ش 7485؛ معرفة علوم الحديث:161؛ الجامع الصغير:1/ 256/ ش 1682؛ كنزالعمّال: 11 / 423 / ش 31983 و 31984؛ الإنباه على قبائل الرواة: 40 ـ 41؛ الإستيعاب: 1 / 26 ـ 27؛ جامع الأصول: 9 / 391 و منابع معتبر ديگر.

2) . شرح مسلم نووى: 15 / 36.

اختصاص داده و در آن احاديث فراوانى را با سند آورده است(1)كه از آن جمله حديث پيشين است كه آن را به مضمون حديث گذشته نقل كرده است. وى در يكى از اين روايات مى‏نويسد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود:

إنّ اللّه‏ عزّوجلّ حين خلق الخلق، جعلني من خير خلقه، ثمّ حين خلق القبائل جعلني من خير قبيلتهم، وحين خلق الأنفس جعلني من خير أنفسهم، ثمّ حين خلق البيوت جعلني من خير بيوتهم، فأنا خيرهم أبا وخيرهم نفسا؛(2) همانا هنگامى كه خداى عزوجل خلقت را مى‏آفريد، مرا بهترين خلقش قرار داد، سپس موقع آفرينش قبيله‏ها مرا از بهترين قبايل آنان قرار داد و هنگامى كه نَفْس‏ها را مى‏آفريد، مرا از بهترين نفس‏ها آفريد و هنگام خلق خانه‏ها، مرا از بهترين خانه‏ها آفريد، پس من از نظر پدر و از نظر نفس بهترين خلق در ميان آفريدگان هستم.

محبّ الدين طبرى نيز در كتاب ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، تعدادى از اين گونه احاديث را تحت عنوان «ذكر اصطفائهم» و «ذكر أنّهم خير الخلق» آورده است.(3) قاضى عياض نيز در كتاب الشفا بتعريف حقوق المصطفى بابى باز كرده است با عنوان «الباب الثاني في تكميل اللّه‏ تعالى له المحاسن خَلقا وخُلقا، وقرانه جميعالفضائل الدينية والدنيوية فيه نسقا».(4)وى در اين باب و در بحثى مفصل، به ذكر فضائل اهل بيت عليهم السلام پرداخته است.


1) . دلائل النبوّة: 1 / 18 ـ 23.

2) . دلائل النبوة: 1 / 21 / ش 16. هم چنين ر.ك: الدرّالمنثور: 3 / 294؛ فتح القدير: 2 / 420.

3) . ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: 54 ـ 164.

4) . الشفا بتعريف حقوق المصطفى: 1 / 8 .

احاديث و مباحث ارائه شده در منابع مختلف به روشنى ارتباط ميان آيه مودّت، آيه تطهير، احاديث مربوط به گزينش پيامبر و اهل بيت او عليه و عليهم السلام از سوى خدا و احاديثى كه اهل بيت عليهم السلام را بهترين خلق خدا معرفى مى‏كنند، نمايان مى‏سازند.

اخبار سقيفه و احتجاجات و گفتگوهايى كه بين مهاجران و انصار رخ داده نيز گواه ديگرى بر اين حقيقت است كه انتساب به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فضيلت به شمار مى‏رود و نسب و نسبت با پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قطعا در گزينش امام و خليفه از سوى خداوند مؤثر است.

بخارى نقل مى‏كند كه ابوبكر در سقيفه خطبه خواند و خطاب به حاضران گفت:

لم يعرف هذا الأمر إلاّ لهذا الحيّ من قريش، هم أوسط العرب نسبا ودارا؛(1) [عرب] اين امر را نمى‏شناسد، مگر براى اين قبيله از قريش. ايشان از نظر نسب و خاندان بهترين جايگاه را دارند.

ترديدى نيست كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از نظر نسب و خاندان از تمام مهاجران و انصار برتر و شريف‏تر است و بر عاقلان پوشيده نيست كه اگرسخن ابوبكر درست باشد، به يقين و به ضرورت تنها اميرالمؤمنين عليه السلام شايسته خلافت و امامت خواهد بود.


1) . صحيح البخاري: 8 / 27. هم‏چنين ر.ك: السنن الكبرى نسائى: 8 / 142؛ المصنف (صنعانى): 5 / 443؛ صحيح ابن حبان: 2 / 150 و 156؛ كنزالعمّال: 5 / 646؛ الثقات (ابن حبان): 2 / 155؛ تاريخ مدينة دمشق: 30 / 282 و 285؛ تاريخ الطبري: 2 / 446؛ تاريخ الإسلام: 3 / 7 و منابع ديگر.

براساس روايت طبرى، صراحت كلام ابوبكر درباره تأثير انتساب به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در شايستگى براى خلافت بيشتر و دلالت آن بر مطلوب واضح‏تر است. طبرى نقل مى‏كند كه ابوبكر در خطبه خود در سقيفه گفت:

فخصّ اللّه‏ المهاجرين الأوّلين من قومه بتصديقه، والإيمان به، والمؤاساة له، والصبر معه على شدّة أذى قومهم لهم، وتكذيبهم إيّاهم، وكلّ الناس لهم مخالف، زار عليهم، فلم يستوحشوا لقلّة عددهم، وشنف الناس لهم، وإجماع قومهم عليهم.

فهم أوّل من عبداللّه‏ في الأرض، وآمن باللّه‏ وبالرسول، وهم أولياؤه وعشيرته، وأحق الناس بهذا الأمر من بعده، ولاينازعهم ذلك إلاّ ظالم؛(1) خداى تعالى از ميان قومش مهاجران نخستين را به تصديق پيامبر، ايمان به ايشان، برادرى براى او و صبر به همراه وى به جهت شدت اذيت و تكذيب آنان برگزيده و مخصوص گردانيده است، در حالى كه همه مردم مخالف مهاجران بودند و با ايشان تند مى‏شدند و مهاجران نيز از كمى تعدادشان و اعتراض مردم به آنان و اجتماع قومشان عليه خود نمى‏ترسيدند. پس آنان نخستين كسانى بودند كه در زمين خدا را عبادت كرده و به او و رسولش ايمان آوردند. اينان دوستان و عشيره پيامبرند و به اين امر پس از او سزاوارترين مردمان هستند و در اين باره كسى با آنان جزظالم منازعه نمى‏كند.


1) . تاريخ الطبري: 2/457. هم‏چنين ر.ك: الكامل في التاريخ: 2/329؛ السقيفة وفدكجوهرى:59 ؛ شرح نهج البلاغة: 6 / 8 .

در تاريخ ابن خلدون نيز به نقل از ابوبكر آمده است:

نحن أولياء النبيّ وعشيرته، وأحقّ الناس بأمره، ولا ننازع في ذلك؛(1) ما دوستان و عشيره پيامبر و شايسته‏ترين مردم به امر او هستيم، در اين باره با ما نزاع نكنيد.

و محبّ طبرى از موسى بن عقبه، از ابن شهاب نقل مى‏كند كه ابوبكر در سقيفه چنين گفت:

فكنّا ـ معشر المهاجرين ـ أوّل الناس إسلاما، ونحن عشيرته وأقاربه، و ذو رحمه، ونحن أهل الخلافة، وأوسط الناس أنسابا في العرب، ولدتنا العرب كلّها، فليس منهم قبيلة إلاّ لقريش فيها ولادة، ولن تصلح إلاّ لرجل من قريش؛(2) اى گروه مهاجران، ما نخستين مردمانى هستيم كه اسلام آوردند. ما عشيره، نزديكان و ارحام پيامبريم. ما اهل خلافتيم و از نظر نسب بهترين جايگاه را در ميان عرب داريم. ميلاد تمامى ما در عرب بوده و قبيله‏اى در عرب نيست مگر آن‏كه قريش ولادتى در آن دارد و [خلافت] صلاحيت ندارد، مگر براى مردى از قريش.

پس از اين سخنان، اهل انصاف را به داورى فرا مى‏خوانيم كه آيا به راستى تمام اين صفات و ويژگى‏ها ـ در عالى‏ترين مراتب و بالاترين درجات - در كسى غير از اميرالمؤمنين عليه السلام وجود دارد؟! به تحقيق همه اين صفات و شرايط تنها در اميرالمؤمنين على عليه السلام جمع است و او نزديك‏ترين و برترين عشيره پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و صاحب رحم، دوست و همراه ايشان است


1) . تاريخ ابن خلدون: 2 / 64.

2) . الرياض النضرة: 1 / 113. هم‏چنين ر.ك: سبل الهدى والرشاد: 12 / 312.

و او نخستين كسى است كه پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در روى زمين خدا را عبادت كرده و به او ايمان آورده است و تنها او است كه پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم شايسته‏ترين و سزاوارترين فرد براى خلافت است و اين حقيقتى است كه در آن به جز ظالم كسى منازعه نمى‏كند.

به همين جهت است كه خود اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در شورا، به قرابت و خويشاوندى خويش با پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم احتجاج مى‏كند و خطاب به حاضران مى‏فرمايد:

أنشدكم باللّه‏، هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّه‏ في الرحم منّي، ومن جعله نفسه، وأبناءه أبناءه، ونساؤه نساءه؟! قالوا: ألّلهمّ لا؛(1) شما را به خدا سوگند مى‏دهم! آيا در ميان شما كسى هست كه در رحم از من به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نزديك‏تر باشد؟ و كسى هست كه پيامبر او را نفس خويش و پسرانش را پسران خويش و همسرش را از زنان خويش قرار داده باشد؟ گفتند: به خدا قسم نه.

اين حقيقتى است كه پس از قتل عثمان و به هنگام رجوع مردم براى بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام، طلحه و زبير نيز بدان اعتراف و اذعان كرده‏اند. براساس روايت محمّد بن حنفيّه، وقتى مردم براى بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام نزد آن حضرت شرفياب شدند، امام عليه السلام آنان را به طلحه و زبير احاله كرد. در اين روايت آمده است:

قال [علي عليه السلام]: «لا حاجة لي في ذلك، عليكم بطلحة والزبير».

قالوا: فانطلق معنا، فخرج عليّ وأنا معه في جماعةٍ من الناس، حتى أتينا


1) . الصواعق المحرقه: 2 / 454؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 432.

طلحة بن عبيداللّه‏، فقال له: «إنّ الناس قد اجتمعوا ليبايعوني ولا حاجة لي في بيعتهم، فابسط يدك أبايعك على كتاب اللّه‏ وسنّة رسوله».

فقال له طلحة: أنت أولى بذلك منّي وأحقّ، لسابقتك وقرابتك، وقد اجتمع لك من هؤلاء الناس من تفرّق عنّي.

فقال له عليّ: «أخاف أن تنكث بيعتي وتغدر بي»! قال: لا تخافنّ ذلك، فواللّه‏ لاترى من قبلي أبداً شيئا تكرهه.

قال: «اللّه‏ عليك بذلك كفيل».

ثم أتى الزبير بن العوّام ـ ونحن معه ـ فقال له مثل ما قال لطلحة، وردّ عليه مثل الّذي ردّ عليه طلحة؛(1) [على عليه السلام] فرمود: من به بيعت شما نيازى ندارم و توصيه مى‏كنم به سراغ طلحه و زبير برويد.

گفتند: شما نيز همراه ما بياييد. آن‏گاه على عليه السلام خارج شدند، در حالى كه من و گروهى از مردم همراه ايشان بوديم تا اين‏كه به طلحه بن عبيداللّه‏ رسيديم. اميرالمؤمنين عليه السلام به وى فرمودند: «مردم جمع شده‏اند كه با من بيعت كنند در حالى كه من نيازى به بيعت آنان ندارم. پس دستت را باز كن تا براساس كتاب خدا و سنّت رسولش با تو بيعت كنيم». طلحه به ايشان عرض كرد: تو بر اين كار به سبب سابقه و قرابتت مقدم و از من سزاوارترى و همانا اين مردمان كسانى هستند كه از من جدا گشته و برگرد تو جمع شده‏اند.

اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه فرمودند: «خوف اين را دارم كه بيعتم را بشكنى و به من خيانت كنى»!


1) . كنزالعمّال: 5 / 747 ـ 748 / ش 14282.

گفت: از اين موضوع نترس! به خدا سوگند هيچ چيز ناخوشايندى از جانب من نمى‏بينى. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «خداوند ضامن تو باشد».

سپس به سراغ زبير بن عوام رفتند ـ و ما با ايشان بوديم ـ و به او نيز همان مطالبى را كه به طلحه فرموده بودند گفته و زبير نيز همان پاسخى را داد كه طلحه گفته بود.

مودّت مردم، مستلزم وجوب اطاعت

پيشتر در پاسخ به شبهات مخالفان بيان كرديم كه چه «إلاّ» در «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» استثناى متصل باشد و يا استثناى منقطع، در هر دو صورت آيه به روشنى بر وجوب مودّت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارد؛ يعنى اگر مودّت اجر رسالت باشد، وجوبش آشكار است و اگر اجر رسالت نباشد و درخواست شخص پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم باشد، بازهم واجب خواهد بود. اما براى روشن شدن رابطه مودّت و وجوب اطاعت، ابتدا بايد معناى مودّت مشخص گردد.

برخى «مودّت» را به «محبت» معنا مى‏كنند و اين دو واژه را مرادف مى‏دانند؛ امّا عده‏اى ديگر از واژه پژوهان و اصوليان، قائل به ترادف ميان واژه‏ها نيستند و كتب فروق اللغات نيز بر همين اساس گردآورى شده‏اند.

باتوجه به عنايات و ظرايفى كه در به كارگيرى واژه‏ها ـ به ويژه در كتاب و سنت ـ وجود دارد، به نظر مى‏رسد واژه «مودّت» با واژه «محبت» مرادف نيستند و مراد از مودّت، صرفِ محبت و محبتِ صرف نيست. براى روشن شدن اين مطلب به بررسى موارد استعمال واژه مودّت در قرآن مى‏پردازيم. خداى تعالى در سوره مبارك ممتحنه، خطاب به مؤمنان مى‏فرمايد:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ ... وَمَنْيَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ»؛(1) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، دشمن من و خود را اولياء خويش نگيريد كه با آن‏ها به مودّت برخورد كنيد... و هركس از شما به آنان مودّت نمايد، به تحقيق از راه راست گمراه شده است.

مواجه شدن با دشمنان خدا از روى مودّت، دو نتيجه در بردارد: نخست اين است كه برخورد از روى مودّت با دشمنان خدا برابر است با پذيرش ولايت آنان و نتيجه ديگر گمراه شدن از راه راست الاهى است. پس مودّت فراتر از محبتِ صرف است، زيرا صرف دوستى و محبت داشتن به يك نفر، لزوما به جهت ولىّ قرار دادن او نبوده و منجر به گمراهى از راه راست نيز خواهد شد. بنابراين در «مودّت» نوعى رابطه ولايتى همراه با تعهد و التزام وجود دارد و «مودّت»، محبتى است كه نوعى تعهد، التزام و پذيرش ولايت را در پى دارد.

خداى تعالى در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد:

«وَقالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه‏ِ أَوْثانًا مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَيَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضًا وَمَأْواكُمُ النّارُ وَما لَكُمْ مِنْ ناصِرينَ»؛(2) و گفت شما بت‏هايى ـ كه غير خدايند ـ را به پرستش گرفتيد تا در زندگى دنيا مايه مودّت ميان شما باشند؛ سپس در روز قيامت برخى از شما برخى ديگر را تكفير و برخى، برخى ديگر را لعنت مى‏كند و جايگاه شما آتش است و دست هيچ يارى كننده‏اى نخواهيد داشت.


1) . سوره ممتحنه: آيه 1.

2) . سوره عنكبوت: آيه 25.

در اين آيه نيز اتّخاذ بت براى پرستش در دنيا دست مايه مودّت ميانكافران معرّفى شده است و همين مودّت در روز قيامت به انكار و لعن يكديگر تبديل خواهد شد. از همين تكفير و لعن كافران در روز قيامت استفاده مى‏شود كه در معناى مودّت نوعى اعتقاد و التزام نهفته است و اگر مودّت، صِرف محبت بود، بايد در قيامت به بغض تبديل مى‏شد، زيرا ضدّ محبت بغض است، نه كفر.

شاهد ديگرى بر اين‏كه مودّت اخصّ از محبت است، آيه 21 سوره روم است. خداى تعالى در اين آيه مى‏فرمايد:

«وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ في ذلِكَ َلآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛ و از نشانه‏هاى خدا اين است كه همسرانى از خودتان براى شما آفريد تا بدان‏ها آرامش يابيد، و در ميان شما مودّت و رحمتى قرار داد. قطعا در آن نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند.

انسان با اندكى تأمل در رابطه ميان زن و شوهر، تصديق مى‏كند كه اين ارتباط بسيار شگفت‏انگيز و فراتر از محبتِ صرف است. پيوند زناشويى به قدرى شگفت‏انگيز است كه خداوند، عقلا و متفكران را به تأمل درباره آن ترغيب مى‏كند. أُنس ميان زن و شوهر محبتى است همراه با وفادارى، اميد و التزام طرفينى. زن و شوهر هر يك نسبت به همسر خويش نوعى پايبندى، تعهد و احساس وظيفه دارند و ارتباط زناشويى مسئوليت آور است؛ از اين رو خداوند از اين ارتباط و انس، به مودّت تعبير مى‏كند. در نتيجه روشن است كه از ديدگاه قرآن، «مودّت» با «محبت» مرادف نيست، بلكه اخصّ از آن است.

حضرت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز از مسلمانان نسبت به اهل بيت خويش عليه و عليهم السلام چيزى فراتر از محبت صرف مى‏خواهد. شاهد اين ادّعاتعهدى است كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از انصار براى حمايت اهل بيتش گرفته است. براساس روايات متعدد، يكى از عهدهاى پيامبر با انصار اين بود كه آنان همان سان كه از همسر و فرزندان خويش محافظت مى‏كنند، به همان گونه از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز دفاع و حمايت كنند. بدين روى حضرت زهرا سلام اللّه‏ عليها در جريان غصب خلافت و غصب فدك، به جهت عدم حمايت انصار از ايشان آنان را سرزنش فرمودند.(1) اخصّ بودن «مودّت» از محبت، با توجه به آيه مودّت نيز روشن است، زيرا اگر استثناء در آيه، استثناء متصل باشد، مودّت اهل بيت عليهم السلام اجر رسالت خواهد بود؛ از اين رو بايد ميان رسالت پيامبر و اجر آن تناسب و تساوى باشد؛ زيرا اگر ميان يك شى‏ء با ما به ازاء و مقابل آن تساوى و تناسب نباشد، هرگز عنوان اجر بر آن صدق نمى‏كند. بنابراين با ملاحظه عظمت رسالت خاتم الأنبياء صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نزد خداوند مى‏توان به عظمت اجر آن نيز پى برد. از آن‏جا كه رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هدايت مردم به سوى خداوند است، ما به ازاء آن در پيش گرفتن راهى به سوى خداوند از سوى بندگان خواهد بود و اين امر تنها با مودّت اهل بيت عليهم السلام محقّق مى‏شود.

پس مودّت اهل بيت عليهم السلام محبت صرف نيست، بلكه ايجاد نوعى ارتباط ولايى با اهل بيت عليهم السلام است كه موجب هدايت بندگان به سوى خداوند مى‏شود.


1) . ر.ك: دلائل الإمامة: 109 ـ 129؛ شرح نهج البلاغة: 16 / 210 ـ 237؛ مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: 201 ـ 204 / ش 284.

هم‏چنين اگر استثناء در آيه را استثناء منقطع بدانيم، باز هم مودّت اهل بيت عليهم السلام مابه ازاء رسالت خواهد بود؛ زيرا براساس روايات، اينآيه در پاسخ مسلمانانى نازل شده كه قصد داشتند در مقابل زحمات پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و هدايت آنان، مالى به ايشان ببخشند و از آن حضرت قدردانى كنند، اما ـ بنابر قول به منقطع بودن استثناء در آيه ـ پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم اين كار را از آنان نپذيرفت و اجرى نطلبيد، اما از ايشان خواست كه نسبت به اهل بيتشان عليهم السلام مودّت داشته باشند. واجب كردن مودّت براى مسلمانان در اين مقام ـ با اين‏كه طلب چنين چيزى همواره ممكن بود ـ به روشنى دلالت دارد كه مودّت اهل بيت عليهم السلام از مهم‏ترين و اساسى‏ترين امور در نزد خدا و رسول او بوده است. پس مراد از مودّت، صرف محبت نيست، بلكه محبتى است كه انقياد و فرمانبردارى در پى دارد، چنان كه خداى تعالى در سوره نساء مى‏فرمايد:

«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّه‏َ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّه‏ُ»؛(1) بگو اگر خدا را دوست مى‏داريد، پس از من تبعيت كنيد تا خدا دوستتان بدارد.

بنابراين دوستى و محبت نسبت به خدا و اولياء الاهى لزوما همراه با تبعيّت و اطاعت مطلق از ايشان است و معناى امامت و ولايت نيز چيزى جز تبعيّت و اطاعت نيست. پس لزوم مودّت اهل بيت عليهم السلام مستلزم وجوب تبعيّت از ايشان و مثبت امامت و ولايت آن بزرگواران است.

علامه حلّى در اين باره مى‏فرمايد:

الرابعة: قوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» ... ووجوب المودّة، يستلزم وجوب الطاعة؛(2)


1) . سوره آل عمران: آيه 31.

2) . نهج الحق وكشف الصّدق: 175.

دليل چهارم آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»... و وجوب مودّتمستلزم وجوب اطاعت است.

ايشان در جاى ديگر مى‏نويسد:

البرهان السّابع: قوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى»...

وغير عليّ عليه السّلام من الصحابة الثلاثة لا تجب مودّته، فيكون عليّ عليه السّلام أفضل، فيكون هو الإمام، لأنّ مخالفته تنافي المودّة. وامتثال أوامره يكون مودّة، فيكون واجب الطاعة، وهو معنى الإمامة؛(1) برهان هفتم: آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» است... و غير از على عليه السلام مودّت هيچ يك از صحابه و آن سه نفر واجب نيست. پس على عليه السلام افضل است، از اين رو او امام خواهد بود و از آن جهت كه مخالفت با او منافىِ مودّت است و مودّت او با امتثال اوامرش تحقق مى‏يابد، او واجب الإطاعه است و اين همان معناى امامت است.

تفطّن و توجّه عالمان سنى به اخص بودن «مودّت» از «محبت»

مفسّران و عالمان سنى نيز بر اين نكته متفطن بوده و توجه داشته‏اند كه مودّت اخص از محبّت است، از اين رو هر چند به اين موضوع تصريح نمى‏كنند، اما در كلام آنان قرائنى بر اين حقيقت يافت مى‏شود. به عنوان نمونه ـ همان‏طور كه اشاره شد ـ زمخشرى درباره مصداقِ «قربى» در آيه مودّت، اين روايت را نقل مى‏كند:


1) . منهاج الكرامة: 122.

أنّها لمّا نزلت، قيل: يا رسول اللّه‏، من قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وابناهما»؛چون آيه نازل شد [به پيامبر] عرض شد: اى رسول خدا، نزديكان شما كه مودتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان».

وى سپس در تأييد حديث فوق و اين‏كه اميرالمؤمنين عليه السلام مصداق «قربى» در آيه است، مى‏گويد:

ويدلّ عليه ما روي عن علي رضياللّه‏ عنه: شكوت إلى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حسد الناس لي، فقال: أما ترضى أن تكون رابع أربعة: أوّل من يدخل الجنّة أنا وأنت والحسن والحسين، وأزواجنا عن أيماننا وشمائلنا، وذريّتنا خلف أزواجنا؛(1) بر همين حقيقت دلالت دارد آن‏چه از على عليه السلام روايت شده است كه ايشان فرمود: از حسادت مردم نسبت به خودم به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم شكايت كردم. ايشان در پاسخ فرمودند: «آيا راضى نيستى كه چهارمين نفر از چهار نفرى باشى كه نخستين كسانى‏اند كه داخل بهشت مى‏شوند؛ يعنى من، تو، حسن و حسين و همسرانمان كه در سمت راست و چپ ما قرار دارند [و وارد بهشت مى‏شوند] و فرزندانمان نيز پشت سر همسرانمان؟» پس، از ديدگاه زمخشرى، مقام و منزلت والاى اهل بيت عليهم السلام و اين‏كه آنان نخستين كسانى هستند كه به همراه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وارد بهشت مى‏شوند، دليلى است بر اين‏كه مصداق قربى آن بزرگوارانند. در نتيجه معلوم مى‏شود كه از نظر او نيز «مودّت» فراتر از محبت صرف است. ادامه كلام


1) . الكشّاف عن حقائق التنزيل: 3 / 467.

زمخشرى اين حقيقت را روشن‏تر مى‏كند. وى در ذيل آيه مودّت و در ادامه احاديث پيشين، روايت زير را نيز از پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل مى‏كند.وى مى‏نويسد:

عن النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: حرمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي وآذاني في عترتي، ومن اصطنع صنيعةً إلى أحدٍ من وُلد عبد المطّلب ولم يجازه عليها، فأنا أُجازيه عليها غدا إذا لقيني يوم القيامة؛(1) از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل شده است كه فرمود: «بهشت بر كسى كه به اهل بيت من ظلم كند و مرا درباره عترتم آزار دهد حرام شده است، و هركس كارى براى يكى از فرزندان عبدالمطلب انجام دهد و او در قبال آن عمل جزا ندهد، پس من جزاى عملش را فرداى قيامت و به هنگام ملاقات با وى خواهم داد».

زمخشرى در ادامه درباره نزول آيه مودّت حديثى را نقل مى‏كند كه براساس آن انصار قصد داشتند از پيامبر اكرم قدردانى كنند؛(2)سپس حديث زير را نقل مى‏كند:

قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيدا، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات مغفورا له، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات تائبا، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات مؤمنا مستكمل الإيمان، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد بشّره ملَك الموت بالجنّة، ثمّ منكر ونكير، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد يزفّ إلى الجنّة، كما تزفّ العروس إلى بيت زوجها، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد


1) . همان.

2) . ذكر اين حديث در ضمن بررسى نصوص گذشت.

فتح له في قبره بابان إلى الجنّة، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّه‏ قبره مزار ملائكة الرحمة، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات على السُنّة والجماعة، ألا ومَن مات على بغض آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوب بينعينيه آيس من رحمة اللّه‏، ألا ومن مات على بغض آل محمّد مات كافرا، ألا ومن مات على بغض آل محمّد لم يشمّ رائحة الجنّة»؛(1) رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمودند: هركس بر حب آل محمّد بميرد شهيد از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد آمرزيده شده از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد با توبه از دنيا رفته است. آگاه باشيد هركس بر حب آل محمّد بميرد با ايمان كامل از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد، ملك الموت و سپس نكير و منكر او را به بهشت بشارت مى‏دهند. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد، به بهشت برده مى‏شود چنان كه عروس به خانه شوهرش برده مى‏شود. آگاه باشيد، هركس بر حبّ آل محمّد بميرد، در قبرش دو در به سوى بهشت براى او باز مى‏شود. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد، خداوند قبرش را محل زيارت فرشتگان رحمت قرار مى‏دهد. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد بر [طبق ]سنت و جماعت مرده است. آگاه باشيد، هركس بر بغض آل محمّد بميرد، روز قيامت در حالى كه بر پيشانى او نوشته شده است، نااميد از رحمت خدا، خواهد آمد. آگاه باشيد كه بر دشمنى آل محمّد بميرد، كافر مرده است و كسى كه بر دشمنى آن‏ها بميرد، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.

روشن است كه احاديث نقل شده در ذيل اين آيه از سوى مفسّران، به يقين با محتوا و مضمون آيه در ارتباط است. پس از نظر زمخشرى اين احاديث با لزوم


1) . همان.

مودّت اهل بيت عليهم السّلام ارتباط دارد، يعنى «مودّت» امرى است كه ظلم و اذيت را نفى مى‏كند. مودّت شأنى است كه كاستى‏هاى دارندگان آن را شخص پيامبر جبران مى‏كند. مودّت اهل بيت عليهم السلام محبتى است كه موجب مى‏گرددمرگ انسان شهادت تلقى شود. مودّت محبتى است كه موجب مى‏شود انسان با حالت توبه و آمرزيده شده و با ايمان كامل از دنيا برود. اين محبت بشارت فرشتگان مرگ به بهشت را در پى دارد و موجب باز شدن درهاى بهشت بر محبّ مى‏شود. قبر محبّ محل زيارت فرشتگان رحمت مى‏شود و بالأخره اين‏كه مودّت اهل بيت عليهم السلام، محبتى است كه نداشتن آن موجب محروميت از استشمام بوى بهشت است.

بنابراين، «مودّت» اخص از محبت است و آثار و لوازمى دارد كه با اعتقاد دينى و ايمانى پيوند خورده است. البته هر چند زمخشرى به اين حقيقت تصريح نمى‏كند، اما از رواياتى كه در ذيل اين آيه مطرح كرده است به روشنى اين مطلب قابل فهم و برداشت است.

فخررازى نيز در تفسير آيه مودّت مى‏نويسد:

روى الكلبي عن ابن عبّاس ـ رضي اللّه‏ عنهما ـ قال: إنّ النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لمّا قدم المدينة، كانت تعروه نوائب وحقوق، وليس في يده سعة، فقال الأنصار: إنّ هذا الرجل قد هداكم اللّه‏ على يده، وهو ابن اُختكم وجاركم في بلدكم، فاجمعوا له طائفة من أموالكم، ففعلوا، ثمّ أتوه به، فردّه عليهم، فنزل قوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا»، أي على الإيمان إلاّ أن تودّوا أقاربي، فحثّهم على مودّة أقاربه؛(1)


1) . تفسير الرازي: 27 / 164.

كلبى از ابن عباس روايت كرد: هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وارد مدينه شده و دستش از جهت مالى باز نبود، انصار گفتند: اين فرد به دست خود، شما را به سوى خدا هدايت كرده و او خواهر زاده و همسايه شما در سرزمين شماست. پس بخشىاز اموال خود را براى او جمع كنيد و چنين كردند. سپس خدمت ايشان آمده و اموال را به آن حضرت تقديم كردند و حضرتش مال آنان را به خودشان باز گرداند و آن‏گاه اين آيه نازل شد كه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا»، يعنى [از شما اجرى نمى‏خواهم] بر ايمان، جز اين‏كه به نزديكانم مودّت بورزيد. پيامبر آن‏گاه آنان را بر مودّت نزديكان سوق داد.

فخر رازى سپس روايت «من مات على حبّ آل محمّد...» را به نقل از زمخشرى مطرح مى‏كند و پس از آن مى‏نويسد:

وأنا أقول: آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هم الّذين يؤول أمرهم إليه، فكلّ من كان أمرهم إليه أشدّ وأكمل، كانوا هم الآل، ولا شكّ أنّ فاطمة وعليّا والحسن والحسين، كان التعلّق بينهم وبين رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أشدّ التعلّقات، وهذا كالمعلوم بالنقل المتواتر، فوجب أن يكونوا هم الآل.

وأيضا: اختلف الناس في الآل، فقيل: هم الأقارب، وقيل: هم أُمّته. فإنْ حملناه على القرابة فهم الآل، وإنْ حملناه على الأُمّة الّذين قبلوا دعوته، فهم أيضا آل. فثبت أنّ على جميع التقديرات، هم الآل، وأمّا غيرهم، فهل يدخلون تحت لفظ الآل؟ فمختلف فيه.

وروى صاحب الكشّاف: أنّه لمّا نزلت هذه الآية قيل: يا رسول اللّه‏، من قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ فقال: «عليٌّ وفاطمة وابناهما». فثبت أنّ هؤلاء الأربعة أقارب النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم.

وإذا ثبت هذا وجب أن يكونوا مخصوصين بمزيد التعظيم، ويدلّ عليه وجوه:

الأوّل: قوله تعالى: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» ووجه الإستدلال به ما سبق.

الثاني: لا شكّ أنّ النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كان يحبّ فاطمة عليها السلام،قال صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «فاطمة بضعة منّي، يؤذيني ما يؤذيها». وثبت بالنقل المتواتر عن رسول اللّه‏ أنّه كان يحبّ عليّا والحسن والحسين. وإذا ثبت ذلك وجب على كلّ الأمّة مثله لقوله: «وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»(1)ولقوله تعالى: «فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ»،(2)ولقوله تعالى: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّه‏َ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّه‏ُ»(3)ولقوله سبحانه: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللّه‏ِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».(4) الثالث: إنّ الدعاء للآل منصب عظيم، ولذلك جعل هذا الدعاء خاتمة التشهّد في الصلاة، وهو قوله: أللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد، وارحم محمّدا وآل محمّد. وهذا التعظيم لم يوجد في حقّ غير الآل، فكلّ ذلك يدلّ على أنّ حبّ آل محمّد واجب. وقال الشافعي رضي اللّه‏ عنه:

يا راكبا قف بالمحصّب من منى واهتف بساكن خيفها والناهض سحرا إذا فاض الحجيج إلى منى فيضا كما نظم الفرات الفائض إن كان رفضا حبّ آل محمّد فليشهد الثقلان أنّي رافضي؛(5)


1) . سوره اعراف: آيه 158.

2) . سوره نور: آيه 63.

3) . سوره آل عمران: آيه 31.

4) . سوره احزاب: آيه 21.

5) . همان: 166 ـ 167.

مى‏گويم: آل محمّد همان كسانى هستند كه امرشان به او واگذار شد. پس هركس كه امرش كامل‏تر به او باز گردد، آنان «آل» خواهند بود و شكى نيست كه تعلق خاطر ميان فاطمه، على، حسن و حسين با رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم شديدترين تعلقات بوده و اين براساس نقل متواتر معلوم و مشخص است. پس به ضرورت اينان «آل» پيامبرند.هم‏چنين مردم در «آل» اختلاف كردند و برخى گفتند: مراد از آل نزديكانند، و برخى ديگر گفتند «آل» همان امّت پيامبر است. پس اگر «آل» را به معناى قرابت حمل كنيم، باز هم اهل بيت مصداق «آل» هستند، و اگر آن را بر كسانى كه دعوت پيامبر را پذيرفته‏اند حمل كنيم، باز هم مصداق «آل» همانان خواهند بود. پس ثابت شد كه با تمام تقديرات، على، فاطمه و حسن و حسين «آل» پيامبرند؛ اما اين‏كه غير ايشان نيز داخل در عنوان «آل» مى‏شوند يا خير؟ محل اختلاف است.

صاحب كشاف روايت كرده است كه به هنگام نزول اين آيه (مودّت) گفته شد: اى رسول خدا، نزديكان شما كه مودتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمة و دو پسرشان». پس ثابت شد كه اين چهار نفر نزديكان پيامبرند.

و چون اين مطلب ثابت شد، ضرورتا به بيشترين تعظيم مخصوص مى‏گردند و بر اين مطلب وجوهى دلالت مى‏كند:

يكم: آيه شريفه «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» كه وجه استدلال به آن گذشت.

دوم: شكى نيست كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، حضرت فاطمه سلام اللّه‏ عليها را دوست مى‏داشت. آن حضرت فرمودند: «فاطمه پاره تن من است، هر كسى او را بيازارد مرا آزرده است» و به نقل متواتر از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ثابت شد كه آن حضرت، على، حسن و حسين عليهم السلام را دوست مى‏داشت و اگر اين مطلب ثابت شود، بر همه امت واجب مى‏شود كه مثل پيامبر ايشان را دوست بدارند و شاهد بر

آن، اين دو آيه قرآن است كه: «وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» و آيه «لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللّه‏ِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».

سوم: همانا دعا براى «آل» منصب عظيمى است و به همين روى، اين دعا در پايان تشهدِ نماز قرار داده شده است و آن قول: «اللّهمّ صلّى على محمّد وآل محمّد وارحم محمّدا وآل محمّد» است.و اين تعظيم در حق هيچ كسى غير از «آل» يافت نمى‏شود. پس همه اينها دلالت دارند بر اين كه حبّ آل محمّد واجب است. شافعى مى‏گويد:

اى سوارى كه عازم حج هستى، در سرزمين منا كه حاجيان براى جمع كردن سنگ توقف مى‏كنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست، بإيست و به سوى تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادتند و يا در حال حركت مى‏باشند فرياد بزن. فرياد بزن به هنگام سحر كه حاجيان از مشعر به سوى منا كوچ مى‏كنند و هم‏چون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منا مى‏شوند. آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمّد صلى اللّه‏ عليه و آله رفض و ترك دين خداست، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضى هستم.

نيشابورى نيز خلاصه كلام فخر رازى را ذكر كرده و در نهايت مى‏گويد:

ولا ريب أنّ هذا فخر عظيم، وشرف تامّ؛(1) و ترديدى نيست كه اين افتخارى عظيم و شرافتى است تام.

قرطبى نيز در ذيل آيه مودّت مى‏نويسد:

وقيل: «القربى» قرابة الرسول صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، أي: لا أسألكم أجرا إلاّ أن تودّوا قرابتي وأهل بيتي، كما أمر بإعظامهم ذوي القربى. وهذا قول عليّ


1) . تفسير النيسابوري: 6 / 467.

ابن حسين وعمرو بن شعيب والسدّي. وفي رواية سعيد بن جبير عن ابن عبّاس: لمّا أنزل اللّه‏ عزّوجلّ «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قالوا: يا رسول اللّه‏، من هؤلاء الّذين نودّهم؟ قال: «عليٌّ وفاطمة وأبناؤهما». ويدلّ عليه أيضا ما روي عن عليّ رضي اللّه‏ عنه: قال: شكوت إلى النبيّ حسد الناس لي... وعن النبيّ: حرمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي ... .وكفى قبحا بقول من يقول: إنّ التقرّب إلى اللّه‏ بطاعته، ومودّة نبيّه صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وأهل بيته منسوخ، وقد قال النبيّ: مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيدا، ومَن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّه‏ زوّار قبره الملائكة والرحمة، ومَن مات على حبّ آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه: آيس اليوم من رحمة اللّه‏، ومَن مات على بغض آل محمّد لم يرح رائحة الجنّة، ومَن مات على بغض آل بيتي فلا نصيب له في شفاعتي.

قلت: وذكر هذا الخبر، الزمخشري في تفسيره بأطول من هذا؛(1) و گفته شده مراد از «قربى» نزديك نمودن خود به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. يعنى از شما اجرى نمى‏طلبم، جز اين‏كه به نزديكان و اهل بيتم مودّت بورزيد، چنان كه به بزرگداشت ذوى القرباى ايشان، آنان را امر كرده است. اين نظر على بن حسين، عمرو بن شعيب و سدّى است و در روايت سعيد بن جبير از ابن عباس آمده است: هنگامى كه خداى عزوجل آيه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» را نازل فرمود، گفتند: اى رسول خدا، اينان چه كسانى هستند كه ما بايد به آنان مودّت بورزيم؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان». و بر اين مطلب ـ آن‏چه از


1) . تفسير القرطبي: 16 / 21 ـ 23.

اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شد ـ نيز دلالت دارد كه فرمود: «از حسادت مردم نسبت به خويش به پيامبر شكايت كردم...» و از پيامبر نقل شده كه فرمود: «بهشت حرام شده است براى...».

كسى كه مى‏گويد: «همانا تقرب به خدا به اطاعت از اوست و مودّت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و اهل بيت او عليهم السلام نسخ شده است»، در قبح اين سخن همين روايتپيامبر كافى است كه فرمود: «هركس بر حب آل محمّد بميرد، شهيد از دنيا رفته است. هركس بر حب آل محمّد بميرد، خداوند زائران قبرش را ملائكه و رحمت قرار مى‏دهد. هركس بر بغض آل محمّد بميرد، در روز قيامت در حالى حاضر مى‏شود كه در پيشانى و ميان دو چشم او نوشته شده است: «امروز از رحمت خداوند نا اميد است». هركس بر بغض آل محمّد بميرد، بوى بهشت را استشمام نمى‏كند. هركس بر بغض آل بيتم بميرد، در شفاعت من نصيبى ندارد».

مى‏گويم: زمخشرى در تفسيرش اين حديث را طولانى‏تر از اين نقل كرده است.

خطيب شربينى نيز اميرالمؤمنين، فاطمه زهراء، امام مجتبى و سيّدالشهداء عليهم السلام را مصداق «قربى» معرفى مى‏كند و آيه مودّت را به آيه تطهير پيوند مى‏زند و مصداق «قربى» و «اهل بيت» را يكى مى‏داند. وى درباره «قربى» مى‏نويسد:

فقيل: هم فاطمة وعليّ وأبناؤهما. وفيهم نزل: «إِنَّما يُريدُ اللّه‏ُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»؛(1) پس گفته شده: «قربى» فاطمه، على و دو پسرشان هستند و آيه «إِنَّما يُريدُ اللّه‏ُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا» درباره ايشان نازل شده است.


1) . تفسير السراج المنير: 1 / 3954.

آلوسى نيز پس از طرح و بررسى روايات مربوط به مصداق «قربى» در آيه مودّت، به حديث ثقلين اشاره كرده و مى‏نويسد:

فقد أخرج مسلم، والترمذي، والنسائي عن زيد بن أرقم: أنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قال: «أذكرّكم اللّه‏ تعالى في أهل بيتي»؛(1) مسلم، ترمذى و نسائى از زيد بن ارقم آورده‏اند كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّمفرمودند: «شما را به خداى تعالى درباره اهل بيتم يادآور مى‏شوم».

عبارت «أذكرّكم اللّه‏ تعالى في أهل بيتى»، قسمتى از حديث ثقلين در كتب اهل سنت است. ذكر حديث ثقلين در ذيل آيه مودّت حكايت از آن دارد كه امثال آلوسى نيز متوجه اين نكته هستند كه مودّت اخص از محبت است، يعنى محبتى است كه همراه با تمسك باشد، زيرا پيامبر در حديث ثقلين مسلمانان را به تمسّك به قرآن و اهل بيت عليهم السلام امر مى‏كند و حقّ اهل بيت را با تأكيد يادآور مى‏شود.

آلوسى سپس مى‏نويسد:

«وأخرج الترمذي وحسّنه، والطبراني، والحاكم، والبيهقي في الشُعب عن ابن عبّاس قال: قال عليه الصلاة والسلام: «أحبّوا اللّه‏ تعالى لما يغذوكم به من نعمة، وأحبّوني لحبّ اللّه‏ تعالى، وأحبّوا أهل بيتي».

وأخرج ابن حبّان، والحاكم عن أبي سعيد قال: قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «والذي نفسي بيده، لا يبغضنا أهل البيت رجل إلاّ أدخله اللّه‏ تعالى النار». إلى غير ذلك ممّا لا يحصى كثرة من الأخبار، وفي بعضها ما يدلّ على عموم القربى وشمولها لبني عبدالمطّلب:


1) . تفسير الآلوسي: 25 / 31 ـ 32.

أخرج أحمد، والترمذي وصحّحه، والنسائي عن المطّلب بن ربيعة قال: دخل العبّاس على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فقال: إنّا لنخرج، فنرى قريشا تحدّث، فإذا رأونا سكتوا؛ فغضب رسول اللّه‏ ودرّ عرق بين عينيه، ثمّ قال: «واللّه‏ لا يدخل قلب امرى‏ء مسلم إيمان حتّى يحبّكم للّه‏ تعالى ولقرابتي».

وهذا ظاهر إنْ خصّ القربى بالمؤمنين منهم، وإلاّ فقيل: إن الحكم منسوخ، وفيه نظر. والحقّ وجوب محبّة قرابته عليه الصلاة والسلام من حيث إنّهم قرابته صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كيف كانوا، وما أحسن ما قيل:داريتُ أهلك في هواك وهم عدا ولأجل عينٍ ألفُ عين تكرمُ وكلّما كانت جهة القرابة أقوى، كان طلب المودّة أشدّ، فمودّة العلويّين الفاطميين ألزم من محبّة العبّاسيّين على القول بعموم «الْقُرْبى»، وهي على القول بالخصوص قد تتفاوت أيضا باعتبار تفاوت الجهات والإعتبارات. وآثار تلك المودّة: التعظيم، والإحترام، والقيام بأداء الحقوق أتمّ قيام، وقد تهاون كثير من الناس بذلك حتّى عَدّوا من الرفض السلوك في هاتيك المسالك، وأنا أقول قول الشافعي العيّ:

يا راكبا قف بالمحصّب من منى... ؛(1) ترمذى [اين حديث را] آورده و حسن شمرده است. هم‏چنين طبرانى، حاكم و بيهقى در كتاب شعب از ابن عباس آورده‏اند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمودند: «خداى تعالى را به خاطر آن‏چه از نعمت خود به شما بخشيده است دوست بداريد، و مرا دوست بداريد به خاطر دوستىِ خداى تعالى، و اهل بيت مرا [نيز] دوست بداريد».


1) . همان: 32.

ابن حبان و حاكم از ابو سعيد نقل كرده‏اند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمودند: «سوگند به كسى كه جانم به دست اوست! هيچ مردى اهل بيت مرا مبغوض نمى‏دارد مگر آن‏كه خداى تعالى او را داخل جهنم كند». و احاديث ديگرى كه به جهت كثرت اخبار در اين زمينه قابل شمارش نيستند و در برخى از آن‏ها قرائنى است كه بر عام بودن «قربى» و شمول آن بر بنو عبدالمطلب دلالت دارد.

احمد، ترمذى و نسائى به نقل حديثى مبادرت كرده‏اند و در اين ميان ترمذى آن را صحيح شمرده است. از مطلب بن ربيعه نقل شده است كه گفت: عباس بر رسول خداصلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وارد شد و عرض كرد: ما بيرون مى‏رويم و مى‏بينيم كه قريش گفتگو مى‏كنند و چون ما را مى‏بينند ساكت مى‏شوند. رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم خشمگين شده و رگ‏هاى پيشانىِ [مباركشان] متورم شد. آن‏گاه فرمودند: «سوگند به خدا، ايمان به قلب مرد مسلمانى وارد نمى‏شود تا اين‏كه شما را به خاطر خداى تعالى و نزديكى با من دوست بدارد».

و اين آشكار است كه عنوان «قربى» به مؤمنان از ايشان اختصاص دارد، و الا گفته شده است كه حكم منسوخ است و اين جاى تأمل دارد.

نظر حق، وجوب محبت نزديكان آن حضرت عليه الصلاة والسلام است از آن جهت كه نزديكان اويند، محبت به آنان واجب است، حال هر طور كه مى‏خواهند باشند و چه نيكو گفته است: من به خاطر تو، با خاندان تو مدارا كردم، حال آن‏كه آن‏ها غير تو هستند؛ چرا كه به خاطر فردى هزار فرد ديگر احترام مى‏شوند.

هر چه جهت نزديكى قوى‏تر باشد، طلب مودّت نيز شديدتر خواهد بود. پس، براساس قول به عام بودن عنوان «قربى»، مودّت بر علويان لازم‏تر از محبت به عباسيان است و اين مطلب با قول به اختصاص اين عنوان به اهل بيت تفاوت مى‏كند. هم‏چنين به

اعتبار تفاوت جهات و اعتبارات مطلب متفاوت خواهد بود و آثار آن مودّت، بزرگداشت، احترام و قيام تام براى اداى حقوق ايشان است و بسيارى از مردم در اين كار سستى كرده‏اند و در اين دو مسلك، به جهت خارج شدن از اين سلوك تعدى كردند و من به قول شافعى قائلم كه گفت:

اى سوارى كه عازم حج هستى، در سرزمين منا كه براى جمع كردن سنگ توقف مى‏كنند... .

بنابراين اهل سنت نيز به طور كامل توجه دارند كه «مودّت» محبتى است كه باايمان و سعادت اخروى افراد ارتباط دارد. پس بايد گفت كه مودّت يقينا اخصّ از محبت است و در معناى آن نوعى تمسّك، التزام و تبعيّت نهفته است، هر چند كه سنيان به اين حقيقت تصريح نكرده‏اند.

براساس آن‏چه گذشت، روشن است كه لزوم مودّت اهل بيت عليهم السلام، مستلزم وجوب اطاعت از ايشان است.

وجوب محبّت مطلق بيان‏گر افضليت، افضليت نيز مستلزم امامت

چنان كه گذشت، براساس آيه مودّت، محبت و مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام به صورت مطلق واجب شده است. پس هركس كه خداوند محبتش را به طور مطلق واجب كرده باشد، به يقين محبوب‏ترين خلق خواهد بود و آن‏كه نزد خدا و رسولش محبوب‏تر باشد، به تحقيق افضل خلق است و آن‏كه بافضليت‏تر از همه باشد، مسلّما امام خواهد بود؛ از اين رو اميرالمؤمنين على عليه السلام پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم امام است.

در تبيين مدّعا مى‏گوييم: لزوم محبت و مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام به روشنى از آيه استفاده مى‏شود. هم‏چنين اين حقيقت كه اميرالمؤمنين محبوب‏ترين فرد نزد خدا و رسول خدا است از آيه قابل برداشت است، ضمن اين‏كه شواهد محكمى نيز بر اين امر دلالت دارند؛ از جمله حديث «طير مشوى».

براساس اين حديث، مرغ بريانى به حضرت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم اهدا شد و رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پيش از تناول آن دعا كردند و از خداى متعال چنين خواستند:

أللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك؛خداوندا، محبوب‏ترين خلق نزد خودت را پيش من بفرست.

در نهايت اميرالمؤمنين عليه السلام خدمت آن حضرت رسيد و آن مرغ را با هم تناول كردند.(1)اين حديث را بسيارى از صحابه نقل كرده‏اند، از جمله:

1ـ اميرالمؤمنين عليه‏السلام؛ 2ـ عبداللّه‏ بن عباس؛ 3ـ ابوسعيد خدرى؛ 4ـ سفينة؛ 5ـ ابوالطفيل عامر بن واثلة؛ 6ـ أنس بن مالك؛ 7ـ سعد بن ابى وقاص؛


1) . ر.ك: سنن الترمذي: 5 / 300 / ح 3805؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 130 ـ 131 و 132؛ مجمع الزوائد: 9 / 126؛ السنن الكبرى نسائى: 5 / 107 / ح 8398 ؛ خصائص أميرالمومنين عليه السلام (نسائى): 51 ؛ مسند أبي يعلى: 7 / 105 / ح 4052؛ المعجم الأوسط: 2 / 207 و منابع ديگر.

8ـ عمرو بن عاص؛ 9ـ أبومزارم، يعلى بن مرّة؛ 10ـ جابر بن عبداللّه‏ انصارى؛ 11ـ ابو رافع؛ 12ـ حبشى بن جنادة.

هم‏چنين ده‏ها تن از تابعين اين حديث را روايت كرده‏اند و در هر دوره‏اى از عالمان بزرگ و مشهور به نقل آن پرداخته‏اند، عالمانى هم‏چون:

1. أبوحنيفه، پيشواى مذهب حنفى؛2. أحمد بن حنبل، پيشواى حنبلى‏ها؛ 3. ابوحاتم رازى؛ 4. ابوعيسى ترمذى؛ 5. ابوبكر بزّار؛ 6. ابوعبدالرحمان نسائى؛ 7. ابوالحسن دارقطنى؛ 8. ابوعبداللّه‏ حاكم حسكانى؛ 9. ابوبكر ابن مردويه؛ 10. ابونعيم اصفهانى؛ 11. ابوبكر بيهقى؛ 12. ابوعمر ابن عبدالبرّ؛ 13. ابومحمّد بغوى؛ 14. ابوالحسن عبدرى؛
15. ابوالقاسم ابن عساكر؛ 16. ابن حجر عسقلانى؛ 17. جلال الدين سيوطى.

بنابراين حديث «طير» كه در صدور آن ترديدى نيست، به روشنى و صراحت دلالت بر اين دارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام محبوب‏ترينِ خلق نزد خدا و رسول اوست.

هم‏چنين علاوه بر وضوح افضليت محبوب‏ترين خلق نزد خدا، شواهدى نيز بر اعتراف سنيان بر اين حقيقت وجود دارد كه از آن جمله مى‏توان به موارد زير اشاره نمود:1. كلامى كه قسطلانى و ابن حجر مكى از ولى الدين بن عراقى نقل كرده‏اند كه گفت:

المحبّة الدينيّة لازمة للأفضلية، فمن كان أفضل، كانت محبّتنا الدينية له أكثر؛(1) محبت دينى مستلزم افضليت است؛ پس هركه با فضليت‏تر باشد، محبت دينى ما به او بيشتر خواهد بود.

2. نظر فخررازى در تفسير آيه شريفه: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّه‏َ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّه‏ُ».(2)وى درباره معناى محبت خداوند در ذيل آيه مى‏نويسد:

المراد من محبّة اللّه‏ تعالى له، إعطاؤه الثواب؛(3) مراد از محبت خداى تعالى به او، اعطاى ثواب از سوى خداوند به وى است.


1) . المواهب اللدنيّة بالمنح المحمّدية: 2 / 704؛ الصواعق المحرقة: 1 / 187. هم‏چنين ر.ك: المجالس الوعظيّة في شرح أحاديث خير البريّة صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: 2 / 169؛ سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي: 1 / 417؛ لوامع الأنوار البهيّة: 2 / 356.

2) . سوره آل عمران: آيه 31.

3) . تفسير الرازي: 8 / 19.

روشن است كه بيشترين ثواب مخصوص محبوب‏ترين كس است در نزد خداوند و آن‏كه ثواب بيشترى نصيبش گردد، قطعا بافضيلت‏تر است.

3. پاسخ ابن تيميه به استدلال علاّمه حلّى رحمه اللّه‏: پيشتر استدلال علاّمه حلّى رحمه اللّه‏ بر امامت اميرالمؤمنين را عليه السلام را با استناد به آيه مودّت مطرح كرديم. ايشان مى‏گويد:

غير عليّ عليه السّلام من الصحابة الثلاثة لا تجب مودته، فيكون علي عليه السّلام أفضل، فيكون هو الإمام؛(1) غير از على عليه السلام، مودّت هيچ يك از صحابه و آن سه نفر واجب نيست؛ از اين روعلى افضل است و او امام خواهد بود.

ابن تيميه در مقابل اين استدلال مى‏گويد:

والمقصود أنّ قوله: «وغير عليّ من الثلاثة لا تجب مودّته» كلام باطل عند الجمهور، بل مودّة هؤلاء أوجب عند أهل السنّة من مودّة علىّ، لأنّ وجوب المودّة على مقدار الفضل، فكلّ من كان أفضل كانت مودّته أكمل؛(2) مقصود از سخن علامه حلى كه مى‏گويد: «وغير از على مودّت هيچ يك از آن سه نفر واجب نيست» نزد جمهور سنيان سخن باطلى است، بلكه مودّت آن سه نفر نزد اهل سنت واجب‏تر از مودّت على است؛ زيرا وجوب مودّت به ميزان افضليت است، پس هركه افضل باشد، مودتش كامل‏تر است.

اين كلام از كور باطنى ابن تيميه حكايت دارد؛ زيرا وجوب مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام مستند به كلام خداوند است. اما ابن تيميه و امثال وى در


1) . منهاج الكرامة: 122.

2) . منهاج السنة: 7 / 77.

مخالفت آشكار با كلام خدا و بر اساس هواى نفس خويش، مودّت ديگران را واجب‏تر از مودّت كسى مى‏داند كه خداوند مودّتش را واجب فرموده است. به هر روى صرف نظر از اين كور باطنى، آن‏چه مهم است اعتراف ابن تيميه به رابطه ميان مودّت و افضليت است.

لزوم امامت افضل نيز حكم روشن عقل است و بسيارى از عالمان بزرگ و مشهور اهل تسنن در برابر اين حكم عقل مجبور به تسليم شده و به آن پرداخته‏اند. جرجانى درباره شوراى شش نفره‏اى كه عمر تشكيل داد و اين‏كه چرا وى اين شش نفر را برگزيد و ديگران را داخل نكرد، مى‏گويد:

وإنّما جعلها شورى بينهم، لأنّه رآهم أفضل ممّن عداهم، وأنّه لا يصحّللإمامة غيرهم؛(1) او شورايى را ميان آنان قرار داد، چرا كه آن‏ها را از ديگران افضل مى‏ديد و غير ايشان براى امامت صلاحيت نداشتند.

محبّ الدين طبرى نيز چنين اظهار نظر مى‏كند:

قولنا: لا ينعقد ولاية المفضول عند وجود الأفضل؛(2) باور ما آن است كه ولايت مفضول با وجود افضل شكل نمى‏گيرد.

غير از اين افراد نيز عالمانى ديگر به اين حكم عقل اذعان كرده‏اند، اما به جهت اطاله كلام نيازى به طرح انظار آنان نيست. پس در وجوب امامت افضل ترديدى وجود ندارد. بدين روى مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى وجوب محبت اميرالمؤمنين عليه السلام را يكى از ادله افضليت آن حضرت مى‏شمارد و علاّمه حلّى در شرح كلام خواجه و در وجه نوزدهم مى‏نويسد:


1) . المواقف: 3 / 622؛ شرح المواقف: 8 / 365.

2) . الرياض النضرة: 1 / 101.

إنّ عليّا عليه السلام كان محبّته ومودّته واجبة، دون غيره من الصحابة، فيكون أفضل منهم. وبيان مقدّمة الأولى: أنّه كان من اُولي القربى، فتكون مودّته واجبة لقوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(1) همانا برخلاف اصحاب ديگر، محبت و مودّت على عليه السلام واجب است، از اين رو وى افضل از آنان است. بيان مقدمه يكم اين‏كه: همانا او از «اولوا القربى» است، در نتيجه مودتش براساس آيه شريفه «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» واجب است.

در نتيجه با اثبات وجوب محبت اميرالمؤمنين عليه السلام، افضليت آن حضرت و با اثبات افضليتِ ايشان، امامتِ حضرتش ثابت مى‏گردد.

وجوب محبت مطلق مستلزم عصمت

گفتيم كه وجوب محبت مطلق، مستلزم افضليت و افضليت نيز مستلزم وجوب اطاعت است و وجوب اطاعت مطلق نيز دليل بر عصمت خواهد بود. بنابراين، امر مطلق به مودّت اهل بيت عليهم السلام، بر عصمت آنان دلالت دارد و دلالت وجوب اطاعت مطلق بر عصمت بسيار روشن است، به طورى كه فخررازى نيز بدان تصريح و براى اثبات آن استدلال مى‏كند. وى در تفسير آيه شريفه «أَطيعُوا اللّه‏َ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» مى‏نويسد:

إنّ اللّه‏ تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم في هذه الآية، ومن أمر اللّه‏ بطاعته على سبيل الجزم والقطع، لابدّ وأن يكون معصوما عن الخطأ، إذ لو لم يكن معصوما عن الخطأ، كان بتقدير إقدامه على الخطأ، يكون قد أمر اللّه‏ بمتابعته، فيكون ذلك أمرا بفعل ذلك الخطأ، والخطأ لكونه خطأ


1) . كشف المراد في شرح تجريد الإعتقاد: 418.

منهيٌّ عنه، فهذا يفضي إلى اجتماع الأمر والنهي في الفعل الواحد بالإعتبار الواحد، وأنّه محال. فثبت أنّ اللّه‏ تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم، وثبت أنّ كلّ من أمر اللّه‏ بطاعته على سبيل الجزم وجب أن يكون معصوما عن الخطأ، فثبت قطعا أنّ أولي الأمر المذكور في هذه الآية لابدّ وأن يكون معصوما؛(1) همانا خداى تعالى در اين آيه به طور جزمى به اطاعت از اولو الامر دستور داده است و هر آن كس كه خداوند به صورت جزمى و قطعى به اطاعات از او فرمان دهد، ناگزير بايد از خطا معصوم باشد و اگر از خطا معصوم نباشد ـ بر فرض اقدامش به خطا ـ خداوند به متابعت از او امر كرده است كه خود دستور دادن به انجام خطاست، در حالى كه خطا از آنجهت كه خطاست مورد نهى قرار گرفته است. پس اين به اجتماع امر و نهى در فعل واحد و به اعتبار واحد منجر مى‏شود كه محال است. پس ثابت شد خداى تعالى به صورت جزمى به اطاعت از اولو الامر دستور داده است و ثابت شد كه هر آن كس كه خداوند به صورت جزمى به اطاعت از او فرمان دهد، لزوما بايد معصوم از خطا باشد، پس به يقين ثابت شد كه اولوا الامر مذكور در اين آيه ناگزير بايد معصوم باشند.

برخى از عالمان شيعه نيز در ذيل آيه مودّت به همين مطلب اشاره كرده‏اند. مرحوم بياضى عاملى مى‏نويسد:

جعل اللّه‏ أجر رسالة نبيّه في مودّة أهله في قوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى».

قالوا: المراد القربى في الطاعات، أي: في طاعة أهل القربى.

قلنا: الأصل عدم الإضمار، ولو سلّم فلا يتصوّر إطلاق الأمر بمودّتهم إلاّ مع عصمتهم.


1) . تفسير الرازي: 10 / 144.

قالوا: المخاطب بذلك الكفّار، يعني: راقبوا نسبي بكم، يعني القرشية.

قلنا: الكفّار لا تعتقد للنّبي أجرا حتّى تُخاطب بذلك.

على أنّ الأخبار المتّفق عليها تنافي الوجهين؛(1) خداوند اجر رسالت پيامبرش را در مودّت به اهل او قرار داده است، همان طور كه در اين آيه آمده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى».

گفته‏اند مراد خداوند از اين آيه، نزديكان در اطاعت است، يعنى در پيروى از اهل قربى.

مى‏گوييم: چنان‏چه بپذيريم دستور مطلقِ مودّت به ايشان جز با عصمت آنان قابل تصور نيست، اصل عدم تقدير است.گفته‏اند: آيه خطاب به كفار است، يعنى مراقب خويشان من در ميان خود باشيد، يعنى قريش! مى‏گوييم: كفار براى پيامبر اجرى قائل نيستند تا به آنان خطاب شود.

أخبار مورد اتفاق نيز با اين دو وجه منافات دارد.

مرحوم شبّر نيز چنين استدلال مى‏كند:

وجوب المودّة يستلزم وجوب الإطاعة، لأنّ المودّة إنّما تجب مع العصمة، إذ مع وقوع الخطأ منهم يجب ترك مودّتهم، كما قال تعالى: «لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّه‏َ وَرَسُولَهُ»؛(2) وجوب مودّت مستلزم وجوب إطاعت است، چرا كه مودّت همواره با وجود عصمت واجب مى‏شود و با وقوع خطا از آنان، ترك مودّت ايشان نيز واجب مى‏گردد، همان طور كه خداى تعالى مى‏فرمايد: «لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّه‏َ وَرَسُولَهُ»


1) . الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم: 1 / 188 ـ 189.

2) . حقّ اليقين في معرفة أصول الدين: 199.

و غير اهل بيت عليهم السلام به اتفاق غيرمعصومند، از اين رو على و فرزندانش امام خواهند بود.

از سويى ابن روزبهان در نقد كلام علاّمه حلّى رحمه اللّه‏ چنين مى‏نويسد:

ونحن نقول: إنّ مودّته واجبة على كلّ المسلمين، والمودّة تكون مع الطاعة، ولا كلّ مطاع يجب أن يكون صاحب الزعامة الكبرى؛(1) ما مى‏گوييم، همانا مودّت او [اميرالمؤمنين عليه السلام] بر همه مسلمانان واجب است و مودّت نيز با طاعت همراه است، ولى چنين نيست كه هر مطاعى ضرورتا صاحب حكومت باشد.شهيد ثالث، قاضى نوراللّه‏ شوشترى در ردّ كلام ابن روزبهان مى‏نويسد:

وأمّا ما ذكره من أنّه لا يدلّ على خلافة عليّ عليه السلام فجهالة صِرفة، أو تجاهل محض، لظهور دلالة الآية على أنّ مودّة عليٍّ عليه السلام واجبة بمقتضى الآية، حيث جعل اللّه‏ تعالى أجر الإرسال إلى ما يستحقّ به الثواب الدائم مودّة ذوي القربى، وإنّما يجب ذلك مع عصمتهم، إذ مع وقوع الخطأ عنهم يجب ترك مودّتهم لقوله تعالى: «لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّه‏َ وَرَسُولَهُ» الآية. وغير عليٍّ ليس بمعصوم بالإتّفاق، فتعيّن أن يكون هو الإمام.

وقد روى ابن حجر في الباب الحادي عشر من صواعقه، عن إمامه الشافعي شعرا في وجوب ذلك برغم أنف الناصب، وهو قوله:

يا أهل بيت رسول اللّه‏ حبّكم فرض من اللّه‏ في القرآن أنزله كفاكم من عظيم القدر أنكم من لم يصلّ عليكم لا صلاة له


1) . شرح احقاق الحق: 3 / 20.

على أنّ إقامة الشيعة للدليل على إمامة عليٍّ عليه السلام على أهل السُنّة غير واجب بل تبرّعي، لاتّفاق أهل السّنة معهم على إمامته بعد رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، غاية الأمر أنّهم ينفون الواسطة وأهل السُنّة يثبتونها، والدليل على المثبت دون النافي، كما تقرّر في موضعه، إلاّ أن يرتكبوا خرق الإجماع بإنكار إمامته مطلقا، فحينئذٍ يجب على الشيعة إقامة الدليل، واللّه‏ الهادي إلى سواء السبيل؛(1) اما آن‏چه او درباره عدم دلالت آيه مودّت بر خلافت على عليه السلام ذكر كرده جهالت صِرف و يا تجاهل محض است، زيرا دلالت آيه (مودّت) بر وجوب مودّت على عليه السلامظاهر است. بدان روى كه خداى تعالى اجر رسالتى كه ثواب ابدى را براى مكلّف در پى دارد را مودّت به ذوى القربى قرار داده است و با اين وجوب مودّت، عصمت آن‏ها نيز ثابت مى‏شود و با سر زدن خطا از ايشان ترك مودتشان واجب مى‏گردد. براساس اين قول خداى تعالى كه فرمود: «لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّه‏َ وَرَسُولَهُ» و به اتفاق، [در ميان خلفاء] غير از على عليه السلام معصومى نيست، پس متعين مى‏شود كه او امام باشد.

ابن حجر در باب يازدهم از كتاب صواعق، به نقل از شافعى شعرى ـ در وجوب مودّت اهل بيت عليهم السلام ـ آورده است كه:

اى اهل بيت رسول خدا دوستى شما از جانب خدا در قرآنى كه نازل كرده واجب است براى عظمت قدر شما همين كفايت مى‏كند كه هركس در نمازش بر شما صلوات نفرستد، نمازش مقبول پيشگاه الاهى نخواهد بود


1) . همان: 23.

افزون بر آن‏كه اقامه دليل بر امامت على عليه السلام از سوى شيعه بر اهل تسنن ضرورت نداشته و تبرعى است؛ زيرا سنيان نيز با شيعه بر امامت على عليه السلام پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم اتفاق نظر دارند، اما در نهايت شيعيان واسطه (و فاصله) در جانشينى پيامبر را نفى مى‏كنند [و على عليه السلام را خليفه و امام بلافصل مى‏دانند ]اما سنيان واسطه را ثابت مى‏شمارند و چنان كه در محل خود ثابت شده است، ارائه دليل بر عهده مُثبِت است نه منكر، مگر اين‏كه با انكار امامت على عليه السلام به صورت مطلق مرتكب خرق اجماع گردند كه در اين هنگام اقامه دليل بر شيعه واجب مى‏گردد و خداوند هدايت كننده به راه راست است.

مرحوم مظفر رحمه اللّه‏ نيز در پاسخ به ابن روزبهان مى‏نويسد:

فيتعيّن أن يكون المراد بالآية: الأربعة الأطهار، وهي تدلّ على أفضليّتهموعصمتهم، وأنّهم صفوة اللّه‏ سبحانه، إذ لو لم يكونوا كذلك، لم تجب مودّتهم دون غيرهم، ولم تكن مودّتهم بتلك المنزلة التي ما مثلها منزلة، لكونها أجرا للتبليغ والرسالة الذي لا أجر ولا حقّ يشبهه.

ولذا لم يجعل اللّه‏ المودّة لأقارب نوح وهود أجرا لتبليغهما، بل قال لنوح: «وَيا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّه‏ِ»(1)وقال لهود: «يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُونَ».(2) فتنحصر الإمامة بقربى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، إذ لا تصحّ إمامة المفضول مع وجود الفاضل، لا سيّما بهذا الفضل الباهر.

مضافا إلى ما ذكره المصنّف رحمه اللّه‏ من أنّ وجوب المودّة مطلقاً يستلزم وجوب الطاعة مطلقاً؛ ضرورة أن العصيان ينافي الودّ المطلق،


1) . سوره هود: آيه 29.

2) . همان: آيه 51.

ووجوب الطاعة مطلقا يستلزم العصمة التي هي شرط الإمامة، ولا معصوم غيرهم بالإجماع، فتنحصر الإمامة بهم، ولاسيّما مع وجوب طاعتهم على جميع الأُمّة.

وقد فهم دلالة الآية على الإمامة الصحابةُ، ولذا اتّهم النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بعضهم فقالوا: «ما يريد إلاّ أنْ يحثّنا على قرابته بعده»، كما سمعته في بعض الروايات السابقة.

وكلّ ذي فهم يعرفها من الآية الشريفة، إلاّ أنّ القوم أبوا أنْ يقرّوا بالحقّ ويؤدّوا أجر الرسالة، فإذا صدرت من أحدهم كلمة طيّبة لم تدعه العصبيّة حتّى يناقضها؛(1)پس متعين شد كه مراد [از قربى] در آيه، اين چهار ذات پاكند و آن بر عصمت و افضليت ايشان و اين‏كه آنان برگزيده خدايند دلالت دارد، زيرا اگر آنان برتر از ديگران، معصوم و برگزيده خدا نباشند، فقط مودّت آنان واجب نمى‏شد، زيرا آن [مودّت] اجر تبليغ رسالتى است كه اجر و حقى مشابه آن وجود ندارد؛ از اين رو و خداوند مودّت نزديكان نوح و هود را اجر تبليغ ايشان قرار نداد، بلكه به نوح فرمود: «وَيا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّه‏ِ» و به هود فرمود: «يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُونَ».

پس امامت به نزديكان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم منحصر است، چرا كه با وجود فاضل، امامت مفضول صحيح نيست، به ويژه فاضلى كه چنين فضل آشكار و سودمندى دارد. علاوه بر آن‏چه مصنف (مرحوم علامه حلى) ذكر كرده است كه وجوب مودّت به صورت مطلق مستلزم وجوب اطاعت مطلق است، ضرورتا عصيان نيز با مودّت مطلق نيز


1) . دلائل الصدق: 4 / 389 ـ 391.

منافات دارد و وجوب اطاعت مطلق مستلزم عصمت است كه همان شرط امامت است، و به اجماع مسلمانان معصومى غير ايشان نيست، از اين رو امامت به ايشان منحصر شده است، به ويژه با وجوب اطاعت از آنان بر تمامى امت.

و به تحقيق، اصحاب نيز دلالت آيه بر امامت را فهميده بودند؛ به همين روى برخى از آنان پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را متهم ساخته و مى‏گفتند: [پيامبر] قصدى ندارد جز اين‏كه ما را پس از خود تابع خويشاوندانش كند! چنان كه از برخى روايات پيشين شنيدى و هر صاحب فهمى آن را از آيه شريفه مى‏فهمد، جز اين‏كه قوم از اقرار به حق و اداى اجر رسالت ابا دارند. پس چون يكى از ايشان كلام پاكيزه‏اى گويد، تعصب وى را رها نمى‏كند تا آن كلام را نقض كند!تفتازانى نيز درباره دلالت «آيه مودّت» مى‏نويسد:

القائلون بأفضليّة عليّ رضي اللّه‏ عنه تمسّكوا بالكتاب والسُنّة والمعقول. أمّا الكتاب فقوله تعالى: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ» الآية... وقوله تعالى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبى» قال سعيد بن جبير: لمّا نزلت هذه الآية قالوا: يا رسول اللّه‏، من هؤلاء الّذين نودّهم؟ قال: «عليّ وفاطمة ووَلَداها». ولا يخفى أنّ من وجبت محبّته بحكم نصّ الكتاب كان أفضل.

وكذا من ثبت نصرته للرسول بالعطف في كلام اللّه‏ تعالى عنه على اسم اللّه‏ وجبريل، مع التعبير عنه ب «صالح المؤمنين»، وذلك قوله تعالى: «فَإِنَّ اللّه‏َ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤمِنينَ». فعن ابن عبّاس ـ رضي اللّه‏ عنه ـ أنّ المراد به عليّ... .

والجواب: إنّه لا كلام في عموم مناقبه ووفور فضائله، واتّصافه بالكمالات واختصاصه بالكرامات؛ إلاّ أنّه لا يدلّ على الأفضليّة ـ بمعنى زيادة الثواب والكرامة عند اللّه‏ ـ بعد ما ثبت من الإتّفاق الجاري مجرى الإجماع على أفضليّة أبيبكر ثمّ عمر، والإعتراف من عليٍّ بذلك! على أنّ في ما ذكر مواضع بحث لا تخفى على المحصّل، مثل: أنّ المراد بأنفسنا نفس النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، كما يقال: دعوت نفسي إلى كذا. وأنّ وجوب المحبّة وثبوت النصرة على تقدير تحقّقه في حقّ عليٍّ ـ رضياللّه‏عنه ـ فلا اختصاص به؛(1) قائلان به افضليت على عليه السلام [براى اثبات مدعاى خود] به كتاب، سنت و عقلتمسك مى‏كنند. اما [دليلى كه از] كتاب [ارائه مى‏دهند ]آيه [مباهله] «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ»و آيه [مودّت] «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى». سعيد بن جبير گويد: هنگامى كه اين آيه نازل شد گفتند: اى رسول خدا، اينان چه كسانى هستند كه با آنان مودّت بورزيم؟ فرمود: «على، فاطمه و فرزندانشان». و آشكار است كه هركس محبتش واجب گردد، به حكم نص قرآن افضل خواهد بود. و اين چنين است كسى كه نصرت و يارى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم توسط او در كتاب خداوند با عطف به اسم خدا و جبرئيل ثبت شده است و از او به عنوان «صالح المؤمنين» تعبير شده است. هم‏چنين فرموده خداوند است كه: «فَإِنَّ اللّه‏َ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤمِنينَ». از ابن عباس نقل شده است كه مراد از «صالح المؤمنين» على عليه السلام است... .


1) . شرح المقاصد في علم الكلام: 2 / 299 ـ 301.

و جواب [استدلال قائلان به افضليت على عليه السلام] هيچ سخنى در گستردگى مناقب و شيوع فضائل و كمالات و اختصاص برخى كمالات به حضرت على عليه السلام وجود ندارد، الا اين‏كه هيچ دلالتى بر افضليت ايشان نخواهد داشت ـ بدين معنا كه شايسته ثواب بيشتر و كرامت نزد خداوند گردد ـ و قبل از اين ادعا، اتفاق نظرى كه جارى مجراى اجماع است درباره افضليت ابوبكر و سپس عمر شكل گرفته است و اعتراف على نيز بر اين افضليت وجود دارد! بنابر آن‏چه در مباحث ذكر شد، مخفى نيست كه در [آيه مباهله] مراد از «انفسنا» نفس پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است، چنان كه گفته مى‏شود: نفس خود را به فلان چيز دعوت كردم و وجوب محبّت و ثبوت نصرت نيز بر همين تقدير است كه در حق على‏محقق شده و اختصاصى به او ندارد.

در پاسخ اين سخن بى‏ضابطه و غير علمى بايد گفت كه: اوّلاً اجماع در برابرنص، اعتبار و حجيت ندارد. ثانيا اجماعى در اين‏باره وجود ندارد و اين ادعا بى دليل است. ثالثا افضليت ملاك مى‏خواهد و براى اثبات افضليت ابتدا بايد ملاك افضليت مشخص گردد. با مراجعه به قرآن مى‏توان به ملاك‏هايى براى افضليت دست يافت:

1. جهاد: خداى تعالى مى‏فرمايد: «فَضَّلَ اللّه‏ُ الُْمجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً»؛(1) 2. علم: خداى تعالى مى‏فرمايد: «يَرْفَعِ اللّه‏ُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»؛(2)

1) . سوره نساء: آيه 95.

2) . سوره مجادله: آيه 11.

3. تقوا: خداى تعالى مى‏فرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه‏ِ أَتْقاكُمْ»(1).

در بحث «شرايط امامت»(2)ثابت شد كه هيچ يك از اين ملاك‏ها در ابوبكر و عمر وجود ندارد؛ از اين رو ادعاى افضليت ابوبكر و عمر و نيز ادعاى اجماع بر اين مدعاى دروغين صرفا ادعايى بى‏دليل است و اين‏گونه سخن گفتن به دور از مباحث علمى و بيان‏گر تعصب است. هم‏چنين ادعاى عدم اختصاص عناوينى چون «نفس پيامبر» و «صالح المؤمنين» به اميرالمؤمنين عليه السلام و عدم وجوب محبت و مودّت به آن حضرت نيز ابتداى كلام است و تفتازانى هيچ دليلى بر اين ادعا ارائه نكرده است، در حالى كه ادله و شواهد فراوانى بر مدعاى شيعه در كتاب و سنت وجود دارد كه هر يك در جاى خود ثابت شده است.چنان كه پيشتر ثابت شد، آيه مبارك مودّت نيز بر اين مطلب تصريح دارد. و نيز روشن است كه احبّيت بر افضليت دلالت دارد. هم‏چنين ثابت شد كه وجوب محبت مطلق مستلزم عصمت است و عصمت از شرايط امامت مى‏باشد، در حالى كه به اجماع همه مسلمانان ابوبكر و عمر معصوم نيستند؛ از اين رو چگونه ممكن است آن دو از معصوم افضل باشند؟! ابن تيميه نيز در اين بحث دچار اضطراب شده و صرفا با ادعاهاى بى دليل اشكالاتى را مطرح مى‏كند. وى مى‏نويسد:

إنّا نسلّم أنّ عليّا تجب مودّته وموالاته بدون الإستدلال بهذه الآية، لكنْ ليس في وجوب موالاته ومودّته ما يوجب اختصاصه بالإمامة ولا الفضيلة


1) . سوره حجرات: آيه 13.

2) . جلد دوم از همين دوره پيش رو.

بالفضيلة. وأمّا قوله: والثلاثة لا تجب موالاتهم فممنوع، بل يجب أيضا مودّتهم وموالاتهم، فإنّه قدثبت أنّ اللّه‏ يحبّهم، ومن كان اللّه‏ يحبّه وجب علينا أنْ نحبّه، فإنّ الحبّ في اللّه‏ والبغض في اللّه‏ واجب، وهو أوثق عرى الإيمان، وكذلك هم من أكابر أولياء اللّه‏ المتّقين، وقد أوجب اللّه‏ موالاتهم، بل قد ثبت أنّ اللّه‏ رضي عنهم ورضوا عنه بنصّ القرآن، وكلّ من رضي اللّه‏ عنه، فإنّه يحبّه، واللّه‏ يحبّ المتّقين والمحسنين والمقسطين والصابرين؛(1) ما بدون استدلال به اين آيه مى‏پذيريم كه مودّت و دوستى على واجب است. اما در وجوب دوستى و محبت او چيزى كه موجب اختصاص او به امامت و أفضيلت باشد وجود ندارد. اما قول [علامه كه مى‏گويد:] و مودّت آن سه واجب نيست، ممنوع مى‏باشد؛ بلكه مودّت و موالات آنان نيز واجب است و ثابت شد كه خداوند آنان را دوست مى‏دارد و هركه را خداوند دوست بدارد، واجب است كه ما هم او را دوست بداريم؛ زيرا حبّ فى اللّه‏ وبغضفى اللّه‏ واجب است و آن محكم‏ترين پايه ايمان است. هم‏چنين آنان از بزرگان اولياء پرهيزكارند و خداوند موالاتشان را واجب ساخته است؛ بلكه به نص قرآن ثابت شده است كه خداوند از آنان راضى است و آنان از خداوند راضى هستند و خداوند از هر كه راضى باشد، او را دوست مى‏دارد و خداوند پرهيزكاران، نيكوكاران، اقامه كنندگان قسط و صبر پيشگان را دوست مى‏دارد.

براساس آن‏چه گذشت، روشن شد كه بى ترديد وجوب محبت مطلق بر افضليت و امامت دلالت دارد؛ اما ابن تيميه بر اين ادعاى خود كه مى‏گويد وجوب مودّت و موالات اميرالمؤمنين عليه السلام موجب اختصاص امامت و افضليت به ايشان نيست، دليلى ارائه نمى‏كند. وى هم‏چنين با استناد به آياتى از


1) . منهاج السنة: 7 / 75.

قرآن، محبت به با تقوايان، محسنان، مقسطان و صابران را واجب مى‏شمارد، در حالى كه احدى در لزوم محبت نسبت به مؤمنان ترديد ندارد، به ويژه مؤمنانى كه پرهيزكار، نيكوكار، عادل و صابرند. اما بحث درباره وجوب محبت مطلق و محبوب‏ترين شخص نزد خدا و رسول بودن اوست. آرى، لزوم محبت مؤمن بيان‏گر افضليت او از ساير مؤمنان نيست؛ اما وجوب محبّت به صورت مطلق و مقوله محبوب‏ترين شخص نزد خدا و رسول خدا مسلما بيان‏گر افضليت، وجوب اطاعت و مستلزم عصمت است و اين ويژگى‏ها تنها به اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص دارد، به ويژه عصمت كه به اجماع همگان غير از اميرالمؤمنين عليه السلام احدى از صحابه داراى آن نيست.

هم‏چنين بايد توجه داشت كه ابن تيميه دچار مصادره به مطلوب شده است. آرى به نصّ قرآن، محبت محسنان، با تقوايان، مقسطان و صابران لازم است و خداى تعالى در قرآن درباره صادقان مى‏فرمايد: «رَضِيَ اللّه‏ُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ»،(1)اماابن تيميه بايد ثابت كند كه ابوبكر و عمر مصداق صادقان، محسنان و... هستند در حالى كه وى هرگز دليلى بر ادعاى خود ارائه نكرده است و البته ندارد تا ارائه كند. ناگفته نماند كه وى به اخبارى جعلى در اين باره استناد مى‏كند، از جمله خبرى كه به دروغ از پيامبر نقل كرده‏اند مبنى بر اين‏كه محبوب‏ترين فرد نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم عائشه و پدر او بوده است!(2)


1) . سوره مائده: آيه 119.

2) . ر.ك: مسند أحمد: 6 / 241؛ الإستيعاب: 4 / 1883؛ تاريخ مدينة دمشق: 30 / 137؛ تهذيب الكمال: 35 / 235 / ش 7885؛ سير أعلام النبلاء: 2 / 142؛ تهذيب التهذيب: 12 / 386 / ش 8989 ؛ الوافي بالوفيات: 16 / 342؛ البداية والنهاية: 5 / 238.

و يا سخن عمر كه در سقيفه پيرامون ابوبكر گفت: «أنت سيّدنا وخيرنا وأحبّنا إلى رسول اللّه‏»!(1)كه در جاى خود بايد از جهت سندى و متنى بررسى شود. با اين وجود، استناد به اين اخبار ثمرى جز بيشتر آشكار شدن سستىِ كلام متعصبان ندارد.

به همين سبب آلوسى به هيچ يك از اين اخبار استناد نكرده است؛ بلكه قسمتى از كلام دهلوى را در اشكال به استدلال شيعه آورده است. وى مى‏نويسد:

ومن الشيعة من أورد الآية في مقام الإستدلال على إمامة عليّ كرّم اللّه‏ تعالى وجهه، قال: عليٌّ كرّم اللّه‏ تعالى وجهه واجب المحبّة، وكلّ واجب المحبّة واجب الطاعة، وكلّ واجب الطاعة صاحب الإمامة. ينتج: عليّ رضي اللّه‏ تعالى عنه صاحب الإمامة. وجعلوا الآية دليل الصغرى.

ولا يخفى ما في كلامهم هذا من البحث:أمّا أوّلاً: فلأن الإستدلال بالآية على الصغرى لا يتمّ إلاّ على القول بأنّ معناها: «لا أسألكم عليه أجرا إلاّ أن تودّوا قرابتي وتحبّوا أهل بيتي». وقد ذهب الجمهور إلى المعنى الأوّل. وقيل في هذا المعنى: إنّه لا يناسب شأن النّبوة لِما فيه من التهمة، فإنّ أكثر طلبة الدنيا يفعلون شيئا ويسألون عليه ما يكون فيه نفع لأولادهم وقراباتهم. وأيضا فيه منافاة مّا لقوله تعالى: «وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ».(2)


1) . صحيح البخاري: 4 / 194؛ سنن الترمذي: 5 / 268 / ش 3736؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 66؛ كنزالعمّال: 12 / 491 / ش 35612؛ التاريخ الصغير: 1 / 65؛ تاريخ مدينة دمشق: 30 / 274؛ تاريخ الإسلام: 3 / 108؛ السيرة الحلبية: 3 / 480.

2) . سوره يوسف: آيه 104.

وأمّا ثانيا: فلأنّا لا نسلّم أنّ كلّ واجب المحبّة واجب الطاعة، فقد ذكر ابن بابويه في كتاب الإعتقادات: «أنّ الإماميّة أجمعوا على وجوب محبّة العلويّة»، مع أنّه لا يجب طاعة كلّ منهم.

وأمّا ثالثا: فلأنّا لا نسلّم أنّ كلّ واجب الطاعة صاحب الإمامة، أي الزعامة الكبرى، وإلاّ لكان كلّ نبيّ في زمنه صاحب ذلك، ونصّ: «إِنَّ اللّه‏َ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكًا»(1)يأبى ذلك.

وأمّا رابعا: فلأنّ الآية تقتضي أن تكون الصغرى: أهل البيت واجبو الطاعة، ومتى كانت هذه صغرى، قياسهم لا تنتج النتيجة التي ذكروها ولو سلّمت جميع مقدماته، بل ينتج: أهل البيت صاحبوا الإمامة، وهم لا يقولون بعمومه؛(2) برخى از شيعه آيه مودّت را در مقام استدلال بر امامت على [عليه السلام] مطرح كرده و گفته‏اند: «محبت على عليه السلام واجب است و هركس كه محبتش واجب باشد، واجب الإطاعه خواهد بود و آن‏كه اطاعتش واجب باشد، امامت در وى خواهد بود» و نتيجهمى‏گيرند كه على عليه السلام داراى امامت است و آيه را صغراى استدلال قرار داده‏اند.

اما مباحثى نبايد درباره كلام آن‏ها مخفى بماند:

اولاً استدلال نخست آنان به آيه مودّت به عنوان صغراى استدلال تمام نيست، مگر براساس اين قول كه آيه را اين چنين معنا كنيم كه: «وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ»؛ چرا كه به تحقيق جمهور [سنيان] بر اين باورند كه معناى نخست صحيح است. درباره اين معنا گفته شده است: اين معنا مناسب با شأن نبوت نيست؛ زيرا كه موجب اتهام به


1) . سوره بقره: آيه 247.

2) . تفسير الآلوسي: 25 / 33.

پيامبر مى‏شود، چرا كه بيشتر آنانى كه درصدد طلب دنيايند، در قبال كارى كه انجام مى‏دهند توقع دارند كه براى فرزندان و بستگانشان نفع مادى داشته باشد. هم‏چنين اين معنا با آيه «وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ»منافات دارد.

ثانيا: ما نمى‏پذيريم كه هركس محبتش واجب باشد اطاعتش نيز واجب گردد. ابن بابويه در كتاب اعتقادات يادآور شده است: «اماميه بر وجوب محبت علويان اجماع دارند»، با اين‏كه اطاعت همه آنان واجب نيست.

ثالثا: ما نمى‏پذيريم كه هر واجب الاطاعه‏اى امامت را نيز دارا بوده و زعامت كبرا [= حكومت] به دست او باشد، و الاّ هر پيامبرى در زمان خويش صاحب حكومت مى‏بود، در حالى كه قرآن كه مى‏فرمايد: «إِنَّ اللّه‏َ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكًا» كه اين آيه قرآن مخالف اين سخن است.

رابعا: آيه اقتضاى آن را دارد كه صغرا براى اثبات وجوب اطاعت اهل بيت قرار گيرد و اگر آن صغراى قياس قرار بگيرد ـ هر چند كه تمام مقدمات آن را بپذيريم، نتيجه‏اى كه شيعيان مى‏گويند به دست نمى‏دهد ـ بلكه استدلال چنين نتيجه مى‏دهد كه اهل بيت صاحبان امامتند، در حالى كه شيعيان به عموميت امامت براى اهل بيت قائل نيستند.

پيش از اين، مباحث مربوط به معناى آيه مودّت و دلالت آن بر امامت اميرالمؤمنين مطرح شد. نكته جديدى كه در مطالب آلوسى وجود دارد پاسخنقضى وى است؛ يعنى آن‏جا كه او با استناد به كلام مرحوم صدوق، وجوب اطاعت هر آن كس كه محبت او واجب است را نفى مى‏كند. البته روشن است كه وى در استشهاد به كلام مرحوم صدوق انصاف را مراعات نكرده است؛ زيرا نه مرحوم صدوق و نه هيچ يك از عالمان شيعه و بلكه هيچ عاقلى به امامت تمام كسانى كه محبتشان واجب باشد اعتقاد ندارد، بلكه بارها تأكيد كرده‏ايم سخن بر

سر وجوب محبت مطلق است كه بر وجوب اطاعت، عصمت و امامت دلالت دارد. با اين بيان آلوسى نيز سخن جديدى در اين باره ارائه نكرده است.

تمام آن‏چه آلوسى در اين‏جا آورده، عينا كلام دهلوى در تحفه اثنا عشريه است. البته دهلوى علاوه بر مطالب بالا، در نقض استدلال شيعه به احاديثى نيز استدلال كرده است. وى مى‏نويسد:

جواب ديگر لا نسلّم كه وجوب محبت منحصر است در چهار شخص مذكور، بلكه در ديگران نيز يافت مى‏شود و روى الحافظ ابوطاهر السلفى في مشيخته عن أنس قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: (حبّ أبى بكر وشكره واجب على كلّ امتى) وروى ابن عساكر عنه نحوه ومن طريق آخر عن سهل بن سعد الساعدي نحوه واخرج الحافظ عمر بن محمّد بن خضر الملا فى سيرته عن النبى صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أنّه قال: (إنّ اللّه‏ تعالى فرض عليكم حبّ ابى بكر وعمر وعثمان وعلي كما فرض عليكم الصلاة والزكاة والصوم والحج) وروى ابن عدى عن أنس عن النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أنّه قال: (حبّ أبي بكر وعمر ايمان وبغضهما نفاق) وروى ابن عساكر عن جابر أنّ النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قال: (حبّ ابيبكر وعمر من الايمان وبغضهما كفر) وروى الترمذي أنّه أتى بجنازة الى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فلم يصلّ عليه وقال: (انّه كان يبغض عثمان فأبغضه اللّه‏) هر چند اين روايت در كتب اهل سنت است، ليكن چون شيعه را درين مقام الزام اهل سنت منظور است، بدون ملاحظه جميع روايات ايشاناين مقصود حاصل نمى‏شود و بيك روايت ايشان الزام نمى‏خورند و اگر شيعه اهل سنت را تنگ نمايند از كتاب اللّه‏ و اقوال عترت، وجوب محبت خلفاء ثلاثه ثابت مى‏توانند كرد.

قوله تعالى بالاجماع اين لفظ در حق مقاتلين مرتدين واقع است و اين‏ها سر گروه مقاتلين مرتدين «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» بودند و كسى را كه خدا دوست دارد واجب المحبت است و على هذا القياس و منها آية المباهله و طريق تمسك شيعه باين آيت.

روشن است كه براى الزام مخالف بايد به امورى استدلال كرد كه مورد قبول او و يا مورد قبول طرفين باشد. دهلوى پس از استناد به چند روايت از منابع سنيان، به اين نتيجه توجه يافته و ضمن اشاره به اين‏كه روايات تنها در منابع سنيان است مى‏گويد:

هر چند اين روايت در كتب اهل سنت است، لكن چون شيعه را در اين مقام الزام اهل سنت منظور است، بدون ملاحظه جميع روايات ايشان اين مقصود حاصل نمى‏شود و به يك روايت ايشان الزام نمى‏خورند.

اما بايد دانست كه براى اسكات خصم و الزام اهل سنت، استناد به رواياتِ مورد قبول آنان كافى است، اما طرح روايات معارض و رفع تعارض بر عهده خود آنان است. علاوه بر اين‏كه احاديث مورد استناد دهلوى بر مبناى رجالى خود سنيان مردود و بى اعتبار است و با استناد به اين روايات، نه تنها نمى‏توان شيعه را ملزم به پذيرش محتواى آن‏ها كرد، بلكه خود سنيان نيز نمى‏توانند به آن ملزم شوند. به همين جهت است كه آلوسى در عين طرح تمام كلام دهلوى، احاديث مورد استشهاد وى را حذف كرده است.

بهترين حديث مورد استشهاد دهلوى از جهت سند، حديثى است كه وى از ترمذى نقل مى‏كند. ترمذى در كتاب خود آورده است:

حدثنا الفضل بن أبي طالب البغدادي وغير واحد، قالوا: أخبرنا عثمان بنزفر، أخبرنا محمّد بن زياد، عن محمّد بن عجلان، عن أبي الزبير، عن جابر: قال: أُتي النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بجنازة رجلٍ ليصلّي عليه فلم يصلّ عليه. فقيل: يا رسول اللّه‏! ما رأيناك تركت الصلاة على أحد قبل هذا؟ قال: «إنّه كان يبغض عثمان فأبغضه اللّه‏»!

فضل بن ابى طالب بغدادى و بيش از يك نفر حديث كردند كه عثمان بن زفر، از محمّد بن زياد، از محمّد بن عجلان، از ابو زبير، از جابر نقل كردند كه رسول خدا را آوردند تا بر جنازه‏اى نماز بخواند؛ اما ايشان بر او نماز نخواند. گفته شد: اى رسول خدا، پيش از اين نديده بوديم كه نماز خواندن بر كسى را ترك كنى؟ فرمود: «او عثمان را دشمن مى‏داشت، پس خدا او را دشمن مى‏دارد»! اما حديث فوق از ديدگاه خود ترمذى مردود است و او درباره اين روايت مى‏نويسد:

هذا حديث غريب لا نعرفه إلاّ من هذا الوجه، ومحمّد بن زياد هذا: هو صاحب ميمون بن مهران، ضعيف في الحديث جدّا؛(1) اين حديث غريب است و جز اين وجه، هيچ سندى ديگر ندارد و محمّد بن زياد (همراه ميمون بن مهران) نيز در حديث جدا ضعيف است.

ابن جوزى نيز اين حديث را در زمره احاديث جعلى در الموضوعات به دو طريق آورده و درباره آن مى‏گويد:

الطريقان على محمّد بن زياد، قال أحمد بن حنبل: هو كذّاب خبيث يضع الحديث. وقال يحيى: كذّاب خبيث. وقال السعدي والدارقطني: كذّاب. وقال البخاري والنسائي والفلاّس وأبوحاتم الرازي: متروك الحديث.وقال ابن حبان: كان يضع الحديث على الثقات، لا يحلّ ذكره في الكتب إلاّ على وجه القدح فيه؛(2)


1) . سنن الترمذي: 5 / 294 / ش 3793.

2) . الموضوعات: 1 / 332.

دو طريق به محمّد بن زياد مى‏رسد. احمد بن حنبل مى‏گويد: او بسيار دروغ‏گو، خبيث و جاعل حديث است. يحيى مى‏گويد: بسيار دروغ‏گو و خبيث است. سعدى و دارقطنى گويند: بسيار دروغ‏گو است. بخارى، نسائى، فلاّس و ابوحاتم گويند: حديثش متروك است. ابن حبان نيز گويد: از قول افراد مورد اعتماد حديث جعل مى‏كند و ذكر او در كتب جايز نيست مگر به جهت قدح او.

بنابراين هرچند كه ترمذى محمّد بن زياد را ضعيف معرفى كرده و مى‏گويد: «ضعيف جدا»، اما روشن است كه وى حق مطلب را ادا نكرده است؛ زيرا عالمان رجالى اهل سنت تعابير بسيار تندى درباره او به كار برده و او را كذّاب، خبيث و جاعل حديث معرفى كرده‏اند.

امثال دهلوى با استناد به چنين احاديثى كه از ديدگاه خود اهل تسنن باطلند چگونه مى‏توانند با ادله و شواهد محكم و متقن شيعه معارضه كنند و شيعيان را در يكى از مهم‏ترين اصول دين، يعنى امامت به پذيرش آن ملزم سازند؟! حديث فوق از نظر سندى محكم‏ترين و بهترين حديث در ميان احاديثى است كه دهلوى نقل و به آن استناد كرده است! بنابراين لزومى ندارد اسناد احاديث ديگر كه به مراتب ضعيف‏تر از اين حديثند بررسى شود.

اما درباره استناد دهلوى به آيه 54 سوره مائده نيز بايد گفت:

چنان كه پيشتر بيان شد، اين‏گونه استدلال مصادره به مطلوب است؛ زيرا وىثابت نكرده است كه ابوبكر و عمر مصداق آيه هستند و در هيچ جاى ديگر نيز اين مطلب ثابت نشده است.

تفسير عبارت «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً...» بحث درباره دلالت آيه مودّت تمام شد. در پايان لازم است به تفسير قسمت انتهايى آيه، يعنى تفسير «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ شَكُورٌ» نيز اشاره گردد. تفسير اين قسمت از آيه را در كلام اهل بيت عليهم السلام مشاهده مى‏كنيم. از جمله در خطبه امام حسن مجتبى عليه السلام كه حاكم نيشابورى آن را روايت كرده است. هم‏چنين در تفاسير متعدد ديگرى از تفاسير اهل سنت، به اين مطلب پرداخته شده كه ما به قدر ضرورت به برخى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم.

قرطبى مى‏نويسد:

قوله تعالى «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً» أي: يكتسب، وأصل القرف، الكسب... وقال ابن‏عباس: «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً» قال: المودّة لآل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، «نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا» أي نضاعف له الحسنة بعشر فصاعدا، «إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ شَكُورٌ» قال قتادة: غفور للذنوب، شكور للحسنات. وقال السدّي: غفور لذنوب آل محمّد عليه السلام، شكور لحسناتهم؛(1) قول خداى تعالى «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً»؛ يعنى كسب مى‏كند و اصل «قرف» كسب است... ابن عباس گويد: مراد از «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً»مودّت آل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. «نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا»؛ يعنى نيكى او را تا ده برابر مضاعف مى‏كنيم، آن‏گاه بالا مى‏رود. «إِنَّ اللّه‏َ غَفُورٌ شَكُورٌ» قتاده گويد: آمرزنده گناهانو شكرگزار نيكى‏ها. و سدّى گويد: آمرزنده گناهان آل محمّد عليهم السلام و شكرگزار نيكى‏هاى ايشان.


1) . تفسير القرطبي: 16 / 24.

ابو حيان نيز مى‏نويسد:

وعن ابن عبّاس والسدّي: أنّها المودّة في آل رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم... ، وقال السدّي: غفور لذنوب آل محمّد عليه السلام، شكور لحسناتهم؛(1) از ابن عباس و سدى نقل شده است كه آن [اقتراف حسنه] مودّت نسبت به آل رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است... سدّى گويد: آمرزنده گناهان آل محمّد و شكرگزار حسنات ايشان است.

آلوسى نيز در روح المعانى همين اقوال را مطرح كرده است.(2) بنابراين با توجه به تحقيقى كه صورت گرفت، يكى از آياتى كه از باب افضليت، امامت حضرت اميرالمؤمنين على بن أبى‏طالب عليه السلام را ثابت مى‏كند آيه شريفه «مودّت» است.


1) . تفسير البحر المحيط: 7 / 494. حاكم حسكانى از چندين طريق و با عبارت‏هاى مختلف هم‏چون: «قال: المودّة لآل محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم»، «قال: مودّة في آل محمّد» و يا «قال: المودّة لأهل بيت النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم» به تفسير آيه «مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً» پرداخته است؛ ر.ك: شواهد التنزيل: 2 / 212 ـ 215 / ش 845 ـ 855 .

2) . تفسير الآلوسي: 25 / 33.

آيات غدير

بدون ترديد در زندگى هر انسانى زمان‏هاى مهم و سرنوشت سازى وجود دارد و وقايع و حوادثى رخ مى‏دهد كه نقطه عطفى در زندگى او به شمار رفته و سرنوشت وى را تعيين مى‏كند. همين طور امورى وجود دارند كه در سرنوشت خانواده‏ها، قبيله‏ها و كشورها بسيار تعيين كننده هستند. مليّت، دين و مذهب نيز از اين قاعده مستثنا نيستند و در تاريخ آن‏ها نيز نقاط عطف و حوادث سرنوشت سازى وجود دارد.

يكى از نقطه‏هاى حسّاس و سرنوشت ساز در تاريخ اسلام، روز غدير است. در اين روز خداوند سبحان به وسيله رسول خويش، به صورت روشن و آشكار، طريق بندگى را به بندگانش نماياند و حجّت را بر آنان تمام ساخت تا از سر آگاهى و اختيار، سرنوشت خويش را رقم زنند.

اهميت اين روز و حوادث رخ داده در آن به قدرى است كه از سويى حق ستيزان براى مخفى ساختن و وارونه نماياندن پيام آن، نهايت تلاش خود را به كار برده‏اند، و از سويى ديگر مدافعان نور و حقيقت نيز تمام همّت خويش را در زدودن غبار از آن به كار بسته‏اند. از اين رو بر ما نيز لازم است كه به قدر توان و با همّتى بلند در اين مسير بكوشيم تا قدرى از اين وظيفه سنگين را ادا نماييم، ان شاء اللّه‏.

در راستاى اداى رسالت خويش و در ادامه اين مجموعه، به بررسى آياتمربوط به واقعه غدير خم مى‏پردازيم، يعنى آيه‏هاى «تبليغ»، «اكمال» و «سأل سائل».

براساس روش معمول در اين كتاب، ابتدا با طرح روايات مربوط به نزول آيات، ثابت خواهيم كرد كه اين آيات درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است. ذكر راويان احاديث و بررسى اعتبار آنان و رفع شبهات مربوط به آن نيز به قدر نياز انجام خواهد شد. امّا بررسى دلالت آيات و كيفيت استدلال به آن را به آينده موكول كرده و در ضمن بحث از حديث غدير، به آن نيز خواهيم پرداخت.

آيه تبليغ

اشاره

در آخرين سوره‏اى كه در واپسين روزهاى عمر شريف حضرت خاتم الأنبياء صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بر ايشان نازل شد، يعنى سوره مبارك مائده، آيه‏اى وجود دارد كه به آيه «تبليغ» معروف است. خداى تعالى در اين آيه خطاب به رسول خويش مى‏فرمايد:

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّه‏َ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ»؛(1) اى رسول، آن‏چه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى، رسالت او را نرسانده‏اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى‏كند. به راستى كه خداوند گروه كافران را هدايت نمى‏كند.


1) . سوره مائده: آيه 67.

خداوند در اين آيه، آخرين پيامبر خويش را به عنوان «رسول» موردخطاب قرار مى‏دهد و عنوان «نبى» را در اين خطاب به كار نمى‏برد. از آن‏جا كه تمام افعال خداى تعالى حكيمانه است، قطعا در به كارگيرى الفاظ و عناوين در كلام الاهى نيز حكمت‏هايى وجود دارد. به نظر مى‏رسد تعبير «رسول» در اين آيه جهت يادآورىِ وظيفه تبليغى پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است، زيرا به نصّ قرآن كريم وظيفه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رساندن اوامر و نواهى الاهى است، آن‏جا كه خداى تعالى مى‏فرمايد:

«ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ»؛(1) بر عهده رسول جز رساندن [اوامر و نواهى الاهى] نيست.

براساس اين آيه شريفه، آن‏چه پيامبر موظف به ابلاغ آن است، امرى است كه پيشتر از سوى خداوند سبحان بر ايشان نازل شده است. اهميت اين امر به قدرى است كه خداوند آن را معادل رسالت آخرين فرستاده خويش معرفى مى‏كند و اتمام و پذيرش تلاش بيست و سه ساله پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را منوط به ابلاغ آن مى‏داند.

محتواى امر و پيام الاهى نيز چيزى است كه موجب خشم منافقان پيرامون رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم گشته و بيم فتنه مى‏رود؛ به همين روى خداوند متعال به پيامبرش وعده مى‏دهد كه او را از هر گزندى حفظ خواهد كرد تا او بدون اضطراب، فرمان خدا را به مردم برساند.(2)

«قال أبان بن تغلب: لمّا نصب رسول اللّه‏ عليّا يوم غدير خم فقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»، فهم رجلان من قريش رؤسهما وقالا: واللّه‏ لا نسلم له ما قال أبدا. فأخبر النبي عليه وآله السلام فسألهما عمّا قالا، فكذبا وحلفا باللّه‏ ما قالا شيئا، فنزل جبرئيل على رسول اللّه‏ عليه وآله السلام «يَحْلِفُونَ بِاللّه‏ِ ما قالُوا» الآية. قال أبوعبداللّه‏ عليه السّلام: لقد توليّا وماتابا»؛ تفسير العياشى: 2 / 100 / ح 91.

در تفسير قمى نيز از حضرت امام باقر عليه السلام نقل شده است:

«وقوله «يَحْلِفُونَ بِاللّه‏ِ ما قالُوا وَلَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» قال: نزل في الذين تحالفوا في الكعبة ألا يردوا هذا الأمر في بني هاشم، فهي كلمة الكفر، ثمّ قعدوالرسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في العقبة وهمّوا بقتله، وهو قوله: «وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»»؛ تفسير القمى: 1 / 301، 144 و 175 و 2 / 358.

بنابراين، در روز غدير بيم آن مى‏رفت كه منافقان فتنه انگيزى كنند و با قتل پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، مانع از ابلاغ رسالت آن حضرت شوند. آنان همين قصد را داشتند، اما خداى تعالى به پيامبرش وعده داد كه او را از فتنه و گزند منافقان حفظ خواهد كرد تا حضرتش بدون نگرانى و اضطراب، امر الاهى را به مردم برساند.


1) . اين آيه شريفه با همين عبارت و مضمون در چند جاى قرآن آمده است. ر.ك: سوره مائده: آيه 99، سوره نور:آيه 54 ، سوره عنكبوت:آيه 18، سوره نحل:آيه 35،سوره يس:آيه 17 و سوره شورى:آيه 48.

2) . براساس منابع روايى شيعه، منافقان پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم به پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم توهين كردند و هم قسم شدند كه آن را نپذيرند و حتى تصميم به قتل رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم گرفتند! عياشى در تفسير خود، پس از نقل روايتى طولانى درباره گفتگوى «منافقان قريش» و توهين و جسارت آنان به رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ، روايت ديگرى را از ابان بن تغلب نقل مى‏كند. در اين روايت آمده است:

براساس روايات فراوان موجود در كتب عامه، آيه شريفه تبليغ پيش از غدير خم و درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.(1)

راويان احاديث

احاديث مربوط به نزول آيه تبليغ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام از برخى صحابه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نقل شده است كه از جمله مى‏توان اصحاب زير را نام برد:


1) . در مباحث آينده به صورت مفصل به اين مطلب خواهيم پرداخت.

1. عبداللّه‏ بن عباس؛ 2. ابوسعيد خدرى؛ 3. زيد بن ارقم؛4. جابر بن عبداللّه‏ انصارى؛ 5. براء بن عازب؛ 6. ابوهريره؛ 7. عبداللّه‏ بن مسعود؛ 8. عبداللّه‏ بن أبي أوفى.

از راويان مشهورى كه در قرون مختلف، احاديث نزول آيه تبليغ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را روايت كرده‏اند مى‏توان به افراد زير اشاره كرد:

1. ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (متوفّاى 310)؛ 2. ابن ابى حاتم، عبدالرحمن بن محمّد بن ادريس رازى (متوفّاى 327)؛ 3. ابوعبداللّه‏ حسين بن اسماعيل محاملى (متوفّاى 330)؛ 4. ابوبكر احمد بن عبدالرحمن فارسى شيرازى (متوفّاى 407 يا 411)؛ 5. ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى (متوفّاى 410)؛ 6. ابونعيم احمد بن عبداللّه‏ اصفهانى (متوفّاى 430)؛ 7. ابوالحسن على بن احمد واحدى (متوفّاى 468)؛ 8. ابوسعيد مسعود بن ناصر سجستانى (متوفّاى 477)؛ 9. ابوالقاسم عبيداللّه‏ بن احمد (حاكم حسكانى) (متوفّاى قرن پنجم)؛ 10. ابوبكر محمّد بن مؤمن شيرازى، صاحب كتاب ما نزل في علي و اهل البيت (متوفّاى قرن ششم)؛
11. ابوالفتح محمّد بن على بن ابراهيم نطنزى (متوفّاى 652)؛ 12. ابوالقاسم على بن حسن بن عساكر دمشقى (متوفّاى 571)؛ 13. ابوسالم محمّد بن طلحة نصيبي شافعي (متوفّاى 652)؛ 14. فخرالدين محمّد بن عمر رازى (متوفّاى 653)؛15. عزالدين عبدالرزاق بن رزق اللّه‏ رسعنى موصلى (متوفّاى 661)؛ 16. نظام الدين حسن بن محمّد نيشابورى (صاحب تفسير) (متوفّاى 728)؛ 17. سيّد على بن شهاب الدين همدانى (متوفّاى 786)؛ 18. نورالدين على بن محمّد بن صبّاغ مالكى (متوفّاى 855 )؛ 19. بدرالدين محمود بن احمد عينى (متوفّاى 855 )؛ 20. جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر سيوطى (متوفّاى 911)؛ 21. قاضى محمّد بن على شوكانى (متوفّاى 1250)؛ 22. سيد شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى (متوفّاى 1270)؛ 23. شيخ سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى (متوفّاى 1293).

نصوص حديث

بررسى تفصيلىِ رواياتِ نزول آيه تبليغ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، هم‏چون بررسى دلالت آن‏ها در ضمن بحث حديث غدير انجام خواهد شد، اما به عنوان نمونه، به چند حديث صحيح از كتب عامه اكتفا مى‏كنيم و مى‏كوشيم ضمن طرح هر حديث، اسانيد آن را نيز تصحيح كنيم تا از اين جهت نيز ترديدى باقى نماند.

سيوطى در درّ المنثور مى‏نويسد:

أخرج ابن أبي حاتم وابن مردويه وابن عساكر عن أبي سعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يوم غدير خم في عليّ بن أبي طالب؛(1)ابن ابى‏حاتم، ابن مردويه و ابن‏عساكر از ابوسعيد خدرى آورده‏اند كه گفت: آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، در روز غدير خم بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و پيرامون على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.

يكى از عالمانى كه سيوطى از وى نقل كرده است، ابن ابى‏حاتم است. وى فرزند ابوحاتم رازى و صاحب تفسير معتبرى است و عالمان رجالى او را بسيار ستوده‏اند. تفسير وى اخيرا چاپ شده است و عالمان سنى بر صحت آن اتفاق دارند و معتقدند كه وى در كتاب خود هيچ حديث دروغى روايت نكرده است. ذهبى درباره وى مى‏گويد:

العلاّمة، الحافظ، يكنّى أبا محمّد... قال أبوالحسن علي بن إبراهيم الرازي الخطيب في ترجمة عملها لابن أبي حاتم: كان ـ رحمه اللّه‏ ـ قد كساه اللّه‏ نورا وبهاء، يسرّ من نظر إليه.... قال أبويعلى الخليلي: أخذ أبو محمّد علم أبيه، وأبي زرعة، وكان بحرا في العلوم ومعرفة الرجال... وكان زاهدا، يعدّ من الأبدال.

قلت: له كتاب نفس في الجرح والتعديل... وله تفسير كبير... من أحسن التفاسير... وقال الرازي: ... سمعت علي بن محمّد المصري ـ ونحن في جنازة ابن أبي حاتم ـ يقول: قلنسوة عبدالرحمن من السماء، وما هو


1) . الدرّ المنثور: 2 / 298. اين همان روايت واحدى است كه ضمن طرح آن، به تصحيح سندش نيز خواهيم پرداخت.

بعجب، رجل منذ ثمانين سنّة على وتيرة واحدة، لم ينحرف عن الطريق. وسمعت علي بن أحمد الفرضي يقول: ما رأيت أحدا ممّن عرف عبدالرحمن ذكر عنه جهالة قط. وسمعت عباس بن أحمد يقول: بلغني أنّ أبا حاتم قال: ومن يقوى على عبادة عبدالرحمن! لا أعرف لعبد الرحمن ذنبا ؛(1)علامه، حافظ، كنيه‏اش ابو محمّد... است. ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب در شرح حالى كه براى ابن ابى حاتم نوشته است مى‏گويد: خداوند نور و بهائى به او داده بود كه هركس به او نگاه مى‏كرد شاد مى‏شد... ابويعلى خليلى گويد: ابومحمّد علم پدرش و ابو زرعه را اخذ كرده بود و در علوم و شناخت رجال دريا بود... وى زاهد بود و از ابدال به شمار مى‏رفت.

مى‏گويم: وى در جرح و تعديل كتاب نفيسى دارد و... داراى تفسير بزرگى از بهترين تفاسير است... رازى گويد: ... به هنگام تشييع جنازه ابن ابى حاتم، شنيدم كه على بن محمّد مصرى مى‏گفت: كلاه عبدالرحمن از آسمان آمده بوده! و اين عجيب نيست براى مردى كه هشتاد سال روش واحدى داشت و از مسير منحرف نشد. و شنيدم على بن احمد فرضى مى‏گفت: نديدم احدى از كسانى كه عبدالرحمن را مى‏شناختند، جهالتى از وى ذكر كنند. در همين راستا شنيدم كه عباس بن احمد مى‏گفت: به من رسيده كه ابوحاتم گفت: چه كسى در عبادت به عبدالرحمن مى‏رسد، چرا كه از عبدالرحمن گناهى سراغ ندارم! صرف نظر از ترديد جدّى در تجليل و ذكر اين گونه فضائل براى ابن ابى حاتم، آن‏چه اهميت دارد، اتفاق همه سنيان بر توثيق اوست تا آن‏جا كه ابن تيميه نيز وى را راست‏گو و تفسيرش را مورد اعتماد معرفى كرده و مى‏گويد:


1) . سير أعلام النبلاء: 13 / 263 ـ 265 / ش 129.

من الكتب التي يرجع إليها في النقل... ولا رووا ما قلنا فيه أنّه موضوع باتفاق أهل النقل من أئمة أهل التفسير، الذين ينقلونها بالأسانيد المعروفة، كتفسير ابن جريج... وابن أبي حاتم وأبي بكر المنذر وغيرهم من العلماء الأكابر، الذين لهم في الإسلام لسان صدق، وتفاسيرهم متضمنة للمنقولاتالتي يعتمد عليها في التفسير ؛(1) از كتاب‏هايى كه در نقل به آن مراجعه مى‏شود [تفسير ابن ابى‏حاتم است] ... و وى آن‏چه را كه ما قائليم كه به اتفاق اهل نقل جعلى است روايت نمى‏كند. از پيشوايان اهل تفسير كه به اسانيد معروف آن را نقل مى‏كنند، مانند تفسير ابن جريج... ، ابن ابى حاتم، ابوبكر منذر و غير ايشان از عالمان بزرگ كه زبان راست‏گويى در اسلام دارند و تفاسيرشان در بردارنده منقولاتى است كه در تفسير به آن‏ها اعتماد مى‏شود.

سيوطى نيز مدعى است كه ابن ابى حاتم ملتزم بوده تا صحيح‏ترين رواياتى را كه در تفسير آيات وارد شده است، نقل كند.(2)وى درباره عدم نقل ابن ابى حاتم از سدّى مى‏نويسد:

وتفسير السدّي... ولم يورد منه ابن أبي حاتم شيئاً، لأنّه التزم أن يخرج أصحّ ما ورد؛(3) ابن ابى حاتم از تفسير سدى چيزى نياورده است؛ چرا كه وى ملتزم است صحيح‏ترين روايات را بياورد.

همين ادعا در مقام مناظره و الزام سنيان به پذيرش احاديث منقول از ابن ابى حاتم كافى است.


1) . منهاج السنة: 7 / 126.

2) . ر.ك: اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: 1 / 19.

3) . الإتقان في علوم القرآن: 2 / 497 / ش 6392.

بر اين اساس مى‏توان گفت از نظر سنيان و حتى متعصبانى هم‏چون ابن تيميه، روايتى كه ابن ابى حاتم در ذيل آيه تبليغ آورده است، صحيح‏ترين روايتى است كه در اين باره وارد شده است و اين روايت به روشنى بيان مى‏كند كه آيه تبليغ درروز غدير خم و درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.

در درالمنثور روايت ديگرى از ابن مردويه نقل شده است. سيوطى مى‏نويسد:

وأخرج ابن مردويه عن ابن مسعود، قال كنّا نقرأ على عهد رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» أنّ عليّا مولى المؤمنين «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛(1) ابن مردويه از ابن مسعود نقل كرده است كه گفت: ما در عصر رسول خدا صلى اللّه‏ عليه وآله وسلم [آيه تبليغ را اين‏گونه] قرائت مى‏كرديم كه: «اى رسول آن‏چه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شد تبليغ كن كه على مولاى مؤمنان است و اگر چنين نكنى، رسالت او را نرسانده‏اى و خداوند تو را از [فتنه و شر] مردم حفظ مى‏كند».

اين روايت بسيار عجيبى است كه در برخى ديگر از مصادر تفسيرى و غيرتفسيرى اهل سنت آمده(2)و از اختلاف قرآن موجود با آن‏چه كه در عهد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بوده، حكايت دارد. اگر اين اختلاف مربوط به تفسير قرآن باشد، در اين صورت سنيان بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه اگر تفسير در عهد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم جايز بوده، از چه رو حاكمان پس از ايشان تفسير قرآن را ممنوع كردند؟


1) . الدرّالمنثور: 2 / 298.

2) . ر.ك: فتح القدير: 2/60؛ مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام و مانزل من القرآن في علي عليه السلام: 239؛ تفسير الآلوسي: 6/193.

و يا اين‏كه آيا تفسير به كلى ممنوع شده است، يا تفاسيرى از اين قبيل را ممنوع كردند تا حقيقت براى آيندگان مخفى بماند؟ اما برخى اين‏گونه اختلاف‏ها را از مصاديق اختلاف در قراءات مى‏دانند كه درصورت پذيرش اين قول، بايد پاسخ در خورى هم براى اين پرسش فراهم آورند كه چرا از ميان قراءات مختلف، قرائت خاصى برگزيده شده است؟ ابن مسعود در اعتراض به عثمان همين پرسش را مطرح مى‏كند. ابن عبدالبرّ در الإستيعاب مى‏نويسد:

وروى الأعمش، عن شقيق أبي وائل قال: لمّا أمر عثمان في المصاحف بما أمر، قام عبداللّه‏ بن مسعود خطيبا فقال: أيأمروني أن أقرأ القرآن على قراءة زيد بن ثابت! والذي نفسي بيده، لقد أخذت من فيّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم سبعين سورة، وإنّ زيد بن ثابت لذو ذؤابة يلعب به الغلمان... .

قال شقيق: فقعدت في الحلق، فيها أصحاب رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فما سمعت أحدا أنكر ذلك عليه ولاردّ ما قال؛(1) اعمش از ابو وائل شقيق روايت كرد كه گفت: وقتى عثمان درباره مصحف‏ها دستور خود را صادر كرد، عبداللّه‏ بن مسعود برخاست و خطبه خواند و گفت: آيا به من دستور مى‏دهيد كه قرآن را براساس قرائت زيد بن ثابت بخوانم؟ سوگند به آن‏كه جانم به دست اوست! به تحقيق از دهان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هفتاد سوره اخذ كردم به هنگامى كه زيد بن ثابت [كودك بود و] گيسوانى داشت كه كودكان با آن بازى مى‏كردند... .


1) . الإستيعاب: 3/993. هم چنين ر.ك: الطبقات الكبرى: 2/343 ـ 344؛ المعجم الكبير: 9/73 ـ 76؛ الآحاد والمثاني: 4 / 88 / ش 2050 ـ 2051 و منابع ديگر.

شقيق گويد: من در حلقه‏هايى كه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حضور داشتند نشستم، اما نشنيدم كه احدى اين سخنان را منكر شود و گفتار ابن مسعودرا رد كند.

درباره جمع‏آورى قرآن و رفتار عثمان با صاحبان مصاحف، مباحث و سؤالات فراوانى وجود دارد كه خارج از بحث ما است.(1)اما صرف نظر از اين پرسش‏هاى بى‏پاسخ، آن‏چه اهميت دارد صراحت حديث ابن مردويه در نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

ثعلبى نيز روايت نزول آيه تبليغ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را از حضرت امام باقر عليه السلام، ابن عباس و براء بن عازب نقل مى‏كند. وى مى‏نويسد:

وقال أبو جعفر محمّد بن علي: معناه: بلّغ ما أنزل إليك في فضل عليّ بن أبي طالب، فلمّا نزلت الآية أخذ عليه السلام بيد علي، فقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛(2) ابو جعفر محمّد بن على عليهما السلام فرمود: معناى آيه اين است: آن‏چه درباره فضل على بن ابى طالب عليهما السلام بر تو نازل شده ابلاغ كن. پس چون آيه نازل شد، پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست».

وى در ادامه مى‏نويسد:

أبوالقاسم يعقوب بن أحمد السري، أبوبكر بن محمّد بن عبداللّه‏ بن محمّد، أبو مسلم إبراهيم بن عبداللّه‏ الكعبي، الحجّاج بن منهال، حماد،


1) . براى اطّلاع بيشتر از اين موضوع ر.ك: التحقيق في نفي التحريف، نوشته نگارنده اين سطور.

2) . تفسير الثعلبي: 4 / 92. هم چنين ر.ك: عمدة القاري: 18 / 206.

عن علي بن زيد، عن عدي بن ثابت، عن البراء، قال: لمّا نزلنا مع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في حجة الوداع كنّا بغدير خم، فنادى إنّالصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه‏ عليه الصلاة والسلام تحت شجرتين وأخذ بيد عليّ، فقال: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم»؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه‏، قال: «ألست أولى بكلّ مؤمن من نفسه»؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه‏، قال: «هذا مولى من أنا مولاه، أللّهم وال من والاه وعاد من عاداه».

قال: فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يابن أبي طالب، أصبحت وأمسيت مولى كلّ مؤمن ومؤمنة؛(1) ابوالقاسم يعقوب بن احمد سرى، از ابوبكر بن محمّد بن عبداللّه‏ بن محمّد، از ابومسلم ابراهيم بن عبداللّه‏ كعبى، از حجّاج بن منهال، از حمّاد، از على بن زيد، از عدى بن ثابت، از براء [بن عازب] خبر داد كه: هنگامى كه با رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در حجة الوداع فرود آمديم، در غدير خم بوديم كه ندا دادند «إنّ الصلاة جامعة» [يعنى توجه عمومى] و براى رسول خدا عليه وآله الصلاة والسلام زير دو درخت را تميز كردند، آن‏گاه دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟» گفتند: آرى، اى رسول خدا. فرمود: «آيا من از هر مؤمنى نسبت به خودش سزاوارتر نيستم؟» گفتند: بله اى رسول خدا. فرمود: «اين [يعنى على عليه السلام] مولاى كسى است كه من مولاى اويم. خدا يا هركس كه او را دوست داشت، دوست دار او باش و هر كس با او دشمنى ورزيد، دشمن باش».


1) . همان. هم چنين ر.ك: المصنف ابن أبي شيبة: 7 / 503 / ش 55 ؛ كنزالعمّال: 13 / 133 ـ 134 / ش 36420؛ تاريخ الإسلام: 3 / 632 ـ 633؛ البداية والنهاية: 5 / 229؛ المناقب (خوارزمي): 155 ـ 156 / ش 183؛ السيرة النبوية (ابن كثير): 4 / 417.

راوى گويد: عمر به على عليه السلام رسيد و گفت: بر تو مبارك باد اى پسر ابوطالب! صبحو شام كردى در حالى كه مولاى هر مؤمن و مؤمنه‏اى گشتى! و در روايت ديگرى مى‏نويسد:

روى أبو محمّد عبداللّه‏ بن محمّد القايني، نا أبوالحسن محمّد بن عثمان النصيبي، نا أبوبكر محمّد بن الحسن السبيعي، نا علي بن محمّد الدّهان والحسين بن إبراهيم الجصاص قالا: نا الحسين بن الحكم، نا الحسن بن الحسين بن حيان، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس في قوله «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»، قال: نزلت في علي رضي اللّه‏ عنه. أمر النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أن يبلّغ فيه، فأخذ عليه السلام بيد علي وقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، ألّلهم وال من والاه وعاد من عاداه»؛(1) ابومحمّد عبداللّه‏ بن محمّد قاينى، از ابوالحسن محمّد بن عثمان نصيبى، از ابوبكر محمّد بن حسن سبيعى، از على بن محمّد دهّان و حسين بن ابراهيم جصّاص نقل شد كه گفتند: حسين بن حكم، از حسن بن حسين بن حيان، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس خبر دادند كه درباره آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» گفت: اين آيه درباره على عليه السلام نازل شده است. پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مأمور شد كه آن را درباره على عليه السلام ابلاغ كند، آن‏گاه دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هركه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست. خدايا، هركس كه او را دوست داشت، دوست‏دار او باش و هر كس كه با او دشمنى ورزيد، دشمن باش».

روايت اخير، روايت حسين بن حكم حبرى است كه ثعلبى در تفسير خود آورده است. اين روايت را به همين سند آورده و سند آن را تصحيح خواهيم كرد.


1) . همان.

حاكم حسكانى نيز در شواهد التنزيل مى‏نويسد:عن ابن عباس و جابر بن عبداللّه‏ قالا: أمر اللّه‏ محمّدا أن ينصب عليّاً للناس ليخبرهم بولايته، فتخوّف رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أن يقولوا حابا ابن عمه، وأن يطعنوا في ذلك عليه، فأوحى اللّه‏ إليه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» الآية. فقام رسول اللّه‏ بولايته يوم غدير خم؛(1) از ابن عباس و جابر بن عبداللّه‏ انصارى نقل شده كه گفتند: خداوند به محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دستور داد كه على عليه السلام را براى [امامت و سرپرستى امور] مردم منصوب فرموده و خبر ولايت او را به مردم برساند. رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم خوف اين را داشت كه مردم در اين باره به ايشان طعنه زنند و بگويند: [ولايت را] به پسر عمويش هديه كرده است، از اين رو خداوند به او وحى كرده و فرمود: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ». پس رسول خدا به جهت [اعلان] ولايت او در روز غدير برخاست.

فخر رازى نيز در ذيل آيه تبليغ مى‏نويسد:

نزلت الآية في فضل علي بن أبي طالب عليه السلام، ولمّا نزلت هذه الآية، أخذ بيده وقال: «من كنت مولاه، فعلّي مولاه، ألّلهم وال من والاه وعاد من عاداه»، فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يابن أبي طالب، أصبحت مولاي ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة. وهو قول ابن عباس والبراء بن عازب ومحمّد بن علي؛(2) آيه در فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است و هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى اويم،


1) . شواهد التنزيل: 1 / 256 / ش 249.

2) . تفسير الرازي: 12 / 49 ـ 50 .

على مولاى است. خداوندا، هركس كه او را دوست داشت، دوست دار او باش و با هركس كه با او دشمنى ورزيد، دشمن باش». آن‏گاه عمر با او ملاقات كرد و گفت: اى پسر ابوطالب، بر تو مبارك باد! صبح كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن هستى.

اين قول ابن‏عباس، براء بن عازب و محمّد بن على [يعنى حضرت امام باقرعليه السلام ]است.

موقعيت و جايگاه فخررازى در ميان اهل تسنن روشن است و نيازى به معرفى او نيست.

عينى حنفى نيز در شرح صحيح بخارى، از كتاب التفسير و در ذيل آيه تبليغ مى‏نويسد:

أي هذا باب في قوله تعالى «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» الآية، ذكر الواحدي من حديث الحسن بن محمّد، قال: حدثنا علي بن عباس، عن الأعمش وأبيالحجاف،(1)عن عطية، عن أبي سعيد، قال نزلت هذه الآية: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» يوم غدير خم في عليّ بن أبي طالب رضي اللّه‏ تعالى عنه؛(2) يعنى اين باب درباره آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» است. واحدى از حديث حسن بن محمّد ياد كرده كه گفت: على بن عباس، از اعمش و ابوحجاف، از عطيه، از ابوسعيد نقل كردند كه گفت: آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روز غدير خم و در شأن على بن ابى طالب عليهما السلام نازل شده است.


1) . كنيه صحيح وى «ابوالجحّاف» است.

2) . عمدة القاري: 18 / 206.

وى هم‏چنين مى‏نويسد:قال أبو جعفر محمّد بن علي بن حسين: معناه «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» في فضل علي بن أبى طالب رضي اللّه‏ تعالى عنه. فلمّا نزلت هذه الآية، أخذ بيد عليّ وقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛(1) ابوجعفر محمّد بن على بن حسين عليهم السلام فرمود: معناى آيه چنين است: آن‏چه را از سوى پروردگارت در فضيلت على بن ابى طالب رضى اللّه‏ تعالى عنه نازل شده است برسان. از اين رو هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست».

عينى مورد وثوق و اعتماد اهل سنت است. درباره وى نوشته‏اند:

محمود بن أحمد بن موسى بن أحمد بن حسين بن يوسف بن محمود العنتابي الحنفي، العلاّمة، قاضي القضاة، بدر الدين العيني... ونشأ وتفقه، واشتغل بالفقه وبرع ومهر... وكان إماما، عالما، علاّمة... وله مصنفات كثيرة منها: شرح البخاري؛(2) قاضى القضات بدرالدين محمود بن احمد بن موسى بن احمد بن حسين بن يوسف بن محمود عنتابى حنفى، علاّمه عينى... در غتاب متولد شد، رشد يافت و فقيه گرديد و مشغول فقه شد و در آن خبره و استاد بود. وى پيشوايى عالم و علامه بود... تصنيفات فراوانى دارد كه از جمله آن‏ها شرح بخارى است.


1) . همان.

2) . بغية الوعاة: 2 / 275 / ش 1967.

روايات معتبر و بى خدشه نزد اهل تسنن

هر چند روايات نقل شده از عالمان مورد وثوق اهل سنت براى ملزم ساختن آنانبه پذيرش نزول آيه تبليغ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام كافى است، اما به جهت اتمام حجّت و محكم ساختن برهان، رواياتى را كه از نظر سندى بسيار معتبرند و هيچ خدشه‏اى در آن‏ها نيست، مطرح كرده و به تصحيح آن‏ها مى‏پردازيم.

از ميان رواياتى كه پيشتر نقل شد، روايت سيوطى از ابن ابى حاتم و روايت ثعلبى از حبرى به همراه روايت ابن عساكر، واحدى و ابونعيم در زمره روايات صحيح السندى هستند كه براساس مبانى رجالى سنيان معتبرند كه به بررسى هر يك از آن‏ها خواهيم پرداخت.

1. روايت ابن ابى حاتم

همان‏طور كه درگذشته بيان شد، التزام ابن ابى‏حاتم به نقل احاديث صحيح در تفسير خود، ما را از بررسى سند اين روايت بى‏نياز مى‏كند، با اين وجود به تك تك راويان اين سند رسيدگى خواهيم كرد تا از اين طريق نيز صحت اين حديث را به اثبات برسانيم.

ابن ابى حاتم در تفسير خود مى‏نويسد:

حدثنا أبي، ثنا عثمان بن حرزاد،(1)ثنا إسماعيل بن زكريا، ثنا علي بن عابس، عن الأعمش [و] ابني الحجّاب،(2)عن عطية العوفي، عن أبي سعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية... في عليّ بن أبيطالب.(3)


1) . وى همان «عثمان بن خرزاذ» است.

2) . وى همان «ابوالجحّاف» است كه شرح حال وى در آينده خواهد آمد. او اين روايت را به همراه «أعمش» از عطيه نقل كرده است؛ ر.ك: عمدة القارى: 18 / 206؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 237 و منابع ديگر.

3) . تفسير ابن أبي حاتم: 4 / 1172 / ش 6609.

پدر ابن ابى حاتم، محمّد بن ادريس رازى معروف به ابوحاتم رازى است.وى از شخصيت‏هاى برجسته و معروف نزد سنيان و معاصر با بخارى و مسلم است. فضائل و مناقب فراوان و عجيبى براى وى نقل شده كه به علت مقبول و مشهور بودن شخصيت وى، از پرداختن به آن صرف نظر مى‏كنيم.

عثمان بن خرزاذ ابوحاتم روايت را از عثمان بن خرزاذ نقل كرده است. عثمان بن خرزاذ از رجال سنن نسائى و متوفّاى سال 281 هجرى قمرى است. ابن حجر در تهذيب التهذيب كه از كتب رجالى معتبر نزد سنيان است به معرفى وى پرداخته و هيچ قدح و جرحى را درباره او ذكر نكرده است. در اين كتاب آمده است:

275ـ س (النسائي) عثمان بن عبداللّه‏ بن محمّد بن خرزاذ البصري أبوعمرو الحافظ، نزيل أنطاكيه... ، وقال ابن أبي حاتم: كان رفيق أبي في كتابة الحديث في بعض بلدان الشام، وهو صدوق، أدركته ولم أسمع منه. وقال أبوبكر بن محمويه: هو أحفظ من رأيته. وقال أبومندة: كان أحد الحفّاظ. وقال الحاكم: ثقة مأمون؛(1) [از رجال] نسائى، حافظ ابوعمرو عثمان بن محمّد بن خرزاذ بصرى است كه ساكن انطاكيه بوده است... ابن ابى حاتم گويد: وى در نوشتن حديث‏هاى برخى از راويان شهرهاى شام، همراه و رفيق پدرم بود. وى راست‏گو است. من او را درك كردم؛ اما از وى


1) . تهذيب التهذيب: 7/ 120/ ش 275. هم‏چنين ر.ك: تهذيب الكمال: 19/ 417 و 421 / ش 3834؛ سير أعلام النبلاء: 13 / 378 ـ 380 / ش 180.

حديث نشنيدم. ابوبكر بن محمويه گويد: وى خوش حافظه‏ترين كسى بود كه [تاكنون] من ديده‏ام. ابو منده نيز گويد: او يكى از حافظان روايات بود. حاكم نيز گويد: وى مورد اعتماد و امين است.

اسماعيل بن زكريا عثمان بن خرزاذ از اسماعيل بن زكريا روايت كرده است. اسماعيل بن زكريا متوفّاى سال 174 هجرى قمرى و از رجال صحاح ستّه است.(1)ذهبى درباره او مى‏گويد:

إسماعيل بن زكريا، المحدّث، الحافظ... اختلف قول يحيى بن معين، فمرّة يقول: ثقة،(2)ومرّة ضعّفه،(3)ومرّة يقول: ليس به بأس.(4)وقال أحمد بن حنبل: هو مقارب الحديث؛(5)(6) اسماعيل بن زكريا محدّث و حافظ است... قول يحيى بن معين درباره او مختلف است.يك بار مى‏گويد: ثقه و مورد اعتماد است، بارى ديگر او را تضعيف مى‏كند و يك بار هم مى‏گويد اشكالى به او وارد نيست. احمد بن حنبل نيز گويد وى مقارب الحديث است.


1) . تهذيب التهذيب: 1 / 260 / ش 551 .

2) . ر.ك: تاريخ ابن معين: 1 / 196 / ش 1250.

3) . ر.ك: الكامل ابن عدي: 1 / 317 / ش 142.

4) . ر.ك: تاريخ بغداد: 6 / 215 / ش 3273.

5) . مقارَب الحديث: از الفاظى است كه براى اعتبار و تعديل راويان استفاده مى‏شود. اگر به فتح «راء» بخوانيم به معناى اين است كه حديث ديگران به حديث او نزديك است، و اگر به كسر «را» بخوانيم، يعنى حديث او به حديث ديگران نزديك است، در نتيجه معناى عبارت اين مى‏شود كه: حديث او شاذ و دور از صحت نيست؛ ر.ك: منهج النقد في علوم الحديث: 113.

6) . سير أعلام النبلاء: 8 / 475 ـ 476 / ش 122.

همو در جايى ديگر مى‏نويسد:

إسماعيل بن زكريا الخلقاني الكوفي. صدوق شيعي... ، قال أحمد: ما به بأس. وقال مرّة: حديثه حديث مقارب. وقال مرّة: ضعيف الحديث. وروى عباس، عن ابن معين: ثقة. وروى الليث بن عبدة، عن ابن معين: ضعيف. وقال الدولابي: كتب عن يحيى بن معين حديث إسماعيل بن زكريا كلّه؛(1) اسماعيل بن زكريا خلقانى كوفى، راست‏گو و شيعه است... . احمد گويد: اشكالى به او وارد نيست و يك بار هم مى‏گويد: حديثش مقارب است و بارى ديگر مى‏گويد: حديثش ضعيف است. عباس از ابن معين روايت كرده است كه او ثقه و مورد اعتماد است. ليث بن عبده از ابن معين روايت كرده كه ضعيف است و دولابى گويد: از يحيى بن معين همه احاديث اسماعيل بن زكريا نوشته شده است.

نويسنده إكمال تهذيب الكمال، روايتى در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام به وى نسبت داده و مى‏گويد: اگر اين حكايت از وى درست باشد، او از اسلام فاصله دارد! سپس مى‏نويسد:

قال أبوحاتم الرازي: حديثه مقارب، وهو صالح. وقال العجلي: كوفيّ، ضعيف الحديث. وذكره أبوحاتم البستي في جملة الثقات. وقال الآجري: سمعت أبا داوود ذكره فقال: ثقة.(2) ابن حجر نيز درباره وى مى‏گويد:صدوق، يخطى‏ء قليلاً؛(3) راست‏گو است و كمى خطا مى‏كند.


1) . ميزان الإعتدال: 1 / 228 / ش 878 .

2) . إكمال تهذيب الكمال في إسناد الرجال: 2 / 172 / ش 487.

3) . تقريب التهذيب: 1 / 94 / ش 446.

از مجموع آن‏چه درباره اسماعيل بن زكريا نقل شده است، به روشنى مى‏توان دست يافت كه وى ثقه و راست‏گو است و گاهى صرفا به جهت شيعه بودن، وى و احاديثش تضعيف شده است. اما چنان كه در جلد نخست همين مجموعه بيان شد، براساس مبانىِ رجالىِ اهل تسنن، شيعه بودن به وثاقت ضرر نمى‏زند.

على بن عابس اسماعيل بن زكريا از على بن عابس روايت مى‏كند. وى از رجال ترمذى است.(1)ابن عدى ـ كه از رجاليان بزرگ اهل سنت به شمار مى‏رود ـ درباره على بن عابس مى‏گويد:

لعلي بن عابس أحاديث حسان، ويروي عن أبان بن تغلب وعن غيره أحاديث غرائب، وهو مع ضعفه، يكتب حديثه؛(2) على بن عابس احاديث نيكويى دارد و از ابان بن تغلب و ديگران احاديث عجيبى روايت مى‏كند و با اين‏كه ضعيف است، اما احاديثش نوشته مى‏شود.

روشن است كه تضعيف على بن عابس نيز صرفا به جهت تشيع و نقل احاديثى است كه به مزاق مخالفان خوش نمى‏آيد. به همين جهت است كه او را ضعيف(3)و احاديثش را غريب معرفى مى‏كنند و اين در صورتى است كه بهروايات وى اعتماد دارند و او را ثقه و راست‏گو مى‏دانند.


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 7 / 301 / ش 571 .

2) . الكامل: 5 / 190 / ش 379.

3) . از جمله احاديثى كه در ذيل آن وى را تضعيف كرده‏اند، حديثى است كه در ذيل آيه شريفه «وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ» نقل كرده است. وى روايت مى‏كند: وقتى اين آيه نازل شد، «دعا رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فاطمة، فأعطاها فدك»؛ ر.ك: الكامل ابن‏عدي: 5/190/ش379؛ ميزان الإعتدال: 3 / 135 / ش 5872.

داوود بن ابى عوف جحّاف على بن عابس از ابو جحّاف روايت مى‏كند. نام وى داوود بن ابى عوف است. وى از رجال ابو داوود، نسائى و ابن ماجه است.(1)در تهذيب التهذيب آمده است:

ت س ق داود بن أبي عوف... قال عبداللّه‏ بن داود: كان سفيان يوثّقه ويعظّمه... وقال ابن عيينة: كان من الشيعه مما يشيعه. وقال أحمد وابن معين: ثقة، وقال أبوحاتم: صالح الحديث، وقال النسائي: ليس به بأس، وقال ابن عدي: له أحاديث وهو من غالية التشيع وعامة حديثه في أهل البيت وهو عندي ليس بالقوي ولا من يحتج به، وذكره ابن حبان في الثقات وقال يخطى‏ء؛(2) داوود بن ابى عوف... عبداللّه‏ بن داوود مى‏گويد: سفيان او را توثيق كرده و بزرگ مى‏داشته است... ابن عيينه گويد: او از شيعيان و از كسانى كه رمى به تشيع مى‏شوند بوده است. احمد و ابن معين نيز گويند: وى ثقه و مورد اعتماد است. ابوحاتم گويد: حديثش نيكو است. نسائى گويد: إشكالى متوجه او نيست. ابن عدى نيز درباره وى گويد: احاديثى دارد.

وى از شيعيان غلو كننده بوده و عموم احاديثش درباره اهل بيت است. او نزد من قوىنيست و از كسانى نيست كه به او احتجاج كنم. ابن حبان نيز او را در زمره ثقات ذكر كرده و گويد كه وى خطا مى‏كند.

بنابراين ابوجحاف نيز توثيق شده و تنها جرحى كه به او وارد شده است، تشيع وى مى‏باشد كه البته تشيع هرگز مضر به وثاقت نيست.


1) . ر.ك: تقريب التهذيب: 1 / 281 / ش 1811.

2) . تهذيب التهذيب: 3 / 170 / ش 375.

أعمش اما راوى ديگرى كه على بن عابس از او روايت كرده است اعمش است. وى از رجال صحاح ستّه است. ابن حجر در تهذيب التهذيب مى‏نويسد:

وقال ابن عيينة: سبق الأعمش أصحابه بأربع: كان أقرأهم للقرآن وأحفظهم للحديث وأعلمهم بالفرائض وذكر خصلة أخرى. وقال يحيى بن معين: كان جرير إذا حدّث عن الأعمش قال: هذا الديباج الخسرواني. وقال شعبة: ماشفاني أحد في الحديث ماشفاني الأعمش. وقال عبداللّه‏ بن داوود الخريبي: كان شعبة إذا ذكر الأعمش قال: المصحف المصحف. وقال عمرو ابن علي: كان الأعمش يسمّى المصحف لصدقه. وقال ابن عمار: ليس في المحدّثين أثبت من الأعمش... ، وقال العجلي: كان ثقة ثبتاً في الحديث، وكان محدّث أهل الكوفة في زمانه... ، وكان فيه تشيع... ، وقال عيسى بن يونس: لم نر مثل الأعمش... ، وقال ابن معين: ثقة. وقال النسائي: ثقة ثبت... ، وذكره ابن حبان في ثقات التابعين؛(1) ابن عينيه گفت: أعمش در چهار جهت از هم رديفان خويش سبقت گرفت: قرائت قرآن، حفظ حديث، علم به فرائض و خصلتى ديگر.

و يحيى بن معين گفت: حرير زمانى كه از أعمش حديث نقل مى‏كرد گفت: اين ديباجخسروانى است. شعبه نيز گفت: أحدى در حديث آن سان كه أعمش به من آموخت، نياموخته است و عبداللّه‏ بن داوود خريبى گويد: همواره شعبه زمانى كه سخن از أعمش به ميان مى‏آمد مى‏گفت: مصحف، مصحف. و عمرو بن على گويد: أعمش را مصحف ناميدند به خاطر راست‏گويى او. ابن عمار نيز گفت: در ميان راويان حديث استوار از أعمش نبود...


1) . تهذيب التهذيب: 4 / 195 ـ 196 / ش 386.

و عجلى گفت: او راست‏گو، در نقل حديث استوار و محدّث اهل كوفه در فرمان خويش بود... در او گرايش به تشيع وجود داشت... و عيسى بن يونس گفت: مثل أعمش نديدم... ابن معين گفت: وى راست‏گو بود. نسايى نيز گويد: وى راست‏گو و استوار در نقل حديث بود... ابن حبان نيز وى را در زمره راست‏گويان طبقه تابعين آورده است.

عطيّه عوفى اعمش و ابو جحّاف از عطيه روايت مى‏كنند.(1) در مجلدات گذشته از همين دوره، به بررسى تفصيلى عطيه عوفى پرداخته‏ايم كه پس از بحثى طولانى، اعتبار وى ثابت شد.(2) به اين ترتيب اعتبار روايت ابن ابى حاتم ثابت شد.

2. روايت حبرى

در تفسير حبرى آمده است:

حدثنا حسن بن حسين، قال: حدثنا حبّان، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس، في قوله: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّه‏َ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ» نزلت في علي عليه السلام ، أمر رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله أن يبلغ فيه، فأخذ رسول اللّه‏ بيد علي عليه السلام، فقال: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه، أللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه».(3)


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 7 / 201 / ش 414.

2) . ر.ك: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: 3 / 108 ـ 123.

3) . تفسير الحبرى: 262 ـ 263 و 287 و 578 . هم چنين ر.ك: تفسير الثعلبي: 4 / 92.

حسين بن حكم حبرى حسين بن حكم حبرى از رجال حاكم(1)و ذهبى(2)است و در مستدرك و تلخيص المستدرك، اسنادى كه حبرى در آن‏ها قرار دارد تصحيح شده‏اند(3)و حاكم نيشابورى وى را توثيق كرده است.(4) حسن بن حسين حبرى از حسن بن حسين روايت مى‏كند كه وى نيز از رجال حاكم نيشابورى و ذهبى است و اين دو او را توثيق كرده‏اند و اسناد مشتمل بر وى در مستدرك و تلخيص المستدرك تصحيح شده است.(5)حبّان بن على حسن بن حسين از حبّان روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 171 هجرى قمرى و از رجال سنن ابن ماجه است.(6)در تاريخ بغداد آمده است:

وكان حبّان صالح ديّناً، كما أخبرني... حجر بن عبدالجبّار قال: ما رأيت فقيهاً بالكوفة أفضل من حبّان بن علي... ، عثمان بن سعيد


1) . شواهد التنزيل: 1 / 239 / ش 240 و 251 / ش 245.

2) . ميزان الإعتدال: 1 / 484؛ تاريخ الإسلام: 15 / 73 و 114؛ 25 / 244 و 465؛ سير أعلام النبلاء: 10 / 348 / ش 85 و 15 / 412 ـ 413.

3) . براى نمونه ر.ك: المستدرك على الصحيحين: 1 / 507 و 2 / 448؛ المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي: 1 / 687 / ش 1869.

4) . حاكم نيشابورى درباره وى مى‏گويد: «الحسين بن الحكم بن مسلم الحبري ثقة»؛ سؤالات الحاكم للدارقطني: 90.

5) . ر.ك: المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي: 2 / 465 و 3 / 164.

6) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 2 / 151 / ش 314.

الدارمي يقول: وسألته، يعني يحيى بن معين عن مندل بن علي، فقال: ليس به بأس، قلت: فأخوه حبّان؟ فقال: صدوق... ، عباس بن محمّد قال: سمعت يحيى بن معين يقول: مندل بن علي وحبّان بن علي، حبّان ابن علي أمثلهما... ، قال يحيى بن معين: حبّان بن علي ومندل بن علي صدوقان؛(1) حبّان صالح و دين دار است، چنان كه در حديث از... حجر بن عبدالجبار خبر رسيده است كه گفت: در كوفه فقيهى برتر از حبّان بن على نديدم... عثمان بن سعيد دارمى مى‏گويد:

از يحيى بن معين درباره مندل بن على پرسيدم، در جواب گفت: ايرادى به او نيست. گفتم برادرش حبّان چطور؟ گفت: او راست‏گو است... عبّاس بن محمّد گويد: شنيدم يحيى بن معين مى‏گفت: [از ميان] مندل بن على و حبّان بن على، حبّان بن على موجه‏تر است... . يحيى بن معين نيز گويد: حبّان بن على و مندل بن على هر دو راست‏گويند.

احمد بن حنبل درباره اين دو برادر مى‏گويد:

حبّان أصحّ حديثا من مندل؛احاديث حبّان صحيح‏تر از مندل است.

خطيب مى‏گويد:

كان صالحاً ديّنا... ، وقال العجلي: كوفيّ صدوق؛(2) او صالح و متدين است... عجلى گويد كه وى راست‏گوست.

ابن حبّان نيز حبّان بن على را در ثقات نام برده است.(3)


1) . تاريخ بغداد: 8 / 249.

2) . تهذيب التهذيب: 2 / 151 ـ 152 / ش 314.

3) . الثقات: 6 / 240.

محمّد بن سائب كلبى حبّان از كلبى روايت مى‏كند. كلبى متوفّاى سال 146 هجرى قمرى و از رجال ترمذى و ابن ماجه است.(1)احاديث تفسيرى وى مورد قبول است، اما سخن وى درباره انساب پذيرفته نمى‏شود.(2)آن‏چه موجب عدم قبول كلام وى در انساب شده، افشاى پاره‏اى از حقايق درباره ناپاكىِ نسب برخى از بزرگان قريش است؛ از اين رو چون وى مورد اعتماد و قبول عالمان سنى است، حساب احاديث تفسيرى وى و افشاگرى او در نَسَب برخى صحابه را از هم جدا مى‏كنند. ابن حجر عسقلانى به نقل از ابن عدى مى‏گويد:

وهو معروف بالتفسير... ، وحدّث عنه ثقات من الناس ورضوه في التفسير؛(3)(4)وى در تفسير معروف است... مردمان مورد اعتماد از او حديث نقل كرده و در تفسير از او رضايت دارند.

ابوصالح كلبى از ابو صالح روايت مى‏كند. وى غلامِ امّ هانى خواهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و در زمره رجال چهار صحيح از صحاح شش‏گانه است.(5)يحيى بن سعيد درباره او مى‏گويد:


1) . تهذيب التهذيب: 9 / 157 / ش 268.

2) . همان: 9 / 158 ـ 159.

3) . براى اطلاع بيشتر از شرح حال وى ر.ك: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: 3 / 116 به بعد.

4) . همان.

5) . ر.ك: تهذيب الكمال: 4 / 6 / ش 636؛ تهذيب التهذيب 1 / 364 / ش 770.

لم أر أحدا من أصحابنا ترك أبا صالح مولى أمّ هاني؛ وما سمعت أحدا من الناس يقول فيه شيئا، ولم يتركه شعبة، ولا زائدة، ولا عبداللّه‏ بن عثمان؛(1) احدى از ياران خويش را نديدم [احاديث] ابوصالح غلام ام هانى را ترك كنند. از مردم نيز سخنى در بدى وى نشنيدم. هم‏چنين شعبه، زائدة و عبداللّه‏ بن عثمان [احاديث] او را ترك نكرده‏اند.

ذهبى نيز نام او را در كتاب من تكلّم فيه وهو موثّق آورده است و او را مورد وثوق مى‏داند.(2) بنابراين سند روايت حبرى نيز صحيح و بدون اشكال است.

3. روايت ابونعيم اصفهانى

ابونعيم نقل مى‏كند:حدثنا أبوبكر بن خلاّد، قال: حدثنا محمّد بن عثمان بن أبي شيبة، قال: حدثنا إبراهيم بن محمّد بن ميمون، قال: حدثنا علي بن عابس، عن أبي الحجّاف، عن الأعمش، عن عطية، عن أبي سعيد الخدري، قال: نزلت هذه الآية على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في عليّ بن أبيطالب عليه السلام: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ».(3) سند اين حديث از على بن عابس به بعد، با سند حديث ابن ابى حاتم مشترك است. بنابراين سند را تا آن‏جا كه به روايت ابونعيم اختصاص دارد تصحيح مى‏كنيم؛ چرا كه تصحيح ادامه سند در تصحيح سند روايت ابن ابى حاتم گذشت.


1) . تهذيب الكمال: 4 / 7.

2) . من تكلّم فيه وهو موثّق: 1 / 52 / ش 48.

3) . ر.ك: خصائص الوحي المبين: 87 / ش 21، از طريق أبونعيم.

ابوبكر بن خلاّد ابونعيم اصفهانى از ابوبكر بن خلاّد روايت مى‏كند. ابوبكر احمد بن يوسف بغدادى ـ متوفّاى سال 359 هجرى ـ شيخ و استاد ابونعيم اصفهانى است. خطيب بغدادى درباره او مى‏گويد:

قلت: كان ابن خلاد لا يعرف من العلم شيئا، غير أنّ سماعه كان صحيحا. سمعت أبانعيم الحافظ يقول: حدثنا أبوبكر بن خلاد وكان ثقة... ، وقال محمّد بن أبي الفوارس: ... ، كان ثقة؛(1) ابن خلاد از علم بهره‏اى نداشت، غير از اين‏كه احاديث را به نحو صحيح دريافت مى‏كرد. و شنيدم كه حافظ ابونعيم مى‏گويد: ابوبكر بن خلاد براى ما حديث كرد در حالى كه وى مورد اعتماد بود. محمّد بن أبى فوارس نيز گويد: ... وى ثقه و مورد اعتماد بود.

ذهبى در سير أعلام النبلاء نيز درباره وى مى‏نويسد:الشيخ الصدوق، المحدّث، مسند العراق؛(2) وى شيخى راست‏گو، محدّث و مورد استناد اهل عراق است.

براساس سخن ذهبى، ابوبكر بن خلاد چنان مورد اعتماد بوده است كه اسانيد روايات محدّثين عراق به وى منتهى مى‏شده است.

محمّد بن عثمان بن ابى شيبه ابوبكر بن خلاد، از محمّد بن عثمان بن ابى شيبه روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 297 هجرى است. ذهبى درباره وى مى‏نويسد:


1) . تاريخ بغداد: 5 / 430 / ش 3012.

2) . سير أعلام النبلاء: 16 / 69 / ش 50 .

الإمام الحافظ، المسند... وجمع وصنّف، وله تاريخ كبير، ولم يرزق حظا، بل نالوا منه، وكان من أوعية العلم. وقال صالح جزرة: ثقة. وقال ابن عدي: لم أر له حديثا منكرا فأذكره. وأما عبداللّه‏ بن أحمد بن حنبل فقال: كذاب. وقال عبدالرحمن بن خراش: كان يضع الحديث. وقال مطيّن: هو عصا موسى، يتلقف ما يأفكون؛(1) وى امام، حافظ و مرجعى در استناد بوده و به گردآورى و تصنيف مشغول بوده است.

او كتاب تاريخ بزرگى دارد كه مورد توجه قرار نگرفت، بلكه درباره او حرف‏هايى زده مى‏شد. او از ظرف‏هاى علم بوده است. صالح جزره گويد: وى مورد اعتماد و ثقه است. ابن عدى نيز گويد: هيچ حديث منكرى از او نديدم تا ذكر كنم. اما عبداللّه‏ بن احمد بن حنبل مى‏گويد: وى دروغ‏گوست. عبدالرحمن بن خراش نيزگويد: او حديث جعل مى‏كرد. مطين گويد: او عصاى موسى بود و آن‏چه را به دروغ ساخته بودند مى‏بلعيد.

پس ذهبى او را توثيق كرده و حافظ، مسند و ظرف علم دانسته است. ذهبى هم‏چنين توثيق عده ديگرى را درباره وى نقل كرده است، اما نظر برخى از معاصران وى را نيز در طعن و قدح وى آورده است. عبداللّه‏ بن احمد بن حنبل متوفّاى سال 290، ابن خراش متوفّاى سال 283 و مطيّن متوفّاى سال 297 بوده و به عبارتى ديگر اين سه نفر معاصر يكديگر بوده‏اند.(2)آنان به جهت اختلاف نظر، از يكديگر به بدى ياد مى‏كرده‏اند! همان‏گونه كه محمّد بن عثمان نيز از


1) . سير أعلام النبلاء: 14 / 21 ـ 22.

2) . خطيب بغدادى مى‏نويسد: «وكانت وفاة هؤلاء الأربعة في سنة واحدة»؛ تاريخ بغداد: 3 / 256. هم‏چنين ر.ك: سير أعلام النبلاء: 14 / 22.

ابوجعفر مطين به بدى ياد مى‏كند،(1)اما بايد دانست كه با توجه به مبانى رجالى اهل تسنن، قدحِ عالمان هم عصر درباره يكديگر پذيرفته نمى‏شود.(2)ذهبى در شرح حال مطيّن مى‏نويسد:

ولأبي جعفر العبسي كلام في مطيّن... ، فلا يلتفت إلى كلام الأقران بعضهم في بعض؛(3)ابو جعفر عبسى بر عليه مطين كلامى دارد... اما به سخن معاصران درباره يكديگر توجه نمى‏شود.

و در جاى ديگر مى‏نويسد:

فقف في كلام الأقران بعضهم في بعض؛(4) در سخن معاصران بر عليه يكديگر توقف كن.

ذهبى در سير أعلام النبلاء نيز مى‏نويسد:

كلام الأقران بعضهم في بعض لا يعبأ به، لا سيما إذا لاح لك أنّه لعداوة، أو لمذهب، أو لحسد؛(5)


1) . خطيب بغدادى به نقل از أبونعيم مى‏نويسد: «هو يذكر مطيّنا بسوء، وبلغني أنّ مطيّنا يذكره أيضا بسوء»؛ تاريخ بغداد: 3 / 255 / ش 1295.

2) . خطيب بغدادى مى‏نويسد: «وذكرت لمحمّد بن عثمان شيئا من ذكر مطيّن، فذكر أحاديث عن مطيّن ممّا ينكر عليه، وقد كنت وقفت على تعصّب وقع بينهما بالكوفة سنة سبعين، وعلى أحاديث ينكر كلّ واحد منهما على صاحبه، ثمّ ظهر أنّ الصواب: الإمساك عن القبول عن كلّ واحد منهما في صاحبه»؛ تاريخ بغداد: 3 / 256 / ش 1295.

3) . تذكرة الحفّاظ: 2 / 662.

4) . همان: 772. هم‏چنين ر.ك ميزان الإعتدال: 1 / 111 / ش 438؛ 3 / 451 و 607؛ لسان الميزان: 1 / 201 و 5 / 27 و 234؛ تاريخ الإسلام: 12 / 453.

5) . سير أعلام النبلاء: 1 / 59 .

علمايى كه در يك زمان زندگى مى‏كردند، آن‏گاه كه پيرامون يكديگر جرحى نمايند، به آن كلام (جرح) اعتنايى نمى‏شود، به ويژه زمانى كه براى تو روشن گردد كه آن جرح به دشمنى، يا اختلاف در مذهب و يا حسادت بوده است! در نتيجه قدح اين افراد درباره محمّد بن عثمان هيچ ارزشى نداشته و نبايد به آن اعتنا كرد.

ابراهيم بن محمّد بن ميمون راوى ديگر ابراهيم بن محمّد بن ميمون است. ابن حبان وى را توثيق كرده و در الثقات آورده و معارضى نيز در مقابل توثيق وى ذكر نكرده است.(1)امّا ابراهيمبن محمّد از سوى برخى تضعيف شده و تنها علت تضعيف وى، رواياتى است كه در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است! و الاّ هيچ قدح و جرحى متوجه او نيست.(2) تضعيف راوى به صرف نقل فضائل اميرالمؤمنين على عليه السلام قدح و تضعيف يك راوى به جهت نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در ميان عالمان سنى رايج است و نمونه‏هاى فراوانى مى‏توان براى آن ذكر كرد. به عنوان


1) . الثقات: 8 / 74 ـ 75.

2) . ذهبى در ميزان الإعتدال جلد 1، صفحه 63، شماره 203 هيچ‏گونه جرحى را نه از خودش و نه از كس ديگرى نقل نمى‏كند و فقط مى‏گويد: «من أجلاد الشيعة. روى عن على بن عابس خبرا عجيبا». ابن حجر نيز در لسان الميزان جلد 1، صفحه 107، شماره 319 نيز همين مطلب را مى‏گويد و سپس حديث طير را نقل كرده و مى‏نويسد: «رواه عنه أيضا محمّد بن عثمان بن أبيشيبة، وذكره الأسدي في الضعفاء وقال إنّه منكر الحديث».

نمونه به برخورد برخى از عالمان سنى با «أحمد بن أزهر» اشاره مى‏كنيم. ذهبى در شرح حال وى مى‏نويسد:

وهو ثقة بلا تردّد، غاية ما نقموا عليه ذاك الحديث في فضل علي رضي اللّه‏ عنه؛(1) و او بدون ترديد ثقه و مورد اعتماد است. نهايت قدحى كه بر او شده به جهت حديثى است كه در فضيلت على [رضى اللّه‏ عنه] نقل كرده است.

منظور ذهبى از آن حديث، روايتى است كه أحمد بن أزهر به سند زير نقل كرده است. وى مى‏نويسد:حدّثنا عبدالرّزاق، أخبرنا معمر، عن الزهري، عن عبيداللّه‏ بن عبداللّه‏ بن عتبة، عن ابن عباس، قال: نظر رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم إلى عليّ بن أبي طالب، فقال: «أنت سيّد في الدنيا، سيّد في الآخرة، حبيبك حبيبي، وحبيبي حبيب اللّه‏، وعدوّك عدوّي، وعدوّي عدوّ اللّه‏، فالويل لمن أبغضك بعدي»؛ عبدالرّزاق، از معمر، از زهرى، از عبيداللّه‏ بن عبداللّه‏ بن عتبه، از ابن عباس نقل مى‏كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به على بن ابى طالب عليه السلام نگاه كرد و فرمود: «تو در دنيا آقا و سرورى و در آخرت آقا و سرورى. دوست تو دوست من، و دوست من دوست خداست، و دشمن تو دشمن من و دشمن من دشمن خداست؛ پس واى بر آن كس كه پس از من تو را دشمن بدارد».

ذهبى پس از نقل اين حديث، به سخن حاكم درباره ابن ازهر و اين حديث اشاره كرده و مى‏نويسد:

قال الحاكم: حدّث به ابن الأزهر ببغداد في حياة أحمد وابن المديني وابن معين، فأنكره من أنكره، حتّى تبيّن للجماعة أن أبا الأزهر برى‏ء الساحة منه، فإنّ محلّه محلّ الصادقين؛(2)


1) . سير أعلام النبلاء: 12 / 364 ـ 365 / ش 157.

2) . همان: 12 / 366.

ابن ازهر در بغداد، اين حديث را در زمان حيات احمد، ابن مدينى و ابن معين نقل كرد. كسانى او را انكار كردند تا اين‏كه براى همگان روشن شد كه ساحت او از آن مبراست و جايگاه او جايگاه راست‏گويان است.

نقل اين حديث باعث شده كه نام احمد بن ازهر و عبدالرزّاق بن همام در ميزان الإعتدال فى نقد الرجال ذكر شود.(1) با اين وجود ذهبى احمد بن ازهر راتوثيق كرده و مى‏گويد: او بدون ترديد مورد اعتماد است.(2)حاكم نيز وى را از راست‏گويان مى‏داند و معتقد است كه جايگاه وى جايگاه راست‏گويان است.

عبدالرزاق بن همام نيز از رجال صحاح ستّه و استاد بخارى است،(3)با اين حال بر دروغ بودن اين حديث اصرار دارند، چرا كه آن درباره فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام است! ذهبى مى‏گويد:

لمّا حدّث أبو الأزهر بحديثه عن عبدالرزّاق في الفضائل، أخبر يحيى بن معين بذلك، فبينا هو عند يحيى في جماعة أهل الحديث، إذ قال يحيى: من هذا الكذّاب النيسابوري الّذي حدّث بهذا عن عبدالرّزاق؟! فقام أبو الأزهر، فقال: هو ذا أنا، فتبسّم يحيى بن معين، وقال: أما إنّك لست بكذّاب، وتعجب من سلامته وقال: الذنب لغيرك فيه؛(4)

هنگامى كه ابوازهر اين حديث را از عبدالرزّاق در باب فضائل نقل كرد، خبر آن را به يحيى بن معين دادند. در اين ميان ابوازهر نيز به همراه تعدادى از اهل حديث در مجلس


1) . ميزان الإعتدال: 1 / 82 / ش 294 و 2 / 609 / ش 5044 .

2) . در ميزان الإعتدال آمده است: «قلت: بل هو كما قال أبوحاتم: صدوق»؛ ميزان الإعتدال: 1 / 82 . در جلد 2، صفحه 613 نيز آمده است: «وهو ثقة».

3) . تهذيب التهذيب: 6 / 278 / ش 611.

4) . سير أعلام النبلاء: 12 / 366 ـ 367.

يحيى بود كه او گفت: اين كذّاب نيشابورى كه چنين حديثى را از عبدالرزاق روايت كرده كيست؟ ابوازهر برخاست و گفت: آن شخص منم. يحيى بن معين تبسّمى كرد و گفت: همانا تو كذّاب نيستى و از سلامت او تعجب كرد و گفت: گناه در اين باره متوجه غير توست.

ذهبى در جايى ديگر به نقل از ابن عدى مى‏نويسد:نسبوه إلى التشيع، وروى أحاديث في الفضائل لايوافق عليها، فهذا أعظم ما ذمّوه به من روايته هذه الأحاديث... وأما الصدق، فإنّي أرجو أنّه لابأس به، إلاّ أنّه قد سبق منه أحاديث في أهل البيت؛(1) وى را به تشيّع نسبت مى‏دهند و در فضائل احاديثى روايت كرده است كه بر آن‏ها موافقت نشده است و اين بزرگترين مذمتى است كه در نقل احاديث او وارد شده است... و اما راست‏گويى وى، همانا درباره راست‏گويى او اشكالى نمى‏بينيم، مگر نقل احاديثى درباره اهل بيت كه گذشت.

بسيار عجيب است كه على رغم ثقه بودن تمام راويان حديث، حديث را دروغ دانسته‏اند، چرا كه ذهبى مى‏گويد:

مع كونه ليس بصحيح، فمعناه صحيح سوى آخره، ففي النفس منها شئ؛(2) با وجود اين‏كه اين حديث صحيح نيست، اما معناى آن اين است كه به جز قسمت آخر آن، بقيه حديث صحيح مى‏باشد و در نظر من اشكالى در آن وارد نيست.

منظور از آخر روايت، جمله «فالويل لمن أبغضك بعدي» است! حال بايد پرسيد كه چرا قلب امثال ذهبى نمى‏تواند اين حقيقت را بپذيرد؟


1) . ميزان الإعتدال: 9 / 574 ـ 575 / ش 220. هم‏چنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 36 / 191؛ عمدة القاري: 1 / 254.

2) . همان: 2 / 613 / ش 5044 .

با وجود اين‏كه راويان حديث همگى ثقه هستند، برخى كوشيده‏اند وجهى براى كذب شمردن روايت بتراشند.(1)ذهبى و ديگران از قول «ابوحامد بن شرقى» نقل مى‏كنند كه وى اين حديث را باطل دانسته و درباره آن مى‏گويد:والسبب فيه: أنّ معمرا كان له ابن أخ رافضي، وكان معمر يمكّنه من كتبه، فأدخل هذا عليه، وكان معمر رجلاً مهيبا لا يقدر عليه أحد في السؤال والمراجعة، فسمعه عبدالرزاق في كتاب ابن أخي معمر؛(2) سبب باطل بودن اين حديث آن است كه معمر برادر زاده‏اى رافضى داشته كه كتب خود را در اختيار او قرار مى‏داده است؛ به همين روى او اين حديث را در كتاب وى وارد كرده و چون معمر مردى با هيبت بوده است، كسى نمى‏توانسته از او سؤال و به او اعتراض كند. پس عبدالرزاق حديث را كه در كتاب برادر زاده معمر شنيده است! ذهبى پس از نقل اين قول مى‏نويسد:

قلت: ولتشيّع عبدالرزاق سرّ بالحديث وكتبه، وما راجع معمرا فيه، ولكنّه ما جسرأن يحدّث به لمثل أحمد وابن معين وعلي، بل ولا خرجه في تصانيفه. وحدّث به وهو خائف يترقب؛(3) مى‏گويم: به خاطر شيعه بودن عبدالرزاق، حديث و كتاب‏هايش را به صورت سرّى به وى گفته و درباره آن به معمر مراجعه نكرده، ليكن جسارت نقل آن را به افرادى مثل احمد، ابن معين و على نداشته است، بلكه آن را در مصنفات خود نيز نياورده و با خوف و مراقبت روايت كرده است.


1) . ر.ك: تهذيب الكمال: 1 / 261.

2) . سيرأعلام النبلاء: 12/367 و 9/576 ؛ تاريخ بغداد: 4/261/ش 1963؛ تهذيب الكمال: 1/260.

3) . سير أعلام النبلاء: 12 / 367.

بنابراين على رغم نبود هيچ قدح و ذمى درباره راوى و وثاقت وى، او را صرفا به جهت نقل فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام تضعيف مى‏كنند و تا آن‏جا كه بتوانند در نفى وثاقت راوى مى‏كوشند و اگر موفق به اين كار نشدند، به تحريف يا تقطيع روايت اقدام مى‏كنند، يا حديثى به عنوان معارض در برابرآن جعل مى‏كنند و يا آن را به شخص مجهولى نسبت مى‏دهند و بر طبل دسّ حديث در كتاب مى‏كوبند! دسّى كه حتى صاحب كتاب و راويان آن كتاب متوجه آن نشده‏اند! به راستى ممكن است يك محدّث موثّق، كتاب خود را در اختيار برادرزاده خود قرار دهد، با اين‏كه مى‏داند كه او از نظر عقيده با وى مخالف است؟! اين تنها گوشه‏اى از برخورد عالمان سنى با راويان و روايات فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اما بايد دانست كه تشيع و نقل احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام هرگز بهانه درستى براى تضعيف راوى و ردّ روايت نيست، در نتيجه سند روايت ابونعيم نيز بدون ترديد صحيح است و درباره راويان آن هيچ قدح و خدشه‏اى وجود ندارد جز نقل روايات فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام. بقيه سند نيز در روايات گذشته بررسى شد و تمامى راويان آن توثيق شدند.

4. روايت ابن عساكر

ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق مى‏نويسد:

أخبرنا أبوبكر وجيه بن طاهر، أنا أبو حامد الأزهري، أنا أبومحمّد المخلّدي، أنا أبوبكر محمّد بن حمدون، نا محمّد بن إبراهيم الحلواني،

نا الحسن بن حمّاد سجّادة، نا علي بن عابس، عن الأعمش وأبي الجّحاف، عن عطية، عن أبي سعيد الخدري، قال: نزلت هذه الآية: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يوم غدير خم في عليّ بن أبي طالب.(1)سند اين روايت نيز به على بن عابس مى‏رسد و پس از آن با سند حديث ابن ابى حاتم و ابونعيم مشترك است؛ از اين رو سند اين حديث نيز تا آن‏جا كه به ابن عساكر اختصاص دارد بررسى و تصحيح خواهد شد.

ابن عساكر ابن عساكر جايگاه والا و مقبولى در نزد سنيان دارد. ذهبى درباره او مى‏نويسد:

الحافظ الكبير أبوالقاسم، ثقة الدين ابن عساكر الدمشقي، الشافعي، صاحب تاريخ دمشق. أحد الأعلام في الحديث... ذكره ابن السمعاني في تاريخه، فقال: كبير العلم، غزير الفضل، حافظ، ثقة، متقن، ديّن، خيّر، حسن السمت، جمع بين معرفة المتون والأسانيد، صحيح القرائة، متثبت... ، وقال ابنه القاسم أبومحمّد الحافظ: كان رحمه اللّه‏ مواظبا على صلاة الجماعة وتلاوة القرآن... ، وكان كثير النوافل والأذكار، وكان يحيي ليلة النصف، والعيدين بالصلاة والذكر... ، وذكره ابن النجار في تاريخه، فقال: إمام المحدّثين في وقته، ومن انتهت الرئاسة في الإتقان، والحفظ، والمعرفة التامة، والثقة. وبه ختم هذا الشأن؛(2)


1) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 237.

2) . تاريخ الإسلام: 40 / 70 ـ 82 .

حافظ كبير ابوالقاسم، ثقة الدين ابن عساكر دمشقى شافعى صاحب تاريخ دمشق، يكى از اعلام در حديث است... ابن سمعانى در تاريخش از او ياد كرده و مى‏گويد: داراى علم زياد و فضل بسيار، حافظ، مورد اعتماد، داراى اتقان، ديّن، خيّر، نيكو روش كه ميان شناخت متون و اسانيد جمع كرده بود. داراى قرائت صحيح و در ثبت و ضبط قوى است... پسرش قاسم ابومحمّد حافظ گويد: او بر نماز جماعت و تلاوت قرآن مواظبت مى‏كرد...و بسيار به نوافل و اذكار مى‏پرداخت و شب‏هاى نيمه و عيدين را با نماز و ذكر، احياء مى‏داشت... ابن نجار نيز در تاريخ خود از وى ياد كرده و مى‏گويد: در زمان خود پيشواى محدّثان بود و از كسانى بود كه رياست در اتقان، حفظ، معرفت كامل و وثاقت به وى منتهى شد و به او خاتمه يافت.

القاب و عناوين بسيارى براى ابن عساكر ذكر شده كه ذهبى در تاريخ الإسلام بيش از سيزده صفحه را به اين موضوع اختصاص داده است! ابن خلّكان در وفيات الأعيان نيز مى‏نويسد:

الحافظ أبوالقاسم... المعروف بابن عساكر الدمشقي، الملقّب ثقة الدين، كان محدّث الشام في وقته، ومن أعيان الفقهاء الشافعية... ، وكان حافظا، ديّنا، جمع بين معرفة المتون والأسانيد... ، وكان حسن الكلام على الأحاديث، محفوظا في الجمع والتأليف؛(1) حافظ ابوالقاسم... معروف به ابن عساكر دمشقى، ملقب به ثقه الدين، در زمان خود محدّث شام و از اعيان فقهاى شافعى بود... حافظ، ديّن و جمع كننده ميان شناخت متون و اسانيد بود... و در نقل حديث نيكو گفتار بود و در گردآورى و تأليف محافظت داشت.


1) . وفيات الأعيان: 3 / 309 ـ 310 / ش 441.

بنابراين با توجه به گفتار عالمان اهل سنت، ابن عساكر بدون ترديد ثقه و مورد اعتماد است.

وجيه بن طاهر ابن عساكر از ابوبكر وجيه بن طاهر روايت مى‏كند.(1)وى متوفّاى سال 541هجرى(2)و شيخ و استاد ابن عساكر است. ابن جوزى درباره او مى‏نويسد:

كان شيخا، صالحا، صدوقا صالحا، حسن السيرة، منوّر الوجه والشيبة، سريع الدمعة، كثير الذكر، و لي منه إجازة بمسموعاته ومجموعاته؛(3) او شيخ صالح، راست‏گو، نيكو سيرت، با چهره و محاسنى نورانى بود و اشك سريع و ذكر فراوانى داشت و من از او نسبت به شنيده‏ها و مجموعه‏هايش اجازه دارم.

سمعانى مى‏گويد:

كتبت عنه الكثير، وكان يملي في الجامع الجديد بنيسابور كلّ جمعة مكان أخيه، وكان خير الرجال، متواضعا متودّدا، ألوفا، دائم الذكر، كثيرالتلاوة، وصولاً للرحم، تفردّ في عصره بأشياء؛(4) مطالب زيادى از او [آموختم و] نوشتم. او هر جمعه در مسجد جامع جديد نيشابور در جاى برادرش [روايات خود را] املا مى‏كرد و بهترين مردمان بود. وى متواضع و روابط دوستانه‏اى داشت و [با مردم ]الفت برقرار مى‏كرد. او هميشه در حال ذكر و تلاوت قرآن و اهل صله رحم بود و در زمان خويش، در برخى امور، يگانه دوران بود.


1) . سير أعلام النبلاء: 20 / 110 / ش 67.

2) . همان؛ البداية والنهاية: 12 / 277.

3) . المنتظم: 10 / 124 / ش 184.

4) . سير أعلام النبلاء: 20 / 110 / ش 67.

ذهبى نيز در سير أعلام النبلاء مى‏نويسد:

الشيخ العالم، العدل، مسند خراسان؛(1) شيخ عالم، عادل و مورد استناد [عالمان] خراسان بود.با توجه به توثيق و تجليل بسيارى كه نسبت به وجيه بن طاهر شده است، بدون هيچ ترديدى وى نيز ثقه است.

ابوحامد أزهرى وجيه بن طاهر از ابوحامد ازهرى روايت مى‏كند. ابوحامد احمد بن حسن ازهرى نيشابورى متوفّاى سال 463 هجرى است. ذهبى در شرح حال وى مى‏نويسد:

الأزهري، العدل، المسند، الصدوق، أبوحامد أحمد بن الحسن بن محمّد ابن الحسن بن أزهر الأزهري، النيسابوري الشروطي، من أولاد المحدثين سمع من أبي محمّد المخلّدي... حدّث عنه: زاهر ووجيه ابنا طاهر ؛(2) ازهرى عادل، مورد استناد و راست‏گو است. ابوحامد احمد بن حسن بن محمّد بن حسن بن ازهر، ازهرىِ نيشابورى شروطى، از اولاد محدثان است و از ابومحمّد مخلّدى حديث استماع كرده است...

زاهر و وجيه نيز كه فرزندان طاهرند از او حديث نقل مى‏كنند.


1) . همان: 109.

2) . همان: 18 / 254 / ش 127.

ابومحمّد مخلدى

ابوحامد ازهرى از ابومحمّد مخلدى روايت مى‏كند. وى حسن بن احمد نيسابورى متوفّاى سال 389 هجرى قمرى. حاكم نيشابورى درباره او مى‏گويد:

هو صحيح السماع والكتب، متقن في الرواية، صاحب الإملاء في دار السُنّة، محدث عصره؛(1)او در استماع و ثبت حديث [دقيق بود و اين كار را] صحيح انجام مى‏داد و در [نقل] روايت اتقان داشت و در دار السنة مجلس املاء داشت و محدث عصر خود بود.

ذهبى نيز در احوالات وى مى‏نويسد:

المخلّدي... المسند أبو محمّد... العدل، شيخ العدالة، وبقية أهل البيوتات؛(2) ابومحمّد مخلدى... مسند،(3)عادل، پير اهل عدالت و از خاندانى اصيل بود.

محمّد بن حمدون مخلّدى از ابوبكر محمّد بن حمدون روايت مى‏كند. او نيز نيشابورى است. وى متوفّاى سال 320 هجرى است. ذهبى در احوالات وى مى‏نويسد:

الحافظ، الثبت، المجوّد... ، قال الحاكم: كان من الثقات الأثبات الجوّالين في الأقطار، عاش سبعا وثمانين سنة... ، وقال أبويعلى الخليلي: حافظ كبير؛(4) وى حافظ ثبت و كار آمد بوده است... حاكم گويد: او از افراد مورد اعتماد، با دقت و جهان‏گرد بود و 87 سال زندگى كرد... خليلى گويد: او حافظ بزرگى بود.


1) . سير أعلام النبلاء: 16 / 540 / ش 395.

2) . همان: 539 .

3) . كسى كه روايات را به سند خود نقل مى‏كند؛ ر.ك: منهج النقد فى علوم الحديث: 76.

4) . سير أعلام النبلاء: 15 / 60 ـ 61 / ش 29.

محمّد بن ابراهيم حلوانى راوى بعد محمّد بن ابراهيم حلوانى است. وى متوفّاى سال 276 هجرى است. خطيب بغدادى درباره او مى‏گويد:

محمّد بن إبراهيم بن عبدالحميد، أبوبكر الحلواني، قاضي بلخ، سكنبغداد، وحدّث بها... ، روى عنه: إسماعيل بن محمّد الصفّار، ومحمّد بن عمرو الرزّاز، وأبوعمرو بن السمّاك، وحمزة بن محمّد الدهقان. وكان ثقة؛(1) ابوبكر محمّد بن ابراهيم بن عبدالحميد حلوانى قاضى بلخ بود. او در بغداد ساكن شد و در آن‏جا به نقل حديث پرداخت... اسماعيل بن محمّد صفّار، محمّد بن عمرو رزاز، ابوعمرو بن سمّاك و حمزه بن محمّد دهقان از او روايت مى‏كنند. وى ثقه و مورد اعتماد است.

ابن جوزى نيز در المنتظم او را توثيق كرده است.(2) حسن بن حمّاد سجّاده حلوانى از حسن بن حمّاد سجّاده روايت مى‏كند. وى از رجال ابوداوود، نسائى و ابن ماجه و متوفّاى 241 هجرى است.(3)احمد بن حنبل در باره او مى‏گويد:

صاحب سنّة، ما بلغني عنه إلاّ خير؛(4) او صاحب سنت بود و از وى چيزى جز خوبى به من نرسيده است.


1) . تاريخ بغداد: 1 / 415 / ش 369.

2) . المنتظم: 5 / 103 ـ 104 / ش 237.

3) . تهذيب التهذيب: 2 / 237 / ش 491.

4) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 11 / 393 / ش 85 ؛ تاريخ الإسلام: 18 / 223.

ذهبى نيز مى‏گويد:

كان من جلّة العلماء وثقاتهم في زمانه؛(1) او از بزرگان علما و در زمره عالمان مورد اعتماد در عصر خويش بوده است.ابن حجر او را صدوق و راست‏گو معرفى كرده است.(2) ابن حبان نيز وى را در الثقات خود آورده است.(3) با توجه به بررسى سندى كه صورت گرفت، حديث ابن عساكر نيز از اعتبار سندى برخوردار است.

5. روايت به سند واحدى

سند روايت واحدى نيز با سند روايت ابن عساكر مشترك است. واحدى از استاد خود محمّد بن على بن محمّد بن احمد بن حبيب صفار روايت مى‏كند و محمّد بن على صفار از حسن بن احمد مخلدى و سند روايت همان سند روايت ابن عساكر است كه به ابوسعيد خدرى منتهى مى‏شود. از اين رو با بررسى اعتبار استاد واحدى، يعنى محمّد بن على صفار، اين روايت نيز تصحيح خواهد شد.

محمّد بن على صفّار ابوالحسن عبدالغافر فارسى، كتابى در تاريخ نيشابور نگاشته كه از مهم‏ترين كتاب‏هاى رجالى در ميان اهل سنت است. در اين كتاب و در شرح حال محمّد بن على صفار آمده است:


1) . سير أعلام النبلاء: 11 / 393 / ش 85 .

2) . تقريب التهذيب: 1 / 202 ـ 203 / ش 1234.

3) . الثقات: 8 / 175. هم‏چنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 2 / 237 / ش 491.

محمّد بن علي بن محمّد بن أحمد بن حبيب الصّفار، أبوسعيد، المعروف بالخشّاب، ابن أخت أبي سهل الخشّاب اللحياني، شيخ، مشهور بالحديث، من خواصّ خدم الشيخ أبي عبدالرحمن السلمي، وكان صاحب كتب.أوصى له الشيخ بعد وفاته، وصار بعده بندار كتب الحديث بنيسابور، وأكثر أقرانه سماعا وأصولاً، وقد رزق الإسناد العالي، وكتبة الأصول، وجمع الأبواب، وإفادة الصبيان، والرواية إلى آخر عمره، وبيته بيت الصلاح والحديث، ولد سنة إحدى وثمانين وثلاثمائة، وتوفّي في ذي القعدة سنة ست وخمسين وأربعمائة؛(1) ابو سعيد محمّد بن على بن محمّد بن احمد بن حبيب صفار، معروف به خشاب. وى پسر خواهر ابن سهل خشابى لحيانى (شيخ مشهور در حديث) از خادمان خاص ابوعبدالرحمن سلمى است و صاحب كتاب است. شيخ بعد از وفاتش به او وصيت كرد و او پس از وى در نيشابور بندار كتب حديث شد و از نظر استماع حديث و اصول حديث، بالاتر از معاصرانش بود و به مقام بلندى دست يافت و تا آخر عمرش به نوشتن اصول، جمع ابواب، آموزش به كودكان و نقل روايت پرداخت و خانواده او نيز خاندانى صالح و اهل حديث بودند. وى در سال 381 متولد شد و در ذى القعده سال 456 وفات كرد.

حاصل آن‏كه تا اين‏جا به سند پنج حديث از احاديث مربوط به نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدگى و تمامى اين پنج سند تصحيح شد. در صورت تتبّع بيشتر، به يقين اسانيد صحيح ديگرى نيز مى‏توان يافت، اما اين كار لزومى ندارد، چرا كه اگر در يك مجموعه حديثى مضمونى واحد


1) . تاريخ نيسابور المنتخب من السياق: 54 / ش 103.

وجود داشت و تنها سند يك حديث هم تصحيح شود و صحت سند آن مورد اتفاق باشد، مضمون و مفاد اين احاديث معتبر بوده و هيچ يك از احاديث اين مجموعه قابل انكار نخواهد بود.

بررسى اشكالات ابن تيميه بر استدلال علاّمه حلّى به آيه تبليغ

علاّمه حلّى رحمه اللّه‏ براى اثبات ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، به آيه مبارك تبليغ و احاديث مربوط به نزول اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام استدلال و با استناد به منابع اهل تسنن مى‏نويسد:

البرهان الثاني: قوله تعالى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ». اتّفقوا على نزولها في عليّ عليه السّلام.

روى أبو نعيم الحافظ من الجمهور، بإسناده عن عطية، قال: نزلت هذه الآية على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.

ومن تفسير الثعلبي، قال: معناه: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» في فضل عليّ، فلمّا نزلت هذه الآية، أخذ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بيد عليّ، وقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه...»؛(1) برهان دوم آيه [تبليغ است كه خداى تعالى مى‏فرمايد:] «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ».

تمامى [اهل سنت] بر نزول آن درباره على عليه السلام اتفاق نظر دارند.

حافظ ابونعيم از اهل تسنن، به اسناد خود از عطيه روايت كرده است كه گفت: اين آيه بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم و درباره على بن ابى طالب [عليهما السلام] نازل شده است.


1) . منهاج الكرامة: 117.

از تفسير ثعلبى نيز [روايت شده است كه] گفت: معناى آيه اين است: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در فضيلت على [عليه السلام]. پس آن‏گاه كه اين آيه نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست على [عليه السلام] را گرفت و فرمود: «هر كه من مولاىاويم، پس على مولاى اوست...».

ابن تيميه در نقد سخن مرحوم علاّمه مى‏نويسد:

أحدها: أنّ هذا أعظم كذبا وفريةً من الأوّل... ، وقوله: إتفقوا على نزولها في عليّ، أعظم كذبا ممّا قاله في تلك الآية، فلم يقل لا هذا ولا ذاك أحد من العلماء الّذين يدرون ما يقولون.

وأمّا ما يرويه أبونعيم في الحلية أو في فضائل الخلفاء، والنقّاش، والثعلبي والواحدي، ونحوهم في التفسير، فقد اتّفق أهل المعرفة بالحديث على أنّ فيما يروونه كثيرا من الكذب الموضوع.

واتّفقوا على أنّ هذا الحديث المذكور الذي رواه الثعلبي في تفسيره، هو من الموضوع... ، ولكنّ المقصود هنا أنّا نذكر قاعدة، فنقول: المنقولات فيها كثير من الصدق وكثير من الكذب، والمرجع في التمييز بين هذا وهذا إلى أهل علم الحديث... ، فلكلّ علم رجال يعرفون به، والعلماء بالحديث أجلّ هؤلاء قدرا، وأعظمهم صدقا، وأعلاهم منزلة، وأكثر دينا، وهم من أعظم الناس صدقا، وأمانةً، وعلما، وخبرةً فيما يذكرونه عن الجرح والتعديل(1)... .


1) . منهاج السنة: 7 / 21 ـ 22.

فالأصل في النقل أن يُرجع فيه إلى أئمّة النقل وعلمائه... ، ومجرّد عزوه إلى رواية الثعلبي ونحوه ليس دليلاً على صحّته، باتّفاق أهل العلم بالنقل؛ ولهذا لم يروه أحد من علماء الحديث في شيء من كتبهم؛(1)اين سخن از ابتدايش، بزرگ‏ترين دروغ و افترائى است كه زده شده است... اين‏كه مى‏گويد: همه بر نزول آيه درباره على [عليه السلام] اتفاق نظر دارند، دروغى سترگ‏تر از آن است كه درباره اين آيه گفته است. نه اين سخن و نه كلام [يعنى اتفاق نظر سنيان بر نزول آيه درباره على عليه السلام ]را احدى از عالمانى كه مى‏دانند چگونه سخن مى‏گويند، قائل نيستند.

و اما آن‏چه ابونعيم در حلية الاولياء و يا در فضائل الخلفاء روايت مى‏كند و يا نقّاش، ثعلبى، واحدى و امثال آنان در تفسير نقل مى‏كنند، همه اهل معرفت اتفاق نظر دارند بر اين‏كه بسيارى از آن‏چه آنان روايت مى‏كنند، از دروغ‏هاى جعل شده است.

و نيز اتفاق دارند بر اين‏كه اين حديث ياد شده كه ثعلبى در تفسيرش روايت كرده از مجعولات است.

وليكن در اين‏جا، [براى روشن شدن] مقصود قاعده‏اى را يادآور مى‏شويم و مى‏گوييم: منقولات درباره اين آيه فراوان است كه بسيارى درست و بسيارى كذب مى‏باشند و مرجع در تشخيص و تمييز صحيح از دروغ، اهل حديث مى‏باشند... . پس براى هر علمى مردانى هستند كه آن علم به آنان شناخته مى‏شود و عالمان به حديث از نظر قدرت و منزلت، بالاترين عالمان و از نظر صدق و درستى سترگ‏ترين آنان هستند و منزلتشان بالاتر و تدينشان بيشتر است و ايشان از نظر صداقت، امانت، علم و خبرگى در آن‏چه از جرح و تعديل ياد مى‏كنند بزرگ‏ترين مردمان هستند... .


1) . همان: 7 / 28.

پس اصل آن است كه در اين كار به پيشوايان و عالمان نقل مراجعه شود... و به اتفاق عالمان نقل حديث، صرف اسناد روايتى بر ثعلبى و امثال آن دليل بر صحت حديث نمى‏باشد و بر اين اساس، احدى از عالمان حديث در هيچ يك از كتاب‏هايشان اين حديث را روايت نكرده‏اند.ابن تيميه هم‏چنين مى‏گويد:

أنتم أدّعيتم أنّكم أثبتم بالقرآن، والقرآن ليس في ظاهره ما يدلّ على ذلك أصلاً، فإنّه قال: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، وهذا اللفظ عامّ في جميع ما أُنزل إليه من ربّه، لا يدلّ على شيء معيّن... ، فإن ثبت ذلك بالنقل، كان ذلك إثباتا بالخبر لا بالقرآن... .

لكن أهل العلم يعلمون بالإضطرار، أنّ النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يبلغ شيئا في إمامة عليّ ؛(1) شما ادعا كرديد كه امامت او [يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام] را با قرآن به اثبات رسانده‏ايد، در حالى كه در ظاهر قرآن آن چيزى كه بر آن دلالت كند اصلاً وجود ندارد.

پس خداوند مى‏گويد: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» و اين لفظ در تمام آن‏چه از پروردگارش بر او نازل شده عموميت دارد و بر شئ معينى دلالت نمى‏كند... پس چنان‏چه اين ادعا با نقل ثابت شود، اين اثبات با [استناد به] خبر صورت گرفته است نه با [استناد ]به قرآن... .

ليكن اهل علم به ضرورت مى‏دانند كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم چيزى درباره امامت على [عليه السلام] ابلاغ نكرده است!


1) . همان: 7 / 33 ـ 34.

در پاسخ به ابن تيميه بايد گفت: آرى، وجود مجعولات فراوان در ميان روايات ابونعيم، ثعلبى و واحدى و امثال آنان سخن حقى است و ما با اين سخن موافقيم، چرا كه غير از كتاب خدا هيچ كتابى عارى از احاديث موضوع و جعلى نيست، حتى اين احاديث جعلى را مى‏توان در كتاب‏هايى كه اهل تسنن آن‏ها را صحيح ناميده‏اند مشاهده نمود. ما معتقديم ـ و اين حقيقت را در جلد نخستهمين مجموعه به اثبات رسانده‏ايم ـ كه در صحيح بخارى و مسلم، احاديث دروغ و باطل فراوان است؛ يعنى كتاب‏هايى كه بيشتر اهل سنّت آن‏ها را به صورت مطلق بر غير آن‏ها مقدم مى‏دارند، در بردارنده احاديث جعلى فراوانى است كه اين حقيقتى است كه حتى شارحان اين كتب ادعايى، هم‏چون ابن حجر عسقلانى و ديگران بدان معترفند. هم‏چنين اين سخن مورد قبول است كه در مجامع حديثى اهل تسنن احاديث صحيح نيز وجود دارد و براى تشخيص آن‏ها از مجعولات و احاديث دروغين بايد به عالمان حديث شناس و ارباب جرح و تعديل مراجعه كرد و به همين جهت است كه ما در مباحث خود همواره به تصحيح اسانيد احاديث بر طبق مبانىِ رجالى سنيان اصرار داريم؛ چرا كه اين كار راه انكار را بر افرادى چون ابن تيميه مى‏بندد. افراد متعصبى كه براى به كرسى نشاندن اعتقادات خويش، اگر بتوانند حتى منكر آيات قرآن نيز مى‏شوند! علاوه بر اين كه داورى را بر افراد منصف آسان مى‏كند تا على رغم اشتراك عقيده با ابن تيميه، به اشتباه و متعصبانه بودن روش وى در مباحث پى برده و از آن تبعيت نكنند.

بايد دانست كه با كلى گويى و يادآورى وجود مجعولات و اكاذيب در مجامع حديثى اهل تسنن، هرگز نمى‏توان دروغ و جعلى بودن حديث خاصى را اثبات

كرد، زيرا خود ابن تيميه معترف است كه در اين كتب هم احاديث باطل وجود دارد و هم احاديث صحيح و به طور مشخص حديث مورد استشهاد و استناد مرحوم علاّمه حلّى از احاديث صحيح و معتبر است.

يكى از رواياتى كه ثعلبى در تفسير خود نقل كرده است، روايت حبرى است كه ما سند آن را بر مبناى رجالى سنيان تصحيح كرديم و علاوه بر آن، به تصحيح اسانيد چهار حديث ديگر پرداختيم تا معلوم شود علماى ما به صرفنسبت دادن حديثى به ثعلبى و امثال او به آن استدلال نمى‏كنند، بلكه پس از تصحيح آن و براساس قواعد مقرر در علم حديث و رجال اهل سنّت، آن را مستند خويش قرار مى‏دهند.

در مورد احاديث مربوط به نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز عالمان شيعه توثيقات تك تك راويان آن‏ها را يادآور شده و آن گاه به آن استناد كرده‏اند. روشن است كه اگر صحت حديثى ثابت شد، بر همگان واجب است كه آن را بپذيرند و بدان ملتزم شوند كه در غير اين صورت از اسلام خارج خواهند شد، زيرا تكذيب حديث صحيح به منزله تكذيب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است و تكذيب آن حضرت به يقين كفر به خداست.

تعصب كور و بى‏جا باعث شده كه ابن تيميه با ناديده گرفتن امور روشن، اشكال سخيفى را مطرح كند كه دامان خود وى را نيز مى‏گيرد. وى مى‏گويد شيعيان مدعى‏اند كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را با استناد به قرآن اثبات كرده‏اند، در حالى كه ظاهر آيه تبليغ هيچ دلالتى بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد و شيعيان در مقام عمل، با استناد به احاديث، دلالت آيه بر ولايت

على عليه السلام را اثبات مى‏كنند. پس در حقيقت اثبات ولايت آن حضرت با روايات صورت مى‏گيرد نه با آيات قرآن! ظاهرا جهل ناشى از تعصب سبب گشته وى اين حقيقت روشن را فراموش كند كه سنت، مبيّن و مفسّر قرآن است. ممكن است اين شبهه پديد آيد كه شايد ابن تيميه تفسير قرآن به وسيله سنت را قبول ندارد، اما در اين صورت وى بايد پاسخ دهد كه چگونه آيه غار را شاهدى بر فضيلت ابوبكر معرفى مى‏كند و بر چه اساسى ادعا مى‏كند كه آيه‏هاى «سَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذي يُؤتي مالَهُ يَتَزَكّى»(1)دربارهابوبكر نازل شده است؟! آيا غير از اين است كه وى در اين مورد به روايت ابن ابى حاتم و ثعلبى استناد كرده است؟(2) از اين موارد در كتب ابن تيميه فراوان است. وى در عمل همواره براى استناد به يك آيه به سنت مراجعه مى‏كند، اما تعصب باعث شده كه جهل بر او عارض شود و چنين اشكالى را به استدلال علاّمه رحمه اللّه‏ وارد سازد! شيعيان با بهره گرفتن از سنت و احاديث صحيح نبوى استدلال مى‏كنند كه آيه تبليغ بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت دارد و براى الزام سنيان به اين حقيقت، به احاديث صحيحى استناد مى‏كنند كه محدّثان و مفسّران مورد قبول خودشان روايت كرده‏اند و اين كارى است كه خود ابن تيميه نيز در موارد متعدّدى مرتكب شده است. با اين وجود مى‏گويد:

فمن ادّعى أنّ القرآن يدلّ على أنّ إمارة عليّ ممّا أمر تبليغه، فقد افترى على القرآن؛(3)


1) . سوره ليل: آيه 17 ـ 18.

2) . ر.ك: منهاج السنّة: 8 / 354 ـ 355.

3) . همان: 7 / 33.

هركس ادعا كند كه قرآن دلالت دارد بر اين‏كه امامت على عليه السلام از امورى است كه به تبليغ آن امر شده است، به قرآن افترا بسته است! با اين حساب، بسيارى از مفسّران و محدّثان مورد قبول اهل تسنن ـ از صحابه تا عالمان امروزى ـ به قرآن افترا بسته‏اند! امّا براساس قواعد مقرر در بحث و مناظره، روشن است كه اگر شيعيان به احاديث صحيح روايت شده در مجامع حديثى اهل تسنن استدلال كنند، پذيرش آن بر سنيان لازم است و آنان بايد بهآن‏چه راويان مورد اعتمادشان روايت كرده‏اند ملتزم شوند؛ امّا استدلال سنيان به احاديث خودشان هرگز براى شيعه حجت نيست. با اين بيان اهل انصاف را به قضاوت مى‏طلبيم كه به راستى چه كسى افترا زننده است؟

بررسى شبهات ديگر

پيش از اين ثابت شد كه براساس احاديث صحيح، آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده و بر امامت آن حضرت دلالت دارد و تلاش‏هاى متعصبان براى انصرافِ مدلول آيه، نافرجام ماند. اما منكران حقيقت، در ستيز با حق از هيچ تلاشى فروگذار نكرده‏اند، از اين‏رو در دلالت آيه تبليغ بر امامت اميرالمؤمنين نيز شبهاتى مطرح كرده‏اند و در اين مسير مسأله سياق و احاديث معارض را پيش كشيده‏اند.

پيش از پرداختن به اين شبهات، توجه به اين نكته ضرورى است كه قرآنِ موجود در زمان خلافت عثمان توسط زيد بن ثابت گردآورى شده و در آن هرگز ترتيب نزول مراعات نشده است. جمع كنندگان آيات الاهى، آيه تطهير را در ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قرار داده‏اند

و پيروان آنان با پيش كشيدن بحث سياق، شبهه نزول آيه تطهير درباره همسران پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را مطرح كرده‏اند. همين طور آيه تبليغ را در سياق آيات مربوط به خطاب خداوند به يهوديان و مسيحيان قرار داده‏اند و بعدها با سوء استفاده از اين موضوع، از پذيرش و اذعان به حقيقت طفره مى‏روند.

اما بايد دانست كه اوّلاً قرآن به ترتيب نزول جمع آورى نشده تا آيات آن را براساس سياق معنا كنيم، ثانيا سياق هرگز ياراى مقابله با حديث صحيح را ندارد.

اين نكته نيز در خور توجه است كه سوره مائده به اتفاق تمامى قرآن پژوهانفريقين، آخرين سوره نازل شده بر پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. فخررازى در مفاتيح الغيب مى‏نويسد:

إتفاق أكثر الأمّة على أنّ سورة المائدة من آخر ما نزل من القرآن وليس فيها منسوخ؛(1) بيشتر مسلمين بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه سوره مائده در زمره آخرين سوره‏هايى است كه نازل شده است و در اين سوره آيات نسخ شده‏اى وجود ندارد.

وى در جايى ديگر مى‏نويسد:

سورة المائدة آخر ما نزل من القرآن؛(2) سوره مائده آخرين سوره‏اى از قرآن است كه نازل شده است.

حاكم نيشابورى در المستدرك به نقل از عايشه مى‏نويسد:

أمّا أنّها آخر سورة نزلت؛(3) بدان كه آن آخرين سوره‏اى است كه نازل شده است.


1) . تفسير الرازي: 12 / 116.

2) . همان: 11 / 169.

3) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 311، هم‏چنين ر.ك: السنن الكبرى بيهقى: 7 / 172.

همين حديث در مسند احمد بن حنبل نيز به سند ديگرى از عايشه آمده است.(1) حاكم همين حديث را به نقل از عبداللّه‏ بن عمر نيز آورده است(2)و به همراهذهبى آن را تصحيح كرده است.(3) از نظر عالمان شيعه، نزول سوره مائده در ماه‏هاى آخر عمر شريف خاتم الأنبياء صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قطعى و مسلّم است. مرحوم شيخ طوسى در تهذيب الأحكام به سند صحيح از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت مى‏كند كه سوره مائده دو يا سه ماه پيش از رحلت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بر ايشان نازل شده است.(4)در تفسير عياشى نيز تصريح شده كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.(5) با اين مقدمات، به سراغ شبهه فخررازى مى‏رويم. وى در تفسير خود درباره روايات مربوط به نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏نويسد:

واعلم أنّ هذه الروايات وإن كثرت، إلاّ أنّ الأولى حمله على أنّه تعالى آمنه من مكر اليهود والنصارى، وأمره بإظهار التبليغ من غير مبالاة منه بهم،


1) . مسند أحمد: 6 / 188.

2) . همان، هم‏چنين ر.ك: السنن الكبرى بيهقى: 7 / 172؛ مجمع الزوائد: 1 / 256؛ السنن الكبرى (نسائى): 6 / 333 / ش 11138؛ معرفة السنن والآثار: 5 / 302 / ش 4170؛ تخريج الأحاديث والآثار: 1 / 377؛ الفتح السماوي: 2 / 552 ؛ أحكام القرآن (جصّاص): 2 / 615؛ تفسير الثعلبي: 4 / 12؛ تفسير ابن كثير: 2 / 3 و 126؛ الإتقان في علوم القرآن: 1 / 84 / ش 327 و 328؛ الدرّالمنثور: 2 / 252 و منابع ديگر.

3) . المستدرك على الصحيحين مع تعليقات الذهبي في التلخيص: 2 / 340 / ش 3210.

4) . تهذيب الأحكام: 1 / 361 / ح 1091.

5) . تفسير العياشي: 1 / 288 / ح 2.

وذلك لأنّ ما قبل هذه الآية بكثير وما بعدها بكثير، لما كان كلاما مع اليهود والنصارى، امتنع إلقاء هذه الآية الواحدة في البين على وجه تكون أجنبيّة عمّا قبلها وما بعدها؛(1)بدان كه هر چند اين روايات بسيارند، اما سزاوار است آيه را حمل كنى به اين‏كه خداى تعالى پيامبر را از مكر يهود و نصارا ايمن ساخته و به ايشان دستور داده كه بدون اهميت دادن به آنان، تبليغ خويش را آشكار كند، زيرا با وجود آيات فراوانى در پيش و پس آيه تبليغ درباره يهود و نصارا، القاء اين آيه در صورتى كه با قبل و بعد خود بيگانه باشد ممتنع است.

گويا فخررازى فراموش كرده كه سوره مائده در اواخر عمر شريف پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است و در آن هنگام به ظاهر هيچ خطرى از سوى يهوديان، مسيحيان و مشركان قريش متوجه اسلام نبود و تنها خطرى كه دين را تهديد مى‏كرده است، منافقانِ پيرامون رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بوده است. افزون بر آن‏كه سياق در جايى قرينه است كه نصّى در مقابل آن نباشد و با وجود نص، هرگز نمى‏توان به سياق تمسك جست. فخر رازى خود تصريح مى‏كند كه براساس قول ابن عباس، براء بن عازب و امام باقر عليه السلام، آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است و در مقابل، هيچ مدرك معتبرى وجود ندارد كه نشان دهد يكى از صحابه در اين زمينه قائل به سخن ديگرى باشد. بنابراين، وى هرگز نمى‏تواند با پيش كشيدن بحث سياق از اين نصوص دست بردارد.


1) . تفسير الرازي: 12 / 50.

علاوه بر بحث سياق، گاهى در مقابلِ احاديث نزول آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، احاديث ديگرى روايت مى‏كنند كه با آن‏ها مخالفت دارد.

سيوطى مدعى است كه طبرانى، ابوالشيخ، ابو نعيم، ابن مردويه و ابن عساكر از ابن عباس روايت كرده‏اند كه:كان النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يحرس، وكان يرسل معه عمّه أبوطالب كلّ يوم رجالاً من بنيهاشم يحرسونه. فقال: يا عمّ! إنّ اللّه‏ عصمني، لاحاجة إلى من تبعث؛(1) همواره از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم محافظت مى‏شد و عموى ايشان حضرت ابوطالب عليه السلام نيز هر روز مردانى از بنوهاشم را براى محافظت از پيامبر با آن حضرت مى‏فرستاد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «اى عمو، به تحقيق خداوند مرا حفظ كرده است و من احتياجى به محافظان شما ندارم».

اين روايت به خودى خود منافاتى با روايات نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد و اساسا با آيه تبليغ مرتبط نيست، با اين وجود سيوطى آن را در ذيل اين آيه آورده است. اما بايد دانست كه اگر اين حديث در ذيل اين آيه و به عنوان بيان كننده شأن نزول آن مطرح شده باشد، به يقين دروغ خواهد بود؛ چرا كه همگان معترفند سوره مبارك مائده آخرين سوره‏اى است كه بر پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده و محلّ نزول آن مدينه است، در حالى كه اين روايت مربوط به داستانى است كه در مكّه و پيش از هجرت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رخ داده است و اگر


1) . الدرّالمنثور: 2 / 298.

اين خبر ارتباطى با نزول آيه داشته باشد، بيان‏گر نزول آيه در مكّه بوده و قطعا كذب است.(1)سيوطى هم‏چنين به نقل از ابن مردويه و ضياء مقدسى(2)، روايت ديگرى را از ابن عباس نقل مى‏كند كه گفت:

سئل رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أيّ آية أنزلت من السماء أشدّ عليك؟ فقال: كنت بمنى أيّام موسم، واجتمع مشركوا العرب وأفناء الناس في الموسم، فنزل عليّ جبريل، فقال: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ». قال: «فقمت عند العقبة، فناديت: يا أيها الناس، من ينصرني على أن أبلّغ رسالة ربّي ولكم الجنّة؟ أيّها الناس، قولوا لا إله إلاّ اللّه‏ وأنا رسول اللّه‏ إليكم، وتنجوا ولكم الجنة، قال: فما بقي رجل ولا امرأة ولا صبيّ إلاّ يرمون عليّ بالتراب والحجارة، ويبصقون في وجهي، ويقولون كذّاب صابيء فعرض عليّ عارض». فقال: يا محمّد، إن كنت رسول اللّه‏، فقد آن لك أن تدعو عليهم كما دعا نوح على قومه بالهلاك. فقال النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، «أللّهمّ، اهد قومي فإنّهم لا يعلمون، وانصرني عليهم أن يجيبوني إلى طاعتك». فجاء العباس عمّه، فأنقذه منهم وطردهم عنه، قال الأعمش: فبذلك تفتخر بنو العباس يقولون:


1) . در ذيل اين آيه، اشخاصى هم‏چون قرطبى تفسير القرطبي: 6 / 244 و ابن كثير (تفسير ابن كثير: 2 / 81) به اين اشكال اشاره كرده‏اند. آلوسى نيز پس از ذكر اشكال، به توجيه اين سخن پرداخته و مى‏نويسد: «ولا يخفى أنّه ليس بنصّ في المقصود، والذي أميل إليه، جمعا بين الأخبار، أنّ هذه الآية ما تكرّر نزوله»؛ تفسير الآلوسي: 6 / 199.

2) . الأحاديث المختاره: 4 / 76.

فيهم نزلت: «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللّه‏َ يَهْدي مَنْ يَشاءُ»، هوى النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم أبا طالب وشاء اللّه‏ عباس بن عبدالمطلب؛(1) از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم سؤال شد كه كدام آيه از آسمان نازل شد كه بر تو سخت‏تر بود؟ فرمود: «من در ايام حج در منا بودم و مشركان عرب و مردمان گوناگونى درموسم جمع شده بودند. در اين هنگام جبرئيل بر من نازل شد و گفت: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ». پيامبر فرمود: من در عقبه برخاستم و ندا دادم كه اى مردم، چه كسى مرا در برابر ابلاغ رسالت پروردگارم در ازاى بهشت يارى مى‏كند؟ اى مردم، بگوييد خدايى جز اللّه‏ نيست و من فرستاده خداوند به سوى شمايم و [با اين اقرار] نجات پيدا كنيد و پاداش شما بهشت باشد. پيامبر فرمودند: [در اين هنگام ]هيچ مرد و زن و كودكى نبود جز آن‏كه خاك و سنگ به سوى من پرتاب مى‏كرد و به صورت من آب دهان مى‏انداخت و مى‏گفتند: دروغ گوى صابئى! من از اين جريان متأثر شدم». آن‏گاه به پيامبر گفته شد: در اين هنگام بر تو بود كه به آنان نفرين كنى، چنان‏كه نوح بر هلاكت قوم خويش دعا كرد. پس پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم عرضه داشت: «بارالها، قوم مرا هدايت كن، چرا كه آنان نا آگاهند و مرا در برابر آنان يارى كن كه دعوت مرا به اطاعت تو پاسخ دهند». پس عباس عموى پيامبر آمد و آن حضرت را از دست آنان رهانيد و آنان را پراكنده ساخت. اعمش گويد: بنو عباس به همين سبب افتخار مى‏كنند و مى‏گويند: آيه «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللّه‏َ يَهْدي مَنْ يَشاءُ» درباره آن‏ها نازل شده است. پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ابوطالب را دوست مى‏داشت، در حالى كه خداوند عباس بن عبدالمطلب را خواست!


1) . الدرّالمنثور: 2 / 298.

اين روايت نيز بيان‏گر نزول آيه در مكّه و پيش از هجرت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است و حال آن‏كه سوره مبارك مائده به قطع و يقين در ماه‏هاى آخر عمر شريف پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است. علاوه بر اين‏كه ابن مردويه خود راوى حديث نزول آيه تبليغ درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛(1)از اين رو دروغ و جعلى بودن روايت فوق روشن است.از جمله احاديثى كه در ذيل آيه تبليغ آورده‏اند، احاديثى است كه بيان‏گر محافظت دائم از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. در روايتى كه سيوطى به سند ابن جرير(2)و ابوالشيخ از سعيد بن جبير نقل كرده، آمده است:

لمّا نزلت «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» إلى قوله: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «لا تحرسوني! إنّ ربّي قد عصمني»؛(3) هنگامى كه آيه [تبليغ]: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» تا [آخر آيه]: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «از من محافظت نكنيد! همانا پروردگارم مرا حفظ كرده است».

وى در روايت ديگرى آورده است:

وأخرج ابن جرير وابن مردويه: عن عبداللّه‏ بن شقيق إنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كان يتعقّبه ناس من أصحابه، فلمّا نزلت: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، فخرج، فقال: «يا أيّها الناس، أحلقوا بملاحقكم، فإنّ اللّه‏ قد عصمني»؛(4)


1) . مناقب علي بن ابيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: 239 ـ 240 / ح 345 ـ 346.

2) . تفسير الطبري: 6 / 415.

3) . الدرّالمنثور: 2 / 299.

4) . ر.ك: همان.

ابن جرير و ابن مردويه از عبداللّه‏ بن شقيق روايت كرده‏اند كه گفت: همانا مردمانى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم همواره [براى محافظت از ايشان] در پى ايشان مى‏رفتند، پس چون آيه «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» نازل شد، ايشان بيرون آمدند و فرمودند: «اى مردم به سوى كار خود رويد، چرا كه خداوند از منمحافظت مى‏كند».

عبد بن حُميد، ابن جرير و ابوالشيخ به نقل از محمّد بن كعب قرظى روايت كرده‏اند كه:

أنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ما زال يحرس، يحارسه أصحابه، حتى أنزل اللّه‏ «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، فترك الحرس حين أخبره، أنّه سيعصمه من الناس؛(1) همانا رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم همواره محافظت مى‏شد و اصحابش از او محافظت مى‏كردند تا اين‏كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، به همين روى هنگامى كه خداوند به پيامبرش خبر داد كه او را از مردمان حفظ خواهد كرد، مردم نيز محافظت را ترك كردند.

ابو نعيم در الدلائل، روايتى از ابوذر رحمه اللّه‏ نقل مى‏كند كه گفت:

كان رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لا ينام إلاّ ونحن حوله من مخافة الغوائل، حتّى نزلت آية العصمة: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛(2) رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از ترس اشرار هرگز نمى‏خوابيدند، مگر اين‏كه من در اطراف ايشان بودم تا آيه عصمت نازل شد كه: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».


1) . همان.

2) . ر.ك: همان: 298.

طبرانى و ابن مردويه نيز از عصمة بن مالك خطمى نقل كرده‏اند كه گفت:

كنّا نحرس رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بالليل حتى نزلت «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» فترك الحرس؛(1)ما شب‏ها از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم محافظت مى‏كرديم تا آيه «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» نازل شد و ما حراست از ايشان را ترك كرديم.

در هيچ يك از اين احاديث به سبب نزول آيه اشاره‏اى نشده و اين احاديث علاوه بر اين‏كه با احاديث مربوط به نزول آيه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام تعارضى ندارند، بلكه به عكس، اين روايات، قرينه روشنى بر كذب حديثى است كه براساس آن مرد عربى قصد كشتن رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را داشته و خداوند ضمن رفع شرّ اعرابى، با نزول اين آيه، حفظ رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را تضمين كرده است.

ابن كثير در تفسيرش مى‏نويسد:

قال أبو جعفر بن جرير: حدّثنا الحرث، حدثنا عبدالعزيز، حدثنا أبو مَعْشَر، عن محمّد بن كعب القُرَظى وغيره، قالوا: كان رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم إذا نزل منزلاً، إختار له أصحابه شجرة ظليلة، فيقيل تحتها، فأتاه أعرابي فاخترط سيفه، ثمّ قال: من يمنعك مني؟ فقال: اللّه‏ عزّوجلّ، فرعدت يد الأعرابي وسقط السيف منه، وضرب برأسه الشجرة حتى انتثر دماغه، فأنزل اللّه‏ عزّوجلّ: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛(2)


1) . همان؛ الإتقان في علوم القرآن: 1 / 66؛ تفسير ابن كثير: 2 / 81 .

2) . تفسير ابن كثير: 2 / 82 .

ابو جعفر بن جرير [طبرى] گويد: حرث، از عبدالعزيز، از ابو معشر، از محمّد بن كعب قرظى و ديگران نقل كردند كه: هرگاه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در منزلگاهى فرود مى‏آمدند، اصحاب براى ايشان درخت پر سايه‏اى انتخاب مى‏كردند و پيامبر زير آن قيلوله مى‏كردند. فردى اعرابى آمد، شمشيرش را كشيد و گفت: چه كسى تو را از شر من حفظ مى‏كند؟ پيامبر فرمودند: «اللّه‏ عزوجل». آن‏گاه دست اعرابى به لرزه افتاد و شمشيراز دستش افتاد و سرش را به درخت كوبيد تا مغزش متلاشى شد و خداى عزّ و جلّ اين آيه را نازل كرد: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».

همو روايت ديگرى از ابن ابى حاتم نقل كرده و مى‏نويسد:

حدثنا أبو سعيد أحمد بن محمّد بن يحيى بن سعيد القَطّان، حدثنا زيد بن الحُباب، حدثنا موسى بن عبيدة، حدثني زيد بن أسلم، عن جابر بن عبداللّه‏ الأنصاري قال: لمّا غزا رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بني أنمار، نزل ذات الرّقاع بأعلى نخل، فبينا هو جالس على رأس بئر قد دلى رجليه، فقال الحارث من بني النجار: لأقتلن محمّدا. فقال أصحابه: كيف تقتله؟ قال: أقول له: أعطني سيفك. فإذا أعطانيه قتلته به، قال: فأتاه، فقال: يا محمّد، أعطني سيفك أشيمه. فأعطاه إياه. فَرُعدت يده حتى سقط السيف من يده، فقال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: «حال اللّه‏ بينك وبين ما تريد»، فأنزل اللّه‏ عزّوجلّ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛(1) ابوسعيد احمد بن محمّد بن يحيى بن سعيد قطّان، از زيد بن حباب، از موسى بن عبيده، از زيد بن اسلم، از جابر بن عبداللّه‏ انصارى روايت كرد كه: آن‏گاه كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه


1) . همان.

وآله وسلّم به جنگ بنو نجار رفت، در ذات الرقاع بالاى نخلستانى فرود آمد و بر سر چاه نشسته و پاهايش را از چاه آويزان كرد. حارث از قبيله بنو نجار گفت: محمّد را خواهم كشت. اصحابش گفتند: چگونه او را مى‏كشى؟ گفت: به او مى‏گويم شمشيرت را به من بده و چون آن را به من داد، با آن او را مى‏كشم. از اين رو به نزد پيامبر آمد و گفت: اى محمّد، شمشيرت را به من بده تا آن را غلاف كنم. پيامبر نيز شمشيرش را به او داد، اما دست اولرزيد و شمشير از دستش افتاد. رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «خدا ميان تو و آن‏چه اراده كرده بودى مانع شد». پس خدا اين آيه را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».

اين داستان به قدرى عجيب و نامعقول است كه خود ابن كثير در ذيل آن مى‏نويسد:

وهذا حديث غريب من هذا الوجه؛ اين حديث از اين وجه غريب است.

ابن كثير پس از آن روايت ديگرى را نقل مى‏كند كه روايت قبلى‏اش را نقض مى‏كند.

به راستى مى‏توان باور كرد كسى در حضور اصحاب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بر روى ايشان شمشير بكشد و قصد كشتن ايشان را بكند؟! آيا مى‏توان باور كرد كسى به قصد كشتن پيامبر شمشير آن حضرت را طلب كند و رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز به راحتى شمشيرش را در اختيار او بگذارد؟! محافظان و نگهبانان رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم چه شده بودند كه يك اعرابى به سادگى بر آن حضرت شمشير بكشد؟! بنابراين، اين دو حديث علاوه بر محتواى مضحك و غير منطقى، با احاديث پيشين كه بيان‏گر حضور محافظ در اطراف

رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بودند در تعارض آشكار است.

واحدى در تفسيرش، روايت ديگرى در ذيل آيه مطرح كرده است كه براساس آن، رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از ترس مشركان همه آيات الاهى را به مردم ابلاغ نمى‏كرد! وى مى‏نويسد:

وقال ابن الأنباري: كان النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يجاهر ببعض القرآن أيّام كان بمكّة، ويخفى بعضه إشفاقا على نفسه من تسرع المشركين إليهوإلى أصحابه؛(1) ابن انبارى گويد: پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم برخى از قسمت‏هاى قرآن را در ايامى كه در مكه بود آشكار مى‏ساخت و به خاطر بيم از جان خود و اصحابش، قسمت‏هايى را از مشركان مخفى مى‏كرد.

اين روايت بدون ترديد افتراء بزرگى بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. اين افترا به قدرى زشت و ناپسند است كه برخى سنيان به دروغ آن را به شيعه نسبت مى‏دهند. در تفسير قرطبى آمده است:

قبّح اللّه‏ الروافض حيث قالوا: إنّه صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كتم شيئا ـ ممّا أوحى إليه ـ كان بالناس حاجة إليه؛(2) خداوند رافضيان را تقبيح كند به خاطر آن‏كه گفتند: پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم چيزى ـ از آن‏چه را خداوند بر او نازل كرده بود ـ كه مردم بدان نياز داشتند مخفى مى‏كرد.

و يا قسطلانى به دروغ مى‏گويد:


1) . التفسير الوسيط: 2 / 208 ـ 209 / ش 295. هم‏چنين ر.ك: تفسير الرازي: 12 / 48.

2) . تفسير القرطبي: 6 / 243.

قالت الشيعة: إنّه قد كتم أشياء على سبيل التقيّة؛(1) شيعه مى‏گويد: پيامبر به تحقيق امورى را از روى تقيه كتمان مى‏كرد! نظير اين اتهامات بى اساس در مصادر اهل تسنن فراوان است. برخى از آنان به خدا و رسولش افترا مى‏بندند و برخى ديگر به دليل التفات به زشتى اين افترا، آن را به شيعيان نسبت مى‏دهند.روايات ديگرى نيز در ذيل آيه مطرح شده است كه براساس آن‏ها، در ابتداى بعثت، امر تبليغ بسيار بر پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم گران مى‏آمد به طورى كه خداوند با وعيد و ترساندن آن حضرت، ايشان را به تبليغ رسالت وا داشته است. پناه مى‏بريم به خدا از اين نسبت‏هاى ناروا.

در روايتى كه ابوالشيخ از حسن بصرى نقل مى‏كند آمده است:

إنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قال: «إنّ اللّه‏ بعثني برسالةٍ، فضقت بها ذرعا، وعرفت أنّ الناس مكذبّي، فوعدني لأبلغن، أو ليعذبني، فأنزل: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»»؛(2) همانا رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «خداوند مرا به رسالت مبعوث كرد و اين كار بر من گران آمد [و نتوانستم آن را انجام دهم] و دانستم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد. آن‏گاه خداوند به من وعده داد كه يا آن را برسانم و يا مرا عذاب خواهد كرد، از اين رو اين آيه نازل شد كه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»!».

اين روايت مبهم است و با نزول آيه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ


1) . إرشاد الساري: 7 / 106 / ش 4611.

2) . الدرّ المنثور: 2 / 498.

منافاتى ندارد. ممكن است ابهام آن به جهت تقطيع روايت و پنهان كردن محتواى رسالتى باشد كه پيامبر مأمور به ابلاغ آن شده است، يعنى همان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام. فخر رازى همين حديث را به گونه‏اى ديگر روايت كرده است كه براساس ظاهر آن، مربوط به ابتداى بعثت رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است. در تفسير رازى آمده است:

روى الحسن عن النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قال: «إنّ اللّه‏ بعثني برسالته،فضقت بها ذرعا، وعرفت أنّ الناس يكذّبوني، واليهود والنصارى وقريش يخوّفوني، فلمّا أنزل اللّه‏ هذه الآية، زال الخوف بالكلّيّة»؛(1) حسن از پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم روايت كرد كه فرمود: «خداوند مرا به رسالتش مبعوث كرد و اين كار بر من گران آمد و دانستم كه مردم مرا تكذيب مى‏كنند و يهود، نصارا و قريش مرا مى‏ترساندند، به همين روى هنگامى كه خداوند اين آيه را نازل كرد، ترس به كلى از من برطرف شد».

اين روايت نيز با نزول سوره مائده در مدينه و اواخر عمر شريف نبىّ اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ناسازگار است، از همين رو مردود و باطل است.

عبد بن حميد، ابن جرير، ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از مجاهد در حديثى ديگر روايت كردند كه گفت:

لمّا نزلت: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» قال: يا ربّ! إنّما أنا واحد، كيف أصنع؟! يجتمع عليّ الناس! فنزلت «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»؛(2) هنگامى كه اين قسمت از آيه «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر عرضه


1) . تفسير الرازي: 12 / 48.

2) . الدرّالمنثور: 2 / 298.

داشت: «پروردگارا، همانا من تنهايم چگونه اين را انجام دهم؟ مردم همه عليه من اجتماع كرده‏اند». پس نازل شد: «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ».

اين روايت نيز از اكراه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نسبت به تبليغ رسالتش حكايت دارد و با مقام رسالت و شأن آن حضرت ناسازگار است. ضمن اين‏كه محتواى رسالت الاهى روشن نشده و روايت از اين جهت ابهام دارد و اگر مربوط به آغاز بعثت پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم باشد، به يقين دروغ است،زيرا ـ چنان كه مكرر تأكيد كرديم ـ سوره مبارك مائده به اتفاق همه قرآن پژوهان در اواخر عمر شريف خاتم الانبياء صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است.

روايت بى ربط ديگرى نيز در ذيل اين آيه مطرح شده است كه با روايات پيشين تعارض دارد. در اين روايت آمده است:

أخرج ابن أبي شيبة، وابن جرير، عن عطية بن سعد قال: جاء عبادة بن الصامت من بني الحارث بن الخزرج إلى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فقال: يا رسول اللّه‏ إنّ لي موالي من يهود كثير عددهم، وإنّي أبرأ إلى اللّه‏ ورسوله من ولاية يهود، و أتولّى اللّه‏ وسوله، فقال عبداللّه‏ بن أبي، أني رجل أخاف الدوائر لا أبرأ من ولاية موالي، فقال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لعبداللّه‏ بن أُبَي: «أبا حباب، أرأيت الذي نفست به من ولاء يهود على عبادة، فهو لك دونه؟». قال: إذن أقبل، فأنزل اللّه‏ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» إلى أن بلغ قوله «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛(1) ابن ابى شيبه و ابن جرير از عطيه بن سعد روايتى آورده‏اند كه گفت: عبادة بن صامت


1) . همان: 2 / 291.

از قبيله بنو حارث بن خزرج نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، من موالييى از يهوديان دارم كه تعدادشان بسيار است و من از ولايت يهوديان به سوى خدا و رسولش برائت مى‏جويم و مولويت خدا و رسولش را مى‏پذيرم. عبداللّه‏ بن اُبىَ گفت: من مردى هستم كه از حوادث روزگار مى‏ترسم و از ولايت موالى برائت نمى‏جويم. رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به عبداللّه‏ بنابى فرمود: «اى ابو حباب، آيا گمان مى‏كنى آن‏چه كه در آن بر عبادت مبالغه مى‏كنى تنها براى توست؟». در اين هنگام بود كه خداوند اين آيات را نازل كرد كه: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» تا اين‏كه به اين آيه رسيد: «وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».

چنان كه اشاره شد، اين روايت با تمام روايات پيشين تعارض دارد. افزون بر آن‏كه ابى بن كعب سال نهم هجرت از دنيا رفته است و سوره مائده در اواخر عمر شريف رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است. هم‏چنين عطية بن سعد از تابعين است و نمى‏تواند مستقيم اين روايت را نقل كند بلكه بايد از طريق يك صحابى حديث را روايت كند. به عبارت ديگر اين حديث مرسل و غيرمعتبر است.

بنابراين تمام رواياتى كه در مقابل روايات مربوط به نزول آيه اكمال درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است، از جهت محتوايى و گاه از نظر سند مخدوش است و آنان هرگز نمى‏توانند در برابر روايات مربوط به غدير، به اين روايات مخدوش وجعلى استناد كنند. افزون بر آن‏كه شيعه مى‏تواند در برابر سنيان به روايات صحيح و مقبول نزد آنان احتجاج كند و آنان

را بدان ملزم سازد؛ اما آنان نمى‏توانند شيعه را به پذيرش احاديث خودشان ملزم كنند. در اين‏جا به همين مقدار بسنده مى‏كنيم و در ضمن بحث درباره حديث غدير ـ كه در مجلدات آينده خواهد آمد ـ به طور مبسوط به بررسى دلالت اين آيه خواهيم پرداخت.

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا»(1)

آيه اكمال

اشاره

يكى ديگر از آيات مربوط به واقعه غدير خم، آيه مبارك «اكمال» است. براساس روايات اهل بيت عليهم السلام، نزول اين آيه در غدير خم و پس از اعلان ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام قطعى و مسلّم است. در منابع اهل تسنن نيز روايات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارند. هر چند در طول تاريخ مبارزات فراوانى عليه خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام انجام گرفته و مخالفان در مخفى نگه داشتن اخبار مربوط به آن و از جمله اخبار غديرخم بسيار كوشيده‏اند، با اين وجود، بسيارى از راويان بزرگ سنى در عصرهاى مختلف، به نقل گوشه‏اى از آن پرداخته‏اند.

در كتب اهل تسنن، احاديثى از برخى صحابه هم‏چون: زيد بن ارقم، ابوسعيد خُدرى و ابوهريره روايت شده است كه براساس آن‏ها، آيه مبارك اكمال در غدير خم و پس از اتمام خطبه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم


1) . سوره مائده: آيه 3.

بر آن حضرت نازل شده است. راويان اين احاديث در زمان‏هاى مختلف به ترتيب عبارتند از:

1ـ أبوجعفر، محمّد بن جرير طبرى (متوفّاى 310)؛ 2ـ أبوالحسن، على بن عمر دارقطنى (متوفّاى 385)؛ 3ـ أبو حفص، ابن شاهين (متوفّاى 385)؛ 4ـ أبوعبداللّه‏، حاكم نيشابورى (متوفّاى 405)؛ 5ـ أبوبكر، ابن مردويه إصفهانى (متوفّاى 410)؛ 6ـ أبونعيم إصفهانى، (متوفّاى 430)؛ 7ـ أبوبكر احمد بن حسين بيهقى، (متوفّاى 458)؛ 8ـ أبوبكر خطيب بغدادى (متوفّاى 463)؛ 9ـ أبوالحسين، ابن نقور (متوفّاى 470)؛ 10ـ أبوسعيد سجستانى (متوفّاى 477)؛ 11ـ أبوالحسن، ابن مغازلى واسطى (متوفّاى 483)؛ 12ـ أبوالقاسم، حاكم حسكانى (متوفّاى 506)؛ 13ـ حسن بن أحمد حداد اصفهانى (متوفّاى 515)؛ 14ـ أبوبكر، ابن مزرفى (متوفّاى 527)؛ 15ـ أبوالحسن، ابن قبيس (متوفّاى 530)؛ 16ـ أبوالقاسم، ابن سمرقندى (متوفّاى 536)؛ 17ـ أبوالفتح نطنزى (متوفّاى 550)؛ 18ـ أبو منصور، شهردار بن شيرويه ديلمى (متوفّاى 558)؛ 19ـ موفّق بن احمد مكّى خوازمى (متوفّاى 568)؛

20ـ أبوالقاسم، ابن عساكر دمشقى (متوفّاى 571)؛21ـ أبوحامد، سعد الدين صالحانى (متوفّاى 612)؛ 22ـ أبو مظفّر، سبط بن جوزى (متوفّاى 654)؛ 23ـ عبدالرزّاق رسعنى (متوفّاى 661)؛ 24ـ شيخ الإسلام حموينى جوينى (متوفّاى 722)؛ 25ـ عماد الدين، ابن كثير دمشقى (متوفّاى 774)؛ 26ـ جلال الدين سيوطى (متوفّاى 911).

افراد ياد شده از پيشوايان اهل تسنن و حفّاظ بزرگ به شمار مى‏آيند كه در دوره‏هاى مختلف به نقل روايات نزول آيه اكمال در غديرخم پرداخته‏اند. در اين‏جا به ذكر برخى از نصوص اين حديث و بررسى اسانيد آن‏ها مى‏پردازيم.

1. روايت طبرى

پيش از بررسى احاديث، يادآورى اين نكته خالى از لطف نيست كه كتاب‏هاى فراوانى درباره غديرخم تحرير و تأليف شده است، اما متأسفانه بسيارى از آن‏ها در طول تاريخ از ميان رفته و به جز ذكرى از آن‏ها در منابع، چيزى ديگر باقى نمانده است. افزون بر آن‏كه متن كامل خطبه رسول اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در غدير خم نيز موجود نيست! از جمله كتاب‏هايى كه درباره غدير خم نوشته شده و از ميان رفته است، كتابى به نام كتاب الولاية است كه ابن جرير طبرى درباره اسانيد حديث غدير نگاشته است.(1)


1) . در مقدمات بحث از حديث غدير خم، پيرامون كتاب طبرى به تفصيل مطالبى ارائه خواهد شد.

هر چند اين كتاب در دسترس نيست، اما نويسنده كتاب ضياء العالمين مرحومابوالشيخ ابوالحسن فتونى به آن دسترسى داشته و احاديثى از آن نقل كرده است. كتاب ضياء العالمين خطّى و در دست چاپ است. در اين كتاب روايتى به نقل از طبرى از زيد بن ارقم آمده است كه:

لمّا نزل النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بغدير خم في رجوعه من حجّة الوداع، وكان في وقت الضحى وحرّ شديد، أمر بالدوحات، فقمت ونادى الصلاة جامعة، فاجتمعنا، فخطب خطبة بالغة ثمّ قال: «إنّ اللّه‏ تعالى أنزل إليّ «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، وقد أمرني جبرئيل عن ربّي أن أقوم في هذا المشهد، وأُعلم كلّ أبيض وأسود، إنّ عليّ بن أبي طالب أخي، ووصيّي، وخليفتي، والإمام بعدي، فسألت جبرئيل أن يستعفي لي ربّي لعلمي بقلّة المتّقين، وكثرة المؤذين لي واللائمين، لكثرة ملازمتي لعليّ وشدّة إقبالي عليه، حتى سموني أذنا، فقال تعالى: «وَمِنْهُمُ الَّذينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ»(1)ولو شئت أن أسمّيهم وأدلّ عليهم لفعلت، ولكنّي بسترهم قد تكرّمت، فلم يرض اللّه‏ إلاّ بتبليغي فيه، فاعلموا معاشر الناس! ذلك: فإنَّ اللّه‏ قد نصبه لكم وليّا وإماما وفرض طاعته على كلّ أحد... ، إسمعوا وأطيعوا، فإنّ اللّه‏ مولاكم وعليّ إمامكم، ثمّ الإمامة في ولدي من صلبه إلى القيامة... ، إفهموا محكم القرآن ولا تتّبعوا متشابهه، ولن يفسّر ذلك لكم إلاّ من أنا آخذ بيده، وشائل بعضده، ومعلمكم، أنّ من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، وموالاته من اللّه‏ عزّوجلّ، أنزلها عليّ... .


1) . سوره توبه، آيه 61.

أللّهم، إنّك أنزلت عند تبيين ذلك في عليّ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»بإمامته، فمن لم يأتمّ به، وبمن كان من ولدي من صلبه إلى القيامة، فأولئك حبطت أعمالهم وفي النارهم خالدون»؛(1) از زيد بن ارقم نقل شده است كه گفت: وقتى پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در بازگشت از حجة الوداع در غدير خم اتراق كرد. به هنگام ظهر كه هوا بسيار گرم بود، پيامبر دستور داد زير درخت‏هاى بزرگ تميز كردند و نداى «الصلاة جامعة» سر دادند. پيامبر ما را جمع كرد و خطبه‏اى خواند و گفت آن‏چه را كه خدا مى‏خواست بگويد... . سپس فرمود: «همانا خداى تعالى اين آيه را بر من نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‏ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّه‏َ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ». همانا جبرئيل اين دستور را از پروردگارم به من رسانده است كه در حضور مردم برخيزم و همه را از سياه و سفيد آگاه سازم كه على بن ابى طالب عليه السلام برادر، وصىّ، خليفه و امام پس از من است... . از جبرئيل خواستم كه پروردگارم مرا از اين امر معاف نمايد، چرا كه به كمى متقين و فراوانى كسانى كه مرا اذيت مى‏كردند و به خاطر شدت همراهى من با على عليه السلام و علاقه من به او، مرا ملامت مى‏نمودند. علم داشتم تا جايى كه مرا گوش ناميدند كه خداوند متعال فرمود: «آن‏ها كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى‏كنند و مى‏گويند پيامبر گوش است؛ بگو گوش [بودن] براى شما بهتر است» و اگر مى‏خواستم نام آن‏ها را مى‏بردم و آن‏ها را معرفى مى‏نمودم، ليكن به مخفى كردن نام آن‏ها اكرام نمودم. پس خدا راضى نمى‏شود مگر به رساندن و تبليغ من درباره على عليه السلام.

پس بدانيد اى گروه مردم! همانا خداوند او را به عنوان ولى و امام شما نصب كرد و


1) . ر.ك: الغدير: 1 / 214 ـ 215.

اطاعتش را بر همگان واجب ساخته است... بشنويد و فرمان بريد؛ همانا خداوند مولاو على امام شماست و پس از وى امامت در فرزندان من از صلب او خواهد بود تا روز قيامت... محكمات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروى نكنيد و آن را براى شما تفسير نمى‏كند جز كسى كه من دست او را گرفته و بازويش را بالا آورده و به شما معرفى كردم. همانا هركس من مولاى اويم، پس اين على مولاى اوست... . خداوندا، تو به هنگام تبيين آن درباره على اين آيه را نازل كردى كه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» كه به سبب امامت او دين را كامل كردى؛ پس هركس امامت او و آن‏كه از فرزندان من از صلب اوست را نپذيرد، از كسانى خواهد بود كه اعمالشان از بين مى‏رود و در جهنم جاودانه خواهند بود.

2. روايت ابو نعيم اصفهانى

از كتاب‏هاى ديگرى كه در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نگاشته شده و از ميان رفته است، كتاب ما نزل من القرآن في علىّ نوشته ابونعيم اصفهانى است. خوشبختانه بسيارى از مطالب اين كتاب در ساير منابع نقل شده و يكى از عالمان معاصر،(1)با جمع‏آورى روايات وى، آن را بازسازى و احياء كرده است. أبونعيم در كتاب خود آورده است:

قال: حدّثنا محمّد بن أحمد بن عليّ بن مخلّد، قال: حدّثنا محمّد بن عثمان ابن أبى شيبة، قال: حدّثني يحيى الحماني، قال: حدّثنا قيس بن الربيع، عن أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد الخدري ـ رضي اللّه‏ عنه ـ : أنّ النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دعا الناس إلى عليّ عليه السلام في


1) . شيخ محمّدباقر محمودى رحمه اللّه‏.

غديرخمّ، وأمر بما تحت الشجر من الشوك فقم، وذلك يوم الخميس،فدعا عليّا، فأخذ بضبعيه، فرفعهما حتّى نظر الناس إلى بياض إبطي رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، ثمّ لم يتفرّقوا حتّى نزلت هذه الآية: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا»، فقال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم: أللّه‏ أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة، ورضا الربّ برسالتي وبالولاية لعليّ عليه السلام من بعدي.

ثمّ قال: من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله.

فقال حسّان بن ثابت: إئذن لي يا رسول اللّه‏ أن أقول في عليّ أبياتا تسمعهنّ.

فقال: قل على بركة اللّه‏.

فقام حسّان فقال: يا معشر مشيخة قريش! اتبعها قولي بشهادة من رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في الولاية ماضية. ثمّ قال:

يناديهم يوم الغدير نبيّهم بخمّ وأسمع بالرسول مناديا يقول: فمن مولاكم ووليّكم فقالوا: ولم يبدوا هناك التعاديا إلهك مولانا وأنت وليّنا ولن تجدن منّا لك اليوم عاصيا فقال له: قم يا عليّ فإنّني رضيتك من بعدي إماما وهاديا هناك دعا اللّهمّ وال وليّه وكن للذي عادى عليّا معاديا(1) محمّد بن احمد بن على بن مخلّد، از محمّد بن عثمان بن ابى شيبه، از يحيى حمانى، از قيس بن ربيع، از ابو هارون عبدى، از ابوسعيد خدرى روايت كردند كه: پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در غدير خم مردم را به سوى على عليه السلام فرا خواند و


1) . النور المشتعل: 56 .

دستور داد آن‏چه از خاشاك كه در زير درخت بود تميز شود. آن واقعه روز پنج شنبه بود.پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم على عليه السلام را خواند و پشت بازوانش را گرفت و بالا برد تا اين‏كه مردم زير بغل‏هاى رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را ديدند. پس از آن هنوز مردم متفرق نشده بودند كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا». آن‏گاه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرمود: «اللّه‏ اكبر بر كامل شدن دين، تمام گشتن نعمت و خشنودى پروردگار بر رسالت و ولايت براى على پس از من».

سپس فرمود: «هركه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست. خداوندا، مولاى كسى باش كه او را مولاى خود قرار داده و دشمن كسى باش كه با او دشمنى كند، و يارى كن آن كه را كه او را يارى كند و رها ساز آن‏كه را كه او را رها سازد».

حسّان بن ثابت عرض كرد: اى رسول خدا، به من اذن بده كه درباره على ابياتى بگويم.

پيامبر فرمود: «بگو به بركت خداوند».

حسّان برخاست و گفت: اى گروه بزرگان قريش، سخن من برگرفته از سخن رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است كه درباره ولايت گذشت. سپس گفت:

پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آنان را در روز غدير صدا زد و به آنها خطاب نمود: «مولا و ولى شما كيست؟». آنان بدون اظهار نفاق و دشمنى پاسخ دادند: خداى تو مولاى ما و تو نيز ولىّ ما هستى و امروز به يقين شرك و عصيانى از سوى ما نخواهى ديد. آن‏گاه پيامبر فرمود: «اى على، از جا برخيز كه من پس از خود به امامت و هدايت تو راضى هستم و كسى كه من مولاى او هستم، على عليه السلام ولىّ اوست».

دراين هنگام بود كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست به دعا برداشت و فرمود:«پروردگارا، دوست بدار آن كس كه او را دوست دارد و دشمن بدار آن كس كه به او دشمنى ورزد».

تصحيح سند روايت ابونعيم محمّد بن أحمد مخلّدابونعيم حديث را از محمّد بن احمد بن على بن مخلّد روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 357 هجرى و معروف به «ابن محرم» است و از شاگردان برجسته و ملازمان «إبن جرير طبرى» به شمار مى‏رود.

ذهبى در سير أعلام النبلاء مى‏نويسد:

الإمام، المفتي، المعمر، أبوعبداللّه‏، محمّد بن أحمد بن علي بن مخلّد البغدادي الجوهري المحتسب، عرف بابن محرم، من أعيان تلامذة ابن جرير؛(1) پيشوا و صاحب فتوا و پير، ابوعبداللّه‏ محمّد بن احمد بن على بن مخلد بغدادى جوهرى محتسب، معروف به ابن محرم كه از شاگردان برجسته ابن جرير است.

دارقطنى نيز درباره او مى‏گويد:

لا بأس به؛(2) اشكالى متوجه او نيست.

برقانى نيز چنين تعبيرى درباره او دارد.(3) محمّد بن ابى الفوارس نيز مى‏گويد:

كان يقال في كتبه أحاديث مناكير، ولم يكن عندهم بذلك؛(4) گفته مى‏شود كه در كتاب‏هاى وى احاديث منكرى وجود دارد، در حالى كه نزد ايشان چنين احاديثى موجود نيست.


1) . سير أعلام النبلاء: 16 / 60 ـ 61 / ش 41.

2) . ر.ك: همان: 16.

3) . ر.ك: تاريخ بغداد: 1 / 337 / ش 217؛ تاريخ الإسلام: 26 / 168.

4) . تاريخ بغداد: 1 / 337 / ش 217؛ الأنساب سمعانى: 5 / 213.

بنابراين وى از نظر عالمان رجالى سنى مورد اعتماد است و جرح و قدحىبر او وارد نشده. اما اين‏كه برخى گفته‏اند احاديث منكرى در كتاب‏هاى او وجود دارد، شايد مرادشان احاديثى از همين قبيل باشد كه درباره فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است و روشن است كه نقل اين‏گونه احاديث ضررى به وثاقت شخص نمى‏زند.

محمّد بن عثمان بن أبيشيبه ابن مخلّد از محمّد بن عثمان بن ابى شيبه نقل مى‏كند. وى متوفّاى سال 297 هجرى است و شرح حال او را در بررسى اسانيد روايات مربوط به نزول آيه تبليغ بيان كرديم. در آن‏جا توثيقات ذهبى، صالح جزره و ابن عدى درباره او مطرح شد. هم‏چنين اشاره كرديم كه برخى معاصران وى او را قدح و تضعيف كرده‏اند، اما براساس مبانىِ رجالى اهل تسنن، كلام عالمان معاصر درباره يكديگر پذيرفتنى و قابل اعتنا نيست.

يحيى حمانى محمّد بن عثمان بن أبي شيبه از يحيى حمانى روايت مى‏كند. وى از رجال صحيح مسلم و از مشايخ محدثان بزرگ اهل سنت هم‏چون ابوحاتم، مطيّن و امثال آنان است.(1)بسيارى از حديث پژوهان بزرگ به گفتار يحيى بن معين درباره وى استناد مى‏كنند كه او را راست‏گو و قابل اعتماد دانسته و وى را «صدوق ثقة» معرفى كرده‏اند.(2)


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 11 / 213 / ش 399.

2) . ر.ك: همان: 11 / 216.

هم‏چنين گروهى از عالمان و رجال جرح و تعديل او را توثيق كرده و تضعيف كنندگان وى را به حسادت متّهم ساخته‏اند. ابن عدى در الكامل في الضعفاء مى‏نويسد:

سمعت عبدالملك بن محمّد بن إبراهيم بن أبي هارون الهمداني يقول: سألت يحيى بن معين عن الحماني، فقال: ثقة، فقلت: يعني يقولون فيه. فقال: يحسدونه، هو واللّه‏ الذي لا إله إلاّ هو، ثقة؛(1) از عبدالملك بن محمّد بن ابراهيم بن ابى‏هارون همدانى شنيدم كه گفت: از يحيى بن معين درباره حمانى پرسيدم، وى گفت: او ثقه است.

گفتم: منظورم اين است كه در جرح وى سخن گفته‏اند.

ابن معين گفت: به وى حسادت ورزيده‏اند. سوگند به خدايى كه غير از او خدايى نيست، او راست‏گو است.

در تهذيب الكمال نيز آمده است:

قال محمّد بن عبداللّه‏ الحضرمي: سألت محمّد بن عبداللّه‏ بن نمير، عن يحيى الحماني، فقال: هو ثقة؛(2) محمّد بن عبداللّه‏ حضرمى گويد: از محمّد بن عبداللّه‏ بن نمير درباره يحيى حمانى پرسيدم. در جواب گفت: او مورد اعتماد است.

البته برخى از اتباع بنو اميه او را جرح كرده‏اند و علت جرح آنان، عدم محبّت وى به عثمان بوده است.(3)او هم‏چنين معاويه را مسلمان نمى‏دانستهو درباره او گفته است:


1) . الكامل: 7 / 238.

2) . تهذيب الكمال: 31 / 427 / ش 6868. هم‏چنين ر.ك: تاريخ بغداد: 14 / 175 / ش 7483.

3) . ر.ك: همان: 31 / 424؛ سير أعلام النبلاء: 10 / 530؛ تهذيب التهذيب: 11 / 214.

كان معاوية على غير ملّة الإسلام؛(1) معاويه بر غير آئين اسلام بوده است.

خطيب بغدادى و ذهبى نيز به نقل از وى مى‏نويسند:

مات معاويه على غير ملّة الإسلام؛(2) معاويه در حالى كه مسلمان نبود از دنيا رفت.

اما چنان كه در جلد نخست از اين مجموعه بيان شد، بر مبناى قواعد رجالى سنيان، مخالفت با عثمان و معاويه و حتى مخالفت با شيخين نيز مضرّ به وثاقت راوى نيست.

قيس بن ربيع قيس بن ربيع راوى بعدى روايت است. وى از رجال ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه است. ابن حجر عسقلانى درباره او مى‏گويد:

صدوق. تغيّر لمّا كبر؛(3) راست‏گو است، اما به جهت پيرى، تغيير كرد و دچار فراموشى گشت.

أبوهارون عبدى قيس بن ربيع از ابو هارون عبدى روايت مى‏كند. نام او عمارة بن جوين است.وى از تابعان مشهور و از رجال بخارى در كتاب «خلق أفعال العباد»،


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 11 / 216؛ ميزان الإعتدال: 4 / 392؛ تاريخ الإسلام: 16 / 455.

2) . تاريخ بغداد: 14 / 181؛ سير أعلام النبلاء: 10 / 533 .

3) . تقريب التهذيب: 2 / 32 / ش 5590 . هم‏چنين ر.ك: تحفة الأحوذي: 1 / 70 و 9 / 353.

رجال ترمذى و ابن ماجه است. هم‏چنين از مشايخ حديث پژوهان معروف سنى هم‏چون سفيان ثورى و حمّادان به شمار مى‏رود؛ اما عده‏اى او را تضعيف كرده‏اند و تنها دليل تضعيف وى از سوى برخى رجاليان، تشيّع اوست! چنان كه ابن عبدالبرّ درباره او مى‏نويسد:

كان فيه تشيّع، وأهل البصرة يفرطون فيمن يتشيّع بين أظهرهم؛ لأنّهم عثمانيون؛(1) در او تشيّع بود و اهل بصره در [تضعيف] كسى كه در ميانشان شيعه‏گرى كند افراط مى‏كنند؛ زيرا آنان طرفداران عثمان هستند.

ابن حجر عسقلانى پس از نقل اين سخن مى‏نويسد:

قلت: كيف لا ينسبونه إلى الكذب وقد روى ابن عدي في الكامل عن الحسن ابن سفيان، عن عبدالعزيز بن سلام، عن علي بن مهران، عن بهز بن أسد قال: أتيت إلى أبي هارون العبدي، فقلت: أخرج إلي ما سمعت من أبي سعيد، فأخرج لي كتابا فإذا فيه، حدثنا أبو سعيد: أنّ عثمان أدخل حفرته وأنّه لكافر باللّه‏، قال: قلت: تقرّ بهذا؟ قال: هو كما ترى! قال: فدفعت الكتاب في يده وقمت؛(2) مى‏گويم: چگونه او را به كذب منتسب نكنيم در حالى كه ابن عدى در الكامل، از حسن بن سفيان، از عبدالعزيز بن سلام، از على بن مهران، از بهز بن اسد روايت كرده است كه گفت: نزد ابو هارون رفتم و گفتم: آن‏چه را از ابوسعيد شنيده‏اى براى من بياور. وى كتابىرا براى من آورد كه در آن اين روايت بود. ابوسعيد براى من روايت كرد كه عثمان وارد


1) . تهذيب التهذيب: 7 / 361 ـ 362 / ش 671.

2) . همان: 7 / 362.

قبرش شد، در حالى كه قطعا به خدا كافر بود. راوى گويد: [به ابو هارون] گفتم: تو به اين سخن اقرار مى‏كنى؟ گفت: حقيقت چنان است كه مى‏بينى! راوى گويد كتاب را به او پس دادم و برخاستم.

بر همين اساس، ابن حجر در تقريب التهذيب مى‏نويسد:

متروك، ومنهم من كذّبه. شيعيّ؛(1) متروك است و گروهى از رجاليان او را دروغ‏گو مى‏دانند. وى شيعه است.

بديهى است كه پيروان عثمان وجود چنين شخصى را در ميان خود تحمل نكنند و او را مجروح و غير قابل اعتماد بشمارند. اما اهل سنت و كسانى كه به صحت كتب بخارى، ترمذى و ابن ماجه معتقدند، هرگز نمى‏توانند او را متروك بدانند؛ زيرا بخارى در يكى از كتاب‏هاى خود و نيز ترمذى و ابن ماجه در سنن خود كه از صحاح ستّه به شمار مى‏روند، از وى حديث نقل كرده‏اند و اين نشان‏گر متروك نبودن ابو هارون در نزد آنان است. افزون بر آن‏كه بر مبناى رجالى سنيان، شيعه بودن هرگز به وثاقت راوى ضرر نمى‏رساند و چنان كه روشن شد، تنها سبب تكذيب ابو هارون، ذكر حديثى در طعن عثمان است.

أبوسعيد خدرى ابو هارون اين حديث را از ابوسعيد خدرى روايت مى‏كند كه از صحابه و مورد قبول اهل تسنن است. بنابراين سنيان چاره‏اى جز پذيرش اينحديث ندارند.


1) . تقريب التهذيب: 1 / 709 / ش 4856.

عجيب است كه برخى ضمن طرح حديث ابونعيم به صورت ناقص و تقطيع شده و بدون هيچ اشاره‏اى به صحت آن، مدعى شده‏اند كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است.

بر همين اساس ابن تيميه پس از نقل روايت ابونعيم مى‏گويد:

أنّه قد ثبت في الصحاح والمساند والتفسير أنّ هذه الآية نزلت على النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وهو واقف بعرفة... وهذا اليوم كان قبل غدير خم بتسعة أيّام؛ ثابت شد كه آيه بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده است، در حالى كه ايشان هفت روز پيش از غدير در عرفه وقوف كرده بودند.

ابن تيميه در ادامه مى‏نويسد:

أنّ هذه الآية ليس فيها دلالة على عليّ ولا إمامته بوجه من الوجوه، بل فيها إخبار اللّه‏ بإكمال الدين وإتمام النعمة على المؤمنين، ورضا الإسلام دينا، فدعوى المدّعي: أنّ القرآن يدلّ على إمامته من هذا الوجه، كذب ظاهر، وإن قال: الحديث يدلّ على ذلك، فيقال: الحديث إن كان صحيحا، فتكون الحجّة من الحديث لا من الآية، وإن لم يكن صحيحا، فلا حجّة في هذا ولا في هذا، فعلى التقديرين لا دلالة في الآية على ذلك؛(1) در اين آيه هيچ دلالتى بر [فضيلت] على و امامت او به هيچ وجه وجود ندارد، بلكه درآن خدا از كامل شدن دين و تمام شدن نعمت بر مؤمنان و رضايت بر اسلام به عنوان دين


1) . منهاج السنّة: 7 / 36 ـ 36. هم‏چنين ر.ك: الإمامة في ضوء الكتاب والسنة: 1 / 40 ـ 42؛ المنتقى من منهاج الإعتدال: 1 / 425، با اندكى اختلاف.

اخبار كرده است و ادعاى كسى كه مدعى است قرآن بر اين وجه بر امامت على عليه السلام دلالت دارد، دروغى آشكار است و اگر بگويد: حديث بر آن دلالت دارد؛ پس در جواب وى گفته مى‏شود كه اگر حديث صحيح باشد، حجت از حديث است نه از آيه، و اگر حديث صحيح نباشد، ديگر نمى‏شود به آيه و حديث احتجاج كرد و در هر دو فرض، دلالتى بر اين مطلب در آيه وجود ندارد. پس در هر دو صورت در آيه دلالتى بر آن نيست.

ابن كثير نيز در تفسيرش مى‏نويسد:

قلت: وقد روى ابن مردويه من طريق أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد الخدري، أنّها نزلت على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يوم غدير خمّ حين قال لعليّ: من كنت مولاه فعليّ مولاه.

ثمّ رواه عن أبي هريرة، وفيه: أنّه اليوم الثامن عشر من ذي الحجّة يعني: مرجعه عليه السلام من حجّة الوداع.

ولا يصحّ لا هذا ولا هذا.

بل الصواب الذي لا شكّ فيه ولا مرية، أنّها أنزلت يوم عرفة، وكان يوم جمعة، كما روى ذلك أميرالمؤمنين عمر بن الخطّاب، وعليّ بن أبي طالب، وأوّل ملوك الإسلام معاوية بن أبي سفيان، وترجمان القرآن عبداللّه‏ بن عبّاس، وسمرة بن جندب رضي اللّه‏ عنه، وأرسله الشعبي، وقتادة بن دعامة، وشهر بن حوشب وغير واحد من الأئمة والعلماء، واختاره ابن جرير الطبري رحمه اللّه‏؛(1) ابن مردويه، از طريق ابوهارون عبدى، از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه آيه اكمال روز غدير خم بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شد، آن‏گاه كه آن حضرت نسبتبه على عليه السلام فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست».


1) . تفسير ابن كثير: 2 / 15.

سپس آن را از ابوهريره روايت مى‏كند و در حديث ابوهريره آمده است: نزول آيه روز هجده ذى الحجه بوده است، يعنى در بازگشت پيامبر از حجة الوداع.

روايت ابوسعيد خدرى و روايت ابوهريره صحيح نيستند؛ بلكه قول صحيح كه شك و شبهه‏اى در آن نيست، نزول آيه در روز عرفه مى‏باشد كه در روز جمعه بوده است، چنان كه آن را عمر بن خطاب، على بن ابى طالب، معاويه بن ابى سفيان نخستين پادشاه اسلام!، عبداللّه‏ ابن عباس ترجمان قرآن و سمرة بن جندب روايت كرده‏اند. شعبى، قتاده بن دعامة، شهر بن حوشب و تعدادى از پيشوايان و عالمان نيز به ارسال مسلم نقل كرده‏اند و ابن جرير اين قول را برگزيده است.

چنان كه پيشتر اشاره شد، در اين عبارت، روايت ابونعيم ناقص و تقطيع شده آمده است و ابن تيميه هيچ اشاره‏اى به صحت سند اين روايت نمى‏كند. هم‏چنين با اشاره به احاديث ابن مردويه از ابوسعيد خدرى و ابو هريره، آن دو حديث را نيز غير صحيح معرفى مى‏كند و در نهايت به حديث نزول آيه در روز عرفه اشاره مى‏كند و از راويان آن نام مى‏برد. در حالى كه ما سند روايت ابونعيم را تصحيح كرديم و از بيست و شش نفر از حديث پژوهان و عالمان مورد قبول اهل تسنن در دوره‏هاى مختلف نام برديم كه همگى روايت نزول آيه در روز غدير را نقل كرده‏اند. بنابراين ادّعاى فوق افترائى بيش نيست. افزون بر آن‏كه روايت نزول آيه در غدير خم به اسانيد معتبر ديگرى نيز نقل شده است كه در ادامه به طرح و تصحيح اسانيد آن‏ها خواهيم پرداخت؛ اما پيش از آن يادآور مى‏شويم كه سخن ابن تيميه، تكرار ادّعاى قبلى وى درباره آيه تبليغ است كه در آن‏جا به آن پاسخ داده شد.

3. روايت خطيب بغدادى

از جمله راويان نزول آيه مبارك اكمال در غدير خم، خطيب بغدادى است. وى در تاريخ بغداد مى‏نويسد:

أنبأنا عبداللّه‏ بن علي بن محمّد بن بشران(1)أنبأنا علي بن عمر الحافظ، حدثنا أبونصر حبشون بن موسى بن أيوب الخلال، حدثنا علي بن سعيد الرملي، حدثنا ضمرة بن ربيعة القرشي، عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب، عن أبي هريرة، قال: من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة، كتب له صيام ستين شهرا، وهو يوم غدير خم، لمّا أخذ النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بيد عليّ بن أبي طالب، فقال: «ألست وليّ المؤمنين؟» قالوا: بلى يا رسول اللّه‏. قال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»، فقال عمر بن الخطاب: بخّ بخّ لك يابن أبي طالب! أصبحت مولاي ومولى كلّ مسلم. فأنزل اللّه‏: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»، ومن صام يوم سبعة وعشرين من رجب، كتب له صيام ستين شهرا، وهو أوّل يوم نزل جبرئيل عليه السلام على محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بالرسالة.

إشتهر هذا الحديث من رواية حبشون، وكان يقال: إنّه تفرّد به. وقد تابعه عليه أحمد بن عبداللّه‏ بن النيري، فرواه عن علي بن سعيد، أخبرنيه الأزهري حدثنا محمّد بن عبداللّه‏ بن أخي ميمي، حدثنا أحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد ابن العباس بن سالم بن مهران المعروف بابن النيري ـ إملاء ـ حدثنا علي بن سعيد الشامي، حدثنا ضمرة بن ربيعة، عن ابن شوذب، عن مطر، عن شهر


1) . نام صحيح راوى «على بن محمّد بن عبداللّه‏ بشران» است.

ابن حوشب، عن أبي هريرة، قال: من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة،وذكر مثل ما تقدّم أو نحوه؛(1) عبداللّه‏ بن على بن محمّد بن بشران، از على بن عمر حافظ [دارقطنى]، از ضمرة بن ربيعه قرشى، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابوهريره روايت كرده‏اند كه گفت: هركس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بدارد، [ثواب] روزه شصت ماه براى او نوشته مى‏شود و آن روز غدير خم است. همان روزى كه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست على بن ابى طالب [عليه السلام] را گرفت و فرمود: «آيا من مولاى مؤمنان نيستم؟» [مردم ]گفتند: بله، اى رسول خدا.

فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست». عمر بن خطاب گفت: به به‏اى پسر ابوطالب! روز را در حالى آغاز كردى كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى. سپس خداوند اين آيه را نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ». و هر كس روز بيست و هفتم رجب را روزه بدارد، [ثواب] شصت ماه روزه براى او نوشته مى‏شود، و آن روز نخستين روزى است كه جبرئيل براى اعلام رسالت بر محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرود آمد.

اين حديث به روايت حبشون مشهور شد و گفته مى‏شد وى تنها راوى حديث است، در حالى كه احمد بن عبداللّه‏ بن نيرى نيز در نقل اين روايت با وى همراه است و آن را از على بن سعيد روايت كرده است كه: ازهرى از آن به من خبر داد كه محمّد بن عبداللّه‏ بن اخى ميمى، از احمد بن عبداللّه‏ بن احمد بن عباس بن سالم بن مهران (معروف به نيرى) ـ به صورت إملا ـ از على بن سعيد شامى، از ضمرة بن ربيعه، از ابن شوذب، از مطر، از شهر بن حوشب، از ابوهريره روايت كردند كه گفت: هركس روزه هجدهم ذى الحجه را روزه بدارد. وى حديث را به مانند حديث بالا نقل كرد.


1) . تاريخ بغداد: 8 / 284 ـ 285 / ش 4392. هم‏چنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 233 ـ 234.

بنابراين، خطيب بغدادى دو سند براى اين حديث ذكر مى‏كند و يادآورمى‏شود قول به اختصاص سند حديث به حبشون صحيح نيست. در اين‏جا به تصحيح اين دو سند مى‏پردازيم:

ابن بشران ابن بشران شيخ و استاد خطيب بغدادى و متوفّاى سال 415 هجرى است. خطيب بغدادى در توثيق استاد خود مى‏نويسد.

علي بن محمّد بن عبداللّه‏ بن بشران بن محمّد بن بشر بن مهران بن عبداللّه‏، أبوالحسين الأموي، المعدّل(1)... ، كتبنا عنه، وكان صدوقا، ثقة، ثبتا، حسن الأخلاق، تام المروءة، ظاهر الديانة... ، وكانت وفاته... سنة خمس عشرة وأربعمائة؛(2) ابوالحسن على بن محمّد بن عبداللّه‏ بن بشران بن محمّد بن بشر بن مهران بن عبداللّه‏ اموى معدل... از او حديث كتابت مى‏كنيم و او راست‏گو، مورد اعتماد و دقيق بود، اخلاق نيكو، مروت تام و ديانت آشكار داشت... و وفات او سال 415 است.

ذهبى نيز او را چنين توصيف مى‏كند:

الشيخ العالم، المعدّل، المسند، أبوالحسين علي بن محمّد... ، روى شيئا كثيرا على سدادٍ و صدق، و صحة رواية، كان عدلاً وقورا؛(3) شيخ عالم، معدل مورد استناد، ابوالحسن على بن محمّد... امور فراوانى را به جا و بهراستى و درستى روايت كرد و او عادل و باوقار بود.


1) . «معدِّل» به معناى شخص مقبول است و اين لقب والاترين مقامى است كه عدالت شهود بايد از سوى او تأييد شود.

2) . تاريخ بغداد: 12 / 97 ـ 98 / ش 6527.

3) . سير أعلام النبلاء: 17 / 311 ـ 312 / ش 189.

على بن عمر (دارقطنى) ابن بشران، از دارقطنى يا همان على بن عمر حافظ روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 385 هجرى است. خطيب بغدادى در شرح حال وى مى‏نويسد:

كان فريد عصره، وقريع دهره، ونسيج وحده، وإمام وقته، إنتهى إليه علم الأثر، والمعرفة بعلل الحديث، وأسماء الرجال، وأحوال الرواة، مع الصدق والأمانة، والفقه والعدالة، وقبول الشهادة، وصحة الإعتقاد، وسلامة المذهب... سمعت القاضي أبا الطيّب طاهر بن عبداللّه‏ الطبري يقول: كان الدارقطني أميرالمؤمنين في الحديث؛(1) او يگانه زمانه، سرآمد روزگار، تافته‏اى جدا بافته و پيشواى زمان خود بود. علم تاريخ و شناخت مشكلات حديث و اسامى رجال و احوال روايت همراه با راستى، امانت‏دارى، فقه، عدالت، قبول شهادت و صحت اعتقاد و سلامت مذهب به او منتهى مى‏شود... شنيدم كه قاضى ابوطيب طبرى مى‏گفت: دارقطنى اميرمؤمنان در حديث بود! ابن جوزى نيز درباره وى مى‏گويد:

قد اجتمع له مع علم الحديث، والمعرفة بالقراءات، والنحو، والفقه، والشعر، مع الأمانة والعدالة، وصحة العقيدة؛(2) در وى علم حديث و شناخت قرائات، نحو، فقه و شعر به همراه امانت و عدالت و صحت عقيده جمع بود.


1) . تاريخ بغداد: 12 / 34 ـ 35 / ش 6404.

2) . المنتظم: 7 / 184. هم‏چنين ر.ك: علل الدارقطني: 1 / 17؛ البداية والنهاية: 11 / 362.

ذهبى نيز در سير أعلام النبلاء مى‏نويسد:

الدارقطني الإمام الحافظ المجوّد، شيخ الإسلام، عَلَم الجهابذة... ، كان من بحور العلم، ومن ائمّة الدنيا، إنتهى إليه الحفظ، ومعرفة علل الحديث ورجاله؛(1) دارقطنى پيشوا، حافظ، نيكو، شيخ الإسلام، سالار نكته سنجان، ... وى از بحرهاى دانش و از پيشوايان مردم دنيا بود. حفظ و شناخت مشكلات حديث و رجال به او منتهى مى‏شد.

أبونصر حبشون دارقطنى از ابونصر حبشون روايت مى‏كند. خطيب بغدادى او را توثيق كرده و درباره وى مى‏نويسد:

حبشون بن موسى بن أيوب، أبونصر الخلال... ، وكان ثقة، يسكن باب البصرة... ، أنبأنا الأزهري، أنبأنا علي بن عمر الحافظ قال: حبشون بن موسى بن أيوب الخلال صدوق؛(2) حبشون بن موسى بن أيوب، أبونصر خلال... ثقه و ساكن باب بصره بود... ازهرى از على بن عمر حافظ خبر داد كه گفت: حبشون بن موسى بن ايوب خلال راست‏گو است.

ذهبى نيز مى‏گويد:

حبشون ابن موسى بن أيوب الشيخ، أبونصر البغدادي الخلال... ، كان أحد الثقات؛(3)شيخ ابونصر حبشون بن موسى بن ايوب، بغدادى خلال... يكى از ثقات بوده است.


1) . سير أعلام النبلاء: 21 / 449 ـ 450 / ش 332.

2) . تاريخ بغداد: 8 / 284 ـ 285 / ش 4392.

3) . سير أعلام النبلاء: 15 / 316 ـ 317 / ش 155.

على بن سعيد رملى حبشون بن موسى از على بن سعيد رملى روايت مى‏كند. ذهبى در ميزان الإعتدلال تصريح مى‏كند كه على بن سعيد رملى ثقه و مورد اعتماد است و احدى درباره او قدح و جرحى ندارد. وى مى‏نويسد:

ما علمت به بأسا، ولا رأيت أحدا الآن تكلّم فيه، وهو صالح الأمر، ولم يخرج له أحد من أصحاب الكتب السّتة مع ثقته؛(1) من ايرادى از او سراغ ندارم و تاكنون نديده‏ام كه احدى درباره او جرحى داشته باشد. كار او نيكوست، امّا با وجود وثاقت وى، هيچ يك از صاحبان كتاب‏هاى شش‏گانه حديثى از او نقل نكرده‏اند.

ابن حجر عسقلانى نيز ضمن اشاره به سخن ذهبى مى‏گويد:

وإذا كان ثقة ولم يتكلّم فيه أحد، فكيف نذكره في الضعفاء؛(2) اگر او مورد اعتماد است و احدى درباره او جرحى نداشته است، پس چرا او را در ميان ضعفاء نام ببريم؟! ضمرة بن ربيعه على بن سعيد رملى از ضمرة بن ربيعه روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 202 هجرى و از رجال بخارى در كتاب الأدب المفرد و نيز از رجال چهارتن از نويسندگان صحاح ستّه است.(3)مزّى در تهذيب الكمال، درباره ضمرة ابن ربيعه مى‏نويسد:


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 125 / ش 5833. وى اين سخن را در ذيل ترجمه «علي بن أبيحملة» آورده است كه وى همان «علي بن سعيد الرملي» است. هم‏چنين ر.ك: لسان الميزان: 4 / 232.

2) . لسان الميزان: 4 / 227 / ش 598 .

3) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 403 / ش 804 .

قال عبداللّه‏ بن أحمد بن حنبل، عن أبيه: رجل صالح، صالح الحديث، من الثقات المأمونين، لم يكن بالشام رجل يشبهه، وهو أحبّ إلينا من بقية، بقية كان لا يبالي عن من حدّث.

وقال عثمان بن سعيد الدارمي: عن يحيى بن معين والنسائي، ثقة. وقال أبوحاتم: صالح. وقال آدم بن أبي إياس: ما رأيت أحد أعقل لمايخرج من رأسه من ضمرة. وقال محمّد بن سعد: كان ثقة، مأمونا، خيّرا، لم يكن هناك أفضل منه؛(1) عبداللّه‏ بن احمد از پدرش نقل مى‏كند: [ضمرة] مردى نيك و حديثش نيكوست. وى از افراد امين و مورد اعتماد است و در شام كسى نظير او نيست و او نزد ما از بقيه محبوب‏تر است، چرا كه ديگران اهميت نمى‏دهند كه از چه كسى روايت مى‏كنند. عثمان بن سعيد دارمى از يحيى بن معين و نسائى نقل مى‏كند كه او ثقه است. ابوحاتم نيز مى‏گويد: صالح است. آدم بن أبوإياس گويد: آگاه‏تر و عاقل‏تر از او در نقل حديث از مصدرش نديدم. محمّد بن سعد گويد: او ثقه، امين و خير بود و در اين‏جا كسى بهتر از او نيست.

عبداللّه‏ بن شوذب راوى ديگر اين سند عبداللّه‏ بن شوذب است. وى متوفّاى سال 156 هجرى واز رجال بخارى در الأدب المفرد، ابوداوود، ترمذى، نسائى و ابن ماجه است.(2)ذهبى درباره او مى‏گويد:


1) . تهذيب الكمال: 13/ 319 ـ 320/ ش 2938. هم‏چنين ر.ك: سير أعلام النبلاء: 9/ 326/ ش 107؛ تهذيب التهذيب: 4 / 403 ـ 404 / ش 804 ؛ عمدة القاري: 13 / 97.

2) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 225 / ش 448.

وثّقه جماعة، كان إذا رئى ذكرت الملائكة؛(1) گروهى او را توثيق كرده‏اند، وقتى ديده مى‏شد، يادآور ملائكه بود! ابن عساكر نيز در تاريخ مدينة دمشق مى‏نويسد:

سمعت كثير بن الوليد يقول: كنت إذا رأيت ابن شوذب، ذكرت الملائكة؛(2) از كثير بن وليد شنيدم كه مى‏گفت: من هرگاه ابن شوذب را مى‏ديدم، به ياد ملائكه مى‏افتادم! ابن حجر عسقلانى مى‏گويد:

صدوق عابد؛(3) وى راست‏گو و عابد است.

و نيز مى‏گويد:

قال سفيان: كان ابن شوذب من ثقات مشايخنا... ، وقال ابن معين وابن عمار والنسائي: ثقة. وقال أبو حاتم: لا بأس به. وذكره ابن حبان في الثقات؛(4)سفيان گويد: ابن شوذب از مشايخ مورد اعتماد ماست. ابن معين، ابن عمار و نسائى نيز گويند: وى ثقه است. ابوحاتم نيز گويد: ايرادى به او نيست. ابن حبان او را در ثقات آورده است.


1) . الكاشف في معرفة من له رواية: 1 / 562 / ش 2779.

2) . تاريخ مدينة دمشق: 29 / 170. هم‏چنين ر.ك: تهذيب الكمال: 15 / 96 / ش 3335؛ سير أعلام النبلاء: 7 / 93 / ش 39؛ تهذيب التهذيب: 5 / 225 / ش 448؛ تاريخ الإسلام: 9 / 457.

3) . تقريب التهذيب: 1 / 501 / ش 3398.

4) . تهذيب التهذيب: 5 / 225 / ش 448.

مطر ورّاق ابن شوذب از مطر ورّاق روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 129 هجرى است و در توثيق او همين بس كه از رجال بخارى در باب «التجارة في البحر» از كتاب جامع، و نيز از رجال مسلم و ساير نويسندگان صحاح است.(1) ابن حجر در شرح حال وى مى‏نويسد:

قال العجلي: بصري صدوق، ... وقال أبوبكر البزّار... لا نعلم أحدا ترك حديثه... وقال الساجي: صدوق يهمّ؛ عجلى گويد: وى اهل بصره و فردى راست‏گو بود... ابوبكر بزار گويد: ... أحدى را نيافتم كه حديث وى را ترك كرده باشد.

ذهبى نيز در سير أعلام النبلاء مى‏نويسد:

الإمام الزاهد الصادق... وكان يكتب المصاحف، ويتقن ذلك... . قال الخليل بن عمر بن إبراهيم: سمعت عمي عيسى يقول: ما رأيت مثل مطر الوراق في فقهه وزهده؛(2) پيشوا، زاهد، راست‏گو... و همواره در حال نوشتن كتاب بود. وى استوار در تأليف بود... . خليل بن عمر بن ابراهيم گويد: شنيدم عمويم عيسى مى‏گفت: به سان وراق در فقه و زهد كسى را نديدم.شهربن حوشب مطر از شهر بن حوشب روايت مى‏كند. وى نيز از رجال بخارى در الأدب المفرد، مسلم و ساير نويسندگان صحاح ستّه است(3)و همين ميزان وثاقت، از نظر سنيان كفايت مى‏كند.


1) . ر.ك: همان: 10 / 152 ـ 153 / ش 318؛ تهذيب الكمال: 28 / 51 / ش 5994 .

2) . سير أعلام النبلاء: 5 / 452 ـ 453 / ش 202.

3) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 324 ـ 325 / ش 635.

بنابراين سند نخست روايت خطيب بغدادى بدون اشكال است و مى‏توان در برابر اهل سنت به آن استناد كرد و آنان بايد به محتواى حديث ملتزم شوند.

بررسى اعتبار سند دوم خطيب بغدادى

ابوالقاسم عبيداللّه‏ بن احمد بغدادى خطيب بغدادى در اين طريق، حديث را از ابوالقاسم عبيداللّه‏ بن احمد بغدادى معروف به أزهرى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 435 هجرى است. خطيب بغدادى در شرح حال او مى‏نويسد:

كان أحد المكثرين من الحديث، كتابة وسماعا، ومن المعنيين به، والجامعين له، مع صدق وأمانة، وصحة واستقامة، وسلامة مذهب، وحسن معتقد، ودوام درس للقرآن. سمعنا منه المصنّفات الكبار، والكتب الطوال؛(1) او كسى بود كه احاديث فراوانى را شنيد و نگاشت و در جمع آورى، تشخيص و تعيين احاديث نقش آفريد. وى با راستى، استوارى، سلامت در مذهب و اعتقادى نيكو، تداوم در تدريس قرآن داشت. از او روايت‏هاى مصنفات عالمان بزرگ و كتاب‏هايى قطور را شنيده‏ايم.أبوالحسين محمّد بن عبداللّه‏ بن أخي ميمي أزهرى از أبوالحسين محمّد بن عبداللّه‏ دقاق، معروف به ابن أخى ميمى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 390 هجرى است. خطيب او را توثيق كرده و در شرح حالش مى‏نويسد:


1) . تاريخ بغداد: 10 / 383 ـ 384 / ش 5559 . هم‏چنين ر.ك: الأنساب سمعانى: 3 / 329.

كان ثقة مأمونا، ديّنا فاضلاً؛(1) او مورد اعتماد، امين، ديندار و فاضل بود.

ذهبى نيز مى‏گويد:

الشيخ الصدوق، المسند... ، أحد الثقات؛(2) شيخ راست‏گو، مورد اعتماد و... يكى از ثقات است.

أحمد بن عبداللّه‏ (ابن نيرى) محمّد بن عبداللّه‏ از احمد بن عبداللّه‏ معروف به ابن نيرى روايت مى‏كند. ابن نيرى متوفّاى سال 320 هجرى است. خطيب او را ثقه دانسته است. وى مى‏نويسد:

روى عنه... ، حدثني الحسن بن أبيطالب: أنّ يوسف القواس ذكره في جملة شيوخه الثقات؛(3) از وى افرادى روايت كرده‏اند ... حسن بن أبى‏طالب براى من نقل كرد كه همانا يوسفقواس وى را در زمره اساتيد راست‏گوى خود نام برده است.

ابن كثير نيز وى را راست‏گو معرفى كرده، مى‏نويسد:

حبشون الخلال وأحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد النيري وهما صدوقان؛(4) حبشون خلال و احمد بن عبداللّه‏ بن احمد نيرى، هر دو راست‏گو هستند.


1) . تاريخ بغداد: 3 / 89 / ش 1084. هم‏چنين ر.ك: البداية والنهاية: 11 / 375.

2) . سير أعلام النبلاء: 16 / 564 / ش 416.

3) . تاريخ بغداد: 4 / 449 / ش 2246.

4) . البداية والنهاية: 5 / 233. هم‏چنين ر.ك: تاريخ الإسلام: 23 / 596 .

على بن سعيد على بن سعيد از ديگر راويان اين سند است. البته از اين راوى سند دوم با سند نخست مشترك است و پيشتر شرح حال ابن سعيد و مابقى رجال بررسى شد. بنابراين سند دوم روايت خطيب بغدادى نيز بدون اشكال بوده و قابل استناد است. افزون بر آن‏كه خود خطيب بغدادى نيز اين حديث را صحيح مى‏داند؛ زيرا وى درباره سند آن سخنى نگفته و سكوت وى از طعن در سندى و بيان سندى ديگر نشان‏گر مقبول بودن حديث نزد خطيب بغدادى و اعتقاد و تأكيد او بر اين حديث است. از سوى ديگر خطيب بغدادى از عالمان موجّه و مورد اعتماد سنيان به شمار مى‏رود و ذهبى در شرح حال وى تعابير بلندى به كار برده است. وى در سير أعلام النبلاء درباره خطيب بغدادى مى‏نويسد:

الخطيب، الإمام الأوحد، العلامة المفتي، الحافظ الناقد، محدّث الوقت أبوبكر، أحمد... ، صاحب التصانيف، وخاتمة الحفّاظ... ، وكتب الكثير، وتقدّم في هذا الشأن، وبذر الأقران، وجمع وصنّف وصحّح، وعلّل وجرّح، وعدّل وأرّخ وأوضح، وصار أحفظ أهل عصره على الإطلاق؛(1) خطيب، پيشواى يگانه، علامه صاحب فتوا، حافظ ناقد، محدث زمان خود و خاتم حفاظبود... بسيار نوشت و در اين ويژگى بر ديگران تقدم يافت و از معاصرانش پيش افتاد و به جمع‏آورى، تصنيف، تصحيح، توضيح، جرح و تعديل، تاريخ نگارى و آشكارسازى پرداخت و به طور مطلق احفظ اهل زمانش شد.

ذهبى سپس به صورت مبسوط، به مدح ساير عالمان درباره خطيب مى‏پردازد.(2)


1) . سير أعلام النبلاء: 18 / 270 / ش 137.

2) . همان: 18 / 275 ـ 297.

4. روايت ابن عساكر

ابن عساكر نيز روايت مربوط به نزول آيه اكمال در غدير خم را به چند طريق و با اسناد مختلف نقل مى‏كند. وى به سند خود، بدون هيچ اختلافى روايت خطيب بغدادى را حرف به حرف از او نقل مى‏كند و آن‏گاه مى‏نويسد:

أخبرناه عاليا أبوبكر بن المزرفي، نا أبوالحسين بن المهتدي، نا عمر بن أحمد، نا أحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد، نا علي بن الرقّى، نا ضمرة، عن ابن شوذب، عن مطر الورّاق، عن شهر بن حوشب، عن أبي هريرة.(1) وى هم‏چنين سند ديگرى براى روايت ذكر كرده و مى‏نويسد:

وأخبرناه أبوالقاسم بن السمرقندي، نا أبوالحسين بن النقور، أنا محمّد ابن عبداللّه‏ بن الحسين الدقّاق، نا أحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد بن العباس بن سالم بن مهران، المعروف بابن النيري.(2) بنابراين، ابن عساكر علاوه بر روايت خطيب بغدادى، به دو سند ديگرنزول آيه اكمال را در غديرخم روايت كرده است كه در اين‏جا به بررسى اين دو سند مى‏پردازيم.

بررسى سند نخست ابن عساكر

أبوبكر مزرفى ابن عساكر حديث را از ابوبكر مزرفى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 527 هجرى است. ابن جوزى درباره او مى‏گويد:


1) . وى پس از نقل اين روايت، به نقل از ابوهريره مى‏نويسد: «وهو يوم غديرخم، من صام، يعنى ثمانية عشر من ذي الحجّة، كتب اللّه‏ له صيام ستّين شهرا».

2) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 233 ـ 234.

سمعت منه الحديث، وكان ثقة، ثبتا، عالما، حسن العقيدة؛(1) از او حديث شنيده‏ام و او مورد اعتماد، دقيق و عالم بود و عقيده‏اى نيكو داشت.

ذهبى نيز مى‏نويسد:

كان ثقة متقنا؛(2) او مورد اعتماد و متقن بود.

أبوالحسين بن مهتدى ابوبكر بن مزرفى از ابوالحسين بن مهتدى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 465 هجرى است. در سير أعلام النبلاء درباره ابن مهتدى آمده است:

ابن المهتدي باللّه‏، الإمام، العالم، الخطيب، المحدّث، الحجّة، مسند العراق، أبوالحسين محمّد بن علىّ بن محمّد... ، سيد بني هاشم في عصره... ، قال الخطيب: كان ثقة نبيلاً... ، وقال أبوسعد السمعاني... ، كان ثقة، حجّة،نبيلاً مكثرا. وقال أبي النرسي: كان ثقة، يقرأ للناس؛(3) ابن مهتدى باللّه‏، پيشوا، عالم، خطيب و محدّث، حجت و مورد استناد اهل عراق، ابوالحسين محمّد بن على بن محمّد... بزرگ بنو هاشم در عصر خود بود... خطيب گويد: او مورد اعتماد و شريف بود... ابوسعد سمعانى گويد:... او مورد اعتماد، حجت، شريف و توان‏گر بود. و أبو نرسى گويد: او مورد اعتماد بود و براى مردم قرائت مى‏كرد.


1) . المنتظم: 10 / 34 / ش 47.

2) . سير أعلام النبلاء: 19 / 632 / ش 372.

3) . همان: 18 / 241 ـ 242.

خطيب بغدادى نيز درباره وى مى‏نويسد:

كتبت عنه، وكان فاضلاً، نبيلاً، ثقة، صدوقا؛(1) از او حديث گرفته مى‏شد، و فردى فاضل، شريف، مورد اعتماد و راست‏گو بود.

عمر بن أحمد ابن مهتدى از عمر بن احمد روايت مى‏كند. وى معروف به ابن شاهين و متوفّاى سال 385 هجرى است. ذهبى در شرح حال او مى‏نويسد:

ابن شاهين الشيخ الصدوق، الحافظ العالم، شيخ العراق، وصاحب التفسير الرازى، أبو حفص، عمر بن أحمد... ، قال الخطيب: كان ثقة أمينا... ، وقال الأمير أبونصر(2): هو الثقة الأمين... ، قال حمزة السهمي، سمعت الدارقطني يقول: ابن شاهين يلح على الخطأ وهو ثقة... ، وقال أبوالوليد الباجي: هو ثقة. وقال أبوالقاسم الأزهرى: كان ثقة؛(3)ابن شاهين شيخ راست‏گو، حافظ، عالم، شيخ عراق، صاحب تفسير كبير، ابوحفص عمر بن احمد... خطيب گويد: مورد اعتماد و امين بود... ابن ماكولا گويد: او مورد اعتماد و امين است... حمزه سهمى از دارقطنى نقل مى‏كند كه گفت: خطا را به تنگنا مى‏كشيد [كنايه از اين‏كه مرتكب خطا نمى‏شد] و او مورد اعتماد است... ابو الوليد باجى گويد: او مورد اعتماد است. و ازهرى گويد: او مورد اعتماد بود.


1) . تاريخ بغداد: 3 / 323 / ش 1428.

2) . معروف به ابن ماكولا.

3) . سير أعلام النبلاء: 16 / 431 ـ 433 / ش 320.

أحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد عمر بن احمد از احمد بن عبداللّه‏ بن احمد روايت مى‏كند. وى همان ابن نيرى است كه پيشتر شرح حالش گذشت. همين طور احوالات ساير راويان نيز پيشتر بررسى شد.

بررسى سند دوم ابن عساكر

أبوالقاسم بن سمرقندى در سند دوم، ابن عساكر حديث را از ابوالقاسم بن سمرقندى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 536 هجرى است. ذهبى درباره وى مى‏گويد:

الشيخ، الإمام، المحدّث، المفيد، المسند، أبوالقاسم، إسماعيل بن أحمد... ، قال ابن عساكر: كان ثقة مكثراً... ، قال السلفي: هو ثقة؛(1) شيخ پيشوا، محدث، مفيد، مورد استناد، ابوالقاسم اسماعيل بن احمد... ابن عساكر گويد: او مورد اعتماد و كثير الحديث ... و سلفى گويد: او مورد اعتماد است.أبوالحسين بن نقور سمرقندى از ابوالحسين بن نقور روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 470 هجرى است. درباره او نيز آمده است:

ابن النقور، الشيخ الجليل، الصدوق، مسند العراق، أبوالحسين أحمد بن محمّد بن أحمد بن عبداللّه‏ بن النقور البغدادي البزّاز... ، قال الخطيب: كان صدوقا... ، وقال ابن خيرون: ثقة؛(2)


1) . همان: 20 / 28 ـ 30 / ش 13.

2) . همان: 18 / 372 ـ 373 / ش 180.

ابن نقور، شيخ جليل و راست‏گو، مورد استناد اهل عراق، ابوالحسين احمد بن محمّد بن احمد بن عبداللّه‏ بن نقور بغدادى بزاز... خطيب گويد: راست‏گو بود... و ابن خيرون نيز مى‏گويد: مورد اعتماد است.

محمّد بن عبداللّه‏ بن حسين دقّاق راوى بعد محمّد بن عبداللّه‏ بن حسين دقّاق است. وى همان ابن أخى ميمى است كه شرح حال او به همراه شرح حال ساير راويان پس از وى گذشت.

بررسى اشكالات مخالفان

تا اين‏جا روشن شد كه براساس روايات متعدد و با اسانيد معتبر، آيه مبارك اكمال در روز غديرخم و پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است و بيان‏گر اين حقيقت است كه خداوند دين خود را با نصب امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام كامل كرده و نعمتش را به واسطه آن تمام ساخته است و دين مورد رضايت خود را اسلام ـ يعنى تسليم در برابر خويش ـ معرّفى كردهاست. اما حق ستيزان، اين حقيقت آشكار را برنتافته و در راه مبارزه با آن به بهانه جويى و طرح مناقشاتى پوچ و بى پايه پرداخته‏اند. ما نيز جهت كامل شدن بحث، ناگزير به مطرح كردن اين مناقشات هستيم و سپس درصدد پاسخ به آن‏ها برخواهيم آمد.

مناقشات ابن تيميه مرحوم علاّمه حلّى در كتاب خود، براى اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از جمله آياتى كه استدلال كرده است، استناد به آيه اكمال است و با استشهاد به

روايت ابونعيم درباره نزول آيه در روز غدير خم، آن را دليلى بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام دانسته است. ايشان مى‏فرمايد:

البرهان الثالث: قوله تعالى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا».

روى أبونعيم بإسناده إلى أبي سعيد الخدري، قال: أنّ النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دعا الناس إلى عليّ في غدير خم... .(1) ابن تيميه با مناقشه در كلام علاّمه رحمه اللّه‏، سخنانِ بى اساس خود درباره استدلال به آيه ابلاغ را تكرار كرده است. وى با ذكر اين نكته كه آن‏چه مورد استناد قرار مى‏گيرد بايد صحيح باشد، مى‏گويد:

أنّ المستدلّ عليه، بيان صحّة الحديث، و مجرّد عزوه إلى رواية أبي نعيم لا تفيد الصحة باتفاق الناس علماء السنة والشيعة، فإنّ أبانعيم روى كثيراً من الأحاديث التي هي ضعيفة، بل موضوعة؛(2)همانا آنچه مورد استدلال است بيان صحت حديث است و صرف انتساب يك مطلب به روايت ابونعيم ـ و به اتفاق تمامى مردم از عالمان شيعه و سنى ـ صحت آن استفاده نمى‏شود، زيرا ابونعيم بسيارى از احاديثى را كه ضعيف و بلكه جعلى هستند روايت كرده است.

وى سپس ادعا مى‏كند كه حديثِ مربوط به نزول آيه اكمال در روز غدير، از دروغ‏هاى جعلى است و همه كسانى كه نسبت به احاديث جعلى شناخت دارند بر اين قول متفقند! وى هم‏چنين تكرار مى‏كند كه مرجع تشخيص صحت و


1) . منهاج الكرامة: 118 ـ 119.

2) . منهاج السنة: 7 / 36.

سقم احاديث، رجاليان و حديث پژوهان هستند. سپس ادعاى پيشين خود درباره آيه تبليغ را درباره آيه اكمال تكرار كرده و مى‏گويد:

إنّ هذه الآية ليس فيها دلالة على عليّ، ولا على إمامته بوجه من الوجوه، بل فيها إخبار اللّه‏ بإكمال الدين وإتمام النعمة على المؤمنين، ورضا الإسلام دينا، فدعوى المدّعي، أنّ القرآن يدلّ على إمامته من هذا الوجه، كذب ظاهر، وإن قال: الحديث يدلّ على ذلك، فيقال: الحديث إن كان صحيحا، فتكون الحجّة من الحديث لا من الآية، وإن لم يكن صحيحا، فلا حجّة في هذا ولا في هذا، فعلى التقديرين لا دلالة في الآية على ذلك؛(1) اين آيه، به هيچ وجه دلالتى بر [فضيلت] على و امامت او ندارد، بلكه در آن خداوند از كامل شدن دين و تمام شدن نعمت بر مؤمنان و رضايتش بر اسلام ـ به عنوان دين ـ إخبار كرده است و ادعاى كسى كه مدعى است قرآن بر اين وجه بر امامت على عليه السلام دلالت دارد، دروغى آشكار است. اگر گفته شود: حديث بر آن دلالت دارد، در پاسخبه او گفته مى‏شود: بر فرض اين‏كه حديث صحيح باشد، احتجاج به حديث خواهد شد نه به آيه قرآن و اگر حديث صحيح نباشد، نه در آيه و نه در حديث حجتى نخواهد بود. پس بر هر دو فرض در آيه دلالتى بر مدّعا وجود ندارد.

در پاسخ ابن تيميه بايد گفت: شكى نيست كه به صرف استناد يك مطلب به روايت ابونعيم و غير او، هرگز صحت آن روايت ثابت نمى‏شود. هم‏چنين ترديدى نيست كه در كتاب ابونعيم و ساير عالمان سنى هم‏چون بخارى و مسلم و ديگران، احاديث كذب و مجعول فراوان است، اما گاه مطالب صحيحى نيز در


1) . همان: 7 / 39.

آن‏ها يافت مى‏شود. براى ملزم ساختن سنيان به روايات عالمانشان كافى است صحّت سند آن را با استناد به سخن برخى از حديث پژوهان و رجاليان سنى به اثبات برسانيم. اين كار نيز با بررسى تك تك رجال موجود در سند روايت ابونعيم انجام شد و سند آن روايت به خوبى تصحيح گرديد. افزون بر آن‏كه روايت مربوط به نزول آيه اكمال در روز غدير خم ـ پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ـ به چند سند ديگر نيز مطرح و همه آن اسناد تصحيح شد. بنابراين روشن است كه انديشمندان منصف، با كنار گذاشتن تعصّب بايد به صحّت حديث ابونعيم و محتواى آن ملتزم گردند. چنان كه خطيب بغدادى نيز اين حديث را به دو طريق از ابوهريره نقل مى‏كند و عدم طعن وى در سند حديث نخست و ذكر سندى ديگر نشان از اعتقاد و تأكيد وى بر صحّت روايت دارد. در نتيجه ادعاى ابن تيميه بر اتفاق نظر حديث پژوهان در مجعول بودن حديث! دروغى آشكار است.

نظر ديگر ابن تيميه اين است كه: قرآن [آيه اكمال] بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالتى ندارد و اگر حديث مربوط به نزول آيه در غديرصحيح باشد، امامت آن حضرت با حديث اثبات مى‏شود نه با قرآن.

روشن است كه اين گفتار وى سخن ياوه‏اى است كه از سر تعصب گفته شده است، چرا كه به اتفاق همگان، سنّت، مفسّر قرآن است و استناد به سنت صحيح، از باب فهم شأن نزول و معناى آيات مى‏باشد. حديث صرفا روشن مى‏سازد كه آيه در روز غدير خم و پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است و اين موضوع به ما كمك مى‏كند تا معناى صحيح آيه را بفهميم. در نتيجه آن‏چه بيان‏گر اكمال دين و اتمام نعمت به سبب ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است، به يقين كلام خداست و روايات تنها شأن نزول آيه را معيّن كرده است.

مناقشات ابن كثير ابن كثير دمشقى شاگرد و پيرو ابن تيميه است. وى هم در تاريخ و هم در تفسير خود به تفصيل به اين موضوع پرداخته و مطالب زيادى بر سخنان استادش افزوده است. وى در البداية والنهاية مى‏نويسد:

فأمّا الحديث الذي رواه ضمرة: عن ابن شوذب، عن مطر الورّاق، عن شهر ابن حوشب، عن أبي هريرة، قال: لمّا أخذ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بيد عليّ قال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»، فأنزل اللّه‏ عزّوجلّ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي». قال أبو هريرة: وهو يوم غديرخم، من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة، كتب له صيام ستّين شهرا. فإنّه حديث منكر جدّا، بل كذب، لمخالفته لما ثبت في الصحيحين عن أميرالمؤمنين عمر بن الخطاب: أنّ هذه الآية نزلت في يوم الجمعة يوم عرفة. ورسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم واقف بها، كما قدّمنا، وكذا قوله: إنّ صيام يوم الثامن عشر من ذي الحجة، وهو يوم غدير خمّ، يعدل صيام ستّين شهرا، لا يصحّ؛ لأنّه قد ثبت ما معناه في الصحيح أنّ صيام شهر رمضان، بعشرة أشهر،فكيف يكون صيام يوم واحد يعدل ستّين شهرا؟ هذا باطل. وقد قال شيخنا الحافظ أبو عبداللّه‏ الذهبي ـ بعد إيراده هذا الحديث ـ هذا حديث منكر جدّا. ورواه حبشون الخلاّل، وأحمد بن عبداللّه‏ بن أحمد النيري ـ وهما صدوقان ـ عن عليّ بن سعيد الرمليّ، عن ضمرة، قال: ويروي هذا الحديث من حديث عمر بن الخطاب، ومالك بن الحويرث، وأنس بن مالك، وأبي سعيد، وغيرهم بأسانيد واهية. قال: وصدر الحديث متواتر أتيقّن أنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قاله: وأمّا أللّهم وال من والاه فزيادة قويّة

الإسناد. وأما هذا الصوم فليس بصحيح. ولا واللّه‏ ما نزلت هذه الآية إلاّ يوم عرفة قبل غدير خم بأيّام، واللّه‏ تعالى أعلم؛(1) اما ضمرة، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابوهريره روايت مى‏كنند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم دست على عليه السلام را گرفت فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست». خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي».

ابوهريره گويد: آن روز، روز غدير خم است. هر كس روز هجدهم از ماه ذى الحجه را روزه بدارد، روزه شصت ماه براى او نوشته مى‏شود.

اين حديث به سبب مخالفتش با آن‏چه كه در صحيحين از عمر بن خطاب ثابت شده كه اين آيه در روز جمعه، روز عرفه نازل شده ـ همان طور كه پيشتر گذشت ـ جدا مردود، بلكه كذب است.

هم‏چنين اين سخن وى كه مى‏گويد: روز هجدهم از ذى الحجه ـ كه همان روز غدير خم است ـ معادل روزه شصت ماه است، نادر است، چرا كه اين معنا در حديث صحيح ثابتشده كه روزه ماه رمضان معادل ده ماه است؛ پس چگونه ممكن است روزه يك روز معادل شصت ماه باشد؟! از اين رو اين سخن باطل است.

استاد ما حافظ ابو عبداللّه‏ ذهبى، پس از طرح اين حديث گفته است كه اين حديث جدا مردود است.

و آن را حبشون خلاّل، از احمد بن عبداللّه‏ بن احمد نيرى ـ كه هر دو راست‏گويند ـ از على بن سعيد رملى از ضمرة روايت مى‏كنند. و گفت: اين حديث را از حديث عمر بن خطاب، مالك بن حويرث، انس بن مالك، ابوسعيد و ديگران به اسانيد واهى روايت كرده‏اند.


1) . البداية والنهاية: 5 / 232 ـ 233.

و گفت: صدر حديث متواتر است و يقين مى‏كنم كه آن را رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فرموده است. و اما [عبارت]: «اللّهم وال من والاه» اضافه‏اى است با اسناد قوى. اما اين روزه صحيح نيست. نه به خدا قسم! اين آيه نازل نشده مگر در روز عرفه، ايامى پيش از غدير، و خداى تعالى داناتر است.

درباره اسانيد روايات مربوط به نزول آيه اكمال در غدير خم، پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به تفصيل بحث شد و با بررسى تك تك راويان احاديث، سند آن‏ها را تصحيح كرديم. از اين رو هيچ مناقشه‏اى پيرامون سند احاديث، وارد و پذيرفتنى نيست. ضمن آن‏كه ذهبى به صراحت اعتراف مى‏كند كه صدر حديث، يعنى عبارت «من كنت مولاه فعليّ مولاه» متواتر است و نيز سند عبارت بعدى، يعنى «أللّهمّ وال من والاه» قوى است. ابن كثير نيز ضمن تقرير سخن ذهبى، آن را تأييد كرده و پذيرفته است. اين اعتراف از سوى دو تن از عالمان متعصّب سنى حجّت قاطعى در برابر شبهات مخالفان است و نشان مى‏دهد كه ابن كثير، از جهت محتوايى هيچ اشكالى به اين قسمت از حديث ندارد و اشكال و مناقشه وى صرفا درباره ثواب روزه در اين روز و شأن نزول آيه اكمال است. از آن‏جا كه وى اين اشكال را در تفسير خود به تفصيل مطرحكرده است، ما نيز پس از طرح كلام وى، به آن پاسخ خواهيم داد.

اما پيش از آن يادآور مى‏شويم كه ادعاى بطلان روايت مربوط به ثواب روزه در غدير، ادعايى بى اساس است و استدلال ابن كثير براى اثبات بطلان آن بسيار سست و مضحك مى‏نمايد، زيرا بيان پاداش فراوان براى روزه روز عرفه و روزه عاشورا و مواردى ديگر از اين قبيل در منابع اهل سنت نقل شده است(1).


1) . جهت مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: 8 / 277 ـ 284.

بنابراين مقايسه پاداش روزه يك روزِ خاص، با روزه ماه رمضان قياس مع الفارق و نادرست است.

ابن كثير در تفسير خود، احاديث معارض با حديث نزول آيه در غدير خم را مطرح مى‏كند و مدعى است حديث نزول آيه در غدير خم، به دليل مخالفت با احاديث ديگرى كه در صحيحين آمده باطل است. وى مى‏نويسد:

وقوله: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا» هذه أكبر نعم اللّه‏ تعالى على هذه الأمّة، حيث أكمل تعالى لهم دينهم... ، قال أسباط عن السُدّي: نزلت هذه الآية يوم عرفة، ولم ينزل بعدها حلال ولا حرام، ورجع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فمات... ، قال ابن جرير و غير واحد: مات رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بعد يوم عرفة بأحد وثمانين يوما... ، قال الإمام أحمد: حدثنا جعفر بن عون، حدثنا أبوالعميس، عن قيس بن مسلم، عن طارق بن شهاب، قال: جاء رجل من اليهود إلى عمر بن الخطاب... ، فقال عمر: واللّه‏ إنّي لأعلم اليوم الذي نزلت على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، والساعة التي نزلت فيها على رسول اللّه‏ عشيّة عرفة في يوم جمعة.ورواه البخاري، عن الحسن بن الصباح، عن جعفر بن عون به. ورواه أيضا مسلم، والترمذي، والنسائي أيضا من طرق عن قيس بن مسلم به. ولفظ البخاري عند تفسير هذه الآية من طريق سفيان الثوري، عن قيس، عن طارق قال: قالت اليهود لعمر: واللّه‏ إنّكم تقرؤون آية لو نزلت فينا لاتخذناها عيدا، فقال عمر: إنّي لأعلم حين أنزلت، وأين أنزلت، وأين رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حيث أنزلت يوم عرفة، وأنا واللّه‏ بعرفة، قال سفيان: وأشكّ كان يوم الجمعة أم لا... .

وقال ابن جرير: حدثنا أبوبكر، حدثنا قبيصة، حدثنا حماد بن سلمة، عن عمار هو مولى بني هاشم: أنّ ابن عباس قرأ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا»، فقال يهودي: لو نزلت هذه الآية علينا لاتخذنا يومها عيدا، فقال ابن عباس: فإنّها نزلت في يوم عيدين اثنين: يوم عيد، و يوم جمعة... .

وقال ابن مردويه: حدثنا أحمد بن كامل، حدثنا موسى بن هارون، حدثنا يحيى الحماني، حدثنا قيس بن الربيع، عن إسماعيل بن سليمان، عن أبي عمر البزار، عن أبن الحنفيّة، عن علي قال: نزلت هذه الآية على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم وهو قائم عشية عرفة «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»... .

فأمّا ما رواه ابن جرير، وابن مردويه، والطبراني من طريق ابن لهيعة، عن خالد بن أبي عمران، عن حنش بن عبداللّه‏ الصنعاني، عن ابن عباس قال: ولد نبيّكم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يوم الإثنين، وخرج من مكّة يوم الإثنين، ودخل المدينة يوم الإثنين، وفتح بدرا يوم الإثنين، وأنزلت سورة المائدة يوم الإثنين «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»، ورفع الذكر يوم الإثنين، فإنّه أثرغريب، وإسناده ضعيف... .

وقال ابن جرير: وقد قيل: ليس ذلك بيوم معلوم عند الناس، ثم روى من طريق العوفي، عن ابن عباس في قوله «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» يقول: ليس بيوم معلوم عند الناس، قال: وقد قيل: إنّها نزلت على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في مسيره إلى حجّة الوداع، ثمّ رواه من طريق أبي جعفر الرازي، عن الربيع بن أنس.

قلت: وقد روى ابن مردويه من طريق أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد الخدري: أنّها نزلت على رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم يوم غدير خم حين قال لعلي: «من كنت مولاه فعليّ مولاه». ثمّ رواه عن أبي هريره، وفيه أنّه اليوم الثامن عشر من ذي الحجة، يعني مرجعه عليه السلام من حجّة الوداع، ولا يصحّ لا هذا ولا هذا، بل الصواب الذي لا شك فيه ولا مرية أنّها أنزلت يوم عرفة، وكان يوم جمعة، كما روى ذلك أميرالمؤمنين عمر بن الخطاب، وعليّ بن أبي طالب، وأول ملوك الإسلام معاوية بن أبي سفيان، وترجمان القرآن عبداللّه‏ بن عباس، وسمرة بن جندب رضي اللّه‏ عنهم، وأرسله الشعبي، وقتادة بن دعامة، وشهر بن حوشب وغير واحد من الأئمة والعلماء، واختاره ابن جرير الطبري رحمه اللّه‏؛(1) و قول خداوند: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا» اين بزرگترين نعمت‏هاى خداى تعالى بر اين امت است بدان جهت كه دين آن‏ها را بر ايشان كامل ساخته... اسباط از سدّى نقل مى‏كند كه گفت: اين آيه در روز عرفه نازلشده و پس از آن حلال و حرامى نازل نشده است و رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پس از بازگشت [حجة الوداع] رحلت كرد... ابن جرير و ديگران مى‏گويند: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هشتاد و يك روز پس از عرفه رحلت كرد... امام احمد مى‏گويد: جعفر بن عون، از ابوعميس، از قيس بن مسلم، از طارق بن شهاب روايت كرده است: مردى يهودى نزد عمر بن خطاب آمد... عمر گفت: به خدا من روز و ساعتى را كه اين آيه بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده مى‏دانم و آن عصر عرفه و در روز جمعه بود. بخارى همين حديث را از حسن بن صباح، از جعفر بن عون روايت كرده است.


1) . تفسير ابن كثير: 2 / 14 ـ 15.

هم‏چنين مسلم، ترمذى و نسائى از طرق ديگر، از قيس بن مسلم آن را روايت كرده‏اند.

فقط بخارى در تفسير اين آيه از طريق سفيان ثورى، از قيس، از طارق چنين مى‏گويد: يهوديان به عمر گفتند: به خدا سوگند! آيه‏اى را مى‏خوانيد كه اگر درباره ما نازل شده بود، آن را عيد مى‏گرفتيم. عمر گفت: من مى‏دانم هنگام نزول و محل نزول آن را و اين‏كه به هنگام نزول رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم كجا بوده است. [اين جريان مربوط به] روز عرفه است و به خدا من به عرفه آگاهم. سفيان گويد: شك دارم كه روز جمعه بود يا نه... .

و ابن جرير گويد: ابوبكر، از قبيصه، از حماد بن سلمه، از عمار ـ كه غلام بنو هشام بود ـ حديث كردند: ابن عباس اين آيه را خواند كه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا». مردى يهودى گفت: اگر اين آيه بر ما نازل مى‏شد، روز نزولش را عيد مى‏گرفتيم. ابن عباس گفت: آن در دو عيد نازل شده است.

روز عيد و روز جمعه... ابن مردويه نيز به سند خود آورده است: احمد بن كامل، از موسى بن هارون، از يحيى بن حمانى، از قيس بن ربيع، از اسماعيل بن سليمان، از ابو عمر بزاز، از ابن حنفيه، از على عليه السلام روايت كردند كه گفت: اين آيه بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شد در حالى كه در عصر عرفه ايستاده بود فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ».اما آن‏چه ابن جرير، ابن مردويه و طبرانى، از طريق ابن لهيعه، از خالد بن ابى عمران، از حنش بن عبداللّه‏ صنعانى، از ابن عباس نقل كرده‏اند كه گفت: پيامبر شما صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم روز دوشنبه متولد شد، روز دوشنبه از مكه هجرت كرد، روز دوشنبه وارد مدينه شد، روز دوشنبه در جنگ بدر پيروز گشت و سوره مائده روز دوشنبه نازل شد كه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» و پيامبر خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در روز دوشنبه از دنيا رفتند. پس اين روايتى عجيب و اسناد آن ضعيف است... .

و گفته شد روز آن براى مردم معلوم نيست؛ آن‏گاه، از طريق عوفى، از ابن عباس درباره آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» روايت مى‏كند كه: روز آن براى مردم معلوم نيست. ابن جرير گفت: گفته شده است: آيه در مسير بازگشت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از حجة الوداع نازل شده است. سپس آن را از طريق ابو جعفر رازى، از ربيع بن انس روايت كرده است.

مى‏گويم: ابن مردويه از طريق ابو هارون عبدى، از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه: آيه روز غدير خم بر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل شده، آن‏گاه كه درباره على عليه السلام فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست»؛ سپس آن را از ابوهريره روايت كرده است و در آن روايت، روز نزول آيه، روز هجدهم ذى الحجه، يعنى به هنگام بازگشت رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از حجة الوداع ذكر شده است و روايت ابوسعيد و ابو هريره هيچ يك صحيح نيستند، بلكه سخن درستى كه شك و ترديدى در آن نيست، نزول آيه در روز عرفه مى‏باشد كه آن در روز جمعه بوده است، چنان كه از عمر بن خطاب، على بن ابى طالب، نخستين پادشاه اسلام! معاويه بن ابى سفيان، ترجمان قرآن عبداللّه‏ بن عباس و سمرة بن جندب آن را روايت كرده‏اند و شعبى، قتاده بن دعامه، شهر بن حوشب و تعدادى از پيشوايان حديث و عالمان نيز به ارسال مسلم نقل كرده‏اند و ابن جرير اين قول را نيز پذيرفته است.پاسخ به مناقشات ابن كثير ابن كثير به روايتى استناد مى‏كند كه براساس آن، آيه اكمال در روز عرفه نازل شده و پس از آن هيچ حلال و حرامى از سوى خدا نيامده است. اما بايد توجه داشت كه آيه اكمال در ميان آياتى آمده كه مربوط به احكام هستند، در حالى كه اين احكام هيچ نسبت و ارتباطى با آيه اكمال ندارند. هم‏چنين آيات بسيارى

درباره احكام پس از آيه اكمال قرار گرفته و اين نشان مى‏دهد كه يا اين آيات پس از نزول آيه اكمال نازل شده‏اند، و يا قرار گرفتن اين آيه در ميان آن آيات به هدف خاصى صورت گرفته است تا زمينه براى جاعلان احاديث مختلف در شأن نزول آيه فراهم گردد و حقيقت در اين فضاى غبارآلود مخفى بماند و از ميان برود.

ابن كثير هم‏چنين از ابن جرير و ديگران نقل مى‏كند كه پس از نزول آيه اكمال، هيچ چيزى درباره حلال و حرام بر پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نازل نشده است و آن حضرت هشتاد و يك روز پس از آن رحلت كرد ـ با توجه به اين‏كه اهل تسنن روز وفات رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را دوازدهم ربيع الأول مى‏دانند ـ از اين رو فاصله روز غدير، يعنى فاصله ميان هجدهم ذي الحجّه تا دوازدهم ربيع الأول به هشتاد و يك روز نزديك‏تر است تا فاصله عرفه (نهم ذي الحجّة) تا دوازدهم ربيع الأول. بنابراين جمع روايات مقتضى نزول آيه اكمال در غدير است.

ابن كثير هيچ خدشه‏اى در سند حديث نزول آيه در غدير نمى‏كند و آن را تنها به دليل مخالفت با حديث مربوط به نزول آيه در روز عرفه مردود مى‏شمارد. اما آيا درباره نزول آيه اكمال، همين دو دسته از احاديث روايت شده است و اگر نزول آيه در غدير را نپذيريم، نزول آن در عرفه اثبات مى‏شود؟ براى روشن شدن پاسخ اين سؤال، روايات شأن نزول آيه را يك بار ديگر مرورمى‏كنيم: در روايتى از عمر نقل شده است كه آيه اكمال، عصر عرفه و روز جمعه نازل شده است. در روايت ديگرى كه از عمر نقل شده است، سفيان مى‏گويد: «أشكّ كان يوم جمعة أم لا»؛ يعنى شك دارم كه نزول آيه روز جمعه بوده است يا نه؟ در حديثى كه به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده‏اند آمده است: «عشيّة عرفه» و در آن هيچ سخنى از اين‏كه روز جمعه بوده يا نه به ميان نيامده است.

در روايت ابن عباس، روز نزول آيه دوشنبه ذكر شده است و در آن سخنى از نزول آيه در عرفه به ميان نيامده است. هم‏چنين از ابن عباس نقل شده است كه روز نزول آيه بر مردم معلوم نيست. براساس اين روايت، نه روز عرفه و نه روز جمعه هيچ يك معيّن نشده‏اند. از انس بن مالك نيز نقل شده است كه آيه اكمال در مسير پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به حجة الوداع نازل شده و در آن از نزول آيه در عرفه يا روز جمعه ذكرى به ميان نيامده است. روايات منقول از ابوسعيد خدرى و ابوهريره نيز پيشتر مطرح شد و براساس آن روايات، آيه روز هجدهم ماه ذى الحجه، يعنى در روز غدير خم نازل شده است. بيهقى نيز روز ترويه را به عنوان زمان نزول آيه اكمال معرفى كرده است. و بالاخره نسائى روايتى را با سند اختصاصىِ بخارى، از طارق بن شهاب، از عمر نقل مى‏كند كه در آن آمده است:

قال عمر: قد علمت اليوم الذى أنزلت فيه، والليلة التى أنزلت ليلة الجمعة، ونحن مع رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم بعرفات؛(1) عمر گفت: من روزى را كه آيه در آن نازل شده مى‏دانم و شبى كه آيه نازل شد شب جمعه بود و ما همراه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در عرفات بوديم.

بنابراين مشاهده مى‏شود كه اقوال درباره نزول آيه اكمال متعدّد و مختلفاست و اين اقوال با يكديگر معارضند. بنابراين هرگز نمى‏توان روايات صحيح السندى را صرفا به دليل مخالفت با روايتى كه از عمر نقل شده، طرد كرد. افزون بر آن‏كه روايات منقول از عمر نيز با يكديگر معارض و از اعتبار ساقطند.

پس حديث نزول آيه اكمال در غدير خم بلا معارض است، زيرا آن‏چه در صحيحين آمده با يكديگر معارض و از درجه اعتبار ساقط‏اند. در نتيجه اين روايت كه در صحيحين نيست بلامعارض خواهد بود.


1) . سنن النسائى: 5 / 251.

ابن كثير در ادامه اشكال‏ها مى‏گويد: حديث ابوهريره به دليل ذكر ثواب زياد براى روزه روز غدير مردود است! اما آيا به راستى اين استدلال پذيرفتنى و معقول است؟ آيا خداوند نمى‏تواند و حق ندارد براى عمل خاصى پاداش زيادى قرار دهد؟ مسلّما چنين نيست و خداوند مى‏تواند براى كارهاى كوچك پاداش بزرگ قرار دهد.

بنابراين مناقشات ابن كثير بى‏اساس است و حق همان است كه اهل بيت پيامبر عليه و عليهم السلام فرموده‏اند و بسيارى از دانشمندان معروف و مقبول نزد سنيان از تعدادى از صحابه نقل كرده‏اند و آن نزول آيه اكمال در روز غدير خم و پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»(1)

آيه «سأل سائل»

اشاره

آيه ديگرى كه با اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم ارتباط دارد، آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» است. براساس روايات، هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در غدير خم خطبه خواندند و در آن، آن‏چه را خدا مى‏خواست كه پيامبر بگويد، فرمودند و اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از خود به خلافت و امامت برگزيدند. حاضران نيز با حضرت امير المؤمنين علىّ عليها السلام به دستور پيامبر بيعت كردند.

خبر انتخاب حضرت اميرالمومنين عليه السلام به خلافت پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله به سرزمين‏هاى مختلف رسيد و در شهرها و بلاد مختلف شايع شد و به مردمى كه در حج با پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم همراه نبودند رسيد.

سبط ابن جوزى ادامه ماجرا را اين گونه بيان مى‏كند:

فأتاه على ناقة له، فأناخها على باب المسجد، ثمّ عقلها وجاء، فدخل في المسجد، فجثا بين يدي رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فقال: يا محمّد! إنّك أمرتنا أن نشهد أن لا اله إلاّ اللّه‏، وأنّك رسول اللّه‏، فقبلنا منك ذلك، وأنّك


1) . سوره معارج، آيه: 1 ـ 2.

أمرتنا أن نصلّي خمس صلوات في اليوم والليلة، ونصوم رمضان، ونحجّ البيت، ونزكّي أموالنا؛ فقبلنا منك ذلك، ثمّ لم ترض بهذا، حتّى رفعت بضَبعَي ابن عمّك، وفضّلته على الناس، وقلت: من كنت مولاه فعليّ مولاه؟! فهذا شيء منك أو من اللّه‏؟! فقال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم ـ وقد احمرّت عيناه ـ واللّه‏ الذي لا اله إلاّ هو، إنّه من اللّه‏ وليس منّي، قالها ثلاثا.

فقام الحرث، وهو يقول: اللّهمّ إن كان ما يقول محمّد حقّا، فأرسل من السماء علينا حجارةً، أو ائتنا بعذاب أليم. قال: فواللّه‏ ما بلغ ناقته حتى رماه اللّه‏ من السماء بحجر، فوقع على هامّته، فخرج من دبره، ومات، وأنزل اللّه‏ تعالى: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»؛(1) مردى سوار بر شتر نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم آمد و شترش را بر در مسجد خواباند؛ سپس آن را بست و داخل مسجد شد. آن مرد مقابل پيامبر زانو زد و گفت: اى محمّد، تو به ما امر كردى كه شهادت دهيم خدايى جز اللّه‏ نيست و تو رسول خدايى و ما آن را از تو پذيرفتيم. امر كردى كه هر روز و شب پنج بار نماز بخوانيم و ماه رمضان را روزه بگيريم و به حج خانه خدا برويم و زكات اموالمان را پرداخت كنيم، كه ما از تو پذيرفتيم [و به آن عمل كرديم]. به همين مقدار راضى نشدى تا اين‏كه بازوان پسر عمويت را بالا بردى و او را بر مردم برترى دادى و گفتى: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست». آيا اين سخن از ناحيه خود توست يا از ناحيه خداوند است؟ رسول خدا ـ در حالى كه چشمانش سرخ شده بود ـ فرمود: «سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين امر از جانب من نيست؛ بلكه از سوى خداوند است». پيامبر اين سخن را سه مرتبه فرمودند. آن‏گاه آن مرد برخاست در حالى كه مى‏گفت: خداوندا، اگر آن‏چه محمّد مى‏گويد حق


1) . تذكرة الخواص: 30 ـ 31.

است، پس از آسمان سنگى بر ما بفرست يا عذاب دردناكى بر ما برسان. راوى گفت: به خدا سوگند آن مرد به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى از آسمان به سوى او پرتاب كرد و آن سنگ بر فرق سر او خورد و از دُبرش خارج شد و او مرد و خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ».

روايات مربوط به اين واقعه، در مصادر حديثى و تفسيرى اهل تسنن، از برخى امامان اهل بيت عليهم السلام و تعدادى از صحابه نقل شده است، از جمله:

1. حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام؛ 2. حضرت امام محمّدباقر عليه السلام؛ 3. حضرت امام جعفر صادق عليه السلام؛ 4. عبداللّه‏ بن عباس؛ 5. حذيفة بن يمان؛ 6. سعد بن أبى وقاص؛ 7. أبو هريره.

اين روايات در كتب سنيان از طريق بسيارى از عالمان مشهور و مورد قبول اهل تسنن روايت شده و تعداد زيادى از حديث پژوهان و مفسّران مشهور، آن را در كتاب‏هاى خود آورده‏اند كه در ذيل نام برخى از مشهورترين افراد را ذكر مى‏كنيم:

1. أبوبكر سبيعى (متوفّاى 126)؛ 2. سفيان بن سعيد ثورى (متوفّاى 161)؛ 3. سفيان بن عيينه (متوفّاى 198)؛ 4. أبونعيم فضل بن دكين (متوفّاى 219)؛ 5. أبوعبيد هروى (متوفّاى 223 يا 224)؛
6. ابراهيم بن حسين كسائى (ابن ديزيل) (متوفّاى 281)؛ 7. أبوبكر نقّاش موصلى (متوفّاى 351)؛ 8. أبو اسحاق ثعلبى (متوفّاى 427 يا 437)؛ 9. أبوالحسن واحدى (متوفّاى 468)؛ 10. حاكم حسكانى نيشابورى (متوفّاى 470)؛ 11. سبط بن جوزى (متوفّاى 654)؛ 12. أبوعبداللّه‏ محمّد بن أحمد قرطبى (متوفّاى 671)؛ 13. شيخ الإسلام حمويني جوينى (متوفّاى 722)؛ 14. شيخ محمّد زرندى مدنى حنفى (متوفّاى 750)؛ 15. ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى (متوفّاى 849)؛ 16. نورالدين إبن صبّاغ مالكى (متوفّاى 855)؛ 17. نورالدين على بن عبداللّه‏ سمهودى (متوفّاى 911)؛ 18. شمس الدين خطيب شربينى قاهرى (متوفّاى 977)؛ 19. ابوالسعود محمّد بن محمّد عمارى (متوفّاى 982)؛ 20. جمال الدين محدّث شيرازى (متوفّاى 1000)؛ 21. زين الدين عبدالرؤوف مناوى (متوفّاى 1031)؛ 22. نورالدين على بن ابراهيم حلبى (متوفّاى 1044)؛ 23. أحمد بن باكثير مكّى (متوفّاى 1047)؛ 24. شمس الدين حنفى شافعى (متوفّاى 1181)؛ 25. أبوعبداللّه‏ زرقانى مالكى (متوفّاى 1122)؛ 26. محمّد بن اسماعيل امير صنعانى (متوفّاى 1182)؛ 27. سيّد مؤمن شبلنجى مصرى (متوفّاى 1323).

تمامى اينان از بزرگ‏ترين عالمان اهل سنت هستند كه براى دانستن جايگاه برخى از آن‏ها، به معرفى و بررسى شرح حال سه تن از مشهورترين آنان كه روايات مربوط به شأن نزول آيه را نقل كرده‏اند، مى‏پردازيم.

سفيان بن عيينه وى نزد سنيان از عالمان بزرگ به شمار مى‏آيد. اهل سنت براى او اهميّت بسيارى قائلند و از وى تجليل فراوان مى‏كنند. نووى درباره وى مى‏گويد:

روى عنه الأعمش، والثوري، ومسعر، وابن جريج، وشعبة، وهمّام، ووكيع، وابن المبارك، وابن مهدي، والقطّان، وحمّاد بن زيد، وقيس بن الربيع، والحسن بن صالح، والشافعي، وابن وهب، وأحمد بن حنبل... ، واتفقوا على إمامته، وجلالته، وعظيم مرتبته... ، وُلد سفيان سنة سبع ومائة، وتوفّي يوم السبت غرّة رجب سنه ثمان وتسعين ومائة؛(1) أعمش، ثورى، مسعر، ابن جريج، شعبه، همّام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حماد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن هب و احمد بن حنبل از او روايت مى‏كنند... و همه بر پيشوايى، جلالت و بلندى مرتبه او اتفاق نظر دارند. سفيان در سال 107 متولد شد و در روز شنبه ابتداى ماه رجب سال 198 درگذشت.

ذهبى نيز درباره وى مى‏نويسد:

العلاّمة، الحافظ، شيخ الإسلام، أبومحمّد الهلالي الكوفي...، و كان إماما، حجّة، حافظا، واسع العلم، كبير القدر؛(2)


1) . تهذيب الأسماء واللغات: 1 / 314 ـ 315.

2) . تذكرة الحفّاظ: 1 / 193 / ش 249.

علاّمه، حافظ، شيخ الإسلام، ابومحمّد هلالى كوفى... وى پيشوا، حجت و حافظ بود و داراى علمى بسيار و منزلتى بزرگ بود.

و در جاى ديگر مى‏گويد:

أحد الأعلام... ثقة، ثبت، حافظ، إمام؛(1) او يكى از اعلام... مورد اعتماد، مطمئن، حافظ و پيشوا بود.

سفيان ثورى يكى ديگر از اشخاص مهمى كه بسيارى از اسانيد روايت به او منتهى مى‏شود، سفيان ثورى است. وى از رجال صحاح ستّه است.(2)اهل تسنن اين سفيان را نيز هم‏چون سفيان بن عيينه بزرگ شمرده و بسيار مى‏ستايند و از اين دو با عنوان «السفيانان» ياد مى‏كنند. سفيان ثورى به قدرى در نظر برخى بزرگ است كه به او لقب «اميرالمؤمنين في الحديث» داده‏اند! در تهذيب الكمال آمده است:

وقال شعبة، وسفيان بن عُيينة، وأبو عاصم النبيل، ويحيى بن معين وغير واحد من العلماء: سفيان أميرالمؤمنين في الحديث... ، وقال عباس الدوري: رأيت يحيى بن معين لايقدّم على سفيان في زمانه أحدا في الفقه، والحديث، والزهد وكلّ شى‏ء... ، وقال سفيان بن عيينة: أصحاب الحديث ثلاثة: ابن عباس في زمانه، والشعبي في زمانه، والثوري في زمانه.

وقال أبوقطن: قال لي شعبة: إنّ سفيان ساد الناس بالورع والعلم... .


1) . الكاشف في معرفة من له رواية: 1 / 449 / ش 2002.

2) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 101 / ش 199.

قال الحافظ أبوبكر الخطيب: كان إماما من أئمة المسلمين، وعلما من أعلام الدين، مجمعا على أمانته بحيث يستغنى عن تزكيته، مع الإتقان، والحفظ والمعرفة، والضبط، والورع والزهد... .

وقال محمّدبن سعد:إجتمعوا على أنّه توفّي بالبصرة سنة إحدى وستين ومائة؛(1) شعبه، سفيان بن عيينه، ابو عاصم نبيل، يحيى بن معين و تعدادى ديگر از عالمان گفته‏اند: سفيان ثورى در علم حديث اميرمؤمنان است. عباس دورى گفت: ديدم كه يحيى بن معين در زمان خود احدى را در فقه، حديث، زهد و امور ديگر بر سفيان مقدم نمى‏كرد.

سفيان بن عيينه نيز گفت: اصحاب حديث سه نفرند: ابن عباس در عصر خود، شعبى در عصر خود، و ثورى نيز در عصر خود. ابوقطن به نقل از شعبه گفت: سفيان سرآمد مردم در ورع و علم بود. حافظ ابوبكر خطيب گفت: او پيشوائى از پيشوايان مسلمانان بود و نشانه‏اى از نشانه‏هاى دين بود. چنان بر امانت دارى او اجماع كرده‏اند كه ديگر نيازى به ذكر استوارى شناخت، ضبط، ورع و زهد او نمى‏باشد. بر پيشوايى او اجماع دارند به جهت آن كه از تزكيه او همراه با اتقان، حفظ، معرفت، ضبط، وورع و زهدش صرف‏نظر كردند. او از رجال صحيح‏هاى شش‏گانه است و اجماع كردند بر اين‏كه وى در سال 161 در بصره درگذشت.

ابن ديزيل از افراد مشهور و مقبول ديگر نزد سنيان كه روايت مربوط به نزول آيه «سأل سائل» را نقل كرده و اسانيد بسيارى از روايات به او منتهى مى‏شود، ابواسحاق ابراهيم بن حسين همدانى كسائى، معروف به ابن ديزيل است.


1) . تهذيب الكمال: 11 / 164 ـ 169 / ش 2407.

وى متوفّاى سال 281 هجرى است و شرح حالش در بسيارى از مصادر رجالى و كتب جرح و تعديل آمده است.(1)در اين كتاب‏ها بسيار از ابن ديزيل تجليل شده است كه براى پرهيز از اطاله كلام، تنها به ذكر شرح حال وى در سير أعلام النبلاء اكتفا مى‏كنيم. ذهبى درباره ابن ديزيل مى‏نويسد:

ابن ديزيل، الإمام، الحافظ، الثقة، العابد... ، سمع بالحرمين، ومصر، والشام، والعراق، والجبال، وجمع فأوعى. ولد قبل المئتين بمديدة. وسمع أبا نعيم و... ، حدّث عنه: أبو عوانة و... ، وكان يصوم يوما ويفطر يوما. قال الحاكم: هو ثقة، مأمون. وقال ابن خراش: صدوق اللهجة، قلت: إليه المنتهى في الإتقان. روي عنه أنّه قال: إذا كان كتابي بيدي وأحمد بن حنبل عن يميني ويحيى بن معين عن شمالي، ما أبالي يعني لضبط كتبه. قال صالح ابن أحمد في تاريخ همذان: سمعت جعفر بن أحمد يقول: سألت أبا حاتم الرازي عن ابن ديزيل، فقال: ما رأيت ولا بلغني عنه إلاّ صدق و خير؛(2) ابن ديزيل، پيشوا و حافظ، مورد اعتماد و عابد بود و در حرمين، مصر، شام، عراق و جبال استماع حديث كرده و به جمع احاديث پرداخته و آن‏ها را به خاطر سپرده است. مدتى قبل از سال 200 متولد شد، و از ابو نعيم و... استماع كرده و ابو عوانه و... از او حديث نقل مى‏كنند. او يك روز روزه مى‏گرفت و يك روز افطار مى‏كرد [يك روز در ميان روزه بود]. حاكم گفت: او مورد اعتماد و امين است. ابن خراش گفت: وى راست گفتار است. من نيزمى‏گويم: [احاديث] در اتقان به او منتهى مى‏شوند. از وى روايت شده است كه گفت:


1) . از جمله مى‏توان به منابع زير رجوع نمود: تذكرة الحفّاظ: 2/608/ش 633؛ الوافي بالوفيات: 5/227؛ البداية والنهاية: 11 / 81 ؛ طبقات القرّاء: 1 / 11؛ تاريخ مدينة دمشق: 6 / 387 / ش 392 و منابع ديگر.

2) . سير أعلام النبلاء: 13 / 184 ـ 186 / ش 107.

اگر كتابم در دستم باشد و احمد بن حنبل در سمت راستم و يحيى بن معين در سمت چپم، هراسى ندارم، يعنى به جهت ضبط [و دقت] كتاب‏هايش. صالح بن احمد در تاريخ همدان گفت: از جعفر بن احمد شنيدم كه مى‏گفت: از ابوحاتم رازى درباره ابن ديزيل پرسيدم. وى در پاسخ گفت: جز راستى و نيكى از او نديدم و چيزى در بدى وى به من نرسيده است.

بررسى روايات در اين باره

يكى از مصادر معتبر نزد سنيان كه بسيارى از عالمان سنى روايت مربوط به آيه «سأل سائل» را بدان مستند ساخته‏اند، تفسير ابواسحاق ثعلبى است. آنان با قبول روايت ثعلبى و اعتماد به وى در كتاب‏هاى مختلف، اين داستان را از او نقل كرده‏اند كه در اين‏جا به عبارات برخى از آنان اشاره مى‏كنيم. سبط بن جوزى مى‏نويسد:

اتفق علماء السير على أنّ قصّة الغدير كانت بعد رجوع النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم من حجّة الوداع، في الثامن عشر من ذي الحجّة، جمع الصحابة وكانوا مائة وعشرين ألفا وقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» الحديث. نصّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم على ذلك بصريح العبارة دون التلويح والإشارة. وذكر أبوإسحاق الثعلبي في تفسيره بإسناده: إنّ النبى صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لمّا قال ذلك، طار في الأقطار، وشاع في البلاد والأمصار، فبلغ ذلك الحرث ابن نعمان الفهري ؛(1)


1) . تذكرة الخواصّ: 30.

سيره نويسان اتفاق نظر دارند كه قصه غدير پس از بازگشت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از حجّة الوداع، در هجدهم ذى حجه بوده است. پيامبر صحابه را كه 120 هزار نفر بودند جمع كرد و فرمود: «هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست». پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به روشنى و بدون تلويح و اشاره بر اين مطلب تأكيد كرد. ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش با اسناد خود آورده است كه: هنگامى كه پيامبر آن را فرمود، اين سخن به سرزمين‏هاى مختلف رسيد و در بلاد و شهرها شايع شد و خبر آن به حرث بن نعمان فهرى رسيد.

سمهودى نيز داستان را چنين نقل مى‏كند:

وروى الثعلبي في تفسيره: أنّ سفيان بن عيينة ـ رحمه اللّه‏ ـ سئل عن قول اللّه‏ عزّوجلّ: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فيمن نزلت؟ فقال للسائل:

سألتني عن مسألةٍ ما سألني عنها أحد قبلك؛ حدثني أبي، عن جعفر بن محمّد، عن آبائه عليهم السلام: أنّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لمّا كان بغدير خم، نادى الناس فاجتمعوا، فأخذ بيد عليّ وقال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه». فشاع ذلك وطار في البلاد، فبلغ ذلك الحارث بن النعمان... ؛(1) ثعلبى در تفسيرش روايت كرده است كه: از سفيان بن عيينه درباره آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد كه درباره چه كسى نازل شده است؟ وى در جواب گفت: از مسأله‏اى پرسيدى كه احدى پيش از تو از آن نپرسيده بود. پدرم از جعفر بن محمّد از پدرانش (عليهم السلام) حديث كرد كه وقتى كه رسول خدا در غدير خم بود، به مردم ندا داد و آنان جمع شدند و آن‏گاه دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست». اين خبر شايع شد و در شهرها منتشر شد و خبر به حارث بن نعمان رسيد... .


1) . جواهر العقدين: 246 ـ 247.

مناوى در شرح حديث «من كنت مولاه فعليّ مولاه» مى‏نويسد:

وفي تفسير الثعلبي عن ابن عيينة: أنّ النبيّ لمّا قال ذلك، طار في الآفاق، فبلغ الحارث بن النعمان، فأتى رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فقال: يا محمّد... ؛(1) در تفسير ثعلبى از ابن عيينه نقل شده است كه: وقتى پيامبر آن [حديث غدير] را فرمود، حديث در همه جا منتشر شد و خبر آن به حارث بن نعمان رسيد. وى نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم رفت و گفت: اى محمّد، ... .

در شرح المواهب اللدنيّه نيز آمده است:

وفي تفسير الثعلبي عن ابن عيينه: أنّ النبيّ صلى اللّه‏ عليه وآله لمّا قال ذلك، طار فى الآفاق، فبلغ الحرث بن النعمان، فأتى رسول اللّه‏ صلى اللّه‏ عليه وآله فقال: يا محمّد... ؛(2) در تفسير ثعلبى از ابن عيينه نقل شده است كه: وقتى پيامبر آن [حديث غدير ]را فرمود، در همه جا سخن منتشر شد و خبر آن به حارث بن نعمان رسيد. وى نزد رسول خدا رفت و گفت: اى محمّد، ... .

ابن صباغ مالكى نيز مى‏نويسد:

ونقل الإمام أبو إسحاق الثعلبي رحمه اللّه‏ في تفسيره: أنّ سفيان بن عيينه سئل عن قول اللّه‏ عزّوجلّ: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فيمن نزلت؟ فقال للسائل... ؛(3)


1) . فيض القدير: 6 / 282.

2) . شرح المواهب اللدنيّة: 7 / 13.

3) . الفصول المهمّة في معرفة الأئمّة: 1 / 242 ـ 243.

ابواسحاق ثعلبى در تفسير خود نقل كرده است كه: از سفيان بن عيينه درباره آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد كه درباره چه كسى نازل شده است؟ وى به پرسش‏گر گفت:... .

زرندى نيز در نظم درر السمطين مى‏نويسد:

ونقل الإمام أبو إسحاق الثعلبي رحمه اللّه‏ في تفسيره: أن سفيان بن عيينه سئل عن قول اللّه‏: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فيمن نزلت؟... ؛(1) ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش مى‏نويسد: از سفيان بن عيينه درباره آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد كه درباره چه كسى نازل شده است؟ وى در جواب گفت: ... .

شيخ الإسلام حموينى جوينى، از واحدى، از ثعلبى ـ با اسناد خود ـ روايت را چنين نقل مى‏كند:

أخبرني الشيخ عماد الدين عبدالحافظ بن بدران بن شبل المقدسي ـ بمدينة نابلس ـ فيما أجاز لي أن أرويه عن القاضي جمال الدين أبيالقاسم ابن عبدالصمد بن محمّد الأنصاري، إجازةً، عن عبدالجبار بن محمّد الخواري البيهقي إجازة، عن الإمام أبي الحسن علي بن أحمد الواحدي، قال: قرأت على شيخنا الأستاذ أبي إسحاق الثعلبي في تفسيره، أنّ سفيان ابن عيينه سئل عن قول اللّه‏ عزّوجلّ: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» في من نزلت؛(2) شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران ـ كه در شهر نابلس اجازه روايتش را به من داد ـ از قاضى جمال الدين أبوالقاسم بن عبدالصمد بن محمّد انصارى، به اجازه از عبدالجبار بن محمّد خوارى بيهقى، به اجازه از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى به من خبر داد و


1) . نظم دررالسمطين: 93.

2) . فرائد السمطين: 1 / 82 .

گفت: ازشيخ و استادمان ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش آموختم كه از سفيان بن عيينه درباره آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد كه درباره چه كسى نازل شده است؟... .

برخى در اعتبار حموينى جوينى خدشه كرده و وى را شيعه پنداشته‏اند، در حالى كه وى استاد ذهبى است. ذهبى شرح حال استاد خويش را در المعجم المختصّ آورده و درباره وى مى‏گويد:

إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد بن عبداللّه‏ بن علي بن محمّد بن حمويه، الإمام الكبير، المحدّث، شيخ المشايخ، صدر الدين، أبوالجامع، الخراساني الجويني الصوفي. ولد سنة أربع وأربعين وست مائة، وسمع بخراسان، بغداد، والشام، والحجاز، وكان ذا اعتناء بهذا الشأن، وعلى يده أسلم الملك غازان. توفّي بخراسان في سنة اثنتين وعشرين وسبع مائة، قرأنا على أبي المجامع إبراهيم بن حمويه، سنه خمس وتسعين وستّ مائة؛(1) ابراهيم بن محمّد بن مؤيّد بن عبداللّه‏ بن على بن محمّد بن حمويه، پيشواى بزرگ، محدث، استاد اساتيد، صدر دين، ابوالجامع خراسانى جوينى صوفى، در سال 644 متولد شد و در خراسان، بغداد، شام و حجاز استماع حديث كرد و به اين شأن توجه و اعتنا داشت و مَلَك «غازان» به دست او مسلمان شد. در خراسان به سال 722 فوت كرد و ما در سال 659 از ابو المجامع إبراهيم بن حمويه حديث آموختيم.

مشاهده شد كه بسيارى از حديث پژوهان بزرگ سنى داستان شأن نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را به تفسير ثعلبى مستند ساخته‏اند، از اين رو بايد ديدگاه برخى از دانشمندان بزرگ سنى را درباره ثعلبى و تفسيرش مطرح كرده و بررسى نمود. ابن خلّكان در وفيات الأعيان مى‏نويسد:


1) . المعجم المختصّ: 1 / 65 ـ 66.

أبوإسحاق، أحمد بن محمّد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري، المفسّر المشهور، كان أوحد زمانه في علم التفسير، وصنّف تفسير الكبير الذي فاق غيره من التفاسير... ، وقال أبوالقاسم القشيري: رأيت ربّ العزّة عزّوجلّ في المنام وهو يخاطبني وأخاطبه، فكان في أثناء ذلك أن قال الربّ تعالى اسمه: أقبل الرجل الصالح، فالتفتُّ، فإذا أحمد الثعلبي مقبل! وذكره عبدالغافر بن إسماعيل الفارسي في كتاب سياق تاريخ نيسابور وأثنى عليه، وقال: هو صحيح النقل، موثوق به، حدّث عن أبي طاهر بن خزيمة، والإمام أبي بكر بن مهران المقرئ، وكان كثير الحديث، كثير الشيوخ. توفّي سنة سبع وعشرين وأربع مائة. وقال غيره: توفّي في المحرّم سنة سبع وعشرين وأربع مائة، وقال غيره، توفّي في يوم الأربعاء لسبع بقين من المحرّم سنة سبع وثلاثين وأربع مائة رحمه اللّه‏ تعالى؛(1) ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، مفسر مشهور، در علم تفسير يگانه زمان خود بود و تفسير بزرگى نگاشت كه بر تفاسير ديگر برترى داشت... ابوالقاسم قشيرى نيز گويد: پروردگار عزت عزوجل را در خواب ديدم در حالى كه با من گفتگو مى‏كرد و من او را مورد خطاب قرار مى‏دادم. در اين خواب پروردگار تعالى گفت: مرد نيكى مى‏آيد.

من توجه كردم و ديدم كه احمد ثعلبى در حال آمدن است! عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب سباق تاريخ نيشابور، پس از ياد كردن از او، وى را ستوده و گفته است كه او در نقل صحيح و قابل اعتماد است. وى از ابوطاهر بن خزيمه و ابوبكر بن مهران مقرى حديث نقل كرده و احاديث منقول و اساتيد او فراوانند. وى در سال 427 درگذشت و برخى گفتند در محرم سال 427 فوت كرده و برخى گفتند روزچهارشنبه، هفت روز مانده به محرم و در سال 437 درگذشته است.


1) . وفيات الأعيان: 1 / 79 ـ 80 .

ذهبى نيز ضمن يادآورى سال مرگ ثعلبى مى‏نويسد:

وفيها توفّي أبوإسحاق الثعلبي... ، وكان حافظا، واعظا، رأسا في التفسير والعربية، متين الديانة؛(1) و در آن [سال] ابواسحاق ثعلبى درگذشت و او حافظ، واعظ و در تفسير و ادبيات عرب سرآمد بود و در ديانت متانت داشت.

صفدى نيز مى‏گويد:

كان حافظا، عالما، بارعا في العربية، موثّقا؛(2) او حافظ، عالم، در ادبيات عرب ماهر و مورد اعتماد بود.

در مرآة الجنان، در حوادث سال 427 هجرى، ضمن اشاره به مرگ ثعلبى، درباره شخصيت او و تفسيرش آمده است:

المفسّر المشهور، وكان حافظا، واعظا، رأسا في التفسير والعربيّة، متين الديانة، فاق بتفسيره الكبير سائر أهل التفاسير؛(3) وى مفسرى مشهور، حافظ و واعظ بود و در تفسير، ادبيات عرب و دين و ديانت سرآمد بود و تفسير كبيرش بر ساير تفاسير برترى داشت.

ابن قاضى شهبه مى‏نويسد:

أخذ عنه أبوالحسن الواحدي، روى عن أبي القاسم القشيري؛(4)ابوالحسن واحدى از او حديث اخذ كرده و وى حديث را ابوالقاسم قشيرى روايت مى‏كند.

وى سپس به گفتار ذهبى پيرامون ثعلبى اشاره مى‏كند.


1) . العبر: 2 / 255 ـ 256، حوادث سال 427.

2) . الوافي بالوفيات: 7 / 201.

3) . مرآة الجنان: 1 / 418.

4) . طبقات الشافعيّة: 1 / 203.

سيوطى نيز در بغية الوعاة في طبقات اللغويين والنحاة مى‏نويسد:

كان إماما، كبيرا، حافظا للّغة، بارعا في العربيّة؛(1) او بزرگ و پيشوا، حافظ لغت و در ادبيات عرب ماهر بود.

اسانيد روايت شأن نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ» حاكم حسكانى يكى از عالمان مشهور و مقبول نزد سنيان، روايات مربوط به نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را با اسانيدى مختلف و از برخى از امامان اهل بيت عليهم السلام و برخى صحابه نقل كرده است كه در اين‏جا به برخى از اين سندها مى‏پردازيم.

حديث يكم:

أخبرنا أبوعبداللّه‏ الشيرازي، أخبرنا أبوبكر الجرجرائي، حدثنا أبو أحمد البصري، قال: حدثني محمّد بن سهل، حدّثنا زيد بن إسماعيل مولى الأنصاري، حدثنا محمّد بن أيوب الواسطي، عن سفيان بن عيينة، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ... .(2) حديث دوم:حدّثونا عن أبي بكر السبيعي، حدثنا أحمد بن محمّد بن نصر أبوجعفر الضبعي، قال: حدّثني زيد بن إسماعيل بن سنان، حدّثنا شريح بن النعمان،


1) . بغية الوعاة: 1 / 356 / ش 686.

2) . شواهد التنزيل: 2 / 381 / ش 1030.

حدّثنا سفيان بن عيينة، عن جعفر، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، قال: نصب رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله عليّا... .(1) حديث سوم:

ورواه في التفسير العتيق، قال: حدّثنا إبراهيم بن محمّد الكوفي، قال: حدثني نصر بن مزاحم، عن عمرو بن شمر، عن جابر الجعفي، عن محمّد ابن عليّ، قال: أقبل الحارث بن عمرو الفهري إلى النبيّ...، وورد أيضا في الباب عن حذيفة، وسعد بن أبي وقّاص، وأبي هريرة، وابن عباس.(2) حديث چهارم:

حدّثني أبوالحسن الفارسي: حدثنا أبوالحسن محمّد بن إسماعيل الحسني، حدثنا عبدالرحمن بن الحسن الأسدي، حدثنا إبراهيم.

وأخبرنا أبوبكر محمّد بن محمّد البغدادي، حدّثنا أبومحمّد عبداللّه‏ بن أحمد بن جعفر الشيباني، حدثنا عبدالرحمن بن الحسن الأسدي، حدثنا إبراهيم بن الحسين الكسائي، حدّثنا الفضل بن دكين، حدّثنا سفيان بن سعيد، حدّثنا منصور، عن ربعي، عن حذيفة بن اليمان، قال: لمّا قال رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله لعليّ: «من كنت مولاه فهذا مولاه»، قام النعمان بنالمنذر الفهري، فقال:... .(3)


1) . همان: 382 / ش 1031.

2) . همان: 382 ـ 383 / ش 1032.

3) . همان: 383 ـ 384 / ش 1033. وى در آخر روايت مى‏گويد: «والطريقان لفظهما واحد».

حديث پنجم:

وأخبرنا عثمان، أخبرنا فرات بن إبراهيم الكوفي، قال: حدثنا الحسين بن محمّد بن مصعب البجلي، قال: حدثنا أبوعمارة محمّد بن أحمد المهدي، حدثنا محمّد بن أبي معشر المدني، عن سعيد بن أبي سعيد المقبري، عن أبي هريرة، قال: أخذ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله بعضد عليّ بن أبي طالب... .(1) تصحيح همه اين اسانيد موجب اطناب ممل خواهد بود، از اين رو به بررسى و تصحيح طريق دوم از حديث چهارم بسنده مى‏كنيم، چرا كه اگر در ميان احاديث هم مضمون و مشابه سند يكى صحيح باشد، محتواى همه آن‏ها قابل استناد خواهد بود.

أبوبكر محمّد بن محمّد بغدادى حاكم حسكانى در اين طريق، حديث را از ابوبكر محمّد بن محمّد بغدادى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 416 هجرى است. حافظ عبدالغافر نيشابورى در شرح حال وى مى‏نويسد:

محمّد بن محمّد بن عبداللّه‏ بن جعفر العطّار الورّاق الحنيفي الحيري، أبوبكر بن أبي سعيد البغدادي، الفقيه، فاضل، ديّن ... ، توفّي سنة ست عشرة وأربعمائة؛(2)محمّد بن محمّد بن عبداللّه‏ بن جعفر عطّار ورّاق حنيفى حيرى، ابوبكر بن ابى‏سعيد بغدادى، فقيه، فاضل، ديندار... سال 416 درگذشت.


1) . همان: 385 / ش 1034.

2) . المنتخب من كتاب السياق لتاريخ نيسابور: 1 / ـ 40 ـ 41.

عبداللّه‏ بن أحمد شيبانى محمّد بن محمّد بغدادى، از عبداللّه‏ بن احمد بن جعفر شيبانى نيشابورى روايت مى‏كند. وى متوفّاى سال 372 هجرى است. خطيب بغدادى در شرح حال او مى‏نويسد:

كان له ثروة ظاهرة، فأنفق أكثرها على العلم وأهل العلم، وفي الحجّ والجهاد وغير ذلك من أعمال البرّ، وكان من أكثر أقرانه سماعا للحديث ... ، كتب الناس عنه ... ، روى عنه: يوسف بن عمر القواس، وابن الثلاّج، وإبراهيم بن مخلد بن جعفر، وأبوالحسن بن رزقويه(1)وغيرهم، وكان ثقة ... ، توفّي سنة اثنتين وسبعين وثلاثمائة؛(2) او ثروتى هويدا داشت و اكثر آن را در راه علم و براى اهل علم و در راه حج، جهاد و اعمال نيك ديگر انفاق كرد. او از بيشتر هم عصرانش براى حديث شنواتر بود... . مردم از او حديث أخذ مى‏كردند ... يوسف بن عمر قواس، ابن ثلاّج، ابراهيم بن مخلد بن جعفر وابوالحسن بن رزقويه و ديگران از او روايت كرده‏اند و او مورد اعتماد بود... وى در سال 372 درگذشت.

عبدالرحمن بن حسن أسدىعبداللّه‏ بن احمد بن جعفر شيبانى از عبدالرحمن بن حسن اسدى روايت مى‏كند. شرح حال وى در تاريخ بغداد چنين آمده است:

عبدالرحمن بن الحسن بن أحمد... ، الأسدي القاضي من أهل همذان. حدّث عن إبراهيم بن الحسين بن ديزيل الهمداني... ، وقدم بغداد وحدّث


1) . در برخى منابع «زرقويه» آمده است.

2) . تاريخ بغداد: 9 / 398 ـ 399 / ش 4986.

بها، فكتب عن الشيوخ القدماء، وروى عنه الدارقطني، وحدّثنا عنه أبوالحسن بن رزقويه بكتاب تفسير ورقاء وغيره، وحدّثنا عنه أيضا أبوالحسن بن الحمّامي المقرى‏ء، وأبوعلي بن شاذان، وأحمد ابن علي البادا؛(1) عبدالرحمن بن حسن بن احمد... او اهل اسدآباد همدان و داراى منصب قضاوت بود. وى از ابراهيم بن حسين بن ديزيل همدانى حديث نقل مى‏كند... . عبدالرحمن به بغداد رفت و در آن‏جا به نقل حديث مشغول بود و به نقل از اساتيد گذشته حديث نوشت. دارقطنى از او روايت مى‏كند و ابوالحسن رزقويه در كتاب تفسير ورقاء و ساير كتب، از وى براى ما حديث نقل كرد. هم‏چنين ابوالحسن بن حمامى مقرى‏ء و ابو على بن شاذان، و احمد بن على بادا از او براى ما حديث نقل كرده‏اند.

عبدالرحمن بن حسن اسدى متوفّاى سال 325 هجرى است. ذهبى او را در زمره أعلام النبلاء شمرده و در سير أعلام النبلاء به ذكر شرح حال او پرداخته است. وى سپس انتقاد برخى از معاصران وى را مطرح كرده است. ناقدان وى، به روايت او از ابراهيم بن حسين بن ديزيل اعتراض كرده‏اند و معتقدند كه او عبدالرحمن بن ديزيل را درك نكرده است.(2)به همين سبب ابن حجر درلسان الميزان، سبب تضعيف عبدالرحمن را چنين توضيح مى‏دهد كه: ابو حفص بن عمر و قاسم بن ابى صالح، روايت او را از ابراهيم منكر شمرده و گفته‏اند: اين‏گونه به ما رسيده است كه ابراهيم كتاب تفسير خود را قبل از


1) . همان: 10 / 291 ـ 292 / ش 5428.

2) . سير أعلام النبلاء: 16 / 15 ـ 16.

سال 270 تدريس كرده است و عبدالرحمن بن حسن اسدى مدعى بهره مندى از درس تفسير ابن ديزيل است، در حالى كه ولادتش سال 270 بوده است. هم‏چنين به ما رسيده است كه كم پيش مى‏آمد ابراهيم از درسى بگذرد و دوباره به آن بازگردد.(1) روشن است كه اين مقدار انتقاد هرگز به وثاقت محدثى كه بسيار مورد تجليل قرار گرفته و محدثان دقيق و ريزبينى چون دارقطنى و امثال وى از او روايت كرده‏اند لطمه نمى‏زند؛ چرا كه اوّلاً براساس مبانى رجالىِ سنيان، سخن معاصران درباره يكديگر و جرح و قدح آنان در حق همديگر پذيرفته نمى‏شود و اين موضوعى است كه ذهبى و ابن حجر در چندين موضع از كتاب‏هاى رجالى خويش بر آن تأكيد كرده‏اند.

ثانيا مبناى اين انتقاد، با فرض تولد عبدالرحمن در سال 270 هجرى استوار است و ناقدان معتقدند كه ابن ديزيل قبل از آن سال تفسير آموزش مى‏داده است و كم پيش مى‏آمده كه پس از تدريس يك مطلب، دوباره بدان باز گردد. اما اين را بايد دانست كه اين انتقاد صرفا يك استبعاد بى اساس است، زيرا عبدالرحمن در سال 270 هجرى متولد شده و ابن ديزيل در سال 281 درگذشته است و اين امكان وجود دارد كه عبدالرحمن آن‏چه رااز ابن ديزيل روايت كرده از خود وى استماع كرده باشد و يا قسمتى از آن را خودش استماع كرده و برخى قسمت‏هاى آن، از پدرش به وى منتقل شده باشد. بر اين اساس، انتقاداتى كه متوجه عبدالرحمن شده بسيار است و


1) . لسان الميزان: 3 / 411 ـ 412 / ش 1620.

چون غير از اين هيچ جرحى درباره او وجود ندارد، پس مى‏توان به روايت او اعتماد كرد چنان كه حديث پژوهان بزرگى چون دارقطنى به وى اعتماد داشته و از او روايت كرده‏اند و اين اعتماد هرگز با سخن برخى از معاصران عبدالرحمن در مخدوش ساختن وى نيز ناسازگار نيست، به ويژه وقتى كه آنان استبعادات بى پايه خود را به شنيده‏هايشان مستند مى‏كنند و مى‏گويند: «بلغنا...»! ابراهيم بن حسين كسائى راوى ديگر ابراهيم بن حسين كسائى است. وى همان ابن ديزيل است كه شرح حالش پيش‏تر گذشت.

فضل بن دُكَين فضل بن دكين از راويان معتبر اين سند است. وى از رجال صحاح ستّه است. ابن حجر عسقلانى درباره او مى‏نويسد:

ثقة، ثبت... وهو من كبار شيوخ البخاري؛(1) وى مورد اعتماد و دقيق است... و از اساتيد بزرگ بخارى به شمار مى‏رود.سفيان ثورى و منصور بن معتمر فضل بن دكين از سفيان ثورى روايت مى‏كند كه شرح حال وى نيز پيشتر بيان شد.


1) . تقريب التهذيب: 2 / 11 / ش 5418.

سفيان ثورى از منصور بن معتمر روايت مى‏كند. وى از رجال صحاح ستّه است و ابن حجر درباره او مى‏گويد:

ثقة، ثبت، وكان لا يدّلس؛(1) او مورد اعتماد و دقيق بود و تدليس نمى‏كرد.

ربعى بن خراش منصور از ربعى بن خراش روايت مى‏كند. او نيز از رجال صحاح ستّه است و ابن حجر عسقلانى نيز او را توثيق كرده و درباره او مى‏گويد:

ثقة، عابد، مخضرم؛(2) وى مورد اعتماد، عابد و بردبار است.

حذيفة بن يمان ربعى بن خراش از حذيفه بن يمان روايت مى‏كند. حذيفه از اصحاب جليل القدر رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.(3) پس از تصحيح سند اين روايت، نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»در غديرخم و پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شد كه براى اثبات اين موضوع، همين روايت كافى است و به جهت دورى از اطاله كلام، به بررسى سندى روايت‏هاى ديگر در اين باره نمى‏پردازيم.


1) . همان: 2 / 215 / ش 6933.

2) . همان: 1 / 292 / ش 1884.

3) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 2 / 193 / ش 405.

دلالت روايات بر امامت أميرالمؤمنين عليه السلام نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع» پس از غدير خم و اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، يكى از روشن‏ترين ادلّه امامت و خلافت بلافصل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، زيرا اين داستان مراد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را از عبارت «من كنت مولاه فعليّ مولاه» به وضوح آشكار مى‏سازد و نشان مى‏دهد كه حتى منافقان نيز اين حديث شريف را به معناى جعل الاهى امامت براى اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏دانسته‏اند و فهم آنان از واژه «مولى»، همان معناى امام بوده است؛ چرا كه اگر «مولى» در فرمايش رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به معناى «محبّ»، «ناصر» و يا هر چيز ديگرى غير از «امام» بود، اعتراض آن اعرابى به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم معنايى نداشت و جاى اين سؤال نبود كه بپرسد: «هذا منك أو من اللّه‏؟»؛ اين سخن از سوى شماست يا از سوى خداوند؟ اگر وى از حديث پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم هر چيز ديگرى غير از امامت اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميده بود، معنا نداشت كه با آن گستاخى به پيامبر بگويد:

أمرتنا... ، وأمرتنا... ، ثمّ لم ترض بهذا، حتّى رفعت بضبعي ابن عمّك تفضّله علينا، وقلت: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛(1)به ما دستور دادى كه... و دستور دادى كه... سپس به اين مقدار راضى نشدى تا اين‏كه بازوان پسر عمويت را بالا بردى و او را بر مردم برترى دادى و گفتى: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست»!


1) . معارج الوصول: 39؛ فيض القدير: 6 / 282 و منابع ديگر.

هويداست كه اين سخنان، نشان‏گر دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است و فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در جواب پرسش برخى از منافقان مى‏تواند شاهد مهمى بر همين برداشت باشد، چرا كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در حالى كه از شدت ناراحتى چشمان مباركشان سرخ شده بود، به ناچار با سوگند به خداوند سه بار تكرار كرده و فرمودند:

الذي لا إله إلاّ هو، إنّه من اللّه‏ وليس منّي؛(1) به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين امر از سوى خداوند است، نه از سوى من.

و اگر آن‏چه خداوند دستور داده بود چيزى جز پذيرش مولويّت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، معنا نداشت كه آن اعرابى به قيمت هلاكت و نابودى خود از پذيرش آن سر باز زند و نزول عذاب از سوى خدا را درخواست كند. پس همه اين امور نشان دهنده صراحت حديث غدير در دلالت بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است.

اگر حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت نداشت، آن اعرابى هرگز به خدا و رسولش اعتراض نمى‏كرد تا از اسلام خارج گردد و جزاى عملش را در همين دنيا ببيند و دچار عذاب شديد و ابدى قيامت گردد. اگر حديث غديربر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت نداشت، ابن تيميه در نفى حديث، از آن أعرابى نادان و تندخو در رابطه با اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام تبعيت نمى‏كرد و نمى‏پنداشت كه به اتفاق تمامى حديث پژوهان اين حديث از


1) . همان.

دروغ‏هاى جعل شده است! در حالى كه حديث به اسانيد و طرق گوناگونى نقل شده است كه برخى از آن سندها صحيح‏اند و پيشوايان، حافظان و بزرگان اهل تسنن آن را روايت كرده‏اند و اين حديث به يقين معتبر و مستفيض است. ابن تيميه براى نفى و طرد احاديث مربوط به اين داستان مطالبى بيان كرده است كه از جهل مفرط و تعصّب شديد وى حكايت دارد. اين مطالب به قدرى سخيف و جاهلانه است كه حتّى پيروان ابن تيميه نيز از آن اعراض كرده‏اند. در اين‏جا به نقل برخى از اشكالات ابن تيميه مى‏پردازيم.

مناقشات ابن تيمية مهم‏ترين اشكال ابن تيميه به روايات نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» دو اشكال زير است:

1. مكّى بودن سوره معارج؛ 2. قرار گرفتن آيه «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ...»(1)در سوره انفال و اين‏كه سوره انفال به هنگام جنگ بدر و سال‏ها پيش از غدير خم نازل شده است.

ابن تيميه در منهاج السنّة، پس از اشاره به استدلال مرحوم علاّمه حلّى مى‏نويسد:

فيقال لهؤلاء الكذّابين: أجمع الناس كلّهم على أنّ ما قاله النبيّ صلّى اللّه‏ عليهوآله وسلّم بغدير خمّ، كان مرجعه من حجّة الوداع، والشيعة تسلم هذا وتجعل ذلك اليوم عيدا، وهو اليوم الثامن عشر من ذي الحجّة، والنبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يرجع إلى مكّة بعد ذلك بل رجع من حجّة الوداع إلى المدينة، وعاش تمام ذي الحجّة والمحرّم وصفر، وتوفّي في أوّل ربيع الأوّل.


1) . سوره انفال: آيه 32.

وفي هذا الحديث أنّه بعد أن قال هذا بغدير خمّ وشاع في البلاد، جاءه الحارث وهو بالأبطح، والأبطح بمكّة، فهذا كذب جاهل لم يعلم متى كانت قصّة غدير خمّ؛ وأيضا فإنّ هذه السورة ـ سورة «سَأَلَ سائِلٌ» ـ مكّيّة باتّفاق أهل العلم، نزلت بمكّة قبل الهجرة، فهذه نزلت قبل غدير خمّ بعشر سنين أو أكثر من ذلك، فكيف تكون نزلت بعده؟! وأيضا قوله: «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ»في سورة الأنفال، وقد نزلت عقيب بدر بالإتّفاق قبل غدير خم بسنين كثيرة، وأهل التفسير متفقون على أنّها نزلت بسبب ما قاله المشركون للنبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم قبل الهجرة، كأبي جهل وأمثاله؛(1) به اين دروغ‏گويان گفته مى‏شود: تمامى مردمان اجماع دارند كه آن‏چه پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در غدير خم گفته است در بازگشت از حجة الوداع بوده و شيعه با مسلم دانستن اين مطلب، آن روز را عيد قرار مى‏دهد و آن روز، روز هجدهم ذى حجه است. پيامبر پس از آن به مكه بازنگشت، بلكه از حجة الوداع به مدينه رجوع و بقيه ذى حجه، محرم و صفر را زنده بوده و در ابتداى ربيع الأول وفات كرده است.

در حالى كه بر اساس اين حديث، پس از آن‏كه پيامبر اين سخن را در غدير خم گفت و دربلاد شايع شد، حارث در ابطح خدمت پيامبر رسيد، در حالى كه ابطح در مكه است. پس اين سخنِ دروغِ نادانى است كه نمى‏داند قصه غدير در كجا واقع شده است. از سوى ديگر، به اتفاق همه اهل علم اين سوره ـ يعنى سوره «سأل سائل» ـ مكى است و پيش از هجرت پيامبر به مدينه در مكه نازل شده و نزول آن ده سال يا بيشتر از ده سال قبل از


1) . منهاج السنّة: 7 / 30 ـ 31.

غدير خم بوده است. پس چگونه ممكن است بعد از آن نازل شود؟! هم‏چنين آيه «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ» در سوره انفال است كه به اتفاق، در بدر و سال‏ها پيش از غدير خم نازل شده و همه مفسرّان اتفاق نظر دارند كه سبب نزول آن گفتار مشركان به پيامبر پيش از هجرت است؛ مشركانى هم‏چون ابوجهل و امثال وى.

ابن تيميه در ادامه مى‏نويسد:

وأيضا فإنّهم لمّا استفتحوا بين اللّه‏ أنّه لا ينزل عليهم العذاب بين محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم فيهم، فقال: «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ» ثمّ قال اللّه‏ تعالى: «وَما كانَ اللّه‏ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللّه‏ُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1)واتفق الناس على أنّ أهل مكّة لم تنزل عليهم حجارة من السماء: لما قالوا ذلك، فلو كان هذا آية، لكان من جنس آية أصحاب الفيل، ومثل هذا ممّا تتوفّر الهمم والدواعي على نقله، ولو أنّ الناقل طائفة من أهل العلم، فلمّا كان هذا لا يرويه أحد من المصنّفين في العلم، لا المسند ولا الصحيح ولا الفضائل ولا التفسير ولا السير ونحوها، إلاّ ما يروي بمثل هذا الإسناد المنكر، علم أنّه كذب وباطل. وأيضا فقد ذكر في هذا الحديث: إنّ هذاالقائل أمر بمباني الإسلام الخمس، وعلى هذا فقد كان مسلما، فإنّه قال فقبلناه منك، ومن المعلوم بالضرورة أنّ أحدا من المسملين على عهد النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم لم يصبه هذا. وأيضا فهذا الرجل لا يعرف في


1) . سوره انفال: آيه 32 ـ 33.

الصحابة، بل هو من جنس الأسماء التي يذكرها الطرقية من جنس الأحاديث التي في سيرة عنترة ودلهمة، وقد صنّف الناس كتبا كثيرة في أسماء الصحابة الذين ذكروا في شى‏ء¨ من الحديث، حتّى في الأحاديث الضعيفة، مثل كتاب الإستيعاب لابن عبدالبرّ، وكتاب ابن منده، وأبي نعيم الأصبهاني، والحافظ أبي موسى، ونحو ذلك، ولم يذكر أحد منهم هذا الرجل، فعلم أنّه ليس له ذكر في شى‏ء¨ من الروايات، فإنّ هؤلاء لا يذكرون إلاّ ما رواه أهل العلم لا يذكرون أحاديث الطرقية، مثل تنقلات الأنوار للبكري الكذّاب وغيره؛(1) هم‏چنين هنگامى كه آنان از خدا خواستند در حالى كه محمّد صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در ميان ايشان است بر آنان عذاب نفرستد، خداوند فرمود: «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ»، سپس خداى تعالى فرمود: «وَما كانَ اللّه‏ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللّه‏ُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» و در حالى كه تو در ميان آن‏ها بودى، خداوند آنان را عذاب ننمود، چرا كه آنان استغفار كردند. از اين رو همه مردم اتفاق نظر دارند بر اين‏كه وقتى كه اين سخن را گفتند، سنگى از آسمان نازل نشد [تا آنان را عذاب كند] و چنان‏چه آيه «سأل سائل» همانند آيه اصحاب فيل و داستان‏هايى كه انگيزه‏ها و اهتمام فراوانى بر نقل آن‏ها وجود دارد ـ ولو اين‏كه ناقلان گروهى از اهل علم باشند ـ از آن‏جا كه احدى از نويسندگان و عالمان نهدر مسند، نه در صحيح، نه در فضائل، نه در تفسير، نه در سيره‏ها، در كتاب‏هايى از اين قبيل آن را روايت نكرده‏اند مگر اين روايت ناشناخته كه دروغ بودن و بطلان آن


1) . منهاج السنة: 31 ـ 33.

معلوم است. هم‏چنين در اين حديث ذكر شده كه قائل به اين قول [حارث] مأمور به پذيرش مبانى پنج‏گانه اسلام بوده است و بر اين اساس مسلمان بوده و او مى‏گويد ما اين اوامر را از تو [يعنى پيامبر] قبول كرديم، در حالى كه بسيار روشن و آشكار است كه براى احدى از مسلمانان در عهد پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم چنين پيش آمدى رخ نداده است و چنين مردى در ميان اصحاب شناخته شده نيست، بلكه نام او در زمره اسم‏هايى است كه طرقيّه [صوفيان و داستان سرايان ]در داستان‏هايى از قبيل داستان‏هايى كه در سيره جنگجويان و پيران [افسانه‏اى ] نقل مى‏شود، ذكر مى‏كنند، در حالى كه كتاب‏هاى بسيارى در ذكر اسامى صحابه كه در احاديث، حتى در احاديث ضعيف ذكر شده‏اند نوشته شده است.

كتاب‏هايى هم‏چون الإستيعاب ابن عبدالبر، كتاب ابن منده، كتاب ابونعيم اصفهانى، كتاب حافظ ابوموسى و كتاب‏هايى از اين قبيل كه هيچ يك از آن‏ها از اين مرد ياد نكرده‏اند. پس مى‏توان از همين موضوع دريافت كه ذكرى از او در روايات نشده است، از اين رو اين گونه عالمان فقط رواياتى را نقل مى‏كنند كه اهل علم آن را روايت كرده‏اند و احاديث طرقيه هم‏چون تنقلات الأنوارِ بكرى دروغ‏گو و غير آن را نقل نمى‏كنند.

اين تمام سخن ابن تيميه بود كه در مجموع شش اشكال مطرح كرده است.

ابن كثير كه در اين مباحث از ابن تيميه تقليد و پيروى مى‏كند، برخى از اشكالات مطرح شده از سوى ابن تيميه را مطرح نكرده است، چرا كه اين اشكالات بسيار سست و واضح البطلان هستند.نخستين اشكالى كه ابن تيميه مطرح مى‏كند آن است كه براساس روايت،

حارث در ابطح نزد رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله آمده و به ايشان اعتراض كرده است. ابن تيميه مى‏گويد: ابطح اسم مكانى واقع در مكّه است، در حالى كه پيامبر پس از روز غدير هرگز به مكّه باز نگشته است. اين اشكال به قدرى سخيف و جاهلانه است كه ابن كثير آن را تكرار نكرده است.

در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه: اوّلاً اگر اين حديث دروغ و جعلى باشد و صدر و ذيل آن متعارض باشند، جاعل آن ثعلبى است و اين اشكال متوجه، نمى‏شود. ثانيا ابن تيميه از سر جهل يا به عمد و از روى تعصّب ابطح را مكانى در مكّه معرفى كرده است. حتّى اگر ابطح نام مكان خاصّى در مكّه باشد، از نظر لغت، معناى آن عام است و به بستر رودخانه و زمين‏هايى كه پوشيده از شن و سنگريزه هستند ابطح گفته مى‏شود. در الصحاح في اللغة آمده است:

الأبطح: مسيل واسع فيه دقاق الحصى... ، ومنه بطحاء مكّة؛(1) ابطح به معناى مسيل گسترده‏اى است كه در آن سنگ ريزه وجود دارد... و از جمله بطحاء مكه است.

ابوالفتح ناصرالدين مطرزى نيز مى‏گويد:

البطحاء: مسيل ماء فيه رمل وحصى، ومنها بطحاء مكّة ويقال لها: الأبطح أيضا، وهومن البطح أي البسط؛(2) بطحاء، محل جريان آب كه در آن سنگ و شن ريزه وجود دارد و از جمله بطحا مكه استكه به آن أبطح نيز گفته مى‏شود و ريشه آن از بطح، يعنى بسط است.


1) . الصحاح: 1 / 356.

2) . المغرب في ترتيب المعرب: 1 / 77 ـ 78.

ابن منظور نيز در لسان العرب مى‏نويسد:

البطحاء: مسيل فيه دقاق الحصى... ، وفي حديث عمر أنّه أوّل من بطح المسجد وقال: إبطحوه من الوادي المبارك، أي ألقى فيه البطحاء، وهو الحصى الصّغار؛ بطحاء مسيلى است پوشيده از سنگ ريزه... و در حديث عمر آمده كه او نخستين كسى بود كه مسجد را با سنگريزه پوشاند و گفت آن را از سنگ ريزه‏هاى سرزمين مبارك پوشانديم؛ يعنى در آن سنگ ريزه ريختم و آن ماسه‏هاى كوچك است.

پس بطحاء منحصر به مكانى در مكّه نيست، بلكه اسم عامّى است كه بر تمام مسيل‏هاى پوشيده از سنگ ريزه اطلاق مى‏شود. افزون بر آن‏كه براساس آن‏چه سمهودى در كتاب خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفى ـ كه درباره تاريخ مدينه منوّره است ـ نوشته است، در بقاع شهر مدينه، محلّى به نام بطحاء وجود دارد.(1) اشكال دوم ابن تيميه اين بود كه سوره معارج مكّى است و حال آن‏كه روايت ثعلبى بيان‏گر نزول آيه در مدينه است. پاسخ اين اشكال نيز روشن است؛ زيرا وقتى صحّت حديث نزول آيه پس از غدير خم ثابت شد، معلوم مى‏شود كه اين آيه مدنى است، هر چند كه سوره معارج مكّى باشد، چنان كه بسيارى از سوره‏هاى مكّى در بردارنده آياتى هستند كه در مدينه نازل شده است. پس مكّى بودن سوره معارج با نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع» در مدينه هيچ منافاتى ندارد. افزون بر آن‏كه به تصريح قرآن پژوهان و مفسّران سنى، برخى آيات وحتى برخى سوره‏ها مكّى در مدينه نيز بر پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم


1) . خلاصة الوفاء بأخبار دارالمصطفى: 2 / 560.

نازل شده‏اند. سيوطى در الإتقان في علوم القرآن بابى با عنوان «ما تكرّر نزوله» باز كرده است. وى در آن‏جا مى‏نويسد:

صرّح جماعة المتقدّمين والمتأخّرين: بأنّ من القرآن ما تكرّر نزوله... ، فإنّ سورة الإسراء وهود مكيّتان، وسبب نزولهما يدلّ على أنّهما نزلتا بالمدينة، ولهذا أشكل ذلك على بعضهم، ولا إشكال لأنّها نزلت مرّة بعد مرّة... ، والحكمة في هذا كلّه: أنّه قد يحدث سبب من سؤال أو حادثة تقتضي نزول آية، وقد نزل قبل ذلك ما يتضمّنها فيوحى إلى النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم تلك الآية بعينها تذكيرا لهم بها وبأنّها تتضمن هذه؛(1) گروهى از متقدمان و متأخران تصريح كرده‏اند كه قسمت‏هايى از قرآن مكرر نازل شده... پس همانا سوره اسراء و هود مكى هستند، در حالى كه سبب نزول آن‏ها دلالت دارد كه آن دو در مدينه نازل شده‏اند و بر اين اساس، [سبب نزول] براى برخى از آنان مشكل پديد آورده است در حالى كه واقعا اشكالى نيست، زيرا نزول در مدينه، پس از نزول در مكه صورت گرفته است... و حكمت در همه اين موارد آن است كه دلايلى هم‏چون پرسش و يا حادثه‏اى پيش مى‏آيد كه مقتضى نزول آيه‏اى است، در حالى كه همان آيه قبل از آن سوال يا حادثه، در ضمن آياتى ديگر نازل شده و خود آن آيه به پيامبر مجددا وحى مى‏شود تا تذكرى براى آنان باشد.

بنابراين حتى اگر بپذيريم كه سوره معارج به صورت كامل در مكّه نازل شده است، باز هم با قول به نزول مجدد آيه‏اى از آن در مدينه منافاتى ندارد. در نتيجه چون خبر صحيح دلالت دارد كه آيه «سأل سائل بعذاب واقع» پس از اعلان


1) . الإتقان في علوم القرآن: 1 / 104 / ش 419.

ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير خم نازل شده است، ناگزير بايد آن را پذيرفت و بدان ملتزم شد.

اشكال سوم بسيار عجيب و بيان‏گر جهل ابن تيميه است. اين اشكال به قدرى سخيف است كه ابن كثير آن را مطرح نكرده و بسيارى از عالمان سنى به طرح آن از سوى ابن تيميه اعتراض كرده‏اند. ابن تيميه مى‏گويد: آيه «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ...» در جنگ بدر و سال‏ها پيش از غدير خم نازل شده و سبب نزول آن گفتار مشركان به پيامبر است. اما بايد دانست كه اساسا سخنى از نزول اين آيه بعد از غدير خم در ميان نيست تا ابن تيميه چنين اشكالى را مطرح كند. آن‏چه در روايت آمده آن است كه حارث خود را، به همان صورت كه مشركان خود را نفرين كرده بودند نفرين كرد و اگر چنان‏چه وى آيه را هم قرائت كرده باشد، قرائت وى به معناى نزول آيه نيست؛ بلكه او با قرائت آيه، صرفا خود را همانند مشركان و با همان الفاظ نفرين كرده است و اين مطلب با نزول آيه در واقعه بدر هيچ منافاتى ندارد و چنين اشكالى از پايين بودن درك و فهم اشكال كننده حكايت دارد.

اشكال چهارم تعارض نزول عذاب بر حارث با آيه شريفه «وَما كانَ اللّه‏ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ» است؛ زيرا خداوند در اين آيه خبر مى‏دهد كه تا زمانى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم در ميان اين امّت است، آنان را معذّب نخواهد ساخت.

در پاسخ به اين اشكال بايد گفت: اوّلاً رفع عذاب از امّت پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم با حضور ايشان در ميان امّت به معناى دچار نساختن آنان به عذاب عمومى است و هرگز شامل عذاب‏هاى فردى نمى‏شود. به همين جهت در مواردى گزارش

شده كه عده‏اى از مسلمانان در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم گرفتار عذاب الاهى شدند. ابن كثير به سند خود از يزيد بن درهم مى‏نويسدكه گفت:

سمعت أنساً يقول في هذه الآية: «إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه‏ِ إِلهًا آخَرَ ...»،(1)قال: مرّ رسول اللّه‏ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، فغمزه بعضهم، فجاء جبريل أحسبه قال: فغمزهم، فوقع في أجسادهم كهيئته الطعنة، فماتوا؛(2) شنيدم انس درباره [شأن نزول ]آيه: «إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه‏ِ إِلهًا آخَرَ ...» مى‏گفت: رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم از جايى مى‏گذشت كه برخى [به قصد استهزاء]، با چشم و ابرو به ايشان اشاره كردند. آن‏گاه جبرئيل آمد و به آن حضرت عرضه داشت كه آنان را استهزاء خواهم كرد. پس در بدن‏هاى آنان عارضه‏اى به صورت زخم واقع شد و آنان مردند.

از اين قبيل روايات در منابع اهل تسنن فراوان است. بنابراين نزول عذاب براى برخى افراد حتى در حيات و حضور رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم نيز رخ داده است و آيه «وَما كانَ اللّه‏ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ»، از رفع عذاب عمومى حكايت دارد. در نتيجه اين آيه با نزول عذاب براى حارث در تعارض نخواهد بود.

اشكال پنجم عدم شيوع و فراگير شدن خبر نزول عذاب بر حارث است. ابن تيميه مى‏گويد على رغم وجود انگيزه و اهتمام فراوان براى نقل رُخدادهايى از اين قبيل، به مانند قصّه اصحاب فيل، اين داستان در مسانيد، صحاح، تفاسير،


1) . سوره حجر: آيه 95 ـ 96.

2) . تفسير ابن كثير: 2 / 580 .

سيره‏ها و كتاب‏هايى از اين دست نقل نشده است و اين نشان مى‏دهد كه داستان اصلى ندارد و دروغ است.پاسخ اين اشكال هم واضح است. پس از رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از حقّ خويش محروم شد و كسانى حاكم شدند كه روشن شدن حقايق به نفع آنان نبود و از نقل وقايعى كه بيان‏گر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام بود، اكراه داشتند. بدين روى تا صد سال پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم، از نقل حديث و نوشتن سيره پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم جلوگيرى شد. بنابراين انگيزه‏ها براى جلوگيرى از انعكاس اين خبر و خبرهايى از اين قبيل بسيار زياد بوده و هرگز توافر دواعى بر نقل وجود نداشته است. افزون بر آن چند تن از صحابه، روايات مربوط به نزول اين آيه را روايت كرده‏اند؛ از جمله حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام، عبداللّه‏ بن عباس، حذيفه بن يمان، سعد بن أبى وقاص، ابو هريره و ديگران، امّا از آن‏جا كه نقل اين داستان به نفع جريان حاكم نبوده است، نويسندگان و راويانى كه از سوى حكومت‏ها تأييد و تقويت مى‏شدند، از ذكر اين داستان در كتاب‏هاى خود امتناع ورزيدند و در اين راستا، از ورود حقايق روايت شده از سوى اهل بيت عليهم السلام به مجامع روايىِ خود جلوگيرى كردند و يا به صورت ناقص، وارونه و يا بسيار كم رنگ منعكس نمودند. در طول تاريخ نيز حكومت همواره در دست مخالفان أميرالمؤمنين عليه السلام بوده و تا آن‏جا كه امكان داشته است، با حقايق مربوط به ولايت آن حضرت در ستيز بوده و آن‏ها را از بين برده‏اند. به حاكم نيشابورى به

جهت نقل حديث طير توهين كردند. گنجى شافعى را به خاطر ذكر مناقب و فضائل پيامبر در وسط مسجد كشتند و نسائى را به جهت طعن معاويه چنان آزار دادند كه بعد از سه روز جان داد. همين مقدار انعكاس وقايع نيز از شدّتظهور و شيوع آن حكايت دارد.

اشكال ششم ابن تيميه اين است كه اگر چنين شخصى مسلمان بوده است، پس چرا وى را در زمره صحابه پيامبر نام نبرده‏اند و هيچ يك از كسانى كه به معرّفى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پرداخته‏اند، به نام وى اشاره‏اى نكرده‏اند؟ اين اشكال نيز دو پاسخ روشن دارد: نخست اين‏كه در تعريف صحابى آمده است:

من لقى النبيّ صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم مؤمنا به ومات على الإسلام؛(1) صحابى كسى است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم را در حالى كه مؤمن بوده ملاقات كرده و بر دين اسلام مرده باشد.

بنابراين حارث را نمى‏توان از صحابه پيامبر شمرد؛ زيرا وى با اعتراض به خدا و پيامبر و طلب نزول عذاب از خدا مرتد شده است و آنان كه به ذكر نام اصحاب پرداخته‏اند، نام مرتدين را ذكر نكرده‏اند، چون اساسا آن‏كه مرتد شده صحابى محسوب نمى‏شود.

پاسخ دوم اين‏كه ذكر نام و شرح حال اصحاب پيامبر صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم به اندازه‏اى صورت گرفته كه نويسندگان اين مطالب به آن دست يافته‏اند و خود آنان تصريح كرده‏اند كه تعداد اصحاب رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم


1) . معرفة الثقات: 1/ 95؛ الإصابة: 1/ 130 و 158؛ التفسير الوسيط: 1/911؛ نخبة الفكر: 65.

بسيار بيشتر از افرادى است كه آن‏ها نام برده‏اند. بنابراين چنين نيست كه نام همه اصحاب در كتاب‏ها آمده باشد.(1)

نكته پايانى

گفتيم يكى از اشكالات ابن تيميه اين بود كه آيه «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ...» در سوره انفال مربوط به واقعه بدر است و به داستان آن اعرابى و اعتراض وى به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم پس از غدير خم ارتباطى ندارد. پاسخ اين اشكال نيز مطرح شد، اما مطلب ديگرى كه در اين باره در خور توجه است تفسير سوره معارج از سوى حاكم نيشابورى است. حاكم نيشابورى در «كتاب التفسير» مستدرك مى‏نويسد:

تفسير سورة «سَأَلَ سائِلٌ» بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. أخبرنا محمّد بن علي الشيباني بالكوفة، ثنا أحمد بن حازم الغفاري، ثنا عبيد اللّه‏ بن موسى، عن سفيان الثوري، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللّه‏ِ ذِي الْمَعارِجِ»ذي الدرجات.«سَأَلَ سائِلٌ» قال: هو النضر بن الحارث بن كلدة، قال: أللّهمّ إن كان هذا هو الحقّ من عندك، فأمطر علينا حجارة من السماء. هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه؛(2) تفسير سوره «سأل سائل» بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. محمّد بن على شيبانى در كوفه خبر داد: احمد بن حازم غفارى، از عبيداللّه‏ بن موسى، از سفيان ثورى، از اعمش، از سعيد بن


1) . براى نمونه ر.ك: الإصابة: 1/87.

2) . المستدرك على الصحيحين: 2 / 502 .

جبير روايت كردند كه درباره آيه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللّه‏ِ ذِي الْمَعارِجِ» گفت: يعنى صاحب درجات. [و در تفسير آيه] «سَأَلَ سائِلٌ»گفت:

آن [درخواست كننده] نضر بن حارث بن كلده است كه گفت: خدايا، اگر اين سخن پيامبرحق است و [اين انتخاب] از سوى توست، پس از آسمان سنگى بر ما ببار. اين حديث بر طبق شرط مسلم و بخارى صحيح است و هيچ يك آن را نياورده‏اند.

ذهبى نيز در تصحيح اين روايت با حاكم موافق است،(1)اما آن‏چه اهميت دارد اين است كه اگر آيه «وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ» ارتباطى با داستان اعرابى ندارد، پس چرا حاكم اين روايت را در اين‏جا مطرح كرده است، در حالى كه در سوره انفال و ذيل آيه ياد شده، اساسا هيچ اشاره‏اى به روايت فوق نكرده است؟! به راستى ابن تيميه و پيروانش درباره حديثى كه حاكم و ذهبى مطرح و آن را تصحيح كرده‏اند، چه مى‏گويند؟ اين دو از بزرگان و حافظان اهل سنت‏اند و راوى خبرى كه آنان صحيح مى‏دانند سفيان ثورى است كه ثعلبى نيز روايت اين داستان را از او نقل مى‏كند. هم‏چنين اين حديث از سعيد بن جبير روايت شده كه وى احاديث تفسيرى خود را از ابن عباس اخذ مى‏كند و ابن عباس از صحابه‏اى است كه حديث نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ» را پس از غدير و اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است و اين همه نشان‏گر اين است كه حديث حاكم از جمله احاديث صحيحى است كه بيان‏گر نزول آيه «سَأَلَ سائِلٌ» پس از غدير مى‏باشد، و هر چند كه خود حاكم به حديث غدير و ارتباط آن با اين داستان اشاره‏اى نكرده است، اما قرائن موجود در حديث وى،


1) . ر.ك:المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص: 2/545/ش 3854.

به همراه تصريح برخى مفسّران به نزول آيه پس از غدير، قرينه خوبى براى اثبات اين مطلب است.

اما نكته‏اى در روايات مربوط به اين داستان وجود دارد كه نيازمندتحقيق بيشترى است و آن اختلاف روايات تفسيرى ميان نام درخواست كننده عذاب است. چنان كه گذشت در روايت ثعلبى نام اين شخص «حارث بن نعمان» آمده است، اما در روايت حاكم، نام آن اعرابىِ معترض به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم «نضر بن حارث بن كلده» ذكر شده است. خطيب شربينى به اين اختلاف توجه داشته است، به همين جهت در السراج المنير في تفسير القرآن الكريم مى‏نويسد:

واختلف في هذا الداعي، فقال ابن عباس: هو النضر بن الحارث. حيث قال: ألّلهمّ إن كان هذا هو الحق من عندك، فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم... ، هو الحارث بن النعمان. وذلك أنّه لمّا بلغه قول النبي صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم في علي: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛(1) درباره نام درخواست كننده [عذاب] اختلاف است. ابن عباس گفته است: وى نضر بن حارث بوده است، در جايى كه گفت: خدايا، اگر اين مطلب حق است و از ناحيه توست، پس سنگى بر ما از آسمان نازل كن يا عذابى دردناك بر ما بفرست... و گفته شده است كه وى حارث بن نعمان بوده است. اين داستان زمانى است كه اين فرمايش پيامبر كه فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» به او رسيد.


1) . تفسير السراج المنير: 4 / 276.

شربينى اين اختلاف را يادآورى مى‏كند، ضمن آن‏كه روشن مى‏كند براساس حديث حاكم ـ كه نام اعرابى را نضر بن حارث ذكر كرده ـ نيز آيه «سَأَلَ سائِلٌ» پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.قرطبى نيز در تفسير خود به اختلاف در نام اعرابى پرداخته است. وى مى‏نويسد:

قوله تعالى «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»...، أى سأل سائل عذابا واقعا. «لِلْكافِرينَ» أي على الكافرين، هو النضر بن الحارث... ، قاله ابن عباس ومجاهد. وقيل: إنّ السائل هنا هو الحارث بن النعمان الفهري؛(1) راى كافران، يعنى بر كافران كه وى نضر بن حارث بوده است... . اين سخن ابن عباس و مجاهد است. و گفته شده سائل در اين‏جا حارث بن نعمان فهرى است.

اين دو قول يكى مطابق با روايت ثعلبى است و ديگرى مطابق با روايت حاكم است. پس هر چند حاكم به ارتباط آيه «سأل سائل» با حديث غدير اشاره نكرده است، اما قرطبى نيز حديث او را در ارتباط با اين داستان مطرح كرده است. در ذكر نام اعرابى تصحيف‏هاى ديگرى نيز صورت گرفته است. به عنوان مثال در تفسير ابن عبيده هروى گفته شده آن شخص «جابر بن نضر بن حارث بن كلده» است. در برخى منابع هم «حارث بن نعمان» به «نعمان بن منذر» تصحيف شده است(2)و يا برخى نام اعرابى را «نعمان بن حارث» ذكر كرده‏اند(3)


1) . تفسير القرطبي: 18 / 278.

2) . ر.ك: شواهد التنزيل: 2 / 384 / ش 1033.

3) . ر.ك: همان: 381 / ش 1030.

و بالاخره در روايتى نام اعرابى «حارث بن عمرو» ذكر شده است.(1)برخى نيز بدون ذكر نام شخص گفته‏اند: «فقام اليه اعرابى»(2)و در حاشية الحِفني على الجامعالصغير آمده است: «بعض الصحابة».(3) بنابراين يكى از مطالبى كه نياز به تحقيق دارد علت اين همه اختلاف در ذكر نام اعرابىِ معترض به رسول خدا صلّى اللّه‏ عليه وآله وسلّم است.


1) . ر.ك: همان: 2 / 382 / ش 1032.

2) . ر.ك: همان: 2 / 385 / ش 1034.

3) . حاشية الحِفني على الجامع الصغير: 2 / 387.

فهرست منابع

1.

الإتقان في علوم القرآن: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: سعيد مندوب، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1416.

2.

الآحاد والمثاني: ابن أبى عاصم ضحّاك، تحقيق: باسم فيصل احمد، دار

الدراية، عربستان سعودى، چاپ يكم، سال 1411.

3.

احقاق الحق وإزهاق الباطل: سيد نور اللّه‏ مرعشى شوشترى، تعليق: سيّد شهاب الدين نجفى، منشورات مكتبة آية اللّه‏ العظمى مرعشى نجفى، [بى‏تا].

4.

أحكام القرآن: ابو عبداللّه‏ محيى الدين محمّد بن عربى، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا، دار الفكر، [بى‏تا].

5.

إرشاد الساري شرح صحيح البخاري: شهاب الدين قسطلانى، دار احياء التراث العربي، بيروت، [بى‏تا].

6.

الإرشاد في معرفة حجج اللّه‏ على العباد: محمّد بن محمّد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق: مؤسسة آل البيت، دار المفيد، بيروت، چاپ دوم، سال 1414.

7.

أسباب النزول: واحدى نيشابورى، مؤسسة الحلبي، قاهره، سال 1388.

8.

الإستيعاب في معرفة الأصحاب: يوسف بن عبداللّه‏ نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق:على محمّد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.

9.

أسد الغابه: عزّالدين ابن اثير جزرى، دار الكتب العربي، بيروت، [بى‏تا].

10.

الأعلام: خيرالدين ابن محمود زركلى دمشقى، دار العلم للملايين، چاپ

پنجم، [بى‏تا].

11.

إكمال تهذيب الكمال في أسناد الرجال: علاء الدين مغلطاى، تحقيق: عادل بن محمّد، الفاروق الحديثة للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1422.

12.

الإكمال في أسماء الرجال: ولى الدين محمّد بن عبداللّه‏ خطيب تبريزى، تحقيق: أبو اسداللّه‏ بن حافظ محمّد عبداللّه‏ أنصارى، مؤسسة أهل البيت عليهم السلام، [بى‏تا].

13.

أمالى: حسين بن إسماعيل محاملى، تحقيق: إبراهيم قيسى، المكتبة الإسلاميه،

اردن، چاپ يكم، سال 1412.

14.

الإمامة في ضوء الكتاب والسنة: ابن تيميّة، جمع، تقديم و تعليق: محمد مال اللّه‏، [بى‏نا ـ بى‏تا].

15.

الإنباه على قبائل الرواة: ابن عبدالبرّ، تحقيق: إبراهيم أبيارى، دارالكتب العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.

16.

أنساب الأشراف: أحمد بن يحيى بلاذرى، تحقيق: محمّد باقر محمودى،

مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، چاپ يكم، سال 1394.

17. الأنساب: عبدالكريم بن محمّد تميمى سمعانى، تحقيق: عبداللّه عمر بارودى،

دار الجنان، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.18. البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.

19.

بغية الوعاة في طبقات اللغويين والنحاة: جلال الدين عبدالرحمان ابن ابى بكر سيوطى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، المكتبة العصرية، صيدا ـ لبنان، [بى‏تا].

20.

بناء المقالة الفاطمية في نقض الرسالة العثمانية: سيد جمال الدين أحمد بن موسى بن طاووس، تحقيق: سيّد على عدنانى، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، چاپ يكم، سال 1411.

21.

تاريخ ابن خلدون: ابوزيد عبدالرحمن بن خلدون، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهارم.

22.

تاريخ ابن مَعين: يحيى بن مَعين، تحقيق: أحمد محمّد نور سيف، دار المأمون للتراث، دمشق، [بى‏تا].

23.

تاريخ الإسلام: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار الكتاب

العربي، چاپ يكم، سال 1407.

24.

التاريخ الصغير: محمّد بن إسماعيل بخارى، تحقيق: محمود إبراهيم زايد، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1406.

25.

تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.

26.

تاريخ اليعقوبي: أحمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، [بى‏تا].

27.

تاريخ أسماء الثقات: عمر بن شاهين، تحقيق: صبحى سامرائى، دارالسلفيه،تونس، چاپ يكم، سال 1404.

28.

تاريخ بغداد: أحمد بن على خطيب بغدادى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1417.

29.

تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر،

بيروت، سال 1415.

30.

التبيان: محمّد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: أحمد حبيب قصير عاملى، مكتب الإعلام الإسلامى، چاپ يكم، سال 1409.

31.

تحفة الأحوذي: ابوالعلاء محمّد مباركفورى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.

32.

التحقيق في نفي التحريف عن القرآن الشريف: سيد على حسينى ميلانى، مركز الحقائق الاسلاميه، قم، چاپ سوم، سال 1426.

33.

تخريج الأحاديث والآثار: عبداللّه‏ بن يوسف زيعلى، تحقيق: عبداللّه‏ بن عبدالرحمن سعد، دار ابن خزيمة، رياض، چاپ يكم، سال 1414.

34.

تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى‏تا].

35.

تذكرة الخواصّ: ابوالفرج عبدالرحمن ابن جوزى، مكتبة نينوى الحديث، تهران.

36. تصحيح الإعتقادات الإمامية: محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق:

حسين درگاهى، دارالمفيد، بيروت، چاپ دوم، سال 1414.

37.

تفسير ابن أبي حاتم (تفسير القرآن العظيم) : ابومحمّد عبدالرحمان بن محمّدبن ابى حاتم رازى، تحقيق: اسعد محمّد الطيب، المكتبة العصرية، [بى‏تا].

38.

تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم) : اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار المعرفة، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.

39.

تفسير أبي السعود: ابوالسعود محمّد بن محمّد عمادى، دار احياء التراث

العربي، بيروت، [بى‏تا].

40.

تفسير الآلوسي (روح المعاني في تفسير القرآن العظيم) : شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ چهاردهم، سال 1405.

41.

تفسير البحر المحيط: ابوحيان اندلسى، تحقيق: جمعى از محقّقين، دارالكتب

العلمية، چاپ يكم، سال 1422.

42.

تفسير البغوي (معالم التنزيل في تفسير القرآن) : حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: خالد عبدالرحمان عك، دار المعرفة، [بى‏تا].

43.

تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل وأسرار التأويل) : عبداللّه‏ بن عمر بيضاوى، دار الفكر، [بى‏تا].

44.

تفسير الثعلبي (الكشف و البيان) : أحمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.

45. تفسير الجلالين: جلال الدين محلى و جلال الدين سيوطى، تحقيق: مروان

سوار، دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت.

46. تفسير الحبرى: حسين بن حكم حبرى، تحقيق: سيّد محمّدرضا حسينى،

مؤسسة آل البيت، بيروت، سال 1408.47. تفسير الرازى: محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.

48.

تفسير الرازي (مفاتيح الغيب) : محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.

49.

تفسير الطبري (جامع البيان في تفسير القرآن) : محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.

50.

تفسير العياشي: محمّد بن مسعود بن عياش سمرقندى (عياشى)، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، مكتبه علميه اسلاميه، تهران، [بى‏تا].

51.

تفسير القرطبي: قرطبى، تحقيق و تصحيح: أحمد عبدالعليم بردونى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، [بى‏تا].

52.

تفسير القمى: على بن ابراهيم قمى، سيّد طيب جزائرى، مؤسسه دارالكتاب، قم، چاپ سوم، سال 1404.

53.

تفسير النسفى (مدارك التنزيل و حقايق التأويل): ابوالبركات عبداللّه‏ بن احمد نسفى، [بى‏نا ـ بى‏تا].

54.

تفسير النيسابورى (غرائب القرآن و رغائب الفرقان): نظام الدين حسن بن محمّد قمى نيشابورى، [بى‏نا ـ بى‏تا].

55.

التفسير الوسيط: وهبه زحيلى، دارالفكر، دمشق، چاپ دوم، سال 1427.

56.

تفسير مجمع البيان: أمين الاسلام فضل بن حسن طبرسى، تحقيق: گروهى از محقّقين، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت، چاپ يكم، سال 1415 ـ 1995 م.57. تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1415.

57.

تلخيص المستدرك: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق:

مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميّة (چاپ شده در حاشيه المستدرك على الصحيحين)، [بى‏تا].

59.

تهذيب الأحكام: محمّد بن الحسن طوسى (شيخ طوسى)، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ سوم، سال 1364 ش.

60.

تهذيب الأسماء واللغات: يحيى بن شرف نووى، تخريج: مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت، [بى‏تا].

61.

تهذيب الكمال: يوسف بن عبدالرحمان مزّى، مؤسسه الرساله، بيروت، چاپ چهارم، سال 1406.

62.

الثقات: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الكتب الثقافية،

چاپ يكم، سال 1393.

63. جامع الأصول: ابوالسعادات مبارك بن محمّد شيبانى (ابن اثير جزرى)، تحقيق: عبدالقادر أرنؤوط، مكتبة الحلواني، چاپ يكم، [بى‏تا].
64.

الجرح والتعديل: عبدالرحمن بن ابى حاتم رازى (ابن ابى حاتم)، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ يكم، سال 1371.

65.

جواهر الكلام في معرفة الامامة والامام: سيّد على حسينى ميلانى، حقائق، چاپ يكم، سال 1429.

66.

جواهر العقدين في فضل الشرفين: على بن عبداللّه‏ سمهودى، دارالكتب العلمية،بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1415 ـ 1995 م.

67.

حق اليقين في معرفة أصول الدين: سيّد عبداللّه‏ شبّر، انوار الهدى، قم، چاپ دوم، سال 1424.

68.

حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبداللّه‏ (ابونعيم اصفهانى)، دار الكتاب العربي، چاپ پنجم، سال 1407.

69.

خصائص الوحى المبين: حافظ ابن بطريق، تحقيق: شيخ مالك محمودى، دار القرآن الكريم، چاپ يكم، سال 1417.

70.

خصائص أميرالمؤمنين: أحمد بن شعيب نسائى، مكتبه نينوى الحديثة، تهران، [بى‏تا].

71.

خلاصة الوفاء بأخبار دارالمصطفى: على بن عبداللّه‏ حسينى سمهودى، تحقيق: محمّد امين جكنى، [بى‏نا]، مدينه، چاپ يكم، سال 1418.

72.

خلاصة تذهيب تهذيب الكمال: أحمد بن عبداللّه‏ خزرجى انصارى عينى،

تحقيق عبدالفتاح ابوغدة، دارالبشائر الإسلامية، حلب، چاپ چهارم، سال 1411.

73.

الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفة، بيروت، [بى‏تا].

74.

دلائل الإمامة: محمّد بن جرير طبرى شيعى، تحقيق و نشر موسسه بعثت، قم، چاپ يكم، سال 1413.

75.

دلائل الصدق لنهج الحقّ: محمّد حسن مظفر، مؤسسه آل البيت، چاپ يكم،

سال 1422.76. دلائل النبوّة: ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.

77.

ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: أحمد بن عبداللّه‏ محبّ الدين طبرى، مكتبة القدسي، سال 1356.

78.

الذرية الطاهرة النبوية: محمّد بن أحمد دولابى، تحقيق: سعد مبارك حسن،

دارالسلفية، كويت، چاپ يكم، سال 1407.

79.

ذكر أخبار اصبهان: ابونعيم أحمد بن عبداللّه‏ (ابونعيم اصفهانى)، بريل، ليدن المحروسة، سال 1934 م.

80.

ذكر من تكلّم فيه وهو موثّق: محمّد بن احمد بن قايماز ذهبى، تحقيق: محمّد شكور أمرير سيادينى، مكتبة المنار، زرقاء، سال 1406.

81.

الرياض النضرة في مناقب العشره: محب الدين طبرى، دارالكتب العلميه، چاپ دوم.

82. زاد المسير في التفسير: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)،

تحقيق: محمّد بن عبدالرحمان عبداللّه‏، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.

83.

سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف صالحى شامى، تحقيق: شيخ عادل احمد وعلى محمّد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1414.

84.

السقيفة و فدك (جوهرى): أحمد بن عبدالعزيز جوهرى بصرى، تحقيق:محمّدهادى امينى، شركة الكتبي، بيروت، چاپ دوم، سال 1413.

85.

سمط النجوم العوالى في أنباء الأوائل والتوالي: عبدالملك بن حسين عصامى،

تحقيق: عادل أحمد عبدالموجود و على محمّد معوض، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1419.

86. سنن الترمذى: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم،

سال 1403.

87.

السنن الكبرى (بيهقى): أحمد بن حسين بن على بن موسى ابوبكر بيهقى، دار الفكر، [بى‏تا].

88.

السنن الكبرى (نسائى): أحمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلميه، بيروت،

چاپ يكم، سال 1411.

89. سوالات الحاكم (دارقطنى): دارقطنى، تحقيق موفق بن عبداللّه‏، مكتبة العارف، رياض، چاپ يكم، سال 1404.
90.

السيرة الحلبيّة: على بن برهان الدين حلبى، دار المعرفة، بيروت، سال 1400.

91.

الشافي في الإمامة: علي بن حسين علم الهدى موسوى بغدادى (سيد مرتضى)،

مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوم، سال 1410.

92. شرح احقاق الحق: سيّد شهاب الدين مرعشى نجفى، تصحيح: سيّد ابراهيم

ميانجى، مشورت مكتبة آية اللّه‏ العظمى المرعشى النجفى، قم، [بى‏تا].

93.

شرح الزرقاني على المواهب اللدنيّة بالمنع المحمّدية: شهاب الدين محمّد بن عبدالباقى بن يوسف زرقانى، دارالكتب العلميّه، چاپ يكم، سال 1417.

94.

شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارفالنعمانية، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.

95.

شرح المواقف: علي بن محمّد بن على شريف جرجانى، به همراه دو حاشيه (سيالكوتى ـ شاه فنارى)، مطبعه السعادة، مصر، سال 1325.

96.

شرح صحيح مسلم (نووى): يحيى بن شرف نووى، دار الكتاب العربي، بيروت، سال 1407.

97.

شرح نهج البلاغه: ابن ابى الحديد معتزلى، دار إحياء الكتب العربية، چاپ يكم، سال 1378.

98.

الشفا بتعريف حقوق المصطفى: قاضى عياض، دارالفكر، بيروت، سال 1409.

99.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّه‏ بن أحمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.

100.

الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية: إسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق: احمد عبدالغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ چهارم، سال 1407 ـ 1987 م.

101.

صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الرسالة، بيروت، سال 1414.

102.

صحيح مسلم (الجامع الصحيح) : مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دارالفكر، بيروت، [بى‏تا].

103.

الصراط المستقيم إلى مستحقّى التقديم: على بن يونس عاملى، تحقيق: محمّدباقر بهبودى، مكتبة المرتضويه، چاپ يكم، 1384.104. الصواعق المحرقه: أحمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه‏ تركى وكامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.

104.

الضعفاء: ابونعيم احمد بن عبداللّه‏ (ابونعيم اصفهانى)، تحقيق: فاروق حماده، دار الثقافة ـ الدار البيضاء، سال 1405.

105.

الضعفاء الكبير: محمّد بن عمر عقيلى، تحقيق: عبدالمعطي أمين، دارالمكتبة العلمية، بيروت، چاپ سال 1404.

106.

الضعفاء والمتروكين: احمد بن شعيب نسائى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1406.

107.

طبقات الشافعيّة الكبرى: تاج الدين بن على بن عبدالكافى سبكى، تحقيق:

محمود محمّد طناحى و عبدالفتاح محمّد حلو، هجر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ دوم، سال 1413.

109. الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد هاشمى (ابن سعد)، دار صادر، بيروت،

چاپ يكم، سال 1405.

110.

العِبر في خبر من غبر: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى‏تا].

111.

العلل الواردة في الأحاديث النبوية: ابوالحسن دارقطنى، تحقيق: محفوظ رحمان زين اللّه‏، دار طيبة، رياض، چاپ يكم، سال 1405.

112.

عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن أحمد عينى، داراحياء التراث العربي، بيروت، [بى‏تا].

113.

غاية النهاية في طبقات القراء: شمس الدين محمّد بن يوسف جزرى شافعى،دارالكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1351.

114.

الغدير في الكتاب والسنّة والأدب: شيخ عبدالحسين امينى، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ چهارم، سال 1397.

115.

الفتح السماوى: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، تحقيق: احمد مجتبى، دار العاصمة، [بى‏نا ـ بى‏تا].

116.

فتح القدير (تفسير) : محمّد بن على شوكانى يمنى، عالم الكتب، [بى‏تا].

117.

فتح الملك العلى: أحمد بن صديق مغربى، تحقيق: محمّد هادى امينى،

مكتبة الإمام أميرالمؤمنين على عليه السلام العامة، اصفهان، چاپ سوم، سال 1403 ـ 1362 ش.

118.

الفصول المهمّة في معرفة الأئمة: على بن محمّد بن احمد مالكى (ابن صبّاغ مالكى)، دار الحديث، چاپ يكم، سال 1422.

119.

فضائل الصحابة: ابوعبداللّه‏ أحمد بن حنبل شيبانى، تحقيق: وصى اللّه‏ محمّد عباس، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1403 ـ 1983 م.

120.

فيض القدير شرح الجامع الصغير من احاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1415.

121.

القول المسدّد في مسند أحمد: ابن حجر عسقلانى، عالم الكتب، چاپ يكم، سال 1404 ـ 1984 م.

122.

الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار القبلة للثقافة الاسلامية، مؤسسة علوم القرآن، جدّه، چاپ يكم، سال 1413.123. الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف

123.

الكامل في التاريخ: على بن محمّد بن اثير جزرى، دار صادر، بيروت،

سال 1386.

125. الكامل في ضعفاء الرجال: عبداللّه‏ بن عدى بن عبداللّه‏ محمّد جرجانى

(ابن عدى)، تحقيق: يحيى مختار غزّاوى، دار الفكر، بيروت، سال 1409.

126.

الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل: محمود بن عمود زمخشرى، مكتبه مصطفى ألباني الحلبي وأولاده بمصر، سال 1385.

127.

كشف الغمة في معرفة الأئمة: على بن عيسى بن أبي الفتح اربلى، دار الأضواء،

لبنان، چاپ دوم، سال 1405.

128.

كشف المراد في شرح تجريد الإعتقاد: حسن بن يوسف بن مطهر (علامه حلّى)، تحقيق: سيد ابراهيم موسوى زنجانى، انتشارات شكورى، قم، چاپ چهارم، سال 1373 ش.

129.

كنزالعمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.

130.

الكواكب النيرات: ابن كيال شافعى، تحقيق: حمدى عبدالمجيد سلفى، مكتبة النهضة العربية، بيروت، چاپ دوم، سال 1407.

131.

اللألى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الكتب العلمية، [بى‏تا].

132.

لباب النقول: جلال الدين عبدالرحمان بن ابيبكر سيوطى، دار إحياء

العلوم، بيروت.

133.

لسان الميزان: ابن حجر عسقلانى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ دوم،سال 1390.

134.

لوامع الأنوار البهيّة: محمّد بن أحمد سفارينى حنبلى، مؤسسة الخافقين

ومكتبه‏ها، دمشق، چاپ دوم، سال 1402.

135. المجالس الوعظية في شرح احاديث خير البرية (شرح البخارى): محمّد بن عمر

سفيرى شافعى، تحقيق: احمد فتحى عبدالرحمن، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1425.

136. المجروحين (ابن حبان): محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، تحقيق:

محمود إبراهيم زايد، دار الباز و عباس أحمد الباز، مكة المكرمة، [بى‏تا].

137. مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى، دار الكتب العلمية، بيروت،

سال 1408.

138.

مجموعة الرسائل والمسائل والفتاوى: أحمد بن ناصر تميمى، دارالثقيف للنشر والتأليف، طائف، چاپ يكم، سال 1398.

139.

المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز: ابن عطية اندلسى، تحقيق: عبدالسلام عبدالشافعى، دارالكتب العلمية، لبنان، چاپ يكم، سال 1413.

140.

مختصر تحفه اثنا عشريه: شاه عبدالعزيز محدّث دهلوى، ناشر: سهيل

اكيديمى، پاكستان، چاپ چهارم، سال 1403.

141.

مرآة الجنان: عفيف الدين يافعى، تحقيق: خليل منصور، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.

142.

المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبى في التلخيص: محمّد بنعبداللّه‏ حاكم نيشابورى، دار المعرفة، بيروت، [بى‏تا].

143.

مسند ابن الجعد: على بن الجعد بن عبيد، تحقيق: أبوالقاسم عبداللّه‏ بن محمّد بغوى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1417.

144.

مسند ابى يعلى: أحمد بن على مثنى تميمى (ابويعلى موصلى)، دار المأمون للتراث، بيروت.

145.

المسند الكبير (شاشى): هيثم بن كليب شاشى، تحقيق: محفوظ رحمان زين اللّه‏، مكتبة العلوم والحكم، مدينه، سال 1410.

146.

المصنّف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمي، [بى‏تا].

147.

المصنّف: عبداللّه‏ بن محمّد بن ابى شيبه (ابن ابى شيبه)، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1409.

148.

معارج الوصول: جعفر بن حسن حلّى (محقّق حلى)، تحقيق: محمّدحسين

رضوى، موسسة آل البيت عليهم السلام للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1403.

149.

المعجم الأوسط: سليمان بن أحمد طبرانى، دار الحرمين، سال 1415.

150.

المعجم الكبير: سليمان بن أحمد طبرانى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، [بى‏تا].

151.

المعجم المختص بالمحدثين: شمس الدين محمّد ذهبى، تحقيق: محمّد حبيب هيلة، مكتبة الصديق، طائف، چاپ يكم، سال 1408.

152.

معجم المطبوعات العربية والمعربة: يوسف بن إليان سركيس، مطبعة سركيس، مصر، سال 1346.153. معرفة الثقات: أحمد بن عبداللّه‏ عجلى، مكتبة الدار، مدينه، چاپ يكم، سال 1405.

153.

معرفة السنن والآثار: أبوبكر احمد بن حسين بيهقى، تحقيق: سيد حسن كسروى، دار الكتب العلمية، [بى‏تا].

154.

معرفة العلوم الحديث: حاكم نيشابورى، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي

في دارالآفاق الجديدة، ناشر: دارالأفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.

156.

مقاتل الطالبيّين: ابوالفرج اصفهانى، مكتبه حيدريه، نجف اشرف، چاپ دوم، سال 1385.

157.

مقدمة فتح الباري: ابن حجر عسقلانى، دار احياء التراث العربي، بيروت،

چاپ يكم، سال 1408.

158.

مناقب خوارزمى: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: شيخ مالك محمودى، مؤسسة نشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.

159.

مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: أحمد بن

موسى ابن مردويه اصفهانى، دار الحديث، سال 1424.

160.

منتخب من كتاب السياق لتاريخ نيسابور: تقى الدين ابراهيم بن محمّد صيرفينى، تحقيق: خالد حيدر، دارالفكر، بيروت، سال 1414.

161.

المنتظم في تاريخ الملوك والأمم: ابوالفرج ابن جوزى، دارصادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1358.

162.

المنتقى من منهاج الاعتدال في نقض كلام أهل الرفض والإعتزال: شمس الدينمحمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: محبّ الدين خطيب، المطبعة السلفيّة، قاهره، سال 1373.

163.

منهاج السنّة النبويّه: أحمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار احد، [بى‏تا].

164.

منهاج الكرامه: حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلى)، تحقيق: عبدالرحيم

مبارك، انتشارات تاسوعا، مشهد، چاپ يكم، سال 1379 ش.

165. منهج النقد في علوم الحديث: نورالدين عتر، دار الفكر، دمشق، چاپ سوم،

سال 1418.

166.

المواقف: عبدالرحمان بن احمد عضدالدين إيجى، تحقيق: عبدالرحمان عميرة، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.

167.

المواهب اللدنية بالمنع المحمدية: احمد قسطانى، مكتبة التوفيقية، قاهره، [بى‏تا].

168.

الموضوعات: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، مكتبه سلفيه، مدينه منوره، چاپ يكم، سال 1386.

169.

ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.

170.

نخبة الفكر: ابن حجر عسقلانى، دار طريق النشر، رياض، سال 1422.

171.

النصائح الكافيه لمن يتولّي معاويه: محمّد بن عقيل علوى، دار الثقافة للطباعة والنشر، قم، چاپ يكم، سال 1412.

172.

نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بنيوسف زرندى حنفى، مكتبة الإمام اميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.

173.

نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: سيد على حسينى ميلانى، چاپ يكم، قم، سال 1418.

174.

نهج الإيمان: على بن يوسف بن جبر، تحقيق احمد حسينى، مجتمع امام هادى عليه السلام، مشهد، چاپ يكم، سال 1418.

175.

نهج الحقّ وكشف الصدق: حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلى)، تحقيق: سيد رضا صدر، تعليق: عين اللّه‏ حسنى أرموى، دار الهجرة، قم، سال 1421.

176.

الوافي بالوفيات: صلاح الدين صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.

177.

وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان: شمس الدين احمد بن محمّد بن ابى‏بكر بن خلّكان (ابن خلّكان)، تحقيق احسان عباس، دار الثقافة، لبنان، [بى‏تا].

178.

هدية العارفين: اسماعيل پاشا بغدادى، داراحياء التراث العربى، بيروت، [بى‏تا].

179.

ينابيع المودّة لذوي القربى: سليمان بن ابراهيم قندوزى، تحقيق: سيّد على جمال اشرف حسينى، دار الأسوه، چاپ يكم، سال 1416.

Jawahir al-Kalam

fi Marifat al-Imamah wel-Imam

"Gems of Speech in being acquainted with Imamate and Imam"

The Kharij lectures on Imamate

Volume Four

The Quranic Verses Of Imamate

The Quranic Verses Of Mawaddah

The Quranic Verses Of Ghadir

Ayatollah Sayyid Ali Husayni Milani