ghaemiyeh.com
سرشناسه : راغب اصفهاني، حسين بن محمد، - 502ق.، قرن ، .
عنوان قراردادي : المفردات في غريب القرآن .فارسي
عنوان و نام پديدآور : ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسين بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهاني؛ ترجمه و تحقيق همراه با تفسير لغوي و ادبي قرآن از غلامرضا خسروي حسيني.
مشخصات نشر : تهران: المكتبه المرتضويه لاحياء آثارالجعفريه ، 1383.
مشخصات ظاهري : 3ج.
شابك : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ريال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ريال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ريال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).
يادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).
يادداشت : عنوان ديگر: ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غين.-- ج.3. فاء- ياء.
عنوان ديگر : ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.
موضوع : قرآن -- مسائل لغوي
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها
موضوع : قرآن -- كشف الآيات
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسي
شناسه افزوده : خسروي حسيني، غلامرضا، مترجم
رده بندي كنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383
رده بندي ديويي : 297/13فا
شماره كتابشناسي ملي : م 83-31974
در آيه زير بگونه تحقير و انذار فرمود: أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ 1/ تكاثر (1).
فلان مكثور: او مغلوب در افزونى و زيادتى است.
مكثار: در پر گويى و زيادتى است.
الكثير: شاخه ها و شكوفه هاى زياد خرما بن: كه با سكون حرف (ث) هم حكايت شده است.
روايت شده كه لا قطع في ثمر و لا كثر» (2).
در آيه: إِنَّا أَعْطَيْناكَ (الْكَوْثَرَ) 1/ كوثر گفته شده كوثر نهرى است در بهشت كه نهرهاى ديگر از آن منشعب ميشود و نيز كوثر خير و نيكى بزرگ است كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عطاء شده است (3) به مرد سخى و كريم نيز كوثر گويند.
تكوثر الشى ء: بى نهايت افزون شد، شاعر گويد:
قد ثار نفع الموت حتّى تكوثرا (4)
تكاثر و خودنمايى در ثروت و به مال نازيدن و زر اندوختن شما را آنچنان مشغول نمود تا به گورهاتان رسيديد.
يعنى شاخه ها و شكوفه هاى درختان را نبايستى بى جهت و نابهنگام قطع كرد بديهى است اين امر غير از- اقتطاف و قطف يعنى چيدن ميوه يا زدن شاخه هاى زيادى است.
غير از معانى فوق در باره كوثر چنين آمده است كه: كوثر يعنى، 1- قرآن 2- نبوت 3- يا خير كثيرى كه به امت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در قيامت داده ميشود.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است كوثر نهرى است در بهشت.
شعر فوق مصراعى از بيت حسان بن نشبه است كه در مورد فخر قبيله اش
الكدح: كوشش و رنج، در آيه: إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً- 6/ انشقاق) واژه كدح مثل بكار بردن- كدم- يعنى فرسوده شدن و گزيدن دندانهاست.
خليل مى گويد: كدح- در معنى نزديك به- كدم- است. (1).
الكدر: نقطه مقابل صفا و پاكى است، مى گويند:
عيش كدر: زندگى ناصاف و تيره و تار و آشفته.
كدرة: مخصوص رنگ تار است.
كدورة: در مورد ناصافى آب و ناهموارى زندگى، هر دو هست.
مى گويد:
ابوان يبيحوا جارهم لعدوّهم و قد ثار نقع الموت حتّى تكوثرا
يعنى از اينكه خون همسايه شان بدست دشمنشان ريخته شود ابا مى كنند و مانع ميشوند و محققا مرگ و هلاكت زياد ميشود مگر اينكه اينان به فراوانى و زيادتى بخشش كنند.
كدح اصلش اين است كه چيزى بر چيزى تأثير بگذارد.
كدحه و كدّحه: وقتى است كه چيزى را خدشه دار كند، و در آيه (6/ انشقاق) عبارت (انّك كادح) يعنى تو بدست آورنده و كسب كننده زحمت هستى- كدم- نيز گزيدن و اثر گزاردن و همچنين حركت و جنبش است (مقائيس اللغه 5/ 165.
واژه- كدح- در معنى تلاش و آزمندى و كار توأم با رنج نيز هست (النهايه 4/ 155).
انكدار: دگرگونى در نتيجه انتشار و پخش شدن چيزى است، در آيه گفت:
وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ- 2/ تكوير) انكدر القوم على كذا: وقتى است كه قومى بطور پراكنده بر چيزى فرود آيند و قصد آن كنند.
الكدى: سختى زمين، مى گويند:
حفر فاكدى: وقتى كه در كندن چاه به جاى سختى برسد و بطور استعاره در مورد طالب و خواهنده اى كه از گرفتن مأيوس ميشود و همچنين بخشنده اى كه كم مى بخشد و خست مى كند نيز بكار ميرود، خداى تعالى گفت:
أَعْطى قَلِيلًا وَ أَكْدى- 34/ نجم) (1).
قبلا از كذب و دروغ با صدق و راستى در واژه- صدق [و همچنين در واژه افك] سخن گفتيم به اينكه اين دو واژه هم در گفتن و هم در عمل كردن بكار ميرود، در آيات:
إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ- 105/ نحل) يعنى كسانى كه بى ايمانند بدروغ افترا بديگران ميزنند-
اشاره به كسى است كه ناپرهيزكار است و از حق روى گردان، مى گويد:
آيا آنكه را كه از ايمان روى ميگرداند ديدن او همانكسى است كه اندكى بخشيد و سخت گيرى كرد.
وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ 1/ منافقون).
در مورد آيه اخير گفتيم كه ناميدن دروغگويان در مورد منافقين مربوط به دروغ و كذبشان در اعتقاد آنهاست نه در سخنشان زيرا در سخن و قولشان- راست مى گفتند. (1)
و آيه: لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ- 2/ واقعه) دروغ نبودن وقوع قيامت به خود فعل نسبت داده شده مثل عبارات:
فعلة صادقة فعلة كاذبة: كردارى درست و كردارى نادرست، آيه:
ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ- 16/ علق) (2) عبارات- رجل كذاب، كذوب، كذبذب و كيذبان- همه براى مبالغه در دروغگويى است.
گفته ميشود- لا مكذوبة- يعنى به تو دروغ نمى گويم.
كذبتك حديثا: سخن دروغى به تو نگفتم و نميگويم.
خداى تعالى گويد: الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- 90/ توبه) كه با دو مفعول متعدى ميشود مثل- صدق- در آيه: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ- 27/ فتح) (3).
شهادت ميدهيم كه تو پيامبر خدا هستى، در پيامبر بودنت سخن درستى مى گفتند بحث در اين است كه منافقين در اعتقادشان چنين باورى نداشتند پس گفتارشان با واقع مطابقت دارد اما با عقيده شان مخالف است.
كه در اين آيه هم كاذبه به چهره و پيشانى منسوب شده.
در آستانه فتح مكه است مى گويد: خداوند خواب پيامبرش را به حق و راستى درست و صحيح گردانيد كه در اين آيه واژه هاى رسول و رؤيا دو مفعول- صدق- هستند.
مى گويند: كذبه كذبا و كذابا و اكذبته: او را دروغگو يافتم.
(كذبته:) به كذب و دروغ نسبتش دادم خواه در آن دروغ گفتن صادق باشد يا كاذب و هر جا در قرآن واژه تكذيب آمده است در مورد تكذيب نمودن سخن راست و صادق است، مثل آيات:
كَذَّبُوا بِآياتِنا 39/ بقره.
رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ 26/ مؤمنون.
بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ 5/ ق.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا 9/ قهر.
كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ 4/ حاقه.
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ 42/ حج.
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ 25/ فاطر.
و در آيه گفت: فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ (33/ انعام) (1) كه با تشديد و بدون
زجاج مى گويد:
تفسير (لا يكذبونك- 33/ انعام) اينستكه آنها قدرت ندارند كه به تو بگويند: اخبارى كه مى گويى و در كتابهاشان هست و دروغ گفته اى.
وجه ديگر اين است كه لا يكذّبونك بقلوبهم) يعنى مى دانند كه تو راستگويى و در دلهاشان تكذيبت نميكنند.
ازهرى مى گويد: جايز است كه آيه: فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ- 33/ انعام) به اين معنى باشد كه تو در نزد آنها بسيار راستگو هستى ولى آنها با زبانهاشان آنچه را كه دلهاشان شهادت ميدهد انكارى كنند و از على صلوات اللّه عليه روايت شده كه آيه: فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ- 33/ انعام) با ضمه حرف (ى) و سكون حرف (ك)
تشديد حرف (ذ) نيز خوانده شده، معنيش اين است كه تو را دروغگو و كاذب نخواهند يافت و نمى توانند در باره تو دروغى را ثابت كنند.
و در آيه: حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا 110/ يوسف يعنى پيامبران خود دانستند، از آنهايى كه براى هدايتشان به سويشان آمده اند به دروغ گفتن نسبت داده ميشوند.
پس وزن فعل (كذّبوا) مثل (فسقوا) و (زنّوا) و (خطئوا) است در وقتى كه به يكى از اين معانى نسبت داده شوند [يا به فسق يا به زنا و خطاء] و آن معنى در آيات:
فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ 4/ فاطر.
فَكَذَّبُوا رُسُلِي (45/ سبأ) آمده است. (1)
و در آيه: إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ (14/ ص) كه (كذبوا) بدون تشديد حرف (ذ) خوانده شده و در معنى عبارتى است كه مى گويند: كذبتك حديثا، پس معنى آيه اين است كه مردمان و آنهايى كه پيامبران به سويشان فرستاده
به معنى (لا يكذّبون الّذى جئت به) يعنى چيزى كه آورده اى انكار مى كنند.
كسائى به اين قرائت على عليه السّلام استدلال و احتجاج كرده است مى گويد:
عرب (كذّبت الرجل را كه باب تكذيب است در وقتى بكار ميبرد كه آن مرد را به دروغ نسبت دهى ولى (اكذبته) از باب افعال وقتى است كه خبر بدهى، به اينكه آنچه را كه از او گفتگو مى كند دروغ است و واقع نميشود.
(تهذيب اللغه/ ازهرى 10/ 167)
يعنى پيامبران پيش از تو هم از سوى مجرمين و بت پرستان تكذيب ميشدند و به دروغ گفتن نسبتشان ميدادند.
بودند گمان ميكردند كه پيامبران اگر به آنها گفته اند: در صورتى كه ايمان به آنها نياوريد عذاب بر شما نازل ميشود، دروغ به آنها مى گويند جز اين نيست كه اين گمان و سخنان را از جهت مهلت و برخوردارى از طول عمرى كه خداوند به آنها داده است آنطور گمان ها داشتند.
در آيه: لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا (كِذَّاباً) (35/ نبأ) كذاب همان تكذيب است و معنى آيه اينستكه در بهشت سخنانشان را تكذيب نمى كنند كه بعضى سخن بعض ديگر را دروغ بدانند.
نفى نمودن تكذيب از بهشت اقتضاء نفى دروغ گفتن از وقوع آنرا دارد كه (كذابا) بدون تشديد (ذ) يعنى مصدر دوم باب مكاذبة نيز خوانده شده به اين معنى كه بهشتيان مثل دروغ پنداشتن مردم در دنيا در مورد يكديگر، در آنجا سخن يكديگر را دروغ نمى پندارند، مى گويند:
حمل فلان على فرية و كذب: او به دروغ و افترائى واداشته شد چنانكه در ضد آن حالت عبارت- حمل فلان على صدق- بكار ميرود.
(كَذِبَ) لبن الناقة: وقتى است كه گمان شود شير آن شتر مدتى ادامه دارد ولى ادامه نيابد و اينكه ميگويند:
«كذب عليك الحجّ» (1).
عبارتى كه راغب نقل نموده در مآخذ ديگر بصورت حديث نقل شده است معنى آن همانست كه راغب گفته «كذب عليك الحج» يعنى حج بر تو واجب شد و كذب در اين معنى در اشعار شعراء فراوان است. (مقائيس اللغه 5/ 168- مجمع البحرين 2/ 158).
جوهرى ميگويد- كذب- در حديث فوق بمعنى- وجب- است يعنى بر تو واجب است (صحاح اللغه) فراء نيز همين نظر را دارد (معانى القرآن).
معنيش اين است كه حج بر تو واجب شده است و بايستى انجام دهى، حقيقتش اينستكه او در حكم غائبى است كه وقت حج را به تأخير انداخته مثل اينكه مى گويى:
قد فات الحج فبادر: نزديك است كه «حج» فوت شود آنرا پيش بينداز و اقدام كن.
كذب عليك العسل: با فتحه (ل) يعنى حتما بايستى به شتاب بروى كه نوعى تشويق و واداشتن به حركت است و- عسل- با ضمه حرف (ل) هم گفته شده و اينجا با هر دو حركت به معنى نوعى دويدن است (دويدن گرگ كه در اشعار شعراء آمده است).
كذابة: جامه اى است كه به رنگى آغشته و منقش شده، گويى لباسى است كه نگارين شده و ناميدنش به كذابة از اين جهت است كه حالت و رنگ اصليش به وسيله آن رنگ آميزى و نقش و نگار تكذيب ميشود.
الكرّ: برگشتن به چيزى خواه خود شخص برگردد يا از نظر كار و فعل بازگشت كند (بالذات او بالفعل) كرّ: طناب تابيده شده كه در اصل مصدر است و بصورت اسمى درآمده، جمعش- كرور- است در آيات: ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ (6/ اسراء) (1)
خطاب آيه در مورد نجات بنى اسرائيل در مرحله اول فساد و تباهى آنهاست كه مى گويد بندگانى با هيبت و قدرت آنها گماشتيم تا اينكه به كشتارشان و خرابى خانه هاشان منجر شد و سپس عليه آن مردان و حمله به آنها به شما با اموال
فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (102/ شعراء) (1).
وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً (167/ بقره).
لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً (58 زمر) (2).
كركرة: استخوان سينه و گردن شتر و نيز- كركرة- به گروه و جماعت مردم هم تعبير ميشود.
كركرة: باز گرداندن باد، ابرها را كه اين اسم تكرار شده از كرّ- است يعنى رفت و برگشت پى در پى.
الكرب: غم و اندوه شديد، در آيه:
فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ 76/ انبياء) (3).
كربة: مثل- غمة- است و اصل آن از عبارت- كرب الارض- كه همان كندن و زير و رو كردن خاك زمين است گرفته شده و غم و اندوه هم در جان
و فرزندان توانتان داديم پس ديگر بار فساد نكنيد زيرا اگر نيكى كنيد به خويشتن كرده ايد و اگر باز بدى كنيد نتيجه اش به خودتان بر ميگردد.
سخن دوزخيان است مى گويند جز تبهكاران ما را كسى گمراه نكرد و امروز نه شفيعى داريم و نه يار صميمى و دوستى اى كاش بازگشتى ديگر به دنيا مى داشتيم تا از مؤمنين ميشديم.
اگر بازگشتى برايم مى بود.
مربوط به نجات يافتن حضرت نوح عليه السّلام و كسانش از محنت و سختى طوفان است.
آدمى چنين دگرگونى ايجاد مى كند، در مثل گفته شده «الكراب على البقر» كه بصورت «الكلاب على البقر» صحيح نيست (1).
و اگر- كرب- از عبارت- كربت الشمس- يعنى خورشيد به غروب نزديك شد، باشد صحيح است.
اناء كربان: ظرفى كه نزديك است پر شود مثل قربان يعنى به پر شدن نزديك است و يا اينكه از كرب به معنى گره محكم در طناب دلو است و بيشتر غم و اندوه- با اين واژه و اين معنى توصيف ميشود چون غم و درد نيز عقده اى است در قلب.
اكربت الدّلو: طناب دلو را محكم كردم (2).
الكرسى: اسمى است در سخن و گفتگوى اكثر مردم براى آنچه كه بر آن مى نشينند، در آيه:
ضرب المثل فوق وقتى گفته ميشود كه بدون توجه بعضى از مردم را بر بعض ديگر بشورانند و به اين معنى است كه ضررى براى تو ندارد رهاشان كن تا بر سر هم بزنند و اگر «الكراب على البقر» باشد صحيح است از عبارت كربت الارض- يعنى زمين را شخم زدم گرفته شده و هر دو صورت در مورد رها كردن و راه را براى زير و رو كردن باز گزاردن است.
(مجمع البيان 2/ 142- مقائيس اللغه 5/ 176)
كروبيان بر وزن فعوليان از كروب يعنى نزديكى است به اين معنى كه آن فرشتگان مقرب پيشگاه خدا هستند. (مقائيس اللغه 5/ 175).
(وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ 34/ ص) (1).
كرس: در اصل منسوب به كرس- است يعنى مجتمع و قومى كه در يكجا جمع شده و مسكن گزيده اند و از اين معنى واژه كراسة است يعنى دفتر، كه اوراقش بهم بر آمده و متصل شده است.
كرست البناء: ساختمان و بنا را محكم ساختم و بالا بردم تا كامل شد، عجاج مى گويد:
يا صاح هل تعرف رسما مكرّسا قال: نعم اعرفه و ابلسا (2)
كرس: هر اجتماع و جمعى از چيزى را- كرس- گويند- و نيز اصل هر چيز- قديم الكرس- يعنى ريشه دار و اصيل كروس: بزرگ سرى كه سر و شانه اش عظيم است و از بزرگى گويى رويهم تركيب شده.
و در آيه: وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- 255/ بقره) از ابن عباس روايت شده كه- كرسى- در اين آيه علم خداوند است.
اشاره به افكنده شدن پيكر بى جانى بر تخت سليمان نبي عليه السّلام است كه توبه آورد.
بيت فوق بصورت زير است:
يا صاح هل تعرف رسما مكرّسا قال نعم اعرفه و ابلسا
و انحلبت عيناه من فرط الاسى
گفتم اى دوست همراه من آيا آثارى باقيمانده از ديارى كه رويهم قرار گرفته باشد مى شناسى گفت آرى آنرا مى شناسم و سپس آنچنان غم زده و اندوهگين شد كه از شدت غم اشك از چشمانش جارى شد.
(لسان العرب 6/ 193- مقائيس اللغه 5/ 165)
و نيز گفته شده- كرسيه- يعنى ملك و قدرت خدا.
بعضى از علماء گفته اند- كرسى- در آيه اخير اسمى است براى فلكى كه بر افلاك محيط است و گفته اند روايتى كه مى گويد «ما السموات السبع فى الكرسى إلّا كحلقة ملقاة بارض فلاة» بر آن معنى گواهى ميدهد (1).
الكرم: بخشش و نعمت دادن، هر گاه خداى» تعالى با اين واژه وصف شود اسمى است براى احسان و نعمت بخشيدن ظاهر و روشن او مثل آيه:
(فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ- 40/ نمل).
و هر گاه انسان با واژه- كرم- وصف شود در آن صورت اسمى است براى اخلاق و افعال پسنديده اى كه از انسان ظاهر ميشود و واژه- كريم- تا وقتى كه آن اخلاق و رفتار ظاهر نشود گفته نميشود. بعضى از علماء گفته اند:
«الكرم كالحرية الّا انّ الحرّيّة قد تقال في المحاسن الصغيرة و الكبيرة».
[يعنى صفت كرم و بخشندگى مثل صفت جوانمردى است جز اينكه جوانمردى و حريث در خوبيهاى كوچك و بزرگ هر دو بكار ميرود].
ولى- كرم- گفته نميشود مگر در نيكى ها و محاسن بزرگ مثل كسيكه مالى را در راه تجهيز سپاهيانى كه در راه خدا مى جنگند مى بخشد و انفاق ميكند
يعنى آسمانهاى هفتگانه در جنب كرسى چيزى نيست مگر مانند حلقه اى كه در زمين پهناور و دشتى افتاده باشد كه اين تشبيه عظمت و احاطه كرسى را بر- آفرينش ميرساند.
و همچنين در تحمل كفالت از ريخته نشدن خون مردم. در آيه: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ- 13/ حجرات) جز اين نيست كه با ظاهر شدن افعال پسنديده از انسان شريف ترين و گرامى ترين آنها آن كارهائى است كه خوشنودى و رضاى خداى تعالى و وجهه خدايى هدف آن كار باشد پس كسى كه با كردارهاى نيكش و عملش چنين قصدى داشت او متقى است (1).
واژه تقوى همانند اكثر واژه ها به مرور زمان معانى مختلف و گاهى ضد معنى اصلى را بخود گرفته چيزى كه امروز و بعد از دوران سيصد ساله استعمار در ميان مردم ما از تقوا فهميده ميشود اين است كه كسى در كارهاى اجتماعى و سياسى دخالت نكند، دامن در كشد، محافظه كار باشد به مسائل احتياطى بيش از مسائل واجب و اجتماعى اهميت بدهد به خوبيها و بديهاى مردم كارى نداشته باشد و امر و نهى نكند و بالاخره بى تفاوت باشد و حال اينكه در قرآن بزرگداشت شعائر خداوند نشانه اى از تقواى دلهاست خداوند اجراى عدالت را هر چند كه بدگوئيها در پى داشته باشد و بعضى را خوش نيايد ولى آنكس به عدالت عمل كند او را نزديكتر به تقوا مى داند و امر مى كند عدالت را اجرا كنيد، جالب آنكه دستور جمعى است يعنى «اعدلوا» است نه- اعدل- و منظور عدالت اجتماعى است نه ذهنى و نفسانى مثل آيه:
(اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ- 8/ مائده) بديهى است لازمه اجراى عدالت ناخشنودى گناهكاران و تبهكاران و بدگويان است ولى بايد دانست كه اجراى عدل و تقوى مافوق منافع فردى است.
اصولا اگر تقوى مفهومى منفى گرانه داشت خدا نمى فرمود:
تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ (2/ مائده).
كه در اين آيه هم دستور جمعى است پس چگونه ميشود تقوى داشت و با
بنابر اين گرامى ترين مردم در پيشگاه خدا با تقواترين آنهاست و هر چيزى كه در حد و غايت خودش شريف و ارجمند باشد با واژه- كرم- توصيف ميشود.
خداى تعالى گويد: (أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ 7/ شعراء).
(زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ- 26/ دخان).
(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ- 77/ واقعه).
(وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً- 23/ اسراء).
(اكرام) و تكريم- اينستكه بزرگداشتى يا سودى به انسان برسد كه در آن نقصان و خوارى نباشد يا چيزى كه به او ميرسد او را كريم يا شريف گرداند، در آيات:
سكوت خود گناهان جامعه و دشمنان اسلام را تأييد نمود يا به روش ليبرال مآبانه همه چيز را ناديده گرفت.
در آيه اخير مى گويد: به نيكى و تقوى معاونت و يارى كنيد و بر گناه و دشمنى يارى مكنيد و بنا به گفته راغب ظاهر نمودن افعال پسنديده و مثبت تقوا است در صورتى كه رضاى خداى تعالى هدف آن كارهاى نيك باشد و بس، در قرآن همواره نيكوكاران را با قيد و شرط ايمان معرفى مى كند و مى گويد:
(بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ- 112/ بقره).
آرى كسى كه روى خويش به خدا نمود و جهت خدايى را برگزيد و هدف و مقصودش از كار نيك خشنودى خداى بود پاداشى در پيشگاه خدا دارد و بيم و اندوهى بر ايشان نيست.
(هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَ- 24/ ذاريات).
(بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ- 26/ انبياء) يعنى آنها را با كرامت و ارجمند گردانيد.
و در آيات: (كِراماً كاتِبِينَ- 11/ انفطار).
بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ- 16/ عبس) (1).
وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ- 27/ يس).
ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ- 27/ رحمن).
كه هر دو معنى را در بر دارد (هم جلالت و شكوه، و هم احسان بخشى).
گفته شده- كره و كره- يكى است مثل- ضعف و ضعف- و نيز گفته اند كره- سختى و مشقتى است كه از خارج وجود انسان بانسان ميرسد و با اكراه بر او تحميل ميشود ولى كره- آن سختى و رنجى است كه از ذات انسان به او ميرسد و او آنرا زشت ميداند و از آن اكراه دارد كه بر دو گونه است:
اول- آنچه را كه از روى طبع مكروه ميشود.
دوم- آنچه كه از جهت عقل يا شرع زشت و مكروه شمرده ميشود.
از اين روى صحيح است كه انسان در مورد يك چيز بگويد: من آنرا مى خواهم ولى از آن اكراه دارم، به اين معنى كه از جهت طبع و سرشت آنرا
قرآن تذكارى است پس هر كه مى خواهد آنرا فرا مى گيرد آيات الهى در صحيفه هائى و نوشته هائى ارجمند و والا و پاكيزه است كه به دست نويسندگانى و فرشتگان مقرب و بلند مرتبه گرامى و نيكو.
مى خواهم و اراده مى كنم ولى از ناحيه عقل يا شرع زشت و مكروهش ميدارم يا از جهت عقل و شرع مى خواهم و از ناحيه طبع و سرشت بدش مى دانم و گفت:
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ- 216/ بقره) يعنى از روى طبع كشتن را بد مى دانيد، سپس آنرا در آيه ديگر بيان كرد و گفت: وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ- 216/ بقره) يعنى تا انسان حال و كيفيت چيزى را نداند بر او واجب نميشود كه اكراه يا محبت خود را در مورد آن چيز در نظر بگيرد و معتبر بداند. كرهت: در دو معنى كراهتى كه از خارج به انسان تحميل ميشود يا از ناحيه طبع و عقل و شرع زشت است در باره هر دو بكار ميرود يعنى در (كره و كره) ولي استعمال و بكار بردن آن در معنى- كره- بيشتر است، خداى تعالى گفت:
وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ- 32/ توبه).
وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ- 33/ توبه).
وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ- 5/ انفال).
أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ- 12/ حجرات).
آيه اخيرا آگاهى و هشدارى است بر اينكه خوردن گوشت برادر چيزى است كه نفس آدمى بر زشت شمردن و كراهت آن سرشته شد هر چند كه انسان آنرا بخواهد و قصد كند (يعنى غيبت كردن) و گفت:
لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً- 19/ نساء) كه- كرها- هم خوانده شده.
(اكراه:) در واداشتن انسان به چيزى است كه آنرا زشت ميداند، در آيه:
(وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ- 33/ نور) (1) كه نهى از واداشتن جوانان به چيزى است كه هم كره است و هم كره [يعنى هم با سرشتشان و عقل و شرع مغايرت دارد و هم مشقتى است كه به آنها تحميل ميشود] و گفت: لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ 256/ بقره) در مورد اين آيه نظراتى هست:
اول- تحقيقا گفته شده كه آن عمل يعنى اكراه نداشتن در دين در آغاز اسلام بوده بطوريكه اسلام بر انسانى عرضه ميشده تا مى پذيرفت و اجابت ميكرد و گر نه ترك و رها ميشد.
دوم- آيه در مورد اهل كتاب بوده كه هر گاه مى خواستند جزيه بپردازند و ملتزم شرايط آن ميشدند آنها را به حال خود ميگذاشتند.
سوم- معنى- لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ- اينستكه اگر كسى بر قبول دين باطلى مجبور ميشد و به آن اعتراف ميكرد و داخل ميشد حكمى براى آن نبوده چنانكه گفت:
(إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ- 106/ نحل) (يعنى هر كس به زبان و با اجبار بخدا كافر شود ولى دلش به ايمان ثابت باشد از شمول كفر
دختران جوانتان را كه به عفت مايلند براى دستيابى به مالشان آنها را با اكراه به كار ناروا و زنا وادار مكنيد و خداى در حق آنها كه مجبورشان نموده ايد آمرزنده و مهربان است، اين آيه پرده از روى جفا كارى و هوسرانى گروهى دنيا پرست و مال اندوز بر ميدارد و در آياتى ديگر همين تهديد را در مورد كسانى كه به طمع دسترسى به اموال دختران يتيم يا زنان شوهردار دست داده آنها را به همسرى خود و يا هدف مادى و دنيائى در ميآورند يادآورى نموده است سپس ميگويد- براى شما آياتى روشن نازل كرديم و داستانى از سرنوشت نيك و بد امتهائى كه پيش از شما بوده اند براى عبرت خلق و موعظه براى اهل تقوى فرستاديم.
خارج است.
چهارم- لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ- يعنى در آخرت به آنچه را كه انسان در دنيا از طاعات با اكراه و از روى بى ميلى انجام داده توجه نميشود و به حساب نمى آيد زيرا خداى تعالى سرائر و انگيزه ها را معتبر ميشمرد و جز اخلاص را خشنود نميدارد و لذا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
«الاعمال بالنيّات» و نيز فرمود:
«اخلص يكفك القليل من العمل» (1).
پنجم- معناى- لا اكراه في الدين اينست كه در حقيقت تكاليفى كه خداوند براى آنها معين كرده انسان در آنها او را بر كارى مكروه وادار نمى شود بلكه رسيدن به بهشت و پذيرش نعمت هاى ابدى و جاودانه است كه انسانها بر آنها وادار و تحميل ميشوند و لذا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: «عجب ربّكم من قوم يقارّون الى الجنّة بالسلاسل».
[پروردگارتان از مردمى كه با زنجيرها بسوى بهشت راه مى يابند و كشانده
اين حديث در مأخذ ديگر بصورت «اخلص دينك يكفيك القليل من العمل» نيز ضبط شده يعنى دين خويش خالص گردان كه در آن صورت كار و عمل اندكى كه از روى خلوص نيت انجام شود ترا كفايت مى كند چه رسد به اينكه تمام كارهاى انسان و عبادات و طاعات او از روى اخلاص و پاكى ضمير و سرائر باشد و همين مضمون در حديثى ديگر بصورت «اخلصوا اعمالكم للّه فان اللّه لا يقبل إلّا ما خلص له» آمده يعنى كارهاى خويش را براى خداوند از روى خلوص نيت انجام دهيد زيرا خداوند فقط كارهائى كه از روى اخلاص باشد و انجام شود مى پذيرد.
ميشوند در عجب است].
ششم- دين در آيه فوق همان جزاء است، معنيش اينستكه خداوند بر پاداش و جزاء دادن ناخشنود نمى شود بلكه آنگونه كه مى خواهد به كسى كه سزاوار پاداش اخروى است آنطور كه ميخواهد عمل مى كند آيه: (أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ- 83/ آل عمران) تا آنجا كه مى گويد: طَوْعاً وَ (كَرْهاً)- 83/ آل عمران) كه گفته شده معنايش اينست:
1- كسانى كه در آسمانها هستند بدون اكراه تسليم هستند و كسانى كه در زمينند (كرها) يعنى حجت و دليل كه آنها را به پذيرش و تسليم به حق واداشته است، مثل اينكه مى گوئى:
الدلالة اكرهتنى على القول بهذه المسألة: دلالت و راهنمايى درست مرا بر بيان اين مسأله واداشته است كه اين سخن از- كره- به معنى ناپسند و مذموم آن نيست.
2- معناى (طَوْعاً وَ كَرْهاً- 83/ آل عمران) اين است كه ايمان آورندگان طوعا تسليم شدند و كفر پيشگان با اكراه تسليم مى شوند زيرا قدرت ندارند كه از آنچه را كه خداوند براى آنها مى خواهد و عليه آنها حكم مى كند خوددارى مى كنند.
3- از «قتادة» نقل شده مؤمنان با ميل و رغبت و طوعا تسليم حق ميشوند ولى كفار به هنگام مرگ جبرا حق را مى پذيرند و تسليم ميشوند چنانكه گفت:
فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ ... 85/ غافر) (1).
ايمانشان در آن هنگام سودشان نميدهد.
4- مقصود از- كره- در آن آيه كسى است كه با او جنگ ميشود و مجبور ميشود به اين كه ايمان بياورد.
5- نظر پنجم از ابو العاليه و مجاهد است كه گفته اند: مقصود اينستكه همه به آفريده شدنشان از سوى خداوند اقرار دارند هر چند كه در پرستش به خداوند شرك مى ورزند، مثل آيه:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ- 87/ زخرف).
(اگر از ايشان بپرسى چه كسى آنها را آفريده است ميگويند اللّه).
6- نظر ديگر از ابن عباس است كه مى گويد: طَوْعاً وَ كَرْهاً- 83/ آل عمران) يعنى همه با حالاتى كه از وجود آنها خبر مى دهد تسليم شده اند هر چند كه بعضى از ايشان با گفتار كفر بورزند و آن همان اسلام است كه در جهان اوليه (عالم ذر) آنجا گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ، قالُوا بَلى- 172/ اعراف) و اين همان دلائل عقلى آنها است كه بر آن سرشته شده اند و اقتضاء مى كند كه تسليم شوند و به اين معنى آيه:
وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 15/ رعد) اشاره دارد (1).
تمام آيه چنين است مى گويد:
و للّه يسجد من فى السموات و الارض طوعا و كرها و ظلالهم بالغدو و الآصال (15/ رعد).
هر چه در آسمانها و زمين است با ميل و اكراه با سايه هاشان بامدادان و شبانگاهان خداى را سجده مى كنند.
كه در اين آيه حركت سايه دليلى بر گذران عمر و حركت به سوى نقطه كمال و هستى عالم در كل موجودات است چون سراسر عالم را نور هستى فرا
7- نظر هفتم از بعض صوفيه است مى گويند: كسى كه با رغبت و ميل تسليم حق ميشود همان كسى است كه پاداش دهنده و عقوبت كننده را مى نگرد نه پاداش و عقاب را، پس به او تسليم ميشود و كسيكه با اكراه تسليم مى شود همان كسى است كه پاداش و عقوبت را مى بيند پس با بيم و اميد يا رغبت و ترس تسليم حق ميشود و مانند اين آيه و كلام خداست كه گفت:
وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً 15/ رعد).
الكسب: چيزى است كه انسان مى خواهد و دنبال مى كند تا در آن، جلب منفعت و تحصيل بهره اى نمايد مثل كسب مال.
واژه كسب بيشتر در چيزى است كه انسان گمان مى كند منفعتى را جلب مى كند و سپس مضرّت و زيانى عايدش ميشود.
و نيز- كسب- در مورد چيز كه براى خودش و ديگرى ميگيرد گفته ميشود و لذا بيشتر به دو مفعول متعدى ميشود، مى گويند:
كسبت فلانا كذا: [آنرا براى او گرفتم و كسب كردم.
اكتساب: جز در مورد چيزى كه براى خودت فايده دارد گفته نميشود، پس هر اكتسابى كسب است و هر كسبى اكتساب نيست، مثل:
(خبز و اختبز) و (شوى و اشتوى) و (طبخ، اطبخ).
گرفته و اين سايه ها هستند كه با حركتشان كه محسوس است بايستى انسانهاى مغرور را تازيانه عبرت زنند تا از غفلت و تصور يكنواخت بودن با تو هم خلود در نفسانيات بيرون آيند.
يعنى: [براى خود و ديگران و يا فقط براى خود نان پخت و گوشت بريان كرد و غذا پخت- اختباز، و اشتوى يعنى فقط براى خود پخت و بريان كرد]، در آيه گفت:
أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ (267/ بقره) از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده است كه از ايشان سؤال شد:
«اىّ الكسب أطيب؟ قال: عمل الرّجل بيده» و قال: «إنّ أطيب ما يأكل الرجل من كسبه و إنّ ولده من كسبه».
[از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سؤال شد كدام كسب پاكتر است؟ فرمود: كسبى كه از كار انسان و با دست خويش باشد و گفت: پاكيزه ترين چيزى كه انسان ميخورد همان است كه از كسب و دسترنج خويش حاصل ميكند و فرزندش هم از كسب اوست] در آيه:
لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا (264/ بقره) تحقيقا واژه كسب در قرآن در مورد كارهاى خوب و بد يا شايسته و ناروا (صالحات و سيئات) هر دو وارد شده است:
اول: آنچه را كه در صالحات بكار رفته، در آيات:
أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً (158/ انعام) وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً (201/ بقره) تا مِمَّا
كَسَبُوا
(1).
دوم- واژه كسبى كه در بدست آوردن بديها بكار ميرود، مثل آيات:
أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ (70/ انعام).
أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا (80/ انعام).
إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ (120/ انعام).
فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (79/ بقره) فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (82/ توبه).
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا (45/ فاطر).
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها (164/ انعام) كه انسان براى خودش از نفع مجاز و روا كه بدست آوردنش جائز است حاصل ميكند. پس اين معنى هشدار ميدهد بر اينكه آنچه انسان از سود و منفعت براى غير ميكند كه به او سود برساند ثوابش براى خود او است و آنچه كه براى
اين آيه پاسخ انسانهاى مومنى است كه از خداوند مى خواهند در دنيا و آخرت نعمتى و حسنه اى به آنها ببخشد و از عذاب جهنم نگهشان دارد ميگويد:
أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ (201/ بقره).
براى آنچنان انسانهائى بهره و نصيبى كه در عمل و عبادت كسب كرده اند عايدشان ميشود. حساب كردن خداوند سريع است.
نفس خويش بدست مى آورد و تحصيل ميكند هر چند از جائيكه جائز است بدست آورده شود كمتر ممكن است كه به زيان او نشود و عواقبش عليه او نباشد كه اشاره اى است به اينكه گفته شده:
«من اراد الدّنيا فليوطّن نفسه على المصائب» [هر كس دنيا را هدف قرار دهد و آنرا بخواهد پس بايستى نفس و جان خويش را بر مصائب و مشقت ها ثابت دارد و آماده كند و بر آنها دل نهد و نيز آيه:
أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ
كسوف الشّمس و القمر: پوشيده شدن ماه و خورشيد به خاطر رويدادى و در آيه: ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ- 281/ بقره) واژه كسب در اين آيه هر دو معنى را در بر ميگيرد (كسب كار نيك يا بد) اكتساب: در هر دو معنى وارد شده است.
اكتساب: در معنى صالحات مثل آيات:
لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ- 32/ نساء) لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ- 286/ بقره).
گفته شده در آيه اخير واژه كسب مخصوص عمل شايسته و صالح و- اكتساب عمل زشت و گناه است و با- كسب- در اين آيه مقصود چيزى است كه از مكاسب اخروى پى گيرى و قصد ميشود و اكتساب- چيزى كه از مكاسب دنيوى قصد
ميشود و يا مقصود از- كسب- هر چيزى است كه از كار نيك و جلب منفعت انسان براى ديگرى از جائيكه مجاز است انجام ميدهد و- اكتساب آنچه را مخصوص (1).
كسوف الوجه و الحال: يعنى پوشيده شدن چهره و حالت كه تشبيهى است به همان كسوف خورشيد و گفته اند: كاسف الوجه و كاسف الحال- يعنى ترشروى
توجه دانشمندان متعهد و دانشجويان اسلامى را به مرضوع بسيار مهم علمى كه قرنها از ديدگاه مسلمين پوشيده بود و خاورشناسان تا توانسته اند از آن بهره بردارى نموده و فرضيه هاى علمى و عملى كيهان شناسى و جغرافيائى خود را بر پايه آن قرار داده جلب مينمائيم و متأسفانه كشورهاى اسلامى را عموما و ساير ملتها را خصوصا مرعوب تئوريهاى خود ساخته اند و بيشتر آنها را از آثار گرانقدر دانشمندان بزرگ ما برداشته و بنام خود ثبت كرده اند جا دارد كه امروز امت بزرگ برخاسته از استضعاف ميهن اسلامى عزيز ما به كنگره هاى علمى تحقيقى جهان اعتراض خود را پا به پاى اعتراضات سياسى ديگر عرضه كنند.
يكى از بزرگان و آثار بسيار مهم ما كتابهاى ابو الحسن على بن حسين مسعودى متوفى قرن چهارم است در مورد خسوف و كسوف كه تا قرن بيستم براى اروپائيان و ساير ملت ها مجهول بوده مى نويسد:
«و انّ السبب في كسوف الشّمس أنّ القمر يستر الشّمس عنّا و لذلك صار كسوف القمر انّما يعرض في وقت مقابلته للشّمس و كسوف الشّمس انّما يعرض في وقت الاجتماع و أن اقل ما يكون بين الكسوفين الشمسية و القمرية جمعا ستة اشهر و ذلك على الامر الاوسط» يعنى: چنانكه يادآورى نموديد سبب ماه گرفتگى و خسوف اين است كه چيزى در مقابل آن و نور خورشيد قرار مى گيرد كه هر گاه سايه زمين كه در وسط ماه و خورشيد واقع شده بر ماه بيفتد تمام نور ماه و قسمتى از آن را مى پوشاند و
و بدحال.
(كسفة:) پاره اى از ابرها و پنبه و مانند اين ها، يعنى اجسامى كه در ذراتش خلل و فاصله باشد جمعش- كسف است، در آيات:
سبب خورشيد گرفتگى اينست كه سايه ماه خورشيد را از ماه مى پوشاند در موقعى كه ماه ميان زمين و خورشيد قرار گيرد و كمترين مدتى كه ميان فاصله دو كسوف يا خسوف است شش ماه قمرى است كه ممكن است در اين فاصله زمانى، هم خورشيد و هم ماه گرفته شود.
از اين عبارات هم حركت دورانى زمين و ماه و هم كروى بودن آنها و هم مستنير بودن ماه از خورشيد ثابت ميشود كه غير از مسعود ابو عبد اللّه ياقوت حموى هم نخستين فردى است كه قانون جاذبه عمومى زمين را چهار قرن قبل از نيوتون در كتاب معجم البلدان نوشته است. و هم چنين تدوير كره ارض يعنى دور زدن و چرخش زمين را.
لازم به گفتن است كه كتاب «التنبيه و الاشراف» مسعودى در مورد جغرافيا و تاريخ ملل، اولين بار در سال 1894 ميلادى در هلند به چاپ رسيده و مستشرق معروف ديگوگى شرحى بر آن نوشته است و مى نويسد: در سال 1810 ميلادى مستشرق ديگرى به نام- ساكى- بر همين كتاب مسعودى شرحى نوشته است و اين آثار ارزنده متأسفانه در سال 1938 ميلادى از دست اروپائيان و مستشرقين خارج و در اختيار مسلمين قرار مى گيرد كه با هزار افسوس اين آثارى كه بعد از جنگهاى صليبى از كشورهاى مسلمين به غارت رفته حاوى مطالب علمى و ارزنده اجتماعى است كه قرنها ما از وجود آنها بى اطلاع بوده ايم.
(التنبيه و الاشراف 191/ مسعودى) ابو عبد اللّه ياقوت مينويسد- «ان الذى يرى من دوران الكواكب انما هو دور
وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً (48/ روم) فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ (187/ شعراء)
الارض لا دور الفلك ... ان الارض مدورة كتدوير الكرة موضوعة في جوف الفلك ... و النسيم حول الارض جاذب لها من جميع جوانبها الى الفلك ... و الارض جاذبة لا في ابدانهم من الثقل، لان الارض بمنزلة حجر المغناطيس الذى يجتذب الحديد و ما فيها من الحيوان و غيره بمنزلة الحديد.
يعنى آنچه كه گردش ستارگان به دور زمين تصور ميشود در حقيقت همان گردش زمين است نه گردش ستارگان و افلاك، زيرا زمين كروى است همانند توپ كه در فلك قرار گرفته و بادها را از همه سوى بخود جذب ميكند- زمين تمام اجسام را بخاطر جرم اجزاى آنها بخود جذب ميكند زيرا زمين مانند مغناطيس داراى نيروى جاذبه است همانطور كه آهن ربا آهن را جذب مى كند زمين هم حيوانات و غير حيوانات را همانند همان آهن ميكشاند و جذب ميكند.
سپس ميگويد: و چون اجزاء فلك از همه سوى زمين را در ميان دارند زمين حركتش نامتعادل نيست- و مثال ذلك حجر المغناطيس الذى يجذب الحديد لان في طبع الفلك ان يجذب الارض.
در اين قسمت هم اشاره به جاذبه عمومى جهان نموده و ميگويد نيروهاى جذب كننده اطراف زمين آنرا باين گردش و دوران در آورده است زيرا طبيعت فلك اينست كه زمين را جذب كند.
و الارض مدورة بالكلية، محرضة بالجزئية من جهة الجبال.
زمين در كل كروى است و اطرافش بصورت اجزاء كوههاى غير دايره اى شكل پوشانده شده. (باب اول از معجم البلدان ص 16- ياقوت) متن توبه نامه گاليله در مورد گردش زمين كه چهار صد سال بعد از ياقوت اظهار كرده در زيرنويسى صفحه بعد است.
أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً (92/ اسراء) يا كسفا- با سكون حرف (س)، پس- كسف جمع كسفة است: مثل- سدرة و سدر- و آيه:
وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ (44/ طور) (1)
در ماه ژوئن سال 1633 ادعا نامه عليه گاليله دال بر محكوميت او در باره نظريه گردش زمين صادر شد و او توبه نامه مشهور خود را باين شرح امضاء كرد: «من گاليله در هفتادمين سال زندگانى در مقابل حضرات شما بزانو در آمده ام در حاليكه كتاب مقدس را پيش چشم دارم و با دستهاى خود آن را لمس ميكنم توبه ميكنم و ادعاى خالى از حقيقت حركت زمين را انكار مينمايم و آن را منفور و مطرود ميدانم.» (تاريخ علوم ص 193 پى ير رسو) خواننده عزيز در زيرنويسى صفحه قبل مشاهده كردى كه از هزاران سال قبل دانشمندان اسلامى ما با شهامت و بدون نوشتن توبه نامه چگونه جاذبه زمين گردش زمين و كرويت زمين را در آثارشان اظهار كرده ايد كه متأسفانه تا قرن بيستم، آن كتابهائى ارزنده علمى در اختيار اروپائيان بوده و مسلمين از آنها بى خبر بودند.
مستشرق آلمانى و وستنفيلد در آغاز چاپ معجم البلدان ياقوت مينويسد:
«از اين كتاب سه نسخه وجود دارد يكى در برلين يكى در پاريس و يكى هم پطرسبورك در روسيه» و تمام آثار علمى و تاريخى كشورهاى اسلامى را در جنگهاى صليبى و بعدها بغارت بردند يا توسط واسطه ها خريدارى و از دسترس مسلمين خارج كردند، تا نيوتن بتواند پس از 25 سال مطالعه آثار خطى موزه ها و كتابخانه ها قانون جاذبه را كه چهار صد سال قبل از او نوشته شده بود با آب و تاب فراوان به جهان عرضه كند. ديگران تحقير و اروپائيان سرورى كنند.
ابو زيد انصارى ميگويد: كسفت الثوب اكسفه كسفا: وقتى است كه جامه و پارچه را پاره كنى.
و نيز گفته شده: كسفت عرقوب الابل: عرقوب شتر را پى كردم، بعضى گفته اند- كسحت- است يعنى عرقوب يا پشت پايش را پاك كردم نه چيز ديگر.
الكسل: كاهلى و تنبلى كردن يا پس ماندن از انجام چيزى كه كاهلى در آن سزاوار نيست و به همين خاطر تنبلى و كسل مذموم و ناپسند شده است.
كسل، يكسل- اسمش- كسل و كسلان- جمعش- كسالى است در آيه:
وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى (54/ توبه) گفته شده: فلان يكسله المكاسل: عوامل كسالت او را كاهل نميكند و از فعاليّت بازش نميدارد.
فحل كسل: نرينه اى كه از فحل باز مى ماند.
امراة مكسال: زن سست و تنبل كه از فعاليت باز مانده.
الكساء و الكسوة: لباس و پوشش، در آيه:
أَوْ كِسْوَتُهُمْ (89 مائده)
كسوته و اكتسى: لباسش پوشاندم، در آيات:
وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها وَ اكْسُوهُمْ (5/ نساء) (سفيهان را از مالشان نفقه و لباس دهيد و با گفتار خودش شادشان كنيد) فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً (14/ مؤمنون) (1) اكتست الارض بالنّبات: زمين از گياه پوشيده شد، شاعر گويد:
فبات له دون الصبا و هى قرّة لحاف و مفصول الكساء رقيق
گفته شده كنايه از شير است موقعيكه سر شير، مى اندازد (2).
شاعر ديگرى گويد:
حتّى ارى فارس الصيموت على اكساء خيل كانّها الابل
در باره رشد جنين در رحم مادر است كه مى گويد استخوانهايش را با گوشتى پوشانديم.
مى گويد: تا نزديك باد خنك صبحگاهى در حاليكه پوششى خنك از شير رقيق داشت شب را برايش گذراند.
ابن برى مى گويد: سر شير را كه شيرش خنك شده بود براى مهمانش آماده كرد- بات له- يعنى للضيف شعر از عمرو بن اهتم است، بيت ما قبلش اينست كه مى گويد:
فبات لنا منها و للضيف موهنا للثّواء سمين زاهق و غبوق
مقدارى را براى ما و براى مهمان هم همراه با گوشت زياد بريان شده و با نوشيدنى فراهم كرد.
[تا اينكه دلاورى گرد اندام را بر پشت ستور و مركب ديدم گوئى كه شترى بود].
گفته شده: على اكساء- يعنى بر پشت آن، و اصلش دويدن شتر است كه با دويدنش گرد و خاك ايجاد مى كند و بر او مى نشيند گوئى كه لباسى از خاك و غبار بر آن پوشيده شده.
كشفت الثوب عن الوجه و غيره: جامه و پوشش را از چهره و ديگر اعضاى صورت برداشتم.
كشف غمّه اندوهش را برطرف كرد.
خداى تعالى مى گويد:
وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ (17/ انعام) (1) فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ (41/ انعام) (در سختى ها كه خدا را ميخوانيد تنها اوست كه شما را از سختى ها ميرهاند) و آيه:
لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ (22/ ق) (2)
اگر خداوند زيانى به شما برساند جز او كسى برطرف كننده آن نيست.
و لواى انسان از مرگ و آستانه قيامت در غفلت بودى تا آنكه پرده غفلت را برداشتيم و چشم بصيرتت بينا شد.
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ (62/ نمل) و در آيه: يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ (42/ قلم) گفته شده اصلش از عبارت- قامت الحرب على ساق- است يعنى شدّت و سختى جنگ ظاهر شد.
بعضى از علماء گفته اند: اصلش از- تذمير الناقة- است يعنى وقتى كه مردى نوزاد حيوان را از شكم مادرش بيرون بياورد كه در آن حال مى گويد:
كشف عن الساق: از ساقش ظاهر و خارج شد.
در آيه: وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ (11/ تكوير) كه از عبارت- كشط الناقة است يعنى برداشتن پوشش با كندن پوست از پشت او برهنه كردن آن، و از اين معنى است عبارت: انكشط روعه- يعنى ترسش از بين رفت.
الكظم: گلو يا محل خروج نفس، مى گويند:
اخذ بكظمه: راه نفسش گرفت.
كظوم: بستن و حبس نفس است كه از آن به سكوت تعبير ميشود، مثل:
فلان لا يتنفس- در وقتى كه در سكوت زياد توصيف شود.
كظم فلان: نفسش بند آمد و ساكت شد، خداى تعالى گويد:
إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ (48/ قلم) (1) (كظم الغيظ:): خوددارى از اظهار خشم يا نگه داشتن آن در دل. در آيه:
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ (134/ آل عمران) و از اين معنى است عبارت:
كظم البعير: وقتى كه شتر نشخوار نكند، كظم السقاء: بستن در ظرف آب و مشك بعد از پر شدن كه مانع خارج شدن هوا از آن شود.
كظامة: حلقه اى كه سه بند چرمى ترازو در آن جمع ميشود و نيز- كظامة- بند چرمى كه به وتر كمان وصل ميشود.
كظائم: راه آبه ميان دو چاه كه آب از يك چاه بچاه ديگرى جارى مى شود.
همه معانى فوق تشبيهى به مجراى تنفس و رفت و آمد نفس است.
كعب الرجل: يعنى استخوانى كه در فاصله ساق پا و پا متّصل است،
در باره حضرت يونس است كه خداوند به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى گويد: تو همچون يونس عليه السّلام كه همراه ماهى بود مباش و بر فرمان پروردگارت پايدار باش آندم كه يونس عليه السّلام نداء در داد و سخت خشم خويش فرو خورد و اندوهگين بود و اگر رحمت پروردگارش نبود در بيابان متروك و نكوهيده و سرزنش شده باقى مى ماند ولى خداوند به پيامبرى برگزيدش و شايستگانش قرار داد.
در آيه:
وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ (9/ مائده) (1).
(كعبة:) هر خانه اى كه همانند شكل كعبه چهار گوش است و كعبه با آن هيئت اينچنين ناميده شده.
خداى تعالى گويد:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ (97/ مائده) ذو الكعبات: خانه اى كه در جاهليّت متعلّق به بنى ربيعة بوده.
فلان جالس في كعبته: او در اطاقش و در خانه اى كه چهار گوش است نشسته است.
امراة (كاعب): زنى كه پستانش چهار گوش است.
كعبت كعابة: جمعش- كواعب- [دوشيزگانى كه در سن بلوغ پستانشان ظاهر شده است] در آيه:
وَ كَواعِبَ أَتْراباً (33/ نبأ).
مى گوئيد: كعب الثدى كعبا و كعب تكعيبا و ثوب مكعب: جامه اى كه به سختى پيچيده شده است. و گره ميان دو فاصله نى يا نيزه را هم كعب گويند كه تشبيهى است به استخوان مفصل كه ميان دو قسمت ساق و پا قرار ميگيرد و آنها را جدا مى كند.
مربوط به قسمتى از آيه وضو است و اين قسمت كه يادآورى شده در باره حد مسح پا است يعنى از سر پنجه پاها تا دو غوزك يا دو برآمدگى كنار هر پا يا حد فاصله ساق پا و استخوان كعبين.
: الكف: كف دست هاى انسان كه به وسيله آنها چيزى بسته و باز و يا گرفته و رها ميشود.
كففته: به كف دستش زدم و نيز- كففته- يعنى به دستش زدم و با دست او را دفع كردم و راندم. در سخن معمولى- كف- يعنى دفع كردن بهر شكلى كه باشد يا با دست و يا با غير دست تا جائيكه گفته شده: رجل مكفوف:
كسيكه چشمانش بسته شده، (گوئى كه بينائى و نور از او دفع شده است).
آيه:
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا (كَافَّةً) لِلنَّاسِ (28/ سبأ).
يعنى باز دارنده و منع كننده مردم از گناهان و حرف (ه) در كافه
شيخ طبرسى در قسمت اعراب اين آيه ميگويد- كافة- قيد حالت از- كاف يعنى باز دارنده است- اى ما ارسلناك الا تكفهم و تردعهم- جز اين نيست كه تو را فرستاديم در حاليكه مردم را از زشتى ها باز دارى (مجمع البيان 7/ 390).
زمخشرى با استدلال ادبى نظر طبرسى را دارد مى نويسد- حالا من الكاف
براى مبالغه است يعنى زياد باز دارنده مثل واژه هاى (رواية- علامة- نسابة)
و حق التاء على هذا ان تكون للمبالغة- سپس مى گويد كسيكه معنى آيه را بگونه للناس كافة- بداند خطا كرده است بلكه- كافه- قيد حالت براى پيامبر است.
(كشاف ج 3/ 583).
شيخ طوسى و بقيه مفسرين هر دو نظر يعنى- در معنى 1- مانع از گناه و 2- تمام مردم- را نقل كرده اند مينويسد- و قيل معناه الا مانعا لهم و كافا لهم من الشرك- يعنى معنايش اينست كه پيامبر بازدارند آنها از شرك است (تبيان- 8/ 361).
فخر رازى هم ميگويد- فيه و جهان- كافه اى عامة لجميع الناس تمنعهم من الخروج عن الانقياد لها- و الثانى ارسلناك كافة تكف الناس من الكفر و الهاء للمانعة على هذا الوجه- يعنى دو صورت دارد: يكى- كافة بمعنى همه مردم كه آنها را از خروج طاعت خدا منع كند. دوم: اينكه از كفر بازشان دارد (تفسير كبير- 25/ 355).
ابو الفدا ابن كثير نظر دوم يعنى- تمام مردم- را به نقل از راويان ذكر كرده اند (تفسير القرآن العظيم 3/ 538 ابو الفدا).
ولى قرطبى با راغب و ابو مسلم و زمخشرى و شيخ طبرسى هم نظر است و مى نويسد: پيامبر- ذا منع لهم من الكفر- يعنى پيامبر باز دارنده مردم از كفر است (الجامع لاحكام القرآن 14/ 300 محمد بن محمد قرطبى).
بديهى است سياق لفظى آيه هم دلالت بر همين معنى دارد زيرا معنى دوم در آيات ديگر بصورت (قال يا ايها الناس انى رسول اللّه اليكم جميعا)، (للعالمين نذيرا) آمده است و در آيه 28 سبا همان نظر راغب مرجح است كه پيامبر را باز دارنده و منع كننده همه مردم از گناهان فرستاده است.
يعنى [مشك پر آب- نيك دانا و زياد آگاه- آگاه به انساب و نياى مردمان.]
و آيه:
وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً (36/ توبة).
گفته شده معنايش اينست همانطور كه با شما مى جنگند در حاليكه شما را ميرانند، شما نيز با آنها آنگونه بجنگيد و دفعشان كنيد. و نيز گفته اند معنى آن اينست كه با آنها دسته جمعى بجنگيد همانطور كه آنها با شما چنان مى جنگيد زيرا جماعت را- كافة- مى گويند چنانكه جماعت را- وازعة- نيز مى گويند. بخاطر نيرومنديشان با اجتماعشان و بر اين اساس گفت:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً (208/ بقره).
(اى اهل ايمان همگى متفقا نسبت باوامر خدا تسليم باشيد و از راههاى شيطانى پيروى ميكند).
فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ (كَفَّيْهِ) عَلى ما أَنْفَقَ فِيها (42/ كهف).
كه اشاره اى است به حال پشيمانى و آنچه را كه در حال پشيمانيش به او دست ميدهد و باو ميرسد. (1)
در مورد كسى است كه از خست نمى خواست از ميوه هاى باغش انفاق كند كه باغش به آفت عذاب دچار ميشود و ميوه هايش نابود و شروع كرد دستان خود را براى حسرت مالى كه در باغ خرج كرده بود بهم ميسائيد و با زير و رو كردن، درختان تاكش كه بر چوب بستها سقوط كرده بود مى گفت اى كاش مشرك نميشدم.
تكفّف الرّجل: وقتى است كه كسى دستش را در موقع سؤال دراز كند.
استكفّ: وقتى است كه دستش را براى تكدى و سؤال يا دفاع دراز كند.
استكفّ الشّمس دفعها بكفّه: يعنى در مقابل خورشيد دست به روى پيشانى و ابرو مى گذارد تا چيزى كه مى خواهد با سايه انداختن روى چشم ببيند.
كفة الميزان: كفه ترازو، و تشبيهى است به كف دست در نگهداشتن چيزى كه با آن وزن ميشود و همينطور كفّة الحبالة: سر حلقه شده ريسمان كه چيزى را مى گيرد (يا دام و ريسمان شكارچى) كففت الثوب: خط كشيدن اطراف پارچه بعد از دوختن اول (با حاشيه دوزى بوسيله حرير يا ابريشم).
الكفت: گرفتن و جمع كردن، در آيه گفت:
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً أَحْياءً وَ أَمْواتاً (25/ مرسلات) زمين، زندگان و مردگان را در خود جمع مى كند و نيز گفته اند معنايش اينست كه زمين زندگان را كه انسانها هستند و حيوانات و گياهان و مردگانى كه جمادات زمين هستند و آب و غير از آنرا ضميمه و پيوسته بهم مى كند (1)، گفته شده.
از شعبى روايت كرده اند كه در اطراف كوفه بود و همين كه به خانه ها نگاه كرد گفت: هذه كفات الاحياء اين خانه ها در بر گزيده زندگان است سپس
كفات: پرواز سريع و تند كه حقيقتش قبضه نمودن بال براى پرواز است چنانكه گفت:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ (19/ ملك).
پس قبض در اينجا مثل- كفات- در آنجاست يعنى پرواز سريع و بال به خود ضميمه كردن و گرفتن براى پرواز و نيز- الكفت- راندن با شتاب و سخت است، بكار بردن واژه- گفت- در راندن شتران مثل به كار بردن واژه قبض- در آن است چنانكه مى گويند:
قبض الراعى الابل: آن شبان شتران را نيكو هدايت و جمع و راهنمايى كرد.
راعى قبضة: سرپرستى كننده خوب.
كفت اللّه فلانا الى نفسه: خداوند او را بسوى خودش خواند، مثل- قبضه يعنى او را گرفت، در حديث آمده است كه:
«اكفتوا صبيانكم باللّيل» [يعنى شب هنگام كودكانتان را نزد خود نگهداريد و حفظ كنيد].
به قبرستان نگاه كرد و گفت: و هذه كفات الاموات- كه تاويل آيه فوق است.
ابن اثير حديثى كه راغب بصورت- اكفتوا صبيانكم بالليل- آورده بگونه- اكفتوا صبيانكم- ذكر كرده كه در معنى همان ضميمه كردن فرزندان است يعنى پدران و مادران چه شب هنگام و چه روز همواره بايستى از جدائى و عدم سرپرستى فرزندانشان دورى كنند و آنها را پيوسته مشمول تربيت و سرپرستى و محبت خويش قرار دهند بويژه كودكان كه همواره در معرض خطرات و انحرافات هستند.
(النهايه 4/ 184 ابن اثير).
كفر در لغت پوشيده شدن چيزى است، شب را هم بخاطر اينكه اشخاص و اجسام را با سياهيش ميپوشاند با واژه- كافر- وصف كرده اند و زارع را هم كه پيوسته بذر و دانه را در زمين مى افشاند و در خاك پنهان مى كند- كافر- گويند و البته واژه- كافر- براى شب و زارع اسم نيست چنانكه بعضى از واژه شناسان گفته اند چون شنيده اند كه شاعرى گفته:
القت ذكاء يمينها فى كافر (1)
[نور و تابش افزون و پر فروغ خورشيد در ابرى يا تاريكى شب پنهان شد].
كافور: اسمى است براى شكوفه هاى ميوه ها كه آنها را در خود ميپوشاند شاعر گويد: كالكرم اذ نادى من الكافور.
[مثل تاك وقتى كه از داخل شكوفه سر برآورد، شعر از عجاج است].
كفر النعمة و (كفرانها:) پوشيده داشتن نعمت ها با ترك شكرگزارى، خداى تعالى گويد:
مصراع فوق از شعر ثقيله ما زنى است كه تمام بيتش همين است.
فتذكر اثقلا رتيدا بعدما القت ذكاء يمينها فى كافر
كه در وصف يادآورى شتر مرغان در تاريكى شب و پنهان شدن خورشيد است و بگفته ابن سكيت لبيد بن ربيعة همين مفهوم را از ثعلبه اقتباس كرده است كه ميگويد- حتى اذا القت يدا فى كافر- و اجن عورات النفور ظلامها يعنى تا اينكه خورشيد بوسيله شب تاريك پوشيده شد و مترسگاهها از ديدگان پوشيده ماند. (ديوان لبيد 316 معلقه).
فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ 94/ انبياء) بزرگترين كفر، انكار وحدانيت و شريعت و پيامبرى است اما:
كفران: انكار در نعمت است كه بيشتر در همين مورد بكار ميرود و واژه- كفر- بيشتر در مورد دين- (كفور)- يعنى حق ناشناس و ناگرونده به حق، در هر دو قسمت يعنى هم در مورد نعمت و هم در مورد دين است، گفت:
فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلَّا كُفُوراً 99/ اسراء) فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُوراً 89/ اسراء) (1) در هر دو مورد است: ناسپاسى كرد و او كافر است، در مورد كفران نعمت گفت:
لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ- 40/ نمل) (2) و گفت: وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ- 152/ بقره).
وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ 19/ شعراء) (3)
يعنى در اين قرآن از هر مثلى گونه گون ياد كرديم ولى ستمگران و بيشتر مردم از سپاس گزارى نعمت و دين ابا كردند و جز ناسپاسى و انكار اظهار ننمودند.
همين كه سليمان تخت ملكه سبا را در حضور خود ديد گفت اين فضل پروردگارى است و براى اين است كه تا خداوند مرا با آن بيازمايد كه آيا سپاسدارم يا كفران كشم و هر كس سپاس نعمت حق كند سپاس خويش كرده است و آنكه كفران ورزيد پروردگارم از آنها بى نياز و كريم است.
سخن فرعون به موسى است مى گويد: تو همان نيستى كه وقتى نوزاد
يعنى قصد كفران نعمت من كردى.
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ 7/ ابراهيم) (شكر نعمتت، نعمتت افزون كند- كفر، نعمت از كفت بيرون كند).
و چون كفران اقتضاى انكار نعمت دارد لذا در مورد- جحود- يعنى مطلق انكار هم بكار ميرود. و گفت:
وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ (كافِرٍ) بِهِ 418/ بقره) يعنى انكار كننده و پوشاننده آن نباشيد.
واژه كافر بطور عموم در مورد كسى كه وحدانيّت و يگانگى خداوند يا نبوت و دين و يا هر سه را انكار مى كند متعارف و معمول است و بيشتر بكسى كافر مى گويند كه در شريعت و دين اخلال كند و آنچه را كه لازمه شكر بر خداوند است ترك نمايد.
در آيه گفت: مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ- 44/ روم: آيه مقابل آن: وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ- 44/ روم (1) است.
گفت:
وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ- 41/ بقره)
بودى ترا پيش خود پرورش داديم و ساليان عمرت را ميان ما گذراندى؟ و آن كارها كه انجام دادى كردى و از ناسپاسان بودى مى گفت آن كارها را زمانى كردم كه گمراه بودم وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ- 19 شعراء) يعنى: و از راه بيرون بودم.
يعنى كسى كه ناسپاسى نمود و كفر پيشه كرد كفرش عليه خود اوست كسانى كه كار شايسته كرده اند براى خودشان آنرا فراهم نموده اند.
وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ- 55/ نور) يعنى از پيشوايان كفر نباشيد كه به شما اقتدا كنند.
و آيه:
وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ- 55/ نور) در اين آيه مقصود از كافر كسى است كه حق را مى پوشاند و لذا او را فاسق قرار داد و معلوم است كه كفر مطلق فراگيرتر و اعم از فسق است يعنى كسيكه حق خداوند را انكار كند با ستمكاريش از امر پروردگار خويش فسق ورزيده و نافرمانى كرده، و لذا چون زير ساز هر فعل و كردار پسنديده اى را از ايمان قرار داده پس هر فعل و كردار ناپسند و مذمومى هم بر كفر قرار داد در مورد سحر و افسون گفت:
وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ- 102/ بقره) و در مورد ربا خواران گفت:
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا ... كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ- 276/ بقره) (يعنى بشدت كافر و گناهكارند).
و آيه:
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ- 97/ آل عمران) (كفور:) كسى است كه در كفران از نعمت ها زياده رو و مبالغه كننده است، در آيات:
إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ- 66/ حج) ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ- 7/ سبأ) اگر گفته شود چگونه انسان در آيه فوق با صفت (كفور) كه صيغه مبالغه است وصف شده است و حال اينكه به آن معنى هم بسنده نشده تا اينكه حروف تأكيد (ان و لام) بر آن داخل شده است؟ جواب اينست كه آنها تأكيدى است بر معنى كفور، و در جاى ديگر گفت:
وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ- 7/ حجرات (1)
يعنى كفر را بر شما نمى پسندد و اكراه دارد.
اين آيه با آيات قبل سوره حجرات اشاره به موضوعى سياسى، اجتماعى و اخلاقى دارد، همواره گروهى مستكبر و نادان در جامعه هستند كه بر خدا و پيامبر تقدم ميجويند با گردنفرازى تسليم حق نميشوند با سخنان و صداهاى خود را برتر از سخن پيامبر و آيات خدا مى دانند، بى خردانه پيامبر را از پشت محل سكونتش با صداى بلند بانگ ميزدند و اخبار دروغين را با شايعه سازى پخش ميكردند، لذا خداوند هشدار ميدهد و ميگويد، هر گاه خبرى از چنين فاسقان و منحرفين شنيديد در اطرافش تحقيق كنيد مبادا بخاطر پذيرفتن آن اخبار باعث آزار و رنج ديگران شويد و پشيمان گرديد و اگر پيامبر هم در اين امور با شما هم نظر شود به رنج و زحمت ميافتيد و لكن خداوند مقام ايمان را محبوب شما گردانيد و آنرا در دلهاتان به نيكوئى بيار است و كفر و فسق را در نظرتان زشت و منفور ساخت تا در دو جهان سعادتمند باشيد- و اولئك هم الراشدون يعنى يكى از نشانه هاى رشد همين امور است:
1- از تكبر و استكبار دورى نمودن.
پس اينكه گفت: إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ- 15/ زخرف) هشدارى است بر آن چيزى كه از كفران نعمت بر انسان احاطه دارد و كمتر به اداى شكر قيام مى كند و بر اين اساس آيه: قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ- 17/ عبس) است و از آن جهت گفت:
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ- 13/ سبأ) آيه: إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً- 3/ انسان) خود گواه و هشدارى است بر اينكه دو راه شكر و كفر را بر انسان شناسانده چنانكه گفت:
وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- 10/ بلد) پس رهروانى در راه شكر هستند و رهروانى در راه ناسپاسى و كفر، و گفت:
كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً- 27/ اسراء) كه از كفر و ناسپاسى است و با واژه (كان) تنبه ميدهد به اين كه شيطان از
خود را و رأى خود را از دين و آئين الهى برتر ندانستن.
3- پيامبر خداى را با غرور و بى توجهى بزبان نياوردن.
4- خوددارى و پايدارى در امور نفسانى و هوسها داشتن.
5- اهل تحقيق و گزينش بودن و به هر خبرى و شايعه اى گوش ندادن.
6- به ايمان عشق ورزيدن و آنرا در دل خويش آراسته داشتن.
7- كفر و فسق و گناه را زشت و ناروا داشتن.
كه در پايان ميفرمايد- رشد يا بندگان در امور فوق كسانى هستند كه مشمول فضل و نعمت حقند- فضلا من اللّه و نعمة و اللّه عليم حكيم.
زمان وجود و خلقش بر كفر قرار گرفته ناسپاسى در نورديده.
(كُفّار:) بليغ تر از كفور است براى اينكه گفت:
كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ- 24/ ق) وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ- 276/ بقره) إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ- 3/ زمر) إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً- 33/ نوح) گاهى واژه كفار در مورد- كفور- هم جارى ميشود، در آيه:
إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ- 34/ ابراهيم) واژه (كُفّار) در جمع كافر كه مخالف ايمان است بيشتر استعمال ميشود، مثل آيات:
أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ- 29/ فتح) لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ- 29/ فتح) و (كفرة) جمع كافر نعمت است يعنى كسيكه نعمت هاى خداوند را كتمان مى كند و مى پوشاند كه بيشترين استعمال را دارد و در آيه:
أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ- 42/ عبس) آيا نمى بينى كه- كفرة- را با صفت- فجرة- وصف كرده است و- فجرة- بيشتر به گروه فساق از مسلمين گفته ميشود و گفت:
جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ- 14/ قمر) (1)
قسمتى از آيه اى است مربوط به داستان طوفان نوح كه مى گويد پس از نهصد و پنجاه سال رسالت و تبليغ كه حضرت نوح نمود سخن او را نپذيرفتند و جزاى آن كافران جز طوفان نبود.
يعنى كسانى از انبياء يا آنها كه در راه انبياء هستند و كسانيكه نصايح خود را در امر خداى به مردمان ميرسانند ولى كفر پيشگان از آنها نپذيرفته اند و عقوبات، جزاى آن كفر پيشگان است.
و در آيه:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا- 137/ نساء) گفته شده مقصود اينست كه به موسى عليه السّلام ايمان آوردند سپس به كسيكه بعد از موسى آمد كافر شدند و نصارى هم به حضرت عيسى عليه السّلام مؤمن شدند سپس به پيامبر عليه السّلام بعد از او كفر ورزيدند و نيز گفته شده معنى آيه اينستكه نخست به موسى ايمان آوردند سپس به خود حضرت موسى كافر شدند زيرا به غير از او به كسى ايمان نياورده اند. (1)
و هم چنين گفته اند معنى آن اين نيست كه در آيه زير:
وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي ... وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ- 72/ آل عمران) وارد شده است كه آنها دو بار ايمان آورده و دو بار كفر ورزيده اند بلكه اشاره اى است به حالات زياد و فراوان كفر و ايمان در انسان ها.
گفته شده همانگونه كه انسان در مورد فضائل سه درجه سه درجه ارتقاء مى يابد و بالا ميرود در رذيلت ها هم سه درجه معكوسا طى مى كند و آيه فوق
يعنى در تورات مژده پيامبر بعدى داده شده و اگر به راستى مؤمن به همان حضرت موسى عليه السّلام بودند بايستى آن مژده را هم بپذيرند پس در واقع به همان هم مؤمن نبوده اند.
اشاره به آن دارد كه در كتاب الذريعه الى مكارم الشريعه آنرا بيان كرده ام. (1)
(كَفَرَ فلان)- وقتى گفته ميشود كه كسى به كفر معتقد باشد و همچنين وقتى كه اظهار كفر كند هر چند كه اعتقادى هم به كفر نداشته باشد و لذا گفت:
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ- 106/ نحل) (2)
مقصود آيه: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا- 137/ نساء) است مى خواهد بگويد اين دگرگونى ها و نوسانات در حالات انسانى وجود دارد چه در ايمان و فضيلت يا در كفر و رذيلت.
آيه فوق هم يكى از استثناهائى است كه در موارد و احكام مختلف چنان استثناهائى در قرآن ذكر شده كه خود يكى از جنبه هاى اكمال دين اسلام و تساهل آن است مى گويد: كسى كه بعد از ايمان داشتن از اسلام برگشت و مرتد شد و دلش را سراسر كفر فرا گرفت و بخاطر عشق به دنيا دوستى دنيا را بر آخرت برگزيد غضب خدا و عذاب عظيمى بر آنها خواهد بود مگر كسى كه در حالت اضطرار و مرگ مجبورش كنند كه با زبان كفر بورزد در حاليكه دلش به ايمان مطمئن و سرشار است و بر آن ثابت است در آن صورت حرجى و باكى بر او نيست.
به گفته مفسرين مصداق آيه عمار ياسر و صهيب و بلال بوده كه عمار با زبان بت هاى مشركين را به خوبى ياد كرد و از پيامبر به بدى و همينكه با چشم گريان بسوى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله آمد و ما وقع را بيان داشت و عده اى گفتند عمار كافر شده است پيامبر فرمود: كلا ان عمار املؤ ايمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه ... آنطور كه مى گويند نيست براستى كه عمار وجودش از فرق سر تا قدم از ايمان سرشار است و ايمان با گوشت و خونش درآميخته، سپس پيامبر اشكهاى عمار را پاك كرد و گفت: ان عادوا لك فعدلهم بما قلت- اگر مجددا به سويت آمدند
گفته ميشود- كفر فلان بالشيطان- در وقتى است كه او به سبب شيطان كافر شود و بيشتر در موقعى گفته ميشود كه كسى به خداوند ايمان آورده و با شيطان مخالفت كند مثل آيه:
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ- 256/ بقره) اكفره إكفارا: به كفرش حكم، تبرى و بيزارى هم با واژه كفر تعبير ميشود مثل آيه:
يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ- 25/ عنكبوت) تا آخر آيه [كه يكفر در اينجا كفار در قيامت از يكديگر بيزارى مى جويند زيرا هر كدام مى گويند آن ديگرى ما را كافر ساخت].
و در آيات:
إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ- 22/ ابراهيم) كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ- 20/ حديد)
همانها كه گفتى تكرار كن و سپس آيه فوق نازل شده است.
بديهى است اين استثناءها و نمونه ها نقطه مقابل كسانى هستند كه دلشان سرشار از كفر و زبانشان به دروغ با جملات اسلام و ايمان آشنا است كه مى گويد:
أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ- 18/ نحل).
كسانى كه دوستى دنيا را بر آخرت ترجيح دادند و دلشان سرشار از كفر است و كفر را برگزيده اند ديگر بر دلها و گوشها و ديدگانشان خداوند مهر مى زند و آنها همان غفلت زدگانند و در آخرت خسران ديدگان.
(مجمع البيان 6/ 386 و ساير تفاسير ديگر)
گفته شده مقصود از- كفار- در آيه اخير زارعين هستند زيرا بذر و دانه را در خاك مى پوشانند همانطور كه كافر هم حق خداى تعالى را پوشيده ميدارد به دلالت آيه:
يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ- 29/ فتح) (1) زيرا آن حالت اختصاص به كافر تنها ندارد و گفته شده بلكه مقصود تمام كفار است، از اينجهت آنها به دنيا و زيورهاى آن مجذوبند و بر آنها اعتماد مى كنند.
(كفارة:) چيزى است كه گناه را مى پوشاند و از اين معنى است عبارت:
كفارة اليمين: كفاره سوگند، مثل آيه:
ذلِكَ كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ إِذا حَلَفْتُمْ- 89/ مائده)
اشاره و مثل است از كسانيكه با پيامبر و در راه پيامبر هستند و بصورت سخت گيرانى با كفار و مهربانى در ميان خويشند، همواره راكع و ساجدند و كرم و رضاى خداى طلب مى كنند، آثار سجده و ايمان در چهره شان پيداست و صفتشان در انجيل اينست كه مانند زراعتى هستند كه ساقه هايش بر ريشه اش ثابت شده و به خوشه دهى رسيده آنطور كه دهقانان را از شادى و پربارى محصولش به شگفتى مياندازد و كافران از ايشان خشمگين ميشوند اين توصيفى كه خداوند در قرآن براى پيروان واقعى اسلام بيان نموده عينا امروز بوقوع پيوسته كه هر چه بر خود كفائى ميهن اسلامى ما و توليدات ما افزون ميشود دهقانان و همه ملت شاد و ابر قدرتها و استعمارگران از خشم بخود مى پيچند كه بازارشان از دست مى رود و اتفاقا اين آيات در پايان سوره فتح است.
و همچنين كفاره غير از آنها مثل كفاره قتل و ظهار. (1)
گفت: فَكَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ- 89/ مائده) (2) (تكفير) پوشاندن و پنهان داشتن است تا اينكه بمنزله چيزى در آيد كه گوئى به آن عمل نشده است. و صحيح است كه اصل تكفير از بين بردن كفر و كفران باشد مثل:
تمريض: در ازاله بيمارى، و- تقذية العين: پاك كردن خاشاك از چشم، در آيه: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ- 65/ مائده).
نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ- 31/ نساء) و بر اين معنى اشاره كرده است كه:
إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ- 114/ هود و گفته شده، حسنات كوچك و كم، گناهان بزرگ را نمى پوشاند و از بين نميبرد و گفت:
لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ- 195/ آل عمران لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا- 35/ زمر
ظهار: اظهار كردن عبارتى است باين معنى كه به همسر خود ميگفتند تو ديگر براى من مثل مادرم هستى و با اين عبارت ترك همسرى ميكردند كه خداوند اين عمل را نهى كرده است.
كفاره و بر طرف شدن سوگند باين است كه ده مسكين را اطعام كنند.
گفته ميشود- كفرت الشمس النجوم- يعنى خورشيد ستارگان را پوشاند.
واژه كافر در مورد ابرهائى است كه خورشيد و شب را مى پوشاند [شب كنايه از ماه و ستارگان شب است].
شاعر گويد:
القت ذكاء يمينها في كافر
.[روشنايى اطراف خورشيد در ابرهائى پنهان شد].
تكفر في السلاح: در سلاح پوشيده شد و غرق در اسلحه شد.
(كافور:) شكوفه هاى ميوه يا آنچه را كه مثل غلاف ميوه را مى پوشاند، شاعر گويد:
كالكرم اذ نادى من الكافور
.و نيز كافور چيزى است از بوى خوش، خداى تعالى گفت:
كانَ مِزاجُها كافُوراً- 5/ انسان).
(ابرار و نيكان در بهشت از نوشابه اى كه طبيعتش خوشبوئى و پاكى است مينوشند).
الكفالة: پذيرفتن عهد و ضامن شدن.
تكفلت بكذا و كفلته فلانا:
كفالت او را پذيرفتم و عهده دار شدم.
آيه: وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا- 37/ آل عمران) بصورت- كفلها اللّه تعالى- هم
خوانده شده يعنى خداوند كفالتش نمود، اگر (ف) بدون تشديد باشد فعل كفالت به زكريا منسوب ميشود و معنى آن- تضمنها- است يعنى ضمانت كرد، خداى تعالى گفت:
وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ (كَفِيلًا)- 91/ نحل) كفيل: بهره كافى است گوئى كه كارش را تكفل كرده است، مثل آيه:
فَقالَ أَكْفِلْنِيها- 23/ ص) يعنى مرا كفيل او قرار ده، (كفل) همان كفيل است گفت:
يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ- 28/ حديد) يعنى خداوند كفيل و ضامن روزى، از نعمتش در دنيا و آخرت هر دو هست و اين دو نعمت يعنى نعمت دنيايى و آخرت همان است كه در دو جهان از خداى تعالى خواسته ميشود در آيه:
رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً- 201/ بقره) و نيز گفته شده واژه- كفلين- در آيه مقصود دو نعمت نيست بلكه نعمت متوالى و پياپى كه با كافى بودنش از جانب خداوند كفالت شده است، و اينكه بصورت تثنيه [كفلين] آمده است بر همان حد و قرارى است كه در لبيك و سعديك گفتيم. (1)
و اما در آيات:
مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً- 85/ نساء)
به واژه سعد مراجعه شود.
(و قسمت دوم آيه- شفاعة سيئة است).
تا: يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها- 85/ نساء) (2) واژه- كفل- در اينجا بمعنى اول نيست بلكه استعاره از كفل است و چيز ناپسند و بدى است اشتقاقش از- كفل- اينست كه- كفل- در معنى ستورى و مركبى است كه صاحبش را به روى در مى اندازد و در هر سختى و مشكلى مثل- سيساء- كه همان استخوان پشت الاغ لاغر اندام است ميشود و مى گويند:
لا حملنّك على الكفل و على السيساء:
تو را به زحمت بر استخوان پشت ستور لاغر حمل ميكنم.
و لأركبنّك الحسرى الرزايا: بطور قطع تو را بر شتر مادينه از حركت مانده و عليل بر مى نشانم.
شاعر گويد:
و حملناهم على صعبة زو راء يعلونها بغير وطاء
[آنها را بر شتر كجرو و چموشى نهادند كه بدون آمادگى او را بلند مى كنند].
معنى آيه اخير، يعنى كسيكه در كار نيك به ديگرى يار و پيوسته شود براى او بهره و نصيبى از آن نيكى هست و كسيكه در كار گناه و زشت بر ديگرى مى پيوندد سختى و شدت آن كار به او ميرسد.
ترجمه تمام آيه چنين است: هر كه واسطه و منشاء كارى نيكو شود خودش هم بهره اى كامل از آن ميبرد. و هر كه وسيله كارى زشت و قبيح گردد، از آن سهمى بسزا و زشت خواهد يافت و خداوند بر نيك و بد هر كس مراقب است.
گفته اند- كفل همان كفيل است، و هشدار ميدهد كسيكه قصد شر و بدي نمود براى او از كارش كفيلى هست كه از او سؤال مى كند چنانكه گفته شده:
من ظلم فقد اقام كفيلا بظلمه:
تنبيهى است بر اينكه امكان خلاصى براى ستمگر و ظالم از عقوبت آن نيست. (1).
الكف ء: يعنى همطراز و همسنگ در منزلت و قدر و ارزش.
كفاء- در معنى گليم و پارچه اى است كه به تكه ديگر ضميمه ميشود و آن تكه بزرگ را در قسمت نهائى خيمه و خانه مى آويزند. (2)
فلان كف لفلان في المناكحة او في المحاربة. فلانى همدوش او در ازدواج و هم نبرد او در ميدان جنگ است و مانند آنها، خداي تعالى گفت:
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ- 4/ اخلاص) (3)
يعنى خود بدى و ستم كه آثارى دارد، همان آثار دلالت بر عواقب آنها است و عليه او گواهى ميدهند.
دست بر ظالم گواهى مى دهد لشگر حق مى شود سر مى نهد
مولوى جلال الدين
همان قاليچه ها يا پارچه هاى قيمتى است كه در قسمت بالاى ديوار اطاقها براى زينت مى آويزند كه غالبا دو قالچه كوچك از هم باز نشده و بهم دوخته شده است.
هيچ چيزى همتاى خداوند نيست كه در واقع تفسير- ليس كمثله شى ء- است.
و از اين واژه است- مكافاة- يعنى برابري و مساوات و مقابله نمودن در كار فلان كفوء لك في المضادة: [او در دشمنى همپاى تو و خصم و حريف تو است].
اكفاء: برگرداندن چيزى و وارونه نمودن آن است گوئى كه به معنى برطرف كردن مساوات و همتائى است و از اين واژه- اكفاء- در شعر است. (1)
مكفأ الوجه: رنگ باخته، مثل:
كفيؤه و كفاة: نوزاد يك ساله شتر كه زودرس زائيده شود.
جعل فلان ابله كفأتين: وقتى است كه هر سال آنرا دو بار لقاح دهد.
الكفاية: چيزى است كه در آن پر كردن جاى خالى و رسيدن بمقصود در امر و كار باشد.
گفت: وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ- 25/ احزاب) (2) إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ- 95/ حجر) و در آيه: وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً- 79/ نساء) گفته شده معنايش كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً- 79/ نساء) است و حرف (ب) زائده است و گفته شده معنى آن- اكتف
در اصطلاح علم عروض- اكفاء- نوعى از معايب قافيه است كه حرف- روى- را گاهى با كسره و گاهى با ضمه و فتحه بياورند و از اين روى- اكفاء- فساد در شعر است.
خداوند مؤمنين را در قتال به مقصودشان ميرساند.
باللّه شهيدا- است. (1)
كفية: روزى و معاشى است كه انسان را كفايت مى كند جمعش- كفى- است، مى گويند: كافيك فلان من رجل- مثل عبارت- حسبك من رجل- است يعنى او تو را كفايت مى كند و برايت بس است.
لفظ كل براى پيوستن اجزاء چيزى بيكديگر است كه دو گونه است:
اول- پيوستن به ذات چيزى و حالات مخصوص آن كه افاده معنى تمام شدن دارد مثل آيه:
وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ- 29/ اسراء)
قسمت پايانى آيه 28 سوره فتح است كه مى گويد: او خدائى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد تا بر تمامى دين او را يارى نموده و سيطره دهد و خداوند از نظر شهادت بر اين امر كه در آينده واقع ميشود كافى است زيرا بعدش بلافاصله مى گويد:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ ... 29/ فتح) نشانه هاى پيروان آينده پيامبر را كه آثار وجوديشان در توراة و انجيل هم آمده بيان مى كند و آيه را با عبارت:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً- 29/ فتح) پايان ميدهد كه وعده خداى از كسانى كه مؤمنند و عمل صالح دارند آمرزش و پاداش بزرگ است.
و همه جا در قرآن- كله- براى تأكيد تمام بودن كلمه مفردى است كه قبل از آن آمده است.
يعنى باز كردن و گشودن دست بطور كامل.
شاعر گويد:
ليس الفتى كلّ الفتى الّا الفتى في ادبه
[هيچ جوانمردى جوانيش كامل نيست مگر اينكه در ادبش كامل و جوانمرد باشد].
يعنى در فتوت و جوانمردى تام و كامل باشد.
دوم- كل در معنى پيوستن اشخاص و ذوات، كه گاهى واژه كل در اين معنى به اسمهاى جمعى كه با- الف و لام- معرفه هستند نيز اضافه ميشود مثل اينكه مى گوئى: كل القوم- و زمانى به ضمير آن افزوده ميشود مثل آيات.
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ- 30/ حجر).
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ- 33/ توبه.
يا اينكه- كل- به اسم نكره مفرد اضافه ميشود، مثل آيات:
وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ- 13/ اسراء).
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ- 29/ بقره).
و غير از اينها آيات ديگر، و چه بسا از حالت اضافه خالى باشد و آن اسم در تقدير كل باشد مثل آيات:
كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ- 33/ انبياء) (1)
يعنى تمام ماه و خورشيد و زمين.
كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ- 87/ نمل) (1) وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً- 95/ مريم).
وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ- 79/ انبياء) (2) كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ- 85/ انبياء) وَ كُلًّا ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ- 39/ فرقان) و آيات فراوان ديگر در قرآن كه آوردن و شمارش آنها بسى زياد است.
در آيات قرآن و همچنين كلام فصحاء واژه كل با- الف و لام- وارد نشده است و اين چيزى كه در سخن متكلمين و فقها و كسانى كه مانند آنها سخن گفته اند واژه كل با الف و لام جارى شده است.
(كَلالَةً:) اسمى است براى آنچه را كه سواى فرزند و پدر از ورثه است ولى ابن عباس گفته است- كلاله- اسمى است براى هر ورثه اى غير از فرزند.
از پيامبر (كه (درود و سلام خدا بر او باد) روايت شده است كه معنى- كلاله- را از او پرسيدند فرمود:
«من مات و ليس له ولد و لا والد» يعنى كسيكه مى ميرد و فرزند و پدرى ندارد كه وارث او شوند كه كلاله را پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اسمى براى ميّت قرار داده و و هر دو سخن صحيح است.
زيرا- كلاله- مصدر و ريشه اى است كه مفهومش وارث و موروث را با هم
روزى كه در آستانه قيامت بانك رستاخيز دميده شود و بر آيد همه آفريده هاى آسمانها و زمين به پيشگاه خداى فروتنانه مى آيند.
اشاره به صالح بودن تمام پيامبران است.
در بر مى گيرد، ناميدنش با واژه- كلاله- يا باين جهت است كه نسب از جهت پدر و فرزند باو پيوسته نيست يا اينكه عرضى است يعنى از جهت برادر و عمو و يكى از دو طرف منسوب او است و اين معنى از آن جهت است كه انتساب يا منسوب شدن دو گونه است:
اول- با ريشه و اصل خانواده مثل نسبت پدر و پسر.
دوم- انتساب در عرض مثل نسبت برادر و عمو قطرب گفته است «كلاله اسمى است براى وارثان ميت غير از پدر و مادر و برادر او» كه اين تعبير درست نيست.
بعضى از علماء گفته اند: كلاله اسمى است براى هر وارثى مثل گفته شاعر كه:
و المرء يبخل بالحقو ق و للكلالة ما يسيم
كه از معنى- اسام الابل- در وقتى كه شتران را براى چريدن از چراگاه خارج مى كنند گرفته شده، البته شاعر در گمانش چنين قصدى نكرده است، شاعر واژه كلاله را مخصوص اين امر نموده تا انسان در جمع مال زاهدانه عمل كند و حريص نشود زيرا ترك مال و ثروت براي آنها از ترك نمودن اولاد سخت تر بوده است و اين امر تنبيهي و هشداري است بر اينكه كسى را كه تو برايش مال بجا گزارده اى در حكم كلاله هستند و اين معنى مثل عبارتى است كه مى گويى ما تجمعه فهو للعدو: آنچه گردآورى كرده و جمع نموده اى براى دشمن است.
عرب مى گويد: لم يرث فلان كذا كلالة- (وارث اصلى است نه عرضى).
در مورد كسيكه به چيزى مخصوص ميشود و به او تعلق مى گيرد و حال اينكه محققا از پدر او بوده است شاعر مى گويد:
ورثتم قناة الملك غير كلالة عن ابنى مناف عبد شمس و هاشم (1)
اكليل: حلقه گل كه چون دور سر و گردن قرار مى گيرد اينطور ناميده شده، گفته ميشود:
كل الرجل في مشيته كلالة: در راه رفتنش كند شد، مصدرش- كلول و كلّة: است.
كلّ السيف عن ضريبته: شمشير از ضربت و زدنش كند شد.
كلّ اللّسان عن الكلام: زبانش از گفتن كند و سنگين شد.
اكلّ فلان: ستور و مركبش از كار افتاد و سنگين شد.
كلكل: سينه و صدر.
الكب (سگ) حيوان پارس كننده، مونثش- كلبة- و جمع آن- اكلب و كلاب است كه- كليب- هم در جمع آن گفته ميشود، در آيات:
كَمَثَلِ الْكَلْبِ- 176/ اعراف).
وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ- 18/ كهف) (2).
شعر از فرزدق است مى گويد از دو پسران مناف يعنى عبد شمس و هاشم زمامدارى را مستقيما وارث شده ايد بدون نسبت مستقيم، ابن اعرابى در ذيل اين شعر مى گويد: كلاله: پسر عموهاى دورند نظر فرزدق زمامداران مروانى است
مربوط به سك اصحاب كهف است مى گويد: سگشان بر آستانه غار دستانش را دراز كرده بود.
ابن اثير مينويسد- و اجمعت العرب على ان دواءه قطره من دم ملك تخلاه بماء فيسقاه- چاره و دواى مرض هارى آميختن قطره اى از خون ملك است با آب كه بنوشانند و هارى برطرف شود النهايه 4/ 195.
و از اين واژه يعنى واژه كلب براى حرص و آز مشتق شده است و مى گويند:
هوا حرص من كلب: او از سگ حريصتر است.
رجل كلب: مردى كه بشدت حرص مى ورزد.
كلب كلب: سگ ها رو ديوانه كه گوشت پاى مردم را مثل ديوانه ها گاز مى گيرد و هر كه را گاز بگيرد مبتلا بهمان بيمارى ميشود و او را.
رجل كلب و قوم كلبى: مردى و قومى مبتلا به بيمارى هارى و بدخوئى ميگويند، شاعر گويد:
دماءهم من الكلب الشّفاء.
[يعنى خونهاشان از بيمارى هارى و بدخوئى بهبودى يافت].
قد يصيب الكلب البعير: بيماري جنون و هارى به شتر رسيده.
اكلب الرجل: شترانش به بيمارى جنون مبتلا شدند.
كلب الشتاء: سرماى زمستان شدّت گرفت كه تشبيهى است به شدّت هارى سگ.
دهر كلب: روزگار سخت، مى گويند:
ارض كلبة: زمينى كه از نرسيدن آب به آن خشك شده است و تشبيهى است به كسى كه به بيمارى هارى مبتلا شده و آب نمى خورد [و در آن زمين بى آب خارهاى خشن و گزنده ميرويد].
(كلاب و مكلّب:) كسى كه سگها را براى شكار كردن تعليم ميدهد.
در آيه گفت: وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ- 4/ مائده (1) ارض مكلبه: زمينى كه در آنجا سگ فراوان است.
مربوط به شكارى است كه سگهاى دست آموز و شكار كننده مى گيرند.
و نيز- كلب- ميخى كه در دسته شمشير هست.
كلبة: دوال و قلابى كه توشه دان را محكم بر آن قرار ميدهند گوئى تصور صورت سگى است كه شكارى را به دهان گرفته.
كلبت الاديم: چرم را دوختم، شاعر گويد:
سير صناع في اديم تكلبه
[چوبى قلاب مانند كه در چرم و ظرف آب، راه آب را مى بندد].
كلب: ستاره اى است شبيه به سگ در آسمان كه دنباله رو ستاره اى است كه آن ستاره را (راعى) يعنى چوپان گويند.
كلبتان: انبر و آلتى در دست آهنگران كه آهنهاى تافته و داغ را با آن از كوره بيرون مى آورند كه بخاطر تشبيه به سگى كه شكار را مى گيرد اينطور ناميده شده، تثنيه بودن آنهم براى اينست كه انبر و آن آلت دو لبه دارد.
كلوب: انبر و مهميز كه چيزى با آن گرفته ميشود.
كلاليب البازى: چنگال هاى باز شكارى كه از واژه- كلب براى اينكه سگ هم چيزى را مى گيرد و به دهانش آويخته ميشود مشتق شده است (1).
الكلف: آزمند شدن و حريص بودن به چيزى، مى گويند:
كلف فلان بكذا و اكلفته به:
به آن چيز حريص شد و او را به آن چيز حريص و شيفته نمودم.
الكلف في الوجه: تيرگى در چهره كه به تصور مفهوم كلفة يعنى سرخى و سياهى بهم آميخته اينطور گفته شده.
مفرد- كلاليب، كلاب است كه همان «قلاب» فارسى است.
تكلف الشى ء: آن چيزى است كه انسان با اظهار بر افروختگى چهره و با سختى و مشقتى كه از آن كار به او ميرسد آنرا انجام ميدهد.
واژه- كلفة- در سخن معمولى اسمى است براى مشقت و سختى.
و- (تكلّف)- اسمى است براى كارى كه با مشقت و حرص و ظاهر سازى انجام ميشود و لذا «تكلّف» دو گونه است:
اول- تكلّف پسنديده، يعنى: حالتى كه انسان دنبال مى كند تا به كارى كه آنرا مى خواهد و مقصد اوست بدست آورد و براى او سهل و مفيد و مورد محبت ميشود و به اين جهت واژه تكليف در مورد تكلّف در عبادات بكار ميرود.
دوم- تكلّف ناپسند و مذموم، يعنى: آنچه را كه انسان از روى رياء و تصنع دنبال كرده و قصد مى كند و همان معنى مقصود آيه است كه ميگويد:
قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ- 86/ ص (1).
و همچنين سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كه فرمود:
«انا و اتقياء امّتى برآء من التكلّف» (2) و آيه: لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها- 286/ بقره).
يعنى آنچه را كه مشقت و سخن به حساب مى آورند در واقع گشايش و وسعت در نتيجه است مثل آيه:
وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ- 78/ حج) (3)
يعنى اى پيامبر به مردم بگو كه براى رسالتم و پيامبريم مزدى از شما نمى خواهم و از رياكاران و ظاهر سازان نيز نيستم.
من و پارسايان امتم از تصنع و رياء بيزاريم.
پايان آياتى است كه بازگو كننده وجود عدالت و نظام كمال دهنده الهى
همچنين در تأييد تكليف و تكلّف به ظاهر مشكل و سخت در آيه گفت:
فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً ...- 19/ نساء
در جهان و جامعه بشرى است يعنى خداوند پيامبران را بخاطر اينكه همگى شرايط پيامبرى را با صالح بودنشان در خود ايجاد كرده اند آنها را به پيامبرى بر گزيده است.
در آيات پايانى سوره فتح همان گزينش را از فرشتگان و پيامبران تعميم داده و به انسانها و امت هائى كه واجد آن شرايط شوند مژده چنان انتخاب و رشد و كمال را ميدهد، مى گويد:
اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ ... وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ ...
يعنى خدا از فرشتگان فرستادگان بر ميگزيند و از مردم نيز همچنين كه خدا سميع و بصير است.
او در اين گزينش آنچه راى كه امت ها انجام داده و ميدهند مى داند و همه كارها بخدا بازگشت مى كنند شمائى كه ايمان آورده ايد با تواضع در پرستش خداى راكع و ساجد باشيد او راى بپرستيد و نيكى كنيد بسا كه رستگار شويد.
در راه خداى جهاد و كارزار كنيد چنانكه شايسته جهاد براى او و در راه او است.
او شما راى بر گزيد و انتخاب كرد و در اين دين براى شما مشقت و سختى قرار نداده است، بلكه آئين پدرتان ابراهيم است.
و او شما راى از پيش و در اين قرآن مسلمانان ناميده است و نام نهاده تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما نيز بر ديگر مردمان الگو و گواه باشيد، پس نماز
الكلم: اثرى از (خستگى و جراحت يا صوت و سخن) كه با يكى از دو حس (شنوائى و بينائي) درك ميشود، پس كلام با حس شنوايى و شنيدن درك ميشود و- كلم- يعنى جراحت با حس بينائى.
بر پاى داريد زكات دهيد و بخدا تكيه كنيد كه او مولاى شما است و چه نيكو يار و مولائى است.
پس شرايطى كه براى گزينش امت ها (در راه اسلام و مسلمان شدن و سرمشق و شاهد بودن بر ساير مردم در اين آيات معين شده تا امت ها هم مثل پيامبران برگزيده شوند و از يارى مستقيم و غير مستقيم خداوند بهره مند گردند عبارتند از:
1- شناختن خداوند به حق.
2- پرستش او با حالت تواضع و ركوع و سجود نه زبانى و ذهنى.
3- انجام كارهاى نيك و خير.
4- جهاد و مبارزه به حق در راه خدا آنطور كه شايسته و سزاوار جهاد است.
5- با شرايط فوق افتخار به نام شرافتمند مسلمان بودن راى پيدا نموده و با اقامه نماز و دادن زكاة از بهره هاى شرعى و شخصى در راه اجراى احكام دين برخوردارند.
6- اعتصام و اتكال به خداوند كه نتيجه هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ 78/ حج است و مى بينيم كه عدالت حق حتى در اينكه عده اى را بگونه پيامبر و رسول بر مى گزيند قانونش را شامل همه انسانها و امت ها قرار ميدهد زيرا رحمت او با وسعت و گستردگى همه چيز را فرا گرفته است تا تصور كمترين تبعيض و جبرى پيش نيايد.
كلمته: به سختى مجروحش كردم كه تأثيرش ظاهر شد، شاعر در جمع بيان دو معنى مى گويد:
و الكلم الاصيل كارعب الكلم.
در اين شعر كلم اول جمع كلمه است و دومى به معنى جراحات و زخم ها.
ارعب هم يعنى وسيع و گسترده، مى گويد: سخنان اصيل مثل زخم هائى زياد و گسترده است و ديگرى مى گويد:
و جرح اللّسان كجرح اليد:
[زخم زبان مثل زخم زدن و مجروح ساختن با دست است].
پس (كلام) و سخن بر الفاظ منظم و آراسته اطلاق ميشود و همچنين بر معانى كه تحت آن الفاظ فراهم مى آيد و قرار مى گيرد.
در نظر علماى نحو، كلام بر جزء واقع ميشود كه آن جزء يا اسم و يا فعل و يا حرف است و در نظر بيشتر متكلمين، كلام به اطلاق ميشود مگر بر جمله مركب و مفيد كه اخص از قول است زيرا قول در نظر آنها بر مفردات قرار مى گيرد.
و (كلمه) در نظر آنها بر هر يك از اقسام سه گانه سخن يعنى اسم و فعل و حرف واقع ميشود كه بر خلاف اين نظر هم گفته شده، خداى تعالى گويد:
كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ- 5/ كهف فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ- 37/ بقره گفته شده كلمات در اين آيه اينست كه گفت:
رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا- 23/ اعراف
حسين مى گويد: كلمات عباراتى است كه آدم عليه السّلام به شرح زير به خداوند گفت:
ألم تخلقنى بيدك؟- آيا به قدرت خويش مرا نيافريده اى؟
ألم تسكنى جنّتك؟ آيا مرا در جنت خويش سكنى ندادى؟
ألم تسجد لي ملائكتك؟ آيا فرشتگانت بر من سجده نكرده اند؟
ألم تسبق رحمتك غضبك؟ آيا رحمت بر خشمت پيشى نگرفته است؟
أ رأيت ان تبت أ كنت معيدى الى الجنّة؟
آيا اگر توبه كنم باز گشتم به جنت است؟
قال: نعم- خداوند فرمود «آري».
و نيز گفته اند- كلماتى كه آدم از پروردگارش دريافت كرد و در آيه 37 سوره بقره بآن اشاره شده است، همان امانتى است كه به آسمانها و زمين و كوهها عرضه شده و تحمل دريافتنش را نداشتند ولى انسان آن را تحمل كرد و برداشت در آيه 72 سوره احزاب كه ميگويد:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ- 72/ احزاب تا آخر آيه.
و در مورد آيه:
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ- 124/ بقره).
گفته اند، كلمات در اين آيه همان اشيائى است كه خداوند ابراهيم عليه السّلام را با آنها امتحان كرد كه عبارت از:
ذبح فرزندش و ختنه كردن و غير از اينها است.
و در باره كلام خداوند به حضرت زكريا عليه السّلام كه:
أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ- 39/ آل عمران) گفته اند از «كلمه» در اين توحيد و تكتا پرستى است و يا كتاب خدا.
و يا مقصود به آن عيسى عليه السّلام است و ناميدن عيسى به كلمه در اين آيه:
1- همان است كه در آيه:
وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ- 171 نساء) ذكر شده.
2- و همان است كه با واژه- كن- كه در آيه:
إِنَّ مَثَلَ عِيسى ...- 59/ آل عمران.
مى گويد به وجود آمده.
3- و نيز گفته اند «عيسى» از جهت هدايت شدن مردم بوسيله او «كلمه» ناميده شده.
مثل هدايت به كلمات خداى تعالى كه مردم به وسيله آنها هدايت ميشود:
4- گفته اند ناميدن عيسى به كلمه به جهت همان چيزى است كه خداى تعالى در كود كيش او را با آن مخصوص گردانيده، آنجا كه عيسى عليه السّلام در كار هواره اش بود گفت:
إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ- 30/ مريم تا آخر آيه.
5- يا اينكه ناميدن عيسى عليه السّلام به كلمة اللّه تعالى از جهت اينستكه او نبى و پيامبر شده است همانطور كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله.
ذِكْراً رَسُولًا- 10/ طلاق ناميده شده.
در آيه:
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ- 115/ انعام تا آخر آيه.
در اينجا همان قضيه و حكم است پس هر حكم و قضيه اى كلمه ناميده ميشود چه گفتارى باشد يا افعالى و كردارى، در اينكه آن كلمه يا حكم را با صفت- صدق- توصيف كرده است از اين جهت است كه ميگويند سخن راست و عمل راست و درست.
در آيه:
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ- 115/ انعام.
زيرا قول و فعل هر دو با صفت صدق توصيف ميشوند مى گويند:
قول صدق و فعل صدق. سخنى راست و كردارى راست.
و عبارت (تمّت كلمة ربّك) در آيه 115/ انعام:
1- اشاره اى است به آيه:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ- 3/ مائده.
تا آخر آيه، كه آگاهى و هشدارى است بر اينكه از اين به بعد شريعت يعنى دين اسلام منسوخ نميشود.
2- گفته شده اشاره اى است به آنچه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرموده:
اوّل ما خلق اللّه تعالى القلم، فقال له اجر بما هو كائن الى يوم القيامة (1).
يعنى نخستين چيزى كه خداى تعالى آفريده «قلم» بود كه گفت تمام آنچه را كه تا روز باز پسين و قيامت هست ثبت و جارى كن.
طريحى مى نويسد: «جرى القلم بما فيه» كه در حديث فوق مفهومش
3- گفته اند كلمة در آيه فوق، قرآن است، ناميدن قرآن به كلمه مثل ناميدن قصيده است به كلمة، خداى تعالى در آن آيه يادآورى مى كند كه قرآن تماما نازل خواهد شد و با حفظ و نگهدارى او باقى خواهد ماند و آنرا از حوادث و تحريفات حفظ مى كند و با لفظ ماضى يعني (تمت) آنرا تعبير نموده تا آگاهى و هشدارى بر اين باشد كه آن امر يعنى اتمام و ابقاى قرآن در حكم چيزى است كه شونده است و بر اين معنى از حفظ قرآن، در آيه:
فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ ...- 89/ انعام تا آخر آيه- اشاره كرده است (1).
بصورت ماضى است يعنى بر آنچه را كه حكم و فرمانش در لوح محفوظ ثبت شده گذشته است و «جرى عليه القلم» يعنى تكليف به او تعلق گرفت «و السنة الجارية» يعنى سنت هايى مداوم و غير گسسته. (مجمع البحرين 1/ 83).
ابن سيده مى گويد: و القلم الّذى فى التّنزيل لا اعرف كيفيّته، يعنى كيفيت قلمى كه در قرآن ذكر شده نميدانيم چيست.
ابو زيد انصارى هم مى گويد: از عربى اصيل شنيدم كه در حال احرام و زيارت كعبه مى گفت:
سبق القضا و جف القلم- يعنى و حكم و فرمان خداوند در آفرينش گذشته و ثبت شده است و قلم از نوشتن چيزى براى قضاى الهى خشك شده است.
طريحى مى نويسد: عبارت «جف القلم» يعنى قلم خشك شد به اين جهت است كه نويسندگان بعد از نوشتن قلمشان را خشك مى كنند.
(مجمع البحرين 5/ 33- لسان العرب 12/ 490- المحكم 6/ 169- ابن سيده و النوادر فى اللغة).
و هم چنين آيه:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 9/ حجر.
4- و همچنين گفته اند واژه- تمت- در آيه مقصود ثواب و عقوبتى است كه وعده داده است و بر اين معنى است كه خداى تعالى مى گويد:
بَلى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرِينَ- 71/ زمر (1).
كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ فَسَقُوا- 33/ يونس.
تا آخر آيه.
5- گفته شده مقصود از «كلمات» آيات اعجاز آميزى است كه پيشنهاد مى نمودند، پس در قرآن آگاهى ميدهد كه هر چه از آيات فرستاده شده، تمام است و در آنها رسائى و كمال هست.
و آيه: لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ- 115/ انعام.
ردى است بر سخن آنها كه مى گفتند:
ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا- 15/ يونس تا آخر آيه (2).
6- مقصود از واژه «ربك» در آيه و عبارت- و تمت كلمة ربك- احكامى است كه حكم اجراى آنها را داده است و نيز بيان داشته كه براى بندگانش چيزى را كه در آن رسائى و كمال هست خواسته است.
خداوند در اين آيه و آيه 89 انعام وعده گسترش ايمان و دين توحيد را در آينده داده است كه با حفظ قرآن از تحريف و كاستى و افزونى جهان مشمول خواهد بود.
آرى و لكن حكم عقوبت عذاب و عكس العمل كردار گناهكاران براى كافرين به حقيقت پيوسته ميشود.
يعنى تبديلى براى آيات شگفت آور و معجزه آفرين- آيات قرآنى نيست.
و در: وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا- 137/ اعراف) (1).
واژه «كلمة» در اين آيه مطابق آنچه گفته شده همان آيه اى است كه فرموده:
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ- 5/ قصص تا آخر آيه.
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً- 129/ طه.
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ- 14/ شورى.
آيه اخير اشاره اى است به آنچه را از حكم خداوند كه اقتضاى حكمت او را دارد و همان است كه فرمود: لا تبديل لكلماته.
اشاره به آيه نجات قوم بنى اسرائيل از فرعونيان است كه مى گويد:
شما كه زير دست آنها و مستضعف بوديد نجاتتان داديم و وارث قدرت آنها شديد.
وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ- 137/ اعراف.
شما را از دريا گذرانديم ولى بعدا از موسى تقاضاى الهه كرديد و گفتيد:
اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ- 138/ اعراف).
براى ما هم اله قرار ده و همين كه موسى به طور رفت مجددا گوساله پرست شديد.
وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 148/ اعراف.
و كسانى كه گوساله پرستيدند بزودى دچار خشم پروردگارشان با ذلت و خوارى در زندگى اين دنيا و سزاى آخرت ميشوند.
وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ- 152/ اعراف.
و دروغ گويان را اينچنين عقوبت ميرسانيم.
و آيه:
وَ يُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ- 82/ يونس.
يعنى با حجتى كه خداى تعالى براى شما و عليه ايشان آنرا دليلى روشن و آشكار قرار داده است كه همان حجتى قوى است.
و يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ- 15/ فتح).
اين آيه اشاره اى است به آنچه كه گفته است.
فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ- 83/ توبه تا آخر آيه. (1)
اشاره دو آيه به يك امر، همان است كه منافقين ميگفتند:
ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ- 15/ فتح.
يعنى بگذار ما هم در گرفتن فوايد و- غنايم جنگ بدنبال شما باشيم سپس خداوند ميگويد اين سخن همان تبديل نمودن حكم و كلام خدا است و هشدار ميدهد كه اينان در جنگ از شما پيروى نمى كنند، چگونه ممكن است پيروى
آيه اول از سوره فتح و دومى از سوره توبه است و مربوط به كسانى است كه در جنگ شركت نكردند و ادعاى بهره مندى از پيروزى داشتند، خداوند مى گويد: بآنها بگو هرگز شما با من بيرون نميائيد و هيچوقت همراه من با دشمن نمى جنگيد و شما اولين بار به عدم شركت در جنگ خشنود بوديد پس با واماندگان همراه شويد.
رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ- 83/ توبه.
از مربوط بودن دو آيه در دو سوره به يكديگر قدرت تفسيرى راغب رحمه اللّه و تسلط قرآنى او بخوبى روشن ميشود كه چگونه از نظر موضوعى هم در آيات قرآن تبحر كامل دارد و اين امر يكى از شرايط تفسيرى قرآن است كه اگر چنين احاطه اى موضوعى نباشد هرگز تفسير و تأويل آيات قرآن رسا و كامل نخواهد بود.
كنند و حال اينكه تحقيقا خداى تعالى حالات آنها را ميداند كه اين كار از ايشان حاصل نميشود و سر نميزند و حكم او هم در آن مورد گذشته است.
ولى (مكالمه) خداى تعالى با بنده دو گونه است: اول- در دنيا، دوم- در آخرت.
1- سخن گفتن خداوند با بنده در دنيا همان است كه در آيه:
ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ ... 51/ شورى.
از آن خبر داده است (1).
2- ولى سخن گفتن خداوند در آخرت با بنده همان ثوابى است كه ويژه مؤمنين است و بزرگداشتى است نسبت به آنها كه كيفيت آن بر ما پوشيده است، و در قرآن خبر ميدهد كه از چنين كرامتى نسبت به كافرين خوددارى ميشود و از آن محرومند، بنا به آيه:
إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ ...- 77/ آل عمران (2).
تمام آيه چنين است:
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ- 51/ شورى.
جز از راه وحى يا پوشيده از نظر يا بوسيله فرستاده اى كه به اذن او هر چه خواهد وحى كند با هيچ انسانى غير از آن راهها خداوند سخن نگويد كه او والا و حكيم است.
ترجمه تمام آيه كه تفسير مطلب اخير است چنين است: كسانيكه پيمان و سوگندهاى خويش را نسبت به خداوند به بهائى ناچيز مبادله مى كنند و مى فروشند در آخرت نصيبى ندارند و روز قيامت خداوند با آنان سخن نمى گويد و بسويشان
در آيه: يُحَرِّفُونَ (الْكَلِمَ) عَنْ مَواضِعِهِ- 46/ نساء.
كلم جمع كلمة است و گفته شده اينان الفاظ را تغيير و تبديل ميدهند و آنها را تعبير مى كنند و نيز گفته اند تحريف در آيه اخير از نظر معنى است به اين طريق كه كلام خداى را بغير از آنچه كه مقصود آيه و لفظ است و اقتضاى آنرا دارد تبديل مى كنند و اين نظر از دو سخن مذكور نيكوتر و شريف تر است زيرا هر لفظ وقتى در زبانها شايع و رايج شده و شهرت يافت تغيير و تبديل آن سخت و مشكل است.
و آيه:
وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا- 118/ بقره.
يعنى چرا خداوند رو در روى ما با ما سخن نمى گويد و اين معنى مثل آيه:
نمى نگرد، پاكشان نمى كند و عذابى دردناك دارند.
وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ- 77/ آل عمران.
بديهى است چنين محروميتى در دنيا و آخرت نتيجه و عكس العمل همان معامله خسران آميزى است كه فرمود:
فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا- 37/ نازعات.
آنها كه با استكبار و طغيان زندگى دنيا را بر آخرت بر مى گزينند و دين به دنيا مى فروشند.
و بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا- 16/ اعلى.
بنابراين اينچنين كسان كه با اراده و اختيار راه دنيا پرستى و غفلت از آخرت را بر گزيده اند خود باعث محروميت خويشند و زهى خسران و بى خبرى.
يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ ... أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً- 153/ نساء است (1).
كلا- با تشديد حرف (ل) يعنى (هرگز) كه در رد كردن، راندن و باطل نمودن سخن گوينده است.
و اين كلمه يعنى- كلا- نقطه مقابل و نقيض واژه- إى- است كه در اثبات نمودن و پاسخ مثبت دادن پا پذيرفتن بكار ميرود [مثل إى و اللّه- يعنى آرى بخدا سوگند چنين است].
أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ- 77/ مريم تا كلا- 79/ مريم).
لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا- 100/ مؤمنون (2).
و آيات ديگر غير از اين و گفت:
كَلَّا لَمَّا يَقْضِ ما أَمَرَهُ- 23/ عبس (3).
مى خواستند خداى را آشكار را به آنها نشان دهد و اين بهانه گرى هاى زر پرستان بنى اسرائيل است كه پيامبر عظيم الشأن يعنى حضرت موسى عليه السّلام را بيش از ساير پيامبران اذيت نموده اند و از او ميخواستند كه از خداوند براى آنها سير و عدس و پياز نازل كند، خودش با خدايش داخل شهر شود و بجنگد تا آنها تشريف فرما شوند، در مدت ده روز يكباره از توحيد به گوساله پرستى گرويدند و با تمام معجزات او درخواست ديدن خداى مى نمودند و اين بيماريها فقط ناشى از زر پرستى و دنيا خوارى است.
همينكه هيولاى مرگ را مى بينند مى گويند: پروردگارا ما را به دنيا باز گردان بسا كه عمل صالح كنيم كه هرگز چنين نيست.
اصلا با كفران و كفرش هر چه را كه خداوند امر كرده انجام نداده و رد كرده است.
الكلاءة حفظ و نگهداشتن چيزى و باقى گزاردن آن است، مى گويند:
كلاك اللّه: خدا باقيت دارد.
بلغ بك اكلا العمر: و عمر پايدار بتو بدهد و برساند.
اكتلات بعينى كذا: چشمم از خواب باز ماند و بيدار باقى ماند.
گفت: قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ ...- 42/ انبياء (1).
مكلا: لنگر گاه كشتى ها كه در آنجا حفظ و نگهدارى ميشوند.
كلاء: محلى است در شهر بصره كه چون لنگر گاه كشتى در آنجا واقع است آنطور ناميده ميشود (2). از اين واژه معنى نسيئة به كالى ء تعبير (3) شده است
بگو چه كسى شب و روز از عذاب خداى حفظشان مى كند، بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ- 42/ انبياء) ولى اين كفر پيشگاه مغرور از ياد پروردگارشان روى ميگردانند.
كلّا (ء) با فتحه حرف اول و تشديد حرف (ل) بدون همزه يا با همزه، هر مكانى است كه كشتى ها در آنجا پهلو مى گيرند و ساحل هر نهرى است و نيز اسم محله اى مشهور و بازارى در بصره است كه مردانى دانشمند نيز منسوب به همان محله هستند. (معجم البلدان/ ياقوت حموى 4/ 472).
واژه نسى ء و نسيئه در فارسى بگونه- نسيه- بكار ميرود يعنى خريد و فروشى كه بهاى جنس و متاع با تأخير و درنگ يا مدت دار پرداخت ميشود. كالى ء- هم همان كالى است يعنى بيعانه دادن براى جنسى كه مى خواهند قيمتش را بطور نسيه و تأخير بپردازند كه غالبا در اين گونه معاملات سودى افزون بر سود اوليه بر قيمت جنس مى افزايند و لذا چنانكه در متن آمده و در تمام مآخذ لغوى و فقهى و اخلاقى ذكر شده پيامبر از چنين معاملاتى نهى فرموده است.
و از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده است كه:
«نهى عن الكالى بالكالى ء» كلا: گياهان خشك شده اى كه براى خوراك ستوران نگهدارى ميشود.
مكان مكلا و كالى ء: جائى كه گياه خشكش زياد است.
كلا در تثنيه بكار ميرود چنانكه واژه- كل- در جمع،- كلا- لفظا مفرد و براى چيزى است كه در معنى تثنيه است، گاهى باعتبار لفظش، چيزى واحد و مفرد از آن تعبير مى شود. و گاهى نيز باعتبار معناى آن لفظش تثنيه است، در آيه:
إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما- 23/ اسراء (1).
مونث اين لفظ- كلتا- است و هر وقت واژه- كلا- به اسم ظاهر اضافه شود الف آن به حالت خودش باقى مى ماند در حالت نصب يا جر يا رفع (فتحه، كسره، ضمه).
و هر گاه به ضمير اضافه شود و در حالت فتحه و كسره الف آن به (ى) تبديل ميشود، مى گويند: رايت كليهما و مررت بكليهما: [آن دور، ديدم، و بر آن گذشتم]. در آيه گفت:
كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها- 33/ كهف.
و در حالت رفع مى گويند: جاءنى كلاهما: [هر دو نزد من آمدند].
اشاره به حرمت داشتن پدر و مادر است مى گويد: هر گاه يكى از آنها يا هر دوى آنها به سن كهولت و بزرگى برسند حرمتشان بيشتر داريد.
كم- تعبيرى است از عدد و شمارش، و در باب استفهام بكار ميرود اسم بعد از- كم- در جمله كه تميز عدد است با آن منصوب ميشود مثل عبارت- كم رجلا ضربت؟
و در باب خبر هم بكار ميرود و در آنصورت يعنى (كم خبرى) اسمى كه بعد از آن مى آيد و تميز آن است با آن مجرور ميشود مثل عبارت- كم رجل كه اقتضاى معنى زيادى و كثرت دارد.
و بيشتر حرف جاره- من- در اسمى كه تميز آن است داخل ميشود مثل آيات:
كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها 4/ اعراف.
كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً- 11/ انبياء.
كم- با ضمه حرف كاف و تشديد (م) يعنى: آستين يا چيزى است از پيراهن كه دست را فرا مى گيرد و مى پوشاند.
(كم)- با كسره حرف (ك) و تشديد (م): شكوفه گل و درخت و چيزى كه ميوه را در خود مى گيرد، جمعش [اكمام]. در آيه:
وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَكْمامِ- 11/ رحمن. (1)
كمة: چيزى است كه سر را مى پوشاند مانند: قلنسوة، يعنى كلاه بزرگ و بلند. (2)
خرما بن هائى داراى شكوفه.
قلنسوه: نوعى سرپوش و كلاه رسمى است كه قضات و خلفاء بر سر
كمال الشى ء: بدست آوردن يا حاصل شدن آنچه را كه عرض و مقصود از چيزى است، پس هر گاه گفته شود.
كمل- معنيش اينستكه مقصود از آن بدست آمده و حاصل شده است، در آيه گفت:
وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ- 233/ بقره.
مى نهند از قرن دوم هجرى به بعد مرسوم شده است، اين واژه در لغت بمعنى دست به سينه ايستادن است، منصور عباسى دستور قلنسوه بر سر نهادن و شمشير بر كمر بستن را داد.
بلاذرى مى نويسد: اعراب شكل قلنسوه را از اهالى سيستان و بلوچستان و هندوستان و افغانستان آموختند و به تدريج در جشنها رسم شد.
ابن خطيب در تاريخ مى نويسد: در اين زمان هر كه راه عزلت و تصوف پيش مى گيرد قلنسوه اى بر سر مى نهد.
جاحظ مى گويد: چون براى رفتن به دربار خلفاء و امراء قلنسوه مرسوم بود اكثريت مردم آنرا به طنز (دنيه) مى گفتند و بد مى دانستند. شهرى هم در فلسطين به نام قلنسوه معروف است و تا قرن هشتم قلنسوه بر سر گذاشتن مرسوم بوده.
(مسعودى 8/ 402 مروج الذهب ترجمه فرانسه- بلاذرى 422/ فتوح البلدان- الحضارة الاسلامية/ آدم متز 2/ 236- ابن دريد/ جمهرة اللغه 3/ 341- تهذيب اللغه/ ازهرى ج 9- معجم البلدان 4/ 394- اغانى 10/ 123- معجم الادباء 6/ 209- رحله ابن جبير 204- البيان و التبيين 2/ 114/ الوزراء و الكتاب/ جهشيارى 348- بخلاء/ جاحظ 248.
هشدار و آگاهى است بر اين كه آن عمل يعنى دو سال كامل شير دادن كودك نهايت و كمال مقصودى است كه به صلاح فرزند تعلق مى گيرد.
و آيه: لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ- 25/ نحل «هشدارى است بر اينكه تمام عقوبت و كمال آن در قيامت براى آنها حاصل ميشود. و در آيه:
تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ- 196/ بقره.
گفته اند جز اين نيست كه اگر آنها را با واژه عشرة يعنى 10 (ده) و صفت (كامل) ذكر كرده نه براي اينستكه بما اعلام كند و آگاهى دهد كه جمع عدد هفت و سه يعنى ده است بلكه براى اينست تا روشن كند و بيان نمايد كه روزه ده روزه روزه كامل كسى است كه بجاى قربانى كردن بر آن قيام مى كند و نيز گفته شده وصف (كاملة) در مورد (عشرة) شمول و فراگيرى در كلام است و نيز آگاهى بر فضيلتى است كه عدد ده بصورت مشخص و شاخص در ميان اعداد دارد زيرا (عشرة) يا ده اولين عددى است كه اعداد ديگر را در خود دارد و نخستين حلقه اى است كه اعداد به آنجا منتهى و كامل ميشود و هر چه كه بعد از عدد ده باشد تكرار شده اى است از اعدادى كه قبل از ده قرار دارد پس عدد ده عدد كاملى است. (1)
مطلبى كه راغب در تجزيه عدد ده به هفت و سه اشاره مى كند مربوط به آيه اى است در مورد انجام مراسم قربانى در حج و عمره كه مى گويد: حج و عمره را براى خدا انجام دهيد و هر گاه از آنها باز مانديد و وامانده شديد هر چه ميسرتان شود قربانى كنيد و سرهاى خويش متراشيد تا قربانى به قربانگاه برسد و هر كدام از شما بيمار يا در سرش رنج و علتى هست سر نتراشد و در عوض روزه اى يا صدقه اى با ذبح گوسپندى انجام دهد و همينكه ايمن شديد هر كس پس از فراغت از عمره
الاكمة: كسى است كه با چشمانى نابينا متولد ميشود (كور مادرزاد) و بكسي هم كه چشمش از دست ميرود نيز گفته ميشود، شاعر گويد:
«همت عيناه حتّى ابيضّتا»
[چشمانش آنچنان از دست رفت تا اينكه سپيد شدند].
الكن: پوششى يا ظرفى كه چيزى در آن حفظ ميشود، مى گويند:
كننت الشى ء: آنرا پوشاندم و در ظرفى پنهان كردم.
واژه- كننت- مخصوص به چيزى است كه در خانه اى يا جامه اى استتار ميشود و يا در غير از آنها از اجسام ديگر.
خداى تعالى گفت:
كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ- 49/ صافات.
كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ- 24/ طور.
(اكننت:) براى چيزى است كه در نفس و جان پوشيده و حفظ ميشود [رازى
به حج پرداخت، هر چه ميسورش شود قربانى كند و هر كس قربانى نيافت سه روز در ايام حج و هفت روز چون از حج بازگشتيد روزه بگيريد.
تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ- 196/ بقره.
و اين امر براى كسى است كه خانواده اش در مسجد الحرام ساكن و مقيم ميباشد.
يا سخنى يا خاطره اى را در دل و ذهن نگهداشتن و فاش نكردن]، خداى تعالى گويد.
أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ- 235/ بقره.
جمع- كن- (اكنان)- است، در آيه:
وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً- 81/ نحل.
(كنان): پرده اى يا چيزى است كه از آن اشياء را پنهان مى كنند جمعش اكنة- است مثل:
غطاء و اغطيه (يعنى پرده و پوشش). در آيه گفت:
وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ- 25/ انعام.
وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ- 5/ فصلت.
گفته اند معنايش اينست كه آنها ميگفتند دلهاى ما در پرده اى است از اينكه آنچه را كه بر دل ما وارد ميشود بفهمند چنانكه گفتند.
يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ- 91/ هود (تا آخر آيه.
(اى شعيب ما درك نمى كنيم و نمى فهميم) و آيه:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ (مَكْنُونٍ)- 78/ واقعه).
گفته شده مقصود از [كتاب مكنون] لوح محفوظ است و نيز گفته اند:
دلهاى مؤمنين است و يا اينكه اشاره اي است به اينكه قرآن در پيشگاه خداوند محفوظ است چنانكه گفت:
وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 12/ يوسف.
به زن همسر گزيده و شهر كرده نيز- كنة- ناميده شده براى اينكه
در كوششي از حفظ و نگهدارى شوهر خويش است همانطور كه- محصنة- ناميده شده براى اينكه در حصنى يا دژى از محافظت شوهر است.
كنانة: تيردان يا ظرف چرمى سالم و ناشكافته.
خداى تعالى گويد:
إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ- 6/ عاديات.
يعنى براى نعمت پروردگارش كفران پيشه و ناسپاس است چنانكه مى گويند:
ارض كنود: وقتى كه زمينى گياهى را نرويانده است.
الكنز: انباشته كردن و قرار دادن مال و ثروت بر رويهم و حفاظت از آنها اصلش از:
كنزت التمر في الوعاء است- يعنى خرما را در ظرف حفظ كردم.
زمن الكناز: وقتى است كه خرما انبار ميشود.
ناقة كناز: شتر فربه و گوشتى.
در آيه- وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ ... 34/ توبه.
يعنى پولها را ذخيره و گنجينه ميكنند و گفت.
فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ ... 35/ توبه (1) و لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ
واژه- كنز- بمعنى گنج- دهها واژه اى است كه از زبان فارسى در قديم معرب شده و در قرآن بكار رفته، ثعالبى آنرا در رديف لغاتى ميداند كه مانند تنور
12/ هود.
يعنى ثروت و مال زياد.
وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما ... 82/ كهف.
گفته اند كنز در اين جا، نوشته اى علمى بوده. (كه پدرشان براى آينده
فيروز آبادى ميگويد: «كنز- به فتح اول مالى است ذخيره شده و معرب است فارسى آن گنج است» يعنى طلا و نقره و هر چيزى كه نگاه داشته ميشود و مال و ثروت است.
(قاموس اللغة- فقه اللغه/ 452- المعرب 297) راغب هم ريشه عربى آنرا ذخيره كردن خرما در ظرف ميداند.
دو آيه فوق يعنى آيه 34 و 35 سوره توبه اشاره به يكى از حالات غريزى و فطرى هدايت نشده انسانهاست كه الگوهاى آنها را بنام- قارون- متكاثرين- مال اندوزان در قرآن به زشتى ياد ميكند زيرا سرمايه عمومى را با آزمندى و حرص براى آينده نامعلوم خود ذخيره و گنجينه ميكنند، منفورترين و جنايت بارترين اين روش فردى در دنياى امروز از سوى ابرقدرتها بصورت ذخاير بمب ها و آلاتى است كه هر كدام ميليونها دلار دلار و روبل از سرمايه هاى ملل گرسنه افريقائى و آسيائى را در انبارهاى كشور خويش ذخيره كرده اند در دنياى ما ميليونها انسان با هيولاى گرسنگى و بيمارى ناشى از فقر دست و پا ميزنند و كشورهاى غرب و شرق سرمايه دار ثروت جهان را براى ويرانى عالم ذخيره نموده اند و با تجسم اين كابوس وحشتناك به وعده عذاب الهى كه در دو آيه فوق اشاره شده است بخوبى پى ميبريم. ميگويد و كسانيكه ثروت عمومى و زر و سيم را گنجينه و ذخيره ميكنند و در راه خداى
آن دو كودك در كنار آن ديوار آنرا پنهان كرده بود.
أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ ... 9/ كهف.
ياقوت مينويسد: اصحاب كهف چهار صد سال قبل از تولد حضرت عيسى در قسطنطنيه از ظلم و جور دقيانوس به كوهستانى كه غارى داشت هجرت كردند و رسولانى بودند كه در همان زمان مأموريت ارشاد مردم را داشته اند و به نقل قول از- قراء- ميگويد رقيم هم لوحه اى مسين بوده كه مشخصات و اسامى
انفاق نميكنند آنها را به عذاب دردناك بشارت ده، روز كه در آتش دوزخ همان ذخاير و فلزات قيمتى شان را ميگدازند و پيشانى و پشت و پهلوى آنها را با آن داغ ميكنند و فرشتگان بآنها ميگويند اينست نتيجه آنچه از زر و سيم براى خود ذخيره كرديد اكنون عذاب اندوخته هاى آزمنديتان را بچشيد.
و در سوره هود هم به مقياس و ملاك مادى دنيا پرستان اشاره ميكند و ميگويد اينان نشانه پيامبرى را با قياس به خود و اينكه بزرگى را در ثروت تصور ميكنند ميدانند و ميگويند- اگر پيامبر است چرا ثروت و مال ذخيره شده اى ندارد- انما انت نذير- و اللّه على كل شى ء و كيل.
بگفته سعدى اين كوردلان نميدانند كه:
توانگرى نه بمال است پيش اهل كمال كه مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال
يا اينكه:
دو چيز حال عمر است نام و نيك و صواب و زين دو درگذرى كل من عليها فان
اصحاب كهف بر آن نوشته شده بود، عقايد و دين آنها هم در همان لوح ثبت شده و تعدادشان هفت نفر بوده) (ج 3/ ص 61 معجم البلدان).
موى سپيدى كه بر سر و رويش ظاهر شده در آيه گفت.
وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا وَ مِنَ الصَّالِحِينَ- 46/ آل عمران.
و اكتهل البنات: در وقتى گفته ميشود كه گياه همچون حالت پيرى رو به خشكى و پژمردگى باشد، شاعر ميگويد:
موزّر بهشيم النبت مكتهل. (1).
(آن گياه و بوته گل با ساقه هاى زيبايش به رشد كامل رسيده).
كاهن: كسى است كه از اخبار گذشته دور با نوعى ظن و گمان خبر ميدهد ولى- عراف- كسى است كه با همان ظن و گمان از اخبار آينده سخن ميگويد.
در باره اين دو كار كه اساسش بر گمانى است كه امكان خطا و ثواب در آن هست پيامبر خدا كه سلام و درود خدا بر او باد فرموده است.
من اتى عرّافا او كاهنا فصدّقه بما قال، فقد كفر بما انزل على ابى-
مصراع فوق از قصيده اعشى شاعر قبل از اسلام است كه گلى رشد يافته و به حد بلنديش رسيده راى زيبا وصف ميكند ميگويد:
يضاحك الشّمس منها كوكب شرق- موزر بعميم النبت مكتهل.
گوئى نور خورشيد با زردى طلائيش رنگ سبز گياه راى در بر گرفته و تمام ساقه اش به زيبائى رشد يافته. (ديوان- مقاييس- لسان).
القاسم».
يعنى كسى كه به كاهن و عراف كه هر دو پندار با فانى هستند توجه كند و سخن آنها راى تصديق نمايد به آيات الهى كه بر پيامبر نازل شده است كفر ورزيده است.
كهن فلان كهانة: او به حرفه كاهنى و كهانت پرداخته است.
اما- كهن- در وقتى گفته ميشود كه كسى متخصص در فن كهانت باشد.
تكهن- خود راى به كهانت شناساند و معرفى كرد.
در آيه گفت:
وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ، قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ- 42/ الحاقه).
(با توجه به آيات قبل ميگويد: سوگند به آنچه كه مى بيند و آنچه را كه از ديدگانتان پوشيده است و نمى بينيد، قرآن بحقيقت وحى خدا و كلام رسول گرامي و بزرگوار است نه سخن شاعرى است و نه سخن كاهنى، گر چه اندكى بآن ميگروند و اندكى حقايق آنرا متذكر ميشوند. قرآن نازل شده از وحى الهى است كه خداى جهانيان است و هر گاه پيامبر سخنانى افزون بر وحي در آن ميآميخت او را بقهر ميگرفتيم، قرآن سخن حقى است، پس تو اى رسول گرامى نام خداى را ستايش ياد كن).
الكوب- قدح و كاسه بدون دسته و دستگيره- جمعش- اكواب است در آيه گفت:
بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ- 18/ واقعه.
كوبه- طبلى است كه در بازيها به آن ميكوبند و ميزنند. (1).
الكيد: نوعى از حيله گري و چاره جوئى است كه به دو معنى ناپسند و پسنديده بكار ميرود، هر چند كه بصورت ناپسند و مذموم بيشتر معمول است.
هم چنين واژه هاى- استدراج و مكر در همان معنى است كه گاهى پسنديده است در آيه گفت:
كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ- 76/ يوسف.
در مورد گم نمودن پيمانه اى بود كه بدستور يوسف به برادرانش با آن غله دادند و آنرا در كيسه برادر كوچكش قرار دادند تا او را نگهدارند و خداوند ميگويد، چنين روشى براى روشن نمودن ديگر برادرانش به كار ناهنجارى كه قبلا در باره او نموده بودند به يوسف آموختيم و الهام كرديم).
در آيه گفت:
واژه هاى- كوبه- ابريق- كاس- بصورتهاى- كبة- آبريز- و كاسه آمده كه شكل ديگر آن در عربى- قصعه- است در هر دو زبان عربى و فارسى از قديم بكار رفته است كه در قرآن هم هر سه واژه بصورتهاى- اكواب- اباريق و كاسى آمده است.
فيروز آبادى ابريق را معرب از ابريز فارسى دانسته جواليقى هم دو واژه كوبه و ابريق را غير عربى ميداند ثعالبى هم مانند صاحب قاموس نظر داده است و امروز كبه يعنى ظرف آب بدون دسته و لوله در لهجه هاى فارسى جنوب بكار ميرود.
(فقه اللغة 453/ المعرب 295/ قاموس اللغة)
وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ- 183/ اعراف).
در مورد اين آيه بعضى از علماء گفته اند، «منظور از كيد در اين آيه- عذاب- است اما صحيح آن اينست كه همان مهلت دادن است كه با تكذيب نمودن آيات خداى بناچار سرنوشتشان با عمر زياد هم به عذاب ميانجامد، مثل آيه:
إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً، 178/ آل عمران.
و در آيه 52 سوره يوسف نتيجه گناهان اينگونه افراد را با آيه.
أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ 52/ يوسف بيان ميكند.
دو آيه آخر كه ويژه خيانت كاران است آگاهي و هشدارى است بر اينكه كيد و چاره جوئى خائنين سرنوشتى نكبت بار دارد و خدا هدايتشان نخواهد كرد ولى كيد و چاره جوئى كسيكه قصد خيانت ندارد مشمول هدايت خدا خواهد بود، كه كارش بخوبى و فرجام نيك ميرسد.
و آيه- لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ 57/ انبياء.
يعنى محققا به بتهاتان بعدى ميرسد.
و آيه- فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ- 98/ صافات.
(مربوط به نيات سوء و كيد و مكر مخالفين حضرت ابراهيم عليه السّلام است كه خداوند نيرنگ آنها را باطل كرد و آتش بر ابراهيم عليه السّلام سرد و سلامت شد).
و آيه- فَإِنْ كانَ لَكُمْ كَيْدٌ فَكِيدُونِ- 29/ مرسلات.
خطاب به كسانى است كه در دنيا خود را زيركتر و از همه داناتر ميدانند اما آيات خدا و قيامت را تكذيب مينمايند كه در قيامت به آنها ميگويند اكنون اگر مكر و حيله اى داريد انجام دهيد.
و آيات- كَيْدُ ساحِرٍ- فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ- 9 و 10/ طه.
ميگويند- فلان يكيد بنفسه- يعنى در حال نزع و جان دادن است، و كاد الزنده يعنى چوب آتش زنه آتشش كم و كند است.
فعل (كاد) براى فعل و كارى كه انجامش نزديك است وضع شده است ميگويند- كاد يفعل- در وقتى بكار ميرود كه كارى تاكنون انجام نشده و نزديك به انجام است، ولى هر گاه با حرف (نفى) همراه باشد، احتمال انجامش نزديك است و هم چنين در كارى كه نزديك است انجام نشود و واقع نگردد. مثل:
آيه- لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا- 74/ اسراء):
اشاره به توجه خداوند نسبت به پيامبر است كه ميگويد- اگر ترا ثابت قدم نميگردانيديم نزديك بود كه بآنان اندك تمايلى و اعتمادي پيدا كنى- كه در اين آيه روش فريبكارانه غير مؤمنين را به مؤمنين تذكر ميدهد تا از آنان ايمن باشند).
آيات ديگرى كه از اين واژه در آن بكار رفته عبارتند از:
وَ إِنْ كادُوا 82/ اسراء- تَكادُ السَّماواتُ 90/ مريم- يَكادُ الْبَرْقُ 14/ بقره- يَكادُونَ يَسْطُونَ 72/ حج- إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ 56/ صافات).
هر گاه حرف (نفى) قبل از- كاد- يا بعد از آن باشد در معنى آن فرقى نخواهد داشت، مثل آيه:
وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ 71 بقره لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ 78/ نساء.
حرف نفى (ان) كمربا- كاد- بكار ميرود مگر بضرورت شعرى.
شاعر ميگويد:- قد كاد من طول البلى اين يمحصا
يعنى- ميگذرد و فرسوده ميشود.
كور الشى ء: گرداندن و پيچاندن چيزى كه قسمت هايش بيكديگر پيوسته شود مثل پيچيدن دستار يا عمامه. در آيه گفت:
يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ.
اشاره به گردش و جريان خورشيد در محل هاى مختلف طلوع و كوتاه شدن زمان شب و روز و زياد شدن آنهاست.
طعنه و كوره- زمانى گفته ميشود كه كسى را كاملا با نيزه بزمين بيندازد.
اكتار الفرس- آن اسب در دويدن دمش را چرخاند و- كور- شتران زياد.
كوارة النحل- نوعى زنبور عسل، و- الكور- رحل استر و شتر و نيز جايگاه آنها.
كورة- هر شهرى كه روستاها و محله هائى را در بر گرفته باشد (شهر بزرگ).
در آيه گفت: كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا.
كاس ظرفى است كه شربت يا نوشيدنى در آن ميريزند (كاسه) كه آن نوشيدنى و ظرف را هم جداگانه- كاس- ناميدند، ميگويند- شربت كاسا- و- كاس طيبة- يعنى شربتى پاك.
در آيه گفت: وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ- واقعة 18) كاست الناقة تكوس- آن شتر با سه پا راه ميرود (از يك دست يا يك پا ناقص است).
كيس- تيزهوشى و قريحه سرشار- اكاس الرجل و اكيس- آن مرد فرزندان باهوش و با كياستى دارد، مكر و نيرنگ يا خدعه را هم «كيسان» گويند.
يا بتصور اينكه غدر و مكر نوعى زيركى و كياست است كه بكار ميرود يا اينكه- كيسان- نام مردى بوده به حيله گرى معروف، سپس هر فريبكار و مكارى را- كيسان گفته اند مثل اينكه- هالكى- نام آهنگرى است كه به فن آهنگرى معروف شده و بعدا هر آهنگر و حدادى را هالكى ناميدند.
كيف- لفظى است كه با بكار بردن آن از چگونگى چيزى پرسش ميشود كه آن را با همانند چيزي يا تا همگون با آن بدانيم، مثل اينكه از سپيدى يا سياهى، از تندرستى يا بيمارى پرسش شود، بنابراين صحيح نيست كه در مورد خداى عزّ و جلّ واژه- كيف- يعنى چگونه است- را بكار ببريم (زيرا او به چيزى شبيه نيست- ليس كمثله شى ء) گاهى سؤال از خود چيزى است كه در باره اش پرسش ميكنيم مثل سپيدى يا سياهى آن كه به- كيف- تعبير ميشود و ما در سخن گفتن آنرا- كيف ميناميم.
(در معنى اول ميگوئيم چگونه است؟ و در معنى دوم بمعنى چطور چنين است؟).
و تمام آياتى كه خداوند آنها را با لفظ- كيف- خبر داده است و در باره خود خدا است استخبار و آگاه نمودن مخاطب است به روش هشدار براى مخاطب يا توبيخى است بصورت پرسش مثل آيات:
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ- بقره 28- و كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ 86 آل عمران (1) و كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ- توبه 7 و انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الْأَمْثالَ- فرقان 9 و فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ عنكبوت 20 و أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ- عنكبوت 19
ترجمه تمام آيه چنين است:
چگونه خداوند گروهى را كه بعد از ايمان آوردن به خدا و گواهى دادن به راستى و حقانيت پيامبر و بعد از دلائل روشن از راه طغيان و سركشى و عناد باز كافر شده اند هدايت ميكند، خداوند هرگز گروه ستم پيشه و ظالم را هدايت نخواهد كرد كيفرشان اينست كه خدا و فرشتگان و همه مردمان بر آنها لعنت و نفرين كنند، در عذاب جاودانه اند و تخفيفى هم ندارد و مورد رحمت حق نيستند، مگر كسانى كه از آنان براستى توبه كنند و گذشته خويش جبران نموده به صلاح آيند كه در آنصورت- ان اللّه غفور رحيم.
از آيه فوق دو معنى براى ظلم و ستم و ستم پيشگان و ظالمين فهميده ميشود:
يكى كفر ورزيدن بعد از ايمان.
دوم- انكار پيامبر و انكار حقيقت نمودن بعد از دلايل آشكار، كه براستى ظلم و ستم هم از همين كفر و انكار حق سر چشمه ميگيرد و گر نه خدا پرستان حقيقت بين نسبت به خدا و نسبت به خلق و نسبت به خود هرگز ستم روا نميدارند زيرا ميدانند كه خداوند گفته است:
وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ- إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ- وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ
[روى سخن در آيه اخير به ناباوران به خدا و دروغ پنداران پيامبرى است كه ميگويد آيا هنوز نديده اند كه چگونه خداوند خلق راى ايجاد ميكند و اين سلسله نبودن و هست شدن دائمى است و باز به اصل خود بر ميگرداند و اين كار بر او بسيار آسان است در زمين سير كنيد تا آغاز و ايجاد خلق راى مشاهده كنيد].
واژه كيل- براى پيمانه كردن غلات و حبوبات بكار ميرود،- كلت له الطعام- در وقتى گفته ميشود كه من عهده دار آن كار باشم، «كلته» پيمانه اى غله باو دادم، «اكتلت عليه» پيمانه اى از او گرفتم.
خداى تعالى ميگويد:
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ إِذا كالُوهُمْ .../ 73 مطففين (1).
هر چند كه اين آيه با واژه «كيل» مخصوص شده است يعنى با پيمانه معامله
و مردم سه دسته اند:
1- ستم پيشه و ظالم 2- ميانه رو و در مرز حق عمل كننده.
3- پيشى گيرندگان به نيكى ها
خدايا چنان كن سر انجام كار تو خشنود باشى و ما رستگار
واى بر كسانيكه چون چيزى از مردم ميگيرند تمام و كامل ميستانند و چون چيزى يا همانرا ميدهند كم ميدهند.
كردن، اما تشويقى است بر عدالت جوئى و پيروى از حق و عدل در هر چيزى كه در آن داد و ستد يا گرفتن و پرداختن باشد.
و بطور كلى در هر خريد و فروشى كه حق و عدالت بايستى در آن رعايت شود). در آيه گفت:
فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ- اسرا- 35) و فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ يوسف 63 و كَيْلَ بَعِيرٍ- يوسف 65).
يعنى مقدار بار يك شتر.
واژه «كان» عبارت از زمان گذشته است و در بسيارى از توصيف ها در باره صفات خداوند خبر از معنى ازليت ميدهد مثل:
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً- 11 نساء و- كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً- 17 نساء و صدها آيه ديگر كه از ازلى بودن علم و حكمت و قدرت و رحمت و بخشش حق تعالى خبر ميدهد.
و نيز در آيات:
وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً- نساء 92 وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً- احزاب 27.
و هر گاه واژه «كان» يعنى بود بصورت ماضى و متعلق به صفت در چيزى كه هنوز وجود دارد بكار رود آگاهى بر اين است كه آن وصف و صفت ملازم آن چيز است و كمتر ميشود كه از او جدا شود مثل كلام خداوند در باره انسان كه ميگويد:
وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً و وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً- اسرا 100
و وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا- كهف 54.
كه صفات كفران پيشگى و سستى و ستيزه خوئى ملازم انسان است و كمتر از او دور ميشود.
و در مورد شيطان ميگويد:
وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا- فرقان 29 و وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً اسرا 27.
«كان» هر گاه در معنى زمان ماضى بكار رود جائز است كه در كار بردش در آن صفات بحال خود باقى باشد چنانكه در آيات اخير ذكر شد: و نيز جائز است كه صفات ياد شده در چيزى يا شخصى كه با «كان» بيان شده فقط در گذشته بوده و تغيير كرده باشد مثل:
كان فلان كذا- ثم صار كذا.
يعنى فلانى چنين بود و چنين شد، در چنين مواردى فرق نميكند كه زمان مورد نظر يعنى زمانى كه «كان» در آن بكار رفته بسيار دور و يا گذشته بعيد باشد مثل اينكه گفته شود «كان في اوّل ما اوحد اللّه تعالى» يعنى در سر آغازى بود كه خداى تعالى آفرينش بوجود آورده است و ايجاد كرده است و يا اينكه بكار بردن «كان» در زمانى باشد كه فقط يك لحظه از وقتى كه سخن در آن مورد ميگوئيم گذشته باشد، براى هر دو مورد.
1- مثل اينكه بگوئى «كان آدم كذا» آدم چنان بوده.
2- يا اينكه گفته شود «كان زيد هيهنا» زيد اين جا بود (كه در عبارت اول از چگونگى خلقت آدم و در عبارت دوّم از يك لحظه قبل سخن گفته ايم) بطورى كه ميان تو و زمانى كه از بودن «زير» خبر ميدهى كمترين زمانى فاصله است.
از اين روى- درست است كه در آيه گفته ميشود:
كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا- مريم 29.
واژه «كان» اشاره به حضرت عيسى عليه السّلام و حالتى كه از نظر كودكى و در گهواره بودن او در آن لحظات مشاهده كرده اند ولى مدتش گذشته است.
و سخن كسى كه ميگويد اين آيه اشاره به همان زمان حال است درست نيست زيرا اشاره به چيزى است كه زمانش سپرى شده ولى به زمان سخنان آنها در مورد حضرت عيسى عليه السّلام كه ميگويند ما چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوئيم نزديك است. در آيه گفت:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ- آل عمران 110.
گفته اند «كنتم» در معنى حال است يعنى اكنون بهترين امت هستيد، كه اين سخن درست نيست بلكه اشاره به اينست كه ميگويد:
كنتم كذلك فى تقدير اللّه تعالى و حكمه.
يعنى در تقدير خداى تعالى و حكم او شما بهترين امت بوده ايد. در مورد آيه:
وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ- بقره/ 280.
گفته شده «كان» يعنى حاصل شد و واقع شد (1).
آيه فوق يكى از آيات بسيار مهم اقتصادى اجتماعى و تربيتى اسلام است كه بعد از دستور حذف رباخوارى از جامعه ميگويد: «كسانى كه ربا خوارند در آستانه قيامت همچون ديوانگان از قبرهاشان بر ميخيزند زيرا احمقانه مى پنداشتند ربا خوارى و داد و ستد هر دو يكى است و حال اينكه خداوند ربا را حرام و پيشه ورى و كسب را جائز و حلال كرده ... خداوند سود ربا را نابود ميگرداند و بخشش و صدقات را افزونى ميدهد، خداوند مردم بى ايمان و تبهكار گنه پيشه را دوست ندارد
اما واژه «الكون» معنى هستى و وجود را بعضى از علما در معنى تغيير جوهر به ماده اى كه از آن پست تر است بكار ميبرند ولى بيشتر متكلمين آنرا در معنى «ابداع» و اتخاذ بكار ميبرند. اما واژه: «كينونه» از نظر بعضى از علماى نحو بر وزن «فعلوله» است كه در اصل «كونونه» بوده، چون حركت «ضمه» و
كسانى كه با ايمان و كارهاى شايسته نماز بر پاى داشته و زكوة ميدهند پاداششان در پيشگاه خداوند است و هرگز ترس از آينده و اندوه بر گذشته ندارند، اينان بايستى اگر مؤمن واقعى هستند از ربا خوارى در گذرند و گر نه با خدا و رسول ستيزه خوئى و جنگ كرده اند و اگر در وام دادن به پس گرفتن همان مبلغ اكتفا كردند به كسى ستم نكرده ايد و ستمى هم نديده ايد و إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ- 280/ بقره. يعنى هر گاه بر بدهكار و وام دار تنگدستى حاصل شد و قدرت بر پرداخت وام نداشت او را بگذاريد تا توانگر گردد و اگر در تنگدستى او وام را بر او ببخشيد براى شما بهتر است.
و خداى را سپاس كه پس از هزار و چهار صد سال موضوع ربا در جامعه اسلامى ايرانى ما بطور شايسته اى آنگونه حل شده است كه در مدت يك سال امت انقلابى اسلامى مان ميلياردها تومان در سراسر كشور درآمدهاى افزون بر نياز خود را براى قرض الحسنه و وام بدون ربا و بهره در بانك ها سپرده اند تا نيازمندان جامعه مان حقيقت آئين عدالت گستر اسلام را عملا دريابند و در اين انقلاب اسلامى براى شئون وام بدون بهره در حالتى عمل ميشود كه تمام كشورهاى جهان در دو جبهه وام دهنده و وام گيرنده و ربا و بهره دهى دست بگريبان فقر و فشار و استثمار هستند و هر روز چهره ظلم و ستم كابوسى جامعه بشرى از بيم و وحشت فراهم ميكند و ايران انقلابى اسلامى بعد از هشت سال جنگ با كفر جهانى و تحريم اقتصادى و صدها مشكل اجتماعى گريبانگير وام و قرض جهانى نيست.
حرف «واو» را با هم زشت دانسته اند و آنرا به «كينونه» بر گردانده اند.
ولى «سيبويه ميگويد اصلش» كيونونه بر وزن فنعلوله است كه بعد از ادغام كينونه و با حذف يك «ى» كنونه شده است چنانكه در واژه «ميت و ميت» حرف «ى» حذف شده و اصل ميت ميوت است.
و اگر كينونه را بر هم بر اصلش تلفظ نكرده اند و ميت را بهمين صورت گفته اند براى ثقيل بودن تلفظ آن است.
در مورد واژه (مكان) گفته اند اصلش از فعل «كان، يكون» است اما چون واژه «مكان» در سخن گفتن شان زياد بكار رفته است، پنداشته شد كه حرف «م» در مكان جزو اصل كلمه است و لذا گفتند تمكن، يتمكن، تمكن، چنانكه در واژه «مسكن» هم تمكن، يتمكن، تمكن، گفته شد.
(استكان) فلان: يعنى فروتنى و خضوع كرد گوئى از اين حالات به سكون و آرامشى رسيده است كه ديگر بى تابى و خوارى را ترك كرده. در آيه گفت:
فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ- 76 مؤمنون).
(يعنى اگر كسانيكه از روى عناد و جهالت و طغيان ايمان به آخرت ندارند در دنيا به عذاب سختى هم گرفتارشان كنيم باز توبه و تضرع نخواهند داشت).
كوى يعنى داغ كرد چنانكه ميگوئى «كويت الدابّة بالنّار كيّا» حيوان را با آتش علامت گذارى و داغ كردم، در آيه گفت:
فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ- 35/ توبه (1).
آيات 34 و 35 سوره توبه سرنوشت نكبت بار كسانى را كه طلا و نقره
بدون تشديد حرف (ى) بمعنى «براى اينكه» است يا علتى براى انجام كار يا چيزى، اگر بگويند لم فعلت؟ يعنى چرا آن كار را انجام دادى؟ كه در جوابش ميگويند كى يكون كذا تا اينكه چنان بشود، و واژه «كيلا» براى نفى كار است در آيه گفت:
كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً- 7/ حشر (1).
يا سرمايه هاى مردم را براى خود گنجينه و ذخيره ميكنند اينطور بيان ميكند ميگويد:
«اى اهل ايمان بسيارى از عالم نمايان و رهبانان اموال جامعه را به باطل طعمه خود ميكنند و مردم را از راه خدا باز ميدارند، كسانيكه زر و سيم مياندوزند و گنجينه و ذخيره ميكنند و آن سرمايه ها را در راه خدا انفاق نميكنند آنها را به عذابى دردناك بشارت ده، روز كه در آتش دوزخ و بر سر ذخائرشان گداخته ميشوند، پيشانى و پشت و پهلوى آنها را با همان طلاها و نقره ها داغ ميكنند، كارگزاران عذاب بآنها ميگويند، اينست نتيجه شوم آنچه از زر و سيم براى خود ذخيره ميكرديد اكنون آتش و عذاب سيم ورزى كه اندوخته بوديد بچشيد».
اين آيه كامل كننده معانى آياتى است كه در مورد تعديل ثروت و تقسيم غنائم بيان شده است و سهيم بودن محرومان را به ترتيب ذكر ميكند، ميگويد:
غنايمى كه از كفار بدون جنگيدن سپاهيان ولى با ايجاد رعب و تسليم از سوى خداوند در دلهاى آنها پيامبرش را بر آنان مسلط نموده است. آن غنائم و اموال در شش سهم بترتيب زير بايستى تقسيم شود:
1- سهم خداوند كه در راه عمران و آبادى كعبه و مساجد صرف ميشود.
2- سهم پيامبر كه خود آنرا به مستحقان از نيازمندان مهاجرين مى بخشد.
3- خويشاوندان نيازمند.
4- كودكان يتيم و بى سرپرست كه اشاره به همان فرزندان شهداى جنگى و ساير يتيمان نيازمند است.
(كى و كيلا فعل مضارع را منصوب ميكنند).
حرف «ك» بران تشبيه و تمثيل بكار ميرود و در آيه:
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ- بقره/ 264.
يعنى بيان حال ايشان مانند سنگى است كه بر رويش خاكى باشد كه با بادى پراكنده ميشود اشاره به بخشش كسانى است كه براى منت گزاردن بر فقر او نيز براى ريا چيزى از مالشان را نمى بخشند كه ميگويد كارشان بيهوده و بدون پاداش است.
و نيز در صدر آيه ميگويد:
كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ- 264/ بقره.
حرف كاف در اين جا تشبيه نيست بلكه تمثيلى است از بى نتيجه بودن
سهم مسكينان و مستضعفان با عفت.
6- كسانى كه از ديارشان آواره شده اند و در تنگدستى هستند، سپس ميگويد اين حكم براى اينست كه ثروت توانگران تا افزون تر نشود و همچون دوران جاهليت طبقه ممتاز متكاثره و زرپرست حكومت جاهلى را تجديد نكنند، بنابر اين اى گروندگان به اسلام آنچه پيامبر حق دستور ميدهد و به شما مى بخشد بگيريد و از آنچه را كه نهى ميكند دورى كنيد پارسائى و تقوى پيشه كنيد كه سرنوشت نافرمانان از حق بسيار گرانبار است سپس ميگويد مهاجرين نيازمند كه از ديار و اموالشان رانده شده اند اما در عين تنگدستى در راه خشنودى خداوند و فضل و كرم او هستند، خداى و پيامبر را يارى ميكنند اينان راستگويانند.
بخشش رياكارانه، چنانكه علماى نحو ميگويند مثلا تعريف اسم مانند اينست كه ميگوئى «زيد» يعنى مثل كلمه ى زيد. در آوردن حرف «ك» تمثيل و مثال بيشتر از تشبيه بكار ميرود زيرا هر تمثيلى تشبيه است اما هر تشبيهى تمثيل نيست (1).
پايان حرف كاف
چرا حرف- ك- كه براى تمثيل يا تشبيه بكار ميرود و معنى- مثل و- مثل- را ميدهد و بر سر همين دو كلمه هم ميآيد- مانند- كمثل الذى- يا- ليس كمثله شى ء- و آيات ديگر بيان كامل و توجيه آن در ذيل واژه- مثل- در همين جلد سوم آمده است.
)
لب، عقل و خردى است كه از هر ناخالصى و شائبه اى پاك باشد، لب كه به معني مغز و اصل هر چيزى است نامگذارى به عقل پاك و خالص براى اينست كه عقل و خرد خالص كنندى همه معانى است كه در وجود انسان هست مانند مغزها و مغز و اصل هر چيزى. گفته اند مفهوم واژه لب برتر و والاتر از معنى عقل است بس هر لبى عقل است و هر عقلى لب نيست. و از اين جهت خداى تعالى فهميدن و درك احكامى كه عقل هاى كامل و پاك آنها را مى فهمند مربوط به «اولو الالباب» ميداند يعنى فرزانگان و صاحبان عقول و خردهاى كامل، و ميگويد:
وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً، وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ 269/ بقره.
(حقيقت و ارزش حكمت را كه خداوند آنرا با خير و نعمت بسيار بيان كرده است كسانى درك ميكنند كه خردمندانى فرزانه و كامل هستند) و از اين قبيل آيات:
لب فلان يلب، خردمند شد.
زنى در مورد كمال عقلائى فرزندش گفته است:
اضربه كى يلبّ و يقود الجيش ذا اللجب
يعنى ادبش ميكنم تا عاقل شود و شايسته سرورى بر سپاهى انبوه و پر همهمه
گردد (1).
رجل البيب: مرد خردمندى است از قومى معروف به خردمندى و عقل «من قوم الباء».
البّ بالمكان: در آن مكان اقامت گزيد و ساكن شد، كه اصلش از انداختن افسار شتر بر گردن و سينه اوست تا مستقلا و با ثبات حركت كند.
تلّبب: او مصمّم به انجام كار شد و كمر دربست كه اصلش از همان آماده كردن حيوان است كه تنگش را محكم مى بندند.
لبّبته: به سينه و سرش زدم زيرا سر و سينه مكان عقل و خرد و مركز وجود انسان است.
ابن اثير اين سخن را از مادر- زبير- نقل ميكند كه با عبارت- ذا الجلب- هم آمده است زيرا- لجب و جلب هر دو بمعنى ازدحام و سر و صداى زياد سربازان است. (النهايه 1/ 281 و 4/ 223) لب- ريشه واژه است و بمعانى ثبات و همراه بودن و نيز پاكى و خلوص است.
معنى ديگر آن كه معروف است و هر چيز خالص و پاكى را- لب- گويند (مقاييس 5/ 199).
جلال الدين مولوى در تفسير سوره- يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ- ميگويد خداوند به پيامبر فرمود:
باش كشتيبان در اين بحر صفا كه تو نوح ثانئى اى مصطفى
ره شناسى مى ببايد با لباب هر رهى را خاصه اندر راه آب
دو كتاب هم بنام هاى- لباب الالباب- از عوفى و يكى هم- لب لباب مثنوى- از ملا حسين كاشفى هست كه دومى تمام هفت دفتر را بصورت شرح موضوعى بسيار زيبا تنظيم نموده و زوائد داستانهاى مثنوى را حذف كرده است.
فلان في لبب رخىّ: او در آسايش است.
لبيك: اصلش از همان ساكن شدن در يك مكان يعنى از- لب و الب- است در آداب ذكر حج در خانه خداى و مراسم حج كه عبارت- لبيك اللهم لبيك- كلمه- لبيك- دو بار تكرار ميشود براى اينست كه گوينده آن ميخواهد دعوت خدا را به زيارت و حج دوبار اجابت كند و پاسخ دهد.
گفته اند- لبيك- اصلش از- لبب- است كه حرف- ب- دوم به حرف- ى- تبديل شده است مثل- تظنيت- كه تظننت- است يا از عبارت- امراة لبة- گرفته شده يعنى مادرى كه به فرزندش محبت ميورزد كه در اين صورت تكرار كلمه لبيك- تكرار اخلاص بعد از اخلاص است و يا از- لب الطعام- يعنى خالص «حسب لباب» خاندان و اصلى ارزشمند و پاك.
«لبث بالمكان» در آنجا اقامت گزيد و ملازم آن مكان شد: در آيه گفت:
فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ- 14/ عنكبوت (1)
مربوط به رسالت نوح پيامبر عليه السّلام در ميان قوم ستمگر و ظالمى است كه ميفرمايد نوح نهصد و پنجاه سال ابلاغ خدا پرستى نمود و چون مردمى ستم پيشه بودند ايمان نياوردند و با طوفانى فراگير بهلاكت رسيدند.
بگفته مولوى:
جمله ذرات زمين و آسمان لشگر حقند گاه امتحان
باد را ديدى كه با عادان چه كرد آب را ديدى كه در طوفان چه كرد
آنچه آن با بيل با آن بيل كرد آنچه پشه كله ى نمرود خورد
آنچه بر فرعون، زد آن بحر كين و آنچه با قارون نمودست اين زمين
و فَلَبِثْتَ سِنِينَ- 40/ طه (1) و همينطور در آيات زير:
كَمْ لَبِثْتُمْ، قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ- قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ- 19/ كهف (2).
لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً- 46/ نازعات و لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً- 45/ يونس (3) و ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ- 14/ سبا (4).
گر بگويم از جمادات جهان عاقلانه يارى پيغمبران
مثنوى چندان شود كه چل شتر گر كشد عاجز شود از بار پر
دست بر ظالم گواهى ميدهد لشگر حق ميشود سر مى نهد
و در جمهورى اسلامى هم امدادهاى غيبى مثلا طوفان شن و ريگ در صحراى طبس و باطل كردن مكر امپرياليسم نمونه ى روشنى بر كارگزارى تمام طبيعت در تائيد دين خداى و مردم ستمديده خداپرست.
اشاره به باقيماندن حضرت موسى دو سال در شهر مدين است.
تمام آيه مربوط به خوابيدن اصحاب كهف در غار است كه پس از هشيارى بيكديگر ميگويند چه مدت در اين بوديم؟ ميگويند يك روز يا نصف روز و عده اى ديگر ميگويند خداوند بر ماندن و بودنمان در غار داناتر است.
سخن از قيامت است كه مى پندارند زمان زيادى در دنيا بوده اند اما به آنها ديگر ميگويند تمام عمر دنيائى تان شبى يا ساعتى بوده است.
مربوط به سخن معاصرين حضرت سليمان است كه پس از افتادن بر زمين بخاطر اينكه موريانه ها عصاى او را ميخورند و او ميافتد ميگويند اگر به امور غيبى و حوادث كاملا آگاه بوديم اين چنين در عذاب خوار كننده اى دچار نميشديم.
تمام آيات فوق اشاره اى است به امور استثنائى خلقت كه از سوى خداوند براى تنبه و بيدارى انسانها همچون جرقه اى هشدار ميدهد، و هر كدام معجزه اى است كه ديدگان سطحى نگر و دلهاى به گناه آلوده آن را درك نمى كنند.
خداى تعالى فرمود:
يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً- 19/ جن.
يعنى: همين كه پيامبر براى دعوت به توحيد قيام كرد نه تنها انسانها بلكه پريان نيز گردا گردش فراهم آمدند.
مفرد «لبد- لبده» است مثل عبارت:
كاللبد المتلبد- يعنى مجمع و جمعيتى در حال اجتماع.
در مورد آيه فوق گفته اند اجتماع آنها در اطراف پيامبر مانند موهاى يال گردن شير و يا همچون ملخان فراوان بودند و بر او فراهم ميآمدند و يا از «لبد» است يعنى ازدحامشان و زحمتشان بهم پيوسته بود. جمع «لبد» الباد و لبود است.
«البدت السرج» زينى نمدين بر اسب نهادم «البدت الفرس» نمد زين بر- اسب نهادم مثل «اسرجته» زينتش كردم يا «الجمته» لگامش زدم و «الببته» بر گستوان و پوششى بر آن نهادم «لبدة»: يك تكه نمد در مثال ميگويند:
هو امنع من لبدة الاسد- مانند سر و سينه شير فراخ و با ابهت است يا ترس از او و نزديك شدن به او با هيبت تر از نزديكى به يال و كوپال شير است.
لبد الشعر و البد بالمكان- مانند پشم و موى خيس و تر در آن مكان قرار گرفت.
(لبدت) الابل لبدا- در خوردن علف و گياه زياده روى كرد و بزحمت افتاد.
در آيه گفت:
مالًا لُبَداً- 6/ بلد (1).
آيه ششم از سوره بلد در مورد رفتار انسان در امور اجتماعى است،
يعنى مال فراوانى تلف كردم.
ماله سبد و لا لبد: نه گوسپند و شترى داد و نه بزى (يعنى نه موى بزى و نه پشم گوسپندى) كنايه از فقر است.
لبد- پرنده اى كه پيوسته بر زمين قرار ميگيرد و نيز نام آخرين كركس لقمان بن عاد.
البد البعير- شتر موى بر آورد، موهاى ريز بر بدن شتران از زيبائى آنهاست زيرا پر گوشت و پر شير خواهند شد.
البدت القربة- كوزه را در كيسه اى موئين (جوال) قرار دادم.
پوشيدن لباس، كه بوسيله آن لباس بدن خود را بپوشاند «البسه غيره»
ميگويد بعضى از مردم يا بخاطر دشمنى با پيامبر و دين اسلام و يا براى ريا كارى و فخر و مباهات ميگويند من مال زيادى صرف كردم، او مى پندارد كه گويا خدا هم از كار او بى خبر است.
سپس خداوند ميگويد: آيا براى حفظ حيات و تكاملش دو چشم و لب و دهان و زبان براى او قرار نداديم؟ و به او از راه فطرت درك حق و باطل و خير و شر ننموديم او باز هم به تكليف و امور اجتماعيش تن در نداد يعنى در راه آزادى انسانها از بردگى و بندگى قدرتها و استعمارگر آنها كارى نكرد او در راه اطعام ديگران در قحطى ها و كمبود اقدام نكرده است و به افراد يتيم و بى سرپرست احسان ننمود و يا به فقيرانى كه از دنيا متاعى و خيرى ندارند و مهم تر از همه اينكه چنين انسان ناسپاس و رياكارى از زمره مؤمنين نيست و ديگران را هم به پايدارى در دين و مهربانى سفارش نميكند.
بديگرى لباس پوشاند در آيه:
يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً- 31/ كهف.
لباس، لبوس، لبس- هر سه بمعنى لباس و پوشيدنى است در آيه گفت:
قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ- 26/ اعراف (1).
واژه لباس براى هر چيزى كه انسان را از زشتى ها بپوشاند و باز دارد بكار ميرود، چنانكه همسر و زوج براى يكديگر بعنوان لباس توصيف شده اند زيرا با داشتن همسر و شرايط صحيح همسرى (لتسكنوا اليها) و ايجاد رحمت و بخشش و محبت از هر كار قبيح و زشتى دور ميشوند و همسر مانعى براى آن اعمال است چنانكه خداوند فرمود:
هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ- 187/ بقره).
خداوند زن و مرد را كه همسرند به لباس و پرده اى از پوشش براى هم
و (3) چون انسان در ميان تمام حيوانات تنها موجودى است كه بدون پوشش از قبيل (پوست، موى، پشم و ...) بدنيا ميآيد و خداوند او را با امانتى از روح ملكوتى كه آثارش عقل و شعور و فهم و درك است آفريده از همان آغاز خلقت خداوند ميفرمايد (اى انسانها و فرزندان آدم پوشش هائى در دسترس شما قرار داديم تا بدنها و عورات شما را بپوشاند، توجه كنيد كه وسوسه هاى اهريمن و شيطان شما را در برهنه شدن و عريان نمودن قسمت هائى از بدنتان كه تحريك كننده است تحت تأثير قرار ندهد بدانيد كه انگيزه اينگونه كارهاى ناپسند انديشه ها، وسوسه ها، هوى پرستى ها پيروى شهوات است و اگر به پيروى از پرهيزگارى و تقوى عمل كنيد اين لباس يعنى تقوى براى شما بهتر است و اين دو معنى لباس ظاهرى و باطنى از آيات خداوندى است كه ويژه انسان است نه موجودات ديگر.
پرهيزكار باش كه دادار آسمان فردوس جاى مردم پرهيزكار كرد
تشبيه كرده است چنانكه شاعر همه را «ازار» يا جامه بلند ناميده است ميگويد:
فدى لك من اخى ثقة ازارى (2).
و نيز تقوى و پارسائى را بصورت تمثيل به لباس بيان داشته است چنانكه فرموده:
وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ... 26/ اعراف (3).
(كه بعد از يادآورى لباس ظاهر به لباس باطنى كه همان تقوى است اشاره شده).
اين واژه يعنى لباس، گاهى به زره و لباس جنگى اطلاق ميشود. در آيه:
صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ- 80/ انبياء.
يعنى زره، در آيه ديگر فرمود:
فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ- 112/ نحل.
مصراع شعر از نضيله اشجعى است ميگويد:
الا ابلغ ابا حفص رسولا فدى لك من اخى ثقة ازارى
داستان اينست كه اين شاعر در قريه اى كه حاكمى پليد و تبهكار حكومت ميكرده زنان مردم را كه شوهرانشان براى جنگ اسلام با كفار رفته بودند مانند كنيزكان و بردگان در معرض فروش ميگذاشت و تعدادى از آنها را در حرمسراى خود نگه ميداشت شاعر از دست اين ستمگر كه نامش جعده بوده به خليفه دوم شعرى ميفرستد و ضمن آن ميگويد:
به ابا حفص سخن و شعر مرا برسانيد و بگوئيد پيام فدويت از سوى برادرى راستگو و مورد اعتماد است اين حاكم از گمراهى كوشش ميكند زنان عفيفه ما را به سقوط و بدنامى و زشتى بكشاند كه بعدا جعده به صد تازيانه محكوم و به شام تبعيد ميشود.
(لسان 4/ 17)
كه در اين آيه گرسنگى و ترس را براى عينيت بخشيدن و تجسم آن دو حالت بصورت تشبيه آنها را به لباس تصوير نموده است، و اين همان است كه بر- حسب عادت ميگويند «تدرّع فلان الفقر و لبس الجوع» يعنى او پوششى و زرهى از فقر و لباسى از گرسنگى بر خود نهاده است. شاعر ميگويد:
و كسوتهم من خير برد منبحم.
برد و برود پارچه يمنى است كه در اين جا به موى بدن تشبيه شده يعنى موى بدنش پوشش اوست و برهنه و فقير است.
آيه وَ لِباسُ التَّقْوى را با كسره حرف (س) يعنى «و لباس التقوى» نيز خوانده اند بمعنى پرده و پوشش، و اصل «لبس» از همان پوشيدن اينست كه در امور معنوى نيز بكار ميرود ميگويد: «لبست عليه امره» كارش را بر او پوشيده داشتم. در آيه گفت:
وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ- 9/ انعام.
(يعنى اگر فرشتگانى هم بر اين كافران فرستيم بايستى بصورت و جامه انسانى و بشرى باشند و باز بهمين توهم دچار ميشدند و باز هم مردمان را به ترديد و شك ميانداختند و كار بر آنان مشتبه ميشد) و گفت:
وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ- بقره/ 42 و لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ- 71/ آل عمران و الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ- 82/ انعام (1).
ابن فارسى معنى اصلى و ريشه اى واژه- لبس- را آميزش و مخلوط بودن ميداند، و از اين معنى اصلى، مبانى فرعى:
1- مشتبه شدن كارها 2- پوشاندن حقيقت 3- واضح نبودن چيزى
(اين آيه يكى از آثار ايمان را بيان ميكند و ميگويد اينان ايمان خود را با ظلم و ستم نمى پوشانند و محو نمى كنند مؤمن ظالم نميشود و ظالم هم مؤمن
در هم شدن تاريكى 5- بمعنى همسر مرد و همسر زن 6- زره و هر لباس و پوششى 7- تحقيق در شناخت باطن كسى و بطور استعاره 8- بهره مندى، فهميده ميشود. سپس ميگويد:
«لبس الهودج و الكعبة» پرده كجاوه و هودج و پرده كعبه با كسره حرف (ل).
(مقاييس 5/ 230) در حديثى از خودآرائى و خودپسندى نهى شده است:
(انّه نهى عن لبستين) (النهايه 4/ 236) يعنى پيامبر از خود آرائى و خودبينى و خودپسندى نهى فرموده چنانكه سعدى هم در تفسير اين حديث ميگويد:
صورت زيباى ظاهر هيچ نيست اى برادر سيرت زيبا بيار
و اين امر غير از نظافت و تميزى است كه جزئى از ايمان است بلكه جاه و آرايش و ظاهر فريبنده پرداختن و استكبار و غرور ورزيدن است. كه مانند دو پوشش و لباس چهره انسانيت را ميپوشاند، در تفسير آيه فوق (بقره 42) گفته اند هر مؤمنى كه به ظلمى آلوده شود و ايمانش مشوب شود با توبه و جبران آن ظلم ايمانش خالص خواهد بود.
و نيز در حديثى آمده است كه:
(العالم بزمانه لا تدخل عليه اللوابس).
دانشمندى كه به روح زمان و موقعيت اجتماعى جامعه خويش و جهان آگاه باشد شبهات و وسوسه ها بر او وارد نميشود «تلبس» بصورت مبالغه يعنى فريبكارى و غل و غش در كارها و معاملات (مجمع البحرين 4/ 103) تلبس هم پوشاندن حقيقت است.
حقيقى نيست).
في الامر لبسة: با ضمه حرف (ل) نفى در آن كار اشكالى و اشتباهى هست.
لابست الامر: آن كار را آزمودم و به اصلاحش پرداختم.
لابست فلانا: با او آميزش نمودم تا بشناسمش.
و في فلان ملبس: كه در اين جا بصورت استعاره بكار رفته معنى در وجودش بهره هاى فراوان و طولانى است. شاعر گويد:
و بعد المشيب طول عمر و ملبسا
.(پس از جوانى طول عمر و بهره مندى هست).
لبن يعنى شير جمعش البان است در آيه گفت:
و وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ- محمد/ 15 (1).
مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً- 66/ نحل (2).
آيه (15 سوره محمد صلّى اللّه عليه و اله) اشاره به نوشيدنيهاى بهشتى است كه هرگز طعم و مزه آنها دگرگون و متغير نمى شود چنانكه در آيه ديگر فرمود: (و ختامه مسك) ته مانده آن نوشيدنيها هم مانند تمام آنهاست و همانند مشك و عنبر و بهترين گلها و عطرهاى دنيا خوشبوست.
به آيه (3/ نحل) اشاره به شگفتيها و رازهاى كارگاه با شكوه خلقت است كه ميگويد:
در آفرينش چهار پايان بر شير گاوان و گوسفندان درسها و عبرت هائى است
لابن- كسى است كه شير بسيار دارد «لبنته» به او شير نوشاندم. «فرس ملبدن- اسبى كه با شير زياد پرورش يافته.
البن فلان: كسى كه شير زيادى دارد و او را «ملبن» ميگويند.
البنت الناقه: شترى كه شيرش زياد است يا خلقتا چنين است و يا اينكه مقدارى از شير پستان او را نميدوشند تا شيرش زياد شود (1).
چنانكه شما بهترين نوشيدنيها كه همان شير است از آنها بدست ميآوريد در حاليكه اين شير در ميان سرگين حيوان و خون او يعنى از عصاره غذاها، اين سه پديده بدست ميآيد آن دو تا نا تميز و غير مأكول و شير گوارا و نوشيدنى و بعد ميفرمايد اين اسرار و آيات خلقت را كسانى درك ميكنند كه عاقل و خردمندند.
انّ فى ذلك لآية لقوم يعقلون.
آفرينش همه تنبيه خداوند دل است دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او همه گويند و يكى گفته نيايد ز هزار
نعمتت بار خدايا ز عدد بيرون است شكر انعام تو هرگز نكند شكر گزار
سعديا راست روان گوى سعادت بردند راستى كن كه به منزل نرسد كج رفتار
در حديثى آمده است كه پيامبر فرمود: «سيهلك من امتى اهل الكتاب اهل اللبن» از پيامبر پرسيدند اينان كيانند فرمود مردى كه از شهوات پيروى ميكند و نمازها را ضايع ميكند.
و مراد از اهل كتاب كسانى هستند كه دانش ميآموزند و كتابها ميخوانند تا با مردم مجادله كنند و آنها را از راه حق دور سازند.
ابن اللبون- نوزاد شترى است كه دو ساله شده و مادرش مجددا شير در پستان دارد و نوزادى ديگر ميزايد. (النهايه 4/ 228)- و- ملبون- مردى است كه
ملبن- ظرف شير دوشى. «اخوة بلبان امه» برادر ناتنى و همشير كه «بلبن امه» غلط است زيرا از عرب شنيده نشده.
كم لبن غنمك- غنم و حشم تو يا گوسپندان و شتران و گاوانت چقدر شير ميدهند؟
لبان: سينه. «لبانه» اصلش نيازمندى به شير است سپس در هر نيازمندى بكار رفته است. اما واژه «لبن» با كسره حرف (ل) آجرهائى است كه با آن ديوار و خانه ساخته ميشود، و از ريشه (لبن) بمعنى شير نيست مفرد «لبن» يعنى آجر «لبنه» است و فعلش لبنه يلبنه است و بنا و سازنده ساختمان ها را هم «لبان» ميگويند.
لجاج: ستيزه كردن و دشمنى دائمى در انجام كارى كه نبايستى انجام شود و رنج آور است. فعلش لج، يلج، لجاجا است. در آيه گفت:
وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ 75/ مؤمنون و بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ- ملك/ 21.
(هر دو آيه در مورد متكاثرين و مترفين و رفاه طلبانى است كه به پروردگار و قيامت ناباورند و هر گاه خداوند رحمان زيانها را از آنها دور كند و مشمول رحمتشان قرار دهد سركشى و ستيزه جوئى شان بيشتر ميشود بطوريكه طغيان و
در اثر خوردن شير زياد، سفيه و نادان ميشود- لبان- هم كندر است يعنى ماده اى صمغى كه از درخت مانند شير ميگيرند و سوزاندنش بوى خوشى دارد (مقابيس 5/ 232- برهان قاطع).
دشمنى با راه حق در آنها افزون تر خواهد شد).
لجّة الصوت- با فتحه حرف (لام) بمعنى كشاندن صداست و- (لجّة) البحر با ضمّه حرف لام عمق ناپيداى دريا و طغيان و افزونى امواج درياست،- لجّة اللّيل- ادامه، و شدّت تاريكى شب است.
در تمام موارد فوق- لجّ و لج- هر دو گفته ميشود. در آيه گفت:
فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ- 40/ نور.
كه منسوب به موج درياست يعنى فزونى و ادامه امواج دريا.
روايت شده است:- وضع اللجّ على قفىّ- كه اصلش- قفاى است تعبيرش اينست كه شمشير آب داده را پشت سرم قرار داد.
لجلجة:- گردانيدن لقمه خام در دهان و نيز گردانيدن سخن و نامفهوم گفتنى آن در دهان.
شاعر گويد:- يلجلج مضغة فيها ابيض- يعنى غذائى ناپخته را ميجود.
بصورت ضرب المثل ميگويند: (الحقّ ابلج و الباطل لجلج) يعنى حق و باطل در سخن گوينده اش و كار فاعلش مستقيم نيست بلكه در آن لغزش و تكرار هست (1).
اما در- و الباطل لجلج- مبرد ميگويد يعنى «سخن بيهوده و باطل راحتى
لحد- گودال و حفره اى است كه از وسط شيب دارد،- لحد القبر- قبر را حفر كرد- الحده- هم بهمان معنى است- لحدت الميت و الحدته- ميت و مرده را در آرامگاهش و قبرش قرار دادم.
واژه- لحد- گاهى- ملحد- ناميده شده كه اسم مكانى است از الحدته.
لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ- 103/ نحل كه- يلحدون- با ضمّه حرف (ى) نيز خوانده شده (2).
صاحبش و گوينده اش هم آنرا درست ادا نميكند و در دهان مى پيچاند.
(مجمع الامثال ج 1/ ص 207 ميدانى)
هميشه بد انديشان در تاريخ و در جريان اعتقادى و عقيدتى پيامبران و پيروانشان از روى بى ايمانى شك و ترديد ايجاد ميكنند و در هر فرصتى بنوعى اين كار را ادامه ميدهند، در آيات 101 تا 103 سوره نحل جريان فكرى چنين مردى را بيان ميكند، ميگويد: همين كه آيه اى بجاى آيه ديگر بيان ميشود (مثل تغيير جهت قبله).
ميگويند تو به خدا افترا مى بندى در حاليكه اينان اصولا به خداوند اعتقادى و باورى ندارند و جاهل و نادانند، بگو اين آيات را فرشته وحى و پاك از پروردگار من به حقيقت و راستى نازل ميكند تا خداپرستان را در راهش استوار و وسيله هدايت بشارت باشد ولى اينان آيات را از سوى كسى تصور ميكنند كه او زبانش فصيح و عربى نيست.
بديهى است چنين كسانى كه به خدا ايمان ندارند هدايت نميشوند به عذابى دردناك خواهند رسيد و اين كافران خود مردمى دروغ گويند.
1- انحراف از پرستش خداى و تمايل به شرك.
2- الحاد و شرك ورزيدن به خداوند از راه وسائل و اسباب (1).
انه لحق مع محق- و از كسانى كه از دين و راه حق دورى ميكنند باك ندارد (نامه 63/ 453 صبحى صالح).
در آيه 25 سوره حج هم بهترين نمونه الحاد را در همين معانى بيان ميكند ميگويد: كسانى كه كافرند و مردم را از راه دين خدا باز ميدارند و كعبه و مسجد الحرام را كه خداوند براى بر هم زدن اساس تبعيض در جامعه بشرى براى همه مردم از شهرى و روستائى يكسان قرار داده مانع مردم ميشوند و در آنجا با الحاد و تندى به خلق و ظلم و ستم روا ميدارند به سرنوشتى نكبت بار و عذابى دردناك دچار خواهند شد.
ابن سكيت ميگويد «ملحد كسى است كه از حق عدول ميكند و آنچه را كه از حق نيست بنام حق در آن وارد ميكند.» كه تمام- تفاسير به رأى- احاديث مجعول- سخنان باطل و ناروا- بدعت هاى شوم و تفرقه انداز- آراء و ايدالوژيهاى غير الهى- نظرات و سليقه ها و سنت هاى شخصى و قومى- را شامل ميشود.
(لسان العرب 3/ 388- زمخشرى اساس البلاغه).
ابن اثير هم حديثى را كه ميگويد- احتكار الطعام في الحرام الحادفيه- در همين معنى عدول از حق و ظلم و ستم ميداند:
الحاد به معنى اول با ايمان منافات دارد و آنرا باطل ميكند.
امّا الحاد به معنى دوم ايمان به خداى در انسان ضعيف و سست مى كند و باطلش نمى نمايد. در معنى دوم آيه:
وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ- 25/ حج).
(و كسى كه در كعبه و خانه خدا به ديگران با تبعيض و ناروا ظلم و ستم كند پايانى جز عذاب دردناكى ندارد).
در آيه الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ- اعراف 180)- الحاد يا عدول از حق در نام ها و اسماء خداوند دو گونه است:
اول: خداوند را با صفاتى كه شايسته او نيست بيان كنند (1).
زيرا- احتكار بهر عنوان در اسلام جائز نيست و الحاد است. (4/ 236
النهايه).
تمام آيه چنين است- و للّه الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون فى اسمائه فيجزون ما كانوا يعملون- براى خدا نام هاى نيكو هست خداى را با آنها بخوانيد و كفر پيشگان و معاندين را به خود واگذاريد كه بزودى به كردار زشت شان مجازات خواهند شد.
براستى كه اين آيه بازگو كننده روش ناپسند و غير الهى كسانى است كه نه مانند سنائى و سعدى و نه مانند امامان بويژه على عليه السّلام كه سراسر مناجات و سخنانشان همان اسماء و صفات خداوندى است آن عده پرهيزگار واژه هاى دور از حقيقتى را مانند (باده- مى- شراب و دهها عبارات زننده ديگر). بجاى اسماء حسناى الهى و صفات او را در اشعارشان بكار برده اند و به پندار نابخشودنى خويش از عرفان سخن گفته و عارفانه سروده اند- زهى آلودگى و كج انديشى.
اين على عليه السّلام است كه در سراسر گفتارش همان اسماء و صفات را بكار برده و
دوم: صفات خداوند را كه خود در قرآن ذكر كرده است به معانى ديگر تأويل كنيم كه شايسته او نيست و از حقيقت آن در صفات دور است (مثل تمام تأويلات و تعبيرات ناپارسايان كه بنظر خويش عارفانه وصف ميكنند).
وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً- كهف 27).
در تمام ادعيه معصومان و امامان همين رويه ديده ميشود و نامى از- مى و باده نيست.
چنانكه گفت: «اللهم انت اهل الوصف الجميل- لك الحمد يا ذا المن و الجود و العلى- تعاليت يا من تعطى من تشاء و تمنع- ...
چنانكه حكيم سنائى گفت:
تو حكيمى تو عزيزى تو كريمى تو رحيمى تو نماينده فضلى تو سزاوار ثنائى همه عزى و جلالى، همه علمى و يقينى همه نورى و سرورى همه جودى و سخائى برى از رنج و گدازى، برى از درد و نيازى برى از بيم و اميدى، برى از چون و چرائى نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجى نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيائى سعدى هم گفت:
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
محيط است علم ملك بر بسيط قياس تو بر وى نگردد محيط
نه ادراك در كنه ذاتش رسد نه فكرت به غور صفاتش رسد
پس تعالى اللَّه عما يصفون- و ليس كمثله شى ء.
يعنى غير از خداى چيزى براى پناه خواهى و التجا وجود ندارد.
بگفته سعدى:
غير از خداى هيچ پرستنده هيچ نيست بيچاره آنكه بر همه هيچ اختيار كرد
يا بقول نظامى گنجوى:
بر كه پناهيم توئى بى نظير در كه گريزيم توئى دستگير
جز در تو قبله نخواهيم ساخت گر ننوازى تو كه خواهد نواخت
در آيه گفت: لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً- 273/ بقره) يعنى الحاج و زارى و درخواست:
(آيه مربوط به نيازمندانى است كه از شدّت عزت نفس از كسى چيزى درخواست نمى كند).
از اين واژه بطور استعاره عبارت- الحف شاربة- يعنى موهاى بلند سبيل خود را گرفت و چيد يا كوتاه كرد كه اصلش از- لحاف است، يعنى وسيله اى كه انسان با آن خود را ميپوشاند، مى گويند- الحفته فالتحف- او را پوشاندم و پوشيده شد.
مى گويند- لحقته و لحقت به- معنى به او رسيدم يا دركش كردم- در
آيه گفت:
بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ- 170/ آل عمران). و آيه:
وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ- 3/ جمعه).
(آيه نخست مژده پيوستن مؤمنانى است كه در راه خدا بشهادت ميرسند و به شهيدان زنده جاويدان مى پيوندند و آنان به فضل و رحمتى كه خداوند نصيب آنها گردانيد شادمانند و از آن مژده فرحناك.
آيه دوم معنى آيه سوم سوره جمعه يكى از پيش گوئى هاى بسيار شگفت آفرين قرآن است كه ميگويد: در آينده مردمانى كه از نژاد عرب نيستند به آئين اسلام مى گروند و با صداقت و علم و دانش و آموختن حكمت و قرآن به امت اسلامى پيوندند.
(در مقدمه جلد سوم بحث تفصيلى نوشته شده) گفته اند: ألحقه در همان معنى- لحقه- است، از اين معنى در دعا گفته مى شود: (انّ عذابك بالكفّار ملحق) كه فعل رسيدن عذاب بكفّار بصورت اسم فاعل به عذاب نيست داده شده و گروهى با فتحه حرف (ح) خوانده اند.
كسى را هم كه به غير پدر خويش منسوب شود- ملحق- مى گويند (مثل داستان زياد و ابو سفيان كه در تمام تواريخ ذكر شده است و معاويه او را برادر خود خواند).
جمعش- لحام و لحوم و لحمان- است يعنى گوشت در آيه گفت:
وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ- بقره 173).
لحم الرجل- آن مرد چاق و فربه شد كه او را لحيم و لاحم گويند.
شاحم- كسى كه گوشت و چربى بدنش زياد است، بر وزن- لابن و تامر (از شير و خرما).
لحم: زياد گوشت خوار مانند- باز لحم و ذئب لحم- باز شكارى و گرگى كه زياد حمله ميكند و گوشت خوار است.
«ان اللَّه يبغض قوما لحمين» (1).
الحمه- يعنى او را گوشت خورانيد كه گوشت شكار را به آن تشبيه كرده و- ملحم- مى گويند و هر رزق ديگرى را هم كه از غير شكار باشد با آن وصف كرده اند.
جامه ابريشمى را هم- ثوب ملحم- گويند، چنانكه تار و پود ابريشمى را نيز بهمان شباهت- لحمه- نامند (2).
گفته اند- الولاء لحمة كلحمة النسب- (آميزش و دوستى مانند خويشاوندى است. چنانكه در حدّى ديگر- كلحمة الثوب- است يعنى مانند تار و پود جامه يك حقيقت يعنى پارچه را بوجود ميآورند).
براى حديث فوق دو معنى هست 1- يعنى كسانى كه با غيبت نمودن و عيبجوئى ديگران گوئى كه گوشت مردارشان را ميخورند كه از آيه قرآن گرفته شده. 2- كسانى كه بيش از نياز به گوشت خوارى عادت دارند و معتاد هستند.
(النهايه 4/ 239-)
ابن فارس- ل- ح- م- را ريشه واژه لحمه ميداند و ميگويد بمعنى تداخل و آميزش است. (مقاييس 5/ 29).
شبحة متلاحمه- زخمى كه بهبود يافته است.
لحمت اللحم عن العظم- گوشت را از استخوان جدا كردم.
عبارات- لحميت الشى ء- الحمته- لاحمت بين الشيئين- همگى بمعنى مرمت و اصلاح در يك چيز يا چند چيز است، لحم- لحن- لدد.
مثل استخوانى كه گوشت بر آورده باشد- لحّام- لحيم كننده ظروف- الحمت فلانا- كشتن كسى است كه گوئى او را مردارى براى حيوانات قرار داده ام- الحمت الطائر- پرنده را گوشت خوراندم.
الحمتك فلانا- او را از صدمه زدن و عيبجوئى تو باز داشتم مانند تشبيه غيبت به مردار خوارى چنانكه در قرآن هست كه أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً 12 حجرات)- لحيم هم بر وزن فعيل بمعنى مردار شدن است.
ملحمه- معركه و جنگ جمعش ملاحم (1).
واژه هاى- ملحمه و ملاحم در فرهنگ و سياست و تاريخ جايگاه ويژه اى باشد معنى ارزشمند دارد:
1- در معنى پارچه هاى ابريشمين كه يكى از اقلام صادراتى كشور اسلامى ايران ما بوده مسعودى مورخ مشهور و وشاء در كتاب موشى از زيبائى و ارزشمندى آن ها ياد ميكنند و آنرا جامه نيشابورى ميناميدند كه بسيار زيبا بوده ناصر خسرو ميگويد:
كردار مدار خار و سوزن گفتا ز حرير و خز تلحم
بفريفت تو را ديو با گليمى بفروخته اى خز به نرخ ملحم
اين پارچه ها در طبرستان و خراسان كه مركز تهيه ابريشم بود بافته شد.
2- ملحمه يعنى نبردهاى سخت يا ميدانهاى جنگ و كشتار چنانكه راغب رحمه اللَّه گفت نام اين پارچه از همان واژه- لحم- گرفته شده كه در جنگ ها
لحن برگشتن سخن از تلفظى است كه بايستى بر آن روش بيان شود يا با تغيير و حذف زير و زبر (اعراب) يا با كم و زياد كردن حروف و جابجائى آنها كه اينگونه- لحن- ناپسند است كه بيشتر در اين معنى بكار ميرود.
شمشيرها و نيزه ها مانند سوزن ها كه در پارچه بكار ميرود بر بدن دلاوران مى نشيند.
در حديثى هم پس از فتح مكه گفته اند- اليوم يوم الملحمه- كه در معنى دارد:
1- گازر از 2- صلاح و الفت دادن مردم كه در همين معنى دوم پيامبر را- بنى الملحمه- خوانده اند يعنى الفت دهنده.
3- سومين معنى آن- پيشگوئى حوادث و رويدادهاى تاريخى است (علم و آگاهى از آينده) جاحظ بخشى از كتاب- البيان و التبيين- را باين قسمت اختصاص داده است، قبل از اسلام هم بطلميوس كتابى دارد بنام- ملحمه- كه در آن از علم تاريخ و جغرافياى عصر خويش و آينده زمين و انسانها سخن گفته.
چنانكه ياقوت حموى صاحب كتاب كم نظير- معجم البلدان غالبا به ويژه در باره شهرهاى ايران و ماوراء النهر از آن كتاب نقل ميكند.
و ميگويد- قال بطليموس فى كتاب الملحمه- اين معنى سوم در خطبات امام على عليه السّلام و قرآن بخوبى مشهود است.
در خطبه 127- نهج البلاغه هم كه بنام- فيما يخبر به عن الملاحم بالبصره چنين بيان شده:
در ميان خطبه شخصى از قبيله- كليب كه از اصحاب او بود ميگويد- لقد اعطيت يا امير المؤمنين علم الغيب ..؟ فضحك عليه السّلام و قال للرجل ...
على عليه السّلام فرمود- اى برادر كلبى آنچه گفتم علم غيب نيست بلكه چيزهائى
و اما لحن، در معنى روشن و واضح نگفتن كلام و با صراحت بيان نكردن يا معانى آنها را به طور كنايه گفتن از نظر بيشتر ادبا و از نظر بلاغت در سخن پسنديده است چنانكه شاعرى ميگويد: و خير الحديث ما كان لحنا (بهترين سخن با كنايه و اشاره گفتن آنست) همانطور كه گفته اند: (الكناية ابلغ من التصريح) گاهى كنايه از صراحت رساتر است.
و از اين معنى آيه:
وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ- 30/ محمد).
(اى پيامبر با كنايه گفتن در سخن شان بر سوّمين معنى- لحن- فطانت و زيركى است كه با محتواى سخن تناسب دارد چنانكه در حديثى آمده است كه:
است آموختنى كه از پيامبر آموخته ام زيرا علم غيب منحصر به 5 مورد است.
سپس آيه آخر سوره لقمان را بيان ميدارد كه خداوند فرموده است- همانا علم قيامت با خداست و او باران را فرو ميفرستد و آنچه در رحم هاست از جنس و نوع و زشتى و زيبائى بخشنده شدن يا بخيل شدن و ساير كيفيتها كه كدام يك آتش در دوزخند يا يار پيامبران و كسى نميداند كه فردا چه خواهد كرد و مرگش در كدام سرزمين است، اوست كه در اين امور، و دقايق، عليم و آگاه است و جز اينها علومى است كه خداوند به پيامبر خود ياد داد و او هم، بمن آموخت و دعا كرد كه سينه من آنرا نگاهدارد و بر آنها احاطه داشته باشم.
نهج البلاغه خطبه 127 مسعودى 4/ 28 مروج الذهب- ياقوت 5/ 113 معجم البلدان- جاحظ 2/ 221 بيان و تبيين استخرى 212- مسالك و ممالك- ابن حوقل 273 صورة الارض) در احاديث و روايات و اشعار شعراى پارسا و آينده نگر چنين ملاحمى ديده ميشود.
«لعلّ بعضكم الحن و بحجّته من بعض».
يعنى اى بسا كه عده اى از شما در سخن رساتر و فصيح تر باشيد و در بيان آن مسلطتر و بر آوردن دليل چيره تر باشيد.
ألد: دشمنى كه بشدت بخود بالنده و مغرور است، جمعش- لدّ- است در آيه فرمود:
وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ- بقره/ 204) و وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا- مريم/ 98).
تمام آيه 204 بقره چنين است: (بعضى از مردم از گفتار فريبنده خود تو را به شگفت ميآورند كه از راه چرب زبانى و دروغ به متاع دنيا برسند و از ناراستى و نفاق خدا را هم براستى خود گواه ميگيرند و اين گونه انسان بدترين دشمن اسلام است).
اصل- الد- كسى است كه از برآورده نشدن خواست خويش گردن ميكشد و رخ بر مى تابد.
اين واژه از- عند- در معنى ويژگى خاصى دارد زيرا دلالت بر آغاز و پايان دارد مانند:
اقمت عنده من لدن طلوع الشمس إلى غروبها- از پگاه تا شامگاه و غروب پيش او ماندم و اقامت گزيدم.
فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً- كهف/ 67).
موسى عليه السّلام ميگويد اگر بار ديگر كارى عذر آور از من سر زد با من مصاحبت نكن) و آيه:
رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً- كهف/ 10).
و فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا- النساء/ 75).
و وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً- الاسراء/ 80).
و عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً- الكهف/ 65).
و آيه لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ- الكهف/ 2).
لدن بمعنى- لدى يعنى نزد من بكار ميرود. و- لدن- نرمش و شاخه نرم.
اين واژه در معنى با واژه- لدن- نزديك و هم معنى است در آيه گفت:
وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ- يوسف/ 25).
آقايش را در آستانه در ديد).
لازب: چيزى است كه به شدت ثابت و پا برجاست در آيه فرمود:
مِنْ طِينٍ لازِبٍ- صافات 11).
(اشاره به بعد مادى و طبيعى در خلقت انسان است كه ميگويد اى پيامبر به اين منكران قيامت بگو خلقت دوباره شما سخت است يا اين موجوداتى كه با تمام ظرافت آفريده ايم و شما را هم از همين گل و خاك سرشته ايم).
گاهى از واژه- لازب- به واجب و لازم تعبير ميشود، ميگويند- ضربة لازب- ضربتى بجا و لازم.
لزوم هر چيز دوام پايدارى و ثبات آن است از اين معنى گفته اند- لزمه يلزمه لزوما- الزام هم به دو معنى است.
1- پايدارى و دوام فطرى از سوى خدا يا از خود انسان.
2- الزام به حكم و فرمان، مثل آية:
أَ نُلْزِمُكُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها كارِهُونَ هود 78).
و آيه وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى- فتح/ 76).
و آيه فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً- فرقان/ 77) يعنى لازما. و گفت:
وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى- طه/ 129
(اگر نه اين بود كه حكم پروردگار بر اين كار سبقت گرفته كه اين امت بكيفر و ناسپاسى خويش برسند همانا در دنيا برايشان عذاب لازم مى شد)
لسان يا زبان عضو معروف بدن و نيروى آن است در آيه گفت:
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي- طه/ 27).
يعنى به من نيروى زبان و سخن گفتن كامل عطا كن زيرا عقده در عضو طبيعى موسى نبوده بلكه در نيروى بيان او كه همان نطق و سخنورى است كاستى و عقده و گره بوده- لكل قوم لسان و لسن- با كسره حرف لام يعنى هر قومى زبانى ويژه خويش دارد.
لذا در آيه گفت:
فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ- مريم/ 97) و بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ- الشعراء/ 195) و وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ- الروم/ 22) (1)
در مقدمه جلد اول يادآورى شد كه تمام علوم و اصول آنها ريشه در قرآن دارد و نام علماى هر علم و كتابهائى كه بعد از اسلام در علوم مختلف با همان انگيزه هاى اسلامى نوشته شده فهرست وار به تفصيل بيان شد. اكنون در آيه مورد بحث كه از سوره روم است مى بينيم كه خداوند ميفرمايد- يكى از آيات قدرت او آفرينش آسمانها و زمين است و يكى ديگر اختلاف زبانها و رنگهاى انسانهاست كه در اين امور نيز دلايلى بر حكمت خداوند براى علما و دانشمندان آشكار است 22/ روم- لذا در قرنهاى بعد از اسلام بخصوص دوم و سوم و چهارم كه مسلمانان
در اين آيه اختلاف در زبانها اشاره به اختلاف لغات و اختلاف تلفظ و نغمه هاست زيرا براى هر انسانى نغمه اى كه آهنگ و تلفظى در كلمات هست كه گوشها آنرا تميز ميدهند چنانكه در صورتها نيز چنين است كه چشمان آنرا از هم باز مى شناسند.
اگر با واژه- لطيف- جسم توصيف شود ضدش- جثل و ثقيل- است يعنى كثرت و سنگينى، چنانكه ميگويند- شعر جثل- يا موهاى زياد، و گاهى حركت آرام و سبك يا پرداختن به كارهاى دقيق را با واژه هاى- لطافت و لطف تعبير ميكنند، و چيزى را هم كه با حواس ظاهر قابل درك نيست با كلمه لطائف بيان ميشود، از اين روى اگر خداى تعالى با آن وصف شود درست است و يا اينكه به جهت علم او به دقايق امور، يا از جهت مرحمت و لطف او به بندگان و هدايت آنها.
زبانهاى فارسى- رومى- هندى- چينى- قبطى و زبانهاى ساير ملل متمدن معاصر خويش را فرا گرفتند بنا به نوشته ابن نديم در الفهرست كار ترجمه رونقى شايسته يافت و فلسفه ها و حكمت هاى ملل مختلف در اختيار مسلمين قرار گرفت و دوران شكوفائى و درخشش تمدن اسلامى آغاز شد، جالب اين جاست كه علوم زبان شناسى و جامعه شناسى نژادها در سوره روم كه نام كشورى و قومى اروپائى است ذكر شده و در پايان آيه ميگويد- ان فى ذلك لآيات للعالمين- عالمين با كسره لام جمع عالم و دانشمند است كه خود مشوقى براى پى جويان علوم است و در همان زمان علماى چين براى نسخه بردارى از كتاب- الحاوى- رازى به ايران آمدند.
در آيه گفت اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ- شورى/ 19) و إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ يوسف/ 100).
اين آيه كه از قول حضرت يوسف بيان شده ميگويد خداوند بخوبى و نيكوئى مرا نجات داد كه آگاهى و هشدارى است بر لطفى كه از خداوند باو رسيد در آنجا كه برادرانش او را در چاه افكندند و او مورد لطف حق قرار گرفت در مورد دريافت هدايا و تحفه ها نيز واژه لطف بكار ميرود و از اين روى گفته اند «تهادوا تحابوا» يعنى به يكديگر هديه دهيد تا محبت تان زياد شود، الطف فلان اخاه بكذا- او با هديه به دوستش لطف و محبت نمود.
لظى شعله و لهيب خالص آتش است- لظيت النار و تلظّت به آتش شعله ور شد.
در آيه گفت- ناراً تَلَظَّى اللّيل 14) يا تتلظى، و در حالت غير متصرف اسمى است خاص براى دوزخ چنانكه گفت إِنَّها لَظى- معارج/ 15). اخگر دوزخ سوزان و فروزان است.
(اين آيه بيم و وعيدى است براى مجرمينى كه در قيامت هم مى خواهند فرزندان، همسران، دوستان، برادران، خويشان و هر كه هست براى نجات خود از عذاب خدا كنند چنانكه در دنيا هم سود خويش را بر منافع ديگران ترجيح ميدادند و آنها را فداى شهوات خود مينمودند).
لعب بمعنى بازى از ريشه لعاب كه همان بزاق و آب دهان است گرفته شده، فعل آن- لعب يلعب لعبا- است يعنى بزاق دهانش جارى شد، امّا- لعب فلان- با كسره حرف (ع) در موقعى است كه كسى كارى را بدون قصد و هدف و مقصد صحيحى انجام دهد، مضارعش- يلعب و مصدرش- لعبا- است.
در آيات قرآن فرمود:
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ- العنكبوت/ 94) يعنى (زندگى دنيا اگر بدون هدفى متعالى برگزار شود صرفا بازيچه و كار بيهوده اى بيش نيست) و آيه:
وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً- انعام/ 70 (1).
و أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ- اعراف/ 98) و قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ!؟ الانبياء/ 55).
و آيه وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ- انبياء/ 16 (2)
و (2)- واژه هاى- لعب- لهو- لغو- كه غالبا آنها را بيهوده معنى ميكنند از مترادفاتى است كه هر كدام معانى لطيف و دقيقى مخصوص بخود دارد در آيه فوق- لعبا و لهوا- با هم بكار رفته تمام آيه اشاره به كيفر و فرجام كار كفر- پيشگان است ميگويد: «اى پيامبر كسانى كه دين و روش زندگانى خود را بازيچه و هوسرانى ميدانند دنيا فريبشان داده و مغرورشان نموده است به آنها يادآورى كن كه هر كس عاقبت به عمل خويش گرفتار ميشود و هيچكس را بغير از خداوند
لعن، طرد نمودن و دور ساختن از روى خشم است كه در آخرت كسانى كه مشمول اين واژه هستند به عقوبت ميرسند و در دنيا از رحمت و توفيق الهى بريده و محرومند.
دادرس و شفيعى نيست و هرچه را بخواهند براى رهائى از عذاب خويش بدهند و فدا كند پذيرفتنى نيست اينان كسانى هستند كه به كيفر اعمالشان عاقبت بهلاكت ميرسند و بعذاب دردناكى كه سرنوشت كافران است گرفتار خواهند شد.»- لاعب- به كسى گفته ميشود كه بكارى بيهوده كه شايسته سودى نيست دست ميزند. رافعى در مصباح ميگويد- هر چيزى كه انسان را به بيهوده كارى سرگرم كند- مثل- شطرنج و نرد همان لهو و لعبى است كه در آيات آمده است. طريحى ميگويد- آيه- وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ يعنى اعمالى كه دنيائى است و چنان بيهودگى و بازدارندگى از اهداف متعالى در آن هست نه اينكه خود دنيا باشد زيرا كارى كه رضاى خدا در آن باشد و از امور الهى و آخرتى است با واژه- لعب توصيف نميشود زيرا- لهو و لعب- سودى بدنبال ندارد بلكه حسرت و پشيمانى از گذران بيهوده عمر در پى دارد اين آيه اميدوارى و تسليتى است براى نيازمندانى كه از متاع دنيا محرومند و در عين حال ملامت و سركوبى اغنيا و ثروتمندانى است كه به متاع دنيا عشق ميورزند و بر آنها تكيه دارند و به سود و زندگى ديگران نمى انديشند و عمل نمى كنند- ركنوا الى احطامها و لم يعلموا لغيرها- (مصباح 2/ 247- مجمع البحرين 2/ 168) مولى على عليه السّلام در خطبه 83 ميگويد- عمر و عاص مرا تلعانه- يعنى شوخ طبع و بازگوش گويد كه او دروغ ميگويد.
در سوره يوسف- واژه- لعب- بمعنى بازى كودكان و گردش بكار رفته- برادران
امّا- لعن و لعنت از سوى انسان نفرينى است بر ديگران- در آيه گفت:
أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ- اعراف/ 44).
و الْخامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبِينَ- بقرة/ 161).
(اين آيه در مورد مردى است كه نسبت زنا به همسر خود ميدهد و شاهدى ندارد يا چهار بار به خدا سوگند ياد كند كه راست ميگويد و بار پنجم ميگويد
يوسف به پدرشان ميگويند: ارسله معنا غدا يرتع و يلعب و انّا له لحافظون- يوسف را فردا با ما بفرست تا در صحرا و مراتع بگرديم و بازى كنيم و البته ما نگهبان او از خطرات هستيم.
اين معنى امروز هم در مورد كودكان صادق است اما در جوانى و كهولت و پيرى نامعقول چنانكه نظامى گنجوى خطاب به پسرش ميگويد.
اى چهارده ساله غرة العين بالغ نظر علوم كونين
آن روز كه هفت ساله بودى چون گل به چمن حواله بودى
و اكنون كه به چارده رسيدى چون سرو بر اوج سركشيدى
غافل منشين نه وقت بازى است وقت هنر است و سرفرازى است
دانش طلب و بزرگى آموز تا به نگرند روزت از روز
(از ليلى و مجنون نظامى) اما متأسفانه در جهان امروز يكى از برنامه هاى استعمارگران در كشورهاى ضعيف و محروم اشاعه همين بازيچه ها و تفريحات ناسالمى است كه با لذات همراه است و اكثر مردم كشورها را از هدف انسانى و رهائى، از ستم ها به لذات و بازى ها ميكشانند تا منافع و منابعشان را بآسانى غارت كنند.
اگر اعتياد به دود و الكل بدنها و جسم ها را سست و بيمار ميكند، اعتياد به بازيچه ها و سرگرمى ها هم روان و انديشه هاى درد آلوده ملت ها را تخدير مينمايد
كه لعن و دور باش از رحمت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد).
و آيه لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ- مائده/ 78) و يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ- بقره 159).
تلاعن و ملاعنه در جائى بكار ميرود كه دو نفر هر كدام خودش و دوستش را لعنت كند.
اين واژه در معنى چشم داشت اميد، شايد و انتظار بكار ميرود، عده اى از مفسران ميگويند اين واژه از سوى خداى تعالى بگونه واجب و در بسيارى آيات در معنى- كى- تفسير شده است و نيز گفته اند- لعل- در معنى طمع
كه خوشبختانه بعد از انقلاب شكوهمند اسلامى ايران با اين دردهاى خانمانسوز مبارزه ميشود.
اما غرب پرستان در هر فرصتى ميخواهند دوباره- آن عوامل شوم را با- دلقك بازيها بنام طنز- ترانه و آوازهاى شهوت انگيز بنام اشعار عرفانى- كف زدن ها را بجاى تكبير و درود، مجددا در ميان كودكان و جوانان و سايرين رواج دهند كه چنين مباد! زيرا خداوند در آيات فوق ميگويد- خداوند جهان و آسمانها و زمين و هر چه در ميان آنهاست بهبود، و بازيچه قرار نداده است بلكه به حق و جدى و بر اساس قوانين عمل و عكس العمل آفريده شده است و بگفته راغب همه براى هدفى و مقصدى رشد دهنده و درست بوجود آمده.
و بيم و اميد بر خداى تعالى درست نيست و مقتضاى آيات گاهى حالت انتظار و طبع در باره شنونده و مخاطب است و گاهى نيز در غير اين دو است، پس در سخن خداى تعالى كه در مورد فرعونيان ميگويد:
لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ- شعراء/ 60).
اينجا انتظار و خواست آنهاست كه از ساحران پيروى كنند. و در باره فرعون مى گويد:
لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى- طه/ 44).
در اين آيه انتظار موسى و هارون است كه چنان شود يعنى فرعون پند گيرد و مجذوب حق شود و ميگويد بآنها سخن ملايم بگوييد چنانكه انتظار داريد او بپذيرد. در آيه:
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ- هود/ 12).
يعنى مردم در باره تو چنان انتظارى دارند كه بعضى از آيات را فراموش و ترك كنى. و همين طور در آيه: فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ- كهف/ 6) كه در همان معنى است (انتظار دارند كه تو خود را هلاك كنى) و گفت: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- اعراف/ 69) يا چنانكه اميدوار به درستكارى هستيد خداى را زياد بياد آريد و ذكر كنيد. چنانكه در وصف مؤمنين گفت: يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ- اسراء/ 57) يعنى (به رحمتش اميدوار و از عقوبش بيمناكند).
لغوب در معنى رنج و ناگوارى است، در مثل ميگويند «أتانا ساغبا لاغبا» يعنى در حاليكه گرسنه و خسته بود بسوى ما آمد، در آيه گفت وَ ما مَسَّنا
مِنْ لُغُوبٍ
ق/ 38) (1).
سهم لغب- يعنى تيرى كه پرهاى كوتاه و ضعيف است.
رجل لغب- مرد ضعيفى كه رنج و سختى او آشكار است.
عربى گفت:- فلان لغوب احمق- او ضعيف و نادان است زيرا نامه من به او رسيد و آنرا ناچيز شمرد، يعنى در رأى و خرد ناتوان است، به او گفتند در عبارتى كه گفتى- كتابى فاحتقرها- يعنى نامه را تحقير كرد، كتاب مذكر است چرا ضمير (ها) دارد گفت مگر كتاب همان صحيفه نيست؟!.
لغو در سخن و كلام خبرى است كه قابل توجه نيست و از روى دقّت و انديشه گفته نشود كه در حقيقت مانند- لغا- يعنى صداى گنجشكان است يا صداى پرندگان (غير قابل فهم و درك).
ابو عبيده مى گويد:- لغو و لغا مثل- عيب و عاب است چنانكه شاعرى گفته است:
قسمتى از آيه 38 سوره- ق است در باره آفرينش آسمانها و زمين است ميگويد- ما آسمانها و زمين و هر آنچه در ميان آنهاست در شش زمان آفريديم و اين آفرينش رنج و تعبى هم در بر نداشت.
بديهى است آياتى كه اشاره به امر و اراده خداوند در خلقت دارد مكمل اين آيه است، كه در مورد سازندگى و خلاقيت انسان همواره با رنج و سختى همراه است، از آيات مشابه اين آيه دانسته ميشود كه جريان خلقت موجودات امرى است تدريجى.
عن اللّغا و رفث التكلم (يعنى از روى خطا و باطل و بيهوده سخن گفت).
وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ- نباء 34) (2). و باز در وصف محيط پاك
در اين آيه به يكى از مزاياى ويژه بهشت اشاره شده است كه در آنجا هيچگونه سخن يا عمل لغو و باطلى يا دروغگوئى بهشتيان ندارند نه مى شنوند و نه مى بينند.
اين آيه و آيه سوم سوره مؤمنون مكمل يكديگرند، زيرا در آنجا صفات رستگاران و مؤمنين را مفصلا بيان ميكند كه يكى از آنها دورى كردن و اعراض از سخنان بيهوده اى است كه مى شنوند و يا ميتوانند انجام دهند ولى چون مؤمن هستند از آنها رو گردان ميشوند و دامن خويش آلوده به لغو و گناه نمى كنند صاحب مجمع البحرين تفسير اين آيه و واژه را باطل- ناسزاگوئى- لغو- لهو و غنا و موسيقى و گناه ميداند كه رستگاران از اينها دورى ميكنند (1/ 75 مجمع) شايد معيار و ملاكى براى غنا و موسيقى يا هر لغوى، اين است كه هر تحريك كننده و شهوت برانگيز مشمول اين اصل است، زيرا يكى از سه مركز فرماندهى انسان غريزه است كه اگر در كنترل عقل و خرد نباشد تحريك ميشود و نواهاى موسيقى اگر عقل و عاطفه را مانند سرودهاى انسان ساز با صوت خوش يا هر سخن موزون ديگرى كه با آهنگى هم همراه باشد و عقل و عاطفه را برانگيزاند نه غريزه و شهوت و كينه و خشم خودسرانه از شمول اين اصل خارج است كه بيشتر موسيقى هاى عربى و شرقى هيجان انگيز و كاملا مهيج غريزه شهوانى است چنانكه بعد از سالها آن مردم از نظر اخلاقى و تأثير سوء آن موسيقى ها به پائين ترين درجه انحطاط
بهشت گفت: لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً- در آيه وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً- الفرقان/ 72) (1).
يعنى زشتى را آشكار نكرده اند كه گفته اند معنايش اينست كه عباد الرحمن يا پارسايان و خداپرستان اگر به پوچ گرايان يا بدكاران برخورد كردند با آنها در نمى آميزند و خود را آلوده نميسازند- لم يخوضوا معهم- با آنها همراه و هم كردار نيستند.
واژه- لغو- چنانكه گفته شد به چيزى كه اعتبارى ندارد گفته ميشود كه از اين معنى- لغو در سوگند و قسم است يعنى چيزى كه پيمانى در آن بسته نشده مانند عادتى كه بعضى از مردم دارند كه ميگويند (نه بخدا- آرى بخدا) كه قابل توجه نيست چنانكه خداوند فرمود:
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ- المائده/ 89).
اخلاقى و غريزى دچار هستند و آخرين بيمارى خانمان برانداز سوغات آنان بيمارى- ايدز- است كه فراگيرشان شده. خوشبختانه مسلمين بخاطر پيروى از همين دستورات الهى تا حدود زيادى از آن بيماريها و فساد بدورند.
در سوره مباركه- فرقان- پس از بر شمردن كردار و سرنوشت دو گروه مؤمن و بى ايمان و نشان دادن دورنماهاى دنيائى و پايانى آنان از آيه 36 ببعد با عبارت- و عباد الرحمن الذين ... تا آخر سوره نشانه هاى همين خداپرستان خود- ساخته و به رشد و كمال رسيده را بيان ميكند كه يكى از آنها آيه فوق است كه ميگويد، اينان بنا حق شهادت نمى دهند، دروغ نميگويند و اگر به كار لغو و بيهوده و گناهى برخورد كنند جوانمردانه ميگذرند و دامن آلوده نمى كنند. و به گفته راغب خود آشكار كننده آن كار زشت نمى شوند.
و از اين معنى شاعر الهام گرفته و گفته است.
و لست بمأخوذ بلغو تقوله- اذا لم تعمد عاقدات العزائم.
توبه سوگند لفظيت كه گفتى اگر قصدى براى پيمان كار بزرگى نداشته اى مسئول و مواخذ نيستى).
در آيه گفت- (لا تَسْمَعُ فِيها (لاغِيَةً)- الغاشيه/ 11) يعنى لغو و باطل، در اينكه باز وصف بهشت است ميگويد در آنجا سخن زشت نمى شنود، كه واژه- لاغيه بصورت اسم فاعل وصف كلام است مثل- كاذبه- و گفته اند واژه- لغو- در ديه شتر كه پرداخت نميشود و بى اعتبار است بكار ميرود، شاعر ميگويد:
كما الغيت في الدّية الحوارا- (1) لغى بكذا- يعنى نامفهوم و بيهوده سخن گفت مثل جيك جيك گنجشكان و چنين سخن نامفهوم را زبانى و كلماتى جدا جدا و ناپيوسته گويند.
در آيه گفت- جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً- الاسراء/ 104).
يعنى پيوسته بيكديگر و ناگسسته- لففت الشى ء لفّا آنرا پيوسته و پيچيده كردم- جاءوا و من لفّ لفّهم- يعنى با كسى كه بآنها پيوسته بود آمدند. در آيه گفت:
و يهلك وسطها المرئىّ لغوا كما الغيت فى الدية الحوارا
آنچه كه از باطنش پيداست لغو و بيهوده است و هلاك ميشود چنانكه تو خون بهاى شتران را نپرداختى و باطل كردى.
وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً- النباء- 16).
در وصف بهشت است كه از بسيارى درختان باغاتى به هم پيوسته است و گفت:
وَ (الْتَفَّتِ) السَّاقُ بِالسَّاقِ- القيامة/ 29).
يعنى (دنيا پرستان بهنگام مرگ از شدت وضع دور شدن از دنيا كه معبودشان بوده پاها را با درد و سوز بهم ميسائيد).
الف- كسى است كه از شدت فربهى و چاقى در راه رفتن رانش بر آمده است و با كندى و سنگينى راه ميرود، كسى كه خويش در لباسش ميپوشاند يا پرنده اى كه سر خود را در بالهايش ميپوشاند ميگويند- لف رأسه- واژه- لفيف هم به قبايل و گروههاى بهم پيوسته ميگويند، و بگفته خليل بن احمد لفيف در لغت هر كلمه اى است كه دو حرف اصليش حرف عله (الف- واو- ى) باشد.
ميگويند- لفته عن كذا- يعنى او را از آن كار منصرف كرد (1) خداى
صنعت التفات يكى از صنايع ادبى در سخنورى يا نويسندگى است باين معنى كه نويسنده يا گوينده گاهى از خطاب به حاضرين روى سخن را به عائبين و گاهى بر عكس ميگرداند مثلا در سوره حمد ما ميگوئيم: الحمد للّه رب العالمين الرحمن الرحيم، مالك يوم الدين، تا اينجا سخن از صفات خداوند است كه ما بصورت غايب آنها را نيز ميشمريم و بعد ميگوئيم: اياك نعبد و اياك نستعين، كه خطاب به خدائى است كه او را حاضر و ناظر ميدانيم ميگوئيم:
اى كسى كه فقط ترا ميپرستيم و از تو يارى ميجوئيم.
تعالى گويد قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا آمدى كه ما را بر گردانى- التفت فلان- وقتى است كه كسى با چهره اش و صورتش از كسى يا چيزى رو گرداند- امراة لغوت- زنى كه از همسرش رو گرداند به فرزندش يا غير از او توجه كند. لغيته:
ميگويند- لفحته الشمس و السموم- روى خورشيد از شدت گرما تغيير كرده و همين طور باد سوزان و گرم. در آيه گفت.
تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ- المؤمنون/ 104.
(آيه در مورد سرنوشت نكبت بار دوزخيان است كه در دنيا خود را مشمول خسروا انفسهم- زيانكاران قرار داده اند و در دوزخ چهره هاشان ميسوزد و زشت منظر ميشوند).
و از اين واژه بطور استعاره عبارت- لفحته بالسيف- هست يعنى با شمشير به چهره اش زدم.
تمام شعرا و ادبا از اين صنعت بهره گرفته اند، زيرا گذشته از تنوع در گفتار زيبائى خاصى هم به سخن ميدهد.
واژه- التفاف- مانند بسيارى از واژه هاى قرآنى و اسلام كه جزء خانواده زبان فارسى است و معنى خاصى دارند التفات هم در فارسى بمعنى توجه كردن است مثل واژه تجاوز كه در فارسى بجاى تعدى بكار ميرود و در زبان قرآن عبور كردن است.
واژه لفظ در سخن استعاره از لفظ چيزى در دهان و سنگ آسياب در آرد كردن و ريختن آرد گرفته شده از اين روى صدائى كه خروس بهنگام گرفتن دانه به منقار و صدا كردن مرغان ظاهر ميكند او را- لافظه- ميگويند براى انداختن دانه براى مرغ- خداى تعالى فرمود:
ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ- ق/ 18.
يعنى (انسان از زمان حيات و پايان آن سخنى بر زبان نياورده مگر اينكه همراهان او بر آن آماده و آگاهند).
القيت يعنى يافتم در آيه گفت.
قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا- بقره/ 170).
و آيه:
وَ أَلْفَيا سَيِّدَها- يوسف/ 25.
آيه اوّل سخن كفّارى است كه حقّ را نمى پذيرند و كور كورانه پيرو گذشتگانند هر چند كه گذشتگانشان- لا يعقلون شيئا و لا يهتدون نه در كارى تعقلى كرده اند و نه هدايت شده اند- اما آيه دوم مربوط به داستان رسيدن عزيز مصر به درگاه و آستانه اطاق است كه رحمت خدا شامل يوسف پيامبر و پرهيزگار ميشود و از آلودگى نجات مى يابد).
لقب نامى است كه انسان را با آن، اسم ميبرند و غير از اسم اول هر كسى است كه در لقب صفت معنى در نظر گرفته ميشود غير از اسم اول او از اين جهت شاعر ميگويد:
و قلّما ابصرت عيناك ذا لقب الّا و معناه ان فتشت في لقبه
(چشم تو كمتر به كسى كه لقبى دارد برخورد ميكند مگر اينكه اگر دقت كنى صفت و معنى او را در لقبش مى بينى).
لقب دو گونه است:
اول: لقبى كه تشريفاتى است و مخصوص زمامداران است.
دوم: لقبى كه صفت واقعى كسى است كه گاهى عيبى است كه در او هست لذا خداوند از اين كار يعنى با لقب زشت كسى را خواندن و ناميدن نهى ميكند در آيه:
وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ- حجرات/ 11) (1).
آيه فوق كه از حكمت عملى و بر وجود انسانها در جامعه سخن ميگويد يكى از آداب اجتماعى در جامعه بشرى است ميگويد:
«اى انسانها به خدا پيوسته و با ايمان هميشه با عدالت رفتار كنيد و نبايد هرگز گروهى از شما كه مؤمن هستيد گروه مؤمن ديگر را مسخره و استهزا كنيد ممكن است آن عده بهترين مؤمنين باشند زنان مؤمن هم نبايد چنين كارى انجام دهند، هرگز عيبجوئى مكنيد و با نام و القاب زشت و ناپسند يكديگر را صدا نزنيد كه پس از ايمان آوردن آنها به خداوند نام گذشته آنها را بر آنها بنهيد و اگر چنين باشد و توبه نكنيد ظالم و ستم كاريد.»
ميگويند- لقحت النّاقة تلقح لقحا و لقاحا.
شتر ماده لقاح برداشت و آبستن شد همين طور در باره بارور شدن درختان و تأثير باد در باراندن ابرها همين واژه بكار ميرود. در آيه گفت:
وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ- حجر/ 10).
يعنى بادهائى كه نتيجه وزيدن آنها گردافشانى و بارور شدن درختها و گلهاست.
القح فلان النخل و لقحها- درخت خرما را بارور ساخت (با گردافشانى با آنها)- استلقحت النخلة- نخل بارور شد- حرب لاقح- يعنى (جنگى كه آبستن حوادث و مرگها يا پيروزيهاست) كه تشبيهى است بهمان معنى- لقحه- شتر ماده اى است كه شير زيادى دارد. جمعش- لقاح و لقح- است امّا ملاقيح شتران ماده اى است كه به نوزادى آبستن هستند كه از فروش چنين شترانى نهى شده است پس ملاقيح همان نوزادان در رحم است اما مضامين نطفه هاى شتران نر است در اصلاب و پشت آنها لقاح- با فتحه حرف اول بمعنى نطفه است و هم چنين- لقاح- قبيله يا قومى است كه به هيچ اميرى يا حاكمى و سلطانى تسليم نيستند گوئى كهميخواهند و در آيات بعد از ظن و گمان و غيبت گفتگو ميكند.
اين روش ظالمانه هنوز هم در ميان ملت ها و اقوام بصورتهاى زيبنده اى جارى است، مثلا عده اى مسلمان يا عرب براى تخطئه كردن مبارزات ملت مسلمان ايران نام مجوسى بر آنها مى نهند، زهى بى توجهى و بى ايمانى به آيات خداوند.
خود حامل و حاكم باشند نه محمول و محكوم.
اين واژه كه بصورت- لقفت، القفته، نلقفته- در اين سه باب بكار ميرود بمعنى گرفتن است اما نه گرفتن با دست و دهان بلكه با هوش و فطانت و زيركى چيزى را دريافت كردن و گرفتن. در آيه گفت:
فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ- الاعراف/ 117).
اين آيه در باره (عصاى حضرت موسى است كه هر چه ساحران بافته بودند بلعيد و از بين برد).
لقمان از اين ريشه است و نام حكيم معروف تاريخ است كه اشتقاق آن ممكن است از- لقمت و الطعام و القمه و تلقمته- باشد يعنى طعام را براى خوردن لقمه كردم.
رجل تلقام: مرد پرخور. كناره جاده را هم لقم گويند كه عابر آنرا در مينوردد.
لقا مقابله و رو برو شدن است كه با هم و تصادفا برخورد كنند كه به هر كدام جداگانه تعبير شده است- فعل اين واژه- لقيه، يلقاه، لقا، اولقيا و لقية است كه اين معنى در مورد ادراك حسى، يا بوسيله چشم يا عقل اطلاق ميشود. در آيه گفت:
لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ- آل عمران/ 143).
يعنى (قبل از اينكه مرگ را دريابيد آرزويش را داشتيد) و گفت:
لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً- الكهف/ 62).
در مسافرتمان باين رنج و زحمت رسيديم.
اما ملاقات خداى عزّ و جلّ عبارت از قيامت و بازگشت باوست. در آيه گفت:
وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ- البقره/ 223).
و قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ- بقره/ 46 (1).
(لقاء) مصدر دوم ملاقات است در آيه گفت:
وَ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا- يونس/ 7).
و إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ و فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا- الجاثيه/ 34).
آيه 249 سوره بقره اشاره به دو دسته از مؤمنين دارد كه در سپاه طالوت بودند عده اى اندك با ايمانى ثابت كه به پيروزى خود و آخرت باور و يقين داشتند از حرف رهبرشان اطاعت كردند اما گروهى ديگر كه ايمانى ضعيف داشتند و به لقاى پروردگار گمانى داشتند نه يقين گفتند ما را با سپاه جالوت كه قوى هستند طاقت جنگ نيست اينان نميدانستند كه چه بسيار گروه اندك با ايمان بر گروه زياد بى ايمان با يارى خدا غلبه ميكنند زيرا- و اللّه مع الصابرين.
مشابه اين آيه و مكمل آن در ساير سوره ها هست كه خداوند يارى كننده ياران خويش است و آنها را در مبارزه پايدار و ثابت قدم ميدارد.
يعنى قيامت و بعث و نشور را فراموش كردند.
(يَوْمَ التَّلاقِ)- غافر/ 15).
يعنى روز قيامت، وجه تسميه قيامت به زمان تلاقى و برخورد براى خصوصياتى است كه در آن زمان و هنگام محشر هست.
اول- برخورد و رسيدن كسانى كه قبلا از دنيا رفته اند و كسانى كه بعدا آمده اند.
دوم- برخورد و ملاقات كروبيان يا اهل آسمانها با اهالى زمين.
سوم- برخورد هر كسى به عملى كه خودش انجام داده و قبل از مردنش پيشاپيش حاصل شده.
گفته ميشود- لقى فلان خيرا و شرا- يعنى به نيك و بدكردارش رسيد، شاعر گويد:
فمن يلق خيرا يحمد النّاس امره كرار نيكوكار را مردم مى ستانيد
و ديگرى ميگويد:
تلقى السماحه منه و الندى خلقا
.تو اخلاق جوانمردى و بخشش را از او در نهاد و سرشتش در خواهى يافت.
وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً- الفرقان/ 75).
و آيه وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً- انسان/ 11).
تلقى هم در معنى- لقى- است در آيه گفت:
وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ- الانبياء/ 103).
و وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ- النمل/ 6).
يعنى (اى پيامبر آيات قرآن از جانب خداى حكيم و عليم بر تو القاء ميشود) (- القاء-) افكندن چيزى است بطوريكه تو آنرا به بينى، سپس اين معنى در مورد انداختن هر چيز بكار رفته است. در آيه گفت:
فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ- طه/ 87).
و قالُوا يا مُوسى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ- الاعراف/ 15).
در مورد انداختن عصاى موسى و سحر ساحران فرعون است ميگويند تو ميافكنى يا ما بيفكنيم. در آيه گفت:
قالَ أَلْقُوا- الاعراف/ 116).
و قالَ أَلْقِها يا مُوسى فَأَلْقاها- طه/ 19).
و باز در همين معنى آيات:
فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ- طه/ 39).
إِذا أُلْقُوا فِيها- الملك/ 7).
كُلَّما أُلْقِيَ فِيها فَوْجٌ- الملك/ 8).
أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ- الانشقاق/ 4).
(اين آيه در باره پيش گوئى از آينده زمين در آستانه قيامت است ميگويد زمين هرچه در درون دارد بيرون افكند كه با سوره زلزال مشابه است و همان آيه- وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ- است آرامگاها هر چه دارند بيرون افكنند).
در باره سخن و سلام و درود و اظهار محبت نيز- القيت- يعنى سلام و درود
و ستمى و محبتى را به تو رساندم. چنانكه در آيه گفت:
تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ- الممتحنه/ 1).
فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ- النحل/ 86).
وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ- النحل/ 87).
و گفت إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا- المزمل/ 5).
كه اين آيه يعنى رسيدن آيات و سخن گرانبار به پيامبر همان با وحى و نبوت است و گفت:
أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ- ق/ 37).
كه عبارت از گوش فرا دادن به اوست، در آيه مربوط به سجده در آمدن ساحران دربار فرعون در برابر معجزه حضرت موسى عليه السّلام ميگويد:
فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً- الاعراف/ 12).
فعل- القى- بصورت ماضى مجهول هشدارى و آگاهى بر اين امر است كه معجزه موسى عليه السّلام آنها را مجذوب كرد و فرو گرفت و در كارى كه نگزيده و نخواسته بودند افكند و ايمان آوردند.
ميگويند- لممت الشى ء- يعنى او را جمع كردم و اصلاح نمودم و از همين فعل- لممت يعنى دگرگون و پراكنده اش كردم در آيه گفت:
وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلًا لَمًّا- الفجر/ 19) (1).
چقدر مناسب است در ذيل آيه فوق (19/ فجر) كج انديشى و تفسير
(- لمم-) به گناه نزديك شدن كه به گناه كوچك تعبير ميشود.
به راى عده اى كه در تاريخ اسلام در مورد- نعمت و نقمت هدايت و ضلالت- ثروت و فقر- عزت و ذلت تصوراتى ستم شمول و ظلم و تبعيض در باره خداوند و خلقت داشته اند و متأسفانه هنوز هم گروهى عالم شيعى و غير شيعى همانند جبرى مذهبان تاريخ ميانديشند و اين همه ستم ها، نارواها، تكاثرها قارون منشى ها- فقر و ضعف ها- قدرتهاى طاغوتى و گنجينه هاى زر اندوزان- ثروتهاى بيكران از راه احتكار- دزدى مشروع گران فروشى و بگفته امام امت زر اندوزى و سرمايه دارى بى حساب و حرام را به خداوند نسبت ميدهند كه در آيات فوق چنين پندارها و انديشه هاى غير قرآنى را بشدت توضيح و باطل ميشمارد ميگويد:
«اى رسول، خداى تو البته در كمين ستم كاران است».
قبل از تفسير بقيه آيات بايستى بگوئيم كه هر چه در عالم هست از خداست امانت دارى و سرپرستى بيش نيست، مثلا آب دريا كه خداى آفريده اگر مقدارى از آنرا يك نفر و مقدارى را ديگرى باندازه ظرفيت و تلاش خويش بردارد بيشتر از اولى باشد، اين هر دو مالك حقيقى آب نيستند و از خداست اما هر دو از راهى و بطريقى و با ظرفيتى چه درست و چه خطا آب را بدست آورده اند بديهى است كسى كه به ناروا آب برداشته و با كشيدن نهرى حق ديگران را بدست آورده مشمول واژه ظالم و ستمگر خواهد بود و نميتواند آن آب را بنام اينكه از خداست مباح و مشروع بداند، همين است كه بنام متكاثر- محتكر- قارون- زر اندوز مورد خشم خدا هستند، همه چيز از خداست اما اينان به ناروا و باطل آن رزق و نعمت خدائى را كسب كرده اند و نبايد به صرف اينكه همه را خداوند آفريده نتيجه و آثار اعمال نادرست و گناه آلود و حرام را بنام اينكه خدا داده مباح بدانيم و نصيحت
الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ- النجم/ 32).
در اين آيه خداوند براى نيكوكاران لغزش هاى كوچك را مى بخشد و اين معنى همان است كه ميگوئى- الممت بكذا- يعنى پائين آمدم و بدون كار و عمل به او نزديك شدم- زيارته المام- يعنى كم ديدار است.
يا واژه- (لم)- بصورت حرف در ماضى منفى به كار ميرود (ماضى نقلى)
كنيم- حالا كه خدا بشما داده به ديگران كمك كنيد- مگر او ثروت و مال و سود حلال را از راه حرام بدست نياورده و حق محرومان را عصب نكرده و مى بينيم خداوند هم آن تكاثر و گنجينه و مال و منال را باطل ميداند، ميگويد «اما اين انسان همين كه در آزمايشگاه زندگى و خدائى بهره كمى دريافت كرد ميگويد خداوند مرا اهانت كرده يا همين كه بيش از نيازش زر اندوزى كرد كه در حقيقت از كرم و نعمت حق كه آفريده است بهره مند شده ميگويد خداوند مرا اكرام كرد.
حاشا كه چنين نيست زيرا كسانى كه يتيمان را (امروز خانواده شهدا) را اكرام نكرده اند و براى سير نمودن و رفع فقر محرومين، ديگران و خود را ترغيب نكرده اما در مقابل ارث و بازمانده ديگران را بطور كامل ميخورد و مال و ثروت را با عشق و شهوت شديد مى پرستد و دوست ميدارد ... اما آن روزى كه جهنم ظاهر شود اين انسانها متوجه كارهاى دنياى خويش ميشوند و با حسرت ميگويند اى كاش در دنيا براى امروز كار خيرى ميكرديم».
پس- ليس للإنسان الا ما سعى- براى هر انسانى چه از نظر مادى و چه معنوى باندازه زحمت و سعى شان نتيجه هست و نعمت و رزق و عناى معنوى و عزت حقيقى از آن پيامبران، اولياى خدا، دانشمندان پارسا، زحمت كشان خداپرست است نه اينكه فرعون وار به موسى هاى هر زمان بگوئيم اگر تو خدائى هستى چرا دستياره طلا ندارى لباس ژنده بر تن دارى او عزت و بزرگى را در كاخ و ثروت
هر چند كه بر سر فعل مضارع در ميآيد و گاهى- الف- استفهام بر سرش در ميآيد- در آيات:
أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً- الشعراء/ 18).
يا أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى- الضحى/ 6).
(الف بر سر- لم- استفهام تقريرى است يعنى چنين بوده).
(آيه اول در باره رشد حضرت موسى در فرعونيان است و آيه دوم حمايت خداى از پيامبر در دوران كودكى است).
اين كلمه به دو معنى بكار ميرود- اول براى منفى كردن فعل و بمعنى ماضى
و طاغوت بودن مى پنداشت و حال آنكه- و للّه العزة و لرسوله و للمؤمنين- پس فقرى كه به كفر ميانجامد فقر معنوى و دينى است نه مادى چنانكه همه ياران عزت يافته پيامبران و مبارزين راه خداى مستضعفين هستند پس رزق و نعمت و عزت حقيقى از آن اين گروه است و لا غير و از چنين عزتى و بهره اى معنوى و ايمانى فقير و نيازمند بودن اساس كفر است. پيامبر و على عليه السّلام و اصحاب صفه كه ياران حقيقى اسلام بودند از نظر مادى در فقر بسر ميبردند ولى در ايمان در اوج عزت و عظمت.
البته هر فرد خدا پرست حقيقى هميشه براى محروميت زدائى خود و جامعه تلاش ميكند و ممكن است بيش از نياز خود و خانواده اش داشته باشد اما آن افزونى در راه خدا و كار خير و دين و جامعه بمعروف ميرساند كه زهى سعادت مولوى ميگويد:
چيست دنيا از خدا غافل شدن نى طلا و نقره و فرزند و زن
مال را گر بهر دين باشى حمول نعم مال صالح خواندش رسول
بودن آن و نزديك نمودن وقوع آن. مثل آيه:
وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا- توبه/ 16) (1).
معنى دوم- لما- ظرف زمان است مثل آيه:
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ- يوسف/ 96.
يعنى وقت آمدن او كه مثالش زياد است.
لمح- درخشش و تابش برق است- رايته لمحة البرق- به سرعت و روشنى او را ديدم. در آيه گفت:
كَلَمْحِ الْبَصَرِ- القمر/ 50).
و نيز ميگويند- لأرينك لمحا باشر؟؟؟ ا- يعنى كارى روشن و واضح به تو نشان ميدهم.
آيه فوق مربوط به دوران آزمايش مبارزاتى خدا پرستان با مشركين و كفار است- ميگويد اگر پيمان شكنان كارشان بجائى رسيد كه تصميم به اخراج رسول از مدينه گرفتند با آنان مقابله كنيد- قاتلوا ائمة الكفر- خدا بدست شما آنها را عذاب ميكند و شما پيروزيد و دلهاى مؤمنين تسلى و آرامش خواهد يافت و بعد ميگويد آيا چنين مى پندارند كه بحال خود رها شده اند و خداوند مجاهدين شما را كه غير از خدا و رسول و مؤمنين دوستى ديگر از آنها برنميگزينند نميداند- و اللّه خبير بما تعملون-.
لمز: غيبت كردن و پى جوئى در عيوب ديگران، فعلش- لمزه يلمزه و تلمزه- است در آيه گفت:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ- التوبه/ 58).
و آيه الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ- التوبه/ 79).
و وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ- الحجرات/ 11).
يعنى مردم را عيب جوئى نكنيد كه آنها نيز شما را عيب جوئى خواهد كرد كه در آن صورت مثل اينست كه با عيب جوئى ديگران خودت را به زشتى ياد كرده اى.
رجل لماز و لمزه- كسى است كه زياد غيبت ميكند و از ديگران بدگوئى مينمايد. در آيه گفت:
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ- الهمزة/ 1) (1).
اين سوره و آيات آن صفات و رفتار و علت بدبينى و بدگوئى و عيب جوئى چنين انسانهائى را بيان ميكند ميگويد:
«هلاكت باد بر عيب جوى هرزه زبان، همان كسى كه افزون طلبى و مال- اندوزى ميكند و همواره به حساب و شمارش آنها سرگرم است، او مى پندارد و تصور ميكند كه مال و دارائى افزون يافته او در دنيا عمر ابدى و جاودانى باو خواهد داد چنين نيست بلكه بطور قطع و يقين بر آتش سوزان دوزخ در افتد، آتشى كه تصورش مشكل است، آتشى است برافروخته و شعله كشيده، شراره آن بر دلهاى كافران شعله ور است آتشى كه از هر سوى بر آنها سخت احاطه دارد و مانند ستونهاى
(اين آيه از يكى از شش سوره اى است كه عليه افزون طلبان و مال اندوزان است).
لمس- درك و فهم با حواس ظاهر و پوست بدن است كه از آن بگونه خواستن و طلب تعبير شده است.
شاعر ميگويد: «و ايمسه فلما اجده» در طلبش بودم آنرا نيافتم. خداى تعالى گفت:
وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ- الجن/ 8).
(سخن پريان است كه ميگويند به آسمان بر شديم و آنجا را سرشار از نگهبانان يافتيم).
بلند زبانه كشيده است.
اين تشبيهات زيباى ادبى تناسبى با حالات دنيائى انسانهاى مال اندوز و عيب جو دارد، در اين جا خانه هاى مجلل و بلند ميسازند كه نتيجه آن محروميتى كه به مستمندان رسانده اند همان شعله هاى بلند زبانه كشيده اش است اثرات افزون طلبى بصورت ظالمانه كه حقوق ديگران را غصب و پامال كنند همان صفات زشت گناه آلوده است.
مولوى ميگويد:
در جهان آتش تو بر دلها زدى مايه نار جهنم آمدى
چون ز دستت ظلم بر مظلوم رفت آن درختى گشت از آن زقّوم است
آن عمل هاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گيرد دمت
از واژه- لمس- و- (ملامسه)- بطور كنايه به همبسترى با همسران گفته ميشود. در آيه:
لامَسْتُمُ النِّساءَ- النساء/ 43).
لمستم- نيز قرائت شده كه بر- مس- و همبسترى حمل شود.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از فروش و معامله اى كه با ملامسه انجام شود نهى فرموده است باين معنى كه گاهى مى گفتند هر گاه تو لباس مرا دست زدى و من هم لباس تو را لمس كردم معامله و فروش واجب ميشود.
مماسه- نياز به همبسترى است.
لهب بمعنى فروزش آتش است، در آيه گفت:
وَ لا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ- المرسلات/ 31).
و سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ- المسد/ 3).
بعضى از مفسرين گفته اند در اين آيه سوره- بت- كه ابو لهب با بدنامى و نفرت ياد ميشود نه براى اين است كه كنيه اش ابو لهب است بلكه مقصود ثابت كردن شعله آتش براى اوست زيرا او از اهل آتش دوزخ است ناميدن ابو لهب بخاطر سوختن در عذاب الهى مانند ناميدن- ابو الحرب- است به كسى كه يا مستقيما و يا غير مستقيم آتش جنگ را شعله ور ميسازد كه او را يا ابو الحرب و يا اخو الحرب مينامند.
فرس ملهب- اسب بسيار دونده كه تشبيهى است بهمان زبانه كشيدن و بالا
رفتن سريع آتش.
لهاب- در مورد شدت گرمائى كه تشنگى بوجود ميآورد گفته ميشود.
فعل اين واژه- لهث يلهث لهثا- است، در آيه گفت:
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ- الاعراف/ 176) (1).
ضمير- مثله- يعنى مثل او به آيات قبل بر ميگردد ميگويد «اى رسول ما براى مردم حكايت كسى را كه آيات خداى به او داده شد و او سرپيچى از حق كرد و عصيان ورزيد تا آنجا كه شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان عالم شد داستان و صفت چنين نمونه اى از گمراهى را بمردم برسان كه اگر ميخواستيم (يعنى هدايت خيرى در كار بود) با آن آيات او را رفعت مقام مى بخشيديم ولى او دنياپرستى را به خيال جاودان بودن در دنيا انتخاب كرد و برگزيد و پيرو هواى نفس خويش شد. مثال او مثال سگى است كه اگر او را تعقيب كنى (يعنى آن انسان را بيم دهى) يا او را بحال خود بگذارى مثل پارس كردن سگ زبان بيرون ميآورد، اينست مثال و حالات مردميكه آيات خدا را بعد از علم به آنها عملا تكذيب ميكنند- فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون- داستان را كاملا بيان كن شايد ديگران و مردم در آن بينديشند و تفكر كنند».
بعضى از مفسرين- بلعم باعورا- را در اين مثال نام برده اند كه معاصر حضرت موسى و يكى از مخالفين او بوده.
طبرسى از قول امام باقر عليه السّلام نقل ميكند كه فرموده است: «اصل شخص باعور است و سپس خداوند او را مثل زده است براى هر كسى از اهل قبله است
كه سگ بهنگام تشنگى زبان خود را بيرون ميآورد و له له ميكند.
ابن دريد ميگويد- لهث- در معانى- دشوارى- ناتوانى و تشنگى و عطش بكار ميرود.
كه از هواى نفس و شهوات خويش پيروى ميكند و آنرا بر هدايت خدا بر ميگزيند.
ابو مسلم اصفهانى رحمة اللّه عليه ميگويد آيات و علم و دانشى كه بر چنين انسانهاى هوى پرست آشكار ميشود و آنها نمى پذيرند مراد معجزاتى است كه بر- صدق پيامبران دلالت ميكند و آنها مانند فرعونها رو گردان ميشوند، و صفاتى كه در مثال معنى مشبه به آمده همان اوصاف افراد منحرف از حق است، و زبان بيرون آوردن از خشم و تشنگى در سگ تشبيهى است به كسانى كه با زبانشان ديگران را آزار ميدهند و گمراه ميكنند و هم چنين كسى كه قرآن بخواند و به آن هرگز عمل نكند اينان همان دروغگويان و گمراهانند كه در هر زمان وجود دارند بنام هاى علامه پرفسور، عالم و دانشمند كه غالبا زبان دان، مورخ، نژاد شناس، موقعيت شناس، و بگفته فيلسوف الهى كم نظير ملاصدرا، كه چه زيبا بلعم باعوراهاى هميشگى تاريخ را چهره نمائى ميكند ميگويد:
«العلم علمان، عليم باللسان و علم بالقلب، و انى لاستعيذ باللّه الرحمن من رجل شرير عليم اللسان جدول القلب المترفع على الاقران لاجل تقرب السلطان، و الاشتهار عند العوام، و هم العميان عن فهم احوال الانسان، فوا مصيبتا من علماء الجهالة و صلحاء الافساد، الذينهم من علماء الدنيا و جهال الاخرة المتذكر من الاداب صحبة الخلق الناسين لآداب صحبة الرب، المقبلين الى دقايق علوم الدنيا المعرضين عن حقائق علوم الاخر بل اقول ما فتنة فى الدين و خلل فى عقايد المسلمين، الا و منشؤه مخالطة العلماء الناقصين مع حكام الدنيا و السلاطين ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين. آغاز سوره سجده ص 13 ترجمه در صفحات
الهام يعنى رسيدن چيزى بخاطر و دل و ذهن انسان كه از خداى تعالى است و از سوى عالم ملكوت، خدا فرمود:
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها- الشمس/ 8).
اين الهام بمانند نزول فرشته و دميدن در جان و روح تعبير شده است چنانكه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله فرمود: «ان للملك لمّة و للشّيطان لمّة» و باز فرمود «ان روح القدس نفث في روعى» كه اصلش از الهام و رساندن چيزى است كه همان هضم كردن و در جان قرار گرفتن است. (2)- التهم الفصيل ما في الضرع- نوزاد همه شير در پستان مادرش را بلعيد.
فرس لهم- اسبى است كه با سرعت ميدود مثل اينكه با در نورديدنش
41 و 42 مقدمه همين جلد آمده است.
نتيجه اينكه چنين سرنوشتى از دو كردار سر چشمه ميگيرد:
1- دنيا پرستى و خود را در دنيا هميشگى ديدن.
2- پيروى از شهوات و هواهاى نفسانى
ابن منظور تفسير جالبى از آيه- فالهمها فجورها و تقواها- دارد ميگويد در حديث آمده است كه- اسالك رحمة من عندك تلهمنى بها رشدى- ما چيزى را از خدا ميخواهيم كه از رحمت خويش ما را راه رشد الهام كند، پس الهام اينست كه خداوند در جان و روان ما چيزى را الهام كند و برساند كه ما را بر كارهاى نيك برانگيزاند و از كار ناروا دور دارد- يبعثه على الفعل او الترك- و اين نوعى وحى است كه ويژه بندگانى از اوست. (لسان 12/ 554)
زمين را مى بلعد.
(در آيه فوق كه قبلش ميگويد- و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها ضمير- الهم- همان- ما- است كه در برگيرنده همه عوامل به كمال رساننده نفس است كه با فطرت خدائى قابليت مى يابد، مانند (همه عوامل خلقت پدر و مادر، محيط، معاشر، معلم، كتاب، تفكر، عالم و ...).
لهو: آن چيزى است كه انسان را از آنچه كه براى او لازم و مهم است باز ميدارد.- لهوت بكذا- و لهيت عن كذا- هر دو عبارت يعنى با لهو از آن كار باز ماندم. در آيه گفت:
إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ- محمّد/ 36).
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ- العنكبوت/ 64).
از هر چيزى كه زمانى طولانى لذت و تمتع ميبرند- لهو- است و به لهو تعبير شده است خداى تعالى فرمود:
لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً- الانبياء/ 17).
كسى كه- لهو- را لذت بردن از زن و فرزند ميداند مثل اينست كه آن را به قسمتى از زينت زندگى دنيا تخصيص داده است، همانها كه- لهو و لعب- قرار داده شده.
(الهاه) كذا- يعنى او را از آنچه كه برايش اهميت دارد و مهم است باز داشته در آيه گفت:
أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ-/ التكاثر/ 1) (1).
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ- النور/ 37).
(يعنى در خانه هائى كه از نور و هدايت خدا ساكنان آنجا بهره مندند و
چون دين بيان كننده و روشنگر راه رشد و كمال از گمراهى است بنا بر اين تمام موانع رشد و عوامل آنرا بروشنى بيان ميكند چنانكه براى به ثمر رساندن يك نهال يا بذر همين دو كار يعنى برداشتن موانع از آن نهال و ايجاد عوامل بايستى اقدام كرد انسان هم كه نهالى رو به رشد با تمام ويژگى هاى جسمى، روانى، عاطفى فكرى، احساسى هست باين دو موضوع اگر بى توجه شد از راه رشد باز ميماند، واژه هاى مترادف- لغو- لهو- لعب- از سوى خداوند در قرآن بگونه اى نهى از شادى بيان شده كه در- لهو و لغو- شديدتر است زيرا اين سه عامل مانع كمال و رشد آدميت. در سوره جمعه آخرين آيه- لهو تجارتى را كه بازدارنده از عبادت و نماز جمعه و تنها گذاشتن پيامبر است نهى و سرزنش نموده ميگويد- اينان كه موسيقى و صداى طبل و جنگ و رسيدن كاروانيان تجارتى را مى بينند و بسوى او رو ميآورند و ترا تنها در حالت اقامه نماز باقى ميگذارند بدانند كه آنچه از سوى خداست نيكوتر از لهو و تجارت است زيرا او نيكوترين رازقين است- و در آيه فوق هم كه سوره- التكاثر يعنى افزون طلبى و زر اندوزى است ميگويد اين لهو و سرگرمى به متاع دنيا آنها را آنچنان بخود مشغول داشت تا باز پسين ساعات مرگ به گور سپرده شدند و سپس بطور قطع و يقين سرنوشت نكبت بار خود را خواهند ديد و از تكاثرشان و ثروتشان كه چگونه جمع و صرف كرده اند خواهند پرسيد، هم چنين در سوره هاى مؤمنون- همزه- و تبت و آيات متعدد ديگر.
پس- لعب- يعنى بازى در دوران كودكى براى رشد جسم و روان ضرورى است كه نه تنها منع نشده بلكه در احاديث تأكيد هم شده است اما در جوانى و بقيه عمر بازى و سرگرمى ها و كارهاى باز دارنده از حيات و رشد انسانى بگونه نهى
صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك خداوند ميكنند، پاك مردانى و انسانهائى وارسته هستند كه هيچ كسب و تجارتى آنها را از ياد خدا غافل نمى كند، با اقامه نماز و بخشش زكات از مال خويش از روزى كه دلها و ديده حيران و نگران است اينان بيمناكند و به سرگرميهاى باز دارنده از ياد خدا نمى پردازند).
در اين آيه نهى از كار و بازرگانى و زشتى آن نيست بلكه نهى از غرق شدن و بكلى پرداختن به آن است بطوريكه از عبادات و ياد خدا او را باز دارد، چنانكه در آيه گفت:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ- الحج/ 28).
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ- البقرة 198).
اين هر دو آيه در مورد بهره مندى از فضل و رحمت و روزى خداوند در مكه و ايام حج است كه قبلش ميگويد در آن ايام بايستى آنچه را كه ميان زن و شوهر و همسران هست ترك كنند و هم چنين كارهاى ناروا را مثل (دروغ گفتن- مجادله ...) بهترين توشه و بهره مندى تقوى است در آيه:
(لاهِيَةً) قُلُوبُهُمْ- الدنيا/ 3).
ارشادى يادآورى شده است.
پس مال را گر بهر دين باشى حمول نعم مال صالح خواندش رسول
آب در كشتى هلاك كشتى است آب اندر زير كشتى پشتى است
پس اى عزيز دل را از دلبستگى هاى غير الهى پاك دار تا جايگاه نور و معرفت حق باشد نه مركز تصورات مال و متاع دنيا زيرا:
ده بود آن نه دل كه اندر وى گاو خر بينى و ضياع و عقار
يعنى سهو و نسيانى كه ترا از هدفت باز دارد.
لهوه- با فتحه حرف- لام- دانه اى است كه آسيابان در گردونه آسيابش ميريزد تا آرد كند و با ضمّه حرف- لام- بمعنى بخشش است كه تشبيه بهمان معنى اول است:
لهاة- گوشت ته گلو و حلق يا بن دهان.
لات و عزى نام دو بت در جاهليت است اصل واژه- لات- از اللّه است كه حرف- ه- حذف شده است و حرف- ت- در آن درآمده و مؤنث شده تا هشدارى و تنبيهى بر اين امر باشد تا كوتاهى معنى آنرا نسبت به نام خداوند روشن كند، بت پرستان به گمان خود آنرا ديگر- تقرب و نزديكى- خدا قرار داده اند. در آيه گفت:
وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ- ص/ 3).
اين عبارت از آيه سوم سوره- ص- است ميگويد چه بسيار مردمان مجرم و تبهكارى كه هلاك شدند و با ديدن عذاب فرياد ميزدند و حال آنكه در آن هنگام راه فرار و گريزى نيست.
فراء ميگويد تقدير معنى- لات- يعنى زمانى نيست و حرف- ت- زائد است مثل- تمت و ربت-.
علاف (1) ميگويد اصل- لات- لا- حرف نفى است كه حرف- ت- تأنيث
محمد بن هذيل بصرى از پيشوايان معتزله در بصره است كه در اين باره كتابهائى نوشته است در مناظره و جدل دستى توانا داشته با دانشمندى يهودى بنام
بر زمان و مدت اضافه شده است مثل اينكه ميگويد- ليست الساعة او المدة حين مناص- ديگر زمانى و مدتى براى گريز از هلاكت نيست.
اين واژه بصورت فعل- ليت يليت- با حرف- عن- بمعنى رو گرداندن و نقص و كاستى حقيقى است. در آيه گفت:
لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً- الحجرات/ 14).
يعنى اگر مطيع خدا و رسول او باشيد چيزى از اعمالتان نكاهد،- لات و الات- در معنى كمى و نقصان است و اصلش از- رد الليت- است يعنى يك سوى گردن نه تمام گردن. و نيز- (ليت)- بمعنى آرزو و انتظار است در آيه گفت:
لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا- الفرقان/ 28).
و يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً
و يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا- الفرقان/ 27).
ميلاس مناظراتى داشته كه پس از مجاب نمودن ميلاس او مسلمان ميشود و يك كتاب از اين گفتگوها را بنام- ميلاس- ناميده است، علاف در اواخر عمر نابينا و ناشنوا شد ولى باز هم از بحث و مناظره دست برنداشت در سال 227 هجرى از دنيا رفت آرامگاهش در سامراست، (وفيات الاعيان 173 ج 3) خدايشان رحمت كند كه براى استحكام مبانى و اصول اسلام زحماتى شگفت انگيز مى كشيدند و از دنيا به نان جوى قناعت ميكردند. ولى:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوامشان
اين آيات سخن آرزومندانه دوزخيان است كه با ديدن سرنوشت و عذاب اظهار پشيمانى و پريشانى نموده و آرزو ميكنند- اى كاش فلانى را دوست خود نميگرفتم كه گمراهى كند- اى كاش خاك ميبودم و مبعوث نميشدم و- اى كاش راه پيامبر را ميپيمودم و با او ميبودم.
شاعر هم ميگويد:
و ليله ذات دجى سريت و لم يلتنى عن هواها ليت (1)
يعنى- اين مسافرت از آرزوى من كه ميگفتم- ليته- چيزى كم نكرد- وليت در اين شعر بگونه اسم و معرب آمده مثل شاعرى ديگر كه ميگويد:
ان ليتا و ان لوّاعناه آرزو اعراض او را به زحمت انداخت
در شعر اول هم- ليت- مصدرى است كه بجاى اسم فاعل آمده هيچ مانعى مرا از عشقم دور نكرد و برنگردانيد.
لوح از- الواح كشتى گرفته شده، چوبهاى پهن كشتى در آيه گفت:
وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ- القمر/ 13).
در مورد حضرت نوح و كشتى محكم اساس اوست. و هم چنين هر چوب پهنى و هر چيزى كه بر او مينويسند- لوح- ناميده شده يعنى صفحه.
فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ- البروج/ 22).
معنى لوح محفوظ و كيفيت آن بر ما پوشيده است، مگر آنچه را كه از
شعر فوق از- رؤبه است كه ميگويد- در شبى بسيار تاريك راه پيمودم اما از تمايل به او و عشق به او چيزى از من نكاست.
اخبار براى ما روايت شده است كه لوح محفوظ به- نامه و كتاب- تعبير شده است در آيه گفت:
إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ- 5 و 6/ حج).
لوح به ضمه و اشباع حرف لام بر وزن نوح- بمعنى تشنگى است- دابة ملواح- حيوانى كه زود تشنه ميشود و نيز بمعنى جو و هواى ميان آسمان و زمين گروه زيادى لوح در معنى عطش را با فتحه لام ميخوانند و در معنى هوا با ضمه حرف لام اما غير از ضمه جائز نيست.
خداى تعالى فرمود:
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً- النور/ 63).
واژه- لواذا- از لاوذ يلاوذ ملاوذة و لواذ- است (مصدر دوم باب مفاعله) در زمانى بكار ميرود كه كسى با چيزى و در پناه چيزى خود را پنهان كند و بپوشاند و يك نفر يك نفر از پشت چيزى يا كسانى دور شوند و بروند (گروهى از دورويان در زمان اعلان جنگ كفار خود را يكى يكى دور ميكردند) امّا اگر- لواذا- از لاذ يلوذ- باشد مصدرش- لياذ- است لياذ از ثلاثى مجرد و لواذ از باب مفاعله است.
نام معروف لوط پيامبر است و اشتقاقش از- لاط الشى ء بقلبى يلوط لوطا و ليطا- است يعنى وابستگى به دل و جان.
در حديث آمده است كه «الولد الوط» يعنى فرزند به دل و جان وابسته است و نيز ميگويند:
لوم: ملامت و سرزنش انسان از خودش به نسبتى كه در او هست و مستحق آن است فعلش- لمته اسم مفعولش تلوم است در آيه گفت:
فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ- ابراهيم/ 22) (1).
سخن ابليس در قيامت است كه به مجرمين و ستمگرانى كه در راه ديدن عذابند و شيطان را عامل گمراهى خود معرفى مى كنند پاسخ مى دهد مى گويد:
«خداوند شما را بحق و راستى وعده فرمود و من بخلاف حقيقت وعده دروغ دادم دليل من پذيرش شماست پس مرا ملامت نكنيد خود را سرزنش كنيد كه امروز نه من و نه شما فريادرس يكديگر نيستيم من به شرك شما اعتقاد ندارم و ستمكاران امروز معذبند.
و فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ- 32/ يوسف) (1).
و آيه وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ- 54/ مائده) (2).
و فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ- 6/ مؤمنون).
در اين آيه اشاره مؤمنين است كه در سوره مذكور مشخصات آنها را بيان ميكند ميگويد: اينان رستگارند زيرا نماز را با تواضع اقامه ميكنند، از هر كار بيهوده و لغوى دورى مينمايند. هواى نفس و عورت خويش از عمل حرام نگاه ميدارند مگر بر همسران دائمى و موقت قانونى خود كه در آنصورت ملامتى بر انسان نيست، در اين جا بكار بردن ملامت براى اينست كه اگر سرزنش نشده اند چيزى برتر از واژه سرزنش هم بر آنها واقع نشده است.
(الام)- باب افعال بمعنى استحقاق سرزنش است. در آيه گفت:
َبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ وَ هُوَ مُلِيمٌ
در مورد غرق شدن فرعون و سپاهيانش در درياست ميگويد: او در اين غرق شدن و هلاكت شايسته بود و استحقاق آنرا داشت.
(تلاوم)- باب مفاعل از اين فعل ملامت دو طرفه است كه عده اى عده ديگر
آيه دوم سخن همسر سلطان مصر است كه به زنان مصر كه با ديدن حسن يوسف بجاى سيب دست خود را بريدند ميگويد اين همان حقيقتى است كه شما مرا سرزنش ميكرديد.
اين آيه يكى از معجزات غيبى قرآن است كه در باره قومى كه در آينده ميآيند خدا را دوست دارند و خدا هم آنها را، نسبت به مؤمنان متواضع و نسبت به كافران خشم آفرين در راه خدا جهاد ميكنند و در راه دين از نكوهش احدى باك ندارند.
را سرزنش كند. در آيه گفت:
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ- القلم/ 30).
سرزنش دوزخيان از مستكبرين و اعيان از پيروان خويش است. در آيه:
وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ- القيامة/ 2) (1).
انگيزه هاى نفسانى از آغاز تا انجام زندگى رو به رشد چهار مرحله دارد كه در هر مرحله نامى بر روى انسان اطلاق ميشود.
اول: نفس اماره كه حوزه فعاليتش از كودكى آغاز ميشود و نام ما در آن مرحله- بشر- است كه از مجموع آيات قرآن فهميده ميشود، بشر تابع اين حالت است و خبر به بدى و نفس پرستى، افزون طلبى، تعدى به كودكان ديگر، بى تابى و صفات حيوانى، به چيز ديگر توجه كافى ندارد. به پيامبران مى گفتند:
دوم: دوران انسان شدن و رشد عقلى، الهام پذيرى، تحقيق علمى و انگيزه هاى ديگر: كه در اين مرحله همان نفس اماره با تربيت صحيح- نفس ملهمه- يعنى الهام پذير ناميده ميشود، كه با قابليت فكرى و عملى، خداوند به وجودش الهام ميكند كه در كار خير برانگيخته شود و از كار بد دورى كند.
سوم- نفس لوامه- يا حالت ملامتگرى و بيدارى وجدان آگاه انسان كه راغب رحمه اللّه آنرا در متن بخوبى توضيح داد كه بعد از كسب خوبيها اگر باز هم انسانى كه به بنى آدمى رسيده است كار زشتى انجام دهد در دادگاه درونى و از سوى قاضى نفس ملامتگر تنبيه و مؤاخذه ميشود تا مشمول- الم عهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان ... پيمان فطرتش به يادش مى آيد و از همان زشتى- كم هم دورى ميكند.
گفته اند اين نفس همان انگيزه اى است كه در انسانها باعث ميشود فضيلت ها و خوبيهائى بدست آورند و در موقع انجام زشتى ها انسان را علامت و سرزنش ميكند. و اين نفس پائين تر از نفس مطمئنه است.
و باز گفته اند- نفس لوامه- نفسى است كه با اعتماد و اطمينان به خويش آن انسان شايسته و در خور تأديب ديگرى است كه بالاتر از نفس مطمئنه است.
چهارم: مرحله دوم آدم شدن كه در پرتو- نفس مطمئنه- نميتواند به خود اميدوار باشد و براى بازگشت نفس كمال يافته خويش در پرتو انوار فطرت و روح الهى به دايره- ارجعى الى ربك- برسد و در جنة المأوى يا رضوان الهى قرار گيرد.
ملاصدرا حكيم الهى كم نظير ما تعبير جالبى براى اين چهار مرحله نفس در پناه رو الهى دارد ميگويد: النفس جسمانية الحدوث روحانية البقاء.
آغاز بروز و ظهور نفس با تسويه جسم مشمول- اذا سويته و نفخت فيه من روحى ميشود و بعد از گذران مراحل فوق، ديگر جسمانيتى يا اماره بودن و به بدى واداشتن و الهام و ملامت گرى بكلى به آرامش جان تبديل شده و ميگويد
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است روم به روضه اى رضوان كه مرغ آن چمنم
پس جهان با تمام ابعادش كارگاه كمال آفرينى و رشد دهندگى موجودات است.
ليل و ليله بمعنى شب جمعش- ليال- و ليلات و ليائل- است صفت- ليل اليل- و ليلة ليلاء- بكار ميرود- يعنى- شبى بسيار تاريك، اصل- ليله- ليلاه- است بدليل اسم مصغر آن كه- لييله- است در آيه گفت:
وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ- ابراهيم/ 33).
وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى- الليل/ 1).
و واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً- الاعراف/ 142).
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ- القدر/ 1).
و وَ لَيالٍ عَشْرٍ- الفجر/ 2).
و ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا- مريم/ 10).
(كه در قرآن هم ليل و هم ليلة بكار رفته است).
لون بمعنى رنگ است كه در باره رنگهاى سفيد و سياه و هر رنگى كه از اين دو رنگ تركيب شود بكار ميرود.
تلون- در رنگ شدن چيزى بغير از رنگ اصلى آن است گفته ميشود.
در آيه:
وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها- النحل/ 13).
و وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ- الروم/ 22).
كه اشاره به تمام رنگهاى آدمى (نژادها) و اختلاف صورتها كه ويژه هر نژادى غير از نژاد ديگر است (سرخ پوستان، سياه پوستان، سفيد پوستان ...)
با تمام ويژگى رنگ پوستشان و با زيادى نفوسشان، كه اين نژادهاى گوناگون نشانه اى و هشدارى است بر گسترش قدرت خلاقيت خداوند.
گاهى از واژه- لون- به جنس و نوع تعبير شده است، ميگويند- فلانى انواع سخن و حديث را بيان كرد و انواع غذاها را تناول كرد.
لين يعنى نرمى ضد خشونت است، كه در اجسام بكار ميرود و سپس در باره اخلاق و ساير معانى بطور استعاره بكار ميرود.
ميگويند: فلانى اخلاقش ملايم و نرم است و ديگرى خشن و ناملايم، كه اين هر دو صفت گاهى بصورت مدح و ستايش و زمانى بگونه سرزنش و نكوهش به اختلاف موقعيت ها گفته ميشود. در آيه گفت:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ- آل عمران/ 159).
در اثر رحمتى كه از خداوند است و تو رحمة للعالمين هستى با مردم ملايمت دارى.
و ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ- الزمر/ 23).
آنگاه وجودشان و دلهايشان بسوى ياد خدا نرم و مطيع ميشود كه اشاره اى است به پذيرش حق و اذعان به اوست بعد از انكار و دور بودنشان از او و گفت:
ما قَطَعْتُمْ مِنْ (لِينَةٍ)- الحشر.
يعنى آنچه را كه از نخل هاى نورسته قطع كرديد و بريديد. كه واژه- لينه
بر وزن- فعله است مثل- حنطه- كه اختصاص بنوعى خاص از نخل ندارد.
در آيه فرمود:
يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ- الرّحمن/ 22).
اشاره به نعمت هاى دريائى است و گفت:
كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ- الطور/ 22).
گوئيكه مرواريدهائى هستند، جمعش لالى است.
تلألؤ الشى ء- مثل مرواريد ميدرخشد.
گفته شده- لا افعل ذلك ما لالات الظياء- تا زمانى كه تيغه شمشيرها برق ميزنند آنرا انجام نميدهم.
اللّى- يعنى تابيدن طناب و ريسمان مى گويند- لويته- آن طناب را پيچاندم.
لوى يده و رأسه- دست و سرش را پيچاند و روى برتافت- برأسه اماله- آنرا بر گرداند. در آيه گفت:
لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ- المنافقون/ 5).
سرهاشان را برگرداندند- لوى لسانه بكذا- كنايه از دروغ گفتن و غلط گفتن حديث و سخن است. در آيه فرمود:
يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ- آل عمران/ 78.
و لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ- النساء/ 46).
(اين آيات در باره اهل كتاب است كه خواندن آنرا تغيير ميدهند كه بگويند اين ها از خداست و حال اينكه چنين نيست).
(لا يلوى) على احد- در گريختن به هيچ كس توجه ندارد، در آيه گفت:
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ- آل عمران/ 153.
بياد آريد وقتى را كه ميگريختيد و به هيچ كسى توجه نميكرديد. چنانكه شاعر ميگويد:
ترك الاحبّة ان تقاتل دونه و نجا برأس طيمرة وثّاب
(دوستان را كه بايستى در دفاع از آنها بجنگد رها كرد و خود را در حال گريز از مردن نجات داد).
لواء- پرچم است، ناميدن آن به اين واژه براى پيچيده شدن آن با باد است (1).
اللّويه- غذائى كه ذخيره ميشود، و از ديد حاضرين دور ميشود، و- لوى دينه- وامش را بتأخير انداخت- الوى- به پيچش تپه شنى رسيده. (جائيكه شن ها بر بلندى تپه ها دور ميزند).
ابن فارس بجاى- ريح- براى عامل پيچيده شدن پرچم در هوا واژه- رمح- يعنى چوب پرچم را نيز بكار برده است- لانه يلوى على رمحه- (5/ 18 مقاييس)
گفته اند كلمه- لو- براى امتناع چيزى از امتناع ديگر اشياء است كه معنى شرط است: مثل آيه:
قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ- الاسراء/ 100).
لو لا به دو صورت بكار ميرود- اول بمعنى امتناع چيزى و ممانعت آن از وقوع كار ديگر. كه خبرش لزوما حذف ميشود. و در جواب شرط از خبرش بى نياز است مثل آيه:
لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ- سباء/ 31) (1).
اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم. دوّم بمعنى- هلا- كه بعدش فعل ميايد مثل:
1- در معنى امتناع و خوددارى.
2- براى تشويق و برانگيختن.
3- بر سر فعل ماضى براى سرزنش از ترك كردن كارى.
4- در معنى استفهام.
در معنى دوم جملات (هلا- الا- لو لا- لو ما) هم بكار ميرود، در آيه لو لا ارسلت الينا رسولا- اشاره به سخن كسانى است كه خداوند ميگويد: اگر ما پيش از فرستادن پيامبر كافران را عذاب و هلاك ميكرديم ميگفتند چرا رسولى نفرستادى كه از او پيروى كنيم.
لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا- القصص/ 47).
امثال اين گونه آيات با- لو لا- در قرآن فراوان است.
اين كلمه در نفى مطلق بكار ميرود مثل- زيد لا عالم- كه دلالت بر جاهل بودن زيد دارد در سه زمان حال گذشته و آينده بكار ميرود و با اسم و فعل هم همراه است جز اينكه اگر ماضى را نفى كند يا خيل همراهش نيست مثل- هل خرجت- كه پاسخش اگر- لا- باشد خرجت تكرار نميشود. كمتر ميشود كه بعد از- لا- فعل ماضى (ذكر شده باشد مگر اينكه فاصله اى در ميان دو فعل آن باشد مثل:
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى- القيامة/ 31).
يا در دعا مثل- لا كان و لا افلح- نه باشد و نه رستگار شود و از اين قبيل، اما در منفى نمودن مضارع مثل:
لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ- يونس/ 67).
لا- بر سخن مثبت داخل ميشود و گاهى حالت نفى كلام حذف شده را دارد مثل:
وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ- سباء/ 3).
(كه جمله آغاز آيه بعد از- لا في السماء- محذوف است، آيات زير هم بهمين معنى تعبير شده است.
لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ- القيامة/ 1).
و فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ- الواقعة/ 75).
و فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ- المعارج/ 40).
و فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ- النساء/ 65).
و بر اين قرار شاعر ميگويد:
لا و ابيك ابنة العامرى.
او سخن عمر را كه گفته است «لا، نقضيه ما تجانفنا الاثم فيه» (1) باين معنى حمل كرده اند:
روزى را در ماه رمضان افطار كرد و گمان كرد كه خورشيد غروب كرده و باز طلوع كرده، لذا گفت نه، قضايش را وقتى كه به گناهى در آن روز متمايل نشديم بجا ميآوريم، چون كسى به او گفته بود- قد اثمنا- افطار ما گناه بود كه مرتكب شديم گفت- لا- گناه نبود- نقضيه- قضايش را انجام ميدهيم در حقيقت
ابن اثير اين مطلب را اين چنين نقل ميكند كه: «و من حديث عمر رضى اللّه عنه: و قد افطر الناس فى رمضان ثم ظهرت الشمس، فقال نقيضه، ما تجانفنا فيه لاثم» يعنى تمايل به ارتكاب گناه نداشتيم. (النهايه 1/ 307 ابن اثير).
گويا فضاى تاريك افق در مغرب و نبودن زمان سنج و ساعت چنين اشكالى در مناطقى بوجود ميآمده و چون قصد اخطار نابهنگام در بين نبوده، با قضاى آن روز ظن و گمان گناه بر طرف ميشود.
با گفتن- لا- سخن گوينده را رد كرده سپس گفت قضاى افطارش را بجا ميآوريم.
گاهى- لا- براى نهى بكار ميرود مثل:
لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ- الحجرات/ 11).
قومى قوم ديگر را استهزاء و مسخره نكند.
وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ- الحجرات/ 11).
با لقب هاى زشت يكديگر را صدا نزنيد. و هم چنين:
يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ- الاعراف/ 27).
و همينطور:
لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ- النمل/ 18).
و وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ- البقره/ 83).
اين آيه نفى عبادت است از غير خدا تقديرش اينست كه- لا يعبدون- و بر اين معنى:
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ- البقره/ 84).
و آيه ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ- النساء/ 75).
اگر لا تقاتلون بصورت جمله حاليه باشد درست است يعنى- ما لكم غير مقاتلين- چه شده است شما را در حاليكه جنگجوى نيستيد.
حرف- لا- بصورت معيّنى با اسم نكره ذكر ميشود و بصورت نفى قرار ميگيرد مثل:
فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ- البقره/ 197).
يعنى در ايام احرام حج نبايد مرتكب آن اعمال بشويد.
گاهى- لا- در دو كلمه متضاد تكرار ميشود و مقصود اثبات كارى است در ميان آن دو حالت مثل اينكه گفته ميشود فلانى نه ساكن است و نه مسافر در شب- ليس زيد بمقيم و لا ظاعن- كه مقصود اثبات حالى است ميان آن دو، مثل اينكه باز ميگوئيم- ليس ما بيض و لا اسود- نه سپيد است نه سياه و مقصود اثبات حالى ديگر است در آيه:
لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ- النور/ 35).
كه گفته ميشود معنايش شرقى و غربى نيست و باز گفته اند معنايش مصون بودن از افراط و تفريط است.
و گاهى- لا- بدون اثبات چيزى سلب معنى ميكند كه آنرا. اسمى غير مفهوم و حاصل شده ميگويند، مثال- لا انسان- در وقتى كه قصد تو از گفتن اين حمل سلب انسانيت از كسى باشد و بر اين معنى سخن عاميانه مردم است كه ميگويند- لاحد- يعنى لا احد.
يكى از حروف عوامل در زبان است كه معانى مختلف دارد، اوّل بمعنى حرف- جر- كه آنهم انواعى دارد.
1- براى متعدى كردن فعل لازم كه خدمتش جايز نيست مثل.
وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ- الصافات/ 103) (1).
در باره اسماعيل فرزند حضرت ابراهيم عليه السّلام است ميگويد: همينكه ابراهيم در مبارزه با نمروديان دعا كرد كه- رب هب لى من الصالحين- خداوندا
2- نوعى ديگر براى متعدى ساختن بفعل است اما حذفش جايز است مثل:
يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ- النساء/ 26).
و فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً- الانعام/ 125).
كه در يك جا حرف- ل- هست و در قسمت بعدى آيه حذف شده است.
دوم: حرف- ل- در اثبات استحقاق و ملك و تصرف است كه مقصود تصرف عينى و ملك و مال نيست بلكه تصرف و در برگرفتن بعضى از منافع يا تصرف عينى است مثل آيه:
وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- آل عمران/ 189).
و وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- الفتح/ 4).
مرا فرزندى شايسته و صالح عطا فرما- سپس خداوند او را به فرزندى بردبار وعده ميدهد، همين كه به سعى حج روى آورد گفت فرزند من در رؤيا ديدم كه ترا قربانى مى كنم تو چه نظرى در اين رؤيا دارى اسماعيل عليه السّلام پاسخ داد، پدرم بهر چه مأمور هستى انجام ده كه انشاء اللّه مرا از بندگان بردبار و صابر خواهى يافت پس چون هر دو تسليم آزمايش حق شدند و اسماعيل را آماده كرد، خطاب كرديم كه اى ابراهيم تو كارت را انجام دادى و پاداش نكوكاران، بر تو است اين آزمايشى در راه پيامبرى و امامت تو بود و ز براى او ذبح بزرگى آماده كرديم.
دنياى آينده و حال بدانند كه در ايران اسلامى امروزها يعنى سالهاى جنگ با مشركين و كفار ميليونها پدر و مادر و جوانان خداجوى در چنين آزمايشاتى يعنى فرستادن دلبندها و فرزندان خود به جبهه و جنگ در خط سرخ شهادتند و ابراهيم و اسماعيل عليهما السّلام از آنها در شگفتند.
ملك همان تصرف است مثل اينكه به كسى كه چوب بزرگى را بر ميدارد مگوئى تو قسمت خودت را بگير و من سر ديگر چوب را.
اين نوع دوم وجودشان شريف تر و برتر از نوع اول است.
اما- لام- استحقاق مثل آيه:
لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ- الرعد/ 25).
يا وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ- المطففين/ 1).
اين دو آيه مثل آيات: وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ.
و للّه جنود السموات است ولى در و- للّه- حرف لام حقيقت مالك توان خداوند را اثبات ميكند امّا در آيه- لهم اللّعنة- و ويل للمطففين- حرف لام چيزى را بيان ميدارد كه هنوز حاصل نشده است ولى در حكم حصول و قطعى بودن آن است زيرا كافران و كم فروشان استحقاق آن عذاب و سرنوشت را دارند.
بعضى از اديبان علم نحو گفته اند حرف- لام- در- لهم اللعنة- يعنى عليهم اللعنة- بر آنها نفرين و دور باش باد. در آيه:
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ- النور/ 11).
مالكيت و استحقاق را نميرساند و گفته اند حرف- لام- در اين آيه مثل:
بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها- الزلزال/ 5).
است چنين نيست زيرا وحى بر زنبور عسل قرار دادن حالت طبيعى اوست و الهام فطرى به او و اين وحى همانند وحى بر انبياء نيست حرف- لام- در- لها- براى اينست كه تسخيرى و طبيعى بودن خلقت زنبور عسل بيان كند. در آيه:
وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً- النساء/ 105).
معنايش اينست كه بخاطر خيانتكاران با مردم مخاصمه نكن معنايش مثل معنى:
وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ
و حرف- لام- در اين جا يعنى در للخائنين- مثل لامى نيست كه در- لا تكن للّه خصيما- آمده است زيرا- لام- در اين جا يعنى- لا تكن خصيم اللّه- و بر سر مفعول آمده است.
سوم: لام در ابتداى سخن (لام ابتداء) مثل:
لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى- التوبه/ 109).
و لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا- يوسف/ 8).
و لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً- الحشر/ 13).
چهارم: لامى كه در باب- انّ- يا در اسم آن يا در خبر آن داخل ميشود مثل:
إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً- النازعات/ 26).
يا إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ- الفجر/ 114).
و إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ- الهود/ 75).
يا در اتصال به خبر در وقتى كه تقدم بر آن داشته باشد مثل:
لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ- الحجر/ 72).
تقدير آيه اينست كه- ليعمهون في سكرتهم- در بيخود شدن و عقل و خرد رها كردن بهنگام ديدن عذاب در آستانه قيامت سر گردان ميشوند.
پنجم: حرف لام در- ان مخففه- داخل ميشود تا فرقى با- ان نافيه- داشته باشد مثل:
وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا- الزخرف/ 35).
ششم: لام قسم و سوگند كه بر سر اسم در ميآيد مثل:
يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ- الحج/ 12).
يعنى چيزى را بعنوان معبود ميخواند كه زيانش نزديكتر از سود آن است.
حرف لام بر سر فعل ماضى هم در ميآيد مثل:
لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ- يوسف/ 111).
و در فعل مستقبل كه يكى از دو- ن- تأكيد لازم است مثل:
لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ- آل عمران/ 81).
و آيه وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ- الهود/ 111.
در آيه حرف لام در لها جواب- ان- است اما در ليوفينّهم لام قسم است هفتم: حرف لام در خبر- لو- مثل:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ- البقرة/ 103).
و لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ- الفتح/ 25).
و وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا- النساء/ 46).
تا آنجا كه ميگويد: لَكانَ خَيْراً لَهُمْ.
يعنى (اگر يهوديانى كه كتابشان را تحريف ميكنند اگر ميگفتند كه سخن تو را شنيديم و تو را اطاعت ميكنيم و تو هم سخن ما را بشنو و بحال ما بنگر براى آنها نيكوتر بود) و چه بسيار مواقعى كه حرف- لام- در اين جا حذف ميشود مثل- لو جئتنى اكرمتك- اگر ميآمدى احترامت ميداشتم در حقيقت- لا كرمنك- است.
هشتم: لام منادى كه مفتوح است اگر بر سر ندا دهنده باشد مفتوح است و در ندا شونده مكسور.
نهم: لام امر كه اگر ابتداى سخن باشد مكسور است مثل:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ- النور 58).
و لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ- الزخرف/ 77.
و هر گاه بر سرش- واو- يا- ف- در آيد ساكن است مثل:
لِيَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ- العنكبوت/ 66.
و فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ- الكهف/ 29.
و فَلْيَفْرَحُوا يونس/ 58 كه- فلتفرحوا- هم خوانده شده و اگر- ثم- بر آن در آيد هم ساكن و هم متحرك بودن- لام- جائز است مثل:
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ- الحج/ 29 (1).
آيه فوق در سوره حج دستور بجا آوردن عهد و نذر و مناسك خانه خدا است كه يكى از آنها طواف بر گرد بيت اللّه است در دو آيه قبل ميگويد آنانكه بخدا كافر شدند مردم را از راه خدا و از مسجد الحرام كه احترام و احكامش را براى اهل آن ديار و ديگران كه از بلاد مسلمين ميآيند يكسان قرار داديم كه قوميت، نژادپرستى، خودخواهى، خود بزرگ بينى از بين ميرود، اما كسى با ظلم و الحاد به خلق خدا ستم روا ميدارند آنها را عذاب دردناك مى چشانيم.
خواننده عزيز تعجبى نيست اگر آيه فوق را در ماه ذى الحجه نوشتم و در باره اينكه چگونه پيامبر در قيامت از دور شدن از معانى قرآن در ميان قوم خود (اعراب) شكايت ميكند و ميگويد: وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً- 29/ فرقان.
راستى مگر قوم عرب قرآن چاپ نمى كنند در رسانه هاشان قرآن نميخوانند در نمازها از قرآن آياتى تلاوت نمى كنند، دهها تفسير بر قرآن ننوشته اند؟ پس چگونه قرآن را مهجور نموده و از او دور هستند مگر نه اينست كه قرآن براى عمل به آيات و احكام آن است، چهار صد و چهارده بار در قرآن به ايمان و عمل صالح با هم ذكر شده است.
ولى چندين آيات مژده قرآن شناسان و مسلمانان حقيقى كه به قرآن عمل ميكنند، با دوستان خدا دوست و با دشمنان او مى ستيزند چنين امت هائى را هر چند كه از عرب نباشند خداوند به پيامبرش مژده آنها را داده است (سوره جمعه آيه سوم) و ساير سوره ها.
اى خواننده عزيز تقارن ترجمه آيه حج در ذى الحجه چنين حادثه اى كه تو در حال و آينده در كتابها و تواريخ خواهى خواند روى داد، يعنى در روز
جمعه خونين متصديان كعبه و رژيم عربستان سعودى دستور قتل عام زائرين خانه خدا را دادند زنان و معلولين بسيارى را بشهادت رساندند كه چرا از مشركين برائت ميجوئيد؟ آيا اين عمل مهجور گذاشتن آيات و احكام قرآن نيست حادثه اى عظيم رخ داد كه روى خونخوارانى مانند حجاج بن يوسف را سفيد كرد. زيرا او استدلال بر گناهكارى مخالفين خود را از قرآن بيان ميكند و حد اقل آنها را بيخبر و غفلتا آنهم با اين وضع فجيع نمى كشت او يكى يكى ميكشت و اينان در چند ساعت هزاران زائر خدا را شهيد و مجروح كردند كه دل همه مسلمانان را جريحه دار ساخته اند.
اينجاست كه شكوه پيامبر از قوم عرب به خدا حقيقت مى يابد و مى گويد:
رب احكم بينى و بينهم- خدايا ميان من و ايشان حكم فرما.
پايان حرف لام
)
متوع كه مصدر است بمعنى بالا رفتن، و ارتفاع است، ميگويد- متع النهار و متع النبات- روز بالا آمد، گياه رشد كرد. يعنى از خاك سر بر آورد.
وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ يونس/ 98 و نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا- لقمان/ 24.
و فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا- البقره/ 126.
و سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ- هود/ 48.
هر جا كه در قرآن- تمتع در دنيا ذكر شده بر روش تهديد و انذار است براى اينست كه در- تمتع- گستردگى معنى هست- (استمتع)- طلب تمتع است در آيه گفت:
رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ- الانعام/ 128.
و فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ- التوبة/ 69 و فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ- التوبه/ 69 (1)
ترجمه تمام آيه چنين است: خطاب سخن به دنيا پرستان، كفار و دو
و آيه وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ (مَتاعٌ) إِلى حِينٍ- البقره/ 36.
تنبيه و هشدارى است به اين كه براى هر انسانى در دنيا مدت معينى از تمتّع و بهره مندى هست نه دائمى و پيوسته و:
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ- النساء/ 77.
آگاهى و تنبيهى است بر اينكه دنيا در برابر آخرت ناپايدار و موقتى است، از اين رو گفت:
فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ- التوبه/ 38.
يعنى دنيا در جنب آخرت بسيار كم و ناچيز است و:
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ- آل عمران/ 185 اثاث و لوازم زندگى و منزل را هم- متاع- گويند، گفت:
ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ- الرعد/ 17 (2).
چهرگان است ميگويند «شما هم مانند كسانى كه پيش از شما بودند و قويتر هم بودند، مال و فرزندان هم از شما بيشتر داشتند از متاع زود گذر دنيا بهره مند شدند اكنون هم كه نوبت شماست هلاكت خفت بار آنها را فراموش كرده ايد و مانند آنها غرق در دنياپرستى و بهره مندى هستيد كه اعمالشان در دنيا و آخرت نابود گشت و به حقيقت تمام آنها زيانكاران عالمند. (مانند قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و ...)
در اين آيه خداوند مثال زيبائى براى حق و باطل، نابينا و بينا، تاريكى و روشنائى، پرستش غير خدا و توحيد و خداپرستى ميزند ميگويد: (از آسمان باران نازل كرد كه در هر نهرى بقدر وسعت و ظرفيتش سيلاب جارى شد و بر روى
هر چيزى بيك نحو سودى در بر دارد متاع و متعه ناميده شده از اين روى گفت:
وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ- يوسف/ 65.
در باره طعام و غلات برادران يوسف است كه در اين جا متاع ناميده شده و يا ظرفهاشان كه هر دو متاع و لازم و ملزوم يكديگر است زيرا طعام در ظرف قرار دارد. و آيه:
وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ- البقره/ 241.
پس متاع و (متعه) چيزى است كه به زنان طلاق گرفته داده ميشود تا در مدت عده از آنها استفاده كند آنهم با نيكوئى و معروف نه با اكراه و جدال- امتعتها و متعتها- هر دو در يك معنى است، و در قرآن شكل دوم بكار رفته مثل آيه:
فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ الاحزاب/ 49.
و نيز فرمود:
وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ- بقره/ 236.
(در اين آيه شخصيت انسانى مردان و زنان را با توجه به قدرت مالى شان بيان ميكند ميفرمايد: اگر قبل از مباشرت و همبستر شدن زنان را طلاق داديد
آن كفى برآمد همانطور كه با گداختن فلزات براى وسايل يا زينت كفى برآورد اينها مثال حق و باطل است كه آن كف ها از بين رفتنى است اما آب و آن فلزات كه براى خير و منفعت مردم است در زمين باقى ميماند اين مثالها به روشى براى فهم مردم است تا به آنچه كه مانند حق و بينائى وفور و آب فلز سودمند و حقيقت دارد توجه كند.
و مهر مقرر نكرده بوديد، ولى آنها را به چيزى بهره مند سازيد دارا و نادار بقدر توانائيش كه سزاوار مقام نيكوكاران است).
متعه- نكاحى است كه مرد يا زن مقدار معينى را در زمانى معين قرار ميگذارد و تعهد ميكند كه اگر مدت گذشت بدون طلاق جدا شدنى است، (متعه حج) پيوستن عمره به حج است، در آيه فرمود:
فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- البقره/ 196.
ماتع- نوشيدنى و شربت سرخ رنگ است در واقع همان نوشيدنى است كه بخاطر خوبى و پاكيش خورده ميشود و رنگ ويژه آن نيست كه- ماتع- ناميده شده بخاطر خوبى آن است نه رنگ هر چند كه رنگ هم يكى از خوبيهاى آن است.
جمل ماتع- شتر قوى، گفته اند- و ميزانه في سورة البر ماتع (1).
اين واژه كه بصورت تثنيه يعنى- متنان- بكار ميرود دو قسمت بر آمده پشت و كمر است كه مهره ها را در ميان گرفته و بهمين شباهت قسمت بر آمده
تمام شعر كه به نابغه معروف است چنين است:
الى خير دين نسكه قد علمته و ميزانه فى سورة البر ماتع
كه در لسان بدين صورت است:
الى خير دين سنّة قد علمته و ميزانه فى سورة المجد مانع
در هر دو حال وصف دينى است كه احكام و عباداتش در شرافت و مقام و منزلت رجحان و برترى دارد و بهترين دين است.
پشت زمين را هم- متن زمين- گويند- متنته- به پشتش زدم- متن- پشتش قوى است و متين است و از اين معنى عبارات- حبل متين- است در آيه گفت:
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ- الذاريات/ 58.
(براستى كه خداوند رزّاقى قوى و نيرومند است.
رساننده روزى مار و مور اگر چند بى دست و پايند و زور
اين واژه براى پرسش از وقت و زمان بكار ميرود، خداى تعالى فرمود:
مَتى هذَا الْوَعْدُ- الانبياء/ الانبياء/ 38).
و مَتى هذَا الْفَتْحُ- السجده/ 28 (2) گفته اند: قوم هذيل ميگويد- متى كمى- يعنى وسط آستينم و از قول ابو ذؤيب شاعر ميگويند:
شر بن بماء البحر ثمّ ترفّعت متى لجج خضر لهنّ نئيج
(از وسط آب سبز دريا كه سپس بالا آمد و بادهاى تندى بر آن ميوزيد نوشيديم).
بصورت فعل ماضى كه مصدرش- مثول- است يعنى قيام و برخاستن، ايستادن
اين دو آيه از زبان كم باوران و شتاب زدگانى است كه با ترديد و يا با انكار ميپرسند- پس اين وعده پيروزى خداوند كو؟
در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله آمده است كه فرموده:
من احب ان يمثل له الرجال فليتبوّأ مقعده من النّار (1).
تمثال هر چيزى شكل و صورت آن است- (تمثل) يعنى شكل و صورت يافت خداى تعالى فرمود:
فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا
(مربوط به حضرت مريم است ميگويد «آنگاه كه مريم از همه خويشانش به گوشه تنهائى پنهان شد روح خود را بر او بصورت بشرى كامل مجسم ساختيم).
(مثل): سخنى در باره چيزى است كه آنرا با سخنى در چيز ديگر شباهت ميدهد كه ميان آن دو چيز تشابهى هست و يكى از آنها ديگرى را روشن و بيان ميكند و تجسم ميدهد، مثل اينكه ميگويند در تابستان شير فاسد شد، اين مثل سخنى را كه ميگويند، كارت را در وقت مناسب مهمل گذاردى شباهت ميدهد (2)
حديث فوق در مآخذ ديگر باين صورت است كه (من سرّه اين يمثّل له النّاس قياما فليتبوّأ مقعده من النّار.) يعنى كسى كه از برخاستن مردم و ايستادن آنها در حضورش براى او شاد و مسرور ميشود جايگاهش دوزخ است زيرا انگيزه استكبار و تكبر او و خوارى و سبكى مردم ميشود. (النهايه 4/ 294- مجمع/ لسان).
احمد بن محمد ابو الفضل ميدانى در كتاب كم نظيرش مجمع الامثال مينويسد- فى الصيف ضيعت اللبن- در تابستان شيراز دست رفت و ضايع شد در مورد كسى است چيزى را ميطلبد كه در خودش نيست و يا كسى كه بعد از دست نيافتن به مقصود بزرگش به كم قناعت ميكند. (مجمع 2/ 68 ميدانى).
از اين معنى است مثالى كه خداوند مثل زده است آيه:
وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ- الحشر/ 21.
و در جاى ديگر:
وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ- العنكبوت/ 43). چنانكه گفته اند- مثل- دو گونه است:
اول: بمعنى مثل و شبيه مثل شبه و شبه، بعضى گفته اند، مثل و مثل را به توصيف چيزى تعبير ميشود، مثل آيه:
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ- الرعد/ 35.
دوم: عبارت از مشابهت و همسانى چيزى با ديگرى در يكى از جهات معنوى و هر معنى كه باشد و اين عمومى ترين لفظى است كه براى مشابهت دو چيز وضع شده است، زيرا- الند- فقط در مشاركت دو چيز در جوهر آنهاست، و شبه فقط در مشاركت در كيفيت دو چيز است، مساوى هم فقط در مشاركت و همسانى دو چيز در كميّت است، امّا شكل و مشاكله فقط در مشاركت و همسانى مقدار هندسى دو چيز است ولى- مثل- در تمام آن همسانى ها عموميت دارد، از اين جهت هر گاه خداى تعالى از هر وجهى از وجوه ذكر شده بالا ميخواهد نفى تشبيه كند ميگويد:
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ- الشورى/ 11.
و اما چگونه ميان- كاف تشبيه- و مثل- در اين آيه جمع شده است براى تأكيد نفى است تا تنبيهى و هشدارى باشد بر اينكه بكار بردن واژه- مثل و نيز كاف صحيح نيست و لذا با كلمه ليس هر دو امر را نفى نمود. (يعنى مثليت و شباهت
را كه با آن دو كلمه بيان ميشود و صحيح نيست نفى نموده).
گفته اند- مثل- در اين آيه بمعنى صفت است پس معنايش اينست كه همانند صفت خداوند صفتى نيست هر چند كه با بسيارى از صفاتى كه بشرها با آن وصف ميشوند خداوند هم توصيف شود، و آن صفات در باره خداوند بر حسب بكار بردن آنها در باره انسانها نيست، در آيه:
لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى- النحل/ 60.
يعنى ناباوران به خداوند صفات بدى دارند و صفات او متعالى است. خداى تعالى انسان ها را از آوردن مثالهائى در اين مورد منع نموده است.
فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ- النحل/ 74 (1).
بعضى از مفسران گفته اند اين آيه اشاره به منطقى است كه مشركان عصر جاهلى داشته اند (كه شبيه آن در ميان بعضى از مشركان عصر ما نيز ديده ميشود) كه آنها مى گفتند ما اگر به سراغ بتها مى رويم به خاطر اين است كه ما شايسته پرستش خدا نيستيم بايد به سراغ بتها برويم كه آنها مقربان درگاه او هستند! خداوند همانند يك پادشاه بزرگ است كه وزراء و خاصان او به سراغ او ميروند ولى توده مردم كه دسترسى به او ندارند به سراغ حواشى و خاصان و مقربانش خواهند رفت.
اينگونه منطق هاى زشت و غلط كه گاهى در لباس يك مثل انحرافى مجسم مى گردد يكى از خطرناكترين منطق ها است قرآن در برابر اين افكار انحرافى مى گويد مثالى كه متناسب با انديشه هاى محدود و مملو از نقص و عيب است به خدا نسبت ندهيد.
در بحث هاى صفات خدا مخصوصا اين نكته را متذكر شده ايم كه يكى از
سپس ميگويد و هشدار ميدهد بر اينكه او در مورد خود مثل ميزند و ما بايستى به آن روش سخن بگوئيم و مثل بزنيم زيرا گفت:
خطرناكترين پرتگاههائى كه در راه شناخت صفات او وجود دارد پرتگاه تشبيه است يعنى صفات او را با بندگان مقايسه كردن و شبيه دانستن، چرا كه خدا وجودى است بى نهايت از هر نظر و ديگران وجودهائى هستند محدود از هر جهت و هر گونه تشبيه و تمثيل در اينجا مايه بعد و دورى از شناخت او ميشود.
در اينجا لازم است به كلام امير المؤمنين على عليه السّلام در خطبه اول نهج البلاغه توجه نمائيم كه مى فرمايد:
الاحد بلا تأويل عدد لا يشمل بحدّ و لا يحسب بعدّ و من اشار اليه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه و من وصفه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه و من عدّه فقد ابطل ازله كلّ مسمّى بالوحدة غيره قليل.
يعنى او يك است ولى نه يك عددى. هيچ حد و اندازه اى او را در بر نمى گيرد و با شمارش به حساب نمى آيد هر كس به او اشاره كند او را محدود ساخته است و هر كس او را محدود سازد او را تحت شمارش در آورده است هر كس او را با صفتى (زائد بر ذات) توصيف كند او را محدود ساخته است و هر كسى او را محدود سازد او را شماره كرده است و هر كه او را شماره كند ازليت و تقدم او را بر همه چيز از بين برده است هر چيزى كه با وحدت نامبرده شود كم است جز او كه با اينكه واحد است به كمى و قلت موصوف نميشود.
در طول تاريخ بشر كه سراسر پرستش بوده است توحيد خالص توسط انبياء معرفى و شناخته ميشده است ولى گروه مخالف دعوت انبياء بر خلاف توحيد به شرك كه همان تعداد خدايان كه آنهم تصورات و تشبيهات و او هاماتشان بوده است گرايش داشته اند و مؤمنين بر اساس تعليمات و سيره نبوى به خوبى مى دانند كه بايد در شناخت خدا فقط از منبع وحى الهى و راهنمائيهاى راسخين در علم كه
إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ- النحل/ 74.
آنگاه در باره خويش مثلى ميزند ميگويد:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْداً مَمْلُوكاً- النحل/ 75.
در آيه هم تنبهى و هشدارى است بر اينكه او را با صفتى كه بشر را وصف ميكنيم او را هم توصيف كنيم مگر به آنچه خودش خود را وصف كرده است.
در آيه:
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ- الجمعة/ 5.
يعنى ايشان در نادانى خويش نسبت به مضمون حقايق توراة مانند الاغى است كه نسبت به آنچه بر پشت دارد مثل كتابها جاهل و ناآگاه است. و آيه:
وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ- الاعراف/ 176.
ائمه هدى هستند متكى باشند و كسانى كه با قرآن آشنا باشند و به منطق استوار و مستحكم آن وقوف داشته باشند به راحتى مى توانند تشبيهائى را كه التقاطيون و كسانى كه مكتب هاى غير الهى را با اسلام مخلوط كرده اند و از تعبيرات پيرامون خدا و توحيد در اشتباه و گمراهى هستند به آسانى پى ببرند.
و نيز كسانى كه بنام عرفان و تصوف پندار گرايانه به تاويلات و تشبيهاتى خود ساخته و شهوت پرستانه با سخنان موزون و در قالب شعر خداى را به هر چه كه ميخواهند و دوست دارند تشبيه ميكنند و مثالها ميزنند مشمول نهى همين آيه (لا تضربوا للّه الامثال) هستند هر چند نامشان با شهرت هاى شعرى تنديسى و بتى شده باشد. و بگفته غلط آن شاعر قصدشان نهفته اسرار باشد كه موجب گمراهى و انحراف ديگران گردد.
كه در آيه انسان كفر پيشه را كه از هوا و هوسش پيوسته پيروى ميكند به سگى كه در هر حال پارس ميكند تشبيه كرده است كه كمترين فرمى است براى او با سگى كه در هيچ حال از پارس كردن دور نميشود. در آيه:
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً- البقره/ 17.
در اين آيه كسى را كه خداوند نوعى از هدايت و يارى داده است و آنرا ضايع ميكند و با همان هدايت الهى و يارى او به نعمت جاودان كه برايش در نظر گرفته نميرسد به كسى تشبيه ميكند كه در تاريكى آتشى ميافروزد همين كه به او روشنائى داد ضايعش ميكند، باز گونه ميشود و در ظلمت قرار ميگيرد. و آيه:
وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً- البقره/ 171.
در اين آيه چه زيبا مقابله معنى بدون لفظ در تشبيه آورده است ميگويد مثل كفار و هشدار دادن به آنها مثل چوپانى است كه گوسپندان را بانگ ميزند و گوسپندان جز آهنگى در همان حدود بانگ و صدا چيزى نمى فهمند اينان نيز همانند گوسپندانند كه مفهومى از حقيقت ايمان را درك نميكنند، و بر اين معنى گفت:
مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ- البقرة/ 261.
و شبيه لفظى آن فرمود:
َلُ ما يُنْفِقُونَ فِي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيها صِرٌّ
در اين آيه بيهوده بودن بخشش كافران را در دنيا و بخاطر دنيا به باد سردى كه بر كشتزار قومى ستمگر ميرسد و همه را نابود كند تشبيه نموده كه حاصلى
از اين نمونه ها در قرآن امثالى هست.
(مثال:) مقابله چيزى با چيزى ديگر كه همانند اوست يا قرار دادن چيزى در شباهت به آنچه را كه انجام ميشود، (الگو ساختن).
مثله- نقمت و درد و رنجى كه به انسانى برسد و مثالى ميشود براى ديگران مثل- نكال- يعنى مجازات سختى كه عبرت شود. جمعش- مثلات و مثلات- در آيه:
مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ- الرعد/ 6.
كه با سكون حرف- ث- هم خوانده شد مثل- عضد و عضد- يعنى بازو.
إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا يَوْماً- طه/ 104 (1).
و وَ يَذْهَبا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلى- طه/ 63.
يعنى با فضيلت تر كه مؤنث امثل است.
از آن بدست نميايد البته خداوند ستمى به آنها نكرده ولى آنان به نفس خويش ستم ميكنند- و ما ظلمهم اللّه و لكن انفسهم يظلمون، اما آيه قبل بخشش كسانى است كه در راه خدا با ايمان عمل ميكنند و نتيجه كارشان كه همانا سود اجتماعى و خشنودى خداست مانند دانه گندمى است كه به سنبله ميرسد و هفتصد دانه برميآورد.
در آستانه قيامت كه مردم از خاك برخيزند در مورد بودن خويش در دنيا چيزها ميگويند كه در آن حال بهترينشان ميگويند زندگى دنيا روزى بيش نبود.
مجد بمعنى وسعت و گشايش در بخشندگى و بزرگى است، در مورد- كرم- قبلا توضيح داده شد. فعلش- مجد يمجد مجدا و مجادة- است اصل اين واژه از عبارت- مجدت الابل- گرفته شده يعنى شتر به مرتعى وسيع رسيد كه شتربان او را هدايت كرد و به فراخى رساند.
ضرب المثلى است كه ميگويند- في كل شجر نار و استمجد المرخ و الغفار (1).
صفت- (مجيد)- در باره خداوند متعال براى اينست كه فضل و بخشش بى- پايان ويژه اوست، در صفت قرآن گفته است:
ق، وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ- ق/ 1.
ناميدن قرآن باين صفت براى افزونى مضامينى از مكارم و بزرگى هاست كه در آن هست چه از نظر دنيائى و چه از نظر آخرتى، و لذا آنرا با صفت كريم
اين ضرب المثل در مورد كسى است بسيار بخشش ميكند كه به بزرگوارى برسد، و در باره برترى دو چيز بر يكديگر است ابو زيد در- النوادر فى اللغه- مينويسد در چوب هر درختى آتشى نهفته است درخت- مرخ- هم تمام چوبش آتش زنه نيست، بهترين چوب آتش زنه از درخت عفار است و بعد چوب مرخ (همان چوب پنبه كه زود ميسوزد) و شايد در اثر درهم بودن و تراكم شاخه هاى اين درخت و وزش تند بادها آتش سوزى از آنها رخ دهد، شعرا در مورد اين درختان نيز اشعارى عربى و فارسى سروده اند (مجمع 2/ 75 و النوادر فى اللغه).
سعدى گويد:
گو نظر باز كن و خلقت نارنج به بين اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار
وصف كرد و گفت:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ- الواقعه/ 77.
مثل بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ- البروج/ 21.
و ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ- البروج/ 15.
وصف عرش به صفت مجيد براى كثرت و افزونى فيض و بخشش اوست كه واژه- مجيد- در اين آيه با كسره حرف- دال- خوانده شده كه عظمت و شكوه عرش فهميده شود، چنانكه رسول خدا در اين مورد فرمود:
ما الكرسىّ فى جنب العرش الّا كحلقة ملقاة فى ارض فلاة.
(توضيح و تفسير اين حديث در ذيل واژه عرش ص 787 جلد دوّم آمده است).
و بر همين اساس فرمود:
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ- النحل/ 26.
تمجيد: از سوى بندگان به خداوند يادآورى صفات حسنه است و از سوى خداوند به بندگان بخشش و فضيلت دادن اوست.
اصل معنى- محص- خالص شدن چيزى است از عيبى كه در آن هست، مثل- فحص- ولى فحص در ابراز چيزى گفته ميشود از زمانى كه با چيزى در آميخته و او از آن جدا ميشود.
ولى محص- در بيان و آشكار نمودن چيزى است كه با او مخلوط است.
كنم و مواد زائدش را دور سازم. در آيه گفت:
وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا- آل عمران/ 141 (1).
و وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ- آل عمران/ 154.
پس تمحيص اينجا مانند تزكيه كه تطهر است و از اينگونه الفاظ.
در دعا گفته ميشود- اللهم تمحص عنا ذنوبنا- يعنى آنچه از گناهان در ما هست زايل فرما.
محص الثوب- لباس از آلودگى پاك شد،- محص الحبل تمحص- طناب پوسيده شد بطوريكه موى و كركش رفته است- محص الصبىّ- كودك دويد.
محق همان نقصان و كاستى ست و از اين معنى واژه- محاق- در آخر هر ماه گفته ميشود كه هلال بخوبى ديده نميشود امتحق و المحق يك معنى است- محقه- او را ناقص كرد و بركتش و افزونيش را از بين برد. در آيه گفت.
يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ- البقره/ 276.
و يَمْحَقَ الْكافِرِينَ- آل عمران/ 141.
اين آيه مژده اى است بر سپاه مسلمين و مؤمنين در جنگها و جهاد و مبارزه ميگويد: «اگر بشما آسيبى رسيد بدشمنان شما نيز شكست و آسيب سختى رسيد شما نيز بايد مقاومت كنيد اين روزگار در ميان انسانها ميگردد تا مقام اهل ايمان در آزمايشات معلوم شود و آنكه در دستش ثابتقدم است گواه ديگران باشد و خداوند ستمگران را دوست ندارد و تا آنكه اهل ايمان را از هر عيب و نقص پاك و كامل كند و كافران را بكيفر ستمكاريشان برساند- و يمحق الكافرين.
در آيه گفت: وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ- الرعد/ 13.
يعنى پاداش زشتى ها با عقوبت داده ميشود و او سخت عقوبت دهنده است.
عده اى گفته اند، اين واژه از عبارت- محل به محلا يعنى به او بدى كرد گرفته شده.
ابو زيد ميگويد- محل الزمان يعنى خشكسالى و قحطى است- مكان ما حل و متماحل و امحلت الارض- همه در معنى قحطى و خشكسالى است- محاله- مهره هاى پشت جمعش محال- است- لبن ممحل- شيرى كه فاسد شده، ما حل عنه- از او دفاع كرد- محل به الى السلطان- از او سعايت كردند، در حديث هست كه:
لا تجعل القرآن ماحلا بنا يعنى طورى باشد در قيامت قرآن معايب ها ما را (كه باو عمل نكرده ايم) ظاهر كند گفته اند ممكن است- محال از واژه حول و حيله باشد كه حرف- م- در آن زائد است.
محن و امتحان مانند- ابتلاء- است خدا فرمود (فامتحنوهن) كه در واژه ابتلاء توضيح داده شد و گفت:
أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى- الحجرات 3.
مثل آيه وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً.
و اين همان معنى آيه:
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ- الاحزاب/ 33 (1) است.
ترجمه تمام آيات كه خداى تعالى صلاحيت و شخصيت زنان پيغمبر را با اعمالى كه بايد انجام دهند و نبايستى انجام دهند براى آزمايش و پذيرش آنها در موقعيت خاندان پاك پيغمبر بودن را يادآورى ميكند و مشروط به شروطى ميداند ميگويد:
اى زنان پيغمبر هر كس از شما كار ناروائى انجام دهد و آگاهانه اقدام كند عذابش دو برابر است و اگر مطيع فرمان خدا و رسولش باشد و نيكوكارى كند پاداش افزونتر است شما نبايستى مانند ديگران، بى توجهى كنيد و بايستى خدا ترس و پرهيزكار باشيد پس زنهار كه با مردان نرم و مهيج سخن نگوئيد كه بطمع بيفتند.
در خانه هاتان قرار گيريد و بدون ضرورت خارج نشويد، مانند دوره جاهليت خود- آرائى مكنيد نماز بپا داريد به فقيران بخشش كنى و از امر خدا و رسول اطاعت كنيد خدا چنين ميخواهيد كه خانواده اش از هر آلايش پاك باشد و پاك و منزهشان گرداند به ياد آريد آياتى كه در خانه هاتان تلاوت مى شد پند گيريد كه خداوند به خلقش لطف و آگاه و مهربان است، روى سخن ابتدا با زنان پيامبر است ولى در وسط آيه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ- الاحزاب/ 33 با ضمير مذكر آمده است تا تصور نشود كه فقط زنان مشمول آزمايش هستند و خاندان او همانها هستند بلكه با آوردن ضماير (كم) دو بار توجه تمام مفسرين را از هر مذهب بخود جلب ميكند و تا با روايات و دلايل علمى و عقلى حقايق را دريابند. ابن كثير معروف به ابو الفدا از مفسرين بزرگ اهل تسنن كه او را- امام الجليل الحافظ عماد الدين ابو الفدا اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى متوفى 774- نام ميبرند در تفسيرش جلد سوم صفحات 483 تا 485 بيست روايت از- امام احمد- ابن جرير- اوزاعى
محو يعنى از بين بردن اثر، از اين روى به شمال يعنى (باد شمالى) محوة ميگويند زيرا اين باد ابرها را ميراند و محو ميكند، خداى تعالى فرمود:
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ الرعد/ 39.
ابو حاتم- مسلم در صحيح و سايرين نقل ميكند كه- قد وردت احاديث تدل على ان المراد اعم من ذلك- يعنى با توجه به ضماير در اين قسمت از آيات ثابت ميشود كه آيه تطهير عموميتش بيشتر است يعنى خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را در بر ميگيريد. يكى از آن روايات چنين است «حدثنا الامام احمد حدثنا عفان حدثنا حماد اخبرنا على بن زيد بن انس ابن مالك رضى اللّه عنه قال ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله كان يمر بباب فاطمة رضى اللّه عنها ستة اشهر اذا خرج الى الصلاة الفجر يقول الصلاة يا اهل البيت، انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا،- و رواه الترمذى عن عبد بن حميد عن عفان به و قال حسن غريب»، اينان گفتند شش ماه پيامبر براى نماز صبح از درب منزل فاطمه عليها السّلام ميگذشت و با خواندن آن آيه آنها را براى نماز خبر ميكرد.
ابو الفداء بعدا نوزده حديث معتبر ديگر را بهمين ترتيب نقل ميكند كه چندين روايت از- ام سلمه- همسر پيامبر است كه دعاى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را در باره فاطمه، على حسن، حسين عليهم السّلام بنام اهل بيت شنيده است و در باره خودش هم ميپرسد كه ميفرمايند و انت بخير- و ما ميدانيم بگفته راغب رحمه اللّه- ابتلاء- و امتحان عموميت دارد و البته همه فرزندان امامان عليهم السّلام هم از نظر ولايت جز سلسله امامت ديگران در آن سطح نبوده اند از چند فرزند يك امام يكى شان به جانشينى برگزيده ميشد كه در برابر تمام مشكلات و مصائب و مبارزات چون سدّى پولادين بودند و از غير
يعنى (محو و اثبات يا ايجاد و عدم در آفرينش از خداست) بگفته سعدى:
به امرش وجود از عدم نقش بست كه داند جز او كردن از نيست هست
مخر الماء للأرض يعنى قرار گرفتن و پيش آمدن آب در زمين كه آنرا فرا گيرد، چنانكه در مورد حركت كشتى ها ميگويند- مخرت السفينة مخرا و مخورا- در وقتى كه كشتى آب را با سينه اش و جلويش ميشكافد و پيش ميرود.
سفينة ماخره- كشتى رونده جمعش- مواخر- در آيه گفت:
وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ- النحل/ 14.
يعنى (يكى از نعمت هاى خدا در دريا براى شما اينست كه مى بينيد چگونه
خداى نهراسيدند و طمع نورزيدند. و بگفته فرزدق در حضور هشام بن عبد الملك در مكه:
ان عد اهل التقى كانوا ائمتهم او قيل من خير اهل الارض قيل هم
يا بگفته جامى ملا عبد الرحمن:
گر بپرسد ز آسمان بالفرض سائلى من خيار اهل الارض
بر زمان كواكب و انجم هيچ لفظى نيايد الا هم
سپس ابن كثير مينويسد پس از خواندن آيه پيامبر ميفرمود- اللهم هؤلاء اهل بيتى و اهل بيتى حق- ص 483 تفسير اين كثير و همان است كه سعدى ميگويد:
فردا كه هر كسى به شفيعى زنند دست مائيم و دست و دامن معصوم مرتضى
يا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه يا رب بخون پاك شهيدان كربلا
(كليات سعدى اولين قصيده فارسى)
كشتى ها را در آن حركت ميدهد غير از مواد غذائى از حيوانات و سنگهاى قيمتى).
استمخرت الريح- بسمت باد حركت كردم- امتخرت- هم بهمين معنى است، در حديثى آمده است كه:
«استمخروا الرّيح و اعدّوا النبل» يعنى در موقع قضاى حاجت در صحرا وسيله تطهير و سنگها را آماده كنيد و رو به باد بول نكنيد.
ماخور- همان ميخانه است كه خمر ميفروشند،- نبات مخر- ابرهاى تابستانى.
اصل مد كشيدن است و از اين معنى واژه- مدت براى وقت و زمانى است كه ادامه دارد. مدة الجرح- چيزيكه از زخم خارج ميشود، مدّ النهر و مدّه نهر آخر- رودخانه امتداد يافت و رودى ديگر به آن پيوست. مددت عينى الى كذا- به آن چشم دوختم. در آيه گفت:
وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ- الحجر/ 88.
ديدگانت را به آن مدوز، مددته في غيه- و مددت الابل- آب و دانه و آرد به شتر دادم.
امددت الجيش بمدد- سپاه را يارى رساندم- امددت الانسان بطعام- در آيه گفت:
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ- الفرقان/ 45.
آيا نمى نگرى كه پروردگارت چگونه سايه را امتداد ميدهد.
واژه- (امداد) بيشتر در چيزها و كارهاى مورد محبت بكار ميرود ولى مد- در غير آن، مثل آيه:
وَ أَمْدَدْناهُمْ بِفاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ- الطور/ 22 و آيه أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ- المؤمنون/ 55.
يعنى (چنين مى پندارند كه ما او را به مال و فرزندان يارى ميدهيم).
وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ- النور/ 12.
و يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ- آل عمران/ 125 (1) و آيات أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ- النمل/ 36.
و وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا- مريم/ 79.
و وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ- البقره/ 15 و آيه وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ- الاعراف/ 202.
برادران شان در گمراهى آنها را مدد كنند.
و (وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ) مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ- لقمان/ 27.
اشاره به يكى از امدادهاى الهى است ميگويد: آرى اگر شما شكيبائى و استقامت در جهاد پيشه كنيد و پرهيزكار باشيد در وقتى كه كفار بر سر شما شتابان و خشمگين يورش برند خداوند با هزاران فرشته و با پرچمى كه نشان سپاه اسلام است بمدد شما فرستد.
اما در باره دريا كه ميگويند- مده نهر آخر- اين كلمه از امداد نيست زيرا واژه- مد- گاهى هم در سود و خوبى و هم در زمان و ناپسند بكار ميرود، و اين همان عبارت- مددت الدواة- است، دوات را براى نوشتن پر كردم. در آيه گفت:
وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً- الكهف/ 109.
كه همين معنى اخير است.
مدينه بر وزن قبيله بمعنى شهر است كه در نظر بعضى از دانشمندان جمع آن مدن است- مدنت مدينة- شهرى ساختن گروهى ديگر حرف- م- را زائد ميدانند (زيرا بگفته ابن فارس تنها همين كلمه- م- د- ن- ريشه آن است). در آيه گفت:
وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ- التوبه/ 101.
و آيه وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ- ياسين/ 20.
و دَخَلَ الْمَدِينَةَ- القصص/ 15.
مرور كه مصدر است يعنى گذشتن و عبور كردن در آيه گفت:
وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ
اين آيه كه يكى از صفات عباد الرحمن- يا بندگان خداست اينست كه ميگويد اگر به كار لغو يا سخن بيهوده وادارشان كنند از آن كار يا سخن خوددارى ميكند و اگر لغوي را بشنوند آنرا براى ديگران باز گو نميكنند و اگر لغوى ديدند از آن رو گردان ميشوند. در آيه گفت:
فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا- يونس/ 12.
در اين آيه- مر يعنى اعراض ميكند و رو گرداند چنانكه در آيه ديگر گفت:
وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ- اسراء/ 83.
(در آيه يكى در بر طرف شدن زيان و سختى از انسان و دومى يعنى به نعمت رسيدن اوست كه ميگويد هر دو حالت را فراموش ميكند و از آن روى بر ميتابد گوئى كه خداى را نخوانده بود).
(امررت الحبل)- ريسمان را تابيدم پس- مريمر و ممر- همان مفتول پيچيده شده است. گفت:
ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى- النجم/ 6.
از عبارت- فلان ذو مره- است يعنى محكم و بهم تافته- مر الشى ء و امر- تلخ شد و از اين معنى اصطلاح و ضرب المثل- فلان لا يمر و ما يحلى- گرفته شده يعنى او نه تلخ است و نه شيرين در آيه گفت:
حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً (فَمَرَّتْ) بِهِ- الاعراف/ 189 در باره باردار شدن زنان است كه در آغاز سبك وزن است و بتدريج سنگين ميشود كه بمعنى- استمرت- نيز هست يعنى او را تحمل كرد و برداشت- (مرّة)
و مرتين- جزئى از زمان است يك بار و دو بار گفت:
ينقضون عهدهم فى كلّ عام مرّة- الانفال/ 56.
يعنى پيمان خداى را در هر سال يكبار نقض ميكنند.
و وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ- التوبة/ 13.
آغاز خلقت در اولين بار است.
و إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً- التوبة/ 80 در مورد منافقين است ميگويد اگر هفتاد بار براى ايشان استغفار كنى.
و آيه:
إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ- التوبة/ 83.
اشاره به نرفتن به جهاد و جنگ است.
و سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ- التوبه/ 101 يعنى عذاب دنيا و آخرت.
ثَلاثَ مَرَّاتٍ يعنى سه بار.
اصل مرج بمعنى آميختن و آميزش است و- مروج- همان اختلاط و در هم آميختگى است ميگويند- مرج امرهم- كارشان پيچيد و- مرج الخاتم في اصبعى- انگشتر در انگشتانم قرار گرفت- مارج- اسم فاعل آنست- امر مريج- كار آشفته و در هم- غصن مريج- شاخه مختلط و متراكم. خداى تعالى گفت:
فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ- ق/ 5.
مرجان مرواريد كوچك است گفت:
كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ- الرحمن/ 58.
و آيه مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ- الرحمن/ 19.
از همان معنى مرج يا آميختگى است به زمينى هم گياه فراوانى دارد و چهار پايان در آن ميچرند- مرج- ميگويند. در آيه:
مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ- الرحمن/ 15 يعنى زبانه و شعله آتش آميخته با دود و- امرجت الدابة في المرعى- حيوانات را رها كردم تا در مرتع بچرند.
مرح- شدت شادى است اما- فرح- افزونى و گستردگى آن است. در آيه گفت:
وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً- الاسراء/ 37 (1) كه مرحا نيز خوانده شده يعنى در زمين سر مست و غرق در شادى عبور نكنيد اما- مرحى- براى تعجب بكار ميرود.
اين دستور يكى از حكمت هاى عملى است كه لقمان همان برده سياه پوست كه يك سوره در قرآن بنام اوست به فرزندش ميگويد: اى پسرم- بردبارى و استقامت در راه تربيت و هدايت خلق نشانه اى از عزم ثابت در امور جهان است، هرگز با تكبر و خودخواهى از مردم رخ بر متاب و در زمين با غرور و سرمستى و تبختر حركت نكن كه خداوند هرگز متكبر خودپسند را دوست ندارد، او در همين دستور در مورد كسانى كه با ماشين مغرورانه و خودپسندانه در آب و خاك بسرعت عبور ميكنند و باعث آزار ديگران هستند كاملا مطابقت دارد.
در آيه گفت:
وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ- الصافات/ 7.
مارد و مريد از انسان ها يا شياطين آنهائى هستند كه از خيرات و نيكى ها بى بهره و دورند. شجر امرد- درخت بدون برگ و بار و- رملة مرداء- زمين ريگزارى كه گياهى در آن نميرويد- امرد- به كسى ميگويند كه موى بر چهره ندارد و نوجوان است در حديثى هست كه بهشتيان نوجوانند- كه اگر بظاهر واژه حمل شود اما گفته اند معنايش اينست كه آنها از شائبه ها و زشتى ها عارى هستند. چنانكه ميگويند «مرد فلان عن القبايح» او از زشتى ها دورى كرد.
در آيه گفت:
وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ- التوبه/ 101.
اهل مدينه بر نفاق گرويدند و از خير رو گردان شدند. و آيه:
َرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ
سخن بلقيس است زمانى كه بدرگاه حضرت سليمان قرار ميگيرد، كه ميگويد اين قصرى است از آينه صاف و چون زنى حق جو بود ايمان ميآورد و ميگويد- اسلمت مع سليمان-.
شجرة مرداء- درختى كه عريان است واژه- في مجدل شيد بنيانه- يزل عنه ظفير الظافر.
(شعر از اعشى است قصرى را توصيف ميكند ميگويد در قصرى سخت محكم و استوار كه دست و چنگال در ديوارهاى آن ميلغزد و فرو نميرود) مارد- قلعه ى
معروفست در ضرب المثل ها گفته اند- مرد مارد و عز الابلق- (1).
اين را قدرتمندى ميگويد كه نتوانسته به اين دو دژ محكم دست يابد.
مرض يا بيمارى خارج شدن حالت مزاج انسان از اعتدال است كه ويژه انسان است بيمارى يا مرض دو گونه است اول بيمارى جسمى چنانكه در آيه گفت:
وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ- الفتح/ 17.
جمعش مرضى است گفت:
وَ لا عَلَى الْمَرْضى- التوبه/ 91.
دوّم بيماريهائى مانند- رذيلت و هرزگى- نادانى- ترس- بخل و حسد- نفاق و دو روئى و غير از اين ها از صفات اخلاقى در آيه فرمود:
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- البقره/ 10.
و أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا- النور/ 50.
و وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ- التوبه/ 125.
مفهوم اين آيه در آيه زير آمده است كه:
اين ضرب المثل در مورد كسى است كه به چيزى در اثر عظمت و استحكام آن دسترسى پيدا نميكند.
مارد قلعه ى محكمى بوده سرزمين- دومة الجندل- و ابلق قصر سموال است كه- زباء- ملكه جزيره نميتواند آنها را فتح كند لذا ضرب المثل فوق را بيان ميكند يعنى ضعف از من نيست قلعه ها محكم است. (مجمع الامثال 1/ 126)
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً- المائده/ 64.
اين آيه كه در باره كفر و نفاق و طغيان قوم يهود است، واژه نفاق و كفر و ساير رذيلت هاى اخلاقى آنها به مرضى تشبيه شده است كه يا مانع درك فضيلت ها در آنهاست مثل بيمارى جسمى و بدنى كه از رشد و كمال جسم جلوگيرى ميكند و يا اينكه آن پليديهاى عقيدتى و فكرى شان مانع هدايت شدن و رسيدن به حيات اخروى است كه در آيه زير آن زندگى جاودانه و سعادتمندانه اشاره نموده ميگويد:
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ- العنكبوت/ 64.
و يا اينكه بخاطر تمايلات نفسانى بر اعتقادات ناپسند است چنانكه بدن مريض به غذاهائى كه برايش مضر است تمايل دارد و بخاطر همين انگيزه هائى كه در ذهن و عقيده بصورت بيمارى و مرض ظاهر ميشود ميگويند «دوى صدر فلان و نخل قلبه» يعنى دلش از احمقى فاسد شده قلبش از صفات زشت تباه و فاسد گشته پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود:
«اىّ داء ادوا من البخل».
چه دردى از بخل و حسادت بدتر است.
شمس مريضة- در وقتى كه چيزى مثل ابرهاى خورشيد گرفتگى او را تاريك كند. امرض فلان في قوله- عارضه اى برايش پيش آمد- تمريض- سرپرستى بيماران كه معنيش رفع بيمارى از اوست، مثل- تغذيه- يعنى بيرون كردن خاشاك يا هر چيزى از چشم.
مرء و مراه و- امرو و امراة يعنى زن و مرد و زنان و مردان- در آيه گفت:
إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ- النساء/ 176.
و كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً- مريم/ 8 مروّت كمال مردانگى است مثل- رجوليه- كما مرد شدن، مرى: سر معده و- كرش- آنچه كه از معده به حلقوم متصل است و خود شكنبه- مرو الطعام و امرا- غذائى كه با موافقت طبع آدمى و شيره مرى و دستگاه گوارش است. در آيه گفت:
فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً- النساء/ 4 به گوارائى بخوريد.
مريه- دو دل بودن و ترديد داشتن در كارها كه از شك اخص است در چهار آيه زير:
وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ- الحج/ 55 و فَلا تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِمَّا يَعْبُدُ هؤُلاءِ- هود/ 109.
و فَلا تَكُنْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِهِ- السجده/ 23.
و أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ- فصلت/ 54 امتراء و مماراة- يعنى استدلال كردن در چيزى كه دو دلى در آن هست و براى اثبات صحت يا نادرستى آن به دليل متوسل شوند در آيه گفت:
قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ- مريم/ 34.
و بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ- الحجر/ 63.
و أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى- النجم/ 12 فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً- الكهف/ 22 اصل- واژه- مراء- از عبارت- مريت- النافة- گرفته شده يعنى براى شير دوشيدن پستانش را دست ميزنى.
اسمى است غير عربى و نام مادر حضرت عيسى عليه السّلام.
ابر روشن، مزنه هم قسمتى از آن ابر است در آيه گفت:
أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ- الواقعه/ 64.
ابن مزنه- هلال ماه است كه از خلال ابرها ظاهر ميشود، فلان يتمزن- او سخى است مانند ابر- مريت فلانا- او را به ابر تشبيه كردم- مازن- تخم مورچه.
مخلوط كردن مايعات و شربت ها و نوشيدنى ها، مزاج- چيزى است كه ممزوج شده، خداى تعالى فرمود:
مِزاجُها كافُوراً- الانسان/ 5 و وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ- المطففين/ 27 و مِزاجُها زَنْجَبِيلًا- الانسان/ 17
اين تشبيهات براى نوشابه هاى بهشتى است كه ميگويد بسيار معطر و خنك و گاهى گرم است (كافور گياهى خوشبوست كه شباهت به بوى خوش شكوفه خرما دارد- ابن دريد- ميدانى- ابن سيده- ازهرى- ابن منظور).
لمس كردن مانند مس كردن است ولى- لمس- براى يافتن چيزى است كه اشياء را لمس ميكنند و دست ميزنند هر چند كه يافت نشده باشد، چنانكه شاعر ميگويد: و المسه فلا اجده.
جستجو كردم و لمس كردم ولى نيافتم.
مس- در موقعى گفته ميشود كه با ادراك و حواس لامسه همراه باشد و به نكاح بطور كنايه ميگويند- مسها و ماسها- در آيه گفت:
وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ- البقرة/ 236.
يعنى اگر قبل از همبسترى زن را طلاق داديد. و گفت:
لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ- البقره/ 237 گناهى بر شما نيست اگر قبل از همبسترى زن را طلاق دهيد) كه- تماسوهن- نيز خوانده شده.
أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ- آل عمران/ 47 (چگونه فرزند خواهم داشت و حال اينكه بشرى مرا لمس نكرده است و مس- كنايه از نكاح است، گاهى بطور كنايه- مس- بمعنى جنون و ديوانگى است گفت:
كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ- البقره/ 275
(مثل كسيكه ابليس او را مخبط و ديوانه كرده است. بهر آزار و اذيّتى كه به انسان برسد مس گويند مثل آيه:
وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ- آل عمران/ 24.
و مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ- البقرة/ 24 و ذُوقُوا مَسَّ- القمر/ 48 و مَسَّنِيَ الضُّرُّ- الانبياء/ 83.
و مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ- الصاد/ 41 و مَسَّتْهُمْ إِذا لَهُمْ- يونس/ 21 و وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ- النحل/ 53.
دست ماليدن به چيزى و بر طرف كردن اثر از آن، پس به هر دو اثر يعنى پاك شدن دست بوسيله حوله يا پاك كردن اثر چيزى از آن شى ء- مسح- ميگويند- مسحت يدى بالمنديل- با دستمال و حوله دستم را پاك كردم- مسيح- سكّه نقره اى بدون نقش (كه در اثر دست بدست شدن صاف شده است).
كردم. در آيه گفت:
وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ- النساء/ 43.
مستحته بالسيف- كنايه از زدن با شمشير است چنانكه مسست نيز همين معنى را دارد. در آيه گفت:
فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ- ص/ 33.
(سليمان عليه السّلام شروع كرد به دست زدن پاها و گردنهاى اسبان).
گفته اند كنيه دجال- (مسيح)- است زيرا يك طرف صورت خود را ميپوشاند كه روايت شده يك طرف صورتش چشم و ابرو ندارد.
در باره ناميدن حضرت عليه السّلام به مسيح ميگويند:
1- براى اينست كه او زياد در زمين ميگردند زيرا در زمان او گروهى به- مشائين و سياحين- مشهور بودند كه براى تبليغ نظراتشان در زمين مسافرت ميكردند.
2- يا بعلت اينكه بيماران پوستى را مسح ميكرد و شفا ميداد.
3- بعلت اينكه در موقع زائيده شدن بدنش ممسوح بود يعنى چرب.
4- بعلت اينكه در زبان عربى مسيح همان مشوح است كه بعربى مسيح شده است مثل موسى كه عبرانى موشى است.
5- بعضى گفته اند ناميدن حضرت عيسى عليه السّلام به مسيح بخاطر اينست كه چشم چپ او پوشيده و ممسوح بوده چنانكه چشم راست دجال چنين است مقصود اينست كه نيرو و انگيزه خوبيها مانند- علم و عقل و بردبارى و اخلاق جمل و نيكو در دجال پوشيده و محو شده- ولى در حضرت عيسى انگيزه و نيروى پليدى مثل نادانى آز و طمع و ساير اخلاق زشت محو شده و پوشيده شد.
عرق اندك بدن را هم- مسيح ناميده اند- پلاس پاره را هم- مسح- گفته اند كه جمعش مسوح و امساح است.
زشت شدن طبيعت و اخلاق و دگرگونى شكلى به شكل ديگر، بعضى از حكما گفته اند- مسخ- دو گونه است اول- مسخ عينى كه ويژه صورت و طبيعت ظاهرى است.
دوم- مسخ اخلاقى و صفات درونى كه در هر زمانى براى انسان حاصل ميشود. باين معنى كه انسان داراى اخلاقى پست و ناپسند از صفت حيوانات ميشود مثل اينكه از شدت حرص و آز چون سگ و يا از پليدى چون خوك و خنزير و يا از بى خبرى و جهالت چون گاو شود.
و خداوند بر يكى از اين دو وجه در آيه گفت:
وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ- المائده/ 60.
و لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَكانَتِهِمْ- يس/ 67.
كه شامل هر دو معنى مسخ ميشود هر چند كه در معنى مسخ طبيعى و جسمى بيشتر بنظر ميرسد- مسيخ- غذاى بى مزه شاعر گفت: و انت مسيخ كلحم الحوار (1)
شعر از رقبان اسدى است و هر دو مصراعش چنين ست:
و انت مسيح كلحم الحوار فلا انت حلو و لا انت مرّ
تو مانند گوشت نوزاد شتر بى مزه هستى- مسخت الناقه- لاغرش كردم- ما سخى- تيرانداز كه اصلش از منسوب بودن او به قبيله اى كه نامش ماسخه است گرفته شده مثل هر حداد و آهنگرى كه هالكى ميگويند.
كمربندى كه از شاخه نخل بافته ميشود- يمسد- بافته ميشود در آيه گفت:
حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ- مسد/ 5.
امرأة ممسودة زنى خوش قامت و قوى.
امساك يعنى حفظ كردن و يا دل بستن به چيزى، خداوند فرمود:
فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ- البقره/ 229.
و يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ- الحج/ 65.
يعنى آن را از سقوط حفظ مى كند.
و (استمسك) بالشي ء- وقتى است كه قصد دريافت و تعلق به چيزى باشد.
خداى تعالى فرمود:
فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ- الزخرف/ 43 (1).
تو از بس بى مزه هستى مانند گوشت نوزاد شتر نه شيرين است و با مزه و نه تلخ و غير قابل خوردن. (تهذيب- لسان- مقا).
تمام آيه چنين است: پس تو بقرآنيكه به تو وحى ميشود تمسك بجوى زيرا- انك على صراط مستقيم- كه البته تو بر راه راست هستى و هدايت ميكنى.
و گفت: أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ- الزخرف/ 21.
يا اينكه كتابى قبل از قرآن بآنها داده شده كه بآن دل نبسته اند- (تمسكت) و مسكت- هر دو يك معنى است گفت:
وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ- الممتحنة 10.
يعنى هرگز متوسل به حفظ كفار نشويد.
امسكت عنه كذا- مانعش شدم- گفت:
هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ- الزمر/ 38.
(آيا بت ها ميتوانند رحمت خدا را باز دارند) بطور كنايه- امساك- يعنى بخل و مسكه- از طعام و نوشيدنى يعنى با مزه و رمق- مسك- دست بند و النگو و مسك- پوست و بشره بدن.
در آيه گفت: أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ- الانسان/ 2.
يعنى مخلوطى از خون و عبارت از چيزى است كه خداى تعالى آنرا نطفه قرار داده است از نيروهاى گوناگونى كه در آيه زير بآن اشاره فرموده كه:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ- المؤمنون/ 12.
تا عبارت- خلقا آخر- (1) (كه اشاره به روح خدائى در انسان و وجه تمايز او يا سائر موجودات است.
خلقت انسان و كيفيت تماس وجودى او با ساير موجودات روى زمين يكى از مسائل و مجهولاتى بوده كه بشر همواره در صدد كشف اسرار آن بر آمده و
جابجا شدن و انتقال از مكانى به مكانى ديگر همان- مشى- است كه با اراده انجام ميشود. خداى تعالى فرمود:
دانشمندان عربى هنوز انسان را موجودى ناشناخته ميدانند (الكسيس كارل- انسان موجودى ناشناخته است اما اسلام عزيز و قرآن مجيد و عظيم مسلمين صفات موجودى انسان را با عوامل درونى و سازنده او برايش بيان ميكند: كه قرآن كتابى (خدا- شناسى- جهان شناسى و انسان شناسى است) در سوره انسان اساس وجود او را- إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ- معرفى ميكند كه بدانيد اين موجود آميخته اى از مواد گوناگون است كه پس از خلقت مجدد يعنى به جهان آدميت با نفخه روح خدا وارد شد- ابعادى به پهناى خلقت دارد، بدنيا ميآيد با لوحى و وجودى از دانشها تهى ولى با عقل ذاتى و خدائى از اين مرحله- كنجكاوى- حق جوئى- فهم پژوهشگرى- آغاز مى شود. آنقدر مينگرد تا بفهمد و دنياى بى انتهاى وجودش سيراب شود، از اين جا سازندگى خلاقيت تفكر- عشق و شور به حق و رسيدن به واقعيات يعنى از غريزه- به خواستن- تمايل و گرويدن- جذبه و دوستى- شدت دوستى يا عشق و سپس پرستش بحركت خود ادامه ميدهد، ميخواهيم ميگرويم- مجذوب ميشويم- عشق ميورزيم و سپس ميپرستيم، كه اگر راهنمايان الهى بكمك عقل طبيعى و خدائى او رسيدند و او هم خود تلاش كرد خوبيها را ميخواهد- به خوبيها ميگرود- مجذوب خوبيها ميشود و بآنها عشق ميورزد و سپس خدا پرست ميشود كه نفسش در اين حركت به كمال ميرسد و همان است كه خداوند فرمود- فتبارك اللّه احسن الخالقين- و آقاى پى ير روسو در آغاز كتاب تاريخ علوم و صنايع و اختراعات ميگويد- انسان در پهنه خلقت تنها موجودى ست كه ميسازد و ابزار سازى ميكند- او ديگر نمى فهمد و اينطور اين چه عاملى در درون دارد كه
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ- البقره/ 20.
و فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ- النور/ 45 تا آخر آيه.
و يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً- الفرقان/ 63.
و فَامْشُوا فِي مَناكِبِها- الملك/ 15.
و گاهى واژه- مشى- بصورت كنايه به سخن چينى گفته ميشود. گفت:
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ- القلم/ 11.
و بطور كنايه به نوشيدن- مسهل- گفته ميشود، شربت مشيا و مشوا- داروى مسهل خوردم.
ماشيه- چهار پايان- امرأة ماشيه- زنى كه فرزند زيادى دارد و ولود است:
به تمام صفات خدائى رو ميآورد و- علم، حكمت، قدرت، رأفت، بخشش، خلقت حيات، قيام در امور، عزت، تعالى، تربيت، تملك، زيبائى، كمال، ابديت و جاودانه شدن- ما به اتكاء قرآن مى فهميم كه خداوند فرمود:
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا- براستى كه گذشت زمان اين حقايق را چه زيبا به اثبات رساند كه با كرامت انسان خداوند او را بر خشكى و دريا مسلط كرد او را از پاكى ها روزى رساند و بر بسيارى از موجودات برترش داد پس ما دو بعد را هم بعدى طبيعى و بعدى الهى بگفته مولوى كه چه زيبا اثبات روح خدائى در انسان نموده ميگويد:
ميل تن در سبزه و آب روان زان بود كه اصل تن آمد از آن
ميل جان اندر حيات و در حى است چونكه حى لا مكان اصل وى است
به هر بلدى مصر گفته ميشود كه ممصور يعنى محدود باشد، مصرت مصرا- يعنى شهرى ساختم. دوّمين معنى مصر- حد و مرز است چنانكه يكى از شرايط خريد و فروش منزل در قبيله- همر- اين بود كه مينوشتند- اشترى فلان الدار بمصورها- يعنى فلانى خانه اى با اين حدود خريد، شاعر ميگويد:
و جاعل الشمس مصرا الاخفاء به بين النهار و بين الليل قد فصلا (1)
در آيه گفت:
اهْبِطُوا مِصْراً- البقرة/ 61 (2).
شعر از عدى بن زيد است ميگويد، خورشيد را آنچنان محدود آفريده است كه ناپيدائى در آن نيست و ميان شب و روزش فاصله اى هست.
استدلال حكيمانه قرآنى و دقيقى از محمد بن بحر ابو مسلم اصفهانى در اين قسمت از آيه هست كه شيخ طبرسى رحمه اللّه و فخر رازى آنرا ذكر كرده اند و اين ابو مسلم اصفهانى بنوشته ياقوت در معجم الادباء يا ارشاد الاديب و سيوطى در بغية الوعاة تفسيرى در 14 مجلد بنام جامع التأويل لمحكم التنزيل داشته كه بعد از حمله مغول مفقود شده است شيخ طوسى در باره تفسير او و خودش بعد از ذكر آثارى كه قبل از تبيان نوشته شده نقادى ميكند و سپس ميگويد:
«و اصلح من سلك فى ذلك مسلكا جميلا مقتصدا، محمد بن بحر ابو مسلم الاصفهانى و على بن عيسى الرتانى است فان كتابيهما اصلح ما صنف فى هذا المعنى» و براستى نظراتش فصل الخطاب است مثلا در باره هبوط آدم كه همه مفسرين آنرا سقوط و نزول معنى كرده اند ابو مسلم ميگويد:
«هذه الجنة كانت فى الارض ...» باغى كه آدم در آن سكنى گزيد در زمين
همان شعر معروف است كه بخاطر سبكى در لفظ آنرا منصرف يعنى با تنوين بيان كرده و گفته اند بلكه مقصود شهرى از شهرهاست- معاصر- يعنى
است و هبوط همان انتقال از مكانى به مكانى ديگر است چنانكه خداوند فرمود:
(اهبطوا مصرا) زيرا آن جنة يا باغ اگر همان بهشت موعود و دار ثواب بوده كه آدم در آن بوده آنجا جنة الخلد است و نبايد از وسوسه شيطان به آدم غرور برسد.
دوم اينكه كسى كه در بهشت خلد داخل شود از آنجا خارج نميشود زيرا فرمود (و ما هم منها بخارجين).
سوم اينكه ابليس كه از سجده بر آدم امتناع كرد لعنت شد يعنى (دور شد و ملعون شد) ديگر با غضب الهى قدرت ندارد كه به بهشت خلد برسد.
چهارم اينكه جنة و بهشت موعود خانه پاداش و ثواب است و نعمتش فنا ناپذير چنانكه فرمود (اكلها دائم) و وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها تا اينكه گفت (عطاء غير مجذوذ) نعمتش مقطوع و كم شدنى نيست.
پنجم اينكه خداوند آدم را در زمين آفريد و از زمين آفريد و ديگر چيزى از انتقال او به آسمان نفرموده و اگر چنين بود يادآورى آن از بزرگترين نعمت ها است كه ذكر ميكرد. (3/ 3 التفسير الكبير و مقدمه تبيان) البته أبو القاسم بلخى هم همين نظر را دارد.
بايد براى تحقيق بيشتر محققين و تأييد نظر ابو مسلم اصفهانى اضافه كنم كه در آيه هاى 133 آل عمران و 21 حديد خداوند ميفرمايد:
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ.
و سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ.
بشتابيد و مسابقه بگذاريد بسوى مغفرت پروردگارتان و بسوى بهشتى كه پهناى آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و براى پرهيزكاران مهياست).
چيزيكه ميان دو نهر يا آب فاصله شود.
مصرت الناقة- وقتى است كه با انگشتان دست در اطراف پستان شتر براى دوشيدن حاضر شوى و بدوشى- امتصار- كم كم بر گرفتن و دوشيدن- ثوب ممصّر- جامه و لباس خوش رنگ و پر رنگ.
ناقة مصور- شترى كه نميگذارد شيرش دوشيده شود. حسن گفته است- مانعى نيست اگر گوسپند يا بز را قبل از زائيدن بدوشند- مصير- معده و دستگاه گوارش است كه از- صار- است و مصير- اسم مكان يعنى جاى طعام است.
مضغه يعنى پاره اى گوشت بقدرى كه جويده شود و پخته نباشد، شاعر گفت:
يلجلج مضغة فيها انيض- گوشت ناپخته اى را مرتّب ميجويد، اسمى است صفت براى آخرين حالت جنين و كودك در رحم بعد از علقه بودن.
فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ، مُضْغَةً، فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً.
و آيه مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ- الحج/ 5.
مضاغه: باقيمانده گوشت در دهان- ماضغان- دو فك بالا و پائين، مضاوخ دو گوشه كمان مفردش مضيغه.
مصدر اين فعل- مضى- و مضاء است يعنى گذشتن و رفتن كه هم در اجسام و هم در رويدادها بكار ميرود خداى تعالى گفت:
وَ مَضى مَثَلُ الْأَوَّلِينَ- الزخرف/ 8.
و فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ- الانفال/ 38.
آبى كه فرو ميريزد- يوم مطر و ماطر و ممطر- روزى بارانى، و امطر و ممطور- دشت و دره پر آب- مطرتنا السماء و امطرتنا- آسمان بر ما باران نازل كرد يا آسمان ما را بارانى كرد.
و ما مطرت فيه بخير- يعنى هر چه از او به من رسيد خير بود، گفته اند:
فعل سه حرفى- مطر- در باره خير و بركت و باران رحمت است، اما- امطر- در مورد عذاب است در آيه گفت:
وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ- الشعراء/ 173.
و وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ- النمل/ 58.
و وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً- الحجر/ 74.
و فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ- الانفال/ 32.
مطر و يمطر- باب تفعيل و تفعل- از اين واژه بمعنى رفتن است مثل:
ذهاب المطر- رفتن باران.
فرس ممطر- اسب تيزرو كه مثل باران تيز و تند است، مستمطر- طلب- كننده باران و جاى روشن باران كه به خواهنده خير تعبير ميشود شاعرى گفت:
فواد خطاء و واد مطر- پس جائى گناه آلوده و مكانى خير و خوبى.
خداى تعالى فرمود:
ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى- القيامة/ 33 (1).
يعنى پشت كردن و با تكبر عبور كردن.
مطية- مركب سوارى- امتطاء- سوار شدن بر مركب- مطو- دوست قابل اعتماد كه وجه تسميه اش از همان پشتيبانى و پشت گرمى:
اين كلمه يعنى (با) اقتضاى جمع بودن دارد يا در مكان مثل- هما معا في الدار- آنها با هم در خانه اند يا در زمان مثل- ولدا معا- با هم زائيده شدند.
يا در معنى تضايف يا اضافه شدن مثل- برادر و پدر- كه هر كدام برادر ديگرى دارد و او هم برادرى، و يا در شرافت و رتبه و مقام ثمل- هما معا في العلو- در بزرگى با هم هستند يا هر د بزرگند. واژه- مع- اقتضاى معنى نصرت و يارى دارد كه مضاف اليه او همان يارى شده و منصور است در آيه گفت:
لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا- التوبه/ 40 كه ضمير- نا- مضاف اليه- مع- منصور و يارى شده است يعنى خداوند
در باره رفتار ناپسند ابو جهل است ميگويد، وحشت زده و گناه آلوده در قيامت كسى است كه در دنيا حق را تصديق نكرد نماز و طاعت حق بجا نياورده خداى را تكذيب كرد و از حكمتش رو گرداند آنگاه با تكبر و نخوت بسوى خانواده خويش بر ميگردد واى و صد واى بر تو، آيا انسان مى پندارد كه او را مهمل و بى- تكليف از ثواب و عذاب آفريده اند آيا بدوران نطفه گى خويش چه قبل از آن و چه بعد از آن كه از همان نطفه و خون همسران و دوزخ نر و ماده آفريده شد ياد نميكنند- أَ لَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى- آيا چنان آفريدگارى كه از هيچ انسان را بهمه چيز رسانيد قادر نيست كه پس از مرگش زنده اش كند.
ناصر و يارى كننده ماست و در آيه:
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا- النحل/ 125.
و وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ- الحديد/ 4.
و إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ- البقره/ 153.
و أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ- البقره/ 147.
و سخن حضرت موسى عليه السّلام كه گفت:
إِنَّ مَعِي رَبِّي- الشعراء/ 62.
رجل امعة- كسى است كه در شأن اوست كه به هر نفر مى گويد من با تو هستم، معمع- صداى لهيب آتش است و همچنين دلاوران جنگى، معمعان- سدّ جنگ.
در آيه گفت: وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ- الانعام/ 143.
معز- گله بزها- چنانكه- رضين- گله گوسپندان است.
رجل ما عز- مرد عصبى مزاج- را معز و معيزاء- جاى سخت و خشن- استمعز في امره- در كارى جدى است.
ماء معين- آب چشمه و گوارا و زلال و جارى- معن الماء- آب جارى شد و آنرا- معين گويند- اما مجارى آب را- معنان- گويند- امعن الفرس- اسب
بسرعت دور شد- امعن بحقى- حقم از دستم رفت.
فلان معن في حاجته- در نيازش و كارش سعى كرد و كوشيد. گفته شده در- ماء معين- معين از عين و چشمه گرفته شده و- م- زائد است.
بغض و كينه شديد از كسى كه كار بد ميكند و تو او را در مشيت كارى مى بينى.
فعلش- مقت مقاتة- اسم فاعل مقيت است كه در ثلاثى مزيد هم- مقيت و ممقوت است. در آيه گفت:
إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِيلًا- النساء/ 22.
كه زشتى و تبهكارى و روش ناپسند هر سه با هم ذكر شده ازدواج مرد با زن پدرش- نكاح المقت- ناميده شده، مقبث- اسم فاعل از قوت است.
اشتقاق واژه مكه از اين واژه از عبارت- تمككت الفطم- گرفته شده يعنى مغز استخوان را در آوردم.
امتك الفصل- نوزاد تمام شير پستان مادرش را مكيد و خورد- تمكك- بمعنى استقصاء و پى جوئى است.
از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده كه «لا تمكوا على غرمانكم» (1).
حديث فوق در مآخذ مهم ديگر مثل مجمل- لسان- نهايه و مقاييس.
بصورت (لا تملكوا ...) آمده است بهر حال معنى حديث اشاره به يك امر انسانى اجتماعى اخلاقى و الهى دارد ميگويد به بدهكارانتان سخت بگيريد كه در معيشت به
نام مكه و نامگذارى آن براى اينست كه هر ستمگرى را هلاك ميكند و او را ميگويد. خليل بن احمد كه درود خداى بر او باد ميگويد- نام مكه بخاطر در وسط زمين قرار گرفتن آنجاست مثل مغز در وسط استخوان.
مكوك- پيمانه اى است كه با آن شربت و آب مينوشند و مايعات را وزن ميكنند مثل- صاع-.
مكث- يعنى پا بر جا بودن در حالت انتظار، فعلش مكث و مصدرش- مكث است در آيه گفت:
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ- النمل/ 22.
و إِنَّكُمْ ماكِثُونَ- الزخرف/ 77.
و آيه فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا- طه 10 (1).
مضيقه دچار شوند به آنان ارفاق كنيد تا گشايش حالشان كه عينا اين حديث تفسير آيه اى است از قرآن كه در ذيل- عسر- و آيه وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ شرح داده شد همه احاديث و روايات كه از زبان دوست و دشمن بنام رسول خدا و امامان نقل شده بايستى بقرآن عرضه شود تا قطعى الصدور بودنشان با قطعى بودن هدايتشان روشن شود (ج 1 اصول كافى) چنانكه در ذيل واژه- عقل- عبارت نهج البلاغه كه بصورت- العلم علمان- آمده با آيه صريح قرآن مقايسه كه همان الفعل فعلان صحيح است.
موسى (ع) به خانواده اش گفت آتشى ديدم اندكى مكث كنيد كه بروم يا قدرى از آن برايتان بياورم و يا بجائى راه يابم.
مكر يعنى با حيله و نيرنگ كسى را از مقصدش دور كنند و برگردانند كه دو گونه است- مكر پسنديده كه بوسيله آن قصد كار خوبى بشود در اين معنى گفت:
وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ- آل عمران/ 54.
و مكر و حيله مذموم و ناپسند كه كسى كار زشتى را قصد كند.
وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ- فاطر 43.
و وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا- الانفال/ 30.
و فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ- النمل/ 51.
اما در مورد حيله خوب و بد آيه:
وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً- النمل/ 50.
بعضى گفته اند- مكرى كه از سوى خدا براى كار نيك است همان مهلت دادن به بنده است تا از امور دنيائى و متاع دنيوى بهره مند شده و تمكين يابد و جزايش را به بيند.
از اين جهت على عليه السّلام فرمود: «من وسع عليه دنياه و لم يعلم انّه مكر به فهو مخدوع عن عقله».
يعنى كسى كه دنيا برايش توسعه داشت و نفهميد كه بدست آوردن افزون بر نياز از متاع دنيا براى او فريبى است كه گرفتار نيرنگش شد، و براى كار نيك
چنين وضعى دارد نه پرداختن به اعمال قبيح چنين كسى عقلش او را فريب داده كم خرد است.
مكان در نظر زمان شناسان جائى است كه چيزى را در بر ميگيرد، و در نظر عده از متكلمين مكان عرض است كه عبارت از اجتماع دو جسم اشغال كنند و در بر گيرنده و لذا سطح جسم اشغال كننده بر ديگرى محيط است، پس مكان در نظرشان مناسبت ميان شى ء و مكان است. در قرآن گفت:
مَكاناً سُوىً- طه/ 58.
و إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً- الفرقان/ 13.
يعنى در مكان تنگى از دوزخ افكنده شوند.
ميگويند- (مكنت) و مكنت له فتمكن- جايش دادم و قرار گرفت، در آيه گفت:
وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ- الحج/ 41.
وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فِيهِ- الاحقاف/ 26.
أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ- القصص/ 57.
و وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ- القصص/ 6.
و وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ- النور/ 55 (1)
ترجمه تمام آيه كه يكى از مژده هاى بزرگ و پيش گوئى آينده خداپرستان نيكوكار است چنين است ميگويد:
و در باره جايگاه انسان در آغاز خلقتش گفت:
فِي قَرارٍ مَكِينٍ- المؤمنون/ 13.
امكنت فلانا من فلان- او را برترى دادم- مكان و مكانة- هر دو يك معنى است خداى تعالى فرمود:
اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ- الانعام/ 135.
و ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ (مَكِينٍ)- التكوير/ 20.
يعنى داراى تمكن و قدر و منزلت- مكنات الطير و مكناتها- آشيانه پرنده- مكن- تخم سوسمار-.
خليل بن احمد ميگويد: مكان بر وزن مفعل از كون بمعنى هستى گرفته شد. و براى كثرت استعمال در سخن بصورت فعال بكار رفته و گفته اند- تمكن و تمسكن- جايگزين شد مثل تمنزل- منزل گزيد.
نوعى صداى پرنده كه مثل سوت زدن است، فعلش- مكا الطير يمكو مكاآ- است يعنى سوت كشيدن در آيه گفت:
خداوند بكسانى كه مؤمن و نيكوكار هستند وعده فرموده كه در زمين خلافتشان دهد چنانكه پيشينيان صالح جانشين گذشتگان خود شدند از خلافت جانشينى دين پسنديده آنها راى بر ساير دين ها تمكين عطا كند و بهمه مؤمنان بعدا ترس و انديشه از دشمنان ايمنى كامل دهد تا بدون شرك و شائبه اى آنجا خداى راى بيگانگى پرستش كنند و هر كس بعد از آن كفر ورزد به حقيقت همان فاسقان تبهكارند.
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً- الانفال/ 35 (1).
تنبيه و هشدارى است كه اين كار اجراى صداى پرنده است با كمى آواز- مكاء- پرنده كوچكى است.
ملت مثل زين است و اسمى است براى آئين كه خداوند براى بندگانش مقرّر داشته و بر زبان انبياء جارى شده تا با عمل كردن به دين خدائى به قرب و جوار حق برسند، تفاوت معنى ملت با دين در اينست كه- ملة- فقط به پيامبرى اضافه ميشود كه آن آئين باو مستند است مثل:
فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ- آل عمران/ 95 و اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي- يوسف/ 38.
واژه- امت- به خداوند و هر كدام از امت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله اضافه نميشود فقط در حاملين دين (پيامبران) بكار ميرود نه به ديگران مثلا- مله اللّه، ملتى، مله زيد- هيچگاه گفته نميشود بلكه دين اللّه و دين زيد بكار ميرود همانطور كه-
اين آيه كه بازگو كننده روش ناپسند كفار است از آيات تربيتى قرآن است، كفار همين كه صداى تكبير و صلوات درود جمع مسلمين را ميديدند، دو را- دور ميايستادند حتى در خانه كعبه و براى خنثى كردن صداى مسلمين آنها شروع به كف زدن و سوت زدن ميكردند و بدبختانه يكى از سوغاتيهاى غرب و شرق براى امت هاى اسلامى همين روش كف زدن است كه پاره اى از ملت ها كور كورانه از آنها تقليد كرده اند و خوشبختانه در انقلاب اسلامى ما فرهنگ غلط بيگانه با تمام عوارضش در جامعه ما مطرود شده است.
الصلاة ملة اللّه- گفته ميشود يعنى نماز ملة خداست بمعنى- دين- بلكه واژه دين بكار ميرود.
اصل ملة از (املال) است يعنى نوشتن نامه خداى تعالى در مورد نوشتن معاهده وام و پيشه و داد و ستد ميفرمايد:
وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ- البقره/ 282.
فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ- البقره/ 282.
يعنى اگر مديون در اثر كم خردى و ناتوانى نتوانست امضاء كند يا بنويسد سرپرست او اين كار را انجام دهد.
گفتن- ملة- بمعنى دين باعتبار چيزى است كه خداوند تشريع فرموده.
ولى بكار بردن- دين- در اين مورد به اعتبار كسى است كه آنرا اقامه ميكند و به آن عمل مينمايد زيرا معنى- دين- طاعت و بندگى و عبادت خداست- اما- ملّة با فتحه حرف- م- بمعنى آتش است و خبز مله- نانى كه روي آتش مى پزند،- مليل- چيزى است كه در آتش مياندازند، مليله- حرارتى كه انسان احساس ميكند- مللت الشى ء- از آن دلگرم شدم- امللته من كذا- او را وادار نمودم بر اينكه از آن كار دورى كند، در سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و اله آمده است كه: «تكلّفوا من الاعمال ما تطيقون فانّ اللّه لا يمل حتّى تملّوا».
از انجام كارها آنچه را كه طاقت و توان داريد بپذيريد و خود را بآن ها وادار كنيد زيرا خداوند تا شما رو گردان نشويد و اعراض نكنيد از شما اعراض نميكند.
در اين حديث ملالت براى خداوند اثبات نميشود بلكه مقصود اينست كه
شما ملول ميشويد و به خداوند ملالت نميرسد. (1).
ملح يا نمك آبى است كه طعمش دگرگون شده منجمد شده است، ميگويند با نمك است در وقتى كه طعم و چيزى تغيير كند. و اگر نمك مايع باشد ميگويند- ما املح- آبى نمكين و شور- ماء مالح- گفته ميشود خدا فرمود:
وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ- الفرقان/ 53.
ملحت القدر- در ديگ نمك ريختم ولى- املحتها- با نمك خرابش كرد.
سمك مليح- شور ماهى سپس از لفظ ملح يعنى با نمك ملاحه استعاره شده است، رجل ملح- مرد بسيار خوشروى.
كسى كه امر و نهى مردم در تصرف اوست، و اين امر ويژه سياست انسانهاست از اين روى- ملك الناس- گفته ميشود نه- ملك الاشياء- و در آيه: ملك يوم الدين تقديرش ملك در روز جزاست از اين روى در آيه ايكه فرمود:
طريحى در ذيل اين حديث ميگويد، بعضى از شارحين حديث گفته اند:
در زبان عرب براى معارضه فعل به فعلى ديگر از همان لفظ اول بهره ميگيرند هر چند كه در معنى اين دو لفظ مشابه مخالف باشند مثل آيات:
يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ
و جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها و نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ پس معنى حديث فوق اينست كه خداوند مثل انسانها از بنده اش اعراض نميكند تا اينكه بنده او از قيام به طاعت خدا ملول شود و به اعراض از تكليف و خدمت مبتلا شود.
(5/ 474) مجمع البحرين)
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ- مؤمن/ 16 (ملك) با كسره حرف- م- دو گونه است:
اول: ملكى كه مالكيت و سرپرستى و حكومت را ميرساند.
دوم: ملكى كه نيرومندى كسى را نشان ميدهد خواه سرپرستى بكند يا نكند. در مورد اول آيه:
إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها- النمل/ 34 است يعنى قدرت ملكى و حكومتى كه فساد انگيز است و در مورد دوم آيه:
إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً- المائده/ 20 در اينجا نبوت و پيامبرى را بطور خاص و ملك و شاهى را بطور عام بيان كرده است.
معنى ملك و پادشاهى در اينجا نيروئى است كه بوسيله آن كسى براى سياست و حكومت داوطلب ميشود نه اينكه همه را خداوند متولى و حاكم كار مردم قرار داده باشد زيرا چنين كارى با حكمت الهى منافات دارد، چنانكه گفته اند- لا خير في كثرة الرؤساء- در بسيارى از سرپرستان و سلاطين هيچ خيرى نيست.
بعضى گفته اند: ملك- اسمى است براى هر كسى كه قدرت بر سياست و اداره امور دارد اين قدرت يا تسلط بر نفس خويش است كه اين كار با ثبات و پايدارى با زمام قدرت نفس و برگرداندن او از هواهاى نفسانى همراه است.
و يا اينكه بر غير خود قدرت دارد خواه زمامدار بشود يا نشود. در آيه گفت:
فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً- النساء
/ 54) (1) يعنى ملك و حكومتى الهى ملك حق هميشگى و ازلى خداوند است لذا گفت:
لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ- التغابن/ 1.
و گفت قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ- آل عمران/ 26 (2).
و (2) يكسونگرى، محدود نگرى، مجردنگرى و بالاخره به خودنگرى در تفسير و تأويل آيات قرآن سر آغاز تمام سرگردانى ها ايجاد نيروها، تائيد ستمگران و فرعونيان و قارونيان تاريخ كشورهاى اسلامى بوده و هست. آيات فوق و دهها آيه ديگر كه به قدرت ها و حكومت الهى و غير الهى اشاره دارد همواره مورد توجه بوده، چون هر جامعه اى بناچار حكومتى لازم دارد تا اداره شود، سؤال اينست كه آيا حكومت هاى غير الهى كه از راه كشتار، تبعيض، ستمگرى، كفر، كاخ نشينى، مبارزه با پيامبران و كشتن آنها، خونريزى ها برقرار ميشود ميتواند حكومتى مورد رضاى خدايا از سوى او باشد، اشعرى مذهب ها كه كارشان استحكام بخشيدن و اميدوار كردن حكومت هاى جابرانه بنى اميه و بنى مروان و بنى عباس در تاريخ اسلام بوده آيه 26 آل عمران- قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ را با اصرار تمام و چشم پوشى از صدها آيه ديگر قرآن كه از حكومت عدل و قسط و ايمان سخن ميگويد با انديشه هاى از پيش ساخته و برگزيده خويش در تفسير مجرد و محدود آيه فوق قلمفرسائى ميكنند، نمى فهمند كه پايان آيه ميگويد- بِيَدِكَ الْخَيْرُ- بگو اى خداوند همه خير و نيكى ها از تو است نه شر و بدى، نه فتنه و ستم، نه تبعيض و زور و نه حكومت قارونى و عاد و ثمودى و نمرودى و فرعونى، اگر چنين بود چرا خداوند پيامبران را به جنگ و مبارزه و هدايت اينان دستور ميداد، از آغاز سوره آل عمران بحث بر سر عقيده اى است كه قوم نژاد پرست يهود پيامبرى با حكومت الهى را
پس ملك و زمامدارى، حكمرانى بر چيزى است كه تعريف شده و ضبط شده است و ملك با كسره- م- مثل و جنسى است براى زمامدارى و ملك، بنا بر اين هر ملك ملكى است و هر ملك ملك نيست (ملك عام است و ملك خاص ملك قدرت و نيروست ولى ملك حكمرانى با قدرت است) گفت:
وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً- الفرقان/ 3.
ارثيه و حق خود ميدانستند و با دلايل قرآنى اين عقيده پوچ رد ميشود كه حكومت الهى ارثى نيست و چنانكه راغب رحمه اللّه در بالا گفت- و الملك الحق الدائم للّه- و در آيه اى هم گفت لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ اين حق را بهر كه ميخواهد و برميگزيند و حكمت او اقتضا ميكند مى بخشد تا آنها يعنى پيامبران و جانشينان به حق آنها، حكومت را در راستاى خواست خداوند كه همان- وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ- است با عدالت و برادرى و برابرى در حقوق مناسب كه حق جانشينى خداوند يعنى خليفة الهى در زمين است بر آورده كنند، در برابر عدل، ظلم است و در مقابل ايمان و عزت، كفر و ذلت، آنكه مؤمن است و در راه خدا زندگى ميكند مشمول- وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ- است خواه حاكم و خواه محكوم خواه در حكومت حق باشد خواه در دوران باطل و ستم- بهر حال خدا- پرستان عزيزند و عزت آنهاست اگر گروهى نپذيرند ذليلند و خوار پس حكومت حقيقى و عزت الهى با انگيزه الهى و درونى حاصل ميشود و نقطه مقابلش نه حكومت حق است و نه عزت، بلكه قدرت اهريمنى و خوارى حقيقى است و چون اينان هم از طبيعت و موجودات و نعماتى كه همه از خداست بهره ميبرند هر چه دارند در واقع از آنها نيست و مالك آنها هم نيستند بلكه بگفته حكيم نظامى گنجوى از زبان پيامبر در نامه او خطاب به خسروان خداوند پندار و اين فرعونيان زمان و تاريخ كه حتى بخاطر همان تصورات نابخردانه خود را خداى روى زمين هم ميدانند ميگويد:
خدائى نايد از مشتى پرستار خدائى را خدا آمد سزاوار
و أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ- يونس/ 31.
و لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا- الاعراف/ 188.
مبين در خود كه خودبين را بصر نيست خدا بين شو كه خود ديدن هنر نيست
خدائى كادمى را سرورى داد مرا بر آدمى پيغمبرى داد
شيخ طوسى در تفسير گرانقدر تبيان در ذيل آيه 26 آل عمران قل اللهم مالك الملك ... مينويسد:
بلخى و جبائى ميگويند جائز نيست كه ما بگوئيم خداوند حكومت را به فاسقين و بدكاران عطا ميكند زيرا حكومت كارى بس بزرگ است كه از سياست و تدبير با بخشش مال زياد همراه است و خداى فرموده لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ و حكومت از بزرگترين عهد و پيمان خدائى است، پس مراد از- ملك- پيامبرى و حكومت خدائى است و جاهل را بر عالم حق سياست نيست. بلخى استدلال ميكند و ميگويد كسى كه در باطن كافر و فاسق است حكومتش غير الهى است.
(تبيان 3/ 430) پس خداوند مالك هر ملكى است مالك دنيا و آخرت است و مالك نبوت و پيامبرى و در اين آيه اشاره به همين حكومت الهى و پيامبرى است اين قول از سعيد بن جبير و مجاهد است كه تمام تفاسير آنرا نقل كرده اند.
بمقتضاى حكمت و مصلحت از جباران به قهر كه مقدماتش را خود با ستمگرى فراهم كرده اند ميگيرد، كافر و فاسق هر چند هم با زور و نيرنگ و قدرت غلبه كنند- فليس ذلك بملك يرتبه اللّه- اين حكومت خدائى نيست زيرا گفته است لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ در پاسخ حضرت ابراهيم كه بعد از نبوت و امامت و حكومت مى پرسد- و من ذرّيتى- آيا تبار من هم مشمول اين عهد يا حكومت الهى خواهند شد جوابش- لا ينال عهدى الظالمين است كه نه خير چنين نيست.
و در آيات ديگر- (ملكوت)- ويژه قدرت و ملك خدائى است مصدر- ملك- است كه حرف- ت- مثل رحموت و رهبوت در آن وارد شده است، گفت:
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- الاعراف/ 185.
چگونه ممكن است حكومت هاى جور و زور و نيرنگ و ستم از بخشش خدا باشد و حال اينكه خداوند دستور داده است دست آنها را از حكومت كوتاه كنيد و ملك را از آنها بگيريد- اين استدلال از بلخى است.
(مجمع البيان 1/ 428) در آيات 28 به بعد تكرار ميشود كه لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ ...
نبايد اهل ايمان مؤمنان را واگذارند و كافرانرا سرپرست و دوست خود بگيرند و هر كس چنين كند رابطه او با خدا مقطوع است باستثناى مواردى كه از شر آنها بر حذر بمانيد و بدانيد بازگشت همه بسوى اوست.
خداوند براى توجه دادن كسانى كه حتى مقدمات حكومت غير الهى را از قبيل- تكاثر- فرعونيت- رزق هاى نامشروع ستمگرى- اشاعه فساد و جهالت- تبعيضات و خاندان پرورى را باز هم از خدا ميدانند در چندين آيه تكرار ميفرمايد كه: وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ 57 بقره ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
117 بقره و 160 اعراف/ 7 توبه إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ 44/ يونس/ 101 هود 33/ نحل 18/ نحل 9/ روم.
كه اين ستم ها چه در ظالم و چه بر مظلوم از خود انسانهاست كه يا ستمگرند و يا ستم پذير- ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ.
پس ميگوئيم و با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله همصدا ميشويم كه- الهى بيدك الخير- و لذا على عليه السّلام فرمود: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق».
(مملكت)- قدرت و سرزمين هائى است كه قدرتمند مالك آن است و مملوك در عرف زبان بردگانند كه تحت سيطره ملك هستند گفت:
عَبْداً مَمْلُوكاً- النحل/ 75 ميگويند- فلان جواد بمملوكه- يعنى به آنچه دارد بخشنده است.
ملكه- ويژه قدرت بوده است- فلان حسن و الملكه- يعنى نيكى به زير- دست در قرآن- ملك العبيد- يعنى دست گفت:
لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ- النور/ 58 و أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ- النساء/ 36 و أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ و مملوك بوسيله پادشاهى يا نيكوكارى و يا قدرت ثابت ميشود.
ملاك الامر- چيزى از كار كه بآن اعتماد ميشود، ميگويند: القلب ملاك الجسد- سلامتى دل و قلب آرامش بدن است.
ملاك التزويج و املكوه- آنرا به همسرى برگزيد- همسر به قدرتى كه در سياست و تدبير منزل بكار ميرود تشبيه شده است و بهمين جهت گفته اند: كاد العروس ان يكون ملكا- داماد در حكم ملك است.
ملك الابل و الشاة- شتر يا گوسفند جلو گله كه ساير شتران و گوسفندان دنباله رو آنها هستند.
ملك و ملك- تسلط و قدرت بر ديگرى داشتن است خداى تعالى فرمود:
ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا- طه/ 87.
(پس از بازگشت موسى عليه السّلام از كوه طور و اعتراض به پرستش گوساله سامرى، باو گفتند ما با اختيار و ميل خود خلاف نكرديم).
ملكت العجين- خمير نان را چونه كردم، حايط ليس له ملاك- ديوارى كه پايه اى محكم ندارد.
اما (مَلَك)- علماى نحو اين واژه را از ملائكه ميدانند كه حرف- م- در آن زائد است، بعضى پژوهشگران گفته اند: ملك از ملك است يعنى قدرتمند، اما به كارگزاران آفرينش كه از فرشتگانند- ملك با فتحه حرف اول و دوم گويند اما در بشر ميگويند ملك- با كسره حرف دوّم. پس هر ملكه ملائكه اى است ولى هر ملائكه اى ملك نيست در آيه زير به ملك در همين معنى اشاره شده است.
فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- النازعات/ 5 فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً- الذاريات/ 4.
وَ النَّازِعاتِ النازعات/ 1 (1)
در ذيل اين آيات به دو نكته اساسى بايستى توجه داشت، اول واژه- مملوك يا رقيق و يا عبيد بمعنى برده، چنانكه در آيه زكوة قبلا گفته شد- و يك سهم زكات بنام- و فى الرقاب- براى آزادى بردگان در سراسر دنياست كه در سال تحرير الوسيله هم بخوبى تشريح شده كه اصولا يكى از اهداف حكومت اسلامى نجات بردگان و مستضعفين عالم است در موارد زيادى هم- عبارت- فك رقبه- يعنى آزادى بردگان تأييد شده است كه راغب رحمة اللّه هم با عبارت فلان حسن الملكه يعنى خوشرفتارى و نيكوكارى در مورد بردگان اشاره نمود در حديثى هم آمده است كه شر الناس من باع الناس بدترين مردم كسى است كه انسان فروشى ميكنند، يك سوره قرآن هم بنام برده اى است سياه پوست و حكيم بنام لقمان كه خداوند در رديف پيامبران او را معرفى ميكند و ميگويد- وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ ما بر لقمان حكمت آموختيم- تا بشريت بعد از اسلام بفهمد كه عظمت و ارزش به رنگ پوست و نژاد نيست بلكه به قابليت است و داغ ننگ بر چهره نژاد پرستان
از اين قبيل كلمات كه ملك الموت هم از همين است. گفت:
وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها- الحاقه/ 17.
و عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ- البقره/ 102 و قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ- السجده/ 11.
جماعتى و مردمى كه بر يك نظر و رأى گرد هم ميآيند، كه چشم ها آنها را
عالم بگذارد.
دوم- آياتى است كه- بگونه- النازعات- المقسّمات- النّاشطات و از اين قبيل آيات كه مفسرين به فرشتگان تفسير كرده اند اما دانشمند و مفسر كم نظير ابو مسلم اصفهانى ميگويد اين كلمات مونث است و خداوند فرموده فرشتگان مونث نيستند و تصور كسانى كه آنها را دختران خدا پنداشته اند باطل است فخر رازى مينويسد.
«و اعلم ان ابا مسلم بن بحر الاصفهانى طعن فى حمل هذه الكلمات على الملائكة زيرا مفرد نازعات، نازعة است و مؤنث است در حاليكه خداوند فرشتگان را منزه داشته» و سپس ميگويند نظر كلى اين است كه اين واژه ها مربوط به ستارگان و در آيات ديگر جنگجويان يورش برنده دشمنان است- و العاديات ضبحا- فالموريات قدحا اما ابو مسلم نظرش اينست كه اين صفات صفات جنگجويان است و به جنگجويان خشكى و دريائى اشاره ميكند و السابحات سبحا- فالسابقات سبقا و اين ها صفات آن حالت هاست. (32 تفسير كبير) و در پايان ميگويد اينها احتمالاتى است و اللّه اعلم:
(صفات- اسبان- خيل- تير و كمان و حالات و صفات مختلف ديگر).
زياد مى بيند گوئى كه چشم را پر كرده اند چه از نظر رويه و چه منظره و جمعيتى كه شكوه و جلالى دارند. در آيه گفت:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ- البقره/ 246 وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ- الاعراف/ 60 و إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ- القصص/ 20 و قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ- النمل/ 29 آيه آخر خطاب بلقيس ملكه سبا به اطرافيان خويش است كه ميگويد نامه كريمى بمن رسيده است).
همچنين آيات ديگر ميگويند- فلان مل ء العيون- است يعنى چشم گير و با ابهت و بزرگ است البتّه در نظر هر كسى كه او را به بيند گوئى ديدنش چشمش را پر كرده است.
شباب مالى العين- جوانى با همان سيما و چهره گيرا- ملا- جماعتى كه از نظر اخلاق كاملند شاعر ميگويد: فقلنا احسنى ملا جهينا.
(شعر از عبد الشارق است، تمامش چنين است:
تنادوا يال بهته اذ لقونا فقلنا احسنى ملا جهينا
يعنى وقتى كه ما را ملاقات كردند بانگ برداشتند با ابهتيد، سپس ما گفتيم پس به اين مردم خوش اخلاق نيكى كنيد).
مالاته- او را يارى نمودم و از گروه او شدم مثل- شايعته- از پيروان او شدم.
هو ملى بكذا- از آن هاست- ملاءه- بيمارى زكام كه دماغش پر است.
مل ء- گنجايش و ظرفى كه پر ميشود ميگويند- اعطنى ملاه و ثلاثة املائه- پر آن ظرف يا سه برابرش را بمن بده.
املاء يعنى امتداد دادن در مدت زياد مثل- ملاوة و ملى من الدهر- مدت زمانى از روزگار گفت:
وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا- مريم/ 46 به مدت زمانى از من دور باش- تمليت دهرا- مدتى باقيماندى- تمليت الثوب- از آن لباس مدتى بهره بردم، تملى بكذا- مدتى از او بهره برد- ملاك اللّه- خداوند عمرت داد ميگويند- عشت مليّا- زياد زندگى كردى- ملا- بدون همزه يعنى بيابان گسترده و فراخ- ملوان- كنايه از شب و روز است و حقيقتش اينست كه بخاطر پياپى آمدنشان چنين گفته اند زيرا بيكديگر اضافه ميشوند، شاعر ميگويد:
نهار و ليل دائم ملواهما على كل حال المرء يختلفان
(شب و روز در پى هم پيوسته ميايند و انسان در هر حالى كه باشد آنها در رفت و آمدند.
اگر اينگونه ظرف زمان نبودند و پياپى نميامدند بيكديگر اضافه نميشدند.
خداى تعالى گفت:
وَ (أُمْلِي) لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ- الاعراف/ 183 (مهلتشان ده كه عذاب شديد ما بآنها ميرسد).
و الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ- محمد/ 25 يعنى (شيطان كفر را در نظرشان جلوه داد و مهلتشان داد) و اگر- املالهم- بخوانند از- املت الكتاب- يعنى نامه را املا كردم
گرفته شده يعنى شيطان كارشان را دستور داد گفت:
أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ- آل عمران/ 178 كافران گمان نكنند كه مهلت دادن ما يا عمر يافتن شان براى آنها خير است.
اصل- امليت- امللت- است كه براى تخفيف در گفتن مقلوب شده است.
و فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ- الفرقان/ 5 و فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ- البقره/ 282 سرپرست و ولى او املا كند و امضا كند.
واژه- منن- با تشديد حرف- ن- چيزى است كه با آن وزن ميكنند- من و منان- يك من و دو من امنان جمع من است كه گاهى حرف- ن- تبديل به الف ميشود ميگويند- منا و امناء- چيزيكه تعيين و تقدير شده، ممنون- ميگويند مثل موزون: وزن شده.
(منة)- نعمت بزرگ است، اين معنى به دو صورت گفته ميشود:
اوّل: بصورت فعل مثل- من فلان على فلان- وقتى كسى بديگرى نعمت زياد و ارزشمندى بدهد. از اين معنى خداوند فرمود:
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ- آل عمران/ 164 و كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ- النساء/ 94.
و وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ- الصافات/ 114 و يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ- ابراهيم/ 11
و آيه وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا- القصص/ 5 (1) كه در حقيقت اين نعمت هاى سنگين و بزرگ جز از خداى تعالى از ديگرى نيست.
دوم: آنكه اين واژه بمعنى نعمت فقط زبانى باشد نه فعلى كه ناپسند است بويژه در ميان مردم آنكه كسى كفر آن نعمت كند و براى زشتى آن در مثل ميگويند- المنّة تهدم الضّيعة- منّت خوبى را از بين ميبرد و براى خوبى منّت در موقع كفران نعمت ميگويند- اذا كفرت النّعمة حسنت المنّة- اگر نعمت ناديده
آيه فوق- وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ- فلسفه بعثت پيامبران و نتيجه جهاد و مبارزه با طاغوتيان و فرعونهاى هر زمان است اين آيه از اول انقلاب شكوهمند اسلامى ايران بهمن 1357 ببعد بارها و بارها از سوى خطبا و جوانان مبارز خوانده شده و اين واژه را- منت ترجمه كرده اند و حال اينكه منت در اين جا بگفته راغب نعمت بزرگى است كه خداوند بر مستضعفين مى بخشد و آنها را پيشوا و الگو و وارثان صالح زمين قرار ميدهد، اميد است با توجه به معنى درست آيه و آيات مشابه ديگر بمعنى حقيقى آن كه نعمت دادن آنهم نعمتى بس سنگين و بزرگ است توجه و ترجمه شود فرقش با نعمت در معنى معمولى اينست كه منت نعمت زياد و گرانقدر و عظيم است مثل نعمت هدايت نعمت رسالت، نعمت ايمان، نعمت شنوائى و نعمت وارث شدن در حكومت بر زمين.
ابن اثير مينويسد- يكى از نامهاى خداوند- منان است هو المنعم المعطى يعنى او نعمت دهنده هو بخشنده است زيرا- من- در معنى عطا و بخشش است نه منة كه بيشتر بمعنى احسان بكار ميرود كه پاداش و جزائى در برابر آن نيست (النهايه 4/ 365).
و كفران شود منت نيكو است در آيه گفت:
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ- الحجرات/ 17 در اين آيه- يمنون- منت نهادن با گفتن است و منت از سوى خدا بعقل است كه اگر مسلمان شوند و هدايت يابند نعمت يافته اند.
و آيه فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً- محمد/ 4 كه در باره آزادى اسراست ميگويد يا با برترى و منتى بعدا آزاد كنيد و يا فديه بگيريد پس- من اشاره به آزادى بدون عوض است و گفت:
هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ- الصاد/ 39 يعنى آنرا ببخش يا نگهدار و گفت:
وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ- المدثر/ 6 كه گفته اند اينجا منّت زبانى است كه پيامبر را از آن نهى ميكند يعنى مبخش كه بجاى آن افزونتر بخواهى.
و لَهُمْ أَجْرٌ (غَيْرُ مَمْنُونٍ)- فصلت/ 8 يعنى پاداشى بدون حساب بآنها داده ميشود (كسانى كه خدا پرستند و كارهاى شايسته ميكنند) مثل- بغير حساب- بى اندازه كه گفته- غير ممنون- بمعنى دائمى و كم و قطع نشده.
منون- از منية يعنى مرگ و مردن است زيرا عمر را كوتاه و روزى دنيائى را قطع ميكند، كه منة زبانى از همين معنى است زيرا در كفران نعمت، نعمت بريده ميشود كه بناچار شكر و سپاس هم انجام نميشود. اما- (من)- در آيه:
وَ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى- الاعراف/ 160
گفته اند- من- كه بر بنى اسرائيل در بيابان بعد از ظاهر شدن ابرها باران باريد اين باران مثل شبنم بر بعضى درختان ماده اى شيرين ظاهر كرد (ترنجبين) و- سلوى- هم پرنده اى است و نيز- من و سلوى- اشاره است به نعمت هائى كه خداوند بآنها داد كه طبيعتا هر دو چيز واحدى هستند ولى با دو نام من- و سلوى- براى وجود نعمت و تسلى خاطر يافتن بعد از نعمت.
بمعنى- كسى- با كسيكه- در مورد انسانها بكار ميرود نه غير انسان، مگر وقتى كه جمع ميان هر دو موجود باشد مثل: رأيت من فى الدار- ديدم كه چه كسى يا چيزى در خانه هست، از انسان يا حيوان. و مگر وقتى كه بطور مفصل در جمله اى بيايد كه انسان هم در آن دخالت دارد، مثل:
فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي- النور/ 45 (در باره تمام جانداران است كه گروهى با پا و با دست و يا با خزيدن راه ميروند) كلمه من- به غير انسان تعبير نميشود از اين روى بعضى از دانشمندان نوخاسته و اخير (نسبت به زمان راغب رحمه اللّه) در صفت چهار پايان و اغنام كه صفت انسانى ندارند ميگويند اگر در جمله استفهاميه- من- را براى حيوان يا غير حيوان بكار بردى خطا كرده اى- زيرا- من استفهاميه در مورد انسانهاست نه غير از اين كه در مورد مفرد جمع- مذكر و مؤنث همين- من- بكار ميرود در آيه گفت:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ- الانعام/ 25 و در آيه ديگر مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ- يونس/ 42
و وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ- احزاب/ 31
براى ابتداى مقصود و آغاز و حد هر پايانى و هم براى جدا كردن (تبعيضيه) و توجيه و بيان چيزى بكار ميرود و هم چنين براى تعيين حد جنس در حالت نفى با استفهام. مثل آيه:
فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ- الحاقه/ 47 و نيز براى بدل مثل، اين را از آن بگير يعنى عوضش كن گفت:
إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ- ابراهيم/ 37 كسى كه حرف- من- را من تبعيضيه بداند معنى آيه اينست كه حضرت ابراهيم بعضى از افراد خانواده اش را در آن بيابان سكونت داده. و آيه:
مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ- النور/ 43 تقديرش اينست كه كوههائى از برف از آسمان نزول داده است. پس- من اول ظرف است و من دوم مفعول و من سوم در اين آيه براى بيان و توجيه جنس كوههاست مثل اينكه ميگوئى- عنده جبال من مال- كوهى از مال و ثروت دارد و گفته اند احتمال دارد- من دوّم هم يعنى- من حبال بخاطر ظرف بودن تقديرا منصوب شده است براى اينكه از آسمان نزول كرده است و من جبال- منصوب باشد براى اين كه مفعول به است كه واژه حال براى كوه برف از نظر عظمت و زيادى است كه از آسمان ميبارد و نازل ميشود و آيه:
فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ- المائده/ 4
اخفش ميگويد- من- در مما زائد است امّا صحيح نيست زيرا بعضى از چيزهائى كه به انسان عطا شده خوردنش جائز نيست مثل- خون- غدد- پليديهاى گوارشى كه خوردنشان نهى شده است.
ميگويند- منع- ضد بخشش است- مثل رجل مانع و مناع- مردى بخيل است خداوند فرمود:
وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ- الماعون/ 7 و مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ- ق/ 25 اين واژه در معنى بزرگى و رفعت نيز بكار ميرود مثل- مكان منيع- جائى بس بلند مرتبه- فلان ذو منعة- او عزيز و بلند مرتبه است كه دسترسى باو و رسيدن به مقام او ممتنع است در آيه گفت:
أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- النساء/ 141 (سخن منافقين است كه اگر در جنگ مسلمانان با كفّار پيروزى براى كفار بود ميگفتند آيا ما شما را به اسرار مسلمانان آگاه نميكرديم) و آيه:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ- البقره/ 114 و ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ- الاعراف/ 12.
يعنى چه چيزى ترا واداشت و منع كرد بر ترك آن كار؟ امرأة منيعة- كنايه از عفت است يعنى زنى با عفت.
مناع يعنى مانع شو مثل برال يعنى فرود آى.
منى يعنى سرنوشت و تقدير- منى لك المانى- برايت سرنوشتى معين كرد، از اين واژه كلمه- منا- بمعنى چيزى كه با آن وزن ميكنند، منى- چيزى كه هر جاندارى از آن ساخته ميشود. در آيه گفت:
أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى- القيامة/ 37 و مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى- النجم/ 46 يعنى با عزت و قدرت الهى آنچه را كه نبوده است مقدر شد و بوجود آمد.
منية- مرگ و اجل مقدر براى هر جاندارى جمعش- منايا- است، (تمنى)- تعيين و تقدير چيزى در نفس و تصوير آن در ذهن كه از كمال و تخمين نشأت ميگيرد، يا از روشى فكرى و پايه اى بر اين اساس ولى اگر بيشتر از تخمين و گمان باشد، كذب و دروغ در آن بيشتر غلبه دارد.
پس بيشتر آرزوها تصورى است كه حقيقتى براى آن نيست، در آيه گفت:
أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ- الجمعه/ 6 و وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً- الجمعه/ 7 (امنيه)- صورتى است كه از آرزوى چيزى در نفس انسان بوجود ميآيد، و چون دروغ تصورى است كه حقيقت ندارد و گفتن آن مثل آرزوئى است براى آغاز دروغ، اگر از دروغ به آرزو تعبير شود درست است لذا از عثمان (رض)
روايت شده است كه «ما تغنيت و لا تمنيت منذ اسلمت» (1). در آيه گفت:
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ- البقره/ 78 مجاهد گفته است امانى يعنى كذب و دروغ (از اهل كتاب كسانى ناخوانده كتاب هستند كه فقط دروغهائى از آن ميدانند) يا بگفته ديگران يعنى فقط ميخوانند بدون معرفت زيرا تلاوت بدون علم و معرفت در نزد خواننده اش مثل آرزو است و گفت:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ- الحج/ 52 يعنى در موقع تلاوت آيات آن كتابها از سوى پيامبران، قبلا گفته شد همانطوريكه- تمنى چنانكه بر پايه گمان و تخمين ميباشد بر پايه روش انديشه نيز هست كه بر آن اصل آرزويش ميآيد.
و همين كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بيشتر مبادرت ميكرد به تلاوت آياتى كه فرشته وحى بر قلبش ميرساند تا اينكه باو گفته شد:
لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ- طه/ 114 و لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ
اين روايت در النهايه بصورت (ما تغنّيت و لا تمنّيت و لا شربت خمرا فى جاهليّة و لا اسلام) آمده است كه روايت راغب تغنيت است يعنى به غنا و آواز يا آرزوهاى دروغين از وقتى كه مسلمان شده ام توجه نكرده ام) كه تغنيت با حرف «ع» غلط است./ 4/ 367 النهايه.
اين جهت بيان شده است كه- ان العجله من الشيطان (شتابزدگى دور از عقل و از امور شيطانست) عبارت- (منيتنى كذا)- يعنى آرزوئى در من بوجود آوردى كه امر بر من مشتبه شد، خداوند از اين معنى خبر داده است كه:
وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ- النساء/ 119.
گهواره اى كه براى كودك آماده ميشود، خداى تعالى فرمود:
كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا- مريم/ 29 (سخن مردميست كه حضرت عيسى را در گهواره ديدند و باور نميكردند كه بتوانند با او تكلم كنند).
مهد و مهاد- جائيست كه مانند گهواره آماده پرورش است در آيه گفت:
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً و مهادا- طه/ 53 و اين معنى مثل آيه:
الْأَرْضَ فِراشاً- البقره/ 22 (زمين را مانند فرشى گسترده برايتان قرار داده است).
مهدت لك كذا- آنرا براى تو آماده و مهيا كردم. امتهد السنام- كوهان شتر مثل گهواره آماده كرد.
سكون و- آرامش، ميگويند- مهل في فعله و عمل في مهلة- در كارش آرامش و در مهلت عملش هم حوصله داشت مهلا يعنى رفاقت مدارا و مهربانى- مهلته-
وقتى بكار ميرود كه باو تكونى- مهلا- اما- امهلته- باو فرصت دادى در آيه گفت:
فَمَهِّلِ الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً- الطلاق/ 17 (مهل)- ته مانده روغن زيتون است گفت:
كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ- الدخان/ 45 مانند مانده روغن در دلها ميجوشد (كنايه از نوعى نوشيدنى ناگوار و معده سوز در باره دوزخيان است كه در دنيا دل ديگران را با ستم و ظلم و نامردمى بدرد ميآوردند).
مرگ و مردن كه بر حسب نوع زندگى متفاوت است.
اوّل: مرگى و مردنى كه نيروى ناميه يعنى رشد دهندگى كه در گياه و حيوان و انسان هست از بين برود مثل آيه:
يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- الروم/ 19 و أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً- ق/ 11 دوم: مرگ با از بين رفتن نيروى حواس چنانكه در آيه گفت:
يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا- مريم/ 23 و أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا- مريم/ 66 سوم: مرگى كه نيروى عاقله انسان بوسيله آن از بين برود و همان جهالت است مثل:
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ- انعام/ 122 چنانكه در آيه إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى- النمل/ 80 بآن معنى اشاره كرده است.
چهارم: اندوه و حزن مرگ آفرينى كه زندگى را مكدر و محزون سازد مثل آيه:
وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ- ابراهيم/ 17 از همه سوى حزن و اندوه مرگبار او را فرا گرفته اما نمرده است.
پنجم: خوابى كه برادر مرگ است زيرا خواب مرگ سبك و خفيف است و مردن و مرگ خواب سنگينى است و بهمين جهت خداوند اين هر دو را- توفى- ناميده است ميگويد:
وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ- انعام/ 60 و اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها- الزمر/ 42.
و نيز فرمود:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ- آل عمران/ 169 زيرا موت و مرگ از ارواح شهدا نفى شده است و در اين آيه به تنعّم و نعمت هاى آنها اشاره ميكند. و نيز گفته اند چون شهيد ديگر حزن و اندوهى ندارد. در آيه گفت:
وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ- ابراهيم/ 17
و كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ كه عبارت از زوال و از بين رفتن نيروى جوانيست و دورى روح از جسد در آيه إِنَّكَ (مَيِّتٌ) وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ- الزمر/ 30 گفته اند معنايش اينست كه در آينده خواهى مرد كه آگاهى بر اين امر است كه هر كسى ناچار از مرگ است چنانكه گفته شده- و الموت حتم في رقاب العباد- (1).
جاى تاسف است كه ابن اثير در النهايه تمام نظرات راغب رحمة اللّه را در مورد موت پنج گانه نقل كرده ولى بدون ذكر نام راغب (النهايه 4/ 369) و اين كار از نظر ادب و فرهنگ عملى ناجوانمردانه است.
مصراع فوق كه ميگويد- رسيدن مرگ به همه مردم حتمى است- موضوعى است كه تمام شعرا و حكما در اين باره سخن گفته اند زيباترين و حكيمانه ترين آنها اشعارى است كه ابو الحسن تهامى در مرثيه و شهادت فرزندش در شصت بيت سروده است كه براستى جاى يادآورى است ميگويد.
حكم المنية فى البريّة جار ما هذه الدّنيا بدار قرار
بنيا يرى الانسان فيها مخبرا حتى يرى خبرا من الاخبار
فرمان مرگ در ميان انسانها جارى است.
زيرا اين جهان جاى ماندن نيست.
در حاليكه انسانى خبر دهنده است.
ناگهان تو او را و مرگش را در اخبار ميشنوى.
و مكلّف الايّام ضدّ طباعها متكلّب فى الماء جذوة نار
و العيش نوم و المنيّة يقظة و المرء بينهما خيال سار
كسى كه از روزگار خلافش را بخواهد مثل كسى است كه از آب آتش
گفته اند واژه- ميت- در آيه اخير اشاره به دورى روح از جسم نيست بلكه اشاره اى به تحليل رفتن و كاستى بشر در هر حالى است زيرا انسان دائما در دنيا در حال از دست دادن جزء جزء وجود خويش است چنانكه شاعر ميگويد- يموت جزءا فخرا- از اين روى عده اى اين گونه مرده را- مائت- تعبير كرده اند و ميان- ميت و مائت فرقى قائلند كه ميگويند- مائت همان تحليل- رونده است كه بتدريج به مرگ قطعى ميرسد، قاضى على بن عبد العزيز گفته- است «در ميان امت ما- مائت- نيست، ميت- مخفف ميّت است و لذا ميگويند-- موت مائت- مثل شعر شاعر- و سيل سائل، و بلد ميت و ميت. خداى تعالى گفت:
سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ- الاعراف/ 57 و بَلْدَةً مَيْتاً- ق/ 11 (ميته)- از حيوانات چيزى است كه روحش بدون ذبح شدن از او دور شده
بخواهد.
زندگى خوابيست و مرگ بيدارى- و انسان در اين ميان پندارى گذرنده است.
ليس الزمان و ان حرصت مسائلا خلق الزّمان عداوة الاحرار ..
زمانه موافق تو نيست هر چند بخواهى زيرا شيوه او دشمنى با آزادگان است يك بيت از شعرا و خطبا از زبان حضرت حسين عليه السّلام در شهادت حضرت على اكبر ذكر ميكنند كه ميگويد.
يا كوكبا ما كان اقصر عمره و كذالك عمر كواكب الاسحار
اى ستاره پر نور سحرى چقدر عمرت كوتاه بود و تمام ستارگان سحرى چنين هستند.
در آيه گفت:
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ- المائدة/ 3 و إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً- الانعام/ 145 موتان- به ازاء حيوان زمينى است كه براى زراعت آماده نشده، ميگويند- ارض موات.
موتان- مرگ و مير شتران- ناقة مميتة- شتر مرده و- مميت- شترى كه نوزادش مرده.
اماتة الخمر- كنايه از جوشاندن و پختن خمر است، مستميت- در حال مردن. شاعرى گفته است:
ما عطيت الجمالة مستميتا- اجرتش و حقوق را در حال مردنش پرداختى.
موته- شبيه ديوانگى گوئيكه از مردن عقل و علمش ديوانه است و از اين معنى عبارت- موتان القلب و امرأة موتانه- مردن دل و قلب و زن دل مرده.
(از اين واژه اصطلاحى هم هست كه راغب نياورده، مثل- الموت الاحمر:
قتل و كشتن- الموت الابيض: سكته يا مرگ طبيعى، الموت الاسود- خفگى با هر وسيله ممات- مرگ يا زمان مرگ. ممات- لغات ديرين كه استعمال نميشود.
اماته- و مباينت.
خيزش آب دريا كه از كشتى ها بالا ميزند، گفت:
فِي مَوْجٍ كَالْجِبالِ- هود/ 42 در امواجى چون كوه و آيه:
يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ- النور/ 40 فعل ماج يموج و تموج- مانند موج دريا مضطرب است. گفت:
وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ- الكهف/ 99 يعنى در آستانه قيامت مردم چون موج مضطربند.
ميد: جنبش و اضطراب بزرگى مثل لرزش زمين، گفت:
أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ- النحل/ 15 و أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ- الانبياء/ 31 مادت الاغصان- شاخه ها به حركت در آمد، ميدان- ادامه زندگى، شاعر گويد- نعيما و ميدانا من العيش اخضرا- حيات و نعمت هاى او از زندگانى شادى بخش و سبز- ميدان الدابه- در همان معنى است.
(مائده)- طبق يا سفره يا ميز غذاخورى كه به غذا هم مائده گويند، مادفى يميدنى- مرا طعام داد- يعشينى- هم همين معنى است (از عشا- غذاى شب گرفته شده) گفت:
أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ- المائده/ 114 يعنى براى ما غذا طلب كن گفته اند: استدعوا علما- علم و دانش طلب كن زيرا علم غذاى روح است چنانكه طعام غذاى بدن.
جريان تند و سريع فعل آن- مار يمور مورا- است گفت:
يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً- الطور/ 9 و عبارت- مار الدم على وجهه- خون بر چهره اش ظاهر شد. و نيز- مور- خاكى است كه باد بر آن ميوزد (شن روان)- ناقة تمور- شتر تيز رو يا- مواره.
مير غذا و طعامى است كه انسان فراهم ميكند- مار اهله بميرهم- براى خانواده اش غذا فراهم كرد در آيه گفت:
وَ نَمِيرُ أَهْلَنا- يوسف/ 65 خيره و- ميره در معنى بهم نزديكند (جمع كردن).
ميز و تمييز- جدا كردن معنى در متشابهات است كه يكى را بر ديگرى تميز ميدهند. افعال اين واژه: مازه يميز ميزا و تمييزا- است گفت:
لِيَمِيزَ اللَّهُ- الانفال/ 38 كه لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ- الانفال/ 37 خوانده شده- تميز- بدون معنى است كه يكى براى جدا كردن- و ديگرى بمعنى نيروئى كه در مغز انسان وجود دارد كه تميز ميدهد، و معانى را استنباط ميكند- چنانكه ميگويند- فلان لا تميز له- او نيروى تميز و تشخيص ندارد.
باب- انماز و امتاز- هم دارد، در آيه گفت:
وَ امْتازُوا الْيَوْمَ- يس/ 59 فعل- تميز- هم مطاوع ماز است: پذيرش تميز و تشخيص يعنى جدا و
بريده شد. گفت:
تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ- الملك/ 8 نزديك بود از هم جدا شود و حياتش منقطع شود.
از حالت اعتدال و وسط بيكى از دو طرف افراط و تفريط عدول كردن يا بيكى از دو طرف مايل شدن، كه در ظلم و جور بكار ميرود، كه اگر در اجسام بكار رود ميگويند طبيعتا و خلقتا كج است واژه آن- ميل- است اما اگر كجى و انحراف عرضى باشد آنرا- ميل- ميگويند- ملت الى فلان- به او يارى رساندم گفت فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ- النساء/ 129 (ملت عليه)- بر او حمله كردم، در آيه گفت:
فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً- النساء/ 102 كفار دوست دارند شما از سلاحتان غفلت كنيد و ناگهانى بر شما يورش برند.
اما ناميدن- متعلقات انسان به- مال- از اين جهت است كه مال چيزى است كه هست و از بين ميرود از اين رو مال را عرض و اموال را اعراض دنيوى گفته اند كه دلالت بر سخن كسى دارد كه گفته است مال دست گردانى است كه روزى در خانه عطار و روزى ديگر در خانه بيطار يافت ميشود.
يعنى سومين اصل از اصول اعداد (آحاد- عشرات مئات) زيرا اصول اعداد چهار قسمت است آحاد- عشرات- مئات- الوف- در آيه گفت:
فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ- الانفال/ 66 و وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا- الانفال/ 65 امائت الدراهم- درهم ها را به صد رساندم.
آب در آيه:
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ- الانبياء/ 30 و ماءً طَهُوراً- الفرقان/ 48 در مورد قبائل ميگويند.
ماه بنى فلان- اصل واژه- ماء- موه است زيرا جمعش- امواه و مياه- است و تصغيرش- مويه كه حرف- ه- حذف و قلب به واو شده است- رجل ماء القلب- مرد كودن و ترسو. پس ماء- مقلوب- موه- است مثل- رجل ماه- است در همان معنى است- ماهت الزكية و بئر ميهه- چاه پر آب شد- اماه الرجل- به آب رسيد- امهى- آب رسيد.
از اين كلمه 95 اسم و 5 حرف بكار ميرود، اگر بصورت اسم بكار رود، مفرد و جمع و مؤنثش بهمين صورت است. كه براى افزودن ضمر- ضمير مفرد بكار برود و بمعنى جمع تعبير شود، اما از- ما- بصورت اسم كه بمعنى الذى است اول آيات:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ- يونس/ 18 سپس گفت: هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ
در وقتى كه بصورت جمع تعبير شود- هؤلاء- جمع. و در آيه:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً- النحل/ 73 كه باز هم بمعنى جمع است آيه:
بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ- البقره/ 93 دوم: ما- بصورت نكره- آيات زير:
نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ- النساء/ 58 يعنى چيز نيكوئى است كه بآن موعظه ميشويد.
و فَنِعِمَّا هِيَ- البقره/ 271 كه جائز است- ما- در اين آيه نكره باشد و آيه:
ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها- البقره/ 26 كه جائز است- ما- صله باشد و بعدش مفعول تقديرش اينست كه مثلى از مگس ميزند.
سوم- ما- بصورت استفهام كه از جنس چيزى پرسش ميشود و نوع آن و از صفت و نوع صفت و در باره غير انسان از اشياء سؤال ميشود.
بعضى از علماى نحو گفته اند كه گاهى از انسانها هم بوسيله- ما- پرسش ميشود مثل آيه:
إِلَّا عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ- مؤمنون/ 6 و إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ- العنكبوت/ 42 خليل ابن احمد گفته است در آيه اخير- ما- بصورت استفهام يعنى چه چيزى
را از غير خدا ميپرستيد و ميخوانيد، او اينگونه تفسير كرده است زيرا- ما هذه- فقط بر مبتدا داخل ميشود و استفهامى كه آخر جمله باشد مثل:
ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ- فاطر/ 2 و مثل عبارت- ما تضرب اضرب.
چهارم: ما- براى تعجب مثل:
فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ- البقره/ 175 ما:
بصورت حرف اوّل در صورتى- ما- حرف است كه بعدش بمنزله مصدر باشد كه فعل مضارع را منصوب ميكند مثل:
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ- البقره/ 215 كه حرف ما با فعل- رزقنا- در تقدير مصدر است كه دلالت حرف- ان- را دارد كه ضمير بآن بر نميگردد چه لفظى و چه در تقدير.
و بر اين اساس آيه:
بِما كانُوا يَكْذِبُونَ- البقره/ 10 بهمين معنى تعبير شده است- مثل عبارت- اتانى القوم ما عدا زيدا- و در تقدير ظرف زمان مثل:
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ- البقره/ 20 هر زمان كه نورى بايشان ميرسد راه ميرفتند.
و كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ- المائدة/ 64
هر زمان ميخواستند آتش جنگ بيفروزند خداوند آنرا خاموش مينمود.
و كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً- الاسراء/ 97 كنايه از كمى و زيادى آتش دوزخ است. و اما آيه:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ- الحجر/ 14 كه اگر بمعنى مصدر يا الذى باشد هر دو درست است.
بدانكه حرف- ما- اگر با كلمات بعدش به تقدير مصدر معنى شود حتما حرف است و گر نه اگر اسم باشد ضمير بآن بر ميگردد و هم چنين اگر بگوئى- اريد- ان اخرج- كه به ضمير بر نميگردد و ضميرى هم بعدش نيست.
دوم: ما- نافيه و اهل حجاز آنرا مثل شرط بكار مى برند.
ما هذا بَشَراً- يوسف/ 31 سوم: حرف- ما- كه بر- آن و اخوات آن و- ربّ- و از اين گونه معانى و فعل داخل ميشود مثل:
إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ- فاطر/ 28 و إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً- آل عمران/ 178 و كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ- الانفال/ 6 و رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا- الحج/ 2 و هم چنين در قلما و طالما كه گفته اند بهمين معنى است.
چهارم: ما- كه لفظ- اذ و حيث- را كه براى شرط است الزام آور ميكند يعنى قطعا چنان خواهد شد.
مثل- اذ ما تفعل افعل- و حيثما تقعد اقعد- يعنى قطعا چنان خواهم كرد اگر عمل كنى عمل ميكنم و اگر بنشينى مى نشينم در صورتى كه- اذ- و حيث بدون ما چنين الزامى در شرط او عمل ايجاد نميكنند.
پنجم: ما- بصورت حرف زائد براى تأكيد لفظ مثل- اذا ما فعلت كذا- و عبارت اما تخرج اخرج- اگر خارج شوى مؤكدا خارج ميشوم. در آيه گفت:
فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً- مريم/ 26 (1) و إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما- الاسراء/ 223 پايان كتاب- م- محرم 1407 برابر شهريور ماه 1366
آيه 26 سوره مريم كه تمامش چنين است «اى مريم شاخه درخت را حركت ده ماه برايت رطبى تازه فرو ريزيم پس تناول كن و آب بياشام ديدگانت را به عيسى عليه السّلام روشن كن هر كسى از جنس بشر را كه مى بينى باو بگو كه من براى خدا روزه سكوت گرفته ام و با هيچكس سخن نخواهم گفت» كه بعدا اعجاز پيامبرى حضرت عيسى در سخن گفتن در گهواره و اقرار او به پيامبرى رخ ميدهد.
اين آيه معنى آيه 23 سوره اسراء يا بنى اسرائيل پايه گزارى والاترين مساله تربيتى و عاطفى و اجتماعى را برقرار ميسازد ميگويد «خداى تو حكم فرموده كه جز او را نپرستيد و در باره پدر و مادر احسان كنيد (يعنى پيش از حق آنها به نهايت محبت بورزيد).
هر گاه يكى از آن دو يا هر دو پير و سالخورده شوند زينهار كه كلمه اى
)
نبات و نبت چيزى است كه از زمين سر ميزند و آنها را گياهان گويند خواه ساقه اى مثل درخت داشته باشد يا نداشته باشد كه بى ساقه را- نجم- گويند ولى در عرف سخن نجم به گياهان بى ساقه مخصوص است كه در نزد اكثريت مردم نجم چيزى است كه حيوانات آنرا ميچرند و ميخورند بر اين معنى در آيه گفت:
لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً- النباء/ 15 و هر گاه حقايق را در نظر بگيريم واژه- نبات- در مورد هر چيزى كه رشد و نمو ميكند بكار ميرود خواه حيوان يا انسان.
پس- انبات- بمعنى روئيدن و رشد كردن در همه آنها صادق است در آيات زير:
كه رنجش مياورد بگوئيد و كمترين آزار به آنها نرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن بگوئيد، پر و بال تواضع بر ايشان با كمال مهربانى در حضورشان بگستران و عمل كن و با نيايش بگو پروردگارا مادر و پدر مرا كه از كودكى با مهربانى مرا پرورش داده اند رحمت فرما و خداى به آنچه در ذهن شما هست از خودتان بآنها آگاهتر است» اين ها زمينه تربيتى و رابطه خانوادگى و حكمت اجتماعى اسلام است كه اگر با دنياى غرب و شرق دور از اسلام توجه شود مى بينيم كه انگيزه برترى جوئيها، ابر قدرتى ها و ستم ها همين زير بناى تربيتى مادى آنهاست.
فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلًا وَ حَدائِقَ غُلْباً وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا و فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها- النمل/ 60.
و آيه يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ- النحل/ 11 و در مورد انسان فرمود:
وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ (نَباتاً)- النور/ 17 و خداوند شما راى چون گياهان از زمين رويانيد. علماى نحو ميگويند عبارت- نباتا- در آيه اخير بجاى- انبات- كه همان مصدر روئيدن است بكار رفته عده ديگر آن راى حال معنى كرده اند نه مصدر يعنى در حاليكه رشد ميكنيد و روئيده ميشويد، و در اين باره آگاهى ميدهد به اين كه انسان از جهتى مانند گياهان است زيرا آغاز حياتش و رشد و نشانش از خاك است.
و باين ترتيب رشد و نمو ميكند هر چند كه با صفتى اضافه بر گياهان وصف ميشود لذا فرمود:
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ- الغافر/ 67 و همين طور گفت:
وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً- آل عمران/ 37 اما در آيه:
(تَنْبُتُ) بِالدُّهْنِ- المؤمنون/ 20 در اينجا حرف- ب- بر سر دهن- براى وصف حال است نه براى متعدى
كردن فعل- تنبت- زيرا- نبت- در تقدير آن- تنبت حاملة الدهن- معنى ميشود يعنى در حالت رشد گياه زيتون روغن توليد ميكند و روغن در آن بالقوه وجود دارد.
نابتة شر- شرانگيز. و نبتت فيهم نابتة- يعنى كودكانى در ميانشان بزرگ ميشود.
دور افكندن چيزى كه مورد توجّه نيست، مثل دور افكندن كفش كهنه- نبذته نبذ النعل الخلق- مثل كفش كهنه دورش انداختم. در آيه گفت:
لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ همزه/ 4 و فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ يعنى براى بى توجهى به پيمان خداى آنرا پشت سر نهادند و توجه نكردند.
و نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ- البقره/ 100 كه در باره گروهى از همان بنى اسرائيل در آيه قبل است كه اينان هم بى توجه بودند و به همان خداى زياد توجه نكردند. و گفت:
فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ- القصص/ 40 در مورد غرق شدن فرعون و لشكريان او در درياست.
و فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ- الصافات/ 145 و لَنُبِذَ بِالْعَراءِ- القلم/ 49 يونس عليه السّلام را به صحرائى افكنديم. اما آيه:
(فَانْبِذْ) إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ- الانفال/ 58 يعنى با آنها مسالمت و صلح كن، بكار بردن نبذ بجاى صلح در اينجا مثل واژه- القاء- يعنى افكندن است چنانكه در اين آيه گفت:
فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّكُمْ لَكاذِبُونَ- النحل/ 86 به اينها بگو كه دروغگو هستند.
و وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ- النساء/ 90 يعنى در آن روز تمام كفار و مشركين تسليم امر خدا ميشوند و معبودانشان همگى از نظرشان محو شود.
پس در آيه قبل كه ميگويد با آنها بتساوى مسالمت كن تنبيهى و هشدارى است بر اينكه پيمانى با تأكيد بسته نشود بلكه حقشان در اينست كه طرحى از روى مدارا با ايشان مطرح شود و متقابلا مراعات كنند و دو جانبه طرح شود در حدود معاهده آنها.
(انْتَبَذَ) فلان- مثل كسيكه در ميان مردم كمتر باو توجه ميشود عزلت گزيد گفت: فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيًّا- مريم/ 22 مريم به عيسى عليه السّلام باردار شد و در جائى دور و خلوت عزلت گزيد، قعد نبذة و نبذه- جائى در گوشه و كنار- صبى منبوذ نبيذ- مثل لقيط و ملقوط- كودك گم شده، امّا بصورت اسم مفعول يعنى منبوذ، كسى او را دور افكنده و ديگرى او را مى يابد. نبيذ- خرما و كشمشى كه در ظرف آبى مياندازند و سپس نبيذ نام نوشيدنى مخصوصى شده است.
لقب دادن به كسى، در آيه گفت:
وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ- الحجرات/ 11.
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ- النساء/ 83 يعنى از آنها كسانى هستند كه موضوع را استخراج و درك ميكنند (1)
آيه فوق يكى از اصول فرهنگى و سياسى جنگ و مبارزات است و آن اخبار اجتماعى و سياسى است كه بايستى با صلاحديد و نظر و رأى دانايان متعهد بررسى و منتشر شود و اين سياست استتار در تمام جوامع بشرى و حكومت ها امرى مهم است، ميگويد «اگر كسانى كه با نفاق و دروغ اظهار اسلام و ايمان دارند راست ميگويند پس چرا اسرار سياست و جنگ را فاش ميكنند و چون كارى كه باعث ايمنى يا ترس جامعه مسلمين است و بايد پنهان داشت منتشر ميسازند تا دشمنان را آگاه كنند در صورتى كه اگر به رسول خدا و صاحبان حكم رجوع مى كردند همانا كسانى كه اهل تدبير و بصيرتند در آن جريانات صلاح انديشى ميكردند، اگر نه اين بود كه فضل و رحمت خداى شامل حال شماست بجز اندكى همه در راه و پيرو شيطان گرديد» اين آيه امروز شامل تمام رسانه هاى گروهى و اخبارى است كه پخش ميشود، و انگيزه هائى از اضطراب، بدبينى، ترس و ناآرامى ها بوجود ميآورد كه بايستى همانا از كانال بررسى ها و صلاحديد مردان آگاه و متعهد و مسئول تصويب شود تا سلامت جامعه محفوظ و از دستبرد دشمنان و بدخواهان در امان بمانند.
استنباط بر وزن استفعال از عبارت- انبطت كذا. گرفته شده يعنى آنرا بيرون آوردم.
نبط- آبى است كه از چاه يا زمين بيرون ميآورند.
فرس انبط- اسبى كه زير گردن و دستش سپيد است، و از اين واژه- قوم نبطي است كه معروفند.
واژه نبع- يعنى بيرون آمدن آب از چشمه، محلى بصورت- نبع الماء ينبع نبوعا و نبعا است- ينبوع- چشمه ايست كه آبش بيرون ميآيد جمعش ينابيع، خداى تعالى گفت:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ- الزمر/ 21.
و نيز نبع- درختى است كه از چوب آن تير و كمان ميسازند. (در فارسى خدنگ نام دارد).
نبا- خبرى است كه فايده و سود بزرگى دارد، كه از آن خبر علم و دانش حاصل ميشود و بر ظنّ و گمان غلبه ميكند، هيچگاه گفتن- خبر بمعنى نبا- درست نيست مگر اينكه سه اصل و نتيجه اى كه گفته شد و از- نبا- فهميده ميشود در آن باشد (1- سود و فايده 2- علم و دانش 3- غلبه بر ظن و گمان).
به خبرى كه دروغى در آن نباشد شايسته است- نبا- گويند مثل- تواتر
و خبر از سوى خدا و از سوى نبى عليه الصلاة و السلام.
و براى اينكه- نبا- معنى خبر را هم در بردارد ميگويند- انباته بكذا- مثل اخبرته.
و براى اينكه در- نبا- معنى علم هست ميگويند- انباته كذا- مثل اعلمته كذا- به او آموختم خداى تعالى فرمود:
قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ- الصاد/ 67 و گفت عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ- النباء/ 1 و أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ- التغابن/ 5 و تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ- يوسف/ 102 و تِلْكَ الْقُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها- الاعراف/ 101 و ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ- هود/ 100 و إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا- الحجرات/ 6.
اين آيه آگاهى ميدهد كه اگر خبر موضوع بزرگى كه ارزشمند است و شايسته است كه در آن تأمل و تفكر شود هر چند كه دانسته شود و درستى آن بر ظن و گمان غلبه داشته باشد تا اينكه در آن نظر مجدد شود و بروشنى حقيقتش آشكار شود، واژه- يتبتين از تبين- بيشتر برترى دارد.
نباته و انباته- هر دو صحيح است در آيه گفت:
أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ- البقره/ 31 و نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ- يوسف/ 37 و نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ- الحجر/ 51
و أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ- يونس/ 17 و قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ- الرعد/ 33 و گفت نَبِّئُونِي بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ- الانعام/ 143 قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ- التوبه/ 94 فعل- نباته- رساتر از انباته است.
گفت فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا- فصلت/ 5 و يُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ
فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ- التحريم/ در اين گفت- نبانى- يعنى خدايم كه عليم و خبير است آگاهم كرد زيرا از انبانى- رساتر است يعنى تحقيقا او سوى خداست. و هم چنين آيه:
قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ- التوبة/ 94 و فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- المائده/ 105.
سفارتى است بين خداي و انسانهائى كه عاقلند در ميان موجوداتش و بندگان براى اينكه ناتوانى ها و علت هائى كه در كار معاش و معادشان هست بر طرف كند، پس نبى از چيزهائى كه خردهاى وارسته و عقل هاى پاك به آن توجه دارند خبر ميدهد و اگر فعيل بمعنى فاعل باشد صحيح است خداى تعالى فرمود:
نَبِّئْ عِبادِي- الحجر/ 49 و قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ- آل عمران/ 15 و نيز بمعنى مفعول نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ- التحريم/ 3 تنبّى فلان- ادعاى نبوت كرد، از نظر وضع لغت و حق لفظ اگر از- نبى- باشد بكار بردنش درست است زيرا- مطاوع- نبا- است مثل- زيّنه فتزيّن- حلاه فتحلى- جمله فتحمل- كه همگى اين افعال بمعنى زينتش داد مزين شد- نه زيور آراسته اش كرد و چنان شد- زيبايش نمود و زيبا شد.
كه در هر عبارت فعل دوم پيروى از معنى فعل اول دارد. ولى از آنجا كه در عرف سخن كسى كه بدروغ مدعى نبوت است- متنبى- گفته شده از بكار بردنش در اصل واژه خوددارى شده است و فقط در باره كسى كه سخن دروغ در ادعايش دارد اطلاق شده است ميگويند- تنبّى مسلمة- مسيلمه كذاب مدعى نبوّت بود و در تصغيرش ميگويند- مسيلمه تنب ئ و سوء- يعنى اخبار او از خبرهاى خدائى و اللّه نيست همانطور كه مردى سخن او را شنيد و گفت بخدا سوگند چنين كلامى از خداى نيست.
بدون همزه آخر، نحويون ميگويند اصلش مهموز است ولى بكار نرفته است كه از همان تصغيرى كه در باره مسيلمه گفته شده استدلال بر مهموز بودن نموده اند بعضى گفته اند- نبى- از نبوه يعنى بلند مرتبگى گرفته شده بهمين جهت خداوند او را كه رجعت و بزرگى دارد و از سايرين برتر است در آيه:
وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا- المريم/ 57
نامبرده است پس- نبى- بدون همزه آخر رساتر از همزه داشتن است زيرا هر خبر دهنده اى قدر و مرتبه والا ندارد و لذا كسى به پيامبر گفت (يا نبى اللّه) پيامبر فرمود «لست بنبي ء اللّه و لكن نبى اللّه» زيرا ديد آن مرد از روى كينه نبى را با همزه گفت تا تحقيرى كرده باشد- نبّؤه و نباؤه- يعنى ارتفاع و بزرگى و لذا ميگويند- نبا بغلمان مكانه- جايگاهش دور شد مثل- قض عليه مضجعه- خوابگاهش بر او سخت و خشن شد.
نباه السيف عن الضريبه- شمشير كند شد و- نبا بصره- ديدگانش از ديدن باز ماند و سست شد تشبيهى بهمان معنى است.
نتق الشى ء. چيزيرا جذب كرد و جدا كرد تا اينكه كشيده شود مثل كشيدن ريسمان بار ستوران، خداى فرمود:
وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ- الاعراف/ 171 (در باره اشراف كوه، مانند ابرهاى نزديك بر بالاى سر مردمان است كه پنداشتند فرو خواهند افتاد) از اين واژه بطور استعاره- ناتق- زن پر فرزند است- زند ناتق- چوب زود سوز.
پراكندن و جدا شدن از يكديگر- نثرته فانتثر- پراكنده كردم جدا شدند خداى تعالى گفت:
وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ- الانفطار/ 2
نتثره- زرهى است كه ميپوشند، نتثره الشاه- زكام در بينى گوسپند كه او را اذيت ميكند، نثره- آب بينى زكامى- به خود بينى هم- نثره- ميگويند و هم چنين نام ستاره اى است كه آنرا- انف الاسد- يعنى بينى شير مينامند- انثره او را به بينى انداخت- استنثار- آب به بينى زدن.
جاى مرتفع و پرتگاه، در آيه:
وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- البلد/ 10 در اين آيه مثالى براى راه حق و باطل در عقيده و راست و دروغ در سخن آورده شده و هم چنين- نجدين- يعنى دو كار جميل و زشت، ستوده و ناستوده، آيه ميگويد كه آن راههاى عقيده و سخن و عمل همان است كه شناسانده شده است چنانكه فرموده:
إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ- الانسان/ 3 و نيز نجد نام ناحيه اى است- و انجده- قصد او را نمود. و به مردى كه بسيار قوى و بلند مرتبه است- نجد و نجيد و نجد- ميگويند، استنجاد- طلب بزرگى- انجدنى- با بزرگوارى مرا يارى كرد يا با شجاعت و نيرويش. و گاهى- استنجاد- بمعنى قوى شدن است.
اما به كسيكه مغلوب شده و بسختى افتاده است- منجود ميگويند، نجد- عرق بدن است و نجده الدهر- روزگار او را تقويت كرد زيرا با تجربه و قوى شد.
ابن نجده- با تجربه و كارآزموده- نجاد- فرش منزل يا راه بام و خانه
نجاست يعنى پليدى و ناپاكى كه دو نوع است، اول نجاستى كه با حواس فهميده ميشود دوم نجاستى كه با درك و فهم و بصيرت شناخته ميشود، نوع دوّم همان است كه خداوند مشركين را با آن واژه وصف كرده است، در آيه گفت:
إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ- التوبه/ 28 نجسه- ناپاكش كرد و هم چنين پاكش كرد، و از اين واژه عبارت- تنجيس العرب- است، يعنى چيزى را بصورت دفع چشم زخم بر كودك ميآويزند تا نجاست و پليدى شيطان از او دور شود، ناجس و نجيس- دردى است كه دوائى ندارد (در مثال فارسى- درد بى درمان).
اصل نجم- همان ستاره است كه طلوع ميكند جمعش نجوم- و نجم بتدريج طلوع كرد، پس واژه نجم- گاهى اسم است و گاهى مصدر نجوم- هم گاهى مثل قلوب- اسم است و گاهى مثل طلوع و غروب، مصدر است و ظاهر شدن گياه و فكر و انديشه هم به نجم- تشبيه شده است مثل نجم النبت- گياه ظاهر شد و نجم القرن- شاخ ظاهر شد- نجم لى راى نجما و نجوما- فكر و انديشه اى برايم ظاهر شد نجم فلان- او عصيان ورزيد و- نجمت المال عليه- مالش را توزيع كردم گوئى كه برخود فرض كرده اى كه با طلوع هر ستاره اى قسمتى از آن مال را تقسيم كنى و سپس در هر رد كردن و دفع كردن با هر چيز اين واژه بكار ميرود، خداى
تعالى گفت:
وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ- النحل/ 16 (1) و آيه فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ- الصافات/ 88 (2) يعنى در علم نجوم و ستاره شناسى در ستارگان تأمل كرد. و آيه:
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى- النجم/ 1 كه منظور كواكب- است زيرا با عبارت هوى- ذكر شده است، براى نجم لفظ طلوع دلالت بر پيدايش آن در آسمان دارد و براى كوكب- ظهور كامل و حركت و فرود آمدن بكار ميرود.
گفته شد مقصود از نجم ستاره ثرياست زيرا اعراب وقتى كه لفظ نجم را بطور مطلق بكار ميبرند مقصودشان ستاره ثرياست مثل ضرب المثل- طلع النجم
اشاره به بهره مندى انسان از آيات خدا و پهنه خلقت است ميگويد:
«او خدائيست كه باران را فرو ميفرستد كه از آن مينوشيد و درختان پرورش دهيد از آن آب درختان زيتون و خرما و انگور و ساير ميوه ها با آب ميپروراند، و هم چنين شب و روز و ماه و خورشيد را براى ادامه حياتشان مسخر كرده، و در زمين براى شما چه نعمت هائى كه رنگارنگ فراهم كرد كه هر كدام نشانه اى بر قدرت اوست، درياها را مسخرتان كرد تا از حيواناتش تغذيه كنيد و از موادش زيورهائى تهيه نمائيد، كشتى هايتان را بر درياها حركت ميدهيد تا از نعمتهاى ساير نقاط هم بهره مند شويد. كوهها را بر سطح زمين استوار ساخت و از آنها نهرها جارى كرد نشانه هاى زمينى و ستارگان آسمانى را آفريد تا با آنها هدايت شويد».
حضرت ابراهيم بعد از استدلال و سخنانى بر يگانگى خداى و ديدن بت پرستى و ستاره پرستى شان با تامل و دقت علم ستاره شناسى گفت اى قوم شما در باره پروردگار جهانيان چه گمان كرده ايد!؟»
قديه، و ابتغى الراعى سكيّة- (ستاره و نجم بكوچكى ظاهر شد و چوپان هم هميان از براى آب و شير بدست گرفت).
گفته اند در آيه آخر از نامبردن نجم اراده نزول تدريجى قرآن در مدت 23 سال به رسول اللّه دارد و لذا فرمود:
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ الواقعه/ 75 كه به دو صورت تفسير شده است، (يكى نزول و موقعيّت آيات قرآن و ديگر موقعيت عظيم و شگفت ديگر ستارگان در فضاى آسمانها) تنجم- حكم و نظر در باره ستارگان دادن.
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ الرحمن/ 6 نجم- گياه بدون ساقه است كه گفته اند منظور كواكب است.
اصل نجاء و جدا شدن از چيزى است مثل- نجا فلان من فلان- او نجات يافت و جدا شده فعلش- انجيته و نجيته- است (باب افعل و تفعيل) در آيه گفت:
وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا- النمل/ 53 و إِنَّا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ- العنكبوت/ 33 و وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ- البقره/ 49 و فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ- يونس/ 23 (همين كه انسانها را از سختى ها نجات داديم مجددا باز در زمين بنا حق ستمگرى ميكنند).
و فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ- الاعراف/ 83
(در مورد نجات لوط پيامبر از عذاب الهى است كه زنش نافرمان بود و عذاب شد).
فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا- الاعراف/ 72 و وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما- الصافات/ 115 و نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ نِعْمَةً- القمر/ 34 (اشاره به نجات پاكان قوم لوط است ميگويد آنها را با دور كردن از شهر نجاتشان داديم و اين نعمت الهى است).
وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا- فصلت/ 18 و نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ- هود/ 58 و در باره نجات يافتن از دوزخ در دنيا و آخرت فرمود:
ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا- مريم/ 72 و ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنا- يونس/ 103 (پارسايان و تقوى پيشگان و رسولانمان را نجات ميدهيم).
نجوه و نجاه- جاى بلند و مرتفع كه در اثر بلندى از بقيه اطراف جداگانه است و گفته اند نام بلندى و كوه بلند به نجوه براى اينست كه هر كسى بر بلندى رود از سيل نجات مى يابد.
(نجيته)- او را ترك كردم بخاطر رفتن بر بلندى كوه، بر اين معنى گفت:
فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ- يونس/ 92 (1)
آيه فوق در باره غرق شدن و بر روى آب آمدن فرعون است، بدن زره كوتاهى است (نيم تنه) كه از طلا و پشم ساخته ميشود و در مصر شهرت داشته، ابن اعرابى ميگويد «يهوديان در باره غرق شدن فرعون شك داشتند تا اينكه جنازه اش
كندن پوست درخت يا گوسفند را هم- نجو- گويند شاعر ميگويد:
فقلت انجوا عنها نجا الجلد انّه سيرضيكما منها سنام نجاريه
(شعر از عبد الرحمن بن حسان است ميگويد، بآنها گفتم مثل پوست جدا شده از او دور شويد كه با بلندى كوهانى و يال شترى از آن خشنودتان ميكند).
(ناجيته)- اصلش اينست كه او را بر بلندى زمين هدايت كردى يا از- نجات يعنى ياريش كردى تا آزاد شد. يا او را به رازت مطلع كردى.
تناجى القوم- در همين معنى اخير است (نجوا كردن و پنهانى رازى را گفتن) در آيه گفت:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى- المجادله/ 9 (1)
با همان زره نيم تنه طلائى كه به تن داشت در ساحل پيدا شد، فهميدند كه غرق شده چون داعيه خدائى داشته و نمى بايست غرق ميشد ليث از ابن عباس نقل ميكند كه- بدن- زرهى است كه دو آستينش كوتاه است و از طلا ميبافتند و چون فرعون با آن زره سنگين بر سطح آب آمد دليلى بر نبوت موسى عليه السّلام بود، خواجه عبد اللّه انصارى مينويسد- امروز ترا بر سر آب آريم با آن زره- مقريرى قيمت آنرا هزار دينار نوشته است (خطط 1/ 172- مقريرى 4/ 332- كشف الاسرار 17/ 157 تفسير كبير 14 تهذيب ازهرى 4314 المحكم ابن سيده).
در باره نجوا كردن مردم است كه ميگويد اگر ضرورتا خواستيد سخنى را آرام به ديگرى بگوئيد از گناه و دشمنى نباشد بلكه بخوانى و سخنى از نيكى و تقوى باشد، اين موضوع يكى از آداب اخلاقى در و حكمت نظرى است كه با عمل به اين آيه بسيارى از گناهان، عيبجوئى ها، غيبت ها، ناراحتى ها در جامعه و روابط اجتماعى از بين ميرود و جامعه اى سالم بوجود ميآيد.
و آيه إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً- المجادله/ 12 (1) (نجوى)- در اصل مصدر است- در آيه گفت:
إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ- المجادله/ 1 و أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى- المجادله/ 8 و گفت: وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا- الانبياء/ 30 (2) اين آيه آگاهى ميدهد بر اينكه ستمگران به هيچ روى اظهار سخن
تمام مفسرين در مورد آيه فوق كه ميگويد اگر ميخواهيد با پيامبر نجوى كنيد ابتدا بايستى صدقه اى به فقرا بدهيد نوشته اند بعد از نزول اين آيه كه در پايان آن ميگويد اين صدقه دادن براى شما بهتر و پاكتر است، كه شما را از سؤال بيجا و از بخل بر كنار ميدارد و اگر تمكن نداشتيد خداوند آمرزنده و مهربانست».
قاضى بيضاوى مينويسد آيه اى كه فقط على بن أبي طالب عليه السّلام به مفاد آن عمل كرد همين آيه است و هيچ كس ديگر به آن عمل نكرده كه ايشان با بخشيدن دراهمى چندين بار موفق به سخن آرام با پيامبر خدا شد. (انوار التنزيل سوره مجادله)
آيه فوق اوايل سوره انبياء است كه خداوند حالات اخلاقى و انديشه هاى پوچ ستمگران را بازگو ميكند ميفرمايد: «روز حسابرسى مردم بسيار نزديك است اما آنها در اثر غفلت و بى خبرى از آن حقيقت رو گردانند، اين مردم تمام سخنان را ميشنوند اما در- اثر لهو و لعب آنها را باور ندارند، خبر قيامت را شنيدند باز دلهاشان به لهو و سرگرمى هاى باز دارنده از حقايق متوجه است و اين مردم ستمكار پنهانى و با نجوى بيكديگر ميگويند مگر اين شخص بشرى همانند ما نيست چرا شما كه مردمى دانا هستيد سخنان و كار او را معجزه ميشماريد بگو خداى من تمام سخنان را در جهان ميداند زيرا- هو السميع العليم».
نميكنند اما نجواى آنها خود را نمايان ميسازد. و گفت:
ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ- المجادله/ 7 واژه نجوى بطور مفرد و جمع هر دو بكار ميرود مثل- هو نجوى- و هم نجوى- گفت:
وَ إِذْ هُمْ نَجْوى- الاسراء/ 47 (نجى)- همان مناجى يا ندا كننده است كه براى جمع و مفرد بكار ميرود در آيه گفت:
وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا- مريم/ 52 (در باره حضرت موسى است كه خداوند ميفرمايد ما او را در طور ندا كرديم و بمقام قرب خويش برگزيديم). و گفت:
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا- يوسف/ 8 (همين كه برادران يوسف از پذيرفتن خواهش خود مأيوس شدند خلوت كرده و با هم به آرامى سخن گفتند).
باب انتجاء- يعنى برگزيدن ميگويند- انتجيت فلانا- يعنى او را براى راز و سرّم برگزيدم.
(انجى فلان)- به زمين بلندى رفت،- و هم في ارض نجاة- به سرزمينى رسيدند كه از درختانش عصاها و كمان هائى بدست آورند- تجا- چوبهائى كه پوستشان كنده شده.
بعضى گفته اند- نجوت فلانى- يعنى دهانش را بوئيدم كه دليلشان سخن شاعر است كه ميگويد:
نجوت مجالدا فوجدت منه كريح الكلب مات حديث عهد (1)
اگر نجوت- را بخاطر اين بيت به اين معنى حمل كنيم اين بيت دليلى بر آن معنى نيست، بلكه ميخواهد بگويد: من بسوى او خيزش برداشتم و از بخار دهانش بوى سگ مرده يافتم.
نجوه- بطور كنايه مدفوع انسان است، ما انجاه- او را بهبود نبخشيد.
استنجاء- دور كردن مدفوع يا دور كردن درد و اذيت آن از خود، مثل تفوظ- كه در همان معنى دفع مدفوع است كه خود را از زحمت خلاص كند.
و مثل استجمر- طلب سنگ كردن.
نجاة- چشم زدن است، در حديثى است كه «ارفعوا نجاه السائل باللقمة» نظر سائل يا متكدى را با لقمه اى بر طرف كنند.
نحب نذرى ست كه اداى آن واجب است ميگويند- قضى فلان نحبه- يعنى به نذرش وفا كرد خداى تعالى گفت:
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ- الاحزاب/ 23 و به كسى كه ميميرد و از دنيا ميرود تعبير شده است، چنانكه ميگويد، قضى اجله- را گذراند،- و استوفى اكله- به همه روزيش رسيد و دست يافت كه همگى بمعنى- قضى من الدنيا حاجته- است يعنى حاجتش را از دنيا ادا كرد
شعر از حكيم اسدى است تمام قصيده اش در ج 10 ص 232 معجم الادباء ياقوت آمده است. يعنى به مجالد نزديك شدم دهانش را بوئيدم ديدم بوى سگى كه تازه مرده است ميدهد. (مردار).
و برآورد. نجيب- گريه با شيون، نجاب- سرفه.
نحت بريدن و تراش دادن، چوب و سنگ و از اين قبيل اشياء سخت و محكم است. در آيه گفت:
وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ- الاعراف/ 74 (2) نحاته- تراشه و بريده هاى چوب و براده هاى آهن و غيره، نحيته- طبيعتى كه در سرشت انسان هست مثل غريزه كه انسان بر آن نهاد سرشته شده.
گردن و محل قلاده كه بالاتر از سينه است، نحرته- به گردنش زدم مثل
در باره مردم نافرمان و قوم طغيانگر ثمود است كه با نعمت هاى سرشار و فراوان الهى در زمين به ميزبان و خداى خود ايمان نياوردند و مى پنداشتند در بناهائى كه در كوهستانها و از سنگ با كمال دقت و محكمى ساخته بودند هميشگى خواهند بود و به آسايش زندگى خواهند كرد. مرحوم راغب رحمه اللّه- آيه اى كه حضرت ابراهيم به بت پرستان ميگويد كه- أ تعبدون ما تنحتون- نياورده كه در حقيقت انسان ها اگر بحال خود رها شوند خود ساخته هاى خويش را هم ميپرستند و از مراحل- خواست- تمايل- دوستى- محبت شديد به آن مصنوعات بحد پرستش ميرسند. و امروز آثار شوم ويرانگر- علم پرستى- زر و سيم پرستى- قدرت پرستى- كاخ پرستى- ابزار و ماشين پرستى- و ... را در جهان بخوبى مشاهده ميكنيم و به وجود پيامبران و آئين الهى براى رهائى بشر از اين اسارتها را ايمان ميآوريم.
نحر البعير- ذبح كردن شتر آيه:
فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ- البقره- 71 كه در باره ذبح كردن گاو معروف قوم بنى اسرائيل است بصورت فنحروها ...
آمده است (به روايت عبد اللّه بن ابى).
انتحروا على كذا- با هم جنگيدند كه تشبيهى به حالت ذبح شتران است نحرة الشهر و نحبره- آغاز ماه و گفته اند پايان هر ماه كه آن روز مثل اينست كه ايام قبل از آن روز ذبح شده است. در آيه گفت:
فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ- الكوثر/ 2 كه تشويقى بر اين دو ركن عبادت و مراعات آنهاست، يعنى نماز و قربانى كردن كه ناچارا در پى هم هستند اين دو عبادت در هر دينى واجب است و در هر مذهبى، گفته اند امرى است براى دست گذاردن بر گلوى ذبيحه و قربانى كه به آن اشاره شده و نيز تشويقى است بر كشتن نفس با مقهور نمودن شهوت.
نحرير- دانشمند حاذق و بصير،.
خداى تعالى گفت:
يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ- الرحمن/ 35 پس نحاس شعله بدون دود است كه در رنگ به رنگ مس تشبيه شده است (نحس:)- ضد سعد است در آياتى فرمود:
فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ- القمر/ 19 و فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ- فصلت/ 16 كه با فتحه حرف- ح- هم خوانده شده يعنى همه چيزهائى كه شوم و
ناخوشايند است و نيز گفته شده معنى نحسات- سختى هاى سرماست.
اصل نحس- اينست كه افق و كرانه آسمان مانند رنگ مس سرخ رنگ ميشود يعنى شعله اى بدون دود و اين معنى بصورت مثلى براى هر چيز شوم و ناخوشايند در آمده است.
زنبور عسل، گفت:
وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ- النحل/ 68 (نحله) و نحله- با كسره و فتحه حرف- ن- بخششى است مثل تبرع مثل- هبه ولى هبه عام و فراگيرتر از نحله- است هر هبه اى نحله است و هر نحله اى هبه نيست، آنطور كه من مى بينم اشتقاق بخشش از- نحل- يعنى نحله باين منظور است كه به جعل آن توجه شده است گوئى كه- نحلته- يعنى مثل زنبور عسل به او بخشش كردم.
و اين معنى را آيه فوق آگاهى ميدهد، حكماء بيان كرده اند كه زنبور عسل بر اشياء قرار ميگيرد و به آنها زيانى نميرساند بلكه بهترين سود و فايده را در بر دارد همان چيزى يا عسلى كه خداى تعالى آنرا شفا و بهبود دهنده وصف كرده است.
صداق و كابين زن را هم با همين واژه وصف ميكنند زيرا در برابر آن عوض مالى واجب نيست بلكه همان بهره هميشه است.
نحل ابنه- به فرزندش بخشش كرد- انحله- هم همان است- نحلت المرأة- به صداقش در آوردم فرمود:
صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً- النساء/ 4 انتحال- بخود نسبت دادن چيزى با ادعا، و دريافت كردن آن.
فلان ينتحل الشعر- شعر را به خود نسبت داد (1).
نحل جسمه نحولا- بسيار ضعيف شد مثل ضعيفى زنبور عسل- نواحل- شمشيرها كه لبه هاى تيزى دارند و بهمان تصور چنين گفته اند و اگر- نحله- يعنى
واژه انتحال كه در عرف ادب شناخته شده همان سرقت ادبى است كه گروهى عاشق شهرت اما پوچ و بى شخصيت محصول زحمات ديگران را با كم و زياد كردن يا عينا بنام خود بيان ميكنند، اصولا بگفته ملك الشعراء بهار:
دزد قباله دزد همه كس شنيده است ياران حذر كنيد ز دزد مقاله دزد
گذشته از اين امر در دوران ما متأسفانه ميدان اديب و ادبيات كه فارسانى و پيامبران سخنى مانند سعدى و ناصر خسرو و كسائى مروزى و جامى و انورى و غيره بخود ديده است در قرن بيستم با ترجمه نوشتارهاى غربى كه بوئى از عرفان و حقيقت خواهى در آنها نيست سخنانى بنام شعر و اشعار يا شاعران نو رسيده مطرح شدند تا استعمار فرهنگى ملت هائى كه گنجينه هاى ادبشان و اشعارشان تمام كتابخانه هاى عالم را روشن كرده است از سرمايه هاى معنوى شان دورشان سازند و با بازى الفاظ و آسمان و ريسمان مثل اين عبارت «آه چه بوئى دارى- بوى- خورشيد دارى- بوى كوه دارى و ...» جوانان ساده انديش و هوا خواه شهرت را با اين عبارات دلخوش دارند و روح مبارزه و عرفان و حقيقت را بنام نوپردازى از جوانان و جامعه ما گرفته و به ظاهرى از زندگى سرگرمشان دارند كه خوشبختانه بعد از انقلاب قصيده سرائى- مراثى- حماسه ها جاى خالى را پر كرده هر چند هنوز هم چند چهره ها كه در گذشته جائزه اى هم ميگرفتند خود را مجددا بنام شاعر مطرح ساخته و حال اينكه بگفته نظامى گنجوى- تا نكند شرع تو را نامدار- نامزد شعر مشو زينهار- نخست متعهد شدن، و عالم بودن در دين و در طريق شناخت حق و عرفان از همه چيز گذشتن شرط اول راه است و دوم استثنائى كه قرآن در سوره شعرا بيان فرموده كه دنيا طلبان- انهم فى كل واد يهيمون- در هر وادى كه بازارش گرم
روش فكرى دقيق حكيمانه را اصل بدانيم درست است كه سپس زنبور عسل بهمان اعتبار- نحل ناميده شده و به فعل نحله نامگذارى شد- و اللّه اعلم.
اين واژه كه ضمير منفصل فاعلى است كه گوينده وقتى بخواهد از خودش يا ديگرى سخن بگويد بكار ميبرد آنچه كه در قرآن از اين واژه هست خبر دادن خداى تعالى از خويش است گفت:
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ يوسف/ 2 گفته اند در اين آيه خبر دادن خداوند به تنهائى از نفس خويش است اما بصورت مركز خبر و صدور آن از مركزيت قدرت بيان شده است (مثل خبر دادن فرمانروا از خودش) گروهى از دانشمندان گفته اند خداى تعالى از اين الفاظ كه بصورت فعل آينده يادآورى ميشود و آنرا انجام ميدهد اما كارگزاران خلقت مانند فرشتگان و بعضى از اولياى او و وسيله انجام آن فعل هستند واژه- نحن- عبارت از خداى تعالى و كارگزاران، مانند عمل وحى و يارى رساندن به مؤمنين و بهلاكت رساندن كفار و از اين قبيل امور كه فرشتگان ياد شده در آيات زير اجراى آنرا بعهده دارند ميگويد:
فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- النازعات/ 5
شود به آن سوى نماز ميگزارند و قبله و چهره عوض ميكنند- إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً- مگر كسانى كه مؤمنند، نيكوكارند و در سخنانشان بسيار ياد خدا دارند كه بافتن كفريات و تشبيهات دور از ذهن و معنى و بكار بستن دو سه واژه عاميانه.
و آيه وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ ق/ 16 يعنى بهنگام از دنيا رفتن و احتضار متوفى وقتى كه فرشتگان ياد شده در آيه:
تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ- النحل/ 28 او را مشاهده ميكنند و شاهد بر او هستند. در آيه:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ- الحجر/ 9 (1) كه بواسطه قلم و لوح و جبريل انجام شده است.
آيه فوق يكى از معجزات مهم قرآنيست كه اگر با اخلاص و پاكدلى مفهوم و انجام اين آيه در اين زمان كه هزار و چهار صد سال از مژده و نزول آن گذشته است در نظر گرفته شود بدون ترديد و عده الهى و معجزه دست نخورده بودن قرآن و عدم تحريف آن يكى از دلايل بزرگ حقانيت پيامبر و قرآن و اسلام است كه در چهارده قرن قرآن نوشته شده بر استخوانها، چرم ها، سنگ ها و سپس بر روى كاغذها و از ميان هزاران حادثه ناگوار مخالفت ها، كينه توزيها، قرآن سوزيها، ستمگريها بدون كوچكترين افزونى يا كاستى بدست بشر امروز رسيده و در پهنه زمين تنها آيات قرآن است كه در راديوها، تلويزيونها، مأذنه هاى، بلندگوهاى سراسر عالم پخش ميشود كمترين ترديدى براى جويندگان حقيقت از تصديق به آن باقى نخواهد ماند جلال الدين مولوى در قرن هفتم چه زيبا اين حقيقت را سروده است ميگويد:
مصطفى را وعده داد الطاف حق گر بميرى تو نميرد اين نسق
ما كتاب و معجزت را حافظيم بيش و كم كن را از آن ما رافضيم
تا قيامت باقيش داريم ما تو مترس از نسخ دين اى مصطفى
چاكرانت شهرها گيرند و جاه دين تو گيرد ز ماهى تا بماه
صدق اللّه العلى العظيم چه صادق است سخن خداى متعال و بزرگ.
در آيه گفت: أَ إِذا كُنَّا عِظاماً نَخِرَةً- النازعات/ 11 اين آيه از سخنان آنهاست كه ميگويند- نخرت الشجره- يعنى درخت كهنسال و پوسيده شد و وزش باد يا- نخرة الريح- او را فرسوده ساخت.
نخير- صداى بينى است (خرناس) و دو پره دماغ كه خرناسى از آن خارج ميشود- نخرتاه يا منخراه- ناميده ميشود، نخور- شتر ماده ايست كه شير نميدهد و يا انگشت در بينى او ميكنند، ناحر- كسيكه خرناس ميكشد و در اصطلاح گفته ميشود- ما بالدار ناخر- در خانه نفس كشى نيست.
درخت خرما، كه در جمع و مفرد هر دو بكار ميرود، خداى تعالى گفت:
كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ- القمر/ 20 و كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ- الحاقة/ 7 و نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ- الشعراء/ 148 و وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ- ق/ 10 جمعش نخيل است و گفت:
وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ- النحل/ 67 نخل- بصورت فعل يعنى الك كردن و سبوس گرفتن از آرد با الك و غربال.
انتخال- صاف كردن و پالودن براى بدست آوردن پاك و صاف از هر چيزى است.
نديد الشى ء- چيزى است كه در اصل و جوهر با چيز ديگرى همگون و شريك باشد، كه اين خود نوعى از همسانى و شباهت است، زيرا- مثل- و مانند واژه هائى هستند كه در هر مشاركتى گفته ميشود، پس هر- ندى- مثل و مانندى است ولى هر شبيه و مثلى- ند- يا شريك نيست.
نده- و نديده و نديدته- هر سه در يك معنى بكار ميرود. در آيه گفت:
فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً- البقره/ 22 (1) براى خداوند تعالى مثل و مانند يا شريكى قرار ندهيد.
و وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً- البقره/ 165
ابو منصور ازهرى به نقل از اخفش مينويسد- اندادوند- دو معنى دارد:
1- همانند و شبيه 2- ضد- پس انداد يعنى اضداد و اشباه (71/ 14 تهذيب اللغه) يوم التناد- را هم آيه بعد تفسير نموده يعنى روزى كه از عذاب آن هر سو بگريزيد و پناهى نيابيد.
اما ابن فارسى معنى گريختن و رأى مخالف اظهار داشتن را بيان كرده پس- ند و نديد- كسى است كه نظرى و فكرى غير از نظر و فكر دوستش اظهار ميكند.
(5/ 355 مقاييس) اما صاحبان- معجم الفاظ القرآن الكريم- يوم التناد- را در ذيل- ندى- آورده و ميگويند «اصل- تناد- است كه حرف- ى- حذف شده يعنى روزى كه بهشتيان و دوزخيان يكديگر را صدا ميزنند و ندا سر ميدهند» كه البته با آيه بعد آن كه ميگويد از يكديگر ميگريزند منافات دارد. و نظر راغب و ازهرى و ابن فارس با قرآن تطابق دارد.
و پاره اى از مردم غير از خداى موجودات را در جهان خلقت شريك خداوند در نظر ميگيرند.
وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً- فصلت/ 9 در باره روز و هنگاميكه قيامت. يَوْمَ (التَّنادِ)- الغافر/ 32 گفته شده كه يكى از صفات قيامت است يعنى روزى كه از يكديگر ميگريزند مثل آيه:
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ- عبس/ 34 حتى برادران هم.
ندم و ندامت حسرت و افسوسى است براى تغيير فكر و رأى در باره كارى كه گذشته است. خداى تعالى فرمود:
فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ- المائده/ 31 و آيه عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ- المؤمنون/ 4 و اصلش از فراگيرى و پيوستگى غم و اندوه بر كسى است.
نديم- ندمان و منادم- در معنى بهم نزديكند و همان هم نشين است. و در واقع از همان مداومت عده اى گفته اند واژه- شريب يا شريبان، نديم يا نديمانى هستند كه در ميخوارگى بخاطر پى آمدها و عواقب زشت كارشان به ندامت و پشيمانى ميرسند. (1)
و بگفته سنائى غزنوى اينان اصولا خردمند و عاقل هستند ميگويد:
نكند دانا مستى نخورد عاقل مى ننهد مرد خردمند سوى پستى پى
ندا كردن يعنى آشكارا و بلند صدا كردن، و اين معنى در بانگ و صداى بدون معنى و مفهوم هم بكار ميرود چنانكه در آيه فرمود:
مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً- البقره/ 171.
يعنى صدائى كه معنى آن شناخته نميشود فقط مجرد صوت است اما صداى با مفهوم مقتضاى تركيب كلام است. واژه- ندا- به صدائى كه معنى و مفهوم هم دارد و تركيبى از مفهوم و صداست گفته ميشود، خداى تعالى گفت:
وَ إِذْ نادى رَبُّكَ مُوسى- الشعراء/ 10 و وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- المائده/ 58 يعنى به نماز خوانده شديد، مثل آيه:
إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ- الجمعه/ 9 (1)
چه خورى چيزى كز خوردن آن چيز ترا نى چنان سرو نمايد بنظر سرو چونى
گر كشى عربده گويند كه وى كرد نه مى ور كنى بخشش گويند كه مى كرد نه وى
متفكر كم نظير جهان اسلام ملاصدراى شيرازى فيلسوف و عارف و فقيه والا مقام در مورد آيه فوق و روز جمعه و نماز آن ميفرمايد:
«چنانكه با دلايل حكمى روشن شد يكى از اسرار آفرينش آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست خلقت تكوينى و تدريجى در شش زمان يا شش روز الهى
نداى نماز الفاظ معروف و مخصوصى است كه در شريعت گفته شده و در آيه:
أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ- فصلت/ 44 كه واژه نداء در باره آنها تنبيهى و هشداريست براى دورى ايشان از حقّ و آيه:
وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ- ق/ 41 و آيه وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ- مريم/ 52
است كه از شنبه آغاز و به پنجشنبه كه روز ولادت حضرت عيسى بن مريم عليه السّلام است پايان مى پذيرد و صبحگاه روز جمعه بعثت رسول اللّه يا رسول آخر الزمان، و پيشواى جماعت انبياء و اولياء است از خطيب جمعه و داعى الى اللّه و منادى براى نماز در اين روز است كه همان ذكر خداى تعالى و شهود يگانگى اوست چنانكه فرمود:
فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ- الجمعة-/ 9 بهنگام شرح صدر و روشنائى دلم اشعارى بفارسى سروده ام بدين مضمون:
چون ظهور دين پيغمبر شدى دين توحيد خدا ظاهر شدى
مسجد جامع بانجام آمده در يكى هفته به اتمام آمده
روز اين هفته بود هر يك هزار زين شمار دوره ليل و نهار
روز جمعه چون شدى گاه نماز شد خطيب انبياء اندر نياز
در ميان روز آدينه يكى ميشود قائم قيامت بى شكى
بانگ در قامت بگوش مردمان ميرسد پيش از قيامت يكزمان
جذب فاسعوا الى ذكر اللّه است در درون هر كسى كاندر رهست
اول اين روز وقت بعثت است كه محمد را رسالت همره است
از اذانش خفتگان آگه شدند روح قدسى با ملائك صف زدند
(تفسير سوره سجده و حديد ص 34 از صدر المتألهين)
و گفت: فَلَمَّا جاءَها نُودِيَ- النمل/ 8 و آيه إِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا- مريم/ 3 در اين آيه كه اشاره به نداى موسى عليه السّلام به خدا است براى اينست كه او خود را از خداوند- دور تصور ميكرد زيرا گناهان و حالت بد خويش را باعث دور بودن از خداوند مى پنداشت، مانند كسى كه از عذاب خويش بيمناك است.
در آيه رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ- آل عمران/ 193 منادى در اين آيه كه مؤمنين ميگويند خداوندا «نداى او را در مورد ايمان شنيديم» اشاره به عقل- كتاب نازل شده از حق و رسول خداست و همچنين اشاره به ساير آياتى كه دلالت بر وجود ايمان به خداى تعالى دارد، قرار دادن منادى به ايمان در آيه فوق در مورد امورى كه ذكر شد براى اينست كه آن امور و حقائق يعنى (عقل- كتاب ما قرآن- و رسول و ساير آيات) وجودشان مانند منادى- كاملا ظاهر و روشن است و جاذبه و ترغيب آنها بسوى ايمان مانند همان دعوت كننده و منادى است.
اصل واژه- نداء- از- ندى- يا رطوبت گرفته شده، عبادت- صوت ندى و رفيع- در باره بانگ و صداى بلند براى اينست كه واژه- نداء- براى صدا بصورت استعاره بكار ميرود زيرا كسى كه رطوبت و بزاق دهانش زياد است و خشك نيست كلامش نيكوست و از اين روى فصيح و گشاده زبان يا خوش بيان و يا با عبارت- كثرة الريق- وصف ميشود يعنى آب دهانش زياد است پس- ندى و انداء و انديه- در يك معنى است، درخت را هم با واژه- ندى- وصف ميكنند زيرا از رطوبت حاصل ميشود، و در ادبيات اين گونه نامگذارى يعنى بكار بردن مسبب و علت بجاى سبب صفتى است شناخته شده، شاعر ميگويد: كالكرم اذ نادى من الكافور-
يعنى آثارش مانند بانگ منادى ظاهر شد (1) مجالست و هم نشينى هم به نداء تعبير شده است چنانكه به مجلسى كه در آن جمع ميشوند- (نادى) و منتدى و ندى- گويند و بخاطر جمع شدن و مجالست در آنجا چنين نامى يعنى- نادى- به مجالس مشورتى و سخنرانى گفته ميشود. در آيه گفت:
فَلْيَدْعُ نادِيَهُ- العلق/ 17 و از اين معنى عبارت- دار الندوه- است يعنى جائيكه در مكه قرار داشته و در آنجا اجتماع مينمودند.
سخاوت و جوانمردى هم به ندى تعبير شده، ميگويند- فلان اندى كفا من فلان- او از ديگرى سخى تر است و دستش بازتر و- هو يتندى على اصحابه- به يارانش سخى است. و- ما نديت بشي ء من فلان- از او خيرى و سخاوتى نديدم منديات الكلم- سخنان رسوا كننده و زشت.
شعر از عجاج است كه گاو پر بار و شيردهى را به درخت انگور و تاكى كه خوشه هاى زيادى در باطن دارد تشبيه ميكند.
كافور- تاكى است كه برگها و ساقه هايش سرشار و پوشيده از خوشه هاست و در ميان شاخه هايش دانه هاى فراوان سرخ رنگى است كه بتدريج قرمز و خوشبو ميشود، بگفته فيروز آبادى از هند و چين صادر ميشود و در آيه قرآن نوشيدنى ابرار را به قرحى كه خوشبو و زيباست بيان ميكند، فراء ميگويد كافور چشمه ايست در بهشت به همين نام كه طبيعتش خوشبوست، ازهرى هم ميگويد كافور از خوشبوئى مانند بابونه است. (معانى القرآن- تهذيب- قاموس) بگفته ابن فارس- ندى- دو معنى اصلى دارد يكى تجمع و گردهمائى و ديگرى رطوبت.
(5/ 411 مقاييس)
نذر- يعنى در كارى كه پيش ميآيد انسان چيزي را بر خودش واجب كند كه در واقع واجب نيست، ميگويند- نذرت للّه امرا- كاري را براي خدا بر خود نذر كردم كه انجام دهم. در آيه گفت:
إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً- مريم/ 26 براي خداي رحمن بر خودم روزه اى نذر كرده ام. و گفت:
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ- البقره/ 27 كه در همان معنى است.
(انذار)- خبري است كه ترس و بيم در آن باشد چنانكه تبشير- اخباريست كه در آن سرور و شادى نهفته است. آيه:
فَأَنْذَرْتُكُمْ ناراً تَلَظَّى- الليل/ 14 و أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ- فصلت/ 13 و وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ- الاحقاف/ 21 و وَ الَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ- الاحقاف/ 3 لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ- الانعام/ 92 و آيه لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ- يس/ 6 (نذير)- هم همان منذر يا بيم دهنده است كه بر هر چيزي كه بيم دادن يا انذار در آن باشد واقع ميشود خواه انسان يا غير از انسان، در آيات:
إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ- هود/ 25 و إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ- الحجر/ 89
و وَ ما أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ- الاحقاف/ 9 و وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ- فاطر/ 37 و نَذِيراً لِلْبَشَرِ- المدثر/ 37 جمع نذير نذر است در آيه گفت:
هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى- النجم/ 56 يعنى اين بيم دهنده و پيامبر هم از همان پيامبران و بيم دهندگانى است كه قبلا بوده اند و گفت:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ- القمر/ 23 و وَ لَقَدْ جاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ- القمر/ 41 و فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ- القمر/ 16 فعل نذرت- يعنى دانستم و دورى كردم.
نزع الشى ء- يعنى آن را از جايش كشيد و جذب كرد، مثل كشيدن كمان از وسطش. واژه- نزع- يعنى بر كندن و كشيدن كه در اعراض هم بكار ميرود، مثل- نزع العداوة و المحبة من القلب- بر كندن دشمنى و دوستى از دل، خداى تعالى گفت:
وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ- الاعراف/ 43 در وصف بهشتيان است، ميگويد: كينه ها را از دلهايشان زدوديم و پاك كرديم.
(انتزاع) هم در معنى بر كندن و جابجائى است، نزع فلان كذا- يعنى آنرا او سلب كرد، مثل آيه:
تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ- آل عمران/ 26 قدرت را از هر كه بخواهد ميگيرد و سلب ميكند. در آيه:
وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً- النازعات/ 1 گفته شده همان فرشتگانى هستند كه جان انسانها را ميگيرند و از بدنهاشان جدا مى كنند، آيه:
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ- القمر/ 19 (1) يا تَنْزِعُ النَّاسَ- القمر/ 30 كه همان وزش طوفان شديد و باد عذاب و هلاك كننده است بطوريكه مردم را از جاهاشان بر ميكند و اين از شدت وزيدن بادهاست و يا اينكه جانهاشان را با هلاكتشان از آنها ميگيرد.
(تنازع) و منازعه در اصل بمعنى مجاذبه است يعنى كسى يا چيزى را از جايش
فيروز آبادى معانى مختلفى را براى- نحس- ذكر ميكند مانند- كار سخت و تاريك- باد سرد- گرد و غبار در افق- بد اختر كه ضد سعد و نيك اختر است سال قحطى و خشكسالى، تمام اين معانى را گروهى از مردم نا آگاه به حساب نحوست ميگذارند و حال اينكه در آيه فوق عذابها را سرنوشت و انعكاس كارهاى ناروا و گناهان و فسق و فجور طاغيان از فرامين خدا و پيامبران بيان ميكند.
بگفته ناصر خسرو:
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را برون كن ز سر باد خيره سرى را
تو چون خود كنى اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اخترى را
و موقعيتش تغيير دهند و بعدا بمعنى خصومت و مجادله تعبير شده است. در آيه گفت:
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ- النساء/ 59 و فَتَنازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ- طه/ 62 اگر نزع با من- همراه باشد بمعنى ترك كردن و دست باز داشتن- نزوع يعنى اشتياق شديد كه به پيوستن و يگانگى جان با دوست تعبير ميشود.
(نازعتنى) نفسى الى كذا- دل و جانم به او مشتاق است.
انزع القوم- شترانشان به جايگاهشان مشتاق شدند.
رجل انزع- مرديكه موى سرش ريخته شده، گوئيكه مويهايش از سرش كنده و جدا شده.
نزعه- قسمت بى موى سر، اما در مؤنث- امراة زعراء- گفته ميشود كه نزعاء- زنى كه موى سرش ريخته است.
بئر نزوع- چاهى كه آبش نزديك و در دسترس است. به شربت و نوشيدنى خوشبو هم- طيب المنزعه- گفته ميشود چنانكه در قرآن فرموده است.
خِتامُهُ مِسْكٌ- المطففين/ 29 ته مانده نوشيدنيهاى بهشتيان نيز خوشبو است (1).
با اينكه قرآن چند مورد صفت نوشيدنيها يا نوشابه هاى بهشتى را به روشنى وصف كرده باز بعضى بى توجه صفاتى و ويژگيهائى براى واژه هاى- مى و شراب- در اشعار خود بنام عرفان و اينكه اين كلمات تأويل و معنى ديگرى دارد با احتراز ذكر كرده اند و حتى نتيجه آن نوشابه ها را هم كه خراباتگيرى، شاهد پرستى بى خردى و بى تقوائى است با الفاظ فريبنده بكار برده اند و نمى فهمند كه قرآن ميگويد بهشتيان يَتَنازَعُونَ فِيها كَأْساً لا لَغْوٌ فِيها وَ لا تَأْثِيمٌ 32/ طور در حالى از نوشيدنيهاى
وارد شدن در كارى براى فساد و تباهى (و فتنه انگيزى در ميان دو نفر يا چند نفر)، در آيه گفت:
بهشتى در جام ها مينوشند كه هرگز در آن عمل كار لغو و باطل و بزهكارى و گناه هيچ نيست و كاملا- طهور- يعنى پاك است و- ختامه- مسك- پايانش هم خوشبو و عبير آميز است و اين پاداش ابرار است يعنى همان كسانيكه به پيروى از على عليه السّلام كه در سوره دهر با وصف ابرار بيان شده نه تنها از بيان كلمات گمراه كننده در ميان مردم بنام عرفان دورى ميكنند بلكه براستى خود را پيروان راستين امامان عليهم السّلام ميدانند كه آنان براى يك بار هم در تمام روايات و احاديث و بياناتشان چنان اصطلاحى بكار نبرده اند و حال اينكه اعرف عرفا خورشيد آسمان عرفانند، معلوم نيست آن شاعران ميخواره و وابستگان به دربارها چرا بايستى در انقلاب اسلامى هم اشعارشان با صداى خوش و موسيقى شهوت انگيز خوانده ميشود آيا تمام مردم ما يا حتى اقليتى از اين مردم اصطلاحات عرفانى را با آن تأويلات عجيب و غريب مى فهمند كه خوراك تبليغى آنها را از اين چنين عرضه ميكنند چرا مى و مطرب و ساقى و شاهد و شراب ارغوانى و خرابات مغان و ميكده ... هزاران بار با آهنگهاى زيبا به خورد اين مردم ساده دل با تقوا و ايثارگر داده ميشود اگر اصطلاحاتى است عرفانى، بايستى خواص آنها را بفهمند و بشنوند نه يك امت مظلوم محروم ستم كشيده كه 40 در صدشان خواندن و نوشتن نميدانند قرنها از مى پرستان و آلودگان بى ايمان كه جز به بزم عاشانه خود و شياطين جور به چيزى توجه نداشته اند ديوان شمس تبريزى را كه خود تخلص دارد براى جا انداختن آن اشعار بعضا خوب و اكثرا كفرآميز بنام مولوى جلال الدين معرفى كند كه در عمرش جز سى و چند هزار بيت مثنوى نسروده و در پايان دفتر ششم در جواب فرزندش كه ميگويد:
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي- يوسف/ 100 سخن حضرت يوسف است در موقعيكه پدر و مادرش به مصر ميرسند و آنها را بر تخت مى نشاند ميگويد «خداوند در باره من احسان فرمود مرا از زندان نجات داد و شما را از آن بيابان به اين جا آورد پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم جدائى افكند و فساد كرد.»
از چه رو ديگر نميگوئى سخن از چه بر بستى در علم لدن!؟
پاسخ ميدهد كه:
گفت نطقم چون شر زين پس بخفت نيستش با هيچكس تا حشر گفت
وقت رحلت آمد و جستن ز جو كل شى ء هالك الا وجهه
گفتگو آخر رسيد و عمر هم مژده كامد وقت، كز غم وا رهم
(پايان دفتر ششم مثنوى) دفتر هفتم را بناچار فرزندش به سبك پدر ميسرايد، محصول عمر اين عارف بى نظير همين شش دفتر است آنگاه براى خوراندن مهملاتى از ديگران نام او را وسيله پيش برد روش خود قرار ميدهند غافل از آنكه چنين كارى خيانتى ادبى به شمس تبريزى و جلال الدين مولوى است.
و گاهى براى اثبات مطلب نامى از دو سه عالم و فقيه و فيلسوف ميآورند كه اينان هم چنين گفته اند بايد پرسيد دهها هزار سخن پاك معصومين و عارف ترين عرفا را ميخواهيد با نام آن دو سه نفر توجيه كنيد يا بر عكس مگر نه اينست كه گفته اند- جائيكه آب هست تيمم باطل است، ما چرا امامان مبارز و معصوم و عارف را فقط در ايام سوگوارى يا زادروزشان بشناسانيم و در ساير ايام چنان سخنان دور از فهم مردم را از دامن آلودگان دربارى!؟
اميد آنكه يك انقلاب ادبى و بازنگرى و غربال گونه اى از سوى ادبا و عرفان دردمند متعهد در سيماى ادبيات انجام گيرد.
نزف الماء- تمام آب چاه را بتدريج كشيد تا خشك شد.- بئر نزوف- چاهيكه آبش خشك شده- نزفه بمعنى غرفه و اطاق است جمعش- نزف- است.
نزف دمه او دمعه- خون و اشكش خشك شد و با خونريزى خونش تمام شد. و از اين معنى به مرد مستى كه در اثر مستى فهم و شعورش را از دست داده نزيف- ميگويند، در آيه فرمود:
لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ- الواقعه/ 19 كه ينزفون- با ضمه حرف اول هم خوانده شده. يعنى:
بهشتيان از نعمت ها و نوشابه هاى پاك بهشتى نه هرگز سر دردى ميكشند و نه به كم خردى و بى عقلى و خمار دچار ميشوند بلكه به نعمت هائى كه پاداش عمل دنيوى آنهاست ميرسند- جزاء بما كانوا يعملون).
انزفوا- يعنى با نوشيدن شراب عقلشان از دست رفت و تمام شده كه از همان معنى تمام شدن آب چاه مشتق شده. (خشك مغز و بى خرد شدند).
اين فعل در باب افعال مثل- انزفت الشى ء- يعنى آن كار را تمام كردم رساتر از فعل ثلاثى آن يعنى- نزفت- است.
در باره كسى كه در دعوا و خصومت دليل و برهانى ندارد ميگويند- نزف الرجل في خصومة- در مثل هم گفته اند- هو اجبن من المنزوف ضرطا- (اين مثل در مورد كسانيست كه بنظر قوى هستند ولى بهنگام سختى و خطر باد و بروتشان از بين ميرود و از ترس ميميرند، ميگويند منزوف- حيوانيست كه به سگ و گرگ شبيه است اما با يك فرياد جا خالى ميكند و از ترس جان ميدهد.
(مجمع الامثال 1/ 180)
نزول در اصل فرو افتادن از بلندى است، ميگويند- نزل عن دابته- از اسبش فرو آمد يا افتاد يا از جائى فرود افتاد و يا در جائى رحل اقامت افكند، فعل- انزله- متعدى آن است يعنى او را فرود آورد، در آيه گفت:
أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ- المؤمنون/ 29 دعاى حضرت نوح عليه السّلام در كشتى است كه ميخواهد خداوند او را به منزلى مبارك فرود آورد. اگر نزل- با حرف ب- متعدى شود در معنى- انزل- است و از- انزال- در مورد نعمت ها يا نعمت هاى خداى تعالى بر مخلوقات و بخشش آن نعمت ها بر بندگان است، كه يا بصورت نزول خود هر چيزى است مثل نزول اسباب و وسائل و هدايت به آن چيزهاست مثل- انزال آهن يا لباس و از اين قبيل امور كه در آيات زير هر دو قسمت ذكر شده.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ- الكهف/ 1 وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ- الحديد/ 25 اللَّهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتابَ- الشورى/ 17 وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ- الحديد/ 25 وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ- الزمر/ 6 وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً- النمل/ 60 وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً- النباء/ 14 قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ- الاعراف/ 26
أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ- المائده/ 114 أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ- البقره/ 9 اما در مورد نزول عذاب گفت:
إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلى أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ العنكبوت/ 104 (1) تفاوت معنى در انزال- و تنزيل- در وصف قرآن و فرشتگان در اينست كه:
1- واژه- تنزيل به جائيكه در آيه به او اشاره شده است و نزول تدريجى است اختصاص دارد كه جدا جدا و پى در پى نازل شده است.
2- واژه- انزال عام است و فراگير (2) آياتى كه تنزيل در آنها بكار رفته يا انزال چنين است:
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ- الشعراء/ 193 كه نزل هم خوانده شده.
چنانكه در اين آيه هم بيان شده- عذاب يا سرنوشت شوم و نكبت بار هر فرد يا قومى نتيجه كارها و اعمال ناروا و فسق و ظلمى است كه قبلا با اختيار مرتكب شده اند و آن عذاب فرجام شوم اعمال آنهاست- بما كانوا يفسقون).
كج روى جف القلم كج آيدت راستى آرى سعادت زايدت
آن سخن هاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گرد دمت
در جهان آتش چو بر دلهاى زدى مايه نار جهنم آمدى
و چون- انزال- عموميت دارد، هم در مورد نزول تدريجى و هم نزول كلى و يكبارگى بكار ميرود، چنانكه در دو آيه نزول سكينه و آرامش و هم چنين فرود فرشتگان در جنگ بدر واژه- انزال- بكار رفته است. اما تنزيل فقط نزول تدريجى است.
وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا- الاسراء/ 106 و إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ- الحجر/ 9 و لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ- الزخرف/ 31 وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ- الشعراء/ 198 و ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ- التوبة/ 26 و وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها- التوبة/ 26 اما در دو آيه:
لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ- محمد/ 20 و فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ- محمد/ 20 كه در آيه اول نزل از تنزيل و در آيه دوم- انزل از انزال بكار رفته تنبيه و هشداريست بر سخنان دو چهرگان با منافقين زيرا در موقع نزول آيات جنگ و جهاد پيشنهاد ميكردند تدريجا نازل شود براى اينكه تشويقى پى در پى براى جنگ باشد تا آنرا بپذيرند و گردن نهند همين كه در يك بار و قاطعانه دستور ميرسيد از آن سرپيچى ميكردند و انجام نميداديد، پيشنهاد آيات بيشتر مينمودند و از نزول كمتر آن به جنگ نميرفتند، و آيات بيشترى را ميخواستند و به آيات كمتر وفا نمى كردند. اما در آيات:
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ- الدخان/ 30 و شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ- البقره/ 185 و إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ- القدر/ 1 واژه انزال به چنين حالتى از نزول قرآن اختصاص يافته است چون روايت
هم شده است كه «ان القرآن نزل دفعة واحدة الى سماء الدّنيا، ثمّ نزل نجما فنجما» يعنى چنين اسب كه قرآن يكباره به آسمان دنيا (زمين) فرود آمده و نازل شده و سپس بمناسبت ها و شأن نزول ها بتدريج نزول يافته. در آيه:
الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ- التوبه/ 97 (1) براى عموميت حالاتى اگر در مورد باديه نشينان از اعراب بيان شده و لفظ انزال بكار رفته كه عام است و فراگير در آيه:
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ- الحشر/ 21 در اين آيه نفرمود- لو نزلنا- تا آگاهى و هشدارى باشد بر اينكه اكرام و فضيلت دادن خداوند به كوهها در اثر نزول تدريجى قرآن كه بر تو نازل شده تا بيكبارگى در هر در حال كوهها در صورت داشتن شرايط پذيرش و ادراك قرآن به جاذبه و شكوه خداوند و آيات قرآن مجذوب و خاشع ميشدند (2).
اگر اعراب باديه نشين كه از مركز وحى دور هستند كفر و نفاق بيشترى ميورزند بعلت نادان بودن به احكام خداوند و ندانستن حدود آن است و در اين مورد سزاوارترند، و خداوند به احوال خلق دانا و بمصالح هر حكمى آگاهست.
واژه هاى- خضوع و خشوع دو واژه مترادف و در معنى بهم نزديكند جز اينكه خضوع فروتنى و پذيرش بدنى و اقرار با زبان است اما خشوع فروتنى جسمى و بدنى است، در ادبيات فارسى هر دو بمعنى تواضع و فروتنى بكار رفته است كه گاهى اين حالت جنبه منفى بخود گرفته و ذلت و حقارت معنى شده كه از ريشه غلط است، پستى، خوارى و حقارت واژه هائى است كه هميشه در قرآن و فرهنگ امامان ما ناپسند، اما خضوع و خشوع و تواضع و فروتنى در برابر خداى تعالى و حق تأكيد شده است.
لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً- الحشر/ 21 در آيه: قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ- الطلاق/ 10 گفته اند نزول ذكر در اينجا بعثت و ظهور پيامبر عليه الصلاة و السلام است او را- ذكر- ناميده است همانطوريكه حضرت عيسى عليه السّلام را- كلمه- ناميده بنابراين واژه- رسولا- بعد از- ذكر- بدل است از همان- ذكرا رسولا- اما- (تنزل)- در معنى فرود آمدن است پس- نزل الملك و تنزل- هر دو بيك معنى است يعني فرشته فرود آمد و در مورد خداوند- نزل اللّه بكذا و يا تنزل- گفته نميشود و ناصحيح است. در آيات:
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ- الشعراء/ 193 و تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ- القدر/ 4 و وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ- مريم/ 64 و يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ- الطلاق/ 12 و در مورد افترا و دروغ يا كارهاى شيطان و شيطنت آميز فقط واژه- تنزل- بكار ميرود چنانكه در آيات.
وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطِينُ- الشعراء/ 21 و عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ، تَنَزَّلُ- الشعراء/ 221 (1)
آيات فوق از سوره شعراء است كه دو دسته شاعر را معرفى ميكند، اول شعراى گمراه، دروغگوى، بد كار سرگردان و در يك كلمه كسانى كه دانش و آزادگى و دين و مروت را در خدمت دنيا و گرفتن زر و سيم از طاغوت ها و رونق دادن بزم هاى عياشان و قدرت هاى ستم پيشه قرار ميدهند، و بجاى ذكر و نام خداى و ترغيب و تشويق مردم به مبارزه عليه كفر و ظلم، و تقوى و عفت و پاكى و تلاش انسانى
معنى آن روشن شده (نزل)- طعام و غذائيست كه براى ميهمان آماده ميشود.
گفت: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى نُزُلًا- السجده/ 19 و نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- آل عمران/ 198
در راه كمال پيوسته مردم را به عزلت و خراباتيگرى، مى پرستى و عشق به شاهدان گيسو فرو هشته و دلدارهاى فريبنده سوق ميدهند، خداوند در سوره شعراء ميفرمايد منشاء و الهام بخش اينان همان شياطين هستند و كسانى هم كه بجاى پيروى از حقيقت و امامان راستين و الگوهاى صديق، بهر نامى از آن شعرا پيروى ميكنند و دلباخته الفاظ زيبا و سكرآور و شهوت انگيز و مستى و بى خبرى هستند گمراهانند- الشعراء و يتبعهم الغاوون- الا الذين ... مگر كسانيكه.
دوم شعراى حق گو و خداپرست كه سراسر وجودشان و گفتارشان ياد خداى و عظمت او و تقوى و پاكى و پرهيز از واژه هاى افسونگر و گمراه كننده است. در طول تاريخ اين دلير مردان مبارز و حق پرست و آزاده صفحات زرين ادب و فرهنگ را با اشعارشان جاودانه ساخته و زينت بخشيده اند، از دريوزه گرى سلاطين و گرفتن زر و سيم و عشقبازى با كنيزكان و رقاصگان دربارى دورى جسته و دامن شعر و ادب را نيالوده اند و هرگز درد و پيرى و ريختن دندانها، يادى از هرزگى ها و عياشى هاى جوانى خويش با آن آب و تاب افسوس نخورده و اصولا آلوده نبوده اند.
اين شاعر آزاده ايست كه ميگويد:
من آنم كه در پاى خوكان نريزم مر اين قيمتى لفظ در درى را
يا ديگرى كه ميگويد و افتخار ميكند:
به عمر خويش مدح كس نگفتم درى از بهر دنيا من نسفتم
يا ديگرى كه به شاعرى از نوع اول ميگويد:
چه حاجت كه نه كرسى آسمان نهى زير پاى قزل ارسلان
يا آن ديگرى ميگويد:
و اين واژه كه زاد و طعام بهشتيان را از سوى خداوند بيان ميكند در مورد دوزخيان و طعام ناگوارشان نيز بكار رفته است ميگويد:
لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ ... هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ- الواقعه/ 56
دانش و آزادگى و دين و مروت اين همه را بنده درم نتوان كرد
يا آن ديگرى در داستان پير خار كن و جوان مغرور و عياش ميگويد:
شكر گويم كه مرا خوار نساخت به خسى چون تو گرفتار نساخت
همره حرص شتابنده نكرد بر در شاه و گدا راه نكرد
داد با اين همه افتادگيم عز آزادى و آزاده گيم
نشانه شعرائى كه شعر را در خدمت رشد جامعه و خويشتن قرار ميدهند چنين است:
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ مگر شاعرانى كه اهل ايمان و كار شايسته هستند و خداى را بسيار ياد ميكنند و براى انتقام از ستمى كه بر آنها ميرود از خداى يارى ميخواهند، بلى ستمگران بزودى خواهند دانست كه به چه كيفرى و دوزخى بازگشت مى كنند.
زيرا اينگونه شعرا به تهمت هاى عقيدتى، نسبت به اشعار ناروا به آنان، زندان و فقر و تبعيد از سوى قدرتهاى طاغى و ستمگر هميشه دست بگريبان بوده اند.
و يك نمونه از اشعار شعراى دريوزه گر و خود فروخته اينست كه در باره سفاك ترين طاغوت ها ميكويد:
چو كودك لب از شير مادر بشست نحست او ز گهواره محمود گفت
در مقابل اين شاعر، شاعر آزاده اى در تفسير آيه اى از قرآن ميگويد:
هر گياهى كه از زمين رويد وحده لا اله هو گويد
به بين تفاوت ره از كجاست تا به كجا از توحيد تا شرك و بت پرستى
و فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ الواقعه/ 93 انزلت فلانا- او را ميهمانى نمودم.
در مورد سختى ها و مصيبت ها هم- نازله و بصورت جمع نوازل گفته ميشود در جنگ هم- نزال و منازله گويند، نزل فلان- به ديدن و زيارتم آمد، شاعر ميگويد: انازلة السماء ام غير نازله. (1)
آب نطفه را هم- نزل و نزاله ميگويند، خوراك و طعام لذيذ و تازه را هم نزل و ذو نزل- گويند.
نزل- گروه و مجتمع به شباهت طعامى كه در اطراف آن جمع ميشوند.
نسب و نسبت، يعنى شريك بودن و اشتراك در نسبت مادرى يا پدرى كه دو نوع است:
1- نسبت طولى مثل اشتراك در پدران و پسران.
2- نسبت يا نسب عرضى مانند نسبت ميان برادر زادگان يا عمو زادگان.
در آيه فرمود:
فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً- الفرقان/ 54 كه اشاره به خويشاوندان سببى است مثل دامادها.
فلان نسبت فلان- يعنى خويشاوند و از نزديكان اوست، واژه- نسبت- در
شعر از عامر بن طفيل است تمامش چنين است:
انازله اسماء ام غير نازله ابينى لنا يا اسم ما انت فاعله!؟
آيا اسماء به ديدن من خواهد آمد يا نخواهد آمد، اى اسماء آيا ميان ما جدائى هست كه بآن عمل كرده اى؟
رياضى به دو مقدار چيزى كه با هم تجانس دارند بكار ميرود كه در بعضى جنسيت ها بيكديگر مخصوص هستند. نسيب- در شعر يعنى انتساب شعر به زن يا همسر كه عشق به او را شاعر يادآورى ميكند. ميگويند- نسب الشاعر بالمرأة نسبا و نسيبا.
نسخ يعنى زايل كردن چيزى به چيز ديگرى كه بدنبال آن ميآيد، مثل خورشيد و سايه يا بر عكس و همچنين پيرى و جوانى، و گاهى از نسخ معنى از بين بردن و گاهى مفهوم اثبات كردن فهميده ميشود و زمانى هر دو معنى، نسخ كتاب يعنى حكمى را با حكم ديگر كه بدنبال آن قرار ميگيرد زايل كنيم، خداى تعالى ميفرمايد:
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها- البقره/ 106 گفته شده معنايش اينست كه اگر عمل به چيزى را زايل كنيم و از دلهاى بندگان حكم آنرا بر طرف كنيم بهتر از آن يا همانند آن را جايگزين ميسازيم و نيز در معنى اين آيه گفته اند:
اگر چيزى را ايجاد كنيم يا آيه اى را نازل نمائيم و يا فراموش و به تأخير بياندازيم و نازل نشده باشد نيكوتر از آنها- را جايگزين خواهيم ساخت. در آيه:
فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ- الحج/ 52 (1) (نسخ الكتاب)- يعنى ترجمه و برگرداندن و نقل صورت و نوشته هاى بدون
قسمتى از آيه 52 سوره حج است تمامش چنين است «ما بيش از تو هيچ و پيمبرى را نفرستاديم مگر آنكه چون آياتى براى هدايت مردم تلاوت ميكرد
كم و كاست آن كتاب به كتابى ديگر كه لازمه آن زايل نمودن نوشته هاى كتاب اول نيست بلكه اقتضاى ثبوت و اثبات آن مواد و پوسته ها به مواد ديگر است (مثل ترجمه ها از زبانى به زبانى ديگر) يا مانند مهر زدن انگشترى و خطوط آن بر موم يا لاك و اشيائى از اين قبيل (و امروز همان تايپ و حروفچينى و چاپ است.)
إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- الجاثيه/ 29 (1) (مناسخه)- در ميراث و بازمانده اى بكار ميرود كه بخاطر مردن و از دنيا رفتن
شيطان در آنها القاء دسيسه و وسوسه ميكرد و خداوند آن القاءآت را محو و نابود ميسازد و آيات خود را تحكيم بخشيده و استوار ميگرداند او بحقايق امور و نظام عالم عليم و حكيم است، اما آن وسوسه ها در دل ستم پيشگان و كسانى كه دلهايشان به مرض نفاق و شك و كفر و قساوت مبتلاست از نجات و رستگارى دور هستند و اهل علم و معرفت از وسوسه ها دور شده و ميدانند اين آيات قرآن به حق از سوى خداوند نازل شده و دلهاشان با خضوع و خشوع مؤمن تر ميشود و همانا خداوند اهل ايمان را به راه مستقيم هدايت ميفرمايد.»
در اين آيه هم مقدمه هدايت و شقاوت را از خود انسانها دانسته و ميگويد:
نفاق و شك و كفر و ظلم زمينه ساز گمراهى و علم و ايمان بنياد و زير ساز هدايت خدائى و رستگارى به راه راست است.
آيه 29 سوره جاثيه با آيه قبل از آن در مورد صحنه اى از قيامت است ميگويد: «هر گروهى بسوى كتاب يا نامه كردار خود خوانده ميشوند تا بپاداش عمل خويش برسند، اين كتاب به حق سخن ميگويد زيرا هر چه در دنيا انجام داده ايد همه را درست نكاشته ايم.»
ورثه ها تقسيم نشده باقى مانده است اما در مورد قرنها و زمانها كه واژه- تناسخ بكار ميرود يعنى ملتى و مردمى يا قومى از پس مردم و قومى ديگر بيايند و جانشين آنها شوند.
اما كسانى كه به مذهب تناسخ قائل هستند معاد و برانگيخته شدن در قيامت را انكار ميكنند، يعنى همان معاديكه دين و شريعت آنرا اثبات كرده است، منكرين معاد مى پندارند كه ارواح بعد از مردن مردم هميشه به اجسامى ديگر منتقل ميشوند.
نسر- نام بتى است كه در قرآن وَ نَسْراً- نوح/ 23 آمده است، و نيز نسر- نام كركس است و مصدرى است بمعنى- كندن زمين يا چيزى ديگر بوسيله منقار كركس يا پرنده اى ديگر و نيز گوشت اضافى در سم پاى حيوان و همچنين نام دو ستاره كه يكى را نسر طائر و ديگرى نسر واقع نام دارند.
نسرت كذا- چيزى را كم كم گرفتم مثل گرفتن چيزى بوسيله منقار پرنده كه آنرا تكه تكه ميكند و ميخورد.
از بن بركندن مثل بادى كه چيزى را از زمين جدا كرده و به هوا ميبرد.
فعل- نسفته و انتسفته- است در قرآن فرمود:
يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً-/ 105 سخن حضرت موسى به سامرى است ميگويد خداى ساختگيت را پروردگارم از پايه به دريا مى افكند.
نسف البعير الارض- شتر زمين را با نوك پاهايش كند و خاكش را دور ريخت، و آنرا- ناقة نسوف- گويند در آيه:
ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً- طه/ 97 اى رسول اگر از تو در باره كوهها در قيامت پرسش كردند بگو كه خداوند كوهها را از بن بر كند كه خاك شده و خاكش بر باد رود، يعنى غبار پراكنده در هوا.
سر شير و كره كه بر روى ظرف قرار ميگيرد نيز- نسافه- است كه تشبيهى است بهمان گرد و غبار روى زمين- اناء نسفان- ظرف پر كه كف بر سر دارد.
و انتسف لونه- رنگ و رويش تغيير كرد- مثل- اغبر وجهه- و نسفه- سنگپا كه چرك پا را با آن برطرف ميكند.
نسك يعنى عبادت و ناسك همان عابد و عبادت كننده است كه به اعمال حج اختصاص دارد- مناسك- همان اعمال حج، نسيكه- قربانى و ذبيحه است در آيه گفت:
فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ- البقره/ 196 (مربوط به بيمارانيست كه نميتواند در حج سر بتراشند ميگويد يا روزه و يا صدقه و يا قربانى انجام دهيد.
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ- البقره/ 200 و مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ- الحج/ 67
يعنى بريدن از چيزى. مثل- نسل الوبر عن البعير- كرك و پشم را از شتر چيد و بريد يا جدا كردن پيراهن از تن و محبت از دل، شاعر ميگويد- نسلى ثيابى عن ثيابك تنسلى (1)- جامه ام را از جامه ات يا تنت دور كن- نساله- موى و پر و بالى كه از پرنده ميافتد و جدا ميشود. انسلت الابل- موقع چيدن موى شتر است.
(نسل)- دويد و مضارعش- ينسل و مصدرش- نسلان است يعنى دويده و سرعت گرفت. در آيه گفت:
وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ- الانبياء/ 96 يعنى در آستانه قيامت آن قوم از هر پستى و بلندى شتابان سرازير شوند.
(نسل-) همان فرزند است زيرا از وجود پدرش ساخته و جدا شده. در آيه:
وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ- البقره/ 205 (2) تناسلوا- يعنى فرزند داشته باشيد و نسلتان را افزون كنيد و هم چنين گفته اند
مصراع شعر از قصيده معروف امرءو القيس و معلقه اوست خطاب به نامزدش كه نامش فاطمه است ميگويد:
و ان تك ساءتك منى خليقه فسلى ثيابى من ثيابك تنسل
در قرآن هم دو همسر با نام الياس تشبيه شده است يعنى اگر از رفتارى يا اخلاقى از من رنجيده هستى و كراهت دارى قلبم را از قلبت يعنى محبتم را از وجودت دور كن تا جدا شوى.
آيه فوق در باره كسانيست كه ظاهرى فريبنده با سخنانى جذاب دارند و
«هر گاه خواستى فضيلت انسانى را بشناسى از او در باره عداوت يا كينه اى كه برايت از او بوجود آمده است بخشش بخواه.»
حتى خدا را هم بر راستگوئى خود به شهادت ميطلبد اما- و هو الد الخصام- اى پيامبر اينان بدترين دشمنان اسلامند، و چون از تو دور شوند كارشان فساد در زمين دسترنج و حاصل خلق به نيستى ميكشانند (با احتكار، زر اندوزى و فساد) و در صدد قتل و كشتار نسل بشر بر ميآيند، خداوند مفسران را دوست ندارد- اللّه لا يحب الفساد- او فساد را هم دوست ندارد. از اين آيه هم بخوبى بطلان و پوچى جبرى مذهبان كه كارهاى زشت و گناهان و تبه كاريهاى سلاطين و ديگر مردمان را هم از خدا ميدانند ثابت ميشود كه- ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس- فساد در دريا و زمين همه از كردار ناروا و ظالمانه خود انسانهاست و چقدر اين گونه شعرها يا سخنان فلسفى بر خلاف قرآن و حقيقت است كه گفته اند:
از خدا دان خلاف دشمن و دوست كه دل هر دو در تصرف اوست
با اينكه آيه- ما رميت اذ رميت كه در جنگ بدر نازل شده و از معجزات و الطاف حقيه الهى است تعميم ميدهند و از سيه رويان گناهبار رفع مسئوليت نموده اند كه:
گر چه تير از كمان همى گذرد از كماندار بيند اهل خرد
اين امر هم يكى از اشتباهات بزرگ سخنوران يا نويسندگان و پاره اى از علماست كه امور استثنائى را عموميت ميدهند و يا اينكه مسائل اخلاق فردى را دست آويز امور اجتماعى و سياسى كه سرنوشت امتى به آنها بستگى دارد قرار ميدهند گذشت و جوانمردى در امور فردى پسنديده است اما در جائيكه حقوق محرومان پايمال ميشود زورمندان و ستم پيشگان را مشمول گذشت قرار دادن با اصول اوليه اسلام مغايرت دارد كه گفت- و لا تأخذ بهما رافة.
نسيان و فراموشى از ياد بردن چيزيست كه در خاطر انسان ضبط شده است يا از ضعف خاطر و يا از غفلت، يا از روى قصد و عمد تا اينكه يا دو نام آن از دل و خاطر زدوده شود.
فعلش- نسيته نسيانا- است در آيه فرمود:
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً- طه/ 115 و فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ- السجده/ 14 و فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ- الكهف/ 63 و لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ- الكهف/ 73 و فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ- الانعام/ 44 و ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ- الزمر/ 8 و سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى- الاعلى/ 6 در اين آيه خداوند به پيامبر خبر ميدهد و تضمين ميكند كه رسيدن وحى به او و شنيدن آن از حق فراموشش نخواهد شد. خداوند هر نسيان و فراموشى را از انسان مذمّت كرد كه اصلش از روى عمد و يا عذرهائى در آنها باشد مثل اينكه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است كه:
«رفع عن امتى الخطا و النسيان.» از امت من خطا و نسيان برداشته شده باين معنى كه مقدمه و سبب خطا و نسيان از خود او نباشد. (1) در آيه گفت:
چنانكه پاره اى از عذابهاى دنيوى و مبتلا شدن به عوامل آن عذابها از امت اسلامى بر طرف شده است. دو عذاب فوق هم كه سر انجامش نكبت و شكست و عذاب دنيائى است بر طرف شده.
فَذُوقُوا بِما نَسِيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا إِنَّا نَسِيناكُمْ- السجده/ 14 چون قيامت و لقاء پروردگارتان را عمدا فراموش كرديد و خدا هم امروز رحمت خويش از شما دور كرد پس نتيجه آنرا دريابيد و بچشيد.
اين عذاب و سرنوشت بخاطر اينست كه با قصد و عمد خود را به غفلت و فراموشى زدند و با اهانت- ايمان به قيامت را ترك كردند، واژه- انّا نسيناكم- كه به خداى تعالى نسبت يافته و آنها را با خوارى به مجازات رسانده براى دور شدن و ترك نمودن ايمان آنهاست. چنانكه در آيات- زير هم به آن حقيقت اشاره ميكند.
فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا- الاعراف/ 51 و نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ- التوبه/ 67 كه تفسير روشن تر آن آيه است. و در آيه:
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ- الحشر/ 19 اين آيه كه ميگويد: مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند خدا هم خودشان بخويشتن شان فراموشى داد، آگاهى و هشداريست بر اينكه انسان با معرفت به نفس و جان خويش خدا را خواهد شناخت، پس فراموشى آنها از سوى خداى همان فراموش نمودن انسان معرفت و شناخت خويش است (1).
كه از پيامبر هم نقل شده كه فرمود «من عرف نفسه فقد عرف ربه» لحظه اى در خود نگر تا كيستى- از كجائى و ز چه هستى چيستى. از اين روى على عليه السّلام فرموده است «رحم اللّه امرا علم من اين و فى اين والى اين» درود خدا بر كسى كه بفهمد ريشه حياتش از كجاست و در كجاى جهان وجود دارد و به كجا در حركت است:
در آيه فرمود: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ- الكهف/ 24 ابن عباس در تفسير اين آيه ميگويد:
يعنى وقتى كه چيزى را كه ميخواهى عمل كنى بزبان آوردى و عبارت- ان شاء اللّه- را نگفته اى هر وقت بيادت آمد آنرا تكرار كن، از اين روى گفتن- ان شاء اللّه- بعد از مدتى هم جائز است- عكرمه (1) ميگويد: معنى نسيت يعنى فراموش كردى در آيه فوق يعنى گناهى مرتكب شدى، پس معنى آيه اينست كه هر گاه اراده و قصد انجام كار زشت يا گناهى نمودى خدايرا بياد بياور تا ترا از آن كار باز دارد، پس اصلش يادآورى چيزى است كه فراموش شده مثل- نقص- يعنى چيزى كه ناقص شده و در سخن معمولى نسيان اسمى است كه به آن كمتر توجه شده، از اين روى ميگويند- احفظوا نساءكم- يعنى فراموش شده را بخاطر بياور و آنرا در خاطرت حفظ كن، شاعر ميگويد: كان لها في الارض نسيا نقصه- (2) در آيه: (نَسْياً مَنْسِيًّا) مريم/ 23
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم آخر ننمائى وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم
كيست در گوش كه او ميشنود آوازم يا كدامين كه سخن مى نهد اندر دهنم
يكى از راويان حديث و از صحابه امت در زمان خليفه دوم به جنگ مسيلمه كذاب گسيل شد و در جنگ يرموك از دنيا رفت در اكثر كتب تفاسير رواياتى در تفسير آيات از او نقل شده است.
مصراع فوق از- شنقرى- شاعر جاهلى است تمام بيت چنين است:
كان لها فى الارض نسيا تقصه على امها دان تخاطبك تبلت
گوئى در زمين چيزى كم ارزش دارد و تو او را از ريشه كنده و از دست داده اى.
سخن ما در حضرت عيسى عليه السّلام است (1) يعنى اى كاش بگونه اى ميبودم، فراموش شده كه به آن كم توجهى ميشود هر چند كه فراموش نشده باشد، از اين روى با واژه- منسيا- ذكر شده زيرا- نسى- به چيزى كه كم اهميت است گفته مى شود اگر چه يادآورى شود و فراموش نشده باشد بصورت مصدر هم- نسيا- با كسره حرف اول و دوم نيز خوانده شده كه در محل مفعول قرار گرفته است مثل تحصى عصيا و عصيانا. در آيه:
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ (نُنْسِها)- البقره/ 106 واژه ننسها از مصدر- انساء- در مورد حذف و بر طرف كردن چيزى از دلها يا نيروى الهى است.
اما- (نساه)- نسوه- نسوان- هر سه واژه جمع- مراه يعنى زن است كه از لفظ و حروف ديگرى جمع بسته شده مثل واژه قوم- در جمع- مرء و انسان.
در آيه فرمود لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ ... تا آنجا كه ميفرمايد:
وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ- الحجرات/ 11 و نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ- البقره/ 223 و يا نِساءَ النَّبِيِّ- الاحزاب/ 32 و وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ- يوسف/ 30 و ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ- يوسف/ 50
معنى تمام آيه چنين است، وقتى كه مريم را درد زائيدن گرفت در زير شاخه درخت خرمائى رفت و از شدت حزن و اندوه با خود گفت اى كاش من پيش از اين مرده بودم و نامم فراموش شده بود كه سپس از سوى هاتف غيبى تسلى و آرامش يافت.
نساء رگى است در بدن تثنيه و جمعش نسيان و انساء است.
نسى ء- يعنى تأخّر در وقت، نسيت المرأة- وقتى كه زن به آبستن بودن اميد دارد داستان او بتأخير ميافتد. كه او را- نسوء- ميگويند. در دعا ميگويند نساء اللّه في اجلك يا- اجلك- عمرت طولانى باد.
نسيئه- فروختن جنس بطور نسيه و تأخر در پرداخت قيمت، و از اين معنى واژه نسى- است كه عربها قبل از اسلام بكار ميبردند يعنى ماه حرام را كه نبايستى جنگ كند به تأخير ميانداختند و در ماه ديگر عمل ميكردند. در آيه فرمود:
إِنَّمَا النَّسِي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ- التوبه/ 37 (1) آيه ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها- البقره/ 106 هم خوانده شده يعنى آن را به تأخير مياندازيم يا براى حذف آن از دلها و يا براى باطل نمودن حكم آن آيه.
عصا را هم- (منسا)- ميگويند چونكه اشياء را دور ميكند و بعقب ميندازد.
گفت: تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ- سبا/ 14 (همين كه مرگ حضرت سليمان در رسيد بر عصايش تكيه داده بود و كسى
ابن فارسى مينويسد، چون اعراب نمى خواستند سه ماه پى در پى جنگ حرمت آنرا به ماه ديگرى نكنند و ماه محرم جنگ حرام بود از اين رو ماه محرم را هم جنگ ميكردند و موكول نمودند، زيرا معيشت و زندگى آنها با جنگ و غارت اداره ميشد- لان معاشهم كان من الاغارة- لذا خداوند كه جهان را بر عدل و نظم آفريده چنين عملى را كفر دانسته و ميگويد (انما النسى زيادة فى الكفر).
از مرگش اطلاع نداشت تا اينكه موريانه ها عصاى او را از پائين خوردند و او بزمين افتاد).
نسات الابل- يك يا دو روز تشنگى شان به تأخير افتاد. شاعر ميگويد:
و عنس كالواح الاران نساتها اذا قيل للمشبوبتين هما هما (1)
نسوء- شيرى كه خورده نشده و ترش شده است كه با افزودن آب قابل نوشيدن شود.
اين واژه براى- لباس- نامه- ابر- نعمت و سخن بكار ميرود يعنى گسترده شدن و باز نمودن و بسط دادن آنها. در آيه گفت:
وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ- التكوير/ 10 (2) زمانى كه نامه ها باز و گسترده شد و آيه:
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ ... وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ-
تا سحرگاهان كه دو ستاره شعرى ظاهر شدند كنيزك را كه پاهايش مانند چوبهاى خشك بود ميبردم.
يكى از رويدادهاى شگفت قيامت است كه آغازش چنين است- اذا الشمس كورت و اذ النجوم انكدرت ... كه از دوازده حادثه طبيعى بسيار عجيب و حيرت آفرين نام ميبرد تا گواه بر اين باشد كه جان آدمى آنچه را در دنيا انجام داده و در نامه روشنگر كردارش مى بيند مى داند كه همه چيز را خود آماده و حاضر كرده است.
از دست ديگرى چه شكايت كند كسى سيلى به دست خويش زده بر قفاى خويش
الشورى/ 28 وَ (النَّاشِراتِ) نَشْراً- المرسلات/ 3 يعنى فرشتگانى كه كار گزار وزش بادها هستند و يا بادهائيكه ابرها را پراكنده و بحركت در ميآوريد جمع- ناشر- نشر است كه در آيه- نشرا هم خوانده شده: مثل اينست كه كسى بگويد از اين واژه- سخنى كه نيكوست و منتشر شده ميشنوم كه از مدح و ستايش است.
نشرا لميت (نشوراً)- در باره زنده شدن انسانها در قيامت است در آيه گفت:
وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ- الملك/ 15 بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً- الفرقان/ 40 وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً- الفرقان/ 3 (پاره اى از مردم غير از اللّه پديده ها و بتانى را براى خود معبود گرفته اند در حاليكه نه سود و زيانى را قدرت دارند و نه امر موت و زندگى و بعثت و بر انگيخته شدن در قيامت را توانا هستند).
فعل ثلاثى مجرد و مزيد فيه آن يعنى نشور و انشار در آن بيك معنى- انشر اللّه الميت فنشر- در آيه گفت:
ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ- العبس/ 22 و فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً- الزخرف/ 11 در مورد وزش بادها و ريزش بارانهاى بهارى است كه زمين بى حركت و مرده را زنده ميكند كه در واقع بعثت پياپى زمين است (بگفته مولوى- اين بهار نو- بعد برگ ريز- هست برهان بر وجود- رستخيز) حقيقت معنى واژه نشر استعاره از عبارت- نشر الثوب- است شاعر ميگويد:
طوتك خطوب دهرك بعد نشر كذاك خطوبه طيّا و نشرا
(حوادث روزگارت بعد از اندك انبساطى مانند جامه اى تو را در هم پيچيد و در ميان گرفت و اين شيوه زمانه است چه در حال شادى و چه در حال سختى) و گفت وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً- الفرقان/ 47 يعنى در روز گستردگى و يافتن رزق و روزى و رحمت و نعمت برايتان قرار داد، چنانكه در آيه ديگرى فرمود:
وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ- القصص/ 73 (انتشار) الناس- تصرف و مبادرت مردم در نيازمنديها، در آيه:
ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ- الروم/ 20 و فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ- الجمعه/ 10 نشروا هم در معنى انتشروا است آيه:
و اذا قيل انشزوا فانشروا- المجادله/ 11 خوانده شده يعني پراكنده شويد.
انشار- يعنى ورم كردن عصب حيوان و چهارپاست، نواشر- رگهاى دست هاست زيرا گسترده و روشن است، ديده ميشود.
نشر- ابر پراكنده كه بجاى مفعول هم بكار ميرود مثل- نقص بجاى منقوص، نشر هم بجاى منشور بكار ميرود.
در گشودن پر و بال باز شكارى هم واژه- نشر گفته ميشود، هم چنين به گياه و علف خشك در وقتى كه بارانى بر او ببارد و دوباره برويد و چيزى كرم مانند از آن علوفه ها ظاهر ميشود كه نوعى بيمارى در دام ها بوجود ميآورد.
ناشيره- زمين- نشرت الخشب بالنشار- چوبها را با اره بريدم بهمان اعتبار
كه ذرات چوب پراكنده ميشود، نشره- (1) افسون و درمان غير طبيعى و خرافى براى بيمار.
زمين بلند و مرتفع- نشز فلان- او قصد برترى بر سايرين دارد، نشز فلان عن مقره- از جايگاهش درگذشت و برتر نشست، ناشز مانند ناب است در آيه گفت: وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا- المجادله/ 11 (يعنى اگر گفته بالاتر بنشينيد بپذيريد).- زنده شدن و برخاستن از خاك را هم- نشز و انشاز- ميگويند زيرا از پائين به بالا تغيير حالت ميدهد. گفت:
وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها- البقره/ 259 كه با فتحه حرف- ن- هم خوانده شده. (اشاره به داستان كسى است كه از زنده شدن پس از مرگ مردمى كه همه چيزشان ويران شده و خودشان هم پوسيده بودند در شگفت بود كه به امر خدا او هم مرد و بعد از صد ماه زنده اش
در حديثى آمده است كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در مورد- نشر- سؤال شد فرمود «هو من عمل الشيطان»- نشره با حركت ضمه حرف اول و سكون حرف دوم نوعى معالجه با سحر و جادو و افسون است كه بعضى بيماران مى پندارند از سوى پريان يا جن مبتلا شده اند (5/ 54 النهايه از ابن اثير) و نيز مينويسد- نشر الميت ينشر نشورا- در وقتى است كه خداوند او را در قيامت براى حيات بعد از مرگ زنده ميكند و بر مى انگيزد، انشره اللّه اى احياه.
و باز ميگويد در حديثى هست كه «لا رضاع الا ما انشز اللحم و انبت العظم» رضاع يا همشير بودن كودك از پستان مادر كودك ديگر در وقتى حكم رضاع دارد كه از آن شير گوشت بدنش و استخوانهايش برويد و رشد كند.
كرد در حالى كه هم خودش و هم مركبش بحالت اول در آمدند و پوست و گوشت و استخوان مركبش روئيد). و آيه:
وَ اللَّاتِي تَخافُونَ (نُشُوزَهُنَّ)- النساء/ 34 اشاره به تكبر زن و بغض او نسبت به همسرش است كه از طاعت شوهرش سرپيچى ميكند و خود راى برتر ميداند و چشمش به ديگرى است نه به شوهر خويش و باين شاعرى گفته است:
اذا جلست عند الامام كانّها ترى رفقة من ساعة تستحيلها
وقتى در حضور امامى نشسته است گوئى از ساعتى كه چنين حالتى راى ناممكن ميشمردى آنها دوستانى صميمى هستند.
عرق ناشز- رگى كه از شدت درد بر آمده و به تندى ميزند.
خداى تعالى فرمود:
وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً- النازعات/ 2 گفته اند ستارگانى هستند كه از شرق به غرب با سير و گردش مدار خود پيوسته ميگردند يا با گردش و جابجائى خود از مغرب به مشرق در حركتند، چنانكه در باره گاوى كه از زمينى به زمينى ديگر ميرود ميگويند- ثور ناشط.
و نيز گفته اند- ناشطات- فرشتگانيند كه قابض ارواح هستند، يعنى جانها را از بدنها دور ميكنند و ميگيرند، و يا فرشتگانى هستند كه امور آفرينش را منعقد ميكنند و به جريان مياندازند (1)، چنانكه ميگويند: نشطت العقدة-
چهار سوره قرآن با آياتى موزون آغاز ميشود- 1- سورة الذاريات 2- سورة المرسلات 3- سورة النازعات 4- سورة العاديات و هر كدام چهار يا
نشط- در اينجا براى مربوط ساختن و گره زدن چيزى است كه باز كردنش سهل و آسان است (نه بمعنى گره كوره زدن).
پنج آيه را بترتيب كه از نوعى كار مهم خلقت است يادآورى مينمايد، مفسرين و فرهنگ نويسان در معانى اين بيست آيه نظرات دقيقى دارند كه غالبا روايات و نظرات مشابهى را در بر دارد. آيات دو سوره- مرسلات و نازعات را كه راغب هم در بالا نقل كرده عموما به فرشتگان تفسير كرده اند، سوره ذاريات را هم به بادها، ابرها و كشتى ها و فرشتگان تفسير نموده اند، و سوره عاديات را به اتفاق همان خيل و مركب ها كه در حال دويدن در ميدان جنگ گرد و غبار و جرقه از پاهاشان در تماس با زمين حاصل ميشود ميدانند البته جنگ در راه دين خدا از ميان مفسرين جديد صاحب تفسير- مراغى- پنج آيه سوره نازعات را به ستارگان و ماهها و خورشيدها تفسير نموده و ميگويد خداوند بخاطر عظمت كرات و نظم دقيق آنها در حركت و سود فراوانشان در خلقت و مسخر بودنشان به خداوند و امر او همگى سوگندهاى مهمى است كه بعدش مسأله قيامت را مطرح مى كند. صاحب مجمع البيان و هم چنين فخر رازى در تفسير كبيرشان نظر ابو مسلم اصفهانى را ترجيح ميدهند كه ميگويد اولا فرشتگان مؤنث هستند و اين كلمات همگى مؤنث و جمع مؤنث هستند ثانيا در سوره عاديات و نازعات به روشنى حالات جنگجويانى كه در راه خدا با شتاب مبارزه ميكنند، اسب ميتازند شبيخون ميزنند، تير و كمان ميكشند، بر هم پيشى ميگيرند با تدبير عمل ميكنند، صاعقه وار دشمن را پراكند ميسازند. بخاطر قداست كارشان صفات وسائل جنگى و خيل آنها را خداوند اين چنين يادآورى مى كند و تمام اين حالات را با نشاط انجام ميدهند. «و قيل هى خيل الغزاة تسبح فى عدوها كقوله و العاديات ضبحا عن ابى مسلم. و انها الخيل يسبق بعضها بعضا فى الحرب عن ابى مسلم». زهى افسوس كه در حمله مغول 14 جلد تفسير اين مفسر كم نظير كه بگفته ابن نديم و ياقوت از امهات كتب و بنام- جامع التأويل لمحكم التنزيل- بوده از بين رفته است.
پس اين آيه اشاره به اينست انجام امور خلقت براى آن فرشتگان سهل است.
به چاهى هم كه با يك حركت طناب آبش در دلو بدست ميآيد- بئر انشاط- ميگويند يعنى عمقش زياد نيست و آبش در دسترس است.
نشيطه- سهم و قسمتى است كه سرپرست يك قوم قبلا براى خود بر ميدارد (قبل از تقسيم كردن آن) و نيز شترانى كه يك ارتش و سپاه قبل از رسيدن به دشمن و جنگ در بيابان آنها را مى يابند و ميبرند، نشطته الحية- مار او را گزيد.
نش ء و نشاه- يعنى بوجود آوردن چيزى و تربيت كردن آن، در قرآن فرمود:
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى- الواقعه/ 62 فعل اين واژه مثل- نشا فلان- است يعنى او را رشد كرد، جوان را هم كه رشد كرده و تربيت شده- ناشى- ميگويند. در آيه فرمود:
إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً- المزمل/ 6 در اين آيه ناشئه- همان قيام و بپا خاستن براى نماز شب است كه بگويد نماز شب بهترين گواه بر خلوص قلب و صدق ايمان است.
نشا السحاب- ابر در هوا ظاهر شد و بتدريج متراكم شد. در آيه گفت:
وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ- الرعد/ 12 واژه- (انشاء)- بمعنى ايجاد چيزى است با تربيت و رشد آن كه بيشتر در ايجاد حيات انسان گفته ميشود، در آيات:
هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ- الملك/ 23 و هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ- هود/ 61 و ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ- المؤمنون/ 31 و ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ- المؤمنون/ 14 و وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ
أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ- الواقعه/ 72 (2)
و (2) از آيه 58 تا 73 سوره واقعه چهار معجزه شگفت انگيز و حيرت زاى آفرينش بيان شده و دو آيه فوق از آن پديده ها و معجزه هاست كه براى خلقت دوباره انسانها در روز رستاخيز به اين امور محسوس توجه ميدهد، ميگويد «آيا نديديد كه شما در آغاز نطفه اى بوديد؟ آيا شما آنرا بصورت فرزند انسان آفريديد يا ما آفريديم!؟ ما مرگ را بر همه خلق مقدر ساختيم و هيچكس بر اين امر پيشى نميگيرد اگر بخواهيم شما را فانى كرده و خلقى ديگر مانند شما بيافرينيم و شما را بصورتى كه اكنون از آن بى خبريد دوباره بر ميانگيزيم».
بگفته سعدى:
اى كه وقتى نطفه بودى در رحم بار ديگر طفل گشتى شير خوار
مدتى بالا گرفتى تا بلوغ سرو بالائى شدى سيمين عذار
هم چنين تا مرد نام آور شدى فارس ميدان و مرد كارزار
آنچه ديدى بر قرار خود نماند آنچه مى بينى نماند بر قرار
كه در اين آيه ظاهر شدن و بيرون آمدن آبش را به ايجاد و ظهور انسان از نطفه و خاك تشبيه كرده است. در آيه گفت:
أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ- الزخرف/ 18 يعنى كسيكه در زينت و زيور رشد ميكند و تربيت ميشود (مثل دختران) فرزندان خدا هستند!؟ كه بصورت- ينشا- هم خوانده شده.
نام نيكو گر بماند ز آدمى به كزو ماند سراى زرنگار
سپس ميفرمايد:
«اى انسانها شما از حيات دنيائى و آغازين خود آگاه شديد پس چرا حيات آخرت را متذكر نميشويد؟ آيا بذر و تخمى را كه در زمين كاشتيد شما آنرا در زير خاك به رشد و نمو رسانديد يا ما رويانديم!؟ اگر آنها را تباه سازيم با حسرت خواهيد گفت بكلى محروم شديم. آيا آبى را كه با شيرينى و گوارائى مينوشيد شما آنها را فرو ريزانديد يا ما نازل كرديم و اگر ميخواستيم آنرا شور و تلخ كام ميكرديم، آيا شكر گزارى نمى كنيد!؟ آيا آتشى را كه روشن ميكنيد در باره اش ميانديشيد كه چگونه در شاخه هاى درختان شعله هاى آتش نهاده ايم، شما آنها را آفريده ايد يا ما آفريديم!؟ اين چهار معجزه خلقت يعنى رشد انسان از نطفه و خاك، رشد گياهان از خاك، ريزش بارانها براى گردش گردونه حيات موجودات و وجود آتش در درختان و گياهان را چه زيبا اشاره كرده اند.
ز ابر آورد قطره اى سوى يم ز صلب آورد نطفه اى در شكم!
از آن قطره لولوى- لالا كند و زين صورتى سرو بالا كند!
دهد نطفه را صورتى چون پرى كه كردست بر آب صورتگرى!؟
يا بگفته نظامى گنجوى:
اى همه هستى ز تو پيدا شده خاك ضعيف از تو توانا شده
آنچه تغيير نپذيرد توئى وانكه نمردست و نميرد توئى
نصب هر چيز بالاتر و بلندتر قرار دادن آن است، مثل قرار دادن و بلند كردن نيزه يا سنگ و ساختمان نصيب هم سنگى است كه بر بالاى چيزى قرار دهند جمع آن- نصائب و نصب است، عربها سنگى داشتند كه آنرا پرستش ميكردند و در پايش قربانى مينمودند، در آيه گفت:
كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ- المعارج/ 43 و آيه وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ- المائده/ 3 كه جمع آنرا انصاب هم گفته اند، در آيه:
وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ- المائده/ 90 براى رنج و سختى واژه هاى- (نصب) و نصب- بكار ميرود كه با واژه عذاب
ما همه فانى و بقا بس تر است ملك تعالى و تقدس تر است
هر كه نه گوياى تو خاموش به آنچه نه ياد تو فراموش به
سعدى وجود آتش در درخت سبز را چنين ميسرايد:
چشمه از سنگ برون آرد و باران از ميغ انگبين از مگس نخل و دراز دريا بار
گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار
تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او همه گويند و يكى گفت نيايد ز هزار
نعمتت بار خدايا ز عدد بيرون است شكر انعام تو هرگز نكند شكرگزار
مترادف است، چنانكه در بخل و بخل همين طور گفته ميشود. فرمود:
لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ- الفاطر/ 35 (سخن بهشتيان است كه ميگويند سپاس و شكر خدائى را كه حزن و اندوه از ما دور نمود و او پاداش دهنده شكر و سپاس است).
باب افعال اين فعل مثل- انصبنى كذا- است يعنى مرا به رنج انداخت، شاعر ميگويد:
تاوبنى هم مع الليل منصب- (با رسيدن شب غم و اندوهى جانكاه بمن بر- گشت و مرا فرا گرفت)- هم ناصب- نقطه مقابل- عيشة راضية- است- نصب همان تعب و رنج و سختى است. در آيه گفت:
لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً- الكهف/ 62 در مسافرتمان اين چنين رنجى بما رسيد. اسم فاعلش- ناصب است. خداى تعالى فرمود:
عامِلَةٌ ناصِبَةٌ- الغاشيه/ 3 (در وصف دوزخيان است ميگويد، همه كارشان رنج و مشقت است- (نصيب) حظ و بهره معين و بر آمده.
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ- النساء/ 53 أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ- آل عمران/ 23 و فَإِذا فَرَغْتَ (فَانْصَبْ)- نشرح/ 7 يعنى (همين كه فراغت يافتى به نيايش قيام كن هر چند با زحمت، كه بگفته صاحب تبيان هر چند خطاب به پيامبر است اما عموميت دارد).
ناصبة الحرب العداوة- و نصب له- هر چند كه در عبارت دوم واژه- حرب ذكر نشده اما هر دو عبارت بمعنى اينست كه- با او جنگ و دشمنى كرد و شرا و بدى برايش پيش آورد.
انصب و نصباء- صفت گوسفندان نر و ماده ايست كه شاخها بر آورده اند، و در شتران بمعنى فراخى سينه آنها است، نصاب السكين و نصبه- دسته كارد، و اصل هر چيز را هم نصاب آن گويند (1).
رجع فلان الى منصبه- او به اصلش بازگشت- تنصب الغبار- گرد و خاك برخاست.
نصب الستر- پرده را بر افراشته مثل نصب العلم- پرچم برافراشت، و نيز علامت نصب يعنى فتحه در واژه هاست كه در غناء يا موسيقى هم نوعى آهنگ است.
ابن فارس براى ريشه- نصب- مشتقات ديگرى ذكر ميكند، ميگويد- نصيب كه جمعش نصائب است بمعنى حوض سنگى و سنگ چين اطراف چاههاست كه از زمين اطرافش بلندتر است، نصاب مال هم تا حدى است كه زكاة در آن واجب است، (مقاييس 6/ 434)- نصب: علائم راهنمائى است و نصاب قانونى نصف يا كمى بيش از نصف در هر چيزى است، دام و تله را هم نصيب ميگويند، منصب با كسره حرف اول و فتحه حرف سوم بمعنى سرمايه است اما منصب- با فتحه اول و كسره سوم يعنى اصل و تبار و شرف و مقام و پست ادارى جمعش مناصب است، ابن اثير حدى را نقل ميكند كه پيامبر فرموده است «فاطمة بضعه منى ينصبنى ما انصبها» اى يتعبنى يعنى فاطمه- عليها السّلام پاره تن من است هر كه او را محزون كند و به رنج بياندازد مرا محزون نموده است (ج 6/ 62 النهايه).
نصح- كار و سخنى است كه مصلحت اوست و هم نشين در آن باشد، در آيه گفت: لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ- الاعراف/ 79 (2) و وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ- الاعراف/ 21 (3) و آيه وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ- الاعراف/ 62 (4) براى نصيحت خالصانه ميگويند- نصحت له الود- چنانكه در عسل خالص هم- ناصح العسل- گفته ميشود.
نصحت الجلد- چون را دوختم، ناصح- يعنى خياط و- نصاح- ريسمان و نخ. در آيه:
تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً (نَصُوحاً)- التحريم/ 8 كه به يكى از دو معنى، با اخلاص يا ثابت و استوار تعبير ميشود (توبه با اخلاص و ثابت) نصوح و نصاح هر دو صحيح است مثل- ذهوب و ذهاب- بمعنى
سخن صالح پيامبر به قوم نافرمان و تبهكار خويش است كه در آغاز زلزله و عذاب و فرجام كارشان بآنها ميگويد من ابلاغ رسالت خداى نمودم و شما را نصيحت كردم اما شما از روى جهل و غرور ناصحان را دوست نميداريد.
شيطان بدروغ سوگند خورد كه من خيرخواه شما هستم. منظور حضرت آدم و زوجه اوست.
سخن حضرت نوح به مخالفين است ميگويد نصيحت من براى شما سودمند نيست كه بخواهم با هم پندتان دهم.
رفتن- احببت حبا خالطته نصاحة- عشق و محبتى را دوست دارم كه با اخلاص و ثابت باشد و با اين صفات همراه باشد.
نصر و نصرت يعنى يارى و معاونت در آيه گفت:
نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ- الصحف/ 13 و إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ- القصص/ 1 وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ- الانبياء/ 68 و إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ- آل عمران/ 160 و وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ- البقره/ 250 و كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ
نصرت و يارى خداوند نسبت به تمام موجودات كه راغب رحمه اللّه آنرا آشكار و روشن ميداند يكى تكوينى است كه همان رحمانيت خداوند و امداد و افاضه
و نصرت بنده به خداوند، عبارت است از يارى به بندگان خدا و قيام به حفظ حدود احكام خداوند، و پاسدارى و رعايت، پيمان خداى، فرمانبردارى از احكام
حيات است كه در پهنه آفرينش فراگير است و تمام نظم و گردش عوامل حياتى بسوى هدف حيات در كارند و از نعمت هاى بيكرانش برخوردار، رساننده روزى مار و مور اگر چند بى دست و پايند و زور- با ايجاد و زايش آغاز و با تائيدات و سنت هاى ابدى ازلى او رويش و فرسايش دنبال ميشود، اما نصرت و يارى تشريعى و ارادى او نسبت به انسان و تكامل او از بعثت پيامبران و تائيد آنان آغاز و تا بى نهايت و حضور در حضرت الهيت ادامه دارد.
بگفته جلال الدين مولوى:
جمله ذرات زمين و آسمان لشگر حقند گاه امتحان
باد را ديدى كه با عادان چه كرد آب را ديدى كه در طوفان چه كرد؟
آنچه بر فرعون زد آن بحركين و آنچه با قارون نمودست اين زمين
و آنچه آن با بيل با آن پيل كرد و آنچه پشه كله نمرود خورد
و آنكه سنگ انداخت داودى بدست گشت ششصد پاره و لشگر شكست
سنگ ميباريد بر اعداى لوط تا كه در آب سيه خوردند غوط
گر بگويم از جمادات جهان عاقلانه يارى پيغمبران
مثنوى چندان شود كه چهل شتر گر كشد عاجز شود از بار بر
بنابراين پنج شرطى كه مقدمه يارى خداوند و يافتن استقامت و نداشتن خوف و حزن و مژده و بشارت بهشت و رضوان خداست در واقع مستجاب شدن دعاى انسانها در رسيدن به يارى و نصرت خداوند است مفاهيمى است كه از مجموعه آيات قرآنى در اين مورد بدست ميآيد و همان:
1- به يارى بندگان خداوند برخاستن 2- قيام به حفظ حدود احكام او
او و دورى كردن از نواهى اوست، در آيه فرمود:
وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ- الحديد/ 25 و إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ- محمد/ 7 و كُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ- الصف/ 14 (انتصار) و استنصار- يارى خواستن است فرمود:
وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ- الشورى/ 39 و وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ- الانفال/ 72 و وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ- الشورى/ 41 و فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ- القمر/ 10 (اين آيه دعاى حضرت نوح است كه در برابر قوم جفاكارش از خداوند يارى ميطلبد) در اين آيه از واژه- انتصار- بجاى- نصر و نصرت بكار رفته و نگفته است- انصر- ياريم كن، تا آگاهى و هشدارى باشد بر اينكه- نصر و نصرت- به شخص بر ميگردد اما- فانتصر- يعنى آنچه از يارى به من ميرسد در حقيقت يارى تو و دين تو است زيرا من به امر تو دعوت نمودم پس اگر ياريم كنى خود را و دينت را يارى نموده اى.
(تناصر)- همان تعاون و هميارى است. گفت:
ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ- الصافات/ 25 چه شده است كه هميارى نداريد.
پاسدارى و رعايت پيمان خداوند كه بر عهده ماست.
4- پيروى از احكام و فرمانبردارى از او 5- دورى نمودن از نواهى و زشتى هائى كه بيان نموده است.
اين امور زير بناى يارى خداوند است و همه جا چنين است.
(نصارى)- اصحاب حضرت عيسى عليه السّلام هستند كه گفته اين نام از آيه:
كُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ كَما قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيِّينَ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ؟ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ- آل عمران/ 52 و نيز گفته اند نصارى- به نام قريه نصران- منسوب است- نصرانى- همين نسبت را ميرساند و جمعش- نصارى- است.
قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْءٍ- البقره/ 113 نصر ارض بنى فلان- يعنى زمين آنها باران خيز است. زيرا- مطر- كه همان باران است- نصرة الارض- نصرت فلانا- به او بخشش نمودم، كه اين معني يا از- همان- نصر الارض- و يا از يارى و كمك مشتق شده.
نصف هر چيز يكى از دو قسمت آن است. گفت:
وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ- النساء/ 12 و فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ- النساء/ 176 نصفان- ظرفى كه نصفش پر است. نصف النّهار و انتصف- روز به نيمه رسيد. نصف الازار- ساقه و پائين جامه و لباس.
نصف- پيمانه ايست كه گوئى نصف پيمانه اصلى و بزرگتر است و نيز بمعنى مقنعه و روسرى زنان. كه در واقع از نصف مقنعه بزرگتر است. شاعر ميگويد:
سقط النصيف و لم ترد اسقاطه فتناولته و القتنا باليد (1)
شعر از نابغه ذبيانى شاعر قبل از اسلام است كه در باره عفت و پاكدامنى
بلغنا منصف الطريق- به نيمه راه رسيديم- منصف- شربتى كه با جوشاندن نصف شده است.
انصاف- در معامله يعنى به عدالت داد و ستد كردن بطوريكه در سود و زيان برابر خريدار بهره مند شود (به نسبتى سود ببرد كه در خريدن جنس از ديگرى سود داده است يا زيان برابر).
نصفه- در خدمتگزارى بكار ميرود- ناصف- خدمتگزار جمعش- نصف زيرا در برابر سودى كه از هم نشين خود ميبرد سود ميرساند. انتصاف و استنصاف مطالبه كار و خدمت.
ناصيه- رستنگاه موى جلو سر- كه بصورت افعال- نصوت- انتصته و ناصية بكار ميرود يعنى موى پيشانى و جلو سرش را گرفتم. در آيه گفت:
ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها- هود/ 56 يعنى (زمام وجودى هر جنبنده بدست مشيّت اوست و او تمكن از آنها دارد) گفت:
همسرش ميگويد- چون روسريش را محكم نگهداشت و آنرا دست گرفت افتادن از سرش عيب و رسوائى براى او ايجاد نكرد. بنوشته ازهرى ابو سعيد گفته است نصيف يا مقنعه و روپوش سر، پوششى زينتى براى زن است كه روى لباسش ميپوشد و چون مانند پرده و حجابى او را از ديدگان ديگران مانع ميشود نصيف ناميده شده و اگر اين روسرى از سر بيفتد تا اينكه موهايش آشكار ميشود چون چهره او را نميپوشاند و صورتش قبلا هم باز بوده با نگهداشتن آن رسوائى متوجه او نميكند.
(تهذيب 12/ 204 ازهرى)
لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ- العلق/ 15 حديثى از عايشه (رض) هست كه «ما لكم تنصون ميتكم» يعنى چرا مرده ها را با جلو سر ميكشيد.
فلان ناصية قومه- او چشم و سر آن گروه است يعنى رئيس آنهاست- انتصى الشعر- موى سرش بلند شد. بهترين جاى چراگاه را هم- نصى ميگويند.
فلان نصية قوم- او بهترين آنهاست كه بهمان چراگاه خوب تشبيه شده است.
ميگويند نضج اللحم- گوشت پخته شد، مصدرش- نضج و نضج- است در آيه فرمود:
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها- النساء/ 56 و از اين واژه عبارت- ناقة منضجة- است يعنى شترى كه زمان زائيدنش بگذرد و دير شود. نضيج الرأى- كسى كه در نظرات و رأيش استوار و محكم است.
ميگويند نضدت المتاع- جنس ها را روى هم انباشتم، پس آنها را منضود و نضيد گويند نضد- تختى كه متاع و جنس روى آن قرار دهند، آيات:
طَلْحٍ مَنْضُودٍ- الواقعه/ 29 و طَلْعٌ نَضِيدٌ- ق/ 10 از همين معنى استعاره شدن يعنى ميوه هاى خرما كه متراكم بر خوشه ها قرار دارد.
نضد- ابرهاى متراكم- انضاد القوم- گروه مردم- نضد الرجل- عموها
و دائى هاى انسان كه او را يارى ميرسانند.
نضره و نضاره يعنى زيبائى و (جمال و خلوص) در آيه گفت:
نَضْرَةَ النَّعِيمِ- المطففين/ 24 (در چهره ابرار و بهشتيان و رخسارشان نشاط و شادمانى نعمت هاى بهشتى نمايان است) يعنى درخشش و فروغ نعمت ها. و گفت:
وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً- الانسان/ 11 فعل اين واژه نضر- ينضر و اسم فاعلش ناضر است كه نضر- ينضر- نيز گفته شده آيه:
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ- القيامة/ 22 (1)
در آيه فوق و آيات بعد از آن خداوند چهره و رخسار دو گروه را در قيامت ترسيم و بيان ميكند گروه اول ابرار و بهشتيان كه با عبارت- وجوه يومئذ ناضرة- و گروه دوم- وجوه يومئذ باسرة- يادآورى شده است يعنى بهشتيان با چهره هائى شادمان و مسرور و گروه ديگر با چهره هائى غمگين و محزون ظاهر ميشوند صفت بعدى آنها كه- الى ربها ناظرة- و- تظن اين يفعل بها فاقرة- در ذيل واژه نظر بيان ميشود، و اينكه چرا- ناظرة از واژه نظر رؤيت و ديدن با چشم سر نيست بلكه نگريستن و بينش جان و روح است.
مفسرين و فرهنگنامه نويسان در ذيل- نضر- حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نقل نموده اند كه فرموده است «نضر اللّه عبدا (يا- رجلا و يا امرءا) مسمع مقالتى فوعاها، ثم اداها التى من لم يسمعها» يعنى خداوند روشن و شادمان نموده است.
و عبارت نضر اللّه وجهه- كه جمله ايست دعائيه يعنى خداوند چهره اش شادمان و نورانى كند.
اخضر ناضر- شاخه اى سبز و زيبا. نصر و نضير- يعنى طلا و زر بخاطر روشنى و پاكى آن.
قدح نضار- جامى زرين و خالص مانند شمش طلا. اما قدح نضار- بصورت مضاف و مضاف اليه يعنى كاسه اى كه از چوب شوره گز ساخته شده. (درختى است كه بهترين ظروف از آن ساخته ميشود).
نطحه- حيوانى كه در اثر شاخ زدن به او مرده است. در آيه گفت:
وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ- المائده/ 3 (آيه سوم سوره مائده است در باره گوشتهاى حرام كه از آن جمله حيواناتى كه در اثر خفه شدن يا سقوط يا شاخ زدن بهم مرده اند).
نطيح يا ناطح- آهو يا پرنده اى كه بسوى انسان بيايد گوئى كه شاخت ميزنند كه آنرا شوم دانسته اند.
رجل نطيح- مردم شوم، نواطيح الدهر- سختى هاى روزگار- فرس- نطيح اسبى كه بيشتر موهاى يال و سرش سپيد است.
چهره و رخسار كسى را كه سخن مرا ميشنود، بخاطر ميسپارد و به ديگران كه نشنيده اند ميرساند (صحاح- اساس البلاغه فقط ازهرى و طريحى حديث را كامل نوشته اند و تهذيب 12 مقاييس 5 مجمع البحرين).
نطفه: آب صاف كه به نطفه انسان نيز تعبير شده است، گفت:
ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ- المؤمنون/ 13 و مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ- الانسان/ 20 و أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى- القيامة/ 37 مرواريد را هم بطور كنايه نطفه- گويند و از اين معنى عبارت صبى منطف- است كودكى كه گوشواره در گوش دارد- نطف- دلو آب، شبى هم كه تا صبح باران ببارد ليلة يطوف- گويند، ناطف- مايعات و هم چنين شير و شكر و تخم مرغ يا جامه روى نانهاى شيرينى.
فلان منطف المعروف- و ينطف بسوء- يعنى او كار نيكى را فاسد و پليد و آلوده ميكند.
واژه نطق- در عرف سخن صداهاى جدا جدائى است كه زبان آنرا آشكار ميكند و گوشها آنرا ميشنوند و حفظ ميكنند. در آيه گفت:
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ- الصافات/ 92 (سخن حضرت ابراهيم به بتان است ميگويد چرا نمى خوريد و چرا سخن نميگوئيد) واژه نطق- يعنى سخن گفتن همواره در مورد انسان بكار ميرود نه در غير او مگر به روش پيروى از آن معنى مثل- ناطق و صامت- منظور از ناطق چيزى است كه خدا دارد و صامت بى صدا است به حيوانات ناطق نميگويند مگر
آنرا مقيد كنند يا به روش تشبيه مثل سخن شاعر كه ميگويد:
عجبت لها انى يكون غناؤها فصبحا و لم تفغر لمنطقها فما
يعنى (از آواز او در شگفتم كه چگونه با اين روشنى ميخواند در حاليكه دهانى براى نطق او باز نشده است و نيست).
علماى منطق به نيروئى كه انگيزه سخن گفتن است نطق- ميگويند، توجهشان باين است كه همانطور كه براى حد و تعريف انسان گفته اند «انسان موجودى است زنده، ناطق و سخنگو كه ميميرد» پس نطق- لفظى است مشترك براى بيان نيروى درونى انسان كه او را به كلام و سخن گفتن واميدارد و نيز نطق- همان سخنى است كه با صداها آشكار و قابل فهم هست. و ناطق به آنچه را كه دلالت بر چيزى دارد گفته ميشود، از اين روى به حكيمى گفته شد، ناطق و صامت- چيست پاسخ داد دلايل و استدلالاتى كه خبر دهنده هستند و عبرت هائى كه آموزنده و سازنده (1) هستند در آيه گفت:
پرسشى كه از شخص حكيم و فيلسوف شده است كه- ما الناطق الصامت- ناطق خموش و ساكت و بى نطق و زبان چيست؟ و او دلالت خبر دهنده و عبرت هاى آموزنده را ناطق صامت معرفى ميكند و در قرآن آيات زيادى در اين معنى از موجودات، زمين، دگرگونى ها و تبديل آثار و تمدن اقوام به ويرانه ها با گردش زمين، و پيدايش روز و شب حركت ستارگان با تمام زيبائى هاشان، سرنوشت نكبت بار قارونها و فرعونها و ستمگران تاريخ با ياد آورى و عبرت آفرين و خبر دهنده معرفى ميكند. (لقد كان فى قصصهم لعبرة لاولى الالباب) مولوى اين معانى را چه زيبا سروده است ميگويد:
جمله ذرات عالم نهان با تو ميگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نا محرمان ما خامشيم
لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ- الانبياء/ 65 اشاره به اينست كه آنها از جنس انسانها و ناطق صاحب عقل و خرد نيستند در آيه گفت:
قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ- فصلت/ 21 در باره اين آيه گفته شده، مقصود اعتبار و پند گرفتن است كه اعضاء انسان بر كارهاى زشت او در قيامت گواهى ميدهد و معلوم است كه اشياء نطق و سخن شان همان جهت عبرت گرفتن از وجود آنهاست كه خرد نوعى نطق است و گفت:
عُلِّمْنا (مَنْطِقَ الطَّيْرِ)- النمل/ 16 صداى حيوانات به اعتبار حضرت سليمان كه آنها را مى فهميد نطق ناميده شده، پس كسى كه اين معنى را از چيزى بفهمد نسبت به او ناطق است هر چند كه موجودى ساكت و صامت باشد و نسبت به كسى كه نمى فهمد بدون نطق و صامت است هر چند كه ناطق باشد (مثل زبانهاى مختلف براى كسانى كه آن زبانها را نمى فهمند) در آيه فرمود:
هذا كِتابُنا (يَنْطِقُ) عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ- الجاثية/ 29 زيرا كتاب ناطقى است و خبر دهنده ايست كه بينائى و چشم انسان آنرا درك ميكند. همانطور كه سخن و كلام كتابى است كه گوش آنرا ميشنود و درك ميكند.
از جمادى سوى جان جان شويد غلغل اجزاى عالم بشنويد
تا شما سوى جمادى ميرويد محرم جان جمادان كى شويد
پس چو از تسبيح يادت ميدهد آن دلالت همچو گفتن مى بود
اين بود تأويل اهل اعتزال واى آن كس كو ندارد نور حال
در باره شهادت اعضاء عليه انسان در قيامت و پرسش از آنها كه چرا عليه ما شهادت ميدهيد گفت:
قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا؟ قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ- فصلت/ 21 كه گفته اند اين پرسش و نطق با همان صوت و صدائى است كه شنيده ميشود و يا اينكه بهمان معنى اعتبارى است كه قبلا شرح داده شد و خداوند به آنچه كه در حيات آخرت رخ ميدهد داناتر است (1)، و نيز گفته شده حقيقت نطق و سخن لفظى است كه مانند نطاق يعنى كمربند كه بر تن انسان قرار ميگيرد و آنرا در ميان ميگيرد سخن و نطق هم از همين معنى است.
منطق و منطقه- يعنى كمربند، شاعر ميگويد- و ابرح مادام اللّه قوى- بحمد اللّه منتطقا مجيدا- (2) گفته اند- منطقا- يعنى اسم را بدون اينكه
جلال الدين مولوى اين معانى را چه زيبا بيان كرده ميگويد:
دست بر طالم گواهى ميدهد لشگر حق ميشود سر مى نهد
روز محشر هر نهان پيدا شود هم ز خود هر مجرمى رسوا شود
دست و پا بدهد گواهى با بيان بر فساد او به پيش مستعان
دست گويد من چنين دزديده ام لب بگويد من چنين بوسيده ام
چشم گويد غمزه كردستم خرام گوش گويد چيده ام سوء الكلام
گر سيه كردى تو نامه عمر خويش توبه كن زانها كه كردستى به پيش
بيخ عمرت را بده آب حيات تا درخت عمر گردد با ثبات
شعر از خداش بن زهير است كه با توجه به واژه- نطق و منطق- دو معنى دارد:
1- ميگويد: تا خداوند قوم و قبيله ام را پايدار ميكند من با سپاس از خداوند
سوارش باشم راهنمائى ميكنم، كه اگر غير از اين بيت شعر در اين معنى نبود، احتمال اينكه- منتطقا- يعنى كسى كه محكم كمرش را براى جنگ بسته است بيشتر بود. مثل ضرب المثل- «من يطل ذيل ابيه ينتطق به» يعنى كسى كه برادر و خواهر زياد از پدرش دارد او را يارى ميرسانند، و نيز- منطق المجيد- كسى است كه به خوبى سخن ميگويد.
نظر- بر گرداندن و توجه دادن چشم ظاهر و چشم باطن براى ديدن و ادراك چيزيست. كه مقصود از اين عمل تأمل و تحقيق در باره آن است. و نيز مقصود از ديدن و تأمل بدست آوردن معرفت و شناختى است كه بعد از تحقيق حاصل ميشود و آنرا- روية- يعنى انديشه و تدبر گويند.
قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ- يونس/ 101 يعنى تأمل و انديشه كنيد كه در آسمانها چيست؟
در نزد- عامه- يعنى (برادران اهل تسنن) به كار بردن واژه- نظر- بيشتر در- بصر- يا ديدن با چشم سر است.
آنها را به نيكوئى ميستايم.
2- در مآخذ ديگر بجاى- بحمد اللّه- عبارت- على الاعداء- هست پس معنى اينست كه ميگويد:
تا خداوند قوم مرا يارى ميرساند و پايدارشان ميدارد همتم بر ميان ستودن آنها عليه دشمنان است.
ولى- نظر- بمعنى بصيرت يا ديدن با چشم عقل در نزد خاصه (شيعيان) بكار بردنش بيشتر است (1). در آيه گفت:
تمام مفسرين و فرهنگنامه نويسان در آيه فوق و- ناظره و نظر- بحث كرده اند، ابو الحسن على بن اسمعيل اشعرى متوفاى (330) هجرى در كتاب- مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين- ج 1 ص 265 مينويسد «و اجمعت المعتزله على ان اللّه لا يرى بالابصار، و اختلفت هل يرى بالقلوب» يعنى «تمام معتزله بر اينكه خداوند با چشم سر ديده نميشود اتفاق نظر دارند و در باره اينكه با چشم ديده ميشود يا خير اختلاف نظر هست» معلوم نيست اين مسائل قبل از اين كه با نقل قول ها و احاديث از زبان عكرمه و مجاهد و مقاتل و قتاده و شعبى و دهها راوى حجت قرار گيرد چرا به خود قرآن رجوع نشود مثلا در مورد همين آيه در سوره انعام آيه 103 ميفرمايد: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ او را هيچ چشمى درك نمى كند و حال اينكه او بينندگان را مشاهده ميكند و او لطيف و خبير است).
و در آيه 198 سوره انفال ميگويد وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ اى پيامبر تو مى بينى كه آنها (بتان و بت پرستان) به تو مينگرند ولى نمى بينند. و در آيه ديگر ميفرمايد: لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها پس ناظره- در آيه مورد بحث اشاعره و معتزله، ديدن و درك حقيقت خداوند با چشم سر و نظر نيست بلكه چشم دل است كه حقيقت را در مييابد و حق را كه ميتوان درك و مشاهده كرد.
راغب هم ميگويد- نظرت الى كذا- وقتى است كه ننگرى و چشم بيندازى چه او را به بينى و چه نديده باشى. اما- نظرت- فيه يعنى او را به بينى و در باره اش تدبر كنى. مولوى هم نظر معتزله را تائيد ميكند و ميگويد:
اين بود تأويل اهل اعتزال واى آن كن كو ندارد نور حال
متأسفانه بايد بگوئيم تفاسيرى كه تاكنون نوشته شده در عين مفيد بودن و
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ- القيامة/ 23 كه اگر بگوئى- نظرت الى كذا- يعنى چشمت را بسوى او دوخته اى چه به بينى و چه نديده باشى، اما- نظرت فيه- يعنى او را ديدم و انديشيدم.
پر محتوى بودن بگفته امام امت ترجمه هائى از قرآن است تنها تفسير قرآن به قرآن و از قرآن با كمك ضرورى احاديث همين اثر گرانقدر و بى نظير راغب اصفهانى است (رحمه اللّه عليه) كه قرآن را با تمايلات، افكار و سليقه ها و نظرات از پيش ساخته خويش تفسير نكرده است و امروز كشورهاى اسلامى و مسلمانان به اين بيمارى مزمن دچارند كه هر گروه و مرد سياسى راه و روش خود را با آيه اى از قرآن توجيه ميكند بدون اينكه احاطه كامل به تمام قرآن داشته باشد و از عام و خاص، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، مقيد و مطلق ... آگاهى داشته باشند و همين است كه در سوره فرقان آيه 30 از شكوه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره پيروان ناآگاه خويش اطلاع ميدهد كه ميگويد (و قال الرسول يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا) و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از قوم خودش شكوه دارد كه قرآن را مهجور نهاده و آنرا عملا ترك كرده اند، اما نسبت به اقوام مسلمان ديگر در چهار آيه قرآن ميفرمايد قومى كه در آينده خدا را دوست دارند و خدا هم آنها را دوست دارد عليه كفار ميشورند و سر افرازى دارند و با مؤمنين برادر و فروتن هستند از تبار سلمان فارسى اند.
در مورد آيه فوق (وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظره) طبرسى و فخر رازى از ابو مسلم اصفهانى نقل ميكنند كه ميگويد تفسيرش اينست كه: «ابرار و نيكان در قيامت- مومله لتجديد الكرامة- در چهره هاشان آرزومندى و اميدوارى به تجديد بخشايش و كرامت الهى ديده ميشود، چنانكه ميگويند- چشمم به خداوند متوجه است و چون چشم عضوى از چهره آدميست و بعضى از اعضاء رخسار و چهره است به آن اضافه شده» پس وجوه يا وجود و توجه شخص انسان اميدوارى به رحمت و نعيم حق دارد و سخن از ديدن و نديدن بكلى دور از معنى و مفهوم آيه است.
گفت: أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ- الغاشيه/ 17 آيا به خلقت شتران نمى نگرند و نمى انديشند كه چگونه آفريده شده؟
(نظرت فى كذا)- در آن انديشيدم مثل آيه:
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ- الصافات/ 88 و أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- الاعراف/ 185 اين آيه تشويقى است بر تأمل و انديشيدن در حكمت خداوند در باره آفرينش اوست.
اما نظر خداوند به بندگانش همان احسان و افاضه نعمت هايش بر آنهاست چنانكه در باره گروهى كه عهد خداى و سوگندهاى خود را به متاع كم بهاى دنيا ميفروشند مشمول رحمت خداوند در قيامت نخواهند بود.
وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ- آل عمران/ 77 از اين جهت است كه ميفرمايد:
كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ- المطففين/ 15 (نظر) بمعنى انتظار هم هست ميگويند- نظرته انتظرته و انظرته- يعنى آنرا به تأخير انداختم، در آيه گفت:
وَ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ- هود/ 122 و فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ- يونس/ 102 و قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ- الاعراف/ 71 و انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ- الحديد/ 13 و وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ- الحجر/ 8.
و قالَ أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ- الاعراف/ 14 و قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ- الاعراف/ 15 و فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ- هود/ 55 و گفت لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ- السجده/ 29 و فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ- الدخان/ 29 در باره فرعون و پيروان كفر پيشه و مشرك اوست كه بعد از غرق شدن در نيل ميگويد اينان چه بسيار باغ و بستانها و چشمه هاى آب و كشت و زرعها و كاخهاى با شكوه را رها كردند و از آن ناز و نعمت ها كه آنها را فرا گرفته بود دور شوند و بر مرگشان چشم زمين و آسمان هم نگريست و بر هلاكتشان مهلت نيافتند).
مهلت نيافتن بر هلاكت كه در آيه آمده است اشاره و هشداريست بر اينكه در آيه ديگر ميفرمايد:
فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ- الاعراف/ 34 (زمانى كه اجلشان برسد لحظه اى و ساعتى هم پس و پيش ندارد) و آيه: إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناهُ- الاحزاب/ 53 (1)
در باره دعوت نمودن پيامبر افرادى را براى طعام و غذاست كه نيكوترين روش انسانى را براى انسانها يادآورى ميكند ميگويد اگر دعوت شديد حتما با اجازه ميزبان باشد و زودتر از موعد هم نرويد كه چشمانتان به انتظار غذا و ظروف آن باشد پس از صرف غذا هم مزاحمت ايجاد نكنيد و پراكنده شويد).
و فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ- النمل/ 35 (1) و هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ- البقره/ 210 (آيا منتظرند كه خداوند در سايه ابرها و فرشتگان ظاهر شود).
و هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ- الزخرف/ 66 و ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً- الصاد/ 15 (دو آيه اخير انتظار رسيدن رستاخيز و آستانه قيامت است كه با بانگى فراگير آغاز ميشود و بى خبران از خدا و قيامت در حال جهل و ناآگاهى هستند) امّا در آيه:
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ- الاعراف/ 143 در باره درخواست حضرت موسى عليه السّلام است كه ميگويد پروردگارم خود را به من بنمايان تا ترا به بينم، شرح و بحث در حقايق اين آيه فرصتى ديگر در كتابى ديگر ميخواهد.
واژه- (نظر)- در معنى تحير و شگفت زدگى در كارها بكار ميرود مثل:
فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ- البقره/ 55 و وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ- الاعراف/ 198 و وَ تَراهُمْ يُعْرَضُونَ عَلَيْها خاشِعِينَ مِنَ الذُّلِّ يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِيٍّ
سخن بلقيس ملكه سبا است ميگويد- من هديه اى براى سليمان ميفرستم تا به بينم فرستادگانم از او چگونه پاسخى ميآورند!؟
و وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ- البقره/ 5 گفته اند بمعنى- مشاهدون و تعتبرون- است يعنى ميديديد توجه ميكرديد شاعر ميگويد: نظر الدهر اليهم فابتهل- آگاهى بر اينست كه روزگار هلاكشان كرد.
حى نظر- قبيله و مردمى كه همسايه و مجاور يكديگرند و يكديگر را مى بينند، مثل سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كه فرموده است «لا يتراءى ناراهما» آتش هايشان نزديك بهم نيست (2)، نظير يعنى همانند كه اصلش مناظر است گوئى كه آن دو
ستمگران را در قيامت مى بينى كه به دوزخ متوجهشان كنند و آنها با ذلت و ترس از گوشه چشم به دوزخ مينگرند ... و ان الظالمين فى عذاب مقيم- و آنان در عذاب ابدى گرفتارند.
شريف رضى (رحمة اللّه عليه) در كتاب ارزشمند (المجازات النبويه) حديثى را كه راغب رحمه اللّه به عبارتى از آن اشاره كرده بطور كامل با تفسير آن اين چنين نقل ميكند: «و من ذلك قوله عليه السّلام، انا برى من كل مسلم مع مشرك، قيل و لم يا رسول اللّه؟ قال لا تراء ناراهما».
بقدرى شبيه هم هستند كه بهم مينگرند و همسان و هم آوردند.
به نظرة- به او چشم زخم رسيده كه اشاره به سخن شاعريست كه ميگويد و قالوا به من اعين الجن نظرة- گفتند از پريان چشم زخم باو رسيد.
مناظره- گفتگوى رو در روى و نبرد نظرى با سخن و خطابه است و نيز بيان آنچه را كه به بصيرت درك ميشود (1).
يعنى من از مسلمانى كه با مشرك در يكجا ساكن باشد بيزارم، پرسيدند چرا يا رسول اللّه، فرمود آتش هاشان به هم نزديك نيستند. شريف رضى ميگويد اين عبارت مجاز است و دو وجه يا دو معنى دارد.
اول- براى مسلمان شايسته نيست كه با مشرك هم خانه شود بطوريكه آتش آنها يا خودشان بيكديگر نزديك باشند.
دوم- مقصود آتش حرب است كه بطور كنايه جنگ را به آتش مثل ميزنند چنانكه در قرآن هم چنين مجازى بكار رفته ميگويد كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ- المائده/ 64 گوئى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله گفته است مسلمان و مشرك اگر جنگ ميكنند شعله هاى جنگشان و نتيجه كارشان مختلف است مسلمان در جنگ هدفش دعوت به رشد و هدايت است و مشرك دعوتش به جهالت و گمراهيست پس لا يتراءى ناراهما- ص 170 و 171 المجازات النبويه- اين حديث تفسير آياتيست كه ميگويد غير مسلمان يار و محرم خود نگيريد.
وجوهات و معانى گوناگونى كه در واژه- نظر- با اين گستردگى و شرح و بيان كه دانشمند و مفسر بى نظير مرحوم راغب نموده است و به سى آيه از قرآن استشهاد نموده براستى با توجه و مطالعه ساير تفاسير از گذشته و حال بخوبى مى فهميم كه اين بينش و علم همان نوريست كه خداوند بر دلهاى پاك و پارسا افاضه ميكند و سر افرازى و افتخار مكتب اسلام است.
نظر- همان بحث و بررسى است كه فراگيرتر و اعم از قياس است هر قياس
خلاصه معانى چنين است:
1- نظر: نگريستن با چشم ظاهر براى درك و فهم چيزى 2- نظر: توجه با چشم دل و باطن براى درك و فهم چيزى 3- نظر: تأمل و دقت و انديشه 4- نظر اللّه تعالى: احسان و بخشش خداوند 5- نظر: بمعنى انتظار 6- انظار: تأخير و درنگ و هم چنين- نظره بهمين معنى است 7- نظر: شگفتن و حيرت در كارها 8- نظر: همسايه و مجاور 9- نظر: تفكرى كه به علم يا گمان برسد 10- ناظر: سياهى وسط مردمك چشم 11- ناظره و منظره: مراقب و نگهبان 12- مناظره: جدال لفظى در حديثى آمده است كه: «لا ينظر اللّه الى صوركم و اموالكم و لكن الى قلوبكم و اعمالكم «خداوند به صورتها و اموال نمى نگرد ولى به دلها و اعمال مينگرد تفسير همان آيه اى است كه ميگويد- گوشت قربانى بخدا نميرسد ولى تقوى و پارسائى تان بخدا ميرسد.
نظر با ديدگان و ابصار براى اجسام است ولى نظر با بصائر براى معانى است.
ابن اثير در النهايه مينويسد پيامبر فرموده است نظر به چهره على عليه السّلام عبادت است معنايش اينست كه همين كه على عليه السّلام براى نبرد حاضر ميشد، مردم مى گفتند لا اله الا اللّه ما اشرف هذا الفتى. لا اله الا اللّه. ما اعلم هذا الفتى، لا اله الا اللّه ما اكرم هذا الفتى، اى ما اتقى لا اله الا اللّه، ما اشجع هذا الفتى، فكانت رويته
و مقايسه اى نظر است اما هر نظر قياس نيست.
نعجه: گوسپند كوهى و گاو وحشى و جمعش نعاج است. گفت:
إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ- الصاد/ 23 بصورت فعل مثل- نعج الرجل- يعنى گوشت بز خورد و ترش كرد و سنگين شد. انعج الرجل- بزش چاق شد- نعج- سپيدى- ارض ناعجه- زمين نرم.
نعاس: خواب كم و سبك در آيه گفت:
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً- الانفال/ 11 گفته شد نعاس در اين آيه آرامش و سكون است، و اشاره به سخن پيامبر است كه فرمود «طوبى لكل عبد نومة» هر بنده اى كه آرامش دارد پاك و شادمان باد.
بانگ و صداى چوپان. در آيه گفت:
كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً- البقره/ 171 (مثل كفار در برابر شنيدن سخنان حق پيامبران و درك نكردن آن مانند
تحملهم على كلمه التوحيد». (النهايه ج 5 ص 77) يعنى چهره على عليه السّلام مردم را به كلمه توحيد توجه ميداد و مى گفتند اين جوان چقدر بزرگوار، عالم، بخشنده پرهيزكار و شجاع و دلير است.
حيوانيست كه آنرا بانگ رسد و هيچ درك و فهمى نداشته باشد، كفار هم از شنيدن آيات حق گنگ و كورند.
واژه- نعل- معروف و شناخته شده است (كه بر كف و دست و پاى ستوران ميزنند) در آيه گفت:
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ- طه/ 12 اى موسى عليه السّلام كفشهايت را از پايت دور كن. كه در وادى مقدّس هستى من تو را برسالت برگزيدم.
نعل اسب هم به كفش تشبيه شده است، نعل السيف- آهن نوك غلاف شمشير- فرس منعل- اسبى نعل شده اى كه نزديك سم او لكه سپيدى باشد، رجل ناعل و منعل- مردى كه به ثروتمندى تعبير ميشود چنانكه- حافى- فقير است.
نعمت با كسره حرف اوّل بمعنى- نيكوئى و حالت نيكوست. اين وزن يعنى- فعله- بيانگر حالتى است كه انسان بر آن حالت است مثل- جلسه- حالتى از نشستن انسان و- ركبه- حالت سوارى بر مركب است. اما نعمت- با فتحه حرف اول يعنى آسايش و رفاه داشتن ماه واژه هاى- ضربه و شتمه- بمعنى يكبار زدن و همگى بر بناى اسم مره است.
بكار بردن نعمت- در مورد نيكوئى كم يا زياد هر دو بصورت اسم جنس بكار ميرود، در آيه گفت:
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها- ابراهيم/ 34
و اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ- البقره/ 40 و وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي- المائده/ 3 و فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ- آل عمران/ 174 و آيات زياد ديگر.
(انعام)- رساندن نيكى به ديگران است، كه فقط در مورد انسان بكار ميرود و در باره موجودات ديگر غير از انسان گفته نميشود مثلا نميگويند- انعم فلان على فرسه- او به اسبش انعام كرد كه غلط است. خداى تعالى فرمود:
أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ- الفاتحه/ 7 (قسمتى از سوره حمد است كه در نمازها ميگوئيم كه بر آنها نيكوئى كردى). و آيه:
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ- الاحزاب/ 37 و وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ- الاحزاب/ 37 (نعماء) در برابر ضراء بكار ميرود يعنى شادى در مقابل فلاكت و بدبختى.
در آيه گفت:
وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ- هود/ 10 يعنى اگر انسان را حالتى شادى بخش پس از سختى و رنج برسد فريفته و مغرور ميشود (1).
و (2) اشاره به آياتى از سوره هاى هود و فجر است كه به يكى از حالات طبيعى انسان كه بايستى با نيروى ايمان و عمل آنرا به كمال برساند و تعديل كند توجه ميدهد و در سوره هاى مؤمنون و معارج شرايط كمال را يادآورى مينمايد و براى درك و فهم دو آيه فوق كه خلاصه است به تفصيل بيان ميكند ميگويد: (ان الانسان
نعمى- يعنى نيك بختى ضد- بوسى- يا بدبختى است. آيه:
إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ- الزخرف/ 59 (نعيم)- نعمت فراوان.
فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ- يونس/ 9 و يا جَنَّاتِ النَّعِيمِ- المائده/ 65 (تنعم)- به چيزى كه نعمت و زندگى پاك و شادى آفرين در آن هست رسيد.
و بدست آورد.
نعمة، تنعيما، فتنعم- او را در نعمتى و زندگى آسايش بخشى قرار داد، در آيه گفت:
فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ- الفجر/ 15 (2) (در مورد اكرام و انعام خداوند يا پاداش و عقوبت به انسانها كه مبتنى بر
خلق هلوعا، اذا مسه الشر جزوعا، و اذا مسه الخير منوعا الا المصلين الدينهم على صلاتهم دائمون و الدين فى اموالهم حق معلوم، للسائل و المحروم و الذين ...)
سوره معارج و در سوره مؤمنون هم ميگويد قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ، وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ... در اين آيات بطور روشن و صريح علت پاداش و اكرام و هدايت را عقوبت و گمراهى انسانها از سوى خداوند بشرح زير بيان شده.
1- انسان ناشكيبا و حريص آفريده شده كه با هدايت عقل و ايمان در راه دفاع از خود و ناموس خود و كشور خود هر كسى بايستى ناشكيبا و ناآرام باشد و در راه علم و دانش حريص، اما غالبا اين دو نيرو در سختى ها انسان را بيقرار و بحالت جزع و زارى ميرساند و در شادى ها بخيل و خودباخته مگر نماز گزاران
ايمان و كردار آنهاست به زيرنويسى توجه شود).
طعام ناعم- غذاى نرم و لذيذ. جاريه ناعمة- دوشيزه مرفه و ناز پرورده.
(نعم)- نام مخصوص شتر است و جمعش- انعام- نام شتر به نعم و انعام- از اين جهت است كه شتر براى آنها بزرگترين نعمت است، ولى انعام- به گاو و گوسفند و شتر هر سه اطلاق ميشود و حتما بايستى در ميان آنها شتر هم باشد تا انعام گفته شود. در آيه گفت:
وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ- الصافات/ 12
دائمى و حقيقى كه با ياد و ذكر خدا رابطه انسانى دارند.
2- در دارائى مال خويش حق معينى براى محرومان قرار ميدهند.
3- روز بازپسين و معاد- را تصديق ميكنند.
4- از قهر و عقوبت كردار خويش از سوى خداوند بيمناكند.
5- خود را و اندام خود را از شهوات نگه ميدارند مگر براى همسران شرعى خويش.
6- در عهد و پيمانى كه مى بندند وفا دارند.
7- براى شهادت به حق قيام ميكنند و نمى ترسند.
8- كسانى كه بر نماز خويش محافظت ميكنند و در نماز خشوع دارند.
9- از كارهاى لغو و بيهوده صرف نظر ميكنند.
10- به آيات خداوند يقين دارند و شرك نمى ورزند.
اين امور اعتقادى، اقتصادى، اخلاقى و اجتماعى ده گانه مقدمه ايست براى اكرام حق و انعام و هدايت و پاداش خداوند كه به خود نسبت داده است و اگر آيات را مجرد از يكديگر يا ناقص معنى و توجه كنيم همان اشكالات اشعرى مذهب ها و جبريون ناآگاه بوجود ميآيد.
و وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً- الانعام/ 142 و در آيه: فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ- يونس/ 24 كه شتر و غير آن را در بر ميگيرد كه از گياهان زمين تغذيه ميكنند مثل انسانها نعامى- باد جنوب كه بسيار سودمند و مرطوب است، نعامه- يعنى شتر- مرغ كه شباهتى به شتر دارد و نيز نعامه يعنى سايبان در كوه و بر سر چاهها كه از دور مثل كوهان شتر است.
نعائم- يكى از منازل ماه كه به نعامه تشبيه شده است، شاعر ميگويد:
و ابن النعامه عند ذلك مركبى (1)- پاها را به شباهت دويدن سريع شتر مرغ.
تنعم فلان- كسى كه به آرامى راه ميرود كه از نعمت بمعنى ناز و رفاه گرفته شده.
(نعم)- در برابر- بئس- در مدح بكار ميرود (يعنى چه نيكوست) در آيه گفت نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ- الصاد/ 30 و فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ- آل عمران/ 136
مصراع شعر از قصيده عنترة بن شداد شاعر جاهلى است كه تمامش چنين است:
فيكون مركبك القعود و رحله و ابن النعامه يوم ذلك مركبى
روزى كه تو بر شتر دو ساله و رحلش سوار بودى و ميتاختى مركب من گامها و پاهاى من بود كه به سرعت ميرفتم.
و نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ- الانفال/ 40 و وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ- الذاريات/ 48 (2) و آيه إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ- البقره/ 271
آيه 48- سوره ذاريات است كه خداوند انسانها را به يكى از نعمت هاى با عظمت و شكوهمند خلقت زمين اشاره ميكند، اين سوره با آياتى كه ريزه كاريهاى خلقت و ايجاد شرايط زيستى را در زمين نشان ميدهد آغاز شده است ميگويد «به بادهائى كه به نيكوئى عوامل حياتى مانند (ابرها، گازها، خاكها، گرد افشاندن گلها و درختان) را انجام ميدهند، و ابرهائى كه بار سنگين بارانها را به امر حق بر- ميدارند و تأمين آب را بطور فراگير به دوش دارند، كشتيهائى كه بر روى آب همان شرايط لازمى كه در مواد آنها هست روان هستند و ديگر كارگزاران خلقت كه به امر حق هر چيزى را با همان شرايط خود تقسيم ميكنند. سپس در آيه 20 ميگويد (و فى الارض آيات للموقنين، و فى انفسكم افلا تبصرون) در زمين و در وجود شما نشانه هائى بر توحيد براى نيكوكاران و اهل يقين هست آيا به چشم بصيرت به آنها نمى نگريد. آنگاه در آيه 47 و 48 ميفرمايد: وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ آسمان را با قدرت برافراشتيم و بر كار عالم مقتدريم و زمين را با شرايط حياتيش آفريديم و گسترديم و چه نيكو مهدى و گاهواره اى براى ايجاد و رشد و كمال انسان بگسترديم، و از هر چيزى دو نوع زوج يا نر و ماده آفريديم تا اينكه يادآور حكمت و رمز و راز آفرينش خداوند شويد.
وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ و سعدى شيرازى اين حقايق و ظرافت ها يا شكوهمندى و زيبائى خلقت را چه نيكو گفته است ميگويد:
«فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردين بگستراند و دايه ابر بهارى را فرموده تا نبات بنات را در مهد زمين ميپروراند، درختان را به خلعت باد نوروزى قباى سبز
در اصطلاح ميگويند اگر آن كار را انجام دهى- فبها و نعمت- يعنى خصلت و صفتى نيكوست.
غسلته غسلا نعما- نيكو غسلش دادم.
فعل كذا و انعم- زياد و افزونش كرد كه اصلش از- انعام- است- نعم اللَّه بك عيناً- خداوند چشمت را روشن سازد (نعم) كلمه ايست براى پاسخ مثبت كه از نعمت گرفته شده روشنى چشم يا نور ديدگان را هم- نعمى عين يا نعمة عين- گويند.
ورق در بر كرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع كلاه شكوفه بر سر نهاده، عصاره تا كى بقدرتش شهد فائق گشته و تخم خرمائى به يمن تربيتش نخل باسق شده
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى
(مقدمه گلستان سعدى) قبل از آيه 48 فوق خداوند دو دسته پرهيزگار، نيكوكار و پارسا را نام ميبرد كه اينان- و فى اموالهم حق للسائل و المحروم- در دسترنج پاك و حلال خويش حق محرومين را ادا ميكنند.
و دسته دوم طاغوتيان يا پيروان فرعون و نمرود و قوم عاد و ثمود را بيان ميكند كه با سرنوشتى نكبت بار بهلاكت رسيدند زيرا مردمى غفلت زده، زر اندوز كه همه چيز جهان را براى عياشى و رفاه پرستى خويش ميدانند و سپس ميفرمايد:
بل هم قوم طاغون- بلكه اين مردم گروهى سركش و نافرمانند.
انغاض يعنى تكان دادن سر بحالت تعجب از ديگرى در آيه گفت:
فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ- الاسراء/ 51) نغض، نغضانا- سرش را حركت داد- نفض اسنانه- دندانهايش را بهم فشرد.
نغض- شتر مرغيكه در دويدن سرش را زياد حركت ميدهد و نيز- نقض- غضروف و استخوان نرم شانه هاست.
انداختن كمى از آب دهان كه اگر زياد باشد آنرا- تفل گويند.
نفث الراقى و الساحر- دميدن افسونگر در عقده يا كره، در آيه گفت:
مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ- الفلق/ 4) همين واژه براى گزيدن مار هم بكار ميرود. نفاثة سواك- ريزه هاى توى دندانها بعد از مسواك كردن.
دم نفيث- خليط سينه. در مثل ميگويند- لا بد للمصدر ان ينفث (1)- كسيكه درد سينه دارد بايستى خلط خود را از سينه بيرون بياورد.
نفح الريح ينفح نفحا- باد وزيد، له نفحة طيبة- بوى خوشى دارد يا وزشى
صاحب مجمع الامثال مينويسد، چنين كسى با بيرون آوردن خلط از سينه آرامش و استراحت مى يابد. (ج 2/ 241)
نيكو و خوش فرجام، كه بطور استعاره براى بدى و شرّ. هم بكار رفته است. در آيه گفت:
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ- الانبياء/ 46 نفحت الدابّه- آن حيوان لگد انداخت- نفحه بالسيف- از دور او را با شمشير زد.
نفوح- شترى كه شيرش از زيادى ندوشيده ميريزد. قوس نفوح- كمانيكه تيرش دور پرتاب ميشود.
دميدن باد در چيزى.
يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ- طه/ 102 و وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ- الكهف/ 99 و ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى- الزمر/ 68 دميدن در صور كه آغاز قيامت است و بانگى فراگير در زمين است، مثل آيه: فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ- المدثر/ 8 است.
نفخ الروح- همان آفرينش روح در آغاز خلقت در جنين است كه بعد از تكامل جسم و جنين رخ ميدهد. آيه:
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- الصاد/ 72 كه (همان ايجاد روح خدائى و ملكوتى است).
انتفخ بطنه- معده اش ورم كرد و بطور استعاره در روشنائى كامل روز بكار ميرود ميگويند- انتفخ النهار-.
نفخة الربيع- نسيم حيات آفرين باد بهارى كه گياهان را سبز و زنده ميكند، رجل منفوخ- مرد چاق و فربه.
نفاد يعنى فنا و نيستى در آيه گفت:
إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ- الصاد/ 54 يعنى (و اين همان رزق ابدى ما براى پارسايان است كه بعد از ذكر شرح حال چند تن از پيامبران كه آنها را- اخيار- نام ميبرد بيان شده است). فعل آن- نفد ينفد- است، گفت:
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ- الكهف/ 109 (1) ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ- لقمان/ 27 انفدوا- زاد و توشه آنها تمام شد. خصيم منافد- كسى كه در خصومت ميخواهد استدلال طرف را پايان دهد. فعل اين واژه- نفدته و نافدته- است.
نفذ السهم- تير از هدف گذشت، نفذ المثقب- مته از تخته گذشت و آنرا سوراخ كرد.
نفذ فلان في الامر- حكم و فرمان را جارى كرد، مصدرش- نفاذ و نفوذ- است. در آيه گفت:
إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ- الرحمن/ 33
بگفته سعدى- كتاب وصف تو راى آب بحر كافى نيست- كه تر كنند سر انگشت و صفحه بشمارند:
(يعنى انسانها ميتوانند با قدرت علمى از جو زمين بگذرند و به آسمانها نفوذ كنند).
نفذت الامر تنفيذا- كار را به انجام رسانيد. و سپاهيان در جنگشان، در حديثى هست كه «نفذوا جيش اسامه» (1)- منفذ- راه نفوذ و عبور.
نفر بر وزن (شهر) دور شدن از چيزى و شتافتن بسوى چيزى مثل واژه- فزع- يعنى دور شدن با ناآرامى و پناه بردن به چيزى. مصدر ديگر آن- نفور- است در آيه گفت:
ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً- الفاطر (2) و وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً- الاسراء/ 41 (3) نفر الى الحرب ينفر و ينفر نفرا- بسوى جنگ روى آورد و- يوم النفر.
روز نبرد. در آيه گفت:
دستور پيامبر اكرم عليه السّلام به اصحاب و ياران خويش است در تجهيز آخرين نبرد كه فرمانروايش- اسامة بن زيد- همان جوان نيرومند و مورد توجه پيامبر است كه بعضى از معمرين ناگوارشان بود، لذا پيامبر فرمود در سپاه اسامه وارد شويد و سرپيچى نكنيد و آنرا به انجام رسانيد.
(2 و 3) اشاره به دور شدن مشركان از حقيقت و دين است كه ميگفتند اگر پيامبرى از سوى خدا مبعوث شود ما بهتر از يهود و نصارى ايمان ميآوريم ولى بعد از بعثت پيامبر چيزى بغير از دور شدن از دين در آنها ايجاد نشد.
انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا- التوبه/ 41 (1) و إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً- التوبة/ 39 (2) و ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ- التوبة/ 39 و وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً- التوبة/ 122 (3) و فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ- التوبة (4) (استنفار:) تشويق و وادار نمودن مردم براى رفتن به جنگ و نيز طلب دورى و گريختن از جنگ. در آيه:
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ- المدثر/ 50 كه با فتحه و كسره حرف- ف- خوانده شده است (تشبيه حالت مجرمين بى ايمان است به خران گريزان از شير هستند) با كسره يعنى- نافره- و با فتحه يعنى منفره است- نفر- نفير- نفره- گروهى از مردان كه ميتوانند
تمام آيه چنين است: براى نبرد با كفار با تجهيزات و سلاح سبك و سنگين بيرون رويد و در راه خدا با مال و جان جهاد كنيد اين كار براى شما سر انجامش نيكوتر است اگر مردمى با فكر و انديشه باشيد.
و بدانيد كه اگر براى جهاد در راه دين خدا بيرون نرويد شما را بعذابى دردناك معذب خواهد كرد و قومى ديگر را بجاى شما بر ميگمارد و شما زيانى به خدا نرسانده ايد او بر هر چيز تواناست.
(3 و 4) در اين دو آيه با تمام اهميتى كه رفتن به جهاد و نبرد با كفار را گوشزد ميكند اما ميگويد حتما بايستى از هر طايفه گروهى براى آموختن و تفقه در دين بحضور پيامبر در مدينه بمانند تا بعدا قوم خود را آموزش دهند، و اين آيات شكوه و عظمت آئين جاودان اسلام را در فراگيرى علم نشان ميدهد.
به جنگ بروند.
منافره- داورى و محاكمه در برترى و غلبه بر خصم بصورت استكبار و فخر فروشى است.
انفر فلان- در داورى و محاكمه با فضيلت برترى يافت.
نفر فلان- او را نامى دادند كه به گمان اعراب شياطين از آن اسم ها ميگريزند، عربى گفت، ميگويند وقتى به دنيا آمدم به پدرم گفتند- نفر عنه- او هم مرا به اسم- قنفذ- يعنى جوجه و كنيه ام را- ابا الفدا- يعنى ستيزه جو ناميد.
نفر الجلد- پوست ورم كرد، ابو عبيده ميگويد اين معنى از همان دور شدن چيزى از چيز ديگر است يعنى پوستش از گوشتش دور شده.
نفس جان و روح است در آيه فرمود:
أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ- الانعام/ 93 و آيه وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ- البقره/ 235 و تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ- المائده/ 116 در اين آيه اشاره به سخن حضرت عيسى عليه السّلام است كه به خداوند ميگويد تو از سويداى جان من آگاهى و من از سرّ تو آگاه نيستم.
و وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ (نَفْسَهُ)- آل عمران/ 30 (1)
عبارت فوق قسمتى از دو آيه 29 و 30 سوره آل عمران است كه به يكى از امور سياسى اجتماعى جامعه مسلمين تأكيد ميكند ميگويد- نبايد در روابط خود مؤمنان را واگذاريد و كفار را دوست و محرم خويش گيريد، مگر بصورت
در اين جا واژه- نفسه- يعنى ذات خداوند هر چند كه از نظر لفظ مضاف و مضاف اليه است و اقتضاى مغايرت دارد، اما اثبات دو چيز از جهت عبارت و در حالت اضافه يك حقيقت را نشان ميدهد و از جهت معنى خداى تعالى از هر جهت يگانه و يكتا است عده اى از دانشمندان گفته اند، اضافه شدن- نفس- به ضمير و خداى تعالى اضافه- ملك- است مقصود اينست كه خداى تعالى خودش نفوس اماره ما را از زشتى ها بيم ميدهد، و بصورت اضافه- ملك يعنى قدرت و احاطه بر ما بيان شده است. (1)
استثناء براى برحذر بودن از شر آنها خداوند شما را بيم ميدهد و او بر همه چيز تواناست، روزى كه پاداش نيك و بد هر كسى باو برميگردد و او در حق بندگانش بسيار مهربان است.
هزاران سال است كه متفكرين عالم در باره واژه- جان و روان و نفس و روح يا حقيقت وجود آدمى انديشيده و سخن گفته اند كه مشهورترين آنها سقراط است و بعد از اسلام هم مانند ابن سينا و در قرون اخير صدر المتألهين ملا صدراى شيرازى و بيشتر عرفا و حكما باين امر پرداخته اند و خودشناسى را خداشناسى دانسته اند چنانكه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نقل شده است كه- من عرف نفسه فقد عرف ربه- و از على عليه السّلام در نهج البلاغه نقل شده كه فرموده است- رحم اللّه امرا علم من اين و فى اين والى اين- درود خدا بر كسى كه بداند از كجاست و در كجاست و بسوى كجا روان است.
لحظه اى در خود نگر تا كيستى از كجا و ز چه هستى چيستى
اما در طول تاريخ انديشه بشرى تنها ملا صدرا حقيقت نفس و روح را شناخته و آنها را دو مقوله جدا از هم ميداند چنانكه از قرآن استنباط كرده است و در چهار كتابش (اسفار- مبدء و معاد- مفاتيح الغيب- و تفسيرش) همه جا در آنها بحث
(منافسه)- رقابت يا كوشش براى همانند شدن با مردمان با فضيلت و پيوستن به آنهاست بدون اينكه به ديگرى زيانى برسانند، در آيه گفت:
وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ- المطففين/ 26 معنى و مفهوم اين آيه همان است كه در آيه ديگر فرمود:
سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- الحديد/ 21
و بررسى نموده چنانكه راغب اصفهانى هم تنها كسى است كه مسأله جبر و اختيار و محكمات متشابهات را در همين كتاب بطور منحصر بفرد حل مشكلات آنها شرح داده است كتابهاى- علم النفس- امروز بنام روان شناسى در دانشگاههاى دنيا تدريس ميشود حتى ماترياليست ها به وجود روح معتقدند اما آنرا مولود جسم ميدانند و وجودش را متأخر از جسم ميشمارند كه اين شبهه و شبهات ديگر را صدر المتألهين بخوبى حل كرده است ميگويد:
«نفس مانند ساير اجسام و اجرام مادى كه زوال پذير نيست بلكه ظهورش و حدوثش بعد از كالبد حيوان و انسان است اما ماده و جسم نيست بلكه باقى و پايدار خواهد بود (اعلم ان النفس بما هى نفس ليست بجرم من الاجرام، فوجود النفس و بقاءها من النفس الرحمانى عند تمام الاستواء و الاعتدال يستحق باستعدادها نفسا و يفيض عليها الروح البشرى من جود الجواد الواهب لكل مستحق ما يستحقه).
بقاى نفس در كامل شدن كالبد و بدن و اعتدال آن با افاضه و بخشش روح رحمانى و خدائى از سوى بخشش خداى بخشنده به هر آنچه كه استحقاق دارد قطعى است. اما در پيدايش وجود انسان بايد بدانى كه روح انسانى پس از نشاء اول با تسويه و اعتدال نفس و تعديل ملكات آن و اخلاق او در چهل سالگى از پيدايش آن استحقاق بخشش و فيضان روح الهى را پيدا ميكند كه از امر الهى است و كلمه اوست كه غير از روح بشرى و نفسانى است پس جوهر و ذات نفس استحقاق كمال
بسوى آمرزش پروردگارتان پيشى گيريد و مسابقه بگذاريد.
اما (نفس) يا دم بادى است كه از دهان در بدن داخل و خارج مى شود كه مانند غذاى نفس و جان است كه با قطع شدن آن حيات باطل و زائل ميشود.
و تكامل و نورانيت بالاتر از ذات خود دارد كه با عقل نظرى بكمال ميرسد پس براستى كه نفوس انسانى با حدوث و ظهور بدن ظاهر ميشود و حقيقت روحانى آن كه در علم خداست بر جسم و نفس سبقت و پيشى دارد (قديم است).
«فهى جسمانية الحدوث، و روحانية البقاء عند ما استكملت و خرجت من القوة الى الفعل» اما نفسى كه همان صورت انسانى جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است با پيدايش كالبد كامل انسان ظاهر و با نور روح الهى باقى خواهد بود و با فناى جسم فانى نخواهد شد.
پس نفس انسان گوئى صراطى و راهيست ميان دو جهان حيوانى و ملكى كه سزاوار ارتقاء به منازل فرشتگان را حاصل ميكند اما صورت شيطانى انسانها باين است كه مكر و درندگى و قوه غضب بر او غالب شود با غلبه شهوت و حيوانيت بر او و آتش كفر يا شعله خشم و شهوت استحقاق آتش دوزخ دارد.
نتيجه اينكه آنچه فناپذير است جسم و بدن و آنچه باقيست روح و نفس انسانى، پس اى عزيز:
تا كى ز جهان پر گزند انديشى تا چند ز جان مستمند انديشى
آنچه از تو توان ستد همين كالبد است يك مزبله گر مباش چه انديشى
مرگ فراق و جدائى بدن است كه نفس آنرا مى چشد، نفس و روح انسانى در ما يكيست ولى قوه و نيروى انسانى و مشاعر و آلات گوناگون دارد.
(مفاتيح الغيب- اسفار- از صدر المتألهين) حكيم ناصر خسرو هم در كتاب- خوان الاخوان تفاوت روح و جسم و مادى بودن آنرا بخوبى توضيح داده است.
گشايش در كارها و فرج نيز- نفس- گفته ميشود، از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده كه فرمود:
«انى لا جد نفس ربكم من قبل اليمن» كه (گفته اند با ولادت اويس قرنى مقارن است) و يا در مورد انصار است.
و نيز فرموده است «لا تسبوا الريح فانّها من نفس الرّحمن» بادها نفس رحمانيست آنرا ناسزا نگوئيد زيرا بعضى از بادها رحمت الهى است و غم و اندوه را برطرف ميكند.
در مثل ميگويند- اللهم نفس عنى- يعنى خداوندا برايم گشايشى فرما.
تنفس باد وزش پاك و صاف آن است شاعر ميگويد:
فان الصباريح اذا ما تنفست على نفس محزون تجلت همومها
يعنى اگر باد صبحگاهى بوزد بر هر كه وزيد از جان اندوهبارش غم و غصه دور ميشود.
نفاس كه جمعش نفساء است همان ولادت زنان است كه كودكى ميزايند و آنرا منفوس گويند.
(تنفس النهار)- يعنى گسترش روشنائى روز در آيه گفت:
وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ- التكوير/ 18 بامداد و صبحگاهان آنگاه كه فراگير ميشود.
نفست بكذا- به آن چيز بخل ورزيدم، شى ء نفيس منفوس به و منفس- هر چيز با ارزش.
بمعنى پراكنده شدن پشم است.
كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ- القارعة/ 5
و در باره گوسفندان يعنى پراكنده شدن آنها در چراگاه و نفش با فتحه حرف (ف) همان گوسفندان پراكنده است در آيه گفت:
إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ- الانبياء/ 78 و اگر شترانى بدون ساربان و شتربان شبانه به چراگاه بروند ميگويند- الابل النوافش-
سود يا نفع چيزى است كه انسان را در رسيدن به نيكى ها و خيرات يارى ميكند و هر چيزى كه بوسيله آن انسان به خير و نيكى برسد خير است. پس نفع همان خير است و ضررش شر و بدى خداى تعالى فرمود:
وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً- الفرقان/ 3 و قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا- الاعراف/ 188 و لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ- الممتحنه/ 3 و وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ- سبا/ 23 و وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي- هود/ 34.
گذشتن هر چيز و از بين رفتن آن با تمام شدن آن چيز كه يا با فروختن تمام ميشود مثل- نفق البيع نفاقا و همين طور- نفاق الاثم- از بين رفتن گياه و نفق القوم- در وقتى كه بازارشان و داد و ستدشان رواج يابد و يا چيزى با مرگ تمام شود مثل نفقت الدابة نفوقا يا با خرج شدن تمام شود مثل- نفقت الدّراهم
منفق انفقتها- واژه- انفاق- هم در مال و هم در غير مال بكار ميرود كه يا واجب است يا مستحب و غير واجب فرمود:
وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ- البقره/ 195 و أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ- البقره/ 254 و گفت: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ- آل عمران/ 92 و وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ- آل عمران/ 92 و وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ- سباء/ 39 و لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ- الحديد/ 10 و آيات متعدد ديگر و نيز فرمود:
قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ- الاسراء/ 100 يعنى ترس از كمبود و سختى يا تنگدستى اگر گفته شود- انفق فلان- در وقتى كه مالش را انفاق كند پس فقير شود واژه انفاق در اين مورد يعنى- املاق و تنگدست و مسكين شدن. در آيه گفت:
وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ- الاسراء/ 31 يعنى اولاد خود را از بيم فقر هلاك نكنيد.
(نفقه)- اسم است براى چيزى كه مى بخشند. در آيه:
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ- البقره/ 27 و وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً- التوبه/ 121 (نفق)- تونل در جاده ها و رفتن در آن راه تونل دار.
فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ- الانعام/ 35 (يعنى اگر ميتوانى كه زمين را حفر كنى).
نافقاء اليربوع- لانه موش صحرائى نافق و نفق در اين مورد هر دو بكار ميرود.
(نفاق)- از راهى و علتى اين را پذيرفتن و داخل شدن و دوباره بيرون رفتن از آن شريعت در اين باره خداوند تعالى هشدار ميدهد كه:
إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ- التوبه/ 67 يعنى خارج شدگان از شريعت و دين كه آنها را بدتر از كافرين قرار داده است گفت:
إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ- النساء/ 145 ينفق السراويل- كمر شلوار و بالاى آن كه معروف است (1).
ابن دريد در چهره و ابن فارسى در مقاييس اللغه و ميدانى در مجمع- الامثال و جواليقى در معربات اين عبارت و واژه- سروال را فارسى ميدانند معرب شلوار است كه در قرآن هم بكار رفته است بصورت جمع- سرابيل- كه بمعنى عام لباس و پوشش است كه انديشه ساختن و دوختن لباس در انسان يكى از نعمت ها و مواهبى است كه چون استمرار دارد و عادى شده است و از يادها رفته است كه يكى از مزاياى وجودى انسان بر حيوانات است كه پوشش طبيعى دارند و از آيات خداونديست و اگر چنين انديشه اى در انسانها نمى بود زشت ترين صورت ها را داشت و در معرض همه گونه خطرات طبيعى از سرما و گرما حياتش منقرش ميشد و در سوره هاى نحل و ابراهيم كه واژه سرابيل بكار رفته به بيشتر نعمت ها و آيات طبيعى و انسانى خداوند اشاره شده است. و بگفته سعدى:
گر به هر موئى زبانى باشدت شكر يك نعمت نگوئى از هزار
گفته اند- نفل- همان غنيمت و سود است ولى به اعتبار عبارت در معنى آن اختلاف هست اگر در اثر پيروزى بر دشمن بدست آيد آنرا غنيمت گويند، و اگر به اعتبار بخشش خداوند به انسانها باشد بدون واجب بودن آنرا- نفل- ناميد.
گروهى از دانشمندان از جهت عموم و خصوص بودن ميان نفل و غنيمت تفاوت قائل شده اند. گفته اند غنيمت چيزيست كه با زحمت يا غير زحمت بدست آيد خواه استحقاق آنرا داشته باشد يا نداشته باشد قبل از پيروزى در جنگ باشد يا بعد از آن، اما نفل و انفال چيزيست كه قبل از غنيمت حاصل ميشود و بدست ميآيد كه از جمله غنيمت محسوب ميشود، گفته اند چيزى كه بدون جنگ بدست مسلمانان ميرسد- فى ء- است، و نيز گفته اند- نفل- چيزيست كه بعد از تقسيم غنائم جنگى از اموال حاصل ميشود و بر اين معنى خداى تعالى فرمود:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ- الانفال/ 1 كه اصلش از معنى زيادى است كه همان نفل است يعنى زيادتر از واجب كه آنرا- نافله- نيز گويند. در آيه:
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ- الاسراء/ 79 و بر اين معنى فرمود:
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً- الانبياء/ 72 كه همان فرزند فرزند (نوه) و- نفلته كذا- يعنى بصورت اضافى به او عطا كردم. پس نفله يعنى باو بخشيد.
سلب فتيله نفلا- يعنى بخشش و كمكش را از مقتولش سلب كرده گرفت.
نوفل- زياد بخشنده- انتفلت من كذا- آنرا نفى كردم و رد كردم.
نقب زدن در ديوار و پوست مثل سوراخ كردن چوب است ميگويند دامپزشك ناف حيوان را سوراخ كرد تا آنرا معالجه كند، منقب- مته و چيزى كه سوراخ ميكند امّا- منقب- با فتحه حرف اوّل جائى كه سوراخ شده از ديوار يا چيز ديگر.
نقب القوم- مردم رفتند و حركت كردند. در آيه گفت:
فَنَقَّبُوا فِي الْبِلادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍ- ق/ 36 (1) كلب نقيب- سگى كه زير گلويش را براى كم كردن صدايش سوراخ كرده اند، سر كيسه را هم نقبه و جمعش- نقب گويند، ناقبه- زخم.
نقبه- لباس مانند شلوار كه تكه اى روى آن ميدوزند (جيب).
منقبه- راه عبور كوهستان ها كه بطور استعاره براى صفات و كار مردان كريم و بخشنده بكار ميرود يا بخاطر نفوذ و تأثيرى كه در ديگران دارند و يا بخاطر اينكه به مقام آنها دسترسى هست.
(نقيب)- كسى كه از حال مردم جويا ميشود جمعش- نقباء- است. در آيه فرمود:
وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً- المائده/ 12 (در باره دوازده نفر نقيب بنى اسرائيل است.
آيه فوق از سوره- ق- است ميگويد اقوامى كه هلاك شدند براى نجات خود همه شهرها و ديار را زير پا گذاردند و رفتند آيا راه گريزى از هلاكت يافتند!؟
انقاذ- رها كردن از ورطه هلاكت و سختى است آيه:
وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها- آل عمران/ 103 نقذ- همان است كه آنرا نجات داده اى.
فرس نقيذ- اسبى كه از دست ديگران گرفته شود گوئى كه خلاصش كرده اى جمعش- نقائذ.
يعنى كوبيدن چيزى كه به سوراخ شدن ميانجامد- منقار- آنچه كه سوراخ ميكند مثل- منقار پرندگان، و آهنى كه سنگ آسيا را سوراخ ميكند كه بطور استعاره در مورد بحث و بررسى بكار ميرود و ميگويند- نقرت عن الامر- از آن كار بررسى و تفحص كردم و در مورد غيبت كردن هم بكار ميرود ميگويند نقرته.
زنى به همسرش گفت «مر بى على بنى نظر، و لا تمر بى على مات نقر».
يعنى مرا به پسرانى كه بمن مينگرند ببرند به دخترانى كه غيبتم ميكنند (كنايه از اينكه زيبا هستم).
نقره- نهر يا چاله اى كه آب سيل در آن باقى ميماند.
نقرة القفا- چالى و گودى پشت سر- نقير- خط نازك در هسته خرما يا ميوه ديگر كه افراد ضعيف را به آن مثل ميزنند. در آيه فرمود:
وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً- النساء/ 124 (يعنى كمترين ستمى به آنها نميشود) و همين طور- نقير- چوبى است سوراخ شده و دور افكنده.
فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ- المدثر 8 نقرت الرجل- آن مرد را با فرياد صدا زدم. و نيز بمعنى دعوت كردن و خواندن او با زبان است كه اين دعوت را نقرى گويند.
خسارت و زيان در بهره ورى است نقصان مصدر آن است اسم مفعولش منقوص است. در آيه گفت:
وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ- البقره/ 155 و وَ إِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ غَيْرَ مَنْقُوصٍ- هود/ 109 و ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً- التوبه/ 4.
گسستن و از هم در رفتن پيوستگى ساختمان و بنا، و گره ريسمان و طناب و عقد ضد نبستن و محكم نكردن است- نقضت البناء و الجبل و العقد- بنا و طناب و گره را از هم باز كردم.
انتقض انتقاضا- باب افتعال آن است. نقض- بجاى اسم مفعول يعنى منقوض بكار ميرود، كه بيشتر در شعر است و همين طور در مورد بنا و ساختمان بيشتر بكار ميرود، شتر لاغر اندام را هم- نقض- گويند و نيز زمين شكافته شده و فرو رفته.
از عبارت نقض الجبل و العقد- بطور استعاره عهد شكنى يعنى- نقض العهد
ساخته شده. در آيه گفت:
ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ- الانفال/ 56 و الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ- الرعد/ 25 و وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها- النحل/ 91 و از اين معنى در شعر- مناقضه- است كه كتاب- نقائض جرير و فرزدق معروف است نقيضان در سخن و كلام يعنى هيچ يك از آن در شعر يا سخن همانند هم نيست و نميشود گفت.
هو كذا- اين همان است و در چيز واحد و حالت واحد چنين نيست.
انتقضت القرحة- كورك و زخم سرباز كرد و- انتقضت الدجاجة- مرغ در موقع تخم كردن صدا كرد، امّا معنى حقيقى انتقاض صدا نيست بلكه شكستن است كه هر شكستنى با صدا همراه است و صدا را به آن تعبير كرده اند در آيه فرمود:
الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ- انشرح/ 3 يعنى وزر و وبالى كه پشتت و كمرت را شكست شاعر ميگويد.
اعلمتها الانقاض بعد القرقره (1).
نقيض المفاصل- صداى استخوانهاى مفاصل دست و پا.
تمام بيت چنين است:
رب عجوز من اناس شهيرة اعلمتها الانقاض بعد القرقره
چه بسيار مردان پيرى كه شترانشان را بردم و آنها را بعد از سكوت و آرامش پيرى مانند جوانان به فرياد و فغان آوردم و نوزاد آن شتران به فرياد آمدند.
نقمت الشى ء و نقمته- آن چيز را زشت شمردم و بد دانستم يا با زبان و يا با عقوبت دادن و انكار آن. خداى تعالى فرمود:
وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ- التوبه/ 74 و وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ- البروج/ 8 و هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا- المائده/ 59 نقمة- همان عقوبت است.
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ- الاعراف/ 136 وانْتَقَمْنا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا
معنى نكب- در اصل واژه يعنى انحراف خداى تعالى فرمود:
عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ- المؤمنون/ 74
از نظر طبيعت و خلقت تا انسان انسان است نظم و عدالت و تمام صفات نيك او در جامعه تابع دو اصل اميد به نتيجه و تشويق و ترس و بيم از فرجام بد و عاقبت و عقوبت است اگر ستمگران احتمال بد فرجامى و عقوبت از سوى خداوند و مردم را بپذيرند ستم نميكنند و ظالمان و حريصان زر اندوز روش هاى غير انسانى خود را ادامه نميدهند، در روانشناسى و تمام قوانين حكومتى جهان همواره اين دو اصل حاكم است.
از راه راست منحرفند.
(منكب)- عضلات و استخوانهاى ميان بازو و گردن و شانه جمعش مناكب است كه از اين معنى در مورد زمين استعاره شده است مثل استعاره- ظهر- يعنى پشت.
آيه ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ- النحل/ 45 و فَامْشُوا فِي مَناكِبِها- الملك/ 15 بر شانه و پشت زمين راه برويد.
منكب القوم- رهبر و رئيس مردم كه از همان دوش و شانه استعاره شده است رئيس هم استعاره از رأس يعنى- سر- است مثل استعاره دست- يد- براى يارى كنندگان.
لفلان النكاية فى قومه- مثل- نقابه- يعنى رهبرى و رئيس بودن در ميان مردم است.
انكب- كسى كه گردنش متمايل به راست و چپ است و همين طور در مورد حيوانات و شتران.
نكب- بيمارى شانه و گردن- نكباء- بادى كه از جهت خود بر ميگردد.
نكبت- حوادث طبيعى و روزگار و زندگى يعنى- باد نكباء و انحرافى بر او وزيد.
پاره شدن لباس و هر چيز بافته شده اى كه بمعنى نقض يعنى شكستن نزديك است و براى پيمان شكنى استفاده شده است خداى تعالى فرمود:
وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ- التوبة/ 12
و إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ- الاعراف/ 135 نكث مثل نفض است و نكيثه مانند نقيضه است يعنى هر راه و روشى كه مردم در آن شكسته شوند، و بزحمت بيفتند. شاعر ميگويد:
متى يك امر للنكيثة اشهد- وقتى كه كارى مانند راه سخت و پر پيچ و خم است.
اصل نكاح براى پيمان بستن و عقد است سپس براى هم بسترى استعاره شده است و محال و ناممكن است كه معنى جماع و هم بسترى براى اصل معنى آن وضع شده باشد و سپس براى معنى- عقد- استعاره شود. زيرا اسم هائيكه بمعنى همبسترى و جماع است تماما بطور كنايه است بخاطر قباحت ذكر و ياد آن امر مثل زشتى معنى- تعاطيه- و محال است كسى كه قصد ناروا و فحشاء نداشته باشد واژه نكاح را به معنى جماع يعنى اسمى را كه زشت ميشمارند براى اسمى كه نيكويش ميدانند استعاره كنند. خداى تعالى فرمود:
وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى- النور/ 32 و اذا نكحتم المؤمنات فانكحوهنّ باذن اهلهنّ- الاحزاب/ 49 و آيات متعدد ديگر در اين معنى يعنى عقد و پيمان همسرى (1).
خوشبختانه در زبان فارسى ما اين واژه قرآنى بهمان معنى وضعى و اصلى خود يعنى پيمان همسرى بستن شناخته شده و بكار ميرود، راغب اصفهانى (رحمه اللّه) هم كه ايرانى است و حيا و شرم ملت ما را درك كرده چنان نظرى را محال ميشمارد.
نكد- هر چيزى است كه با سختى و رنج و زحمت بدست خواهنده آن ميرسد نكد و نكد با فتحه و كسره- ك- هر دو درست است.
ناقة نكداء- شترى كه شيرش كم است و سخت دوشيده ميشود. در آيه فرمود:
وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً- الاعراف/ 108 چيزى كه ناپاك و پليد است به سختى خارج ميشود زمين پاك گياه مفيد و زمين ناپاك و شوره زار گياهى ندارد. (زمين شوره سنبل بر نيارد).
انكار ضد عرفان است (نشناختن ضد شناسائى) انكرت كذا و نكرت- در اصل باين معنى است كه چيزى را كه در قلب و دل تصور نشده است به دل و قلب وارد شود، كه در واقع انكار نوعى از جهل و نادانستن است. در آيه گفت:
فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ- هود/ 70 و فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ- يوسف/ 58 اين واژه در چيزى كه زبان آنرا رد ميكند بكار ميرود، علت و سبب انكار با زبان همان انكار دل و قلب است اما چه بسا چيزى را زبان انكار ميكند و صورت آن در دل وجود دارد كه در آن صورت دروغگو و كاذب است باين معنى خداى تعالى فرمود:
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها- النحل/ 83 و فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ- المؤمنون/ 69
وأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ
و الامرون بالمعروف و النّاهون عن منكر فعلوه- المائده/ 79 و وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ- آل عمران/ 114 و وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ- العنكبوت/ 29 (انكار) كردن چيزى از جهت معنى قرار دادن آن چيز مثل ناشناخته است.
نَكِّرُوا لَها عَرْشَها- النمل/ 41 اما شناختن و عرفان به چيزى آنرا روشن و شناخته شده قرار ميدهد، بكار بردن آن در سخن علماى نحو اينست كه اسم در قالب و صيغه مخصوص آن قرار گيرد. پس نكرت على فلان و انكرت زيانيست كه عملا او را رد و انكار كنم در آيه فرمود:
فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ- يعنى انكار من. نكر- زيركى و كار سخت و دشوارى كه شناخته نشده است مصدرش- نكر نكارة- است گفت:
يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ- القمر/ 6 در حديث آمده است كه «اذا وضع الميت فى القبر اتاه ملكان منكر و نكير».
مناكره- براى جنگ و محاربه بصورت استعاره بكار ميرود.
وارونه شدن با سر و ته شدن مثل- نكس الولد- در وقتى كه از مادر پاهايش قبل از سرش خارج شود. گفت:
ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ- الانبياء/ 65 نكس در بيمارى يعنى بازگشت بيمارى بعد از بهبود بيمار امّا در باره نكس در عمر فرمود:
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ- يس/ 68 مثل آيه: وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ- النحل/ 70 اخفش ميگويد اين واژه با تشديد حرف- ك- خوانده ميشود مگر اينكه بمعنى همان وارونه بودن باد سر باشد.
نكس- تيرى است كه سرش شكسته و آنرا در ته تير قرار دهند و تير بدى خواهد بود و از اين معنى در باره انسان پست بكار ميرود ميگويد- رجل دنى.
نكوص يعنى سر سنگينى كردن و رو گرداندن از انجام كار در آيه فرمود:
نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ- الانفال/ 48 رو گردان شد و به عقب بازگشت.
ميگويند- نكفت من كذا و استنكفت منه. از آن خوددارى كردم. فرمود:
نْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ
و وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا- النساء/ 173 كه اصلش از- نكفت الشى ء يعنى- نحيته- بمعنى دور كردم گرفته شده و تنحيه- پاك كردن اشك از صورت بوسيله انگشتان است و- بحر لا ينكف- دريائى كه خشك نميشود، انتكاف- خارج شدن از سرزمينى به سرزمين ديگر.
عاجز شدن از كارى، نكل عن الشى ء- ضعيف و عاجز شد. نكلته- آنرا بستم- نكل- زنجير و لگام حيوان كه آنرا از كار و حركت باز ميدارد جمعش- انكال- است در آيه گفت:
إِنَّ لَدَيْنا أَنْكالًا وَ جَحِيماً- المزمل/ 12 (نكلت به)- او را از آنچه ديگران در باره او ميكردند باز داشتم، اسم اين فعل- نكال- است در آيه فرمود:
فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها- البقره/ 66 آنرا باز دارنده و عقوبتى براى آنچه كه در دست اوست و از او باقى ميماند قرار داديم. و گفت:
جَزاءً بِما كَسَبا نَكالًا مِنَ اللَّهِ- المائده/ 38 پاداش و عقوبتى است از سوى خدا به هر چه كه حاصل كرده اند.
در حديث آمده است كه «ان اللّه يحب النكل على النكل». يعنى خداوند مرد جنگجوى قوى را كه با تجربه است و بر مركبى قوى نشسته است دوست دارد (1).
سخن چينى كردن و سخن گفتن براى اختلاف- نميمه- همان سخن چينى و دو بهم زنى است مثل- رجل نمام- مرد سخن چين، فرمود:
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ- القلم/ 11 اصل نميمه از حركت و سخن گفتن آرام است از اين معنى است.
(اسكت اللّه نامته):
خداوند او را از حركتى كه باعث سخن چينى است ساكت كرد و باز داشت، النمام- گياهى كه بوى آن او را نشان ميدهد. نميمه- خطوت ريز كم فاصله كه نويسنده اش حركت چندانى نكرده است و خطها را بى فاصله نوشته است.
خداى تعالى فرمود: قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ- النمل/ 18 طعام مشمول خوراكى كه مورچه در آن است.
ابن اثير در النهاية ج 5 ص 116 مينويسد از پيامبر معنى اين حديث را پرسيدند فرمود مرد كار آزموده اى كه بر اسبى قوى نشسته است.
نكل از تنكيل است يعنى مانع شدن و باز داشتن و نكال يعنى عقوبت و پاداش.
نمله- زخم و كوركى كه از پوست بدن سر زده است و هم چنين بمعنى شكاف سم حيوانات. به اسبى هم كه آرام راه ميرود نيز نمله گويند از اين واژه- نمل- بمعنى نميمه و سخن چينى بكار رود بتصور حركت بى صداى مورچه پس نمل و در نمله و نمال يعنى نمام و سخن چين.
تنمل القوم- مردم پراكنده شدند مانند مورچگان از اين رو گفته اند- هو اجمع من نمله- او مانند مورچگان كه زود و بسرعت پراكنده ميشوند نيست انمله- سر انگشتان كنارى دست جمعش انامل.
نهج راه روشن و آشكار است. نهج الامر و انهج يعنى واضح و روشن شد كه عبارت- منهج الطريق و منهاجه- همان آشكار بودن راه است.
لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً- المائده/ 48 (در مورد لشگريان داود عليه السّلام است كه ميگويد براى هر دسته از شما آبشخورى روشن قرار داديم.
عبارت- نهج الثوب و انهج- كهنگى پارچه و لباس معلوم شد، انهجه البلى يعنى كهنگى باو رسيد و ظاهر شد.
نهر همان بستر رود است كه آبش جارى است جمعش- انهار- است فرمود وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً- الكهف/ 33 و وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً- النحل/ 15
خداى تعالى اين امر يعنى وجود كوهها و رودها و راهها را در زمين مثال ميزند براى ريزش و فراوانى بخشش او و فضل او در بهشت براى مردم ميگويد:
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ- القمر/ 54 و وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً- النوح/ 12 و جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- التحريم/ 8 واژه- نهر بمعنى وسعت است كه تشبيهى است از بستر رودخانه- انهرت الدم- جو را جارى ساختم- انهر الماء- آب جارى شد.
نهر نهر- رود پر آب. ابو ذؤيب گفته است.
اقامت به فايقنت خيمة على قصب و فرات نهر
او در آنجا ساكن شد يقين كردم خيمه و چادرى است كه بر نى زار و آب جارى قرار گرفته است.
(نهار)- زمانيست كه نور و روشنائى در آن زمان كاملا منتشر شده است و در شريعت و دين روز و نهار از طلوع فجر است تا غروب كه خورشيد غايب ميشود و در حقيقت از طلوع خورشيد است تا غروب آن. گفت:
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً- فرقان/ 62 و أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً- يونس/ 25 و گاهى نقطه مقابل روز- بيات- بكار رفته است ميگويد.
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُهُ بَياتاً أَوْ نَهاراً- يونس/ 50 رجل نهر: صاحب نهار- نهار: جوجه حبارى كه مانند گنجشك است نهره- فضاى خالى ما بين خانه ها.
نهر و انهار- نيز بمعنى تشر زدن هم هست كه با خشونت همراه باشد.
(نهره و انتهره)- او را دور كرد و تشر زد در آيه گفت:
فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما- الاسراء/ 23 كه در مورد رفتار فرزندان با پدر و مادر است و نبايستى آنها را با صداى بلند آزرده خاطر ساخت.
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ- الضحى/ 1 پرسنده و فقر سؤال كننده را دور مساز و تشر مزن.
منع كردن و باز داشتن از چيزى.
أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهى عَبْداً إِذا صَلَّى- العلق/ 9 (آيا كسيكه بنده نماز گزار را منع ميكرد ملاحظه كردى و دانستى) كه اين باز داشتن و نهى كردن از جهت معنى است تفاوتى هم ندارد چه با زبان نهى كند و چه با غير زبان. آنچه هم كه با زبان ميگويد تفاوتى ندارد كه با لفظ- انجام بده يا انجام نداده باشد مثل اجتنب كذا- از آن دورى كن و يا با لفظ- لا تفعل- مكن و انجام مده اگر چنين بگويند يعنى- لا تفعل- و از جهت لفظ و معنى هر دو است مثل آيه:
وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ- البقره/ 35 و از اين رو شيطان گفت:
ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ الاعراف- (يعنى گفته است نزديك نشويد نه اينكه نخوريد) و آيه:
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى- النازعات/ 41
يعنى مقصود اين نيست كه خودش بگويد- لا تفعل كذا- بلكه مقصود دور كردن او از شهوت و خواهش نفس است و دور كردن از چيزى كه بان تمايل دارد و همت ميگمارد.
و همين طور نهى از زشتى و منكر كه گاهى با دست است و زمانى با زبان و يا با دل و قلب در آيه فرمود:
أَ تَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا- هود/ 62 (آيا از پرستش چيزى كه پدرانمان مى پرستيدند نهى ميكنى و باز ميدارى) و آيه وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ- النحل/ 9 يعنى به كار نيك تشويق ميكند و واميدارد و از بدى و زشتى نهى ميكند، كه بعضى با عقل و خردى كه در خلقت ما نهاده است انجام ميشود و بعضى هم دستور شريعت و دين است كه آنرا ميشناسيم و در پايان آيه دورى از آنچه را كه نهى فرموده است. خداى تعالى فرمود:
قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ- انفال/ 38 اگر كافران دست از كفر بردارند گذشته آنان آمرزيده ميشود. و گفت:
لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ- الشعراء/ 16 قوم كفران پيشه به نوح عليه السّلام مى گويند اگر دست از تبليغ برندارى حتما از رانده شدگان و سنگ باران شدگان خواهى بود و آيه:
فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ- المائده/ 91 و فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ- البقره/ 275 يعنى نتيجه اش باو ميرسد.
انهاء- در اصل همان ابلاغ نهى است سپس براى هر ابلاغى بكار رفته است و گفته ميشود.
انهيت الى فلان خبر كذا- يعنى من خبر را باو رساندم.
ناهيك من رجل- مثل عبارت حسبك است يعنى براى تو كافيست و معنايش اينست كه آن مقصود و هدفى است كه ميخواهى و تو را از خواستن غير از آن نهى ميكند.
ناقة نهية- شترى كه بى اندازه فربه و چاق است.
(نهيه)- عقل و خرديست كه از زشتى ها باز ميدارد جمعش- نهى- است، فرمود:
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى- طه/ 128 تنهيه- زمينى است كه سيلاب بآن جا ميرسد. نها، النهار 1- بالا آمدن روز 2- و خواستن نياز تا سر حد نهى و منع از آن يعنى خواستش به پايان رسيد خواه آن نياز را يافته باشد يا نه.
بازگشت چيزى و رجوع پى در پى به آن چيز- فعلش- ناب نوبا و نوبة- است به زنبور عسل هم- نوبه- گويند براى اينكه مرتبا به كندويش و جايگاهش بر ميگردد.
نابته نائبة- يعنى حادثه اى كه لازمه اش بازگشت دائمى است و شان آن اينست كه دوباره تكرار شود و بر گردد. الانابة الى اللّه تعالى- بازگشت به خداى با توبه و ندامت و اخلاص در عمل در آيه فرمود:
وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ- ص/ 24
و وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا- الممتحنه/ 4 و وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ- الزمر/ 54 و مُنِيبِينَ إِلَيْهِ- الروم/ 31 و عبارت- فلان ينتاب فلانا- يعنى بارها او را قصد كرده است.
نام پيامبرى است و- نوح- مصدر- ناح- است يعنى فرياد زدن با آه و زارى- ناحت الحمامة نوحا- كبوتر فرياد زد، اصلش جمع و گروه زنان براى نوحه خوانى و سوگوارى است كه از- تناوح- يعنى تقابل و برخورد گرفته شده- جبلان يتناوحان- و ريحان يتناوحان- دو كوه بهم بافته و دو دسته گل بهم رسيده- هذه الريح نيحة- تلك- رسيدن دو باد بيكديگر- نوائح النساء- و منوح المجلس- زنان نوحه خوان و مجلس سوگوارى.
روشنائى پراكنده ايست كه كمك به ديدگان و بينائى ميكند كه دو گونه است- نور دنيائى و نور آخرتى نور دنيائى هم دو قسم است:
1- نور معقول كه كمك به چشم دل و بصيرت ميكند، مثل نورى كه از ضمير و اوامر الهى مانند نور عقل و نور قرآن.
2- نور محسوس كه به ديدن چشم ظاهر كمك ميكند كه از اجسام نورانى ساطع و منتشر ميشود. مثل نور خورشيد و ماه و ستارگان و ساير اشياء نورانى (چراغ و غيره).
مثال براى نور الهى آيه:
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ- المائده/ 15 و فرمود: وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها- الانعام/ 122 و ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا- الشورى/ 52 و أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ- الزمر/ 22 و نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ- النور/ 35.
2- و از نورهاى محسوس كه به ديدن چشم كمك ميكند مثل آيه:
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً- يونس/ 5 بكار بردن- ضياء- براى خورشيد و- نور- براى ماه اينست كه ضوء و ضياء اخص از نور است- واژه نور براى عموميت داشتن آن آيه:
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ- الانعام/ 1 است و وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ- الحديد/ 28 و وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها- الزمر/ 69 مثال از نور آخرتى آيه:
يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ- الحديد/ 12 و وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا- التحريم/ 8 و انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ- الحديد/ 13 و فَالْتَمِسُوا نُوراً- الحديد/ 13 ميگويند- انار- اللّه كذا و نوره- خدا نورانيش گردانيد، خداوند خود را
با واژه- نور- نام ميبرد در آيه:
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- النور/ 35 كه براى مبالغه كارش به چنين نامى ذكر ميشود.
(نار)- يعنى آتش باين جهت است كه شعله اش با حس مشهود است و ديده ميشود.
أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ- الواقعه/ 71 و مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً- البقره/ 17 و براى مجرد حرارت و آتش دوزخ آيه:
النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا- الحج/ 72 و وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ- البقره/ 24 و نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ- الهمزه/ 6 و همين مفهوم در جاهاى ديگر قرآن ذكر شده و براى آتش جنگ آيه:
أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ- المائده/ 64 يعنى اين چنين آتش جنگ را بر افروختند.
گروهى از دانشمندان گفته اند- نار و نور- از يك اصل و ريشه واحد هستند و در بيشتر موارد بجاى هم بكار ميروند و استعمال ميشوند اما نار يا آتش چيزيست كه در دنيا بكار نيرو گرفتن از آن مصرف ميشود و نور متاعى است براى آنها در آخرت بنابراين نور براى اقتباس از يكديگر در آخرت بكار رفته است. آيه:
نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ- الحديد/ 13 تنورت نارا ابصرتها- آتشى افروختم كه با آن به بينم.
مناره- بر وزن- مفعله- از نور است يا از نار مثل- منارة السراج- يا مأذنه كه در آن اذان ميگويند- منار الارض- بلنديهاى سطح زمين.
نور- نفرت داشتن از ترديد و شك- نارت المرأة نورا. نور الشجر- شكوفه درختان كه سپيد و روشن است و وسيله اى كه براى رنگ آميزى سر انگشتان و دستان زنان بكار ميبرند تا بهتر جلوه كند (و بگفته ابن اثير پيامبر صلّى اللّه عليه و اله از اين كار كه گاهى با خون انجام ميشده نهى فرموده است) خالكوبى با سوزن زدن بر بدن.
بمعنى ناس و مردم است كه گفت اند اصلش- اناس- است كه حرف اولش بعد از در آوردن- الف و لام- بر سر آن حذف شده است. و يا اصلش از انسيان كه مقلوب نسى است گرفته شده و يا از- ناس ينوس- يعنى اضطراب- نست الابل- او را آب دادم.
ذو نواس- سلطان حبشه از اين جهت ناميده شده كه ميگويند حيوانى انگل مانند بر پشتش او را رنج ميداده كه صورت تصغير آن- نويس- است در آيه فرمود:
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ- الناس/ 1 ناس- در اين سوره مذكر است و مقصود فضلا و دانشمندان است و غير از كسانى است كه نام- ناس- بر آنها قرار گرفته زيرا اگر به معنى انسانيت كه وجود برترى و فضيلت در آدميان است در نظر بگيريم و همين طور ساير اخلاق پسنديده و معانى گوناگون آنگاه مردان برجسته و فاضل از آيه فهميده ميشود.
هر چيزى كه فعلش كه مخصوص آن است شناخته نباشد استحقاق معنى همان اسم
را دارد. مثل- يد- كه فعلش معلوم نيست و به پايه ها و دسته هاى تخت هم اطلاق ميشود. در آيه فرمود:
آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ- البقره/ 13 يعنى ايمان بياوريد مانند ايمان كسانى كه معنى انسانيّت در آنها يافت ميشود و مقصود همه انسانها نيست و نه مرد بخصوصى بلكه مقصود معنى- ناس- است هم چنين در آيه:
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ- النساء/ 54 كه بهمان معنى است يعنى كسى كه معنى انسانيت در او يافت ميشود هر كس كه باشد و شايد هم نوع انسان منظور باشد و آيه اخير توجّه به آن معنى داشته باشد.
نوش يعنى خوردن و گرفتن. شاعر ميگويد:
تنوش البرير حيث طاب اهتصارها- او از جائيكه عصاره اش پاك است ميگيرد و ميخورد و برير- خرماى رسيده است، اهتصار- برگرداندن، تناوش- گرفتن در آيه فرمود:
وَ أَنَّى لَهُمُ التَّناوُشُ- السباء/ 52 از كجا اخذ ميكنند و چگونه از جاى دور دسترسى به ايمان پيدا مينمايند در موقعيكه با بهره مندى و اختيار به ايمان نرسيده اند تا آنجا كه گفت:
يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها- الانعام/ 158 كسى كه بجاى- نوش- ناش ينوش بكار ميبرد و بجاى- واو- همزه- باشد
مثل- ادور در ادور است و يا از- ناش بمعنى طلب و خواستن است.
ناص الى كذا- يعنى باو پناه برد- ناص عنه- يعنى از او برگشت ينوص فعل مضارع- نوصا- مصدر آن است. مناص- پناهگاه در آيه گفت:
وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ- ص/ 3.
نيل يعنى چيزى كه انسان با دستش آنرا دريافت ميكند و ميگيرد.
در آيه گفت:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ- آل عمران/ 92 و وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا- التوبه/ 120 و لَمْ يَنالُوا خَيْراً- الاحزاب/ 25 نول همان تناول و گرفتن است- نلت كذا انول نولا و انلته مثل- عفوت كذا است يعنى آنرا بخشيدم. تناولت و اعطيته يعنى آنرا دادم.
در مثل ميگويند «ما كان نولك ان تفعل كذا» يعنى صلاح تو نبود كه چنان كارى انجام دهى.
شاعر ميگويد: جزعت و ليس ذلك بالنوال- زارى كردى و صلاحت نبود.
يعنى درست نبود كه زارى كنى حقيقت معنى- نوال- چيزيست كه انسان ميگيرد مثل صله و بخشش كه بحقيقت آن چيزى نيست كه مراد و مقصود بوده در آيه فرمود:
لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ- الحج/ 37 گوشت و خون قربانى به خدا نميرسد ولى تقوى و پارسائى شما ميرسد.
اين واژه به چند وجه تفسير شده است كه همه صحيح است البته از نظرات گوناگون، گفته اند:
1- خواب يا نوم سستى و استراحت اعصاب مغز است بواسطه رطوباتى كه بآن رسيده است.
2- نوم همان مرگى است كه خداوند بدون مرگ حتمى و حقيقى انجام ميدهد. در آيه گفت:
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ- الزمر/ 42 3- خواب نوعى مرگ سبك است و مرگ خواب سنگين. رجل نووم و نومه- مرد پر خواب. منام- همان نوم و خواب است. در آيه فرمود:
وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ- الروم/ 23 و وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً- النباء/ 9 و لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ- البقره/ 255 نومه- بمعنى گمنام نيز بكار رفته است، استنام- يعنى اطمينان يافت، نامت- جامه خواب، نامت السوق- بازار كساد است، نام الثوب- لباس كهنه شد، بر اساس تشبيه واژه نوم براى لباس كهنه بكار ميرود.
اين واژه يعنى- ن- يكى از حروف الفباء است در آيه:
ن وَ الْقَلَمِ- القلم/ 1
(نون:) ماهى بسيار بزرگ حضرت يونس پيامبر- ذو النون- ناميده شد:
ذَا النُّونِ- الانبياء/ 87 زيرا آن ماهى بزرگ او را بلعيده بود. شمشير حارث بن ظالم هم ذو النون ناميده شده.
ميگويند- ناء بجانبه ينوء و يناء يعنى رو گردان شد و پشت كرد. ابو- عبيده گفته است- ناء مانند ناع است يعنى برخاست و اناته يعنى انهضته او را به برخاستن واداشتم. در آيه فرمود:
لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ- القصص/ 76 كه ناء مثل ناع يعنى برخاستن خوانده شده است كه عبارت از تكبر است مثل- شميخ بانفه و ازور جانبه- تكبر ورزيد و رو گردان شد.
ابو عمره گفته است- ناى مثل نعى است يعنى اعراض كرد و رو گردان شد ابو عبيده ميگويد يعنى دور شد. باب افتعال اين واژه هم بهمان معنى است- منتاى مكان دور- نوى- سبزه اطراف چادرها كه از آب روان دور افتاده است و آب از آن دور است آيه- ناء بجانبه. بمعنى از آن دور شد قرائت شده است نيت هم مصدر است و هم اسم از- نوبت و آن توجه دل و قلب به كار است و از اين واژه نيست.
)
وبل و وابل باران زياد و پياپى و سنگين. خداى تعالى فرمود:
فَأَصابَهُ وابِلٌ- البقره/ 264 و كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ- البقره/ 265 و به جهت معنى زياد و سنگين كه در اين واژه هست به كارى كه از زيان و وبال آن ميرسيد بكار رفته است فرمود:
فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ- الحشر/ 15 طعام وبيل- و كلا وبيل- يعنى غذا و گياهى كه از ضرر و زيانش ميترسند فرمود: فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبِيلًا- المزمل/ 16.
يعنى پشم نرم يا كورك كه معروفست جمعش- او بار- فرمود:
وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها- النحل/ 80 سكان الوبر- كسانى كه از پشم نرم و موى خانه دارند، بنات اوبر- نوزادانى كه از انسان يا حيوان و شتران هستند و بدنشان از كورك يا موى نرم پوشيده است.
وبرت الارنب- خرگوش كوركى و پوشيده از كورك- و بر الرجل فى منزله- او در خانه اش ساكن شد كه تشبيه بهمان است يعنى پوست انداخت و اقامت گزيد. مثل- تبلد بمكان كذا- در آن مكان پا بر جا و ثابت شده همانند نمد و فرشى كه در يك جا پهن ميكنند- و بار- سرزمين قوم عاد.
يعنى هلاك شد و از حيات و زندگى باز ماند- بقاءه و موبقا- هر دو مصدر آن است در آيه فرمود:
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً- الكهف/ 52 باب مزيد آن- اوبقه كذا- است و آيه:
أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِما كَسَبُوا-/.
وتين رگى است كه از كبد مايه ميگيرد و اگر قطع شود صاحبش ميميرد گفت ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ- الحاقه/ 46 موتون- كسيكه آن رگش قطع و پاره شده- مواتنه- يعنى نزديك شدن، مثل نزديكى- وتين- گوئى اشاره به چيزيست كه خداوند در آيه فرمود:
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ- ق/ 16 استوتن الابل- وقتى است از فربهى و چاقى آن رگش سخت شده باشد.
فعل اين واژه يعنى- ميخ و مسمار- وتد و وتد- وتدته اتده وتدا- است
ميخ را كوبيدم در آيه گفت:
وَ الْجِبالَ أَوْتاداً- النبأ/ 7 كيفيّت اينكه چگونه كوهها ميخ هاى زمين هستند به بعد از اين كتاب موكول ميشود. حرف- ت- ساكن شده و حرف (د) ادغام ميشود و- ودّا- ميشود. وتدان- از شتران تشبيهى بهمان است.
وتر در عدد بر خلاف- شفع- است كه قبلا در حرف- ش- بيان شده است در آيه گفت:
وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ- الفجر/ 3 نماز دو ركعتى و يك ركعتى.
اوتر فى صلاة- آنرا بجا آورد- وتر و وتر- با كسره و فتحه حرف (و) هر دو صحيح است.
وترته- در وقتى است كه به كسى مكروه و كار زشتى را برسانى.
وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ- محمد/ 35 يعنى هرگز كارهاتان را فراموش نميكند، (تواتر)- پى در پى بودن و بطور فرادى انجام شدن.
ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا- المؤمنون/ 44 در هر دو تترى يعنى پياپى و پشت سر هم- و تيره- اخلاق و رفتار از تواتر گرفته شده.
لا وتيرة و لا غميزة- حلقه اى كه تيراندازى تك تك را با آن تعليم ميدهند.
و نيز زمين نرم و هم چنين بمعنى پرده حاجز ميان ناى و ريه.
وثقت به اثق ثقة- باو اعتماد كردم- اوثقته- محكمش كردم و به چيزى كه اعتماد ميشود- وثاق و وثاق- ميگويند با (كسره و فتحه حرف اول) وثقى- مؤنث اوثق است خداى تعالى فرمود:
وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ- الفجر/ 26 حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ- محمد/ 4 (ميثاق) عهد و پيمانى كه با سوگند استوار ميشود. در آيات:
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ- آل عمران/ 81 وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ- الاحزاب/ 7 وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً- الاحزاب/ 7 (مواثق)- اسمى است براى عهد و پيمان، فرمود:
حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ- يوسف/ 66 تا آنجا كه فرمود (موثقهم) وثقى با معنى موثق نزديك است گفت:
فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى- البقره/ 256 در مفرد و جمع هر دو يكى است. رجل ثقه- و قوم ثقه- كه براى چيزى كه قابل اعتماد است بصورت استعاره بكار ميرود- ناقة ثقة الخلق- شتر قوى.
مفرد اوثان يعنى بت هاست و آن سنگى بود كه پرستيده ميشد در آيه گفت:
إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً- العنكبوت/ 25 اوثنت فلانا- عطا و بخشش او را زياد كردم، اوثنت من كذا- آنرا افزون ساختم.
وجوب همان نبوت و پايدارى قطعى است واجب- وجوهى و مفاهيمى دارد.
اول: واجب در مقابل ممكن آن چيزيست كه رفتنش ناممكن است مثل وجود- واحد- با وجود عدد 2 كه امكان ندارد در بودن 2 عدد واحد در آن نباشد و رفع شود.
دوم: واجبى كه اگر انجام نشود كسى كه انجام نداده سزاوار سرزنش و ملامت ميشود كه خود دو گونه است:
1- واجب بودن از جهت عقل و خرد مثل وجوب شناسائى وحدانيت خداى عز و جل و پيامبر.
2- واجب بودن از نظر دين و شرع مانند وجوب عبادات كه وظيفه هر مؤمنى است. و وجوب ظاهر شدن خورشيد وقتى كه در پس ابر ناپيداست چنانكه ميگويند افتاد و واقع شد خداى تعالى فرمود:
فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها- الحج/ 36 و واجب بودن ضربان قلب سالم. اين موارد بتصور اينست كه بايستى انجام شود كه در تمام اينها واژه- اوجب- بكار ميرود، و در برابر انجام گناهان كبيره ميگويد- اوجب عليها النار- آتش دوزخ را بر آنها واجب كرده است.
گروهى از دانشمندان گفته اند: اول واجبى كه وجوبش لازم است و صحيح
نيست كه موجود نباشد مانند سخن ما در باره خداى عز و جل كه ميگوئيم او- واجب الوجود- است.
دوم واجبى كه شايسته است يافت شود و موجود باشد.
اما سخن فقهاء اينست كه واجب اگر انجام نشود صاحبش مستحق عقاب و مجازات است، كه اين امر در باره صفتى است كه بر كسى عارض شود و باو برسد به صفات ذاتى انسان مانند اينكه بگويند انسان موجوديست كه با دو پايش راه ميرود و قامتش مستقيم است.
وجود انواعى دارد اول وجودى كه با يكى از حواس پنج گانه حس ميشود مثل: وجدت زيدا- زيد را يافتم و- وجدت طعمه- مزه اش را دانستم و چشيدم و صدايش را حس كردم تا با حس لامسه زبرى و سختى آنرا فهميدم.
دوم: وجودى كه با نيروى غريزه و شهوت درك ميشود مانند اينكه ميگوئى گرسنگى را حس كردم و وجودى كه با نيروى غضب دانسته ميشود مثل وجود اندوه و خشم.
سوم: وجودى كه با عقل و خرد درك ميشود مثل معرفت و شناخت خداى تعالى و پيامبرى و نبوت وقتى كه در باره وجود خداى تعالى سخن ميگوئيم بمعنى علم مجردى است كه وجودش را درك و استدلال ميكند زيرا خداوند منزّه از اينست كه با حواس محسوس ما و ابزارهاى دانسته شود مثل آيه:
وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ- الاعراف/ 102 و وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ- الاعراف/ 102 اين چنين يافت نشدنى و معدوم بر چند وجه است:
اول: اما وجود خداى تعالى براى اشياء بصورتى برتر از اينهاست كه به تمكن يعنى بودن در مكانى و جائى تعبير شود مثل:
فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ- التوبه/ 5 يعنى در جائيكه آنها را مى بينيد و آيه:
فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ- القصص/ 15 يعنى در آنجا مكان داشتند و كشته شده بودند و آيه:
وَجَدْتُ امْرَأَةً- النمل/ 23 تا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ پس وجود محسوس با حواس و چشم و با چشم دل و بصيرت وجوديست كه با چشم ديده ميشود و حالات آن با چشم دل درك ميشود. اگر چنين نبود حكم نميشد به اين كه:
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها- النمل/ 24 و آيه فَلَمْ تَجِدُوا ماءً- النساء/ 43 معنايش اينست كه بر دسترسى به آب توانا نيستيم و آيه:
مِنْ (وُجْدِكُمْ)- الطلاق/ 6 يعنى توانائى شما و قدرت بر بى نيازى تان كه در معنى وجدان وجد تعبير ميشود (اين واژه يعنى وجدان باشد حركت ضمه و فتحه و كسره حرف- و- هر سه حكايت شده است) كه اندوه و محبت به وجد تعبير شده است خشم و غضب به موجده، و ضاله به وجود تعبير و بيان ميشود.
عده اى از علما گفته اند موجودات سه نوعند:
1- موجوداتى كه مبدء و پايانشان نامعلوم است و اين جز خداى تعالى
نيست (1).
2- موجوداتى كه هم آغاز و هم پايانشان معلوم است مثل انسان در نشاة دنيا و آنچه كه دنيائيست و ذاتشان معلوم است.
3- موجوداتى كه آغاز و مبدئشان روشن و پايانشان نامعلوم است مثل انسان در جهان آخرت و قيامت.
صداى بسيار ضعيف و پوشيده و گوش فرا دادن، ايجاس هم پيدايش اين حالات در نفس است گفت (و اوجس منهم خيفة و نيز گفته اند- وجس- حالتى است كه در نفس انسان بعد از آن صداى خفيف و ضعيف حاصل ميشود زيرا آغاز تفكر است سپس واجس در معنى خاطر است.
يعنى شعور و درك ترس و خوف- فعلش- و جل يوجل وجلا- است در آيه فرمود:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ- الانفال/ 2 و إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ- الحجر/ 52
وجود خداى تعالى كه از هر وصفى و تصورى برتر است همين است كه راغب رحمه اللّه گفته زيرا:
خرد مومنين قدم اين راه تفته است خدا ميداند آن كس كه رفته است
و بگفته شاعرى ديگر- آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد.
لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار.
و قالُوا لا تَوْجَلْ- الحجر/ 53 يعنى گفتند نترسيد.
معنى اصلى وجه همان چهره و صورت است.
فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ- المائده/ 6 و تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ- ابراهيم/ 50 از آنجا كه وجه يا صورت نخستين عضويست كه بنظر ميآيد و شريف ترين عضو ظاهر بدن است براى برخورد اوليه از هر چيزى بكار رفته است و براى بهترين و اولين شكل هر چيز بكار ميرود ميگويند- وجه كذا- و وجه النهار- روى آن چيز و چهره روز.
و چه بسا از ذات هم به وجه تعبير شود در سخن خداى تعالى كه فرمود:
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ- الرحمن/ 27 كه گفته شده وجه در اين آيه همان ذات خداوند است و نيز گفته شده مقصود از- وجه- در آيه يعنى توجه به خداى تعالى با اعمال شايسته، در آيه گفت:
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ- البقره/ 115 و كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ- القصص/ 88 و يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ- الروم/ 38 و إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ- الانسان/ 9 كه گفته اند- وجه- در تمام اين آيات ذات خداوند است يعنى- همه چيز
هلاك شونده است مگر او و همين طور در بقيه آيات ذكر شده.
روايت شده است كه اين معنا را به امام محمّد تقى عليه السّلام عرضه داشتند فرمود سبحان اللّه سخن بزرگى و سنگينى گفته اند- در اين آيات وجهى كه بكار رفته معنايش اينست كه هر چيز از كارهاى بندگان هلاك شونده است و باطل مگر آنچه را كه براى خداوند انجام شود، و بر اين اساس آيات ديگر و آيات:
يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ- الروم/ 38 و أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ- الاعراف/ 29 كه در آيه اخير گفته شده مقصود همين صورت است صورت استعاره چنانكه ميگوئى- فعلت كذا بيدى- گفته اند در اين آيه- اقامت همان پايدارى است و وجه هم همان توجه معنى آن است كه ميفرمايد (عبادتتان را در نمازها براى خدا خالص گردانيد و بر اين معنى آيه:
فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ- آل عمران/ 20 و آيه وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى- البقره/ 112 و وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ- النساء/ 125 و فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً- الروم/ 30 معنى- وجه- در آيات اخير چنانكه قبلا گفته شد هست يا بطور استعاره بمعنى مذهب و راه شريعت- فلان وجه القوم- يعنى او چهره ملت است مثل عبارات- عينهم و راسهم- است يعنى او چشم و سر مردم و ملت است و از اين قبيل استعارات و گفت:
وَ ما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى- الليل/ 20
و در آيه آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ- آل عمران/ 72 يعنى صور النهار- يا روشنائى و چهره روز روشن.
واجهت فلانا- چهره ام را به چهره او مقابل ساختم (رو در رو شدم)- قصد و هدف هم به- وجه- بيان شده و براى- مقصد- جهه- و (وجهه)- بكار ميرود و اين در وقتى است كه به چيزى توجه شود در آيه فرمود:
لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها
وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ- آل عمران/ 45 عبارت- احمق ما يتوجه- با حذف به و فتحه حرف ى- يعنى در هيچ كارى استقامت ندارد و مستقيم نيست. توجيه- در شعر حرفيست كه ميان الف تأسيس و حرف- روى- قرار گرفته.
يا وجيف سرعت در حركت است، اوجفت البعير- شتر را دواندم در آيه گفت: فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ- الحشر/ 6 اوجف و اعجف- يعنى اسب و مركب را بر كارى سخت وادار نمود و لاغرش كرد در آيه گفت:
قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ- النازعات/ 8 در قيامت دلهائى مضطرب و لرزان است مثل اينكه ميگوئى- طائرة خافقه و از اين قبيل صفات كه همگى استعاره است.
وحدت يعنى انفراد و تنهائى و واحد در حقيقت چيزيست كه جزء و اجزاء ندارد. يكيست و واحد است آنگاه اين معنى به هر موجودى اطلاق شده تا جائيكه هيچ عددى نيست مگر اينكه با اين واژه توصيف شده است چنانكه ميگويند عشرة واحدة- مائة واحدة و- الف واحد- يعنى يك ده تائى- يكصد تائى و يك هزار تائى. پس لفظ واحد لفظى است مشترك كه بر شش وجه بكار ميرود:
اول: براى چيزيكه در نوع و جنس واحد است و يكيست مثل انسان و اسب كه در جنس واحد هستند و- زيد و عمرو- در نوع واحد هستند.
دوم: واحدى كه از جهت اتصال در خلقت و يا صنعت به ديگر چيزها شناخته ميشود، مثل شخص واحد- يا حرفه اى واحد.
سوم: واحدى كه براى نظير و همانند نداشتن واحد گفته ميشود يا طبيعتا و خلقتا چنين است مانند خورشيد يا در ادعاى فضيلت و برترى مثل- فلان واحد فى دهره- او در عنصر خويش بى نظير و تك است- نسيج وحده. (تافته جدا بافته).
چهارم: واحدى كه تجزيه ناپذير است يا بخاطر كوچكى آن مثل ذرّات گرد و غبار و يا بخاطر سختى آن مثل الماس.
پنجم: واحدى كه در اصل يكيست يا از نظر عدد مثل عبارت- يكى از آن دو- و يا اينكه آن واحد- مبدء خط است مثل- نقطه واحده- كه در همه
اين حالات عبارت- وحده- عرضى است نه ذاتى.
ششم: و اگر خداى تعالى با اين واژه وصف شود معنايش اينست كه در باره خداوند داشتن اجزاء و افزونى صحيح نيست و براى مشكل بودن تصور اين چنين وحدتى خداى تعالى فرمود:
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ- الزمر/ 45 اما- وحد- مفردى است كه غير از خداوند با آن بيان ميشود مثل سخن شاعر كه ميگويد: على مستانس وحد- واحد- فقط در باره خداى تعالى است و غير خدا با آن توصيف نميشود.
چنانكه گفتيم و اگر گفته شود- فلان لا واحد له- يعنى خلقتش و ذاتش بى نظير است. و در حالت سرزنش و ذم و ملامت گفته ميشود- هو عيير وحده و جحيش وحده- او در بى شرمى و زشتى تك است و در كمتر از اين معنى ميگويند هو رجيل وحده- مرد كوچك و حقيرى است.
وحش نقطه مقابل انس است و حيواناتى كه با انسانها انس و الفتى ندارند و دست آموز هستند بكار ميرود يعنى- اهلى نيستند- جمعش وحوش است. فرمود:
وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ- التكوير/ 20 جائيكه انس و انسانى در آنجا نيست و از- وحش- بكار ميرود ميگويند لقيته بوحش اصمت- يعنى در مكانى خالى از سكنه و سر و صدا او را ديدم و برخورد كردم- مات فلان وحشا- در وقتى كه كسى گرسنه و شكمش از طعام خاليست
جمعش اوحاش است.
ارض موحشة من الوحش- زمينى كه در جهت حيوانات وحشى ترسناك است، و آن حيوانات وحشى گويند و سپس واژه وحشى بطور استعاره براى كسيكه با انسان و انس و محبت ضديت دارد بكار ميرود. انسى كسى است كه از مفهوم اين دو واژه- انسان بودن و انسانيت رو ميآورد و توجه ميكند در مورد كمان ميگويد وحشى الوس و انسيه، كمان نرم و سخت.
اصل وحى همان اشارات سريع و سرى است و براى در بر داشتن معنى سرعت در اين واژه گفته اند- امر وحى- و البته اين مفهوم در سخن و كلام است بصورت رمز و كنايه كه گاهى به صداى مجرد و بدون تركيب است و با اشاره به بعضى از اعضاء و يا با نوشتن و كتابت باين معنى آيه آنجاست كه در مورد زكرياى پيامبر عليه السّلام خداوند ميفرمايد تعبير شده است.
فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا- مريم/ 11 كه گفته اند رمزى است ميان او و خداى تعالى يا تعبير شده و يا نوشته است و بر اين معانى آيه:
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً- الانعام/ 112 و آيه وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ- الانعام/ 121 و اين معنى همان وسوسه اى است كه در آيه ديگر فرمود:
مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ- الناس/ 4 و بنا بر سخن پيامبر عليه الصلاة و السلام «ان للشيطان لمة الخير» يعنى همان زخرف القول- سخن خوش ظاهر كه در آيه فوق بيان شد كه گاهى شيطان وسوسه اش ظاهر نيكو و چيزى دارد كه نتيجه آن غرورى است كه در انجام- دهنده آن وسوسه ها بوجود ميآيد.
كلمه الهى و سخنانى كه مبدء آن خداوند است همان وحى است كه به اولياء و پيامبرانش رسانيده ميشود و اين وحى گوناگون است چنانكه آيه زير دلالت بر آنها دارد.
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ... بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ- الشورى/ 51 1- كه يا بوسيله فرشته اى ميرسد كه آتش ديده ميشود و كلامش شنيده ميشود مانند وحى رساندن جبرئيل عليه السّلام به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در شكل معينى.
2- و يا با شنيدن كلامى از غير جبرئيل بدون ديدن صاحب صدا مانند شنيدن وحى كه به حضرت موسى عليه السّلام سخن خداوند رسيد و موسى عليه السّلام شنيد.
3- و يا با الهام به قلب و جان چنانكه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: «ان روح القدس نفث فى روعى».
4- و يا وحى بوسيله الهام مثل:
وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ- القصص/ 7 5- و يا با تسخير و غريزه و طبيعت موجودات مثل آيه در باره زنبور عسل كه وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ- النحل/ 68 6- و يا در رؤيا و خواب چنانكه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرموده است كه: (انقطع
الوحى و بقيت المبشرات و رؤيا المؤمن، فالهام و التسخير و المنام». مبشرات يا مژده هاى خداوند براى مؤمنين يا الهام و يا در طبيعت و سرشت و يا در خواب خواهد بود. كه در آيه فوق ما كانَ لِبَشَرٍ ... إِلَّا وَحْياً بعد از آن ميفرمايد أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ يا از پس سراى غيب و رساندن جبرئيل در شكل معينى كه آيه زير دلالت بر آن دارد.
أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ- الشورى/ 51 و آيه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ- الانعام/ 93 اين آيه اشاره به كسانى دارد كه ادعا ميكنند نوعى از وحى بآنها رسيده است بگونه اى كه چيزى هم بآنها نرسيده و آيه:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ- الانبياء/ 25 اين وحى عام است و همه انواع آنرا در بر ميگيرد براى اينكه شناخت وحدانيّت خداى تعالى و معرفت وجود عبادات او چيزى نيست كه بهمان وحى خاص پيامبران اولى العزم بسنده شود بلكه بوسيله عقل و خرد و الهام نيز دانسته ميشود همانگونه كه با شنيدن فهميده ميشود و هدف اين نيست كه هشدارى باشد بر اينكه ممكن نيست پيامبرى وحدانيّت خداوند و واجب بودن پرستش او را نداند. در آيه فرمود:
وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ- و اين وحى بوسيله حضرت عيسى عليه السّلام است.
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ- الانبياء/ 73 و اين وحى مخصوص امت ها بوسيله پيامبر عليه الصلاة و السلام است.
اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ- الانعام/ 106 و آيه إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَّ- الانعام/ 50 و قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ- الكهف/ 11 و وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ- يونس/ 87 وحى به موسى عليه السّلام بواسطه جبرئيل بوده و وحى خداى تعالى به هارون بواسطه حضرت موسى و جبرئيل هر دو. و آيه:
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ- الانفال/ 12 اين وحى بواسطه لوح و قلم بوده چنانكه اينطور گفته شده. و آيه:
وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها- فصلت/ 12 اگر وحى فقط به اهل آسمان باشد واژه- وحى- حذف ميشود چنانكه گوئى اوحى الى الملائكة زيرا اهل آسمان همان فرشتگانند مثل آيه:
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ- الانفال/ 12 و اگر وحى به آسمان باشد كه در نهاد آن وجود داشته و كسانى كه آسمان را موجودى غير زنده بدانند اين تعبير بيان ميشود.
و كسانى كه آسمان را داراى حيات ميدانند اين وحى به آسمان همان نطق و بيان است در آيه:
بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها- الزلزال/ 5 آيه اى كه نزديك بمعنى اول است اينست كه فرمود:
وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ- طه/ 114 كه تشويقى است بر اينكه در شنيدن آن استوار و آماده باشد و از عجله
و شتاب زدگى در گرفتن و فراگيرى آن بپرهيزد.
ود با ضمه حرف اول محبت به چيزيست، و آرزو داشتن نسبت به آن و يا هر دو معنى در اين واژه بكار ميرود زيرا تمنى كه آرزو داشتن و دريافت چيزى نمودن است يا متضمن و در بر گيرنده معنى دوستى است (زيرا دوستى از سه مرحله نياز، شناخت و سپس عشق و محبت) ميگذرد. و معنى خواستن و تمايل شديد رسيدن و بدست آوردن چيزيست كه دوستش دارند. در آيه:
وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً- الروم/ 21 و سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا- مريم/ 96 اشاره به چيزيست كه ميانشان الفت و دوستى ياد شده را ايجاد ميكند و آن خداى رحمان است (1) و در آيه زير به آن اشاره دارد كه:
لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ- الانفال/ 63 تا پايان آيه و مودتى كه اقتضاى محبت و دوستى خالص و مجرد دارد در آيه:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى- الشورى/ 23
زيرا خداى تعالى است كه انسان را بر سرشت و طبيعت- انس و الفت- آفريده است تا گردونه زندگى انسان با محبت و دوستى پيوسته شادى آفرين باشد و ريشه- انس- در انسان چنين حقيقتى را روشن ميكند كه هر فردى ميخواهد او را دوست بدارند و او هم دوستى كند و همين اصل اساس فعاليت ها، قبول زحمت ها و در نتيجه ادامه حيات با سعادت او در پهنه زمين است. بديهى است كه از روح خدائى نشأت گرفته از صفت- ودود و غفور و ساير صفات او بهره مند است.
مثل آيه: وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ- البروج/ 14 و إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ- هود/ 90 پس ودود در بر گيرنده و متضمّن مفهومى است كه در آيه زير بآن اشاره دارد كه:
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ- المائده/ 54 كه معنى محبت خداى تعالى نسبت به بندگانش قبلا گفتيم و هم چنين معنى محبت ما نسبت به او، بعضى از دانشمندان گفته اند معنى مودة و محبت او نسبت بندگانش همان توجه و مراعاتيست كه نسبت بايشان دارد روايت شده است كه «ان اللّه تعالى قال لموسى، انا لا اغفل عن الصغير لصغره و لا عن الكبير لكبره و انا الودود الشكور». (يعنى اى موسى از حالات بندگان و هر چيزى كه كوچك باشد بخاطر كوچكيش و بزرگ باشد بخاطر بزرگيش غافل نيستم زيرا با محبت و شكور هستم).
اين حديث همان معنى آيه:
سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا- مريم/ 96 است و همين طور آيه:
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ- المائده/ 54 در مورد معنى دوم- ود- كه همان تمنا و آرزو است آيه:
وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ- آل عمران/ 69 و رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ- الحجر/ 2 و وَدُّوا ما عَنِتُّمْ- آل عمران/ 118 و وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ- البقره/ 109
و وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ- الانفال/ 7 دشمنانتان دوست دارند و آرزو دارند كه شما شوكت و عظمت نداشته باشيد.
وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا- النساء/ 89 و مثل آنها كافر و ناسپاس باشيد.
يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ- المعارج/ 11 در قيامت مجرمين آرزو ميكنند كه بتوانند حتّى فرزندان خود را فديه بدهند و فداى گناهان خود نمايند. و آيه:
لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- المجادله/ 22 خداى تعالى دوستى با كفار و تفاخر به آنها را نهى فرموده است:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ- النساء/ 144 تا اينجا كه ميفرمايد- بالموده- يعنى بوسيله محبت و دوستى از نصيحت و غير از آن:
كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ- النساء/ 73 زيرا دشمنان شما و كفار اصولا تابع دوستى نيستند و گوئى ميان شما و او مودتى نيست (پيمان شكنند).
فلان و ديد فلان- او دوست اوست.
ودّ- نام بتى است اين نامگذارى يا بجهت مودتى است كه نسبت به آن بت دارند و يا بنا بر اعتقاد آنهاست كه تصور كرده اند ميان بت و باريتعالى دوستى هست (كه خداوند از اين قبايح و تصورات زشت برتر و منزه است).
واژه- ود- اگر اصلش- وتد- باشد درست است كه حرف (ت) در (دال) ادغام شده باشد و اينكه بخاطر شدت و محكمى دوستى و ثبات آن در يك مكان باشد كه در باره اش معنى مودت و ملازمت يعنى دوستى و همراهى نموده اند.
دعه يعنى پائين آوردن و ترك كردن فعلش- ودعت- ادعه- ودعا- است مثل تركته و ادعا- يعنى او را در حالت وداع ترك كردم. بعضى از علماء گفته اند در اين فعل ماضى و اسم فاعلش بكار نميرود گفته ميشود- يدع ودع- هر دو صحيح است آيه زير بدون تشديد قرائت شده:
ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ- الضحى/ 3 شاعر ميگويد:
ليت شعرى عن خليلى ما الذى غاله فى الحبّ حتّى ودعه
كاش ميدانستم چيزى كه دوستم را به غلو و زياده روى در دوستى واداشته بود چيست تا اينكه آنرا رها كرد.
تودع- رها كردن جان و نفس از مجاهدت- مبتدع و متودع- هر دو يكيست دعه- بمعنى زندگى حقيراند و سطح پائين بكار ميرود كه اصلش از ترك كردن است باين معنى كه براى زندگى خويش سعى و كوشش را رها كرده توديع در مورد مسافر باين است كه از خدا ميخواهى رنج سفر را بر او آسان گرداند و او را به آسايش برساند، چنانكه- تسليم- سلامتى خواستن است و اين معانى در مشايعت و بدرقه مسافر و ترك نمودن او بكار ميرود آيه:
ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ- الضحى/ 3
به معنى ترك كردن است (خداوند به پيامبر ميفرمايد پروردگارت ترا رها نكرده و دشمن نداشته است مثل- ودعت فلانا و خليته- او را رها كردم و تنها گزاردم ميت و مرده را هم- مودع- گفته اند و از اين معنى ميگويند. استودعتك غير مودع- يعنى خدا سلامتت بدارد و از مردن حفظت كند. شاعر گفته است:
ودعت نفسى ساعة التوديع- جانم را و خودم را بهنگام وداع بخدا سپردم كه سلامت باشم و رنج و زحمت را از من دور كند.
ودق: گرد و غباريست كه در موقع بارندگى بوجود ميآيد به خود باران تعبير ميشود. در آيه گفت:
فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ- النور/ 43 به چيزى هم كه در شدت گرما در هوا حاصل ميشود.
وديقه- ميگويند در مورد چهار پايان ميگويند- ودقت الدابة- و استودقت و اتاك وديق و ودون- حيوانيكه با ديدن و خواستن محل در موقع معين از خود اثرى از رطوبت نشان ميدهد. آن مكان را هم- مودق- گويند شاعرى ميگويد:
تعفى بذيل المرط اذ جئت مودقى- تعفى يعنى اثر رطوبت- مرط- لباس زنان اين شعر و معانى واژه هاى آن استعاره و تشبيهى است براى اثر قدم نهادن براى همبسترى مثل اثرات باران و جاى ريزش آن.
در آيه فرمود:
إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ- طه/ 12 (خطاب به حضرت موسى عليه السّلام در كوه طور است اصل وادى بستر ريزش
آب است كه در اثر سيل بوجود ميآيد و آب در آن جريان دارد. و از اين معنى فاصله و دره ميان دو كوه را هم وادى گفته اند. جمعش- اوديه- است مثل- ناد و اندية- يعنى سالن سخنرانى، بطور استعاره براى راه روش مذهبى بكار ميرود مثل- فلان فى واد غير واديك- او در راهى غير از طريق و روش تو است. در آيه:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ- الشعراء/ 225 (1)
البته در سوره شعراء شاعران خداجوى و خداگوى از موضوع فوق كه سرگردانى در بيهوده گفتن است استثناء شده ميفرمايد إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً پس شعرا هم مانند ساير جمعيت ها دو گروهند:
1- گروه زيادى مداح سلاطين هجو كننده و بيهوده گويند مثلا شاعرى براى سلطان زمان خود ميگويد:
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند
كه سعدى عليه الرحمه باو ميگويد:
چه حاجت كه نه كرسى آسمان نهى زير پاى قزل ارسلان
يا شاعرى مشهور در مدح شاه شجاع ميگويد:
جبين و چهره حافظ خدا جدا نكند ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع
و در هجو و بدگوئى فلان شاعر كه بجاى طلا نقره اش ميدهند ميگويد:
اگر مادر شاه بانو بدى مرا سيم و زر تا به زانو بدى
اين هنر فروشان و بى ادبان زرپرست و ادب و هنر و ذوق و استعداد خدادادى خود را اينگونه در معرض فروش جباران مينهادند تا كيسه زرى- كنيزكى- اسبى و استرى بدست بياورند و شهوت سر كوفته خود را اشباع كنند. يا آن شاعر عرب كه با گرفتن صله از معاويه معلوم الحال انصار را هجو ميكند.
در سرودن غزل و جدل ديگر همه ميدانند كه بنام غزل سرائى و يا عرفان چگونه راه خرابات را پيموده و با اصرار و كلمات زيبا جامعه را به ميخوارگى و
مقصود از اين آيه و سرگردانى شعراء اسلوب سخن آنهاست كه از مدح و هجاء جدل و غزل سرائى و انواع ديگر سخنان شعر ميسرايند (و هر دم بمقتضاى حال و زمان و مكان بنوعى مشغولند).
شاعر ميگويد:
اذا ما قطعنا واديا من حديثنا الى غيره زدنا الاحاديث واديا
يعنى ما شعرا هر گاه از يك وادى (حالت) در ميگذريم و به وادى ديگر ميرويم سخنان اين وادى بر ما افزوده ميشود پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: «لو كان لابن آدم واديان من ذهب لابتغى اليهما ثالثا». اگر براى فرزندان آدم دو نهر ورود از طلا باشد باز آرزو دارد سومى را هم بر آنها بيفزايد (1). در آيه فرمود:
فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها- الرعد/ 17 هر دره اى بقدر ظرفيتش سيلاب ميگيرد. يا بقدر آبش- ودى يدى يعنى آبى كه بعد از بول و فحل از نرينه دفع ميشود.
ودى- و- اودى- بهمين معنى است- ودى- يا نهال كوچك تاك از طول جريان دارد.
بيهودگى و پوچى و رضا به قضا و قدر كه خود ساخته اند تسليم ميكنند و براستى بايد گفت اى هنر انسانى و اى اشعار ادبيات چه جناياتى كه بنام شما تبليغ نشده و چه فسادى در جامعه بوجود نيامده!
در باره زر اندوزى و حرص و آز گروهى از مردم كه پيامبر در حديث فرموده است شعر مولوى بهترين تفسير آن است ميگويد:
كوره چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد
بند بگسل باز آراد اى پسر چند باشى بند سيم و بند زر
گر بريزى بحر را در كوره اى چند گنجد قسمت يك روزه اى
اوداه- او را هلاك كرد گوئيكه خونش را به جريان انداخت.
(وديت) القتل- خون بهايش را دادم اين خون بها را- ديه- گويند. خداى تعالى فرمود:
فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ- النساء/ 92.
فعلى است كه زمان گذشته و ماضى ندارد و بمعنى دور افكندى چيزى است كه قابل اعتنا نيست در آيه گفت:
قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا- الاعراف/ 70 و وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ- الاعراف/ 127 و فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ- الانعام/ 112 و وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا- البقره/ 278 و نظير اين آيات و ويژگى آن در آيه:
وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً- البقره/ 234 (كه بمعنى همان بى توجهى و بى اعتنائى به همسران است) كه انشاء اللّه بعد از اين كتاب بحث آن خواهد شد.
و ذره- تكه و پاره اى از گوشت كه تشبيه آن اينست كه آن گوشت كم بوده و قابل توجّه نيست كه بهمين معنى گفته اند- لحم على و ضم- (گوشت كمى كه قصابها روى تخته پيش خوان خود باقى ميگذارند يعنى از كمى قابل فروش نيست).
وراثت وارث ماليست كه از ديگرى به كسى ميرسد بدون پيمان يا عقد
قراردادى كه بيشتر به اموال شخص ميت كه باقى ميگذارد اطلاق ميشود و به آن ميراث وارث ميگويند.
تراث- كه همان ميراث است اصلش- وراث- كه الف آن به حرف- ت- تبديل شد. گفت:
وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ- الفجر/ 19 پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرموده «اثبتوا على مشاعر كم فانّكم على ارث ابيكم» يعنى به اصل و بقاياى آن رسيده ايد شاعر ميگويد:
فينظر فى صحف كالرّبا فيهن ارث كتاب محى
به نامه ها و كتاب ها مانند آثار باستانى بنگريد كه در آنها نوشته هاى زنده كننده هست.
ورثت ما لا عن زيد- و- ورثت زيدا- هر دو جمله بيك معنى و صحيح است در آيه گفت:
وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ- النمل/ 16 و وَرِثَهُ أَبَواهُ- النساء/ 11 و وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ- البقره/ 233 اورثنى الميت كذا- از ميت بمن ارث رسيده است.
وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً- النساء/ 12 مردى كه ميميرد و فرزندانى از او باقى ميماند.
اورثنى اللّه كذا- خدا بمن داده است و آيه:
وَ أَوْرَثْناها بَنِي إِسْرائِيلَ- الشعراء/ 59
و وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ- الدحان/ 28 و وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ- الاحزاب/ 27 و وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ- الاعراف/ 137 و يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً- النساء/ 19 و به هر چيزى كه بدون رنج و زحمت حاصل شود ميگويند- اورث كذا.
و نيز به كسى كه چيزى گوارا را مالك شده است ميگويند- ورث كذا- خداى تعالى فرمود:
وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها- الاعراف/ 43 و أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِينَ يَرِثُونَ- المؤمنون/ 10 و وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ- مريم/ 6 كه مقصود همان وراثت پيامبرى و علم و فضيلت بدون مال است زيرا مال در نظر پيامبران ارزش چندانى ندارد كه در آن رقابت كنند بلكه مال دنيوى آنها كه حاصل كرده اند بسيار اندك و ناچيز بود.
مگر نمى دانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرموده است «انا معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة» كه بخاطر ويژگى مخصوص منصوب است يعنى (صدقة) گفته اند آنچه كه باقى ميگذاريد علم و صدقه اى است كه ميان امت و انبياء مشترك است.
از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده كه «العلماء ورثة الانبياء» كه اشاره بهمان علمى است كه به آنها مى رسد، بكار بردن لفظ- ورثه- براى اين است كه علم پيامبران بدون قيمت و بدون منت به علما مى رسد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به على عليه السّلام فرموده است «انت اخى و وارثى» گفت: ارث شما چيست!؟ فرمود: آنچه را كه انبياء قبل به ارث رساندند و همان كتاب خدا
و سنت من است. خداوند خودش را با وارث توصيف مى كند زيرا پيامبران هم همگى به خداى تعالى بر مى گردند. در آيه فرمود:
وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- آل عمران/ 180 و وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ- الحجر/ 23 وارث بودن خداى تعالى روايت شده است كه «انه ينادى لمن الملك اليوم فيقال للّه الواحد القهار» در قيامت ندا مى دهد كه امروز مالك كيست گفته مى شود كه همه از آن خداى يگانه قاهر است.
ورثت علما من فلان- يعنى از او بهره بردم. در آيه فرمود:
وَرِثُوا الْكِتابَ- الاعراف/ 169 و أُورِثُوا الْكِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ- الشورى/ 14 و ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ- الفاطر/ 32 و يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ- الانبياء/ 10 بدرستى كه وراثت حقيقى آن است كه براى انسان بدون بازخواست و محاسبه حاصل شود و بندگان صالح خداوند چيزى از دنيا بدست نمى آورند حاصل نمى كنند مگر به اندازه اى كه واجب باشد و در زمانى كه لازم و واجب باشد و به صورتى كه واجب شود كسى كه مال دنيا را با اين شرايط بدست آورد، محاسبه نمى شود و عقوبت هم نمى بيند بلكه چنان دنيائى براى آنها پاك و بخشيده شده است چنانكه روايت شده است كه:
«من حاسب نفسه فى الدّنيا لم يحاسبه اللّه فى الاخرة».
يعنى كسى كه در دنيا از روى حساب خشنودى خدا خود را مراقبت ميكند خداوند در قيامت محاسبه اش نمى كند.
ورد اصلش بسوى آبشخور رفتن است و سپس در غير از اين معنى بكار رفته است، فعل آن وردت الماء- ورودا- است فانا وارد- اسم فاعل و- الماء مورود اوردت الابل الماء- شتر را به آب وارد كردم در آيه گفت:
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ- القصص/ 23 (ورد)- آبى كه براى وارد شدن در نظر گرفته شده، و نقطه مقابل- صدر- است و نيز- ورد- روز شب و نوبه كه بخاطر سختى آن در باره آتش دوزخ بكار رفته است در آيه فرمود:
فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ- هود/ 97 و إِلى جَهَنَّمَ وِرْداً- مريم/ 86 و أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ- انبياء/ 98 و ما وَرَدُوها- الانبياء/ 99 (وارد)- كسى است كه پيش از مردم وارد آبشخور مى شود و شترانش را سيراب و براى آنها مى نوشاند.
فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ- يوسف/ 19 يعنى آب دهنده را بسوى آب روانه كردند و بهر كس كه به آب وارد ميشود وارد- گويند و در آيه:
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- مريم/ 71 گفته اند- وردت ماء كذا- براى حاضر شدن در آنجاست، هر چند از آبشخور و چشمه آب يا نهر آبى نخورده باشى. ولى گفته وارد شدن در جهنم در
خبر فوق اقتضاى نوشيدن آب در جهنم دارد، اما كسانى كه از اولياى خدا و صالحين هستند وارد شدن تأثيرى از نظر ورود در دوزخ براى آنها نيست بلكه مانند حضرت ابراهيم عليه السّلام هستند كه فرمود:
يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ- الانبياء/ 69 بنابراين در آيه فوق: وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- مريم/ 71 ورود در دوزخ براى اينها با عذاب همراه نيست. (سخن مفصل در اين باره بموقع ديگر موكول مى شود).
محموم بمعنى ورود حمى- و از آوردن آن ورد- تعبيرى است از همين معنى كه گفته شد.
شعر الوارد- موى سرى كه به پشت سر يا شانه ها مى رسد.
(وريد)- رگى كه به كبد و قلب متصل است كه مجراى خون و روح است فرمود:
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ- ق/ 16 يعنى از روح او به او نزديك تريم.
ورد- يعنى گل كه گفته اند وجه تسميه و نامگذارى گل به ورد براى اين است كه قبل از هر چيزى به آب مى رسد و سيراب مى شود و اولين ميوه سال را تشكيل مى دهد. به شكوفه هر درختى هم ورد مى گويند.
ورد الشجر- درخت شكوفه داد، رنگ اسب هم به آن تشبيه شده مى گويند فرس ورد- اسبى سرخ رنگ.
به باره سرخ شدن افق و آسمان هم همين واژه بكار مى رود يعنى آسمان مثل قيامت سرخ است در آيه گفت:
فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ- الرحمن/ 37.
برگ درخت جمعش اوراق و يك برگ را- ورقة- گويند. خداى تعالى فرمود:
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها- الانعام/ 59 (1) و رقت الشجر- درخت برگ بر آورد.
وارقة الشجر- رنگ سبز زيباى برگ درختان، و بطور عام مى گويند:
اورق لا مطر له- و اورق فلان- در وقتى كسى به نيازش نرسد مثل برگ درختان بدون ميوه مگر نه اين است كه مال و ثروت هم به ميوه تعبير شده است در آيه:
وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ- الكهف/ 34 ابن عباس رضى اللّه عنه گفته است معنى ثمر در اين آيه مال است. باعتبار رنگ سبز برگ درخت رنگ شتر را به آن تعبير نموده مى گويند- بعير رنگ خاكسترى يا رنگ كبوتر حمامة ورقاء.
مال زياد، آب سيلاب، خاك را هم به آن تشبيه كرده اند مى گويند- مال كالتراب و همينطور- سيل و ثرى- شاعرى مى گويد- و اغفر خطاياى و ثمر ورقى از گناهانم در گذر و مالم را فزونى ده- (ورق)- با كسره حرف (ر) يعنى دراهم و پولهاى نقره در آيه:
بر او علم يك ذره پوشيده نيست كه پند او پنهان به نزدش يكيست
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ- الكهف/ 19 (1) ورق و ورق- هر دو قرائت شده است.
واريت كذا- آنرا پوشاندم و پنهان كردم، خداى تعالى فرمود:
قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ- الاعراف/ 26 توارى يعنى آنرا پوشانده فرمود:
حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ- الصاد/ 32 روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله اراده جنگ داشت اخبار جنگ را كه صلاح افشاى آن نبود از ديگران مى پوشاند همچنين وقتى كه لازم بود براى ديگران اظهار مى كرد.
خليل بن احمد گفته است- ورى- يعنى مردمانى كه در هر زمان بر روى زمين زندگى مى كنند (مردم هر عصرى) نه گذشتگان و نه آيندگان، مثل اينكه مردم هر عصر زمين را پوشانده اند- (وراء)- بازماندگان هر شخصى (فرزند و غيره) در آيه: وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ- هود/ 71 و ارْجِعُوا وَراءَكُمْ- الحديد/ 13 و فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ- و همچنين به پيشروها و كسانيكه مقدم بر ديگران هستند.
وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ- الكهف/ 79
بنابراين ناميدن سكه ها و امروز اسكناس ها به اوراق بهادار و پول از همين تعابير قرآنى است.
و أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ- الحشر/ 14 واژه وراء به هر طرف ديوار اطلاق مى شود به اعتبار طرف ديگر:
وَراءَ ظُهُورِكُمْ- الانعام/ 94 يعنى كسانى كه بعد از خودتان در دنيا گذاشته ايد و اين خود سرزنشى است كه چرا با مالى كه داشته ايد ثواب خدائى بدست نياورده ايد در آيه:
فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ- آل عمران/ 187 و اين هم سرزنشى ديگر است كه اى انسان غفلت زده چرا به قرآن عمل نكرديد و در باره آياتش نيانديشيده ايد. و آيه:
فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ- المعارج/ 31 يعنى كسانى كه بيش از آنچه بيان كرده ايم و در شريعت قرار داده ايم از تعرض به كسانى كه تعرض بر آنها حرام است و جائز نيست و اما او از حالاتش تعدى كرده و پرده درى نموده است در آيه گفت:
وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ- البقره/ 91 كه معنى بعد از آن را اقتضا دارد.
در باره بيرون آمدن شعله آتش از سنگ آتش زنه يا هر ماده ديگرى كه قابليت اشتعال دارد مى گويند- (ورى) الزند يرى وريا- آتش از آن سر زد و جرقه زد اصلش اين است كه آتش از درون آن خارج شد شاعر مى گويد:
ككمون النار في حجره- مثل آتش درونى در سنگ چخماق و آتش زنه (و امروز باروت و مواد محرقه و سوزان) ورى يرى مثل ولى يلى گفت:
أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ- الواقعه/ 71
(اى انسان آيا شما در درون اين مواد حالت احتراق و سوزندگى ايجاد كرده ايد!؟).
وارى الزند- موفق به آتش زدن شد.
كابى الزند- آتش خاموش شد، اللحم الوارى- گوشت فربه و چاق.
وراء- فرزند فرزند (نوه)، ما وراءك- فرزندانى كه نيامده.
وراءك اوسع لك- جائى وسيع تر بياور كه فرزندانت زياد است.
(توراة)- كتابى است كه از حضرت موسى عليه السّلام مانده است و حرف (ت) بدل از- و- است كه قبلا قانونش گفته شده.
وزر پناهگاه كوهستانى است گفت:
كَلَّا لا وَزَرَ إِلى رَبِّكَ- القيمة/ 11 وزر سنگينى است تشبيه به سنگهاى سنگين كوه كه به گناه تعبير شده است چنانكه به ثقل هم تعبير مى شود گفت:
لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً- النحل/ 25 و لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- العنكبوت/ 13 برداشتن بار گناه ديگران همان است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله اشاره فرموده است كه «من سن سنة حسنة كان له اجرها و اجر من عمل بها من غير ان ينقص من اجره شى ء و من سن سنة سيئة كان له وزرها و وزر من عمل بها» يعنى هر كس بدعتى نيكو بگذارد پاداش خودش و ديگران را كه به آن عمل مى كند دارد و هر كس بدعت زشتى را رواج دهد سنگينى گناه خود و ديگران بعهده اوست» (1) و آيه:
مثال زنده و روشن سنت هاى زشت كه ديگران را آلوده مى كند همان
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى- 38 يعنى گناه او را ندارد در صورتى كه از آن گناه دور باشد. و آيه:
وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ- الشرح/ 2 يعنى در كارهائى كه مربوط به جاهليت بوده و تو از آنچه قومت عمل مى كردند معاف هستى و بر تو گناهى نيست.
وزير- كسى كه بار كارهاى سنگين فرمانده خود را تحمل مى كند.
وزارة- مثل صناعت است و بر همان وزن- اوزار الحرب جمع وزر- است يعنى آلات جنگ مثل سلاح.
(موازره)- يارى كردن. وازرت فلانا موازرة، او را در كارش يارى كرد.
در آيه وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي- طه/ 29 و وَ لكِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ- طه/ 87.
وزعته عن كذا- از آن كارش مانع شدم و جلوگيرى كردم. در آيه گفت:
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ- تا- فَهُمْ يُوزَعُونَ- النمل/ 17 يوزعون يعنى آن لشگر با تعداد زيادشان و تفاوتشان از يكديگر دور نبودند و بيكاره هم نبودند. چنانچه لشگريان انبوه و زياد كه از فضاى عملشان در
ظلم و ستم جباران و منحرفين و شعرائى است كه پيوسته با اشعار زيبا و كلام ظاهر- فريب مردم را به خرابات ميخانه- پوچ گرائى- هرزگى- شهوترانى و هر گونه فسادى از اين قبيل تشويق مى كند و بدبخت تر از آنها كسانيكه اين فاسدان هنر و ادب و جامعه را تطهير نموده يا هزار و يك دليل خود ساخته مى خواهند آنها را عارف و خدا خواه معرفى كنند و در واقع كاسه از آش داغ تر مى شوند.
رنج هستند چنانند و لشگر سليمان با همه زيادى در سياست و قهر سليمان عليه السّلام قرار داشتند گفته شده- يوزعون- در آيه فوق يعنى از اولشان تا آخرشان منسجم و فشرده و در يك مكان بودند مثل زندانيها.
فَهُمْ يُوزَعُونَ- النمل/ 17 يوزعون در اينجا بصورت عقوبت و در همان معنى است مثل:
وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ يعنى چكشهائى از آهن بر سرشان فرود مى آمد.
گفته اند هر سلطانى ناچار است از اينكه نيروى بكار گيرى و انسجام دادن داشته باشد.
وزوع مثل ولوع- حرص ورزيدن به چيزى.
(اوزع اللّه) فلانا- خداوند شكرگزارى را به او الهام كرد يا از- اولع به گرفته شده يعنى به آن آزمند شد. و خداى تعالى او را به شكر گزارى زياد الهام كرد كه به آن بپردازد. رجل وزوع- از همان معنى است در آيه:
رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ- النمل/ 19 خدايا مرا به شكرگزارى نعمت هايت مشتاق گردان يعنى بمن الهام كن و حقيقتش اين است كه مرا بشدت علاقه مند ساز مرا طورى گردان كه از كفران رو گردان شوم و شكر گزاريت بپردازم.
وزن يعنى شناختن اندازه چيزى، وزنته وزنا وزنة- آنرا وزن كردم.
وزن- در نظر عامه مردم كشيدن و سنجيدن با ترازو و قپان است در آيه:
وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ- الاسراء/ 35 و وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ- الرحمن/ 9 اشاره به اين است كه انسان در تمام سخنان و كارهائى كه مى خواهد بگويد يا انجام دهد مراعات عدالتى را نمايد.
و آيه وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ- الحجر/ 19 كه گفته اند همان معادن طلا و نقره است و نيز گفته اند اين اشاره به تمام موجوداتى است كه خداى تعالى آفريده است كه آنها را معتدل و موزون آفريده است. چنانكه گفت:
إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ- القمر/ 49 و وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ- الاعراف/ 8 كه اشاره به عدل الهى در حسابرسى مردم در قيامت است چنانكه فرمود:
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ- الانبياء/ 47 در بعضى آيات ميزان بلفظ مفرد به اعتبار حساب كننده آمده و بعضى آيات بصورت موازين به اعتبار حساب رسان.
وزنت لفلان و وزنته كذا- آنرا وزن كردم و سنجيدم. در آيه:
وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ- المطففين/ 3 (1)
آيه تهديد كننده قرآن براى كم فروشان و كسانى است كه بى رحمانه بمردم زيان وارد ميكنند و از فرصتى كه دارند بنفع آينده و دين خود و به سود مردم عمل نمى كنند ميفرمايد اين نامردمان اگر چيزى بخرند كامل ميخرند ولى در موقع فروش با پيمان و ميزان و ترازو يا هر وسيله ديگرى زيان وارد مى كنند و از عقوبت الهى و مجازات او در قيامت غافلند.
قام ميزان النهار- يعنى ظهر شد و نصف روز گذشت.
انديشه زشت و ناروا كه اصلش از وسواس- كه عبارت از صداى روشن و آهنگ خفى و آرام است گفت:
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ- طه/ 12 و مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ- الناس/ 4 روش آرام و صداى كوتاه و آهسته شكارچى را هم- وسواس مى گويند.
وسط يا ميانه هر چيز نقطه اى است كه دو طرف مساوى براى آن منظور شود و در كميت بهم پيوسته مثل جسم بكار مى رود، اگر وسط با فتحه حرف (س) گفته شود بهمان معنى بالاست مثل وسط صلب- ميانه اش سخت است يا ضربت وسط رأسه، به وسط سرش زدم اما با سكون سين، وسط در كميت منفصله بكار مى رود مانند چيزى كه ميان دو جسم را معين كند و آنها را از هم جدا كند.
وسط القوم- ميانه مردم، وسط براى چيزى كه دو طرفش مذموم و ناپسند است گفته مى شود.
مثل- هذا اوسطهم حسبا- اگر موقعيت خوبى و بزرگى داشته باشد ولى خودش در آن حد نباشد يا واژه- جود- كه ميان بخل و زياده روى يا اسراف قرار دارد. و براى مصون ماندن از مفهوم- افراط و تفريط- بكار مى رود كه واژه هاى قابل ستايش است مانند- تساوى يا برابرى- عدالت و انصاف و جوانمردى كه همه پسنديده است. در آيه:
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً- البقره/ 143 از اين جهت بمعنى- اوسطهم- خواهد بود و گاهى دو طرف وسط ناشايست نيست بلكه يك سمت پسنديده و محمود و سمت ديگر ناپسند مانند- خير و شر- كه بطور كنايه- رذل- گفته مى شود مثل فلان وسط من الرجال- يعنى او از حدود خير و نيكى خارج شده است. در آيه:
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ (الصَّلاةِ الْوُسْطى)- البقره/ 238 پس كسى كه- وسطى- را نماز ظهر تفسير مى كند به اعتبار روز چنين مى گويد يعنى از وسط روز و كسى كه نماز مغرب مى داند به اعتبار اينكه ميان دو ركعتى و چهار ركعتى است يعنى نماز سه ركعتى مغرب كه دو نماز ظهر و عصر بقيه نمازها پايه گذارى شده و هر كس به صلاة الوسطى را نماز صبح تفسير مى كند به اعتبار قرار داشتن آن ميان نماز عشا و نماز ظهر چنين تفسيرى ميكند مى گويد از اين جهت خداى تعالى فرموده:
أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ- الاسراء/ 78 يعنى نماز صبح و تخصيص اين نماز به- ذكر- براى همان كسانى است كه پس از خواب شبانه دست مى دهد كه با لذت خواب نياز به اقامه آن نماز دارد، از اين جهت در اذان صبح عبارت- الصلاة خير من النوم- اضافه شده و كسى كه صلاة الوسطى را نماز عصر مى داند بنا بروايتى است كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله رسيده است و براى اينكه وقت نماز عصر فاصله ميان كار صبح و كار بعد از نماز عصر است ساير نمازها در حالت استراحت و فراغت اقامه مى شود مگر نماز عصر فرموده است «من فانه صلاة العصر فكانما وتر اهله و ماله» يعنى نقصان و زيان به عائله و مال خود زده است.
وسعت يا سعة در مكان بمعنى فراخى و بزرگى، در حالات نفسانى بمعنى آرامش، و در كار بمعنى گشايش و دست باز بودن براى كار است. مثل آيه:
إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ
لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ- الطلاق/ 7 و عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ- البقرة/ 236 (وسع) از قدرت است و چيزى است بيش از توانائى شخص مكلف گفت:
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها- البقره/ 286 هشدارى است بر اينكه خداى تعالى به امورى كه كمترين قدرت و توانائى آنرا مى پذيرد و رد نمى كند دستور مى دهد گفته شده معنايش اين است كه او را به چيزى كه نتيجه اش و ثمرش نعمت خداوند يعنى بهشتى كه بقدر آسمانها و زمين وسعت دارد امر مى كند و توانائى مى بخشد چنانكه فرمود:
يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ- البقره/ 185 و وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً- طه/ 98 كه توصيفى براى آن بهشت است مثل آيه:
أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً- الطلاق/ 12 و وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ- البقره/ 247
و وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً حَكِيماً- النساء/ 13 پس عبارتى كه از قدرت و گستردگى برترى علم و رحمت او حكايت ميكند مثل آيه:
وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً- طه/ 97 و وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ- الاعراف/ 156 است و آيه:
وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ- الذاريات/ 47 اشاره اى است به آيه ديگر كه مى گويد:
الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى- طه/ 50 يعنى (هدايت تكوينى و سراسرى جهان وجود).
وسع الشى ء- يعنى گسترده شد اما وسع همان قدرت و نيرو است كه احاطه دارد مى گويند- ينفق على قدر و سعه- بقدر توانائى و قدرتش مى بخشد.
اوسع فلان- در وقتى كه بى نيازى هست بكار مى رود- او بى نياز و غنى است مثل صار ذا السعة؟؟؟ فراخ روزى است و صاحب قدرت است، در باره اسبى كه بسرعت مى دود مى گويند- و ساع الخطو.
جمع كردن پراكنده ها، وسقت الشى ء- آنرا جمع كردم به مقدار معينى از بار شتر كه مى توانند حمل كنند وسق مى گويند (1) كه حدود شصت صاع است
در زبان فارسى ما عبارت- خربار- كه بعدا- خروار- شده همين است و در ميان عرب زبان بار معينى كه شتران معمولا حمل مى كنند- وسق- مى گويند.
(و هر صاع يك رطل و يك سوم رطل يا چهار بار مشت دو دست بسته گندم و يا حبوبات).
اوسقت- او را بار زدم- ناقه واسق- شتر باربر جمعش- نوق مواسيق- شتران باربر.
وسقت الحنطه- گندم بار كردم- وسقت العين و ما وسقت عنى الماء- چشمانم پر آب شد در آيه گفت:
وَ اللَّيْلِ وَ ما وَسَقَ- الانشفاق/ 17 شب و تاريكى هاى پياپى و زياد آن، و گفته اند يعنى سوگند به شب و ستارگان قوى و پراكنده و كوبنده آن، و سقت الشى ء- آنرا جمع كردم، و سيقة گروه شتران مثل- رفقة- گروههائى از مردم- (اتساق)- اجتماع، خداى تعالى فرمود:
وَ الْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ- الانشقاق/ 18: قرص ماه كامل.
رسيدن به چيزى با ميل و رغبت به آن كه بخاطر اشتياق و ميل به رسيدن اخص از- وصيله- است، خداى تعالى فرمود:
وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ- المائده/ 35 حقيقت وسيله بسوى خداى تعالى همان رعايت كردن راه او با علم و عبادت است و نيز داشتن مكارم و دين كه در آن صورت دين وسيله ها مثل نزديكى به اوست واسل- كسى كه مشتاق به خداى تعالى است، گفته اند توسل- غير از اين معانى دارد و بمعنى سرقت است توسلا- يعنى آنرا سرقت كرد.
وسم همان تأثير چيزى بر چيز ديگر است سمه- اثر- وسمت الشى ء وسما- در آن اثر نهادم خداى تعالى فرمود:
سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ- الفتح/ 29 و تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ- البقره/ 273 و إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ (لِلْمُتَوَسِّمِينَ)- الحجر/ 75 يعنى در آن نشانه ها و آياتى است براى كسانى كه عارفند و عبرت ميگيرند و موعظه مى شوند، اين- توسم- همان است كه گروهى آنرا زكات و پاك كننده و عده اى هشيارى و دسته اى ديگر آنرا زيركى معنى نموده اند، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه» مؤمن با نور خدا مينگرد و نظرش صائب است از زيركى و نظراتش پيروى كنيد و شوخى مپنداريد. در آيه گفت:
(سَنَسِمُهُ) عَلَى الْخُرْطُومِ- القلم/ 16 يعنى با علامت و نشانه اى كه با آن شناخته ميشود او را علامت خواهيم زد مثل آيه:
تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ- المطففين/ 24 اى پيامبر تو در چهره آن گروه با ايمان طراوت نعمت هاى بهشت را مى شناسى.
وسمى- اثر نخستين باران در گياهان، توسمت- با علامت او را شناختم.
اين فعل در موقعى كه اثرات باران را در گياه مى يابى بكار ميرود.
فلان وسم الوجه- او خوشرو است كه عبارت از زيبائى چهره است.
فلان موسوم بالخير- او با نيكى شناخته شده است و در مؤنث فلانه موسومه او زيبا است يا ذات ميسم- كه بهمان معنى است.
قوم و سام- مردى خوشرو- موسم الحاج- جاى معينى كه حاجى ها جمع مى شوند جمعش مواسم است.
و سموا- در آنجا جمع شدند مثل عرفوا- و حصبوا و عيدوا- در عرفات و رمى جمرات و عيد قربان اجتماع كردند.
وسن و سنة- همان غفلت و بى خبرى است در آيه فرمود:
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ- البقره/ 255 يعنى خداوند براى لحظه اى هم از كائنات و آفرينش و احوال بندگان بى- خبر نيست كه مثل ما انسانها با خواب و چرت و غفلت مدتى از خود و همه چيز بى خبر بمانيم- رجل و سنان- مرد غافل.
توسنها- او را خواب فرا گرفت. و اگر كسى را هواى چاه بيهوش كند مى گويند- وسن يا واسن، من- وسن را متصور خواب مى دانند نه حالت غش و بيهوشى.
كسيكه موسى را كه از اين واژه است عربى بداند معنى آنرا از تيغ آهنى مى گيرد و مى گويند- اوسيت راسه- سرش را تراشيدم.
وشيت الشى ء وشئا- آنرا رنگى زدم كه غير از رنگ اصلى آن بود، وشى- بيشتر در معنى و كلام بمعنى پارچه است. شيّة- بر وزن فعلة از همين ريشه است خداى تعالى فرمود:
مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها- البقره/ 71 (مربوط به گاو بنى اسرائيل است مى گويد گاوى كه سالم و يكرنگ است و رنگى ديگر ندارد.
ثور موشى القوائم- گاوى كه در چهار دست و پايش رنگ سپيد يا زرد باشد.
بطور كنايه به سخن چين و نمام هم واشى مى گويند.
وشى فلان كلامه- عبارت از دروغ او در گفتن و كلام است مثل- موهه و زخرفه- سخنش را بظاهر زيبا و آراسته كرد.
نوعى بيمارى مزمن و هميشگى، افعالش- وصب و صيب- اوصبه كذا- يتوصبه با بهاى ثلاثى و دو باب ثلاثى مزيد- يتوصب مثل- يتوجع بمعنى درد و بيمارى دائمى است در آيه فرمود:
وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ- الصافات/ 9 و وَ لَهُ الدِّينُ واصِباً- النحل/ 52 اين آيه تهديدى است بر مشركين و هشدارى است بر اينكه پاداش مشركين عذاب سخت و پيوسته است. واژه دين در اينجا عبادت و طاعت و بندگى است و
معنى واصب- دائم و پيوسته است پس حق انسان اين است كه خداى تعالى را در تمام حالاتش عبادت كند و فرمانبردار باشد چنانكه فرشتگان را اينطور وصف مى كند كه:
لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ- التحريم/ 6 وصب وصوبا- ادامه يافت- وصب الدين- دين واجب است- مفازة واصبة بيابانى كه از بس گسترده و طولانى است كه گوئى پايانى ندارد.
وصد- غاريست در كوهستان براى پنهان كردن اموال. اوصدت الباب و اصدته درب را محكم و چند لايه ساختم، در آيه فرمود:
عَلَيْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ- البلد/ 20 كه با همزه يعنى- مؤصدهم خوانده شده بمعنى چند طبقه، وصيد- چيزى كه پايه هايش بهم نزديك است.
ذكر و يادآورى چيزى كه بصورت ستايش و بيان زيبائى او باشد، صفت- حالتى از زينت و زيبائى و ستايش كه در چيزى وجود دارد. مثل- زنة- و بر وزن آن كه ارزش و مقدار كميت چيزى را بيان مى كند. وصف- گاهى ممكن است حق يا باطل باشد. در آيه فرمود:
وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ- النحل/ 16 هشدارى است بر اينكه آن گروه آنچه مى گويند و يادآورى مى نمايند
دروغ است و سخن خداى عز و جل در آيه:
رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ- الصافات/ 180 هشدارى است بر اينكه بيشتر صفات او يعنى صفات خداوند آنطورى نيست كه بيشتر مردم تصور مى كنند و عقيده دارند براى او بمثل يا تشبيهى تصور نشده است، او از اينها كه مى گويند برتر است. (يتعالى عما يصفون) (1) و بهمين جهت فرمود:
وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى- الروم/ 27 اتصف الشى في عين الناظر- يعنى اگر چيزى بنظر بيننده برسد آنرا وصف مى كند- وصف وصوفا- درست حركت كرد- وصيف: خدمتگزار و صيغه مؤنث آن است.
بگفته سعدى عليه الرحمه:
گر كسى وصف او زين پرسد بيدل از بى نشان چه گويد باز
عاشقان كشتگان معشوقند بر نيايد ز كشتگان آواز
از اين جهت فرمود: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ما را براى عبادت آفريده نه لا طائلات صوفيانه يافتن عبادت هم بهمان طريق كه خودش دستور داده نه خود ساخته و پرداخته. سر بر آستان الهيش مى نهيم و شدت دلبستگى خويش به خلقت و هستى بر رمز و رازش را اظهار ميداريم و در آرزوى رجعت به رضوانش نفس ميزنيم و روز شمارى ميكنيم و بهر كس كه با عباراتى شرك آميز و تشبيهات غير معقول شعرى يا سخنى سروده است بيزارى ميجوئيم و ميگوئيم- تعالى اللّه عما يصفون- او برتر از پندارهاى ابلهانه و شهوت پرستانه شما است او معبود است نه معشوق. پندارهاى صوفيانه و مرتاضانه خواست استعمارگران است كه روح ستيزه ستم سوزى را از ملتها بگيرند و تحذيرش كنند.
اتصال بهم پيوستگى و اتحاد اشياء است كه مانند طرفين و محيط دائره بهم نقطه هايش بهم پيوسته باشد يا اجزاى هر چيز واحد. نقطه مقابل آن انفصال است واژه وصل- هم براى اجسام و هم براى معانى بكار ميرود مثل- وصلت فلانا- به او رسيدم در آيه فرمود:
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ- البقره/ 27 و إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ- النساء/ 90 يعنى با هم نسبت دارند. فلان متصل بفلان- يعنى او يا دامادى باو منسوب است، خداى عز و جل فرمود:
وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ- القصص/ 51 يعنى سخنان بهم پيوسته و مربوط را براى آنها فزونى داديم. موصل البعير اعضاى بهم پيوسته ميان پشت حيوان و ران او (مهره ها و عضلات). و آيه:
وَ لا (وَصِيلَةٍ)- المائدة/ 103 اين اصطلاح به اين معنى است كه اگر گوسپند كسى برايش نوزادى نرينه مى زائيد مى گفتند به برادرش رسيد و آنرا ذبح نمى كردند و همچنين گوسپند اولى را هم بخاطر برادرش (نوزاد نرينه بعد) ذبح نمى كردند.
وصله- عمران و آبادى و فراوانى ارزاق و همچنين- وصيله- يعنى زمين گسترده و بزرگ، هذا وصل هذا- يعنى اين صله و جائزه ديگرى است.
وصية با پند و موعظه بر ديگرى تقدم داشتن و سفارش كردن كه عمل كند و از عبارت ارض واصية- گرفته شده يعنى زمينى كه سراسر پوشيده از گياه است اوصاه و وصاه- هر دو صحيح است در آيه گفت:
وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ- البقره/ 132 كه اوصى- هم خوانده شده خداى عز و جل فرمود:
وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ- النساء/ 131 و وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ- لقمان/ 14 و مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِها- النساء/ 11 و حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ- المائده/ 12 وصى- فضيلت او را بر شمرد و انشاء كرد، تواصوا القوم- در وقتى است كه گروهى از مردم يكديگر را سفارش كنند. در آيه گفت:
وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ- العصر/ 3 (1)
يكى از مزاياى منحصر بفردى كه فقط در دين اسلام هست ضمانت اجرائى آن است كه بر خلاف ساير قوانين و مقررات دينى و حكومتى ساير ملت ها در اسلام بر سه اصل استوار است:
1- اجراى قانون تشويق و تنبيه يا مجازات مجرمين.
2- تربيت و ارشاد و تعليم از كودكى تا پيرى.
3- نظارت همگانى بر يكديگر و نقش مردم در اين امور و اين اصل سوم ويژه اسلام است در سوره عصر ميگويد:
زمانه گواه است كه انسان اگر بحال خود رها شود هميشه به زيان خود عمل
و أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ- الذاريات/ 53.
واضع يعنى پائين و فرو دين، معنيش از حط و انحطاط فراگيرتر است در آيه فرمود:
يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ- المائده/ 13 مواضع جمع موضع جا و مكان هر چيز كه در دسترس باشد كه در حمل و حمل هر دو گفته مى شود- وضعت الحمل- بارش را پائين گذاشت يا وضع حمل كرد و آن حمل يعنى بار و نوزاد را- موضوع- گويند در آيات:
وَ أَكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ- الغاشية/ 14 و وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ- الرحمن/ 10 (يعنى خداوند زمين را براى مردم در دسترسشان قرار داده كه آنرا در اختيار بگيرند و بهره مند شوند). واژه وضع- در اين آيه يعنى ايجاد و خلق وضعت المرأة وضعا- آن زن زائيد و فارغ شد. گفت:
امّا (وضع) و تضع- باز دار شدن زن در پايان طهر و پاكى او از حيض
ميكند مگر كسانى كه چهار خصلت دارند يكى فردى و سه ديگر اجتماعى:
1- ايمان به خدا و روز پاداش.
2- نيكوكارى.
3- سفارش ديگران به حق.
4- سفارش ديگران در راه حق و مبارزه با باطل و كفر و شرك به پايدارى و استقامت.
فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ- آل عمران/ 36 (وضع البيت)- بنا و ساختمان خانه، خداى تعالى فرمود:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ- آل عمران/ 96 و وَ وُضِعَ الْكِتابُ- الكهف/ 49 كه همان آشكار ساختن كارهاى بندگان است مثل آيه:
وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً- اسراء/ 13 (وضعت الدابة)- به سرعت دويد و نوزادش را بدنيا آورد. خداى تعالى فرمود وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ- التوبه/ 47 معنى وضع- در حركت حيوان استعاره است مثل عبارت القى باعه و ثقله يعنى بار و سنگينى خود را زمين نهاد- وضيعه- آنچه كه فرو افتاده است و مانند سرمايه از بين رفته است- وضع الرجل فى تجارته- او در تجارت زيان ديد، رجل وضيع- در مقابل رفيع يعنى بلند مرتبه بكار مى رود، او فرمايگى خود را آشكار مى كند و اين بلند مرتبگى خود را.
وضن- بافتن زره است و براى هر پارچه محكمى استعاره شده است آيه:
عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ- الواقعة/ 15 و از اين واژه- وضين مشتق شده است يعنى كمربند جمعش- وضن است.
نياز بهم و رسيدن به همت بلند. خداى تعالى فرمود:
فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً- الاحزاب/ 37.
وطؤ الشى ء- پيدا و آشكار شدن چيزى، وطات له لفراشه- به بسترش گام نهادم وطأته برجلى- بر او گام نهادم خداى فرمود:
إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً- المزمل/ 9 يعنى بيدار خوابى شب بسيار سنگين است، در حديث آمده است كه «اللهم اشدد وطأتك على مضر» يعنى خوارشان گردان- وطئ امراته- كنايه از هم بسترى با همسر است كه در عرف و عامه مردم با صراحت گفته مى شود.
(مواطاه)- همراهى و موافقت، اصلش اين است كه كسى پا جاى پاى ديگرى و دوستش بگذارد و كاملا از او پيروى نمايد. خداى تعالى فرمود:
إِنَّمَا النَّسِي ءُ ... لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ- التوبه/ 37 نسى و افزودن با كم كردن روزهاى بعضى از ماهها كه در ميان اعراب جاهلى رايج بوده و مى خواستند بيشتر بجنگند، بنابراين ماههاى حرام را كه نبايد جنگيد به اصطلاح زير پا مى نهادند و تعدى مى كردند خداوند اين كار را حرام و ناپسند مى شمرد.
وعده هم در خوبى و هم در بدى مى باشد- وعدته بنفع و ضر وعدا و موعدا
و ميعادا- كه سه مصدر دارد يعنى او را به سود و زيان وعده دادم، اما- وعيد- فقط در بدى و شر و زيان است مصادرش- معاوده و تواعد- است خداى تعالى فرمود:
إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ- ابراهيم/ 22 و أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً- طه/ 86 و وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً- الفتح/ 20 و وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا- المائده/ 9 و آيات ديگر و اما در مورد- شر و زيان آيات:
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ- الحج/ 47 چون براى رسيدن عذاب شتاب مى ورزيدند- وعده- در اينجا همان وعيد است.
قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا- الحج/ 72 و إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ- هود/ 81 و فَأْتِنا بِما تَعِدُنا- الاعراف/ 70 و وَ إِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ- يونس/ 46 و فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ- ابراهيم/ 47 و الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ- البقره/ 268 اما آن آياتى كه هر دو معنى را در بردارد مثل:
أَلا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ- يونس/ 55 اين وعده اى است در قيامت و آخرت و پاداش بندگان است اگر كارشان خير بوده پاداش نيكو و اگر شر بوده جزاى بدى خود را مى بينند.
(موعد) و ميعاد- هم مصدرند و هم اسم در آيه گفت:
فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً- طه/ 58 ولْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً
إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ- الانعام/ 134 و بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا- الكهف/ 58 اما آيات مربوط به- (مواعده:) وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا- البقره/ 235 و وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً- الاعراف/ 142 و واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً- البقره/ 51 در اين دو آيه- ثلاثين و اربعين- مفعول هستند نه ظرف زمان يعنى پايان سى و چهل شب بر اين معنى آيه:
وَ واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الْأَيْمَنَ- طه/ 80 و وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ- البروج/ 2 كه اشاره اى به قيامت است مثل آيه:
لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ- الشعراء/ 38 اما آياتى كه از- ايعاد- يا وعيد يعنى ترساندن و بيم دادن بحث ميكند.
وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- الاعراف/ 86 و ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ- ابراهيم/ 14 و فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخافُ وَعِيدِ- ق/ 45 با عبارت- رايت ارضهم واعدة- يعنى در سرزمين آنها اميد سبزه و گياه هست، يوم واعد- روزى كه دو حالت گرما و سرماى شديد دارد، وعيد الفحل سر و صداى حيوان مادينه اما در آيه:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا- المائده/ 9 تا ليستخلفنّهم تفسيرى از وعد است چنانكه در آيه:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ- النساء/ 176 تفسير وصيت است و:
و وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ- الانفال/ 7 كه عبارت- انها لكم در آيه بدل از احدى الطائفتين است تقديرش اين است كه خداوند به شما وعده داده كه يكى از دو گروه يا خير و يا شر براى شما خواهد بود.
عده از وعد است كه جمعش- عدات است و وعد جمع ندارد مصدر است.
وعدت- دو مفعولى است كه مفعول دومش مكان يا زمان است يا كارى از كارها مثل- وعدت زيدا يوم الجمعه- و يا مكان كذا- يا و ان افعل كذا- پس اربعين ليلة در آيه گذشته جائز نيست كه مفعول دوم باشد زيرا- وعد- در اربعين واقع نمى شود بلكه پايان آن است و سخن جز با آن زمان صحيح نيست.
وعظ وادار نمودن به چيزى است كه با بيم دادن همراه است خليل بن احمد مى گويد «وعظ تذكر و يادآورى سخنى است كه با خير و خوبى همراه باشد كه قلب و دل را لطيف و روشن سازد».
عظة و موعظة هر دو اسم است يعنى پند و اندرز نيكو خداى تعالى فرمود:
يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ- النحل/ 90 و قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ- السباء/ 46 و ذلِكُمْ تُوعَظُونَ- المجادله/ 3 و قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ- يونس/ 57 و وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى هود/ 120 و هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ- المائده/ 46 و وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا- الاعراف/ 145 و فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ- النساء/ 63.
بخاطر سپردن و حفظ كردن حديث و سخن. وعيته فى نفسه- در جانش آنرا حفظ كرد و نگهداشت خداى تعالى فرمود:
لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ
وَ جَمَعَ فَأَوْعى- المعارج/ 18
شاعر مى گويد:
و الشر اخبت ما اوعيت من زاد- بلندترين چيزى كه از زاد و توشه در دلت نگهداشته اى همين است.
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ- يوسف/ 76 و لا وعى عن كذا- بدون آن نفس و جان چيزى را نگه نمى دارد. مالى عنه وعى- در حفظ و نگهدارى آن ناچارم.
وعى الجرح يعى وعيا- چرك در زخم جمع شده- وعى العظم- استخوان سخت شد و نيرو گرفت.
واعيه- فرياد زننده. سمعت وعى القوم- صداى مردم را شنيدم.
يعنى مال كامل و تمام، و فرت كذا- آنرا تمام كامل نمودم- فعلش- افره وفرا- وفورا- وفرة و وفرته است كه همگى معنى زيادى و كثرت و فزونى است در آيه گفت:
فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً- الاسراء/ 63 وفرت عرضه- او را كم و ناقص نساختم (آبرويش را نبردم و نريختم).
ارض فى نبتها وفرة- زمينى كه گياهش تمام و كامل است.
ذا وفارة- او در عقل و جوانمردى تمام و كامل است، وافر- نوعى از شعر است (1).
وافر كه بمعنى تمام و كمال است يكى از بحور علم عروض است كه وزن آن شش بار- مفاعلين است كه ابياتش طولانى ترين ابيات شعريست.
ايفاض يعنى سرعت دادن، اصلش اينست كه شتر مبتلا به بيمارى پوستى به سرعت مى دود جمعش- وفاض است در آيه گفت:
كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ- المعارج/ 43 گوئى كه بسوى رنج بيمارى شتاب دارند.
اوفاض- گروهى از مردم شتاب زده، لنقيته على اوفاض- او را شتابان ديدم مفردش- وفض است.
يعنى مطابقت و همسانى ميان دو چيز، فرمود:
جَزاءً وِفاقاً- النباء/ 26 پاداشى برابر، وافقت فلانا و وافقت امرا- با او و آن كار موافقت كردم و مصادف شدم، اتفاق- مطابقت كار انسان با تقدير و قضا و قدر كه هم در خير و هم در شر بكار مى رود- مى گويند چنين اتفاق افتاد- يا براى او اتفاق چيزى رخ داد و يا اتفاق بدى.
اما توفيق كه در همان معنى است براى كارهاى خير و نيك بكار ميرود در آيه:
وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ- هود/ 88 تيفاق و ميفاق هر دو معنى زمان رخ دادن حادثه و اتفاق.
اتانا تيفاق الهلال- موقع رؤيت هلال بر ما وارد شد.
وافى چيزى است كه به تمام و كمال رسيده باشد، مى گويند- درهم واف و كيل واف- پول و وزنى كامل و تمام- اوفيت الكيل و الوزن- تمام و كمال وزن كردم و پيمانه نمودم. خداى تعالى فرمود:
وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ- الاسراء/ 35 وفى بعهده يفى وفاء و (اوفى)- بعهدش وفا كرد و آنرا نشكست، ضد و نقطه مقابل وفا- غدر و مكر و نيرنگ است كه دلالت بر پيمان و عهدشكنى دارد كه همان ترك عهد و بى وفائى و فريب است.
آمدن قرآن و نزول آن براى انسانها باوفاى بعهد آورده شده، در آياتى خداى تعالى فرموده:
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ- البقرة/ 40 و وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ- النحل/ 91 و بَلى مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى- آل عمران/ 76 و وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا- البقره/ 177 و يُوفُونَ بِالنَّذْرِ- الانسان/ 7 و وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ- التوبة/ 111 و وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى- النجم/ 37 پس (توفية)- يعنى كوشش نمودن در آنچه كه خواسته شده كه حضرت ابراهيم عليه السّلام به آنها عمل كرد.
چنانكه در آيه زير به آن اشاره نموده كه:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ- البقره/ 111 يعنى كسانى كه از بذل مال و بخشش آن در طاعت از خداى دريغ نمى ورزند و حضرت ابراهيم عليه السّلام فرزندش را كه عزيزتر از جانش بود به قربانگاه برد، تا آنجا كه گفت ابراهيم عليه السّلام- وفى بعهدش وفا كرد كه باز هم اشاره به آيه ديگر دارد كه فرمود:
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ- البقره/ 124 توفية الشى ء- بخشش از روى وفادارى بعهد.
(استيفاء)- با وفادارى دريافت كردن، فرمود:
وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ- آل عمران/ 25 و وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ- آل عمران/ 185 و ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ- آل عمران/ 161 و إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ- الزمر/ 10 و مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها- هود/ 15 و وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ- البقره/ 272 و فَوَفَّاهُ حِسابَهُ- النور/ 39 خواب و مرگ هم به (توفى) تعبير مى شود، خداى تعالى فرمود:
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها- الزمر/ 42 و وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ- الانعام/ 60 و قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ- السجده/ 11 و وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ- النحل/ 70
و الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ- النحل/ 32 و تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا- الانعام/ 61 و أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ- يونس/ 46 و وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ- آل عمران/ 193 و وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ- الاعراف/ 126 و تَوَفَّنِي مُسْلِماً- يوسف/ 101 و يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ- آل عمران/ 55 گفته اند در اين آيه- توفى رفعه و اختصاص- مردن بخاطر شكوه و رفعت و اختصاص يافتن نه- توفى موت- نه فقط مردن و ميراندن، ابن عباس نظر دوم را اظهار نموده كه او را ميراند و سپس زنده كرد.
يعنى روزنه و سوراخ كردن چيزى. وقب: وارد سوراخ و غار شد، وقبت الشمس- خورشيد غروب كرد در آيه:
وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ- العلق/ 3 از شر تاريكى و ظلمت كه فراگير شده و همه چيز را پوشانده است، وقيب وقية وقبه- صداى مخصوص حيوانات سم دار در محل.
پايان زمانى كه براى كار واجب شده، بنابراين پيوسته در امر معين و اندازه گيرى شده بكار مى رود مثل- وقت كذا- برايش وقت و زمان معين كردم و قرار دادم. در آيه گفت:
إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً- النساء/ 103 و وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ- المرسلات/ 11 (ميقات) زمانى كه براى چيزى تعيين شده و وعده اى كه وقت معين دارد خداى عز و جل فرمود:
إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ- الدخان/ 40 و إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً- النباء/ 17 و إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ- الواقعه/ 50 ميقات زمان معينى است مثل ميقات حاجيان مكه.
وقدت النار تقد وقودا و وقدا- آتش شعله ور شد.
وقود: هيزمى كه براى روشن شدن و سوختن بر آتش قرار مى گيرد تا شعله ور شود، در آيه گفت:
وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ- البقره/ 24 و أُولئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ- آل عمران/ 10 و النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ- البروج/ 5 (و استوقدت) النار- براى سوختن آتش آنرا آماده ساختم و- اوقدتها- در آيه:
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً- البقره/ 17 داستانشان مانند كسى است كه مى خواهد آتش درست كند.
وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ- الرعد/ 17 و فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ- القصص/ 38 و نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ- الهمزه/ 6
از اين واژه عبارت- وقده الصيف- است يعنى تابستان داغ و گرم شد.
و اتقد فلان غضبا- او از خشم سرخ شد.
(وقد و اتقد)- در جنگ بكار مى رود مثل استعاره آتش و شعله آن و از اين قبيل امور خداى تعالى فرمود:
كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ- المائده/ 64 كه براى درخشيدن هم استعاره مى شود مى گويند- اتقد الجوهر و الذهب مرواريد و طلا برق مى زنند.
در آيه وَ الْمَوْقُوذَةُ- المائده/ 3 يعنى با ضربات كشته شده است.
سنگين بودن گوش، وقرت اذنه- گوشش كر و سنگين شد، ابو زيد ميگويد فعل واژه- و قرت توقر موقوره- است در آيه:
وَ فِي آذانِنا وَقْرٌ- فصلت/ 5 و وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً- فصلت/ 44
ابو زيد انصارى نويسنده كتاب- النوادر فى اللغه- كه كتابى است سودمند و كم نظير است سعيد بن كعب بن خزرج انصارى نحوى و در بصره ساكن بوده در حفظ نوادر لغت بى مانند بوده و محل اعتماد دانشمندان، اصمعى در درسش حاضر ميشده ميگويند اصمعى يك سوم لغات را حفظ بوده خليل بن- احمد نصف لغات و ابو زيد دو سوم آنرا ميدانسته در سال 215 هجرى وفات يافته (خدايش رحمت كند) سن او در حدود نود و پنج سال بوده.
وقر- بار معمولى الاغ و قاطر مثل- وسق- كه بار شتران است. و قد اوقرته- آنرا بار كردم- نخله موقره و موقره- درخت خرماى پربار.
(وقار)- سكون و آرامش و بردبارى- اسم فاعلش- هو وقور و وقار و متوقر است در آيه فرمود:
ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً- النوح/ 13 چرا از خداوند اميد آرامش و سكون بخشيدن نداريد!؟ فلان ذو وقرة- او آرام است و با وقار. در آيه:
(وَ قَرْنَ) فِي بُيُوتِكُنَّ- الاحزاب/ 33 خطاب به همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و اله است مى فرمايد بعد از وفاتش باوقار باشيد و در خانه هاتان ساكن شويد كه گفته اند از وقار گرفته شده. عدّه اى از علماء گفته اند از- وقرت اقر وقرا- است يعنى نشستم. وقير- گله بزرگى از گوسپندان گوئى كه آرامشى در آنها هست بخاطر زياد بودنشان و كندى حركتشان.
وقوع: افتادن و قرار گرفتن و واقع شدن چيزيست در يك مكان. وقع الطائر وقوعا- پرنده پائين افتاد، واقعه- پيوسته در باره سختى و زشتى بكار ميرود و گفته مى شود نه چيز ديگر. و اكثرا در قرآن بمعنى عذاب و سختى ها آمده است مثل:
إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ- الواقعه/ 1 و سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ- المعارج/ 1 و فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ- الحاقه/ 15
وقوع القول- يعنى حاصل و نتيجه هر كار و گفتارى.
وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا- النمل/ 85 يعنى عذابى كه بخاطر ستم گريشان و عده شان داده بودند بر آنها واجب شد.
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ- النمل/ 82 يعنى وقتى كه نشانه هاى قيامتى كه قبلا گفته شد ظاهر شود.
قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ- الاعراف/ 71 همين كه از سوى پروردگارتان پليدى و خشم بر شما واقع شد.
أَ ثُمَّ إِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ- يونس/ 51 و فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ- النساء/ 100 بكار بردن وقع در اين آيه تأكيدى بر واجب شدن پاداش از سوى خدا است مثل بكار رفتن همان معنى در آيه:
كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ
فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ- الحجر/ 20 كه عبارت از پيشى گرفتن آنها در سجده به آدم عليه السّلام است- وقع المطر مثل- سقط است يعنى باران نزول كرد.
مواقع الغيث- زمان و مكان ريزش باران. مواقعه- هم در جنگ و هم در همبسترى با همسر بكار مى رود، البته بطور كنايه- ايقاع- همان اسقاط و فرو افتادن است و در شروع و ادامه جنگ- وقعه- بكار مى رود صداى آهن را هم وقع الحديد گويند.
وقعت الحديده- اقعها وقعا- در تيز كردن شمشير و آهن گفته مى شود.
و هر سقوط و افتادن سختى را به اين واژه تعبير مى كنند. و بطور استعاره در باره انسان وقيعه بكار مى رود بمعنى- غيبت كردن- در اثر پا و سم حيوانات هم- وقع.
و نيز- وقيعه- بركه و گودالى كه آب در آن وجود دارد و نيز بمعنى جنگ.
جمعش وقائع است. موقع- آشيانه مرغان. توقيع- اثر بار و نمد زين بر پشت شتران و امضاء در نوشتن و بطور استعاره در داستانها.
بمعنى ايستادن و توقف است مى گويند- وقف القوم، اقفهم وقفا و واقفوهم وقوفا.
وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ- الصافات/ 24 متوقفشان كنيد كه مسئول هستند، وقفت الدار- خانه را در راه خدا وقف كردم. وقف- دستياره اى از عاج فيل. حمار موقف بارساغه- الاغى كه در پاهايش سپيده قرار دارد، موقف الانسان- جايگاه آدمى و موقعيت او. مواقفه- دست نگهداشتن از كار دسته جمعى، وقيفه- كمينگاه شكارچى براى شكار.
وقايه نگهداشتن چيزى است كه زيان و ضرر مى رساند، وقيت الشى ء أقيه وقاية- در آيه فرمود:
فَوَقاهُمُ اللَّهُ- الانسان/ 11 و وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحِيمِ- الدخان/ 56 و وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ
و ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ- الرعد/ 37 و قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً- التحريم/ 6 (تقوى)- انسان نفس و جان خود را از آنچه كه بيمناك از آن است نگهدارد، اين حقيقت معنى تقوا است سپس گاهى خود خوف و ترس تقوى ناميده شده.
تقوى- همچنين يعنى خوف و ترس به حسب ناميدن چيزى كه اقتضاى آنرا دارد كه آن هم اقتضائى و حكمى دارد كه تقوى ناميده شده اما در شريعت و دين تقوى يعنى خود نگهدارى از آنچه كه به گناه مى انجامد و اين تقوى به ترك مانع تعبير مى شود كه با ترك نمودن حتى بعضى از مباهات كه گناه هم ندارند كامل و تمام مى شود چنانكه روايت شده است «الحلال بين، و الحرام بين و من رتع حول الحمى و حقيق ان يقع فيه» يعنى حلال و حرام روشن است اما كسيكه بر پرتگاه و قرق گاه چرانيد شايسته است كه در آن بيفتد. خداى تعالى فرمود:
فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ- الاعراف/ 35 و إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا- النحل/ 128 و وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً- الزمر/ 73 كسانيكه پارسا و پرهيزكارند همگى و دسته جمعى بسوى بهشت سير داده مى شوند.
از نظر قرار گرفتن تقوى به جايگاه و موقعيت نيكو فرمود:
وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ- البقره/ 281 و اتَّقُوا رَبَّكُمُ- الطلاق/ 65 و وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ- النور/ 52 و وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ- النساء/ 1
و اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ- آل عمران/ 102 اختصاص يافتن هر كدام از اين الفاظ به تقوى بعد از اين كتاب خواهد آمد كه كسى خود را از او حفظ كند و پرهيز نمايد.
(اتقى) فلان بكذا- در وقتى گفته مى شود: أَ فَمَنْ يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ الزمر/ 24 هشداريست بر اينكه عذاب قيامت كه مى رسد سخت و شديد است و شايسته ترين چيزى كه بايستى از رسيدن عذاب به آن بر حذر بود همان وجوه انسانها است (يعنى چهره ها يا شخصيت ها) و چنين تعبير مى شود كه:
وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ- ابراهيم/ 50 و يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ- القمر/ 48 يعنى (روزى كه چهره هاشان را آتش دوزخ فرا مى گيرد و مى پوشاند و با رو در آتش غرق مى شوند.
وكدت القول و الفعل و اكدته: آنرا محكم كردم و استحكام بخشيدم.
خداى تعالى فرمود:
وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها- النحل/ 91 تاكيد- همان طنابى است كه قسمت جلوى زين را با آن محكم مى بندند كه توكيد هم گفته شده.
و كاد- طنابى كه گاو را در شير دوشيدن با آن مى بندند. خليل بن احمد گفته است: در پيمان بستن گفتن- اكدت زيباتر است و نيكو. و وكدت- در سخن گفتن زيبا و نيكوست در هنگام بستن عقد و پيمان مى گوئى- اكدت- و
اگر خلاف كردى مى گوئى- وكدت وكد و وكده- با نيت و قصد و اخلاق او همراه شد.
الوكز الطعن- با تمام دست چيزى را دفع كردن و ضربه زدن در آيه:
فَوَكَزَهُ مُوسى- القصص/ 15.
توكيل اين است كه ديگرى را طرف اعتماد قرار دهى و او را نائب خود كنى. و كيل- بمعنى مفعول است آيه:
وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا- النساء/ 81 بسنده كن به اين كه كارت را او بعهده بگيرد و براى تو اعتماد بوجود مى آورد بر اين معنى فرمود:
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ- آل عمران/ 173 و وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ- الشورى/ 6 يعنى تو موكل و نگهدارنده شان نيستى مثل آيه:
لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ إِلَّا مَنْ تَوَلَّى- الغاشيه/ 23 در اين معنى آيه: قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ- الانعام/ 66 و أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا- الفرقان/ 43 و أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا
1- توكلت لفلان- يعنى سرپرستى و وكالت او را پذيرفتم مثل- توكلته
و فتوكل لى- وكيلش كردم برايم و كيل شد.
2- توكلت عليه- بر او اعتماد كردم، خداى عز و جل فرمود:
فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ- آل عمران/ 122 و وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ- الطلاق/ 3 و رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا- الممتحنه/ 4 و وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا- المائده/ 23 و وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ- النساء/ 81 و وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا- النساء/ 132 و وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ- هود/ 123 و وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ- الفرقان/ 58 واكل فلان كار و اموالش را تباه كرد و به ديگرى اعتماد كرده بوده- تواكل القوم- بيكديگر اعتماد كردن.
رجل وكلة تكلة- در كارش به ديگرى اعتماد كرده بود، وكال- حيوانى كه با حركت ديگر حيوانات راه ميرود چه بسا كه واژه- و كيل- به كفيل تعبير شود كه با ضمانت همراه است هر وكيلى كفيل هم هست امّا هر كفيلى و كيل نيست.
ولوج داخل شدن در تنگناهاست فرمود:
حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ- الاعراف/ 40 منوط دانستن كارى و چيزى به ناممكن با (تعليق به محال) و آيه.
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ- الحديد/ 6 هشدار و بيدارباشى است براى انسانها تا بفهمند كه خداوند چگونه عالم را
تركيب و پيوسته بهم آفريده از ساعت شب به روز ميافزايد و از روز به شب و اين كار بر طبق طلوع و غروب خورشيد و فصول مختلف است.
مقدار شب از روز فزون بود و بذل شد ناقص همه آنرا شد و كامل همه اين را
(وليجه)- نااهل و غير اهل بهر كسى كه اعتماد كنى و او اهلش نباشد چنانكه گفته اند:- فلان وليجة في القوم- خود را به آن قوم منسوب كرده در حالى كه از آنها نيست اين امر در انسان يا حيوان تفاوت ندارد، فرمود:
وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً- التوبه/ 16 غير از خداى تعالى و پيامبرش و مؤمنين نااهلانى كه از شما نيستند دوست و سرپرست و محرم خويش نگيريد و قرار ندهيد، اين آيه مانند آيه اى است كه فرمود.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ- المائده/ 51 رجل خرجه ولجه- مردى كه زياد داخل و خارج ميشود.
نگهدارنده اين واژه گاهى بصورت اسم بكار ميرود يعنى ظرف و هر چيز نگهدارنده اشياء كه آنها را نگه مى دارد و محكم مى كند- اوكات فلانا- پشتيبان و نگهدارنده اى قرار دادم- توكا على العصا- به عصا اعتماد كرد و خود به آن متكى شد، خداى فرمود:
وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها- طه/ 18
عصاى من است، به آن تكيه مى دهم در حديث آمده است كه «كان يوكى بين الصفا و المروه» در معنى، اين حديث گفته اند، معنى ميان دو كوه صفا و مروه در مكه به نوعى راه رفتن تند يا دويدن مى پرداخت، مثل سقاها كه بعد از پر- شدن مشك تند ميروند در اين مورد ميگويند- اوكيت السّقاء و به اوكات.
فرزند و مولود كه براى مفرد و جمع و كوچك و بزرگ هر دو گفته ميشود، خداى تعالى فرمود:
إِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ- النساء/ 176 و أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ- انعام/ 101 به پسر خوانده و نيز كسى كه خود را به پدر و مادرى نسبت دهد- ولد- گويند، آيه:
أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً- القصص/ 9 يا اينكه او را به فرزندى مى گيريم.
وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ- البلد/ 3 ابو الحسن مى گويد- ولد- يعنى ابن و ابنه- پسر و دختر هر دو- ولد- هم فرزندان و هم اهل و عيال- ولد فلان- او بدنيا آمده، خداى تعالى فرمود:
وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ- مريم/ 33 و وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ
رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ- النوح/ 28 (وليد)- نوزادى كه ولادتش نزديك است- صحيح اينست كه بعد از ولادت هم- وليد- گفته شود. مثل ميوه اى نزديك چيدن و رسيدن آن است- جنى- گويند بعد از چيدن هم به همان اسم و اگر فرزند بزرگ شد اين اسم از او ساقط ميشود جمع ولد- ولدان است در آيه:
يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً- المزمل/ 17 يعنى قيامت هنگامه ايست كه جوان پير ميشود. در زبان عمومى- وليده- به كنيزك زادگان ميگويند- لده- هم بازى كودك، مثل عبارت- فلان لدة فلان- همبازى اوست- كه در- لده- حرف (و) حذف شده است.
(تولد)- بدست آمدن چيزى از چيز ديگر وسيله سببى از اسباب جمع ولد اولاد است در آيه گفت:
َّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ
گفته اند- ولد- جمع ولد است مثل- اسد و اسد- يعنى شيران- و جائز است كه ولد- مفرد باشد كه او را افزون سازد، كسى كه هم خون اوست از اوست».
ولق الرجل- يلق- پيوسته دروغ ميگويد و در اين كار شتاب هم دارد.
إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ- النور/ 15
پيامبر و قرآن را با زبانتان به دروغ وصف ميكنيد و به سرعت دروغ ميگوئيد- جاءت الابل تلق- به سرعت آمد.
اولق- ديوانه و پريشان حال. رجل مالوق و مولق- مرد شتابان و دست پاچه.
وليقه- غذائى كه از گوشت باشد. ولق- نيزه بسيار سبك.
هبه- بخشيدن و قرار دادن دارائى خود به ديگرى بدون عوض و چشم- داشت. فعلش- وهبته، هبة و موهبة و موهبا. خداى تعالى فرمود:
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ- الانعام/ 84 و الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ- ابراهيم/ 39 و إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا
در آيه فوق عبارت- لاهب لك- بصورت- ليهب خوانده شده كه همين معنى به حقيقت نزديك است زيرا بخشش فرزند از سوى خداست و صورت اول- نوعى فراگيرى است.
فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً- الشعراء/ 21 و وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ- الصاد/ 30 و وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ- الصاد/ 43 و وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيًّا- مريم/ 53 و فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي- مريم/ 5
و رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ- الفرقان/ 74 (اين آيه دعاى- عباد الرحمن- است كه تمام صفات و رفتار فردى و اجتماعى آنها در سوره فرقان بيان شده).
و هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً- آل عمران/ 8 و هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي- الصاد/ 35 (دعاى حضرت سليمان است كه كشوردارى را با پيامبرى انجام داد).
واهب- وصف خداى تعالى است، (وهاب)- يعنى خداوند همه را به استحقاق مى بخشد.
إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها- الاحزاب/ 5 انهاب- قبول بخشش. در حديثى آمده است كه پيامبر فرموده: (تصميم دارم كه بغير از قرشى يا انصارى يا ثقفى از ديگرى بخششى و هبه اى نگيرم و نپذيرم.
از آتش گرمى و روشنائى گرفتن، و هجان- هم بهمين معنى است. در آيه فرمود:
وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً- النباء/ 13 يعنى خورشيد را نورانى و روشن آفريديم، و هجت النار- توهج، و وهج يهيج- و يوهج و توهج الجوهر- يعنى درخشيد (مرواريد روشن و درخشنده).
ولا، و توالى يعنى دوستى و صميميت كه دو معنى از آن ها حاصل ميشود و افزون ميگردد تا جائيكه ميان آن معانى چيزى كه از آنها نباشد نيست و اين معنى يعنى دوستى براى نزديكى، مكانى، نسبى، دينى، بخشش و يارى كردن و اعتقاد و ايمان بكار ميرود.
ولايت- با كسره حرف (و) يارى كردن است ولى- ولايت- با فتحه حرف (و) سرپرستى است و نيز گفته شده هر دو واژه حقيقتش همان سرپرستى است كه كارى را بعهده بگيرند.
ولى و مولى- در آن معنى بكار ميرود كه هر دو در معنى اسم فاعل هستند.
يعنى موالى- اما در معنى مفعول- موالى- است.
در مورد شخص با ايمان ميگويند- ولى اللّه- خدا دوست و اين معنى بنام- مولاه- وارد نشده است. ميگويند خداى تعالى ولىّ و مولاى مؤمنين است.
در مورد- ولى- آيات زير هست.
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا- البقره/ 257 و إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ- الاعراف/ 196 و وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ- آل عمران/ 68 و ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا- محمد/ 11 اين آيه و چند آيه بعد واژه دوم در باره خدا يعنى- مولى- بكار رفته.
نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ- الانفال/ 4 و وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى- الحج/ 78 خداى
فرموده: قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ- الجمعة/ 6 و وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ- التحريم/ 4 و ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- الانعام/ 62 (والى)- در آيه: وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ- الرعد/ 11 بمعنى- ولى است خداوند ولايت ميان مؤمنين و كفار را در آيات بسيارى نهى فرموده از آن جمله:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ ... تا آنجا كه ميفرمايد وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ- المائده/ 51 يعنى اگر آنها را دوست و سرپرست خود كنيد شما هم از آنها دور از اسلام خواهيد بود.
لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ- التوبه/ 23 و وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ- الاعراف/ 3 و ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ- الانفال/ 72 و يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ- الممتحنه/ 1 و تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا- المائده/ 80 تا آنجا كه ميفرمايد وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ- المائده/ 81 ميان كفّار و شياطين دوستى و موالات در دنيا هست ولى اين دوستى در آخرت را نفى ميكند. در باره دوستى دنيوى آنها ميفرمايد:
الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ- التوبه/ 67 و إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- الاعراف/ 30 و إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ، فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ- الاعراف/ 27 پس همانطوريكه ميانشان دوستى هست شيطان را در دنيا مسلط بر آنها ميسازد ميگويد:
إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ- النحل/ 100 تسلط شيطان بر كافران و غير مؤمنين هست. و دوستى آنها را در آخرت نفى نموده است در اين مورد ميفرمايد:
يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً- الدخان/ 41 و يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ- العنكبوت/ 25 و قالَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنا هؤُلاءِ الَّذِينَ أَغْوَيْنا- القصص/ 63 خداوندا اينان ما را فريب دادند.
واژه- تولّى- اگر خودش فعل متعدّى باشد معنى ولايت دارد كه از نزديكترين جاها اين معنى حاصل ميشود ميگويند:
(وليت) سمعى كذا- وليت عينى كذا- وليت وجهى كذا- يعنى گوش و چشم و رويم را به او گرداندم و توجه دادم. خداى تعالى فرمود:
فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها- البقره/ 144 و فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ- البقره/ 144 و وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ- البقره/ 150
اما اگر تولى با حرف- من- متعدى شود چه لفظى بكار رود يا در تقدير باشد و حذف شده باشد بمعنى اعراض و رو گرداندن است و ترك نزديكى به آنجا در مورد اين دو حالت، آيات:
وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ- المائده/ 51 و وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- المائده/ 56 و فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ- آل عمران/ 63 و إِلَّا مَنْ تَوَلَّى وَ كَفَرَ- الغاشيه/ 23 و فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا- آل عمران/ 64 و وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ- محمد/ 38 و فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ- التغابن/ 12 و وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ- الانفال/ 40 و فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ- آل عمران/ 82 تولى- گاهى جسمانى و مادى است و گاهى بمعنى ترك شنيدن و هم آهنگى است فرمود:
وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ- الانفال/ 20 يعنى كارى كه افراد با صفت زير ميكنند انجام ندهد و آن اينست كه:
وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً- نوح/ 7 يعنى براى شناخته نشدن يا نشنيدن كلام حق جامه بر سر ميكشيدند پافشارى در بى ايمانى و جهالت داشتند و استكبار ميورزيدند (تكبر ميكردند) و سخن آنها را كه ميگويد:
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ- فصلت/ 26
كفار ميگفتند باين قرآن گوش فرا ندهيد و كارهاى بيهوده در ميان سخن آن و شنيدن آن انجام دهيد! شما باين كار نپردازيد و آنرا رسميت ندهيد. (ولاه دبراً)- گريخت و فرار كرد (پشت به دشمن كرد) خداى تعالى فرمود:
وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ- آل عمران/ 111 و وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ- الانفال/ 16 در آيه فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا- مريم/ 5 به من فرزندى ببخش كه از اولياء تو شود.
خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي- مريم/ 5 گفته اند- موالى- در اينجا يا عموزاده و يا دوستان است.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ- الاسراء/ 111 زيرا كسانى كه با بندگان خدا ستيزه ندارند اولياء خدا هستند در آيه اخير با عبارت (من الذل) نفى ولى نموده (و از غير خداپرستان زبون) اما دوستى آنها با استيلاى خداى تعالى بر آنها است در آيه:
وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا- الكهف/ 17 كه آنها را هدايت و شاداب ميسازد.
ولى- با سكون حرف (ل) باران بهاريست كه در ربيع الاول ميبارد و زمين را شاداب و سرسبز ميكند. مولى- شش معنى ديگر دارد: 1- آزادكننده برده 2- برده آزاد شده 3- هم پيمان 4- عموزاده 5- همسايه 6- سرپرست.
(فلان اولى) بكذا- او سزاوارتر است خداى تعالى فرمود:
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ- الاحزاب/ 6
و إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ- آل عمران/ 68 و فَاللَّهُ أَوْلى بِهِما- النساء/ 135 و أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ- الانفال/ 75 در آيه أَوْلى لَكَ فَأَوْلى- القيامه/ 34 گفته شده كه از همين معنى است كه گفتيم و نيز گفته اند فعل متعدى است بمعنى نزديكى يا بمعنى بيزارى است.
ميگويند: ولى الشى ء الشى ء- يا- اوليث الشى ء شيئا آخر- يعنى پشت سر هم قرار دادن.
مولاه- ميان دو چيز يعنى پياپى قرار گرفتن و به دنبال هم آمدن.
ضعف و سستى است يا در جسم يا در اخلاق و رفتار. گفت:
رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي- مريم/ 4 و فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ- آل عمران/ 148 و وَهْناً عَلى وَهْنٍ- لقمان/ 14 همانطور كه طفل در رحم مادر بزرگ ميشود سستى و ضعف مادر فزونى ميگيرد.
وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ- النساء/ 104 در برخورد و رو برو شدن با قوم دشمن سست و ضعيف نشويد.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا- آل عمران/ 139 و ذلِكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ- الانفال/ 18
خداوند مكرشان را ضعيف ميكند.
پارگى و شكاف در چرم و يا لباس و مانند اينها ميگويند- وهت عزالى السحاب بمائها- ابرها بوسيله باران از هم جدا شدند. در آيه گفت:
وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ- الحاقه/ 16 هر چيزى كه رابطه اجزايش از هم گسسته شود ميگويند- فقد و هى.
وى كلمه ايست كه در موقع پشيمانى و افسوس و شگفتى و تعجب بكار ميرود مثلا ميگوئى- وى لعبد اللّه- (1) خداى تعالى فرمود:
وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ- القصص/ 82 (2)
اين همان- واى- فارسى است كه هميشه بكار ميرود و همان حالات فوق از آن فهميده ميشود.
فراخى روزى نه اينست كه قارون ها و زر اندوزان مى پندارند و با كمال تأسف عده اى هم كه عالم هستند اين گونه آيات را بظاهر لفظ مى فهمند نه با مطابقت به ساير آيات قرآنى، روزى و رزق مقسوم- بهره معنوى است كه كسى از متاع دنيا ميبرد نه افزونى خانه و ثروت و فرزند و تجارت كه اينها كسب كردنى است يا از راه درست و يا نادرست بايد ديد در مدت عمر از اين متاع دنيا چه كمالاتى و چه معنوياتى بدست آورده است و اينها همان رزق خدائيست زيرا در راه او و به امر او و براى او انجام گرفته است زيرا غلط است كه خود بدهد و خود سرزنش و مجازات كند. مثل اينكه عده اى ناوارد و غير اهل و غير محقق ملك و شاهى را
و وَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ- القصص/ 82 و- وى لزيد- و يا- ويك كه همان- ويلك است حرف (لام) آن حذف شده.
اصمعى ميگويد- ويل- امر زشت و كلمه ناپسنديست كه در حسرت و افسوس بكار ميرود.
ويس- براى كوچك شمردن است. ويح- براى ترحم و بكار بردن عاطفه.
كسى كه ميگويد- ويل جائيست در دوزخ نميداند كه وضع لغت براى همان معنى است، و كسى كه ميگويد خداى تعالى چنين معنى را اراده كرده و آن مجرم استحقاق جائى در آتش دارد، اين را آيات زير ثابت ميكند:
فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ- البقره/ 79 و وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ- البقره/ 79
بهر كس به خدا نسبت داده اند هر چند كه ميدانيم ستمگرى و گناه پيوسته از آنها سرايت كرد. و حال اينكه- ملك و شاهى يا قدرت دو گونه است- شيطانى و رحمانى كه قسمت دوم ويژه پيامبران، اولياء خاص خدا و پيروان راستين آنها است و اين باعث عزت در دنيا و آخرت است- اى پيامبر نگو او مالك همه چيز و ملك است كه بهر كس بخواهد ميدهد و يا ميگيرد، عزت مى بخشد و خوارى و ذلت اما از خدا جز خير صادر نميشود.
كج روى جف القلم كج آيدت راستى آرى سعادت زايدت
و وَ وَيْلٌ لِلْكافِرِينَ- ابراهيم/ 2 و وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ- الجاثيه/ 7 و فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا- الصاد/ 27 و فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا- الزخرف/ 65 و وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ- المطففين/ 1 و وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ- الهمزة/ 1 و يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا- يس/ 52 و يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ- الانبياء/ 14 و يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا طاغِينَ- القلم/ 31.
هبوط پائين قرار گرفتن بطور قهرى مثل- هبوط سنگ- هبوط با فتحه حرف اول اسم فاعل است- هبطت انا و هبطت غيرى بصورت فعل لازم و متعدّى هر دو صورت در آيه گفت:
وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ- البقره/ 74 هبطت و هبطته، هبطا- افتادم و آنرا انداختم.
اين واژه اگر در مورد انسان بكار رود معنى سبكى و استخفاف هم دارد بر خلاف- انزال و نزول- زيرا- انزال- آنطوريكه خداى تعالى در باره- غير انسان مانند فرشتگان و باران بكار ميرود آگاهى دادن بر شرافت آنهاست.
هبط- در جائيكه هشدار بر نقص است ياد شده مثل:
وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ- البقره/ 36 و فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها- الاعراف/ 13 و اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ- البقره/ 61 اين عبارت در آيه- فان لكم ما سألتم- كه خطاب به بنى اسرائيل است بزرگى و شرافتى براى آنها نيست مگر نمى بينى كه خداى تعالى فرمود:
وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ- البقره/ 61 و فرمود قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً- البقره/ 38 كه (در باره آدم است) بعد از نافرمانى ميگويند- هبط المرض لحم العليل- يعنى بيمارى گوشت بدن عليل را كم كرد و ضعيفش نمود.
هبيط- شتران لاغر اندام و ديگر حيوانات كه هر كار سوء تغذيه آنها را لاغر كرده باشد و پرستارى نشده باشند.
ميگويند- هبا الغبار يهبو- يعنى گرد و غبار برخاست و پراكنده شد. هبو مثل غبره- است و همان گرد و غبار پراكنده در هواست. هباء- گرد و خاك كه در هوا وجود دارد كه فقط با نور خورشيد ديده ميشود (ذرات معلّق در هوا) خداى تعالى فرمود:
فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً- الفرقان/ 23 و فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا- الواقعه/ 6.
هجود بمعنى خواب است و هاجد، كسيكه خوابيده، هجده فتهجد- يعنى
خوابش را دور كرد مثل- ايقظته- فتيقظ- بيدارش كردم، بيدار شد. در آيه:
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ- الاسراء/ 79 يعنى با خواندن قرآن بيدار باش كه خود تشويقى است بر نماز شب كه در آيه قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا نِصْفَهُ- المزمل/ 2 ذكر شده است.
متهجد- نماز شب خوان، اهجد البعير- شتر براى خوابيدن گردنش را روى زمين دراز كرد (1).
هجر و هجران دور شدن انسان از ديگريست با بدن يا با زبان و يا با دل و قلب، خداى تعالى فرمود:
وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ- النساء/ 34 كنايه از نزديك نشدن به آنهاست (يعنى همسران) و آيه:
إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً- الفرقان/ 30
ابو مسلم اصفهانى صاحب تفسير 14 جلدى مفقوده بنام- جامع التاويل لمحكم التنزيل- كه شيخ طوسى در مقدمه تبيان آنرا بهترين مفسر معرفى كرده مينويسد بدليل آيه قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها كه در باره خارج كردن بنى اسرائيل از مصر نازل شده آيه قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً كه در باره حضرت آدم و خروج از- جنة- است هبوط بمعنى سقوط نيست بلكه بمعنى بيرون رفتن از جائى به جاى ديگر است و اين- جنة- در زمين بوده نه در آسمانها.
كه بمعنى دور شدن با دل و قلب با دل و زبان است (1). و آيه:
وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا- المزمل/ 10 كه احتمال هر سه قسمت با- بدنى- زبانى- قلبى- حكايت داشته باشد.
اگر بتواند با در نظر گرفتن مداراى با آنها و همين طور آيه:
وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا- مريم/ 46 و اما آيه وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ- المدثر/ 5 تشويقى است بر دور شدن تمام وجود از گناهان.
(مهاجرت) در اصل ترك كردن ديگرى است از آيه:
وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا- البقره/ 218 و آيه: لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ- الحشر/ 8 و وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ- النساء/ 100 و فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ- النساء/ 89 از ظاهر آيه مى فهميم كه بيرون رفتن از جايگاه كفر به خانه ايمان است مثل كسى كه از مكه به مدينه ميرود و گفته شده مقتضاى اين امر دورى از شهوات و اخلاق پست و خطاكارى و ترك آنها و دور گردن آنهاست از خويش. آيه:
مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ- النساء/ 100
امروز، در كشورهائى كه ادعاى- قوميت عربى دارند چنين هجراتى نسبت به قرآن مى بينيم هر چند كه دل مردم عرب با قرآن است و خوب قرائت ميكنند اما زمامدارانشان آنها را عملا دور نگهداشته اند اما خدا را شكر كه امروز ملت و دولت ما از قرآن و احاديث پيامبر و امامان الگوى زندگى ميگيرند.
يعنى قوم و خويشاوندانم را ترك ميكنم و بسوى او ميروم.
أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها- النساء/ 94 اما در باره مجاهده با نفس كه لازمه اش همان مبارزه با دشمن بيرونى و درونى جان انسان است، روايت شده است كه «رجعتم من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر» و همان مبارزه با خواهشهاى نفسانى و شهوات است و نيز روايت شده است «هاجروا و لا تهجروا» يعنى از مهاجرين باشيد و خود را با زبان به آنها شبيه نسازيد بلكه عملا مهاجرت كنيد- (هجر)- سخن زشتى است كه بخاطر زشتى مهجور ميشود در حديث آمده است كه «و لا تقولوا هجراء» يعنى دهان به بدى و زشتى نگشائيد.
اهجر فلان- او عمدا ناسزا گفت. و- هجر المريض- بيمار بدون قصد و بدون عمد ناسزا گفت.
مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ- سامِراً تَهْجُرُونَ- المؤمنون/ 67 كسى كه در هجرت زياده روى ميكند شبيه به كسى است كه عمدا بدى ميكند ميگويند- اهجر- شاعر ميگويد:
كما جدة الاعراق قال ابن ضرة عليها كلاما جار فيه و اهجرا
او از روى تعصب قومى سخنانى گفت و زياده روى كرد و ناسزاگوئى كرد.
رماه بهاجرات كلامه- يعنى سخن او او را به زشتى و قباحت در كلام رسانيد فلان هجيراه كذا- در وقتى گفته ميشود كه كسى بصورت هذيان گوئى مريض سخن گويد از اين روى- هجير- در عادت هاى ناپسند بكار ميرود مگر بر عكس در مورد كسى كه اين معنى را توجه دارد.
هجير و هاجره- ساعاتى كه مسافرت در آن ساعات ناممكن است مثل
گرماى شديد گوئى كه مردم از آن دورى نموده اند.
هجاء- ريسمانى كه با آن مادينه حيوانات را براى فحل مى بندند و باعث دورى بيشتر ميگردد كه بر وزن- عقال- است و آن مادينه مهجور ميماند.
هجار القوس- زه كمان كه تشبيهى به همان هجار مادينه دارد.
هجوع: خواب شبانه است. در آيه:
كانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ- الذاريات/ 17 يعنى خوابشان در شب بسيار اندك است و ممكن است واژه- قليلا- كنايه از نخوابيدن داشته باشد و بخاطر كم خوابى مثل اينست كه نخوابيده است.
لقيته بعد هجعة- او را بعد از خواب ديدم- رجل هجع- مثل معنى- نوم- است يعنى مردى كه در همه حال غفلت زده است و گوئى خوابيده.
هد: خرابى و ويرانى كه در اثر سقوط چيز سنگينى حاصل ميشود، هدة- صداى سقوط و افتادن چيزيست. در آيه:
وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا- مريم/ 90 اين آيه مقدمه طبيعت در آستانه و نزديكى قيامت بيان ميكند يعنى زمين دو پاره ميشود و كوهها با صداى مهيبى سقوط مينمايند.
هددت البقره- صداى گاو در هنگام افتادن براى ذبح. و هد مثل مذبوح اسم مفعول است كه به شخص ترسو و ناتوان هم تعبير ميشود.
رجل هدك من رجل- مردى كه تو را از كسى مانند خودش بترساند و تهديد كند.
هددت فلانا و تهددته- او را با تهديد بيم دادم و ترساندم- هدهده ترساندن كودك براى اينكه بخوابد. (هدهد)- شانه به سر (پرنده ايست معروف) در آيه.
ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ- النمل/ 20 جمعش- هداهد- اما هداهد با ضمه مفرد است. شاعر گويد: كهداهد كسر الرماه جناحه- مثل هدهدى كه بالهايش را شكارچى شكست.
خراب شدن ساختمان، هدمته هدما- ويرانش كردم. هدم- همان ويران شده است كه بطور استعاره ميگويند- دم هدم- خونى كه به هدر رفته است- هدم- جامه و لباس كهنه جمعش- اهدام- هدمت البناء- ساختمان را بكلى ويران كردم. خداى تعالى فرمود:
لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ- الحج/ 40 صومعه ها ويران ميشد. (1)
آيه 40 از سوره حج است كه ميفرمايد نتيجه مثبت و مدافعات مردم از يكديگر كمكى هم به باقيماندن عبادتگاهها دارد زيرا اگر كفار و مشركين غلبه كنند تمام پرستشگاهها را بويرانى ميكشانند چنانكه در فتنه مغولان دنيا مشاهده كرد كه چه فجايعى ببار آوردند قوم وحشى خونخوار كه كتابخانه ها و مساجد و صومعه ها و كليساها را جايگاه اسبان خود ميساختند، و خداوند آنچنان شكستى به آنها رسانيد كه در تمام تواريخ به بدنامى ياد شده اند تا اينكه بدست مسلمين مسلمان شدند سلطان سعيد و سلطان محمد خدا بنده و بازمانده گانشان مسلمان شدند.
ياقوت در كتاب معجم البلدان خود آنها را- تاتار لعنهم اللّه- با همين عبارت ياد ميكند چون معاصر آنها بوده.
هدايت راهنمائى با لطف و مهربانيست و از اين معنى- هديه- است (سوغاتى با چشم روشنى دادن).
هوادى الوحش- پيشتازان گله هاى حيوانات.
هديت- راهنمائى كردم- اهديت- هديه دادم، اگر بگويند چگونه هدايت را راهنمائى يا مهربانى تعبير كرده اى؟ ميگويم زيرا خداى تعالى فرموده است.
فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ- الصافات/ 23 و يَهْدِيهِ إِلى عَذابِ السَّعِيرِ- الحج/ 4 كه گفته شد بكار بردن اين واژه در عذاب و دوزخ بصورت، ريشخند و تمسخر است كه مبالغه در معنى را ميرساند مثل:
فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ- آل عمران/ 21 شاعر ميگويد: تحية بينهم ضرب وجيع- زنده باد و درود و تحيت در ميان آنها نوعى زدن دردناك بود.
هداية اللّه تعالى- براى انسانها چهار وجه دارد:
اول: هدايت عمومى كه بمقتضاى آفرينش هر موجودى قرار گرفته است و در انسانها هر مكلّفى و انسان بالغى بوسيله- عقل و هوش و معارف و علوم به آن هدايت بناچار وابسته است، چنانكه خداى تعالى فرمود:
رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى- طه/ 50 اين آيه استدلال حضرت موسى به فرعون است. يعنى خداى ما كسى است كه به هر چيزى خلقتى كه او را هدايت كند و به كمالش برساند بخشيده است.
(هدايت تكوينى كه هسته در خاك ريشه اش به پائين و ساقه اش به بالاى خاك حركت ميكند).
دوم: (هدايت تشريعى) كه بمقتضاى نياز فردى و اجتماعى انسانها بر زبان پيامبران و با رساندن پيام خداوند به مردم بصورت قرآن يا كتابهاى آسمانى ديگر رسيده است. فرمود:
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا- الانبياء/ 73 از خود مردم امامانى كه به امر ما آنها را هدايت كنند قرار داديم.
سوم: (هدايت توفيقى كه زمينه اش از خود انسان آغاز ميشود) هدايتى كه اختصاص به كسانى دارد كه خود در راه هدايت و به كمال رسيدن حركت كرده باشد خداى تعالى فرمود:
وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً- محمد/ 17 و وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ- التغابن/ 11 و إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ- يونس/ 90.
و وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا- العنكبوت/ 69 و يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً- مريم/ 76 و فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا- البقره/ 213 و وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- البقره/ 213 كه تمام اين آيات دلالت بر اين دارد كه اول ايمان و نيكوكارى سپس افزونى هدايت از سوى خدا.
چهارم هدايت در آخرت بسوى بهشت و (وصول بمطلوب) آيات:
سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ- محمد/ 5 و وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ- الاعراف/ 43 تا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا- الاعراف/ 43 اين چهار گونه هدايت بترتيبى است كه گفته شد و هر كدام زمينه ساز ديگرى است كسى كه هدايت اول يعنى تكوينى را نداشته باشد به هدايت دوم نميرسد (1) و تكليف از او ساقط است. و هر كس به هدايت دوم نرسد و بدست نياورد هدايت توفيقى و سوم را نخواهد داشت (زمينه را بايستى خود انسانها با ايمان و نيكوكارى و مجاهدت در خود فراهم سازند) و هر كس به هدايت چهارم برسد هر سه هدايت
مثل موادى و عناصرى كه قابليت گياه و گل و ميوه شدن ندارند.
در هدايت اول كه عمومى است و تكوينى است سرشت و طبيعت و غريزه موجودات آنها را به كمال حياتشان ميرساند و در انسان فطرتى كه عقل و خرد و هوش و شعور شناخت بر آن نهاده شده و رهبر در ركنى انسانهاست. اما هدايت توفيقى يا تكميلى همان است كه آرزوى كمال و انسان كامل شدن او را بسوى زيادتى در هدايت كه از سوى خداوند افاضه ميشود ميرسد و بر اساس انتخاب راه و اختيار يعنى بهتر گزينى انجام ميشود- او راهها را بر همان سه مرحله قرار داده است تا ما به نتيجه برسيم- فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً- إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً-
راه است و چاه و ديده بينا و آفتاب تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش
چندين چراغ دارد و بيراه ميرود بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش
خواننده عزيز در تاريخ تفكر انسانى و قرآنى تنها راغب اصفهانى است كه اين مشكل تاريخ انديشه انسانها را تحقيق و بهترين تفسير و راه حل را ارائه ميدهد بزرگانى در مورد هدايت و ضلالت و جبر و اختيار پا انداخته اند.
قبلى را بدست آورده است، و رسيدن به هدايت توفيقى و تكميلى نشانه اينست كه دو هدايت قبلى را حاصل كرده است، امكان عكس اين هم هست يعنى كسى از هدايت عمومى به هدايت دوم و سوم نميرسد و خود را با ايمان و نكوكارى به كمال نميرساند، انسان نميتواند احدى را باين مرحله يعنى هدايت توفيقى و نتيجه برساند مگر اينكه او را دعوت به هدايت كند و راه ها را به او بشناساند در مورد آن خداى تعالى به پيامبر ميفرمايد:
إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- الشورى/ 52 و يَهْدُونَ بِأَمْرِنا- الانبياء/ 73 و وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ- الرعد/ 7 يعنى دعوت كننده بهدايت. اما در مورد سائر هدايات ميفرمايد:
إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ- القصص/ 56 هر هدايتى كه خداى تعالى ذكر ميكند اينست كه ستمگران و كفار از هدايت سوم محرومند و همان توفيقى است كه ويژه هدايت يافتگان است و هدايت چهارم پاداش اخروى است وارد نمودن آنها در بهشت است مثل آيه:
كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً- آل عمران و وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ- آل عمران/ 86 و آيه ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ- المائده/ 67 و هر هدايتى كه خداوند از پيامبر و ساير انسانها در مورد ارشاد آنها بيان ميكند و ميگويد قدرت نداريد و نميتوانيد هدايت كنيد همين هدايت هاى سوم و
چهارم است بغير از آنچه را كه مخصوص دعوت و نشان دادن راه هدايت است كه وظيفه پيامبران است.
بخشش عقل و خرد و توفيق كمال و رساندن به بهشت از عهده پيامبران خارج است. چنانكه به پيامبر فرمود:
لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ- البقره/ 272 و وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى- الانعام/ 35 و وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ- الروم/ 53 و إِنْ تَحْرِصْ عَلى هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ- النحل/ 37 و وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ- الزمر/ 23 و وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ- الزمر/ 37 و إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ- بر اين معنى آيه زير اشاره دارد كه:
أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ- يونس/ 99 و مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ- الاسراء/ 97 يعنى كسى را كه خواهان هدايت است و آنرا پيگيرى ميكند همان است كه خداوند موفّقش ميدارد و به راه بهشت هدايتش ميكند نه آن كسى كه با ضديت و دشمنى راه گمراهى و كفر را پى ميگيرد. مثل آيه:
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ- التوبه/ 37 و در آيه ديگر (ظالمين) و عبارت:
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ- الزمر/ 3
دروغ گوى كفر پيشه كسى است كه هدايتش را قبول نميكند كه بهمان مطلب بر ميگردد هر چند كه لفظش اينگونه نباشد، و كسى را كه هدايتش پذيرفته نشد خداوند او را هدايت نميكند هدايت نشده است زيرا (دروغگو و منافق) بوده همانطور كه ميگوئى كسى كه هديه مرا نپذيرفت باو هديه نميدهم و آن كه بخشش مرا نميگيرد باو نميدهم. و كسى كه به من متمايل و دوست نيست من هم با او همانگونه خواهم بود بر اين معنى فرمود:
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ- الصف/ 5 يا (الفاسقين) در آيه ديگر و آيه:
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى- يونس/ 35 يعنى ديگرى را هدايت نمى كند- يعنى اولا چيزى نمى داند و آن را و نمى شناسد و اگر مجددا هدايت شود خود هدايت نشده است زيرا مرده اى است از سنگ و مانند آن.
ظاهر لفظ آيه اينست كه اگر هدايت شود خود هدايت شده و براى اينكه با مثال و مقايسه اى لفظ را روشن تر برساند ميفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ- الاعراف/ 194 كه همان مردگانند در جاى ديگر فرمود:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ شَيْئاً وَ لا يَسْتَطِيعُونَ- النحل/ 73 در آيات إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ- الانسان/ 3 و وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- البلد/ 10
و وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الانعام/ 77 اين آيات اشاره اى است به اين كه راه خير و شر و ثواب و عقوبت از راه عقل و شرع شناخته شده است و همين طور آيه:
فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ- الاعراف/ 3 و إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ- القصص/ 56 و وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ- التغابن/ 11 كه اين آيه اشاره بهمان هدايت سوم يا توفيقى است كه با ايمان آغاز ميشود و توفيق به قلب و جان انسان ميرسد و الهام ميشود و همان است كه آنرا ميخواهد و دنبالش هست مقصود آيه زير است كه:
وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً- محمد/ 17 اين واژه گاهى خودش متعدى است و گاهى با (ل) و (الى) متعدى ميشود فرمود:
وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- آل عمران/ 101 و وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ- الانعام/ 87 و أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ- يونس/ 35 و هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكَّى وَ أَهْدِيَكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشى- النازعات/ 19 اما متعدى شدن خود لفظ بدون عوامل ديگر مثل آيه:
وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً- النساء/ 68 و وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الصافات/ 118 و اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الحمد/ 5 و أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ- النساء/ 88
و وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً- النساء/ 168 و أَ فَأَنْتَ تَهْدِي الْعُمْيَ- يونس/ 43 و وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِراطاً مُسْتَقِيماً- النساء/ 175 در اينجا راغب رحمه اللّه براى اينكه هدايت مرتبه سوم يعنى توفيقى و تكميلى را خوب شرح و تفسير كند با ذكر مثالى جالب و با مدد آيات قرآن آنرا شرح ميدهد و به تمام ابهامات و اشكالاتى كه هست پاسخ ميدهد تا ديگر آيات (هدايت ميكند هر كه را ميخواهد و خدا گمراه ميكند هر كه را ميخواهد و يا آيه اگر خدا بخواهد شما هم هدايت ميخواهيد براى كسى اشكالى نخواهد داشت) ميگويد: از آنجائيكه هدايت و تعليم اقتضاى دو اصل را دارد كه يكى شناخت آموزنده يا هدايت كننده و دوم شناسائى شاگرد و يا هدايت شونده است و با اين دو اصل هدايت و تعليم تمام ميشود و بكمال ميرسد ميگوئيم:
اگر هادى و معلم كوشش كند اما حالت قبول و پذيرش در شاگرد و هدايت شونده نباشد درست است كه بگوئيم- هدايت نشده است و تعليم نديده است بنا بر قبول و پذيرش او و نيز درست است كه بگوئيم هدايت شده و تعليم ديده است باعتبار كوشش فرا گيرنده اگر چنين است صحيح است كه گفته شود خداوند كافران، فاسقين و ظالمين را هدايت نكرده است زيرا زمينه قبول و پذيرش حق در آنها نبوده تا هدايت و تعلم در آنها بكمال خود برسد (1) و درست است كه بگوئيم
بگفته سعدى عليه الرحمه آن عارف حقيقى و قصيده سرا.
زمين قابل و آنگه نصيحت قائل چو گوش و هوش نباشد چه سود حسن مقال
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است بنزد مردم نادان چو آب در غربال
جهان وجود سراسر عبرت است و همه موجودات تسبيح گوى او و فطرت همه آدميان بر حق پذيرى- فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ-
هدايت شد و تعليم ديد از جهت اينكه آغازگر هدايت و تعليم بود خود مقدمه را فراهم كرده بود با (پيروى نكردن از شهوات و هوسهاى پوچ).
باعتبار سخن اول خداى تعالى فرمود:
وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ- الجمعه/ 5 و بنا بر استدلال دوم فرمود:
وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى- الفصلت/ 17 يعنى قوم ثمود را هم هدايت كرديم امّا آنها كورى يا دنيا را بر هدايت خدائى ترجيح دادند.
لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ- البقره/ 142 تا وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ- البقره/ 45 يا إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ- البقره/ 143 اينان همانها هستند كه پذيرفتند و هدايت بر هدايتشان افزوده ميشود.
(تائيد ميشوند). اما آيه:
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الحمد/ 7 و لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً- النساء/ 68 گفته شد كه مقصود همان هدايت اول (تكوينى) است كه همان عقل و خرد و سنت پيامبران است كه ما امر شده ايم با زبان هم بگوئيم هر چند كه انجام شده است با ثواب و پاداش داده شود چنانكه امر شده ايم كه بر پيامبر درود بفرستيم هر چند كه خود خدا و فرشتگان بر او درود ميفرستند.
إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ- الاحزاب/ 56
گفته شده آيه سوره حمد و تقاضاى هدايت كه راه مستقيم براى اينست كه اين- دعا- ما را از فريب فريبكاران و هوسهاى شهوت انگيز حفظمان كند.
و نيز گفته اند درخواست از خدا براى توفيقى است كه وعده داده شده در آيه:
وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً- محمد/ 17 و گفته اند- پرسش و دعا براى هدايت به بهشت است در آخرت در آيه فرمود:
وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ- البقره/ 143 مقصود اينست كسى كه خداوند او را با رفيق هدايت كرد از او ميخواهم كه ما را به آن هدايت موفق گرداند.
(هدى) و هدايت از نظر وضع لغت و واژه يكيست، اما- هدى- لفظى است ويژه بخشش و سرپرستى و راهنمائى خداوند نسبت به كسانيكه قابليت آنرا دارند و اين غير از آن هدايتى است كه مخصوص زمينه سازى و كمال و افزونى هدايت در انسان ها است.
در مورد هدى آيات زير بيان كننده آن است:
هُدىً لِلْمُتَّقِينَ- البقره/ 2 و أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ- البقره/ 5 و هُدىً لِلنَّاسِ- البقره/ 185 و فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ- البقره/ 38 و قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى- البقره/ 120 و هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ- آل عمران/ 138 و وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى- الانعام/ 35
و إِنْ تَحْرِصْ عَلى هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ- النحل/ 37 و أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى- البقره/ 16 (تمام اين آيات مربوط به همان مرتبه سوم هدايت يعنى توفيقى و تكميلى است كه از سوى خداوند افاضه ميشود).
اما- (اهتداء)- ويژه خواست و انسانهاست بر اساس اختيارى كه دارند يا در امور دنيوى يا اخروى، خداى تعالى فرموده است:
هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها- الانعام/ 97 و إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا- النساء/ 98 و اين آيه اشاره بهمان خواستن و طلب هدايت است. مثل:
وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ- البقره/ 53 و فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ- البقره/ 105 و فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا- آل عمران/ 2 و فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا- البقره/ 137 (مهتدى)- به كسى گفته ميشود كه از دانشمندى تقليد و پيروى كند، مثل:
أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ- المائده/ 104 (كفار ميگفتند ما بر دين پدرانمان خواهيم بود، خداوند ميفرمايد حتى اگر پدرانشان چيزى از علم ندانند و هدايت نشده باشند!؟) هشدارى است بر اينكه آنها از پيش خود چيزى نميدانند و از عالمى پيروى نكرده بودند.
فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها- اهتداء- يعنى هدايت يافتن در اين آيه وجوهى سه گانه دارد:
1- طلب هدايت 2- پيروى از عالم 3- خواستن و اراده هدايت كردن. و نيز در آيه: وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ- النمل/ 24 و آيه وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى- طه/ 82 معنايش اينست كه سپس به طلب هدايت ادامه ميدهد در اين خواست سست نميشود و به گناهان بر نميگردد فرمود:
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ- البقره/ 157 يعنى كسانيكه بدنبال هدايت او هستند و آنرا مى پذيرند و به آن عمل ميكنند. در حال اين گروه ميفرمايد:
وَ قالُوا يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ- الزخرف/ 49 (هدى)- نامى است ويژه قربانى كه در موسم حج ذبح ميشود، اخفش ميگويد مفرد آن- هديه- است، مونث آن- هدى- است گوئى مصدرى است كه به صورت صفت بكار ميرود. خداى تعالى فرمود:
فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- البقره/ 196 و هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ- المائده/ 95 و وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ- المائده/ 97 و وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً- الفتح/ 25
(هديه)- مخصوص لطف و محبتى است كه بعضى از مردم به ديگران اهداء ميكند- خداى تعالى فرمود:
وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ- النمل/ 35 و بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ- النمل/ 36 يهدى- الگو و نمونه اى كه به آن اهداء ميشود، و نيز كسى كه زياد هديه ميدهد.
هدى و هدى هر دو يكى است در مورد- عروس مى گويند- هديت العروس إلى زوجها- او را به همسرش هديه كردم- و ما احسن هدية فلان- چقدر هديه او نيكوست يا بمعنى راه و روش است- چقدر راه و روش او نيكوست- فلان يهادى بين اثنين- او ميان آن دو نفر راه مى رود و بر آن دو نفر اعتماد دارد-.
و هرع و اهرع- با زور و تهديد او را حركت داد، خداى تعالى فرمود:
وَ جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ- هود/ 78 قومش شتابان بسويش آمدند. هرع برمحه- تير را به سرعت انداخت.
هرع- دونده سريع السير و نيز بمعنى گريه هم هست.
در آيه وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ- البقره/ 102 بعضى گفته اند دو فرشته بودند، ولى گروهى از مفسرين گفته اند دو اسم
از شياطين انس و جن هستند، بخاطر بدل از و لكن الشياطين كه قبل از آيه هست اين دو اسم منصوب شده اند كه بدل بعض از كل است كه اگر مثلا- قوم در جائى مرفوع باشد و بعد بگوئيد- كذا زيد و عمرو- درست است كه مرفوع باشد- هرت- دهان گشاد و جامه پاره و دو تكه شده.
هارون اسمى غير عربى است كه چيزى از آن در عربى نيست.
هز- حركت سمت- هززت الرمح فاهز- نيزه را بسرعت حركت دادم، هززت فلانا للعطاء- او را با بخشش شاد كردم و از شادى مرتعش شد. خداى تعالى فرمود:
وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ- مريم/ 25 و فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ- النمل/ 10 و اهتز النبات شاخه هايش حركت كرد در آيه:
فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ- الحج/ 5 همينكه باران بر زمين بى حركت و بى گياه رسيد خاكش تكان خورد و از هر گياهى شادى بخش در آن روئيد.
و اهتز الكوكب- حركت و چشمك زدن ستارگان- سيف هزهر- شمشيرى كه براى جنگ بحركت در ميآيد.
ماء هزهر و رجل هزهر- آبى كه بآرامى حركت دارد و نيز مرديكه آرام راه ميرود.
در آيه إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ- الطارق/ 14 قرآن سخنى جدا كننده حق و باطل است نه سخنى شوخى بردار به هر- سخن بيهوده و پوچى هم گفته ميشود.
هزء- مزاح و شوخى آرام و پنهانى گفته اند مانند- مزح- بمعنى ريشخند است در اين معنى.
اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً- المائده/ 58 و وَ إِذا عَلِمَ مِنْ آياتِنا شَيْئاً اتَّخَذَها هُزُواً- الجاثيه/ 9 و وَ إِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً- الفرقان/ 41 و وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً- الفرقان/ 41 و أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً- البقره/ 67 و وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً- البقره/ 231 در اين آيات سرزنش آنها را بزرگ شمرده است و هشداريست بر خبث و بد باطنى آنها كه بعد از علم هم باز آيات خدا را بازيچه پنداشتند و بعد از درست دانستن قرآن و آيات خدا باز آنرا استهزاء كردند هزئت و استهزات هر دو يكيست و بمعنى همان تمسخر و شوخى است.
استهزاء: طلب ريشخند و تمسخر هر چند كه به فرو رفتن در اينگونه عادات زشت تعبير ميشود مثل استجابة كه پاسخ خواستن است هر چند مانند اجابه يا جواب دادن بكار ميرود. در آيه:
قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ- التوبه/ 65 و وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ- الاحقاف/ 16 و ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ- الحجر/ 11 و إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها- النساء/ 140 و وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ- الانعام/ 10 استهزاء مانند لهو و لعب از خداوند صحيح نيست، تعالى اللّه عنه- خداوند متعالى تر است از اين امور و آيه:
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ- البقره/ 17 يعنى به پاداش همان استهزاشان آنها را مجازات ميكند. معنايش اينست كه آنها را مهلت ميدهد تا مدتى و سپس ناگهانى آنها را فرو ميگيرد. اين مهلت دادن به ايشان جهت استهزاء آنهاست از جائيكه فريفته و مغرور به خود شده بودند و مغرور به استهزاى خود مثل- استدراج يعنى آنطوريكه خود نميدانستند يا بمعنى اينست كه آنقدر استهزاء كردند كه باين عمل شناخته شدند (مسخرگى و دلقكى) شخصيت خود را بقدرى خوار و زبون كردند كه باين صفات معروف شدند.
مثل كسى كه با تو خدعه و نيرنگ كند و تو بفهمى و او را بديگران بشناسانى در آن صورت از او دورى ميجوئى و در حقيقت تو او را فريب داده اى، روايت شده است كه «ريشخند كنندگان دين و قرآن و پيامبر كسانى هستند كه در دنيا درى از بهشت بروى آنها گشوده ميشود سپس بسوى آن شتاب ميورزند همين كه به پايان راه ميرسند راه بر آنها بسته ميشود» در اين باره قرآن فرموده:
فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ- المطففين/ 34 بر اين وجوه و معانى خداى عز و جل فرمود:
سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- التوبه/ 79.
اصل هزم گرفتن چيزى محكم در دست تا اينكه شكسته شود (در اثر فشردن آن) و بخاطر خشكى و فرسودگى مثل- پوست و چرم خشك كه مى تركد يا تركيدن پوست هندوانه و خربزه از اين واژه- هزيمت است همانطور كه به معنى گريختن تعبير ميشود يعنى شكسته شدن لشگر هر شكستنى و خشك شدنى را هم با اين واژه تعبير ميكنند. خداى تعالى فرمود:
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ- و جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ- الصاد/ 11 اصابته هازمة الدهر- يعنى روزگار او را فرسوده كرد و شكست، يعنى- كاسره- او را شكست، مانند- فاقرة- پشتش را درهم شكست.
هزم الرعد- ابر شكسته شد و از هم باز شد در اثر رعد و برق. مهزم- چوبى كه بچه ها سرش را آتش ميزنند و با آن بازى ميكنند گوئى كه بجه هاى ديگر را فرارى ميدهند.
هزم و اهتزم- مرد ساده لوح و كودك رفتار.
در معنى نزديك به معنى- هز- است يعنى حركت دادن كه بر چيزى نرم واقع شود مثل زدن و ريختن برگ درخت بوسيله چوب دستى و عصا در آيه:
وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي- طه/ 18
هش الرغيف يهش- نان در تنور پخته شد و افتاد- ناقة هشوش: شتر پر- شير، فرس هشوش- اسب رام و نرم ضعيف كه هميشه بدنش عرق ميكند- رجل هش الوجه- مرد با حيا و خوش خوى و ملايم. هششت- او را سر حال آوردم و او شاد است- ذو هشاس.
شكسته شدن چيزيست كه سست است مثل گياه، خداى تعالى فرمود:
فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ- الكهف/ 45 و فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ- القمر/ 31 گياه خرد شده- هشم عظمه- استخوانش شكست، و- هشمت الخبز- نان را ريز ريز كردم، شاعر ميگويد:
عمرو العلا هشم الثريد لقومه و رجال مكّة مشنتون عجاف
عمرو علا نان خشك را براى قومش ريزه ريزه ميكرد (تقسيم سرانه) در حاليكه مردم مكه در گرسنگى لاغر شده بودند- هاشمه- درد استخوان و كاسه سره- و اهتشم- همه شير را از پستان شتر دوشيد و نيز بمعنى لطف و مهربانى است.
سرى كه سست و بى محتواست هضمته فانهضم- مانند نى تو خاليش كردم چنانكه براى نواى نى آنرا خالى ميكنند، مزمار- همان نى است گفت:
وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ- الشعراء/ 148 خرمائى كه سر شاخه هايش سست و خالى از بار است و در هم فرو رفته،
گوئيكه پوك شده است.
هاضوم- طعامى كه خورده ميشود، و زنى كه ضعيف و كم بنيه است و هم چنين هضم بطور استعاره در مورد ظلم و ستم بكار ميرود.
فَلا يَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً- طه/ 112.
ديدگانش به بالا توجه كرد و سر برداشت، مثل شترى كه گردنش را بالا نگهميدارد گفت:
مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ- ابراهيم/ 43 (1) و مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ- القمر/ 8.
شكل ماه در شب هاى اول و دوم هر ماه و بعد از آن دو شب آنرا- قمر- ميگويند نه هلال جمع- هلال- اهلّه- است. خداى تعالى فرمود:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ- البقره/ 189 به تحقيق از پيامبر در باره كوچك شدن و دگرگونى شكل آن پرسش ميكردند كه از نازكى و ظرافت سرنيزه اى كه دو شاخه داشته باشد به آن تشبيه
آيه در مورد ظالمان و ستمكاران بد فرجام است ميگويد در آن روز (قيامت) كه بسيار هول انگيز و سخت است ظالمان با شتاب سر بالا ميكنند و چشم هاشان حيرت زده است و دل هاشان از شدت عذاب در وحشت و اضطراب است. مردم را از آن روز كه كيفر اعمالشان ميرسد بيمناك ساز و ستمكاران مهلتى ديگر ميخواهند تا دعوتت را اجابت نموده و از رسولان متابعت كنيم.
شده است و با آن شكار ميكنند، و نوعى از مارهائى كه چنبره ميزنند، و يا به آب كمى كه در ته يك ظرف مانده باشد و اين مثالها را با واژه- هلال- بكار ميبرند سپس بجاى- اهلال ميگويند استهلال- مثل استجابه بجاى اجابت يا پاسخ دادن- (اهلال)- به ماه و هلال نگريستن و نگاه كردن و سپس به هر وقت كه كسى به بالا نگاه كند اين كلمه بكار رفته است در آيه:
وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ- البقره/ 73 يعنى هر ذبيحه اى كه نامى غير از نام خدا در موقع ذبح ياد شود و براى غير خدا باشد و براى بت ها قربانى كنند خوردنش حرام است.
گفته اند- اهلال و تهلل- گفتن لا اله الا اللّه- است و از اين جمله لفظ آن گرفته شده مثل- بسمل و بسمله- تحولق و حوقله- خاصه بسم اللّه الرحمن الرحيم و- لا حول و لا قوة الا باللّه- است.
حرف استفهام و پرسش است يعنى (آيا؟) كه البته در مورد خداوند چنين نيست. در آيه گفت:
قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا- الانعام/ 148 و يا حرف- هل- براى- سرزنش و نفى كردن و هشدار بكار ميرود مثل:
هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً- مريم/ 68 (1)
آخرين آيه سوره مريم است ميفرمايد- چه بسيار ملتهائى را كه پيش از اين هلاك ساختيم آيا چشم تو به ديگر به يكى از آنها خواهد افتاد و يا كمترين صدائى از آنان براى هميشه خواهى شنيد: و قبل از آن از پافشارى آن اقدام در
و هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا- مريم/ 65 و فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ- الملك/ 3 (1) و اين آيات همه در معنى نفى است يعنى نمى بينى و نمى شنوى و آيات:
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ- البقره/ 210 و هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ- الزخرف/ 66 و هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ- الاعراف/ 147 و هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ- الانبياء/ 3 كه همگى دلالت بر قدرت خداوند دارد و اينكه شكوه و عظمت او بايستى نافرمانان را بيم دهد.
هلاكت و مرگ چند وجه دارد:
1- چيزى نزد تو نيست و نزد ديگرى هست مثل آيه:
هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ- الحاقه/ 29 قدرت و شوكتم از من دور شد.
كفر و ظلم و نافرمانى در برابر آيات خدا و پيامبران سخن ميگويد كه پرهيزگاران با دوستى خداوند و مردمان كينه توز لجوج با سركشى هر دو به سرنوشت اعمال خويش رسيدند.
در باره نظم و قوانين عمومى جهان است كه ميفرمايد هر چه بنگرى بى نظمى و سستى در كار خلقت جهان نخواهى يافت.
2- چيزى با دگرگونى و فساد از بين برود مانند:
وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ- البقره/ 205 يا- هلك الطعام- غذا فاسد شد.
3- بمعنى مرگ و مردن.
إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ- النساء/ 176 يا در آيه زير كه خداى تعالى از مرگ كفار خبر ميدهد كه ميگفتند:
وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ- الجاثيه/ 24 و خداوند واژه- موت- را بجاى هلاكت ذكر نميكند، در جائيكه مقصود خدمت و سرزنش نباشد مگر در آن موضع، فرمود:
وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا- الغافر/ 34 بكار نرفتن موت بجاى هلاك ويژگى خاصّى دارد كه به بعد از اين كتاب موكول ميشود.
4- هلاكت بمعنى باطل شدن چيزى از جهان و نبودن مستقيم آن چيز كه فنا ناميده شده در آيه زير به آن اشاره ميكند.
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ- القصص/ 88 به عذاب و ترس و فقر هم هلاك ميگويند مثل آيه:
وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ- الانعام/ 26 و وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ- مريم/ 64 و وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها- الاعراف/ 4
و أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ- الاعراف/ 173 و أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا- الاعراف/ 155 و آيه فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ- الاحقاف/ 35 اين مردن هلاك بزرگترى است كه پيامبر به آن اشاره فرموده كه «لا شر كشر بعده النار» يعنى هيچ شر و بدبختى بدتر از آن نيست كه بعدش آتش دوزخ باشد.
و ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ- النحل/ 49 هلك- با ضمه حرف اول يعنى هلاك نمودن و- (تهلكه)- چيزى كه انسان را به هلاكت مياندازد. در آيه:
وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ- البقره/ 195 امرأة هلوك- گوئيكه در راه رفتن بيمار گونه راه ميرود، (سست و ضعيف) شاعر مى گويد:
مريضات او بات التهادى كانّما تخاف على احشائها ان تقطعا (1)
هلوك- زن بدكار كه عملش هلاكت آور است. هالكى- آهنگر از قبيله هالك كه هر آهنگرى هالك ناميده شده هلك الشى ء- هلاك شونده.
هلم- خواندن كسى به سوى چيزى است كه چند وجه دارد:
اول: اينكه از واژه هالم گرفته شده باشد يعنى چيزى را اصلاح نمودم
بيمارى كه از شدت سستى چنان راه ميرود كه گوئى ميترسد بند دلش پاره شود.
الفش حذف شده است.
دوم: از ام- گرفته شده باشد يعنى قصد و هدف در آيه:
وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا- الاحزاب/ 18 عده اى هم همان حالت- هلم- را اصل لغت ميدانند، كه در تثنيه و جمع همين طور بكار ميرود كه در قرآن بكار رفته و عده اى گفته اند- هلما و هلموا و هلمى براى تثنيه و جمع و مؤنث.
هم- غم و اندوهى است كه انسان را ذوب و ضعيف ميكند (اندوه شديد) فعل آن- هممت است و نيز- همّ يعنى قصد و همت كه در نفس و روح كسى بوجود ميآيد كه اصل واژه همين است بنابراين معنى شاعر ميگويد: و همك ما لم تمضه لك منصب- قصد و هدفت تا اجرا نشده در تو پابرجاست خداى تعالى فرموده:
إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا- المائده/ 11 و وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها- يوسف/ 24 قصدش كرد.
و إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ- آل عمران/ 122 و لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ
وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ- آل عمران/ 154
رجل همك من رجل- او تو را كفايت ميكند.
هوام- حشرات زمين- رجل هم و امرأة همة- زن و مردى بزرگسال يعنى عمر و ساليان دراز آنها را فرسوده كرد.
همدت النار- آتش خاموش شد- ارض هامدة- زمين بدون گياه.
نبات هامدة: علف گياه خشك، خداى تعالى فرمود:
وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً- الحج/ 5 اهماد- اقامت در يك مكان گوئى كه در آنجا خشك شده و باقيمانده است.
گفته اند- اهماد- بمعنى سرعت هم هست اگر اين ريشه و معنى درست باشد مثل- اشكاء- است يعنى گاهى شكايت و شكوى را اثبات و گاهى آنرا رد ميكند.
ريختن اشك يا آب، همر، فانهمر- خداى تعالى فرمود:
فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ- القمر/ 11 همر ما في الضرع- آنچه شير در پستان بود دوشيد و ريخت.
همر فى الكلام- تمام حرف را زد، يهمر الشى ء- آنرا بكلى جارو كرد.
همر له من ماله- از مالش به او بخشيد، هميره- پير و فرسوده.
همز- فشردن در دست، همز و الانسان- غيبت كردن او، خداى تعالى فرمود:
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ- القلم/ 11 هامز و هماز و همزه- هر سه بيك معنى است: غيبت كننده و عيبجو. در آيه:
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ- همزه/ 1 در آيه وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ- شاعر ميگويد: و ان اغتيب فانت الهامز و اللّمز- اگر غيبت كردند تو هم عيبجو و غيبت كننده هستى.
صداى سبك و آرام، حركت قدمهايش آرام تر از صداى گامهاى اوست.
در آيه: فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً- طه/ 108 نمى شنوى مگر صداى آرام را.
اسم اشاره ايست بمعنى اينجا براى جا و مكان و زمان نزديك، و بيشتر براى مكان بكار ميرود، هنا و هناك و هنا لك. اينجا و آنجا مثل: ذا و ذاك و ذلك، خداى تعالى فرمود:
جُنْدٌ ما هُنالِكَ- ص/ 11 و إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ- المائده/ 24 و هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- يونس/ 30 و هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ- الاحزاب/ 11 و هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ- الكهف/ 44
و فَغُلِبُوا هُنالِكَ- الاعراف/ 119.
هن كنايه از عورت و چيزهاى ديگر است كه ذكرش قبيح است، و فى فلان هنات- او خصال و صفاتى زشت دارد. بر اين اساس روايت شده است كه «سيكون هنات» خداى تعالى فرمود:
إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ- المائده/ 24.
هنى ء يعنى گوارا در چيزى كه زحمتى ندارد و پايان آنهم وخيم و ناگوار نيست اصلش در غذا بكار ميرود، ميگويند- هنى ء الطعام فهو هنى ء- آن طعام گواراست خداى عز و جل فرمود:
فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً- النساء/ 4 (1)
بگفته شاعر:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اى بخت بخسبيدى و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
هر كه در مزرع دل تخم وفا سبز نكرد زرد روئى برد از حاصل خود وقت درو
پس كسانى كه دنيا را مزرعه آخرت ميدانند و لحظه اى از كاستن ياد خدا در جان و روح خود غافل نيستند نوميدى ندارند زيرا خداوند را باوفا ميدانند و پاداش دهنده نيكى ها و ميدانند بغير از كشته خويش در قيامت نميدروند.
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى
عمل هر انسانى و آنچه از نيكى ها از باقى بماند پاداشش را خدا چنانكه در آيات ها گفته ميدهد.
كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ- الحاقه/ 24 و كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- المرسلات/ 43 هناء نوعى قطران كه بر بدن شتران گر و پيس ميمالند.
هود يعنى بازگشت يا رفق و مدارا- تهويد- نيز همين است يعنى آرام راه رفتن.
در سخنان معمولى- هود يعنى توبه و بازگشت از گناهان، فرمود:
إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ- الاعراف/ 156 توبه كرديم، بعضى از علماء گفته اند- واژه يهود از همين به هدنا اليك- گرفته كه نامى در معنى مدح و ستايش كه بهتر از منسوخ شدن شريعتشان بوسيله پيامبران بعدى اين نام بر آنها الزامى شد، هر چند كه ديگر معنى مدح ندارد مانند- نصارى- كه در اصل از مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ الصف/ 14 پيام و نداى حضرت مسيح عليه السّلام به ياران خويش است گرفته شده سپس بعد از منسوخ شريعتشان اين نام بر آنها قرار گرفت.
هاد فلان- يعنى او طريقت يهود را پى گرفت، خداى عز و جل فرمود:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا- البقره/ 62 از اسم علم غالبا همان معنى كه اين اسم بآن منسوب شده تصور ميشود و سپس از آن مشتق ميشود، مثل- تضرعن- و تطفل- يعنى در ستمگرى كار فرعون را كرد و آن ديگرى رفتار كودكانه كه بدون سخن چيزى را طلب ميكند.
تهود فى مشيه- در حركت شباهت يهود است و با مدارا راه رفت.
هود الرابض الدابة- اشتربان حيوانات را با مدارا حركت داد. هود در اصل جمع هائد است يعنى توبه كننده و اين اسم پيامبرى عليه السّلام است.
(كه در داستان قوم هود در قرآن بتفصيل در چند مورد ذكر شده است.
ساختمان و بنا خراب شد- تهور- مثل انهار: ويران شد فرمود:
عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ- التوبه/ 109 يعنى اى انسانها قبل از بعثت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله شما بر لب پرتگاهى بوديد كه به جهنم ميافتاديد و بوسيله آئين الهى و پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نجات يافتيد.
ابو الحسن تهامى شاعرى كه مرثيه اش بگفته تمام ادبا و شاعران و حكيمان بهترين مراثى در زبان عربى و فارسى است و براى مرگ فرزند جوانش ساخته چه زيبا سروده است:
حكم المنية؟؟؟ فى البرية جارى ما هذه الدنيا بدار قرار
بينا يرى الانسان فيها فجرأ حتى يرى جرا من الاحبار
طبعت على كدر و انت تريدها صفورا من الاقدار و الاكدار
و مكلف الايام ضد طباعها مطلب فى الماء جذوة نار
و اذا رجوت المستحيل فانك تبنى الرجاء على شفر هار
يعنى زمان مرگ در ميان مردمان جاريست و دنيا جاى ماندن ابدى نيست، در همان آنى كه كس ممكن است گوينده خبرى باشد ممكن است خود بميرد و جزو اخبار شود زندگى با سختى ها همراه است و تو آنرا صاف و بدون زحمت ميخواهى كسيكه بر خلاف شمه و شيوه روزگار بخواهد مثل اينست كه بر پرتگاه خانه اميد ساخته باشد كه بدون شك سقوط ميكند.
بئر هائر و هار و هار و مهار- چاه ژرف و عميق و در حال ريزش و ويرانى.
انهار فلان- او از بلندى به پائين افتاد.
رجل- هار و هائر- مردى كه در كارش سست و ضعيف است كه بهمان چاه سست ديوار تشبيه شده است.
تهور الليل- تاريكى شب فزونى گرفت.
تهور الشتاء- زمستان بيشترش گذشت كه- تهير- هم گفته شده كه غلط است و يأتى است.
در معنى به- هلم- يعنى بيا نزديك است كه- هيت لك- هم خوانده شده يعنى آماده ام- هيت به و تهيت- اينست كه بگوئى- هيت لك- در قرآن وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ- يوسف/ 23 مربوط به سخن زليخا همسر عزيز مصر است.
هات هاتها و هاتوا- در مفرد و تثنيه و جمع خداى تعالى فرمود:
قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ- البقره/ 111 يعنى دليل خود را بياوريد و بيان كنيد.
فراء ميگويد (1) در زبان عربى- هاتيت- نيست و دانشمندان آگاه در
صاحب كتاب (معانى القرآن) كه همه مفسرين از آن كتاب مطالبى را آورده اند هر چند تمام سوره ها و تمام لغات غريب را تفسير نكرده اما در نوع خود بسيار مفيد است (در سه مجلد چاپ شده)
زبانشان جارى شده- لا تهات- هم گفته نشده.
خليل بن احمد ميگويد- مهاتاة و هتاء- مصدر- هات- است.
هيهات كلمه ايست كه براى دور بودن چيزى بكار ميرود، هيهات و هيهاتا- هر دو صحيح است خداى عز و جل فرمود:
هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ- المؤمنون/ 36 (1) زجّاج ميگويد يعنى- دور باد ديگران گفته اند- زجّاج غلط كرده و غلط گفته، تقدير اين واژه در آيه فوق- بعد الامر- است يعنى كار و وعده اى كه بخاطر آن وعده داد شده ايد دور است، هيهات با كسره حرف (ى) جمع- هيهات با فتحه حرف (ى) است.
هاج البقل يهيج- آن باقلا زرد و خوب شد.
ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا- الحديد/ 20 يعنى سپس ميرسد و تو او را زرد مى بينى، اهيجت الارض- در زمين گياه روئيد، هاج الدم- خون جارى شد، هاج الفحل- آن حيوان ماده براى محل آماده شد، هيجت الحرب و الشر- جنگ و بدى بالا گرفت، هيجاء- جنگ و ميدان جنگ.
سخن مترفين و خوش گذرانان به مؤمنين است كه ميگويند آن وعده ها در باره آينده هيهات اگر درست باشد.
ميگويند- رجل هائم- مردى كه سخت تشنه است. هام على وجهه- رفت جمعش هيم است در آيه:
فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ- الواقعه/ 55 مثل تشنگان سير و پر نوشيدند، (هيام)- نوعى بيمارى است كه از تشنگى زياد بوجود ميآيد، و براى هر تشنه گاهى آنرا مثل ميزنند، در آيه فرمود:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ- الشعراء/ 225 يعنى در هر سخن و كلامى، در مداحى زياده روى و غلو ميكنند يا پر كوئى و ساير انواع شعر- الهائم على وجهه- مرد مخالف كه به سرعت قصدش را انجام ميدهد، هام- در زمين بخاطر عطش و عشق حركت كرد، هيم- شتر تشنه و زمينى كه خاكش و سنگ هايش آب را در خود مى بلعد. هيام- ريگستان خشك و داغ گوئى كه تشنه است.
هوان دو وجه دارد:
1- فروتنى و خود را بزرگ ندانستن كه ستايش ميشود خداى تعالى فرمود:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً- الفرقان/ 63 آنانكه با تكبر در زمين راه نميروند بلكه متواضعانه راه ميروند، مثل معنى حديثى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله روايت شده است كه «المؤمن هين لين» مؤمن متواضع و نرم خوست.
2- اگر اين صفت يعنى- هون و فروتنى باعث زبونى و سبكى و خوارى شود ناپسند و مذموم است آيات:
فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ- الانعام/ 93 و فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ- فصلت/ 17 و وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ- البقره/ 90 و وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ- آل عمران/ 178 و فَأُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ- الحج/ 57 وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ- الحج/ 18 (هان الامر)- آن كار سبك شد. آيه:
عَلَيَّ هَيِّنٌ- مريم/ 9 و وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ- الروم/ 27 و وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً- النور/ 15 هاؤون بر وزن فاعول هم بهمين معنى است- هاون گفته نميشود زيرا وزن فاعل در اين زبان نيست.
تمايل نفس انسان به شهوت و به كسانى كه به شهوت منحرف ميشوند گفته ميشود، زيرا صاحبش را در دنيا به رنج و مصيبت و در آخرت به جهنم ميرساند و از راه صحيح او را متمايل به عذاب ميسازد.
(هوى)- افتادن و سقوط از بالا به پائين است، فرمود:
فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ- القارعة/ 9
دوزخ جايگاه اوست كه گفته شد از عبارت- هوت امه- يعنى مادرش به عزايش نشست گرفته شده، هاوية- همان آتش دوزخ است.
وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- ابراهيم/ 43 يعنى دلهاشان خاليست، مثل آيه:
وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً- القصص/ 10 دل مادر موسى از سرنوشت طفلش آسوده شد، خداى تعالى كسانى را كه پيروى هواى نفس خود دارند سرزنش فرموده:
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ- الفرقان/ 43 و لا تَتَّبِعِ الْهَوى- النساء/ 135 و وَ اتَّبَعَ هَواهُ- الكهف/ 28 در آيه لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ- البقره/ 120 با لفظ جمع آمده است (اهواء) هشداريست بر اينكه مخالفين پيامبر و اسلام هر كدام هوى و هوسى جداگانه دارند كه پيوسته و پايان ناپذير است پس پيروى آنها پايانش گمراهى و سرگردانى است فرمود:
وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ- الجاثيه/ 18 از نادانها پيروى مكن.
كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ- الانعام/ 71 مثل كسى كه شيطان او را فريفته و سرگردان كرده است و او را پيرو هوى و هوس ساخته.
وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا- المائده/ 77
از مردميكه گمراهند پيروى مكنيد.
قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ- الانعام/ 56 و وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ- و وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ- القصص/ 50 چه كسى گمراه تر از آن است كه بجاى پيروى و از هدايت خدا هوسها را دنبال ميكند هست!؟
هوى- رفتن به پائين و سقوط اما هوى- رفتن به ارتفاع و بلندى. شاعر گويد: يهوى محارمها هوى الاجدل- محارم او مانند باز شكارى كه بسرعت پائين ميآيد در هوسها غوطه ورند.
آنچه كه در ميان زمين و آسمان هست كه آيه وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- ابراهيم/ 43 بهمين معنى حمل شده است زيرا دل مادر موسى كه فارغ شد گوئى كه مثل هوا خالى شد. يتهاوون فى الهواء- در كار يكديگر هستند- اهواء- او را در هوا بلند كرد و ساقط كرد.
وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى- النجم/ 53.
هيات- حالتى است كه هر چيزى بر آن قرار دارد چه محسوس باشد و چه معقول و درك شدنى، اما اين واژه در امور محسوس بيشتر بكار رفته است خداى تعالى فرمود:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ- آل عمران/ 49
(مهاياه)- چيزيست كه مردم تهيه و فراهم ميكند و بر اساس گمان خويش راضى و خشنود ميشوند، در آيه:
وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً- الكهف/ 10 و وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً- الكهف/ 16 هياك ان تفعل كذا- يعنى بر حذر باش كه آن كار را انجام دهى.
ها- براى هشدار دادن و آگاه نمودن بكار ميرود (اسم اشاره) مثل- هذا و هذه- كه با حرف ذا و ذه تركيب شده است بطوريكه بصورت حرفى از آنها در آمده است در آيه:
ها أَنْتُمْ- محمد/ 38 كه استفهام است خداى تعالى فرمود:
ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ- آل عمران/ 66 كه حرف- ها- با اولاء تركيب شده است.
ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ- آل عمران/ 119 و هؤُلاءِ جادَلْتُمْ
هاءموا و هاءما و هاؤم- از همين حرف تركيب شده. در- هاك- حرف- ك- بصورت مؤنث و جمع و تثنيه هم بكار ميرود كه گفته اند- اسم فعل- هستند مثل خاف يخاف- هانى يهاني مثل نادى ينادى است- اهاء- هم بكار رفته.
)
يبس الشى ء ييبس، خشك شد- يابس النبات- گياه خشك شد، و اين در چيزى بكار ميرود كه رطوبت در آن بوده و سپس خشك شده است- يبس- جائيكه آب در آنجا دارد. خدا فرمود:
فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً- طه/ 77 ايبسان- از ساق پا تا قوزك پا كه گوشت آن ناچيز و كم است.
يتم- جدا شدن كودك از پدر (يتيم شدن) كه قبل از سن بلوغ است و براى ساير حيوانات در مردن مادر آنها بكار ميرود (بى مادر شدن) خداى تعالى فرمود: أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى- الضحى/ 6 و وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً- الانسان/ 8 جمعش يتامى است.
و وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ- النساء/ 2 و إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى- النساء/ 10 و وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى- البقره/ 22 به هر چيزى هم كه منفرد و تك باشد- يتيم- گويند مثل- درة يتيمة- مرواريد بى نظير كه از اصلش و مادّه اصلش جدا شده- بيت يتيم- هم بهمان
شباهت گفته شده، خانه منفرد و جدا از ساير خانه ها.
عضو مخصوص بدن اصلش- يدى- است زيرا جمعش- ايد و يدى- است.
وزن افعل- در جمع- فعل بيشتر بكار ميرود مثل- افلس و اكلب- جمع فلس و كلب- يدى مثل عبيد است كه گاهى مانند أزمن و اجبل جمع بسته ميشود.
در آيه إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ- المائده/ 11.
ميخواستند بشما دست درازى كنند و ستم كنند، خداوند دستشان را از شما باز داشت.
أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها- الاعراف/ 195 آيا دستان ستم پيشه اى دارند؟ يديان- هم بكار ميرود چون اصلش- يدى- است فعلش- يديته- است يعنى به دستش زدم، اين واژه بطور استعاره براى نعمت- بكار ميرود- يديت اليه- باو نعمت دادم كه به. اياد- جمع بسته ميشود شاعر گفته است:
بان له عندى يدى و انعما- بخشش و نعمت هائى در حق من دارد. براى مالك بودن و در اختيار داشتن هم معنى ميشود مثل- هذا فى يد فلان يعنى در اختيار و مالكيت اوست.
إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ- البقره/ 237 يا ببخشند يا كسى كه پيمان نكاح در دست اوست بخشش كند و در گذرد، وقع فى يدى عدل- در دستان عادلانى قرار دارد گاهى- يد- بمعنى قدرت و
نيروست- لفلان يد على كذا- او بر آن كار تواناست، ما لى بكذا يد- ما لى به يدان- بر آن كار قدرت ندارم، شاعر ميگويد:
فاعمد لما تعلو فما لك بالذى لا تستطيع من الامور يدان
قصد بزرگى و كمال كن و به چيزى كه از آن كارها قدرتى ندارى سهمى هم ندارى و در اختيار تو نيست.
براى دهر و روزگار هم اين واژه تشبيه شده است- يد الدهر- دست روزگار و هم چنين براى باد.
بيد الشمال زمامها- زيرا باد شمال نيرو و قدرت دارد. انا يدك- من همراه و نيروى تو هستم.
وضع يده فى كذا- در آن كار آغازگر و شروع كننده شد، بطور مطلق- يد- بمعنى نعمت دادن است- (يد مغلوله)- عبارت از خوددارى است. آيه:
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ- المائده/ 64 يعنى خداوند پس از خلقت جهان ديگر در كار آن امساك و خوددارى دارد دست و قدرتشان بسته باد كه چنان ميگويند بلكه قدرت خدا فراگير و هميشگى است، نفضت يدى عن كذا- از آن دست كشيدم. خداى عز و جل فرمود:
إِذْ (أَيَّدْتُكَ) بِرُوحِ الْقُدُسِ- المائده/ 110 يعنى تو را با جبرئيل نيرو بخشيدم و بر دست فزونى گرفت.
فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ- البقره/ 79 نسبت دادن به دست هشداريست بر اينكه در آن اختلاف كرده اند مثل نسبت دادن سخن به دهان.
ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ- التوبه/ 30 كه نشانه اختلاف آنهاست.
أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها- الاعراف/ 195 و أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ- الصاد/ 45 اشاره به قوت و توانائى دست و چشم است و نيروئى كه در آنها موجودات.
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ- ص/ 17 داود عليه السّلام كه پيامبرى نيرومند بود يادآورى كن.
حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ- يعنى در برابر نعمتى كه در جايگاهشان در آن بهره مند هستند جزيه ميدهند در حاليكه كوچك و ضعيفند. عبارت- عن يد- از نظر اعراب حال است يعنى اعتراف دارند كه نيروى شما از آنها برتر و بيشتر است و ملزم به آن هستند، چون قرارداد دارند. (فلان يد فلان)- او سرپرست و دوست و ياور اوست. اولياء خدا را هم- ايدى اللّه گويند و بر اين معنى خداى فرمود:
إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ 10/ الفتح.
پس يد پيامبر يد خداى عز و جل است تائيد اين مطلب روايتى است كه نقل شده «لا يزال العبد يتقرب الى بالنوافل حتى احببته فاذ احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و يده التى يبطش به». يعنى با خواندن نمازهاى مستحبى بنده- خداوند نزديك ميشود تا اينكه او را دوست ميدارد و در چنين حالاتى خداوند ميفرمايد من گوش و چشم و دست او هستم كه با آنها ميشنود مى بيند و در راه خدا مى ستيزد.
مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينا- يس/ 71 و لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ- ص/ 75 عبارت از سرپرستى او نسبت به خلق است با قدرتى كه جز او براى كسى ميسور نيست. با لفظ- يد- بيان شده تا معنى براى ما متصوّر شود زيرا دست بهترين عضويست كه كار با آن انجام ميشود و در ميان ما چنين است تا خصوصيت و ويژگى معنى قدرت او براى ما تصور شود نه اينكه تشبيهى باشد و گفته اند اين كار از سوى خداوند يعنى سرپرستى او نسبت به مخلوق با نعمت هائى است كه براى آنها معين فرموده.
حرف (ب) در بيدى در آيه آخر مثل حرف (ب) در عبارت (قطعته بالسكين) نيست يعنى آنرا با كارد تكه تكه كردم بلكه مانند حرف (ب) در عبارت- خرج بسيفه- است يعنى شمشيرش با او بود.
پس باين معنى است كه مخلوقات را آفريده و دو نعمت دنيا و آخرت كه اگر آنها را رعايت كنند سعادت بزرگى نصيبشان خواهد شد. اما آيه:
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ- الفتح/ 10 يعنى يارى و نعمت و قدرت او برتر است- رجل يدى و امرأة يدية- مرد و زن صنعتگر. آيه:
وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ- الاعراف/ 17 يعنى پشيمان شدند كه سقط و اسقط- هر دو درست است و همان افسوس خوردن است كه غالبا پشت دست را بدهان ميبرند. خداى تعالى فرمود:
فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما أَنْفَقَ فِيها- الكهف/ 42 و آيه فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ- ابراهيم/ 9
يعنى از اجراى امر حق و پذيرش آن خوددارى كرد.
ردّ يده فى فيه- يعنى خوددارى كرد و پاسخ نداد (دستش را در دهانش كرد).
ردّوا ايدى الانبياء فى افواههم- يعنى گفتند انگشتانتان را در دهانتان قرار دهيد و سكوت كنيد- ردوا نعم اللّه بافواههم- يعنى نعمت خداى را تكذيب كردند.
آسايش كه ضد عسر يعنى سختى است خداى تعالى فرمود:
يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ- البقره/ 185 و سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً- الطلاق/ 7 و سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً- الكهف/ 88 و فَالْجارِياتِ يُسْراً- الذاريات/ 3 (تيسر)- هم در همين معنى است اما- استيسر يعنى آسان شد. گفت:
فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- البقره/ 196 و فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ- المزمل/ 20 يعنى آنچه كه آسان است و فراهم ميشود از قرآن بخوانيد. ايسرت المرأة- و تيسر فى كذا يعنى آسان و فراهمش كرد.
خداى تعالى فرمود:
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ- القمر/ 13 و فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ- الدخان/ 58
(يسرى:) آسان.
فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى- الليل/ 7 براى سهولت قرآن را آسان و روان نازل كرديم.
فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى- الليل/ 10 در اينجا هر چند لفظ- تيسير بكار رفته ولى مانند لفظ بشارت در آيه زير است كه:
فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيمٍ- الجاثيه/ 8 (براى كسانى كه مؤمن نيستند سخت و مشكل- (يسير و ميسور) يعنى سهل و آسان، در آيه:
فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً- الاسراء/ 28 در هر چيز كم و آسان يسير بكار ميرود.
چنانكه دانستيم واژه- يسير- به دو معنى بكار رفته: 1- بمعنى آسان و سهل. 2- بمعنى سرزنش مثل واژه بشارت در عذاب، در معنى اول آيات:
يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً- إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ- الحج/ 70 در معنى دوم آيه وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً- الاحزاب/ 14 كه البته در رنگ و توقف آنها در آن حالت طولانى است امّا با واژه يسير بيان شده- (ميسره) و يسار- يعنى بى نيازى و دارائى فرمود:
فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ- البقره/ 28 وام داران را كه نميتوانند وامشان مهلت دهيد تا به بى نيازى و مال برسند.
تيسار- يعنى چپ در برابر- راست- كه با كسره (ى) هم خوانده شده.
ليسرات- گامهاى سبك و كوتاه- ميسر هم از يسر- گرفته شده.
آز و طمع نداشتن و نااميدى. يئس و استيئاس- مثل- تعجب و استعجب و سخر و استسخر است خداى تعالى فرمود:
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا- يوسف/ 80 و حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ- يوسف/ 110 و قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ- الممتحنه/ 13 و إِنَّهُ لَيَؤُسٌ كَفُورٌ- هود/ 9 و آيه أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا- الرعد/ 31 يعنى آيا ندانسته اند كه يأس و نااميدى در زبان آنها براى علم و دانستن هم بكار ميرود، مقصود اينست كه ميفرمايد نااميدى و يأس مؤمنين اقتضا دارد كه بعد از علم حاصل شود كه اين علم آن حالت را نفى و دور ميكند و آنها اميدوار ميشوند پس بايستى يأس آنها از روى علم حاصل شده باشد، ميگويد مگر نه اينست كه كافرين مأيوس ميشوند.
يقين از نتايج و صفات علم و دانش است كه از معرفت و درايت و ديگر معانى از اين قبيل برتر و بالاتر است. چنانكه ميگويند- علم اليقين- نه معرفة اليقين.
يقين همان آرامش يافتن فكر و فهم است بعد از اثبات حكم و استدلال هر چيزى- علم اليقين- عين اليقين و حق اليقين ميان اين سه عبارت تفاوتهائى است
كه در غير از اين كتاب نوشته شده. ايقن و استيقن هر دو يكيست خداى تعالى از قول كفار ميفرمايد گفتيد:
إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ- الجاثيه/ 32 و وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ- البقره/ 118 اما در آيه وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً- النساء/ 157 يعنى قتلى كه از روى يقين آنها انجام داده باشند نيست و گفته اند بلكه از روى گمان و وهم حكم كردند.
يم يعنى دريا در آيه:
فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ- القصص/ 7 يممت و تيممت- يعنى قصد آنرا داشتم.
فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً- المائده/ 6 با نيت و خاك پاك تيمم كنيد بقصد نماز.
تيممته برمحى- غير از ديگران من با نيزه قصد جنگ با او را داشتم.
يمام- پرنده كوچكى است (كبوتر چاهى).
يمامه: نام زنى است كه شهر يمامه هم بهمين اسم ناميده شده (1).
بنا بنوشته ياقوت و فيروز آبادى- يمامه شهرى است كه بيشتر بردگان در آنجا زندگى ميكردند و عبارت از نجد- تهامه- بحرين و عمان كه داراى نخلستانهاى زيادى است و زنى هم كه باين نام شهرت داشته كنيزكى چشم آبى بوده كه قافله ها و سواره ها را از مسافت بسيار ميديده و خبر ميداده.
يمين در اصل همان دست راست بدن است و در آيه:
وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ- الزمر/ 67 كه در باره خداوند توصيف شده مثل بكار بردن واژه- يد اللّه- است ويژگى آن در اينست كه آسمانها و زمين در قبضه قدرت اوست فرمود:
وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ- الزمر/ 67 كه تفسيرش بعدا خواهد آمده و آيه:
إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ- الصافات/ 28 يعنى از سوئى خواهد آمد كه حق است و ما را از آن برگردانديد. در آيه فرمود:
لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ- الحاقه/ 45 يعنى او را منع ميكنيم و از آن بر ميگردانيم، عبارت- اخذ بيمين- از معنى- خذ بيمين فلان- گرفته شده يعنى مانع او باش و دستش را از انجام آن كار بگير و اين تعبير- الاخذ باليمين- است. و گفته اند يعنى در بهترين حالات با بهترين عضو او را باز دارد در آيه:
وَ (أَصْحابُ الْيَمِينِ)- الواقعه/ 27 يعنى سعادتمندان كه صالحند و نيكوكار بر اين معنى همان سخن متعارف و همگانى مردم است كه يمين را به سعادت و تيمن و شمال را به شومى و بد يمنى تعبير ميكنند. در آيه فرمود:
وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ- الواقعه/ 90 و فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ- الواقعه/ 91 و شعر شاعر هم بهمين معنى حمل شده است ميگويد:
اذا ما راية رفعت لمجد تلقاها عرابة باليمين
همين كه پرچم شكوه و مجد و بزرگى برافراشته شد آنرا با بركت و خوش يمن تلقى ميكند- (يمين) كه به معنى سوگند هم تعبير شد. بخاطر اينست كه دو نفر هم پيمان در موقع عقد قرارداد از دست راست استفاده نموده و آنرا بلند ميكنند و بيكديگر ميفشارند.
أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ- القلم/ 39 آيا شما بر ما پيمان ابدى تا قيامت بسته ايد.
أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ- المائده/ 53 و لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ- البقره/ 225 و وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ- التوبه/ 12 يمين اللّه- كه با نام اللّه عز و جل اضافه شده براى زمانى است كه به خدا سوگند بخورند.
مولى اليمين- كسى است كه ميان تو و او معاهده هست.
اما گفتن- ملك يمينى- رساتر از عبارت- فى يدى- است. خداى فرمود:
مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ- النور/ 33 و سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و اله «الحجر الاسود يمين اللّه» حجر الاسود و دست سائيدن
به آن حكمى است از سوى خدا (1).
ينعت الثمرة- ميوه پخته شد و رسيد (از كالى به كسال خودش رسيد).
افعال آن- ينع- تنيع ينعا و ينعا و اينعت ايناعا و يانعة، مونعة- است.
به معنى روز معمولا بفاصله زمانى از طلوع خورشيد تا غروب و گاهى به مدت زمان هر چه طولانى باشد گفته ميشود.
فرمود إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ، وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ اضافه شدن يوم به اللّه بخاطر شرافت آن روزها است كه افاضه رحمت ميشود و قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ كه خلقت آن در دو روز نياز بتحقيق مفصلى دارد.
و گاهى كلمه يوم با اذ تركيب ميشود يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ كه گاهى معرب و مبنى است.
گفته اند معنى يا انسان و صحيح آن همان حروف الفبا مثل سائر كلمات در فواتح سور است.
حرف نداست كه براى دور بكار برده ميشود و در مورد اللّه بكار برده ميشود مثل يا اللّه هشدار است بر اينكه او از حضرت الهى دور است يعنى از يارى او.
اللهم اجعل هذا المقدار من الجهد و السعى منى و من السيد صاحب المكتبة المرتضويه ذخرا و تقبل منا و وفقنا للعمل به انه حميد مجيد و صلى اللّه عليه محمد و آل محمد.
)__________________________________________________
براى تجديد خاطره كار حضرت ابراهيم عليه السّلام كه بزرگ پيامبران و نخستين پيامبر بت شكن جهان است