ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن جلد 3

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‌سرشناسه : راغب اصفهاني، حسين بن محمد، - 502ق.، قرن ، .

عنوان قراردادي : المفردات في غريب القرآن .فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسين بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهاني؛ ترجمه و تحقيق همراه با تفسير لغوي و ادبي قرآن از غلامرضا خسروي حسيني.

مشخصات نشر : تهران: المكتبه المرتضويه لاحياء آثارالجعفريه ، 1383.

مشخصات ظاهري : 3ج.

شابك : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ريال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ريال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ريال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :

وضعيت فهرست نويسي : فاپا

يادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).

يادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).

يادداشت : عنوان ديگر: ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.

يادداشت : كتابنامه.

مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غين.-- ج.3. فاء- ياء.

عنوان ديگر : ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.

موضوع : قرآن -- مسائل لغوي

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها

موضوع : قرآن -- كشف الآيات

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسي

شناسه افزوده : خسروي حسيني، غلامرضا، مترجم

رده بندي كنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383

رده بندي ديويي : 297/13فا

شماره كتابشناسي ملي : م 83-31974

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنهاست پيكار مقدس قرآن اعجاز يا پيش گوئى آن اكنون كه با يارى خداى متعال و استقبال جامعه انقلابى اسلامى مان در راه مطالعه قرآن جلد اول اين كتاب گرانقدر و كم نظير تمام شده و جلد دوم و سوم براى چاپ آماده شده است. و بناچار در متن تاريخ و صفحات انديشه ها باقى خواهد ماند، روى سخن در اين جا نه تنها امت هاى اسلامى معاصر است بلكه مورد خطاب، تو خواننده عزيزى هستى كه دهها و صدها سال آينده يعنى بعد از سپرى شدن دوران زندگانى ما از نعمت حيات دنيائى بهره مند هستى و براى تحقيق در قرآن و واژه هاى قرآنى همانند هزاران پژوهشگر و همراه ديگر غواصان درياى كران ناپيداى كلام آسمانى قرآن ميخواهى كتاب حاضر را مورد مطالعه قرار دهى و در زمان تو، ز ما هر ذره خاك افتاده جائى، در آن حال بايد بدانى كه تو وارث گذشتگانى هستى كه امروز آنان براى ما افتخار آفرينان كشورهاى اسلامى بويژه ميهن اسلامى ايران ما هستند.

ممكن است تو در دوران سعادت و عدل مطلق يعنى حكومت جهانى مهدى باشى، و شايد هم همچون امروز ما لحظه لحظه عمرت را با مبارزه، فكرى، قلمى و عملى در راه رهائى انسانهاى محروم از چنگال اسارت با دشمنان بشريت بگذرانى بهر تقدير، برادر و خواهر آينده و امروز، نسل كنونى كشورمان امروز از فاصله اى بسيار دور براى تو پيامى دارد كه مركبش خون شهيدان و قلمش سر انگشتان رزمندگان و دست و بازوى جانبازان امت اسلامى ايران، و محتوايش

تاريخ سراسر اندوهبار و عزت آفرين قرآن است.

اين پيام بر سنگهاى قله شرافت و صفحات پهن دشت خوزستان و جنوب و غرب ايران در ميان آواى گلوله هاى دشمنان شرقى و غربى و مزدورانشان نوشته شده است.

پيامى است كه در هر سطرش آه و اشك عزيزانى پيداست كه با پرتاب موشك هاى روسى و امريكائى و فرانسوى و انگليسى و تمام كسانى كه از استقلال ملت ها وحشت دارند در زير آوارها مانده و با نداى اللَّه اكبر تو را مورد خطاب قرار مى دهند.

و من اكنون براى تو كه از تبار اين دلير مردان و شير زنان اسلامى خواهى بوده و به حق وارث شايسته زمين هستى و ان شاء اللّه از گنجينه هاى، شرافت، عزت، عظمت و سر بلندى و افتخار بهره مند ميشوى آن پيام را بازگو ميكنم:

پيام تاريخى راهيان پيكار مقدس امروز ايران به آيندگان و وارثان خويش

بنام خدائى آغاز ميكنيم كه درهم كوبنده كاخ ستمكاران و برهم زننده اراده هاى اهريمنان و شكننده تصميمات شيطانى شياطين انسان نماست.

معبودا، چگونه ميتوان شكر و سپاس بزرگترين نعمتت را كه به امت اسلامى ايران پس از انقلاب تاريخى او باو بخشيده اى بجاى آوريم، نعمت استقلال، نعمت بى اعتنا بودن به قدرتهاى چپاولگر جهانى، نعمت متكى بودن به تو و بس، نعمتى كه در لواى پرچم و پيام اللّه و قرآن و در برقرارى نظام حكومتى جمهورى اسلامى بدست آمده است. و بالاخره نعمت رهبرى امام و ولى فقيه.

إلها، تو خود ميدانى كه امت ما در طول دهها قرن حيات پرنشيب و فرازش پيوسته در زير تازيانه هاى ضحّاكان ماردوش در هر عصر و زمان و نيز در زير چنگالهاى خون ريز استعمارگران كه ادامه حياتشان با مكيدن خون و رمق

جامعه ها و تمام امت هاى ديگر بويژه امت هاى اسلامى امكان پذير است دست و پا ميزد.

اما با تمام اين فجايع خونبار تاريخى كه بر امت اسلامى رسيد. امت ما كه پرچمدار اسلام حسينى و به ذلت كشاندن يزيديان و راهشان است كه آن چنان مردمى حق پرست و شرافتمندند كه در طول دهها قرن حيات اجتماعى و سياسى شان هرگز اجازه ندادند طاغوت هاى زمان در اين مكتب و در اين جامعه خدايشان شوند، و مردم فرعونشان خوانند، هر چند كه دريوزه گراني گهگاه با مديحه سرائى شان چنان هوسهائى داشته اند.

معبودا، چگونه سپاست گوئيم كه بعد از درگذشت پيامبر عزيز اسلام صلّى اللّه عليه و آله در طول چهارده قرن، رهبرانى داشته ايم كه جز به قرآن و اسوه هاى به حق و راستين آن براى رهائى امت اسلام از زير بار ظلم و ستم به چيز ديگرى نيانديشيده اند.

و تو اى ياور مؤمنين و نيكوكاران، هميشه آنها را تائيد نموده اى تا بالاخره در سر آغاز قرن پانزدهم هجرى و در پايان آن دوران سراسر تبهكارى و سياه روزى و سقوط حكومت هاى غير الهى در اين زمان، امت ما با همان نعمت رهبرى الهى آنچنان انقلابى و خيزشى ايجاد نمود كه براى نخستين بار در تاريخش شهرهاى اسلامى خود را كه با توطئه ابرقدرتها و براى تضعيف انقلاب ما غافلگيرانه اشغال شده بود دليرانه و بدون حمايت شرق و غرب از چنگال خون ريز و ويرانگر متجاوزين عراقى آزاد ساخت.

تو اى برادر و خواننده اى كه در آينده و آينده هاى دور و نزديك اين كتاب كم نظير قرآنى را ميخوانى، قطعا از تاريخ اسلام و ايران و گذشته امت ما كم و بيش آگاهى و ميدانى كه كشور پهناور اسلامى ايران در اثر بى كفايتى ها، خيانت ها، خودكامگى ها، ميخوارگى ها، عياشى ها و ميهن فروشى هاى حكومت هاى

غير دينى و غير الهى در گذشته چگونه با قراردادهاى ننگين پيوسته تجزيه شده و هر بخشى از مرزهاى ايران با دهها شهر و هزاران فرسنگ از مراكز تمدن شكوفا و درخشان اسلامى ما در حلقوم دشمنان مان قرار گرفته است و آن مدعيان دروغين وطن خواهى و سلاطين مستبد و اريستوكرات نه تنها نتوانستند شهرهاى ايران را از دشمنان مان باز پس گيرند بلكه با عهدنامه هاى شرم آور داغ ننگى بر جبين تاريخ حيات خود زدند.

ظالم برفت و قاعده زشت از او بماند عادل بماند و نام نكو اختيار كرد

اما در انقلاب اسلامى ايران امروز ما، حماسه هاى جاودانه با شعارهاى قرآنى مانند- اللّه اكبر- نصر من اللّه و فتح قريب- در پناه حكومتى الهى و با روحيه شهادت طلبى و ايثار و گذشت، انديشه هاى استقلال طلبى، آزادى اسلامى، كفر و ظلم ستيزى، خودكفائى و بت شكنى آنچنان اوج گرفته است كه كشورمان در اين پيكار الهى و مقدس با قدرتى اعجاز آميز و بدون اتكاء به ديگر قدرتهاى مادى، خاك ميهن اسلامى مان را براى اولين بار در تاريخ مان از لوث و پليدى دشمنان جنايت كارى كه ميخوارگى و شهوات را وسيله تحريك و انگيزه هجوم و جنگ با ما قرار ميدهند بگونه اى پاك نموده و باز پس گرفته است كه اسيران شان در پناه عطوفت اسلامى امت ما در خواندن سرودهاى اسلامى با رزمندگان و ملت ما هم آوا ميشوند، اشعار انقلابى اسلامى ميسرايند و با قدرتى كه از انقلاب اسلامى كسب نموده اند بانگ برميدارند. كه لا شرقية، لا غربية، جمهوريه اسلاميه.

اما اسيران اندك ما در دست دشمنان اسلام با شهامتى معجز آسا و تحسين برانگيز همان سخنى را ميگويند كه در اين جا ميگفتند، و همان احساس مقدس الهى را دارند كه در كشورمان داشته اند و در پاسخ خبرنگار بى حجاب خارجى و در ميان سر نيزه دشمنان ميگويند پاسخت نميدهيم تا حجابت را رعايت كنى.

برادرم، چنانكه قدرتمندان سود پرست، و خونريز جهانى اظهار داشته اند انقلاب اسلامى ايران لرزه سهمگينى بر پيكرشان رسانده است، شب و روز در صدد ايجاد توطئه هاى اقتصادى، سياسى، اجتماعى و عقيدتى در ميان مردم ما هستند ولى چون قرآن پيشاروى امت ما است و او وعده داده است كه:

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ.

و چون مردم ما به حق و راستى تحول بنيادين و درونى يافته اند تائيد خدائى هم همواره ياور آنها است كه به پيامبرش فرمود:

هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ.

و امروز اين يارى خدا همچون اعجازى بر رگ تجلى يافته است و در حديثى هم از پيامبر آمده است كه:

يورثهم اللّه مشارق الارض و مغاربها (1).

صدور انقلاب اسلامى و نفوذ آن چنانكه امروز هم آثارش در شرق و غرب عالم پيدا است امرى است خدائى و حتمى و اين است معنى پيكار مقدس و الهى كه بگفته رهبر انقلاب- خون بر شمشير پيروز شده است. چنانكه خون حسين عليه السّلام و يارانش بنيان استوار حكومت يزيد را بدست پسرش معاوية بن يزيد كه چند روزى در حضور حضرت سجاد بود و نفوذ و قدرت روحى امام در او مؤثر شد حكومت بنى اميه واژگون شد، لذا مى بينيم امروز رزمندگان شجاع ما (هيهات منا الذله) را كه نداى حسين بن على عليهما السّلام است سر ميدهند، آيا چنين كشورى و چنين مكتبى سزاوار واژه بزرگى و عظمت و شكوه نيست؟


تمام اين حديث شريف و مآخذ معتبر بسيار كهن آن در ذيل واژه- عصب- بيان شده.

اگر امت سلحشور و بپا خاسته امروز ايران اسلامى را امتى بزرگ و ميهن اسلامى مان را كشورى بزرگ بناميم، بحق شايسته چنين صفتى است اما به بينيم چرا چنين است و ويژگى هاى بزرگى يك قوم و كشور در چيست؟

به بينيم نويسنده زبر دست و ارجمند لبنانى- جبران خليل جبران- شهر بزرگ و مردان بزرگ را چگونه معرفى ميكند.

(المدينة العظمى- شهر بزرگ، از مناجات ارواح) «در حيات انسانها براى سعادت و عذاب نقطه پايانى نيست، زيرا حدّ آغازين آنها زايش و پيدايش انسان در گهواره و مرحله ديگرشان كه خود آغازى ديگر است فرسايش و گواراست و آنهم نقطه رسيدن به مرحله اى ديگر است.

انسان در ميان اين آغاز و فرجام همواره گروه بى شمارى از مردم را برتر از خود و گروهى ديگر را پائين تر از خود مى يابد و هر چه از درجات رستگارى و پيروزى فراتر ميرود صدائى از دور ميشنود كه او را به مرحله اى بالاتر فرا ميخواند.

همانطور كه براى انسانها چنين درجات و حالاتى هست، شهرها نيز چنيند، چنانكه براى شهر قاهره شايسته نيست كه بر دمشق ببالد و خود را بزرگ بداند، دمشق هم نسبت به بيروت نبايستى گردنفرازى كند كه مثلا مزايا و حسنات شهر بزرگ (مانند خيابان و جمعيت و مظاهر تمدن) در آن يكى بيشتر و در ديگرى كمتر است.

ميدانيد كدام شهر بزرگ است؟ شهرى كه بيگانگان نتوانند در شئون آن دخالت نمايند، و بر آن تسلط يافته و سلطه گرى كنند.

آنگاه است كه هر انسانى در چنين شهرى الگو و اسوه اى از حرّيت و برادرى است و اين شهر همان است كه فرزندان امتش در مدارسش قبل از

هر علمى و دانشى درس استقلال و عزت نفس ميآموزند و تعليم ميگيرند، در چنين شهرى با قطع دست و دخالت بيگانگان، صداقت و راستى امرى مقدس و اخلاص و پاكى همانند رازى از رازهاى الهى شايسته احترام است.

به گروهى گفتند چه كسى سيد و آقا و رهبر شماست؟ گفتند فلانى، پرسيدند به چه چيز بر شما سيادت و رهبرى دارد؟ گفتند ما به علم و دانش او نيازمنديم و او از دنياپرستى بى نياز.

رهبرى به امت خود گفت، بدانيد كه من بر شما سيادت نكردم مگر اينكه براى شما خدمتگزارى بودم، بطوريكه به نيازمندانتان فزونى دادم و از نادانهاتان درگذشتم، حريم ناموستان را حفظ كردم و از مستمندان و زيانبارانتان دفاع نمودم بنابراين هر كس همچو من عمل كند او همانند من است، و اگر برتر و بالاتر عمل كرد از من برتر و آنكه پائين تر و كمتر عمل كرد پائين تر است.

برادرم، آيا تو در ميان متمدنين جهان كسى را مى بينى كه تمام اين خصلت هاى شريف در او جمع باشد؟

بنابراين آيا سزاوار نيست شهرى و كشورى كه اوصافش را بيان خواهم كرد به داشتن چنان رهبرى و اميرى بر ساير شهرها و امت ها افتخار كند؟

و براستى در ميان عرب چه كسى از او بزرگتر است؟ ميدانى او كيست؟

روزى ابن عباس بر على بن أبي طالب عليه السلام در خارج شهر كوفه وارد شد و او كفش خويش ميدوخت، از ابن عباس پرسيد ارزش اين كفش چقدر است؟ ابن عباس پاسخ داد قيمتى ندارد.

آنگاه على عليه السلام گفت: اين كفش بى مقدار نزد من عزيزتر است از حكومت بر شما مگر اينكه حقى را برپا دارم و باطلى را دفع كنم.

پس شهر بزرگ شهرى است كه مثل چنين رهبران و مردانى بزرگ و شايسته و صالح در آنجا بسيار باشد (صفحه 52 از كتب مناجات ارواح).

برادر و خواهر آينده ام در ايران اسلامى امروز ما هر كدام از ايثارگران و قهرمانان مبارزه حق عليه باطل و ستم بگفته رهبر انقلاب خود در ميان امت رهبرى هستند.

ميليونها انسان در راه انجام سخن پيشواى بزرگان جهان على عليه السّلام در صدد برپاداشتن حق و راندن باطلند پرچم- اللّه- بر دوش دارند و محرومين و مستضعفين جهان را ندا ميدهند كه برخيزيد و نام حق را جاودانه كنيد.

اكنون در پايان پيام براى اينكه به تمام ابعاد انقلاب اسلامى ايران كه امت ما در متن آن قرار دارد آشنا شوى و نكند كه دشمنان انقلاب آنرا تحريف كنند.

برايت فهرست وار مينويسيم:

انقلاب اسلامى بى نظير ايران در تاريخ بشريت:

ميراث گذشته اش- ويرانه هاى دهها قرن ستمگرى جباران است.

بنيانش و زير بنايش- فرهنگ غنى و پربار اسلام بر پايه قرآن.

آغازش- رسما از بعثت ابراهيم با بت پرستان تا مبارزات على عليه السّلام با كاخ سبز نشينان ستمگر دمشق (1) و از قيام حسين عليه السّلام عليه يزيد تا تاريخ معاصر يعنى پانزدهم


احمد ابن اسحاق يعقوبى مورخ مشهور در كتاب مشاكلة الناس لزمانهم- مينويسد و كان معاوية ابى سفيان، فبنى القصور و شيد الدور، و على الستور اتخذ الحرس، و اتخذ الشرطه ...

يعنى معاويه كاخها و خانه هاى مجلل و مرتفع بنا كرد، نگهبانان و پرده داران برگزيد مقصوره ها براى خود در مساجد ساخت، بر مركب هاى راهوار زين افزار سوار شد و جامه هاى حرير رنگين ميپوشيد، املاك و خالصه جات زيادى براى خود تهيه كرد، در يمن و مصر و اسكندريه ورها برايش پارچه هاى مخصوص قيمتى

خرداد و بيست و هفتم بهمين 1357 و تمام لحظات قيام ها و جوشش خون شهداى خداپرست.

رهبرش- قرآن، حديث، ولايت فقيه كه كارنامه حياتش، صيانت نفس، پرستش غير خدا، حفاظت و نگاهبانى از دين، اطاعت از مولا و مخالفت با هواهاى نفسانى است.

يارانش- زجر ديدگان و پارسايان سازش ناپذير جهان، حاميانش- تمام اقشار امت از روستائيان، كارگران، دانشگاهيان پيشه وران كارگزاران اجرائى كشور بغير از اندك نفراتى بى درد و بى تفاوت.

مبارزانش- ميليونها جوان پرشور انقلابى و تمام نيروهاى نظامى خداجوى و حق طلب.

شعارش- بانگ اللّه اكبر كه بر پرچم جمهورى اسلامى مزين شده و همواره برافراشته است.

هدفش- اجراى احكام قرآن- ايجاد حكومت اسلامى، خودكفائى، عدم وابستگى و نه، گفتن به سلطه بيگانگان و خدا ستيزان.

خط سيرش- مبارزه با ظلم و جهل و فساد، و صدور و نفوذ انقلاب اسلامى در جهان براى حمايت از محرومان و ستمديدگان عالم.


• ميبافتند خاندان و فرزندان و كارگزارانش نيز همگى شيوه او را دنبال كردند و مثل او عمل نمودند.

عمرو عاص كاخى در مصر بنا كرد روستاها و آباديهائى بخود اختصاص داد در يكى از املاكش كه در طائف بود و وهط ناميده ميشد يك ميليون نهال مو كاشت درآمد ساليانه او ده ميليون درهم بود و غير از اينها سيصد هزار دينار طلا در مرگش از او بجا ماند (مشاكله الناس لزمانهم ص 23 از يعقوبى).

قدرتش- تائيد خدائى، سلاح ايمان، سلاح نظامى، وحدت در ميان امت و پشتيبانى تمام مردم انقلابى اسلامى ايران و جهان.

دشمنانش- جهانخواران تاريخ، ابرقدرت ها و حكومت هاى وابسته و سر سپرده به آنان- مترفين و خوشگذرانان، زر اندوزان و دنياپرستان مادى، قشريون و ليبرالها يعنى طرفداران بى بند و بارى و خودكامگى و تمام پيروان مكاتب الحادى.

شهيدانش- پاكترين شخصيت هاى روحانى و دهها هزار شوريده سران جانباز و عشاق سر باخته راه خداى.

آثارش- لرزشى است كه بر اندام دشمنان خدا و بشريت و بر پايه هاى كاخ سپيد و سرخ و زرد و سياه انداخته است و وجود دهها نهاد انقلابى، و ميليونها رزمنده خدا پرست، و آبادانى ويرانيها و روستاها.

حاميان جهانيش- تمام دردمندان قاره هاى آسيا و افريقا و امريكا و اروپا و متفكرين حق طلب.

جلوه اش- در تظاهرات پرشكوه و از شماره بيرون ايام اللّه، نمازهاى ميليونى جمعه ها كه شكوهمندترين تجليات توحيد و پرستش خداست در ايران و ساير كشورها.

برنامه اش- زمينه سازى حكومت قسط و عدل جهان گستر حضرت مهدى عليه السّلام و فرياد رسى فرياد خواهان تاريخ و پاسخ به نداى حسين ابن على عليه السّلام كه در آن صحراى سوزان و جنگ نابرابر فرمود، هل من ناصر ينصرنى، و هيهات منّا الذله.

برادرم اميد است توانسته باشم واقعيات و حقايقى از آنچه كه در كشور اسلامى عزيزمان ميگذرد برايت ترسيم كرده باشم- تو خود حديث مفصل بخوان از اين

مجمل (پايان پيام).

تاثير آيات قرآنى در انديشه شعراى افريقائى و انقلاباتشان

يكى از تأثيرات شگرف و اعجاز آفرين تاريخى سياسى قرآن اينست كه آياتش پيوسته الهام بخش ستم ستيزان و بسيج كننده افكار انسانهاى متفكر از شاعران و نويسندگان و امت هاى در بند و اسير بسوى آزادگى، استقلال و نهراسيدن از موانع و مشكلات است.

قرنهاست كه مردم افريقا در نظر استعمارگران و مستكبرين و برده داران، انسانهائى خلقتا عقب مانده بشمار ميآمدند، تا اينكه پس از دو جنگ جهانى و الغاى قانون بردگى هر چند بصورت ظاهر اما گامى بود به بيش براى باز يافتن شخصيت تحقير شده سياهان كه مردانى مبارز و آزاده از متن همان مردم محروم و مسلمان آفريقا بپاخاستند و ياد دوران طلائى حكومت هاى اسلامى گذشته و ياد تصرف كشورهائى همچون اسپانيا و فرانسه را براى همنوعان مسلمان خويش تجديد نمودند (1).

هر چند استعمار نوين فرهنگى و اسارت بار ابرقدرت هاى شرق و غرب نگذاشت آن خيزش ها و انقلابات، چهره اسلامى خود را حفظ كنند: و اين دو حريف با كودتاهاى پى در پى و سركوب نهضت هاى اسلامى آزادى بخش، امت ها را مجددا در بند اسارت زور و فرهنگ صادراتى خود درآورده اما رزمنده مسلمان سياه كه در دلش نورى سپيد و تابان از آيات الهى قرآن فروزش دارد، كم و بيش توانسته است بر اين اختاپوس ها و برده داران جديد هم فايق آيد، چنانكه مى بينم بعد از ظهور انقلاب اسلامى در ايران روحى تازه در كالبد آنان دميده شده و با اعزام


در كتاب غروب آفتاب در اندلس- هم عظمت و هم خيانت حكام غرب آلوده و فريب خورده حكومت ها و ملل افريقائى بخوبى ترسيم شده است.

نمايندگان سياسى و دينى بخصوص در كنگره ائمه جماعات و جمعه چنانكه شاهديم با تمام وجود در آرزوى رهائى از قيد و زنجير دشمنان بشريت و برافراشتن پرچم اسلام و اللّه هستند، تا شعار نه شرقى نه غربى جمهورى اسلامى- را جامه عمل بپوشانند.

يكى از مردان دانشمند و مبارزين تونسى بنام ابو القاسم شابى در حماسه اى زيبا و سحر انگيز انسانها را به مفهوم شكوهمند:

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ.

با مثالهاى زيبا توجه ميدهد ميگويد:

اذا الشّعب يوما اراد الحياة فلا بدّ أن يستجيب القدر (1)


زمانى كه مردمى و امتى خواستند شرافتمندانه زندگى كنند، دست تقدير و فرمان الهى نيز با آنها هماهنگى خواهد كرد، شب تاريك ستم و زبونى بر آنها روشن و زنجيرهاى اسارت و خوارى از دست و پايشان گسسته ميشود، و كسانى كه شور و شوق حيات و عزت همدوششان نشود، در فضاى زندگى نابود و پراكنده ميشوند، اين الهامات و حقايق را آفرينش بمن گفت و روح گسترده در جهان آنرا برايم بازگو كرد، از صداى وزش باد از دره هاى ژرف كهساران و بر فراز قله ها و نسيم زير درختان شنيدم، زمانى كه بسوى هدفى متعالى روان شدم، لباس آرزو پوشيدم و ترس و زبونى را رها كردم از دره ها و كوهستانهاى سهمگين نترسيدم و از لهيب شعله هاى فروزان آتش نهراسيدم و كسانى كه صعود و بالا رفتن از قله شرافت را دوست ندارند براى هميشه در حفره هاى ذلت و خوارى زندگى خواهند كرد.

پس از شنيدن و الهام از حركت تند بادها در آفرينش، خون و شور جوانى در دل و نور و روح حيات در سينه ام زبانه كشيد و بانگ برداشت، كوشيدم به نداى نسيم حيات بخش جهان و تند بادها گوش فرا دهم، و بانگ رعد و آواى

و لابدّ للّيل ان ينجلى و لا بدّ للقيد ان ينكسر

و من لم يعانقه شوق الحياة تبخّر فى جوّها و اندثر

كذلك قالت لي الكائنات و حدّثنى روحها المستتر

و دمدمت الريح بين الفجاج و فوق الجبال و تحت الشّجر

اذا ما طمحت الى غاية لبست المنى و خلعت الحذر

و لم اتخوف و عور الشّعاب و لاكبة اللّهّب المستعر و من لا يحبّ صعود الجبال

يعش ابد الدهر بين الحفر فعجت بقلبى دماء الشّباب

وضحت بصدرى رياح اخر و اطرقت اصغى لعصف الرياح

و قصف الرعود و وقع المطر و قالت لى الارض لما تسالت يا

امّ هل تكرهين البشر أبارك فى الناس اهل الطّموح

و من يستلذ ركوب الخطر و العن من لا يماشى الزمان

و يقنع بالعيش عيش الحجر


منظم ريزش بارانها را بشنوم همين كه زمين از باد و باران حيات مجدد يافت، پرسيدم، اى مادر موجودات آيا تو از فرزندت كه انسان است بيزارى؟ پاسخم داد، من در ميان مردم به كسانى كه اهل بزرگوارى و گردنفرازى و عزتند و از رو برو شدن با خطرات در راه جاودانگى لذت ميبرند شادم و تبريك ميگويم، من به كسانى كه روح زمان را درك نمى كنند و با آن هم آوائى ندارند نفرين ميفرستم زيرا آنها از زندگى و حيات به گذرانى و زندگانى جمادى سنگ گونه و بى احساس قناعت ميكنند، اين كائنات است كه زنده است و حيات را دوست دارد و زنده هاى مردار گونه و مرده دلان بى احساس را تحقير و نابود ميكنند مگر نه اينست كه افق ها و كرانه هاى با عظمت جهان لاشه هاى مرده پرندگان را در خود نگه نميدارد و زنبوران عسل هرگز گلهاى پژمرده را نمى بويند و نمى مكند، اگر دل مهربان مادريم نبود از مردگان حفره هاى زمين ميگريختم.

زبونى و خوارى بر كسانى باد كه شوق حيات با عزت آنها را فرا نميگيرد و از نفرين بر گمنامان و معدومين و بدنامان نكبت بار عبرت نميگيرند.

هو الكون حى يحب الحياة و يحتقر الميّت المندثر

فلا الافق يحضن ميت الطيور و لا النحل يلشم ميت الزهر

و لو لا امومة قلبى الرووم لفرت عن الميت تلك الحفر

فويل لمن لم تشقه الحياة و من لعنة العدم المنتصر»

اعجاز قرآن و پيش گوئيهاى آن

راغب رحمه اللّه در مقدمه و متن مفردات از كتابى كه شامل فوائد قرآن بوده نام ميبرد كه متأسفانه از بين رفته است و تا كنون بدست نيامده، ميگويد در آنجا گفته ام:

«قرآن ثمره و بهره تمام كتابهاى آسمانى قبل از اسلام را شامل است و از معجزه اين كتاب اينست كه با كوچكى حجم متضمن معانى بسيارى است بطوريكه تمام وسايل نگارش بشر از اداى حق آن معانى برنخواهد آمد».

و در كتاب- (الذريعه الى مكارم الشريعه) قرآن را به نورى كه همچون ماه و خورشيد شرق و غرب عالم را روشن ميكند تشبيه مينمايد كه انديشه هاى پاك و دلهاى ناآلوده و دست هاى منزه ميتواند از آن بهرمند شود. قبل از راغب يعنى پس از وفات پيامبر عزيز اسلام صلّى اللّه عليه و آله كه با آيه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...

بپايان رسيدن و كامل شدن قرآن به بشريت اعلام شد دانشمندانى در سوره سوره، و آيه آيه و واژه به واژه قرآن حتى در حروف مقطعه آن ژرف انديشى نموده و در مورد نظم و اعجاز و معانى آن آثارى از خود بيادگار نهاده اند كه امروز جز چند اثر، بقيه از دستبرد حوادث زمانه مصون نمانده است.

در اينكه معجزه چيست نگاهى به قديمترين تاريخ اسلام و سيره پيامبر ميافكنيم تا به بينيم ابن اسحاق متولد سال 80 هجرى و متوفى 153 هجرى در كتابش كه ابن هشام آنرا روايت نموده و از نظر صحت و سند در نظر مسلمين و غير

مسلمين مورد گواهى است (1) در باره نخستين معجزه پيامبر اسلام تحت عنوان (كسرى و بعثة النبى صلّى اللّه عليه و آله) چه مينويسد، ميگويد:

«كسرى (خسروپرويز) به باذان نماينده خود در يمن (2) نوشت، خبر رسيده است كه مردى از قريش در مكه ظهور نموده و خود را پيامبر ميداند، بسويش روانه شو و او را تسليم كن اگر توبه كرد فبها و گر نه سرش را بمن فرست، باذان هم نامه كسرى را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با چند نفر سفير روانه كرد، پيامبر به باذان نوشت خداوند بمن وعده داده است كه كسرى در فلان روز از فلان ماه كشته ميشود، همين كه نامه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به باذان رسيد متوجه جريان شد و گفت اگر او پيامبر خداست همانكه گفته است رخ خواهد داد، و در همان روزى كه پيامبر فرموده بود كسرى كشته شد.

ابن هشام ميگويد: «كسرى بدست شيرويه كشته شد» سپس در باره اسلام آوردن باذان مينويسد:

زهرى گفته است «همين كه آن خبر به باذان رسيد اسلام آوردن خود و مسلمان شدن تمام ايرانيانى كه با او در يمن بودند به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبر داد، نماينده باذان هم كه در حضور پيامبر بود پرسيد اكنون چه كسى فرمانرواى ما باشد پيامبر خداى فرمود:

انتم منّا و الينا اهل البيت:


هر چند بعدها در استنساخ آن تحريفاتى شده است ولى مورخين بعدى مانند يعقوبى- واقدى- طبرى بسيارى از آن مطالب را تائيد و بازگو كرده اند بويژه آنچه كه مربوط به سيره و روش پيامبر است.

يمن در آن ايام تحت الحمايه ايران بود كه حبشى ها را بيرون و خود در آنجا حكومت مى كردند.

ابن هشام ميگويد از زهرى بمن خبر رسيده است كه از همين روى:

قال رسول اللّه، سلمان منا اهل البيت (السيره النبويه- ج 1 ص 70).

از زمان نزول نخستين سوره هاى قرآن در مكه شنونده هاى آيات و سوره ها حالات گوناگونى داشته اند، عده اى با جرقه آغازين و شنيدن سوره (مزمّل) و (مدثّر) به اسلام گرويدند و جان و روحشان از آبشخور وحى سيراب ميشد، دسته اى ابتدا متحير و سپس تسليم حق شدند، گروهى كه آينه دلشان را زنگار بت پرستى و زر اندوزى و عشق شديد به جاه و مال فرا گرفته بود به وحشت افتاده و در صدد تهمت و افترا برآمدند. أبو لهب ها، ابو جهل ها، ابوسفيان ها كه همان عشاق دلباخته مال و سرمايه بودند گاهى بنام سحر بودن، زمانى بنام شعر و مدتى به تهمت اساطير اوّلين و قصه هاى ديرين و كهن ميخواستند ديگران را از گرويدن به قرآن باز دارند. شعرائى هم بودند كه ابتدا غرور فكريشان آنها را به لجاجت و سرسختى وا ميداشت ولى با يك برخورد و جرقه معنوى و نفوذى از سوى پيامبر و شنيدن آياتى چند مجذوب قرآن ميشدند و خود مبلّغ آن.

كعب بن زهير يكى از همان شعرا بود كه با شعر (لاميه) خود را به عجز و زارى انداخت و پس از مهدور شدن خونش بحضور پيامبر رسيد و قصيده خود را خواند تا اين شعر كه ميگويد:

نبّئت انّ رسول اللّه اوعدنى و العفو عند رسول اللّه مقبول

كه پيامبر او را صله ميدهد و از گذشته اش درميگذرد زيرا دانشمند بود نه كينه توز و زرپرست و جاه طلب.

اكنون بايد به بينيم اين جاذبه هاى الهى آيا از الفاظ و كلمات آيات است يا جنبه هاى معنوى و محتواى آيات چنين معجزه اى دارد.

مسلما هر دو جهت حايز اهميت است چنانكه امروز هم مى بينيم خوش ترين

و دل نشين ترين سخنان قرآن با صوت خوش و آواى انسان ساز آن است كه عده اى شيفته الفاظ و آهنگ واژه ها و گروهى مجذوب معانى آنها توأم با همانگونه شنيده ها ميشويد.

قرآن كه ميگويد:

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ، وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ، وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ، وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ، وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ، وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ، وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ، وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ، وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ، وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ، عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ.

زمانى كه آفتاب تابان و ستارگان آسمان تيره شوند كوهها بحركت درآيند شتران نوزادان رها كنند، وحشيان نابود و درياها به جوشش آيد، نفوس و جانها با بدنها تركيب شوند و از دختران كشته شده باز پرسند كه آنها را به چه گناهى كشته اند. آنگاه كه نامه هاى اعمال باز شود، آسمانها از جاى بركنده و آتش دوزخ را بيفروزند، و بهشت را به اهلش نزديك سازند، در آن هنگامه ها هر كسى خواهد دانست كه در گذشته چه كرده است.

بديهى است اين گونه آيات كه از آينده و دگرگونى هاى طبيعت و انسان و سرنوشت او با قدرت و قطعيت سخن ميگويد، نميتواند هيچ شنونده اى را تحت تأثير قرار ندهد و انديشه اش را به حيرت وا ندارد زيرا.

خود انسان نميتواند از آينده اش كمترين آگاهى داشته باشد و خبر دهد چه رسد به آينده تمام كائنات، زيرا بگفته مولوى.

پشه كى داند كه اين باغ از كى است كو بهاران زاد و مرگش دردى است

كرم كاندر چوب زايد سست حال كى بداند چوب را وقت نهال

تحدى قرآن و ناتوانى انسان

اشاره

قرآن از همان آغاز، معارضين خود را براى ايمان آوردن و تسليم حق شدن دعوت كرده است ميگويد:

وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ ...- تا- فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا (23 بقره).

و تا كنون كه چهارده قرن ميگذرد و دهها هزار دانشمند و شاعر و فصيح و بليغ اين آيه را خوانده و شنيده اند از عظمتش سر تعظيم فرود آورده و خود را تسليم و شيفته قرآن ساخته اند، چرا چنين است زيرا:

«قرآن نورى است كه خاموش نميشود، و چراغى است كه افروختگى اش فرو نمى نشيند دريائى است كم ژرفناش ناپيداست، و راهى است كه حركت در آن گمراهى ندارد، مشعلى و شعاعى است كه روشنى اش زايل نميشود، جدا كننده حق از باطل است و دليلش ناچيز نيست، بنائى است كه پايه هايش فرو نميريزد، شفائى است كه خوف بيمارى در آن نيست، قرآن عزت و ارزشى است كه شكستى به پيروان آن نميرسد، حقى است كه يارانش مغلوب نميشوند، قرآن مركز ايمان است، چشمه هاى علم و درياهاى دانش است، قرآن بوستانهاى عدالت و منشاء آن است و سنگهاى بناى اسلام و بنيان آن، قله هاى حق و سرزمين هاى هموار آن است دريائى است كه نوشندگانش مايه اش را كم نمى كنند و چشمه سارهائى است كه خورندگان آبش از آن نمى كاهند، و آبشخورهائى است كه واردين در آنها به همه اسرار و ژرفناش پى نخواهند برد، منازلى است كه مسافرينش راهش را گم نمى كنند و نشانه هائى است كه روندگان از آنها نابينا نيستند، فرازهائى است كه رو آورندگان به آن از آن فراتر نروند، خداوند قرآن را سيراب كننده دانايان و بهار دلهاى فقيهان و محققان و مقصد راههاى صالحان قرار داده.

داروئى است كه بعد از آن دردى نمى ماند، و نورى كه تاريكى با آن

نيست ريسمانى است كه دست آويزش استوار و محكم است. و پناهگاهى است كه دژ بلند آن و قله اش منيع و رفيع است براى كسى كه به او روى آورد ارجمند است و آنكه به قرآن توجه كند ايمن و در امان و براى كسى كه به آن راه نيافته راه هدايت است، و كسيكه با آن سخن گويد برهان و دليلى است و گواه كسى است كه بوسيله آن با دشمن جدال نمايد براى كسى كه با قرآن حجت كند پيروزى است و نگهدارنده كسى است كه بآن عمل كند. راهنما و نشانه كسى است كه از آن نشانى جويد، و براى كسى كه به آن توجه كرد سپرى و نگهدارنده اى است براى يادگيرنده اش علم و دانشى است كه جاودانه است و حديثى است براى آنكه آنرا روايت ميكند و حكم و داورى به حق است براى كسى كه با قرآن داورى كند.

قرآن ظاهرش از نظر زيبائى الفاظ شگفت آفرين و باطنش ژرف و ناپيدا، شگفتى ها و زيبائى هايش فناناپذير است و غرايبش در پهنه زمان منقضى نميشود و تاريكى ها جز به نور قرآن روشن نخواهد شد.

(نهج البلاغه خطبه 189 دكتر صبحى صالح) چنانكه مى بينيم فوايد قرآن بى شمار و از جنبه هاى مختلف معجزه است يعنى مافوق توان و قدرت بشرى است، از نظر كلى اعجاز قرآن دو بخش است، لفظى و معنوى و تا عصر راغب يعنى قرن پنجم دانشمندانى با كاوش هاى علمى آثارى و كتابهائى بنام نظم قرآن، اعجاز قرآن، دلايل اعجاز- و اسرار البلاغه نوشته اند كه زحماتشان براستى در خور تحسين است اكنون بعد از اوصافى كه على عليه السّلام از قرآن نموده و قبلا ديديم.

[مؤلفين اين عرصه]

جاحظ نخستين دانشمندى است كه كتابى بنام- (الاحتجاج لنظم القرآن و غريب تأليفه و بديع تركيبه) نوشته است

كه متأسفانه اين كتاب هم در طوفان حوادث روزگار از بين رفته است ولى خودش در مقدمه كتاب الحيوان و باقلانى در كتاب

اعجاز القرآن به آن اشاره نموده (1).

و باز در كتاب- حجج النبوه- در پاسخ دوستش كه از او خواسته در باره نظم قرآن كتابى بنويسد اصول آن كتاب را بخوبى شرح داده است ميگويد:

فكتبت لك كتابا اجهدت فيه نفسى و بلغت منه اقصى ما يمكن مثلى من الاحتجاج للقرآن.

يعنى برايت كتابى نوشتم و تمام كوششم را تا نهايت توانم در آن بكار بردم، آن توان و نيروئى كه از همچو منى در احتجاج بقرآن ممكن است.

(ص 147- حجج النبوه

پس از جاحظ

1- عبد اللّه بن أبى داود سبحستانى

متوفى 316 ه كتابى بنام- نظم القرآن- به تبعيت از جاحظ نوشته است.

2- أبو زيد بلخى احمد بن سليمان

متوفى 322 ه نيز بهمين نام كتابى در


جاحظ يكى از پيشوايان علم بيان و پركارترين دانشمندان عصر نخستين اسلامى است كه سيصد و شصت اثر ارزنده علمى داشته است و اكثرا باقيمانده او را يكى از عشاق كتاب ناميده اند، بيشتر كتابهاى خود را در جلد اول الحيوان با نقدى ادبى فهرست كرده است جاحظ در آغاز كتاب (البيان و التبيين) در وصف على عليه السّلام مينويسد و قال على رحمه اللّه- «قيمة كل امرء ما يحسن.» فلو لم نقف من هذا الكتاب الاعلى هذه الكلمة لوجدناها شافية كافيه و مجزئه مغنية ...».

«يعنى- على عليه السّلام گفته است «ارزش هر انسانى به نيكوكارى اوست» پس اگر در اين كتاب به چيزى جز همين جمله آگاهى نميداشتم آنرا شفابخش و كافى و پربار و بى نياز از هر چيز ديگرى مى ديديم و بلكه سخن على عليه السّلام را براستى برتر از كفايت و لزوم و رساتر از مقصود مى يافتيم زيرا نيكوترين سخن آن است كه اندكش ترا از بسيارش بى نياز كند» (ص 83) خواجه عبد اللّه انصارى هم سخن مولى را با عبارت،- آن ارزى كه ميورزى- بفارسى بيان كرده.

نظم قرآن تأليف كرده. أبو حيان توحيدى در كتاب- البصائر و الذخائر- مينويسد أبو حامد قاضى بمن گفت من كتابى در نظم قرآن مثل كتاب أبو زيد نديده ام.

3- احمد بن على معروف به ابن اخشيد معتزلى

متوفى 326 ه نيز كتابى بنام نظم القرآن تدوين كرده.

4- نخستين كتابى كه شامل عنوان- اعجاز- باشد كتابى است از محمّد بن يزيد واسطى معتزلى

متوفى 306 كه متأسفانه آثار اين پنج دانشمند بزرگ اسلامى باقى نمانده است

تنها در قرن چهارم، چهار كتاب از- رمانى- خطابى- و باقلانى و جرجانى- باقيمانده كه بترتيب به آنها ميپردازيم.

[اما قرن چهارم]

اول- اعجاز القرآن- از على بن عيسى رمانى
اشاره

متولد 276 متوفى 374 هجرى كه در كتب تراجم و شرح حالات به اخشيدى معروف است و اين نسبت بخاطر استادش ابن اخشيد است كه قبلا گفتيم كتاب- نظم قرآن- را نوشته است على ابن عيسى كارش وراقى يا صحافى (1) كتب بوده، ياقوت در معجم الادباء يا ارشاد الاريب الى معرفة الاديب 5/ 280 مينويسد تنوخى گفته است:

«ممن ذهب فى زماننا الى ان عليا عليه السلام افضل الناس بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من المعتزله أبو الحسن على بن عيسى النحوى المعروف بابن الرمانى الاخشيدى».


صنعت صحافى از قرنهاى نخستين اسلام بخاطر افزونى كتابهاى چرمى و بعد كاغذى در بيشتر شهرهاى بزرگ اسلامى رواج داشته در تهران هم هنوز بازار صحافها معروفست و كار صحافى امروز از اهميت ويژه اى برخوردار است، دانشمندان قديم كه بضاعتى براى خريد كتاب نداشتند و ضمنا عشق به دانش در جانشان شعله ور بود به كار صحافى ميپرداختند، هم مطالعه و هم امرار معاش و سپس خود بهترين آثار علمى را در متن تاريخ فرهنگ اسلام و ايران باقى گزارده اند از آن جمله- ابن نديم و همين ابن اخشيد است. كه ما بايستى وارثان صالح آنها باشيم.

سپس ياقوت مينويسد رمّانى فاضلى متكلم و پيشوائى در علم عربى و علامه اى در ادبيات و در طبقه أبو على فارسى و سيرافى است. استادانش ابن سراج و ابن دريد و زجّاج بوده اند در اكثر زمينه ها تأليفاتى دارد، أبو على فارسى در باره اش گفته، است «اگر علم نحو آن است كه رمّانى ميگويد ما را بهره اى از آن نيست و اگر نحو چيزى است كه ما ميدانيم او را بهره اى از دانش ما نيست.

از سه استاد بزرگ نحو يكى رمانى است كه كلامش را كمتر كسى مى فهمد يكى أبو على فارسى است كه قسمى از سخنش را مى فهمند يكى هم سيرافى است كه بدون استاد همه كس سخن او را درك ميكند» آثارش- تفسير قرآن- الحدود الاكبر و الاصغر- معانى الحروف- شرح صفات- اعجاز القرآن و دهها كتب ديگر، ابو حبان توحيدى او را برتر از جاحظ ميداند- از او ميپرسند هر كتابى ترجمه و مفهومى كلى دارد- ترجمه و مفهوم كلى قرآن چيست؟- ميگويد:

هذا بلاغ للناس و لينذروا به: قرآن سخن رسائى است براى همه مردم كه بايستى بوسيله آن از گناهان پروا كنند. و باز أبو حيان در كتاب الامتاع و الموانسه 1/ 133 مينويسد:

«على بن عيسى مقامش در واژه شناسى و نحو و كلام و عروض و منطق متعالى است باو ايراد ميگيرند كه پيرو ارسطو نيست ولى او سر آمد و بزرگى خود را در منطق باثبات رسانده و نيازى به تبعيت از ارسطو نداشته است در باره قرآن كتاب نفيسى نوشته است كه تعهد دينى و استوارى عقل و خرد او را ثابت ميكند نام آن كتاب- الجامع لعلم القرآن- است كه خود رمانى در اعجاز القرآن از آن ياد مى كند.

محتواى اعجاز قرآن رمانى هفت بخش است.

1- كسى را با قرآن ياراى معارضه نبوده.

2- نياز شديد و ادعاهاى بسيار در بلاغت و فصاحت از سوى ديگران.

3- تحدى عمومى قرآن.

4- باز گرداندن نظرات ديگران از معارضه با قرآن.

5- بلاغت و رسائى قرآن.

6- اخبار درست و صحيح از امور آينده.

7- شكستن عادات غلط در ميان مردم- و بالاخره مقايسه قرآن با تمام معجزات.

رمّانى پس از توضيح مطالب هفت گانه در پايان كتابش سجع بودن آيات قرآن را بكلى نفى مينمايد و آنرا عيب ميشمارد و ميگويد فاصله آيات بخاطر معانى آن است نه سجع و الفاظ هم آوا، زيرا در قرآن اسجاع يا سجع تابع معانى است.

(وفيات 2 408- معجم الادباء 5/ 280)

دوم: أبو سليمان احمد بن محمّد بن ابراهيم خطّابى بستى

متوفى 388 و يكى از فرزانگان انديشه اسلامى در قرن چهارم است كه كتابهاشان به خاطر محتواى غنى و ژرف نگرانه، دقت استنباط و ظرافت بيان، شخصيت آنها را در خود آشكار ساخته، يكى از آثار مهم خطّابى- اعجاز القرآن- و غريب الحديث- است در سنن أبو داود و اعلام السنن در شرح صحيح بخارى، در آغاز اعجاز القرآن مينويسد:

«در گذشته و حال مردمان، سخنان بسيارى در اعجاز قرآن گفته اند ولى آنها را بصورتى كه تشنگان حقيقت را سيراب كند نيافتم، بخاطر مشكل بودن شناخت موضوع.

سپس نظر چهارم رمّانى را در باره- صرفه- يعنى برگشتن اراده مردم از معارضه با قرآن بيان ميكند و ميگويد اين امر درست نيست، بلكه حقيقت اينست

كه نتوانستند، نه اينكه از آغاز منصرف شدند».

آنگاه ميگويد: چيزى كه دقت نظر و انديشه در آن لازم است اينست كه سخنان قرآن با ديگر سخنان مباينتى ويژه دارد زيرا سخن از سه قسم بيرون نيست و مراتبشان در روشنى و بيان آشكار، مختلف است و از نظر بلاغت و رسائى متفاوت.

اول: سخن بليغ و روان و محكم.

دوم: سخن فصيح و نزديك به ذهن و روان.

سوم: سخنى كه كلام ساده و عادى است.

سخن اول در عالى ترين درجه فهم است.

سخن دوم در درجه- وسط و ميانى و قسمت سوم پائين و نزديكترين آنها به فهم. بلاغت قرآن از هر سه قسم سخن كه ذكر شد بهره اى دارد: و از هر نوع بخشى و قسمتى كه عظمت كلام با شيرينى آنرا در بردارد، زيرا سهولت سخن نتيجه شيرينى و روانى آن است.

متانت و استوارى كلام در مشكل بودن آن و اينها ويژگيهاى آيات قرآنى است. اكنون بدانكه معجزه بودن آن در اينست كه با فصيح ترين الفاظ در زيباترين نظم و تركيب و تأليف ادا شده است كه دربرگيرنده صحيح ترين معانى است و عبارتند از:

1- توحيد و يگانه دانستن خداى.

2- بيان عزت و قدرت او.

3- منزه دانستن صفات خداى.

4- دعوت به پرستش او.

5- بيان راه پرستش.

6- سخن از آنچه كه حلال و حرام است.

7- بيان ممنوعيت ها و مباح ها.

8- اندرز و ارزشمند داشتن انسان.

9- امر به نيكى ها و نهى از زشتى ها.

10- ارشاد به محاسن اخلاق و نيكى ها.

11- بيان عقوبت بديها و گناهان.

اين امور آنگونه كه شايسته است بيان شده و در پيشگاه داورى عقل و خرد چيزى شايسته تر از آنها نيست.

12- بيان اخبار قرنهاى گذشته و سرنوشت كسانى كه از خط فرمان الهى منحرف شدند يا كسانى كه بسوى حق گرويدند.

13- خبر دادن از آينده جهان آفرينش در زمانهائى كه از عمر جهان باقيست و در تمام موارد فوق ميان دليل و مدلول يعنى استدلال بر آنچه كه مورد بحث است جمع كرده است تا تأكيدى بر آنچه كه خواسته شده باشد.

14- و خبر دادن از حتمى بودن آنچه كه امر شده و آنچه كه از آن نهى شده است بديهى است آوردن چنين حقايقى و امورى و جمع ميان نظم و رابطه آنها كارى است كه نيروهاى بشرى از آن عاجزند و از معارضه با قرآن باز خواهد ماند سپس خطّابى در پايان بحثش سخن از جاذبيت قرآن و آرامش بخشيدن به دلها بميان ميآورد و مينويسد:

و در اعجاز قرآن وجهى ديگر هست كه از بعضى مردم پوشيده مانده است مگر اندكى از آنان و آن اثر آيات قرآنى در دلها و جانها است، تو هيچ سخنى را از نثر و نظم نميشنوى مثل قرآن زيرا وقتى كه بگوشها ميرسد و در خاطره ها لذت و شيرينى بيان و معنى بوجود ميآورد، جانها

را بشارت ميدهد، دلها بوسيله آن روشن و باز ميشود تا اينكه از بهره اش آنگونه نصيبى ميبرد كه از ناآرامى دور ميشود و يا اينكه وجودش از فرجام ناهنجار كارهاى زشت بلرزه در ميايد قرآن و آياتش در ميان جان و سويداى دلش عقايدى ثابت بوجود ميآورد. چه، بسيار دشمنانى از گستاخان عرب نسبت به پيامبر دورادور بودند و همين كه براى كشتن او وقتى بحضورش ميرسيدند، آيات قرآن را ميشنيدند طولى نميكشيد كه از فكر اوليه خود منصرف ميشدند و به اسلام ميگرويدند. دشمنى شان به دوستى و كفرشان به ايمان مبدل ميشد (1)، خطابى در پايان كتابش مثالهاى متعدد تاريخى و آيات قرآنى براى اين امر ذكر ميكند و كتابش را ختم ميكند.

ياقوت مينويسد- بست- با ضمه حرف (ب) از شهرهاى كابل است كه زادگاه خطابى است، حاكم نيشابورى را از شاگردان او ميداند مينويسد او همچون سياح و جهانگردى در عراق و حجاز و خراسان و ماوراء النهر به كسب دانش و تعليم ميپرداخت، ثعالبى او را با أبو عبيد قاسم بن سلّام همطراز ميداند جز اينكه خطابى شعر هم ميسروده، رباعى زير از اوست.

ما دمت حيا فدار الناس كلهم فانما انت فى دار المداراة

من يدر دارى و من لم يدر سوف يرى عما قليل نديما للندامات

يعنى، تا زنده هستى با همه مردم مدارا كن زيرا تو در خانه و دنياى مدارا و زود گذر هستى كسى كه دو جهان يعنى دنيا و آخرت را مى فهمد و آنكه نمى فهمد بزودى خواهند دانست كه چه بسيار اندك مدتى معاشر دنيا بودند.

(معجم الادباء 4/ 140/ وفيات 3/ 435)


موضوع جاذبيت معنوى قرآن و آثار سازنده آن در دلها كه خطابى آنرا ياد كرده است از سوى سيد هبة الدين شهرستانى برگزيده شده و اين رأى را بر- وجوه ديگر ترجيح داده است كه بعدا خواهد آمد.

سوم: محمّد بن طيّب بن محمّد بن جعفر بن قاسم معروف بابو بكر باقلانى است

كه بر خلاف خطابى در يك خانه سكونت گزيد و به جائى مسافرت نكرد. به پرهيزكارى و تقوى معروف بود تا اينكه عضد الدوله در شيراز كه درگاهش مجمع دانشمندان و شعرا و در حضورش به مباحثه ميپرداختند (1) روزى تصميم گرفت از ديگر مذاهب اسلام نيز در آنجا باشند باو گفتند در بصره پيرى و جوانى دانشمند وجود دارد يكى أبى الحسن باهلى و ديگر ابن الباقلانى عضد الدوله به فرماندار بصره نوشت تا آنها را به شيراز بفرستد و براى هر كدام پنج هزار درهم نقره فرستاد اما باهلى نپذيرفت و با تعصب رد كرد ولى باقلانى نظر استادش باهلى را رد كرد و گفت:

ان المامون فاسق ظالم لا نحضر مجلسه، حتى ساق احمد بن حنبل و جرى عليه بعد مما عرف و لو ناظروه لكفوه عن هذا الامر.

يعنى ما مأمون را فاسق و ظالم دانستيم و به محضرش براى مباحثه نرفتيم تا آنكه داستان خلق قرآن بميان آمد و آن ماجرا بر سر احمد بن حنبل رسيد و اگر ميرفتيم و مناظره ميكرديم از اين كار بازش ميداشتيم و من اى استادم ميروم، و باهلى گفت چنين نيتى دارى خداوند شرح صدر بتو بدهد.


مقدسى مؤلف كتاب- احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم- در جغرافيا و تاريخ در وصف خزانه كتاب عضد الدوله در شيراز مينويسد: اطاقى مخصوص هست كه مديرى دارد تا هر كتابى كه نوشته ميشود بدانجا بدهند و در دفاتر ثبت كند و از تمام علوم كتابها در آنجا جمع است- راهرو بسيار بزرگى دارد كه ديوارهايش سه متر بلندى دارد و در دو طرفش قفسه هاى كتاب هست كه تمام داراى درب است دفاتر بطور منظم چيده شده براى هر علمى جايگاهى هست و دانشجويان براى مطالعه آنها با شرايطى ميايند و استفاده ميكنند.

باقلانى ميگويد در مجلس عضد الدوله كه رجال علم و كلام و فلسفه و تصوف وجود داشتند، نصيبى كه از فضلاى مجلس عضد الدوله بود از من در باره ديدن خداوند پرسش كرد كه آيا خداوند سبحانه با چشم ديده ميشود و يا ناممكن است، گفتم هر چيزى كه با چشم ديده شود بايد مقابل ديدگان قرار گيرد، عضد الدوله بمن نگاه كرد و گفت ادامه بده گفتم:

و لكن لا يرى اللّه بالعين- فتعجب الملك من قولى.

خدا با چشم ديده نميشود او از سخنم به شگفت آمد. قاضى القضاة بمن نگريست و گفت پس به چه چيز ديده ميشود:

فقلت يرى بالادراك الذى فى العين.

سپس گفتم با بصيرت و ادراك و فهمى كه در پس چشم هست و باز گفتم.

العين لا ترى، و انما ترى الاشياء بالادراك الذى يحدثه اللّه تعالى فيها و هو البصر.

چشم، خدا را نمى بيند، اشياء را بادراكى كه خداوند در آنها قرار داده و آن بصر است مى بيند مگر نمى بينيد، كسى كه مشرف به مرگ است ملائكه را مشاهده ميكند و ما در آنجا چيزى نمى بينيم پيامبر فرشته وحى را ميديد و كسانى كه در حضورش بودند نمى ديدند.

«قد ثبت بالنص وجوب روية الحق سبحانه في الدار الاخره.

از روى نص قرآن ثابت شده است كه در قيامت وجود خداوند ادراك ميشود، صاحبان تراجم در باره سفارت باقلانى به روم و مباحثات طولانى و دقيق او با علماى رومى مفصلا بحث كرده اند.

ميگويند باقلانى عادت داشت بعد از اقامه نماز عشاء. دوات و سى و پنج برگ

كاغذ حاضر ميكرد و بر آنها مينوشت و پگاهان به شاگردانش ميداد تا بخوانند پنجاه و چند كتاب نوشته است كه تعداد اندكى از دستبرد حوادث روزگار باقيمانده.

آثارش- اعجاز القرآن- التمهيد- هدايت المسترشدين- الانتصار لصحة نقل القرآن- الفرق بين معجزات النبيين- مناقب الائمه- الامامة الكبيره- الاصول الكبير- كيفيه الاستشهاد- كشف الاسرار و هتك الاسرار- الابانه عن ابطال مذهب اهل الكفر و الضلاله و دهها كتاب ديگر.

صاحب ابن عبّاد در وصفش ميگويد- ابن الباقلانى بحر مغرق- دريائى است ژرف و عميق محمّد بن عباس، ابو بكر خوارزمى ميگويد هر كسى كتابى مينويسد از كتب ديگران نقل ميكند مگر باقلانى كه سينه اش علم خويش را در بر دارد.

باقلانى تحت عنوان- فى جملة وجوه اعجاز القرآن- مينويسد نخستين وجه اعجاز، خبر دادن قرآن از غيب و آينده است كه بشر راهى براى رسيدن به آن و فهمش ندارد. چنانكه به پيامبرش در دو آيه قرآن فرمود:

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (33/ توبه) (1).

و تمام آياتى كه متضمن اخبار آينده و غيبى است.

و در فصلى ديگر مجددا همين عنوان را با آياتى ديگر ذكر ميكند كه از


باقلانى اشتباه نموده و- ليظهره على الدين كله- را جمع پنداشته و حال اينكه بگفته دانشمند بزرگ مرحوم حاج شيخ جواد بلاغى در- رحله مدرسيه- يارى خدا بر تمامى دين را همان- يعصمك من الناس- و اليوم اكملت لكم- و انا له لحافظون- است تفسير نموده، قولى هم منوط به زمان حكومت حقه مهدى تفسير نموده اند مگر اينكه نظر باقلانى تائيد خدائى از دين در دوران نزول قرآن و اكمال آن باشد.

آن جمله- الم، غلبت الروم و پيش گوئى قرآن در آن سوره است و ساير آياتى كه خداوند وعده پيروزى ميدهد مثل آيه ششم سوره نور.

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً ... است.

و بخش سوم كتابش در مورد نظم آيات و صناعات لفظى است و نفى شعر و سجع از آيات قرآنى. (وفيات الاعيان 3/ 400- اداب اللغه 2- اسرار البلاغه چاپ مصر).

چهارم: عبد القاهر جرجانى است

كه دو كتاب در مورد اعجاز قرآن نوشته و در دسترس است بنام دلايل الاعجاز و اسرار البلاغه.

جرجانى اديبى است نحوى واژه شناس كه از پيشوايان اين علوم است و پايه گزار علم معانى بيان، ديگر آثارش- شرح الفاتحه و تفسير سوره حمد است.

العروض العمده در صرف- العوامل الماة كه بارها چاپ شده، المفتاح فى شرح الصحاح- وفاتش در سال 474 رخ داده.

عبد القاهر صرفا از جنبه لفظى و صناعات ادبى در قرآن به تحقيق پرداخته شعر نيز ميسروده. از همان آغاز كتابش مينويسد:

قال الشيخ الامام مجد الاسلام أبو بكر عبد القاهر عبد الرحمن بن محمد الجرجانى رحمة اللّه تعالى- الحمد للّه رب العالمين حمد الشاكرين و صلواته على محمد سيد المرسلين و على آله اجمعين. هذا كلام وجيز يطلع به الناظر على اصول النحو جملة ....

و ديگر به جنبه هاى معنوى و علمى و آينده نگرى قرآن توجه نكرده است صاحب كشف الظنون بعد از ذكر كتاب جرجانى از عبد المنعم اندلسى نيز

كتابى بهمين نام معرفى ميكند و كتابى هم از فخر رازى بنام- اسرار التنزيل و انوار التأويل.

(كشف الظنون 1/ 83 و 759/ دلايل الاعجاز به تحقيق محمّد سيد رضا).

پنجم: محمّد بن محمّد بن عبد السلام ملقب به شيخ مفيد

از اركان فقها و متكلمين و داراى فضايل علمى است در اخبار و اشعار خبير و آگاه و رياست حوزه علميه را در قرن پنجم هجرى بعهده داشته با دانشمندانى كه ذكر كرديم مباحثاتى و مناظراتى داشته در كتب تراجم به ابن المعلم معروف است.

محقق كتاب اعجاز القرآن السيد أحمد صقر مينويسد:

و كان ابن المعلم جليل المكانة فى الدّولة البويهية و كان عضد الدوله يزوره فى داره و كان قوّيا فى الكلام الفقه و الجدل مولعا بمناظرة اهل كل عقيده- خطيب بغدادى مينويسد- انّ ابن المعلم متكلم و حضر مجالس النظر مع أصحاب له-.

شيخ مفيد به درايت و روايت هر دو متبحر بوده اساتيدش شيخ صدوق ابن بابويه و ديگر مشايخ است سيد رضى و سيد مرتضى و شيخ طوسى، و عبد العزيز ديلمى از شاگردان او هستند.

تأليفاتش بيش از پنجاه كتاب است از آن جمله:

اعجاز القرآن و الكلام فى وجوهه، الاركان فى دعائم الدين، الافصاح در امامت، البيان فى انواع علوم القرآن، البيان فى تأليف القرآن التذكره باصول الفقه، التمهيد، جوابات الفيلسوفى الاتحاد، الرد على الجاحظ فى فضيله المعتزله و دهها كتب ديگر.

[عصر حاضر]

ششم: سيد هبة الدين شهرستانى
اشاره

از دانشمندان بزرگى كه بعد از عصر راغب

در اعجاز قرآن كتابى بنام تنزيه تنزيل نوشته.

او معجزه را عمل فوق العاده اى ميداند كه چون نور آن از ناحيه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ساطع شده ديده هاى بينندگان را به تحير و دهشت انداخته كه همگان ناگزير از پذيرش آن شده اند و اين همان آيت و نشانه پيامبرى است سپس نظرات گذشتگان را كه در پنج اصل خلاصه شده ذكر ميكند.

1- اعجاز از جهت كلمات.

2- اعجاز از جهت گوينده يا متكلم.

3- اعجاز بر حسب اخبار غيبى.

4- اعجاز به صرفه يا منصرف شدن معارضين از مقابله با قرآن.

و بعدا بيست و هشت مزايا براى قرآن بر ميشمرد كه آخرين آنرا از بقيه بيشتر اهميت داده و آن جذابيت روحى قرآن است.

1- فصاحت الفاظ.

2- دارا بودن اثرات ساده صحرانشينى يعنى شيرينى و فصاحت.

4- جامعيت محاسن طبيعى.

5- دارا بودن ايجاز به حد اعجاز بدون اينكه به مقصود سخن خللى وارد آيد.

6- دارا بودن اطناب يعنى تفصيل كلام.

7- هدف متعالى قرار دادن براى مسائل و علوّ معنى.

8- اسلوبهاى تازه و روح انگيز و بهجت افزا.

9- فواصل نيكو و سجع هاى پسنديده.

10- خبر دادن از امور غيبى كه در پهنه زمان واقع ميشود.

11- متكفل اسرار علميه كه بعد از قرآن بكمك ابزارها مقدور شده است.

12- رافع مشكلات اجتماعى و حكومتى و جامع اصول اخلاقى و تهذيب نفس.

13- داراى قوانين حكمت آميز در فقه تشريعى برتر از آنچه در كتب سابق بوده.

14- دور بودن از تناقضات و اختلافات در معانى.

15- بيان قرآن بر زبان فردى كه استادى نديده و درسى ناخوانده.

16- از تنافر حروف پيراسته است.

17- عباراتش سهل و ممتنع كه خود صنعتى در ادب است و ملاك اعجاز.

18- هميشگى بودن طراوت و زيبائى در خواندنش هر چند كه تكرار شود.

19- عباراتش داراى وجوه مختلف و معانى متشابه است.

21- داراى مثلهاى دلنشين كه معقول را محسوس و غائب از ذهن را حاضر مى سازد.

22- محتوى معارف الهى و اسرار ملكوت و آفرينش است.

23- خطابهايش بديع و طريق اقناعش ساده و دلنشين است.

24- مشتمل بر آموزش نظام لشكرى و جنگى براى بقاى صلح و روابط اجتماعى است.

25- از ياوه ها و خرافات بدور است و با ناموس تكامل همعنان است.

26- نيروى برهانش به حد كمال و مافوق هر بيانى است.

27- داراى رازها و رموزى است كه انديشه بشر را به حيرت و تكاپو مياندازد.

28- قرآن داراى جذابيت روحى است كه خردها را مجذوب و عقول را مسحور و جانها را شيفته خود ميسازد.

مرحوم سيد هبه الدين كه به حق در كتاب هيئت و اسلام- انديشه ژرف كيهان شناسى قرآن او مورد تحسين است سپس مينويسد اما خود من پس از مدتها امتحان و اختيار تنها يك وجه را برتر اختيار كرده ام و آن وجه بيست و هشتم است كه بنظر من وجه اعجازى كه در آيات تحدى مقصود بوده همان است يعنى جذابيت روحى آن، كه نشان ميدهد اين گفتار سليم، سخن پروردگار و خالق تواناى ما و ربّ حكيم است و همين جذبه است كه براى شرقى و غربى- عجمى و عربى محسوس است و كسى را با آن جدال نيست و ساير وجوه نيز امتياز آن بشمار ميرود و علمائى هم كه از اعجاز قرآن تعبير به بلاغت آن نموده اند همين جاذبيت روحى مقصودشان بوده (1).


در مورد جاذبيت روحى قرآن گذشته از شعر او ادبائى كه حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را درك كرده و خالصانه تحت تأثير آيات قرآن قرار گرفته اند، و اينان غير از أبو لهب ها و أبو جهل ها و أبو سفيان هاى مال اندوز و زرپرست بوده اند زيرا خداوند ميفرمايد- كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى- وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ، الَّذِي جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ، أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ، ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ، الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ، خوش باورى است اگر با تمام تأكيدات قرآنى و اسلامى در مورد زهد و پارسائى و انفاق و ايثار كه غالبا از سوى مستضعفين بوده به پنداريم كه متكاثرين و افزون طلبان تحت تأثير جاذبيت قرآن و اسلام قرار گيرند، قارون هاى تاريخ نه تنها نگرويده اند بلكه بصورت سد راه و بت هاى استكبار در آمده اند و از همين جهت متفكرين مجلس خبرگان موادى را براى تحديد تكاثر و قارون ها در قانون اساسى گنجانده اند- زيرا قرآن بانگ برميدارد كه مترفين و متكاثرين سد راهند، ففسقوا فيها فحق عليها العذاب، اما دانايان بى غرص مانند سحره فرعون باتمام جيره خوارى شان به حق و راستى عالم بودند نه عالم نما تسليم شدند و به سجده اللّه درآمدند.

محمد بن اسفنديار مؤلف تاريخ طبرستان مينويسد، روزى عبد اللّه بن مقفع

آثار ديگر، الامامة و الامة، حكمة الاحكام، سراج المعراج در تفسير آيات معراجيه، الشريعه و الطبيعه، المحيط، المعارف العاليه نهضة الحسين، الهيئه و الاسلام، مواقع النجوم، تنزيه تنزيل و كتب ديگر، اساتيدش آسيد محمّد كاظم يزدى و شريعت اصفهانى بوده اند.


از بازار عبور ميكرد و همان روزى بود كه فردايش بايستى در حضور عيسى بن على عموى منصور اسلام اختيار كند در راه صوت قارى قرآنى را ميشنود كه اين آيات را تلاوت ميكرده، الم نجعل الارض مهادا، و الجبال اوتادا، و خلقناكم ازواجا و جعلنا نومكم سباتا، ابن مقفع از حركت باز ميايستد و گوش به آيات خدا ميسپارد تا آن قارى سوره را بپايان ميرساند، ابن مقفع خود را مخاطب قرار ميدهد كه، الحق انّ هذا ليس بكلام المخلوق، براستى كه اين ها سخنان آفريده ها نيست و طولى نميكشد كه به حضور عيسى ميرود و فردا در حضور رجال دين و لشكريان، اسلام اظهار ميدارد و در راه مبارزه با منصور دوانقى بدست حاكم بصره در تنور ميسوزد و داغ ننگ بر جبين ستمكاران باقى ميماند، تاريخ طبرستان ج 1/ 11، عبد اللّه ابن مقفع، دكتر محمد غفرانى خراسانى ص 70).

در نامه اى كه به منصور مينويسد ميگويد، لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق، اى منصور در عصيان به گناه كسى نبايد از عاصى فرمان برى كند و از تو اطاعت.

لا يصلح الناس فوضى لا سراة لهم و لا سراة اذا جهّالهم سادوا.

مردم را گستاخى و نابسامانى به صلاح نميآورد اگر رهبرى نداشته باشند، و رهبر هم با تسلط نادانها فراهم نميشود.

نياز دانايان به امام و پيشوائى كه رهبريشان كند همچون نياز ديگر مردمان بدانشمندان است انديشه و كارشان باو استوار دشمنانشان پريشان و جايگاهشان در گيتى بسى والاست.

(آئين رهروى و رهبرى ص 79 رساله صحابه)

بخش سوم اعجاز يا پيش گوئى هاى سياسى اجتماعى قرآن

چنانكه ديديم نويسنده بزرگوار كتاب- تنزيه تنزيل- از ميان وجوهى كه مربوط به اعجاز قرآن است وجه بيست و هشتم با همان جاذبيت روحى و معنوى قرآن كه خردها را مجذوب و جانها را شيفته خود ميسازد- برگزيده و ميگويد «مقصود از تحدى قرآن كه به ديگران گفته است، اگر ترديد داريد كه قرآن از سوى خداست سوره اى مثل آن بياوريد همين جذابيت روحى است».

اما خود قرآن اين اصل را در مورد كسانى كه شرايط پذيرش حق را در خويشتن فراهم ميكنند بيان كرده و گروههائى را كه داراى صفات و انديشه ها يا رفتار ناپسند زير هستند از شمول جذابيت روحى قرآن در باره آنان استثنا ميكند.

1- فتنه جويانى كه متشابهات قرآن را دستاويز فضل و دانش خود و ايجاد فتنه در مردم قرار ميدهند و ميگويد.

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ ... (آيه 5 سوره آل عمران).

2- بدكاره ها و فاسقين يا كسانى كه ممنوعيت هاى دينى و شرعى را رعايت نميكنند.

يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ (8/ توبه).

3- ناپرهيزكاران و ناپارسايان كه تقوى پيشه نيستند زيرا قرآن، هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (2/ بقره) است.

4- ستمكاران و ظالمين كه نه تنها تحت تأثير آيات الهى قرار نميگيرند بلكه خسران شان افزون ميشود.

وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً (72/ اسراء).

5- منافقين و دو چهره ها كه با دعوت پيامبر هم حق پذير نميشوند:

لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (5/ منافقون).

6- مستكبرين، كه اين صفت مهم ترين عامل نپذيرفتن حق است و علتش همان تكاثر، سرمايه اندوزى. و زر دوستى و جاه طلبى است كه امروز در مستكبرين عالم مى بينيم.

وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا وَلَّى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (5/ لقمان).

متكاثرين يا سرمايه داران زرپرست كه آنها را از ذكر و ياد خدا بازميدارد حتى در سوره جمعه ميگويد همين كه بانگ رسيدن كاروان تجارتشان ميرسد تو را اى پيامبر ترك ميكنند و تنها ميگذاريد.

وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (10/ جمعه).

7- مفسدين و فساد انگيزان.

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ (63/ آل عمران).

اگر از حق و آيات الهى روى برگرداندند همانا خداوند بكار مفسدين آگاه است.

8- مترفين و مال اندوزان كه خود را بى نياز از حق ميدانند و سركشى ميكنند.

كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى .. (/ 6 علق).

9- كفرپيشگان و طاغوت ها كه نسبت هاى ناروا و برچسب ها هم به پيامبر و قرآن ميزنند.

وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ (51/ قلم).

10- دهمين گروهى كه از آيات الهى و قرآن كور و نابينا هستند و بگفته حكيم گرانقدر و فيلسوف الهى عرفانى شرق ملا صدرا (1) بدترين مردمند، مينويسد: قد ذكر بعض اهل الحق انّ العلم علمان، علم باللسان، و علم بالقلب.


محمد بن ابراهيم بن يحيى شيرازى ملقب به صدر الدين يا صدر المتالهين معروف به ملا صدرا از نوابغ و بزرگمردان جهان حكمت و عرفان و فلسفه الهى است كه در حدود سيصد و پنجاه سال قبل در شيراز بدنيا رهگشود و داراى انديشه هاى علمى فلسفى و زهد و پارسائى و هوش سرشار و مبتكر نظرات حركت جوهرى و بعد چهارم اشياء يعنى زمان است كه پس از دو قرن و نيم البرت انشتاين به چنان انديشه اى دست يافته و شهرت جهانى يافت ملا صدرا به دور از عالم نماهاى دربارى و نادانهاى ظاهرنگر مدت پانزده سال در يكى از روستاهاى شهر قم عزلت گزيد و آثار ارزنده خود را به جهان انسانيت عرضه كرد او بت ارسطوئى و پيروش ابن سينا را كه دگرگونى و حركت را در صورت و ماده ميدانستند باطل دانست و قابليت تركيبى و درونى اشياء را علت حركت و تغيير معرفى كرد نكته مشترك ميان ملاصدرا و انشتين اينست كه مبدأ همه چيز را حركت ميدانستند كه اگر حركت نباشد هيچ چيز نخواهد بود و بعد زمان را مقدار حركت و ملازم يا ماده جسمانى عالم و زائيده حركت ميدانند، او استدلال را با شهود يعنى اشراق و حقايق و صفاء ذهن توام داشت. يكى از علل نبوغ ملاصدرا و شهامت علمى او كفر ورزيدن به طاغوتها است و براستى آيه، فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الوثقى را عمل نموده است. چنانكه در مطلبى كه در متن نوشته شد و غالبا بمناسبت هائى همان معانى را در تفسيرش بيان كرده، علت تاريك بودن ذهن و جان وابستگان عالم نماى دربارها را همين امر ميداند كه، الّا اللّه را بدون عبور از،

و انى لاستعيذ باللّه الرحمن، من رجل شرير عليم اللسان، جهول القلب، المترفع على الا قرآن لاجل تقرب السلطان، و الاشتهار عند العوام، و هم العميان عن فهم درجات احوال الانسان، و التفاوت فى خلق الرحمن، فوا مصيبتا من علماء الجهالة و صلحاء الافساد، الذينهم من علماء الدنيا و جهّال الاخرة المتذكّرين لآداب صحبة الخلق، الناسين لآداب صحبة الرب، المقبلين الى دقايق علوم الدّنيا المعرضين عن حقايق علوم الاخرة».

«بل اقول ما فتنته فى الدين و خلل فى عقايد المسلمين، الّا و منشاها مخالطة العلماء النّاقصين مع حكّام الدّنيا و السّلاطين، ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين».

(سر آغاز سوره سجده ص 13) يعنى: گروهى از اهل حق گفته اند علم دو گونه است علم زبانى و علم روانى و قلبى، و من از شرور و فتنه مردمى كه با زبان عالمند و شرير و در قلب و دل كور و نادان به خدا پناه ميبرم زيرا اينان بخاطر نزديكى به دربار و سلطان و قدرت ها بر يارانشان برترى ميجويند و در نزد مردم عادى شهرت كسب ميكنند اينان از فهم و حقيقت مراتب وجود انسان كورند و دور،


لا اله، در نظر گرفته اند.

هفت سفر پياده به مكه مشرف شد و در سفر نهم در بصره در سال 1050 ه وفات يافت رحمة اللّه عليه، در تفسيرش همانند شيخ بها الدين عاملى استادش همه جا از راغب و مفردات تجليل نموده و نقل قول ميكند. از آثارش اسفار الاربعه، مبدء و معاد، عرشيه، اسرار الايات، الامامه، التصديق، بالجبر و التفويض، حدوث العالم، شواهد الربوبيه، مفاتيح الغيب، الحشر، كسر اصنام الجاهليه و شروح و كتب ديگر. رباعى زير از اوست.

آنان كه ره دوست گزيدند همه در كوى شهادت آرميدند همه

در معركه حيات فتح از عشق است هر چند سپاه او شهيدند همه

و هم چنين از تفاوت ها در آفرينش رحمن، پس مصيبت بر ما از چنين علماى جاهل و صلحاء مفسده انگيز، كسانى كه از علماء دنيا و جاهلان آخرتند آداب معاشرت با مردم را خوب ميدانند ولى آداب ياد خدا و سخن پروردگار را فراموش ميكنند به ريزه كاريهاى علوم مادى و دنيائى روى ميآورند و از حقايق علوم آخرت و روز جزا رو ميگردانند، بلكه ميگويم هيچ فتنه اى در دين و اخلال در عقايد مسلمين نيست مگر اينكه منشاء آن ها نزديكى و در آميختن علماء ناقص علم با سلاطين و حكام دنيائى است- خدايا پروردگار ما ميان ما و چنين قوم و مردمى به حق حكم فرما و تو نيكوترين داورانى».

(كدام يك از اصولى كه در باره اعجاز بر شمرديم مهم تر است)

چنانكه در مورد كتاب اعجاز القرآن باقلانى و رمّانى و سيد هبة الدين شهرستانى يادآور شديم يكى از موارد مهم اعجاز قرآن همان خبر دادن از غيب و آينده است كه گذشت زمان درستى آنرا باثبات ميرساند و از همين روست كه قرآن براى تمام زمانهاست زيرا جهان رو به تحول و دگرگونى است و قرآن خبر دهنده از آن.

و امروز انقلاب اسلامى ايران يكى از آن معجزات را كه در قرآن بيان شده به ثبوت رسانده است.

اول: آيه سوم و چهارم از سوره جمعه- ميگويد:

وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ، ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ».

او خدائيست كه پيامبرى برگزيد تا مردم همعصرش را به اصلاح آورد تعليم كتاب و حكمت كند.

و نيز قوم ديگرى را كه در آينده به گروندگان پيامبر ميرسند، او كارش با حكمت و مصلحت است.

مفسرين نوشته اند همين كه اين آيه نازل شد از پيامبر پرسيدند اين قوم كيانند، پيامبر دستش را بر شانه سلمان فارسى نهاد و فرمود:

لو كان العلم عند الثريا لتناوله رجال من هؤلاء- در تفسيرها عبارت من هذا و ذووه.

نيز هست يعنى آن قوم از تبار سلمانند كه اگر دانش در اوج آسمان باشد اينان آنرا فرا ميگيرند.

و پايان آيه ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ است.

گرويدن علمى و عملى ايرانيان به اسلام و برقرارى حكومت عدل اسلامى و تزكيه و تعلم و فراگيرى حكمت را نعمتى و فضلى از خداوند ياد ميكند كه فضيلت بزرگى است. اين بزرگى و فضيلت الهى در اين زمان است و در گذشته اين چنين عظمتى بدست نيامده است هر چند كه بطور دقيق و آرام استمرار داشته.

در اين ايام است كه در پناه حكومت اسلامى و آثار بزرگمردان علم و حكمت فلسفه هاى غير الهى و مكتب هاى مادى با زبان و بيان وابستگان پنجاه ساله شان به پوچى و شكست معرفى ميشود و اين حادثه يكى از معجزات آيه اى است كه آنرا با عبارت- ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء- بيان كرده است و در آيه دوم هم همين عبارت بيان شده.

دوم: آيه پنجاه و چهارم سوره مائده است كه ميگويد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».

اى مؤمنين هر گاه از دينتان برگرديد بزودى خداوند قومى كه آنها را دوست دارد و آنها هم خداى را دوست دارند، نسبت به مؤمنين فروتن و خاضع و نسبت به كافران با كرامت و عزت نفس و سر افرازند به يارى اسلام برميانگيزاند كه در راه خدا جهاد ميكنند و در راه دين از نكوهش و ملامت هيچ كس باك ندارند و نمى هراسند اينست فضل خداى هر كه را بخواهد اعطا كند و او داراى رحمت گسترده و بى پايان است».

همانند آيه اول در تفسير اين آيه هم مفسرين همان حديث پيامبر را نقل كرده اند و شما ميدانيد مفسرين در تمام كشورهاى اسلامى ميزيسته اند مثلا در قرنهاى گذشته يا پنجم و چهارم و تا امروز احاديث معتبرى از سوى علماى تمام مذاهب اسلامى بازگو شده است مثل حديث غدير يا احاديث ديگر زيرا بر وجود بيشتر آنان كه حق طلب بوده اند عدالت و انصاف حاكم بوده و حديث فوق را اجماعا و همگى نقل كرده اند مثل، قرطبى در جامع الاحكام مينويسد، لما يلحقوا بهم، امتى در آينده هستند، قال ابن عمرو سعيد بن جبير هم العجم، و فى صحيح البخارى و مسلم قال، كنا جلوسا عند النبى صلّى اللّه عليه و آله نزلت هذه الايه قال رجل من هؤلاء يا رسول اللّه؟

فوضع يده على سلمان ... تا آخر حديث كه قبلا ذكر شد صفحه 9 ج 18/ الجامع الاحكام از محمّد بن أحمد انصارى قرطبى.

أبو الفداء اسماعيل بن كثير قريشى دمشقى نيز مينويسد.

«و آخرين منهم، بفارس و لهذا كتب كتبه الى فارس ... و لهذا قال مجاهد غير واحد ... هم الاعاجم ... و غير العرب.

و سپس از قول أبو حاتم و زبيدى و وليد بن مسلم و أبو حازم و سعد ساعدى نقل ميكند كه پيامبر فرمود:

انّ فى اصلاب اصلاب اصلاب رجال و نساء من امتى يدخلون الجنة

بغير حساب.

يعنى از تبار و نسل و تبار مردان، و زنان امتم قومى هستند كه بدون حساب به بهشت وارد ميشوند». (ص 462/ ج 4 تفسير أبو الفداء) آيا آن قوم اين امت شهيد پرور و صدها هزار شهيد جانباز راه سر بلندى نام اللّه نيستند كه امروز در حكومت اسلامى مصداق حديث فوقند؟ و بى حساب به بهشت ميروند.

زمخشرى هم در كشاف همين حديث و مطلب را با جزميت نقل ميكند و همين طور فخر رازى در تفسير كبيرش و ساير مفسرين.

پس اى خواننده عزيز فرصت را غنيمت دار و در سپاه حق عليه ظلم و باطل و الحاد قرار گير كه فردا دير است چنانكه پيامبر فرمود:

و فى ايام دهركم نفحات، الا فتعرضوا لها.

اى انسانها در دوران حياتتان نسيم و نفحه هاى حيات بخش الهى ميوزد خود را در معرض آن قرار دهيد- آرى زمانى محيط نامساعد بود اما امروز بحمد اللّه شرايط و محيط آماده است، تا چه كند همت والاى تو.

كتاب الفاء)

( (فتح) [فتح]

الفتح: گشودن و برطرف كردن اشكال و ابهام از چيزى است، كه دو گونه است:

اول- گشودن چيزى كه با چشم درك ميشود، مثل باز كردن درب و مانند آن و باز كردن قفل و باز نمودن بار و متاع، در آيات:

وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ (65/ يوسف).

وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ (14/ حجر).

دوم- فتح يا گشودن چيزى كه با بصيرت و فهم، درك ميشود، مثل برطرف كردن غم و اندوه و عقده گشايى كه بر چند قسم است:

1- گشايش در امور دنيوى، مانند غم و اندوهى كه زايل ميشود و فقر و تنگدستى كه با اعطاء مال رفع ميشود و مانند اينها، در آيه:

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ (44/ انعام). (1)


اين آيه در باره شيطان منشان و مشركين است كه نمونه هاشان در گذشته تاريخ به عذاب دردناك و هلاكت بار دچار شدند، مى گويد: وقتى آياتى كه به آنها تذكر داده شده فراموش كردند درهاى همه چيز را با گشايش بر آنها وسعت داديم تا اينكه فرحناك و شادمان شدند و ناگهان آنها را فرو گرفتيم در حاليكه نوميد شدند و اساس و بنياد كسانى كه ستمكار بودند منقطع شد، ستايش و نيايش براى خداست كه پروردگار جهانيان است.

يعنى گشايش داديم و گفت:

لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (96/ اعراف).

يعنى خيرات و بركات بر ايشان روى آورد. (چنانچه مردمان ايمان آورده و پرهيزكار ميشدند، درهاى بركات آسمان و زمين را بر آنها ميگشوديم و لكن آيات و پيامبران را تكذيب كردند و آنها را به كيفر كردار زشت شان رسانديم):

2- گشودن مشكلات و دشواريهاى علوم، مثل عبارت:

فلان فتح من العلم بابا مغلقا:

او درى كه از علم بود گشود و دشواريش را برطرف كرد. در آيه:

إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (1/ فتح).

گفته شده مقصود فتح مكه است و بلكه مقصود گشايش راه علوم و هدايت ها بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه وسيله اى براى رسيدن به ثواب و مقامهاى شايسته و پسنديده است و سبب آمرزش و غفران ذنوب او بوده.

فاتحة كلّ شى ء: آغاز هر چيزى است كه ما بعد آن با آن آغاز، باز و گشوده ميشود و از اين معنى است عبارت-

فاتحة الكتاب

[سوره حمد]، كه اينطور ناميده شده.

افتتح فلان كذا: وقتى است كه كسى به چيزى آغاز كند.

(فتح عليه) كذا: زمانى است كه باو خبر دهد و او بر آن آگاهى يابد.

در آيات: أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ (76/ بقره) (1).

ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ (2/ فاطر).

فتح القضيّة فتاحا: كار را در آن مورد فيصله داد و دشواريش را برطرف نمود.


آيا از آنچه را كه خدا بر شما آگاهى داده است با آنها گفتگو مى كنيد.

گفت: رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ (89/ اعراف) (1) و از اين معنى عبارت- الفتّاح العليم- است، شاعر گويد:

و انّى من فتاحتكم غنىّ (2)

.(فَتاحَة): با ضمه و فتحه حرف (ف) حكم و داورى است.

آيه: إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ (1 نصر) كه در معنى اين آيه احتمال نصرت و پيروزى و داورى و حكم هر دو هست و همينطور آنچه را كه خداى تعالى از معارف بر انسان مى گشايد، و بر اين اساس آيات:

نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ (13/ صف).

فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ (56/ مائده).

وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْفَتْحُ (28 سجدة).

قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ (29 سجدة) معنى آيه اخير:


سخن و دعاى حضرت شعيب پيامبر عليه السّلام است كه مى گويد: ميان ما و قوممان حكم فرما و تو نيكوترين گشاينده مشكلات و داوران هستى.

در نهج البلاغه هم آيه فوق در همين معنى يعنى حكم و داورى كردن آمده است: آنجا كه در جنگ و محاربه به دشمنان برخورد نمودند كه مى فرمايد: اللهم قد صرح مكنون الشنآن و جاشت مراجل الاضغان: پروردگارا به حقيقت كه مكنونات و پنهانيهاى عيب جويان روشن و آشكار شد و دلهاى پر از كينه دشمنان به هيجان آمد خداوندا تو ميان ما و اين قوم به حق حكم فرماى كه تو بهترين داوران و گشايندگان راه حقى. (ص 273- دعاى 15).

مصراع فوق از شعر اسعر جعفى است كه مى گويد:

الا ابلغ بنى عوف رسولا بانّى عن فتاحتكم غنى

بسوى بنى عوف رسول روانه كن كه به آنها ابلاغ كند من از حكم و داوريهاى شما بى نيازم كه بصورت- ألا من مبلغ عمرا رسولا- نيز روايت شده است.

يعنى روز داورى و حكم، و گفته شده روز بر طرف شدن شك و شبهه از اعتقاد به قيام قيامت و نيز روزى كه برطرف كردن عذاب را از او مى خواهند و طلب ميكنند.

(استفتاح:) طلب فتح و پيروزى و گشايش است.

در آيه گفت: إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ (19/ انفال).

يعنى اگر پيروزى خواستيد يا طلب گشايش و داورى نموديد يا درخواست آغاز خيراتى كه با آمدن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برايتان آمده است نموديد. [آن شرايط و خواست براى شما آمد].

آيه: وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا (89/ بقره).

يعنى با بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از خداى طلب پيروزى بر كفار و يارى نموديد.

و گفته شده معنى آيه اخير اين است كه بارها از مردم خبر بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را پرسش ميكردند و بارها از كتاب ها آنرا استنباط مى نمودند. و نيز گفته شده با ياد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از خداى پيروزى طلب مى كردند و يا مى گفتند: ما با محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر بت پرستان پيروز ميشويم.

مفتح و (مِفتاح:) كليد و آنچه كه با آن چيزى گشوده ميشود، جمعش.

مفاتيح و مفاتح.

و آيه: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ 59/ انعام). مقصود آن چيزى است كه به وسيله آن به غيبى كه در آيه زير آمده است رسيده ميشود كه گفت:

فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ (26/ جن).

ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ (76/ قصص) (1).


يعنى قارون آنچنان گنجينه ها داشت كه حمل و برداشت كليدهاى آن براى

گفته شده مقصود كليدهاى خزائن و دفينه هاى او و يا مقصود از كليدها همان گنجينه هاست (1).

باب فتح: درى گشوده شده و مفتوح، كه در تمام حالات باز است و واژه- غلق- نقطه مقابل آن است يعنى مغلوق و بسته شده روايت شده است كه.

«من وجد بابا غلقا وجد الى جنبه بابا فتحا» (2).


مردان توانا نيز دشوار بود قومش به او ميگفتند مغرور مباش كه خداى تبهكاران را دوست ندارد و با عذاب خداى كه فرو رفتن خود و گنجينه هايش در قعر زمين بود به فرجام نكبت بارش رسيد.

زيرا كه حمل دفينه ها و گنجها دشوار بوده نه كليدها كه از نوع تسميه كل به جزء و جزء به كل يا مكان به ذى مكان است، مثل آيه: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (82 يوسف) كه منظور پرسش از اهل قريه است يا تعبير دست به آستين.

روايت فوق همانند اكثر احاديث و رواياتى كه تاكنون از طرف راغب ذكر شده درست تفسير آيات شريفه قرآن است و اين روايت تفسير آيه فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً- 4 و 6/ انشراه) است يعنى انسان در مقابل هر سختى و دشوارى و يا بطور ادبى در مقابل هر در بسته اى درب گشوده اى و آسايشى خواهد يافت به حقيقت قسم و به مربيان عالى مقام تربيت متعالى اسلام سوگند كه از نظر تربيتى و روانى و مفهومى از روايت فوق متعالى تر و شكوهمندتر در تاريخ و فلسفه ها نمى توان يافت، روايتى است كه سراسر اميدوارى و روح و نيروى تلاش و كوشش به انسانها ميدهد و اين مفهوم را شعراى پارسى گوى ما با عبارات گونه گون بيان داشتند، يكى مى گويد:

در نااميدى بسى اميد است پايان شب سيه سپيد است

مولوى گويد:

آنكه ترسد مرو را ايمن كند هر دل ترسنده را ساكن كند

صاحب مجمع البحرين در متن دعاى رمضان كه ابواب آسمان گشوده ميشود

كه- فتح واسع- نيز گفته شده.

(فَتر) [فَتر]

الفتور: آرامش و سكون بعد از غضب و تندى، و نرمى بعد از شدت، و سختى و ضعف و سستى بعد از قوت است، خداى تعالى گفت:

يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ (19/ مائدة) يعنى حال سكون و آرامشى كه نتيجه آمدن رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله است در زمانى كه پيامبرى نبود بر شما آمد. لا يَفْتُرُونَ (20/ انبياء) از نشاط و شادمانيشان در عبادات، ضعف و سستى ندارند [اشاره به تسبيح و عبادت دائمى و پيوسته فرشتگان است].

از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است كه فرموده:

«لكلّ عالم شرّة و لكلّ شرّة فترة فمن فتر الى سنّتى فقد نجا و الّا فقد هلك» (1).


و درهاى جهنم بسته، مى نويسد «من سب اولياء اللّه فلا تفاتحوه) يعنى اگر كسى به اولياء خدا ناسزا گفت از او دورى كنيد و هرگز با چنان كسى مناظره و مجادله ننمائيد و در حديث يحيى بن ام طويل آمده است كه: «من شك فيما نحن فيه فلا تفاتحوه» با كسى كه در محتواى اسلام شك و ترديد روا دارد نيز مناظره و مباحثه ننمائيد. (ج 2 ص 394)

«براى هر دانشمندى حرص و آزى هست و هر آزمندى دورانى دارد پس كسى كه به سنت من اطمينان نمود نجات يافت و گر نه هلاك شده است، گويا حديث فوق پيشگويى اعجاز آميز دورانى از تاريخ اسلام را در بر دارد كه عده اى قشرى و ظاهرنگر از همان آغاز خلافت حقه على عليه السّلام بانگ- حسبنا كتاب اللّه- را برداشتند غافل از اينكه در جنب كتاب خدا تفاسير و تأويلهاى متعددى از پيامبر براى

در اين روايت عبارت- لكل شرّة فترة: اشاره به آن چيزى است كه گفته شده- للباطل جولة- يعنى باطل دورانى و جولانى دارد كه بعدا نابود و تباه ميشود و سپس- للحقّ دولة- يعنى حق آنچنان پايدار و استوار ميشود كه نه خوار ميشود و نه اندك و ناچيز، و عبارت «من فتر الى سنتى» در روايت فوق يعنى هر كسى به سنت من دست يازيد و بدان اطمينان حاصل كرد و آرامش يافت نجات يافته، و گر نه هلاك شده است.

الطّرف الفاتر: ديده و نگاهى كه ضعفى نيكو در آن هست (1).

الفتر: فاصله ميان انگشت ابهام و سبابه، گفته ميشود:

فترته بفترى و شبرته بشبرى: [با فاصله دو انگشت و فاصله پنج انگشتان باز از هم آن را اندازه گرفتم].

(فتق) [فتق]

الفتق: جدا شدن دو چيز بهم پيوسته، كه نقطه مقابل- رتق- است، در


راهگشايى مسلمين بيان شده است و خود قرآن مى گويد: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا- 7/ حشر) و باز فرمود: لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ- 21/ احزاب) بديهى است بيانات و سنت رسول علاوه بر خود قرآن است و در حديثى معروف و متواتر از سوى شيعه و سنى آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در آخرين ايام حياتش فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و سنّتى او عترتى» كه سنت و عترت در طول تاريخ اسلام مفسر عملى قرآن بوده است و در همين كتاب حاضر راغب رحمه اللّه مشكلترين معانى را با احاديث به روشنى تفسير و تبيين نموده.

(1) كنايه از خيره نشدن چشم و دريده نبودن آن است كه در اين مورد واژه فاتر يعنى ضعيف براى ديدگان، حسن است و چشم فروهشتن و غض بصر حكمى است انسان ساز و الهى.

آيه گفت: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما (30 انبياء) (1).

فتق و فتيق: سپيده دم و پگاهان.

افتق القمر: ماه از پس ابر صبحگاهى ظاهر شد.

نصل فتيق الشّفرتين: پيكانى با نوك تيز دو شاخه، گويى كه يكى از ديگرى برآمده است.

جمل فتيق: شترى كه بسيار چاق و فربه شده، فعلش- فتق، فتقا- است (2).


آيا كفار نمى فهمند و نمى بينند كه آسمانها و زمين بهم پيوسته بودند و بعدا آنها را جدا كرديم و آنگاه حيات موجودات را بر آب استوار داشتيم و هر چيزى را از آب زنده قرار داديم آيا ايمان نمى آورند؟ سپس به قرار گرفتن كوهها در زمين اشاره مى كند آنگاه به ايجاد نهرها و راههاى آبى، از اين آيه شكوهمند علمى كه با روشنى دوران كرات و دود و آتش بودن آسمانها و زمين و سپس دوران ريزش بارانها و بعد پيدايش كوه و خشكى يعنى دوران سوم آنها و راههاى حيات را در زمين نشان ميدهد مى فهميم كه قرآن حقايقى را كه انسان ها بعدها نام و اصطلاح علمى بودن را بر آن نهاده است در يك يا چند آيه با بيانى اعجازانگيز بيان مى كند و فلسفه تذكر و يادآورى آنها را ايمان آوردن به آفريدگار مى داند تا در پرتو ايمان از غرور و استكبار عدول كرده و به حق و عدل گردن نهند.

در واژه- فتق- اصطلاح دقيقى هست كه در متن نيامده و آن- الفتق شقّ عصى المسلمين كه- شق عصى الجماعة- نيز آمده است يعنى بعد از اتحاد و وحدت كلمه در ميان مسلمين و امت با ايجاد جنگ در مرزها يا در داخل جامعه اختلاف ايجاد كنند. ازهرى- اين معنى را از ليث نقل كرده است عام الفتق:

سالى كه فراوانى در آن باشد. (تهذيب اللغه 9/ 64- مقائيس اللغه 4/ 471)

(فتل) [فتل]

فتلت الحبل فتلا: ريسمان را تاباندم.

فتيل: همان مفتول و تابيده شده است و نيز رشته نازك ميان شكاف هسته خرما كه به شكل نخ و ريسمان است و فتيل ناميده شده، خداى تعالى گويد:

وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا (49/ نساء).

فتيل يا قطمير چيزى است از نخ يا ريم و چرك كه ميان انگشتانت بهم مى تابى [يعنى بسيار ناچيز و اندك] كه هر چيز حقير و پست را به آن مثل ميزنند.

ناقة فتلاء الذّراعين: شتر خميده پاى با دستانى محكم و قوى (1).

(فتن) [فتن]

اصل- فتن- داخل كردن و گداختن طلا در آتش است تا خالص از ناخالص و خوب از بدش آشكار شود و براى دخول در آتش هم اين واژه استعاره شده است، در آيات زير:

يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ (13 ذاريات).

ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ (14 ذاريات) يعنى عذابتان را بچشيد.

مثل آيات: كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ (56/ نساء).

النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها ... (46/ غافر).

و گاهى آنچه را كه از آن عذاب حاصل ميشود فتنه مى نامند پس در آن


و از واژه فوق اصطلاح- فتيلة السراج- يعنى فتيله چراغ و همچنين- فتّال- يعنى بلبل كه در ترنمش پيچش و تنوع هست ساخته شده.

مورد بكار ميرود، مثل آيه أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا (49/ توبه) (1).

و زمانى- فتنه- به معنى آزمون است، مثل آيه:

وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً (40/ طه).

واژه- فتنه- مثل واژه- بلاء- است و هر دو واژه هم در سختى و هم در آسايشى كه انسان از آنها ناگزير است بكار ميروند ولى معنى فتنه و بلا- در شدت و سختى آشكارتر و بكار بردنش بيشتر است، در باره هر دو واژه و معنى آنها خداوند گفت:

وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً (35/ انبياء).

و در مورد سختى و شدت گفت:

إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ (102/ بقره).

وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (191/ بقره).

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ (193/ بقره).

و گفت: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا (49/ توبه).

يعنى مرا گرفتار منماى و عذابم مكن، و اين مطلب را از آن جهت گفتند كه در بليه و عذاب افكنده شدند، و در آيه گفت:

فَما آمَنَ لِمُوسى إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلى خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ (83/ يونس) (2).


آگاه باشيد و بدانيد كه كافران و فتنه جويان در عذاب فتنه شان در خواهند افتاد.

جز ذريه اى از قوم موسى آنهم براى ترس از فرعون و طرفدارانش كه عذابشان ميكردند به موسى ايمان نياوردند.

يعنى به بلايا، مبتلا و عذابشان مى نمايد.

و گفت: وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ (49/ مائده).

وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ (73/ اسراء).

يعنى: تو را با منصرف كردن از آنچه كه به تو وحى شده است در بليه و سختى مى افكنند.

و آيه: فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ (14/ حديد) يعنى نفس و جانتان را در بليه و عذاب افكنديد و بر اين اساس:

آيه: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً (25/ انفال) (1) و در آيه: وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ

28/ انفال) فرزندان و اموال را در اين آيه به اعتبار آنچه را كه از آزمودن آنها به انسان ميرسد «فتنة» ناميده است و همچنين آنها را دشمن نيز ناميده است.

در آيه: إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ (14/ تغابن) به اعتبار چيزهايى كه از آنها سر ميزند (2).

و در آيه ديگر زنان و فرزندان را براى انسان زينت قرار داده مى گويد:

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ .... (14/ آل عمران) كه اشاره به تمام لوازم زندگى دارد (3) آيه اخير اشاره به حالات گوناگون


از فتنه اى كه خصوصا به كسانى كه ستم كرده اند فقط نميرسد بلكه همه را شامل ميشود، پروا كنيد.

بودن حرف (من) در آيه كه من تبعيضيه است عموميت آن را محدود مى كند يعنى: بعضى از همسران و فرزندانتان كارهاى دشمنگونه انجام ميدهند نه عموم آنها.

انبوهى طلا و نقره، اسبان نشاندار، گله ها و كشتزارها و از اين قبيل

در آراسته شد نشان در متاع دنيوى است.

و آيه: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (1/ عنكبوت) يعنى مردم چنين مى پندارند كه به حال خود رها شده هستند و مبتلا و آزموده نميشوند تا خبيث و ناپاكشان از پاكانشان جدا شود!؟

چنانكه گفت: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (37/ انفال).

و آيه: أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ (116/ توبه) (1) اشاره به چيزى است كه در آيه:

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ (155/ بقره) بيان شده است و لذا فرمود:

وَ حَسِبُوا أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ (71 ط مائده) (2).

واژه «فتنه» از افعالى است كه هم از خداى تعالى و هم از بندگان است مثل بليه و مصيبت و قتل و عذاب و غير از اينها از افعال ناپسند و كريه.

هر گاه فتنة از خداى تعالى باشد به مقتضاء و وجه حكمت است و اگر فتنه از انسان بدون امر و حكم خداى سر بزند نقطه مقابل حكمت الهى است و لذا خداوند انسان را در ايجاد انواع فتنه ها در هر جا و مكان مذمت مى كند، مثل آيات:


چيزها جز متاعى در زندگى و حيات دنيوى نيست كه براى شما زينت داده شده ولى بازگشتن نيكو به پيشگاه خداوند است و بهترين متاع همان است كه در بهشت ها مانند همسران پاكيزه و رضوان و خوشنودى خدا وجود دارد كه از آن پرهيزكاران است.

آيا نمى فهمند و نمى بينند در هر سال يكبار يا چند بار به بليه اى و مسائلى دچار ميشوند سپس از خطاهاى خويش باز نمى گردند و توبه نمى كنند و حتى متذكر هم نمى شوند كه عبرت گيرند.

چنان حساب كردند و پنداشتند كه گرفتارى و بليه اى در بين نيست.

وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (191/ بقره) (1).

إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ (10/ بروج).

و آيه: ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفاتِنِينَ (162/ صافات) يعنى شما براى او به مصداق گمراهان نيستند.

و در آيه: بِأَيِّكُمُ (الْمَفْتُونُ) (6/ قلم)، اخفش گفته است- المفتون- در اينجا همان- فتنه- است، چنانكه مى گويى- ليس له معقول- يعنى عقلى ندارد و عبارت:

و خذ ميسوره و دع معسوره: سهل و آسانش را بگير و ناگوار و سختش را رها كن و واگذار، پس تقديرش بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ (6/ قلم) است.

ديگرى غير از اخفش گفته است در آيه: (بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ- 6/ قلم) حرف (ب) زايد است مثل حرف (ب) در آيه كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً 79/ نساء) يعنى خداى از نظر شهادت كافى است.

و آيه: وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ (49/ مائدة).

كه با حرف (عن) متعدّى شده است و به معنى- خدعوك- است چنانكه معنى آن را با- عن- براى متعدى شدن اشاره كرده است (2).


فتنه انگيزى و ايجاد فتنه، گرانبارتر و شديدتر از قتل و كشتن است.

اى پيامبر به هر چه بر تو نازل شده است ميانشان داورى كن، هوسها و اميالشان را پيروى مكن و از آنها بر حذر باش كه از بعضى چيزها كه خداوند بر تو نازل كرده است دورت كنند و در باره ات خدعه مى كنند.

در حديثى از حضرت رضا در تفسير: (الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ ....- 1/ عنكبوت) هست كه مى گويد يعنى در دين آزموده ميشويد همانگونه كه طلا در كوره آزموده ميشود و سپس همانند زر و سيم خالص ميشويد. (مجمع البحرين 6/ 296).

(فَتَى) [فَتَى]

نوجوانى و طراوت جوانى، مونثش- فتاة- مصدرش- فتاء- است كه به برده زن و مرد با اين لفظ بطور كنايه گفته ميشود، در آيه گفت:

تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ (30/ يوسف).

فتّى: از شتران، مثل- فتى- به معنى جوان از مردم است.

جمع- فتى- فتيه و فتيان- است و جمع- فتاة- (فتيات).

در آيه: مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ (25/ نساء) يعنى بردگان زن مؤمنه (1).

و باز گفت: وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ (33/ نور) (2).


ثعلب از ابن اعرابى نقل مى كند كه گفت: فتنه: 1- آزمايش، 2- سختى و رنج، 3- مال، 4- اولاد 5- كفر، 6- اختلاف مردم در آراء و نظرات، 7- سوزاندن به آتش، 8- غلو كردن در تأويل، و حاصل جمع معانى فتنه در كلام عرب ابتلاء و امتحان است (تهذيب اللغه 14/ 299).

اشاره آيه به ازدواج نمودن و همسر گزينى با آنهاست تا انسان نپندارد كه بردگان انسانهائى حقيرند و چنانكه در مورد مصرف زكات در ذيل واژه- رقب- اشاره شده، يكى از هزينه ها و مصارف آن در حكومت اسلامى خرج كردن و تلاش در راه آزادى بردگان است، اسلام در 1400 سال پيش براى نخستين بار چنين روشى را در راه آزادى آن ها اعلام و عمل نمود و اكثر بردگان كه اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بودند امثال، بلال و أبو ذر و عمار همانها بودند كه آزادشان كردند ولى افسوس كه خلفاء جور و ستم و عياشان تاريخ آنها را در حرمسراهاى خود نگهميداشتند و از اجراى قوانين اسلام كور و عاجز بودند.

يعنى بردگان زن را كه مى خواهند پاك و عفيف باشند براى آوردن متاع و مال دنيا بكارهاى زشت و ناروا وامداريد و مجبورشان مكنيد و اگر مرتكب زشتى

و آيه: قالَ لِفِتْيانِهِ (62/ يوسف) يعنى به خدمتگزارانش، در آيات:

إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ (10/ كهف) (1).

إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ (13/ كهف) (2).

(فتيا:) همان- فتوى- است يعنى پاسخ دادن به مشكلات احكام.

استفتيته فأفتانى بكذا: از او فتوى خواستم و پاسخم داد.

در آيات: وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ (127/ نساء) (3) فَاسْتَفْتِهِمْ (11/ صافات).

أَفْتُونِي فِي أَمْرِي (32/ نمل) (4).


شدند بدانيد خداوند بر آنها آمرزگار و رحيم است (فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ- 33/ نور) و اين است آئين رهائى بخش توده هاى تحت ستم و مستضعف و اين است فرمان خداى به نامردمان دنيا پرست و عياش.

همينكه آن جوانان متنفر از فساد جامعه به غار پناه بردند.

جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند. (مربوط به أصحاب كهف است).

در باره زنان از تو مى پرسند، بگو آيات قرآنى كه به شما خوانده ميشود در باره آنها و زنان يتيمى است كه حقشان را نمى دهيد و مى خواهيد به نكاحشان در آوريد، همچنين در باره كودكان مستضعف، خداوند فتوى ميدهد كه با آنها با قسط و انصاف رفتار كنيد و هر چقدر نيكى كنيد خداوند به آن عليم و آگاه است.

بلقيس پس از دريافت نامه حضرت سليمان عليه السّلام به يارانش مى گويد فتوى دهيد كه چكار كنيم.

يكى از مزاياى قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين است كه همواره شخصيت انسانها مورد نظر است و در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «لا يقولن احدكم عبدى و أمتى و ليقل فتاى و فتاتى» يعنى موكدا و بطور قطع نبايد

(فَتِى ءَ) [فَتِى ءَ]

مى گويند: ما فتئت افعل كذا و ما فتأت- مثل اينكه مى گويى- ما زلت:

يعنى پيوسته آن راى انجام ميدهم، در آيه گفت:

تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ (85/ يوسف) (1).

(فجج) [فجج]

الفجّ: دره و شكافى كه دو كوه آن را در ميان مى گيرد و در مورد راه فراخ و گشاده هم بكار ميرود، جمعش- فجاج- است، در آيات:

مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (27/ حج).

فِيها فِجاجاً سُبُلًا (31/ انبياء):

فجج: فاصله ميان دو زانو.

هو افجّ من الفجج: زانوهاى او از دو فاصله زانوهاى باز و گشاد هم بيشتر است.


هيچيك از شما بگويد من برده و كنيزى دارم بلكه بايد بگوئيد دو فرزند پسر و دختر جوان دارم، و اينچنين است كه نور اسلام بر جان و روان بردگان تاريخ نشست و آنها را در راه عظمت اسلام بسيج كرد و زير شلاق قدرتمندان استقامت ورزيدند و امروز مى بينيم قاره آفريقا و مستضعفين جهان، اسلام را چون جان شيرين حمايت مى كنند.

(تهذيب اللغه 13/ 329- مجمع البحرين 1/ 326)

برادران يوسف پس از اينكه ديدند پدرشان يعقوب از اندوه دورى يوسف آه مى كشد و محزون است گفتند بخدا سوگند تو خود را از اينكه پيوسته او را ياد مى كنى به سختى بيمار يا هلاك ميكنى پاسخشان داد شكايت اندوه و حزنم را به خدا مى برم و از خدا چيزها مى دانم كه شما نمى دانيد. بلى اين است دو چهرگى حسودان زشت كارى كه پس از خيانت خود را غمخوار نشان ميدهند و اين نيكوترين قصص سراسرش پرده ها و فيلم هايى از حالات گونه گون روان انسان در پهنه تاريخ است.

حافر مفجّج: پاشنه و سم برآمده.

جرح فجّ: زخمى كه كورك و نارس است. (فجاجه: هر چيز نارس و كال- فجاج: پر سخن بى مايه).

(فجر) [فجر]

الفجر: شكاف زياد در چيزى، مثل اينكه كسى سدى را باز كند و بشكافد.

افعالش- فجرته، فانفجر و فجّرته فتفجّر- است [آن را باز كردم و شكافتم و از هم باز شد].

در آيات: وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً (12/ قمر) (1).

فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً (33/ كهف).

فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ (91/ اسراء).

تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (90/ اسراء) (2).

كه- تفجّر- هم خوانده شده، گفت: فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً (60/ بقره) (3).

و از اين معنى پگاهان و صبح را هم فجر گفته اند زيرا شب را مى شكافد و روشن مى كند در آيه گفت.

وَ الْفَجْرِ وَ لَيالٍ عَشْرٍ (1/ فجر).

إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً (78/ اسراء) (4).


زمين را از نظر چشمه سارها شكافتيم.

به تو ايمان نمى آوريم تا اينكه براى ما از زمين چشمه اى جارى كنى.

مربوط به دوازده چشمه از دوازده سبط بنى اسرائيل است.

مربوط به اوقات بعض نمازهاست، مى گويد: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ- 78/ اسراء) نماز را از زوال خورشيد (نيمروز به بعد) تا نزديك شدن شب بپاى دار و همچنين با نماز صبح كه نماز صبحدم مشهود و روشن است.

گفته شده- فجر- دو گونه است.

1- فجر كاذب: كه در افق همچون دم گرگ يا شير است. (به شباهت باريكى و كم پيدائى آن).

2- فجر صادق: كه حكم روزه و نماز به آن تعلق مى گيرد، در آيه گفت:

حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ (178/ بقره) (1).

(فجور:) شكستن و پاره نمودن پرده و پوشش ديانت، مى گويند:

فجر فجورا- اسم فاعلش- فاجر- است يعنى بدكاره و اهل زشتكارى، جمعش- فجّار و فجرة است.

در آيات: كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ (7/ مطففين).

إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ (14/ انفطار).

أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ (32/ عبس).

بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ (5/ قيامة) (2).

يعنى: بلكه انسان زندگى و حياتى را مى خواهد كه در آن به نابكاريها و فسق و فجور دست يابد و نيز گفته اند معنايش اين است كه حيات و زندگى را براى اينكه گناه مرتكب شود مى خواهد و باز گفته شده يعنى امروز گناه مى كند و مى گويد فردا توبه مى كنم و توبه نمى كند و اين همان فجور است كه


تا اينكه سپيدى روز از سياهى شب براى شما روشن و آشكار شود سپس روزه و امساك را تا شب تمام كنيد.

سعيد بن جبير رحمه اللّه در تفسير آيه: يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ- 5/ قيامة) مى گويد اين گونه انسانها كسانى هستند كه مى گويند: سوف اتوب سوف أتوب- يعنى بعدها توبه مى كنم بعدها توبه مى كنم ولى «كلبى» مى گويد اينگونه كسان زياد گناه مى كنند و توبه را به تأخير مى اندازند (تهذيب اللغة 11/ 49).

عهدى مى كند و به آن وفا نمى كند.

دروغگو هم- فاجر- ناميده شده زيرا دروغ قسمتى از فجور است، مى گويند:

نخلع و نترك من يفجرك: يعنى ما كسى را كه به تو دروغ مى گويد رها و ترك مى كنيم و يا اينكه كسى را كه از تو دورى جسته است از حق مى رانيم.

ايّام الفجار (1): وقايع و هنگامه هايى است كه در آنها جنگ ها و حوادثى ميان اعراب به سختى انجاميده.

(در حديثى آمده است كه: انّ التجّار يبعثون يوم القيامة فجّارا الّا من اتّقوا اللّه- يعنى تجار در قيامت همانند بزهكاران برانگيخته ميشوند مگر كسانى كه متقى هستند) (النهاية 3/ 413).

(فجا) [فجا]

خداى تعالى گويد: وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ (17/ كهف) يعنى ميدان و فضايى فراخ و وسيع، و از اين معنى است عبارت- قوس فجاء و فجوا- يعنى وترهاى كمان از وسطش دور شده.

رجل افجى: مردى كه ميان دو پشت پا و دو قوزكش فاصله زيادى هست.

(فحش) [فحش]

فحش، فحشاء و فاحشة: افعال يا گفتارى است كه قباحت و زشتى آنها


ازهرى مى گويد: ايام الفجار: ايامى بوده كه در بازار عكاظ جمع ميشدند بر يكديگر تفاخر مى نمودند، مى جنگيدند و حرامها را حلال ميكردند.

(تهذيب اللغه 11/ 49)

بسى بزرگ و آشكار است، در آيه گفت: إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ (28 اعراف) (1) در آيات: وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.

(90/ نحل) (2).

مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ (30/ احزاب).

إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ (19/ نور) (3).


اين آيه در پاسخ اولياء شيطان، طاغوت پرستان و جبرى مذهبانى است كه براى تبرئه اعمال نارواى خويش و سلب اراده از انسان (وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها- 28/ اعراف) يعنى زمانى كه كار فحشا و زشتى انجام ميدهند مى گويند پدران ما نيز اينچنين بوده اند و خداوند ما را به اين كار امر كرده است قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ- 28/ اعراف) بگو خداوند به فحشاء امر نمى كند آيا چيزى را كه آگاهى و علم به آن نداريد به خداى نسبت ميدهيد قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- 29/ اعراف) بگو پروردگار من به قسط و عدالت فرمان ميدهد و اينكه در هر نماز روى به سوى او آريد و او را با اخلاص بخوانيد، اين آيات و منشورهاى رهائيبخش ديگر تمام پندارهاى باطل معتقدين به جبر تاريخى را خاتمه ميدهد و براى انسان عاليترين روش رشد انسانى را ارائه ميدهد كه عبارتند از:

1- اخلاص در انديشه و دين.

2- اجراى قسط و عدالت.

3- توجه به خداوند در تمام عبادات و امور حياتى.

اين آيه نيز مكمل آيه قبلى است كه مى گويد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى ....- 90/ نحل) خداوند به عدالت و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان ميدهد و از زشتى ها و نارواها و ستمگريها نهى مى كند بسا كه متذكر شويد و پند گيريد.

شامل تمام فيلمها، كتابها، سخنرانيها، مناظره ها، شايعات و تبليغات

إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ (33/ اعراف).

إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ (19/ نساء) كه كنايه از زناست و همچنين آيه:

وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ (15/ نساء).

فحش فلان: او بخيل و بد كردار شد و از اين معنى است سخن شاعر كه مى گويد:

عقيلة مال الفاحش المتشدّد (1).


سوء مفسده انگيزانى است كه فحشاء و زشتى ها را در ميان امت اسلامى دوست دارند رواج دهند و در پايان آيه مى گويد: (لهم عذاب اليم) براى چنين كسانى جز عذابى دردناك نيست.

مصراع شعر از «طرفة بن عبد» يكى از صاحبان معلقات است مى گويد:

1-

ارى الموت يعتام الكرام و يصطفى عقيلة مال الفاحش المتشدّد 2-

ارى الموت اعداد النفوس و لا ارى بعيدا غدا ما اقرب اليوم من غد 3-

ارى العيش كنزا ناقصا كلّ ليلة و ما تنقص الايام و الدّهر ينفد

1- مرگ را مى بينم كه بخشندگان و بخيلان را هر دو در ميان مى گيرد و شامل ميشود و جان بخيل كه نفيس ترين سرمايه اوست از او مى گيرد.

2- مرگ را مى بينم كه چون آب زياد و گردابى همه در آن وارد ميشوند يا امروز و يا فردايى كه دور نيست و به امروز نزديك است نفوس را در بر مى گيرد.

3- حيات و زندگى را چون گنجى مى بينم كه پيوسته با گذشت هر شب قسمتى از آن كاسته ميشود و هر چه را كه روزگاران و دهر از آن كم كند بالاخره پايان مى پذيرد».

ابن سيده مى گويد: فاحش: هر كارى و چيزى است كه موافق حق و حكم خداى نباشد ولى ابن فارس مى نويسد: الفاحش: البخيل (مقائيس اللغه 4/ 480- المحكم 3/ 80).

مقصود از- فاحش- در اين شعر دنائت و بخل و پستى است.

متفحش: بيهوده گو (1).

(فخر) [فخر]

الفخر: مباهات كردن در چيزهايى كه خارج از وجود انسان است، مثل باليدن به مال و جاه و مقام، و به چنان كسى ميگويند- الفخر- يعنى داراى فخر و تفاخر.

رجل فاخر و فخور و فخير: بصورت مبالغه و زيادتى است، خداى تعالى گويد:

إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (18/ لقمان) (2).


أبو منصور ازهرى حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه: «ان اللّه يبغض الفاحش المتفحش» يعنى براستى كه خداوند بيهوده گوى و بد سخن يا بدكردار را مبغوض ميشمارد.

و در آيه: (الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ- 268/ بقره) مفسرين گفته اند معنيش اين است كه شيطان با وسوسه هايش انسان را واميدارد كه انفاق نكند و از مالش نبخشد و بخل بورزد زيرا عرب بخيل را فاحش ناميده، چنانكه در شعر طرفة آمده است (تهذيب اللغه 4/ 178- و مجمع البحرين 4/ 148).

خداى هر به خود بالنده و پندارزى و مغرور به جاه و مقام را دوست ندارد. فخر رجل: تكبر ورزيد. تفاخر القوم: بعضى بر بعضى ديگر فخر نمودند.

فخير: كسى است كه مغلوب فخر ديگرى شده است. مفهوم فخر و تفاخر در ادبيات عرب و بخصوص در اشعارشان يكى از موضوعات مورد توجه آنها بوده و اكثر شعراء در آن مورد شعر سروده اند حتى بعد از اسلام هم شعراء بيشتر به تفاخر بر يكديگر و باليدن به نسب پرداخته اند، اصولا چنين روحيه اى در بعض اقوام كه قرنها به حساب نمى آمده اند از نظر واكنش روانى، آن تفاخرها بشدت بر آنها غلبه دارد و امروز هم بصورت قوميت و ملى گرايى كه نقطه فريبى در دست استعمارگران براى تسلط

فخرت فلانا على صاحبه افخره فخرا: حكم به برترى او بر دوستش دادم.

و هر چيز ارزشمند و نفيسى هم به فاخر تعبير شده است، مى گويند:

ثوب فاخر: جامه اى ارزنده و گرانقدر.

ناقة فخور: شترى بزرگ پستان و پر شير (1).


بر چنان كشورها است رايج است كه خوشبختانه بر خلاف اقوام ديگر شعراى ايرانى كمتر به فخر فروشى پرداخته اند و به ندرت يافت ميشود، مثلا سعدى مى گويد:

همه قبيله من عالمان دين بودند- مى بينيم در اينجا هم به دين و آئين الهى افتخار مى كند نه قوم گرايى و قبيله پرستى ولى شعراى اقوام ديگر نيمى از اشعارشان در فخر و برترى طلبى بر سايرين است تا جائيكه به نقائض در باره هم پرداخته اند اخطل كه شاعرى غير مسلمان بود و خلفاء غاصب مروانى او را در كار هجو تشويق ميكردند پا را از گليم خود فراتر نهاده و مهاجر و انصار را هجو ميكرده است و از همين روى هجو و زشتگويى رواج عجيبى يافته بود، خوشبختانه شعراى پارسى گوى در هجو هم مبالغه نكردند و توجهى بآن ننمودند بلكه بر عكس از يكديگر تجليل كرده اند، مولوى مى گويد:

عطار روى بود و سنايى دو چشم او ما از پى سنايى و عطار آمديم

يا اينكه در باره عطار باز مى گويد:

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

جز شعرايى اندك و گدامنش مانند امير معزى و امثال او كمتر اديب و شاعرى در دام سياستى كه حكام نژادپرست بنى اميه، بنى مروان و غزنويان و سلاجقه دنبال ميكردند گرفتار ميشدند زيرا آن سلاطين و طاغوتها فقهاء را پراكنده و دانشمندان را به بحث هاى وارداتى يونان سرگرم و ادباء و شعراء را به جان هم مى انداختند تا امت اسلامى سرگرم اختلافات شود و آنها با مى خوارگى و مطرب نوازى به حكومت ستمگرانه و سيطره خود ادامه دهند.

ابن فارس- ناقة فخور- را بزرگ پستان و كم شير معنى كرده: عظيمة الضرع القليلة الدر. ابن دريد هم همين نظر دارد- اذا عظم ضرعها و قل لبنها.

(فَخّار:) كوزه گر و سفالگر، و اين نام اسم صوت است يعنى وقتى در كوره سفال پزى ميدمند و بصورت كسى كه از تفاخر فرياد به گلو مى اندازد تصور شده است، خداى تعالى گويد:

مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ (14/ رحمن) (1).

(فدى) [فدى]

الفدى و الفداء: حفظ انسان از درد و رنج و مصيبت به وسيله چيزى كه مى بخشد و فديه ميدهد، خداى تعالى گويد:

فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً (4/ محمد) (2).

فديته بمال و فديته بنفسى: با مال جانم حمايتش كردم.

فاديته بكذا: او را با بها دادن خريدم، خداى تعالى گويد:

إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ (85/ بقره) (3).


(جمهرة اللغه 2/ 211- مقائيس اللغه 4/ 480).

ولى راغب- كثيرة الدر- نوشته است و ابن منظور و ابن سيده- هم با ابن فارس هم عقيده اند، مى گويند: العظيمة الضّرع القليلة اللّنبن (المحكم 5/ 107).

اشاره به خلقت طبيعى انسان نه روحى او است. صلصال فخار، يعنى گلى كه همچون كوزه سفالين صدا دار است و يا به گفته راغب رحمه اللّه سفالگران براى دميدن باد به گلو مى اندازند آدمى هم از فخار آفريده شده كنايه از طبيعت مادى و برترى جويى و فخر فروشى اوست كه غريزه اى طبيعى است نه روحى و ملكوتى و لذا در حديث آمده است كه: «ما لابن آدم و الفخر» يعنى بنى آدم را چه ميشود كه فخر و تكبر مى فروشد.

پس از اسير گرفتن از كفار يا با فديه آزادشان كنيد و يا با لطف و نعمت.

هر گاه كفار اسيران جنگى شما شدند در آزاديشان از آنها عوض بگيريد.

تفادى فلان من فلان: از اينكه چيزى را به او ببخشد خوددارى نمود و از او دورى كرد، در آيه گفت:

وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107/ صافات) (1).

(افتَدى:) وقتى است كه از نفس و جان خويش بذل كند، خداى تعالى گويد:

فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ (229/ بقره).

وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ (85/ بقره).

مفاداة: مبادله اسرا با دشمن، و گرفتن اسيرانى كه در دست آنهاست در آيات:

وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لَافْتَدَوْا بِهِ (18/ رعد).

لَافْتَدَتْ بِهِ (54/ يونس).

لِيَفْتَدُوا بِهِ (36/ مائده).

(لَوِ افْتَدى بِهِ (91/ آل عمران).

لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ (11/ معارج) (2).

(فديه:) چيزى است از مال كه در برابر كوتاهى كردن از عبادت و براى مصون ماندن از عواقب آن، مى پردازند، مثل كفّاره سوگند و كفّاره روزه، مانند آيات:


در باره فديه دادن، خداى تعالى گوسپندى را بجاى حضرت اسماعيل به پدرش ابراهيم است تا سنت ناپسند قربانى كردن فرزندان و انسانها در راه معبود و بت ها از بين برود زيرا انسان با جامه كرامت و فضيلت آفريده شده و موجودى مادون بت ها و ماديات نيست بلكه وجودى است برتر و مسجود فرشتگان.

مجرم و گناهكار با ديدن سهمگينى عذاب آرزو مى كند و دوست دارد كه پسرانش، همسر و برادرش و خويشاوندانش كه پناهش ميدادند و هر كه در زمين هست فديه دهد بلكه او را از چنان عذابى برهانند ولى هرگز چنان نشود كه آتش عذاب سوزان است و پوست از سر مى كند.

فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ (196/ بقره).

فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ (184/ بقره) (1).

(فر) [فر]

اصل فر: معلوم نمودن سن ستوران است (2).

فعلش- فررت فرارا- است و از اين واژه بطور مجاز ميگويند:

فر الدّهر جدعا: روزگار پيوسته تازه و جوان مى نمايد و جلوه مى كند.

و- فررت عن الامر- كاوش كردم.

افترار: آشكار شدن دندان در خنديدن.


در حديث صحيحى از محمد بن مسلم از امام محمد باقر عليه السّلام در ذيل آيه فوق هست كه: «الشيخ الكبير و الذى به العطاش لا حرج عليهما ان يفطر فى شهر رمضان و يتصدق كل واحد منهما فى كل يوم بمد من الطعام و لا قضاء عليهما فان لم يقدرا فلا شى ء عليهما» (استصار 2/ 104).

پير كهنسال و همچنين كسى كه به زيادى عطش و تشنگى مفرط دچار است گناهى بر آنها نيست كه در ماه رمضان روزه نگيرند و هر كدام براى هر روز يك مد طعام گندم صدقه بدهند و ديگر قضاى روزه بر عهده آنها نيست و هر گاه بر پرداخت آن فديه هم قادر نبودند چيزى بر عهده آنها نيست. اينست دين سمحه و سهله، يا مفهوم آيه: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ- 185/ بقره) خداوند در دين براى شما سهولت و آسانى اراده كرده است و سختى را براى شما نخواسته است. مد با ضمه حرف ميم پيمانه اى است برابر دور طل يا دو دست پر.

واژه- فر- سه ريشه دارد، 1- ظاهر نمودن، 2- نوعى حيوان، 3- سبكى و سبكسرى ولى واژه- فرار- از اين معانى دور است. فرير: گوساله و بزغاله اى كه جسمى كوچك دارد. فرفره: سبكسرى و سبكى. فرفار و فرفارة:

مرد و زن سبكسر و نيز- فرفارة- نام درختى است (مقائيس اللغه/ ابن فارس 4/ 437).

فر عن الحرب فرارا: آشكارا از جنگ گريخت، در آيات:

فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ (21/ شعراء).

فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ (51/ مدثر) (1).

فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً (6/ نوح).

لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ (16/ احزاب).

فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (50/ ذاريات).

افررته: او را گريزاندم.

رجل فر و فار: مرد گريزان.

(مفر:) زمان و جاى گريختن و فرار كردن [مصدر ميمى- اسم مكان- اسم زمان].

در آيه: أَيْنَ الْمَفَرُّ (10/ قيامت) احتمال هر سه معنى اخير در آن هست.

(فرت) [فرت]

الفرات: آب گوارا، كه در مفرد و جمع هر دو بكار ميرود، در آيات:

وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً (27/ مرسلات).

هذا عَذْبٌ فُراتٌ (53/ فرقان).

(فرث) [فرث]

خداى تعالى گويد: مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً (66/ نحل) (2).


گويى از شيرى گريخته است.

او خدايى است كه از ميان سرگين و خون، شير خالص براى شما قرار داده است، اشاره به جريانات فيزيولوژيكى است كه از نيتجه كيموس ها در معده و جذب شدن عصاره آنها توسط مويرگها و تبديل آن مواد به خون و سپس تبديل خون به شير كه بزرگترين دگرگونيهاى مواد غذايى است و در وجود آدمى حاصل ميشود،

يعنى از آنچه كه در معده هست مثل سرگين و خون.

فرثت كبده: با اندوه و اذيت دلش را به درد آوردم و پريشانش كردم.

افرث فلان أصحابه: دوستانش را به بليه و رنج افكند كه در حكم همان تغيير حالت مواد غذايى در معده است.

(فرج) [فرج]

الفرج و الفرجه: شكافتگى ميان دو چيز، مثل شكاف ديوار و فاصله ميان دو پا كه در مورد- عورت- كنايه شده است و در اثر كثرت استعمال با صراحت بهمان معنى اصليش بكار ميرود، خداى تعالى گويد:


آنهم تنها در وجود زن و مؤنث هر حيوانى كه نظام تكثير و تغذيه نوزاد و نسل انسان با توجه بآنها بستگى دارد و به مجرد نزديكى زمان تولّد نوزاد چنين دستگاهى بكار مى افتد تا پيش از تولد نوزاد، شير در پستان جمع شود، كه پيش از طفل ايزد پر كند پستان مادر را.

آيا اى انسان، لحظه اى تفكر در همين مورد شگفت انگيز براى توجه به الطاف و نظام آفريدگارى چنين با عظمت و رحيم كافى نبوده و براستى جاى سپاسگزارى و سر به سجده نهادن در برابر «اللّه» نيست؟ و سپس از راه لطف، بيشتر از خوراك نوزاد در پستان حيوانات شير توليد ميشود تا تو اى انسان نيازمند و ظلوم و جهول استفاده كنى و ميزبان لطيف و غفور و رحيم خود را بشناسى و در برابر لطفش چموشى و گستاخى نكنى و براستى چه نامرد مانند چنان كفر پيشگانى كه بر سر سفره و خوان گسترده و پر نعمت خداى بهره مندند و اين همه ريزه كاريهاى دقيق آفرينش را مولود طبيعت بى شعور مى دانند، حالات پست تر از حيوانات چنين ناسپاسانى را مولوى چه زيبا سروده مى گويد:

يك گروه ديگر از دانش تهى هست دائم از علف در فربهى

او نبيند جز كه اصطبل و علف از كرامت غافلست و از شرف

وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها (91/ انبياء) (1).

لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ (5/ مؤمنون) (2).

واژه- فرج- بصورت جمع و يا مفرد بطور استعاره براى مرزهاى كشور و هر جايى كه بيمناك باشد و بايد از دستبرد دشمن آن را حراست كرد بكار رفته است.

الفرجان (3): در كشور اسلامى بمرزهاى مرزداران ترك و سودان گفته شده.

در آيه: وَ ما لَها مِنْ (فُرُوجٍ) (6/ ق) (4) يعنى شكافها و از هم جدا شده ها.


در باره حضرت مريم است كه دلالت بر عفت كامل و پاكيزگى نفس او دارد.

آيه اخير در باره مردان و زنانى است كه عفت مى ورزند و خود را از آلودگيهاى نفسانى و شهوانى حفظ مى كنند و خداوند آن حالت را يكى از شرايط تحقق ايمان شمرده است و به گفته راغب چنان كسان، انسانهائى برترند.

به گفته أبو عبد اللّه ياقوت حموى علت ناميدن مرزها به فروج، اين است كه مرزها مسدود نيستند و همواره احتمال حمله دشمن در آن هست و در اين زمان (قرن 7 و 8) به خراسان و سيستان «فرجان» گفته ميشود. (اساس البلاغه 337- معجم البلدان 4/ 246- تهذيب اللغه 11/ 46).

تمام آيه كه يكى از اشارات شكوهمند علمى قرآن است چنين است:

أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ- 6/ ق) آيا به آسمانى كه از نظر مكانى و زمانى و جسمى و عددى و منزلت برتر از ايشان است نمى نگرند كه چگونه آن را بنا كرده و با ستارگان زينت داده ايم و حدودى مسدود و بسته ندارد و در آن شكاف و فاصله اى هم نيست، از واژه فروج در اين آيه:

اولا- لا يتناهى و بى پايان بودن آسمان.

ثانيا- نبودن فاصله و جدايى و خلاء در جهان بخوبى دانسته ميشود كه جهان

و در آيه: وَ إِذَا السَّماءُ فُرِجَتْ (9/ مرسلا) يعنى وقتى كه آسمان شكافته شود [و نظم كنونيش تغيير شكل يابد].

(فرج:) برطرف شدن غم و اندوه است، مى گويند:

فرج اللّه عنك: خداى غم و اندوهت را از تو دور كند.

قوس فرج: كمانى كه دو طرفش باز است.

رجل فرج: مردى كه راز خويش كتمان نمى كند و نيز- رجل فرج- يعنى مردى كه پيوسته خود را برهنه مى كند.

فراريج الدجاج: جوجه هايى كه تخم را مى شكافند.

دجاجه مفرج: مرغى كه جوجه هايى دارد.

مفرج (1): كشته اى كه قومش او را يافته اند و معلوم نيست چه كسى به قتلش


ما فوق ما نه مرز و حدى دارد و نه شكاف و فاصله اى ميان اجزاء آن هست، باشد تا انسانهاى آينده با ساختن ابزار و وسايل دقيق و جهانشمول، چنين حقيقتى را كه قرآن بيان داشته ثابت كنند و بنگرند، و در آن صورت پرسش ميشود كه آيا اين انسان مغرور، تسليم نظم دهنده لطيف و حكيم جهان خواهد شد يا نه، سؤالى است كه پاسخ آن را وجدان بيدار آيندگان خواهد يافت.

در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرموده: «لا يترك فى الاسلام مفرج» كه علماء در ذيل واژه مفرج و اين حديث نظراتى اظهار كرده اند:

ابو عبيده مى گويد: مفرج- كسى است كه اسلام مى آورد و چون سرپرستى ندارد اگر جنايتى مرتكب شد ديه اش به عهده بيت المال است.

(النهايه 3/ 423 ابن اثير) منذرى از ثعلب نقل مى كند كه- مفرج- كسى است كه وام سنگينى دارد و عشيرة و خانواده اى ندارد ولى ابن اعرابى- مى گويد مفرج كسى است كه مالى ندارد و مفرج كسى است كه خانواده اى ندارد كه در اين صورت بنا به حديث پيامبر

رسانده.

(فرح) [فرح]

الفرح: باز شدن دل و خاطر از شادى، بوسيله لذتى آنى و زود گذر و بيشتر در لذات بدنى است و لذا در آيات زير گفت:

وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ (22/ حديد).

فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا (26/ رعد).

ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ (75/ غافر).

حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا (44/ انعام).

فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ (82/ غافر).

إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ (76/ قصص).

و در فرحناك شدن جز در آيات زير و موارد آن رخصت داده نميشود:

فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا (58/ يونس) (1).

وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (4/ روم).

مفراح: كسى كه زياد خرسند و شادمان است، شاعر گويد:


صلّى اللّه عليه و آله چنين كسانى بى توجه رها نمى شوند كه به وامشان يا به بى سرپرستى و بى خانمانيشان توجه نشود بلكه در حكومت اسلامى چنين مسلمانانى مورد حمايت اسلامند. (تهذيب اللغه 3/ 423- مقائيس اللغه 4/ 499).

حديث فوق بصورت «لا يترك فى الاسلام مفرح» نيز آمده است، كسى است كه پشتش زير بار وام و عيال سنگين خم شده است و هزينه اش بسيار سنگين است.

خطاب به عموم مردم است مى گويد شما را از پروردگارتان پندى و موعظه اى آمد كه شفابخش بيماريهاى دلهاست و هدايت و رحمتى براى مؤمنان، بگو كه به كرم و رحمت و لطف خداى با ايمان به او شادمان باشيد كه از آنچه جمع مى كنيد نيكوتر است پس شادمانى و تفريح تنها در برنامه هاى مكتبى و توحيدى جائز و بس است.

و لست بمفراح اذا الخير مسنى و لا جازع من صرفه المتقلب (1)

مفرح و مفروح به: شاد كننده و چيزى كه باو شاد ميشوند.

رجل مفرح: كسى كه زير بار قرض و وام پشتش خم شده، و در حديثى هست كه:

«لا يترك فى الاسلام مفرح» (2).

گويى كه- افراح در جلب شادمانى و در برطرف شدن شادى هر دو بكار ميرود، همانطور كه اشكاء- در جلب شكوى و شكايت و در برطرف كردن آن، پس مردى كه بسيار وامدار است شاديش از بين رفته، و از اين روى گفته اند:

لا غم الا غم الدّين: هيچ غم و اندوهى غم نيست مگر غم قرض و وام.

(فرد) [فرد]

الفرد: كسى يا چيزى كه ديگرى يا چيز ديگرى با او در نياميخته، كه از واژه- وتر- فراگيرتر و اعم از آن است و اخصّ از واژه- واحد- جمعش- فرادى- است، در آيه:

لا تَذَرْنِي فَرْداً (89/ انبياء) (3).


هر گاه خير و نيكى بمن برسد زياد خرسند نميشوم و همينطور به هنگام دور شدن و برگشتن خير از خودم كه زارى كننده نيستم (با ظرفيت و خود ساخته هستم)

شرح اين حديث در واژه- فرج- آمده است.

درخواست و دعاى حضرت زكريا از خداوند است كه بخاطر نداشتن فرزندى كه وارث رسالت او شود مى گويد: پروردگارا، مرا تنها مگذار كه تو از همه وارثين بهترى، پس اجابتش كرديم و يحيى را به او بخشيديم و همسرش را شايسته او گردانيديم زيرا يحيى و همسرش از كسانى بودند كه، (كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً- 90/ انبياء) آنها در انجام كارهاى خير و نيك مى شتافتند

واژه فرد، اگر در باره خداى تعالى گفته شود تنبيه و هشدارى است بر اينكه بر خلاف اشياء كه از آميزش و زوج بودن بوجود مى آيند او چنين نيست و فرد است چنانكه در باره اشياء خبر داده است كه: وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ (49/ ذاريات) گفته اند: معناى فرد در باره خداى اين است كه او مستغنى و بى نياز از غير خود است چنانكه با آيه: غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (97/ آل عمران) از آن معنى خبر داده است.

و هر گاه گفته شود او به يگانگى خويش منفرد است معنايش اين است كه او از هر تركيب و زوج بودن مستغنى است و آگاهى بر اين امر است كه وجود او بر خلاف تمام موجودات است.

فريد يعنى واحد و يكه و تنها، جمعش- فرادى- است مثل اسير و أسارى، در آيه:

وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى (94/ انعام) (1).

(فرش) [فرش]


و با بيم و اميد خداى را مى خواندند و از فروتنان بودند، اين آيات بخوبى مقدمات برگزيده شدن و استجابت دعا را نشان ميدهد و نيز مى فهميم كه جانشينى پيامبران را بايستى كسانى بعد از وفاتشان عهده دار شوند كه در مسير پيامبران حركت كنند يعنى در نيكيها شتابان و از غرور و تكبر و فتنه ها دور و خداى را با بيم و اميد بخوانند و در زمره فروتنان باشند.

اشاره به آغاز خلقت انسانها و بازگشتنشان است به ويژه خطاب به كفار، مى گويد همانطور كه در آغاز خلقت تك تك آفريده شديد به قيامت نيز تك تك آمده ايد پس شركايى كه در دنيا داشته ايد (معبودها) و آنها را جدا از خود تصور نمى كرديد چه شده اند.

الفرش: پهن كردن جامه و پارچه.

به مفروش- هم فرش و فراش گفته ميشود، در آيه گفت:

الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً (22/ بقره).

يعنى زمين را برايتان رام و ذلول كرد كه چون فرش، زير پا و در اختيارتان هست و آن را در دسترس شما قرار داده است تا آرامش و استقرار در آن برايتان ممكن باشد.

فراش- جمعش- فرش است، گفت:

فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34/ واقعه).

فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ (54/ الرحمن).

و نيز- فرش- ستوران و چهارپايانى است كه سوار ميشوند، خداى تعالى گويد:

حَمُولَةً وَ فَرْشاً 142/ انعام) يعنى ستوران باربر و سوارى. يا ذبايح- (مقاييس اللغه 4/ 487).

و بطور كنايه به هر يك از دو همسر- فراش- گفته اند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«الولد للفراش» (1).


حديث فوق گوياى حقيقتى است كه در همان قرن اول پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عظمت معنى و موردش بخوبى روشن شد، چنانكه تمام مورخين از (طبرى- يعقوبى- مسعودى- ابن اثير) و فحول ادباء در آثارشان نوشته اند همينكه معاويه خواست زياد بن ابيه را برادر نسبى خود معرفى كند مسلمين حديث فوق را عليه او دانستند و عمل او را مخالفت با نص صريح حديث به جامعه مسلمين شناساندند، زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:

«الولد للفراش و للعاهر الحجر» يعنى فرزند از زن است، و كسى كه با غير

فلان كريم المفارش: او زنان كريمى دارد.


همسر خود همبسترى نموده حقى در فرزند او و نسب او ندارد.

و زياد از مادر معاويه نبوده بلكه به گفته يعقوبى و ساير مورخين از ابو سفيان قبل از فتح مكه و از كنيزى از بنى عجلان است كه در اختيار مى فروشى بنام ابو مريم سلولى بوده و پس از مستى او را در اختيار مى گيرد، و خود ابو مريم در حضور معاويه و سايرين گواهى داده است. (تاريخ يعقوبى 2/ 147- دوران معاويه).

أبو منصور ازهرى و ابن منظور و ساير واژه نويسان مى نويسند: قال أبو عبيد معنى قوله «و للعاهر الحجر» اى لا حق له فى النسب و لا حظ له فى الولد و انما هو لصاحب الفراش، لصاحب امر الولد و هو زوجها و موليها و هو كقوله الاخر له التراب اى لا شى ء له: يعنى سخن پيامبر كه فرموده است: للعاهر الحجر- اين است: چنين شخصى كه از زنى غير از همسر خود فرزند بهم زد حقى در نسب از آن فرزند ندارد و بهره اى هم در فرزند ندارد بلكه فرزند از كسى است كه همسر او بوده است و فرزند آن زن از آن او است و اوست كه سرپرست حقيقى است چنانكه مى گويد: له التراب- يعنى عاهر حقى و چيزى ندارد. (المصباح المنير 2/ ..- لس 4/ 612- تهذيب 1/ 14- مقائيس اللغه 4/ 406) بديهى است فرمايش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى اين بوده كه شرافت و آبروى انسانها پايمال نشود و در اين ميان به راست يا دروغ عفاف خانواده ها لكه دار نگردد و اينكه در ملاء عام حتى- عاهر- يا زناكار، خودش چنان عملى را مثل أبو سفيان و ديگرى تصديق كند چنانكه در حضور خليفه دوم اقرار كرد.

رافعى در المصباح المنير مى نويسد: بعض العرب فى الجاهليه كان يثبت النسب من الزنا و ابطله الشرع: يعنى در جاهليت بعض اعراب نسب فرزند از عمل زنا را صحيح مى دانستند و شرع اسلام آن را ابطال كرد، (ج 2/ ص 100).

ابن اثير جزرى از پيشوايان مورخين در كتاب «الكامل فى التاريخ» ذيل عنوان «ذكر استلحاق معاويه زيادا» پس از شرح مفصل داستان كه قبلا از تواريخ

افرش الرجل صاحبه: دوستش را غيبت كرد و در نبودن او بد گوئيش نمود.

افرش عنه: او را از ميان برد.

(فراش:) پروانه، در آيه: كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ (4/ قارعه) (1).

زبانه قفل را هم به شباهت پرش سريع آن در داخل قفل- فراشة- گويند.

فراشة الماء: آبى كم و اندك در ظرف.

(فرض) [فرض]

الفرض: بريدن چيزى سخت و اثر گذاشتن در آن است مثل بريدن آهن


ديگر نقل شد مى نويسد: و كان استلحاقه اول ما ردت به احكام الشريعه علانية فان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قضى بالولد للفراش و للعاهر الحجر: يعنى چنين عملى از معاويه كه زياد را از نظر نسب به خود ملحق كرد اولين چيزى است كه احكام شريعت آشكارا بوسيله اين عمل رد شده است زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حكم كرد كه فرزند از زن است و زناكار حقى ندارد، (الكامل فى التاريخ 3/ 221- سطر ششم).

دور نمائى از وحشت و پراكندگى مردمان كفر پيشه در آستانه قيامت است كه بصورت زيباترين تشبيه يعنى پروانه هاى سرگردان كه خود را در شعله آتش و شمع و چراغ مى سوزانند ذكر شده است.

به گفته ازهرى خداوند در قرآن حال سرگشتگى و گمراهى آنها را پس از برخاستن از خاك و گور همچون خيل ملخ هاى پراكنده و يا پروانه هاى سوزنده در آتش تشبيه نموده است زيرا همچون موج در صحنه هول انگيز رستاخيز با سراسيمگى غالبا بيكديگر برخورد مى كنند همانطور كه آب طوفانى دريا در خيزشها چنين است، و سر انجامشان همچون پروانه سوختن است، و يا فرو غلطيدن در گرداب شهوات و گمراهيها، كه يكى از وجوه تشابه ميان انسانهاى كفر پيشه و آن موجودات است، (تهذيب اللغه 11/ 346).

يا چوب آتشزنه و بريدن كمان.

مفراض و مفرض: وسيله بريدن آهن و جز آن است (ارّه).

فرضة الماء: دهانه آب جوى و نهر، خداى تعالى گفت:

لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً (مَفْرُوضاً) 118/ نساء) يعنى نصيبى معلوم، و نيز گفته شده مفروضا- در آيه اخير يعنى بريده شده از آنها. (سخن شيطان است:

ميگويد گروهى معلوم را از ساير بندگانت گمراه و جدا ميكنم.

(فرض-) مثل ايجاب و واجب كردن و ملزم گردانيدن است ولى ايجاب به اعتبار وقوع يافتن. و ثابت بودن چيزى است اما فرض به قاطع بودن حكم در آن چيز است (1).

سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها 1/ نور) يعنى عمل به آن را بر تو واجب كرديم (2)


أبو هلال عسكرى در كتاب معروفش «الفروق اللغويه» مى نويسد: تفاوت و فرق ميان (فرض) و (وجوب) اينستكه فرض جز از خداى تعالى نيست ولى ايجاب و وجوب هم از خدا و هم از غير اوست. در عبارت- فرض اللّه تعالى على العبد كذا و اوجبه عليه- هر دو واژه بكار رفته است ولى- اوجب زيد على صديقه كذا- گفته نميشود بلكه فرض عليه گفته ميشود و بكار ميرود. و از جهتى ديگر سنت مؤكد، هم واجب ناميده شده و هم فرض مثل سجده تلاوت قرآن كه بر كسيكه آن را مى شنود واجب است.

فرق ديگر اينستكه در امور عقلى فرض بكار نميرود بلكه وجوب بكار ميرود چنانكه مى گويى اين كار واجب عقلى است و گاهى فرض و واجب هر دو مساويند مثل عبارت: صلاة الظهر واجبه و فرض- كه فرقى در معنى ندارد، (ص 184).

اگر- فرضناها- بدون تشديد حرف (ر) خوانده شود به معنى الزام عملى است كه خداوند آنرا فرض و واجب گردانيده و اگر- فرضنا را- با تشديد

و آيه: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ (85/ قصص) يعنى عمل به آن را بر تو واجب گردانيده.

و از اين واژه به چيزى هم كه حاكم شرع از نفقه بر شوهر الزام مى كند-


حرف (ر) بخوانيم به دو وجه است يكى زيادتى معنى در آن و ديگرى: يعنى، حدود احكام شرعيه را مفصلا بيان كرديم و روشن نموديم.

واژه- فرض- بغير از اين معانى كه در متن آمده به معانى، 1- نوعى خرما، 2- بخشش، 3- خواندن و قرائت هم هست، مثل عبارت- فرضت جزئا: يعنى آن جزء قرآن را قرائت كردم، و نيز به معنى سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم هست. فرض:

سن، بعضى گفته اند: فرض رسول اللّه، يعنى واجب و الزام كرده است و نيز فرض به معنى سپر و نيز فرض: سپاهى موظف و آشنا به وظيفه خويش. فارض: بزرگ از هر چيزى، اين نظر ابن اعرابى است. لحية فارضة: ريش انبوه. أبو زيد مى گويد:

فرض به معنى عطيه است. (تهذيب اللغه 12/ 14)، شيخ طريحى در ذيل حديث «طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمه» مى نويسد: شارحين اين حديث در باره اش گفته هاى زيادى دارند و مراد از آن علمى است كه بر بندگان شناخت آن در قسمت هاى علوم ديگر و معرفت بآنها واجب شده است تحقيقش اين استكه درجات علمى شرعى سه قسم است، 1- واجب عينى، 2- واجب كفايى، 3- سنت.

واجب عينى انجام نميشود مگر با خود آن واجب و به اعتقاد و فعل و عمل بر ميگردد كه انجام آن بر فرد فرد لازم است و عبارت از چيزهايى است كه خداوند دانستن آنها را واجب يا منع كرده است و همينطور اقرار و اعتراف بامامت و امام و پيشوا براى رهبرى جامعه و تصديق به آنچه را كه از احوال دنيا و آخرت پيامبر آورده است و به تواتر ثابت شده است و همه اين امور به دليل آرامش يافتن نفس بر آنها بدست آوردنش جزمى و حتمى است و هر چه زايد بر آنها باشد از دلايل متكلمين

فرض- گفته ميشود.

هر جايى كه عبارت- فرض اللّه عليه- وارد شده است در حكم ايجابى است كه خداوند آن را در آن موضع داخل كرده است.

و آنچه كه با عبارت فَرَضَ اللَّهُ لَهُ (38/ احزاب) وارد شده است به اين معنى است كه محظورى بر جان و نفس او در انجام يا عدم انجام آن نيست، مثل آيات:

ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ (28/ احزاب).

قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ (2/ تحريم) (1).

وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً (237/ بقره) مفهوم اين آيه: يعنى آن را مهر و كابين ناميده ايد و پرداخت آن را بر خويش


واجب كفايى است و اما فعل واجب عينى مثل وجوب اقامه نماز و امثال آن است.

در حديثى از حضرت باقر عليه السّلام آمده است كه: «فرض اللّه الصلاة و السنن رسول اللّه على عشرة اوجه» خداوند اقامه نماز را در قرآن امر كرده ولى وجوه تفصيلى آن در سنت است مثل كيفيت (نماز يوميه- نماز آيات- نماز ميت- نماز واجب خانه كعبه- نماز قضاى پدر و مادر كه بر پسر بزرگتر واجب است- نمازى كه به واسطه اجاره و نذر و قسم و عهد واجب ميشود، (مجمع البحرين 4/ 221).

در مصباح المنير آمده است كه در ميان مردم عبارت زير شهرت دارد:

تعلموا الفرائض و علموها الناس فانها نصف العلم- يعنى علم فرائض و واجبات را بياموزيد و به مردم ياد دهيد و چنين عملى يعنى يادگيرى و ياد دادن نصف دانش است زيرا احكام يا متعلق به زندگان و يا متعلق به مردگان است و در اين عبارت تشويقى از گسترش علم در اسلام است، (ج 2/ ص 142).

اين فريضه، صدقه يا زكاتى است كه رسول خدا آنرا بر مسلمين فرض كرده است.

واجب كرده ايد و بر اين معنى مى گويند: فرض له فى العطاء- برايش بخششى معين كرده است و از اين معنى است كه بخشش يا عطيّه- را هم فرض، و قرض و وام را هم فرض ناميده اند.

فرائض اللّه تعالى: آنچه را كه خداى تعالى به صاحبان آنها فرض كرده است.

رجل فارض و فرضى: مردى بصير و آگاه به حكم فرائض دينى.

خداى تعالى گفت: فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ (197/ بقر) تا (فى الحج- 197/ بقره) يعنى كسيكه بر خود اقامه حج را معين كرده است، اضافه شدن فرض حج بر انسان دلالت بر اين دارد كه حج در وقت معينى است.

و آنچه را كه از زكات گرفته ميشود- (فريضه)- مى گويند، در آيات:

إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ (60/ توبه) تا فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ (60/ توبه).

و بر اين اساس از أبى بكر روايت شده است كه به بعضى از كارگزارانش در نامه اى نوشت:

«هذه فريضة الصّدقة الّتى فرضها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم على المسلمين».

[اين فريضه، صدقه يا زكاتى است كه رسول خدا بر مسلمين فرض كرده است].

(فارض:) گاو پير، در آيه: لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ (68/ بقره).

گفته اند ناميده شدن آن گاو به فارض براى اين بوده كه زمين را طى ميكرده و مى بريده يا براى اينكه كارهاى سخت و مشكل به او تحميل ميشده و نيز گفته اند- فريضة البقر دو گونه است: يا نوزاد و يا پير و مسن، نوزاد گاو در حالات

مختلف ذبحش جايز است ولى گاو مسن و پير در هر حال بخشيدنش درست است و لذا- فارض- اسمى و اصطلاحى اسلامى است.

(فرط) [فرط]

فرط، يفرط: وقتى گفته ميشود كه كار كسى پيشاپيش با قصد و هدف انجام شود و از اين معنى است واژه:

فارط: آبى كه براى اصلاح دلو ابتداء در آن ريخته ميشود تا شسته شود.

فارط و فرط: هر دو در اين مورد گفته ميشود و از اين معنى سخن پيامبر عليه السّلام است كه فرمود:

«انا فرطكم على الحوض».

[پيش تر از شما بر حوض وارد ميشوم] و در باره.

فرزند كوچكى كه از دنيا ميرود پدر و مادرش مى گويند:

اللّهم اجعله لنا فرطا: الهى او را براى ما اجرى و پيشداشتى قرار ده.

آيه: أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا (45/ طه) يعنى بر ما پيشى گيرد.

فرس فرط: اسبى كه بر خيل ستوران پيشى مى گيرد.

(افراط:) زياده روى در پيشى جستن است.

تفريط: اين است كه در رسيدن به هدف و مقصد در كارى كوتاهى شود مى گويند:

ما فرطت فى كذا: در آن كار كوتاهى نكردم، در آيات:

ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ (38/ انعام).

ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ (56/ زمر) (1).


اى واى بر آنچه در پيشگاه خدا از دست دادم و تباه كردم.

ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ (80/ يوسف).

افرطت القربة: مشك و آبدان را پر كردم.

و در آيه: وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28/ كهف) يعنى كارش اسراف و ضايع كردن بود (1).

(فرع) [فرع]

فرع الشجر: شاخه درخت، جمعش- فروع.

در آيه: وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (24/ ابراهيم) كه بر دو وجه در نظر گرفته شده:

اول- با طول و درازا، گفته ميشود- فرع كذا- وقتى كه چيزى طولانى شده.

رجل افرع و امرأة فرعاء: زن و مرد بلند بالا.

فرعت الجبل: (2) از كوه بالا رفتم:


افراط: شتاب زدگى در كارى است كه هنوز پايه آن استوار و محكم نشده است. افراط الصباح: سپيده دم صبح. فرط: اسب تيزتك و تندرو. زجاج مى گويد: در آيه: وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً- 28/ كهف) يعنى كارش با تفريط و ترك طاعت و بندگى همراه بود.

هر چيزى كه از قدر و حدش تجاوز كند آن را- مفرط- گويند مثل- طول مفرط: بلندى بيش از اندازه و قصر مفرط: كوتاهى بيش از حد.

ابن سكيت مى گويد: الفرط يعنى بعد از يك روز يا دو روز بسويت مى آيم.

(تهذيب اللغه 13/ 334).

در حديثى در باره مسواك آمده است كه: «لا يضرك تركه فى فرط الايام» يعنى ترك مسواك زدن در بعضى اوقات و ايام ترازيان نميرساند. (مكارم الاخلاق- 53).

ولى- افرعت: پائين آمدن از كوه است و عبارت- لقيت فلانا فارعا

فرعت راسه بالسيف: سرش را با شمشير برداشتم.

تفرعت فى بنى فلان: با بزرگان و اشرافشان ازدواج كردم.

دوم- اينكه فرع به اعتبار پهنا در نظر گرفته شود.

تفرع كذا: پهنش كرد.

فروع المسألة: شاخه و برگ ها و حواشى موضوع:

فروع الرجل: فرزندانش.

فرعون: اسمى غير عربى است كه به اعتبار گستاخى و گردنكشى او اينچنين ناميده شده، گفته اند:

تفرعن فلان: بزرگنمايى و تفرعن نمود در وقتى كه كسى كارهاى فرعون منشانه و گستاخانه انجام دهد و قصدش همانها باشد، چنانكه مى گويند: ابلس و تبلس- شيطان صفتى نمود و از اين روى به طاغيان و گردنكشان گفته شده:

الفراعنة و الابالسة: فرعون ها و شيطان منشان.


مفرعا- يعنى يكى از ما پائين مى آمد ديگرى بالا ميرفت (مقائيس اللغه 4/ 492).

أبو طفيل مى گويد: در حضور ابن عباس بوديم كه فرزندان أبو لهب بر او وارد شدند و در مورد چيزى ميانشان خصومت افتاد بطوريكه در كنار كعبه به زد و خورد پرداختند، فقام ابن عباس يفرع بينهم: ابن عباس برخاست و ميانشان حائل شد، پس- فرع القوم و فرق: هر دو بيك معنى است يعنى آنها را جدا كرد.

(تهذيب اللغه 2/ 357) در حديثى از على عليه السّلام آمده است كه فرمود مضت اصول و نحن فروعها» مقصودش از اصول پدران و از- فروع- فرزندان بوده يعنى پدرانمان درگذشتند و ما فرزندانشان باقى هستيم، (مجمع البحرين 3/ 373).

(فرغ) [فرغ]

الفراغ: [آسايش]، نقطه مقابل مشغول بودن بكارى است.

فعلش- فرغ، فراغا و فروغا- است اسم فاعلش- فارغ.

در آيات: سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ (31/ رحمن) (1).

وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً (10/ قصص).

يعنى گويى مادر موسى از بيم و ترسى كه به دل و خاطرش رسيده بود روانش آسايش يافت، چنانكه شاعر گويد:

كأن جؤجؤه هواء

.[گويى كه سينه اش هواست نه چيز ديگرى].

در معنى آيه فوق گفته شده، مادرش از ياد موسى فارغ بود يعنى از ياد و ذكرش فراموشيش داده بوديم تا اينكه آرامش يافت و پذيرفت كه موسى را در آب بيفكند.

و نيز گفته اند- فارغا- در آيه اخير يعنى از هر انديشه اى خالى بود مگر از ياد موسى زيرا پس از آن گفت: إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها (10/ قصص) (2) و از اين واژه آيه: فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7/ شرح) است (همين كه فراغت يافتى به قيام و دعا همت مصروف دار).


اى آدميان و پريان پس از گذشتن تان از دنيا براى پاداش و جزاى كارهاتان به شما مى پردازيم.

2. وقتى كه با وحى بر دل او اطمينان داده بوديم كه موسى به او برگردانده ميشود تا باور كند و آن اميد را آشكار سازد.

عبارت- (افرغت) الدلو- يعنى آبى كه در دلو بود بيرون ريختم و از اين معنى بطور استعاره آيه:

أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً (250/ بقرة) است (1).

ذهب دمه فرغا: خونش ريخته شد و معنايش خونش باطل شد، است كه مطالبه خونبها، نشده است.

فرس فريغ: اسبى كه فاصله گامهايش زياد است گويى كه از دويدن آسوده و فارغ است [راه رفتنش مثل دويدن است].

ضربة فريغة واسعة: ضربت و زدنى كه از آن خون جارى ميشود (2).

(فرق) [فرق]

سپاه داود گفتند پروردگارا بر ما نيروى پايدارى عطاء فرما و گامهامان را استوار دار و بر گروه كفار پيروزيمان ده.

الفراغ من الشى ء: از چيزى خلاص شدن و راحت شدن و نپرداختن به كارى است. در حديثى هست كه: «اف لرجل لا يفرغ نفسه بكل جمعة لامر دينه» يعنى افسوس بر كسيكه در هر جمعه نفس خويشتن را از امور ديگر بخاطر دينش فراغت نميدهد و به نماز جمعه نميرود.

و در حديث ديگر آمده است كه: «ان اللّه يبغض كثيرة الفراغ» خداوند آنها كه زياد آسايش طلب و بيكاره هستند مبغوض ميدارد. (مجمع البحرين 5/ 15).

ابن فارس در مورد آيه: سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ- 31/ رحمن) مى نويسد:

سنفرغ در آيه بصورت مجاز آورده شده زيرا هيچ كارى و شغلى خداوند را از كار و شغل ديگر باز نميدارد. اهل تفسير گفته اند: سنفرغ اى نعمد: يعنى قصد آن خواهيم كرد. فرغت الى امر كذا: به آن كار پرداختم و قصدش نمودم. (مقائيس اللغه 4/ 493).

الفرق: جدايى و فاصله كه با معنى فلق نزديك است ولى- فلق- به اعتبار شكافتگى است و فرق به اعتبار جدايى، در آيه گفت:

وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ (50/ بقره) (1).

فرق: قطعه و تكه اى جدا شده، و از اين معنى است واژه- فرقه- در مورد جمعيت و گروهى كه از ديگر مردمان جدا و بريده شده اند.

در مورد آشكار شدن سپيده دم و صبح گفته ميشود: فرق الصبح و فلق الصبح.

در آيه: فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ (63/ شعراء) (2).

(فَريق.) جماعتى جدا و پراكنده از ديگران در آيات زير:

وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ (78/ آل عمران).

فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ (87/ بقره).

فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ (7/ شورى) (3).

إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي (109/ مؤمنون) (4).


خطاب به بنى اسرائيل و يكى از استثناهاى لطيف خلقت و معجزه براى حضرت موسى است مى گويد به ياد آريد وقتى كه آب دريا را براى نجات شما از چنگال فرعون از هم جدا و باز كرديم.

سپس دريا شكافته شد و دو قسمتش چون كوهى عظيم بود.

و (4) دو آيه فوق اشاره به گروه مؤمنين و ديگر گروهى است كه در دنيا با عدم ايمان و الحاد پيشگى كار گستاخى را بجايى ميرسانند كه مؤمنين را استهزاء مى كنند و پس از ديدن عذاب مى گويند: پروردگارا ما را به دنيا باز گردان تا كارهاى ناشايسته گذشته مان را جبران كنيم به آنها گفته ميشود مگر شما همان كسان نبوديد كه هر گاه انسانهايى مى گفتند، خداوندا ايمان آورديم، از گناهانمان در گذر و ما را مورد رحمتت قرار ده كه تو نيكوترين رحمت كنندگانى، و شما به چنين كسان مى خنديديد و امروز پاداشتان را مى بينيد و مؤمنين نيز بخاطر پايدارى و ثبات

أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ (73/ مريم).

تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ (85/ بقره).

وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ (146/ بقره).

(فرقت) بين الشيئين: ميان آن دو چيز جدايى افكندم خواه اين فاصله و جدايى طورى باشد كه با چشم ديده و حس شود و يا اينكه با بصيرت و فكر فهميده شود كه در هر دو حال- فرقت- گفته ميشود.

در آيات: فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ (25/ مائده).

فَالْفارِقاتِ فَرْقاً (4/ مرسلات).

يعنى فرشتگانى كه بر حسب امر و فرمان خداوند و حكمت او اشياء را از يكديگر جدا مى كنند، و بر اين معنى است.

آيه: فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ (4/ دخان).

در باره عمر (رض) براى اينكه ميان حق و باطل جدا كننده بود- فاروق- گفته شده.

و آيه: وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ (106/ اسراء).

يعنى در قرآن احكام را بيان كرديم و تفصيلش داديم.

گفته اند- فرقناه- در آيه، يعنى قسمت قسمت و به تفريق آن را نازل كرديم و فرو فرستاديم.

(تفريق)- اصلش براى تكثير و زيادتى است و در مورد پراكندگى سخن و كارى كه فراهم آمده و از هم گسيخته ميشود بكار ميرود مثل آيات:


ورزيدنشان در برابر استهزاءهاى شما امروز رستگارانند و اينكه در دنيا به مؤمنين مى گفتيد راستى كدام گروه مقام بهترى دارند؟ و امروز مى بينيد كه پايان و فرجام نيك از آن ايشان است و شما دست به گريبان عذاب ناهنجار و سوزاننده.

يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ (102/ بقره).

َّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ

(94/ طه).

لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (285/ بقره).

لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ (136/ بقره).

جايز است كه تفريق در دو آيه اخير به احد نسبت داده شود در حاليكه لفظ احد در نفى افاده جمع دارد.

آيه: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ (159/ انعام) فارقوا- هم خوانده شده.

(فراق) و مفارقة: بيشتر در باره جدايى افراد و اجسام است، در آيات:

هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ (78/ كهف).

ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ (28/ قيامة).

يعنى اين حالت بر او غلبه داشت كه در موقع مرگ، جدا شدنش از دنيا قطعى است.

و آيه: وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ (150/ نساء) يعنى ايمان به خدا را آشكار مى كنند و به پيامبرانى كه خداوند ايمان به آنها را هم امر كرده، كفر مى ورزند.

و آيه: وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ (152/ نساء) يعنى به تمام پيامبران خدا ايمان آوردند و فرقى قائل نشدند. (1).


اين امتياز تنها از آن مسلمانان و مؤمنين به اسلام است و هيچ امتى از غير مسلمين به چنين افتخارى كه پيامبران را با ديده ايمان و احترام بنگرند موفق نشده اند و نيستند زيرا تنها امت اسلام است كه مى گويد: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ- 285/ بقره) يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به وحى و تمام مؤمنين به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبرانش ايمان دارند و تفاوتى از نظر ايمان ميان آنها قائل نيستند.

(فرقان:) از- فرق- رساتر است زيرا- فرقان- براى جدايى ميان حق و باطل بكار ميرود و تقديرش مثل تقدير عبارت- رجل قنعان- است كه در حكم و داورى به او اكتفا و بسنده ميشود.

در مورد- فرقان- گفته شده كه اسم است نه مصدر ولى واژه- فرق- در اين مورد و در غير اين مورد بكار ميرود.

در آيه: يَوْمَ الْفُرْقانِ (41/ انفال) يعنى روزى است كه در آن روز ميان حق و باطل رميان دليل و شك و شبهه فرق گزارده ميشود (1).


جوهرى مى گويد: فرقان همان قرآن است و هر گاه به وسيله آن ميان حق و باطل تفاوت ها روشن شود فرقان است و همچنين- فرق- نيز در همين معنى است، مفسرين در ناميدن قرآن به فرقان وجوهى گفته اند:

1- بخاطر نزول پراكنده در طول 23 سال كه جدا جدا آمده.

2- براى اينكه قسمت ها و بعضى از سوره ها جدا از يكديگر است و تفصيلش تمام سوره و آيات است.

3- براى اينكه از ساير معجزات جداست چون بر صفحات و پهنه روزگار باقى است.

4- چون قرآن حلال و حرام و حق و باطل را روشن مى كند.

ابن سنان مى گويد: از ابا عبد اللّه (حضرت صادق عليه السّلام) از معنى فرقان و قرآن كه آيا يكى است يا دو چيز پرسش شد، فرمود: قرآن همان كتاب است و فرقان محكماتى كه عمل به آنها واجب است. (وافى 2/ 274 به نقل از فروق اللغات ب 149- نور الدين جزايرى).

ابو هلال عسكرى نيز فقط نظر حضرت صادق را با اضافات مختصرى حجت ميداند و آن را بازگو مى كند، مى گويد: بين الفرقان و القرآن، ان القرآن يفيد انه يفرق بين الحق و الباطل و المؤمن و الكافر. (الفروق اللغويه- 44).

در آيه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً (29/ انفال).

يعنى براى شما توفيقى و نورى بر دلهاتان قرار ميدهد كه به وسيله آن نور و توفيق ميان حق و باطل فرق گزارده شود، پس فرقان در اينجا مثل ايجاد كردن آرامش و رحمت در غير است [كه خداوند آنرا بر دلها ايجاد مى كند و الهام مى بخشد] و تمام آن نور و توفيق و آرامش و رحمت از واژه فرقان فهميده ميشود.

در آيه: وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ (41/ انفال) گفته شده مراد از «يوم الفرقان» روز بدر است زيرا روز بدر نخستين روزى بود كه ميان حق و باطل در آن روز جدايى حاصل شد.

و نيز «فرقان» كلام خداى تعالى است براى جدا نمودنش ميان حق و باطل در اعتقاد راست و دروغ و سخن شايسته و ناشايسته در كردار و اعمال.

اين واژه در باره «قرآن» و «تورات» و «انجيل» هر سه آمده است در آيات:

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ (53/ بقره).

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ (48/ انبياء).

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ (48/ انبياء).

تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ (1/ فرقان).

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ (185/ بقره).

(فرق:) دور شدن دل از بيم و خوف است، بكار بردن واژه- فرق- در اين معنى مثل بكار بردن واژه هاى- صدع و شقّ- است [يعنى شكستن و دو تكّه كردن]، در آيه:

وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ (65/ توبه) يعنى (گروهى و مردمى ترسنده و بيمناكند).

مى گويند: رجل فروق و فروقة- و همچنين- امراة فروق و فروقة- يعنى مرد و زن ترسنده و زارى كننده و از اين معنى در باره شترى كه از درد زهدان، با ناله راه ميرود، فارق و فارقة- گفته شده و به شباهت اين معنى به پاره ابر جدا از ابرهاى ديگرى نيز- فارق- گفته شده.

الافرق من الديك: خروسى كه پوپش دو تكه و دو قسمت است.

الافرق من الخيل: ستورى كه يك رانش بالاتر از ديگرى است.

فريقه: خرمايى كه با شير پخته ميشود.

فروقة: پيه و چربى قسمت چپ و راست پشت بدن.

(فره) [فره]

الفره: آزمند و حريص.

ناقة مفرهة: شترى كه نوزاد زيبا و باهوش ميزايد.

در آيه: وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ (149/ شعراء) يعنى در حال استادى و مهارت كوهها را مى بريد.

جمعش- فرّة- است اين واژه را در مورد انسان و غير انسان بكار ميبرند بجاى فارهين- فرهين- نيز در همان معنى خوانده شده كه گفته اند معناى هر دو واژه همان آزمندان و استادان ماهر است.

(فرى) [فرى]

الفرى: بريدن پوست براى زينت و يا اصلاح و استحكام چيزى است ولى.

افراء: بريدن براى فساد و خرابى است.

افتراء: در فساد و صلاح هر دو بكار ميرود ولى در مورد فساد بيشتر است.

و در قرآن در مورد دروغ و شرك و ستم بكار رفته است مثل آيات:

وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (48/ نساء).

انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ (50/ نساء).

و در معنى كذب مثل آيات:

افْتِراءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا (140/ انعام).

وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ (103/ مائده).

أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ (3/ سجده).

وَ ما ظَنُّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ (60/ يونس).

أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ (37/ يونس).

إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُفْتَرُونَ (50/ هود).

در آيه: لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً (فَرِيًّا) (27/ مريم) گفته اند معنايش كار بزرگ و عجيب يا تازه است [يعنى تو بكار عجيبى و بزرگ و نوى دست يازيدى] كه همه آنها اشاره به يك معنى واحد دارد.

(فز) [فز]

در آيه گفت: وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ (64/ اسراء) يعنى جلب كن و بترسان (1) و آيه: فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ (103/ اسراء).

يعنى فرعون خواست آنها را ز زمين بر كند و قلع و قمع نمايد:


خطاب به شيطان است كه مى گويد تو هر كسى را كه پيرويت ميكند و مى توانى، با ندايت او را جلب كن و با سوارگان و پيادگانت بر آنها غلبه كن، در مالها و فرزندانشان شريك شو و با وعده هايت فريبشان ده و كار شيطان جز وعده و فريب نيست ولى بر بندگان خاص من چيرگى و تسلط نخواهى داشت (وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِيلًا)- 65/ اسراء) و پروردگارت از نظر حفظ و نگهبانى و اعتماد كارها به او بسنده است.

فزنى فلان: مرا ناآرام ساخت:

فز: گوساله: به تصور لرزش و سبكى او كه در حال زايش چنين است چنانكه نام- عجل- هم به گوساله به تصور لرزش و حركت با شتابش اينطور ناميده شده.

(فزع) [فزع]

الفزع: گرفتگى و انقباض خون در بدن و رميدن و ترسيدن از چيزى كه آن چيز ترس آور و بيمناك باشد.

فزع- نوعى جزع و بى تابى است، اما عبارت- فزعت من اللّه- بكار نميرود و خفت من اللّه- مى گويند:

در آيه: لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ (103/ انبياء) يعنى- فزع- و ترس از داخل شدن در آتش در آنها نيست (1) و از اين جهت غمين و محزون نيستند.

و آيات: فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ (78 نمل).

وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89/ نمل) (2).

و آيه: حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ (23 سبأ) تا اينكه از دلهاشان رعب و هراس زدوده شود.

فزع اليه: وقتى است كه به هنگام ترس از او يارى جويند.


اين آيه در باره كسانى است كه نيكى و رحمت خداى بر آنها پيشى جسته در حاليكه از دوزخ دورند، مى گويد: وحشت و ترس بزرگتر هم آنها را محزون و غمين نميكند و فرشتگان به پيشبازشان مى آيند و به آنها مى گويند اين همان روزى است كه به شما وعده ميدادند.

اشاره به حال كسانى است كه در آيه نخست اين واژه گفته شد، يعنى از هراس بزرگ و عذابى كه نتيجه كردار ستمكارانه و نارواست اينان در ايمنى و آسايشند.

فزع له: ياريش كرد، شاعر گويد:

كنّا اذا ما اتانا صارخ فزع (1)

.يعنى هر گاه فرياد زننده اى كه ترسيده است از ما يارى بخواهد به ياريش مى شتابيم.

كسى كه واژه- فزع- را- مستغيث- يعنى فرياد كننده و يارى طلب، تفسير كرده است، تفسيرى است از مقصود و مفهوم سخن نه اينكه معنى يارى خواستن در لفظ فزع باشد.

(فسح) [فسح]

الفسح و الفسيح: جاى فراخ و وسيع.

تفسح: وسعت دادن و جا باز كردن.

مى گويد: فسحت مجلسه فتفسح فيه: جايش را باز كردم و با فراخى در آنجا، جاى گرفت.

آيه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا (2)


مصراع شعر از- سلامة بن جندل- است كه خاندان و قبيله خود را بخاطر حمايت كردن و تعاون مى ستايد مى گويد:

كنا اذا ما اتانا صارخ فزع كان الصراخ له فزع الظنابيب

هر گاه فرياد زننده اى كه از چيزى و خطرى ترسيده بود ما را به يارى مى طلبيد فرياد او در حالى كه شترش را با زدن مى خواباند برايش در حكم اجابت سريع و يارى نمودنش از سوى ما با شتاب همراه است.

يكى از روشها و آداب اجتماعى اسلام است مى گويد: در مجالسى كه حضور داريد اگر جا كم بود جمعتر بنشينيد و به ديگران جاى دهيد نه اينكه همچون مستكبران بنشينيد و بى اعتنا به ديگران باشيد.

يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ (11 مجادله) و از اين معنى گفته شده:

فسحت لفلان ان يفعل كذا: فرصتى به او دادم كه آن را انجام دهد، همانطور كه مى گويى.

وسعت له: گشايشى براى او فراهم كردم.

هو فى فسحة فى هذ الامر: او در انجام اين كار در فراخى و فرصت است.

(فسد) [فسد]

الفساد: خارج شدن چيزى از حد اعتدال، چه كم و اندك و چه زياد. نقطه مقابل- فساد- صلاح است.

واژه- فساد- در نفس و بدن و اشيائى كه از استقامت و ثبات خارج شده است بكار ميرود فعلش- فسد فسادا و فسودا- است، افسده: ديگرى را فاسد كرد، در آيات:

لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ (71/ مومنون).

لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا (22/ انبياء).

ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ (41 روم).

وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (205 بقره).

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ (11 بقره).

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ (12 بقره).

لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ (205 بقره).

إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها (34 نمل).

إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ (81 يونس).

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ (220 بقره) (1).


سه آيه اخير و پيوستگى آنها با آيات ديگر موضوعى در خور دقت است زيرا عقيده باطل و نارواى گروهى كه اعمال فسادانگيز قدرتمندان را به خداوند نسبت ميدهند به روشنى رد مى كند، در آيه اول سخن بلقيس به ياران و مشاورين خويش است كه پس از دريافت نامه حضرت سليمان و دعوت شدنش به تسليم شدن در برابر حق چنين مى پندارد كه سليمان هم ملكى از ملوك دنيائى است مى گويد:

ملوك و سلاطين همينكه به شهرى در آيند آنجا را به فساد مى كشانند.

و در آيه بعد كه 81/ يونس است مى گويد، حقيقت اين است كه خداوند كار مفسدين را شايسته نمى گرداند.

و در آيه 220/ بقره مى گويد: و خداوند مفسد را از مصلح باز مى شناسد، نتيجه اينكه از عدم نسبت يافتن فساد مفسدين به خداوند با روشنى راهگشايى مى كند كه ديگر مستمسكى براى جبرى مسلكان باقى نماند در آيه قبل از اين سه آيه جزاى مفسدين را كه در كار توليد و نيروى انسانى جامعه فساد مى كنند معين كرده، بلقيس مى گويد. هديه اى براى سليمان مى فرستيم ببينيم رسولان ما از سليمان در مقابل هديه چه خبر مى آورند سليمان هم در پاسخشان مى گويد مى خواهيد مرا به مال و هديه مدد كنيد آنچه را كه خداوند به من داده بهتر از آن است كه به شما داده است كه به هديه و مال خويش خرسند و خوشدل ميشويد. و در آيه بعدى ميان مفسد و مصلح تفاوت روشنى بيان مى كند و ميگويد خداوند فساد را دوست ندارد و چون فسادى كه به دست مفسدين و زورمندان تاريخ يا هر كسى كه در حدود قدرت خويش انجام ميدهد در پيشگاه خداوند ناپسند و مستوجب مجازات است لذا هر قدرت مفسده انگيزى تحت هر نام نه تنها موهبتى الهى نيست كه مبغوض الهى است و فرمود فساد را در زمين و دريا و خشكى خود مردم بوجود مى آورند.

مولوى در داستان شير و نخجيريان پس از گفت و شنودها و فسادى كه از روى خدعه و از سوى نخجيريان جبرى مذهب حاصل ميشود مى گويد: (دفتر اول)

(فسر) [فسر]

الفسر: اطهار نوعى معنى است كه در باره آن تعقل و انديشه بكار رفته و معقول است و از اين واژه كلمه- تفسرة (1)- چيزى است كه پزشك با آزمايش


1- شير گفت آرى ولى رب العباد نردبانى پيش پاى ما نهاد 2-

پله پله رفت بايد سوى بام هست جبرى بودن اينجا طمع خام 3-

پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ دست دارى چون كنى پنهان، تو جنگ 4-

گر توكل مى كنى در كار كن كار كن پس تكيه بر جبار كن 5-

تكيه بر جبار كن تا وارهى ورنه افتى در بلاى گمرهى 6-

شير گفت آرى و ليكن هم ببين جهدهاى انبياء و مؤمنين 7-

سعى ابرار و جهاد مؤمنان تا بدين ساعت ز آغاز جهان 8-

مال را گر بهز دين باشى حمول نعم مال صالح خواند آن رسول 9-

آب در كشتى هلاك كشتى است آب اندر زير كشتى پشتى است 10-

جهد، حق است و دوا حق است و درد منكر اندر نفى جحدش جهد كرد 11-

كسب كن سعيى نما و جهد كن تا بدانى سرّ علم من لدن 12-

گر چه جمله اين جهان بر جهد شد جحد كى در كام جاهل شهد شد 13-

زين نمط بسيار برهان گفت شير كز جواب آن جيريان گشتند سير

فرهنگ واژه هاى هرامت آينه تمام نماى تكامل و رشد علمى و سياسى اجتماعى آن امت است و ما مى بينيم در فرهنگ اسلام كه در مركزش قرآن قرار دارد واژه هاى (شورى- تعاون- حزب ....) وجود دارد كه بخوبى مى توانيم عظمت اجتماعى و عدالت گسترى آنرا تصور كنيم يكى از واژه هاى علمى- تفسره- است يعنى تجزيه ادرار، كه دنياى متمدن كنونى آنرا يكى از راههاى تشخيص بيماريها ميداند و پزشكان بزرگمقدار بلاد اسلامى از دورترين ايام با اين عمل

ادرار، از بيمارى خبر ميدهد.- آن را- قارورة الماء- ناميده اند.

(ادرار بيان كننده مزاج است) تفسير: مبالغه فعل- فسر- است و نيز تفسير به چيزى كه مخصوص بيان مفردات الفاظ و غرائب الفاظ است اطلاق ميشود و همچنين در آنچه را كه ويژه تأويل است و لذا مى گويند:

تفسير الرؤيا و تأويلها- آيه: وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً 33 (فرقان) در همان معنى است.

(فسق) [فسق]

فسق فلان: از ممنوعيت ها و حرمت شرع خارج شده و بآنها عمل كرد، اين معنى مثل همان است كه.

مى گويند: فسق الرطب: در وقتى كه خرما از پوستش خارج شود.

فسق اعم از كفر و فراگيرتر از آن است و به كم و زياد گناهان هر دو واقع ميشود ولى بطورى كه معمول است فسق در گناهان زياد بيشتر بكار ميرود و در موارد زيادى كه كلمه فاسق بكار ميرود منظور كسى است كه نخست انجام دادن


پزشكى بيماران را مداوا ميكردند و- قارورة الماء- در اكثر كتابهاى پزشكى و فرهنگى تاريخى اسلام آمده است.

التفسره: اسم للبول الذى ينظر فيه الاطباء يستدلون بلونه على علة العليل و كل شى ء يعرف به تفسير الشى ء. تفسره- اسمى است براى ادرارى كه پزشكان به آن مى نگرند و از رنگش استدلال بر علت بيمارى مريض مى كنند و هر چيزى كه وسيله شناسايى شود تفسير آن چيز است، تفسير يعنى كشف مقصود از لفظ مشكل، و تأويل رد يكى از دو احتمال به چيزى است كه مطابق ظاهر باشد (تهذيب اللغه 12/ 407).

حكم شرع را ملتزم شده و به آن اعتراف و اقرار كرده، و سپس تمام احكام يا بعض از آنها را تباه مى كند و به الزام و اقرار خويش وفا نمى كند:

ولى هر گاه به كافر اصلى و واقعى- فاسق- گفته شود براى اينستكه به حكمى كه عقل و خرد آنرا الزام مى كند و يا فطرت بر آن حكم مى كند وفا ننموده و آن را تباه مى كند، مثل آيات زير:

فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ (50 كهف).

فَفَسَقُوا فِيها

(16 اسراء).

وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ (110 آل عمران).

أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (4 نور).

أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً (18 سجدة).

وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (55 نور) اين آيه: يعنى كسى كه نعمت هاى خداى را مى پوشاند و كتمان مى كند به تحقيق از طاعت خداى خارج شده است.

و در آيات: وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ (20 سجده).

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (49 انعام).

در اين آيه سرنوشت نكبت بار فاسقين معين شده.

وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (108 مائده).

إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ (67 توبه) ذو چهرگان همان فاسقين و قانون شكنان هستند.

و آيه: كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ فَسَقُوا (33 يونس).

أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً (18 سجده).

در آيه اخير ايمان در مقابل فسق و مؤمن در برابر فاسق بكار رفته است.

پس فاسق اعم از كافر و فراگيرتر است و ظالم و ستمگر اعم از فاسق است.

در آيه، وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ تا ... وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ تهمت زنندگان و مفتريان را با واژه فاسقون معرفى نموده.

موش هم- فويسقه [به صيغه تصغير] ناميده شده بنا بر اعتقادى كه در او پليدى و فسق دانسته اند و نيز گفته شده وجه تسميه موش به- فويسقه- براى بيرون آمدن پى در پى از سوراخ است، پيامبر عليه الصلاة و السّلام فرمود:

«اقتلوا الفويسقه فانّها توهى السقاء و تضرم البيت على اهله» (1).

[موش را بكشيد زيرا ظرف آب را سوراخ مى كند و اهل خانه را خشمگين و بر آنها ايجاد شر و فساد مى كند].

ابن اعرابى گفته: واژه فاسق در وصف انسان در كلام عرب شنيده نشده و فقط گفته اند:

فسقت الرطبة عن قشرها: رطب و خرماى تازه از پوستش خارج شد (2)


ابن فارس از قول فراء مى نويسد با اينكه تصغير اين واژه در حديث آمده است ابن اعرابى مى گويد: لم يسمع قط فى كلام الجاهليه فى شعر، و لا كلام- يعنى واژه فاسق هرگز در كلام جاهلى در شعر يا نثر شنيده نشده. سخن ابن اعرابى غريب است هر چند كه در شعر جاهلى نيامده باشد، در تواريخ هم نوشته شده كه- سد عرم- را موشهاى صحرايى با همين واژه (فويسقه) سوراخ كردند. (مقائيس اللغه 4/ 502).

«فسق» در واژه نامه هاى كهن به معانى، 1- ترك فرمان خداى 2- انحراف از طاعت به معصيت همانگونه كه ابليس از امر پروردگارش سرپيچى كرد در آيه: (فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ- 50/ كهف)، 3- رد كردن دستور خداى، 4- خروج از فرمان خداى است (تهذيب اللغه 8/ 414).

گفته اند اصل فسق خروج از چيزى بصورت فساد انگيزى است و- فسوق- كه در آيه قرآن آمده است: (لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ- 197/ بقره) يعنى در

(فشل) [فشل]

الفشل: ضعف و سستى همراه با ترس و بزدلى است، در آيات:

حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ- (156 آل عمران) (1).


زمان حج با دروغ گفتن و يا ارتكاب محرمات و زشتى ها از حدود شرع نبايد خارج شد (ذلِكُمْ فِسْقٌ- 3/ مائده) يعنى حرام است. (مجمع البحرين 5/ 228).

أبو هلال عسكرى مى نويسد: فرق فسق و خروج اين استكه فسق در زبان عرب خروج ناپسند است همانطور كه موش يا فويسقه از سوراخش براى افساد خارج ميشود و- فسقت الرطب- وقتى است كه خرما فاسد و از پوستش خارج شده باشد، خروج از طاعت خداى با ارتكاب به گناه كبيره هم فسق ناميده شده اما فرق ميان فسق و فجور اين استكه فسق خروج از طاعت خداى براى انجام گناه كبيره است ولى فجور برانگيخته شدن در گناهان و توسعه دادن در آن است. به مرتكبين گناهان صغيره هم فاجر مى گويند سپس واژه- فجور- در اثر كثرت استعمال به زنا و لواط و مانند آنها هم اطلاق شده است (الفروق اللغوفة 191).

اين اشاره مبارزاتى و حكومتى و اجتماعى به مؤمنين است، مى گويد شما كه ايمان آورده ايد اگر از كفار تبعيت كنيد و مطيعشان شويد شما را به عقب برمى گردانند و سپس بحالت خسران زدگى درميائيد بدانيد كه تنها خدا مولاى شما است و او بهترين يارى كنندگان است بزودى در دلهاى كفار بخاطر شركشان رعب مى اندازيم تا نيرومند نشوند جايگاهشان آتش است و بد جايگاهى است فراموش نكنيد كه خداوند وعده خويش را در باره شما اجرا كرد ولى شما دشمن را دست بالا گرفتيد تا اينكه در ميانتان اختلاف افتاد و اين بخاطر آن بود كه عده اى از شما دنيا خواهى پيشه كرديد و گروهى پايان و آخرت را خواستند و خداوند پس از آزمايش، از شما درگذشت و از اختلافتان و تمايلتان به كفار دورتان كرد خداوند را بر مؤمنين عنايت و رحمت است.

فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ (46/ انفال).

لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ (43/ انفال).

تفشل الماء: آب جارى شد.

(فصح) [فصح]

الفصح: پاك شدن چيزى است از آنچه كه آلوده اش مى كند و اصلش در باره شير پاك و خالص بكار ميرود، مى گويند:

فصح اللّبن و افصح فهو مفصح و فصيح: شير از سر شير و كفك خارج شد، در شعرى روايت شده است كه:

«و تحت الرّغوة اللّبن الفصيح».

[در زير سر شير و كفك شير خالص هست].

استعاره اين لفظ عبارت- فصح الرجل- است يعنى زبانش فصيح و نيكو شد.

افصح: به عربى سخن گفت كه بر عكس اين معنى هم گفته شده ولى معنى اول صحيحتر است.

فصيح: كسى است كه سخن و معنى و مفهوم كلام را روشن اداء كند.

اعجمى: كسى است كه سخن با معنى را مبهم و گنگ بيان مى كند، در آيه:

وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً (34/ قصص) (1).

و از اين معنى بطور استعاره مى گويند:

افصح الصبح: وقتى كه نور سپيده دم ظاهر شود.


حضرت موسى عليه السّلام مى گويد: برادرم هارون در سخن گفتن از من فصيحتر است.

افصح النصارى: يعنى عيد فصح آنها آمد (1).

(فصل) [فصل]

الفصل: جدا شدن و آشكار شدن يكى از دو چيز از ديگرى است تا اينكه ميانشان شكاف و فاصله ايجاد شود و از اين معنى واژه- مفاصل- است مفردش- مفصل.

فصلت الشاة: مفاصل گوسفند را قطع كردم.

فصل القوم عن مكان كذا: آن مردم از آن مكان جدا و دور شدند.

انفصلوا: جدا شدند.

در آيه: وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ (94/ يوسف) (2) معنى جدا شدن در واژه فصل در كارها و گفتارها هر دو بكار ميرود مثل آيه: إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ (40/ دخان) (3).

و آيه: هذا يَوْمُ الْفَصْلِ (21/ صافات) يعنى روزى كه حق از باطل تبيين و روشن ميشود و با حكم و داورى ميان مردم فيصله ميشود و بر اين معنى است، در آيات:

يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ (17/ حج).


عيد- فصح- همان عيد فطر يهود است كه مدتش يك هفته و با خوردن نان فطير و كشتن بره و بزغاله با تشريفاتى انجام ميشود.

(قاموس كتاب مقدس 655).

در باره يعقوب است، همينكه يوسف پيراهن خود را به سوى پدرش فرستاد و كاروان از مصر جدا شد پدرشان گفت بوى يوسف را مى يابم.

براستى كه روز جدايى و قيامت وعده گاه تمام مجرمين است.

وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ (57/ انعام).

فصل الخطاب: سخن يا نوشته اى است كه در آن، حكم و قضيه اى قطعيت پيدا مى كند.

حكم فيصل و لسان مفصل: حكم شفاهى و زبانى كه هر چيزى را فيصله ميدهد، در آيه:

كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا (12/ اسراء) (1).

و آيه: الر، كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ (1/ هود) اشاره به اين آيه است كه مى گويد: تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً (89/ نحل) (2).

(فصيلةُ) الرّجل: قوم خويشان مرد كه از او جدايند، در آيه:

فَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ (13/ معارج) (3) (خويشانى كه او را پناه ميدادند).

(فصال:) جدا كردن كودك و بريدن او از شير خوردن است، در آيات:


اشاره ديگرى به يكى از اعجازها و آيات شكوهمند آفرينش است تا انسان در اثر آن آيات، حياتش و زندگيش نظم و ترتيب داشته باشد مى گويد: شب و روز را دو آيه و نشانه قرار داديم و تاريكى شب را با روشنايى روز برطرف مى كنيم تا از فضيلت هايى كه پروردگارتان برايتان در پرتو روز و شب ايجاد كرده است پيشى گيريد و بهره مند شويد و هم اينكه بوسيله روز و شب شماره سالها و حساب را بياموزيد ما همه چيز را برايتان بروشنى تفصيل و توضيح داديم.

براستى اگر چنين نظمى در گردش و اختلاف روز و شب نبود تصور زندگى با تمام گسترشش و كمالش بصورت كنونى وجود نميداشت.

قرآن براى هر چيزى، توضيح و هدايت و رحمتى است.

و خويشاوندى كه حمايتش مى كردند.

فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما (233/ بقره).

فِصالُهُ فِي عامَيْنِ (13/ لقمان).

و از اين معنى واژه فصيل- است كه مخصوص جدا نمودن نوزاد شتر از شير مادر او است (1).

(المُفَصّل) من القرآن (2): هفت سوره اخير قرآن براى اينكه ميان قصص و سوره هاى كوتاه قرار دارند.

فواصل: اواخر آيات قرآن، فواصل القلاده: مرواريدهاى ريز كه ميان رشته و بند جدا جدا قرار دارند.

و نيز گفته شده- فصيل- ديوار و حائلى است غير از ديوار بلند شهر، در حديث آمده است كه:

«من انفق نفقة فاصلة فله من الاجر كذا» يعنى بخشش و نفقه جداكننده.

پس: كسى كه نفقه اى انفاق مى كند ميان كفر و ايمان جدائى مى اندازد [ايمان را تأييد و كفر را تضعيف مى نمايد و چنين كسى در خور پاداش است].

(فض) [فض]

شكستن چيزى و جدا كردن بعض از اجزاء آن از بعض ديگرش، مثل شكستن


فصيل در معانى، 1- ديوار كوتاه، 2- كودك از مادر جدا شده، نيز هست.

هفت سوره اى كه- راغب آنها را فاصله ميان سوره هايى كه قصص در آنها هست و سوره هايى كه بدون قصه است ميداند عبارتند از «محمد صلّى اللّه عليه و آله- فتح حجرات- ق- ذاريات- طور- النجم» (مجمع البحرين 5/ 441).

مهر نامه، (1) در آيات:

وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها (11/ جمعه) (2).


چون نامه هاى مخصوص را با لاك و مهر ممهور مى كنند كه باز نشود لذا باز كردن و گشودن آنها در حكم شكستن مهر نامه است و امروز هم در دنيا همين عمل در امانات انجام ميشود.

اين آيه كه در سوره جمعه و براى پراكنده نشدن اجتماع مسلمانان در نماز جمعه آمده است بصورت خبرى تكديرى و تربيتى است مى گويد: چون نماز جمعه تان به پايان رسيد در زمين پراكنده شويد و از فضل و كرمش بهره جوئيد و خداوند را بسيار ياد كنيد تا رستگار شويد ولى گروهى چون آواى تجارت و سرگرمى را مى بينند و ميشنوند بسوى آن متوجه و از جمع نمازگزاران پراكنده ميشوند و تو را اى پيامبر در حال قيام تنها مى گذارند به اينان بگو آنچه نزد خداست از تجارت و سرگرمى ها بهتر است و خدا بهترين روزى دهندگان است (اما آيا متكاثرين و سرمايه پرستان عبرت خواهند گرفت!؟).

اين سرگرمى در عصر ما برنامه هائى است كه ممكن است در ساعات و اوقات نماز جمعه پخش شود و گروهى از نوجوانان عزيز و بعضى خانواده ها را سرگرم كند، خطاب اجرايى امروز در اين آيه همين است كه تا ساعات پايان نماز جمعه كه خوشبختانه هم چنين است برنامه هاى سرگرم كننده از صدا و سيماى جمهورى اسلامى پخش نشود كه نميشود، و جالب است كه تجارت و سود پرستى مترادف با لهو و سرگرمى غير مشروع معرفى شده است اگر بازدارنده از اوامر الهى و دينى باشد.

پدران و مادران نيز بايستى به تبعيّت از اين راهنمائى و دستور الهى فرزندان عزيز خود را بسوى چنين سنگر و دژى به نام آئين سياسى عبادى نماز جمعه كه در هيچ مكتبى سابقه ندارد و عاليترين پايگاه انسانسازى و آموزش دينى سياسى اسلام است ترغيب كنند تا در اين ساعات از سرگرمى ها دور و به سوى اقامه آئين

لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (159/ آل عمران).

فضه: نقره است كه به پائين ترين جواهرات مورد معامله اختصاص يافته است.

درع فضفاضه و فضفاض: زره وسيع و بزرگ.

(فضل) [فضل]

الفضل: افزون بر كم يا در گذشتن از حد اعتدال در كارى يا چيزى كه دو گونه است:

اول- برترى و فضل در علم و بردبارى كه پسنديده است.

دوم- مذموم و ناپسند مثل برترى يا زيادتى خشم و غضب حتى بر چيزى كه خشم بر آن واجب است.

فضل- در موضوع پسنديده بكار بردنش بيشتر است و واژه- فضول- (1)


پرشكوه نماز پر بركت جمعه بشتابند چون گفت:

(فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ- 9/ جمعه).

و مسلما فرزندان امت انقلاب اسلامى اگر راهنمايى شوند باشكوهترين الگوهاى همه مكاتب و نظامات جهان جوانان ما هستند.

بديهى است- و ابتغوا من فضل اللّه- همان است كه در آيه سوم آنرا با عبارات- تزكيه و تعليم بيان كرده يعنى پس از نماز جمعه بسوى كسب علم و تزكيه باطن و معنويت روى آريد نه امور مادى و تجارت و سرگرمى ها.

در حديثى آمده است كه: «العقلاء تركوا فضول الدّنيا اى مباحاتها و كيف بالذّنوب» عقلا و خردمندان كسانى هستند كه از مباحات دنيا هم صرف نظر مى كنند چه رسد به گناهان، يعنى از چيزهائى كه حتى انجامش گناهى ندارد و مباح است صرف نظر مى كنند. (مجمع البحرين (5/ 443).

در برترى ناپسند و زشت.

واژه فضل هر گاه براى افزونى يا زيادى يك چيز بر ديگرى بكار رود بر سه قسم است.

1- فضل و زيادى از نظر جسم: مثل: فضيلت جنس حيوان بر جنس گياه.

2- فضل و زيادى از نظر نوع مثل نوع انسان بر غير خودش از حيوان و جاندار، و بر اين مثال آيه: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ ... تَفْضِيلًا (70/ اسراء) هست.

3- فضل و برترى از جهت شخصيت و برترى كسى بر ديگرى، پس دو فضيلت


پيامبر فرموده است: «شهدت فى دار عبد اللّه بن جدعان حلفا لو دعيت الى مثله فى الاسلام لأجبت» مقصود حلف الفضول است يعنى: در خانه عبد اللّه بن جدعان پيمان نامه اى را شاهد و گواه بودم كه اگر در اسلام هم براى پيوستن به چنان پيمان نامه اى دعوت شوم اجابت مى كنم.

حلف الفضول پيمان نامه اى بوده براى يارى مستضعفين و مبارزه با ستم و ظلم و چون امرى انسانى است پيامبر آنرا در قبل از اسلام و بعد از اسلام محترم ميشمارد كه از همين حديث، شخصيت والاى حمايتگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از محرومين بخوبى درمى يابيم، علت ناميدن- حلف الفضول- به اين جهت بوده كه سه نفر به نام، 1- فضل بن حارث، 2- فضل بن وداعة، 3- فضيل بن فضالة، جمعا در آن شركت داشتند و از نام اين سه نفر گرفته شده (تهذيب اللغه 12/ 41).

پيمانشان اين بود كه: «لنكونن مع المظلوم حتى يؤدّى اليه حقه و فى التاسى فى المعاش» كه بنى هاشم و قبائل زهره و تيم پايه گزار آن بودند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم همپيمانشان بود يعنى بايستى ما همراه مظلوم باشيم تا حقش را به او برگردانيم و در معيشت با او مواسات داشته باشيم (الطبقات الكبرى 1/ 129 و النهايه 3/ 453 ابن اثير)

و برترى اول و دوم ذاتى و جوهرى است و راهى براى كم كردن آن نقصان در آنها نيست كه نقص خود را برطرف كنند يا اينكه آنكه ناقص است از فضل و برترى بهره مند شود مثل اسب و الاغ- كه براى آنها ممكن نيست فضيلتى را كه مخصوص انسان است بدست آورند.

اما فضل و برترى سوم كه برترى شخصى است عرض است و راهى براى اكتساب آن وجود دارد و يافت ميشود و از نوع تفضيلى است كه در آيات زير به آن اشاره شده است:

وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ (71/ نحل).

لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ (16/ اسراء) فضل و زيادتى در اين آيه يعنى مال و آنچه بدست مى آيد و كسب ميشود.

و آيه: بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ (34/ نساء) مقصود از برترى بعضى بر بعض ديگر در اين آيه كه خداوند فضيلت داده است، آن چيزى است كه از فضيلت شخصى در ذات كسى وجود دارد و همچنين فضيلتى كه از تمكن و مال و جاه و نيرو به او بخشيده شده است، چنانكه گفت:

وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ 55/ اسراء).

فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ (95/ نساء).

و به هر عظمت و بزرگوارى كه بخشنده آن را در بخشش ملتزم و مجبور نمى كند- فضل- گفته ميشود مثل آيات: وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ (32/ نساء).

ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ (54/ مائده).

ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (105/ بقره).

و بر اين معنى است آيات: قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ (58/ يونس).

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ (83/ نساء).

(فضأ) [فضأ]

الفضاء: مكان باز و وسيع، و از اين واژه است:

افضى بيده الى كذا: با دستش به او فهماند.

افضى الى امرأته: كه بطور كنايه، يعنى به همسرش رسيد و اشاره به عمل همسرى است كه چنين گفتن فصيحتر از تصريح نمودن و آشكارا گفتن است:

«الكناية ابلغ و اقرب الى التّصريح».

يس افضى اليها- از خلابها- رساتر و انسانى تر است، در آيه گفت:

وَ قَدْ أَفْضى بَعْضُكُمْ إِلى بَعْضٍ (21/ نساء) (1).

شاعر گويد:

طعامهم فوضى فضا فى رحالهم (2).


اين آيه اشاره به يك امر مهم انسانسازى است كه مى گويد هر گاه خواستيد همسرى را بجاى همسر قبليتان به ازدواج درآوريد اگر به همسر اوليتان حتى به اندازه يك پوست گاو هم طلا يا مال بسيار زيادى داده بوديد از او باز پس نگيريد، چگونه مى خواهيد با ستم و بهتان و گناه آشكار از او بگيريد، و چگونه اموال آنها را مى گيريد و حال اينكه شما همبستر يكديگر بوده ايد و به يكديگر رسيده ايد و آنها از شما پيمانى استوار گرفته اند.

مصراع شعر از- معدل بكرى- است و تمام بيت آن كه در مدح قوم و قبيله خويش گفته است چنين است.

طعامهم فوضى فضا فى رحالهم و لا يحسنون الشّرّ الا تناديا

يعنى طعام و اطعام آنها آزاد و در دسترس همه است كه در فرشها و بساطشان نهاده شده و هرگز شر و بدى را احسان نمى كنند جز اينكه همواره در مجلسشان تمام مردم را براى طعام فراهم مى آورند و آنها را به مهمانى مى خوانند.

يعنى: غذاهاشان مباح است گويى كه در فضاى بازى گسترده شده و هر كه بخواهد به آن ميرسد.

(فَطر) [فَطر]

اصل فطر شكاف طولى است يعنى چيزى را از درازا بريدن، افعالش:

فطر فلان كذا فطرا و افطر هو فطورا و انفطر انفطارا است:

آن را شكافت و دو نيمه شد.

در آيه: هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ (3/ ملك) (1) يعنى آيا در آسمانها شكافى و اختلالى مى يابى.

معنى واژه- فطر- يعنى فاصله و شكاف يا عيب و اختلال كه گاهى بر طريق فساد است و گاهى بر طريق صلاح، در آيه گفت:

السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا (18/ مزمل).

فطرت الشاة: با دو انگشت گوسپند را دوشيدم:

(فَطَرتُ) العجين: در وقتى است كه آرد را با آب مخلوط كرده و همان


اين آيه مربوط به پيوستگى و عدم فاصله و شكاف در وجود آسمانهاست مى گويد او خدائى است كه هفت آسمان را آفريد و در آفرينش خداى رحمن تفاوتى نمى بينى يعنى بر نظامى واحد و بامر خداى يگانه آفريده شده است سپس باز هم بنگر آيا فاصله و شكافى در آنها مى بينى، اين آيه نيز اشاره اى بسيار دقيق و علمى است كه شايد صدها قرن ديگر بشر بتواند آن را اثبات كند يعنى زمانى كه به همه آسمانها راه يابد، آنگاه است كه در همه جهان پيوستگى و يگانگى خواهد ديد و در سراسر پهنه گيتى خلأ و شكافى يا جدايى و فاصله اى نخواهد ديد بلكه گيتى را با نيرويى شگفت انگيز، بهم پيوسته مى بيند.

وقت بدون تخمير شدن آنرا بپزى قبل از اينكه خمير ور آمده باشد، و از اين معنى است واژه- فطرة.

فطر اللّه الخلق: همان ايجاد و آفريدن و ابداع آن است بر طبيعت و شكلى كه آماده فعلى و كارى باشد پس آيه: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها (30/ روم) اشاره اى از خداى تعالى است به آنچه را كه ابداع نموده و آفريده است و در آنچه كه در وجود مردم از گرايش به شناخت خداى تعالى متمركز ساخته و نهاده است.

فطرة اللّه- همان نيرو و توانى است كه در انسان براى شناختن ايمانى كه در آيات زير اشاره ميشود تمركز داده است كه گفت:

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ (87/ زخرف).

الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1/ فاطر) (1).

الَّذِي فَطَرَهُنَّ (56/ انبياء).


ابن عباس مى گويد: كنت ما ادرى ما فاطر السموات و الارض حتّى احتكم الىّ اعرابيّان فى بئر فقال احدهما، انا فطرتها اى انا ابتدأت حفرها- يعنى من نمى دانستم واژه فطر در آيه: فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 1/ فاطر) ريشه اش در چيست تا اينكه دو عرب در باره مالكيت چاهى حكميت پيش من آوردند و يكى از آنان گفت انا فطرتها يعنى من به حفر چاه آغاز كردم، دانستم كه- فاطر السموات- يعنى آغاز كننده و ايجاد كننده آسمان و زمين، منذرى از ابى هيثم نقل مى كند كه گفت: فطرة يعنى خلقت و سرشتى كه مولود در رحم مادر با آن سرشت آفريده ميشود چنانكه در آيه: إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ- 27/ زخرف) فطرنى- يعنى خلقنى: مرا آفريد. ابراهيم به پدرش و قومش مى گويد من از آنچه را كه مى پرستيد مگر آنكه مرا آفريده و هدايت خواهد كرد بيزارم.

(تهذيب اللغة 13/ 325- مجمع البحرين 3/ 438).

وَ الَّذِي فَطَرَنا (76/ طه) يعنى ما را ابداع و ايجاد كرد.

و در آيه: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ (18/ مزمل) صحيح است كه- انفطار- اشاره به قبول چيزى باشد كه آن را ابداع كرده و بر ما بخشيده و افاضه نموده است.

(فِطر:) ترك كردن روزه است، فعلش- فطرته و افطرته و افطر هو- است.

قارچ يا سماروخ را هم- فطر- گفته اند زيرا زمين را بسرعت مى شكافد و از آن خارج ميشود.

(فَظّ) [فَظّ]

الفظّ: زشتخوى، و از اين لفظ بصورت استعاره- فظّ يعنى آبى كه خوردنش مكروه است و جز در ضرورت و نيازمندى زياد، نوشيده نميشود، در آيه گفت:

وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ (159/ آل عمران). (1).


پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چگونه بود؟ آيه فوق و آيات ديگر قرآن به روشنى چهره پيامبرى و رسالت را براى تمام انسانها در شخصيت ظاهرى و باطنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آنچنان ترسيم نموده است كه در طول تاريخ همواره اعجاب و تحسين دوست و دشمن را برانگيخته است و صرف نظر از جنبه پيامبريش او را در زمره قهرمانان اصلاح كننده جامعه بشريت و برترين انسان نوشته اند مثلا در تمام آثار مستشرقين آمده است «محمد حكيمى فرزانه، متفكرى و مصلحى كم نظير و شخصيت عظيمى بود كه تاريخچه ظلم و ستم جهان را بسوى حق و عدالت سوق داد، بت پرستى را از ميان برداشت و از مردمى بيابان گرد و غير متمدن امتى پاك و نيرومند بوجود آورد با فساد و تباهى، استثمار و رباخوارى، سرمايه اندوزى و برده دارى ستيزه كرد و سايه تمدن اسلام شرق و غرب عالم را فرا گرفت مسلمانان، از چين تا افريقا تا مركز اروپا با پرچم علم و تمدن و توحيد پيش رفتند، عقل و خرد آن حضرت بر همگان مى چربيد و در انديشه از تمام مردم برتر بود هوش و ذكاوتش همان فراستى را به نظر

(فعل) [فعل]

الفعل: تأثير از سوى اثر كننده، فعل، لفظى است عام چه براى كار نيك يا


ما مى آورد كه كتابهاى يهود در باره سليمان عليه السّلام نقل كرده اند».

(تمدن اسلام و عرب/ گوستاولوبون 11) و اما شخصيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از كتاب محمد بن سعد كاتب واقدى و ابن واضح يعقوبى در تاريخ چنين است ميگويند: «به هر كه ميرسيد ابتداءا سلام ميكرد و هر گاه كسى دست او را مى گرفت دست خويش را نمى كشيد تا آن شخص خود دستش را رها كند.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هرگز به زشتى سخن نمى گفت، همسرش مى گويد همينكه ماه رمضان ميشد به همه نيازمندان بخشش ميكرد و مى گفت: پايدارترين مردم كسى است كه بيشتر زحمت ديگران را بپذيرد. و هر گاه يكى از يارانش او را ملاقات ميكرد برايش بلند ميشد، نامتعادل غذا نمى خورد بلكه درست و كامل مى نشست و غذا مى خورد و مى گفت: «آكل كما يأكل العبد و اجلس كما يجلس للعبد» من همانند بندگان و بردگان غذا مى خورم و مى نشينم.

هر گاه براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هديه اى مى آوردند اصحاب صفّه (ياران مستضعف پيامبر كه خانه و سرمايه اى نداشتند) را براى استفاده از آن هديه و خوراك دعوت مى كرد.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در منزلش اوقاتش را سه قسمت ميكرد يك قسمت براى خداى، يك قسمت براى خانواده اش و يك قسمت براى خودش و بعدا همان قسمت اوقات خودش را بين خود و مردم قرار ميداد و چيزى از آنها پوشيده نمى داشت.

از سيرت نيكوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين بود كه جزء امت بود و با ايثار اهل فضل به اندازه فضيلتشان در دين برخورد مينمود به افرادى كه نيازى و كسانى كه دو نياز و يا نيازهاى متعدد داشتند رسيدگى ميكرد. و براى اصلاح حالشان به آنها مى پرداخت

غير كار نيك، از روى علم يا غير علم، با قصد و هدف باشد يا بدون قصد و هدف چه از انسان سر بزند و يا از حيوان و يا جماد:

عمل- هم مثل- فعل- است ولى- صنع- اخص از عمل و فعل است چنانكه قبلا گفته شده (در واژه صنع)، در آيات: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ (197/ بقره).

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً (30/ نساء).

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ (67/ مائده).

يعنى اگر اين امر را نرسانى و تبليغ نكنى در حكم كسى هستى كه چيزى را به هيچوجه تبليغ نكرده اى (1)


و مى گفت بايستى كسى كه حضور دارد به كسى كه غائب است ابلاغ كند و نياز او را به من برساند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيوسته خوشروى و نرمخوى بود و جز در موارد اجراى احكام دين خشونت نداشت.

(تاريخ يعقوبى 2/ 116- طبقات الكبرى جلد اول ص 423)

چنانكه راغب رحمه اللّه آيه فوق را تفسير نموده بخوبى فهميده ميشود كه اگر امرى را كه همسنگ تبليغ تمام قرآن است نميرساند در حكم اين بود كه قرآن ابلاغ نشده، اين آيه در زمانى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ايام آخر عمر خويش را سپرى ميكرد و قرآن كاملا به مردم ابلاغ شده بود اين سؤال مطرح ميشود كه آن امر چه چيزى بود كه اهميتش برابر با تمام قرآن و كل رسالت و تبليغ بوده، آيا كيفيت معرفى و ابلاغ مجرى و اجرا كننده قرآن نبوده چنانكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در همان ايام كه آخرين روزهاى عمر مباركش و منجر به رحلت او بوده گفته است:» انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى و لن يفترقا حتى يردا على الحوض» به گفته أبو منصور ازهرى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دو همسنگ يا ثقلين يكى كتاب خدا و در كفه ديگر

و به چيزى كه از سوى فاعل انجام ميشود مى گويند: مفعول و منفعل كه بعضى از علماء ميان مفعول و منفعل فرق نهاده و گفته اند مفعول به اعتبار فعل فاعل گفته ميشود ولى منفعل به اعتبار قبول فعل در نفس اوست، پس- مفعول- اعم از منفعل است زيرا منفعل چيزى است كه فاعل قصد ايجاد آن را ندارد هر چند كه از فعل او بوجود آيد مانند سرخى چهره از شرم كه از ديدن انسانى او را فرا مى گيرد و طرب و سرورى كه از غنا حاصل ميشود و تحرك و برانگيخته شدن عاشق از ديدن مورد عشق خويش.

گفته شده براى هر فعل، انفعالى است مگر ابداع يا آفريدنى كه از خداى تعالى است و ايجادى است از عدم نه اينكه در عرض و جوهر باشد بلكه خود


عترت را معرفى كرده است. (تهذيب اللغه 8/ 78).

و در ذيل واژه عتر- مى نويسد: عترة النبى صلّى اللّه عليه و آله اهل بيته و هم آله الذين حرّمت عليهم الصدقة المفروضة و هم ذوى القربى الذين لهم خمس المذكور فى سوره الانفال و هذا القول عندى اقربها- فعترة النبى صلّى اللّه عليه و سلم ولد فاطمة البتول عليهم السّلام، سپس مينويسند:

حديث فوق از- ابن اعرابى است، و شريك از قاسم بن حسان از زيد بن ثابت چنين نقل كرده است: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم «انى تارك فيكم الثقلين خلفى كتاب اللّه و عترتى.

محمد بن اسحاق مى گويد: هذا حديث حسن صحيح، كه زيد بن ارقم و ابو سعيد خدرى به همين صورت عينا نقل نموده اند: «فجعل العترة اهل البيت» ابو عبيد و ابن السكيت نيز همينطور گفته اند.

(تهذيب اللغه 2/ 264- لسان العرب 11/ 88).

(بايد دانست كه سنت قطعى هم همان تطابق روش و سيره ائمه عليهم السّلام با قرآن و روش و سيره پيامبر است).

آفريدن و ايجاد جوهر است.

(فقد) [فقد]

الفقد: عدم و نبودن چيزى بعد از وجود اوست و واژه- فقد- اخص از عدم است زيرا- عدم- در چيزى است كه وجود داشته و معدوم شده و يا چيزى كه بعدا هم ايجاد نشده است.

در آيه: ما ذا تَفْقِدُونَ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ (72/ يوسف).

تفقد: تعهد و سرپرستى است، ولى حقيقت تفقد: يافتن و شناختن فقدان چيزى است اما- تعهد- يافتن و شناختن عهدى است كه قبلا بسته شده در آيه:

وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ (20/ نمل) (كه وجود داشته و در آن زمان نبوده) فاقد: زنى كه فرزندش يا شوهرش را از دست داده است:.

(فقر) [فقر]

فقر بر چهار وجه بكار ميرود:

اول- نيازى ضرورى و لازم كه در انسانها تا وقتى كه در دار دنيا هستند عموميت دارد و فراگير است بلكه براى تمام موجودات چنان فقرى و نيازى عموميت دارد [نيازهاى زايشى و رويشى در موجودات].

و بر اين معنى گفت: يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ (15/ فاطر) و به اين فقر در آيه اى كه انسان را وصف كرده است اشاره دارد كه:

وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ (7/ انبياء) يعنى (و ما پيامبران را بدون جسم و بدن مادى قرار نداده ايم كه بغذا و طعام محتاج نباشند و در دنيا

هميشه زنده بمانند.

دوم- فقرى كه از عدم كسب و كار ناشى ميشود كه در آيه: لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا (273/ بقره) يادآورى شده است تا آنجا كه مى گويد: مِنَ التَّعَفُّفِ يعنى صدقات مخصوص ضعفائيست كه ناتوانند و با عفت (273/ بقره).

و در آيات: إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (32/ نور).

إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ (60/ توبه).

سوم- فقر نفسانى و روحى، كه همان آزمندى است و مقصود سخن پيامبر است كه فرمود:

«كاد الفقر أن يكون كفرا» (1).


يعنى آزمند و حريص و زيادت طلب، پيوسته، كارش به كفر و بى ايمانى مى انجامد و به گفته راغب منظور فقر مادى نيست زيرا مؤمنين و خدا پرستان واقعى در طول تاريخ كسانى بودند كه آزمندى و طمع ورزى و افزون طلبى را در روح و جان خويش همانند أبو ذرها و اصحاب صفه كشته اند و در عين تنگدستى در اوج خداپرستى زندگى كرده اند، افسوس كه تا اين زمان ديگر مفسران و صاحب نظران، حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را غالبا به فقر مادى و اقتصادى توجيه كرده اند و حال اينكه با مصاديق قرآنى و تاريخى چيزى كه به كفر مى انجامد زر اندوزى و دنياپرستى و فقر نفسانى و روحى است كه آلودگى نفس و جان را به همراه دارد چنانكه گفت:

(كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى- 7/ علق) و هميشه فرعونها و قارون ها و قابيل ها كارشان به كفر انجاميده نه ياران صفه و چوپانان و پابرهنگانى كه با تبرى و عصائى بدون داشتن زر و سيم و دستياره هاى زرين، كاخ كفرپيشگان را از بن بركنده اند و نمونه بارز و زنده آن رزمندگان و شهداء و ايثارگران و روستائيان امروز كشور انقلاب اسلامى ما هستند كه در عين تنگدستى، كوهى و اقيانوسى از ايمان و شهامت و شهادتند ولى كفر و بى ايمانى در خاندان رفاه طلبان و عياشان و مستكبران

نقطه مقابل حديث فوق اين است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:

«الغنى غنى النّفس» [بى نيازى، بى نيازى نفسانى است].

و همچنين مقصودى كه در عبارت- من عدم القناعة لم يفده المال غنى- است.

[يعنى كسى كه روح قناعت را از دست داد مال و ثروت از جهت بى نيازى به او فايده اى نميرساند].

چهارم- فقر و نياز بسوى خداى تعالى است كه در سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اشاره شده است كه فرمود:

«اللّهمّ اغننى بالافتقار اليك و لا تفقرنى بالاستغناء عنك».

[الهى مرا با نيازمندى به سوى خودت غنى گردان و نيازم را سرشار و نيز مرا در بى نيازى از خودت فقير مگردان كه خود را از تو بى نياز بدانم].

و همين مقصود سخن خداى تعالى در اين آيه است كه:


و زر اندوزان است نه در كلبه هاى خداپرستان كوخ نشين.

در دعا آمده است كه «نعوذ بك من الفقر و القلة» انّما هو الفقر النفس الّذى يفضي بصاحبه الى كفران نعم اللّه و نسيان ذكره: فقر همان فقر نفسانى است كه صاحبش را به كفران نعمت هاى خدا و فراموشى ذكر او ميرساند و از آنچه را كه حيثيت او را چركين مى كند دور نمى سازد. قلة- كم صبرى و عدم بردبارى است، و در حديثى ديگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است: «الفقر فخرى» و با اين فقر بر ساير پيامبران افتخار مى كند و همان نيازمندى بسوى خدا و انقطاع از غير خداست كه كاملتر از فقر ساير انبياء است.

(مجمع البحرين 3/ 443- سفينة البحار 2/ 378)

رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (24/ قصص) (1).

و به اين معنى شاعر نزديك شده است كه مى گويد:

و يعجبنى فقرى اليك و لم يكن ليعجبنى لو لا محبّتك الفقر

[نيازمنديم بسوى تو مرا به شگفتى واداشت و اگر محبت و دوست داشتن به تو فقر و نياز نبود مرا اينچنين شگفت زده نميكرد] (2).


موسى گفت پروردگارا من، به خير و نيكى كه به من نازل كنى نيازمند و محتاجم.

خليل بن احمد ميگويد: «الفقر فى النفس لا فى المال تعرفه- و مثل ذاك الغنى فى النّفس لا المال- يعنى فقر و نيازمندى حقيقى فقر نفسانى است نه فقر مالى كه تو آنرا ميشناسى، و هم چنين بى نيازى همان بى نيازى نفسانى يا عزت نفس و بزرگوارى است نه بى نيازى از جهت مال و ثروت، (معجم الادباء 4/ 182).

اين بيت از قطعه اى است كه خليل در پاسخ سليمان بن على حاكم اهواز مينويسد و قطعه نانى خشك را براى سليمان ميفرستد و ميگويد:

ابلغ سليمان انّى عنه فى سعة و فى غنى غير انّى لست ذا مال

سخىّ بنفسى انى لا ارى احدا يموت هزلا و لا يبقى على حال

و الفقر فى النفس لا فى المال تعرفه و مثل ذاك الغنى فى النفس لا المال

كه تفسير همان حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است تا بديگران بفهماند كه مقصود فقر و بى نيازى نفسانى است نه مادى و اقتصادى، ميگويد به سليمان والى اهواز پيام مرا برسان كه من از كمك مالى او بى نيازم و گشايش حال دارم و بى نيازم جز اينكه مالى ندارم و با نان خشك جوينى شادم.

سخاوت روحى و نفسانى دارم و تا كنون كسى را نديده ام كه از لاغرى بميرد و يا بيك حال باقى بماند.» آيا ضعيف النفس هاى دنيا پرست از اين احاديث و سخنان و اشعار گهربار توشه اى برميگيرند و عزيز ميشوند!؟

مى گويند: افتقر كه اسمش- مفتقر و فقير- است و اگر قياس لفظى حكم مى كرد پيوسته- فقير- گفته ميشد و اصل- فقير- كسى است كه مهره هاى پشتش شكسته شده.

فقرته فاقرة: مصيبتى كه پشت را مى شكند به او رسيد.

افقرك الصيد: آن شكار به تو امكان تير اندازى داد كه گفته شده از- فقره- يعنى گودال است و از اين معنى به هر گودالى و چاله اى كه آب در آن جمع شود- فقير- گويند.

فقّرت للفسيل: براى پاجوش خرما بن چاله اى حفر كردم كه آن را در آن غرس كنم شاعر گفت:

و ما ليلة الفقير الّا الشيطان.

كه گفته اند نام چاهى است [شب نيازمند و فقير همچون شيطان است].

فقرت الخرز: مهره را سوراخ كردم.

افقرت البعير: بينى شتر را سوراخ كردم.

(فقع) [فقع]

مى گويند: اصفر فاقع: وقتى كه چيزى كاملا زرد باشد چنانكه- اسود ابن منظور مينويسد در مثل ميگويند «ضرب فلان المسكين و ظلم المسكين- و هو من اهل الثروة و اليسار و انما لحقه اسم المسكين من جهة الذله».

فلانى مسكين شد و مورد ظلم واقع شده با اينكه از اهل ثروت و رفاه و آسايش بود، اصطلاح مسكين از اين جهت به چنين زرپرست و دنيادوست اطلاق ميشود كه او براستى ذليل و خوار است و از جهت ذلت او را مسكين مينامند.

(لسان العرب 5/ 61 ابن منظور)

حالك- يعنى سياه خالص، در آيه: صَفْراءُ فاقِعٌ (69/ بقره) يعنى زرد كامل.

فقع: نوعى قارچ يا سماروخ است كه آدم خوار و ذليل را به آن تشبيه كرده اند و مى گويند:

اذلّ من فقع بقاع: از قارچى كه از زمين نرم بدست مى آيد خوارتر است [و همانند قارچ كوهى نيست كه چيدنش سخت باشد].

خليل گفته است فقّاع (1): آب گازدار كشمش و جو است و چون كفى بر سرش مى آيد آنطور گفته اند يعنى مثل قارچى است بر سر ساقه اش.

فقاقيع الماء: كف روى آب كه تشبيهى به همان است.

(فقه) [فقه]

الفقه: از علمى شهودى و حسّى به علمى غائب و نامحسوس رسيدن است.

واژه فقه- اخصّ از علم است، در آيات.

فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (78/ نساء).

وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ (7/ منافقون) (2) و غير از اين آيات.


واژه نويسان- فقاع- را همان آب گازدار جو دانسته اند هر چند كه سكر آور نيست ولى از خوردن آن نهى شده است، (مجمع البحرين 4/ 376).

(ف- ق- ه) اصل ريشه لغت است كه دلالت بر ادراك شى ء و علم به آن دارد علم به هر چيز فقه به آن چيز و فهم به آن است كه به خاطر شرافت و فضيلت علم دين بر ساير علوم. واژه فقه بر علم دين اطلاق شده است چنانكه واژه- نجم- به ثريا يعنى ستاره پروين، و نيز- فقه- فطانت و زيركى است، در مثل مى گويند: خير الفقه ما حاضرت به و شرّ الرأى الدّبرى- يعنى بهترين انديشه آن است كه حضور ذهن باشد و بدترين رأى است كه بعد از فوت وقت در ذهن بيايد: (المحكم و المحيط الاعظم 4/ 92- مقائيس اللغه 4/ 442).

(فقه-) علم به احكام شريعت است.

فقه الرجل فقاهة: وقتى است كه شخصى فقيه شود و همچنين فقه: فقه را فهميد:

فقّهه: او را فهماند.

تفقّه: وقتى است كه كسى فقه را بخواهد و دنبال كند و در آن تخصص يابد، در آيه:

لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ (166/ توبه) (1)


«و مؤمنين همگيشان نمى توانند براى آموختن علم دين سفر كنند پس چرا از هر گروهى طايفه اى سفر نكنند تا در دين، دانش اندوزند و فقيه شوند و پس از بازگشت قوم خويش را انذار كنند بسا كه از بديها و گناهان بر حذر شوند».

ابو منصور ازهرى مى گويد. مردى از بنى كلاب در حاليكه چيزى را برايم وصف ميكرد همينكه از سخن گفتن فارغ شد، قال لى افقهت؟ يريد افهمت:

بمن گفت آيا فقه نمودى يعنى فهميدى چه گفتم؟ و من دانستم كه فقه همان فهم است.

وقتى گفته ميشود: اوتى فلان فقها فى الدين اى فهما فيه- يعنى به او فهم در دين داده شد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره ابن عباس دعا فرمود كه:

«اللّهم علّمه الدين و فقّهه فى التأويل اى فهّمه تأويله.

يعنى خدايا علم دين و تأويل قرآن را به او بفهمان و او در زمان خودش اعلم بود.

ابن انبارى مى گويد: رجل فقيه اى عالم، و هر عالم به چيزى فقيه به آن است و فقيه العرب عالم العرب، (تهذيب اللغه/ ازهرى- 5/ 405).

در نهج البلاغه ضمن نامه اى به امام حسن چنين آمده است:

و تفقّه فى الدين و عوّد نفسك الصّبر على المكروه و نعم الخلق التصبّر فى الحق ..... فرزندم، در دين تفقه كن و جانت را به بردبارى در برابر دورى از ناپسندها

(فَكَكْ) [فَكَكْ]

الفكّ: گشودن [دور كردن غم و اندوه].

فكّ الرهن: خلاص كردن گروى و رهن.

فكّ الرقبة: آزاد كردن بنده، در آيه گفت: فَكُّ رَقَبَةٍ (13/ بلد) (1) در اين مورد دو سخن گفته شده:

اول- فك رقبة: همان آزادى برده و مملوك است و بلكه آزاد شدن نفس و جان انسان از عذاب با سخنان پاك و عمل صالح و آزاد كردن ديگرى به هر چه كه براى او از آن كار مفيد باشد.

دوم- فكّ رقبة: چيزى است كه براى انسان بعد از حصول هدايت حاصل ميشود و بدست مى آيد زيرا تا كسى هدايت نشده است نمى تواند و توانايى ندارد


عادت ده و چنين افرادى كه در راه حق پايدارى مى ورزند بهترين خلقند.

(نامه 31 ص 393- دكتر صبحى صالح)

يعنى آزاد كردن كسى كه زير بار بردگى و ستم است- (اين آيه دومين منشور آزادى بردگان در اسلام و قرآن است) اين موضوع در قرآن يكى از شرايط هدايت خدايى و رسيدن به اوج و شكوه آنست مى گويد. آيا براى انسان دو ديده بينا و لب ها و زبانى گويا و هدايتى به سوى دو عظمت دنيوى و اخروى قرار نداده ايم، پس چرا به كارهاى مشكل نمى پردازد، مى دانى كار مشكل چيست؟ آزاد كردن گردنى و انسانى از بردگى و در روز قحطى و سختى اطعام به يتيم و خويشاوند و مسكينى كه از شدت مسكنت بر خاك نشسته و مى خوابد، سپس اين انسان از كسانى است كه ايمان آورده، اينان يكديگر را به پايدارى در سختى ها و به رحمت و لطف در باره آن كسان سفارش مى كنند.

از اين آيات اجتماعى و سياسى قرآن بروشنى مفهوم ايمان در عمل كه لازمه كمال و رشد است فهميده ميشود.

كه ديگرى را هدايت كند چنانكه در كتاب «مكارم الشريعه» بيان كردم (1).

الفكّ: جدا شدن شانه از مفصل بخاطر ضعف و سستى آن.

الفكّان: دو فك دهان و محل اتصال كام آدمى.

در آيه: لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ (1/ بينه) يعنى كفار يهود و نصارى و مشركين جدا از هم نيستند و پراكنده نشده اند بلكه همگيشان با هم در گمراهيند مثل: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً ... (213/ بقره) (2).


چنانكه مولوى هم با زبانى روان و شيرين تفسير آيات فوق را كه راغب رحمه اللّه آورده بيان كرده است.

مولوى هدايت و آزادى را بهم مربوط ميداند كه تا هدايت از سوى خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و مولى نباشد آزادى واقعى براى انسان نيست مى گويد:

چون به آزادى نبوت هادى است مؤمنان را، ز انبياء آزادى است

اى گروه مؤمنان شادى كنيد همچو سرو و سوسن آزادى كنيد

(دفتر ششم ص 419 كلاله خاور).

و اما در باره هدايت داشتن و هادى بودن، به گفته شاعر:

ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش

خشك ابرى كه بود ز آب تهى كى تواند كه شود آبدهى

كسى كه خود اسير هوسها و آرزوهاى مال و جاه و شهوات است و راهى به كوى دوست نبرده و هدايت نياموخته چگونه ديگرى را از قيد اسارت رها سازد، بگفته بابا طاهر:

تو كه سود و زيان خود ندانى به ياران كى رسى هيهات هيهات

آيه فوق اشاره به اين موضوع دارد كه مردم در گمراهى و كفر همسان بودند تا اينكه پيامبران كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند بر آنها مبعوث شدند، كتاب حق با ايشان نازل شد تا در ميان مردم در آنچه را كه اختلاف مى نمودند داورى

ما انفك يفعل كذا- مثل- ما زال يفعل كذا- است يعنى پيوسته آن را انجام ميدهد.

(فكر) [فكر]

الفكرة: نيروئى است پويا و پياپى كه آدمى را از علم به معلوم ميرساند و به آن ميپردازد.

تفكر: كوشش و جولان آن نيرو به اقتضاى عقل و خرد است و اين نيرو ويژه انسان است و در حيوان نيست، تفكر يا انديشه گفته نميشود مگر در چيزى كه ممكن شود صورتى از آن در خاطر و قلب انسان حاصل گردد و لذا روايت شده است كه.


و حكومت كنند اما اختلاف در دين نكردند مگر كسانيكه طغيانگر بودند سپس بينات يعنى كلام خدا، طغيانگريشان را آشكار كرد و شناساند، آنگاه خداوند كسانى را كه ايمان آوردند و اختلاف در دين نكردند هدايت كرد و او به راه مستقيم هدايت مى كند.

از اين آيه بخوبى مى فهميم كه اختلافات همواره در جامعه بشرى در اثر گمراهى و هدايت وجود داشته و بعد از نزول كتاب و مبعوث شدن پيامبران، جوهره وجودى و اعمال نارواى باغيان و طغيانگران براى ديگران روشن شده و همين معنى فرقان است كه به همه كتابهاى آسمانى و پيامبران، با ميزانى كه در دست دارند، و راه حق و باطل و پيروان حق و باطل را به مردم مى شناسانند اطلاق شده است.

مثل محك هايى كه در معادن و فلزات قيمتى يا بى ارزش بكار ميرود، آنچنان فلزاتى همانند آنگونه آدميانى با تفاوت جوهر و عمل از آغاز خلقت در ميان بشر و پهنه زمين وجود داشته اند و انبياء محك زنندگان جوهره وجودى آدميانند و پيامبر هم فرمود: «النّاس كالمعادن».

«تفكّروا فى آلاء اللّه و لا تفكّروا فى اللّه اذ كان اللّه منزّها ان يوصف بصورة».

[در نعمت ها و آثار و آيات خدا بينديشيد و در ذات وجود او تفكر نكنيد زيرا خداوند منزه است از اينكه با شكلى و صورتى توصيف شود] (1).

در آيات: أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ (8/ روم).

أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ (184/ اعراف).

إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (3- رعد) يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ (220/ بقره) رجل فكير: مرد پرفكر، بعضى از ادباء گفته اند واژه فكر مقلوب لفظى فرك- است، امّا فكرى كه در معانى بكار ميرود همان- فرك الامور و بحثها- است يعنى طلب كردن و پى گيرى براى دريافت و رسيدن به حقيقت آن امور.


تفسيرى كه راغب عليه الرحمه از واژه تفكر بكمك حديث فوق نموده همان معنى است كه حكماء و فلاسفه براى تفكر نموده اند يعنى تفكر عبارت است از جولان خاطر و انديشه در صورت ذهنى به سوى شى ء محسوس خارجى، و برگشت فكر از آن شى ء به آن خاطره، اين رفت و برگشت انديشه براى اثبات شى ء محسوس را تفكر گويند و تا از چيزى اثر ذهنى در وجود انسان نباشد اصولا انديشه و تفكر در باره آن چيز بى اساس است و چون بشر تصورى از ذات و وجود خدا در ذهن نمى تواند داشته باشد پس تفكر در باره او ناممكن است اما در آثار و آيات خلقت كه محسوسند بخوبى مى توانيم بينديشيم و به وجود مؤثر در كل وجود عالم پى ببريم و شناسايى حاصل كنيم.

بگفته شيخ سعدى:

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

(فَكَهَ) [فَكَهَ]

الفاكهة: گفته اند تمام ميوه هاست و نيز همه ميوه ها بدون انگور و انار، كسى كه معنى اخير را گفته است گويى كه نظر به ويژگيهاى اين دو ميوه داشته كه در قرآن جدا و مجزا از- فاكهه- و عطف به آن ذكر شده است، (1):

وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ (20/ واقعه).

وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ (32/ واقعه).


ابو منصور ازهرى مى گويد: من احدى از عرب را سراغ ندارم كه خرما و انگور و انار را جزو ميوه ها نداند و هر كسى چنين بگويد از جهالت او نسبت به كلام عرب و علم لغت و تأويل قرآن و عربى مبين است، در باره زبان عرب قاعده بر اين است كه اشيائى را ابتداء بطور كلى و يكجا نام مى برند و سپس دو و سه چيز از آنرا اختصاصا ذكر مى كنند چنانكه در قرآن آمده است: مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ- 98/ بقره) و همچنين آيه: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ- 33/ اعراف) كه در اين دو آيه نخست نام ملائكه برده شده و سپس جبرئيل و ميكائيل عطف به آن شده و كسى كه جبرئيل و ميكائيل را جدا از ملائكه بداند كافر است زيرا كلام خداوند نص بر آن دارد و آن را بيان كرده و همينطور در آيه دوم كه نخست «النبيين» را نام مى برد و سپس نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و پيامبر اسلام را، پس معطوف نمودن اين پيامبران به واژه «النبيين» بخاطر اولى بودن و فضيلت آنها بر ساير انبياء است، در آيه اى هم كه ميوه هايى از كلّ فواكه، جداگانه به آنها معطوف شده بخاطر برترى و ويژگى آنهاست كه گفت:

فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ- 68/ الرحمن).

(ازهرى/ تهذيب اللغه 6/ 25- مجمع البحرين 6/ 357).

وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا 31/ عبس).

فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ (42/ صافات).

وَ فَواكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ (42/ مرسلات).

(فُكاهه:) گفتگو و سخن صاحبان انس و محبت است، در آيه گفت:

فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (65/ واقعه) يعنى سخنان دوستانه و فكاهيات به يكديگر مى گوئيد و نيز گفته اند يعنى ميوه بدست مى آوريد و همچنين آيه: فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ (18/ طور) (1).


كه- تفكه و فاكهة: يعنى سخنان دوستانه گفتن و يا بهره مندى از نعمت ها و ميوه ها و شاد شدن از آنها.

ابن اثير به نقل از خدمتگزار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل ميكند كه «كان النبىّ صلّى اللّه عليه و آله من افكه الناس مع صبىّ- يعنى پيامبر خداى صلّى اللّه عليه و آله در برخورد با كودكان خوشروترين و متبسم ترين مردم بود).

و باز مينويسد: «انّه كان من افكه الناس اذا خلا مع اهله.» يعنى او هنگاميكه با خانواده اش بسر ميبرد از خوشرفتارترين و خوشروترين مردم بود.

الطبقات الكبرى 1/ 424 و النهايه 3/ 466 ابن اثير).

خواننده عزيز، تو ميتوانى استوارترين و محكم ترين بنيادهاى اصولى و راستين تشكيل خانواده را در سوره روم و عالى ترين دستور رشد كودكان و رابطه فرزند و والدين را از سوره- نساء- و شكوهمندترين آئين هاى دوران نوجوانى نونهالان را از سوره لقمان مطالعه كنى و نيز در سراسر قرآن و اخبار و سنت پيامبر و امامان عليهم السّلام.

دنياى به بن بست رسيده غرب و شرق از نظر فساد اخلاقى، تبعيضات نژادى- قساوت قلب و انسان كشى ها و نيز كسانى هم كه كوركورانه براى شهرت طلبى دنباله رو آنان و مترجم كتابهاى باصطلاح تربيتى كودكان از راسل هاى ماترياليست هستند كه در كتابش انحرافات غريزى را در كودكان ترويج ميكند و نويسنده كتاب ديباچه بر رهبرى

(فلح) [فلح]

الفلح: شكافتگى است، گفته شده:

الحديد بالحديد يفلح: تصادم آهن ها يا شمشيرها به يكديگر موجب دو تكه شدن آنهاست و شكافته ميشوند و از اين معنى واژه فلاح يعنى برزگر و زارع است كه زمين را مى شكافد.

فلاح: پيروزى و رسيدن به آرزو است كه دو گونه است: 1- دنيوى، هم مغرضانه همان را رواج ميدهد و يا ژان ژاك روسو كه در كتاب اعترافاتش از تمام فساد اخلاقى كه مرتكب شده پرده برميدارد كتابى هم در مورد تربيت مينويسند و انسانها را به حيوانيت و ليبراليسم فرا ميخوانند و آنگاه نظام غرب زده استعمارى گذشته آثار اينان را همانند كتابهاى جنسى فرويد بشدت رواج ميداد تا جوانانمان از چپاولگرى هاى ثروتمان توسط بيگانگان چيزى نفهمند و در كاخهاى فساد سرگرم باشند.

دو حديثى كه ذكر شد بهترين روش تربيتى و برخورد سرپرست و مربى را با كودكان و خانواده ارائه ميدهد تا غرب و شرق زدگان نه پندارند كه ما در علوم- تربيتى- انسانى- روانى- اجتماعى- سياسى و اقتصادى كه خود متعالى ترين برنامه ها و الگوها را داريم بايستى باز هم دريوزه گر غرب و شرقى كه مبتلا به الكليسيم و انحرافات اخلاقى و روانى هستند باشيم. دهها كتاب در علوم فوق از همان قرن اول تا كنون با الهام از قرآن و احاديث نوشته شده مانند- الادب الكبير و الادب الصغير، در مورد كودكان- الادب الوجيز در قرن دوم هجرى و سپس هزاران نسخه كتبى كه امروز در تمام كتابخانه هاى دنيا وجود دارد و جرجى زيدان آنها را بررسى و فهرست كرده است و بگفته صاحب بن عباد آن وزير دانشمند ديلميان در مقابل تمام كتب تربيتى مترجمين از غرب و شرق بايد بگوئيم:

هذه بضاعتنا ردّت الينا- اينها تمام سرمايه هاى علمى خود ماست كه به ما برگشته است.

2- اخروى.

1- فلاح و پيروزى دنيايى در سعادتهايى است كه زندگى دنيا با آنها پاك و پاكيزه ميشود و همان بقاء عزّت، و بى نيازى است و همين معنى را شاعر قصد كرده است و مى گويد:

افلح بما سئت فقد يدرك بالضّ عف و قد يخدّع الاريب (1)


شعر از عبيد بن ابرص شاعر قبل از اسلام است كه مفاهيم دقيقى در معلقه و قصيده اش هست، معنى بيت بالا با ابيات قبلش دانسته ميشود، مى گويد:

1-

فكلّ ذى نعمة محلوس و كلّ ذى امل مكذوب 2-

فكلّ ذى ابل موروث و كلّ ذى سلب مسلوب 3-

و كلّ ذى غيبة يؤوب و غائب الموت لا يؤوب 4-

اعاقر مثل ذات رحم؟ او غائم مثل من يجيب؟ 5-

افلح بما شئت فقد يبلع بالض عف و قد يخدّع الاريب 6-

لا يعظ الناس من لم يعظ الدّهر و لا ينفع اللبيب

1- هر صاحب نعمت و مالى روزى مالش از او گرفته ميشود و هر آرزومندى روزى تكذيب ميشود.

2- و هر صاحب شترى شترانش روزى به ارث ميرسد و هر صاحب زره اى، زره اش گرفته ميشود.

3- هر غائبى باز ميگردد ولى كسى كه با مرگ غائب شد ديگر باز نمى گردد.

4- آيا زن عقيم و نازا همانند زن زاياست، آيا غنيمت گيرنده مثل كسى است كه مأيوس است.

5- به هر چه مى خواهى پيروز شو، زيرا با ضعف هم بدست مى آيد در حاليكه مرد عاقل فريب آنرا مى خورد.

6- آنكه مردم را اندرز ميدهد ولى روزگار او را اندرز نداده است دانشمند هم

2- رستگارى و فلاح حقيقى يا اخروى كه در چهار چيز است:

اول- بقا و جاودانگى بدون فنا.

دوم- بى نيازى بدون فقر و نيازمندى.

سوم- عزت بدون خوارى و ذلت.

چهارم- دانايى و علم بدون جهالت و نادانى، و از اين جهت گفته شده:

«لا عيش الّا عيش الاخرة».

[هيچ حياتى زندگى حقيقى نيست مگر حيات آخرت].

و در آيات: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ (64/ عنكبوت).

أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (22/ مجادله).


از او سودى نمى برد.

جاحظ اشعار عرفانى عبيد را بى نظير ميداند.

(البيان و التبيين- ديوان عبيد- المحكم 3/ 265- لسان 2/ 547).

ازهرى در ذيل بيت فوق مى گويد: يعنى:

عش بما شئت من عقل و حمق فقد يرزق الاحمق و يحرم العاقل

يعنى از روى عقل يا حماقت هر طور مى خواهى زندگى كن زيرا احمق روزى مى خورد و عاقل محروم ميشود.

چون عاقل و عالم مثل خليل بن احمدها تن به جيره خوارى سليمان هاى حاكم ستمگر نميدهند ولى احمق به هر پستى تن ميدهد و در نظاماتى كه تحت سيطره دشمنان است عينا همين طور است، ملك الشعراء بهار مى گويد: (به لهجه خراسانى)

دانا برى دو پول در دكون معطله احمق نشسته مين اتل شايه پندرى

از عاقلا مگره مى بخشه به جاهلا از بيخ عدوى مردم داناى پندرى

كه اشاره به تبعيضات و حق كشى ها و ستم هاى اجتماعى و سيطره استعمار بر گرده مردم است.

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى (14/ اعلى).

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9/ شمس).

قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (1/ مؤمنون).

لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189/ بقره)، إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ (117/ مؤمنون).

فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (/ 8 اعراف) به رستگارى حقيقى اشاره شده است.

و در آيه: وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى (64/ طه) اين معنى صحيح است كه آنها قصد پيروزى دنيايى نموده و به مفهوم آيه نزديكتر است (1).

غذاى سحرگاهان و شامگاهان نيز فلاح ناميده شده و اين معنى از عبارتى است كه در سحرگاه يا شامگاه مى گويند: حىّ على الفلاح كه اينچنين ناميده شده و اينكه در اذان- حى على الفلاح- مى گويند به اين معنى است كه بشتابيد بر رستگارى و فلاحى كه خداوند آن را براى انسانها در اقامه نماز قرار داده است و بر اين اساس گفت:

«حتّى خفنا ان يفوتنا الفلاح».

يعنى آنگونه پيروزى بيابيم و دستيابى به چيزى پيدا كنيم كه با نماز خفتن براى ما قرار داده شده.

(فلق) [فلق]

الفلق: دو تكه شدن چيزى است با جدا شدن بعضى از آن از بعض ديگر.


سخن ساحران دربار فرعون است كه به يكديگر مى گويند: كسى كه آن روز برترى يابد پيروز است، كه مسلما قصدشان غلبه در افسونگرى بر حضرت موسى است نه اينكه در آغاز به رستگارى و فلاح آخرت معتقد بوده اند. ولى همين ساحران با ديدن آيات الهى به سجده حق درآمدند و بدون ترس از فرعون اظهار ايمان نمودند.

فعلش فلقته، فانفلق- است، در آيات:

فالِقُ الْإِصْباحِ (96/ انعام).

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى (95/ انعام).

فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ (63/ شعراء) (1).

و نيز- فلق- زمين و فاصله ميان دو پشته و كوه، در آيه: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (1/ فلق) يعنى صبحگاه (كه گوئى از شكافته شدن تاريكى ظاهر ميشود).

و نيز گفته شده- فلق- نهرهايى است كه در آيه: أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً (61/ نمل) يادآورى شده است و يا «فلق» در سوره (نمل) كلمه اى است كه خداوند موسى را با آن تعليم داد و سپس دريا را با آن شكافت.

الفلق: كار شگفت و عجيب و- فيلق- هم همانست.

فلق- همان مفلوق است (2) مثل- نكث- كه براى شكسته شده و منكوث بكار ميرود.

فيلق و فالق: فاصله ميان دو كوه و نيز فاصله ميان دو كوهان شتر.


اشاره به شكافته شدن آب دريايى است كه چون دو كوه از هم جدا شد و بنى اسرائيل از آن گذشتند.

در مآخذ ديگر- فلق- به معانى، 1- تمام آفريده ها، 2- ابرها، 3- دوزخ 4- پگاه، 5- و بيان حق بعد از اشكال است. ابن سكيت مى گويد: فلق يعنى مصيبت و همينطور فلق شاخه اى كه از آن كمان مى سازند. فيلق: سپاه عظيم. فيلم و فيلق:

مرد بزرگ فيلقه: مصيبت بزرگ (تهذيب اللغه 9/ 159 مقايس 4/ 453) ابن فارس ميگويد واژه- فلك- يعنى كشتى- بخاطر ريشه لغت است كه همان- فلك- يا (دايره اى بودن و دوران كشتى در آب است.

(فلك) [فلك]

الفلك: كشتى، كه در مفرد و جمع هر دو بكار ميرود ولى تقديرشان مختلف است.

فلك- اگر در مفرد بكار رود بر وزن و بناى قفل است و اگر به معنى جمع باشد وزن و بنايش- حمر- است [جمع قفل، اقفال- ولى حمر جمع- حمار- است].

در آيات: حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ (22/ يونس).

وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ (164/ بقره).

تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ (13/ نحل).

وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ (16/ زخرف).

(واژه فلك در آيات فوق بصورت مفرد و جمع هر دو بكار رفته كه از موصولات و ضماير آنها دانسته ميشود.)

الفلك: مدار جريان و حركت ستارگان، وجه تسميه اش براى اين است كه فلك چون كشتى است [از نظر حركت دورانى] و در آيه: وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (33/ انبياء) اشاره شده است (1)


ليث مى گويد در حديث آمده است كه- فلك- دوران و حركت دايره اى شكل آسمان است كه ويژه دوران و دور زدن نيز هست اما ستاره شناسان مى گويند:

هفت فلك غير از آسمان وجود دارد كه در آن هفت فلك، ستارگان مى گردند، اما- فراء- چيزى را كه بعد از 900 سال نيوتن و بعد از چهار صد سال ياقوت حموى در معجم البلدان ذكر كرده براى فلك ذكر ميكند و چنين معنايى مى آورد: مى گويد:

فلك موجى ناپيداست كه خورشيد و ماه و تمام ستارگان در آن موج و نيرو حركت مى كنند، (تهذيب اللغه 10/ 254).

فلكة: دوك پشم ريسى و نخ ريسى، و از اين معنى فلك- در معنى پستان زن مشتق شده است.

فلك الجدى: وقتى است كه چيزى مثل دوك را در دهان بزغاله بگذارى تا از شير خوردن بازش دارد [زمانى است كه پستان مادرش زخم يا علتى ديگر داشته باشد].

(فلن) [فلن]

فلان و فلانة: (بصورت نكره) كنايه از انسان است.

الفلان و الفلانة: (بصورت معرفه) دو كنايه از حيوانات است، در آيه:

يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا (28/ فرقان) هشدارى است بر اينكه هر انسانى از كسى كه با او در رسيدن به باطل دوستى و مصاحبت كند پشيمان ميشود و مى گويد: اى كاش با او دوست نمى شدم و او را به دوستى اتخاذ نمى كردم و اين حالت اشاره اى است در آيه اى كه گفت: الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ (67/ زخرف) (1).

(فنن) [فنن]

الفنن: شاخه اى كه برگهايش تازه است، جمعش- افنان.

اين واژه در مورد نوع هر چيزى هم گفته ميشود كه در آن صورت جمعش- فنون- است.

در آيه: ذَواتا أَفْنانٍ (48/ رحمن) يعنى دارى شاخه هاى تازه و يا شاخه هاى


در هنگامه قيامت دوستان دنيايى به غير از آنها كه پرهيزكار بوده اند با يكديگر دشمنند.

مختلف و گوناگون.

(فند) [فند]

التفنيد: نسبت يافتن انسان به كلمه- فند- يعنى سستى رأى و خرد.

در آيه: لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94/ يوسف) (1) كه گفته شده يعنى اگر چه ملامت و سرزنشم كنيد ولى حقيقت آن همان است كه يادآورى نموديم.

افتاد: ظاهر شدن آن حالت از انسان.

فند: ستيغ و قله كوه و با اين معنى مرد بلند قامت هم- فند- ناميده شده.

(فهم) [فهم]

حالتى است براى انسان كه به وسيله آن حالت، معانى نيكو را تحقيق مى كند.

مى گويد: فهمت كذا: آن را فهميدم.

در آيه: فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ (79/ انبياء) [آنرا به سليمان فهمانديم] (2).


حضرت يعقوب عليه السّلام گفت: من بوى پيراهن يوسف را استشمام مى كنم اگر به سستى رأى و نظر نسبتم نميدهيد.

شيخ طريحى ضمير (ها) را در آيه فوق طرز حكومت و فتوى و داورى ميداند يعنى خداوند به سليمان روش حكومت و داورى را فهماند و دليل اين مطلب آيه اى است كه فرمود: كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً- 79/ انبياء). فهم- نقطه مقابل كودنى است و در حديث مدح و ستايش اسلام فرمود: «جعله فهما لمن عقل.» يعنى اسلام را براى كسى كه انديشه كند قابل فهم قرار داده.

(مجمع البحرين 6/ 133).

ولى- ابن فارس- فهم را علم به هر چيزى معنى كرده است و اين معنى را به لغت شناسان نسبت ميدهد. (مقائيس اللغه 4/ 457).

كه اين فهماندن از جانب خداى يا به اين است كه:

1- خداوند براى او نيروى فهم زيادى قرار داد كه به وسيله آن نيرو خوبى را ادراك كرد.

2- و يا به اين است كه فهم مقصود را در خاطرش و قلبش القاء كرد.

3- و يا به اين است كه به او وحى نمود و او را بآن وحى مخصوص گرداند.

افهمته: وقتى است كه به كسى چيزى را بگويى تا اينكه آنرا تصور كند.

استفهام: طلب فهم كردن از ديگرى است كه او را بفهماند.

(فوت) [فوت]

الفوت: دور شدن چيزى است از انسان، بطوريكه ادراكش و رسيدن باو برايش مشكل باشد و ميسور نباشد.

در آيه: وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيْ‌ءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ إِلَى الْكُفَّارِ (11 ممتحنه) (1).

لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ (23/ حديد) (2).


ابو منصور ازهرى: معانى عقل و شناخت يا معرفت را در باره فهم ذكر مى كند.

فهمت الشى ء اى عفلته و عرفته، و تفهم: وقتى است كه در فهم چيزى زحمت باشد.

(تهذيب اللغه 33516).

ولى نظر راغب كه با استناد به آيه اظهار شده فهم، نه عقل و نه علم و نه معرفت است بلكه حالتى است كه هر چيز خوب و نيك را در مى يابد و تحقيق مى كند و حال اينكه با عقل و علم و معرفت هر چيز خوب و بد شناخته و دانسته ميشود.

و هر گاه زنانى از شما سوى كفار رفتند و از شما دور شدند.

اگر آنها را در آستانه قيامت وقتى كه وحشت زده ميشوند به بينى كه دور شدن براى آنها ممكن نباشد و از جاى نزديك در ميان گرفته شوند.

وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ (51/ سبأ).

يعنى از آنچه كه مى ترسند دور نميشوند.

هو منّى فوت الرّمح: يعنى دورى او از من از جائى است كه نيزه به او نميرسد.

و جعل اللّه رزقه فوت فمه: رزقش را خدا داده او هم آنرا مى بيند ولى دهانش به آن نميرسد.

افتيات: باب افتعال از واژه فوت است به اين معنى كه انسان چيزى را انجام ميدهد بدون امر و دستور كسى كه حق اوست كه در آن كار دستور دهد و مشورت كند.

(تفاوت:) اختلاف در اوصاف و صفات است، گويى كه وصف يكى از آنها صفت ديگر را دور مى كند و يا وصف هر يك از آنها ديگرى را طرد و مشخص ميسازد.

در آيه: ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ (3/ ملك) يعنى در آفريده و آفرينش خداى چيزى نيست كه از اقتضاء حكمت خارج باشد.

(فوج) [فوج]

الفوج: گروهى كه با شتاب عبور مى كنند جمعش- افواج است، در آيات:

كُلَّما أُلْقِيَ فِيها فَوْجٌ (8/ ملك).

فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ (59/ ص) (1).


تفسير آيه 23 حديد بطور كامل در نهج البلاغه اينچنين آمده است كه: و قال عليه السّلام: الزهد كلمة بين كلمتين من القرآن، قال اللّه سبحانه: لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم- يعنى: كسى كه بر گذشته افسوس نخورد و مأيوس نشد و بر آينده و آنچه كه پيش مى آيد فرحناك نشد زهد را از دو طرف فرا گرفته است.

(نهج البلاغه 553) پس چنان حالتى زهد است.

اينان گروهى هستند كه به سختى با شما به دوزخ وارد ميشوند و شاد باش

فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً (2/ نصر)

(فأد) [فأد]

الفؤاد [دل] مثل قلب است ولى فواد به اعتبار معنى افروخته شدن گرما و حرارت در آن است كه اينچنين ناميده شده.

تفؤّد يا توقّد يعنى تافتن و داغ شدن، مى گويند:

فأدت اللّحم: گوشت را بريان و كباب كردم.

لحم فئيد: گوشت كباب شده و بريان شده.

در آيات: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى (11/ نجم).

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ (36/ اسراء).

جمع فؤاد- (افئدة)- است.

در آيات: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ (37/ ابراهيم) (1).

وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ (68/ نمل).

وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (43/ ابراهيم).

نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ (7/ همزه). در اين آيه.

مخصوص گردانيدن- افئدة يعنى دلها- تشبيهى و هشدارى است بر زيادى تأثير آتش بر آن، كه بعد از اين كتاب كتابى كه در علم قرآن است جاى ذكر و بحث آن خواهد بود.


ندارند وقتى به آتش داخل ميشوند دوستان فريب خورده شان مى گويند شادكام نباشيد كه اين عذاب را شما براى ما فراهم ساختيد.

دعاى حضرت ابراهيم در باره خانواده خويش است كه در بيابان آنها را سكنى داده مى گويد پروردگارا دلهاى عده اى از مردم را متوجه ايشان گردان و از ثمرات و رزق بهره مندشان ساز، بسا كه شكرگزارى كنند.

(فور) [فور]

الفور: شدت جوشش و غليان كه در باره آتش وقتى شعله مى كشد و همچنين در جوشش ديگ و هيجان شدت خشم و غضب در انسان ها گفته ميشود، مثل آيات:

وَ هِيَ تَفُورُ (7/ ملك).

وَ فارَ التَّنُّورُ (40/ هود).

شاعر گويد:

و لا العرق فارا

[و نه رگى است كه برآمده و باد كرده باشد].

مى گويند: فار فلان من الحمّى يفور: از شدت تب به هيجان آمد.

فوّارة: آنچه كه از ديگ در موقع غليان و جوش پرانده ميشود.

فوّارة الماء: فواره آب كه به شباهت همان جوشش ديگ اينطور ناميده شده.

فعلت كذا من فورى: در حالت هيجان و يا در آرامش كار آن را انجام دادم.

در آيه گفت: وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا (125/ آل عمران) [مربوط به مژده دادن مبارزين مسلمان است، مى گويد: آرى اگر پايدار و پرهيزكار باشيد و در آن حالت دشمنانتان با هيجان بر شما بتازند خداوند با پنج هزار فرشته مشخص مددتان ميرساند و به كمكتان مى آيد و اين براى بشارت شماست تا دلهاتان به او اطمينان يابد كه پيروزى جز از سوى خداى عزيز و حكيم نيست].

فار: موش، جمعش- فيران.

فأرة المسك: نافه مشك (1) (كه نافه آهو به تشبيه موش اين چنين ناميده


آهوان تبتى موقعى كه نافشان آماده ترشح مشك است آنرا به سنگهائى

شده).

مكان فئر: جايى كه موش زياد است.

(فوز) [فوز]

الفور: پيروزى و ظفر يافتن به خير و نيكى با حصول تندرستى، در آيات:

ذلِكَ الْفَوْزُ الْكَبِيرُ (11/ بروج).

فازَ فَوْزاً عَظِيماً (71/ احزاب).

ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ (30 جاثيه).

ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (13/ نساء).

أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (20/ توبه).

(مفازة) (1): بيابانى كه از نظر تفاؤل يا نيك انديشى اينچنين ناميده شده و هر وقت از بيابانى بى خير بگذرند و به فوز و پيروزى برسند- مفازة- گويند همانطور كه- قفر- هم كه به معنى بيابان است و سبب هلاكت، عبور از آنجا باعث رستگارى نيز هست [مفازة و قفر].

و هر كدام از اين نامها به مقتضاى تصوريكه از آن هست و در آنجا عارض


مخصوص ميسايند و ماده اى سياه رنگ ترشح مى كند كه همان مشك عنبر است و آنرا براى فروش جمع مى كنند.

واژه نويسان- فوز- را پيروزى به خير و نجات از شر معنى كرده اند.

فاز بالخير، فاز من العذاب- يعنى به خبر رسيدن دورى از عذاب است. فراء مى گويد: مفازة- در آيه (188/ آل عمران) دور شدن از عذاب است. مبرد از ابن اعرابى نقل مى كند: فوز الرجل: وقتى است كه كسى در بيابان سفر كند. فوز:

وقتى است كه بميرد. فلات و بيابان را در صورتى- مفازة- گويند كه با مسافرت در آن جا دو شبانه روز به آبى نرسند (تهذيب اللغة 13/ 264).

انسان ميشود آنطور مختلف ناميده شده.

بعضى از علماء گفته اند چون عبارت- فوز الرّجل- وقتى است كه كسى هلاك شود، مفازة- هم به همين اعتبار ناميده شده، پس اگر- فوز- به معنى هلاكت باشد در آنصورت صحيح است كه به مصدر- فوز- برگردد يعنى تصور رهائى براى كسيكه مرده است و از دام و قيد دنيا نجات يافته پس مرگ و مردن هر چند از جهتى هلاكت است از جهتى ديگر نجات يافتن و رهايى است، از اين روى گفته شده هيچكس نيست مگر اينكه مردن براى او خير است و اين معنى در صورتيست كه به اعتبار دنيا باشد و اما وقتى به اعتبار حالت آخرت باشد كه در آنجا به نعمت ها ميرسند در آنصورت «فوز كبير» يعنى رستگارى بزرگ است، در آيات:

فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ 185/ آل عمران).

فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ (188/ آل عمران).

در اين آيه- مفازة- مصدر فاز است و اسمش فوز است يعنى مپندار كه از عذاب خلاص و رها ميشوند يا خلاصى دارند.

و آيه: إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفازاً (30/ نبأ) يعنى- فوزا، سپس در آيه بعد مفازا، به- حَدائِقَ وَ أَعْناباً ... (31/ نبأ) (1) تفسير شده است.

و در آيه: وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ (73/ نساء) تا آنجا كه گفت:

فَوْزاً عَظِيماً (73/ نساء) يعنى بر اغراض و آرزوهاى دنيايى حرص مى ورزند و آنچه را از سود و غنيمت كه به دست مى آورند براى خود «فوز عظيم» ميشمارند. (حال كوتاه بنيان و ظاهر نگران هميشه همين است).


(وَ كَواعِبَ أَتْراباً وَ كَأْساً دِهاقاً لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً- 33- 36/ نبأ).

(فوض) [فوض]

گفت: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ (44/ غافر) يعنى من كارم را به- اللّه- برمى گردانم و رد مى كنم و ارجاع ميدهم، اصلش از عبارتى است كه مى گويند:

ما لهم فوضى بينهم: در ميانشان تفويض و واگذارى به يكديگر نيست، شاعر گفت:

طعامهم فوضى فضا فى رحالهم (1).

و از اين معنى است عبارت:

شركة مفاوضة: [شراكتى كه همه چيز در آن از سرمايه، كار و سود برابر باشد،] (2).

(فيض) [فيض]

فاض الماء: وقتى است كه آب ها روان و ريزان شود، گفت:

تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ (83/ مائدة) (3).


شرح اين بيت در ذيل واژه- فضا- آمده است.

استفاض الحديث: باب استفعال از- فوض- يعنى سخن شايع و پراكنده، گرفته شده كه اين باب با حروف جاره متعدى ميشود، مثل- استفاض الناس فيه و به و منهم. قوم فوضى: مردمى كه بدون سرپرست و رئيس باشند. فوضت المرأه نكاحها الى الزوج: آن زن مهرش را به مرد واگذار كرد تا بدون مهريه و كابين همسرش شود، (المصباح المنير 2/ 160).

اين آيه اشاره به پاره اى از كشيشان مسيحى است كه مى گويد: اينان به مسلمانان نزديكترند و مى گويند ما نصارى هستيم و گردنفرازى نمى كنند همينكه آياتى را كه به پيامبر نازل شده مى شنوند چشمانشان را مى بينى كه از اشك پر ميشود

افاض اناءه: وقتى است كه ظرفش را پر كند تا اينكه سرريز شود.

افضته: آب بر او ريختم، در آيه:

أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ (50/ اعراف).

و از اين معنى است عبارت:

فاض صدره بالسّرّ: سينه اش از راز لبريز شد.

رجل فيّاض: مرد سخى و بخشنده، و بطور استعاره از اين معنى ميگويند افاضوا فى الحديث، وقتى كه در سخنى خوض و دقت شود، در آيات:

لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ (14/ نور) (1) هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ (8/ احقاف).

إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ (61/ يونس).

حديث مستفيض: سخنى پراكنده و منتشر شده.

فيض: آب زياد، در مثل مى گويند:

انّه اعطاه غيضا من فيض: اندكى از بسيار به او بخشيد، در آيات:

فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ (198/ بقره).

ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ (199/ بقره).

يعنى با انبوه و فراوانى از آنجا دور شديد كه تشبيهى است به جارى شدن آب زياد.

افاض بالقداح: تير را باورد.


براى اينكه حق را شناخته اند و مى گويند پروردگارا ايمان آورديم، ما را در رديف شاهدان و گواهان ثبت فرماى.

اگر لطف و كرم خداى در دنيا و آخرت شامل شما نمى شد به سزاى افك و دروغى كه در آن فرو رفتيد عذابى بزرگ به شما ميرسيد.

افاض البعير بجرّته: شتر را از جلو راند و كشيد.

درع مفاضة: زره اى كه براى پوشنده اش فراخ و بزرگ است، مثل عبارت:

درع مسنونة: زرهى، ريخته گرى شده و قالبى و به اندازه، كه از فعل سننت:

آب را ريختم، گرفته شده است.

(فوق) [فوق]

فوق يعنى بالا، اين واژه در مكان و زمان و جسم و عدد و مقام و منزلت بكار ميرود كه بر چند قسم است:

اول- به اعتبار علو و برترى، مثل آيات:

وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ (63/ بقره).

مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ (16/ زمر).

جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها (10/ فصلت).

نقطه مقابل فوق واژه تحت است، در آيه:

قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ (65/ انعام) (1).


عبارت «مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ» در آيه (65/ انعام) بسيار در خور دقت است زيرا نگفت: (من فوقكم و من تحتكم) چون كار و عمل و اقدام و گام برداشتن به سوى زشتى ها و گناهان باعث عذاب ميشود و از زير پاها و گامها و قدمها در راه گناهان عذاب ايجاب ميشود و لذا عذاب تنها نتيجه عمل و اقدام است كه گفت:

(تحت ارجلكم) يعنى زير گامهاتان، چنانكه در جاى ديگر فرمود: جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ- 17/ سجده) بديهى است همانطور كه ايمان از سه ركن (1- نيت يا معرفت دل، 2- گفتار و اقرار به زبان، 3- كردار شايسته) ناشى ميشود و نتيجه اش پاداش در برابر عمل است كه از عمل نيك سر چشمه گرفته گناهان و عذاب نيز از (1- نيت، 2- تصميم، 3- كردار) كه همان اقدام و گام برداشتن است سر ميزند

دوم- واژه فوق به اعتبار بالا و پائين رفتن (1)، مثل آيه:

إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ (10/ احزاب).

سوم- بكار رفتن واژه فوق در معنى بيشتر، در آيه:

فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ (11/ نساء).

چهارم- در بزرگى و كوچكى، در آيه:

مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها (26/ بقره) گفته اند اشاره (فما فوقها) به عنكبوتى است كه در آيه (41/ عنكبوت) ذكر شده و نيز معنايش اين است كه- ما فوقها فى الصغر- يعنى در كوچكى از آن بالاتر است و كسى كه مى گويد منظور، ما دون آن است اين معنى را قصد نموده يعنى كوچكتر از آن است، كه به معنى- دون- يعنى پائين بكار ميرود و آنرا در زمره- اضداد- آورده و در كتابش تصنيف كرده است و اين معنى توهّم و پندارى است از سوى او. (مقصود راغب ابو عبيده است در كتاب مجاز القرآن).

پنجم- فوق به اعتبار برترى و فضيلت دنيايى، مثل آيه:

وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ (32/ زخرف).


و نتيجه ميشود و لذا فرمود: عذاب از زير گامهاتان حاصل و برانگيخته ميشود و در جاى ديگر فرمود: (بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ- 41/ روم) يعنى فساد نيز با دستها يا نيروهاى خود مردم در بر و بحر ظاهر ميشود و نقطه مقابل آن حصول بهشت است كه گفت: «الجنة تحت اقدام الامهات» يعنى بهشت از گام برداشتن مادر در حال محبت و مهر و عمل نسبت به همسر و فرزند حاصل ميشود.

واژه فوق اگر صفت باشد منصوب است مثل عبد اللّه فوق زيد: عبد اللّه برتر از زيد است. زيرا فوق در اين عبارت صفت است و اگر اسم باشد مرفوع ميشود مثل- فوقه رأسه: بالايش، سرش است در اين عبارت فوق مرفوع است براى اينكه فوق همان سر است.

و يا برترى و فضيلت اخروى، مانند آيات:

وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ (212/ بقره) فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا (55/ آل عمران).

ششم- فوق به اعتبار قهر و چيرگى و تسلط، مثل آيه:

وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ (18/ انعام).

و همچنين از سخن فرعون كه گفت: إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ (127/ اعراف) و از واژه- فوق- عبارت فاق فلان غيره يفوق- ساخته شده وقتى كه بر او برترى يابد و اين معنى از واژه فوقى است كه در مورد فضيلت بكار ميرود (معنى پنجم).

از واژه فوق عبارت- فوق السّهم و سهم افوق- مشتق شده يعنى نيزه و تيرى كه سر آن شكسته شده.

افاقه: به هوش آمدن و بازگشتن فهم بعد از بيهوشى و سكر است يا بعد از ديوانگى و نيز به معنى قوت و نيرو بعد از بيمارى است.

الافاقة فى الحلب: بازگشتن شير به پستان و هر ريزشى بعد از رجوع و بازگشتن را هم- فيقة- گويند.

(فواق:) فاصله زمانى ميان دو دفعه دوشيدن شير [فاصله دوشيدن در صبحگاه و شامگاه]، در آيه:

ما لَها مِنْ فَواقٍ (15/ ص) (1).


فراء- مى گويد در آيه: (وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ- 15/ ص) كه- فواق و فواق- اگر خوانده شود هر دو به يك معنى است يعنى براى آنها پس از صيحه اول در آستانه قيامت راحتى و افاقه اى نخواهد بود كه اصلش از- افاقه- در معنى شير نخوردن نوزاد از مادرش است.

(معانى القرآن/ فراء 2/ 400- تهذيب اللغه 9/ 336).

يعنى از راحتى و آسايشى كه به او باز گردد.

و گفته شده يعنى- مالها من رجوع الى الدّنيا: ديگر بازگشتى به دنيا براى او نيست.

ابو عبيده مى گويد: و كسى كه مِنْ فَواقٍ (15/ ص) را با ضمه حرف (ف) بخواند- از- فواق الناقة- يعنى مدت ميان دو دوشيدن است.

و نيز گفته شده- فواق و فواق (با ضمه و فتحه حرف ف) هر دو به يك معنى است مثل جمام و جمام [يعنى 1- آسايش، 2- سرريزى اضافه بر ظرف و پيمانه 3- سوارى اسب و ستور].

استفق ناقتك: شترت را رها كن و بگذار تا شير در پستانش جمع شود.

فوّق فصيلك: نوزادت را ساعت به ساعت بنوشان.

ظلّ يتفوّق المخض: نوبت به نوبت نوزاد را شير ميدهد، شاعر گويد:

حتى اذا فيقة فى ضرعها اجتمعت

.[تا زمانى كه در پستانش كم كم و پى در پى شير جمع شود].

(فيل) [فيل]

الفيل: حيوانى است معروف، جمعش- فيلة و فيول.


ولى شيخ طريحى مى نويسد: اگر- فوق- با فتحه حرف (ف) خوانده شود صيحه اول قيامت است كه همه بيهوش ميشوند پس از بهوش آمدن ديگر به دنيا باز نمى گردند و بازگشتى نيست. و اگر با ضمه حرف (ف) قرائت شود يعنى براى آنها راحتى و افاقه اى پس از صيحه اول نخواهد بود.

فائق: هر چيز نيكو و خالصى از هر نوع. افاق الرجل: فقير شد، و در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است كه: «العيادة قدر فواق الناقه» يعنى عيادت بيمار باندازه فاصله دو نوبت شير دوشيدن است. (مجمع البحرين 5/ 230- معانى القران 2/ ..).

در آيه: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ (1/ فيل) رجل فيل الرأى و فال الرأى: مرد سست رأى.

مفايلة: نوعى بازى كه چيزى را در خاك پنهان مى كنند و آن خاك را به چند قسمت تقسيم نموده، سپس مى گويند آن چيز در كدام قسمت است.

فائل: رگ ران يا گوشتى كه بر آن رگ هست (1).

(فوم) [فوم]

الفوم: گندم كه به معنى سير هم گفته شده.

مى گويند- ثوم و فوم- مثل جدث و جدف يعنى [آرامگاه و قبر].

در آيه: وَ فُومِها وَ عَدَسِها (61/ بقره) (2).


عام الفيل: سالى است كه پيامبر عليه الصلاة و السّلام متولد شده است.

باب الفيل: يكى از درهاى مسجد كوفه است و نيز- عام الفيل- سالى است كه ابرهه پادشاه حبشه براى ويرانى به مكه آنجا روى آورد و در سوره فيل ميگويد كه خداوند حيله و قدرت او را با حيواناتى بسيار ضعيف درهم شكست.

(مجمع البحرين 5/ 445).

از اين واژه فعل- فوموا لنا- در معنى برايمان نان بپز ساخته شده، گفته شده بنى اسرائيل كه چنين تقاضايى از موسى عليه السّلام كردند و عدس و سير و پياز و گندم مى خواستند قومى زراعت پيشه بودند كه به اصل خودشان تمايل داشتند و حبوبات و سبزيجات مختلف مى خواستند (جوامع الجامع/ طبرسى 1/ 50).

فراء- نيز همين را مى گويد كه- فوم- لغتى قديمى و همان گندم و نان است و از عرب شنيدم كه (فوموالنا) يعنى مى خواستند برايشان نان بپزند.

(تهذيب اللغه 15/ 573).

(فوه) [فوه]

افواه- جمع- فم يا دهان است و اصل آن- فوه- است.

هر كجا در قرآن خداى تعالى، حكم سخن گفتن را با واژه- افواه- مربوط ساخته اشاره اى است به سخن دروغ و تنبيهى و هشدارى است بر اينكه ايمان و اعتقاد، با آن سخن مطابقت ندارد مثل آيات:

ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ (4/ احزاب).

كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ (5/ كهف) (1).

يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ (8/ توبه).

فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ (9/ ابراهيم).

مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ (41/ مائدة).

يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ (167/ آل عمران).

و از اين واژه عبارات:

فوهة النهر: است يعنى دهانه نهر، مثل- فم النّهر- افواه الطيّب: بوهاى خوش، مفردش- فوه- است. (2)


اين آيه اشاره به پيمان شكنان و عهد گسلانى است كه عليه مسلمين اقدام مى كنند و مراعات عهد و پيمان جنگى نمى نمايند و شما را مى خواهند با سخنانشان و دهانهاشان راضى كنند ولى دلهاشان آن را نمى خواهد و بيشترشان فاسقند كه آيات خدا را با بهائى اندك مى فروشند و ديگران را از راه خدا بازميدارند و چه زشت است كارى كه مى كنند.

فيه: پرخور. استفاه الرجل: وقتى است كه كسى زياد بخورد. رجل افوه: مرد دهان گشاد. فاه الرجل يفوه فوها: وقتى است كه كسى به سخن آيد و گفتن آغاز كند، در حديثى آمده است: (ان النبى صلّى اللّه عليه و آله خرج فلما تفوه البقيع

(فيا) [فيا]

الفى ء و الفيئة: بازگشت به حالتى پسنديده، در آيات:

حَتَّى تَفِي ءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ (9/ حجرات).

فَإِنْ فاءَتْ (9/ حجرات).

فَإِنْ فاؤُ (226/ بقره).

و از اين واژه عبارت- فاء الظل- در معنى بازگشت سايه است.

الفى ء- جز براى بازگشتن سايه گفته نميشود. در آيه:

يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ (47/ نحل).

و نيز گفته اند- الفى ء- غنيمتى است كه براى رسيدن به آن مشقتى در كار نباشد، در آيات:

ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ (6/ حشر).

مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ (50/ احزاب).

بعضى گفته اند: اطلاق غنيمت به واژه فى ء- در معنى سايه از اين جهت است كه آگاهى و تنبيهى است بر اينكه شريف ترين اغراض دنيايى در حكم سايه اى است كه برطرف و زايل ميشود و درمى گذرد.

شاعر گويد:

ارى المال افياء الظّلال عشيّة


قال السلام عليكم» يعنى وقتى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به مدخل و آستانه بقيع رسيد بر آنها سلام كرد.

افواه المكان: مدخل هر مكان و هر جاى و اوايل آنجا.

ابو زيد انصارى مى گويد: فاها لقيك: يأس و نااميدى بر تو باد.

(تهذيب اللغه 6/ 452).

[مال را همانند از بين رفتن سايه ها كه در شب زايل ميشود مى بينم].

چنانكه شاعرى ديگر گفت:

انّما الدّنيا كظل زائل [دنيا همچون سايه اى گذرنده است].

(فئه:) گروهى هم پشت و ياور يكديگر كه براى يارى، به يكديگر رجوع مى كنند، در آيات:

إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً (45/ انفال).

كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً (248/ بقره):

فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا (13/ آل عمران).

فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ (88/ نساء).

مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ (81/ قصص).

فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ (48/ انفال) (1).

پايان كتاب الفاء دوشنبه- ساعت 20- 25/ 5/ 1361


تمام آيات فوق در باره جنگ و برخورد گروههاى جنگى مؤمنين و غير مؤمنين است ميگويد:

اى مؤمنينى كه از طاغوتها و بت ها گسسته و به اللَّه پيوسته ايد هر گاه با فوجى از دشمن مقابل شديد پايدارى كنيد و خدا را پيوسته ياد آوريد بسا كه پيروز شويد، همگى با روح وحدت پيرو فرمان خداى و رسول باشيد و هرگز راه اختلاف و نزاع نپوئيد كه در اثر تفرقه و جدائى ترسناك و ضعيف شده و قدرتتان از بين خواهد رفت بلكه بايستى كاملا پايدار و بردبار باشيد كه خداوند همراه بردباران و صابران است و شما مانند دو چهرگان نباشيد كه آنها يا براى هوى و هوس و غرور و يا براى ريا و تظاهر بعنوان جنگ خارج شدند و مردم را از راه خدا منع ميكنند، وقتى كه


شيطان كردار زشت آنها را در نظرشان زيبا نمود و گفت امروز شما پيروزيد تا آنگاه كه دو سپاه اسلام و كفر رو برو شدند شيطان گريزان و ياران او هم رو گردان شدند و گفتند ما در دشمن نيروئى مى بينم كه شما نمى بينيد.

شما بدانيد، هر كسى بر خداى توكل كند خدا غالب و مقتدر و بر هر چه خواهد تواناست- فان اللَّه عزيز حكيم.

و ما امروز آثار عملى اين منشور الهى را در روح و جان رزمندگان عزيزمان در جبهه ها با شكست دشمنان اسلام بخوبى دريافتيم كه براستى- صدق اللَّه العلى العظيم- آنچه خداى مقتدر وعده داد بصحت پيوست.

)

كتاب القاف

( (قبح) [قبح]

القبيح: آنچه را از صورتها و اجسام كه چشم آدمى آنرا زشت مى شمارد و ديدن آنرا نمى پذيرد و از آن روى ميگرداند و يا كارها و حالاتى كه نفس و جان آدمى آنها را زشت مى شمارد.

فعل آن- قبح قباحة- است و اسمش- قبيح (1).

در آيه گفت: مِنَ الْمَقْبُوحِينَ (42/ قصص) يعنى از كسانى كه با حالتى زشت مشخص شده اند.

اشاره اى است به آنچه را كه خداى تعالى كفار را از جهت پليدى و نجاست و صفاتى غير از اينها با آن وصف كرده است و آنچه را كه در روز قيامت از سياهى چهره و برافروختگى چشم ها و كشاندنشان با غل و زنجيرها و امثال آن توصيف كرده است.

گفته ميشود- قبّحه اللَّه عن الخير: خدا از خير دورش كند.


در حديثى آمده است: (لا تقبحوا الوجه) يعنى نگوئيد آن صورت و چهره زشت است زيرا خداوند همه چيز را در آفرينشى نيكو آفريده، چنانكه گفت:

رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى- 50/ طه). مقايح: خوى- و اخلاق زشت. ممادح: خوى و اخلاق نيكو، (تهذيب اللغه 4/ 72).

و كفار خود خويشتن را با اعمال زشت و قبيح به قباحت چهره و كار زشت ميرسانند.

و نيز به استخوان بازو كه به مرفق ميرسد- قبيح- گفته ميشود.

(قبر) [قبر]

قبر: جايگاه مرده و مصدر- قبرته- است يعنى در قبرش نهادم.

اقبرته: جاى قبرى برايش معين كردم كه در آن دفن شود، مثل عبارت:

اسقيته: چيزى كه براى نوشيدن لازم است برايش فراهم كردم، در آيه:

ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ: (21/ عبس) كه گفته شده، يعنى: او را الهام كرد كه چگونه دفن شود.

(مَقْبرة) و مقبرة: آرامگاه و گورستان، جمعش- مقابر- است.

در آيه: حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ (2/ تكاثر) كه كنايه از «مرگ» است.

و نيز گفت: إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ (9/ عاديات) اشاره اى است به حالت بعث و برانگيخته شدن در آستانه قيامت.

و نيز گفته شده: اشاره اى است به زمان آشكار شدن پنهانى ها و نهفته هاى آدمى، زيرا احوال انسان تا زمانى كه در دنياست پوشيده است گويى كه حالاتش در او مدفون شده است پس- قبور- در اينجا بصورت استعاره است.

و نيز گفته شده: معناى آيه اخير، يعنى زمانى كه جهالت و نادانى با مرگ از بين ميرود، گويى كه كافر و جاهل مادام كه در دنيا است پنهان و دفن شده است و همينكه بميرد آشكار و ظاهر ميشود و از قبر وجودى و اعتقاديش خارج ميشود يعنى از جهالتش بيرون مى آيد و اين معنى بر حسب روايتى است كه:

«الانسان نائم فاذا مات انتبه» (1).


روايتى كه راغب عليه الرحمه بصورت فوق آورده در مآخذ ديگر «الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا» يعنى مردم خوابند همينكه مردند بيدار ميشوند. و در

و بر اين معنى آيه: وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ (22/ فاطر) اشاره كرده است يعنى كسانى كه در حكم مردگانند [اى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تو كسى را كه در قبر است نمى توانى به كوشش چيزى برسانى زيرا آنها در حكم مردگانند.].

(قبس) [قبس]

القبس: آتشى كه بدست مى آيد و در دسترس هست [قسمتى از خرمن آتش، كه بوسيله چوبى برداشته ميشود.]

در آيه: أَوْ آتِيكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ (7/ نمل).

القبس و الاقتباس: طلب آتش است، سپس بصورت استعاره براى خواستن و طلب علم و هدايت نيز بكار رفته، گفت: انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ (13/ حديد) (1) اقبسته نارا او علما: آتشى يا علمى به او بخشيدم. (2)


نهج البلاغه على عليه السّلام در تفسير زوال دنيا و بقاى آخرت مى فرمايد: «فاتقوا اللَّه عباد اللَّه و بادروا آجالكم باعمالكم .... و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا»، يعنى اى بندگان خدا پارسايى پيشه كنيد و با كارهاى شايسته تان بر عمرتان پيشى گيريد و از مردمانى باشيد كه صيحه مرگ به آنها زده شده و بيدار شده اند.

(خطبه 64 ص 95- دكتر صبحى صالح).

تقاضاى مجرمين در قيامت است كه آرزو مى كنند با نگاهى از سوى مؤمنين به آنها نور و نعمتى برسد.

ازهرى براى اقتباس دانش كه يارى رساننده عقل است مى گويد:

«لا تقتبس العلم الّا المرء اعان باللّب على قبسه» يعنى علم را اقتباس نميكند مگر مردى كه با اقتباس علم، عقل و خرد خويش را يارى كرده است.

ابن اعرابى مى گويد: القبابوس: مردى زيبا روى و نيكومنظر. ابو قابوس- هم كنيه نعمان بن منذر است و ابو قبيس كوهى است معروف در مكه.

(تهذيب اللغه 8/ 419).

القبيس: نرينه اى كه به سرعت لقاح مى كند تشبيهى است به فروزش آتش و سرعت آن.

(قبص) [قبص]

گرفتن چيزى با سر انگشتان و دريافت آن (1)، مى گويند:

له القبص و القبيصة: كه به چيز كم نيز تعبير شده است.

آيه: فَقَبَضْتُ قَبْضَةً (96/ طه) بصورت (فقبصت قبصة) نيز خوانده شد، يعنى مشتى برداشتم.

القبوص: اسبى كه در دويدنش زمين را مسّ نمى كند و دست بر زمين نمى كشد مگر باسم خود و اين معنى استعاره است مثل استعاره- قبص- در دويدن.

(قبض) [قبض]

القبض: گرفتن چيزى با كف و انگشتان، مثل گرفتن شمشير و غير آن (با تمام دست).

در آيه: فَقَبَضْتُ قَبْضَةً (96/ طه).

پس- قبض اليد على الشى ء: همان جمع كردن و بستن دست است بعد از


شيخ طريحى مى گويد: با دست آتش آوردن يعنى شعله اى كه بر سر چوبى است، (مجمع البحرين 4/ 94).

ابو عبيد از ابو عمرو نقل مى كند كه- قبص: سبكى و سر خوشى و قبص:

اجتماع انبوه مورچگان يا ريگ و شن. ابن سكيت مى گويد. القبص و القبص:

درد كبد از زياد خوردن خرما و آب كه ابن فارس معنى اخير را معنى جنبى واژه ميداند، (مقاييس 5/ 59 و تهذيب اللغه 8/ 485).

گرفتن آن چيز.

قبضها عن الشى ء: بستن دست قبل از گرفتن چيزى است، كه همان امساك و خوددارى از گرفتن آن است.

و نيز- قبض- در مورد خوددارى دست از بخشش هم بكار ميرود، در آيه گفت:

يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ (67/ توبه) يعنى از انفاق و بخشش امتناع ميورزند و خوددارى مى كنند (1) واژه- قبض- براى حاصل كردن و بدست آوردن چيزى بطور استعاره بكار ميرود و هر چند كه در حصول آن چيز دست بكار نرود و كف دستها بكار نيايند، مثل اينكه مى گويد:


قسمتى از آيات مربوط به زنان و مردان منافق است مى گويد، اينان يكديگر را به زشتى امر مى كنند و از خوبيها يكديگر را باز ميدارند دستان خويش از بخشش و انفاق مى بندند و خوددارى مى كنند، خداى را فراموش كرده اند و خدا هم ايشان را، براستى كه اينان همان فاسقينند و خداوند آنها را با كفار به آتش دوزخ وعده داده است در آنجا هميشگى اند و براى آنها كافى است وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ- 68/ توبه) قبل از ايشان همانند آنها بلكه قويتر از آنها در تاريخ بوده اند كه از نظر اموال و اولاد بيشتر و بهره مندى آنها از دنيا نيز بصورت خلاف افزون تر، چنانكه اينان كه در مسائل شرعى خوض و غور ميكنند، كارهاشان در دنيا و آخرت از بين رفته است و همينها خاسرين هستند (آيات 67- 69/ توبه)، در مورد سخاوت و بخشش مولوى مى گويد:

اين سخا شاخى است از سرو بهشت واى او كركف چنين شاخى به هشت

ترك شهوت ها و لذت ها سخاست هر كه در شهوت فرو شد برنخاست

محسنان مردند و احسانها بماند اى خنك آنرا كه اين مركب براند

قبضت الدّار من فلان: خانه را از فلانى گرفتم، يعنى تصرفش كردم و مالكش شدم.

خداى تعالى گفت: وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ (67/ زمر) يعنى زمين در قيامت در حوزه اقتدار اوست و براى احدى مالكيتى در آن نيست.

و آيه: ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً (46/ فرقان) كه اشاره به زوال تدريجى سايه خورشيد است.

واژه- قبض- براى دويدن نيز استعاره ميشود به تصور اينكه كسى كه ميدود فاصله هائى از زمين را با گامهايش مى گيرد.

در آيه گفت: (يَقْبِضُ) وَ يَبْصُطُ (245/ بقره) يعنى:

1- گاهى سلب مى كند و مى گيرد و زمانى مى بخشد.

2- يا اينكه گاهى جمع مى كند، و زمانى ميگستراند.

4- يا ميميراند و يا زنده مى كند، مثل:

قبضه اللَّه: خداى مرگش داد، و از واژه قبض گاهى به مرگ كنايه ميشود، و بر اين اساس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «ما من آدمى الّا و قلبه بين اصبعين من اصابع الرّحمن».

يعنى خداوند بر دگرگون كردن شريف ترين جزء از آدمى توانا و قادر است چه رسد به ساير اعضاء (1).

راعى قبضة: شتربانى كه شترانش را جمع مى كند.


هيچ آدمى و انسانى نيست مگر اينكه دل و قلب و جانش در ميان دو انگشتان خداى رحمن است يعنى در ميان امر و نهى خدا كه واژه اصبع و يد و عين در باره خداى بصورت استعاره بكار ميرود يعنى قدرت و اراده او زيرا كه خداوند- مقلّب القلوب و الابصار و محوّل الحول و الاحوال- است.

انقباض: جمع شدن اطراف هر چيزى است كه در عدم گستردگى بكار ميرود (1).

(قَبْل) [قَبْل]

اين واژه در تقدم و پيشداشتى كه متصل يا منفصل از حال باشد بكار ميرود نقطه مقابلش- بعد- است و گفته شده (قبل) و (بعد) در پيشداشت و تقدم چيزى كه به حال متصل باشد بكار ميرود كه در آن صورت نقطه مقابلش- دبر و دبر-


انقبض القوم- وقتى است كه گروهى با سرعت حركت كنند. قابض:

راننده سريع، از اين جهت آنرا- سائق يعنى راننده، گفته اند كه ستورانش را جمع مى كند و مى راند. ابو عمرو مى گويد: قبض يعنى سرعت گرفتن و سرعت داشتن، (تهذيب اللغه 8/ 350).

در حديث آمده است كه: «الانقباض عن الناس مكسبة للعداوة» يعنى كسى كه نخست با مردم آميزش كند و سپس خوددارى نمايد و دورى از معاشرت آنها بدون علت و سبب باشد تحقيقا دشمنى آنها را كسب كرده است.

(مجمع البحرين 4/ 225) پيامبر فرمود: «فاطمة بضعة منّى يقبضنى ما قبضها» اى اكره ما تكرهه- يعنى فاطمة عليها السّلام پاره اى و جزئى از تن من است آنچه او را ناخشنود نمايد مرا ناخشنود ساخته است و از آنچه كه او را دلشاد و آسوده خاطر دارد مرا دلشاد داشته است (النهايه 5/ 6 ابن اثير- لسان العرب 7/ 213 ابن منظور) در مآخذ ديگر اين حديث چنين است، «فاطمه بضعة منى فمن اغضبها اغضبنى»- (صحيح بخارى در باب فضايل صحابه 12/ 16/ 29 نكاح 9 و 93 و 94- صحيح ترمذى 6- ابن ماجه 56 در باب نكاح (المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النبوى عن الكتب السنه ج 1 ص 188 و ابو داود ص 12).

است، اين اصل معنى واژه است هر چند كه معانى بيشترى در هر كدام از آنها بكار ميرود پس (قبل) در وجوهى مختلف استعمال دارد.

اول- در مكان بر حسب اضافه شدن به كلمه اى ديگر، پس كسى كه از اصفهان خارج ميشود و به سوى مكّه ميرود مى گويد: بغداد قبل از كوفه است و كسى كه از مكه خارج ميشود و به سوى اصفهان مى آيد كوفه براى او قبل از بغداد است.

دوم- در مورد زمان مثل اينكه مى گويند زمان عبد الملك قبل از منصور دوانيقى است در آيه: فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ (91/ بقره) (به يهوديان بگو چرا پيامبران گذشته را مى كشتيد).

سوم- در منزلت و موقعيت، مثلا، موقعيت حكومتى عبد الملك قبل از حجاج است.

چهارم: در ترتيب و آموختن فن و صنعت يا علم، مثل: آموختن شكل حروف قبل از خط نوشتن و نگارش، در آيات: ما آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ (6/ انبياء) قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها (130 طه).

قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ (39/ نمل).

أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ (16/ حديد).

كه در تمام آيات اخير واژه (قبل) اشاره به تقدم زمانى است:

قبل و دبر- به طور كنايه به دو عورت پيش و پس گفته ميشود [سوأتين].

(اقبال:) توجه نمودن و پيش آمدن است مثل استقبال، در آيات:

فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ (50/ صافات).

وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ (71/ يوسف).

فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ (39/ ذاريات).

قابل: كسى است كه دلو را از چاه پيش مى آورد و آنرا مى گيرد.

قابلة: زنى است كه نوزاد را هنگام زائيدن مادر پيش مى آورد.

قبلت عذره و توبته و غيره: عذر و توبه اش را پذيرفتم.

(تَقَبَلْتُه:) به عهده گرفتم، در آيات:

وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ (123/ بقره).

وَ قابِلِ التَّوْبِ (3/ غافر).

هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ (25/ شورى).

إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ (27/ مائدة).

(تقبل:) قبول كردن چيزى است بر وجه ثواب مثل قبول هديه و مانند آن.

در آيه: أُولئِكَ الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا (16/ احقاف) (1).

و آيه: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (27/ مائدة) هشدارى است بر اينكه هر عبادتى مقبول نيست بلكه در صورتى مقبول ميشود كه بر وجه مخصوصى باشد [از دلى و خاطرى و انديشه اى بر اساس پرهيزكارى باشد.]

در آيه: فَتَقَبَّلْ مِنِّي (35/ آل عمران) به اعتبار معنى كفالت است.

قبالة: ضمانت و كفالت، زيرا تكفل كردن، استوارترين و موكدترين


اين آيه بعد از نشانه هاى بهشتيان در دنياست كه مى گويد: كسانى كه نام خدا مى برند و در راه او استقامت مى ورزند بيم و حزنى بر آنها نيست و جزاى كردارشان خلود در بهشت است، انسان را به پدر و مادرش سفارش كرديم و چنين انسانهايى همواره سپاسگزار نعمت خداوندند و دعا مى كنند كه بكار شايسته اى كه خشنودى تو در او است موفق گرديم و در خاندانم شايستگى قرار ده كه من بازگشت كننده به سوى تو هستم، و از مسلمين اينچنين كسانند كه خداوند كارهاى نيكشان را مى پذيرد و از زشتى شان در مى گذرد و در گروه بهشتيانند و وعده صدق خداوند به آنها مى رسد.

پذيرش است.

پيمان نوشته شده هم- قبالة- ناميده شده، در مورد آيه اى كه گفت:

فَتَقَبَّلَها (37/ آل عمران) معنايش- قبلها- است يعنى آنرا پذيرفت، و يا متكفل آن شد.

خداى تعالى مى گويد: مرا در حقيقت به كفالتى بزرگتر متكفّل نمودى.

گفته شده آيه: فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ (37 آل عمران) در اين آيه بجاى بقبول- بتقبّل- نگفت بخاطر جمع نمودن ميان دو امر زير:

1- تقبل: درجه اى و مرتبه اى كامل در مفهوم قبول.

2- قبول و پذيرشى كه اقتضاى خشنودى و پاداش دادن دارد.

گفته شده- قبول- در آيه اخير از عبارتى است كه مى گويند:

فلان عليه قبول: در وقتى كه هر كسى او را ببيند دوستش دارد.

و آيه: كُلَّ شَيْ‌ءٍ (قُبُلًا) (111/ انعام) گفته شده- قبل- جمع- قابل- است يعنى در برابر حواسشان قرار دهد، مجاهد هم گفته به معنى گروه گروه است.

قبلا- در آيه اخير يعنى گروه گروه، كه در اين صورت جمع (قبيل) است و همچنين آيه:

أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا (55/ كهف) كسى كه آنرا- قبلا- با فتحه حروف (ق) و (ب) خوانده است معينش اينستكه عذاب بطور عينى و آشكار به آنها ميرسد.

(قبيل-) جمع قبيله است يعنى جماعت و گروه گرد آمده اى كه بعضى بر بعض ديگر روى مى آورند و پذيراى هم هستند، در آيات.

وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ (13/ حجرات).

وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا (92 اسراء).

در معنى جماعت و گروه، و گفته شده- قبيلا- در آيه اخير يعنى- كفيلا- و اين معنى از عبارتى است كه مى گويند:

قبلت فلانا و تقبّلت به: او را كفالت و ضمانت كردم.

مقابلة: معاينه و ديدن.

فلان لا يعرف قبيلا من دبير: آنچه را كه زن ريسنده در موقع از بافتن رشته ها پس و پيش مى آورد پس:

مقابلة و (تقابل:) رو برو شدن بعضى با بعض ديگر يا جسما و يا با عنايت و محبت و احترام و بزرگداشت، چنانكه گفت:

مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ (6// واقعة).

إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (47/ حجر).

ولى قبل فلان كذا: چيزى از من نزد او هست در حضورش است.

وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ (17/ هود) (1).

فَما لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ (36/ معارج) (2).

واژه- (قِبَل-) بطور استعاره براى قوت و قدرت بر مقابله يا پاداش دادن بكار ميرود، مى گويند:

لا قبل لى بكذا: نمى توانم و در قدرتم نيست كه با او مقابله كنم، در آيه:

فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها: (37/ نمل) يعنى سپاهيانى بر ايشان مى آوريم كه توانائى دفاع و مقابله كردن با آنرا ندارند.

(قِبْلة:) در اصل اسمى است براى حالتى كه به آن حالت روى مى آورند مثل- جلسة و قعده [حالت نشستن] و در سخن معمولى و متعارف- قبلة- بصورت اسم


فرعون و هر كه در حضورش بودند آمدند.

كفار در حضورت فروتن و خاموش نيستند و تواضع ندارند.

براى مكانى است كه در موقع نماز به آن توجه ميشود و روى مى آورند، مثل آيه:

فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها (44/ بقره) (1).

قبول: باد صبحگاهى است، علت نامگزاريش براى اين است كه به سوى قبله مى وزد.

قبيلة الرأس: محل پيوند استخوان سر.

شاة مقابلة: گوسفندى كه از ناحيه گوش، گوشش چاك خورده و بريده شده است.

قبال النّعل: بند كفش، [قبال البعير: افسار و دهانه شتر.]

قابلتها: براى آن بندى قرار دادم.

القبل: عاج فيل.

قبلة: مهره اى كه ساحران مى پندارند انسانى را به سوى ديگرى متمايل مى كند.

و از اين تعبير- معنى بوسيدن است، جمعش- قبل- فعل آن- قبّلته، تقبيلا- است يعنى بوسيدمش (2)


ترا به سوى قبله اى كه از آن خشنود خواهى بود برمى گردانيم و عهده دار آن مى كنيم.

ابو زيد انصارى مصدر رو برو شدن يا مواجهه را يا شش واژه ذكر مى كند مى گويد:

لقيت فلانا (قبلا، مقابلة، قبلا، قبلا، قبلّيا، قبيلا) كه همه در يك معنى است و آن چهره به چهره رو برو شدن است، (النوادر فى اللغه 569).

رجل مقابل و مدابر: وقتى است كه كسى از جهت پدر و مادر بزرگوار و اصيل باشد، (تهذيب اللغه 9/ 168).

اما- قبالة- با فتحه (ق) سند مكتوبى است كه انسان ملتزم به عمل يا دين

(قتر) [قتر]

القتر: كم كردن هزينه و نفقه است [تنگ نظرى در معيشت و خرج زندگى] نقطه مقابل اسراف است كه هر دو صفت يعنى (قتر) و (اسراف) ناپسند و مذموم است.

در آيه: وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً (67/ فرقان) (1).

رجل قتور و مقتر: مرديكه در خرج كردن سخت گير است.

در آيه: وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً (100/ اسراء) تنبيه و آگاهى به چيزى است كه در انسان از بخل سرشته شده است مثل آيه: وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ (128/ نساء) (2).

قترت الشّى ء و اقترته و قتّرته: آن را كم نمودم:


و قرض تعهدش در محتواى آن قبالة است پس نوشته اى كه در آن چنان التزامى در باره عمل يا وام و غير از آن نوشته ميشود- قباله- با فتحه (ق) است.

(المصباح المنير 2/ 166)

اين آيه يكى از نشانه هاى (عباد الرحمن) است كه درجه اى برتر از بنى آدم دارند و يكى از صفاتشان ايجاد جامعه اى معتدل بر پايه ارزش استوارى است كه از افراط و تفريط بدورند و چنان جامعه اى با چنان بندگانى پيشواى پرهيزكاران هستند كه مى گويند:

(وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً)- 74/ فرقان) و پاداششان در پايدارى و استقامت دريافت درود و سلام از خداست كه در بهشت جاودانه استقرار دارند.

(اولئك عليهم صلوات من ربّهم و رحمة)

قسمتى از آيه اى است در باره اختلاف دو همسر و آگاه نمودن آنها بر امرى

(مُقْتِر:) فقير، در آيه: وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ (236/ بقره) (1).

اصل اين معنى از- قتار و قتر- يعنى دودى است كه از گوشت سرخ شده و يا سوختن چوب و مانند آنها برمى خيزد، گويى كه- مقتر و مقتّر- از هر چيز دود آنرا دريافت مى كند كه كنايه از بى بهره بودن است.

و آيه: تَرْهَقُها (قَتَرَةٌ) (31/ عبس) مثل غَبَرَةٌ (40/ عبس) يعنى چهره اش را دود و گرد و غبار فرا مى گيرد و مى پوشاند، گرد و غبار هم شبيه دود است.

(قُتْرَه:) پناهگاه و كمينگاه [كه بيشتر در زمين حفر ميشود] شكارچى بوى بدن خود را كه از تن اوست در آنجا مخفى مى دارد تا شكار بر ضد او عمل نكند و مى كوشد او را از ديد شكار پنهان دارد.


طبيعى و نهادى بشر كه با توجه به آن اصل خود را با اراده اى و فرمانى كه از حق مى پذيرند به يكديگر سخت نگيرند، مى گويد: هر گاه زنى از روى گردانى يا دور شدن شوهرش از خويش بيم دارد باكى نيست بر آنها كه در ميان خود صلح كنند زيرا صلح خير است چون در طبيعت آدمى تنگ نظرى و خست هست لذا مى گويد:

إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً- 128 نساء) هر گاه با علم به آن حالت نيكوئى و پرهيزكارى پيشه كنيد خداوند به آنچه مى كنيد كاملا آگاه است و چون هرگز نمى توانيد بين دو همسر و يا همسرانى بيشتر عدالت كنيد هر چند كه بخواهيد و حريص به آن هم باشيد پس جور و ستم بر آنها مكنيد كه آنها را بلا تكليف بگذاريد اگر صلح و پرهيزكارى كنيد خداوند آمرزنده و رحيم است و اگر از هم جدا شوند خداى همه آنها را از گشايش و رحمت خويش بى نياز مى كند و خداوند وسعت دهنده و حكيم است.

هر گاه زنى را قبل از نزديكى و تعيين مهريه طلاق داديد گناهى بر شما نيست ولى از بهره اى نيكو كه شايسته و شأن نيكوكاران است، توانگر بقدر توان خويش و فقير هم به اندازه قدرت خويش آن زن را بهره مند سازند.

رجل قاتر: مردى ضعيف و لاغر اندام گويى كه از لاغرى و ضعف چون دودى است كه از نظر سبك وزنى به هوا ميرود و همچون عبارت- هوهباء:- است يعنى او از سبكى در هوا پراكنده است.

ابن قترة: مارى كوچك و لاغر اندام.

قتير: نوك ميخهاى زره.

(قتل) [قتل]

اصل قتل زايل كردن روح از جسد است مثل مرگ و موت، ولى بكار بردن واژه- قتل- به اعتبار كارى است كه قاتل انجام ميدهد و اگر به اعتبار فوت شدن حيات و زندگى باشد موت بكار ميرود.

أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ (144/ آل عمران) (1).

فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ (17/ انفال).


قسمتى از آيه اى است در باره وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه معناى درست و صحيح عملى انقلاب از آن فهميده ميشود زيرا در اثر بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جامعه مسلمين:

1- از جهل به علم.

2- از كفر و شرك به ايمان و توحيد.

3- از ظلم و ستم به قسط و عدل.

4- از فساد به صلاح و شايستگى.

5- و از نادرستى و ناتندرستى به سلامتى و تندرستى فردى و اجتماعى رسيده بودند و خداوند مى فرمايد آيا اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وفات كرد شما از اين اصول متعالى مى توانيد بازگرديد كه هر كس چنان كند زيانى به خداى نميرساند جز بازگشت به جاهليت و سقوط در همان حالات منحط گذشته اما نيكوكاران و شكرگزاران پاداششان را خداى ميدهد.

قُتِلَ الْإِنْسانُ (17/ عبس).

گفته شده واژه قتل در آيه: قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ (10 ذاريات) بصورت فعل مجهول درخواستى است از خدا عليه آنها و قتل از سوى خداى تعالى ايجاد آنست [نه انجام آن]:

و در آيه: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ (54/ بقرة) گفته اند معنايش اينستكه بايستى بعضى از شما بعض ديگر را به قتل برساند.

و نيز گفته شده مقصود از قتل نفس كه در آيه اخير آمده، ميراندن شهوات است و از اين معنى به صورت مبالغه عبارت:

قتلت الخمر بالماء- استعاره شده است در وقتى كه خمر را با آب زياد درآميزى و مخلوط كرده باشى تا از خمر بودن خارج شود.

قتلت فلانا و قتّلته: وقتى استكه او را خوار كنى، شاعر گفت:

كانّ عينىّ فى غربى مقتّلة (1).

(قتلت كذا علماً:) از نظر علمى آنرا دانستم. (قتلت الشى ء قتلا: عرفته- آنرا شناختم و دانستم- مصاح المنير).

در آيه: وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً (157/ نساء) يعنى مصلوب شدن حضرت مسيح را بطور قطع و يقين ندانستند.

(مقاتلة:) محاربه و جدال به قصد كشتن و قتل، در آيات:

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ (193/ بقرة).


شعر از زهير بن ابى سلمى است تمام بيت چنين است:

كانّ عينىّ فى غربى مقتّلة من النواضح تسقى جنّة سحقا

گويى كه چشمانم دو دلوى است كه به وسيله شتر آبكش پر ميشود و درختان بلند را سيراب مى كند، ديدگان من هم از خوارى با ريزش اشك چنان است.

وَ لَئِنْ قُوتِلُوا (123/ حشر).

قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ (123/ توبه).

وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ (84/ نساء) (1).

گفته شده- قتل- يعنى دشمن و هماورد و هم نبرد، و اصلش مقاتل است.

در آيه: قاتَلَهُمُ اللَّهُ (30/ توبه) گفته اند معنى آن- لعنهم اللّه- است و يا- قتلهم، و صحيح آن اينستكه از باب مفاعلة است و به اين معنى است كه آنها يعنى (منافقين) طورى هستند كه محاربه و جدال با خداى را مكلّف شده اند زيرا كسى كه با خدا مقاتله مى كند مقتول يا ملعون است و كسى كه با حق مى ستيزد در واقع مغلوب است زيرا همواره سپاهيان خداوند غالب و پيروزند:

چنانكه فرمود: إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ

(173/ صافات) (2).

در آيه: وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ (151/ انعام).

گفته شده اين آيه نهى از زنده بگور كردن دختران. (موئودات) است.

بعضى از علماء گفته اند بلكه نهى از تضييع و از بين بردن بذر يعنى نطفه با عزلت گزينى و باز داشتن از وسيله ازدواج است. و يا قرار دادن بذر نسل در غير موضع آن.

و نيز گفته شده آيه اخير نهى از كار كردن اولاد (در حال كودكى و صغر سن) او است، در صورتى كه او را از علم بازدارد و يا او را از خواستن و پيگيرى چيزى كه حيات ابدى در آن هست مانع شود زيرا جاهلان و غافلان يا بى خبران


كسى كه در راه خداى پيكار مى كند و كشته ميشود يا پيروز، او را پاداشى بزرگ خواهيم داد، و قبل از اين آيه صفت ديگر چنان كسان را اينطور شرح ميدهد، مى گويد كسانى هستند كه زندگى دنيا را بخاطر آخرت از دست ميدهد.

براستى كه سربازان خداى همواره غالب و پيروزند، و خداستيزان مغلوب و زبون.

از آخرت در حكم مردگانند مگر نمى بينى كه چنان كسان را خداوند با آيه:

أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ (21/ نحل) وصف كرده است و بر اين اساس گفت: وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ (29/ نساء) آيا نمى بينى كه در اين باره گفت: هر كه به باطل تجارت كند خود را بآتش افكنده وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ (30/ نساء) (1) (يعنى ستم كند).

در آيه: لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ (95/ مائدة).

در اين آيه لفظ قتل را غير از ذبح و كشتن شرعى حيوان ياد كرده است زيرا قتل اعم از آن الفاظ است تا هشدارى و آگاهى بر اين باشد كه فوت روح يا كشتن بهر صورت كه باشد (در مسجد الحرام و در حالت احرام) ممنوع است.

مى گويند: اقتلت فلانا: او را در معرض كشتن قرار دادم.

اقتتله العشق و الجن: عشق و پرى يا جن او را به هلاكت رساند كه فقط در اين دو مورد بكار ميرود و در غير آنها گفته نمى شود.

(اقْتِتال)- مثل- مقاتله است، در آيه: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا (9/ حجرات) (2).


دو عبارت اخير از دو آيه پيوسته است كه اشاره به دشمنى و ستم اقتصادى دارد كه هر گاه يك جامعه وضع اقتصاديشان و در حقيقت خوراكشان بر باطل باشد خود را كشته اند و هر كس از روى دشمنى و ستم چنان كند در حقيقت خود را به آتش رسانده است و مردگانى بصورت زندگانند.

ابن اثير در حديثى كه از زبان مالك بن نويره ست و بدست خالد بن وليد مظلومانه كشته شد و خشم صحابه را برانگيخت مينويسد:

و فى حديث خالد «ان مالك بن نويره قال لامراته يوم قتله خالد: اقتلتنى» اى عرضتنى للقتل بوجوب الدفاع عنك و المحاماه عليك، و كانت جميلة و تزوجها خالد بعد.» يعنى مالك كه مسلمانى و سرپرست قبيله اى مسلمان بود به همسر خويش

(قحم) [قحم]

اقتحام: افتادن و واقع شدن در ميان ورطه اى هولناك.


در روزى كه بدست خالد بن وليد مظلومانه كشته شد گفت وجود تو مرا به كشته شدن برخورد داد زيرا دفاع از تو واجب و حمايت تو بر عهده من است.!

همسرش زيبا بود و خالد پس از كشتن شوهرش او را بهمسرى خويش گرفت.

از اين حديث بخوبى انگيزه قتل مالك بدست خالد كاملا روشن ميشود.

و ابن عبد ربه در كتاب با ارزش- عقد الفريد- چند مورد به اين امر اشاره كرده و نارضايتى ها را هم از اين قتل و كشتار بيان كرده.

در مرثيه اى كه برادرش متمم بن نويره سروده ميگويد.

لعمرى و ما دهرى بتابين هالك و لا جزع ممّا المّ فاوجعا

فان تكن الايّام فرّقن بيننا فقد بان محمودا أخى حين ودّعا

فلمّا تفرقنا كانّى و مالكا لطول اجتماع لم تبت ليلة معا

سقى اللّه ارضا حلها قبر مالك ذهاب الفؤادى المد جنّات فامرعا

اين مرثيه بيست بيت است كه بگفته صاحب عقد الفريد از نظر محتوى امّ المراثى- است ميگويد- سوگند به جان خودم اين شعر براى مرده و ميتى كه برايش بى تابى كنم نيست بلكه در مدح اوست.

اگر روزگاران ميان من و او جدائى افكند، او بحقيقت زمانى كه ما را وداع كرد محمود و شايسته و پسنديده بود.

همين كه من و مالك جدا شديم شب بر من آنقدر طولانى شد كه گوئى روزى در پى ندارد خداوند زمينى و آرامگاهى كه مالك را در بر گرفته است با باران هاى رحمت و پى درپى سيراب كند، (النهايه 4/ 15 ابن اثير- عقد الفريد 1/ 120 و 2/ 114 و 3/ 263 ابن عبد ربه اندلسى).

گفت: فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (11/ بلد).

هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ (59/ ص).

قحم الفرس فارسه: آن اسب سواركار دلير خود را به چيزى كه از آن مى ترسيد به روى درانداخت.

قحم فلان نفسه فى كذا: خود را بدون انديشه و فكر در آن سختى انداخت.

مقاحيم: زنهايى كه در كارى سخت واقع مى شوند.

شاعر گفت:

مقاحيم فى الامر الّذى يتجنّب كه- يتهيّب- نيز روايات شده، يعنى گرفتارانى هستند در كارى كه از آن اجتناب مى شد.

(قدد) [قدد]

القد: بريدن چيزى از درازا و طول.

در آيات: إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ (26/ يوسف).

وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ (27/ يوسف). دريده شدن پيراهن از جلو و عقب.

قدّ: بريده شده و مقدود و از اين معنى به بلندا و قامت انسان نيز- قدّ- گفته شده همانطور كه به بريدن آن و تقطيع آن (قدّ) مى گويى.

قدّدت اللّحم: گوشت را بريدم.

قديد: گوشت بريده شده.

(قِدَدْ:) راهها، در آيه: گفت طَرائِقَ قِدَداً (11/ جن) مفردش- قدّة- است و نيز.

قدّة: گروهى از مردم، بنابر اين- قدّة- مثل قطعه است.

اقتدّ الامر: تدبير و چاره آن نمود، مثل اينكه ميگوئى:

فصله و صرمه: كار را فيصله داد و بريد و قطع كرد.

(قد-) حرفى است مخصوص به فعل، علماى نحو مى گويند: قد- بر سر فعل براى وقوع آن فعل است و حقيقت آن اينستكه وقتى- قد- بر سر فعل ماضى بيايد بر سر هر فعل تجديد كننده فعل يعنى مضارع نيز داخل ميشود.

مثل آيات: قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا (90/ يوسف).

قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ (13/ آل عمران).

قَدْ سَمِعَ اللَّهُ (1/ مجادله).

لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ (18/ فتح).

لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ (117/ توبه) و غير از اينها آيات ديگر.

چنانكه گفتم، صحيح نيست كه (قد) در باره اوصاف ذاتى خداى تعالى بكار رود پس غلط است كه گفته شود.

قد كان اللّه عليما حكيما- [كه در باره صفات خدا بكار رود] و اما آيه:

عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى (20/ مزمل) در معنى بيمارى و مرضى است كه مبتلا شده اند و خداوند دانسته است.

چنانكه در حالت منفى آن مى گويى- ما علم اللّه زيدا يخرج- كه براى خروج زيد بكار رفته است.

تقدير آن معنى و همچنين تقدير آيه اخير اين استكه آنچه را كه خداى دانسته است همان استكه تحقيقا بيمار شدند و عبارت دوم يعنى دانسته خداى آن است كه زيد خارج نميشود.

و هر گاه- قد- بر سر فعل مضارع درآيد در واقع براى كارى و فعلى

در آينده است يعنى آن فعل پى در پى انجام ميشود كه هر حالتى در آن غير از حالت ديگر است، مثل آيه:

قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً (63/ نور) يعنى خداوند حال كسانى را از شما كه احيانا از جنگ مى گريزند و از حكمش سرمى پيچند و رخ پنهان ميدارند ميداند (1).

قد- و- قط- اسم فعل هائى هستند در معنى حسب يعنى بسنده و كافى.

مى گويند: قدنى كذا و قطنى كذا: [آن چيز مرا بس است و كافى] كه- قدى- نيز حكايت شده.


قد- پنج معنى دارد:

1- در معنى وقوع فعل يا (توقع) كه نقيض (ما) نافيه است. قد يخرج زيد دلالت دارد بر اينكه خارج شدن زيد مورد انتظار و واقع شدنى است اما در ماضى معنى انتظار از آن فهميده نميشود زيرا فعل ماضى واقع شده است، خداى تعالى گويد: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ- 2/ مؤمنون):

زيرا مؤمنين انتظار داشتند كه حال خويش را در پيشگاه خدا دانسته باشند.

2- در معنى نزديكى (تقريب مثل آيه: قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ- 119- انعام) كه معنى فعل را به زمان حال داخل و نزديك مى كند.

3- در معنى اندك بودن و كمى (تقليل)، مثل آيه: قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ- 64/ نور) يعنى ايشان كم از حال شما ميدانند.

4- در معنى تكثير و زيادى، مثل آيه: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ- 144 بقره) خداوند توجه تو را در آسمان به افزونى ميداند و مى بيند.

5- براى تحقق، در آيه: قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ- 33/ انعام) محققا خداوند مى داند كه ترا محزون مى كند (البرهان فى علوم القرآن/ رزكشى 4/ 305).

فرّاء- عبارت- قد زيدا را هم گفته است او اينرا با عبارتى كه از اعراب شنيده است يعنى قدنى و قدك- قياس كرده است صحيح آن اينستكه- قد- با اسم ظاهر بكار نميرود بلكه از اعراب و علماء بصورت مضمر حكايت شده است (1).

(قدر) [قدر]

القدرة (توانايى و نيرو): هر گاه انسانى با اين واژه وصف شود در آن صورت- قدرة- اسمى است براى شكلى و هيئتى از او كه مى تواند چيزى از كارى را انجام دهد. و هر گاه خداى تعالى با واژه- قدرة- وصف شود در آن صورت نفى عجز از او شده است و محال است كه معنا غير از خداى، ديگرى با واژه قدرت مطلقه وصف شود هر چند كه لفظا بر او اطلاق گردد بلكه حق اين است كه گفته شود:

قادر على كذا- وقتى كه گفته ميشود- هو قادر- بر روش مقيد نمودن اوست و از اين روى هيچ احدى غير از خداى با واژه قدرة از وجهى توصيف نميشود مگر اينكه از جهت ديگر با عجز وصف شود و خداى تعالى كسى است كه از هر جهت عجز و ناتوانى از او منتفى است.

(قدير-) فاعلى است براى انجام آنچه كه مى خواهد به اندازه اقتضاى حكمت انجام دهد كه انجام آن فعل يا اعمال آن قدرت نه افزون شونده بر قدرت اوست و نه كم كننده از قدرت او لذا صحيح نيست كه واژه قدير، غير از خداى ديگرى با آن توصيف شود، مثل آيه:


قدنى و قدك- با ضمير همراه است و صحيح است اما- قد زيدا- كه با اسم همراه شده غلط است.

يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ (45/ نور).

(مقتدر-) هم در معنى نزديك به واژه- قدير- است مانند آيه:

عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ (55/ قمر).

ولى تحقيقا با اين واژه بشر هم توصيف شده است و هر گاه در باره خداى تعالى بكار رود در معنى- قدير- است و وقتى- مقتدر- در بشر بكار رود معنى آن بدست آورنده و متكلّف قدرت است مى گويند:

قدرت على كذا قدرة: با توانايى بر انجام آن كار قادر شدم، در آيه:

لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْ‌ءٍ مِمَّا كَسَبُوا (264/ بقره).

(قدر و تقدير-) بيان كردن كميت چيزى است مثل:

قدرته و قدّرته: وزن آنرا معين كردم. (كه در هر دو صورت صحيح است) قدّره: با تشديد حرف (د) قدرت بخشيدن است مى گويند:

قدّرنى اللّه على كذا- و قوّانى عليه: خداوند بر آن كار توانم داد و نيرويم بخشيد.

پس- تقدير اللّه الاشياء- دو صورت دارد:

اول: با بخشيدن قدرت و توانايى دادن به اشياء.

دوم: به اينكه آن شى ء را به وجهى مخصوص در اندازه اى معين آنطور كه حكمت اقتضاء كرده است قرار دهد، اين معنى از اين قرار است كه فعل خداى تعالى دو گونه است:

1- يا با فعل چيزى را ايجاد مى كند و معنى ايجاد به فعل اين استكه آنرا كاملا و ناگهانى ابداع نموده و بيافريند بطوريكه افزونى و كاستى او را فرا نگيرد

تا اينكه بخواهد فانيش كند يا تغييرش دهد مثل آسمانها و آنچه كه در آنهاست.

2- يا فعل خداى تعالى به اين استكه اصول چيزى را با آن فعل موجود مى كند و اجزايش را همراه با نيرو و قدرت بر وجهى كه غير از آنچه برايش تقدير نموده حاصل ننمايد قرار مى دهد مانند تقدير خداى تعالى نخل را در بذر و دانه و هسته خرما به اينكه نخلى از آن هسته مى رويد نه سيب يا زيتون و تقدير نطفه آدمى اين است كه از آن انسانى نه ساير حيوانات حاصل شود، پس تقدير خداى بر دو وجه است:

اول- با حكم به اينكه آنطور باشد و آنطور نباشد خواه بر روش ايجاب و خواه بر روش امكان و ممكن بودن، بر اين اساس گفت:

قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدْراً (3/ طلاق).

دوم- تقدير به معنى بخشيدن قدرت بر او، در آيه:

فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِرُونَ (33/ مرسلات).

كه تنبيهى و هشدارى است بر اينكه هر چه را كه خداوند به آن حكم مى كند در حكمش پسنديده است، يا اينكه از معنى آيه: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدْراً (3/ طلاق) است كه قبلا گفته شده و فَقَدَرْنا (33/ مرسلات) با تشديد حرف (ق) نيز خوانده شده يا از ايجاد نمودن كامل و ناگهانى است و يا اينكه ايجاد قدرت حيات در او.

و در آيه: نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ (60/ واقعه) تقدير موت در ميان آدميان آگاهى است از روى حكمت از جهت اينكه او مقدر و تقدير كننده است و اين موضوع هشدارى است بر اينكه تقدير مرگ از خداوند است نه آنگونه كه مجوس پنداشته است كه خداوند خلق مى كند و ابليس مى ميراند.

و آيه: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ... (1/ قدر) يعنى شبى را كه براى امر مخصوصى آماده ساخت و مقدر كرد، در آيات: إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (49/ قمر) (1).

وَ اللَّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ (20/ مزمل).

آيه اخير اشاره اى است به آنچه را كه از تكوير و پوشاندن شب بر روز و روز بر شب اجرا ميشود و اينكه هيچ احدى نيست كه براى او شناسايى ساعات آنها و وفا نمودن حق عبادت خداى از روز و شب در آن اوقات معين كاملا ممكن باشد (2).

و در آيه: مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ (19/ عبس) اشاره به نيرويى است كه در نطفه ايجاد كرده است و در حالات پياپى به صورتى حياتى وجودش ظاهر ميشود.

و آيه: وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38/ احزاب)، قدر- در اين آيه اشاره به آن چيزى از قضا و حكم الهى در لوح محفوظ است كه در سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آن اشاره شده است كه فرمود:

«فرغ ربّكم من الخلق و الاجل و الرّزق».

[پروردگارتان از آفريدن و مدت زندگى و رزق بخشيدن فارغ است و به ايجاد آنها پرداخته است و سنت هاى الهى در اين امور مشخص و معين است].

ولى- مقدور- در آيه: وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38/ احزاب) اشاره اى


همه چيز را به اندازه اش آفريديم.

اشاره به گذران سريع زمان و ساعات روز و شب است كه هر لحظه اى، لحظه اى را به سرعت در پى دارد و چون ساعات روز و شب متوقف نيست پس انجام هر عملى دقيقا در همان وقت امكان پذير نيست.

است به آنچه را كه از او در حالات پياپى تقدير شده و حادث ميشود و همانست كه در آيه:

كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (29/ رحمن).

به آن اشاره شده است و بر آن اساس آيه:

وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21/ حجر) است (1).

و آيه: عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ (236/ بقره) يعنى بر فرد سخى و بر تنگ نظر آنچه را كه شايسته حال اوست و برايش مقدر دارد قرار داده.

ابو الحسن گفته است: بقدر و قدر- هر دو يكى است و همچنين:

فلان يخاصم بقدر و قدر: او به نهايت و بطور كامل خصومت مى كند (2).

و آيه: وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى (3/ اعلى) يعنى به هر چيزى آنچه را كه مصلحتش در آن است بخشيده است و بر آنچه كه رهائيش در آن است هدايتش كرده يا از روى سرشت و طبيعت قهرى و يا با تعليم و آموزش به او چنانكه گفت:


اشاره به نظام آفرينش در آسمانها و زمين است كه مى گويد: زمين را براى ادامه حيات آنچنان قرار داديم با كوههاى سر برافراشته بر آن ايجاد كرديم كه خود سببى در جذب آب و رطوبت است در نتيجه تمام گياهان و درختان متناسب و موزون را در آن رويانديم و براى آنها كه شما روزى ده آنها نيستند لوازم معيشت قرار داديم هر چيزى را جز به اندازه اى معين و معلوم نازل نمى كنيم.

قدر و قدر- اصل صحيحى است كه دلالت بر نهايت و حد كمال چيزى دارد كه همان كميت كامل چيزى است و نيز- قدر- قضا و حكم خداى تعالى است و در باره پديده هاى جهان بخاطر كمال و نهايتى است كه براى آن پديده ها اراده كرده است. (مقائيس اللغه 5/ 62).

أَعْطى كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى (50/ طه).

ولى- (تقدير-) از انسان دو وجه دارد:

اول- تفكر و انديشيدن در كار بر حسب نظر عقلى و بناى كار بر آن نظر و انديشه كه اينگونه تقدير پسنديده است.

دوم- آنكه تفكر و انديشه بر حسب آرزو و شهوت و ميل باشد كه مذموم و ناپسند است، مثل آيه:

فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ (18/ مدثر) (1).

واژه- قدرة و مقدور- براى حالت انسانى و گشايش در مال بصورت استعاره بكار ميرود.

و نيز- (قَدَرْ-) زمان و مكان چيزى است كه براى آن چيز در نظر گرفته است، در آيات:

إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ (22/ مرسلات).

فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها (17/ رعد) (2).

يعنى آبى و بارانى باندازه آن مكان كه مقدر شده است براى اينكه آن آب تقويتش كند كه: بِقَدَرِها (17/ رعد) نيز خوانده شده يعنى به اندازه و كميتى كه در نهايت براى آن لازم است.

و آيه: وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ (25/ قلم) يعنى قصدكنندگان يا تعيين


او انديشيد و حساب كرد، مرگ بر او باد كه چگونه بد انديشيد.

از آسمان آبى نازل كرد كه در دره ها باندازه وسعتشان جريان يافت.

كنندگان در وقتى كه آرزوى نفسانى براى خويش معين كرده بودند (1).

و همينطور آيه: فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (12/ قمر) (2).

(قَدَرْتُ عَلَيْهِ) شى ء: او را در آن چيز در تنگنا و مضيقه قرار دادم، گويى اندازه اى براى او بوده بر خلاف مفهومى كه از عبارت- بغير حساب- وصف شده است (3).

در آيه: وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ (7/ طلاق) يعنى روزيش بر او سخت شده و آيه:

يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ (26/ رعد).

و آيه: فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ (87/ انبياء) يعنى او پنداشت كه هرگز بر او سخت نخواهيم گرفت كه لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ (87/ انبياء) نيز خوانده شده و از اين معنى واژه- اقدر- يعنى كوتاه گردن مشتق شده است.


اشاره به رفتار ستمگران زر اندوز و تنگ نظرانى است كه از بس حقير و كم مقدارند كه كارشان همواره عيب جويى و سخن چينى است و پيوسته مانع خيرند، بى حيائى و پرروئى آنها عدم اصالتشان را نشان ميدهد ولى با داشتن ثروت و فرزندان از ايمان به آيات خدا مغرورانه سر مى پيچند مانند آنهائى كه حتى از دادن مقدارى از ميوه باغشان به مستمندان دريغ ورزيدند و بيكديگر مى گفتند نبايد به آنها كمك كنيم و با همان حالت قادر بودن بر ممانعت مسكينان با عذاب رو برو شدند و از باغشان جز خاشاكى باقى نماند و سپس يكديگر را بر ستمگرى و بى ايمانيشان ملامت مى كردند.

خداوند مى گويد در طوفان نوح آب چشمه سارها را روان كرديم و بنا بر امورى كه مقدر شده است همه آبها به هم پيوستند.

توضيح مفصل و دقيق اين مفهوم در ذيل واژه- حسب آمده است.

فرس اقدر: اسبى كه در راه رفتن يا دويدن پاهايش را در جاى دستانش قرار ميدهد.

و گفت: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ (91/ انعام) يعنى كنه ذات خداى را و حق شناسائيش را نشناخته اند، اين آيه آگاهى و هشدارى است بر اينكه چگونه براى آنها ممكن است كنه او را درك كنند و وصفش اين است كه مى گويد:

وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ (67/ زمر) يعنى هنگامه قيامت زمين به تمامى و يكسره در يد قدرت اوست (1).

و در آيه: أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ (11/ سبأ) يعنى استوار و محكمش كن. (2)

و آيه: فَإِنَّا عَلَيْهِمْ (مُقْتَدِرُونَ) (42/ زخرف) يعنى مقدار هر چيز همانست كه براى آن چيز و با آن از نظر وقت يا زمان يا هر دو مقدر شده است (3)، در آيات:

فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ (4/ معارج).

لِئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتابِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْ‌ءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ (29/


و آسمانها به قدرتش در هم پيچيده شده است (سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ- 67/ زمر).

اشاره به ساختن زره از سوى داود عليه السّلام است مى گويد آهن را برايش نرم كرديم كه زره هاى بسيار بلند و فراخ بسازد و بافت آن را و حلقه هايش را باندازه و يكنواخت.

وقت، مدتى است معين و محدود براى كارى كه بايستى در آن وقت انجام شود ولى زمان غير ثابت است يعنى- عصر و دهر و مدت زندگانى انسان (معجم الوسيط جلد اول- الرائد).

حديد) (1).

پس سخن گفتن در مورد اين آيه اختصاص به تأويل دارد.

(قِدْر:) ديگ، اسمى است براى چيزى كه در آن گوشت پخته ميشود، در آيه:

وَ قُدُورٍ راسِياتٍ (13/ سبأ).

قدرت اللّحم: گوشت را در ديگ پختم.

قدير: پخته شده در ديگ.

قدار: پزنده يا طباخ و نيز قصاب، شاعر مى گويد:

ضرب القدار نقيعة القدّام (2).

(قدس) [قدس]

التقديس: تطهير و پاك كردن خداوند بندگان را، كه در آيه:

وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (33/ احزاب) ذكر شده است اينگونه تطهير غير از


تا اهل كتاب گمان نكنند كه بر چيزى از فضل و كرم خداى توانايى و قدرت دارند، فضل و كرم به دست او است الفضل بيد اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو الفضل العظيم كه مقصود همان عزت و برترى معنوى و اخروى است نه مادى و دنيائى.

شعر از مهلهل است، مى گويد:

انّا لنضرب بالصّوارم هامهم ضرب القدار نقيعة القدّام

ازهرى مى گويد: در بعضى از اخبار آمده است كه كشنده ناقه ثمود نامش- قدار- بوده از اين روى اعراب به كسى كه ذبح كننده حيوانات است به صورت تشبيه به او- قدار- مى گويند چنانكه مهلهل شاعر قبل از اسلام گفته است: ما سرهاى آنها را با شمشيرهامان مى زنيم مثل زدن قدار (ذبح كننده) به نخستين ذبيحة مثل كشنده شتران.

تطهيرى است كه به معنى ازاله و برطرف كردن پليدى محسوس از چيزى است.

در آيه: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ (30/ بقره) يعنى اشياء و پديده ها را به فرمانت تطهير و پاك مى كنيم و نيز گفته شده يعنى ترا تقديس مى كنيم و با قدس و پاكى توصيفت مى نمائيم.

و آيه: قُلْ نَزَّلَهُ (رُوحُ الْقُدُسِ) (102/ نحل) مقصود جبرئيل عليه السّلام است از جهت اينكه از پيشگاه خداى با قدس و پاكى نازل مى شود و فرود مى آيد يعنى با قرآن و حكمت و فيض الهى كه نفوس و جانهاى ما را پاك مى كند.

(بَيْتُ المُقَدَّس): جائى است كه از نجاست معنوى يعنى شرك پاك است و همچنين- ارض مقدسة- خداى تعالى گفت: يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ


ليث مى گويد: قدّرت الشى ء: آن چيز را آماده كردم و- تقدير- هم وجوهى دارد:

1- انديشيدن و تفكر در ساختن كارى و آماده كردن آن.

2- نشانه هايى بر چيزى كه آن را جدا جدا نشان كند.

3- تقدير در معنى نيت كردن در كارى كه تصميم انجامش هست.

قدّرت امر كذا و كذا: نيت آن كار كردم و مصمم بر انجام آن شدم.

و- مقدار الانسان: اندازه عمر در زندگانى (تهذيب اللغة 9/ 22 تا 25).

تفسير و توضيح معنى- قدر- در پرسشى كه از على عليه السّلام نموده اند و پاسخ او بخوبى روشن ميشود و سئل عن القدر، قال: طريق مظلم فلا تسلكوه و بحر عميق فلا تلجوه و سر اللّه فلا تتكلفوه: يعنى- قدر- و اعتقاد به قدر كه يكسره كارها و افعال را به خود نسبت دهيم راهى است تاريك، در آن گام ننهيد و دريايى است ژرف، وارد آن نشويد و رازى است خدايى، خود را براى فهم آن به زحمت نيندازيد.

(ص 526، حكمت 287).

اللَّهُ لَكُمْ (21/ مائده).

در مورد- حظيرة القدس- گفته شده بهشت است و يا دين و شريعت، كه هر دو درست است پس شريعت حظيره اى است كه از آن طهارت و پاكى فهميده و استفاده ميشود (1)


به گفته ابن فارس واژه- قدس- اصل صحيح اسلامى است و دلالت بر پاكى دارد- من الكلام الشرعى الاسلامى- و همچنين- ارض مقدس يعنى سرزمين پاك، و همينطور- حظيرة القدس و روح القدس كه همه اينها واژه هايى است اسلامى و شرعى و به يك معنى واحد و در صفت خداى تعالى هم در قرآن (قدوس) آمده است يعنى كسى كه منزه از اضداد و شبيه است.

قادسية: هم مكانى است ميان كوفه و عذيب و نيز- قدس- كوهى است بزرگ در نجد (مقائيس اللغه 5/ 63) بنابراين سرزمين قدس و روز قدس خود گوياى مسلمان نشين بودن آن سرزمين است بديهى است در هر سرزمين و كشورى اقليت هاى مذهبى ديگر آزادانه چنانكه در ساير كشورهاى اسلامى مى بينيم وجود دارند ولى فلسطين امروز ساكنين اصليش مسلمين هستند كه با قهر و زور دشمنان اسلام توسط مردمى ناخوانده با تعصب شديد نژادى كه از دوران نازيسم در اروپا با خود به فلسطين آورده اند پيوسته حلقه غاصبيت و تجاوز را بر ساكنين اصلى آنجا فزونى ميدهند، از خدا مى خواهيم كه قدس عزيز براى مردمان اصيل و مسلمان آن موطن اصلى و بقيه اقليت ها نيز از مراكز دينى خود استفاده كنند.

(قَدَمْ) [قَدَمْ]

القدم: گام و پيش پاى (در همه جانداران) جمعش- اقدام، در آيه:

وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (11/ انفعال) (1).

و واژه تقدم و تأخر به همين اعتبار در نظر گرفته شده.

تقدم: پيشى داشتن و پيشى جستن، چنانكه قبلا گفتيم چهار وجه دارد (2).

ولى- حديث و قديم- يا به اعتبار دو زمان گذشته و حال گفته ميشود و يا به اعتبار شرافت و بزرگوارى مانند- فلان متقدم على فلان- يعنى از او شريف تر است و يا اينكه وجود غير او جز با بودن وجود او درست نيست مثل اينكه مى گويى:

الواحد متقدّم على العدد- يعنى عدد واحد و نخستين عدد بر ساير اعداد پيشتر و جلوتر است مقصود اين استكه اگر بيشتر شدند و بالا رفتن عدد واحد توهم شود اعداد هم بالا ميروند و بيشتر ميشوند.

(قِدَمْ-) وجودى است موجود در زمان گذشته و- بقاء- وجودى است موجود در حال و آينده. در وصف خداى وارد شده است كه- يا قديم الاحسان.


تقاضاى مؤمنين در جنگ از خداست و خداوند اشاره به يارى فرشتگان و تسلط خواب و استراحت بر آنها و نزول باران رحمت بطوريكه آلايش شيطانى و بيم و هراس را از آنها دور نمود و با آن يارى نمودن قدمهاشان را استوار مى ساخت.

چهار وجهى كه راغب رحمه اللّه مى گويد: كما ذكرنا فى قبل- همان چهار وجهى است كه در ذيل واژه- رفع- بيان كرده: 1- پيشى داشتن مكانى، 2- پيشى داشتن از نظر زمان، 3 پيشى داشتن در خاطره و ذكر، 4 پيشى جستن در مقام و منزلت، كه اين چهار وجه براى- رفع- يعنى برآوردن نيز همينطور است.

ولى- قديم- در وصف خداى تعالى از قرآن در آيه اى و در اخبار صحيحى وارد نشده است اما متكلمين آنرا بكار ميبرند و خداى را با آن وصف مى كنند بيشتر مواردى كه قديم بكار ميرود به اعتبار زمان است مثل: كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ (39/ يس).

در آيه گفت: (قَدَمَ) صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ (2/ يونس).

يعنى مسابقه فضيلت و خير در پيشگاه پروردگارشان دارند و اسم مصدر است.

(قَدَّمْتُ كذا:) آنرا جلو نهادم و پيش داشتم، در آيات:

أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ (13/ مجادله) (1).

لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ (80/ مائده).

قدّمت فلانا اقدمه: وقتى است كه او را جلو بيندازى و پيش دارى، در آيات:

يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ (98/ هود) (2).


آيا بيم داشتيد كه قبل از راز گفتن و نجواتان صدقاتى بدهيد پس اگر چنان نكرديد و خداوند شما را بخشيد نماز برپا داريد و زكات دهيد و پيروى از خدا و رسول او كنيد خداوند به آنچه مى كنيد آگاه است.

آيه فوق اشاره اى و دريچه اى از جهان تاريك شخصيت هاى فرعونى در تاريخ است كه به گاه سختى و خطرات يا ديدن عذاب، خوش دارند ديگران را كه پيرو آنها بوده اند بجاى خويش فديه دهند يا اينكه ابتداء آنها را در سختى ها و عذاب مبتلا كنند شايد در لحظه اى عذاب از او تأخير شود، لذا خداوند در آيه فوق مى گويد: فرعونى كه خود را در زمين، خدا مى دانست در قيامت قوم و پيروان خود را براى عذاب، ابتداء وارد دوزخ مى كند و براستى كه چه وارد كننده و چه جاى ورود ناهنجارى است

بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ (95/ بقره).

لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ (1/ حجرات).

در آيه اخير گفته شده معنايش اينستكه از (خدا و رسول) پيشى نگيريد تحقيقش اين استكه در سخن و حكم بر او پيشى نجوئيد بلكه بآنچه كه برايتان ترسيم مى كند و معين مى نمايد عمل كنيد همانطور كه در باره «العباد المكرمون» كه همان فرشتگانند گفته شده:

لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ (27/ انبياء) يعنى در سخن گفتن بر خداى پيشى نمى گيرند.

و در آيه: لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (34/ اعراف) يعنى تأخّر و تقدم يا عقب ماندن و پيش افتادن را نمى خواهند.

و در آيه: وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ (12/ يس) يعنى آنچه را كه عمل كرده اند.

و نيز گفته شده قدّمت اليه بكذا: وقتى است كه قبل از موعد مقرر او را به كارش امر كنم و وا دارم، قبل از اينكه مردم يا كار به او زيانى برساند و او را غمگين كند.

(قَدَّمتُ به:) قبل از وقت نياز او را آگاه نمودم كه آنرا انجام دهد، و از اين معنى است آيه:

وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ (28/ ق)- (قبلا و در دنيا چنين آينده اى و عذابى را براى شما بيان كردم).

قدّام: در برابر خلف است [يعنى جلو و عقب يا پيشين در برابر پسين و از اول تا آخر] و تصغير آن- قُدَيْدِمَة- است.

ركب فلان مقاديمة: وقتى است كه كسى به روى در افتد.

قادمة الرّحل: جلو زين ستور.

قادمة الاطبّاء: پيشواى پزشكان.

قادمة الجناح: طلايه ى كرانه لشكر.

مقدّمة الجيش: طلايه ى سياه.

در تمام اين عبارات واژه قادم و مقدمه به اعتبار تقدم و پيش بودن در نظر گرفته ميشود.

(قذف) [قذف]

القذف: دور افكندن، كه به اعتبار معنى دورى در اين واژه گفته ميشود.

منزل قذف و قذيف: خانه اى دور.

بلدة قذوف: شهر و بلدى دور.

در آيه: فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ (39/ طه) يعنى او را در دريا بيفكن (1).


اشاره به سبدى است كه موسى عليه السّلام را در آن نهاده بودند و به مادر موسى الهام ميشود كه او را در دريا بيفكند و به گفته مولف جوامع الجامع: روايت شده است كه- اوحينا- در معنى- الهمناها- است.

پروين اعتصامى آن قصه را در قصيده اى به نام لطف حق چه زيبا سروده است كه چند بيت آن چنين است:

مادر موسى چو موسى را به نيل در فكند از گفته رب جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه گفت كاى فرزند خرد بى گناه

و در آيات: وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (26/ احزاب).

بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ (18/ انبياء).

يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَّامُ الْغُيُوبِ (48/ سبأ).

يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً (8/ صافات) (1).

واژه- قذف- مثل واژه- رمى- در معنى عيبجويى و ناسزا گفتن استعاره شده است.

(قر) [قر]

قرّ فى مكانه يقرّ قرارا- وقتى است كه كسى يا چيزى در جايش ثابت بماند و همچون جماد بى حركت شود و اصلش از- قرّ- است يعنى سرماى شديدى كه اقتضاى سكون و بى حركتى دارد و- حرّ- يعنى گرما و حرارت كه اقتضاى حركت دارد.

در آيه: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ (33/ احزاب) كه- قرن- هم خوانده شده كه گفته شده اصلش- اقررن- است كه تحقيقا يك حرف (ر) حذف شده، مثل آيه:

فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (65/ واقعه) يعنى- ظللتم (2)


گر فراموشت كند لطف خداى چون رهى زين كشتى بى ناخداى؟

گر نيارد ايزد پاكت به ياد آب، خاكت را دهد ناگه به باد

وحى آمد كاين چه فكر باطل است رهرو ما اينك اندر منزل است

پرده شك را برانداز از ميان تا ببينى سود كردى يا زيان

(جوامع الجامع 2/ 421- ديوان پروين اعتصامى 236)

از هر سوى پرت و دورشان كنند.

مى گويد اگر زراعتى كه كاشته ايد خشك كنيم شگفت زده ميشويد.

خداى تعالى گفت: جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً (64/ غافر).

أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً (61/ نمل).

يعنى زمين را جاى استقرار و آرامش شما قرار داد.

و در صفت بهشت، گفت: ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ (50/ مؤمنون) (1) و در صفت دوزخ گفت: فَبِئْسَ الْقَرارُ (60/ ص) (2) و در آيه: اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ (26/ ابراهيم) يعنى ثباتى برايش نيست (3).

شاعر گويد:

و لا قرار على زأر من الاسد

[بر غرشى كه از شير برمى آيد آسايشى نخواهد بود.]

قرار در اين شعر يعنى امنيت و آرامش.

يوم القرّ: روزى است بعد از روز عيد قربان، براى اينكه مردم در- منى- ساكن ميشوند.

(اسْتَقَرَ) فلان: وقتى است كه كسى قصد سكونت كند كه استقرار در- معنى- قر است مثل- استجاب و اجاب [پاسخ داد.]


در جايگاهى آرامش بخش كه آبى گوارا و روان دارد.

چه بد جايگاهى است!

اشاره به سخن زشت و خبيث است كه تشبيهى است براى هر چيز پليد و آلوده: مى گويد: مثل آن همچون درختى است كم ريشه و خبيث كه اصلى در خاك ندارد و ريشه اش سطحى است كه در اثر بى ثباتى با بادى از پاى درمى آيد.

در باره بهشت گفت: خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا (24/ فرقان) (1).

و در باره دوزخ گفت: ساءَتْ مُسْتَقَرًّا (66/ فرقان (2).

و در آيه: فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ (98/ انعام) (3).

ابن مسعود (رض) مى گويد: مستقر- يعنى قرارگاه در زمين و- مستودع- يعنى جايگاه موقت در قبرها.

ابن عباس (رض) مى گويد: مستقرّ فى الارض و مستودع فى الاصلاب:

يعنى زمين آرامگاه و پشت پدران مكانى موقت براى آدمى است.

حسن مى گويد: مستقر- يعنى قرارگاه در آخرت و- مستودع- يعنى جاى موقت در دنيا.

و خلاصه سخن اين استكه هر حالتى كه انسان از آن حالت منتقل شود و بر يك حالت نماند آن حال استقرار تمام نيست و- مستودع- يعنى جايگاه موقت آدمى است (4).


بهشتيان در آن روز قرارگاهى بهتر و استراحتگاهى نيكوتر دارند.

دوزخ جايگاه و قرارگاه بدى است.

در باره خلقت انسانهاست كه مى گويد: وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ- 98/ انعام) يعنى: او خدائى است كه شما را از نفسى واحد آفريد پس قرارگاهى و امانتگاهى داريد تحقيقا اين آيات را براى گروهى كه مى فهمند و تفقه مى كنند شرح و تفصيل داديم.

گفته اند جاى موقت يا رحم مادر و يا رحم دنياست كه همه مردم از آن ميگذرند و بهشت جاى ماست).

بنا به نظر و توجيه راغب رحمة اللّه عليه همه جا از خاك و آب و سپس صلب پدر، رحم مادر تا دنيا و قبر «مستودع» است و تنها بهشت «مستقر» واقعى

(اقرار-) همان اثبات چيزى است.

در آيه گفت: وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ (5/ حج) (1) و اين امر يا با قلب و دل و يا با زبان و يا با هر دو اثبات شدنى و ثابت است، ولى اقرار به توحيد و هر آنچه كه در حكم آن است با زبان و گفتن تنها كه اقرار با دل و خاطر و عمل همراه آن نباشد كافى نيست و بى نياز نمى كند.


است چنانكه در آيات قبل هم خودش استشهاد نموده كه بهشت خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا- 24/ فرقان) است يعنى تنها در بهشت است كه حالت آدميان ثابت است و آرامش و استقرارشان جاودانه.

شيخ مصلح الدين سعدى در شعرى زيبا مفهوم «مستودع» را كه راغب رضوان اللّه عليه به آن اشاره كرده كه امانتگاه هاى پياپى آدمى است، چنين سروده:

اى كه بر پشت زمينى همه وقت آن تو نيست ديگران در شكم مادر و پشت پدرند

اين سرائى است كه البته خلل خواهد يافت خنك آن قوم كه در بند سراى دگرند

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز مرده آنست كه نامش به نكوئى نبرند

اميد است خوانندگان عزيز پس از اين سه بيت بقيه ابيات آن را از كليات سعدى بخوانند و با آيات قرآن مطابقت دهند و همواره مفاهيم متعالى آن را بخاطر داشته باشند.

شما را پس از طى مراحل قبلى يعنى از خاك تا نطفه و سپس علقه و سير بعدى در رحم مادر بصورت موجودى رو به رشد تا زمانى معين قرار ميدهيم، ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا- 5/ حج) آنگاه شما را بصورت كودكى و طفلى بيرون آريم.

نقطه مقابل اقرار- انكار- است ولى- جحود- همان انكار زبانى است به غير از نيت و خاطر كه شرح آن قبلا گذشت. (در ذيل واژه جحد). (2)، در آيات:

ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84/ بقره).

ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي قالُوا أَقْرَرْنا (81/ و 82/ آل عمران) (3)، گفته شده:

قرّت: تقر و يوم قرّ و ليلة قرّة: روزى و شبى سخت سرد.

قرّ فلان فهو مقرور: سرما زده شد.


ابن فارس مى نويسد: (ق- ر) دو ريشه صحيح دارد:

1- قرّ- دلالت بر سردى دارد.

2- قرّ- دلالت بر تمكن و استقرار.

و معنى اقرار كه نقطه مقابل جحود و انكار است از معنى دوم ناشى ميشود.

اذا اقر بحق فقد اقره قرارة (مقائيس اللغه- 5/ 8) همين كه به حق اقرار كرد تمكن يافت. ابو العباس مبرد- از- ابن اعرابى نقل مى كند كه- قر- يعنى تكرار كردن كلمات با صداى بلند در گوش ناشنوا تا اينكه بفهمد.

اقررت الكلام لفلان اقرارا: سخن را براى او به روشنى بيان كردم تا فهميد.

فراء مى گويد: در آيه: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ- 33/ احزاب) همان وقار و آرامش است كه زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بايستى آنرا رعايت كنند (تهذيب اللغه 8/ 276).

آنگاه رسولى تصديق كننده آنچه را از كتاب خداى كه همراهتان است بسوى شما آمد براى اينكه به او ايمان آوريد و ياريش كنيد، گفت: آيا اقرار كرديد و پذيرفتيد كه تكليف به گردن گيريد گفتند آرى پذيرفتيم.

حرّة تحت قرّة: [شرح اين ضرب المثل قبلا در ذيل واژه- حر- وزير- نويسى آن نوشته شده.]

قررت القدر اقرّها: آبى سرد در ديگ ريختم، آن آب را هم- قرارة و قررة- گويند.

اقترّ فلان اقترارا: سردش شد و آرام گرفت مثل- تبرد: سرد شد.

(قَرَّتْ عَيْنُه) تقرّ: شادمان و مسرور شد.

در آيه: كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها (40/ طه) (1).

به كسى هم كه به وسيله او سرور و شادمانى حاصل شود، مى گويند: قرّة عين، در آيات:

قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ (9/ قصص) (2).

هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ (74/ فرقان).

گفته شده اصلش از- قر- يعنى سرما است كه مى گويند:

قرّت عينه: چشمش سرد شد، معنايش اين است كه ديدگانش صحت يافت.

و نيز گفته شده از اين جهت واژه- قر- براى خنك شدن چشم و يا براى شادمانى بكار ميرود اشك ذوق و سرور و شادمانى، اشكى خنك است و اشك حزن و اندوه گرم (3)، و لذا در باره كسى كه نفرينش كنند مى گويند:


تا اينكه ديده اش روشن و شادمان شود.

سخن زن پاك دامن و مؤمنه فرعون است كه به فرعون مى گويد: اين كودك يعنى موسى نور چشم و مايه شادمانى براى من و تو خواهد بود.

نظرى را كه راغب در باره اشك چشم در حزن و شادى بيان مى كند، در كتاب (مجمع البحرين) آن نظر را به همه اعراب تعميم و نسبت ميدهد كه اشك شادى سرد است و اشك اندوه گرم (مجمع البحرين 3/ 455).

اسخن اللّه عينه: خداوند او را بگرياند و اشك گرم از ديدگانش جارى شود.

[ماء مسخن: آب گرم].

و نيز گفته اند: قرة اعين- در آيه اخير (74/ فرقان) از- قرار- است كه در آن صورت معنى آيه اينستكه «عباد الرحمن» از خداوند مى خواهند كه به آنها چيزى ببخشد و عطاء كند كه چشمانشان با ديدن آن آرامش يابد و به ديگرى غير از خداى چشم ندوزند و ننگرند:

اقرّ بالحقّ: به حق اعتراف كرد و آنرا در جايش ثابت و استوار ساخت.

تقرّر الامر على كذا: آن امر حاصل شد و بدست آمد.

(قارورة:) شيشه كه معروف است جمعش- قوارير، در آيات:

قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ (16/ انسان).

ْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ

(44/ نمل).

يعنى: قصر آينه و آينه كارى شده. (سخن بلقيس ملكه سباست كه با برخورد به جلالت حضرت سليمان عليه السّلام اسلام آورد).

(قرب) [قرب]

قرب و بعد- يعنى نزديكى و دورى، نقطه مقابل هم هستند، مى گويند:

قربت منه اقرب قرّبته أقرّبه قربا و قربانا: [نزديكش شدم و نزديك ميشوم و او را به خود نزديك كردم او را نزديك مى كنم] كه در موارد زير بكار ميرود:

2- در نزديكى زمانى.

3- در نسبت داشتن و خويشاوندى.

4- در معنى بهره مندى.

5- در پاس و حرمت داشتن از سوى خدا.

6- در معنى قدرت.

اول- در مورد معنى اول يعنى قرب و نزديكى مكانى، در آيات:

وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ (35/ بقره).

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ

(152/ انعام).

وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ (222/ بقره).

در آيه اخير كنايه از همبسترى و نزديكى با همسران است مثل آيات:

فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ (28/ توبه).

فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ (27/ ذاريات) (1).

دوم- در معنى دوم يعنى قرب و نزديكى زمانى، مثل آيات:

اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ (1/ انبياء).

وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ ما تُوعَدُونَ (109/ انبياء) (2).


اشاره به اين استكه حضرت ابراهيم عليه السّلام گوشت بريان شده را به مهمانانش كه دو فرشته بودند نزديك كرده و گفت آيا نمى خوريد.

سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه خداوند به او مى گويد:

بگو حق اينستكه بمن وحى ميرسد به اينكه خداى من خدايى يگانه و يكتا است آيا مسلمان ميشويد و مى پذيريد؟ اى پيامبر اگر از حق، روى گرداندند بگو

سوم- قرب و نزديكى نسبى و خويشاوندى، مثل آيات:

وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى (8/ نساء) (1).

الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ (7/ نساء).

وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى (106/ مائده).

وَ لِذِي الْقُرْبى (41/ انفال).


شما را يكسان و يكنواخت آگاه نمودم و من نمى دانم آيا آنچه را كه به شما وعده داده شده زمان وقوعش دور است يا نزديك؟

تمام آيه چنين مى گويد: همينكه خويشان، يتيمان و مستمندان بر تقسيم اموال و حق خويش فراهم آمدند روزيشان و سهمشان را بدهيد و با آنها به شايستگى و خوبى سخن بگوئيد وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً- 8/ نساء).

قول معروف يا برخورد نيك و سخن شايسته در روابط اجتماعى در آيات قرآنى بارها امر شده است و اين مسأله يكى از مزاياى اخلاقى، تربيتى و برخورد صحيح در روابط اجتماعى انسانهاست، و ركن مهم دين اسلام، همين امر به معروف است كه در ضمانت اجرائى احكام و قوانين اسلام نقش موثرى دارد و مزيتش را بر تمام مكاتب غير اسلامى روشن مى كند زيرا يكى از چهار نشانه ى انسانهايى كه در طول حيات به خسران مبتلا نميشوند همان سفارش به حق و سفارش به خوبى و رحمت است بويژه در موارد زير:

1- پدر و مادر، 2- همسر، 3 برادران سببى و نسبى 4- خويشاوندان 5- در باره فرزندان 6- يتيمان و مسكينان، 7- و بالاخره تمام افراد جامعه.

سخن گفتن نيكو و در گذشتن از قصور ديگران را بر بخششى كه با رنج روحى طرف مقابل همراه باشد ترجيح ميدهد و بالاخره لقمان به پسرش مى گويد: پسركم نماز را اقامه كن، به نيكى امر كن، و از زشتى نهى كن.

وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى (36/ نساء).

يَتِيماً ذا مَقْرَبَةٍ (15/ بلد) (1).

چهارم- قرب و نزديكى در معنى بهره مندى (حظوة)، در آيه:

مَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ

(172/ نساء).

و يا در باره عيسى عليه السّلام گفت: وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (45/ آل عمران) (2).

در آيات: عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ (28/ مطففين).

فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (88/ واقعه).

قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (114/ اعراف).

قَرَّبْناهُ نَجِيًّا (52/ مريم (3).

بهره مندى يا حظوة را- (قُرْبة)- نيز گويند مثل، آيات:

قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ (99/ توبه) (4).


يتيمى كه خويشاوند هم باشد.

خطاب به حضرت مريم عليه السّلام است مى گويد: اى مريم خداى ترا به كلمه خويش نويد ميدهد كه نامش مسيح يا عيسى بن مريم است در دنيا و آخرت داراى جاه و ارزش است و از مقربين خداوند.

در مورد حضرت موسى است مى گويد از جانب راست كوه طور موسى را ندا زديم و براى سخنى آرام او را تقرب داديم.

در دو آيه قبل از اين مى فرمايد: اعراب در كفر و نفاق شديد و سختند، دسته اى از آنها اگر انفاق مى كنند به گونه طلبكار شدن است و انتظار بدى نسبت

تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى (37/ سبأ).

پنجم- قرب در معنى سرپرستى و پاس داشتن حرمت، در آيات:

إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (56/ اعراف) (1).

فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ (186/ بقره).

ششم- قرب در معنى قدرت و توانايى، مثل آيات:

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (16/ ق).

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ (85/ واقعه).

كه احتمال ميرود معنى نزديكتر بودن خدا از ايشان به او يعنى به شخصى كه در حال فوت است و از جهت قدرت باشد.

( «قُرْبان»:) چيزى است كه باعث تقرب خدا ميشود و در سخن معمولى- قربان- اسمى است براى ذبيحه يا نسيكه روز عيد قربان، جمعش- قرابين- است (2).


به شما دارند و دسته اى ديگر كسانى هستند كه به خدا و روز معاد ايمان مى آورند و هر چه مى بخشند براى بهره مندى و نصيب از پيشگاه خداست و همچنين درود فرستادن بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، آگاه باشيد كه اعمالشان براى آنها نصيب و بهره اى است و بزودى در رحمتش داخل ميشوند همانا خدا آمرزنده و رحيم است.

براستى كه رحمت و بخشش خداى به نيكوكاران نزديك است و شامل حال آنهاست.

جمع نسيكه- نسائك است مثل ذبيحة و ذبايح- كه هر دو در يك معنى است.

در آيات: إِذْ قَرَّبا قُرْباناً- (27/ مائدة).

حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ (183/ آل عمران).

و اما در آيه: قُرْباناً آلِهَةً- (28/ احقاف (1) اين معنى يعنى قربانى براى بت ها از عبارتى است كه مى گويند:

قربان الملك: كسانيكه با چاكرى و خدمتگزاريش مى خواهند خود را به ملك نزديك كنند مثل نديمان و وزرا و ديگران.

قربان- در مفرد و جمع هر دو بكار ميرود و در آيه اخير- قربان- جمع است چون آلهة- جمع است.

(تقرب:) خواستن و برابر نمودن با چيزى است كه نصيب و بهره اى را اقتضاء كند ولى:

1- قرب اللّه تعالى من العبد: نزديكى خداى تعالى از بنده با بخشيدن و فضيلت به بنده و فيض رساندن به اوست نه قرب و نزديكى مكانى و از اين روى روايت شده است كه موسى عليه السّلام گفت:

«الهى اقريب انت فاناجيك؟ ام بعيد فاناديك؟ فقال: لو قدّرت لك البعد لما انتهيت اليه، و لو قدّرت لك القرب لما اقتدرت عليه».

[خداوندا آيا تو نزديكى كه من با تو نجوا كنم و راز گويم يا دورى كه در آن صورت ندايت دهم، پس گفت: اگر براى تو دورى مكانى تقدير ميكردم به آنجا و پايانش نميرسيدى و هر گاه نزديكى مكانى هم برايت تقدير مى نمودم


يعنى قربانى براى- آلهة- و معبودانى غير خدا.

بر آن هم توانا نميشدى و تحملش را نمى داشتى] (1).

و در آيه: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (16/ ق).

2- قرب العبد من اللّه: نزديكى بنده از خداوند در حقيقت مخصوص شدن به صفات فراوانى است كه اگر خداى تعالى را هم با آنها توصيف كنيم درست است هر چند كه وصف انسان در باره خداوند به آن حدى نيست كه خداوند با آنها وصف ميشود (2)، مثل: حكمت- علم و دانش- بردبارى- رحمت و بى نيازى، كه اين صفات در انسان با زايل كردن پليديها و زشتى هاى جهل و نادانى و سبكسرى و خشم و نيازهاى جسمى به اندازه طاقت بشرى است كه آنرا قرب روحانى گويند نه بدنى و جسمى و بر اساس همين معنى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در عبارتى آنرا از خداى تعالى ذكر كرده و هشدار و خبر داده است كه


بگفته شاعر پارسى گوى:

دوست نزديكتر از من به است وين عجب بين كه من از وى دورم

چكنم با كه توان گفت كه دوست در كنار من و من مهجورم

سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَصِفُونَ (100/ انعام) يعنى خداوند منزه و برتر از آن است كه توصيفش ميكنند، بگفته سعدى عليه الرحمه.

گر كسى وصف او ز من پرسد بى دل از بى نشان چه گويد باز

عاشقان كشتگان معشوقند بر نيايد ز كشتگان آواز

اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم وز هر چه گفته ايم و شنيديم و خوانده ايم

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

خداوند گفته است: (1).

«من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا» و يا.

«من تقرّب الىّ عبد بمثل اداء ما افترضت عليه و انّه ليتقرّب الىّ بعد ذلك بالنّوافل- حتّى أحبّه».

[كسى كه به اندازه يك وجب بمن تقرب جويد من دو چندان به او نزديك مى شوم بنده اى كه با انجام واجباتى كه براى او فريضه كرده ام تقرب پيدا كند تحقيقا بعد از واجبات با مستحبات نيز تقرب مى جويد تا اينكه مورد محبتم قرار ميگيرد].

و در آيه: وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ

(152/ انعام) مفهومى كه با اين واژه ها در آيه آمده رساتر از نهى نمودن از خوردن است زيرا نهى از نزديك شدن به مال يتيم بليغ تر از نهى نمودن از گرفتن يا خوردن آن است و بر اين اساس است آيات:

وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ (35/ بقره).

وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ (222/ بقره).

آيه اخير كنايه از نزديكى و همبسترى با همسر است و نيز آيه:

وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى (32/ اسراء).

(قِرابْ)- هم در معنى- مقاربه و نزديكى است، شاعر گويد:

فانّ قراب البطن يكفيك ملؤه


حديث فوق حديث قدسى است (مجمع البحرين ج 2/ 142)

[نزديكى و پيش آمدن شكم ترا از پربودنش كفايت مى كند].

قدح قربان: كاسه پر و لبريز كه نزديك است سر ريز كند.

قربان المرأة: همبسترى زن.

تقريب الفرس: نوعى حركت است كه به دويدن نزديك است.

قراب: در معنى قريب و نزديك است.

قرس لاحق الاقراب: اسبى كه دو تهيگاهش بهم نزديك است [ميان باريك].

قراب: غلاف شمشير، كه گفته اند- قراب جلدى است براى غلاف چرمى شمشير نه اينكه خود غلاف باشد، جمعش- قرب- است.

قربت السّيف و اقربته: براى شمشير جلدى نهادم و درست كردم.

رجل قارب: مردى كه به آب نزديك است.

ليلة القرب: شبى كه به آب ميرسند.

اقربوا ابلهم: شترانشان را شبانه آب دادند.

مقرب: آبستنى كه زايمانش نزديك است (1).


قارب: كشتى كوچكى است با كشتى بانان كه براى كوچكيش نيازهاشان را بزودى برطرف مى كند، جمعش- قوارب- است. (تهذيب اللغة 9/ 123).

در حديثى آمده است كه: «الصلاة قربان كل تقى» كه- تقى- جمع- اتقاء- است يعنى كسانى كه نماز را براى تقرب به خداى تعالى اقامة مى كنند.

(مجمع البحرين 2/ 142).

(قرح) [قرح]

القرح: جاى زخم و اثر جراحت، در نتيجه چيزى كه از خارج بدن به بدن اصابت كرده است.

قرح: اثر زخمى كه از داخل و زير پوست بدن بوجود آيد مثل دانه هاى آبله و سرخك و مانند آنها.

مى گويند: قرحته- مثل- جرحته- است يعنى مجروحش كردم.

قرح: زخم آلود شد و زخمى از بدنش نمايان شد.

قرح قلبه: دلش ريش و جريحه دار شد.

اقرحه اللّه: خداوند غمگينش كند.

قرح: براى زخم و جراحت بدن و آن قرح با ضمه حرف (ق) درد و رنج ناشى از زخم و جراحت.

در آيه گفت مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ (172/ آل عمران).

إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ (142/ آل عمران) (1).

كه با ضمه حرف (ق) يعنى درد و اندوه نيز خوانده شده.

قرحان: كسى است كه آبله نگرفته است فرس قارح: اسبى كه اثرى از در آمدن انياب (دندانهاى نيش) يا تمام دندانهايش ظاهر شده است، مؤنث آن- قارحة- است.


اين آيه در مورد جنگ احد است براى عظمت بخشيدن و توجه مؤمنين به آنها، مى گويد: اگر شما صدمه اى ديده ايد خصم و دشمن شما نيز صدمه ديده است.

اقرح: اثرى از سپيدى دندان دارد.

روضة قرحاء: مرغزارى كه وسط آن شكوفه هاى سپيد رنگ ميوه هست و تشبيهى است به اسبى كه دندانهايش ظاهر شده.

اقترحت الجمل: سوارى بر شتر را آغاز كردم.

اقترحت كذا على فلان: آن خواست را بر او تحميل كردم و از او تمنى نمودم.

اقترحت بئرا: آبى تازه از چاه بيرون آوردم و مانند آن [استخراج نفت و گاز و اين قبيل چيزهاست].

ارض قراح: زمين خالص و پاك.

قريحه: در اصل جايى است كه آب بيرون آمده از چاه در آنجا جمع شده است و از اين معنى قريحه انسان استعاره شده است [استعداد و ذوق سرشار در وجود آدمى] (2).


ابن سكيت مى گويد: قرح فلان فلانا بالحق: وقتى است كه از كسى استقبال شود.

قرحان: از اضداد است يعنى شخصى كه در اثر آبله و حصبه جراحت برداشته يا كسى كه بدنش سالم و خالص است و بدنش جراحتى ندارد. قريحه در انسان طبيعتى است كه بر آن سرشته شده جمعش (قرائح) و نيز قريحه نخستين آبى است كه از چاه برمى آيد و جمع ميشود و نيز- قرحة- مثل- غرة- است يعنى سپيدى وسط پيشانى اسب. (تهذيب اللغه 4/ 40).

قراح- مزرعه اى است كه در آنجا بنايى و درختى نباشد. جمعش- اقرحه- است در حديثى آمده است كه: «انثر فى القراح بذرك» يعنى در چنان زمينى كه سايه ندارد بذر بيفشان. (مقائيس اللغه 5/ 83- مجمع البحرين 2/ 404).

(قرد) [قرد]

القرد (بوزينه) جمعش- قردة- در آيات:

كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (56/ بقره).

وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ (60/ مائدة).

در تفسير اين آيه گفته شده صورت ظاهر آنها كه ديده ميشدند همچون صورت بوزينه بود و نيز گفته شده: بلكه اخلاق و خوى آنها را مانند خوى بوزينه ها نمود هر چند كه صورتشان همانند آنها نبوده است.

قراد: با ضمه حرف (ق) جمعش- قردان- است (يعنى كنه كه انگلى است در پوست حيوانات).

الصّوف القرد: پشم بهم چسبيده (مثل نمد) و از اين معنى است عبارت:

سحاب قرد: ابرهاى متراكم و رويهم انباشته شده و پرباران.

اقرد: همچون كنه به زمين چسبيد.

قرد: ساكت و آرام شد.

قرّدت البعير: كنه هاى شتر را از بين بردم، مثل- قذّيت و مرّضت:

[خاشاك را از چشم دور كردم و بيمار دارى نمودم تا بهبودى حاصل شود].

تقريد: براى نرمش و مدارا كه به خدعه مى انجامد بكار ميرود، چنانكه مى گويند:

فلان يقرّد فلانا: با او مكر كرد و به سختى افكندش.

سر پستان هم- قراد- ناميده شده، كه به شباهت شكل كنه آن طور ناميده شده، حلمه، هم در همان معنى است.

(قرطس) [قرطس]:

القرطاس (1): (كاغذ) و آنچه كه در آن مى نويسند، در آيات:

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ (7/ انعام).

قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ (91/ انعام) (2).


واژه قرطاس كه بصورت مفرد و جمع در قرآن آمده معرّب شده از يونانى است كه براى اعراب ناشناخته نبوده و (طرفة) شاعر قبل از اسلام در شعرش آنرا به كار برده و معادلش در عربى (ورقه يا صحيفه) و در فارسى (كاغذ) است.

بعد از اسلام اين اصطلاح به همان معناى يونانيش بكار رفته. در زبان عربى (قرطاس) به معنى چرم تيراندازى نيز هست. اصاب القرطاس: تيرش اصابت كرد. ازهرى هروى مى نويسد: قرطاس وسيله نگارش و نوشتن است كه از بردى مصرى ساخته ميشود، در ادبيات فارسى هم اين واژه به همان ورق نوشتن بكار رفته است ناصر خسرو مى گويد:

شكر و حمد ترا زبان قلم است بندگان را و روز و شب قرطاس

ابن ابى اصيبعه مى گويد: القرطاس و هو اسم رومى لا عربى. ابن نديم تاريخچه كاغذها و قرطاس را و اينكه چگونه آيات قرآن پس از نوشته شدن بر قرطاس ها يا چرم ها و استخوانها بر كاغذها منتقل شد نوشته است و مسلمين از آغاز تاريخ خود «پاپيروس» بردى را از مصريان گرفتند و در قرن اخير مقدار زيادى از اين اوراق كه بر آنها به خط عربى كتابت شده بدست آمده است.

(تهذيب اللغه 9/ 390- طبقات الاطباء 249- الفهرست/ ابن نديم ص 31 عربى).

اشاره به رفتار خدعه آميزى است كه اهل كتاب نخست وحى و نزول

(قرض) [قرض]

القرض: نوعى بريدن و قطع كردن است و نيز عبور كردن و گذشتن هم قرض- ناميده شده همانطور كه آن عمل را- قطع نيز مى گويند. [مثل- قطع المكان و قرض المكان- هر دو يعنى گذشتن از آن جاى].

در آيه: وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ (17/ كهف) يعنى همينكه خورشيد غروب ميكرد شعاعش از آنها مى گذشت و آنها را به يك سوى واميگذاشت.

چيزى هم از مال كه به انسان رد ميشود به شرطى كه عوض آنرا برگرداند قرض ناميده شده، در آيه:

مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً (245/ بقره).

گفتگوى دستجمعى در شعر هم- مقارضة- ناميده شده.

قريض: براى شعر بطور استعاره است مثل- نسج و حوك (1) كه در مورد


قرآن را در باره پيامبر انكار مى نمودند و سپس با نيرنگ و فريب مطالبى كه در كتابهاى قبلى بشارت بر ظهور پيامبر اسلام بود پنهان مى كردند و آنرا آشكار نمى نمودند.

چون شعر در واقع بهم پيوستن و بيكديگر بافتن كلمات بصورتى موزون و خوش آهنگ است لذا وجه شباهتى با دوختن و بافتن پارچه دارد كه از نخ و پشم و ابريشم و كرك و ساير مواد ضرورى بهم بافته ميشود دوختن و به شكل لباس و جامه در آوردن آنها در واقع همان كارى است كه شاعر ميكند و از كلمات متفرق و گونه گون قصيده اى و رباعى و غزلى و قطعه اى مناسب و زيبا ميسازده (حاك الشاعر شعره حوكا) شاعر شعرش را ترتيب داد و نسج الشاعر شعره: شاعر شعر را سرود و به نظم آورد مثل عبارت- قرض الرجل الشعر: آن مرد شعر سرود.

(صحاح- قاموس المحيط).

شعر بكار ميرود.

(قرع) [قرع]

القرع: زدن چيزى به چيزى ديگر و كوبيدن دو چيز بيكديگر.

قرعته بالمقرعة: او را با چكش زدم، در آيات:

كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ (4/ حاقة).

الْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ (1/ قارعه) (1).

(قرف) [قرف]

اصل قرف و اقتراف: كندن پوست درخت و كندن پوست از روى جراحت است.

قرف: پوست هر چيزى است.

اقتراف: بطور استعاره در مورد كسب كردن و بدست آوردن چيزى خوب يابد بكار رفته.

در آيات سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ (120/ انعام) (2).


ثمود و عاد حادثه كوبنده و ويران كننده را تكذيب نمودند سپس ثموديان با صاعقه اى ناگهانى به هلاكت رسيدند و عاديان با بادى طوفانى و سخت كه هفت روز و هشت شب آنها را در ميان گرفت و بهلاكت رسانيد.

به آنچه را كه از خوب و بد عمل كرده اند و بدست آورده اند جزاء داده خواهند شد.

لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ (113/ انعام) (1).

وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها (24/ توبه) (2).

اقتراف: در زشتيها و كار بد بيشتر بكار ميرود و لذا مى گويند:

الاعتراف يزيل الاقتراف: پذيرفتن و اقرار به گناه زشتى آن را زايل مى كند (بزهكار مى فهمد كه بد كرده).

قرفت فلانا بكذا: وقتى است كه او را عيبجويى كنى و مذمتش نمائى و لذا آيه:

وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ: (113/ انعام) به معنى اقرار كردن


تا آنچه را كه بايد كسب كنند بدست آرند. اشاره به سخنان پر زرق و برق و فريبنده شياطين پيدا و ناپيدا در ميان انسانهاست كه در سنگر دشمنى با پيامبران قرار دارند و مردم را با كلمات ظاهر فريب و عوام پسند مى فريبند.

و اموالى كه بدست آورده ايد، آيه فوق و دو آيه قبل از آن در جهاد در راه خداست كه دو گروه رستگار يا سعادتمند و فاسقين را معرفى ميكند ميگويد:

كسانى كه ايمان دارند و براى جهاد در راه خداى كوچ ميكنند و با اموال و جانهاشان ايثار ميكنند و از آنها ميگذرند مقامشان در پيشگاه خداوند عظيم تر و شكوهمندتر است و اين چنين رزمندگان و جانبازانى رستگار و سعادتمندند پروردگارشان به رحمت بى پايان خويش بشارتشان ميدهد و مقام رضا و خشنودى او و هم چنين بهشت هاى جاودانه نصيبشان است، در مقابل اينان كسانى كه به پدران فرزندان، برادران، همسران و خويشان و اموال و تجارت و خانه هاى عالى خود دلبسته اند و دلخوشند ميگويد اگر آنها را بيش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست ميداريد منتظر باشيد تا قضاى حتمى خداى يعنى از دست دادن تمام آن دلبستگى ها سر رسد آنگاه خواهيد دانست كه بى بهره هستيد و خداوند فاسقين و بدكاران را هدايت نميكند.

دشمنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به جرم و گناهشان حمل شده است.

فلان قرفنى: او را متهم كرد.

رجل مقرف: مرد فرومايه و نااصل.

قارف فلان امرا: كارى كه برايش عيب بود انجام داد و به كار زشتى دست يازيد (1).

(قرن) [قرن]

اقتران- مثل- ازدواج- است چون در معنى- اقتران- هميشه دو چيز با هم هستند يا چيزهايى در يك معنى، جمع و مشتركند، در آيه:

أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ (53/ زخرف) (2).

قرنت البعير بالبعير: ميان آن دو شتر جمع كردم (آنها را با طنابى بهم بستم).


در حديثى آمده است كه: «ايّاكم و اقتراف الآثام» يعنى از گناهان برحذر باشيد. (مجمع البحرين 5/ 108).

همينكه خبر اتهام زدن بنى اميه به امير المؤمنين عليه السّلام در باره مشاركت در قتل عثمان رسيد چنين فرمود: «او لم ينه بنى اميه علمها بى ان قرفنى او ما وضع الجهال سابقتى عن تهمتى: آيا علم و شناخت بنى اميه از من آنها را از اين تهمت در باره من باز نداشت آيا سابقه من، نادانها را از چنين تهمتى نسبت به من دور نكرد؟

(خطبه 75- ص 103).

ابو زيد انصارى مى نويسد: فلان قرفتى: او ترا به اين خيال انداخت كه چيزى نزد او دارى (النوادر فى اللغه 523).

يا با او فرشتگانى همراه و قرين آمده اند.

قرن: ريسمان و طنابى است كه با آن چيزى بسته ميشود.

قرّنته: براى زياد بستن و افزون شدن آن عمل بكار ميرود، در آيه:

وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (38/ ص) (به استوارى در زنجيرها بسته شده اند).

فلان قرن فلان فى الولادة: او همزاد اوست.

قرينه و قرنه فى الجلادة فى القوّة و فى غيرها من الاحوال:

او در چالاكى و نيرومندى و حالات ديگر با او همسنگ و همطراز است، در آيات:

إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ (51/ صافات) (1).

وَ قالَ قَرِينُهُ هذا ما لَدَيَّ (23/ ق).

اشاره به گواه و شهادت دهنده اوست، و آيات:

قالَ قَرِينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ (27/ ق).

فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ (36/ زخرف).

جمع قرين- قرناء- است يعنى ياران و دوستان نزديك، در آيه:

وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ (25/ فصلت) (2).

(قَرْنْ:) مردمى كه در يك روز كار زندگى مى كنند و اهل يك زمان هستند،


مرا همسر و قرينى بود كه در دنيا كوشش داشت مرا به ناباورى به اين سرنوشت بكشاند و بر شك بيندازد.

و براى آنان يارانى و همدمانى گماشتيم و برانگيختيم.

جمعش- قرون- است (1).

در آياتى فرمود: وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ (13/ يونس).

وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ (17/ اسراء).

وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ (74/ مريم).

وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً (38/ فرقان).

ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ (31/ مؤمنون) قُرُوناً آخَرِينَ (42/ مؤمنون).

[كه در اين آيات- قرن و قرون- همان امت و امت هاست].

قرون: نفس و جان آدمى است براى اينكه آميخته و قرين جسم است.

القرون من البعير: شتر و ستورى كه در راه رفتن پاهايش را در جاى دستهايش بگذارد گويى كه آنها را بهم ميرساند و نزديك مى كند.

(قَرَنْ:) جعبه چرمى و تركش يا تيردان كه آن را جز در موقعى كه تير


زجاج مى گويد: نظر من هم همين استكه- قرن- اهل هر عصر و زمانى است كه داراى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و يا قشرى از اهل علم باشند دليل بر اين معنى سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه فرمود:

«خير القرون قرنى» بهترين امت ها، امت من است.

(المصباح المنير 1/ 181) و اين حديث توجيهى بر آيه: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ- 110/ آل عمران) است يعنى نيكوتر بودن امت اسلام با عللى است كه در آيه ذكر شده كه همان امر به معروف و نهى از منكر و ايمان به اللّه است.

در آن باشد- قرن- نمى گويند.

ناقة قرون: شترى كه موقع خوابيدن دو پا و دو زانويش را بهم مينهد.

قران: جمع نمودن ميان حج و عمره [كه براى جمع كردن ميان هر دو چيزى هم بكار ميرود].

قرن الشّاة و البقرة: شاخ گوسپند و گاو.

قرن: استخوان شاخ.

كبش اقرن و شاة قرناء: قوچ و ميش شاخ دار.

شانه، سر زنان و ميل سرمه دان يا گوشت زيادى در بدن را هم به شباهت با شاخ كه عضوى افزون بر سر حيوان است «قرن» ناميده اند [مثل جلو آمدن فتق مردان] كه آن عضو پيش آمده هم او را مى آزارد.

قرن الجبل: ستيغ و قله كوه.

قرن المرأة: گيسوان بافته شده زن كه بر دو طرف سرش قرار دارد.

قرن المرآة: دو گوشه آينه (1).

قرن الفلاة: دو كرانه دره.


در زبان فارسى پاره اى واژه ها به دو صورت در ادبيات ما آمده است مثل آينه و آئينه، شاعر مى گويد:

آينه گر عيب تو بنمود راست خود شكن آئينه شكستن خطاست

يا كلمه اميد كه با تشديد و بدون تشديد حرف (م) بكار رفته است، سعدى مى گويد:

اميدوار بود آدمى به خير كسان مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان

و كلماتى از اين قبيل:

قرن الشّمس: شعاع آفتاب.

قرن الشّيطان: همسان و پيرو شيطان، تمام اين عبارات به شباهت همان قرن- در معنى شاخ است.

ذو القرنين: معروف است.

سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام است كه فرمود:

«انّ لك بيتا فى الجنّة و انّك لذو قرنيها» (1).


على بن اسماعيل بن سيده، پس از ذكر اين حديث مى نويسد: در تفسيرش گفته شده: ذو قرنى الجنه اى طرفيها يعنى دو سوى بهشت از آن تو است و نيز- ذو قرنى الامة: كه با ضمير (ها) يعنى- طرفيها- بيان شده چنانكه در سوره ص آيه 32 خداوند گفته است:

حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ- 32/ ص) يعنى سليمان گفت با مشغول شدن به اسبان از ياد پروردگارم غافل شدم تا اينكه خورشيد به پرده غروب پوشيده شد، پس همانطور كه پنهان شدن و غروب شدن با واژه حجاب كنايه از غروب خورشيد است در حديث نبوى هم عبارت- قرنيها- همان امت اسلامى است چنانكه مقصود از- صدر- نفس و جان است. ابو عبيدة مى گويد: من اين تفسير را برمى گزينم بخاطر حديثى كه از على عليه السّلام روايت شده كه فرمود: نام ذو القرنين كه در قرآن آمده براى آن است كه او امتش را به عبادت خداى دعوت كرد و سخن او را دو بار با روى گرداندن از آن رد كردند من هم در ميان شما همانگونه يعنى چون ذو القرنين هستم. سپس ابو عبيده مى گويد مقصود خود على عليه السّلام است زيرا مى گويد شما را به سوى حق دعوت ميكنم تا اينكه در دو نوبت به سرم صربتى زده ميشود كه باعث قتل من است (المحكم 6/ 222- تهذيب اللغه 9/ 86).

قرون: مناره اى است مخروطى شكل كه بر سر چاه مى سازند و نيز چوبى كه دو طرف چرخ چاه را بر آن قرار ميدهند (النوادر فى اللغه/ ابو زيد انصارى 477).

[براى تو خانه اى در بهشت هست و تو در ميان امت اسلام همچون ذو القرنين هستى كه داراى شكوه و عظمتى همانند ستيغ و قله كوه در ميان آنها بود].

(قرأ) [قرأ]

قرأت المرأة: آن زن اثر دشتان يا حائض شدن را در خود ديد.

اقرأت: دشتان شد.

قرأت الجارية: آن دوشيزه را بحال خود گذاردم تا دشتان شد.

قرء: در حقيقت اسمى است براى داخل شدن در مدت دشتان از زمان طهر و پاكى و چون اسمى جامع براى هر دو زمان است (زمان طهر و زمان قرء) لذا به هر دو حالت اطلاق شده است زيرا هر اسمى كه براى دو معنى با هم و قرين هم وضع شده باشد به هر يك از آنها هم در وقتى كه جداگانه باشد اطلاق ميشود مثل واژه مائده براى خوان و طعام [كه هر دو به تنهايى و هم به جاى يكديگر بكار ميروند] سپس هر كدام به تنهايى نيز به همان اسم ناميده ميشوند ولى- قرء بطور مجرد اسمى براى پاكى و طهر و همچنين بطور مجرد براى دشتان نيست به دليل اينكه زن اگر در حالت طهر و پاكى كه اثرى از خون نبيند او را داراى قرء- نمى گويند و همينطور حائض و زنى كه اثر بعد از زايمان را مرتبا در خود مى بيند طاهر و داراى قرء نمى گويند.

در آيه: يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ (223/ بقره) يعنى سه نوبت رسيدن از طهر به دشتان و حيض، و نيز سخن پيامبر عليه السّلام كه فرمود:

«اقعدى عن الصلاة ايّام اقرائك» (1)


حديث فوق بصورت «دعى الصّلاة ايام اقراءك» نيز وارد شده.

(مجمع البحرين 1/ 339)

يعنى در ايام حيض و دشتانت نماز نگزار (1) و اين بيان مثل سخن كس است كه مى گويد:

افعل كذا ايام ورود فلان: موقع رسيدن و ورود فلانى اين كار را انجام بده با اينكه ميدانيم ورود او در يك ساعت انجام ميشود ولى به ايام، يعنى روزها نسبت داده ميشود سخن واژه شناسان و علماء لغت اينستكه (قرء) از (قرأ) يعنى جمع بمعنى جمع كرد گرو شده است، و اينان واژه قرء را به جمع ميان زمان پاكى و حيض هر دو توجيه نموده اند به حسب آنچه كه در مورد جمع شدن خون در رحم مادر يادآور شدم.

(قِراءَةْ:) پيوستن و متصل نمودن بعضى از حروف و كلمات به بعضى ديگر در آشكار خواندن قرآن بطور (ترتيل) است و به هر جمعى قراءت گفته نميشود مثلا وقتى قومى وعده اى را جمع كنند- قرأت القوم- گفته نميشود، چيزى كه دلالت بر اين دارد اينستكه اداء كردن يك حرف از حروف الفباء را قرائت نمى گويند. واژه- قرآن- هم در اصل مصدر و به معنى خواندن است بر وزن كفران و رجحان، در آيه:

إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ

(17 و 18/ قيامة).


روايت شده است كه عبد اللّه بن عمر زنش را در حالت حيض و دشتان طلاق داد و عمر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نظر خواست او را امر كرد كه زنش را رجوع دهد و همينكه طهر و پاك شد طلاقش دهد زيرا عده اى كه خداوند امر كرده است براى طلاق زنان همين است.

ابو عبيده مى گويد: قرء- براى طهر و دشتان هر دو گفته ميشود.

(تهذيب اللغه 9/ 273)

ابن عباس در معنى اين آيه گفته است: «يعنى وقتى كه آنرا جمع كرديم و در سينه و خاطرت ثابتش نموديم به آن عمل كن» واژه- قرآن- مخصوص كتابى است كه بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است و براى اين كتاب واژه قرآن اسم علم شده است همانطور كه نام- توراة- براى آنچه كه بر موسى عليه السّلام و نام انجيل براى آنچه كه بر عيسى عليه السّلام [كه درود و سلام خدا بر هر دوى آنها باد] بصورت اسم علم در آمده و اطلاق شده است.

بعضى از دانشمندان گفته اند: وجه تسميه و نامگزارى قرآن براى اين كتاب در ميان كتابهاى خداى براى اين است كه «قرآن» جامع ثمرات و بهره هاى كتابهاى ديگر اوست و بلكه براى جمع كردن ثمرات و بهره هاى تمام علوم در آن است همانطور كه خداى تعالى به اين معنى در آيه:

وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ (111/ يوسف) اشاره كرده است و همچنين در آيات.

تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ (89/ نحل).

قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ (28/ زمر).

قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ (106/ اسراء).

فِي هذَا الْقُرْآنِ (41/ اسراء).

وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ (78/ اسراء) يعنى خواندن (نماز صبح).

و آيه: لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (77/ واقعة) (1)


زجاج مى گويد: كلام خداى كه بر پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است چهار اسم (كتاب- قرآن- فرقان- ذكر) دارد يعنى كتابى كه براى 1- نوشتن 2- خواندن 3- جدا كردن حق و باطل 4- يادآورى نمودن، بكار ميرود و بقيه نامهاى قرآن

اقرأت فلانا: او را خواندم (و سلامش رساندم)، در آيه.


صفاتى از اين چهار اسم است و معنى قرآن هم همان معنى جمع است- قرأت القرآن و انا اقرؤه قرءا قراءة و قرآنا- با سه مصدر است (تهذيب اللغه 9/ 273).

ابن فارس مى گويد: وجه تسميه قرآن اين است كه قرآن حاوى و دربرگيرنده احكام و قصص و امر و نهى و غير از اينهاست. (مقائيس اللغه 5/ 79).

اما سخن دقيق راغب (ره) كه در قرآن نتايج جميع دانش ها فراهم آمده و جمع شده است از ساير نظرات برتر و به حقيقت نزديكتر است و چنانكه در مقدمه جلد اول بيان شد ريشه و ثمره تمام علوم انسانى كه براى رشد و سعادت و بهبودى و بهزيستى جامعه بشرى ضرورى است در قرآن اشاره شده و گسترش و پى گيرى آنرا به خود انسانها با تشويق به تفكر- تدبّر- و تعقل واگذار نموده بديهى است قرنها بايستى بگذرد تا تمام حقايق علمى و اشاره اى قرآن بر بشر معلوم گردد زيرا قرآن- تبيانا لكل شى ء- است بنيان حيات سعادت آفرين افراد را بر- علم- عمل- تقوى تلاش و نيايش نهاده و اساس حيات سعادتمندانه جامعه هاى بشرى را بر- عدالت- برادرى- برابرى- در حدود استعدادها- ايثار- احسان استوار داشته است و از اساس انسانها را در راه اين اصول حيات بخش به مبارزه با ظلم- جهل- بيماريها تكاثر و زر اندوزى- استكبار و استعمار بسيج نموده است و در مورد علومى كه به جهان شناسى ارتباط دارد همواره سير و نگرش در آسمانها- كرات- طبيعت، ماه و خورشيد كهكشانها و كل آفرينش را خردمندان و اولو الالباب ميداند ميگويد سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق- يعنى- ما آيات حكمت و قدرت خود را در فراخناى جهان و جانها و روانها در آينده براى انسانها روشن و آشكارا نشان خواهيم داد تا بدانند كه او حق است- أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ 53/ فصلت- آيا اين حقايق كافى نخواهد بود كه او بر همه چيز گواه است؟

سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى (6/ اعلى) (1).

تقرّأت: فهماندم.

قارأته: با هم مذاكره كرديم و درسش گفتم [و آنرا مطالعه كردم].

(قرى) [قرى]

القرية: اسمى است براى جايى كه مردم در آنجا مجتمع هستند و گرد آمده اند و نيز جداگانه براى همه مردم (اجتماع آنها) هم بكار ميرود.

خداى تعالى مى گويد: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (82/ يوسف)، بيشتر مفسرين در مورد اين آيه گفته اند مقصود اهل قريه است و بعضى هم گفته اند بلكه واژه قريه در آيه اخير خود مردم هستند و بر اين اساس است.

آيات: وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً (112/ نحل).

وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِيَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ (13/ محمد).

وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى (117/ هود) در اين آيه.

قرى- اسمى است براى مدينه و شهر و همچنين در آيات:

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى (109/ يوسف).

رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها (75/ نساء).

«حكايت و روايت شده است كه بعضى از قضات (داوران و مفتيان) بر على بن حسين رضى اللّه عنهما وارد شدند، به ايشان فرمود: بمن بگوئيد كه علماى شما در مورد سخن خداى تعالى كه مى گويد:


قرآن را برايت مى خوانيم فراموش مكن.

وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً (18/ سبأ).

چه مى گويند؟ گفتند: مى گويند كه- قرى- همان مكه است، فرمود:

آيا چنين است؟ پاسخ دادم پس چيست؟ فرمود: مقصود از- قرى- در اين آيه رجال و مردم است، راوى مى گويد: به ايشان گفتم اين معنى در كجاى كتاب خداست، فرمود: آيا سخن خداى تعالى را نشنيده اى كه گفت:

وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ ... (8/ طلاق) (1).

در آيه گفت: وَ تِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا (59/ كهف)- هم- ضمير مردم شهرها است.


و چه بسيار مردم ديارى را كه از امر خدا و رسولانش سرپيچيدند و آنها به كيفر اعمالشان بعذاب شديد معذب ساختيم اينگونه است كه راغب رحمه اللّه مردم را به سوى الگوها و امامانى كه به تمام وحى و قرآن احاطه دارند و مشكلات را برطرف ميكنند توجه ميدهد زيرا قرآن- يفسّر بعضه بعضا است و تفسير صحيح جز از اين راه و با برخوردارى از علوم مفسرين حقيقى و بيان آنها ممكن نيست و مى بينيم كه امام امت در مجلسى فرمودند «تمام تفاسيرى كه ديگران نوشته اند ترجمه هائى بيش نيست» و بايستى به پيروى از روش راغب كه آنهم ملهم از همان الگوهائى است كه در كتابش بمناسبت هائى ذكر كرده و خودش قدرتى كم نظير در اين قسمت داشته است هر واژه و آيه اى از قرآن را با احاطه به تمام آن واژه يا مشابه آن آيه در قرآن كه گاهى به صد آيه هم ميرسد مورد تفسير قرار داد، تا جلوه اى و شعاعى از نور تفسير بر جانمان و روحمان بتابد.

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد كه دار الملك ايمان را مجرد بيند از غوغا

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ (58/ بقره).

قريت الماء فى الحوض: آب را در حوض و آبگير جمع نمودم.

قريت الضّيف قرى: مهمان را خوب پذيرايى كردم.

قرى الشّى ء فى فمه: آن چيز را در دهانش جمع كرد.

قريان الماء: آب هاى جمع شده در حوض و آبگير.

(قسس) [قسس]

القسّ و القسّيس (1) دانشمند عابد از سران نصارى و دين مسيحيت،


در اكثر لغت نامه هاى كهن و جديد، حديثى در ذيل اين واژه از امير المؤمنين على عليه السّلام نقل شده است، ياقوت حموى مى نويسد: «قس موضع فى حديث على (رض) ان النبى صلّى اللّه عليه و آله نهى عن لبس القسّى» يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از پوشيدن لباسى كه آنرا در آن زمان قسى مى گفتند نهى فرموده است مفسرين در ذيل اين حديث نوشته اند كه- قسى- لباسى است مخلوط با حرير كه از مصر مى آوردند و همان- قزى- يعنى ابريشمين است كه حرف (ز) به (سين) تبديل شده.

سپس ياقوت مى گويد: قس- در سرزمين هند بين نهر و وارا قرار دارد و بلدى است كه از آنجا چنين جامه هايى صادر ميشود و از ساير پارچه ها ارزشمندتر است.

(معجم البلدان 4/ 346- مجمع البحرين 4/ 96).

ابن فارس مى نويسد: القس پى گيرى چيزى است و همچنين سخن چينى و نميمه. (مقائيس اللغه 5/ 9).

ابو منصور ازهرى هروى مى گويد: «و فى حديث على عليه السّلام ان النبى نهى عن لبس القسى» كه اهل مصر چنان لباس را- قسى- با فتحه حرف (ق) تلفظ مى كنند و ابو عبيده مى گويد: اين نوع پارچه ها را من ديده ام.

در آيه:

ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً (82/ مائده).

اصل- قس- پى جويى و طلب كردن شبانه چيزى است مى گويند:

تقسّست اصواتهم باللّيل: شب هنگام صداشان را دنبال كردم و پى


(تهذيب اللغه 8/ 258).

خلف تبريزى مى گويد: قز- همان ابريشم خام است و- قزاگند- جامه اى است كه لابلاى آن ابريشم و پنبه نهند و آجيده كنند و آن را- خفتان هم- گويند كه در روزهاى جنگ پوشند. (برهان قاطع).

قس: رئيسى از رؤساى نصارى چه در دين و چه در علم و- قسى- پارچه مخلوط با ابريشم است و اصحاب حديث با كسره قاف هم تلفظ مى كنند.

قس بن ساعده ايادى اسقف نجران كه يكى از حكماى عرب قبل از اسلام است (مختار الصحاح).

فيروزآبادى در مورد- قس بن ساعده- در حديثى بصورت: «يرحم اللّه قسا انى لارجو يوم القيامة ان يبعث امة واحدة» كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حق او كه حكيمى بوده است دعا فرموده و اميد داشته كه در قيامت همچون امتى واحد و يگانه مبعوث شود. (ترتيب القاموش 3/ 618).

خواننده محقق و عزيز از اين حديث شريف ميتوانى بخوبى عظمت روح و شخصيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بر روشنى دريابى كه او براى كشيشى نصرانى كه حكيم و دانشمند بوده و قبل از اسلام درگذشته است پيامبر دعا ميكند رحمت ميطلبد و او را همانند امتى خطاب ميكند، اينگونه است كه ما ميگوئيم روزى همه غير مسلمانان خداپرست با ديدن چنين احاديثى به عظمت روح پيامبر اسلام پى ميبرند و اسلام عالمگير و جهان شمول خواهد شد و بر من و تو است كه اين حقايق را نشر دهيم و با پيامبر هم آوا شويم.

گرفتم.

قسقاس و قسقس: راهنماى شبانه.

(قسر) [قسر]

القسر: قهر و چيرگى.

قسرته و اقتسرته: او را به زور بكارى واداشتم، و از اين واژه كلمه- قسورة- است در آيه:

فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ (51/ مدثر) (1).

گفته اند: قسورة- همان شير جنگلى است و در معنى تيرانداز و شكارچى هم گفته شده. (2).


آيه فوق صفات و حالات كسانى را كه از ذكر حق اعراض مى كنند بدينگونه شرح ميدهد كه: از مجرمينند و در قيامت خود اقرار مى كنند كه: 1- لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ- 43/ مدثر) از نمازگزاران نبوديم 2- وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ 44/ مدثر) و مساكين و مستمندان را اطعام نمى كرديم. 3- وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ 45/ مدثر) با ملحدين و منكرين در بيهوده گويى ها همراه بوديم 4- وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ 46/ مدثر) قيامت و روز جزا را تكذيب ميكرديم تا اينكه چنگال مرگ ما را فرو گرفت. سپس خداوند مى گويد: شفاعت كسى سودشان نميدهد زيرا در دنيا همانند خران گريزپا كه از شير فرار مى كنند، اينان نيز از حقايق آنچنان اعراض ميكردند.

ابن عباس مى گويد: قسورة- به زبان عرب (اسد) است و به زبان حبشى (قسورة) به زبان فارسى (شير) و به زبان نبطى (ارنا) وجه تسميه قسورة اين استكه از قهر و چيرگى او حيوانات مى گريزند و بر آنها غلبه مى كند. سعيد بن

(قسط) [قسط]

القسط: همان بهره و نصيب عادلانه است، مثل:

نصف و نصفة: [يعنى رعايت عدالت، و انصاف ورزيدن].

در آيات: لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ (4/ يونس).

وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ (9/ رحمن).

و نيز- قسط- به اين معنى است كه كسى بهره و قسط ديگرى را بگيرد و اين كار همان جور و ستم است.

اقساط: اينستكه بهره و قسط ديگرى را بدهد كه همان- انصاف- است و لذا گفته شده:

قسط الرّجل: وقتى است كه كسى ستم كند.

(اقْسَطَ:) در وقتى كه عدالت پيشه كند، در آيات:

أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً

(15/ جن) (1).


جبير رحمه اللّه مى گويد: قسوره همان شكارچيان و تيراندازنند يا مردان خشن.

ثعلب مى گويد: قسورة سياهى اول شب است و معنى آيه، عبارت- فرت من ظلمة الليل- است زيرا گورخران در آغاز شب و تاريكى مى گريزند و به گوشه اى پناه مى برند و لفظش از همان- قسر يعنى قهر و غلبه گرفته شده. ولى ازهرى به معانى فوق، شجاع را نيز اضافه مى كند.

(تهذيب اللغه 8/ 99- مجمع البحرين 3/ 457- حياة الحيوان 2/ 211- ترتيب القاموس 3/ 617- مختار الصحاح).

فراء مى گويد: قاسطون- همان جور بيشگان كافرند و- مقسطون:

مسلمانان عادل، و قسطان: رنگين كمان. قسط على عياله: در خرج و نفقه به عيالش

[ستمگران بر دوزخ هيزم و آتشگيره اند].

وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (9/ حجرات).

تقسّطنا بيننا: در ميان خويش قسمت كرديم.

قسط: كجى در پاها، كه نقطه مقابل- فحج- است.

(قِسطاس:) ميزان و وسيله سنجش كه به عدالت هم تعبير ميشود همانطور به ميزان نيز تعبيرش مى كنند، در آيه: وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ (35/ اسراء).

[با ميزان مستقيم و درست و عادلانه وزن كنيد] (1).


سختگيرى نموده. مبرد مى گويد: قسط برابر 480 درهم است و ابو عبيد قسط را نصف (صاع) مى داند. (تهذيب اللغه 8/ 390).

قاسطون- كسانى بودند ستمگر جور پيشه، مانند معاويه و پيروانش كه با امام حق ستيزه كردند و در جنگ صفين با على عليه السّلام محاربه نمودند.

(مجمع البحرين 4/ 269).

قسط- چوبى است هندى و خوش بوى، مدر (ادرار آور) و مفيد براى كبد و ضد انگل معده و براى زكام و وبا بسيار مفيد. (ترتيب القاموس 3/ 618).

(ق- س- ط) ريشه لغت است كه دو معنى متضاد دارد:

1- قسط: عدل كه فعلش- اقسط، يقسط- است.

2- قسط: جور و ستم و عدول از حق، فعلش- قسط، يقسط، قسطا.

قسط: كجى در پاها ولى قسط: از اين ريشه نيست و همان چوب بخور و عربى است (مقائيس اللغه 5/ 84).

و بگفته ابن منظور: يكى از نامهاى خداى تعالى- مقسط- است يعنى عادل.

(قسم) [قسم]

القسم: بخش كردن و قسمت كردن بهره و نصيب، مى گويند:

قسمت كذا قسما و قسمة: آن را بخش نمودم.

قسمة الميراث و قسمة الغنيمة: بخش كردن و تقسيم نمودن ميراث و غنائم جنگى است بر صاحبانشان.

در آيات: لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44/ حجر).


اقسط، يقسط فهو مقسط اذا عدل (عدالت كرد).

قسط، يقسط فهو قاسط اذا جار (يعنى جور و ستم كرد).

پس قاسط ستمگر و مقسط دادگر و عادل است و- قسط- با كسره حرف (ق) يعنى بهره و نصيب و عدالت نمودن. و آيه وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ- 35/ اسراء) يعنى با ميزان و ترازوى درست وزن كنيد. پس در مورد عدالت دو مصدر هست يكى- قسط- و يكى- اقساط. ولى در مورد جور و ستم يك مصدر كه- قسوط- است و در حديث على رضوان عليه آمده است كه فرمود: (امرت بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين» ناكثين اصحاب جنگ جمل، زيرا بيعت شكستند.

قاسطين: اصحاب جنگ صفين، زيرا در حكومت ستم كردند و باغى شدند. مارقين همان خوارج بودند كه در دين ترديد نمودند و تجاوز از حد كردند مثل تيرى كه از پرتابش در ميگذرد و آيه: وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ 9 حجرات) يعنى عدالت كنيد كه خداوند عدل پيشگان را دوست دارد ولى در باره ستمكاران گفت:

أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً

15- جن) يعنى كفار و ستمكاران و جور پيشگان هيزم و آتش گيره دوزخند.

قسّط تقسيطا- سخت گيرى و خست است و نيز- قسط- در معنى كوزه و ظرف آب براى وضو گرفتن و نيز پيمانه اى است (لسان العرب 7/ 378).

نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ (28/ قهر) (1).

(اسْتَقْسَمْتُه:) از او خواستم كه تقسيم كند، سپس- قسم- در معنى سوگند و قسم هم بكار ميرود.

در آيه: وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ (3/ مائدة) (2) اگر با چوبهاى شرطبندى و قمار سوگند خورديد و چيزى را شرطى تقسيم كنيد اين ها براى شما فسق و گناهى است.

رجل منقسم القلب: مردى كه دلش و خاطرش را غم و اندوه پريشان كرده، مثل عبارت:

متوزّع الخاطر و مشترق اللب: در جان و عقل مشترك ولى پريشان خاطر است.

(اقْسَمَ:) سوگند خورد، و اصلش از- قسامة- است يعنى سوگند و قسمى كه بر اولياء مقتول ادا ميشود سپس واژه قسم اسمى براى هر سوگندى شده


امر اللّه بالقسط و نهى عن القسط: خداوند به عدالت امر نموده و از جور و ستم نهى. (اساس البلاغه 765).

به آنها خبر ده كه آب ميانشان قسمت شدنى است.

ثعلب از ابن اعرابى نقل مى كند كه- قسامة- صلح ميان مسلمين و دشمن است و جمعش قسامات. و استقسام بالازلام- رسمى جاهلى بوده كه بر روى پاره اى از تيرها مى نوشتند (امرنى ربّى) و بر تيرهاى ديگر (نهانى ربّى) وقتى كسى مى خواست مسافرت كند يا كارى انجام دهد از تيردان تيرى را بيرون مى آوردند اگر (امرنى ربى) بود سفر ميكردند و آن كار را انجام مى دادند و اگر (نهانى ربى) در مى آمد سفر نميرفتند و آن كار را نميكردند و خداوند در آيه فوق به آنها خبر ميدهد كه چنان كارى حرام است (تهذيب اللغه 8/ 420).

است، در آيات:

أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ (53/ مائده).

أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ (49/ اعراف).

لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (2 و 1/ قيامة).

فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ (40/ معارج).

إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ (17/ قلم).

فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ (106/ مائده).

(قاسمته:) سوگندش دادم.

تقاسمها: متقابلا سوگند اداء كردند، در آيات:

وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ (21/ اعراف).

قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّهِ (49/ نمل).

فلان مقسم الوجه و قسيم الوجه: او گشاده روى و خوشروى است.

قسامة: حسن و خوبى است و اصلش از- قسمة- است گويى كه هر جايى و عضوى از چهره اش بهره اى از حسن و خوبى دارد و تفاوتى ندارند.

و نيز گفته اند: مقسّم- يعنى چشم و ديده و نگاه كردن به او به زيبائى چهره اش تقسيم ميشود [و چشم به همه اعضاء صورت او كه زيباست دوخته ميشود] و خوبى در جائى از صورت و روى او به تنهايى و بدون ساير قسمت ها ثابت نيست.

در آيه: كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ (90/ حجر) يعنى كسانى كه قسمتهايى از شهر مكه را ميان خود تقسيم كرده اند براى اينكه راه خدا را از كسانى كه

پيامبر را مى خواستند ببندند.

و نيز گفته شده: مقتسمين- در اين آيه كسانى بودند كه با كيد و مكر بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سوگند خوردند و هم پيمان شدند.

(قسو) [قسو]

القسوة: سخت دلى و سنگ دلى و اصلش از عبارت:

حجر قاس: سنگ سخت گرفته شده.

مقاساة: تحمل سختى و رفع سختى، در آيات:

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ (74/ بقره) (1).

فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ (22/ زمر) (2).

وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ (53/ حج).

وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً (13/ مائده).

قاسيه- در آيه اخير بصورت- قسية- هم خوانده شده يعنى دلهاشان پاك و خالص نيست كه از عبارت:

درهم قسّى (3)- است در معنى نقره خالصى كه با فلزات سخت ديگر


اشاره به بنى اسرائيل است كه پس از بهره مندى از نعمت هاى خداوند باز قساوت قلب پيدا كردند و دلهاشان سخت شد.

واى بر كسانى كه دلهاشان از ياد خداى سخت و غافل است.

سالى را كه سرما و گرمايش شديد و قحطى باشد- عام قسى- گويند. قاسيه:

شب تاريك و سرد در حديثى آمده است كه «ثلاث يقسين القلب» سه چيز دل را سخت مى كند كه يكى از آنها رفتن به دربار سلاطين است و- كثرة الكلام قسوة

آميخته شده، شاعر گويد:

صاح القسيات فى ايدى الصّياريف

[همچون پولهاى ناخالص كه در دست صرافان صدا مى كند].

(قشعر) [قشعر]

در آيه: تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ (23/ زمر).

يعنى: لرزه اى آنها را فرا مى گيرد.

(قصص) [قصص]

القصّ: پى گيرى اثر چيزى و پيروى كردن از آن.

قصصت اثره: اثر و نشانه اش را دنبال كردم.

القصص: همان اثر است، در آيه:


هرزه گويى و بيهوده گويى سبب سخت دلى است.

از ابن مسعود حديثى نقل شده كه به اصحابش گفت: «أ تدرون كيف يدرس العلم فقالوا كما يخلق الثوب او كما يقسوا الدرهم، فقال: لا و العلم يموت العلماء:

يعنى مى دانيد علم و دانش چگونه فراموش و كهنه ميشود، گفتند همانند جامه و درهم كه كهنه ميشوند.

ابن مسعود گفت: نه، كسادى و كهنگى علم و دانش با مرگ علماء است كه به چنان حالتى دچار ميشود.

(تهذيب اللغه 9/ 226- ترتيب القاموس 3/ 622- مقائيس اللغه 5/ 86- مجمع البحرين 1/ 341).

فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً (64/ كهف) (1).

وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ (11/ قصص) (2).

قصيص: باقيمانده گياهان كه اثر آن پى جويى و خواسته ميشود.

قصصت ظفره: ناخنش را چيدم (3).

قصص: اخبارى كه پى گيرى و بازگو ميشود، در آيات:

لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ (62/ آل عمران) (4).

فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ (11/ يوسف).

وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ (25/ قصص).

نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (3/ يوسف).


مربوط به برگشتن موسى و يار و همراه او براى يافتن ماهى است مى گويد هر دو پى جويانه بر آثار گامهايشان برگشتند.

مادر موسى به خواهرش گفت

در حديثى آمده است كه: «قصوا الاظفار لانها مقيل الشيطان و منه يكون النسيان» يعنى ناخنها را بچينيد كه نگهدارنده شيطان در بدن است.

(مجمع البحرين 4/ 180).

تقصصت كلام فلان: سخن او را حفظ كردم و به خاطر سپردم.

(تهذيب اللغه 8/ 256).

تمام آيه چنين است: إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ ما مِنْ إِلهٍ- 62/ آل عمران) اين همان خبر حق و درستى است كه خدايى جز خداوند يكتا و يگانه نيست و اوست كه عزيز و حكيم است.

فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ (7/ اعراف).

يَقُصُّ عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ (76/ نمل).

فَاقْصُصِ الْقَصَصَ (176/ اعراف) (1).

(قِصاصْ:) خونخواهى با كشتن قاتل و كشنده، در آيات:

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ (179/ بقره).

وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ (45/ مائده).

قصّ فلان فلانا: او را قصاص كرد.

ضربه ضربا فاقصّه: آنچنان او را زد كه به مرگ نزديكش كرد.


اشاره به تاريخ و اخبار كسانى است كه آيات خداوند را تكذيب مى كنند و پيشه آنها ستمگرى و ظلم است مى گويد: خبر كسى كه آياتى به او داديم و او از آنها دور شد و شيطان او را دنبال نمود و از گمراهان شد، براى مردم بازگو كن و بخوان بسا كه تفكر كنند، زيرا اگر مى خواستيم و امور بر اساس جبر مى بود او را با همان آيات رفعت ميداديم ولى او به پستى گرائيد و از هوسهاى خويش پيروى كرد حكايت او همچون سگ است كه اگر به او هجوم ببرى پارس مى كند و اگر هم او را واگذارى مجددا پارس مى كند اين حكايت و حال مردمانى است كه آيات خداى را تكذيب مى كنند. آيات فوق كه ترجمه شد بعد از آيه اى است كه مى گويد:

چون پروردگار تو از بنى آدم و از نسلهاشان نژادشان را تقدير نمود آنها را بر خودشان گواه كرد كه آيا پروردگارتان نيستم گفتند چرا گواهى ميدهيم و اين گواهى هر كسى بر اينكه خويشتن را نيافريده. براى اين است كه در قيامت نگويند ما از اين امر غافل بوديم.

اشاره آيات فوق به اصالت همان فطرت خدا جويانه است و دور شدن انسان از فطرت به سبب پيروى از هوسهاست كه گمراه ميشود.

قصّ يعنى گچ، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از كچكارى قبور نهى فرموده است (1).

(قصد) [قصد]

القصد: مستقيم نمودن و استوار داشتن راه است.

قصدت قصده: بسويش رفتم و آهنگش نمودم.

اقتصاد: از اين واژه است كه بر دو گونه است:

اول- اقتصاد پسنديده بطور مطلق در ميانه روى چيزى كه دو طرف افراط و تفريط دارد مثل جود يا بخشش كه ميان حالت زياده روى و بخل قرار دارد و شجاعت كه حالتى است ما بين تهور و ترس و مانند اينها و بر اين معنى است آيه:

وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ (19/ لقمان) (2).


اين حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جنبه هاى مختلف قابل دقت است خصوصا از نظر اجتماعى كه اختلافات ظاهرى در قبور گاهى حالتى تفاخرآميز بخود مى گيرد و از ظاهر هم كچكارى در برابر رطوبت و بارندگى غير از مواد ديگر طبيعى است زيرا باعث زحمت سايرين است و احتمال فرو رفتن در آن زياد است ولى ضريح و قبور ائمه اطهار عليهم السّلام و پيشوايان دينى يا بناهايى كه بر روى آن قبور مى سازند بخاطر حفظ و حراستى است كه از جنبه ارشادى و اجتماعى و دينى كه الگوهائى در حيات خود بوده اند و پس از مرگ هم بايستى خاطراتشان از نظر اثر تربيتى جاودان بماند ضرورت داشته است و چنانكه تاريخ گواه است جور پيشگان غالبا در صدد محو اين آثار برآمده اند از آن جمله متوكل عباسى است، از اين جهت مردم در استحكام بناى قبور آن پيشوايان هر چه بيشتر همت نموده اند. بديهى است اگر اثراتى آن چنان نميداشت ستمگران انگونه حساسيت نشان نميدادند.

اشاره به يكى از اندرزهاى لقمان به پسر خويش است كه از حرف زدن

و به اينگونه اقتصاد و ميانه روى در آيه:

وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا ... (67/ فرقان) اشاره كرده است.

دوم- اقتصادى است كه بطور كنايه از آنچه ميان حالت پسنديده و ناپسند قرار مى گيرد، مثل قرار گرفتن ميان عدل و جور [كه نه عدالت است و نه جور و ستم].

و يا حالتى و موقعيتى در ميان نزديك و دور و بر اين اساس گفت:

فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ (32/ فاطر) (1).


تا راه رفتن و ساير صفات انسانى را يادآورى نموده است آغاز اندرزش از ايمان به خدا و شرك نياوردن به اوست و سپس مى گويد اگر باندازه دانه خردل عمل نيك يابد نموده باشى و آنرا در زير صخره ها پنهان كنى خداوند آشكارش مى كند پسرم نماز را بپاى دار، به نيكى امر كن خود را از بدى بازدار و نيز در مشكلات پايدار باش اينها كه گفتيم از كارهاى شكوهمند و بزرگ است.

اشاره به جانشينان انبياء است كه مى گويد: پس از پيامبران كتاب را به كسانى ميراث داديم كه عده اى از آنها ستمگر خويشند و بعضى ميانه رو و گروهى ديگر باذن خداى بسوى نعمت ها و نيكى ها مى شتابند ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ 32/ فاطر) فضيلت بزرگ و حق همين است كه گروه سوم در پيش مى گيرند نه ستمگران و نه بى تفاوت ها بلكه آنهايى كه سابِقٌ بِالْخَيْراتِ 32/ فاطر) يعنى پيشى گيرنده بر نيكى ها و خيرات هستند كه مقتصد و بى تفاوت بودن در اينجا مذموم است در اين آيه معنى ميانه رو بودن بخصوص در امر ولايت و حكومت و سياست امرى است كه خداوند آن را در برابر پيشى گرفتن بر نيكى ها و خيرات قرار داده تا جامعه اسلامى هرگز به چنان افرادى و چنان حالتى گرفتار نشود بلكه بسوى كسانى كه پيرو و جانشين بحق پيامبران هستند و چنان صفتى پسنديده دارند توجه كنند.

آيه: سَفَراً (قاصِداً) (42/ توبه).

يعنى سفرى كه دوريش ناپايان است و بسا كه اين آيه به سفر نزديك نيز تفسير شود ولى حقيقتش همان است كه ذكر كردم.

اقصد السّهم: تير به هدف اصابت كرد گويى كه قصدش و هدفش را يافته است، شاعر گويد:

فاصاب قلبك غير أن لم يقصد

[به قلبت اصابت كرد و رسيد جز اينكه آن را هدف نگرفته بود].

انقصد الرّمح: نيزه شكست.

تقصّد: شكست.

قصد الرّمح: نيزه را شكست.

ناقة قصيد: شتر ماده پرگوشت و مفيد.

القصيد من الشّعر: شعرى كه هفت بيتش تمام شده است (1)


(ق- ص- د) سه ريشه اصلى دارد: 1- دلالت بر آوردن چيزى و قصد كردن بسوى آن، 2- رسيدن و فرو رفتن در چيزى، 3- شكستن.

(مقائيس اللغه 5/ 95) در حديثى آمده است كه: «اقتصد فى عبادتك» يعنى آنگونه عبادت كن كه رنج و مشقتى سخت به تو دست ندهد كه طبيعت تو از آن گريزان شود.

(مجمع البحرين 3/ 128) ليث مى گويد: قصد- در معنى: 1- گوشت منجمد و خشك شده 2- عصا و چوبدستى است.

اصمعى گويد اقصاد، همان قتل است، در تفسير آيه: وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ- 19/ لقمان) آمده است كه اذا مشى سويّا: يعنى يكنواخت حركت كردن و راه رفتن نه

(قصر) [قصر]

القصر: [كوتاه] نقطه مقابل طول يا بلندى است و اين دو واژه از اسمهايى هستند كه با اضافه شدن به ساير كلمات و با در نظر گرفتن كلماتى غير از خودشان در نظر مى آيند.

قصرت كذا: كوتاهش كردم.

تقصير: اسمى است براى كوتاهى نمودن در كار.

و نيز- قصرت كذا- يعنى قسمتى از آنرا به بعض ديگرش ضميمه كردم و از اين معنى كلمه قصر يعنى بناى مرتفع كه جمعش قصور است، در آيه:

وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ (45/ حج).

[كاخ و بنائى استوار و محكم].

و در آيات: وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً (10/ فرقان).

إِنَّها تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ (32/ مرسلات).

گفته شده- قصر- ريشه هاى درخت است و مفرد آن- قصرة- مثل واژه هاى- جمرة و جمر [سنگ ريزه و پشته ريگ ها] و تشبيهى است به قصر مثل تشبيهى كه در آيه:


تند و نه كند (تهذيب اللغه 8/ 352) و در حديثى آمده است: «ما عال مقتصد و لا يعيل» كه بصورت «ما عال امرء فى اقتصاد» نيز آمده است كه در نهج البلاغه «ما عال من اقتصد» ذكر شده، يعنى:

كسى كه اقتصاد و ميانه روى را در معيشت پيشه كرد به نيازمندى و فقر مالى مبتلا نميشود (نهج البلاغه ص 494 حكم 240).

كانّه جمالات صفر (33/ مرسلات) آمده است (1).

(قَصَرْتُهُ:) او را در «قصر» نهادم و از اين معنى است، آيه:

حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ (72/ رحمن).

(قَصَرَ الصَّلاةَ): نماز را با ترك بعضى از اركان آن كوتاه كرد، در آيه:

فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ (101/ نساء) (2).

قصرت اللّقحة على فرسى: اسبم را از لقاح و باردار شدنش باز داشتم.

قصر السّهم عن الهدف: تير از هدف دور شد و به آن نرسيد.

امرأة (قاصِرَةُ الطّرفِ:) زنى كه چشمان خود را از پاكى و ايمان به چيزى كه جايز نيست خيره نمى كند و چشم نمى دوزد [زنان چشم پاك و ديده فروهشته از ناروا و حرام].

خداى تعالى گفت: فِيهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ (56/ رحمن) يعنى در بهشت


تشبيهى است از شعله هاى آتش دوزخ كه مى گويد: واى بر تكذيب كنندگان آيات خدا در هنگامه اى كه به آنها مى گويند به سوى همان چيزى كه آنرا دروغ مى پنداشتيد روانه شويد به سوى سايه اى كه سه شاخه دارد كه نه از سايه و نه از حرارت بازتان نميدارد، شعله اى است همچون قصرى با شكوه و بلند، اين كنايه از كاخهاى دنيايى زر اندوزان و ستمگران است كه در دنيا در سايه ها و استراحتگاهها بى خبر و غافل از حال مستمندان مى خزيدند و ستم ميكردند و با غفلت و غرور و سرمستى آيات خدا را تكذيب مى نمودند و سپس مى گويد: كانه جمالات صفر- 33/ مرسلات) گويى كه قطار شتران زردفام است كه از دور پيداست و اين آيه هم كنايه از همان قافله هاى سرمايه ها و مال التجاره هاى آنها است.

در بيمارى و سفر و معذور بودن، گناهى بر شما نيست كه از نماز كم كنيد و آن را قصر و كوتاه بخوانيد.

زنانى پاك چشم و ديده فرو هشته اند وجود دارند.

(قَصَّرَ) شعر: بعضى از موهاى خود را چيد و كوتاه كرد، در آيه:

مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ (27/ فتح) (1).

قصّر فى كذا: در آن كار سستى كرد.

قصّر عنه: به او نرسيد و آنرا بدست نياورد.

اقصر عنه: با اينكه قدرت داشت از رسيدن به آن خوددارى كرد.

اقتصر على كذا: به چيز كمى از آن اكتفا كرد.

اقصرت الشّاة: آن گوسفند كهنسال شد تا اينكه دندانهايش سائيده و كوتاه شد.

اقصرت المرأة: كودكى نارسا و كوچك زائيد.

تقصار: گردنبند كوتاه.

قوصره: سبد و زنبيل [و نيز كنايه از زن است] (2)


اشاره به زائران بيت اللّه و يكى از مراسم حج است كه موى سرشان را كوتاه مى كنند.

باب افعال اين واژه يعنى- اقصار- در معنى دست نگهداشتن از چيزى است و يا خوددارى از انجام كارى يا به اصطلاح فارسى- كوتاه آمدن. قصرك باقصارك ان تفعل كذا: يعنى تو را كافى است كه آن كار را انجام دهى! دست نگهدار.

تقصير: سستى در كار است. فراء مى گويد: آيه: قاصِراتُ الطَّرْفِ- 56/ رحمن) كه در مورد زنان بهشتى است يعنى نفس خويش را تنها بر همسرانشان اختصاص ميدهند. زمخشرى مى گويد: قصرته يعنى آنرا نگهداشتم و حبس كردم. (لس 5/ 104 اساس البلاغه) مقصوره كه جمعش- مقاصر- است همان كاخها و خانه هاى مجلل سنگى و وسيع است و نمونه آنرا براى اولين بار معاويه بعد از نجات از كشته شدنش

(قصف:) [قصف]

خداى تعالى گويد: فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ (69/ اسراء) يعنى: بادى كه به هر چيزى از درختان يا ساختمان ها بوزد آنها را مى كوبد و از بن برمى كند.

رعد قاصف فى صوته: رعد و تندرى سخت بانگ، و از اين معنى بصداى بهم خوردن دو انگشت دست- قصف- گفته شده و سپس در باره هر لهوى مجازا بكار رفته است (1).


در مسجد ساخته بود و مقصوره او در دمشق معروف است، در حديثى هست كه:

«هذه المقاصر انما احدثها الجبارون و ليس لمن صلى خلفها مقتديا بالصلاة فيها صلاة» يعنى نماز خواندن در اين كاخها كه ستمگران ساخته و ايجاد كرده اند، نمازى كه اقتدايى به نمازش باشد نيست و اصولا نماز صحيحى نخواهد بود، و قصر الامل- يعنى كم كردن آرزو، در حديث نفس، به اين معنى تفسير شده است كه هر گاه صبح ميكنى از شب گفتگو نكن و هر گاه شب كردى حديث نفس از روز مكن بلكه از زندگيت بياد مرگت و براى آينده ات بينديش و از سلامتت براى بيمارى احتمالى آينده ات، زيرا تو نميدانى كه فردا نامت چيست؟ (آيا مرده اى يا زنده).

(مجمع البحرين 3/ 460).

عبارت متن چنين است: يتجوّز به فى كلّ لهو- راغب واژه لهو را در اينجا براى صداى طنبور و چغانه (انگشت بهم زدن) بكار برده است تا نهى از شنيدن آن را بيان كند زيرا در ده آيه قرآن نهى از لهو همراه و مترادف با (لعب) يعنى بازيچه، ياد شده تا انسانها را به سوى آنچه كه در پيشگاه خداست و نيكوتر از بيهودگى و سرگرمى است توجه دهد و نيز لهو و لعب را نتيجه مغرور شدن به زندگى دنيا ميداند و مى گويد: الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا- 51/ اعراف)

(قصم) [قصم]

در آيه: وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً (11/ انبياء) يعنى چه بسيار مردم ستمگر را كوبانديم و خردشان كرديم كه عبارت از هلاكت است و هلاكت هم قاصمة الظّهر: يعنى پشت شكسته ناميده شده، در آيه:

وَ ما كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرى (59/ قصص) (1).


كسانى كه دين خويش به بازى مى گيرند و حيات دنيا آنها را مغرور و فريفته مى كند در قيامت بخاطر انكار امانت خدا از نعمت هاى الهى فراموش و بى بهره ميشوند، به بازى گرفتن دين خويش همانست كه در وسايل ارتباط جمعى كشورهاى بظاهر اسلامى شب و روز هست و تمام آلات لهو و لعب را با مهيج ترين آهنگ ها و اشعار و كلمات شهوت انگيز اجرا مى كنند و تأسف بارتر اينكه گاهى در آغاز برنامه شان چند آيه اى از قرآن و شايد همين آيه را كه:

الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً- 51/ اعراف) را هم قرائت مى كنند.

زهى غفلت زدگى و غرب پرستى و شهوت افروزى، و نفرين برگردانندگان چنان برنامه هايى، و خوشبختانه كشور عزيز ما ميرود تا با حذف برنامه هاى آنچنانى و تخديرى موسيقى پرستانه كه خواست دشمنان امت و اسلام است هر چه بيشتر تبديل به آواى آموزشى و رشد دهنده برنامه هاى اسلامى در جامعه ما و جهان باشد و يكى از نشانه هاى ايمان در سوره مؤمنون اينستكه:

وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ- 3/ مؤمنون) و در حديثى از امير المؤمنين على عليه السّلام در وصف آتش دوزخ روايت شده كه: «لها قصيف هائل» دوزخ بانگى هراس انگيز دارد و اين صفت در حقيقت عكس العمل و واكنش همان آوازهاى نرم و شهوت انگيز است كه در دنيا دوزخيان مشتاق آنند. (مجمع البحرين- 5/ 109).

پروردگار هلاك كننده مردمان نيست مگر اينكه در ميانشان پيامبرى براى

قصم: مردى كه حريف خود را كه با او مقاومت مى كند درهم مى شكند (1).

(قصى) [قصى]

القصى: دورى است.

قصّى: دور.

قصوت عنه: از او دور شدم.

اقصيت: دورش كردم.

المكان الاقصى: جاى دور دست.

النّاحية القصوى: بخشى و ناحيه اى دور دست، و از اين معنى است در آيات:

وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى (20/ قصص).

إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى (1/ اسراء).


هدايتشان برانگيخت و بعد از آنكه ظالم و ستم پيشه شدند إِلَّا وَ أَهْلُها ظالِمُونَ- 59/ قصص) و اين همان عبارتى است كه مى گويند: بسم اللّه القاصم الجبارين.

اصل قصم- شكستن چيزى است. در مورد ظالم گويند: قصم اللّه ظهره- يعنى خداوند پشتش (قدرتش را) خرد كند و بشكند يا شكست (فعل ماضى بصورت دعا است.) قاصمة- نام مدينه است زيرا كفر در آنجا از بين رفت. قاصم الجبارين يعنى هلاك كننده ستمكاران.

قصيمه: زمين هموار و مشجر يا نيزار و ريگزار و جائيكه درخت گز ميرويد.

قصمه: پله نردبان (المحكم- تهذيب اللغه- لسان العرب- اساس البلاغه- مجمع البحرين).

كه در آيه اخير مقصود بيت المقدس است و آنجا به اعتبار دور بودن مكان مخاطبين وحى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اصحاب او هستند از آن مسجد اينطور ناميده شده، و در آيه:

إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى (42/ انفال) (1).

قصوت البعير: گوشش را بريدم.

ناقة قصواء: ماده شتر گوش بريده كه در نرنيه آن- بعير اقصى- گفته شده.

القصيّة من الابل: شترى كه در ميان شتران بخاطر نجابت و خوبى كم دوشيده ميشود و كم سوارى از آن مى گيرند و در واقع بكار بردن آن شتر بعيد است، جمعش- قصايا- است.

(قض) [قض]

قضضته فانقضّ: او را شكستم و شكسته شد.

انقضّ الحائط: ديوار فرو ريخت و شكست، در آيه:

يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ (77/ كهف) (2).

اقضّ عليه مضجعه: سنگريزه هايى بر جايش نهاد.


زمانى كه شما در آن جنگ در مكانى مرتفع و نزديك بوديد و آنها در جايى دور دست.

نزديك بود كه ديوار فرو ريزد، و او برپاداشتش، كه در زبان فارسى هم براى غير جاندار خواستن بكار ميرود چنانكه در همين باره مى گوئيم ديوار مى خواست خراب شود.

قضض: پشته هاى سنگريزه و- مضجع: جايگاه (1).

(قَضْب) [قَضْب]

در آيه: فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً (28/ عبس) يعنى دانه و انار تازه.

مقاضب: زمينى كه ميوه و غلات ميروياند و بار ميدهد.

قضيب: مثل- قضب- است [ميوه شاخه تازه] ولى- قضيب- بيشتر در مورد شاخه هاى درخت بكار ميرود و- قضب- در سبزيجات و ميوه ها.

قضب: بصورت مصدر يعنى بريدن شاخه و چيدن سبزى و ميوه.

روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وقتى در لباس يا جامه اى شكل صليبى را ميديد آنرا برمى كند.

«اذا راى فى ثوب تصليبا قضبه».

سيف قاضب و قضيب: شمشيرى تيز و برنده و تازه.

پس- قضيب- در اينجا بمعنى فاعل است و در عبارت قبلى به معنى مفعول


قض- در اصل شكستن است. قضّه يقضّ قضّا: آنرا شكست. انقض الحائط: ديوار فرو ريخت. قض الطعام قضضا: وقتى است كه در غذا، خاك و شن باشد و در موقع خوردن زير دندان بيايد. اتق القضة: در خوردن غذا مواظب شن آن باش.

قيضض: شن ريزه، در حديث است كه: «يؤتى بالدنيا بقضها و قضيضها» يعنى دنيا همه چيز را مى آورد و سختى و آسايش همراه هم دارد.

جاءوا بقضهم و قضيضهم: همگى از خرد و كلان آمدند. (لس 7/ 221- مجمع البحرين 4/ 228- تهذيب اللغه اساس البلاغه)

[ميوه ها و سبزيهاى چيده شده و دومى شمشير برنده].

و همچنين در عبارت- ناقة قضيب- شتر مادينه اى كه از ميان شتران جدا شده و نيز هر چيزى كه چيده و جدا شود.

و به هر چيزى هم كه پاك و تهذيب نشده است- مقتضب- گويند (1).

اقتضب حديثا: در وقتى است كه سخنى را قبل از اينكه در خاطرش پخته و تهذيبش كرده باشد بيان كند. (ارتجالا گفته شود).

(قضى) [قضى]

القضاء: امر نمودن بكارى و فيصله دادن آن چه با سخن و چه با عمل و هر كدام از آنها خود بر دو وجه است:

1- الهى و 2- بشرى.

اول- قول و سخن الهى، مثل آيه:

وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ (23/ اسراء) يعنى به آن كار امر كرد (2).

و آيه: وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ (4/ اسراء) كه در اين آيه امر نمودن با اعلام و فصل در حكم است يعنى به ايشان اعلام نموديم و با قاطعيت به سوى ايشان وحى كرديم [كه دو بار است در اين سرزمين يعنى فلسطين فساد مى كنيد و گستاخى مى ورزيد آنهم گستاخى بزرگ] و بر اين معنى است


يعنى نادان و ناآزموده و ناخالص و ناآگاه و ناشناس و شعر مقتضب: شعرى است كه بالبداهه گفته شود كه قطعا خالص نيست.

به كار پرستش توحيدى خالص و احسان به پدر و مادر.

آيه: وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ (66/ حجر) (1) 2- قضى- در مورد فعل الهى، در آيات:

وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَقْضُونَ بِشَيْ‌ءٍ (20/ غافر) (2).

فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ (12/ فصلت).

آيه اخير اشاره اى است به ايجاد ابداعى آسمانها و فراغ از آنها، مثل آيه:

بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (117/ بقره).

و آيه: وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ (14/ شورى) يعنى اگر مدت زمان زندگى بر آنها مقرر نبود ميانشان از نظر جزاى كردار زشتشان عمل ميشد و نيك و بدشان جدا ميشدند.

ولى «قضى» از نظر سخن بشرى:

اول- مثل عبارت 1- قضى الحاكم بكذا: حاكم آنطور حكم كرد، كه داورى و حكم حاكم با گفتن انجام ميشود.

2- معنى قضى از نظر عمل و فعل بشرى، در آيات:

فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ (200 بقره) (3).


اين آيه خطاب به لوط پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، مى گويد: تو با خانواده ات از شهر بيرون رويد، به جاى نمايند و به هر جا دستور داريد برويد و به او خبر داديم همينكه صبح شود بنيان و ريشه قوم پليد و ستم پيشه يعنى قوم لوط از بن قطع ميشود.

خداوند به حق عمل مى كند و كسانى كه غير از خداى به پرستش مى خوانند به چيزى عمل نمى كنند.

همينكه اعمالتان را بجاى آورديد.

ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ (29/ حج) (1).

قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ (28/ قصص) (2).

فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً (37/ احزاب) ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (71/ يونس).

يعنى وقتى كه از كارتان فارغ شديد.

و آيات: فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ (72/ طه). (3)

إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا (72/ طه). (3)


مربوط به اعمال آغاز طواف كعبه است مى گويد: سپس زوايد بدن خويش (مثل مو و ناخن و غيره) را زايل كنند و به نذرهاشان وفا نموده آنگاه به كعبه و اين خانه ى كهن طواف برند.

اشاره به قرارداد كارى است كه ميان حضرت موسى و شعيب منعقد ميشود، موسى مى گويد: هر كدام از آن دو مدت را عمل كردم، گناهى بر من نيست كه اجرتم را مطالبه كنم.

سخن پرشور و سرشار از ايمان ساحران يا دانشمندان واقعى دربار فرعون است كه پس از ايمان آوردن به اللّه، فرعون مغرورانه به آنها مى گويد: قبل از آنكه من به شما اجازه دهم چنان كرديد قطعا موسى ساحر بزرگ و استاد شماست دستها و پاهاتان را معكوسا مى برم و بر دارتان مى زنم تا بدانيد عذاب كداميك از ما [خدا يا فرعون] سخت تر است، دليرانه و بى باكانه پاسخش ميدهند ما هرگز ترا بر اين معجزه اى كه ديده ايم ترجيح نميدهيم هر كارى مى خواهى بكن تو هيچكاره اى، فقط زندگى اين دنيا را از ما مى گيرى.

شاعر گويد: قضيت امورا ثمّ غادرت بعدها.

[امورى را عمل كردم و بعدش را ترك نمودم و جا گذاشتم].

احتمال هم ميرود كه- قضاء- در قول و فعل با هم باشد.

موت و هلاكت هم به- قضاء- تعبير ميشود، مى گويند:

قضى نحبه: گويى كارى كه ويژه دنياى او بود از او جدا و دور شده.

در آيه: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ (قضى نذره) نيز گفته شده زيرا او نفس و جان خويش را ملزم كرده بود كه از دشمنان نمى هراسد و كشته ميشود.

و نيز گفته شده معنايش اين است كه از ايشان كسانى هستند كه مرده اند و كسانى ديگر در انتظار شهادتند.

و آيه: ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ (2/ انعام) كه گفته اند مقصود از (اجل) اول مدت زندگانى دنيا و (اجل) دوم بعث و برانگيخته شدن بعد از مردن و مرگ است.

و در آيات يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ (27/ حاقه) (1).

وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ (77/ زخرف).

در آيه اخير كنايه از مرگ است.

و آيه: فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ (14


سخن مجرمين است كه نامه اعمالشان را به دست چپشان ميدهند و مى گويند: اى كاش چنين نميشد و نمى دانستيم مجازات و حسابمان چيست و اى كاش مرگ يا قاضيه پايان كار بود مال و ثروتمان چاره اى براى ما نكرد هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ 29/ حاقه) و تمام قدرتم از دستم رفت.

سبأ) (1).

قضى الدّين: با پرداختن وامش كار را فيصله داد.

اقتضاء: درخواست و مطالبه پرداخت وام است و از اين معنى است كه مى گويند:

هذا يقضى كذا: اين امر آن كار را مى طلبد.

و آيه: لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ (11/ يونس) يعنى از مرگشان و مدت تعيين شده حياتشان فارغ شده است.

قضاء: از سوى خداى تعالى اخص از- قدر- است زيرا قضاى خدا فصل و حكم ميان تقدير است پس- قدر- همان تقدير و قضاء- قطع و فصل آن است (قطعيت مى بخشد و فيصله ميدهد) بعضى از دانشمندان يادآور شده اند كه- قدر- به منزله چيزى است كه براى وزن كردن يا كيل آماده شده است و قضاء به منزله خود كيل است و اين نظر مانند آن سخنى است كه:

ابو عبيده جراح به عمر (رض) گفته است، در وقتى كه مى خواست از طاعونى كه در شام شيوع يافته بود بگريزد و به شام داخل نشود، ابو عبيده كه حاكم شام بود به او گفت: «أ تفرّ من القضاء» (2).


اشاره به فوت سليمان نبى عليه السّلام است كه موريانه ها عصايى را كه حضرت سليمان بآن تكيه داده بود، خوردند و سليمان نبى در افتاد و موريانه ها چنين دلالتى داشتند. و اقسام دلالتها در واژه (دل) شرح داده شد.

ابن اثير مى نويسد: گفته اند وقتى عمر بن خطاب (رض) به شام ميرفت در نقطه اى از مرز شام و حجاز سران سپاه كه ابو عبيده جراح حاكم شام هم در ميانشان بود به استقبالش آمدند و گفتند در شام طاعونى سخت شيوع دارد، عمر هم با مهاجرين و انصار مشورت كرد كه به شام وارد شوند يا به حجاز بازگردند هر كس

آيا از قضاى خدا مى گريزى، گفت: «افرّ من قضاء اللّه الى قدر اللّه» از قضاى خدا به قدر خدا مى گريزم اين مطلب هشدار و گواهى بر اين امر است كه تا زمانى كه قضاى خدا در امرى مقدر نباشد اميد ميرود كه خداوند آن را دفع كند و زمانى كه قدر در حكم و قضاى خدا باشد چاره اى و دفعى براى آن نيست آيات زير بر اين امر گواهى ميدهد كه:


چيزى گفت و اختلاف كردند سپس با سران مهاجر قريش مشورت كرد كه همگى نظرشان مراجعت به حجاز بود او هم تصميم به بازگشت گرفت، آنگاه ابو عبيده به او گفت: «أ فرارا من قدر اللّه؟ فقال: نعم، نفرّ من قدر اللّه الى قدر اللّه» يعنى ابو عبيده گفت: آيا از قدر خداى مى گريزى پاسخ داد از قدر خدا به قدر خدا مى- گريزم، آيا اگر تو شترانى داشته باشى و به دره اى كه يك طرفش چراگاه خوب و طرف ديگرش زمين باير و خشك باشد و تو آنها را در سبزه زار يا زمين باير بچرانى هر دو قدر خدا نيست؟ (الكامل 2/ 392).

و از سخنان أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ مردى از اهل شام كه از او مى پرسد:

آيا رفتن ما به شام به قضائى از خدا و قدر اوست مولى پاسخش ميدهد: شايد تو گمان كرده اى قضاى خدا لازم است و قدر حتمى است اگر چنين باشد ثواب و عقاب باطل ميشود و وعده و وعيد ساقط ميگردد، خداوند سبحانه و تعالى بندگانش را با اختيارشان امر به عبادت كرده است و با تحذير از كارهايى نهى شان نموده به آسانى مكلفشان كرده و تكاليف سخت بر آنها تحميل نكرده بر عبادتى كم، پاداشى بسيار مى بخشد و عصيانگر او را مغلوب نمى كند خداوند با اكراه اطاعت نميشود و انبياء را به بازى و بيهوده نفرستاده و كتاب را براى بندگانش عبث قرار نداده و آسمانها و زمين و آنچه كه در ميان آنهاست به باطل نيافريده آنگونه تصوراتى كه سؤال كردى پندار كسانى است كه كفر پيشه اند و سر انجامش آتش است.

(5/ 481- حكم 75- نهج البلاغه).

وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا (21/ مريم).

كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا (71/ مريم).

وَ قُضِيَ الْأَمْرُ (210/ بقره).

در آيه اخير يعنى فيصله داده شده و موضوع قطع شده، گواه بر اين است كه آن امر طورى انجام شده كه دريافت و جبرانش ممكن نيست و آيه:

إِذا قَضى أَمْراً (117/ بقره).

قضيّه: به سخنى گفته ميشود كه تو قاطعانه بگويى: آنطور هست يا آنطور نيست و سخن قطع شده باشد، از اين جهت مى گويند:

قضيّة صادقة و قضيّة كاذبة: قضيه اى و سخنى قاطع و درست يا دروغ، و كسى كه چنان عبارتى گفته است قصدش اين استكه:

«التّجربة خطر و القضاء عسر».

حكم دادن در باره چيزى كه آنطور هست يا آنطور نيست كارى بس دشوار و سخت است، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است: «علىّ اقضاكم».

[على عليه السّلام برترين داورى كننده و قاضى ترين شماست] (1).


قضاء در لغت وجوهى دارد كه ريشه آن بريدن و تمام كردن چيزى است:

1- هر چيزى كه بخوبى و كمال انجام شود، 2- تمام شود 3- پايان پذيرد و ختم شود، 4- پرداخت و تأديه شود، 5- واجب شود، 7- اجرا شود، 8- حكمش صادر شود و بگذرد.

كه همه را با واژه- قضى- بيان مى كند و همه اين معانى در آيات و احاديث آمده است. قاضية: مرگ و مردن. قضى نحبه: وفات كرد. رجل قضى: كه

(قط) [قط]

در آيه: وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ (16/ ص).

قط: همان صحيفه و نبشته و كتاب است و اسمى است كه براى هر چيزى


يا از فرمان دادن و حكومت است و يا از پرداخت قرض و وام. دار القضاء فى المدينة: اداره حكومتى مدينه است.

جوهرى مى گويد: قضاء در اصل قضاى است از- قضيت- وقتى حرف (ى) بعد از الف واقع شود تبديل به همزه ميشود، جمعش- اقضيه- است و جمع قضيه، قضاياء: كه در معنى آفريدن است مثل آيه: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ- 12/ فصلت) قضا و قدر همواره ملازم يكديگرند زيرا- قدر- مثل اساس و پايه ساختمان است بدليل حديث پيامبر كه فرمود: «القضاء الابرام و اقامة العين» يعنى قضاء همان استوار داشتن و برپانمودن خود شى ء و عين آن است و فرمود: و اذا قضى امضى و هو الذى لا يرد له» هر گاه- قضاء اجرا شد همان است كه برگشتى ندارد.

حديث فوق و مآخذ تاريخى آن در مقدمه جلد اول از زبان خليفه دوم بيان شده است.

در حديثى از على عليه السّلام كه قبلا مفصل گفته شد روايت شده كه پيرمردى در جنگ صفين از او پرسيد آيا رفتن ما به شام به قضا و قدر خداوند است، على عليه السّلام فرمود:

«تو گمان ميكنى قضاء حتمى است و قدر لازم است اگر چنين بود ثواب و عقاب بيهوده ميشد و هم چنين امر و نهى و زجر و ديگر وعده و وعيد معنى نداشت اگر چنان باشد تو گناهكار را نبايد ملامت كرده باشى و نيكوكار را ستايش كنى، اين سخنان بت پرستان و ستيزه گران با رحمان است و نيز گفتار قدريه اين امت» و در حديث ابو سلمه سالم بن مكرم كه نجاشى در رجالش او را- ثقه ثقة- معرفى مى كند، آمده است كه: «اياكم ان يحاكم بعضكم الى اهل الجور، و لكن

كه نوشته شده و يا چيزى كه در آن نوشته شد بكار ميرود سپس تحقيقا مكتوب- قطّ- ناميده ميشود همانطور كه كلام را كتاب ناميده اند هر چند كه آن كلام مكتوب و نوشته شده نباشد.

اصل- قط- چيزى است كه از پهنا بريده شده چنانكه- قد- چيزى است كه از درازا بريده شده.

قط: سهم و بهره و نصيبى كه تقسيم شده است، گويى كه آن بهره- قط- يعنى تقسيم شده است.

ابن عباس (رض)- قطنا- را در آيه فوق به همين معنى نصيب و بهره اى قسمت شده تفسير كرده است.

قطّ السّعر: نرخ بالا رفت.

ما رايته قطّ: از مدت زمانى كه تعين شده است او را نديده ام.


انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من قضائنا فاجعلوه بينكم فانى قد جعلته قاضيا فتحاكموا اليه» (كافى 402).

يعنى به اهل جور و ستم داورى و قضاوت يا شكايت نبريد و نگاه كنيد به يكى از ميان خودتان كه اگر از قضاوت شرعى و داورى هاى ما چيزى ميداند او را در ميان خود حكم كنيد من او را قاضى قرار دادم باو رجوع كنيد.

شيخ فخر الدين طريحى مى نويسد: بعضى از فضلا و دانشمندان گفته اند از اين حديث تحريم تحاكم و داورى به اهل جور و ستم دانسته ميشود و همچنين وجوب رجوع به فقيه عالم و متقى زيرا او منصوب امام است و در اجتهاد حكم مى كند و كفايت مى نمايد.

(صحاح اللغه- تهذيب اللغه- لسان العرب- مجمع البحرين 1/ 344.

قطنى: مرا بس است. (1) (بدون تشديد حرف- ط-).

(قطر) [قطر]

القطر: جانب و كنار، جمعش- اقطار، در آيات:

إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (33/ رحمن).

وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها (14/ احزاب).

قطرته: او را به پهلو افكندم.

تقطّر: به پهلو افتاد و زمين خورد. و از اين معنى است عبارت:

قطر المطر: يعنى باران، قطره قطره فرو ريخت و لذا باران- قطر- ناميده شده.

تقاطر القوم: آن مردم مثل دانه هاى باران به ترتيب و پشت سر هم آمدند.


تقطيط- كه از واژه- قط است يعنى بريدن. قطّاط: چوب بر و خرّاط.

قطط: موى مجعد و پيچيده. قط: هرگز، مثل: ما رايته قط و قط- يعنى مدتى است كه او را نديده ام، كه مربوط به زمان ماضى است. قط- بدون تشديد، چنانكه در متن آمده يعنى كافى و بسنده بيع القطوط: كتاب فروختن. ازهرى مى گويد: قطوط جمع- قط- يعنى كتاب و- قط: جوائز و ارزاقى است كه در صحيفه يا دفتر ثبت شده است كه فقها فروختن آنها را قبل از اينكه تحصيل شود و بدست آيد جائز نميدانند.

قطقط: باران هاى ريز يا برف ريز.

(تهذيب اللغه- لسان العرب 7/ 383).

قطار الابل: رديف و قطار شتران كه از همان معنى است، مى گويند:

الانفاض يقطر الجلب: وقتى كه قومى مستمند و درويش شدند و توشه آنها كم شد كارشان به قطره قطره دوشيدن منجر ميشود، اين ضرب المثل در وقتى گفته ميشود كه مردمى به تنگ دستى دچار شوند و شترانشان را يكى يكى رديف كنند تا آنها را بفروشند.

(قطران:) ماده اى است صمغى كه از درخت كاج و امثال آن قطره قطره مى چكد، در آيه: سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ (50/ ابراهيم) كه (من قطر آن) خوانده شده، يعنى جامه دوزخيان و پوشش آنها از مس گداخته است كه حرارتش به بدن نزديك است [پيراهن مسين و گداخته].

و گفت: آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96/ كهف) يعنى مسى ذوب شده و گداخته.

و در آيات: وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ (بِقِنْطارٍ) يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ) (75/ آل عمران).

وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً (20/ نساء).

قناطير: جمع قنطره است و- قنطره- مالى است كه به وسيله آن گذران و عبور زندگى ميسور است و تشبيهى است به قنطره- يعنى پل كه نسبت به خودش مقدار آن مال، نامحدود است [يعنى هر مال افزونى بر اندازه] و بر حسب اضافه شدن مقدارش معين ميشود مثل غنى يا بى نيازى چه بسا انسانى با اندك مالى مستغنى است و ديگرى با مال زياد هم بى نياز و مستغنى نميشود.

چيزى كه در اندازه و مقياس- قنطره- گفتيم براى اين است كه در حد و اندازه آن اختلاف است گفته اند: قنطره- چهل- اوقيه- است.

حسن مى گويد: يك قنطره معادل 1200 دينار است و نيز گفته اند به اندازه يك پوست گاو دوخته شده [مشكى و خيكى پر از پول] و غير از اين مقدارها، اين سخنان مثل اختلافى است كه در حد غنى هست.

در آيه: وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ (14/ آل عمران) يعنى مجموعه اى كه قنطار قنطار است [قنطار قنطار يا دينار دينار بهمان معنى است كه در زبان پارسى مى گوئيم خروار خروار] مثل اينكه مى گوئى:

دراهم مدرهمه و دنانير مدنّرة (1).

(قطع) [قطع]

القطع: بريدن و جدا كردن چيزى است كه يا با چشم درك ميشود مثل اجسام مادى و يا با بصيرت و فهم، مثل امور معقول و خردياب، و از اين واژه است قطع الاعضاء.

مثل آيات: لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ (124/ اعراف).

وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما (38/ مائده).


قطر- يعنى باران، جمعش قطار. ارض مقطورة: زمينى كه با باران سيراب شده.

قطران درخت كاج و در آيه اى كه جامه بهشتيان را با عبارت: سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ- 5/ ابراهيم). بيان مى كند باين جهت است كه قطران شعله آتش را در پوستها مى افزايد و زياد مى كند.

مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (33/ رحمن) اقطار يعنى جوانب و كرانه هاى آسمانها و زمين.

سُقُوا ماءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ (15/ محمد) (1).

قطع الثوب: از همان معنى است يعنى بريدن پارچه و جامه و همانست كه در آيه گفت:

فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ (19/ حج) (2).

در عبارت- (قطع الطريق)- دو وجه گفته ميشود:

اول- مقصود از آن سير و سلوك است.

دوم- غصب كردن اموال رهگذران و راهزنى مسافران، مثل آيه:

أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ (29/ عنكبوت) (3).

و اين آيه همان چيزى است كه در آيه:

الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ (45/ اعراف) به آن اشاره شده است و نيز در آيه: فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ (24/ نمل).

و اينگونه عمل يعنى ممانعت از طريق حق «قطع الطريق» ناميده ميشود براى اينكه به بريدن و جدا كردن مردم از راه حق مى انجامد و لذا آنرا همچون قطع طريق گفته است.

قطع الماء بالسّباحة: عبور كردن از آب با شناورى است.


دوزخيان را آنچنان آبى داغ مى نوشانند كه اعضاى درونيشان را پاره پاره كند.

براى كسانى كه كفر مى ورزند و كافر پيشه اند جامه هايى از آتش بريده ميشود.

اشاره به تبهكاريهاى قوم لوط در راهزنى و عمل شنيع نارواى غريزى آنهاست.

قطع الوصل: همان هجران و دورى است.

(قَطْعُ الرَّحِم): كه با دورى نمودن و منع نيكى انجام ميشود، در آيات:

وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ (22/ محمد).

يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ (27/ بقره).

ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ (15/ حج).

گفته شده يعنى ليقطع حبله حتّى يقع: بايستى طنابش بريده شود تا بيفتد و نيز تحقيقا گفته شده معنيش- ليقطع اجله بالاختناق- است يعنى عمرش با خفگى پايان مى يابد و اين همان سخن ابن عباس است كه گفته در آيه اخير ثُمَّ لْيَقْطَعْ (15/ حج) مقصود (ثم ليختنق) است [يعنى: اجلش و عمرش سر مى رسد و سپس راه نفسش بند مى آيد].

(قَطْعُ الامْرِ): بريدن و فيصله دادن به كار، و از اين معنى است، آيه:

ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً (32/ نمل (1).


سخن ملكه سبأ است كه پس از دريافت نامه حضرت سليمان عليه السّلام يارانش را به مشورت مى طلبد و مى گويد بدون شما كارى را فيصله نداده ام مگر اينكه شما در آن نظر دهيد و گواه باشيد. ابن اثير يكى از مشتقات واژه قطع- را مقطعات يعنى لباسهاى نيم تنه ميداند و ميگويد در حديثى از پوشيدن اين نيم تنه ها كه با طلا و زيور تزيين شده نهى شده است «نهى عن لبس الذهب الا مقطعا» يعنى در بكار بردن طلا و زيور جز باندازه حلقه اى يا گردان بندى و از اين قبيل بقيه نهى شده «نهى عن لبس الذهب الا مقطعا» يعنى در بكار بردن طلا و زيور جز باندازه حلقه اى يا گردن بندى و از اين قبيل تعبيه نهى شده زيرا آراستن خويش به زيور آلات عادت اسراف كاران، مستكبران و متكبران است. اندازه كم و مجاز هم همان

و گفت: لِيَقْطَعَ طَرَفاً (127/ آل عمران) يعنى گروهى از ايشان را هلاك كند.

قطع دابر الانسان: همان از بين بردن نوع انسان است، در آيات:

فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا (45/ انعام).

أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ (66/ حجر).


مقدارى است كه زكاة بر آن واجب نيست.

و در حديثى ديگر آمده است كه مردى حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده و گفت- من شاعرم، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به بلال فرمود- يا بلال اقطع لسانه، فاعطاه اربعين درهما يعنى اى بلال زبانش كوتاه كن او هم چهل درهم بان مرد بخشيد- خطابى ميگويد اين مرد كسى بود كه حقى در بيت المال داشت و با شعر نياز خويش اظهار كرده بود فاعطاه لحقه او لحاجته لا لشعره- (النهايه 4/ 84 ابن اثير).

اقطاع- هم واگذارى زمين يا معدن از سوى حكومت به مردم است زمين هائى محدود و معين بود كه به مالكيت كسى درميآيد و بعد از فوت صاحبش به ورثه اش ميرسد بر خلاف طعمه- كه آنهم زمين هائى است واگذارى ولى فقط تا زمان حيات صاحبش در اختيار اوست، اقطاعات تاريخ مفصلى دارد كه خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم واگذار مينموده، زمين هاى بايرى بوده تا مالكين آنها را آباد كنند يا زراعت و يا بنا و ساختمان و ايجاد قنوات، سه قسم اقطاع هست 1- اقطاع ارفاق 2- اقطاع سكونت 3- اقطاع تملبك و اگر در آبادانى يا زراعت آنها كوتاهى شود حكومت اسلامى آنها را بازپس گرفته بديگرى واگذار ميكند، البته خلفا بعدها اين اقطاعات را به اطرافيان خود ميدادند به ميل خود واگذار و يا پس ميگرفتند.

(خوارزمى فصل 6 ص 60- مفاتيح العلوم- ماوردى فصل 17 ص 190 تا 197 الاحكام السلطانيه قلقشندى ج 13/ 104 صبح الاعشى- ازهرى 1/ 189 تهذيب اللّه- قاضى ابو يوسف ص 24 كتاب خراج).

إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ (110/ توبه).

در آيه اخير يعنى مگر اينكه بميرند و گفته اند مگر اينكه توبه كنند آنهم آنگونه توبه اى كه دلهاشان از شدت ندامت از سهل انگارى ها و سستى هاشان در كارها منقطع و بريده شود.

(قِطْعٌ مِنَ اللَّيلِ): پاسى و قسمتى از شب، گفت:

فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ (81/ هود) (1).

قطيع: قسمتى از گله گوسفندان، جمع آن- قطعان- است مثل- صرمة و فرقة- يعنى دسته و گروه و غير از اينها از اسم جمع ها كه مشتق از معنى بريدن و جدا شدن است و نيز.

قطيع: تازيانه.

اصاب بئرهم قطع: آب چاهشان قطع شد.

مقاطع الاودية: قسمتهاى پايانى و آخرين دره ها.

(قَطْف) [قَطْف]

چيدن.

عبارت- قطفت الثّمرة قطفا: ميوه را كاملا چيدم.

قطف: چيده شده، جمعش- قطوف- است، در آيه:

قُطُوفُها دانِيَةٌ (23/ حاقه) (2).

قطفت الدّابّة قطفا: آهسته رفت و ستورى است آهسته رو، و بكار بردن- قطف و قطوف- در ستور استعاره است و تشبيهى است به كسى كه چيزى را به


خطاب فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط پيامبر عليه السّلام است كه مى گويد:

خانواده ات را در پاسى از شب حركت ده و با خود بيرون بر.

چيدنى هاى بهشتى نزديك و در دسترس است.

آهستگى مى چيند همانطوريكه چيزى شكسته با واژه- نقض- توصيف ميشود، چنانكه قبلا ذكر شد.

اقطف الكرم زمان چيدن انگور از تاك نزديك شد.

قطافة: آنچه كه در موقع چيدن ميوه مى افتد، مثل- نفايه- يعنى رد شدن و افتادن.

(قطمر) [قطمر]

در آيه: وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ (13/ فاطر).

يعنى اثرى كه پوست هسته وجود دارد و اين مثل براى چيزى است كه كم و اندك است (1).

(قطن) [قطن]

در آيه: وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ (146/ صافات) (2) (در آن صحرا برايش كدو رويانيديم).

قطن: پنبه.


بگفته جوهرى (قطمير) پوست نازكى است كه بر روى هسته خرما قرار دارد طريحى مى گويد: قطمير- نقطه سپيدى است كه در داخل هسته هست و همان نقطه آغاز روئيدن نخل است. (لسان العرب 108- صحاح.

مجمع البحرين 3/ 1462).

ترجمه آيه چنين است: آنچه را كه از غير خداى مى پرستيد باندازه قطمير يعنى اثر نازك روى هسته خرما قدرت بر چيزى ندارند.

اشاره به رويانيدن كدو، در صحرا براى حضرت يونس است.

قطن الحيوان: ريشه پر حيوان و قسمت پائين پشت انسان [انتهاى مهره هاى پشت] (1).

(قعد) [قعد]

القعود: نشستن، نقطه مقابل- قيام: برخاستن.

قعده: اسم مرة است يعنى يكبار نشستن، قعدة- حالت نشستن كسى است كه مى نشيند قعود- جمع- قاعد- هم است، در آيات:

فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً (103/ نساء).

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً (191/ آل عمران) (2).

(مَقْعَد): جاى نشستن، جمعش- مقاعد.

در آيه: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ (55/ قهر) يعنى در مكانى آرام.

و آيه: مَقاعِدَ لِلْقِتالِ (121/ آل عمران) كنايه از معركه ها و نبرد گاههايى است كه رزمندگان در آنجا قرار مى گيرند.

و نيز واژه (قاعد) تعبير به شخص تن آسا و تنبلى ميشود كه در كارها باز مى ماند، مثل آيه:

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ (95/ نساء) (3).


قطن بالمكان: در آنجا ساكن شد و مسكن گزيد. قطينه: اسمى است براى تمام حبوباتى كه پخته ميشود مثل عدس، باقلا و لوبيا و نخود و برنج بغير از گندم و جو. (المصباح المنير 2/ 193).

آنها كه در حال برخاستن و نشستن خداى را ياد مى كنند.

كسانى از مؤمنين كه عذرى هم ندارند ولى از جنگ خود را باز

و از اين معنى است عبارت:

رجل قعدة و ضجعه: مردى زمين گير و بسيار خواب، در آيه:

فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (95/ نساء (1).


ميدارند و در جهاد شركت نميكنند با آنها كه با مال و جان در راه خدا مى جنگند يكسان نخواهند بود اينان بر آنان برترى و درجاتى دارند.

چهار مورد در قرآن در باره چهار قشر با عبارات (فضيلت ها- درجات كرامت) توصيف شده است يكى همين آيه كه خداوند رزمندگان و جهادگران در راه خداى را بر تن آسانها و كسانى كه سست عنصرند و به جهاد نمى روند فضيلت و برترى داده است.

دوم- پرهيزكاران كه گفت: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ- 13/ حجرات) سوم- علماء و دانشمندان كه گفت: وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ- 11/ مجادله).

چهارم- مؤمنان واقعى كه به هنگام يادآورى نام خدا دلشان روشن ميشود و بر ايمانشان افزوده ميگردد نماز برپا ميدارند و از هر چه كه روزى دارند انفاق مى كنند و اتكالشان بر پروردگارشان است، أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ- 4/ القال).

قبل از اين آيه (95/ نساء) خداوند مجاهدين در راه خدا را اينگونه توصيف مى كند كه اينان هرگز مومنى را نمى كشند و ميثاق و عهد و پيمان نمى شكنند زيرا كسى كه مومنى را عمدا به قتل برساند جزايش جاودانگى در دوزخ است و غضب و لعن خدا بر او است برايش عذاب عظيمى آماده كرده است و سپس مى گويد هر گاه مسافرت مى كنيد و به كسى برخورد كرديد كه اظهار صلح كرد نگوئيد تو مؤمن نيستى و ايمن نخواهى بود كه بخواهيد او را بكشيد و اموالش را ببريد در پيشگاه خدا

كمين كردن در راهها براى كارى يا چيزى نيز با واژه- قعود- تعبير ميشود مثل آيه:

لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ (16/ اعراف).

و در آيه: إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ (24/ مائده) به انتظار مى مانيم.

و آيه: عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ (17/ ق) فرشته اى كه مراقب و حافظ اوست و هر چه كه بر سود و زيان انسان باشد مى نويسد.

واژه (قعيد)- در مفرد و جمع هر دو بكار ميرود و نيز- قعيد- حيوانى است وحشى كه بدون وسيله دفاع و بدون شاخ است نقطه مقابل آن- نطيح- يعنى حيوان شاخدار است [و نيز- نطيح- حيوانى كه از شاخ زدن مرده است].

قعيدك اللّه و قعدك اللّه: كلمه دعا و استعطاف است، يعنى طلب عطوفت و مهربانى به اين معنى كه از خداى مى خواهيم كه حفظ و توبه اش را همراهت گرداند.

(قاعدة:) كسى كه از دشتان و ازدواج بازنشسته شده، جمعش- قواعد- است، در آيه:

وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ (60/ نور).


غنيمت هاى فراوانى است و سپس مى گويد:

وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ- 95/ نساء) كه بايستى چنان كسانى از مال و جان خويش در راه خداى دريغ نورزند و مومنى را به قتل نرسانند.

مقعد: كسى كه از كار ادارى بازنشسته شده و نيز كسى كه از برخاستن و قيام به خاطر گذراندن مدت خدمت بازمانده و ناتوان است.

و نيز- مقعد- كركسى كه براى شكار و كندن پرهايش مسمومش كرده اند، جمعش- مقعدات- كه به همان معنى فوق تشبيه شده است و غوك و قورباغه و همينطور پستان فرو نشسته كه بصورت حيوان از كار افتاده تصوير شده است.

و همچنين- مقعد- كنايه از شخص پست است كه از كرامت ها و مكارم باز مانده است.

(قَواعِدُ البِنَاءِ): بنيان و بناى ساختمان، خداى تعالى گفت:

وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ (127/ بقره).

قواعد الهودج: چوبهاى پايه كجاوه كه مثل پايه و بنيان بناهاست.

(قعر) [قعر]

قعر الشى ء: قسمت پائين و پايان چيزى.

در آيه: كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (20/ قهر) يعنى نخلى كه ريشه اش رونده در ژرفناى زمين است. بعضى از علماء گفته اند- انقعرت الشجرة: يعنى درخت از ريشه اش كنده شد.

و نيز گفته شده معنى- انقعرت: فرو رفتن ريشه درخت در زمين است، جز اين نيست كه خداى تعالى اراده كرده است به اينكه آن قوم از بن برافتند همانگونه كه نخل ها بريده و كنده ميشود و ريشه اش به قعر زمين ميماند و قرار مى گيرد و سپس اثرى و نشانه اى از آن در سطح زمين بر جاى نمى ماند.

قصعة قعيرة: كاسه اى كه زياد گود است.

قعّر فلان فى كلامه: وقتى است كه كسى از ته گلو حرف بزند و كلمات را از حلق خارج كند و اين عبارت مثل اين استكه مى گويند:

شدّق فى كلامه: در وقتى كه كسى كلامش را از توى دهانش خارج كند.

(قفل) [قفل]

القفل: جمعش- اقفال [وسيله بستن درها].

اقفلت الباب: درب را قفل كردم، اين عبارت را براى هر مانعى كه در سر راه رسيدن انسان يا گرفتن و انجام چيزى باشد آن را مثل زده اند و مى گويند:

فلان مقفل عن كذا: او از آن كار بازمانده و به آن نرسيده، خداى تعالى گويد:

أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها (24/ محمد).

به شخص بخيل هم- مقفل اليدين- گفته شده يعنى كف بسته و بخيل و همانطور كه گفته ميشود- مغلول اليدين.

قفول: مراجعت و بازگشتن از سفر است.

قافله: بازگردنده از سفر.

قفيل: هر چيز خشك، يا بخاطر اينكه در اثر يبوست و خشكى، اجزايش به يكديگر برمى گردند و يا از اين جهت كه در سختى مثل- مقفل- يعنى بسته شده است.

قفل النّبات: گياه خشك شد.

قفل الفحل: وقتى است كه نرينه حيوان سخت به هيجان آيد و لقاح نتواند

و ضعيف شود (1).

(قفا) [قفا]

القفاء: يعنى پشت سر، كه معروف است.

قفوته: به پشت سرش رسيدم.

قفوت اثره و اقتفيته: در پى او و پشت سرش رفتم.

اقتفاء: دنبال كردن و از پى رفتن، همانگونه كه (ارتداف) به رديف راه رفتن و در عرض هم رفتن است.


قفول- كه مصدر- قفل است، يعنى بازگشت از سفر يا بازگشت سربازان بعد از جنگ.

ازهرى مى گويد: ناميدن مسافرين كه دسته جمعى به سفر ميروند با واژه- قافله- براى فال نيك زدن به آنها است يعنى با خير و سلامت از سفر برميگردند و لذا آنرا قافله مى گويند.

به گفته- ابن قتيبه- وقتى كه مسافرين به وطنشان بازميگردند آنها را- قافله مى گويند و- ابن منظور- اين نظر را درست نميداند و مى گويد: از همان آغاز حركت قافله- هستند.

نام- قفل- براى وسيله اى كه چيزى با آن بسته ميشود بصورت استعاره از معنى اصل- قفل- است گفته شده چهار چيز هست كه اگر بر زبان جارى شد بايستى انجام شود: 1- نذر، 2- نكاح، 3- طلاق، 4- آزاد كردن برده. (لسان العرب 11/ 562- مجمع البحرين 5/ 453) أ اقفل له المال: همه را يكباره به او بخشيد. فلان مقفل و مستقفل يعنى او خسيس است. (اساس البلاغه/ زمخشرى 782).

اقتفاء: براى غيبت كردن و معايب كسى را پى گرفتن و عيب جويى كردن، كنايه شده است.

در آيه: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ (36/ اسراء) يعنى به قيافه و ظاهر و گمان و پنداره حكم و داورى مكن.

واژه قيافة- بنا بر آنچه گفته شده مقلوب- اقتفاء- است مثل جذب و جبذ، و اين خود فنى در وضع واژه هاست.

(قَفَيْتُه): او را در پى او و به دنبالش فرستادم، در آيه:

وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ (87/ بقره) (1).

قافية: اسمى براى آخرين جزء ابيات شعرى، حقش اينستكه لفظش در تمام غزل و قصيده در نظر گرفته شده و در آخر هر بيتى تكرار شود.

قفاوة: خوراكى كه وسيله مهربانى در باره كسى كه مقصود است داده ميشود و سپس ادامه مى يابد (2).


از پى او پيامبرانى فرستاديم.

اخفش- در مورد آيه: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ- 36/ اسراء) مى گويد: يعنى چيزى را كه نميدانى دنبال مكن و پيروى منماى، يعنى نگو شنيدم و نشنيده باشى، ديده ام و نديده باشى، آموخته ام و ياد گرفته ام و نفهميده باشى زيرا گوش و چشم و دل همگى از آن مسئولند.

از ابو حمزه ثمالى روايت شده است كه امام باقر عليه السّلام گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است:

لا تزول قدم عبد يوم القيامة من بين يدى اللّه حتّى يسأله عن اربع خصال:

1- عمرك فيما افنيته، 2- جسدك فيها ابليته، 3- مالك من اين كسبته و اين وضعته،

(قل) [قل]

القلّة و الكثرة: يعنى كم و زياد كه در اعداد و ارقام بكار ميروند همانطور كه صغير و عظيم يعنى كوچكى و بزرگى در اجسام بكار ميروند و سپس هر كدام از واژه هاى- كثرة و عظيم- و همچنين- قلة و صغير- بجاى يكديگر استعاره ميشوند.

در آيه: ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا (60/ احزاب) (1) يعنى اندكى از وقت.

و همچنين در آيات قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا (2/ مزمل).

إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا (16/ احزاب).


4- و عن حبنا اهل البيت» يعنى قدم بنده در روز قيامت از پيشگاه پروردگار دور نميشود مگر اينكه از چهار خصلت او پرسش مى كند، 1- عمرت را در چه چيز فانى كردى و گذراندى، 2- جسمت و جسدت را در چه چيزى فرسوده كردى، 3- مالت را از كجا بدست آوردى و كجا مصرفش نمودى و قرارش دادى، 4- و از دوستى اهل بيت عليهم السّلام (لسان العرب 15- 196 مجمع البحرين 1/ 349- صحاح تهذيب اللغه).

براستى كه چنين هشدارى بخصوص در باره گذراندن عمر و صرف وقت با فرسايش دادن به جسم و از همه مهمتر اموالى كه مردم آنرا از هر طريق بدست مى آورند و خود را مسلط بر آن مى دانند و بيهوده مصرف مى كنند از احاديثى است كه امروز در دنيا بايستى در تمام وسائل تبليغاتى بگوش بشر رسانده شود تا انسانها در راه دوستى با الگوهاى متعالى و كامل اسلام كه همان اهل بيت عليهم السّلام يا فرزندان حضرت فاطمه عليها السّلام هستند، آنها را سرمشق حيات خويش قرار دهند.

جز اندكى در آن مكان با تو مجاورت نمى كنند.

نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا (24/ لقمان).

و در آيه: ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا (20/ احزاب) يعنى اندك جنگيدنى.

و آيه: وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا (13/ مائدة) يعنى جماعتى كم و اندك (1).

و همچنين آيات: إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا (43/ انفال) (2).

وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ (44/ انفال (3).

گاهى با واژه قلة از خوارى كنايه ميشود به اعتبار سخن شاعر كه گفته است:

و لست بالاكثر منه حصّا و انّما العزّة للكاثر

[تو از نظر سهم و بهره بيشتر از او نيستى ولى جز اين نيست كه عزت براى فزونى و بيشتر است].

و بر اين اساس آيه: وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ (86/ اعراف) (4) و زمانى با واژه قلة و قليل از عزت كنايه ميشود به اعتبار در آيات:


همواره به خيانتى از سوى ايشان آگاه ميشوى مگر از گروهى كم و اندكشان.

همينكه خداوند اندكى از ايشان را در رؤيايت به تو نماياند كه اگر افزونى و زيادتيشان را به تو نشان ميداد بيمناك ميشدى و نزاع مى نمودى و خداوند شما را در سلامتى و ايمنيتان نگاهداشت و او به سويداى دلها و سينه ها آگاه است.

و در چشمانشان شما را اندك مى نماياند.

بياد آريد هنگامى كه اندك بوديد و خداوند فزونيتان داد و بنگريد كه فرجام و پايان كار تبهكاران و مفسدين چگونه بود.

وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ (13/ سبأ).

وَ قَلِيلٌ ما هُمْ (24/ ص).

اين معنى از اين جهت است كه هر چيزى كم نظير و با ارزش باشد وجودش اندك است.

و در آيه: وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (85/ اسراء) جايز است كه (الا قليلا) استثناء از (و ما اوتيتم) باشد يعنى چيزى از علم به شما داده نشده است مگر به اندكى از شما.

و نيز جايز است كه (قليلا) در آيه صفتى براى مصدر محذوف باشد پس (علما قليلا) است يعنى مگر اينكه علم اندكى به شما داده شده.

و در آيه: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا (44/ مائده) مقصود از- قليل اعراض و اغراض دنيايى است بهر صورتى كه باشد، و آنها را در جنب آنچه را كه خداوند براى متقين در قيامت فراهم نموده است ذكر كرده و بر اين اساس آيه:

قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ (77/ نساء) است (1) از واژه قليل به نفى هم تعبير ميشود، مثل عبارت:

قلّما يفعل فلان كذا: او آنرا كم انجام ميدهد و لذا بر حدى كه از جملات منفى استثناء واقع ميشود، استثناء از اين عبارت هم صحيح است، پس مى گويند، قلما يفعل كذا الا قاعدا او قائما: [آن كار را جز كسى كه نشسته يا برخاسته باشد ديگرى انجام نميدهد] و عباراتى از اين قبيل.


آيات خداى را در برابر امور زود گذر و ناپايدار دنيا كه در برابر وعده هاى خدايى ارزشى كم و ناچيز دارد مبادله نكنيد و از دست ندهيد.

آيه: قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ (41/ حاقة) هم بر آن معنى حمل شده است كه گفته شده معنايش اين است كه ايمان مى آوريد ايمانى كم و ضعيف.

ايمان قليل هم همان اقرار و معرفت عوامانه است كه در آيه:

وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (106/ يوسف).

كه آنگونه ايمان ضعيف اشاره شده است (1).

(اقْلَلْتُ كذا:) آن را كم بار و سبك يافتم 1- يا از نظر موضوع و حكم، 2- يا به نسبت قدرتش.

در قسمت اول يعنى خفيف و سبك مثل عبارت:

اقللت ما اعطيتنى: آنچه را كه به من دادى كم و سبك ديدم.

و در معنى دوم يعنى كمى و سبكى به نسبت قدرت، در آيه:

أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا: (57/ اعراف) يعنى آنرا برداشتم و به اعتبار قدرتش سبكش يافتم (2).


يعنى در پرتگاه سقوط و لغزش و مى توان ايمان كسانى را كه ضعيف هستند به آن تشبيه نمود كه ممكن است با يك عطسه، در پرتگاه سقوط كنند.

تمام آيه چنين است: هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ- 57/ اعراف) يعنى آن خدائى را بخوانيد و بپرستيد كه رحمتش به نيكوكاران نزديك است و او كسى است كه بادها را از پيشگاه هستى بخش خويش بشارت دهنده مى فرستد تا اينكه به آسانى ابرهاى پر آب و باران و سنگين را جابجا ميكند و زمين هاى مرده را سيراب، آب باران را فرو مى فرستيم و به وسيله آن همه ميوه ها را ظاهر مى كنيم اينچنين مردگان را برمى انگيزانيم بسا كه با اين مثل يادآور و متذكر حقيقت شويد.

استقللته: آنرا كم و ناچيز ديدم، مثل- استخففته: سبكش يافتم.

قلّة: كوزه و سبويى خرد و كوچك كه انسان به سبكى آنرا حمل مى كند.

قلّة الجبل: ستيغ و سر كوه، به اعتبار كوچكى آن نسبت به ساير قسمت هاى كوه.

تقلقل الشّى ء: وقتى است كه آن چيز مرتعش شود.

تقلقل المسمار: از واژه- قلقلة- كه همان حكايت صوت و صداى حركت و ارتعاش است مشتق شده (1).

(قلب) [قلب]

قلب الشّى ء: برگرداندن و وارونه نمودن آن چيز از سويى و رويى به سويى و رويى ديگر.

قلب الثّوب: برگرداندن پارچه [و هر چيزى كه پشت و رو ميشود و كاملا مشخص است].

قلب الانسان: برگرداندن انسان، از راه و روشش و انديشه اش به راهى و انديشه اى ديگر.


اقلّ و استقلّ- وقتى استكه كسى چيزى را با توانايى خود بردارد و بگردن گيرد، در آيه: قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ-) واژه قليل بخاطر ظرف بودنش منصوب است يعنى زمان كمى شكر مى كنيد، استقلال: وقتى است كه چيزى را رفعت دهى و بردارى، و از معنى- اقلال و قلّه- است يعنى ستيغ كوه و بلندى و رفعت. اقلّ: حقير شد، و در حديثى هست كه: «افضل الصّدقة جهد المقل» با فضيلت ترين بخشش و صدقه كوشش و توانايى كسى است كه فقير است و تلاش ميكند. (اساس البلاغه 787 لسان العرب 11/ 568- مجمع البحرين 5/ 454).

[دو عبارت فوق تعريف مصدرى قلب است] (1).

در آيه: وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ (21/ عنكبوت) [آنگاه به سوى او برگردانده ميشويد.]

(انقلاب:) يعنى برگشتن، در آيات:

انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ (144/ آل عمران) (2).


عبارت راغب كه براى قلب يعنى سلب توجه يا برگرداندن راه و روش انسان بكار رفته چنين است: اى صرفه عن طريقته: يعنى برگرداندن انسان از طريقه اش، واژه طريقة- به معانى: 1- سيره و روش، 2- مذهب فكرى، 3- حالت شخص، 4- طبقه، 5- برگزيده قوم، 6- خطى در درازاى چيزى، بكار رفته است، پس هر گاه براى قلب چنان معانى و طريقه هايى منظور و تصور شود، در واقع اشاره به همان شخصيت فكرى و فطرى آدمى است كه اگر در خط صحيحى سير كرد از ضلالت به رشد ميرسد و آيه (37/ ق) به خوبى اين حقيقت را بازگو مى كند كه:

(إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ) در ذكر و يادآورى آيات خدا و قرآن براى كسى كه شخصيتى يا قلبى دارد و يا با حضور قلب گوش فرا دهد و شهيد و گواه بر آن است قرآن برايش اندرز و يادآورى است و ما ميدانيم كه قلب همين دلى كه مركز جريان خون است و در تمام حيوانات و همه انسانها وجود دارد نيست بلكه قلب در آيه اشاره به همان مفهوم بالا است مثل چشم دل- گوش جان- قلب هم براى روح و روان است.

از مجموع آياتى كه واژه انقلاب در آنها اشاره شده دانسته ميشود كه انقلاب بازگشتن است پس اگر بازگشت به پروردگار يا به فطرت و يا بازگشت به شخصيت انسانى باشد مفهوم صحيح آنرا در بردارد و گر نه بازگشت به جاهليت و يا به ظلم و كفر برگشتن است، چنانكه قرآن مى گويد آن انقلاب نيست بلكه

إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ (125/ اعراف).

أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (227/ شعراء).

وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهِينَ (31/ مطففين).

در باره (قلب) انسان گفته اند به سبب تغيير و دگرگونى حالاتش چنين ناميده شده و از واژه و مفهوم قلب به آنگونه معانى كه اختصاص به روح و علم و شجاعت و غير اينها دارد تعبير ميشود، در آيه:

وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ (10/ احزاب) يعنى ارواح [كه در موقع مرگ و مردن به حنجره ها ميرسد.]

و آيه: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ (37/ ق) يعنى كسى كه علم و فهم دارد.

در آيات: وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ (25/ انعام).

وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ (87/ توبه).

و آيه: وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ (10/ انفال) يعنى با يارى نمودن فرشتگان


سير قهقرايى است. اگر جامعه اى از كفر و شرك و ظلم به ايمان و توحيد و قسط و عدل برگشت انقلاب خدايى و انسانى است كه به فطرت خداجويانه و حق طلبانه يا عدالت خواهانه خويش كه اساس خلقت بر آن سرشت نهاده شده برگشته است و گر نه به خاطر تأمين غرائز حيوانى و حيوان زيستى يا بخاطر امورى كه ابعاد شرافت و كرامت و استقلال و آزادى در خداخواهى را فدا مى كند نه تنها انقلاب نيست بلكه انحطاط از انسانيت و سير قهقرانى به سوى حيوانيت و حيوان زيستى است زيرا حكم قطعى آفرينش اين استكه: إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ- 125/ اعراف انقلاب به سوى خدا رفتن است و گر نه انحطاط است يعنى ما بسوى كمال مطلق نظم مطلق- زيبائى مطلق- عدل مطلق و بالاخره هستى مطلق بازگشت ميكنيم.

در جنگ به شما دلهاتان به دليرى و شجاعتتان استوار و ثابت ميشود و خوف و بيمتان برطرف ميگردد كه عكس اين هم در باره كفار است كه گفت:

وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (26/ احزاب) [در دلهاشان رعب و هراس افكند.]

و در آيه: ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ (53/ احزاب) يعنى آن كار براى عفت و پاكدامنيتان بهتر و جالب تر است.

در آيات: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ (4/ فتح).

وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى (14/ حشر) يعنى پراكنده.

و در آيه: وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (46/ حج) گفته شده عقل يا روح است. (1)

اما كورى براى عقل صحيح نيست و نيز گفته اند بصورت مجاز آمده و مجاز آن مثل مجاز آيه:

تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ (25/ بقره) است يعنى جويها يا انهار جريان نمى يابند بلكه آبها هستند كه در نهرها و جويها روانند.

(تَقْليبُ) الشّى ء: تغيير و دگرگونى آن چيز از حالتى به حالت ديگر، مثل آيه:

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ (66/ احزاب) (2).

تقليب الامور: تدبير كارها و نظر نمودن در آنها، در آيه:


يعنى چشم ظاهر، نابينا نيست بلكه اين ارواح است كه در مركز وجود قرار دارند و بصيرت نيافته اند و از ديدن حقايق كورند.

در آن روز چهره ها و روى ها در آتش دگرگون ميشود.

وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ (47/ توبه).

تقليب اللّه القلوب و البصائر: يعنى برگرداندن از رأى و نظرى به رأى و نظرى ديگر، در آيه:

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ (110/ انعام).

تقليب اليد: عبارتست از يادآورى پشيمانى براى حالتى كه شخص نادم و پشيمان بر آن حالت واقع ميشود.

گفت: فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ (42/ كهف) يعنى از روى پشيمانى دست خويش بهم ميزند، شاعر گفت:

كمغبون يعضّ على يديه تبيّن غبنه بعد البياع

[همچون شخص مغبون و زيانديده اى كه دستهاى خويش به دندان مى گزد تا غبن و زيان خود را پس از خريد و فروش ظاهر كند.]

(تَقَلُّبْ:) تصرف و دست در كارى زدن، در آيات:

وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ (219/ شعراء) (خدائى كه قيام براى نماز و توجه و تصرفت را در سجده كنندگان مى بيند) أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِينَ (46/ نحل).

رجل قلّب: مردى كه زياد حيله مى كند و حالات مختلف دارد [حيله گر يا چاره جوى.]

قلاب: بيمارى قلب.

ما به قلبة: او آنگونه بيمارى ندارد كه از شدت آن، حالش دگرگون شود.

قليب: چاهى كه متروك مانده.

قلب: دستياره و دستبند زرين و خالص.

قلد: القلد: تاباندن و بهم بافتن.

قلدت الحبل: ريسمان را بهم تاباندم، ريسمان تابيده را هم (قليد) و (مقلود) گويند.

قلادة: هر چيز تابيده شده اى از ريسمان و مفتول نقره اى و غير از اينها كه در گردن مى نهند و هر چيز طوق دار و حلقوى هم كه به چيزى محيط باشد به (قلادة) تشبيه شده است.

مى گويند- تقلّد سيفه: شمشير به گردن انداخت كه تشبيهى است به- قلادة- مثل:

توشّح به: يعنى با گردنبند مرواريد زينت شد و حمايل افكند كه به- وشاح- يعنى حمايل زرين نيز تشبيه شده است.

قلّدته سيفا: وقتى است كه براى زينت، شمشير به گردن اندازى و زمانى كه گردن كسى را با شمشير بزنى و قطع كنى.

قلّدته عملا و قلّدته هجاء: آن كار و آن هجو گويى را گردن گرفتم.

و آيه: لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (63/ زمر) يعنى آنچه را كه محيط بر آسمانها و زمين است در قدرت خداوند است و گفته شده خزائن آسمانها و زمين و يا كليدهاى آنها، كه اشاره به تمام اين معانى يكى است و آن قدرت خداى تعالى بر آنها و حفظ آنها است.

(قَلَمْ) [قَلَمْ]

اصل قلم چيدن چيزى سخت مثل چيدن ناخن و نى و بن نيزه است.

به- مقلوم- يا چيده شده هم- قلم- گفته ميشود، چنانكه به- منقوض-

يعنى شكسته شده- نقض- گويند.

واژه قلم مخصوص نوشتن بر چيزى است كه به وسيله قلم نوشته ميشود و نوشتن بر تيرهايى كه پرتاب مى كنند. جمعش- اقلام- است (1)، خداى تعالى گفت:

ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ (44/ آل عمران).

وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ (27/ لقمان).

و آيه: إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ (44/ آل عمران) يعنى تيرهاى خود را مى افكنند (2).

و سخن خداى تعالى كه: عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4/ علق) هشدار و تنبيهى است بر يادآورى نعمتى كه خدا بر انسان ارزانى داشته و نيز آن بهره ها و فوائدى كه از نوشتن به انسان بخشيده است و هم چنين اشاره است به آنچه كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله


بنا به نوشته مورخين مثل ابن اسحاق و اين قتيبه، قبل از اسلام در ميان جنگاوران و تيراندازان كشورها رسم بود بر روى تيرهايى كه دشمن را با آنها ميزدند و آنها را (اقداح و اقلام) مى ناميدند، نام تيرانداز يا كلماتى كه به پندار آنها خوش يمن يا بديمن بوده مى نوشتند و با در آوردن يكى از آنها بصورت قرعه از تيردان براى پرتاب نمودن خوش بين مى شدند مثل كلمات- اضرب: بزن، لا تضرب: نزن و امثال اينها يا نام بزرگانى كه خوش نام يا بد نام بودند مثلا اگر اسم زنانشان در مى آمد مى گفتند خير است. اضرب ذلك: زن آن، آنرا بزن (عيون الاخبار 149- كتاب الحرب ج 1 ابن قتيبه- سيره ابن هشام).

مربوط به كسانى از احبار و علماء يهود است كه مى خواستند سرپرستى حضرت مريم عليه السّلام را بعهده بگيرند و براى رفع مخاصمت و كشمكش تيرهاى خويش بيفكندند تا قرعه به نام كه درآيد و چه كسى متكفل او شود.

روايت شده است:

«كان يأخذ الوحى عن جبرئيل و جبرئيل عن ميكائيل و ميكائيل عن اسرافيل و اسرافيل عن اللّوح المحفوظ و اللّوح عن القلم».

يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى را از جبرئيل، او از ميكائيل و او از اسرافيل و او از لوح محفوظ و لوح از قلم دريافت ميكرد كه اشاره به معنايى الهى است و اينجا محل تحقيق آن نيست.

اقليم- مفرد اقاليم هفتگانه است به اين معنى كه دنيا بنابر تقدير و نظر كيهان شناسان بر هفت بخش تقسيم شده است. (1)


ياقوت حموى بعد از توضيح در ريشه اقليم از نظرات مختلف كه به معانى ناحيه، قريه و كشور است، نظر چهارم را مى پذيرد كه مورد اعتماد رياضى دانان، كيهان شناسان و فيلسوفان است و آن اين است كه خشكى هاى سطح زمين به هفت اقليم تقسيم شده است:

1- اقليم هند، 2- اقليم حجاز، 3- اقليم مصر، 4- اقليم بابل، 5- اقليم روم و تركستان 6- اقليم چين، 7- اقليم تبت.

كه اقليم چهارم عبارتست از كناره هاى هند و حجاز تا شام و خراسان و عراق و جبل و سيستان و زابلستان و ايران كنونى را هم در بر مى گيرد. (معجم البلدان 1/ 27).

قلم- با فتحه اول و سكون دوم و سوم يعنى چيدن ناخن جوهرى مى گويد:

قلمت ظفرى- يعنى ناخنم را چيدم، و همچنين- قلمت ظفارى: ناخن هايم را چيدم، كه بطور استعاره هر ضعيف و بى دفاعى را- مقلوم الظفر و كليل الظفر- مى گويند يعنى بى ناخن و بى دفاع.

امرأة مقلمه: زنى كه همسرى يا كسيكه مدافع او باشد ندارد. اقليم جمعش اقاليم يعنى قسمت هاى هفتگانه قابل سكونت زمين. ابن دريد واژه اقليم را عربى

(الْقِلْى) [الْقِلْى]

شدت بغض و ناراحتى.

ميگويند- قلاه، يقليه و يقلوه: او را دشمن داشت و مورد خشم قرار داد در آيه:

ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى (3/ ضحى) (1) در آيه: إِنِّي لِعَمَلِكُمْ مِنَ الْقالِينَ (168/ شعراء) كسى كه- قالين- را در اين آيه (واوى) يعنى از- قلو- به معنى تير انداختن بداند چنانكه مى گويند:

قلت النّاقة براكبها قلّوا: شتر، سوارش را افكند و از او پيشى گرفت، يا اينكه:

قلوت بالقلّة: قله كوه را ترك كردم و پشت سر گذاشتم، گويى كه- مقلو- همان كسى است كه قلبش از شدت دشمنى با او، او را طرد مى كند و نمى پذيردش.

و كسى كه- قالين- را در آيه اخير از- قلى، يقلى و قلى- بداند آنرا از عبارت:

قليت البسر و السّويق على المقلاة- گرفته است يعنى آب سرد بر آن


نميداند ولى- ازهرى آنرا عربى ميشمارد. زمين شناسان مى پندارند كه زمين يا دنيا هفت اقليم است و هر كدام از ديگرى جدا است. بوقلمون- هم نوعى پارچه رنگى است كه در آفتاب به رنگهاى مختلف ديده ميشود و نيز پرنده اى است (جمهرة اللغه- تهذيب اللغه- لسان العرب- صحاح- اساس البلاغه- مقدمه معجم البلدان.

اى پيامبر به روز و شب سوگند كه روشن و تاريكند (كه در واقع سوگند به تمام عمر و حيات بشرى است كه در گردونه روز و شب وجود پيدا مى كند) پروردگارت نه تو را واگذارده و نه دشمنت داشته است، دنياى ديگر برايت به از اين دنياست. (يا نتيجه ى آينده پيامبريت گسترده تر و بهتر از حال و اول است).

ريختم. (1)

(معنى آيه اينست كه حضرت لوط عليه السّلام به قوم زشتكارش ميگويد من از كردار زشت تان بيزارم و آنرا طرد ميكنم).

(قَمْحْ) [قَمْحْ]

خليل بن احمد گفته است- قمح- همان گندم است وقتى كه در خوشه باشد.

يعنى از آغاز خوشه شدن تا موقع خرمن كردن، آرد يا كوبيده شده گندم و جو هم- قميحة- ناميده ميشود.

و نيز- قمح- بلند كردن سر براى خوردن دارو يا آرد [كف لمه يا قاورد] كه با كف دستش آنرا روى زبانش مى ريزد و سپس براى هر گونه بلند كردن سر- قمح- گفته شده.

قمح البعير: شتر از آب خوردن سر برداشت (سرش را بلند كرد).

اقمحت البعير: سرش را به عقب برگرداندم.

در آيه: فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8/ يس) تشبيهى است به همان معنى، و مثلى است براى آنها و نيز بمعانى:

1- خوددارى آنها در مورد پذيرش و انقياد به حق.

2- امتناعشان از فروتنى براى قبول رشد و كمال.


مقلة و مقلات: سنگى است كه در موقع كمى آب در ظرفى مى اندازند و سپس با ريختن آب بر آن و پوشيده شدن سطح سنگ در آب سهمى به هر كسى به همان اندازه ميدهند تا كسى سهمش زياد و كم نشود مثل پيمانه هاى مدرج امروزى.

3- و نيز گردنكشى از انفاق در راه خدا.

و گفته شده (مقمحون) در آيه اخير اشاره اى است به حال آنها در قيامت كه در آيه مى گويد:

إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ (71/ غافر) (1).

(قمر) [قمر]

القمر: ماه آسمان در وقتى كه از هلال بودن خارج شود كه معمولا بعد از شب سوم اينچنين است و چون نور ستارگان را مى پوشاند و بر آنها غلبه دارد- قمر- ناميده شده.


اشاره به حالت روانى و سماجت مشركين از قبول حق است، در سوره يس مى گويد: حقيقت گفتار خداى در باره بيشترشان ثابت و محقق شد ولى آنها ايمان نمى آورند مگر به گردنهاشان غل و زنجير هست و سرهاشان به عقب برگشته و بى حركت مانده است كه از پذيرش حق گردن مى كشند؟! و در سوره غافر در توضيح بيشتر حالات آنها مى گويد: كسانى كه كتاب و تعليمات پيامبران عليهم السّلام را كه براى تبليغشان فرستاديم انكار مى كنند بزودى خواهند ديد در وقتى كه غل و زنجيرها به گردن دارند و به سوى جزاى اعمالشان و دوزخ كشيده ميشوند.

بديهى اشاره قرآن به حالت تسليم بودن در قيامت با غل و زنجيرها واكنش و عكس العمل گستاخى و گردنكشى آنها در دنيا از قبول حق است كه چنان نافرمانى داشته اند، در سراسر قرآن چنين تجانس و مشابهت عمل دنيايى با عكس العمل آخرتى آن به چشم مى خورد مثلا مى گويد: زر اندوزان با همان فلزات در قيامت

در آيات: هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً (5/ يونس).

وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ (39/ يس).

وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (1/ قمر).

وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2/ شمس).

كَلَّا وَ الْقَمَرِ (32/ مدثر).

قمراء: نور ماه است.

تقمّرت فلانا: در مهتاب شب نزد او آمدم.

قمرت القربة: آن ظرف آب چرمين از نور ماه فاسد شد.

حمار اقمر: وقتى است كه الاغى به رنگ مهتاب باشد.

قمرت فلانا كذا: از آن كار فريبش دادم. (1)


جوهرى مى گويد ناميدن ماه آسمان به قمر از شب سوم تا آخر ماه است و بخاطر سپيد بودنش اينچنين ناميده شده زيرا- اقمر- يعنى سپيده. تقامروا:

يعنى قمار باختن و بازى با ابزارهائى كه براى اين منظور ساخته اند مثل شطرنج و نرد كه در رديف حرام بودن قمار شطرنج هم تحريم شده است كه اصلش همان شرطبندى در آنگونه بازى ها است و در آيه: إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ. 90/ مائده) به آنها اشاره شده است و- ابن منظور قمار را همان خدعه و نيرنگ بيكديگر ميداند. (مجمع البحرين 3/ 463).

مى نويسد: گوئى كه قمار از فريب دادن و حيله گرى گرفته شده. كان القمار مأخوذ من الخداع. (لس 5/ 114).

زمخشرى هم همين را نوشته مى گويد: و من المجاز تقمر خدعة و منه القمار لانه خداع- يعنى از معانى مجاز قمر- تقمر- است يعنى او را فريب داد و قمار همان خدعه و نيرنگ است (اساس البلاغه 789).

(قمص) [قمص]

القميص: پيراهن، جمعش- قمص و اقمصه و قمصان، در آيات:

إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ (26/ يوسف).

وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ (27/ يوسف) (1).

نقمّصه: او را پيراهن پوشانيد.

قمص البعير يقمص و يقمص: وقتى كه ستور به هيجان آيد و برجهد.

قماص: نوعى بيمارى در ستوران و شتران نرينه كه مرتبا دستانشان را بلند مى كنند و به زمين مى كوبند، و از اين معنى است واژه قامصة در حديث.

[اشاره به حديثى است در داورى و قضاوت حضرت على در باره سه دختر بچه كه در بازى با چنگ زدن و نيشگون گرفتن يكى از آنها مجروح و ديگرى به گردن در افتاد و امير المؤمنين عليه السّلام از آنكه براى نجات خود، خود را به زير انداخته و گردنش شكسته ديه را برداشت چون از خود دفاع كرده.] (2).

(قمطر) [قمطر]

در آيه: عَبُوساً قَمْطَرِيراً- 10/ انسان) يعنى سخت ترشروى كه (قمطرير) و (قماطير) هر دو گفته ميشود.


اشاره به يكى از دلايل برائت و پاكدامنى و عفت حضرت يوسف است.

مقائيس اللغه/ ابن فارس 5/ 27- مجمع البحرين/ طريحى 4/ 178 النهايه 4/ 40 ابن اثر).

(قَمْعْ) [قَمْعْ]

خداى تعالى گويد: وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ (21/ حج) مقامع- جمع- مقمع- است، و مقمع چيزى است كه با آن حيوانى را مى زنند و سپس رام ميشود از اين روى مى گويند:

قمعته فانقمع: بازش داشتم و منصرف شد.

قمع و قمع: دردى كه در اثر انقباض خون به عضوى ميرسد و مانع حركت خون ميشود [مثل غده ها و انقباض عضلات يا ماهيچه ها]، در حديثى آمده است كه:

«ويل لا قماع القول».

يعنى واى بر كسانى كه گوشهاى خود را همچون قيف يا معبرى براى شنيدن سخنان مردم و هر سخنى قرار ميدهند (1).

قمع: مگسى آبى رنگ و چون رنگى است و زود گرفته ميشود اينچنين ناميده ميشود.

تقمّع الحمار: وقتى كه حيوانى خرمگس ها را از خود دور مى كند و مى راند.

(قمل) [قمل]

القمّل: پشه هاى ريز و كوچك [جانورى كوچك از جنس كنه، مورچه كوچك بالدار، پشه اى سرخ بال و بدبو.]، در آيه:


كنايه از اين است كه در مورد سخنانى كه مى شنوند انديشه نميكنند و هر چه مى شنوند در خزانه فكر و وجود خويش جا ميدهند.

وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ (133/ اعراف) (1).

قمل: دانه صنوبر و نيز شپش.

رجل قمل و امراة قملة: مرد و زنى كوچك و زشت روى، گويى كه از كوچكى و خردى- قملة يا قملة- يعنى كنه يا پشه ريز هستند

(قنت) [قنت]

القنوت: طاعت و پرستش همراه با خضوع و فروتنى، كه به هر يك از دو واژه طاعت و خضوع به تنهايى نيز تفسير شده است، در آيات:

وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ (238/ بقره).

كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (116/ بقره).

كه- خاضعون و طائعون- نيز گفته شده و همچنين در معنى (ساكتون) كه البته هر سكوتى مقصود نيست بلكه مقصود آنگونه سكوت در نماز است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«انّ هذه الصّلاة لا يصحّ فيها شى ء من كلام الادميّين انّما هو قرآن تسبيح» [يعنى: صحيح نيست كه در نماز چيزى از سخن و كلام آدميان باشد زيرا جز اين نيست كه نماز قرآنى و تسبيحى است] و بر اين اساس گفته شده:

«اىّ الصّلاة افضل؟» يعنى كدام نماز بافضيلت تر است، گفت:


اشاره به آفاتى است خرد و حقير، مثل شپشه و وزغها و خون كه انسانها را به بيمارى ها مبتلا ميسازد و اشاره به آفات بيمارى خون كه ذكر شده محتملا نوع بيمارى سرطانى خون يا بيمارى خونى است كه در نتيجه حشرات و مردابها توليد ميشود و خون انسان را از حالت طبيعى خارج مى كند.

«طول القنوت» آن نمازى با فضيلت تر است كه صرفا براى اشتغال يا پرداختن به عبادت انجام شود و نيز دور كردن هر چيزى كه غير از آن است و با عبادت و نماز منافات داشته باشد.

خداى تعالى گفت: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً (120/ نحل).

وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ (12/ تحريم).

أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً (9/ زمر).

اقْنُتِي لِرَبِّكِ (9/ زمر).

وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ (31/ احزاب).

وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ (35/ احزاب).

فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ (34/ نساء)

(قنط) [قنط]

القنوط: نااميدى و يأس از نيكى.

فعلش- قنط، يقنط، قنوطا و قنط، يقنط است، در آيات:

فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ (55/ حجر).

وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ (56/ حجر) (1).

يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ (53/ زمر).

وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ (41/ فصلت) (2).


چه كسى جز گمراهان از رحمت حق مأيوس ميشوند.

اشاره به يكى از حالات عجز آميز و كم ظرفيتى بشر است مى گويد:

وقتى او را شر و بدى برسد بسيار مأيوس و نااميد ميشود.

إِذا هُمْ يَقْنَطُونَ (36/ روم) (1).

(قنع) [قنع]

القناعة: به اندك اكتفا كردن و راضى بودن از امور گذرنده دنيوى و عوارضى كه نيازمند به آنهاست، مى گويند:

قنع، يقنع، قناعة و قنعانا: در وقتى كه كسى راضى و خشنود شود.

قنع، يقنع، قنوعا: وقتى است كه كسى از روى نيازمندى پرسش و سؤال كند، در آيه گفت:

وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ (22/ حج) (2).

بعضى از علماء گفته اند- قانع- همان مستمند و سائلى است كه اصرار نمى ورزد و هر چه به او بدهند به آسانى خشنود و راضى ميشود، شاعر گفت:

لمال المرء يصلحه فيغني مفاقره اعفّ من القنوع (3)

(اقْنَعَ) رأسه: سرش را بالا برد، خداى تعالى گفت:


قنوط يعنى نااميدى زياد و شديد، گفته اند: شر الناس الذين يقنطون الناس من رحمة اللّه: يعنى بدترين افراد كسانى هستند كه مردم را از رحمت خداوند مأيوس كنند. و نيز گفته اند: قلب المؤمن بالرجاء منوط و الكافر آيس قنوط:

يعنى دل مؤمن به اميدوارى پيوسته است و كافر نااميد و مأيوس است (اساس البلاغه 793- لسان العرب 386).

نيازمندان و برهنگان را اطعام كنيد.

شعر از شماخ است مى گويد: مال انسان حال او را اصلاح مى كند و نيازمنديش را آسانتر از سؤال كردن از مردم برطرف مى نمايد. در ديوان او و ساير مآخذ- من القنوع- با ضمه (ق) ضبط شده يعنى از نيازمند بودن به مردم.

مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ (43/ ابراهيم) (اشاره به حالت وحشت زده ستمگران در قيامت است).

بعضى گفته اند اصل اين كلمه از- قناع- است يعنى همان چيزى كه بالاى مقنعه مى پوشند كه سر و روى را كاملا بپوشاند.

قنع: پارچه اى روى مقنعه پوشيد تا فقر و نيازش را مستور دارد مثل- خفى: گليم بر خود پيچيد.

قنع: روپوش از سر و روى برداشت تا چهره و سرش برهنه شود و براى سؤال كردن آشكار باشد مثل- خفاء- در وقتى كه گليم و جامه از خود بردارد:

از مصدر- قناعة- عبارتى است كه مى گويند:

رجل مقنع: شاهد عادل و گواهى كه به شهادت و گواهيش اكتفاء و بسنده ميشود، جمعش مقانع است.

شاعر گويد:

شهودى على ليلى عدول مقانع (1)

.از واژه قناع- عبارت- تقنّعت المرأة و تقنّع الرّجل- است در وقتى كه كلاه خود بر سر نهند كه تشبيهى است به روسرى پوشيدن زن.

قنّعت راسه بالسّيف و السّوط: سرش را با شمشير و تازيانه زدم. (2)


شعر از- بعيث- است كه بجاى- عدول مقانع- در مآخذ ديگر- شهود مقانع- ضبط شده مى گويد: در خلوت با ليلى پيمان بستم در حالى كه گواهان عادل يا شاهدانى كفايت كننده بر آن پيمان با ليلى گواهم نبوده است.

قناعت به معنى خرسندى و رضامندى است از آنچه كه هست و فراهم است كه به خوارى و سؤال و ذلت كشانده نميشود. مقنع: همان گواه و يكى از

(قَنَىْ) [قَنَىْ]

خداى تعالى گويد: أَغْنى وَ أَقْنى (48/ نجم) يعنى چيزى را كه در آن بى نيازى هست مى بخشد و هم چنين آنچه را كه بدست مى آيد و كسب ميشود


شهود است. قنوع: سؤال كردن با ذلت است.

ابن برى مى گويد: قانع و قنع و قنوع- بيك معنى است يعنى خرسند و راضى.

بعضى گفته اند- قنوع- مصدر است و- قانع- اسم فاعل يعنى راضى، در حديثى هست كه: «القناعة كنز لا ينفد» خرسندى و قناعت گنجى است كه تمام نميشود، و نيز روايت شده كه «عز من قنع و ذل من طمع» زيرا قناعت پيشه ذلت طلب و سؤال را بر خود نمى پسندد و پيوسته عزيز و ارجمند است. و باز روايت شده كه: «خير الغنى القنوع، و شر الفقر الخضوع» نيكوترين ثروت و بى نيازى قناعت است.

و بدترين فقر و نيازمندى تن به ذلت دادن، و نيز گفته اند: القانع خادم القوم، و اقنع فلان رأسه: ديدگانش را به بالا متوجه كرد و سرش را بلند كرد.

و آيه: مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ- 43/ ابراهيم) از همين معنى بلند كردن سر است كه به چپ و راست خود متوجه نيستند و مستقيما به جلو نگاه مى كنند. قناع: طبق ميوه است. (نهج البلاغه- لس 8/ 299- مجمع البحرين 4/ 384) گفته اند:

العز فى القناعة و الذل فى القنوع- يعنى عزت در خرسندى و قناعت است و خوارى در سؤال براى مال- جواب مقنع: پاسخى قانع كننده. اقنع صوته: بانگ برداشت. (اساس البلاغه 794).

يعنى مال ذخيره شده را. (1)

گفته شده- اقنى- يعنى خشنود مى كند، تحقيقش اين است كه خداوند براى انسان بهره اى و نصيبى از رضامندى و طاعت و پرستش قرار ميدهد و اين خود بزرگتر از دو بى نيازى مالى و دستآورده هاست.

جمع قنيه- قنيات- است [اموال و چيزهايى كه در اثر دسترنج نه تجارت فراهم ميشود.]

قنيت كذا و اقتنيته: آنرا فراهم كردم و بدست آوردم، و از اين معنى است:

قنيت حيائى عفّة و تكرّما: [حياء و شرمم را از جهت عفت و كرامت حفظ كردم]،.

(قنو) [قنو]

القنو: خوشه و شاخه تر، تثنيه آن قنوان و جمعش- قنوان- است.

در آيه: قِنْوانٌ دانِيَةٌ (99/ انعام) يعنى خوشه ها و شاخه هايى فرو آويخته و در دسترس است.


اشاره به صفتى از صفات خداوند است مى گويد: آيا در كتابهاى ابراهيم و موسى خبر نداده اند كه هيچكس بار گناه ديگرى را بر ندارد و براى انسان جز كوششى كه نموده است نتيجه ديگرى نيست و محصول كوشش او بزودى ديده ميشود، پاداش كامل به او ميدهند و سر انجام همه به سوى پروردگار تو است كه او مى خنداند، مى گرياند، مى ميراند و زنده مى كند با دو همسر از نطفه اى انسان مى آفريند پس خلقت ديگر از اوست وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى- 48/ نجم) و اوست كه بى نيازى ميدهد و مى بخشد و بگفته راغب تحقيقش رضامندى حق در طاعت و پرستش و بهره سعادت است.

قناة: نيزه، كه بخاطر دو شاخه بودن بن او به- قنو- تشبيه ميشود.

و اما قناتى كه آب در آن جريان مى يابد تشبيهى است به خط و حركت ممتد نيزه، گفته شده اصلش از- قنيت الشّى ء- است يعنى آنرا ذخيره كردم و بدست آوردم زيرا قنات ذخيره شده آب است و نيز گفته اند از- قاناه- است يعنى آنرا درهم آميخت، شاعر گويد:

كبكر المقاناة البياض بصفرة

[همچون نوزاد يا مادينه اى كه سپيدى با زردى در پوستش درهم آميخته.]

و اما- قنا- كه همان كژى يا برآمدگى روى بينى است از نظر شكل تشبيهى است به نيزه كه در پرتاب به شكل نيم دايره اى پرتاب ميشود و حركت مى كند [يعنى سهمى شكل كه در رياضى براى خطوط منحنى همان كلمه سهم يعنى تير بكار ميرود].

رجل اقنى و امراة قنواء: مرد و زن بينى برآمده.

(قهر) [قهر]

القهر: غلبه و چيرگى و رام كردن با هم (غلبه و رام كردن) و براى هر يك از اين معانى جداگانه هم بكار ميرود.

در آيات: وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ (18/ انعام).

هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (16/ رعد).

فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ (127/ اعراف).

فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ (9/ ضحى) يعنى يتيم را خوار مكن.

اقهره: كسى كه بر او چيره شود و رامش كند مقهورش كرد.

قهقرى: به عقب برگشتن و وارونه راه رفتن (راه رفتن خرچنگى) (1).

(قاب) [قاب]

القاب: فاصله ميان دسته كمان و سر كمان، در آيه:

فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (9/ نجم) (2).

(قوت) [قوت]

القوت: چيزى است از خوراكى كه انسان و جان او را برپا ميدارد و حفظ مى كند جمعش اقوات است، خداى تعالى گفت:

وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها (10/ فصلت) (3) فعل اين واژه:

قاته يقوته قوتا: خوراكش داد.

اقاته يقيته [باب افعال]: برايش خوراكى و هر چه كه غذايش ميشود آماده كرد، در حديثى آمده است:

«انّ اكبر الكبائر ان يضيع الرجل من يقوت» (4).


در حديثى در باره بنى اميه هست كه: يضلون الناس عن الصراط القهقرى با فتحه دو (ق) يعنى حركت به عقب و برگشتن از رشد و حق به ضلالت يعنى بنى اميه مردم را از هدايت به گمراهى ميبرند (مجمع البحرين 3/ 465).

فاصله جبرئيل با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باندازه طول دو كمان يا كمتر بود.

اشاره به آفرينش زمين و ايجاد خوراكيها در آن است مى گويد: پس از قرار دادن كوهها در زمين و بركت نهادن در آن خوردنيهاى آن را مقدر كرد.

اين حديث در مآخذ ديگر بصورت «كفى بالمرء اثما ان يضيع.

[يكى از بزرگترين گناهان كبيره اين است كسى را كه ملتزم نفقه و قوت او هستى ضايع كنى و از بين ببرى.]

كه- من يقيت- هم روايت شده است [يعنى كسى كه ملتزم به حفظ و نگهدارى او هستى.]

خداى تعالى گفت: وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ (مُقِيتاً) (85/ نساء) كه- مقيتا- به معنى مقتدر يا حافظ و شاهد است و حقيقتش اينستكه خداوند قائم بر هر چيزى است كه آنرا حفظ مى كند و روزى ميدهد.

ما له قوت ليلة و قيت ليلة و قيتة ليلة: بيش از خوراك يك شب چيزى ندارد مثل طعم و طعمه، شاعر در صفت آتش مى گويد:

فقلت له ارفعها اليك و احيها بروحك و اقتته لها قيتة قدرا (1)


من يقوت».

يعنى از نظر گناه براى انسان همين بس است كه افراد تحت تكفل خود را مانند همسر، فرزند يا خدمتگزار تباه كند و روزى شان را ضايع گرداند، كه اين امر مهم در متن بصورت يكى از بزرگترين گناه كبيره بيان شده است. (النهايه 4/ 119 ابن اثير اساس البلاغه 380 زمخشرى).

شعر از ذو الرمه است كه قبلا هم گفته شده، مى گويد: به او گفتم اخگر و شعله آتش را با دميدن نفست و نهادن مقدارى چوب بر آن افروخته كن و تقويتش كن.

(قوس) [قوس]

القوس: همانست كه از آن تير پرتاب ميشود (كمان)، خداى تعالى گفت:

فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (9/ نجم) كه از اين آيه شكل قوس تصور ميشود انحنا و كژى را- تقوّس- گويند.

قوّس الشّيخ و تقوّس: وقتى كه پيرى و شخص مسنى كوژ پشت شود. (1)

قوّست الخطّ: خط را كمانى و منحنى كردم و خط منحنى را هم- مقوس- گويند.

مقوس: جايى كه كمان از آن جا برداشته و پرتاب ميشود [ظرف كمان يا تيردان] و نيز جاى اسب دوانيدن.

مقوس در اصل ريسمانى است كه مثل كمان، اسبهاى مسابقات را در پشت آن كمان به مسابقه ميگذارند آماده و به صف ميكنند.


از عبارت- قوّس الشّيخ و تقوّس، شعر زيبايى از شاعر پارسى گوى ما تداعى ميشود كه مى گويد:

خميده پشت از آن گشتند پيران جهان ديده كه اندر خاك مى جويند دوران جوانى را

يا مثل گفتار تربيتى شيخ سعدى كه مى گويد:

تازه جوانى ز سر ريشخند گفت به پيرى كه كمانت به چند

پير بخنديد و بگفت اى جوان چرخ تو را نيز كند چون كمان

و اين پرسش و پاسخ همان آداب تربيتى است كه قرآن مى گويد: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ- 11/ حجرات) ديگران را به القابى كه خوشايند نيست مخوانيد.

(قيض) [قيض]

در آيات: قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ (25/ فصلت) (1).

وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً (36/ زخرف).

يعنى: كسى كه از ياد خداوند منحرف و روى گردان شود. (2) به سبب اينكه شيطان بر او مانند پوست بر روى پوست مستولى ميشود.

القيض على البيض: كه مثلى از عمل شيطان است، يعنى مثل پوست خارجى تخم مرغ كه بر روى پوست داخلى قرار دارد [كه كنايه از مستولى شدن نفس و شيطان بر چنان كسانى است.] (3)


و برايشان همدمانى گماشتيم.

فعل نقيّص- كه فاعلش خداوند است و گماردن شيطان بر كسى كه از ياد خدا دورى ميكند همان فرجام و نتيجه دورى كردن او از خداست كه آغاز همه عقوبات و پاداشها حتى در باره انبياء كه به پيامبرى برگزيده ميشوند از خود انسانها و پيامبران است.

قيّض، يقيّض تقييضا- يعنى فراهم كردن و وسيله و آمادگى، اينگونه فراهم ساختن در امور خير و شر هر دو بكار ميرود آنچه كه در قرآن آمده بصورت عواقب كارهاى ناروا است، مثل دور شدن از ياد خداى و قرين ساختن همراهان غير صالح و در حديث بصورت نيكوى آن هست، مثل: «ما اكرم شابّ شيخا لسنّه الّا قيض اللّه له من يكرمه عند سنه» يعنى هيچ جوانى، كهنسال پيرى را اكرام نكرد مگر اينكه خداوند برايش كسانى كه در پيرى و همان سن و سال اكرام و احترامش بنمايند براى او قرار داده است، در دعا آمده است كه:

«و قيّض لى منها ولدا طيّبا» خداوندا از همسرم برايم فرزندى پاك فراهم ساز. (مجمع البحرين 4/ 228- لس 7/ 225).

(قيع) [قيع]

در آيه: كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ (39/ نور) (1).

قيع وقاع: رويه خاك و سطح زمين، جمعش- قيعان و تصغيرش- قويع است و بطور استعاره مى گويند:

قاع الفحل النّاقة: وقتى كه فحل يا نرينه حيوان مادينه را ميزند.

(قول) [قول]

القول و القيل: سخن است، و هر دو واژه يكى است: در آيه:

وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا (122/ نساء) (2).؟


اشاره و تشبيهى است از كردار كفر پيشگان، مى گويد اعمالشان مانند سرابى سطحى است كه تشنگان آنرا آبشخورى واقعى مى پندارند تا اينكه به آنجا مى آيند و چيزى از آب نمى يابند.

و كيست كه سخنش از خداوند صادقتر باشد. يا- در سوره فصلت آيه 33 كه ميگويد وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً- چه كسى از نظر شايستگى و بهتر بودن گفتارش و قول و سخنش بهتر از كسى است كه بسوى خدا دعوت ميكند و كارهاى درست و شايسته انجام ميدهد؟

اين دو آيه مفسر آيه 18 سوره زمر است كه ناآگاهان آنرا دستاويز آواهاى شوم و تفرقه انداز يا الحادى و ليبرالى خود قرار داده اند و در دوران شكوهمند انقلاب اسلامى كه صدها هزار و بلكه ميليونها جوان و پير و زن و مرد متعهد و مكتبى و الهى در راه استقرار اسلام و حاكميت قرآن از مال و جان ميگذرند اين جغد صفتان كه خود را مغزهاى متفكر ميدانستند آيه- فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ را مقدمه القاى

واژه قول بر وجوهى بشرح زير بكار ميرود:

اول- وجه روشنتر آن اينستكه سخن، مركب از حروفى آشكار و روشن براى گفتن باشد خواه بطور مفرد يا بصورت جمله، مثل: زيد و خرج كه مفرد است و مركب مانند: زيد: منطلق و هل خرج عمرو؟ و مانند آنها، جزء واحد از انواع سه گانه سخن يعنى (اسم- فعل- ادات يا حرف) به معنى قول بيشتر بكار ميرود چنانكه قصيده و خطبه و مانند آنها هم قول ناميده ميشود.

دوم- به چيزى هم كه در نفس و جان آدمى قبل از بيان كردن با لفظ متصور ميشود قول گويند [كلمات متصور در ذهن كه خود آغاز گفتن است] مثل عبارت:

فى نفسى قول: سخنى در دل دارم كه اظهارش نكردم، خداى تعالى گويد:

وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ (8/ مجادله) (1).


اغراض و افكار گمراه كننده خويش قرار ميدادند و حال اينكه بگفته راغب (ره) و صاحب تفسير مجمع البيان پيامبر در تفسير اين آيه فرموده است- ما شككت فدع آن سخنانى كه تو را به ترديد و شك مياندازد و غير از سخن قرآن پيامبر است رها كن و اينان جاهلانه يا مغرضانه هزاران نوجوانى كه اگاهى اسلامى و قرآنى و مكتبى نداشتند در دام سخنان ترديد برانگيز و الحادى خود قرار دادند كه مسلما فرجامشان جز گناه و عواقب شوم آن نيست و خوشبختانه گذشت زمان و حوادث آن جوانان عزيز را به حقايق قرانى توجه داد و امروز ايستاده اند رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.

در دلهاشان مى گويند: مگر چطور است كه خداوند ما را به آنچه كه در دل مى گوئيم عذاب نمى كند.

پس آنچه كه در اعتقادشان هست همچون قول قرار داده و بيان كرده است.

سوم- واژه قول براى اعتقاد محض، مثل عبارت:

فلان يقول بقول ابى حنيفة: او بنا به اعتقاد ابو حنيفه سخن مى گويد و عقيده مند است.

چهارم- واژه قول براى دلالت بر چيزى، مثل سخن شاعر كه:

امتلا الحوض و قال قطنى.

[حوض پر شد و دلالت دارد بر اينكه مرا بس است.]

پنجم- قول در معنى توجه درست و صادق به چيزى، چنانكه مى گويى:

فلان يقول بكذا: او به درستى به آن چيز توجه مى كند.

ششم- قول را علماء منطق و نه غير ايشان در معنى- حد- بكار ميبرند مى گويد:

قول الجوهر كذا و قول العرض كذا: يعنى حد جوهر و حد عرض.

هفتم- بكار رفتن قول در معنى الهام مثل:

قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ (68/ كهف) (2).

اينگونه گفتن بصورت الهام بوده كه آن را قول ناميده است و گفته اند در آيه:

قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ (11/ فصلت).

اينگونه گفتن هم در مورد زمين و آسمان بصورت تكوينى و تسخيرى از سوى خداى تعالى است نه به خطاب نمودن ظاهرى كه بر آنها وارد شده باشد


سخن با ذو القرنين است كه با رسيدن به سرزمين نژاد زرد و قسمت مغرب كه تصور او بود خداوند مى گويد به ذو القرنين الهام كرديم يا آنها را

و همچنين آيه:

قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً (69/ انبياء).

و در آيه: يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ (167/ آل عمران) واژه- بافواههم- بمعنى دهانها را بدينجهت ذكر كرده كه تنبيهى و هشدارى باشد بر اينكه به دروغ سخن گفته اند و نه از روى اعتقاد درست همانطور كه در مورد نوشتن كتاب با دست يادآورى نموده كه:

فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ (79/ بقره) و در آيه: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (7/ يس) قول در اين آيه يعنى علم خداوند بحال آنها و كلمه عذابى كه بر آنها مقرر است، چنانكه خداى تعالى گفت:

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ (115/ انعام).

إِنَّ الَّذِينَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ (96/ يونس).

ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِي فِيهِ يَمْتَرُونَ (34/ مريم).

اينكه حضرت عيسى عليه السّلام را در آيه اخير سخن حق ناميده است [و واژه قول در اين آيه همان قول حق است] براى اينست كه هشدارى باشد بر آنچه كه گفت:

إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ .... ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (59/ آل عمران).

ناميده شدن عيسى عليه السّلام به قول از جانب خداى مثل ناميدن او به كلمه اى است كه گفت:

وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ (171/ نساء).

و در آيه: إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ (8/ ذاريات) يعنى شما در مورد بعث و قيامت در قولى مختلف و گونه گون هستيد، پس بعث يا برانگيختن پس از مرگ را از اينجهت قول ناميده كه گفتار مورد بحث آنها در مورد قيامت سخنى بيش نيست چنانكه هر چيز مذكور و يادآورى شده اى را هم ذكر گويند.

در آيه: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ (40/ حاقه) قول و گفتن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اينجهت به رسول نسبت داده شده كه (قول) صادر شده از (رسول) به تو كه از سوى فرستنده اش آنرا به تو تبليغ مى كند، صحيح كه گاهى آن قول را به رسول يا پيامبر نسبت دهى و گاهى به رساننده به آن رسول [خداوند يا جبرئيل] و هر دو صحيح است.

پس اگر گفته شود آيا در اينصورت درست است كه شعر و خطبه به راوى آنها نسبت داده شود؟ همانطور كه به گوينده و سراينده آن منسوب ميشود؟

گفته اند بلى درست است كه بگويند اين شعر و خطبه قول و سخن راوى است ولى صحيح نيست كه بگويند شعر و خطبه از راوى است زيرا واژه (شعر) زمانى بر قول و سخن قرار مى گيرد كه بر شكلى مخصوص باشد و در آن تركيب و شكل مخصوص شعرى براى راوى نيست ولى قول و سخن همان قول راوى است همانطور كه قول صاحب شعر كه از او روايت شده نيز است و در سخن خداى تعالى كه:

إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (156/ بقره).

عبارت- قالوا- بيان لفظى و گفتن تنها در حال (مصيبت) منظور نيست بلكه آن چيزى منظور است كه با اعتقاد و عمل همراه باشد.

مقول: زبان، رجل مقول يا منطيق و قوّال و قوّالة: همه به معنى شخص

زبان آور و سخنور است.

قيل: لقب يكى از ملوك حمير است كه چون به حرفش اعتماد و پيروى ميشد و به پدرش شباهت داشته آنطور ناميده شده.

تقيّل فلان أباه: او به پدرش شبيه است و از اين جهت آن ملوك را كه يكى پس از ديگرى بودند- تبّع- ناميدند [يعنى از پى هم آمده ها].

اصل- قيل- واوى است چون جمع آن- اقوال- است مثل: ميت و اموات كه در اصل- قيّل و ميّت است و مخفف شده [يك حرف- ى- از آنها براى تخفيف حذف شده.] و وقتى- اقيال- گفته ميشود واژه (اعياد) است (1).

تقيّل أباه: در معنى- تعبّد- است يعنى پدرش را فرمان برد و اطاعت كرد و همينطور سخنى را گفت كه خيرى يا شرى بخود برساند.

اقتال قولا: و نيز اقتيال بيشتر در معنى حكومت كردن است، شاعر گويد:

تأبى حكومة المقتال

.[از فرمان فرمانده امتناع كرد.]

قال و قالة: سخن زياد و منتشر شده.

خليل مى گويد: واژه- قال- به جاى (قائل) قرار مى گيرد پس عبارت:

انا قال كذا، يعنى من گوينده آن هستم. (2)


اقتيال- از قول است كه واوى است نه از (قيل). اقتيال- يعنى به كسى حكم كردن و فرمان راندن، اقتال الشى ء: آن را برگزيد و انتخاب كرد.

سيبويه مى گويد: فرق ميان قول و كلام اينستكه قول بيان كننده اعتقاد است ولى كلام جمله اى است كه قابل درك باشد مثل او رفت يا او برخاست ولى قول، ممكن است الفاظ و كلمات مفرد باشد بصورت بلى يا نه يا سوگند و غيره.

(قيل) [قيل]

در آيه: أَصْحابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا (25/ فرقان) (1).


پس واژه قول تعبير كننده اعتقاد و باورها است و از كلام به اعتقاد نزديك تر است.

و نيز گفته شده- قول- در سخنان خير و شر هر دو بكار ميرود، اما (قيل و قال) تنها مخصوص سخنان شر برانگيز است.

ابو زيد انصارى مى گويد: قول پنج صورت دارد مثل: ما احسن قيلك و قولك و مقالتك و مقالك و قالك- كه همه در يك معنى است يعنى سخن تو چقدر خوب و نيكو است.

قال، يقيل، قيلولة- هم خواب نيمروز است. مقيل: جاى خوابيدن روز.

ازهرى مى گويد: قيلولة و مقيل استراحت در روزهائى است كه گرما شدت دارد هر چند كه نخوابند باين دليل كه در آيه: خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا 24/ فرقان) منظور استراحت بهشتيان است زيرا در بهشت خواب نيست.

در حديثى آمده است كه «قيلوا، فان الشياطين لا تقيل» استراحت كنيد كه شياطين استراحت نمى كنند. (لسان العرب 11/ 578- تهذيب اللغه).

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از (قيل و قال) نهى نموده است گوئى كه همان نجواى زياد است كه سودى ندارد چنانكه در قرآن فرمود: لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ- 4/ 113)، واژه قول بطور مجاز در معانى زيادى بكار ميرود مثل: قال برأسه:

اشاره كرد، قال برجله: راه رفت، قال بالماء: بر دستش زد.

ابن انبارى مى گويد: قال بمعنى: 1- سخن گفت، 2- روى آورد، 3- ميل كرد و متمايل شد، 4- زد 5- استراحت كرد، 6- غلبه كرد هست و از اين معنى است عبارت- قالت له العينان سمعا و طاعة- يعنى اشاره كرد. (مجمع البحرين 5/ 458).

بهشتيان نيكوترين جايگاه و استراحتگاه را دارند.

مصدر قلت يعنى در نيمروز خوابيدم و استراحت كردم، قيلولة- است و نيز (قيلولة) جاى خوابيدن.

و نيز- قلته فى البيع قيلا و اقلته و تقايلا: بعد از معامله و خريد و فروش آن را فسخ كردم و بهم زدم.

(قوم) [قوم]

قام، يقوم، قياما: به پا خاست و برخاست.

قائم: بپا خاسته.

اقام بالمكان اقامة: در آنجا اقامت گزيد. اسم فاعلش- قائم- است.

«قيام» بر چهار گونه است:

اول- قيام كردن و برخاستن با جسم و بدن، قهرا و بناچار.

دوم- قيام كردن و برخاستن با جسم و بدن، اختيارا.

سوم- قيام براى چيزى كه همان عمل مراعات و حفظ و نگهدارى آن است.

چهارم- قيام كردن به قصد انجام چيزى و كارى.

1- قيام قهرى، مثل آيات:

قائِمٌ وَ حَصِيدٌ (100/ هود) (1).

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها (5/ حشر) (2).

2- و اما قيامى كه در معنى بپاخاستن اختيارى است، در آيات:


از شهرهاى امت هاى گذشته كه هلاك شده اند بعضى باقى اند و برپا و بعضى ويران شده است.

هر خرمايى و نخل پربارى را كه بريديد يا بر ريشه هايش بجاى گذاشتيد و قطع نكرديد.

أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً (9/ زمر).

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ (191/ آل عمران).

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ (34/ نساء).

وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً (64/ فرقان).

قيام در دو آيه اخير جمع- قائم- است.

3- قيام در معنى مراعات و محافظت، در آيات:

كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ (8/ مائده).

قائِماً بِالْقِسْطِ (18/ آل عمران).

و در آيه: أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ (33/ رعد) يعنى حافظ و نگهدارنده.

و سخن خداى تعالى كه: لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ (113/ آل عمران).

إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً (75/ آل عمران).

يعنى مگر اينكه پيوسته در طلب آن ثابت و پايدار باشى. (1)

4- قيامى كه در معنى عزم و قصد و اراده است مثل آيه:


اين آيه دو گروه از اهل كتاب را معين مى كند، نخست كسانى را نام مى برد كه مى گويد: اى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اگر قنطار قنطار به دست آنها بسپارى برميگردانند و امينند ولى عده اى هم هستند كه اگر كمترين اعتمادى به آنها بكنى و امانتى به ايشان بسپارى برنمى گردانند مگر اينكه پيوسته در طلب آن بكوشى و بخواهى كه آنها را پس بگيرى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ (6/ مائده).

و در آيه: يُقِيمُونَ الصَّلاةَ (3/ بقره) يعنى قصد انجام نماز نموده آنرا ادامه ميدهند و بر اقامه آن محافظت مى كنند.

(قيام) و قوام- اسمى است براى آنچه كه چيزى را برپا ميدارد و ثابت مى كند مثل: عماد و سناد، در مورد چيزيكه به آن اعتماد و تكيه ميشود [تكيه گاه، ستون- پايه و اساس- سرپرست خانواده، حافظ و نگهدارنده.] و مثل آيه:

وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً (5/ نساء) يعنى خداوند آنرا از چيزهايى كه نگهداريتان مى كند قرار داده است. (1)

و آيه: جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ (97/ مائده) يعنى كعبه براى شما نگهدارنده و قوام حيات شماست كه معاش و معاد شما را ثابت و پايدار ميدارد.


آيه فوق اشاره به بنياد اقتصادى و اساس مادى يا وسيله روابط اجتماعى جامعه اسلامى است، مى گويد: سفيهان را سرپرست امور اقتصادى خود نكنيد و سرمايه زندگيتان را كه خداوند آنرا سبب بقاى جامعه تان قرار داده بدست آنها مسپاريد. سفيه: همان كم خرد و سبكسر تعبير شده است و نيز سفهاء: غير مؤمنينى هستند كه خداپرستان را سفيه خطاب مى كنند و خداوند مى فرمايد در نماز خواندن شما به سوى قبله، سفيهان آنچنان سخنانى بيهوده به شما مى گويند: نتيجه اينكه متصديان امور جامعه مسلمين در حكومت اسلامى نبايد از بى خردان، سبكسران عياشان و غير متعهدين و يا غير مؤمنين و غير مسلمين باشند تا از آن راه زيانهاى قطعى و احتمالى پيشگيرى شود.

«اصم» (1) گفته است: معنى قائما- در اين آيه اينست كه كعبه نسخ نميشود.

در آيه فوق- قيما- بجاى- قياما- هم خوانده شده و كسى كه- قياما- را در آيه جمع- قيمة- ميداند سخنى قابل توجه نيست.

عبارت- قام كذا- در معنى ثبت، و- ركز- يعنى ثابت و پا بر جا شده


اصم- در تاريخ رجال و علماء عنوان چند نفر است كه معروفترينشان «حاتم بن عنوان بلخى» است و كنيه اش ابو عبد الرحمن در قرن سوم مى زيسته و از بزرگان عرفاست كه كلمات شريف و آموزنده اى از او باقى است به گفته قاضى ابن خلكان شقيق بلخى استاد او بوده- و هو استاد حاتم الاصم. علت ناميدنش به اصم يعنى (كر) در اثر شرافت و كرامت اخلاقى او بوده كه روزى زنى از او سؤالى مى كند و حاتم صداى بدى از او مى شنود ولى براى دفع خجالت زن با دست به او مى فهماند كه (كر) است و سؤال خود را بلندتر ادا كند از اين عمل جوانمردانه و شريفانه زن بسيار خوشحال ميشود و بعدها واژه اصم لقب او ميشود، سعدى در گلستان مى گويد: روزى در درس حاتم شاگردانش ديدند كه طنين مگس را كه در دام عنكبوتى افتاده بود شنيد به او گفتند: استاد پس چگونه شما را اصم گويند:

1-

گروهى بر آنند ز اهل سخن كه حاتم، اصم بود باور مكن 2-

بر آمد طنين مگس بامداد كه در چنبر عنكبوتى افتاد 3-

نگه كرد شيخ از سر اعتبار كه اى پايبند طمع پاى دار 4-

نه هر جا شكر باشد و شهد و قند كه در گوشه ها دام باز است و بند 5-

يكى گفت از آن حلقه اهل راى عجب دارم اى مرد راه خداى 6-

تو كآگاه گردى به بانگ مگس نشايد اصم خواند نت زين سپس 7-

تبسم كنان گفت اى تيز هوش اصم به كه گفتار باطل نيوش

است كه هر سه واژه به يك معنى است [قام، ثبت، ركز].

و آيه: وَ اتَّخِذُوا مِنْ (مَقامِ) إِبْراهِيمَ مُصَلًّى (125/ بقره) يعنى در مقام ابراهيم كه مكانى معين در كعبه است نماز بپاى داريد، اين آيه براى اينستكه همواره خاطره خدا پرستى و بت شكنى ابراهيم در خاطره ها زنده بماند.

قام فلان مقام فلان: وقتى است كه كسى نايب و جانشين ديگرى شود، در آيه:

فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ (107/ مائده) (1).

و آيه: دِيناً (قِيَماً) (161/ انعام) يعنى دينى ثابت كه حفظ كننده و ارزش دهنده امور معاش و معادشان است كه- قيما- بدون تشديد هم خوانده شده و در آن صورت از- قيام- است. و نيز گفته شده- قيما- صفت است مثل:

قوم عدى، مكان سوى، لحم رذى و ماء روى: [مردمى دشمن خو، مكانى هموار و پرداخته و گوشتى لاغر و آبى گوارا.] و بر اين اساس آيات:

ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (36/ توبه).

وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَيِّماً (2/ كهف).

وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ (5/ بينه).

واژه (قيمة-) اسمى است براى امتى كه به قسط قيام كرده اند و در آيه:

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ (110/ آل عمران) به آنها اشاره شده است.


اگر دو شاهدى كه گواه بر وصيت بوده اند خيانت كردند دو نفر ديگر كه گواه بوده و شايسته باشند بجاى آنان قرار گيرند.

و در آيات: كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ (135/ نساء).

يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ (3/ بينه).

اشاره به- صحفا مطهرة- همان قرآن است.

در آيه: كُتُبٌ قَيِّمَةٌ (3/ بينه) اشاره به محتواى قرآن كه جامع معانى كتابهاى خداى تعالى است زيرا قرآن كتابى است كه جاى فراهم آمدن و جامع ثمرات و بهره هاى كتابهاى پيشين خداى تعالى است.

و آيه: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ (الْقَيُّومُ) (255/ بقره) يعنى خداوند حافظ و بر پا دارنده هر چيزى است و نيز بخشنده آنچه را كه براى قوام و ثبات آن چيز لازم است و اين مفهوم همان معنى است كه در آيات:

الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى (50/ طه).

أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ (33/ رعد) ياد آورى شده است.

بناى واژه قيوم- فيعول- است و قيام بر وزن فيعال، مثل: ديون و ديان.

قيامة: عبارتست از بر پا شدن رستاخيز يا ساعتى كه در آيات:

وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ (12/ روم).

يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (6/ مطففين) وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً (36/ كهف) ياد آورى شده است.

(قيامة): اصلا به معنى حالت و قيامى است كه ناگهانى از انسان حاصل ميشود و حرف (ه) در قيامت براى تنبه و آگاهى بر وقوع آن حالت بطور ناگهانى است.

مقام: مصدر و اسم مكان و زمان از- قيام- است، مثل آيات:

إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِي وَ تَذْكِيرِي (71/ كهف).

ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ (14/ ابراهيم).

وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ (46/ رحمن).

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى (125/ بقره).

فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ (97/ آل عمران).

وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ (26/ دخان).

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ (51/ دخان).

خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا (73/ مريم).

وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (164/ صافات).

أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ (39/ نمل).

اخفش گفته است: در آيه: قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ (39/ نمل) مقام در اين آيه جاى نشستن است، در اينجا اگر (اخفش) خواسته است بگويد كه (مقام) و (مقعد) هر دو بالذات يك چيزند و نسبت به فاعل مختلفند، اين سخن صحيح است مثل واژه هاى- (صعود) و (حدور): [بالا رفتن و پائين آمدن].

اما اگر مقصود اين است كه واژه مقام در معنى جاى نشستن است اين سخن بعيد است زيرا مكانى واحد گاهى به اعتبار برخاستن از آن جا (مقام) ناميده ميشود و گاهى به اعتبار نشستن به آنجا- مقعد- ناميده ميشود.

مقامه: گروه و جماعت، شاعر گويد:

و فيهم مقامات حسان وجوهم (1)

.__________________________________________________

مصراع فوق بنا به نقل- ابن برى- از زهير بن ابى سلمى- است كه در فخر قبيله خود مى گويد:

در حقيقت- مقامة- اسمى است براى مكان هر چند كه بجاى اهل آن مكان قرار گرفته مثل سخن شاعر كه گفته است:

و استبّ بعدك يا كليب المجلس.

كه در اين شعر- مستبيّن- يعنى هجو كنندگان و ناسزاگويان را مجلس ناميده است.

(استقامة): در مورد راهى است كه بر يك خط هموار و استوار است كه گفته اند، طريق حق هم به آن تشبيه شده است، مثل آيات:

اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (6/ فاتحه).

أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً (153/ انعام).

إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (56/ هود).

استقامة الانسان: ملتزم شدن انسان براى بودن در راه راست، در آيات:

إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا (30/ فصلت).

فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ (112/ هود).

فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ (6/ فصلت).

(الاقامَةُ) فى المكان: ثابت بودن در آن مكان.

اقامة الشّى ء: اداء كردن حق آن چيز و وفا نمودن به حق آن.


و فيهم مقامات حسان وجوههم و اندية ينتابها القول و الفعل

يعنى در ميانشان جماعاتى از بزرگان با چهره هاى نيكو شناخته شده است و همچنين سخاوتمندانى در ميان آنها وجود دارند كه گفتار و كردارشان در سخاوت و بزرگى جاى يكديگر قرار مى گيرد و پياپى انجام ميشود (لسان العرب 12/ 506).

در آيه: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْ‌ءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ (68/ مائده) يعنى با علم و عمل به آن وفا كنيد و حق آنها را برآوريد.

و همچنين آيه: وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ (66/ مائده).

خداوند هر كجا در قرآن امر به نماز كرده و آنرا ستوده است امر ننموده مگر با لفظ (اقامة) تا تنبه و آگاهى بر اين باشد كه مقصود، انجام و اداى وظايف نماز است كه حقش اداء شود نه فقط شكل ظاهرى نماز مثل آيه:

أَقِيمُوا الصَّلاةَ (43/ بقره).

و در غير موضع مثل امر در مدح، گفت:

وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ (162/ نساء).

و اما آيه: وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى

(142/ نساء).

در آيه اخير- قاموا- از (قيام) است، يعنى بلند شدن نه از- اقامة- كه به معنى ثبات و پايدارى در نماز است. (1)

اما آيه: رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ (40/ ابراهيم) يعنى پروردگارا موفقم بدار تا شرايط كامل نماز را بجاى آورم.

در آيه: فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ (5/ توبه) گفته شده مقصود از آن اقرار به وجوب نماز است نه به اداى آن.

(مُقامْ:) براى مصدر و اسم مكان و اسم زمان و اسم مفعول گفته ميشود ولى آنچه را كه در قرآن وارد شده است مصدر است مثل آيه:


آيه اخير يكى از حالات روحى و معنوى دو چهرگان و منافقين است كه مى گويد: يكى از نشانه هاى نفاق اينستكه هر گاه براى نماز برمى خيزند با حالت كسالت و تنبلى هستند نه اينكه بخواهند نماز را با شرايطش اقامه كنند.

إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً (66/ فرقان).

(مُقامَةْ:) همان اقامت و سكنى گزيدن است، در آيات:

الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ (35/ فاطر).

كه مثل دارُ الْخُلْدِ (28/ فصلت).

جَنَّاتِ عَدْنٍ (72/ توبه) است.

و آيه: لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا (13/ احزاب).

مقام- در آيه اخير از- قام- است يعنى براى شما استقرار و آرامش نيست كه: لا مُقامَ لَكُمْ (13/ احزاب) هم خوانده شده يعنى از- اقامه.

واژه- اقامة- به دوام و پيوستگى هم تعبير ميشود مثل آيه:

عَذابٌ مُقِيمٌ (37/ مائده) (1).

آيه: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ (51/ دخان) عبارت (مقام امين)- با فتحه حرف ميم- يعنى در مكانى كه اقامتشان در آنجا ادامه مى يابد.

(تَقويمُ) الشّى ء: پرداختن و استوار داشتن آن چيز، در آيه:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (4/ تين).

كه اشاره به ويژگيهاى انسان در ميان حيوانات از جهت عقل و فهم و راست بودن قامت اوست كه دلالت بر مستولى بودن انسان بر هر چيزى است كه در اين عالم هست.

تقويم السّلعة: ارزيابى كردن متاع و بيان قيمت آن.

(قَوْم-) در اصل گروهى از مردان غير از زنان است از اينروى گفت:


يعنى عذابى هميشگى و دائمى.

لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ .... (11/ حجرات).

شاعر گويد:

أقوم آل حصن ام نساء

[آيا اهل و قبيله حصن مردانند يا زنان].

ولى در اكثر آيات قرآن هر كجا به قوم اشاره شده مردان و زنان با هم اراده شده است و حقيقت معنى آن در مورد مردان همانست كه با آيه:

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ (34/ نساء) آگاهى داده است. (1)


در حديثى هست كه: «قل آمنت باللَّه ثم استقم» كه استقامت به دو وجه تفسير شده: 1- بگو بخداى ايمان آوردم آنگاه در طاعت او پايدار باش.

2- ديگر شرك مورز. ابو زيد انصارى مى گويد: اقمت الشّى ء و قوّمته فقام: اقامة و تقويم و قيام به معنى استقامت است استقام فلان بفلان اى مدحه و اثنى عليه- يعنى او را ستود و دعا كرد. قوّام- يعنى عدل. زجاج مى گويد: آيه: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ 9-/ اسراء) يعنى قرآن به حالتى هدايت مى كند بهترين حالات و استوارترين شرايط يعنى توحيد و شهادت به يگانگى و ايمان به پيامبرانش و عمل به طاعت و عبادت او را ميرساند و هدايت مى كند. قامة: گروه مردم است. قوام الامر: يعنى نظم و استوارى كار و ملاك و ميزان آن. قيمة: ارزش چيزى با ارزشيابى آن. ابن برى مى گويد: القام على الشى ء: الثابت عليه، يعنى كسيكه بر آن چيز پابرجا و استوار است. قوم: به گروه مردان و زنان با هم گفته ميشود. مقام- با فتحه ميم جاى نشستن و مقام با ضمه حرف (م) اقامت گزيدن و مقامة: جماعتى كه در يك جا جمعند و نشسته اند و نيز مقامة يعنى بزرگان قوم. (النوادر فى اللغه- لسان العرب).

(قوى) [قوى]

القوّة: يعنى نيرو كه گاهى در معنى قدرت هم بكار ميرود مثل آيه:

خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ (63/ بقره).

و گاهى قوة براى آماده بودن موجود در چيزى است مثل اينكه گفته ميشود:

النّوى بالقوّة نخل: يعنى هسته خرما بالقوة درختى است يعنى آن هسته آماده و شايسته است كه نخلى از آن بوجود آيد و گاهى واژه قوة:

1- در مورد بدن و جسم.

2- و زمانى در مورد قلب.

3- گاهى در يارى كننده اى خارج از جسم.

4- و زمانى در مورد قدرت الهى بكار ميرود.

اول- اما بكار بردن واژه قوة در مورد بدن و جسم، مثل آيات:

وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً (15/ فصلت).

فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ (95/ كهف).

پس قوة در اينجا نيروى بدنى است به دلالت اينكه او يعنى ذو القرنين از دريافت نيروى خارجى امتناع كرد، و گفت: ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ (95/ كهف). (1)

دوم- در مورد قوت قلب، آيه:

يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ (12/ مريم) (2) يعنى با قوت قلب.


آنچه را كه خداوندم در آن نيرو داده است خير است.

يعنى اى يحيى كتاب تبليغت را با اطمينان خاطر و قوت قلب و اميدوارى بگير.

سوم- در مورد يارى كننده از خارج جسم به جسم به معنى قوة مثل آيه:

لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً (80/ هود).

گفته شده معنى آن اينستكه مى گويد: چه كسى از سربازان هست كه من با نيروى آنها تقويت شوم و يا آنچه را كه از مال با آن نيرومند شوم، مثل آيه:

قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ (33/ نمل).

چهارم- در معنى قدرت الهى، مثل آيات:

إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (25/ حديد).

كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً (25/ احزاب).

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (58/ ذاريات).

پس قدرتى كه ويژه خداى تعالى است و نيز آنچه را كه در باره خلق قرار داده عام است.

ولى در آيه: وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ (52/ هود) خداى تعالى بخشش انواع نيروها در باره هر كدام از موجودات را آنقدرى كه شايسته اوست و استحقاقش را دارد تضمين كرده است.

و آيه: ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ (20/ تكوير) مقصود جبرئيل است.

توصيف جبرئيل عليه السّلام با واژه قوة كه در پيشگاه عرش است بصورت مفرد و نكره يعنى (ذى قوة) تنبيهى و هشدارى است بر اين كه او با اعتبار و در نظر گرفتن ملأ اعلى يا فرشتگان، نيرويش تا حدودى و اندازه اى است كه بيان شده است.

و در آيه: عَلَّمَهُ شَدِيدُ (الْقُوى) (5/ نجم) جبرئيل عليه السّلام را با واژه- قوى- يعنى بصورت جمع وصف كرده است و معرفه هم هست آنهم با معرفه جنسيت، تا

هشدارى باشد بر اينكه هر گاه به اعتبار اين جهان و با كسانى كه آنها را تعليم ميدهد و فايده شان ميرساند در نظر گرفته شود جبرئيل داراى نيروهاى زياد و قدرتى عظيم است.

ولى واژه- قوة- در معنى آماده شدن و نيروى بالقوه اى است در موجودات بكار رفته و بيشترين كسانى كه اين اصطلاح را بكار ميبرند فلاسفه هستند كه آنرا بر دو وجه ذكر مى كنند.

اول- قوة براى آنچه كه موجود است ولى بكار نميرود و مستعمل نيست مثل:

فلان كاتب بالقوّة: يعنى معرفت و علم نويسندگى در او هست ولى آنرا بكار نميبرد.

دوم- اينكه مى گويند- فكان كاتب بالقوة- مقصودشان اين نيست كه علم نويسندگى در او هست، بلكه معنايش اينستكه او امكانش را دارد نويسندگى را بياموزد. (1)

قواء: بيابان.


در حديثى آمده استكه: «المؤمن القوى خير من الضعيف» يعنى مؤمن قوى بهتر از ضعيف است بمعنى فرد قوى و نيرومندى كه در ايمانش قدرتمند و قوى است، زيرا در آنصورت داراى قوت و قريحه و اراده اى در امور آخرت خواهد بود كه بيشترين جهاد و پايداريش بر مشكلات در راه خدا و اشتياق در عبادات خواهد بود.

آنطوريكه اهل عرفان نقل كرده اند قواى عقلى در انسان چهار گونه است:

1- قوه و نيروئى كه انسان را از حيوانات جدا مى كند، همان قوه غريزى است كه انسان را براى ادراك علوم نظرى آماده ميكند، پس همانطور كه نيروى حياتى، جسم را براى حركات اختيارى و ادراكات حسى آماده ميكند قوه غريزى

(اقْوَى) الرّجل: به بيابان رفت و بيابانگرد شد، و از حالتى كه انسان در


هم انسان را براى دريافت علوم نظرى و صناعات فكرى آماده ميسازد.

2- قوه و نيروئى كه انسان بوسيله آن عواقب امور و پايان كارها را مى فهمد و آينده نگرى در انسان بوجود مى آورد اين نيرو اميال شهوانى را كه به لذتهاى آنى و زود گذر ميكشاند از بن بر ميكند و انسان را براى تحمل سختى هاى زود گذر براى سلامت آينده و آخرت آماده ميسازد و هر گاه چنين نيروئى در انسان حاصل شود صاحبش را عاقل مى نامند زيرا اقدام و كارهايش بنا بر اقتضاى نگريستن در عواقب و آينده است نه بهر حكم شهوانى و خواستى گذرا، قوه اول كه غريزى است و انسان را از حيوانات جدا مى كند طبيعى است ولى قوه دوم اكتسابى است و از اين روى امير المؤمنين عليه السّلام به آن دو نيرو اشاره ميكند كه: «رايت العقل، عقلين، مطبوع و مسموع فلا تنفع مسموع اذا لم يك مطبوع كما لا تنفع الشمس و ضوء العين ممنوع» يعنى اگر قوه اولى كه غريزه طبيعى و خدا داد است كه انسان را از حيوانات ممتاز و جدا مى كند در انسان نباشد يعنى عقل طبيعى نباشد عقل اكتسابى سودى نميدهد همانطور كه چشم نابينا را نور خورشيد سودى نميرساند.

3- نيرويى كه به انسان مى آموزد دو از يك بيشتر است و يك نفر در يك آن در دو مكان نمى تواند باشد كه اينها را تصورات و تصديقاتى كه براى نفس فطرتا حاصل ميشود مى گويند.

4- نيروئى كه بوسيله آن علوم مفيدى كه از تجربه ها در زندگى و حالات گوناگون بدست مى آيد حاصل ميشود و كسيكه آنرا رعايت كند مى گويند عادتا عاقل است اين دو نيرو يعنى سومى و چهارمى، اولى طبيعى است و دومى اكتسابى مثل نيروهاى اول و دوم كه غريزى طبيعى و اكتسابى بودند (مجمع البحرين 6/ 351، 352).

بيابان دارد واژه فقر تصور ميشود و گفته اند:

اقوى فلان: او نيازمند و مستمند شد، مثل: ارمل: پير شد، اترب:

جوان شد.

خداى تعالى گفت: وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ (73/ واقعه) (اشاره به يكى از مواد حيات بخش و زندگى ساز و مددكار انسانها در بيابانها است كه ميگويد ما در نهاد چوب درختان خاصيت آتش شدن و شعله ور بودن قرار داديم تا بيابانگردها از آنها بهره مند شوند، آيا در اين ريزه كارى هاى خلقت تفكر نمى كنند و عبرت نميگيرند؟).

پايان كتاب القاف جمعه، سوم دى، 1362.

)

كتاب الكاف

( (كَبْ) [كَبْ]

الكب: فرو افتادن چيزى به روى يا به روى در افتادن چيزى، در آيه گفت:

فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ (90/ نمل).

(اكباب): روى آوردن به كارى و اقبال نمودن به آن، گفت:

أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى (22/ ملك).

(كبكبة): غلطيدن چيزى و فرو افتادن در سوراخ يا چاله است، در آيه:

فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ (94/ شعراء) (1).

كب و كبكب: مثل- كف و كفكف- است و همينطور مثل- صر و صرصر يعنى صداى وزش باد.

(كَواكِبْ): ستارگانى هستند كه ظاهر ميشوند و نه هر ستاره اى، آنها را كوكب نمى گويند مگر اينكه ظاهر شوند، خداى تعالى گفت:

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً (75/ انعام).

كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ (35/ نور).


بت ها و پرستندگانشان و ياران و جنود ابليس همگى به روى در آتش دوزخ وارد مى شوند.

إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ (6/ صافات).

وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ (2/ انفطار).

ذهبوا تحت كل كوكب: وقتى است كه گروهى متفرق و پراكنده شوند.

كوكب العسكر: درخشش شمشيرها و ابزار آهنين جنگى لشكر. (1).

(كَبَتَ) [كَبَتَ]

الكبت: رد كردن و برگرداندن با قهر و خوارى، در آيات:

كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (5/ مجادله).

لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ.

(127/ آل عمران) (2).


ابو عبيده مى گويد: الكبة گروه و جماعت يا خيل ستوران. فكبكبوا فيها- كه در آيه 94/ شعراء آمده است يعنى در دوزخ جمع ميشوند. اصمعى مى گويد- كب الرجل اناءه: ظرف آب و خوراكش را وارونه كرد در حديثى آمده است كه آيا چيزى بغير از دام و ريسمان زبانها و سخنان، مردم را در آتش مى اندازد كه با زبانهاشان و ايجاد تفرقه در ميان مردم گويى آنها را دور مى كنند. (تهذيب اللغه 9/ 421- مجمع البحرين 2/ 159).

اين آيه در باره يارى نمودن خداوند به وسيله فرشتگان بمؤمنين در جنگ بدر است كه مى گويد: آرى اگر در جنگ پايدارى كنيد و پرهيزكارى، خداوند شما را با فرشتگان معين و مشخص مدد ميرساند و اين امر را خداوند قرار نداد مگر تا بشارتى براى شما باشد و دلهاتان به ايمان مطمئن شود و يارى و پيروزى نيست مگر از پيشگاه خداى عزيز و حكيم او ياريتان نمود تا اينكه كسانى كه كفر ورزيده اند به خوارى و ذلت بيفتند و نااميدانه بگريزند و برگردند.

(كَبَدَ) [كَبَدَ]

الكبد: معروف است [عضوى است حساس در بدن].

كبد و كباد: درد كبد است.

كبد: رسيدن درد به كبد است.

كبدت الرّجل: وقتى است كه به كبدش زيان رسانده باشى.

كبد السماء: ميانه آسمان، كه تشبيهى است به كبد انسان كه در ميانه بدن قرار دارد.

تكبدت الشّمس: خورشيد به ميانه آسمان رسيد.

كبد: مشقت و سختى است، در آيه:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ (4/ بلد).

آگاهى بر اين است كه خداى تعالى انسان را بر حالتى خاص آفريده است و تا زمانى كه به عقبه (1) يعنى كار مفيد و الهى نرسيده است و آرامش به او دست


عقبه يعنى وارد شدن و پرداختن به كار نيكو را خداوند در سوره بلد، اينطور وصف مى كند: وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ- 12/ بلد) آيا مى دانى عقبه چيست كه انسان را آرامش و اطمينان خاطر مى بخشد:

1- گردنى را از اسارت رهانيدن و آزاد كردن برده.

2- و در سختى ها و ايام قحطى مسكين و مستمندى را اطعام نمودن.

3- معيشت يتيم خويشاوند را تكفل كردن.

4- و آنگاه قرار گرفتن در زمره كسانى كه ايمان آورده اند.

و يكديگر را به پايدارى و رحمت سفارش مى كنند، پس پنج شرط فوق همان «عقبه» است.

نداده و سكون و استقرار با او همراه نشده پيوسته از سختى ها جدا نميشود، چنانكه گفت:

لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ (19/ انشقاق) (1).

(كَبُرَ) [كَبُرَ]

الكبير و الصغير: از نامهايى است كه به يكديگر نزديكند بطوريكه بعضى از آنها به اعتبار بعض ديگر بيان ميشود پس چيزى اگر تحقيقا كوچك است در جنب چيز ديگر آنطور است و اگر بزرگ است در كنار غير از خود و با مقايسه كوچكتر از خود، آنطور است.

واژه هاى كبير و صغير يعنى بزرگ و كوچك، هم در كميت متصل مثل اجسام، مانند كثير و قليل هستند و هم در كميت منفصل مثل عدد بكار ميروند و چه بسا كه كثير و كبير با هم و بطور پى در پى در چيز واحدى جمع باشند با دو ديدگاه مختلف مثل آيه:

قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ (219/ بقره).


و در آيه اخير سوگند به شفق است در آغاز شب كه حيات دنيا و آخرت پى در پى است و جدا نشدنى و بعد از حالت دنيايى مرگ و سپس حيات جاودانه قرار گرفته است.

3- در حديثى از پيامبر عليه الصلاة و السلام آمده است كه:

«لا تعبوا الماء فانه يورث الكباد».

يعنى مانند چهارپايان و كبوتران با يك جرعه و بدون نفس كشيدن آب ننوشيد كه بيمارى كبد توليد مى كند بلكه همچون پرندگان كه با تنفس جرعه جرعه آب مى نوشند بنوشيد. (مجمع البحرين 3/ 136- المصباح المنير 2/ 42).

و كثير در هر دو معنى با هم خوانده شده (يعنى گناه بزرگ براى خمر و قمار) و اصلش اين است كه ابتداء در اجسام بكار ميرود و سپس در معانى، مثل آيات:

لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها (49/ كهف).

وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ (61/ يونس).

و در آيه: يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ (3/ توبه) جز اين نيست كه حج را با صفت اكبر يعنى بزرگتر وصف كرده است تا هشدار و آگاهى بر اين باشد كه «عمره» حج كوچكتر است، چنانكه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

«العمرة هى الحجّ الاصغر».

واژه هاى كبير و اكبر گاهى به اعتبار زمانى كه در آن هست گفته ميشود مثل عبارت:

فلان كبير: يعنى كهنسال است، و مثل آيات:

إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما (23/ اسراء) (1).

وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ (266/ بقره).

وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ (50/ آل عمران) (2).


اشاره به حرمت داشتن به پدر و مادر است كه مى گويد: هر گاه يكى از آنها يا هر دو به سن كهولت رسيدند نبايستى به آنها حتى اف بگويى يعنى اظهار ملالت كنى و از احترام آنها خسته شوى، نه تنها نبايستى با آنها تند حرف بزنى بلكه وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً- 23/ اسراء) سخنان كريمانه به آنها بگويى و بال و پر فروتنى و رحمت بر ايشان بگسترانى و بگو پروردگارا همانطور كه آنها مرا رشد دادند و تربيت كردند بر آنها رحمت فرست.

در هر دو آيه اخير به معنى پيروى و كهنسالى است.

از واژه كبير كلماتى به معنى مقام و منزلت در نظر گرفته شده، مثل آيات:

قُلْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ (19/ انعام).

الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ (9/ رعد).

و در آيه: فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ (58/ انبياء) (1).

ناميدن بت بزرگ مشركين با واژه كبير بنا بر اعتقادى است كه آنها نسبت به آن داشتند نه اينكه در حقيقت از جهت قدر و منزلت و بزرگى آن باشد و بر اين اساس است آيه:

بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا (63/ انبياء) و نيز واژه اكابر در آيه:

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها (123/ انعام) يعنى رؤساى آنها.

و در آيه: إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ (71/ طه) (2) يعنى رئيس شماست و از اينجهت مى گويند: ورثه كابر عن كابر- يعنى بزرگى از بزرگى ديگر آنرا ارث برده است به معنى پدرى ارزشمند از پدرى مثل خودش.


اشاره به شكستن بت ها از سوى حضرت ابراهيم عليه السّلام است كه فقط بت بزرگ را نشكست تا آنها را با پرسش از آنها به شگفتى بيندازد و از بت پرستى دست بردارند چنانكه گفت: شايد بت بزرگشان آنها را شكسته، از او سؤال كنيد كه ناگهان همه مبهوت شدند.

اشاره به سخن فرعون در مورد ايمان آوردن علماء دربارى خويش است كه با ديدن معجزه حضرت موسى به خداى يگانه ايمان آوردند و فرعون با ديدن آن صحنه بعد از شرمسارى به ناچار مى گويد: براستى كه موسى استاد بزرگ شماست و همان كسى است كه سحرتان آموخته است.

(كَبيرَةً): براى هر گناهى كه عقوبتش سنگين و بزرگ است معمول شده و بكار ميرود، جمعش- كبائر- است، در آيه گفت:

الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ (32/ نجم) (1).

و در آيه: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ (31/ نساء) (2) گفته شده مقصود از- كبائر- شرك است بنا بر آيه: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (13/ لقمان).

و نيز گفته اند- كبائر- در آيه اخير شرك و ساير گناهان هلاكت بارى است كه مثل زنا و قتل نفس حرام شده است و لذا گفت:

إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً (31/ اسراء)- كشتن فرزندانشان بدست خويش


نكو كاران كسانى هستند كه از گناهان بزرگ و زشتى هاى آشكار دورى مى كنند مگر آنچه را كه ناچيز و خرد است و عادت به آن گناهان خرد هم ندارند.

فراء مى نويسد: لمم- اين است كه انسان چيزى را در يك زمان انجام دهد و برايش عادت نشود، ان يفعل الانسان الشى ء فى الحين و لا يكون له عادة.

امية بن ابى صلت شعرى در اين مورد گفته است كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آنرا مى خواند و مى فرمود: «لم يلم» يعنى به گناه نپرداخته و عادت به ارتكاب آن نداشته است، مى گويد:

ان تغفر اللّهمّ تغفر جمّا و اىّ عبد لك لا المّا

الهى هر گاه مى آمرزى و از گناهان در مى گذرى از همه آنها در گذر، كدام بنده اى است كه مرتكب گناه كوچكى نشده باشد و- الا اللمم- در آيه يعنى جز نزديك شدن به گناهان كوچك. (مجمع البيان 9/ 178- معانى القرآن/ فراء 3/ 100).

مگر اينكه از گناهان بزرگى كه از آنها نهى شده اند دورى كنيد كه گناهان خرد و كوچكتان را محو مى كنيم.

گناهى بس بزرگ است).

قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما (219/ بقره) (1).

واژه- كبيرة- در چيزى كه انسان را به سختى مى اندازد بكار ميرود مثل آيات:

وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ (45/ بقره) (2).

كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ (13/ شورى) (3).

وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ (35/ انعام).

كَبُرَتْ كَلِمَةً (5/ كهف) (4).

در اين آيه هشدارى است بر بزرگى گناه آن سخن شرك آميز در ميان ساير گناهان و نيز تنبيهى است بر سنگين بودن عقوبت آن و لذا گفت:

كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ (35/ غافر).


آيه فوق در مورد حرمت خمر و قمار و شرط بندى هاست كه مى گويد:

هر چند سود مالى و تجارتى و كسب براى شما دارد ولى گناه آن بزرگتر از سود آنهاست.

يعنى اقامه نماز با تمام شرايط فردى و اجتماعى آن براى عده اى سخت و دشوار است مگر براى كسانى كه در برابر حق خاشع و فروتنند.

هر چند كه اعراض كردن و روى گرداندن آنها از حق براى تو سنگين و ناگوار است از انكار آنها مينديش.

يعنى كلمه اى كه مشركين در باره خدا مى گويند هراس انگيز و گرانبار است و جز دروغى نيست.

و در آيه: وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ (11/ نور) اشاره به كسى است كه حديث افك را بوقوع آورد و نيز تنبيهى است بر اينكه هر كسى سنت قبيحى را بوجود آورد و پايه گزارى كند كه باعث پيروى ديگران از آن سنت زشت شود گناهش بزرگتر است.

و در آيه: إِلَّا كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ (56/ غافر) يعنى مگر كسى كه تكبر ميورزد و نيز گفته اند:

ما هُمْ بِبالِغِيهِ (56/ غافر) يعنى در سن و عمر خويش به كار بزرگى نميرسند (1) مثل آيه:

وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ (11/ نور).

كبر و تكبر و استكبار- در معنى به هم نزديكند، پس كبر حالتى است كه انسان با بزرگ ديدن خويش به آن صفت مخصوص ميشود و همانست كه انسان جان و وجود خويش را از غير خويش بزرگتر مى بيند، بزرگترين و سنگين ترين تكبرها، تكبر بر خداوند در خوددارى از قبول حق و عدم اقرار به آن در پرسش است.

(استكبار)- دو وجه دارد:

اول- اينستكه انسان قصد كند و بخواهد كه بزرگ شود و اگر اين حالت در مورد چيزى كه لازم و واجب ميشود يا در مكان و زمانى كه بزرگى و استكبار


مى گويد كسانى در مورد آيات خداوند بدون دليلى كه به آنها رسيده باشد مجادله مى كنند و در دلهاشان تكبر و خود بزرگ بينى هست اينان هرگز به حق نميرسند و تو از آنها به خدا پناه بجوى كه او شنوا و بيناست بگفته سعدى- بر او علم يك ذره پوشيده نيست- كه پيدا و پنهان به نزدش يكى است.

در آن واجب است باشد آن استكبار، محمود و پسنديده است.

دوم- استكبار در افزون طلبى، و برترى جوئى بطوريكه از نفس و وجود او چيزى كه شايسته او نيست و از آن او نيست آشكار شود كه اين استكبار، مذموم و ناپسند است و بر همين اساس است آياتى كه در قرآن وارد شده است و همانست كه خداى تعالى در مورد شيطان گفت:

أَبى وَ اسْتَكْبَرَ (34/ بقره).

أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ (87/ بقره) (1).

وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً (7/ نوح).

اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ (43/ فاطر).

فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ (15/ فصلت).

تَسْتَكْبِرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ (20/ احقاف).

إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (40/ اعراف) قالُوا ما أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ (48/ اعراف).

فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا (47/ غافر).

كه در آيه اخير مستكبرين را با ضعفاء مقابل قرار داده تا هشدارى باشد بر اينكه استكبار آنها از نيروى بدنى و مالى آنها بوده كه ضعيفان فاقد آنند و خود را ناتوان ساخته اند.


آيا اينطور نيست كه هر زمانى پيامبرى چيزى را كه دلهاتان آن را نمى خواهد آورده است استكبار ورزيده ايد؟!

و در آيه: قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا 75/ اعراف) در اين جا مستكبرين در برابر مستضعفين قرار دارند، و در آيه ديگر علت استكبارشان را در اثر جرم و گناه ميداند ميگويد:

فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ (133/ اعراف) بكار بردن واژه استكبار در مورد مجرمين براى اين است كه آنها در خود بزرگ بينى و تكبر و خود- پسنديشان كه بدون صلاحيت و شايستگى است بزرگى مى ورزند و نيز از شنيدن و گوش فرا دادن به آيات خداى با تصور بزرگى در باره خويش، خود را عظيم و بزرگ مى دانستند و با عبارت: وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ (133/ اعراف) هشدار و خبر ميدهد بر اينكه آن گناهان، آنها را به استكبار و جرم و گناه بيشتر، چنانكه قبلا گفته شد وا داشته است و اين امر يعنى استكبار و جرم و گناه چيزى نيست كه از آنها بطور حدوث و ناگهانى سر بزند بلكه از قبل عادت آنها چنين بوده، خداى تعالى گفت: فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (22/ نحل) و بعدش گفت: إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ (23/ نحل).

پس مستكبرين همانها هستند كه ايمان به آخرت نمى آورند و دلهاشان انكار كننده آن است.

(تكبر) هم دو وجه دارد:

اول- تكبر پسنديده و شايسته، و آن اينستكه افعال نيك در حقيقت آنقدر در كسى زياد باشد كه افزون بر نيكيهاى غير از اوست و بر اين معنى خداى تعالى با واژه تكبر توصيف شده است.

در آيه: الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ (23/ حشر).

دوم- تكبر مذموم و ناپسند، اينستكه بزرگى با تكلف و زحمت همراه

باشد و انسان بيش از شخصيت خويش آن بزرگى را طلب كند و نخواهد بزرگش بدانند و اين حالت عامه مردم است، مثل آيات:

فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (72/ زمر) (1)، كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (35/ غافر).

پس كسى كه با تكبر در معنى اول آن وصف شود پسنديده است (2) و كسى كه با صفت دوم وصف شود ناپسند است ولى آيه زير دلالت دارد بر اينكه اگر انسانى با واژه تكبر توصيف شود و مذموم هم نباشد صحيح است، و در آيه:

سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ.

(46/ اعراف) (3).


يعنى چه زشت و ناپسند است جايگاه فكرى، شخصيتى، روحى، دنيايى و دوزخى كه جايگاه ابدى اوست.

در حديثى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله است كه فرمود: «التكبر مع المتكبر صدقة» مؤمن در برابر كسى كه بغير حق تكبر مى ورزد خود را زبون و خوار نمى كند بلكه در اين مورد بزرگى و تكبر حق اوست و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آنرا بخشش و صدقه كه پاداش هم دارد معرفى نموده.

بزودى از كسانى كه در آن سرزمين فخر و بزرگى مى جويند و تكبر مى ورزند آيات خويش برگردانم زيرا هر آيه اى كه ببينند بدان ايمان نمى آورند و اگر راه رشد ببينند آنرا اتخاذ نمى كنند و آن راه را در پيش نمى گيرند ولى هر گاه راه گمراهى ببينند آنرا اتخاذ مى كنند كه در اين آيه نشانه هايى و صفاتى از متكبرين بغير حق بيان شده و چنانكه راغب رحمه اللَّه مى گويد مفهوم مخالف هم دارد يعنى متكبرينى كه شايسته بزرگى اند و راهى جز حق در پيش نمى گيرند بلكه به آيات خدا ايمان دارند و در راه رشد هستند و راه ضلالت و گمراهى را اتخاذ نمى كنند و اينان با عزتند و بزرگوار و بحق شايسته تكبر و بزرگى.

پس متكبرين بغير حق را آنطور قرار داده و معرفى نموده است، (نه متكبر به حق را).

در آيه: عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (35/ غافر).

واژه قلب به متكبرين ستم پيشه اضافه شده كه هر كسى قلب را در اين آيه با تنوين حرف (ب) بخواند متكبر را صفت قلب قرار داده است. (1)

(كبرياء:) متعالى بودن و برتر بودن از انقياد است كه استحقاق آنرا غير خدا ديگرى ندارد، پس گفت:

وَ لَهُ الْكِبْرِياءُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (37/ جاثيه).

بنا بر آنچه گفتيم از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده است كه خداى تعالى مى گويد:

«الكبرياء ردائى و العظمة ازارى فمن نازعنى فى واحد منهما


كه در حالت اول يعنى بدون تنوين حرف (ب) متكبر اسم است و جبار صفت او يعنى خداوند اينچنين بر دل هر متكبر جبارى مهر مى نهد و در معنى دوم يعنى خداوند اينچنين بر دلى كه متكبر و جبار است مهر مى نهد، بديهى است زمينه- ساز گمراهى و مهر شدن دلهاشان به سبب خوددارى از دريافت حقيقت از سوى خود آنهاست كه تكبر و ستمگرى را نخست خود برگزيده اند نتيجه اش همان محروميت از حقايق است زيرا در آيه ديگر فرمود: كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ 24/ مؤمن) يعنى اينچنين است كه خداوند هر افراط كننده و شكاك در آيات خدا را گمراه مى كند يعنى مال و نتيجه اسراف و شك و ترديدشان همان است كه گمراه ميشوند.

قصمته» (1).

خداى تعالى گفت: قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياءُ فِي الْأَرْضِ (78/ يونس) (2).


در توجيه اين حديث گفته شده: «العز رداء اللَّه و كبرياء ازاره» يعنى عزت و بزرگى رداى خداست و كبرياء و شكوه از ان اوست، زيرا همه آفرينش را مى پوشاند ترجمه حديث چنين است:

شكوه و كبرياء يا احسان و عطيه و عظمتم پوشاننده و غفران من است و كسى كه در يكى از اين دو به ستيزه جويى و نزاع و همسنگى با خدا برخاست يعنى براى خود كبرياء و عظمت قائل شد و ادعاى خدايى كرد او را ذليلانه در هم مى شكنم.

(مجمع البحرين 1/ 181).

اشاره اين حديث به صحنه هاى تاريخى خونبار ستمگران و فرعونهاى هر عصر و زمانى است كه خود را با اسارت ميليونها انسان مالك الرقاب مردم و خداى جهانيان مى دانند همه را گردنگزار ستمها و گمراهيهاى خود مى خوانند تاريخ و زمانه گواهست كه اينان سر انجام با چه ذلتى سر در خاك زبونى و مذلت نهاده اند يكى در لجن زار دريا غرق شده و ديگرى كه با سرمايه هايى از طلا و جواهرات، بهشتى ساخته بود هنوز گام در آن ننهاده مگسى هلاكش كرد و آن سومى كه هزاران نمونه دارد شبانه تصميم به چپاولگرى و خونخوارى گرفت كه ناگهان دست اجل از كاخش به خاكش رساند و على عليه السّلام چه زيبا فرمود كه: عرفت اللَّه بفسخ العزائم و بعد الهمم- يعنى خداى را به شكستن مقاصد ستم پيشگان و از بين بردن و دور نمودن تصميمات و آرزوها شناختم.

سخن فرعونيان است به موسى و هارون كه مى گويند آيا شما سوى ما آمده ايد تا از آئينى كه پدرانمان را بر آن يافته ايم دور و منصرف كنيد و كبرياء و بزرگى در اين سرزمين يكسره از آن شما شود؟!

(اكْبَرَتْ) الشّى ء: آن را بزرگ يافتم، در آيه:

فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ (31/ يوسف) (1).

(تكبير): در همان معنى يعنى براى تعظيم خداى تعالى است كه گفته ميشود: «اللَّه اكبر» و همچنين تكبير براى پرستش خداى و ادراك بزرگى اوست و بر اين اساس گفت:

وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ (185/ بقره).

وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً (111/ اسراء).

و در آيه: لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (57/ غافر). (2)

اشاره اى است به شگفتى هاى صنع خداوند و حكمتش كه آسمانها و زمين را به آن حكمت مخصوص كرده است.

و در آيه: وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (191/ آل عمران) يعنى آن حكمت و صنع را جز عده كمى كه با واژه تفكر توصيفشان كرده است نميدانند ولى بزرگى و عظمت جسمى آسمانها و زمين را بيشترشان ميدانند و حس ميكنند (3).


مربوط به قصه حضرت يوسف است مى گويد زنان مصر همينكه او را ديدند بزرگش يافتند.

آفرينش آسمان و زمين بزرگتر از آفرينش مردم است ولى بيشتر مردم اين را نميدانند.

چون امرى محسوس است ولى حكمت خلقت را جز با تفكر نمى توان دانست.

و آيه: يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى (16/ دخان) هشدارى است بر اينكه هر آنچه را از عذاب كه در دنيا و برزخ به كفار ميرسد در جنب عذاب آنروز يعنى عذاب قيامت كوچك است.

(كبار): رساتر و بليغ تر از- كبير- است و- كبار- با تشديد حرف (ب) از آنهم بليغ تر است.

در آيه: وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً (22/ نوح) (1).

(كَتَبَ) [كَتَبَ]

الكتب: دوختن و ضميمه كردن چرمى به چرمى ديگر با خياطى و دوزش مى گويند:

كتبت السّقاء: مشك را دوختم.

كتبت البغلة: دو قسمت رحم استر را با حلقه اى بهم آوردم. (كه همان بخيه زدن در جراحى امروزى است).


شيخ طبرسى پس از نقل آيه: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ- 31/ نساء) و نقل سخنان علماء در اينباره مى نويسد: معاصى و گناهان تمامش كبائر است ولى بعضى بزرگتر از بعضى ديگر و اصولا در گناهان، صغيره نداريم كه انجام آن كم اهميت باشد بلكه صغيره و كبيره نسبت به يكديگر است، هر گناهى نسبت به گناه بزرگتر از خود صغيره ناميده شده، در عين حال همان صغيره نسبت به گناه كوچكتر كبيره است پس تمام گناهان كبائر است و استحقاق عقوبت دارند جز اينكه عقوبتشان نسبت به يكديگر متفاوت است.

از ابن عباس نقل شده كه از او پرسيدند كه آيا كبائر هفت گناه است؟ گفت از هفتصد تا هفت (مجمع البحرين 3/ 467).

واژه كتب و كتاب- در سخن معمولى مردم يعنى متصل كردن بعضى از حروف به بعض ديگر با خط و نوشتن و بيشتر در مورد چيزى كه بعضى از آن لفظا به بعضى ديگر ضميمه شده بكار ميرود، پس اصل در كتابت يا نوشتن منظم نمودن خط است ولى هر كدام از اين معانى [پيوستن حروف و لفظ يا عبارت] در مورد يكديگر استعاره ميشود و لذا كلام خدا هر چند كه نوشته نشده باشد كتاب ناميده ميشود، مثل آيات:

الم ذلِكَ الْكِتابُ (1/ بقره).

قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ (30/ مريم).

(كتاب-) در اصل مصدر است سپس نوشته هاى درون كتاب هم كتاب ناميده شده و هم چنين كتاب در اصل اسمى است براى صحيفه يا مطالبى كه در آن نوشته شده.

در آيه: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ (153/ نساء) پس مقصود صحيفه اى است كه در آن نوشته باشند و لذا گفت:

وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ .... (7/ انعام).

مصدرهاى اثبات، تقدير، ايجاب، فرض، عزم- هم به كتابة تعبير ميشوند (1) وجه و تعبير اينگونه سخن اين است كه نخست چيزى اراده ميشود سپس گفته ميشود و بعد نوشته ميشود، پس اراده آغاز و مبدأ نوشتن است و كتابة يا نوشتن پايان آن اراده است بنا بر اين تعبير نوشتن يا كتابت پايان مراد و هدفى است كه


بگفته ابن فارس واژه- كتاب- به معانى- امر واجب- حكم و فرمان- آئين استوار و ارزشمند- و تقدير است و لى راغب رحمه اللَّه معانى- اثبات و استدلال و عزم و اراده يا قصد و هدف را هم اشاره كرده است (مقائيس 5/ 159).

انجام آن تأكيد شده و در آغاز اراده شده.

در آيات: كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي (21/ مجادله).

قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا (51/ توبه).

لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ (154/ آل عمران).

واژه كتاب در آيه: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ (75/ انفال) يعنى در حكم خداوند.

و در آيه: وَ (كَتَبْنا) عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ (45/ مائده) يعنى وحى كرديم و فرض نموديم و همچنين آيات:

كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ (154/ آل عمران).

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ (183/ بقره).

لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ (77/ نساء).

ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ (27/ حديد).

و در آيه: لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ (3/ حشر) يعنى اگر نه اين بود كه خداوند بر كفار كوچ كردن و خالى كردن ديارشان را واجب كرده است (در دنيا به قتل و اسارت معذب ميگردند و عذاب آخرت بر آنها است) واژه كتابة به قضا و حكمى كه حتمى است و گذشته است و آنچه را كه در حكم خدا قطعى و امضاء شده تعبير ميشود، و آيه: بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ (80/ زخرف) بر آن معنى يعنى حكم قطعى خداوند، حمل شده است و گفته شده معنيش مثل آيه: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ (39/ رعد) است.

و آيه: أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ (22/ مجادله) كتب- در اين آيه اشاره اى است از همان معنى به اينكه حالات آنها در ايمان

قوى بر خلاف حالات كسانى است كه با آيه:

وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا (28/ كهف) (در غفل تفسير شده است)، آنها را توصيف كرده است زيرا معنى- اغفلنا- از عبارتى است كه مى گويند:

اغفلت الكتاب: وقتى كه آنرا از نوشتن و نقطه گزارى خالى گذاشته اى.

و آيه: فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ (94/ انبياء) اشاره اى است به اينكه صالحات و كارهاى نيكوى مؤمن برايش ثابت شده و پاداش آنى و الهى باو داده ميشود. (1)

و آيه: فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (53/ آل عمران) يعنى ما را در زمره ايشان يعنى گواهان قرار ده، (2) كه اشاره اى است به آيه:

فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ... (69/ نساء)- (اينان از نعمت يافتگانند).

و آيه: ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها (49/ كهف) (3) كه اشاره اى است به آنچه را كه از اعمال بندگان در آن ثبت شده است.


مى گويد: فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كاتِبُونَ 94/ انبياء) يعنى كوشش چنين كسى كه مؤمن است و كارهاى شايسته ميكند پوشيده نميشود بلكه خداوند است كه آنها را ثبت نموده و پاداش ميدهد.

سخن حواريون حضرت عيسى عليه السّلام است كه مى گويند: پروردگارا ما به آنچه كه فرستاده اى ايمان آورديم و رسول را پيروى كرديم ما را در زمره شاهدين به اين امر قرار ده ولى مكر كردند و خداوند نيز نيرنگشان را بالاتر از مكر آنان به آنها رساند.

چه شده است كه اين كتاب هيچ كردار و گفتار كوچك و بزرگ ما را فروگذارى نكرده است مگر اينكه همه را ثبت نموده و بحساب آورده.

و آيه: إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها (22/ حديد) گفته اند اشاره اى است به لوح محفوظ و همچنين به آيات:

إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ (70/ حج).

إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (70/ حج).

وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ (59/ انعام).

فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً (58/ اسراء).

و آيه: لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ (68/ انفال) و مقصود از آن حكمتى است كه خداى تعالى مقدر كرده است كه باز اين معنى اشاره اى است به آيه:

كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (12/ انعام).

كه گفته اند اشاره اى است به آيه:

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ (33/ انفال) (1).

و همچنين آيه: لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا (51/ توبه) يعنى آنچه را كه خداوند براى ما مقدر و حكم كرده، كه آن را با لفظ- لنا- بيان داشته و نگفته است- علينا- تا هشدارى و تنبيهى بر اين باشد كه هر چه بما ميرسد نعمتى بحساب مى آوريم و آنها را نقمت و عقوبت عليه خود نميدانيم. (1)


يعنى رحمتى كه در آيه قبل خداوند از آن نام مى برد و در آيه اخير آنرا بيان مى كند و ميگويد تا تو در ميانشان هستى آنها را عذاب نميكند (مقصود عذابهائى است كه در امت هاى گذشته رخ داده و از امت اسلام آن عذابها برداشته شده است).

آيه فوق خطاب به پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله است ولى فعل آيه بصورت جمع آمده كه در حقيقت روى سخن با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و تمام مؤمنين است كه در حكم واحدند و در واقع يكسان مشمول حكم آيه و مشمول رحمت خداوندند مى گويد: بگو.

و آيه: ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ (21/ مائده) گفته اند مقصود آن است كه خداوند نخست آن سرزمين مقدس را به شما بخشيد پس چون از داخل شدن در آنجا امتناع ورزيدند و نپذيرفتيد خداوند آنجا را بر شما حرام كرد.

و نيز گفته اند معنى آيه اينستكه، به شرطى كه داخل آنجا شويد برايتان مقرر نمود و يا بر شما واجب كرد در اين آيه هم- لكم- گفته است نه- عليكم- زيرا داخل شدن بنى اسرائيل به آن سرزمين نفعى آنى يا سودى گذرنده به آنها عايد مى كند كه به نفع آنهاست نه به زيانشان مثل اينكه تو بكسى كه از چيزى آزارى و زحمتى مى بيند و سود پايانى آن زحمت را نمى شناسد مى گويى:

هذا الكلام لك لا عليك: اين سخن به سود تو است نه بر زيان تو.

و در آيه: وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا (40/ توبه) كه حكم و انديشه و تقدير كفرپيشگان را سزاوار تحقير و سقوط و نيستى قرار داده و حكم خداى را كه رد كننده اى و مانعى براى آن نيست شكوهمند و متعالى، خداى تعالى ميگويد:

وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ (56/ روم)


جز آنچه خداوند بر ايمان مقرر كرده بما نميرسد آنهم به سود ما است كه او مولاى ماست و مؤمنان بايستى به خدا توكل كنند. به كفار و مشركين بگو مگر براى ما جز يكى از دو نيكى را انتظار مى بريد ولى ما در باره شما انتظار داريم كه خداوند بوسيله عذابى مستقيم يا بدست ما جانتان را بگيرد، منتظر باشيد ما نيز با شما منتظريم و از عبارت- لنا- چنانكه راغب رحمه اللَّه اشاره كرده نتيجه بالا فهميده ميشود.

يعنى در علم خداوند و حكم و الزام نمودن او چنان است (1) و بر اساس آيه اخير گفته است:

لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (38/ رعد) [هر زمانى و مدتى حكمى دارد.]

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ (36/ توبه) يعنى در حكم خداوند چنان است.

و گاهى واژه كتاب بمعنى دليلى ثابت در جهت خدايى تعبير ميشود مثل آيات:

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ حج:

أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ (21/ زخرف).

فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ

(157/ صافات).

أُوتُوا الْكِتابَ (101/ بقره).

كِتابَ اللَّهِ (101/ بقره).

أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً (40/ فاطر).

فَهُمْ يَكْتُبُونَ (41/ طور).

پس كتاب در اين آيات اشاره اى است به علم و اعتقاد و درستى خبر آنها. (2)


كسانى كه علم و ايمان به حكم و سنت الهى داده شده اند در قيامت به مجرمين و گناهكاران مى گويند شما بحكم و فرمان خداوند تا روز قيامت در برزخ بسر برده ايد اينك رستاخيز است و شما نمى دانستيد و بى خبر بوديد.

و چنانكه قبل از اين آيات راغب اصفهانى رحمه اللَّه اشاره كرده در آيه:

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ ... وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ- 8/ حج) يعنى دليلى ثابت و استوار

و آيه: وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ (187/ بقره) اشاره اى است به نكته لطيفى در طلب نكاح و قصد همسرى و ازدواج نمودن و آن نكته لطيف اين است كه خداوند براى ما و در وجودمان تمايل به ازدواج و همسر گزينى قرار داده تا با گزيدن همسر نسل و تبارى كه سبب بقاء نوع انسانى است طلب كنيم و بخواهيم تا به ارزش نهائى آن برسيم، پس بر انسان واجب است كه به وسيله همسر گزيدن و ازدواج چيزى را كه خداوند براى او به مقتضاى عقل و ديانت قرار داده طلب كند [و كسى كه قصدش از ازدواج حفظ نسل انسانى و رعايت پارسايى و حفظ نفس به طريق مشروع باشد محققا] آنچه را كه خداوند برايش مقرر داشته و حكم نموده رسيده و بدست آورده است و به اين معنى اشاره كرده است، كسى كه گفت:

«ما كتب اللَّه لكم الولد» يعنى خداوند آنچه را كه در امر ازدواج برايتان مقرر داشته همان فرزند است. گاهى با لفظ- كتابة- ايجاد نمودن و با لفظ- محو- فناء و از بين بردن تعبير ميشود، در آيات:

لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (38/ رعد).

يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ (39/ رعد).

آيه اخير هشدار ميدهد كه براى هر وقت و زمانى، ايجاد شدن و وجودى


در جهت خدايى نه هر نوشته اى كه با اهداف غير خدايى نوشته شده است و اين خود با واژه علم و هدايت كه در آيه است مكمل يكديگرند يعنى كسانى هستند كه در مورد خداوند بدون دانش و هدايت و دليلى روشن و ثابت كه وجهه خدايى و به سوى خداى هدايت كند باشد مجادله مى كنند و اين آيه خود بروشنى بحث صحيح و استدلالى را بما مى فهماند كه بايستى هدف و مقصد خدايى باشد نه نفسانى، كه مجادله احسن همين است كه پيغمبر را مأمور به دعوت و خواندن به راه خدا از طريق حكمت و موعظه و مجادله نيكو امر فرموده (ادع الى سبيل ربك ....).

هست و خداوند آنچه را كه ايجادش اقتضاى حكمت دارد وجودش را ايجاد مى كند و مى آفريند و آنچه را كه زوالش و نابوديش اقتضاء حكمت دارد از بين مى برد و آيه: لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (38/ رعد) دلالت بر آن معانى دارد و به همان طريق كه آيه: كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (29/ رحمن) بر آن مفاهيم دلالت مى كند و نيز آيه: وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (39/ رعد).

و در آيه: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ (78/ آل عمران) پس كتاب اول در آيه اخير آن چيزى است كه با دستهاشان مى نوشتند.

و در آيه: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ (79/ بقره) عمل خلاف آنها يادآورى شده است و كتاب دوم در آيه فوق تورات است و كتاب سوم يعنى از جنس كتابهاى خدايى نيست و آنچه را كه بنى اسرائيل با دست خويش نوشته اند تا آنرا به حساب تورات بگذارند چيزى و مفهومى از كتابهاى خداى سبحان و تعالى و كلام او را در بر ندارد.

در آيه: وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ (53/ بقره) تحقيقا گفته شده واژه هاى- كتاب و فرقان- در اين آيه عبارت از تورات است اما ناميدن تورات به كتاب به اعتبار احكامى است كه در آن ثبت و ثابت شده است و ناميدن تورات به فرقان به اعتبار چيزهايى است كه در آن از فرق ميان حق و باطل هست.

و آيه: وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا (145/ آل عمران) يعنى حكمى مقرر شده و معلوم.

در آيات: لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ (68/ انفال).

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ (36/ توبه).

واژه كتاب در آيات اخير همه در معنى حكمى از سوى خداست.

و اما آيه: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ (79/ بقره) هشدارى است بر اينكه آنگونه كسان كه دست نبشته هاى خود را به حساب كتاب خدا مى گذارند آن نوشته ها را از خود مى سازند و جعل ميكنند و آنرا به دروغ به خدا نسبت ميدهند، همانطور كه كتاب دست ساخته را به دستهاشان نسبت داده، سخنان دروغ و بهتان آميز را هم به دهانهاشان نسبت داده و گفت:

ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ (30/ توبه)، (اكتتاب:) معمولا در چيزى است كه ساختگى است و به دروغ نوشته ميشود مثل اينكه در آيه: أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها (5/ فرقان) به آن مفهوم اشاره شده و هر جايى كه در قرآن خداى تعالى اهل كتاب را ذكر مى كند همانا مقصود از كتاب تورات و انجيل و هر دو قوم يهود و نصارى با هم است.

و آيه: وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى .... وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ (37/ يونس) جز اين نيست كه ذكر واژه كتاب در اين آيه همان كتب قبل از قرآن از كتابهاى خداوند است كه قبلا گفتيم، مگر نمى بينى كه قرآن را تصديق كننده براى آن قرار داده.

و آيه: وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلًا (14/ انعام) بعضى از علماء گفته اند مقصود همان قرآن است و بعضى گفته اند قرآن و غير قرآن از دلايل علمى و عقلى با هم و همچنين آيه:

فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ (47/ عنكبوت).

و در آيه: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ (40/ نمل) گفته شده مقصود از عبارت- علم من الكتاب همان علم كتاب است و نيز گفته اند علمى از علوم است كه خداوند به حضرت سليمان عليه السّلام در كتاب مخصوصش داده است و به وسيله

آن، هر چيزى مسخر او شده است.

و آيه: وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ (119/ آل عمران) يعنى به كتابى كه فرستاده شده است كه در اين آيه واژه كتاب در موضع جمع است يا براى اينكه كتاب در اصل مصدر است مثل عدل، و يا براى اينكه اسم جنس است مثل اينكه مى گويى:

الدراهم فى ايدى الناس: درهم ها در دست مردم است، و مثل آيه:

يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ (4/ بقره) گفته شده مقصود اين است كه آنها مانند كسانى كه در آيه: وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ (150/ نساء) معرفى شده، نيستند بلكه مؤمن به تمام قرآن و دين هستند.

(كتابة العبد:) بنده اى كه خود را از آقايش با پرداخت چيزى كه بدست آورده و كسب نموده، مى خرد و آزاد مى كند، گفت:

وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ (33/ نور) كه اشتقاق واژه- كتاب- در اين آيه اگر از كتابتى كه به معنى الزام و ايجاب در تعهد باشد صحيح است و هم چنين اگر از- كتب- كه بمعنى درستى و نظم است باشد چنانكه انسان آنرا عمل مى كند (1)، (در اين آيه هم توجهى خاص به


مبرد مى گويد: مكتب: محل تعليم. مكتب: معلم و آموزنده.

كتاب: دانش آموزان.

ابن اعرابى مى گويد: مفهوم كاتب در نزد اعراب عالم و دانشمند است و به آيه: أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ- 41/ طور) استدلال كرده است.

(تهذيب اللغه 10/ 151- مقائيس اللغه 5/ 159). فراء با دو واسطه از على بن أبي طالب نقل ميكند كه صاحب برده بايستى يك سوم قرار داد را به برده اش ببخشد.

(معانى القرآن 3/ 251).

شخصيت و آزادى بردگان شده، ميگويد اگر آنان تقاضاى بستن قراردادى الزام آور براى آزادى خود نمودند و خيرى در آن ديديد بپذيريد و انجام دهيد.).

(كتم) [كتم]

الكتمان: پوشيده داشتن سخن، مى گويند:

كتمته، كتما و كتمانا: آن را پوشيده داشتم و آشكار نكردم، در آيات:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ (140/ بقره) (2).

وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146/ بقره).

وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ (213/ بقره).

تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (71/ آل عمران).

الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (37/ نساء) (3).


چه كسى ستمكارتر از كسى است كه شهادت را در پيشگاه خداوند پوشانده و كتمان كرده است، چنين مفهومى كه خداوند ستمكارترين انسانها را معرفى مى كند، در چهار مورد آمده است:

1- يكى آيه فوق.

2- كسانى كه ممانعت از ذكر خدا در مساجد مى نمايند.

3- كسانى كه به دروغ خود را وابسته به آيات الهى دانسته و اظهار نبوت مى كنند.

4- كسانى كه از سوى خود چيزى مى نويسند و آنرا منسوب به آيات خدا و وحى قلمداد مى نمايند تا مردم را از راه حق دور نموده و گمراه سازند.

در باره كسانى است كه بخل و خست را به نهايت رسانده نه تنها خود

كتمان و پوشيده داشتن فضل همان كفران نعمت است و لذا بعد از آيه اخير گفت:

وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً (37/ نساء).

و آيه: وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً ابن عباس در مورد اين آيه مى گويد:

همينكه مشركين، اهل قيامت را در محشر مى بينند كه داخل بهشت نميشوند مگر كسانى كه مشرك نبوده اند مى گويد:

وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ 23/ انعام (1).

آنگاه اعضاء و جوارحشان عليه آنها شهادت ميدهند، در آن هنگام آرزو مى كنند و دوست ميدارند كه اى كاش سخنى را از خداوند كتمان نكرده بوديم. (و بدروغ ادعاى ايمان و نبودن در گروه مشركين نميكرديم) حسن مى گويد: معنى آيه فوق اين است كه در آخرت مواقفى و مراحلى هست كه مشركين در بعضى از آنها كتمان مى كنند و در بعضى ديگر كتمان نمى كنند و معنى آيه لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً 42/ مائده در همانستكه اعضاء و جوارحشان به سخن در مى آيند و چيزى و سخنى را از او كتمان نمى كنند (2).


از يارى نمودن به ديگرى بخل مى ورزد بلكه مردم را هم به بخل امر مى كند و آنچه را كه از فضل و نعمت خداوند دارند مى پوشانند و كتمان مى كنند يعنى هم بخيلند و هم بدروغگوئى كتمان كننده هستند.

و سوگند به تو اى پروردگار ما كه ما مشرك نبوده ايم.

كتم و كتم- در ساير مآخذ به معنى گياهى است كه از آن براى رنگ سايه و مخلوط كردن آن با حناء استفاده ميشود، در حديثى آمده است كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و حضرت زين العابدين و فرزندش محمد بن على با آن گياه و حناء خضاب مى كردند.

تكتم: نام چاه زمزم بوده زيرا قبيله جرهم بعد از خروج از مكه آن چاه

(كثب) [كثب]

در آيه گفت: وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلًا 14/ مزمل يعنى ريگهاى متراكم و درهم فشرده شده، جمعش- اكثبه و كتب و كثبان- است.

كثيبة: مخلوطى از شير كم با مقدارى خرما كه به خاطر مخلوط بودنشان اينطور ناميده شده.

كثب: وقتى است كه چيزى جمع شود و فراهم آيد.

كاثب: جمع كننده.

تكثيب الصّيد: وقتى است كه شكار نزديك باشد كه بتواند شكار شود، اعراب مى گويند:

اكثبك الصّيد فازمه: شكار نزديك است آنرا بزن و تيرش بينداز.

(كثر) [كثر]

قبلا گفته شد كه كثرت و قلت در كميت هايى كه منفصل و جدا از هم است مثل اعداد بكار ميرود.


را پوشاندند تا اينكه عبد المطلب آن چاه را مجددا حفر نمود كه در خواب ديد هاتفى به او گفت: احفر تكتم. و نيز- تكتم- نام مادر على بن موسى الرضا عليه السّلام است كه- ام حميده- مادر ابى الحسين عليه السّلام آنرا مى خرد و به موسى بن جعفر ميدهد و سپس حضرت رضا عليه السّلام از آن زن كه برده بوده متولد ميشود و نامش از تكتم به طاهره بر مى گردد. (برهان قاطع- مجمع البحرين 6/ 151).

جاى گفتن است كه مادران ائمه عليهم السّلام غالبا از برده ها و صالحات بوده اند نه از قشر اشراف و مترفين و متكاثرين يا افزون طلبان.

در آيات: وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً 64/ مائده.

وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ 70/ مؤمنون.

بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ 24/ انبياء.

كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً 149/ بقره.

وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً 1/ نساء.

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ 109/ بقره.

و آيات فراوان ديگر در اين معنى و گفت:

بِفاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ: 51/ ص به اعتبار غذاهاى دنيايى، ميوه هاى بهشتى را فراوان و زياد قرار داده است.

كثرة: اشاره به عدد تنها نيست بلكه به فضل و برترى هم دلالت دارد، مى گويند:

عدد كثير و كثار و كاثر: اعداد زياد.

رجل كاثر: وقتى است كه كسى مالش فراوان باشد، شاعر گويد:

و لست بالاكثر منهم حص و انّما العزّة للكاثر (1)

مكاثرة و (تكاثر): چشم هم چشمى و معارضه كردن در افزونى مال و بزرگى،


تو از جهت عدد و شماره بيشتر از آنها نيستى و جز اين نيست كه بزرگى ظاهر براى كاثر و مال دار است، شعر از اعشى است و واژه اكثر در اينجا به معنى كثير و زيادى عدد و نفر است نه به معنى زيادتى در فضيلت زيرا (ال) بر سر اينگونه كلمات نشانه و دلالت بر فزونى عدد و مقدار است. (لسان العرب 5/ 132).)