ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‌سرشناسه : راغب اصفهاني، حسين بن محمد، - 502ق.، قرن ، .

عنوان قراردادي : المفردات في غريب القرآن .فارسي

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسين بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهاني؛ ترجمه و تحقيق همراه با تفسير لغوي و ادبي قرآن از غلامرضا خسروي حسيني.

مشخصات نشر : تهران: المكتبه المرتضويه لاحياء آثارالجعفريه ، 1383.

مشخصات ظاهري : 3ج.

شابك : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ريال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ريال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ريال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :

وضعيت فهرست نويسي : فاپا

يادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).

يادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).

يادداشت : عنوان ديگر: ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.

يادداشت : كتابنامه.

مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غين.-- ج.3. فاء- ياء.

عنوان ديگر : ترجمه كتاب المفردات في غريب القرآن.

موضوع : قرآن -- مسائل لغوي

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها

موضوع : قرآن -- كشف الآيات

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسي

شناسه افزوده : خسروي حسيني، غلامرضا، مترجم

رده بندي كنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383

رده بندي ديويي : 297/13فا

شماره كتابشناسي ملي : م 83-31974

اشاره

باب ذال

(ذبّ) [ذبّ :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و به نستعين

الذّباب به مگس و زنبوران و حشرات ديگر گفته مى شود. زنبوران با عسل و بى عسل را هم نيز- ذباب- گويند.

چنانكه شاعر گويد:

فهذا أوان العرض حىّ ذبابه زنابيره و الأزرق المتلّمش

يعنى: زمانى است كه مگسهايش ظاهر و زنده اند و همچنين زنبورهايش و چشم كبودان بسيار خورنده خداى تعالى گويد: وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً- 73 حجّ يعنى: اگر مگسها چيزى از خوراكشان را بردارند و ببرند به برگرداندن آن قادر نيستند ذباب العين: مردمك چشم، اين تشبيه يا به تصوّر شكل آن به مگس است يا بخاطر اينكه نور چشم هم تا فاصله زيادى مثل پرواز مگس نفوذ دارد.

ذباب السيف: لبه تيز شمشير كه تشبيهى است از اذيّت كردن مگس و نيش زدن آن.

فلان ذباب: در وقتى گفته مى شود كه كسى مثل مگس اذيّتش زياد است.

ذبّبت عن فلان: زنبور و مگسى را از او دور كردم.

المذبّة: مگس زن، و بعدا واژه- ذبّ- بطور استعار براى هر گونه راندن و دفع كردن بكار رفته است و گفته شده: ذببت عن فلان: يعنى او را دفع كردم و از او راندم.

ذبّ البعير: وقتى است كه مگسى در بينى شتر داخل شده است و از نظر لفظ بر اوزان مبتلا شدن به بيماريهاست مثل زكم.

بعير مذبوب: شترى كه از مگس بيمار شده. ذبّ جسمه: مثل مگس لاغر شد، يا مثل:

ذباب السّيف: كه تشبيهى است به تيزى و نازكى لبه شمشير.

(الْذَبْذَبَة:) اسم صوت براى حركت چيزى است كه آويخته شده و سپس اين معنى براى هر اضطراب و جنبشى بطور استعاره بكار رفته، مثل آيه مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ- 143/ نساء يعنى: لرزان و بى ثبات كه گاهى بسوى مؤمنين و زمانى به سوى كافرين ميل مى كنند.

شاعر گويد: ترى كلّ ملك دونها يتذبذب. يعنى: هر ملكى از هيبت او مى لرزد و مى ترسد ذبّبنا إبلنا: شترمان را كاملا و با ترس و لرز آب داديم.

شاعر گويد: يذبّب ورد على إثره «1».

(ذبح) [ذبح :

اصل ذبح بريدن گلوى حيوانات است، و- ذبح- در معنى- مذبوح- نيز هست.

خداى تعالى گويد: وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ، عَظِيمٍ- 107/ صافّات إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً- 67/ بقره


(1) شعر از عنتره است و بيتش چنين است:

يذيب ورد على اثره و ادركنه وقع مردى خشب

چون شتر مضطرب و با عجله و شتاب به دنبالش مى دويد منظور ورد بن خابس اسدى است، ذيل واژه- ذبب- مقائيس اللّغة و جوان خشمگين به او اصابت مى كرد.

ذبحت الفارة: شكم اش را پاره كردم كه تشبيهى است از ذبح حيوان، و همچنين عبارت:

ذبح الدّنّ: سر خمره و كوزه را باز كردم.

خداى تعالى گويد: يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ- 49/ بقره يعنى عدّه زيادى از شما را پى در پى مى كشتند.

سعد الذّابح «1»: نام ستاره اى است.

مذابح: گوديهائى كه در سيلگاه بوجود مى آيد

(ذخر) [ذخر]:

اصل ادّخار، اذتخار است مى گويند: ذخرته و ادّخرته، در وقتى اين واژه بكار مى رود كه چيزى را براى آينده ات پس انداز كنى.

از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است كه: «كان لا يدّخر شيئا لغد» «2»


(1) سعد الذّابح- سعد السّعود- سعد بلع- سعد الاخبيه- نام چهار ستاره اى از منازل قمر است كه در برج- جدى و دلو- مثل چهار پايه ديگ در آسمان ديده مى شوند به گفته فيروزآبادى- سعد الذّابح- دو ستاره روشن است ميان آن دو ستاره مقدار نيم متر است و در پيش سينه يكى از آنها ستاره كوچكى است كه از نزديكى به او گويا كه او را ذبح مى كند. قاموس اللّغه/ فيروزآبادى

(2) يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيزى براى فردايش پس انداز نمى كرد از اين حديث شريف بخوبى شخصيّت دنيايى و جهانى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله روشن مى شود البتّه با مقايسه با كاخ نشينان، قارونيان و دنيا خواران جهان كنونى كه حساب ثروت و مالشان از اندازه بيرون است.

در كتاب الطّبقات الكبرى كاتب واقدى مى نويسد: حارث ابن خشن برادر جويريه همسر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبر داد كه- و اللّه ما ترك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عند موته درهما و لا دينارا و لا عبدا و لا امة و لا شاة و لا بعيرا و لا شيئا الا بغلته البيضاء و سلاحه.

اين حديث را از على بن حسين عليه السّلام نيز روايت كرده اند، و همچنين از ابن عبّاس كه مى گويد پيامبر خدا از دنيا رفت در حاليكه نه دينارى و نه درهمى نه برده اى و نه كنيزى نه گوسفندى و نه شترى و نه چيزى به غير از استر سواريش و سلاحش چيزى از او باقى نماند حتّى زره او نزد كسى به 30 پيمانه جو گرو بود، آرى به همين جهت است كه پس از 14 قرن ملّت هاى مستضعف جهان به روش پيامبرى او تأسّى مى جويند و از

المذاخر: امعاء و احشاء درونى انسان كه مركز طعام است- معده و روده ها شاعر گويد:

فلما سقيناها العكيس تملّأت مذاخرها و امتدرشحا وريدها

يعنى: همينكه شتر بسته شده را سيراب كرديم معده اش پر شد و از رگهايش عرق بدنش ترشّح مى كرد الإذخر: گياهى بسيار خوشبو نام فارسى آن- كوم- است. برهان قاطع.

(ذر) [ذر]:

الذرّيّة، خداى تعالى گويد: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي- 124/ بقره و از تبار و فرزندانم.

و در آيات: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ- 128/ بقره إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ- 40/ نساء گفته شده- در- اصلش با حرف همزه است و در باب خودش بعدا متذكّر مى شويم. در ذرو.

(ذرع) [ذرع :

الذّراع عضو معروف بدن از قوزك آرنج تا سر انگشت ميانى يا به اندازه شش مشت بسته در كنار هم ذراع- در معنى- مذروع- يعنى چيزى كه با دست اندازه گيرى شده هم هست.


هيچگونه فداكارى در راه دين اسلام دريغ نمى ورزند.

فدك را هم كه خداوند به او بخشيده بود در حياتش بحضرت فاطمه واگذار نمود كه پس از غصبش بعدها عمر بن عبد العزيز در سال 101 ه- آنرا از دولت هاى اموى و مروانى پس گرفت و به فرزندان فاطمه عليها السّلام واگذار كرد.

ازهرى مى نويسد: فذكر على انّ النّبى صلّى اللّه عليه و آله كان جعلها فى حياته لفاطمه رضى اللّه عنهما. طريحى مى گويد:

چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام بدون كمك ديگران فدك خيبر را فتح كرده بودند- و لم يكن معهما احد فزال عنها حكم الفى ء و لزمها اسم الانفال: فدك در حكم انفال به حساب مى آيد. مروج الذّهب/ 3- الطّبقات الكبرى 2/ 318 و 314- تهذيب 10/ 124- مجمع البحرين 5/ 283

خداى تعالى گويد: فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ- 32/ حاقّه ذراع: در باره اندازه گيرى پارچه و زمين هم بكار مى رود.

ذراع الأسد «1»: ستاره اى است كه با تشبيه بدست حيوان- اينطور ناميده شده.

ذراع العامل: نوك نيزه.

هذا على حبل ذراعك: يعنى اين در سر پنجه تو است مثل اينست كه بگوئى هو فى كفّك: او در چنگ تو است.

ضاق بكذا ذرعى: دستم تنگ است.

ذرعته: به آرنجش زدم.

ذرعت: دستم را دراز كردم، و در همين معنى مى گويند:

ذرع البعير فى سيره: يعنى دستش را كشيد.

فرس ذريع و ذروع: اسبى كه فاصله گامهايش زياد است.

مذرّع: سپيد دست و سفيد آرنج.

زق ذراع: يعنى مشك بزرگ و كوچك كه از پوست گاو دبّاغى شده درست مى شود، اگر آن پوست با دست و پا باشد آن را مشك بزرگ و گر نه كوچك گويند.

ذرعه القى ء «2»: استفراغ به دهانش رسيد و حالت قى به او دست داد.


(1) اين واحد طول ذراع الاسد همان اندازه ثابتى است كه در عصر مأمون خليفه عبّاسى براى اندازه گيرى پارچه ها، مساحت بناها و حجم صخره ها بكار مى رفته و برابر طول 24 انگشت در كنار هم است كه در حدود 50 سانتى متر است.

واحد ميل هم براى درياها برابر چهار هزار از همين ذراع معيّن مى شد ذراع اسد با اندازه ثابت كنونى برابر 70 سانتى متر است اين اصطلاح از واحد نظرى و ثابت فاصله ستاره شعراى يمانى اخذ شده است.

ابو ريحان مى نويسد: ذراع اسد فاصله ثابت دو ستاره است كه همواره بقدر ذراعى نمايان است، يكى از آنها شعراى عميصا يا شعراى شامى است و نزد اعراب به نام ذراع مبسوط معروف است. مروج الذّهب 1/ 181- المنجد- آثار الباقيه عن القرون الخاليه 406- قاموس اللّغة- تهذيب اللّغة 2/ 71

(2) در حديثى آمده است كه اگر كسى را حالت تهوّع دست داد و استفراغ به دهانش رسيد روزه اش قضاء ندارد «من ذرعه القى ء فلا قضاء عليه» يعنى اگر تهوّع بر او غلبه كند و اختيار از او سلب شود روزه اش قضاء ندارد. [...]

تذرّعت المرأة الخوص: آن زن شاخه هاى خرما را شكست و كوچك كرد تا حصير ببافد.

تذرّع فى كلامه: بسرعت سخن گفت و پر چانگى كرد كه تشبيهى است به استفراغ به دهان آوردن مثل عبارت سفسف فى كلامه- كه اصلش نامنظّم و سريع سخن گفتن است و از، سفيف الخوص: يعنى بسرعت بافتن بوريا و زنبيل و حصير گرفته شد.

(ذرأ) [ذرأ]:

الذّرء: يعنى عينيّت بخشيدن خداى تعالى به آنچه را كه آفرينششان را مقدّم داشته است اظهار اللّه تعالى ما أبداه گفته مى شود:

ذرأ اللّه الخلق: يعنى ظاهر موجودات و جرم و جسمشان «1» را ايجاد كرد.

خداى تعالى گويد: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ «2» 179/ اعراف و آيه وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً 136/ انعام يعنى: براى خدا هم نصيبى از آنچه را كه او از زراعت و چهار پايان براى شما موجوديت داده است قرار دادند و آيه وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ- 11/ شورى آيه تَذْرُوهُ الرِّياحُ- 45/ كهف نيز


و در حديثى ديگر «ليس فى القى ء وضوء» است در مجمع البحرين حديث فوق چنين است «من ذرعه القى ء و هو صائم فلا شي ء عليه و من تقيا فعليه اعاده» كسى كه تهوّع بر او غلبه كرد و روزه بود روزه اش قضاء ندارد امّا اگر خودش بعمد قى كند و با انگشت زدن حالت تهوّع پيدا كرد روزه اش اعاده دارد.

الوسيط 1/ 310- مجمع البحرين 1/ 354 به نقل از استبصار 1/ 83

(1) عبارت راغب رحمه اللّه براى معنى- ذرأ اللّه الخلق- به صورت- اوجد اشخاصهم هست، شخص و اشخاص هم در لغت هر جسمى است كه ظهور و بروز داشته باشد و بيشتر به انسان اطلاق مى شود، پس معنى عبارت به آفرينش انسان برمى گردد يعنى خداوند جسم و بدن انسان و خلق را عينيّت بخشيد.

(2) زيان كنندگانى هستند، كه بعدش مى گويد دلها و چشمها و گوشها دارند ولى فهم نكردند گوئى كه براى دوزخ آفريده شده اند.

خوانده شده. كه در قرآن تذروه الرّياح بدون همزه است.

الذّرأة: سپيدى موى سر و سپيدى نمك. مى گويند- ملح ذر آنيّ نمك سپيد.

رجل اذرأ و امرأة ذرآء- مردى و زنى سپيد موى.

ذرئ شعره: مويش سپيد شد.

(ذرو) [ذرو]:

ذروة السّنام و ذرآء: سر كوهان شتر و بالاى او.

و از اين واژه است عبارت- انا فى ذراك: يعنى من در حضور و كنف حمايت تو مقامم رفيع است.

المذروان: دو طرف برجسته پشت.

ذرته الرّيح تذروه و تذريه: باد او را بالا برد و پراكند.

خداى تعالى گويد: وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً- 1/ ذاريات تَذْرُوهُ الرِّياحُ- 45/ كهف يعنى: سوگند به بادهايى كه بذرافشانى و لقاح درختان را در همه جا انجام مى دهند (الذرّيّة:) اصلش فرزندان صغير و كوچك است هر چند كه در عرف سخن به فرزندان بزرگ و كوچك هر دو با هم گفته مى شود- ذرّيّة- در مفرد و جمع بكار مى رود و اصلش در معنى جمع است.

خداى تعالى گويد: ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ- 34/ آل عمران ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ،- 3/ اسراء وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ- 41/ يس إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي- 214/ بقره در واژه- ذرّيّة- سه قول هست:

اوّل- گفته اند اين واژه از- ذرأ اللّه الخلق است پس حرف همزه حذف شده مثل- رويّة و بريّة.

دوّم- اينكه اصلش- ذرويّة- است.

سوّم- اينكه بر وزن فعليّة- از- الذّرّ- مثل- قمرية- است.

ابو القاسم بلخى گويد: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ- 179/ اعراف از اين سخن كه مى گويند- ذريت الحنطة- گرفته شده يعنى گندم را خرد كردم كه اين سخن درست نيست و اعتبارى ندارد زيرا اصلش مهموز است.

يعنى: ذرأنا لجهنّم- از- ذرو- نيست چنانكه بلخى گفته است بلكه از ذرأ است چنانكه راغب آن را در واژه- ذرأ- بيان كرده.

(ذعن) [ذعن :

مذعنين- 49/ نور فرمانبرداران و مطيعان. ناقة مذعان: شتر رام. از اين واژه يكبار و يك آيه در قرآن آمده است كه مى فرمايد: وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ- 49/ نور يعنى: اگر اسلام و حقّ به سودشان باشد به سرعت بسويش مى آيند و گردن مى نهند و پذيرا مى شوند امّا در آيه بعد مى فرمايد: همينكه ايشان دعوت به حكومت حقّ مى شوند روى مى گردانند در حاليكه گروهى از آنها بدروغ مى گويند ما بخدا و رسول ايمان داريم.

(ذقن) [ذقن :

چانه و زنخدان خداى تعالى گويد: وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ- يَبْكُونَ- 109/ اسراء سر به زير مى اندازند و مى گريند مفرد- اذقان- ذقن- است.

ذقنته: به چانه اش زدم. ناقة ذقون: شتر رام و سر بزير كه در راه رفتن از حركت گردن و چانه اش كمك مى گيرد.

دلو ذقون: دلو و آوند ضخيم و كج، كه تشبيهى است به حالت كجى گردن.

(ذكر) [ذكر]:

الذّكر: يادآورى است. گاهى چيزى به ياد مى آيد و مراد از آن حالتى است در نفس كه بوسيله آن انسان چيزى را كه معرفت و شناخت آن را قبلا حاصل كرده است

حفظ مى كند. باز انديشى ذكر و يادآورى مانند حفظ كردن است جز اينكه واژه حفظ به اعتبار بدست آوردن و دريافتن چيزى گفته مى شود ولى ذكر به اعتبار حضور در ذهن و بخاطر آوردن آن است، گاهى نيز ذكر را براى حضور در دل و سخن هر دو بكار مى برند از اين جهت گفته مى شود كه ذكر دو گونه است: يكى قلبى و ديگرى زبانى هر يك از اين يادآوريها هم دو نوع است:

اوّل- ياد و ذكرى كه بعد از فراموشى است.

دوّم- ذكرى كه پس از فراموشى نيست بلكه براى ادامه حفظ كردن و بخاطر سپردن است.

و لذا هر سخنى را- ذكر- گويند، و از نوع اوّل كه نمونه هاى ذكر زبانى است.

خداى تعالى گويد: لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ- 10/ انبياء و وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ- 50/ انبياء هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي- 24/ انبياء أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا- 8/ ص يعنى قرآن. و ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ- 1/ ص و وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ- 44/ زخرف يعنى شرافتى براى خودت و قومت و فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ- 7/ انبياء يعنى كتاب هاى دينى گذشته.

و آيه قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولًا- 10/ طلاق گفته اند واژه ذكر در اين آيه وصفى است در باره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنانكه كلمه هم وصفى است براى حضرت عيسى از اين جهت در كتابهاى دينى قبل از قرآن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با واژه ذكر بشارت داده شده.

در آيه قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولًا- 10/ طلاق واژه- رسولا بدل از واژه- ذكر- است و نيز گفته شده- رسولا- با گفتن- ذكرا- كه در حال نصب است منصوب شده است. گوئى كه گفته است:

قد انزلنا إليكم كتابا ذكرا رسولا يتلوا- كه رسولا و ذكرا بدل از كتابا هستند و منصوبند

مثل آيه أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيماً- 14/ بلد كه يتيما به خاطر- اطعام- منصوب شده است يعنى طعام دادن يتيمى را در روزگار قحطى و سختى نوع دوّم- ذكر و يادآورى بعد از فراموشى است در آيه فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ- 63/ كهف كه در باره ذكر زبانى و قلبى با هم است.

خداى تعالى گويد: فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً 200/ بقره همانطورى كه پدرانتان را بخاطر مى آوريد و ياد مى كنيد خداى را بياد آريد و آيه فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ- 98/ بقره در مشعر الحرام خداى را بياد آريد همانطوريكه شما را هدايت كرده است و وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ- 105/ انبياء يعنى: بعد از كتاب قبلى «1».

و آيه: هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً- 1/ انسان يعنى: انسان به ذات خويش چيز موجودى نبود و هر چند كه در علم خداى تعالى موجود بوده «2».

أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ- 67/ مريم آيا انكار كننده قيامت و بعث،


(1) تمام آيه فوق چنين است وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ 105/ انبياء خداوند در قرآن مژده مى دهد كه آينده زمين بدست خدا پرستان صالح و شايسته خواهد بود و قبل از آن مى گويد: در زبور هم اين اصل را بعد از ذكر كتاب نوشته ايم كه با تفحّص اين حقيقت اصل فوق از كتاب مقدّس و مزامير داود عينا نقل مى شود «بسبب شريران خويشتن را مشوّش مساز زيرا كه مثل علف بزودى بريده مى شوند و مثل علف سبز پژمرده خواهند شد ... زيرا كه شريران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمين خواهند بود و امّا حليمان وارث زمين خواهند شد و از فراوانى سلامتى متلذّذ مى شوند و امّا صالحان را خداوند تأييد مى كند و خداوند روزهاى كاملان را مى داند و ميراث ايشان خواهد بود تا ابد الآباد و امّا نسل شرير منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمين خواهند بود و در زمين تا به ابد سكونت خواهند نمود، دهان صالح حكمت را بيان مى كند، امّا خطاكاران جميعا هلاك گردند و نژاد صالحان از خداوند است.

مزمور 37- زبور داود- ص 856 كتاب مقدّس عهد عتيق و جديد و اينست معنى آياتيكه در تأييد اصول غير تحريفى كتب آسمانى در قرآن با عبارات مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ- 97/ بقره آمده است، يعنى قسمتى از محتواى كتب مقدّس را قرآن تأييد مى كند امّا نه موضوعات تحريف شده را.

(2) تفسير روشن تر آيه فوق در آيه ديگرى است كه مى گويد: أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً- 67/ مريم چنانكه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: يعنى كان الانسان مقدرا غير مذكورا- انسان تعيّن وجودى

خلقت اوّليه خود را بياد نمى آورد تا براى پذيرفتن به بازگشتن در قيامت استدلالى باشد؟

همينطور آيات: قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ- 79/ يس وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ- 27/ روم آيه وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ- 45/ عنكبوت يعنى: ياد خداوند براى بنده اش بزرگتر از ذكر بنده براى اوست و اين آيه تشويقى است بر ذكر و يادآورى زياد خداى تعالى «1».

(الذّكرى:) يعنى ذكر زياد كه از واژه- ذكر- رساتر و بليغ تر است خداى تعالى گويد: رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ- 43/ ص و وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ- 55/ ذاريات و در آيات فراوان ديگر.

(التّذكرة:) يعنى آنچه را كه بوسيله آن چيزى به ياد مى آيد و از دلالت و امارت يعنى


محسوسى كه قابل ذكر انسان بودن در زمين و در ميان موجودات باشد نداشته و قبل از آفرينش محسوس او از خاك يا نطفه چيزى نبوده كه قابل ذكر باشد و بنا بگفته شيخ طريحى- و لم يكن تقدير ايضا، اى نقشه موجودا في اللّوح المحفوظ- در لوح محفوظ هم حكم و تقديرش يا نقش وجوديش موجود نبوده است.

(1) جلال الدّين مولوى گويد:

ذكر آرد فكر را در اهتزاز ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

اينقدر گفتيم باقى فكر كن فكر اگر جامد بود رو ذكر كن

آنچنانكه غوك اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست

مى كند زنبور بر بالا طواف چون برآرد سر ندارندش معاف

آب ذكر اللّه و زنبور اين زمان هست ياد آن فلانه آن فلان

دم بخور در آب ذكر و صبر كن تا رهى از فكر و سوداى كهن

فكر كن تا وا رهى از فكر خود ذكر كن تا فرد گردى از جسد

ذكر گو تا فكر رو بالا كند ذكر گفتن، فكر را والا كند

ذكر حقّ پاكست و چون پاكى رسيد رخت بر بندد برون آيد پليد

چون در آيد نام پاك اندر دهان نى پليدى ماند و نى آن دهان

لا جرم هر ذرّه زود آرد خوشى نيستشان از ياد كردن سركشى

نام او را مى شنو بى امتحان از زبان جمله ذرّات جهان

لب لباب مثنوى ص 347

دليل و نشانه، عمومى تر و فراگيرتر است.

خداى تعالى گويد:

فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ- 49/ مدثّر و كَلَّا إِنَّها تَذْكِرَةٌ- 54/ مدثّر يعنى قرآن. و- (ذكرته) كذا: بيادش آوردم.

چنانكه خداى تعالى گويد: وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ- 5/ ابراهيم و فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى 282/ بقره گفته اند معنايش تكرار و اعاده يادآورى او است و نيز گفته اند: در موضوع حكم و نوشته آن را يادآورى كنيد. «1»

بعضى از دانشمندان در فرق ميان دو آيه اى كه ذيلا نقل مى شود آيه فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ- 152/ بقره اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ- 49/ بقره گفته اند روى سخن در- فَاذْكُرُونِي يعنى مرا ياد آوريد اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه فضيلت و قدرت در معرفت و شناخت خداى تعالى براى ايشان با حضور داشتن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حاصل شده بود و خداوند فرمانشان مى دهد كه او را بدون واسطه ياد كنند.

و در آيه اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ- 40/ بقره روى سخن با بنى اسرائيل است كه خداوند را جز با نعمتهايش نشناخته اند و به ايشان مى گويد كه با بصيرت كامل نعمتش را كه بوسيله آنها به شناسايى خداى مى رسند ببينند و دريابند.

(الذّكر)- نقطه مقابل- الأنثى- است، خداى تعالى گويد از زبان مريم مى گويد وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى 36/ آل عمران آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ- 143/ انعام جمع ذكر- ذكور و ذكران- است.

خداى تعالى گويد: ذُكْراناً وَ إِناثاً- 5/ شورى ذكّر بطور كنايه در معنى عضو مخصوص است.


(1) عبارت فوق قسمتى از آيه 282 بقره در باره وام دادن است كه مى گويد اگر يكى از آن دو شاهد كه گواه بوده اند موضوع وام را فراموش كرد ديگرى بيادش بياورد، و يا در سند يادآورى شود.

مذكر: زنى كه فرزند پسر زائيده.

مذكار: زنى كه عادتا پسر مى زايد.

ناقة مذكرّة: مادينه شتر درشت اندام كه به شتر نرينه شبيه است.

سيف ذو ذكر: شمشيرى كه آبديده و تيز است كه تشبيهى است به برّندگى و قدرت كارى آن.

مذكّر: شمشيرى است كه بهمان درشتى تشبيه شده است.

ذكور البقل: سبزى خودرو و پر بار.

(ذكا) [ذكا]:

ذكت النّار تذكو: آتش روشن و افروخته شد.

ذكّيتها تذكية: آن را افروختم.

ذكاء: اسمى است براى خورشيد.

ابن ذكاء: يعنى صبح و پگاهان، براى اينكه گاهى صبح، فرزند خورشيد تصوّر مى شود چون مولود و نتيجه طلوع آن است و لذا صبح را- ابن ذكاء- ناميده اند و گاهى صبح مانند پرده دار و پيشقراول خورشيد تصوّر مى شود از اين جهت آن را- حاجب الشّمس- نامند.

ذكاء: سرعت درك و تيز فهمى است چنانكه مى گويند:

فلان هو شعلة نار: يعنى او مانند فروزشى و اخگرى از آتش است.

ذكّيت الشّاة: گوسفند را ذبح كردم.

حقيقت- تذكية: خارج كردن حرارت طبيعى و غريزى از مذبوح است. ولى واژه- تذكيه- در شرع، باطل كردن و هدر دادن حيات به هر وجهى از وجوه است.

سلب حيات و زندگى از موجود جاندار و بر اين اشتياق يعنى بيرون كردن حرارت غريزى از موجود جاندار، واژه هاى- خامد و هامد يعنى سرد شده در ميّت و- هامدة- يعنى سرد و خاموش در باره آتش و- هامدة- در مرد او، آن معنى را روشن مى كند

و بر آن دلالت دارد.

ذكّى الرّجل: در مورد انسان وقتى گفته مى شود كه انسان پير مى شود و بخاطر تجربه ها و سختيهايش در زندگى آزموده شده و از هوش دقيقى بهره مند است از اين جهت هر پيرى- مذكّى- ناميده نمى شود مگر زمانى كه داراى تجارب و تمرينات فكرى باشد.

و در ضرب المثل فارسى مى گويند: او دنيا ديده و كارآزموده است، و به گفته سعدى:

به كارهاى گران مرد كار ديده فرست كه شير شرزه برآرد به زير خم كمند

و چون اينگونه تجربه ها و كارآزمودگيها كمتر در كسى غير از پيران يافت مى شود لذا واژه- ذكاء- در باره آنان بكار مى رود و همچنين در باره هر چيز دير پاى و گرامى و نجيب، و از ستوران و شتران هم برگزيده و كلانسال آنها، و در اين معنى گويند: جرى المذكّيات غلاب «1».

(ذلّ) [ذلّ :

الذّلّ: زبونى و خوارى كه در اثر فشار و ناچارى رخ مى دهد- افعالش- ذلّ، يذلّ، ذلّا- است و امّا- الذّل- حالتى است بعد از دشوارى و سختى و نقطه مقابل صعوبت است و همچنين الذّلّ- يعنى چموشى و توسنى است بدون فشار و زجر، مى گويند: ذلّ، يذلّ، ذلّا، خداى تعالى گويد:


(1) در ضرب المثل- جرى المذكّيات غلاب- مذكيه: شتر يا ستورى است كه از كامل شدن دندانهايش يك سال يا دو سال گذشته و- غلاب- مصدر دوّم باب مفاعله از- مغالبه- به معنى چيره شدن و پيروز شدن است گويى كه مى گويد: آن اسب با قوّت و نيرويش پس از چند سال عمر، بر اسبان ديگر چيره شده بطوريكه دويدن مجدّدش از بار اوّلش بهتر و بار سوّم از بار دوّم بهتر، پس دويدن و رفتنش- همواره با پيروزى و بردن مسابقه همراه است. اين ضرب المثل در باره كسى بكار مى رود كه در مسابقات فضيلت و رقابت ها برافزايش برترى مى جويد و بصورت- جرى المذكيات غلاء- هم آمده است يعنى مثل جوانسال نمى دود. مجمع الامثال 1/ 158- مقائيس اللّغه 2/ 357

وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ- 24/ اسراء يعنى: همچون كسى كه مقهور آنهاست باش «1».

كه جَناحَ الذُّلِّ- 24/ اسراء هم خوانده شده يعنى با پدر و مادر نرمخويى كن و فرمانبرشان باش.

مگر در مسائلى كه ايمانى است و بخواهند فرزندان را به شرك بكشانند كه مى گويد: وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً- 15/ لقمان يعنى: اگر خواستند تو را از خداى و حقيقت دين دور كنند مپذير امّا سخنان نيكو به آنها بگوى گفته مى شود- الذّلّ و القلّ و (الذّلة) و القلة: آرامش و بزرگى، پستى و كاستى.

خداى تعالى گويد: تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ- 27/ يونس يعنى پستى و زبونى بر آنها مستولى شد.

وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ- 61/ بقره و سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ- 152/ اعراف (ذلّت:) الدّابة و هى ذلول: آن حيوان بعد از توسنى و سركشى رام شد و ديگر سواريش سخت نيست.

خداى تعالى گويد: لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ- 71/ بقره اشاره به گاوى است كه زمين را شخم مى زند و مى افشاند در آيه مى گويد چنين گاوى نباشد اگر- ذلّ- يعنى زبون ساختن و خوار كردن نفس از ناحيه خود انسان بر نفس سركشش باشد پسنديده است مثل آيه: أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ «2»- 123/ آل عمران


(1) اشاره اى تربيتى و روانى به حرمت داشتن و پاس زحمات پدر و مادر است كه فرزندان بايستى همچون پدران و مادران خود با رحمت و محبّت با آنها رفتار كنند كه گفته اند:

هر كه كمتر شنيد حرف پدر روزگارش زياده پند دهد

هر كه را روزگار پند نداد تيغ زهر آب داده پند دهد

(2) اشاره به يكى از آياتى است كه در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از آينده اسلام و مسلمين خبر مى دهد در

و آيات وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ- 123/ آل عمران فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا- 69/ نحل يعنى: رهسپار راههاى پروردگارت باش «1».

خداى تعالى گويد: وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلًا- 14/ انسان يعنى آسان شده است.

منظور از آسان بودن، چيدن ميوه هاى بهشتى است كه كاملا در دسترس بهشتيان است مى گويند: الأمور تجرى على إذلالها: يعنى كارها بر راه و روش خود جريان مى يابد.


حقيقت از حكومت جمهورى اسلامى كنونى و ملّت ايران مى گويد: مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 123/ آل عمران اى مؤمنين زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هر كه از شما از دين خويش مرتد شود در آينده خداوند قومى را مى آورد كه دوستشان دارد و آنها نيز خداى را دوست دارند رفتارشان در ميان خويش و با مؤمنين با نرمخوئى و تواضع و با كفّار سركش و گردنفرازانه است، در راه خدا كارزار كنند و از سرزنش و ملامت ديگران نهراسند و اين لطف و كرم خداست.

و ما در جهان امروز مى بينيم پس از 14 قرن پرچم اللّه و اسلام از ايران اسلامى برافراشته مى شود و بطور قطع و يقين آن قوم همين ملّت اسلامى است، كه آثارش را هر انديشمند و با وجدانى درمى يابد چون در تفسير اين آيه نوشته اند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پاسخ اصحاب كه پرسيدند اين قوم كيانند دست بر شانه سلمان نهاد و فرمود از تبار و قوم اين مرد.

(1) عبارتى از آيه 69/ نحل، مربوط به وحى نمودن خداوند به زنبور عسل است كه اين پرنده كوچك مفيد را با آئين وحيش در طريقه بهره مندى و ساختن كند و در كوهها و درختان و راههاى مختلف رفتن به دنبال گلها و غذاهاى نيكو فرمان مى دهد و سپس بهترين شربت گوارا و مفيد را براى بشر تهيّه مى كند تا براستى شفابخش مردم باشد.

آغاز آيه چنين است وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ- 68/ نحل انسانها را هشدار مى دهد كه راه پروردگار و وحى الهى همچون راه زنبور عسل جاودانه و با مهارت و با قوانين دقيق اجتماعى تنظيم مى يابد، و سپس نتيجه و ثمره پيروزى از وحى، شهد شيرين بى نظير براى خود و ديگران است.

و در پايان آيه مى گويد: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ- 69 نحل براستى كه تفكّر براى همه انسانها در باره موجودات عالم ميسور است و علم و عمل لازم ندارد.

و لذا فرمود:- يتفكّرون- و به گفته سعدى:

چشمه از سنگ برون آرد و باران از ميغ انگبين از مگس نحل درّ از دريا بار

(ذمّ) [ذمّ :

سرزنش و ملامت مى گويند: ذمّته، أذمّه، ذمّا- كه اسم آن، مذموم و ذميم- است.

يعنى ملامت و سرزنش شده خداى تعالى گويد: مَذْمُوماً مَدْحُوراً- 18/ اسراء صورتهاى فعل اين واژه بصورت- ذمّته، أذمّه- با تبديل يك ميم در اصل لغت به حرف ت نيز ساخته شده.

الذّمام، الذّمة و المذمّة: يعنى عهد و پيمانى كه اگر آنرا ضايع كنند مذمّت مى شوند.

لى مذمّة فلا تهتكها: راز و عهدى دارم آن را افشاء مكن و مشكاف.

أذهب مذمّتهم بشي ء: يعنى از روى عهد و پيمان چيزى از مالشان به آنها ببخش.

أذمّ بكذا: عهدش را شكست و بى وفايى نمود.

رجل مذمّ: مرد بى حركت و بى فعاليّت.

بئر ذمّة: چاه كم آب، شاعر گويد:

و ترى الذّميم على مراسنهم يوم الهياج كمازن النّمل

در جنگ و كارزار دانه هاى ريز گرد و غبار را مانند تخم مورچگان بر روى بينى شان مى بينى، كنايه از گرم بودن ميدان جنگ در اثر دويدن اسبها و نشستن ذرّات خال بر بينى عرق كرده جنگ جويان است الذّميم: در شعر فوق يعنى مثل دانه هاى كوچك.

(ذنب) [ذنب :

ذنب الدّابة و غيرها: يعنى ذم حيوان، كه معروف است.

و هر چيز خوار و عقب مانده اى هم با واژه- ذنب- تعبير شده است، مى گويند:

هم أذناب القوم: آنها دنباله روان مردمند كنايه از كم مايگى عقل و خرد است مذانب التلّاع: بطور استعاره يعنى آبراهه هاى كوهستانى كه در اثر ريزش سيل به وجود مى آيد.

المذنب: خرماهائى كه بر خرما بن رسيده و پخته شده.

(الذّنوب): اسب دم بلند و دلو و سطلى هم كه دسته بلند دارد.

واژه- ذنب- بطور استعاره براى بهره و نصيب بكار رفته است مثل سجل- يعنى قسمت و بهره.

خداى تعالى گويد: فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ 59/ ذاريات يعنى: ستمكاران را همچون پيروانشان بهره و نصيبى از عذاب است.

الذّنب: در اصل بدست گرفتن دنباله و دم چيزى است.

ذنبته: به دمش زدم و آنرا گرفتم.

(ذنب:) بطور استعاره در هر كارى كه عاقبتش ناروا و ناگوار است و به اعتبار دنباله چيزى بكار رفته است از اين روى واژه- ذنب- باعتبار نتيجه اى كه از گناه حاصل مى شود، بد فرجامى و تنبيه و سياست ناميده شده، جمع ذنب- ذنوب- است.

خداى تعالى گويد: فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ- 11/ آل عمران و فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ- 40/ عنكبوت و وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ؟- 135/ آل عمران و همينطور آيات ديگر غير از اينها.

(ذهب) [ذهب :

الذّهب: يعنى طلا كه معروف است و بسا كه- ذهبة به براده و ريزه هاى طلا گفته شود كه اخصّ از- ذهب- است رجل ذهب: كسيكه از ديدن معدن طلا مدهوش و سراسيمه شده. شي ء مذهب: هر چيز زر اندود.

كميت مذهّب: اسبى كه زردى رنگش از سرخيش بيشتر است، گوئى كه زر اندود است.

ذهاب: رفتن، ذهب بالشّي ء و أذهبه: او را برد كه فعل بردن و رفتن در اجسام و در معانى هر دو بكار مى رود.

خداى تعالى گويد: وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي- 99/ صافّات يعنى: رونده بسوى پروردگارم هستم.

فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ «1»- 74/ هود فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ- 8/ فاطر كنايه اى از مرگ است خود را براى آنها تلف مكن و مكش يعنى: نفس و جانت با حسرت و افسوس بر كفّار كه چرا ايمان ندارند از دست نرود و به هلاكت نرسد و آيات: إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ- 19/ ابراهيم و وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ 34/ فاطر و إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ 33/ احزاب و وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ- 19/ نساء يعنى: زنانى كه مى خواهيد طلاقشان بدهيد ناراحت نكنيد كه بدان وسيله بخواهيد مقدارى از مهريّه يا اموال آنها را كه به آنها بخشيده ايد به چيزى از آن دست يابيد.

و آيه وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ- 46/ انفال اى مؤمنين در ميان خود با يكديگر جدال و كشمكش نكنيد كه در نتيجه، نيروهاتان از دست برود و كم قدرت شويد و آيات: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ- 17/ بقره و وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ- 20/ بقره و لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي- 10/ هود «2»


(1) همين كه بيم و شگفتى از ابراهيم برطرف شد يعنى پس از اينكه ديد فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط بسوى گوشت پخته اى كه برايشان آورده بود دست دراز نمى كنند و نمى خورند- اوجس منهم خيفة- در دلش بيمناك شد و پس از شنيدن ماجراى آنها شگفتى او برطرف شد. [...]

(2) تمام آيه چنين است لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ- 10/ هود با توجّه به آيات قبل از اين آيه روى سخن با نوع انسان است كه مى گويد: وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً- 9/ هود اشاره به يكى از طبيعت هاى نفسانى انسان است كه بايستى با تمرين در عبادات و ايمان، آن را برطرف كرد يعنى حالت سبكسرى و ضعف روانى و كم ظرفيّتى، مى گويد همينكه رحمتى از جانب ما به انسان مى رسد و سپس سلب مى شود كفران پيشه و نا اميد مى شود و هر گاه بعد از سختى و محنت او را نعمتى دهيم مى گويد:

بديها از من برطرف شده است و با سرمستى و فرحناكى فخر فروشى مى كند مگر كسانى كه صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ- 11/ هود- كسانى كه صبر و شكيبائى مى ورزند و پس از رسيدن به

.)

(ذهل) [ذهل :

خداى تعالى گويد: يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ

«1»- 2/ حج ذهول: كارى است كه ميراثش و نتيجه اش اندوه و فراموشى است، افعال آن- ذهل عن كذا و أذهله كذا است: يعنى از او غفلت كرد و او را فراموش نمود.

(ذوق) [ذوق :

الذّوق: وجود طعم و چشيدن مزه غذا با دهان است و اصلش در چيزى است كه خوردن و بهره او كم است نه زياد.

و اگر خوردن از چيزى زياد باشد آن را- آكل- گويند.

واژه- ذوق- يعنى چشيدن و خوردن، در قرآن براى عذاب اختيار شده است، هر چند كه در عرف و تكلّم معمولى ذوق را در چيزى اندك بكار مى برند امّا براى چشيدن زياد هم مناسب و شايسته است.

خداوند واژه- ذوق- را در قرآن با اين ويژگى ياد مى كند، تا معانى هر دو امر يعنى رحمت و عذاب را شامل شود ولى بكار بردنش در عذاب بيشتر است، مانند آيات زير:

لِيَذُوقُوا الْعَذابَ- 56/ نساء و وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ- 20/ سجده


نعمات الهى كارهاى شايسته مى كنند كه آمرزش و پاداش بزرگ دارند.

(1) آيه فوق دوّمين آيه از سوره حجّ است كه سر آغاز قيامت راى براى انسانها پيش پيش بازگو مى كند تا از غفلت و خودكامگى بدر آيند: يا أَيُّهَا النَّاسُ ... 10/ حجّ هان اى مردم پروردگارتان را پروا كنيد و انديشمند باشيد زيرا زلزله اى كه آغاز قيامت است بسى هول انگيز است، آن هنگام را اگر ببينى خواهيد ديد كه چگونه مادران شيرده از شيرخواره مستان غافل مى شوند و زنان باردار بار خويش ساقط كنند مردمان را همانند مستان سرگشته مى بينى امّا مست نيستند بلكه عذاب و رويداد سخت و سهمگين است و به گفته مولوى:

هنوزت اجل دست هوشت نبست برآور به درگاه داور دو دست

تو پيش از عقوبت در عفو كوب كه سودى ندارد فغان زير چوب

چنان شرم دار از خداوند خويش كه شرمت ز همسايگانست و خويش

بترس از گناهان خويش اين نفس كه روز قيامت نترسى ز كس

فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ- 106/ آل عمران ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ- 49/ دخان إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ- 38/ صافّات ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ- 14/ انفال وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ- 21/ سجده امّا بكار بردن واژه- ذوق در رحمت مانند آيات:

وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً- 9/ هود و وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ- 10/ هود و گاهى به آزمون و امتحان تعبير شده است، گفته مى شود.

(أذقته) كذا فذاق: او را آزمودم و امتحان شد فلان ذاق كذا و أنا أكلته: يعنى بالاتر از آگاهى و خبر او آزمودمش او چشنده بود و من خورنده يا او اندك مايه بود و من بيشتر آگاه شده و آيه فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ- 112/ نحل بكار بردن واژه خوردن يا چشيدن ذوق كه با كلمه لباس در اين آيه آمده براى اينست كه از ذاق، تجربه و آزمايش ارائه شده است.

و در آيه اخير اشاره شده است يعنى در موقعيّتى واقع شده كه طعم قحطى و بيم خوف را چشيده است تا از ستمگرى و كفر دست بردارند، و واژه لباس بطور استعاره براى اينست كه سراپاى زندگيشان را گرسنگى و ترس مانند لباس فرا گرفت و پوشاند در آيه فوق هر دو كلام، گرسنگى و ترس مقدّر شده است، گوئى كه گفته شده:

أذاقها طعم الجوع و الخوف و ألبسها لباسهما: طعم گرسنگى و ترس را به آنها چشانيد و لباس ترس و گرسنگى را بر آنها پوشانيد خداى تعالى گويد: وَ إِنَّا إِذا (أَذَقْنَا) الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً- 48/ شورى واژه- إذاقه- در رحمت بكار رفته است و نقطه مقابل اين معنى مصيبت رساندن است چنانكه مى فرمايد: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ- 78/ نساء آگاهى و تنبيهى است بر اينكه انسان با كمترين نعمتى كه به او عطاء مى شود سركشى مى كند و استكبار و غرور مى ورزد و اشاره به آيه اى است كه مى فرمايد: كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى 6/ علق

اصولا انسان همينكه خود را بى نياز ديد سركشى مى كند.

(ذو) [ذو]:

ذو، دو وجه دارد:

اوّل- اينكه به وسيله- ذو- هر گونه اسمى از اجناس و انواع توصيف مى شود و بوسيله- ذو- وصف و توصيف آن نامها بدست مى آيد- ذو- به اسم ظاهر نه مضمر اضافه مى شود، تثنيه و جمع دارد و براى وصف اسم مؤنّث- ذات- و در تثنيه مؤنّث- ذواتا- و در جمع مؤنّث- ذوات- گفته مى شود كه هر كدام از آنها جز در حالت مضاف بكار نمى رود.

خداى تعالى گويد: وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ- 251/ بقره ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى 6/ نجم و وَ ذِي الْقُرْبى 83/ بقره وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ- 3/ هود ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى 177/ بقره إِنَّهُ عَلِيمٌ (بِذاتِ) الصُّدُورِ- 43/ انفال و آيه نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ- 18/ كهف مربوط به خواب طولانى اصحاب كهف در غار است كه مى فرمايد: آنها را به سوى شمال و جنوب مى گردانديم و آيه تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ- 7/ انفال دوست داشتيد و مى خواستيد آنهائى كه قدرت نداشتند براى شما باشند و نصيبتان شوند يعنى با كمك به كسانى كه نيرومند نيستند- بجنگيد ولى خداوند مى خواست با كلماتش حقّ را استقرار دهد و بنياد كافران براندازد و آيه ذَواتا أَفْنانٍ- 48/ الرّحمن در وصف درختان و باغات بهشتى است پژوهشگران و اصحاب معانى حكماى الهى واژه- ذات- را بطور استعاره در باره عين هر چيز بكار برده اند، چه جوهر باشد يا عرض، و آن را بصورت مفرد با مضاف بر ضمير و همچنين با ال استعمال مى كنند و ذات را همچون نفس به جاى نفس بكار مى برند، چنانكه مى گويند: ذات او- نفس او- خود او ذاته، نفسه، خاصّته اين معانى از كلام عرب نيست.

يعنى حكماى الهى و فيلسوفان اسلامى چنين تعابيرى را براى بكار بردن ذات كه ذكر شد از مذاهب غير عرب گرفته اند، از فلسفه هاى يونان و روم و ايران و هند و مصر و غيره دوّم- اينكه ذو «1»- در زبان قبيله طىّ مثل- الّذى- است، و در حالات رفع فاعلى و نصب مفعولى و جرّ مضاف اليه قرار گرفته.

ذو- ذا- ذى، مثل- هو ذو الرّحمة و- يا ذا النّعماء و الجود، و بذى العرش العظيم و در جمع و تأنيث هم همان لفظ مفرد بكار مى رود مثل:

و بئرى ذو حفرت و ذو طويت: يعنى چاهى كه حفرش كردم و سنگهايش را درآوردم. كه واژه- ذو- در اين عبارات بجاى الّتى بكار رفته است.

و امّا- ذا- در- (هذا)- كه اسم اشاره است، اشاره به چيز محسوس يا معقول است كه در حالت تأنيث ذه، ذى، تا است چنانكه مى گويند هذه، هذى، هاتا كه فقط هاتا- تثنيه دارد مى گويند هاتان، يا، هاتين خداى تعالى گويد: أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ- 62/ اسراء هذا ما تُوعَدُونَ- 53/ ص هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ 14/ ذاريات إِنْ هذانِ لَساحِرانِ- 63/ طه و ديگر آيات ...

مثل: هذِهِ النَّارُ الَّتِي كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ- 14/ طور هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ- 43/ طور و براى اشاره به شخص يا مقامى و منزلتى كه دور است- (ذاك و ذلك)- بكار


(1) ابو العبّاس مبرّد مى گويد: اذوأ- در جاهليّت زياد بودند از قبيل ذو نواس- ذو القرنين- ذو يزن بعد از اسلام هم عدّه زيادى همچون ذو الراى- ذو السّيفين- ذو العين- ذو اليمينين بوده اند و غير يمنى ها به اين صفات متّصف نيستند. الكامل/ مبرّد 400 ازهرى از قول ليث گويد: ذو- اسم ناقص است و تفسيرش صاحب و مالك است مثل- ذو مال- يعنى صاحب مال.

جمع ذو- ذوو است مثل اولوا. معنى ذات بينكم- يعنى پيوند حقيقى شما و معنى اللّهمّ اصلح ذات البين- يعنى خداوندا چيزى را كه باعث اجتماع، و اتّحاد مسلمين است نيكو گردان.

ذات الشّي ء: حقيقت و ويژگى آن شي ء. ابن انبارى گويد: در آيه إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ- 43/ انفال معنايش، حقيقت و سويداى دلها است. كذا- هم مثل عبارات بموضع كذا و قال كذا- اسم مبهمى است براى مكان و كلام و زمان.

مى رود.

خداى تعالى گويد: الم، ذلِكَ الْكِتابُ- 1/ بقره ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ- 26/ اعراف ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى 131/ انعام و آيات ديگر ...

(ما ذا)- هم در سخنشان به دو وجه است:

اوّل- اينكه ما با ذا بصورت اسمى واحد باشد.

دوّم- اينكه در اين تركيب ذابه منزله الّذى باشد موصول در حالت اوّل- مثل، عمّا ذا تسأل از چه چيز مى پرسى و حرف الف از آن حذف نمى شود زيرا ما در واقع در اينجا ماى استفهاميّه نيست بلكه با تركيب ذا بصورت اسمى واحد در آمده است و بر اين معنى شاعر گويد:

دعى ما ذا علمت سأتقيه يعنى: آنچه را كه مى دانى واگذار كه بزودى حفظش خواهم كرد يعنى: چيزى كه آموخته اى واگذار.

خداى تعالى گويد: وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ- 218/ بقره پس كسى كه قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره را كه بعد از آيه فوق آمده است با فتحه حرف و بخواند ما ذا را در آيه بمنزله اسم واحد قرار داده است گويى كه مى پرسد- أىّ شي ء ينفقون: يعنى چه چيزى انفاق كنند.

امّا كسى كه قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره را با ضمّه حرف و بخواند پس حرف ذا در ما ذا بمنزله الّذى است و ما هم استفهامى و پرسشى است يعنى- ما الّذى ينفقون: يعنى آنكه بايد انفاق كند كيست و چه كسى است؟

و بر اين اساس آيه ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ؟ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ- 24/ نحل است كه- اساطير- هم در حالت نصب و هم در حالت رفع هست.

(ذيب) [ذيب :

الذّيب حيوانى است معروف (گرگ) و اصلش با همزه است (ذئب) خداى تعالى گويد: (فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ- 17/ يوسف).

أرض مذابة: سرزمينى كه در آنجا گرگ فراوان است.

ذئب فلان: گرگ به گلّه اش زد.

ذئب: از بد جنسى و خباثت چون گرگ شد.

تذأبت الرّيح: باد همچون گرگ از هر جانب مى وزد و مى آيد.

تذأبت للنّاقة: بر وزن تفاعلت در وقتى است كه خود را شبيه گرگ در آورده اى تا شتر مادينه از ترس براى بچّه اش ناله سر دهد و او را بطلبد.

الذّئبة: نمد زين و قسمت زيرين كوهان شتر كه شبيه گرگ است ..

(ذود) [ذود]:

(راندن، دور كردن، دفاع نمودن).

ذدته عن كذا- أذوده (از او دورش كردم و او را دور كنيم).

خداى تعالى گويد: (وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ- 23/ قصص) كه در حالت ممانعت بودند و آنها را جدا و دور مى كردند.

(راجع به دختران شعيب است كه موسى مى بيند دو دختر چوپان گوسفندان خود را براى عدم ايجاد زحمت نسبت به گلّه هاى گوسفندان ديگران و تداخل آنها به يكديگر گوسفندان خود را از شريك شدن به آنها بازمى داشتند و از ترس زورمندان آنها را از آبشخور دور مى كردند).

الذّود من الإبل «1»: ده شتر يا گروه شتران (الذّود من الابل يعنى از 3 تا 10 اشتر-


(1) اصطلاح و ضرب المثل معروفى است كه مى گويند: الذّود الى الذّود ابل.

مجمع البحرين 4/ 46).

(ذام) [ذام :

خداى تعالى گويد: (اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً- 118/ اعراف) يعنى: ملامت شده و مذموم.

صورتهاى فعلش- ذمته، أذيمه، ذيما و ذممته، أذمّه، ذمّا و ذأمته، ذأما- است.


ابن اعرابى مى گويد: ذود- به مفرد اطلاق نمى شود و جمع ذود- اذواد- است و اسم مؤنّثى است كه بر تعداد كمى از شتران اطلاق مى شود يعنى از 3 تا 10 و 20 و 30 نه بيشتر اين ضرب المثل براى تقويت نيروى اجتماعى است يعنى جمع اندك ها با يكديگر كه گروه كثيرى را تشكيل مى دهند.

و در حديثى هم آمده است كه «ليس فى اقل من خمس ذود صدقه» مجمع الامثال 1/ 277.

سعدى هم در تأثير اجتماعى اين ضرب المثل مى گويد:

پشه چو پر شد بزند پيل را با همه تندى و صلابت كه اوست

مورچگان را چو بود اتّفاق شير ژيان را بدرانند پوست

)

باب الراء

(ربّ) [ربّ :

الرّب: در اصل به معنى تربيت و پرورش است يعنى ايجاد كردن حالتى پس از حالتى ديگر در چيزى تا به حدّ نهائى و تمام و كمال آن برسد.

مى گويند- ربّه و ربّاه و ربّبه: او را تربيت كرد و پرورشش داد.

لان يربّنى رجل من قريش احبّ الىّ من ان يربّنى رجل من هوازن: گفته شده اگر مردمى از قريش (تبار و نياى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرا تربيت كند خوشتر دارم از اينكه مردمى از هوازن مرا پرورش دهند.

پس- الرّب- مصدر است كه بطور استعاره بجاى فاعل بكار رفته است.

(هوازن- قبيله اى است از يمن كه جزء يكى از مخاليف يمن است و هوزن نام پرنده اى است. معجم البلدان 5/ 420).

الرّب: بطور مطلق جز براى خداى تعالى گفته نمى شود كه او متكفّل مصالح موجودات و آفريده هاست.

مثل اينكه خداى تعالى گويد: (بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ- 15/ سبأ) و بر اين معنى گويد: (وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً- 10/ آل عمران) يعنى آلهه اى، مى پنداشتند كه فرشتگان و پيامبران، باريتعالى و پروردگار و مسبّب اسبابند (ايجاد كننده پديده ها) و نيز آنها عهده دار مصالح بندگانند.

واژه- ربّ- در حالت اضافه به خداوند و غير از او بكار مى رود، در آيات:

(رَبِّ الْعالَمِينَ- 2/ فاتحه) و (رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ- 26/ شعراء).

و همينطور در معنى صاحب چيزى مى گويند: ربّ الدّار و ربّ الفرس.

و بر اين اساس سخن خداى تعالى است كه: (اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ- 42/ يوسف) و (ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ- 50/ يوسف) و (قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ- 23/ يوسف) كه گفته شده قصدش و توجّه اش از- ربّى- خداى تعالى است.

و نيز گفته اند: مقصودش ملكى است كه او را سرپرستى كرده كه البتّه نظر اوّل به سخن او شايسته تر است.

گفته شده- (ربّانى)- منسوب به- ربّان- است. يعنى: (دانشمند و راسخ در علم و دين و عارف به اللّه).

لفظ- فعلان- از فعل- است، مثل- عطشان و سكران و كمتر از- فعل- ساخته مى شود. فقط نعشان از نعس آمده است.

و نيز گفته اند: ربّانى- منسوب به واژه ربّ- است كه مصدر است پس- ربّانى- در اين معنى، يعنى منسوب به مصدر، كسى است كه علم و دانش را تكامل مى بخشد، مثل حكيم، و يا منسوب به خود اوست كه در اين صورت ربّانى- يعنى كسى كه نفس خويشتن با علم پرورش مى دهد كه البتّه هر دو معنى (پرورش و رشد علم يا پرورش خويش با علم) تحقيقا ملازم يكديگر است زيرا كسى كه نفس و جان خويش را با علم تربيت مى كند در واقع علم و دانش را رشد داده است و كسى كه در راه تكامل علم و دانش كوشيد خويشتن را با آن تربيت كرده است.

و نيز گفته شده- ربّانى- با (ياء نسبت) منصوب به- ربّ- يعنى خداى تعالى است، پس- ربّانى- در اين معنى مثل- الهى است (منسوب به اللّه) و اضافه شدن حرف (ن) در- ربّانى- مثل اضافه شدن حرف (ن) در- لحيانى- و جسمانى- است (كه منسوب به- لحيه و جسم- است).

على رضى اللّه عنه، گفته است: «أنا ربّانى هذه الأمّة» «1» جمع آن- ربّانيون- است. خداى تعالى گويد: (لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ- 63/ مائده) و (كُونُوا رَبَّانِيِّينَ- 79/ آل عمران) گفته شده- ربّانى- لفظى است در اصل سريانى، چون تازه و بى سابقه است و در كلامشان از اين واژه كم و اندك يافت مى شود. «2»

در آيه ( (ربّيّون) كثير- 146/ آل عمران) واژه ربّى مثل ربّانى و ربوبيّة- مصدر است كه


(1) سخن على عليه السّلام را راغب رحمه اللّه در معنى چهارم- ربانى- يعنى كسى كه صفاتش منسوب به خداى تعالى است.

ذكر مى كند كه ابن ابى الحديد معنى فوق را با لفظش در خطبه شماره 107 تحت عنوان پيشامدها و حوادث ناگوار آينده آورده و اينطور است:

على عليه السّلام مى فرمايد: اين تذهب بكم المذاهب و تتيه بكم الغياهب تخطئكم الكواذب و من اين تؤتون و انى تؤفكون فكلّ اجل كتاب و لكلّ غيبة اياب فاسمعوا من ربانيكم و احضروه قلوبكم و استيقظوا ان هتف بكم: اين راه ها شما را به كجا مى برد و تاريكيها چگونه حيرانتان مى سازد و دروغها چسان شما را مى فريبد و از كجا شما را مى آورند و چطور سرگردان مى شويد هر مدّتى را سرنوشتى و پايانى و هر غايبى را بازآمدنى است پس، از عالم الهى و ربّانى خويش بشنويد و دلهاتان را براى پذيرش حقّ حاضر كنيد و چون شما را بانك برزند بيدار شويد.

بعدا- ابن ابى الحديد در ذيل اين خطبه مى نويسد: «الرّبانى الّذى امرهم بالاستماع منه انّما يعنى به نفسه عليه السّلام و يقال رجال ربّانى اى متأله، عارف بالرّب سبحانه و فى وصف الحسن، لأمير المؤمنين عليه السّلام و كان و اللّه ربانى هذه الامّة و ذا فضلها و ذا قربتها و ذا سابقتها: يعنى: واژه- ربانى- كه به شنيدن سخن او فرمانشان مى دهد خود على عليه السّلام است مى گويند: رجل ربّانى: كسيكه بخدا پيوسته و عارف الهى بپروردگار سبحان است و در وصفى كه حسن بن على در باره امير المؤمنين عليه السّلام نموده آمده است كه بخدا سوگند او ربّانى اين امّت و صاحب فضل و قرابت و سابقه آن بود». ج 2/ 712.

پس حديث فوق بصورت «كان ربانى هذه الامّه» صحيح است كه راغب مفهوم و معناى آن را ذكر كرده.

(2) تركيب واژه- ربّانى- چهار بار در قرآن آمده است آيات 63 و 46/ مائده و 146 و 79/ آل عمران.

جواليقى از قول ابو عبيده مى نويسد كه او مى گويد اين كلمه عربى نيست عبرانى يا سريانى است از اين روى ابو عبيده هم پنداشته كه قبل از اسلام اعراب به اين واژه آشنائى نداشته اند سپس مى گويد: امّا ابو عبيده گفته است فقهاء و دانشمندان اسلامى با اين كلمه آشنا بوده و هستند، از مردى كه عالم به كتابهاى دينى است شنيدم كه مى گويد: الرّبانيون: علمائى هستند كه به حلال و حرام و امر و نهى شريعت آگاه و عالمند.

ابن منظور مى نويسد: الرّبانى كسى است كه خداى را مى پرستد اضافه شدن حرف (ن) براى مبالغه در نسبت است يعنى به شدّت پرستنده خداى است.

سيبويه مى گويد (الف و نون) در- ربّانى- براى مخصوص گردانيدن علم خدا شناسى است نه چيز ديگرى گوئى كه معنايش- صاحب علم الرّب دون غيره من العلوم- است.

ابن فارس هم آن را العارف بالرّب- معنى نموده.

شيخ طريحى مى گويد: ربّانيون كسانى هستند كه در علم و عمل كاملند، ابو الحسن احمد بن عيسى

در وصف خداى عزّ و جلّ گفته مى شود- الرّبابة- هم كه مصدر است در باره غير خدا بكار مى رود.

جمع ربّ- (ارباب)- است، خداى تعالى گويد: (أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ- 39/ يوسف) و حقّ نيست كه واژه ربّ جمع بسته شود زيرا اطلاق آن جز خداى تعالى را در برنمى گيرد امّا در آيه فوق اگر بصورت جمع آمده است بنابر اعتقاد و سخن كفار است نه اينكه واقعا در نفس خويش و بالذّات چنين باشد در سخنان معمولى هم واژه ربّ جز در باره خداى گفته نمى شود.

جمع ربّ- اربّة و ربوب- است يعنى جماعات و گروهها.

شاعر گويد:

كانت أربّتهم حفرا و غرّهم عقد الجوار و كانوا معشرا غدرا

(شعر از ابو ذويب است مى گويد تنها وسيله اجتماع و جمعشان پيمان همسايگى و چاهى است كه براى آب گردش جمع مى شوند و گر نه مردمى حيله گر و غدّارند).

ديگرى گويد:

و كنت امرا أفضت إليك ربابتى و قبلك ربّنى فضعت ربوب __________________________________________________

گفته است فقهاء را ربّانيون مى گويند زيرا علم و دانش را رشد و تكامل مى بخشند يعنى علم را ارزنده و ثابت مى دارند.

زمخشرى در كشّاف مى گويد: الرّبانى شديد التّمسك بدين اللّه تعالى و طاعته: يعنى ربّانى كسى است كه به دين خداى و طاعت او به سختى پايبند و متمسّك است. فيروزآبادى مى گويد: الرّبانى المتأله العارف باللّه تعالى. شيخ طبرسى هم مى گويد: الّذى يرد امر النّاس بتدبيره و اصلاحه: ربّانى كسى است كه كار مردم را با تدبير و اصلاح خويش رشد و پرورش مى دهد. شارح المعرب جواليقى مى نويسد: چگونه مى توان با چنين وصف و شرح و معنايى باز هم واژه ربّانى را ترجمه از غير عربى بدانيم براى ربّ هم چهار معنى گفته اند: 1- مالك 2 خالق 3- صاحب 4- مصلح.

امّا بصورت غير مضاف واژه ربّ فقط به خداى تعالى اطلاق مى شود و با (ال) هم مخصوص نام خداى تعالى است و به ندرت در شعر بطور مطلق و بدون اضافه در غير خدا بكار رفته است و نيز به كسى كه در پژوهشهاى علمى قصدش و خواستش خداى تعالى است و خداجو است- ربّانى- گفته اند- (يقال لرئيس الملّاحين ربّانى) يعنى ناخداى كشتى را هم ربّانى- گويند. (قاموس اللّغة- مجمع البحرين 2/ 65- لس 1/ 399 الى 408- المعرب جواليقى 161- مقائيس 2/ 382- صحاح- ازهرى 15/ 176- مصباح المنير رافعى).

(خطاب شاعر كه علقمة بن فحل است به حارث غسانى است كه او را مدح كرده و در ديوانش شعر فوق چنين است:

انت امروا افضت اليك ربابتى و قبلك ربتنى فضعت ربوب

يعنى: (تو كسى هستى كه قوم من به تو رسيده اند و قبلا هم تو شاخص ملوك و مردم بودى).

ربابة: پيمان دوستى با ديگران و همچنين تيردان و جعبه تير.

الرّابّ و (الرّابّة): پدر و مادرى كه متكفّل تربيت فرزند همسران قبلى خود هستند و اين چنين فرزندانى را هم- ربيب و ربيبة- گويند.

خداى تعالى گويد: (وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ- 22/ نساء) فرزندان شوهران يا فرزندان زنان قبلى تان كه تحت سرپرستى شما هستند.

ربّيت الأديم: چرم را روغن ماليدم.

ربّيت الدّواء: دارو را با عسل آميختم.

سقاء مربوب: مشك شير و آب براى كودك يا اسب.

شاعر گويد:

فكونى له كالسّمن ربّت له الأدم .

يعنى: (براى آن فرزند و تربيتش همچون روغنى باش كه چرم را نرم و اشباع مى كند).

(الرباب): ابر، بخاطر اينكه با بارانش گياه را رشد مى دهد لذا- مطر را هم- درّ- ناميده اند، يعنى ريزش و فراوانى باران، ابر- هم به شتر مادينه باردار تشبيه شده است.

أربّت السّحابة: ابرها بهم پيوسته شده كه در حقيقت منظور ريزش باران و تربيت گياهان است كه معنى دوام و ثبات هم در آن تصوّر مى شود چنانكه مى گويند:

أربّ فلان بمكان كذا: كه ثبات و اقامت او به ابرهاى بهم پيوسته تشبيه شده است.

(ربّ): هم براى چيزى كه مستقّلا زمانى بعد از زمان ديگر وجود دارد بكار مى رود.

مثل آيه: (رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا «1»- 2/ حجر) ..


(1) تمام آيه چنين است (الر، تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ- 2/ حجر).

)

(ربح) [ربح :

الرّبح، فزون شدن و بدست آمدن مبلغ اضافى در داد و ستد. سپس معنى- ربح- گسترش يافته و به بهره و ثمره اى كه از كار و عمل به انسان برمى گردد اطلاق شده است.

گاهى سود و ربح به صاحب مال نسبت داده مى شود و گاهى به خود مال و متاع مورد معامله مانند آيه: (فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ- 16/ بقره).

شاعر گويد:

قروا أضيافهم ربحا ببح (مهمانان خويش را و خيل و ستورانشان را با قرعه و تقسيم پذيرائى كردند).

الرّبح: پرنده، و نيز درخت، ولى به نظر من ربح- اسمى است براى آنچه كه از سود بدست مى آيد مثل النّقص- يعنى كمى و كاستى (كه نقطه مقابل- ربح- است).

بح: در مصراع شعر فوق اسمى است براى تيرهائى كه با آنها به صورت قرعه چيزى را تقسيم مى كردند، و معنى مصراع بالا اين است: كه مهمانان خود را پذيرائى مى نمودند و در عوض حمد و سپاسگزارى مهمانان كه بزرگترين سود است به آنها مى رسيد، چنانكه شاعر گويد:


اين آيه يكى از تجليّات فطرت خدايى بشر را در وجود كسانى كه راه كفر پيموده اند نشان مى دهد زيرا همانها هم با ديدن آيات الهى و قرآنى روشنگر و بيان كننده حقايق بحكم فطرت و سرشت خدائى آرزوى مسلمان شدن مى نمايند ولى دنياپرستى و لذّت خواهى مانع تصميم و اراده قاطع آنهاست. سپس مى گويد:

بگزارشان بخورند و از لذّات بهره ور شوند و آرزوها سرگرمشان كند بزودى خواهند فهميد كه در اشتباهند، هيچ شهر و مردمى هلاك نشده اند مگر بعد از اينكه كتاب معلومى و آيات هدايت كننده اى داشته اند و هيچ امّتى بپايان دوره حيات خويش نمى رسد مگر اينكه اجلشان بدون تأخير به آنها مى رسد.

چنانكه مى بينيم در آيات فوق هلاكت ها و سعادتها و عذاب ها نتيجه پاسخ ندادن و پاسخ دادن به سرشت و فطرت الهى و پى گيرى راه حق و يا توجّه نكردن به لذّات و دنيا پرستى است.

فأوسعنى حمدا و أوسعته قرى و أرخص بحمد كان كاسبه الأكل

يعنى: (من او را به خوبى و فراخى پذيرائى كردم و او مرا بسيار سپاس گفت، چقدر حمد و سپاس فراوان و ارزان است كه نتيجه خوردن باشد و از خوردن بدست آيد).

(ربص) [ربص :

التّربّص: درنگ كردن و انتظار داشتن با مال و متاع كه به قصد گرانى يا ارزانى آن متاع باشد، يا كارى كه از بين رفتن و يا رسيدن به آن مورد انتظار باشد.

مى گويند- تربّصت لكذا- چشم براهش بودم.

ولى ربصة بكذا و تربّص: انتظارى دارم و بايستى درنگ كنم.

خداى تعالى گويد: (وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ- 228/ بقره) و (قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ- 31/ طور).

و آيه: (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ- 52/ توبه).

يعنى: (بگو غير از اين است كه يكى از دو فرجام نيك را براى ما انتظار داريد ما هم منتظر عواقب كارتان هستيم).

(ربط) [ربط]:

ربط الفرس: بستن اسب در جايى كه نگهدارى و حفظ شود، و از اين واژه است عبارت:

رباط الجيش: باقى ماندن و پيوستن سپاه، كمينگاه و استراحتگاه سربازان (چاپارخانه و قراولگاه).

رباط: مكانى كه مخصوص اقامت نگهبانان است.

الرّباط: مصدر است كه افعال آن- ربطت و رابطت و مرابطة- است مثل- محافظة.

خداى تعالى گويد: (وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ- 60/ انفال).

يعنى: (پاسگاههائى براى سپاهيان و ستوران آماده كنيد تا دشمنان خدا و دشمنان خويش را بيم دهيد).

و آيه: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا- 200/ آل عمران) پس- مرابطه- دو گونه است:

اوّل- مرابطة- يا مراقبت و پاس دادن در سر حدّات و مرزهاى بلاد مسلمين كه مثل مرابطه نفس و حفظ جان آدمى از بدن خويش است و مثل اين است كه كسى در سر حدّ و مرزى ساكن شده است و مراقبت و نگهدارى آنجا به او واگذار شده پس نياز دارد كه مرز را با نگهبانى و رعايت كامل بدون غفلت حفظ كند و اين عمل مثل جهاد و مجاهدة است.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «من الرّباط انتظار الصّلوة بعد الصّلاة».

(يعنى: يكى از پاسدارى و مراقبت ها انتظار و ياد اقامه نماز بعد از نماز است تا مرز نفس از وسوسه هاى شيطانى و شهوات سدّ شود و اين حديث تفسيرى از حالات مراقبين عبادات است كه مى فرمايد: (الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ- 23/ معارج)، و اين جهاد اكبر است زيرا جلوگيرى از نفوذ بزرگترين دشمنان انسان يعنى وسوسه هاى شيطانى است).

دوّم- فلان (رابط) الجأش: اين عبارت در وقتى بكار مى رود كه قلب انسان قوى و نيرومند باشد.

خداى تعالى گويد: (وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ- 14/ كهف).

(در باره اصحاب كهف است كه مى فرمايد: دلهاشان را قوى كرده بوديم و چون برخاستند- و قالوا ربّنا رب السّموات و الارض لن ندعو من دونه الها: پروردگار ما ربّ آسمانها و زمين است و هرگز جز او خدائى را نمى خواهيم).

و آيات: (لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها- 10/ قصص) و (وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ- 11/ انفال).

(خداوند شما را جنگ بدر مدد رسانيد تا از وساوس شيطانى مصون مانده و

دلهاتان را قوى گرداند).

و اين معنى اشاره اى است به آيه: (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيماناً- 4/ فتح).

و در آيه (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- 22/ مجادله) بكار بردن قلوب در اين آيه افئده و دل آنها نيست چنانكه گفت:

(أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- 43/ ابراهيم) (دلهاى ستمكاران هوى و باطل است).

با توجّه به اين معانى است كه مى گويد: فلان رابط الجأش: او قوى دل است.

(پس فؤاد و افئده- مركز اميال و خواهشهاى نفسانى است كه مى گوئيم دلش خواست و دلش مى خواهد ولى قلب همان مركزى است در وجود انسان كه انديشه و احساس و عاطفه به او بستگى دارد).

(ربع) [ربع :

أربعة و أربعون: (چهل و چهار) و ربع و رباع همه از يك ريشه اند خداى تعالى گويد: (ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ- 22/ كهف) و (أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ- 26/ مائده). (آيه اخير در باره چهل سال سرگردانى بنى اسرائيل است).

و آيات: (أَرْبَعِينَ لَيْلَةً- 51/ بقره) و (وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ- 12/ نساء) و (مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء).

ربعت القوم أربعهم: چهارمين نفرشان بودم و يا يك چهارم مالشان را گرفتم.

ربعت الحبل: طناب را چهار تا كردم.

الرّبع: آب دادن شتران چهار روز در ميان و نيز تبى كه سه روز در ميان عارض بيمار مى شود.

أربع إبله: شترانش را به آبشخور نوبتى برد.

رجل مربوع و مربع: مردى كه چهار روز در ميان تب نوبه دارد.

الاربعاء: چهارمين روز هفته از روز يكشنبه.

الرّبيع: يكى از چهار فصل سال (بهار).

ربع فلان و آر تبع: در فصل بهار اقامت گزيد و باقى ماند، سپس اين معنى به هر اقامت و منزل گزينى و يا هر وقت كه اقامت كنند و به هر منزل كه در آنجا ساكن شوند تعميم يافته و- ربع- ناميده شده هر چند كه در اصل ويژه اقامت در فصل- ربيع- است.

الرّبع و الرّبعى: هر چيزى كه در بهار بدست مى آيد و حاصل آن فصل است، و چون فصل بهار بهترين و شايسته ترين هنگام ولادتست بطور استعاره در باره هر فرزند و مولودى كه از پدر و مادر جوان حاصل مى شود، مى گويند:

أفلح من كان ربعيّون: كسى كه نوزاد بهارى دارد رستگار است.

مرباع: هم چيزى است كه در بهار حاصل شده است.

غيث مربع: باران بهارى.

ربع الحجر و الحمل: چهار گوشه سنگ و بار را گرفت.

مربع: چوب چهار گوش كه با گرفتن چهار طرف آن، بار را بر ستوران نهند (مثل برانكارد).

ربيعة: سنگى است چهارگوش.

اربع على ضلعك: (خود را از كارى كه نتوانى نگهدار، يعنى چهار زانو بنشين) جايز است كه معنى اين عبارت، ساكن باش يا با توانت سكنى گزين باشد و يا اينكه به معنى، سنگ چهارگوش را با تمام توانت بردار.

المرباع: بهره يك چهارمى كه سرپرستان از گوسفندان مى گيرند، چنانكه مى گويند:

ربعت القوم: يعنى به چهار قسمت تقسيمشان كردم، و چهار يك بهره را از آنها گرفتم.

الرّباعة: بطور استعاره از معنى فوق در باره همان رياست است كه به اعتبار اينكه چهار يك سهم شان را مى گيرد از اين روى مى گويند:

لا يقيم رباعة القوم غير فلان: (غير از فلانى رياست مردم را كسى بر پا و استوار نمى دارد).

الرّبيعة: طبله عطارى به اعتبار چهار پايه داشتن يا چهار طبقه بودن آن است.

الرّباعيتان: چهار دندان رباعى كه دو به دو در بالا و پائين دهان قرار دارد.

يربوع: موشى است كه در زمين چهار راه باز مى كند.

ارض مربعة: سرزمينى كه موش فراوان دارد همانطورى كه- مضبّة- يعنى سرزمينى كه سوسمار زياد دارد.

(ربو) [ربو]:

ربوة، ربوة، ربوة، رباوة (سرزمين بلند و مرتفع) خداى تعالى گويد: (إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ- 50/ مؤمنون) (به سرزمين مرتفعى كه آب جارى داشت).

ابو الحسن مى گويد: الرّبوة- با فتحه حرف (ر) نيكوتر است زيرا مى گويند: ربى و ربا فلان: يعنى او به فلاتى رسيد.

ربوة- را- رابية- نيز گويند گويى كه خودش مكانى بلند يافته و از اين معنى مى گويند:

(ربا:) افزون شد و فراتر رفت.

خداى تعالى گويد: (فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ- 5/ حج).

و آيه (فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً- 17/ رعد) (پس سيلاب كفى برآمده برداشت) و (فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِيَةً- 10/ حاقّه) (عذابى مافوقشان در برشان گرفت).

اربى عليه: بر او اشراف و احاطه يافت.

ربيت الولد فربا: فرزند را تربيت كردم و رشد كرد، كه از همين واژه است، و گفته اند اصلش از مضاعف يعنى (ربّ) است كه يك حرف آن براى تخفيف در لفظ به حرف (ى) تبديل شده مثل تظنّنت- كه- تظنّيت شده است.

(الرّبا:) يعنى افزونى بر سرمايه، ولى واژه- ربا- در شرع مخصوص به افزون شدن

سرمايه با غير از سود شرعى است و به اعتبار اين افزونى و زيادى خداى تعالى گويد:

(وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ- 39/ روم).

يعنى: (آنچه را كه به- ربا- مى دهيد تا از مال مردم مالتان بيشتر شود در پيشگاه خدا افزون نمى شود بلكه در آنچه را كه زكات مى دهيد و خشنودى خدا مى جوئيد از فزونى يافتگان هستيد).

و در آيه ديگر تنبّه و هشدار مى دهد كه: (يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ- 276/ بقره).

يعنى: (خداوند ربا را مى كاهد و از بركت مى اندازد و محو مى كند ولى صدقات و بخشايش را با بركت فزونى مى دهد) زيادى و فزونى معقول با واژه بركة- كه از- ربا- بالاتر و فزونتر است تعبير شده چنانكه در مقابل آيه (وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً ... 39/ روم) مى گويد:

(وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ- 39/ روم).

أربيّتان: دو قسمت گوشت بن ران در قسمت ميانى (كشاله ران) آن است كه بالا مى آيد.

الرّبو: نفس عميق و بلند كه به تصوّر بالا آمدن سينه اينچنين ناميده شده و لذا مى گويند:

هو يتنفّس الصّعداء: او نفس بلند و عميقى مى كشد و امّا:

الرّبيئة: با حرف همزه به معنى طلايه و پيشقراول از اين باب نيست.

(رتع) [رتع :

الرّتع: اصلش چريدن و خوردن در حيوانات است.

افعالش- رتع، يرتع، رتوعا و رتاعا و رتعا- است.

خداى تعالى از قول برادران يوسف مى گويد: (يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ- 12/ يوسف). اين واژه بطور استعاره براى انسان در وقتى كه منظور زياد خوردن باشد بكار رفته است، و

بصورت تشبيه شاعر گويد: و إذا يخلو له لحمى رتع ...

يعنى: (وقتى كه برايش خلوت مى كنند گوشتم خورده مى شود).

در باره چهارپايان- راتع و رتاع- و در باره انسان، راتعون مى گويند.

(رتق) [رتق :

الرّتق: پيوسته بودن و بهم برآمدن دو چيز چه از نظر خلقت و طبيعت يا از نظر كار و صنعت، خداى تعالى گويد: (كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما- 30/ انبياء).

يعنى: (آسمانها و زمين در آغاز آفرينش بهم پيوسته بودند، سپس آنها را آفرينشى جداگانه ساختيم و بسطشان داديم).

الرّتقاء: دوشيزه اى كه پيوسته باكره است.

فلان راتق و فاتق فى كذا: او در آن كار هم گره زننده و هم گره گشا است (هم پيمان دار و هم پيمان شكن).

(رتل) [رتل :

الرّتل: درستى و آراستگى چيزى بر نظم و استوارى آن.

رجل رتل الاسنان: مردى كه دندانهاى سپيد و منظّمى دارد.

التّرتيل: اداى كلمات از دهان، به آسانى و استوارى و محكمى خداى تعالى گويد: (وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا- 4/ مزّمل) و (وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا- 32/ فرقان) يعنى:

(به آسانى و محكمى قرآن را تلاوت كنيد و كلماتش را اداء نمائيد).

(رج) [رج :

الرّجّ: حركت و جنبش دادن و لرزندان چيزى.

فعلش- رجّه، فارتجّ- است.

خداى تعالى گويد: (إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا- 4/ واقعه) كه مثل (إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 1/ زلزال) است.

الرّجرجة: اضطراب و بى تابى.

كتيبة رجراجة: لشگر و سپاهى كه از كثرت انبوه موج مى زند.

جارية رجراجة: زنى كه از فربهى، گوشت بدنش در راه رفتن حركت دارد.

ارتجّ فى كلامه: در سخنش اضطراب و لرزش بود.

الرجرجة: آبى كم و راكد كه با جزئى حركتى گل آلود مى شود.

(رجز) [رجز]:

اصل رجز- حركت و اضطراب است و از اين معنى است عبارت:

رجز البعير، رجزا فهو أرجز و ناقة رجزاء يعنى شترى كه فاصله گامهايش از شدّت ضعف كوتاه است.

رجز، در شعر آنست كه كلماتش از كلمات شعرى كمتر و كوتاهتر است و به همين شباهت يعنى نزديك بودن جملاتش رجز ناميده شده يا به تصوّر اينكه در موقع خواندن آن، زبان لرزش و تحرّك دارد و به اين چنين شعرى- ارجوزة و اراجيز- گفته مى شود.

رجز فلان و ارتجز- او رجز خواند.

و خواننده- رجز- را- راجز-، رجّاز، رجّازة- گويند.

در آيه: (عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ- 5/ سباء) معنى واژه- رجز، عذابى مثل زلزله است.

و در آيه: (إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلى أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ- 34/ عنكبوت) يعنى عذابى آسمانى.

و در آيه: (وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ- 5/ مدّثر) گفته اند- رجز- بتى است، و نيز گفته اند كنايه از گناه است كه به نتيجه و فرجامش اينطور ناميده شده است مثل ناميدن رطوبت به چربى (چون چربى هم آغشته و مرطوب مى كند).

خداى تعالى گويد: (وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ- 11/ انفال). شيطان عبارت است از شهوت، چنانكه در باب خودش بيان شده است (ذيل واژه شطن).

(ترجمه: اگر چنين ناموس و فرمان الهى يعنى (ريزش بارانها) در طبيعت نبود و يا كم مى بود پليديها برطرف نمى شد و پاكيها رخ نمى داد پس او با آب ما را پاك مى كند و از رجز و پليديها دور).

و گفته اند بلكه مراد از- رجز الشّيطان- آن چيزى از كفر و بهتان و فساد است كه شيطان انسانها را به سوى آن فرا مى خواند.

الرّجازة: خورجين و عبائى است كه سنگهائى در ميان آن مى گذراند و به طرف مقابل كجاوه كه كج شده مى آويزند تا بار و محموله متعادل شود و ناميدن اين ظرف يا خورجين به- الرّجازة- به تصوّر حركتى است كه در راه رفتن ستور دارد.

(رجس) [رجس :

الرّجس: چيز پليد و آلوده.

مى گويند- رجل رجس و رجال أرجاس: مرد و مردانى آلوده و پليد.

خداى تعالى گويد: (رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ- 90/ مائده) رجس چهار وجه دارد:

1- يا چيزى كه طبيعتا ناپاك و پليد است.

2- يا چيزى كه عقلا ناپاك و پليد است.

3- يا چيزى كه شرعا ناپاك و پليد است.

4- و يا از هر سه جهتى كه ذكر شده پليد است.

مثل ميتة- يعنى مردار، زيرا مردار از ديدگاه عقل و طبع و شرع پليد و ترك شده است.

رجس «1»- از جهت شرع خمر و قمار است كه گفته شده از نظر عقل و خرد هم رجس و پليد است.

و اين معنى را خداوند در آيه: (وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما- 219/ بقره) آگاهى و هشدار مى دهد زيرا هر چيزى كه گناهش بر سودش بيشتر و برتر است عقل و خرد دورى از آن را حكم مى دهد و اقتضاى عقلى دارد و چون شرك و كفر از ديدگاه عقل زشت ترين چيزهاست لذا كافرين را در رديف رجس قرار داده است.


(1) ابن فارس، معنى اوّليه رجس را اختلاط و درهم آميختگى و معنى دوّم آنرا پليدى مى داند كه آن را هم بخاطر آميزش پاكى و ناپاكى كه از پليدى ظاهر با وسوسه هاى شيطانى حاصل مى شود مى داند.

زمخشرى هم عينا همين نظر را ارائه مى دهد و مى نويسد- و النّاس فى مرجوسه اى فى اختلاط و من المجاز الرّجس: يعنى معنى اصل رجس- آميزش و معنى مجاز آن عذاب است زيرا عذاب جزاء آن چيزى است كه نام رجس بطور استعاره به آن داده شده، معانى منظّم رجس بر اساس آيات قرآن به شرح زير است كه براى اتمام مطالب متن ذكر مى شود:

اوّل- رجس در معنى لعنت و عذاب: (كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ- 125/ انعام)، يعنى لعنت در دنيا و عذاب در آخرت.

دوّم- رجس در معنى كفر و عذاب: (فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ- 125/ توبه).

يعنى كفرى بر كفرشان يا عذابى بر عذابشان افزوده مى شود آغاز آيه چنين است (وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ- 125/ توبه) پس چنان فرجام عذابى نتيجه دلهاى بيمار خودشان است كه بعدش مى فرمايد (وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ- 125/ توبه) مى ميرند در حاليكه كافرند (با اسم فاعل كه معنى اختيار و پيوستگى را مى رساند).

سوّم- رجس در معنى شطرنج و غناء: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ- 30/ حج) يعنى دورى از شطرنج و آيه (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حجّ) كه گفته شده- غناء- است.

چهارم- رجس در معنى پليدى (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ- 90/ مائده) رجس- با كسره حرف (ر) يعنى ناپاكى.

فرّاء مى گويد: رجس- در آيه (كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ- 125/ انعام) يعنى عقاب و غضب.

بعضى از دانشمندان گفته اند واژه- رجس- در لغت به معنى پليدى و ناپاكى است كه اعمّ از نجاست است ولى شيخ طوسى در تهذيب مى گويد: رجس- بدون خلاف همان نجس است.

پنجم- رجس- به معنى زشتى و گناه: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ- 33/ احزاب) و گفته اند- رجس- يعنى شك.

ششم- رجس در معنى وسوسه هاى اهريمنى و شيطانى، در حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه: «اعوذ بك من الرّجس النّجس».

يعنى: پليدى و گناهى كه بكار ناروا و حرام و لعنت تعبير شده است و رجس با فتحه حرف (ر) حركت و غرّش رعد. (مقائيس اللّغة 2/ 490- اساس البلاغة 155- لس 6/ 95- مجمع البحرين 4/ 74- المصباح المنير).

خداى تعالى گويد: (وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ- 125/ توبه).

(وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ- 100/ يونس).

گفته اند- رجس- هر چيز بدبو و ناخوشايند است.

و نيز گفته اند- رجس- عذاب است همانطور كه خداوند فرمود:

(إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ- 28/ توبه) و (أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ- 145/ انعام).

رجس در اينجا يعنى در باره گوشت خوك كه از جهت منع شرعى است.

و نيز گفته اند- رجس و رجز: يعنى صداى سهمگين و سخت (مثل صداى رعد).

بعير رجّاس: شتر سخت آواى.

غمام راجس رجّاس: ابرى كه غرش رعد و برقش سهمگين است.

(رجع) [رجع :

الرّجوع يعنى بازگشت به هر آنچه كه آغاز و شروع از آن جا بوده، يا انديشيدن در آغاز و ابتداى چيزى، به جزئى از اجزاء يا فعلى از افعال آن چه رجوع و بازگشت مكانى يا كارى يا زبانى «1».

پس رجوع- همان بازگشتن است ولى- رجع- بازگرداندن و تكرار كردن است (لازم و متعدّى).

رجعة: هم در طلاق بكار مى رود و هم در بازگشت به دنيا پس از مرگ.


(1) براى توضيح بيشتر بيان علمى و فلسفى راغب بايد گفت كه رجوع يا بازگشتن سه گونه است:

الف- بازگشت علمى به كارى از نقطه آغاز تا نقطه بازگشت.

ب- رجوع زمانى يعنى حركت فكر از زمان حال به زمان آغاز مورد بازگشت.

ج- بازگشت مكانى يعنى بهمان نقطه كار يا حركت آغاز شده.

كه در تعريف تفكّر و انديشه هم همين اصل ثابت است يعنى حركت از محسوس به معقول و برگشتن از معقول به محسوس و در نتيجه حكم نمودن.

مى گويند:

فلان يؤمن بالرّجعة: (او به رجعت باور دارد).

رجاع: مخصوص بازگشت پرنده بعد از دورى و هجرت آن است.

از واژه رجوع- آيات: (لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ- 8/ منافقون) و (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ- 63/ يوسف) (وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ 150/ اعراف) و (وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا «1»- 28/ نور).

رجعت عن كذا رجعا: از آن بازگشتم و منصرف شدم.

رجعت الجواب: پاسخ را برگرداندم، مثل آيات:

(فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلى طائِفَةٍ مِنْهُمْ- 83/ توبه) و (إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ- 48/ مائده).

(إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى

• 8/ علق) و (ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ- 60/ انعام) و صحيح است كه- مرجعكم- از- رجوع «2» باشد (يعنى از بازگشتن نه از بازگرداندن).

مثل آيه: (ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره).

و اگر هم از- رجع- باشد درست است مانند آيه (ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره) كه مثل آيه: (وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ- 281/ بقره) كه هم با فتحه حرف (ت) و هم با


(1) آيه اى است در نهايت اوج و عظمت اخلاق اسلامى كه كمال ظرفيّت و جنبه روحى انسانها را تعليم مى دهد، مى گويد: هر گاه به ديدن كسى رفتيد و او در خانه نبود و يا بود و به شما گفت فعلا از پذيرائى معذورم با نهايت ادب و محبّت و بدون رنجش برگرديد كه اين حالت براى شما بهتر و پاكيزه تر است و خدا به اعمالتان دانا است، در قسمت اوّل آيه مى گويد جز خانه هاى خودتان به خانه هاى ديگران داخل نشويد تا آشنائى دهيد و بر آنها سلام كنيد كه اين عمل برايتان بهتر است و اگر كسى در آن خانه نبود وارد آنجا نشويد تا اجازت دهند و به خانه هاى غير مسكونى اگر متاعى و مالى در آنجا داشتيد گناهى بر شما نيست كه داخل شويد امّا بدانيد كه خداوند آنچه را كه آشكار يا پنهان مى كنيد مى داند.

و اين مسئله مهمّ و دقيق را خداوند براى استحكام اساس روابط صحيح اجتماعى و خانوادگى بيان مى كند تا سلامتى جامعه مصون باشد و بنيان روابط خانوادگى دستخوش هوسها و بى تربيتى ها نگردد. [...]

(2) راغب رحمه اللّه- رجوع- را فعل لازم يعنى بازگشتن و- رجع- را متعدّى يعنى بازگرداندن مى داند كه در لغت نامه ها معتبر هر دو مصدر را هم لازم و هم متعدّى نوشته اند.

رافعى مى نويسد: رجع من سفره و عن الامر، يرجع، رجعا، و رجوعا و رجعى و مرجعا.

ابن سيده نيز همنظر رافعى است مى نويسد: رجع رجعا رجوعا رجعى رجعانا مرجعه.

ضمّه خوانده شده «1».

و آيه: (لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ- 72/ آل عمران) يعنى از گناه بازمى گردند.

و آيه: (وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ- 95/ انبياء).

يعنى: برايشان حرام كرديم كه توبه كنند و از گناه برگردند، كه اين آيه هشدار و تنبيهى است بر اينكه بعد از مرگ ديگر توبه اى نيست چنانكه فرمود: (قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً- 13/ حديد) و (بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ- 35/ نمل) پس يا از- رجوع- به معنى برگشتن است و يا از رجع الجواب- يعنى برگرداندن پاسخ، مثل آيات: (يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ الْقَوْلَ- 31/ سباء) (سخن را به يكديگر برمى گردانند).

(ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ- 28/ نمل) كه در همان معنى بازگرداندن جواب و پاسخ گفتن است نه چيز ديگر.

و همينطور آيه (فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ- 35/ نمل) و (وَ السَّماءِ ذاتِ (الرَّجْعِ)- 11/ طارق) يعنى باران.

ناميده شدن باران به- رجع- به جهت رد كردن هواى بارانى است و آنچه را كه از آب در بر دارد و گرفته است به زمين رد مى كند و برمى گرداند.

آبگير و غدير را هم- رجع- ناميده اند كه اين نام يا براى آب بارانى است كه در آن هست و يا براى اينكه حركت موج و آبش در همان آبگير محدود است و رفت و برگشت دارد. «2»

ليس لكلامه (مَرجُوعُ:) يعنى پاسخى در سخن او نيست.


يعنى: انصراف و بازگشت. (المصباح- المحكم 1/ 191).

(1) رجع: استخر يا محبس الماء- همان آبگير مصنوعى است كه مى سازند و آب را در آن ذخيره مى كند و نگهميدارند امّا- غدير- قسمتى از گودى طبيعى زمين است كه در اثر سيلابها بوجود آمده و آب باران در آن جمع مى شود، در باره ناميده شدن باران به- رجع- گفته اند براى اين است كه باران آسمان بارها و پياپى مى بارد و مجدّدا يا در زمين فرو مى رود و يا بخار مى شود مجدّدا برمى گردد.

ثعلب گويد: ناميدن باران به- رجع- بخاطر اينست كه همه ساله آسمان باران را به زمين برمى گرداند و مى باراند.

(2) لحيانى مى گويد: چون باران بازگردنده است- رجع- ناميده شده.

دابة لها مرجوع: حيوانى كه بعد از خريد و بكار گرفتن آن برگرداندن و فروختنش به صاحب اصلى ممكن است.

ناقة راجع- شترى كه فحل و نرينه نمى پذيرد و ردّ مى كند.

ارجع يده الى سيفه: دستش را براى كشيدن شمشير برگرداند.

ارتجاع «1»: استرداد، يعنى طلب رد كردن و بازگرداندن (و بحال اوّل بازگشتن).


فرّاء مى گويد: آسمان در ابتداء شروع مى كند به باريدن و سپس هر سال بهمين حالت برمى گردد.

ديگرى گفته است: (وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ- 11/ طارق) يا- ذات المطر- براى اينكه مى آيد و برمى گردد و اين كار تكرار مى شود.

(1) در هر عصر و زمانى از تاريخ انسانها اصطلاحات و واژه هايى بيش از بقيّه كلمات مورد توجّه و بهره بردارى معنوى يا مادّى يا تبليغاتى قرار مى گيرد كه پاره اى از آنها به حقّ و پاره اى با روش سوفسطائى و مغالطه گرانه بكار مى رود به اين معنى كه كسى خود مشمول چنان واژه اى است امّا آن را به ديگرى نسبت مى دهد مثلا در دوره هاى تاريخى كه بر بشر گذشته است هيچكس شك ندارد كه روزگارى بشر اوّليه بعد از تشكيل روستاها نخستين كارهايشان را اشتراكى و دستجمعى انجام مى دادند و همواره اقامت و كوچشان و جنگ و صلحشان با پيمانهاى دستجمعى انجام مى گرفته امّا چون انديشه و تفكّرشان با تهيّه ابزارهاى توليد و با تكامل بخشيدن به وسايل زندگى تجلّى يافت به تدريج تمدّن و شخصيّت هاى فكرى و صلاحيت افراد بروز نمود و با مبعوث شدن پيامبران براى ارائه راه صحيح حيات و سعادت فرد و جامعه به پايه اى از شكوه و عظمت رسيد كه امروز مى بينيم محصول آن ها در صورتى كه از روش پيامبران و مكمّل آنها كه اسلام است پيروى شود چه دنيائى از عدل و قسط و شرافت و پاكدامنى براى انسانها حاصل مى شود.

امّا كسانى كه معتقد به ليبراليسم يعنى آزادى بى بند و بار (دوران غارنشينى) در اقتصاد و شهوت و خيانت هستند و كسانى كه نقطه مقابل آنها قرار دارند يعنى معتقد به سلب كمترين حدّ آزادى در شخصيت و انديشه و عمل براى انسانها هستند و در حقيقت هر دو مكتب مى خواهند بشريت را به دوران فرديت گرايى مطلق و يا اشتراك مطلق كه دو دوره متمايز غارنشينى و كمون اوّليه است برگردانند و به روشنى ارتجاعى بودن و بازگشت به حالات نخستين انسانها يعنى شبيه و همانند شدن با حيوانات را تجويز مى كنند.

سخن گروه اوّل- خودكامگى، تجاوز، شهوترانى آزاد، مى خوارگى و چپاول اموال مستضعفين است.

و كار گروه دوّم- بى حقّى، و سلب شخصيّت و قربانى كردن فطرت خداجويانه انسانهاست، با اينكه هر دو سيستم فكرى و اجتماعى مذكور در غرقاب و امواج ارتجاع دست و پا مى زنند ولى با روشى مغالطه گرانه خدا پرستان را كه معتقد به رشد و تكامل انسانها از صفر تا بى نهايت هستند و حفظ حقوق مساوى فردى، اصالت شخصيّت فردى، اصالت حقّ و عدالت و قسط در جامعه سر لوحه برنامه هاشان قرار دارد، متأسّفانه آن دو گروه به حقّ ارتجاعى، مغرضانه بر چسب ارتجاع به معتقدين رشد و حركت انسانها مى زنند به گفته آن دانشمند غربى كه گفت: اى آزادى چه جنايتها كه بنام تو مرتكب نمى شوند. بايد گفت اى حقوق بشر و اى انسانيّت و اى ارتجاع چه سوء برداشت ها و مغالطه گريها كه به نام تو تبليغ نمى كنند، پس ارتجاع آن سيستم

ارتجع إبلا: وقتى است كه كسى نرينه بفروشد و مادينه بخرد و معنى برگرداندن در آن معتبر و مقدر است اگر چه در خريدن عين آن را به دست نياورده است.

استرجع فلان: او- انّا للّه و انّا اليه راجعون- گفت (استرجاع يعنى گفتن- انّا للّه و انّا اليه راجعون).

ترجيع: رد كردن پيوسته و پياپى صدا با آواز موزون در تلاوت و غناء و آواز است.

و همچنين تكرار سخن بطوريكه هر بار صدا بلندتر مى شود مثل- ترجيع در اذان كه به همين ترتيب ادا مى شود (آغاز كلمات در اذان، صدا كوتاه است و بعد با لحن موزون و بلند و كشيده اداء مى شود).

رجيع: كنايه از شكمروى و مدفوع و سرگين است كه براى انسان، و حيوان باعث اذيّت است كه از رجوع- گرفته شده و به معنى فاعل است يا از- رجع- كه در آن صورت به معنى مفعول است (چنانكه گفتيم راغب رحمه اللّه- رجع- را متعدّى دانسته است).

جبّة رجيع: جامه و لباس كهنه و وصله دار كه دوباره پوشيده مى شود و- رجيع- از ستور و حيوان، آن است كه همواره آن را از سفرى به سفر ديگر ببرى، مؤنث آن رجيعه- است ولى- دابّة رجيع- مى گويند نه- دابّة رجيعة.

رجع سفر: كنايه از دور شدن و بازنشستن از مسافرت و خستگى است.

الرّجيع من الكلام: سخنى كه به گوينده اش برمى گردد يا تكرار مى شود.

(رجف) [رجف :

الرّجف: اضطراب و حركت سخت و شديد.


و مكتبى است كه مى خواهد و اصرار دارد دوران اوّليه بشر را پس از قرنها كه بر تكاملش گذشته تجويز و تجديد كند امّا آئين تكامل بخش خدائى و پيامبرش مى گويد: (وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ- 29/ غافر) يعنى ما شما را به راه رشد و حيات و كمال هدايت مى كنيم نه راهى ديگر و خداپرستان نيز همواره مى گويند (وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً- 10/ كهف) پروردگارا ما راى در كارمان رو به رشد قرار ده و راهش راى برايمان آماده كن.

مى گويند- رجفت الارض و البحر: زمين و دريا طوفانى شد و به لرزش درآمد.

بحر رجّاف: درياى خروشان و پرخيزش.

خداى تعالى گويد: (يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ- 6/ نازعات) و (يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ- 14/ مزمّل) (فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ- 78/ اعراف) يعنى: زلزله فروگرفتشان.

الارجاف: فتنه انگيزى و ايجاد اضطراب يا با كار و يا با سخن و شايعه.

خداى تعالى گويد: (وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ- 60/ احزاب).

(تمام آيه چنين است: (لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ- 60/ احزاب) اگر دورويان و كسانى كه در قلوبشان بيمارى است و شايعه پراكنان آرام نگيرند و بس نكنند ترا بر آنها مى گماريم، آنان طرد شدگانند).

أراجيف: سخنان آشوبگرانه و فتنه انگيزانه و دروغ و بى اصل و اساس كه در پندار نهفته باشد.

(رجل) [رجل :

الرّجل، يعنى مرد، و ويژه جنس نرينه و مذكر از مردم است.

خداى تعالى گويد: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا- 9/ انعام).

رجله: به زنى مى گويند كه در بعضى حالات به مردان شباهت دارد.

شاعر گويد: لم ينالوا حرمة الرّجلة.

يعنى: (حرمت زن مرد گونه را در نيافتند و به آن نرسيده اند).

رجل بين الرّجولة و الرّجوليّة: مردى كه مردانگى و جوانمرديش روشن است.

در آيات: (وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى 20/ قصص) و (قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ- 28/ غافر) به چنين مردى واژه مردانگى و دليرى شايسته تر است.

(منظور همان مرد با شهامت درگاه فرعون است كه به تنهايى از موسى عليه السّلام حمايت كرد.)

صفات- الرّجوليّة و الجلادة: به معنى دليرى و شرافت و مردانگى است.

در آيه: (أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ- 28/ غافر) (آيا جوانمردى كه مى گويد پروردگار من اللّه است مى كشيد).

فلان ارجل الرّجلين: او قويترين آن مردم است.

(رِجل:) يعنى پا كه عضو مخصوص بيشتر حيوانات است.

خداى تعالى گويد: (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ- 6/ مائده).

يعنى: (قسمتى از سرتان را مسح كنيد و پاهايتان را نيز، كه جزئيات آن را فقها و مجتهدين از سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و روايات استنباط كرده و در رساله ها و تفاسير بيان نموده اند).

از واژه رجل- يعنى پا، كلمات زير مشتق مى شود:

رجل و راجل: كسى كه با پا و پياده راه مى رود.

رجل بيّن الرّجلة: مردى كه مردمى بودن او و خوشرفتاريش آشكار است.

جمع راجل- رجّالة و رجل- است، مثل- ركب و راكب:- سوارگان و سوار و همچنين مثل ركاب- جمع راكب.

رجل راجل: مردى كه در راه رفتن قوى است جمعش- رجال- است.

مثل آيه: (فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً- 239/ بقره) (اشاره به پيادگان و سوارگانى است كه به حجّ مى روند).

و همچنين- رجيل و رجله و حرّة رجلاء: زن و مردى كه در سختيها پايدار و ثابت قدمند و با تمام صعوبت و سختى پاى مى فشارند و استوار مى مانند.

ارجل: اسبى كه سفيدى در پايش هست.

رجل ارجل: مردى بزرگ پاى.

رجلت الشّاة: گوسفند را با پاى آويختم.

واژه- رجل- بطور استعاره در باره ملخ هاى زياد و مدّت زمان زندگى انسان بكار مى رود.

كان ذلك على رجل فلان: تحت سرپرستى و پيمان و حيات او است، مثل:

على رأس فلان: يعنى بر سر او و سرپرست اوست.

رجلة: راه سيلابى است، نامگذارى نام سيلاب به- رجلة- مثل نامگذارى- مذانب- است.

(يعنى راههائى كه بعد از هر سيلابى بوجود مى آيد و در دنبال آنست، كه در ذيل واژه- ذنب- آمده است).

رجلة: راه طى شده و رفته، و نيز:

رجله: خرفه، يعنى گياهى كه پس از سيلابها در زمين هاى مرطوب آن مى رويد نام عربى آن- بقلة الحمقاء- است (يعنى سبزى نادان كه در زير دست و پا و همه جا سبز مى شود).

ارتجل الكلام: بدون تدبّر و انديشه سخن گفت.

ارتجل الفرس فى عدوه: آن اسب در دويدنش، گاهى راهوار و گاهى آرام رفت.

ترجّل الرجل: از ستورش پائين آمد و پياده شد.

ترجل فى البئر: وارد چاه شد، كه تشبيهى از پائين آمدن از اسب است.

ترجّل النّهار: خورشيد از ديوارها افول كرد، گوئى كه پائين رفته است.

رجّل شعره: مويش را رها كرد و فروهشت، گويى كه مى خواهد آن را تا پايش برساند.

مرجل: ديگ غذا بر اجاق.

ارجلت الفصيل: نوزاد را با مادرش روانه كردم، گوئى كه با اين عمل براى او پايى قرار دادم.

(رجم) [رجم :

الرّجام: سنگ، و- رجم: سنگ انداختن،- رجم فهو مرجوم- سنگسار شد.

خداى تعالى گويد: (لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ- 116/ شعراء) (اگر دست برندارى) يعنى: از كشته شدگان، بصورت بدترين مرگ (خواهى بود).

دشمنان فساد آلودِ معاصر نوح پيامبر عليه السلام به او مى گويند: اگر دست برندارى از سنگسار شدگان خواهى بود).

و آيات: (وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ- 91/ هود) و (إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ- 20/ كهف).

اگر بر شما چيره شوند سنگسارتان خواهند كرد.

واژه- (رجم)- يعنى سنگ انداختن بطور استعاره در باره گمان بد بردن به كسى يا توهّم و پندار و يا ناسزاگوئى و طرد كردن بكار رفته است.

خداى تعالى گويد: (رَجْماً بِالْغَيْبِ- 22/ كهف).

(به ناديده ها و پوشيده از ديدشان گمان غلط مى برند و پندار بافى مى كنند و مى گويند اصحاب كهف چند و چندين نفر بودند).

شاعر گويد: و ما هو عنها بالحديث المرجّم «1».

خداى تعالى گويد: (لَأَرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا- 46/ مريم) در باره تو چيزى مى گويم كه آن را زشت خواهيد شمرد.

و آيه (الشَّيْطانِ (الرَّجِيمِ)- 36/ آل عمران): رانده شده از خيرات و طرد شده از مقامات گروهى بالاتر از خود و فرشتگان.

خداى تعالى گويد: (فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ- 98/ نحل) و (فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ- 34/ حجر).

و در باره ستارگان فروزانى كه در جوّ زمين با حركت تند ديده مى شود، مى گويد:


(1) مصراع شعر از زهير بن ابى سلمى است در معلّقه اش در باره جنگ، مى گويد:

و ما الحرب الّا ما علمتم و ذقتم و ما هو عنها بالحديث مرجّم

جنگ چيزى نيست جز آنچه را دانستيد و طعمش را چشيديد و اين موضوع تازه و پندارى نيست كه حقيقتش را در نيابيد و نفهميد و بلكه محسوس، و چشيدنى است و نتايج گرانبارش را در خواهيد يافت، اين بيت را بعد از بيتى كه در باره آگاه بودن خدا به نيات و دلهاى مردم است گفته، مى گويد: و مهما يكتم اللّه يعلم:

هر چه پنهان باشد خدا مى داند.

( (رُجُوماً) لِلشَّياطِينِ- 5/ ملك) (كه آن ستارگان را در علم كيهان شناسى شهاب ثاقب ناميده اند و چه ناميدن دقيقى كه بعد از قرنها معلوم شده علّت فروزششان براى نفوذ كردن و وارد شدن و سوراخ كردن در جوّ زمين است).

رجمه و رجمة: سنگ هاى قبر، و بعدا به خود قبر تعبير شده، جمع آن- رجام و رجم- است.

رجعت القبر: سنگ بر قبر نهادم، در حديثى هست كه: «لا ترجعوا قبرى».

مراجعة: به سختى ناسزا گفتن، كه استعاره اى از سنگ اندازى و دشنام دادن است.

ترجمان «1»: بر وزن، تفعلان- يعنى تند زبانى و مؤثّر سخن گفتن.

(رجا) [رجا]:

رجا البئر و السّماء و غيرها: لبه چاه و كرانه آسمان و غير از اينها.

جمع آن- ارجاء- است يعنى كرانه ها و نواحى.

خداى تعالى گويد: (وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها- 17/ حاقه).

(الرّجاء:) گمان و پندارى كه اقتضاى رسيدن به شادى در آن هست. (اميدوارى).

خداى تعالى گويد: (ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً «2»- 13/ نوح)- گفته اند معنى آن- ما لكم لا تخافون- است.

شاعر گويد:


(1) زبانى را به زبان ديگر برگرداندن كه آن را معرّب از آرامى يا فارسى مى دانند. ترجمان و ترجمان با فتحه و ضمّه حرف (ت) يعنى تفسير كننده كه با حرف (ت) اصلى است. قد ترجم كلامه: او سخنش را به زبان ديگر برگرداند و تفسير كرد جمعش تراجم است (لس 12/ 229) واژه ترجمه و تراجم در زبان امروز به معنى شرح حال است كتاب تراجم: كتابهاى شرح حال.

(2) آيه فوق قسمتى از سخن نوح پيامبر عليه السّلام به قوم نافرمان خويش است كه مى فرمايد: خدائى كه در زمين و جهان اين همه نعمتها را برايتان آفريده چرا نافرمانى و ناسپاسى او مى كنيد شما را با فرزندان و اموال يارى رساند، براى شما باغات و بهشت ها و جويبارها پديد آورده و گونه گونتان آفريده تا رشد يابيد پس چه شده است شما را كه در برابر شكوه آفريده ها خداى را پروا نداريد.

اذا لسعته النّحل لم يرج لسعها و حالفها فى بيت نوب عوامل

(يعنى: وقتى كه زنبوران عسل او را نيش زدند از نيش آنها نترسيد، و پاهايش او را در كندوى زنبوران نگهداشته و ملازم كرده است).

توجيه اين واژه (رجاء- يرجو) اينست كه خوف و رجاء يابيم و اميد هر دو در معنى ملازم يكديگرند.

خداى تعالى گويد: (وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ- 104/ نساء) و (وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ- 106/ توبه).

ارجت النّاقة: زائيدن و بهره مندى از شتر مادينه نزديك است- حقيقت معنى آن است كه ناقه در خاطر صاحبش اميدوارى به نزديكى زائيدن را قرار داده بود.

ارجوان: رنگ ارغوانى كه از ديدن آن فرح و سرور و اميدوارى دست مى دهد.

(رحب) [رحب :

الرّحب: فراخى جا و مكان، و از اين واژه است:

رحبة المسجد: يعنى فضاى باز مسجد.

رحبت الدّار: خانه باز و وسيع شد.

و بطور استعاره در باره قسمت ميان تهى معده بكار مى رود، رحب البطن: يعنى فراخ باطن و شكم بزرگ.

و همينطور به فراخى سينه- رحب الصّدر گويند،- چنانكه- ضيق- براى تنگى سينه بطور استعاره بكار مى رود.

خداى تعالى فرمايد: (وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ- 25/ توبه).

(اشاره به جنگ حنين است كه مى فرمايد: از نفرات خويش به شگفت آمده بوديد، حادثه اى رخ داد و زمين با همه فراخى بر شما تنگ شد و به دشمن پشت كرديد).

فلان رحيب الفناء: در باره كسى است كه دوستان زيادى در كنار او هستند و آنها را

در برگرفته است.

(مرحبا) و اهلا: به مكان فراخ و راحتى رسيده اى.

خداى تعالى گويد: (لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ- 59/ ص).

(آسايش و فراخ برايشان مباد كه بسوى آتش روانند) (قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِكُمْ- 60/ ص) (گفته اند فراخى و آسايششان مباد).

(رحق) [رحق :

(نوشيد).

خداى تعالى گويد: (يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ- 25/ مطفّفين).

(ابرار و نيكان از نوشيدنى نانوشيده و مهر شده اى نوشيده مى شوند كه آغاز و پايانش مشك آميز و پاكيزه است و در نوشيدنى بهشتى (لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ- 46/ صافّات) نه پليدى در آن هست و نه مستى): خمر بى زيان بهشتى.

(رحل) [رحل :

الرّحل: آنچه را كه براى حمل بار و سوار شدن، بر شتر مى نهند، كه گاهى اين واژه يعنى رحل- به خود شتر و گاهى بر محموله او در محلّ فرود تعبير مى شود جمع آن- رحال- است.

آيه: (وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ- 62/ يوسف).

(رحلة:) كوچ كردن، خداى گويد: (رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ- 2/ قريش) (اشاره به ييلاق و قشلاق كردن قريش است).

ارحلت البعير: بار بر شتر نهادم.

ارحل البعير: آن شتر چاق و فربه شد، بطوريكه گويى رحلى، يا بارى بر كوهانش دارد.

رحلته: شبانه او را از جايش دور كردم و به سفر بردم.

راحلة: شترى كه براى كوچ كردن مناسب است.

راحله: در سفر او را يارى كرد.

مرحّل: جامه و گليمى كه تصوير شتر و كاروان در حال كوچ بر آن نقش شده است.

(رحم) [رحم :

الرّحم: مشيمه و بچّه دان زن.

امرأة رحوم: زنى كه از درد مشيمه ناراحت است و شكايت دارد.

واژه- رحم- بطور استعاره در باره خويشاوندى و نزديكى كسانيكه قرابت نسبى ندارند و از يك رحم نيستند نيز بكار رفته است مى گويند- رحم و رحم.

خداى تعالى گويد: (وَ أَقْرَبَ رُحْماً- 81/ كهف).

(رَحمَة:) نرمى و نرمخويى است كه نيكى كردن بطرف مقابل را اقتضاء مى كند كه گاهى در باره مهربانى و نرمدلى بطور مجرّد و گاهى در معنى احسان و نيكى كردن كه مجرّدا ز رقّت است بكار مى رود مثل- رحم اللّه فلانا- خدا او را مورد احسان و رحمت قرار دهد (كه غالبا بصورت دعاست) و هر گاه خداى بارى با اين واژه توصيف شود چيزى جز احسان مجرّد و بدون رقّت و رحمدلى نيست و از اين معنى روايت شده است كه:

«انّ الرّحمة من اللّه انعام و افضال و من الادميّين رقّة و تعطّف» (رحمت از سوى خداوند نعمت دادن و بخشايش دادن است و از آدميان شفقت و مهربانيست).

و هم بر اين معنى است سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حال يادآورى از پروردگارش كه مى فرمايد:

«انّه لمّا خلق الرّحم قال له انا الرّحمن و انت الرّحم شققت اسمك من اسمى فمن وصلك وصلته و من قطعك بتتّه».

(در وقت آفرينش رحم فرمود من رحمانم و تو- رحم- نامت را از اسم مشتقّ نمودم، هر كه تو را پيوسته باشد او را پيوسته دارم و كسى كه قطع رحم كند پيوندش

قطع كنم).

و اين همان معنى است كه قبلا گفته شد، به اينكه رحمت دو معنى در بر دارد يكى رقّت و نرمدلى و ديگرى احسان و بخشش، خداوند در سرشت و فطرت مردم، مهربانى و رقّت را تمركز داده و خود را با احسان، آنچنانكه لفظ رحم، از رحمت و بخشش است و معنايش از احسان و بخشايش، كه در خداى تعالى است و در معنى آن موجود گرديده، پس معنى رحم و رحم با لفظشان هم تناسب و همسانى يافته است و همينطور رحمن و رحيم- مثل ندمان و نديم (همنشين و همدم).

واژه- (رحمن)- جز براى خداى تعالى به ديگران اطلاق نمى شود همانطور كه معنى آن در باره ديگرى صحيح نيست زيرا او كسى است كه- شعاع رحمتش همه چيز را فرا گرفته و بر همه گسترش يافته ولى واژه- رحيم در غير- اللّه بكار مى رود، او خداونديست كه رحمتش فزونى يافته.

خداى تعالى گويد: (إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ- 173/ بقره).

و در وصف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفته است: (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ). (براستى پيامبرى از خودتان آمد كه سختى و رنجتان بر او ناگوار و بشدّت خواهان ايمان شماست به مؤمنين هم مهربان و رحيم است).

گفته شده خداى تعالى- رحمن دنيا و رحيم آخرت- است از اين روى كه احسان و بخشش او در دنيا مؤمن و كافر را شامل مى شود و فرا مى گيرد و در آخرت ويژه مؤمنين است و بر اين معنى گفت:

(وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ- 156/ اعراف) كه آگاهى و تنبيهى است بر اينكه شمول عام رحمت در دنيا بر مؤمنين و كافرين و در آخرت ويژه مؤمنين و پرهيزكاران است (فساكتبها- يعنى حكم و فرمان پيوسته الهى در دنيا و آخرت).

(رخاء) [رخاء]:

الرّخاء: آرامش و نرمى، چنانكه گويند: شى ء رخو: چيز نرمى است.

فعلش- رخى، يرخى- است، خداى تعالى گويد:

(فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ- 36/ ص) (پس باد را رام او كرديم كه به فرمانش هر جا مى خواست به آرامى جريان مى يافت) از معنى فوق- أرخيت السّتر- است يعنى پرده را آويختم. و از اين عبارت ارخاء سرحان- استعاره شده است يعنى آرام دويدن گرگ.

ابو ذؤيب مى گويد: و هى رخو تمزع، يعنى: (ماده گرگ سست مى رود امّا حيله مى كند). يعنى مثل باد نرم و آرام مى رود.

فرس مرخاء: اسبى دونده از ميان ستوران تيز تك كه وسيع تر مى دود.

أرخيته: به نرمى او را فرو گذاردم و رها كردم.

(رد) [رد]:

الرّد: برگرداندن چيزى يا به ذات خود يا به حالتى از حالاتش مى گويند: رددته فارتدّ.

خداى تعالى گويد: (وَ لا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ- 147/ انعام).

(سختى و صلابتش از گروه مجرمين و تبهكاران برگردانده نمى شود) و در معنى- برگرداندن به ذات- در آيه: (وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ «1»- 28/ انعام).

و در آيات: (ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ- 6/ اسراء) و (رُدُّوها عَلَيَّ- 33/ ص) (فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ- 13/ قصص) و (يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ- 27/ انعام) معنى دوّم- ردّ- يعنى برگرداندن بحالتى


(1) پايان آيه- و انّهم لكاذبون- است يعنى هر گاه بازگشت داده نمى شوند، به همان چيزى كه منعشان كرده اند مجدّدا بازمى گردند زيرا دروغ گو هستند و مى گويند جز زندگى دنيا چيزى نيست و پس از مرگ زنده نمى شويم آيه اخير علّت ايمان ظاهرى و دروغيشان را روشن مى كند، يعنى: چون قيامت يعنى روز مجازات را باور ندارند اظهار همدلى، و ايمانشان از راه خدعه و دروغ است.

از حالات قبلى، مثل آيات:

(يَرُدُّوكُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ- 149/ آل عمران) (بر همين حال گذشتشان بازتان مى گردانند) و (وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ- 107/ يونس).

(اگر خيرت را بخواهد و به خيرت برگرداند هيچ كس بازدارنده فضل او نيست) يعنى: هيچ دور كننده و بازدارنده اى براى فضل او از تو نيست و بر اين معنى آيه (عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ- 76/ هود) است و در معنى دوّم واژه- ردّ- يعنى بازگرداندن به حالتى از حالات به سوى خداى تعالى آيه: (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً «1»- 36/ كهف).

و آيه (ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ- 94/ توبه) و (ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- 62/ انعام) پس ردّ- مثل- رجع- يعنى بازگرداندن است در آيه: (ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره).

كسانى از علماء در باره- ردّ- در آيه اخير دو سخن گفته اند:

اوّل- برگرداندن آنها يعنى مردمان بطورى كه در آيه: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ- 55/ طه) اشاره شده است: (شما را از زمين آفريديم و در آن بازتان مى گردانيم).

دوّم- بازگرداندنشان به جايى كه در آيه: (وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى 55/ طه) به


(1) اگر آيات قبلش دانسته نشود معنى اين قسمت از آيه ابهام خواهد داشت چون مربوط به سخنان كسانى است كه در دنيا با فراخى مال و استكبار و آسايش زندگى مى كنند و مى پندارند كه مشمول رحمت خدايند و مى گويند: (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ ... 36/ كهف) اگر بسوى خدا هم بازگردانده شويم خير و بركتى همچون دنيا خواهيم يافت ولى در آيه قبل مى گويد (وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ- 35/ كهف) در باره كسانى است كه مى پندارند فراخى دنيا بدون ايمان به اللّه و ايمان به قيامت است، و بعد از مرگ هم سعادتمندند، خداوند دو مرد را ذكر مى كند كه يكى از آنها دو باغ و زمين زراعتى دارد و به ديگرى كه كمتر دارد فخر مى فروشد و استكبار مى ورزد كه آسايش دنيائى من پس از مرگ هم ادامه خواهد داشت با كبر و غرور و ستمگرى به باغهايش وارد مى شد و مى گفت كه گمان نكنم، اين همه نعمتم تباه و نابود شود و رستاخيزى برپا شود اگر قيامتى باشد آنجا هم برايم بهتر از اين خواهد بود امّا دوست مستضعفش به او مى گفت اگر من به مال و زمين از تو كمترم هرگز ياد خدا را فراموش نمى كنم باشد كه پروردگارم بهتر از نعمت تو بمن ببخشد و اموال توى ستمگر با صاعقه اى نابود شود.

آن اشاره شده است (يعنى به زندگى اخروى و جاودانه ابدى) اين نظرى است در باره آن دو حالتى كه در آن لفظ ردّ بطور عموم وجود دارد و داخل است.

خداى تعالى گويد: (فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ- 9/ ابراهيم).

يعنى: از شدّت خشم و غيظ انگشتان خويش گزيدند و نيز گفته شده يعنى قصد سكوت كردند و با دست به دهان خويش اشاره نمودند، و همچنين گفته اند دستان خويش در دهان انبياء برگرداندند و ساكتشان كردند، بكار بردن واژه- ردّ- در اين مورد آگاهى و تنبيهى است بر اينكه چندين بار آن كار را انجام دادند.

و آيه: (لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً- 109/ بقره) يعنى پس از اينكه از كفر دورى كرده ايد دوباره شما را به آن حالت بازگردانند، و بر اين معنى است آيه:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ- 100/ آل عمران).

(اى از بت ها گسستگان و به اللّه پيوستگان اگر گروهى از اهل كتاب را اطاعت كنيد شما را بعد از ايمانتان به كفر برمى گردانند).

(ارتداد) و ردّه: بازگشتن به راهى است كه از آنجا آمده است، ولى- ردّه- ويژه برگشتن به كفر است و- ارتداد- هم در اين معنى و هم در غير اين معنى بكار مى رود، آيات:

(إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ- 25/ محمّد) و (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ- 54/ مائده) كه در معنى برگشتن از اسلام به كفر است و همچنين آيه:

(وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ- 217/ بقره) خداى تعالى گويد: (فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً- 64/ كهف) و (إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى- 25/ كهف) و (نُرَدُّ عَلى أَعْقابِنا- 71/ انعام) و آيه (وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ- 21/ مائده).

يعنى: زمانى كه كارى را تحقيق كرديد و خير و نيكى آن را شناختيد ديگر از آن بازنگرديد.

و آيه: (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً- 96/ يوسف) يعنى: بينائيش به او بازگشت و بينا شد.

رددت الحكم فى كذا إلى فلان: حكم و كار را به او واگذار كردم.

خداى تعالى گويد: (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ- 83/ نساء).

(فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ «1»- 59/ نساء) گفته مى شود- رادّه فى كلامه: يعنى او را در سخنش باز گرداند. در خبر گفته


(1) تمام آيه فوق كه روشنگر و راهگشاى مشكلات و اختلافات اجتماعى و حكومتى و فكرى جامعه اسلامى است و با توجّه به آيه قبلش چنين است: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ، وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا- 59/ نساء).

يعنى: خداوند فرمانتان مى دهد كه امانات را به صاحبانشان ادا كنيد و برگردانيد (حقوق مردم را) و هر گاه در ميان مردم داورى و حكومت كرديد به عدالت حكم كنيد و اين اندرز نيكوئى براى شماست براستى كه خداوند شنوا و بيناست (چيزى از گفتار و كردارتان بر او پوشيده نيست) تفسير آيه دوّم را عينا از تبيان شيخ طوسى نقل مى كنيم: و خطاب به مؤمنين است كه به اطاعت خداى و پيامبرش و اولى الامرشان فرمانشان مى دهد، طاعت: يعنى فرمان پذيرى، پس طاعت خدا يعنى پذيرفتن اوامر او باز ايستادن از نواهى او، طاعت رسول هم فرمان پذيرى از اوامر اوست كه همان طاعت خداست زيرا خداى تعالى دستور اطاعت از رسول خود را داده، پس كسيكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را اطاعت كرده خداى را اطاعت كرده چنانكه گفت: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء).

امّا شناختن پيامبر كه آيا همانست يا نيست به شناختن نبوّت و پيامبرى بستگى دارد و اينهم بعد از شناختن خداوند كامل و تمام مى شود يكى از اين دو شناخت همان ديگرى نيست (بلكه متمّم يكديگرند) اطاعت پيامبر در حياتش و بعد از وفاتش واجب است زيرا بعد از وفاتش هم پيروى سنّتش لازم است زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همه مكلّفين را تا روز قيامت به رسالتش دعوت كرده است زيرا او پيامبر جميع مردمان است:

(إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً- 158/ اعراف) و امّا در باره (اولى الامر) مفسّرين دو تأويل دارند:

اوّل- روايتى از ابن عبّاس و ابو هريره و ميمون بن مهران و سدى و جبائى كه گفته اند (اولى الامر) يعنى امراء و حكّام (و به استناد همين روايت و مشابه آن در 14 قرن بعضى از مسلمين هر امير و حاكمى و لو فاسق را اولى الامر دانسته اند مثل- يزيد بن وليد بن عبد الملك و حجّاج بن يوسف ... كه مى خوارگى و هرزه گى و ستمگريشان در تمام تواريخ ذكر شده).

دوّم- به نقل از جابر بن عبد اللّه و همچنين در روايتى ديگر از ابن عبّاس و مجاهد و حسن و عطاء و ابو الوليد كه گفته اند (اولى الامر) يعنى علماء و دانشمندان (نه امراء و حكّام).

شده كه: «البيّعان يترادّان» يعنى: هر يك از متعاملين هر چه گرفته اند مى توانند به يكديگر برگردانند.

ردّة الإبل: رفت و برگشت شتران بسوى آبشخور.

اردّت النّاقة: نيز در همام معنى است.

استردّ المتاع: متاع را خواست كه برگرداند.


اصحاب ما از ابو جعفر و ابو عبد اللّه عليه السّلام روايت كرده اند كه (اولى الامر) امامانى از آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله هستند. كه خداى تعالى اطاعت از آنها را به طور مطلق واجب كرده است همانطور كه اطاعت پيامبرش و خود را واجب گردانيده، بديهى است كسانى كه اطاعتشان در طول اطاعت خدا و پيامبر است و امرشان به سرنوشت دنيا و آخرت فرد و جامعه و عموم مسلمين بستگى دارد و بايستى عدل و قسط و حكم خداى را اجراء كنند نمى توانند افراد قدرتمندى كه نسبت به معارف دين و شريعت ناآگاهند باشند و با پيامبر سنخيّت شخصيّتى و ايمانى نداشته اند باشند و اين موقعيّت در علماء و امراء حاصل نشده است، پس وجوب اطاعت پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در كسانى است كه دلايلى بر طهارت و عصمت آنها وجود داشته باشد. (تفسير تبيان 3/ 256).

و چون حيات امامان عليهم السّلام محدود بوده براى ايجاد حكومت عدل اسلامى و جهانى شرايطى را براى (اولى الامر) بعد از خويش ذكر كرده اند كه:

«من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا لهواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلّدوه».

شرايط (اولى الامر) پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان عليهم السّلام در فقهى است كه:

1- خويشتن دار. 2- حافظ دين و نگهدارنده آن. 3- مخالف با هواى نفسانى خويش. 4- فرمانبردار مولا و پروردگار خويش.

باشد كه بر عموم مردم پيروى از چنين (اولى الامر) يا فقيه اعلم، و اتقى و مدير و مدبّر و شجاع و با ستم سازش ناپذير و آگاه به مصالح حكومت دينى واجب است چنين شخصيّتى در ارجاع حكم و داورى اطاعتش لازم است و از آيات متعدّد قرآن بخوبى در باره عدم اطاعت از نادانان، هواپرستان، ستمگران، عوام فريبان و كسانى كه به غير از خدا متكى اند به شدّت تأكيد شده است از آن جمله آيات:

(وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا- 113/ هود) و (فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ- 52/ فرقان) و (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ- 48/ مائده) (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- 168/ بقره) و (اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها- 17/ زمر). و (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ- 30/ حج) و (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا- 150/ انعام) و (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى 26/ ص).

و در باره پيروى كردن از ساير سيستم ها و مكتب ها با صراحت گفته است: (وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ- 153/ انعام).

يعنى: هرگز از راههاى مختلف كه غير از راه دين است پيروى نكنيد زيرا از راه مستقيم خدايى دور مى شويد.

تذكّر: كلمه- عوام- كه در حديث فوق آمده به معنى عموم مردم است (قاموس فيروزآبادى و نهج البلاغه 432). [...]

.)

(ردف) [ردف :

الرّدف: پيرو و دنباله رو.

ترادف: پشت سر هم و پياپى. و نيز- ردف- پشت و عقب.

رادف: تأخير كننده و پس رو.

مردف: شتاب گر و پيشتازى كه ديگران راى پشت سر مى گذارد.

خداى تعالى گويد: (فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ- 9/ انفال).

(خداوند با يارى رساندن هزار فرشته پياپى خواستتان را اجابت كرد).

ابو عبيدة مى گويد: مردفين يعنى، سپس آمدگان، در آنصورت ردف و اردف- را به يك معنى قرار داده و گفت: اذا الجوزاء اردفت الثّريّا (يعنى ستاره جوزاء پس از پروين در آمد).

غير از- ابو عبيدة- ديگرى گفته است معناى- مردفين- در آيه فوق يعنى ديگر فرشتگان بنابراين، يكونون ممدّين بألفين من الملائكة: بايستى دو هزار فرشته يارى كرده باشند.

معنى ديگر: مردفين- اينست كه گفته اند مقصود پيشقراولان سپاه است.

كه در دلهاى دشمنان رعب و وحشت مى انداختند و نيز گفته شده- مردفين- همان- مرتدفين- است كه حرف (ت) در حرف (د) ادغام شده و حركت حرف (ت) به حرف (د) درآمده.

در سوره آل عمران فرمود: (أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ- 124/ آل عمران).

(آيا هرگز كافيتان نبود كه پروردگارتان با سه هزار ملائكه ياريتان مى كند آرى اگر پايدار باشيد و پرهيزكار، و دشمنان به شما بتازند و سر رسند پروردگارتان با پنج هزار فرشته مشخّص ياريتان مى كند).

اردفته: او را بر پشت اسب بار كردم.

رداف: مركب سوارى.

دابّة لا ترادف و لا تردف: حيوانى است كه از پى نمى آيد و سوارى نمى دهد.

جاء واحد فأردفه آخر: يكى آمد و ديگرى در پى آن.

ارداف الملوك: كسانى كه جانشينشان مى شوند.

(ردم) [ردم :

الرّدم: بستن سوراخ و منفذ با سنگ، خداى تعالى گويد: (أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً- 95/ كهف).

الرّدم: در معنى اسم مفعول (مردوم: سنگچين شده) است كه مردم گفته شده.

شاعر گويد:

هل غادر الشّعراء من متردّم «1» .

اردمت على الحمّى: تب بر او مسلّط شده.

سحاب مردم ابرهائى پر آب و ثابت

(ردأ) [ردأ]:

الرّدء: كسى كه ديگرى را براى يارى كردن به او دنبال مى كند.

خداى تعالى گويد: (فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي- 34/ قصص) (او را با من بفرست كه يارى و تصديقم بكند) فعلش ارداه است.

ردى ء: هم در اصل مثل همين واژه است ولى در باره كسى كه از ديگران عقب مى ماند و صفت مذمومى است، شناخته شده، مى گويند:


(1) مصراع دوّمش چنين است-

ام هل عرفت الدّار بعد توهم از عنتره بن شدّاد يكى از صاحبان معلّقات است مى گويد آيا شعراء جاى رفيعى را در شعر باقى گذارده اند و سپس بخودش مى گويد آيا تو هم بعد از مدّت زمان دورى آنجا را مى شناسى؟)

ردأ الشّي ء رداءة: كه اسمش- ردى ء- است (يعنى ناروا و زشت و ناپسند).

الرّدى: هلاكت و مرگ.

(تردّى:) رو برو شدن با مرگ.

خداى تعالى گويد: (وَ ما يُغْنِي عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّى- 11/ الليل) (همينكه با مرگ رو برو شود مالش او را از هلاكت دور و بى نياز نخواهد كرد). و آيات: (وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى 16/ طه) و (تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ «1»- 56/ صافّات).

مرادة: سنگ سختى كه سنگهاى ديگر را با آن مى شكنند و خرد مى كنند.

(رذل) [رذل :

الرّذل و الرّذال: يعنى چيزى كه بخاطر ناروايى و زشتى اش مورد رغبت و ميل نيست.

خداى تعالى گويد: (وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل).

(و بعضى از شما به عمر طولانى كه به آن رغبتى نداريد مى رسيد).

آيات: (إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ- 27/ هود) و (قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ- 111/ شعراء).

(سخن مخالفين انبياء به اطرافيان ايشان است كه مخالفين به آنها رغبتى نداشتند و با اين واژه يعنى اراذل بيان شده است نه اينكه در حقيقت چنان باشند).

(رزق) [رزق :

(1) اصلش لتردين- است اين آيه سخن يكى از دو دوست دنيايى است كه به قيامت معتقد بوده و دوست ديگرش در دنيا به او مى گفت: (أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ- 47/ واقعه) آيا پس از مردن و خاك و استخوان شدن مبعوث مى شويم. در آيه فوق كه در متن آمده دوست خوب به يار ناباور و انكار كننده اش از بهشت سر مى كشد و او را در دوزخ مى بيند به او مى گويد سوگند بخدا نزديك بود مرا هم بهلاكت بيندازى و به معاد و قيامت ناباورم كنى.

الرّزق: بخشش مدام و پيوسته است كه گاهى دنيوى و زمانى اخروى است و گاهى نصيب و بهره را هم- رزق- گويند و همچنين به چيزى كه به معده مى رسد و با آن تغذيه مى شود.

رزق الجند: جيره و حقوق سربازان.

رزقت علما: از نظر دانش بهره مند شدم.

در آيه: (وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ- 10/ منافقون) يعنى از مال و مقام و دانش. و همچنين در آيات: (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ- 3/ بقره) و (كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ- 57/ بقره) و (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ- 82/ واقعه) يعنى بهره خويش را از نعمت الهى تنها به دروغ گويى و تكذيب نمودن قرار داده اند.

و در آيه: (وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ- 22/ ذاريات) گفته اند بارانى است كه حيات جانداران بسته به آن است و نيز گفته اند معنيش مثل آيه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً- 18/ مؤمنون) است. و باز گفته شده آيه: (وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ- 22/ ذاريات) هشدارى و تنبيهى است بر بهره هاى مقدر، و طبيعى و الهى.

و آيه: (فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ- 19/ كهف) به طعامى كه با آن تغذيه مى شويد.

و آيه (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ رِزْقاً لِلْعِبادِ- 10/ ق).

يعنى: (نتيجه ريزش بارانها نخلهاى بلنديست كه ميوه هايش متراكم و براى بندگان خدا بهره و نصيب است).

گفته اند مقصود از رزق غذاهاست و ممكن است بر عموم خوراكيها، نوشيدنيها، و هر چه كه به صورت ابزار بكار مى رود و تمام چيزهايى كه از سرزمينى بدست مى آيد و خداوند همه آنها را نتيجه آب و باران كه از آسمان نازل مى كند مقدر فرموده است، اطلاق مى شود.

و نيز گفته اند- رزقا للعباد- در باره پاداش اخروى است.

و آيه: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ- 169/ آل عمران). خداوند نعمتهاى اخروى را بر آنها عنايت و افاضه مى كند، مثل:

آيه: (وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا- 62/ 4) (صبحگاهان و شامگاهان در آنجا نصيبى و رزقى دارند).

و آيه (إِنَّ اللَّهَ هُوَ (الرَّزَّاقُ) ذُو الْقُوَّةِ- 58/ ذاريات) بر عموم رزق حمل شده است. رازق:

به آفريننده رزق و بخشنده و مسبّب آن نيز اطلاق مى شود.

ولى- رزّاق- جز در باره خداى تعالى گفته مى شود و آيه: (وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ- 20/ حجر).

يعنى: معيشت را براى شما در دنيا سببى و وسيله اى در رزقش قرار داده است و گر نه براى شما راهى در آن نبود.

و آيه: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ، وَ الْأَرْضِ شَيْئاً وَ لا يَسْتَطِيعُونَ- 73/ نحل).

بت ها و مورد پرستش آنها به هيچوجه سببى و علّتى براى رزق نيستند و سببى از اسباب آن هم نمى توانند باشند.

ارتزق الجند: سربازان جيره و رزق خويش گرفتند.

الرّزقة: يكبار بخشيدن جيره و رزق (مثل مهمانى و رسوم جشنها، و اعياد).

(رسّ) [رسّ :

اصحاب الرس- گفته شده- رسّ- درّه اى است.

شاعر گويد: و هنّ لوادى الرّسّ كاليدّ للفم «1» اصل- رسّ- اثر كمى است كه در چيزى موجود باشد.


(1) شاعر زهير بن ابى سلّمى است، مى گويد:

بكرن بكورا و استحرن بسحره و هن و وادى كاليد فى الفم

يعنى پگاهان و سحرگاهان به درّه رسيدند و مثل داخل شدن دست در دهان به آنجا وارد شدند و جلوتر نرفتند، همانطور كه دست از جلوى دهان بيشتر داخل نمى شود.

وادى- در زبان فارسى بجاى دشت و بيابان بكار مى رود و در زبان عربى- وادى- يعنى درّه يا

سمعت رسّا من خبر: يعنى نشانه كمى از خبر را شنيدم.

رسّ الحديث فى نفسى: يادآورى و اثر سخن در خاطر من.

وجد رسّا من حمّى: اثر تب را فهميد.

رسّ الميّت: مرده دفن شد و بعد از دفن خاطره اى از او باقى است.

(رسخ) [رسخ :

رسوخ الشّي ء: يعنى ثابت شدن و استوار ماندن آن چيز در نهايت پايدارى.

رسخ الغدير: آب بركه و آبگير فرو رفت و كم شد.

رسخ تحت الارض: در زمين نفوذ كرد و فرو رفت.

الرّاسخ فى العلم: همانهائى هستند كه خداى تعالى اينچنين وصفشان كرده كه مى فرمايد:

(الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا- 15/ حجرات).

(راسخين در علم كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش آنچنان ايمانى دارند كه گرفتار شك و ريب نمى شوند).

و نيز فرمود: (و لكن الرّاسخون فى العلم منهم»

• 162/ نساء) (بحث بى نظير اين مطلب در ذيل واژه- شبه بطور كامل آمده است).

فاصله ميان دو كوه و دو پشته.

رس- چاهى است كه مخصوص قوم ثمود بوده كه در ديار اطراف آن چاه زندگى مى كردند، پيامبر خود را تكذيب نمودند و او را در آن چاه انداختند و از بين بردند و در قرآن بنام- اصحاب الرّس- معرّفى شدند.

(1) قسمتى از آيه 162/ نساء، است كه راسخون در علم اهل كتاب و مؤمنين يا كسانى كه در علم دين با پژوهشگرى حقيقى و ثابت قدمند معرّفى مى كند كه: (لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْراً عَظِيماً).

ولى راسخين در علم از ايشان (اهل كتاب) و از مؤمنين كسانى هستند كه به آنچه بر تو وحى و نازل شده ايمان مى آورند آنها بر پايدارندگان نماز و دهندگان زكاتند در حاليكه به خدا و روز جزا مؤمنند و آنها را پاداش عظيمى خواهيم داد.


جوهرى مى نويسد: هر ثابت و پايدارى راسخ است. (صح) ابن فارس مى گويد: هر راسخى ثابت و پايدار است و- رسخ- در لغت اصلى است كه بر پايدارى و ثبات دلالت كند (مقائيس/ 2/- 65) شيخ طريحى مى گويد: «رسخ يرسخ رسوخا اذا ثبت فى موضعه و فى الحديث الرّاسخون فى العلم امير المؤمنين و الائمّه من بعده» مجمع البحرين 2/ 331.

ابو عبيدة از قول مجاهد نقل مى كند و مى گويد: شما قرآن راى مى آموزيد و مى گوئيد- آمنّا به- اگر براى راسخين در علم بهره اى از متشابهات قرآن نبود جز اينكه بگويند- آمنّا به كلّ من عند ربّنا- ديگر فضيلتى بر آموزندگان قرآن ندارند حتّى بر جهّال مسلمين نيز فضيلتى نخواهند داشت زيرا همگى مى گويند- آمنّا به- و سپس مى نويسد:

و لسنا ممّن يزعم انّ المتشابه فى القرآن لا يعلمه الرّاسخون فى العلم و هذا غلط من متأوليه على اللّغه و المعنى.

يعنى: ما از كسانى نيستيم كه مى پندارند- راسخين در علم متشابهات قرآن راى نمى دانند و چنان بر سخنى از نظر كسانى كه بر تأويل لغت و معنى آگاهى دارند غلط است زيرا خداوند هيچ چيز از قرآن راى نازل نكرده است مگر اينكه به بندگانش سودى برساند، آيا جايز است بگوئيم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله متشابهات قرآن را نمى دانست اگر جايز است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله متشابهات راى بداند جايز است كه ربانيّون از صحابه او نيز- راسخون در علم- باشند و متشابهات راى بدانند و به راستى كه على عليه السّلام تفسير قرآن راى به ديگران تعليم فرمود و براى ابن عبّاس دعا كرد كه:

«اللّهم علّمه التّأويل و فقّهه فى الدّين» (تأويل مشكل القرآن صفحه 72).

راغب رحمه اللّه- هم در ذيل واژه- شبه مى نويسد: الفاظ غريبه قرآن و تأويل احكام متشابه آن را راسخين در علم مى دانند و مى گويد:

معرفت آنها ويژه بعضى از راسخين است كه به حقيقت آنها آگاهى دارند و پس از تقسيم بندى متشابهات مى گويد: نوع سوّم از آنها همانهائى هستند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حديثى در باره على (رض) به آن اشاره كرده است كه «اللّهمّ فقّهه فى الدّين علمه التّأويل».

و در باره ابن عبّاس (رض) هم مثل همين سخن راى فرموده است.

على عليه السّلام در نهج البلاغه در خطبه 90 كه كسى در باره شناخت خدا از او سؤال مى كند مى گويد: «فانظر ايّها السّائل فما ذلك القرآن ...» اى پرسش كننده در هر فرصتى از صفات خداوند كه قرآن تو راى به آن راهنما نموده بنگر و آن راى پيروى كن و از نور هدايتش بهره گير ولى هر صفاتى كه شيطان تو راى مى آموزد و در كتاب خدا و سنّت و روش پيامبر و ائمّه هدى اثر از آن نيست دانستن آن راى به خداى سبحان واگذار و بدانكه راسخين و پايداران در علم و دانش كسانى هستند كه به آنچه غيب و پوشيده است اقرار دارند و خود راى بى نياز از فرو رفتن در كنه آنها مى دانند خداوند هم اقرارشان راى در احاطه نداشتن به پوشيده ها و غيب ستوده است (مثل زمان قيامت و ذات خداوند) و چيزى كه بحث در آنها راى امر نكرده است رسوخ و استوارى در علم ناميده است پس تو نيز به آنچه كه قرآن كريم هدايتت مى كند اكتفا كن و عظمت و بزرگى خداوند سبحان را به اندازه عقل خود نسنج كه تباه خواهى شد و اگر عقلها بسيار كنجكاوى كنند تا به كنه ذاتش غير از صفاتش پى ببرند ولى كارشان از روى اخلاص باشد به اين حقيقت يعنى عجز خود اعتراف مى كنند.

.)

(رسل) [رسل :

اصل- رسل- برانگيخته شدن به آرامى و نرمى است.

ناقة رسلة: شترى كه آرام راه مى رود.


و در خطبه 144 كه توضيحى ديگر بر حديثى كه ذكر شد مى باشد و تمام مفسّرين بزرگ بدون استثناء آن راى نقل كرده اند مى فرمايد: كجا هستند كسانى غير از ما كه گمان مى كنند راسخ در علمند ادّعاشان دروغ و ستم است زيرا رفعنا اللّه و وضعهم و ادخلنا و اخرجهم ... فضيلت و رفعت و دخول ايمان ما از سوى خداست و خروج و واماندگى و فروگذارى آنها هم بخاطر نپذيرفتن حقّ از سوى اوست- بنا يستعطى الهدى و يستجلى العمى- بوسيله راه ما هدايت از گمراهى و بينائى از نابينائى در دين مشخّص مى شود.

ابن منظور مى گويد: همانگونه كه جوهر بر صفحه كتاب ثبت و ثابت مى شود علم هم در قلب راسخين، استوار و ثبت مى گردد- و الرّاسخون فى العلم فى كتاب اللّه: المدارسون.

ابن اعرابى هم مى گويد: هم الحفاظ المذاكرون: پس كسانى كه پيوسته قرآن راى علما و عملا ياد مى كنند و نگهدارنده آنند راسخ در علمند، مسروق مى گويد: به مدينه وارد شدم و زيد بن ثابت راى راسخ در علم يافتم (لس 3/ 18).

ابن سيده و رافعى هم مى گويند: به كسى راسخ در علم گفته مى شود كه سر آمد ديگران، و علمش فزون تر از سايرين باشد. (المحكم 5/ 47- المصباح المنير 1/ 274).

زمخشرى هم راسخون راى به- الّا اللّه- عطف نموده و مى نويسد آيه: (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) اى لا يهتدى الّتى تأويله الّذى يجب ان يحمل عليه الّا اللّه و عباده الّذين راسخوا فى العلم. يعنى:

جز خداوند و بندگان مؤمن او كه در علم راسخ و ثابت قدمند بحقّ تأويل متشابهات قرآن كه بر آن حمل مى شود راه نمى يابند و كسانى كه در- الّا اللّه- وقف مى كنند متشابهاتى راى كه تأويلش راى كسى جز خدا نمى داند مثل تعداد نگهبانان دوزخ و غير از آن راى به آن مربوط مى دانند ولى- الاوّل هو الوجه: يعنى نظر و سخن اوّل موجّه است.

و گفته اند- كلام و سخنى آغازين در موضع حال براى راسخين و مؤمنين است يعنى آنگونه عالمان به تأويل همواره و در هر حال مى گويند: (آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا- 7/ آل عمران). (كشّاف 1/ 338) صاحب تبيان هم بعد از بحث مفصّل در باره محكمات و متشابهات مى نويسد:

وجه اوّل- كسانى كه در- الّا اللّه وقف كرده اند مى گويند تأويل تمام متشابهات را خدا مى داند و از ميان آنها تأويل قسمتى را هم مردم مى دانند و تأويل در گفتار اينان- تأويل- يعنى تدبير و تقدير و رسيدن به خير است.

وجه دوّم- همان است كه ابن عبّاس و مجاهد و ربيع، گفته اند كه راسخون در علم تأويل متشابهات را مى دانند و مى گويند- آمنّا به- چنانكه شاعر گويد:

و الرّيح تبكى شجوه و البرق يلمع فى الغمامه

يعنى: برق هم در ميان ابر مى درخشد و مى گريد. (تبيان 2/ 400) بقيّه لغت نويسان- تأويل- را هم- مطاوعه تأويل معنى كرده اند تأويل الكلام اوّله اوّل الكلام تأوله.

ابل مراسيل- شترى كه به سهولت برانگيخته مى شود، و از اين واژه: عبارت- الرّسول المنبعث- است (پيامبر مبعوث و برانگيخته شده). كه گاهى معنى رفق و مدارا از آن تصوّر مى شود مى گويند:

على رسلك: در وقتى كه كسى را به مهربانى و آرامش امر كنى بكار مى رود و گاهى فقط در معنى برانگيخته شدن است و واژه- رسول- از آن مشتقّ شده است و گاهى در باره رسالت و رساندن و تبليغ زبان بكار مى رود.

چنانكه شاعر گويد: ألا ابلغ أبا حفص رسولا (پيغام را به ابا حفص برسان).

و گاهى رسالت، با زبان و كتاب و نوشتن است، واژه رسول در مفرد و جمع هر دو بكار مى رود.

خداى تعالى گويد: (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ- 128/ توبه) و در معنى جمع مانند، آيه: (ُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ

• 16/ شعرا) شاعر گويد:

الكنى و خير الرّسو ل اعلمهم بنواحى الخبر

يعنى: (رسالت مرا كه بهترين رسول هستم برسان كه به همه جوانب خبر آگاهترشان هستم).

جمع- رسول- (رسل)- است و گاهى مراد از- رسل اللّه فرشتگان هستند و گاهى پيامبران.

در باره فرشتگان آيات: (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ- 40/ حاقّه) و (إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ- 81/ هود) (وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِي ءَ بِهِمْ- 77/ هود) و (وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى 29/ هود) (وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- 1/ مرسلات) و (بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ- 80/ زخرف).

و امّا واژه- (رَسُول)- در باره پيامبران آيات: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ- 144/ آل عمران).

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ- 67/ مائده) و (وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ- 48/ انعام)

واژه مرسلين- در اين آيه بر- ملائكه و آدميان- هر دو تعبير شده است و در آيه:

(يا أَيُّهَا الرُّسُلُ «1») گفته شده مقصود پيامبران و ياران پاك و خالص آنهاست كه چون در همه حال مطيعان و پيوستگان راستين او هستند آنها را نيز- رسل- ناميده است مثل واژه مهلّب و اولاد او كه آنها را- مهالبة- ناميده اند.

(ارسال:) فرستادن و رسالت يافتن كه در باره انسان و اشياء در حالت پسنديده و ناپسند هر دو بكار مى رود كه گاهى يا با تسخير و جبرى است مانند- ارسال با دو باران در آيه: (وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْراراً- 6/ انعام).

و يا- ارسال- گاهى در باره گروهى كه داراى اختيار هستند.

خداى تعالى گويد: (وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً- 61/ انعام).

(فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ «2»- 53/ شعراء).

اينگونه ارسال- در معنى واگذارى و رها كردن و ترك ممانعت است، مثل آيه:


(1) ابو عبيده در تفسير آيه فوق 51/ مؤمنون مى نويسد: يريد النّبى صلّى اللّه عليه وحده: يعنى خداوند از كلمه رسل- پيامبر به تنهائى را اراده كرده است. (تأويل مشكل القرآن 280).

صاحب تبيان همه اقوال را اينطور ذكر مى كند كه: قال قوم هذا خطاب لعيسى ...- بعضى گفته اند مورد خطاب و روى سخن عيسى عليه السّلام است چون قبل از اين آيه از او سخن گفته است گويا كه مى گويد: يا عيسى كلوا من الطّيبات. ديگران گفته اند خطاب مخصوص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه به لفظ جمع مخاطب شده است چنانكه گاهى به يك فرد گفته مى شود:

ايّها القوم كفّوا عنها: اى مردم از ما دست بداريد. گروهى گفته اند چون قبل از اين آيه در باره بعضى از پيامبران سخن رفته است گويى كه مى گويد به آن پيامبران گفتيم- يا ايّها الرسل كلوا من الطيّبات اى فرشتگان از پاكيزه ها بخوريد. (تبيان 7/ 331).

ولى نظر منتخب راغب رحمه اللّه با آيات ديگر قرآن مطابقت دارد. زيرا پيامبران و مؤمنين را در آيات ديگر بطور عموم به چنين امرى معيّن كرده است و مى گويد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ 172/ بقره) و (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ- 87/ مائده) و در باره كرامت بنى آدم نيز مى گويد:

(و رزقناهم من الطّيبات- 16 جاثيه) بنابراين كسانيكه مؤمن حقيقى اند و پيرو پيامبر از پاكيزه ها مى خورند و به فرمان خداوند از ناپاكيها مثل خمر، قمار، ظلم و دروغ و هر پليدى ديگر اجتناب مى كنند و از همه پاكيها بهره و نصيب خويش برمى گيرند.

(2) ارسل، يرسل، ارسالا در معانى زير بكار رفته است: 1- برانگيختن و آزاد و رها كردن. 2- فرستادن

(أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا- 83/ مريم).

يعنى: (آيا نمى دانى كه شياطين را بر كافرين واگذارديم و آنها را به سختى مضطرب و هيجان زده مى كنند) و گاهى ارسال- نقطه مقابل امساك- است، خداى تعالى گويد:

(ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ- 2/ فاطر).

(خداوند هر چه را از رحمت و بخشايش براى مردم مى گشايد و روا مى دارد هيچكس مانع و بازدارنده آنها نيست و هر چه را روا ندارد و نگشايد كسى غير از خداى بر آن توانا و رساننده آنها نيست.)

الرّسل من الإبل و الغنم: گلّه هاى رها شده در چراگاه.


و برانگيختن با تكليف و فرمان پذيرى و انقياد كه در موجودات غير عاقل در كارهاى زشت و زيانبار بكار مى رود.

3- بعث و فرستادن موجودات عاقل در امور دنيايى.

4- ارسال و فرستادن عاقل در امور دينى و اين قسمت اخير بيشتر از سه موارد ديگر در قرآن كريم ذكر شده است معانى فوق با توجّه به موضوع مورد بحث فهميده مى شود.

5- استرسال يعنى رها كردن و نستردن موى سر و صورت و يال و دم على رسلك: آرام باش. التّرسل فى الكلام: وقار در سخن همراه با صداى آرام. مرسل: پر شير.

ابن انبارى مى گويد: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه: اعلام مى دارم و بيان مى كنم كه محمّد رسول اللّه، و پيرو اخبارى است كه از خداوند دريافته و بر آنها مبعوث شده است.

اخفش مى گويد: پيامبر را از اينجهت رسول گويند كه او- ذو رساله- يعنى صاحب رسالت است.

رسول و رسوله- اسمى از مصدر- ارسال- است در آيه: (َّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ- 16/ شعراء) كه سخن موسى و هارون است اگر به صيغه تثنيه- رسولا- يعنى ما دو فرستاده هستيم گفته نشده براى اين است كه وزن فعول و فعيل مذكّر و مؤنّث و مفرد و جمع در آنها يكى است و بكار بردن رسول- در تثنيه و جمع جايز است. ارسال- هم يعنى گروههاى پياپى- و- ارسال كلام: سخنى كه بدون تقييد و تكلّف اداء شود.

تراسل النّاس فى الغناء: سرودى كه يكى آغاز مى كند ديگران آهنگش را ادامه مى دهند.

ترسل: در قرائت، خواندن بدون شتاب و عجله است. رسل و رسله: مدارا و نرمخويى است.

حديث مرسل: حديثى است كه اسناد آن بصاحبش متّصل نباشد يا اسنادش حذف شده باشد.

مرسلات: در قرآن به سه معنى 1- بادها 2- فرشتگان 3- اسبان جنگى. مرسلة: گردن بندى كه از مهره ها باشد (لس 11/ 283- مصباح 1/ 274- صح- اساس 162- تهذيب اللغة 12/ 392- مجمع البحرين 5/ 382).

جاءوا أرسالا: پى در پى آمدند.

الرّسل: شير زيادى كه پى در پى از پستان دوشيده مى شود.

(رسا) [رسا]:

رسا الشي ء يرسو: آن چيز ثابت و پا بر جا شد.

أرساه: او را ثابت و محكم كرد.

آيه: (وَ قُدُورٍ راسِياتٍ- 13/ سباء) (ديگ هاى بزرگ و سنگين، و ثابت).

و آيه: (رَواسِيَ شامِخاتٍ- 27/ مرسلات) كوههاى سربرافراشته و استوار.

آيه: (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 31/ نازعات) كه اشاره به معنى آيه: (وَ الْجِبالَ أَوْتاداً- 7/ نباء) است. (يعنى: كوههائى چون ميخ ها محكم و فرو كوفته).

شاعر گويد: و لا جبال إذا لم ترس اوتاد.

يعنى: (كوههائى كه چون ميخ ها ثابت نباشند و ريزش كنند كوه نيستند).

ألقت السّحابة مراسيها: ابرها پيوسته و با ثبات و پى در پى باريد مثل: ألقت طنبها:

ريشه هايش را افكند و رها كرد.

خداى تعالى گويد: (ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها «1»- 41/ هود). مجراها و مرساها- در آيه از- اجريت اجراء و ارسيت ارساء- است.

(مرسى)- در معنى مصدر- اسم مكان- اسم زمان- اسم مفعول- است كه-


(1) ازهرى از قول ابو اسحاق مى نويسد كسى كه- مجراها و مرساها- مى خواند يعنى روان كردن و نگهداشتن كشتى ها از خداى تعالى است. و كسى كه- مجريها و مرسيها- مى خواند يعنى خداى تعالى است كه با قوانين خلقتش كشتى ها را روان مى سازد و نگهميدارد. و كسى كه- مجراها و مرساها- مى خواند معنى آن روان شدن و بازماندن كشتى هاست.

(تهذيب اللّغة 13/ 56) آيه فوق سخن حضرت نوح است در وقتى كه آغاز طوفان است و كشتى را آماده كرده به اصحابش مى گويد: (اركبوا فيها بسم اللّه مجراها و مرساها انّ ربى لغفور رحيم و هى تجرى بهم فى موج كالجبال- 41/ هود) را در موج و خيزش همانند كوه ها روان مى ساخت و چنانكه لغت نويسان نوشته اند واژه هاى- مرسى- و مجرى- در حكم مصدر اسم مكان، (لنگرگاه) اسم زمان حركت، و اسم مفعول است.

مجريها و مرسيها- نيز خوانده شده.

در آيه: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها- 187/ اعراف) يعنى زمان ثبوت و وقوع قيامت.

رسوت بين القوم: براى صلح و آشتى در ميانشان باقى ماندم.

(رشد) [رشد]:

الرّشد: راهيابى و ثبات در حقّ كه در برابر- غىّ- يعنى گمراهى است. واژه- رشد- مثل واژه هداية- بكار مى رود.

مى گويند: رشد، يرشد، و رشد، يرشد.

در آيات: (لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ- 186/ بقره) و (قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ- 256/ بقره).

خداى تعالى گويد: (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً- 6/ نساء) و (وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ- 51/ انبياء).

ولى در دو آيه اخير ميان رشدى كه يتيمان به آن مى رسند و رشدى كه در آيه دوّم ذكر شده و خداوند آن را به حضرت ابراهيم عليه السّلام عطا كرده است، فرق زيادى هست.

فرمود: (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً- 66/ كهف) آيا مى توانيم همراهت بيايم و بر آنچه از رشد و كمال آموخته اى مرا بياموزى؟).

و آيه: (لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً- 24/ كهف).

عدّه اى از- علماء- گفته اند- الرّشد اخصّ از- الرّشد- است زيرا- رشد- در امور دنيوى و اخروى است و- رشد- در امور اخروى است نه در چيز ديگر.

راشد و رشيد- در هر دو مصدر بكار مى رود.

خداى تعالى گويد: (أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ- 7/ حجرات) و (وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ- 97/ هود) ..

)

(رص) [رص :

خداى تعالى گويد: (كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ- 4/ صف) يعنى: استوار و محكم، گوئى كه با سرب و قلع ساخته شده.

رصصته و رصّصته: محكمش كردم.

تراصّوا فى الصّلاة: در صف نماز متراكم شدند و بسختى به هم پيوستند (دوش به دوش و صف به صف).

ترصيص المرأة: نگهداشتن و بستن روسرى و نقاب بر سر.

مصدر- ترصيص- از- ترصّص- بليغ تر و رساتر است.

(كه در- ترصيص- فعل متعدّى است و با اختيار انجام مى شود ولى در- ترصّص- اين چنين نيست).

(رصد) [رصد]:

الرّصد، آمادگى براى مراقبت و ديده بانى است.

فعلش- رصد له و ترصّد و ارصدته له- است.

خداى تعالى گويد: (وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ «1»- 107/ توبه).

خداى عزّ و جل ق گويد: (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ- 14/ فجر) هشدارى است بر اينكه هرگز بر ايشان گريز گاهى و پناگاهى نيست. (زيرا پهنه جهان در حكومت خداوند است- وسع كرسيّه السّموات و الارض- قدرت آفرينش او تمام هستى يعنى آسمانها و زمين را فرا گرفته).

براى راصد- بصورت- مفرد و- راصدين- بصورت جمع هر دو- رصد- گفته مى شود و همچنين براى مرصود- چه مفرد و چه جمع.

خداى تعالى مى گويد: (يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً- 27/ جنّ) كه احتمال همه آنها را دارد (يعنى هم اسم فاعل و مفعول چه مفرد و چه جمع) (المَرصَد)- اسم مكان است يعنى رصدگاه، خداى تعالى گويد: (وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ- 5/ توبه).


(1) گويى كه قرن 1400 سال پيش صحنه هاى مبارزات امروز مسلمين با كفّار راى تجسّم بخشيده است

مرصاد- هم مثل- مرصد- است ولى- مرصاد- جاى انتظار با- ترصّد- يعنى چشم داشتن است.

خداى تعالى گويد: (إِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً- 21/ نباء) تنبيه است بر اينكه گذرگاه مردم بر جهنّم است و بر اين معنى آيه: (وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- 71/ مريم) است.

(رضع) [رضع :

رضع المولود، برضع و رضع، يرضع رضاعا و رضاعة: كودك را شير داد و شير مى دهد. و بطور استعاره شخص تنگ نظر و فرومايه را- راضع- مى گويند يعنى كسى كه تنگ نظريش به نهايت رسيده هر چند كه در اصل به كسى كه گوسفندان خود را در شب مى دوشد تا صداى دوشيدنش شنيده نشود اطلاق شده، پس هر گاه در اين معنى باشد و به اين تعبير شناخته شود مى گويند: رضع فلان- مثل- لؤم: فرومايه شد.

راضعتين: دندانهاى ثنايا، زيرا كودك در شير خوردن براى گرفتن و فشار دادن پستان مادر از آنها كمك مى گيرد.

خداى تعالى گويد: (وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ- 233/ بقره).


كه درست سنگرهاى فرهنگى و عملى و جنگى و اقتصادى راى براى پيشبرد اهداف مستضعفين خدا پرست ياد آورى مى كند تا بى خبرى و غفلت و غرق شدن در رفاه و تفريح آنها راى از رسالت جهانيشان باز ندارد بهمين جهت است كه قرآن كلماتش، آياتش سوره ها و تمام محتوايش آئين نجات بخش و جاودانه است، گويى كه تمام ابعاد زمانى و مكانى انسانهاى وارسته و مؤمن راى در نظر گرفته است.

و يكى از اصطلاحات تاريخى كشورهاى اسلامى واژه رصد خانه بوده كه در دوران بربريت اروپا مسلمانان، عالى ترين رصدخانه ها و عملى ترين روشها راى در اثر داشتن دانشمندان بى نظيرى مانند خواجه نصير الدّين طوسى (رصدخانه مراغه) و ابو ريحان بيرونى داشته اند تا جائى كه مغولهاى خونخوار راى در توجّه به جنبه هاى علمى، به تسليم و اسلام وا داشتند.

(فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ- 6/ طلاق) فلان أخو فلان من الرّضاعة: برادر شيرى و رضاعى كه از يك پستان شير خورده اند هر چند كه از پدر و مادر ديگرى باشند.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «يحرم من الرّضاع ما يحرم من النّسب» «1» خداى تعالى فرمايد: (وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ- 233/ بقره).

يعنى: اگر خواستيد فرزندانتان را زنان ديگر در مقابل پرداخت وجه شير دهند مزدى كه قرار گذارده ايد به شايستگى بدهيد كه گناهى بر شما نيست از خدا پروا كنيد و بدانيد كه به كارهاتان بينا و آگاه است.

(رضى) [رضى :

مى گويند- رضى، يرضى، رضا: (خشنود شد) كه اسم آن- مرضىّ و مرضوّ- است.

رضا العبد عن اللّه: بنده از اجراى قضاء و حكم خدا اكراه ندارد و به آن خشنود است.

رضا اللّه عن العبد: يعنى خشنودى خدا از بنده، در اين است كه مى بيند امرش را بكار مى برد، امر به معروف مى كند و از نهى و نهى مى كند و باز مى دارد، خداى تعالى گويد:

(رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ 119/ مائده) و (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ 18/ فتح) (وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً 3/ مائده) (أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ 38/ توبه) و


(1) هر چه راى كه از هم نسب بودن در ميان برادران و خواهران حرام است حكم آن در ميان برادران و خواهران رضاعى و همشير نيز حرام است. اين حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عظمت و ارزشمندى نقش مادران شير ده و نيز اثر عامل شير و تأثير نهادن آن در همسان نمودن جسم و روح كودك راى نشان مى دهد كه در امور روانشناسى و تربيت و رشد كودك بايستى مسئله اى قابل توجّه باشد. [...]

(يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ 8/ توبه) يعنى: چگونه مشركين عهد و پيمان نگه مى دارند و حال اينكه اگر بر شما پيروز شوند هيچ چيز را رعايت نمى كنند با دهانشان و شعارشان و الفاظ فريبنده شان ديگران را خشنود مى كنند در حاليكه دلهاشان از آن سخنان ابا دارند زيرا بيشترشان فاسق و عصيانگرند).

خداى عزّ و جلّ گويد: (لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ- 51/ احزاب).

(يعنى: البتّه نبايستى محزون شوند بلكه از رفتارى كه با همگى شان مى كنى خشنود باشند).

(رضوان:) خشنودى زياد، و چون بزرگترين رضا، خشنودى خداى تعالى است واژه رضوان- در قرآن به هر چه كه از اوست اختصاص يافته است.

خداى تعالى گويد: (وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ «1»- 27/ حديد) و (يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً- 29/ فتح) و (يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ- 21/ توبه) و (إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ- 232/ بقره) يعنى: هر كدام از آنها رضايت دوستش را ظاهر كرد و او را با نكوكارى خشنود نمود.

(رطب) [رطب :

الرّطب: ترى و رطوبت، نقطه مقابل- يابس: خشكى.


(1) اين آيه بعد از آيه اى است كه يكى از علل ارسال پيامبران و كتاب و ميزان را اشاره مى كند و اجراى قسط و تعادل ثروت و ايجاد عدل در ميان انسانهاست، سپس به شدّت خشونتى را كه از بكار بردن فلزّات بخصوص آهن حاصل مى شود و منافع سرشارى براى انسانها دارد بحث مى كند تا معلوم شود كداميك از انسانها با سود و زيان آهن دين خداى را در آينده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را كه نديده اند يارى مى كنند و او توانا و نيرومند است. مى گويد بعد از نوح و ابراهيم كه در تبار و پيروانشان بسيارى هدايت يافته و بعضى عصيانگر شده اند پيامبران بسيارى آمدند تا اينكه عيسى عليه السّلام را با انجيل مبعوث كرديم و در دل كسانى كه پيرو او بودند رأفت و رحمت نهاديم امّا آنها رهبانيت را كه ما بر آنها مقرّر نكرده بوديم بدعت نهادند گرچه كارشان جز براى رضاى خدا نبود امّا چنانكه شايسته است آن را رعايت نكردند، و مؤمنينشان را پاداش داديم و بسيارى از آنها عصيان ورزيدند.

خداى تعالى گويد: (وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ- 59/ انعام).

رطب: مخصوص خرماى تازه و نرم است، خداى تعالى گويد: (وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا- 25/ مريم).

يعنى: (شاخه نخل را حركت بده تا خرماى تازه بر تو فرو ريزد).

ارطب النّخل- مثل- اتمر و اجنى- است (خرماى رسيده، و چيده شده).

رطبت الفرس و رطّبته: اسب را خرما خوراندم.

رطب الفرس: آن اسب خرما خورد.

رطب الرّجل رطبا: وقتى است كه كسى سخن درست و نادرست مى گويد كه تشبيهى است به خوردن خرماى خشك و تر.

رطيب: عبارتست از نرمى.

(رعب) [رعب :

الرّعب: بريده شدن از بسيارى ترس و خوف در دل.

فعلش، رعبته، فرعب، رعبا و هو رعب- يعنى به سختى ترساندش و ترسيد.

ترعابة: مرد بسيار ترسو و گريزان و جدا شده، خداى تعالى گويد:

(وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ- 26/ احزاب) و (سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ- 151/ آل عمران) (وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً- 18/ كهف).

و به تصوّر رسيدن ترس در سراسر وجود و پر شدن از خوف، گفته مى شود:

رعبت الحوض: حوض را پر كردم.

و- سيل راعب: سيلى كه درّه را پر مى كند و به اعتبار معنى قطع و بريدن بوسيله ترس مى گويند:

رعبت السّنام: كوهان شتر را بريدم.

جارية رعبوبة: دوشيزه فربه و بالا بلند، جمع آن- رعابيب- است.

(رعد) [رعد]:

الرّعد: غرّش و صداى ابرها.

روايت شده- رعد «1»- فرشته اى است كه ابرها را مى راند.

مى گويند: رعدت السّماء و برقت و ارعدت و أبرقت- و نيز رعد و برق كنايه از ترساندن است.

صلف تحت راعدة: لاف و گزافى در لواى سر و صداى زياد و در باره كسى بكار مى رود كه مى گويد و تحقيق نمى كند.

رعديد: ترسوى لرزان و مضطرب.

ارعدت فرائصه خوفا: بند بندش از ترس مى لرزيد.

(رعى) [رعى :

الرّعى: در اصل نگهداشتن حيوان است يا با غذايى كه جانش را حفظ كند يا با دور كردن دشمن از او.

مى گويند: رعيته: حفظش كردم.

أرعيته: گذاشتم تا بچرد و چراندمش.

الرّعى: علف و خوراك حيوان.

مرعى: چراگاه.

خداى تعالى گويد: (كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ- 54/ طه).


(1) بديهى است سراسر جهان، پهنه كارگزاران الهى است كه مجريان نواميس و قوانين خلل ناپذير آفرينش اند و تمام عرصه گيتى حتّى به اندازه يك اتم خالى از اين حقيقت نيست و به گفته آن دانشمند علوم تجربى: در عالم خلاء وجود ندارد. بنابراين فرشتگان همان كارگزاران الهى اند هر چند كه از ديده محدود و ناقص ما پوشيده باشند چنانكه در جو زمين و هر متر مكعّب از هوا شايد ميليونها موجود جاندار وجود دارد كه جز با چشم مسلّح ديده نمى شوند، ديدن كارگزاران الهى نيز با ديد دل دريافته مى شوند و باور داشتن بوجود آنها همان ايمان به غيب است يعنى ايمان به حقايقى كه توان ديد محدود ما ياراى ديدن آنها را نداشته باشد، مثل روح كه مورد قبول تمام علماء الهى و غير الهى است- و از آثار آن شناخته مى شود.

(أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها- 31/ نازعات) و (وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى 4/ اعلى).

رعى و رعاء: در باره حفظ و نگهدارى و سياست و كشوردارى است.

خداى تعالى گويد: (فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها- 27/ حديد) يعنى حقّ حفاظت و سرپرستى بجاى نياوردند.

راعى: هر سياستمدار و سرپرستى يا براى نفس خويش يا براى ديگران.

روايت شده كه: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته «1»» شاعر گويد: و لا المرعىّ‌ه فى الاقوام كالرّاعى


(1) حديث هماره جاويدان پيامبر اسلام كه تفسير آيات متعدّدى از قرآن است يكى از بزرگترين مزايا و ضمانت اجرايى انسانى و همگانى مكتب اسلام است زيرا اسلام بر خلاف ساير مكاتب و اديان كه براى پياده كردن عدل و قسط و قانون فقط يك ضمانت اجرائى آن هم قدرت ديكتاتورى و خشونت قانونى دارند بر عكس در اسلام سه ضمانت اجرا يا سه ركن اساسى در حكومت اسلامى هست:

اوّل- ايجاد ايمان و رشد تربيت فطرى و وجدانى انسانها با مبانى:

1- گسترش علم و دانش.

2- توجّه و اهتمام به امر ازدواج و تربيت كودك از شيرخوارگى تا رشد، و والايش او.

3- تقويت روحيه برادرى در ميان پيروان خويش.

4- ايجاد روحيه نيك انديشى و حسن نظر به جهان و جامعه انسانى با ايجاد ايمان به جهان پس از مرگ و هنگامه داورى در پيشگاه اللّه.

5- تقويت روحيه حمايت از مستضعفين از هر رنگ و نژاد.

6- تشويق به مسابقات در نيكى ها و تعاون و هميارى كه بر اين اساس گرامى ترين انسانها را علماء- شهداء و پرهيزكاران مى داند و اين اصول را وظيفه حتمى فرد و دولت مى شمارد.

دوّم- ضمانت اجرايى مكتب اسلام كه ساير مكتب ها فاقد آن هستند نظارت همگانى و دادن مسئوليّت به عموم افراد در كار يكديگر است، در كار حكومت نظارت در اجراى كار قانونى با گزينش انسانهاى عالم و پرهيزكارى كه بدون هوى و هوس و بدون روحيه عوامفريبى؟؟؟؟ گردد، بدون حب دنيا و جاه طلبى، امّا با داشتن روحيّه ايثار، شجاعت و فداكارى باشند انجام مى دهد زيرا قرآن مى گويد: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ- 104/ آل عمران) اينطور نيست كه مثل كشورهاى غربى و شرقى و جهان كنونى عدّه اى را بنام نماينده برگزينند و ديگر به دنبال كار خود بروند و سپس چنانكه در جهان معاصر خويش مى بينيم در همه سيستم ها فقط يك نفر و يك جوّ و گروه حاكم است ولى در اسلام اكثريّت واقعى حاكم است چنانكه در زمان حاضر و حكومت اسلامى مى بينيم كه همه جا خود مردم دخالت دارند امّا اقليّت هاى دينى هم با حقّ نظارت در مسئوليّت، و سرنوشت كشور دخالت دارند و اصولا شور و مشاوره از اركان عملى حكومت اسلامى در تمام شئون، از كانون خانواده تا خانواده بزرگ يعنى جامعه هست و اين اصل

يعنى: (شخصى بى مسئوليّت و بى تفاوت در ميان جامعه هرگز همانند فرد مسئول نيست).

جمع راعى- رعاء و رعاة- است.

مراعاة الانسان للامر: مراقبت و نگهدارى در كار است كه چگونه و چه چيز از آن بدست مى آيد و به چه چيزى منتهى مى شود از اين معنى است عبارت:

راعيت النّجوم: (ستارگان را نظاره و مراقبت كردم).

ارعيته سمعى: به حرف او گوش دادم و خود را متوجّه سخنش كردم.

خداى تعالى گويد: (لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا «1»- 104/ بقره) ارعنى سمعك: به من گوش دار و متوجّه من باش.

ارع على كذا- او را باقى نگهدار و به او مهربانى كن (كه با حرف (على) متعدّى شده است) و حقيقتش، يعنى او را با علم و اطّلاع رعايت و مهربانى كن.


مقدّس در فرهنگ و قاموس غرب و شرق سابقه ندارد و در قرن 19 و 20 از اسلام گرفته اند (زبان هاى مختلف را مطالعه كنيد، تا حقيقت روشن شود).

و لذا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حديث فوق فرمود: همه شما سرپرستيد و مسئول و همه در سرنوشت جامعه شريك و بالاخره:

سوّمين: ضمانت اجرا حفظ و حرمت اجراى قانون الهى است كه اساس قوانين اجتماعى جامعه مسلمين است و تا آنجا مقدّس است كه از قديمترين ايّام، مسلمين به قرآن سوگند مى خورند و بعدها اروپائيان همين سوگند خوردن را هم از مسلمين گرفته اند چون در اسلام قرآن و سنّت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از وحى جدا نيست و احترامش بر عهده همه است و لذا پيروى از قانون را همانند ساير واجبات مى دانند.

(1) راعنا- در اصل لغت يعنى ما را ملاحظه كن و صبر كن زيرا پيامبر همين كه آيات را تلاوت مى فرمود يهوديان اين عبارت را كه در عبرانى به معنى- سب و سخريه- است بكار مى بردند و خداوند آنها را از گفتن آن نهى نمود كه به جاى آن- انظرنا- بگويند.

لذا فرمود: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا- 104/ بقره) چون واژه- راعنا- از كلمات متشابه و داراى ايهام و دو معنى مختلف بود مؤمنين آن را در معنى اصلى آن يعنى صبر كن تا بنويسيم، و حفظ كنيم بكار مى بردند امّا مورد سوء استفاده ديگران قرار گرفت و لذا نهى شد.

ابن سيده مى گويد: به نظر من در زبان يهود اين واژه- راعنا- است كه به همين صيغه است و معنى سست بودن و احمق را دارد.

(رعن) [رعن :

خداى تعالى گويد: (لا تَقُولُوا راعِنا- 104/ بقره) و (وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ- 46/ نساء).

سخنى بود كه بطور نيشخند به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى گفتند و قصدشان سست كردن و فريب بود كه بطور ايهام مى خواستند بگويند كه ما مى گوئيم ما را ملاحظه كن.

از واژه- رعن الرّجل يرعن رعنا- كه اسمش- رعن و ارعن و امرأة رعناء است:

احمق و گول شد، يعنى مرد و زن احمقى هستند، علّت ناميدن به اين صفت به خاطر كژى و انحراف از عقل است كه تشبيهى به- رعن- يعنى ستيغ كوه است كه غالبا متمايل و جلو آمده و غير مستقيم است.

شاعر گويد:

لو لا ابن عتبة عمرو و الرّجاء له ما كانت البصرة الرّعناء لى وطنا «1»

كه وصف بصرة با واژه- رعناء «2»- يا به نسبت معيشت و شادمانى در آنجا است و يا نسبت به قريه و روستا سنجيده شده و تشبيهى است از بصرة به زن رعناء و يا به خاطر دگرگونى و تغييرات هواى آنجا.


(1) شعر از فرزدق است كه در مآخذ ديگر چنين است:

لو لا ابو مالك المرجو نائله ما كانت البصرة الرّعناء لى وطنا

يعنى: اگر اميدوارى به بخشش ابو مالك يا ابن عتبه نبود اين شهر بصره كه هوايش و موقعيّتش متغيّر و غير طبيعى است وطن من نمى بود.

(2) واژه- رعناء- در ادبيّات فارسى بيشتر با عبارات- رعنا قد- و يا- گل رعنا- در معانى زيبا و متكبّر و خرامان و چالاك و لطيف بكار رفته است و آواى حروف و اداى كلمه هم همين معانى را تداعى مى كند ولى در زبان عرب اين واژه با همزه آخر يعنى (رعناء) در معنى گول و سست و احمق و پيش آمده و عظيم و فربه و متمايل به سقوط بكار مى رود كه البتّه از يك جهت و از يك نظر معانى فارسى و عربى آن به هم نزديك مى نمايد و آن هم بى اعتنائى در آن معانى است چه در زيبائى كه در معرض تلف و تباهى است و چه در معنى قلّه كوه و عظيم و فربه كه توهّم افتادن و تلف شدن در آن نيز وجود دارد. گويى كه در هر دو معنى سكونت و آرامش متصوّر نيست بلكه انحراف متصوّر است.

(رغب) [رغب :

اصل رغبت فراخى و گنجايش در چيزى است.

رغب الشّي ء: آن چيز وسيع و گسترده شد.

حوض رغيب: آبگير و حوض بزرگ.

فلان رغيب الجوف: او فراخ بطن است.

فرس رغيب العدو: اسبى كه با گامهاى فراخ و بلند مى دود.

الرّغبة و الرّغب و الرّغبى: وسعت و توانايى در اراده و خواست.

خداى تعالى گويد: (وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً «1»- 90/ انبياء).

زمانى كه گفته شود- رغب فيه و رغب اليه: علاقه و تمايل شديد را در آن اقتضاء ميكند.

خداى تعالى گويد: (إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ- 95/ توبه).

ولى اگر گفته شود- رغب عنه- دورى و بى ميلى نسبت به چيزى را مى رساند، مثل آيه:

(وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ- 130/ بقره)


(1) قسمتى از آيه اى است در باره زكريّاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه مى گويد (و زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً ... 89/ انبياء) يعنى: زكريّا را يادآورى كن زمانى كه پروردگار خويش را ندا كرد و گفت پروردگارم مرا بى فرزند و تنها مگذار كه تو از همه بازماندگان بهترى اجابتش كرديم و يحيى را به او داديم و همسرش را شايسته گردانيديم زيرا زكريّا و همسرش (كانُوا يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ- 90/ انبياء).

گويى كه خداوند مى خواهد انسانها را آگاهى دهد به اينكه علّت اجابت و خواست و آرزوى زكريّا و همسرش اين بود كه همواره به كارهاى نيكو مى شتافتند و در همان حال مغرور نبود و باز هم با شتاب در نيكى ها خداى را با بيم و اميد مى خواندند و از او با كمال خشوع و ادب و متانت تقاضا مى نمودند تمام آيات و كلمات و سوره هاى قرآن اين چنين درسى آموزنده و اجتماعى و تربيتى براى انسانهاست تا نپندارند كه فرجام و پاداش و هدايت مبتنى بر زمينه هاى قبلى نيستند و يا اينكه در پيشگاه كردگار همچون جامعه پر تبعيض بشر رابطه جاى ضابطه است بلكه بر عكس در پهنه گيتى و آفرينش الهى هر چيز با مقدّمه قبلى و با اختيار و گزينش و قدم نهادن، در نيكى هاست.

(و كسى كه از كيش و شريعت ابراهيم رو گرداند كسى نيست مگر آنكه نفس خود به جهالت و نادانى متمايل كرده باشد).

و آيه (أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي- 46/ مريم) (آيا از- آلهه- و مورد پرستش من روى گردان هستى).

و- الرّغيبة: بخشش بسيار، ناميدن بخشش فراوان به- رغيبة يا از جهت پسنديدگى و تمايل و رغبتى است كه در اين واژه وجود دارد و در آن صورت از- رغبة- مشتق شده است و يا به خاطر فراوانى و فراخى آن بخشش است كه از معنى اصل لغت يعنى وسعت مشتقّ شده است.

شاعر گويد: يعطى الرغائب من يشاء و يمنع (با فراوانى و فراخى به هر كه مى خواهد مى بخشد و منع مى كند).

(رغد) [رغد]:

«1» عيش رغد و رغيد: زندگى پاكيزه و فراخ.

خداى تعالى گويد: (وَ كُلا مِنْها رَغَداً- 35/ بقره) و (يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ- 112/ نحل).

ارغد القوم: آن مردم به زندگى پر نعمت و وسيعى رسيدند.

ارغد ماشيته: ستورانش را رها كرد و به آسانى آنها را چرانيد.

أرغد- دو وجه دارد: 1- از باب جدب و اجدب: خشكسالى شد (به صورت لازم) 2- از باب- دخل و ادخل- داخل كردن فراخى معيشت و فراوانى رزق در زندگى


(1) ابن فارس مى نويسد: «الرّاء و الغين و الدّال» يعنى: رغد دو اصل است يكى به معنى زندگى پاكيزه و ديگرى بر خلاف آن يعنى- مرغاد- كه همان ضعف و سستى و ناتوانى جسمى است- و مرغاد كسى است كه نظر و رأى درستى ندارد و نمى داند چه بگويد. (مقائيس اللّغه 2/ 417).

و نيز مرغاد- يعنى كسى كه خشمگين شده و رنگش تغيير كرده و از شدّت خشم پاسخت نمى دهد و يا بيمارى او را ناتوان ساخته و نيز- مرغاد- مرد برخاسته از خواب و كسل. (لس 3/ 181- تهذيب اللّغة 8/ 17).

ديگرى (به صورت متعدّى) المرغاد من اللّبن: شير آميخته با آرد كه دلالت بر كثرت و فراوانى و فراخى معيشت دارد.

(رغم) [رغم :

الرّغام: خاك نرم.

رغم انف فلان رغما: به خاك افتاد (يعنى بينى او به خاك ماليده شد).

ارغمه غيره: ديگرى او را به خاك انداخت و از اين معنى به خشم و سخط نيز تعبير شده است.

شاعر گويد:

اذا رغمت تلك الأنوف لم ارضها و لم اطلب العتبى و لكن أزيدها

(معنى اين بيت در ذيل واژه انف- قبلا آمده و در آنجا به جاى- رغمت- غضبت- ذكر شده كه هر دو به يك معنى است).

نقطه مقابل اسخاط و ارغام يعنى به خشم آوردن- ارضاء- يعنى خشنود كردن و بخشيدن چيزى است كه دلالت بر ايجاد خشم داشته و لذا گفته مى شود:

ارغم اللّه انفه و ارغمه: خدا او را به سخط آورد و بينيش را به خاك ماليد.

راغمه: خشمگينش كرد و به خاكش ماليد و در باره دو نفر، به اين معنى است كه هر يك بكوشد ديگرى را بكوبد و به خاك بمالد و سپس از اين معنى مصدر- مراغمة- در باره نزاع و كشمكش طرفين استعاره شده است.

خداى تعالى گويد: (يَجِدْ فِي الْأَرْضِ (مُراغَماً) كَثِيراً «1» 100/ نساء)


(1) آيات قبل از آن هم مربوط به هجرت است كه زنان و مردان و كودكان مستضعف را از آن مستثنى مى كند زيرا چاره اى ديگر از ماندن در مسكن خويش ندارند و راهى ديگر نيافته اند سپس آيه فوق است كه مى گويد كسى كه در راه خدا هجرت كند ناگزير در پهنه زمين از همان راه و روشهاى ناروائى كه باعث مهاجرتش شده بود در همه جا خواهد ديد و خشمگين خواهد شد امّا فراخى زمين خدا و راه سلامت هم فراوان مى بيند. پس در مقابل روشهاى غير دينى ذلّت بار كه مردم را به خاك و خوارى و مذلّت مى كشاند و

يعنى: روشها و مذاهبى در زمين مى يابيد كه مردمان آنها را دنبال مى كنند و لذا هر گاه منكرى و ناروائى ببينند از ديدن آن ناگزير خشمگين مى شوند چنانكه مى گويى- رغمت اليه: بر او خشمگين شدم.

(رف) [رف :

رفيف الشّجر: گستردگى و پخش شدن شاخه هاى درخت.

رفّ الطّير: پرنده ها بالهايشان را باز كردند. (طير جمع طائر است و گاهى در معنى مفرد هم هست).

رفّ الطّائر يرفّ و رفّ فرخه يرفّه: در وقتى است كه پرنده با مهربانى براى جوجه هايش بال مى گسترد.

واژه- الرّف- براى هر سرپرستى و رئوفى استعاره شده است.

مى گويند: ما لفلان حافّ و لا رافّ: چيزى كه او را پيرايش كند يا آرايش دهد ندارد يعنى نه مال زايل شدنى دارد و نه چيزى كه او را بسنده، و احاطه كند، گفته مى شود:

من حفّنا او رفّنا فليقتصد «1».

الرّفرف: برگهاى گسترده و پراكنده، خداى تعالى گويد: (عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ- 76/


همچنين در برابر ديدن مردمانى كه يا ستمگرند و يا ستم پذير راههاى وسيع ديگرى كه او را به خدا متوجّه مى كند و مى رساند نيز مى يابد.

يافتن چنين راههايى همان است كه خود خواسته زيرا مى گويد: (وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً- 100/ نساء) كسى كه هجرتش صرفا به سوى خدا، و پيامبرش باشد و او را مرگ دريابد پاداش او با خداوند است او آمرزنده، و بخشايش گر است.

رغم انفى لامر اللّه: مطيع امر خدايم، خليل بن احمد گويد: الرّغم كارى است كه انسان با كراهت انجام مى دهد.

على رغمه: بر خلاف پسند او و بر خلاف ميل مخالف او. در لغت نامه ها- مراغم- يعنى جاى فراخ و پر اضطراب، راه و روش و گريزگاه- جاى هجرت و سير در زمين.

(1) حفّنا- از حفّ المراة است: آن زن موى صورتش را چيد.

رفّنا- هم از- رف الغزال ثمر الاراك: آهو ميوه درخت اراك را خورد گرفته شده.

معنى ضرب المثل فوق اين است كه مى گويد: كسى كه در باره ما مبالغه مى كند يا ما را خوب جلوه مى دهد بايستى ميانه رو باشد.

الرّحمن) كه نوعى از جامه سبز شبيه به باغ سبز است گفته اند- رفرف- گوشه اى از خيمه و چادر است كه بدون ميخ و طناب بر زمين قرار گرفته.

از- حسن- نقل شده است كه گفته است- رفرف- همان بهشتى، و بالش است.

(رفت) [رفت :

رفت الشيى ء ارفته رفتا: خاك و خاشاكش كردم.

رفات و فتات: كاه ريزه هاى خرد شده و پراكنده شده و مانند آن. خداى تعالى گويد: (وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً- 49/ اسراء)- به طور استعاره- رفات- ريسمان پاره پاره شده است.

(رفث) [رفث :

الرّفث: سخنى است كه ذكرش متضمّن آغاز- مغازله- در باره آميزش و تمتّع از همسرى است طورى كه آشكارا و با صراحت گفتن آن زشت و شرم انگيز است و به طور كنايه در باره مزاوجت و همبسترى با همسران بكار مى رود، در آيه: (أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ- 187/ بقره)


ابو عبيد مى گويد: يعنى حقگو باشد و گفته اند- من حفّنا- يعنى كسى كه با ما مهربانى و يارى مى كند و- رفّنا- كسى كه بر ما احاطه دارد و اين اصطلاح از زنى است كه قومى او راى دوست داشتند اتّفاقا روزى بر شتر مرغ بزرگى مى گذرد كه به صمغ غليظ درختى چسبيده بود جامه اش راى بر سر او مى اندازد و او راى به درخت مى بندد سپس به سوى آن مردم مى رود تا بيايند و شتر مرغ راى برايش بگيرند و به آنها مى گويد:

من كان يحفنا او يرفنا فليترك: كسى از آنها به كمكش نمى رود و همين كه خود برمى گردد مى بيند شتر مرغ با جامه گريخته.

اين ضرب المثل راى براى كسى مى زنند كه مهربانى و كار آسان فريبش دهد و به نامطمئن اعتماد كند (مجمع الامثال 2/ 320- اساس البلاغه 171).

ازهرى از قول ابو على مى نويسد: يحفنا و يرفنا- كسى كه ما راى طواف مى كند و تزيين مى نمايد (تهذيب 15/ 170) ابن دريد مى گويد: رفّ يعنى بوسيد و در حديثى از پيامبر آمده است كه «انّى لارفها و انا صائم» يعنى در حال روزه زن راى نمى بوسم. الرّف- يعنى گله بزرگ شتر، رففت الرّجل- به او نيكى كردم و از امثال معروف- من حفنا اورفنا فليتزل است و- رف- هم در اتاقها معروف است (جمهرة اللّغه 1/ 85- 3/ 149).

جايز بودن آميزش و تمتّع از همسران در شب هاى صيام، توجّه و هشدارى است بر تمتّع خواستن از آنها و مكالمه و مغازله با ايشان در آن امر.

اين واژه با حرف (الى) متعدّى شده است كه دربرگيرنده و شامل همان معنى باشد يعنى (تمتّع) ولى در آيه: (فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ- 197/ بقره).

تمام آيه چنين است: (فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ- 197/ بقره).

يعنى: هر كه در ماههاى حجّ ملتزم آن شود آميزش و تمتّع از زنان، و زشتكارى و مجادله و ستيز در حجّ نيست) نهى نمودن و امر به خوددارى از- رفث- احتمال دارد كه نهى از تمتّع و مقاربت با آنان باشد يا اينكه نهى از سخن گفتن و مغازله براى تمتّع آنان زيرا اين امور هم به گونه اى سوق دهنده به آن عمل است ولى معنى اوّل يعنى نهى از تمتّع و آميزش صحيح تر است براى اينكه از ابن عبّاس روايت شده است كه در حال احرام و طواف شعر زير را سروده است:

فهنّ يمشين بنا هميسا ان تصدق الطّيرننك لميسا «1»

فعلش- رفث- ارفث- فرفث- يعنى انجام داد و عمل كرد.


(1) در اكثر تفاسير و لغت نامه ها اين روايت و شعر فوق از ابن عبّاس نقل شده كه در حالت محرم بودن در باره زنان سخنانى كه به هنگام آميزش و نكاح از سر شوخى گفته مى شود بيان كرده و مى گفت آنها به آرامى بر ما مى گذرند اگر آن كارها مهر و صداقشان باشد برخوردمان همان تمتّع است و ما از ملامست آنها بهره مند مى شويم.

سپس باو مى گويند آيا در حالت احرام از اين قبيل سخنان مى گوئى؟ پاسخ مى دهد كه- رفث- آميزش و مخاطب ساختن در آن سخنان مستقيما با زبان است پس رفثى كه خداوند نهى فرموده است نكاح و تمتّع از آنها است ولى اگر مغازله و سخنانى از آن قبيل گفته مى شود كه زنى نشنود در حكم آيه داخل نيست و شامل آن نمى شود (يعنى من پيش خود چنان مى گفتم).

ازهرى مى نويسد: رفث يعنى آميزش و تمتّع و اصلش سخن زشت و آشكار و صريح است.

زجاج مى گويد: اين واژه جامع تمام خواست هاى مرد از اهل و همسر خويش است و در باره آيه (فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ- 197/ بقره) مى گويد همبسترى و سخنانى كه اسباب و مقدّمه آن عمل شود بايستى در حج [...]

ارفث: ازدواج كرد و تمتّع برگرفت كه معانى هر دو فعل متلازم و در يكديگر داخل شده و لذا هر يك به جاى ديگرى بكار مى رود.

(رفد) [رفد]:

الرّفد: يارى كردن و بخشش نمودن، رفد- مصدر است و- مرفد چيزى است كه طعام مهمانى در آن گذاشته مى شود و لذا به- قدح- تفسير رفدته: ياريش نمودم و طعامش دادم.

خداى تعالى گويد: (بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ- 99/ هود) (دوزخ بد جاى ورود و پذيرائى است).

ارفدته: بخششى برايش قرار دادم كه به تدريج دريافت كند.


نباشد (تهذيب- 15/ 77).

شيخ طريحى كه با راغب رحمه اللّه هم نظر است مى نويسد: و الا صح انّه الجماع: قبل از اسلام در شبهاى صيام خوردن و نوشيندن و تمتّع از همسران تا خوابشان نمى برد يعنى قبل از خواب مباح بوده ولى هر گاه به خواب مى رفتند بر آنان حرام مى شد.

سپس آيه (فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ- 187/ بقره) آن مشكل را برطرف نمود كه پيش از سحر يا قبل از خواب و بعد از خواب آن شرط برداشته شد (مجمع البحرين- 2/ 255).

در معجم الفاظ نوشته شده: الرّفث در آيه يعنى الفحش فى القول (1/ 509).

زمخشرى مى نويسد: رفث فى كلامه: چيزى است كه در باره امر نكاح است و بايستى به كنايه بيان شود و بر سه معنى است:

1- تمتّع 2- سخن گفتن با مغازله.

3- اشاره با چشم. (اساس البلاغه- 169) ابن منظور از قول ثعلب مى گويد: در حجّ چيدن ناخن و ستردن مو زير بغل و زهار كه محلّ پليدى است اگر انجام شود رفث نيست بلكه الرّفث: التّعرض بالنّكاح كه كنايه از نكاح و تمتّع است.

ديگرى گفته است- الرّفث- كلمه جامع و فراگيرى است كه همه خواست هاى مرد از همسر را در برمى گيرد (لس 2/ 152) الرّفث: النّكاح و در آيه: (أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ- 187/ بقره) مراد- تمتّع- است (مصباح 1/ 281).

الرّفث: سخنانى است كه از اظهارش شرم كنند و آزرم نمايند و اصلش نكاح است و چيزى است كه صراحتش نيكو نيست و شايسته است كنايه از قول و عمل باشد (مقائيس اللّغه/ ابن فارس 2/ 421).

پس- رفده- و ارفده- مثل- سقاه و اسقاه- است (يعنى آب دادن و آب خوراندن).

رفد فلان فهو مرفد: به طور استعاره در باره كسى كه مقامى، و رياستى به او داده شده بكار مى رود.

رفود: شترى كه از زيادى شيرش قدح را پر مى كند- رفود- در معنى فاعل است و مرافيد: شتران و گوسفندانى كه پيوسته در تابستان و زمستان شير مى دهند.

شاعر گويد:

فاطعمت العراق و رافدية فزاريّا احد يد القميص «1»

ترافدوا: يكديگر را يارى كردند.

رفادة: يارى نمودن حجّاج بيت اللّه است كه قبيله قريش قبل از اسلام هر كدام سهمى به صورت تعاون مى دادند و آن را به افرادى كه نيازمند بودند اختصاص داده و آنها را پذيرائى مى كردند.

(رفع) [رفع :

(1) شعر از فرزدق است كه در مآخذ ديگر مختلف ذكر شده در- لسان العرب: بعثت الى العراق- و در مقائيس اللّغه و الكامل مبرّد ص 479- بعثت على العراق- در حيوان جاحظ 5/ 197 و 6/ 51- و معارف ابن قتيبه ص 979- و الشّعر و الشّعراء- هم آمده است.

يعنى: به عراق و دو رودخانه دجله و فراتش كه ميزبان واردين هستند و همه را اطعام مى كنند فزارى را فرستاده اى كه قطع كننده دست سپيد و بى گناه است و تبهكارى خيانت پيشه است.

در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره آغاز و آستانه قيامت آمده است كه «من اقتراب السّاعة ان يكون الفى ء رفدا» يعنى در آستانه فيامة «فى ء» و خراج كه متعلّق به عموم مسلمين است در مورد خودش به كار نمى رود، بلكه به صورت عطاء و بخشش در مى آيد، و با استحقاق تقسيم نمى شود و به گروه خاصّ تعلّق مى گيرد.

رافد- جانشين زمامدار كه در غيابش انجام وظيفه مى كند.

ابو زيد انصارى مى گويد: رفدت على البعير: وسايل مهمانى را بر شتر نهادم. جوهرى مى گويد: مرفد- قدح بزرگى است كه با محتوايش- مهمانى مى كنند. كسانى هم- رفد و مرفد- را همان قدح شير مى داند.

زجاج مى گويد: رفدته چيزى است كه كمك چيز ديگر قرار دهى و از آن يارى جويى- رفد- هم گروهى از مردم است. (صح- لس مقائيس- النّوادر فى اللّغه).

الرّفع: برداشتن، و گاهى در باره احساس است كه آنها را از جايشان برمى دارى در آيات: (وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ- 63/ بقره) و (اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها «1»-


(1) از آيه فوق و عبارت (بغير عمد ترونها) دانسته مى شود، كه نيرويى غير محسوس در برپا داشتن و جريان آسمانها و كرات مؤثّر است كه از نوع نيروهاى مادّى و محسوس نيست زيرا نفى عامل محسوس، اثبات عامل ديگرى است كه غير محسوس است.

در آيه هم مى گويد: اللّه كسى است كه آسمانها را بغير از ستونهاى بسيار زيادى كه شما ببينيد و محسوس نيستند بر پا داشته است هر چند كه شما در نيابيد- ترونها صفت عمد است پس- بغير عمد مرنيه- يعنى براى آسمانها ستونهايى هست كه بدون ستونهاى ديدنى است يعنى آسمانها عواملى غير محسوس و نگهدارنده دارند كه كارگزاران آفرينشند.

فخر رازى پس از بحث مفصّلى مى گويد: نظرى كه از همه نيكوتر است، اينكه آسمانها به قدرت خداى تعالى برقرارند و- عمدها هو قدرة اللّه تعالى فنتج ان يقال انّه رفع السّماء بغير عمد ترونهاى اى لها عمد فى الحقيقه الا ان تلك العمد هى قدرة اللّه تعالى و حفظه و تدبيره و ابقائه ايّاها فى الجوّ العالى و انّهم لا يرون ذلك التّدبير و لا يعرفون كيفيّة ذلك الامساك.

يعنى: نتيجه اينكه گفته شود آسمانها را در حقيقت با ستونهائى برافراشته هر چند كه شما آنها را نبينى و آن قدرت خداونديست و حفظ و تدبير او كه آنها را در جو با عظمت جهان باقى و بر پا داشته و ايشان، آن تدبير را نمى بينند و كيفيّت نگهداشتن آن را هم نمى شناسند (تفسير كبير- 18/ 222) چهار صد سال قبل از نيوتن.

ابو عبد اللّه ياقوت حموى مى نويسد: انّ الارض مدوّرة كتدوير الكرة موضوعة فى جوف الفلك: زمين همچون گويى مى چرخد و در وسط فلك قرار گرفته است.

و سپس در باره نيروى نگهدارنده زمين در فضا و اجسام بر روى آن مى نويسد: لأنّ الارض بمنزلة حجر المغناطيس الّذى يجتذب الحديد و ما فيها الحيوان و غيره بمنزله الحديد.

زمين مثل آهن ربا كه آهن را جذب مى كند زمين هم نيروى جاذبه دارد و جانداران را همچون آهن به خود جذب مى كند.

ابن برده دانشمند گرانقدر مسلمان سياه پوست در قرن هفتم هجرى يعنى 700 سال قبل و 400 سال قبل از گاليله- كپرنيك- نيوتن، عامل نگهدارنده زمين و كرات را در ميان فضا نيروى غير محسوس و نامرئى كه خداوند در طبيعتشان نهاده مى داند.

و بعد مى گويد: و اجزاء الفلك تجذبها من كلّ وجه فلذلك لا تميل الى ناحيه من الفلك دون ناحيه لان قوّه الاجزاء متكافئه: همه اجزاء فلك يعنى آسمانها، زمين را از همه طرف جذب مى كنند و لذا مى بينيم كه تمايل به يك سوى ندارد زيرا نيروى جاذبه جهان و آسمانها از همه سوى به طور مساوى بر زمين وارد مى شود.

سپس مى گويد: لأنّ فى طبع الفلك ان تجتذب الارض- زيرا در سرشت و خلقت آسمان نيروى جذب كننده نهاده شده كه زمين را جذب مى كند و مى گرداند.

نتيجه اينكه آيه مى فرمايد: اللّه كسى است كه آسمانها را با عواملى به غير از ستونهايى كه شما آنها را نمى بينيد بر پا داشته است و اگر آن عوامل كارگزار آفرينش در كار نبود مى گفت: هو الّذى رفع السّموات و

2/ رعد).

و گاهى واژه- رفع- در ساختن و بنا كردن در وقتى كه آن را برپا مى دارى و مى سازى، بكار مى رود مثل آيه: (وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ- 127/ بقره).

و گاهى در يادآورى و ذكر زمانى است كه آن را فراگير و جارى مى سازى مثل آيه: (وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ- 4/ انشراح).

و زمانى- رفع- در جاه و منزلت است وقتى كه ارزشمند، و شرافتمندش مى كنى مثل آيات زير:

(وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ- 32/ زخرف) و (نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ- 83/ انعام) و (رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ).

خداى تعالى مى گويد: (بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ- 158/ نساء) (در باره حضرت عيسى است كه مى پنداشتند كشته شده) كه احتمال برداشتن او به آسمان و يا رفعت دادن از نظر شرافت و بزرگى مقام مى باشد.

و آيات: (خافِضَةٌ رافِعَةٌ- 3/ واقعه) و (وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ- 18/ غاشيه) كه رفعت و بر پا داشتن آسمان، اشاره به دو معنى است:

1- از جهت بلندى مكان و موقعيّت مادّى.

2- از جهت ويژگى فضيلت و شرف و مقام آسمان.

و در آيه: (وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ- 34/ واقعه) يعنى شريف و با ارزش. و همچنين آيات: (فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ- 14/ عبس) و (فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ- 36/ نور).

يعنى: خانه هائى كه شريف و متعالى اند، مثل آيه: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ- 33/ احزاب) است، گفته مى شود:


الارض، و ديگر نامى از بغير عمد ترونها- برده نمى شد. نتيجه علمى دوّم كه از آيه فهميده مى شود مسطّح نبودن كرات و آسمانها است، زيرا هر ستونى براى نگهداشتن چيزى بايستى بجايى تكيه داشته باشد تا سطحى و جسمى را از سقوط حفظ كند، آسمانها كه فاقد ستون محسوسند بناچار معلّقند و غير مسطّح چنانكه مى بينيم كه سقوط نمى كنند. (معجم البلدان ج 1/ 16 ياقوت حموى).

رفع البعير فى سيره: آن شتر به سختى و سرعت دويد.

رفعته انا: او را بلند كردم و راندم.

مرفوع السّير: تيزتك و سخت رو. (مرفوع در باره ستوران، نوعى دويدن سريع است كه دستها را با سختى بلند مى كنند و مى دوند- (مصباح و مقائيس).

رفع فلان على فلان كذا: چيزى كه پوشيده بود پخش و پراكنده كرد.

الرّفاعة: چيزى كه زنان بر پشت مى بندند و بر آمده مى شود.

(رق) [رق :

الرّقّة مثل الدّقة:- است ولى- دقّة- در وقتى گفته مى شود كه مراعات همه جوانب كار بشود و- رقّة- به اعتبار عمق و ژرفى آن است پس وقتى واژه- رقّة- در باره جسمى بكار رود، نقطه مقابلش صفاقه: سختى و زمختى است مثل:

ثوب رقيق و ثوب صفيق: جامه نرم و جامه خشن.

و هر گاه- رقيق- در باره جان و نفس باشد نقطه مقابلش جفوة و قسوة است يعنى سخت دل، چنانكه مى گويند:

فلان رقيق القلب: يعنى او نرمدل است و عكسش- قاسى القلب- است.

الرّقّ- چيزى است مثل كاغذ كه بر آن مى نويسند، خداى تعالى گويد: (فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ- 3/ طور).

و نيز- رقّ- يعنى لاك پشت نر و باخه.

و الرّقّ: برده داشتن و رقيق: برده و بنده، كه جمع آن ارقّاء- است.

استرقّ فلان فلانا: او را برده و بنده كرد.

رقراق: رقيق بودن نوشيدنى و شربت.

رقراقة: زلال و كمرنگ.

الرّقّة: زمينى كه اطرافش را آب فرا گرفته و به علّت رطوبتش نرم است.

أعن صبوح ترقّق «1»؟: يعنى آيا از نوشيدنى چاشت و صبحانه به نرمى سخن


(1) اين ضرب المثل به صورت- عن صبوح ترقق- در مآخذ ديگر ذكر شده فقط زمخشرى و راغب رحمه

مى گويى؟.

(رقب) [رقب :

الرّقبة: اسم عضو معروف بدن (گردن) سپس به تمام تن تعبير شده است و در عُرِف سخن آن را براى بردگان بكار برده اند چنانكه از واژه هاى رأس و ظهر (سر و پشت) هم به مركوب- تعبير كرده اند و مى گويند:

فلان يربط كذا راسا و كذا ظهرا «1» (او آن تعداد- رأس و ظهر (ستوران را) نگه مى دارد و در جايگاهشان مى بندد كنايه از اغنام و حلال گوشتها و مركبهاى سوارى است).

خداى تعالى گويد: (وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ- 96/ نساء) و (وَ فِي الرِّقابِ «2»- 177/ بقره).


اللّه به صورت جمله پرسشى كه صحيح آن است ذكر كرده اند. اصلش اين است كه مردى به نام- جابان- شبانگاه قومى مى شود و او را كاملا از غذا و نوشيدنى اشباع مى كند پس از نوشيدن، به نرمى مى گويد اگر چاشت هم همين گونه سيرم كنيد چگونه مسافرتم را ادامه دهم، ميزبان به او مى گويد: حالا كه شب است با اين نرمى از صبح سخن مى گوئى كنايه از اينكه تو دلت مى خواهد صبح هم بهتر از اين پذيرائى شوى ولى به روى خودت نمى آورى و نيّتت را به صورت سؤال آن هم با نرمى بيان مى كنى زيرا هميشه- الكنايه ابلغ من التّصريح- (مجمع الامثال 2/ 21- اساس البلاغه 173- لس 10/ 125).

اين ضرب المثل در باره كسى بكار مى رود كه دلش چيزى را مى خواهد و با زبان چيز ديگر مى گويد.

(1) در زبان فارسى همچنين تعبيراتى هست مثلا براى شتر- نفر و براى گوسفند و گاو- رأس- بكار مى برند- صد نفر شتر- هزار رأس گاو و گوسفند و براى نسل انسانها واژه پشت مثل- چهار پشت- ده پشت، هزار پشت آدم، از واژه گردن هم عبارات گردن ها را به اطاعت آورد، و گردنكشان نظم يعنى شعراى نامدار، گرد نفر از يعنى مغرور و متكبّر.

سعدى مى گويد: تواضع ز گردانفرازان نكوست.

(2) دو فرمان مهمّى است كه از سوى اللّه براى آزادى بردگان و راه به سوى آزاديشان صادر شده است يكى آيه 177/ بقره است.

ديگرى آيه 60/ توبه است كه با شكوهترين مواد جهان شمول قانون اساسى اسلام است، آنهم در دنيائى كه پس از بيست قرن تمدّن، و تكامل ابزار توليد هنوز در جهان غرب يا به اصطلاح متمدّن گردن انسانها و

يعنى بنده اى كه مى خواهد بهاى خود را بپردازد تا آزاد شود اينان از كسانى


انديشه شان در زير بار بردگى و اسارت شهوات و هوسهاى برترى جويى و قدرت طلبى كاپيتاليزم و سرمايه دارى از يك طرف و از سوى ديگر انديشه ها و گردنهاى فكرى ميليونها انسان كه سلب تفكّر آزاد و يك بعدى و محدود نمودن مستضعفان جهان، كه فريادشان آواى هابيليان و بردگان شكنجه قرون را در زير ضربات تازيانه بازگو مى كنند در جهانى كه هنوز انسانهاى سياه و سپيد را به جان هم مى اندازند و جدا از هم مى دانند، ثروتهاى سرشار كشورشان را در قارّه هاى آفريقا و آسيا غارت مى كنند مى بينيم كه از تبعيض نژادى حمايت مى شود و در راه مكتب ها و آرمانهاى برترى جويانه به نام امپرياليزم و نازيزم و صهيونيزم و سوسياليزم و ...

ميلياردها انسان قربانى مى شوند و آن اصول غير انسانى را با قدرت و شدّت تبليغ و تقويت مى كنند يعنى همان مكتب هائى كه محتوايش انسانها را سرمست غرور برترى جويى و بى اعتقادى به هستى بخش جهان و آينده انسان مى نمايد و حيوانى زيستى، با تمام تبليغاتش ارائه مى شود در ميان اين غوغا و هرج و مرج و جنايتها تنها اسلام و آئين رهائى بخش اوست، كه چهارده قرن است بانگ برمى دارد و يكى از مصارف و پرداخت ماليات اسلامى را براى آزاد كردن برده ها و گردن ها از يوغ ستم استعمار برقرار مى سازد اينك ترجمه آيات فوق:

آيه 177/ بقره: نيكى آن نيست كه صورتهاى خود را به سوى مشرق و مغرب كنيد بلكه نكوكاران آن كسى است كه به خدا و روز جزا- فرشتگان- كتابهاى آسمانى- و پيامبران ايمان دارد و از دست رنج خويش كه آن را دوست دارد به خويشان- يتيمان- تنگدستان- در راه مانده ها- خواهندگان نيازمند و در راه آزادگى بردگان بدهند، و نماز كنند و زكات دهند و به پيمان خويش وفا دارند و در سختى و بيمارى و ميدان جنگ پايداران، آرى همين كسانند كه راستگويان و پرهيزكارانند.

آيه 60/ توبه: زكات (ماليات اسلامى) فقط از آن:

1- تنگدستان 2- مسكينان 3- كسانى كه در كار اجراى زكاتند.

4- كسانى كه كافرند ولى توجّه و تمايل آنها به جهاد و اسلام در برنامه حكومت اسلامى است.

5- يا كسانى از مسلمين كه در عقيده ضعيفند و بايستى مؤمنشان كرد.

6- و بالاخره آزادى بردگان.

7- و كسانى كه قدرت پرداخت قرض خود ندارند.

8- و مصرف در راه خدا.

9- كمك به درماندگان از ديار خويش، اينها واجباتى از سوى فرمان الهى است و او عليم و حكيم است.

حكم صرف هزينه زكات در راه آزادى بردگان را همه رساله ها نوشته اند ولى حكم قاطع امام خمينى در تحرير الوسيله كه شامل مطلق بردگان پيمانى و اجبارى مى شود چنين است: كه در ذيل قسمت پنجم تفسير (فى الرّقاب) مى نويسند: بل مطلق عتق العبد سواء وجد مستحقّ للزّكاة ام لا فهذا الصّنف عام المطلق عتق رقبة: آزادى بردگان به طور مطلق در باره همه بردگان است كه عموميّت دارد و به مطلق آزادى آنها تعلّق مى گيرد، در بردگان پيمانى ناتوانى هم شرط آنهاست.

هستند كه بايستى مقدارى از زكات در راه آزاديشان صرف و هزينه شود.

رقبته: به گردنش زدم.

رقبته: حفظش كردم.

(رقيب:) نگهبان، و اين معنى يا به خاطر مراعات كردن و حفظ نمودن شخص مورد نگهدارى است و يا به خاطر اين است كه- رقيب- براى مراقبت گردن مى كشد و سرش را بالا نگه مى دارد.

خداى تعالى گويد: (وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ- 93/ هود).

(سخن حضرت شعيب به قوم نافرمان خويش است كه به آنها مى گويد از سرنوشت قوم عاد و ثمود و هود عبرت گيريد آنها باز لجاجت مى كنند، سپس شعيب مى گويد: بنابراين منتظر عذاب و فرجام كارتان باشيد من هم با شما منتظر مى مانم).

در آيات: (إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ- 18/ ق) و (لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً- 10/ توبه) (در باره مؤمنين پيمان خويش رعايت نمى كنند) مرقب: پاسگاه و مكان مرتفعى كه نگهبان بر آن اشراف دارد، و همچنين- امين و مسئول كسانى كه با قرعه و شرط تيراندازى مى كنند و سرپرست كسانى كه با تيراندازى شرطى قمار مى بازند و مى خورند و مى نوشند و نيز رقيب- سومين تيرى است كه پرتاب مى كنند.

(ترقّب:) با احتياط نگهبانى و دور انديشى كرد مثل آيه: (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ- 21/ قصص).

رقوب: زنى كه به خاطر داشتن فرزندان زياد منتظر مردن نوزادان خويش است و نيز- شترى كه به انتظار سيراب شدن شتر ديگر مى ايستد تا نوبتش برسد.


فخر رازى مى نويسد: در چهار گروه فوق حرف (ل) هست مثل للفقراء و للمساكين- ولى در قسمت پنجم (و فى الرّقاب) آمده يعنى سهمشان در راه آزادى آنها صرف شود نه اينكه به خودشان داده شود بلكه در راه آزادى بردگان جهان شناخته و ناشناخته بايستى هزينه شود. فيوضع نصيبهم فى تخليص رقبتهم عن الرّق (تفسير كبير- 16/ 112).

ارقبت فلانا هذه الدّار: اين است كه خانه اى به كسى ببخشى كه تا پايان عمرش و مرگش از آن خانه استفاده كند گويى كه آن خانه مرگش را انتظار مى كشد و اين چنين بخشش را- رقبى و عمرى- گويند.

(رقد) [رقد]:

الرّقاد: خواب اندك و خوش، مى گويند: رقد رقودا- كه اسم فاعلش- راقد- و جمعش- رقود است.

خداى تعالى گويد: (وَ هُمْ رُقُودٌ- 18/ كهف) (مربوط به خواب اصحاب كهف است كه مى گويد: تحسبهم ايقاظا و هم رقود.

يعنى آنچنان بودند كه بيدارشان مى پنداشتى و حال آنكه خفتگان بودند.

و به اين خاطر با واژه- رقود- توصيفشان كرده است كه از زيادى و طول خوابشان به حالت مرگ به نظر مى آمدند زيرا در باره آنها اعتقاد داشتند كه مرده اند و اين چنين خوابى، با مرگ كمى فاصله دارد.

و آيه: (يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا- 52/ يس) (اى واى چه كسانى از خوابگاهمان ما را برانگيخت).

ارقد الظّليم: شتر مرغ به سرعت برخاست گويى كه خواب را از خودش رانده است.

(رقم) [رقم :

الرّقم: خط پر رنگ، و نيز گفته اند: الرّقم: نقطه گذارى كتاب و نوشته.

خداى تعالى گويد: (كِتابٌ مَرْقُومٌ- 9/ مطفّفين) بر دو وجهى است كه در بالا گفته شد.

فلان يرقم فى الماء: (او بر آب رقم مى زند و مى نويسد) اين مثل در باره كسى گفته مى شود كه در كارها مهارت و استادى دارد و حاذق است.

و در باره اصحاب الرّقيم «1»- دو نظر هست:

1- نام مكانى است.

2- منسوب به سنگى است كه نامشان بر آن حك شده است.

رقمتا الحمار: اثر و نشانه اى كه بر دستان الاغ و اسب داغ مى كردند و مى نهادند.

ارض مرقومة: زمينى كه مثل خطوط كتاب به رديف سبزى دارد. (سبزيكارى خطى و كَردى).

الرّقميّات: تيرهايى كه منسوب به قسمتى از شهر مدينه منوّره است. (و در آن بخش از شهر مدينه آن تيرها را مى ساختند).

(رقى) [رقى :

رقيت فى الدّرج و السّلم: از پلّه ها و نردبان بالا رفتم.

ارتقيت: نيز در همان معنى است كه ذكر شد.

خداى تعالى گويد: (فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ- 10/ ص) (با سبب ها و وسايلى بالا رويد).

ارق على ضلعك: هر چقدر مى توانى و نيرو دارى بالا برو.

رقيت من الرقية: از سحر و افسون دور شدم (رقية- كنايه از افسون كردن است فعلش- رقى، يرقى، رقيا- اسمش- رقيّا و اسم مرّه اش- رقيه- جمعش- رقى- است ولى- رقى يرقى رقيّا و ارتقاء و ارقاء و ترقى- يعنى صعود و بالا رفتن).

كيف رقيك و رقيتك- اولى مصدر است و دوّمى اسم است. (افسون و صعودت


(1) ياقوت مى گويد: از طرف شام محلّى است به نام- رقيم كه بعضى پنداشته اند اصحاب كهف در آنجا بوده اند ولى صحيح نيست، در كشورهاى روم بودند.

فرّاء مى گويد: آيه (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً- 9/ كهف) لوح سربى بوده كه نام انساب و اسماء و دينشان را بر آن نوشته بودند و نيز گفته شده: رقيم- اسم قريه اى است كه در آنجا ساكن بودند و اسم كوهى است كه غار اصحاب كهف است عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفته: ما ادرى ما الرّقيم، اكتاب ام بنيان يعنى ندانستم كه رقيم نوشته اى و لوحى بوده يا ستون و بنيانى.

چگونه است؟).

خداى تعالى گويد: (لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ- 93/ اسراء) (در باره معراج يا اسراء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه مخالفين آن مى گويند باور نداريم تا اينكه از آنجا كتابى براى ما بياورى كه آن را بخوانيم).

و آيه: (وَ قِيلَ مَنْ (راقٍ)

• 27/ قيامه) چه كسى پناهش مى دهد و با افسون نجاتش مى دهد كه تنبيهى است بر اينكه كسى او را حمايت نخواهد كرد و اين معنى اشاره اى است كه شاعر گفته است:

و اذا المنيّة انشبت اظفارها الفيت كلّ تميمة لا تنفع «1»

(زمانى كه مرگ چنگال خود را به انسان فرو مى برد آنگاه در مى يابى كه دعاء چشم زخم به او سودى نمى دهد).

ابن عبّاس مى گويد: معناى آيه: (وَ قِيلَ مَنْ راقٍ

• 27/ قيامه) يعنى چه كسانى روح ترا مى گيرند آيا فرشتگان رحمتند يا فرشتگان عذاب؟

(التّرقوة): استخوان چنبره گردن كه جلوى گلو و بالاى سينه است و جائى كه نفس در آن بالا مى آيد (به خاطر نرمى و خميدگيش) (كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ- 26/ قيامه).


(1) اين تشبيهات زيبا در قصيده عينيّه معروف ابو ذؤيب هذلى است.

تميمه: يعنى مهره ها و دعايى كه به گردن و بازوى نوزادان زيبا مى بندند كه به پندار خود از زهر چشم ديگران مصون بماند مطلع قصيده چنين است:

امن المنون و ريبها تتوجّع و الدهر ليس بمتعب من يجزع!؟

آيا از مرگ و روزگار ناله سر مى دهى ولى دهر روزگار دلش نرم نيست و كسى را كه زارى مى كند خشنود نمى سازد.

ابو ذؤيب هفت پسر داشت كه از بيمارى طاعون در مصر مى ميرند و طفل كوچكى برايش مى ماند كه مرتّبا با مادرش گريه مى كردند و اين قصيده پند آموز را خطاب به آنها سروده مى گويد:

فالعين بعدهم كان حداقها كحلت بشوك فهى عور تدمع

و لقد ارى انّ البكاء سفاهة و لسوف يولع بالبكاء من يفجع

گوى كه حدقه چشم را با خار بيابان سرمه كشيده اند كه از شدّت سوزش درد مرتّب اشك مى ريزد. به راستى كه من گريه را سفاهت و نادانى مى دانم ولى به زودى كسى كه مصيبت زده شود به گريه حريص خواهد شد.

(ركب) [ركب :

الرّكوب: در اصل يعنى سوار شدن انسان بر پشت حيوان كه در سوار شدن بر كشتى هم بكار مى رود.

(و در عرف امروز سوار شدن در ماشين و فضا پيما همين واژه است و- ركاب:

مسافرين).

راكب: در عرف سخن ويژه كسى است كه بر بارگى و پشت ستور مى نشيند جمع آن- ركب، ركبان و ركوب- است.

خداى تعالى گويد: (وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً- 8/ نحل) و (فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ- 65/ عنكبوت) و آيه: (الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ- 42/ انفال) (و سواران كاروان دور از شما بودند) و (فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً «1»- 239/ بقره).

اركب المهر: هنگام سوارى اسب جوان نزديك شد. (وقت سواريش رسيد).

مركبّ: مخصوص كسى است كه اسب ديگرى را سوار مى شود و نيز كسى كه در سوارى ناتوان است و خوب سوارى نمى داند.

(متراكب:) رويهم سوار شده و انباشته شده.

خداى تعالى گويد: (فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً- 99/ انعام) (قسمتى از آيه 99/ انعام است و اشاره به يكى از پديده هاى حياتبخش اللّه است كه مى فرمايد:

اوست كه از آسمانها باران فرو ريزاند و در اثر ريزش باران همه روئيدنى ها را از زمين


(1) يعنى پيادگان يا سواران، قسمتى از آيه اى است كه مربوط به اقامه نمازها و محافظت بر اداى آنهاست به خصوص نماز ظهر كه مى فرمايد: (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى ...).

همه نمازها و نماز ميانه روز را مواظبت كنيد و بر اداى آنها اهتمام بورزيد، براى خدا مطيعانه قيام كنيد و بر پا خيزيد.

هر گاه در اداى نماز به صورت معمول بيم داشتيد و در سفر بوديد در حالى كه حركت مى كنيد و پياده و سواره هستيد نماز خوف يعنى در حال حركت بخوانيد و چون ايمن شديد خداى را ياد كنيد و نماز از همانطور كه يادتان داده است و نمى دانستيد به جاى آريد.

خارج مى كنيم، از جمله خوشه گندم است كه دانه هايش به طور منظّم بر روى هم قرار دارد).

ركبة: زانو.

ركبته: به زانويش زدم مثل- فادته و راسته و همچنين ركبته يعنى با زانويم به او زدم مثل يديته و عنته يعنى با دستم و چشمم.

ركب- به طور كنايه به جاى مطيّة و قعيدة- بكار مى رود يعنى نشيمنگاه يا بُنِ رانِ مرد و زن كه بر پشت مركب قرار مى گيرد.

(ركد) [ركد]:

ركد الماء و الرّيح: آب باران و باد ساكن و آرام شد و همينطور در باره كشتى.

خداى تعالى گويد: (وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 32/ شورى) و (إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ «1»- 33/ شورى).

جفنة ركود: كاسه و قدح پر.

(ركز) [ركز]:

الرّكز: بانگ و صداى آرام.

خداى تعالى گويد: (هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً- 98/ مريم).

يعنى: (آيا وجود كسى از ايشان را حس مى كنى يا صداى آرامى از ايشان


(1) قبل از آن مى گويد (و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم ...) هر مصيبتى و عقوبتى كه به شما رسيد نتيجه كارهائى است كه خود كرده ايد و دستهاتان انجام داده است (يَد در قرآن به معنى قدرت و نيروى كار انسانى است) و بسيارى را خداوند مى بخشد شما در هر كجاى زمين باشيد آن نيستيد كه بتوانيد از او پيشى گيريد و غير از اللّه يارى و فرياد رسى برايتان نيست يكى از آيات خداوند همين كشتى هائى است كه چون كوهها بر آب روانند و اگر بخواهد آنها را ساكن گرداند و در آنها باى شكيبايان نشانه هائى است از نيروى لا يزال الهى. [...]

مى شنوى؟).

ركزت كذا: به آرامى دفنش كردم.

ركاز: دفينه و مال پنهان شده كه يا كسى آن را در خاك نهاده مثل گنج و يا مانند معادن در اثر آفرينش و خلقت الهى در خاك قرار گرفته كه هر دو قسمت مشمول دفينه و گنجينه اند و حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرموده است:

«و فى الرّكاز الخمس» كه به هر دو گنج تفسير شده است.

ركز رمحه: نيزه اش را در زمين فرو برد و بر آن تكيه داد.

مركز الجند: پادگان سربازان و جائى كه نيزه هايشان (سلاحها) را در آنجا نگاه مى دارند (انبار مهمّات و اسلحه خانه).

(ركس) [ركس :

الرّكس: وارونه شدن هر چيز به طورى كه سر به جاى پا و پا به جاى سر قرار گيرد يا برگشتن اوّل چيزى به آخرش، مى گويند- اركسته فركس: نگونسازش كردم و چنان شد.

ارتكس فى امره: بهمان كارش بازگشت.

خداى تعالى گويد: (وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا- 88/ نساء)- يعنى آنها را به كفرشان بازگرداند.

(ركض) [ركض :

الرّكض: دواندن و لگد زدن و پاى جنبانيدن، وقتى اين فعل از سوار باشد او دواننده مركوب است.

مثل- ركضت الفرس: اسب را دواندم.

و هر گاه فعل- ركض- به پياده نسبت داده شود قدم زدن و پاى گذاردن بر زمين است.

مثل آيات: (ارْكُضْ بِرِجْلِكَ- 42/ ص) و (لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ- 13/ انبياء) كه نهى از فرار كردن است (اشاره به موقعى است كه عذاب مى رسد و عياشان و تفريح پرستان از ترس مى گريزند فرمان مى رسد مگر يزيد به همان لذّتها و عيّاشى هاى خانه هاتان برگرديد بسا كه سراغتان را مى گيرند.

(ركع) [ركع :

الرّكوع: خم شدن، كه گاهى در شكل خم شدن مخصوص و ركوع در نمازها همانطور كه هست اطلاق مى شود.

و گاهى- ركوع- در تواضع و فروتنى بكار مى رود يا تواضع در عبادت و يا در غير آن، مثل آيات:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا- 77/ حجّ) و (وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ- 43/ بقره) (وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ- 125/ بقره) و (الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ- 112/ توبه).

شاعر گويد:

أخبّر اخبار القرون الّتى مضت ادبّ كانّى كلّما قمت راكع «1»

(ركم) [ركم :

سحاب مركوم: ابرهاى متراكم و انبوه.


(1) شعر از قصيده لبيد است كه سراسرش آداب تهذيب نفس و پاكى جان است كه با آيه (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ- 2/ حشر) كه در باره تاريخ و سرگذشت ملّتهاست مطابقت دارد مطلعش چنين است:

بلينا و ما تبلى النّجوم الطّوالع و تبقى الجبال بعدنا و المصانع

و ما النّاس الا كالدّيار و اهلها بها يوم حلّوها و غدوا بلاقع

و ما البرّ الّا مضمرات من التّقى و ما المال الّا معمرات ودائع

اليست و رائى ان تراخت منيتى لزوم العصاتحنى عليها الاصابع

اخبر اخبار القرون الّتى مضت ادب كانى كلّما قمت راكب

يعنى: 1- فرسوده شديم و ستارگان طلوع كننده فرسوده نمى شوند، كوهها و قصرها و آبگيرها بعد از ما پايدار و باقى اند.

2- مردمان همچون ديار و شهرها هستند كه در عين زنده بودن ناگهان مى ميرند و شهرها هم پس از آبادانى ويران مى شوند.

الرّكام: آنچه كه بر روى هم انباشته باشد.

خداى تعالى گويد: (ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً- 43/ نور).

ريگها و سربازان هم كه در يك جا انبوه و جمعند با واژه- ركام توصيف مى شوند.

مرتكم الطّريق: راه و جاده اصلى كه خاك و گلش در اثر عبور و مرور كوبيده شده (جاده شوسه يا شسته).

(ركن) [ركن :

ركن الشّي ء: پهلو و جانب هر چيز كه بر آن تكيه مى شود و به طور استعاره براى قدرت و نيرو بكار مى رود.

خداى تعالى گويد: (لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ- 80/ هود).

(اگر نيروئى عليه شما مى داشتم و يا به قدرتى سخت متكى بودم از او يارى مى جستم).

ركنت الى فلان اركن: با فتحه حرف (ك) (يعنى- ركن، يركن- به او اعتماد و تكيه كردم بر وزن- فعلت و افعل، چون- ركن، از غير حروف حلقى است در ماضى و مضارع فتحه عين الفعل شاذ و اندك است. مقائيس اللّغه و مصباح و صحيح آن ركن- يركن- ركن يركن است.

خداى تعالى گويد: (وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا- 113/ هود) (بر ستمكاران اعتماد


3- نيكى ها جز آنچه از روى پرهيزكارى باشد نيست، و مال و ثروت هم جز امانتى گذرا نيست مگر آنچه در زندگى صرف شود.

4- آيا جز اينست كه اگر مرگم تأخير شود الزاما با دستهايم بر عصا تكيه مى دهم و به آنها مشتاق مى شود.

5- در آن صورت از اخبار قرون گذشته خبر مى دهم، خميده حركت مى كنم هر گاه برخيزم دو تا و خميده هستم.

نكنيد و آنها را دوستان و ياران خود مگيريد.)

ناقة مركّنة الضّرع: شترى كه پستانش چند مجرا دارد و بزرگش مى كند.

مركن: پياله و حوضچه پاى درختان.

اركان العبادات: آنچه كه در عبادات پايه و اساس هستند و اگر ترك شوند عبادات باطل مى شود.

(رم) [رم :

الرّمّ: اصلاح چيزى كه كهنه و فرسوده شده.

الرّمّة: نامى است ويژه استخوان پوسيده.

خداى تعالى فرمايد: (مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ- 78/ يس) و (ما تَذَرُ مِنْ شَيْ‌ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ- 42/ ذاريات) (آيه در باره باد هلاكت كننده قوم عاد است كه بر چيزى نمى گذشت مگر اينكه آن را چون خاشاك و استخوان پوسيده خرد مى كرد).

الرّمّة: نامى است ويژه ريسمان پوسيده.

الرّمّ: ريزه هاى كاه و چوب (خاك ارّه).

رمّمت المنزل: خانه را از ريزش و خراب شدن مرمّت و حفظ كردم مثل- تفقّدت:

سرپرستى كردم.

ادفعه اليه برمّته «1»: مثل معروفى است.

ارمام: سكوت و آرامش.

ارمّت عظامه: استخوانهايش پوسيده و پوك شد به طورى كه اگر در آن دميده شود صدايى شنيده نمى شود.


(1) ضرب المثل فوق در باره كسى است كه چيزى مى فروشد و از آن متاع هيچ چيز كم نمى گذارد و از خريدار وجه اضافى نمى گيرد، مردى شترى فروخت و در گردنش طنابى بود به او گفتند شتر را با طنابش به او بده يعنى همه لوازم او را در مثل فارسى هم مى گوئيم خر با پالانش و در دنيائى امروز كه به جاى اسب و استر و شتر، ماشين و موتور است بايستى گفت ماشين را با تمام لوازمش بده.

ترمرم القوم: وقتى است كه دهانهايشان را در حرف زدن حركت دهند ولى چيزى از سخنانشان فهميده نشود و با صراحت سخن نگويند.

(ترمرم مثل- تزمزم و زمزمه) است.

رمّان: بر وزن فعلان يعنى انار، كه معروف است.

(رمح) [رمح :

خداى تعالى گويد: (تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ- 94/ مائده)- (دستها و نيزه هاتان به آن مى رسد و آن را مى گيرد).

رمحه: با نيزه او را زد.

رمحته الدّابة: حيوان او را زد، كه تشبيهى است به همان نيزه زدن.

السّماك الرّامح: ستاره اى است در برج اسد كه ستاره اى مثل نيزه در پيش روى دارد. (و ديگر ستاره اى است در همان برج كه آن را السماك الاعزل- گويند).

اخذت الابل رماحها: وقتى است كه شتر به خاطر خوبيش نمى گذارد نحرش كنند. اخذت البهمى رمحها. بهمى گياهى است خاردار كه خارش مانع چيدن و چريدنش مى شود.

(رمد) [رمد]:

مى گويند- رماد و رمد و ارمد و ارمداء: (خاكستر) «1» خداى تعالى گويد: (كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ- 18/ ابراهيم) (مثل خاكسترى است كه به سختى باد بر آن بوزد).


(1) واژه هاى (همد- خمد- رمد) در باره فرسوده شدن لباس و خاموش شدن آتش است.

همدت النّار: حرارت آتش از بين رفت. همدت الرّيح: باد آرام شد.

خمدت النّار: آتش خاموش شد. رمدت النّار: آتش خاكستر شد. نار هامده- مثل- نار خامده- است.

رمد- هم به معنى چشم درد است. (مصباح المنير/ رافعى)

رمدت النّار: آتش خاكستر شد. واژه- رمد- به هلاكت و نابودى تعبير شده است همانطور كه به همود- يعنى مرگ نيز تعبير شده.

رمد الماء: آب شور و بد مزه شد. (گوئى از بدمزگى خاكستر در آن هست). ارمد:

خاكسترى رنگ و هر چه كه به رنگ خاكستر باشد.

رمد: مگس. الرّماد: سال هلاكت ستوران و مردم (به اين تشبيه كه همه جانداران چون خاكستر بى حرارت و بى جان مى شوند).

(رمز) [رمز]:

الرّمز: اشاره با لب و دهان و صداى آرام و اشاره با ابرو و لذا هر سخنى كه مثل اشاره باشد به- رمز- تعبير شده است چنانكه شكايت به- غمز- تعبير شده.

خداى تعالى گويد: (قالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزاً- 41/ آل عمران).

ما ارمازّ: به رمز هم سخن نه گفته است.

كتيبة رمّازة: سپاهيانى كه از زياديشان رمز و اشاره اى شنيده مى شود.

(رمض) [رمض :

شهر رمضان:- كه از- رمض- يعنى شدّت گرماى خورشيد گرفته شده.

ارمضته فرمض: ريگهاى داغ او را سوزانده و همان شدّت گرمى خورشيد است.

ارض رمضة: زمينى تفتيده و داغ.

رمضت الغنم: گوسفندان در گرما چريدند و كبدهاشان مجروح شد.

فلان يترمّض الظّباء: آهو را در گرما و ريگستان داغ دنبال مى كند.

(رمى) [رمى :

الرّمى: در اجسام مثل تير و سنگ بكار مى رود.

مانند آيه: (ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى 17/ انفال)

و در گفتگو واژه- رمى- كنايه از بدگويى و دشنام و تهمت است مثل آيات زير:

(وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ- 6/ نور) و (يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ- 4/ نور) ارمى فلان على مائة: به طور استعاره، يعنى زيادتر از سايرين تير انداخت.

خرج يترّمى: به هدف تير انداخت و به او رسيد.

(رهب) [رهب :

الرّهبة و الرّهب: ترس و خوف با دور انديشى و احتياط و اضطراب، در آيات: (لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً- 13/ حشر) و (جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) كه- الرّهب- هم خوانده شده يعنى بيم و ترس.

(تمام آيه چنين است- لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ- 13/ حشر- شما در دلهايشان از خدا پر مهابت تريد زيرا ايمان به خدا ندارند و نمى فهمند و از شما بيمناك مى شوند).

مقاتل «1» مى گويد: الرّهب يعنى آستين، چنانكه روزى به صحرا رفتم تا تفسير درست رهب- را از عربهاى اصيل بدانم داشتم غذا مى خوردم كه عربى گفت: گفت


(1) ابو الحسن بن مقاتل بن سليمان شيرازى خراسانى، قارى و مفسّر و محدّث كه به- ابو الحسن- نيز معروف است از بزرگان علماء تفسير، و از اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام بوده و گفتارش در تمام تفاسير نقل شده است. شافعى مى گويد مردم در تفسير عيال مقاتل هستند.

از منصور دوانيقى خليفه عبّاسى نقل شده است كه مگسى او را آزار مى رساند و نمى توانستند دورش كنند مرتّب بر صورتش مى نشست سپس گفت ببينيد از دانشمندان چه كسى حاضر است گفتند مقاتل بن سليمان گفت او را بياوريد، همين كه آمد پرسيد آيا مى دانى خداوند چرا مگس را خلق كرده؟ قال نعم: ليذّل الجبابرة: گفت آرى براى اينكه ستمگران و جور پيشگان را از مگس عاجز كند سپس منصور ساكت شد. و چون در نقل احاديث جسور بود و كمتر تقيّه مى نمود مخالفينش او را متّهم مى ساختند.

ابن خلكان مى نويسد: مقاتل تفسير مشهورى دارد و از مجاهد و عطاء و ابو اسحاق و ضحّاك و محمّد بن مسلم زهرى حديث را اخذ كرده است. و كان من العلماء الاجلّاء- مقاتل از بزرگان علماء و دانشمندان بوده از آثارش التّفسير الكبير- الجوابات فى القرآن- متشابه القرآن- النّاسخ و المنسوخ- نوادر التّفسير وفاتش 150 هجرى قمرى است. (وفيات الاعيان/ ابن خلكان 4/ 341).

اى بنده خدا به من هم چيزى بده دستم را از غذا پر كردم كه به او بدهم گفت- ههنا فى رهبى- يعنى اينجا در آستينم بريز.

معنى اوّل- رهب- در آيه: (جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) صحيح تر است.

آيات: (رَغَباً وَ رَهَباً- 90/ انبياء) و (تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ- 60/ انفال) و (وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ- 116/ اعراف) يعنى به ترس و بيم وادارشان كرده.

و آيه: (وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ- 40/ بقره) يعنى ترسيدند.

الرّهب: در معنى به عبادت پرداختن، همان بكار بردن- رهبة است.

(رهبانيّة:) زياده روى در تحمّل عبادات از فرط بيم و خوف.

و آيه: (وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها- 27/ حديد) رهبان- هم بصورت جمع و مفرد بكار مى رود.

آنكه رهبان را مفرد بداند به- رهابين- جمع مى بندد ولى واژه رهابنة در معنى جمع باشد شايسته تر است.

ارهاب: ترسيدن شتران كه از- ارهبت- است.

الرّهب من الابل- از همين معنى- ارهاب- است.

عرب مى گويد: رهبوت خير من رحموت: (بيم داشتن و در صدد چاره بودن بهتر از مورد رحم قرار گرفتن و خوار شدن است).

(رهط) [رهط]:

الرّهط: گروه و جمعيّتى كه از ده نفر كمتر باشد و گفته اند تا چهل نفر را- رهط- گويند.

آيات: (تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ- 48/ نمل) و (وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ- 91/ هود) و (يا قَوْمِ أَ رَهْطِي «1»- 92/ هود).


(1) آيات 91 و 92/ سوره هود است كه قوم نافرمان شعيب به او مى گويند اگر به خاطر خويشاوندانت

الرّهطاء: سوراخى از سوراخهاى موش صحرايى كه آن را- رهطة نيز گويند.

شاعر گويد: أجعلك رهطا على حيّض.

يعنى: (آيا ترا كهنه زنان دشتان و بى نماز قرار داده است).

گفته اند- رهط- جرم و پوست پاره اى است كه حايض يا دشتان بكار مى برد.

در اصطلاح مى گويند- هو أذلّ من الرّهط- او از كهنه حائض هم خوارتر است.

(رهق) [رهق :

رهقه الأمر: او را با قهر و خشم فرا گرفت و پوشاند.

فعلش- رهقته و أرهقته است مثل- ردفته و اردفته و بعثته و ابتعثته در آيه: (وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ- 27/ يونس) يعنى خوارى و زبونى آنها را فرا گرفت.

و آيه: (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً- 17/ مدّثر) (بزودى او را به سختى فراگيريم).

ارهقت الصَّلاة: نماز را به تأخير انداختم به طورى كه وقت نماز ديگر فرا رسيد.

(رهن) [رهن :

الرّهن- چيزى است كه در گرو وام و دين قرار مى گيرد.

الرّهان- هم در همان معنى است ولى- رهان- چيزى است كه براى شرطبندى در ميان مى گذارند.

رهن و رهان- هر دو مصدرند مثل- رهنت الرّهن و راهنته رهانا اسمش- رهين و مرهون- است.

(يعنى گروى) در جمع رهن واژه هاى- رهان- رهن، رهون نيز بكار مى رود.


نبود تو را سنگسار مى كرديم كه پيش ما عزيز نيستى، شعيب در پاسخشان مى گويد آيا خويشان من از خداوند عزيزترند كه او را فراموش كرده و پشت سر گذاشته ايد بدانيد كه پروردگار من به اعمالى كه مرتكب مى شويد آگاه است و احاطه دارد (إِنَّ رَبِّي بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- 92/ هود).

آيه: (فرهن مقبوضة- 283/ بقره) كه- فرهان نيز خوانده شده.

گفته اند در آيه: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ (رَهِينَةٌ)- 38/ مدّثر) واژه- رهين- فعيل به معنى فاعل است پس رهينة- در اين آيه يعنى پايدار و ثابت و بر پاى دارنده كارهاى خويش، و نيز در معنى مفعول هم گفته شده يعنى هر كسى در گرو پاداش همان كارى كه كرده است قرار مى گيرد و چون از واژه- رهن- و گروى معنى ضبط و نگهداشتن تصوّر مى شود و لذا رهينة به طور استعاره براى حبس و نگهدارى هر چيزى بكار مى رود، پس (بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ- 38/ مدثر) يعنى هر كسى در حبسى و ضبط چيزى است كه كسب كرده.

رهنت فلانا: او را پا برجا كردم.

رهنت عنده: نزدش گرو گذاردم.

ارتهنت: گروى گرفتم.

ارهنت فى السّلعة: قيمت متاع را گرو گرفتم و حقيقت آن اين است، متاعى را كه قيمتش معيّن شده در گرو نگهدارى، تا تمام قيمت آن را دريافت كنى.

(رهو) [رهو]:

«1» آيه: (وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً- 24/ دخان) يعنى دريا را ساكن واگذار كه (إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ- از پى تو آنها سپاهيانى غرق شدگانند).

گفته اند- رهوا- در اين آيه يعنى فراخى و گشادى راه دريا و اين درست است- رهاء- دشت و بيابان مرتفع و صاف كه از همين واژه است.

رهو: آبگير عميقى كه آب در آن جمع باشد.


(1) واژه- رهو- از اضداد است يعنى زمين مرتفع و گود يا آرامش و اضطراب و با تنگى و وسعت كه اين معانى در اشعار شعراء بكار رفته است.

رهوه: كوه بسيار بلند، عيش راه: زندگى آرام.

مى گويند: لا شفاعة فى رهو: در آبگير هيچ خريد و فروشى نيست (آبگيرها خريد و فروش شدنى نيستند).

مردى عرب به شتر فالجش نگاه كرد و گفت- رهو بين سنامين- (همچون گودى ميان دو كوهان است).

(ريب) [ريب :

رابنى كذا و ارابنى: (مرا به ترديد و دو دلى انداخت و مرا ناخوش آمد) پس- ريب- اين است كه تو در باره كارى يا موضعى چيزى راى بپندارى سپس حقيقت آن روشن شود.

خداى تعالى گويد: (يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ- 5/ حجّ) و (فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا- 23/ بقره) تنبيهى و هشدارى است بر اينكه ترديدى در باره آن نيست.

و آيه: (رَيْبَ الْمَنُونِ- 30/ طور) يعنى مرگ و مردن نه از اين جهت كه در بودنش و وجودش ترديد هست، ريب- ناميده است، بلكه از اين جهت كه زمان مرگ و رسيدن مرگ مورد توهّم و شكّ است و آن را- ريب ناميده پس انسان پيوسته در باره زمان رسيدن مرگ در دو دلى و شك است نه از جهت وجود مرگ، بر اين اساس شاعر گويد:

النّاس قد علموا ان لا بقاء لهم لو انّهم عملوا مقدار ما علموا

(مردم مى دانند كه هميشه زيستن و بقائى در دنيا برايشان نيست اى كاش به اندازه اى كه دانسته اند عمل مى كردند) مثل معنى اين شعر امن المنون و ريبها تتوجّع؟

يعنى: (آيا از مرگ و ترديد در زمان وقوعش دردمند مى شوى) خداى تعالى گويد: (لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ- 110/ هود) و (مُعْتَدٍ مُرِيبٍ- 25/ ق) (يعنى ستمگر و ناباور). (ارتياب)- مثل- ارابة- است يعنى شكّ و پندار ناپايدار داشتن، در آيات:

(أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ- 50/ نور) و (تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ- 14/ حديد) كه ارتياب و بد گمانى

را از مؤمنين نفى مى كند. مى گويد: (وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ- 31/ مدثر) و (ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا- 15/ حجرات).

در مثل مى گويند: دع ما يريبك الى ما لا يريبك.

(از آنچه كه تو را به بدگمانى مى اندازد در گذر و به آنچه بدگمانست نمى كند روى آور) «1».

ريب الدّهر: تغييرات و دگرگونيهاى روزگار، به خاطر اينكه چون براى دهر و روزگار مكر و فريب پنداشته اند آن را- ريب- گفته اند.

(الرّيبَة:) دو دلى كه اسمى است از ريب.

خداى تعالى گويد: (بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ- 110/ توبه) يعنى شك و ريب كه بر دغلكارى و نقص ايمانشان دلالت مى كند.


(1) لغت نامه ها و تفاسير عبارت فوق را به صورت حديثى مشهور ذكر كرده اند.

ابن منظور مى نويسد: در حديث «دع ما يريبك الى ما لا يريبك» با فتحه حرف (ى) نيز خوانده شده.

طريحى نيز همين نظر را دارد و مى گويد بيشتر با فتحه خوانده شده معنى حديث اين است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد هر كارى و هر انديشه اى كه گمان انگيز است و در آن دو دلى و شك و ريب باشد رها كن و به سوى انديشه و كارى كه شك و گمان ايجاد نمى كند توجّه كن كه خلاصه اش- دع ذاك الى ذاك است يعنى چيزى را كه با بعد منفى ترا به ترديد مى اندازد به چيزى كه يقين آور است تبديل كن.

در عصر ما محتواى اين حديث كه رهائى بخش انسانها از منفى بافى هاست به ويژه براى جوانان بسيار آموزنده و با اهميّت است تا در معرض انديشه هاى شك برانگيز و منفى بافى نسبت به آغاز و پائين جهان رها نشده و به سوى انديشه اى كه او را آرامش مى بخشد روى آورد.

نسلى كه هر روز بايد با ايمان و يقين در راه نجات مستضعفين از يوغ ستمگران با اعتقاد مثبت به روز جزاء مصمّم تر باشد و قيام كند متأسفانه، در معرض ديدگاههاى محدود و ناقص و ترديدآور منفى با تبليغات جهان سرمايه دارى و مادى واقع شده است، گويى كه پيامبر اسلام عليه السّلام ديدگاهش در عصر ما تجلّى يافته و بايستى با تبعيّت از حديث نجاتبخش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از گمان ها و بدگمانى ها به يقين داشتن نسبت به آغاز، و پايان جهان خود را با ايمان به اللّه و جاودانه بودن روح و هستى سوق داد حديث فوق تفسير كننده آيه دوّم سوره بقره است كه قرآن را- لا ريب فيه- 2/ بقره) معرّفى مى كند و همين طور آيه: (الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ... 18/ زمر) يعنى نيكوترين سخن قرآن است كه سراسر اثبات حقايق و اميدوار كننده انسانها به جهان پاداش و يادآور حكومت حقّه مستضعفين صالح و مؤمن جهانى است مآخذ ديگر حديث فوق عبارتند از: تهذيب اللّغه 15/ 254- لسان العرب واژه ريب- در مجمع البحرين.

.(روح) [روح :

الرّوح و الرّوح- در اصل يكى است ولى- روح- اسمى براى دم و نفس است.

شاعر در وصف آتش مى گويد:

فقلت له ارفعها اليك و احيها بروحك و اجعلها لها فيئة قدرا «1»

زيرا دميدن و نفس هم قسمتى از روح است مانند ناميدن- نوع- به اسم جنس مثل ناميدن انسان به حيوان لذا- روح- اسمى است براى نفس يا جزئى كه بوسيله آن حيات و جنبش و تحرّك حاصل مى شود و نيز به همان چيزى است كه سودها و منفعت ها راى جلب و زيان و ضررها راى دفع مى كند اطلاق شده است و همين است كه در آيات:

(يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي- 15/ اسراء) و (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- 29/ حجر) بيان شده است، اضافه شدن روح- به خداوند اضافه ملكى است و تخصيصى است كه باعث شكوهمندى، و شرافت روح است، مثل آيات:

(طَهِّرا بَيْتِيَ- 26/ حج) و (يا عِبادِيَ

• 56/ عنكبوت) (كه بيت- و- عباد- به ضمير (ى) كه ضمير اللّه- است اضافه شده يعنى خانه من را پاك گردان- و اى بندگان من).

فرشتگان والا و ارزشمند- ارواح- ناميده شده اند مثل آيات: (يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا- 38/ نباء) و (تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ 4/ معارج) و (نَزَلَ بِهِ (الرُّوحُ الْأَمِينُ)- 193/ شعراء) كه- جبرئيل- روح الامين- روح القدس ناميده شده در آيات:

(قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ- 102/ نحل) و (وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ 87/ بقره) (پس روح القدس


(1) شعر از ذى الرمه- است، مى گويد: به او گفتم آتش را با نفست مشتعل و زنده كن و فروزش آن را با دميدنت از سوى خويش براى آن بخششى والا قرار ده. ازهرى با استشهاد به شعر فوق مى گويد: روح با ضمّه حرف (ر) در زبان عرب يعنى نفخ و دميدن براى اينكه دميدن از- روح است و موجود زنده نفس دارد. احيها بروحك: يعنى با نفخ و دميدنت، همين نظر را ابن منظور نيز آورده است. (تهذيب اللّغه 2/ 225 لسان 2/ 426- اساس البلاغه 183).

و روح الامين در قرآن صفت جبرئيل است) و حضرت عيسى عليه السّلام نيز روح- ناميده شده در آيه: (وَ رُوحٌ مِنْهُ 171/ نساء، 49/ آل عمران) اين نامگذارى براى توانائى در زنده كردن مردگان براى او بوده (باذن اللّه).

قرآن- نيز- روح- ناميده شده در آيه: (وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا- 52/ شورى) زيرا قرآن سببى است براى حيات اخروى كه در آيه: (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ- 62/ عنكبوت) توصيف شده است.

روح- در معنى تنفّس نيز هست- اراح الإنسان- وقتى است كه انسان نفس مى كشد و دم برمى آورد.

آيه: (فَرَوْحٌ وَ (رَيْحانٌ)- 89/ واقعه) ريحان چيزى است كه بوئى خوش دارد و نيز گفته اند- ريحان- گفته اند در آيه (وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ- 12/ الرّحمن).

به عربى اصيل گفتند: الى اين؟ به كجا مى روى؟

پاسخ داد: اطلب من ريحان اللّه، يعنى رزق خدا مى جويم، و اصلش همان است كه گفتيم.

روايت شده است كه: (الولد من ريحان اللّه) فرزند از- رزق- خداوند نيست.

چنانكه شاعر گويد:

يا حبّذ ريح الولد ريح الخزامى فى البلد

(چه نيكوست بوى خوش فرزند و بوى خوش گل خيرى صحرايى در شهر و ديار).

يا براى اينكه فرزند رزقى است از سوى خداى تعالى- (ريح)- نيز معروف است و همان هواى متحرّك است. در عموم آياتى كه خداى تعالى ارسال باد را مفرد ذكر مى كند در معنى عذاب است هر جائى كه ريح- با لفظ جمع (رياح) آمده است به معنى رحمت الهى است، به صورت مفرد مثل: (إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً- 19/ قمر) و (فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً- 16/ فصّلت) (َثَلِ رِيحٍ فِيها صِرٌّ

• 117/ آل عمران) و (اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ- 18/ ابراهيم).

و در صورت جمع كه به معنى رحمت است مثل آيات:

(وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ- 22/ حجر) و (أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ 46/ روم) و (يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً- 57/ اعراف).

و امّا در آيه: (يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً- 48/ روم) معنى آشكارتر و روشن تر آن رحمت است كه به لفظ جمع هم خوانده شده و صحيح تر است.

واژه- ريح- به صورت استعاره براى قدرت و غله هم بكار رفته است مثل آيه:

(وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ- 46/ انفال).

اروح الماء: بوى آب تغيير كرد كه مخصوص بوى بد آب است.

ريح الغدير يراح: بركه و آبگير بوى بد گرفت.

اراحوا: آسايش يافتند و يا به شادمانى شب كردند.

دهن مروّح: روغن خوش بوى.

روايت شده است كه (لم يروح رائحة الجنّة) يعنى بوى بهشت را نيافته.

مروحة: گذرگاه باد.

مروحة: باد بزن و وسيله اى كه باد با آن توليد مى شود.

رائحة: وزش هوا و بوى خوش.

راح فلان الى اهله: به دو معنى است:

1- او به سرعت و مثل باد بسوى خانواده اش آمد.

2- يا با برگشتن بسوى خانواده اش از آسايش و مسّرت بهره مند شد.

الرّاحة: مشتّق از- روح- است يعنى آسايش، چنانكه مى گويند:

افعل ذلك فى سراح و رواح: آن را به آسانى انجام ده.

المراوحة فى العمل: يكبار اين عمل مى كند و يكبار ديگرى (از باب مفاعله است يعنى كار طرفين).

الرّواح: به طور استعاره براى استراحت در نيمروز كه انسان آسايش دارد بكار مى رود و از همين معنى مى گويند:

ارحنا ابلنا: شترانمان را در نيمروز استراحت داديم.

ارحت اليه حقّه: از همان استراحت دادن شتران استعاره شده است يعنى حقّش را به او پرداختم و آسوده خيالش كردم.

مراح: جائى است كه شتران شب در آنجا بسر مى برند (آرامشگاه شتران در شب).

تروّح الشّجر و راح يراح: درخت دوباره شكوفه برآورد و چون از واژه روح، وسعت و فراخى تصوّر مى شود لذا گفته اند:

قصعة روحاء: يعنى قدحى بزرگ.

و آيه: (لا تَيْأَسُوا مِنْ (رَوْحِ اللَّهِ)- 87/ يوسف) يعنى از رحمت و گشايش دادن خداى تعالى مأيوس نشويد و اين خود قسمتى از- روح- يعنى رزق و بخشايش است.

(رود) [رود]:

الرّود: رفت و آمد با مدارا در طلب چيزى.

مى گويند- راد و ارتاد- و همينطور- رائد- يعنى جوينده گياه و علوفه.

راد الابل فى طلب الكلاء: (شتران را به طلب علوفه فرستاد). و به اعتبار معنى رفق و مدارا در اين واژه مى گويند.

رادت الابل فى مشيها ترود رودانا: (شتران به آرامى رفتند) و از اين معنى واژه مرود- ساخته شده يعنى: (ميل سرمه و آهن حلقه اى شكل و چرخ آهنين و دلو كه همواره در رفت و آمدند).

ارود، يرود، اروادا: مدارا و مهربانى كرد و از همين معنى واژه رويد- يعنى آرام، مشتقّ شده، مثل:

رويدك الشّعر يغبّ: (شعرت را مخوان و بگذار بماند تا وقتى كه كم و كاستى آن بر خودت روشن شود) (ارادَة)- از- راد، يرود- است يعنى وقتى كه كسى در طلب چيزى سعى و كوشش كند- ارادة- در اصل- قدرت و نيروى است كه از شهوت و نياز و

آرزو تركيب شده- ارادة اسمى است براى تمايل نفس به چيزى كه حكم و فرمان انجام دادن و يا انجام ندادن در آن چيز باشد و اينكه سزاوار است انجام بشود يا نشود (تا ارادة آزاد و خواست نفسانى يكى از آن دو امر را برگزيند) سپس اينگونه اراده، و خواست نفسانى در باره اصل چيزى، گاهى ميل و كشمكش در مبدأ و آغاز آن چيز است و گاهى در نتيجه حكم و دستور آن چيز كه جايز و شايسته است و انجام گيرد يا نگيرد.

اگر واژه- ارادة- در خداى تعالى بكار رود مراد حكم و نتيجه و پايان آن است نه تمايل و خواست نفسانى به مبدأ و آغاز چيزى كه او متعالى است از معنى دل بستن و تمايل. هر گاه گفته شود: اراد اللّه بكذا يعنى خداوند در آن حكم كرد كه آنطور هست و آنطور نيست مثل آيه:

(إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً «1»- 17/ احزاب) گاهى منظور از يادآورى اراده، امر است چنانكه مى گوئى:

اريد منك: به آن كار امرت مى كنم.

مثل آيه: (يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ- 185/ بقره) (قسمتى از آيه روزه است كه مى فرمايد: اگر مريض و مسافر بوديد روزهاى ديگر روزه بگيريد كه اين امر خداى تعالى امر در سهولت براى شماست نه امر در سختى.

گاهى واژه- اراده- ذكر مى شود و مراد قصد و هدف است مثل آيه:


(1) قسمتى از آيات مربوط به جنگ است كه مى گويد: (قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ ... 16/ احزاب) بگو اگر از كشته شدن و مرگ مى گريزيد فرار كردن سودتان ندهد و در آن صورت هم جز مدّت اندكى، از حيات بهره مند نخواهيد شد، چه كسى شما را در قبال امر و اراده خدا اگر برايتان محنت يا رحمتى بخواهد نگه مى دارد؟ و همانها براى خود جزا و ياورى نخواهند داشت، از آيه فوق مى فهميم كه شهادت و كشته شدن در راه خداى تعالى امرى است اختيارى و پذيرفتنى، نه حتمى و قطعى كه مشمول اجل حتمى باشد چون مى گويد اگر هم شهادت را برنگزينيد و بگريزيد، مگر نه اين است كه بالاخره مدّت كمى تا سر رسيد اجلتان زنده ايد پس گزينش راه شهادت امرى است اختيارى و شهيد خود انتخاب مى كند و برمى گزيند كه در نتيجه براى ابد در پيشگاه خدا جاودان و مرزوق است.

(لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً- 83/ قصص).

يعنى: (حيات اخروى را براى كسانى قرار مى دهيم كه قصد برترى جويى و فساد در زمين نداشته و پايان و فرجام كار از آن پرهيزكار است)، نه مى خواهند چنان باشند و نه قصد آن را دارند.

اراده- در انسان بر حسب نيروى حسّى و جبرى و فطرى است همانطور كه بر اساس نيروى اختيارى نيز هست از اين روى در جماد، و حيوان هر دو بكار مى رود مثل:

آيه: (جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ- 77/ كهف) (ديوارى كه مى خواست فرو ريزد و خراب شود) و مى گويند- فرسى تريد التّبن: اسبم كاه و علوفه مى خواهد.

(مُراوَدَة:) يا اينكه جدال در امر و فرمان است يعنى تو چيزى را امر مى كنى غير از آن چيزى كه ديگرى امر مى كند و يا- مراودة- نزاع در خواستن و طلب كردن است يعنى تو چيزى را مى خواهى و مى طلبى و ديگرى چيز ديگر را.

راودت فلانا عن كذا- در همان دو معنى است مثل آيات:

(هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي- 26/ يوسف) و (تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ 30/ يوسف) يعنى او را از رأيش برمى گرداند.

و بر اين اساس است آيات: (وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ- 32/ يوسف) و (سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ- 61/ يوسف) يعنى: (به زودى پدرش را از او بازمى گردانيم).

(رأس) [رأس :

الرّأس: سر، كه عضو معروفى است جمع آن- رءوس.

آيات: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً- 4/ مريم) و (وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ- 196/ بقره) و با واژه رأس- از- رئيس- تعبير مى شود. (رأس القوم: رئيس و سرپرست قوم).

اراس: بزرگ سر.

شاة رأساء: سر گوسفند سياه شد.

رياس السّيف: دسته و قبضه شمشير.

(ريش) [ريش :

پر پرنده.

از ميان پرهاى بدنش، واژه- ريش- ويژه بال اوست و به خاطر اينكه پر براى پرنده مثل لباس و جامه براى انسان است لذا واژه- ريش- براى لباس استعاره شده است، خداى تعالى گويد: (وَ رِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى 26/ اعراف) مى گويند- اعطاه إبلا بريشها: شتر را با همه ساز و برگش به او بخشيد.

رشت السّهم أريشه ريشا: كه اسم فاعلش- مريش- است يعنى: به تير پيكان پر نصب كردم، و براى اصلاح كارها به طور استعاره مى گويند:

رشت فلانا فارتاش: ياريش كردم، حالش خوب شد.

شاعر گويد:

فرشنى بحال طالما قد بريتنى فخير الموالى من يريش و لا يبرى «1»

رمح راش: نيزه تو خالى، كه به تصوّر تو خالى بودن پر چنين گفته اند.

(روض) [روض :

الرّوض: سبزه زار زيبا و بركه يا آب زياد جمع شده در يك جا (مثل نى زارها و مرغزارها). آيه: (فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ- 15/ روم).

(تمام آيه چنين است: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ- 15/ روم) آنان كه از پرستش غير خدا گسسته و به پرستش اللّه پيوسته اند و كارهاى


(1) شعر از سويد انصارى است مى گويد: پس از مدّت طولانى كه رنجورم نمودى اكنون ياريم كن زيرا بهتر دوستان كسى است كه دوستش را رحمت آرد نه زحمت يار شاطرش باشد نه بار خاطر و به گفته معلّم اخلاق سعدى:

دوست نبود آنكه در نعمت زند لاف يارى و برادر خواندگى

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان حالى و درماندگى

صالح مى كند در باغى خرّم و سرسبز و شادمانه درآيند).

و به اعتبار معنى آب فراوان در واژه- روض- مى گويند: اراض الوادى و استراض:

آب درّه فراوان شد.

اراضهم: سيرابشان كرد.

الرّياضة: بكار بردن و واداشتن نفس در زحمت، براى اينكه رام و آرام شود و از اين معنى عبارت: رضت الدّابّة- است يعنى: (حيوان را رام كردم) مى گويند:

افعل كذا ما دامت النّفس مستراضة: آن طور كار كن تا وقتى كه نفس براى رياضت قابل و ارزشمند باشد و يا معنايش اين است كه آنچنان بكوش تا نفس ظرفيت و گنجايش داشته باشد. كه از معنى روض و اراضة است.

اراضة: شايسته و پاكيزه شدن (و همچنين- اراضة- سيراب شدن و شير روى شير ريختن).

در آيه: (فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ- 15/ روم) عبارت از باغ بهشتى و زيبائيها و جاى شادى و آرامش است.

آيه: (فِي رَوْضاتِ الْجَنَّاتِ- 22/ شورى) اشاره به چيزهائى است كه از نظر ظاهر براى مؤمنين در آخرت آماده شده است.

و نيز گفته اند: روضات الجنّات- اشاره به شايسته گردانيدن- ايشان از علوم و اخلاقى است كه هر كس واجد آنها باشد قلبش پاكيزه و طيب است.

(ريع) [ريع :

الرّيع جاى بلندى است كه از دور نمايان باشد، مفردش- ريعة است.

خداى تعالى مى گويد: (أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً- 128/ شعراء) يعنى در هر جاى رفيع و بلند. (آيا در هر مكان مرتفعى قصرى و نشانه اى مى سازند).

ريع البئر: سنگ چينى كه اطراف چاه بنا شده و بلند است.

ريعان كلّ شى ء: آغاز هر چيز كه از آن ظاهر مى شود. و به طور استعاره به زيادتى

و دستآوردها- ريع- گفته مى شود. تريّع السّحاب: ابرها جمع شدند.

(روع) [روع :

الرّوع: نفس و خاطر انسان و قلب و دل.

در حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه «انّ روح القدس نفث فى روعى» يعنى: جبرئيل به خاطرم آورد و به جانم رساند و القاء كرد.

الرّوع: به شگفت آمدن و نيز ترسيدن و ترساندن و هر چيزى كه مايه شگفتى و ترس شود.

خداى تعالى گويد: (فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ- 74/ هود) مى گويند: رعته و روعته- او را بيم دادم و شگفت آوردم.

ريع فلان: ترسيد.

ناقة روعاء: شتر ترسو.

اروع: كسى است كه از زيبائيش به شگفت آيد و گوئى كه ديگران را آگاه مى كند و توجّه مى دهد.

چنانكه شاعر گويد: يهولك أن تلقاه فى الصّدر محفلا.

يعنى: (اگر در صدر مجلس او را ببينى به شگفت مى آيى).

روغ:.

(الرّوغ) [الرّوغ :

تمايل به راه حيله گرى و چاره جوئى.

از اين معنى- راغ الثّعلب يروغ روغانا- است يعنى روباه به سختى حيله كرد.

طريق رائغ: راه غير مستقيم و گمراه كننده، گويى كه انسان را فريب مى دهد.

راوغ فلان فلانا و راغ فلان الى فلان: براى حيله و چاره جوئى در كارى به سوى او ميل نمود.

در آيات: (فَراغَ إِلى أَهْلِهِ- 91/ صافّات) و (فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ- 93/ صافّات).

يعنى: متمايل شد و حقيقت معنى آن طلب كردن با نوعى مكر و حيله است و با حرف (على) بيان شده است، تا هشدارى بر معنى غلبه و استيلاء باشد.

(رأف) [رأف :

الرّأفة: مهربانى و رحمت.

قد رءوف فهو رءوف و رءوف: مهربانى كرد و او مهربان است مثل- يقظ و حذر- (بيدار و دورانديش و محتاط).

خداى تعالى گويد: (لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ- 2/ نور) (اشاره به اجراى حدود و قصاص الهى است، در باره مجرمين قطعى كه مى گويد:

به خاطر سلامت جامعه نسبت به اجراى خدا رأفت نگيريد).

(روم) [روم :

آيه: (الم، غُلِبَتِ الرُّومُ «1»- 2/ روم) كه گاهى به نسلى و نژادى معروف و گاهى به جمع و گروه رومى اطلاق مى شود مثل واژه- عجم (واژه عجم نيز در معنى غير عربها و همچنين ايرانيها بكار مى رود).


(1) ابو عبد اللّه ياقوت حموى نظر ازهرى و جوهرى را در نژاد رومى كه آنها را منسوب به عيصو بن اسحق ابراهيم مى دانند تأييد مى كند و مى نويسد: همانطور كه مى گويند زنگى و زنگ رومى و روم- هم همين طور است رومى ها بودند كه در بلاد وسيعى زندگى مى كردند و كشور روم به آنها منسوب است و سپس شعر جرير را كه با نسبت دادن خود به ايران و روم بر يمنى ها فخر مى كند، مى آورد.

ابونا ابو اسحق يجمع بيننا و قد كان مهديا نبيّا مطهّرا

و يعقوب منّا زاده اللّه حكمه و كان ابن يعقوب امينا مصوّرا

1- پدر ما پدر اسحق است كه ما را مجتمع كرده است و پيامبرى هدايت گر و پاك بود.

2- يعقوب عليه السّلام از ماست كه خداوند حكمتش را افزود و پسر يعقوب امينى واقعى بود. (معجم البلدان 3/ 98).

(رين) [رين :

الرّين: چرك و زندگى كه بر روى چيزى (يا صفحه) با ارزشى مى نشيند و آن را فرا مى گيرد و مى پوشاند. آيه: (بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ- 14/ مطفّفين) يعنى: گناه و ستمگرى بر صفحه دلهايشان رسيد و نشست و مثل جرمى سياه بر آنها چيره گرديد به طورى كه شناختن و معرفت نيكى از شر و بدى بر آنها پوشيده شد.

شاعر گويد: اذا ران النّعاس بهم.

يعنى: وقتى كه خواب و پينكى بر آنها غلبه كرد.

رين على قلبه: تاريكى بر دلش چيره شد.

(رأى) [رأى :

رأى: كه حرف دوّم يا عين الفعل آن همزه و حرف سوّم يا لام الفعل آن حرف (ى) است چنانكه مى گويند- رؤية: ديدن، و شاعر حرف (ى) را مقلوب كرده و مى گويد:

و كلّ خليل رأنى فهو قائل من اجلك هذا هامة اليوم اوغد «1»

و از فعل مضارعش حرف همزه حذف شده است مى گويند: ترى و يرى و نرى:

(مى بينى- مى بيند- مى بينيم) در آيه: (فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً- 26/ مريم).


(1) شعر از- كثير عزّة- است كه شاعرى است در غزلسرائى به روش ابن ابى ربيعة وطنش مدينه را بسيار دوست مى داشته ولى طبع شعر خود را در خدمت مديحه سرايى عبد الملك و كسب روزى نهاده، در عين حال طرفدار مذهب حقّ و عدل بوده، در باره بهترين دوست مى گويد:

خير اخوانك المشاكه فى الامر و ابن الشّريك فى الامر اينا

الّذى ان حضرت سرك فى الحىّ و ان غبت كان اذنا عينا

1- بهترين دوست تو، كسى است كه در كارت و مشكلت شريك باشد ولى چنين كسى كجاست؟! 2- او كسى است كه در حضورت و در مجمع شادت كند و در نبودن، و غيبتت گوش و چشم تو باشد.

و در شعر فوق مى گويد: هر دوستى كه مرا ديد مى گفت به خاطر توست اين بزرگى امروز و فردا. [...]

(مربوط به تولّد حضرت عيسى عليه السلام خطاب به مريم است كه مى گويد اگر كسى را از آدميان ديدى بگو من براى خدا روزه سكوت گرفته ام كه امروز با هيچ انسانى سخن نگويم).

و آيه: (أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلَّانا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ- 29/ فصّلت).

(كفّار با ديدن عذاب مى گويند: خدايا كسانى از جنّ و انس كه ما را گمراه كردند به ما بنمايان تا زير لگدهامان خردشان كنيم) ارنا- نيز خوانده شده.

(رُؤيَة:) ديدن و ادراك چيزى است كه ديدنى و قابل ديدن باشد ديدن بنا به نيروى نفسانى انواعى دارد.

اوّل- ديدن و ادراك با حواس ظاهر و آنچه را كه بر اين اساس باشد مثل:

آيه: (لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ- 7/ تكاثر) (دوزخ را به طور قطع خواهيد ديد و آنگاه به ديده يقين هم آن را خواهيد ديد).

و آيه: (وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ- 60/ زمر) (تو در قيامت كسانى كه بر خدا تكذيب كردند خواهى ديد).

و آيه: (فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ- 105/ توبه) (بزودى اعمالتان را خداوند خواهد ديد). هر چند كه ديدن خداى تعالى كه در اين آيه اشاره شده است به صورت ديدن حواس جريان يافته و بيان شده است امّا- حاسّه و حواس- بر خداى تعالى صحيح نيست، او متعالى از آن است.

و آيه: (إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ «1»- 27/ اعراف)


(1) آيه در باره ابليس و ابليسيان است كه خدا انسان را هشدار مى دهد كه: (يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ ... - 27/ اعراف) هان اى فرزندان آدم، شيطان فريبتان ندهد چنانكه پدر و مادرتان را برهنه كرده بود تا عورتشان را در نظرشان ظاهر كند از بهشت بيرون كرد، او و قبيله اش را از جائى كه شما آنها را نمى بيند، شيطان را دوستان و ياوران كسانى قرار داديم كه به اللّه ايمان ندارند و هر گاه كارهاى زشت مى كنند مى گويند پدرانمان هم چنان كرده اند و خدا ما را فرمان داده است، اى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنها بگو كه: (إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ ... 28/ اعراف) خداوند به زشتى امر نمى كند، چرا چيزهايى كه نمى دانيد در باره خدا مى گوئيد بگو خداى من به اجراى قسط و انصاف و عبادات و خواندن او و خالص گردانيدن دين

دوّم- ديدن با وهم و تخيّل مثل- ارى انّ زيدا منطلق: خيال مى كنم كه زيد رفته باشد، مثل آيه: (وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا- 50/ انفال).

سوّم- ديدن با تفكّر و انديشه، مثل آيه: (إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ- 48/ انفال).

چهارم- ديدن و ادراك با عقل و خرد و بر اين معنى آيه: (ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى 11/ نجم) و همين طور آيه: (وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى 13/ نجم) نيز حمل و تعبير شده است.

(قلب او آنچه را كه ديد دروغ ندانست چرا با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره آنچه كه مى بيند ستيزه مى كنيد او بار ديگر نيز فرشته را ديد).

فعل رأى، اگر متعدّى به دو مفعول شود اقتضاى معنى علم و دانش دارد مثل آيات (وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ- 6/ سباء) و (إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ 39/ كهف) (اگر علم دارى كه من از تو كمترم) (ارَايتَ)- مثل- اخبرنى است يعنى به من بگو و خبر ده كه گاهى ضمير (كه) به آخر آن افزوده مى شود و حرف (ت) در حالت تثنيه و جمع و تأنيث به حال خود باقى است فقط ضمير (كه) تغيير مى كند.

مثل آيات: (أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي- 62/ اسراء) و (قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ- 40/ انعام).

اما در آيات: (أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهى 9/ علق) و (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ- 4/ احقاف) و (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ 71/ قصص) و (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ- 52/ فصّلت) و (أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا- 63/ كهف).

همه اين آيات در معنى آگاهى و هشدار است (آيا نيستيد، آيا نمى دانى- آيا نمى دانيد).

(الرّأى:) باور و اعتقاد نفسانى در باره دو امر نقيض كه قبول يكى از آنها در ظنّ و گمان غلبه دارد و بر اين معنى است آيه: (يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ- 13/ آل عمران) يعنى:

بنا به حكم مشاهده و ديدن، چنان مى پنداشتيد كه هر دو گروه (مؤمن و كافر) همانند و در سخن مى گوئى:


فرمان مى دهد.

فعل ذلك رأى عينى: او آن را در جلوى چشمم انجام داد و يا راءة عينى.

رويّة و تروية: انديشيدن و تفكّر در چيزى و برگرداندن تصوّر آن چيز به ميان خاطرات نفسانى است براى كسب نظر و انديشه صحيح.

مروّى و مرتئى: متفكّر و انديشمند (اسم فاعل از (رويّة و تروية از باب- تفعيل و تفعله است) و اگر- رأيت- با حرف (الى) متعدّى شود در حكم و در معنى نظرى با ارزش و اعتبار است.

در آيات: (أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ- 45/ فرقان) و (بِما أَراكَ اللَّهُ- 105/ نساء) يعنى: به آنچه كه تو را مى آموزد.

الرّاية: پرچم و علامتى كه براى ديدن از دور افراشته و نصب شده است.

مع فلان رئى ء من الجنّ: (چنان مى نمايد كه با او اثرى و علامتى از جنون است).

ارات النّاقة فهى مرأ: وقتى است كه شتر مادينه علائم آبستنى را ظاهر كند به طورى كه صدق نوزادش دانسته شود.

(الرّؤيا:) آنچه كه در خواب ديده مى شود- رؤيا- بر وزن فعلى- است كه همزه آن تخفيف داده شده و با حرف (و) گفته مى شود.

روايت شده است كه «لم يبق من مبشّرات النّبوّة الّا الرّؤيا» يعنى: (به غير از رؤيا چيزى از مژده دهندگان به غيب نمانده است و به گفته سعدى در تفسير همين حديث مى گويد:

نگر خواب را بيهده ننگرى يكى بهره دانش ز پيغمبرى

و فرمود (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ- 27/ فتح) و (ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ- 60/ اسراء) و در آيه: (فَلَمَّا (تَراءَا) الْجَمْعانِ- 61/ شعراء).

يعنى: همين كه رو در رو و نزديك به هم شدند، به طورى كه هر يك از آنها در موقعيّتى قرار گرفتند كه ديگرى را مى ديدند و در همين معنى است- لا يترأى نارهما- و- منازلهم رئاء: خانه هاشان مقابل هم بود.

فعل ذلك رئاء النّاس: آن كار را براى نماياندن به ديگران و دنباله روى مردم

انجام داد.

مرآة: آينه و چيزى كه صورت اشياء در آن ديده شود، بر وزن- مفعله از رايت است- مثل- مصحف از صحفت- جمع مرآة- مرائى است.

الرّئة: محلّ تنفّس و عضو ظاهر و گسترده از قلب و جمعش از لفظش رؤون- است.

ابو زيد ميگويد:

حفظنا همو حتّى اتى الغيظ منهمو قلوبا و اكبادا لهم و رئينا «1»

رئته: به ريه اش زدم.


(1) شعر از اسود بن يعفر، شاعر قبل از اسلام و از شعراء بخشنده و بزرگوار بوده كه اشعارى زيبا و ادبى سروده است به خصوص قصيده داليّه او كه اشعارى عبرت انگيز دارد، مى گويد:

نام الخلى و ما احس رقادى و انهموا محتضر لدى و سادى

من غير ما سقم و لكن شفنى هم اراه قد اصاب فوادى

اين الّذين بنو او طال بناءهم و تمتّعوا بالاهل و الا ولادى

فاذا النعيم و كلّ ما يلهى به يومه يصير الى بلى و نفاد

1- بى غمى در من نيست و خوابيدن و استراحت و خوابم را حس نمى كنم، غم و اندوه بربالينم حاضر است.

2- بدون اينكه دردى داشته باشم ولى اندوهى كه به دلم رسيده است مرا رنجور و ناتوان ساخته.

3- آنهائى كه بناهاى عظيم و مرتفع ساختند كجايند، همانها كه از همسر و فرزندان خويش بهره مى گرفتند.

4- ناگهان روزى نعمتها و هر چه را كه از آنها لذّت مى بردند به تباهى و نابودى تبديل شد.

امّا شعرى كه راغب رحمه اللّه از قول ابو زيد انصارى نقل نموده، در كتابش (النّوادر فى اللّغه) ضمن چهار بيت چنين است:

تحية من لا قاطع حبل و اصل و لا صارم قبل الفراق قرينا

فغظناهم حتّى اتى الغيظ منهم قلوبا و اكبادا لهم و رئينا

1- درود از كسى كه قبل از جدائى و فراق، گسلاننده و قطع كننده پيوند دوستى است كه پيوسته به دوست است نيست.

2- و ما آنها را آنطور به خشم آورديم كه خشمشان به دلها و جگرها و ريه ها رسيد.

و در متن حفظنا نوشته شده كه غلط است.

(روى) [روى :

مى گوئى- ماء رواء و روى يعنى آب فراوان و گوارا.

روى- بر وزن- عدى و سوى- است.

شاعر گويد:

من شك فى فلج فهذا فلج ماء رواء و طريق نهج

يعنى: (آنكه در پيروزى ترديد كرد اينك اين پيروزى است كه همواره چون آبى گوارا و راه روشن است).

و آيه: (هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً «1»- 74/ مريم).

كسى كه واژه- رئيا- در آيه فوق را بدون همزه بخواند از- روى- است كه معنى- ريّان- و زيبائى است و اگر با همزه بخواند يعنى كسى كه اثرى از زيبائى و خوبى در او هست و گفته شده معنى اوّل يعنى بدون همزه مراد آيه است.

الرّى: اسمى است براى طراوت و حسنى كه از چيزى ظاهر مى شود.

الرّواء: هم از همان معنى است و گفته اند- رواء- مقلوب از رايت است. ابو على فسوى (منسوب به فساء در استان فارس) (شرح حالش قبلا نوشته شده) مى گويد:

المروءة: از عبارتى است كه مى گويند- حسن فى مرآة العين: (در آئينه چشم زيباست) ولى اين سخن اشتقاق غلطى است زيرا حرف (م) در- مرآة- اصلى نيست و زائده است و از- رويّة- گرفته شده، و- مرؤة بر وزن- فعولة- حرف (م) آن اصلى است.


(1) تمام آيه چنين است: (كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً- 74/ مريم) چه بسيار نسلها كه پيش از ايشان فساد كردند و هلاكشان كرديم كه از نظر اسباب زندگى و قدرت و منظر از آنها بهتر بودند و سپس گويد:

همين كه آيات روشن خداى بر كفّار ستمگر خوانده شود مى گويند: كدام گروه مكانشان و مجالسشان آراسته تر است و نتيجه اين استكبار و غرور هلاكتى است كه گفته شد.

انت بمراى «1» و مسمع: تو نزديك هستى و- عبارت- انت منّى مراى و مسمع- با حذف حرف (ب) از سر- مراى- باز در همان معنى است مرأى: ديدار، بر وزن- مفعل- از رايت- است.


(1) مراى: بر وزن- معنا- يعنى ديدار. رجل حسن المراى: مرد خوش ديدار.

و- هو منّى مراى و مسمع: او مقابل و رو بروى من است و در جائى است كه او را مى بينم و سخنش را مى شنوم كه- مراى و مسمع- هم مى شود، و خلاصه اش چنانكه راغب گفته يعنى او به من نزديك است.

)

«كتاب الزّاء»

(زبد) [زبد]

(كف روى آب و كف شير و فلزّات)- الزّبد- زبد الماء: كف روى آب.

ازبد: كف برآورد.

خداى تعالى گويد: (فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً «1»- 17/ رعد).

الزّبد: كره و سر شير كه بخاطر شباهت رنگ آن به كف روى سيلاب، از آن واژه مشتق شده است.

زبدته زبدا: مال و هديه زيادى (همچون سر شير) به او دادم و يا اينكه به او كره دادم و خوراندم.

الزّباد: غنچه و شكوفه سپيد درختان به شباهت سپيدى كف (به شباهت بر سر بودن شكوفه ها چون بر سر بودن كف بر آب).


(1) حقّ و باطل و ايمان و كفر را با عاليترين تشبيه ادبى و معنوى بيان كرده، نفوذ و بقاء آب باران در زمين و روياندن گياهان را به حقّ و ايمان، و كفى كه بر روى سيلابها در كرانه ها قرار مى گيرد و با نسيمى نابود مى شود به باطل و كفر مثل مى زند يعنى با اينكه كف ها ديدنى نيست امّا باقى و پايدار، و حياتبخشند كف و كفك ها با بادى و حركتى نابود مى شوند و آن آب ها در شكل حيات موجودات باقيند.

و به راستى تشبيهى براى حقّ و باطل از اين زيباتر امكان دارد؟

در آيات: (وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ- 17/ رعد).

هر چه براى مردم سودمند است مانند آثار مردانى چون پيامبران صلّى اللّه عليه و آله و اولياء آنها بر جبين صفحات افق با نيكنامى ثبت و باقى است و آثار ستمگران با ننگ همراه و ناپايدار.

.(زبر) [زبر]

الزّبرة: تكّه بزرگى از آهن، جمع آن- زبر- خداى تعالى گويد: (آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ- 96/ كهف) گفته اند- الزّبرة من الشّعر- كه جمعش- زبر- است يعنى دسته موى (يال شير نر و هر حيوان نرينه اى) كه بطور استعاره به هر چيز جدا شده هم گفته مى شود.

در آيه: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً- 53/ مؤمنون) يعنى از يكديگر بريدند و گروهها و احزاب مختلفى شدند.

زبرت الكتاب: نامه و كتاب را با خط درشت نوشتم.

(زبور:) هم، هر كتابى است كه خطّش و نوشته اش درشت باشد و نام- زبور- ويژه كتابى است كه بر داود عليه السلام نازل شده است، در آيات: (وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً- 55/ اسراء) و (وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ- 105/ انبياء) كه با ضمّه حرف (ز) يعنى (زبور) هم خوانده شده، در آن صورت (زبور) جمع- زبور- خواهد بود، چنانكه جمع ظريف- ظروف است و يا اينكه- زبور- جمع- زبر- با كسره حرف (ز) است و- زبر- مصدرى است كه جمعش- زبر- و هر نوشته اى مثل كتاب را به آن ناميدند و سپس به- زبر- جمع بسته شده مثل كتب كه جمع- كتاب- است.

گفته شده بلكه- زبور- هر كتابى است از ميان كتب الهى كه آگاهى بر آن مشكل باشد، در آيات:

(وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ- 196/ شعراء) و (وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ- 184/ آل عمران) و (أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ- 43/ قمر).

عدّه اى از علماء گفته اند: زبور «1» اسمى است براى كتابى كه محتوايش به


(1) زبور اسمى است غير عربى و عبرى به معنى مطلق كتاب و كتاب داود نبى عليه السلام.

مسعودى مى نويسد: خداوند زبور را به زبان عبرى در 150 سوره بر داود عليه السلام وحى كرد كه سه قسمت

حكمت هاى عقلانى محصور باشد بدون اينكه احكام شرعى داشته باشد (مثل صحيفه سجّاديه منسوب به امام على بن حسين عليه السلام كه چون احكام شرعى در آن نيست آن را- زبور آل محمّد- ناميده اند). ولى:

واژه كتاب (قرآن) به آن چيزى گفته مى شود كه متضمّن و در برگيرنده احكام شرعى و حكمت هاى عقلى باشد و چيزى كه بر اين معنى دلالت مى كند اينست كه زبور داود عليه السلام هيچ چيز از احكام را در بر ندارد.

زئبر الثوب: خز و پرز و ضخامت جامه و لباس كه معروف است (و نيز كيسه ضخيم پارچه اى بنام پلنگ پوش يا لباس نمدين كه از پشم شتر درست مى كنند).

ازبر: هر چيز ضخيم و پر پشت و با يال و كوپال و از اين معنى عبارت هاج زبرؤه: در باره كسى است كه خشمگين مى شود.

(زج) [زج]

الزّجاج: سنگى است (آبگينه، بلور و شيشه) مفردش- زجاجة- است.

در آيه: (فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ- 35/ نور).


بود. يك سوّم آن در باره سرگذشت او در آينده، و بديهائى كه مى بايد از- بخت النّصر- ببيند. و يك سوّم در باره سختى هائى كه از مردم آشور به او مى رسد. و يك سوّم ديگر هم پند و ترغيب و تمجيد و تهديد، هيچگونه امر و نهى و سخن از حرام و حلال در آن نيست. (مروج الذّهب 1/ 108).

جيمز هاكس مى گويد: حيات روحانى داود نبى در زبور نبشته شده امّا از پنج كتاب مزامير فقط 37 فصل آن به داود منسوب است و بقيّه را مؤلّفان بعدى نوشته اند. (قاموس كتاب مقدّس ص 799).

حبيشى تفليسى مى نويسد: زبور در قرآن با پنج وجه و يازده معنى آمده است:

1- پندهاى پيشينيان در كتابها (جاؤُ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ- 184/ آل عمران) 2- به معنى مطلق كتابها: (وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ- 196/ شعراء) 3- كتاب مخصوص داود: (وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً- 163/ نساء) 4- به معنى نقش ثابت و محفوظ: (وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ- 52/ قمر).

5- قطعه ها و پاره ها: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً- 53/ مؤمنون) (وجوه قرآن- 121 و معجم الفاظ القرآن الكريم).

الزّجّ: آهن بن نيزه و پيكان، جمعش- زجاج- است.

زججت الرّجل: او را با نيزه زدم.

ازججت الرّمح: بن نيزه را آهن زدم.

ازججته: آهن نيزه را بر كندم.

الزّجج: باريكى و كشيدگى ابروان كه تشبيهى است به آهن تيز نيزه.

ظليم ازجّ و نعامة زجّاء: شتر مرغى نرينه و مادينه بلند پاى.

(زجر) [زجر]

الزّجر: راندن با بانگ و صدا.

گفته مى شود: زجرته فانزجر: راندمش پس رانده شد.

در آيه: (فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ- 19/ صافات) (يكبار بانگى و راندنى سخت بيش نيست). سپس واژه- زجر- گاهى در مطلق طرد كردن و راندن و گاهى در بانگ و صدا، بكار رفته است.

در آيه: (فَالزَّاجِراتِ زَجْراً- 2/ صافّات) يعنى: فرشتگانى كه ابرها را به سختى برانگيزانند و روان سازند. در آيه: (ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ- 4/ قمر) منع و طرد از انجام گناهان در آن اخبار هست.

(تمام آيه چنين است- وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ- 4/ قمر- از اخبار گذشتگان حقايقى و چيزهائى بر ايشان آمده است كه توجّه و عبرت به آنها مانع انجام گناهان مى شود و مايه منع و جلوگيرى در آن اخبار هست).

و در آيه: (وَ ازْدُجِرَ- 9/ قمر) يعنى: مطرود و دور شد، بكار بردن واژه- زجر- در اينباره براى بانگ و فريادشان بر سر كس است كه گفتند مطرود است مثل اينكه گفته مى شود- اعزب و تنحّ و وراك: يعنى دور مشو و برخيز و برگرد.

(واژه- و ازدجر- از آيه 9/ قمر است كه سراسر سوره قمر بازگو كننده ستيزه جوئيها و گستاخى نامردمان و نافرمانان نسبت به پيامبران عليه السّلام است مى گويد:

(كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ- 9/ قمر).

يعنى: قوم نوح او را تكذيب كردند و نوح بنده ما را تكذيب نموده اند، به او گفتند: مجنون است و مطرود و طرد شده).

(زجا) [زجا]

التّزجية: دفع كردن و بر انگيختن به آرامى چيزى است تا حركت كند مثل راندن قطار شتران و راندن باد، ابرها را، در آيات: (يُزْجِي سَحاباً- 43/ نور) و (يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ- 66/ اسراء) و از اين معنى است عبارت:

رجل مزجا: مردى ناقص و ضعيف و متّكى به غير (كه بايستى ديگرى او را حركت دهد و بكار وادارد).

ازجيت ردى ء التّمر فزجا: خرماهاى بد و خراب را دور و جدا كردم و بطور استعاره مى گويند:

زجا الخراج يزجو: خراج و ماليات داده شده.

شاعر گويد: و حاجة غير مزجاة عن الحاج يعنى: نيازى كم، كه مختصرى از نيازهاى كلّى است و بخاطر كم اعتنائى به آن بر آوردنش سهل است.

(بضاعة مزجاه: چيزى اندك و ناقابل).

(زحزح) [زحزح]

آيه: (فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ- 185/ آل عمران) يعنى از جايگاهش دور شود. (تمام آيه چنين است: كلّ نفس ذائقه الموت و انّما توفون اجوركم يوم القيامة فمن زحزح عن النّار و ادخل الجنّه فقد فاز و ما الحياة الدّنيا الّا متاع الغرور- يعنى: هر نفس چشنده مرگ است و به پاداششان در قيامت وفا خواهد شد، پس كسى كه از آتش عذاب دور شد و به رضوان خداى در آمد به راستى كه رستگار است

و زندگى دنيا جز متاع غرور و نخوت نيست).

(زحف) [زحف]

اصل زحف: خزيدن و راه رفتن با كشاندن پاهاست، مثل حركت كودك قبل از براه افتادن و رفتن شتر وقتى كه خسته شده و سمّش را روى زمين مى كشد و همچنين سربازان انبوه و متراكمى كه از زيادى نفراتشان نمى توانند خوب حركت كنند (و يا سينه خيز رفتن آنها).

خداى تعالى گويد: (إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً- 15/ انفال) (هر گاه كفّار را انبوه ديديد از آنها روى بر مى گردانيد و پشت به دشمنان نكنيد) زاحف: تيرى است كه به غير هدف مى نشيند.

(زخرف) [زخرف]

الزّخرف: زينت و آرايشى زرين و طلائى، و از اين معنى طلا را هم- زخرف- گفته اند.

آيه: (أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها- 24/ يونس) (زمين زينت خود برگرفت).

آيه: (بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ- 93/ اسراء) خانه اى زرّين و تزيين شده. (وَ زُخْرُفاً- 35/ زخرف) و (زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً «1»- 112/ انعام) يعنى سخنان و گفتارى آراسته كه غرور انگيز است.


(1) اشاره به گفتار و كردار مشركين است يعنى هر گاه بر گروه مشرك و كافر، فرشتگان هم نازل كنيم و حتّى مردگان زنده شوند و با آنان سخن گويند و تمام شرايط را نزدشان فراهم آريم مؤمن نخواهند شد مگر اينكه خدا بخواهد و قهرا مؤمن شوند بدينگونه هر پيامبرى را دشمنى از ديو سيرتان آدمى و پرى نهاده ايم كه غرور و خود برترى و گفتار ظاهر فريب و آراسته به يكديگر و به ديگران القاء مى كنند و باز هم اگر پروردگارت قهرا مى خواست چنين نمى كردند پس آنها را با چيزهائى كه با آنان متّكى هستند واگذار.

از اين آيات بخوبى دانسته مى شود كه در راه گزينش و پذيرفتن حق هيچگونه قهر و جبرى نيست بلكه خداوند تمام آيات را براى رهيابى و رشد انسانها بيان مى كند تا گول سخنان ظاهر فريب و زر اندود و شيرين كلمات كفّار و مشركين را نخورند كه آن سخنان همان وحى شياطين و ديو سيرتان به يكديگر است اگر حقّ در

.(زرب) [زرب]

الزّرابى- جمع- زرب- نوعى لباس نيكو و آراسته كه منسوب به جائى است و بصورت تشبيه و استعاره، در آيه: (وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ «1»- 16/ غاشيه) يعنى: زير اندازهاى زيبا و گسترده و پهن شده.

زرب و زريبة: رمه گاه و جاى گوسفندان و نيز زير انداز تير انداز.

(زرع) [زرع]

الزّرع: روياندن، و حقيقت آن مربوط به امور الهى است نه بشرى.

در آيه: (أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ- 64/ واقعه) كه شيار كردن، كشت كردن، آماده كردن زمين را و بذر افشاندن را به انسانها نسبت داده است (كشت، داشت، برداشت). و لذا- زرع- يعنى رويانيدن را از قدرت و توان آنها نفى نموده است و بخودش نسبت داده است.

و هر گاه- زرع- به بنده نسبت داده شود براى اين است كه او فاعل اسبابى


لباس حقّ و با بيان حقّ اداء شود آواى فطرت و ايمان زاست و نيازى به ظاهرسازى و طلا كارى سخنان نيست.

(1) زرابى- را عدّه كمى از لغت نويسان به بالش و متّكا معنى كردند كه به قرينه صفت- مبثوثه- كه بعد از زرابى- آمده است و به معنى پهن و گسترده شده است مى فهميم كه معنى- زرابى- فرش و زير انداز است در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است «محادثه العالم على المزابل خير من محادثه الجاهل على الزّرابى» يعنى همصحبتى و گفتگو نمودن با عالم بر خاك و خاشاك نيكوتر است از همصحبتى جاهل بر فرش هاى زيبا.

در اين حديث شريف تقدير و تشويق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بر شكوهمندى مقام علم و عالم بخوبى در مى يابيم و نيز بى اعتبار دانستن نادانى و جهل را هر چند كه بر فرش هاى زيبا و ثروت و سرمايه باشد.

ازهرى مى گويد: زرابى- همان فرش و زير انداز است (بسط، و طنافس) فرّاء نيز همين را مى گويد: و از قول ابن زرين نقل مى كند كه: زرابى در اصل گياهان و سبزه هائى است كه به رنگهاى زرد و سرخ و سبز به نظر مى آيد و چون در فرشها هم همين رنگها ديده مى شوند لذا آنها را به شباهت همان گياهان رنگين- زرابى- گفته اند مثل عبقرى- در باره لباس و فرش (كافى 1/ 39- مجمع البحرين 2/ 78- تهذيب اللّغه 13/ 199).

است كه سبب روئيدن مى شود، چنانكه مى گوئى- انبتّ كذا- در وقتى كه تو سبب رشد گياه هستى (با آبيارى، كود دادن و سرپرستى) زرع- در اصل مصدر است كه به- مزروع- تعبير شده است- آيات:

(فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً- 27/ سجده) و (وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ- 26/ دخان) و عبارت- زرع اللّه ولدك: تشبيهى است چنانكه مى گوئى- انبته اللّه- خدا روياندش و رشدش داد.

مزرع: زراعتكار، كشتكار و كشاورز.

ازدرع النّبات: گياه بارور شد.

(زرق) [زرق]

الزّرقة: بعضى رنگها ميان سياه و سپيد (رنگ كبود).

زرقت عينه زرقة و زرقانا: چشمش كبود شد.

خداى تعالى گويد: (زُرْقاً يَتَخافَتُونَ- 102/ طه) يعنى: ديدگانشان كور است و نورى ندارد.

و- الزّرق- پرنده اى است (باز سپيد شكارى كه كبود چشمست) زرق الطّائر يزرق و زرقه بالمزراق: پرنده را تير زد (مزراق: نيزه كوتاه- قاموس اللّغه و مجمع البحرين).

(زرى) [زرى]

زريت عليه: او را عيبجويى كردم.

ازريت به: آهنگش نمودم، و همچنين- ازدريت- كه اصلش بر وزن- افتعلت- است.

آيه: (تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ- 31/ هود) يعنى: ديدگانتان كوچكشان شمرد. در واقع- تزدريهم اعينكم- است. يعنى: آنها را چشمانتان كوچك شمردند و خوارشان شمردند.

(زعق) [زعق]

الزّعاق «1»: آب: بسيار شور و تلخ (شورا به و نمكزار).

طعام مزعوق: غذائى كه از شورى زياد مثل آب شور شده.

زعق به: با فريادش او را ترساند.

فانزعق: ترسيد. الزّعق: پر سر و صدا و صداى زياد. الزّعّاق: فرياد زن و نعره زن.

(زعم) [زعم]

الزّعم، حكايت از سخنى است كه در مظان و معرض دروغ و باطل باشد (دروغ پندارى و دروغ گفتارى) و از اين روى در قرآن همه جا از واژه- زعم- به صورت مذمّت نسبت به گويندگانش آمده است.

مثل آيات: (زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا- 7/ تغابن) و (ْ زَعَمْتُمْ

• 48/ كهف) (كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ- 22/ انعام) و (زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ- 65/ اسراء) تضمين و تعهّد شفاهى و سرپرستى و رياست را- (زعامت)- و سرپرستى و رئيس را هم- زعيم- گفته اند چون اعتقاد داشتند به اينكه قول و سخن آنها يعنى تكفّل زبانى

(1) جار اللّه زمخشرى در ذيل اين واژه مى نويسد: و يروى لعلى بن أبي طالب رضى اللّه تعالى عنه يوم حنين:

دونكها مترعه دهاقا كاسا زعاقا مزجت زعاقا

از على (ع) روايت شده كه در جنگ حنين كه پس از فتح مكّه اتّفاق افتاد. در باره حنين چنين سروده است: در پائين تو نهرى خروشان هست امّا آبش مانند كاسه اى از زهر و آميخته با تلخابه است، اين شعر را ابن منظور- كاسا زعاقا- كه در همان معنى است روايت كرده: در جنگ حنين مسلمانان از زيادى سپاهيان خود در شگفت شدند كه خداى مى فرمايد: (إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ- 45/ توبه) زيادى و انبوهى شما را متعجب نمود.

ياقوت حموى مى نويسد: حنين درّه اى در مقابل طائف و در صد ميلى مكّه است. شاعرى تعداد لشگريان اسلام را در آن جنگ، هشتاد هزار نفر تخمين زده مى گويد:

اذا ما لقينا جند آل محمّد ثمانين الفا و استمدوا بخندقا

يعنى: همينكه سربازان آل محمّد را برخورد كرديم هشتاد هزار نفر بودند كه با دويدن امداد و يارى مى شدند.

(اساس البلاغه 194- لس 10/ 141- معجم البلدان 2/ 313)

و ريا همواره در مظان دروغگوئيست.

در آيات: (وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ- 72/ يوسف) و (أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ- 40/ قلم) كه معنى- زعيم- در اين آيات يا از- زعامت- تعهّد، و كفالت است و يا از- زعم «1»- به معنى گفتن.


(1) ابن برى مى گويد واژه- زعم- در كلام عرب بر چهار وجه است:

1- پذيرفتن كفالت و ضمانت.

2- گفتن.

3- وعده.

4- ظنّ و گمان، و از- ابن خالويه- نقل مى كند كه- زعم- همواره در موارد مذمّت بكار مى رود تا جائى كه بعضى از مفسّرين در ذيل آياتى كه زعم در آنها بكار رفته، گفته اند اصل زعم- يعنى كذب و دروغ، در اشعار شعراء هم به همين معانى است.

زمخشرى مى گويد: اكثر ما يستعمل فى الباطل: زعم بيشتر در سخن باطل و ناپايدار بكار مى رود.

طريحى نيز- زعم- را در وجوه: 1- قول و سخن 2- ظنّ و اعتماد در باطل و يا حقّ، مى داند و حديثى را نقل مى كند كه (كلّ زعم فى القرآن كذب) يعنى: همه جا در قرآن واژه- زعم- به معنى كذب و دروغ است.

ازهرى مى گويد: بيشتر چيزى كه در باره معنى- زعم- است اين است كه- زعم- يعنى چيزى كه مورد شكّ و ترديد باشد و در آن تحقيق بعمل نيامده باشد.

مرزوقى مى گويد: بيشتر چيزى كه در آن شك و ريب و بطلان باشد زعم است.

ابن سيده هم با استشهاد به آيات قرآن كريم- زعم- را قول و گمان و دروغ دانسته است و در باره زعامت مى نويسد:

الزّعامة: السّيادة و الرّياسة و السّلاح و قيل الدّرع او الدّروع و زعامة المال افضله و اكثره عن الميراث: يعنى:

زعامت در معنى سلاح و رياست يا بزرگى و زره است و زعامت مال و سرمايه هم يعنى فزونى و زيادتى مال ميراث است. ابن منظور نيز عينا همين نظر را آورده و مى گويد: فسّره ابن الاعرابى فقال الزّعامة الدّرع و الرّياسة و الشّرف: زعامت يعنى زره و سرپرستى و شرف.

صاحب مصباح المنير مى گويد: و فى الزّعم ثلاث لغات (با فتحه و ضمّه و كسره- ن) و الزّعم يطلق على القول و على الظّن و على الاعتقاد: يعنى: زعم- بر سخن و گمان و اعتقاد هر سه اطلاق مى شود.

ابن قوطيه مى گويد: زعم، زعما قال خبرا لا يدرى احقّ هو ام باطل: زعم- گفتن چيزى است كه دانسته نمى شود حقّ است يا با باطل. عبد اللّه بن مقفع اين واژه را در ترجمه كليله و دمنه از فارسى قديم به زبان عربى بكار برده است و اكثر داستانهايش با عبارت- زعموا ان اسدا- زعموا ان تاجرا- زعموا ان غديرا- و در سراسر كتاب، قصّه ها با همين عبارت شروع شده است و مترجم فاضل و ارجمند كليله و دمنه يعنى نصر اللّه ابو المعالى آن كلمات را به معنى آورده اند- ترجمه كرده است كه به راستى معانى مختلف زعم را كه بزرگان واژه شناسى گفته اند در بردارد.

ابن فارس مى گويد: اصل زعم- سخنى است بدون صحّت و راستى و بدون يقين، و اصل ديگر تكفّل و قبول سرپرستى است. ازهرى از قول ليث نقل مى كند كه مى گويد: اگر بگويند- ذكر فلان كذا- يعنى يقينا و

.(زفّ) [زفّ]

زفّ الاءبل، يزفّ، زفّا و زفيفا: آن شتر به شتاب رفت.

ازفّها: آن را دوانيد.

آيه: (إِلَيْهِ يَزِفُّونَ- 94/ صافّات) يعنى با شتاب به سويش آمدند و- يزفّون- يعنى يارانشان را بر دويدن سريع وادار مى كنند.

اصل- زفيف- وزيدن باد و دويدن سريع شتر مرغ است كه راه رفتن را با دويدن مخلوط مى كند.

زفزف النعام: شتر مرغ سرعت گرفت و به طور استعاره مى گويند:

زفّ العروس: به سوى شويش و همسرش رفت و استعاره اى كه اقتضاى معنى سرعت را در اين عبارت دارد نه به خاطر تند رفتن اوست بلكه از شادى و سبكبال رفتن به سوى شوهر است.

(زفر) [زفر]

در آيه: (لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ- 106/ هود)- زفير- يعنى رفت و آمد نفس به طورى كه دنده ها بالا و پائين بيايد.

ازدفر فلان كذا: با تحمّل و سختى آن را انجام داد به طورى كه نفسش تند شد و به نفس زدن افتاد.

زوافر: زنانى كه مشك آب حمل مى كنند.


حقّا- چنان گفت امّا اگر در سخنى شك باشد و ندانند كه دروغ يا باطل است مى گويند- زعم فلان. (تهذيب اللّغه 2/ 156- مقائس 3/ 10- مصباح 1/ 306- مجمع البحرين 6/ 78- اساس البلاغه 192 لس 12/ 266- المحكم 1/ 334- كليله و دمنه عربى و ترجمه فارسى- با شرح مرحوم قريب). [.....]

.(زقم) [زقم]

در آيه: (إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ- 43/ دخان) زقّوم- عبارت از طعام و غذاى ناگوار در آتش دوزخ است.

زقم فلان و تزقّم: به طور استعاره يعنى چيز پليدى و زشتى را بلعيد و خورد.

(زكا) [زكا]

اصل زكاة- رشد و فزونى است كه از بركت دادن خداى تعالى حاصل مى شود و در امور دنيوى و اخروى هر دو در نظر گرفته مى شود، مى گويند:

زكا الزّرع يزكو: وقتى است كه از كشت و زراعت فزونى و بركت حاصل شود.

در آيه: (أَيُّها أَزْكى طَعاماً- 19/ كهف) اشاره به چيزى است كه حلال است و فرجامش ناگوار نيست و نيز (زكاة)- در باره چيزى است كه: انسان از حقّ خداى براى مسكينان و فقرا كنار مى گذارد و از مالش خارج مى كند و ناميدن چنان مالى به زكاة براى اميدوار بودن در بركت و فزونى در زكات دادن است يا براى تزكيه نفس يعنى والايش دادن نفس با خيرات و بركات و يا ناميدن آن مال به زكات براى همه موارد فوق است زيرا هر دو خير و نيكى در آن موجود است (هم فزونى و بركت مال و والايش و رشد نفس) (سعدى گويد:

زكات مال بدر كن كه فضله رز را چو باغبان ببرد بيشتر دهد انگور

) خداوند همواره- زكاة- را با- صلاة- در قرآن قرين نموده است مى گويد:

(وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ- 43/ بقره) با- زكاة- و تزكيه نفس و پاكيزه داشتن آن، انسان در دنيا شايسته و مستحقّ اوصاف پسنديده مى شود و در آخرت هم در خور پاداش و ثواب است.

اين گونه شايستگى را انسان با پيگيرى و خواستن چيزى كه پاكيش در آن است بدست مى آورد كه گاهى تزكيه از ناحيه بنده است، براى اين كه آن را كسب مى كند و

به آن مى رسد مثل آيه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها- 9/ شمس) (كسى كه تزكيه نفس كرد رستگار شد).

و گاهى چون خداوند در حقيقت منشاء و فاعل آن هاست تزكيه به خداى تعالى نسبت داده مى شود مثل آيه:

(بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ «1»- 49/ نساء).


(1) چون انسان با تزكيه نفس و پاكى جان خويش با قدرت و اراده و خوددارى از زشتى ها و تمايل به نيكيها در دنيا و آخرت استحقاق اوصاف نيك و پاداش مى يابد. بنابراين و در حقيقت آفريدگار و خالق است كه نيروى اراده را در انسان قرار داده و راه تزكيه را هم توسط پيامبرانش به انسان نشان داده است و گر نه همان بوديم كه فرشتگان در آغاز خلقتمان گفتند (أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ- 30/ بقره) آيا كسى كه فساد مى كند، و خون مى ريزد در زمين قرار مى دهى؟

انسان بدون هدايت انبياء و بدون اينكه خداوند راهنمائيش كند حيوانى و ددى و درنده خوى بيش نيست و در طول تاريخ همانهائى كه انكار شريعت و پيامبران و مبدأ و معاد مى كنند مى خواهند اين چنين تحقير و ستمى بر انسان روا دارند و آدميزادگان را محكوم جبر جهان- جبر محيط- جبر تاريخ و همانند حيوانات وحشى قرار دهند و انسانها را از اراده خدادادى كه برمى گزيند، پى مى گيرد، مى آفريند، و والايش مى يابد و افزون بر آن را هم خداوند و آئين متعاليش توسط پيامبران برايش حاصل مى كنند با مغالطه كارى محروم قلمداد كنند.

زهى تصور باطل، زهى خيال محال، و به گفته مولوى:

1-

در حديث آمد كه يزدان مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد 2-

يك گروه را جمله عقل و علم وجود او فرشته است و نداند جز سجود 3-

نيست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق، زنده از عشق خدا 4-

يك گروه ديگر از دانش تهى همچون حيوان از علف در فربهى 5-

او نبيند جز كه اصطبل و علف از سعادت غافلست و از شرف 6-

اين سوم هست آدمى زاد و بشر از فرشته نيمى و نيمى ز خر 7-

نيم خر خود مايل سفلى بود نيم ديگر مايل علوى بود 8-

عقل اگر غالب شود پس شد فزون از ملائك اين بشر در آزمون 9-

شهوت ار غالب شود پس كمترست از بهائم اين بشر زان كابتر است 10-

اين بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمى شكلند و سه امّت شدند 11-

يك گره مستغرق مطلق شده همچو عيسى با ملك ملحق شده 12-

قسم ديگر با خران ملحق شده خشم محض و شهوت مطلق شده 13-

پس در اين تركيب، حيوان لطيف آفريد و كرد با دانش اليف

(دفتر چهارم مثنوى معنوى- ص 240)

و گاهى تزكيه انسانها به پيامبر كه واسطه اى در وصول آن به ايشان است، نسبت داده شده مثل آيات:

(تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها- 103/ توبه) و (يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ- 151/ بقره) و گاه نيز تزكيه به عبارتى كه وسيله آن است منسوب شده.

(انجام تمام عبادات و رعايت كردن دستورات پيامبر (ص) همان است كه نتيجه اش تزكيه است و عمل به آنها انسانها را از آلودگى به شهوات و نفس امّاره باز مى دارد و رعايت مسايل اخلاقى نيز بر آن تزكيه مى افزايد لذا خداوند مى گويد: (ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ- 20/ نور) و (هُوَ أَزْكى لَكُمْ- 28/ نور) يعنى: آن اعمال تزكيه كننده هستند و همين طور آيه: (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ- 45/ عنكبوت) يعنى: نماز از آلودگى نفس جلو مى گيرد و در نتيجه تزكيه مى كند.) مثل آيات:

(وَ حَناناً «1» مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً- 13/ مريم) و (لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا

• 89/ مريم). يعنى: با خلقت و آفرينش تزكيه شده است.

و اين در همان راهى است كه از برگزيدن انسانها ذكر كرديم و آن اينست كه بعضى از بندگانش را پاكيزه اخلاق و عالم قرار داده است نه با تعليم و تمرين بلكه به وسيله توفيق الهى همان طور كه تمام پيامبران و رسولان چنان هستند، جايز است كه معنى دو آيه فوق يعنى مزكّى بودن در آغاز خلقت براى آن چيزى باشد كه وقوع آن از ناحيه آنها در آينده است نه در حال، و معنى آن- سيتزكّى- است (يعنى به زودى


اى عزيز، تو مكتب ها را با انسانيت انسان و دين و شريعت را با پرورش تن و روح آدمى مقايسه كن و بكوش تا محتواى انديشه ات با گفته پيامبران تطبيق نمايد و از شهوت، خشم، حرص و ددمنشى و زر پرستى و ماده گرايى به حقيقت متوجّه شوى چرا كه (الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ- 128/ اعراف).

(1) قسمتى از آيه 14/ مريم است كه با آيات قبلش چنين است: (يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا) هان اى يحيى كتاب را با قدرت و استوارى بگير، در طفوليّت او را مردانگى و والايش داديم و نيز مهربانى و پاكيزگى و او پرهيزگار بود با پدر و مادرش هم نيكوكار بود، نافرمان و ستمگر نبود، به هنگام تولّد و روزى كه مى ميرد و روزى كه برانگيخته مى شود اسلام بر او بود (يعنى ايمنى خاطر).

تزكيه خواهند شد).

و آيه: (وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ- 4/ مؤمنون).

يعنى: اينگونه عبادات را كه بايستى انجام دهند، انجام مى دهند و خداوند تزكيه شان مى كند و خود خويشتن پاكيزه گردانند كه هر دو معنى- يكى است.

در آيه اخير واژه- للزّكاة «1»- براى فاعلون، مفعول نيست بلكه حرف (ل) بر سر


(1) اين واژه با معانى مختلفش به طور خلاصه از مآخذ مهم ديگر و معانى كه راغب رحمه اللّه آورده به شرح زير است:

زكا، يزكو، زكاء (بدون تشديد حرف كاف كه فعل لازم است) يعنى:

1- نموّ كرد و فزون شد. 2- پاكيزه و اصلاح شد و افعل تفضيلش- ازكى- است.

زكّا، يزكّى، تزكية (با تشديد حرف كاف كه فعل متعدّى است) يعنى:

1- پاكش كرد و اصلاحش نمود. 2- مدحش كرد و آن را ستود و به پاكى نسبتش داد.

پس اين فعل در حالت اثبات و امر متعدّى است و به معنى اصلاح كردن و پاكيزه كن هست. ولى به صورت نهى و مضارع اخبارى در مدح، و خود بزرگ بينى، ستايش نفس و به پاكى نسبت دادن خويش است كه بسيار ناپسند است. مثل آيات: (فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ- 32/ نجم) و (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ- 49/ نساء) (معجم الفاظ القرآن الكريم و خلاصه متن راغب) زكّى و تزكّى: پاك شدن از گناهان با عمل صالح. و زكوة طهارت و پاكى است كه در زكات مال بكار مى رود. زيرا پرداخت آن مال را كه احتمال گناه و حرام در آن هست و حقّ خداوند تعالى كه همان حق مستضعفين جامعه است پرداخت نشده پاك مى كند، بركتش مى دهد و از آفات مصونش مى دارد.

زاكية: نفس و جانى است كه هرگز گناه نكرده و به گناه آلوده نشده ولى- زكيّة- نفسى است كه گناه كرده و توبه نموده.

و در آيه: (غُلاماً زَكِيًّا- 18/ مريم) فرزندى كه از گناه پاك و در كارهاى نيك رو به كمال است و آيه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها- 9/ شمس). يعنى: پيروز و ظفرمند است كسى كه با عمل صالح، نفس خويش پاك كرد. (تفسير غريب القرآن ص 34/ طريحى).

جميل بن دراج از ابى عبد اللّه (ع) در باره آيه (فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى- 22/ نجم) سؤال مى كند مى فرمايد:

هو قول الانسان: صلّيت البارحة و صمت امس و نحو هذا: يعنى در آيه نهى از اين است كه انسان بگويد ديشب نماز خواندم و ديروز روزه بودم و از اين قبيل سخنان.

واژه- زكوة- در قرآن و سنّت تكرار شده است يا مصدر- زكّى، يزكّى است يعنى رشد كرد و بركت يافت و يا از مصدر- زكا، يزكو- است يعنى پاك شدن، زكات مال پاكى مال است و زكات فطره پاكى بدن است.

(مجمع البحرين 1/ 204).

ابن منظور و ابن سيدة در حديثى از على (ع) نقل مى كنند كه: و فى حديث على رضى اللّه عنه و كرّم اللّه

• زكاة- براى علّت و قصد و هدف است (يعنى: به خاطر اطاعت امر خداى تعالى و رسيدن به تزكيه نفسانى زكات مى پردازند).

(تزكيه) كردن انسان، خويشتن و نفس خويش را دو گونه است:

اوّل- با تزكيه عملى كه پسنديده است مثل آيه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها- 9/ شمس) كه اشاره شده است و همينطور آيه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى- 14/ اعلى).

دوّم- تزكيه زبانى با سخن گفتن، مثل اينكه شاهدى و گواهى غير خود را توصيف كند و پاك بداند و اين تزكيه زبانى يعنى مدح ديگرى مذموم و ناپسند است و در آيه: (فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ- 32/ نجم) نهى از چنين تزكيه اى است (كه انسان با زبان و سخن خود را و ديگرى را مدح كند و به طهارت و تزكيه نسبت دهد). كه اين نهى در آيه تأديب و تربيتى است براى زشت بودن خود ستايى و اينكه انسان نفس خويش را بستايد كه عقلا و شرعا ناپسند است و لذا به حكيمى گفته شد چه چيزى است كه اگر حقّ هم باشد ناپسند است و نيكو نيست پاسخ داد- مدح الرّجل نفسه: يعنى حقّى كه


وجهه: المال تنفصه النّفقه و العلم يزكو على الانفاق: يعنى: خرج و هزينه زندگى از مال مى كاهد و كم مى كند ولى علم و دانش با انفاق و به ديگران رساندن و ياد دادن افزون مى شود و رشد علمى حاصل مى شود واژه- زكاة- در حديث فوق به طور استعاره بكار رفته است هر چند كه علم ماده و جرم نيست.

ابن منظور مى گويد: اصل زكوة در لغت به معانى: 1- طهارت و پاكى 2- نمو و رشد 3- بركت و فزونى از سوى خدا 4- مدح و ستايش و همه اين معانى در قرآن و حديث آمده است.

و فى حديث باقر (ع) انّه قال زكاة الارض يبسها يريد طهارتها من النّجاسه كالبول و الشّباهة فان يجف و يذهب اثره:

زكات زمين خشك شدن آن است كه منظور پاكى زمين از نجاست و ادرار و امثال آن است كه خشك شود و آثار آنها در زمين زايل شود. (لس 3/ 358- المحكم 7/ 94) ازهرى مى نويسد: در آيه: (وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ- 4/ مؤمنون) يعنى كسانى كه انجام دهنده كار نيكند. ابن انبارى مى گويد: در آيه: (وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً- 12/ مريم) معنايش اينستكه عطا كردن چنان فرزندى شايسته به آنها به خاطر رحمت و بخشايش به پدر و مادرش و تزكيه براى او بوده. فرّاء- هم مى گويد: زكاة- در اين آيه يعنى صلاح، و شايستگى، و عبارت- هذا الامر لا يزكو بفلان: اين كار شايسته او نيست. (تهذيب 10/ 320) صاحب مصباح المنير مى گويد: لفظ زكوة- اگر به مال نسبت داده شود واجب است اين حرف (ه) حذف و حرف (و) آن به الف قلب شود. زيرا گفته مى شود زكوى- كه منسوب به آن است و هميشه صفت نسبى به اصل لغت برمى گردد ولى- زكاتيه- عوامانه است و صحيح- زكويه- است (1/ 308).

ناپسند است ستودن انسان است، خويشتن را.

(زلّ) [زلّ]

الزّلّة: در اصل يعنى بدون قصد و هدف پاى نهادن و گام برداشتن، مى گويند:

زلّت رجل تزلّ: (گامى و قدمى لغزيد).

و زلّة: لغزشگاه و نيز گناه بدون قصد و غير عمد كه تشبيهى به لغزيدن پا است.

خداى تعالى گويد: (فَإِنْ زَلَلْتُمْ- 209/ بقره) و (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ- 36/ بقره).

و (- استزلّه)- وقتى است كه قصد لغزش او را دارد. (يعنى به خطايش افكند) در آيه:

(إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ- 155/ آل عمران) شيطان آنها را مى كشاند تا بلغزند و به خطا بيفتند، زيرا اگر انسان در خطا و گناه كوچك خود را آزاد نگهدارد انجام آنها در نظرش آسان مى نمايد و آن گناهان كوچك راهى مى شوند براى نفوذ شيطان در نفس و جان.

سخن پيامبر عليه السّلام كه مى فرمايد: (من أزلّت اليه نعمة فليشكرها).

كسى كه نعمتى به او مى رسد بدون اينكه قصدى در رسيدن و بدست آوردن آن نعمت را داشته باشد (بايستى نسبت به همين نعمت ناخواسته هم سپاسگزار باشد) كه تنبيهى و هشدارى است بر اينكه اگر شكر و سپاس در برابر دريافت چنان نعمتى لازم باشد پس در مقابل رسيدن به نعمتهايى كه خود مى خواهد و مى رسد شكر و سپاس چگونه بايد باشد؟

(تزلزل:) اضطراب و نگرانى.

تكرار شدن حرف (ز) و (ل) در اين واژه تكرار معنى لغزيدن و در آن حالت را مى دهد (هيجان و اضطراب پياپى).

در آيات: (إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 1/ زلزله) و (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‌ءٌ عَظِيمٌ- 1/ حجّ) و آيه (وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً- 11/ احزاب) يعنى: از رعب و ترس بر خود لرزيدند ..

)

(زلف) [زلف]

الزّلفة: مقام و منزلت و بهره مندى.

در آيه: (فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً- 27/ الملك) گفته اند معنايش، يعنى: همينكه مقام مؤمنين را مى بينند كه از عذاب محرومند و عذاب به آنها نمى رسد.

(در دو آيه قبل از آيه فوق مى گويد: كفّار مى گويند كه اگر راستگو هستيد اين وعده عذاب كى مى رسد. بگو علم آن نزد خداست و من بيم دهنده اى روشنم و چون عذاب را نزديك بينند كه به مؤمنين نمى رسد، چهره هاى كفّار از ترس درهم مى رود و به آنها گفته مى شود اين همان است كه مى خواستيد).

و نيز گفته اند استعمال واژه- زلفة- در مقام عذاب مثل بكار بردن واژه- بشارة- و الفاظى مانند آنهاست.

(زلف:) ساعاتى و مواقعى از شب، در آيه: (وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ- 114/ هود).

(در حديثى از حضرت باقر (ع) است كه: (و زلفا من اللّيل) در آيه: نماز عشا است.

مجمع البحرين 5/ 67).

شاعر گويد: طىّ اللّيالى زلفا فزلفا «1» ...

يعنى: گذراندن و طىّ كردن اوقات پياپى شب ها به تدريج.

(الزّلفى:) منزلت و بهره مندى.

خداى تعالى گويد: (إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى- 3/ زمر).

(معنى تمام آيه اين است: كسانى كه غير از خدا، دوستان و اوليائى اتّخاذ كرده اند.

مى گويند عبادتشان نمى كنيم مگر براى اينكه ما را به خدا نزديك كنند ولى خداى


(1) رجزى است از عجاج- كه در وصف مسافرت شبانه مى گويد:

ناج طواه اللّيل ممّا و جفا طىّ اللّيالى زلفا فزلفا

سماوة الهلال حتّى احقوقفا

يعنى آن شتر در حالت بى تابى با طپش در رفتن گذرانيده و نجات دهنده سوار است و شب را همانند ماه بدر كه بتدريج و در طول شب ها مى رسد او هم ساعات شب را در هم مى نوردد و كم مى كند.

ميانشان حكم مى كند و دروغ گويان كفر پيشه را هدايت نمى كند).

مزالف: نردبان.

و (ازلفته): مقامى برايش قرار دادم. و در آيه: (وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ- 64/ شعراء).

(قسمتى از آيه 64/ شعراء است كه در باره غرق شدن فرعونيان است مى گويد: و ديگران را به آنجا يعنى گذرگاه آبى كه بنى اسرائيل عبور كردند فرعونيان را نيز نزديك كرديم و- انجينا موسى و من معه اجمعين ثمّ اغرقنا الآخرين- يعنى موسى و همراهانش را نجات داديم و ديگران را غرق كرديم).

و همينطور در آيه: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ- 90/ شعراء) نزديك شدن بهشت به پارسايان و پرهيزكاران است.

ليلة المزدلفة: شبهايى به اين نام مخصوص شده است براى نزديكى حاجيان به منى بعد از روان شدن مردم به طور پراكنده از عرفات به سوى منى (كه خداوند مى فرمايد: اذا افضتم من عرفات: وقتى كه از عرفات متفرّق و روان شديد و حركت كرديد) و در حديثى آمده است كه ( (ازدلفو الى اللّه بركعتين)) «1»


(1) اين حديث در مآخذ ديگر بصورت (فاذا زالت الشّمس فازدلف الى اللّه بركعتين) هست يعنى پس از گذشتن خورشيد با دو ركعت نماز خود را مقرب خدا گردان، خطاب حديث به مصعب بن عمير در مدينه است كه مى گويد: (فاذا زالت الشّمس فازدلف الى اللّه بركعتين و اخطب فيها) و نيز آمده است كه ازدلاف: تقدّم و پيشى گرفتن است- ازدلف القوم: وقتى است كه گروه بر سايرين پيشى گرفته اند و همچنين- ازدلاف يعنى گرد آمدن مردم.

در حديثى آمده است كه مشعر الحرام را از اين جهت- مزدلفة- گفتند كه جبريل در عرفات به ابراهيم (ع) گفت: يا ابراهيم- ازدلف الى المشعر الحرام- و سپس در تسميه مكان به فعل آنجا را- مزدلفة- گفته اند.

ابن منظور مى نويسد: و فى حديث باقر عليه السّلام (مالك من عيشك الّا لذّة يزدلف بك الى حمامك).

يعنى: هيچ لذّتى از زندگيت براى تو نيست مگر اين كه تو را به مرگت نزديك مى كند.

ابن برى مى گويد: الزّلفه، سه چيز است: 1- آبگير 2- باغ 3- آينه.

ازهرى مى گويد: اصل الزلفى فى كلام العرب: القربى، يعنى: اصل زلفى در سخن عرب تقرّب و نزديكى است.

خداى تعالى گويد: (وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ- 11/ هود).

يعنى: قبل از طلوع و پس از غروب آفتاب و نماز صبح و مغرب و عشا.

.(زلق) [زلق]

الزّلق و الزّلل در معنى به هم نزديكند، آيه: (صَعِيداً زَلَقاً- 40/ كهف) يعنى زمينى كه گياه در آن نيست (زمين بى گياه) مثل آيه: (فَتَرَكَهُ صَلْداً- 264/ بقره) (زمين سفت و سخت بى گياه) و- مزلق- جاى سنگى و سخت.

آيه: (لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ «1»- 51/ قلم) مثل سخن اين شاعر است كه مى گويد:

نظرا يزيل مواضع الاقدام ...

يعنى: (با نگريستن و نظرى كه قدمگاهها را از جاى خود دور مى كند و بر مى گرداند).

مى گويند- زلقه و ازلقه فزلق: لغزاندش پس لغزيد.

يونس مى گويد: واژه الزّلق والاء زلاق: جز در قرآن شنيده نشده است.

و از أبىّ بن كعب روايت شده است كه آيه: (وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ- 64/ شعراء) را- ازلقنا- خوانده است يعنى هلاكشان كرديم.


زجاج مى گويد: تأويل آيه: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ- 90/ شعراء) يعنى داخل شدن متّقين به بهشت كه ديدگانشان به سوى آن نزديك شد.

(مجمع البحرين 5/ 68- لسان العرب 9/ 139- مقائيس اللّغه 3/ 21- تهذيب اللّغه 13/ 214).

(1) قسمتى از آيه: (وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ- 51/ قلم). كه مفهوم درست آيه با تقدّم و تأخر كلمات به خوبى روشن مى شود و در دو سه آيه قبل از آيه فوق به پيغمبر (ص) مى گويد: در حكم و فرمان پروردگارت پايدار و استوار باش يعنى: اگر مخالفين تو را مجنون و سخنانت را شعر گونه و اساطير الاوّلين خطاب كردند هرگز نگران مباش آنها پيوسته مى خواهند با اين جملات و تلقينات تو را نگران و از ثبات در راه بلغزانند، چون زلق در اصل و ريشه لغت- لغزيدن- است و كسى كه تحت تأثير تلقينات و لاطائلات ديگران قرار مى گيرد مسلّما در راهش استوارى و اثبات ندارد، لذا به پيامبر (ص) مى گويد:

اگر آنها مى خواهند تو را از موضع قاطعت بلغزانند هرگز چنان مباد، زيرا باثبات و پايدارى حقايق كه ذكرى است براى جهانيان، در حال و آينده، دين حق و آيات قرآن از اثر نخواهد افتاد زيرا:

(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 9/ حجر)

تا قيامت زنده اش داريم ما تو مترس از نسخ دين اى مصطفى

(زمر) [زمر]

در آيه: (وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً- 73/ زمر).

يعنى: (پرهيزكاران را گروه گروه به سوى بهشت روان سازند).

زمر جمع- زمرة- است يعنى جمع و گروه كم و از اين معنى: شاة زمرة: گوسفند كم مو، است.

و- رجل زمر: مرد كم مروّت و ناجوانمرد.

و- زمرت النّعامة تزمر زمارا: (شتر مرغ به سختى رم كرد).

و اين معنى- الزّمر و الزمّارة- كه كنايه از خود سر و فاجر و بدكاره است، مشتق شده.

(زمل) [زمل]

آيه: (يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ- 1/ مزمّل) يعنى: اى كسى كه در جامه ات پوشيده شده اى، و به طور استعاره كنايه از كسى است كه در كارش كوتاهى و غفلت نموده كه تعريضى نسبت به اوست.

الزّميل: ضعيف و ناتوان.

مادر تأبّط شرّا (شاعر معروف قبل از اسلام) گفته است: ليس بزميل شروب للغيل «1».

(زنم) [زنم]

(1) تأبّط شرّا- كه اسمش جابر بن سفيان فهمى است يكى از عيّاران شب رو و شعرا پيشتاز جاهلى است نام تأبّط شرّا را مادرش بر او نهاده. روزى از منزل بيرون رفته و شمشيرش زير بغلش بود كسى احوالش را از مادرش پرسيد گفت (لا ادرى تأبّط شرّا و خرج) نمى دانم شرّ زير بغل داشت و خارج شد و تمام عبارت فوق هم چنين است:

وا ابناء وا ابن السّبيل، ليس بزميل شروب للغيل يضرب بالذيل كمقرب الخيل: واى بر كسى كه فرزند راه و سفر است او ضعيف نيست كه شير زن باردار خورده باشد همچون اسب اصيل بكنار صاحبش برمى آيد (لس 11/ 311).

الزّنيم و المزنّم: مردى از قومى نيست و ناكس است و در ميان آن قوم انگل و زايد است كه تشبيهى است به دو پاره معلّق و شكافته شده گوش گوسفند كه از طرفين سرش آويخته شده و يا به حلقه اى كه به گردنش آويزان است.

خداى تعالى گويد: (عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ «1»- 13/ قلم).

العبد زلمة و زنمة: او خود را به قومى منسوب مى كند در صورتى كه از آنها نيست و اجنبى است.

چنانكه شاعر گويد:

فانت زنيم نيط فى آل هاشم كما نيط خلل الرّاكب القدح الفرد

(تو غريبه و ناكسى، هر چند كه خود را در خاندان هاشم چسبانده و منسوب كنى، تو مثل آويختگى پيكان بى نوك يا كاسه اى كوچك در پشت زين سوار هستى).

(زنا) [زنا]

الزّنا: مقاربت نامشروع و بدون عقد شرعى كه لفظش با الف مقصوره است.

(يعنى: همزه ندارد، چنانكه مى گويند: زنى، يزنى- و اسم فاعلش- زان- و جمعش- زناة- مثل قاض و قضاة) ولى اگر ممدود و چهار حرفى باشد بهتر است مصدر دوّم باب مفاعلة يعنى فعال باشد مثل زناة كه صفت نسبى آن را- زنوى- گويند و عبارت فلان لزنية و زنية (با كسره و فتحه حرف اوّل است).

خداى تعالى گويد: (الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ- 3/ نور) و (الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي- 2/ نور).


(1) مربوط به آيات سوره قلم است كه حالت سرمايه گزاران بيگانه و قوم و قبيله پرستان استعمارگر را اين چنين ياد مى كند:

تكذيب كنندگان را اطاعت مكن، آنها مى خواهند تو نرمى كنى تا نرمى كنند دروغ مى گويند مطيع هر سوگند خورنده فرومايه مشو، اينان عيب جو و سخن چينند و مانع خير و ستمكار و تجاوزگرند و بعد از همه اينها اجنبى و ناكس و بى حيايند هر چند كه صاحب مال و سرمايه و تبار باشند.

و عبارت- زنأ فى الجبل- با حرف همزه زنأ و زنؤا يعنى از كوه بالا رفت.

الزّناء- كسى است كه ادرارش و بولش بند آمده، كه در حديثى از نماز خواندن مردى كه بولش بند آمده باشد نهى شده است.

(زهد «1») [زهد]

الزّهيد: چيز كم و اندك.

و- الزّاهد فى الشّى ء: كسى كه از چيزى روى گردان و بى ميل باشد و به اندك آن خشنود.

الرّاضى منه بالزّهيد: خشنود به كم.

در آيه: (وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ- 20/ يوسف).


(1) چون واژه زهد حتّى قرنها قبل از اسلام و در مذاهب روح گرايانه مفصل مورد توجّه بوده و بعد از اسلام هم چنانكه سيره و اصحاب صفّه و بعدها سيره ائمّه اطهار (ع) به طور صحيح قرار گرفته، لازم است آن را از زبان امير المؤمنين (ع) نقل كنيم تا متن راغب رحمه اللّه هر چند بيشتر مورد استفاده قرار گيرد:

(نهج البلاغه/ صبحى صالح- خطبه 81 ص 106):

ايّها النّاس، الزّهادة قصر الامل، و الشّكر عند النّعم، و التورع عند المحارم، فان عزب ذلك عنكم فلا يغلب الحرام صبركم و لا تنسوا عند النّعم شكركم فقد اعذر اللّه اليكم بحجج مسفرة ظاهرة و كتب بارزة العذر واضحة:

اى مردم زهد ورزيدن، كوتاه نمودن آرزوها، و سپاسگزارى در برابر نعمت هاى خداست و خوددارى هوسها از محارم، اگر اين حالت در شما بود عمل حرام بر صبر شما غلبه نمى كند و شكرگزارى در برابر نعمت ها را از ياد شما نمى برد خداوند عذر شما را با دلايل آشكار و گناههاى روشن و عذر آشكار بيان كرده است.

(خطبه 113 ص 168):

انّ الزّاهدين فى الدّنيا تبكى قلوبهم و ان ضحكوا يشتد حزنهم و ان فرحوا و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما رزقوا.

زهد پيشگان در دنيا دلهاشان در حال خنديدن مى گريد و اگر سرمست و فرحناك شدند حزنشان شديد مى شود، هر گاه از آنچه كه روزى داده شده اند به ديگران خوددارى كنند جانشان گناه آلوده مى شود.

(حكم 439 ص 553):

الزّهد كلّه بين كلمتين من القرآن: قال اللّه سبحانه: (لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ، وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ).

زهد به طور كلّى در ميان دو كلمه از قرآن قرار دارد، چنانكه حقّ سبحانه فرموده: تا اينكه بر آنچه از دست داده ايد متأثّر و اندوهگين نشويد و آنچه داده مى شويد سرمست نگرديد.

(مربوط به كاروانيانى است كه حضرت يوسف (ع) را از چاه در آوردند، و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و كانوا فيه من الزّاهدين: او را به بها اندك و درمهاى چند فروختند در حالى كه به آن بى اعتنا بودند).

(زهق) [زهق]

زهقت نفسه: از غم و اندوه آن چيز خارج شد.

خداى تعالى گويد: (وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ «1»- 55/ توبه).

زيت: زيتون و زيتونة:- مثل- شجر و شجرة.

خداى تعالى گويد (زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ- 35/ نور) زيت عصاره و جوهر زيتون است: (يَكادُ زَيْتُها يُضِي ءُ- 35/ نور).

زات طعامه: در غذايش زيتون ريخت، مثل سمنه: در آن روغن ريخت.

زات رأسه: سرش را زيتون ماليد، مثل- دهنه به- كه در همان معنى است يعنى چرب كردن سر.

اذدات: يعنى ادّهن: روغن ماليد (بحث تاريخى و جغرافيائى اين واژه در ذيل واژه


(1) آيه: (وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ- 55/ توبه) يعنى: جانهاشان در حاليكه كافرند از جسمشان خارج مى شود.

و- زهق الباطل: باطل نابود شد و از بين رفت كه حق بيايد و بر باطل غلبه كند و پيشى گيرد كه در حقيقت باطل زايل شدنى است.

زهى الشّى ء: آن چيز تلف شد، ولى- ازهاق- از باب افعال يعنى پر شدن مثل ازهقت الأنا: ظرف را پر كردم.

ازهرى از قول ليث نقل مى كند كه- الزّهق- گودالى است كه حيوانات در آن مى افتند و هلاك مى شوند.

ابن قتيبه از قول ابن عبّاس به روايت كلبى نقل مى كند كه در آيه: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ- 55/ توبه) خداوند به پيامبر (ص) مى فرمايد (فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما- 55/ توبه).

يعنى: هزاران سرمايه و تبارشان يا گروه و قبيله شاه در دنيا تو را به شگفتى نيندازد، خداوند مى خواهد با همان ها در آخرت عذابشان كند.

(تهذيب اللّغه- 5/ 392- تأويل مشكل القرآن 160- مجمع البحرين 5/ 179- مصباح المنير 1/ 313).

تين آمده است).

(زوج) [زوج]

زوج به هر يك از دو همسر مرد و زن (نرينه و مادينه) و در حيوانات كه با هم جفت هستند و آميزش جنسى نموده اند، گفته مى شود و همچنين به هر دو جفتى، چه در مزاوجت و يا در غير آن، مثل جفت كفش و نعلين و نيز به هر دو چيزى كه با يكديگر شبيه يا همانند باشند، خواه شباهتى يكسان و يا ناهمسان باشد باز هم آنها را- زوج- گويند.

خداى تعالى گويد: (فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى- 39/ قيامة) و (وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ- 35/ بقره) ولى واژه- زوجة- ناپسند است و بكار نمى رود (در قرآن نيامده است، مى گويند زوج المرئة: شوهر آن زن و زوجة الرّجل: زن آن مرد) جمعش زوجات است.

شاعر گويد:

فبكا بناتى شجوهنّ و زوجتى

. يعنى: (همسرم و دخترانم از غم و اندوهشان گريستند).

جمع زوج- (ازواج)- است. در آيه: (هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ- 56/ يس) و (احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ- 22/ صافّات).

ازواجهم- يعنى ياران و كسانى كه در كردار و رفتار از ستمگران پيروى مى كردند (كه در دوزخ هم با هم قرينند).

و آيه: (إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ- 88/ حجر) يعنى: كسانى كه همسان و همگنان و اقران آنهايند.

و آيات: (سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ- 36/ يس) و (وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ- 49/ ذاريات) آگاهى و هشدارى بر اين امر است كه اشياء تمامشان از جوهر و عرض، مادّه و صورت تركيب شده اند و اين كه هر چيز ساخته شده و مصنوع از قاعده تركيب عارى و مستثنى نيست.

هر مصنوعى به ناچار، اقتضاء صانعى و سازنده اى دارد و اين امر خود تنبيهى است براى اين كه خداى تعالى فرد است (چون از حكم مصنوع خارج است- كان اللّه و لم يكن معه شى ء- به حكم آيه قرآن كه هو الاوّل و همچنين- ليس كمثله شى- يعنى ذات باريتعالى از حكم و قانون اشياء كه مركّبند خارج است.

و آيه: (خَلَقْنا (زَوْجَيْنِ)- 49/ ذاريات) اين آيه روشن كرده است كه هر چه در عالم است، زوج است از جهت اين كه براى آن چيز، يا ضدّى يا چيزى شبيه به آن، يا چيزى در تركيب آن هست و بلكه به هيچ وجه از تركيب و مركّب بودن جدا نيست. در آيه اخير: زوجين راى از اين جهت بيان كرد تا تنبيهى و هشدارى باشد بر اين كه: شى، هر چند ضد و مثل و شبيهى نداشته باشد امّا از تركيب جوهر و عرض ناگزير و جدا نشدنى است و آن زوجين است.

در آيه: (أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى- 53/ طه) يعنى: انواعى از گياهان همسان و شبيه و همجنس.

آيه: (مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ- 7/ شعراء) و (ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ- 43/ انعام) يعنى: اصناف و گونه هايى.

و آيه: (وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً- 7/ واقعه) (1- اصحاب الميمنة 20 اصحاب المشئمة 30 السّابقون السّابقون، يعنى ياران دست راستى و دوستان دست چپى و پيشى گيرندگان به ايمان- اولئك المقرّبون- و همين گروه سوّم هستند كه مقرّب پيشگاه الهى اند، دست راست و دست چپ كنايه از انحراف و تمايل از خط مستقيم به غير خطّ مستقيم است).

و اين ياران سه گانه كسانى هستند كه بعدا تفسيرشان كرده است كه: (وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ- 7/ تكوير) گفته اند معناى اين آيه اينست كه هر دنباله رو و پيروى به جلوداران خويش در بهشت و دوزخ نزديك مى شوند مثل: (احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ- 22/ صافّات) گفته شده يعنى ارواح با اجسادشان قرين مى شوند بر حسب آنچه كه در سخن خداى تعالى است و در يكى از دو تفسير آيه: (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً

• 27/ فجر) آگاهى و خبر داده است يعنى به صاحبت برگرد.

و نيز گفته اند: نفوس و ارواح- با اعمالشان قرين مى شوند، چنان كه در آيه:

(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ- 30/ آل عمران).

و در آيه: (وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِينٍ- 54/ دخان) يعنى با آنها قرينشان كرديم.

در قرآن آن طورى كه در عرف مى گويند زوّجته امرأة و زوّجناهم حورا نيامده است چنانكه در سخن معمولى زوجته امرأه گفته مى شود. تا آگاهى و تنبيهى بر اين امر باشد كه قرين شدن با حور عين بر حسب امور متعارفى كه از نكاح در ميان مردم هست، نيست.

(زاد) [زاد]

الزّيادة: نمو و افزايش يعنى افزودن و ضميمه كردن چيزى به چيز ديگرى در همان حالى كه هست، مى گويند:

زدته فازداد: افزودمش و افزون شد.

و آيه: (وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ- 65/ يوسف) مثل عبارت- ازددت فضلا- يعنى از نظر فضل و زيادى رشد كردم، است. و اين معنى از باب (سَفِهَ نَفْسَهُ- 130/ بقره) است يعنى خويشتن را نادان و تباه كرد، و اينگونه زيادى و افزونى ناپسند و مذموم است، مثل اضافه و افزونى بر احتياج و بسندگى است، همچون انگشت ششم در دستهاى انسان و انگشت اضافى در پاى چهارپايان و زيادتى در كبد كه قطعه گوشت معلّق و آويخته اى است و تصور مى شود كه نيازى به آن نيست (مثل روده كور كه گلبول سفيد توليد مى كند و در بيمارى آن را جراحى مى كنند) زيرا آن پاره گوشت اضافى در حيوانات حلال گوشت خوراكى نيست.

ولى در باره زيادتى و افزونى پسنديده، مثل آيه (لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ «1»- 26/ يونس). از طرق مختلف روايت شده است كه اين زيادتى و افزونى پاداش نيكوكارى


(1) تمام آيه كه پاداش نيكوكاران است چنين است: (لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 29/ يونس). براى كسانى كه نكوكارند همان پاداش و افزون بر آن را دارند سختى و زبونى چهره هاشان را فرا نمى گيرد و آنها بهشتيانند و در آنجا جاودانند. [.....]

و توجّه داشتن و به وجهه خدايى است كه اشاره به بخشايش نعمت و حالاتى است كه تصور آن در دنيا ممكن نيست. و آيه: (وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ- 247/ بقره).

يعنى: آن اندازه از دانش و قدرت بدنى كه به مردم همعصرش بخشيده است فزون تر و بيشتر عطا كرد.

و آيه: (وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً- 76/ مريم) (خداوند به كسانى كه خود هدايت يافته اند، هدايتى افزون دهد).

و امّا در باره زيادى و افزونى مذموم و ناپسند، در آيات: (وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً- 41/ اسراء) و (زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ- 88/ نحل) و (فَما تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ- 63/ هود) (پس نمى فزايند مرا مگر زيانكارى).

و امّا در آيه: فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- 10/ بقره) زياد شدن مرض نفاق در آيه اخير، همان است كه سرشت آدمى بر آن نهاده شده كه هر گاه به كارى خير يا شر، دست مى يازد و در آن فرو مى رود و مرتكب آن عمل مى شود در انجامش توانا مى شود و پى در پى آن حالتش افزون تر.

و آيه: (هَلْ مِنْ مَزِيدٍ- 30/ ق) جايز است كه استدعا و تقاضا براى زيادى باشد و نيز جايز است كه آگاهى بر اين امر باشد كه دوزخ انباشته شده و به چيزى كه در آيه (لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ- 119/ هود) ذكر كرده حاصل كرده باشد، مى گويند:

زدته و زاد هو و (ازداد): آن را زياد كردم و افزون شد.

آيه: (وَ ازْدَادُوا تِسْعاً- 25/ كهف) (مربوط به خوابيدن اصحاب كهف است كه فرمود نه سال بر سيصد سال افزودند).

و آيه: (ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً- 90/ آل عمران) و (وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ- 8/ رعد).

يعنى: (و آنچه رحمها از بار هر بارورى و از باردارى مى كاهد و مى افزايد) شر زائد و زيد هر دو به كار مى رود، يعنى: (فتنه اى افزون شده).

شاعر گويد:

و انتموا معشر زيد على مائة فأجمعوا امركم كيدا فكيدونى

(شعر از ذو الاصبع است مى گويد: شما مردمى هستيد كه از صد بيشتريد، تمام كيد و مكرتان را فراهم كنيد و در باره من به كار گيريد).

(الزّاد): توشه و چيزى كه اضافه بر نياز است و براى وقت ديگرى ذخيره شود.

و- التَّزوّد: بر گرفتن توشه و زاد، خداى تعالى گويد: (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى- 197/ بقره).

المزود: توشه دادن و جاى غذا.

المزادة: آب دان و جاى آب.

(زور) [زور]

الزّور: قسمت بالاى سينه، (جاى بهم پيوستگى استخوانهاى سينه و ميانه آنها).

زرت فلانا: او را سينه به سينه ملاقات كردم يا- قصدت زوره- مثل عبارت:

وجهته: با او رو برو شديم (چهره به چهره اصطلاحى است كه در زبان فارسى و برخورد و ديدار حضورى بكار مى رود، يعنى رو در روى).

رجل زائر و قوم زور: (مردى و قومى زيارت كننده) مثل سافر و سفر.

و هر گاه گفته شود- رجل زور- مصدرى است به صورت صفت مثل ضيف يعنى:

مهمان.

و- الزّور- كج روى و عدول از حقّ، لغتى است در واژه زور.

الازور: كسى كه استخوان سينه اش برآمده و كج است (كوژ سينه).

در آيه: (تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ- 17/ كهف) (در باره غار اصحاب كهف است كه مى فرمايد چون خورشيد طلوع مى كند نورش از غارشان به طرف راست متمايل شود) كه

• تزاور- به تخفيف حرف (ز) و تشديد آن هر دو خوانده شده و همينطور تزوّر.

ابو الحسن مى گويد: تزوّر در اينجا معنى ندارد زيرا- ازورار- يعنى گرفتن و درهم رفتن، مى گويند:

تزاور عنه و ازور عنه و رجل أزور و قوم زوّر و بئر زوراء: (از آن برگشت و عدول كرد- مرد كوژ سينه و سينه برآمده- مردى كه زائر را گرامى مى دارند چاهى كه كندنش كجكى انجام شده).

دروغ- را هم- (زُور)- گفته اند كه از جهت حقيقت و اصليش منحرف شده است.

(ظُلْماً وَ زُوراً- 4/ فرقان) (از نظر ستمگرى و دروغگويى است)، و همچنين: در آيات (قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ- 72/ فرقان).

بت- هم- زور- ناميده شده، براى اينكه بت پرستى و بت، دروغين است و انحرافى است از حقّ به سوى باطل و از حقيقت خالى.

چنانكه شاعر گويد: جاءوا بزور بينهم و جئنا بالأمم «1».


(1) اين مصراع از نظر متن و وزن شعرى چنانكه در كتاب آمده غلط است. ابن برى از قول ابو عبيدة نقل مى كند كه مصراع فوق از- يحيى بن منصور- است كه ما قبلش چنين است:

1-

كانت تميم معشرا ذوى كرم 2- غلصمه من الغلاصيم العظم 3-

ماجينوا و ماتولوا من امم 4- قد قابلوا لو ينفخون فى فهم 5-

جاءوا بزوريهم و جئنا بالاصم 6- شيخ لنا كاللّيث من باقى ارم 7-

شيخ لنا معاود ضرب البهم

اصم- يعنى عمرو بن قيس كه رئيس قبيله بكر بن وائل بوده بزوريهم كه در متن به غلط- بزور بينهم آمده- بزوريهم- يعنى دو شتر بچّه اى كه به جاى بت آورده بودند و مى گفتند از جنگ نمى گريزم مگر اين كه اين دو شتر بچّه كه بت ماست بگريزند، و شاعر اين موضوع را عيبشان دانسته و به صورت طنز هجوشان كرده، قبيله تميم شكست خورد و فاتحين يكى از دو بچّه شتر را ذبح كردند.

1- تميم قوم با سخاوت بودند 2- مهترى از مهتران و بزرگان 3- نترسيده اند و از مردمان روى برنمى گردانند 4- با دشمن رو در روى مقابله اگر بادشان كنند و فريادشان زنند.

5- آنها با دو بچّه شتر آمده اند و ما با رئيسمان اصم 6- بزرگ ما چون شير از بر پا دارندگان پرچم

.(زيغ) [زيغ]

الزّيغ: انحراف از راستى و درستى، به كژى و نادرستى.

التّزايغ: انحراف و تمايل.

رجل زائغ: مرد كج رو و كج انديش.

قوم زاغة و زائغون: گروه منحرف و متمايل از حقّ به باطل.

زاغت الشّمس: خورشيد از وسط آسمان متمايل شد.

زاغ البصر: در آيه: (وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ- 10/ 1 احزاب) صحيح است كه اشاره اى باشد به خوف و بيم كه از جنگ در دل آنها داخل مى شود به طورى كه چشمانشان تار و سياه مى شود و نيز صحيح است كه اشاره اى به اين آيه باشد كه مى فرمايد: (يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ- 13/ آل عمران).

(كه آنها را يعنى سپاه كفّار را با چشم دو برابر تعداد خود مى ديدند).

آيه: (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى- 17/ نجم) (چشم خيره نگشت و شگفت زده و منحرف نشد).

آيه: (مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ- 117/ توبه) (اشاره به دوران عسرت و سختى پيامبر (ع) و مهاجرين و انصار است كه مى فرمايد: در آن آزمايش نزديك بود، دلهاى بعضى از ايشان دگرگون و منحرف شود ولى پيامبر (ص) را پيروى كردند و خداوند توبه شان را پذيرفت كه- إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ- 117/ توبه).

و در آيه: (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ «1»- 5/ صف) همين كه از پايدارى و استقامت در


جنگ آمده.

7- و بزرگى از ما و دلاورى كه زننده مردان جنگى است.

آن جنگ را در تاريخ عرب- يوم الزّورين- ناميده اند (لسان العرب 4/ 338- صحاح اللّغه).

(1) بعضى از آيات قرآن ميزانى و ملاكى براى حلّ مشكلات فكرى و عملى بشر در تمام زمان ها بدست مى دهد و حقّ هم همين است مگر نه اينست كه قرآن براى هميشه تاريخ بشر را راهنماست. مثلا در آيه خمر و قمار مى فرمايد هر چند سود مادّى و تجارى يا غير از آن براى شما دارد ولى گناه بزرگى، و نتايج سوئى هم در آن هست به طورى كه گناه و عواقب زشت خمر و قمار از سودش بيشتر است، پس بايستى در تمام

راه حقّ دور و منحرف شدند، خداوند به همان سرنوشت دچارشان كرد (كه خداوند عصيان پيشگان را هدايت نمى كند: وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ- 108/ مائده).

(زال) [زال]

زال الشّى ء يزول زوالا: آن چيز از راه خود جدا شد و از آن برگشت.

ازلته و زوَّلته: هر دو گفته مى شود، يعنى: دورش كردم، در آيات: (أَنْ تَزُولا- 41/ فاطر) و (وَ لَئِنْ زالَتا- 41/ فاطر) و (لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ- 46/ ابراهيم).

زوال: در چيزى كه قبلا ثابت بوده، به كار مى رود و اگر گفته شود پس چرا


مواردى كه اين چنين سود مادى در برابر گناه اجتماعى و فردى قرار مى گيرد جانب ترك سود و منفعت را بگيريد و آن عواقب سوء را از زندگى خويش دور كنيد يعنى در هر امر محتملى كه دو جنبه دارد، همين ملاك و حكم كلّى را در نظر بگيريد.

در آيه فوق هم كه در متن آمده با توجّه به چند آيه قبل از آن كه آغاز سوره صفّ است ميزانى و ملاكى براى تمام مواردى است كه مثل گمراهى و هدايت- عزّت و ذلّت- حكمت و بسط رزق- بركت و فضيلت و رحمة نصرت و يارى- عذاب و غفران- و آمرزش- و بالاخره تزكيه و اصلاح كه خداوند به خود نسبت مى دهد، بعد از زمينه اى است كه انسان ها در خويش به وجود مى آورند و آنها را با گزينش و اراده آغاز مى كنند.

مى فرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ- 2 و 1/ صفّ).

پس ايمان بايستى با عمل به آن توأم باشد و گر نه با حرف و گفتن و خود را مؤمن دانستن بدون عمل به اركان، گناه است، زيرا او كسانى را دوست مى دارد كه در راهش همچون بنيانى پولادين و استوار بايستند و نبرد كنند.

سپس مى گويد: موسى به قوم خويش گفت: شما كه مى دانيد من پيامبرم چرا آزارم مى دهيد و اذيّتم مى كنيد (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ- 5/ صف) چون انحراف يافتند خداوند دلهاشان را از حقيقت دور كرد خداوند عصيان پيشگان از حقّ را هدايت نمى كند.

بنابراين همان هائى كه پيامبرى موسى را قبول داشتند و همان ها كه ايمان آورده بودند، چون پايدارى نورزيدند و سر بر خط فرمان حقّ و اللّه ننهادند و دلهاى خويش از راه حق به شهوت، فسق و فجور، استكبار دنيا پرستى و ظلم و ستم توجّه دادند، نتيجه وضعى و عملى چنين انحرافات همان است كه گفت: (اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ- 108/ مائده) و (وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ- 27/ ابراهيم) نتيجه اين كه مشيت حقّ و خواست و اراده او در امورى كه ذكر شد بعد از فراهم نمودن مقدّمات و زمينه آنها از طرف خود انسانهاست.

مى گويند: زوال الشّمس و معلوم است كه از جهتى براى خورشيد ثباتى نيست.

در پاسخ گفته شده: اين جمله را در باره خورشيد، بنابر اعتقادشان گفته اند كه در نيمروز خورشيد در وسط آسمان ثباتى دارد و لذا گفته اند: قام قائم الظّهيرة و سار النهار، يعنى: (سر ظهر شد و خورشيد در نصف النهار يا نيم روز قرار گرفت و روز گشت).

و- زاله يزيله زيلا- چنانكه شاعر گويد: زال زوالها.

يعنى: حركتش (حيات و ثباتش) را خداوند از ميان برد.

الزّوال: تصرّف و دگرگونى است و گفته شده معنى عبارت فوق مثل اين است كه مى گويند:

اسكت اللّه نامته: خداوند او را بميراند، (نامه يعنى جنبش و حس و حيات).

شاعر گويد: اذا ما رأتنا منها زويلها.

يعنى: (زمانى كه ما را ديد، از ترس از جاى رفت و پريشان شد).

در اين مصراع كسى كه- زال- را متعدّى مى داند، مى گويد: زوالها منسوب بر مصدر بودن است (يعنى حركتش و جنبشش).

(تَزَيّلُوا:) پراكنده شدند.

در آيه: (فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ- 28/ يونس) كه بر زيادتى و بسيارى دلالت دارد، در نظر كسى كه- زلت- را متعدّى بداند مثل- مزته و ميّزته- (جدايش كردم و از ميان همه تميزش دادم و شناختمش) است، اين كه مى گويند: (ما زال) و لا يزال كه مخصوص جملات و عبارات است مثل كان در رفع اسم جمله و نصب خبر عمل مى كند و اصلش (يائى) است (يعنى زال يزيل) چنانكه مى گويند:

زيّلت- كه معنايش مثل معنى- ما برحت- يعنى پيوسته و دائم بودم، است و بر اين معنى آيه:

(وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ- 118/ هود) (همواره پراكنده و مختلفند) و در آيات:

(لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ «1»- 110/ توبه) و (لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا- 31/ رعد) و (فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ- 34/ غافر).

صحيح نيست كه گفته شود، ما زال زيد الّا منطلقا چنان كه مى گويند ما كان زيد الّامنطلقا زيرا زال حكم نفى را دارد و نقطه مقابل ثبات است و حروف (ما) و (لا) نيز در حكم منفى است. پس در- ما زال- نفى در نفى يا جمع دو منفى حكم اثبات و مثبت را دارد. بنابراين:

ما زال در معنى- كان- و در معنى اثبات عمل مى كند، همان طور كه گفته نمى شود كان زيد الا منطلقا. عبارت- ما زال زيد الّا منطلقا- هم درست نيست و گفته نمى شود.

(زين) [زين]

الزّينة الحقيقة: زينت اصلى و راستين يا آن چيزى است كه انسان را در هيچ يك از حالاتش نه در دنيا و نه در آخرت آلوده و ناپاك نمى سازد.

(يعنى آراستگى ظاهرى، باطنى، دنيوى، اخروى، فكرى، اخلاقى، ايمانى، عملى و بالاخره زينت حقيقى يعنى به سوى كمال رفتن و در جهت كمال مطلق بودن در همه ابعاد وجودى).

و امّا آنچه را كه انسان را در حالتى غير از حالتى ديگر زينت دهد و آراسته دارد از يك جهت در همان معنى شين «2» يا (زشتى) است.


(1) در باره پايه ها و بنيان به ظاهر محكم مسجد ضرار است كه گروهى دو چهره براى انحراف مسلمانان در مدينه ساختند، خداوند به پيامبر (ص) مى گويد: همان مسجدى كه بنيانش بر تقوى نهاده شده، شايسته تر است كه در آن بايستى و نماز اقامه كنى، زيرا در آنجا مردانى هستند كه دوست دارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان و پاكيزه خويان را دوست مى دارد.

بنيان مسجد ضرار بر پرتگاهى سست و فرو ريختن در آتش دوزخ است (وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ- 109/ توبه).

و سپس مى گويد: (لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ- 110/ توبه) اساسى كه نهاده اند و بنيانى كه ساخته اند پيوسته مايه ترديد و اضطراب دلهاى آنهاست تا دلهاشان پاره پاره شود، خداوند دانا و حكيم است.

(2) و در روايتى از امامان (ع) آمده است كه خطاب به آيندگان، و منسوبين به خاندان اهل بيت و فرموده اند: (كونوا لنا زينا و لا تكونوا لنا شينا) در كردار و گفتار و انديشه تان طورى باشيد كه براى ما آراستگى

ولى زينت در كوتاه سخن بر سه گونه است:

1- زينت و آرايش نفسانى مانند علم و اعتقادات نيكو (باورهاى درست).

2- زينت بدنى مثل نيرومندى و بلندى قامت.

3- زينت خارجى يعنى به وسيله چيزى جدا از انسان مثل مال و مقام.

پس آيه (حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ- 7/ حجرات) (ايمان را محبوبتان گردانيد و آن را در دلهاتان بياراست و امّا نافرمانى و عصيان را در نظر شما و براى شما مكروه كرد كه خودتان رشد يافته و راهيافتگانيد) اين قسمت در آيه آراستگى و زينت نفسانى است.

و در آيه: (مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ- 32/ اعراف) به زينت و آرايش مادّى حمل شده است براى اين كه روايت شده گروهى خانه خدا را برهنه طواف همى كردند و با آيه فوق از اين عمل نهى شده اند.

بعضى گفته اند بلكه زينتى كه در آيه فوق ياد شده است اشاره به كرامتى است كه در آيه: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ- 13/ حجرات) آمده است و بر اين معنى شاعر گفته است:

و زيته المرء حسن الأدب: آرايش مرد، ادب و رفتار نيكوى اوست.

در آيه: (فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ- 79/ قصص) اشاره به زينت دنيايى از مال و متاع و جاه است.

زانه كذا و (زَيّنَهُ) وقتى گفته مى شود كه كسى نيكى در گفتار و كردارش را آشكار كند، خداى تعالى تزيين را:

1- در مواضعى به خود نسبت داده است.

2- و در جاهائى به شيطان.

3- و در بعضى اوقات بدون اين كه فاعل آن نام برده شود، ذكر شده است.


آريد، و نباشيد از كسانى كه در خور ملامتند و براى ما وسيله مذمّت شويد.

امّا قسمت اوّل كه به خود نسبت دادهاست مثل گفتگو در ايمان است، كه مى گويد: (وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ- 7/ حجرات) و نيز در باره كفر مى گويد: (زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ- 4/ نمل) و (زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ- 108/ انعام) قسمت دوّم- يعنى منسوب بودن به شيطان آيه: (إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ- 48/ انفال) و (لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ- 39/ حجر) كه در اين آيه مفعول ذكر شده است زيرا معنى آن فهميده مى شود (اشاره به مواردى است كه در نظر انسان جاذب و زيباست و همين جذّابيت و كشش آدمى را از حقايق دور مى كند) (زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ- 14/ آل عمران) و (زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ- 3/ توبه).

و (زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا- 212/ بقره) و (زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ- 137/ انعام) تقديرش اين است كه شركائشان كشتن اولادشان را بر ايشان آراسته و نكو شمرده است.

در آيات: (زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ- 12/ فصّلت) و (إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ- 6/ صافات).

و در آيه: (وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ- 16/ حجر) اشاره به ستارگان آسمان است كه با ديده و چشم درك مى شوند و آنها را عموم مردم از خاص و عام مى شناسند و مى فهمند و همچنين اشاره به زينت معقول و خردپسندى است كه ويژه شناسايى و معرفت خاصّان است و همان احكام سير و گردش حركت ستارگان است.

زينت دادن خداى براى اشياء و پديده هاى عالم گاهى ابداع و آفرينش بى سابقه آنها از نظر آراسته بودنشان است و هم چنين با ايجاد و موجوديت دادن به آنها (يعنى در اين كه به همان حالت كه هستند آراسته اند و زيبا و هم در اينكه آفرينش آنها خود از ارزشمندى و آراستگى براى آنهاست). و تزيين دادن مردم به چيزى، عبارت از زر اندود كردن و نقش و نگار نمودن يا با زبان و سخن كه همان مدح و ستايش چيزى با چيزهايى است كه يادش مى كنند تا از آنچه كه هست برتر شود و رفعت يابد.

)

«كتاب السين»

(سبب) [سبب]

السّبب: ريسمانى و طنابى است كه با آن از درخت خرما بالا مى روند و جمع آن- اسباب- است.

خداى تعالى گويد: (فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ- 10 ص) كه اشاره به معنى آيه: (أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ- 38/ طور)، يعنى: (آيا نردبانى دارند كه بر آن به آسمان بالا مى روند و گفتارها مى شنوند؟).

هر چيزى كه وسيله رسيدن به چيزى ديگر باشد- سبب ناميده مى شود.

در آيه: (وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ سَبَباً فَأَتْبَعَ سَبَباً- 84/ كهف) (او را از هر چيزى سببى داديم و او آن را دنبال و پيروى كرد).

و معنايش اين است كه خداى تعالى او را از هر چيزى، شناختى و وسيله اى داده بود كه به آنها پيوسته شود و برسد، سپس يكى از آن اسباب ها را پى گرفت و بر آن مبنا، خداى گويد:

(لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ أَسْبابَ السَّماواتِ- 36/ غافر) «1» يعنى بسا كه وسيله ها و اسبابى كه در آسمان به وجود مى آيد و حادث مى شود


(1) ازهرى در ذيل آيه: (وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ- 166/ بقره) مى نويسد: ابن عبّاس مى گويد: اسباب- در

بشناسيم.

(سخن فرعون است كه مى گويد: و به آنها دسترسى يابم و به وسيله آنها به آنچه را كه موسى مدّعى آنست شناسايى حاصل كنم).

سبب: دستار و عمّامه و مقنعه و دستار بلند كه در بلندى تشبيهى است به


اين آيه يعنى پيوند دوستى و محبّت در دنيا است.

ابو زيد انصارى معنى منازل را هم به معنى كه ابن عبّاس گفته است مى افزايد و در آيات: (لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ- 36/ غافر) و (أَسْبابَ السَّماواتِ- 37/ غافر).

مى گويد: اسباب در اين آيات يعنى راههاى نفوذى به آسمانها. ابو عبيدة هم مى گويد: سبب هر ريسمانى است كه از بالا به پائين آويخته شود. (تهذيب اللّغه- 12/ 314).

الدّهر سبابون: روزگار متغير و دگرگونه است. سبنسب و سباسب: بيابانهاى دور و كويرى است.

احاديث بسيار ارزشمندى در ذيل اين واژه در مآخذ متعدّدى نثل شده است (و فى الحديث ابى اللّه ان يجرى الاشياء الّا بالاسباب فجعل لكلّ شى ء سببا و لكلّ سببا شرحا علما و لكلّ شرحا علما و لكل علما بابا ناطقا و قيل فى تفسيره الشّي ء: دخول الجنّة و السّبب الطّاعة و الشّرح، الشّريعة و العلم، رسول اللّه و بابا امام من ائمّه الهدى).

يعنى: خداى تعالى پديده ها و اشياء عالم را بدون اسباب جارى نساخته پس براى هر چيزى سببى و براى هر سببى شرحى و براى هر شرحى علمى و براى هر علم و دانشى با بى يا راهى گويا يا ناطق قرار داده است.

در تفسير اين حديث گفته شده- شى ء- يعنى به بهشت در آمدن و يا هر چيزى كه انسان را به سعادت دو جهانى مى رساند. سبب يعنى طاعت و بندگى خدا، شرح: دين و شريعت، علم: پيامبر خداى، بابا: امامى هدايتگر (كافى 1/ 183- مجمع البحرين 2/ 80) در حديثى ديگر در مورد فرزند و پدر هست كه: (لا تمشين امام ابيك و لا يجلس قبله و لا تدعه باسمه و لا تستسب له) يعنى پيشاپيش پدرت راه مرو و قبل از او منشين و پدرت را با اسمش صدا مزن و او را ناسزا مگو.

تفسير ناسزا گفتن اين است كه به پدر و مادر ديگرى دشنام دهى و او را هم پدر تو را ناسزا گويد:

ابن اثير مى گويد: در حديثى ديگر آمده است كه: (انّ من اكبر الكبائر ان تسبّ الرّجل والديه قيل و كيف يسبّ والديه؟ قال يسبّ ابا الرّجل فسبّ اباه و يسبّ امّه فيسبّ امّه).

يعنى: از گناهان بزرگ اين است كه كسى پدر خود را ناسزا گويد گفته شد چه طور كسى به پدر خود ناسزا گويد؟ فرمود: فرزندى يا كسى پدر و مادر ديگرى را دشنام دهد و او هم همينكار را بكند.

و در حديثى ديگر آمده است: (سبّ المسلم فسوق و قتله كفر) يعنى فحش دادن مسلمان فسق است و كشتن او كفر. و در حديثى ديگر (الميراث من جهة السّبب) مثل همسرى و نكاح نه از جهت دوستى و خويشاوندى.

سب: پارچه و سبوت: پارچه هاى نازك، سبائب: پارچه كتانى و در حديثى ديگر: (ليس فى السّبوب زكاة) پارچه هاى كتانى كه در غير تجارت باشد زكات ندارد. (لسان العرب 1/ 456- مجمع البحرين 2/ 80).

ريسمان (يعنى معنى اصلى واژه) و همين طور راه روشن و فراخ نيز با واژه- سبب- توصيف شده است. مثل تشبيه نمودن راه روشن گاهى به ريسمان و گاهى به جامه بريده شده و محدود (چون هر راهى را نيز پايانى است).

(السّب:) ناسزا و دشنام دردناك و زشت، در آيه: (وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ- 108/ انعام)، سبب كردن مشركين نسبت به خداوند نه از اين جهت است كه با صراحت ناسزا مى گويند بلكه به طريقى به يادآورى نام خداى پردازند كه او را با آنچه كه سزاوار او نيست، در ميان خود بيان مى كنند و در آن سخنان ناروا آنقدر لجاجت و گستاخى مى ورزند كه كار به مجادله مى كشد و در ذكر خدا به نسبت هايى ناروا مى رسند، كه خداى تعالى از آنها منزّه است.

شاعر گويد:

فما كان ذنب بنى مالك بأن سبّ منهم غلاما فسب

بابيض ذى شطب قاطع يقدّ العظام و يبرى القصب «1»

و بر اين معنى شاعر ديگر آگاهى داده است كه:

و نشتم بالافعال لا بالتّكلّم يعنى: (ما با عمل سبب و شتم مى كنيم نه با سخن گفتن).

السّب: ناسزاگوئى، شاعر گويد: (عبد الرّحمن حسان):

لا تسبّنّى فلست بسبّى انّ سبّى من الرّجال الكريم


(1) غالب اشعارى كه در متن كتاب آمده است در متون ديگر، با روايات و كلمات و اعرابى ديگر نوشته شده، شعر فوق مربوط به نبرد كردن و هجو نمودن پدر فرزدق و سحيم بن وسيل در پى كردن عرقوب يعنى پشت پنجه شتران خويش است، كه پرد فرزدق را به بخل نسبت داد و او را هم عرقوب صد شتر را پى كرد و صحيح شعر فوق چنين است:

1-

فما كان ذنب بنى مالك بان سبب منهم غلام فسب 2-

بابيض ذى شطب باتر يقظ العظام و يبرى العصب

1- گناه قبيله بنى مالك نبود، جز اينكه به نوجوانى از ايشان ناسزا گفته شد و آنهم همچنان كرد.

2- امّا با شمشيرى تيز و برّنده كه استخوانها را دو نيم مى كرد و عصب را حسّاس و تيز.

شعر از ذو الخرق الطّهوى است شمشير را هم- اسباب العراقيب به اين جهت گويند كه شتر را به سرعت پى مى كنند (تهذيب اللّغه 12/ 313- لس 1/ 455).

(مرا سخت دشنام مده، تو ناسزا گوى من نيستى زيرا ناسزا گوئى من از مردان بخشنده است).

السّبّة: آنچه كه مورد سبّ و دشنام قرار مى گيرد و به طور كنايه يعنى: پشت و دبر، اين چنين نامگذارى مثل- سبّة- در معنى- سوأة- يعنى عورت و عمل زشت زناست.

السّبّابة- انگشت كنارى، انگشت ابهام و از داخل دست، انگشت دوّم سبّابه است كه در موقع دشنام دادن با آن انگشت به طرف مقابل اشاره مى شود مثل ناميدن همان انگشت به- مسبّحة- براى اينكه در موقع تسبيح گفتن حركت دارد.

(سبت) [سبت]

اصل سبت يعنى قطع كردن و بريدن و از اين معنى است عبارت- سبت السّير- يعنى راه و مسير را طىّ كرد.

سبت شعره: مويش را چيد.

سبت انفه: بينى اش را بر كند.

گفته اند: ناميدن يوم السّبت (روز شنبه) براى اين است كه خداى تعالى در روز يكشنبه آفرينش آسمانها و زمين را آغاز كرده و پس از شش دوران (ستّه ايّام) چنانكه در قرآن ياد كرده است در روز شنبه بعد آن را قطع كرد (اين مطالب را مرحوم مؤلّف، با واژه قيل يعنى گفته شد در مورد عقايد يهود كه در آيات ديگر قرآن آمده است نقل مى كند و گر نه كلّ يوم هو فى شان: آفرينش خداى، تداوم دارد). از اين روى آخرين روز، يعنى شنبه- يوم السّبت- ناميده شد.

سبت فلان: روز شنبه بازگشت.

و آيه: (يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً- 163/ اعراف) گفته شده يعنى روز پايان كار.

و آيه: (يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ- 163/ اعراف) روزى كه كار را تمام نمى كنند و يا روزى كه در شنبه نبودند، كه هر دو اشاره به يك معنى است و آيه: (إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ- 124/ نحل)

يعنى دست كشيدن از كار در آن روز. و آيه: (وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً- 9/ نبا) يعنى: خواب را وسيله قطع و تعطيلى كارتان قرار داديم و اين معنى در آيه: (لِتَسْكُنُوا فِيهِ- 67/ يونس) تا در شب بياراميد و آرامش گيريد آمده است.

(سبح) [سبح]

السّبح: گذشتن با شتاب در آب و هوا است.

سبح سبحا و سباحة: سير كرد و گذشت.

و اين معنى براى عبور سريع ستارگان در فضا استعاره شده است، مثل: (وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ «1»- 33/ انبياء) و نيز براى دويدن اسب، در آيه: (وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً- 3/ نازعات).


(1) در سوره يس بعد از ذكر زمين و آنچه در اوست و بعد از ذكر آفتاب و ماه و منازل آسمانى مى فرمايد: (وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ- 40/ يس) يعنى هر يك در مدارى و دايره اى به سرعت سير مى كنند.

از اين آيه لطايفى استفاده مى شود از جمله اين كه اجرام آسمانى مطابق گفتار متأخّرين در فلك مى گردند، بر خلاف پندار پيشينيان كه اجرام علوى را مانند ميخ در پيكر افلاك كوبيده و ثابت مى دانستند و انتقال آنها را از جاى خود ممتنع مى شمردند، فقط حركتشان را به تبعيّت حركت افلاك پنداشته اند و مطابق تعبير فخر رازى: (آنچه ظاهر قرآن دلالت دارد اين است كه خود افلاك بر جاى خود ايستاده و ستارگان در آن گردش مى كنند، چنانكه ماهى در آب) و ديگر حركت زمين است، زيرا پيش از اين آيه از زمين و آنچه در اوست ياد نموده و بعد لفظ- كلّ- را به طور نكره آورده تا ماه و خورشيد و زمين و ستارگان همه را در برگيرد. تقدير آيه: 1- آنكه هر يك از آنها و همه آنچه كه ياد شد، در فلكى شنا مى كنند و به سرعت مى گردند. 2- آنكه هر چيزى مطلقا در فلك شنا مى كند و از جمله معانى- كلّ- در آيه- زمين- است.

(الهيئة و الاسلام/ 152 و 153).

ولى خوشبختانه جغرافى دانان اسلامى، به ويژه ابو عبد اللّه ياقوت حموى در كتاب گران قدر و بى نظيرش معجم البلدان مى نويسد:

انّ الّذى يرى من دوران الكواكب انّما هو دور الارض لا دور الفلك: يعنى: اينكه به نظر ما مى آيد كه خورشيد و ماه و ستارگان همه در اطراف زمين مى گردند چنين نيست بلكه اين زمين است كه مى گردد نه فلك.

و باز مى گويد: انّ الارض مدورة كتدوير الكرة.

زمين مسطّح نيست، كروى است و همانند كره حركت مى كند. بنابراين علماء اسلام پيشتازان تئوريها و آثار علمى و عمل تمام علوم هستند از (پزشكى، جراحى، طبيعى، تاريخى، جغرافى، ستاره شناسى، جامعه شناسى، حقيقت شناسى). (معجم البلدان 1/ 16 و 17).

و در مورد با سرعت و شتاب رفتن در كار، آيه: (إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلًا- 7/ مزّمل).

(تسبيح) منزّه دانستن و تنزيه خداى تعالى است و اصلش عبور و گذشتن با شتاب در پرستش و عبادت خداوند است، تسبيح براى كار خير نيز هست همان طور كه براى دور كردن شر و بدى، چنانكه گفته مى شود:

ابعده اللّه: خدا دورش گرداند.

واژه تسبيح: به طور كلّى در عبادات چه زبانى، چه عملى و چه در نيّت، به كار مى رود. در آيه: (فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ- 43/ صافّات) كه گفته اند او از نمازگزاران بود ولى شايسته تر است كه به هر سه قسمت (گفتن، عمل و نيّت) از عبادات حمل شود.

در آيات: (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ- 30/ بقره) و (سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ- 41/ آل عمران) و (فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبارَ السُّجُودِ- 40/ ق).

و در آيه: (لَوْ لا تُسَبِّحُونَ- 28/ قلم) يعنى: چرا عبادتش نمى كنيد و سپاسش نمى گزاريد كه آن را بر استثناء حمل كرده اند و استثناء اين است كه مى گويند: ان شاء اللّه.

و بر اين معنى آيه: (إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ وَ لا يَسْتَثْنُونَ- 17/ قلم) دلالت دارد.

و آيه: (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ- 44/ اسراء) مثل آيه: (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً- 15/ رعد).

و (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ- 49/ نحل) كه اقتضاء دارد تسبيحى بر اساس حقيقت و سجودى بر ايشان بر وجهى باشد كه ما آن را در نمى يابيم و تفقّه نمى كنيم و بر آن آگاهى نداريم به دلالت (وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ- 44/ اسراء) و دلالت (وَ مَنْ فِيهِنَّ- 44/ اسراء) بعد از ذكر آسمانها و زمين (كه موصل- من- به گفته راغب براى

ناطقين است). صحيح نيست كه تقدير آيه فوق يعنى: (يسبّح له السماوات- 44/ اسراء) و (يسجد له من فى الارض- 49/ نحل) باشد زيرا اين امر از چيزهايى است كه ما آن را مى فهميم و تفقّه مى كنيم و محال است كه آن معنى تقدير آيات فوق باشد و سپس عبارت (وَ مَنْ فِيهِنَّ- 44/ اسراء) به آن عطف شود زيرا- من- ضمير براى موجود صاحب اختيار است.

اشياء همگيشان تسبيح او مى كنند ولى بعضى در سجود مسخر او هستند و بى اختيار ساجدند و بعضى با اختيار، خلافى نيست در اينكه آسمانها و زمين و جانداران قهرا و طبيعتا تسبيح مى كنند به طورى كه حالاتشان دلالت بر حكمت خداى تعالى دارد، بحث و اختلاف در تسبيح گفتن آسمانها و زمين است اين اختيارى است و قهرى و طبيعى و بنابر دلالتى كه از آيه ذكر كرديم اقتضاى همان را دارد (يعنى- و من فيهنّ- تسبيح و سجود بشر است كه آن را مى فهميم).

(سُبحان) در اصل مصدر است، مثل- غفران- در آيات: (فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ- 17/ روم) و (سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا- 32/ بقره). و سخن شاعر كه مى گويد:

سبحان من علقمة الفاجر «1» گفته اند تقديرش- سبحان علقمة- به صورت تنفر و استهزاء است به همين جهت حرف (من) را به آن افزوده كه به معنى اصلى- علقمة- آن را برگرداند (علقمه يعنى حنظل تلخ).

و نيز گفته اند: مقصودش- سبحان اللّه من اجل علقمة- است كه مضاف اليه آن در


(1) مصراع ديگر شعر كه از- اعشى- است چنين است:

اقول لما جاءني فخره سبحان من علقمة الفاجر

يعنى: همينكه سخن فخر و افتخارش به من آمد، گفتم خداوند منزّه است از تسبيح گفتن علقمة فاجر يعنى حنظل تلخ است.

حنظل تلخ: كنايه از علقمة بن فحل شاعر جاهلى است كه با- امروء القيس- مقايسه شده و اعشى او را با حنظل و با صفت فاجر يعنى بدكار مقايسه كرده و او را نيشخند و استهزاء مى گيرد و با بيزاى فخر او را ياد مى كند.

شعر حذف شده است.

السبوح القدّوس: از نامهاى خداى تعالى است و در كلامشان وزن فعول جز اين دو اسم نيست ولى با فتحه حرف اوّل مثل كلّوب و سمّور هست.

السّبحة- تسبيح و نيز- سبحة- مهره هايى كه با آن تسبيح مى كنند.

(سبخ) [سبخ]

در آيه: (إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً- 7/ مزّمل) يعنى وسعت در كار و تصرف در امور سبخ اللّه عنه الحمىّ: خدا تب را از او سلب گردانيد، در آيه سبخا با سكون حرف- ب- هم خوانده شد.

تسبّخ: آرام گرفت و آرميد و سبك شد.

تسبيخ: پرهاى پرنده و پنبه زده شده و از اين قبيل موادى كه سبك وزنند نه زياد سنگينى دارند و نه متراكمند.

(سبط) [سبط]

اصل سبط، انبساط يا گستردگى و گشادگى است.

مى گويند: شعر سبط و سبط: موى فروهشته و آزاد و بلند.

افعالش- سبط، سبوطا و سباطة و سباطا است.

امرأة سبطة الخلقة و رجل سبط الكفّين: زن نيكو قامت و نرمخو و مرد دست باز كه به جود و بخشش نيز تعبير شده است.

السّبط: فرزند فرزند (نوه) گويى كه امتداد شاخه هاى وجودى آدمى است.

در آيه: (وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ- 136/ بقره) يعنى قبيله ها كه هر قبيله اى از نسل و تبار مردى است، در آيه: (أَسْباطاً أُمَماً «1»- 160/ اعراف) (اسباطى و گروه هاى).


(1) ابو منصور ازهر مى نويسد: و اخبرنى المنذر رى عن ابن العباس انّه قال: الحسن و الحسين سبطا النّبى صلّى اللّه

ساباط: راه عبور و راه گذر ميان دو خانه كه مسقف است (دالان).

اخذت فلانا سباط: تبى طولانى گرفت.

السّباطة خير من قمامة: (خاكدانى از خاكروبه بهتر است).

سبطت النّاقة ولدها: شتر مادينه نوزادش را انداخت.

(سبع) [سبع]

اصل- سبع- عدد است يعنى (هفت) در آيات (سَبْعَ سَماواتٍ- 29/ بقره) و (سَبْعاً شِداداً- 12/ نباء) يعنى آسمانهاى هفتگانه.

و آيات: (سَبْعَ سُنْبُلاتٍ- 43/ يوسف) و (سَبْعَ لَيالٍ- 7/ حاقّه) و (سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ- 22/ كهف) و (سَبْعُونَ ذِراعاً- 32/ حاقّه) و (سَبْعِينَ مَرَّةً- 80/ توبه).

و در آيه (سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي- 87/ حجر) گفته شده سوره حمد است زيرا هفت آيه است.

و السّبع الطّوال: از سوره بقره تا اعراف (با سوره حمد و اعراف جمعا هفت سوره است).

سوره هاى قرآن- مثانى- ناميده شده براى اينكه قصص يا (بازگو كردن تاريخ امّت هاى گذشته) در آنها تكرار شده، از اين واژه سبع، سبيع، سبع است يعنى: به نوبت آب دادن شتران هفت روز يكبار.

هفته را هم- اسبوع- گويند، جمعش اسابيع.


عليه و آله و سلم أى هما طائفتان منه، قطعتان منه، يعنى: مى گويد- منذرى از ابن عبّاس به من خبر داد كه حسن و حسين دو سبط نبى (ص) هستند يعنى دو طايفه اى از پيامبر (ص) و يا دو پاره اى از وجود او (تهذيب 12/ 342).

جار اللّه زمخشرى مى گويد: الحسن و الحسين سبطا رسول اللّه صلّى اللّه تعالى عليه و سلّم. (اساس البلاغه- 200).

اشاره اى كه ازهرى به معنى- سبطا- يعنى دو طايفه و امّت مى كند نظرش به كثرتى است كه خداوند از نسل حضرت فاطمه عليها السّلام در سوره كوثر وعده داده است ك: (إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ ... إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ). [.....]

سبعت القوم: هفتمين آنها شدم و يا اينكه هفت يك مال شان را گرفتم.

سبع: حيوان درنده، كه معروف است، علّت نامگزاريش به اين واژه براى تمام بودن قدرت اوست، زيرا عدد هفت در ارقام، عدد تام ناميده شده.

هذلّى گويد: كانّه عبد لآل ابى ربيعة مسبع «1».

يعنى: گرگى در گوسفندانش افتاده و گفته اند يعنى حيوانى بيابانى كه بيكاره رها شده و با فتحه حرف (ب) هم آمده است و به طور كنايه يعنى كسى كه پدرش شناخته نشده و (دعى) است.

سبع فلان فلانا: غيبتش كرد و مثل درندگان گوشتش را خورد.

مسبع: زيستگاه وحشيان و درندگان.

(سبغ) [سبغ]

درع سابغ: زره گشاد و كامل.

خداى تعالى گويد: (أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ- 11/ سبأ).

(زره هاى بلند و كامل بساز) و از اين واژه به طور استعاره إسباغ الوضوء: كامل كردن وضو است.

اسباغ النّعم: فراوان بخشيدن نعمت.

و آيه: (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ- 20/ لقمان) (بخشايش خويش بر آنها فراوان كرد).


(1) شعر از ابو ذويب است كه خروجش را توصيف مى كند، مى گويد:

صحبت الشّوارق لا يزال كانه عبد لآل ابى ربيعه مسبع

در اين شعر چوپان وحشت زده اى را كه گرگى به گله اش زده به گورخر وحشى كه مى دود و نفس مى زند تشبيه كرده، يعنى: سعد بن بكر كه از گله داران بزرگى بود و همسايه ابو ذويب، در شعر فوق او را هجو كرده.

صحبت الشّوارق: چيزى كه با صداى بلند نعره مى زند.

.(سبق) [سبق]

اصل- سبق- پيشى گرفتن در حركت است، مثل آيه (فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً- 4/ نازعات).

استباق: مسابقه دادن و پيشى گرفتن بر يكديگر است مثل آيات: (إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ- 17/ يوسف) و (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ- 25/ يوسف) سپس معنايش فراگيرتر و متعدّى در پيشى جستن بر ديگرى شده).

آيات: (ما سَبَقُونا إِلَيْهِ- 11/ احقاف) و (سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ- 29/ يونس) يعنى جريان يافت و پيشى گرفت.

واژه السّبق براى برترى و فضيلت و ابراز شخصيّت بر ديگران نيز استعاره شده است.

در آيه: (وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ- 10/ واقعه) يعنى: كسانى كه با اعمال صالحه به سوى ثواب خدا و رضوان و بهشت او بر ديگران سبقت گرفته اند، در معنى آيه: (وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ- 144/ آل عمران).

و همچنين آيات: (وَ هُمْ لَها سابِقُونَ- 61/ مؤمنون) و (وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ- 60/ واقعه) يعنى در تقدير پيشى نمى گيرند.

و آيات: (وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا- 59/ انفال) و (وَ ما كانُوا سابِقِينَ- 39/ عنكبوت) آگاهى و هشدارى بر اين امر است كه بر او (موسى) پيشى نجستند «1».

(سبل) [سبل]

السّبيل: راهى است نرم كه سهل گذر و هموار باشد، جمعش سبل است، در آيات


(1) تمام آيه چنين است: (وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ما كانُوا سابِقِينَ- 39/ عنكبوت).

يعنى: هارون و فرعون و هامان، نمايندگان زرپرستان و فرعونيان و بت پرستان بودند.

موسى با دلائل روشن بر ايشان آمد ولى آنان استكبار ورزيدند و بر تقدير و سرنوشت شومشان پيشى گرفتند.

(وَ أَنْهاراً وَ سُبُلًا- 15/ نحل) و (وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا- 10/ زخرف).

و آيه: (لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ- 37/ زخرف) كه منظور در اين آيه راه حقّ است زيرا اسم جنس اگر مقيّد نباشد به آن معنى كه حقّ آنست مخصوص مى شود و بر اين معنى آيه:

(ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ- 20/ عبس) (آنگاه راه حقّ بر او آسان كرد).

رونده راه را- سابل- گويند، مثل شعر، شاعر، جمع سابل سابلة است يعنى روندگان.

ابن السّبيل: مسافرى دور از خانمان و منزل، منسوب شدن او به راه، براى راه رفتن پيوسته اوست كه در يك جا ثابت و ساكن نيست.

واژه- سبيل- براى هر چيزى كه به وسيله آن به چيز ديگرى، چه خير باشد يا شر، رسيده مى شود به كار مى رود.

در آيات: (ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ- 125/ نحل) و (قُلْ هذِهِ سَبِيلِي- 108/ يوسف) در اين دو آيه راه يكى است. ولى در آيه اوّلى- سبيل- به تبليغ كننده اضافه شده است و دوّمى را به راهرو، و سالك، و در آيات (قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 169/ آل عمران) و (إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ- 29/ غافر) (لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ- 55/ انعام) و (فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ- 69/ نحل).

سبيل: به راه مستقيم و اقامه شده با دليل تعبير شده است، مثل آيات:

(قُلْ هذِهِ سَبِيلِي- 108/ يوسف) و (سُبُلَ السَّلامِ- 16/ مائده) يعنى راه بهشت.

(ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ- 91/ توبه) و (فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ- 41/ شورى) (إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ- 42/ شورى) و (إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا- 42/ اسراء).

گفته مى شود أسبل السّتر و الذّيل: دامان و پرده را رها كرد، و آويخت.

فرس مسبل الذّنب: اسبى دم آويخته.

سبل المطر و اسبل: باران فرو ريخت.

باران را تا وقتى كه مى بارد و در هوا ريزش دارد- سبل- گويند.

سبلة: مخصوص سبيل مرد است كه بر لب بالاى آدمى است و به پائين آويخته

مى شود.

(سُنبُلَة)- جمعش سنبل: خوشه گندم و زراعت، در آيات: (سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ- 261/ بقره) و (سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ- 43/ يوسف).

و أسبل الزّرع: گياه خوشه دار شد، مثل أحصد و أجنى (درو كرد و چيد).

مسبل: نام تير پنجم در شرطبندى تير اندازى.

(سبأ) [سبأ]

در آيه (وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ- 22/ نمل).

سبأ «1» اسم شهر و ناحيه اى است كه مردمش پراكنده شده اند از اين روى مى گويند:

ذهبوا أيادى سبأ- به صورت ضرب المثل يعنى همانند مردمان سبأ، اهل اين محل نيز از هر سوى متفرق و پراكنده شدند.

سبأت الخمر: خمر را خريدم.

و سابياء: بچه دان و مشيمه زن.

(ست) [ست]

آيه: (فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ- 54/ اعراف) و (سِتِّينَ مِسْكِيناً- 4/ مجادله) (شصت بينوا) كه اصلش- سدس- است و ان شاء اللّه در جاى خود ذكر مى شود.

ستر: السّتر، پوشاندن چيزى است.


(1) سرزمينى كه در قرآن به نام سبأ و يك سوره قرآن هم به همين نام است مربوط به سرزمينى است در يمن كه شهر بزرگش- مأرب- بوده و فاصله آنجا تا صنعا 3 روز راه بوده كه تمدّنى بسيار شكوفا داشته اند.

و حادثه سيل عرم باعث ويرانى و تفرقه اهالى آنجا شده كه از راههاى مختلف دريا و خشكى خود را به مكانهاى ديگر رساندند از اين روى در عربها سرگذشت قوم سبأ ضرب المثل در آمده كه گفته اند:

ذهب القوم ايدى سبأ ...

اليد: طريف و راه. (معجم البلدان 3/ 181).

السّتر و السّترة: آنچه را كه با آن پوشانده مى شود (وسيله پوشش).

آيات: (لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً- 90/ كهف) و (حِجاباً مَسْتُوراً- 45/ اسراء).

استتار: پوشيده و پنهان شدن، و در آيه: (وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ- 22/ فصّلت).

(سجد) [سجد]

السّجود اصلش، آرامش و فروتنى و اطاعت است، كه عبارت از فروتنى براى عبادت خداى و پرستش او، قرار داده شده.

سجود- واژه عام و فراگيرى است كه در انسان ها و حيوانات، و جمادات به طور عموم هست و بر دو نوع است:

1- سجودى با اختيار، اين سجود اختيارى نيست مگر براى انسان كه به وسيله آن استحقاق و شايستگى ثواب و پاداش مى يابد مثل آيه: (فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا- 62/ نجم) يعنى: براى اللّه فروتنى كنيد.

2- سجودى كه قهرى و طبيعى است كه هم براى انسان و هم براى حيوانات هست و بر اين معنى آيه:

(وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 15/ رعد).

(يعنى: هر كه در آسمانها و زمين است خواسته و ناخواسته خداى را سجده كند، در انسان، طبيعت مادّى و قهرا ساجد است و طبيعت ارادى از روى رغبت و ميل يا ساجد است يا گستاخ و نافرمان).

و آيه: (يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ- 48/ نحل) «1» و اين سجودى است


(1) تمام آيه چنين است: (أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ- 48/ نحل) آيا آن چيزهائى كه خداى آفريده است نمى بينيد كه سايه هايش از راست و چپ مى آيد و با تمكين و فروتنى خداى را سجده مى كنند.

2- ازهرى مى نويسد: فانّ اهل اللّغه و اكثر اهل التّفسير قالوا، ان النجم كلّ ما نبت على وجه الارض ممّا ليس له

طبيعى و قهرى و دلالتى است آرام و گويا و آگاهى دهنده بر اينكه مخلوق و آفريده است و اين موجود آفريده كردگار حكيم است (اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار) و آيه: (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ- 49/ نحل) اين آيه در برگيرنده و شامل دو نوع از سجود يعنى سجود قهرى و اختيارى است.

و آيه: (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ- 6/ رحمن) كه به صورت تسخيرى و قهرى است يعنى: (گياهان با ساقه خزنده و ساقه دار).

و آيه: (اسْجُدُوا لِآدَمَ- 34/ بقره) گفته شده، امر شدند به اينكه آدم را قبله خويش گيرند و يا امر شدند به اينكه براى او و قيام به مصالح او و فرزندانش منقاد و كارساز و فروتن باشند (چنين كه مى بينيم اين طور نيز هست).

و آيه: (ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً- 58/ بقره) يعنى: به صورت مطيع و رام وارد شديد.

در شريعت و دين، سجود به يكى از اركان نماز مخصوص شده است و آن طور كه در سجده قران و سجده شكر عمل مى شود، خود نماز هم به سجود تعبير شده چنانكه در آيه:

(وَ أَدْبارَ السُّجُودِ- 40/ ق) يعنى: ادبار الصّلاة كه بعد از ساير نمازها است.

نماز ظهر هم- سبحة الضّحى و سجود الضّحى- ناميده شده.

در معنى آيه: (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ- 130/ طه) گفته اند نماز اراده شده و مقصود نماز


ساق و معنى سجودهما دوران الظّل معهما:

يعنى: بنا به گفته واژه شناسان و بيشتر مفسرين گفته اند النجم هر گياهى است كه بر سطح زمين مى رويد و ساقه عمودى چون درخت ندارد و معنى سجود- نجم و شجر- كه در آيه آمده است، گردش سايه است كه بيان كننده آفرينش وجودى آنهاست و به گفته فيروزآبادى نجم يعنى گياه و چيزى كه برمى آيد به غير ساق.

ابو اسحاق مى گويد: و يقال لكلّ ما طلع نجم: يعنى- نجم- به هر چيزى گفته مى شود كه طلوع مى كند و يا از زمين سر برمى آورد (قاموس اللّغه- تهذيب اللّغه 11/ 128).

است.

(مَسجِد «1»:) هم به اعتبار سجود يعنى جاى نماز گزاردن است.

و آيه: (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- 18/ جنّ) گفته شده مقصود زمين است به طورى كه در خبر روايت شده است زمين همه اش مسجد و طهور (يعنى جاى نماز و پاك) قرار داده شده، و نيز گفته شده- مساجد- قسمت هائى از بدن انسان كه در حال سجده بر زمين قرار مى گيرد مثل: 1- پيشانى. 2- بينى. 3- دو كف. 4- دو زانو. 5- دو پاى (هفت موضع واجب و بينى هم مستحبّ است).

و آيه: (أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ- 25/ نمل) يعنى اى مردم براى خدا سجده كنيد.

و آيه: (وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ يوسف) در حال فروتنى به سجده در آمدند.

و گفته اند- سجود- در آن وقت به طريق قهرى كارى ساده و آسان بوده، چنانكه شاعر گويد:

وافى بها كدراهم الأسجاد ...

مقصود شاعر از- دراهم الأسجاد- سكّه هائى بوده كه عكس ملك در حاليكه برايش سجده كرده اند بر آن نقش شده بود.


(1) مبرّد از ابن اعرابى نقل مى كند كه- مسجد- با فتحه حرف (ج) محراب خانه ها و محلّ نماز گزاران دسته جمعى است، جمع مسجد به كسره حرف (ج) و فتحه آن، مساجد است.

فرّاء مى گويد: (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- 18/ جن) مقصود اينست كه و ان السّجود للّه يعنى سجده هاتان براى خدا باشد.

زجاج مى گويد: يكى از سنّت هاى مردمان گذشته اين بوده كه: بزرگداشت كسى را با سجده كردن تعبير مى نمودند و (خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ يوسف). يعنى: براى خدا سجده كنيد. امّا در امّت محمّد (ص) از سجده كردن براى غير خدا نهى شده است.

سجود مخلوقات و پديده هاى جهان غير جاندار كه در قرآن آمده است. طاعته لما سخر له پرستش اوست به آنچه را كه برايش تسخير شده است و تسبيح آنها از قبيل كوهها و پرنده ها و چهار پايان ما را ملزم به ايمان به آن تسبيح مى كند و اعتراف به نارسايى فهم ما از آن (گوئى كه مى گويند):

(ما سميعيم و بصيريم و هشم با شما نامحرمان ما خامُشيم

)

.(سجر) [سجر]

السجر: افروختن آتش است.

سجرت التّنّور: تنور را افروختم و گرم كردم و بر اين معنى است آيه: (وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ- 6/ طور).

شاعر گويد:

اذا ساء طالع مسجورة ترى حولها النّبع و السّمسما

يعنى: (وقتى ضعيف مى شود با اشتعال افروخته و ظاهر مى گردد و تو در اطرافش چوبهاى آتشزنه و گياه خشك مى بينى).

و آيه: (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ «1»- 6/ تكوير) يعنى درياها همچون آتش افروخته مى شود، اين معنى از حسن است و نيز گفته شده است آب آنها كم مى شود و كم شدن آب به خاطر فروزش آتش است كه در آنها هست.

(ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ- 72/ غافر) مثل آيه: (وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ- 24/ بقره) است (يعنى آتشى كه آتش زنه آن سنگ و مردم است و آنان به پاداش آتش افروزى دنيائيشان در آنجا افروخته مى شوند و به گفته مولوى:

آتشى اينجا كه بر دلها زدى مايه نار جهنّم آمدى

سجرت النّاقة: استعاره از هيجان شتر در دويدن است مثل: اشتعلت النّاقة.

السّجير: كسيكه در محبّت با دوستش گرم و با حرارت است مثل فلان محرق فى مودّة يعنى: (او در آتش دوستى سوخته و مشتعل است) شاعر گويد: سجراء نفسى غير جمع اشابة (فروزش جانم آنچنان است كه موهايم سپيد شده و پيرم).


(1) فرّاء مى گويد: در سخن خداى عزّ و جل (وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ- 10/ طور) و (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ- 6/ تكوير) على بن أبي طالب (رض) مى گويد: مسجور بالنّار اى مملؤ يعنى صفت مسجور براى درياها پر بودن از آتش است و مسجور در كلام عرب همان، پر شده است. سجرت الاناء: ظرف را پر كردم. و باز فرّاء مى گويد: (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ 6/ تكوير) يعنى درياها همه به صورت دريائى واحد در مى آيند. (تهذيب اللّغه 10/ 576).

.(سجل) [سجل]

السّجل: سطل و دلو بزرگ.

سجلت الماء فانسجل: آب را در در دلو ريختم و پر شد.

أسجلته: دلوى يا نصيبى به او دادم و به طور استعاره در معنى بخشش فراوان، به كار مى رود.

مساجلة: با سطل آب دادن كه در مورد مسابقه و جنگ نيز بكار رفته است.

شاعر گويد، من يساجلنى يساجل ماجدا ...

يعنى: (كسى كه با من برابرى و نبرد مى كند با شخص بزرگى نبرد نموده است).

السّجّيل: آميخته اى از سنگ و گل و اصل آن چنانكه گفته شده فارسى است كه معرّب شده «1» در آيه (حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ- 82/ هود). و سجلّ: لوحه سنگى و گلى كه بر آن مى نوشتند و سپس به هر چيزى كه در آن نوشته شود سجل گفته اند.

خداى تعالى گويد: (كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ- 104/ انبياء). يعنى مثل پيچاندن آن كه براى نگهدارى و حفظ نوشته ها، نوشته و كتاب را مى پيچد.


(1) واژه هاى- سجيل و سجل- كه در قرآن آمده است، تفسيرش را (سنگ و گل) به هم فشرده مى دانند.

ازهرى مى گويد:

( (قال اهل اللّغه، هذا فارسى معرب خداوند چنين تفسير صحيحى را با معنى فارسى آن در سوره الذّاريات به روشنى بيان داشته كه: (لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ- 33/ الذّاريات) اين آيه براى اعراب با روشنى تمام معنى سجيل را بيان داشته، از امام محمد بن على الباقر (ع) نقل شده كه مسجله احسان نمودن بدون شرط است و- سجل- نيز همان كتاب و سنّت و نوشته است كه نيكوترين دليلش آيات 7 و 8/ مطفّفين است (كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ كِتابٌ مَرْقُومٌ) بنابراين- سجيل- و سجين و سجل- سنگ نبشته (لوحه) و فرمانى است قطعى ... و هذا احسن ما مرّ فيها عندى. يعنى تفسيرى است كه (تهذيب اللّغه 10/ 4/ 58) به نظر من از تمام تفاسيرى كه گذشته نيكوتر است.

ابن خالويه مى نويسد: السّجيل، الشّديد و قيل حجر و طين و الاصل سنگ و گل معرب (اعراب ثلاثين سوره ص 94).

به گفته سيوطى- سجيل- به نقل از فارابى و او از مجاهد، قال سجيل بالفارسى اولها حجارة و آخرها طين.

(اتقان جلد 2).

.(سجن) [سجن]

السّجن: حبس شدن در زندان.

آيه: (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ- 33/ يوسف) كه واژه سجن با فتحه و كسره حرف (س) هر دو خوانده شده.

و آيات: (لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ- 35/ يوسف) و (وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ- 36/ يوسف) و- (السّجّين)- نامى است براى دوزخ در مقابل علّيين (كه نامى است براى بهشت).

در علّيين حرفى زايد است تا آگاهى بر زيادتى معناى آن باشد.

و گفته اند- سجّين- اسمى است براى زمين هفتم.

و در آيه: (لَفِي سِجِّينٍ وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ- 7 و 8/ مطفّفين) گفته شده هر چيزى را كه خداوند آن را در قرآن با عبارت (وَ ما أَدْراكَ- 8/ مطفّفين) ياد نموده آن را تفسير نموده و هر چه را كه با عبارت (وَ ما يُدْرِيكَ- 63/ احزاب) بيان شده بدون تفسير و ناگفته گزارده است در اينجا در باره سجّين گفته است (وَ ما أَدْراكَ- 8/ مطفّفين) همان طور كه در باره علّيّين مى گويد: (وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ- 19/ مطفّفين) و سپس كتاب را تفسير نموده نه خود واژه سجّين و علّيّين را كه در اين قسمت لطيفه اى است و جاى بحث آن كتابهائى است كه ان شاء اللّه در پى اين كتاب خواهد آمد.

(سجى) [سجى]

خداى تعالى گويد: (وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى- 2/ ضحى) يعنى آرام يافت و اشاره اى است به عبارت هدأت الأرجل (يعنى پاها ساكت شد كه در حقيقت انسان است كه آرامش مى يابد و پاهايش به تبع او آرام مى گيرد پس انسانها هستند كه در شب آرامش مى يابند و اين فعل به ليل تخصيص يافته).

عين ساجية: چشم فروهشته و آرام.

سجى البحر سجوا: امواج دريا آرام گرفت، و از اين معنى به طور استعاره ...

تسجية الميّت: پوشاندن ميت با پارچه است.

(سحب) [سحب]

اصل سحب كشيدن است مثل كشيدن دامن بر خاك و كشيدن انسان با صورت به زمين.

و از اين واژه- واژه سحاب است يعنى ابرها، يا براى اينست كه باد آن را مى كشاند. يا آب، و يا كشيده شدن خودش در حال گذشتن، خداى تعالى گويد:

(يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ- 48/ قمر) و (يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ- 71/ غافر) مى گويند: فلان يستحبّ على فلان: بر او گستاخى مى كند مثل: ينجر وقتى كه زياده روى و تجرّى و گستاخى مى كند.

(سَحاب:) ابرهائى است كه آب و باران داشته يا نداشته باشد، و لذا مى گويند:

سحاب جهام: ابرهاى بى آب.

خداى تعالى گويد: (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحاباً- 43/ نور) و (حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً- 57/ اعراف) و (وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ- 12/ رعد).

كه لفظ- سحاب- ذكر مى شود و مراد از آن به طور تشبيه سايه، و سياهى است.

خداى تعالى گويد: (أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ «1»- 4/ نور).


(1) قرآن كتاب آسمانى همواره حقايق معنوى به خصوص سرنوشت انسانها را با تشبيهاتى زيبا و ادبى آنچنان بيان مى كند، كه هر شنونده اى را كه از انديشه سالم و سلامتى جان و روح بى بهره نباشد توجّه مى كند و همين يك تشبيه كافى است كه او را از خواب غفلت بيدار و در مسير رشد و سعادت قرار دهد در آيه فوق كه دوّمين تشبيه از سرنوشت خدا ناباوران و كفّار است مى گويد:

اعمال و كردار كفّار يا همچون تاريكها و ظلمتهائى است در درياى ژرف و سهمگين كه تصور شود موجى آن را فرا گرفته و بارى آن موجى ديگر و روى اين امواج خروشان ابرى است و اين تاريكيها و ظلمت هاى طوفانى آنچنان رويهم متراكم است كه: (إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ- 40/ نور) در دل آن ظلمت ها حتّى اگر كافر دست خويش برآرد، آن را نمى بيند و كسى را كه خداوند نورى قرار نداد او را نور و روشنايى نيست.

و در آيه قبل مى گويد: (وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً-

.(سحت) [سحت]

السّحت: پوستى است كه از چيزى بر كنده شود.

خداى تعالى گويد: (فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ- 61/ طه) كه- فيسحتكم- نيز خوانده شده (يعنى عذابى ريشه بر انداز هلاكتان مى كند) فعلش- سحته و أسحته- است و از اين فعل- المسّحت- مشتق شده، براى محظور و گناهى كه صاحبش را عار و ننگ ملازم و همراه مى شود گوئى كه دينش و جوانمرديش را از ريشه بركنده و از بين برده و نابود كرده.

خداى تعالى گويد: (أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ- 42/ مائده) يعنى بسيار خورندگان حرام و چيزهائى هستند كه دينشان را از بين مى برد.


39/ نور).

يا اينكه اعمال و كارهاى كفّار همچون سرابى است بس دور افتاده كه تشنگان آن را آب پندارند همينكه نزديك مى شوند چيزى نمى يابند.

آيا براستى اين دو تشبيه از شخصيّت وجودى و پر طمطراق كفّار، با فلسفه هاى پوچ و دروغينشان نشان نمى دهد كه كردارشان با ناشناختن حقيقت انسانيت و سر در گمى در راه آرزوهاى زر پرستانه و حيوان زيستى آنقدر از خويش غافلند كه حتّى سر انگشتان خويش را با چنان ظرافتى و حقيقتى كه آفريده شده است نمى شناسند و نمى دانند كه در پوست سر انگشتانش بزرگترين شاهكار خلقت به كار رفته است.

تاريك دلان سنگ انديش و ماده پرست نمى توانند دريابند كه آيا از اين زيباتر و با حقيقت تر تشبيهى براى اعمال كفّار مى توان يافت، كه انسانهاى كور دل و تاريك بين و از خدا گسسته و به بت ها پيوسته عظمت سر انگشتان خود را نيز نمى بينند چه رسد به اينكه در ميان ظلمات (شهوت، حسادت، زرپرستى، مى خوارگى، شكمبارگى، بت سازى، محدود دانستن جهان به همين ظواهر، نا اميدى و دلهره از آينده، باور نداشتن به جهان عدل گسترانه اللّه) و ده ها پرده غفلت و نادانى بتوانند حقيقت وجودى خويش دريابند.

كافر، در امواج ژرف فتنه ها و هوسها محتضرانه دست و پا مى زند و كوشش دارد همچون غريقى به هر چه دسترسى پيدا كرد در آن گرداب فنا و لجنزارش دست بزند.

و اين نيست مگر اطاعات از اهريمن نفس كه:

(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي- 53/ يوسف).

به گفته مولوى:

كارى كنيم ورنه خجالت بر آورد روزى كه رخت جان به سراى دگر بريم

پيامبر عليه السّلام فرمود: (كلّ لحم نبت من سحت فالنّار اولى به) يعنى: (هر گوشتى كه از گناه و لذّات حرام در بدن روئيده و افزوده شود آتش عذاب برايش شايسته تر است).

رشوة: هم- سحت- ناميده شده، روايت شده كه: حجامتگرى و رگزنى گناه است نه از جهت شريعت كه از جهت جوانمردى، مگر نمى بينى كه پيامبر عليه السّلام (براى تقويت روح جوانمرديش) دستور داده است كه شتران آبكش را علوفه دهد و بندگان را اطعام كند. (نه حجامتگرى).

(سحر) [سحر]

السّحر: ريه و شش و كنار خشك ناى گلو.

انتفخ سحره: از حدّش تجاوز كرد و ترسيد و بد دلى كرد.

بعير سحر: شترى با ريه و گلوى بزرگ.

السّحارة: آنچه كه از ناى و گلوى شتر در موقع ذبح كردن جدا مى شود- سحارة- بر وزن و معنى- نفاية و سقاطة- يعنى دور و ساقط شده.

گفته اند واژه- سحر- يعنى گلو درد، از اين ريشه مشتق شده ولى- سحر- در معانى مختلف آمده است:

اوّل- خدعه و فريب، و همچنين پندارهائى كه حقيقت ندارد، مثل شعبده بازى كه ديدگاههاى بينندگان را با تردستى و از آنچه كه مى كند برمى گرداند و همين طور- سحر- يعنى، كارى كه سخن چين مى كند كه با سخنان مزخرف و ظاهر فريبش باز دارنده گوشها از شنيدن حقّ است.

چنانكه خداى تعالى در اين باره مى گويد: (سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ، وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ- 116/ اعراف).

(در باره ساحران دربار فرعون است كه مى گويد: (قالَ أَلْقُوا فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ).

(يعنى: همينكه القاء سحر و شعبده كردند، ديدگان مردم را سحر زده نمودند و آنها را ترساندند، كه سحرى بزرگ آورده بودند).

و آيه: (يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ- 66/ طه) (از سحرشان چنان پنداشت كه ريسمانها و عصاهاشان حركت مى كند) و به همين نظر موسى (ع) را- ساحر- ناميده اند و گفته اند:

(يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ- 49/ زخرف).

دوّم- سحر در معنى يارى و معاونت شيطان به گونه تقرّب جستن و نزديكى به او.

چنانكه خداى تعالى گويد: (هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ- 221/ شعراء) «1».

(تنزّل در اصل- تتنزل- است كه به قاعده تتابع دو حرف (ت) در فعل مضارع تخفيفا- تنزّل- گفته مى شود مثل- تتصدّق- تصدّق و از اين قبيل افعال).

و بر اين معنى سخن خداى تعالى است كه: (وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ- 102/ بقره).

يعنى: (ولى شياطين كفر ورزيدند و به مردم جادو مى آموزند چنانكه روشهائى


(1) آيه 221/ شعراء اشاره اى به جهان چند بعدى وجود روانى انسانها دارد كه بكارگيرى آن ابعاد و نيروها در راه نادرست و كجروشانه، انسان فرشته خوى، به صورت ديو سيرتى گمراه كننده و آشوبگر در مى آيد در آيه مى گويد: آيا آگاهتان كنم و خبرتان بدهم كه شياطين بر چه كسانى مسلّطند و شيطنت در اعماق جان چه آدميانى جاى مى گيرد؟ بر تمام دروغ گويان گناه پيشه كه:

(يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ- 223/ شعراء) شنيده هاى دروغ خود را به ديگران القاء مى كنند و بيشتران كاذبند و همچنين شاعرانى كه پيروانشان گمراهانند.

مگر نمى بينى كه اينگونه شعراء در هر وادى سرگردانند چيزهائى مى گويند و مى سرايند كه به آن عمل نمى كنند مگر شاعرانى كه ايمان آورده اند، و با كارهاى شايسته خداى را بسيار ياد كرده اند و بعد از ستم هائى كه از آنها ديده ايد جبران كنند و ياريتان نمايند و دادتان بستانند به زودى كسانى كه ستم كرده اند خواهند دانست كه به كجا باز مى كردند و بازگشت مى كنند. در سوره شعراء پرده از چهره پاك خردمندان خدا پرستان، راستگويان و همچنين پرده از پندارها و تخيّلات ظاهر فريب دروغ بافان و سرگردانان در وادى دروغ و تباهى برمى دارد.

ناصحيح و شيطانى است).

سوّم- سحر در معناى چيزى است كه مرتاضين به سويش مى روند و در اين مورد- سحر- اسمى و افسونى است براى فعلى كه مى پندارند در اثر تداوم و نيروى آن صورتها و طبيعت ها دگرگون مى شود مثلا انسان را الاغى مى كند در صورتى كه از نظر محقّقين و كسانى كه با پژوهش از شستن و خالص كردن خاك معدن زر بدست مى آورند، هيچ حقيقتى براى عمل فوق و پندارهاى آنچنانى قائل نيستند. و گاهى از- سحر- جنبه شگفتى و خوبيش تصوّر مى شود وى مى گويند: (انّ من البيان لسحرا) «1».

گاهى در- السّحر- وجه ظرافت و دقّت كارش تصوّر مى شود تا جائيكه پزشكشان گفته اند:

الطّبيعية ساحرة: طبيعت سحر كننده است و غذا را هم سحر ناميده اند از جهت اينكه تأثيرش دقيق و لطيف مى شود.

(يعنى غذاى مادّى با دقّت و لطافت خاصّى كه از حكمت بالغه آفريدگار است به نيروهاى روانى تبديل مى شود، به گفته مولوى:

آن خورد گردد همه نور احد وين خورد گردد همه حرص و حسد

گويد: (بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ- 15/ حجر) يعنى با سحر و افسون از معرفت و


(1) حديث فوق در بيشتر مآخذ مهمّ تفسيرى و لغوى ذكر شده، شأن نزولش اينستكه سرپرست دو طايفه به نامهاى- عمرو بن اهتم و زبرقان- به حضور پيامبر (ص) رسيدند و ايشان از- عمرو- در باره زبرقان پرسيد گفت: كسى است كه همه مطيع اويند، سخت برخورد است و سدّ و مانعى براى قدرت ديگران است.

زبرقان گفت: اى رسول خدا او بيشتر از اين، در باره من مى داند ولى بر من حسد مى برد.

دوباره عمرو گفت: به خدا سوگند كه او كم مروّت، تنگ چشم، خسيس، نادان زاده و پست نسب است.

اى پيامبر خدا (ص) به خدا سوگند بار اوّل در معرّفى او دروغ نگفتم همينكه خشمگين شدم بدتر از آنچه دريافته بودم، گفتم: و اللّه يا رسول اللّه ما كذبت الاولى و لقد صدقت فى الآخر و لكنّى رجل رضيت، فقلت احسن ما علمت و سخطت، فقلت اقبح ما وجدت فقال عليه الصّلاة و السّلام: (ان من البيان لسحرا). يعنى بعضى از سخنان كار سحر و افسون مى كند و باطل را در لباس حقّ عرضه مى كند، چون كار سحر در گوش و نظر ديگران با سرعت، و حدّت انجام مى شود و دل هم به سرعت مى پذيرد مثال فوق بيشتر در نيكويى سخن و بيان دلايل روشن به كار مى رود (مجمع الامثال 1/ 7- المحكم 3/ 103).

شناختمان برگشته ايم.

و در آيه: (إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ- 153/ شعراء) گفته شده، يعنى از كسانى هستى كه غذاى سحرآميز برايت قرار داده اند، اشاره به اين معنى است كه تو محتاج غذائى، مثل سخنى كه در باره پيامبر (ص) مى گفتند: (ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ- 7/ فرقان) يعنى او بشرى است مثل ما چنانكه گفت: (ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا- 154/ شعراء).

و نيز گفته اند معنى: (مِنَ الْمُسَحَّرِينَ- 153/ شعراء) اينستكه از كسانى است كه سحر و افسون برايش نهاده اند كه به وسيله ظرافت و دقّت آن به سحر، باين چيزهائى كه مى آورد و ادّعا مى كند مى رسد و معنى آيه فوق بر آن دو وجه حمل شده است.

خداى تعالى گويد: (إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً- 47/ اسراء).

و آيه: (فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً- 101/ اسراء) (فرعون به موسى (ع) گفت گمان كنم تو سحر و افسون شده اى).

بنابراين معنى دوّم، دلالت سخن خداى تعالى از زبان آن قوم است كه گفته اند:

(إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ- 110/ مائده) (اين نيست مگر افسونى آشكار).

و آيات: (وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ- 116/ اعراف) و (أَ سِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ- 77/ يونس) و (فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ- 38/ شعراء) و (فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ «1»- 70/ طه).


(1) اشاره اى بيدار كننده و تازيانه اى بر گرده كسانى است كه علم و دانش را در خدمت قدرتها يا شهوات و يا اغراض مادّى قرار مى دهند ساحران دربار فرعون با اينكه اسير و اجير و برده فرعون بودند و علمشان در خدمت فرعون بود و خود فرعون تهديد شديدى نسبت به آنها براى برترى بر موسى نموده بود ولى چون به راستى عالم و دانشمند و پى جوى حقيقت بودند با ديدن آيه الهى و معجزه موسى (ع) كه از همان سنخ دانش آنها بود ولى مافوق بودن و الهى بودنش بر آنها ثابت شد، بدون ترس از فرعون و آن جلّاد ستمگر حقّ را برگزيدند و در همان دربار گفتند: (آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى- 70/ طه) كه ناگهان خشم ددمنشانه فرعون مشتعل شد و گفت بدون اجازه من به موسى ايمان آورده ايد، نكند موسى استاد بزرگ شماست. دستور مى دهم دستها و پاهايتان را ببرند و بدارتان بياويزند.

گفتند: هرگز ما تحت تأثير بيم و خوفت قرار نمى گيريم براى ما بيّناتى از آنكه ما را بر سرشت اللّه آفريد روشن شد. لكن آنچه مى خواهى تو تنها در همين حيات دنيا مى توانى حاكم باشى (إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى- 73/ طه).

سحر و سحره: با فتحه اوّل و دوّم، آميخته بودن تاريكى آخر شب به روشنائى روز است (تاريك و روشن يا گرگ و ميش بودن هوا).

سحر را به صورت اسم براى همان زمان به كار برده اند، گفته مى شود لقيته باعلى السّحرين «1»: او را پيشتر از دو سحر ديدم.

مسحر: كسى كه براى مسافرت، وقت سحر خارج مى شود.

سحور: غذائى كه در سحر و سحرى خورده مى شود.

تسحّر: سحرى خوردن.

(سحق) [سحق]

السّحق: كوبيدن و خرد كردن كه بيشتر در كوبيدن داروها به كار مى رود (در قديم بيشتر كيمياگران يا اساتيد شيمى اسلامى چنان اصطلاحى به كار برده اند) مى گويند- سحقته فانسحق- در باره جامه و لباس وقتى كه كهنه مى شود، مى گويند:

أسحق: آن جامه و لباس كهنه شد. و السّحق: لباس فرسوده، و از اين واژه است عبارت- اسحق الضّرع: پستانش بى شير شد. و صحيح است كه واژه- اسحاق- از اين واژه باشد كه منصرف مى شود (جرّ و تنوين مى گيرد).

ابعده اللّه و أسحقه: خداى او را دور و خرد گرداند.

سحقه: او را فرسوده كرد.

خداى تعالى گويد: (فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِيرِ- 11/ ملك) يعنى: دوزخيان را از


ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا ما را بيامرزد و از گناهان گذشته و آنچه تو ما را با اكراه بر آن وارد كردى درگذرد و خداوند به راستى نيكوتر و پايدارتر است. [.....]

(1) ازهرى در باره اصطلاح فوق از قول ليث مى گويد: السّحر- آخر اللّيل تقول لقيته سحره يا هذا، و سحره بالتّنوين و لقيته بالسّحر الاعلى و لقيته باعلى السّحرين.

كه عجاج در شعرش به كار برده، منظور از- اعلى السّحرين نخستين تنفّس و تجلّى صبح است كه به صبح كاذب نزديك است و بعد از او صبح صادق است.

عبارت فوق يعنى: او را بيشتر از اوقات صبح صادق و كاذب ملاقات كردم. (تهذيب- 4/ 293).

رحمت حقّ دور باش باد.

و آيه: (أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ- 31/ حجّ).

دم منسحق و سحوق: خون روان و جارى كه به صورت استعاره به كار رفته مثل مزرور (مرد با نفوذ كه حكم و امرش جارى است).

(سحل) [سحل]

خداى تعالى گويد: (فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ- 39/ طه).

(در باره به آب افكندن حضرت موسى (ع) است كه خداوند به مادرش وحى مى كند به آبش بيفكن. دريا او را به ساحل مى افكند).

ساحل: كرانه دريا، (شاطى البحر).

ساحل- اصلش از سحل الحديد: آهن را برّاده كرد و سمباده كشيد، گرفته شده، گفته اند: ساحل اصلش- مسحولا- است كه به لفظ فاعل آمده است مثل هم ناصب:

غمى جانكاه و پر رنج و گفته اند اطلاق واژه ساحل براى كرانه دريا شايد از اين جهت است كه تصور مى شود آب را مى پراكند و دريا را تنگ و محدود مى كند.

سحالة: براده آهن.

سحيل و سحالى: آوا و بانگ الاغ، گويى كه صدايش شبيه صداى سوهان كشيدن بر آهن است.

مسحل اللّسان: بلند آواز، گويى كه بانگ بلند الاغ از آن تصور مى شود يعنى از جهت بلند بودن صداى او نه از اين جهت كه صدايش نازيبا و گوش خراش باشد چنانكه خداى تعالى گويد: (إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ- 19/ لقمان).

مسحلتان: طنابهاى دو طرف لگام ستور.

(سخر) [سخر]

التّسخير: حركت دادن و رانده قهرى به سوى هدفى معيّن، خداى تعالى گويد:

(وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ- 13 جاثيه) و (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ- 33/ ابراهيم)

و (وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ- 33/ ابراهيم و (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ- 32/ ابراهيم) مثل آيات: (سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ- 36/ حجّ) و (سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا- 13/ زخرف) مسخّر: آماده كننده براى كار و تقدير كننده.

(سُخرِىّ:) كسى است كه قهرا به كارى واداشته مى شود و با داشتن اراده رام و تسخير است.

در آيه: (لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا- 32/ زخرف).

سخرت منه و استسخرته للهزء: او را به استهزاء و سخريّه گرفتم.

خداى تعالى گويد: (إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ- 38/ هود).

(سخن حضرت نوح (ع) به قوم سبكسر و بى ايمان خويش است كه در موقع ساختن كشتى در خشكى نابخردانه استهزايش مى كردند پاسخشان مى دهد به زودى خواهيد دانست و ما نيز شما را در آن روز استهزاء مى كنيم).

و آيه: (بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ- 12/ صافات) گفته مى شود:

(سُخَرَة): استهزاء كننده.

سخرة: استهزاء شده.

سخريّة و سخريّة: استهزاء كردن.

در آيه: (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا- 110/ مؤمنون) آنها را مسخّر كرديد و به استهزاء گرفتيد، كه- سخريّا- با كسره حرف (س) نيز خوانده شده، و به دو صورت توجيه شده است:

اوّل- بر معنى تسخير، يعنى بيگارى و قهرا به سوى هدفى راندن و به كارى تحميل كردن.

دوّم- بر معنى سخريّة: استهزاء كردن، خداى تعالى گويد:

(وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا- 62/ ص) (سخن ملالت بار و رنج آور دوزخيان است كه مى گويند چرا مردانى را كه در دنيا آنها را شرير و بد به حساب مى آوريم و قهرا به كارشان مى گرفتيم، در دوزخ نيستند) اين معنى به وجه اوّل برمى گردد و دلالت بر وجه دوّم يعنى تمسخر و استهزاء، آيه سوره بعدى است كه مى گويد: (وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ- 110/ مؤمنون).

يعنى: (اينان كه امروز در بهشتند و رستگارند كسانى هستند كه شما در دنيا به آنها مى خنديديد).

(السّخط) [السّخط]

و السّخط: خشم شديدى كه مقتضى عقوبت و بد فرجامى است. در آيه:

(إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ- 58/ توبه) و اين- سخط- از سوى خداى تعالى نزول و فرستادن عقوبت است.

خداى تعالى گويد: (ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ- 28/ محمّد) يعنى: (عذابشان به خاطر اين است كه گناهان و آنچه را كه عقوبت خداى در پى دارد پيروى كردند).

آيات: (أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- 80/ مائده) و (كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ «1»- 162/ آل عمران).

(سد) [سد]

السّد و السدّ: كه گفته اند هر دو يكى است و نيز گفته شده- سدّ- با ضمّه حرف (س) ديوار و مانعى است طبيعى ولى- سدّ- با فتحه حرف (س) مانعى است ساختگى و


(1) با روش مقايسه اى كه يكى از امور ادبى و تربيتى قرآن است در آيه فوق هم با همان روش فرجام نيك و بد، دو گروه را يادآورى مى كند مى گويد (أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ- 162/ آل عمران) آيا كسى كه خشنودى خدا را پيروى مى كند با كسى كه همدوش و قرين خشم خداست و جايگاهش جهنّم است و چه بد سر انجامى است، يكسانند آنها در پيشگاه خداى درجاتى دارند (وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ- 163/ آل عمران) و خداوند به كارهائى كه مى كند آگاه است.

مصنوع. اصل- سدّ- مصدر است.

سد- به موانع تشبيه شده است مثل: (وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا- 9/ يس) كه سدّا با ضمه حرف (س) هم خوانده شده.

السّدّة- مثل- ظلّة- سايبانى است كه بر درگاه خانه براى حفاظت از باران ساخته مى شود (قرنيز و سر درب طاقى يا مسطح خانه ها) و- سدّة- به خود درب تعبير شده است، چنانكه فقيرى كه برايش درب باز نمى شود مى گويند- سده السّلطان.

سداد و سدد- استقامت و پايدارى است.

سداد- چيزى است كه سوراخ و يا مرز يك كشور را با آن مى بندند.

و نيز- سداد- به طور استعاره چيزى است كه مانع فقر باشد، و نيازمندى را رفع كند.

(سدر) [سدر]

السّدر (درخت كنار) درختى است كه كمتر نياز خوراك را برمى آورد (بر و برگ و ساقه و ريشه اش خوراكى نيست).

خداى تعالى گويد: (وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‌ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ- 16/ سباء) يعنى: (و از درخت شورگز و اندكى درخت سدر يا كنار) چوب و شاخه سدر بى خار است و خميده مى شود و از آن سايبان درست مى شود از اين روى- سدر- مثلى است براى سايبان بهشت، و نعمتهايش، خداى تعالى مى گويد: (فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ- 28/ واقعه).

و به خاطر زيادى سايه اش، مى فرمايد: (إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى- 16/ نجم). اشاره به مكانى است كه پيامبر (ص) در آنجا به افاضات و بخشايش الهى و نعمتهاى جسمانى مخصوص بوده و نيز گفته اند- سدر- درختى است كه در زير آن با پيامبر (ص) بيعت شد و سپس خداى تعالى آرامش خاطر و سكينه بر مؤمنين نازل كرد.

سدر: يعنى حيرانى چشم و ديده آدمى.

سادر: شخص متحيّر و سرگردان.

سدر شعره: مويش را فرو هشت كه گفته اند- سدر- در اينجا مقلوب- دسر- (يعنى دفع كردن و راندن) است.

(سدس) [سدس]

السّدس: يك جزء از شش جزء (يك ششم) خداى تعالى گويد (فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ- 11/ نساء).

السّدس فى الاظماء: آب دادن شش روز در ميان شتران تشنه است.

(ست:) شش، اصلش- سدس- است.

سد ست القوم: ششمين آنها شدم و يك ششم اموالشان را گرفتم.

جاء سادسا و ساتا و ساديا: هر سه به يك معنى است يعنى ششمى آمد.

خداى تعالى گويد: (وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ- 8/ مجادله) و (وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ- 22/ كهف) گفته مى شود لا افعل كذا سديس عجيش: ابدا آن كار را انجام نمى دهم.

سدوس: رداء و طيلسان يا سرانداز.

سندس: ديباى «1» نازك و سبز.


(1) ديبا يكى از جامه ها و پارچه هاى بسيار گرانقدر است كه در ميان مسلمانان از قديم به خصوص در ايران مثل خز و سندس معروف بوده و با همين نام ايرانيش به كار رفته است: ديباى زربفت بر برد يمانى ترجيح داشته از اين روى دستبافته هاى ايرانيان در همه كشورهاى اسلامى شهرتى به سزا داشته. ابن دريد مى گويد: اصله فارسى معرب: جامه اى است كه تار و پودش از ابريشم باشد: ابن جنّى حديثى را از پيامبر (ص) در باره ديبا نقل مى كند كه فرمود (و هى الثّياب المتّخذ من الابريشم) بنابراين سندس: ديباى نازك و ظريف زربفت و ابريشمين است و- استبرق- ديباى ضخيم (المعرب جواليقى 140/ لسان العرب 2/ 263) (مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ- 31/ كهف و 53) (دخان) و (سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ- 21/ انسان) استبرق اصلش استروه

و- استبرق: ديباى ضخيم.

(سرر) [سرر]

الاسرار، يعنى پنهان داشتن، نقطه مقابل اعلان: آشكار كردن.

خداى تعالى گويد: (سِرًّا وَ عَلانِيَةً- 274/ بقره) و (يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ- 77/ بقره).

و آيه: (وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ- 13/ ملك) (سخنان را پنهان كنيد يا آشكارا) واژه- سرّ- در مخفى كردن مواد محسوس و مادّيّات يا معانى، هر دو به كار مى رود.

و- السّرّ: سخن پوشيده و پنهان در دل، خداى تعالى گويد: (يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى- 7/ طه) و (أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ- 78/ توبه).

(سارّه:) سفارشش كرد كه پنهانش دارد.

تسارّ القوم: آن قوم پنهانى با هم سخن گفتند.

در آيه: (وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ- 54/ يونس) يعنى: پشيمانى را كتمان داشتند، گفته شده اظهارش كردند به دلالت آيه: (يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا- 27/ انعام).

(در آن آيه ندامت و پشيمانى اظهار شده است كه واى بر ما كاش ما را به دنيا باز مى گرداندند و ديگر آيات خداى را تكذيب نمى كرديم) كه اين طور نيست زيرا پشيمانى و ندامتى كه پنهانش داشته اند و در آيه (وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ- 54/ يونس) گفته شده، اشاره به آن چيزى كه اظهار كرده اند نيست كه در آيه: (يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا- 27/ انعام) آمده است.

اسررت الى فلان حديثا: سخن را پنهانى به او رساندم.

در آيات: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ- 3/ تحريم) و (تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ- 1/ ممتحنه) يعنى به محبّتى كه در دل نسبت به آنها دارند آگاه شان نموده اند و اين معنى به- يظهرون- يعنى


يعنى جامه حرير نرم مثل ديبا است (جمهرة اللّغة 2/ 5 ز 2 ابن دريد)

دوستى را بر آنان آشكار مى كنند تفسير شده است و اين معنى صحيح است زيرا- اسرار- سر گفتن به غير اقتضاء، آشكار كردن آن است براى كسيكه راز به او مى رسد هر چند كه معنى صحيح- سرّ- اينستكه كسى آن را از غير خويش پنهان دارد پس وقتى مى گويند- اسررت الى فلان- از جهتى پنهان داشتن و از جهتى ديگر اظهار كردن آن را، اقتضاء مى كند و بر اين اساس، آيه: (وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً- 9/ نوح) است.

سرّ- به طور كنايه يعنى نكاح، به جهت اين كه پوشيده و مخفى از نظرها انجام مى شود (نكاح دو معنى حقيقى و مجازى دارد:

1- عقد ازدواج و همسرى كه آشكار است.

2- مقاربت كه مخفى و پوشيده از انظار ديگران است).

سرّ: به طور استعاره در مورد خالص و پاك بودن چيزى به كار مى رود مثل عبارت: هو من سرّ قومه: او از پاكان قوم خويش است.

سرّ الوادى و سرارته: جاى خوش آب و هواى دره كوهستان.

سرّة البطن «1»- نافى كه نوزاد بعد از بريدن نافش باقى مى ماند و در قسمت پوست شكم پوشيده مى شود.

سرّ و سرر: آنچه كه از چيزى قطع مى شود.

أسرّة الرّاحة: خطوط ميانى كف دست.

أسارير الجبهة: خطوط پيشانى.

سرار: روزى كه در آخر ماه، قمر پوشيده است و ديده نمى شود.

(سُرُور:) شادمانى و آنچه كه از شادى در خاطر پوشيده است (شادى تازه روئى و شادمانى).

خداى تعالى گويد: (وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً- 11/ انشقاق) (يعنى تازه روئى و


(1) سرّ- در معنى وسط دره است كه محلّى است گود و آب در آنجا جمع مى شود كه از نظرها پنهان است و بهترين محلّ كوهستان است. و وسط هر چيزى را- سرّة- گويند (مصباح المنير- لس).

شادمانى).

و آيه: (تَسُرُّ النَّاظِرِينَ- 69/ بقره) (بينندگان را شادمان مى دارد) و در باره بهشتيان مى گويد: (يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِهِ مَسْرُوراً- 9/ انشقاق).

آگاهى بر اين امر است كه سرور در آخرت، ضدّ سرور دنيائى است «1».

(سَرير:) «2» چيزى است كه شادمانه بر آن مى نشينند (تخت) زيرا سرير براى منعمين است و جمع آن اسرّة و سرر است، خداى تعالى گويد (مُتَّكِئِينَ عَلى سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ- 20/ طور).

و (فِيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ- 13/ غاشيه) و (وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ- 34/ زخرف).

سرير الميّت: تابوت، تشبيه ظاهرى به تخت است كه به خاطر فال نيك زدن براى


(1) آيه فوق را كه مؤلّف محترم رحمه اللّه براى معنى سرور در آخرت ذكر كرده و دو معنى متضادّ در حالات بهشتيان و دوزخيان در ذيل آن بيان مى كند. با توجّه به آيه بعد كه مى گويد: (إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ يَحُورَ- 14/ انشقاق) دلالت دارد بر اينكه منظور بازگو كردن حال غرورانگيز و سرور دوزخيان در دنياست نه در آخرت، كه مى گويد: (إِنَّهُ كانَ فِي أَهْلِهِ مَسْرُوراً- 13/ انشقاق) كه بيان حال دنيائى است يعنى او در ميان خانواده اش شادمان بود و مى پنداشت كه به سوى خدا و آخرت باز نمى گردد، و باز در آيه بعد مى گويد (بَلى إِنَّ رَبَّهُ كانَ بِهِ بَصِيراً- 15/ انشقاق) آرى خداوند به حال او آگاه بود بنابراين با توجّه به واژه هاى (ينقلب الى اهله) در باره بهشتيان و (انّه كان فى) در باره دوزخيان دانسته مى شود كه واژه- سرور- اخبار از حال آنهاست كه نيكان با مسرّتند و تبهكاران در دنيا نيز چنان بودند كه گمان سرور دائمى داشتند و به دنياى مجازات و پاداش ناباور مى پنداشتند كه به دوزخ نمى رسند و قبل از اين آيه مى گويد: وَ يَصْلى سَعِيراً- 12/ انشقاق) به دوزخ مى رسند و در چند آيه بعد مى گويد: (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ- 25/ انشقاق) آنهائى كه سرور دنيائى داشتند و گمان مى كردند دائمى است و كفر ورزيدند بشارتشان به عذابى دردناك ده، مگر كسانى كه با ايمان اعمال صالح انجام داده اند كه پاداشى بى منّت دارند. آيات اوّل الگوى ايمان و كفر و آيات بعد گروه كفّار و مؤمنين را مطرح مى كند و مسرور بودن آخرت و دنيايى نيكان و بدان را توجيه.

(2) حمزه اصفهانى مى نويسد- سرير- عربى نيست اسمى است فارسى يعنى تخت كوچك، از اين واژه در قرآن شش مورد و همگى به صورت جمع به كار رفته معانى بسيار زيبا و شايسته (سرر متقابلين- مصفوفه- موصوفه- مرفوعه) در سوره هاى (حجر- صافات- طور- واقعه- غاشيه- زخرف) در كتاب لسان التّنزيل كه در قرن چهارم تأليف شده معنى سرير تخت و عرش ترجمه شده. ولى فخر رازى مى گويد: لفظ سرير فيه حروف السّرور بخلاف تخت.

و ابن منظور مى گويد: سرير جاى نشستن تشريفاتى يا خوابگاه است چنانكه سرير العيش: زندگى آرام و شادى بخش (تاريخ سنى 51- تفسير كبير- 28/ 249).

شادى روح ميّت چنين گفته اند كه ميّت با رجوع به جوار و پيشگاه خداى تعالى به شادى مى رسد و به خاطر خلاصى او از زندان دنيائيش كه پيامبر (ص) به آن اشاره فرموده كه (الدّنيا سجن المؤمن).

يعنى: (دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است).

(سرب) [سرب]

السّرب: رفتن در گوديها و شيب ها، و نيز سرب جاى فرود و سراشيبى. خداى تعالى گويد:

(فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً- 61/ كهف) (راه خويش در دريا پى گرفت). مى گويند سرب، سربا و سروبا مثل مرّ، مرّا و مرورا يعنى گذر كرد.

انسرب، انسرابا- در معنى سرب است ولى در سرب تصوّر فاعل از فعل رفتن است امّا در انسرب تصوّر انفعال آن فعل يا به نشيب افتادن است.

سرب الدّمع: اشك روان شد.

انسربت الحيّة: آب از مشك ريخت.

ماء سرب و سرب: آبى كه قطره قطره از مشك مى چكد.

(سارِب:) رونده، در هر راهى كه باشد، خداى تعالى گويد:

(وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ- 10/ رعد) (كسى كه در شب پنهان است و در روز مسافر و رونده است).

سرب جمع سارب است مثل ركب جمع راكب.

اين واژه در باره شتران هم به كار مى رود، مى گويند: زعرت سربه يعنى شترانش كم شد.

هو آمن فى سربه: او در نفس و جانش ايمن است و فارغ البال، كه گفته اند يعنى در ميان خانواده و همسرش ايمن است و- سرب- در اين معنى كنايه است.

اذهبى فلا أنده سربك: كنايه از طلاق است يعنى برو و او را به خانواده ات ميفزاى،

ولى معنايش اينستكه شترت را كه به گلّه اش مى رود برنمى گردانم. (نده، ينده، ندها الابل شتران را راند كه در جاهليّت به معنى طلاق دادن بوده- صحاح).

سربة: قسمتى از شتران از ده تا بيست.

مسربة: موهاى ريز فرو هشته از سينه به پائين.

(سَراب:) درخشش، كه در بيابان مثل آب از دور نمايان است كه در ديدگاه بيننده، آب روان تصوّر مى شود و واژه- سراب- در باره چيزى است كه حقيقتى از آب ندارد مقابل واژه شراب براى نوشيدنى در چيزى كه حقيقتى از آب را در بر دارد، خداى تعالى گويد:

(كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً- 39/ نور) (همچون سراب دورى كه تشنگان آبش پندارند) و (سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً- 20/ نباء) (كوهها ريزان و روان شوند).

(سربل) [سربل]

السّربال: پيراهن بلند از هر جنسى كه باشد، در آيات:

(سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ «1»- 50/ ابراهيم).


(1) آيه 81/ نمل است كه نعمتهاى ريشه اى و واقعى رفاهى را براى انسانى كه بانسان و فراموشى انس دارد و نعمتهاى الهى را از ياد مى برد يادآورى مى كند كه: شما بر اساس نظام فطرى و فكرى كه خداوند در وجودتان نهاده با ساختن خانه ها آنها را محلّ آسايشتان قرار داده نه تنها خانه هاى ثابت بلكه از پوست حيوانات و شاخه هاى درختان نيز سر پناهى قابل حمل و نقل و سبك برايتان فراهم آورد كه اگر حيوانات دست آموز نبودند نه تنها از پوست و گوشت كه از پشم و شير و بقيّه مواهبشان، بشر بى بهره بود، سپس گويد- از كرك و پشم و موهاى آنها تا مدّتى معيّن برايتان وسيله اثاث و كالا قرار داد براى شما در طبيعت از مواد سنگى و خاكى آن وسيله ساختمان و سايبان و همچنين از مواد طبيعت غير از چهارپايان موادى براى لباستان فراهم كرد كه از گرما و از آزار و سختى نسبت به يكديگر حفظتان مى كند و سپس مى گويد: (كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ- 81/ نحل) يعنى بدينگونه نعمت خويش بر شما تمام مى كند، بسا كه مسلمان و تسليم امر او شويد، سپس مى فرمايد: ناسپاسان (يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ- 83/ نحل) نه اينست كه تشخيص نعمت هاى خداى و عجز و زبونى خويش نمى دهند بلكه مى شناسند و انكار مى كنند و بيشترشان كافر و ناسپاسند.

و- سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ- 81/ نحل).

يعنى: بخاطر داشتن پوشش و پيراهن از دردسرهاى زشت به يكديگر حفظتان كند و در امانتان نگهدارد.

(سرج) [سرج]

السّراج: هر چيزى كه با فتيله و روغن روشن مى شود (اشاره به فتيله و روغن است كه در تمام عناصر روشن كننده وجود دارد كه يكى مايع سوختى و ديگرى وسيله سوختن و نشان نور و روشنائى است) و سپس به هر چيز روشن كننده و نورانى- سراج- گفته اند، در آيات:

(وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً- 16/ نوح) و (سِراجاً وَهَّاجاً- 13/ نباء) يعنى خورشيد. و اسرجت السّراج: چراغ را روشن كردم.

سرّجت كذا: آن را در زيبائى چون چراغ ساختم، شاعر گويد:

و فاحما و مرسنا مسرّجا

(شعر از عجّاج است كه مى گويد شمشير تيز و صيقلى يافته مثل بينى نازك و ظريف حسّاس و تيز است).

(سرح) [سرح]

السّرح: درختى كه ميوه دارد، مفردش- سرحة- است.

سرّحت الابل اصلش چرانيدن به برگ و ميوه و درخت است سپس به فرستادن گلّه ها به چراگاه به كار رفته است. خداى تعالى گويد:

(وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ- 6/ نحل).

سارح: گلّه بان و چراننده.

سرح: جمع است مثل واژه شرب.

(تسريح:) طلاق دادن، در آيات: (أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ- 229/ بقره) (يا به نيكى طلاق

دهيد).

و (وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلًا «1»- 49/ احزاب) كه به طور استعاره از همان- تسريح- است.

واژه هاى- تسريح و طلاق- هر دو استعاره از همان معنى به خوبى رفتار كردن و اطلاق يعنى به حال خود گذاردن است.

از واژه- سرح- معنى گذرنده و رونده تعبير شده است مى گويند: ناقة سرح: به سرعت و آسانى حركت مى كند.

و منسرح: نوعى از موى فروهشته و بلند بدن عريان كه لفظش از آن واژه استعار شده است (چون باب انفعال از- سرح- در معنى درخت با ميوه يا چريدن و رها كردن نيست بلكه برهنه شدن و موى رها كردن و بر پشت خوابيدن است پس لفظش استعاره شده نه معنى آن).

(سرد) [سرد]

الرد: بافتن با حلقه و مهره و آنچه كه درشت و خشن بافته مى شود مثل بافتن زره و دوختن پوست و چرم، و به طور استعاره در تنظيم نمودن آهن به كار مى رود، چنانكه در آيه: (وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ- 11/ سباء) (دستور زره سازى به داود نبى (ع) است كه


(1) يعنى با كمال خوبى و محبّت طلاق دهيد، قابل توجّه است كه قرآن در مورد طلاق بر واژه هاى (احسان- جميل- معروف- مودّت- رحمت) تكيه مى كند كه در امور همسرى و خانوادگى بايستى بر همين اساس باشد زيرا پى ريزى و زير بناى وجود انسان همين معانى است نه اينكه بر روش حيوان زيستى و اقتصاد و سود طلبى كه صاحبان مكاتب غير الهى بر آن تكيه مى كنند و سرمايه حيات فردى، خانوادگى و اجتماعى را بر تضادّ و اختلاف و سود پرستى مى پندارند. ولى قرآن در باره روابط خانوادگى مى گويد: (وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً- 21/ روم) يعنى رابطه ازدواج و همسرى شما را بر پايه محبّت و رحمت قرار داده ايم و بايستى زندگى خانوادگى طورى باشد كه با همسرانتان سكينه و آرامش يابيد نه تضادّ و ستيزه و جدال و اگر در صورت اضطرار و استثناء و به خاطر عواملى ايجاب كرد جدا شوند بايستى با تمام احسان و جمال و نيكى انجام دهيد.

مى گويد: بايستى اندازه و نظم در كارت باشد نه اينكه مفتول ها و سوزن ها و سوراخهاى زره نامرتب و ناموزن باشد).

سرد و زرد- هر دو در اين معنى گفته مى شود.

السّراد و الرّراد- مثل سراط و صراط و زراط است كه هر سه در مورد راه به كار مى رود.

(سردق) [سردق]

السّرادق «1»: خيمه بزرگ و سراپرده كه فارسى و معرّب است زيرا هيچ اسم مفردى در كلام عرب وجود ندارد كه حرف سوّمش الف باشد و بعد از الف دو حرف ديگر آمده باشد.

خداى تعالى گويد: (أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها- 29/ كهف).

اگر مى گويند- بيت مسردق- خانه اى كه به شكل سراپرده ساخته شده.

(سرط) [سرط]

(1) استدلال جالبى كه راغب رحمه اللّه بر فارسى بودن سرادق و اينكه در زبان عرب كلمه اى مفرد اين چنين نيست نشانه تبحّر و تسلّط كامل او به زبان عرب است، جوهرى مى نويسد: چيزى است مثل سايبان كه بر روى خانه ها مى كشند تا مانع گرما و باران باشد. صاحب غرائب اللّغه مى نويسد خيمه ها و ديوارهاى حفاظتى را هم- سرادق- گفته اند اين اصطلاح فارسى است (صحح- غرائب اللّغه 332).

جواليقى فارسى سرادق را- سرايدار- مى داند ولى در معنى آن اشتباه كرده و مى گويد و هو الدّهليز (المعرب) و ابن دريد هم فعلى از سرادق را به كار برده و مى گويد سردق البيت: خانه را محصور كرد.

در ادبيّات فارسى هم اصطلاح- سرادق- همچون زبان عربى به همان معنا باقى بوده، سعدى مى گويد:

بر آستان عبادت وقوف كن سعدى كه و هم منقطع است از سرادقات جلال

سنايى گويد:

براى جلوه گرى از سرادق عرشى كند منور مغرب به روى خوب هلا

ل به هر تقدير واژه- سرادق- كه از ريشه هاى (سرادك- سر اطاق- سراده) معرّب شده همان سراپرده و خيمه و خرگاه و يا سر پناه است كه دينورى آن را مركز ستاد فرماندهى در جنگها مى داند. كه پشت جبهه بر پا مى شده (اخبار الطّوال 112- ديوان سنايى 249- سعدى 196).

السّراط: راهى هموار و آسان گذر، اصلش از- سرطت الطّعام و زردته- است يعنى غذا را به راحتى بلعيدم (ناجويده خوردن غذا).

گفته شده راه سهل العبور را به اين تصوّر- سراط- گفته اند كه سالك و رهروش آن را به سرعت طى مى كند گويى كه مثل بلعيدن سريع غذا است و با اينكه راه، رهرو خود را مى بلعد و فرو مى برد (به سرعت از چشم دورش مى كند) مگر نمى بينى گفته اند- قتل ارضا عالمها و قتلت ارض جاهلها: (كه دانا و آگاه به سر زمين است راه را در مى نوردد، گويى كه آن را مى كشد ولى مرد جاهل و ناآگاه به سر زمين، راه و سر زمين او را مى كشد و در آن هلاك مى شود) اين دو نظر را ابو تمام در شعرش آورده است:

دعته الفيا فى بعد ما كان حقبة دعاها اذا ما المزن ينهلّ ساكبه «1»

(بعد از اينكه باران بند آمده بود، بيابانها او را مى راندند كه باران شديد ريزش داشت او در بيابان مى راند).

(سرع) [سرع]

السّرعة: نقطه مقابل كندى و آرامى است واژه سرعت در اجسام، و افعال هر دو به كار مى رود. مى گويند- سرع فهو سريع: تند رفت و با سرعت است.

و اسرع فهو مسرع: به سرعت راند و چالاك و شتابنده است.

و اسرعوا: داراى شتربانى شتابنده اند، كه مثل واژه هاى- ابلدوا و سارعوا و تسارعوا- است (يعنى كندى كردند- شتاب كردند- و به سوى چيزى شتافتند)


(1) شعر فوق از حبيب بن اوس معروف به ابو تمام از قبيله طى است، كه پدرش چنانكه گويند نصرانى بود پس از تشرّف به اسلام نام فرزندش را حبيب گزارد كه در زمان خويش در شعر و ادب يگانه بود با حسن اسلوب و زيبايى شعر كتاب حماسه او دليلى بر فزونى فضيلت او دارد، مى گويند ابو تمام 1400 ارجوزه شعرى غير از قصايد حفظ بوده، بيتى از قصيده (بانيّه) او چنين است:

و من ذا الّذى ترضى سجاياه كلّها كفى المرء نبلا ان تعد معايب

يعنى: چه كسى يافت مى شود كه همه سجاياى او، خشنود كند براى انسان همين بس كه معايبش كم و اندك باشند. ولادتش 190 هجرى، و وفاتش 231 (وفيات اعيان- 1/ 323).

خداى تعالى گويد:

(وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- 133/ آل عمران) و (وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ- 114/ آل عمران).

و (يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً- 44/ ق) (هنگامه اى كه براى خروج شان، زمين به سرعت شكافته شود و آنها به آسانى از دل زمين برخيزند و محصورشان كنيم).

و آيه: (يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً- 43/ معارج).

سرعان القوم: طليعه و پيشاپيش قوم و نيز گفته اند- سرعان- يعنى سرعت.

و سريع الخير كسى است كه چيزى را قبل از وقت آن مى بخشد و اين واژه مبنى از سرع است (يعنى همواره حركت حرف آخرش مبنى بر فتحه است) مثل وشكان «1» از- وشك- و عجلان از عجل. كه هر دو واژه در معنى سرعان يعنى شتاب و سرعت است).

خداى تعالى گويد: (إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ- 199/ آل عمران) و (سَرِيعُ الْعِقابِ- 165/ انعام) كه تنبّه و آگاهى بر معنى آيه: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- 82/ يس).

(سرف) [سرف]

السّرف: تجاوز كردن و در گذشتن از حدّ در هر كارى كه انسان آن را انجام مى دهد هر چند كه در مورد انفاق يعنى بخشش (كه به كار رفتنش نهى شده) مشهورتر است.

خداى تعالى گويد: (وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا- 67/ فرقان) (كسانى كه به گاه انفاق و بخشش زياده روى و تنگ نظرى نكردند) و آيه: (وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً-


(1) مصدر اين فعل با سه حركت حرف اوّل (وَشكا- وُشكا- وشاكة- وشكانا) است. و شك الامر: آن كار نزديك شد. ولى وشكان- وشكا- وشكان- هم درست است و به كار بردن اين فعل به معنى نزديكى وقوع فعل جمله است كه آن را (از افعال مقاربة مى دانند) و مضارع آن بيشتر از ماضى به كار مى رود يعنى- يوشك، نه- اوشك و وشك- استعمال اسم فاعل آن كم است.

6/ نساء) (اموال يتيمان را قبل از رشدشان با اسراف و پيش خورى تباه نكنيد و نخوريد) واژه- سرف- گاهى به اعتبار قدر و اندازه و گاهى به اعتبار كيفيّت است.

و لذا- سفيان- «1» گفته است (هر چه را كه در راه غير خدا انفاق كنى آن كار اسراف است هر چند كه كم باشد).

خداى تعالى گويد: (وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ- 141/ انعام) و (وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ- 43/ غافر) يعنى كسانى كه در كارهاشان از حدّ آن تجاوز مى كنند.

در آيه: (إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ «2» كَذَّابٌ- 28/ غافر) خداوند قوم لوط را براى اينكه وضع نطفه آدمى را در بذر افشانى (توليد نسل) بر روشى كه خداوند در آيه:

(نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ- 223/ بقره) همسران را براى آن مخصوص گردانيده است آن قوم از


(1) سفيان ثورى ملقّب به ابو عبد اللّه در علم حديث و علوم ديگر سر آمد بوده و مردمان معاصرش بر ديندارى و پارسايى و زهد و ثقه بودنش همنظرند و مى گويند شيخ ابو القاسم جنيد بر روش او بوده، سفيان بن عيينه مى گويد: مردى را داناتر به حلال و حرام از سفيان ثورى نديدم، مسعودى در مروج الذهب از شهامت و شجاعت و صراحت لهجه او در حضور مهدى خليفه عبّاسى ياد مى كند و مى گويد در موقع ورود به صدارت عمومى سلام مى كرد و نام مهدى را به نام خلافت نمى برد در يك گفتگو همينكه تقوا و قدرت نفسانيش به ثبوت رسيد و وزير مهدى خواست او را گردن زند، مهدى نگذاشت و حكم قضاوت كوفه را براى او نوشتند فاخذه و خرج و رمى به فى دجله و هرب: حكم قضاوت مهدى عبّاسى را به دجله انداخت و گريخت به هر حال سفيان ثورى يكى از بزرگان و حافظين دين بوده و تولدش در 96 هجرى و وفاتش در سال 161 هجرى بوده (وفيات الاعيان 2/ 127).

(2) خداوند قوم لوط را كه الگو و نمونه فساد اخلاق جنسى بودند با واژه- مسرفين- معرفى مى كند و ما امروز پس از چندين هزار سال مى بينيم، كشورهاى به اصطلاح پيشرفته به آن عمل ننگين طورى آلوده اند كه به خاطر دنباله روى از اقوام فاسد گذشته چه رسمى و چه غير رسمى با خون ريزى و فساد و آنچنان تباهى ها خو گرفته اند كه در حيوانات دست آموز و درندگان و چرندگان هم اينچنين انحرافى وجود ندارد.

اينان در غرقاب لجن زار غرايز دست و پا مى زنند و بى شرمانه آن را قانونى هم مى كنند.

آيا، معناى درست ارتجاع در باره آنها صدق نمى كند كه با وقاحت، پاكان و مصلحين پهنه زمين يعنى: مؤمنين و پارسايان را كه از اين انحرافات دورند بنيادگرا و ارتجاعى مى دانند با برترى قدرت مادّى، جهانيان را از رابطه صحيح با آفريدگار عالم و جهان بازپسين دور مى كند و شب و روز لذّت پرستى و شهوات را تبليغ مى كنند باز هم مدّعى تمدّن و پيشرفت بودن هستند، زهى شرم و بى حيائى. [.....]

از اين اصل الهى تجاوز كردند از اين جهت آنها مسرفين ناميده شدند.

و در آيه: (يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ- 53/ زمر) اين آيه اسراف در مال و غير آن را در بر مى گيرد.

و در باره قصاص فرمود: (فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ- 33/ اسراء) اسراف و زياده روى در قصاص اينستكه آنكه قاتل نيست، كشته شود و اين عمل يا با عدول از كشتن قاتل به كسى كه برتر از اوست انجام مى گرفت و يا به تجاوز نمودن از كشتن قاتل به غير از او كه قاتل نبود و چنانكه در جاهليّت، عرب اينطور عمل مى كرد. اينكه مى گويند- مررت بكم فسرفتكم- بر شما گذشتم و شما را نشناختم بر اين معنى است كه طورى بر آنها گذشته است كه حقّش نبوده و نمى بايستى آنطور بگذرد و لذا آنها را نشناخته است و اين عمل عبور غير حقّ با واژه- سرف- تفسير شده است.

سرفة: كرم ابريشم كه زياد برگ مى خورد، علّت ناميدنش به سرفة به تصوّر معنى اسراف از عمل اوست در باره اش مى گويند سرفت الشّجرة درخت به زيادى كرم، خورده شد.

(سرق) [سرق]

السّرقة (دزدى) يا گرفتن و برداشتن چيزى در خفا و پنهانى، كه نبايستى برداشته شود، زيرا از آن او نيست، سرقت در عرف شرع دزدى و برداشتن چيزى است از جاى معيّن و به اندازه معيّن، خداى تعالى گويد: (وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ- 38/ مائده).

و آيه: (قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ- 77/ يوسف) (در باره تهمت زدن برادران نابخرد و حسود حضرت يوسف به برادر كوچكترشان است) و گفت: (أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ- 70/ يوسف) و (إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ- 81/ يوسف) و- (استرق) السّمع- وقتى است كه كسى دزدانه به سخن كسى گوش فرا دهد و بشنود.

خداى تعالى گويد: (إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ- 18/ حجر).

سرق و سرقة «1»: حرير سفيد

(سرمد) [سرمد]

السّرمد: پيوسته و دائم. خداى تعالى گويد: (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَداً «2»- 71/ قصص) و (عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً- 72/ قصص).

(سرى) [سرى]

(1) واژه- سرق و سرقة- را عموم واژه شناسان و لغت نويسان از ابو عبيدة نقل كرده اند كه گفته است (هو بالفارسيه سره- اى جيد) يعنى سرق همان حرير فارسى است و اصلش- سره- است يعنى خوب و نيكو مثل نوزاد گوسفند كه در عربى، برق و فارسى آن- بره- است و استبرق كه فارسى اش ستبره يعنى ديباى ضخيم و يلمق يعنى قبا فارسى يلمه است) ابو عبيده خود در كتاب مجاز القرآن مى نويسد (قرآن به زبان عربى فضيح و روشن نازل شده است و كسى كه مى پندارد در آن غير عربى هم هست سخن عظيم و بزرگى گفته، تحقيقا چنين است كه گاهى لفظى موافق لفظى ديگر و نزديك به آن است، معانيشان هم يكى است يكى در عربى و ديگرى در فارسى يا زبان ديگر، از اين قبيل كلمات مثل استبرق در عربى يعنى پارچه ديباى ضخيم و در فارسى- ستبره- است و گَوز به معنى گردو، در فارسى كه در عربى- جوز- است و نظير اين واژه ها سجيل هم به معنى شديد است نه از سنگ و گل) طريحى- ستبرق- را ديباى ضخيم و سندس را ديباى نازك مى داند.

(تفسير غريب القرآن/ طريحى 408- مجاز القرآن 1/ 18 تهذيب اللّغه 8/ 401- المحكم 6/ 141- معجم البلدان 3/ 215).

(2) تمام آيه چنين است: بگو آيا نمى بينيد كه اگر خداوند شب را تا قيامت بر شما دائمى كند چه كسى غير از خداى يكتا براى شما روشنائى روز را مى آورد. آيا نمى شنويد؟ و همچنين اگر روز را پيوسته و دائمى كند چه كسى غير از خداى يكتا شبى را كه در آن آرامش مى يابيد برايتان مى آورد. آيا نمى بينيد. عبارت (أَ فَلا تَسْمَعُونَ- 71/ قصص) در باره روز شدن شب و (أَ فَلا تُبْصِرُونَ- 72/ قصص) براى شب شدن روز است كه در پايان دو آيه نقل شده است نكات بسيار شكوهمند علمى و محسوس است كه خداوند به تناسب موضوع در اين دو مورد بيان مى كند. چون پس از گذشتن ساعات شب در سحرگاه و صبحگاه زمزمه ها و صداى موجودات طبيعت از پهنه زمين در فضا طنين مى افكند، و آدميان را براى فعاليّت مجدّد بيدار مى كند و گوش قبل از چشم و ديده به كار مى افتد لذا عبارت- افلا تسمعون- بيان شده و در باره سپرى شدن ساعات روز كه انسانها از كار خسته و كوفته هستند و نياز به استراحت مجدّد دارند چشمشان تاريك شدن را مى بيند عبارت- افلا تبصرون- را اشاره مى كند، و همين واژه هاى پايان آيات، خلاصه اى معنوى و علمى از خود آيات است كه براستى انگيزه انديشه هاست و سپس مى گويد (وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ- 73/ قصص) اى انسانها همين روز و شب كه براى شما در اثر تكرار شدنشان امرى عادى است يكى از آثار رحمت اوست كه با حساب منظّم و ناموسى كه در طبيعت آفريده در شب آرامش مى يابيد و در روز از نعمات فضل او بهره مند مى شويد و در پايان اين آيه- لعلّكم تشكرون- يادآورى شده يعنى سپاس گوش و چشم و بهره مندى از نعمتهايش.

السّرى: يعنى سير و حركت شبانه، مى گويند سرى و أسرى: شب رفت و حركت كرد.

خداى تعالى گويد: (فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ- 81/ هود) و (سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا- 1/ اسراء) (در باره سير شبانه و معراج پيامبر است).

گفته شده- اسرى- از لفظ سرى، نيست بلكه از سراة است يعنى: سرزمين وسيع و گسترده كه اصلش واوى است (از سرى، يسروا، سروا و سراوه يعنى بالا رفت) شاعر گويد: بسر و حمير ابوال البغال به (به سرزمين حمير كه آبشخور و سراب ستوران در آن هست) پس، اسرى مثل اجبل و اتهم است.

(اسرى: در آن سرزمين وسيع رفت. اجبل: به كوهستان رفت. اتهم: به زمين تهامه و دشت رفت) پس آيه: (سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ- 1/ اسراء) يعنى او را در فراخناى زمين مرتفعى برد.

و سراة كلّ شى ء: بالا و بلندى هر چيز است. و از اين معنى عبارت سراة النّهار است يعنى بلندترين فاصله آفتاب و ارتفاع روز.

و آيه: (قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ (سَرِيًّا)- 24/ مريم) واژه- سريّا- يعنى نهرى كه آبش روان و جارى است و گفته اند بلكه از- سرو- يعنى رفعت و بلندى است، چنانكه مى گويند.

رجل سرو: جوانمردى بلند مرتبه، و نيز گفته اند- سريّا- در آيه فوق اشاره به وجود حضرت عيسى و ويژگيهائى از رفعت و بزرگى اوست (كه در تحت و سرپرستى مادرى چون مريم عذرا بوده).

سروت الثّوب: جامه را از تن درآوردم.

سروت الجلّ عن الفرس: روى انداز اسب را از پشتش برگرفتم.

رجل سرىّ: مردى عريان كه گويى لباس از تن برگرفته، نقطه مقابل متدثّر و متزمّل و زميل است يعنى جامه بر خود پيچيده.

در آيه: (وَ (أَسَرُّوهُ) بِضاعَةً- 19/ يوسف) پيش خود تخمين زدند كه از فروش او بضاعتى حاصل كنند. (مربوط به كاروانى است كه حضرت يوسف را از چاه درآورده

و به خيال فروشش افتادند).

سارية «1»: هم سه معنى دارد 1- قومى كه شبانه سفر مى كنند 2- ابرهائى كه به سرعت مى گذرند 3- استوانه و عمود.

(سطح) [سطح]

السّطح: بام خانه.

سطحت البيت: پشت بام خانه را ساختم.

سطحت المكان: آنجا را چون بام هموار كردم، و آيه: (وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ- 20/ غاشيه).

انسطح الرّجل: بر پشت دراز كشيد و خوابيد. و گفته شده نام. سطيح كاهن: «2» براى اين بوده كه زمانهاى زيادى بر پشت بر زمين قرار داشته كه چنين ناميده شده.

مسطح: عمود خيمه و سايبان كه بر روى آن چادر گسترانند.


(1) ساريه: جمعش- سوارى- است يعنى دكل هاى بزرگ و بلند كشتى و ستون هاى مرمرين بناها، ساريه، در لغت شبر و باران و اصطلاحا به ستونهايى كه از سنگ و آجر و مرمر در بناهاى تاريخى قديم مى سازند گفته مى شود (رحله ابن بطوطه- 10/ 148- جمهرة اللّغة).

ولى- سريه- كه جمعش- سرايا- است پيشقراولان سپاه، و دسته هايى از 5 تا 300 نفرى است در مثل مى گويند خير السّرايا اربعمائه رجل: بهترين دسته هاى سربازان چهار صد نفرى است (فقه اللّغه 329- مروج الذّهب 2/ 243).

(2) سطيح كاهن مردى از- بنى ذئب- بوده كه قبل از اسلام كهانت مى كرده و از آينده چيزهائى مى گفته، چون مفصلهاى بدنش استحكام نداشته، همواره در حال دراز كش بوده و خودش نمى توانست برخيزد كه گفته اند سرش استخوان محكم داشت و 150 سال هم عمر نموده، اخبار خواب ديدن موبدان و كسرى را در باره رخدادهاى اجتماعى و طبيعى مقارن ولادت پيامبر (ص) كه به وقوع پيوست به خواهر زاده خودش كه از طرف كسرى براى تعبير خوابش آمده بود مى گويد: قل ما هو آت آت: يعنى هر چه كه بيايد مى آيد. ازهرى در ذيل داستان سطيح كاهن مى نويسد: به خواهر زاده اش گفت وقتى تلاوت و خواندن زياد شد صاحب قدرت و بخشش مبعوث شود سپس ازهرى مى نويسد: و هذا الحديث فيه ذكر آيه من آيات نبوة سيّدنا محمّد (ص) قبل مبعثه و هو حديث حسن غريب: يعنى اين سخن سطيح كاهن ذكر و نشانه اى از نشانه هاى سيّد ما پيامبر (ص) قبل از بعثت اوست و حديثى است نيكو و شگفت انگيز (لس 2/ 482 تهذيب 4/ 276).

سطحت الثّريدة فى القصعة: نان و تريد را در كاسه نهادم.

(سطر) [سطر]

السّطر و السطر: هر خط از نوشتن.

و السّطر من الشّجر: رديف درختان غرس شده.

و النّطر من القوم: رديف وصف ايستاده مردم.

سطّر فلان كذا: آن را سطر نوشت.

خداى تعالى گويد: (ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ- 1/ قلم) و (وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ- 2/ طور) و آيه: (كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً- 58/ اسراء) يعنى ثابت و محفوظ شده در آن كتاب جمع سطر- أسطر، سطور و أسطار- است، شاعر گويد:

إنّى و اسطار سطرن لنا سطرا ...

(من و خطوطى كه سطر سطر بر ايمان نوشته شده).

و امّا در مورد آيه ( (اساطير) الأوّلين) ابو العبّاس مبرّد مى گويد: اساطير جمع- اسطورة- است مثل- ارجوحة و اراجيح- (طناب تاب بازى كردن كودكان) و اثفيّة و أثافى (سه پايه زير ديگ) و- احدوثة و أحاديث (سخن جديد و بازگو شده).

خداى تعالى گويد: (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ- 24/ نحل) يعنى بنا بر آنچه مى پنداشتند آن آيات چيزى است كه آن را به دروغ و باطل نوشته اند. مثل گفتارشان در اين آيه: (أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا- 5/ فرقان) (اساطيرى است كه نوشته شده و صبح و شام بر او املاء مى شود).

خداى تعالى گويد: (فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ (بِمُصَيْطِرٍ) «1»- 22/ غاشيه) و


(1) متأسفانه آيه فوق هم مثل آيات ديگر قرآن مورد سوء استفاده قرار گرفته و هرگز نخواسته اند در معانى آن همانند راغب رحمه اللّه دقيق شوند و يا با آيات ديگر قرآن و احاديثى كه در اين زمينه هست مطابقت دهند غالبا ليبرال مآب ها و آنهائى كه قرآن راى با عينك غرب گرايانه و انديشه هايى كه آبشخورش مرعوب و مجذوب شدن به ظواهر تمدّن خالى از اصول اخلاقى غرب است، سر چشمه مى گيرد، اينان استدلالى

(أَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ- 37/ طور).

پس اينكه مى گويند: تسيطير فلان على كذا و سيطر عليه: در وقتى است كه كسى بر چيزى مثل اقدام و تسلّط بر خط و نوشتن محافظت، و اشراف داشته باشد، مى گويد: تو بر آنها حافظ و قائم بر آنها نيستى. به كار بردن- مسيطر- در آيه فوق مثل:

1- به بكار بردن واژه- قائم- در آيه اى است كه مى گويد: (أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ- 33/ رعد).


آزاد منشانه براى تبعيّت نكردن از متخصّصين واقعى مكتب الهى مى نمايند اين آيات را با آب و تاب در سخنرانى ها و كتاب هاشان بيان مى كنند و مى گويند آقا مگر نمى بينى كه خداوند به پيغمبر گفته است (لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ- 22/ غاشيه) پس به كسى ربطى ندارد كه ما چه مى كنيم و چه هستيم ما مطلقا آزاديم و هر طور مى خواهيم با سليقه و برداشت خود عمل مى كنيم و حال اينكه هر آيه اى از قرآن پيوسته به آياتى است كه در معنى به آن ربط دارد و در همان حدود بايستى فهميده و بيان شود.

در حكومت الهى و جامعه مسلمين همه ما نسبت به هم مسئوليم مگر امر به معروف و نهى از كفر و منكر را قرآن دستور نداده است، مگر اجراى آيه امر به معروف از پيامبر (ص) شروع نمى شود و حكم آن تمام مردم را شامل نمى شود پس پيامبر (ص) و سرپرست جامعه مسلمين و همه مؤمنين حقّ تذكر و امر و نهى را با شرايطش نسبت به هم دارند.

قرآن سرپرستى و ولايت را در امور قضايى، اجرايى و سياسى، نخست به عهده پيامبر (ص) گذارده كه مى گويد: (فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً- 65/ نساء) به خدا سوگند كه ايمان ندارند و مؤمن نيستند مگر اينكه تو را در آنچه كه مايه اختلافشان هست حاكم و داور كنند و سپس بعد از رأى و نظرت در دلهاى خويش ملالى نيابند و بى چون و چرا گردن نهند و بپذيرند.

عبارت- فى ما شجر بينهم- در آيه اخير، تمام امورى را كه به حكومت و داورى نياز دارد اعمّ از امور سياسى و قضائى و اجرايى به عهده پيامبر (ص) و قرآن و سنّت و اولياء دين قرار داده است زيرا مى گويد:

(أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ- 95/ نساء) يعنى عموم مردم در حكومت اسلامى بايستى فرامين خدا و رسول را با اطاعت از حاكمانى كه از خود مسلمين يعنى مؤمن، صالح، متّقى، عالم، شاهد، مدير، بشير، مدبّر، نذير، حافظ دين، مخالف هواى نفس و مطيع محض خدا هستند بگيرند و بپذيرند نه از الگوهاى غير از اينها و نه از مدعيّان دروغين و بازمى گويد: (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً- 45/ احزاب) و در آيه ديگر خطاب به عموم مسلمين مى گويد: (وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً- 143/ بقره) يعنى پيامبر (ص) با سخن و عمل بر شما مراقب است همانگونه كه مسلمين بر يكديگر شاهدان و مراقبانند، پس (لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ- 22/ غاشيه) در همان معنى كه مؤلّف محترم در متن به اشاره بيان كرده يعنى فقط خداوند است كه مى داند هر كسى چه مى كند و از حال او آگاه است و اين ربطى به مسئوليّت و ولايت و مراقبت و نظارت همگانى ندارد و بديهى است كه حافظ و قائم به حيات هر كسى خداست.

يعنى: (آيا كسى كه قائم و حافظ بر نفس است كه مى داند چه چيزى كسب كرده است با ديگران همانند است).

2- مسيطر- در معنى حفيظ و نگهبان مثل آيه: (وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ- 104/ انعام) است كه گفته اند معنايش (لست عليهم بحفيظ) است يعنى: (تو حافظ و نگهبانشان نيستى).

3- مسيطر- مثل نويسنده و كاتب است، در آيه (وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ- 80/ زخرف) اين نوشتن و كتابت همانستكه در آيه (أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ- 70/ حج) ذكر شده است.

يعنى: (آيا نمى دانى كه خداوند هر چه كه در آسمانها و زمين است مى داند و در آن كتاب ثبت است و بر خدا سهل و آسان است).

(سطا) [سطا]

السّطوة: دليرى و حمله نمودن با بلند كردن دست (براى زدن) مى گويند: سطا به: (به او گستاخى و دليرى كرد).

خداى تعالى گويد: (يَكادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آياتِنا «1»- 72/ حج). سطا اصلش از- سطا الفرس على الرّمكة يسطو- است در وقتى كه اسب براى مادينه دو دست بالا مى برد، چه در حال هيجان يا خيز برداشتن بر آن.

سطا الرّاعى: چوپان، نوزاد مرده را از شكم مادرش خارج كرد.

به طور استعاره به طغيان آب هم- سطوة- گويند- سطا الماء- آب طغيان كرد و بالا آمد.


(1) تمام آيه چنين است كه مى گويد: (وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ يَكادُونَ ...

وقتى آيات روشن ما براى ايشان تلاوت مى شود در چهره كسانى كه كفر ورزيد اثر انكار را مى شناسى، و در مى يابى و نزديك است بر روى كسانى كه آيات ما را تلاوت مى كنند دست بگشايند، بگو آيا از چيزى به بدتر از اين حالتان خبرتان دهم آن آتش عذابى است كه به كافران وعده داده شده و بد فرجامى است.

.)

(سعد) [سعد]

السّعد و السّعادة: يارى كردن در كارهاى خدايى و الهى است براى رسيدن به خير و نيكى، نقطه مقابلش- شقاوت- است.

مى گويند: سعد و أسعده اللّه: خداوند به نيكيش رسانيد و ياريش كرد.

رجل سعيد: مرد نيك فرجام.

قوم سعداء: ملّتى سعادتمند و به خير و نيكى الهى رسيده.

گفته شده- اعظم السّعادات الجنّة: بزرگترين سعادتها بهشت و رضوان خداست، از اين روى خداى تعالى گويد: (وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ- 108/ هود) (و امّا كسانى كه سعادتمندند در بهشتند) و گفت: (فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ- 105/ هود) (اشاره به دو گروه سعادتمند و بد سرشت در قيامت است).

مساعدة: يارى نمودن در چيزى است كه گمان سعادت در آن هست.

لبيك و سعديك: خداوند پى در پى سعادتت دهد يا پياپى ياريت نمايد كه معنى اوّل مناسب است.

و اسعاد: يارى نمودن در گريه و نوحه است (كه اين كار در شريعت نهى شده است از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود: (لا اسعاد فى الإسلام).

تأويلش اينستكه در جاهليّت، زنان وقتى كه مصيبتى به يكى از آنها مى رسد به كسان او تعزيت مى گفتند و همسايگان و خويشاوندان دورش جمع مى شدند و در گريه و زارى او را مساعدت و يارى مى كردند و همگى با هم در اوقات معيّن ضجّه و شيون مى كردند و اين كار ادامه داشت، و پيامبر (ص) از اينگونه اسعاد و يارى در اسلام نهى فرموده است، چون پيامبر (ص) نظر به شخصيّت رو برشد زنان و مسلمين داشته كه بيش از حد اظهار عجز و زارى ننمايند- تهذيب اللّغه 2/ 70).

استسعدته: از او كمك خواستم.

اسعدنى: ياريم كرد.

ساعد «1»: بازو، به تصوّر يارى كردن و بازو گرفتن است كه اينطور ناميده شده.

دو بال پرندگان هم- ساعدين- ناميده شده، مثل- يدين: دو دست.

سعدان: گياهى است كه خوردنش ستور را فربه و شيرش را زياد مى كند (خوشترين و بهترين علف براى ستوران و گوسفندان است) از اين روى در مثل مى گويند:

مرعى و لا كالسّعدان: (چراگاهى است امّا نه همچون مرتعى از شيرين گياه و سعدان نيز در باره مردمان قانع كه به كم مى سازند به كار مى رود).

سعدانه: 1- كبوتر 2- گره بند كفش 3- سپيدى سينه شتر.

سعود الكواكب هم معروف است (ستاره هاى دهگانه كه هر كدام از آنها را ستاره سعد گويند و- سعدين- هم دو ستاره زهرى و مشترى از آنها است. قرآن سعدين نزديك شدن آن دو ستاره به هم است).

(سعر) [سعر]

السّعر: لهيب و فروزش آتش.

سعرتها و سعّرتها و اسعرتها: آتش را افروختم.

مسعر: هيزم و چوبى كه با آن آتش افروزند.

استعر الحرب: آتش جنگ افروخته شد مثل اشتعل.

استعر اللّصوص: دزدان به حركت در آمدند، گويى كه مشتعل شدند. ناقة مسعورة:

يعنى شترى برانگيخته و هيجان زده، مثل الفاظ موقدة و مهيّجة يعنى مشتعل شدن و هيجان زده.


(1) رافعى مى نويسد: و السّاعد من الانسان ما بين المرفق و الكف يسمّى ساعدا لأنّه يساعد الكف فى بطشها و عملها:

ساعد در انسان عضوى است از مرفق تا كف دست و چون در موقع حمله كردن به دشمن ساعد كف دست را يارى مى كند، ساعد، ناميده شده و نيز السّاعد هو العضد و الجمع سواعد: ساعد همان عضد و بازو است و جمعش- سواعد- است.

(السّعار): حركت آتش.

سعر الرّجل: گرما زده شده.

خداى تعالى گويد: (وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً- 10/ نساء) و (وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ- 12/ تكوير) كه سعّرت بدون تشديد حرف (ع) هم خوانده شده.

و آيه: (عَذابِ السَّعِيرِ- 4/ حج) كه فعيل در معنى مفعول است. (عذاب شعله ور و افروخته است) و آيه: (إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) (مجرمين در دنيا در گمراهى و در آخرت در عذابند).

السّعر فى السّوق: يعنى فزونى نرخ امتعه بازار كه تشبيهى به بالا رفتن شعله آتش است (تورّم).

(سعى) [سعى]

السّعى: تند راه رفتن كه از دويدن آرام تر است و به طور استعاره در جديّت و كوشش در كار، به كار مى رود، چه كار خير و چه كار شرّ خداى تعالى در هر دو معنى و در آيات زير گويد:

(وَ سَعى فِي خَرابِها- 114/ بقره) و (نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ- 8/ تحريم) و (وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً- 33/ مائده) (وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ- 205/ بقره) و (وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى- 40/ نجم) و (إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى- 4/ اللّيل) و (وَ سَعى لَها سَعْيَها- 19/ اسراء).

و (كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً- 19/ اسراء) و (فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِهِ- 94/ انبياء) و البتّه به كار بردن بيشتر واژه- سعى- در كارهاى پسنديده است، شاعر گويد:

ان اجز علقمة بن سعد سعيه لا اجزه ببلاء يوم واحد

يعنى: (اگر جزاى كوشش علقمه را ادا كنم يك روز هم پاداش بدى و سختى به او نمى دهم).

خداى تعالى گويد: (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ- 102/ صافّات) يعنى به آنچه كه در طلبش

بود، رسيد و دريافت.

واژه- السّعى- مخصوص راه رفتن ميان صفا و مروة است (دو كوه نزديك مكّه).

سعاية: 1- سخن چينى 2- گرفتن زكات 3- تعهد گرفتن برده براى آزادى خويش.

مساعاة: فجور و خلاف عفّت.

مسعاة: كوشش در طلب مجد و شرف.

خداى تعالى گويد: (وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ- 51/ حج).

يعنى: كوشيدند در آياتى كه نازل كرده ايم با چيرگى خود عجز و فتورى در آنها ظاهر كنند.

(سغب) [سغب].

خداى تعالى گويد: (أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ «1»- 14/ بلد) كه از- سغب- يعنى


(1) آيه فوق بهترين مشخّصه انسانهايى است كه خداوند در باره آنها مى فرمايد: اى انسان ما تو را در رنج آفريديم، نطفه اى با نهايت ضعف در جهان تاريك عاجز و ناتوان بودى كه در آنجا چشم و زبان و گوش براى بهره مندى صحيح از دنيا در تو آفريديم پس چگونه با غرورت گمان مى كنى كه كسى بر تو غلبه ندارد. آگاه باش كه مال و سرمايه براى اين است كه به سپاس تندرستى و داشتن چشم و گوش و زبان و با ارائه فطرى راههاى حقّ و باطل را حقّ برگزينى، بنده آزاد كنى، در روز گرسنگى و سختى در راه اطعام گرسنگان كوشش كنى، يتيم و مسكين را نوازش كنى و سپس سفارش در پايدارى در اين راهها و سفارش به مرحمت و احسان بنمائى تا از اصحاب الميمنة يعنى سعادتمندان واقعى باشى. على (ع) هم در خطبه شقشقيه در تأييد همين سوره و مفاهيم متعالى آيات آن مى گويد:

اما و الّذى فلق الحبّة، و برء النّسمة، لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر، و ما اخذ اللّه على العلماء ان يقاروا على كظّة ظالم، و لا سغب مظلوم، لالقيت حبلها على غاربها و سقيت آخرها، بكأس اولها، و لألفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطة عنز.

يعنى: آگاه باشيد، سوگند به خدائى كه ميانه دانه و حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعيّت بسيار و يارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و نبود عهدى كه خداى تعالى از علماء و دانايان گرفته تا راضى نشوند، بر سيرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهانش مى انداختم و آب مى دادم، آخر خلافت را با كاسه اوّل آن، و فهميديد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز مادّه. (خطبه شماره 3/ ص 50 نهج البلاغه).

گرسنگى با درد و رنج و يا گرسنگى با عطش و تشنگى و رنج گرفته شده.

سغب سغبا و سغوبا: كه اسمش.- ساغب و سغبان- است، مثل عطشان (سغبان يعنى گرسنه و عطشان يعنى تشنه).

(سفر) [سفر]

السّفر: برداشتن پرده است، كه به اجسام و اعيان مخصوص مى شود. مثل- سفر العمامة عن الرّاس: دستار و عمّامه از سر برداشت.

و سفر الخمار عن الوجه: روپوش از چهره برگرفت.

سفر البيت: پاك كردن خانه با جاروب (مكنس يا مسفر).

مسفر يا مكنس: جاروب و تميز كردن خانه يا روبيدن.

سفير: گرد و خاكى كه با جاروب پاك مى شود.

(اسفار:) به رنگ اختصاص دارد مثل آيه: (وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ- 34/ مدثّر) يعنى رنگ صبح روشن و آشكار مى شود.

و مثل آيه: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ- 38/ عبس) (چهره هايى كه در آن روز، روشن است و مى درخشد).

اسفروا بالصّبح تؤجروا: (كه در فارسى مى گوئيم سحر خيز باش، تا كامروا باشى) از اين معنى است كه مى گويند- اسفرت: در صبح داخل شدم مثل- أصبحت: داخل صبح شدم و صبح كردم.

(سَفَرَ) الرّجل فهو سافر: آن مرد سفر كرد و مسافر است، جمع آن سفر يعنى مسافرين، مثل ركب يعنى سواران.

سافر- كه از باب مفاعلة است به اعتبار اينستكه انسان از مكانى دور شود و بگذرد و مكان هم از او دور شود و از اين لفظ واژه- سفرة- براى غذاى سفر است كه در آن قرار مى گيرد، مشتقّ شده است، خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ- 43/ نساء).

(سِفر)- كتابى است كه از حقايق پرده برمى دارد و آنها را آشكار مى كند جمعش- اسفار- است.

خداى تعالى گويد: (كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً- 5/ جمعه) لفظ اسفار در اين آيه تنبيهى و هشدارى است بر اينكه هر چند تورات محتواى آن را تصديق كند (كه آن كتاب به راستى تورات است) ولى شخص جاهل و نادان به فهم درست آنها نزديك نيست مثل حمارى كه حامل آنهاست.

و آيه: (بِأَيْدِي (سَفَرَةٍ) كِرامٍ بَرَرَةٍ- 15/ عبس) همان فرشتگانى هستند كه با صفت (كِراماً كاتِبِينَ- 11/ انفطار) توصيف شده اند سفرة جمع سافر است مثل كاتب و كتبة.

(سَفِير)- فرستاده و رسول از ميان قوم و ملّت كه با سفارت خود و رابطه با ساير ملّت ها انزوا و انقطاع قومش را نسبت به ديگران برطرف مى كند.

سفير- بر وزن فعيل در معنى فاعل است.

سفارة- يعنى رسالت و پيام و پيامبرى، پس رسول و ملائكة و كتب براى اينست كه اشتباهات مردم را از قوم خود برطرف مى كند و در معنى مشتركند.

سفير- گرد و خاك، در معنى مفعول است.

و سفّار- در سخن اين شاعر كه گويد:

و ما السّفار قبح السّفار گفته شده- سفّار حديده اى است كه در بينى شتر قرار مى دهند كه در اين معنى اگر دليلى غير از اين شعر نمى بود احتمال داشت كه اسفار در اين شعر مصدر دوّم مسافرة باشد.

(سفع) [سفع]

السّفع: گرفتن موى سياه پيشانى اسب (كاكل اسب)، خداى تعالى گويد: (لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ- 15/ علق).

و به اعتبار معنى سياهى در اين واژه، سه پايه ديگ را كه سياه است- سفع-

گويند.

و به سفعة غضب: يعنى افروختگى و سياهى خشم در اوست، به اعتبار اينستكه رنگى دود مانند (سرخ و سياه) بر چهره كسى كه خشمگين است، ظاهر مى شود.

شاهين يا باز شكارى را هم- اسفع- گويند چون سياهى از او نمايان است.

امرأة سفعاء اللّون: زنى سياه چهره.

(سفك) [سفك]

السّفك فى الدّم: ريختن خون.

خداى تعالى گويد: (وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ- 30/ بقره) واژه سفك در معنى مواد آب شده و مذاب و در اشك نيز به كار مى رود.

(سفل) [سفل]

السّفل: پائين و نقطه مقابل- علو- يعنى بالا است (رفعت و خوارى معنوى) فعلش- سفل، يسفل- اسمش- سافل- است.

خداى تعالى گويد: (فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها- 74/ حجر).

و- أسفل- نقطه مقابل- اعلى- است، در آيه (وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ- 42/ انفال).

يعنى: (سواران و كاروانيان پائين و دورتر از شمايند).

(سَفُل:) به پستى فرو افتاد، خداى تعالى گويد: (ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ «1»- 5/ تين) و (وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى- 40/ توبه) (كه هر دو آيه اخير تأييد معناى آيه قبل است) واژه- اسفل- گاهى هم با واژه بالا و فوق مكانى برابر مى شود: در آيه:


(1) اشاره به درجات روحى مادون انسانيت كسانى است كه به اللّه و پيامبران (ع) و در حقيقت آغاز و انجام جهان ايمان ندارند و نه كارهاى شايسته و صالح انجام مى دهند، خداوند مى گويد: ما انسان راى در نيكوترين وجود و ارزش انسانى آفريديم ولى او راى به خاطر زشتى كردارش به درجات سفلگان بازگردانيم.

(إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ- 10/ احزاب).

سفالة الرّيح: جهت پائين و آغاز وزش باد.

و علاوة الرّيح: عكس آن است يعنى به سويى كه باد مى وزد، و جريان دارد.

السّفلة من النّاس: از فرومايگان مردم، مانند، دون و پست.

امرهم فى سفال: (كارشان در ركود و پستى است).

(سفن) [سفن]

السّفن: تراشيدن پوست و ظاهر چيزى، مثل تراشيدن چوب و چرم و پوست.

سفن الرّيح التّراب عن الأرض: باد خاك را از سطح زمين بر كند.

شاعر گويد: فجاء خفيّا يسفن الأرض صدره.

يعنى: به آرامى وزيد و سينه اش زمين را تراشيد.

السّفن لفظا مثل- النّقض- است، يعنى آنچه كه تراشيده شده. واژه- سفن- به چرم دسته شمشير و آهنى كه چيزى را مى تراشد نيز اطلاق شده و به اعتبار شكافتن و تراشيدن كه در معنى- سفن- است، كشتى را نيز سفينة ناميده اند كه سينه آب دريا را مى شكافد. خداى تعالى گويد: (أَمَّا السَّفِينَةُ- 79/ كهف) سپس معنى اين واژه تعميم يافته و هر مركوب خوشخرام و راهوارى را هم سفينة گفته اند.

(سفه) [سفه]

السّفه: خفّت و سبكى در بدن، و از اين معنى است كه مى گويند:

زمام سفيه: دهانه و مهار لرزان. «1»

و- ثوب سفيه: لباس بد بافت.


(1) عبارت متن يعنى (زمام سفيه) بصورت (ناقه سفيه الزّمام) نيز آمده است يعنى شترى كه دهانه اش به گردنش آويخته شده و به آرامى حركت مى كند و در واقع سبك رو است و از باب (تفعّل) اين واژه عبارت

اين واژه در سبكسرى و ناآرامى نفس كه نتيجه كمبود عقل و خرد است در كارهاى دنيوى و اخروى هر دو بكار مى رود. پس گفته شده (سَفِهَ نَفْسَهُ- 130/ بقره) (جانش را بى خرد كرد) اصلش- سفه نفسه يعنى جانش بى خرد شده است كه فعل- سفه- از فاعل كه نفس است برگشته، مثل بطر معيشته: يعنى زندگى خويش تباه و بيهوده كرد يا بيهوده و تباه شد.

در باره سفاهت دنيايى، آيه: (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ- 5/ نساء) (اموال خويش به كم خردان ندهيد).

و در باره سفاهت اخروى مى گويد: (وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفِيهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً- 4/ جنّ) يعنى: (به راستى كه كم خرد و سفيه ما، در باره خداوند سخنان ناحق و بيهوده گفت) و اين سفاهت در دين است، و آيه (أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ- 13/ بقره).

تنبّه و آگاهى مى دهد كه كسانى كه مؤمنين را سفيه ناميده اند، خود كم خردان و سفيهانند.

و بر اين معنى آيه: (سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها- 142/ بقره) يعنى: (كم خردان از مردم، خواهند گفت چه چيز آنها را از قبله اى كه بر آن بودند تغيير داد، بگو مغرب و مشرق از آن خداست).

(سقر) [سقر]

سقر: از- سقرته الشّمس: خورشيد او را گداخت، گرفته شده كه: صقرته- هم گفته


(تسفهت الرّيح الغصون) ساخته شده يعنى باد شاخه هاى درخت را بگونه اى حركت داد كه برگهايش ريخته شد و درخت را سبك كرد.

و به گفته ازهرى (رجل سافة و ساهف) يعنى مردى كه به سختى تشنه كام است و (سفه حلمه و رايه و نفسه) يعنى عقل و راى و جان خويش را بى خرد و سبك گردانيد. (تهذيب اللّغه- لسان العرب ج 13-).

ابن اثير مى نويسد- سفه فلان رايه- به كسى گفته مى شود كه بى اراده و ناپايدار باشد و نيز- سفيه- يعنى جاهل و- سفه الحقّ- سبك شمردن حقّ است- (نهايه ج 2 ص 377).

شده، يعنى سوزاندنش و ذوبش كرد.

سقر- اسم علم است براى جهنّم و دوزخ در آيات «1»:

(ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ- 42/ مدثّر) و (ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ- 48/ قمر) (برخورد و تماس با جهنّم را بچشيد. كه قبل از اين آيه فرعونيان و مجرمين و گناهكاران جامعه را معرّفى مى كند كه به چنين سرنوشتى دچار خواهند شد، مى گويد: إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) از آنجايى كه دوزخ و سقر در اصل اقتضاء سوزاندن دارد، خبر مى دهد كه:

(وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ- 27/ مدّثر) (چه دانى كه- سقر- چيست، چيزى است كه نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند، پوست ها و بشره ها را مى سوزاند) و اين صفت براى دوزخ غير از آن چيزى است كه ما از حالات- سقر- يعنى سوختن در دنيا مى شناسيم.

(سقط) [سقط]

السّقوط: افتادن و افكنده شدن چيزى يا از مكان بلند به مكان پائين مثل افتادن انسان از بام.

خداى تعالى گويد: (أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا- 49/ توبه) (بدانيد كه در فتنه و گناه افتادند) و- سقوط منتصب القامة: خميدگى و دو تا شدن كسى كه پير شده است و قامتى افراشته داشته است.

خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً «2»- 44/ طور) و (فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ- 187/ شعراء).


(1) سقر: و هو اسم عجمى علم لنار الآخرة: سقر اسمى است غير عربى كه به صورت اسمى معيّن و علم براى آتش آخرت بكار رفته است. (النّهاية ابن اثير ج 2 ص 377).

(2) اشاره به آغاز و آستانه قيامت است مى گويد: (اگر پاره اى از آسمان راى در حال سقوط ببينند مى گويند: ابرى است متراكم، بگذارشان تا هنگامى كه از ترس حادثه آن روز مدهوش شوند و ببينند روزى كه حيله و مكرشان ديگر به حالشان سودى ندارد و نه يار و ياورى خواهند داشت. [.....]

(سخن كفّار و ستمگران است كه با غرور مى گويند بر سر ما آسمان را فرود آر و ساقط كن).

سقط و سقاط: هر چيز بى ارزشى كه كم به حساب مى آيد و از اين معنى است عبارت: رجل ساقط: كسى كه از نظر شخصيّت بى مقدار و پست است.

در- أسقطه كذا و اسقطت المرأة- دو معنى فوق كه گفته شد يعنى (سقوط و پستى با هم در هر دو عبارت معتبر است يعنى: 1- سقوط از بلندى 2- پستى و فرومايگى.

ولى عبارت، أسقطت المرأة: گفته نمى شود مگر در باره زنى كه بچّه اش را قبل از تولّد طبيعى اش سقط كند و بيندازد و به آن بچّه هم- سقط گويند.

و عبارت- سقط الزّند «1»: يعنى: اخگر جهنده به شباهت همان بچّه سقط شده است كه چنين ناميده شده.

خداى تعالى گويد: (وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ- 149/ اعراف)- يعنى: همينكه پشيمان شدند. و ( (تُساقِطْ) عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا- 25/ مريم) يعنى تا نخل بر تو خرماى تازه فرو ريزد كه- تساقط- با تخفيف حرف (ت) تتساقط بوده كه يك حرف (ت) حذف شده و هر گاه تساقط خوانده شود بر وزن تفاعل- مطاوعة فاعل است كه متعدّى شده چنانكه وزن تفعّل- متعدّى مى شود، مثل تجرّعة.

آيه فوق بصورت: (يسّاقط عليك) هم خوانده شده، يعنى (خرما بن برايت رطب فرو ريزاند).


(1) سقط الزّند همان كتاب معروف ابو العلى معرّى است كه سه دانشمند معروف- تبريزى- بطلميوسى- خوارزمى- بر آن شرح نوشته اند و در چهار مجلّد چاپ شده گوئى مثل كودكى سقط شده و ناقص است كه كمبود دارد و بايستى با شرح مفصّل و تأويلات تفسير شود.

(سقف) [سقف]

سقف البيت (بام خانه) جمعش- سقف- است.

آسمان را هم سقف قرار داده است در آيات:

(وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ- 5/ طور) و (وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً- 32/ انبياء) و (لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ- 33/ زخرف).

سقيفة: هر جايى كه بامى و سقفى داشته باشد مثل درگاهى، يا طاقنما و بام خانه.

سقف: خط درازى كه انحناء و خميدگى داشته باشد كه تشبيهى به همان نام طاق گونه خانه است.

(سقم) [سقم]

السّقم و السّم: اختصاص به بيمارى جسمى و بدنى دارد ولى بيمارى و مرض گاهى در بدن است و گاهى در نفس و جان مثل آيات:

(فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ- 10/ بقره) و (إِنِّي سَقِيمٌ- 89/ صافّات).

پس واژه بيمارى بطور كنايه يا اشاره به بيمارى گذشته، آينده و يا به اندك بيمارى است كه اكنون در كسى موجود است اطلاق مى شود، زيرا انسان پيوسته از تباهى و خللى كه وجود او را فرا مى گيرد جدا نيست هر چند كه آن را خود احساس نكند.

مكان سقيم: در وقتى است كه در جائى خوفى و ترسى باشد.

(سقى) [سقى]

السّقى و السّقيا: آنچه كه مى نوشد به او مى دهد، ولى- اسقاء- اينست كه نوشيدنى را در اختيارش بگذارد و او هر طور خواست مصرف كند پس اسقاء- از- سقى- رساتر و بليغ تر است زيرا- اسقاء- يعنى چيزى كه از آن نوشيده مى شود و مى نوشد در اختيارش قرار دهى چنانكه مى گوئى أسقيته نهرا: او را از نهر آب دادم.

خداى تعالى گويد: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً «1»- 21/ انسان) و (وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً- 15/ محمّد) و (وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ- 79/ شعراء). و در معنى اسقاء مى گويد: (وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً- 27/ مرسلات) (و آبى گوارا، شما را نوشانيديم و بشما داديم).

و (فَأَسْقَيْناكُمُوهُ- 22/ حجر) (آن را آبشخورتان قرار داديم).

و آيه: (نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِها- 21/ مؤمنون) كه با فتحه و ضمّه حرف اوّل (حرف نون) هر دو هست. نصيب و بهره از آب و نوشيدنى را هم- سقى- گفته اند.

ولى- سقى- زمينى است كه آبيارى مى شود چون سقى و سقى هر دو مفعولند مثل- نقض- بجاى- منقوض.

(استِسقاء:) آب خواستن و طلب نصيب و سهم، آب خداى تعالى گويد: (وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى- 60/ بقره).

(سِقاء): مشك و ظرف آب.

أسقيتك جلدا: پوست و چرمى به تو دادم كه مشك درست كنى.

خداى تعالى گويد: (جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ- 70/ يوسف)- سقاية- همان- صاع و صواع- يعنى پيمانه ملك بوده بخاطر اينكه با آن آب داده مى شود سقاية و يا بخاطر اينكه با آن وزن و پيمانه مى كردند- صواع- ناميده شد.

(سكب) [سكب]

آيه (وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ- 31/ واقعه) يعنى آب ريخته شده.

فرس سكب الجرى: اسب تيزرو و فراخ گام.

سكبته فانسكب: آن را ريختم و جارى ساختم سپس جارى شد.


(1) چون واژه شراب- در زبان عربى به معنى هر نوع نوشيدنى است. لذا خداوند براى رفع ابهام آن را با صفت طهورا- يعنى پاك نه آلوده و حرام بيان نموده تا از نوشيدنى نوع پليد و حرام آن- مشخّص باشد كه متأسّفانه بعدها از واژه شراب همان خمر و مى كه حرام است تصوّر شده است.

دمع ساكب: اشك ريزان به تصوّر اينكه خود اشك ريخته مى شود كه بصورت- ساكب- بر وزن اسم فاعل گفته شده، دمع منسكب هم درست است (اشك ريخته شده).

ثوب سكب: لباس بسيار نازك و ظريف كه بخاطر ظرافتش، گويى كه همانند آب جارى و روان است. (و هذا امر سكب: اين كار لازمى است.).

(سكت) [سكت]

السّكوت: ويژه سخن نگفتن و حرف نزدن، است.

رجل سكّيت و ساكوت: مردى كه بيشتر سكوت مى كند و حرف نمى زند.

السّكته و السّكات: چيزيست از بيمارى كه انسان را فرا مى گيرد و به او مى رسد و از تكلّم باز مى ايستد.

سكت: مخصوص آرامش جان در بى نيازى از سخن گفتن است.

السّكتات فى الصّلاة: سكوت در حال آغاز و فراغت از نماز است.

سكيت: اسبى كه در مسابقه سواركارى، آخر از همه مى آيد.

و چون سكوت- نوعى از سكون و آرامش است لذا براى- سكون استعاره شده است، چنانكه در آيه: (وَ لَمَّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ- 154/ اعراف) (همينكه خشم موسى فرو نشست) آمده است.

(سكر) [سكر]

السّكر: حالتى است كه ميان انسان و عقل او عارض مى شود و قرار مى گيرد.

واژه سكر- بيشتر در باره- مسكر- بكار مى رود و گاهى نيز اين حالت از خشم و عشق عارض مى شود و انسان را فرو مى گيرد، از اين روى شاعر گويد:

سكران، سكر هوى و سكر مدام

يعنى: (مستى دو گونه است، مستى هوى و هوس و مستى نوشيدنى حرام) از اين واژه عبارت- سكرات الموت- است، خداى تعالى گويد: (وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ- 19/ ق).

(سَكَر)- اسمى است براى هر چيزى كه سكر آور و مست كننده است، خداى تعالى گويد:

(تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً «1»- 67/ نحل).

و- (سَكر)- يعنى بند آوردن و بسته شدن مجراى آب و اين تعبير به اعتبار همان


(1) اشاره به آيه ايست كه مى گويد: خداوند از آسمان باران فرو فرستاد و زمينها را بعد از خشكى و مرگشان زنده كرد و حيات بخشيد و در اين امر براى كسانى كه از آنچه در شكمهاشان در ميان سرگين و خون آنهاست، شير خالص و گوارا براى نوشندگان فراهم آورد و ديگر اينكه از ميوه نخلها و تاك ها شما خمر مسكر و رزق نيكو مى گيريد كه اين امر براى كسانى كه عاقلند آيت و نشانه اى است. خداوند در اين آيه صفت- حسنا- يعنى نيكو را براى رزق انسان و چيزى كه بر او حلال است توصيف مى كند ولى- سكر- را بدون صفت نيكو مى آورد و سپس فهم و درك اين نكته را به عقلا و خردمندان وامى گذارد تا عبرت گيرند و عبرت آموزند و چيزى كه زايل كننده عقل است و بيمارى زاست تا عبرت گيرند و عبرت آموزند و چيزى كه زايل كننده عقل است و بيمارى زاست از خود دور كنند بعد به عسل كه نوعى نوشيدنى پاك و شفابخش است، اشاره مى كند تا انسانها باز هم با تعقّل و برگزيدن پاكيزه ها و شفا بخش ها از مواد طبيعت چيزى را كه موجب زيان و خسران عقل و انديشه و نتيجه اش پليدى اخلاق و روح است ننوشند چنانكه همه انبياء نوشيدن مسكرات را نهى كرده اند آيه را با عبارت (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ- 11/ نحل) پايان مى دهد تا بدانيم و تمام انسانها در پهنه تاريخ بدانند كه در اسلام همه چيز و همه جا با علم و قلم آغاز و با عقل و تفكّر به كمال مى رسد و سر انجامش بهشت موعود است و در آيه ديگر مى گويد (إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ- 72/ حجر) يعنى آنها در نتيجه غفلت و سرمستى همواره متحيّر و سرگردانند، متأسّفانه بعد از انقلاب اسلامى كه مى خوارگى تعطيل شده است شاعركى تقواستيز و هوسناك اصرار دارد كه دامن قدسى و پاك جامعه را دوباره با رواج دادن اصطلاحات قلندرهاى مى پرست بنام شعر و شطحيّات رواج دهد.

رافعى مى نويسد: و (سكره الشّراب ازال عقله و يروى ما اسكر كثيرة و قليلة حرام): يعنى شراب او را مست كرد و عقل و خردش را از بين برد، و روايت شده است هر چيزى كه زيادش مست كند اندك آنهم حرام است و در حديثى ديگر هست «كلّ مسكر حرام» هر مست كننده اى حرام است (مصباح المنير- 1/ 340) در آيه (تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً- 67/ نحل) شما از خرما و انگور خمر تهيّه مى كنيد و اين آيه قبل از تحريم خمر است زيرا ديگر مسلمانان پس از حرمت خمر، آن را نساختند و تهيّه نكردند و فى الحديث: «حرمت الخمر بعينها و السّكر من كلّ شراب» يعنى خود خمر و هر خمرى كه از هر نوشيدنى باشد حرام شده است (لس 4/ 374- تفسير غريب القرآن/ طريحى 248- معانى القرآن/ فراج 2 ص 109) در حديث ابى واثل آمده است كه مردى به بيمارى گرمازدگى مبتلا شد و برايش سكر يعنى خمر و عصاره انگور فرستاده شد، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بعد از اطّلاع فرمود: «انّ اللّه لم يجعل شفائكم فى ما حرم عليكم» خداوند بهبودى و شفاى شما را در چيزهايى كه حرام كرده است قرار نداده است (لس 4/ 374- نهايه ج 2 ص 383) ابن منصور ازهرى، مستى و هوشيارى را در برابر هم قرار داده مى نويسد- ذهب بين الصّحوة و السّكر: يعنى او ميان عقل و بى عقلى و مستى و بيهوشى قرار گرفت.

و- السّكر- خود- خمر- است كه از خرما و گياهى مخصوص مى گرفتند پيامبر فرمود: «حرمت الخمر

حالتى است كه در ميان انسان و عقلش سدّ مى شود و نيز- سكر- همان سد و بند است. (يعنى انسان ميان خود و آب حياتبخش عقلش سد ايجاد كرده است).

خداى تعالى گويد: (إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا «1»- 15/ حجر) كه گفتند نديدن و بسته شدن چشمان يا از سد شدن جلوى ديدگان است يا از سكر و مدهوشى.

ليلة ساكرة: شبى ساكن و آرام كه به اعتبار مستى و بى حال شدن در حال مدهوشى است (بادى نمى وزد).

(سكن) [سكن]

السّكون: ايستادن و ثابت شدن چيزى بعد از حركت است و در ساكن شدن و منزل گزيدن نيز بكار مى رود- مثل- سكن فلان مكان كذا: يعنى: منزل گزيد. مسكن:

اسم مكان است، يعنى جاى سكونت، جمعش- مساكن- است.

خداى تعالى گويد: (لا يُرى إِلَّا مَساكِنُهُمْ- 25/ احقاف) (اشاره به آثار و باقيمانده هاى ديار گذشتگان است).

و (وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ- 13/ انعام) (هر چه در شب و روز آرام و قرار گرفته از اوست و او شنوا و داناست).

و آيه: (لِتَسْكُنُوا فِيهِ- 67/ يونس) در معنى اوّل مى گويند- سكنته و در معنى دوّم مى گويند- اسكنته: سكنايش دادم. مثل آيه: (رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي- 37/ ابراهيم) و


بعينها و السّكر من كلّ شراب» يعنى خمر و هر نوشيدنى مست كننده اى حرام است (نهايه 2/ 383).

فخر رازى به نقل از ابو مسلم اصفهانى حديثى عقل مى كند كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «كلّ مسكر خمر و كلّ خمر حرام و من شرب الخمر فى الدّنيا و لم يتب منها لم يشربها فى الآخرة» يعنى هر مست كننده اى خمر است و هر خمرى حرام و كسى كه در دنيا خمر بنوشد و از آن توبه نكند در آخرت از نوشيدنى پاك بهشتى محروم است (تفسير كبير- 4/ 146).

(1) اشاره به حالت لجاج و خودسرى استهزاء كنندگان به مؤمنين و خودفريفتگانى است كه خداوند در باره شان مى گويد: اگر اينان به آسمان هم راهى برايشان باز كنيم و بر آن بالا روند، شكوه آفرينش و حقايق را نيز مشاهده كنند باز مى گويند چشمان ما بسته شده و گيج هستيم (بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ- 15/ حجر).

(أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ- 6/ طلاق) (زمانى كه همسرانتان را طلاق داديد در آنجا كه خود سكونت داريد بقدر توانتان آنها را نيز سكونت دهيد و زبانشان نرسانيد كه بخواهيد بر آنها سخت گيريد).

و آيه (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ- 18/ مؤمنون) آگاهى و تنبيهى است از اينكه او بر ايجادش و قدرت بر فنايش تواناست.

(السّكن): آرامش يافتن و هر چيزى كه موجب آرامش است، خداى تعالى گويد:

(وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً- 80/ نحل) و (إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ- 103/ توبه) و (وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً- 96/ انعام).

و نيز- سكن- در معنى آتشى است كه بوسيله آن آرامش مى يابند و گرم مى شوند و در اطرافش استراحت مى كنند.

سكنى: خانه و جايى است كه در آنجا بدون اجرت و كرايه، سكونت مى يابند.

السّكن: ساكنين خانه، مثل سفر: مسافرين.

و گفته شده جمع ساكن- سكّان- است و معنى سكّان السّفينة براى اينست كه كشتى را از حركت باز مى دارد و آرام مى كند.

سكّين: يعنى چاقو، چون حركت حيوان را از بين مى برد و آن را بى تحرّك و ساكن مى كند، چنين ناميده شده، خداى تعالى گويد: (أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ- 4/ فتح) گفته شده:

واژه (سَكِينَة) در اين آيه، فرشته اى است كه دلهاى مؤمنين را تسكين مى دهد و ايمنيشان مى دهد، چنانكه از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده است «انّ السّكينة لتنطق على لسان عمر» و نيز گفته شده واژه- سكينة- در آيه فوق همان عقل است (و در روايت همان سكون- نهايه 2/ 386) و- له سكينة- وقتى است كه كسى از تمايل به شهوات باز ايستد و آرام گيرد و بر اين معنى آيه: (وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ- 28/ رعد) دلالت دارد، و گفته اند- السّكينة و السّكن- در معنى يكى است، و آن از بين رفتن رعب و ترس است و بر اين معنى است آيه: (أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ- 248/ بقره) آنطورى كه

ذكر شده است در ميان تابوت چيزى بوده مثل سَرِ گربه ولى من آن را سخن صحيح نمى بينم «1».

(مِسكِين:) كسى است كه هيچ چيز نداشته باشد و از واژه- فقر- رساتر و بليغ تر است و در آيه: (أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ- 79/ كهف) علت- مساكين- ناميدن صاحبان كشتى يا بعد از بين رفتن كشتى شان بوده و با به خاطر اينكه كشتى آنها در كنار مسكنتشان قابل توجّه نبوده و به حساب نمى آمده.

و آيه: (وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ- 61/ بقره).

كه در ميان يكى از دو سخن و دو معنى سخن صحيح تر اينستكه حرف (م) در مسكنه زايد است «2».


(1) در بعضى از تفاسير و لغت نامه ها، اين معنى كه راغب آن را ردّ مى كند و غير معقول مى داند به صورتى ديگر آمده است، طبرسى ضمن نقل مطالب فوق مى نويسد: التّابوت: صندوق التوراه و از على (ع) نقل مى كند: نسيم و بادى از بهشت از آن مى وزيده كه مايه آرامش و پيروزيشان مى شد (ج 1 ص 135) و اشاره اى كه راغب آن را صحيح نمى داند در تفسير آيه فوق ذكر كرده اند ابن اثير مى نويسد: (و قيل فى تفسيرها انّها حيوان كوجه الانسان، و قيل هو صورة كالهرّة كانت معهم فى جيوشهم) كه چيزى است ناصحيح.

(2) اينكه راغب رحمه اللّه مى گويد حرف (م) در واژه- مسكنة- زائد است اشاره به نظراتى است كه در باره اين كلمه گفته شده- ليث مى گويد: (مسكنة مصدر فعل مسكين است وقتى كه فعلى از آن مشتق شود مى گويند تمسكن الرّجل يعنى او به فقر اخلاقى و معنوى و مادى دچار شد، و- اسكنه اللّه- يعنى خداوند او را مسكين كرده ولى ثعلب مى گويد: اسكن الرّجل و سكن هر دو به معنى مسكين شده است و تمسكن وقتى به كار مى رود كه كسى براى خداوند خاضع شود.

سيبويه مى گويد هر حرف (م) كه در اوّل واژه اى باشد زيادى است و اضافه شده است مگر حرف (م) در- معزى- و- معدّ- و (م) منجنيق و ما حج- و مهد- كه اينها اصلى است.

ازهرى مى نويسد نظر سيبويه در صورتى صحيح است كه آن كلمه بر وزن مفعل يا مفعل يا مفعيل باشد امّا اگر بر وزن فعل يا فعال باشد حرف (م) در آنها اصلى است مثل- مسهد و مهاد و المرد- و آنچه را كه شبيه اين جملات باشد.

پس نظر راغب اينست كه حرف (م) در مسكنه زائد است كه در آن صورت- سكنه- است و به معنى خانه بدوشى است نه خوارى كه مترادف ذلّت است و نه فقير بودن كه در ثروت و اقتصاد همواره آزمند بوده اند. آيه مورد بحث يعنى (ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ- بقره كه در آيه 112 آل عمران) به صورت ضربت عليكم الذّله اين ما تقفو الّا بحبل من اللّه و حبل من النّاس و باء و أ بغضب من اللّه و ضربت عليهم المسكنه ... ذكر شده خود يكى از

.(سل) [سل]

سلّ الشّى ء من الشّى ء: كشيدن و بيرون آوردن چيزى از چيز ديگر مثل كشيدن شمشير از غلاف. و مثل سلّ الشّى ء من البيت، بيرون بردن چيزى از خانه به صورت سرقت و دزدى.

سلّ الولد من الأب: بيرون آمدن فرزند از پدر (نسل) چنانكه فرزند را هم- سليل- گويند.

خداى تعالى گويد: (يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً «1»- 63/ نور) و (مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ- 12/ مؤمنون) يعنى از فشرده و خلاصه اى كه از زمين گرفته مى شود.

گفته شده واژه- سلالة- در آيه اخير كنايه از- نطفة- است كه تصور خلاصه و


معجزات تاريخى و پيشگويى بزرگ قرآن در باره گروهى عصيانگر و تجاوزگر از بنى اسرائيل است كه خداوند در باره شان مى گويد (بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ) محكوميّت ذلّت و خوارى تاريخى و بى خانمانى و خشم خدا بر آنان نتيجه عصيان، كفران، كشتن پيامبران و تجاوزگرى آنان است و بعد مى فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.

يعنى: قوم يهود و نصارى و پيروان حضرت يحيى هرگاه به خداوند و روز بازپسين ايمان آورند و عمل نيك انجام دهند بيم و اندوهى بر آنان نيست و اجرشان در پيشگاه خداوند محفوظ است. و به صورت استثناء كه همان معجزه قرآن است و در آيه 112 آل عمران هم مى گويد- مگر اينكه يا به ايمان حقيقى خدائى متوسّل شوند و يا اينكه در پناه ديگران در آيند كه در آن صورت راهى برايش ميسور است.

الا بحبل من اللّه و حبل من النّاس ... در مورد معنى سكنة و سكنات، ابن اثير مى نويسد: پس از فتح مكّه پيامبر به مسلمين فرمود: (استقرّوا على سكناتكم فقد انقطعت الهجرة- يعنى: پس از پايان يافتن هجرت و خانه بدوشى اينك بر مواضع خويش استقرار يابيد و منزل گزينيد) در مورد ضربت عليه يا عليهم ابن منظور در باره اصحاب كهف مى نويسد: (فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ) كنايه از خواب آنهاست كه صدا و حس را از آنها پوشيده داشت گوئى كه- قد ضرب عليها حجاب.

يعنى: بر گوش اصحاب كهف در غار پرده اى قرار گرفته بود، و لذا اين فعل در آيه 112 آل عمران دو بار، آنهم با فاصله، يكى بر سر- ذلّة- و در جاى ديگر با مسكنة آمده است كه افاده دو معنى 1- محكوميّت به خوارى و 2- منع از استقرار كه همان آوارگى تاريخى ايشان است باشد.

(لسان العرب ج 1/ 550- تبيان ج 1/ 278. تهذيب اللّغه 10/ 66- كشاف 1/ 145 النّهايه ج 2/ 386/ ابن اثير).

(1) تمام آيه چنين است: (قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً) خداوند از شما كسانى را كه خود را براى نرفتن به جنگ، پنهانى بيرون مى كشند مى شناسد و به آنها آگاه است.

عصاره بودن آن از چيزهايى است كه نطفه از آنها حاصل مى شود.

السّل: نوعى بيمارى است كه انسان را ضعيف و گوشت بدنش را از بين مى برد.

أسلّه اللّه- جمله دعائيّه است و در سخن پيامبر (ص) آمده است كه فرموده: (لا اسلال و لا اغلال) «1».

(تَسَلسَلَ) الشّى ء: آن چيز لرزان و متحرك شد، گويى كه معنى متردّد بودن و حيرانى از لفظش تصوّر مى شود. پس لفظ- تسلسل- مفهومش اضطراب است كه در شى ء حكايت از برگشتن لفظش به معناى آن است.

سلسلة: زنجير، كه از همين واژه است. خداى تعالى گويد:

(فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً- 32/ حامه) و (سَلاسِلَ وَ أَغْلالًا وَ سَعِيراً- 4/ انسان) و (وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ- 71/ غافر) (وقتى كه زنجيرها به گردن دارند، كشيده شوند).

روايت شده است: (يا عجبا لقوم يقادون الى الجنّة بالسّلال) «2» ماء سلسل: آبى كه در ظرف و محلّش حركت مى كند تا صاف شود شاعر گويد:

أشهى الىّ من الرّحيق السّلسل

. «3»

و ( (سَلْسَبِيلًا)- 18/ انسان) يعنى روان و لذيذ و گوارا كه در نوشيدن زود گذر است.


(1) لا اسلال و لا اغلال عبارتى از نامه اى است كه در صلح حديبيّه به دستور پيامبر (ص) نوشته شده و با اهالى مكّه صلح كردند. ابن فارس مى نويسد: الاغلال: الخيانة و- الاسلال: السّرفة: يعنى: خيانت و دزدى در محتواى پيمان نامه نيست و نبايد باشد، جوهرى مى گويد: اسلال در معنى رشوه است و ابو عمر مى گويد: اسلال دزدى پنهانى است، ابن سيده هم اسلال را رشوه و سرقت باهم مى داند (مقائيس اللّغه 3/ 58- لس 11/ 342).

(2) حديث فوق در مآخذ ديگر به صورت (عجب ربّك من اقوام يقادون الى الجنّة بالسّلاسل) شگفتا از مردمانى كه مسئوليّت اعمال نيك را با اكراه مى پذيرند و به سوى بهشت كشانده مى شوند، در اين حديث شگفتى از اين است كه كار نيكشان پاداش دارد ولى چه بهتر كه آنها را خود برمى گزيدند و با رغبت انجام مى دادند تا بهشت به سوى آنها بيايد كه فرمود: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ- 90/ شعراء) پرهيزكاران را بهشت فراز آيد و با نزديك شدن دعوتشان مى نمايد.

(3) شاعر ابو كبير است كه ياد جوانى را بر نوشيدنى سكرآور ترجيح مى دهد تمام بيت چنين است.

ام لا سبيل الى الشّباب و ذكره اشهى الى من الرّحيق السّلسل

يعنى آيا راهى به سوى جوانى و ياد جوانى نيست كه براى من خاطره انگيزتر و محبوبتر از مى گوارا است.

و نيز گفته شده- سلسبيل- نام چشمه اى است در بهشت.

و بعضى از دانشمندان گفته اند اين واژه مركب از دو واژه- سل و سبيلا- است مثل حوقلة و بسملة و مانند اينها (حوقلة: مخفّف لا حول و لا قوة الّا باللّه و بسملة- مخفّف بسم اللّه الرّحمن الرّحيم) و همچنين گفته اند- سلسبيل- اسمى است كه براى هر چشمه اى كه جريان آبش سريع است. «1» و اسلة اللّسان: كناره نازك زبان.

(سلب) [سلب]

السّلب چيزى را با زور از ديگرى گرفتن و بركندن.

خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ «2»- 73/ حج) السّليب:

مردى كه متاعش گرفته شده و همچنين شترى كه نوزادش گرفته شده.

سلب همان مسلوب است و به پوست كنده شده از درخت هم سلب گويند.

سلب در شعر شاعر كه مى گويد: فى السّلب السّود و فى الأمساح.

يعنى: در لباسها و در پوستهاى سياه كه گفته اند همان جامه سياهى است كه مصيبت ديده ها مى پوشند، گويى كه آن لباس به خاطر اينكه لباسهاى قبلى را دور كرده- سُلُب- ناميده شده.

تسلّبت المرأة: مثل- أحدّت المرأة- است يعنى آن زن در سوگ شوهرش سياه


(1) ابن منظور مى نويسد: قال ابو جعفر محمّد بن على (ع) (معناها (سلسبيل) لينه فيما بين الحنجره و الحلق و اما من فسره- سل- ربّك سبيلا الى هذه العين و هو خطاء غير جائز) يعنى حضرت باقر (ع) گفته است:

سلسبيل گذشت آب آن چشمه از ميان دستگاه گوارش به طور ملايم، و گوارائى است و كسى كه- سلسبيل- را به معنى (از پروردگارت راهى به سوى اين چشمه سؤال كن) تفسير كرده است به خطا رفته و جايز نيست (لسان العرب 11/ 344).

(2) اگر مگس ها چيزى از خوراكشان بگيرد نمى توانند آن را از آنها بازپس گيرند، اين آيه از آيات اعجاز آميز تربيتى و هشدار دهنده قرآن است كه انسانهاى مغرور و مستكبر و فريفته شده به قدرت زور و سرمايه را كه داعيه فرعونيت دارند و خود را از هر چيز و هر كس برتر مى دارند هشدار مى دهد و بانگ مى زند كه اى غافلان مغرور، شما آنقدر ناتوانيد و عاجز، كه اگر مگسان ذره اى از غذايتان را با خرطومشان و پاهايشان بردارند و پرواز كنند، نمى توانيد آن ذره را از آنها بازپس گيريد. [.....]

پوشيد.

اساليب: فنون گوناگون.

(سلح) [سلح]

السّلاح: هر چيزى كه با آن مبارزه و جنگ مى شود، جمعش أسلحة است. خداى تعالى گويد: (وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ- 102/ نساء) يعنى تمام وسايل جنگيشان.

اسليح: گياهى است كه از خوردنش شتران چاق و فربه شوند گويى كه با خوردن آن گياه يعنى (اسليح) و قوى شدن، سلاح برگرفته و نميگذارد آنها را نحر كنند و بكشند، اشاره اى است به آنچه كه شاعر گويد:

ازمان لم تأخذ علىّ سلاحها ابلى بجلّتها و لا ابكارها

يعنى: (مدّتهاست كه نه شتران بزرگسال و نه جوانسال به طور كلّى براى من سلاحشان را برنداشته اند و چاق نشده اند).

سلاح: سرگين است، كه شتران از گياه اسليح دفع مى كنند و به طور كنايه در باره هر پليدى به كار رفته است تا اينكه در باره زاغ و كلاغ هم گفته شده: مدفوعش سلاح اوست (زمخشرى مى نويسد: اسلح من حبارى: از كلاغ زيرك تر و قويتر، اساس البلاغه/ 216).

(سلخ) [سلخ]

السّلخ: كندن پوست حيوان است، مى گويند: سلخته فانسلخ.

و به طور استعاره در باره كندن زره مى گويند- سلخت درعه- زره اش را درآوردم و بركندم.

سلخ الشّهر و انسلخ: ماه به پايان رسيد و آخر شد، خداى تعالى گويد: (فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ- 5/ توبه) (زمانى كه ماههاى حرام به پايان رسيد، يعنى ماههايى كه جنگ در آنها حرام است).

و (نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ- 37/ يس) يعنى روز را از شب جدا مى كنيم و در پايان تاريكى و استراحت در شب روز را براى فعاليت تان با ايجاد قانون نظم طبيعى جدا مى كنيم و بعدش اشاره به حركت خورشيد مى كند.

اسود سالخ: مار سياهى كه هر سال پوست مى اندازد و پوستش را از تنش دور مى كند.

نخله مسلاخ: خرما بنى كه خرماى سبز و نارسش ريخته مى شود.

(سلط) [سلط]

السّلاطة: توانايى و قدرت از روى قهر.

سلّطته فتسلّط: چيرگيش دادم پس مسلط شد.

خداى تعالى گويد: (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ- 90/ نساء) و (وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ- 6/ حشر) (ولى خداوند پيامبرانش را بر هر كه خواهد پيروز گرداند و تسلّط دهد).

و از اين معنى است واژه (- سلطان-) «1» كه به خاطر سلطه اش و غلبه با زور و قهرش


(1) از واژه فوق 38 بار در قرآن آمده است، 24 بار به معانى (حجّت- دليل- برهان) و 13 بار به معانى (قهر و غلبه- قدرت) كه بيشتر قدرت روحى و معنوى منظور است (26/ ابراهيم- 24/ حجر- 101/ نحل- 67/ اسراء- 20/ سباء) اين واژه و معناى آن از زبان سريانى به معنى نيرو و قدرت گرفته شده، در احاديث اين واژه مشتق از سليط: روغن زيتون، دانسته شده. تا قرن چهارم تمام كتابها و تأليفات همان معانى قرآن را از واژه- سلطان- فهميده اند (البلدان/ يعقوبى- فتوح مصر/ ابن عبد الحكم- ابن حوقل ص 143/ صورة الارض). در اواخر قرن چهارم خلفائى مانند (قادر و موفّق) و مردانى چون- يعقوب ليث- به اين لقب ذكر شده اند (طبرى 3/ 426- و 2/ 997- مسعودى 8/ 284 و 287 و 196). چنانكه مى بينيم در اين تأليفات از (قرن چهارم هجرى) به بعد خلفاء بعد از مقتدر را با اين لقب نام مى برند.

ابن خلدون براى جعفر برمكى چنين لقبى ذكر كرده و همينطور در باره آل بويه.

پس واژه سلطان در معنى حاكم و زمامدار مستحدث است و ريشه اى در دين به معنى ملك ندارد ابن اثير مى نويسد: محمود غزنوى از قادر خليفه عبّاسى چنين لقبى را گرفته است، ابو الفضل بيهقى و حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده مى نويسند: يمين الدّوله از- القادر- لقب خواست، چون ولايت نيمروز بگرفت و در هندوستان چندين ولايت و شهر تا سومنات برفت سمرقند و خوارزم را بگشود، رى و اصفهان و همدان

اين طور ناميده شده.


بگرفت و طبرستان در طاعت آورد، رسولى به خليفه فرستاد با تحفه ها و خدمتها و از وى القاب خواست او اجابت نكرد و گويند ده بار رسول فرستاد، سود نداشت، سپس نوشت، بنده چندين فتح هاى بلاد كرده است به نام تو شمشير مى زنم خاقان سمرقند را سه لقب بود كه از مطيعان من است و من بنده را يك لقب با چندين خدمت و هواخواهى، جواب آمد كه لقب تشريفى باشد مرد را و تو خود شريفى و معروف امّا خاقان كم دانش است حاجتش برآورديم (بيهقى 1/ 176- تاريخ گزيده 389 و 402).

ابن منظور مى نويسد: حرف نون در سلطان زائد است زيرا اصلش از سليط است و لذا باب رباعى يعنى سلطن و سلطنة در عربى اصلى ندارد. بديهى است اين لقب يعنى سلطان از قرن چهارم و آن هم با التماس، و خواهش يمين الدّوله محمود بوده است. و محمود غزنوى همان كسى است كه هزاران كتاب فلسفه و علم را در شهر رى سوزاند و علما را به دار آويخت.

ازهرى از زجّاج و عكرمة و ابن عبّاس نقل مى كند كه: كلّ سلطان فى القرآن فهو حجّة- يعنى اين واژه در قرآن به معنى دليل و برهان است نه لقب شخص معيّنى (لسان العرب- 7) اين واژه در تركى هم به كار رفته و از عهد مغول به بعد صوفيّه به اين نام خوانده مى شدند، مثل سلطان العاشقين و سلطان العلماء (چلبى 3/ 267 و 468) چنانكه راغب رحمه اللّه در معنى آن نوشته است، و سلطه را با قهر و زور دانسته يعنى از سلاطه، به معنى قهر و زور.

از قرن چهارم به بعد چنانكه تاريخ گواهى مى دهد از اين واژه كه در معنى دليل و برهان و سلطه معنوى و الهى است سوء استفاده شده و جنبه هاى مادّى به خود گرفته تا جائى كه مترادف خوف و رعب و فساد و وحشت گرديده، همانند واژه هايى كه در قرآن مترادف همين معانى است، مثل (فرعون، ملك، نمرود و شدّاد) و چون چنين روشى با فطرت انسانى سازش نداشته، شعرا و ادباى بزرگمقدار ما هرگز فرعون ها را نستوده اند و گمنامى را بر بدنامى ترجيح داده اند، عطّار نيشابورى گويد:

به عمر خويش مدح كس نگفتم درى از بهر دنيا من نسفتم

ناصر خسرو گويد:

من آنم كه در پاى خوكان نريزم مرين قيمتى لفظ درّ درى را

اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يكى نيز بگزيده خنياگرى را

كه آواز خوانى و مطربى و نوازندگى را در رديف مدّاحى جبّاران تاريخ و فرعونها قرار داده است.

ابو العبّاس احمد ابن على قلقشندى در كتاب چهارده جلدى (صبح الاعشى فى صناعة الانشاء) مى نويسد:

(آگاه باش كه در ميان نويسندگان و نمايندگان ملوك در باره لقب سلطان جلال الدّوله سلجوقى در سال 429 هجرى و در ميان علما و فقها نزاعى واقع شد، و آن طور كه ابن اثير در تاريخش به نام (الكامل) حكايت كرده است چنين است، كه جلال الدّوله از خليفه عباسى (القائم بامر اللّه) درخواست كرد كه او را با عبارت ملك الملوك يا شاه شاهان خطاب كند، خليفه هم از اين كار خوددارى كرد، لذا جلال الدّوله از فقها فتوى خواست، چند نفر قاضى به نام هاى قاضى ابو طالب طبرى و ابو عبد اللّه صميرى و ابن بيضاوى و ابو القاسم كرخى اجازه دادند، ولى رئيس ديوان داورى و قاضى القضاة ابو الحسن ماوردى فتوى نداد، لذا ميان او و آن چند نفر گفتگوها و مشاجراتى در مورد لقب ملك الملوك براى جلال الدّوله درگرفت و ماوردى خود از نزديكان و خاصّان جلال الدّوله بود و هر روز به درگاهش رفت و آمد داشت امّا همين كه چنين فتوائى مخالفت آميز داد با جلال الدّوله قطع رابطه كرد. و در خانه خود از ترس منزوى شد تا اينكه ماه رمضان گذشت و عيد

مثل آيه: (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً- 33/ اسراء) (ترجمه تمام آيه چنين است، هر كه مظلوم كشته شد سرپرست و ولى او را بر احقاق حقّش تسلّط و قدرت داده ايم ولى در كشتن و قصاص مظلوم زياده روى نكنيد). و آيه: (إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ- 99/ نحل).

يعنى: (شيطان و اهريمن بر كسانى كه ايمان آورده اند، و به پروردگارشان توكل مى كنند، تسلّطى ندارد) و آيه: (إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ- 100/ نحل) (تسلّط شيطان تنها بر كسانى است كه او را دوست دارند و به كارهاى شيطانى او روى مى آورند و نيز كسانى كه به خدا شرك مى ورزند) و (لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ- 33/ الرّحمن) (جز به وسيله نيرو و قدرتمندى به فضا نخواهيد شد).

كه بيشتر به هر قدرتمندى كه با قهر و زور بر ديگران چيره مى شود- سلطان- گفته مى شود حجّت و دليل هم- سلطان- ناميده شده به خاطر اينكه ناگهان بر دلها و انديشه ها مى رسد ولى بيشتر تسلّط و رسيدن دليل و برهان بر دلهاى دانشمندان مؤمن و حكماى مؤمن است.


قربان رسيد جلال الدّوله با ارسال پيام از ماوردى خواست تا پيش او حاضر شود و او را در حاليكه بيم ناك بود وارد كردند، سپس جلال الدّوله به او گفت هر كسى مى داند كه تو از بيشتر فقها از نظر جاه و مال و تقرّب به ما نزديكترى و در اين فتوى كه با ميل و هوس من با آن لقب مخالفت كردى، موفقيّت و مقام تو در دين و علم براى من مسلّم و روشن شد و به پاداش اين عمل و اثبات اكرام و احترام بيشتر من نسبت به تو اينست كه هميشه به تنهايى بر درگاه من وارد شوى و اجازه ورود سايرين نيز به عهده تو است تا محقّقا و به راستى ثابت شود كه من به فتوى تو كه دوست دارى عمل مى كنم.

ماوردى هم از اينكه فتوايش قبول شد تشكر كرد و تمام كسانى را كه براى خدمتش حاضر شده بودند دستور بازگشت داد) سپس قلقشندى مى نويسد پيامبر از اين گونه القاب نهى فرموده است زيرا- لا ملك الا ملاك الّا اللّه- جز خداى متعال ديگر كسان شايسته چنين لقبى نيستند. (صبح الاعشى ج 2 ص 16- الكامل فى التاريخ ج 8 ص 16) و گفته حكيم نظامى گنجوى بايد گفت:

خدايا جهان پادشاهى تراست ز ما خدمت آيد خدائى تراست

پناه بلندى و پستى تويى همه نيستند آنچه هستى تويى

توئى كاسمان را برافراختى زمين را گذرگاه او ساختى

نبود آفرينش تو بودى خداى نباشد همى هم تو باشى بجاى

همه زير دستيم و فرمان پذير توئى باورى ده توئى دستگير

خداى تعالى گويد: (الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ- 35/ غافر). (كه در اين آيه به ستيزه گران و مجادله كنندگان بى دليل و برهان اشاره شده).

و (فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ- 10/ ابراهيم) و (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ- 96/ هود). و (أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبِيناً- 144/ نساء) و (هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ- 29/ حاقّه) كه در آيه اخير احتمال هر دو معنى سلطان مى رود (يعنى 1- قهر و تسلّط 2- دليل و برهان).

السّليط: به زبان يمنى ها يعنى روغن زيتون.

سلاطة اللّسان: تسلّط و قدرت بر زبان آورى كه بيشتر به صورت مذموم و ناپسند به كار مى رود. مى گويند: امرأة سليطة: زن بد زبان.

و سنابك سلطان: كلاه خودها و شمشيرهائى كه محكم و بلندند.

(سلف) [سلف]

السّلف: پيشرو و طلايه دار و پيشى گيرنده، خداى تعالى گويد: (فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ- 56/ زخرف) (آنها را پيشرو و نمونه اى براى ديگران قرار داديم يعنى پيشى گيرنده و عبرت آور).

و آيه: (فَلَهُ ما سَلَفَ «1»- 275/ بقره) يعنى: از گناهى كه قبلا مرتكب شده، دور مى شود.


(1) عبارت (فله ما سلف) قسمتى از آيه 275/ بقره است كه مفهوم اين عبارت با تمام آيه به خوبى روشن مى شود. مى گويد- رباخواران از گورشان برنمى خيزند مگر مانند كسانى كه ديوانه اند و شيطان آنها را مجنون و آشفته نموده، زيرا اينان كسب حلال و معامله را با رباخوارى برابر مى دانستند ولى خداوند داد و ستد را حلال و ربا را حرام كرده است (فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 275/ بقره).

يعنى: آنكه از پروردگارش پند پذيرد و از رباخوارى باز ايستد گذشته او و كار او در گذشته با خداست و هر كه تكرار كند و به رباخوارى بازگردد از دوزخيان است و در آنجا جاودان.

لذا مؤلّف محترم راغب رحمه اللّه مى گويد- الّا- در آيه 22/ سوره نساء براى گذشته آنهاست نه اينكه زنان پدرانشان را كه به نكاح درآورده اند نگهدارند.

و همچنين آيه: (إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ- 22/ نساء) يعنى: آنچه را كه قبلا از كارهاتان انجام داده ايد و اين معنى همان دور شدن از آن است پس استثناء از گناه است نه از فعل و مجاز دانستن آن و لفلان سلف كريم: يعنى پدرانى كه در گذشته و در بزرگوارى پيشرو بوده اند جمعش أسلاف و سلوف است.

سالفة: قسمت پهن گردن كه به شانه متصل است.

سلف: پيش پرداخت براى خريد و فروش و آنچه كه داد و ستد مى شود.

السّالفة و السّلاف: پيشتازان جنگى و چاوشان كاروانيان.

سلافة الخمر: تفاله باقيمانده از عصاره خمر.

سلفة: آنچه كه قبل از طعام در مهمانى براى مهمانان آورده مى شود لذا مى گويند.

سلّفوا ضيفكم و لهنوه: مهمانتان را ناشتائى و پيشكش دهيد. (پذيرائى قبل از اطعام و غذا).

(سلق) [سلق]

السّلق: گستاخى و چيرگى قهرى يا با دست يا با زبان! «1».

و عبارت التّسلّق على الحائط: از ديوار بالا رفتن، از همين واژه است. آيه: (سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ- 19/ احزاب) (با زبانهاى زهر آگين و تيز بر شما تاختند و چيره شدند).

سلق امرأته: وقتى است كه كسى با زنش همبستر شود، مسيلمه (كذّاب) به همسرش گفت: اگر خواهى به روش انسانى و گر نه حيوانى با چهار دست و پا «2».

السّلق: اينستكه يكى از دسته هاى جوال و كيسه بار در قسمت ديگر آن داخل


(1) در حديثى از پيامبر (ص) آمده است كه (ليس منّا من سلق او حلق) يعنى زنان مسلمان و مردان مسلمان نبايستى در مصيبت ها ناله و شيون سر دهند و نبايد به صورت خود بزنند و زنان نبايستى با شيون موى خود بركنند و بر سر و صورت خود بزنند (تهذيب اللّغه 8/ 402- لسان العرب 10/ 60).

(2) اشاره مؤلّف رحمه اللّه به روش ننگينى كه حتّى حيوانات هم به آن آلوده نيستند مى باشد و مسيلمه كذّاب يعنى همان كسى كه ادّعاى پيامبرى داشت، شيوه فساد آلوده و تبهكارانه اقوام به هلاكت رسيده و

شود.

السّليقة: نان نازك (لواش) جمعش- سلائق و همچنين- سليقة طبيعت و سرشت گوناگون آدمى.

السّلق: سرزمين قابل اطمينان.

(سلك) [سلك]

السّلوك: نفوذ و داخل شدن در راه و در گذشتن از آن.

سلكت الطّريق و سلكت كذا فى طريقه: (راه را طى كردم و در راهش آنگونه وارد شدم) خداى تعالى گويد: (لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلًا فِجاجاً- 20/ نوح) (تا راههاى فراخ و گسترده آن را طى كنيد و راهسپر آن باشيد).

و (فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا- 69/ نحل) (سپس راههاى پروردگار را به فرمانبرى طى كن) و (يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ- 27/ جنّ) و (وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا- 53/ طه) «1».

و از معنى دوم اين واژه راهروى و راه پيمودن فطرى و معنوى يا اعتقادى است در آيات:

(ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ- 42/ مدّثر) و (كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ- 12/ حجر)


بدفرجام قوم لوط و نوح را ترويج نموده است و در متن با عفّت كلام يادآورى شده است.

(1) اشاره به يكى از نشانه هاى وجود خداوند در حيات انسان ها است و آنها: 1- راههاى زندگى در زمين 2- و حس راهيابى در فطرت آدمى است، كه اگر راههائى باشد امّا درك و فهم يافتن آن راهها نباشد انسان كور است و نابينا و زندگى او با رنجى و محروميّتى بس گرانبار سپرى مى شود، اين دو نعمت هم مانند ساير نعمت ها براى ما انسانها عادى شده است، ارزش آن را در نمى يابيم و لذا خداوند آن را توسط پيامبران به ما يادآورى مى كند تا وجود خداوند و لطف پروردگار عالم را در جهان خارج و بر سطح زمين با عينيّت آن و در جهان فطرت با توجّه به بفهميم، و سپاسش گوئيم، پس اوست كه براى ما در زمين و دريا و فضا راههائى ايجاد نموده و در فطرتمان نيز تشخيص راه از چاه و هدايت از گمراهى را نهاده است به گفته سعدى:

راه است و چاه و ديده بينا و آفتاب تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش

چندين چراغ دارد و بيراهه مى رود بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش

و (كَذلِكَ سَلَكْناهُ- 200/ شعراء).

و (فَاسْلُكْ فِيها- 27/ مؤمنون) «1» و (يَسْلُكْهُ عَذاباً- 17/ جن) بعضى گفته اند: سلكت فلانا طريقا: (سلك با دو مفعول ذكر مى شود يعنى او را راهى نماياندم و در آن راه وارد كردم) پس در آيه اخير عذابا مفعول دوّم است (1- او را 2- عذاب).

و نيز گفته شده- عذابا مصدرى است براى فعل محذوف، گويى كه نعذّبه به عذابا است.

سلكة: يعنى نيزه راست و مستقيم در مقابل صورتت و نيز كارد و همچنين بچه كبك مادينه كه نرينه آن- سلك- است.

(سلم) [سلم]

السّلم و السّلامة: از بيمارى ظاهرى و باطنى مصون بودن، خداى تعالى گويد:

(بِقَلْبٍ سَلِيمٍ- 89/ شعراء) يعنى: دل و انديشه اى كه از دغل و نادرستى عارى باشد و اين سلامتى باطنى است.

و گفت: (مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها- 71/ بقره) (سالم است و نشانه اى و عيبى در آن نيست) اين آيه اشاره به سلامتى ظاهرى است. افعالش سلم، يسلم، سلامة و سلاما است.

سلّمه اللّه: (جمله دعائيّه است يعنى خدا در امان و سلامتش دارد).

خداى تعالى گويد: (وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ- 43/ انفال) (ولى خداى از پاشيدگى در امان و سلامتتان داشت).

و آيه: (ادْخُلُوها (بِسَلامٍ) آمِنِينَ- 46/ حجر) يعنى با سلامتى و ايمنى. و همينطور آيه:

(اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا- 48/ هود) (اشاره به وارد شدن حضرت نوح (ع) به خشكى است به او


(1) در مآخذ و لغتنامه ها- سلكى- به معنى فوق ذكر شده.

مى گويد، با سلام و بركتهاى ما بر تو و بر امّت هايى كه با تواند به خشكى در آى).

ولى سلامت حقيقى جز در بهشت نيست، زيرا در آنجا بقا هست بدون فنا و نيستى- بى نيازى هست بدون فقر و نيازمندى، عزّت هست بدون ذلّت و خوارى- و صحّت هست بدون بيمارى.

چنانكه خداى تعالى گويد: (لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 127/ انعام) يعنى سلامت كامل و مطلق.

و (وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ- 25/ يونس) و (يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ- 16/ مائده) كه جايز است معنى واژه سلام در آيات فوق همگى از سلامت باشد.

گفته شده واژه سلام، اسمى است از اسماء خداى تعالى و همچنين گفته شده در آيات:

(لَهُمْ دارُ السَّلامِ- 127/ انعام) و (السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ- 23/ حشر) چون آفات و عيوبى كه به آفريده ها مى رسد به خداى تعالى نمى رسد با واژه- سلام- توصيف شده است.

و آيات: (سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ- 58/ يس) و (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ- 24/ رعد) و (سَلامٌ عَلى إِلْ‌ياسِينَ- 130/ صافّات) همه اين سلام ها از ناحيه مردم با گفتن و زبان و بيان است ولى- سلام- از سوى خداى تعالى با فعل، يعنى اعطاء و بخشايش در آنهايى است كه قبلا گفته شد و هر آنچه كه از سلامتى و نعمت در بهشت هست.

و آيه: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً- 63/ فرقان) يعنى ما از شما سلامتى مى خواهيم و اينكه واژه- سلاما- منصوب است به خاطر اضمار فعل (خواستن) است.

و نيز گفته اند معناى- قالوا سلاما- يعنى سخنى و گفتارى راست و درست، و از اين روى- سلاما- صفتى است براى مصدر محذوف.

(يعنى- نطلب منكم قولا سليما و سديدا- يا- نطلب سدادا من القول- خداى تعالى گويد: (إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً، قالَ سَلامٌ- 25/ ذاريات).

سلام- دوّم در آيه اخير از اين جهت مرفوع شده است كه حالت رفع در دعا

بليغ تر و رساتر است، گويى كه او در مورد ادب و آئينى كه مأمور به آن است به روش نيكوترى پاسخ داده كه در آيه: (وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها- 86/ نساء) به آن اشاره شده است و با گفتن سلام آن معنى را قصد نموده (يعنى وقتى شما را تحيّت يا درود و سلام گفتند به وجهى نيكوتر از آن تحيّت گوئيد و پاسخ دهيد) و كسى كه واژه- سلام- را در آيه مورد بحث- سلم- خوانده است براى اين بوده كه- سلام- هرگز در حكم صلح و تسليم نيست، ابراهيم (ع) همينكه آنها را يعنى: (فرشتگان عذاب قوم لوط را) ديد ابتدا بيمى در دل خود احساس كرد همينكه آنها را در حال اظهار صلح و تسليم ديد تصور كرد آنها با او از در صلح درآمده و تسليم او هستند سپس در پاسخشان اظهار- سلم و تسليم- نمود تا گواه بر اين باشد كه از جهت من هم همان چيزى هست كه از سوى شما براى من حاصل شده و فهميده مى شود.

و آيه: (لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً- 26/ واقعه) يعنى: (بهشتيان در آنجا بيهوده نمى شنوند و گناهى نمى بينند جز آنكه آنجا همواره سلامتى و ايمنى است) كه گفته مى شود واژه- سلام- براى آنها (بهشتيان) تنها با گفتن نيست بلكه با كردار و گفتار هر دو هست و بر اين اساس خداى تعالى گويد: (فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ- 91/ واقعه) و (وَ قُلْ سَلامٌ «1»- 89/ زخرف). و اين گفتن سلام در ظاهر اينست كه بر ايشان سلام كن ولى در حقيقت تقاضايى از خدا براى سلامت ماندن و ايمن بودن از آنهاست، و آيات:

(سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ- 79/ صافات) و (سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ- 120/ صافات) و (سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ- 109/ صافات) همه اين سلام ها بر پيامبران (ع) گواه بر اين امر است كه خداوند ايشان را آن گونه قرار داده كه بر ايشان دعا و ثنا گفته است.


(1) مربوط به آيه اى است كه پيامبر (ص) مى گويد: پروردگارم اين قوم گروهى هستند كه ايمان نمى آورند. خداوند مى گويد: (فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ- 89/ زخرف) تو از نادانيشان چشم بپوش و با گفتن سلام، و از خدا سلامتى و ايمنى ايشان را درخواست كن كه به زودى خواهند دانست حقيقت چيست.

و در آيه: (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً (فَسَلِّمُوا) عَلى أَنْفُسِكُمْ- 61/ نور) يعنى: بعضى از شما بر بعضى ديگرتان بايستى سلام كند.

سلام و سلم و سلم: در معنى صلح و آشتى است.

در آيه: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً- 94/ نساء) گفته اند اين آيه در باره كسيكه بعد از اقرارش به اسلام و تقاضايش به صلح كشته شده، نازل شده است. (نه سلام كنندگان ستيزه خوى و كينه توز).

و آيات: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً- 208/ بقره) و (وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ- 61/ انفال) كه للسّلم با فتحه حرف (س) نيز خوانده شده.

و آيات: (وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ- 87/ نحل) و (يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ- 43/ قلم) يعنى در حاليكه متواضع و فرمانبرى دارند. و آيه (وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ- 29/ زمر) (و مردى كه تسليم مرد ديگرى است) كه سلما و سلما نيز خوانده شده يعنى در حال صلح، و آشتى است كه هر دو مصدرند و مانند- حسن و نكد- صفت نيستند. چنانكه مى گويند- سلم سلما و سلما و ربح، ربحا و ربحا كه هر كدام دو مصدر دارند.

گفته اند السّلم در معنى صلح اسمى است در برابر حرب.

و (- الاسلام-) يعنى دخول در صلح و خير، به اين معنى كه هر يك از آنها طورى در صلح و دوستى اند كه هر كدام مى خواهند درد و رنج و دوستش و معاشرش به او برسد و همچنين اسلام مصدرى است در عبارت، اسلمت الشى ء الى فلان وقتى كه چيزى را براى او خارج كنى و از اين معنى واژه- سلم- در خريد و فروش به كار مى رود.

اسلام- در شرع دو گونه است:

اوّل- اسلامى كه مادون ايمان است و همان اقرار به زبان است و با آن اقرار، خون اقرار كننده ريخته نمى شود چه اعتقاد با آن ثابت شود يا نشود (و بديهى است به شرط عدم ارتكاب جرم و گناه).

و در آيه: (قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا- 14/ حجرات) همان

معنى مقصود است.

دوّم- اسلامى كه بالاتر از ايمان است يعنى با اعتراف زبانى اعتقاد به قلب و دل و وفاى به عمل و طاعت و فرمانبردارى براى خداى تعالى در آنچه كه حكم و تقدير نموده است، همراه باشد «1» چنانكه در باره حضرت ابراهيم (ع) يادآورى شده است كه:


(1) نوع دوّم اسلام كه راغب آن را بالاتر از ايمان مى داند اشاره به ايمانى است كه در نظر فرقه ها و مكتب هاى مختلف با معانى گونه گون تفسير و توجيه شده است و آن توجيهات نتيجه شرايطى بوده كه در اثر دورى و نزديكى به خلفا و شاهان داشته اند، و اين تقسيم بندى را از تفسير كبير فخر رازى كه خود وابسته به دربار غوريان و خوارزمشاهيان مى خواره بوده و بالاخره آن شاهان در اثر بى سياستى و عيّاشى و دائم الخمر بودن تمام فرهنگ و تمدّن اسلامى و ايرانى را كه نمونه اش دانشگاههاى نيشابور، و اصفهان بوده در دام مغولان گرفتا و ملّت را در لبه تيغ خونخوارانه آنها قرار دادند، يادآورى مى شود فخر رازى مى نويسد:

(اختلف اهل القبلة فى مسمى الايمان فى عرف الشّرع و يجمعهم فرق اربع) يعنى اهل قبله در مصداق مؤمن و ايمان در عرف شرع اختلاف كرده اند كه آنها را چهار دسته جمع نموده اند:

اوّل- الّذين قالوا الايمان لا فعال القلوب و الجوارح و الاقرار باللّسان و هم المعتزلة، الخوارج و الزّيديّة و اهل الحديث، يعنى: اوّل كسانى كه گفته اند ايمان اقرار به دل، عمل به اركان و اقرار به زبانست و آنها معتزله و خوارج و زيديّه و اهل حديث هستند (بديهى آقاى فخر رازى نخوانده بود كه در نهج البلاغه نوشته شده- و سئل عن الايمان فقال: الايمان معرفة بالقلب، و اقرار باللّسان و عمل بالاركان، ص 58 حكم 227 نهج البلاغه دكتر صبحى صالح و ابن ابى الحديد در ذيل آن مى گويد: عمل به اركان داخل در ايمان است- اعنى فعل الواجبات (ج 5/ 22- شرح نهج البلاغه).

دوّم- كسانى كه ايمان را قلبى و زبانى با هم مى دانند- قالوا انّ الايمان اقرار باللّسان و معرفة بالقلب- و هو قول ابى حنيفه و عامة الفقها و ابى الحسن الاشعرى.

سوّم- كسانى كه ايمان را فقط قلبى و اعتقادى بدون عمل و بيان مى دانند، و هو قول جهم من صفوان.

چهارم- كسانى كه مى گويند ايمان فقط اقرار به زبان است، و هو قول غيلان دمشقى و رقاشى و زعموا انّ المنافق مؤمن الظّاهر كافر السّيره فهذا مجموع اقوال النّاس فى مسمّى الايمان، اين بود سخنان مردم در مصداق بيان.

سپس فخر رازى مى نويسد: و الّذى نذهب اليه انّ الايمان عبارة عن التّصديق بالقلب (التّفسير الكبير فخر رازى- جلد دوّم ص 25 به بعد).

لذا راغب با توجّه به تمام اين سخنان مى نويسد اسلام برتر از اينهاست و همان ايمان كامل با سه شرط است. و هو ان يكون مع الاعتراف، اعتقاد بالقلب و دفاع بالفعل و استسلام للّه فى جميع ما قضى و قدّر- و اين همان مفهومى است كه از زبان تمام پيامبران از آدم تا ابراهيم و نوح و موسى و عيسى، و محمّد (ص) عليهم السّلام در قرآن بيان شده كه مى گويند: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ) و خطاب به كسانى كه ايمان راى از سه ركن اصليش جدا مى دانند مى گويد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا- آل عمران) و لذا آنها كه در صدد تبرئه ستمكاران و مجرمين بوده اند، با وابسته شدن به آنها اين چنين در ايمان كه چهار صد بار در قرآن با عمل صالح و نيكوكارى همراه است ترديد حاصل كردند.

(إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ- 131/ بقره) و (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ- 19/ آل عمران) و (تَوَفَّنِي مُسْلِماً- 101/ يوسف) يعنى: مرا از كسانى قرار ده كه براى رضاى تو فرمانبردارند و نيز جايز است كه معنيش اين باشد كه مرا از بندگى و اسارت شيطان در امان نگهدار، آنچنان كه شيطان گفت و استثناء كرد:

(لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ- 40/ حجر) و (إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ- 81/ نحل) يعنى: كسانى كه فرمانبردار و مطيع حقّند و به آن اقرار دارند.

و (يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا- 44/ مائده) يعنى پيامبرانى كه اولى العزم نيستند مطيع و فرمانبردار پيامبران اولى العزمى كه به امر خدا هدايت شده اند و شريعت هايى آورده اند شده اند.

(السّلّم:) يعنى نردبان كه به وسيله آن به مكانهاى مرتفع مى رسند و اميد سلامتى در آن مى رود، سپس اين واژه، اسمى شده است براى هر وسيله اى كه به چيزى رفيع و بلند برساند، مثل واژه سبب.

خداى تعالى گويد: (أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ- 38/ طور) و (أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ- 35/ انعام) شاعر گويد: و لو نال اسباب السّماء بسلّم. (هر چند كه با نردبان و وسايل آسمان را بدست آورد). «1»


(1) شعر از زهير بن ابى سلمى است مى گويد:

و من هاب اسباب المنايا ينلنه و ان يرق اسباب السماء بسلّم

يعنى: كسيكه از جنگ و امورى كه به مرگ ها منتهى مى شود ترسيد مرگها او را فرا مى گيرند هر چند كه با وسايل آسمان رو بالا روند و بزرگى و شكوهى داشته باشند.

2-

و من يجعل المعروف فى غير اهله يكن حمده ذمّا عليه و يندم

و كسيكه نيكى و خوبى را در جاى خودش به كار نبرد و به غير اهلش خوبى كند به جاى ستايش و حمد مذمّت مى بيند و پشيمان مى شود.

3-

و من يغترب يحسب عدوا صديقه و من لا يكرم نفسه لا يكرم

و كسيكه در غربت است دشمن را دوست خود مى پندارد زيرا كه او را نيازموده و كسيكه خود را با عزّت نفس و كرامت گرامى نداشت ديگران گراميش نمى دارند.

السّلم و السّلام: درختى است بسيار بزرگ، گويى كه اين نامگذارى بر آن درخت بنا بر اعتقادشان است كه: درخت تناور از آفات، و گزند مصون است.

و السّلام: جنگ سخت.

(سلا) [سلا]

خداى تعالى گويد: (وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى- 57/ بقره) اصلش چيزى است كه انسان را تسلّى مى بخشد. و لغات- السّلوان و تسلّى- از همين معنى است يعنى: (دارو وسيله بى غمى و مهره افسونگرى و خرسندى) گفته شده- سلوى- پرنده اى است مثل:

سمانى (بلدرچين و تيهو).

ابن عبّاس، گفته است، المن: الّذى يسقط من السّماء و السّلوى طائر، يعنى المنّ از آسمان فرو مى ريزد و سلوى مرغى است.

بعضى از علماء گفته اند، اشاره ابن عبّاس به- رزق- است مثل گوشتها و گياهان كه خداى تعالى بندگانش را با آنان روزى مى دهد و در آيه فوق مثالى از آنها را آورده است. (در حقيقت در اثر بارانى كه از آسمان نازل مى شود توليد مى شوند).

اصل- سلوى- از تسلّى و آرامش دادن است.

سلّيت عن كذا و سلوت عنه تسلّيت: وقتى گفته مى شود، كه محبّت آن چيز از تو برطرف شده است. گفته شده- السّلوان- آن چيزى است كه تسلّى بخش است و براى رهائى از شيفتگى و علاقه شديد، مهره هاى سنگى مخصوص را مى سائيدند و سائيده اش را با آب مخلوط كرده مى خوردند لذا اسم آن را، سلوان يعنى تسلّى بخش نهاده اند.


(ديوان زهير بن ابى سلمى معلقه)

.(سمم) [سمم]

السّمّ و السّمّ: روزنه و هر سوراخ ريز و تنگى، مثل سوراخ سوزن و سوراخ بينى و گوش. جمعش- سموم- است خداى تعالى گويد: (حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ- 40/ اعراف).

و سمّه: يعنى در آن داخل شد و از اين معنى واژه- السّامّة- است و در باره كسانى به كار مى رود كه آنها را- دخلل- مى گويند كه در اعماق كارها و رازها داخل مى شوند و نفوذ مى كنند.

و السّمّ القاتل: مصدرى است در معنى اسم فاعل و ناميدن آن مادّه كشنده به سمّ براى اينستكه تأثير ظريف و نرمش در ريشه ها و اعماق بدن انسان داخل مى شود.

(السّمُوم:) باد داغ و گرم استوائى كه چون سم تأثير كشنده دارد، از زبان گناهكاران، خداى تعالى گويد: (وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ- 27/ طور) (ما را از عذاب كشنده نگهدار) و (فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ- 42/ واقعه) و (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ- 27/ حجر).

(سمد) [سمد]

السّامد: باطل گرائى كه سر بالا دارد و گردنفرازى كند و اين معنى از اينستكه مى گويند: سمد البعير فى سيره: شتر در حركتش سر بالا برد، آيه (وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ «1»- 61/ نجم).

سمّد راسه و سبّد: موى سرش را از بن چيد.


(1) ترجمه تمام آياتش در باره مشركين مغرور چنين است مى گويد: قوم نوح از اينان ستمكارتر بوده اند شهرهاشان واژگون است و به سرنوشت كردار بدشان رسيدند مگر از اين سخن، تعجّب مى كنيد كه مى خنديد و به پايان نكبت بار خود نمى نگريد و با غفلت و غرور گردنفرازى مى كنيد. [.....]

(سمر) [سمر]

السّمرة: (گندمگون و رنگ خاكسترى) يكى از رنگهاى تركيب شده از سياه و سپيد.

و- سمراء- از همين معنى گندمگون بودن در مورد گندم كنايه شده است.

السّمار: شير رقيقى كه رنگش تغيير كرده.

و السّمرة: درختى كه به خاطر شباهت رنگش به گندمگونى اين طور ناميده شده و السّمر: سياهى شب.

و عبارت- لا آتيك السّمر و القمر «1»- از همين معنى است يعنى چه شب تاريك و چه مهتابى، نمى آيم. و نيز- سمر- داستانهايى است كه در شب گفته مى شود.

سمر فلان: شب هنگام سخن گفت.

و عبارت لا آتيك ما سمر ابنا سمير «2»: هرگز نمى آيم چه روز و چه شب.

و آيه: (مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ- 67/ مؤمنون).

يعنى: (در حاليكه از شنيدن آيات حقّ استكبار مى ورزيدند داستان سرايى مى كردند و هذيان مى گفتند) گفته شده- سامرا- در آيه اخير معنى آن- سمّارا- است يعنى داستانسرايان، كه مفرد به جاى جمع در آيه آمده است و نيز گفته اند- السّامر- همان شب تاريك است.

سامر و سمّار و سمرة و سامرون: نيز گفته شده.

سمرت الشّى ء: آن را محكم كرد. (از باب، نصر و ضرب)


(1) اصمعى در باره ضرب المثل فوق مى گويد: سمر در نظر اعراب يعنى تاريكى و در اصل اين بوده كه در شبهاى تار گردهم جمع مى شدند و در تاريكى افسانه مى گفتند، سپس در اثر كثرت استعمال ظلمت و تاريكى را هم سمر ناميده اند.

(2) ابنا سمير: يعنى روز و شب، و در عبارت لا آتيك ما سمرا بنا سمير: هرگز نمى آيم چه روز و چه شب و سمير: كنايه از خود روزگار و زمانه هم هست. ابنا سمير: فرزندان روزگار كنايه از همان شب و روز است.

(مجمع الامثال/ ميدانى 2/ 228)

ابل مسمرة: شترى واگذاشته شده.

السّامرى: منسوب به مردى است.

(سمع) [سمع]

السّمع: حسّ شنوائى در گوش كه صداها را درك مى كند، فعل آن هم سمع يعنى شنيدن، است سمع، سمعا كه گاهى واژه سمع در چهار مورد به كار مى رود:

1- به خود گوش نيز تعبير مى شود، مثل آيه: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ- 7/ بقره).

2- گاهى واژه سمع به فعل شنيدن، مثل سماع تعبير شده در آيات:

(إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ- 212/ شعراء) (آنها از شنيدن حقّ بى نصيبند). و (أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ «1»- 37/ ق).

3- و زمانى واژه سمع، همان فهم و ادراك است.

4- و گاهى نيز سمع: طاعت و فرمانبرى حقّ.

مى گوئى اسمع ما اقول لك: آنچه را گفتم بفهم.

و همچنين لم تسمع ما قلت: آنچه گفتم نفهميده اى. كه مقصود لم تفهم است در دو عبارت اخير، مقصود از- سمع- درك و فهم است.

خداى تعالى گويد: (وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا، لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا- 31/ انفال) (زمانى كه آيات ما بر ايشان خوانده مى شود مى گويند شنيديم و اگر بخواهيم ما هم مثل آنها مى گوئيم) و آيه: (سَمِعْنا وَ عَصَيْنا- 93/ بقره) و شنيديم و نافرمانى كرديم و به كار نبستيم.


(1) تمام آيه چنين است: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ- 37/ ق) در تاريخ عبرت زاى گذشتگان براى كسى كه دل دارد و با حضور قلب گوش فرا مى دهد و در حال شهود و آگاهى است يادآورى و ذكرى سودمند است.

و همچنين آيه: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا- 285/ بقره) يعنى شنيديم و فرمانبردارى نموديم.

و آيه: (وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ- 21/ انفال) كه جايز است معناى سمعنا فهميديم باشد و آنها نمى فهميدند و يا اينكه معنايش، فهميديم باشد امّا به موجب آن عمل نمى كردند و زمانى كه به مقتضاى آنچه را كه مى گفتند، شنيديم و فهميديم عمل نمى كنند، در واقع در حكم اينستكه چيزى را نشنيده باشند، سپس خداى تعالى گويد:

(وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا- 23/ انفال) يعنى اگر خداوند چيزى در آنها مى دانست قدرت فهمشان مى داد به اين معنى كه براى آنها نيرويى قرار مى داد كه با آن بفهمند.

و در معنى آيه: (وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ- 46/ نساء) دو وجه گفته مى شود:

1- درخواست ناشنوائى و نااستوارى در راى براى او (براى پيامبر) 2- دعا و درخواست مستقيم در حقّ او.

معنى اوّل مثل اسمعك اللّه است: خداوند ناشنوايت كند.

معنى دوّم اينكه، گفته شود- اسمعت فلانا- زمانى است كه او را ناسزا بگوئى و اين عبارت در ناسزا گفتن معمول است.

روايت شده است كه اهل كتاب آيه فوق را به پيامبر (ص) مى گفتند با اين توهّم و ايهام كه او را تعظيم مى كنند و بزرگ مى دارند و در حقّش دعا مى كنند و حال اينكه آن را عليه او مى گفتند.

و خداوند در هر موضعى از قرآن واژه سمع: شنيدن، را در باره مؤمنين اثبات نموده و آن را از كافرين نهى مى كند، يا تشويق بر بكار بردن نيروى شنوايى است و يا قصد و هدف تصوّر در معنى شنيدن، و انديشيدن در آن است: مثل آيات: (أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها- 195/ اعراف) و (صُمٌّ بُكْمٌ- 18/ بقره) و (وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً- 25/ انعام) و هر گاه خداى تعالى را با كلمه- سمع- توصيف كنى (سميع- سامع- 9 مقصود علم و آگاهى خداوند به مسموعات و پاداش به آنهاست مثل آيات: (قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ

فِي زَوْجِها

• 1/ مجادله) و (لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا- 181/ آل عمران) و (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ- 80/ نمل) يعنى تو آنها را نمى فهمانى زيرا به خاطر كارهاى زشتشان و از دست دادن نيروى عاقله اى كه ويژه زندگانى مختصّ به انسانيت است، مانند مردگانند.

و آيه: (أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ- 26/ كهف) (ترجمه تمام آيه: بگو خداوند بهتر مى داند كه اصحاب كهف چه مدّت در غار بوده اند، غيب دانستن آسمان و زمين ويژه اوست چه بيناست و چه شنواست خداى تعالى) يعنى در باره آن امر خداى تعالى كه آگاه بر شگفتى هاى حكمت خويش است، مى گويد: و خبر مى دهد و در اين آيه نگفته است ما ابصره و ما اسمعه «1».

و بنا بر آنچه قبلا ذكر شد، خداى تعالى جز در آنچه كه علم و آگاهى به مسموعات و


(1) در زبان عرب افعالى براى تعجّب داشتن و در شگفت شدن از چيزى به كار مى رود كه در واقع نماياندن خوبيها و بزرگ داشتن آن ها يا بدى چيزى است، بطوريكه آن دو صفت جالب توجّه و شگفت آور است. اوّل به صورت الفاظى كه از قرينه كلام فهميده مى شود مثل: سبحان الله و كيف تكفرون بالله كه حالت شگفتى و تعجّب از كفر ورزيدن مردمى است كه هيچ بوده اند و خداى آنها را حيات داده و باز كافرند و مثل عبارت: للّه درّه فارسا براستى خداوند چنين دلاور و شجاعى را افزون كند.

دوّم- افعال تعجّب به صورت فعل تعجّب كه بر دو قسم است:

1- از هر صفتى به صورت- افعل به- ساخته مى شود، مثل اقبح بالجهل: نادانى چقدر زشت و ناپسند است.

و احسن بالعلم: دانش چقدر خوب و زيباست. هر چند كه اينگونه فعل تعجّب به صورت امر است ولى در حقيقت فعل ماضى است و آن صفات مورد شگفتى و تعجّب مثل همان حسن و قبح در خود علم و جهل وجود دارد. و در باره خداوند كه در متن كتاب و قرآن به صورت ابصر به و اسمع آمده است مراد و مقصود علم ذاتى خداوند به مسموعات و پاداش آنهاست اينگونه افعال تعجّب از افعال ثلاثى مجرّد كه (مثبت- معلوم- تام- متصرف) كه قابل تفضيل و برترى دادن باشد، ساخته مى شود و هر گاه بخواهيم تعجّب را شدّت بخشيم واژه هاى- اكثر و اشدّ- يا- اطول- و از اين قبيل واژه ها را با مصدر آن فعل به كار مى بريم مثل- ما اشدّ ايمانه- چقدر ايمانش قوى است. و عبارت ما اكثر علمه: چقدر علمش زياد است.

2- فعل تعجّب به صورت- ما افعل- مثل- ما ابصره و ما اسمعه- كه در متن كتاب و در قرآن آمده است و يا عبارت ما اجمل الفضيلة: فضيلت چقدر زيبا است. و ما اقبح الرّذيلة: رذالت و پستى چقدر ناپسند است كه اينگونه افعال تعجّب، چون صفات كسى است و جدا از اشياء تصوّر مى شود يا جداگانه وجود دارد، اطلاقش در باره خداى تعالى صحيح نيست و چيزى هم كه مورد تعجّب قرار مى گيرد، بايستى معرفه و نكره معروف و

پاداش به آنهاست به مفهومى ديگرى كه در مورد واژه- سمع- هست، توصيف نمى شود.

و در صفت كفّار مى گويد: (أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنا- 38/ مريم) معنايش اينستكه آنها در آن روز (روز بعث و قيامت) چيزى كه امروز به خاطر ستمكارى به نفس خويش و ترك نظر و انديشه در حقايق برايشان پوشيده بود و به آن راه نيافتند چه خوب مى شنوند و چه خوب مى بينند.

و گفت: (خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا- 93/ بقره) (آنچه را به شما داديم بگيريد و بشنويد، گفتند شنيديم و كار نبستيم) و (سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ- 41/ مائده) يعنى سخنانى را كه از تو مى شنوند نه براى ايمان و تصديق است بلكه به خاطر اينكه آنها را تكذيب كنند و دروغ پندارند.

و آيه: (سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ «1»- 41/ مائده) يعنى به خاطر موقعيت ديگران سخن آنها را مى شنوند.

استماع همان- اصغاء- است مثل آيات:

(نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ- 47/ اسراء) و (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ- 25/ انعام) و (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ- 42/ يونس) و (وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ- 41/ ق) و (أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ- 31/ يونس) يعنى كيست كه ايجاد كننده گوشها، و ديدگان آنها و عهده دار حفظ و تداوم خلقتشان است.

مسمع و مسمع: سوراخ گوش و دسته دلو آب كه به آن تشبيه شده است.


مخصوص باشد تا فايده مطلوب حاصل شود، مثل ما احسن رجلا يفعل الخير: چقدر مرد نيكوكار، زيباست، كه واژه- رجلا- هر چند نكره است ولى با فعل (خير) مخصوص و معين شده است.

(1) آيه اى است در باره غمگين نشدن پيامبر (ص) از مخالفين مى گويد اى پيامبر (ص) كسانى كه به كفر روى مى آورند، تو را غمگين و محزون نسازد، همانهائى كه به زبان اظهار ايمان مى كنند و در دل مؤمن نيستند.

و كسانى از يهود كه به دروغ ها و اكاذيب و سخن ديگران گوش فرا مى دهند.

(سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ، سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ- 40/ مائده).

.(سمك) [سمك]

السّمك: سقف بلند خانه.

سمكه: آن را بالا برد و برافراشت.

آيه: (رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) يعنى: سقف رفيع آسمان را برافراشت و آن را استوار ساخت.

شاعر گويد: انّ الّذى سمك السّماء مكانها «1».

و در بعضى دعاها آمده است كه: يا بارئ السّموات و المسموكات «2» اى كسى كه


(1) مصراع فوق از قصيده فرزدق است و در ديوانش به صورت زير آمده است:

انّ الذى سمك السّماء بنى لنا بيتا دعائمه اعز و اطول

يعنى: براستى خداوندى كه آسمان را برافراشت براى ما خانه اى ساخت كه ستون ها و پايه هايش بسى بلندتر و ارزشمندتر است. كه قصد فرزدق از واژه- بيتا- كعبه و بيتى است كه در قرآن، گفت: (أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ- 96/ آل عمران) يعنى: نخستين خانه پرستش خداى و كعبه مسلمين. شيخ طبرسى در ذيل آيه: (رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) مى نويسد: فسوّاها: بلا شقوق و لا فطورا و لا تفاوة و قيل سواها احكمها يعنى آسمانها را كه در آيه قبل نام برده و مى گويد: (أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) خطاب به فرعون است كه مى گويد: آيا آفرينش مجدّد تو و تدبير كار تو بعد از مرگ مشكل تر است يا آسمانى كه با اين عظمت مدبّرانه با قدرت اللّه بنا شده است آنهم با چنين عظمت و رفعت و استوارى كه بى نظمى و نابرابرى و جدايى در آن نيست، شب را تاريك و روز را روشن قرار داد و پس از آن زمين را با گسترش و وسعتش به وجود آورد و آب و چراگاه و كوهها و وسايل زندگى و چارپايان در آن آفريد و ايجاد كرد بدانيد با همين دلايل محسوس، قيامت هم آمدنى و شدنى است و انسان كوشش را كه در دنيا نموده، نيك يا بد همه را به ياد خواهد آورد و به پاداشش مى رسد: (فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى- 37 الى 41/ نازعات) پس هر كس طاغى شده و حيات دنيا را برگزيد دوزخ جاى او است و كسيكه از عقوبت بيم داشت و خود را از هوى و هوس نگهداشت بهشت جاى او است.

(2) روايتى كه مؤلّف (ره) نقل نموده در مآخذ ديگر و نهج البلاغه آمده است، ابن منظور آن را با دو وجه ذكر مى كند و فى الحديث انّ على رضوان اللّه عليه انّه كان يقول فى دعائه اللّهم ربّ المسمكات السّبع و ربّ المدحيات السّبع: يعنى حضرت على عليه السّلام در دعايش مى گفت الهى تو پروردگار برافراشته هاى هفتگانه و گردنده هاى هفتگانه اى. و قول على رضى اللّه عنه صواب مسمكات كه على (ع) در دعايش گفته صحيح است.

و در حديثى ديگر گفته است: اللّهم بارى المسموكات السّبع و ربّ المدحوات. و مسموكات: در سخن على (ع) همان آسمانها است.

و باز از على رضى اللّه روايت شده كه او مى گفت سمك اللّه السّماء سمكا رفعها: يعنى خداوند آسمان را

ايجاد كننده آسمانهاى رفيع و شكوهمند هستى.

سنام سامك: كوهان بلند.

السّماك: آنچه كه خانه را با آن برپا مى دارى.

السّماك: ستاره اى است (سمكان، دو ستاره در پاى تصوير شير در آسمان تصور شده).

سمك: ماهى:.

(سمن) [سمن]

السّمن: فربهى، نقطه مقابل هزال: لاغرى است.

سمين و سمان: فربه و چاق.

آيه: (أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ- 46/ يوسف) (ما را در باره هفت گاو فربه آگاهى ده).

اسمنته و سمّنته: آن را قوى و چاق كردم.

آيه: (لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ- 7/ غاشيه) (نه فربه مى كند و نه دفع گرسنگى) و اسمنته: آن را در حال فربهى خريدم يا بخشيدم.

استسمنته: فربهش ساختم.

السّمنة: داروى چاقى.

السّمن: روغن، چون مولد چاقى و از جنس آن است.

السّمانى: بلدرچين (كه آن را- قتيل الرّعد- هم مى گويند، زيرا از غرّش رعد مى ميرد).


مرتفع و بلند برافراشت (لس- 10/ 444).

ابن سيده نيز پس از ذكر حديث مى نويسد: المسمكات و المدحيات فى قول على صواب (6/ 456). ابو منصور ازهرى حديث دوّم را كه (يا بارى السّموات) است از قول على (ع) ذكر مى كند. (تهذيب 10/ 84).

.(سما) [سما]

سماء كلّ شى ء: فوق و بالاى هر چيز، شاعر در وصف اسب گفته است

و احمر كالدّيباج امّا سماؤه فريّا و امّا ارضه، فمحول

يعنى: (اسبى است چون ديبا امّا پشتش و فوقش مرطوب و زيرش خشك است).

بعضى گفته اند: هر بالايى به نسبت پائينش- سماء- است و به نسبت مافوق و بالاترش- ارض. به استثناء بلند آسمان مرتفع كه آسمانى است بدون زمين (منظور سراسر جهان است).

و آيه: (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ- 12/ طلاق) بر آن معنى حمل شده است.

يعنى: (آسمانها بگونه خود هفتگانه، و زمين هم همانندش هست كه خداوند آنها را آفريده است) و باران هم چون از آسمانها خارج مى شود- سماء- ناميده مى شود و به همان اعتبار است كه گفته شده (برتر و بالاتر از سطح زمين است). گياه- را هم يا به اعتبار اينكه از بارانى كه- سماء- ناميده شده سيراب مى شود و بهم مى رسد به اسم- سماء- ناميدند و يا به اعتبار اينكه درختان و گياهان از زمين بالاتر قرار مى گيرند.

واژه- السّماء- در برابر واژه- ارض- مؤنّث است، مذكّر هم مى شود كه در جمع و مفرد هر دو بكار مى رود، مثل آيه: (ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ- 29/ بقره) (آنگاه تدبير آسمانها فرمود و برابر، و استوارشان داشت) سماء- بصورت- سماوات- هم جمع بسته مى شود، آيات: (خَلْقِ السَّماواتِ- 164/ بقره) و (قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ- 16/ رعد) ولى در آيه: (السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ- 18/ مزمّل) بصورت مذكّر ذكر شده.

و آيات: (إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ- 1/ انشقاق) و (إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ- 1/ انفطار) مؤنّث بيان شده، توجيه و جهتش اينست كه واژه- سماء- مثل واژه- نخل- در شجر است و كار بردش مثل اسم جنس است كه مذكر و مؤنّث دارد و بالفظ مفرد و جمع هر دو بيان مى شود ولى سمائى كه نام باران است هميشه مذكّر است و بصورت- اسمية- يعنى باران ها جمع بسته شده.

سماوة- شخص متعالى و بلند مرتبه، شاعر گويد: سماوة الهلال حتّى احقوقفا «1».

و- سمالى: برخاست و بالا رفت.

و- سما الفحل: آن فحل بر مادينه جهيد.

(اسم)- هر چيزى است كه ذات اشياء با آن شناخته مى شود و اصلش سمو- است به دلالت واژه هاى اسماء و سمّى، و اصلش- السّموّ- است يعنى چيزى كه بوسيله آن مسمّى (يعنى كسى يا چيزى كه نام بر آن نهاده شد). يادآورى و بلند آوازه و شناخته مى شود.

در آيات: (بِسْمِ اللَّهِ- 1/ فاتحه) و (ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها- 41/ هود). (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- 1/ فاتحه) و (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ- 31/ بقره) اسماء در اين آيه يعنى الفاظ و معانى چه مفرداتش و چه تركيب شده ها، يا اسماء تركيبى آنها، بيان و توضيح اين مطلب اين است كه اسم دو گونه بكار مى رود:

اوّل- بنابر وضع اصطلاحى آن اسم بر چيزى كه آن اسم از آن چيز خبر دهنده است مثل- رجل و فرس.

دوّم- بنابر وضع اوّليه هر چيز كه در باره انواع سه گانه آن:

1- خبر دهنده از چيزى 2- فعل يا خبر از چيزى، 3- حرف كه رابطه ميان آنها و مسمّى است، مراد و مقصود آيه فوق همين است زيرا آدم عليه السّلام همينكه اسم را آموخت و دانست، فعل و حرف را نيز آموخت و انسان وقتى كه اسمى بر او عرضه مى شود عارف و شناسا به مسمّى آن اسم نمى شود مگر اينكه ذات آن اسم را هم بشناسد.

مگر نمى بينى اگر ما اساس اشياء را به زبان هندى يا رومى بدانيم ولى صورتى كه آن اسماء به آنها تعلّق مى گيرد نشناسيم تنها با شناسائى اسماء مجرّدة از سوى خود و اگر هم آن اشياء را ديده باشيم باز هم- مسميّات- را نشناخته ايم بلكه ما عارف به اصوات مجرّدة بوده ايم.


(1) اين مصراع در جاى ديگر با ساير ابيات ترجمه شده است.

پس ثابت شد كه معرفت اسماء بدست نمى آيد مگر به معرفت مسمّاى آن اسماء و دريافت صورتش در دل و خاطر انسان.

لذا وقتى كه مراد از آيه: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها- 31/ بقره) انواع سه گانه كلام و صورتهاى مسمّاها در ذاتشان باشد و در آيه: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها- 40/ يوسف) مى گويد اسمائى كه ذكر مى كنيد- مسمّيات- ندارند و نامهاى بدون مسمّى هستند، زيرا حقيقتى كه در باره بت ها اعتقاد داريد بنابر همان اسمائى است كه در آنها وجود ندارد.

و آيه: (وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ- 23/ رعد) يعنى بت ها را نام ببريد و در اين آيه مراد آن نيست كه- اسماء- آنها را مثل- لات و عزّى- نام ببريد بلكه مراد اظهار و بيان تحقيق در چيزى است كه آن را- اله- مى خوانيد تا معلوم شود كه آيا معانى اين اسماء در بت ها يافت مى شود يا نه، و لذا بعد از آن مى گويد:

(أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ- 33/ رعد) (آيا مى خواهيد خداى را از چيزهايى كه در زمين نمى شناسيدشان، و حقيقتى ندارند و يا از سخنى كه ظاهر و آشكار است خبر دهيد؟) و آيه: (تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ- 78/ الرّحمن).

يعنى: بركت و نعمتى كه اگر در نظر گرفته شود صفاتش سرشار و ريزان است، مثل صفات: كريم- عليم- بارى- رحمن- رحيم و آيات: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى- 1/ اعلى) و (وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى- 180/ اعراف) و (اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا- 7/ مريم) و (لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى- 27/ نجم) آيه اخير يعنى: مى گويند فرشتگان دختران خدايند.

و آيه: (هَلْ تَعْلَمُ لَهُ (سَمِيًّا)- 65/ مريم) نظيرى و همسانى برايش مى دانى و مى شناسى كه استحقاق اسمش را داشته باشد) و يا چيزى كه تحقيقا شايسته و در خور صفتش باشد.

در آيه اخير مقصود- هل تجد من يتسمّى باسمه: يعنى آيا كسى كه همنام او باشد مى يابى، زيرا زيادند اسمهاى خداوند كه بر غير او اطلاق مى شود و لكن معناى آن اسم

وقتى در باره خداوند بكار مى رود همان معنايى نيست كه در باره غير خداوند بكار مى رود.

(سنن) [سنن]

السّنّ (دندان) كه معروف است، جمعش- اسنان- در آيه (وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ- 45/ مائده).

و- سانّ البعير النّاقة: شتر نرينه، مادينه را گاز گرفت.

السّنون: دارويى كه دندانها با آن معالجه مى شود.

سنّ الحديد: ذوب شدن و تيز شدن آهن.

المسنّ: وسيله تيز كردن.

السّنان: نوك نيزه و تير، مخصوص چيزى است كه در سر نيزه با آن تركيب مى شود.

سننت البعير: شتر را با كم دادن علف بعد از فربهى لاغر كردم كه تشبيهى به صيقل دادن و تيز كردن آهن است، و به اعتبار جارى شدن آهن مذاب مى گويند:

سننت الماء: آب را جارى ساختم يا به جريان انداختم.

تنحّ عن سنن الطريق: از راههاى مستقيم آن دور شد.

(سُنَنِهِ) و سننه: راه و روش هاى آن، پس- سنن- جمع- سنّة است. و- سنّة الوجه:

طريقت و روش آن.

و- سنّة النّبىّ: راه و روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه آن را برمى گزيند و مقصد خويش قرار مى دهد.

و- سنّة اللّه تعالى: به دو صورت گفته شده، يكى براى روش حكمت خدايى و ديگر روش طاعت و بندگى به او.

مثل آيات: (سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا- 23/ فتح). و (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا- 43/ فاطر).

كه آگاهى و هشدارى است بر اينكه فروع اديان و شرايع هر چند كه صورتشان

مختلف باشد هدف و غرض، اراده شده و مقصود از آنها مختلف و گونه گون نيست و تبديل هم نمى گردد و آن همان پاكيزه نمودن نفس و آماده ساختنش براى رسيدن به ثواب و پاداش خداى تعالى و جوار رحمت اوست.

و در آيه: (مِنْ حَمَإٍ (مَسْنُونٍ)- 26/ حجر) گفته اند يعنى تغيير كننده. و آيه: (لَمْ يَتَسَنَّهْ «1»- 259/ بقره) معنايش- لم يتغيّر- است يعنى تغيير نكرده و حرف (ه) در آخر آن براى وقف است.

(سنم) [سنم]

آيه: (وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ- 27/ مطفّفين) گفته اند- تسنيم- چشمه اى است در بهشت كه بسيار با شكوه و ارزشمند است و معنى آن به معنى آيه: (عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ- 28/ مطفّفين) تفسير شده است.

(سنا) [سنا]

السّنا: نور و روشنايى پراكنده شده.

السّناء: رفعت و بزرگى.

السّانية: شتر آبكش- دلو بزرگ- و ابرهاى پر باران كه به وسيله آن ها همه چيز آب داده مى شود. و بخاطر ارزشمندى و رفعتشان- سانية- ناميده شده و آيه: (


(1) عبارت- لم يتسنّه- در آيه، كه اصلا- يتسنّ- است يعنى تغيير نكرده. حرف (ه) در اصل فعل نيست و ضمير هم نيست، به گفته مؤلّف رحمه اللّه- الهاء للاستراحة: حرف (ه) در آخر كلمه براى وقف است ولى زمخشرى مى گويد: و الهاء اصليّه اوهاء سكت: حرف (ه) يا اصلى است يا براى جدا كردن و فاصله آن كلمه با كلمه بعدى است، اشتقاقش از- سنه- يعنى سال است كه حرف آخرش (ه) است، معنيش اين است كه به مرور زمان و گذشت سالها تغيير نكرده و نيز گفته اند اصلش- يسنن- از (حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر) است كه حرف (ن) به حرف علّه زايد نباشد، بلكه از- سنه- گرفته شده باشد و معنيش اين است كه سالها بر آن اثر نگذشته و بحال اوّلش باقى است گويى كه صد سالى كه قرآن بيان داشته بر او نگذشته، به قرائت عبد اللّه- لم يتسن- است (كشّاف زمخشرى 1/ 307).

يَكادُ سَنا بَرْقِهِ «1»- 43/ نور).

و- سنت النّاقة تسنو: شتر آبكش، زمين را آب داد.

(سنه) [سنه]

السّنة- در اصلش دو نظر هست، اوّل اينكه- سنهة- باشد چنانكه مى گويند:

سانهت فلانا: همه ساله با او داد و ستد كردم، و همينطور- سنيهة- يعنى ساليانه. كه گفته اند (لَمْ يَتَسَنَّهْ- 259/ بقره) از همين ريشه است يعنى با گذشت سالها بر او، تغيير نكرده و تازگيش از بين نرفته.

دوّم- اينكه از- سنة- واوى است، چنانكه جمعش- سنوات است و فعلش- سانيت- و حرف (ه) براى وقف است مثل- كتابيه و حسابيه. و در آيات:

(أَرْبَعِينَ سَنَةً/- 15/ 1 احقاف) و (سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً- 47/ يوسف) و (ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ- 25/ كهف) و (وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ- 130/ اعراف).

كه در آيه اخير واژه- سنين- عبارت از خشكسالى و قحطى است و بيشتر كاربرد واژه- سنه- در سالى است كه در آن خشكسالى و قحطى باشد نه هر سالى.

مى گويند: اسنت القوم: يعنى قحطى زده شدند.

شاعر گويد: لها أرج ما حولها غير مسنت.

يعنى: (آشوب و سر و صدايى دارد و در اطرافش غير از سال قحطى و گرسنگى چيزى نيست).

و ديگرى گويد: فليست بسنهاء و لا رجبيّة


(1) تمام آيه چنين است: (يكاد سنا برقه يذهب بالابصار): نزديك است كه تابش برقش ديدگان را ببرد و خيره كند.

(يعنى نه سال سختى است و نَه سال پربارى. رجبيّة- درختى است كه از پربارى ستونى زيرش مى گذارند تا شاخه هايش شكسته نشود).

چنانكه مى بينى- سنهاء- با حرف (ه) كه در اصل واژه است بكار رفته. ديگرى مى گويد: ما كان ازمان الهزال و السّنى (يعنى زمانهاى لاغرى و قحطى نبود). واژه- السّنى- مرخّم نيست بلكه جمع- فعلة بر وزن- فعول- است مثل مائة و مئين و مؤن كه حرف (فاعل الفعل) آن مكسور شده مثل عصىّ، و- سنى كه بخاطر وزن قافيه بدون تشديد آورده است. و در آيه: (لا تَأْخُذُهُ (سِنَةٌ) وَ لا نَوْمٌ- 255/ بقره).

سنة: چرت و پينكى، از ريشه- و سن- است نه از، سنة.

(سهر) [سهر]

السّاهرة: سطح و رويه زمين، فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ- 14/ نازعات) و يا سرزمين قيامت كه هر دو معنى گفته شده ولى حقيقتش زمينى است كه گام نهادن و رفت و آمد بر آن زياد است گويى كه بدان خاطر- ساهرة «1»- يعنى بيدار، ناميده شده و اشاره اى از اين معنى در سخن شاعر است كه مى گويد: تحرّك يقظان التّراب و نائمه.

يعنى: (خاك بيدار و خفته را به جنبش درمى آورد).

الأسهران: دو رگ در بينى، است.


(1) ابن فارس سخن لطيفى در اين مورد دارد و مى گويد «زمينى را كه پيوسته و شب و روز در روياندن گياهان است و گويى خواب ندارد و هميشه بيدار است ساهرة ناميده اند و بعد به هر سرزمينى ساهرة گفته اند و همچنين به زمينى كه پيوسته آب جارى دارد و شب و روز آب در آن جريان دارد.

ساهور هم كه از همين واژه است اسمى است براى ماه، زيرا- يسبّح فى الفلك دائما، ليلا و نهارا- و چون ماه شب و روز و پيوسته در گردش و حركت دايره اى در مدار خويش است و لحظه اى سكون ندارد- ساهور- يعنى هميشه بيدار ناميده اند. (مقائيس اللّغه ج 3 ص 109).

ابن اثير مى نويسد: در حديثى از پيامبر هست كه «خير المال عين ساهرة لعين نائمة» يعنى: بهترين ثروت و سرمايه چشمه اى است كه پيوسته آبش جارى است در حاليكه صاحبش شب در خواب است، و آب روان و جاريش را در حكم بيدارى او قرار داده (النّهايه ج 2 ص 428)

.(سهل) [سهل]

السَّهل: زمين هموار و مسطّح، نقطه مقابلش الحزن: زمين سنگلاخ و مرغزار است در آيه: (مِنْ سُهُولِها قُصُوراً «1»- 74/ اعراف).

اسهل: به زمين هموار رسيد.

رجل سهلى: مردى دشتى و بيابانى.

نهر سهل: جوى آبى كه در دشت جارى است.

رجل سهل الخلق: مردى نرمخوى، و حزن الخلق- درشتخوى و خشن. سهيل- نام ستاره اى است (كه سحرگاهان در آخر فصل گرما برمى آيد و در زمان از سال ميوه ها مى رسند و پخته مى شوند).

(سهم) [سهم]

السّهم: (تير) چيزى است كه پرتاب مى شود و نيز آنچه را كه براى تير پرتاب هاى شرطى زده مى شود. و مانند آنها. در آيه: (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ

• 141/ صافات).

(آيه در باره حضرت يونس عليه السّلام است كه در كشتى پر از مسافر وارد شد سپس قرعه زدند و او از پرتاب شدگان در آب شد).

استهموا: قرعه زدند.


(1) تمام آيه چنين است: (تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ- 74/ اعراف).

سخن حضرت صالح به قوم خويش، بعد از هلاكت و سرنگونى قوم ستمگر و عيّاش، عاد است كه مى گويد:

اى مردم خداى را پرستش كنيد كه جز او معبودى و آفريدگارى نيست، ناقه اى كه مى بينيد، نشانه اى است از پروردگارتان، او را واگذاريد تا در سرزمين خدا بچرد آزارش نرسانيد كه عذابى دردناك شما را فرا خواهد گرفت.

خداوند شما را بعد از قوم عاد جانشين گردانيد، و در اين سرزمين هموار سكناتان داد كه در دشتهايش كاخ ها مى سازيد و از كوه ها خانه مى تراشيد، نعمتها و بخششهاى خداى را به ياد آريد و با گردنكشى و گستاخى در زمين فساد نكنيد. [.....]

برد مسهّم: پارچه برد يمانى كه نقش تير بر آن باشد.

سهم وجهه: چهره اش دگرگون شد.

السّهام: دردى است كه روى و چهره از آن تغيير مى كند (سوختن از گرما و گرما زدگى).

(سها) [سها]

السّهو: خطا از روى غفلت و نادانى، كه بر دو گونه است: اوّل- سهو و خطايى كه انگيزه ها و كشش هايش از انسانيت انسان نباشد مثل ديوانه اى كه انسانى را ناسزا مى گويد:

دوّم- سهو و خطايى كه انگيزه ايجاد آن از اراده خود اوست، مثل كسى كه شرب خمر مى كند و سپس كار منكر و ناروايى از او سر مى زند هر چند كه قصد آن كار نكرده باشد.

سهو كننده و خطا كار يا غفلت زده اوّل كه ديوانه است قابل بخشش است و از او درمى گذرند ولى دوّمى يعنى خطا كار مى خواره به جرم گناهش مجازات مى شود و بر اساس معنى دوّم مذموم دانستن آن از سوى خداى تعالى است، در آيات:

(فِي غَمْرَةٍ ساهُونَ- 11/ ذاريات) (در ورطه اى غافل، و بى خبرند).

(عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ- 5/ ماعون) (آيه چنين است، ويل للمطفّفين الّذينهم عن صلاتهم ساهون: واى بر نماز گزارانى كه از نمازشان غافلند).

(سيب) [سيب]

السّائبة (در آيه- ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حامٍ «1»- 103/ مائده)


(1) در مورد آيه (ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حامٍ- 103/ مائده) كه اين اصطلاحات در آن بكار رفته است شيخ طوسى مى نويسد: اين آيه از دلايل روشنى است بر بطلان مذهب مجبره (جبرى مسلكان)

شترى است كه در چراگاه به حال خود رها مى شود و از آب و علف دورش نمى كنند و اين در صورتى است كه پنج بار زائيده باشد.

و- انسابت الحيّة انسيابا: مار بسرعت خزيد.

السائبة: بنده اى است كه آزاد مى شود ولى آزادى و توان قدرتش باز هم در اختيار آزاد كننده اش باشد و مال و ميراثش و رابطه اش را هر طور و هر كجا مى خواهد قرار مى دهد و اين همان چيزى است كه در شرع از آن نهى شده است.

السيب: بخشش، و نيز- السيب: راه و مجراى آب و اصلش از- سيبته فساب- گرفته شده، يعنى به جريانش انداختم و جارى شد.


كه مى گويند: خداى تعالى آفريننده كفر و گناهان و بت پرستى و ساير قبايح است. ولى خداوند در اين آيه اين نظر را نفى مى كند از اينكه او جاعل- بحيرة- سائبة- وصيلة- حام- باشد و آنها مى پندارند كه خداوند جاعل و خالق صفات و نامگذارى آنهاست و اين سخن نسبت به خداى تعالى تكذيبى و جسارتى بر اوست، سپس مى گويد: آنها به اين سخنانشان كفر ورزيدند و افتراء زدند به اينكه چيزى را به خداوند نسبت دادند كه از فعل او نيست و اين موضوعى روشن است و اشكالى در آن نيست و معنى آيه اينست: خداوند چيزهايى از اين قبيل كه قبل از اسلام حرام مى كردند، حرام نكرده است و امر به آن هم ننموده:

1- بحيرة شترى بود كه پنج بار مى زائيد و آخرينش شتر نر بود، و گوشش را شكاف مى دادند و رهايش مى كردند و خوردن گوشتش را حرام مى دانستند، سوار بر آن نمى شدند و بار بر آن نمى نهادند حتّى اگر عليل يا درمانده اى از راهى هم به آن شتر مى رسيد سوارش نمى شد.

2- سائبة: وقتى كسى براى وارد شدن كسى از سفر يا بيمارى و از اين قبيل چيزها نذرى مى كرد مى گفت: شترم- سائبة- است و آن را رها مى كرد و يا اگر بنده اى آزاد مى شد او را بدان حمايت و ميراث و پيوند در دوستى رها مى كردند و او را نيز- سائبة- مى گفتند.

3- وصيلة: مادّه گوسفندى بود كه نوزاد دو قلويش را اوّل ماده بعد نر مى زائيد آن را هم رها مى كردند و يا اينكه براى بت هاشان ذبحش مى كردند و اگر نوزاد اوّل نر و دوّم مادّه بود ذبحش نمى كردند.

4- حام- شتر نرينه اى بود كه سوارش نمى شدند و اگر ده بار مى زائيد مى گفتند پشت او بيمه شده است و نبايد بارى بر آن نهند و رهايش مى كردند (تبيان/ شيخ طوسى- 4/ 106).

5- و در آيه بعد سخن دروغين آنها را كه چنين مسائلى را از سوى خداى مى دانستند رد مى كند و مى گويد: (يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ- 103/ مائده).

نكته اى كه قابل ذكر است اينست كه در سراسر قرآن عبارت- اكثر هم لا يعقلون- و مشابه آن عبارت، هرگز در باره مسلمانان بيان نشده، زيرا همواره خداپرستى و اسلام و ايمان لازمه اش انديشه و تعقّل و عمل و هدايت يافتگى است تمام آيات (اكثرهم لا يعقلون) در قرآن در باره غير مسلمين است.

.(ساح) [ساح]

الساحة: ميدان و مكان وسيع، و از اين معنى است- ساحة الدّار: فضاء منزل، در آيه:

(فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ- 177/ صافات).

السائح: آبى كه دائما در ميدانى جارى است.

ساح فلان فى الارض: او مثل گذشتن و جريان آب، در زمين شتافت.

آيه: (فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ- 2/ توبه) (چهار ماه در اين سرزمين بگرديد).

رجل سائح فى الارض و سياح «1»: مردى است سيّاح و جهانگرد.

و در آيه: ( (السَّائِحُونَ)- 112/ توبه) يعنى روزه داران، و (سائِحاتٍ- 5/ تحريم) يعنى زنان روزه دار. بعضى گفته اند- صوم- دو گونه است:

اوّل- صوم و روزه حقيقى و آن نخوردن غذا و ترك همبسترى در روز با همسران است.

دوّم- صوم و روزه حكمى، و آن نگهداشتن اعضاء و جوارح از گناهان است مثل:

گوش و چشم و زبان. پس- سائح: كسى است كه اين روزه دوّم را بجا مى آورد با روزه اوّل- و نيز گفته شده- سائحون: همان كسانى هستند كه مقتضاى مفهوم آيه:


(1) در حديثى آمده است- لا سياحة فى الاسلام- يعنى بريدن و دور شدن از جامعه و ترك نمودن نماز جمعه و جماعات كار خلافى است كه از- سيح- است يعنى آبى كه مى رود و مى گذرد و همچنين- لا سياحة فى الاسلام- به معنى افساد و شرّ آفرينى است كه در اسلام چنين اعمالى نيست (النّهايه 2/ 432).

على عليه السّلام در صفات و نشانه هاى هر مؤمنى مى گويد: اولئك مصابيح الهدى و اعلام السرى، ليسوا بالمساييح و لا المذاييع البذر اولئك يفتح اللّه لهم ابواب الجنّة و يكشف عنهم ضراء نقمته.

يعنى: آنان مشعل هاى فروزان هدايت و نشانه هاى راهروى در تاريكى ها بسوى نورند، آنان فسادانگيز و نمّام و سخن چين نيستند، اشاعه دهنده فحشاء و زشتى ها نيستند كه با شايعه پراكنى در ميان مردم بذر فتنه و فساد بيفشانند، بى خردى و بيهوده گويى ها راى رواج نمى دهند. و از اين روى خداوند بر اين گونه كسان كه راهنماى نيكى ها و دور از فسادند درهاى بهشت به رويشان مى گشايد و سختيها و زيان هاى عقوبت و بدفرجامى راى از ايشان بر مى دارد و دور مى كند. (نهج البلاغه خطبه 102 شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 655) (النّهاية 2/ 432 ابن اثير) و مقائيس اللّغه ج 3/ 120 ابن فارس.

در اين خطبه مساييح جمع مسياح از ساح يسيح است در همان معناى سخن چينان و شر و فساد آفرينان جوامع بشرى است.

(أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها- 46/ حجّ) «1» را مى طلبند و پى مى گيرند.

(سود) [سود]

السواد: رنگى كه نقطه مقابل سپيد است (سياهى).

اسودّ و اسواد: سياه شد.

آيه: (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ- 106/ آل عمران) (روزى كه چهره هائى سپيد و شاد و چهره هايى تار و ناشاد مى شود) پس سپيد شدن چهره ها عبارتست از مسرّت و شادى و سياهى آنها عبارت از اندوه و بد حالى است مثل آيه: (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ- 58/ نحل).

(همينكه بشارتشان دهند كه همسرشان دختر زائيد چهره شان در حاليكه خشمگينند سياه مى شود و خشم فرو مى برند) كه بعضى سياه شدن و سپيد شدن صورت ها را بر محسوس و ظاهر معنى آن حمل كرده اند ولى نظر اوّل شايسته تر است زيرا سياه و سپيد شدن پوست صورت در دنيا هم مى شود و آيه فوق مربوط به آخرت است.

و بر اساس معنى مسرّت و شادى و يا سپيدى چهره و عكس آن مى گويد:

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ- 22/ قيامه) و (وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ- 24/ قيامه)


(1) آيا در زمين سير نكرده اند تا دلهايى انديشمند و گوشهائى درك كننده داشته باشند، بديهى است عقل و شنيدن ظاهرى مراد آيه نيست بلكه منظور عبرت گيرى و دريافتن حقيقت حيات است، تا نپندارند كه نعمات الهى در زمين بى جهت در اختيار آنهاست و فرجام ندارند، كه به گفته سعدى:

اى كه بر پشت زمينى همه وقت آن تو نيست دگران در شكم مادر و پشت پدرند

آنكه پا از سر نخوت ننهادى بر خاك عاقبت خاك شد و خلق بر او مى گذرند

تا تطاول نپسندى و تكبّر نكنى كه خدا را چو تو در ملك بسى جانورند

سعديا مرد نكو نام نمى رد هرگز مرده آنست كه نامش به نكوئى نبرند

و (وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَةٌ- 40/ عبس) و (وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ- 27/ يونس) و (كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً- 27/ يونس) و بر اين مثال روايت شده است كه: «انّ المؤمنين يحشرون غرّا محجّلين من آثار الوضوء».

(مؤمنينى كه از بت ها گسسته و به حق پيوسته اند در قيامت با آثارى از شادى و سپيدى چهره در دستها و صورتشان كه نتيجه وضوء است محشور مى شوند).

سواد: به كسى كه از دور ديده مى شود، تعبير مى شود- سواد العين- سياهى و مردمك چشم. مى گويند- لا يفارق سوادى و سواده: تعبير مى شود (كه بر راه مستقيم باشند. النّهايه).

و- (السّيّد): سرپرست جمعيّت زياد، و بهمين جهت مى گويند:

سيّد القوم: بزرگ و سرپرست قوم و مردمى فراوان و زياد، از اينرو واژه سيد به جماعت منسوب مى شود و نمى گويند سيد الثوب و سيد الفرس: (پس واژه سيد در مورد جامه و غير انسان بكار نمى رود).

ساد القوم يسودهم: بر آن قوم سيادت و سرپرستى نمود، و چون شرط سرپرستى در جماعت و ملّت تهذيب نفس است به هر كس كه در نفس خويش فضيلت و شخصيّت نفسانى دارد- سيّد- گفته اند.

و بر اين معنى آيه: (وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً- 39/ آل عمران) و (وَ أَلْفَيا سَيِّدَها- 25/ يوسف) است (يعنى شوهرش را) همسر و شوى زن هم به خاطر سياست و تدبير در همسريش- سيّد- ناميده شده (و هم چنين زن را سيّده گويند بخاطر سرپرستى خانواده و فرزندانش) و آيه: (رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا- 67/ احزاب) يعنى از واليان و سياستمدارانمان پيروى كرديم «1».


(1) ابن اثير مى نويسد: «مردى بر پيامبر وارد شد و گفت- انت سيد قريش- فقال السيد اللّه يعنى فقط

.(سار) [سار]

السير: گذشتن و سير كردن در زمين.

رجل سائر و سيار: مردى سير كننده.

السيارة: گروه و جماعت، خداى تعالى گويد: (وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ- 19/ يوسف) افعال اين واژه، 1- سرت: گردش كردم و گذشتم 2- سرت بفلان- 3- سرته، 4- سيرته.

(1- رفتم 2- فلانى را بردم 3- بردمش 4- زياد گردشش دادم و گرداندمش، اين فعل بدون حرف جارّه، هم لازم است و هم متعدّى).

در معنى اوّل يعنى (لازم) آيه: (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا- 109/ يوسف) و (قُلْ سِيرُوا- 11/ انعام) و (سِيرُوا فِيها لَيالِيَ- 18/ سباء) و در معنى دوّم (متعدّى با حرف جرّ) آيه: (سارَ بِأَهْلِهِ- 29/ قصص).

امّا قسمت سوّم، يعنى- سرته (متعدّى بدون حرف جرّ) در قرآن نيامده است.

و در قسمت چهارم، آيه: (وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ- 20/ نباء) و (هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 22/ يونس) است.

امّا در مورد آيه: (سِيرُوا فِي الْأَرْضِ- 11/ انعام) گفته شده تشويقى است بر سير و سياحت در زمين با جسم و بدن و نيز گفته شده تشويقى است بر جولان و حركت


خداوند است كه شايسته سيادت است». گويى پيامبر دوست نداشت كه رو در روى و در حضورش او را مدح كنند و او- فروتنى را دوست مى داشت.

و در حديثى ديگر فرموده است مرا همانگونه كه خداوند با واژه هاى نبى و رسول ناميده است بناميد- و لا تسمونى سيدا كما تسمون رؤساءكم فانّى است كأحدكم ممّن يسودكم فى اسباب الدّنيا- مرا همچون رؤساى دنياى خويش نناميد زيرا من در اسباب دنياوى همانند رؤساتان كه بر شما سيادت دارند نيستم. (النّهايه ج 2 ص 417) در اين حديث و احاديث ديگر كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله واژه سيد را در مورد فرزندانش بكار برده معناى صحيح بزرگوارى و سيادت و سرورى معنوى و دينى بخوبى دانسته مى شود و او در جهات ديگر كه همان سرپرستى امور حكومتى و سيادت واقعى است با واژه- ولى- نام برده شده كه گفت (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ...) يعنى پيامبر در آن امور همانند خداوند به شما ولايت دارد و مولاى تان است به گفته مولوى:

كيست مولى آنكه آزادت كند بند رقّيّت ز پايت بر كند

زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود و آن على مولا نهاد

فكرى و دريافت حالات دگرگون شده اقوام و زمين، چنانكه در خبرى در وصف اولياء روايت شده است:

«ابدانهم فى الارض سائرة و قلوبهم فى الملكوت جائلة» (بدن هاى اولياء در زندگى و زمين سير كننده است ولى دلهاشان در ملكوت در حال طواف است). و بعضى مفهوم اين روايت راى به كوشش در عبادتى كه به وسيله آن انسان به ثواب و پاداش مى رسد حمل كرده اند و سخن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود: «سافروا تغنموا» يعنى سفر كنيد تا غنيمت يابيد و بهره مند شويد، به همين معنى تعبير شده است (يعنى به معنى كوشش در عبادت).

(تيسير:) هم بر دو گونه است:

اوّل- حركت با فرمان و اختيار و اراده از سوى سير كننده مثل: (هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ «1»- 22/ يونس).

دوّم- حركت قهرى با تسخير مثل تسخير كوهها در آيات: (وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ- 3/ تكوير) و (سُيِّرَتِ الْجِبالُ- 20/ نباء).

(سيرة:) حالتى و روشى است كه انسان و ساير جانداران نهادشان و وجودشان بر آن قرار دارد، خواه غريزى و خواه اكتسابى چنانكه گفته مى شود: فلانى سيره و روشى نيكو و قبيح دارد.

و آيه: (سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى- 21/ طه) يعنى حالتى كه بر آن حالت بوده كه همان چوب بودن آنست (در باره عصاى حضرت موسى عليه السّلام است بعد از اعجازش در


(1) صاحب مجمع البيان در باره آيه فوق كه راغب رحمه اللّه آن را سير و حركت اختيارى و ارادى بشر در زمين به فرمان خداى مى داند، مى نويسد سير دادن خداوند انسان را در زمين به اينست كه او را توانايى داده و براى حركت و مسافرتش در خشكى و دريا، ابزار و وسايلى آفريده و آماده نموده است مثل دست آموز شدن حيوانات سوارى و ايجاد قوانينى در ابزارهايى كه از آنها كشتى ساخته مى شود و در جهات مختلف درياها كه وسايل سير و حركت انسانها است.»

(مجمع البيان 5/ 100)

حركت كردن، كه مى گويد: نترس طبيعت و نهاد اوّلش را به آن باز مى گردانيم).

(سور) [سور]

السور: جهيدن و چيره شدن با برترى است، اين واژه در خشم و خمر نيز بكار مى رود. مى گويند: سورة الغضب: چيرگى و شدّت خشم و غضب بر انسان. و- سورة الشّراب: غلبه و تأثير خمر در عقل و دماغ.

ساورنى فلان: بر من جست و سرم را گرفت.

فلان سوار: بسيار جهنده و حمله كننده است.

(اسوار:) «1» از- اساورة الفرس- است يعنى سرداران سپاه ايران كه بيشترين كار برد اين واژه در مورد تيراندازان است كه گفته شده از زبان فارسى معرّب شده است و سوار المرأة- هم به معنى دست بند و دستياره زنان است اصلش دستوار- است و هر چه كه بوده باشد- اسوار را بكار برده اند، هر چه باشد اعراب اين واژه ها را بكار برده اند.

و از اين واژه عبارت- سورت الجارية: (دوشيزه را دستياره دادم) است و- جارية مسورة و مخلخلة: دوشيزه اى كه دستياره در دست و خلخال در پاى دارد.

در آيات: (أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ- 53/ زخرف) و (أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ- 21/ انسان) (دستبند و دستياره هايى از طلا و نقره كه- اسورة و اساور جمع آن است).

بكار بردن واژه- اسورة- در آيه فوق و مخصوص گرداندن آن با فعل (القى) و استعمال- أساور- در نقره و تخصيص آن با فعل (حُلُّوا- 21/ انسان) نكات مفيدى است


(1) همانطور كه راغب رحمه اللّه مى گويد: واژه- اسوار- ريشه در زبان فارسى دارد. خلف تبريزى مى نويسد: اسوار- بر وزن- رهوار- به معنى سواره است در مقابل پياده و به زبان گيلانى، جمعى باشند از لشگريان كه حدّ اقل تيرى و چماقى همراه دارند كه بدان جنگ كنند و بر كلاه خود يكديگر زنند، آن نوع چوب را هم- اسوارى- گويند (برهان قاطع) اسوار- يعنى پيشواى ايرانيان قديم كه مخفّف- اسب سوار- است (غرائب اللّغه 216).

بنابر اين- اساورة- همان حماة العرب- يعنى قوى ترين- دلاوران و پيشتازان جنگى هستند كه پيروزى در جنگ به تدبير ايشان بستگى دارد. (لس 1/ 149)

كه بحث آن به غير اين كتاب اختصاص مى يابد «1».

(السّورة:) مقام و منزلت رفيع، شاعر گويد:

الم تر انّ اللّه اعطاك سورة ترى كلّ ملك دونها يتذبذب

(آيا نمى بينى كه خداى، رفعتى به تو داده است و هر ملكى مادون اين مقام سرگردان و مضطرب است).

سور المدينة: ديوارهاى شهر كه آن را كاملا دربرمى گيرد و احاطه مى كند. و- سورة القرآن: تشبيهى است يا به همان- سور- و ديوار شهر كه قرآن هم مانند احاطه و فراگيرى ديوار به شهر محاط به سورهاست يا اينكه مثل منازل قمر، هر- سورة- در قرآن منزلتى و جايگاهى دارد. و كسى كه- سورة- را- سورة (با مجزوم نمودن حرف واو) بگويد در آنصورت از- اسارت- است يعنى تتمّه اى از آن را باقى گذاردم، گويى كه هر سوره قرآن قطعه اى و جزئى از كلّ سوره ها و تمام قرآن است.

و آيه: (سُورَةٌ أَنْزَلْناها- 1/ نور) يعنى قسمتى از احكام و حكمتها.

أسأرت فى القدح: بقيّه اش را در قدح گذاردم.

شاعر گويد: لا بالحصور و لا فيها بسأر- كه واژه- بسأر- در اين مصراع- سوار-


(1) نظر مؤلّف محترم از (القى) در تمام آيه اوّل مربوط به سخن فرعون است كه مى گويد: (يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ ...- 53 و 54/ زخرف) فرعون كه حقّ را در داشتن مادّيّات و انباشتن طلا و قدرت و غلبه و تسلّط بر نهرها مى داند به طرفداران خود مى گويد: آيا اين من نيستم كه همه اين وسايل رفاهى را دارم، آيا نمى بينيد، و آيا من از موسى كه خوار و ذليل است و درست نمى گويد برتر و بهتر نيستم و اگر او حقّ است چرا برايش دستياره هاى طلا نيفكنده اند و فرشتگان دوش به دوش او همراهش نيستند؟ فرعون مى خواهد بگويد اينها كه من دارم بخشايشى است كه به من داده شده و موهبتى است كه نتيجه جبرى لياقت و حق بودن من است و گر نه چرا به موسى داده نشده و او مستضعف است.

در جاى ديگر هم مى گويد: مگر نمى بينيد لباس او هم جامه اى نمدين و چوپانى است نه لباس اشرافى و فرعونى.

امّا واژه (حلّوا) در باره بهشتيان اشاره به جامه هاى زيبا و زيور داشتن است كه ميزبانشان و بخشايشگرشان پروردگارشان است و نتيجه اعمال نيك دنيائيشان ثمرات جهان بازپسين است.

هم روايت شده است كه از همان معنى- سورة- يعنى خشم و غضب است (نه با تنگدلى، و نه در آن خشم و غضبى است).

(سوط) [سوط]

السّوط (تازيانه) يعنى پوست و چرمى نازك و بهم تابيده و بافته شده كه با آن كسى را مى زنند و اصل- سوط- آميختن بعضى از چيزى با بعض ديگر آن است.

سطته و سوطته: آن ها را بهم آميختم و بافتم.

پس تازيانه از اين جهت- سوط- ناميده شده كه رشته هاى چرمش به يكديگر و بهم تابيده شده.

آيه: (فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ- 13/ فجر) تشبيه به عذابى است كه در دنيا با تازيانه انجام مى شود و گفته شده اشاره به انواع عذابهايى است كه با هم آميخته است.

و در آيه (حَمِيماً وَ غَسَّاقاً «1»- 25/ نباء) هم به آن معنى اشاره شده است.

(ساعه) [ساعه]

السّاعة: جزئى است از اجزاء زمان كه به قيامت تعبير شده است در آيات: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ- 1/ قمر) و (يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ- 117/ اعراف) و (وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ- 24/ لقمان).

قيامت هم بخاطر سرعت حسابرسى اعمال با واژه- ساعة- كه بسرعت در گذر است تشبيه شده، چنانكه گفت: (وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ- 62/ انعام) و يا آنچه كه در آيات:

(كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) و (لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ- 35/ احقاف) و (وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ- 12/ روم) كه قيامت را با آن سرعت در گذران زمان


(1) ترجمه آيه چنين است: دوزخ كمينگاهى است كه سر انجام طاغيان و سركشان از فرمان الهى است و مدّت زيادى در آنجا درنگ خواهند كرد، خنكى و نوشيدنى جز آب جوشان و آميخته و چركين نچشند و اين پاداش و فرجام اعمال آنهاست كه از حسابش و سر انجامش باك نداشتند و آيات الهى را لجوجانه و گستاخانه تكذيب نموده و دروغ مى پنداشتند.

خبر داده است و خود قيامت هم به- ساعة- تشبيه شده است پس معنى اوّل آن قيامت است و معنى دوّم آن كمى از زمان «1».

گفته اند ساعاتى كه همان قيامت است، سه قسمت است:

1- السّاعة الكبرى: كه همان برانگيخته شدن مردم براى محاسبه است و همانست كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سخنش به آن اشاره كرده است كه:

«لا تقوم السّاعة حتّى يظهر الفحش و التفحّش و حتّى يعبد الدّرهم و الدّينار» يعنى:

(قيامت برپا نمى شود و زمانش سر نمى رسد تا اينكه زشتيها و گناهان بسيار قبيح از حد درگذرد و بيهوده گوئيها ظاهر شود، و تا اينكه درهم و دينار يا زر و سيم چون بت ها پرستيده شود و معبود مردم قرار گيرد) و غير از اينها، امورى را ذكر كرده كه در زمان خودش و بعدش واقع نشده (تا زمان حيات مؤلّف رحمه اللّه- قرن 5 ه).

2- السّاعة الوسطى: مرگ و مردن مردمان يك قرن، و زمان واحد آنطورى كه روايت شده است، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عبد اللّه ابن انيس را ديد و گفت «ان يطل عمر هذا الغلام لم يمت حتى تقوم السّاعة» يعنى: (اگر عمر و مدّت زندگى اين پسر به درازا كشد نمى ميرد تا اينكه مردمان هم عصرش بمى رند) گفته شده عبد اللّه بن انيس، آخرين فردى از صحابه بود كه مرد و وفات كرد.

3- السّاعة الصّغرى: كه همان مرگ هر انسانى است، پس- ساعة- يا قيامت هر فردى مرگ او است و همانست كه در آيه زير به آن اشاره شده است كه آيه: (قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً- 31/ انعام) و معلوم است كه اين حسرت و افسوس هنگام مردن به انسان مى رسد و سراسر وجود او را فرا مى گيرد چنانكه گفت: (وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ ...- 10/ منافقون) و


(1) زجاج مى گويد: «معنى السّاعة فى كل القرآن، الوقت الّذى تقوم فيه القيامه» يعنى: در تمام قرآن- ساعة به معنى زمانى است كه قيامت برپا مى شود و اشاره به اين است كه چنان حادثه عظيمى در آن رخ مى دهد پس بخاطر اندك زمانى كه چنان حادثه عظيمى در آن رخ مى دهد آن را- ساعة- ناميده است و اللّه اعلم.

(معانى القرآن- فرّاء- النّهايه- ابن اثير)

همينطور آيه: (قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ «1»- 40/ انعام) روايت شده است كه هر گاه باد و طوفان شديدى مى وزيد رنگ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تغيير مى كرد و مى گفت:

«تخوّفت السّاعة و قال: ما امدّ طرفى و لا اغضّها الّا و اظنّ انّ الساعة قد قامت» يعنى:

(ديدگانم را باز نمى كنم و آن را بر هم نمى گذارم مگر اينكه مى پندارم مرگ فرا رسيده است).

مى گويند- عاملته مساوعة: ساعتى با او داد و ستد كردم مثل معاومة: معامله ساليانه و- مشاهرة: داد و ستد ماهيانه.

و- جاءنا بعد سوع من اللّيل: در ساعات اوّل شب پيش ما آمد.

و- سواع: بعد از اين.

و از معنى- ساعة- اهمال يعنى سستى و رها كردن، تصور شده است. گفته مى شود: اسعت الإبل أسيعها و هو ضائع سائع: شتر را مهمل و بيهوده واگذاردم.

و- سواع: نام بتى است، در آيه: (وَدًّا وَ لا سُواعاً- 23/ نوح) (نام دو بت در جاهليّت است).

(ساغ) [ساغ]

نوشيدن و قورت دادن نوشيدنى آسان شد.

اساغه كذا: پايان يافت و كامل شد.

آيه: (سائِغاً لِلشَّارِبِينَ- 62/ نحل) (اشاره به آفرينش شير در وجود پستانداران است كه مى گويد: يكى از آثار نعمت هاى خدا بر شما شير است كه بر نوشندگانش گوارا است).


(1) بگو اگر چيزى فهميده ايد و راست مى گوئيد آيا اگر عذاب خداى بر شما بيايد يا اينكه مرگتان فرا رسد مگر جز خداى را به كمك مى خوانيد؟ بلكه او را مى خوانيد و اوست كه خواست شما را اگر بخواهد برآورده مى كند و شما در آن هنگام غير خداى را كه مى پرستيديد فراموش خواهيد كرد.

و (وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ- 17/ ابراهيم) (به زحمت مى خورد و نوشيدن و فرو بردنش را نمى تواند زيرا از هر سوى مرگ او را مى گيرد امّا مردنى نيست).

سوّغته مالا: مالى به او بخشيدم.

واژه- تسويغ- استعاره از همان معنى است.

فلان سوغ اخيه: وقتى است كه يكى از دو نوزاد پشت سر اولى به سرعت زائيده شود (دوقلوها) كه تشبيهى از راحتى و به سرعت نوشيدن است (سوغ: همزاد، كه مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است).

(سوف) [سوف]

سوف حرفى است مخصوص افعال مضارع براى انجام فعل در آينده كه از زمان حال جدايش مى كند، مثل آيات:

(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي- 98/ يوسف) و (فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ- 135/ انعام) يعنى: آنچه كه در طلبش هستيد و مى طلبيد به زودى خواهيد دانست هر چند كه در وقت حاضر بدست آيد ولى ناچار براى بعد است.

واژه- سوف- اقتضاء معنى به تأخير انداختن و درنگ نمودن در كار را دارد.

تسويف- هم به اعتبار سخن وعده دهنده است كه مى گويد: سوف افعل كذا- و از آن مشتقّ شده است.

السّوف: بوى خاك و بول.

مسافة: بيابانى است كه راهياب با بوئيدن خاك، آنجا را و راه صحيح را تشخيص مى دهد (چون با بوئيدن خاك مى فهمد كه چهارپايان از آنجا عبور كرده اند يا نه).

و سپس در اثر كثرت استعمال، فاصله و دورى راه را هم به همان اعتبار- مسافة- گفته اند.

شاعر گويد: اذا الدّليل استاف اخلاق الطّرق.

(وقتى كه راهياب و راهنماى كاروانيان، قديم يا جديد بودن راهها را تشخيص مى دهد).

السّواف: بيمارى شتران كه آنها را به هلاكت مى رساند، وجه تسميه اين يا از آن جهت است كه مرگ را نزديك مى بيند و حس مى كند و مى بويد يا مرگ او را درك مى كند و مى بويد و يا اينكه از آن بيمارى بزودى خواهد مرد.

(ساق) [ساق]

سوق الابل: كشاندن يا راندن شتران.

مى گويند- سقته فانساق: راندمش و كشاندمش.

السّيّقة: شتر رانده شده.

و- سقت المهر الى المرأة: در وقتى است كه كابين زن، شتر باشد كه مى گويند آن را بسويش راندم و بردم.

و آيه: (إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ- 30/ واقعه) مثل معنى آيه (وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى- 42/ نجم) است. يعنى: هنگامه اى كه به سوى پروردگارت مى روى.

و آيه: (سائِقٌ وَ شَهِيدٌ- 21/ ق) يعنى: فرشته اى كه او را مى برد و ديگر فرشته بر آن گواه است، كه گفته اند معنى آن مثل آيه: (كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ- 6/ انفال) است يعنى، گويى كه به سوى مرگ رانده مى شوند. و (وَ الْتَفَّتِ (السَّاقُ) بِالسَّاقِ- 29/ قيامه) گفته اند مقصود بهم خوردن يا در وقت خروج روح از بدن است و يا اينكه منظور بهم چسبيدن پاها در كفن است يا اينكه منظور اينست كه دو ساق پايش بعد از مردن و بعد از اينكه در زندگى او را برمى داشتند و حمل مى كردند، ديگر او را حمل نمى كنند.

و نيز گفته شده- التفاف يا بهم پيوستن دو ساق در آيه اخير برخورد سختى ها به سختى ها است (كه همان عواقب يا عقبه پى در پى پس از مرگ است).

و معنى آيه: (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ- 42/ قلم) مثل اينست كه مى گويند كشفت الحرب عن ساقها: كارزار سخت شد و قدرتش را ظاهر كرد، كه رهايى از آن مشكل است.

بعضى گفته اند، آيه: (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ- 42/ قلم) اشاره اى به شدّت و سختى است و به اين معنى است كه نوزاد در شكم مادرش مى ميرد و كمك كننده در زائيدن، دستش را در رحم حيوان مى كند و با كشيدن پاى نوزاد، مرده آن را بيرون مى آورد و اين همان معنى- الكشف عن الساق است كه سپس در باره هر كار مصيبت بار و سختى بكار رفته.

و آيه: (فَاسْتَوى عَلى (سُوقِهِ)- 29/ فتح) كه گفته شده- سوق- جمع- ساق- است مثل- لابة و لوب- و- قارة و قور. (شتران سياه و سنگهاى سياه).

و بر اين اساس، آيه: (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 33/ ص) (شروع كرد به دست زدن پاها و گردن ها).

رجل اسوق و امرأة سوقاء: مرد و زنى كه پاهاى بزرگ پيدا و نمايان دارند. (السّوق:) بازار و جائيكه در آنجا متاع داد و ستد مى شود «1» در آيه: (قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ- 7/ فرقان) (يعنى: گفتند اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود، به پندار باطلشان نبايستى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جنس آنها باشد).

و- السّويق: نوشيدنى، چونكه بدون جويدن در حلق فرو مى رود.

(سول) [سول]

السّؤل: حاجت و نيازى كه نفس آدمى بر آن حريص است.


(1) وجه تسميه سوق با توجّه به ريشه اين واژه بخاطر اينست كه متاع و اموال براى داد و ستد به بازار آورده و برده مى شود و در حديثى در باره راه رفتن پيامبر با اصحابش آمده است كه- كان يسوق اصحابه- يعنى:

• اصحاب خويش را بخاطر تواضع و فروتنى پيش مى داشت و بر خود مقدّم مى داشت بديهى است اين حالت در زمانى بوده كه استقرار حكومت اسلامى، و يكپارچگى يارانش مسلّم بوده و گر نه در مواقع ضرورى و وجود مخاطرات به فرمان خداى، على عليه السّلام را هم بجاى خويش قرار مى داد و در جنگها اصحابش او را در چادر فرماندهى و در پشت جبهه قرار مى دادند و خودشان پيش قراولان نبرد بودند و در تمام جنگها شركت مستقيم داشتند.

در آيه گفت: (قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى- 36/ طه) و آن چيزى بود كه موسى عليه السّلام مى خواست، مثل اينكه مى گفت: (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي- 25/ طه). التّسويل: جلوه دادن چيزهايى كه نفس بر آنها حريص است و تصوير نمودن قبح و زشتى براى او به صورت حسن و خوبى است در آيات:

(بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً- 18/ يوسف) و (الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ- 25/ محمّد).

بعضى از ادباء گفته اند- سألت هذيل رسول اللّه فاحشة: از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيز ناروايى كه بصورت خوب و نيكو بود، طلب كردند.

چنانكه عدّه اى از ادباء گفته اند- سالت- در اين عبارت از- سأل- يعنى پرسيدن نيست و معنى سؤل- نزديك به معنى واژه- امنيّة يعنى آرزو است، ولى- امنيّة- در چيزى است كه انسان آنرا انديشه مى كند و در باره اش تفكّر مى نمايد، ولى- سؤل- در چيزى است كه مطالبه مى شود، گويى كه- سؤل- بعد از امنيّة و آرزوست.

(سال) [سال]

سال الشّى ء يسيل: آن چيز روان و جارى شد.

أسلته أنا: جريانش انداختم.

در آيه: گفت: (وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ- 12/ سباء) يعنى مس را برايش ذوب كرديم.

اسالة: در حقيقت حالتى است در مس كه بعد از گداختن و ذوب شدن بدست مى آيد.

(السّيل)- اصلش مصدر است و سپس براى آب فراوانى است كه به سرعت به سويت مى آيد و بارانش به تو نرسيده. واژه- سيل- بصورت اسم قرار گرفته. در آيات:

(فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً- 17/ رعد) (سيلاب كفى فراوان برداشت) و (سَيْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء).

السّيلان: امتداد آهن و دنباله شمشير و مانند آن از دسته شمشير است كه در قبضه آن و داخل غلاف قرار گرفته است.

(سأل) [سأل]

السّؤال طلب شناختن، يا چيزى كه انسان را به معرفت و شناخت مى رساند يا خواستن مال و آنچه كه به مال مى رساند، پس طلب معرفت و شناخت، پاسخش بر عهده زبان است، و دستى كه بجاى زبان مى نويسد يا اشاره مى كند ولى- استدعاء مال جوابش به عهده دست است و زبان بجاى دست است يا با وعده دادن يا ردّ سؤال. اگر بگوئيد چگونه صحيح است به اينكه گفته شود- سؤال- براى معرفت و شناخت است و حال اينكه معلوم است كه خداى تعالى از بندگانش سؤال مى كند، مثل آيه: (إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ- 110/ مائده) پاسخ اين است كه آن سؤال براى آگاه نمودن خود مردم، و سرزنش ايشان بوده نه براى آگاه شدن خداى تعالى، زيرا او- علّام الغيوب- يعنى آگاه بر راز پنهانى ها و ناپيداهاست بنابر اين از اينكه معنى سؤال براى شناخت و معرفت باشد، خارج نمى شود.

سؤال- در معنى فهميدن و شناختن، گاهى خبر داشتن است و زمانى به منظور سرزنش، مثل: آيه: (وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ- 8/ تكوير) كه براى شناساندن و معرّفى مسئول (در سقط جنين يا گذشتن از نوزادان به هر تقدير است).

وقتى سؤال براى تعريف و آگاهى باشد به مفعول دوّم متعدّى مى شود كه گاهى فعل به خودى خود و گاهى با حروف جارّه متعدّى است، چنانكه مى گويى- سألته كذا و سألته عن كذا و بكذا- كه متعدّى با حرف (عن) بيشتر است، در آيات: (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ- 85/ اسراء). (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ- 83/ كهف) (يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ- 1/ انفال) و (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ- 1/ معارج) (إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي- 186/ بقره).

ولى اگر- سؤال- براى درخواست مال باشد آن فعل يا بنفسه و يا با حرف (من) متعدّى مى شود، مثل آيات:

(وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ- 53/ احزاب) و (وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا- 10/ ممتحنه) و (وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ- 32/ نساء). فقيرى كه چيزى مى خواهد و تقاضا مى كند به- سائل- تعبير مى شود.

مثل آيات: (وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ- 10/ ضحى) و (لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ- 11/ ذاريات).

(سام) [سام]

السّوم: اصلش به سرعت رفتن در طلب چيزى است و لفظى است مركّب از دو معنى رفتن، و جستن چيزى است. در معنى رفتن، عبارت- سامت الإبل فهى سائمة:

(رفت كه بچرد و او رونده است) و در معنى ابتغاء و جستن، سمت كذا: (جستجو كردم)، چنانكه گفت:

(يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ- 49/ بقره) (عذاب بدى را بر شما تكليف مى نمودند كه فرزندانتان را مى كشتند و زنانتان را وا مى گذاشتند) و همچنين از واژه- سام- عبارت، سيم فلان الخسف «1» فهو يسام الخسف- است يعنى (خوار شد و خوار مى شود).

سوم- هم در خريد و فروش و داد و ستد بكار مى رود. «2»


(1) عبارت و ضرب المثل- سيم الخسف- و- يسام الخسف در حديثى از على عليه السّلام نقل شده است كه فرموده «من ترك الجهاد البسه اللّه الّذله و سيم الخسف» «يعنى كسيكه جهاد را واگذارد و از آن روى گرداند خداوند جامه ذلّت و لباس خوارى بر او پوشاند و به ناچار تحمّل شكست و خوارى را خواهند نمود».

واژه- خسف كه در رديف حرف- خ- در جلد اوّل ذكر شده بصورت استعاره يعنى سستى و خفّت و خوارى- و سيم الخسف همان عبارت- تحمل فلان خسفا- است، يعنى: ننگ مشقّت و ذلّت را براى خود خريد و تحمّل كرد.

و نيز- سام- يعنى مرگ، كه گفته اند- لكلّ داء دواء الّا السّام- هر دردى دوائى دارد مگر مرگ كه بى درمان است حديث فوق در نهج البلاغه چنين است «امّا بعد فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّة ... فمن تركه رغبة عنه، البسه اللّه ثوب الّذل و شمله البلاء ... و سيم الخسف» (خطبه 27- النّهايه ج 2/ 426- ابن اثير- لسان العرب 9/ 68 ابن منظور- مجمع البحرين 5/ 48 طريحى) كه در تمام واژه نامه هاى فوق بصورت ذكر شده آمده است. [.....]

(2) يعنى عرضه كردن متاع يا خريدن آن به كمتر يا بيشتر از آنچه خريدار يا فروشنده ديگرى همان را عرضه كرده است و لذا در حديثى آمده است كه: «لا يسوم احدكم على سوم اخيه» نبايد هيچيك از شما از روى حسادت و رقابت در خريد و فروش، روى دست برادرش برود كه اجناس را گران كنند و نيز در حديثى ديگر هست كه فرمود:

پگاهان كه هوا كاملا روشن نشده، معامله نكنيد زيرا احتمال غبن و مغبون شدن هست و در آن اوقات از ذكر و عبادت خداوند بازمى مانند.

گفته شده- صاحب السّلعة أحقّ بالسّوم: صاحب متاع براى خريد و فروش آن متاع سزاوارتر است.

سمت الابل فى المرعى: براى چريدن رهايش كردم (كه به باب افعال و تفعيل، متعدّى مى شود) مى گويند- اسمتها و سوّمتها: (نيز در همان معنى- سمتها- است).

و آيه: (وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ «1»- 10/ نحل).

السّيماء و السّيمياء: علامت و نشان.

شاعر گويد: له سيمياء لا تشق على البصر.

يعنى: (نشانه اى از زيبايى بر چهره دارد كه ديدنش بر چشم شادى آور است و مشكل نيست).

خداى تعالى گويد: (سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ- 29/ فتح).

سوّمته: نشانش كردم و علامتش گذاردم.

(مُسَوّمِينَ:) علامت دارها.

مسوّمين: علامت گذاران (در قديم با داغ كردن و مهر، دامها و بردگان را نشان مى كردند) كه يا خودشان يا ستورانشان يا فرستاده هاشان را علامت گذارى مى كردند.


(1) اشاره به يكى از نعمت هاى با شكوه الهى است كه مى گويد: (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ- 10/ نحل) او كسى است كه باران را از آسمان فرو ريزاند و نازل مى كند كه هم نوشيدنى شماست و هم گياهان و درختانى از آن توليد مى شود كه چهارپايانتان را در آن مى چرانيد. هر كجا در قرآن، واژه- شراب- بكار رفته مطلق آب و نوشيدنى پاك و طبيعى و بدون زيان است، و هر كجا از- خمر و مسكر دنيايى نام مى برد كه دست ساخته خود بشر و چيزى زيانبار است آن را با واژه هاى (رجس و عملى شيطانى) كه عامل دشمنى و عواقب سوء و بى خردى است به آن اشاره مى كند.

در روايتى به سند صحيح آمده است كه: «انّ اللّه لم يحرم الخمر لا سمها و لكن حرمها لعاقبتها فما كان عاقبة الخمر فهو خمر» (كافى 6/ 412) يعنى: خداوند خمر را به خاطر اسمش حرام نكرده بلكه بخاطر عواقب و زيانمندى و نتيجه اى كه براى فرد و خانواده و جامعه از آن حاصل مى شود آن را حرام نموده است، پس هر چيزى كه زيانبارى و عواقب خمر را داشته باشد، حرام است.

از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره ستوران جنگى روايت شده است كه:

«تسوّموا فانّ الملائكة قد تسوّمت» يعنى: (علامت بگذاريد، زيرا فرشتگان در جنگ بدر، مركبهاشان را علامت گذاردند).

(سأم) [سأم]

السّآمة: ملامت و دلتنگى از چيزى كه مدّتش و زمانش طولانى شده خواه كار باشد و خواه تأثير پذيرى از چيزى يا كارى، آيه: (وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ- 38/ فصّلت) (اشاره به كسانى است كه در پيشگاه خداى از تسبيح نمودن پيوسته او، ملول و خسته نمى شوند).

و آيه: (لا يَسْأَمُ الْإِنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ- 49/ فصّلت) (فطرت آدمى طورى است كه از طلب خير خسته و ملول نمى شود ولى چون بدى به او رسد نااميد و مأيوس مى شود).

شاعر گويد:

سئمت تكاليف الحياة و من يعش ثمانين حولا لا أبالك يسأم «1»

(يعنى: از سختى هاى روزگار خسته و ملولم، كسى كه هشتاد سال زندگى مى كند خسته مى شود).

(سنين) [سنين]

طور سيناء: كوه معروفى است، در آيه: (تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناءَ- 20/ مؤمنون) كه با فتحه و كسره حرف (س) هر دو خوانده شده حرف الف در سيناء- كه مفتوح است جز


(1) عبارت- لا أبالك- ناسزا و سرزنش كامل است ولى- لا امّ لك- يعنى مادرت آزاده نبوده ناسزاى درستى است زيرا در نظر اعراب كنيزان و فرزندانشان ناستوده بودند و اسلام اين عادت زشت را هم عملا و حكما مردود دانست.

(مجمع الامثال 2/ 242 ميدانى)

براى تأنيث نيست، زيرا در كلام عرب، وزن- فعلال- نيست مگر در مضاعف، مثل قلقال و زلزال «1» كه حرف (ق) در قلقال و حرف (ز) در زلزال، مضاعف يعنى دو تاست) و در واژه- سيناء- صحيح است كه الفش، مثل الف در واژه هاى علباء و حرباء، يا اينكه الف الحاق مثل الف در واژه- سرواح- باشد و نيز گفته شده- طور سنين- حرف (س) از حروف معجم است.

(سوا) [سوا]

المساواه: برابرى با در نظر گرفتن ذرع و وزن و پيمايش، و در هر سه مورد زير بكار مى رود.

1- به اعتبار اندازه گرفتن، وزن كردن و پيمانه و حجم (طول و وزن و حجم) مى گويند: هذا ثوب مساو لذاك الثّوب: اين پارچه با آن پارچه مساوى و برابر است.

و هذا الدّرهم مساو لذلك الدّرهم: اين پول برابر آن پول است.

2- واژه- مساواة- در معنى برابرى به اعتبار كيفيّت، مثل: هذا السّواد مساو لذلك السّواد: اين سياهى برابر آن سياهى است هر چند كه تحقيق در معنى سياهى به اعتبار مكان و موقعيّت آن سياهى باز مى گردد، بدون توجّه به ذات آن.

3- و گاهى به اعتبار گونه اى برابر است كه در آنجا، واژه- عدل- بكار مى رود.

شاعر گويد:

ابينا فلا نعطى السّواء عدوّنا

يعنى: (ما دشمنان همسان خويش را بطور عادلانه نمى بخشيم و از آن كار خوددارى كرده ايم). استوى دو وجه دارد:


(1) قلقال و زلزال هر دو به معنى جنبش و حركت صحيح است علباء: رگ گردن. حرباء: بوقلمون، و گل آفتاب گردان، ميخ هاى زره، زمين سخت، برآمدگى مهره پشت، آفتاب پرست. و- سرواح- ستوران و درختان بزرگ.

(برهان زركشى- صحاح- قاموس المحيط)

اوّل- دو فاعل يا بيشتر به آن اسناد داده مى شود مثل- استوى زيد و عمرو فى كذا: زيد و عمر در آن برابر شدند.

در آيه: (لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ- 19/ توبه) (ترجمه تمام آيه: مى گويد آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجد الحرام را با كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه خداى جهاد كرده، يكى مى دانيد؟! آنان در پيشگاه خدا برابر نيستند).

دوّم- برابرى و استوى در ذات شى ء و اعتدال و استقرار آن مثل آيات: (ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى- 6/ نجم) (نيرومندى، كه فرود آمد و استقرار يافت) (فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ- 28/ مؤمنون) (همينكه در كشتى قرار گرفتى و به حال اعتدال درآمدى بگو سپاس آن خدايى را كه ما را از ستمگران رهائى بخشيد).

و (لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ- 13/ زخرف) (تا بر پشت كشتى استقرار يابند و مقتدرانه قرار گيرند(فَاسْتَوى) عَلى سُوقِهِ- 29/ فتح) (بر ساقهاى او قرار گرفت و معتدل شد).

استوى فلان على عمالته: بر مزدش و اجرت عادلانه اش دست يافت.

استوى امر فلان: كارش سامان يافت و منظّم شد.

هر گاه اين واژه با حرف (على) متعدّى شود، در معنى- استيلاء و اقتدار است، مثل آيه: (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى- 5/ طه) يعنى مستولى شد، و نيز گفته شده معنايش اينست كه آنچه در آسمان و زمين هست (معنى عرش تمام جهان است، وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- 255/ بقره) تماما بر اراده او و با تعديل و تسويه نمودن آن ها از سوى خداى تعالى، مستقرّ و معتدل گرديد، مثل آيه: (ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ- 29/ بقره).

يعنى: (آنگاه به آسمان پرداخت و آن را به هفت آسمان استوار داشت و برپا ساخت).

و نيز گفته شده، معناى (عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى- 5/ طه) اين است كه هر چيزى نسبت به او برابر است و هيچ چيز وجود ندارد كه از چيز ديگرى به او نزديكتر باشد، زيرا خداى تعالى مانند اجسامى كه در مكانى غير از مكان ديگر تحوّل مى يابند و مى گردند نيست.

و هر گاه استوى- با حرف (الى) متعدّى شود، اقتضاء معنى پايان رساندن دارد يا چيزى به ذات خود به پايان و كمالش مى رسد يا با حكم و تدبير.

در معنى دوّم، مثل آيه: (ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ- 11/ فصّلت).

(آنگاه آسمانى كه چون دود بود با امر و اراده اش به نهايت ذات و كمال خود رسيد).

(تَسويَة) الشّى ء: معتدل و برابر نمودن چيزى است يا در رفعت شكوه يا در پستى و خوارى.

و آيه: (الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ- 7/ انفطار) يعنى خلقت ترا به اقتضاء حكمت قرار داد و آفريد.

و (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها «1»- 7/ شمس) (اشاره به نيروهايى است در نفس و جان آدمى كه


(1) در آيه: (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- 7/ شمس) اشاره اى علمى و تربيتى و اجتماعى وجود دارد كه همه آنها در مفهوم والاى (ما) موصوله در آيه اخير نهفته است. نخست اينكه خداوند به آنچه را كه نفس را استوار و معتدل مى كند و از انحرافش جلو مى گيرد، سوگند مى خورد و اين خود عظمت موضوع را مى رساند، مثل سوگندهاى ديگر قرآن، اكنون بايد ديد چه عواملى در تسويه نفس مؤثّر است و اين توجّه به محتواى (ما) در آيه مسئله بعدى است كه بايستى به راستى قابل سوگند باشد و ارزش وجودى داشته باشد كه از اين قرار است:

1- پاكى و پاكدامنى پدر و مادر كه در ايجاد نطفه اى سالم و تن و جانى منظّم و سلامت مؤثّرند.

2- محيط خانواده و رعايت نمودن امور تربيتى از سوى افراد خانواده بخصوص نزديكان و خويشان انسان.

3- محيط جامعه و جوّ سالم حكومتى همانكه در شرايط انقلابى امروز جامعه اسلامى ايران آنرا به خوبى مى بينيم كه چگونه نفس و جان مردم ما بخصوص جوانان در پايدارى و استقامت در ارزشها و دورى از زشتيها و همچنين تمايل به ايثار و خدمت و جانفشانى در راه سعادت جامعه قرار گرفته اند.

4- تعليم و تربيت از دامن مادر تا مدرسه و دانشگاه.

5- كتابها و مسائل مورد انديشه و تصميم گيرى در مسير تكاملى انسان 6- دوستان و ياران از آغاز تا پايان عمر.

7- استاد و معلّم، كه نقش اينها پيش از موارد قبلى مى تواند در فلاح و رستگارى كه در آيه بعد به آن اشاره مى كند و مى گويد: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها) مؤثّر باشد.

نكته اى كه بايستى به آن توجّه داشت واژه (من) يعنى كسيكه، در همين آيه است كه مى گويد تنها عوامل هفتگانه فوق يا بيشتر براى اصلاح و تعالى و تسويه نفس آدمى يا انحراف آن كافى نيست بلكه اين خود

آنها را اساس ارزش دهندگى به نفس و از انحراف دور نمودن نفس قرار داده است كه فعل و كار انسان به آنها نسبت داده مى شود و در جاى ديگر اين كتاب هم يادآورى شده است به اينكه فعل و عمل همانطور كه به فاعل نسبت داده مى شود صحيح است كه به ابزار و وسيله و ساير چيزهايى كه در عمل به آن نياز هست منسوب شود مثل- سيف قاطع- و اين وجه شايسته تر است، از سخن گوينده اى كه مى گويد: مقصود از حرف (ما) در آيه: (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- 7/ شمس) خداى تعالى است. پس حرف (ما) به خداى تعالى تعبير نمى شود زيرا كه (ما) موضوعى است براى اسم جنس (تعيين آنچه را كه در حرف (ما) به نظر بيايد) كه در اعتدال نفس مؤثّر است و نيز هر آنچه كه صحيح است، صحيح است هر چند به گوشى وارد نشده و نرسيده باشد.

و امّا آيه: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى- 2/ اعلى).

فعل- تسوية- در اين آيه به خداى تعالى منسوب است (زيرا آفريدن و ايجاد از نيست به هست از اوست) و همچنين آيات: (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- 29/ فجر) و (رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) پس تسوية- و استوار داشتن متعادل آسمان، دربرگيرنده اساس و استوارى آن است كه در آيه: (إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ- 6/ صافّات) آن را يادآورى نموده است.

(سَوِىّ:) به چيزى كه در مقدار و كيفيّت از افراط و تفريط، مصون است گفته


انسان است كه تصميم مى گيرد لذا (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها بجاى موصول (ما) غير ذى روح، (من) يعنى كسيكه، بكار رفته است- يعنى كسيكه با توجّه به عوامل مذكور خودش خود را اصلاح نكند و نخواهد كه جانى متعالى داشته باشد، بقيّه عوامل بى اثر است و يكى از مسائل مهم تربيتى كه اسلام بر آن تكيه دارد همين تحقيق و پذيرش و تمكين و تصميم گيرى است حتّى انسان مى تواند بر عوامل هفتگانه فوق هم اگر هم منفى باشد مسلّط شود و راهى خلاف آن جهات در پيش گيرد، چنانكه در خانه فرعون آسيه و در خانه يزيد و معاويه پسر يزيد يا وجود پيامبران در محيطهاى ناسالم و عمر بن عبد العزيز كه با تذكّر استادش آنچنان تحوّلى چون نورى در تاريكى در تاريخ اسلام بوجود آوردند، پس انسان مى تواند محيط ساز- شرايط- و سازنده تاريخ باشد. و در آيه: (فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها) منشاء الهام همان (ما) موصول و محتواى آن است كه هم مى تواند در نفس، تقوى ايجاد كند و هم فجور.

مى شود.

خداى تعالى گويد: (ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا- 10/ مريم) و (مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ- 135/ طه).

و- رجل سوىّ: مردى كه خوى و خلقتش متعادل و از افراط و تفريط مصون است.

و آيه: (عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ- 4/ قيامة) گفته اند مقصود اين است كه دستهاى انسان را مثل كف پا و سمّ شتران كه انگشت ندارند و باز و بسته مى شود، قرار مى دهيم و يا اينكه همه انگشتان را اندازه اى معيّن قرار دهيم كه سودى بهم ندارند و براى حكمتى انگشتان را در اندازه و شكل ظاهرى متفاوت و ناهمسان قرار داده، چون همكارى انگشتان بر بستن و گرفتن دست است كه چنان هم هستند.

(اعجاز اين آيه و سازمان خلقتى سر انگشتان كه پس از چهارده قرن با علم انگشت نگارى به اثبات رسيده و فلسفه و حكمت اشاره به سر انگشت، در ذيل واژه- بن- قبلا آمده، مراجعه شود).

و آيه: (فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها- 14/ شمس) يعنى سرزمين و بلادشان با خاك يكسان شد، مثل آيه: (خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها- 259/ بقره).

و گفته اند- سوّى بلادهم بهم: سرزمين و بلادشان را با آنها با خاك يكسان و ويران كرد، مثل آيه: (لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ- 42/ نساء) «1».

و اين آيه اشاره اى است به آنچه كه كفّار در آيه زير مى گويند: (يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً

• 40/ نباء).

مكان سوى و (سَواءُ): جاى وسط و ميانه، كه:

سواء، سوى و سوى- نيز گفته مى شود يعنى جايى كه دو طرفش برابر باشد و


(1) تمام آيه چنين است (يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى آرزو دارند كه كاش با زمين يكسان شوند يعنى خاك مى بودند.

اينچنين معنى بصورت صفت و ظرف مكان، هر دو بكار مى رود و اصل آن مصدر است.

و گفت: (فِي سَواءِ الْجَحِيمِ- 55/ صافّات) و (سَواءَ السَّبِيلِ- 108/ بقره) و (فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ- 58/ انفال) يعنى عدالت در داورى و حكم، و همينطور آيات:

(إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ- 64/ آل عمران) و (سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ- 6/ بقره) (سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ- 6/ منافقون) و (سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهيم) يعنى: هر دو امر جزع كردن يا پايدارى مساوى است و سودى بحال ما ندارد. و (سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ- 25/ حجّ) (اشاره به شرايط و احكام مسجد الحرام است كه مى گويد: براى ساكنين آنجا و مسافرين به آنجا يكسان و برابر است و هيچكس حقّ ممانعت ديگران را براى زيارت آنجا ندارد).

سوى و سواء- به معنى (غير) بكار مى رود، شاعر گويد:

فلم يبق منها سوى هامد

يعنى: (چيزى از آنها غير از خشكيده و پوسيده خاموش باقى نماند) و ديگرى گويد: و ما قصدت من اهلها لسوائكا يعنى: (از اهل آنجا به غير از تو كسى آن را قصد نكرده است).

عندى رجل سواك: غير از تو و به جاى تو، كسى نزد من نيست.

و- (السّىّ:) مساوى و يكسان، مثل- عدل و معادل- و- قتل و مقاتل.

مى گويى: سيّان زيد و عمرو: زيد و عمرو مساوى و برابرند، جمع- سىّ- اسواء است مثل- نقض و انقاض.

قوم اسواء و مستوون: مردمى يكسانند.

مساواة: در چيزهاى با ارزشى كه معمول و متعارف است، مى گويند: هذ الثّوب

يساوى كذا: اين جامه مساوى ديگرى است و اصلش از- ساواه فى القدر يعنى در مقدار و اندازه مساويند، گرفته شده.

آيه: (حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ- 96/ كهف) (تا ميان دو ديوار برابر و يكنواخت شد).

(سواء) [سواء]

السّوء: هر چيزى كه انسان را از امور دنيوى يا اخروى و حالات نفسانى و بدنى و همچنين بخاطر از دست رفتن مال و جاه و از دست رفتن دوست اندوهگين و غمين سازد. آيه: (بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ- 22/ طه) يعنى: بدون اينكه آفتى در آن باشد، كه به بيمارى برص تفسير شده است و آن آفاتى است كه بدست مى رسد.

و گفت: (إِنَّ الْخِزْيَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرِينَ- 27/ نمل) (به راستى كه خوارى و اندوه در آن روز، كفّار را فرا مى گيرد) سوأى: به هر چيزى كه قبيح و زشت است تعبير مى شود كه با واژه- حسنى- مقابل شده است.

در آيات: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى- 10/ روم) و (لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى- 26/ يونس) و- (سَيّئَة): عمل زشتى است كه نقطه مقابل حسنة است.

(بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً- 81/ بقره) و (لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ- 46/ نمل) و (يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ- 114/ هود) و (ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ- 79/ نساء).

و (فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا- 34/ نحل) و (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ- 96/ مؤمنون).

و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «يا انس أتبع السيّئة بالحسنة تمحها» يعنى: (اى انس خوبى را پس از بدى دنبال كن تا بدى را محو كنى). حسنه و سيّئه بر دو گونه است:

اوّل- حسنة و سيّئة يا (خوبى و بدى) بر حسب اعتبار عقل و شرع، چنانكه در آيه: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها- 160/ انعام)

مذكور شده.

دوّم- حسنه و سيّئه (خوبى و بدى) به اعتبار طبع و سرشت و اين همان خوبى و بدى است كه طبيعت آن را سبك و سنگين مى انگارد.

مثل آيه: (فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ- 131/ اعراف).

(همينكه خوبى و حسنه به آنها مى رسد مى گويند از خود ماست و اگر بدى به آنها برسد مى گويند از موسى و ياران اوست).

و آيه: (ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ- 95/ اعراف) و (إِنَّ الْخِزْيَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرِينَ- 27/ نحل).

مى گويند: ساءنى كذا و سوءتنى: بمن بدى كرد و مرا غمگين كردى.

(اسَأتَ) الى فلان: به او بدى كردى.

و آيات: (سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا- 27/ ملك) و (لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ- 7/ اسراء) و (مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) يعنى زشتى (كسى كه كار قبيح و گناهى انجام دهد با همان عمل، سزايش مى دهند) و (زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ- 37/ توبه) و (عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ- 98/ توبه) يعنى آنچه را كه در پايان و عاقبت، آنها را غمگين خواهد كرد.

و همچنين آيات: (وَ ساءَتْ مَصِيراً- 97/ نساء) و (ساءَتْ مُسْتَقَرًّا- 62/ فرقان).

و امّا آيه: (فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ- 177/ صافّات) (و چون عذاب بر ساحتشان و ديارشان فرود آيد چه بد است صبح گاه كسانى كه بيمشان مى دادند و حقّ را نمى پذيرفتند).

و (ساءَ ما يَعْمَلُونَ- 66/ مائده) و (ساءَ مَثَلًا- 177/ اعراف) واژه- ساء- در اين دو آيه اخير همان- بئس است- يعنى: چه بد عاقبتى است كارى كه مى كنند.

و (يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ- 2/ ممتحنه) (دستها و زبانهاشان به بدى بسوى شما دراز و چيره شد).

و آيه: (سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا- 27/ ملك).

واژه- (سُوء) (زشتى و بدى) از اين جهت به چهره ها نسبت داده شده كه همواره اثر سرور و غم در چهره ظاهر مى شود. و آيه: (سِي ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً «1»- 77/ هود) حلّ بهم ما يسوءهم: چيزى كه به سختى دچارشان مى كرد به آنها رسيد و آنها را فرا گرفت. و آيات: (سُوءُ الْحِسابِ- 18/ رعد) و (وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ- 25/ رعد) يعنى حساب اعمال و جايگاه دشوار و ناگوار.

واژه- (سَواة)- براى عورت و جثّه كنايه شده است. گفت (كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ- 31/ اعراف) (فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي- 31/ مائده) (يُوارِي سَوْآتِكُمْ- 26/ اعراف) (بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما- 22/ اعراف) (لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما- 20/ اعراف) (شيطان وسوسه شان كرد تا آنچه از عوراتشان پوشيده بود آشكار كنند).


(1) همينكه فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط بر پيامبرشان وارد شدند از ورودشان غمگين و دلتنگ شد كه نشانه عجز بر دفع و چاره جوئى گناهان مكروه قوم است و- رحب الذراع- در باره كسى است كه توانائى دارد.

.)

«كتاب الشّين»

(شبه) [شبه]

الشّبه و الشّبه و الشّبيه: حقيقت معنى آن در همسانى و مشابهت از جهت كيفيّت است. مثلا در رنگ و مزه، و همچنين برابرى و همسانى در عدالت و در ستم.

(شُبهة:) آن است كه چيزى از ديگرى كه ميانشان همسانى و شباهت است، تميز داده نشود، يا از جهت جسم يا كيفيّت و معنى.

آيه: (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً- 25/ بقره) يعنى بعضى از آن ها به بعضى ديگر، از نظر رنگ و مزه و حقيقت شبيه است كه گفته اند همانندى در كمال و خوبى است (اشاره به نعمات بهشتى است) كه (مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ- 99/ انعام) نيز خوانده شده، و همچنين گفته شده همه آن نعمت هاى بهشتى به يكديگر شبيه است كه البتّه هر دو معنى فوق بهم نزديك است.

و آيه: (إِنَّ الْبَقَرَ (تَشابَهَ) عَلَيْنا- 70/ بقره) كه بصورت ماضى بيان شده و لفظش مذكّر است و- تشابه- به معنى- تتشابه علينا- است و يك حرف (ت) آن حذف و ادغام شده.

(اكثرا براى تخفيف افعال در مضارع و وزن تفاعل شكل مضارع آن با حذف (ت) به صورت ماضى بكار مى رود.

و (تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ- 118/ بقره).

يعنى: (در گمراهى و جهالت دلهاشان يكسان است).

و در آيه: (أُخَرُ (مُتَشابِهاتٌ)- 7/ آل عمران).

آيات متشابه در قرآن آياتى است كه تفسير آنها بخاطر مشابهت با آيات غير از آنها اشكال يافته يا از جهت لفظ و يا از حيث معنى.

فقهاء گفته اند: متشابه چيزى است كه ظاهرش از مرادش خبر نمى دهد.

حقيقت اينست كه آيات قرآنى به اعتبار بعضى نسبت به بعض ديگر سه گونه است:

1- محكم على الاطلاق (آياتى كه بطور مطلق، محكمند).

2- متشابه على الاطلاق (آياتى كه بطور مطلق، متشابه اند).

3- آياتى كه از وجهى متشابه و از وجهى محكمند.

متشابه نيز بطور كلّى سه گونه است:

1- متشابه، فقط از جهت لفظ.

2- متشابه، فقط از جهت معنى.

3- متشابه، از جهت لفظ و معنى هر دو.

ولى- متشابه از حيث لفظ، خود دو نوع است:

1- متشابهى كه به الفاظ مفرد برمى گردد يا از نظر غرائب واژه هاى آن لفظ. مثل:

الأبّ، يزفّون- و يا از نظر مشاركت لفظى، مثل يد- عين.

2- متشابهى كه به كلام مركّب برمى گردد، و خود سه گونه است:

1- نوعى از متشابه بنابر كوتاهى كلام، مثل:

(وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ- 3/ نساء).

2- نوعى كه براى بسط سخن، متشابه است، مثل:

(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ- 11/ شورى).

زيرا اگر گفته شود- ليس مثله شى ء- براى شنونده روشنتر است.

3- نوعى متشابه از نظر نظم كلام، مثل:

(أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً- نه- عوجا قيّما و

(وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ ... لَوْ تَزَيَّلُوا- 25/ فتح).

(آيه اخير در باره كارزار و عذاب كفّار است) دوّم- متشابه از جهت معنى و اوصاف خداى تعالى و اوصاف روز بازپسين و قيامت كه اينگونه صفات براى ما متصوّر نيست زيرا چيزى را تا احساس نكنيم و از جنس محسوسات نباشد، صورت آنها در نفوس ما حاصل نمى شود.

سوّم- متشابه از جهت لفظ و معنى كه بر پنج قسم است:

1- از نظر كميّت، مثل عموم و خصوص.

در آيه: (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ- 5/ توبه).

2- از نظر كيفيّت، مثل: واجب و مستحب.

در آيه: (فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ- 3/ نساء).

3- از جهت زمان، مثل: ناسخ و منسوخ.

در آيه: (اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ- 102/ آل عمران).

4- از جهت مكان و امورى كه در آن موقعيّت ها، آيات نازل شده است، مثل:

(وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها- 189/ بقره).

(إِنَّمَا النَّسِي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ- 37/ بقره).

زيرا تا كسى به عادات عرب در جاهليّت آشنا نباشد و آنها را نداند معرفت و شناخت اين آيات برايش مشكل و متعذّر است.

5- از جهت شرايطى كه فعل و كار با آنها، يا بطور صحيح يا فاسد انجام مى شود مثل: شرايط نماز و نكاح.

اينها بود كه بطور مجمل گفته شد و هر گاه كاملا تصوّر شود، دانسته مى شود كه تمام آنچه را كه مفسّرين در تفسير متشابهات ذكر كرده اند خارج از اين تقسيمات نيست مثل سخن كسى كه گفت: متشابه (الم- بقره) است. و سخن قتادة، كه مى گويد:

آيات محكم ناسخ است و متشابه منسوخ

و سخن اصمّ «1»- كه مى گويد: محكم آيه اى است كه بر تأويلش اجماع نظر باشد و متشابه، آن چيزى است كه اختلاف نظر در آن هست آنگاه تمام آيات متشابه هم خود بر سه گونه است:

1- آياتى كه راهى براى آگاهى بر زمان وقوع آن نيست، مثل:

زمان قيامت و خروج دابّة الأرض (كه آثارى از آستانه قيامت است) و اينكه آن حيوان چگونه است.

2- آياتى كه براى انسان راهى بسوى شناسايى آنها وجود دارد، مثل: الفاظ، غريب و احكام مشكل و مبهم.

3- نوعى از متشابه كه معنى آن در ميان دو امر واقع شده و متردد بين الامرين است و جايز است كه معرفت و شناسايى به حقيقت آن مخصوص شناسايى و معرفت راسخين در علم باشد و براى غير از آنها پوشيده است و اين همان است كه مورد اشاره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره على رضى اللّه عنه است كه فرمود:

«اللّهمّ فقّهه فى الدّين و علّمه التأويل» و در باره ابن عبّاس هم سخنى مثل اين گفته شده:

هر گاه اين جمله را شناختى، دانسته مى شود كه وقف نمودن بر (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ- 7/ آل عمران) و وصل آن با (وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) هر دو جايز است.

زيرا براى هر يك از آنها يعنى (وقف و وصل) بر حسب آنچه كه بطور تفصيل گفته شده،


(1) ابو عبد الرّحمن حاتم بن عنوان بلخى معروف به- اصم- كه از بزرگان اصحاب معرفت و عرفان است، كلمات ظريفه اى از او به يادگار مانده است، وفاتش در سال 237 هجرى است.

وجه لقب اصم (ناشنوا) نسبت به او از اينجهت بوده كه روزى كسى از او سؤالى مى كند و ناگهان صدائى و بادى از آن مرد خارج شد و خجل گشت، ابو عبد الرّحمن براى اينكه خجالت او را برطرف كند به او گفت: بلند صحبت كن تا من بشنوم. و از اين جمله انسانى وانمود كرد كه (كر) است و سؤال كننده خوشحال شد.

سعدى هم در گلستان اصم بودن او را باور ندارد.

سعدى مى گويد:

كه حاتم اصم بود باور مكن

(هدية الاحباب 113- ريحانة الادب 1/ 86)

وجهى هست. «1»

و آيه: (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً- 23/ زمر).

يعنى: آنچه كه بعضى از آن در احكام و حكمت و استوارى نظم شبيه بعض ديگر است.

و آيه: (وَ لكِنْ (شُبِّهَ) لَهُمْ- 157/ نساء).

يعنى براى آنها همانند و نمونه اى مجسّم شد. بطوريكه پنداشتند خود اوست (در باره بدار آويختن و مصلوب نمودن كسى است كه شبيه حضرت عيسى عليه السّلام بود).

شبه: نوعى از سنگهاى معدنى است كه رنگش به رنگ طلا شبيه است.


(1) ارزش وجوهى و روشى كه راغب رحمه اللّه در تشريح متشابهات بكار برده است موقعى بهتر فهميده مى شود كه تمام تفاسير و واژه نامه ها در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله مورد بررسى و تحقيق قرار گيرد كه در آنصورت ارزش و اهميّت كار علمى و بى نظير راغب بخوبى روشن مى شود، ابن فارس كه خود پيشواى ريشه شناسان در واژه ها است مى نويسد «و المتشابهات من الامور المشكلات».

يعنى: درك و فهم معنى متشابهات و دريافت ريشه آن از كارهاى مشكل و سخت است. كه فيروزآبادى آنرا- مشتبهات و مشبّهات- دانسته است. ابو منصور ازهرى پس از استناد عبارتى كه راغب مى گويد: «سخن كسى كه گفت متشابه- الم و بقيّه فواتح سور است- كسى را ابن عبّاس، معرّفى مى كند و سپس مى گويد اگر اين سخن صحيحا از ابن عبّاس باشد تفسيرى قطعى است ولى اخبارشناسان اين استناد را ضعيف مى دانند، ولى- فرّاء اين روايت را نقل كرده و مى گويد ابن عبّاس گفته است- محكمات- آياتى است كه نسخ نشده، و متشابهات آياتى است كه نسخ شده پس ازهرى بدون اينكه نظر خود را بيان كند مى نويسد: و هذا قول كثير من اهل العلم، و اللّه اعلم- ابن اثير مى گويد: در وصف قرآن روايت شده است كه- آمنوا بمتشابهه و اعملوا بمحكمه- يعنى به متشابهات قرآن ايمان آوريد و به محكماتش عمل كنيد (كه در اين جاميان امور نظرى و ايدئولوژيكى يعنى آيات اعتقادى و آياتى كه بايستى مورد عمل قرار گيرد تفاوت معيّن شده است).

سپس مى نويسد: المتشابه، ما لم يتلقّ معناه من لفظه- متشابه چيزى است كه از لفظش معنايش دريافت نمى شود و دو گونه است، آيات متشابهى كه اگر به آيات محكم رد شود معنايش شناخته مى شود و آيات متشابهى كه- ما لا سبيل الى معرفة حقيقته- كه راهى به شناخت حقيقت آن نيست.

(مقاييس 3/ 243- تهذيب 6/ 90- النّهاية 2/ 242- قاموس فيروزآبادى- معانى القرآن و تفاسير: تبيان- مجمع البيان، التّفسير الكبير فخر رازى- كشّاف- كشف الاسرار ...)

و پس از توضيح و تفسير و طبقه بندى معانى متشابهات كه در متن كتاب از سوى راغب رحمه اللّه بيان شده عاشقان تحقيق و تفسير قرآن را در اين مورد ديگر نيازى به بررسى نيست.

.(شتت) [شتت]

الشّتّ: پراكنده شدن افراد يك جامعه، مى گويند:

شتّ جمعهم شتّا و شتاتا: جمعشان پراكنده شد.

جاءوا اشتاتا: پراكنده و نامنظّم آمدند.

و آيات: (يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً- 6/ زلزله).

(مِنْ نَباتٍ شَتَّى- 53/ طه).

يعنى: انواع گوناگون گياهان.

و آيه: (وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى- 14/ حشر).

يعنى: دلهاشان به خلاف كسانى است كه در آيه: (وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ- 63/ انفال) توصيفشان كرده.

شتّان: اسم فعل است، مثل: و شكان، مى گويند:

شتّان ما هما و شتّان ما بينهما: در وقتى است كه التيام و پيوند از ميانشان برخاسته است يعنى (چه بسيار فرق است ميانشان).

(شتا) [شتا]

آيه: (رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ- 2/ قريش).

(اشاره به كوچ كردن زمستانى و تابستانى است).

شتى و أشتى- و همچنين صاف و أصاف: (زمستان كرد، تابستان كرد). المشتى و المشتاة: براى زمان و محلّ كوچ كردن بكار مى رود.

شاعر گويد: نحن فى المشتاة ندعوا الجفلى «1».


(1) شعر از طرفة بن عبد شاعر قبل از اسلام است كه در مورد سخاوت و كرم خانواده و قبيله خود مى گويد:

.(شجر) [شجر]

الشّجر: گياهى است كه ساقه داشته باشد.

شجرة و شجر- مثل- ثمرة و ثمر.

در آيات: (إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ- 18/ فتح) (أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها- 72/ واقعه) (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ- 6/ الرّحمن) (مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ- 52/ واقعه) (إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ- 43/ دخان) (كه هم مؤنّث و هم مذكّر، بكار رفته است.)

واد شجير: درّه اى پر درخت.

هذا الوادى أشجر من ذلك: اين درّه از آن ديگرى، سرسبزتر است. الشّجار و (المُشاجَرَة) و التّشاجر: مجادله و نزاع كردن، مثل آيه: (فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ- 65/ نساء).

شجرنى عنه: مرا از آن كار با مجادله بازگرداند.

در حديث: «فان اشتجروا فالسّلطان ولىّ من لا ولىّ له» يعنى: (هر گاه منازعه كردند پس برترى و تسلّط ياور كسى است كه سرپرستى و ياورى ندارد).

الشّجار: چوب هودج و كجاوة (وسيله اى دكّه مانند با سايبانى كه بر پشت ستوران مى نهادند و در مسافرت، زنان يا كودكان و پيران، و بيماران را در آن مى نشاندند، امروز هم در هندوستان مرسوم است).

مشجر: چيزى است كه لباس بر آن مى اندازند.

شجره بالرّمح: او را با نيزه زد، بطوريكه نيزه را در بدنش باقى گذارد.


نحن فى المشتاه ندعوا الجفلى لا ترى الادب فينا ينقتر

ما در سرماى سخت زمستان هم ميزبان جماعت هستيم و تو ميزبانى كه عدّه كمى را كند نخواهى ديد.

.(شح) [شح]

الشّحّ: بخلى كه با حرص توأم باشد، بطوريكه عادت شود.

در آيه: (وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ- 128/ نساء) (اشاره به تنگ نظرى در نفسهاست كه مى گويد: و ان تحسنوا و تتّقوا فانّ اللّه كان بما تعملون خبيرا- كه اگر نيكى كنيد و پرهيزگار باشيد خدا به آنچه مى كنيد آگاه است). و آيه: (وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ- 9/ حشر).

(بعدش اينست كه مى گويد: اولئك هم المفلحون- كسيكه خود را از بخل نگهميدارد، آنها خود از رستگارانند).

رجل شحيح و قوم أشحّة: مردى و گروهى تنگ نظر.

آيه: (أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ- 19/ احزاب) يعنى: (بر كار خير بخيل است).

و آيه: (أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ- 19/ احزاب) يعنى: بر شما بخل مى ورزند.

خطيب شحشح: سخنورى بليغ و ماهر (كه پياپى سخن مى گويد، و ادامه مى دهد) يا خطبه اش را ادامه مى دهد مثل:

شحشح البعير فى هديره: آن شتر بانگش را برمى گرداند و تكرار مى كند و ادامه مى دهد.

(شحم) [شحم]

آيه: (حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما- 146) يعنى: (پيه و چربى گاو و گوسفند را بر آنها حرام كرديم).

شحمة الاذن «1»: نرمه كه گوشواره بر آن آويزان مى شود بتصوّر اينكه بصورت دنبه و


(1) ابن واضح يعقوبى در كتاب گرانقدرش در بخش شمايل رسول خدا، مى نويسد: لا يجاوز شعره شحمة اذنه: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مويش بر نرمه گوشش نمى رسيد و موى سرش نه زياد و نه كم بود و نه آن را مى تافت، رنگى

پيه است.

شحمة الأرض: قارچ و كرمهاى سپيد زمين.

رجل مشحّم: مردى كه زياد چربى دارد (تاجر روغن و پيه) شحم: دوستدار چربى.

شاحم: كسى كه يارانش او را غذا مى دهند.

شحيم: فربه و پرچربى.

(شحن) [شحن]

آيه: (فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ- 119/ شعراء) يعنى: در كشتى پر و انباشته شده.

شحناء: دشمنى و عداوتى كه سراسر جان را فرا گرفته باشد.

عدوّ مشاحن: دشمنى كه روح فردى دارد (تكرويا انديويد آليست) أشحن للبكاء: جانش سرشار از اندوه و اشك شد.

(شخص) [شخص]

الشّخص: سياهى انسانى ايستاده كه از دور ديده مى شود.

شخص من بلده: از شهرش رفت.

شخص سهمه: تيرش را به بالاى هدف پرتاب كرد.


روشن و به سرخى آميخته داشت. (تاريخ يعقوبى- 1/ 512) بر خلاف روشى كه فرهنگ استعمارى و دستگاههاى استعمارى جهانگردانى و الگوهايى با موى سر زياد براى ملّتهاى مسلمان صادر مى كردند و متأسّفانه تقليد كوركورانه باعث مى شد كه موى سرها از پشت سر و از روى گوش هم بگذرد، گويى كه اينان در صدها قرن قبل و در غارها زندگى مى كنند، ولى مى بينيم كه شيوه پيامبر اسلام آنچنان است كه روايت شده.

اميد است آنهايى كه با تافتن گيسوان و موى روى گوش و پشت سر خود عمل خويش را با عكس هايى كه به دروغ به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ائمّه نسبت داده اند، مقايسه نكنند و از روش صحيح پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيروى نمايند. [.....]

شخص بصره: چشم انداخت و نگريست.

أشخصه صاحبه: دوستش غيبتش كرد.

آيه: (تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ- 42/ ابراهيم) يعنى: (روزى كه ديدگان خيره شود).

و آيه: (شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ 97/ انبياء) يعنى: پلك هاشان بهم نمى خورد.

(تمام آيه چنين است- وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا بَلْ كُنَّا ظالِمِينَ- آنگاه كه وعده حقّ نزديك شود چشمان كسانى كه كفر ورزيده اند از ترس خيره شود و با ندامت مى گويند: واى بر ما كه از اين امر غافل بوديم و بلكه ستمگر بوديم).

(شد) [شد]

الشّدّ: محكم بستن.

گفته مى شود- شددت الشّى ء: آن را محكم بستم.

آيات: (وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- 28/ انسان).

(آيه چنين است- نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- ايشان را آفريديم و سرشت و تركيبشان را استوار و محكم ساختيم).

و (فَشُدُّوا الْوَثاقَ- 4/ محمّد) يعنى: (بندها محكم كنيد).

(الشّدّة:) در محكم بستن و نيز در باره بدن و قواى نفسانى، و عذاب بكار مى رود.

و گفت: (وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً- 44/ فاطر) (از حيث نيرو از ايشان سخت تر بودند) و آيه: (عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى- 5/ نجم) يعنى: جبرئيل عليه السّلام.

و آيات: (غِلاظٌ شِدادٌ- 6/ تحريم) (بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ- 14/ حشر) (فِي الْعَذابِ الشَّدِيدِ- 26/ ق) يعنى هولناك، و سهمگين.

(شَدِيد) و متشدّد: بخيل، در آيه: (وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ- 8/ عاديات) يعنى: (او در نيكى سختگير و بخيل است) پس جايز است كه واژه- شديد- در آيه اخير به معنى مفعول باشد گويى كه سخت و تنگ نظر شده است، چنانكه مى گويند- غلّ- از معنى جدا شدن و دور بودن و به اين طريق:

آيه: (وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ، غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ- 64/ مائده) يعنى: [يهود گفتند دست خداوند (قدرت او) از كار آفرينش دور و جدا شده و جهان به خود رهاست، دستان و قدرت ايشان از آفرينش- (حقايق جهان) دور و جدا است].

و نيز جايز است- شديد- در اينجا بمعنى فاعل باشد، پس- متشدّد در معنى بخيل مثل اينستكه كيسه پولش سخت و تنگ شده.

و آيه: (حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً- 15/ احقاف) هشدار و آگاهى است بر اينكه انسان همينكه به آن سنين (چهل يا سن كمال) برسد، خوى و اخلاقى كه سرشتش بر آن نهاده شده بعد از آن سن به تدريج و پيوسته از او زايل مى شود و اين موضوع را شاعر چه زيبا سروده و هشدار داده است كه:

1-

اذا المرء وافى الاربعين و لم يكن له دون ما يهوى حياء و لا ستر 2-

فدعه و لا تنفس عليه الّذى مضى و ان جرّ اسباب الحياة له العمر

1- زمانى كه انسان به چهل سالگى رسيد و غير از هوى و هوس و آرزوها عفّت و حيائى نداشت.

2- رهايش كن و بر عمرى كه از او گذشته رشك مبر، هر چند آن عمر متاع دنيا را برايش به آسانى بكشد و همراهش كند).

شدّ فلان (و اشتَدّ:) دويد و سرعت گرفت، و جايز است كه از عبارت- شدّ خزامه للعدو- باشد، يعنى: (تنگ اسبش را براى رفتن به سوى دشمن محكم كرد).

چنانكه مى گويند: ألقى ثيابه: جامه اش را بسوى دشمن افكند، و يا اينكه- شدّ فلان- از معنى- اشتدّت الرّيح: باد بشدّت وزيد، باشد

كه در آيه: (اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ- 18/ ابراهيم) ذكر شده است.

(شر) [شر]

الشّرّ: چيزى است كه همه از او روى برمى تابند، چنانكه خير چيزى است كه همه به او متمايلند.

در آيات: (شَرٌّ مَكاناً- 77/ يوسف) (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ- 22/ انفال).

تحقيق در معنى- شرّ- با تحقيق در واژه- خير- قبلا گفته شده (در حرف خ ذيل واژه خير) و همچنين انواع خير و شرّ را.

رجل شرير و شرير: مرد شرور و فتنه انگيز.

قوم اشرار: مردمى فتنه انگيز.

اشررته: او را به شرّ و بدى نسبت دادم.

گفته اند- اشررت كذا- مثل- اظهرته- است، يعنى آشكارش كردم. بنا به گفته شاعر:

اذا قيل أىّ النّاس شرّ قبيلة أشرّت كليب بالأكفّ الأصابعا

(هر گاه گفته شود كدام مردم از قبيله و قومى شريرترند. قوم كليب با كف دستان و انگشتان ظاهر مى شود).

اگر در اينجا نبود مگر همين يك بيت شعر، احتمال داشت كه چون اشاره به سر انگشتان نموده است دستان و انگشتان را به شر و بدى نسبت داده باشد و از- أشررته- باشد وقتى كه او را به شرّ و بدى نسبت دهى. (الشّرّ:) با ضمّه حرف (ش) مخصوص عيب و ناپسند و مكروه است.

(شرّه شرّا: او را عيب كرد و ناروا گفت) شرار النّار: فروزش و شعله آتش كه زبانه مى كشد، علّت تسميه شعله آتش به شرار براى اين اعتقاد است كه از آتش، شرّ و بدى تصوّر مى كردند.

كه در آيه: (تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ «1»- 32/ مرسلات) بكار رفته است.

(شرب) [شرب]

الشّرب: نوشيدن هر مايعى است، خواه آب يا غير از آن.

خداى تعالى در صفت اهل بهشت گويد: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً- 21/ انسان).

و در صفت دوزخيان گويد: (لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ- 70/ انعام) جمعش- أشربة- است.

شربته شربا و شربا: آن را نوشيدم.

و گفت: (فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي ... فَشَرِبُوا مِنْهُ «2»- 249/ بقره): و گفت (فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ- 55/ واقعه).

يعنى: (و همچون شتران عطشان مى نوشند) (الشّرب:) بهره و نصيبى از آب (جرعه اى).

و آيه: (هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ- 155/ شعراء) (اشاره به ناقه صالح است كه مى گويد او سهمى از آب دارد و شما هم روز معيّنى، سهمى و بهره اى، آيه بعدى هم در همين مورد است مى گويد) (كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ- 28/ قمر).


(1) يعنى دوزخ در آن روز چون كوشك هاى بلند مى كشد، و شعله مى افكند، كه در اين آيه شعله و لهيب بلند آتش دوزخ را به بلندى كوشك ها و قصرهاى دنيايى تشبيه نموده تا نوعى رابطه ميان مستكبرين دنيايى با كوشك هاى مرتفعشان و فرجام كارشان همسان باشد، در دنيا قصرهاى مرتفع و سايبانها مى ساختند، و طبيعى است كه در لذّت ها، و نعمت ها و آنچنان سرمستى و سر خوشى ها نمى توانستند از حال بى نوايان و ستمكشان آگاه باشند، در آيات بعد اين سوره اشاره به جدا شدن پاكان و پليدان در قيامت است، مى گويد:

پس پرهيزكاران در سايه حقيقى قرار مى گيرند نه سايه اى كه نمودار شعله هاى سوزنده آتش است بلكه در سايه اى آرامش دهنده و در چشمه سارهايى كه امواج و نسيم آنها مسرّت بخش است و بعد مى گويد: گواراتان باد، اين پاداش نكوكارى و پرهيزكارى شماست.

(2) اشاره به سخن طالوت است كه سربازان خود را بفرمان خداى در مورد نوشيدن زياد و بى موقع آب از نهر آزمايش مى كند كه جز عدّه كمى بقيّه بيش از حدّ معمول و مقرّر آب مى خورند.

(مَشرَب:) مصدر است و اسم زمان و مكان از شرب.

در آيه: (قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ- 60/ بقره) الشّريب: نوشنده و همچنين آب قابل نوشيدن.

شارب: مويى كه در روى لب بالاى دهان است و همچنين رگى كه توى حلق و گلو است، جمع آن- شوارب- است به تصوّر اينكه هم آن رگ و هم سبيل و موى لب بالا نوشنده آبند.

هذلىّ، در باره گورخر مى گويد:

صخب الشّوارب لا يزال كأنه «1» و آيه: ( (وَ أُشْرِبُوا) فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ- 93/ بقره).

يعنى: (محبّت گوساله در دلشان استوار شده بود).

گفته اند معنى آيه از سخنى است كه مى گويند:

أشربته البعير: طناب را به گردنش محكم بستم، شاعر گويد:

فأشربتها الأقران حتّى و قصتها بقرح و قد ألقين كلّ جنين «2»

معنى آيه فوق در مورد دلبستگى و شيفتگى زياد آنها به گوساله، مثل اينست كه دلهاشان سخت با طناب به آن بسته شده.

بعضى از علماء گفته اند معنايش اينست كه محبّت او به دلهاشان تعلّق گرفته و بسته شده (يعنى خود گوساله پرستى نه آن گوساله بخصوص) و اين معنى از عادات آنهاست يعنى وقتى كه آميخته شدن حبّ و بغض را در جان و نفس آدمى مى خواهند


(1) بانگ و آواى گورخران در حال خوردن آب پيوسته ادامه داشت و مصراع بعدش چنين است:

عبد لآل ابى ربيعة مسبع گويى كه بنده اى از خاندان ابى ربيعه است كه خوى بد او را فرا گرفته است و نعره مى زند.

(2) شعر فوق در مآخذ ديگر كه از ثعلب روايت شده الفاظش مختلف است و چنين است:

فاشربتها الاقران حتّى انختها بقرح و قد القين كلّ جنين

كه معنى آن مثل- اشربت ابلك- است و- اشربتها الا قران يعنى همواره براى هر شتر مادينه اى شتر فحلى قرار دادم و بهم نزديك كردم و هر يك جنينى و نوزادى افكندند.

تعبير كنند، اسمى از- شراب را بطور- استعاره بكار مى برند، زيرا واژه- شراب يا نوشيدنى بخاطر نافذ بودن و اثر كردن در بدن رساتر و بليغ تر است، چنانكه شاعر گويد:

تغلغل حيث لم يبلغ شراب و لا حزن و لم يبلغ سرور

يعنى: (بطورى نفوذ كرد كه اندوه و شادى و نوشيدنى به آن حد از تأثير و نفوذ نرسيده است). و هر گاه بگويند- گوساله دوستى- به اين حدّ از مبالغه نيست، بايد دانست كه يادآورى و ذكر- عجل- يعنى: گوساله در آيه اخير، آگاهى بر اين امر است كه آنها از شيفتگى بيش از حدّشان به او، صورت گوساله در دلهاشان محو نمى شد.

در مثالى مى گويند:

اشربتنى ما لم أشرب: چيزى را كه انجام نداده ام بر من ادّعاء كردى.

(شرح) [شرح]

اصل شرح: پهن و باز كردن گوشت و امثال آن است.

مى گويند- شرحت اللّحم و شرّحته: (گوشت را باز و گسترده كردم).

و از اين واژه عبارت- شرح الصّدر- است يعنى باز شدن سينه و فراخى آن توسّط نور الهى و آرامشى از سوى خدا و سرورى از او بر دل.

در آيات: (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي- 25/ طه) (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ- 1/ شرح) (أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ- 22/ زمر) و همچنين عبارت: شرح المشكل من الكلام يعنى بسط سخن، و بيان معانى آن كه پوشيده است.

(شرد) [شرد]

شرد البعير: شتر رميد و گريخت.

شرّدت فلانا فى البلاد و شرّدت به: نسبت به او رفتارى نمودم و عيبش برملاء كردم كه ديگران از كار و كردارش دورى كنند و عبرت گيرند- مثل اينكه مى گويند:

نكّلت به: براى عبرت ديگران عقوبتش كردم و عبرتش گردانيدم.

در آيه گفت: (فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ- 57/ انفال).

يعنى: براى كسانى كه پس از آنها مى آيند و با تو برخورد مى كنند عبرتشان گردان «1».

فلان طريد شريد: او رانده شده و طرد شده است.

(شرذم) [شرذم]

الشّرذمة: جمعيّت و گروهى پراكنده و بريده از يكديگر.

در آيه: (لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ- 54/ شعراء) و اين معنى از عبارتى است كه مى گويند: ثوب شراذم: جامه و لباس پاره پاره شده.

(شرط) [شرط]

الشّرط: هر حكم معلومى كه بكارى تعلّق مى گيرد و انجامش حتمى است و واقع مى شود و اين كار مثل علامتى براى آن حكم و شرط است.

شريط: ريسمان تابيده شده. (در زبان عربى امروز- شريط يعنى نوار ضبط صورت و نوار فيلم).

شرائط: پيمان ها و شراطها.

اشترطت كذا: شرط كردم و پيمان بستم.


(1) ابن فارس مى نويسد: معنى آيه اينستكه هر گاه گناهكارى مرتكب گناهى شد و به سزاى گناهش رسيد و عقوبت شد، ديگران با ديدن عقوبت و مجازات او، از آن گناه دورى مى كنند چون مى ترسند به همان سرنوشت دچار شوند، پس:

يشرد عن الذنب و ينكل: از گناه مى گريزند و برمى گردند و اللّه اعلم. (مقابيس اللّغه- 3/ 270)

شرط: علامت و نشانه.

أشراط السّاعة: نشانه هاى قيامت.

در آيه: (فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها- 18/ محمّد) شرط: پيشتازان و چاوشان يا شحنگان و مأموران نظم جامعه (شرطة اللّه: ياران و انصار خداى) و چون داراى علامات و نشانه هايى هستند اينطور ناميده شده اند تا با آن علامت شناخته شوند. (اشراط القوم: نجباى قوم) و همچنين- اشراط الابل: شترانى كه بر گردنشان علامت هست. أشرط نفسه للهلكة: وقتى است كه كسى عملى انجام دهد كه نشانه مرگ و هلاكت است يا شرط مردن و هلاكت در آن باشد.

(شرع) [شرع]

الشّرع: راه روشن و واضح.

شرعت له طريقا: راهى برايش باز كردم.

الشّرع: مصدر است، بعدا بصورت اسم براى راه، بكار رفته كه آن را- شرع و شرع و شريعة- گفته اند، سپس براى راه خدايى و الهى استعاره شده است.

در آيه: (شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً- 48/ مائده) شرع اشاره به دو امر است:

اوّل- در معنى سرشت و نهاد و آنچه را كه خداى تعالى انسان را بر آن آفريده و مسخّر گردانيده و آن راهى است كه آن را اراده و قصد كرده است و نتيجتا به مصلحت بندگان و آبادانى بلاد بازمى گردد همانست كه در آيه زير به آن اشاره شده است كه:

(وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا «1»- 32/ زخرف).


(1) آيات قرآنى حتّى اگر كاملا مجرّد و هر كدام به تنهايى مورد نظر و انديشه قرار گيرد، بخوبى فهميده مى شود كه مربوط به كدام سوره است و اين خود يكى از معجزات قرآن كريم است، آيه فوق در باره درجات مختلف دنيايى افراد در زندگيست، مربوط به سوره زخرف يعنى مال و متاعى كه زر اندوز است و نقش و نگار ظاهرى شده است و حال اينكه در واقع چنان نيست و چيزى گذرا و پوچ و فريبنده است، چنانكه- زخرف القول: سخنى دروغين و به ظاهر شيرين است.

دوّم- شرع يعنى آنچه را كه خداوند از دين براى انسان مقدّر كرده است و او را با اختيار در برگزيدن آن و هدف قرار دادن آن امر فرموده و از آنچه كه شريعت هاى گوناگون در آن اختلاف كرده اند و نيز آنچه را كه نسخ و جابجايى، آن را پيش مى آورد، آيه زير بر اين معنى دلالت دارد كه: (ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها- 18/ جاثيه) يعنى: (آنگاه تو را بر شريعتى از امر و دين قرار داديم پس آن را- پيروى كن و هوسهاى كسانى را كه ناآگاهند و نمى دانند، پيروى مكن).

ابن عبّاس گفته است: الشّرعة: ما ورد به القرآن، و المنهاج: ما ورد به السّنّة:


اين آيه بدنبال سخن حضرت ابراهيم عليه السّلام است كه مى گويد: من از بت هايى كه مى پرستيد بيزار و متنفّرم و بعد خداوند در باره روش او مى گويد ابراهيم يكتاپرستى را در تبار خويش، همچون سخنى و كلامى پايدار باقى گرداند تا شايد مشركان به حقّ پرستى بازگردند، آنگاه آينده ديگرى را به ياد پيروان ابراهيم و ساير هدايت يافتگان مى آورد تا از ديدن زخارف، و تجمّلات و زر زيورهاى مشركين ملول نشوند، مى گويد: (إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ- 35/ زخرف).

اينها متاع فريبنده و ناپايدار و پوچ دنياست ولى فرجام كار و سراى ديگرى ويژه پرهيزكاران است و در قسمت پايان آيه اى كه در متن آمده است، مى گويد: (وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ- 32/ زخرف).

واژه- يجمعون- قابل توجّه است يعنى دنيا پرستان و زرخواران هستند كه مال اندوزى نموده و جمع مى كنند نه اعطاء و بخشش الهى، اگر زورمندان با انحراف از فطرت خدائيشان كه بايستى در تزكيه و رشد و كمال آفريده شده خود بكار برند بر عكس در جهت انحرافى و استثمار و استعمار ديگران بكار مى برند سر انجامشان جز نكبت و ندامت چيزى نيست و پايان كار پرهيزكاران رحمت پروردگار است كه نيكوتر از متاعى است كه زرپرستان جمع مى كنند و در آخر مى گويد: كسى كه از ذكر خداى رحمان اعراض مى كند يار و قرينش را اهريمنى كه گمراهشان مى كند قرار داديم و چه گمراهى و زيانى از اين بدتر كه كسى تمام همّتش دنيا و متاع دنيا باشد و فساد خود را صلاح پندارد (وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً- 104/ كهف).

زمخشرى در اين باره مى نويسد: اگر بگويى معيشتى كه ميان بندگانش تقسيم مى كند هر آن چيزى است كه منافع و سود توليد مى كند و با آن زندگى مى كنند. بعضى با حلال و بعضى با حرام، پس خداى تعالى، حلال و حرام هر دو را تقسيم مى كند پاسخ مى گوئيم كه خداى تعالى تهيّه و تحصيل وسايل زندگى خوردنى و نوشيدنى و هر چيزى كه مصالح آنها را سود مى رساند اجازه داده است ولى با او شرط نموده و مكلّفش كرده از همان راهى و شرعى كه معيّن كرده آنها را بدست آورد كه اگر آنچنان بود رزق حلال تحصيل كرده و آن را رزق خدايى ناميده است.

و اگر كسب حرام نموده و از غير راه الهى حركت كرده آن را رزق خداى كه از راه ناروا و ستمگرى كسب كرده اند مى نامند، خداى تعالى تقسيم كننده وسايل معيشت و منافع آنهاست ولى بندگان آنها را بصورت حرام و حلال بدست مى آورند. (كشّاف 4/ 249)

يعنى: (شرعة: راه و پيروى كردن از قرآن و منهاج: راه و پيگيرى سنّت است).

و آيه: (شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ- 13/ شورى) اشاره به اصولى است كه تمام كيش ها و آئين ها در آن مساويند و نسخ در آن صحيح نيست مثل معرفت و شناخت خداى تعالى، مانند آنچه كه آيه:

(وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- 136/ نساء). به آن دلالت دارد.

عدّه اى از علماء گفته اند- شريعت از اينجهت اينچنين ناميده شده كه تشبيهى است به- شريعة الماء: يعنى هر كسى به راستى راهى راست و مستقيم به آب و آبشخور پيدا كند به حقيقت سيراب و پاكيزه مى شود و منظور از سيراب شدن يا- الرّى- چيزى است كه حكماء گفته اند:

«كنت أشرب فلا أروى فلمّا عرفت اللّه تعالى رويت بلا شرب» (نوشيدم، سيراب نمى شدم، همينكه خداى تعالى را شناختم- بدون نوشيدن سيراب شدم) و منظور از پاكيزه شدن يا تطهير آن چيزى است كه خداى تعالى گويد:

(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- 33/ احزاب) و در آيه: (إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ (شُرَّعاً)- 163/ احزاب) شرّعا- جمع- شارع- است.

(ماهى ها گروه گروه روز شنبه شان به سويشان مى آمدند).

شارعة الطّريق: جمعش- شوارع- است (يعنى گذرگاه ها، و خيابانها).

أشرعت الرّمح: نيزه راى به سويش مستقيم گرفتم.

شرعته فهو مشروع: به طريق شرع انجامش دادم و شرعى است.

شرعت السفينة: بادبان كشتى راى برافراشتم تا حركتش دهد و به يك سوى هدايتش كند.

هم فى هذا الأمر شرع: آنها در اين كار يكسانند يعنى با هم شروع مى كنند، شرعك من رجل زيد: اين اندازه كافى است كه زيد راى طلب كنى يعنى او كسى است كه در كارش تو راى وارد مى كند يا تو او راى در كارت وارد مى كنى.

الشّرع: نامى است مخصوص تارهاى عود.

(شرق) [شرق]

شرقت الشّمس شروقا: خورشيد طلوع كرد.

گفته شد- لا أفعل ذلك ما ذرّ شارق: تا خورشيد بر نيايد آن راى انجام نمى دهم.

أشرقت: تابيد و درخشيد.

آيه: (بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ- 18/ جنّ) يعنى زمان تابش و طلوع خورشيد. (المَشرِق) و المغرب- اگر بطور مفرد گفته شوند اشاره به دو ناحيه شرق و غرب است ولى اگر به لفظ تثنيه (مشرقين و مغربين) گفته شوند- اشاره به طلوع و غروب آفتاب در زمستان و تابستان است (يعنى: دو ناحيه مختلف كه در صبح تابستانى و صبح زمستانى خورشيد از آنجا ديده مى شود و سر مى زند كه دو نقطه متفاوت است چه در مغرب و چه در مشرق)- و هر گاه به لفظ جمع گفته شوند (مشارق و مغارب) به اعتبار طلوع كردن هر روز و غروب كردن آن در همان روز است يا به مطلع و مغرب هر فصل.

در آيات: (رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ- 28/ شعراء) (رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ- 17/ الرّحمن) (بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ»

•

40/ معارج) و آيه: (مَكاناً (شَرْقِيًّا)

•

16/ مريم) يعنى: از ناحيه شرق، يا آفتابگاه. مشرقة: جايى كه


(1) نكته اى كه در آيات فوق شايسته دقّت و تحقيق است اينست كه در همه آيات خلقت و آفرينش جهان مشرقى كه روز، نتيجه آن است قبلا آمده چون اساس آفرينش بر نور و روز و روشنايى است و ظلمت و تاريكى عرضى و فرعى است، آغاز خلقت را هم خداوند در قرآن با واژه هاى- يوم و ايّام آگاهى مى دهد.

جالب تر آنكه ظلمت و ظلمات را هم راه و مكان طاغوت، و طاغوتيان معرّفى مى كند مثل آيه: (وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ- 257/ بقره) پس نور و روشنى در مكتب اسلام و قرآن امرى بنيانى و اساسى و منشاء هدايت است لذا قرآن از مشرق آغاز مى كند و- اللّه- را نورى هستى بخش كه (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ 35/ نور) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم نور است و چراغ، قرآن و كتب تحريف نشده آسمانى هم نور

مقابل مشرق و تابش خورشيد است.

شرّقت اللّحم: گوشت را در مشرقة گستردم (تا در اثر تابش شديد آفتاب خشك و برشته شود و اين كار مردم استوايى و گرمسيرى است).

مشرّق: نمازگاه عيد كه نماز عيد را هنگام طلوع آفتاب در آنجا اقامه مى كنند.

شرقت الشّمس شرقا: در غروب خورشيد زرد و سرخ فام شد.

احمر شارق: رنگى بشدّت سرخ فام.

اشرق الثّوب بالصّبغ: جامه را با رنگ قرمز كرد.

لحم شرق: گوشت سرخى كه چربى در آن نباشد.

(شرك) [شرك]

الشّركة و المشاركة: آميزش در ملك (ما يملك و آنچه كه در تصرّف كسى باشد) گفته شده- شركت و مشاركت آنست كه چيزى براى دو نفر و بيشتر چه از نظر عين و مال و چه از نظر معنى وجود داشته باشد، مثل مشاركت انسان و اسب در حيوانات و مشاركت اسب در سرخى و سياهى رنگ.

افعالش- شركته، شاركته، تشاركوا و اشتركوا و أشركته فى كذا است (شريكش شدم- با او همكارى كردم، شركت كردند- هماهنگ شدند- در آن كار او را شريك كردم).

و همچنين در آيه: (وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي- 32/ طه) و در حديث: «اللّهمّ أشركنا فى دعاء الصّالحين» يعنى: (خدايا ما را با صالحين، همسخن، همزبان، همدعاء و همقول گردان).

روايت شده است كه خداى تعالى به پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«انّى شرّفتك و فضّلتك على جميع خلقى و اشركتك فى أمرى»


معرّفى مى شوند خورشيد را هم مقدّم بر قمر نام مى برد.

يعنى طورى قرارت دادم كه تو با ياد من يادآورى مى شوى و اطاعت تو را با اطاعت خودم قرين كردم، مثل آيه: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ- 59/ نساء).

و در آيه: (فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ- 33/ صافّات)، جميع شريك- (شركاء)- است.

و آيات: (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ- 111/ اسراء) (شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ- 29/ زمر) (يعنى: شريكانى كه با هم كشمكش مى كند).

(شُرَكاءُ شَرَعُوا لَهُمْ- 21/ شورى) (أَيْنَ شُرَكائِيَ- 27/ بخل) (شرك) انسان در دين دو گونه است:

اوّل- الشّرك العظيم: و آن اثبات شريك براى خداى تعالى است مثل عبارت:

أشرك فلان باللّه: و اين معنى، بزرگترين كفر است.

در آيات: (إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ- 48/ نساء) (وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً- 116/ نساء) (مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ- 72/ مائده) (يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً- 12/ ممتحنه) يعنى: (با تو پيمان مى بنديم و بيعت مى كنيم بر اينكه چيزى را با خداى شريك نگيريم).

(سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا- 148/ انعام) «1».

دوّم- الشّرك الصّغير: يعنى مراعات كردن غير خدا با او در بعضى امور مثل


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: كسانى كه به خداوند شرك ورزيدند و مشركند بزودى خواهند گفت:

اگر خدا مى خواست نه ما و نه پدرانمان شرك نمى ورزيديم و چيزى را حرام نمى كرديم؟ كسانى كه پيش از آنها بوده اند نيز چنين مى گفتند و پيامبران را تكذيب مى كردند تا اينكه سختى فرجامشان را چشيدند، به آنها بگو مگو شما علم و دانشى داريد كه آن را براى ما آشكار كنيد ولى (إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ- 148/ انعام).

رياكارى و دوروئى و نفاق كه در آيات:

(شُرَكاءَ فِيما آتاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ- 190/ اعراف) (وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ- 106/ يوسف) كه در اين آيات به اين گونه شرك اشاره شده است.

بعضى گفته اند معنى (إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ- 106/ يوسف) در آيه اخير يعنى در شرك دنيايى يا دامهايى كه در آن مى افتند و در آن قرار مى گيرند، و گفته اند از همين معنى سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه: «الشّرك فى هذه الامّة أخفى من دبيب النّمل على الصّفا».

(شرك در اين امّت ناپيداتر و پوشيده تر از حركت مورچه بر سنگ صاف و سياه


خداوند با آيه فوق پاسخ همه اينگونه عقايد را مى دهد و مى گويد: شما جز ظنّ و گمان چيزى را پيروى نمى كنيد و جز دروغ و گمان چيزى نمى گوئيد بگو دليل و حجّت گويا و رسا از سوى خداست و اگر مى خواست شما را يكسره- هدايت مى كرد نه مشرك و گمراه، و سپس اينگونه سخنان جبرگونه را كه گناهى و شركى، خويشتن خواسته و خود برگزيده است، بحساب خدا مى گزارند و اينان بشر را در طول تاريخ گرفتار اينگونه افكار پوچ و بى اساس نموده اند مانند سروده ها و اشعار منسوب به خيام و يا ياوه گوئيهاى ساير جبرى مسلكان، كه همواره خواسته اند تلاش و فعاليّت هاى مثبت مردم را كه در پناه اراده و تصميم گيرى انجام مى دهند بسوى منفى بافى و جبريّت بكشانند بنابر اين مى فهميم كه هيچگونه جبرى، خواه فكرى يا اقتصادى يا جبر علمى براى گزيدن راه هدايت و شرك وجود ندارد بلكه اگر اساس آفرينش بر جبر بود خداوند همه را جبرا هدايت مى كرد ولى حقّ اينست كه مى گويد:

(أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- 9/ بلد) آيا دو چشم و زبان را براى ديدن و گفتن در فطرت انسان قرار نداديم و آيا نه اينست كه هر دو راه را به او نمايانديم. و بگفته شيخ سعدى عليه الرّحمه:

اى روبهك چرا ننشستى بجاى خويش با شير پنجه كردى و ديدى سزاى خويش

دشمن به دشمن آن پسندد كه بى خرد با نفس خود كند به مراد هواى خويش

از دست ديگرى چه شكايت كند كسى سيلى بدست خويش زده بر قفاى خويش

دزد از جفاى شحنه چه بيداد مى كشد كو گردنش نمى زند الّا جفاى خويش

گر هر دو ديده هيچ نه بيند باتّفاق بهتر ز ديده اى كه نه بيند خطاى خويش

چاه است و راه و ديده بينا و آفتاب تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش

چندين چراغ دارد و بيراهه مى رود بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش

(و ان ليس للإنسان الّا ما سعى و ان سعيه سوف يرى)

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى

است). لفظ شرك از الفاظ و واژه هاى مشتركه است.

در آيه: (وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً- 110/ كهف) كه بر هر دو وجه يعنى شرك بزرگ و كوچك حمل شده است.

و آيه: (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ- 5/ توبه) بيشتر فقهاء- شرك- در اين آيه را بر تمام كفّار حمل كرده اند، بنا به آيه: (و قالت اليهود عزيز ابن اللّه- 30/ توبه). و نيز گفته شده- مشركين- در اين آيه استثناء اهل كتاب و كسانى غير از آنها است، بنابر آيه: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا- 17/ حجّ). كه مشركين را از يهود و نصارى و مجوس جدا كرده است.

(شرى) [شرى]

الشراء و البيع: در معنى ملازم هم هستند پس مشترى و خريدار قيمت جنس را مى پردازد و چيز با ارزش و قيمتى دريافت مى كند، فروشنده هم چيز با ارزشى را مى دهد و قيمت آن را هم مى گيرد در صورتى كه خريد و فروش با پول و متاع باشد ولى اگر خريد و فروش كالا به كالا باشد صحيح است كه هر كدام از طرفين داد و ستد را هم خريدار و هم فروشنده تصوّر كنيم.

و از اينجهت- لفظ- بيع- معنى فروختن، و شراء يعنى خريدن، هر كدام بجاى ديگرى بكار مى رود. و- شريت- در معنى- بعت- بيشتر و- ابتعت- بجاى- اشتريت- بيشتر است.

خداى تعالى گويد: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ يوسف) يعنى او را فروختند. و همچنين آيه: (يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ- 74/ نساء) و جايز است كه واژه هاى شراء و اشتراء- در آنچه را كه با چيزى حاصل مى شود و بدست مى آيد باشد مثل:

(إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ- 77/ آل عمران)

(لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ- 199/ آل عمران) (اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا- 86/ بقره) (اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ- 16/ بقره) ولى در آيه: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- 111/ توبه) يعنى آنچه را كه خداوند مشترى آن است كه در آيه بعد مفهوم آن يادآورى شده است كه: (يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ «1»- 111/ توبه).

خوارج هم شراة- ناميده شده اند، اين معنى را از آيه زير تأويل كرده اند كه: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- 207/ بقره). (همانطورى كه در هر عصرى افراد و گروههايى يك يا چند آيه قرآن را پيوسته به سود خويش تأويل مى كنند و چه ستمى از اين نارواتر كه خود را و افكار خود را مقدّم بر حقّ بدانيم).

پس معنى يشرى در آيه فوق- يعنى- يبيع- و همچون معنى آيه: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى- 111/ توبه).

(شط) [شط]

الشّطط: دورى بسيار و افراط در آن.

شطّت الدّار و أشطّ: آن خانه بسيار دور شد، كه اين واژه، هم در دورى مكان و هم در دورى معنوى و دورى از حكم و دستور، در رفتن و دور شدن و خواستن و يافتن بكار مى رود، شاعر گويد:

شطّ المزار بجذوى و انتهى الأمل


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: خدا از مؤمنين جانها و مالهاشان را كه در راه او از دست مى دهند با دادن پاداش و ثواب مى خرد، و بهشت جايگاه آنهاست، اينان با جان و مال خويش در راه خدا كارزار و قتال مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند وعده خداى كه در تورات و انجيل و قرآن در باره آنان آمده است حقّ است و چه كسى نسبت به عهد خويش باوفاتر از خداى تعالى است با ايثار جان و مال خويش در راه او بشارتتان باد و شادمان باشيد كه اين رستگارى و كاميابى بزرگى است.

كه در شعر فوق، واژه- شطط- به جور تعبير شده است «1» يعنى: (آرزو به پايان رسيد و هنوز زيارتگاه دور است) ستم و ظلم هم به- شطط- تعبير شده است.

در آيه گفت: (لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً- 14/ كهف) يعنى سخنى دور از حقّ. شطّ النّهر:

جايى از كرانه نهر كه از عمق آب آن دور است.

(شطر) [شطر]

شطر الشّى ء: نصف و ميانه آن.

در آيه (فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ- 144/ بقره) يعنى به سويش و به جهتش، و مثل آيه: (فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ- 144/ بقره) شاطرته شطارا: به دو بخش تقسيمش كردم.

شطر بصره: وقتى است كه كسى به تو و به سوى ديگرى نظر كند.

حلب فلان الدّهر أشطره «2»: اصلش در شتر مادّه است كه دو پستانش را مى دوشند و


(1) ريشه اين واژه را ابن فارس از دو معنى: 1- دور شدن و دورى و 2- انحراف از حكم حقّ مى داند كه راغب آن را به جور و ستم كه در حقيقت همان انحراف از حقّ و عدالت است تعبير نموده و سپس ابن فارس آيه اى كه در متن مفردات نيامده ذكر مى كند كه «فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ- 22 ص».

سخن آن دو برادرى است كه به داود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى گويند ما دو تن خصم و طرف دعواى يكديگريم كه بر هم ستم كرده ايم ميان ما به حقّ حكم كن و با هيچيك جور و طرفدارى مكن و ما را به راه راست دلالت فرما».

كه از اين آيه معنى و كاربرد واژه- شط و اشطّ كه همان ستم و جور در داورى حكم است دانسته مى شود.

ابن اثير مى نويسد: انّك لشاطى اى لظالم لى- كه- شاطى- اسم فاعل شطط است و همان جور و ظلم و دورى از حقّ است.

(النّهايه- 2/ 475- مقاييس 3/ 166)

(2) عبارت و ضرب المثل فوق در اصل همين است كه راغب ذكر كرده يعنى حوادث روزگار را از خير و شرّ و سختى و آسايش آزموده است، گويا سعدى هم از اين ضرب المثل ملهم شده است كه: [.....]

دو پستان ديگرش را نمى دوشند.

ناقة شطور: شترى كه هر بار دو پستان او را مى دوشند يا دو پستانش خشك مى شود.

شاة شطور: گوسفندى كه يك پستانش از ديگرى بزرگتر است.

شطر: يك ناحيه و قسمتى از آن را فرا گرفت.

شاطر- هم به- بعيد- يعنى دور شونده تعبير مى شود، جمع آن- شطر- است مثل:

أشاقك بين الخليط الشّطر يعنى: (دور افتاده ها ترا مشتاق وصال دوست نمودند).

الشّاطر- همچنين، كسى است كه از روى خيانت از حقّ دور مى شود جمعش- شطّار- است.

(شطن) [شطن]

در- الشّيطان، حرف (ن) اصلى است و از- شطن- يعنى دور شدن است.

(الشّيطان: دور شده از رحمت حقّ) و از اين معنى است عبارت:

بئرشطون: چاه ژرفناك و بسيار عميق.

شطنت الدّار: خانه دور شد.

غربة شطون: غربتى بس دور.

و نيز گفته اند حرف (ن) در شيطان زيادى است و ريشه آن- شاط يشيط-


بكارهاى گران مرد كارديده فرست كه شير شرزه برآرد به زير خم كمند

اشطر النّاقة: تشبيهى است از دوشيدن شتران پر شير و كم شير، و كنايه از اين است كه همه چيز را از مادر دهر چشيده و دوشيده است. و هذا مثل فى الرّجل الّذى مارس الامور و ذاق احوال الدّهر. سپس ميدانى مى نويسد:

يضرب فيمن جرّب الدّهر. (در مورد كسى است كه روزگار را آزموده است).

(اساس البلاغه و مقامات زمخشرى 165- مجمع الامثال/ ميدانى 1/ 195).

يعنى از خشم سوخت، گرفته شده، پس شيطان- مخلوطى است از آتش.

آيه (وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ- 15/ الرّحمن) بر اين معنى دلالت دارد و از اين معنى و ريشه واژه شيطان همانست كه از شدّت نيروى غضب و حميت «1» غلط و ناپسندش به آن اختصاص يافت و از سجده به آدم بازماند و خوددارى كرد.

ابو عبيدة گفته است شيطان اسمى است براى هر فرد پليد و بدخوى از جنّ و انس و حيوانات.

كه در آيات: (شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ- 112/ انعام) (إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ- 121/ انعام) (وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ- 14/ بقره) يعنى: با يارانشان از جنّ و انس ذكر شده است.

و در آيه: (كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ- 65/ صافّات) گفته شده يعنى گويى كه مارى سبك اندام است و يا مقصود پليدان از پريان است كه بخاطر زشتى تصوّرش، به آن تشبيه شده است.

و آيه: (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ- 102/ بقره) (و آنچه را كه شيطان تلاوت كرد پيروى نمودند كه منظور شيطان سيرتان است)


(1) براى شاهد مثال فوق در واژه شيطان به سخنى كه خود شيطان از روى حميت و برترى نژادى بيان مى كند اشاره مى شود كه مى گويد:

(قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ- 12/ اعراف) دوّمين معنى كه راغب با واژه- قيل- در باره ريشه شيطان كه- شاط- يشيط- يعنى از غضب سوختن آورده است و سخن على عليه السّلام از نهج البلاغه آن معنى را تأييد مى كند و در ذيل آيه مى گويد:

(فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ- 11/ اعراف) يعنى:

«اغترته الحمية و غلبت عليه الشقوة و تعزز بخلقة النّار و استوهن خلق الصلصال» يعنى: همه فرشتگان آدم را سجده كردند جز شيطان كه حميّت جاهلانه و غرور و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختى بر وى غلبه كرد و تكبّر ورزيد و از جهت اينكه از آتش آفريده شده، بزرگنمايى كرد و خود را برتر دانست و آدم را كه از پاره گل خشكى بوجود آمده است خوار و كوچك شمرد و اساس خلقت او را با استكبار سبك انگاشت.

(نهج البلاغه- خطبه اوّل)

كه همان مريدان جنّ هستند و همچنين صحيح است كه منظور مريدان و پيروان انسانهاى شيطان سيرت باشد.

شاعر گويد: لو انّ شيطان الذّئاب العسّل عسّل:- جمع- عاسل- كسى است كه در دويدنش هيجان زده و مضطرب است كه اين حالت ويژه گرگان گرسنه است، ديگرى گويد:

ما ليلة الفقير الّا شيطان (شب فقير و بينوا چيزى نيست مگر شبى با اضطراب) و هر خوى زشت و ناپسندى هم در انسان خوى شيطانى ناميده شده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «الحسد شيطان و الغضب شيطان».

يعنى: (رشك و خشم هر كدام شيطانى هستند).

(شطا) [شطا]

شاطئ الوادى: كناره يا كرانه درّه، در آيه: (نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ- 30/ قصص).

شاطأت فلانا: تا كنار درّه همراهش رفتم.

شطء الزّرع: سنبله و خوشه هاى گياه كه از آن خارج مى شود.

تضرّع فى شاطئيه: در دو كنارش و دو جانبش شاخه زد، جمعش- اشطاء- است.

خداى تعالى گويد: (كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ- 29/ فتح) (جوانه ها و خوشه هايش را خارج كرد) كه- شطاه- نيز خوانده شده، مثل: الشّمع و الشّمع و النّهر و النّهر- كه هر دو بكار رفته است.

(شعب) [شعب]

الشّعب: قبيله اى كه از طايفه اى بزرگ و واحد يا (حىّ واحد) جدا و منشعب مى شود جمعش- شعوب- است، در آيه: (شُعُوباً وَ قَبائِلَ- 13 حجرات) الشّعب من

الوادى: حدّ فاصل ميان دو كوه يا درّه اى كه از يك طرف مرتفع و جانب ديگر كوههايى پراكنده و كم ارتفاع باشد پس زمانى كه از جانبى كه ارتفاعات متفرّق هست به شعب نگاه كنى در پندارت يك كوه ولى پراكنده مى بينى و زمانى كه از سوى نقطه مقابل بنگرى به پندارت دو كوه است كه با هم جمع شده است و لذا گفته شده:

شعبت- وقتى است كه جمع كنى و همچنين- شعبت- وقتى است كه جدا كنى.

شعيب كه يا تصغير- شعب است. يعنى قبيله كوچك و يا تصغير- شعب- به معنى درّه كوچك است.

و- شعيب- توشه دان كهنه و هميان غذا كه دوخته شده باشد.

و آيه: (إِلى ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ- 30/ مرسلات) (سايه اى كه سه شاخه است). كه معنى و تفسير آن به بعد از اين كتاب اختصاص مى يابد.

(شعر) [شعر]

الشّعر: يعنى موى، كه معروف است، جمعش- اشعار.

در آيه: (وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها- 80/ نحل) (از پشم ها و كرك ها و موى ها براى شما و براى مدّتى پوشش ها و كالاهاى زندگى قرار داد.)

شعرت: به مويى رسيديم كه از اين معنى- شعرت كذا- استعاره شده است يعنى آنطور علم و دانش فرا گرفتم كه در دقّت مثل بموى رسيدن است. شاعر- هم به خاطر دقّت شناخت و تيزهوشى، آنچنان ناميده شده. پس- (شِعر)- در اصل اسمى است براى علم و دانش دقيق، چنانكه در سخنان مى گويند: ليت شعرى: اى كاش دقيقا مى دانستم.

و در تعارفات معمولى واژه شعر نامى است براى هر سخن موزون و با قافيه اى، و نيز- شاعر- كسى است كه به آن صنعت اختصاص يافته باشد، و سخن خداى تعالى در آيه زير كه حكايتى است از سخن كفّار:

(بَلِ افْتَراهُ، بَلْ هُوَ شاعِرٌ- 5/ انبياء) (لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ- 36/ صافات) (شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ «1»- 30/ طور) بيشتر مفسّرين آيه اخير را به اين معنى حمل كرده اند، كه كفّار تهمتش مى زدند كه شعر منظوم و با قافيه اى آورده است تا جائيكه آنچه را كه در قرآن از هر لفظى كه شبيه موزون است تأويل به شعر كردند از آن قبيل آيات: (وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ- 63/ سباء) (تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ- 1/ مسد) ولى بعضى از پژوهشگران و دانش يافتگان، گفته اند در آنچه را كه تهمت مى زدند آن مقصود و تعبير فوق را قصد نكرده اند بلكه اين است كه ظاهر كلام قرآن بر اسلوب شعرى نيست.

انّه ليس على أساليب الشّعر «2» و اين معنى حتّى بر عامّه مردم از عجم و عرب كه فصيح هم نيستند پوشيده


(1) آيه چنين است: (أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ) مشركين مى گويند پيامبر شاعرى است و منتظر مرگ و رويدادهاى زندگى نسبت به او هستيم، بگو منتظر بمانيد من نيز با شما منتظر خواهم بود.

(2) هر چند بحث مستدلّ و دقيق، مؤلّف در باره شعر نبودن و موزون نيفتادن آيات قرآن در بحور شعرى كاملا آموزنده و شايسته عبرت است امّا متأسّفانه همان سخنان كفّار را در زمان ما هم برخى ژوليده موى و روى، و بى خبران از قرآن كه در وادى القائات شياطين سخت گرفتارند و مشمول استثناء قرآن نشده و هرگز ياد خدا را در اشعارشان فراوان و نام موزون افتادن و تطابق بحور شعرى را بر آيات قرآن نسبت مى دهند، معلوم نيست كسى كه مى نويسد: «برخاستم و قرآن را آوردم» آيا نخوانده است كه قرآن در سوره يس با صراحت مى گويد:

(وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ- 69/ يس) ما او را شعر نياموخته ايم و شايسته او هم نيست بلكه قرآن ذكرى ظاهر و آشكار كننده است.

يكى از جسارتها و خود بزرگ بينى ها اين است كه قرآن را با انديشه هاى ديگران يا خود ساخته ها، مطابقت دهيم، قرآن ميزان همه چيز است نه بحور شعرى كه با تمام كوشش و تو سر خود زدنها دست آخر نتوانيم حتّى يك آيه قرآن را بدون تصرّف و اختصار در حروف و اعراب مثال بياوريم، جاى اندوه و تأسّف است كه چنين تقلّاهائى در يادنامه علّامه گرانقدر و سترگ مرحوم آيه اللّه امينى چاپ شود، چرا بايد فقط با

نيست چه رسد از نظر بلغاء و ادباء عرب، آنها پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به دروغ گفتن نسبت مى دادند شعر هم به دروغ تعبير شده است و شاعر به دروغگويى، تا جائيكه قرآن در وصف عموم شعراء مى گويد:

(وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ- 24/ شعراء) تا آخر سوره.

و از آنجائيكه شعر جايگاه دروغگويى است، گفته شده «أحسن الشّعر اكذبه» بهترين شعر دروغين ترين آنهاست.

بعضى از حكماء گفته اند:

«لم ير متديّن صادق اللّهجة مغلقا فى شعره» يعنى: هيچ متديّن راستگويى و صادق اللّهجه اى ديده نشده است كه در شعرش سر آمد باشد.

(مَشاعِر:) حواس و مدركات، در آيه (وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ- 55/ زمر) (و شما با حواسّ درست درك نمى كنيد و درست در نمى يابيد).


صورتها دلخوش باشيم به گفته راغب: انّه ليس على اساليب الشّعر و لا يخفى ذلك على الاغتنام، فضلا عن بلغاء العرب بايد گفت شما هر چه هستيد بهتر است بكوشيد محتواى فكرى و سخنان موزون خود را به قرآن تصديق مى كند، آيا شعر كسى را كه سخن يزيد شرابخواره و ستمگر را مطلع غزلش مى سازد و با صراحت مى گويد: الا يا ايّها السّاقى ادر كاسا و ناولها- و باز مى گويد: هات الصّبوح هيوا يا ايّها السّكارى- و در تمام اشعارش اگر سه و چهار بار نام از قرآن برده، هزار بار شراب ناب طلبيده و مست خراباتى شده و با حسرتى كافرگونه مى گويد:

جبين و چهره حافظ خدا جدا نكند ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع

به گفته مرحوم اقبال آشتيانى جلّادانى را كه حتّى چشمان برادر و پدر و فرزند خويش از حدقه درمى آورند و از كشته ها پشته مى ساختند اينچنين مى ستايد و بعد براى عوامفريبى گفته است:

به قرآنى كه اندر سينه دارى.

آيا حافظ قرآن است و قرآن در اشعارش موزون افتاده، راستى كه جاى تأسّف است چرا استعدادها در راه انحراف افكار و قلمها در خدمت پوچى انديشه ها و صفحات كتابها با لاطائلاتى بى پايه بايد پر شود اميد است شعراى ما قرآن را منشاء الهام و احساس خويش قرار دهند (همچون مولوى نابغه بزرگ و اشعار پند آموز و اجتماعى و انسانى سعدى و سنايى) و در آثار و اشعارشان تجليّاتى از سازندگى و رشد انسانها به سوى اللّه باشد و قلمشان در خدمت مستضعفان صالح نه مستكبران مى خواره و هرزه گردد و استعمارگر قرار گيرد.

يعنى قرآن بر اسلوب هاى شعر نيست اين حقيقت بر عامّه مردم پوشيده نيست چه رسد به دانايان و بليغان.

هر چند در بسيارى از آياتى كه در آنها عبارت- لا يشعرون، و لا يعقلون- آمده است گفته اند آن معنى جايز نشده است زيرا بسيارى از چيزهايى كه محسوس نمى باشند، معقول مى باشد.

(مَشاعِرُ الَحَجّ): نشانه هاى آشكار حجّ است كه شناختن آنها براى حواس آشكار و روشن است، مفردش- مشعر- است.

شعائر الحجّ: مفردش- شعيرة، در آيات: (ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ- 32/ حجّ) و (عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ- 198/ بقره).

و در آيه: (لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ «1»- 2/ مائده) يعنى آنچه كه به خانه خدا اهداء مى شود حلال مى شماريد. وجه تسميه آنها به شعائر از اين جهت است كه با علامت ها نشان مى شوند يعنى دانسته مى شوند كه با كارد يا وسيله آهنى كه مى شناسند، خونشان ريخته مى شود.

(شعار:) لباس و جامه اى كه روى پوست بدن قرار مى گيرد و با موهاى بدن تماس دارد. «2» و نيز شعار چيزى است كه در جنگها بوسيله آنها جنگجويان خود را


(1) تمام آيه چنين است كه مى گويد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ ...).

شمايى كه ايمان آورده ايد مراسم حجّ و ماه حرام و قربانى هايى كه با گردن بند يا علامتى نشاندار هستند و نيز رهروان بيت اللّه كه فروتنى نموده و خشنودى پروردگارشان راى مى جويند حرمت داريد.

زجاج مى گويد: شعائر اللّه يعنى متعبدات اللّه الّتى اشعر اللّه اى جعلها اعلاما لنا و هى كلّ ما كان موقف او مسعى او ذبح: يعنى: از شعائر اللّه كه به وسيله آن خداوند پرستش مى شود همانهاست كه خداوند آنها راى براى ما مشخّص و معيّن كرده است و آن تمام كارهايى است كه در موقف و مسعى و قربانى انجام مى شود و در آيه فوق هم- هدى- و- قلائد- همان شتران نشان دار است كه هديه و ذبح مى شوند.

و نيز شعائر اللّه مناسك حجّ است كه نبايد ترك شود، و تحريم آنها جايز و حلال شمرده شود.

(2) واژه شعار بطور استعاره در معنى افراد نزديك و خاصان انسان بكار مى رود، در مورد انصار حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه به آنها گفته شده. «انتم الشّعار و النّاس الدّثار- يعنى شما گروه انصار از ياران خاص و ديگر مردم همچون جامه پوشند كه آنها هم نقش در حفاظت و يارى اسلام دارند. (النّهايه 2/ 480 ابن اثير) اصطلاح ديگر اين واژه عبارت- ليت شعرى- است يعنى ايكاش- مى دانستم كه اصلش از معنى

مى شناسانند يعنى اعلام مى دارند.

اشعر الحبّ: محبّت و دوستى او راى پوشاند و فرا گرفت، مثل- البسه- يعنى لباسش پوشاند.

اشعر: بلند موى و فروهشته موى و نيز موهائى كه در اطراف سم اسبان مى رويد.

داهيه شعرا: مصيبت و بلاى بدى كه از مردم يا از گزندگان، و حيوانات به انسان مى رسد، مثل اينكه مى گويند- داهيه و براء- كه در همان معنى است يعنى بد آوردن.

شعراء: مگس ها و پشه هائى كه در موهاى سگان يافت مى شود.

شعير: جو.

(شِعرى:) ستاره اى است و تخصيصش در آيه: (وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى- 49/ نجم) است، چون آن ستاره معبود قومى بود. (معنى آيه اين است كه خداوند، پروردگار شعرى است و شعرى خود موجود و مخلوقى است).

(شعف) [شعف]

آيه: (شعفها- 30/ يوسف) از عبارت- شعفة القلب- يعنى: سر قلب، گرفته شده.

شعفة الجبل: ستيغ و سر كوه.

فلان مشعوف بكذا: او به شدّت دوستدار آن است، گويى كه محبّت او سراسر قلبش را پوشانده «1».


زيركى و دراست است، شاعر هم از همين معنى است كه تا زيركى چيزهائى را كه براى ديگران پوشيده است در مى يابد، عنتره بن شدّاد شاعر سياه پوست جاهلى مى گويد:

ام غادر الشّعراء من متردم ام هل عرفت الدّار بعد توهّم

آيا شعراء چيزى از سرودن باقى گذارده اند كه من بسرايم، و آيا خانه يارى را بعد از كوچ صاحبانش مى شناسى كه به شعر و پندار شاعرانه درنيامده باشد؟

(1) و آيه: (قَدْ شَغَفَها حُبًّا- 30/ يوسف) بصورت (قد شعفها حبّا) نيز خوانده شده يعنى: دوستى و شيفتگى قلبش را فراگرفته.

.(شعل) [شعل]

الشّعل: لهيب و زبانه آتش.

شعلة من النّار: شعله اى از آتش.

اشعلتها: آن را مشتعل كردم، ابو زيد (منظور ابو زيد انصارى مؤلّف النّوادر فى اللّغه- است) گفتن- شعلتها- را هم به جاى- اشعلتها- جايز دانسته است.

الشّعيلة: فتيله چراغ، وقتى كه روشن است.

گفته مى شود: بياض يشتعل: سپيدى مى درخشد و شعله مى كشد.

در آيه: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً- 4/ مريم) كه تشبيهى است از جهت رنگ به درخشش آتش.

اشتعل فلان غضبا: از غضب شعله ور شد كه تشبيهى است به حركت و زبانه كشيدن آتش و از همين معنى است عبارت:

اشعلت الخيل فى الغارة: ستوران را در حمله و غارت به هيجان و حركت درآوردم، مثل- اوقدتها: آتش را افروختم و- هيّجتها: به هيجانش آوردم و اضرمتها:

قطعش كردم.

(شغف) [شغف]

آيه (شَغَفَها حُبًّا- 30/ يوسف) يعنى دوستى به ته دلش يا سويدا و ژرفناى دل و خاطرش رسيد. اين سخن از حسن است و گفته اند شغف يعنى وسط دل كه سخن ابو على است و هر دو معنى بهم نزديك است.

(شغل) [شغل]

الشّغل و الشّغل: حالت و عارضه اى كه انسان را از ديگر چيزها غافل مى سازد و فراموش مى دهد (نقطه مقابل آن فراغت است كه همه چيز به ياد مى آيد). در آيه گفت: (فِي شُغُلٍ فاكِهُونَ- 55/ يس) بهشتيان در سرگرمى ها شيرين كامند).

كه (شغل) با ضمّه حرف اوّل و دوّم هر دو خوانده شده.

شغل: سرگرم شد، كه بصورت- أشغل گفته نمى شود بلكه مى گويند شغل شاغل.

(جمع شغل- اشغال- است و اين واژه در سرگرمى زياد بكار مى رود).

(شفع) [شفع]

الشّفع: پيوستن و ضميمه شدن چيزى است به همانند خود كه به جاى- مشفوع- شفع- گفته مى شود.

در آيه: (الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ- 3/ فجر) گفته شده- شفع- يعنى: مخلوقات و آفريده ها چون پديده هائى تركيب شده و مركب هستند، چنانكه گفت: (وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ- 49/ ذاريات).

و- وتر- همان خداى تعالى است چون از هر جهت وحدت دارد و- احد- است. و نيز گفته شده- الشّفع- روز عيد قربان است چون روز ديگرى كه- الوتر- يا روز عرفه است به دنبال آن مى آيد، يا اينكه الشّفع فرزند آدم و- الوتر- خود آدم ابو البشر، زيرا از پدرى تولد نشده.

(الشّفاعة:) پيوستن به ديگرى براى اينكه يار و ياور اوست و درخواست كننده از او- بيشتر كاربرد شفاعت يعنى پيوستن و انضمام به كسى كه از نظر حرمت و مقام بالاتر از كسى است كه مادون اوست كه مورد شفاعت قرار مى گيرد و از اين معنى شفاعت در قيامت است.

در آيه: (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً «1»- 87/ مريم) و آيه: (لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً- 26/ نجم) يعنى: شفاعتشان از چيزى بى نيازتان نكند. (لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ- 109/ طه).


(1) جز كسى كه از خداى رحمن عهدى دارد، ديگرى داراى شفاعت نيست و آيه: (لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ- 109/ طه) شفاعت در پيشگاه او سود ندهد مگر از كسى كه اجازه شفاعت بدو دهد.

و (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى- 23/ انبياء) يعنى: شفاعت نمى كنند مگر از كسى كه خداوند راضى باشد و (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ- 48/ مدّثر) يعنى شفاعتشان نمى كنند.

در آيات: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ- 86/ زخرف) (مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ- 18/ غافر) (نه از دوستى و نه از شفاعت كننده اى) و در آيات: (مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً- 85/ نساء) (وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً- 85/ نساء) يعنى: كسى كه به شخصى غير از خويش پيوسته مى شود و در كار خير و كار شرّ ياوريش مى كند و همسنگ و شفيعش مى شود و در سود و زيانش شركت دارد، توانش مى بخشد و معاونتش نمايد، گفته شده شفاعت در دو آيه اخير (يعنى شفاعت خير و شرّ) به اين معنى است كه انسانى براى ديگرى راه خير يا راه شرّى را باز و روشن مى كند و او آن را پيروى مى نمايد، گويى كه آن انسان همراه اوست و به او پيوسته است چنانكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و أجر من عمل بها و من سنّ سنّة سيّئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها».

يعنى: گناه خودش و گناه كسى كه به آن سنّت و روش بد، عمل كرده است (بر عهده سنّت گذار و بدعت گذار بد است).

و آيه: (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ- 3/ يونس).

يعنى خداى تعالى است كه تدبير امر مى كند، و در حلّ و فصل امور، دوّمى و ثانى براى او نيست مگر اينكه به فرشتگان مدبّر و مقسّم (كارگزاران جهان آفرينش) اجازه دهد و آنها آنچه را كه اجازه يافته اند انجام دهند، انجام مى دهند.

استشفعت بفلان على فلان: از او براى ديگرى شفاعت خواستم.

فتشفّع لى: شفاعتم كرد.

شفّعه: شفاعتش را پاسخ داد، در اين باره سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه: «القرآن شافع

مشفّع» يعنى: قرآن شفاعت كننده و شفاعت پذير است.

(الشّفعة:) يعنى طلب حقّ، شركت در چيزى كه داد و ستد شده باشد تا شريكش آن را بما يملك خويش ضميمه كند و از معنى- شفع- است.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«اذا وقعت الحدود فلا شفعة» يعنى: (هر گاه حدود و مقرّرات وقوع يافت و انجام شد ديگر شفعه اى در آن باره نيست) «1».

(شفق) [شفق]

الشّفق: درهم بودن روشنائى روز به تاريكى شب در وقوع غروب خورشيد.

گفت: (فَلا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ- 13/ انشقاق).

(اشفاق:) توجّه و عنايتى كه با خوف و بيم همراه باشد زيرا- مشفق- كسى است كه مورد عنايت و توجّه خود را دوست مى دارد و از آنچه را كه به او مى رسد و اصابت مى كند بيمناك است.

در آيه: (وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ- 49/ انبياء) (از قيامت هراس ناك اند).

و اگر با حرف جرّ (من) متعدّى شود معنى خوف و ترس در آن آشكارتر است مثل آيه فوق.

و اگر با (فى) متعدّى شود معنى توجّه و عنايت در آن روشن تر است- مثل آيه:

(إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِي أَهْلِنا مُشْفِقِينَ- 26/ طور) يعنى: (ما قبلا در ميان قوممان كاملا به حقّ عنايت داشتيم).

و آيات: (مُشْفِقُونَ مِنْها- 18/ شورى)


(1) شفعه در هر چيزى است كه تقسيم نشده باشد- ابن اثير 2/ 485- النّهايه.

(مُشْفِقِينَ مِمَّا كَسَبُوا- 22/ شورى) (از چيزهايى كه بدست آورده، و انجام داده اند هراسناكند).

(أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا- 13/ مجادله) (آيا مى ترسيد كه صدقه را پيش اندازيد).

(شفا) [شفا]

شفا البئر و غيرها: دهانه چاه و لبه هر چيز.

و براى نزديك شدن به هلاكت، به اين واژه مثل مى زنند در آيه:

(عَلى شَفا جُرُفٍ «1»- 109/ توبه) و آيه: (عَلى شَفا حُفْرَةٍ «2»- 103/ آل عمران) أشفى فلان على الهلاك: در آستانه مرگ رسيد، و بطور استعاره از اين معنى عبارت:

ما بقى من كذا الّا شفى: اندكى از آن مثل دهانه چاه، چيز ديگرى نمانده. تثنيه اين واژه- شفا و شفوان- است جمعش- أشفاه- يعنى دهانه ها.

(الشّفاءُ) من المرض: رسيدن و آمدن بهبودى و سلامتى است، و بعدا واژه- شفاء- اسمى براى بهبودى يافتن، شده است.


(1) تمام آيه چنين است: (أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

آيا كسيكه بناى زندگى خويش بر پرهيزكارى و خشنودى خداى نهاده بهتر است يا كسيكه بناى حيات خويش را با ظلم و ستم و كفر ورزيدن به اللّه بر لب پرتگاهى و سيلگاهى ريزان قرار داده كه ناچار فرو ريختنى است و با همان خود ساخته هايش در آتش دوزخ سقوط مى كند و خداى قوم ستمكار را هدايت نمى كند.

(2) در اين آيه هم زندگى با كفر و شرك و مى خوارگى و تفرقه و كينه، و دشمنى را به ايستادن بر لبه چاه آتش تشبيه نموده، در مقابل محبّت و الفتى كه خداوند بعد از نزول قرآن و پيامبر در دلهاى مؤمنين بوجود آورده، يادآورى مى نمايد. و به گفته ابن فارس معنى ريشه اى- شفى يا شفا- اشراف داشتن يا نزديك بودن به چيزى است- اشفى على الشيى ء- بر آن چيز اشراف يافت- شفا يافتن از بيمارى هم بخاطر اينست كه بيمار با غلبه و تسلّط بر بيمارى بر آن اشراف مى يابد.

استشفى فلان- وقتى است كه كسى طلب شفا و بهبودى كند. (مقاييس 3/ 199)

در توصيف عسل مى گويد: (فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ- 69/ نحل) و آيات: (هُدىً وَ شِفاءٌ- 44/ فصّلت) و (وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ- 57/ يونس) (اشاره به محتواى قرآن است كه داروى شفابخش بيماريهاى دل و روان انسانهاست). و (وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ «1»- 14/ توبه).

(شقّ) [شقّ]

الشّقّ: شكافتگى كه در چيزى واقع مى شود.

شققته بنصفين: دو نيمش كردم.

آيه: (ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا- 26/ عبس) (اشاره به شكافته شدن زمين سخت و سربرآوردن گياه نرم از روزنه هاى دقيق زمين است).

و آيه: (يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ- 44/ ق) (در باره بيرون آمدن انسانها از دل زمين و شكافته شدن زمين در آستانه قيامت است، كه در اصل- تتشقّق- بوده).

و آيات: (وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ- 16/ حاقّه) (إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ- 1/ انشقاق) (وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ- 1/ قمر) گفته اند اشاره به انشقاق قمر در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است و نيز گفته شده، شكافتگى و دو نيمه شدن ماه، آثارى است كه در آستانه قيامت در ماه رخ مى دهد و گفته شده معنايش- وضح الأمر: است يعنى امر آشكار شد.


(1) قسمتى از آيه 14/ سوره توبه است كه مى گويد: (قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ ...) با پيمان شكنان (ناكثين) و كسانيكه به دين شما طعنه مى زنند و ائمّه كفر هستند كارزار كنيد تا خداوند با دستهاى شما عذابشان كند و خوارشان سازد، و شما را بر آنها پيروز گرداند و سينه هاى گروهى را كه مؤمنند ولى از نصرت خداى در ترديدند آرامششان دهد. [.....]

الشّقّة: تكّه اى است كه جدا شده مثل نصف يا نيمه چيزى و در اين معنى گفته شده:

طار فلان من الغضب شقاقا و طارت منهم شقة- معنى اين دو عبارت همان- قطع غضبا- است يعنى از شدّت خشم بريده شد و تركيد يا از جا در رفت (از كوره در رفتن يعنى مثل جرقّه هايى كه از كوره هاى آهنگرى مى جهد او نيز از خشم و غضب از جا پريد).

(الشّقّ:) سختى و مشقّت و شكستگى است كه به جان و تن آن مى رسد، مثل واژه- انكسار- يعنى شكستى كه به نفس و جان آدم مى رسد كه بطور استعاره بكار مى رود.

آيه: (إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ- 7/ نحل) (مگر با مشقّت و سختى جانها) (الشّقّة:) جايى كه در رسيدن به آن جا، سختى به تو مى رسد.

و در آيه گفت: (بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ- 42/ توبه) سختى برايشان دور است.

(الشّقّاق:) مخالفت و ناهمگونى است، يعنى تو در جهتى غير از جهت دوستت هستى و يا از شقّ العصا: يعنى كسى كه ميان تو و خودش جدائى و مخالفت ايجاد كرده، گرفته شده.

و آيه: (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما- 35/ نساء) (اشاره به اختلاف ميان همسران است كه مى گويد اگر از جدائيشان بيمناكيد).

و آيه: (فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ- 137/ بقره) يعنى در مخالفت و ستيزه جويى هستند.

و آيات: (لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي- 89/ هود) و (لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ- 176/ بقره) و مى گويد: (مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ

• 13/ انفال) يعنى او در جهتى و راهى غير از جهت اولياء خدا قرار گرفته مثل آيه: (مَنْ يُحادِدِ اللَّهَ- 63/ توبه) است.

يعنى: (و كسى كه با خدا مخالفت كند و در سوى غير خدايى قرار گيرد) و آيه: (مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ- 115/ نساء) (كسى است كه رسول را مخالفت كند و خودسرى نمايد).

مى گويند: المال بينهما شقّ الشّعرة و شقّ الإبلمة: آن مال در ميانشان به تساوى و مناصفه تقسيم شده است.

شقّ نفسى و شقيق نفسى: با من آنطور است كه گويى نيمه تن و جان من است، از بس كه به يكديگر شباهت داريم (گويى يك روحيم در دو بدن).

و- شقائق النّعمان: گياهى معروف است (لاله كوهى كه از سرخى به شقيقة يعنى سرخى برق، تشبيه شده، نعمان- هم همان نعمان منذر است كه خلوتگاهى در صحرا داشت و در آنجا لاله كوهى فراوان بود شعراى عرب در وصف شقايق نعمان اشعار زيادى سروده اند).

شقيقة الرّمل: ريگهائى كه از هم جدا شوند (و يا شكاف ميان دو كوه كه گياه در آنجا مى رويد).

شقشقة «1»: پاره گوشتى مانند ريه و شش كه از دهان شتر موقع بانگ و فرياد بيرون مى آيد.

بيده شقوق: در دستش تركيدگى و شكافتگى هست.

بحافر الدّابّة شقاق: در سم اسب شكافى هست.

فرس أشقّ: اسبى كه به يك طرف مى لنگد و كجكى راه مى رود.

شقّة: در اصل تكّه و نصف پارچه است هر چند كه خود جامه هم- شقّة ناميده شده، گويى كه در آن پارگى هست.

(شقا) [شقا]

الشّقاوة: (سختى و بد حالى است) نقطه مقابل سعادت: (آسايش و خوشحالى).

افعالش- شقى يشقى، شقوة و شقاوة و شقاء- است (كه سه مصدر دارد). و


(1) على عليه السّلام سخنان سوزناك و مؤثّر را به- شقشقة- تشبيه كرده و خطبه شقشقيّه آن معروف است كه ابن عبّاس ادامه آن را از امير المؤمنين طلب كرد و على عليه السّلام فرمود: شقشقه اى بود كه ناگهان جست و در جاى خود قرار گرفت. و بگونه استعاره حالت خاصّى بوده كه از على عليه السّلام بهنگام اداى آن خطبه ديده شده.

(شِقْوَتُنا- 106/ مؤمنون) در آيه بصورت- شقاوتنا- خوانده شده.

پس- شقوة- مثل- ردّة- است و- شقاوة- از جهت اضافه مثل- سعادة- است، همانگونه كه واژه- سعادة- در اصل دو گونه است: سعادت اخروى و سعادت دنيوى و سپس سعادت دنيوى هم سه قسم است:

1- نفسانى 2- بدنى 3- خارجى «1» و همينطور شقاوت هم همان تقسيمات را دارد و در مورد شقاوت اخروى مى گويد: (فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى- 123/ طه) (نه گمراه مى شود و نه بد عاقبت) و آيه: (غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا- 106/ مؤمنون) كه- شقاوتنا- هم خوانده شده.

و در مورد شقاوت دنيايى، آيه: (فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى- 117/ طه) (و شما را از بهشت بيرون نكند كه در سختى بيفتيد و بد حال شويد) بعضى از علماء در آيه اخير گفته اند واژه- شقاء- بجاى- تعب- يعنى سختى و گرفتارى است مثل: شقيت فى كذا: (در آن كار به رنج و سختى افتادم). ولى، هر شقاوتى تعب و سختى است و هر سختى و رنجى شقاوت نيست پس رنج و تعب فراگيرتر و اعمّ از شقاوت است.

(شكك) [شكك]

الشّكّ: تعادل و تساوى جهت رجحان دو نقيض در نظر انسان براى برگزيدن يكى از آن دو است به اين معنى كه گاهى دو نشانه مساوى و برابر براى پذيرفتن يكى از دو نقيض وجود دارد، (كه برگزيدن يكى بر ديگرى سخت است) يا براى اينكه نشانه اى در آنها براى ترجيح دادن و قبول يكى بر ديگرى وجود ندارد. (گاهى وجود


(1) نيكبختى و سعادت يا بدبختى و شقاوت يا 1- نفسانى است يا 2- جسمانى و يا 3- خارجى (آنچه در بيرون از انسان بنحوى در ارتباط با سعادت و شقاوت است و همان نحوه استفاده و برخوردارى از اشياء و امور بيرونى كه يا به سعادت رهنمون مى شود و يا به شقاوت منجرّ مى گردد).

شكّ بسبب بودن دو نشانه متساوى در دو نقيض است و يا بسبب عدم نشانه در آن دو).

چه بسا كه شكّ نمودن در چيزى به اين صورت باشد كه- آيا فلان چيز موجود است يا غير موجود؟ و يا شكّ در جنس آن باشد يعنى شكّ شود كه آن چيز از چه جنسى است (جنس منطقى يا چگونگى، آن) يا در باره بعضى از صفات چيزى و يا شكّ در هدف و مقصودى است كه آن چيز براى آن هدف و مقصود ايجاد شده است.

شكّ- خود نوعى از جهل و ندانستن است و اخصّ از- جهل- است، زيرا جهل و نادانى مستقيما نتيجه عدم دانش در باره دو نقيض است پس هر شكى، جهل است و هر جهلى، شك نيست. در آيات:

(فِي شَكٍّ مُرِيبٍ- 54/ سباء) (بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ يَلْعَبُونَ- 9/ دخان) (فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ- 94/ يونس) كه اشتقاق آن يا از- شككت الشّى ء- هست، چنانكه شاعر گويد:

و سككت بالرّمح الأصمّ ثيابه ليس الكريم على القنا بمحرّم

(زره و جامه او را با نيزه اى سخت پاره كردم، شخص كريم و جوانمرد بر اصابت سر نيزه بر خويش محروم نيست).

پس- شكّ- شكاف در چيزى است و از آن جهت كه رأى و نظرى ثابت، كه بشود بر آن اعتماد كرد و پايدار ماند در آن استقرار ندارد چنين گفته اند و نيز صحيح است كه واژه (شكّ) از معنى چسبيدن باز و به پهلو استعاره شده باشد به اين معنى كه دو نقيض شك برانگيز طورى به يكديگر چسبيده و نزديكند كه راهى براى فهم و نظر و نفوذ در آنها نيست و به اين معنى است سخن كسانى كه مى گويند:

التبس الأمر و اختلط و أشكل- و همانند اين عبارات، يعنى آن امر درهم آميخته و مشكل و شبهه انگيز است.

الشّكّة: سلاحى است كه بوسيله آن چيزها از هم جدا مى شود (سر از بدن-

دست از بدن- و جان از بدن).

(شكر) [شكر]

الشّكر: به ياد آوردن و تصوّر نعمت و اظهار آن نعمت است.

گفته شده- شكر- مقلوب از- كشر- است يعنى كشف و آشكار نمودن، نقطه مقابل شكر، كفر يعنى فراموشى نعمت و پوشيده داشتن آن است.

دابّة شكور: ستورى است كه از فربهى به خوردن علف كم بسنده مى كند و صاحبش او را دوست دارد، گفته شده اصلش از عبارت- عين شكرى يعنى چشم پر، گرفته شده، پس واژه- شكر- بر اين اساس، پر بودن خاطر از ياد نعمت دهنده است، شكر سه گونه است:

1- شكر قلبى و آن تصوّر نعمت است.

2- شكر زبانى يعنى ثنا و ستايش بر نعمت دهنده.

3- شكر ساير اعضاء بدن يعنى پاداش نعمت دادن به اندازه استحقاق و شايستگى اش.

آيه: (اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً- 13/ سباء) كه گفته اند واژه- شكرا در آيه اخير، نصبش براى تميز است يعنى از نظر سپاسگزارى، و معنايش اينست كه- اعملوا ما تعملونه شكرا للَّه يعنى: آنطور كه آل داود خداى را سپاس مى گزارند، شما نيز همانگونه شكر كنيد.

و نيز گفته شده- شكرا- در آيه اخير مفعول است، چون مى گويد عمل كنيد و نمى گويد: شكر كنيد تا آگاهى و هشدارى بر لزوم انواع سه گانه شكر (قلبى- زبانى- و ساير اعضاء) باشد.

در آيات: (أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ- 14/ لقمان) (وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ- 145/ آل عمران) (وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ- 40/ نمل)

و در آيه: (وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ- 12/ سباء) گواه بر اين است كه وفاى به اداى شكر خداى، مشكل است و لذا جز براى دو تن از اولياءاش ثناى شكر ننموده است:

1- در باره ابراهيم عليه السّلام مى گويد: (شاكِراً لِأَنْعُمِهِ- 121/ نحل) 2- و در باره نوح عليه السّلام (إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً- 3/ اسراء).

و آنگاه كه خداوند با واژه- شكر- توصيف شده است، مى گويد:

(وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ- 17/ تغابن مقصود انعام و بخشايش او بر بندگان و پاداش او به اقامه عبادت آنهاست.

ناقة شكرة: شترى كه پستانش پر از شير است.

هو أشكر من بروق «1»: بروق گياهى است كه در كمترين باران و رطوبت سرسبز مى شود (اين ضرب المثل در باره كسى است كه كمترين محبّت را هم سپاس مى گويد يعنى او از چنان گياه يا چنان آدمى هم شكرگزارتر است) الشّكر: كنايه از- نكاح- است.

گفته اند- ان سألتك ثمن شكرها- و شبرك أنشأت تظلّها: اگر مهر خويش مطالبه كند او را در سايه خويش گرفته اى كه كنايه از همسر دائمى است. الشّكير: نهال پاجوش كوچك درختان.

شكرت الشّجرة: شاخه هايش زياد شد.

(شكس) [شكس]

الشّكس: بدخوى و بد اخلاق.

و در آيه: (شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ- 29/ زمر) يعنى بخاطر بد اخلاقى همواره در مشاجره و ستيزه اند.


(1) بروقة گياهى است كه بدون ريزش باران بر آن سبز و خرّم مى شود و در سايه ابرها رشد مى كند (ج 1 مجمع الامثال).

.(شكل) [شكل]

المشاكلة: همانند و همگونى در صورت و هيئت ظاهر و ناهمگونى در جنسيت و شباهت در كيفيّت (تخالف و ناهمگونى در جنسيت نسبت به يك نوع خاص كه هر دو معنى از نظر ضدّيت و مخالفت در همانندى است).

و آيه: (وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ- 58/ ص) يعنى آن ديگرى كه در هيئت و انجام كار مثل اوست. گفته شده- شكل- حالتى از وقار و آرامش در اخلاق و ظاهر آدمى است و در حقيقت انسى و الفتى است كه در راه و روش ميان دو همسر و همانند وجود دارد، از اين روى مى گويند: النّاس أشكال و ألّاف: مردمان همانند هم و خوپذير از يكديگرند.

اصل- مشاكلة:- از- شكل- يعنى بستن ستور است، چنانكه مى گويند:

شكلت الدّابّة: حيوان را بستم.

الشّكال: يعنى پاى بند ستور و حيوان، و از اين معنى عبارت- شكلت الكتاب استعاره شده است- مثل- قيّدته- يعنى آن را بستم.

دابّة بها شكال: ستورى كه يك دست و يك پاى او را با شكال بسته اند آيه: (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى (شاكِلَتِهِ)- 84/ اسراء) يعنى هر كسى بر نهاد و سرشتى كه او را مقيّد كرده، عمل مى كند زيرا قدرت طينت و سرشت بر انسان غالب و قاهر است، چنانكه در كتاب (الذّريعة الى مكارم الشّريعة) آن راى بيان كرده ام و آنطور كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرموده است:

«كلّ ميسّر لما خلق له» «1» الأشكلة: نيازى كه انسان راى پايبند و مقيّد مى كند. واژه- اشكال هم كه در كارها


(1) هر كسى بر نهاد و فطرتى كه برايش خلق شده است رام و نرم است مولوى در مثنوى با الهام از اين حديث گويد:

مه فشاند نور و سگ عو عو كند هر كسى بر طينت خود مى تند

كه البتّه سرشت و طبيعت يكى از عوامل و انگيزه كارها است و ساير انگيزه ها و تحوّلات فعل در كار

بكار مى رود. بطور استعاره مانند واژه- اشتباه است- كه از- شبه- استعاره شده است.

(شكا) [شكا]

الشّكو، الشّكاية و الشّكاة و الشّكوى: اظهار اندوه و در ميان نهادن آن با ديگرى است، شكوت و أشكيت: شكوه و گله كردم.

آيه: (َّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ

• 86/ يوسف) يعنى (اندوه و حزنم را به خدا اظهار مى كنم).

و آيه: (وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ- 1/ مجادله) نيز در همان معنى است.

أشكاه: او را به شكايت آورد، مثل- أمرضه: بيمارش كرد.

گفته شده- أشكاه: يعنى شكايت و گله اش را برطرف كرد.

روايت شده است: «شكونا الى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم حرّ الرّمضاء فى جباهنا و أكفّنا فلم يشكنا» (از اثرات داغى ريگها در پيشانى، و دستهامان به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله شكوه برديم، گله ما را پذيرفت و رد نكرد و تسكينمان داد). اصل- شكو- باز كردن ظرف آب و نشان دادن محتواى آنست و اين واژه يعنى- شكوة- ظرف كوچك آب است و از عبارتى است كه مى گويند بثثت له ما فى وعائى و نفضت ما فى جرابى يعنى: (هر چه در ظرفم بود عرضه كردم و آنچه در كيسه و هميانم بود بيرون ريختم).

عبارت اخير در وقتى بكار مى رود كه هر چه در قلب و دلت هست اظهار كنى.


انسانها عبارتند از- سرشت- توارث- علم و تجربه، عامل تربيت و محيط- احساسات و عواطف- عقل و خرد (خواه اكتسابى يا ذاتى) عقيده ها و ايمان كه نقشى بسيار قوى در رشد افراد و جامعه دارد و اساسش همان فطرت خداجوئى و كمال يابى است.

(مِشكاة): ظرفى است بدون روزن، در آيه: (كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ- 35/ نور) مشكاة مثل قلب است و مصباح نور خدا در آن.

(شمت) [شمت]

الشّماتة: سرزنش و شاد شدن از بليّه و گرفتارى كسى كه با ديگرى يا با تو دشمنى مى كند.

شمت به فهو شامت: از مصيبتش شاد شد و از غمش شادمان.

اشمت اللَّه به العدوّ: (جمله دعائيّه است، يعنى خداوند، دشمن شادش كند).

در آيه: (فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ «1»- 150/ اعراف).

تشميت: دعا كردن و گفتن، خدا مشمول رحمتت كند، به عطسه كننده است يعنى (يرحمكم اللَّه) گفتن، گويى كه آن دعاء برطرف كردن شماتت دشمنان از اوست، مثل- تمريض- دراز بين بردن بيمارى و بيمار دارى، شاعر گويد: فبات له طوع الشّوامت يعنى: آنچه را كه از شادى ديگران در غم او و در سرزنش به او بود منقطع شد و از بين رفت.

گفته شده مقصود از- شوامت- قبضه هاى شمشير است ولى دليلى بر اين معنى در اين بيت نيست.

(شمخ) [شمخ]

آيه: (رَواسِيَ شامِخاتٍ- 27/ مرسلات) يعنى كوههاى سربرافراشته و بلند. شمخ


(1) سخن هارون به موسى عليه السّلام است كه بعد از گوساله پرستى قوم، موى سر هارون را از خشم گرفته بود و مى كشيد هارون گفت پسر مادرم اين گروه زبونم كردند نزديك بود مرا بكشند شادمانى دشمنان را با اين عملت بر من نپسند.

بأنفه: عبارت از تكبّر و گردنفرازيست.

(شمأز) [شمأز]

آيه: (اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ «1»- 45/ زمر) يعنى رميده شد.

(شمس) [شمس]

الشّمس: قرص خورشيد و همچنين نورى كه از آن منتشر مى شود آيات: (وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها- 38/ يس) (و خورشيد به قرارگاهش روان است).

(الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ- 5/ الرّحمن) (خورشيد و ماه نظم و حسابى دارند). شمس يومنا و أشمس: روزمان آفتابى شد.

شمس فلان شماسا: او چموشى و ضدّيت كرد و آرامش نيافت كه تشبيهى است از عدم استقرار «2» و حركت خورشيد.

(شمل) [شمل]

الشّمال: نقطه مقابل جنوب و دست راست است.

و آيه: (عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ- 17/ ق) (از چپ و راست نشسته اند).

شمال: كيسه پارچه اى است كه پستان شتر تيزرو و مادينه را هم شمال مى گويند، در آن قرار مى دهند و اين امر مثل ناميدن قسمتى از جامه لباس است به نام آن عضوى كه در آن لباس قرار دارد و آن را مى پوشاند مثل: ناميدن آستين پيراهن به- يد- و ناميدن جلو و عقب پيراهن به- صدر ظهر- و دو قسمت پائين شلوار كه پاها را مى پوشاند- رجلين گويند و امثال اينها.


(1) تمام آيه چنين است (وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ) همينكه خداى يگانه ذكر مى شود كسانيكه به قيامت باور ندارند، دلهاشان رميده مى شود و چون بت ها راى ياد كنند شاد مى شوند، اين آيه ميزان و ملاك خوبى براى ايمان و كفر و آثار روانى و ظاهرى چهره انسانهاست.

(2) شموس يا چموش كه فارسى آن است ...

(الاءِشتِمال) بالثّوب: پارچه و جامه اى كه انسان به خود مى پيچد و آن راى از سمت راست بدنش مى افكند، در حديثى است كه:

«نهى عن اشتمال الصّماء» (نهى از اين معنى است كه پارچه اى راى از طرف راستش به شانه و دست چپش بيندازد و سپس آن راى از پشتش به شانه و دست راستش برگرداند و خود راى آنچنان بپوشاند كه هر دو دستش بسته شود).

الشّملة و المشمل: عبائى است كه بدن راى مى پوشاند، كه استغاره از- اشتمال- در همان معنى فوق است. و عبارت- شملهم الأمر- يعنى سختى كار آنها راى پيچاند، در همان معنى است.

سپس بصورت مثل مى گويند:

شملت الشّاة: گوسفند راى با پارچه اى پوشاندم.

خلق و خوى راى هم- شمال- گفته اند زيرا مثل پارچه اى فراگير طبيعت انسان را فرا مى گيرد و مى پوشاند.

الشّمول: يعنى خمر، براى اينكه عقل راى پنهان مى دارد و مى پوشاند ناميدن- خمر- به شمول كه پوشاننده عقل است مثل نام خود- خمر به همين واژه است چون- خمر- استتار كننده و خامر و پوشاننده است. (در ذيل واژه- خمر- كاملا بحث شده است).

(شمال:) بادى است كه از جانب شمال كعبه مى وزد، شمأل و شامل هم گفته شده.

أشمل الرّجل من الشّمال- مثل- أجنب من الجنوب- است يعنى از طرف باد شمال يا جنوب درآمده.

بطور كنايه شمشير راى هم- مشمل- گويند چنانكه آن راى به كنايه- رداء- هم گفته اند.

جاء مشتملا بسيفه- مثل- مرتديا و متدرّعا- است يعنى مسلّح به شمشير آمد، و رداء و زره اش راى بر تن داشت.

ناقة شملة و شملال: شتر تندرو كه مثل وزش باد شمال سريع است.

شاعر گويد:

و لتعرفنّ خلائقا مشمولة و لتندمنّ و لات ساعة مندم

گفته شده مقصود طبيعتهاى پاكى است كه گويى باد شمال بر آن وزيده و سرد و پاكيزه شده است (برودت و پاكى دو چيز مطلوب مردمان گرمسيرى است كه مورد محبّت خود راى به آنها تشبيه مى كنند).

(شنا) [شنا]

شنئته: از جهت بغض و كينه او راى پليد شمردم، و از اين معنى اصطلاح- أزدشنوءة: مشتقّ شده است (از دو طايفه اى از يمنى ها هستند كه همه انصار راى از تبار آنها مى دانند كه از آلايش دور بوده اند، آنها را- ازد السّراه- يا- ازد عمان- هم گفته اند و در فصاحت و سخنورى بعد از قبيله بنى اسد قرار دارند).

آيه: (شَنَآنُ قَوْمٍ- 8/ مائده) يعنى از بغض و كينه شان نهراسيد كه- شنان- هم خوانده شده و هر كسى آن را- شنان- يعنى با- تخفيف حرف (ن) بخواند مقصود بغض كينه قبيله اى و قومى است و اگر بدون تخفيف بخوانند در آنصورت مصدر است.

و آيه: (إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ كوثر) از همانست يعنى بدخواه و كينه توز نسبت به تو بى تبار و بى دنباله است نه تو.

(شهب) [شهب]

الشّهاب: شعله و روشنايى از آتشى افروخته، از همان شعله اى كه در جوّ و هوا رخ مى دهد.

مثل آيات: (فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ- 10/ صافّات) (شِهابٌ مُبِينٌ- 18/ حجر)

(شِهاباً رَصَداً- 9/ جنّ) الشّهبة: سپيدى آميخته به سياهى است كه تشبيهى است به شعله آميخته با دود و از اين معنى عبارت:

كتبة شهباء: است يعنى سياهى مردم و سپيدى شمشير. (صحنه و دورنماى جنگ تن به تن).

(كتيبة: دسته اى انبوه از سپاهيان جمعش- كتائب- است).

(شهد) [شهد]

الشّهود و الشّهادة: حاضر بودن و گواه بودن يا با مشاهده چشم و يا با انديشه و بصيرت. واژه- شهادة- در معنى حضور بصورت مفرد بكار مى رود، مثل آيه: (عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ- 73/ انعام).

ولى بكار بردن واژه- شهود- يعنى حضور يافتن، بطور مجرّد- شايسته تر است و- شهادة «1»- با مشاهده شايسته تر.

مشهد: محضر و جاى حضور.

مشهد: زنى كه همسرش پيش او حاضر است (و مغيب عكس آن است يعنى زنى كه شوهرش غايب است).

جمع مشهد- مشاهد- است و- مشاهد الحجّ: مواقف و مكانهاى وقوف در مكّه شريف كه فرشتگان و پاكان از مردم در آنجا حضور بهم مى رسانند.

و گفته اند- مشاهد الحجّ- جايگاههاى انجام عبادات و مناسك حجّ است.

در آيات: (لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ- 28/ حجّ)


(1) آيه چنين است كه مى گويد: (بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ ...)

ستمكاران را چه مكافات بدى خواهد بود آفرينش آسمان و زمين با آگاهى و حضور آنها انجام نشده و نه از آفرينش خودشان آگاهى دارند.

(وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما- 20/ نور) و در آيه: (ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ- 49/ نمل) يعنى نبوديم.

و آيه: (وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ- 72/ فرقان) يعنى با جانها و همّت ها و اراده هاشان براى شهادت زور و دروغ گفتن حاضر نمى شوند.

(الشّهادة:) سخن گفتن، كه از روى علم و آگاهى كه از مشاهده و بصيرت يا ديدن با حواس و چشم حاصل شده است صادر شود.

در آيه: (أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ- 19/ زخرف) يعنى آيا با چشم خويش ديده اند، سپس مى گويد:

(سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ- 19/ زخرف) يعنى: گواهيشان نوشته مى شود تا تنبيه و آگاهى بر اين امر باشد كه شهادت از شهود است.

و آيه: (ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ- 51/ كهف) يعنى آنها را از كسانى كه با انديشه و بصيرت از آفرينش آسمانها اطّلاع داشته باشند قرار نداده ام.

و آيه: (عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ- 73/ انعام) يعنى: خداوند آنچه را كه از حواسّ مردم و بصيرتشان پوشيده است و نيز آنچه را كه به وسيله حواسّ و بصيرت بر آنها آگاهى مى يابند، خداوند بر تمام آنها عالم و آگاه است.

شهدت- دو گونه است:

اوّل- در حكم- علمت يعنى دانستم، لفظش يا گفتنش بجاى- شهادة- است، مى گويند- أشهد بكذا- و نه مى گويند- اعلم بكذا- زيرا از شاهد فقط دانستن را قبول نمى كنند و راضى نمى شوند كه بگويد- اعلم بكذا بلكه نياز است كه- اشهد بكذا- بگويد. (يعنى شاهد بوده ام) دوّم- شهدت- در حكم سوگند، مى گويند:

أشهد باللّه انّ زيدا منطلق- كه سوگند به خداوند براى رفتن، و رهايى زيد است.

بعضى از علماء مى گويند اگر گفت- أشهد- و نگفته است- باللّه- باز هم سوگند است، و مثل- علمت- در حكم- شهدت- در قسم است كه بجاى سوگند

پاسخ داده شده.

مثل سخن اين شاعر: و لقد علمت لتأتينّ منيّتى.

يعنى: (به تحقيق دانستم كه حتما مرگم مى رسد).

شاهد و شهيد و (شهداء)- هر سه در يك معنى گفته مى شود.

در آيات: (وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ- 282/ بقره) (از شهادت دادن دريغ نورزند).

(وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ- 282/ بقره) شهدت كذا: حضور يافتم و بر آن شهادت دادم.

آيه: (شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ- 20/ فصّلت) (گوشهاشان عليه آنها گواهى مى دهد).

گاهى از معنى واژه- شهادة- به حكم و داورى تعبير مى شود مثل:

(وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها- 26/ يوسف) (اشاره به داورى نمودن كسى است كه مى گويد: اگر پيراهن يوسف از جلو يا عقب پاره باشد چنين و چنان است كه- شهد- در اينجا يعنى: داورى كرد). و همچنين واژه- شهادة- در معنى اقرار، در آيه:

(وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ إِلَّا أَنْفُسُهُمْ فَشَهادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ- 6/ نور) (مربوط به همسرانى است كه به يكديگر نسبت زنا دهند و در آيه مى گويد: اگر گواهانى جز خودشان نداشتند پس اقرار هر يك از ايشان اينست كه چهار بار به خداى سوگند ياد كند كه او را راستگوست) اين امر در آيه شهادت بر نفس خويش است.

و آيه: (وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا- 81/ يوسف) يعنى خبرى نداريم مگر آنچه آموختيم.

خداى تعالى گويد: (شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ- 7/ توبه) يعنى: (عليه خويش و اثبات كفر خويش گواهانند) يعنى اقرار كنندگان و آيات:

(لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا- 21/ فصّلت) (سخن مجرمين و مشركين به اعضاء خودشان در قيامت است).

(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ- 18/ آل عمران) شهادت خداوند به وحدانيتش ايجاد و آفريدن جهان آفرينش است و آنچه را كه در عالم و در نفس ما

هست دلالت بر وحدانيتش دارد چنانكه شاعر گويد:

ففى كلّ شي ء له آية تدلّ على أنّه واحد «1»

بعضى از حكماء گفته اند خداى تعالى در آيه فوق كه بر خود شهادت مى دهد،


(1) شعر توحيدى فوق از اسماعيل ابن قاسم معروف به ابو العتاهيّة است كه مردى كوزه فروش بوده و در بازارهاى كوفه حركت مى كرد و شعرهاى آموزنده مى سرود تولّدش در سال 130 ه يعنى مقارن سقوط مروانى ها و ظهور بنى عبّاس است، مهدى خليفه عبّاسى ابو العتاهيّه را به زندان انداخت.

او را اشعر النّاس زمان خودش مى گفتند و اغلب اشعارش در زهديات و مذمّت دنيا و فانى بودن آن و ياد مرگ و اخلاق و پند و نصيحت است. نوادر بسيارى از او بجاى مانده است. و از طرف هارون هم به زندان افتاد بيت فوق از يك قطعه شعر اوست كه در اثبات توحيد و غرور مستكبران سروده است مى گويد:

1-

الا انّنا كلّنا بائد و آى بنى آدم خالد 2- و بدءهم كان من ربّهم

و كلّ الى ربّه عائد 3- فيا عجبا كيف يعصى الا به ام كيف يجحده جاحد 4- و للّه فى كلّ تحريكة

و فى كل تسكينة شاهد 5- و فى كل شى ء له آيه تدلّ على انّه واحد

1- آگاه باش كه همه ما از بين رونده ايم، راستى كدام انسان جاودانه است؟

2- آفرينش همه از پروردگارشان است و همگى بسوى او باز گردنده ايم.

3- شگفتا، انكار كننده چگونه انكار تربيت كننده و آفريننده خود مى نمايد.

4- و حال اينكه براى اثبات وجود او همه گردنده ها و ساكن ها گواهند.

5- آرى همه چيز براى او نشانه اى است، كه يكى هست و هيچ نيست جز او، وحده لا اله الّا هو.

ابو العتاهيه از نظر شعرى خوش طبعترين معاصرينش بوده، او با ايمان به خداى تعالى و حدوث عالم و در باره معاد و بهشت و دوزخ اشعارى دارد، اوّلين كسى است كه در باب وعظ، راه زهد از دنيا را براى شعراء بازگو كرد و آنها را از غرور بر حذر داشت، از مدح خلفاء روى برگرداند و به پارسائى پرداخت و هارون الرّشيد هم او را به زندان انداخت و تا زمان وفاتش (219 ه در بغداد) غزل سرود و در زندان خطاب به هارون نوشت:

1-

الى ديّان يوم الدّين نمضى و عند اللّه تجتمع الخصوم 2-

تموت غدا و انت قرين عين من الغفلات فى لجج تعوم 3-

تنام و لم تنم عنك المنايا تنبه للمنية يا نؤؤم 4-

سل الايّام عن امم تقضت ستخبرك المعالم و الرّسوم

1- در روز جزا و پاداش، همه به سوى خداى مى رويم و خصومتگران در پيشگاهش مجتمع مى شوند.

2- تو فردا مى ميرى ولى چشمانت هنوز باز است و از بى خبريها در گردابى كور گرفتارى.

3- مى خوابى و مرگها از تو نمى خوابند، اى خواب آلوده، از مرگ عبرت بگير.

4- اخبار گذشتگان را از روزگاران بپرس تا از آثار و نشانه هاى گذشتگان بتو خبر دهند.

شهادتش به اين است كه هر چيزى را آنگونه گويا و ناطق كرده است كه به شهادت او تسبيح گوى و ناطقند، و شهادت ملائكه، اظهار كردن كارى است كه به انجام آن امور مأمور هستند و اين امر مدلول آيه: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- 5/ نازعات) است.

و شهادت- أولو العلم- آگاهى و اطّلاع دانشمندان به حكم و تقدير الهى است و اقرارشان به آنها، و اين شهادت ويژه اهل علم است و امّا نادانان از آن مفاهيم دورند.

و در باره كفّار گفت: (ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ- 51/ كهف) و لذا خبر داد كه: (إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ- 28/ فاطر) اينان هستند كه معنى آن در آيه زير معيّن شده اند كه: (وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ- 69/ نساء).

واژه- الشّهيد- به شاهد و مشهد چيزى هم معنى شده است.

در آيه: (سائِقٌ وَ شَهِيدٌ- 21/ ق) يعنى كسى كه له و عليه او گواهى داده است. و همچنين آيه: (فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً- 41/ نساء) (چگونه است وقتى كه از هر امّتى گواهى مى آوريم و تو را نيز بر اينان شاهد گيريم، يعنى بر آنچه را كه با دلهاشان درك كرده اند، گواهى مى دهند عليه كسانى كه در باره شان گفته شده).

آيه: (أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ- 37/ ق) يعنى آنچه را كه شنيده اند گواهى مى دهند عليه كسى كه در باره شان مى گويد: (أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ «1»- 44/ فصّلت).

و در آيه: (أَقِمِ الصَّلاةَ ... تا ... مَشْهُوداً- 78/ اسراء) يعنى نمازگزار صبحگاهى شفاء و رحمت و توفيق و آرامشهايى در خويش مشاهده مى كند و همچنين حالات و روحيّاتى كه در آيه: (وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ- 23/ بقره) يادآورى شده است.

و آيه: (وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ- 75/ قصص) به تمام آنچه را كه اقتضاى معنى شهادت


(1) تمام آيه چنين است: (قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ ...)- يعنى بگو قرآن براى كسانى كه ايمان دارند هدايت و شفاست و كسانى كه ايمان ندارند در گوشهاشان سنگينى است و از دريافت قرآن بى بصيرت و كور، گويى كه آنها راى از جايى دور ندا مى دهند و نمى شنوند.

دارد، تفسير شده است.

ابن عبّاس مى گويد معنايش- اعوانكم- است يعنى يارانتان راى به گواهى بخوانيد.

مجاهد مى گويد: يعنى كسانى راى بخوانيد كه به سود شما شهادت دهند بعضى ديگر گفته اند- شهداءكم- در آيه فوق يعنى كسانى كه حضورشان مورد توجّه و عنايت باشد و از كسانى كه در شعر زير گفته شده نباشند چنانكه در باره شان گفته اند:

مخلفون و يقضى اللّه أمرهمو و هم بغيب و فى عمياء ما شعروا

(مخالفين هستند كه خداوند در باره شان حكم مى كند و آنها در دورى از حقّ و كوردلى هستند و نفهميدند).

و بر اين وجوه آيه زير حمل شده است:

(وَ نَزَعْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً- 7/ عاديات) (و از هر امّتى گواهى بياوريم) و آيات: (وَ إِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهِيدٌ- 53/ فصّلت) (أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ- 79/ نساء) (وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً- 16/ غافر) شهيد در آيه اخير اشاره به مفهوم آيه: (لا يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‌ءٌ- 7/ طه) است، يعنى: (هيچ چيز از ايشان بر خداى پوشيده نيست) و (يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى- 30/ فصّلت) و از اين قبيل آياتى كه از آن مفاهيم خبر مى دهد.

(الشّهيد-) كسى است كه در حال نزع است و ناميدن او به- شهيد براى حضور فرشتگان بر بالين اوست، كه اشاره اى است به آيه: (تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا ...-

19/ حديد).

(فرشتگان بهنگام شهادت بر آنها فرود آيند و به آنها مى گويند نترسيد و اندوهبار نباشيد كه بهشت مژدگانى شما است).

و گفت: (وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ- 169/ آل عمران).

(شهيدان در پيشگاه خداوندند و پاداششان از آن ايشان است).

يا اينست كه- شهيد و شهداء- در حالت شهادت تمام آنچه را كه از نعمت ها براى آنها آماده است مشاهده مى كنند يا بخاطر اينست كه ارواح شان در پيشگاه خداى حاضر مى شوند و گواه بر آنها هستند «1» چنانكه گفت: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً- 19/ حديد) و بر اين معنى آيات زير دلالت دارد كه: (وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 3/ بروج).

(شاهِدٍ وَ (مَشْهُودٍ)- 3/ بروج) گفته اند- مشهود- روز جمعه و روز عرفه و روز قيامت است و شاهد در آيه اخير هر كسى است كه در آن روز حاضر مى شود.

و نيز گفته شده (يَوْمٌ مَشْهُودٌ- 103/ هود) يعنى روزى كه مشاهده مى شود و خبر از وقوع حتمى قيامت آن روز است.

التشهد: گفتن- اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه- است و در عرف سخن تشهّد اسمى است براى تحيّاتى كه در نمازها خوانده شده و براى ذكرى است كه در آنها خوانده مى شود.


(1) نام شهيد و شهادت در احاديث هم همانند قرآن تكرار شده است كه معانى آنها بقرار زير است:

1- شهيد در اصل كسى است كه در راه خدا و با مجاهدت در راه او كشته مى شود.

2- اطلاق نام شهيد به چنان كسى بخاطر اينست كه خداوند، و فرشتگان بهنگام شهادت به بهشتى بودن او گواهى مى دهند.

3- بخاطر اينكه شهيد زنده است و نمرده است گوئى كه شاهد است و مى بيند يعنى هميشه حاضر است.

4- براى اينكه فرشتگان رحمت به گاه شهادت بر او شاهدند و حاضرند.

5- يا براى قيام او در راه شهادت و گواهى بر حقّ در امر خداى است كه در آن راه سر باخته و كشته شده است.

6- و نيز گفته شده اطلاق واژه شهيد به چنان كسى براى اينست كه شهيد، شكوه و كرامتى را كه خداوند در شهادت قرار داده است مشاهده مى كند.

7- نام شهيد براى بخاك افتادن او است زيرا يكى از نامهاى زمين مشاهده است. (النّهايه 2/ 513 مقاييس اللّغه 3/ 321) بديهى است اين معانى از سه معنى است كه راغب رحمه اللّه ذكر كرده است.

.)

(شهر) [شهر]

الشّهر: مدّت معيّنى است «1» از هلال تا هلالى ديگر يا به اعتبار جزئى از دوازده جزء سال و دوران خورشيد از نقطه اى تا همان نقطه.

در آيات:

(شَهْرُ رَمَضانَ- 185/ بقره) (فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ- 185/ بقره) (الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ- 197/ بقره) (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً- 36/ توبه).

(فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ- 2/ توبه)، يعنى: (چهار ماه در اين سرزمين بگرديد و بدانيد كه فرار از حكم خداى نتوانيد، كه او خود خوار كننده كافران است).

مشاهرة: داد و ستد كردن به مدّت ماهيانه مثل- مسانهة- يعنى معامله ساليانه از سنة و- مياومة- معامله روزانه و يوميّه.

أشهرت بالمكان: يك ماه در آنجا اقامت كردم.

شهر فلان و اشتهر: سرشناس و مشهور شد.

شهرة: در كار خير و شر، هر دو بكار مى رود «2».

(شهق) [شهق]

الشّهيق: برگرداندن و بيرون دادن تنفّس عميق و طولانى و- زفير- نفس عميق كشيدن، در آيات: (لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ- 106/ هود)


(1) شهر به فارسى ماه و يا سى روز از سال است يا از آغاز روايت ماه در آسمان كه هلال ناميده مى شود و با يك دوازدهم ماههاى سال شمسى است.

(2) به گفته ابن اثير در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است كه «من ليس ثوب شهرة البسه اللّه ثوب مذلة يوم القيامة». كه هر دو معنى شهرت يعنى شهرت در كار خير و كار بد را شامل مى شود. و بصورت استعاره بكار رفته. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى گويد: كسيكه جامه شهرت در بركند و كارهايش براى شهرت در جامعه باشد نه براى تكليف و رضاى خدا و از حالت اخلاص دور شود خداوند در قيامت جامه خوارى بر او مى پوشاند اين فرجام نتيجه آن آغاز و انجام است.

(2/ 515- النّهايه) [.....]

(سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً- 12/ فرقان) خداى تعالى گويد: (سَمِعُوا، لَها شَهِيقاً- 7/ ملك) اصلش از جبل شاهق است- يعنى كوه بسيار بلند و مرتفع (كه از زمين برآمده و خارج شده مثل خارج شدن تنفّس از بدن).

(شها) [شها]

اصل- الشّهوة- خواهش و دلبستگى نفس به چيزى است، كه مى خواهى و اراده كرده اى و اين خواهش و تمايل در دنيا دو گونه است:

1- تمايل كاذب 2- تمايل صادق. ميل و خواهش صادق آن چيزى است كه اگر برآورده نشود كار بدن بدون آن مختلّ مى شود مثل تمايل به طعام در موقع گرسنگى.

و امّا تمايل و شهوت دروغ يا كاذب چيزيست كه بدون آن، كار بدن مختل نمى شود.

(مثل ميل به غذاى بهتر بعد از سير شدن و استراحت طلبى بيش از حدّ كه نوعى هوس نفسانى است كه مى خواهد بيشتر استراحت كند و اگر اين خواستها انجام نشود كار بدن مختل نمى شود).

هر مورد تمايل و خواستى نيز شهوت ناميده شده و همچنين نيرويى هم كه هوس مى كند و تمايل مى يابد شهوت است.

آيه: (زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ- 14/ آل عمران) احتمال دارد كه اشاره به هر دو معنى درست و نادرست يعنى (تمايل صادق و كاذب) باشد.

و آيه: (اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ «1»- 59/ مريم) اشاره به تمايلات، و خواهشهاى كاذب نفسانى


(1) آيه اينست: (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا) گروهى كه نماز را ضايع مى كنند و در نتيجه پيروى از هوسها و شهوات نفسانى گرفتار گمراهى و سرگشتگى مى شوند جانشين بدى براى آنها شدند پيامبر فرموده است: «ان اخوف ما اخاف عليكم الرّياء و الشّهوة الخفية» يعنى بيمناك ترين چيزى كه بر شما بيم دارم ريا- و شهوت پنهانى است.

و هوسهائى است كه نيازى به آنها نيست و كار بدن هم بدون آنها مختلّ نمى شود.

در صفت بهشت مى گويد: (وَ لَكُمْ فِيها ما تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ

• 31/ فصّلت) (در بهشت آنچه را كه بخواهيد و طلب كنيد داريد) (فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ- 102/ فصّلت) مرد هوسناك را هم- رجل شهوان و شهوانىّ- گويند.

شى ء شهىّ: هر چيز هوس انگيز.

(شوب) [شوب]

الشّوب يعنى آميزش و آميختگى.

در آيه: (لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ- 67/ صافّات) (دوزخيان را آميخته اى از آب سوزان و چركابه است).

عسل هم- شوب- ناميده شده يا از اين جهت كه براى شربت ها با مايعات ممزوج مى شود و يا از اينكه با موم مخلوط است.

ما عنده شوب و لا روب «1»: شير و عسلى ندارد.


ابو منصور ازهرى در ذيل اين حديث مى گويد بايستى واژه- شهوت- منصوب خوانده شود و حرف (و) به معنى (مع) است گوئى كه پيامبر فرموده است چيزى كه بر شما بيشتر بيم دارم رياكارى يا پنهان كارى در شهوت و گناهان است كه خود را به ترك گناهان نشان مى دهد در حاليكه آنها را در دلش مخفى و پنهان مى دارد. در مورد رياء- گفته اند رياء عمل و كارى است كه پيدا و ظاهر است و شهوت پنهانى هم دوست داشتن آگاهى مردم بر عمل است. (تهذيب اللّغه النّهاية- لسان)

(1) اين ضرب المثل در مورد كسى است كه از عيب و نقص برى باشد و در خريد و فروش هم در مورد بى عيب بودن اجناس گفته مى شود.

ابن اعرابى مى گويد: الشّوب يعنى مشوب و درهم آميخته و روب- همان- رايب- يعنى شير با آب آميخته است چون اين هر دو آميختگى نقص و عيب است و لذا به كسى كه بدون عيب است مى گويند- ما عنده شوب و لا روب.

(مجمع الامثال 2/ 291)

.)

(شيب) [شيب]

الشّيب و المشيب: سپيدى موى.

آيه: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً- 4/ مريم) يعنى موى سرم سپيد شده است. ليلة شيباء و ليلة حرّة: شب زفاف و شب غير زفاف.

(شيخ) [شيخ]

به كسى كه بزرگسال و سال ديده است، گفته مى شود و در ميان ما كسى كه علمش افزون است به شيخ تعبير مى شود زيرا يكى از شئونات شخص كلانسال و شيخ اينست كه معمولا معارف و تجربه هايش زياد مى شود.

در مثل مى گويند: شيخ بين الشّيخوخة و الشّيخ و التّشييخ (با سه مصدر) يعنى بزرگسالى كه آثار پيرى در او پيداست.

در آيه: (هذا بَعْلِي شَيْخاً- 72/ هود) (اين شوى من پير است، سخن زن ابراهيم عليه السّلام است كه مى گويد چگونه فرزنددار مى شوم).

و آيه (وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ- 23/ قصص) (پدرمان پير مرد بزرگسالى است).

(شيد) [شيد]

آيه: (وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ- 45/ حجّ) (كاخ محكم و با گچ سپيد كارى شده).

گفته اند، يعنى كاخى بلند و مرتفع كه به همان معنى اوّل برمى گردد.

شيّد قواعده: پايه هايش را محكم ساخت، گويى كه آن را با آهك و گچ ساخته است.

إشادة: بانگ برداشتن و فرياد كردن است.

(شور) [شور]

الشّوار: لوازم و اسباب ظاهرى خانه و بطور كنايه عورت و هر متاع، و اسبابى

است.

شوّرت به: كارى كردم كه شرمگين شد گويى كه عورتش را ظاهر كرد.

شرت العسل و أشرته: عسل را از موم جدا كردم. شاعر گويد: و حديث مثل ماذى مشار (سخنى كه گويى از خوبى و شيرينى با عسل همراه است) شرت الدّابّة: ستور را به دويدن واداشتم كه تشبيهى به همان ظاهر كردن است.

خطب مشوار: سخنانى پر لغزش و دروغ.

(تَشاوُر) و مشاورة و مشورة: نظر خواهى با مراجعه بعضى به بعض ديگر است و اين معنى از عبارت- شرت العسل- است، وقتى كه عسل را از جايش بيرون مى آورى، راى و نظر را هم از شخص طرف مشورت بيرون مى آورى.

در آيه: (وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ- 159/ آل عمران) (شورى)- كارى است كه در آن نظرخواهى مى شود در آيه: (وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ- 38/ شورى) نيز در همان معنى است.

(شيط) [شيط]

الشّيطان، قبلا گفته شده (ذيل واژه شطن).

(شوظ) [شوظ]

الشّوظ: شعله اى كه دود ندارد.

آيه: (شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ- 35/ الرّحمن) يعنى:

(مانند خورشيد و شعله الكتريسيته و آتش هايى از اين قبيل كه بى دودند و قرآن به آن اشاره كرده است).

(شيع) [شيع]

الشّياع: گسترش يافتن و تقويت نمودن.

شاع الخبر: آن خبر پخش شد و قوّت گرفت.

شاع القوم: آن قوم زياد و پراكنده شدند.

شيّعت النّار بالحطب: آتش را با هيزم زياد كردم و افروختم.

الشّيعة: گروهى و كسانى هستند كه انسان با آنها توانا و نيرومند مى شود و ديگران هم از او منتشر و گسترده مى شوند.

(واژه- شيعه- براى تثنيه و مفرد و مذكّر و جمع به همين صورت بكار مى رود). و از اين معنى است واژه- مشيع- يعنى شجاع و دلير.

شيعة و شيع و أشياع- هر سه به يك معنى است.

در آيات: (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ «1»- 83/ صافّات) (هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ- 15/ قصص) (اين از پيروان او و اين از دشمنان اوست).

(وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً- 4/ قصص) (در باره فرعون است كه با علوّ و برترى جويى در زمين، اهل زمين را دسته دسته كرد تا حكومت كنند).

و آيات: (فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ- 10/ حجر) (وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا أَشْياعَكُمْ- 51/ قمر) كه در همان معنى است.


(1) مربوط به حضرت نوح است، يعنى ابراهيم از شيعيان و پيروان نوح است و پيامبر اسلام هم به نصّ (وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً- 125/ نساء) شيعه ابراهيم است و تمام مسلمانان هم شيعه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند و به راستى اگر اين نامگذارى الهى و قرآنى با حفظ مفاهيم آن تعميم يابد ديگر چه اختلافى خواهد بود جز اينكه دشمنان اسلام از حميّت هاى غلط سوء استفاده نموده و در ميان مسلمين بذر اختلاف و مشاجرات اسمى و لفظى افشاندند، امروز بايستى كليّه علماى مسلمين در تمام كشورها به مردم بفهمانند كه نام يك فرد مسلمان واقعى به نصّ قرآن- شيعة- است و شيعه نام تمام مسلمانانى است كه پيرو حقيقى پيامبرند و به سنّت هاى او عمل مى كنند چنانكه گفت: (سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا- 77/ اسراء) بنابر اين تمام پيروان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان كه علمشان مستقيما از پيامبر است و آن را بدون استاد و معلّم، دريافته اند و عمل مى كنند، شيعيان پيامبر هستند و لذا امّت اسلامى افتخار مى كند كه يك پيامبر، يك كتاب، يك قبله، يك سنّت و يك نام براى همه مسلمين هست و با مؤمن بودن به آن در اصول همه برادرند.

.(شوك) [شوك]

الشّوك: خار گياهان و هر چه كه نوكش بسيار تيز و سخت باشد.

سلاح و شدّت و سختى هم به- شوك و شكة- تعبير شده است.

آيه: (غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ- 7/ انفال) (يعنى بدون نيرو و قدرت).

نيش عقرب هم به همان تشبيه- شوك- ناميده شده.

شجرة، شاكة و شائكة: درخت پر خار.

شاكنى الشّوك: خار به بدنم خليد.

شوك الفرخ: پرهائى مثل خار بر تن جوجه روئيده.

شوك ثدى المرأة: سر پستانش برآمده و نمايان شده.

شوّك البعير: دندانهايش مثل خار، بلند و تيز شد.

(شأن) [شأن]

الشّأن: حال و كارى كه اتّفاق مى افتد و رخ مى دهد و اصلاح مى شود. واژه- شأن- در اين معنى جز در مورد حالات و كارهاى بزرگ بكار نمى رود. آيه: (كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ- 29/ الرّحمن) (يعنى خداوند همواره در كار ايجاد و آفرينش و رزّاقيّت است) شأن الرّأس- كه جمعش- شؤون- است يعنى پيوستگى ميان استخوانهاى سر كه قوام و پايدارى انسان به آنها بستگى دارد. (يعنى استخوانهاى سر و صورت كه در طرفين سر قرار دارد).

(شوى) [شوى]

شويت اللّحم و اشتويته: گوشت را پختم و سرخ كردم (يَشْوِي الْوُجُوهَ- 29/ كهف).

يعنى آتش دوزخ رويها را سرخ مى كند.

شاعر گويد: فاشتوى ليلة ريح و اجتمل.

يعنى: (در شب خوش بادى، گوشت و پيه را گداخت).

و- الشّوى: اطراف هر چيزى است مثل دست و پاى آدمى.

رماه فأشواه: به دست و پايش تير زد.

آيه: (نَزَّاعَةً لِلشَّوى- 16/ معارج) (عذابى است كه بركننده پوست است) شوى:

كارى كه سخت و گرانبار نباشد، زيرا- شوى- عضوى از بدن است كه اگر مجروح يا بيمار شد و يا چيزى به آن اصابت كرد مرگ آور نيست.

الشّاة: يعنى گوسفند، كه گفته اند اصلش- شايهة- است به دلالت سخنشان در جمع و تصغير اين كلمه كه- شياه و شويهة است.

(شى ء) [شى ء]

الشّى ء: چيزى است كه شناخته مى شود و از آن آگاهى و خبر مى دهند. (معيّن و معلوم است) و در نظر بيشتر متكلّمين واژه- شى ء- زمانى كه در باره خداى تعالى و غير از او بكار مى رود اسمى است كه معنى مشتركى دارد و بر پديده هاى موجود و معدوم هر دو واقع مى شود.

بعضى از آنان نيز نظرشان اينست كه «شى ء- عبارت از پديده هاى موجود است و اصلش مصدر- شاء- يعنى خواستن است و هر گاه خداى تعالى با آن وصف شود معنايش- شاء- است يعنى (خواهنده).

و هر گاه غير از خداى با آن وصف شود معنايش- مشى ء است- يعنى خواسته شده و در معنى دوّم يعنى مفعولى آيه: (قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ- 16/ رعد) است.

پس عبارت- كلّ شي ء- بدون استثناء عموم را در بر مى گيرد «1» زيرا شى ء در اينجا


(1) اشاره راغب- سخن كسانى است كه با عبارت- و عند بعضهم- آنرا بازگو مى كنند و همان نظرى است كه از سوى جبريّون و اشاعره در طول تاريخ اظهار شده كه افعال بندگان را هم- شى ء- به حساب مى آورند يعنى كارهاى انجام شده اى است كه از سوى خداوند در معنى- خواستن او بيان شده.

و حال اينكه خداوند- احسن الخالقين- است و از نيكو جز نيكوى نشايد- و واژه خلق به نصّ آيات قرآنى به غير خداوند هم اطلاق شده است:

مصدرى است در معنى مفعول.

و در آيه: (قُلْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً- 19/ انعام) (بگو گواهى چه چيزى بزرگتر و برتر است).

شى ء- به معنى فاعل است مثل آيه: (فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ- 14/ مؤمنون).

واژه (مشيئة)- در نظر بيشتر متكلّمين مثل اراده است و در نظر بعضى ديگر (مشيئة) در اصل ايجاد كردن چيزى و اصابت چيزى است هر چند كه در سخن و تعارفات معمولى به جاى اراده بكار مى رود.

پس مشيت از سوى خداى تعالى ايجاد و آفريدن است و مشيت از جانب مردم رسيدن به چيزى است.

المشيئة من اللّه- اقتضاء وجود و پيدايش چيزى دارد، از اين جهت گفته شده:

ما شاء اللّه كان: آنچه نخواسته نمى شود، ولى اراده از سوى او به ناچار، وجود مورد اراده و مراد را اقتضاء نمى كند. مگر نمى بينى كه گفت:


1- در مورد حضرت عيسى كه از گل پرنده اى ساخت و خلق كرد مى گويد: (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ- 110/ مائده) 2- در مورد دروغ گفتن و افك و بهتان مى گويد- (وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً- 17/ عنكبوت) يعنى شما دروغ مى سازيد. پس سازنده دروغ- همان خالق دروغ است. نتيجه اينكه كلّ جهان آفريده او است و انسانها با اختيارى كه او به آنها داده است خالق اعمال و افعال و همچنين انتخاب كنندگان و سازندگان اشياء سودمند و زيانمند و حتّى خالق انديشه ها و نيّات نيك و بد خويشند و بر اساس همين انتخاب است كه پاداش و عقاب چه در دنيا و چه در آخرت در قرآن تعيين شده و هر كسى در برابر آنچه را كه نيّت و عمل مى كند و با اراده و اختيار كسب مى كند مسؤول است چنانكه گفت (فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ- فرجام آنچه را كه كسب كرده و انجام داده ايد بچشيد. 39/ اعراف) و باز گفت: (هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ- 62/ يونس) يعنى: آيا به غير از آنچه را كه انجام داده ايد پاداش داده مى شويد.

به گفته مولوى:

آن عمل هاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گيرد دمت

از ستم آتش تو بر دلها زدى مايه نار جهنّم آمدى

چون ز دستت ظلم بر مظلوم رفت آن درختى گشت از آن زقّوم رست

آتشت اينجا چو مردم سوز بود آنچه از وى زاد مردافروز بود

(يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ- 185/ بقره) (خداى براى شما سهولت و آسايش مى خواهد و نه سختى) و گفت: (وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و خداوند براى بندگان ظلم و ستم نمى خواهد، معلوم است كه عسر و سختى و ستمديدگى در چيزهايى است كه در ميان مردم بدست مى آيد و حاصل مى شود.

گفته اند: يكى از فرقهاى ميان اراده و مشيّت، اين است كه اراده انسان نخست قبل از اينكه اراده خداى بر آن پيشى گيرد حاصل مى شود مثلا انسان مى خواهد كه نميرد و خداى از آن ابا مى كند ولى مشيّت انسان انجام نمى شود مگر بعد از مشيّت خداى.

چنانكه گفت ما تشاءون الّا ان يشاء اللّه.

در مورد اين آيه: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ- 30/ انسان) روايت شده است وقتى آيه: (لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ- 28/ تكوير) «1» نازل شد، در وقت نزول اين آيه كفّار گفتند: الأمر الينا إن شئنا استقمنا و ان شئنا لم نستقم. (يعنى پس كار به ما واگذار شده است اگر خواستيم به راه راست مى رويم و اگر خواستيم نمى رويم و مستقيم نمى شويم) سپس خداى تعالى در دنبال آن آيه 30 سوره انسان يعنى (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ) نازل فرمود «2».

بعضى نيز گفته اند:

اگر نه اينست كه تمام امور بطور كلّى موقوف بر مشيّت خداى تعالى است و افعال ما به مشيّت او پيوسته و مربوط است و موقوف بر آن است مردم در كارها و گفتارشان


(1) يعنى به كجا مى رويد اين قرآن جز يادآورى و تذكارى و براى جهانيان نيست براى كسانى كه مى خواهند بر راه راست و استوار و مستقيم باشند.

(2) آيه- (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ- 30/ انسان) با عبارت ربّ العالمين ختم مى شود، يعنى او كه پروردگار جهانيان است و بيرون آورنده مؤمنين از تاريكيها به نور است، و از سوى ديگر به- ما فى الصّدور- يعنى نيّات و سويداى دلها خبير و آگاه و عليم است مشيّتش تابع خواست هاى انحرافى و باطل شما نيست، بلكه مشيّت شما زمانى محقّق مى شود كه او بخواهد و در مسير خواست و مشيّت اللّه- قرار گيرد.

عبارت استثناء يعنى- ان شاء اللّه- را در همه امور و كارهامان مربوط به آن نمى دانستند.

مثل آيات: (سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ- 102/ صافّات).

و (سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً- 69/ كهف).

و (يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ- 33/ هود) و (ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ- 99/ يوسف).

و (قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ- 188/ اعراف).

و (ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا- 189/ اعراف).

و (وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‌ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ- 24/ كهف) «1».

(شية) [شية]

اين واژه اصلش- و شية- است كه در حرف واو آمده است.


(1) مسلّما مشيّت اوست كه شرط كامل كننده و به نتيجه رساننده تمام امور است چنانكه مؤلّف بزرگوار در ذيل واژه- هدى- چهارمين مرحله هدايت را كه همان وصول به مطلوب است با دلايلى بى نظير و با ذكر نود و پنج آيه اى كه بيانگر هدايت در معانى مختلف است توضيح داده است و كارى كه بعد از امامان عليهم السّلام هيچ مفسّرى از عهده رفع اشكال آن برنيامده است بخوبى ادا كرده- روانش در رضوان حق جاودانه و شادكامه باد.

)

(باب ص)

(صبب) [صبب]

صبّ الماء: ريختن آب از بالا به پائين.

افعال اين واژه- صبّه فانصبّ و صببته فتصبّب است.

خداى تعالى گويد: (أَنَّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا- 25/ عبس) (آب باران را فرو ريزانديم).

(فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ «1»- 13/ فجر).

(يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ- 19/ حجّ) (و از بالاى سرشان آب جوشان ريزند).

صبا الى كذا صبابة: جانش با محبّت به او متمايل شد، كه اسم فاعلش- صبّ- است. چنانكه گفته مى شود- فلان صبّ كذا: او دوستدار آن است.

صبّة: مثل- صرمة- آب باران ريز و نرم است.

صبيب يا مصبوب: اسم مفعول آن است يعنى آب باران و عصاره و خون ريخته شده.


(1) فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ- يعنى پروردگارت تازيانه عذاب را بر آنها فرود آورد- در مورد فرعونيان و قوم عاد و ثمود است كه قبل از اين آيه مى گويد- فاكثروا فيها الفساد- يعنى آن مردم در زمين و شهرها و كشورها ظلم و طغيان كردند و بسيار فساد برانگيختند تا اينكه بازگشت و عكس العمل فسادشان تازيانه عذاب الهى شد. بگفته مولوى:

كج روى جفّ القلم كج آيدت راستى آرى سعادت زايدت

و از واژه- صبّ- كه براى عذاب بكار رفته و در اصل ريختن از بالا به پائين است نوعى سقوط معنوى يا دور شدن از رحمت حقّ كه شديدترين عذابها است به خوبى فهميده مى شود.

صبابة و صبّة: مانده و باقيمانده آب و شير در ظرف است.

تصاببت الاناء: تتمّه آب و شير را از ظرف خوردم.

تصبصب: باقيمانده اش از بين رفت.

(صبح) [صبح]

الصّبح و الصّباح: اوّل روز، و زمانى است كه به خاطر وجود تيغ آفتاب و آغاز نور خورشيد، افق سرخ رنگ است، در آيات: (أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ- 80/ هود) مربوط به صبحگاهى است كه قوم لوط به عذاب كردارشان گرفتار شدند و (فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ- 177/ صافات). يعنى: (در وقت رسيدن عذاب، چقدر صبح بيمدادگان هراسناك و بد است).

التصبّح: خواب بامدادى.

الصبوح: نوشيدن صبحگاهى.

صبحته: او را پگاهان نوشاندم.

الصبحان: مرد زيبا روى و صبح نوشنده.

المصطبح: نوشنده و افروخته شده.

(المصباح:) چراغ و كاسه بزرگ و نيز شترى كه تا صبح نشود برنمى خيزد و ظرفى كه چراغ در آن مى گذارند.

در آيه: (مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ- 25/ نور) (مثل نور خدايى، همچون ظرفى است كه در آن چراغى است و آن چراغ در شيشه اى است).

سراج: را هم كه همان چراغ است مصباح گفته اند.

صباح: شعله چراغ.

(مصابيح:) انوار و نشانه هاى ستارگان.

آيه: (وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ- 5/ ملك) (آسمان دنيا را با انوار ستارگان زينت داديم).

صبحتهم ماء كذا: پگاهان آن آب را براى آنها آوردم.

الصّبح: شدّت سرخى در موى سر، كه تشبيهى است به صبح و صباح. صبح فلان:

روشن و متجلّى شد كنايه از زيبائى و به جهت و خوشروئى است.

(صبر) [صبر]

الصّبر: خويشتن دارى در سختى و تنگى.

صبرت الدّابّة: ستور را نگهداشتم و حبس كردم بدون علوفه و خوراك.

صبرت فلانا: او را جا گذاشتم و راه خروج نداشت.

الصبر: شكيبائى و خوددارى نفس بر آنچه را كه عقل و شرع حكم مى كند و آن را مى طلبد يا آنچه را كه عقل و شرع، خوددارى نفس از آن را اقتضاء مى كند، پس صبر و شكيبائى لفظ عامى است و چه بسا بر حسب اختلاف مورد، اسامى مختلفى داشته باشد:

1- اگر صبر و شكيبائى نفس براى مصيبتى باشد واژه- صبر بكار مى رود نه چيز ديگر و ضدّش جزع و بى تابى است.

2- اگر صبر در جنگ و محاربه باشد، شجاعت و پايدارى ناميده مى شود كه ضدش ترس و جبن است.

3- هر گاه صبر در كارى ملال آور و دلتنگ كننده باشد- ظرفيّت داشتن و دلدار بودن- ناميده مى شود كه ضدّش كم ظرفيّتى و ضجر و دلتنگى است.

4- و زمانى كه صبر در خوددارى از كلام و سخن گفتن باشد كتمان ناميده مى شود و ضدّش فاش كردن سخن و ناآرامى است.

خداى تعالى تمام معانى فوق را- صبر- ناميده است، و در آيات زير به آن آگاهى داده است كه:

(وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ- 177/ بقره) (وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ- 35/ حجّ)

(وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ- 35/ احزاب) روزه هم- صبر- ناميده شده. براى اينكه روزه نوعى خويشتن دارى و خوددارى است.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «صيام شهر الصّبر و ثلاثة ايّام فى كلّ شهر يذهب و حر الصّدر».

(روزه ماه رمضان و سه روز در هر ماه حقد و كينه دل را از بين مى برد).

و آيه: (فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ- 175/ بقره)، ابو عبيدة در باره آيه اخير مى گويد:

واژه اى است در معنى جرأت و جسارت، او به سخن عربى بدوى و اصيل استدلال نموده است كه به خصمش گفت ما اصبرك على اللّه: (يعنى وقتى كه تو جرأت به ارتكاب آن كار دارى، چقدر صبرت بر عذاب خدا زياد است.

و بر اين اساس سخن كسى است كه مى گويد: ما ابقاهم على النّار چقدر بر آتش عذاب پايدارشان كرد، و همچنين سخن كسى است كه مى گويد: ما اعملهم بعمل اهل النّار: چقدر عملشان به عمل دوزخيان شبيه است. و اين در حالى است كه كسى به صبر توصيف شود و به اعتبار بيننده، در حقيقت صبر و شكيبائى نداشته باشد و بكار بردن فعل تعجّب و شگفتى در آيه فوق به اعتبار خلق و مخلوق است نه به اعتبار خالق.

خداى تعالى گويد: (اصْبِرُوا وَ صابِرُوا- 200/ آل عمران) يعنى نفس خويشتن بر عبادت شكيبا داريد و با هوسهاتان مبارزه كنيد.

و آيه: (وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ- 65/ مريم) يعنى با كوششت بردبارى را در عبادت خداى تحمّل كن.

و آيه: (أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) يعنى پاداششان به خاطر صبرى است كه براى رسيدن به خشنودى خدا متحمّل شده اند.

و آيه: (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ- 18/ يوسف) معنايش. امر و تشويق بر آن است. «1»

(صبور:) كسى است كه بر شكيبائى، قادر و توانا است.

صبّار: وقتى گفته مى شود كه نوعى سختى و مجاهدت در كار باشد.


(1) فصبر جميل- سخن حضرت يعقوب به برادران حضرت يوسف است كه مى گويد: نفس شما كار زشت

در آيه: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ- 5/ ابراهيم) انتظار به صبر تعبير شده است، زيرا انتظار از صبر و بردبارى تفكيك ناپذير است، بلكه انتظار خود نوعى صبر است.

آيه: (فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ- 48/ قلم) يعنى منتظر حكم خداى، به سود خود و عليه كافرين باش.

(صبغ) [صبغ]

الصّبغ: رنگ كردن است، فعلش- صبغت.

الصّبغ: يعنى- مصبوغ- رنگ شده.

در آيه: (صِبْغَةَ اللَّهِ- 138/ بقره) اشاره به چيزى است كه خداى تعالى از عقل و خرد يا شعور تميز دهنده كه متفاوت از حيوانات است مثل فطرت در انسانها ايجاد كرده است.

وقتى كه نصارى صاحب فرزند مى شوند بعد از هفت روز او را در آبى غسل تعميد مى دهند و فرو مى برند و گمان مى كنند آن كار صبغه اى است. «1» از اين روى خداى تعالى فرمود: (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً- 38/ بقره) و آيه: (وَ صِبْغٍ لِلْآكِلِينَ-


و قبيح را كه به دروغ پيراهن خونى يوسف را آورده ايد و مى گوئيد او را گرگ خورده است مطلبى است كه من در اين مصيبت صبر جميل خواهم داشت و خداوند است كه مرا يارى مى كند- و اللّه المستعان.

(1) در آيه مى گويد: پاك كردن خداوند انسان را به وسيله ايمان، نيكوتر است يعنى او بندگان را با ايمان از آثار شرك و كفر پاك مى كند و صبغه همان رنگ ايمان است و- نحن له عابدون- كه تتمّه آيه است يعنى ما عبادت كننده او هستيم.- صبغة اللّه- در آيه فوق بدل از- ملّة ابراهيم- است كه در آيه قبل قوم يهود و نصارى در آن موضوع بحث و جدال مى نمودند و لذا آيه فوق مى گويد: كيش ابراهيم نيكوتر است.

جيمز هاكس مى نويسد: اين عمل يعنى غسل تعميد يكى از قواعد دينيّه است كه قبل از ظهور مسيح معروف بوده و اين كار در عهد جديد مثل فريضه ختنه در عهد عتيق است ولى خود مسيح ففى نفسه كسيرا غسل نداده است، در باره آن در ميان مسيحيان اختلاف هست بعضى مى گويند حكماء بايد بدن كودك را در آب فرو برند و جمعى مى گويند: اطفال را جايز نيست و بسيارى از مسيحيان برآنند كه تنها پاشيدن آب كفايت مى نمايد و اين كار را علامت طهارت از نجاست و ناپاكى و گناه است، لكن بايد دانست كه غسل تعميد فى حدّ ذاته سبب ولادت ثانى و طهارت نخواهد شد (قاموس كتاب مقدّس).

20/ مؤمنون) (خورش و چاشنى خوراك براى خورندگان است) يعنى عصاره هائى كه از ميوه ها بدست مى آورند براى آنان چون نان خورش است مثل اينكه مى گويند- اصبغت بالخلّ: با سركه چاشنى اش زدم.

(صبا) [صبا]

الصّبىّ: كودكى كه به سنّ بلوغ نرسيده. رجل مصب: مردى كه دو كودك دارد.

خداى تعالى گويد: (قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا- 29/ مريم) (چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن گوئيم).

صبا فلان يصبو، صبوا و صبوة. متمايل و آرزومند شد و كودكانه عمل كرد. آيه:

(أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ- 32/ يوسف).

(سخن حضرت يوسف است كه مى گويد: خداوندا زندان براى من نيكوتر و خوشتر است از گناهى كه مرا به آن مى خوانند، اگر مكر و نيرنگشان را از من دور نكنى و رحمت تو نباشد بناچار از جاهلين مى شوم).

أصبانى فصبوت: مرا متمايل كرد و مشتاق شدم.

الصّبا: بادى كه از شرق به سوى قبله مى وزد.

صابيت السّيف: شمشير را وارونه در غلاف نهادم.

(صابى سيفه: جعله فى غمد- مقلوبا- تهذيب اللّغه- لسان- العرب). صابيت الرّمح:

نيزه را متمايل و آماده پرتاب كردم.

(الصّابِئون:) قومى كه بر دين نوح بودند و به هر كسى كه از دينى خارج و به دين ديگرى مى گرود «1». صابى- گفته شده و اين معنى از سخنى است كه مى گويند:


(1) زمخشرى مى نويسد: صابئين از صبا است و به كسى گفته مى شود كه از دينى خارج و به آئين و دين ديگرى متمايل شود و بگرود. صابئين در تاريخ قومى بودند كه از دين يهود و نصرانيّت خارج شدند و ملائكه را پرستش نمودند (كشّاف ج 1/ 146) ابن اثير و فخر رازى نوشته اند عربها پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را صابى مى گفتند زيرا به پندار آنان دينى را اظهار نموده كه بر خلاف اديان آنها بوده و كانت العرب تسمّى النّبى صلّى اللّه عليه و آله الصّابى، لأنّه خرج [.....]

صبأ ناب البعير: وقتى است كه دندان شتر، نيش زده و ظاهر شد. كسى كه- صابئين- را- صابين- بخواند، حرف همزه را انداخته است، مثل آيه:

(لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ- 37/ حاقّه) كه همان- خاطئون- يعنى خطاكاران است.

و نيز گفته شده بلكه واژه- صابئون- از صبا، يصبو- است (با تخفيف همزه).

در آيات: (وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى- 69/ بقره) (وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ- 62/ بقره).

(صحب) [صحب]

الصّاحب: ملازم و همراه، چه انسانى باشد يا حيوانى يا مكانى يا زمانى. و فرقى نيست كه مصاحبت، و همراهى جسمانى و با بدن باشد كه اصل همين است ولى بيشتر مصاحبت با توجّه و عنايت و همّت است، و بر اين اساس شاعر گويد:

لئن غبت عن عينى لما غبت عن قلبى

(اگر از چشمم غايب شدى از دلم غايب نشده اى).

واژه مصاحبت و همراهى در عرف بكار نمى رود مگر در باره كسى كه همراهى و


من دين قريش الى دين الاسلام- (النّهايه ج 3/ 3- تفسير كبير 3/ 105).

صاحب مجمع البيان با نقل قولهاى مختلف در اين باره مى نويسد: قتاده مى گويد- صابئين- قومى معروف و شناخته شده هستند و دينى مخصوص به خود دارند و يكى از ويژگيهاى آنها اين است كه ستارگان را پرستش مى كنند و بزرگ مى شمارند و به صانع عالم و خداوند اقرار دارند همچنين به معاد و به بعضى از پيامبران.

سدّى مى گويد: صابئين طايفه اى از اهل كتابند كه زبور داود را مى خوانند.

خليل مى گويد: دين آنها شبيه به دين نصارى است و خود مى گويند كه ما بر آئين نوح هستيم. ابن زيد مى گويد: اينان داراى يكى از اديان جزيره موصل هستند كه عبارت- لا اله الّا اللّه- را قبول دارند.

گروهى ديگر گفته اند: اينان از اهل كتابند و فقها گرفتن جزيه را از آنها اجازه داده اند.

سپس شيخ طبرسى مى نويسد- و عندنا لا يجوز ذلك لانّهم ليسوا باهل كتاب- يعنى چون صابئين اهل كتاب نيستند جزيه از آنها جائز نيست.

(ج 1/ 126 مجمع البيان)

ملازمت او زياد باشد.

به مالك و دارنده چيزى و همچنين در مورد كسى كه تصرّف در چيزى را مالك مى شود (يعنى حقّ تصرّف و ملكيّت دارد) صاحب گويند.

آيه: (إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ- 40/ توبه).

وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در غار به همراهش (ابو بكر) گفت: مترس، و اندوهگين مباش، خدا با ماست).

و آيه: (قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ- 37/ كهف) (در حالى كه با همراهش گفتگو مى كرد) (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ- 9/ كهف) (آيا مى پندارى كه فقط وجود اصحاب كهف و رقيم از شگفتيهاى آيات ماست).

و آيات: (أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 41/ اعراف) بهشتيان و ملازمان بهشت در آنجا جاودانند).

(أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 37/ يونس).

(مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ- 6/ فاطر) و امّا آيه: (وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً- 31/ مدّثّر) يعنى كارگزاران امر دوزخ نه عذاب شوندگان، چنانكه گفته شده گاهى واژه صاحب- به آنچه را كه سرپرستيش مى كنند، اضافه مى شود، مثل: صاحب الجيش، و گاهى به خود سرپرست و رئيس، مثل: صاحب الأمير.

المصاحبة و الاصطحاب: از معنى واژه- اجتماع- بليغ تر و رساتر است، زيرا- مصاحبة- اقتضاء طولانى بودن زمان يارى و همراهى را دارد، پس هر مصاحبتى اجتماع و جمع بودن است و هر اجتماعى مصاحبت نيست، در آيات: (وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ- 48/ قلم).

(ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ- 46/ سباء).

(از حالات بيمارى روانى در صاحبتان كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است اثرى نيست). در آيه اخير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از آن جهت همراه و مصاحب آنها ناميده شده كه تنبّه و آگاهيشان دهد

به اينكه شما با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مصاحبت كرده ايد، او را آزموده ايد و او را شناخته ايد چه از نظر ظاهر و چه از نظر باطن و در او هيچگونه تباهى اعضاء و ديوانگى نيافته ايد.

و همچنين آيه: (وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ- 22/ تكوير).

(الاصحاب) للشّي ء: مطيع و منقاد بودن به چيزى است و اصلش اين است كه يار و همراه او شده است.

اصحب فلان: وقتى است كه كسى پسرش بزرگ شده و مصاحبت و ياور اوست.

اصحب فلان فلانا: همنشين و همراه او شد.

و آيه: (وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ- 43/ انبياء) يعنى از جانب ما با چيزى كه آرامش و مدارا و آسايش براى آنها باشد يارى نمى شوند و از اين قبيل است، همان چيزهائى كه خداوند اولياء خود را با آنها يارى مى كند.

اديم مصحب: زير اندازى كه تازه و پر موست و موهايش از آن كنده، نشده.

(صحف) [صحف]

الصّحيفة: هر چيز باز شده و گسترده، مثل: صحيفة الوجه: روى باز و گشاد.

صحيفة- كاغذى يا هر چيزى كه بر آن نوشته مى شود، جمعش صحف و صحائف- است.

در آيات: (صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى- 19/ اعلى) (يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ- 2/ بينه) گفته اند مراد قرآن است و اگر به صورت جمع يعنى- صحف- ذكر شده، به خاطر اين است كه قسمتهاى زيادى از كتابهاى پيشينيان را دربردارد.

مصحف: آن چيزى است كه جمع كننده و در برگيرنده- صحف و نوشته هاست جمعش مصاحف.

تصحيف: خواندن مصحف و روايت كردن آن است با اشتباه حروف به صورتى غير از آنچه كه هست.

الصّحفة: قدح و كاسه پهن و بزرگ (مثل قصعة كه معرّب كاسه است) و جمعش صحاف است- النّهايه ج 2).

(صخ) [صخ]

الصّاخّة: صدا و بانگ شديد از چيزى كه به صدا درآمده و داراى نطق است.

افعالش- صخّ، يصخّ صخّا- و اسم فاعلش- صاخّ- است.

آيه: (فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ- 33/ عبس) عبارت از قيامت است، بر حسب اشاره اى كه در آيه: (يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ- 73/ انعام) آمده است و فعل- أصاخ يصيخ، اصخاخا- مقلوب آن است.

(صخر) [صخر]

الصّخر: سنگ سخت، در آيات: (فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ- 16/ لقمان) (وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- 9/ فجر).

(و قوم ثمود يعنى همان كسانى كه با وسايل و ابزارها كوههاى سخت را مى بريدند و از آنها قصر و خانه مى ساختند. به چه سرنوشت شومى دچار شدند).

(صدد) [صدد]

الصّدود و الصّدّ: انصراف قطعى و روى گرداندن و خوددارى از چيزى، مثل آيه:

(يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً- 61/ نساء) و گاهى به معنى منع كردن و برگرداندن است.

مثل آيات: (وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ- 24/ نمل) (شيطان كارهاشان را در نظرشان آراست و سپس از راه حق بازشان داشت).

(وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- 47/ انفال) (قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- 217/ بقره).

(بگو جنگ در ماه حرام گناه بزرگى است و بازداشتنى از راه خداست).

(وَ لا يَصُدُّنَّكَ عَنْ آياتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ- 87/ قصص) و از اين قبيل آيات.

فعلش- صدّ يصدّ، صدودا- و صدّ يصدّ صدّا، است (با دو مصدر- صدّا و صدودا).

الصّدّ من الجبل: ابرهائى كه چون كوه بلند است و كوه را فرا مى گيرد و از نظر دور مى دارد.

(صديد:) مادّه چركينى است كه بين پوست و گوشت قرار دارد و به صورت چرك است براى خوراك دوزخيان، در آيه: وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ- 16/ ابراهيم).

(صدر) [صدر]

الصّدر: سينه، كه عضوى است از بدن، در آيه: (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي- 25/ طه) جمعش- صدور- است در آيات: (وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ «1»- 10/ عاديات) (وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ- 46/ حجّ) ولى دلهائى كه در سينه هاست كور مى شوند.

واژه- صدر- بعدا به طور استعاره براى پيش و جلوى هر چيزى بكار رفته است، مثل: صدر القناة: نوك سر نيزه.

صدر المجلس: جلوى مجلس (كه در فارسى بالاى مجلس را صدر مجلس- گويند).

صدر الكتاب- پيشگفتار كتاب. صدر الكلام- سر آغاز سخن.

صدره: به جلويش رسيد يا آن را قصد كرد، مثل- ظهره و كتفه (به پشتش و شانه اش رسيد).

رجل مصدور: كسانى كه از درد سينه شكايت مى كند.


(1) اشاره به قيامت است كه مى گويد انسان نسبت به پروردگارش لجوج و ناسپاس است و خودش بر اين امر گواه است كه گردنكشى مى كند اين انسان به دوستى مال دنيا سخت و حريص است، آيا نمى داند وقتى كه خفتگان در قبرها برخيزند و پراكنده شوند در آن هنگام آنچه در سينه هاست است روشن شود و حاصل آيد.

و اگر با حرف (عن) متعدّى شود معنى انصراف و برگشتن دارد مثلا مى گويى:

صدرت الابل عن الماء صدرا: شتر از آب برگشت، در آيه (يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً- 6/ زلزله).

مصدر: در حقيقت برگشتن از آب و جاى برگشتن و زمان برگشتن را گويند، و نيز مصدر- در سخن متعارف علماى نحو لفظى است كه فعل ماضى و مستقبل، از آن در نظر گرفته مى شود.

الصّدار: جامه اى است كه سينه با آن پوشيده مى شود (سينه بند) كه بر وزن و معنى- دثار- و لباس است، و آن را- صدرة- هم مى گويند و صدرة- نشانه و داغى است كه بر سينه شتر قرار مى گيرد.

صدّر الفرس: اسبى است كه با سينه اش به سوى سابق «1» (كه اسب پرنده است) بعضى از حكماء گفته اند، آنجائى كه خداى تعالى در قرآن از قلب نام برده است اشاره به عقل و علم است، مثل آيه: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ- 37/ ق).


(1) از اواخر قرن اوّل هجرى مسابقات سواركارى را اعراب از ايرانيان آموختند تا جائى كه دهها اسب زبده با نامهاى مشخّص تربيت و براى چنان مسابقاتى آماده مى كردند، نام اين مسابقات- حلبه- بوده و در سال چندين بار برگزار مى شد و براى اسبان برنده، يكم تا دهم، نامهائى به شرح زير انتخاب كرده بودند:

اسب اوّل- سابق: سبقت گيرنده بر سايرين.

اسب دوّم- مصلّى: زيرا سر اسب دوّم تا نيمه پشت اسب اوّل رسيد و آن را صلا گويند، كه راغب آن را- جاء سابقا بصدره- معنى كرده يعنى با سينه به اسب اوّل رسيده است.

اسب سوّم- مسلّى: تسلّى دهنده سواركار.

اسب چهارم- تالى: از پى آمده.

اسب پنجم- عاطف: با عطوفت.

اسب ششم- مرتاح: اسبى كه به راحتى انس دارد.

اسب هفتم- مومل: اسبى كه آرزوى شركت در مسابقه در آن هست (اميد پيروزى دارد).

اسب هشتم- حظى: اسبى كه بهره اى از مسابقه دارد.

اسب نهم- لطيم: اسبى كه سيلى خورده است تا سرعت گرفته.

اسب دهم- فشكل: اسب كوچك اندامى كه خود را به كارهاى بزرگ مى زند. (اصطلاح فسقلى در فارسى از همين كلمه است). (لس 11/ 520 (مروج الذّهب/ مسعودى 6/ 12).

و هر جا كه از صدر- نامبرده، اشاره به سينه و ساير نيروهاى شهوانى و خشم و هوى و هوس و مانند آنهاست. آيه: (رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي- 25/ طه) تقاضائى است از خداى براى به صلاح آوردن قواى او و همچنين آيه: (وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ- 14/ توبه) اشاره به شفا يافتن آنهاست.

و آيه: (فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ «1» 46/ حجّ) يعنى عقلهاى ضعيفى كه در ميان ساير قواى بدنى است، و هدايتگر نيست. (و اللّه اعلم بذلك).

(صدع) [صدع]

الصّدع: شكاف و شكستگى در اجسام سخت، مثل شيشه آهن و مانند آنها.

صدعته فانصدع و صدّعته فتصدّع: شكستن و شكسته شد.

آيه: (يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ- 43/ روم): (روزى كه جدا مى شوند).

و از اين معنى است- صدع الامر: جدايش كرد كه استعاره شده است. و آيه:

(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ «2»- 94/ حجر).

و نيز- (صُداع)- به طور استعاره، سر درد شديد است كه شبيه به تركيدگى و شكافته شدن سر است، كه از شدّت درد آنچنان حسّ مى شود.

آيه: (لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ- 19/ واقعه).

(از نوشيدن نوشيدنيهاى بهشتى نه به سر درد دچار مى شوند و نه عقل خويش از


(1) مى گويد: (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى ...) چرا در زمين سير نمى كنند تا دلهايى داشته باشند كه به آنها بفهمند و درك كنند و گوشهائى كه با آنها بشنوند پس موضوع اين است كه ديدگان ظاهر كور نمى شود بلكه دلهائى كه در سينه ها و مركز وجود است، كور و لا يشعر مى شود.

(2) تمام آيه چنين است: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ) از مشركين روى برگردان و آنچه را كه دستور دارى جدا و آشكار كن.

دست دهند) و از اين معنى است:

صديع: طلوع فجر.

صدعت الفلاة: بيابان را پيمودم و قطع طريق كردم.

تصدّع القوم: آن مردم پراكنده شدند.

(صدف) [صدف]

صدف عنه: به سختى از او روى گرداند. مثل- صدف- يعنى كجى در پاهاى شتر كه يا از سختى است، مثل: صدف الجبل- يعنى لبه پرتگاه كوه و يا از صدفى كه از دريا خارج مى شود.

و آيه: (فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها- 157/ انعام) (چه كسى ستم پيشه تر از كسى است كه آيات خدا را تكذيب مى كند و از آنها روى مى گرداند). و آيه:

(سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ ...- بِما كانُوا يَصْدِفُونَ- 157/ انعام).

(صدق) [صدق]

الصّدق و الكذب: راست و دروغ، اصلشان در قول و سخن است چه ماضى و چه حال و مستقبل، چه وعده راست و دروغ باشد و يا غير از اينها.

مقصود از معنى اوّل- فقط در سخن گفتن است و در سخن گفتن هم جز در خبر صدق و كذب در ساير موارد و اقسام سخن نيست، از اين جهت گفت:

(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا «1»- 122/ نساء).

(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً- 87/ نساء)


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند بزودى به بهشتهايى واردشان خواهيم كرد كه جويبارها در آن روان است، و همواره در آنجا جاودانند و اين وعده خداست كيست كه سخن او از خدا راست تر باشد.

(إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ- 54/ مريم) واژه- صدق- و كذب به صورت عرض در انواع ديگر كلام، مثل استفهام و امر و دعاء نيز هست همچون سخن گوينده اى كه سؤال مى كند أ زيد فى الدّار؟- كه در ضمن اين پرسش خبر مى دهد كه به حال زيد جاهل است و از او چيزى نمى داند (و گر نه صفتى از صفات زيد را در جمله اش ذكر مى كرد). و همچنين وقتى بگويد- واسني- يعنى با من به يارى و غمخوارى رفتار كن كه در ضمن اين جمله هم گفته است كه او محتاج به يارى و مساوات است و اگر بگويد- لا تؤذ: اذيت نكن، در ضمن اين جمله هم اذيّت او را خبر مى دهد.

الصدّق: مطابقت قول با نيّت و ضمير و يا چيزى است كه از آن خبر داده شده است و اين هر دو با هم است يعنى (صدق نيّت- و صدق مورد خبر) و هر گاه يكى از اين دو شرط نباشد و جدا شود آن سخن به تمامه صدق نيست بلكه يا به صدق توصيف نمى شود و يا گاهى به سخن راست، و زمانى به سخن دروغ وصف مى شود و يا بنابر دو نظر مختلف، مثل سخن كافرى كه از روى بى اعتقادى بگويد: محمّد رسول اللّه- در اين مورد اگر گفته شود اين جمله راست است صحيح است براى اينكه از چيزى كه درست و راست است خبر داده شده.

و همچنين صحيح است كه گفته شود آن سخن دروغ است براى اينكه قول آن كافر در آن جمله درست با ضميرش مخالفت دارد و بنابر وجه دوّم خداى تعالى در سوره منافقين سخن آنهائى را كه مى گويند: (نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ ...- 1/ منافقون) دروغ دانسته است.

(صدّيق:) كسى است كه صدق و راستى از او زياد سر زده است، و گفته شده به چنان شخصى از آن جهت- صدّيق- گويند كه هرگز دروغ نمى گويد و نيز- صدّيق- كسى است كه چون عادت به راستگويى دارد دروغى از او سر نمى زند و همچنين گفته اند بلكه- صدّيق- به كسى گفته مى شود كه با قول و اعتقادش چيزى را به راستى مى گويد و صدق خود را با عملش و كردارش ثابت و محقّق مى دارد، در آيات: (وَ اذْكُرْ

فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا

• 41/ مريم) (وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ- 75/ مائده).

و گفت: (مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ- 69/ نساء)، پس- صدّيقين- كسانى هستند كه در فضيلت مادون پيامبرانند و در كتاب: (الدّريعة الى مكارم الشّريعة) آن را بيان داشته ام.

گاهى صدق و كذب در چيزى است كه در اعتقاد ثابت است و از آن نتيجه مى شود مثل:

صدق ظنّى: گمانم درست است.

كذب ظنّى: پندارم دروغ است.

واژه صدق و كذب در كار اعضاء بدن نيز بكار مى رود، چنانكه گفته مى شود صدق فى القتال: وقتى كه كسى حقّ جنگ را به جا مى آورد و آنچه را كه شايسته است و آن طور كه واجب است كارزار مى كند.

كذب فى القتال: وقتى است كه بر خلاف معنى فوق عمل كند (وقتى كه در كارزار بى كفايتى كند).

در آيه گفت: (رِجالٌ (صَدَقُوا) ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ- 23/ احزاب) يعنى با كارهايى كه آشكار كردند وفاى به عهد و پيمان را به اثبات رساندند و آن را محقّق نمودند.

و آيه: (لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ- 18/ احزاب) يعنى از كسانى كه صدق در گفتارشان هست از صدق كردارشان مى پرسد كه آگاهى و تنبيهى بر اين امر است كه اعتراف زبانى به حقّ بدون گزينش آن و بدون نيّت و قصد حقّ، كافى نيست و سخن خداى تعالى:

كه: (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ- 27/ فتح).

(خداوند رؤياى صادق پيامبر خويش را به حقّ و راستى ثابت كرد) پس اين مطلب، صدق در فعل است كه همان تحقّق يافتن و انجام شدن است يعنى خداوند رؤياى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را محقّق نمود و به انجام رساند.

و بر اين اساس آيه: (وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ- 33/ زمر) يعنى آنچه را به

زبان بيان كرده و در عمل آن را قصد كرده بود به انجام رسانيد و محقّق داشت.

و هر كارى كه از نظر ظاهر و باطن خوب و بدون نقص باشد به صدق تعبير مى شود و آن فعلى كه با آن وصف مى شود به صدق اضافه مى گردد، مثل (فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ «1»- 2/ يونس) (أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ «2»- 80/ اسرا) (وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ «3»- 84/ شعراء) آيه اخير درخواست و سؤالى از سوى ابراهيم عليه السّلام است كه مى خواهد خداى تعالى او را صالح و شايسته گرداند به طورى كه وقتى آيندگان بعد از او ثنا و ستايشش مى كنند آن ثنا و ستايش دروغ نباشد، بلكه آنگونه باشد كه شاعر مى گويد:

اذا نحن اثنينا عليك بصالح فأنت الّذى نثني و فوق الذى نثني

(آنگاه كه ما بر تو به نيكى و شايستگى ثنا و ستايش مى كنيم، تو همان كسى هستى كه در حال ثنا و گفته ما برتر از آن هستى كه ثنايت مى كنيم).

فعل- (صدق)- به دو مفعول متعدى مى شود مثل: (وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ «4»-


(1) آيه چنين است (وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ ...) و كسانى را كه ايمان آورده اند مژده و نويدشان ده كه در پيشگاه پروردگارشان پايگاه صدق و نيكى دارند.

(2) خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه مى گويد: بگو پروردگارا مرا در جايگاه صدق و راستى درآور و از همان جايگاه برونم آر و از سوى خويش توان، و دليلى پيروزمند برايم مقرّر فرما.

(3) يكى از درخواستهاى حضرت ابراهيم عليه السّلام از اللّه است كه مى گويد پروردگارا در ميان آيندگان برايم نيكنامى و سخن نيك قرار ده (تاريخى كه به نيكى ياد شوم).

(4) مولوى در صدق و كذب مى گويد:

دل بيارامد ز گفتار صواب همچنانكه تشنه آرامد ز آب

صدق، بيدارى هر حس مى شود جنس ها را ذوق مونس مى شود

دل نيارامد ز گفتار دروغ آب روغن هيچ نفروزد فروغ

در حديث صدق آرام دل است راستى ها دانه دام دل است

رنگ صدق و رنگ تقوا و يقين تا ابد باقى بود بر متّقين

152/ آل عمران).

(خداوند وعده اش را با شما راست و درست گردانيد).

صدقت فلانا: او را به راستگوئى نسبت دادم.

اصدقته: راستگويش يافتم، گفته شده هر دو عبارت اخير به يك معنى است و به جاى هم بكار مى روند.

در آيات: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ- 101/ بقره) (وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ- 46/ مائده) (سپس بر اثر ايشان، عيسى بن مريم را آوردى كه تصديق كننده تورات بود كه پيش از او نازل شده بود).

(تصديق:) در هر چيزى كه در آن تحقيق و پژوهش شده باشد، بكار مى رود، مى گويند: صدّقنى فعله و كتابه: كار و نوشته اش مرا تصديق كرد.

آيات: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ «1»- 89/ بقره) (نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ- 3/ آل عمران).

(وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا- 12/ احقاف) يعنى تصديق كننده كتابهائى است كه پيشتر آمده است. و واژه- لسانا- در آيه اخير به خاطر (حال) بودن منصوب است، در مثل مى گويند:

صدّقنى سنّ بكره: (به هر چه در دل داشت مرا آگاه كرد) «2».

مثل فوق را براى كسانى مى زنند كه در سخنشان صادقند و اصل مثل اين است كه در موقع فروختن شتر (يا هر متاع ديگر) سنّ حقيقى شتر جوانش را به مشترى


(1) و چون كتابى از سوى خدا بر ايشان مى آمد كه تصديق كننده كتابشان (تورات) بود كه قبلا با آن بر كافران پيروز مى شدند و وقتى آنچه را كه مى شناختند (مشخصّات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه در تورات معرّفى شده بود) بر ايشان آمد انكارش كردند.

(2) ابن اثير عبارت فوق را به صورت- و فى حديث على رضى اللّه عنه «صدقنى سنّ بكره» بيان كرده و مى گويد اين حديث كه از على عليه السّلام روايت شده است مثلى است براى كسى كه در خبر دادنش و سخنش صادق است. (النّهايه- 3/ 19).

بگويد يا جنس متاع را.

(صداقة:) درستى عقيده در دوستى است كه مخصوص انسان است نه غير از انسان.

در آيه: (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ- (10/ شعراء) (نه شفيعانى داريم و نه دوستانى حقيقى) و اين اشاره به آيه اى است كه مى گويد: (الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ- 67/ زخرف) (جز دوستان پرهيزگار بقيّه دوستان دنيائى در آن روز دشمن يكديگرند). (صدقة:) چيزى است كه انسان به قصد قربت از مالش خارج مى كند مثل زكات ولى- صدقة- در اصل در امر مستحبّ، و زكات و براى امر واجب گفته مى شود و گاهى كه صدقه دهنده قصدش صدق در كردارش باشد زكات و امر واجب هم- صدقة- ناميده مى شود.

گفت: (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً- 103/ توبه) (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ- 60/ توبه) در دادن زكاة گفته مى شود- صدّق و تصدّق.

در آيات: (فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى- 31/ قيامه) (نه بخشش كرد و زكات داد و نه نماز گزارد).

(إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ- 88/ يوسف) (خداوند زكات دهندگان و بخشندگان را پاداش مى دهد).

(إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ- 18/ مائده) و آيات فراوان ديگر. هر گاه انسان چيزى از حقّش را درگذرد، مى گويند: (تصدّق به)، مثل آيه: (وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ- 45/ مائده) (زخم ها و جراحات را قصاص بايد و هر كه از حق خويش درگذرد در حكم كفّاره اى از گناهان اوست).

يعنى كسى كه از قصاص صرف نظر و دورى كند.

و آيه: (وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ- 28/ بقره) (در باره وامدار و مقروض است كه مى گويد اگر در سختى و تنگى معيشت بود مهلتى بايد به او

داد تا به فراخى مال برسد و هر گاه از او صرف نظر كنيد و در گذريد مثل اجراى صدقه و بخشش است) و بر اين اساس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شده است كه: «ما تاكله العافية فهو صدقة».

(هر آنچه را كه رزق خواهند مى خورد همان بخشش است) و بر اين معنى آيه: (وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا- 92/ نساء) (و خونبهائى كه به كسان مقتول داده مى شود مگر اينكه ببخشند و درگذرند) كه بخشيدن و در گذشتن آن را صدقه گفته است.

و آيات: (فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً- 12/ مجادله).

(أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ- 13/ مجادله) زيرا امر شده بودند به اينكه هر كس با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نجوا كند صدقه و بخششى كه مقدارش معيّن نشده بود، بپردازند. «1»


(1) جار اللّه زمخشرى در ذيل آيات فوق مى نويسد: روايت شده است كه مردم براى نجوا با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را خسته و آزرده مى كردند كه آيات فوق نازل شد و دستور داده شد به اينكه هر كس مشتاق واقعى نجوا با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است نخست چيزى را مال خويش به مستضعفين صدقه دهد و ببخشد تا صدق نيّاتشان روشن شود.

از على رضى اللّه عنه نقل شده كه در كتاب خدا، آيه اى است كه هيچكس غير از من، و چه قبل و چه بعد از من به آن عمل نكرد و آن همين آيه است كه دينارى داشتم و به تدريج صدقه دادم و با پيامبر صحبت كردم و ده بار موفّق به اين كار شدم. و از عبد اللّه بن عمر نقل مى كند كه گفت براى على عليه السّلام سه كار واقع شد كه براى ديگرى واقع نشد:

1- تزويج فاطمه عليها السّلام دخت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله.

2- بودن پرچم در روز خيبر بدست او.

3- آيه نجوا. و حكم اين آيه با آيه (أَ أَشْفَقْتُمْ ...- 13/ مجادله) كه در بالا ذكر شد منسوخ شد تا به جاى آن، نماز برپاى دارند و زكات بدهند و از خداى و رسول اطاعت بنمايند زيرا- و انّه خبير بما تعملون (كشّاف 4/ 494) شيخ طبرسى مى گويد: قال المفسّرون فلمّا نهوا عن المناجاة حتّى يتصدقوا ظنّ كثير من النّاس فكفّوا عن المسألة و لم يناجه احد الّا على بن ابى طالب على، ما مضى ذكره: يعنى همه مفسّرين گفته اند همين كه از نجوا با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قبل از صدقه دادن نهى شدند عدّه اى از مردم از دادن صدقه خسّت ورزيدند جز على بن أبي طالب كه قبلا ذكر شد و آيه 13/ مجادله در حقيقت توبيخى بود بر آنها كه چرا صدقه را ترك كردند و عيان داشتن را بهانه قرار

و آيه: (رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ «1»- 10/ منافقين) كه واژه- اصّدّق- در آيه اخير يا از- صدق است يا از- صدقة.

(صداق) المراة و صداقها و صدقتها: كابين و مهريّه زن است كه به او داده مى شود.

اصدقتها: مهريّه اش را دادم.

آيه: (وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً- 4/ نساء) (كابين و مهريه زنان را كه مى خواهيد بدهيد با طيب نفس بپردازيد).

(صدى) [صدى]

الصّدى: برگشتن صدا است، و آن صدايى است كه از هر كجا بانگ زده شود و مانعى نباشد به تو بازمى گردد.

تصدية: هر صدايى كه مثل انعكاس صوت است در اينكه غنايى يا آوازى در آن نباشد.

آيه: (وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً «2»- 35/ انفال) يعنى آوازى مثل


دادند و سپس دستورات بعدى داده شد. (مجمع البيان 9/ 253).

و از همين روى مولوى در مثنوى اخلاص در عمل را ويژه على عليه السّلام مى داند و مى گويد:

از على آموز اخلاص عمل شير حقّ را دان منزّه از دغل

[.....]

(1) سخن دنياپرستانى است كه اموال و اولادشان آنها را ازدياد خدا بازمى دارد، مى گويد: چنان نباشد و گر نه به هنگام مرگ مى گوئيد پروردگار را مرگ ما را تا مدّتى بتأخير بينداز تا اموال سرگرم كننده خويش را ببخشيم و صدقه دهيم و از صالحين باشيم.

(2) آيه فوق در باره روش ناپسند كفّار است كه به جاى عبادت و نماز و ذكر خدا و تكبير كه مسلمين انجام مى دادند، كفّار كف مى زدند و سوت مى كشيدند تا در كار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و مسلمانان خدشه اى ايجاد كنند و آنگونه رفتار ناپسند يعنى كف زدن و سوت كشيدن را هم به پندار خود دعا مى دانستند، لذا خداوند مى فرمايد:

دعا كردن آنها در پيشگاه كعبه به غير از سوت كشيدن و كف زدن چيز ديگرى نبود، پس: (فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ- 35/ انفال) آن عذاب را به سزاى آنگونه كردار ناپسند خويش كه كفر مى ورزيدند بچشيد.

تصديه: دست به هم زدن و سر و صدا ايجاد كردن است. هو ان يضرب باحدى يديه على الآخر و يخرج بينهما صوت و هو التّصفيق: تصديقة اين است كه يك دست به ديگرى زده مى شود و صدايى از آن برمى آيد كه همان تصفيق و كف زدن است (مصباح المنير- اساس البلاغه- مجمع البحرين). و اين روش جاهلى را خود باختگان به غرب، و غرب پرستان پس از مشروطيّت در ايران رواج دادند تا به جاى تكبير و صلوات و درود به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با تقليد

بانگ صدى از خود سر مى دادند و بانگ مى زدند. (با سوت زدن و كف زدن شادى مى كردند تا مانع شنيدن قرآن شوند).

مكاء: پرنده اى است كوچك كه صدايش مانند سوت زدن است.

التّصدّى: اين است كه چيزى از مقابل پيش آيد مثل انعكاس صدا يعنى صدايى از كوه برمى گردد و منعكس مى شود، در آيه گفت: (أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى- 6/ عبس).

الصّدى: بوم و جغد نر و مغز سر، زيرا دماغ يا مغز سر تصوّر كننده صورت صوت است و لذا- هامّه- ناميده شده (يعنى جغد يا بوم و سر هر حيوانى و سرپرست هر قوم).

أصمّ اللّه صداه: درخواست و دعايى است براى كر و كنگ شدن، او (يا نفرينى براى مردن او كه ديگر صدايى از او برنيايد) و معنى عبارت اين است كه خدا صدايى برايش قرار ندهد، تا ديگر انعكاس صدايى هم كه به او برمى گردد نداشته باشد.

تشنگى را هم- صدى- گويند.

رجل صديان و امرأة صدياء و صادية: مرد و زنى عطشناك و تشنه.

الاصرار: پا فشارى و سرسختى در گناه و خوددارى در دل كندن از گناهان.

(صر) [صر]

اصلش از الصّرّ: به سختى بستن، است.

الصّرّة: كيسه اى كه پول در آن مى نهند و سرش را محكم مى بندند.


كوركورانه از غرب فرنگى مآب شده باشند كه بحمد اللّه و با توفيق الهى امروز جامعه ما به فطرت الهى خويش بازگشته و با شكوه انديشه اسلامى مى رود تا به كلّى آثار فرهنگ استعمارى را با تمام عوارضش مدفون كند هر چند كه ليبرالها و مخالفين حكومت اسلامى در دوران انقلاب اصرار داشتند باز همان كف زدنها شايع شود با اينكه ادّعاى اسلاميت دارند و سالهاى زياد در حدود يك ربع قرن خود را اسلام شناس معرّفى كردند و با مخالفتشان در برابر توده هاى ميليونى مسلمان و خط پوياى اجتهاد جهالت خود را نسبت به قرآن و آياتى كه كردار كفّار و مؤمنين را مشخّص و متمايز مى دارد نمايان ساختند زهى تأسف و حسرت!

الصّرار: پستان بند مادّه شتر تا اينكه بى موقع شيرش را ندوشند.

در آيات: (وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا «1»- 135/ آل عمران).

(ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً- 8/ جاثيه).

(وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً «2»- 7/ نوح).

(وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ «3»- 46/ واقعه) اصرار: هر تصميم و قصدى كه بر آن پافشارى شود، مى گويند:

هذا منّى صرّى و أصرّى و صرّى و أصرّى و صرّى و صرّى: اين امر قصد من و كوشش و اصرار من است.

الصّرورة: مرد و زنى كه حجّ نكرده باشند و همچنين آنها كه قصد ازدواج ندارند. «4»

آيه: (رِيحاً (صَرْصَراً)- 16/ فصّلت) لفظش از- الصّرّ- است كه به معنى باد سرد و سخت است زيرا در باد سرد انقباض و بستگى هست.

(الصّرّة:) جماعتى كه به يكديگر مى پيوندند، گويى كه به معنى- صروا است. يعنى در ظرفى جمع شده اند و از همان معنى- صرّة- به معنى كيسه پول اخذ شده است.

و آيه: (فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ- 29/ ذاريات). گفته شده- صرّة- در اين آيه يعنى


(1) اشاره به صفات نيكوكاران است، مى گويد خداوند، نكوكاران را دوست مى دارد همانهايى كه چون ناروايى از ايشان سر زد و يا به خويشتن ستم نمودند خدا را به ياد مى آوردند و براى گناهان خودشان آمرزش مى طلبند به غير از خدا چه كسى آمرزنده گناهان است و بر آنچه از گناهان آگاهانه كردند اصرار نمى ورزند.

(2) با گردنكشى و استكبار بر گناهان اصرار مى ورزند، اشاره به كسانى است كه نقطه مقابل نيكوكارانند كه قبلا ذكر شده.

(3) مترفين و عيّاشان، بر باطل و سوگندى بزرگ پافشارى مى كنند و مى گويند آيا اگر ما مرديم و خاك و استخوان شديم چگونه ما و پدرانمان زنده مى شويم، بگو پيشينيان و شما و آيندگان همگى بنا بر وعده خدا روزى معيّن جمع و زنده مى شويد.

(4) در معنى صرورة- حديثى روايت شده است كه- لا صرورة فى الاسلام- يعنى شايسته نيست كه احدى بگويد من، ازدواج نمى كنم زيرا اين روش از اخلاق مؤمنين به خدا و رسول او نيست و كار رهبانها و تارك دنياهاست. (مقاييس 3/ 284- النّهايه 3/ 22)

صيحه و فرياد، (همسرش فرياد كنان به سويش آمد).

(صرح) [صرح]

الصّرح: خانه اى بلند و آراسته كه به اعتبار واژه صرح: پاك بودن از آلودگى يا خالص بودن، آن طور ناميده شده.

در آيات: (ْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ

•

44/ نمل) (فضايى و مكانى كه به پاكى از آينه ها و شيشه ها ساخته شده) (لَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ

•

44/ نمل) (به او گفته شد، داخل قصر شو).

بيّن الصّراحة و الصّروحة: روشن و بدون آميختگى.

صريح الحقّ: حقّ روشن و بدون شبهه و آزاد از درهم بودن، و مخلوط بودن با باطل.

صرّح فلان بما فى نفسه: هر چه در دل داشت بيان كرد.

عاد تعريضك تصريحا: كنايه گفتنت به صراحت گفتن برگشت.

جاء صراحا: آشكارا آمد.

(صرف) [صرف]

الصّرف: برگرداندن چيزى از حالتى به حالت ديگر، يا تبديل كردنش به غير از خودش.

صرفته فانصرف: برگرداندمش و برگشت.

در آيات: (ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ- 152/ آل عمران).

(أَلا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ- 8/ هود).

(آگاه باشيد روزى كه عذاب بر شما بيايد، گشتن و دور شدن آن ميسر و ممكن نيست).

(ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ- 127/ توبه)

(آيه اخير ممكن است درخواستى عليه آنها باشد و يا اينكه اشاره به كارى است كه انجام مى دادند و نتيجه اش به آنها بازمى گردد و آيه (فَما تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً وَ لا نَصْراً- 19/ فرقان).

(روزى كه نه توان دور كردن عذاب از خويشتن دارند و نه قدرت يارى كردن يكديگر را).

يعنى قدرت ندارند كه عذاب را از خودشان برگردانند و يا خودشان را از عذاب دور كنند.

گفته شده معنى آن اين است كه كارى را با تغيير دادن از حالتى به حالت ديگر برگردانند و از اين معنى اصطلاح معروفى است كه مى گويند:

لا يقبل منه صرف و لا عدل: نه توبه و نه فديه از او پذيرفته نيست.

و آيه: (وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ- 29/ احقاف) يعنى آنها را براى استماع از تو بسويت توجّه داديم.

(تصريف)- مثل صرف است مگر در تكثير و فزونى.

بيشتر چيزى كه در صرف يا برگرداندن چيزى گفته مى شود دگرگونى حال از امرى ديگر است.

تصريف الرّياح: برگرداندن باد از حالتى به حالتى.

و آيه: (وَ صَرَّفْنَا الْآياتِ- 27/ احقاف).

(آيات را گونه گون و آشكارا بيان كرديم شايد از گستاخى و انكار بازگردند) و آيه: (وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ- 113/ طه) «1» از اين واژه است عبارات زير:


(1) تمام آيه چنين است: (وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً):

اين كتاب را قرآنى عربى نازل كرديم و در آن بيم ها و عيدها با اسلوبهاى مختلف و گوناگون گردانديم كه پرهيزكار شوند و يادآورى و تذكارى بر ايشان بوجود آيد.

تصريف الكلام: آراستن سخن «1».

تصريف الدّراهم: صرف كردن پول يا فروختن و مبادله آن.

تصريف النّاب: صداى دندان، مثل- لنا به صريف: دندانش صدا مى كند.

الصّريف اللّبن: شيرى كه سرشيرش جدا شده.

رجل صيرف و صيرفىّ و صرّاف: مردى كه پولها را تعويض و مبادله مى كند.

عنز صارف: مادّه بزى كه فحل مى طلبد.

الصّرف: رنگ قرمز خالص، و به هر چيز خالص و پالوده اى- صرف گفته مى شود، گويى كه هر چيز آلوده اى از آن دور شده است.

صرفان

صرفان: مس، گويى كه از طلا و نقره شدن برگشته است.

(الصّرم) [الصّرم]

الصّرم: جدايى و بريدگى.

الصّريمة: استوار نمودن و استحكام بخشيدن كار.

صريم: قسمتى از زمين كه از ريگستان جدا شده.

در آيه: (فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ- 20/ قلم) گفته شده يعنى در حالى صبح كردند كه درختان باغشان بريده شده بود يعنى بر و بار آنها چيده شده بود. و نيز گفته شده


(1) صرف الكلام يا تصريف الكلام: به معنى آراستن سخن براى اين است كه كلام را با افزونى و توضيح بيشتر به گوشها خوشايندتر و بيشتر قابل درك مى شود و به آن توجّه مى نمايند گويى كه با زينت آراسته و زيبا شده است. و به گفته ابن اثير در ذيل حديث «من طلب صرف الحديث يبتغى به اقبال وجوه النّاس اليه» مقصود افزونى و زيادتى در سخن تا جايى است كه به تكلّف نيانجامد و به قدر نياز بيان شود و هر گاه به صورت ريا و ساختگى ادا شود يا با دروغ آميخته گردد سخن و كلامى كراهت بار و زشت است در آن صورت مى گويند- فلان لا يحسن صرف الكلام- او نيكو سخن نمى گويد.

(النّهايه 3/ 24- مقاييس 3/ مجمع البحرين- لسان- تهذيب اللّغه- المحكم). پس به گفته شاعر پارسى گوى:

كم گوى و گزيده گوى چون در وز معنى آن جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود كه پر توان زد

باغشان مثل شب، سياه شده بود چون شب را- صريم- يعنى سياه مى گويند پس معنى آيه اين است كه درختان و باغ در اثر احتراق و سوختن همچون شب سياه بود.

و آيه: (إِذْ أَقْسَمُوا (لَيَصْرِمُنَّها) مُصْبِحِينَ- 17/ قلم).

يعنى: آنها را بچينند و بدست آورند (سوگند خوردند همين كه صبح كردند ميوه هاى باغ را بچينند).

و آيه: (فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ (صارِمِينَ)- 21/ قلم) (همين كه صبح كردند يكديگر راى ندا دادند كه براى چيدن ميوه ها به سوى باغتان برويد).

الصّارم: قاطع و برنده (كنايه از شمشير كه در اشعار بكار رفته).

ناقة مصرومة: شترى است كه گوئى پستانش راى بريده اند تا شير ندهد و قوى شود.

تصرّمت السّنة: سال تمام شد و به پايان رسيد.

انصرم الشّى ء: بريده شد.

اصرم: حالش بد شد.

(صراط) [صراط]

الصّراط: راه مستقيم. «1»

گفت: (وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً- 153/ انعام) كه آن را- سراط- هم گفته اند و


(1) براى راه واژه هاى متعدّدى چه به صورت مفرد و چه به صورت جمع در قرآن و در زبان عربى وجود دارد مانند سبيل و سبل- طريق و طرق- منهاج و مناهج- مورد و موارد- مسلك و مسالك- معبر و معابر- مذهب و مذاهب- شرع و شوارع.

تنها واژه اى كه در اين معنى مفرد است و جمع ندارد- صراط است كه اگر با صفتى يا اضافه اى بكار نرود در معنى ملازم بودن راه خير است و سى و چند بار در قرآن ذكر شده، 34 بار با صفت مستقيم و عزيز و حميد و انعمت عليهم توصيف شده است تنها يك بار با واژه جحيم.

از جمع معانى آيات مى فهميم- صراط- يك راه بيش نيست كه يا پايانش خير است و مستقيما به رضوان خداى مى رسد و يا راه مستقيمى است كه به سوى دوزخ راهبرى مى كند، راه مستقيم هم همان است

شرحش گذشت (به واژه- سراط- در حرف سين مراجعه نمائيد).

(صطر) [صطر]

صطر و سطر- در يك معنى است. (خط و كتابت، يا نوشتن و در اصل رديف كردن و پيچيدن است).


كه انحرافى و اعوجاجى يا كژى در آن نباشد بر خلاف راههاى انحرافى، كه فلسفه جمع دانستن كلماتشان همان انحرافات و هوسهاى شيطانى يا مادّى است كه گوناگون است و لذا در قرآن مى گويد: (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- 208/ بقره) و همچنين مى گويد: (وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ 153/ انعام) يعنى راههاى گوناگون را دنبال نكنيد و تنها به صراط مستقيم و راه حقّ بپيونديد.

طريحى مى نويسد: صراط مستقيم يعنى راه روشن كه همان دين اسلام است، اگر دين، صراط ناميده شده به خاطر اين است كه به بهشت منتهى مى شود همانگونه كه صراط و راه مستقيم رونده اش را به مقصد و هدف مى رساند (تفسير غريب القرآن/ 348).

ابو عبيده مى گويد: الصّراط: المنهاج الواضح: يعنى راه روشن كه تاريكى در آن نيست و همان راه نورانى اللّه است (مجاز القرآن/ 241) ابن منظور: به نقل از ازهرى مى گويد: يعقوب آن را با حرف (س) مى داند كه به خاطر قريب المخرج بودن (ص- ط) حرف (س) به (ص) تبديل شده، (لسان العرب 7/ 340).

بهترين توجيه و تفسير را نويسندگان كتاب معجم الفاظ القرآن الكريم نموده اند مى نويسند: صراط راهى است كه انحراف ندارد و به خير مى رساند مگر اينكه با صفتى ديگر وصف شود و همانطور كه پيشينيان گفته اند واژه- الصراط- از لاتينى يا رومى، مستقيما و يا به واسطه زبانى ديگر معرّب شده است (ج 2/ 69).

ابن دريد: اين واژه را اصيل دانسته و با سين بودن آن را برتر مى داند (جمهرة اللّغه- 2/ 330 و 552).

در آيات 150 تا 152 سوره انعام بهترين مفهوم و محتواى صراط مستقيم ذكر شده است، مى گويد:

1- به خدا شرك نورزيد.

2- با پدر و مادر نيكى كنيد.

3- فرزندان خويش را از بيم فقر مكشيد.

4- به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهان نزديك نشويد.

5- قتل و كشتن را جز به حقّ انجام ندهيد.

6- به مال يتيم دست ميازيد جز به طريقى كه حقّ است.

7- پيمانه و وزن را به انصاف و حقّ تمام دهيد.

8- هر كس به قدر وسعش مكلّف است.

9- در سخن گفتن و حكم داورى دادگر باشيد هر چند كه عليه خود و خويشانتان باشد.

10- به عهد و پيمان خداى وفا كنيد: (أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ- 153/ انعام) اين است راه مستقيم من، آن را پى گيريد.

در آيه: (أَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ- 37/ طور) مصيطر- در آيه بر وزن- مفعيل- از واژه- صطر- است. (آيا خزائن پروردگارت نزد آنهاست و بر آنها چيره هستند).

التّسطير: نوشتن، آيه فوق اگر از اين معنى باشد يعنى آيا ايشان متصدّيان و نويسندگان كتاب و تقدير الهى قبل از اينكه آفريده شود هستند كه به مفهوم آيات:

(إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ- 70/ حجّ) (إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ- 70/ حجّ) (فِي إِمامٍ مُبِينٍ- 12/ يس) اشاره دارد.

آيه: (لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ- 22/ غاشيه) يعنى بر آنها سلطه ندارى و متولّيشان نيستى به اينكه بر ايشان بنويسى و آنچه را كه خودشان مسئولش هستند براى آنها نگاهدارى و استوار دارى.

سيطرت و بيطرت: چيره شدم و بيطارى نمودم (دامپزشكى) اين دو واژه در بناى لفظى، سوّمى ندارد. كه قبلا در حرف- س- شرحش گذشت.

(صرع) [صرع]

الصّرع: افكندن و بر زمين انداختن (و نيز بيمارى رعشه آور).

صرعته صرعا: او را به سختى به زمين انداختم.

الصّرعة: حالت صرع و غش و رعشه.

الصّراعة: فنّ كشتى گيرى.

رجل صريع: مردى كه به زمين افكنده شده.

قوم صرعى: مردمى كه از پاى افتاده و ناتوانند، در آيه:

(فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى «1»- 7/ حاقّه)


(1) اشاره به هلاكت قوم عاد است كه به خاطر فساد و ستمشان در زمين مى گويد با طوفانهاى سخت و هفت روزه چنان از پاى درآمدند كه اگر مى ديدى مردمانى زمين خورده بودند كه مانند درختان قطع شده

هما صرعان: مثل قرتان، آنها در دو حالتند يكى مى آيد، يكى مى رود. مصراعان: دو لنگه در خانه كه در مصراع است و در شعر هم (يك بيت) تشبيهى از همين واژه است «1».

(صعد) [صعد]

الصّعود: به جاى بلند رفتن.

صعود و حدور: جاى فراز و جاى فرود، كه در واقع يكى هستند، اختلافشان به اعتبار كسى است كه بر آنهايى گذرد هر گاه گذرنده اى رو به فراز و بالا رفت، جاى آن را- صعود- گويند و اگر به پائين و نشيب گذر كرد جاى رفتن آن را- حدور- نامند (مكانها هم نسبى هستند).

(الصّعد) و الصّعيد و الصّعود: در اصل به يك معنى هستند ولى واژه هاى- صعود و صعد- به فرجام و عاقبت دشوار و سخت گفته شده و به طور استعاره براى هر سختى بكار مى رود.

آيه: (وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذاباً صَعَداً- 17/ جنّ) يعنى عذابى دردناك و سخت.

و آيه: (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً- 17/ مدثّر) يعنى عاقبتى دشوار و دردناك.

(الصّعيد:) سطح و رويه زمين.

آيه: (فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً- 43/ نساء) (بر خاك زمين پاك تيمّم كنيد) بعضى گفته اند- الصّعيد- گرد و غبارى است كه از زمين برخيزد و لذا تيمّم كننده ناچار است آن را مسح كند.


خودشان و بناهاى استوارشان واژگونه و نگونسار بود.

(1) مصراع مفرد است، يعنى نيمه يك بيت شعر كه دو مصراعش يك بيت شعر است و به تصوّر اينكه مصراع جمع است نبايستى مصرع گفته شود چون واژه مصراع مفرد است. [.....]

و آيه: (كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ- 125/ انعام) يعنى- يتصعّد: بالا مى رود.

و امّا واژه- (اصعاد)- خارج شدن و دور شدن در زمين است چه در حال بالا رفتن و چه در حال پائين آمدن و اصلش از صعود است يعنى رفتن به مكانهاى بلند و مرتفع مثل خارج شدن از بصره به نجد و به سوى حجاز (نجد: سرزمين كوهستانى و مرتفعات حجاز است) سپس- اصعاد- در مطلق دور شدن بكار مى رود، هر چند اعتبار صعود و بالا رفتن در آن نباشد مثل اينكه مى گويند تعال (بيا) كه در اصل خواندن به سوى بالا و بالا رفتن است كه به صورت فعل امر براى آمدن در آمده چه آمدن به بالا و چه پائين.

آيه: (إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ- 153/ آل عمران) كه گفته شده مقصود از (اذ تصعدون) در آيه اخير، دور شدن در زمين نيست بلكه اشاره به علوّ ايشان در هدف و قصدى است كه به سويش آمدند، مثل اينكه مى گويى: ابعدت فى كذا- يعنى در آن كار از هر مقام و محلّ بلندى بالا رفتم، گويى كه در آيه اخير گفته است وقتى كه از جهت احساس ترس و توانايى بر فرار كردن، دور شديد.

واژه- (صعود)- به طور استعاره براى آنچه كه بنده را به خدا مى رساند بكار رفته است، همانطور كه واژه- نزول- براى چيزى است كه از خداى به بنده مى رسد، خداى سبحان گويد:

(إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ- 10/ فاطر) (سخنان پاك به سوى او مى رود) (يَسْلُكْهُ عَذاباً صَعَداً- 17 جنّ) يعنى عذابى سخت و مشقّت زا).

تصعّدنى كذا: بر من سخت و گران است.

عمر گفته است: ما تصعّدنى امر ما تصعّدتنى خطبة النّكاح (هيچ كارى مثل خطبه نكاح مرا به سختى نينداخت).

(صعر) [صعر]

الصّعر: كژى گردن (يا كجى در چيز ديگر).

تصعير: گردن و صورت گرداندن (از روى كبر و غرور).

و آيه: (وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ- 18/ لقمان) (روى خويش از مردم مگردان). به هر سختى و دشوارى- مصعر- گفته مى شود.

الظّليم اصعر خلقة: شتر مرغ خلقتا گردن فراز و كژ گردن است.

(صعق) [صعق]

الصّاعقة و الصّاقعة: از نظر لفظ و معنى به هم نزديكند و همان غرش سهمگين و بزرگ است، جز اينكه- صقع- صدا در اجسام زمينى و- صعق- صدا در اجسام آسمانى است.

بعضى از واژه شناسان، گفته اند: واژه- صاعقة- سه وجه دارد:

1- مرگ، مثل آيات: (فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ- 86/ زمر) (فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ- 153/ نساء).

2- عذاب، مثل آيه: (أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ- 13/ فصّلت).

3- آتش، مثل آيه: (وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ- 13 رعد) آنچه را كه ذكر شد در واقع نتايجى است كه از صاعقه حاصل مى شود زيرا صاعقه صداى سهمگين و شديد از آسمان است و سپس از او فقط آتش و عذاب و مرگ نتيجه مى شود و در واقع يك چيز است و اين نتايج از تأثيرات آن است.

(صغر) [صغر]

الصّغر و الكبر: از اسامى متضادّى است كه با در نظر گرفتن بعضى به بعض ديگر بكار مى رود گفته مى شود (امورى است نسبى نه مطلق) مثلا چيزى در كنار چيز ديگر كوچك است و در جنب چيز ديگر بزرگ.

صغير و كبير: گاهى به اعتبار زمان است، مثلا مى گويند: فلان صغير و فلان كبير- وقتى كه سنّ يكى به اعتبار سنّ ديگرى كمتر از او باشد و گاهى كوچكى و بزرگى به

اعتبار جسم است و زمانى هم به اعتبار قدر و منزلت. در آيات:

(وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ- 53/ قمر) (لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها- 49/ كهف) (لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ»

61/ يونس) در همه آيات فوق صغير و كبير به قدر و ارزش خير و شرّ و به اعتبار يكديگر ذكر شده.

صغر صغرا: كوچكى در برابر بزرگى است.

صغر صغرا و صغارا: كوچك شدن و خوارى در برابر عزّت است.

(صاغر:) كسى است كه به منزلتى ناچيز و پست و دون، خشنود است در آيه: (حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ- 29/ توبه).

(تا اينكه به دست خويش در حالى كه حقيرند، جزيه دهند).


(1) در قرآن مجيد شش بار از ذرّه يعنى كوچكترين حدّى كه بشر از اجسام يا به طور مجاز از كارها دارد اشاره شده است. امّا جالب اين است كه در دو آيه يكى همين آيه اى كه در متن آمده خداوند به كوچك تر از ذرّه اشاره نموده است و يكى هم در سوره سباء آيه سوّم- مى گويد- لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ- سخن هر چه باشد خداوند انسانها را به اجسامى از ذرّه كوچكتر توجّه مى دهد و حال اينكه تا قرن بيستم آخرين حدّ تصوّر بشر از اجسام ذرّات فرضى اتمى بوده كه با شكستن اتم وجود الكترون ها يعنى كوچكتر از ذرّات براى بشر مسلّم و ثابت شد. هر چند شعراى متفكّر و ژرف نگر ما به تبعيّت و الهام از آيات و احاديث در اشعارشان به مركزيتى همانند خورشيد در دل ذرّات با صراحت اشاره نموده اند. هاتف اصفهانى مى گويد:

چشم دل باز كن كه جائى بينى آنچه ناديدنى است آن بينى

دل هر ذرّه اى كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى

با يكى عشق ورز از دل و جان تا به عين اليقين عيان بينى

كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الّا هو

تو كم از ذرّه نه اى پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان

به هر حال آفريدگار جهان در آيات قرآن مسائل تفكر انگيز و عبرت آفرينى را براى خردمندان نه كالانعام، با صراحت اشاره نموده است.

.(صغا) [صغا]

الصّغو: كژى.

صغت النّجوم و الشّمس صغوا: ستارگان و خورشيد به جانب مغرب گرديدند.

صغيت الاناء: ظرف را براى ريختن آبش كج كردم.

اصغيته و اصغيت الى فلان: با سر و گوش به سويش كچ شدم.

آيه: (وَ لِتَصْغى إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ- 113/ انعام) (تا دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از شنيدن گفتار آراسته شيطان منحرف و متمايل به كژى شود).

صغوت اليه أصغو أصغى صغوا و صغيا (واوى و يائى، صغى يصغو صغوا و- صغى يصغى صغيّا) حكايت شده است، صغيت اصغى و اصغيت اصغى- هم هست.

صاغية الرّجل: كسانى كه به او راغبند و تمايل دارند.

فلان مصغى اناءه: تيره روز است و بى بهره، كه به طور كنايه در هلاكت و مرگ بكار مى رود.

عينه صغواء الى كذا: چشمش كج بين و احول است.

الصّغى: كژى در گردن و چشم.

(صف) [صف]

صف اين است كه تو چيزى را بر يك خط مساوى قرار دهى مثل صفّ مردم و درختان و مانند اينها.

ابو عبيدة- چنانكه گفته است، آن را به معنى- صافّ- مى داند. خداى تعالى گويد: (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا- 4/ صفّ) (ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا- 64/ طه).

در اين آيه احتمال مى رود كه مصدر باشد يا به معنى- صافّين- يعنى صف زدگان و در حال صف.

(سخن فرعون به ساحران است چون تحت تأثير پيامبرى موسى عليه السّلام قرار گرفتند

و در راه باطل متزلزل شدند لذا به آنها مى گويد نيز نگاه تان را فراهم كنيد و به صف بيائيد).

و آيات:

(وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ- 165/ صافّات) (وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا- 1/ صافّات) مقصود ملائكه است.

و آيات: (وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا- 22/ فجر) (تأويل آيه در ذيل- جاء- آمده است).

(وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ- 41/ نور) (فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ- 36/ حجّ).

يعنى: نام خداى را در حالى كه ايستاده ايد ياد كنيد و به زبان آريد.

صففت كذا: آنها را به صف كردم.

و آيه: (عَلى سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ- 20/ طور) بر تخت هايى آراسته و رديف شده.

صففت اللّحم: گوشت را تكّه تكّه و منظّم چيدم.

الصّفيف: گوشت چيده شده (گوشت آماده براى كباب).

(صفصف:) زمين هموار و مسطّح، گويى كه صفى واحد است.

در آيه گفت: (فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً- 106/ طه) (اگر در باره سرنوشت زمين در آستانه قيامت سؤال كنند بگو زمين را چنان هموار سازد كه كجى و برجستگى در آن نمى بينى).

الصّفّة: ايوان و طارمى ساختمانها.

صفّة السّرج: برآمدگى زين ستور كه تشبيهى به همان بلندى ايوان است.

صفوف: شتر مادّه پر شير كه كاسه ها براى شيرش به صف مى شود يا اينكه پاهايش در موقع دوشيدن منظّم قرار مى گيرد.

صفصاف: درخت بيد.

(صفح) [صفح]

صفح الشّى ء: پهنا و كناره هر چيز كه مثل رخسار و صورت است. صفحة السّيف:

پهناى شمشير.

صفحة الحجر: روى و سطح سنگ.

(الصّفح:) در گذشتن و نكوهش نكردن كه از معنى- عفو- رساتر است و لذا گفت:

(فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ- 109/ بقره) (ببخشيد و درگذريد تا حكم حقّ برسد).

گاهى انسان مى بخشد و عفو مى كند ولى در نمى گذرد، گفت:

(فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ- 89/ زخرف) (فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ- 85/ حجر) (به نيكوئى درگذر) (أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً- 5/ زخرف) يعنى: آيا ما ذكر و يادآورى را براى اينكه شما قومى افراط كار و مسرف هستيد از شما باز مى داريم.

(صفحت عنه:) يا از او چشم پوشى كردم و از گناهش درگذشتم يا او را رو در روى ديدم و از او دورى كردم يا از صفحه كتابى كه گناهش را در آن ثبت كرده بودم در گذشته و به صفحات ديگر پرداختم، و از همين معنى است كه مى گويند:

تصفّحت الكتاب: كتاب را صفحه صفحه، ورق زدم.

و آيه: (إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ- 85/ حجر) كه در اين آيه امرى است به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه از ناسپاسى كسى كه چنان است در گذرد و آن را تخفيف دهد.

چنانكه گفت: (وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ- 127/ نحل) (اندوهگين مباش و از نيرنگى كه مى كنند تنگدل مشو كه خداوند يار كسانى است كه پرهيزكارى كردند و كسانى كه نيكوكارند).

مصافحة: دست به هم دادن و رساندن كف دستها به هم.

(صفد) [صفد]

الصّفد و الصّفاد- كه جمعش- اصفاد- است يعنى: زنجيرها. خداى تعالى گفت:

(مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ- 49/ ابراهيم) الصّفد: عطيّه و بخشش به اعتبار اينكه گفته شده:

انا مغلول اياديك: من اسير و زنجير شده نعمت ها و جوانمرديهاى تو هستم، و امثال اين عبارات از الفاظى كه از آنها در اين مورد وارد شده.

(صفر) [صفر]

الصّفرة: رنگ زرد كه يكى از رنگهاست ميان سياه و سپيد و به سياهى نزديكتر است. لذا رنگ زرد به سياهى تعبير شده است. حسن گفته است در آيه: (بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها- 69/ بقره) صفراء در آيه اخير يعنى سياه ولى بعضى گفته اند در مورد سياهى فاقع- يعنى خالص و يكدست نمى گويند بلكه- حالكة- يعنى سخت سياه و هولناك مى گويند.

در آيات: (ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا- 21/ زمر) «1».

(كَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ- 33/ مرسلات) (گوئى شتران زردفامند) صفر- جمع- اصفر- است و گفته اند مقصود از- صفر- در آيه اخير مس زرد است كه از معادن استخراج مى شود و از اين واژه است صفر يعنى مس و- صفار- يعنى چو خشك شده و پژمرده «2».

صفير: صوت و صدايى كه از چيزى شنيده مى شود.

صفر الاناء: صداى ظرف، وقتى كه خاليست كه به جهت خالى بودنش بكار رفته و متعارف شده.


(1) سپس آن گياهان بهارى سبز را در تابستان زرد و خشك مى بينى كه خرد مى شوند تا براى جانداران و شما وسيله ادامه حيات باشند- انّ فى ذلك لذكرى لا ولى الالباب- يعنى ديدن اين گردش طبيعت و فراهم شدن وسايل ادامه حيات براى خردمندان پندى و يادى است.

(2) ابن فارس براى واژه صفر- شش معنى ذكر كرده است 1- زرد رنگ 2- هر چيز توخالى يا (صفر) 3 سنگى از سنگها: مس 4- صدا و صوت 5- زمان 6- گياه و معنى پنجم كه زمان است همان ماه صفر است.

خالى بودن معده و عروق از غذا هم- صفر- ناميده شده وقتى عروقى كه از كبد به معده امتداد دارد غذايى نيايد و انسان گرسنه باشد اجزاء معده را به خود جذب مى كند و مى مكد. لذا جهّال و عربهاى نادان معتقد بودند كه مارى در معده است كه بعضى از اجزاء پهلوها را مى گزد و دل درد ايجاد مى كند تا اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن را نفى كرده و فرمود:

«لا صفر» يعنى چنين چيزى كه معتقد هستيد كه در معده مارى باشد نيست «1» و بر اين اساس شاعر گويد: و لا يعضّ على شر سوفه الصّفر (اجزاء اندرونش را گزيده اى نمى گزد).

و براى تهى بودن خانه ها از زاد و غذا يكى از ماهها- صفر- ناميده شده كه در آن ماه به زعمشان فتنه و گرسنگى هست.

الصّفرىّ: نوزاد گوسفندى كه سحرگاهان يا در ماه صفر زائيده شده.

(صفن) [صفن]

الصّفن: جمع كردن ميان دو چيز و پيوستن بعضى از آن به بعض ديگر.

صفن الفرس قوائمه: اسب پاهايش را به هم چسباند.

در آيات: (الصَّافِناتُ الْجِيادُ- 31/ ص) (اسبان با نشاط، و تيز تك كه در دويدن پاها را به هم نزديك مى كنند).

(فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ- 36/ حجّ) (در حالى كه به پاى ايستاده ايد خداى را ياد كنيد).

صافن: رگى است در ميانه پشت كه رگ قلب را پيوسته و جمع مى كند.

صفن: پوست خصية (پوست بيضه).


(1) تمام سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در برطرف نمودن باورهاى جاهلانه از مردم چنين است «لا عروى و لا هامّه و لا صفر» يعنى تصوّر اينكه از سر مردگان بومى يا جغدى خارج مى شود و گزيدگى معده توسّط مار، باطل است.

.(صفو) [صفو]

اصل صفاء: پاك بودن چيزى است از آلودگى. و از اين معنى است واژه- صفا- يعنى سنگ صاف در آيه: (إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ- 158/ بقره) كه- صفا- اسمى است براى مكانى مخصوص.

(اصطفاء:) گرفتن و برگزيدن پاكى چيزى، همانطور كه اختيار، گزينش در خير و نيكى است و واژه اجتباء- گرفتن ماليات از جاهاى مختلف.

اصطفاء اللّه بعض عباده: ممكن است به معنى آفرينش باشد كه خداى تعالى بعضى از بندگانش را پاك و خالص از آلودگيهاى كه در غير از آن هست آفريده و يا اين است كه آفرينش آنها به مقتضاى حكم و اختيار اوست هر چند كه اين معنى از معنى اوّل، خالى و جدا نيست.

خداى تعالى گويد: (اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ 75/ حجّ) (خداى از فرشتگان و مردم رسولانى برمى گزيند).

(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً- 33/ آل عمران).

(اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ- 42/ آل عمران).

(فرشتگان به مادر عيسى گفتند اى مريم خداوند تو را برگزيد و پاك كرد و بر زنان زمان برترى داد). (اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ- 144/ اعراف) (وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ- 47/ ص) «1».

اصطفيت كذا على كذا: آن را بر ديگرى برگزيدم و اختيار كردم.

در آيات: (أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِينَ- 157/ صافّات).

(وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى- 59/ نمل)


(1) اين آيه از سوره صلّى اللّه عليه و آله است و چكيده سخنانى است در باره پيامبرانى مثل داود- سليمان- ايّوب- ابراهيم- اسحق- يعقوب كه مى گويد: چون از نيكان و داراى بصيرت بودند و همواره با پايدارى در مشكلات بازگردنده به خداى بودند نزد ما نيكان و برگزيدگان هستند.

(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا- 32/ فاطر) «1» (الصّفىّ) و الصّفيّة: چيزى است كه رئيس براى خويش برمى گزيند.


(1) آيه فوق از سوره فاطر يا ملائكه است و يكى از آياتى است كه در آن زمان آينده برگزيدگان و امّت اسلام بيان شده و با صفاتى كه ذكر كرده يكى از پيشگوئيهاى شكوهمند قرآن و معجزات آن است كه در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را مثل آيه: (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 9/ حجر) يعنى ما قرآن را نازل كرديم و حافظ آن نيز هستيم خبر مى دهد آيه فوق هم تأكيدى بر همان معنى است و امروز بعد از 14 قرن حقايقش به اثبات رسيده و با توجّه به آيه قبلش چنين است:

آنچه كه از اين كتاب به تو وحى كرديم حقّى است و تصديق كننده كتب پيشين، خداوند به كار بندگانش آگاه و بصير است، سپس اين كتاب را به كسانى از بندگانمان كه آنها را برگزيده ايم كه تفسير آيه:

(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ- 110/ آل عمران) است، به ميراث مى دهيم (ماضى هاى محقّق الوقوع در معنى مضارع است مثل افعالى كه در وصف قيامت و آينده است) و از آن بندگان برگزيده (امّت اسلام) بعضى به نفس خويش ستم مى كنند و بعضى معتدلند و بعضى ديگر به اذن خداى پيشى گيرنده در كارهاى نيك و خيرات و شايسته اند، و فضيلت بزرگ نيز همين است كه به بهشت هاى جاويد با آراستگى داخل مى شوند حال بايد ديد مفسّرين در اين باره چه مى گويند:

جار اللّه زمخشرى مى نويسد: اگر بگويى معنى (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ 32/ فاطر) چيست، مى گويم دو وجه دارد:

اوّل- اينكه خداوند مى گويد: ما قرآن را به تو وحى كرديم و سپس حكم به رساندن بعد از تو نموديم.

دوّم- يا اينكه گفت: ما قرآن را به بعد از تو به بندگانمان مى رسانيم چنانكه بلافاصله خبر مى دهد آنها كسانى هستند كه از بندگانمان برگزيده و آنها امّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از صحابه و تابعين و پيروان بعد از آنها تا روز قيامت، هستند زيرا آنها را بر ساير امّت ها برگزيده است و امّت وسط قرارشان داده تا بر ساير مردم گواهانى باشند و آنها را با منسوب نمودن به افضل پيامبران و افضل كتب كرامت داده است سپس اين امّت را به سه دسته تقسيم نموده: 1- فمنهم ظالم لنفسه 2- و منهم مقتصد 3- و منهم سابق بالخيرات. (كشّاف 1/ 312).

شيخ طبرسى به نقل از ابو مسلم اصفهانى مى نويسد: مقصود علم انبياء و پيامبران است كه به پيروانشان به ارث مى دهد و گر نه انبياء كتابها به ارث نمى گزارند.

ابن عبّاس مى گويد: آنها امّت محمّدند كه ميراث بر محتواى تمام كتب پيامبرانند، و در حديثى آمده است كه: «العلماء ورثة الانبياء».

و نزديكترين سخن به حقّ اين است كه امامان معصوم وارثان علم پيامبرند (كه نزد كسى تحصيل علم نكرده و به شاگردى نرفته اند) و متعهّدان نگهدارى قرآن و بيان حقايق آن و عارفان به دقايق و جلالت قدر آن هستند و سپس مربوط بودن وراثت كتاب به ديگر بندگان است كه از آنها گروهى ستم كننده به نفس خويش و دسته اى معتدل و عدّه اى پيشى گيرنده به نيكى ها هستند.

بيشتر مفسّرين ضمير- عبادنا- را به بندگان برگزيده برمى گردانند و مى گويند همه آن سه گروه نجات يافتگانند، حديثى از- ابو درداء- نقل شده كه گفت شنيدم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: سابقين به خيرات بدون حساب به بهشت در آيند، معتدلين، حساب آسانى پس مى دهند و ظالمين به نفس خويش در مقامى حبس و سپس به

شاعر گويد: لك المرباع منها و الصّفايا.

(تو مادّه شتران زاينده و برگزيده ها را دارى).

و نيز- صفيّة- مادّه شتر پر شير و خرمابنى كه بارش زياد است.

اصفت الدّجاجة: وقتى كه مرغ از تخم مى رود گويى كه از تخم پاك و صاف شده است.

اصفى الشّاعر: زمانى است كه شاعر نمى سرايد و شعر از او قطع شده كه تشبيهى به همان تخم نگذاردن مرغ است، چنانكه گويند- اصفى الحافر وقتى كه پاى ستور به سنگ سختى مى رسد و آن را از فرو رفتن و كندن بازمى دارد- مثل- اكدى و احجر: به سختى افتاد و سخت سنگى شد.

(صفوان:) مثل صفا است، مفردش- صفواته (سنگ نرم و صاف).

آيه: (صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ- 264/ بقره) سنگ صافى كه بر آن خاك باشد. يوم


بهشت در آيند و همين ها هستند كه در آيه بعد مى گويند- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ- و از عايشه روايت شده است كه: قالت السّابق: الّذى اسلم قبل الهجرة و المقصد الّذى اسلم بعد الهجرة و الظّالم: نحن.

يعنى: سابقين بالخيرات كسانى هستند كه قبل از هجرت اسلام آوردند و مقتصدين، بعد از هجرت و ظالمين ما هستيم.

ميسر بن عبد العزيز از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه گفت: ظالم بر نفس خويش از ما آن كسى است كه حقّ امام را نشناسند و مقتصد از ما عارف و شناساى حقّ امام و پيشى گيرنده به خيرات است و همه اينها آمرزيده هستند. (مجمع البيان 8/ 408).

شيخ طوسى مى گويد: معنى ارث: گرداندن و رساندن حكم به كسى است، چنانكه خداى تعالى مى گويد: (تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 43/ اعراف) آن بهشتى است كه به پاداش اعمال شايسته اى كه انجام داده ايد به آن رسيده ايد و به ميراث برده ايد، معانى ديگرى نيز گفته شده و صحيح ترين آنها اين است كه:

انّ اللّه تعالى اورث علم الكتاب الّذى هو القرآن للّذين اصفاهم و اجتباهم و اختارهم على جميع الخلق من الانبياء و المعصومين و الائمّة المنتجبين الّذين لا يجوز عليهم الخطاء و لا الفعل القبيح لا صغيرا و لا كبيرا: خداى تعالى قرآن راى به كسانى در ميان مخلوقات از بندگانش كه سزاوار آنند رسانيد و اينان انبياء معصومين و امامان برگزيده هستند كه خطا بر آنها جايز نيست و نه فعل قبيحى كوچك يا بزرگ زيرا كسى كه خداى برگزيند ظالم بر نفس خويش نيست.

(تبيان- 8/ 346)

صفوان: روزى صاف و بسيار سرد و آفتابى.

(صلل) [صلل]

اصل- صلصال- بر آمدن صداست از چيزى خشك و از اين معنى است كه گفته شده:

صلّ المسمار: ميخ آهنى صدا داد.

صلصال: گل خشك، در آيات:

(مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ- 14/ الرّحمن) (ايشان را از گل خشك چون سفال آفريد).

(مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر) (از گلى خشك از لجنى متعفّن) الصّلصلة: ته مانده آب كه چون كم است و در ظرف با حركت دادن صدا مى كند، اينطور ناميده شده.

صلصال: گل متعفّن، مثل:

صلّ اللحم: گوشت فاسد و متعفّن شد، گفته شده اصلش- صلّال- است كه يكى از حروف (ل) آن به (ص) تبديل شده.

(أ ئذا صللنا) يعنى آيا وقتى متعفّن و متغيّر شديم؟ كه از همان عبارت- صلّ اللّحم-.

(صلب) [صلب]

الصّلب: سخت و به اعتبار همين سختى و شدّت، پشت انسان و حيوان نيز صلب ناميده شده. آيه: (يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 7/ طارق).

(انسان پس از مراحل جنينى از ميان پشت سخت و استخوانهاى نرم سينه خارج مى شود- براى توضيح بيشتر پيرامون اين آيه به ذيل واژه- ترب- مراجعه شود).

و آيه: (وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلابِكُمْ- 23/ نساء).

(همسران پسرانى كه از صلب شما هستند يعنى عروسانتان بر شما حرام است)

اين آيه هشدارى است به اينكه فرزند جزئى از پدر است و بر اين مثال سخن اين شاعر است كه خبر مى دهد:

و انّما اولادنا بيننا اكبادنا تمشى على الأرض

(به راستى كه فرزندانمان در ميانمان جگر گوشه هاى ما هستند كه بر زمين راه مى روند) شاعرى گويد:

فى صلب مثل العنان المؤدم

[در صلب و پشتى است مثل دهانه اى كه بر پشت اسب نهاده شده، كنايه از نجابت و رام بودن اسب است كه به صاحبش الفت دارد و افسارش را بر پشتش مى نهند و او خود به مقصد مى رساند.]

الصّلب و الاصطلاب: بيرون آوردن مغز و چربى از استخوان.

(الصّلب:) آويختن انسان براى كشتن و به پشت بستن اوست.

شدّ صلبه على خشب: بستن پشت كسى بر چوبه دار است كه گفته اند از همان عبارت صلب الودك يا مغز استخوان درآوردن است (كه مصلوب هم روحش از تنش بيرون مى رود).

در آيات: (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ- 157/ نساء) (وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ- 49/ شعراء) «1» (وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ- 71/ طه) «2» (أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا- 33/ مائده) (مجازات كسانى كه در حرث و نسل و زمين فساد مى كنند و ديگران را مى كشند).


(1) هر دو آيه مربوط به تهديد فرعون به ساحران دربار خويش است كه در مقابل معجزه حضرت موسى ساحران به خداوند ايمان آوردند و فرعون با خشم به آنها مى گويد همه شماها را به دار مى آويزم و اين خوى همه فراعنه تاريخ است كه تسليم عقل و استدلال و ايمان نمى شوند و فرعونيت بر آنها غالب است.

(2) هر دو آيه مربوط به تهديد فرعون به ساحران دربار خويش است كه در مقابل معجزه حضرت موسى ساحران به خداوند ايمان آوردند و فرعون با خشم به آنها مى گويد همه شماها را به دار مى آويزم و اين خوى همه فراعنه تاريخ است كه تسليم عقل و استدلال و ايمان نمى شوند و فرعونيت بر آنها غالب است.

(الصّليب:) اصلش چوبى است كه در آن دار مى زنند و مى آويزند و نيز صليبى كه نصارى به آن تقرّب مى جويند و به شكل چوبى كه مى پندارند عيسى عليه السلام بر آن آويخته شده.

ثوب مصلّب: لباسى كه علامتهاى صليب بر آن است.

الصّالب: تبى كه گوئى پشت را از شدّت درد مى شكند يا تبى كه مغز استخوان آدم را خارج مى كند (از شدّت درد انسان استخوان را پوك تصوّر مى كند). صلّبت السّنان:

سر نيزه را تيز كردم.

صلبيّة: سنگ سمباده و تيز كن.

(صلح) [صلح]

نقطه مقابل فساد و تباهى است و بيشتر كاربردشان در افعال و كارهاست. در قرآن واژه- صلاح- گاهى در مقابل فساد و زمانى در مقابل زشتى و بدى آمده است.

در آيات: (خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً- 102/ توبه) (عمل صالح در برابر عمل ناصالح قرار گرفته يعنى آنها را با هم درآميختند). (وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها- 56/ اعراف) (وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 82/ بقره).

(صُلح-) در موارد زيادى مخصوص از بين رفتن نفرت و كينه از ميان مردم است.

گفته مى شود- اصطلحوا و تصالحوا: صلح كردند و كينه شان از ميان رفت. در آيات:

(أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً- 128/ نساء) (وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ- 128/ نساء) (وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا- 129/ نساء) (فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما- 9/ حجرات) (فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ- 10/ حجرات)

گاهى اصلاح نمودن خداى تعالى انسان را از نظر شايسته آفريدن اوست و گاهى به از بين بردن فساد و تباهى از او بعد از آفرينش، و زمانى اصلاح از سوى خدا براى انسان به حكم و دستورى است كه براى اصلاح او داده است و آيات:

(وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ- 2/ محمّد) (يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ- 71/ حجرات) (وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي- 15/ احقاف) (إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ- 81/ يونس) يعنى: تبهكاران و فسادانگيزان كه در كارشان با خداى ضدّيت و مخالفت مى كنند. زيرا آنها فساد مى كنند و خداى تعالى در تمام افعالش قصد صلاح دارد پس بناچار عمل آنها را اصلاح نمى كند.

(صالِح)- اسمى است براى پيامبرى عليه السّلام.

گفت: (يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينا مَرْجُوًّا- 62/ هود) (قوم بت پرست صالح به او گفتند، اى صالح ما نسبت به تو اميدها داشتيم).

(صلد) [صلد]

خداى تعالى گويد: (فَتَرَكَهُ صَلْداً- 264/ بقره) يعنى سنگى سخت كه چيزى را نمى روياند.

و از اين معنى- صلد- يعنى سرى كه موى نمى روياند، تعبير شده است. ناقة صلود و مصلاد: شتر كم شير.

فرس صلود: اسبى كه عرق نمى كند.

صلد الزّند: سنگ آتش زنه اى كه جرقّه خارج نمى كند.

(صلا) [صلا]

الصّلى- در مورد افروختن آتش است.

صلى بالنّار و بكذا: به آتشى گرفتار شد و با آن سوخت.

صليت الشّاة: گوسپند را بريان كردم.

مصليّة: گوسپندى بريان شده، در آيات:

(اصْلَوْهَا الْيَوْمَ- 64/ يس) «1» (يَصْلَى النَّارَ الْكُبْرى- 12/ اعلى) (تَصْلى ناراً حامِيَةً- 4/ غاشيه) (وَ يَصْلى سَعِيراً- 12/ انشقاق) (سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً- 10/ نساء) كه- سيصلون- با فتحه و ضمّه حرف (ى) هر دو خوانده شده. و آيات:

(حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها- 8/ مجادله) (سَأُصْلِيهِ سَقَرَ- 26/ مدّثر) (تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ- 94/ واقعه) (لا يَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى الَّذِي كَذَّبَ وَ تَوَلَّى- 15/ اللّيل).

كه گفته شده معنايش اين است كه وارد دوزخ نمى شود و به آن مبتلا نمى شود مگر كسى كه آن را تكذيب كرده و از حقّ روى برگردانده.

خليل گفته است: صلى الكافر النّار: كافر آتش دوزخ را شديدتر و رنج آورتر مى كند.

آيه: (يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِيرُ- 8/ مجادله) (به دوزخ مى رسد و چه بد رسيدنى و بدفرجامى است).

گفته شده- صلى النّار: داخل آتش شد.

(اصلاها:) ديگرى را داخل كرد. در آيات (فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً- 30/ نساء) (ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلى بِها (صِلِيًّا)- 70/ مريم)


(1) آيه چنين است- اصْلَوْهَا الْيَوْمَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ- به سزاى كفر و ناسپاسى تان به دوزخ مى رسيد.

(به كسانى كه به خاطر سزاى اعمالشان به رسيدن دوزخ سزاوارترند آگاه تريم) گفته شده- صلى- جمع- صال- است يعنى آنكه مى رسد الصّلاء: سوزاندن و سرخ كردن.

ولى در- (الصّلاة)- نظر واژه شناسان اين است كه- صلاة- دعا و تبريك و تمجيد است.

صلّيت عليه: بر او دعا كردم و او را به پاكى ستودم و با بزرگى ياد كردم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «اذا دعى احدكم الى طعام فليجب و ان كان صائما فليصلّ» (وقتى يكى از شما به مهمانى دعوت شويد پاسخ مثبت دهيد، و برويد و اگر روزه هم بوديد بر آنها دعا كنيد و نيّت خير آنها را به پاكى بستائيد) يعنى: بايستى ميزبان را دعا كنيد.

و آيات: (وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ- 103/ توبه) (بر آنان دعا كن كه دعاى تو بر ايشان آرامش است) (يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ- 56/ احزاب) درودها و صلوات پيامبر و درود خداوند بر مسلمين در حقيقت تزكيه و پاك نمودن ايشان است.

و آيه: (أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ- 157/ بقره) صلوات و رحمت از پروردگارشان به انسانهاى شكيبا و بردبار در سختيها است و از فرشتگان طلب آمرزش آنها بر انسانهاست.

(صلوات و درود خداىِ تعالى همان رحمت اوست، مقاييس اللّغه) چنانكه از مردم هم همين دعا و استغفار ادا مى شود.

در آيه: (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ «1»- 56/ احزاب).


(1) ابن اثير مى نويسد: معنى سخن ما كه مى گوئيم- اللّهم صلّ على محمّد- اين است كه از خداوند مى خواهيم كه نام پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را در دنيا با برترين ياد و ذكر شكوهمند و بزرگ گرداند و دعوت پيامبر را ظاهر و يارى نمايد، شريعت و دين او را پايدار و جاودانه سازد، و در آخرت شفاعتش را در امّتش برقرار و پاداش و ثواب پيامبرى و رسالتش را افزون و مضاعف دارد. (النّهايه ج 2/ 50).

سپس ابن اثير از قول خطّابى نقل مى كند كه: اطلاق صلوات بر غير نبى جايز نيست يعنى همان عبارتى

صلاة: يعنى نماز، كه يكى از عبادات مخصوص است، اصلش دعاست و وجه نامگذارى آن عبادت به- صلاة- مثل ناميدن چيزى به اسم بعض از محتواى آن است كه آن را در برمى گيرد.

صلاة: از عبادتى است كه شريعت از آن تفكيك ناپذير است هر چند كه صورتا بر حسب شرع و شرعى ديگر گونه گون باشد و لذا گفت: (إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً- 103/ نساء).

عدّه اى از علماء گفته اند اصل صلاة از- صلاء- است و معنى صلّى الرّجل يعنى او با اين عبادت از نفس و جان خويش- صلاء- را كه همان آتش افروخته خدايى است دور و برطرف كرد.

بناء لفظى- صلّى- مثل بناء- مرّض- در معنى دور كردن بيمارى است. جاى عبادت هم- صلاة- ناميده شده و لذا كنيسه ها يعنى (عبادتگاههاى يهود) صلوات ناميده شده مثل آيه: (لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ- 40/ حجّ) «1».

هر جايى كه خداى تعالى با واژه- صلاة- ستايش شود يا بر آن ستايش تشويق


كه در بالا نقل نموده- اللّهم صلّ على محمّد- و مى گويد: فلا يقال- لغيره- اكنون بايد پرسيد مگر ما به پيروى از دستور و كلام و سنّت الهى- صلوات نمى فرستيم و مى بينيم كه خداوند در آيه 15/ سوره بقره همانطور كه او و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند مى گويد: «شما را به سختى ها، مانند ترس و گرسنگى و كمبود اموال و از دست رفتن خويشان و نفوس و آفات و زراعت مى آزمائيم و بشارت و مژده آسايش بر صابرين است آنان كه چون بر حوادث سخت و ناگوارى در راه خدا دچار شوند پايدارى پيشه كنند و گويند ما به فرمان خدا آمده و به سوى او بازمى گرديم- اين گروهند كه بر ايشان از پروردگارشان صلوات و درودها، و رحمت خاص هست و اينان هدايت يافتگانند». پس چگونه ما مجاز نيستيم به چنان انسانهائى كه الگوى متعالى آنها خاندان و اهل بيت و آل پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هستند درود بفرستيم آرى عزيزان و برادرانى كه در طول تاريخ چنين كم توجّهى و اختلافاتى دشمنانه دامن زده اند بر خلاف سخن خطابى و سايرين و به پيروى از اللَّه بايد همواره بگويند: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله، و به راستى بر كسانى كه چنين صلوات و درودى بر پيامبر و خاندان او مى فرستند درود باد. (آيات 155 تا 157 سوره بقره و 56/ احزاب).

(1) مى گويد خداوند از كسانى كه ايمان آورده اند دفاع مى كند، او خيانتكاران كفر پيشه را دوست ندارد، كسانى كه ستمديده هستند مى توانند كارزار كنند و خداوند بر يارى نمودن آنها تواناست اينان همان مردمى هستند كه از ديارشان رانده شدند، چون مى گفتند پروردگار ما اللَّه است ولى كارزار آنها بدون شكّ در ستمديدگيشان از اين جهت است كه اگر خداوند بعضى مردم را به بعضى ديگر دفع و چاره نمى كرد، ديرها،

شد با لفظ- اقامه- ياد شده است مثل آيات:

(وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ- 162/ نساء) (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- 43/ بقره) (وَ أَقامُوا الصَّلاةَ- 277/ بقره) امّا لفظ مصلّين- گفته نشده است مگر در باره منافقين، مثل آيات: (فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ- 5/ ماعون) (وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى- 54/ توبه) لفظ- اقامة- كه در نماز مخصوص شده هشدارى است بر اينكه مقصود از نماز وفا نمودن و به جاى آوردن حقوق و شرايط نماز است نه فقط انجام صورت ظاهرى آن، و لذا روايت شده كه:

(انّ المصلّين كثير و المقيمين لها قليل) (نمازگزاران بسيارند و اقامه كنندگان نماز اندكند) و آيه: (لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ- 43/ مدّثر) يعنى از پيروان پيامبران نبوديم. «1»

(فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى- 31/ قيامت) آگاهى بر اين امر است كه او از نمازگزاران نبوده يعنى ظاهر نماز را به جاى مى آورده حتّى افزون از كسى كه نماز را اقامه مى كند و برپا مى دارد.

(وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً- 35/ انفال).


كليساها، و كنيسه ها و مساجدى كه در آنها ذكر خدا بسيار مى شود ويران مى شدند.

از اين آيه فلسفه دفاع و كارزار و علّت و نتيجه اى كه بايد از آن براى جامعه حاصل شود به خوبى فهميده مى شود كه فلسفه كارزار دفاع از ستمديده است آن هم براى اينكه ستمديده ها خدا پرستند و مى گويند: پروردگار ما خداست و به اين اميد و هدف كه عبادتگاهها برقرار بماند، كارزار مى شود نه براى بقاء كاخهاى ستم و نه قدرتهاى فرعونى كه چند صباحى بيشتر ستم كنند. [.....]

(1) يعنى از پيروان پيامبران كه بايستى اقامه نماز كنند، نبودم و اين سخنى است كه دوزخيان در ورود به دوزخ در پاسخ سؤالى كه از آنها مى شود، آيا در دنيا بشارت و انذارى نداشتيد، و آيه فوق را پاسخ مى دهند كه چرا ما از نمازگزاران نبوديم و در راه رفع استضعاف مساكين نكوشيديم.

ناميدن صلاة مخالفين و مشركين به- مكاء و تصديه- (كف زدن و سوت زدن) تنبيهى است بر بيهودگى و ابطال كار آنها يعنى به فعلشان در آن باره اعتنايى نمى شود و به حساب نمى آيد بلكه آنها در آن حالت مثل پرندگانى هستند كه سوت مى كشند و صدا مى كنند (يا بال به هم مى زنند).

فايده تكرار- صلاة- در سوره مؤمنون كه مى گويند:

(قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ ... 2- 1/ مؤمنون) و تا جائى كه گفت: (وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ- 9/ مؤمنون) موضوعى است كه بعد از اين كتاب ان شاء الله آن را ذكر خواهيم كرد «1».


(1) هزاران افسوس كه وعده هاى مؤلّف محترم نه تنها بدست ما نرسيده بلكه شايد كتاب مفردات آخرين اثر او بوده و همانطور كه در مقدّمه وعده كتاب- مترادفات- را داده است در هيچ مآخذى نامى از آن كتابها وجود ندارد.

خدايش با انبياء و اولياء و صدّيقين محشور گرداند كه باز موفّق بوده و چنين اثرى كه اكنون در دست است براى جامعه مسلمين باقى گزارده كه در نوع خود از نظر تفسير موضوعى و غرائب لغات از خود قرآن و يا احاديث و بيانات ائمه عليهم السّلام خواننده را كاملا مستغنى از دهها تفسير مى كند در اشاره اى كه در بالا نموده و از تكرار و اصرار تداوم و حفظ نمازها ياد كرده سه وجه به نظر مى رسد:

1- اقامه نمازى اثر بخش و سودمند كه در همه عمر آدمى پيوست اقامه شود حتّى در بيمارى و جنگ يا تنگدستى و فراخ دستى يا در ديدن مصائب و آسايش بهر صورت اقامه نماز تعطيل بردار نيست.

2- از جهت روح و اثرات نماز كه نماز ذكرى دائمى است و ذكر و نيايشى از اللَّه است كه ذرّه ذرّه وجود جهان همواره به آن مشغولند و حمد و تسبيح مى كنند پس چگونه ممكن است انسانى كه خداى را شناخته و در راهش و به يادش سير مى كند و همه جا جلوه دوست و آفريدگار را به هر شكل و تقدير در مى يابد، از يادش و نمازش و راز و نيازش بريده شود و چون به فرموده پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نماز معراج مؤمن است پس عروجش نه توقّف دارد و نه پايانى و چون نماز بازدارنده از فحشاء و زشتى ها و منكرات است و لحظات زندگى با وسوسه هاى نفس توأم است پس همانطور كه حضرت صادق فرمود (اهدنا) يعنى (ثبتنا) ما از خدا مى خواهيم كه ما را در نمازش و صراط مستقيمش پايدار بدارد زيرا شرّ وسواس كه در سينه هاى مردم به آراستن و زينت دادن هوسها مشغول است جز با پناه بردن دائمى با خدا و اقامه نماز و راز و نيازش راهى نيست زيرا تنها نماز است كه ملجاء و پناه ما از آن وساوس دائمى است.

3- اينكه به گفته سعدى- در هر نفسى دو نعمت موجود و بر هر نعمتى شكرى واجب است:

از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدر آيد

.)

(صمم) [صمم]

الصّمم: كرى و از بين رفتن حسّ شنوايى و كسى كه حق را نمى شنود و نمى پذيرد با اين واژه توصيف مى شود، در آيات:

(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ- 18/ بقره) (در پذيرفتن حقّ، كران، گنگان، و كورانند) (صُمًّا وَ عُمْياناً- 73/ فرقان) «1».

(وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ- 24/ هود).

(آيا كسى كه نمى شنود با كسى كه بصيرت دارد و مى شنود مساويست)؟

(وَ حَسِبُوا أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا- 71/ مائده) «2».

هر چيزى كه صدايى نداشته باشد به ناشنوا تشبيه شده است و لذا گفته شد:

صمّت حصاة بدم: خون آنقدر زياد شد كه اگر سنگى در آن بيندازند صدايى و حركتى از آن برنمى خيزد.

ضربة صمّاء: ضربتى هلاك كننده (كه گويى صدايى ديگر از طرف برنيايد) صمّة: دليرى كه چون قوى است صداى ضربه زدن به خود را احساس نمى كند.


چون نماز سپاس حقّ و ستايش او در برابر نعمت هاى كران ناپيداى او است پس مى گوييم: (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ- 7/ حمد) تمام نفسهاى ما بايستى در صلاة و نماز بر او باشد، و مى بينيم در سوره مؤمنون همانطور كه راغب اشاره كرد تكرار نماز با- يحافظون- و در سوره معارج به (الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ- 23/ معارج) اشاره شده اينجاست كه عجز و ناتوانى بنده در برابر نعمت هاى خداى ظاهر مى شود و از قصور خود به حالت استغفار درمى آيد و چون حضرت سجّاد و ساير اولياء و عرفاء با توجّه و زارى مى گويند: نه اينكه سياست نتوانيم، كه زبانمان از ثنايت الكن است و از تصور آن گنگ و ناتوان.

(1) قسمتى از آيه اى است در سوره فرقان كه جهان فراخناى انديشه رشد يا بنده عباد الرّحمن را وصف مى كند و مى گويد: وَ الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمًّا وَ عُمْياناً: بندگان خداى رحمن كسانى هستند كه هر گاه آيات خدا بر آنها يادآورى شود كر و كور بر آن نيفتند بلكه با تفكّرى كه در آنها مى كنند از شكوه و عظمت آن آيات سرسرى نمى گذرند.

(2) در باره اسرائيليان است كه پياپى پيامبران را تكذيب مى كردند و مى كشتند، پنداشتند كه كارشان فتنه اى نيست، از ديدن حقايق كر و كور شدند سپس توبه كردند و خداوند توبه شان را پذيرفت مجدّدا بيشتران بهمان اعمال فتنه انگيز گذشته بازگشتند و از دريافت حقّ كر و كور شدند (وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ).

صممت القارورة: دهانه و سر شيشه را بستم كه تشبيهى به شخص ناشنوا است، گويى كه گوشش بسته شده.

صمّ فى الأمر: كار را انجام داد بدون اينكه به كسى كه او را از آن كار منع مى كند و باز مى دارد توجّه كند، گويى كه ناشنوا است.

الصّمان: زمين بسيار سخت.

اشتمال الصّماء: آنچه را كه چيزى از آن ظاهر نمى شود (يعنى تكه پارچه اى بر بدن پوشيده شود و همه جاى بدن را بپوشاند).

(صمد) [صمد]

الصّمد: بزرگوارى، كه در كارها به او توجّه مى شود و به سوى او قصد مى شود.

صمد صمده: در حالى كه به او اعتماد داشت قصد او كرد و به او توجّه كرد.

گفته شده- صمد- چيزى است كه تو خالى نباشد و آنچه تو خالى نباشد دو چيز است: اوّل- چيزى كه مادون انسان باشد، مثل: جمادات.

دوّم- آنچه از انسان برتر و متعالى تر باشد، مثل خداى بارى و فرشتگان. و مقصود از آيه: (اللَّهُ الصَّمَدُ- 1- اخلاص) آگاه و هشدارى است كه خداى بارى بر خلاف كسى است كه برايش الوهيّت قائلند و اثبات مى كنند، و مثل اين معنى را در آيه:

(وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ- 75/ مائده) اشاره نموده است «1»


(1) مى گويد: مسيح بن مريم پيامبرى است كه قبل از او نيز پيامبرانى بوده اند و مادرش بانويى صدّيقه و پارسا و هر دو غذا مى خوردند ببين چگونه نشانه ها و آيات را براى آنها روشن مى كنيم و باز بنگر چگونه از حقّ روى گردان و سرگردانند- و اللَّه جلّ ثنائه الصّمد لانه يصمد اليه عباده بالدّعاء و الطلب- و خدايى كه ستايش او بسى متعالى است صمد است زيرا بندگانش و آفريدگانش با نياتش و دعاء به او روى مى آورند و توجّه مى كنند- و اين معنى اصلى واژه صمد است، و صمد يكى از اسماء خداى تعالى است، او جاودانه باقى است و متعالى بودن يا سيادت به او پايان مى پذيرد.

(مقاييس 3/ 309- النّهايه 3/ 50- لسان العرب مجمع البحرين)

.)

(صمع) [صمع]

الصّومعة: هر ساختمانى كه سرش بلند و باريك و بهم برآمده باشد، جمعش- صومع- است.

آيه: (لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ- 40/ حجّ) (در ذيل واژه- صلا- تفسير شده است).

الاصمع: كسى كه گوشش به سرش چسبيده است (ريزگوش).

قلب اصمع: دلى كه هوى و هوس و دلير، گويى بر خلاف كسى است كه خداى تعالى گويد: (وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- 43/ ابراهيم) دلهاشان آرزوها و هوى و هوسهاى آنهاست.

الصّمعاء: سنبله و خوشه جو، قبل از اينكه باز شده باشد.

كلاب صمع الكعوب: سگهايى كه پنجه هاشان از هم باز نيست.

(صنع) [صنع]

الصّنع: كارى را به شايستگى انجام دادن، پس هر صنعى كارى است ولى هر كارى صنع نيست (مگر اينكه درست انجام شود) اين واژه آنطور به فعل انسان نسبت داده شده به حيوانات و جمادات نسبت داده نمى شود، در آيات:

(صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ- 88/ نمل) «1» (يَصْنَعُ الْفُلْكَ- 38/ هود) (وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ- 37/ هود) (أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً- 104/ كهف) «2» (صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ- 80/ انبياء) «3» (تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ- 129/ شعراء) «4»


(1) تمام آيه اين چنين است: كوهها را مى بينى و مى پندارى بى حركتند و حال اينكه چون ابر حركت و جنبش دارند و مى روند و اين صنع خداى يگانه است كه همه چيز را استوار و به كمال آفريده و او از اعمالتان آگاه است.

(2) آيا زيانكارترين انسانها را به شما خبر دهم كه كيانند، همانهايى هستند كه تمام همّت و كوشششان در حيات مادى و دنيايى تلف مى شود و در آن غرق شده اند و در عين حال گمان مى كنند كه كار خوبى مى كنند همينها هستند كه آيات پروردگارشان را و قيامت را انكار كرده اند و اعمالشان هدر شود و روز قيامت ميزانى براى اعمالشان برپا مى داريم.

(3) اشاره به صفت پارچه بافى است كه فقط انسان چنين است و نه هيچ حيوانى ديگر.

(4) و آبگيرها و مكانهائى خوب براى خود مى سازيد تا شايد در دنيا جاودانه شوند اشاره به قوم نگونسار و خوشگذران عاد است.

(ما كانُوا يَصْنَعُونَ- 63/ هود) (حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها- 16/ هود) «1» (تَلْقَفْ ما صَنَعُوا- إِنَّما صَنَعُوا- 69/ طه) (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ- 45/ عنكبوت) صنع: مردى كه حاذق و نيك پيشه است و خوب كار مى كند.

صناع: زنى كه نيكو، كار مى كند و ماهر است.

صنيعة: كارى نيكو و ابتكارى.

فرس صنيع: اسبى كه نيكوپرستى و تيمار شده است.

از مكانهاى شريف هم به- (مَصانِع)- تعبير شده است و گفت: (وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ- 129/ شعراء).

مصابعة: كنايه از رشوه است.

(اصطِناع:) زياده روى در بهبود و اصلاح چيزى است، در آيات:

(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي- 41/ طه) (وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي- 39/ طه) (هر دو آيه اخير در باره تربيت موسى از سوى خدا است و تأويلش اين است كه مؤلّف محترم آورده است).

اين آيات اشاره اى است به آنچه را كه بعضى از حكماء گفته اند كه:

«انّ اللّه تعالى اذا أحبّ عبدا تفقّده كما يتفقّد الصّديق صديقه».

(خداى تعالى هر گاه بنده اى را دوست داشت او را مورد تفقّد و رحمت قرار مى دهد همانطورى كه دوستى نسبت به دوستى ديگر تفقّد دارد).

(صنم) [صنم]

الصّنم: (تنديس و بت) مجسّمه اى كه از نقره يا مس و چوب ساخته مى شد و آن را


(1) كه باز اشاره به همان الگوهاى بشريت مادّى و ستم پيشه است كه مى گويد هر چه ساختيد و پنداشتيد كه نيكو است از بين رفت و تلف شد.

براى تقرّب به خداى تعالى پرستش مى كردند، جمعش- اصنام- است.

خداى تعالى گويد: (أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً- 74/ انعام) (آيا بت ها را خدا گرفته ايد؟).

(لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ- 57/ انبياء) (سخن ابراهيم به بت پرستان است كه مى گويد: بخدا سوگند اگر پس از اينكه روى برگردانيد و برويد در كار آنها حيله اى خواهم كرد).

بعضى از حكماء گفته اند: «كلّ ما عبد من دون اللّه بل كلّ ما يشغل عن اللّه تعالى يقال له صنم».

(هر چيزى كه غير از خدا پرستيده شود و نيز هر چيزى كه انسان را از خداى تعالى غافل كند و مشغول دارد به آن بت گفته مى شود.) «1»

و بر همين وجه ابراهيم صلوات اللّه عليه، گفت: (اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ- 35/ ابراهيم).

(پروردگارا من و فرزندانم را از اينكه بتان را بپرستيم دور و بركنار دار).

و معلوم است كه ابراهيم با تحقيقى كه در شناسايى خداى تعالى و آگاهى بر حكمت او دارد از كسانى نبود كه بيم داشته باشد، از اينكه دوباره به پرستش آن بت ها


(1) حكيم مجدود بن آدم سنائى اين معنى را چه نيكو سروده است مى گويد:

هر چه بينى جز هواى آن دين بود بر جان نشان هر چه يابى جز آن خدا بت بود در هم شكن

هر خسى از رنگ گفتارى بدين ره كى رسد درد بايد مرد سوز و مرد بايد گام زن

سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز آفتاب لعل گردد درر بدخشان يا عقيق اندر يمن

ماهها بايد كه تا يك مشت پشم از پشت ميش زاهدى را خرقه گردد يا حمارى را رسن

عمرها بايد كه تا يك كودكى از روى طبع عالمى گردد نكو يا شاعرى شيرين سخن

قرنها بايد كه تا از پشت آدم نطفه اى بو الوفاى كرد گردد يا اويسى در قرن

نفس تو جوياى كفر است و خرد جوياى دين گر بقا خواهى به دين آرى ار فنا خواهى بتن

چون برون رفت از تو حرص آنگه درآيد در تو دين چون در آمد در تو دين آنگه برون شد اهرمن

باش تا از پيش دلها پرده بردارد خداى تا جهانى بو الحسن بينى بمعنى بو الحزن

گرد قرآن گرد، زيرا هر كه در قرآن رسيد آن جهان رست از عقوبت اين جهان جست از فتن

كه آنها مى پرستيدند برگردد، گويى كه گفته است: پروردگارا مرا از هر چيزى كه از توجّه بتو باز دارد و منصرف كند دور گردان.

(صنو) [صنو]

الصّنو: شاخه و پا جوشى كه از ريشه درخت خارج مى شود، گفته شده: هما صنوا نخلة: آن دو پا جوشى و دو نهال از خرما بنى است.

صنو ابيه: از ريشه پدرش است، تثنيه و جمعش صنوان است.

گفت: (صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ- 4/ رعد) (در حاليكه از يك ريشته و غير از يك ريشه هستند در زمين برايتان قرار داده).

(صهر) [صهر]

الصّهر: داماد و خانواده زن كه آنها را- اصهار- گويند و اين نظر خليل است.

ابن اعرابى گفته است: الاصهار حرمت جستن و در پناه بودن به وسيله همسايگى يا نسبت يا ازدواج است.

رجل مصهر: وقتى است كه مردى محرميّتى از آنچه قبلا گفته شد داشته باشد.

آيه: (فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً- 54/ فرقان)»

.(الصّهر:) گداختن و آب كردن چربى، در آيه: (يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ- 20/ حجّ) «2» الصّهارة: آنچه كه ذوب شده است.


(1) تمام اين چنين است: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً ... او خدايى است كه از آب بشرى آفريد و او را نژادى و پيوندى قرار داد و پروردگارت توانا است، يعنى مردانى و زنان كه نسل و تبارى مستقيم دارند و همچنين پيوند خانواده ها نسبت به يكديگر.

(2) مربوط به گونه اى عذاب دوزخيان است كه مى گويد: نه تنها از خارج بلكه از درون بدن و جانشان نيز گداخته مى شوند و به سزاى دلهائى است، كه در دنيا سوزاندند و بگفته مولوى:

اين همه آتش كه بر دلها زدى مايه نار جهنّم آمدى

آن سخن هاى چو مار و كژدمت مار و كژدم گردد و گيرد دمت

[.....]

عربى گفت: لاصهرنّك بيمينى مرّة: يكباره ذوبت مى كنم و مى گدازمت.

(صوب) [صوب]

الصّواب (نيك و پسنديده) كه به دو صورت گفته مى شود:

اوّل- به اعتبار اينكه چيزى بنا به اقتضاء حكم عدل و شرع ذاتا و نفسا- پسنديده و مورد رضايت باشد مثل اينكه مى گويى:

تحرّى العدل صواب و الكرم صواب: عدل گزينى و عدالتخواهى نيكو است و جوانمردى و كرم هم نيكوست.

دوّم- بكار بردن واژه صواب به اعتبار قصد كننده كه در وقتى كه هدف و مقصود خود را به موجب قصدى كه مى كند درك كرده باشد كه در آن حال مى گويند:

اصاب كذا: آنچه را كه در طلبش بود يافت و به او رسيد و مثل:

اصابه السّهم: تير به او رسيد و اصابت كرد، كه اين معنى خود اقسامى دارد:

1- اينكه چيزى را قصد مى كند قصدش هم نيكوست و آن را هم انجام مى دهد و اين صواب تام و كامل است كه انسان با عمل به آن موجب ستايش قرار مى گيرد.

2- اينكه چيزى را قصد مى كند كه انجامش نيكوست و غير از آن كار از او حاصل مى شود و بخاطر انديشيدن بعد از اجتهاد در آن عمل كه تصوّر كرده كار صوابى و نيكويى است،- مصيب- است. و اين همان مراد سخن پيامبر عليه السّلام است كه فرمود:

«كلّ مجتهد مصيب» و روايت شده است: «المجتهد مصيب و ان اخطأ فهذا له اجر».

چنانكه روايت شده است: «من اجتهد فاصاب فله اجران و من اجتهد فاخطأ فله اجر» (كسى كه اجتهاد كند و به ثواب و نتيجه نيكى برسد دو پاداش دارد و كسى كه اجتهاد كند و سپس به خطا برسد يك پاداش براى اوست).

3- به اين معنى است كه كسى قصد خوبى و كار خوب مى كند و در اثر رويدادى

كه خارج از قصد او است از كارش خطايى حاصل مى شود مثل كسى كه قصد تير زدن به شكارى دارد و به انسانى اصابت مى كند از اين عمل معذور است.

4- كسى كه فعل قبيحى را قصد مى كند ولى از او خلاف آنچه كه قصد كرده بود واقع مى شود در آن حال مى گويند: اصاب الّذى قصده: در قصدش خطا كرد و به هدفش هم رسيد و آن را يافت.

الصّوب: همان اصابت و رسيدن است، مى گويند:

صابه و أصابه. و صوب: براى ريزش باران هر وقت كه باندازه اى كه سودمند باشد ببارد، بكار مى رود. و در آيه:

(نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ- 11/ زخرف) باندازه باران اشاره كرده است شاعر گويد:

فسقى ديارك غير مفسدها صوب الرّبيع و ديمة تهمى

(خداى ديار و شهرت را با بارانى كه زيانمند نباشد سيراب كند، با بارانى بهارى و آبى روان و جارى).

(الصّيّب:) ابرى كه ويژه باران مفيد و سودمند است، بر وزن- فيعل از (صاب، يصوب) است.

شاعر گويد: فكانّما صابت عليه سحابة (گويى كه ابرى بهارى و سودمند بر آن باريده) و آيه: (أَوْ كَصَيِّبٍ- 19/ بقره) ابرى است با باران ناميدن باران به- صيّب- مثل ناميدن باران به- سحاب- است.

(اصابَ) السّهم: وقتى است كه تير به خوبى به هدف مى رسد.

مصيبة: اصلش در تير انداختن است، سپس مخصوص سختى، و دشوارى شده است، مثل آيات:

(أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها- 165/ آل عمران) (چرا وقتى مصيبتى به شما رسيد كه محقّقا دو برابر آن را بر ديگران رسانده بود، گفتيد اين مصيبت از كجا بما رسيد؟).

(فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ- 62/ نساء) (وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ- 166/ آل عمران) (آنچه كه در روز جنگ و بر خورد دو گروه به شما رسيد به اذن خدا بود تا مؤمنان و نيز دورويان را معلوم دارد).

(وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ- 30/ شورى) «1» اصاب: در باره خير و شرّ هر دو آمده است، در آيات:

(إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ- 50/ توبه) (اگر ترا رويدادى نيكو برسد غمگينشان مى كند و اگر حادثه اى بد به تو برسد شادمان شوند).

(وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ- 73/ نساء) فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ- 23/ نور) «2» (فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ- 48/ روم) (همينكه باران رحمت فرو مى بارد، شادمان مى شوند).

بعضى گفته اند: معنى- اصابة- در خير و نيكى، به اعتبار همان صوب يعنى باران است و معنى- اصابة- در شرّ و بدى به اعتبار اصابة السّهم يعنى: به هدف اصابت كردن تير است كه هر دو معنى به يك اصل برمى گردد.


(1) آنچه را كه از مصيبت به شما رسيد نتيجه كارهايى است كه بدست خويش كرده ايد و بسيارى از آنها را عفو مى كند. در اين آيه با توجّه به آيات قبل آن، مصيبتهايى است كه نتيجه گردنكشى كفّار از اعمال نيك است كه بغى و نافرمانى مى كنند و مى خواهند بگويند مصيبتها همه اش از سوى خداست و خداوند در اين آيه و در بسيارى آيات ديگر، مى گويد: مصيبتها نتيجه عمل كفر آميز خود شما است و گر نه آن كارها را نهى نمى كرد.

(2) در باره ريزش باران و تگرگ و برف است كه مى گويد: بى حساب نمى بارند بلكه به مقتضاى حكمت به هر كه خواهد رساند و يا نرساند.

اشاره به- (إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ- 34/ لقمان) است كه ناموس و فلسفه ادامه حيات را كه آفريده است او مى داند نه پشه اى كه شش ماه در باغى مى آيد و مى رود.

.(صوت) [صوت]

الصّوت: هوايى است كه از فشردن و بهم خوردن دو جسم بدست مى آيد و بر دو گونه است:

1- صداى مجرّد از دميدن در چيزى مثل صداى ممتد و پيوسته.

2- دميدن با صدايى مخصوص.

موجوداتى هم كه دمنده هستند و صدا برمى آورند، دو نوعند:

اوّل- دميدن غير اختيارى، آنطور كه در جمادات و حيوانات است دوّم- دميدن اختيارى، چنانكه از انسان سر مى زند.

صدا و آوازى هم كه از انسان برمى آيد دو قسم است:

1- نوعى با دست، مثل صداى عود و هر چه كه از آن نوع باشد.

2- و نوعى هم با دهان.

صداى خارج شده از دهان هم دو گونه است:

1- يا صدا از نطق و سخن است.

2- يا غير نطق، مثل صداى نى، و صداى با نطق و كلام از انسان هم يا كلمات مفرد است و يا مركّب مثل يكى از انواع سخن، در آيات:

(وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً- 108/ طه) (در قيامت صداها براى خداى رحمن خاشع شود و جز صداى آرامى نشنوى).

(إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ- 19/ لقمان) (لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ- 2/ حجرات) تخصيص واژه صوت به فعل نهى كه در آيه اخير آمده از اين جهت است كه صوت و صدا اعمّ از نطق و كلام است و جارى است كه نهى مخصوص بازداشتن از صداى بلند باشد زيرا چيزى كه مكروه و ناپسند است اين است كه بانگ و صداشان را برتر از صداى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بردارند نه نهى از بلند سخن گفتن.

رجل صيّت: مرد سخت آواز و بلند آواز.

صائت: فرياد زدن.

الصّيت: مخصوص ياد خير و نام نيكى است كه شهرت دارد هر چند كه در اصل به معنى پخش صدا است.

(انصات:) گوش فرا دادن و شنيدن و سخن نگفتن در آن هنگام است.

آيه: (وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا- 204/ اعراف) (آنگاه كه قرآن خوانده شود گوش فرا دهيد و آن را با حرف نزدن بشنويد) بعضى گفته اند: منظور پاسخ دادن است كه اين معنى درست نيست زيرا اجابت و پاسخ دادن بعد از شنيدن است و اگر اجابت در انصات بكار رفته باشد پس تشويقى است بر شنيدن كه بخاطر قدرت و امكان داشتن در پاسخ است.

(صاح) [صاح]

الصّيحة: بانگ برداشتن، در آيات:

(إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً- 29/ يس) (آغاز قيامت جز بانگى يكباره نيست). (يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ- 42/ ق).

(روزى كه بانگ و صيحه قيامت را مى شنوند و آن روز، روز خروج از قبر است) يعنى دميدن در صور و اصلش شكستن صداست، چنانكه اگر مى گويند:

انصاح الخشب او الثّوب: در وقتى است كه چوب يا پارچه شكسته و پاره مى شود، و صدايى از آن شنيده مى شود و همينطور از عبارت- صيح الثّوب: (صداى بريدن پارچه و جامه).

مى گويند: بارض فلان شجر قد صاح: در زمين فلانى درختى است كه سر بر افراشته و بلند شد. كه بلنديش براى بيننده بر وجود آن درخت دلالت دارد و مثل دلالت فرياد كننده بر وجود خويش.

و هر گاه صدا ترس آور باشد به، فزع تعبير مى شود، در آيه:

(فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ- 73/ حجر) (پگاهان كه صبح كردند صيحه عذاب فرو گرفتشان و ديار قوم لوط را كه تمامى به فساد آلود شده بودند نگونسار كرديم).

صائحة: بانگ نوحه سرا.

ما ينتظر الّا مثل صيحة الحبلى: چيزى را جز شرّى كه به زودى به ايشان مى رسد انتظار نمى برند.

صيحانى: نوعى خرماست (خرماى شهر مقدّس مدينه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله) الصّيد: شكار.

(صيد) [صيد]

مصدر- صاد، يصيد است يعنى دست يافتن و- تصرّف آنچه را كه وصولش ناممكن بوده و در شرع به معنى شكار و دست يابى به حيواناتى است كه از آن كسى نباشد و نيز گرفتن و صيد از هر چيزى كه حرام باشد.

خود شكار و وسيله شكار هم- صيد- ناميده شده.

آيه: (أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ- 96/ مائده) يعنى صيد كردن آنچه را كه در دريا است.

و امّا آيه: (لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ- 95/ مائده) (كه در باره نهى از شكار در حال احرام و محرم بودن است).

و آيات: (إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا- 2/ مائده) (غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ- 1/ مائده) آنطور كه فقهاء گفته اند شكار در آن موقع و مكانها، ويژه حيواناتى است كه گوشتشان خورده مى شود به دلالت آنچه كه روايت شده است:

«خمسة يقتلهنّ المحرم فى الحلّ و الحرم: الحيّة و العقرب و الفأرة و الذّئب و الكلب العقور».

(پنج حيوان است كه زائرين بيت اللَّه در حال احرام يا غير احرام آنها را مى كشند): (1- مار 2- عقرب 3- موش صحرايى 4- گرگ 5- سگ گزنده).

الاصيد: كسى كه كج گردن است و اين واژه براى هر متكبّرى مثل شده است.

صيدان: ديگ هاى سنگى است- و سود من الصّيدان فيها مذانب ديگهاى سياه سنگى كه در آنها كفگيرهاست. كه آن را صاد نيز گويند چنانكه شاعر گويد: رأيت قدور الصّاد حول بيوتنا (ديگهاى سنگى را در اطراف خانه هامان ديدم) در باره آيه: ( (ص) وَ الْقُرْآنِ- 1/ ص) گفته شده يا از همان حروف الفباء است و يا به اين معنى است كه با قبول و پذيرش، آن را دريافت كرد و از عبارت صاديت كذا است.

و اللَّه اعلم.

(صور) [صور]

الصّورة: آن چيزى است كه اجسام و اعيان با آن نقش بندى و شكل بندى مى شود و با آن شكل از هم متمايز مى گردند كه دو گونه است:

اوّل- صورت محسوس: كه خاصّ و عام، آن را درك مى كنند و بلكه همه انسانها و بيشتر حيوانات، مثل صوت انسان، اسب، الاغ با ديدن و رو برو شدن به آنها.

دوّم- صورت معقول: كه آن را خواصّ از مردم غير از عوام درك مى كنند مثل صورتى كه ويژه انسان است از عقل و انديشه و معانى و به وسيله آنها چيزى به چيز ديگر مخصوص و ممتاز شده است.

به اين دو صورت كه ذكر شد (محسوس و معقول) خداى تعالى اشاره كرده است كه:

(ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ- 11/ اعراف) (وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ- 64/ غافر) (فِي أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ- 8/ انفطار) (يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ- 6/ آل عمران) پيامبر عليه السّلام فرمود: «انّ اللَّه خلق آدم على صورته» (خداوند آدم را به صورتش

آفريد) پس صورتى كه مقصود بوده و اراده كرده چيزى است كه انسان به آن مخصوص شده است، يعنى از نظر شكل و هيئتى كه يا با چشم ديده مى شود و يا با بصيرت يا چشم دل يا هر دو و به وسيله آن صورت او را بر بسيارى از آفريده هايش تفضيل داده است.

اضافه شدن صورت در حديث فوق به خداى سبحان بر سبيل- ملك است نه بر سبيل بعض يا جزء يا تشبيه كه او متعالى از اينهاست و اين اضافه در حديث بخاطر شرافتى است كه براى انسان هست، مثل عبارات- بيت اللَّه- و- ناقة اللَّه- و مانند اينها.

در آيات: (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- 29/ حجر) (وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي (الصُّورِ)- 73/ انعام) گفته شده كه- صور- چيزى مانند شاخ حيوان است كه در آن دميده مى شود و خداوند سبحان آن را سببى براى بازگشت صورتها و ارواح به اجسامشان قرار داده است.

در خبر روايت شده است كه: «انّ الصّور فيه صورة النّاس كلّهم».

(صور، چيزى است كه صورت تمام مردم در آن نقش بسته است كه جنبه كليّت دارد).

و آيه: (فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ (فَصُرْهُنَّ)- 260/ بقره) يعنى آنها راى به خود توجّه و ميل ده و بگردان، كه از واژه- صور- يعنى ميل و كژى است. و نيز گفته شده آنها راى صورت و تكّه تكّه كن كه- صرهنّ- هم خوانده شده كه از دو واژه- صرته و صرته- است و بعضى گفته اند صرهنّ- يعنى بانگ بر آنها زن.

خليل مى گويد: گفته اند- عصفور صوّار- گنجشكى است كه اگر صدايش كنى مى آيد و اجابت مى كند.

أبو بكر نقّاش «1» مى گويد: (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) خوانده شده با ضمّه (ص) و تشديد (ر) و از- الصّرّ- يعنى بستن است.


(1) محمّد بن حسن بن محمّد بن زياد، معروف به ابو بكر نقّاش دانشمندى آگاه به قرآن و تفسير بوده و

و همچنين (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) از- صرير- يعنى صدا و معنايش اين است كه آنها را صدا بزن.

الصّوار: گلّه گوسپندان، به اعتبار قطع و بريدن مثل- الصّرمة- يعنى گلّه و گروه و ساير اسم جمع ها كه در اين موارد در نظر گرفته مى شوند و معنى قطع دارند يعنى بريده و جدا شده.

(صير) [صير]

الصّير: دو نيمه كردن و بريدن و كج كردن و گرويدن است و از همين معنى (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) با كسره حذف (ص) خوانده شده و از عبارت- صار الى كذا- اخذ شده يعنى به آنجا رسيد و يا از صير الباب: فاصله و شكاف درب، كه در حركت و جابجايى و بستن درب از آنجا مى نگرند.

و گفت: (وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ- 18/ مائده) (بازگشت به سوى اوست) و- صار- عبارت از دگرگونى از حالى به حال ديگر است.

(صاع) [صاع]

آيه: (صُواعَ الْمَلِكِ- 72/ يوسف) (ظرف آبخورى، و پيمانه اى است كه آن را-


در تفسير هم كتابى داشته كه آن را خودش (شفاء الصّدر) نام نهاده و كتابهاى بسيارى ديگر از قبلى (الاشارة فى غريب القرآن) و (الموضع فى القرآن و معانيه) و (المناسك) و (ذمّ الحسد) و (دلائل النّبوة) و (ارم ذات العماد) و سه معجم بنامهاى (اوسط- اصغر- كبير) در اسمهاى قرآن و قرائات مختلفه آن و كتب ديگر، در شرق و غرب كشورهاى اسلامى مسافرت كرده و در كوفه و بصره و مكّه و مصر و شام و موصل و جبال و خراسان و ما وراء النّهر از استادان استماع حديث نموده و از گروه زيادى از بزرگان اهل علم روايت كرده است.

تولّدش در 265 ه- و وفاتش در 351 ه ق، خدايش رحمت كند نقّاش منسوب به كسى است كه ديوارها و سقف اطاقها را نقّاشى مى كرده و ايشان در اوايل زندگيش نقّاش بوده و به همين شهرت معروف شده (ابن خلكان 3/ 426)

صاع- گويند. مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است، خداى تعالى گويد:

(نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ- 72/ يوسف) سپس گفت: (ثُمَّ اسْتَخْرَجَها- 76/ يوسف) كه ضمير (ها) براى صواع مؤنّث آمده است).

وزن كردن هم به همين واژه تعبير مى شود، در سخن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود: «صاع من برّ او صاع من شعير».

(وزنى از گندم يا وزنى از جو- اين حديث مربوط به فطريّه است كه در مآخذ ديگر- اوصاع من قمح- هم روايت شده).

گفته شده- صاع- دل زمين است، شاعر گويد:

ذكروا بكفّى لاعب فى صاع

گفته شده بلكه- صاع- در اين شعر چوگان است كه در توپ بازى به گوى مى زنند. (يعنى چوب چوگان را كه در دو كف دست چوگان باز است ياد نمودند).

تصوّع النّبت: گياه گسترده شده.

تصوّع الشّعر: موى پراكنده شده.

الكمّى يصوع أقرانه: پهلوان مرد، رقيبانش را متفرّق كرد.

(صوغ) [صوغ]

در آيه: (صُواعَ الْمَلِكِ- 72/ يوسف) بصورت (صوغ الملك) هم خوانده شده كه در اين صورت معنى عبارت:

مصوغا من الذّهب است يعنى ظرفى كه مطلّا و زرنگار است.

(صوف) [صوف]

خداى تعالى گويد: (وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ- 180/ نحل).

(از پشم ها و كركها و مويهاى حيوانات براى مدّتى پوشاك و وسايل زندگى تهيّه مى كنيد).

اخذ بصوفة قفاه: موى پشت سرش را گرفت.

كبش صاف و اصوف و صائف: گوسفند و قوچ پر پشم.

الصّوفة: گروهى كه در كعبه خدمت مى كنند، گفته شده همچون موى و پشمى كه به پوست متّصل و در آميخته است آنها نيز با كعبه در آميخته، و پيوسته در خدمت كعبه هستند لذا- صوفة- ناميده شدند.

صوفان: گياهى كه مثل انجير كال پرز دارد.

در باره- صوفى- گفته شده منسوب به جامه پشمينى است كه در بردارد و يا منسوب به- صوفة- يعنى همانها كه در كعبه خدمت مى كنند، و بخاطر اشتغالشان به عبادت در كعبه صوفى ناميده شدند و يا منسوب به صوفان يعنى همان گياه كالى كه پرز دارد زيرا- صوفى ها- در خوراكشان ميانه روى دارند و به كم بسنده مى كنند همانطور كه گياه و انجير كال كه پرز دارد كمتر در غذا مورد نياز است.

(صيف) [صيف]

الصّيف: تابستان، در آيه (رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ- 2/ قريش) (يعنى كوچ كردن زمستانى و تابستانى يا ييلاق و قشلاق).

باران تابستانى هم- صيف- ناميده شده همانگونه كه باران بهارى را هم- ربيع- گويند.

صافوا: به فصل تابستان رسيدند.

أصافوا: به تابستان داخل شدند.

(صوم) [صوم]

الصّوم: در اصل خوددارى از كار است خواه خوردن، گفتن يا راه رفتن باشد از

اين روى- صائم- اسبى است كه از رفتن و علف خوردن بازمى ايستد.

شاعر گويد: خيل صيام و اخرى غير صائمة.

(ستورانى كه بى حركت و بى غذا هستند و ديگر ستوران آنطور نيستند) صوم: بادى كه راكد و ايستاده است (كه در فارسى مى گوئيم باد نمى آيد و هوا صاف است).

و همچنين نيمروز و سر ظهر كه به تصوّر ايستادن خورشيد در ميان آسمان- صوم- ناميده شده و لذا گفته اند- قام قائم الظّهيرة: سر ظهر شد و نيمروز شده است.

مصام الفرس و مصامته: جايگاه و طويله اسب (اصطبل اسبان) و نوشيدن و همبسترى است كه خوددارى از اين امور از وقتى است كه در پايان شب، سپيدى روز از سياهى شب مشخّص شود.

آيه: (إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً- 26/ مريم) گفته شده مقصود خوددارى از سخن گفتن است بدلالت آيه: (فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا- 26/ مريم) (امروز هرگز با انسانى سخن نمى گويم).

(صيص) [صيص]

آيه: (مِنْ صَياصِيهِمْ- 26/ احزاب) يعنى قلعه ها و دژهاشان صيصة: هر چيزى كه در آن متحصّن شوند و پناه گيرند و از اين نظريه شاخ گاو هم- صيصة- گفته شده (زيرا شاخ وسيله حفاظت و دفاع گاو از خط است).

و خار پاى خروس (سيخك) كه با آن جنگ مى كند نيز- صيصة- ناميده شده.

و اللَّه اعلم.

)

كتاب (ض)

(ضبح) [ضبح]

آيه: (وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً- 1/ عاديات) «1» ضبح: صداى نفس هاى اسب است كه تشبيهى است به- ضبّاح يعنى صداى روباه.

ضبح: سبك دو و سبك خيز و نيز در معنى خود دويدن هم بكار مى رود. گفته شده: ضبح- مثل- ضبع- است يعنى دويدن اسب با كشيدن كامل دست ها و پاها به جلو (آنگونه دويدن را تقريب- گويند كه در فارسى كه چهار نعل دويدن، معروف است). كه اسبان در دويدن دو پا را در همانجاى دو دست مى گذارند.

گفته اند اصل- ضبح- سوزاندن چوب است كه دويدن اسب به آن تشبيه شده، همانطور كه حركت سريع و زياد آن را به آتش تشبيه نمودند.

(ضحك) [ضحك]

الضّحك: باز شدن و شادابى چهره و ظاهر شدن دندانها از سرور و شادى روح، و


(1) گفته اند- عاديات- همان ستوران جنگى هستند كه با نفس هاى سريع و تند در حركتند از على عليه السّلام نقل شده است كه «العاديات شترانى بودند كه در جنگ بدر سواران را يارى كردند و در آن جنگ شركت داشتند»، (الدر المنثور/ سيوطى 6/ 383- مجمع البحرين/ طريحى- 1/ 284).

چون در خنديدن دندانها ظاهر مى شود، لذا دندانهاى پيشين، ضواحك ناميده شده.

الضّحك: براى ريشخند كردن و سخريّة استعاره شده است.

ضحكت منه: از او خنده ام گرفت و به او خنديدم.

رجل ضحكة: مردى كه به مردم زياد مى خندد.

(ضُحكَة:) مورد ريشخند و خنده مردم، در آيات:

(وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ- 110/ مؤمنون). «1»

(إِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ- 47/ زخرف) (تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ- 60 نجم) واژه- ضحك- در سرور و شادمانى بطور مجرّد نيز بكار مى رود (بدون خنديدن) در آيات:

(مُسْفِرَةٌ ضاحِكَةٌ- 39/ عبس) «2» (فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا- 82/ توبه) «3» (فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً- 19/ نمل) (لبخندى زد و خندان شد) شاعر گويد:

يضحك الضّبع لقتلى هذيل و ترى الذئب لها تستهلّ

(گفتار به كشته هاى قوم هذيل مى خندد و گرگ را مى بينى كه براى خوردن لاشه ها به آنها نزديك شده است).

(ضَحك:) گاهى براى حالت تعجّب بكار مى رود، و از اين معنى است كه- خنده- را مخصوص انسان دانستند و آن حالت در غير انسان در ساير حيوانات يافت نمى شود


(1) شرح حال دوزخيان در دنياست كه به خدا پرستان مى خنديد و بعد در دوزخ مى گويند: ربّنا غلبت علينا شقوتنا و كنّا قوما ضالّين: پروردگارا بدبختى و تيره روزى در دنيا بر ما چيره شده بود و ما گروهى گمراه بوديم.

(2) چهره هايى در آن روز شادمان و مسرور است.

(3) منافقين و دو رويان براى اينكه به جهاد نرفته بودند شاد بودند و مى خنديدند و نيز كراهت داشتند كه با مال و جان خويش در راه خدا جهاد كنند، آيه مى گويد: بايستى به سزاى اعمالشان كم بخندند و به فرجام بد خويش زياد گريه كنند.

(فقط انسان ضاحك است) و در همين معنى گفت: (وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى- 43/ نجم) «1».

و در آيه: (وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ- 71/ هود) (همسر ابراهيم ايستاده و شادمان بود و فرشتگان او را به اسحق و پس از او به يعقوب بشارت دادند) خنده همسر ابراهيم از شگفتى و تعجّب بود به دلالت آيه: (أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 73/ هود) (به او گفتند: آيا از امر خدا در شگفتى) و دلالت ديگر بر اين سخن خود اوست كه گفت: (أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ- 72/ هود) (آيا من كه پيرم فرزندى خواهم داشت) تا كلمه (عَجِيبٌ- 72/ هود) در آيه كه موضوع را روشن مى كند يعنى شگفتى زاست. ولى سخن كسى كه گفته است معنى آن- حاضت است تفسير آن نيست چون گفت:

(فَضَحِكَتْ- 71/ هود) بعضى از مفسّرين تصوّر كرده و گفته اند كه- ضحكت- به معنى- حاضت- است و- ضحكت- را براى بيان شادى حال او ذكر كرده است كه خداى تعالى آن را نشانه اى به مژده و بشارت فرزند قرار داد، و در همان وقت عادت ماهيانه يافت و دشتان و حائض شد تا نشانه اى بر اين باشد كه باردار شدن او دور از حقّ و منكر نيست زيرا مادامى كه زن چنان حالتى دارد باردار مى شود. و شاعر در وصف باغ و گلستانى مى گويد:

يضاحك الشّمس منها كوكب شرق (ستاره اى فروزنده كه از خورشيد نور مى گيرد) كه درخشيدن ستاره را به خنديدن و شاد بودن تشبيه كرده است و لذا برق جهنده هم- ضاحك- ناميده شده و همچنين سنگى كه برق مى زند و رطبى كه به پختگى مى رسد و آماده چيدن است.

طريق ضحوك: راه روشن.


(1) ترجمه تمام آيه: آن خدايى است كه سر انجام كارها بسوى اوست و به هر كس پاداش كامل سعيش را مى دهد، آنها را مى خنداند و مى گرياند، مى ميراند و زنده مى كند.

ضحك الغدير: آبگير و بركه از پرى و سر ريز بودن مى درخشد، و مى خندد.

(ضحى) [ضحى]

الضّحى: گسترش نور خورشيد در نيمروز و ادامه يافتن روز و آن زمان يعنى نيمروز به همان جهت- ضحى- ناميده شده- در آيات گفت:

(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها- 1/ شمس) (إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) «1» (وَ الضُّحى وَ اللَّيْلِ- 1/ ضحى) «2» (وَ أَخْرَجَ ضُحاها- 29/ نازعات) «3» (وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى- 59/ طه).

(اينكه مردم در نيمروز فراهم آيند و جمع شوند). (ضَحَى،) يضحى در تابش آفتاب قرار گرفت.

و گفت: (وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى- 119/ طه) يعنى تو از گرماى خورشيد مصون هستى و تشنه نمى شوى.

ضحى: ناهار خورد، مثل- تغدّى: ناشتايى خورد.

ضحاء و غداء: غذاى ظهر و چاشتگاهى است.

ضاحية كلّ شى ء: قسمتى و ناحيه اى از هر چيزى كه روشن و آشكار است.

ضواحى: كرانه هاى روشن آسمان.


(1) مربوط به دوران و مدّت برزخ است، در باره كسانى كه به قيامت معتقد بوده اند، مى گويد: چون قيامت را مى بينند، گويى كه جز شبى يا روزى در برزخ نگذارنده اند.

(2) سوگند به روز روشن و شب تار، خداوند به تمام حقايقى كه در پهنه آفرينش نقش حياتى دارند و مورد مشاهده است سوگند ياد مى كند، و سوگند همان گواه بودن، و مورد سوگند شكوه و عظمت آن را بخوبى روشن مى كند.

(3) آيا خلقت شما مشكلتر است يا آسمانى كه ساخته و آفريده است، و سقفش را بالا برده و پرداخته شبش را تار و روزش را روشن نموده است.

ليلة اضحيانة: شبى چون روز روشن.

اضحية: گوسپند قربانى عيد اضحى «1» جمعش- اضاحى- است كه: ضحيّة: ضحايا، و اضحاة و اضحى- نيز گفته شده، اينگونه نامگزارى براى آن روز يعنى (عيد قربان) در شرع براى سخنى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

«من ذبح قبل صلاتنا هذه فليعد» (كسى كه قبل از نماز ما، قربانى كرد بايستى اعاده كند).

(ضد) [ضد]

گروهى در باره- ضد- گفته اند: ضدّين- آن دو چيزى است كه از يك جنس باشند و يكى از آن دو ديگرى را در اوصاف مخصوصش نفى مى كند و ميان آن دو ضد مثل سياه و سپيد و خير و شرّ دورى و فاصله زيادى هست.

و هر گاه از جنس واحدى نباشند آنها را دو ضد نمى گويند، مثل: شيرينى و حركت، گفته اند- ضد يكى از دو مقابل است زيرا دو شى ء متقابل در ذات دو چيز مختلف و گوناگون هستند و هر يك رويا روى ديگرى است و در چيز واحدى و زمان


(1) ناميدن قربانى به- اضحيه- همين معنى را مى رساند كه بايستى بعد از نماز عيد ذبح شود يعنى زمانى كه آفتاب گسترده شده.

ابو زيد انصارى مى گويد- وقتى كه راهى ظاهر و روشن شود مى گويند- ضحا الطّريق- يضحو، ضحوا- و اين معنى غير از تضحيه يعنى مدارا كردن است كه بعدا براى قربانى كردن و فداكارى استعاره شده است.

ضحيت عن الامر- وقتى است كه رفاقت و مدارا شود. (النّوادر فى اللّغه، مقاييس اللّغة).

امّا ابن اثير ريشه لغت را اين طور بيان مى كند كه: اصل اين است كه اعراب بيشتر شب ها مسافرت مى كنند و همين كه به مكانى و منزلى مى رسند كه سرسبز و گياه است يكى از آنها مى گويد- الا ضحّوا رويدا؟

يعنى با شتران مدارا نمى كنيد و نمى ايستيد تا آنها چرا كنند- حتّى تتضحى- يعنى از اين چراگاه بچرند- سپس واژه- تضحية- بجاى رفق و مدارا استعاره شده است. آنگاه معنايش گسترش بيشترى يافته و به هر خورنده اى در روز گفته اند- هو يتضحى- او چاشت مى خورد چنانكه يتغدى و يتعشى يعنى او ناهار مى خورد. (ابن اثير 3/ 76/ النّهايه)

واحد با هم جمع نمى شوند و اينها چهار چيزند 1 دو ضد، مثل، سياه و سپيد.

2- دو متناقض، مثل: ضعف يعنى دو برابر و نصف نيمه از هر چيز 3- وجود و عدم، مثل: ديدن و نديدن (بينائى و نابينائى).

4- موجبة و سالبة در اخبار، مثل: كلّ انسان ههنا و ليس كلّ انسان ههنا: انسانى همينجا هست و انسانى همينجا نيست.

(انسانهايى اينجا هستند و نيستند) بيشتر متكلّمين و اهل لغت همه موارد چهارگانه فوق را از ضدّها و تضادّها قرار داده اند و مى گويند: اجتماع دو ضدّ در جاى واحد صحيح نيست و گفته شده خداى تعالى «لا ندّ له و لا ضدّ» زيرا- ندّ- اشتراك در جوهر است و- ضدّ- چيزى است كه دو چيز متنافى را كه از جنس واحدى هستند از يكديگر متمايز مى كند و خداى تعالى منزّه است از اينكه جوهر باشد بنابراين «لا ضدّ له و لا ندّ».

در آيه: (وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا- 82/ مريم) يعنى نفى كنندگان آنها هستند. «1».

(ضر) [ضر]

الضّرّ: بد حالى، كه يا در جان كسى است بخاطر كمى دانش و فضل و عفّت و يا در بدنش در اثر كمبود و بيمارى عضوى يا نداشتن عضوى و يا در حالتى ظاهرى كه از كمى مال و جاه حاصل مى شود، در آيه: (فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ- 84/ انبياء) احتمال هر سه زيان و ضررى كه ذكر شده هست.

و در آيه: (وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ- 12/ يونس).


(1) غير خدا را پرستيدند تا بت ها و طاغوتها مايه بزرگى آنها شود امّا غير خدايان و معبودان آنها خود با ديدن سختى و عذاب نسبت به پرستندگان خويش اظهار كفر و بيزارى مى كنند و حتّى در قيامت با آنها ضد فراعنه و سران گروههاى كفر و ستم كه در دنيا مورد پيروى و حتّى مورد پرستش دگماتيست ها يا جز ميّون غير خدا پرستان بوده اند در آنجا از طرفداران دنيائى خويش بيزارى مى جويند. [.....]

(فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرٍّ مَسَّهُ- 12/ يونس) (همين كه ضرر و محنتش را از او برداشتم چنان در مى گذرد كه گويى ما را در سختى اى كه به او رسيده بود به كمك نخواسته بود).

(ضرّه ضرّا «1»: گزند و ضرر را به سوى او جلب كرد و كشاند.

در آيه: (لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً- 111/ آل عمران) «2» در اين آيه مؤمنين را بر كمى زيان و ضرر كه از جانب دشمنانشان مى رسد آگاه مى دهد و آنها را ضررى كه به ايشان خواهد رسيد تأمين و اعتماد خاطر مى دهد مثل، آيات:

(لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً- 102/ آل عمران) «3» (وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً- 10/ مجادله) (وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) (وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ- 102/ بقره) (چيزهايى آموختند كه زيانشان مى رساند و سودشان نمى دهد).

خداى تعالى گويد: (يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ- 12/ حجّ) (چيزى را غير از خداى مى خواند و پرستش مى كند كه سودى و زيانى برايش ندارد).


(1) ضرّ- با فتحه اوّل مصدر است يعنى زيان ديدن. اضرّ به متعدّى است و با ضمّه (ض) يعنى فقر و فاقه و بدحالى است، ثلاثى آن هم بدون حرف (ب) و با حرف (ب) متعدّى مى شود، مثل ضرّه و ضرّ به آزار و ضرر و زيانش رسانيد، مثل: اضرّ و أضر به: زيانش زد.

ازهرى گويد: هر چه كه از تنگدستى و سختى و سوء حال در بدن باشد ضرّ- با ضمّه اوّل است و هر چه ضدّ سود و منفعت باشد- ضرّ- با فتحه حرف اوّل است و در قرآن (مَسَّنِيَ الضُّرُّ- 83/ انبياء) يعنى بيمارى به من رسيده است، و بهر كمبودى در اجسام واژه- ضرر- اطلاق مى شود.

ضرورت- اسمى از اضطرار و ناچارى يا نياز است.

(مصباح المنير 2/ 6- تهذيب اللّغه)

(2) كسانى كه از دين خارج و فاسقند هرگز شما را زيانى و آزار و اذيّتى زياد نخواهند رساند و اگر با شما بجنگند به شما پشت مى كنند و مى گريزند.

(3) تمام آيه چنين است: اگر شما پايدار باشيد و پرهيزكارى پيشه كنيد از كيد و مكرشان زيانى به شما نمى رسد كه خداوند به آنچه مى كنيد محيط است.

(يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ- 13/ حجّ) (چيزى را مى خواند و به كمك مى طلبد كه ضررش از سودش نزديكتر است) پس در آيه اوّل كه مى گويد: (يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ- 13/ حجّ) اشاره به ضرر واقعى است كه هر دو با قصد و اراده حاصل مى شود و لذا هشدار مى دهد، چون بت ها جمادند بنابر اين پرستش آنها سود و زيانى نمى آورد.

و در آيه دوّم كه با (يَدْعُوا لَمَنْ- 13/ حجّ) آغاز شده چيزى را كه از يارى خواستن از غير خدا و از عبادتش زائيده مى شود مى خواند نه آنچه را كه از قصد و هدف اوست.

(ضَرّا:) سختى و بدحالى، نقطه مقابل- سرّاء و نعماء- يعنى فراخى و خوشحالى است.

ضرّ: نقطه مقابل و سود است، گفت: (وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ- 10/ هود). (هر گاه پس از محنتى، نعمتى به او بدهيم، و بچشانيم مى گويد بديها از من برطرف شد يا با تكبّر شادمان مى شود و به ديگران فخر مى فروشد).

و آيه: (لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً- 3/ فرقان) (آنهايى كه پرستش مى كنيد و بت هاى شمايند براى خودشان نيز نفع و ضررى واجد نيستند و نمى توانند زيانها را از خود دور كنند و سودى را مالك شوند).

رجل ضرير: كنايه از نداشتن بينائى است.

ضرير الوادى: ساحلى كه آب آن را زيان رسانده است.

الضّرر: المضارّ: گزندى و كمى و سختى است.

(ضاررته:) زيانش رساندم، در آيه گفت: (وَ لا تُضآرُّوهُنَّ- 6/ طلاق) (همسرانى را كه طلاق مى دهيد زيان مى رسانيد و به آنها سخت مگيريد) و آيه: (لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ «1»- 282/ بقره) (مربوط به مقرّرات وام و قرض است كه مى گويد نويسنده و گواه در آن وام


(1) چنانكه در زيرنويسى صفحه قبل در ذيل آيه 233 بقره و حديث مربوط به آن ديديم، يكى از

نبايستى ضررى و زيانى ببيند) كه جايز است اين زيان و ضرر بفاعل اسناد داده شود گويى كه مى گويد:

لا يضارر: (گواه نبايد كتمان حقّ كند و زيان برساند) و يا اينكه مفعول باشد يعنى:

لا يضارر: (زيان نبيند) نه اينكه بخاطر درخواست گواهى و شهادتش از كار و معاشش باز داشته شود.

آيه: (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها- 233/ بقره) «1» و اگر در آيه اخير- تضارّ- با مرفوع بودن حرف (ر) خوانده شود پس لفظش


ستمهاى اقتصادى و اخلاقى غير انسانى كه همواره در جامعه بشر وجود داشته و دارد برداشت غلط و سوء استفاده از حقوق تملّك و مالكيّت با عنوان مسلّط بودن بر اموال و املاك شخصى است و حتّى بنام حقّ فرزند بر مادر يا مادر بر فرزند در امر شير دادن اين سوء استفاده و سوء برداشت ها از حقّ انجام مى شود، لذا مكتب اسلام كه تمام كننده آئين هاى الهى و تنظيم كننده حقوق انسانها و اجراى عدالت است با آيه 233/ بقره و سپس حديث معروف- لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام- يا- قضى رسول اللَّه بالشّفعة بين الشّركاء فى الارضين و المساكين و قال لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام- يكى از اصول فراگير و عدالت گستر اسلام را كه در كتب فقهى از اصول مهمّه مورد بحث و عمل حكومت اسلامى است، بشدّت با روح تعدّى و ستم پيشگى و خودخواهى افراد كه بنام مالكيّت سلب- حقوق انسان از ديگران مى كنند برخورد كرده است.

ابن اثير در تفسير اين حديث چنين گويد: «- الضرّ- يا زيان- ضدّ سود و منفعت است پس معنى- لا ضرر- اين است كه هيچكس نبايستى بديگرى زيان و ضرر برساند يا چيزى از حقّ او- كم گذارد و معنى- ضرار- اين است اگر كسى كه زيان و ضرر به او رسيده زيانى رساند در برابر آن چيزى بر عهده اش نيست- ضرر- فعل واحدى است كه از فردى سر مى زند ولى ضرار فعلى است دو جانبه، ضرر- آغاز فعل است و ضرار- جزاء و پاداش بر آن زيان است (النّهايه 3/ 81 و لس 4/ 103) و در واقع حديث پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه از سوى امامان بازگو و تفسير شده است همان حقّ دفاعى است كه در اسلام معيّن شده است تا سوّمين ضمانت اجراى قوانين اسلام كه همان دفاع شخصى و نظارت عمومى بر حقوق آنها است بخوبى تأمين شود.

(1) در باره شير دادن نوزاد از سوى مادران است كه مى گويد (لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها و لا يضارّ والده) هيچكس بيش از توانش بكارى وادار نمى شود و هيچ مادرى به سبب شير دادن كودكش نبايستى زيان ببيند.

در حديثى از حضرت صادق عليه السّلام آمده است كه: «لا تضارّ بالصّبى و لا يضارّ بامّه فى رضاعه و ليس لها ان تأخذ فى رضاعه فوق حولين كاملين» يعنى در شير دادن نبايستى نه مادر يا كودك زيان برسد و نبايستى بيشتر مجبور به شير دادن شود.

اين حديث و آيه، اوج شكوه و حفظ حقوق انسانها و بشريت را نشان مى دهد. در اين حديث شريف نكات روانى، تربيتى اخلاقى، اجتماعى نهفته است چنانكه در علم پزشكى با ثبات رسيده بيش از دو سال شير دادن به بچّه اثرات ضعف عقلى و روانى در كودك بوجود مى آورد و از نظر رعايت حال مادر در خور توجّه

خبرى است، و معنايش حالت امر است و هر گاه حرف (ر) با فتحه خوانده شود امرى است.

در آيه: ( (ضِراراً) لِتَعْتَدُوا- 231/ بقره) (مربوط به آيه طلاق است كه مى گويد يا به شايستگى نگاهشان داريد و يا به شايستگى رها كنيد و براى ضرر زدن به آنها نگاهشان مداريد كه ستم كنيد و هر كه چنان كند به خود ستم كرده است و آيات و احكام خدا را سبك مينگاريد).

الضّرّة: اصلش بر وزن- فعلة- است يعنى آنكه ضرر مى بيند، هر يك از دو همسر يك مرد هم- ضرّة- ناميده شده، بنابر اعتقادشان، وجود هر يك از دو زن به زن ديگر زيان مى رساند و از همين نظر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

«لا تسأل المرأة طلاق اختها لتكفى ما فى صحفتها».

(زن از همسرش طلاق خواهرش (زن ديگر مرد) را نخواهد و مطالبه نكند، به اين آرزو كه آنچه در قدح دارد بيشتر شود و او را كفايت كند و خيال كندن سهم او از معيشت بيشتر مى شود).

(الضّراء:) جمع ميان دو زن و ازدواج ميان آنهاست در شرايط نياز.

رجل مضرّ: مردى كه دو همسر يا بيشتر دارد.

امرأة مضرّ: زنى كه همسر مردى زن دار مى شود.

(اضرار:) «1» وادار شدن انسان بر چيزى كه زيانش مى رساند و در گفتگوى معمولى


است.

(تفسير برهان 1/ 224)

(1) در حديث شفيعه از پيامبر روايت شده است كه: «قضى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بالشّفعة بين الشّركاء فى الارضين و المساكين و قال لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام» يعنى هيچ برادرى و شريكى نبايستى باعث زيان و ضرر برادر و شريكش باشد و از حقّش چيزى كم كند- ضرار- اين است كه بر ضرر او عمل كند.

در ذيل اين حديث داستان سمرة و درخت خرماى او نمونه خوبى است كه به عنوان مالكيّت و دارا بودن چيزى در ملك كسى حقّ زيان و تجاوز يا مزاحمت او را ندارد و اين امر در دنياى ما حقوقى را كه در ميان كارگران و كارفرمايان يا دو شريك در ملك وجود دارد بخوبى توجيه مى كند كه اگر باعث زيان و ضرر يكديگر شوند حقّ آنان يا با فروش و واگذارى به طرف مقابل و يا با سلب حقّ او دفع ضرر از ديگرى مى شود.

• اضرار- وادار شدن انسان بر كارى است كه آن را ناخوش مى دارد كه خود بر دو قسم است:

اوّل- اضرار و زيان ديدن به سبب امرى خارجى، مثل كسى كه تهديد و زده مى شود و براى اينكه رام شود تحت فشار قرار مى گيرد كه آن كار بر او بار شود، چنانكه گفت:

(ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ- 126/ بقره) «1» (ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ- 24/ لقمان) دوّم- زيان ديدن يا اضرار به سببى درونى كه از نفس انسان است، يا بوسيله فشار و نيرويى است كه امكان نابودى و اتلاف براى دفع و چاره جويى آن نيرو به او دست نمى دهد مثل كسى كه مقهور شهوت يا خمر يا قمار است و بر او غلبه دارد و يا با فشار نيروى زيانمندى كه چاره اى و راهى براى دفع آن برايش فراهم مى شود مثل كسيكه گرسنگى او را به سختى مى افكند. و به خوردن گوشت مردار ناچار مى شود و بر اين معنى گفت:

(أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ- 62/ نمل) (فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ- 173/ بقره) (فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ- 3/ مائده) كه در تمام موارد فوق آن حالت عموميّت را دارد چنانكه گفته مى شود ضرورى سه گونه است:

1- ناچارى و الزامى كه به طريق زور و جبر است نه به اختيار، مثل درختى كه


(مجمع البحرين 3/ 374) ضرر: زيان زدن در مقابل سود بردن و ضرار- زيان زدن بدون سود بردن (النّهايه- 3/ 81)

(1) درخواست حضرت ابراهيم در باره آينده كعبه است كه مى گويد پروردگارا اين خانه را شهرى امن قرار ده و از مردم آنجا هر كس كه بخداى و روز جزا ايمان بياورد از ثمرات و بهره ها روزيشان ده، خداوند گفت كسيكه كفر پيشه كند، بهره كمى در دنيا به او خواهيم داد و سپس او را به سوى عذاب آتش بكشانيم.

باد شديدى آن را به حركت در مى آورد و ضرورتا يا جبرا متحرّك است 2- نياز و الزامى كه وجودش بدست نمى آيد مگر به صورت ضرورى مثل غذاى ضرورى در حفظ بدن براى انسان.

3- (ضرورى) در چيزى گفته مى شود كه خلافش ممكن نيست مثل اينكه گفته شود: جسمى واحد در دو مكان و در يك حالت وجود دارد كه صحيح نيست (زيرا جسم واحد در يك حالت فقط در يك مكان امكان وجود دارد، خلافش صحيح نيست كه در دو مكان باشد).

الضّرّة: بن انگشتان و پستان و نيز چربى و دنبه گوسفندان كه از پشتش آويخته است.

عليه السّلام.

(ضرب) [ضرب]

زدن دو چيز به يكديگر، و به تصوّر اختلاف ضرب (نوع زدن) در تفسيرش اختلاف هست مثل زدن چيزى با دست و عصا و شمشير و مانند آنها.

در آيه: (فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ- 12/ انفال) (چون پروردگارت به فرشتگان وحى كرد كه با شما هستم، مؤمنان را پايدارى دهيد كه در دل كافران رعب مى افكند و روى گردنها و انگشتانشان بزنيد). و آيات:

(فَضَرْبَ الرِّقابِ- 4/ محمّد) (فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها

• 73/ بقره) (أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ- 160/ اعراف) (فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ- 93/ صافّات) «1» (يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ- 50/ انفال)

(1) مربوط به بت شكنى حضرت ابراهيم است كه نهانى بسوى بتهايشان مى رود و به آنها مى گويد چرا چيزى نمى خوريد چه شده است كه سخن نمى گوئيد و در آن حال ضربتى سخت به آنها مى زند.

ضرب الارض بالمطر: زده شدن و ضربه ديدن زمين با باران.

ضرب الدّراهم: سكّه زدن، هر دو مطلب فوق به اعتبار همان چكش زدن است كه: طبع الدّراهم نيز به اعتبار تأثير سكّه اى كه در آن هست و مثل مهر است اينطور گفته شده. «1»

و از همين معنى، سرشت و نهاد به آن تشبيه شده است كه آن را سجيّه يا طبيعة گفته اند (گويى كه بر آدمى مهر خورده است).

(الضّربُ فِى الأرض): رفتن و گشتن در زمين كه همان زدن زمين با پاها است.

گفت: (وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ- 101/ نساء) (هر گاه در زمين سفر كرديد). (وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ- 156/ آل عمران) (لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ- 273/ بقره). «2»

و از اين آيه: (فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ- 77/ طه).

(خطاب به موسى است كه مى گويد راهى در دريا براى آنها بگشاى) ضرب الفحل النّاقة: (فحل ناقه را براى لقاح زد) «3» تشبيهى است به چكش زدن مثل- ضرب الخيمة- يعنى كوبيدن ميخهاى چادر


(1) سكّه، فلزّى است منقوش كه پولها را با آن نقش مى كنند و نيز وسيله فلزّى كاوش زمين (1/ 424)

(2) انفاق از آن كسانى است كه فقير و ناتوانند و در راه خدا از كار مانده اند و كوچ كردن و رفتن در زمين را هم قادر نيستند و جاهلان و نادانان آنها را بى نياز مى پندارند و چون مردمانى با عفّت هستند، اى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تو آنها را با چهره هاى عفيفشان مى شناسى و آنچنان كسان هرگز از مردم با اصرار چيزى نمى خواهند.

(3) از عبارتى كه راغب رحمه اللَّه نقل مى كند حقيقتى كه ميان روش حيوانات و انسان هست روشن مى شود و آن حقيقت اين است كه انسانها در كار ازدواج و توالد و تناسل اساس عملشان بر مهربانى و محبّت و مودّت است ولى در تمام حيوانات اين حالت بصورت (جدال- زدن- تفرّق- سر و صداى زياد) انجام مى شود مثل حيوانات دست آموز از قبيل: (خروس و مرغان، گربه ها، گنجشك ها و غيره) و همچنين حيوانات وحشى، و خود اين موضوع بهترين گواهى است بر خلقت جداگانه انسان كه در آيه 21/ روم، اشاره كرده و مى گويد:

(وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ). [.....]

با چكش. و ( (ضُرِبَتْ) عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ- 61/ بقره) و همينطور آيه: (ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ- 112/ آل عمران) (عدم تمركز و سكونت يا سرگردانى آنها را فرا گرفته است) گوئى كه همچون كوبيدن ميخهاى خيمه، خوارى و ذلّت آنها را مى كوبد و فرا گرفته) و از اين معنى بطور استعاره آمده است كه (فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً- 11/ كهف) (سالهاى محدودى آنها را از شنيدن بازداشتيم و خوابانديم) (فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ- 13/ حديد) (بين آنها ديوارى حائل و زده شد). و عبارت- ضرب العود و النّاى و البوق: دميدن با نفسهاست (در عود، نى و شيپور) ضرب اللّبن: «1» آميختن شيرى به شير ديگر.

(ضرب المثل:) از همان عبارت- ضرب الدّراهم است يعنى ياد كردن اثر چيزى كه در غير آن چيز ظاهر شود، در آيات گفت:

(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا- 32/ كهف) (ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ- 28/ روم) (وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ- 58/ روم)


پس در مسأله غرايز و توالد و تناسل نيز فرق وجود انسان بر ساير حيوانات بخوبى دانسته مى شود و بيان مدّعيان برآمدن انسان از حيوانات بكلّى پوچ و بيهوده مى نمايد زيرا در حيوانات نه شعورى و نه حتّى مودّتى در چنين حالاتى ديده مى شود بلكه بر عكس آن هست.

در كلام پيامبر عظيم الشّأن اسلام هست كه فرموده: هرگز همانند حيوانات با همسرانتان رفتار نكنيد بلكه با مقدّماتى از گفتار و مزاح عملتان را توأم نمائيد.

(1) در حديثى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمده است كه: «ضربوا كتاب اللَّه بعضه ببعض» يعنى آيات كتاب خداى در هم آميخته است و ميان محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقيّد و مجمل و مبيّن- جدايى نيست و واژه- ضربوا- در اين حديث از عبارت- ضربت اللبن بعضه ببعض يعنى شير را در هم آميختم و بهم زدم گرفته شده است. (مجمع البحرين- 24/ ابراهيم) و از على عليه السّلام نقل شده است كه فرمود: «و لقد ضربت انف هذا الامر و عينه و قلبت ظهره و بطنه» يعنى زمامدارى و حكومت را با شناخت و معرفت كامل تحقيق كردم و پشت و روى كار را سنجيدم زيرا هم پژوهشگرى براى شناخت و معرفت چيزى عادتا امعان نظر مى كند تا حقيقت آن را دريابد.

(خطبه 43/ صبحى الصّالح در باره آماده نمودن يارانش براى جنگ با معاويه).

(وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا- 57/ زخرف) (ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا- 58/ زخرف) (آن مثلى كه زدند و گفتند كه خدايان ما بهترند يا او، جز براى جدل و ستيزه نبود زيرا آنها گروهى ستيزه جويند) و (وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا- 45/ كهف).

(أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً- 5/ زخرف) (آيا چون گروهى اسراف كاريد ما يادآورى و تذكار را از شما باز داريم و در گذريم).

(مُضارَبَة:) نوعى از تجارت است.

مضرّبة: لباس دوخته شده با دوخت و خطوط زياد.

تضريب: برانگيختن و تشويق، گويى كه تشويقى است بر سفر دور و دراز در زمين.

اضطراب: زياد اين طرف و آن طرف در زمين راه رفتن كه از همان الضّرب فى الأرض است.

استضراب النّاقة: فحل و گشن خواستن شتر مادينه.

(ضرع) [ضرع]

الضّرع: پستان شتر، گوسفند و غير از آنها.

اضرعت الشّاه: شير گوسفند بخاطر نزديكى زائيدنش در پستانش رسيد، مثل:

اتمر و البن: خرما و شيرش رسيد و زياد شد.

شاة ضريع: گوسفند بزرگ پستان.

و امّا آيه: (لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ- 6/ غاشيه).

گفته شده- ضريع- گياه تلخ خشك است يا گياهى سرخ رنگ بدبو (كه شتران آن را نمى خورند) و آن را در دريا مى اندازند، هر چه كه باشد- ضريع- در آيه اخير اشاره به چيزى زشت و منكر است.

ضرع اليهم: نوزاد حيوان پستان مادرش را گرفت، و از اين معنى گفته شده:

ضرع الرّجل ضراعة: خوار و زبون شد.

اسم فاعل از اين فعل- ضارع و ضرع- است.

(تَضَرّع:) اظهار زارى و زبونى كردن، در آيات گفت:

(تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً- 63/ انعام) (لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ- 24/ انعام) (لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ- 94/ اعراف) همان- يتضرّعون است كه ادغام شده.

(فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا- 43/ انعام «1» (مُضارَعَة:) اصلش همسانى در خوارى و زبونى است، سپس مخصوص مشاركت شده است و از اين معنى نحويّون لفظ مضارع را استفاده نموده اند «2».

(ضعف) [ضعف]

الضّعف: نقطه مقابل قوّت و نيرو است.

و قد ضعف فهو ضعيف: ناتوان شد و ناتوان است.

آيه: (ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ- 73/ حجّ) «3» ضعف در حال و بدن و حالت بكار مى رود، گفته شده: ضعف و ضعف دو واژه اند.


(1) آنگاه كه آيات خداوند و آنچه را كه بر آنها خوانده مى شود فراموش كردند ناگهان عذاب سخت ما به آنها مى رسد بزارى در مى آيند ولى اينان همان كسانيند كه دلهاشان با قساوت و سنگدلى خو گرفته و شيطان آنچه را كه مى كنند براى آنها آراسته و زينت مى دهد كه ناگهان به سزاى كردار شيطان گونه شان مبتلا مى شوند- 43 و 44/ انعام.

(2) فعل مضارع فعلى است كه دلالت بر انجام كارى در زمان حال و آينده دارد كه گفته اند وجه تسميه آن اين است كه با اسم فاعل در حركات و عدد حروف و صفت نكره مشابه است و چون با فعل ماضى هر دو از مصدر مشتقّ شده اند مضارع ناميده شده اند.

(3) تمام آيه اين چنين است: اى مردم براى شما مثلى زده مى شود به آن گوش فرا دهيد كسانى و چيزهائى كه غير از خدا مى خوانيد مگس را هم نيافريدند هر چند كه همه با هم مجتمع شوند، بت ها، طاغوت ها و مورد پرستش ها آنقدر ضعيف و ناتوانند كه اگر مگسى چيزى از غذاشان را بردارد و بخورد

در آيه: (وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً- 66/ انفال).

و (وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ- 5/ قصص) خليل رحمه اللّه گفته است: الضّعف با ضمّه حرف (ض) ناتوانى بدنى است و- الضعف- با فتحه حرف (ض) نارسايى در عقل و رأى است، و از اين معنى است:

آيه: (فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً- 282/ بقره) «1» جمع ضعيف- ضعاف و (ضُعَفاء)- است، خداى تعالى گويد:

لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ- 91/ توبه) «2» (اسْتَضَعَفْتُهُ:) ناتوانش يافتم.

و در آيه: (وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ- 57/ نساء) «3» و در آيات:

(قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ- 97/ نساء) «4»


توانايى گرفتن آن را از مگس ندارند به راستى كه چون ناتوان طالبانى و چه ناتوان مطلوبى.

(1) در باره شهادت نوشتن در قرض دادن است مى گويد: اگر كسى كه حقّ با اوست نادان و در رأى ناتوان است و املاء كردن نمى داند سرپرست وى بعدالت املاء كند و دو مرد در اين امر گواه گيريد.

(2) اشاره به گسيل داشتن مسلمانان به جنگ است كه عدّه اى با بهانه هاى دروغين مى خواستند به جنگ نروند كه خداوند در آيه فوق آنهايى كه ضعيف و بيمار و تنگدستند و نمى توانند هزينه جنگ يا شمشير و زره اى فراهم كنند استثناء مى كند كه گناهى برايشان نيست در صورتى كه پند خداى و رسول و نيكان را كه در راه خدايند بپذيرند- و اللّه غفور رحيم: خداى آمرزنده و بخشايشگر است.

(3) اين آيه تأكيد صريح و روشنى و حتّى تهديدى است براى كسانى كه مى توانند در راه خدا با دنيا پرستان كه حيات آخرت را به دنيا مى فروشند مبارزه كنند كه مى گويد: شما را چه شده است كه در راه خدا و رهايى مستضعفين از مرد و زن و كودك يعنى كسانى كه خدا پرستند و از خدا و ولىّ و رهبرى نصرت و پيروزى مى طلبند آنها را يارى نمى كنيد و براى نجاتشان نمى كوشيد. در حديثى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمده است كه فرمود: «انّ اللّه ليبغض المؤمن الضّعيف» يعنى خداوند ايمان ضعيف را دوست ندارد كه ضعف ايمان به سستى در امور و عبادات مى انجامد.

و در حديثى ديگر آمده است كه فرمود: «اتّقوا اللّه فى الضّعفين». يعنى در باره يتيمان و زنان، تقوا پيشه كنيد و از خداى پروا داشته باشيد كه حقّشان ضايع نشود، اين حديث مؤيّد خطبه حجّة الوداع و سفارش پيامبر عزيز اسلام در باره دو گروه يتيمان و زنان است كه متأسّفانه در جامعه به اصطلاح متمدّن و غرب و شرق شخصيّت زنان با ابزار توليد و كيفيّت توليد كرد آنان سنجيده مى شود و اسلام اين امر جاهلى را بشدّت محكوم مى كند. (مجمع البحرين 5/ 86)

(4) تمام آيه چنين است: كسانى را كه فرشتگان قبض روح مى كنند و آنها ستمگر به خويش بوده اند

(إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي- 150/ اعراف) (سخن هارون برادر موسى است كه نتوانست از گوساله پرستى آنها جلوگيرى كند و مى گويد: مرا استضعاف كردند) واژه- استضعاف- نقطه مقابلش- استكبار- است در آيه:

(قالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا- 33/ سباء) خداى تعالى گويد: (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً- 54/ روم).

دوّمين واژه- ضعف- در آيه اخير غير از مفهوم ضعف اوّلى و سوّمى است، اينكه مى گويد: (خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ- 54/ روم) يعنى از نطفه يا از خاك. ضعف دوّم در آيه، ضعف موجود در جنين و طفل است.

ضعف سوّم در آيه، ضعفى است كه بعد از سنين پيرى حاصل مى شود كه آن را با (أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل) اشاره كرده است.

امّا دو قوّتى كه در آيه هست اولى همان چيزى است كه به كودك تحرّك و هدايت و طلب كردن شير و غذا و قدرت دفع اذيّت از نفس خويش با گريه كردن قرار داده است.

دوّمين واژه قوّه- در آيه همان است كه بعد از بلوغ براى انسان حاصل مى شود و دلالت دارد بر اينكه هر يك از واژه هاى ضعف اشاره اى است به حالتى غير از حالت اوّلى.

دلالت اين است كه، ذكر و يادآورى آن واژه بصورت نكره است، زيرا هر اسم نكره اى اگر اعاده و تكرار شد و همان معنى اوّل در تكرار آن منظور باشد بار دوّم


فرشتگان به آنها مى گويند در چه موقعيّتى بوديد مى گويند ما در زمين مستضعفين بوديم، مى گويند آيا زمين خدا وسيع نبود كه در آن مهاجرت كنيد پس جايگاهشان دوزخ است كه بد بازگشتنى است.

معرفه مى شود. «1»

مثل اينكه مى گويى: رايت رجلا، قال لى الرّجل كذا: مردى را ديدم و آن مرد


(1) آيه: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً- 5 و 6/ شرح) و آيه: 54/ روم كه قبلا نوشته شده و سه بار واژه- ضعف- و دو بار واژه- قوّة- بصورت نكره آمده و مؤلّف محترم (ره) معانى مختلف آنها را با توجّه به متعلّقات قبليشان تفسير نموده يكى از نكات دقيق علمى است. قاعده فهم آن اين است كه اگر متعلّق كلمه اى كه تكرار شده يك چيز باشد مثل- العسر- در آيه، مقصود دو- يسر- يعنى دو آسايش است چون- يسر- دوّم هم نكره است و متعلّق آن كه- العسر- است تكرار شد، هر گاه متعلّق كلمه اى كه بصورت نكره تكرار شده است دو چيز باشد مثل آيه: (وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ 840 زخرف) كه- فى السّماء و فى الارض- دو چيز است بنابراين- اله كه با تنوين تمكين تكرار شده يك حقيقت و اشاره به يك مفهوم است، يعنى او خداى يگانه اى است كه در آسمان- اله- است و در زمين هم- اله است در درياها- اله- است و در صحراها هم- اله- است.

و اين نكته دقيق علمى و رفع مشكل لفظى و مفهومى از حضرت صادق عليه السّلام در پاسخ ابو شاكر ديصانى به هشام بن حكم است كه شرحش در مقدّمه كتاب آمده است و آيه فوق بسط معبوديّت خداى را اشاره مى كند. (كافى اواخر- باب التّوحيد) فى الارض، هم صله الّذى است يعنى خداوند در آسمان و زمين و در تمام جهان همان اله است كه معبود است، اشتباه ديصانى منش ها اين است كه براى فهم قرآن به جميع آيات قرآن احاطه كلّى و موضوعى ندارند و از قواعد و اصولى كه بايستى از خود قرآن استدلال و درك شود بى اطّلاعند.

ابو محمّد عبد اللّه معروف به ابن هشام در كتاب معنى اللّبيب پس از اينكه براى تنوين پنج مورد ذكر مى كند مى نويسد:

ابن خبّاز در شرح- جز وليّه- گفته است: انّ اقسام التّنوين عشره و سپس ده نوع تنوين او را بدين ترتيب ذكر مى كند.

1- تنوين تمكين، متعلّق به اسم معرب منصرف.

2- تنوين مقابله، بجاى نون جمع در جمع مؤنّث سالم.

3- تنوين عوض، از حرف اصلى مثل (جوار) كه (جوارى) بوده.

4- تنوين تفخيم در اسم علم مثل بمحمّد و على.

5- تنوين مصدرى كه نوعيّت را مى رساند مثل ضربه ضربا.

6- تنوين نكره در اسامى نامشخّص.

7- تنوين وحدت مثل آيه: (أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ).

8- تنوين ترنّم، كه به قافيه هاى شعرى به جاى اطلاق در مى آيد (ا- و- ى) در قافيه اشعار حروفى را اطلاق گويند كه غير از حرف اصلى كلمه است.

9- تنوين ضرورت كه به كلمات غير منصرف ملحق مى شود.

10- تنوين در مناداى مضموم مثل: سلام اللّه يا مطر عليها و ليس عليك يا مطر السّلام (مغنى اللّبيب- 343).

آنچنان بمن گفت (كه- رجل- در دو عبارت يك فرد است بار اوّل نكره و بار دوّم معرفه آمده چون منظور همان مرد بوده).

و هر گاه واژه- رجل- دربار دوّم هم بصورت نكره ذكر شود مقصود غير از اوّل اراده شده (مثل عبارت- رأيت رجلا فقال لى رجل) مقصود از رجل دوّم همان مرد اوّل نيست از اين روى ابن عبّاس در آيه: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً- 5 و 6/ شرح) گفته است: لن يغلب عسر يسرين: يعنى: هرگز يك سختى بر دو آسانى و سهولت غالب نمى شود. (هر دو عسر- در آيه چون معرفه است به يك معنى و يكبار است ولى- يسر- چون نكره است دوّمى غير از اوّلى و دو آسايش در برابر يك سختى است).

و آيه: (وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً- 28/ نساء) پس ناتوانى و ضعف انسان همان نيازهايى است كه موجودات برتر يا فرشتگان آن نيازها را ندارند و از آنها بى نيازند.

در آيه: (إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً- 76/ نساء) كيد و مكر شيطان براى كسانى ضعيف است كه از خدا پرستان و عباد اللّه هستند كه در آيه: (إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ- 42/ حجر) از آنها سخن گفته است (به حقيقت كه براى تو تسلّط و چيرگى بر بندگان من نيست) واژه- (ضِعف)- از الفاظى است كه مفاهيمى نزديك بهم دارد كه وجود هر معنى، معنى ديگرى را نيز اقتضاء مى كند مثل واژه هاى نصف و زوج كه تركيبى متساوى در مقدار است و مخصوص عدد و ارقام.

پس اگر گفته شود- اضعفت الشّى ء و ضعّفته و ضاعفته: يعنى مثل آن را به او ضميمه كردم پس افزون شد.

بعضى گفته اند- ضاعفت- از- ضعّفت- بليغ تر و رساتر است و لذا بيشترشان آيات: (يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ- 30/ احزاب) يعنى: (اى زنان پيامبر هر يك از شما اگر كار زشت مسلمى را انجام دهد عذابش دو برابر افزون شود).

و آيه: (وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها- 40/ نساء) خوانده اند. «1»

و گفت: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها- 160/ انعام) «2» بنابر حكم دو آيه اخير اقتضاء مى كند كه- مضاعفة- در معنى ده برابر امثال خودش باشد.

ضعفته- (بدون تشديد حرف- ع) ضعفا- اسمش مضعوف است يعنى سست و ناتوان، پس- ضعف- مصدرى است و ضعف با كسره حرف (ض) اسمى است مثل- شى ء و شى ء يعنى (خواستن از- شاء- يشاء و مورد خواست).

پس ضعف الشّى ء- چيزى است كه دو برابرش مى كند و هر گاه- ضعف- به عدد و رقم اضافه شود خود همان عدد و رقم و برابر آن را افزون بر آن اقتضاء مى كند، مثل:

ضعف العشرة و ضعف المائة- كه بدون خلاف، اولى در معنى بيست و دوّمى دويست است.

و بر اين اساس شاعر گويد:

جزيتك ضعف الودّ لمّا اشتكيته و ما ان جزاك الضّعف من احد قبلى «3»

(همينكه از دوستى گله مند شدى دو برابر آن محبّت كردم و مكافات دادم و قبل از من هيچ احدى آنطور محبّت نكرده و پاداشش نداده است)


(1) تمام آيه چنين است: إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ ... خداوند به اندازه ذرّه اى ستم نمى كند اگر ذرّه اى عمل نيك باشد آن را دو چندان مى كند و از سوى خويش پاداش بزرگى به شما مى دهد.

(2) اين آيه يكى از آيات با شكوه قرآن است كه الطاف و بخشايش خداى تعالى را نسبت به اعمال بندگان بيان مى كند، مى گويد: هر كس كار نيك بياورد و انجام دهد ده برابر آن را خواهد داشت و پاداش دارد ولى هر كس كار بدى انجام دهد و بياورد، جز بهمان اندازه و برابر همان كار سزايش ندهند و ستمشان نمى كنند. [.....]

(3) شعر از ابو ذؤيب است كه اصمعى آن را اين چنين نقل كرده است

جزيتك ضعف الود لما استبنته و ما ان جزاك الضّعف من احد قبلى

كه روايت راغب صحيحتر بنظر مى آيد، چون- لما استبنته- يعنى همينكه آشكارش كردم ولى گله مند شدن و علّت دو برابر نمودن دوستى رساتر است.

اگر گفته شود- (اعطه ضعفى واحد: (دو برابر واحد و آن يكى را به او ببخش) يعنى: يك به اضافه دو برابر كه اقتضاء مقدار سه دارد زيرا واحد با دو واحد ديگر كه با او جمع مى شود نتيجه اش سه واحد است و اين نتيجه در صوتى است كه ضعف آن بر آن اضافه شود امّا اگر اضافه نشود مى گويى ضعفين- يعنى در حكم دو چيز است كه يكى از آن، بر ديگرى جمع شده است پس حكم دو «1» دارد زيرا يكى از آنها بر ديگرى افزوده شده و از دو واحد بيرون نمى شود بر خلاف آنچه را كه اضافه بر دو- يا- ضعفان- است كه به واحد افزوده شده و سه چيز مى شود، مانند- ضعفى الواحد.

در آيات: (فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ- 37/ سباء) (لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً- 130/ آل عمران) كه گفته شده تكرار لفظ را براى تأكيد آورده است و لذا گفته شده- بسا كه- مضاعفة- از- ضعف- باشد نه از ضعف. در آيه زير مقصود و معنى آنچه را كه ضعف مى دانند همان ضعف يا نقص است.

مثل: (وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ- 39/ روم) و (يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ- 276/ بقره) و اين معنى را شاعر گفته است كه مى گويد:

(زيادة شيب و هى نقص زيادتى (فزونى پيرى همان كم شدن زيادتى من است) و در آيه: (فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ- 38/ اعراف) «2»- از خداوند تقاضا مى كنند كه


(1) قبل از اين آيه مى گويد: حقّ خويشاوندان و مسكين و در راه مانده را به پردازيد و بدهيد و اين امر براى كسانى كه ايمان دارند عبرت هاست، و سپس مى گويد آنچه را كه به ربا مى دهيد تا از اموال مردم افزون بر آن بيابيد بخاطر رضاى خدا مى دهيد آنهاست كه افزون يافتگانند، قبل و بعد آيه فوق بخوبى نشان مى داد كه تناسبى ميان پايمال كردن حقوق خويشان و مسكينان و سپس پرداخت نكردن ماليات اسلامى هست كه سرمايه هاى رباخواران را به وجود آورده است و آنهم مولود ايمان نداشتن و خوشنودى خدا نطلبيدن و در زمره رستگاران نبودن است.

(2) عذابى بيش از آتش به ايشان برسان، اين تقاضا در قيامت از سوى دنباله روان و امّت هايى است كه

بخاطر گمراه بودن آنها با عذابى، و با عذابى ديگر بخاطر گمراه نمودن ديگران معذّب شوند و چنانكه اشاره كرده است كه (لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ- 25/ نحل) (پيشوايان ستم پيشه و بى ايمان در قيامت نتيجه گناهان و اعمال خود را بطور كامل به اضافه گياهان كسانى كه گمراه كرده اند برمى دارد).

و آيه: (لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ- 38/ اعراف) هر عذابى كه براى شما هست براى هر يك از شما فزونى عذاب است و نمى دانيد، گفته معنى آيه اين است كه براى هر يك از شما دنباله روان كفر و سردمداران كفر دو برابر عذابى است كه ديگرى مى بيند زيرا عذاب، ظاهرى و باطنى دارد و هر يك از آنها عذاب ظاهرى ديگرى را درك مى كند و عذاب باطنى او را نمى بيند و مى انديشد براى او عذاب باطنى نيست.

(ضغث) [ضغث]

الضغث: دسته گياه خوشبو يا خارها يا شاخه ها جمعش اضغاث- است.

گفت: (وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً- 44/ ص) و به اين واژه، خوابهاى آشفته و آميخته اى كه حقايقش روشن نمى شود تشبيه شده است.

آيه: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ- 44/ يوسف) گفته اند خوابهاى پريشان و قسمتى از خوابهاى آشفته و درهم است.

(ضغن) [ضغن]

الضّغن و الضّغن- با كسره و فتحه حرف (ض) كينه شديد و سخت است جمعش- اضغان.


در دنيا از مستكبرين بى ايمان پيروى كردند كه از خداى مى خواهند عذاب پيشوايان كفر و استكبار را كه گمراهشان كرده اند دو چندان كند، مى گويد:

عذاب همه شما دو چندان است و شما نمى دانيد.

آيه: (أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغانَهُمْ- 29/ محمّد) (آيا كسانيكه بيمارى حقد و كينه در دلشان هست پنداشته اند كه هرگز خداوند آنها را آشكار نخواهد كرد).

ناقة، هم به اين واژه تشبيه شده است.

و گفته اند- ذات ضغن- كينه دار است.

قناة ضغنة: سر نيزه كج.

اضغان: چپ و راست جامه بخود پيچيدن، يا زره و غيره از آن بخود بستن.

(ضُلّ) [ضُلّ]

الضّلال: عدول و انحراف از راه مستقيم، نقطه مقابلش هداية- است. خداى تعالى گويد: (فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها- 108/ يونس).

(پس كسيكه هدايت يافت به سود خويش هدايت مى يابد و كسيكه گمراه شد بر زيان خويش گمراه مى شود). واژه- ضلال- براى هر عدول و انحرافى از راه مستقيم خواه عمدى يا سهوى و كم يا زياد گفته مى شود. پس صراط مستقيمى كه مورد رضا و خشنودى است جدّا مشكل است.

پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «استقيموا و لن تحصوا» «1» (در راه راست پايدارى كنيد و استقامت بورزيد و هرگز آن را حساب نكنيد و مشماريد).

بعضى از حكماء گفته اند: ما از جهتى در راه صوابيم و از وجوه بسيارى گمراهيم زيرا استقامت و صواب، در حكم شخص تيرانداز است كه به هدف مى زند هر تيرى كه به اطراف هدف زده شود همه اش گمراهى و جدا از هدف است. و همانطور كه گفتيم از بعضى صالحان و پاكان روايت شده است كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديد و گفت يا


(1) تمام حديث چنين است: استقيموا و لن تحصوا، و اعلموا ان خير أعمالكم الصّلاه يعنى: در نماز و هر عمل خيرى آنگونه پايدار باشيد تا اينكه نلغزيد و منحرف نشويد (النّهايه 1/ 398)

رسول اللّه روايت شده است كه گفته اى: «1» «شيّبتنى سورة هود و اخواتها، فما الّذى شيّبك منها؟ فقال: قوله (فاستقم كما امرت) پس هر گاه ضلال- ترك نمودن طريق مستقيم عمدا يا سهوا كم يا زياد باشد در آن صورت صحيح است كه لفظ (ضلال) از كسيكه خطائى از او سر مى زند به كار رود از اين روى به پيامبران و بكفّار نيز نسبت داده شده است هر چند كه ميان اين دو ضلال فاصله دو رو زيادى بوده، مگر نمى بينى كه در باره پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

(وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى- 7/ ضحى) يعنى قبلا به آنچه را كه از نبوّت و پيامبرى به تو رسيده است آگاه و راه يافته به آن نبودى.

و اولاد يعقوب به پدرشان گفتند: (إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ- 95/ يوسف). و باز به ملك مصر گفتند: (إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ- 8/ يوسف). كه اشاره به شيفتگى و علاقه يعقوب به يوسف و اشتياقش به اوست و همچنين آيه: (قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ- 30/ يوسف) «2» و از قول موسى گفت:

(وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ- 20/ شعراء) كه تنبيهى و هشدارى است، در كار سهو و غفلتى از


(1) يعنى سوره هود و همانند آن مرا پير كرد، پرسيد آنكه تو را از آن سوره پير كرده است كدام است؟

پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ- 112/ هود) امر خداى تعالى كه فرمود: همانگونه كه امر شده اى پايدار باش و استقامت بورز، كه در احاديث (وَ مَنْ تابَ مَعَكَ- 112/ هود) يعنى و ديگرانى كه پيروان تو هستند نيز بايستى استقامت بورزند، تتمّه حديث است كه پيامبر را نگران و اندوهگين مى نموده و گر نه او خود مظهر استقامت و پايدارى بوده (كه امام خمينى هم همين نظر را دارند).

واقدى از ابن عبّاس نقل مى كند كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: (شيّبتنى هود و الواقعة و المرسلات و عمّ يتسائلون و اذا الشّمس كوّرت و اقتربت السّاعه و ما فعل بالامم قبل) سوره هاى (11/ 56- 77- 78- 81- 54) كه مسئوليّت پايدارى ملّت اسلام با او بوده پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را پيش از موعد پيرى فرسوده ساخته و خودش مى گويد:

بر امم گذشته چنين نبوده براى توضيح بيشتر به ذيل واژه- حصا- مراجعه شود.

(الطّبقات الكبرى/ كاتب واقدى 1/ 435)

(2) سه آيه اخير نقل قول برادران حسود و گمراه يوسف نسبت به حضرت يعقوب است كه چون او را در راه باطل خود نمى بينند او را نسبت به نظر و راه خود در بيراهه و گمراه معرّفى مى كنند.

سوى موسى.

و آيه: (أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما- 282/ بقره) يعنى فراموش مى كند. و اين فراموشى از نسيانى است كه موضوعا از طبيعت در نهاد انسان هست ضلال از وجهى ديگر سه گونه است:

1- ضلال يا بيراهه بودن در علوم نظرى مثل ضلالت در معرفت خداى و وحدانيّت او و در شناخت پيامبرى و مانند اينها كه در آيه: (وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً- 136/ نساء) به آن معنى اشاره شده است.

2- ضلالى كه در علوم عملى است مثل معرفت احكام شرعى كه همان عبادات است.

3- ضلال بعيد يا انحراف و گمراهى دور از صراط مستقيم و اشاره اى است به آنچه كه كفر است مثل آنچه كه در آيه قبل گفته شده كه:

(وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ- 136/ نساء) (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً- 167/ نساء).

(بَلِ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ- 8/ سباء) «1» يعنى در عقوبت و گمراهى دور، و بر اين معنى آيات:

(إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ كَبِيرٍ- 9/ الملك) (قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ- 77/ مائده) «2» (أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ- 10/ سجده) «3» در آيه اخير- ضللنا- كنايه از مرگ و استحاله و دگرگون شدن بدن است. و


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: بلكه كسانى كه به آخرت ايمان ندارند در عذاب و ضلالت دورند.

(2) بگو اى اهل كتاب در دين خويش علو مكنيد و سخن بنا حقّ مگوئيد هوسهاى گروهى را كه پيش از اين به گمراهى افتادند و بسيارى را هلاك و گمراه كرده اند و از راه مستقيم دورند پيروى مكنيد.

(3) ناسپاسان مى گويند آيا وقتى كه ما در زمين گم مى شويم دوباره خلقت تازه اى خواهيم داشت اينها به لقاء و پيشگاه پروردگار خويش كافرند.

آيه: (وَ لَا الضَّالِّينَ- 7/ فاتحه) گفته شده مقصود از- ضالّين نصارى است.

و آيه: (فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى- 52/ طه) يعنى از پروردگار دور نمى شود و پروردگارم نيز از آن غافل نمى شود يعنى وانمى گذارد، و فراموش نمى كند.

و آيه: (كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ- 2/ فيل) يعنى در باطل و گمراهى خودشان. «1» (اضلال-) دو گونه است:

اوّل آنكه سبب آن، ضلال و گم شدن باشد كه خود دو وجه دارد:

1- يا اينكه چيزى از تو دور و گم شود، مثل: اينكه مى گويى: اضللت البعير: شتر را گم كردم. و از من دور شد.

2- و يا اينكه به ضلال و دور شدنش حكم كنى و ضلال در اين دو امر سبب- اضلال- است.

دوّم- اينكه اضلال- سبب- ضلال- و دور شدن شود به اين معنى كه امر باطل براى انسان زينت داده شود تا به گمراهى بيفتد مثل مفهوم آيات:

(لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ

• 113/ نساء) (وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ- 69/ آل عمران) يعنى كارهايى را دنبال مى كنيد كه بوسيله آن كارها ترا گمراه كنند، پس، از كارشان چيزى عايدشان نمى شود مگر چيزى كه گمراهى خودشان در آن هست. و از قول شيطان مى گويد:

(وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ- 119/ نساء) «2» و در باره شيطان گفت:

(وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً- 62/ يس) «3»


(1) در باره اصحاب فيل است كه مى فرمايد: آيا نمى دانى كه پروردگارت با اصحاب فيل چگونه عمل كرد آيا كيد و نيرنگشان را در باطل و گمراهى قرار نداد.

(2) قطعا گمراهشان مى كنيم و به آرزوهاشان درمى افكنيم.

(3) شيطان از شما نسل ها و خلقهاى زيادى را گمراه كرد، آيا نمى بايد تعقّل مى كرديد.

(وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً- 60/ نساء) (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- 26/ ص) «1» العادة طبع ثان: عادت طبيعت دوّم آدمى است، و اين نيرو در انسان فعل الهى است و چون چنين است (كه در غير اينجا ياد شده است ذيل واژه- طبع) هر چيزى كه سبب وقوع فعلى باشد نسبت دادن آن فعل به آن چيز صحيح است، و نيز صحيح است كه ضلال بنده از اين وجه به خدا منسوب شود، پس گفته مى شود- اضلّ اللَّه نه به وجهى است كه نادانها تصوّر مى كنند، و چنانكه گفتيم نه تنها اضلال كافر و فاسد و غير از مؤمنين را منسوب به نفس خودشان قرار داده بلكه اضلال مؤمنين را هم از خودش نفى كرد، در آيات زير گفت:

(ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ- 115/ توبه) (فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ سَيَهْدِيهِمْ- 4/ محمّد) و در مورد كافر و فاسد گفت:

(فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ- 8/ محمّد) (وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ- 26/ بقره) (كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ- 74/ غافر) (وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ- 27/ ابراهيم) و بر همين مثال برگرداندن دلهاست كه گفت:

(وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ- 110/ انعام) (دلها و ديدگانشان را منقلب مى كنيم چنانكه نخستين بار ايمان نياوردند در طغيانشان رهايشان مى كنيم كه كور دل بمانند).


(1) در اين آيه به روشنى عامل مهمّ و انگيزه گمراهى و دور شدن از راه خداى را كه همان هوى و هوس است بيان مى كند كه انسانها عملا در دوران حيات چنان گمراهى ها و عواقب آنها را بخوبى مى بينند. [.....]

و همچنين- عبارت- الختم على القلب: مهر بر دل زدن در آيه (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره).

و زيادى مرض و بيمارى دل، در آيه: (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- 10/ بقره).

(ضم) [ضم]

الضّمّ: جمع كردن ميان دو چيز و بيشتر است، گفت:

(وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى جَناحِكَ- 22/ طه) اضمامة: گروهى از مردم، يا مقدارى كتاب يا دسته هايى از گل و گياه يا مانند اينها است.

اسد ضمضم و ضماضم: شير خشمگين و فرياد زن.

يضمّ الشّى ء الى نفسه: يعنى آن چيز را بخود اختصاص مى دهد، و گفته اند معنى آن اين است كه- او گرد آوردنده خلق است.

فرس سبّاق الاضاميم: وقتى است كه اسبى بر گروهى از اسبان ديگر ناگهان پيشى گيرد.

(ضمر) [ضمر]

الضّامر من الفرس: اسب كم گوشت و لاغر اندام كه لاغريش در اثر كارهاى زياد است نه لاغرى طبيعى، در آيه گفت:

(وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ- 27/ حجّ) افعال اين واژه- ضمر ضمورا و اضطمر فهو مضطمر است: لاغر اندام شد.

ضمّرته انا: لاغرش كردم.

مضمار: «1» محلّ اسب دوانى و جاى تمرين دادن اسبها.

ضمير: چيزى است كه قلب و خاطر آن را در برگرفته و در نگهدارى و وقوفش دقّت مى كند.

نيروى حافظه هم به همين جهت- ضمير- ناميده شده كه نگه دارنده خاطره هاست.

(ضن) [ضن]

در آيه گفت: (وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ- 24/ تكوير) «2» يعنى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بخيل و تنگ نظر نيست.

الضّنّة: بخل نمودن به چيزى با ارزش، از اين روى گفته شده:

علق مضنّة مضنّة: چيز قيمتى و نفيسى است كه مورد بخل است.

فلان ضنّى بين اصحابى: او در ميان يارانم با ارزش است كه به او بخل مى ورزم؟ «3» ضننت بالشّى ء ضنّا و ضنانة- كه ضننت- هم گفته شده يعنى به آن چيز بخل


(1) در نهج البلاغه از على عليه السّلام در خطبه اى كه به گفته ابن ابى الحديد خطبه شارح نهج البلاغه يازده هشدار و تنبيه در آن هست چنين آمده است: «ألا و انّ اليوم المضمار و غدا السّباق و سبقة الجنّة».

يعنى آگاه باشيد كه امروز يعنى حيات دنيا روز عمل است و فردا كه حيات آخرت است هدف و مقصد مسابقه و رستگارى است كه بهشت نقطه پايانى مسابقه و حركت و سفر است. در كلام امير المؤمنين عليه السّلام مضمار، و سباق بصورت استعاره بكار رفته است، كه- مضمار- اسم مكانى است كه ستوران سواركارى در آنجا بدنشان ساخته و پرداخته مى شود تا زياد فربه نشوند و بتوانند در مسابقات شركت كنند. كه على عليه السّلام چنين واژه مناسبى را براى حيات دنيا كه نه جاى پروريدن تن و نه جاى رفاه و عيّاشى، و خوشگذرانى است استعاره نموده و اين كلمه خود هشدارى است بر دنيا خواران و دنيا پرستان. (نهج البلاغه صبحى الصّالح خطبه 28/ 71).

(2) ضنين- در آيه فوق به معنى بخيل است بنا به گفته شيخ طريحى به نقل از مجمع البيان:

علماء بصره و ابن كثير و كسائى- بظين- خوانده دليل اينكه ضنين با حرف (ظ) است از عبارتى است كه مى گويند- ظننت اى اتّهمت به اين معنى كه پيامبر نسبت به آنچه را كه از جانب خدا و وحى مى گويد اتّهام و دروغ بر خود نمى بندد.

و اگر با حرف (ض) يعنى- بضنين- خوانده شود يعنى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله همچون كاهن ها و علماء معروف بشرى نيست كه هر چه مى داند همه را به ديگران نگويد و نرساند بلكه تمام وحى را بدون يك حرف كم و زياد با شرح صدر ابلاغ مى كند.

(3) و حديثى در صفات مؤمن آمده است كه مؤمن در دوستى نسبت به احدى شتاب نمى ورزد براى

ورزيدم.

(ضنك) [ضنك]

آيه: (مَعِيشَةً ضَنْكاً- 124/ طه) يعنى زندگى مشكل و سخت. «1» ضنك عيشه:

زندگيش سخت شد.

امرأة ضناك: زن درشت اندام.

الضّناك: زكام و سرماخوردگى.

مضنوك: شخص سرما خورده.

(ضاهى) [ضاهى]

آيه: (يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا- 3/ توبه) در سخن گفتن با كفّار همسانى و همزبانى مى كنند، گفته شده اصلش با همزه است كه آنطور هم خوانده شده.

ضهياء: زنى كه دشتان و حائض نمى شود، جمعش- ضهى- است.

(ضير) [ضير]

الضير: همان مضرّت و زيان است، فعلش ضارّه و ضرّه است- در آيه گفت:


اينكه برادران صديق و با وفا همواره كم اند و از سخنان على عليه السّلام بعد از داستان تحكيم اين است كه فرمود:

«حتّى ارتاب النّاصح بنصحه و ضنّ الزّند بقدحه» يعنى طورى شد كه اندرزگو و نصيحت كننده شكّ و ريب در سخنش مى داشت و آتشزنه هم از روشن كردن آتش بخل مى كرد. (مجمع البحرين 6/ 276/ مجمع البيان 10/ 445).

(1) شيخ طريحى در ذيل واژه- ضنك در آيه: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً- 124/ طه) مى نويسد، يعنى كسى كه از دين، روى گرداند، آزمندى شديد و حرص دنيا بر او چيره مى شود، بطوريكه دستش از بخشش و انفاق بسته مى شود و بخل مى ورزد، لذا دنيا بر او تنگ و سخت گشته و نفس لوّامه و ملامتگر، جهان را بر او تيره و تار مى كند و در قيامت با كورى و يا نابينائى از هدايت و حجّت و دليل محشور مى شود كه بدترين كورى است، و در دعا آمده است كه: «اللّهمّ اجعل لى من كلّ ضنك مخرجا» يعنى: خدايا از هر سختى مرا در امان نگهدار و بيرون آر. (مجمع البحرين 5/ 281).

(لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ- شعراء/ 50) و (لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً) پاسخ ساحران بفرعون است كه مى گويند ما از كشته شدن بدست تو زيانى نمى بينيم زيرا بسوى خدايمان باز مى گرديم.

(ضيز) [ضيز]

آيه: (تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى- 22/ نجم) يعنى بخشش ناقص و نارسا اصلش بر وزن (فعلى) است كه بخاطر حرف (ى) حرف (ض) كه قبل از آن است مكسور شده و گفته اند وزن- فعلى- در كلامشان نيست. «1».

(ضيع) [ضيع]

ضاع الشّى ء يضيع ضياعا: آن چيز تباه شد. اضعته و ضيّعته: تباهش كردم. در آيات: (أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ 195/ آل عمران) (إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا 30/ كهف) (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ 142/ بقره) (لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ- 120/ توبه).

(تمام آيات فوق مربوط به اين است كه خداوند اعمال و پاداش نيكوكاران و انسانهاى مؤمن را تباه و ضايع نمى كند).

ضيعة الرّجل: اموال غير منقول كه آن را سرپرستى نكنند از بين مى رود و ضايع مى شود، جمعش- ضياع- است.

تضيّع الرّيح: بادى است كه هر گاه بوزد آنچه را كه بر آن مى وزد ضايع مى كند. «2»


(1) در سراسر كتاب عبارت (قال بعضهم ... يا فى كلامهم ...) زياد به چشم مى خورد شايد تصوّر شود منظور راغب اعراب است ولى قصد ايشان از ضمير (هم) كسانى است كه شاعر، نويسنده، خطيب و خلاصه صاحب نظر و عالم در واژه شناسى و علوم زبان عرب هستند.

(2) در حديثى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمده است كه: «بين ذلك رسول اللَّه للنّاس فضيّعوه» يعنى: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله

.(ضيف) [ضيف]

اصل ضيف- كجى و انحنا است (كمان گونه) ضفت الى كذا و اضفت كذا الى كذا: به آن متمايل شدم و آن را به سويش ميل دادم.

ضافت الشّمس للغروب و تضيّفت: خورشيد در حالت گشتن و غروب كردن است.

ضاف السّهم عن الهدف و تضيّف: تير از هدف منحرف شد.

ضيف- يا مهمان، كسى است كه به تو متوجّه مى شود و روى مى كند و بر تو فرود مى آيد.

واژه- ضيافة- معمولا در باره مهمانى است. اصل ضيف مصدر است لذا در مفرد و جمع مساوى است و بيشتر در گفتگو جمع بسته مى شود و مى گويند: اضياف و ضيوف و ضيفان: مهمانان.

در آيات: (ضَيْفِ إِبْراهِيمَ- 51/ حجر) (وَ لا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي- 78/ هود) (إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي- 68/ حجر) گفته مى شود: استضفت فلانا فاضافنى: از او يارى و پناه خواستم و انجام داد. و قد ضفته ضيفا فأنا ضائف و ضيف: او را مهمان كردم.

اضافة: در كلام نحويّون در اسم مجرور به كار مى رود كه اسمى قبل از آن و به آن منضّم شود و در سخن بعضى از آنها- اضافة- در چيزى است كه كلمه ديگر در آخر


براى مردم آن را بيان كرد و سپس مردم آن را ميراندند و كم توجّهى به آن نمودند.

و در حديثى ديگر «نهى عن اضاعة المال» كه گفته شده مقصود اين است كه حيوانات را از بين نبرند و به آنها نيكى كنند و نيز گفته شده مقصود اين است كه در حرام و معاصى و آنچه را كه خداى تعالى دوست نمى دارد انفاق و صرف نشود.

و نيز گفته اند: نهى از اسراف و تبذير است هر چند كه در كار و مال مباح باشد.

(مجمع البحرين 4/ 367)

آن ثابت باشد مثل: اب- ابن- اخ- صديق (ابو الحسن- اخ الكرام- ابن الجواد- صديق على) اين اسامى را اسامى متضايفة يعنى نزديك به هم گويند.

(كه يا از ريشه ميل و يا از ريشه ضيف و برهم وارد شدن است، پس كلمات- ابن- اخ- اب- صديق و امثال اينها، لازم الاضافه يا متضايفة هستند).

(ضيق) [ضيق]

الضّيق: تنگى و سختى، نقطه مقابل- سعة- يعنى فراخى است كه- ضيق- با فتحه حرف (ض) هم گفته مى شود.

ضيقة: در فقر و بى نوايى و بخل و اندوه و مانند اينها به كار مى رود.

گفت: (وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً- 77/ هود) يعنى از آنها عاجز شد.

و آيه: (وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ- 12/ هود) يعنى سينه ات بوسيله آن گرفته و تنگ شد.

و آيه: (وَ يَضِيقُ صَدْرِي- 13/ شعراء) يعنى دلم تنگ مى شود.

و آيه: (ضَيِّقاً حَرَجاً- 125/ انعام) يعنى به سختى گرفته مى شود «1» (وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ- 118/ توبه) (وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ- 127/ نحل) «2» (واژه ضيق- در سه آيه اخير عبارت از حزن و اندوه است).

و آيه: (وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ- 6/ طلاق) اشاره به عدم سختگيرى در هزينه


(1) تمام آيه و ترجمه اش چنين است: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ ...) آنرا كه خدا مى خواهد هدايت كند سينه اش را براى اسلام باز مى كند و كسى را كه مى خواهد گمراه كند سينه اش را تنگ و كوچك مى كند گوئيكه در آسمان صعود مى كند، خداوند، اينطور پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى آورند مى نهد. نكته اى ظريف و علمى در عبارت- كانّما يصعّد فى السّماء- هست يعنى كسانى كه حالت خفگى و تنگى نفس براى آنها در فضاء بالاى جوّ حاصل مى شود و گمراهى و كوتاه فكرى را به چنان آدمى و حالتى تشبيه كرده است و به راستى جهان پهناور بر كسى كه به آينده و سرنوشت اميدوار نيست و بلكه بيم و وحشت دارد آنچنان تنگ است.

(2) از كيد و نيرنگشان، كه مى كنند دلتنگ و رنجيده مباش.

و نفقه زندگى در باره همسران يا تنگ دل ننمودن آنهاست كه هر دو معنى را در بر دارد.

(زنانى را كه طلاق داده ايد در سختى هزينه زندگى و سختى خاطر قرار ندهيد).

در معنى فقر مى گويند: ضاق و اضاق فهو مضيق: فقر شد و او بينوا است، بكار بردن اين واژه در فقر مثل بكار بردن- وسع- در ضدّ آن است.

(ضان) [ضان]

الضّأن: ميش يا گوسپند مادينه، در آيه گفت: (مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ- 43/ انعام).

اضأن الرّجل: وقتى است كه ميش او زياد شده است. مفرد ضأن- ضائنة- است.

(ضوأ) [ضوأ]

الضّوء: چيزى است كه از اجسام نورانى پخش مى شود. «1»

ضاءت النّار و اضاءت: آتش افروخته شد.

اضاءها غيرها: چيزى غير از آتش، آن را افروخت.

و در آيات: (فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ- 17/ بقره) (كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ- 20/ بقره) (يَكادُ زَيْتُها يُضِي ءُ- 35/ نور) (يَأْتِيكُمْ بِضِياءٍ- 71/ قصص) كتابهاى هدايت كننده خداوند هم ضياء ناميده شده، مثل آيه: (وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً- 48/ انبياء) (به موسى و هارون، فرقان و ذكر و نورى داديم، فرقان و ضياء و ذكر، هر سه صفاتى از تورات است).


(1) فرق ميان (ضياء) و (نور) اين است كه (ضياء) تابش و نورى است در ذات چيزى و (نور) تابش و نورى است كه از چيز ديگرى گرفته مى شود، مانند نور ماه كه از ضياء خورشيد است.

.)

باب (الطاء)

(طبع) [طبع]

الطّبع، اين است كه چيزى به صورتى و پيكرى و شكلى در آيد، مثل شكل سكّه و پول كه اعمّ از واژه- ختم (مهر) و اخصّ از واژه- نقش است.

(ختم- يعنى مهر زدن، چون زايل شدنى و متغيّر است پس مهر و يا ختم مثل نقش پول و سكّه نيست كه قرنها باقى بماند، امّا نقش روى سكّه بجاى مهر هم بكار مى رود، نقش يا صورت بندى به نقش روى سكّه هم اطلاق مى شود، امّا پول و سكّه، نقش و نقّاشى را دربرنمى گيرد، پس واژه طبع اخصّ از- نقش و اعمّ از- ختم- است).

طابع و خاتم- آن چيزى است كه بوسيله آن چيزى طبع و مهر مى شود طابع- اسم فاعل آن است و نيز- طابع- يعنى وسيله سكّه زدن مثل ناميدن فعل به اسم ابزار و آلت، همچون سيف قاطع كه (شمشير در واقع ابزار بريدن است نه فاعل آن ولى بصورت اسم فاعل بكار رفته است).

در آيات: (فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ- 3/ منافقون) (كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى قُلُوبِ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ- 59/ روم) (كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ- 74/ يونس) كه در آيه: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) بحث آن گذشت، (ذيل واژه ختم). و به همين اعتبار مهر شدن دلها با طبع و طبيعت كه همان سجيّت يا سرشت آدمى است

بيان شده است كه يا از جهت جان و نفس است، به هر صورتى كه باشد و يا از حيث خلقت و آفرينش و يا از نظر عادت كه البته ناميدن سرشت و نهاد به طبيعت از جهت خلقتى كه در آن نقش بسته است مفهومى برتر و بيشتر از نقش عادت دارد و لذا گفته شده و تأبى الطّباع على النّاقل: (سرشت ها مانع تحوّل و تأثير تغيير دهنده مى شوند). «1»

طبيعة النّار و طبيعة الدّواء: آن چيزى است كه خداوند مزاج آنها را بر آن نهاده است.

طبع السّيف: رنگ و ريم و چرك شمشير.


(1) در باره طبيعت يا سرشت آدمى متغيّر هست يا نيست نظراتى گفته شده، مثلا سعدى مى گويد:

مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نوشته است پند بر ديوار

باطلست آنكه مدّعى گويد خفته را خفته كى كند بيدار

اشاره سعدى به شعر سنايى است كه مى گويد:

عالمت غافلست و تو غافل خفته را خفته كى كند بيدار

بنابر اين از نظر امور تربيتى حلّ اين مشكل در خور دقّت است، راغب در ذيل واژه- ختم مى گويد نقش يا سرشت از سه جهت حاصل مى شود:

1- از نظر آثار نفسانى، مثل: حقد، حسد، عاطفه، محبّت، خشم، غضب و غيره كه هر انسانى را به گونه اى و نقشى نشان مى دهد.

2- عادت، كه در اثر تعليم و تربيت و محيط و شرايط در انسان بوجود مى آيد كه خود نوعى نقش آفرينى در انسان است.

3- طبيعت و شكل اصيل و مهمّ در هر فرد كه بطور جداگانه از طريق توارث، شير مادر، صفات و اخلاق و انديشه هاى پدر و مادر مطابق اصل ژنتيك در آدمى نقشى بوجود مى آورد كه از دو نقش اوّل اثرش بيشتر است گاهى خود اين نقش آن دو طبيعت ديگر را تحت الشّعاع قرار مى دهد، لذا پيامبر فرمود: «كلّ مولود يولد على الفطرة ثمّ ابواه يهودانه و يمجّسانه و ينصّرانه».

يعنى: اين پدر و مادر هستند كه مى توانند در نقش فطرت آدمى كه همه بر خدا پرستى آفريده شده اند اثر بگذارد و تعيين كننده باشد كه البتّه تا وضع بخصوص و حالات ويژه اى اين اثر، مؤثّر است و گر نه همان فطرت خدائى با كمك انديشه و برخورد و تصميم به حالت اوّل برمى گردد و در انسان جز چهره خدايى كه همان نقش خلقت است چيزى رخ نمى نمايد. رمز مسلمان شدن و بحقّ گرويدن انسان ها در طول تاريخ همين است كه مى بينيم ميليونها انسان آفريقائى خود را از قيد و بند تبليغات مسيونرهاى آمريكائى و اروپايى كه ميلياردها دلار در آنجا با تأسيس بيمارستان و كمك هاى ديگر خرج مى كنند، خود را رها نموده و به اسلام مى گروند.

رجل طبع: (مرد دون همّت و فرو مايه و زشت خوى) كه عدّه اى آيات: (طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ- 93/ توبه) و (كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ- 74/ يونس) را بر آن معنى حمل كردند، يعنى پست و فرومايه اش كرد. «1»

مثل آيات: (بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ- 14/ مطفّفين) «2».

(أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ- 41/ مائده) (اين دو رويان كه با زبان اظهار ايمان مى كنند همان كسانى هستند كه بخاطر نفاقشان خداوند نخواست كه دلهاشان را پاك كند، در دنيا خوارى، و در آخرت عذاب عظيمى دارند).

طبعت المكيال: وقتى است كه پيمانه را پر و سر ريز كنى و اين معنى براى اين است كه پر بودن ظرف نشانه ممانعت افزودن بيشتر بر آن است.

الطّبع: مطبوع و پر شده، شاعر مى گويد:

كزوايا الطّبع همّت بالوجل «3»


(1) آيه 74/ يونس كه علّت فرومايگى و مهر شدن دلهاشان از سوى خدا را نتيجه و معلول نافرمانى و تجاوز و ستمگرى آنها از حقّ معرّفى مى كند مى گويد: (عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ- 74/ يونس) يعنى دلهاى دنياپرستان و كسانى كه پيامبران و روز جزا را بخاطر اصرار در تجاوز و ظلمشان انكار مى كنند را خداوند مهر مى زند و معلول همان تجاوز و در گذشتن از حدّ در ستمگرى است و همين است كه در قيامت و سر آغاز جز او مكافات با عجز و لابه مى گويند: (لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ- 10/ منافقين) يعنى اگر تا مدّتى مرگم را به تأخير بيندازى از صالحين مى شوم و اين همان اقرارى است بر مقدّمه مهر زدن خداى بر دلهاشان.

(2) ترجمه آيه قبل آن چنين است: روز جزا را جز ستمگر گناهكار تكذيب نمى كند همين كه آيات ما را بر او بخوانند مى گويد: اساطير اوّلين است، اصولا آنچه را كه مى كنند و مى انديشند زنگار دلهاشان شده است (كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ- 14/ مطفّفين). [.....]

(3) شعر از لبيد بن ربيعة كه در تمام نسخه هاى مفردات غلط ضبط شده، يعنى- كروايا- را كزوايا- و- وحل- را- و جل- نوشته اند كه اشتباه ناسخ است، تمام بيت چنين است:

فتولوا فاترا مشيهم كروايا الطّبع همت بالوجل

.(طبق) [طبق]

المطابقة: از اسمهايى است كه در نزديك نمودن يا برابرى روى چيزى كه باندازه اوست قرار دهى و از اين معنى است عبارت:

طابقت النّعل- يعنى نعل را چسباندم و كوبيدم، شاعر گويد:

اذا لا و ذا الظّلّ القصير بخفّه و كان طباق الخفّ او قلّ زائدا

(وقتى پنجه هاى كوچك شتر با سمش پوشيده مى شود با قرار گرفتن سم و دست و پايش بجاى يكديگر زيادتر مى دود).

سپس واژه (طباق)- گاهى در چيزى كه بر ديگرى منطبق است بكار مى رود و گاهى در برابر با چيز ديگر، مثل ساير چيزهايى كه براى دو معنى وضع شده اند و سپس در يك معنى غير از معنى ديگر بكار مى روند، مثل واژه هاى- كأس و راوية- يعنى كاسه و ظرف آب و مانند اينها (كه هر كدام به ضرورت بجاى ديگرى بكار مى روند).

در آيه: (الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً- 3/ ملك) يعنى بعضى بالاى بعض ديگر قرار دارد.

و آيه: (لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ (طَبَقٍ)- 19/ انشقاق) يعنى از منزلى به منزلى ديگر بالا مى رود، و اين اشاره اى است بحالت انسان در ترقّى و در حالات مختلف در دنيا، مثل اشاره اى كه در آيه: (خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ- 11/ فاطر) شده است.

و همچنين اشاره اى به حالات مختلف در آخرت ارزنده شدن و برانگيخته شدن و برخاستن براى (حساب) و عبور از صراط تا زمان معيّن در سراى دنيا و سراى آخرت است.


شارحين ديوان لبيد مى نويسد شاعر گروهى را وصف مى كند كه در حضور نعمان بن منذر در خصومت و مجادله شكست خورده اند و در حالى بازمى گردند كه گويى از جهت خوارى و مذلّت به سنگينى گام برمى دارند، و آنها را بشتران آبكشى كه مشك هاى سنگين پر از آب بر پشت دارند و در زمينى كه پر گل و لاى است و پاهايشان در آن فرو مى رود با سنگينى و آرامى مى گذرند به روايا: يعنى شتران آبكش تشبيه كرده است وحل: گل و لاى رقيق، فاتر: سست (ديوان/ 196)

(هم فى) امّ طبق: به گروهى كه با يكديگر هماهنگى و موافقت دارند گفته مى شود.

النّاس طبقات: مردم گونه گونند.

طابقته على كذا: بر آن امر مطابقتش دادم. تطابقوا: هماهنگى كردند. اطبقوا عليه:

بر آن امر اجتماع كردند، و از اين معنى است عبارت: جواب يطابق السّؤال: پاسخى كه با پرسش مطابقت مى كند.

المطابقة فى المشى: مثل راه رفتن، كسى كه بر پايش غل و زنجير است و دو پايش تطابق دارد.

طبق: چيزى است كه ميوه هايى در آن قرار مى دهند و بر سر مى نهند و همچنين به هر كدام از مهره هاى پشت (ستون فقرات) هم- طبق، گويند چون روى هم قرار گرفته اند.

طبّقته بالسّيف: به اعتبار نعل زدن است يعنى او را با شمشير زدم.

طبق اللّيل و النّهار: ساعات پياپى شب و روز.

اطبقت عليه الباب: درب را برويش بستم.

رجل عياياء طباقاء: مرد گنگى كه سخن گفتن بر او سخت و ناگوار است كه در معنى عبارت اطبقت الباب است.

فحل طباقاء: شترى كه از جهيدن بر ناقة عاجز است.

وافق شنّ طبقة: دو قبيله شن و طبقه، با هم توافق كردند، بنت الطّبق بمصيبت تعبير شده (زيرا فراگير است و عدّه اى را در بر مى گيرد). (النّهايه- 3/ 115).

(طحا) [طحا]

طحو مثل- دهو- است يعنى گستردن چيزى و بردن آن در آيه گفت: (وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها- 6/ شمس). «1»

شاعر گويد: طحا بك قلب فى الحسان طروب- (طحا در اين مصراع يعنى رفت) (دلى با تو همراه است و رفته است كه در خوبى و حسن طرب ناك است) ..


(1) مى گويد: (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها ...) سوگند به خورشيد و تابش آن و ماه وقتى كه از

)

(طرح) [طرح]

الطّرح: افكندن چيزى و دور كردن آن است.

طروح: مكان دور.

رأيته من طرح: او را از دور ديدم.

الطّرح: چيزى كه به خاطر بى توجّهى به آن، دور افكنده شده.

در آيه: (اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً- 9/ يوسف).

(سخن برادران حسود و دروغگوى حضرت يوسف است كه مى گويند يا يوسف را بكشيد و يا بر زمينش برافكنيد).

(طرد) [طرد]

الطّرد: بر كندن و دور كردن چيزى به طريق سبك انگاشتن آن چيز. طردته: او را بر كندم و دور كردم، خداى تعالى گويد:

(وَ يا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ- 30/ هود) «1» (وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ- 52/ انعام) (وَ ما أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنِينَ- 114/ شعراء)


پى خورشيد برمى آيد و سوگند به روز هنگاميكه زمين را روشن كرده است و به شب وقتى كه تاريكيش فرا گيرد و به آسمان و آنچه را كه بنايش كرده و به زمين و آنچه را كه آن را مى برد و مى گستراند و سوگند به جان و نفس آدمى و آنچه را كه او را قابليّت وجود داده است و همان عوامل راه تقوا و گناه و فجور را به او الهام مى كند كه هر كس تزكيه نفس نمود رستگار شد و هر كه جان را آلوده كرد زيانكار است. خداوند در اين سوگندهاى با شكوه از پديده هاى محسوس آفرينش مثل خورشيد، ماه، روز و شب، آسمان و زمين، نفس و عوامل رشد و تباهى آن حقيقتى را بيان مى دارد و تأكيد مى كند به اينكه رستگارى و زيانكارى بدست خود آدمى است و واژه (من) افاده عموم از زن و مرد و پير و جوان دارد كه مى توانند يا رستگار يا زيانكار باشند.

(1) سخن حضرت نوح به مخالفين خويش است كه مى گويد: من براى پيامبرى خود از شما مزدى نمى خواهم و كسانى را كه ايمان آورده اند از خود طرد نمى كنم، آنها پروردگار خويش را ملاقات مى كنند شما مردمى جهالت پيشه ايد.

اگر آنها را طرد كنم چه كسى مرا در قبال وظيفه خدايم ياوريم مى كند چرا عبرت نمى گيريد.

(فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ- 52/ انعام) اطرده السّلطان و طرده: وقتى است كه او را از شهرش اخراج كرده است و دستور داده از جاى زندگيش طرد و رانده مى شود.

شكارهايى هم كه گريخته اند- طردا و طريدة- ناميده شده- يعنى رانده شده اند.

مطاردة الاقران: دفع كردن دوستان يكديگر را.

مطرد: نيزه كوچك يا وسيله اى كه با آن شكار مى كنند يا شكار را مى رانند.

اطّراد الشّى ء: هماهنگى و متابعت اجزاء چيزى از يكديگر.

(طرف) [طرف]

طرف الشّى ء: كنار و پهلوى هر چيز كه در اجسام يا اوقات و غير از آنها بكار مى رود.

در آيات زير گفت: (فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ- 130/ طه) (أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ- 114/ هود) (اشاره هر دو آيه اخير به اوقات نماز صبح و مغرب است).

هو كريم الطّرفين: بطور استعاره يعنى او از جهت پدر و مادرى بزرگوار است، كه گفته شده كريم الطّرفين- اشاره به عفّت بيان و عفّت در عورت است.

(طرف) العين: پلك چشم، و نيز حركت دادن پلك ها، كه به نظر كردن نيز تعبير شده است زيرا نظر كردن لازمه اش پلك بهم زدن است.

و آيه: (قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ- 40/ نمل) (قبل از اينكه چشم بر هم نهى يا نظرت به خودت برگردد). و آيه (فِيهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ- 56/ الرّحمن) عبارت از چشم به زير انداختن آنها بخاطر عفّت و سرشان است، يعنى: (بخاطر عفّتشان پاكيزه چشمند كه اشاره به همسران بهشتى است) طرف فلان: چشمش درد گرفت.

و آيه: (لِيَقْطَعَ (طَرَفاً)- 127/ آل عمران) مخصوص نمودن واژه- قطع- براى كنار و

جانب چيزى از اين جهت است كه كم شدن و نقصان اطراف چيزى براى اين است كه به خاطر آن نقص به سستى يا از ميان رفتن آن چيز مى انجامد، و لذا گفت:

(نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها- 41/ رعد) «1» (الطّراف:) خيمه و خرگاه چرمين كه اطرافش بريده مى شود (عشاير بجاى شاخه هاى درخت از اينگونه خيمه هاى چرمين مى سازند).

مطرف: چادر خز بافت.

مطرف: هر چيز تازه كه حاشيه داشته باشد (مليله و ريشه دادن به پرده و پارچه ها). اطرفت مالا: مال و متاع تازه اى خريدم.

ناقة طرفة و مستطرفة: شترى كه مثل ستوران، اطراف چراگاه را مى چرد طريف: چيزى كه آن را تازه بدست مى آورند و از اين معنى است عبارات:

مال طريف: مال جديد و تازه و رجل طريف: است مردى كه بر يك همسر ثابت نمى ماند.

الطّرف: اسب اصيل و نجيب كه بخاطر نژادش از زيبائيش كاسته نمى شود، پس- اطرف- در اصل معنى- مطروف- است يعنى همان كه منظور نظر است، مثل- نقص- در معنى- منقوص، و از اين نظر در چيزى كه زيباست و چشم و نظر به آن جلب مى شود، مى گويند:

هو قيد النّواظر: يعنى چيزيكه زيبا و نيكوست تا جائيكه ديده را در خود نگه مى دارد.


(1) اشاره قرآن در اينجا به ناقص شدن يا تحليل رفتن پوسته اطراف زمين است كه مورد اعتماد و اتّكال دنياپرستان است مى گويد اينان و پدرانشان را براى مدّتى در زمين برخوردار كرديم تا عمرشان دراز شد و غافل شدند امّا مگر نمى بينند كه زمين را از اطرافش نقصان مى دهيم، پس چگونه ايشان مى توانند بر اين امر چيره شوند، يعنى از چيزى جلوگيرند كه امرى طبيعى و در فرمان خداى است كه روزى خورشيد و زمين درهم نورديده مى شود.

.(طرق) [طرق]

الطّريق: راهى كه با پا پيموده و زده مى شود.

گفت: (طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ- 77/ طه) و از اين معنى واژه- طريق- براى هر روشى كه انسان در كارى خوب يا ناپسند در پيش مى گيرد استعاره شده است، در آيه گفت:

(وَ يَذْهَبا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلى- 63/ طه) (آئين و روش نيكوى شما را از بين مى برند) طريقة من النّخل: رديف طولانى درختان خرما است كه تشبيهى است به ادامه يافتن راه. الطّرق- در اصل مثل- الضّرب- است يعنى زدن، جز اينكه اخصّ از- ضرب- است، زيرا الطّرق- نوعى زدن و ضربه وارد كردن بر چيزى است، مثل زدن آهن با مطرقة (پتك) و اين معنى در- طرق- مثل- ضرب، گسترش مى يابد و از اين معنى عبارت: طرق الحصى: با سنگ فال گرفتن در كهانت و فالگيرى استعاره شده است. طرق الدّواب الماء بالأرجل حتّى تكدّره: بهم زدن ستوران آب را با پاها تا اينكه گل آلودش كنند.

طرق: آبى كه ستوران در آن رفته اند.

طرق الخوافى: پرهاى بال مرغ كه بعضى روى بعضى قرار مى گيرد.

(طارق:) رونده راه، و در سخنان متعارف به كسى كه شب مى آيد و وارد مى شود- طارق- گويند.

طارقت النّعل و طرقتها: نعل را كوبيدم و بهم دوختم و به شباهت كوبيدن نعل گفته شده: طارق بين الدّرعين: دو زره را روى هم پوشيد و بهم زد. طرق اهله طروقا:

شب بر خانواده اش وارد شد و ستاره هم به- طارق- تعبير شده است. زيرا در شب ظاهر مى شود، گفت:

(وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ- 1/ طارق) شاعر گويد: نحن بنات طارق (ما دختران شبيم) يعنى: (1- شبرويم و به شب سر

مى رسيم 2- و شبانه بر دشمن شبيخون مى زنيم، 3- و يا چون ستاره بلند مرتبه ايم.)

حوادثى هم كه در شب رخ مى دهد به- طوارق- تعبير شده است طرق فلان: شب قصدش كردند، شاعر گويد:

كانّى انا المطروق دونك بالّذى طرقت به دونى و عينى تهمل

(مثل اينكه من مانند تو، به نسبت كسى كه به وسيله او زده شده اى ضعيفم و چشم پر از اشك). و به اعتبار زدن در معنى- طرق- گفته مى شود: طرق الفحل النّاقة:

شتر فحل مادينه را كوفت و زد.

اطرقتها و استطرقت فلانا فحلا: از او فحل خواستم مثل اينكه مى گوئى ضربها الفحل و اضربتها و استضربته فحلا- است. شتر ماديه را طروقة گويند، واژه طروقة- براى زن هم كنايه شده است.

اطرق فلان: چشم به زير انداخت، گويى كه ديدگانش را به زير دوخته است مثل زدن چيزى با چكش كه بهم متّصل مى شود و به اعتبار معنى واژه- طريق- آنطور گفته شده.

جاءت الابل مطاريق: شتران بر يك راه آمدند.

تطرّق الى كذا- مثل- توسّل- است يعنى به آن توسل جست و دست يازيد.

طرّقت له: راهى برايش قرار دادم. جمع طريق، طرق است و جمع طريقة- (طرايق.)

گفت: (كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً- 11/ جنّ) اشاره به اختلاف آنها در درجاتشان است مثل آيه: (هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ- 163/ آل عمران).

طبقات آسمان را هم- طرائق- گفته اند، خداى تعالى گويد:

(وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ- 17/ مؤمنون) رجل مطروق: كسيكه در او ضعف و سستى هست، و اين معنى از سخنى است كه مى گويند: هو مطروق: حادثه اى ناگوار به او رسيده و او را سست كرده يا براى اينكه زده و كوفته شده است. مثل مقروع: كوبيده شده و يا مثل- مدوخ: مرد شتابكار و يا از عبارت:

ناقة مطروقة- است كه در سستى به آن تشبيه شده است.

(طرى) [طرى]

در آيه گفت: (لَحْماً طَرِيًّا- 14/ نحل) يعنى: گوشت تازه، كه از- طراء و طراوة- است.

فعلش- طرّيت كذا فطرى- است يعنى تر و تازه اش كردم.

المطرّاة من الثّياب: جامه و لباس مرطوب يا تازه.

اطراء: مدح و ستايش كه تكرار مى شود.

طرأ: با حرف همزه يعنى طلوع كرد و نمايان شد.

(طس) [طس]

اين واژه دو حرف است كه در سخنشان طس نيامده است «1» واژه- طسّ- با تشديد حرف (س) و- طسوس- جمع- طسّ- است كه اصلى ندارد. «2».

(طعم) [طعم]

الطّعم: خوردن غذا است، و هر چيزى كه از آن مى خورند طعم و طعام- ناميده مى شود.

در آيه گفت: (وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ- مائده) «3».


(1) اين واژه يكبار آن هم در سر آغاز سوره نمل آمده است، مى گويد: (طس، تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ- 1/ نمل) بگفته شيخ طوسى و عدّه اى از مفسّرين- طس- اسمى از اسماء قرآن است كه بلا فاصله بعد كلماتى اين چنين كه فواتح سور ناميده مى شوند آيات بعدشان اشاراتى به كتاب و يا قرآن دارد و بگفته ابو مسلم اصفهانى و به نقل قول از تاريخ قرآن ابو عبد اللّه زنجانى، اينها اشاره به همان حروف الفباء است كه قرآن با آنها بيان شده است. (تبيان 8- تاريخ قرآن 36)

(2) ابن فارسى مى گويد- طس- واژه اى است در معنى طست يا طشت. (مقاييس اللّغه)

(3) اشاره به صيد دريائى است كه مى گويد: براى شما شكار و غذايش حلال است (أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ- 96/ مائده).

گفته اند واژه- طعام- مطابق روايت ابو سعيد «1» از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به گندم و حبوبات اختصاص دارد كه در مورد فطريّه به آنها امر كرده است فرموده است:

«صاعا من طعام و صاعا من شعير» «پيمانه اى از گندم و پيمانه اى از جو» در آيه: (وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ- 36/ حاقّه) (در باره غذاى دوزخيان است كه مى گويد غذاشان نيست مگر چركابه اى).

و آيه: (طَعاماً ذا غُصَّةٍ- 13/ مزمّل) (غذايى دردانگيز و گلوگير).

و آيه: (طَعامُ الْأَثِيمِ- 44/ دخان) (ميوه درخت زقّوم است كه غذايى است براى گناهكاران).

و آيه: (وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ- 34/ حاقّه) يعنى بر اطعام طعام در باره مسكين تشويق نمى كند. و آيه: (فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا- 53/ احزاب). «2»

و گفت: (لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا- 93/ مائده). «3»


(1) ابو سعيد، سعيد بن مالك خدرى خزرجى انصارى، يكى از بزرگان صحابه حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام كه از نجباء و پاكان و علماء و فقهاى سابقين و اوّلين مى باشد، او در سنّ 13 سالگى در جنگ احد حاضر ولى به جهت كمى سنّش از طرف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ممنوع الحرب شد، سپس در خندق و يازده جنگ ديگر در ركاب مبارك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حاضر بود، اخبار بسيارى در مدح او وارد شده است 1170 حديث شريف از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده، پدرش مالك از شهداء بدر بود ... نام او- ذو الشّهادتين- است و روايت شده است: انّه لم يكن من احد حدث الصّحابه افقه من ابى سعيد يعنى هيچيك از جوانترين اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فقيه تر از ابو سعيد نبوده اند ابن قتيبه نام او را در كتاب الامامة و السّياسة- در واقعه حرّه- نقل كرده است كه گروهى از اهل شام به خانه اش وارد شدند و او را با ضربات زيادى به حال مرگ رساندند، شهادت ابو سعيد در سال 83 ه يا 74 ه- و به گفته بعضى در سال 64 ه بوده.

(هدية الاحباب 21 و 156- تاريخ بغداد جلد اوّل- معارف ابن قتيبه 116- ريحانة الادب 5/ 85).

(2) اشاره به گونه اى از دستورات اخلاقى و اجتماعى ارزشمند اسلامى است، مى گويد: اگر در خانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به غذا دعوت شديد پس از صرف غذا ديگر براى گفتگو و سرگرمى منشينيد كه اين رفتار، پيامبر را مى آزارد چون او از شما شرم دارد كه بگويد منشينيد ولى خداوند از گفتن حقّ شرم ندارد كه بگويد چنين كارى درست نيست، (وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ- 53/ احزاب) بديهى است چنين آياتى انسان ساز و اخلاقى درسى همگانى، و انسانى است كه شأن نزولش در آن مورد بوده مثل دستورات بسيارى ديگر كه از جهتى دستورى هميشگى و اخلاقى است، چه در خانه پيامبر يا امامان و سايرين.

(3) آيه فوق موضوعى و حكمى راى مطرح مى كند كه در جامعه اسلامى انقلابى امروز كشور عزيز ما نيز

گفته مى شود: طعمت كه در آب و شربت خوردن هم بكار مى رود، مثل آيه:


بشدّت مطرح است و آن اين است كه آيا افرادى كه در گذشته گناهانى از قبيل مى خوارگى و قمار و پرستش بت هايى كه از شدّت عشق آنها در پايشان قربانى هم مى كردند و نيز مرتكب شرط بنديهاى قمار گونه شده اند.

كه بعد از ظهور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اسلام آورده اند موقعيّتشان در جامعه اسلامى چگونه بايد باشد، مى فرمايد:

(كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته نمودند در باره آنچه كه در گذشته از حرام خورده اند گناهى بر آنها نيست بشرط اينكه پيوسته پرهيزكار و با ايمان باشند و كارهاى شايسته انجام دهند و باز در پرهيزكارى و ايمان پايدار باشند و باز هم پرهيزكارى پيشه كنند و كارهاى نيكو انجام دهند با شرايط فوق، خداى نيكوكاران راى دوست مى دارد).

در اين آيه چهار بار تأكيد شده است كه اگر اين چنين افراد واجد شرايط زير شوند يعنى:

1- آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ. (ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند).

2- إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (و باز اگر پرهيزكار شوند و ايمان و عمل شايسته داشتند).

3- ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا. (و سپس باز هم پارسا باشند و ايمان آورند).

4- ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا (آنگاه پرهيزكار شدند و نيكوكردار).

باشند بديهى است اين تأكيدات پياپى بر روى عبارات ايمان و تقوا و عمل نيك و شايسته دائمى و پى در پى شرط آن است، نه اينكه فرصت طلبانه و با حفظ ظاهر باشد، تا جامعه اسلامى ملاك و ميزان را بر ايمان و عمل و تقوا و نيكوكارى در افراد قرار دهد و به ظاهر داورى نشود تا لطمه اى كه جامعه اسلامى امروز ما از اين ناحيه خورده است و چه سهمگين هم بوده ديگر دچار نشود.

كمتر آيه اى در قرآن اين چنين تأكيداتى در چهار بار آن هم بر روى ايمان و تقوا و عمل صالح دارد و نيز در پايان آيه به چنان كسان اميدوارى مى دهد كه اگر به راستى مؤمن و نكوكار و با تقوا باشند (وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ- 93/ مائده) كه باز مى بينيم بر روى عمل نيك تكيه شده نه فقط لفظ و ظاهر.

تاريخ اسلام گواه صدمات و لطمات بزرگى از سوى همينها است كه آنها را خوشباورانه بكارهاى حسّاس گمارده يعنى كسانى كه قبلا بت ها پرستيده و سالها گناهان و مى خوارگى هايى انجام داده بودند و ديديم كه چگونه مسير صحيح و تكامل اسلام را از هدف منحرف كردند و يكى از علل آن همه خونريزيها و برادر كشى ها در حكومت هاى اموى و مروانى و عبّاسى همين جهت بوده كه امثال ابو موسى اشعرى يا عمرو عاص، زياد بن ابيه و پسرش عبيد اللّه زياد در پست هاى كليدى و حسّاس فرمانداريها قرار مى گرفتند و جوانان مؤمن و صديق و بردگان خالص و خادمى همچون زطىّ‌ها كه همگى برده و سياه پوست ولى صديق و امين بودند و از طرف على عليه السّلام به خاطر ايمان و عمل نيكشان به خزانه دارى بصره و كوفه مشغول بودند به دست همان ها به شهادت مى رسند صفحات تاريخ ملالت بار و دردانگيز بشريت بويژه تاريخ اسلام سرشار از همين جريانات است كه نوخاستگان، نومسلمانان كه عمرى در تباهى بسر برده و همچنين نوانديشان خود را داغ تر از خادمين جازده و قلمداد نموده و با چهره هايى فريبنده امّا در بن دندانشان كيسه هاى زهر نهفته گهگاه و شايد پيوسته چشمان صالحان را پر از اشك، دلهاى مستضعفين، و بردگان را پر درد و سينه هاى سوزناك

(فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي- 249/ بقره).

(در باره آزمودن سربازان طالوت است كه چون در سرعت و حركت بودند به آنها گفت جز كف دستى از آب نهر كه به آن مى رسيم ننوشيد كسى كه بنوشد از من نيست و كسى كه ننوشد از من است اگر بقدر يك كف دست) بعضى گفته اند چون گفته است: (وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ- 249/ بقره) يعنى واژه- طعم- را براى آب خوردن بكار برده محقّقا تنبيهى و هشدارى است تا مانعى باشد بر خوردن آب مگر كف دستى آنهم با غذا همانطور كه ممنوعيّت بر نوشيدن زياد آب است مگر به كفى و جرعه اى كه چون با چيزى كه جويده مى شود همراه باشد آب هم با آن غذا خورده مى شود.

و هر كلمه ديگر بجاى (لَمْ يَطْعَمْهُ- 249/ بقره) مى گفت، مثلا: (و من لم يشربه) مى گفت، اقتضاء داشت كه اجازه خوردن آب بهر مقدار با غذا مجاز باشد ولى همين كه گفت: (وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ- 249/ بقره) روشن نمود به اينكه خوردن آب در هر حال جايز نبوده مگر باندازه اى كه استثناء شده و همان يكبار خوردن و برداشتن آن با دست است.

و سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره آب چاه زمزم كه فرمود:


شيفتگان راستين حقّ و عدالت را به هيجان آوردند (اخبار الطّوال- مروج الذّهب- كامل ابن اثير- تاريخ طبرى) و لذا امير المؤمنين عليه السّلام در نامه معروفش به مالك اشتر مى نويسد: انّ شر وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيرا و من شركهم فى الانام و لا يكوننّ لكم بطانة فانّهم اعوان الائمة و اخوان الظّلمة ...

يعنى بدترين وزيران تو كسانى هستند كه پيش از تو وزير اشرار بودند و كسانى كه در گناهان شركت داشته اند البتّه نبايستى چنين كسانى محرم راز تو (و كيل، وزير، مدير، فرمان دار، فرمانده، مشاور، خزانه دار استاندار ...) باشند زيرا آنان ياوران گناهكاران و برادران ستمكاران بوده اند و تو مى دانى نيكوترين را از ميان كسانى كه هرگز ستمگر را بر ستمش و گناهكار را بر گناهش يارى نكرده اند برگزينى اينان هزينه شان بر تو سبك تر و ياريشان بر تو نيكوتر و محبّت و عاطفه شان بر تو بيشتر و انس و الفتشان به ديگران كمتر است پس اين چنين كسان را محرم خويش و مشاور و يار خويش گردان و بايستى برگزيده ترين ايشان نزد تو وزيرى باشد كه سخن تلخ حق بيشتر گويد و كمتر ترا در گفتار و كردارى كه خداوند براى دوستانش نمى پسندد بستايد.

(نهج البلاغه 427- نامه به مالك اشتر) [.....]

«انّه طعام طعم و شفاء سقم» آگاهى و خبرى از آب زمزم است كه بر خلاف ساير آب ها، آب زمزم سيراب و اشباع مى كند. (بسيارى از آب ها به خاطر داشتن املاح مختلف بر انسان ناگوار است و عطش زاست يا در بدن مواد رسوبى زايد بخصوص در كليه ها ايجاد مى كند كه در نتيجه چنان آبهايى كمتر نوشيده مى شود ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: آب زمزم داراى خواصّ طبيعى و تقويتى براى بدن است كه گويى انسان ها را با املاح معدنى سودمندش تغذيه مى كند).

(استطعمه) فاطعمه: از او غذا خواست و غذايش داد.

در آيه: (اسْتَطْعَما أَهْلَها- 77/ كهف) (موسى و همراهش از اهل آن قريه غذا خواستند).

و آيه: (وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ- 36/ حجّ) (از گوشت قربانى بقناعت پيشه و نيازمند بدهيد).

و آيات: (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ- 8/ انسان). «1» (أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ- 47/ يس) «2» (الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ- 4/ قريش) (وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ- 14/ انعام)


(1) اشاره به قسمتى از آيه اى است كه مى گويد: (ابرار و نيكان از كاسه هايى كه از شربت بهشتى سپيد گونه چون كافور است مى نوشيد آبش از چشمه اى است كه بندگان خداى از آن مى نوشند و آن را روان مى سازند كنايه از ممانعت ننمودن به ديگران است يعنى ايثار دارند و بخيل نيستند سپس مى گويد: نكوكاران به نذر خود وفا مى كنند و پايبندند و از هنگامه اى كه گرفتار آن قطعى است بيم دارند و غذايى را كه خود دوست دارند، و نيازمند آنند يا به خاطر دوستى خداى به مستمند و يتيم و اسير مى دهند و مى گويند ما شما را فقط براى رضاى خدا اطعام مى كنيم و از شما پاداش و سپاسى نمى خواهم.

زمخشرى مى نويسد: ابن عبّاس مى گويد شأن نزول آيه در مورد بيمار شدن حسن و حسين عليهما السّلام است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با عدّه اى به عيادشان رفت و گفتند: يا ابا الحسن لو نذرت على ولدك فتذر على و فاطمه و فضّه. شيخ طوسى هم مى نويسد: و قدروت الخاصّة و العامّة انّ هذه الآيات نزلت فى علىّ و فاطمه و الحسن و الحسين، يعنى: از طريق اهل تسنّن و تشيّع روايت شده است كه اين آيات در باره على و فاطمه و حسن و حسين نازل شده است و اگر بگويند چگونه با لفظ ابرار بصورت جمع آمده است براى اين است كه هزاران هزار انسان در طول تاريخ اسلام روش اهل بيت را تأسى نموده اند و مشمول آن هستند كه در اكثر آيات چنين است. (كشّاف 4/ 270- تبيان 10/ 205- فخر رازى 30/ 244).

(2) سخن كفّار است كه در جواب اينكه به آنها مى گويند از نعمتهاى خداى كه نصيبتان شده است

(اشاره به آفريننده آسمان و زمين است كه مى گويد: او موجودات را اطعام مى كند و نيازى به خوراك ندارد).

(وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ- 57/ ذاريات) پيامبر عليه السّلام فرمود: (اذا استطعمكم الامام فاطعموه».

يعنى هر گاه امام از روى رأفت و مهربانى از شما يارى خواست و كارى به شما تفويض نمود به او بپيونديد و او راى يارى رسانيد.

رجل طاعم: مرد نيكوحال.

مطعم: نيكبخت و با روزى.

مطعام: كسى كه ديگران راى زياد اطعام مى كند.

مطعم: خوش خوراك و پرخور.

طعمة: غذا و آنچه خورده مى شود.

(طعن) [طعن]

الطّعن: نيزه زدن يا شاخ زدن و هر چيزى كه از اين نوع زدن باشد. تطاعنوا و اطّعنوا: يكديگر راى با نيزه زدند.

اين واژه براى، طعنه زدن و غيبت كردن و ناسزاگويى هم استعاره شده است، در آيات: (وَ طَعْناً فِي الدِّينِ- 46/ نساء)


انفاق كنيد پاسخ مى دهند آيا به كسانى كه اگر خدا مى خواست به آنها غذا مى داد، غذا دهيم؟ بديهى است كه اين آيه نمودار يك جريان فكرى كفر پيشگان است كه مى پندارند سرمايه و زر و سيم كه از راه استثمار ديگران و حقوق ضعفاء انباشته كرده اند مزيّتى براى آنها است و به ديگران هم اگر خدا مى خواست عطاء مى كرد، اينگونه سخنان ياوه و پوچ همواره از سوى مستكبرين اظهار مى شود و براستى چه گمراهى فكرى بالاتر از اين كه نمى دانند حقوق ديگران را پايمال نموده و آبادى كاخشان بگفته امير المؤمنين عليه السلام از ويرانى كوخ نشينان است كه فرمود (فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ- 19/ ذاريات) و همين حقوق ربوده شده سائل و محروم است كه آنها را آنچنان نموده است نه چيز ديگر.

(وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ- 12/ توبه) «1» كه هر دو آيه در همين معنى اخير است (يعنى استعاره از نيزه زدن)

(طغى) [طغى]

فعل اين واژه- طغوت و طغيت طغوانا و طغيانا- است، يعنى: گستاخى و گردنكشى كرد.

اطغاه كذا: او را به طغيان واداشت.

طغيان: زياده روى و نافرمانى و سرپيچى از حقّ است، در آيات:

(إِنَّهُ طَغى- 26/ طه) «2» (إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى- 6/ علق) «3» (قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى- 45/ طه) «4» (وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي- 81/ طه) «5» خداى تعالى گويد: (فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً- 80/ كهف) «6» (فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ- 15/ بقره) «7» (إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً- 60/ اسراء)


(1) ابن اثير و ابن فارس در تفسير اين حديث مى نويسند منظور اين است كه اگر امام و پيش نماز در خواندن و قرائت زبانش بند آمد يا نتوانست كلمات را درست ادا كند بر كسانى كه پشت سر او هستند لازم است او را يارى نموده و كلمات صحيح را بگوش او برسانند و تفهيم كنند. گويى كه كلمات را مانند غذا در دهان او مى رسانند. (النّهايه 3/ 127- مقاييس اللّغه 3/ 411- لسان العرب ج 12) راغب واژه- ارتياح- را در تفسير حديث ذكر كرده كه به معنى راحت و شادمانى است و ديگران- ارتج عليه- نوشته اند يعنى ادا نكردن سخن، و باز- راغب- استفتاح را- استخلاف معنى كرده و ديگران همان استفتاح دانسته اند.

(2) در باره فرعون است كه مى گويد: او در گستاخى زياده روى نموده تا جائيكه ادّعاى خدايى كرد.

(3) محقّقا اگر انسان خود راى بى نياز ديد گستاخى و نافرمانى مى كند.

(4) سخن موسى و هارون با خداوند است كه مى گويند: پروردگار ما بيم داريم از اينكه در اذيّت ما زياده روى كنند و يا اينكه طغيانشان فزونى گيرد.

(5) خطاب به قوم بنى اسرائيل است كه با بهانه گيرى از حضرت موسى (منّ و سلوى) خواستند و پس از دريافت (منّ و سلوى) خداوند از جهت تربيت نفسانى به آنها مى گويد: از چيزهاى پاكيزه كه روزيتان كرده ايم بخوريد و زياده روى مكنيد كه خشم من به شما مى رسد.

(6) بيم داشتيم كه آنها را به طغيان و كفر دچار كند.

(7) كسانى كه گمراهى را به هدايت خريدند، كارشان باستهزاء نمودن مؤمنين مى انجامد و خداوند براى يارى مؤمنين آن گمراهان را در طغيانشان مى كشاند تا كور دل بمانند.

(وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ- 55/ ص) «1» (قالَ قَرِينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ- 27/ ق) «2» (الطّغوى:) اسم از- طغى و طغيان- است يعنى گردنكشى، و گستاخى از حقّ، و گفت: (كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها- 11/ شمس) «3»- مفهوم اين آيه آگاهى بر اين امر است كه وقتى آنها را از عقوبت طغيانشان بيمشان مى دادند تصديق و باور نمى كردند. و آيه:

(هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى- 52/ نجم) تنبيهى است بر اينكه نافرمانى از حقّ و طغيان، انسان را خلاص نمى كند و از فرجام كارش او را رهائى نمى بخشد و قوم نوح نافرمانتر و گستاختر از آنها بودند و هلاك شدند.

و گفت: (إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ- 11/ حاقه) كه واژه- طغيان- بطور استعاره براى افزونى و تجاوز از حدّ آب آورده شده.

و آيه: (فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ- 5/ حاقّه) اشاره به طوفانى است كه در آيه: (إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ- 11/ حاقّه) از آن معنى تعبير شده است. «4»

(الطّاغوت:) عبارت از هر تجاوزگر و سخت ستم پيشه اى و هر معبودى است كه


(1) براستى كه براى نافرمانان از حقّ و گستاخان بدترين بازگشت و مكافات هست.

(2) دوست و يار كسى كه در دنيا بت پرستى مى كرد و ستمگر و بى ايمان بود، در قيامت مى گويد پروردگارا من او را گمراه نكردم خودش كژ انديش و گمراه بود، بديهى است ياران غير الهى و دنيايى بهنگام سختى يكديگر را طرد و متّهم مى كنند بر خلاف ياران ايمانى كه همواره نورشان يكديگر را يارى و جذب مى كند.

(3) قوم ثمود بخاطر گستاخيشان، قيامت و پيامبران را دروغ پنداشتند و به سر انجامش مبتلا شدند.

(4) يعنى همين كه آب بالا آمد كه بصورتى محسوس و ادبى (طاغيه) ناميده شده تا ديگر بهانه اى براى گستاخان نباشد و بفهمند كه بالاخره آب مايه حيات است و سبب هلاكت هم مى شود، مولوى گويد:

آب اندر زير كشتى پشتى است آب در كشتى هلاك كشتى است

تشبيه شكوهمند طغيان آب به قوم ستمگر از اين جهت شايسته دقّت است كه طغيان آب دائمى نيست و بالاخرة فروكش خواهد شد، بلكه گستاخى خان تاريخ هم روزى بناچار به سرنوشت فرو افتادن آب دچار مى شوند كه مى بينيم شده اند. مولويه زيا سروده:

نردبان خلق اين ما و من است عاقبت زين نردبان افتادن است

[.....]

غير از خداى پرستيده مى شود و در مفرد و جمع هر دو بكار مى رود، در آيات:

(فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ- 256/ بقره) (وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ- 17/ زمر) (أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ- 257/ بقره) (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ- 60/ نساء) «1»- طاغوت- در آيه اخير عبارت از هر نافرمانى و تجاوزگرى است، چنانكه شرح حال آن گذشت.

افسونگرى، جادوگر و هر ديو سركشى و هر كسى كه بازدارنده، و منحرف كننده ديگران از راه خير باشد- طاغوت- است.

وزن لفظى واژه- طاغوت- فعلوت، مثل- جبروت و ملكوت- است و اصلش- طغووت بوده ولى لام الفعل آن بجاى عين الفعل قلب و سپس تبديل به الف شده است مثل صاعقة و صاقعة.

(طف) [طف]

الطّفيف الشّى ء: كم و اندك از همه چيزى.

طفافة: هر چيز زائد بر پيمانه كه به حساب نمى آيد.

طفّف الكيل: از پرداخت و اداى وزن و پيمانه اى كه بايد بدهد قسمتى را كم گزار.

در آيه گفت: (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ- 1/ مطفّفين).


هر كه بالاتر رود ابله تر است كاستخوان او بتر خواهد شكست

شرح اين در آينه اعمال جو كه نيابى فهم اين از گفتگو

(1) قسمتى از آيه 60/ نساء است كه افشاء كننده باطن و چهره كسانى است كه خداوند در باره شان قبلا گفت: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ ... 59/ نساء) يعنى شما كه ايمان آورده ايد (خداى را) فرمان ببريد و همچنين فرمان پيامبر و كارداران مؤمنى كه از خودتان باشند و چون در چيزى اختلاف كرديد اگر به خدا و معاد ايمان داريد داورى به او و پيامبرش ارجاع كنيد (كتاب و سنّت و عترت رسول) كه برايتان بهتر و سر انجامش نيكوتر است، سپس مى گويد مگر نمى بينى كسانى را كه گمان مى كنند به كتاب خدا و كتب گذشته ايمان دارند ولى داورى و كار خويش به طاغوت و كارگزاران طاغوت مى برند و حال اينكه دستور يافته اند كه به ستمگر و طغيانگر كفر بورزند امّا: (يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً- 60/ نساء) شيطان مى خواهد به گمراهى بيشتر و دورترى آنها را فرو اندازد.

(واى بر كسانى كه چون از مردم پيمانه مى گيرند حقّ خويش را تمام مى ستانند ولى چون به مردم پيمانه يا وزنى مى دهند از آن مى كاهند و كم مى كنند، آيا گمان نمى كنند كه در روزى بس بزرگ براى مؤاخذه و حساب مبعوث و زنده مى شوند).

(طفق) [طفق]

طفق يفعل كذا- مانند- اخذ يفعل كذا- است (اينگونه افعال را، افعال شروع مى نامند). يعنى كار را آغاز كرد.

واژه- طفق: بصورت مثبت بكار مى رود بدون حرف نفى، مثلا- ما طفق گفته نمى شود. در آيات: (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 23/ ص) (شروع كرد به دست ماليد به پاها و گردنهاى اسبان) (وَ طَفِقا يَخْصِفانِ- 22/ اعراف) (شروع به چيدن كردند).

(طفل) [طفل]

الطّفل: كودك تا وقتى كه نرم استخوان است كه بر جمع كودكان هم اطلاق مى شود، مثل آيات:

(ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا- 67/ غافر) مفرد در معنى جمع آمده است.

(أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا- 31/ نور) (يا كودكانى كه بر عورت زنان آگاه نيستند، عبارت فوق قسمتى از آيه اى است كه ظاهر بودن زينت زنان را از عدّه اى كه محرم اند استثناء مى كند از آن جمله كودكان خردسال).

واژه- طفل- بر (اطفال) جمع بسته مى شود، در آيه، (وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ- 59/ نور).

و به اعتبار معنى نرمى و خشن نبودن در مفهوم واژه- طفل- مى گويند: امرأة طفلة:

زنى ملايم و نرمخوى، فعلش- طفلت، طفولة و طفالة- است. (مطفل:) مادّه آهويى كه نوزادش همراش باشد.

طفلت الشّمس: آفتاب برآمد و غروب كرد كه در اين دو حالت تابش و روشنائيش كم است و ضعيف و نورش زمين را روشن نمى كند، شاعر گويد:

(و على الأرض غيابات الطّفل) (و بر سطح زمين روشنائيهائى كم و بسيار دورى هست) و امّا يطفّل تطفيل- وقتى گفته مى شود كه كسى به غذايى كه دعوت نشده است بيايد كه از عبارت: طفل النّهار: آغاز و پايان روز، گرفته شده كه هنگام آمدن آن شخص در آن زمانهاست يعنى بيموقع است و نيز گفته شده- تطفيل- از عمل طفيلى گرفته شده و- طفيل العرائس- مرد معروفى بود كه در دعوتها و عروسى ها ناخوانده حاضر مى شده و او را طفيلى ناميده اند. (سورچران).

(طلل) [طلل]

الطّلل: ريزترين باران و آن چيزى را كه اثر كمى دارد.

در آيه: (فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ- 265/ بقره) «1» طلّ الارض: زمين نمناك و بى رنگ شد.


(1) تمام آيه چنين است: (مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ ...) در آيات قبل سخن از انفاق و بخشش مال در راه خداست كه نخست آن را به بذرى، و دانه اى مثل مى زنند كه هفتصد دانه از آن روئيده مى شود و خداوند آن انفاق را هر چند كم و اندك باشد مثل آن دانه گندم پاداش مضاعف مى دهد و آنان كه مى بخشند و بخشش خود را با آزار و منّت توأم نمى كنند پاداششان نزد خدا و اين چنين كسانى بيم و حزنى ندارند.

سپس بنابر قانون عدالت گستر خويش مى گويد كسانى كه چيزى براى بخشيدن ندارند سخن خوب و گذشت آنها نسبت به ديگران بهتر از صدقه و بخشش است كه اذيّت در پى دارد (چنان كسان ريا كارند انفاق مى كنند شما كه ايمان آورديد بخشش هاى خود را با منّت و اذيّت باطل نكنيد، يعنى همچون كسى كه به خداوند و روز جزا ايمان ندارند و براى ريا كارى انفاق مى كند، مثل او همچون سنگى است كه خاكى بر روى آن باشد رگبارى بر آن مى بارد و خاك را مى شويد ريا كاران نيز از كارشان ثمره اى نمى برند و خدا كافران را هدايت نمى كند ولى كسانى كه براى خشنودى خداى انفاق مى كنند كارشان مثل دانه اى است بر خاكى مرتفع كه رگبارى بر آن مى بارد و دو برابر بهره مى دهد و اگر باران تند هم نبارد باران ريزى بر آن مى بارد و خداوند به پايدارى و ثبات دلهايشان و اعمالشان آگاه است. چون هدف قرآن نشان دادن راه سعادت و انسان كامل شدن است همواره با تمثيلات عينى و محسوس انسانها را و مؤمنين به اللّه و معاد را به روش با صداقت و حقيقت پيامبران و اولياء توجّه مى دهد تا بدانند در پيشگاه او سره از ناسره، مؤمن از منافق، حقّ از باطل، ايمان از رياء- جدا شدنى است و باز شناخته مى شوند (و اللّه بما تعملون بصير) او بر هر چيزى از پيدا و نهان آگاه

طلّ دم فلان: خونش بهدر رفت، در وقتى است كه توجّه به آن كم است و اثرش قطع مى شود گويى كه خون و اثر خونش، باران ريز و اندكى است. و چون مناسبتى ميان خانه و آثار باقى مانده آن هست لذا اثر خانه، و همچنين به كالبد شخص كه از دور ديده مى شود- طلل- گويند.

اطلّ فلان: به بالا برآمد و نزديك شد.

(طفى) [طفى]

طفئت النّار: آتش خاموش شد. اطفأتها- آتش را خاموش كردم. اطفأتها:

خاموش كردم، در آيات:

(يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ- 32/ توبه) (يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ- 8/ صف) فرمان ميان اين دو مورد در دو آيه اخير اين است كه آيه اوّل يعنى قصد خاموش كردن نور خدا را دارند و در آيه دوّم عبارت (لِيُطْفِؤُا- 8/ صف) يعنى قصد كارى مى كنند كه به وسيله آن كار به خاموش كردن نور خدا برسند «1».

(طلب) [طلب]

الطّلب: جستجو از وجود چيزى، خواه طلب از جسم و عين چيزى باشد و خواه طلب از معنى و مفهوم آن، در آيات:

(فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً- 41/ كهف) (و هرگز قادر به جستجوى آن نباشيد).


است و به گفته سعدى:

بر او علم يك ذره پوشيده نيست كه پيدا و پنهان بنزدش يكى است

.(1) آيه اوّل مربوط به بعضى از اهل كتاب است كه مستقيما در صدد خاموش كردن نور خدا با عقايد باطل برآمدند و آيه دوّم در باره ستمگران و ظالمان است كه به اسلام دعوت مى شوند و به خدا دروغ مى بندند، يعنى كارهاى خود راى از سوى خدا مى دانند تا بدين وسيله غير مستقيم نور خدا راى كه همان افكار واقعى و الهى است با عقايد جبرى خويش خاموش كنند و هر دو آيه با عبارت (و لو كره الكافرون) پايان يافته يعنى هر دو دسته كافر و ناسپاسند.

(ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ- 73/ حجّ) (چه ناچيز و زبون است آنكه خواهنده است و آنچه كه در طلبش مى روند).

اطلبت فلانا: نيازش را برآوردم و يا او را به خواستن نيازمند كردم (از اضداد است). اطلب الكلاء: وقتى است كه سبزه و گياه دور باشد به طورى كه نياز هست كه جستجو شود.

(طلت) [طلت]

طالوت اسمى است غير عربى (تحقيق در اين كلمه و جالوت به زير نويسى واژه- جلت- رجوع شود).

(طلح) [طلح]

الطّلح: درختى است- مفردش- طلحة- است، در آيه گفت: (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ- 29/ واقعه). (درخت موز با شكوفه و يا خرما بن رديف شده). ابل طلاحىّ: منسوب به همان (طلح) و طليح: لاغر و خسته. ناقة طليح اسفار: شترى كه از رنج سفرها مانده و كوفته شده.

الطّلاح: تباهى و فساد، كه از همان واژه است و نقطه مقابلش- صلاح است يعنى شايستگى. «1»


(1) حافظ گويد:

صالح و طالح متاع خويش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

خانه دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

بر در ارباب بى مروّت دنيا چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد

بديهى است در شعر فوق صبر و ظفر كه با هم بكار رفته مقصود پايدارى و استقامت است كه به پيروزى مى انجامد نه قبول ستم و زبونى و خوارى بنام صبر.

.(طلع) [طلع]

طلع الشّمس طلوعا و مطلعا، در آيات: (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ- 30/ طه) (حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ- 5/ قدر(مطلع:) جاى طلوع است، در آيه: (حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ- 90/ كهف) «1».

و از اين معنى بصورت استعاره، عبارت:

طلع علينا فلان و اطّلع- بكار مى رود يعنى او متوجّه ما شد و اطّلاع يافت در آيات:

(قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ- 45/ صافّات) (فَاطَّلَعَ- 55/ صافّات) (فَأَطَّلِعَ إِلى إِلهِ مُوسى- 37/ غافر) «2» (أَطَّلَعَ الْغَيْبَ- 78/ مريم)


(1) اشاره به حركت ذو القرنين به سوى مشرقى است كه او آنجا را جايگاه طلوع خورشيد مى پنداشت و سپس به آنجا حركت كرد و دريافت كه آنجا جاى طلوع نيست بلكه جايى است كه خورشيد بر مردمى مى تابد، از اين مفهوم عالى قرآن دانسته مى شود هر مشرقى كه پنداشته شود آنجاى جاى طلوع است سرزمينى است يا اقيانوسى با مردمى كه در آنجا زندگى مى كنند و اين همان كروى بودن زمين است كه خداوند با عبارت (وَجَدَها- 90/ كهف) آن را اشاره مى كند.

روش قرآن و كتاب الهى در مفاهيم كلّى و علمى اين است كه با كلمه اى و عبارتى آن مفاهيم را اشاره مى كند مثلا هر جا مفهوم و محتواى آيه موضوعى علمى است با عبارت (للعالمين يا يعملون) و هر كجا موضوعى است محسوس كه لازمه اش تفكّر است (يتفكّرون) و هر جا كه پاى انديشه و عقل و خرد در ميان است با عبارت (يعقلون) آيه را پايان مى دهد و در آيه فوق (وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ- 90/ كهف) با شكوهترين عبارتى است در باره اينكه محلّ طلوع خورشيد را جايى نپنداريم بلكه مكانى بدانيم كه آنجا هم جايگاه، و طلوعى براى خورشيد است و حال اينكه اينگونه انسانهاى مغرور و غافل اگر كمترين توجّهى به طپش قلب و بهم خوردن پلك ها و باز و بسته شدن ريه خويش و حتّى نگاهى به سر انگشتان عبرت انگيز خويش بنمايند مى فهمند كه خود بخود چنين دستگاه با عظمت سرهم بندى نشده بلكه اين تجلى «اللّه» است كه در سراسر وجود و پهنه جهان با عظمت با نظم و ترتيب خاصّى گسترده است و بايد گفت: حضورى گر همى خواهى از او غائب مشو حافظ- و يا-

بى دلى در احوال خدا با او بود او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد

و اين نداى جهانى قرآن است كه مى گويد: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ- 16/ ق)

آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم يار در خانه و ما گرد جهان مى گرديم

(2) سخن ابلهانه فرعون است كه مى پندارد بايستى از نردبان بالا برود تا بر خداى موسى آگاه شود كه در عصر ما هم منكر خدائى كه در آسمان پيما نشسته بود سخن فرعون را تكرار كرد و طولى نكشيد كه دست

(لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى إِلهِ مُوسى- 38/ قصص) استطلعت رأيه: نظرش را خواستم.

اطلعتك على كذا: تو را بر آن آگاه كردم.

طلعت عنه: از او غائب شدم.

الطّلاع: آنچه كه خورشيد بر آن مى تابد و انسان بر آن مطّلع مى شود.

طليعة الجيش: نخستين چيزى از سپاه و لشكر كه ظاهر مى شود.

(پيشقراولان يا طلايه داران). امرأة طلعة قنعة: زنى كه سر خويش گاهى ظاهر مى كند و گاهى مى پوشاند.

و به تشبيه طلوع كردن و ظاهر شدن خورشيد، گفته مى شود:

(طلع) النّخل: آنچه كه از خرما بن برمى آيد و ظاهر مى شود (شكوفه ها) و آيه: (لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ- 10/ ق) (درختانى رديف شده دارد) و آيه: (طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ- 65/ صافّات) يعنى آنچه كه از آن ظاهر مى شود. و آيه: (وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ- 148/ شعراء).

(نخلستانهايى كه شكوفه ها دارند). اطلعت النّخل: نخل شكوفه بر آورد. قوس طلاع الكفّ: كمانى كه كف دست را پر مى كند و كاملا در دست قبضه مى شود

(طلق) [طلق]

اصل- طلاق- رهايى و خالى شدن از پيوند و عهد و پيمان است، گفته مى شود:

اطلقت البعير من عقاله: شتر را از پا بندش باز و رها كردم.

طلّقته و هو طالق بلاقيد: او را بدون قيد و بند رها كردم، و از اين معنى عبارت:

طلّقت المرأة: زن را طلاق دادم استعاره شده است، مثل- خلّيتها- راهش را باز گزاردم، و آن زن را هم- طالق گويند يعنى باز شده از قيد و بند نكاح، در آيات:

(فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ- 1/ طلاق)


اجل او را بسوى خداى كشاند تا بفهمد و بر وجود هستى بخش جهان اطّلاع يابد.

(الطَّلاقُ مَرَّتانِ- 229/ بقره) (وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ- 228/ بقره) مفهوم اين آيه براى طلاق رجعى و غير رجعى عموميّت دارد.

و آيه: (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره) كه مخصوص باز گرداندن همسر و رجوع او است. و آيه (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ- 230/ بقره) يعنى بعد از جدا شدن.

و آيه: (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا- 230/ بقره) يعنى همسر دوّم. (انطلق) فلان: وقتى است كه كسى از دنبال برود و بگذرد خداى تعالى گويد: (فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ- 23/ قلم) (رفتند و آهسته با نجوا به يكديگر سخن مى گفتند) (انْطَلِقُوا إِلى ما كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ- 29/ مرسلات) (اكنون به سوى چيزى كه تكذيب مى كرديد روان شويد و برويد).

و به- حلال- هم- (طلق)- گفته شده يعنى مطلق و آزاد است و ممنوعيتى برايش نيست.

عدا الفرس طلقا او طلقين: اسب آزادانه دويد، كه اين عبارت به اعتبار باز بودن جلوى راهش است.

مطلق: در احكام شرعى چيزى است كه استثناء بر آن وارد نمى شود. طلق يده و اطلقها: عبارت از وجود و بخشش است. طلق الوجه و طليق الوجه: وقتى است كه ترشروى نباشد.

طلّق السّليم: درد، مار گزيده را رها كرد و آن درد از او برطرف شد. «1»

شاعر گويد: تطلّقه طورا و طورا تراجع. (گاهى رهايش مى كرد، و زمانى بر مى گشت).


(1) عبارت- طلّق السّليم- در نسخه هاى متعدّد مفردات- طلّق السّليم- با فتحه حرف (ط) نوشته شده كه صحيحش را فيروزآبادى مى گويد طلّق السّليم بالضّم اى رجعت اليه نفسه و سكن وجعه: يعنى حيات دوباره يافت و دردش ساكت و آرام شد.

ليلة طلقة: شبى است معتدل براى واگذاشتن ستوران براى آب خوردن. اطلقها:

آزادش كرد.

(طم) [طم]

الطّمّ: درياى پر آب و موّاج. له الطّمّ و الرّمّ: او خشك و تر و آب و خاك يا مال فراوان دارد.

طمح علىّ كذا: بر آن غلبه كرد و سر آمد، قيامت هم به همين جهت- طامّة- ناميده شده در آيه گفت: (فَإِذا جاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرى- 34/ نازعات) «1» (وقتى كه آن حادثه فراگير بزرگ سر مى رسد، و مى دانيم كه در قرآن افعال محقّق الوقوع چون وقوعشان قطعيّت دارد بصورت ماضى بيان مى شود زيرا شدنى هستند).

(طمث) [طمث]

الطّمث: خون حيض و دوشيزگى.

طامث: حائض و دشتان. طمث المرأة: وقتى است كه زن زفاف كند، در آيه گفت:


(1) صاحب كشف الاسرار مى نويسد: الطّامّة الكبرى- بانگ، و صيحه اى است كه هر چيزى را فرا مى گيرد و سپس برانگيختن و حساب و كتاب واقع مى شود. حسن و زجاج مى گويند: خداوند قيامت را رويداد بزرگ ناميده است زيرا از تمام امور و حوادث سهمگين تر است.

الطّمّ: درياى خروشانى است كه هر چيزى را در خود غرق مى كند و عبد الملك مروان خليفه اموى از (ابو حازم زاهد) پرسيد: فردا حال و كار ما چون خواهد بود، گفت: اگر قرآن مى خوانى قرآن ترا جواب مى گويد گفت كجا، گفت: (فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى- 39/ نازعات) كسى كه نسبت به خداى گستاخى مى كند و زندگى دنيا را بر آخرت برمى گزيند دوزخ جايگاه اوست و كسى كه از مقام پروردگارش بيم داشت و خويشتن از هوى و هوس تهى كرد بهشت جايگاه اوست، در دنيا هر نفسى را آتشى است كه آن را آتش شهوت گويند و در عقبى آتشى است كه آن را آتش عقوبت نامند هر كه امروز به آتش شهوت سوخته شد فردا به آب رحمت و نور معرفت آتش عقوبت را بنشاند.

(ج 10 ص 376- خواجه عبد اللّه انصارى هروى) گويا ستمگران تاريخ همواره از فرداى خويش بيمناكند و در اضطراب كه از أبو حازم ها وسيله آرامش مى طلبند ولى آنها هم با صراحت حقايقى را به آنها مى گويند.

(لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ- 56/ الرّحمن) (اشاره به يكى از نعمتهاى پاك بهشتى است كه مى گويد در آنجا همسران پاك چشم و ديده فروهشته و پاكيزگانى هستند كه قبل از ايشان، هيچ انسانى آنها را دست نيازيده اند). و بطور استعاره مى گويند:

ما طمث هذه الرّوضة احد قبلنا: اين گلستان و سر چشمه را پيش از ما كسى دست نزده است و نيالوده ما طمث النّاقة جمل: هيچ شتر فحلى ناقه را لقاح نكرده است.

(طمس) [طمس]

الطّمس: از بين بردن و محو كردن اثر است.

آيه (فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ- 8/ مرسلات) (آنگاه كه ستارگان اثرشان محو شود). و آيه (رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ- 88/ يونس) يعنى اموال و ثروتشان را از حالت سودمند اوّليه اش زايل كن. «1»

و در آيه: (وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ- 66/ يس) يعنى تور و ظاهر چشمانشان را از بين مى بريم همانطور كه اثر چيزى از بين مى رود. و آيه: (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً- 47/ نساء).

از علماء كسانى گفته اند مقصود از زايل شدن چهره ها كه در آيه اخير اشاره شده است حالت دنيائى است به اين معنى كه در صورتهاشان موها روئيده شود و چهره شان همچون سگ و ميمون پشمالو شود و كسانى هم گفته اند اين موضوعى است در آخرت بنا به اشاره اى كه گفت:

(وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ- 10/ انشقاق) يعنى چشمانشان پشت سرشان قرار گيرد. و نيز گفته اند: معنى آيه: (نَطْمِسَ وُجُوهاً- 47/ نساء) اين است كه از هدايت به گمراهى بازشان مى گرداند، مثل آيه: (وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ- 23/


(1) تقاضاى حضرت موسى از خداوند است كه مى گويد پروردگارا فرعون با زينت ها و اموال و ثروتى كه دارد مردم را از راه تو گمراه مى كند اموالش را از صورت اوّليه اش كه سودمند است محو و نابود گردان.

جاثيه). و همچنين گفته شده مقصود از (وجوه) در آيه (47/ نساء) بزرگان و رؤساءست و معنايش اين است كه رؤساشان را دنباله رو قرار مى دهيم و اين بزرگترين سبب هلاكت و سرگردانى است. «1».

(طمع) [طمع]

الطّمع: تمايل نفس به چيزى از روى آرزوى شديد و آزمندى است. افعال آن- طمعت- اطمع طمعا طماعية- و اسم فاعلش- طمع و طامع- است. آيه: (إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا- 51/ شعراء) «2» و آيه: (أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ- 75/ بقره) (آيا مى خواهيد و طمع داريد كه به شما بگروند؟) و آيه: (خَوْفاً وَ طَمَعاً- 56/ اعراف) «3» و چون طمع ورزيدن، بيشتر بخاطر ميل و هواى درونى است گفته شده: الطّمع طبع: طمع طبيعى است.

الطّمع يدنّس الاهاب: (طمع چهره آدمى را آلوده و چركين مى كند).

(طمن) [طمن]

الطّمأنينة و الاطمينان: آرامش خاطر بعد از بيتابى و اضطراب است. در آيات:


(1) آيه فوق خطاب به قوم يهود است كه مى گويد: شما كه كتاب آسمانى تان داده اند به قرآن كه نازل كرده ايم و مصدّق تورات شماست ايمان آريد و بگرويد قبل از اينكه چهره هايى راى محو و كارشان راى وارونه كنيم يا به نفرين دچار شوند و به گفته مفسّرين پس از اين آيه عدّه اى از جمله عبد اللّه سلام و كعب احبار به اسلام گرويدند تا مسخ نشوند- (كشف الاسرار خواجه عبد اللّه انصارى).

(2) سخن ساحران دربار فرعون است كه بدون توجّه به تهديدات فرعون به خداوند و پيامبرى موسى عليه السّلام ايمان آوردند و همينكه فرعون گفت: دستها و پاهايتان راى از چپ و راست قطع مى كنم و همگيتان راى به دار مى آويزم، مى گويند (لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ- 50/ شعراء) مهمّ نيست و با كمان نيست زيرا ما بسوى پروردگارمان باز مى گرديم و آرزومنديم كه از گناهان گذشته ما در گذرد و ما امروز نخستين مؤمنين به اللّه هستيم. [.....]

(3) ترجمه تمام آيه چنين است: كه مى گويد پس از اصلاح زمين در آن فساد و تبهكارى نكنيد و خداى را با بيم و اميد بخوانيد كه رحمت او به نيكوكاران نزديك است اين آيه بعد از آياتى است كه از تسخير و نظم خلقت و حركات منظّم ماه و خورشيد گفتگو مى كند تا انسان همان فرامين خدا و پيامبر را از نظم جهان نيز دريابد.

(وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ- 10/ انفال) (وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي- 260/ انفال) (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ- 27/ فجر) و اين همان نفسى است كه: (امّارة بالسّوء) يعنى امر كننده به زشتى بازنمى گردد.

خداى تعالى گويد: (أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ- 28/ رعد) كه آگاهى و هشدارى است بر اينكه با معرفت خداى تعالى و افزونى از عبادت اوست كه اطمينان خاطر و آرامش نفس و جان حاصل مى شود و همان است كه در آيه: (وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي- 260/ بقره) خواسته شده است «1» و در آيات: (وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ- 160/ نحل) «2» (فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ- 103/ نساء)


(1) اين تفسير كه در مورد توجّه راغب رحمه اللّه است از سخن حضرت ابراهيم و موضوعى است شايسته دقّت، چرا كه ابراهيم خليل الرّحمن و بت شكن اگر دلش به ايمان مطمئنّ نبود و قلبى استوار در راه توحيد نمى داشت آنچنان اعمالى را يك تنه در برابر تمام بت پرستان عصر خويش انجام نمى داد و همين كه از خداوند زنده كردن مردگان را مى خواهد و مورد خطاب قرار مى گيرد كه مگر ايمان نياورده اى؟ پاسخ مى دهد چرا ايمان دارم ولى توفيق معرفتى و عبادتى فزونتر را آرزومندم تا بيش از پيش از آن راه آرامش خاطرم افزون شود. پس راهى براى وصل به چنان سعادت و سرنوشتى و يقينى فزونتر به معاد، بطورى كه كاملا مورد قبول دل و فطرت باشد جز از راه شناسايى خداى و پرستش و عبادت دائم ميسور نيست چنانكه آخرين شرط در باره رستگاران و انسان را عبادت دائمى قرار داد و فرمود: (إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً إِلَّا الْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ وَ الَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ ...- 19- 26/ معارج): انسان حريص و آزمند، آفريده شده همينكه بدى به او مى رسد جزع و بى تابى مى كند و همينكه مالى و خيرى به او مى رسد بخل و تكبّر مى ورزد مگر نماز گزاران و همانها كه پيوسته و دائم نماز گزارند و در اموالشان حقّ سائل و محروم معيّن است و روز جزا را تصديق مى كنند و باور مى دارند پس براى اعتقاد يقين به معاد به غير از توجّه به زنده شدن طبيعت بعد از هر خزان راهى ديگر هست و آن معرفت روز افزون در باره خداى و عبادت بسيار است.

(2) از اين آيه اساس و پايه ايمان كه همان راسخ بودن در آن است بخوبى فهميده مى شود كه اگر همچون عمّار ياسر و بلال كه الگو و مورد شأن نزول اين آيه هستند سراسر وجودشان از ايمان به اللّه سرشار باشد ولى با اكراه و اجبار به گفتن كلمه اى وادار شوند از رديف دروغگويان كه در آيه قبل ذكر شده خارج هستند مى گويد دروغگويان كسانى هستند كه به آيات خداى ايمان نياوردند و آنها دروغگو هستند ولى كسانى هستند كه به آيات خداى ايمان نياورداند و آنها دروغگو هستند ولى كسى كه بعد از ايمان به خداى با

(وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها- 7/ يونس) واژه- اطمأنّ و تطامن در معنى و لفظ نزديكند.

(طهر) [طهر]

گفته مى شود: (طهرت المرأة طهرا و طهارة و طهرت: پاك شد، بر وزن (حسن و ضرب) كه البتّه با فتحه حرف (ه-) به قياس نزديكتر است و معنى آن بر خلاف (طمث) است.

طاهرة و طاهر- مثل (قائمة و قائم) و (قاعدة و قاعد) است يعنى (پاك- برخاسته- نشسته).

طهارت دو گونه است: 1- طهارت جسم 2- طهارت نفس، كه عموم آيات قرآن بر اين دو معنى حمل شده است.

مى گويند: طهّرته فطهر و تطهّر و (اطّهّر): پاكش كردم و پاكيزه شد، اسم فاعلش- طاهر و متطهر- است.

در آيه: (وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا- 6/ مائده) يعنى آب بكار مبريد يا چيزى كه جاى آن باشد (غسل يا تيمّم).

و آيه: (لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ- 222/ بقره) (فَإِذا تَطَهَّرْنَ- 222/ بقره) دو لفظ (حتّى يطهرن و- تطهّرن) دلالت دارد بر اينكه نزديكى و همبسترى به همسران جايز نيست مگر بعد از طهارت و تطهير شدنشان.


اكراه چيزى گويد ولى دلش آرميده به ايمان بادش دروغگو نيست و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در باره عمّار در اين مورد فرمود: «انّ عمّارا مولى ايمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه» سراسر وجود عمّار از فرق سر تا پاى سرشار از ايمان است و ايمان با گوشت و خونش آميخته است، ياسر و سميّه پدر و مادرش نخستين شهداء اسلام در آن شكنجه ها و آزمايشها بودند.

قرائت كسى كه (حَتَّى يَطْهُرْنَ- 222/ بقره) خوانده است تأكيد بر آن است يعنى تا اينكه طهارت را كه همان غسل است بجاى آورده باشند.

و آيه: (وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ- 222/ بقره) يعنى ترك كنندگان گناه و عمل كنندگان به نيكى و صلاح. و در اين باره گفت:

(رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا- 108/ توبه) (أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ- 82/ اعراف) «1» و آيه: (وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ- 108/ توبه) يعنى پاكى نفس، و پاكيزه خوئى. و آيه: (وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا- 55/ آل عمران)، يعنى تو را از ميان ايشان خارج مى كنم و منزّه ات مى دارم از اينكه فعل آنها را مرتكب شوى، و بر اين معنى است آيات:

وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- 33/ احزاب) (وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ- 42/ آل عمران) (ذلِكُمْ أَزْكى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ- 232/ بقره) (أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ- 79/ احزاب) «2» و آيه: (لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ- 79/ واقعه) يعنى به حقايق معرفت قرآن نمى رسد و دست نمى يازد مگر كسى كه نفس خويش پاكيزه گرداند و از آلوده شدن به فساد نگه دارد.

و آيه: (إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ- 82/ اعراف) اين سخن را قوم پليد لوط به صورت طنز و نيشخند گفتند چون قبلا به آنها گفته بود: (هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ- 78/ هود) زنان براى شما پاك ترند.

و سخن خداى تعالى كه: (لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ- 25/ بقره) يعنى پاكيزه از


(1) اين آيه پاسخ قوم تبهكار و پليد لوط پيامبر است كه به يكديگر مى گويند: لوط و پيروانش را كه مردمى پاكيزه خوى هستند از شهر خويش بيرون كنيد.

(2) يعنى رعايت امور اخلاق اسلامى و فرامين قرآنى براى جانها، و دلهاتان خوبتر و پاكيزه تر است.

پليديهاى دنيا و نجاسات آن و گفته شده پاكيزه از اخلاق زشت به دلالت آيه: (عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه) و همچنين به دليل وصف قرآن كه در باره اش گفت: (مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ- 14/ عبس) «1».

و آيه: (وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ- 4/ مدّثر) گفته شده معنايش- نفسك- است كه از معايب پاكش كنى.

و در آيات: (وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ- 26/ حج) (وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ- 125/ بقره) كه تشويقى است بر تطهير كعبه از پليديها و بت ها. بعضى گفته اند اين آيه ترغيبى است بر تطهير قلب براى داخل شدن سكينه و آرامش كه در آيه: (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ- 4/ فتح) ذكر شده است. (طهور:) مصدر است چنانكه «سيبويه» «2» حكايت كرده كه مى گويند: تطهّرت طهورا و توضّأت وضوءا: (به پاكى


(1) ترجمه آياتش چنين است: اين قرآن تذكار و يادآورنده اى است پس هر كه مى خواهد آن را ياد مى كند كه در صحيفه و نوشته هايى ارزشمند و والا و پاكيزه است و نويسندگانى بزرگوار و نيكوكردار.

(2) ابو بشر عمرو بن عثمان بن قنبر مشهور به سيبويه است كه گويند همواره از او بوى خوش استشمام مى شد و ابن خالويه چنين عقيده در باره كلمه سيبويه داشته. از اهالى بيضاء فارس است كه در سال 161 هجرى يا به گفته مرزبانى 180 هجرى وفات يافته است و عمرش 40 و چند سال ولى در عمر كوتاهش اثر جاودانى به نام (الكتاب) در نحو از خود به يادگار گذاشت كه همه دانشمندان از آن بهره مند شدند، آرامگاهش در شيراز است كه سه بيت شعر زيبا بر آن حكّ شده است:

1-

ذهب الاحبّة بعد طول تزاور و ناى المزار فاسلموك و اقشعوا 2-

تركوك اوحش ما تكون بقفرة لم يؤنسوك و كربة لم يدفعوا 3-

و قضى القضاء و صرت صاحب حفرة عنك الا حبّة اعرضوا و تصدّعوا

كه به گذاردن روزگار و از دست دادن دوستان كه در آرامگاهشان آنها را وداع مى كنند اشاره نموده است كه بعد از حكم الهى بجاى دوستان يا آرامگاه هم مى شوم و دوستان از من دور مى شوند و اعراض مى كنند.

استادش خليل بن احمد و يونس بن حبيب بوده است. ابو عبيدة مى گويد: پس از مرگ سيبويه به يونس بن حبيب گفته شد كه سيبويه هزار صفحه از علم خليل به نام خود نوشته است، يونس مى گويد: از كجا اين همه را از او شنيده است، كتابش را برايم بياوريد، همين كه آن را مطالعه كرد و همه مطالبى كه از خليل نقل شده ديد، گفت براستى كه سيبويه هر چه از خليل نقل كرده درست است همانطور كه هر چه از من نقل

طهارت نمودم، و وضوئى گرفتم). پس- طهور- اسم مصدرى است بر وزن- فعول- مثل وقدت وقودا: (آتش را به سختى مشتعل كردم).

و نيز- طهور- اسمى است غير مصدر مثل- فطور- كه اسمى است براى آن چيزى كه با آن افطار مى شود و روزه مى گشايند و مانند آن، مثل: وجور و سعوط و ذرور: (دواى دهان و حلق- داروى بينى- عطر و بوئيدنى خوش). واژه- طهور- (چنانكه گفته شد اسم مصدر است) و گاهى صفت است مثل- رسول- و صفاتى مانند اينها، و بر اين معنى است آيه: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً- 21/ انسان) آگاهى و تنبيهى است بر اينكه آن نوشيد (كه خداوند به- ابرارى- كه در سوره انسان ذكر كرده مى نوشاند) بر خلاف چيزى است كه در آيه: (وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ- 16/ ابراهيم) ذكر كرده است. و در آيه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً- 48/ فرقان) اصحاب شافعى رضى اللّه عنه گفته اند- طهور- در آيه اخير به معنى مطهّر- است (يعنى از آسمان آبى پاك كننده فرو فرستاديم) و اين معنى از نظر لفظ صحيح نيست زيرا وزن فعول به


كرده درست است. صاعد اندلسى مى گويد: من كتابى را نمى شناسم در علمى از علوم قديم و جديد كه شامل آن علم باشد با احاطه با جزاء آن غير از سه كتاب، اوّل: مجسطى بطلميوسى در علم كيهان شناسى. دوّم:

كتاب ارسطو در علم منطق. و سوّم: كتاب سيبويه بصرى نحوى، كه هر يك از اين سه كتاب همه چيز را بحث كرده اند.

همين كه كسى كتاب سيبويه را بر مبرّد خواند، گفت: تو بر درياى بزرگى راه مى پيمائى. ابن النطاح مى گويد: در حضور خليل بن احمد بودم همين كه سيبويه وارد شد خليل گفت: مرحبا و آفرين به دوستى كه از ديدارش ملول نمى شويم. ديگرى مى گويد به كتاب سيبويه نگاه كردم و آن را رساتر و بليغ تر از سخنش يافتم. داستان مناظر سيبويه را با كسائى كه به دربار خلفاى عبّاسى منسوب بود شنيدنى است براى اينكه در يك مسئله نحوى كه به نام (زنبوريّه) معروف است سيبويه گفت «فاذا هو هى» ولى كسائى با او مخالفت كرد تا اينكه عربى بدوى را با رشوه آوردند كه بنفع كسائى نظر بدهد و چنين هم شد ولى صفحات تاريخ ادب نام سيبويه را در آن داستان و بعد از آن به نيكى ياد نموده است. ابو طيب لغوى مى گويد: ثعلب گفت روزى كه فرّاء از دنيا رفت كتاب سيبويه زير سرش بود. (معجم الادباء/ 816) روزى جاحظ گفت: مردم در نحو كتابى مثل كتاب سيبويه ننوشته اند و بقيّه كتابهاى در برابر كتاب او در حكم عيال و خاندان او هستند و چون خواستم به عبد الملك زيارت وزير معتصم چيزى هديه كنم، چيزى بهتر از كتاب سيبويه نيافتم كه از ورثه فرّاء آن راى خريده بودم. ابو زيد انصارى مى گويد سيبويه در سنّ جوانى به درس مى آمدم و شنيدم كه مى گفت از هر كسى كه به او اعتماد دارى برايم حديث بگو. (وفيات الاعيان 3/ 134).

معنى فاعل از أفعل و فعل- (باب افعال و تفعيل) ساخته نمى شود و از- فعل- بنا مى شود.

و نيز گفته شده (ماء طهورا) در آيه اخير از جهت معنى اقتضاى تطهير و پاك كننده دارد، و آن به اين معنى است كه- طاهر- يعنى پاك كننده دو گونه است:

اوّل- اينكه صفت پاكى و طهارت آن راى متعدّى نمى كند مثل طهارت لباسى كه طاهر است بدون اينكه بتوان آن را- مطهّر- دانست.

دوّم- اينكه صفت طهارت چيزى راى متعدّى يعنى پاك كننده غير از خودش قرار مى دهد و خداى تعالى آن راى با واژه- طهور- وصف كرده است تا شناختى و هشدارى بر اين معنى باشد.

(طيب) [طيب]

طاب الشّى ء يطيب طيبا: آن چيز به خوبى پاك شد كه آن را- طيّب- يعنى پاك مى گويند.

و در آيات: (فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ- 3/ نساء) (فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ- 4/ نساء) اصل طيّب- چيزى است كه براى حواسّ لذّت آور است و نفس و جان آدمى از آن لذّت مى برد. الطّعام الطّيّب: در شرع، چيزى است كه آن خوردگى و طعام پاك داراى شرايطى باشد. از اين قرار:

1- بصورت مجاز تهيّه شده باشد و خوردنش جائز باشد.

2- به اندازه اى كه جايز است صرف و تناول شود يا تهيّه شود.

3- و از جائى كه جائز است، بدست مى آيد و هر گاه چنين باشد آن چيز طيّب و پاك است چه دنيائى و چه اخروى و آن چيز ناگوار نيست و گر نه چيزى هر چند كه در دنيا پاك باشد و از آن سه مجرا بدست نيايد در آخرت و پايانش هم پاك نيست.

(يعنى چيزى پاك كه به اندازه مجاز بدست نيامده و از جائى هم كه مجاز نيست

حاصل شده است هر چند چيز پاكى باشد از نظر اسلام و عاقبت آن پاك نمى تواند باشد).

و بر اين اساس فرمود: (كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ- 57/ بقره) (فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً- 88/ مائده) (لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ- 87/ مائده)»

(كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً- 51/ مؤمنون) و اين همان مقصود و مراد آيه: (وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ- 32/ اعراف) است. (كه مى گويد با عمل صالح و شايسته رزق و طيّبات خويش بدست آريد و بخوريد نه از راه و اعمال ناروا و غير صالح) و آيه: (الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ- 5/ مائده) كه گفته شده مقصود از آن- ذبائح- است.

(حيوانات حلال گوشت با ذبح شرعى) و آيه: (وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ 26/ انفال) اشاره به غنيمت هاست. و نيز انسان طيّب كسى است كه از پليدى جهل و فسق و فجور و اعمال زشت و قبيح خالى و دور باشد و با زيور عمل و ايمان و اعمال نيك آراسته باشد.

و در آيه: (الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ- 32/ نحل) همان انسانهاى طيّب را قصد و


(1) آيه خطاب به مؤمنين است مى گويد: چيزهاى پاكى كه خداى برايتان حلال كرده است حرام نكنيد يعنى نابجا بدست نياوريد و بيش از اندازه نياز حاصل نكنيد و به دنبالش مى گويد: (وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ- 87/ مائده) با تعدّى و زياده روى طيّبات و آنچه را كه خداوند حلال كرده است حرام نكنيد، از اين آيه به روشنى مى فهميم كه بدست آوردن متاع هلال و هر چيزى كه خداوند براى بهره مندى زندگى انسان پاك گردانيده اگر بيش از نياز جمع شود و براى بدست آوردن آن تجاوز و تعدّى از حدّ شود و از جاى ناروايى حاصل شود مثل اين است كه حرامى بدست آمده سپس مى گويد: از آنچه كه خداوند روزيتان كرده بصورت حلال و جايز بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد پروا كنيد.

بديهى است اگر اين دستور بزرگ اجتماعى و اقتصادى و الهى در ميان مسلمين پياده شود و فرمانش بر روحشان سيطره داشته باشد سنگچينى و پايه هاى بهشت موعود از همين دنيا نهاده مى شود زيرا ديگر در ميان بشر حلالى با تجاوز حرام نمى شود و همه نعمات الهى عادلانه به همه مى رسد زيرا گفت: بيش از اندازه نياز حرام است و ديگر تعدّى و تجاوز معنى نخواهد داشت.

اشاره كرده است (يعنى در حالى كه طيّب و پاكند فرشتگان آنها را از دنيا مى برند و مى ميرانند).

و آيات: (طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ- 73/ زمر) «1» (هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً- 38/ آل عمران) و آيه: (لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ- 37/ انفال) يعنى اعمال سوء با اعمال صالح.

و آيه: (وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ- 26/ نور) هشدارى است بر اينكه اعمال پاك از پاكان است، چنانكه روايت شده است:

«المؤمن اطيب من عمله و الكافر اخبث من عمله» (مؤمن پاكتر از عمل خويش و كافر ناپاكتر از عمل خويش است) و آيه: (وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ- 2/ نساء) يعنى كارهاى زشت را عوض اعمال خوب و صالح نگيريد و بر اين اساس آيات:

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ- 24/ ابراهيم) (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ- 10/ فاطر) و آيه: (وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً- 72/ توبه) يعنى مكانهاى پاكيزه و پاك و لذّت بخش. و آيه (بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ- 15/ سباء) كه گفته شده اشاره به بهشت و جوار ربّ العزّة- است. و امّا آيه: (وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ- 58/ اعراف) اشاره به سرزمين پاك است. و آيه: (صَعِيداً طَيِّباً- 43/ نساء) يعنى خاكى كه نجاست با آن نباشد.

استنجاء: (طهارت با سنگ و كلوخ) كه- استطابة هم ناميده شده زيرا مفهوم پاك كنندگى و ازاله پليدى در آن هست. «2»

اطيبان: خوردن و نكاح. (كه با شرايطش دو چيز پاك و حلال و جايز است) طعام


(1) پرهيزكاران گروه گروه به بهشت مى رسند و درهاى آن بر ايشان گشوده مى شود و كارگزاران بهشت به آنها مى گويند: (سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ- 73/ زمر).

درود و سلام بر شما، شاد و پاكيزه باشيد و جاودانه به بهشت در آئيد.

(2) ابن فارس در ذيل اين واژه حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده است كه: «نهى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ان يستطيب

مطيبة للنّفس: غذايى كه نفس و جان را خوش آيد.

طاب: عطر و بوى خوش و بهترين از هر چيز دو نيز- طاب- نوعى خرماست و شهر مدينه الرّسول را هم- طيّبة- گفته اند. «1»

و در آيه: ( (طُوبى) لَهُمْ- 29/ رعد) گفته اند: نام درختى است در بهشت و نيز گفته شده اشاره اى است به همه آنچه در بهشت پاك و پسنديده هست از بقاى بدون فنا و نيستى، و قربت بدون زوال و بى نيازى بدون فقر و نيازمندى.

(طور) [طور]

طوار الدّار و طواره: ادامه و امتداد بنا و ساختمان (ديوار و حدّ بنا) عدا فلان طوره:

از حدّش تجاوز كرد.

و لا أطور به: به سويش نزديك نمى شوم.


الرّجل بيمينه».

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طهارت يعنى (ازاله پليدى بول و غائط) را با دست راست نهى نموده است. (مقائيس اللّغه- 3/ 435)

(1) نام قديمى شهر مدينه يا طيّبه، يثرب بود كه چون يثرب و تترب و يثريب به معنى فساد و سرزنش و نكوهش است پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين نام را براى آنجا مكروه دانسته و آن را طيّبه يا طابه يعنى پاك و پاكيزه ناميد كه به معنى طاهر يعنى پاك از شرك و فساد است. (طبرى/ تاريخ- النّهاية) از اين جهت سفارش شده است كه در نامگذارى نوزادان و كودكان از نامهائى كه تداعى ناخوشايند و پوچ و بى معنى مى كند پرهيز شود و از نامهائى كه مفاهيمى متعالى و انسانى و زيبا دارد انتخاب شود تا كودك در بزرگى از نام خود احساس ناراحتى و اندوه نكند كه متأسّفانه يكى از روشهاى ناپسند استعمارگران در استعمار فرهنگى ملّت ها همين تغيير نامها است چه براى اشخاص و چه براى مكانها و مؤسّسات، و درست بر خلاف آنچه كه پيامبر اسلام مى خواهد عمل كردند يعنى نامهاى پر معنى و نيكو را به نامهاى بى هويّت عوض كردند چنانكه ديديم نام وزارت معارف كه مفهومى علمى و فلسفى و الهى داشت ابتداء به وزارت فرهنگ و سپس همين واژه فرهنگ را هم بخاطر محتوا و مفهومش به وزارت آموزش و پرورش تغيير دادند، و به همين قياس نام افراد ملّت ما را از الگوهاى مبارزاتى و دينى و فرهنگى مثل- على و حسين و ابو ذر و احمد و زينب و فاطمه به نامهاى فرى و مارى و ژورى و ژيلا برگرداندند تا در نامها هم ملّت ما احساس پوچى كنند، و سپس منابع خدادادى سرشار كشورمان را به راحتى از چنگ مردمى پوچ گرا و پوچ انديش به غارت ببرند.

لذا مى بينيم پيامبر گرامى ما به نام و نامگزارى آنگونه اهميّت قائل است. [.....]

فعل كذا طورا بعد طور: آن را در زمانهاى پى در پى انجام داد.

و آيه (وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً- 14/ نوح) گفته شده اشاره به آيه: (خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا- 67/ غافر) است و همچنين اشاره به آيه: (وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ- 22/ روم) يعنى در خلق و خلق اسم كوهى مخصوص است و يا اسم هر كوهى و نيز گفته شده- (طُور)- كوهى است محيط به زمين.

در آيات:

(وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ- 1/ طور) (وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ- 46/ قصص) (وَ طُورِ سِينِينَ- 2/ تين) (وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ- 52/ مريم) (وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ- 154/ نساء) اشاره به همان معنى است.

(طير) [طير]

الطّائر: هر حيوانى كه بال داشته باشد و در هوا پرواز كند جمع طائر- طير- است مثل راكب و ركب، طار، يطير، طيرانا پرواز كرد (وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ- 38/ انعام) «1» (وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً- 19/ ص) «2» (وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ- 41/ نور)


(1) در حديثى از ابو ذر آمده است كه گفته است تركنا رسول اللّه و ما طائر يطير بجناحيه الا عندنا منه علم- يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در حالى از دست داديم و رحلت فرمود كه دين و شريعت را بطور كامل و رسا بر ايمان بيان كرده بود كه نيازمند به آئينى و دينى ديگر نبوديم تا جائيكه هيچگونه مشكلى باقى نمانده بود- واژه طير در اين حديث مثلى است بر اينكه پيامبر چيزى را ترك نكرد مگر اينكه آن را بيان كرده بود حتّى بيان احكام در مورد پرندگان و حلال و حرام آنها را كه چگونه ذبح شوند و شخصى كه در حالت احرام است اگر خواست فديه اى بدهد چگونه است و از قبيل جزئيّات. (النّهايه- 3/ 151)

(2) در باره اعجاز صوتى حضرت داود نبى عليه السّلام است كه به هنگام خواندن مزامير خويش خداوند

(وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ- 17/ نمل) (وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ- 20/ نمل) (تطيّر) فلان و اطّيّر: اصلش فال زدن به پرندگان است، سپس در باره هر چيزى كه با آن فال نيك يا فال بد بزنند بكار مى رود (تفاؤل و تشاؤم).

و در آيه: (إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ- 18/ يس) (ما در باره شما فال بد مى زنيم) از اين جهت گفته شده فال خوب يا فال بد از تست لا طير الّا طيرك و هيچ كارى و تفاؤلى نيست مگر از خودت و آيه: (أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ- 131/ اعراف) يعنى شومى آنها و آنچه را كه نتيجه زشت كارى و سوء عمل آنها است در پيشگاه خداى تعالى است.

و بر اين اساس آيات: (قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ- 47/ نمل) (قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ- 19/ يس) (وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ- 13/ اسراء) در آيه اخير يعنى عمل او كه از خير و شرّ از او سرزده است.

تطايروا: وقتى است كه سرعت گيرند يا پراكنده نشوند.

شاعر گويد: طاروا اليه زرافات و وحدانا (حيوانات بصورت دستجمعى و تك تك با سرعت بسويش پريدند).

فجر (مستطير:) طلوع فجر صادق كه بخوبى روشن است.

و گفت: (وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً- 7/ انسان) يعنى: از هنگامه اى مى هراسند كه شرّش روشن است.

(غبار مستطار): گرد و غبار پراكنده و افشانده كه از نظر ساختمان لفظى ميان (مستطير) و (مستطار) اختلاف است، فجر و طلوع صبح بصورت فاعل تصوّر شده و گفته اند- فجر مستطير- و غبار بصورت مفعول، كه گفته شده- مستطار.

فرس مطار: اسبى تند رو و- مطار- در باره آهن يعنى: پراكنده شده و در مورد دل


مى گويد: كوهها را مسخّر كرديم بطورى كه در پگاه و شامگاه از كوهستان زمزمه داودى بر مى خاست و پرندگان گروه گروه به سويش فراهم مى آمدند.

يعنى شكسته. خذ ما طار من شعر رأسك: موهاى بلند سرت را بگير يا كوتاه كن.

(طوع) [طوع]

(الطّوع: انقياد و فرمانبرى، نقطه مقابلش- كره: نافرمانى، است. در آيات:

(ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً- 11/ فصّلت) (وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً- 83/ آل عمران) (طوعا- در باره موجوداتى است كه با اختيار و اراده راه حقّ مى گزينند و- كره- موجوداتى كه به ناچار چنان هستند.

(طاعة)- مثل- طوع- است ولى- طاعة- بيشتر در فرمانبردارى با رأى و اختيار است در آنچه را كه امر شده است و دعا كردن و خواندن خداى به بزرگى در آنچه كه منظور شده است (معنى دقيق طاعت همان به بزرگى ياد كردن خداى و تسبيح و تنزيه اوست).

در آيات: (وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ- 81/ نساء) (طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ- 21/ محمّد) يعنى اطاعت كنيد و بپذيريد مى گويند: طاع له يطوع و اطاعه يطيعه: او را فرمان برد و گردن نهاد و گفت: (أَطِيعُوا الرَّسُولَ- 59/ نساء) (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء) (وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ- 1/ احزاب) و در صفت جبرئيل عليه السّلام، مى گويد: (مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ- 21/ تكوير) (تطوّع:) در اصل پذيرفتن و فرمانبرى و طاعت است و- تطوّع- در سخن معمولى به معنى پرداختن چيزى است كه لازم و واجب نباشد مثل تنفّل: نماز نافله بجاى آوردن، و اضافه بر امور واجب كارى را انجام دادن.

گفت: (فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ- 184/ بقره) كه (و من يطّوّع خيرا) هم خوانده شده. (كسى كه بيش از واجباتش بندگى حقّ كند برايش بهتر است). (استطاعة)- باب استفعال از- طوع است يعنى توانائى، و آن چيزى است كه وجود حالات فعل راى به

وقوع مى رساند و فعل و كار هم از استطاعت و توانائى صادر مى شود و در نظر محقّقين، يا پژوهشگران استطاعة اسمى است براى معانى و مفاهيمى كه انسان به وسيله آن اراده خود راى از ايجاد فعل ممكن مى سازد و بر آنچه مى خواهد قادر مى شود كه بر چهار اصل استوار است:

1- زير ساز و سرنوشت مخصوص در انسان، براى فاعل و انجام دهنده كار 2- تصوّر و در نظر گرفتن فعل و كارى كه بايستى انجام شود.

3- مادّه و جسمى كه تأثيرش راى بپذيرد.

4- وجود ابزار و آلتى كه اگر فعل با ابزار انجام شود، مثل نويسندگى زيرا نويسندگى به چهار اصلى كه ذكر شد براى ايجاد دو انجام نويسندگى نيازمند است، و از اين روى مى گويند:

فلان غير مستطيع للكتابة: او واجد شرايط نويسندگى نيست، و استطاعتش راى ندارد و اين در وقتى گفته مى شود كه يكى از آن چهار اصل راى فاقد باشد يا بيشتر از يكى را.

نقطه مقابل و ضدّ استطاعة- عجز- است و اين است كه كسى يكى از آن چهار شرط راى نيابد و يا بيشتر از يكى راى و هر گاه تمام اين چهار اصل راى يافت او مستطيع مطلق است و اگر فاقد آنها بود عاجز مطلق يا بكلّى ناتوان و هرگاه بعضى از آنها را واجد باشد از جهتى مستطيع و از جهتى عاجز است كه اگر چنان كسى به- عجر- توصيف شود شايسته تر است.

استطاعة- اخصّ از قدرت است، در آيات:

(لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ- 43/ انبياء) (فَمَا اسْتَطاعُوا مِنْ قِيامٍ- 45/ ذاريات) (مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا- 97/ آل عمران) در باره كسانى است كه در حال استطاعت به زيارت كعبه مى روند) چنين كسى نيازمند چهار شرطى است كه ذكر شده و سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: «الاستطاعة، الزّاد و الرّاحلة». كه اين حديث بيانى است از وسيله اى كه حتما براى سفر حجّ لازم است كه آنها را مخصوصا بدون ديگر شرايط ذكر كرده است زيرا وجود آن چهار شرط عقلا

معلوم است و اقتضاى شرع هم، چنين است كه تكليف بدون ديگر شرايط صحيح نيست.

و در آيه: (لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ- 42/ توبه) اشاره به- استطاعة در اين آيه به نبودن وسيله مادّى و مالى و قصد است كه اشاره شده:

و همچنين آيات: (وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا- 25/ نساء) (لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً- 98/ نساء) گفته مى شود: فلان لا يستطيع كذا- يعنى بخاطر عدم تمرين و نيروى بدنى انجام آن كار براى او سخت است و اين معنى برمى گيرد به عدم وسيله و قصد تصوّر آن، كه تكليف با وجود آن وسيله صحيح است و انسان با واجد بودن آن معذور نمى شود و بر اين وجه است آيه:

(لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً- 67/ كهف) (تو با من توان پايدارى نتوانى داشت) (ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ- 20/ هود) (نه توانايى شنيدن دارند و نه ديدن).

و گفت: وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً- 101/ كهف) و آيه زير هم به همين معنى حمل شده است كه: (وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا- 129/ نساء) و آيه: (هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا- 112/ مائده) گفته شده آيه اخير كه بازگو كننده سخن حواريّون به حضرت عيسى است قبل از آن زمانى بوده كه معرفتشان بر «اللّه» افزون و قوى شود و نيز گفته شده منظورشان از اينكه گفته اند: آيا پروردگار ما مى تواند بر ما مائدة آسمانى نازل كند؟ قصد و منظورشان قدرت خداى نبوده بلكه مقصودشان اين بوده كه آيا حكمت خداى چنين اقتضايى دارد؟

گفته شده- يستطيع و (يطيع) (باب استفعال و افعال) به يك معنى است و معنايش- هل يجيب؟ است يعنى آيا اجابت مى كند مثل آيه:

(ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ- 18/ غافر) يعنى ستمگران در قيامت دوست و شفيعى كه اجابتشان كند نخواهند داشت.

يطاع- يعنى يجاب، در آيه قبل كه سخن حواريّون است به صورت (هَلْ يَسْتَطِيعُ

رَبُّكَ

• 112/ مائده) هم خوانده شده، يعنى: (سؤال ربّك)- به اين معنى كه آيا پروردگارت مى خواهد مائدة نازل كند مثل اينكه مى گويى: هل تستطيع الأمير ان يفعل كذا: آيا امير مى خواهد كه چنان كند و آيه: (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ- 30/ مائده) مثل عبارت:

اسمحت له قرينته و انقادت له و سوّلت است، يعنى همنشين او رام و مطيعش شد و با آراستن كارها بر او اغوايش كرد. طوّعت- از- اطاعت رساتر است. طوّعت له نفسه- مقابل عبارت- تأبّت عن كذا نفسه است يعنى نفسش از آن كار إبا نمود و دور كرد.

(تطوّع) كذا: با ميل و رغبت آن را تحمّل كرد، در آيه:

(وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ- 158/ بقره) (كسى كه با ميل و رغبت نيكى را پذيرفت و انجام داد همانا خداوند آگاه و پاسدار اوست) «1» و آيه: (الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- 79/ توبه) «2».

گفته شده: طاعت و تطوّعت- به يك معنى است مثل- استطاع و اسطاع. گفت:

(فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً- 97/ كهف) (اشاره به قومى است كه در كنار سدّ ذو القرنين بوده اند كه مى گويد بعدا نتوانستند بر آن بالا روند و نيز نتوانستند آن را سوراخ كنند و نقب بزنند).

(طوف) [طوف]

الطّوف: راه رفتن به اطراف و دور چيزى است، و از اين معنى واژه- طائف-


(1) پاس داشتن به سه معنى است: 1- حرمت داشتن، 2- حفظ و نگه داشتن، 3- افزايش نعمت كه خداوند كسانى را كه اضافه بر واجبات تكاليفى بيش از وسع خود انجام مى دهند مشمول سه اصل فوق مى كند.

(2) كسانى كه مؤمنين مشتاق بكار خير و داوطلبان نكوكارى، و ايثارگرائى كه بيش از استطاعت خويش صدقه مى دهند، عيب جوئى كند خداوند استهزاء آنها را به خودشان بازمى گرداند (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- 79/ توبه) عذابى دردناك خواهند داشت.

است در باره كسى كه براى حفاظت خانه ها، آنها را گشت مى زند.

فعلش- طاف به يطوف- است، در آيات:

(يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ- 17/ واقعه) (فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما- 158/ بقره) (هر كس حجّ و زيارت كعبه كند يا حجّ عمره مى گذارد باكى بر او نيست و رواست كه صفا و مروة را نيز با دور زدن انجام دهد) و از اين واژه بصورت استعاره عبارت است: الطّائف من الجنّ: گروهى از پريان گردنده.

الطّائف من الخيال: پندار و خيال محيط بر وجود.

الطّائف من الحادثة: رويداد فراگير، و غير از اينهاست.

در آيه گفت: (إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ- 201/ اعراف) «1».

طائف من الشّيطان- در آيه همان وسوسه هاى شيطانى است كه بر انسان احاطه مى كند و مى خواهد او را در دام بيندازد كه- طيف- نيز خوانده شده و همان خيال چيزى و صورتى است كه در خواب يا بيدارى بر انسان ظاهر مى شود و از اين جهت خيال را- طيف- گفته اند.

در آيه گفت: (فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ- 19/ قلم) كنايه و تعريضى است از مصيبتى كه به آنها رسيده. «2»

و آيه: (أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ- 125/ بقره) يعنى براى آنها كه قصد كعبه كرده و آنها را طواف مى كنند. واژه طوّافون- در آيه: ( (طَوَّافُونَ) عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ- 58/ نور) عبارت از خدمتگزاران است، پيامبر عليه السّلام در باره گربه فرموده است.


(1) تمام آيه چنين است: (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ- 201/ اعراف).

(2) آيه اخير مربوط به سرگذشت باغدارى بود كه نمى خواست سهم فقرا را بپردازد و با اطمينان كامل به خود وعده داد كه فردا ميوه ها را مى چينم و هيچ يادى از خدا نكرد و استثنائى قائل نشد لذا براى عبرت چنين كسان خداوند آن باغ و محصولش را با بليّه اى نابود كرد تا درسى براى ديگران باشد.

«انّها من الطّوافين عليكم و الطّوافات» «1» يعنى: گربه از حيواناتى است كه گشت مى زند و در اطرافتان مى گردد.

(الطّائفة) من النّاس: گروهى از مردم.

الطّائفة من الشّى ء: مقدارى از آن چيز.

و در آيه: (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ- 122/ توبه) «2». بعضى گفته اند اين دستور نخست بر گروهى و طايفه اى از مكانى واقع مى شود و سپس افزون


(1) اين حديث معنى عميقترى دارد و آن اين است كه پيامبر مى فرمايد: گربه حيوانى است دوره گرد كه اميد وفا و دست آموزى چون اسب و سگ در باره او نيست و حيوانى كه ثباتى ندارد و دوره گرد است همان حالت بر وجودش غلبه دارد و نمى توان او را اهلى نمود و لذا بخاطر وحشى بودن از خوردن گوشت و خريد و فروشش نهى شده است، همواره مى گردد و در جاى معيّن ثابت نيست و نيز- حرّة- در معنى ترشروئى و كراهيت، كه در چهره كسى ظاهر مى شود و همچنين صداى معروف سگ. (لس 5/ 260- الرّائد)

(2) يكى از آياتى كه در قرآن بصورت امر و دستور و تشويق براى كسب علم و دين هست و شكوهمندى مكتب اسلام را اثبات مى كند، آيه 122/ توبه است كه مى گويد: (ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) چون مهاجرت دست جمعى مردم براى طلب علم ناصحيح و ناممكن است لذا مى گويد حال كه همه نمى توانيد چرا از هر فرقه و دسته اى طايفه و گروهى حركت نمى كنند تا در دين دانش آموزند و فقيه شوند و در بازگشت قوم خود راى اندرز دهند و بسا كه از زشتى ها بر حذر شوند.

صاحب كشّاف مى نويسد: اگر رفتن همه مردم براى فرا گرفتن علم و دانش در دين ايجاد مفسده اى نكند بر همه واجب است زيرا فرمود: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة» و اگر رفتن دستجمعى براى تفقيه دانش آموزى در دين امكان نداشته باشد از هر گروه زيادى گروه كمى بايستى اقدام و رنج تحصيل علم را به خود هموار نمايند تا بتوانند ديگران راى ارشاد كننده اينكه هدفشان اغراض پست و ناچيز دنيايى باشد و يا اينكه پس از فراگيرى و فقاهت در لباس و مركب و زندگى، به ستمگران تشابه جويند و نزديك شوند و نه براى حسادت بلكه براى همان هدفى كه قرآن مى گويد باشند.

صاحب تبيان در روايتى از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل مى كند كه گفته است زمانى كه مهاجرت مردم از نقاط مختلف به سوى مدينه و بهره مندى از پيامبر بسيار فزونى گرفت خداوند ايشان راى امر كرد كه گروهى از ايشان كوچ كنند و بقيّه براى تفقّه باقى بمانند و كار غزاهم به تناوب انجام شود.

سپس از قول واقدى نقل مى كند كه عدّه اى از اخيار و نيكان مسلمين براى ارشاد اقوامشان به روستاها رفتند كه ناگهان دورويان و دو چهرگان تأخير آنها راى بخاطر شركت نكردن در جنگ تبوك دانستند و لذا آيه 16/ شورى نازل شد كه تأخير آنها بخاطر ايمان آنها و اجابت دعوت مؤمنين است. (تبيان 5/ 323- كشّاف 2/ 323)

شده و بيشتر افراد راى در بر مى گيرد.

و بر اين معنى است: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- 9/ حجرات) (إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ- 122/ آل عمران) كه اگر از واژه- طائفة- اراده مفهوم جمع شود مفردش- طائف- است و اگر مقصود از آن واحد باشد بطور كنايه واحد است و صحيح است كه لفظش جمع باشد و نيز صحيح است مثل واژه هاى راوية (شتر آبكش) و علامة و مانند آنها باشد كه صورتا مفرد و در معنى جمعند.

(طُوفان:) هر حادثه اى است كه بر انسان محيط شود و فراگيرد و بر اين معنى آيه:

(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ- 133/ اعراف) است.

لفظ طوفان- در عرف آبى است كه از زيادى به نهايت مى رسد و چون حادثه اى كه به قوم نوح رسيد از آب بود، خداى تعالى گفت: (فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ- 14/ عنكبوت) پس لفظ طوفان به سيلان و خيزش فراگير آب اطلاق شده است.

طائف القوس: خانه كمان و قبضه آن.

طوف: پليدى و غائط.

(طوق) [طوق]

اصل- طوق- چيزى است كه بر گردن قرار داده مى شود كه يا طبيعى است مثل طوق كبوتر و يا ساختگى و دست ساز است، مثل حلقه طلا و نقره و سپس به صورت فعل در آمده و گفته مى شود طوّفته كذا- قلّدته- يعنى به گردنش قلّادة و طوقى آويختم.

در آيه: (سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ- 80/ آل عمران) «1» افكنده شدن بخل چون طوق به


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: كسانى كه خداوند از فضل و كرمش به آنها داده و بخل مى ورزند گمان نكنند و نپندارند كه بخل و خست براى آنها خير است بلكه بخل و نظر تنگى بر ايشان شرّ و ذلّت است و روز

گردن بخيلان به صورت تشبيه است، همانطور كه از بخل چون طوق به گردن بخيلان بصورت تشبيه است، همانطور كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در خبرى روايت شده است كه: «يأتى احدكم يوم القيامة شجاع اقرع له زبيبتان فيطوّق به فيقول انا الزّكاة الّتى منعتنى» (يعنى كسى از شما در قيامت، دليرى است كه مى آيد در حالى كه دو حبّه كشمش يا خرما انجير بر او كوبنده تر است و به سختى در گردنش به صورت طوقى قرار مى گيرد و به او مى گويد من همان زكاتى هستم كه مرا از پرداخت آن منع مى كردى).

(الطّاقة:) اسمى است براى نيرو و توانايى كه انسان با آن بسختى مى تواند كارى را انجام دهد و تشبيهى است به طوق و حلقه اى كه بچيزى محيط است. و آيه: (وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ- 286/ بقره) يعنى آنچه را كه كارش و اراده انجامش بر ما سخت است از ما بردار، معنى آيه اين نيست كه بگويد چيزى را كه قدرت انجامش را نداريم بر ما تحميل نكن زيرا خداى تعالى آنچه را كه بر انسان برداشتن و انجامش سخت است دستور مى دهد چنانكه گفت: «1» (وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ- 157/ اعراف) (وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ 2/ شرح) يعنى: عبادات سختى كه ترك آنها و زر و گناهى بود از تو سبك گردانيم و بر اين معنى آيه: (قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 249/ بقره) كه نفى طاقة از نفى قدرت تعبير مى شود. و آيه: (وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ- 184/ بقره) ظاهرش اين است كه، حكم اقتضاء مى كند به اينكه كسى كه طاقت و توانايى بر دادن فديه براى روزه اى كه خورده يا نخورده دارد، او را ملزم مى كند ولى نظر اجماع بر اين است كه دادن فدية در صورت قدرت داشتن الزام ندارد مگر با شرطى ديگر (يعنى يا بيمار و يا مسافر باشد نه اينكه هر كس توانست قديه بدهد روزه نگيرد). آيه اخير (عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ- 184/ بقره) نيز روايت شده يعنى دستورشان مى دهد و وادار مى شوند كه


قيامت طوق گردنشان خواهد شد ميراث آسمانى و زمين از خداوند است و خداوند از كارشان آگاه است.

(1) كار دشوار و سخت نه كارى كه فوق طاقت است.

فديه را به گردن بگيرند.

(طول) [طول]

الطّول و القصر (بلندى و كوتاهى) آنطور كه گفته شده، از نامهايى است كه در كنار هم هستند و در اعيان و اعراض (خود شى ء و عوارض آن) مثل زمان و غير از آن بكار مى رود. و در آيه: (فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ- 16/ حديد) (همچون كسانى از اهل كتاب نباشيد كه مدّت زندگيشان طولانى شد و دلهاشان سخت و بسيارى از آنها عصيان پيشه اند) و در آيه: (إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلًا- 7/ مزّمل) مى گويند- طويل و طوال (دراز) و عريض و عراض: (پهناور) كه جمع آن طوال است و طيال- نيز گفته شده، و به اعتبار معنى طول به ريسمانى كه بر گردن ستور رها شده- طول- گويند.

طوّل فرسك: افسار اسبت را رها كن. طوال الدّهر: مدّت طولانى دهر و روزگار.

(تطاول) فلان: با گردنفرازى اظهار فضل و فزونى كرد.

در آيه: (فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ- 45/ قصص) (عمر و روزگارشان به دراز كشيد و فزونى يافت) (طول)- به فضل و برترى و نعمت، مخصوص شده است. و آيه: (شَدِيدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْلِ- 3/ غافر) (كسى از شما كه از نظر توان و قدرت نمى تواند) كنايه از چيزى است كه به مهريّة و نفقة برمى گردد.

طالوت: اسم غير عربى و علم است.

(طين) [طين]

الطّين: گل، كه همان آب و خاك مخلوط است هر چند آب آن هم از بين برود باز گل ناميده مى شود.

گفت: (مِنْ طِينٍ لازِبٍ- 11/ صافّات) «1» از گلى چسبنده. فعلش طنت كذا و طيّنته- است يعنى گل اندودش كردم. و آيات: (وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ- 12/ اعراف) «2» (فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ- 38/ قصص) «3».

(طوى) [طوى]

طوبت الشّى ء طيّا: آن را در هم، پيچيدم، مثل پيچيدن و بستن نامه و طومار و بر اين اساس آيه: (يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ- 104/ انبياء) «4».

طويت الفلاة: بيابان را درهم نورديدم.

گذشت عمر هم به- طى ء- تعبير مى شود، مى گويند:

طوى اللّه عمره: (عمر و زندگيش را خداى درهم پيچيد).

شاعر گويد: طوتك خطوب دهرك بعد نشر (حوادث عمر و روزگارت ترا بعد از زندگى در هم پيچاند و به مرگت رساند). گفته شده آيه: (وَ السَّماواتُ (مَطْوِيَّاتٌ) بِيَمِينِهِ- 67/ زمر) كه اگر از معنى درهم پيچاندن يا بستن و يا از معنى دوّم پايان دادن عمر باشد، هر دو صحيح است، و معنيش همان- مهلكات يعنى نيست و نابود شده هاست.

و آيه: (إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ (طُوىً)- 12/ طه) گفته شده اسم آن درّه اى است كه به موسى در آنجا وحى شد و جريان وحى در آنجا برايش حاصل شده است.

و نيز گفته شده- طوى- در آيه فوق اشاره به حالتى است كه در طريق گزينش


(1) همين كه سوره اى از قرآن نازل شود كه بگويد ايمان بياوريد و با پيامبر به جهاد برويد كسانى كه صاحب نعمت و مكنت هستند از تو مى خواهند كه به جهاد نيايند.

(2) سخن نژاد پرستانه و برترى جويانه شيطان است كه مى گويد من را از آتش آفريده اى و آدم را از خاك، چگونه بر او سجده كنم. اين الگو و نمونه استكبار در تمام زمانها وجود دارد كه همواره قدرتمندان خود را از ديگران، نژادى برتر مى دانند و ديگران را خوارتر كه دست پر قدرت روزگار و فرمان اللّه ناگهان در همان چاه ژرفناى غرور سرنگونشان مى سازد. [.....]

(3) سخن فرعون است بر برادرش كه مى گويد: اى هامان براى من بر گل آتشى بر افروز يعنى گل را پخته كن و با آجر بنايى مرتفع بساز تا بر آن بالا روم و از خداى موسى مطّلع شوم.

(4) سجل همان طومار نبشته است، مى گويد: روزى كه آسمان را چون طومار كاغذ و كتاب درهم پيچيم و ببنديم، اين آيه و آيات مشابه ديگر برهانى بر پايان يافتن دوران آسمان و زمين است.

حضرت موسى و آزمايش او حاصل شده است گويى مسافت دورى است كه اگر با كوشش خودش مى خواست آن را بپيمايد برايش دور مى بود و لذا آن راه براى او درهم پيچيده و كوتاه شد.

و در آيه: (إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً- 12/ طه) گفته شده- طوى اسم زمينى است كه بعضى آن را منصرف و بعضى غير منصرف نموده اند و با اينكه مصدر- طوبت- استكه حرف اوّلش مفتوح است و منصرف مى شود و نيز مكسور هم مى شود مثل- ثنى و ثنى- و معنايش اين است كه او را دوبار ندا دادم.

)

«باب ظاء»

(ظعن) [ظعن]

ظعن، يظعن ظعنا- وقتى است كه كسى كوچ مى كند و مى رود. (شب روى)، در آيه گفت: (يَوْمَ ظَعْنِكُمْ- 80/ نحل) الظّعينة: هودج يا تخت روانى كه بانويى در آن باشد و بطور كنايه زن را هر چند كه در هودج نباشد ظعينة گفته اند. «1».

(ظفر) [ظفر]

الظّفر: ناخن در انسان و غير انسان، در آيه گفت:

(كُلَّ ذِي ظُفُرٍ- 146/ انعام) يعنى داراى چنگال.

سلاح- هم به شباهت چنگال پرندگان به- ظفر- تعبير مى شود، زيرا چنگال هم براى پرنده درّ حكم همان سلاح است.


(1) شعراى بزرگ عرب اين واژه را بسيار در قصايدشان بكار برده اند امّا بايد دانست كه غزلياتشان همواره در وصف همسر و نامزدشان بوده جز يك شاعر كه او را به بدنامى برده اند بقيّه شعراء اين عفّت اخلاقى را حفظ كرده اند مثلا امراء القيس بهترين قصيده اش در گفتگو با دختر دايى و دختر عمويش بوده است و در آخر (كتاب الالف) از شعر حاتم طايى كه خطاب به زنش بوده ياد نموديم. بگفته ابن اثير در حديثى از سعيد بن جبير نقل شده است ليس فى جمل ظعينة صدقة- يعنى در شترى كه مخصوص مسافرت و كوچ كردن است زكاتى نيست. (النّهاية- 3/ 157)

فلان كليل الظّفر: او سست و زبون است.

ظفره: چنگ و ناخن خود را در او فرو برد.

اظفر: بلند ناخن.

ظفرة: ناخنك و گوشه چشم، كه ديدگان را مى پوشاند و زحمت مى دهد و در سختى تشبيهى است به ناخن. ظفرت عينه: چشمش گوشه درآورد.

(ظفر:) پيروزى و رستگارى، و اصلش از- ظفره عليه- است، يعنى چنگالش را در او فرو برد بر او چيره شد، در آيه گفت:

(مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ- 24/ فتح) (پس از اينكه شما را بر ايشان پيروزى داد).

(ظلل) [ظلل]

الظّلّ: سايه و تاريكى، ضدّ روشنايى كه اعمّ از واژه- فى ء- و فراگيرتر از آن است. (فى ء: سايه آفتاب از ظهر تا غروب و- ظلّ- سايه از پگاه تا شامگاه). گفته مى شود. ظلّ اللّيل و ظلّ الجنّة سايه و تاريكى شب و سايه بهشت. بهر كجايى كه نور خورشيد نمى رسد ظلّ و سايه گفته مى شود، ولى- فى ء- جز از زوال خورشيد به بعد گفته نمى شود (از نيمروز ببعد تا شامگاه) از واژه- ظلّ- به عزّت و مناعت طبع و فراخى زندگى نيز تعبير مى شود، در آيه گفت: (إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي ظِلالٍ- 41/ مرسلات) يعنى در عزّت و مناعت.

و آيه: (أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها- 35/ رعد) (خوردن در آن بهشت و آسايش آن دائمى است).

و آيه: (هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِي ظِلالٍ- 56/ يس) ظلّلنى الشّجر و اظلّنى: آن درخت بر من سايه انداخت.

و گفت: (وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ- 57/ بقره) (خطاب به بنى اسرائيل است كه مى گويد در آن بيابان سوزان ابرها بر شما سايه انداختند).

اظلّنى فلان: مرا حفظ و پاسدارى كرد و مرا در سايه عزّت و بزرگوارى خود قرار

داد و در پناه گرفت. و آيه: (يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ- 48/ نحل) يعنى ايجاد نمودن و آفرينش سايه وجودى پديده ها كه دلالت بر يگانگيش دارد و از حكمتش خبر مى دهد. «1»

و در آيه: (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ... تا ... وَ ظِلالُهُمْ- 15/ رعد) حسن گفته است: سايه تو خداى را سجده مى كند و امّا تو كفر مى ورزى (سايه وجودى پديده ها، خواه ناخواه تابعى از وجود آنها است كه تكوينا در همان طريقى عمل مى كنند كه خداوند آنها را آفريده و انحراف از آن سرشت و نهاد طبيعى ندارند ولى خود انسان با اختيار و اراده اى كه دارد و بايستى با انتخاب راه و عبادت خداى را سجده كند گستاخى مى ورزد).


(1) سايه وجود پديده هاى عالم كه همگى از يك سنّت پيروى مى كنند و تسليم فرمان الهى هستند يكى از دلايل بزرگ توحيد و يگانگى آفريدگار جهان است مانند سنت زايش- رويش- فرسايش و والايش و هم چنين قانون جهان شمول حركت كه سايه اش سراسر عالم وجود را فرا گرفته در آيه فوق بخوبى بيان شده است كه سپس مى گويد- همه با كمال تسليم و فروتنى به سجده خداوند مشغولند و هر چه در آسمانها و زمين هست از جنبندگان و فرشتگان همه بدون استكبار و تكبّر در راه كمال وجود آن بر آن سرشته، و آفريده شده اند به سجده حقّ مشغولند و بگفته سعدى

كوه و دريا و درختان همه در تسبيحند نه همه مستمعى فهم كند اين اسرار

و يا

تسبيح گوى او نه بنى آدمند و بس هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد

و بگفته مولوى:

چون سبح كرده اى هر چيز را ذات بى تميز و با تمييز را

هر يكى تسبيح بر نوع دگر گويد او از حال آن، اين بى خبر

آدمى منكر ز تسبيح جماد و ان جماد اندر عبادت اوستاد

و باز در مورد راز سايه هاى موجودات و پديده ها كه همان حقيقت وجودى آنها است مى گويد:

جزء عقل اين از آن عقل كل است جنبش اينسايه زان شاخ گل است

سايه اش فانى شود آخر در او پس بداند سرّ ميل و جستجو

پس سايه ها كه نمايانگر هويّت اشياء است روزى در حقيقت كلى مانند قطرات آب به درياى حقيقت مى رسند و آنگاه- (و يبقى وجه ربّك ذو الجلال و الاكرام) و در حديثى آمده است كه- كافر به غير خدا سجده مى كند و سايه اش خداى را سجده مى نمايد- و اين اشاره به همان اختيار و انتخاب انسان در راه كفر است، در حاليكه حقيقت وجوديش گوياى توحيد و آفريدگار است.

ظلّ، (ظليل:) بخشنده و فيض رساننده.

و آيه (وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا- 57/ نساء) كنايه از حيات و زندگى تازه و آرام است.

الظّله: ابرى كه باد گرم و سموم در پى دارد.

در آيات: (كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ- 171/ اعراف) (عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ- 189/ شعراء) أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ- 210/ بقره) يعنى: عذابى كه به ايشان مى رسد. ظلل جمع (ظُلّة) است مثل غرفة و غرف و قربة و قرب. عبارت- فى ظلل- در آيه اخير- فى ضلال هم خوانده شده كه يا جمع- ظلّة- است مثل غلبة و غلاب (چهره و دست) و حفرة و حفار (سوراخ و منفذ) و يا جمع- ظلّ- است مثل آيه: (يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ- 48/ نحل).

بعضى از زبانشان گفته اند هر شاخصى- ظلّى- است و بر اين معنى شعر شاعر بر آن دلالت دارد كه مى گويد: لمّا نزلنا رفعنا ظلّ اخبية (همين كه فرود آمديم عمود خيمه ها را برافراشتيم) البتّه سايه را كه همان- فى- است نصب نمى كنند و برپا نمى دارند بلكه خيمه ها و چادرها را بر پا مى دارند، شاعر ديگرى مى گويد:

يتبع أفياء الظّلال عشيّة (شامگاهان سايه هايى كه بالا آمده اند دنبال مى كنند) يعنى سايه هايى كه بالا بر آمده اند، و در اين مصراع دلالتى نيست زيرا- رفعنا ظلّ اخبية- در مصراع قبل معنيش برپا داشتن چادرهاست، گويى كه بناچار سايه را بلند كرده است.

و در- افياء الظّلال- ظلال عام است و به هر سايه اى اطلاق مى شود ولى- فى- خاصّ است و آنجا كه مى گويد: افياء الظّلال اضافه جنسيت است كه چيزى به جنس خودش اضافه شود و- (ظُلّة)- هم چيزى است مقل صفّة. «1» كه آيه: (وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ- 32/ لقمان)


(1) صفّه: قسمتى از بناء خانه و مسجد است كه سقفى دارد و فضاى وسيعى، و در حديث يادآورى اهل

يعنى: پاره هاى ابر سياه، كه بر آن معنى حمل كرده اند.

و در آيه: (لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ- 16/ زمر) كه واژه- ظلّ- براى هر پوشاننده و ساترى پسنديده و ناپسند گفته مى شود.

امّا ساتر و پوشاننده پسنديده، مثل آيات: (وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ- 21/ فاطر) (دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها- 14/ انسان) (ميوه هايى كه نزديكند و سايه هاشان آنها را فرا گرفته).

و امّا نوع ناپسند- ظلّ، در آيات:

(وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ- 43/ واقعه) (إِلى ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ- 30/ مرسلات) ظلّ- در آيه اخير، مثل- ظلّة- است بنابر آيه اى كه مى گويد: (ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ- 16/ زمر). و آيه: (لا ظَلِيلٍ- 31/ مرسلات)- ظليل، چيزى است كه فايده سايه را ندارد تا نگاهدارنده حرارت و آتش باشد در مورد پيامبر صلّى الله عليه و آله روايت شده است كه:

«انّ النّبىّ صلّى الله عليه و آله كان اذا مشى لم يكن له ظلّ» و اين سخن را تأويلى است كه در جاى ديگر بايد ذكر شود. «1»


صفه آمده است كه آنها فقراء مهاجرين بودند و هيچيك از آنان منزلى كه در آن سكونت كنند نداشتند و به مكانهايى كه سايبانى داشته در مسجد مدينه سكنى مى گزيدند و اينان چنان مشهور و پارسا بودند كه پيامبر صلّى الله عليه و آله در فقدان يكى از آنها با تأثّر مى فرمايد:

«مات رجل من اهل صفّة» هو موضع مظلل من المسجد كان يأوى اليه المساكين: طاقنما و ايوانى از مسجد بوده كه مسكينان به آنجا پناه مى بردند.

صفة البيان: ايوان و سايبانى از خانه. جمع صفّة- صفت است و به گفته ياقوت در قسمت جلوى مسجد صفّة ساخته مى شده. (لس 9/ 195- مجمع البلدان 3/ 414)

(1) با توجّه به آيات اخيرى كه راغب در معنى- ظلّ- آورده است حديث مورد نظر در باره «كان اذا مشى لم يكن له ظلّ» كنايه از شخصيّت وجودى پيامبر صلّى الله عليه و آله است كه ظلّى كه در معنى رنج و عذاب است از او به نسبت سايرين ديده نمى شده، زيرا او را خداوند به صفت (خُلُقٍ عَظِيمٍ- 4/ قلم) وصف كرده است پس- ظلّ- كنايه از نداشتن عذاب و رنج براى سايرين بوده و واژه مشى به طور كنايه به معنى روش و منش است.

.(ظلم) [ظلم]

الظّلمة: نبودن نور و تاريكى است. جمعش- ظلمات- است.

در آيات: (أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ- 40/ نور) (يا تاريكى هائى در درياى هول انگيز و ژرف) (ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ- 40/ نور) خداى تعالى گويد: (أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 63/ نمل) (وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ- 1/ انعام).

واژه- ظلمة- به جهل و نادانى و شرك و فسق تعبير مى شود همانطور كه واژه نور به ضدّ آنها يعنى علم و (خدا پرستى و پاكدامنى) تعبير شده است. خداى تعالى گويد:

(يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ- 257/ بقره) (أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ- 5/ ابراهيم) «1» (فَنادى فِي الظُّلُماتِ- 87/ انبياء) (كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ- 87/ انبياء) (كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ- 122/ انعام) (كَمَنْ هُوَ أَعْمى- 19/ رعد) است و در سوره انعام آيه:

(وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ- 39/ انعام) پس عبارت (فِي الظُّلُماتِ- 39/ انعام) در اين آيه موضوعى است بجاى كورى كه گفت: (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ- 18/ بقره) در آيه: (ظُلُماتٍ ثَلاثٍ- 6/ زمر) يعنى بطن و رحم و بچّه دان مادر (بطن، رحم، مشيمة).


(1) خطاب به حضرت موسى است كه مى گويد: آيات خود را به موسى فرستاديم به اينكه قومت را از تاريكى ها به نور ببر و ايّام خدا را يادآوريشان كن كه در اينها نشانيهايى براى هر پايدار و سپاسگزارى است، يعنى: همان روز خروج و نجات قوم موسى از فرعون «يوم اللّه» معرّفى شده كه در اسلام «ايّام اللّه» با همين محتوى وجود دارد مانند:

تولّد، هجرت، و بعثت پيامبر صلّى الله عليه و آله و روز فتح مكّه و روزهاى سرنوشت ساز مثبت ديگر و در انقلاب اسلامى ايران 17 شهريورها (جمعه سياه) و ...

(اظلم) فلان: به تاريكى رسيد، و گفت: (فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ- 37/ يس) ظلم: در نظر زبانشناسان و بيشتر دانشمندان عبارتست از «وضع الشّى ء فى غير موضعه المختص به» قرار گرفتن چيزى در غير از جايى كه مخصوص به اوست يا به نقصان و كمى و يا به زيادتى و فزونى و يا به عدول، و انحراف از زمان و مكان آن، و لذا گفته مى شود.

ظلمت السّقاء: در وقتى كه شير بى موقع از شتر مادينه دوشيده مى شود و آن هم- ظليم- ناميده مى شود.

ظلمت الأرض: زمين را حفر كردم و جاى حفر كردن نبود و آن زمين را هم- مظلومة- گويند خاكى هم كه از آنجا بيرون آورده اند- ظليم گويند (ظلم:) در تجاوز از حقّى است كه در حكم نقطه محيط دايره است و در تجاوز كم يا زياد هم گفته مى شود از اين روى ظلم، در گناه بزرگ و كوچك هر دو بكار مى رود، به آدم در حال تعدّى و تجاوزش ظالم گفته شده و در باره ابليس هم ظالم هر چند كه ميان اين دو ظلم يعنى ظلم آدم و ظلم ابليس فرق زيادى است، بعضى از حكماء گفته اند «ظلم» بر سه گونه است:

اوّل- ظلم ميان انسان و خداى تعالى و بزرگترين آن كفر و شرك و نفاق است و لذا گفت: (إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ- 13/ لقمان) و مقصود همان است كه در آيات: (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ- 18/ هود) (وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً- 31/ انسان) و در آيات زياد ديگر آمده است و گفت:

(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ- 32/ زمر) (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً- 21/ انعام) دوّم ظلمى كه ميان انسان و مردم است كه در آيه: (وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ- 40/ شورى) «1» به آن اشاره شده تا آنجا كه مى گويد: (إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ- 40/ شورى).

(إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ- 42/ شورى)


(1) تمام موضوع چنين است: سزاى هر بدى، بدى اى همانند آن است و هر كه ببخشد و اصلاح كند پاداشش با خداى تعالى است كه خدا ظالمين را دوست ندارد و هر كس بعد از ستمديدن انتقام گيرد راه تعرّض در او نيست بلكه راه تعرّض بر كسانى است كه بر ديگران و مردم ستم مى كنند و راهى جز ستم در پيش نمى گيرند كه عذابى دردناك خواهند داشت.

(وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً- 33/ اسراء).

سوّم- ظلم ميان انسان و نفس خويش كه در آيه: (فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ- 32/ فاطر) به آن مقصود اشاره شده و در آيات:

(َمْتُ نَفْسِي

• 44/ نمل) (إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ- 64/ نساء) و آيه: (فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ- 35/ بقره) يعنى از ظالمين و ستم كنندگان به نفس خويش مى شويد. و آيه: (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ- 231/ بقره).

تمام اين سه گونه «ظلم» كه ذكر شد در حقيقت «ظلم به نفس» است زيرا در همان آغاز كه كسى همّت به ظلم مى گمارد يعنى: (شرك و كفر و نفاق ورزيدن يا به حقّ مردم تجاوز كردن و يا در همسرى با همسر ستم كردن) انسان به خودش ستم مى كند پس ظالم آغاز كننده ستم از نفس خويش است و لذا خداى تعالى در موارد زياد ديگر گفت:

(ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

• 33/ نحل) (وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ- 57/ بقره) «1» و در آيه: (وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ- 82/ انعام) گفته شده- ظلم در اين آيه همان شرك است به دلالت اينكه وقتى اين آيه نازل شده بر اصحاب پيامبر عليه السّلام سخت و گران آمد و به آنها گفت آيا آيه (إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ- 13/ لقمان) را نمى بينيد. «2»

(1) اشاره به رفتار با همسران است كه براى شخصيّت دادن به انسانها چه زن و چه مرد مى فرمايد: نكند همسرانتان را اگر مدّتشان رسيد به نيّت زيان رساندن يا تعدّى به آنها نگه داريشان كنيد و كسى كه چنين كند در حقيقت به نفس خويش ستم كرده است كه اين مطلب يگانگى دو همسر را از نظر انسان بودن مطرح كرده است و در پايان آيه مى گويد: بدانيد كه خدا بر هر چيزى آگاه و عليم است.

(2) يعنى شما كه به راستى ايمان داريد هرگز ايمانتان را به شرك در نمى آميزيد و آلوده نمى كنيد.

و آيه: وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً 33/ كهف) يعنى چيزى از آن كم نشده است. و آيه: (وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- 47/ زمر) معانى هر سه ظلمى را كه گفته شد. «1» در بر مى گيرد يعنى هر كسى كه ظلمى در دنيا نموده است در قيامت دوست مى دارد و حاضر است هر چه در دنيا از ستمگرى بدست آورده است و حتّى دو برابر آن را فديه بدهد تا از عذابش خلاص شود.

و آيه: (هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى- 25/ نجم) تنبيهى و هشدارى است بر اينكه ظلم و ستم انسان را از عقوبتش بى نياز نمى كند و پاداشى ندارد، و رهائيش نمى دهد بلكه به مرگ مى رساند به دلالت سرنوشت قوم نوح. و آيه (وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و در جاى ديگر آيه: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ- 29/ ق) كه در آيه اوّل با واژه- عباد- تخصيص به اراده دارد و ديگرى با لفظ- ظلّام- اختصاص به عبيد كه تفسيرش به بعد از اين كتاب مخصوص مى شود.

الظّليم: شتر مرغ نر، ناميدن ظليم بنابر اعتقاد آنهاست، يعنى (اعراب) كه آن را مظلوم مى دانند و اين معنى در شعرى است كه شاعر به آن اشاره كرده:

فصرت كالهيق عدا يبتغى قرنا فلم يرجع باذنين

(همچون شتر مرغ نر شدم جز اينكه شاخى مى خواستم و با دو گوشم بر نگشت). الظّلم: آب دندان، خليل گفته است: لقيته ادنى ظلم يا ذى ظلمة: اوّل چيزى كه


(1) على عليه السّلام در نهج البلاغه ظلم و عدل را اينگونه بيان مى كند كه العدل يضع الامور مواضعها، و انّ الظّلم ثلاثه: فظلم لا يغفر، و ظلم لا يترك و ظلم مغفور. و جلال الدّين مولوى اين معانى را عارفانه چنين سروده است:

ظلم چبود وضع غير موضعش هين مكن در غير موضع ضايعش

عدل چبود آب ده اشجار را ظلم چبود آبدادن خار را

عدل وضع نعمتى بر موضعش نى بهر بيخى كه باشد آبكش

ظلم چبود وضع در ناموضعى كه نباشد جز بلا را منبعى

(دفتر پنجم 297)

چشم تو را به خود متوجّه كند در او نبود (كنايه از گيرايى و جذّابيت سخن است) از اين واژه فعلى مشتقّ نمى شود و- لقيته ادنى ظلم- آنچنان است كه گفته شد.

(ظمأ) [ظمأ]

الظّم ء: حالتى است در فاصله دو نوبت آب خوردن (عطش و تشنگى).

ظماء: عطشى است كه از آن حالت عارض مى شود. فعلش- ظمئ يظمأ- اسم فاعلش- ظمآن- است.

گفت: (لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى- 119/ طه) (خطاب به حضرت آدم است كه خداوند به او مى گويد تو در بهشت نه تشنه مى شوى و نه برهنه و نه گرسنه و نه گرما زده).

و آيه: (يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً- 39/ نور) «1».

(ظنّ) [ظنّ]

الظّنّ: اسمى است براى آنچه كه از نشانه و امارتى حاصل مى شود، و هر گاه آن نشانه قوى شود ظنّ و گمان به علم منتهى مى شود. و هر گاه نشانه و امارت را به راستى و جدّى ضعيف شود از توهّم تجاوز نمى كند و هر گاه نشانه هاى ظنّ قوى يا به تصوّر قوى بودن باشد با آن- انّ و ان (مشدّده و مخفّفه) بكار مى رود، يعنى (تحقيقا و براستى چنان است) كه با (انّ و ان) براى تأكيد بكار مى رود.

و اگر ظنّ و گمان ضعيف باشد با (انّ و ان) كه مخصوص سخن و عمل منفى و معدوم است بكار مى رود مثل آيات: (الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ- 46/ بقره)


(1) اشاره به اعمال كسانى است كه كفر مى ورزند، مى گويد كارهايشان همچون سرابى است كه تشنگان او راى از دور آبى مى پندارند و همينكه به آن مى رسند چيزى از آب نمى يابند بلكه خداى راى مى بينند كه حساب اعمال نارواشان راى مى دهد، اين آيه در عصر ما بخوبى مطرح است كه گروهى با شعار و ايجاد آرزوهاى سرابگونه افراد راى مى فريبند و صفحات تاريخ نمودار كاملى از حالات نكبت بار و باژگونه آنهاست.

(قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ- 249/ بقره).

امّا ظنّ و گمانى كه از يقين است، آيه: (وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ- 28/ قيامة) است. و آيه:

(أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ- 4/ مطفّفين) كه نهايت ذمّ و سرزنش در باره آنهاست و معنايش اين است كه آيا ظنّ و گمانى هم از ايشان در باره آن ندارند تنبيهى است بر اينكه نشانه هاى برانگيخته شدن پس از مرگ و بعث ظاهر و روشن است. «1»

و آيه: (وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها- 24/ يونس) هشدارى است بر اينكه آنها از شدّت آزمندى و غرور و آرزوهايشان خود را در حكم عالمان مى پنداشتند. «2»

و آيه: (وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ- 24/ ص)، ظنّ در آيه اخير علم است يعنى داود دانست كه اينجا ابتلاء و آزمايشى است، مثل آيات:

(وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً- 40/ طه) (وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ- 87/ انبياء) كه گفته شده شايسته تر اين است كه ظنّ در اين آيه از ظنّى كه توهّم است باشد (ظنّ يا نشانه هاى ضعيف) يعنى او پنداشت و توهّم كرد به اينكه بر او سختى روا نمى داريم.


(1) مربوط به آيه 4/ مطفّفين است كه از حقّ مردم به هر شكل و تحت هر عنوان كم مى كنند و مى كاهند، خداوند مى گويد: اينان مگر نمى دانند و گمان نمى برند كه در هنگامه اى بس بزرگ براى سنجش اعمال و حساب مبعوث و زنده مى شوند آن روزى كه همه مردم براى پروردگار جهانيان از خاك برمى خيزند، نامه بدكاران و نامه ابرار و نيكان را بدستشان مى دهند، بدكاران يعنى همانها كه متعدّى و گناهكار بودند و در مقابل آنها مقرّبين، و پارسايان با چهره هايى شادان ظاهر مى شوند همه مى ديدند كه چگونه دست مكافات و ميزان در ميان تمام بشر جريان دارد و در برابر چشمانشان طبيعت و خاك مرده در بهاران زنده مى شوند و سر از خاك برمى آورند چه دليلى روشن تر از حيات مجدّد طبيعت بر حيات مجدّد انسان و بعث و نشر او هست. [.....]

(2) اشاره به آيه 24/ يونس است كه مى گويد: مثل زندگانى دنيا همچون آبى است كه از آسمان فرو ريزد و با گياهان زمين در آميزد همان گياهانى كه خوراك انسان و حيوانات است روئيده مى شود تا اينكه زمين سرسبز و خرّم و مزيّن و آراسته مى شود، در آنحال صاحبان زمين و باغات گمان مى كنند و مى پندارند كه طبيعت و گياهان همواره آنچنان زيبا و از آن ايشان است، بناگاه در شب و روزى فرمان الهى مى رسد و از ريشه آنها را برمى اندازد، گويى كه روز قبل اصلا چنين چيزى نبوده سپس مى گويد: (كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ 24/ يونس) اين چنين نشانه ها و آثار قدرت حقّ كه دليلى بر بعث و حيات مجدّد انسانهاست به تفصيل بيان مى شود تا مردمان با تفكّر حقيقت را دريابند.

و در آيه: (وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ- 39/ قصص) ظنّ در اينجا كه با انّ بكار رفته است كه در معنى علم و دانستن بكار مى رود، آگاهى و خبر است بر اينكه آنها اعتقاد به عدم رجعت بسوى خدا را بصورت اعتقادى قطعى و يقينى بكار بردند هر چند كه آن باور و اعتقاد درست و محقّق نباشد.

و آيه: (يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ- 154/ آل عمران) گمان مى كردند كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در آنچه را كه به ايشان خبر داده است راست نگفته است همچون گمان جاهليّت، اين آيه تنبيهى و هشدارى است بر اين كه گروه منافقين در آن جنگ كه چنان پندارهاى جاهلى داشتند، در جانب كفّار بودند. و آيه: (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ- 2/ حشر) يعنى آنچنان اعتقاد داشتند كه دژها و كاخ ها و قلعه هاشان مانعى براى آنهاست و آنها را در امان نگه مى دارد كه ظنّشان در حكم يقينشان بود و بر اين معنى است آيات:

(وَ لكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا يَعْلَمُ كَثِيراً مِمَّا تَعْمَلُونَ- 22/ فصّلت) (وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ- 23/ فصّلت) (الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ- 6/ فتح) اين آيه با آيه قبلش تفسير مى شود كه مى گويد: (بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ- 12/ فتح) «1».

(إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا- 32/ جاثيه) ظنّ و گمان در بسيارى از كارها ناپسند و مذموم است لذا گفت:

(وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا- 36/ يونس)


(1) آيات 10 و 11/ فتح است كه حال مشركين و منافقين را بيان مى دارد كه از قبل وعده فتح را باور نمى داشتند و گمان هم نمى كردند كه پيامبر و يارانش هرگز به مكّه بازگردند و اين گمان در دلهاشان آراسته شده بود لذا خداوند مى گويد: (وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً- 12/ فتح) شما گمان بد برديد و قومى هلاكت زده ايد.

و آيه: (كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً- 11/ فتح) خداوند به اعمالى كه مى كنيد بخوبى آگاه است.

(إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً- 36/ يونس) (وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا كَما ظَنَنْتُمْ- 7/ جنّ) عبارت (بضنين) در آيه بصورت (وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ- 24/ تكوير) هم نيز خوانده شده يعنى در بيان وحى و غيب، بر شما نه بخيل است و نه اينكه مورد افتراء و تهمت است.

(ظهر) [ظهر]

الظّهر: پشت، كه عضوى است از بدن، جمعش ظهور در آيات: (وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ- 10/ انشقاق) (مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ- 72/ اعراف) (أَنْقَضَ ظَهْرَكَ- 3/ شرح) ظهر- در آيه اخير استعاره و تشبيهى است براى گناهان يا بارى كه حاملش را به مشقّت مى اندازد. واژه- ظهر- براى رويه زمين هم استعاره شده است گفته مى شود:

ظهر الأرض و بطنها.

خداى تعالى گويد: (ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ- 45/ فاطر) (رجل مظهّر: مردى قوى پشت و با يال و كوپال.

ظهر: از درد پشت شكايت كرد. مركوب سوارى و بارى هم به ظهر- تعبير مى شود و نيز بطور استعاره كسى كه با داشتن مركوب نيرومند مى شود. بعير ظهير: شتر قوى و آماده براى نياز سوارى و باربرى.

(ظِهرِىّ:) چيزى كه فراموش مى كنى و پشت گوش مى اندازى، گفت: (وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا- 29/ هود). (ظَهَرَ عَلَيهِ:) بر او غلبه كرد و پيروز شد و گفت: (إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ- 20/ كهف) (اگر بر شما چيره شوند).

(ظاهَرتُهُ:) او را يارى كردم، گفت: (وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ- 9/ ممتحنه): (براى بيرون كردنتان همه پشت بهم دادند).

و آيه (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ- 4/ تحريم) «1» يعنى اگر با هم همدست شويد. و آيه: (تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 85/ بقره) كه تظاهرا هم خوانده شده (و با گناه و دشمنى عليه آنها همدستى مى كنيد).

و آيات: (الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ- 26/ احزاب) (وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ- 22/ سباء) يعنى يار و ياور.

(فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ- 86/ قصص): (هرگز پشتيبان و قرين كفّار نباش) (وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ- 4/ تحريم).

و آيه: (وَ كانَ الْكافِرُ عَلى رَبِّهِ ظَهِيراً- 55/ فرقان) يعنى كافر پشتيبان شيطان و عليه رحمان است. ابو عبيدة گفته است- ظهير- در اين آيه همان كسى است كه يارى شده يعنى- مظهور به- كه بر پروردگارش بى توجّه است. مثل چيزى كه تو پشت سر مى اندازى و متوجّه اش نيستى چنانكه مى گويى: ظهرت بكذا: آن را جا گذاشتم و متوجّه اش نبودم (ظِهار)، اين است كه مردى به همسرش مى گويد: انت علىّ كظهر امّى (تو ديگر بر من همپشت مادرم هستى، كنايه از اينكه بعد از اداى اين عبارت ديگر همسر او نيست).

ظاهر من امرأته: چنان سوگندى نسبت به همسرش ادا كرد (كه بر او حرام شود و رسمى جاهلى بوده كه اسلام آن را در همين آيات مطرود مى داند خداى تعالى گويد: (وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ- 3/ مجادله) كه يظاهرون يعنى يتظاهرون- نيز خوانده شده (يعنى كسانى كه نسبت به همسرانشان همانگونه سوگند مى خورند) كه ادغام شده و بصورت يظّهّرون- در آمده.


(1) اشاره به داستان دو همسر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله است كه در سوره تحريم بيان كرده و مى گويد: اگر عليه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با هم همدست شويد بدانيد كه خداوند و فرشتگان و صالحان از مؤمنين پشتيبان و ياور او هستند و از طريق خاصّ و عامّ روايت شده كه مراد از صالح المؤمنين امير المؤمنين عليه السّلام است. اسماء بنت عميس گفت: شنيدم كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هم اين چنين نقل كرده است. (مجمع البيان 10/ 316- تفسير غريب القرآن/ طريحى 290).

(ظَهَرَ الشّى ء): اصلش اين است كه چيزى از ظاهر زمين بدست آيد و پنهان نباشد و واژه- بطن- چيزى كه آشكارا و با چشم يا عقل احساس شود بكار رفته است، واژه ظهر سپس به هر چيزى كه ديده و درك شود بكار مى رود در آيات (أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ 26/ غافر) (ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ 151/ انعام) (إِلَّا مِراءً ظاهِراً- 22/ كهف) «1» (يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا- 7/ روم) آيه اخير يعنى امور دنيايى را بدون امور اخروى مى دانند و مى فهمند العلم الظّاهر و الباطن: گاهى اشاره به معارف ارزشمند و علوم غيبى است و گاهى اشاره به علوم دنيايى و علوم اخروى است در آيه: (باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ- 13/ حديد). «2»

و آيه: (ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 41/ روم) يعنى فساد شيوع يافت و زياد شد. و آيه: (نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً- 20/ لقمان) مقصود از نعمت ظاهر، چيزهايى است كه به آنها آگهى داريم و واقفيم، امّا نعمت باطنى آن چيزيهائى است كه شناخته ايم و در آيه: (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها- 34/ ابراهيم) به آنها اشاره شده است.

و آيه: (قُرىً ظاهِرَةً- 18/ سباء) كه به ظاهر آن حمل شده است و گفته شده اين


(1) اين مردم كه همان ناباوران به اللَّه و قيامت هستند تنها ظاهرى از دنيا را ديده اند و از آخرت غافلند، گويى كه از ظواهر پديده ها در گذشتن و باطن عالم و جهان را ديدن مساوى با يافتن آخرت است، و در دنيايى امروز ما ماترياليست ها يا كسانى كه به اصالت مادّه در جهان قائلند و مردمى ظاهر نگر و يك بعدى و كوتاه بين هستند بخاطر اكتفاء كردن به همين ظواهر زندگى از ديدن و حقايق جهان ناآگاه و غافلند و حال اينكه همه دگرگونى ها و پديده ها ريشه در باطن دارند و در انسان هم اراده و روح و علم و ايمان است كه تعيين كننده و زير بناى حيات اوست.

(2) آيه 13/ حديد است كه مى گويد: هنگامه اى كه دو رويان به كسانى كه مؤمنند مى گويند صبر كنيد تا ما هم از نور وجودتان بهره مند شويم به آنها گفته مى شود به پشت سر خويش برگرديد كه چگونه خود را در ظلمت و تاريكى نفاق گرفتار كرده ايد كه ناگهان ديوارى و حائلى ميانشان برآرند كه درى دارد كه داخلش رحمت و بيرون آن عذابى سرشار است.

عبارت مثلى است براى دگرگونيها و حالاتى كه ان شاء اللَّه به بعد از اين كتاب اختصاص مى يابد. «1»

و آيه: (فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً- 26/ جنّ) كسى بر آن مطّلع نيست. و آيه: (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ- 33/ توبه) «2» و صحيح است كه- ظهره- از نمايان شدن و سر آمدن باشد


(1) موضوعى كه راغب اصفهانى رحمه اللَّه آن را به بعد موكول كرده مربوط به تمدّن قوم سباء و نابودى آن تمدّن هاى بزرگ در اثر كفران و ستمكارى است كه آثار باقيمانده آن را خداوند براى عبرت كفر پيشگان يادآورى مى كند و مى گويد آثار ظاهرى شان دلالت بر گذشته آنها دارد.

(2) حقيقت اين است كه در تفسير آيات قرآن هرگز نبايستى بدون توجّه به آيات قبل و بعد هر آيه چه در آن سوره اى كه آن آيه ذكر شده و چه مفاهيم آن آيه در ساير سوره ها بطور مجرّد تفسير نمود، بلكه آيات قرآن همچون دانه هاى زنجير بهم پيوسته است، در آيه فوق با توجّه به آيات قبل و بعد آن مى فهميم كه خداوند به پيامبرش وعده مى دهد كه نمى گزارد مشركين، كفّار، يهود و نصارى، دين اسلام را كه همان نور خداست و دين حقّ است خاموش كنند بلكه: (إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ- 32/ توبه) يعنى جز اينكه خداوند آن را تمام خواهد كرد و دين خدا چه از نظر حكم و چه از نظر پياده شدن و عمل به آن بوقوع خواهد پيوست و اين خود يكى از مغيبات قرآن است.

امّا اتمام و اكمال دين كه همان: (عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ- 33/ توبه) است در آخرين آيه اى كه بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نازل شد، فرمود: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً- 3/ مائده) و باز فرمود: (الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا- 3/ مائده) پس تا نزول تمامى آيات قرآن خداوند بر تمام دين و نور خود، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را با دلايل، و براهين و بيّنات حمايت و غلبه داده است.

ديگر اينكه «دين» يكى بيش نيست و در قرآن هم واژه دين به لفظ جمع نيامده است بديهى است با اكمال آيات قرآنى و نزول آن پيوستگى سلسله انبياء كه همگى رسالت ابلاغ دين خدا را داشته اند بصورت حكم و قانون به اتمام رسيده.

امّا از جهت عملى و اينكه بر پهنه زمين جز اسلام دينى و پرچمى و حكومتى نباشد همين است كه از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: «ذلك يكون عند خروج المهدى من آل محمّد فلا يبقى احد الا اغرّ بالإسلام».

سدى و كلبى مى گويند: لا يبقى دين الّا ظهر عليه الاسلام و سيكون ذلك. و از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه كلمة الاسلام امّا بعزّ عزيز و امّا بذلّ ذليل ...» يعنى بر پشت و پهنه زمين خانه اى در شهرها و روستاها (مدر- وبر) باقى نمى ماند مگر اينكه خداوند كلمه اسلام را يا با عزّت و يا با تمكين قهرى بر آنان داخل مى كند كه گفته شده ضمير (ه) در (ليظهره- 33/ توبه) به پيامبر برمى گردد يعنى خداوند تمامى دين را كه از زبان ساير انبياء و نيز او بيان شده او را آگاه مى كند تا اينكه چيزى بر او پوشيده نماند.

(مجمع البيان 5/ 25/- سه حديث فوق از اين مآخذ است).

و يا از معاونت و ياورى و پيروزى، يعنى بر تمامى دين پيروزيش مى دهد و بر اين اساس مى گويد: (إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ- 20/ كهف) (اگر بر شما پيروز شوند سنگسارتان مى كنند) (يا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ- 29/ غافر) (فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ- 97/ كهف) صلاة الظّهر: نماز ظهر، كه معروف است. ظهيرة: نيم روز.

اظهر فلان: به نيمروز رسيد، بر وزن- اصبح و امسى: (به صبح و شب رسيد و صبح و شب كرد) خداى تعالى گويد: (وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ- 18/ روم) (در آسمانها و زمين و شبانگاه و وقتى به نيمروز مى رسيد خداى را حمد و ستايش كنيد، قبل از اين آيه مى گويد: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ: وقتى كه شب مى كنيد و نيز پگاهان خداى را تسبيح كنيد).

)

«باب عين»

(عبد) [عبد]

عبوديّة يعنى اظهار فروتنى و طاعت و فرمانبردارى (از حقّ) واژه- عبادة- از- عبوديّة- بليغ تر است، زيرا عبادت نهايت فروتنى و طاعت است، لذا استحقاق و شايستگى پرستش را ندارد مگر كسيكه نهايت كمال و فضيلت از اوست و او خداى تعالى است و لذا گفت: (أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ- 40/ يوسف) (عبادت) دو گونه است: 1- عبادت قهرى و بدون اختيار. و همانست كه در واژه- سجود- يادآورى كرديم.

2- عبادت با اختيار، كه ويژه صاحبان نطق و سخن است كه مأمور به آن هستند مثل مفهوم آيات:

(اعْبُدُوا رَبَّكُمُ- 21/ بقره) پروردگارتان را پرستش كنيد.

(وَ اعْبُدُوا اللَّهَ- 36/ نساء) خدايرا بپرستيد.

ولى ( «عبد») يابنده پرستش كننده خداى چنانكه گفته اند بر چهار قسم است: اوّل- عبد و بنده اى كه به حكم شرع، انسانى است كه خريدنش يا براى آزادى (چنانكه در ذيل واژه- زكاة- ذكر شد يكى از مصارف ماليات اسلامى آزاد كردن و خريدن بردگان براى آزادى آنهاست تا از دست استثمارگران رها شوند) و يا فروختنش براى آزاد كردن صحيح است، مثل آيات:

(الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ- 178/ بقره)

(عَبْداً مَمْلُوكاً لا يَقْدِرُ عَلى شَيْ‌ءٍ- 75/ نحل) (كه اشاره به همانگونه بندگان است كه توانايى بر چيزى ندارند، و اسلام با سهمى از مصرف درآمد زكات آنها را آزاد مى كند.

دوّم- عبد و بنده اى كه با ايجاد و آفريده شدنشان بنده خدايند كه جز از سوى خدا نيست و همانست كه در آيه:

(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً- 93/ مريم) (در آسمانها و زمين كسى نيست مگر اينكه به سوى خداى رحمن به بندگى آمدنى هستند).

سوّم- عبد بودن با عبادت و خدمت كه مردمان در اينگونه عبد بودن دو قسمند: 1- عبدى كه عبادتش براى خدا مخلصانه و خالص است و مقصود آيات:

(ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً- 3/ اسراء) (نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ- 1/ فرقان) (عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ- 1/ كهف) (إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ- 42/ حجر) (كُونُوا عِباداً لِي- 79/ آل عمران) (إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ- 40/ حجر) (وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ- 61/ مريم) (وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً- 63/ فرقان) (أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي ليلا- 77/ طه) (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا- 65/ كهف) همانگونه بندگى و پرستش است. 2- عبد و بنده دنيا و اعراض دنيا كه پيوسته در خدمت دنيا و غرق در دنيا است «1» و همان است كه در حديثى دربارشان فرمود:


(1) و اين بندگان دنيا همان نوع چهارمى است كه قبلا بيان شد.

«تعس عبد الدّرهم، تعس عبد الدّينار» يعنى: (بندگان درهم و دينار نگونسار و هلاكت بارند).

و بر اين اساس اگر گفته شود هر انسانى بنده و عبد خداى نيست صحيح است، عبد در اين مفهوم به معنى عابد- است ولى مفهوم- عبد- رساتر و بليغ تر از- عابد- است. تمام مردم- عباد اللّه هستند بلكه اشياء هم همگى اينچنينند ولى بعضى بدون اختيار و قهرا و بعضى ديگر با اختيار.

جمع عبدى كه به معنى برده است و به بردگى درآمده- (عَبيد)- است و گفته شده- عبّد- است و- عباد- جمع عبدى است كه بمعنى عابد- است، پس عبيد هر گاه به خدا اضافه شود اعمّ از- عباد است و لذا گفت: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ- 29/ ق) «1».

طريق معبّد: راهى هموار كه در اثر كثرت براى راه رفتن آماده است بعير معبّد: شترى كه


(1) در قرآن لفظ عبيد بيشتر در باره كفّار و مغرورين به دنيا و سرمايه هاى دنيايى اطلاق شده است كه در حقيقت بردگان واقعى آنهايند الف- آيه 182/ آل عمران، به اغنياى كفر پيشه و مغرورى كه پيامبران را مى كشتند، در قيامت مى گويند (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) يعنى شما بردگان و اسيرانى بوديد و خداى در پاداشتان ستمى روا نمى دارد بلكه شما راى با اموال سرشارتان و حيات دنيائيتان آزمود تا بدانيد كه: (وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ).

ب- آيه 51/ انفال، كه باز روى سخن به كوردلان دو چهره مغرور است مى گويد در موقع جان دادن به آنها مى گويند (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ) عذاب ستمگرى و غرور خويش بچشيد (ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) فرجام نكبت بار شما نتيجه اعمالى است كه از پيش انجام داده ايد و گر نه شما بردگان و اسيران غرور نفس بوديد، و كمترين بيعدالتى در باره شما نمى شود. و سه آيه ديگر بترتيب:

ج- آيه 10/ حجّ- كسانى كه در دنيا با غرور علمى و خود راى عالم دانستن و مكتب خود راى علمى معرّفى كردن باعث گمراهى ديگران مى شوند مخاطب ساخته مى گويد: (نُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) در قيامت او راى عذاب آتش مى چشانيم بخاطر كارهائى كه از پيش نموده و مردم راى گمراه نموده اينان خداى راى با حرف عبادت مى كردند و در باره خداى مجادله شان بدون علم و هدايت و بدون كتابى روشنگر است تا مردم راى از طريق مستقيم منحرف كنند.

د- آيه 46/ فصّلت، مى گويد: كسى كه عمل نيك انجام دهد نتيجه اش براى خودش است و كسيكه عمل سوء انجام مى دهد بداند كه خداوند كمترين ستمى در باره او روا نمى دارد، در اين آيه هم نفس پرستان با واژه عبيد- معرّفى شده اند زيرا با سوء عمل و اسارت هواى نفس برده اى بيش نبوده اند.

ه- آيه 29/ ق مى گويد كفّاريكه با ستمگرى و سركشى از خير و نيكى جلوگيرى مى كردند. بت ها و

براى قطران ماليدن به بدنش رام است.

(عَبّدتُ) فلانا: وقتى است كه او راى مطيع و رام كنى و عبد خود گيرى خداى موسى به فرعون است كه مى گويد: تو بنى اسرائيل راى بنده و برده خويش گرفته اى).

(عبث) [عبث]

العبث: اينستكه كسى كارش راى با بازى درآميزد. (هزل و جد يا بازى و كار جدّى را بهم آميختن) و اين معنى از سخنى است كه مى گويند: عبثت الأقط: كشك و دوغ را درهم آميختم.

العبث: غذايى كه با چيزى مخلوط باشد.

عوبثانىّ: خوراكى كه مخلوطى از خرما و روغن و نان جو و گندم- باشد، گفت:

(أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ- 128/ شعراء) (آيا بناهايى بر بلنديها مى سازيد تا مردم را بازى گيريد). عبث: به هر چيزى گفته مى شود كه غرض و مقصود درستى و صحيحى نداشته باشد، در آيه گفت: (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً- 115/ مؤمنون). (آيا گمان كرده ايد و پيش خود حساب نموده ايد كه شما را بدون قصد و غايت آفريده ايم).

(عبر) [عبر]

اصل واژه- عبر- گذشتن و رفتن از حالى به حالى است، امّا كلمه- عبور- مخصوص گذشتن از آب است يا با شناورى، در كشتى يا بر پل و يا بر مركب سوارى.

و از اين واژه عبارت- عبر النّهر است يعنى كرانه و ساحل جوى، آنجائيكه يا از آن


چيزهايى غير از خداى مى پرستند و به اسارت آنها در آمده كه در عذاب شديدى دچار مى شوند اينان در قيامت مى خواهند گمراهى خود را به گردن دوستانشان بيندازند، در باره اينان هم مى گويد: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) نتيجه اينكه عبيد و بردگان حقيقى دنيايى در قرآن اسيران و پرستنده مال و ثروت، غرور علمى و بت پرستى ها هستند كه در پايان مى گويد بدانيد كمترين بى حسابى در حقّتان نخواهد شد.

مى گذرند يا بسويش مى روند. عبر العين: براى اشك ريختن از چشم است و همچنين- عبرة مثل- دمعة بمعنى اشك كه از آن مشتقّ شده است.

عابر سبيل: خداى تعالى گويد: (إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ- 43/ نساء) (مربوط به كسانى است كه غسل نكرده اند و بناچار از مسجدى كه دو درب دارد مى گذرند و عبور مى كنند كه اين حالت استثناء شده است و غير از اين استثناء كسانى نبايستى در مسجد توقّف كنند و داخل شوند).

ناقة عبر اسفار: مادينه شترى كه همواره در سفر است و قوى است.

عبر القوم: وقتى است كه قومى از دنيا بروند گويى كه از پل دنيا گذشتند عبارة: مخصوص كلام و سخنى است كه هوا را از زبان گوينده به گوش شنونده عبور مى دهد و مى رساند.

(اعتِبار) و عبرة: حالتى است كه انسان را از معرفت و شناخت چيزى كه ديده شده به چيزى كه در گذشته رخ داده و ديده نشده مى رساند. در آيات گفت: (إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً- 13/ آل عمران) (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ- 2/ حشر) واژه- (تَعبِير)- هم مخصوص تعبير خواب است (توجيه نمودن خوابها) كه از ظاهر خواب به باطن آن مى رود. مثل آيه:

(إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ- 43/ يوسف) يعنى: (اگر تعبير خواب مى دانيد و مى توانيد) كه اخصّ از واژه تأويل- است زيرا- تأويل- در باره خواب و غير خواب گفته مى شود.

الشّعرى العبور: ستاره اى كه بعد از ستاره جوزا طلوع مى كند و چون جزء سيّارات و عبور كننده هاست اينطور ناميده شده.

عبرىّ: گياهى كه بر گذرگاه نهر و كنار جوى مى رويد (و غالبا به سدر يا كنّار و عنّاب و خرما بن گفته مى شود). شطّ معبر: نهرى كه چنان گياهانى در ساحلش دارد.

(عبس) [عبس]

العبوس: ترشرويى و درهم شدن چهره كه در اثر تنگدلى و گرفتگى خاطر است.

گفت: (عَبَسَ وَ تَوَلَّى- 1/ عبس) (ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ- 22/ مدثّر) و از اين واژه عبارت- يوم عبوس- است يعنى روز سخت و غم افزا.

گفت: (يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً- 10/ انسان) (روزى گرفته و سخت و سياه و سهمگين) و به اين اعتبار- عبس يعنى سرگين خشك شده بر موهاى دم حيوانات، عبس الوسخ على وجهه: ريم و چرك بر صورتش خشكيد.

(عبقر) [عبق]

گفته شده- عبقر- جايى و مكانى از پريان است كه هر چيز نادر و كم نظيرى از انسان و حيوان و لباس به آنجا نسبت داده مى شود، و از اين روى در باره عمر گفته شده:

«لم ار عبقريّا مثله» هيچ عبقرى مثل عمر ديده نشده، در آيه گفت (وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ- 76/ رحمن) نوعى از فرش است كه گفته اند خداى تعالى آن را نمونه اى و مثلى براى فرش هاى بهشتى قرار داده است.

(عبا) [عبا]

ما عباءت به: توجّه اى به او نكردم، اصلش از- عب- يعنى سنگين، است گويى كه در عبارت- ما عبأت به- گفته است وزن و اندازه و سنگينى در آن نمى بينم.

آيه: (قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي- 77/ فرقان) (بگو اگر دعاتان نبود پروردگارم به شما نيازى نمى داشت) كه گفته شده اصلش از- عبأت الطّيب- است گويى كه گفته شده اگر دعاها و تقاضاهايتان نبود باقيتان

نمى گزارد (كنايه از اينكه آن دعاها همچون بوى خوش باقى است).

عبأت الجيش و عبّأته: سپاه را آماده كردم.

عبأة الجاهليّة: آنگونه حميّت جاهلى كه در آيه: (فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ، حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ- 26/ فتح) يادآورى شده است يعنى آن حميت در دلهاشان پنهان شده بود.

(العَتَب) [العَتَب]

هر مكانى كه براى ساكنش و نازلش سخت و مصيبت زا آستانه درب. و همچنين بطور كنايه به زن- عتبة- گفته شده، از حضرت ابراهيم (ع) روايت شده است كه به زن اسماعيل گفت: به همسرت بگو- غيّر عتبة بابك: آستانه در خانه ات را عوض كن (كنايه از همسر است) و بطور استعاره- عتب و معتبة- خشونتى است كه انسان نسبت به غير در نفس خويش مى يابد و اصلش از- العتب- است، و بر حسب آن گفته شده:

خشنت بصدر فلان و وجدت فى صدره غلظة: در دلش خشم و خشونتى يافتم.

حمل فلان على عتبة سعبة: او به حالتى سخت و ناگوار وادار شد مثل سخن شاعر كه گفت:

و حملناهم على صعبة زو زاء يعلونها بغير و طاء

(و آنها را بر سختى اى سريع وادار نموديم و به سهولت بر آن فائق آمدند). اعتبت فلانا:

خشمى كه از او در دل بود برايش آشكار كردم، و همچنين: اعتبت فلانا: خشمگينش كردم.

(اعتَبتُهُ:) خشمش را از او برطرف كردم، مثل- اشكيته: گله اش را برطرف كردم اشكيته از اضداد است هم برطرف كردن گله مندى و هم افزودن گله مندى است.)

و در آيه گفت: (فَما هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِينَ- 24/ فصّلت) از كسانى نيستند كه دردشان برطرف و خشنود شوند.

(استعتاب:) اينستكه كسى از انسانى بخواهد در درد و سختى او را يارى كند تا مشكلش رفع شود.

استعتب فلان: عذر و بخشش خواست و گفت: (وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ- 84/ نحل). لك

العتبى: از بين رفتن چيزى است كه بخاطر آن درد و سختى رسيده يا احساس خشنودى.

بينهم اعتوبة: ميانشان چيزى است كه بوسيله آن يكديگر را به خشم مى آورند.

عتب عتبا: وقتى است كه كسى با يك پا راه مى رود همچون كسى كه يك پا يك پا از نردبانى بالا مى رود.

(عتد) [عتد]

العتاد: پس انداز كردن چيزى قبل از نياز به آن، مثل: اعداد: آماده كردن. عتيد:

آماده كننده و آماده شده گفت:

(هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ- 23/ ق) (رَقِيبٌ عَتِيدٌ- 18/ ق) يعنى: اعمال بندگان حساب شده است. و آيه (أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً- 18/ نساء) گفته شده- اعتدنا- وزن افعلنا از عتاد- است و يا اينكه اصلش از- اعددنا- است كه يكى از حروف (د) آن به حروف (ت) تبديل شده است.

فرس عتيد و عتد: اسب آماده به سوارى و دويدن.

عتود: بزغاله، جمعش- اعتدة و عدّان: بصورت ادغام حرف (ت) در (د) يعنى:

(بزغاله ها و نوزادان بز).

(عتق) [عتق]

العتيق: چيزى كه از نظر زمانى يا مكانى يا رتبه و ارزش، كهن و قديمى باشد از اين جهت به قديم- عتيق- گفته شده و همچنين به شخص جوانمرد و با كرم و به كسى كه از رقيّت و بندگى آزاد شود خداى تعالى گويد: (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ- 29/ حجّ) گفته شده خداوند كعبه از اين جهت با واژه- عتيق- وصف نموده كه پيوسته از اينكه جبّاران و ستمگران كوچكش بشمارند آزاد و متعالى است.

عاتقان: طريق گردن كه ميان دو شانه قرار دارد چون از ساير اعضاء بدن بالاتر است و نيز- عاتق- دختر جوان و كنيزكى كه از شوهرش جدا و دور شده و در خانه پدر و مادرش مانده.

عتق الفرس: اسبى كه در مسابقه اش پيشى گرفته.

عتق منّى يمين: از من پيشى گرفت، شاعر گويد:

علىّ اليّة عتقت قديما و ليس لها و ان طلبت مرام

(شعر از اوس بن حجر است مى گويد: بر عهده من سوگندى پيشين هست و بر او چنين سوگندى نيست هر چند كه قصد كند و بخواهد).

(عتل) [عتل]

العتل: گرفتن اركان و سر چيزى و به قهر كشيدن آن، مثل عبارت: عتل البعير:

بسختى كشيدن شتر، در آيه گفت:

(فَاعْتِلُوهُ إِلى سَواءِ الْجَحِيمِ- 47/ دخان) «1» عتلّ: جفا كار و گردنكش و پرخورى كه ديگران را از نعمات الهى بازمى دارد و هر چيزى را با قهر و زور به سوى خويش مى كشد، در آيه گفت (عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ- 13/ قلم) «2»


(1) در باره سر انجام و عذاب فرعون يعنى الگو و سمبل مستكبرين و قدرتمندانى است كه نه تنها خداى و معاد را باور نداشتند بلكه با هزاران طناب اسارت به وسيله شهوات نفسانى در زنجيرند، بندگان خدا را دسته دسته نموده تا بر آنها با خشنودى تمام خدايى كنند لذا مى گويد: ميوه درخت زقّوم خوراك همان فرعون تبهكار است او را بگيريد و به خشم و قهر همانند عمل دنيائيش بدوزخش بكشانيد، از عذاب آب جوشان بر سرش بريزيد اكنون بچش كه تو همان عزيز و كريم و قدرتمندى، كنايه از اينكه همان هائى كه بر انديشه و جان مردم مستضعف در دنيا با قدرت خويش تحميل مى كنند و بصورت عذابى بر سرش ريخته مى شود.

(2) اشاره به كسى است كه: 1- الگوى عيب خوئى 2- سخن چينى 3- مانع خير و نيكى به ديگران.

4- ستمگر و گناهكار، و با همه اينها، 5- بى حيا و پر رو 6- بدجنس و نااهل است، 7- مال اندوز و 8-

.)

(عتا) [عتا].

العتو: سستى در طاعت، فعلش: عتا، يعتو، عتوّا و عتيّا است، در آيات: (وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً- 21/ فرقان) (فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ- 44/ ذاريات) (عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها- 8/ طلاق) (بَلْ لَجُّوا فِي» عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ- 21/ ملك) «1» (مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا- 8/ مريم) يعنى حالتى كه راهى براى اصلاح و مداواى آن نيست. گفته شده- عتاء- يعنى رياضت و تمرين و حالتى در سختى كه شاعر به آن اشاره كرده است و مى گويد:

و من العتاء رياضة الهرم يعنى: (و از رنج و زحمت و رياضت، پيرى و فرسودگى است).

و سخن خداى تعالى كه مى گويد: (أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ (عِتِيًّا)- 69/ مريم) گفته شده عتىّ- در اينجا مصدر است يعنى هر كدام كه از سخت بودن و سركشى بر خداى رحمان گستاختر بوده اند) و نيز گفته شده- عتىّ- جمع- عات- است يعنى در گذرنده از حقّ و نيز به معنى- عاتى: بى رحم و لجوج.

(عثر) [عثر]

عثر الرّجل يعثر عثارا و عثورا: وقتى است كه كسى سقوط كند و بيفتد و معنى آن، كسى را كه ناخواسته بر كارى اطّلاع مى يابد شامل مى شود، خداى تعالى گويد:

(فَإِنْ عُثِرَ عَلى أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً- 107/ مائده) اگر اطّلاع حاصل شد و معلوم شد كه آنها استحقاق گناهى دارند) عثرت على كذا: بر آن


صاحب فرزندان زياد مى داند.

(1) مستكبران و مغروران با گستاخى و طغيان و نفور پافشارى مى كنند. [.....]

آگاه شدم.

گفت: (وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ- 21/ كهف) يعنى بدون اينكه طلب كنيم و بخواهيم بر آنها آگاه شديم.

(عثى) [عثى].

العيث و العثىّ: در معنى بهم نزديكند، مثل: جذب و جبذ (يعنى جذب كرد) جز اينكه- عيث- بيشتر در فسادى كه با حسّ درك مى شود بكار مى رود. ولى- عثىّ- در چيزى كه از نظر حكم و دستور، فسادش درك و فهميده مى شود، افعالش، عثى، يعثى- عثيّا- است و بر اين اساس آيه: (وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ- 60/ بقره) است. «1» و همچنين- عثا، يعثو، عثوّا.

اعثى: رنگى است متمايل به سياهى و همچنين- اعثى: كسى كه سخت گول و احمق است.

(عجب) [عجب]

العجب و التّعجب: حالتى است كه در موقع ندانستن و جهل به چيزى به انسان دست مى دهد، لذا بعضى از حكماء گفته اند: «العجب ما لا يعرف سببه» يعنى: عجب و شگفتى چيزى است كه سبب آن شناخته نشود. از اين روى واژه- عجب- بر خداى صحيح نيست، زيرا او- علّام الغيوب- است و هيچ پوشيده و پنهانى از او مخفى نيست، فعل اين واژه- عجبت عجبا- است.

به چيزى هم كه همانندش شناخته نشده- عجيب- مى گويند در آيه گفت:


(1) آيه در باره بنى اسرائيل است كه بعد از يادآورى تمام الطاف و ياريهائى كه خداوند بعد از خارج شدن از مصر به آنها نموده، مى فرمايد:

بخوريد و بياشاميد و در زمين به تبهكارى و فساد دست نزنيد.

(أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا- 2/ يونس) «1».

آگاهى و هشدارى است بر اينكه اينها همانند امر وحى را قبل از آن شناخته اند و مى دانند. و در آيات: (بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ- 2/ ق) (وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ- 5/ رعد) «2».

و آيه: (كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً- 9/ كهف) يعنى اين امر زياد شگفت انگيز نيست بلكه در امور الهى و خدايى چيزهايى هست كه عظيم تر و تعجّب آورتر از آن است (اشاره آيه به داستان كهف و رقيم است كه مى گويد: مگر چنين پنداشته اى كه از آيات ما فقط اصحاب كهف و رقيم بوده است).

و آيه: (قُرْآناً عَجَباً- 1/ جنّ) يعنى نظيرش شناخته نشده است، و همچنين سبب آن، واژه- عجب- گاهى بصورت استعاره در معنى مونق- يعنى چيزى پسنديده و خوشايند است. گفته مى شود- اعجبنى كذا: مرا خوش آمد و به شگفت آورد، در آيات


(1) آيا براى مردم شگفت آور است كه به مردى از ايشان وحى كرديم كه مردم را از پايان و فرجام بديهاشان بيم ده و به آنها كه ايمان آورده اند بشارت و نويد ده كه در پيشگاه پروردگارشان پيشداشت و سابقه صدقى خواهند داشت.

(2) اشاره به پديده اى عبرت انگيز و شگفت آور در روند طبيعت است كه به حكم و فرمان «اللّه» تمام گياهان و درختان از آب و خاك مى رويند و هر گياهى و هر ميوه اى طعمى و هر گلى بويى و هر سبزه اى طراوتى ديگر دارد خداوند مى گويد: مگر نمى بينيد از يك مادّه و يك اصل خوراكيهاى متنوّع و رنگارنگ بدست مى آوريد چرا تعقّل نمى كنيد (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ- يَعْقِلُونَ) زيرا دريافت چنان واقعيّت هايى ديگر انديشه و فكر و عمل نمى خواهد بلكه امرى معقول و محسوس است، سپس مى گويد: در حقايق جهان و طبيعت براى آنها كه پيرو عقلند عبرتها و نشانه هاست (وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ- 5/ رعد) يعنى: اگر تو در شگفت هستى سخن اينان تعجّب انگيز است كه مى گويند اگر خاك شويم خلق جديدى خواهيم داشت، اينان كسانى هستند كه در اثر كفر ورزيدنشان در گردن زنجيرهاى اسارت غرور و استكبار و الحاد دارند زيرا اگر اندكى تعقّل كنند مى بينند كه چگونه هر سال درختان و گياهان و گلها و ميوه هاى رنگارنگ چون اصل وجود حياتشان در خاك باقى است مجدّدا زنده مى شوند و انسان هم در اثر باقى بودن روح او مجددا به هيئتى كه خدا مى خواهد زنده مى شود، به گفته مولوى:

هر نفس نو مى شود دنيا و ما بى خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرّى مى نمايد در جسد

پس ترا هل لحظه مرگ و رجعتى است مصطفى فرمود دنيا ساعتى است

زير گفت:

(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ- 204/ بقره) (وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ- 55/ توبه) (وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ- 25/ توبه) (أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ- 20/ حديد) و آيه:

(بَلْ (عَجِبْتَ) وَ يَسْخَرُونَ- 12/ صافّات) يعنى از انكارشان در باره بعث و قيامت متعجّب شدى براى اينكه شناخت و معرفت تو در باره قيامت بشدّت با تحقيق همراه است و برايت محقّق است و چون آنها جاهلند استهزاء مى كنند.

گفته شده- عجبت من انكارهم الوحى: از اينكه وحى را انكار مى كنند به شگفت آمده اى و بعضى (بَلْ عَجِبْتَ- 12/ صافّات) با ضمّه حرف (ت) خوانده اند كه اين چنين نيست زيرا در آن صورت و در حقيقت تعجّب و شگفت زندگى به نفس خودش نيست بلكه معنايش اين است كه او از آنچه در حضورش گفته مى شود مى گويد- عجبت- يا اينكه- عجبت- در معنى انكرت- به طور استعاره بكار رفته است يعنى گفتار آنها را انكار مى كنم.

مثل آيات: (أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 73/ هود) (إِنَّ هذا لَشَيْ‌ءٌ عُجابٌ- 5/ ص) معجب: در باره كسى است كه خودش را پسنديده است.

العجب من كلّ دابّة: قسمت زيرين انتهاى دم چهارپايان.

(عجز) [عجز]

عجز الانسان: پشت انسان، كه پشت هر چيزى غير انسان هم به آن تشبيه شده است، در آيه گفت: (كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ- 20/ قمر) (گويى كه تنه نخلهائى هستند

كه از بيخ و بن بركنده شده، اشاره به تمدّن اقوامى است كه در اثر فساد، نابود شده و بهلاكت رسيده اند).

عجز- اصلش درنگ كردن و تأخير از چيزى است كه حصول و دركش در ذيل واژه- دبر- يادآورى شد. واژه عجز- در سخن معمولى اسمى است براى كوتاهى كردن از انجام كار و نقطه مقابل قدرت و توانايى است گفت: (أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ- 31/ مائده) (سخن يكى از پسران آدم است پس از اينكه ديد كلاغ زمين را گود مى كند، مى گويد: آيا من از اين كلاغ ناتوانترم؟!).

(اعجزت فلانا و عجّزته و عاجزته: او را ناتوان ساختم، در آيات:

(وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ- 2/ توبه) (وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ- 22/ عنكبوت) (وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ- 51/ حجّ) كه- معجّزين- هم خوانده شده، پس- معاجزين- يعنى كسانى كه مى پندارند و مى انديشند كه ما را ناتوان مى كنند، زيرا چنين حساب كرده اند كه بعث و نشورى براى آنها، كه پاداش و مجازاتشان دهد نيست و اين معنى: در آيه:

(أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا- 4/ عنكبوت) هست ولى- اگر- معجزّين- خوانده شود، يعنى كسانى را كه پيرو پيامبر (ص) هستند به عجز نسبت مى دهند، مثل واژه هاى- جهّلته و فسّقته: يعنى به نادانى و فسق نسبتش دادم.

و نيز گفته شده معنى- معاجزين- مثبّطين است يعنى مردم را از پيامبر (ص) مانع مى شوند و باز مى دارند، چنانكه در آيه: (الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- 45/ اعراف) اشاره شده است.

(عَجُوز:) پير و ناتوان، بخاطر عجز و ناتوانيش در بيشتر كارها در آيات:

(إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ- 171/ شعراء) (أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ- 135/ صافّات)

(عجف) [عجف].

گفت: (سَبْعٌ عِجافٌ- 43/ يوسف) جمع- اعجف و مى گويند: نصل اعجف دقيق: سر نيزه اى كه از نازكى و تيزى ناپيدا است (و از كوچكى و ضعيفى به چشم نمى آيد) اعجف الرّجل: چهار پايانش لاغر شدند. عجفت نفسى عن الطّعام و عن فلان: خودم را از خوردن طعام بخاطر ديگرى بازداشتم و امساك كردم و از او زشتى باو نيز.

(عجل) [عجل]

العجلة: خواستن و قصد چيزى قبل از مدّتش، كه از مقتضيات ميل و شهوت است (شتاب زدگى) و از اين جهت در همه جاى قرآن- عجلة- مذموم و ناپسند شده است تا جائيكه گفته شده- العجلة من الشّيطان- در آيات:

(سَأُرِيكُمْ آياتِي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ- 37/ انبياء) «1» (وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ- 114/ طه) (وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ- 83/ طه) (وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ- 84/ طه) و در آيه اخير يادآورى مى كند كه هر چند شتابزدگى او مذموم است امّا چيزيكه آن را بشتاب و عجله واداشته است كارى و امرى پسنديده است و آن طلب خشنودى خداى تعالى است. «2»

در آيات: أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ- 1/ نحل) (وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ: 6/ رعد) «3» (لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ- 46/ نحل)


(1) ترجمه: بزودى آيات خويش را به شما نشان خواهيم داد با شتاب مطالبه نكنيد.

(2) آيه در باره حضرت موسى است كه در آيه قبل از آن كه در بالا ذكر شده، پرسيده مى شود: چرا با شتاب از قومت پيش افتادى؟ موسى مى گويد آيها در پى من هستند و من براى طلب رضا و خشنودى تو با شتاب آمدم.

(3) دو آيه اخير در باره قيامت است كه مى گويد: امر خدا آمدنى است و شتاب آن را نخواهيد، آيه دوّم

(وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ 47/ حجّ) (وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ- 11/ يونس) (اگر همانطوريكه خداوند با شتاب خير و نيكى را به مردم مى دهد شرّ و بدى را به آنها مى داد مدّت حياتشان بسرعت سر مى رسيد).

و در آيه: (خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ (عَجَلٍ)- 37/ انبياء) بعضى گفته اند من عجل- من حمأ- است يعنى: از گل سياه بد بو و اين سخن صحيح نيست بلكه (مِنْ عَجَلٍ- 37/ انبياء) تنبيهى است بر اينكه انسان از حالت عجله و شتاب عارى نيست و اين يكى از خويهاى اخلاقى است كه بر نفس او تركيب شده است و بر اين اساس گفت:

(وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا- 11/ اسراء) «1» و آيه: (مَنْ كانَ يُرِيدُ (الْعاجِلَةَ) عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ- 18/ اسراء) يعنى اعراض دنيايى را به كسانى كه بخواهيم مى بخشيم و آن را به او واگذار مى كنيم. «2»

و آيات: (عَجِّلْ لَنا قِطَّنا- 16/ ص) «3»


هم، حالات غرور آميز و مستكبرانه كفّار را نشان مى دهد با گستاخى وقوع عذاب را پيش از رحمت طلب مى كنند و حال اينكه قبل از آنها امّت و نمونه هايى بودند كه عذاب و هلاكت آنها را فرا گرفته (وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى- ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ) براستى كه پروردگارت در باره ظلم و ستم مردم نسبت به خويش صاحب مغفرت و آمرزش است و هم او سخت مجازات است و اين تفسير آيه اى است كه مى گويد:

(وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ- 156/ اعراف).

(1) مى گويد انسان همانطور كه با شتاب نيكى را مى خواهد بدى را هم كه عذاب است مغرورانه طلب مى كند و انسان همواره شتابگر است سپس اشاره به ساعات و دقايق روز و شب مى كند و مى گويد: براى اينكه شماره حساب و عدد سالها را بدانيد هر چيزى را به تفصيل و جدا جدا بيان كرديم و سرنوشت هر انسانى را به عهده خودش گذاشتيم و سر انجام كار هر كسى چه بخواهد و چه نخواهد به او مى رسد، اشاره به ساعات روز و شب است كه با تأنى و درنگ مى گذرد و براى اين است كه انسان را از آن حالت شتابزدگى تنبّه مى دهد و اين رابطه اخلاقى و تربيتى، علمى و تاريخى و دينى همه سوره هاى قرآن است كه بايستى آنها را دريافت.

(2) و سپس نتيجه كارشان اين است، دوزخى را كه مذموم است نصيبش كنيم و كسانى كه آخرت مى خواهند و در آنراه كوشش خويش بكار مى برند و مؤمنند پاداش كوشش آنها برآورده مى شود، چه گروه اوّل و چه گروه دوّم هر دو را از عطاياى پروردگارت كمك و بخششى مى دهيم زيرا عطاى پروردگار تو منع شدنى نيست.

(3) تمام آيه چنين است: (وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ) تكذيب كنندگانى كه همچون

(فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ- 20/ فتح) عجالة: شير دادن ناشتائى و سوغات و هديه است كه زود خورده مى شود. عجلتهم و لهنتهم: به سرعت ناشتائيشان دادم.

عجلة: آفتابه و ابريق كوچكى كه در موقع نياز به سرعت حاضر مى شود.

عجلة: چرخ چاه چوبى كه دلو آبكش بر آن قرار دارد و آنچه كه براى سرعت و مرور و حركت بر دو گاو بسته مى شود.

(عِجل:) گوساله، به تصوّر شتابى كه در راه رفتن و حركت سريع دارد و وقتى گاو شد آرام حركت مى كند، در آيه گفت: (عِجْلًا جَسَداً- 148/ اعراف) (پيكرى و جسدى از گوساله كه با سيم و زرهاى فراوان اسرائيليان به دست سامرى ساخته شد).

بقرة معجّل: مادّه گاوى كه همراه گوساله اش باشد.

(عجم) [عجم]

العجمة: (گنگى و لكنت زبان) كه نقطه مقابل روشن گويى است. اعجام: ابهام و درهم و برهم گفتن.

استعجمت الدّار: وقتى است كه همه اهل خانه دور و جدا شوند و كسى ديگر در خانه باقى نماند كه پاسخ روشنى بدهد و لذا بعضى از اعراب گفته اند:

خرجت عن بلاد تنطق: كنايه از آبادانى آنجا و وجود ساكنين در آنجاست. عجم- نقطه مقابل- عرب است (غير عرب) و- عجمىّ- منسوب به آنهاست. اعجم- كسى است كه در زبانش لكنت و گنگى باشد چه از عربى يا غير عربى، به اعتبار كمى


اقوام نوح، عاد، فرعون، ثمود، لوط و اصحاب ايكه هستند با يك صيحه به سرنوشت گستاخيشان رسيدند مى گويند پروردگارا پيش از روز رستاخيز نامه ها را بياور، اى پيامبر بر آنچه مى گويند پايدار باش و بنده ما داود را ياد كن كه بنده اى بازگشت كننده به خدا بود.

فهمشان از عجم (زبان غير عربى) و به- بهيمة (جاندار بى تميز) عجما گفته شده و اعجمى منسوب به آن است. و در آيه: (وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ- 198/ شعراء) بنا بر حذف دو حرف (ى) در آن كلمه.

و آيات: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ- 44/ فصّلت) «1» (ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ- 44/ فصّلت).

(يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ- 103/ نحل) «2».

بهيمة- يا جاندار بى تميز و غير عاقل از اين جهت- عجماء- ناميده شده كه با لفظ و عبارت و نطق مثل ناطق و گوينده از خودش خير نمى دهد و بيان نمى كند.

نماز ظهر را هم- عجماء- گفته اند يعنى قرائت در آن آشكار و جهر نيست.

جرح العجماء: زخم و جراحتى كه در آن قصاص نباشد.

اعجمت الكلام: سخن را گنگ و نامفهوم ادا كردم، نقطه مقابل آن اعربت- است يعنى سخن را روشن اداء كردم.

اعجمت الكتابة: نامفهوم بودن نوشته را با نقطه گذارى بر طرف كردم مثل- اشكيته: گله و شكوا را برطرف كردم.

حروف المعجم: از خليل روايت شده است كه (حروف معجم) حروف مقطّعة است زيرا گنگ است. بعضى از دانشمندان گفته اند كه معنى- اعجميّة- اين است كه حروف مجرّد و غير متّصل مانند حروفى كه متّصل مى شوند دلالت بر آن ندارد. باب معجم: در بسته.

عجم: هسته هاى خرما يا انگور، مفردش- عجمة- است يا از اين نظر كه در مغز، خرما يا انگور قرار دارند و يا از اين جهت كه در موقع مكيدن خرما پيدا نيست يا از


(1) اگر قرآن را نامفهوم و گنگ قرار مى داديم مى گفتند چرا آياتش به تفصيل بيان نشده.

(2) يعنى زبان كسى را كه با آن اشاره مى كنند و مى گويند قرآن را آن بشر تعليمت مى دهد زبانش غير عربى است و زبان قرآن عربى فصيح و روشن است (اشاره به سلمان فارسى است).

اينكه هسته خرما در حالى كه خرما در دهان داخل مى شود و آن را زير دندان مى گذارند اوّل هسته زير دندان نيست.

العجم: گاز زدن به هسته خرما.

فلان صلب المعجم: او سخت آزموده و كم نظير است.

(عدّ) [عدّ]

العدد: رقمها و يكى هاى تركيب شده، گفته اند: عدد، تركيب- آحاد است كه هر دو عبارت يكى است چه آحاد مركّب و چه تركيب آحاد. در آيه: (عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ- 5/ يونس) (عدد و شماره سالها و حساب) خداى تعالى گويد: (فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً- 11/ كهف) ذكر و يادآورى سالهاى خواب اصحاب كهف در غار با عدد، آگاهى دادن بر كثرت و زيادى خواب آنهاست.

(العَدّ:) ضميمه كردن بعضى اعداد به بعض ديگر، خداى تعالى گويد (لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا- 94/ مريم) (فَسْئَلِ الْعادِّينَ- 113/ مؤمنون) يعنى حسابدانان و شمارشگران. و آيات:

(كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ- 112/ مومنون) سؤال كن و بگو به شماره سالها چه مدّت در زمين بوده ايد).

(وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ- 47/ حجّ) (يوم در پيشگاه پروردگارت همچون هزار سال است كه شما آنرا شماره مى كنيد) معنى- عدّ- از آنچه كه گفته شد بر وجوهى ديگر هم تعميم يافته است. شى ء معدود و محصور: در مورد چيز كم و اندك گفته مى شود در برابر چيزى كه از كثرت و فزونى به حساب و شماره در نمى آيد، مثل عبارت بغير حساب- كه در قرآن به آن اشاره شده است. (به ذيل واژه حسب مراجعه شود). و بر اين اساس آيه: (إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً- 80/ بقره) مگر روزهايى كم و اندك زير (بنى اسرائيل بعد از پرستش گوساله) مى گفتند ما به تعداد روزهاى كمى كه گوساله را پرستيده ايم عذاب مى شويم و عكس اين نيز گفته

مى شود مثل: جيش عديد: لشگرى زياد.

انّهم لذو عدد: يعنى آنها در موقعيّتى هستند كه از نظرت كثرت، واجب است بحساب بيايند.

در باره چيز كم مى گويند: هو شى ء غير معدود: چيز كمى است.

در آيه: (فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً- 11/ كهف) دو امر محتمل است: 1- از عبارتى كه مى گويند: هذا غير معتدّ به. امرى حساب نشدنى. 2- و يا از عبارت- و له (عُدّة)- مشتقّ شده باشد يعنى چيز زيادى دارد كه در باره مال و سلاح و غير آن بحساب مى آيد و قابل توجّه است. گفت: (لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً- 46/ توبه) (برايش مال و سلاح فراوانى تهيّه كرده بودند).

ماء عدّ: آب چشمه اى كه قطع نمى شود و جارى است.

(عِدّة:) چيزى است كه شمرده شده و كم و اندك است (قابل شمارش) و آيه: (وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ- 31/ مدثر) يعنى: عددشان.

و آيه: (فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ- 184/ بقره) روزهايى ديگر غير از زمان ماه رمضان كه از او فوت شده و روزه اش بر عهده اوست و آيه: (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ- 36/ توبه).

العدّة: عدّه زن و آن روزهايى است كه اگر پايان پذيرفت همبسترى و تزوّج با او جايز است.

در آيات: (فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها- 49/ احزاب) «1» (فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ- 1/ طلاق) (وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ- 1/ طلاق)


(1) كسانى كه ايمان آورده ايد اگر زنان مؤمنى به همسرى برگزينيد و قبل از دست زدن و همبسترى با آنها طلاقشان داديد، ديگر عدّه اى بر عهده آنها نداريد كه عدّه نگهداريد. [.....]

(اعداد)- از واژه عدّ «1» مثل- اسقاء از سقى- است و اگر گفته شود:

اعددت هذا لك: آن را آنطور كه تو حساب كرده اى برايت قرار دادم و آماده كردم كه بنابر نيازت آن را دريافت كنى. در آيات:

(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ- 60/ انفال) «2» (أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ- 24/ بقره) (وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ- 89/ توبه) (أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً- 18/ نساء) (وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ- 11/ فرقان) (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً- 31/ يوسف) (برايشان تكيه گاهى و محلّى آماده كرد.) گفته شده- اعتدت- بدون تشديد حرف (د) و اعتدّت با تشديد حرف (د) است.

و آيه: ( (فَعِدَّةٌ) مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ- 184/ بقره) روزهايى كه از او فوت شده است. و آيه: (وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ- 185/ بقره) يعنى عدّه ماه.


(1) صاحب مقائيس اللّغه مى نويسد: اصل و ريشه واژه- عدّ شمردن است و اعداد: تهيّه كردن، و از اين دو اصل، فروعى بشرح زير مشتقّ مى شود العدّ: شمردن چيزى. عددت الشّى ء: آن را شمردم. الشى ء معدود:

چيزى كم و شمرده شده. عديد: كثرت و زيادى. فلان فى عداد الصّالحين: او از شمار صالحين است.

عدد: مقدارى كه شمرده مى شود. ما اكثر عديد بنى فلان و عددها: چقدر تعداد و نفرات آنها زياد است. يتعادون و يتعدّون: بيشتر از آن مى شوند.

عدّه: پس انداز براى آينده. اعددته و اعدّه: آماده اش كردم استعددت و تعدّدت له: برايش آماده كردم. عدّه: از- عدّ- يعنى روزها و ماهها و گروه معيّن. عدّ: آبگير- جمعش- اعداد- زيرا آبى كمه پيوسته جريان دارد مثل چيزى است كه هميشه آماده است.

ماء عدّ: آب جارى و فراوان. ابو حاتم سجستانى مى گويد: عدّ يعنى آب زمينى، و چشمه و چاه و كرغ:

آب آسمان و باران. عداد:- هيجان و درد گزيدگى و اين نظر از خليل بن احمد است چون درد مار گزيده هر سال در آن روز تكرار مى شود و همان- معاد- است. عداد الملدوغ: درد ساعت به ساعت مار گزيده. اين اعرابى مى گويد: عداد روزى است كه بخشش مى كنند كه ساليانه تكرار مى شود، از اين معنى پيامبر (ص) فرمود: «ما زالت اكله خيبر تعاودنى فهذا اوان قطعت ابهرى» عدّان: زمان معدود و محدود، عداد: جمع شدن مردم و دادن هزينه نفر به نفر به مردم (مقائيس اللّغه 4/ 32- ابن فارس)

(2) براى مقابله با دشمنان خدا و دشمنان خودتان تا مى توانيد نيرو و سلاح آماده كنيد.

و در آيه: (وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ- 203/ بقره) سه روز بعد از عيد قربان است و به نظر بعضى از فقهاء- معلومات- دهم ذيحجّة است و معدودات روز عيد قربان و دو روز بعد از آن، بنابراين روز عيد قربان از معلومات و (معدودات) هر دو است.

عداد: وقتى است كه براى برگشتن درد و بيمارى بحساب مى آيد پيامبر عليه الصّلاة و السّلام فرمود: «ما زالت اكلة خيبر تعاودنى».

(در جنگ خيبر به پيامبر لقمه اى زهر آلود خورانيده بودند و لذا مى فرمايد پيوسته اثر آن عود مى كند. معاودة و عداد- هر دو، مصدر باب مفاعله است) عدّان الشّى ء: زمان آن چيز.

(عدس) [عدس]

عدس دانه اى است معروف و شناخته شده، در آيه گفت: (وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها- 61/ بقره) «1» عدسة: جوشهاى ريز پوست بدن كه به شكل عدس است (زگيل يا ميخچه و يا به زبان اهالى غرب كشور- بالوك).

عدس: راندن ستوران و استر.

عدس فى الأرض: در زمين سفر كرد و رفت.

عدوس: زن دلير و شجاع.


(1) عدس و پياز چيزهايى است كه بنى اسرائيل در برابر نعمتهاى متعالى پروردگار از او مى خواستند يعنى بهانه عدس و پياز و سير و خيار مى كردند و چشمشان آزاد شدن از اسارت را نمى ديد و تنها براى خوراكيها و مادّيات ارزش قائل بودند.

.)

(عدل) [عدل]

العدالة و المعادلة: لفظى است كه در حكم و معنى مساوات است و به اعتبار نزديك بودن معنى عدل به مساوات، در آن مورد هم بكار مى رود. عدل و عدل- در معنى بهم نزديكند ولى- عدل در چيزهايى است كه با بصيرت و آگاهى درك مى شود و بكار مى رود. مثل احكام و بر اين اساس آيه:- أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً- 95/ مائده) است.

ولى واژه هاى- عدل و عديل- در چيزهايى است كه با حواس درك مى شوند مثل: اوزان، اعداد و پيمانه ها.

پس (عَدل)- تقسيط بر اساس راستى و كمال است از اين روى روايت شده است كه: «بالعدل قامت السّموات و الارض».

آگاهى و خبرى است بر اينكه هر گاه ركنى از اركان چهارگانه در عالم افزون بر ديگرى يا كم از ديگرى مى بود جهان بنابر مقتضاى حكمت انتظام نمى داشت. «1»

عدل دو گونه است: 1- عدل مطلق: عدلى كه عقل و خرد بر خوبى آن حكم


(1) اركان چهارگانه در عالم بنابر نظر علماء پيشين كه در يونانى (اسطقسات) گفته مى شده عبارت از چهار عنصر (آب- خاك- باد- آتش) بوده و نيز اجرام آسمانى و اصل و مادّه هر چيز يا طبايع چهارگانه كه (حرارت، برودت، يبوست، رطوبت) است و هر يك از فلاسفه يونانى يكى از اين عناصر و طبايع را اصل وجود عالم مى دانستند، مثل طالس ملطى كه رطوبت و آب را اصل مادّه المواد عالم مى دانست.

ديمقراطيس ذرّات اتم را (كه در قرن بيستم با شكسته شدن اتم، بقاء انرژى نه مادّه به ثبوت رسيد).

هراكليوس حرارت و آتش را. انكسيمانوس هوا را اصل مى دانست. فيثاغورث عدد را و بالاخره انكسيماندرس شاگرد طالس معتقد بود كه اصل موجودات چيزى است غير متعيّن (بدون جسم مادّى) و غير متشكّل و بى پايان و بى آغاز، بى انجام و جاويد و جامع خشكى و ترى و گرمى و سردى. سعدى هم حيات و سلامتى را مرهون نظم و همسانى و تعادل چهار طبيعت فوق در آدمى مى داند و مى گويد:

چهار طبع مخالف سركش چند روزى بودند با هم خوش

چون يكى زين چهار شد غالب جان شيرين برآيد از قالب

پس عدل تنظيم مواد مورد نياز وجودى هر موجود بنابر مقتضاى حكمت است چنانكه گفت: (فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- 29/ حجر) يعنى پس از تنظيم شخصيت وجوديش و قابليتش روح خدايى در او دميده شده كه مراحل وصول به تسويه وجودى هم در آيات مختلف بيان شده است و لذا مى بينيم اساس حيات آدمى (آب- خاك- نور- نفخه روح الهى)- است.

مى كند و در هيچ زمانى منسوخ نشده است و هيچ زمان و به هيچ وجه چنان عدلى به اعتداء و زياده روى و ستم وصف نشده است، مثل احسان و نيكى كردن به كسى كه به تو نيكى كرده است و خوددارى از اذيّت به كسى كه از اذيّت و آزار نسبت به تو خوددارى كرده است.

2- عدلى كه وجودش در شريعت به عدالت شناخته مى شود و ممكن است در بعضى اوقات منسوخ شود مثل قصاص و ديه جنايات و اصل مال مرتد، و لذا گفت:

(فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ- 194/ بقره) «1» و گفت: (جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها- 40/ شورى) كه قصاص و جزاء متقابل در دو آيه فوق نخست اعتداء و سپس- سيّئة- ناميده شده و اين موضوع همان معنى آيه: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ- 90/ نحل) است. «2» پس عدل- مساوات و پاداش و مكافات است يعنى (برابر عمل نمودن و برابر پاداش و تلافى كردن) اگر خير و نيك بود پس عدالتش همان تلافى به خير و نيكى است و اگر شرّ و بدى بود عدلش همان شرّ و بدى است و- احسان- اين است كه در برابر خير و نيكى، پاداشى بيشتر از آن داده شود و شرّ و بدى را كمتر از آن تلافى كنند.

رجل عدل: مردى عادل.

رجال عدل: مردانى عادل، كه در جمع و مفرد هر دو عدل گفته مى شود، شاعر


(1) هر كه از دشمنان در جنگ بر شما تعدّى كرد به همان اندازه بر او تعدّى كنيد و از عقوبت خدا پروا نمائيد كه خدا با پرهيزكاران است و در آيه قبلش مى گويد: اگر با شما كارزار كردند بكشيدشان كه سزاى كافران چنين است و هر گاه باز ايستادند خدا آمرزنده و رحيم است، با آنها كارزار كنيد تا فتنه از ميان برداشته شود و دين براى خدا باشد و اگر از جنگيدن با شما باز ايستادند تجاوز و تعدّى جز بر ستمكاران روا نيست.

(2) امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه آيه فوق را اينگونه تفسير مى فرمايد: العدل: الانصاف، و الاحسان:

التّفضل، كه در متن هم به همين ترتيب واژه هاى عدل و احسان بيان شده است. عدل: خير را به اندازه خير و احسان افزون بر خير و نيكى نمودن و كمتر از بدى بدى كردن است. (نهج البلاغه صبحى صالح 231 ص 509)

گفت: فهم رضا و هم عدل: (مردانى عادل و خشنودند).

اصل عادل- مصدر است مثل آيه: (وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ- 2/ طلاق) يعنى داراى عدالت.

و آيات: (وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ- 15/ شورى) (وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ- 129/ نساء) اشاره به چيزى از ميل و كجى است كه سرشت انسان بر آن نهاده شده، پس هرگز انسان قادر به مساوات در محبّت ميان همسران نيست و نه مى تواند محبّت را به تساوى در ميانشان برقرار كند (و لذا فرمود فواحدة كنيد). و آيه: (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً- 3/ نساء) اشاره به عدالتى است كه همان نفقه و بخشش زندگى است و گفت:

(وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا- 8/ مائده) (أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً- 95/ مائده) يعنى آنچه را از غذا و طعام كه معادل قضاى روزه است. پس اعتبار معنى مساوات در غذا- عدل گفته مى شود و اينكه گفته اند: «لا يقبل منه صرف و لا عدل».

گفته شده عدل در اينجا كنايه از فريضه است و حقيقتش آن چيزى است كه قبلا گفته شده. صرف: نافله است يعنى زيادى و فزونى، بنابراين (صرف و عدل) مثل (عدل و احسان) است يعنى برابرى و افزونى، و معنى حديث فوق اين است كه از او پذيرفته نمى شود يعنى چيزى برايش نيست و ندارد. «1» (نه توبه و نه فديه، از او پذيرفته نيست).

و آيه: (بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ- 1/ انعام) يعنى براى خداى، عديل و مانندى قرار مى دهند كه مثل آيه: (هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ- 100/ نحل) است و گفته اند، يعنى افعال خداوند را از او


(1) ابو عبيد مى گويد گفته شده- صرف همان نافله است و (عدل) فريضه، كه به گفته راغب مثل عدل و احسان است كه اجراى عدالت واجب، و رعايت احسان نوعى فضيلت و از عدل برتر است كه در حكم همان نوافل و مستحبّات است.

صرف الحديث- اين است كه سخن را براى اينكه دلهاى مردم بيشتر به آن بگرود و مايل شود افزون كنى پس صرف كلام يعنى زيادتى سخن و افزون نمودن آن. (تهذيب اللّغه- 2/ 355)

منصرف و آن را به غير خدا نسبت مى دهند (همچون پندار و فرضيه باطلى كه وجود جهان را با اين همه نظم و حكمت و ترتيب از مادّه مى دانند) يا اينكه- يعدلون بعبادتهم عنه تعالى عبادتشان را كه بايستى براى خدا باشد از او منصرف و متوجّه به غير مى كنند.

و آيه: (بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ- 60/ نحل) كه اگر از معانى فوق باشد صحيح است، و نيز اگر از عبارتى كه مى گويند: عدل عن الحقّ «1» در وقتى كه با جور و ستم از حقّ عدول


(1) به گفته ابن فارس (ع- د- ل) دو اصل و دو ريشه صحيح دارد ولى معانى آنها در برابر هم، مثل دو متضادّ قرار دارد 1- عدل: در معنى دلالت و برابرى 2- دلالت بر انحراف و كژى.

اصل اوّل- العدل من النّاس: شخصى است كه روش مستقيم او مورد خشنودى مردم است جمعش- عدول- است و عدل: حكم دادن به برابرى است، فرّاء مى گويد: واژه عدل با فتحه حرف (ع) برابرى دو چيز است كه از دو جنس باشند و با كسره حرف (ع) يعنى عدل: برابر شدن دو چيز همجنس است، در آيه: (أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً- 95/ مائده) در اصطلاح نحو خروج كلمه از صيغه اصلى است. شاهد عدل و عادل- كسى است كه از انجام گناهان بزرگ پروا دارد و بر گناهان كوچك اصرار نمى ورزد و از كارها و كردارهاى پست و ناپسند مثل چيز خوردن در راه و معبر مردم و بول كردن در راههاى خوددارى مى كند. چيزى اگر مساوى چيز ديگر باشد آن را- عدل- آن مى گويند و آيه: (بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ 1/ انعام) يعنى مشركين از پروردگارشان دور مى شوند گويى كه چيز ديگرى با خدا برابر گرفته اند. عدل: از همين معنى، قيمت و ارزش چيزى است و فديه در برابر آن. عدل: ضدّ جور و ستم است. عدل فى رعيّته: در ميان ملّتش عدالت كرد. يوم معتدل: روزى كه گرما و سرما برابر است (نه زياد گرم و نه زياد سرد) عدلته حتّى اعتدل: او را مستقيم و برابر كردم.

اصل دوّم- عدل در معنى اعوجاج و انحراف. عدل و انعدل: كج شد. عدوليّه: كشتى كه مسافر بارش با ظرفيتش ميزان و برابر است. سعيد بن جبير مى گويد: انّ العدل على اربعه انحاء: عدل بر چهار روش است:

1- عدل در حكم و داورى، خداى تعالى گفت: (وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء) اگر در ميان مردم داورى و حكومت كردى به عدالت حكم كن.

2- عدل در گفتار و سخن، خداى تعالى گفت: (وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا 152/ انعام) اگر سخن گفتيد عادلانه گوئيد.

3- عدل در معنى فديه در آيه: (لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ- 123/ بقره).

4- عدل در شرك ورزيدن بخداى تعالى، گفت: (ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ- 1/ انعام) يعنى شرك مى ورزند. تعديل الشيى ء من غير جنسه حتّى تجعله له مثلا: ارزش نهادن و استوار داشتن چيزى بچيزى ديگر كه از جنس هم نباشد تا اينكه مثل هم نشوند، در حديثى از على (ع) آمده است كه فرمود: «كذب العادلون يك اذا شبّهوك باصنامهم» دروغ گفته اند كسانى كه تو را با بت هايشان برابر داشتند. (نهج البلاغه خطبه 91، اشباح ص 126- لسان العرب 1/ 436- تهذيب اللّغه 2/ 218- مقائيس اللّغه 4/ 247- المحكم 2/ 13).

كرده است، هم باشد صحيح است. (عبارت اخير قسمتى از آيه اى است كه روشنگر روحيه پليد و تبهكار قوم لوط است كه به عذاب دچار شدند).

ايّام معتدلات: روزهايى كه بخاطر اعتدالشان پاكيزه و طيّبند.

عادل بين الأمرين: وقتى است كه كسى درد و كار مى نگرد كه كداميك ارجحيّت و برترى دارند.

عادل الأمر: در آن كار درمانده شد و با رأى و نظرش به يكى از طرفين آن كار عمل نمى كند.

وضع على يدى عدل «1»- مثلى است مشهور.

(عدن) [عدن]

آيه: (جَنَّاتِ عَدْنٍ- 72/ توبه) يعنى بهشت استقرار و آرامش و ثبات.

عدن بمكان كذا: در آنجا استقرار يافت و از اين معنى واژه- معدن است كه محلّ استقرار جواهرات و سنگهاى قيمتى است، پيامبر عليه الصّلاة و السّلام فرمود: «المعدن جبار» معدن رايگان است.

(عدا) [عدا]

العدو: تجاوز و درگذشتن از حدّ است كه با التيام منافات دارد يعنى با بهبودى بخشيدن و سازگارى دادن ميان دو چيز تفاوت دارد، واژه عدو:


(1)- ضرب المثل فوق در باره شخصى است به نام عدل بن جزين سعد كه قبل از اسلام سردار سپاه و پليس- تبّع- بوده و هر گاه- تبّع مى خواست كسى را بكشد بدست او مى سپرد و او نيز او را مى كشت و از چنگالش خلاصى ممكن نبود لذا مردم در باره اش گفتند: وضع على يدى عدل- يعنى گرفتار در دست عدل بن جز است- كه خلاصى برايش نيست.

واژه- عدل- در اين ضرب المثل ابهام دارد از اين جهت در باره كسى كه از حياتش مأيوس شود بكار مى رود. (تهذيب اللّغه 2/ 218- المحكم 2/ 13- لسان العرب 11/ 436).

1- گاهى به اعتبار (قلب و دل) است كه آن را- العداوة و المعاداة مى گويند يعنى: (كينه توزى و دشمنى در دل پنهان داشتن.

2- و زمانى به اعتبار (راه رفتن) گفته مى شود- العدو: دويدن و هروله 3- گاهى باعتبار كوتاهى نمودن از عدالت و افساد در معامله گويند له العدوان و العدو: در معامله بى عدالتى و ظلم و خصومت دارد- گفت: (فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ- 108/ انعام). (بدون آگاهى و علم و از روى جهالت خداى را خصمانه و ظالمانه سبّ مى كند).

4- و گاهى به اعتبار مكانهاى آرميدن و قرار گرفتن است، گفته مى شود: له العدواء: ناآرام و نامطمئنّ است.

مكان ذو عدواء: جائيكه اجزايش با هم متناسب و قابل استقرار نيست. در باره معنى معادات و دشمنى و كينه پنهانى در دل گفته مى شود:

رجل عدوّ و قوم عدوّ: مرد و قومى كينه توز (كه مثل واژه- عدل در جمع و مفرد يكى است) در آيه گفت: (بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ- 36/ بقره)- (در باره آغاز حيات بشر در زمين است كه مى گويد بعضى از شما با بعض ديگر دشمن خواهيد بود) جمع آن- عدى و اعداء- است گفت: (وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ- 19/ فصّلت).

عدوّ دو گونه است: 1- عداوت بقصد دشمنى و خصومت مثل آيات:

(فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ- 92/ نساء) (جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ- 31/ فرقان) «1» و دشمنى از ديگرى و از غير


(1) اشاره به دشمنان در آيه، ستمگرانى هستند كه در آيات قبل مى گويد: آن هنگامى كه ستمگر دستهاى خويش مى گزد و مى گويد: اى كاش طريقه و روش پيامبر را برمى گزيدم و اى كاش فلانى را كه گمراهم كرد به دوستى انتخاب نمى كردم مرا از راه قرآن گمراه و دور كرد و شيطان مايه خذلان و خوارى آدمى است آنگاه پيامبر (ص) مى گويد پروردگارا قوم من اين قرآن را مهجور گزارده اند و اين چنين است كه براى هر پيامبرى دشمنانى از مجرمين و گناهكاران ستمگر قرار داده ايم و پروردگارت از نظر هدايت و يارى براى پيامبر و مؤمنين كافى است.

جنس خود در آيه: (عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ- 112/ انعام).

2- دشمنى و عداوتى كه از روى قصد نباشد بلكه حالتى به او دست مى دهد كه اذيّت مى شود همانگونه كه از دشمنان مورد اذيّت و آزار قرار مى گيرد، مثل آيه: (فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ- 77/ شعراء) «1».

و آيه اى در باره اولاد كه مى گويد: (عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ- 14/ تغابن) «2» و از معنى- عدو- يعنى دويدن، مى گويند:

فعادى عداء بين ثور و نعجة: (ميان ميش و گاو بسختى دويد). يعنى يكى از آنها بدنبال ديگر دويد.

تعادت المواشى: بعضى از چهارپايان بدنبال بعضى ديگر دويدند. رايت عداء القوم:

كسانى كه جزء رجّاله ها و مردمان فرومايه بشمار مى روند. (اعتِداء:) تجاوز كردن از حقّ، گفت:

(وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا- 231/ بقره) «3» (وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ- 14/ نساء) (اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ- 65/ بقره) تعدّى و نافرمانى يهوديان در روز شنبه براى اين بود كه راهى براى حلال شمردن صيد ماهيان اتّخاذ كرده بودند و آنها را مى گرفتند.

گفت: (تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها- 129/ بقره) (فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ- 7/ مؤمنون)


(1) سخن حضرت ابراهيم است به بت پرستان كه مى گويد آنها، يعنى بت ها دشمنند بجز پروردگار عالميان كه مرا آفريده و هم او هدايتم مى كند آبم مى دهد و در بيمارى شفايم مى بخشد يعنى هر چند كه بت ها جمادند و قصد دشمنى ندارند ولى پرستش آنها حالتى است كه دشمنى ايجاد مى كند.

(2) تمام آيه چنين است مى گويد: بعضى از زنان و فرزندانتان بدون قصد و هدف شما را اذيّت مى كنند و دشمن مى شوند از آنها بر حذر باشيد و اگر از آنها در گذريد و چشم پوشى كنيد و آنها را ببخشيد خداوند آمرزنده و رحيم است.

(3) همسران مطلّقه را براى زيان رساندن به آنها نگه مداريد كه به آنها ستم كنيد.

(فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ- 178/ بقره) (بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ- 166/ شعراء) يعنى معتدون و تجاوزگران يا معادون او متجاوزون الطّور- (كسانى كه پا ز گليم خويش درازتر مى كنند و متعدّيند).

عدا طوره: از حدّ خويش تجاوز كرد. و آيه: (وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ- 190/ بقره).

گفت: (فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ- 194/ بقره) يعنى به اندازه دشمنى او به او مقابله كنيد و به اندازه تجاوزش، تجاوز كنيد نه از دشمنى و عدوان كه آغاز نمودن به آن منع شده است. و آيه (تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- كه به طريق مجازات و تلافى است و با كسى كه آن را آغاز كرده صحيح است كه انجام شود، آيه: (فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ- 193/ بقره) است (جز بر ستمگران عدوانى نيست يعنى به جز بر ستمگر عدوان جايز نيست).

و آيه: (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ، عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً- 30/ نساء) «1» و آيه (فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ (لا عادٍ)- 173/ بقره).

يعنى بدون اينكه خواستار طعامى و خوردنى لذّت بخش باشد و نيز بدون اينكه از حدود سدّ جوع و رفع گرسنگى تجاوز كند، كه گفته اند معنى آيه فوق: «غير باغ على الامام و لا عاد فى المعصية طريق المخبتين»، است. يعنى بدون اينكه بر امام نافرمانى شود و نه اينكه عصيانگر در راهى باشد، بلكه راه فروتنان را دنبال كند.

عدا طوره: از حدّش گذشت و تجاوز كرد و به ديگرى ستم كرد و از اين معنى است عبارت: التّعدّى فى الفعل- متعدّى در فعل، كه در نحو عبارتست از رسيدن و تجاوز معنى فعل از فاعل به مفعول.


(1) در باره بنا حقّ خوردن اموال ديگران است مگر اينكه از راه معامله اى كه به رضايت طرفين باشد انجام شود سپس مى گويد: هر كه از روى ستم و تعدّى چنين كند بزودى او را به عذابى اليم و دردناك مى رسانيم. [.....]

(ما عدا) كذا: در مورد استثناء بكار مى رود، در آيه: (إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى- 42/ انفال) يعنى كنار و جانبى دور، و در گذشته از قرب و نزديكى.

(عذب) [عذب]

ماء عذب: آبى پاك و خنك.

در آيه گفت: (هذا عَذْبٌ فُراتٌ- 53/ فرقان).

اعذب القوم: آبشخور و آبشان شيرين و پاكيزه شد.

(عَذاب:) گرسنگى سخت و شديد. عذّبه تعذيبا: حبسش را در عذاب زياد كرد، گفت: (لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً- 21/ نمل).

(وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ- 33/ انفال):

به عذابى كه آنها را از ريشه براندازد و نابود كند گرفتارشان نمى كند يعنى (آنگاه كه تو در ميان ايشان هستى خدا عذابشان نمى كند و زمانى هم كه در حال استغفار و طلب آمرزشند عذابشان نمى كنند). و آيه: (وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ- 34/ انفال) يعنى با شمشير عذابشان نمى كند (عذاب دنيائى) و در آيات: (وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ- 15/ اسراء) (وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ- 138/ شعراء) (وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ- 9/ صافّات) «1» (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- 10/ بقره) (وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ- 50/ حجر) در اصل معنى- عذاب- اختلاف شده است، بعضى گفته اند معنى آن از عبارتى است كه مى گويند: عذب الرّجل: در وقتى كه كسى خور و خواب را ترك كند و او را- عاذب و عذوب- گويند.


(1) در باره شياطين است كه عذابى پيوسته و دائمى است.

پس- تعذيب- در اصل وادار نمودن انسانى است به اين كه گرسنگى بكشد و بيدار باشد.

و نيز گفته شده: اصلش از- عذب- (شيرينى و گوارائى) است پس عذّبته- گوارايى و شيرينى حياتش را از او دور كردم كه بر وزن- مرّضته و قذّيته: (بيمارش كردم و در چشمش خاشاك ريختم). و نيز گفته شده اصل- تعذيب- زياد زدن با سر تازيانه است.

بعضى از واژه شناسان گفته اند: تعذيب- همان زدن است و يا از عبارت- ماء عذب- است وقتى كه در آب، خاك و گل و لاى باشد پس عذّبته- به معنى اخير مثل عبارت:

كدّرت عيشه و زلّقت حياته- است يعنى زندگيش را تار و حياتش را بى ثبات و لغزان نمودم. عذبة السّوط و اللّسان و الشّجر: لبه و تيزى تازيانه و زبان و اطراف شاخه هاى درخت.

(عذر) [عذر]

العذر: تقاضا و خواست انسان از چيزيكه بوسيله آن گناهانش را محو كند، مى گويند: عذر و عذر- كه سه گونه است: 1- يا اين است كه مى گويد: آن كار را نكردم.

2- يا اينكه به اين خاطر چنان كردم، و سپس چيزى را بيان مى كند كه از گنهكار بودن خارجش كند.

3- و يا مى گويد آن كار را انجام دادم و ديگر تكرار نمى كنم و از اين قبيل سخنان. و اين سه قسم عذرخواهى همان توبه است پس هر توبه اى عذرى است و هر عذرى توبه نيست.

(اعتَذَرتُ الَيه:) برايش عذر آوردم. عذرته: عذرش را پذيرفتم گفت:

(يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا- 94/ توبه)

(مُعذِر:) كسى است كه براى خود عذرى مى بيند و بهانه اى دارد امّا در حقيقت عذرى ندارد. و گفت: (وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ- 90/ توبه) كه- معذرون- هم خوانده شده يعنى كسانى كه عذر و بهانه مى آورند، ابن عبّاس گفته است- لعن اللَّه المعذّرين و رحم المعذّرين: خداوند عذر و بهانه آوردن را از رحمتش دور كند و آنان كه معذورند رحمت نمايد.

و آيه: (قالُوا (مَعْذِرَةً) إِلى رَبِّكُمْ- 164/ اعراف) معذرة- مصدر- عذرت- است، گويى كه مى گويد: از او مى خواهم كه مرا معذور دارد.

اعذر: چيزيكه معذورش كرد ارائه داد.

بعضى از علماء گفته اند اصل عذر- عذرة- است كه چيزى نجس است و از اين معنى- قلفة- را عذر ناميده اند (قلفه پوستى است كه در موقع ختنه كردن جدا كنند) مى گويند: عذرت الصّبىّ: در وقتى كه او را از نجاست پاك كنى، و همچنين:

عذرت فلانا: با عفو كردن و بخشيدن گناهش پليدى و نجاست را از او زايل كردم مثل عفرت له: گناهش را پوشاندم و افشاء نكردم.

عذرة: پوست ختنه و پرده بكارت كه تشبيهى به قلفه اى است كه گفته شد. فقيل عذرتها اى افتضضتها: (به زفافش رسيدم).

و نيز- عذرة: درد گلوى كودك. عذر الصّبىّ: كودك به گلو درد مبتلا شد، شاعر گفت: غمز الطّبيب نغانغ المعذور. (دست گذاردن طبيب به حلقوم مبتلا به گلو درد).

اعتذرت المياه: آب ها قطع شد. اعتذرت المنازل: خانه ها، كهن و قديمى شدند كه تشبيهى است به عذر خواهنده اى كه بخاطر آشكار بودن عذرش، گناهش پوشيده و محو مى شود.

عاذرة: زنى كه بعد از دشتان و حائض و تطهير مجدّدا دشتان مى شود العذوّر: بد اخلاق، به اعتبار- عذرة يعنى پليدى و نجاست.

اصل- عذرة: در گاه و گرداگرد خانه و خرابه و مزبله است كه بخاطر اينكه

فضولات در آنجا ريخته مى شود به اين اسم ناميده شده.

(عرّ) [عرّ]

گفت: (أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ- 36/ حجّ) (نيازمند و سائل را اطعام كنيد). معترّ:

كسى كه سؤال مى كند مى گويند- عرّه يعرّه: اندوهگين و نيازمندش كرد.

اعتررت بك حاجتى: نيازمندى او را بتو نماياندم.

(عَرّ) و عرّ: پيسى و گرى كه بر پوست بدن عارض مى شود و از اين معنى به هر زيان و مضرّتى- معرّة- گفته شد و تشبيهى است به- عرّ- كه همان بيمارى پيسى پوشيده است، در آيه گفت:

(فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ- 25/ فتح) (كه از سوى ايشان زيان و زحمتى ندانسته، و بدون اينكه بفهمند به شما مى رسد). عرار: حكايت صداى وزش باد است.

عارّ الظّليم: شتر مرغ بانگ برآورد.

عرعر: سرو كوهى و درختى است كه بخاطر حركت برگهايش اين چنين ناميده شده. عرعار: نوعى بازى كه اين واژه حكايت صوت آن بازى است.

(عرب) [عرب]

العرب: فرزند اسماعيل (ع) و جمع آن در اصل اعراب است سپس اين لفظ اسمى براى ساكنين باديه ها و دشت ها شده است، و در آيات:

(قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا- 14/ حجرات) (الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً- 97/ توبه) (وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- 99/ توبه) «1» براى جمع اعراب- اعاريب- گفته شده، شاعر گويد:

اعاريب ذوو فخر بافك و السنة لطاف فى المقال


(1) اين سه آيه روشنگر اقشار مختلف باديه نشينان است كه همانند ساير مردم و شهرنشينان گروهى

يعنى: (اعرابى كه با دروغ و زبانهاى چرب و نرم صاحب افتخارند) اعرابىّ: در عرف و سخن معمولى اسمى است منسوب به باديه نشينان.

العربىّ: فصيح و با فصاحت.

اعراب: درست و آشكار سخن گفتن، مى گويند: اعرب عن نفسه: بروشنى از خود سخن گفت، و در حديث:

«الثّيب تعرب عن نفسها» «1» (زن بى شوى حال خود را روشن بيان مى كند).


اسلام آوردند، عدّه اى سخت كفر پيشه، و گروهى نيز براستى مؤمن به خدا و معاد و انفاق كننده در راه خداى براى تقرّب به او، كه سپس در آيه گفت: اينان آنچه را خرج مى كنند مايه تقرّب به خداى و خواست پيامبر مى دانند بدانيد كه همان انفاقها براى ايشان مايه تقرّب است- (سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ- 99/ توبه) خداوند آنها را در رحمت خويش داخل كند.

(1) حديث فوق به الفاظ مختلف ذكر شده «الثّيب يعرب عنها لسانها يعنى زبان زن بى همسر بروشنى از او سخن مى گويد» و همچنين بصورت «الثّيب احقّ بنفسها من وليّها و البكر يستأذنها ابوها فى نفسها و اذنها صماتها» يعنى زنى كه شوهر داشته و اكنون بى همسر است در كار خود براى اختيار همسر بر ولى خويش مقدّم است و دوشيزه پدرش در باره كارش از او اجازه مى گيرد و اجازه دختر سكوت اوست در مقائيس اللّغه- تستأمر فى نفسها- ذكر شده يعنى پدر با دختر مشورت مى كند. ازهرى مى گويد: اعراب و تعريب معنايشان يكى است و همان آشكارا و روشن گفتن است.

اعرب عنه لسانه و عرّب: با فصاحت و روشنى از خود سخن گفت. اعرب عن الرّجل: آشكارش كرد.

عرّب عنه: با دليل سخن گفت. در حديث تيمى آمده است كه: «كانوا يستحبّون يلقّنوا الصّبّى، حين يعرب ان يقول لا اله الّا اللَّه سبع مرّات» يعنى دوست داشتند و مستحبّ مى دانند وقتى كودكانشان به روشن سخن آغاز مى كند هفت بار به او بگويند كه عبارت- لا اله الّا اللَّه- را بگويد.

اعرب عمّا فى ضميرك: هر چه در دل دارى بيان كن. ابو زيد انصارى مى گويد: اعرب الاعجمىّ اعرابا و تعرّب تعرّبا و استعرب استعرابا همه اينها در باره فرد بالغ است كه با فصاحت سخن مى گويد ولى در باره كودك مى گويند- افصح الصّبى: در وقتى است كه آنچه مى گويد مى فهمى.

جوهرى مى نويسد: معرب: كسى است كه به تفصيل و روشنى سخن گويد و- اعرب كلامه: وقتى است كه در كلماتش از نظر اعراب خطائى نباشد.

عرّب عليه: گفتار و كردارش را زشت شمرد و نيز عبارت عرّب عليه: او را از زشتى منع كرد.

ابن فارس مى گويد: (ع- ب- ر) سه ريشه دارد:

1- الابانه و الافصاح به روشنى و وضوح سخن گفتن و ظاهر كردن.

2- النّشاط و طيب النّفس شادمانى و سرور نفسانى.

3- فساد فى الجسم او عضو بيمارى بدنى.

اعراب الكلام: واضح و روشن كردن و فصاحت سخن.

واژه اعراب در سخن علماء نحو به حركات و سكون كه در آخر كلمات هست و تغيير مى كند گفته مى شود. (العَرَبِىّ:) سخن فصيح و روشن، در آيات: (قُرْآناً عَرَبِيًّا- 2/ يوسف) (بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ- 195/ شعراء) (فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا- 3/ فصّلت) يعنى: حكمى و دستور واضع و روشن.

ما بالدّار غريب: هيچ احدى و كسى كه تكلّم كند در خانه نيست.

امرأة (عَرُوبَة:) زنى كه روشنگر و اظهار كننده عفّت خود و محبّت همسر خويش است. «1» جمعش- عرب- است، گفت: (عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه). عرّبت عليه: وقتى است كه به روشنى و آشكارا سخنى را رد كنى و پاسخ گويى و در حديثى هست كه: (عرّبوا على الإمام».

يعنى: (امام را با صراحت اجابت كنيد و پاسخ گوئيد) المعرب: كسى كه اسب اصيل عربى خوبى دارد مثل- مجرب: صاحب جرب و پيسى دار. در آيه: (حُكْماً (عَرَبِيًّا)- 37/ رعد) گفته شده يعنى آنچنان قرآنى كه واضح و آشكار است كه حقّ را پايدار و مستقرّ و باطل را پوچ و بيهوده مى كند.

گفته شده معنيش شريف و كريم است از سخنى كه مى گويند:

عرب اتراب: پاكيزه خوى و با كرامت و شرافت، و يا اينكه وصف قرآن به عربيّا-


(تهذيب اللّغه- النّوادر فى اللّغه- صحاح جوهرى- لس 1/ 590 مقائيس 4/ 300) (النّهايه 3/ 1) ابن اثير.

(1) روبه- شاعر معروف، زنان عفيف را اين چنين وصف مى كند كه: جمعن العفاف عند الغرباء و الاعراب عند الازواج يعنى در حضور بيگانگان عفّت و پاكدامنى خويش نگه مى دارند و در حضور شوهران و همسران خود محبّت و خوشروئى دارند و به گفته- ابن فارس- اين معنى ريشه دوم اعراب است كه آن را با مثال- المرأة العروب: زن پاكيزه خوى و خندان، نقل مى كنند. (مقائيس اللّغه- 4/ 300).

در آيه اخير مثل وصف آن به واژه كريم است كه بصورت (كِتابٌ كَرِيمٌ- 29/ نمل) ذكر شده و يا معنى آن همان معرب- است از عبارت «عرّبوا على الامام». پس معنى آيه:

(حُكْماً عَرَبِيًّا- 37/ رعد) اين مى شود كه قرآن در احكامى كه در آن هست به روشنى نسخ كننده است (جانشين و پاسخ احكام منسوخه گذشته).

و باز گفته شده معنيش اين است كه اين قرآن منسوب به پيامبر عربى (فصيح گوى و روشن سخن است) چون اسم منسوب به آن- عربىّ- است، پس لفظش مثل لفظى است كه به آن منسوب شده باشد و در مورد- يعرب گفته شده اوّلين كسى كه زبان سريانى را به عربى نقل و ترجمه كرده است كه به اسم فعلش ناميده شده.

(عرج) [عرج]

العروج: رفتن در حال صعود است، در آيات:

(تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ- 4/ معارج) (فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ- 14/ حجر) (مَعارِج)- مثل- مصاعد: (جاهاى صعود و بالا رفتن است).

در آيه گفت: (ذِي الْمَعارِجِ- 3/ معارج) (از طرف خدايى كه صاحب جايگاه هاى شكوهمند و متعالى است.)

ليلة المعراج: بخاطر اوج گرفتن دعا در آن شب چنين ناميده شده كه اشاره به آيه: (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ- 10/ فاطر) (يعنى سخنان پاك و متعالى بسوى حق مى روند).

(عَرَجَ)، عروجا و عرجانا: مثل كسى كه صعود مى كند و يك پا يك پا و آرام بالا مى رود، يعنى او هم آنچنان رفت مثل صعود كننده از نردبان- چنانكه مى گويند:

درج: از نردبان پا به پا و بآرامى بالا مى رفت.

عرج: طبيعتش لنگيدن است.

عرجاء: كفتار، چون در طبيعتش لنگيدن است و مى لنگد.

تعارج: مثل- تضالع- است يعنى لنگان مى رفت و از اين معنى به طور استعاره گفته شده: عرّج قليلا عن مدى غلوائكا.

(زمان جوانيت را كه به سرعت و با غرور مى گذرد حفظ كن و غنيمت شمار) يعنى: از گذشتن سريع و دشوارش، حفظش كن.

عرج: گله بزرگ شتران، گويى كه از كثرت و فزونى صعود كرده.

(عرجن) [عرجن]

در آيه: (حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ- 39/ يس) همچون شاخه هاى بهم پيچيده. (يعنى مثل شكل قمر در پايان ماه و يا چون شاخه نازك خشك شده، يا مرغى كه سر در بال پنهان كرده).

(عرش) [عرش]

العرش: در اصل چيزى است كه سرش پوشيده و سقف دارد، جمع آن- عروش.

گفت: (وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها- 259/ بقره). (سقف هايش و سپس ديوارهايش بر روى آن فرود آمد) و از اين معنى عبارت: عرشت الكرم- است يعنى براى تاك و درخت انگور داربست ساختم.

عرّشته: شكلى سقف مانند برايش قرار دادم كه آن را- معرّش گويند.

در آيات: (مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ- 141/ انعام) (وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ- 68/ نحل) (وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ- 137/ اعراف) ابو عبيدة: گفته است- يعرشون در آيه اخير- يبنون- است. يعنى: آنچه مى سازد و بنا مى كنيد. اعترش العنب: تاك را بر دار بست بالا برد.

(العَرش:) چيزى است مثل هودج و تخت روان براى زن كه شبيه دار بست تاك است. عرّشت البئر: براى چاه سايبان و عريش ساختم. جايگاه زمامدار هم اعتبار اينكه

بر بلندى قرار دارد- عرش- ناميده شده، در آيات: (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ- 100/ يوسف) «1» (أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها- 41/ نمل) «2» (أَ هكَذا عَرْشُكِ- 42/ نمل) واژه- عرش- براى بزرگى و قدرت و كشور دارى هم كنايه شده است: فلان ثلّ عرشه: عزّت و قدرتش از دست رفت و هلاك شده.

روايت شده كه عمر (رض) را در خواب ديدند و به او گفته شد پروردگارت با تو چه كار كرد؟ گفت: اگر رحمتش بمن نمى رسد هلاك شده بودم.

«و روى انّ عمر رضى اللَّه عنه رؤى فى المنام، فقيل: ما فعل بك ربّك؟ فقال: لو لا ان تداركنى برحمته لثلّ عرشى».

عرش اللَّه: چيزى است كه در حقيقت بشر آن را نمى شناسد و نمى داند مگر بوسيله اسم آن و اين چنين نيست كه اوهام و خيالات عامّه مردم به آن توجّه كرده و پنداشته اند، زيرا اگر آنچنان باشد بايستى عرش حامل خداى، كه متعالى از آن است باشد نه محمول.

خداى تعالى گويد: (إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ- 41/ فاطر) «3».

قومى گفته اند- عرش همان فلك الأعلى «4» است و كرسى فلك ستارگان و به


(1) يوسف پدر و خاله اش را بر تخت نشاند. (الكاشف 84/ 35)

(2) گفت: تختش را برايش ناآشنا كنيد، ببينيم آيا مى فهمد و راه مى يابد يا نه.

(3) خداوند نگه دارنده آسمانها و زمين است از اينكه بيفتند و نابود شوند و اگر چنان شوند هيچ احدى جز او نگهدار آنها نيست (إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً) كه خداوند بردبار و آمرزنده است.

(4) (ف- ل- ك) اصل صحيحى كه دلالت بر دور زدن و گشتن دايره اى در چيزى است مثل:

فلكه المغزل: دور زدن دوك و چرخ پشم ريسى است و از اين قياس عبارت فلك السّماء- است و نيز فلك يعنى هر قطعه زمينى مرتفع و دايره شكل و مدار ستارگان و چرخ و سپهر و گردون و موج دريا. (مقائيس اللّغه- 4/ 450). واژه فلك دو بار در قرآن آمده است، و در آيه: (كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ- 33/ انبياء- 4-/ يس)

روايتى كه از رسول اللَّه (ص) رسيده است استدلال كرده اند كه فرمود «ما السّموات السّبع و الارضون السّبع فى جنب الكرسىّ الّا كحلقة ملقاة فى ارض فلاة) «1».

(آسمانها و زمين هفتگانه در جنب كرسى نيستند مگر مانند حلقه اى كه در صحرايى فراخ و وسيع افتاده باشد).

كرسى هم در برابر عرش آنچنان است.

در آيه: (وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ- 7/ هود) گاهى مبنى بر اين است كه عرش از آغاز ايجاد و پيدايشش بر آب برآمده است، و در آيات:

(ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ- 15/ بروج) (رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ- 15/ غافر)


ماه و زمين و خورشيد در مدار خود شناورند و دور مى زنند كه يكى از دلايل روشن حركت زمين و ماه و خورشيد است. فلك در اصطلاح كيهان شناسان عبارت است از مدارهاى تصوّرى ستارگان، زيرا هر جسم آسمانى در اين فضاى بيكران در مدار معيّنى حركت مى كند كه با مدار جرم مقابل خود مخالف است و اين گردش با نظم مخصوص است كه ناموس جاذبيّت يا قدرت و امر الهى تنظيمش نموده چنان كه على (ع) در وصف آسمانها مى فرمايد: «و وشج بينها و بين ازواجها» وشج: نزديكى و الفت. ازواج: امثال و همانندها، مراد آن است كه خداوند رابطه و پيوند مناسبى ميان ستارگان آسمانى ايجاد كرده تا نظامشان استوار بماند. ابن اثير در نهايه- مى گويد فلك مجراى گردش ستارگان است. فيروز آبادى مى نويسد: مجراى ستارگان و چون در آيه قرآن فلك با تنوين نكره ذكر شده مشعر بر وحدت است يعنى هر يك از آنها در يك فلك نه فلك هاى متعدّد مى گردند و در سوره نازعات گفت: (وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً 3/ نازعات) سوگند به شنا كنندگان در آسمانها كه مطابق تفسير گروهى از مفسّرين كنايه از ستارگان است.

ابن منظور مى گويد: در حديثى آمده است كه: الفلك دوران السّماء و هو اسم لدوران فاصله: يعنى فلك گردش آسمان و مخصوص گردش دورانى است. (اسلام و هيئت 150- صحاح اللّغه- قاموس المحيط مقاييس اللّغه- 4/ 452- لس 10/ 478- اساس البلاغه 347).

(1) از مفهوم علمى حديث مى فهميم كه آسمانهاى هفتگانه و زمينها جزء بسيار ناچيزى از تمام آسمانها در جهان پهناور در آفرينش است كه پيامبر (ص) آن را در برابر همه كيهان بحلقه اى كه در بيابان بسيار وسيعى افتاده تشبيه فرمود، عظمت جهان و اينكه آسمانها ويژه همين زمين ما نيست بخوبى از حديث دانسته مى شود و با الهام از اين حديث است كه شاعر زمين را در جنب آسمانها و گردون به دانه خشخاش تشبيه كرده مى گويد:

زمين در جنب اين نه طاق اعلى چو خشخاش است اندر قعر دريا

تو پندارى بر اين خشخاش چندى سزد كز بر بروت خود بخندى

آيه اخير، يعنى خداوندى كه بلند مرتبه و صاحب عرش و هر چيزى است كه در حكم آن باشد كه گفته شده اشاره اى است به شكوهمندى و قدرت او نه اينكه اشاره به جايى براى او باشد كه او از اين متعالى است.

(عرض) [عرض]

العرض: پهنا، نقطه مقابل طول ياد راز است- اصلش اين است كه- عرض- در باره اجسام گفته مى شود و سپس در غير جسم نيز بكار مى رود چنانكه گفت:

(فَذُو دُعاءٍ عَرِيضٍ- 51/ فصّلت) «1» واژه- (عَرض)- مخصوص كنار و جانب چيزى است، در عبارات: عرض الشّى ء:

عرض و پهنايش ظاهر شد.

عرضت العود على الاناء: چوب را بر كنار ظرف به پهنا قرار دادم اعترض الشّى ء فى حلقه: در گلويش گير كرد.

اعترض الفرس فى مشيه: آن اسب در رفتنش چموشى و توسنى كرد فيه عرضيّة: توسنى كردن و با سختى رفتن.

عرضت الشّى ء على البيع و على فلان و لفلان: آن چيز را براى فروش بر او عرضه كردم، مثل آيات:

(ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ- 31/ بقره) (عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفًّا

• 48/ كهف) «2» (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ- 72/ احزاب) (وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً- 100/ كهف) «3»

(1) تمام آيه چنين است: چون به انسان نعمتى دهيم با گردنفرازى و غرور از حقّ روى مى گرداند و همينكه بدى به او مى رسد به زارى و دعاى مفصّل مى پردازد.

(2) با نظم و ترتيب به پروردگارت عرضه شوند. [.....]

(3) دوزخ را در آن هنگامه به كفّار مى نمايانيم.

(وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ- 20/ احقاف) «1» عرضت الجند: سپاه را سان ديدم.

(العارِض:) كسى كه چهره خود آشكار كند و گاهى اين واژه مخصوص پيدا شدن ابر در آسمان است مثل آيه: (هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا- 24/ احقاف) «2» و به چيزى و حالتى كه از بيمارى به انسان عارض مى شود، مى گويند:

به عارض من سقم: آثارى و نشانه هايى از بيمارى در او نمايان، و آشكار است و گاهى به چهره و گونه، عارض- گويند مثل- اخذ من عارضيه دو طرف رخسارش را فرا گرفت و گاهى در مورد دندان ها بكار مى رود مثل:

العوارض للثّنايا: دندانهايى كه در خنديدن نمايان مى شود.

فلان شديد العارضة: كنايه از خوش زبانى و شيرين سخنى است.

بعير عروض: شترى كه از گرسنگى و بى علفى با دو طرف دهانش خار مى خورد.

(عُرضَة:) آهنگ و قدرت آنچه را كه براى برخورد با چيزى آماده و ظاهر مى شود، در آيه گفت:

(وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ- 224/ بقره) «3» بعير عرضة للسّفر: شترى كه آماده براى مسافرت است.

(اعرَضَ:) جانب خويش ظاهر كرد، و اگر گفته شود:

اعرض لى كذا: چهره خويش آشكار كرد و دسترسى به او ممكن شد اعرض عنّى: به روشنى روى از من برگرداند، در آيات:


(1) و كفّار نيز بر آتش عذاب كردارشان عرضه و نمايان شوند.

(2) تمام آيه چنين است: همين كه آغاز عذاب بصورت ابرى كه بسويشان مى آيد ديدند، گفتند ابرى است كه برمى بارد.

(3) نام خداى را در سوگندهايتان بگونه قدرتى و حائلى براى كارهاتان كه نيكى نكنيد و پرهيزكارى و اصلاح نداشته باشيد بكار نبريد و آن را پوششى بر كردارتان قرار ندهيد (و اللّه واسع عليم) بدانيد كه خداوند آگاه و شنوا است.

(ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها- 22/ سجده) (فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ- 63/ نساء) (وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ- 199/ اعراف) (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي- 124/ طه) (وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ- 32/ انبياء) و چه بسا كه حرف (عن) حذف شود مثل آيات:

(إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ) «1» (ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ) «2» و (فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ) «3» (وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ- 133/ آل عمران) گفته شده همان عرض و پهنايى است كه نقطه مقابل طول و دراز است چنين تصوّرى از وجوه مختلفى است:

1- يا اينكه مى خواهد بگويد عرض بهشت در جهان و نشأة آخرت مثل فراخنا و پهناى آسمانهاى دنيا و نشأة اوّل است چنانكه گفت:

(يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ- 48/ ابراهيم).

2- و يا اينكه آسمانها و زمين در آخرت بزرگتر از چيزى كه اكنون هست مى باشد و حصولش ناممكن نيست، روايت شده است كه شخصى يهودى از عمر (رض) در باره اين آيه پرسيد و گفت: فاين النّار؟ پس آتش و عذاب كجاست، عمر پاسخ داد: وقتى كه شب فرا مى رسد روز كجاست.

3- گفته شده واژه- عرضها- در آيه: (32/ آل عمران) وسعت و بزرگى بهشت است نه از جهت مساحت بلكه از جهت گسترش مسرّت و شادمانى در آن، چنانكه در ضدّ آن معنى مى گويند:

الدّنيا على فلان حلقة خاتم و كفّه حابل (دنيا بر او از نظر اندوه و سختى و تنگى حال همچون حلقه انگشترى است و همچون كفه دام كه محدود است.) و مثل عبارت- سعة هذه الدّار كسعة الأرض:

فضاى وسيع اين خانه مثل زمين بزرگ است.


(1). 48 نور

(2). 23 آل عمران

(3). 16/ سباء

گفته شده- عرض- در اينجا از عبارت عرض البيع- گرفته شده چنانكه مى گويند: بيع كذا بعرض: در وقتى كه چيزى به متاعى فروخته مى گويى:

عرض هذا الثّوب كذا و كذا: عرض اين جامه چنين و چنان است يعنى عوض آن.

عرض: هر چيزى است كه ثباتى نداشته باشد و متكلّمين آن را به طور استعاره در باره چيزى كه جز با جوهر يا اصل هر چيز ثباتى ندارد بكار برده اند مثل: رنگ و طعم.

الدّنيا (عَرَض) حاضر: هشدارى است بر اينكه دنيا پايدار نيست و ثباتى ندارد، خداى تعالى گويد:

(تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ- 67/ انفال) «1» (يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى- 169/ اعراف) (وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ- 169/ اعراف) و آيه: (لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً- 42/ توبه) يعنى: مطلبى سهل و آسان و باطنى. گفت: (وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ- 235/ بقره) (اگر در امر همسر گزينى و خطبه نكاح يعنى عقد همسرى به كنايه چيزى بگوئيد گناهى بر شما نيست) مثل اينكه به همسرش بگويد: انت جميلة و مرغوب فيك: تو زيبا هستى و مورد آرزوئى، و از اين قبيل سخنان.


(1) خطاب به كسى است كه در جنگ ها به غنائم توجّه دارد مى گويد شما متاع زود گذر و بى ثبات دنيا مى خواهيد و خداى آخرت را كه جاودانه است برايتان اراده مى كند و خداوند عزيز و حكيم است كنايه از اينكه دنيا و متاع آن را هدف قرار دادن در حقيقت هدفى پست و دور از حكمت است. در حديثى آمده است كه- ليس الغنى عن كثرة العرض انّما الغنى غنى النّفس. يعنى: تكاثر و افزونى متاع و سرمايه دنيا بى نيازى نيست بلكه بى نيازى عزّت نفس و بى نيازى روحى و نفسانى است روستاهاى اطراف حجاز و مكّه و مدينه و يمن را هم- عروض مى گويند چنانكه در حديث عاشورا آمده است كه- فامر ان يوزنوا اهل العروض- فرمان داد تا روستانشينان را نيز آگاه كنند و بسيج شوند.

(النّهاية 3/ 214 ابن اثير- لسان العرب- تهذيب اللّغة).

.)

(عرف) [عرف]

المعرفة و العرفان: درك كردن و دريافتن چيزى است از روى اثر آن با انديشه و تدبّر كه اخصّ از علم است و واژه- انكار- نقطه مقابل و ضدّ آن است مى گويند:

فلان يعرف اللّه- و نمى گويند: يعلم اللّه- تا متعدّى بيك مفعول باشد زيرا معرفت بشر از خداى تعالى تدبّر در آثار او بدون ادراك ذات اوست و مى گويند: اللّه يعلم كذا- و نمى گويند: يعرف كذا- زيرا معرفت در علم قاصرى كه با تفكّر بدست مى آيد بكار مى رود، اصلش از- عرفت- است يعنى به بوى آن رسيدم (نه خود آن) و يا از عبارت: اصبت عرفه: به گونه و رخسارش رسيدم (عرف: بوى خوش و گونه و رخسار). و مى گويند:

عرفت كذا: آن را شناختم، خداى تعالى گويد:

(فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا- 89/ بقره) (فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ- 58/ يوسف) (فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ- 30/ محمّد) (يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ- 146/ بقره) «1» انكار، ضدّ معرفت و علم است و- جهل- ضدّ علم، در آيه:


(1) يكى از مهمترين دلايل پيشبرد اهداف پيامبران در رسالتشان همين نكته اى است كه در آيه فوق به آن اشاره شده است كه مى گويد: اهل كتاب و معاصرين پيامبر (ص) او را همانند فرزندان خويش مى شناسند و معرفت به حالش دارند و چون پيامبران با صفاتى متعالى و انسانى متّصف بوده اند كلامشان و رسالتشان مورد تأييد قرار گرفته و از اين جهت است كه امير المؤمنين على (ع) مى فرمايد:

«انظر الى من قال و لا تنظر الى ما قال» شناسايى شخصيّت ها كه داعيه هدايت و نجات انسانها از ستم ها و بت ها دارند مقدم بر توجّه كردن به سخنان يا شعارهاست زيرا حق و باطل همواره از نظر سخن يكسانند بخصوص در جامعه امروزى بشرى كه داعيه هاى حمايت از حقوق انسانها و بسط عدالت از حلقوم كسانى كه شناخته و ناشناخته هستند بگوش بشر مى رسد و كلام مولى الموحّدين على (ع) در چنين دورانى و روزى شكوه و عظمت خود را نشان مى دهد تا حقّ از باطل، دوست از دشمن، مؤمن از رياكار و منافق باز شناخته شود و گر نه شعار شيطان و استدلال او در تاريخ چندان بى پايه نيست بلكه بسيار هم فريبنده است.

(يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها- 83/ نحل).

واژه- عارف- در عرف سخن مردم، مخصوص به معرفت خداى و ملكوت و شكوه او و شناخت و معامله نيكوى خداى تعالى با بندگان است.

مى گويند: (عَرّفهُ كذا:) آن را شناساند و اظهار كرد، در آيه:

(عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ- 3/ تحريم) (پاره اى را شناساند و اظهار داشت و از بعض ديگر اعراض كرد).

تعارفوا: بعضى، بعض ديگر را شناختند، در آيات:

(لِتَعارَفُوا- 13/ حجرات) (يَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ- 45/ يونس) (عَرّفَه:) خوشبويش كرد، در باره بهشت گفت: (عَرَّفَها لَهُمْ- 6/ محمّد) يعنى بهشت را براى آنها طيّب و خوشبو قرار داد.

گفته شده- عرّفها لهم- به اين است كه آنجا را برايشان وصف كرد و به سوى بهشت تشويقشان نمود و هدايتشان كرد. و آيه: (فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ (عَرَفاتٍ)- 198/ بقره)، عرفات اسمى است براى مكان و بقعة مخصوص، گفته اند: وجه تسميه آن بر اين است


امّا حقّ گويان كه در رأس آنها پيامبران و اولياء و امامان قرار دارند وجودشان، افكارشان و صفاتشان و بالآخره همه چيزشان براى معاصرين آنها معلوم و مشخّص بوده و از اين روى پيامبر اسلام (ص) از نظر اخلاق و عمل، صديق و امين و عظيم معرّفى شده تا جائيكه ابن سينا دانشمند جهان اسلام و جهان انسانيّت در باره معاد و پذيرش آن، مى گويد: چون صادق مصدّق گفته است از جان و دل مى پذيريم يعنى معاد بر اساس وحى و قرآن از زبان شخصيّتى بيان شده كه معاصرينش او راى به راستگويى تصديق كرده اند.

كلام ابن سينا خود تأييدى بر تفسير آيه فوق است و ميزان، و ملاكى براى انتخاب راه و افراد، تا در لبه پرتگاه سقوط ايمانى و فكرى قرار نگيريم و با چشم باز نخست به افكار و اعمال و كردار هر گوينده در گذشته و حال بنگريم همانطور كه «امام خمينى» در پذيرش افراد و واگذارى مسؤليّت ها به آنها چنان توصيه اى كرده اند كه سابقه افراد در گذشته و حال راى نخست در نظر بگيرند و از اين روى آيه:

(يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ- 146/ بقره) پيامى است جاودانه و جهانى كه در گزينش پيامبر و امام و پيشوا همواره انسانها را از لغزشهاى يقينى، و اجتماعى دور مى دارد.

كه در آنجا ميان آدم و حوّا معرفت و شناخت واقع شد و بلكه جهت حصول شناسايى و معرفت به خداى تعالى است از سوى بندگان به وسيله عبادات و ادعيه.

(مَعرُوف:) اسمى است براى هر كارى كه با عقل و شريعت نيكو شناخته شده منكر: چيزى است كه به زشتى شناخته شده، در آيات:

(يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ- 104/ آل عمران) (وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ- 17/ لقمان) (وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً- 32/ احزاب) و لذا واژه- معروف (خوب و نيكو) براى ميانه روى در بخشش وجود بكار مى رود زيرا از نظر شريعت و عقول نيكو شمرده مى شود، مثل آيه:

(وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ- 6/ نساء) «1».

و آيه: (لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ- 114/ نساء) «2» و آيه: (لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ- 241/ بقره) يعنى به احسان و اقتصاد يا ميانه روى. و آيات: (فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ 2/ طلاق) (قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ- 263/ بقره) يعنى: پاسخ نيكو دادن و دعاى خير از صدقه بهتر است (از صدقه اى كه اذيّتى در پى داشته باشد). (عُرف:) نيكويى و احسانى كه شناخته شده، و در


(1) اشاره آيه به يكى از عاليترين اصول انسانيّت و كرامت و شرف آدمى است كه در حال فقر و مسكنت گوهر وجود خويش را آلوده نكند بلكه با ميانه روى و به خوبى عمل كردن حيثيّت خويش نگه دارد، شاعر گويد:

چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن كه بر زانو زنى دست تغابن

(2) چنانكه در آيه قبل اشاره شده معنى آيه اخير يكى از حكمتهاى بزرگ اخلاقى و اجتماعى و ادبى اسلام است مى گويد: در بسيارى نجواها و سخنان در گوشى آنها خير و نيكى نيست مگر كسى كه با سخن آرام ديگرى را به بخشش يا كار نيك يا اصلاح بين مردم تذكّر دهد كه از هر گونه خودپسندى، و خير و نيكى را براى خوشنودى خداى بگويند و عمل كند نه هواهاى نفسانى (فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً- 114/ نساء) بزودى پاداش بزرگ خداوند به چنان كسان خواهد رسيد پس- نجوا- در موارد فوق ضرورى، و استثناء از نجواى شيطانى است كه فرمود: (إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ- 10/ مجادله) تمام استثناءهاى قرآن در واقع شكوه و عظمت علمى، و حكمى اخلاقى است.

آيه:

(وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ- 199/ اعراف) «1».

عرف الفرس و الدّيك: كاكل اسب و خروس.

جاء القطا عرفا: مرغان سنگ خواره پياپى آمدند، در آيه:

(وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- 1/ مرسلات).

عرّاف: مثل كاهن است جز اينكه- عرّاف از احوالات آينده خبر مى دهد و- كاهن- از اخبار گذشته مى گويد.

عريف: كسى است كه مردم را خوب مى شناسد و معرّفى مى كند، شاعر گفت:

بعثوا الىّ عريفهم يتوسّم (عريف و مردم شناس خود را به سويم فرستادند كه به فراست همه را مى دانست و نشان مى داد).

عرف فلان عرافة: وقتى است كه كسى به چيزى اختصاص پيدا كند و لذا- عريف يعنى بزرگ و سرشناس شاعر گويد:

بل كلّ قوم و ان عزّوا و ان كثروا عريفهم بأثافي الشّرّ مرجوم

(هر قومى هر چند بزرگ و ريشه دار زياد باشند سرپرستشان در شرّ و بدى كه سپر بلاست گرفتار است). يوم عرفة: روزى است كه در عرفات وقوف مى شود. و در آيه: (وَ عَلَى ( (الْأَعْرافِ) رِجالٌ- 46/ اعراف) اعراف: ديوار و حائلى است ميان بهشت و دوزخ.

(اعتِراف:) اقرار كردن، و اصلش اظهار شناخت گناه است كه ضدّش- جحود- يا انكار مى باشد.

در آيات:


(1) در باره مشركين و كفّار است كه مى گويد: هر گاه به هدايت دعوتشان كنى نمى شنوند و نمى نگرند و حقيقت اين است كه نمى بينند سپس مى گويد: (خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ- 199/ اعراف) به نيكى از آنها درگذر و به خوبى امر كن و از نادانان روى بگردان.

(فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ- 11/ ملك) (فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا- 11/ غافر).

(عرم) [عرم]

العرامة: زشت خويى و سخت گيرى در اخلاقيات و اظهار كردن بدخلقى در عمل.

عرم فلان: سخت بد خو شد. عارم و عرم: زشت خوى.

عرام الجيش: فزونى و صلابت لشگر.

در آيه: (سَيْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء) «1» گفته شده مقصود- سيل الامر العرم- است يعنى طوفان و سيلى كه كارش و اثرش بسيار ناگوار و سخت بود و نيز گفته اند- عرم- سد آبى است، و همچنين- عرم موشهاى نرينه صحرايى، چون آن موشها در آن سدّ نقب زدند و سوراخش كردند و لذا سيل جارى شد و نام سد به آن منسوب شده است.

(عرى) [عرى]

عرى من ثوبه يعرى: از جامه اش برهنه و عريان شد. عار و عريان: شخص برهنه.

در آيه گفت: (إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى- 118/ طه) (خطاب به آدم است كه مى گويد براى تو اين نعمت هست كه در بهشت نه


(1) ياقوت حموى مى گويد: عرم با فتحه اوّل و كسره دوّم كه در آيه قرآن هم به آن اشاره شده است كه:

(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء) بگفته ابو عبيده: عرم جمع- عرمة است كه همان سكر و مسنّاة (سدّهاى خاكى و سنگى است) و به وسيله آنها آبها را سد مى كنند گفته شده- عرم- نام دره اى است كه از آنجا سيل مخصوص عرم سد را سوراخ كردند و نيز عرم- به معنى باران شديد. و همچنين- عرم اسم درهاى كه از- ينبع- (در قسمت شمالى كوه رضوى قرار دارد) جارى مى شود براى كسى كه از مدينه به سوى دريا برود كه هفت منزل است. و نيز گفته شده- ينبع- دژى كه نخلستانها و آبها و كشتزارهاى فراوان داشته و همان جايى است كه علىّ بن أبي طالب (ع) وقوف كرده است، و فرزندش را بر آنجا گمارده. ابن دريد مى گويد: ينبع- ميان مكّه و مدينه است و از جعفر بن محمّد الصّادق (ع) نقل شده است كه پيامبر (ص) آنجا را به صورت اقطاع به على (ع) داد. (معجم البلدان- 5/ 450). [.....]

گرسنه مى شوى نه برهنه).

هو عروّ عر من الذنب او از گناه عارى است.

اخذه عرواء: لرزشى كه از برهنه بودن او را فرا گرفت.

معارى الأنسان: اعضائى كه در انسان خود بخود پيدا است، مثل صورت و دست و پا. فلان حسن المعرى: او خوشروى و خوش ظاهر است مثل عبارت: حسن المحسر و المجرّد: خوش سيرت و خوش باطن (عَراء:) صحرا و مكانى باز كه پوششى ندارد، گفت:

(فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ- 145/ صافات) (يونس را به صحرا افكنديم در حاليكه بيمار بود) عرا: (مقصور و بدون همزه آخر): جاى و ناحيه.

عراه و (اعتَراهُ:) قصد او كرد و او را فرا گرفت.

در آيه گفت: (إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ- 45/ هود) (سخن قوم هود است كه باو مى گويند: جز اين نمى گوئيم كه بعضى از خدايان ما قصد تو كرده و آسيبى به تو رسانده اند).

(عُروَة:) قسمتى و ناحيه اى از چيزى است كه با دست گرفته مى شود، در آيه گفت:

(فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى- 256/ بقره) «1» كه به روش تمثيل بيان شده. و همچنين- عروة- درختى است كه شتران از زمستان تا بهار چون سبز است آن را مى چرند كه- علقة- هم گفته مى شود عرىّ و عريّة: باد سردى كه بشدّت مى وزد.

النّخلة العريّة: آنچه كه از خرما بن در وقت فروش جدا شود، و ميوه اش را به او مى بخشد كه بتواند در موقع نياز آن را بفروشد و بهره اى ببرد. يا اينكه- عريّة- درخت خرمايى است كه در وسط نخلستان ديگرى قرار دارد و صاحبش متأذّي


(1) ترجمه تمام آيه چنين است: كسيكه بطاغوت ها و طغيانگران نسبت به فرمان خداى كافر شود و بخداى ايمان آورد به دستاويز محكمى كه گسستنى نيست دست يازيده و چنگ زده و خدا شنوا و داناست.

مى شود لذا آزاد است كه آن را با ميوه درختان ديگر معاوضه كند جمعش- عرايا- است.

پيامبر (ص) عرايا- را اجازه فروش داده است:

«رخّص رسول اللّه (ص)، فى بيع العرايا».

(عزّ) [عزّ]

العزّة: حالتى است كه در انسان كه مانع شكست او و اينكه يعنى زمين سخت، گرفته شده، در آيه گفت: (أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً- 139/ نساء) «1».

تعزّز اللّحم: گوشت به دشوارى حاصل شد و كمياب شد، گويى كه در بيابانى ناهموار و غير قابل چرا و بدون گياه و علف كه دسترسى به مرتع ميسور نيست گرفته شده چنانكه مى گويند:

تظلّف: در چراگاهى خوب و نرم چريد.

(عَزيز:) كسى است كه در اثر نيرومندى، امرش غالب و جارى است و مقهور نمى شود، در آيات:

(إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ- 26/ عنكبوت) (يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا- 88/ يوسف) «2» (وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ- 8/ منافقون)


(1) خطاب به منافقين است، مى گويد، (بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ ...) دورويان را نويد ده كه عذابى دردناك دارند اينان همان كسانى هستند كه كافران را بجاى مؤمنان به دوستى و رهبرى برمى گزينند و مى پندارند، كه از كافران عزّت و بزرگى بدست مى آورند و حال اينكه به حقّ و راستى كه عزّت يكسره از خداوند است.

(2) همينكه برادران يوسف بر او كه عزيز مصر شده بود وارد شدند گفتند ما و خاندان ما زيان ديده ايم و متاعى ناچيز آورده ايم به ما پيمانه تمام ده و بر ما بخشش كن كه خداى بخشش گران را پاداش مى دهد، يوسف گفت: مى دانيد با برادرتان يوسف وقتى كه جاهل بوديد چه كرده ايد گفتند آيا براستى تو يوسف، گفت من يوسفم و اين برادر من است كه خداوند بر ما نعمت ارزانى داشت و كسى كه پرهيزكارى و پايدارى پيشه

(سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ- 180/ صافّات) چنانكه مى دانى و مى بينى گاهى با واژه- عزّة- مدح مى شود و زمانى- عزّة- بصورت ذمّ و سرزنش بكار مى رود مثل عزّت كفّار، در آيه:

(بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ- 2/ ص) و از آن روى كه عزّت خداى و پيامبر و مؤمنين دائمى و باقى است لذا همان، عزّت حقيقى است. و عزّتى كه براى كافران هست- تعزّز- است نه عزّت، كه در حقيقت خوارى و ذلّت است، چنانكه پيامبر (كه درود و سلام خدا بر او باد) فرمود:

«كلّ عزّ ليس باللّه فهو ذلّ» (هر عزّتى كه از خدا نيست خوارى است).

و بر اين اساس آيه: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا- 81/ مريم) تا بوسيله آن از عذاب دور شوند و عذابى به آنها نرسد: (غير خداى را به خدايى اتّخاذ كردند تا برايشان عزّتى باشد). و گفت (مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ: جَمِيعاً- 10/ فاطر).

معنايش اين است كه اگر كسى عزّت بخواهد كه عزيز شود نياز دارد آن را از خداى تعالى كه همه عزّتها از اوست حاصل كند.

گاهى واژه عزّة بصورت استعاره در حميّت و خود بزرگ بينى كه ناپسند و مذموم است بكار مى رود و همانست كه در آيه: (أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ- 206/ بقره) اشاره شده است (يعنى حميّت و خودخواهى، او را به گناه كشانيد) و نيز گفت: (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) «1».

مى گويند: عزّ علىّ كذا: بر من ناگوار و سخت شد.


كند خداوند، پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند.

(1) در آيه فوق عزّت و ذلّت در برابر يكديگر قرار گرفته است، و همانطور كه مؤلّف محترم رحمه اللّه قبلا گفت: عزيز كسى است كه در اثر نيرومندى، امرش جارى و غالب باشد و مقهور نيست، پس عزّت و ذلّتى كه از متاع و جاه و مقام دنيوى تصوّر مى شود عزّت واقعى نيست زيرا جز انبياء و مؤمنين كه عزّت حقيقى دارند و هرگز مقهور نمى شوند ديگران روزى بناچار مقهور حقّ و قويتر از خود و مغلوب مى شوند، چون عزّت و ذلّت كاذب و مذموم را عزّت حقيقى پنداشته اند از اين جهت است كه در آيه گفت: (بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ- 2/ ص) لذا پس از آيه اى كه در باره غرور كافران در دنيا گفتگو مى كند مى گويد:

در آيه گفت: (عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ- 128/ توبه) يعنى سخت است (دشواريهاى شما بر


(فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ- 25 و 26/ آل عمران) به روشنى مى گويد در برابر غرور و حميّت دنيايى كفّار بگو، و ملك و قدرت و عزّت حقيقى از خداى تعالى است در روزى كه ريبى در آن نيست و جمعشان مى كنيم، به كسانى كه در دنيا مؤمن بوده اند عزّت و ملك داده مى شود، زيرا خير يكسره به دست اوست. و بگو: (إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ- 26/ آل عمران).

پروردگارا همانگونه كه شب را به روز و روز را به شب داخل مى كنى و بر هم مى افزايى زنده را از مرده و مرده را از زنده پديد مى آورى، هر كه را بخواهى بيحساب روزى مى دهى.

متأسّفانه گروهى كه تفسير آيات قرآنى را بطور مجرّد و جدا جدا مى فهمند از رابطه آيات و قبل و بعد آن كه گاهى دهها آيه فاصله مبتدا و خبر آن است غافل بوده اند و آيه: (قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ ... تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ 26/ آل عمران) را در معنى ملك و عزّت و ذلّت كاذب و غير ثابت دنيايى تفسير كرده اند بديهى است آيه اى كه يزيد بن معاويه و وليد بن عبد الملك و يزيد بن وليد بن عبد الملك به آن استشهاد مى نمايند بهتر از اين نمى شود كه ديگران هم به تبعيّت از آنها يا ناآگاهانه به چنين كفرى دامن بزنند و با صراحت در (فرائد، و قواميس، و تفاسير) خود آن را توجيه كنند و حال آنكه روح قرآن و روح اسلام با چنان ستمهايى آنهم با افاضه از حقّ به كثيف ترين و ننگين ترين افراد تاريخ منافات دارد بايستى همواره اصولى كه قرآن بر آن وضع شده است مانند توحيد، عدل، قسط، رشد، هدايت، فلاح، تقوى، علم، حكمت، كه آرايش جانهاست در نظر گرفت نه اينكه خداى را با تفسيرهاى غلط و نارساى خود سبب و علّت ظلم پرورى و ستم گسترى و جنايات و نارواها معرّفى كنيم.

شيخ طوسى- در تفسير تبيان در ذيل اين آيه مى نويسد: قال البلخى و الجبائى لا يجوز ان يعطى اللّه الملك للفاسق لأنّه تمليك الامر العظيم من السّياسة و التّدبير مع اكمال الكثير لقوله: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ- 124/ بقره) و الملك من اعظم العهود.

بلخى و جبائى مى گويند: جايز نيست كه خداى، ملك را به فاسق عطا كند زيرا چنين ملكدارى از نظر سياست و تدبير امور كارى بس عظيم و بزرگ است و خداوند فرمود: (عهد من يعنى پيشوايى و ملك به ستمگران نمى رسد) و ملك از بزرگترين عهدها است.

و بلخى از اين آيه استدلال مى كند كه عزّت و ملك از امام معصوم است كه در باطنش كفر و فسقى وجود ندارد (تبيان- 2/ 430).

شيخ طبرسى نيز عينا پس از استدلال به عبارت (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) مى گويد: كافران و فاسقين هر چند كه بر ديگران غلبه كنند و ملكى بدست آرند، آن ملكى نيست كه خداى تعالى عطاء مى كند چگونه ممكن است چنان ملكى از بخشش خداى باشد و حال اينكه دستور داده است دستش را از آن كوتاه كنيد و ملكش را از بين ببريد، پس (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) يعنى با ايمان و طاعت و (تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) يعنى كفر و معاصى. پس مؤمن با تعظيمش به خداى و ثناى بر خدا عزيز مى شود و كافر با كفران و اسارت طاغوت خوار و ذليل و گفته شده پيامبر و ياران او عزيزانند و ابو جهل و ابو جهليان ذليلان و خوار شدگان.

و نيز گفته اند: (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) من اوليائك به انواع العزّة فى الدّنيا و الدّين و: (تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران)

او گران و سنگين است از بس دوستدار مؤمنين است). (عَزّهُ كذا:) بر او چيره شد.

مى گويند: من عزّ بزّ: هر كه غالب آمد برد. «1»

و در آيه: (وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ- 23/ ص) بر من چيره شده. «2»

گفته اند معنايش اين است كه مى گويد برادرم در گفتگو و مخاصمت از من قويتر است.

عزّ المطر الأرض: باران زمين را فرا گرفت.

شاة عزوز: ميشى كه شيرش كم شده.

عزّ الشّى ء: آن چيز كم و نادر شد، به اعتبار اينكه مى گويند:

كلّ موجود مملول و كلّ مفقود مطلوب (هر چيزى كه هست، كم تقاضا است و مورد توجّه نيست و هر چيزى كه مفقود است و نيست، پسنديده و مورد تقاضاست).

و آيه: (إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ- 41/ فصّلت) كتابى است كه دريافت آن و نظيرش مشكل


من اعدائك فى الدّنيا و الآخرة. زيرا خداى تعالى اولياء و دوستان خويش را ذليل نمى كند هر چند كه از نظر مادّى به ابتلائات دنيايى مبتلا باشند زيرا اينها به طريق اذلال و خوارى نيست بلكه براى اينست كه در آخرت بر ديگران كرامتشان بخشد (مجمع البيان- 1/ 428).

(1) ضرب المثل فوق كه در بيشتر لغت نامه ها و تفاسير ذكر شده، نخستين بار مردى از قبيله طى ء اسمش جابر بن رألان است اظهار كرده، داستان اين است كه جابر با دو دوست ديگرش به سفر رفت تا اينكه به حومه حيره رسيد اتّفاقا آن روز ملك حيره، منذر بن ماء سماء- بود و آن روز، روز قرق كردن و خلوت براى شكارش بود (در جاهليّت) و به آن هر كس در راهش برخورد مى كرد به قتل مى رساند، اتّفاقا به جابر و دوستش برخورد كرد و نگبانانش آنها را گرفتند، منذر گفت: اكنون كه سه نفريد و عذرى هم داريد قرعه بنام هر كسى در آمد او آزاد است و دو نفر ديگر كشته مى شوند قرعه بنام جابر در آمد و آزاد شد و همين كه دو دستش را دست بسته مى برند فرياد زد «من عزّ بزّ» كسى بر ديگران چيره و غالب شد همه چيز را برد و اين مثل شد.

(مجمع الامثال ميدانى 2/ 307- اساس البلاغه 301- مقائيس اللّغه- 4/ 39).

(2) مربوط به سخن يكى از دو مدّعى است كه داورى به حضرت داود بردند آن كه ميشى بيش نداشت گفت: برادر من مى گويد آن ميشت را بايستى بمن بدهى و او در سخن گفتن و استدلال بر من غلبه كرده است.

است.

(عُزّى:) بتى است، در آيه: (أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى- 19/ نجم) استعزّ بفلان: وقتى است كه كسى در اثر بيمارى يا مرگ مغلوب شود (و غرور و خودخواهيش از بين برود).

(عزب) [عزب]

العازب: كسى كه بخاطر يافتن چراگاه و گياه از نظر خانواده اش دور شده. عزب يعزب و يعزب: دور و غائب شد، در آيات: (لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ- 3/ سباء) «1» رجل عزب و امرأة عزية: مرد و زن جوان و همسر ناگزيده و مجرّد.

عزب عنه حلمه: خوابش از او دور شد (خوابش پريد).

قوم معزّبون: گروهى كه شتران خويش از دست داده اند.

عزب طهرها: وقيت است كه شوهرش از او دور شده، روايت شده است: «من قرأ


(1) اين دو آيه كه در سوره هاى يونس و سباء آمده است به يكى از حقايق با شكوه حيات علمى در آينده اشاره كرده از گذشته هاى دور انسان براى ريزترين اشيائى كه با چشمش ديده مى شد نام ذرّه را انتخاب كرده تا جائيكه يكى از فلاسفه يونان، جهان را مجموعه اى از ذرّات تجزيه نشدنى معرّفى كرده است در زبان حكماء و شعراء هم كوچكترين شى ء قابل رؤيت ذرّه است، خداوند در دو آيه فوق عمل انسانها را به ذرّاتى كه در آسمانها از نظر و پيشگاه خداوند پنهان نخواهد ماند تشبيه مى كند و بعد مى فرمايد: حتّى نه كوچكتر از ذرّه و نه بزرگتر (لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ- 3/ سباء) تا بشر متوجّه شود كه موجودات و پديده هائى در جهان، كوچكتر از ذرّه اى كه آخرين حدّ ديد اوست وجود دارد تا بينديشد، و پى گيرى كند و پس از قرنها به دنيايى كوچكتر از ذرّات يعنى موجودات ذرّه بينى و فتونها متوجّه شود، نه اينكه انسان دايره فكر خود را به ذرّه محدود كند و از پژوهش باز بماند، زيرا قرآن كتاب تكامل بخش انديشه انسانى است شعراى اسلامى نيز به حقايقى از درون ذرّات خبر داده اند و با تشبيهى عارفانه انسانها را به كاوش و تلاش فكرى وا داشتند، هاتف اصفهانى مى گويد چشم

دل هر ذرّه اى كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى

ديگرى مى گويد:

تو كم از ذرّه نه اى پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخزنان

پس قرآن از جهت علمى آگاهى دهنده و اشاره كننده به حقايقى است كه بشريت در حال عادى متوجّه آنها نيست و قرآن نخستين انگيزه علوم در تاريخ جهان است.

القرآن فى اربعين يوما فقد عزب». يعنى عهدش در ختم قرآن از او فاصله گرفته:

(مدّتش طولانى شده).

(زمخشرى- عزّب- نوشته و مى گويد: ختم قرآن در مدّت 40 روز طورى است كه ياد و ذكر اوايل قرآن را دور كرده است يعنى بهتر است 30 جزء در 30 روز ختم شود. اساس البلاغه 301).

(عزر) [عزر]

التّعزير: يارى كردن با تعظيم و بزرگداشت، در آيات: (وَ تُعَزِّرُوهُ- 9/ فتح) «1» (وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ- 12/ مائده) «2» تعزير: نوعى از تنبيه و زدن بدون حدّ است و اين معنى بهمان معنى اوّل بر مى گردد زيرا تعزير و تنبيه گناهكار تأديبى است، و تأديب نوعى يارى كردن است.

در معنى اوّل- يارى كردن براى از بين بردن چيزى است كه از آن زيان مى بيند (يعنى نتيجه اى اخروى و دنيائى كار زشت). و در معنى دوّم- هم نوعى يارى كردن است امّا براى از بين بردن چيزى كه زيانش مى رساند (تكرار گناه) و بر اين وجه پيامبر (ص) فرمود: «انصر اخاك ظالما او مظلوما» (برادرت را چه ظالم و چه مظلوم يارى كن).

پرسيدند در حال مظلوميّت ياريش مى كنم ولى در ظالم بودنش چگونه او را يارى كنم فرمود: او را از ظلم كردن بازدار و منع كن.


(1) مربوط به آيه اى از سوره فتح است كه مى گويد: (إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا- 8 و 9/ فتح) ما تو را گواه و بشارت و بيم دهنده بر مردم فرستاديم براى اينكه به خداى و پيامبرش ايمان بياوريد او را تأييد و يارى كنيد و بزرگش شماريد بامدادان و شامگاهان خداى را تسبيح گوئيد.

(2) مربوط به وظائف و صفات نقباء يا رهبران مذهبى بنى اسرائيل است كه مى گويد از آنها 12 نماينده برانگيختيم كه اگر نماز بپا داشتيد و زكات داديد و به رسولانم گرويديد و ياريشان كرديد و خداى را وام نيكو (وام بدون ربا) داديد گناهانتان را مى پوشانيم.

(عُزَير)- در آيه: (وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ- 30/ توبه) اسم پيامبرى است.

(عزل) [عزل]

اعتزال: دور كردن چيزى و دور شدن از چيزى است (متعدّى و لازم) چه از نظر عمل يا بيزارى فكرى يا روحى يا غير اينها چه با بدن و جسم يا با قلب و دل.

مى گويند: عزلته و اعتزلته و تعزّلته فاعتزل: دورش كردم سپس دور شد.

در آيات:

(وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ- 16/ كهف) «1» (فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ- 90/ نساء) «2» (وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 48/ مريم) «3» (فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ- 222/ بقره) «4» شاعر گويد: يا بنت عاتكة الّتى اتعزّل.»

و در آيه: (إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ- 212/ شعراء) يعنى بعد از آنكه مى توانستند و


(1) در باره اصحاب كهف است كه از مشركين و بتهاى معاصرين خود كه غير از اللّه مى پرستيدند كناره گيرى كرده بودند و خداوند آنها را به غار هدايت كرد.

(2) اگر كفّار از شما كناره گرفتند و با شما نجنگيدند و اظهار اطاعت كردند خداوند راهى براى جنگ با آنها برايتان قرار نداده است. [.....]

(3) سخن حضرت ابراهيم به آزر و بت پرستان است مى گويد از شما و هر آنچه غير خدا مى پرستيد دورى مى گزينم.

(4) وقتى كه همسرانتان حائضند از آنها كناره گيريد تا پاك شوند.

(5) مصراع فوق از شعر اخوص است كلمه- بنت غلط است و صحيح آن- بيت- است كه در متون ديگر آمده و چنين است:

يا بيت عاتكة الّذى اتعزل حذر العدا و به الفؤاد موكلّ

انى لا منحك الصّدور و انّنى قسما ابيك مع الصّدود لا ميل

اين شعر را- اخوص- در مدح عمر بن عبد العزيز سروده مى گويد: اى خانه عاتكه كه از ترس دشمنان از تو دورى مى گزينم ولى دل بتو پيوسته است، من روى برگرداندن از تو را به تو وامى گذارم و سوگند مى خورم كه با وجود اعراض و دورى به تو متمايلم. جدّا خوص كه نامش- حمى الدّير- است يكى از ياران

امكان داشتند كه به حقّ گوش فرا دهند از آن محروم شدند اعزل: كسى كه نيزه و سلاح همراهش نيست و نيز حيوان كج دم، و ابرهاى خشك و بى آب.

سماك الاعزل: ستاره اى كه تصوّر شده است نقطه مقابل- سماك الرّامح- است كه پنداشته اند ستاره اى با- سماك الرّامح- بصورت نيزه هست.

(عزم) [عزم]

العزم و العزيمة: تصميم و پيمان قلبى بر انجام و گذراندن كار. عزمت الأمر: آهنگ آن كار نمودم.

عزمت عليه: بسويش رفتم و قصدش نمودم.

اعتزمت: قصد كردم، در آيات:

(فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ- 159/ آل عمران) «1» (وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ- 235/ بقره) «2» (وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ- 227/ بقره) (إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ- 43/ شورى) (وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً- 115/ طه) «3» يعنى: بر آنچه را كه امر شده بود محافظت نكرد و بر آن قيام ننمود.


پيامبر (ص) بوده كه روزى گرفتار مشركين مى شود و قبل از جنگ با آنها دست دعا برمى دارد و مى گويد:

اللّهمّ احفظ جثّتى من المشركين: خدايا بدن مرا از مشركين حفظ كن، همينكه كشته مى شود و مشركين مى خواهند او را مثله كنند زنبوران زيادى گرداگرد بدنش جمع مى شوند و از او در مقابل مشركين حمايت مى كنند تا اينكه شب هنگام سيل خروشانى جارى مى شود و جثّه او را با خود مى برد و فردا- فلم ير المشركون جثّتى- مشركين جسم او را نمى يابند. (امالى المرتضى 1/ 135- لس 11/ 440)

(1) همينكه تصميم گرفتى بر خداى توكّل كن.

(2) تا مدّت معيّن و مقرّر همسران پايان نيافته قصد بستن عقد و همسرى نكنيد.

(3) در باره آدم عليه السّلام است كه مى گويد: آدم عهد و پيمان خويش فراموش كرد.

عزيمة: همان- تعويذ يعنى پناه جستن است، گويى كه با واژه شيطان پيمان بسته اى كه اراده خود را در وجود تو انجام دهد و تو نيز افسونگر شوى، جمعش- عزائم- است.

(عزا) [عزا]

عزين: گروههايى در حال پراكندگى و هزيمت، مفردش عزة- و اصلش- عزوته فاعتزى- است يعنى او را بخود نسبت دادم و منتسب شد.

گويى كه- عزين- گروهى هستند كه بعضى از آنها به بعض ديگر يا در ولادت يا در حمايت قومى به يكديگر منسوبند، از اين معنى مصدر- اعتزاء در جنگ است كه دلاورى مى گويد: من فلان پسر فلان و دوست فلانى هستم، روايت شده است: «من تعزّى بعزاء الجاهليّة فأعضّوه بهن أبيه» (هر كس به گذشتگان و پدر و جدّ فخر كند كه روشى جاهلى است كارش را قبيح بشماريد كه به پدر خويش ستم كرده است).

عزين: از- عزا عزاء- كه اسم فاعلش- عز- است در وقتى است كه كسى پايدارى مى ورزد و تأسّى مى جويد، گويى كه- عزين- اسمى است براى گروهى كه بعضى از آنها به بعض ديگرشان تأسّى مى جويند و كار آنها را دنبال مى كنند.

(عسعس) [عسعس]

آيه: (وَ اللَّيْلِ إِذا عَسْعَسَ- 17/ تكوير) يعنى شب روى آورد و برگشت، اين واژه در آغاز و پايان شب بكار مى رود: عسعسة و عسأس: اندك تاريكى كه در دو طرف شب هست. عسّ و عسس: گرديدن در شب و پراكنده نمودن مردمان ناپاك و دزدان رجل عسّاس و عاسّ: شب گرد، جمعش- عسس- است، در مثل مى گويند: كلب عسّ خير من اسد ربض.

(سگى كه به طلب شكار مى گردد و يارى مى رساند يعنى سگ گلّه بهتر از شير خوابيده است).

عسوس: زنى كه براى كار زشت در شب پروايى ندارد.

عسّ: قدح بزرگ، جمعش- عساس- است

(عسر) [عسر]

العُسر: سختى معيشت، نقطه مقابل آن- يسر است خداى تعالى گفت: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً- 5 و 6/ شرح) «1».

(عُسرَة:) سختى و تنگ دلى از نداشتن مال، در آيات:

(فى» ساعَةِ الْعُسْرَةِ- 117/ توبه) (وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ- 280/ بقره) «2» اعسر فلان: مثل واژه اضاق است- يعنى در مضيقه و تنگدستى افتاد.

تعاسر القوم: دشوارى خواستن در كار براى يكديگر.

آيه: (وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى- 6/ طلاق) «3».

(يَوم عَسِير:) روزى كه كار در آن مشكل مى شود، گفت:

(وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً- 26/ فرقان) «4» (يَوْمٌ عَسِيرٌ عَلَى الْكافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ- 10 و 9/ مدثّر) عسّرنى الرّجل: به هنگام سختى چيزى از من خواست.

(عسل) [عسل]

العسل: لعاب و بزاق، يا آب دهان زنبور عسل، گفت (مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى- 15/


(1) براى توضيح بيشتر پيرامون اين آيه به ذيل واژه- ضعف مراجعه نمائيد.

(2) اگر بدهكار و وامدار در تنگدستى بود تا گشايش كارش بايستى به او مهلت داده شود.

(3) و اگر همسرانى يعنى شوى و زن در باره شير دادن كودك سختى كردند ديگرى عهده دار شير دادن كودك خواهد شد.

(4) روزى كه بر كفّار ناگوار و دشوار خواهد بود.

محمّد).

عسيلة: كنايه از همبسترى با همسر است، پيامبر (ص) فرمود:

«حتّى تذوقى عسيلته و يذوق عسيلتك» (اين حديث در باره وقوع و صحّت ازدواج است كه آن را با بهره مندى و همبسترى زن و مرد از يكديگر دانند).

عسلان: حركت دادن نيزه و حركت اعضاء بدن در وقت دويدن كه بيشتر در باره گرگ بكار مى رود، (در مثل مى گويند) مرّ يعسل و ينسل در حاليكه با شتاب مى دويد عبور كرد.

(عسى) [عسى]

عسى: طمع ورزيد و اميدوار شد، بيشتر مفّسرين واژه هاى- لعلّ و عسى- را در قرآن به معنى لازم (كه به معنى حتمى و وجوب است) تفسير كرده اند و گفته اند:

عسى: در معنى طمع و رجاء از خداى تعالى صحيح نيست و در اين سخن و تفسير، كوتاهى نظر وجود دارد زيرا خداى تعالى هر گاه اين واژه را ذكر مى كند براى اين است كه انسان از او اميدوار باشد.

نه اينكه خداى تعالى اميدوار مى شود، پس آيه:

(عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ- 129/ اعراف) يعنى در كار زار اميدوار باشيد (كه خداوند دشمنانتان را هلاك كند).

(فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ- 52/ مائده) «1» (عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ- 5/ تحريم) «2» (وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ- 216/ بقره) «3»


(1) به آوردن پيروزى از سوى خداى تعالى اميدوار باشيد.

(2) تمام آيه چنين است: (عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ ...) هر گاه شما را كه عليه او همدستى كرده ايد طلاق دهد بپروردگارش اميدوار است، كه از شما نيكوتر، مؤمن تر، مطيع تر، توبه كننده تر و همسرانى بهتر به او عوض دهد.

(3) اميد است كه چيزى را بد بدانيد و برايتان خير باشد. [.....]

(فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ- 22/ محمّد) «1» (هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ- 246/ بقره) (فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً- 19/ نساء).

معسيان: شترى كه شيرش قطع شده و اميد دارند كه مجدّدا شير در پستانش برگردد. عسى الشّى ء، يعسو: وقتى است كه چيزى سخت و ناهموار باشد. عسى اللّيل يعسو: شب تاريك شد.

(عشر) [عشر]

العشرة و العشر و العشرون و العشير و العشر: معروف است، يعنى: (ده- يك دهم- بيست- جزئى از ده- دهمين روز نوبت آب دادن).

خداى تعالى گفت: (تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ- 196/ بقره) (عِشْرُونَ صابِرُونَ- 65/ انفال) «2» (تِسْعَةَ عَشَرَ- 30/ مدثّر) عشرتهم اعشرهم يا (عشره القوم اعشرهم): دهمين نفرشان شدم.

عشرهم: يك دهم مالشان را گرفت.

عشرتهم: مالشان را ده قسمت كردم در وقتى است كه نه (9) قسمت را ده (10) قسمت كنى. (مِعشارُ) الشّى ء: يك دهم آن چيز، خداى تعالى گويد: (وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَيْناهُمْ- 45/ سباء) (به يك دهم آنچه را كه آنها داشتند اينان نرسيدند).

ناقة عشراء: شترى كه ده ماه از بارداريش گذشته، جمع آن- (عِشارُ) است، در آيه:

(وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ- 4/ تكوير).


(1) آيا اميد داشتيد كه روزى برگرديد.

(2) هر گاه در جنگ بيست دلاور مؤمن پايدار و مقاوم باشيد بر دويست تن از كفّار غالب و پيروز مى شويد.

جاءوا عشارى: ده نفر ده نفر آمدند.

عشارىّ: چيزى كه طولش ده زراع باشد. عشر: دهمين روز آب دادن. ابل عواشر:

دهمين روز به آبشخور رفت.

قدح اعشار: كاسه شكسته، اصلش اين است كه ده تكّه شده و بطور استعاره شاعر در اين معنى گفته است:

بسهميك فى اعشار قلب مقتّل «1» العشور فى المصاحف

نشانه و علامت ده آيه در قرآن.

تعشير: بانگ الاغ، بخاطر اينكه ده بار تكرار مى شود.

(عَشِيرَة:) خاندان مرد كه بوسيله او آن خانواده تكثير پيدا مى كند يعنى بمنزله عدد كامل كه همان عدد ده (10) است آنها نيز بطور كامل اهل و خانواده او مى شوند، خداى تعالى گويد: (وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ- 24/ توبه) سپس واژه- عشيرة- بصورت اسمى براى گروهى از نزديكان مردى كه به وسيله او زياد مى شوند در آمده است.

(عاشَرتُهُ:) در داماد شدن براى او مثل عدد ده كامل شدم.

و آيه: (عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- 19/ نساء) (با همسرانتان به نيكى معاشرت و آميزش كنيد). عشير: معاشر و همنشين چه نزديك باشد چه دور.

(عشاء) [عشاء]

العشىّ: از زوال خورشيد تا صبح (شب)، در آيه:


(1) مصراع فوق از معلّقة امروء القيس، مى گويد:

و ان تك قد سائك متّى خليفة فسلّى ثيابى من ثيابك تنسل

و ما ذرقت عيناك الا لتضربى بسهميك فى اعشار قلب مقتّل

خطاب به همسرش مى گويد هر گاه روشى و اخلاقى از من تو را ناخوشايند است جامه مرا از جامه ات دور كن تا جدا شوى، ديدگان تو اشك آلوده نيست و اشك نريخت مگر اينكه دل شكسته و كشته شده و ضعيفى را مجروح كنى.

(إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) (عِشاء:) از نماز مغرب تا نماز بعد (يك سوّم ساعات اوّل شب از غروب خورشيد به بعد- جوهرى به نقل از خليل بن احمد).

عشا: بدون همزه، زمان نماز مغرب و عشاء.

عشا: سياهى و تاريكى كه در چشم عارض مى شود، مى گويند.

رجل اعشى و امرأة عشواء: مرد و زن شب كور كه فقط اشياء را در روز مى بينند يخبط خبط عشواء: (مثل شب كور بدون رؤيت در تاريكى راه مى رود و به زمين مى خورد يا اشتباه مى كند).

عشوت النّار: شب به سوى آتش رفتم.

عشوة و عشوة: آتشى كه در شب از دور ظاهر مى شود مثل: شعله و آذرخش، (عَشِىَ) عن كذا: مثل- عمى عنه- يعنى او را نديد، و از ديدنش عاجز شد يا بسويش راه نيافت.

در آيه گفت: (وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ- 36/ زخرف) «1» عواشى: شترانى كه شب مى چرند، مفردش- عاشية- است و از اين معنى مى گويند: العاشية تهيّج الآبية: شتر خوش خوراكى كه شتر ديگرى را به چرا واميدارد.

عشاء: غذاى شب، و با كسره حرف اوّل نماز شب.

عشيت و عشّيته: شام خوردم و شامش دادم، مى گويند:

عش و لا تغترّ: زندگى كن ولى به بقيّه زندگى و عمر مغرور نباش.

(عصب) [عصب]

العصب: پيوندهاى مفاصل. لحم عصب: گوشت پر رگ و پيه. معصوب: كسى كه


(1) كسى كه از ياد خداى رحمن دور شود و به او راه نيابد شيطان را يارش گردانم و او را گمراه كند و پندارد هدايت شده است كه گمراهى ثانوى معلول دور شدن از ذكر خدا است.

با عصبى كه از حيوان جدا شده بسته شود، سپس به هر چيز بسته شده- عصب مى گويند مثل عبارت: لاعصّبنّكم عصب السّلمة «1».

يعنى (شما را چون بسته خار و گياه بهم مى بندم و مى زنم).

فلان شديد العصب و معصوب الخلق: او طبيعت و عضلاتش پيچيده و استوار است.

يوم (عَصِيب:) روزى دشوار و سخت كه اگر به معنى فاعل باشد صحيح است يا به


(1) عبارت فوق از خطبه معروف حجّاج حاكم خونريز و دست نشانده عبد الملك مروان خليفه اموى است كه در تاريخ اسلام خشونت بارترين دوران حكومت عراق است. جاحظ و ابو العبّاس مبرّد هر دو نوشته اند: تؤزّى گفت روزى در مسجد جامع كوفه نشسته بوديم و اهل كوفه آن روزگار شاد بودند كه اگر مردى از خانه خارج مى شد ده و بيست تن از دوستانش همراه او بودند كه ناگهان در آن اوضاع و احوال حجّاج بن يوسف به عنوان امير و والى به عراق آمد و در آغاز ورودش يكسره به مسجد رفت در حاليكه دستار بر سر و روى پيچيده، شمشير آويخته و كمان بر دوش حمايل كرده بود همينكه بر منبر آمد يك ساعت سكوت كرد بطورى كه مردم به يكديگر مى گفتند رو سياه باد چهره بنى اميّه كه اين چنين افرادى بر عراق مى گمارند و چند نفر از خوارج سنگ ريزه به طرفش مى انداختند همينكه ديدگان عموم را بخود متوجّه ديد دستار از سر و روى برداشت و گفت من قهّارى هستم كه از بالا مى نگرم. اى كوفيان مى بينم كه سرهاتان براى گردن زدن رسيده است و من همان گردن زنم و خونتان را به سر و رويتان جارى مى كنم، من كسى هستم كه برگزيده خليفه هستم، اى اهل عراق و اهل شقاق و نفاق و اى زشت خويان من انجير نرم نيستم كه در دست شما فشرده شوم آنچنان شما را مى بندم و مى زنم، همچون بوته هاى خار و به هر چه مى گويم وفا مى كنم از اين دسته بازى و قيل و قال برحذر باشيد.

سپس حجّاج بار عام مى دهد تا آنها را بعد از ترساندن تطميع كند كه نخستين قربانيان او همان كسانى بودند كه به سويش سنگ پرتاب مى كردند و خود كوفيان آنها را لو دادند. (البيان و التّبيين 2/ 309- الكامل مبرّد 1/ 381- مقائيس اللّغه 4/ 338 و ساير مآخذ تاريخى و لغوى).

با كمال تأسف همواره در تاريخ دو خطّ خونين به موازات يكديگر جريان داشته يكى از ناحيه ديكتاتورها و جلّادان و خون خواران كه روش خونخوارى شان براى ساختن كاخها بوده مثل حجّاج كه به گفته مسعودى و يعقوبى، قصرى مرمرين با هزينه هنگفت در كوفه ساخت و از بس از مردم ماليات گرفت كه عبد الملك مروان او را از فشار بيشتر بر مردم بر حذر داشت.

خط دوّم- خطى است كه پيامبران و اولياء و پاكان با ستمگران و استثمارگران در تاريخ ثبت كرده اند كه به هنگام وفاتشان درهم و دينارى و كمترين سرمايه اى از خود بجاى نگذاشته اند.

گروه اول به بهانه آرامش دادن خفقان و ديكتاتورى ايجاد مى كنند و دسته دوم با دادن آزادى انديشه و شرافت و عدالت و شخصيّت به بشر در راه ساختن بهشت زندگيند.

(طبقات الكبرى- 3/ 305 تا 320 كاتب واقدى)

معنى مفعول يعنى روزى كه آغاز و پايانش بهم برآمده، مثل:

يوم ككفّة حابل و حلقة خاتم: روزى كه چون دام صيّاد و حلقه انگشترى سخت و بهم برآمده است.

(عُصبَة:) گروهى بهم پيوسته و ياور يكديگر. «1»

خداى تعالى گويد: (لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ- 76/ قصص) «2» (وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ- 8/ يوسف) «3» اعصوصب القوم: آن قوم فراهم آمدند و جمع شدند.

عصبوا به امرا: كار بر او مشكل شد.

عصب الرّيق بفمه: آب در دهانش خشك شد مثل كسى كه بسته شده باشد.

عصب: نوعى پارچه و برد يمانى كه نقش و نگار بر آن بافته شده عصابة: دستار و عمّامه كه بر سر مى بندند.

اعتصب: دستار بر سرپيچيد، مثل تعمّم: عمّامه بست.

معصوب: شترى كه تا او را نبندند شير نمى دهد.

عصيب: جنينى كه در رحم حيوان است ناميدنش به اين است كه در آنجا بسته


(1) در متون كهن لغوى، حديثى شگفت انگيز كه نسبت به وقوع آن معجزه اى بس بزرگ است ذكر شده و فحول لغت نويسان يعنى ابو منصور ازهرى، على بن اسماعيل بن سيده، ابن منظور اندلسى در كتب (تهذيب اللّغه- محكم- لسان العرب) آن را كه بطور يقين و قاطع با روحيّه سرشار از ايثار و شهامت و قدرت رهبر و امّت انقلابى اسلامى مطابقت دارد و نويد تسلّط مكتبى بر شرق و غرب زمين را مى دهد نوشته اند: حديث اين است:

«يخرج فى آخر الرّمان رجل يسمّى امير العصب، اصحابه محسّرون محقّرون، مقصون عن ابواب السّلطان و مجالس الملوك، يأتونه من كلّ اوب كانّهم قزع الخريف يورّثهم اللّه مشارق الأرض و مغاربها» يعنى: در آخر زمان شخصيّتى كه او را رهبرى قاطع كه جمع كننده گروههاى مستضعف دنيا است ظاهر مى شود و يارانش كسانى هستند كه از درگاه ملوك و قدرت هاى زمان دورى گزيده و كوچك شمرده شده اند زيرا روى به آنها نياورده و اينان از همه اطراف به سويش روى مى آورند، گويى كه ابرهاى پر خير و بركت و باران ريز و پر سر و صداى پائيزى هستند و خداوند مشارق و مغارب زمين را بآنها ارث مى دهد و وامى گذارد.

(2) براى عدّه اى حمل كليدهاى خزائن قارون مشكل بود.

(3) همسخن و همپشت و يار يكديگر.

شده.

(عصر) [عصر]

العصر، مصدر- عصرت- است (يعنى فشردن).

معصور: فشرده شده. عصارة: تفاله و شيره و چيزى كه فشرده شده، در آيات: (إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً- 36/ يوسف) (وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ- 49/ يوسف) «1» يعنى: در آنسال به خير و نيكى مى رسند كه- يعصرون- هم خوانده شده يعنى براى آنها بارندگى مى شود.

اعتصرت من كذا: آن را مثل عصاره، با زحمت اخذ كردم و گرفتم، شاعر گويد:

و انّما العيش بربّانه و انت من أفتانه معتصر «2»

و در آيه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ (الْمُعْصِراتِ) ماءً ثَجَّاجاً- 14/ نباء) يعنى: ابرهايى پر باران و باران ريز كه گفته شده ابرهايى است كه به وسيله- (اعصار)- يعنى گرد بادهاى تند و غبارانگيز مى آيند و مى بارند گفت: (فَأَصابَها إِعْصارٌ-


(1) مربوط به خوابى است كه حضرت يوسف (ع) آن را تأويل مى كند و مى گويد پس از هفت سال قحطى، سالى پر بركت مى آيد كه در آن سال مردم به هم يارى مى رسانند و خير مى بينند.

(2) شعر از خلف بن احمر است مى گويد: براستى كه تو، به آغاز و پايان زندگى رسيدى و از حالات مختلفش و تنوّعش بهره بردى.

المعتصر: الّذى يصيب من الشى ء و يأخذ منه: كسى كه چيزى را مى گيرد و به آن مى رسد، ابن فارس براى واژه عصر سه ريشه ذكر مى كند الف- دهر و روزگار ب- فشار دادن چيزى تا دوشيده شود ج- پيوسته شدن به چيزى و گرفتن آن.

ناميدن- صلاة العصر هم بخاطر اين است كه از نماز ظهر به تأخير مى افتد گويى كه فشرده ظهر است، سپس مى نويسد: در حديثى روايت شده است كه: «انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لرجل حافظ على العصرين قال الرّجل و ما كانت من لغتنا، فقلت و ما العصران، قال: صلاة قبل طلوع الشّمس و صلاة قبل غروبها» يريد صلاة الصّبح و صلاة العصر. رسول خدا (ص) به مردى گفت عصرين را حفظ كن، آن مرد گفت:

در زبان ما چنين اصطلاحى نيست من به پيامبر (ص) گفتم عصران چيست گفت: نماز قبل از طلوع خورشيد و نماز قبل از غروب خورشيد كه همان نماز صبح و عصر مى باشد. (مقائيس اللّغه- 4/ 360).

266/ بقره) يعنى گردبادى سخت به آن وزيد. اعتصار: فشرده شدن چيزى يا با آب يا بخودى خود. «1»

(عصر:) ملجأ و پناه. عصر و عصر: دهر و روزگاران، جمعش عصور، گفت: (وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ- 1/ عصر) «2» عصر: ساعات آخر روز. صلاة العصر: نماز عصر.

عصران: ناهار و شام، و يا شب و روز مثل- قمرين: ماه و خورشيد.

معصر: زنى كه براى نخستين بار دشتان و يا حائض و يا به دوران جوانى داخل مى شود.

(عصف) [عصف]

العصف و العصيفة: چيزى است كه از زراعت بعد از درو كردن و برداشت باقى مى ماند (كاه و ته مانده- محصول) و به شاخه هاى شكسته شده و خشك شده گياهان هم عصف مى گويند، در آيات:

(وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ- 12/ رحمن) «3» (كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ- 5/ فيل) (رِيحٌ عاصِفٌ- 22/ يونس) عاصفة و معصفة: باد شكننده و خرد كننده و طوفان زا كه اشياء را مثل كاه مى كشد و خرد مى كند.


(1) اعتصار در كتب لغت به معناى زير است: 1- فشار دادن 2- بخشش و نيكى 3- قضاء حاجت. 4-

تاوان گرفتن 5- ممانعت از نكاح 6- پناه گرفتن، عصاره و معتصر هم- مثلى است براى خير و عطاء.

انّه لكريم العصارة و كريم المعتصر: جوانمردى است دانا و بخشنده (اساس البلاغه- 304- شرح قاموس فيروزآبادى صحاح جوهرى- لسان العرب 4/ 578- مقائيس اللّغه 4/ 342).

(2) روزگاران گواه است كه انسان در زيانكارى است مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند و ديگران را بحقّ و پايدارى سفارش مى كنند

(3) بذر و دانه ساقه دار و كاه دار و گياه سبز.

عصفت بهم الرّيح: تشبيهى به همان معنى است سعنى تند باد حوادث قدرتشان را در هم شكست و هلاك شدند. «1».

(عصم) [عصم]

العصم: امساك يا نگه داشتن و حفظ كردن.

اعتصام: در آويختن و دست يازيدن، گفت:

(لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 43/ هود) يعنى چيزى نيست كه از امر خداى مانع شود و خوددارى كند. كسى كه مى گويد: معناى لا عاصم- لا معصوم است مقصودش اين نيست كه- عاصم به معنى معصوم است، بلكه آگاهى و خبرى بر آن معنى است كه مقصود و مورد نظر است زيرا عاصم و معصوم در معنى متلازمند، بدين معنى كه مقصود هر كدام از آنها حاصل شود مقصود ديگرى نيز با آن بدست آمده، در آيه گفت: (ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ- 27/ يونس) «2».

(اعتصام:) تمسّك و دست آويز چيزى است، در آيات:

(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً- 103/ آل عمران) (وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ- 101/ آل عمران) «3» (استعصام:) استمساك، گويى كه چيزى را طلب مى كند كه او را از گناه ورزيدن و


(1) عدى بن حاتم مى گويد:

ثمّ اصحّوا عصف الدّهر بهم و كذلك الدّهر حال بعد حال

سپس در حاليكه به نيمروز زندگى رسيدند. حوادث روزگار سخت آنها را فرا گرفت، طبيعت و دهر اينچنين است كه يكنواخت نيست و متغيّر است. اساس البلاغه- 303). [.....]

(2) تمام آيه چنين است: (وَ الَّذِينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ... كسانى كه بديها را كسب كرده اند جزاء آنها مثل آن بديهاست و خوارى و زبونى آنها را فرا مى گيرد و از سوى خداى نگهدارى ندارند.

(3) (وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) كسى به به خداى متمسّك شود به راهى مستقيم هدايت شده است كه تمسّك به خداى همان ذكر و ياد و عمل به حكم است چنانكه گفت: (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى- 256/ بقره) آنها كه به طاغوت كفر مى ورزند و بخداى

ارتكاب زشتى ها نگه دارد و حفظ كند، گفت: (فَاسْتَعْصَمَ- 32/ يوسف) چيزى را خواست و به چيزى پناه برد كه او را از گناه حفظ كند و در آيه: (وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ- 10/ ممتحنه) «1» عصام: دسته كوزه و ظرف كه با دست گرفته شود.

عصمة الانبياء: حفظ كردن خداى انبياء را بصورتهاى زير:

اوّل- عصمت انبياء به آنچه را كه از جهت صفا و پاكى گوهر مخصوصشان گردانيده.

دوّم- به فضائل جسمى و نفسانى.

سوّم- به نصرت و پيروزى و ثبات قدمشان.

چهارم- به وارد كردن آرامش بر آنها و حفظ دلهاشان از دغدغه و عدم سكينه.

پنجم- به توفيقى كه تأئيدشان نموده و شايسته شان داشته، خداى تعالى گويد:

(وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ- 67/ مائده) (خداى تو را از گزند مردم حفظ مى كند و در امان مى دارد) عصمة: چيزى است شبيه دستياره و دستبند.

معصم: مچ دست و جاى دستياره و سپيدى مچ دست و سر شانه ستور كه تشبيهى است به دستبند سيمين و نقره گون مثل تسميه و ناميدن سپيدى پاها به- تحجيل- و از اين معنى مى گويند:

غراب اعصم: كلاغى كه در پايش پر سپيد هست.

(عصا) [عصا]

العصا: اصلش واوى است (عصا يعصو) زيرا تثنيه آن- عصوان- است جمع


ايمان مى آورند تحقيقا به ريسمان محكمى دست يازيده اند (بعد از مسلمان شدن).

(1) ميان شما و زنان كافر نبايستى پيمان و علقه همسرى باشد و شما به آنها اعتبارى مگزاريد.

عصا را- عصىّ- مى گويند.

عصوته: او را با عصا زدم.

عصيت بالسّيف: با شمشير زدم، در آيات:

(أَلْقِ عَصاكَ- 117/ اعراف) (قالَ هِيَ عَصايَ- 18/ طه) (فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ- 44/ شعراء) «1».

القى فلان عصاه: اقامت گزيد و فرود آمد، و اين معنى به تصوّر حال كسى است كه از سفر باز مى گردد شاعر گويد: فالقت عصاها و استقرّت بها النّوى «2». عصى، (عصيانا:) وقتى است كه كسى از اطاعت و فرمانبرى خارج شود و اصلش اين است كه با داشتن عصايش قوى شود گفت:

(وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ- 121/ طه) (وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- 14/ نساء) (آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ- 91/ يونس) «3» در باره كسى كه از جماعت و جمعيّت جدا مى شود. مى گويند: شقّ العصا «4»


(1) طنابها و عصاشان را افكندند.

(2) تمام شعر كه از عبد ربّه سلمى است چنين است كه مى گويد:

فالقت عصاها و استقرّت بها النّوى كما قرّ عينا بالاياب المسافر

فرود آمدن و آن جايگاه با او استقرار يافت همانطور كه با آمدن مسافر ديدگان روشن مى شود.

(3) خطاب به فرعون است كه با ديدن صحنه سهمگين غرق شدن، و منظره هلاكت بار پايان عمر مى گويد: به خدايى كه جز او خدايى نيست ايمان آوردم همان خداى بنى اسرائيل و من اكنون از مسلمين هستم، كه خداوند به او مى گويد اكنون چنين مى گويى و در گذشته آنچنان نافرمان و از مفسدين بودى تو را با همان زره نيم تنه طلائى مخصوصت پس از غرق شدن به روى آب مى اندازيم تا براى آيندگان و بيشتر مردمانى كه از آيات ما غافلند نشانه اى باشد.

(4) واژه- عصا و عصوى: دو ريشه متباين و مختلف دارد، يكى دلالت بر تجمّع و فراهم آمدن، ديگرى دلالت بر جدايى، عصا، هم در معنى اوّل است براى اينكه با دست و سر انگشتان جمع مى شود، سپس با

.)

(عضّ) [عضّ]

العضّ: گزيدن و جويدن با دندانها، گفت:

(عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ- 119/ آل عمران) «1» و آيه: (وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ- 27/ فرقان) كه عبارت از پشيمانى است و مردم عادتا در موقع ديدن مكافات عمل خويش نادم مى شوند دست به دندان مى گزند و چنين عمل مى كنند.

عضّ: نواله يا خوراك خمير شده شتران.

عضاض: مصدر دوّم- معاضّة- است يعنى گاز گرفتن يكديگر.

رجل معضّ: كسى كه در كارش مبالغه و سختگيرى مى كند گويى كه آن را محكم گاز گرفته است اين واژه گاهى در مدح و زمانى در ذمّ و سرزنش بر حسب چيزى كه بر آن مبالغه مى شود بكار مى رود.

هو عضّ سفر: او در سفر ورزيده است.


مقايسه اين معنى به جماعت هم- عصا- گفته شده و عصا- يعنى جماعت مسلمين پس كسى كه با امّت اسلام مخالفت مى كند مى گويند: فقد شقّ عصا المسلمين امّت اسلامى را متفرّق نمود و به تفرقه انداخت، كه هر گاه چنين كسى كشته شود مى گويند: هو قتيل العصا: يعنى كشته تفرقه اندازى است. لا عقل له و لا قود فيه:

كه در آن صورت نه ديه دارد نه قصاص.

اصل دوّم- عصيان و معصيت است اسم فاعلش- عاص و جمع آن عصاة و عاصون (مقائيس اللّغه- 4/ 334).

(1) تمام آيه چنين است (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ ...

وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ- 119، 118/ آل عمران) اى كسانى كه ايمان آورده ايد از غير خويش همراز و محرم نگيريد زيرا در فساد و تباهى شما دريغ نمى ورزند و كوتاهى نمى كنند آنها رنج، و اذيّت شما را دوست دارند، دشمنيشان از گفتارشان آشكار است و از آنچه از كينه توزى در دل دارند سخت تر است اگر تعقّل مى كنيد اين آيات را براى شما بيان كرديم شما آنها را دوست داريد و آنها در حضورتان مى گويند:

گرويده ايم ولى همين كه با يارانشان و همكيشان خويش خلوت مى كنند از خشم و كينه بر شما سر انگشتان خود مى گزند بگو از خشم بميرند كه خداى از ضماير دلها آگاه است. اين آيات بيانگر راه سياست داخلى و خارجى، و حكومت اسلامى است كه به فرمان خداى با تعقّل و دور انديشى از خوشباورى و ساده انديشى پرهيز كنند و در امور مهمّ كشورى بغير از همروشان و گروه مؤمنين به ديگران اعتماد نكنند.

هو عضّ فى الخصومة: در خصومت بد خواست (و يا در دعوا چيره دست و سخنور است) زمن عضوض: خشكسالى و قحطى.

تعضوض: نوعى خرما كه جويدنش سخت است.

(عضد) [عضد]

العضد: عضو ميان آرنج و شانه (بازو).

عضدته: به بازويش زدم، و بطور استعاره مى گويند:

عضدت الشّجر بالمعضد: درخت را با تير يا داس زدم و بريدم.

جمل عاضد: شترى كه ناقه را با زدن دست مى خواباند.

عضدته: بازويش گرفتم و تقويتش نمودم.

عضد: بطور استعاره براى يارى كننده بكار مى رود مثل واژه- يد (كه به معنى دست است ولى براى يارى و نيرو بطور استعاره بكار مى رود.)

و آيه: (وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً- 51/ كهف) (گمراهان را به يارى نگرفتم).

رجل اعضد: مرد ضعيف بازو.

عضد: از درد بازو شكوه كرد و اين دردى است كه به بازو مى رسد.

معضّد: كسى كه در بازويش نشانه و نقش و نگار هست.

عضاد: بازو بند. معضد: زيور دست و بازو.

اعضاد: ديواره حوض كه تشبيهى است به بازوى انسان.

(عضل) [عضل]

العضلة: گوشت سخت و سختى كه در عصب هست.

رجل عضل: مرد عضلانى و نيرومند.

عضلته: از خوردن گوشت عضله حيوان منعش كردم و بر او سخت گرفتم، مثل

واژه- عصيته- و سپس معنى اين واژه براى هر ممانعت شديدى بكار رفته است و جايز شده، در آيه گفت:

(فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ- 232/ بقره) (بر آنها سخت مگيريد و از نكاح با همسرانشان منعشان نكنيد) گفته شده اين آيه خطاب به زن و مرد (همسران) يا هر دو و يا خطاب به اولياء آنهاست.

عضّلت الدّجاجة ببيضها: مرغ براى تخم گزاردن به سختى افتاد.

عضّل المرأة بولدها: وقتى است كه نوزادش به سختى زائيده شود كه تشبيهى به همان تخم گزاردن مرغ است، شاعر گويد:

ترى الارض منّا بالفضاء مريضة معضّلة منّا بجمع عرمرم

(آن سرزمين را مى بينى كه فضايش بر ما تنگ و بيمارگونه است از بس كه سپاهيان ما فراوانند و لشكريان ما بسيار).

داء عضال: درد سخت و بى علاج. عضلة: مصيبت بزرگ و ناگوار.

(امر معضل: كارى است كه اصلاحش و انجامش بسيار سخت است).

(عضه) [عضه]

آيه: (جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ- 91/ حجر) يعنى قرآن را جزء جزء و قسمت قسمت كردند پس يا گفته اند كهانت است و يا گفته اند اساطير الاوّلين است و از اين قبيل سخنانى كه قرآن را با آنها توصيف مى كردند. و نيز گفته شده معناى- عضين- در آيه فوق آن چيزى است كه خداى تعالى مى گويد:

(أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ- 85/ بقره) «1» و بر خلاف سخن كسى است كه در باره قرآن مى گويد: و تؤمنون بالكتاب كلّه-


(1) ملامت و سرزنشى كه در اين آيه هست راهى درست و صحيح را براى بهره مندى و تفسير قرآن

119/ آل عمران).

عضون جمع است مثل: ثبون و ظبون- جمع ثبة و ظبة (ثبة: وسط حوض يا گروه دلاوران، ظبة: لبه تيز شمشير). و از اين اصل- عضو و عضو است. تعضية: تجزيه و جدا كردن اجزاء.

عضيّته: جدايش كردم.

كسائى «1» مى گويد: اين واژه يا از- عضو- است و يا از- عضه- كه درخت


نشان مى دهد، در عصر نزول قرآن، يهود و نصارى و افرادى ديگر هر آيه از قرآن را كه به سودشان بود مى پذيرفتند و از بقيّه آيات كه روشنگر كارهاى خلاف آنها بود صرف نظر مى كردند در حقيقت قرآن را پاره پاره و از هم جدا قرار مى دادند، اين روش ناپسند و مغرضانه را در زمان ما هم عدّه اى چاه طلب، كفر آشنا، غرب و شرق زده جاهل به قرآن و اسلام عمل مى كند، و گاهى نه تنها آياتى را عنوان كرده و از بقيّه آيات چشم مى پوشند بلكه همانند يزيد ميخواره و عيّاش از يك آيه قسمتى را مغلطه آميز دست آويز ساخته و گروهى را به انحراف و بحث و جدل مى كشانند، مثلا در آياتى از سوره- زمر- بندگان پرهيزگار را خداوند با اوصافى معرّفى مى كند كه از جمله صفاتشان- دورى جستن از پرستش طاغوت و پيوستگى به ياد و ذكر خدا است، و سپس مى گويد اينگونه بندگان و خدا پرستان سخن حقّ را كه همين قرآن است مى شنوند و در مورد عمل نيكوترين وجوه را برمى گزينند و پى مى گيرند اينان را خداوند به لطف خود هدايت فرموده و براستى اينان خردمندانند- و اگر به آياتى كه واژه- قول- را معيّن كرده توجّه نشود يا ناآگاه باشيم نمى توانيم قرآن را در كلّ بفهميم و بناچار مشمول همان ملامت خدايى هستيم لذا مى بينيم از امام صادق تفسير همين آيه را مى پرسند و ايشان مى فرمايد: و من احسن من اللَّه قولا- نيكوترين قول و سخن كلام خدا است و گزينش آن با علم و تقوى از پيامبر نقل مى كند كه فرموده است- ما شككت فدع يعنى سخنان غير قرآن كن. امّا با كمال تأسّف ديديم كه از اين آيات فقط همان قسمت ميانى آن را بر آرم روزنامه اى چاپ مى كردند و چه بسيار جوانان نا آشنا به مكتب و اسلام و قرآن را در دام مكتب هاى غير الهى و چاههاى ژرفناك غرور و انحراف سرنگون كردند و در پيشگاه خداى مسئول و گر نه نوجوانان و جوانان تشنه حقيقت و عدالت جامعه ما راهى غير از اسلام و قرآن نمى خواهند، و بگفته سنائى:

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد كه دار الملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا

پس لازمه فراگيرى فهم قرآن نخست تقوى است كه گفت- اتّقوا اللَّه و يعلمكم اللَّه- با تقوى باشيد تا از تعليم خدايى بهره گيريد و سپس تفسير قرآن با قرآن، با احاديث قطعى- و بالاخره خود را در دام سخنان ترديد آميز شرق و غرب زده ها نينداختن.

(1) يكى از قراء سبعة و پيشواى علم نحو و لغت است كه دستى در سرودن شعر نداشته تا اينكه در باره اش گفته اند در دانشمندان عرب نادانتر از كسائى به علم شعر نيست و معلّم امين پسر هارون الرّشيد بوده و او را ادبيّات آموخته. با سيبويه مجالس و مناظراتى داشته، كسائى از ابو بكر نقّاش روايت كرده است و فرّاء

خاردار معروفى است. و اصل- عضة «1»- در واژه- عضهة است (درخت خاردارى است كه از خوردنش حيوانات بيمار مى شوند) چنانكه در تصغير آن مى گويند: عضيهة و عضوة- كه در واژه- عضوان- است روايت شده است: «لا تعضية فى الميراث».

ميراث و ما ترك متوفّى را طورى تقسيم نكنيد كه براى ورثه زيان داشته باشد مثل شمشيرى كه دو تكه اش كنند كه هيچ بكار نيايد و مانند اينها.

(عطف) [عطف]

العطف: در چيزى گفته مى شود كه يكطرف آن به طرف ديگرش تا خورده و خم شود مثل خم شدن و تا كردن زير انداز و بالش و دولا كردن طناب و ريسمان و از اين معنى به عبا و روپوش لباس كه تا مى شود- عطاف- گويند.

عطفا الانسان: دو پهلوى انسان از سر تا كناره هاى ران و پاها كه در موقع خوابيدن بر زمين قرار مى گيرد.

ثنى عطفه: وقتى است كه كسى روى خود برگرداند و دور شود، مثل آيه: (نَأى بِجانِبِهِ- 83/ اسراء).

مثل: صعّر بخدّه: روى برگرداند و از اين قبيل كه اگر با حرف (على) متعدّى شود به معنى شفقت و رغبت و تمايل است، مى گويند:


و ابو عبيد، قاسم بن سلام از كسائى روايت كرده اند در سال (189 ه) در شهر رى وفات كرده ولى گفته شده كسائى در طوس فوت كرده، در مرگش هارون الرّشيد گفته است: با مرگ كسائى فقه و زبان ادبى در رى مدفون شد و علّت ناميدنش به كسائى از اين است كه به كوفه وارد شد، حمزه گفت چه كسى قرآن را مى خواند گفتند صاحب كساء و از آن به بعد اسم كسائى روى آن باقى ماند. از آثار او: كتاب الردّ على الثّعلب كتاب الرّد على الجاحظ فى الحيوان- كتاب الرّد على ابى حنيفه دينورى كتاب الردّ على ابن السّكيت فى اصلاح المنطق. (معجم الادباء 5/ 203 و فيات الاعيان 2/ 457). [.....]

(1) از پيامبر (ص) روايت شده است: «الا أنبّئكم ما العضه؟ قالوا بلى رسول اللَّه، قال: هى نميمه» يعنى پيامبر (ص) فرمود: سخن چينى و نميمه است و در حديثى ديگر از ابن مسعود هست كه پيامبر (ص) بپرهيزيد آيا مى دانيد عضه چيست همان سخن چينى است. ابو عبيد هم مى گويد: كسائى گفته است: العضه: الكذب و جمعه عضون (تهذيب اللّغه 1/ 130)

عطف عليه: به او توجّه كرد.

ثناه عاطفة رحم: عطوفت رحم و خويشاوندى او را دو برابر و تقويت كرد. ظبية عاطفة على ولدها: مادّه آهويى كه بنوزادش توجّه مى كند.

ناقة عطوف على بوّها: مادّه شترى كه به بچّه اش مهربان است و اگر واژه عطف با (عن) متعدّى شود ضدّ معنى تمايل و عطوفت است مثل عبارت عطفت عن فلان: از او دورى گزيدم و بى توجّهى نمودم.

(عطل) [عطل]

العطل: فقدان و از دست دادن كار و زيور و زينت.

عطلت المرأة فهى عطل و عاطل: زنى كه بدون پيرايه و زيور باشد و از اين معنى است عبارت: قوس عطل: كمانى كه زه ندارد عطيّته من الحلّى و من العمل: از زيور و كار، دور و بيكارش كردم.

تعطّل: بيكار و بى زيور شد. گفت: (وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ- 45/ حجّ) چاهى كه رها شده و خشك است.

معطّل: در باره كسى گفته مى شود كه به پندارش جهان را خالى و فارغ از صانعى كه آن را استحكام بخشيده و آراسته است مى داند (كه در تاريخ عقايد همان- معطّلة- هستند و بگفته قرآن يهود و بنى اسرائيل چنين هستند) عطّل الدّار عن ساكنها: خانه را از ساكنينش خالى كرد.

عطّل الإبل عن راعيها: شتران را از شتربانشان دور كرد.

(عطا) [عطا]

العطو: گرفتن و به يكديگر بخشيدن، معاطاة هم در- همين معنى است. اعطاء:

بخشش، در آيه: (حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ- 29/ توبه).

عطاء و عطيّة: مخصوص جايزه دادن است، گفت: (هذا عَطاؤُنا- 39/ ص) يعنى

بخشد به آنكه مى خواهد.

آيه: (فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها- 58/ توبه) (اگر عطايشان دهند از آن خشنودند و اگر ندهند خشمگين مى شوند).

اعطى البعير: شتر رام و مطيع شد و اصلش اين است كه سر خود به دست صاحبش مى دهد و خوددارى نمى كند.

ظبى عطو و عاط: آهويى كه سرش را براى خوردن برگ ها بالا مى برد.

(عظم) [عظم]

العظم: استخوان، جمعش- عظام، گفت:

(عِظاماً- 49/ اسراء) (فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً- 14/ مؤمنون) كه در هر دو آيه- عظما- هم خوانده شده.

عظمة الذّراع: دست و آرنج قوى و زمخت عظم الرّحل: چوب پهن كوتاه كه روى رحل و تنگ ستوران بكار مى برند. (عَظُمَ) الشّى ءُ: اصلش اين است كه اسكلت و استخوانش بزرگ شد سپس براى هر چيز بزرگى واژه- عظمة- كه در حكم بزرگى محسوس يا معقول و جسمى و معنوى است استعاره شده است، در آيات:

(عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ- 15/ انعام) (قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ- 67/ ص) (عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ- 2/ نباء) (مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ- 31/ زخرف) پس واژه- عظيم- هر گاه در اجسام بكار رود اصلش اين است كه بزرگ بودن در اجزاء بهم پيوسته آن است و در بزرگى اجزاء جدا شده از جدائى از هم است نيز عظيم مى گويند مثل عبارات:

جيش عظيم و مال عظيم: كه در همان معنى كثير و فراوان است.

عظيمة: حادثه بزرگ، اعظامة و عظامة: چيزى است شبيه بالش كه زنان بر پشت مى بندند.

(عف) [عف]

العفّة: حاصل شدن حالتى براى نفس و جان آدمى كه به وسيله آن از غلبه و تسلّط شهوت جلوگيرى مى شود.

متعفّف: كسى است كه چنان حالتى از عفّت را در اثر تمرين و زحمت حاصل مى كند و اصلش بسنده كردن در گرفتن چيز اندك است كه در حكم ته مانده شير در پستان است.

عفّة: ته مانده چيزى است و يا در حكم- عفعف- يعنى ميوه درخت پر خار اراك است. استعفاف: طلب عفّت و پاكدامنى و باز ايستادن از حرام است، در آيات:

(وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ- 6/ نساء) «1» (وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً- 33/ نور) «2».

(عفر) [عفر]

در آيه: (قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ- 39/ نمل) «3» العفريت من الجنّ: همان موجود پليد و خبيث است كه براى انسان مثل واژه


(1) كسانى كه نيازمند نيستند در اموال يتيمان پاكدامنى بورزند.

(2) كسانى كه چاره اى به نكاح ندارند بايستى عفّت بورزند و پارسايى پيشه كنند كه خداوند از فضل خويش بى نيازشان مى سازد، اين آيه بعد از آيه اى است كه به مردان و زنان مؤمن دستور چشم پاكى و خود پوشى از غير محرم مى دهد، بخصوص براى زنان كه با نشان دادن زينت و بدن خود امكان انحراف ديگران ايجاد مى كنند و سپس مى گويد: همگيبسوى خدا باز گرديد، اى مؤمنين، بسا كه رستگار شويد سپس در باره ازدواج ميان صالحين و بردگان و كنيزان كه آزادى آنها منوط به يارى و كمك مادّى آنهاست اشاره مى كند و كسانى را كه راهى براى ازدواج ندارند به فضل و رحمت خود اميدوارشان مى سازد و مى گويد: اگر عفّت و پاك دامنى بورزيد خداوند بينيازتان خواهد ساخت.

(3) (ع- ف- ر) اصل صحيحى است كه معانى گوناگون دارد: 1- رنگ خاكى 2- گياهى است 3- شدّت و قوّت 4- زمان 5- چيزى از طبيعت حيوان. ابو عبيده مى گويد: عفروا: بذر در خاك افشاندند عفار:

شيطان، استعاره شده. عفريت نفريت: ظالم و ستمكار ابن قتيبه گفته است: عفريت: كسى است كه تمام اندام و استوار خلقت است و اصلش از- عفر- يعنى خاك است.

عافره: با او كشتى گرفت و به خاك انداختش.

رجل عفر: مثل- شرّ و شمر- يعنى پليد و ناپاك.

ليث عفرين: حيوانى است شبيه آفتاب پرست كه مزاحم سواره ها مى شود. عفرية الدّيك: پرهاى سر خروس (كاكل).

عفرية الحبارى: پرهاى سر اردك وحشى.

(عفا) [عفا]

العفو: قصد گرفتن چيزى نمودن.

عفاه و اعتفاه: قصد گرفتن هر چه كه پيش اوست نمود.

عفت الرّيح الدّار: باد به آثار آن خانه وزيد، و به همين نظر شاعر گويد: (اخذ البلى آياتها) فرسودگى آثار آنجا را فرا گرفت.

عفت الدّار: گويى كه محو شدن و فرسودگى به آن خانه رسيده و روى آورده. عفا النّبت و الشّجر: يعنى گياه و درخت رو به رشد هستند، مثل اخذ النّبت فى الزّيادة: يعنى


درختى كه چوبش آتشزنه است و خوب مى سوزد. رجل عفير: مرد خبيث و شيطان صفت. ليث عفرين:

حيوانى است كه زمين را گود مى كند و در آن مى خوابد همين كه برمى خيزد گرد و خاك بلند مى شود.

خليل بن احمد مى گويد: مرد پنجاه ساله كامل را- ليث عفرين گويند و نيز گفته اند: دهساله الك دولك بازى مى كند، بيست ساله توجّه به غريزه دارد، 30 ساله كوشاتر از سايرين است 40 ساله در حمله كردن قوى است 50 ساله مرد كامل يا- ليث عفرين- است 60 ساله براى دوستانش همنشين خوبى است 70 ساله در داورى و حكم از همه برتر است 80 ساله حسابگر سريع و خوبى است، 90 ساله يكى از ناتوانان است 100 ساله نه زن است نه مرد. لقيته عن عفر: بعد از يك ماه او را ديدم. عفرية: موى جلوى سر. (مقائيس اللّغه/ ابن فارس 4/ 68)

شروع به رشد كرده.

عفوت عنه: قصد از بين بردن گناهش نمودم كه از انجام آن برگردد در اين عبارت مفعول در حقيقت حذف شده است و حرف (عن) متعلّق به مضمر است پس- عفو: دور شدن از گناه است.

گفت: (فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ- 40/ شورى) (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى- 237/ بقره) (ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ- 52/ بقره) (إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ- 66/ توبه) (فَاعْفُ عَنْهُمْ- 195/ آل عمران) (خُذِ الْعَفْوَ- 199/ اعراف) يعنى آن چيزى كه خواستن، و گرفتنش آسان است. «1» گفته شده معنايش گرفتن بخششها و زيادى نفقه از مردم است.

و آيه: (وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره) يعنى: چيزى كه انفاقش آسان است. در عبارت- اعطى عفوا- عفو مصدرى- است در موضع حال يعنى در حالى بخشيد و عطا كرد كه خود قصد دريافت كردن مال را داشت و خواهنده آن بود، اشاره


(1) «عفو» نقطه مقابل- جحد- است، آيه يعنى بر آنها (آسان گير) و به (نيكى امر كن) و از (جاهلان اعراض كن). امير المؤمنين على (ع) مكارم اخلاق را ده خصلت مى داند كه با سه قسمت آيه فوق تطابق دارد مكارم الاخلاق عشر خصال: (الحيا- الحلم- الصّبر) و (السّخا- اداء الامانة- الصّدق- الشّجاعة) و التّواضع- الشّكر- الغيرة).

زمخشرى در تفسير اين آيه مى نويسد: و عن جعفر الصّادق (ع): امر اللَّه نبيّه عليه الصّلاة و السّلام بمكارم الاخلاق و ليس فى القرآن آية اجمع المكارم الاخلاق منها: از امام جعفر صادق روايت شده است كه خداوند پيامبرش (ص) را به مكارم اخلاق فرمان داد و در قرآن آيه اى جامعتر از اين آيه در مكارم اخلاق نيست، شاعرى گويد:

خذى العفو منّى تستديمى مودّتى و لا تنطقى فى سورتى حين اغضب

بر من آسان گير تا دوستيم را ادامه داده باشى و در وقت خشمگينى من در باره شدّتم با من صحبت مكن. (كشّاف 2/ 190)

به نوعى از معنى است كه بسيار بديع و جالب بحساب آمده و اين همان سخن شاعر است كه گفت كانّك تعطيه الّذى انت سائله (گويى چيزى را مى بخشى كه خود خواهنده آن هستى).

در دعاء كه مى گويند: اسألك العفو «1» و العافية- يعنى ترك عقوبت و سلامت از تو درخواست مى كنم.

و در توصيف خداى تعالى گويد: (إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً- 43/ نساء) و در سخن پيامبر (ص) كه فرمود: «و ما اكلت العافية فصدقة» «2» يعنى: خواهندگان و جويندگان رزق از پرنده و حيوان وحشى، و انسان. اعفيت كذا: آن را واگذاشتم نابخورد و زياد شود، و از اين معنى گفته شده: اعفوا اللّحى: ريش را واگذاشت تا بلند شود.

العفاء: زياد شدن پر و كرك.


(1) (ع- ف- و) دو ريشه اصلى دارد يكى در گذشتن و ترك چيزى، دوّم- خواستن.

الف- عفو- از جانب خداوند، عقوبت نكردن است، اعفاه اللّه و عافاه اللّه: او را عافيتش داد و از زشتى دورش كرد. استعفاء: طلب كناره گيرى از كار. عفاوه: غذايى كه هديه مى دهند، سر گل غذا.

عافى: ته مانده خوراك در ديگ. عفو: جايى كه كسى در آنجا قدم نگذاشته. ارض عفو: زمين باير. عفا:

كهنه و فرسوده شده عليه العفا: خاك بر روى او نشست. عفوت الدّار: خانه فرسوده شد بخاطر اينكه گرد و خاك سالها و زمانها بر آن نشسته و آن خاك ترك شده است. عفو و عفو و عفىّ و عفّى: نوزاد الاغ. عفا:

فزونى كرك و موى بر بدن، عفاء: پر زياد. عفاء: ابر متراكم و سياه. عفوته و عفيته و عفا: كه اسم فاعلش- عاف- است يعنى زيادش نمودم و زياد شد.

حتّى عفوا: كه در قرآن آمده يعنى تا اينكه زياد شدند، از آيه 95 اعراف است كه مى گويد: (ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَوْا ...) سپس بدى را براى آنها بخوبى بدل كرديم تا اينكه فزونى گرفتند و قدرت بيشترى يافتند و از پايان نافرمانى غافل ماندند و ناگهان در غفلتشان آنها را فرو گرفتيم. عفا الماء: آب زياد و زلال.

(2) عافية: همه موجوداتى كه خواهان رزقند و روزى مى خورند، مثل پرندگان و حيوانات وحشى و انسان، پيامبر (ص) مى فرمايد از هر چيزى كه اينان مى خورند بخششى است، تمام حديث فوق چنين است:

«من احيى ارضا ميتة فهى له و ما اكلت العافية منها فهى له صدقه» يعنى: كسى كه زمين را احياء كنند آن زمين از آن- اوست، و هر چه را كه از محصول آن زمين پرنده و چرنده و انسان مى خورد براى صاحب زمين صدقه اى است.

العافى: آنچه را كه عاريت گيرنده ديگ از آتش و طعام در ديكش برمى گرداند.

(عقب) [عقب]

العقب: پشت پا كه- عقب- هم گفته شده، جمعش اعقاب است، روايت شده است كه: «ويل للاعقاب من النّار» «1» چه دردمند است پيامدهاى آتش عذاب).

عقب: در باره فرزند و فرزند فرزند، استعاره شده است خداى تعالى مى گويد: (وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ- 28/ زخرف) «2».

عقب الشّهر: پايان ماه. جاء فى عقب الشّهر: آخر ماه آمد.

جاء فى عقبه: وقتى است كه چيزى از او باقى مانده باشد.

رجع على عقبه: وقتى است كه به عقب برگردد.

انقلب على عقبيه: مثل عبارت- رجع على حافرته- است يعنى عقب گرد كرده و مثل آيه: (فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً- 64/ كهف).

(حضرت موسى و همراهش بر نشانه هاشان با پى جويى بازگشتند) رجع عوده على بدئه: به آغاز راه و اوّلش بازگشت، آيات:

(وَ نُرَدُّ عَلى أَعْقابِنا- 71/ انعام) «3» (انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ- 144/ آل عمران) (وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ- 144/ آل عمران) (نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ- 48/ انفال)


(1) رافعى و ابن اثير مى گويند: ويل للاعقاب من النّار: يعنى واى بر كسى كه در وضوء گرفتن شستن پشت پاهايش را ترك كند و نشويد. (المصباح المنير 2/ 80) (امالى الكعبين- پشت پا نيست دو طرف پا است) (النّهايه 3/ 269).

(2) در باره حضرت ابراهيم (ع) است كه مى گويد: ابراهيم (ع) يگانه پرستى و توحيد را در تبار خويش كلمه اى پايدار و ثابت گردانيد شايد مشركان از سركشان برگردند.

(3) آيا بعد از اينكه خداوند بوسيله پيامبر (ص) هدايتمان نمود به عقب برگرديم و مشرك شويم؟!.

(فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ- 66/ مؤمنون) «1» عقبه: مثل واژه هاى- دبره و قفاه- است يعنى پشت سرشان آمد. عقب و (عُقبى:) هر دو واژه اختصاص به ثواب پاداش خير و نيكو دارد، مثل آيات:

(خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً- 44/ كهف) (أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ- 22/ رعد) ولى واژه- (عاقِبَة)- اگر بدون اضافه باشد مخصوص ثواب است مثل آيه: (الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ- 128/ اعراف).

امّا واژه- عاقبة- در حال اضافه شدن، در عقوبت و مجازات بكار مى رود، مثل آيه: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا- 10 روم).

و سخن خداى تعالى كه: (فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ- 17/ حشر) و اين معنى در واژه- عاقبة- اگر بصورت استعاره و نقطه مقابلش و ضدّش نباشد نيز صحيح است مثل آيه:

(فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ- 21/ آل عمران) يعنى- عاقبة استعاره از- عذاب اليم باشد (پاداش ستمگران يعنى ابليس و كسى كه از روشهاى شيطانى پيروى مى كند اين است كه سر انجامش جاودانگى در دوزخ است). (عُقُوبَة)، معاقبة و عقاب: هر سه ويژه عذاب است، در آيات (فَحَقَّ عِقابِ- 14/ ص) (شَدِيدُ الْعِقابِ- 196/ بقره) (وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ- 126/ نحل) «2» (وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ- 60/ حجّ)


(1) همينكه عيّاشان و مترفين را به عذاب كردارشان فرو گيريم آنوقت عجز و زارى مى كنند، زارى نكنيد شما همانهايى هستيد كه وقتى آيات ما بر شما خوانده مى شد چهره هاتان را به عقب برمى گردانديد و از پذيرش حقّ تكبّر مى ورزيديد و پنهانى هذيان و ياوه مى گفتيد.

(2) هر گاه عقوبت كرديد بهمان اندازه كه عقوبت ديده ايد باشد و اگر بردبارى كرديد اين روش براى

(هر كس بايستى باندازه اى كه عقوبت شده است عقوبت كند ولى اگر بر او ستم كنند خداوند او را بر ظالم پيروزيش دهد).

(تَعقِيب:) آوردن چيزى از پى ديگرى.

عقّب الفرس فى عدوه: آن است از دويدنش عقب ماند.

در آيه: (لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- 11/ رعد) فرشتگانى او را در حالى كه نگهدارش هستند دنبال مى كنند.

و در آيه: (لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ- 41/ رعد) «1» يعنى هيچكس او را تعقيب نمى كند و از فعلش پى جوئى نمى كند، اين معنى از عبارتى است كه مى گويند:

عقّب الحاكم على حكم من قبله: در وقتى كه حاكم از حكم قبلى پيروى كند، شاعر گويد: و ما بعد حكم اللّه تعقيب (بعد از حكم و فرمان خداى پيروى كردن از حكم غير جايز نيست) جايز است كه معنى فوق نهى مردم از خوض و فرو رفتن در گفتگو از حكم و


صابران نيكوتر است. [.....]

(1) دو آيه اخير تعديل كننده روحيّه تجاوزگرى و كينه توزى گروهى از انسان نماهاست كه يكى را، ده تلافى مى كنند تا حسّ آزمندى و خوى تجاوز طلبى شان ارضاء شود به راستى كه اينان به گفته ابو العلاى معرّى از ددان و گرگان دژخيم ترند و اسلام براى جلوگيرى از اين روحيّه پليد شيطانى است كه همواره دستور معامله بمثل قصاص در حدود قتل و جرح مى دهد و زياده روى را به هر صورت كه باشد محكوم مى كند و براى متجاوز از حدود، مجازات ها تعيين نموده و لذا مى بينيم در همانجا هم كه كسى زيان ديده است در تلافى كردن و جبران نمودن موضع عفو و صبر و غفران را پيش مى كشد و مى گويد: (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى- 637/ بقره) بديهى است اين امر در مسائل فردى است نه در احكام اجتماعى كه حيات جامعه به آن بستگى دارد متأسفانه در جهان ماديگرانه و خشونت و ارعاب امروز، غرب و شرق دچار چنين ساديسم خونريزانه هستند (ولى اعراب چون به بالين پيامبر (ص) آمدند و على (ع) را در آنجا يافتند تعدّى ننمودند) و متمدّنين دروغين براى مسلمين صدور مكتبهاى ماديّشان را سوغات آورده و نمونه هاى آن را در بمبارانهاى شيميائى كه موى بر بدن هر بيننده و انسانى راست مى كند و دل را جريحه دار، گهگاه شاهديم.

اميد است با الهام از دستورات عدالت گستر اسلام كه روح تعدّى و تجاوز را به هر شكل آن محكوم مى كند روزى فرا رسد كه در ميان كشورهاى اسلامى چنان آثار شومى از غرب و شرق وجود نداشته باشد كه گفت: (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى- 237/ بقره).

حكمت خداى در وقتى كه بر آنها پوشيده است باشد حكم اين موضوع مثل نهى از خوض كردن در اسرار (قدر) است.

آيه: (وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ- 10/ نمل) به پشت سرش توجّه نكرده است. اعتقاب: در آمدن چيزى از پى چيز ديگر مثل از پى هم در آمدن شب و روز.

عقبة: دو تركه بر پشت ستور سوار شدن.

عقبة الطّائر: بالا و پائين رفتن پرنده.

(اعقَبَهُ) كذا: آن را جانشين و وصىّ خود گردانيد، در آيه گفت: (فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً- 77/ توبه) «1».

شاعر گفت: له طائف من جنّة غير معقب جنّه: حالتى است از بيهوشى كه هشيارى در پى ندارد.

فلان لم يعقب: بدون فرزند است و فرزنددار نشده است.

اعقاب الرّجل: فرزندان مرد. لغت شناسان گفته اند در معنى اعقاب- فرزند دختر (نوه دخترى) داخل نمى شود زيرا دختر نسب و تبارى را در پى ندارد ولى هر گاه مرد ذرّيه اى داشته باشد اولاد دختر (نوه دخترى) در معنى آن داخل مى شود. «2»

امرأة معتاب: زنى كه يكبار پسر مى زايد. و يك بار دختر.

عقبت الرّمح: سر نيزه را با نى محكم كردم، مثل- عصبته: با زه بستمش. عقبة: راه دشتوار در كوهستان، جمع آن- عقب و عقاب است. عقاب: چون سوى شكار بسرت


(1) بعد از اينكه پيمان بستند كه اگر از فضل و كرم خدا بهره مند شوند انفاق كنند و به ديگران ببخشند و از صالحين باشند ولى بعد بخل ورزيده و روى گردانيدند، نفاق و دو رويى به دلهاشان رسيد و آنها را فرا گرفت.

(2) نظر صائب راغب رحمه اللّه نظرى است كه بيشتر مفسّرين پژوهشگر با توجّه به آيات ديگر قرآن كه از ذرّيه بحث كرده است فرزند دختر را هم- ذرّيه- مى دانند. ذرّيه: نسل انسان چه از فرزند پسر و چه از فرزند دختر و يا چه دختر و چه پسر. الذّرّيه: تقع على الآباء، و الابناء و الاولاد و النّساء در آيه: (أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ- 41/ يس) ولى ازهرى و طريحى پدران و فرزندان و فرزندان آنان را ذرّيه مى دانند و همسر را ذرّيه نمى دانند. (غريب القرآن 28/ لس 14/ 281).

مى رود چنين ناميده شده، پرچم هم در صورت و شكل، به- عقاب- تعبير شده است مثل نام پرچم جنگى پيامبر (ص) و نيز سنگ دو طرف چاه و بند گوشواره.

يعقوب: كبك نر، چون با جست و خيز مى دود (مثل دويدن زاغ و كلاغ).

(عقد) [عقد]

العقد: گره زدن و جمع كردن اطراف و سر و ته چيزى، كه در اجسام سفت و سخت بكار مى رود، مثل گره زدن طناب و بهم پيوستن اجزاء بنا و ساختمان، سپس بطور استعاره در معانى و مفاهيم نيز بكار رفته است، مثل: عقد البيع: پيمان خريد و فروش بستن و هر عهد و پيمانى غير از آن.

عاقدته و عقدته و تعاقدنا و عقدت يمينه: (با او معاهده و پيمان بستم- او را گره زدم- پيمان بستيم- سوگندش را پذيرفتم).

آيه: (عاقدت ايمانكم) كه بصورت (عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ- 33/ نساء) هم خوانده شده. و آيه: (بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ- 98/ مائده) كه بصورت (بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ- 98/ مائده) بدون تشديد حرف (ق) هم خوانده شده: سوگندهائى است كه بقصد و هدف انجام داده ايد).

لفلان عقيدة: او را عقيده و آئينى است.

عقد: قلّاده و گردنبند. عقد: مصدرى است كه بصورت اسم بكار رفته و جمع بسته مى شود، مثل آيه: (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ- 1/ مائده).

(عُقدَة): اسمى است براى عقد و نكاح يا سوگند و غير اينها و آيه: (وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ- 235/ بقره) «1».

(عُقِدَ) لسانه: زبانش بند آمده و لكنتى در زبانش و گرفتگى در سخنش هست، در آيات: (وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي- 27/ طه) «2»


(1) قصد بستن عقد زناشوئى تا مدّت مقرّر كه نوشته شده مكنيد تا مدّت بسر رسد مى دانيد كه خدا به آنچه در دلهاتان است آگاهى دارد.

(2) گره از زبانم بگشاى

(النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ- 4/ فلق) «1» (عُقَد): جمع عقدة است و چيزى است كه زن افسونگر آن را مى بندد و اصلش از- عزيمة- است يعنى نيرنگ و افسون يا تصميم و قصد. و لذا مى گويند: لها عزيمة:

همانطور كه مى گويند- لها عقدة- يعنى افسون شده است. ساحر را- هم معقد- گويند.

له عقدة ملك: قصد حكومت دارد.

ناقة عاقدة و عاقد: ناقه اى كه دم خود را براى لقاح گره مى كند كه نشانه آبستنى است. تيس و كلب اعقد: آهوى نر و سگى كه دمش پيجان است. تعاقدت الكلاب: سگان زير يكديگر رفتند.

(عقر) [عقر]

عقر الحوض و عقر الدّار و غيرهما: اصل و پايه حوض يا وسط خانه و غير از آنها.

له عقر: اساس و بنيانى دارد گفته شده: «ما غزى قوم فى عقر دارهم قطّ الّا ذلّوا» «2».

للعصر عقرة: آن قصرى بناى بلند و مركزى دارد.


(1) و از شرّ آنهايى كه با افسون و نيرنگ زبانها را بند مى آورند.

(2) عبارت فوق از يكى از خطبات مشهور نهج البلاغه است كه آغازش چنين است «و امّا بعد فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة اولياء ... فو اللّه ما غزى قوم فى عقر دارهم قطّ الّا ذلّوا ...» اين خطبه بعد از شنيدن خبر حمله ناجوانمردانه سپاه معاويه به شهر انبار و قتل حسّان بن حسّان فرماندار شهر انبار است كه امير المؤمنين (ع) با حالتى افسرده، و خشمگين خطبه فوق را پس از حمد و ثناى بر خداى و درود بر پيامبرش القاء مى كند، مى گويد: بدانيد كه جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را براى اولياء مخصوصش گشوده است، جهاد لباس تقواست و زره استوار و محكم خدايى است و سپر اطمينان بخش، هر كه جهاد را با بى رغبتى به آن ترك كند خداوند لباس ذلّت بر آن پوشاند و بلا يا او را فرا گيرد ... سوگند بخدا هيچ قومى و ملّتى در خانه خويش هرگز نجنگيدند مگر آنكه ذليل و خوار شدند. كنايه از اينكه نبايد نشست و ميدان به دشمن داد تا داخل خانه ما شوند بلكه همواره بايد حالت جهاد و آمادگى با حفظ مرزها از ورود دشمن توأم باشد. (الكامل/ مبرّد 1/ 21 نهج البلاغه/ الصّبحى الصّالح 69/ شرح ابن ابى الحديد 1/ 330).

عقرته: به ريشه اش زدم، مثل- رأسته: به سرش زدم و از اين معنى است عبارت:

عقرت النّخل: خرما بن را از ريشه بريدم.

عقرت ظهر البعير فانعقر: پشت شتر را زخم كرد و مجروح شد.

گفت: (فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ- 65/ هود) «1» (فَتَعاطى فَعَقَرَ- 29/ قمر) «2».

و از اين معنى عبارت: سرج معقر: زين و برگى كه پشت ستور را مجروح كند، استعاره شده است. كلب عقور: سگ گزنده.

رجل (عاقِر) و امرأة: مرد و زن عقيم و نازا گويى كه نطفه را ضايع مى كنند و از بين مى برند. (عاقر: در صفت مرد و زن يكى است.) در آيات:

(وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً- 5/ مريم).

(امْرَأَتِي عاقِرٌ: 4/ آل عمران). «3»

قد عقرت: آن زن نازا شد و ديگر زائيد. عقر: آخرين فرزند.

بيضة العقر: آخرين تخمى كه مرغ مى گزارد.

عقار: خمر و مى: براى اينكه وجودش عقل را مى كشد و زائل مى كند.

معاقرة: خمر خوارى و نيز- عقر: قسمتى از گله جمع شده گوسفندان كه تشبيهى است به كوشك.

رفع فلان عقيرته: صدايش را بلند كرد و به زارى بانگ برداشت اين معنى براى اين است كه روايت شده مردى پايش قطع شد و صداى ضجّه و زارى بلند كرد و سپس واژه- عقر- بطور استعاره در هر صداى بلند بكار مى رود. عقاقير: دواهاى در هم آميخته، مفردش- عقار.


(1) شتر صالح را كشتند و گفت در خانه هاتان از آن بهره گيريد.

(2) شتر را بنا حقّ گرفت و كشت.

(3) سخن حضرت زكريّا در دعاى با خداست مى گويد: همسرم نازا است موى سرم از پيرى سپيد شده و از وارثانم بيم دارم مرا فرزندى عطا كن.

(عقل) [عقل]

العقل: به نيرويى كه آماده براى پذيرش علم است گفته مى شود نيز به علم و دانشى كه با آن، نيروى باطنى انسان از آن سود مى برد «عقل» گفته مى شود. از اين روى امير المؤمنين على عليه السّلام فرموده است.

العقل عقلان مطبوع و مسموع

و لا ينفع مسموع اذا لم يك مطبوع

كما لا ينفع ضوء الشّمس و ضوء العين ممنوع

(عقل دو گونه است، عقل طبيعى و فطرى، و عقل اكتسابى از مسموعات، هر گاه عقل فطرى در انسان نباشد عقل اكتسابى و شنيده ها سود نمى دهد چنانكه نور خورشيد به چشمى كه نور ندارد بهره نمى دهد). «1»

پيامبر (ص) به عقل فطرى اين چنين اشاره كرده است كه:

«ما خلق اللّه خلقا اكرم عليه من العقل» (خداوند هيچ آفريده اى را گرامى تر از عقل نيافريده). و در باره عقل مسموع و اكتسابى پيامبر (ص) اشاره كرده است كه:

«ما كسب احد شيئا افضل من عقل يهديه الى هدى او يردّه عن ردى».

(هيچ احدى چيزى را با فضيلت تر از عقلى كه او را به سوى خوبى هداست مى كند و از بدى برمى گرداند كسب نكرده است).


(1) در نهج البلاغه (حكمت 338) روايت فوق چنين آمده است «و قال عليه السّلام، العلم علمان مطبوع و مسموع و لا ينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع» ولى چون خداوند در باره انسان مى فرمايد شما از رحم مادرانتان خارج مى شويد در حالى كه:

(وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ- 78/ نحل) از مفهوم اين آيه به نظر مى رسد كه روايت راغب كه آنرا- العقل عقلان- ذكر كرده است- صحيحتر باشد زيرا- علم مطبوع- هم بايستى مبتنى بر- عقل مطبوع- باشد و گر نه علم چه مطبوع و چه مسموع بدون زير ساز عقلى بى اساس است و در حديثى هم آمده كه پيامبر (ص) فرمود: عقل چيزى است كه با آن خداى پرستش مى شود و سعادت رضوان كسب مى شود.

اين عقل همان معنى و مقصودى است كه خداوند در آيه: (وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ- 43/ عنكبوت). آن را بيان داشته و هر جائى در قرآن كه خداوند در آنجا كفّار را به عدم عقل مذمّت كرده اشاره به عقل اكتسابى و «عقل دوّم» است نه «عقل اوّل» مثل آيه:

(وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ- 171/ بقره) تا آنجا كه مى گويد: (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ- 171/ بقره) و مانند اين آيات: و هر جائى كه بخاطر عدم عقل فطرى تكليف از بنده برداشته شده اشاره به عقل اوّل و فطرى است.

اصل- عقل- بند كردن و باز ايستادن است، مثل: عقل البعير بالعقال: بستن شتر با پايبند.

عقل الدّواء البطن: بند آوردن دارو معده را از شكمروى.

عقلت المرأة شعرها: آن زن موى خويش را شانه كرد و گره زد.

عقل لسانه: زبانش را نگه داشت و از سخن گفتن خوددارى كرد و از اين جهت دژ و قلعه و زندان را- معقل- گفته اند، جمعش- معاقل است، و به اعتبار عبارت- عقل البعير- مى گويند:

عقلت المقتول: ديه مقتول را دادم، كه گفته اند اصلش اين است كه شترى در پيشگاه ولى دم (سرپرست مقتول) بسته شود و نيز گفته شده، بلكه در معنى جلوگيرى از خون آن شتر است كه ريخته نشود و سپس ديه و خونبهاى هر چيزى را (عقل) و كسانى كه ملزم به پرداخت آن هستند (عاقلة) ناميده شده. عقلت عنه: ديه را عوض او و به نيابت از او پرداختم.

ديه معقلة على قومه: ديه و تاوان غير او به عهده قوم اوست.

اعتقله بالشّغزبيّة: با فن كشتى گيرى او را بست و بر زمين زد.

اعتقل رمحه: نيزه را ميان ركاب و پا نهاد گفته شده- عقال، زكات ساليانه است، بنا به گفته ابو بكر (رض) كه: لو منعونى عقالا لقاتلتهم يعنى اگر زكات را از من باز دارند و ندهند با آنها مى جنگم، و همچنين بنابر سخنى كه مى گويند: اخذ النّقد و لم يأخذ

العقال: نقدينه را گرفت، و زكات را نگرفته است كه كنايه از شتر و آن چيزى است كه با آن بسته مى شود.

و يا اينكه- عقال- در عبارت فوق كنايه از مصدر است زيرا مى گويند عقلته، عقلا و عقالا- همانطور كه مى گويند: كتبت كتابا، مكتوب، كتاب ناميده مى شود همچنانكه معقول را- عقال- گويند.

عقيلة: زنى است كه مهتر و گرامى قوم باشد و نيز- عقيلة- مرواريد و غير از اينها كه كم نظيرند و بخوبى حفظ و نگهدارى مى شوند مثل:

علق مضنّة: چيز گرانمايه اى كه بخاطر دلبستگى به آن مورد بخل است. معقل:

كوهستان يا دژى كه در آنجا زندانى مى شود.

عقال: پا دردى كه در ساق پاى شتران عارض مى شود.

العقل: بهم خوردن پاها در حالت بيمارى پا.

(عقم) [عقم]

اصل- عقم- خشكى و يبوستى است كه مانع از پذيرش اثر است. عقمت مفاصله: مفصلهايش خشك شد.

ذاء عقام: دردى كه بهبودى نمى يابد.

عقيم: زنى نازا كه نطفه نمى پذيرد، مى گويند: عقمت المرأة و الرّحم آن زن و رحمش عقيم شد.

گفت: (فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ- 29/ ذاريات) «1» (به چهره خود سيلى زد و گفت پير زنى نازايم)


(1) واژه- صكت كه در قرآن آمده است به معنى سيلى زدن يا چك زدن با دو معنى امروزى آن كه 1- سيلى زدن 2- چك و سفته است از قديمترين ايّام يعنى قبل از اسلام در زبان عربى بكار مى رفته و معروف بوده.

ابن منظور اندلسى در كتاب معروف لسان العرب مى نويسد: «الصّك فارسى معربّ» امرا و حكّام براى

ريح عقيم: اگر به معنى اسم فاعل باشد صحيح است يعنى بادى كه ابرى و درختى را لقاح نمى كند و اگر هم به معنى مفعول باشد درست است مثل عبارت:

عجوز عقيم: پير زنى كه اثر خير نمى پذيرد در وقتى كه چيزى در او اثر نكند و متأثّر از چيزى نشود بناچار بارى نمى دهد و تأثيرى نمى گزارد، خداى تعالى گويد: (إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ- 41/ ذاريات) (وقتى كه آن باد خشك كننده را بر قوم عاد كه فساد مى كردند فرستاديم) يوم عقيم: روزى كه فرحى و سرورى در آن نيست (محنت زا).

(عكف) [عكف]

العكوف: روى آوردن بر چيزى و ثبات بر آن بصورت بزرگداشت و تعظيم آن.

اعتكاف: در شرع، به قصد قربت و عبادت در مسجد ماندن است.

عكفته على كذا: بر آن كار حبسش كردم، و لذا در آيات زير گفت:

(سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ- 25/ حجّ) «1» (الْعاكِفِينَ- 25/ بقره) (فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ- 71/ شعراء)


جيره غير نقدى چك هائى مى نوشتند و مردم هم قبل از نقد كردن آنها را مى فروختند. گر چه فقها، خريد و فروش چكها را نهى كرده اند زيرا فروشى است كه پولش دريافت نشده. امّا عملا چكها خريد و فروش مى شده (لسان العرب ج 10- تهذيب اللّغه)- جمهره ابن دريد صحاح اللّغه جوهرى) ناصر خسرو هم در كتاب سفر نامه اش در وصف شهر اصفهان و قاهره از صرّافان و چك ها نام مى برد. (ص 71 و 72).

در معنى سيلى زدن هم بحترى شاعر عرب مى گويد:

صككت على سليمان بن وهب ابا حسن بديوان البريد

بر صورت سليمان بن وهب در وزارت پيك و بريد (پست و تلگراف امروزى) سيلى زدم، كه متأسّفانه غرب پرستان تصوّر مى كنند واژه- چك- و يا نظامات ادارى و فرهنگى امروز ما همه اش از غرب است و حال اينكه از تحقيقات بعضى خاورشناسان و خود ما بخوبى مى فهميم كه تمام علوم و نظام ادارى و اجتماعى و سياسى امروز كشورهاى اسلامى ريشه فرهنگ كهن خود ما دارد نه آبشخورى از غرب و شرق (فرهنگ مصطلحات تاريخى و جغرافيائى 331 از مترجم).

(1) در كعبه ساكنين و باديه نشينان برابرند يعنى آنجا را براى آسايش و زندگى هر دو نگه داشته اند و قرار داده اند. [.....]

(يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ- 138/ اعراف) «1» (ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً- 97/ طه) (وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ- 187/ بقره) و آيه: (وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً- 25/ فتح) يعنى حيوانى كه براى قربانى نگهدارى و بسته شده. «2»

(علق) [علق]

العلق: دست آويختن و تشبّث نمودن به چيزى است علق الصّيد فى الحبالة: شكار در دام افتاد.

اعلق الصّائد: وقتى است كه شكار در دام صيّاد گرفتار شود.

معلق و معلاق: قلّاب و چنگك و دام كه چيزى به آن آويخته مى شود. علاقة السّوط: دسته حلقوى تازيانه.

علق القربة: دسته مشك.

علق البكرة: آلات چرخ چاه كه به آن متّصل مى شود.

علقة: آويختن و آنچه را بدان چنگ زدند.

علق دم فلان بزيد: وقتى است كه زيد قاتل اوست.

علق: كرمى كه در حلق و گلوى حيوان مى چسبد.

علق: خون بسته شده علقة: نطفه يا چيزى كه فرزند از آن موجود مى شود، در آيات:

(خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ- 2/ علق)


(1) ملازم و متوجّه بت هاى خويشند.

(2) ترجمه تمام آيه چنين است آنها كسانى بودند كفر ورزيدند و شما را با قربانيهاتان كه براى رسيدن به قربانگاه نگه داشته شده بود از مسجد الحرام مانع مى شدند.

(وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ- 12/ مؤمنون) تا آنجا كه مى گويد:

(فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً- 14/ مؤمنون) علق: چيز گرانقيمت و نفيسى كه صاحبش بر آن تعلّق پيدا مى كند و آن را از خود دور مى نمايد.

عليق: كيسه چرمى و پوزه بند ستوران.

عليقة: ستورى كه با غير صاحبش براى حمل بار فرستاده مى شود و كار دشوار مى شود، شاعر گويد:

ارسلها عليقة و قد علم انّ العليقات يلاقين الرّقم

(ستور باربر را براى حمل بار فرستاد و مى دانست كه چنان ستورانى به بلا و سختى برخورد مى كنند). علوق: ناقه اى كه بنوزادش مهربان و همراه است و نيز- علوق: مرگ.

علقى: درختى است كه از آن جاروب مى سازند.

علقت المرأة: زن باردار شد.

رجل معلاق: مردى سخت خصومت كه به هر دليلى به خصمش درآويزد.

(علم) [علم]

ادراك حقيقت چيزى است و بر دو گونه است:

1- ادراك ذات شى ء.

2- حكم كردن بر وجود چيزى با وجود چيز ديگر كه برايش ثابت و موجود است يا نفى چيزى كه از او دور و منفى است. پس علم در نوع اوّل متعدّى به يك مفعول است، مثل آيه: (لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ- 60/ انفال) (شما به آنها آگاه نيستيد، خدا به آنها آگاه است).

و علم در معنى دوّم متعدّى به دو مفعول است، مثل آيات:

(فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ- 10/ ممتحنه) (هر گاه آنها را زنان مؤمنه اى يافتيد) يَوْمَ

يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ ...

تا ... لا عِلْمَ لَنا- 109/ مائده) اشاره به اين است كه عقولشان خطا كرد و ندانسته اند (كه مريم پاسخشان را داده و رسالتشان را اجابت كرده اند و چگونه اجابت نموده اند) و علم از جهتى ديگر بر دو گونه است:

1- علم نظرى.

2- علم عملى.

علم نظرى: چيزى است كه وقتى دانسته باشد با دانستن بيشتر كامل مى شود مثل علم بموجودات عالم.

علم عملى: دانشى است كه تمام نمى شود مگر اينكه به آن علم عمل شود مثل علم به عبادات. «1»

و از جهتى ديگر هم علم دو گونه است:

1- علم عقلى. (علمى كه با انديشه و عقل دانسته مى شود) 2- علم سمعى. (علمى كه صرفا از شنيده ها و مسموعات است) (اعلَمتُهُ) و علّمته: در اصل يكى است جز اينكه تعليم به آنچه را كه زياد تكرار مى شود اختصاص دارد تا جائى كه اثرى از آن در نفس آموزنده حاصل شود، ولى


(1) در مورد علم عملى يا دانشى كه با عمل به آن، جان و روان انسان كمال مى يابد، شعرا و علماى اخلاق و جامعه شناسان و فلاسفه همواره اظهار نظر كرده اند، و در گذشته دور هم- حكمت را فلاسفه به دو قسمت حكمت نظرى و حكمت عملى تقسيم نموده اند امّا تأكيد و سفارشى كه در قرآن مجيد و احاديث شده است موضوعى است كه كامل بودن، و تمام بودن آن را بخوبى نشان مى دهد و اصولا علم بدون عمل را گناه بزرگى مى شمارد، سعدى با الهام از آيه- لم تقولون ما لا تفعلون مى گويد:

بار درخت علم ندانم جز علم با علم اگر عمل نكنى شاخ بى برى

علم آدميّت است و جوانمردى و ادب ور نه ددى بصورت انسان مصوّرى

و بديهى است به علمى عمل بايد كرد كه در راه تكامل و سعادت و بهروزى انسانها و جامعه باشد نه چون عالمان و علومى كه در چنگال خونخواران و ابر قدرتهاى جهان امروز بصورت بمب هاى اتمى و شيميائى و هزاران نوع ابزار مرگبار در آمده است، زيرا علم و عمل را براى آزمندى و برترى طلبى مى آموزند و بگفته سنائى: دزدانى هستند كه گزيده ترين متاع آدميان، يعنى هستى و جانشان را فداى شهوات خود مى كنند.

مى گويند:

چو علم آموختى از حرص آنگه ترس كاندر شب چو دزدى

با چراغ آيد گزيده تر برد كالا

اعلام مخصوص خبر دادن سريع و تند است.

بعضى از علماء گفته اند: تعليم- آگاهى دادن و تنبيه يا هشدارى به نفس آدمى است براى تصوّر معانى: و تعلّم: آگاهى و تنبّه نفس براى تصوّر چيزى است كه مى آموزد و چه بسا وقتى تكرار در آن باشد در معنى- اعلام- بكار رود، مثل آيه:

(أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ- 16/ حجرات) (آيا با اظهار پياپى ديانت خود، مى خواهيد خدا را آگاه سازيد و خبر دهيد) و از- تعليم- مثل آيات:

(الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ- 2/ رحمن) (عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- 4/ علق) (وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا- 91/ انعام) (عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ- 16/ نمل) (يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ- 129/ بقره) و مثل آيه: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها- 31/ بقره) پس تعليم دادن اسماء به آدم اين است كه خداوند نيرويى برايش قرار داد كه بوسيله آن نيرو سخن گفت و اسامى اشياء را وضع كرد. «1»

و اين حالت در جان و خاطر اوست مثل قرار دادن نيروئى در حيوانات كه هر كدام از آنها كارى را پى مى گيرند و انجام مى دهند، و صدايى از خود برمى آورند.

در آيه: (وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً- 65/ كهف) موسى به او گفت:


(1) يكى از نكات بسيار در خور دقّت مؤلّف كتاب مفردات، راغب رحمه اللّه تعالى، همين است كه براى آدم خصوصيّتى غير از آنچه فلاسفه در باره او گفته اند بيان مى كند و آن نيروى نامگذارى در آدميان است كه از آغاز خلقت براى تمام پديده هاى عالم از خرد و كلان، مادّى، و معنوى، اخلاقى و فكرى، سياسى و اجتماعى نامگذارى كرده.

و نيز براى دست افزارها و ساخته هاى خويش و اصولا حالت نامگذارى و وضع اسامى براى موجوداتى كه اطراف انسان هست يكى از امتيازات انسان بر تمام موجودات حتّى بر فرشتگان است.

(هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً- 66/ كهف) (آيا ترا پيروى كنم تا از علمى كه آموخته شده اى مرا راه رشد بياموزى؟). گفته شده، مقصودش علم خاصّى است كه ببشر پوشيده است و تا زمانى كه خداوند آن را روشن و بيان نكرده است آن را ناشناخته و منكر مى دانند به دلالت چيزى كه موسى از همراهش كه او را پيروى مى كرد مشاهده نمود و آن را منكر و ناشناخته دانست تا اينكه سببش را براى او بيان كرد، و گفته اند يا بر اساس اين علم است كه گفت: (قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ- 40/ نمل) يعنى علم مخصوصى.

خداى تعالى گويد: (وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ- 11/ مجادله) پس آگاهى و هشدارى است از خداى تعالى بر: 1- تفاوت درجات علوم و 2- تفاوت صاحبان علم.

و امّا آيه: (وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ- 76/ يوسف) واژه- (عَليم)- در اين آيه اگر اشاره به انسانى برتر از انسان ديگر باشد صحيح است و تخصيص واژه- عليم- به چنان شخصى براى مبالغه است كه تنبيهى است بر اينكه او به نسبت اولى- عليم- است هر چند كه به نسبت كسيكه از او بالاتر است آنچنان عليم نباشد.

و نيز جايز است به اينكه- عليم- در آيه اخير عبارت از خداى تعالى باشد هر چند كه از نظر لفظ نكره و نامعيّن باشد زيرا در حقيقت آنكه به واژه- عليم- توصيف شده است همان خداى تعالى است.

پس آيه: (وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ- 76/ يوسف) اشاره به عليم بودن خداوند بر جماعت بطور كلّى است نه بر هر فردى جداگانه، ولى بر اساس معنى، در كلّ ذى علم- گفته شده برترى هر انسانى بر انسان ديگر اشاره به هر فردى جداگانه است.

و در آيه: ( (عَلَّامُ) الْغُيُوبِ- 109/ مائده) اشاره اى است بر اينكه هيچ پوشيده و پنهانى بر او مخفى و پوشيده نيست.

و در آيه: (عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ- 26/ جنّ)

اشاره اى است بر اينكه خداوند تعالى را علمى است كه آن را مخصوص اولياء خويش مى گرداند. و واژه- عالم- در اين آيه اخير كه در توصيف خداى آمده است يعنى كسى كه چيزى بر او پوشيده نمى ماند چنانكه گفت: (لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ- 18/ حاقّه) و اين چنين توصيفى جز در باره خداى تعالى در مورد ديگران و بشر صحيح نيست. (عَلَم:) اثر و نشانه اى است كه به وسيله آن چيزى فهميده مى شود مثل عبارات: علم الطّريق:

نشانه راه. علم الجيش: پرچم سپاه و لشگر از اين جهت كوه هم- علم- ناميده شده (كه از دور مشخّص است) جمع علم- اعلام- است. آيه: (عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ- 61/ زخرف) بصورت (او انّه لعلم للسّاعة) هم خوانده شده، در آيات:

(وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 32/ شورى) «1» (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ- 24/ رحمن).

علم: شكافتگى لب بالا و علامت پارچه است، مى گويند: فلان علم- او مشهور است به پرچم سياهى كه بلند است تشبيه شده است.

اعلمت كذا: برايش علامتى نهادم.

معالم الطّريق و الدّين: آثار و نشانه هاى راه و شريعت، مفردش معلم- است. فلان معلم للخير: او شاخص و نمودار نيكى است.

علّام: حنّاء كه از همان معنى است (رنگى مشخّص بر سر و دست يعنى خضاب).

(عالم:) اسمى است براى فلك يا هر چه را كه از جواهر و اعراض (اصول ثابت اشياء و ظواهر متغيّر آن) در آن قرار دارد.

واژه- عالم- در اصل اسمى است براى آنچه كه به وسيله آن نشان كرده


(1) خداى را در وجود كشتيها كه در دريا از دور چون علمى هستند نشانه هاست. كه در سوره- الرّحمن- هم به قدرت و سنّت آفرينى خداوند در اشياء عالم اشاره كرده است كه از آن جمله خواصّ اشيائى است كه انسانها از آنها كشتى و ساير وسايل مى سازند.

مى شود مثل: مهر و خاتم و براى هر چيزى كه با آنها طبع و ختم مى شود (نشاندار و مهر شده) و بناى لفظش چون آلت است بر اين صيغه آلت نهاده شده پس عالم و جهان، ابزار و آلتى است در دلالت بر ايجاد كننده و صانعش، از اين جهت خداى تعالى ما را در معرفت، و شناسايى يگانگى و وحدانيتش توجّه مى دهد و مى گويد:

(أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 185/ اعراف) (آيا به ملكوت آسمانها و زمين نظر نكرده اند و چرا نمى انديشند كه شايد اجلشان نزديك شده باشد). و امّا جمع- عالم- اين است كه هر نوعى از اين قبيل باشد- عالم- ناميده مى شود، پس مى گويند: عالم الانسان و عالم الماء و عالم النّار: (جهان و مجموعه انسان- مجموعه آب و آتش) و همچنين روايت شده است كه: «انّ للّه بضعة عشر الف عالم».

(خداى را چندين ده هزار عالم هست).

و امّا جمع لفظى- عالم جمع سالم آن (با- ون، ين- جمع بسته مى شود:

عالمون، عالمين). براى اينكه همه مردم در مفهوم آن قرار دارند و انسان هر گاه ديگرى را در لفظ با خود شركت دهد حكمش بر آن غالب است (قانون تغليب يعنى چون در لفظ- عالم- مفهوم انسان هم قرار دارند لذا در جمع- عالمون و عالمين- گفته مى شود يعنى جمع سالم). و نيز گفته شده مقصود از جمع بسته شدن واژه عالم به جمع سالم اين است كه انواع خلائق، فرشتگان، جنّ و انس را بدون ساير مخلوقات و پديده ها شامل مى شود معنى اخير از ابن عبّاس روايت شده ولى جعفر ابن محمّد الصّادق (ع) فرموده است:

«مقصود مردمند كه هر يك از آنها را عالمى قرار داده است و گفت: عالم دو گونه است: العالم الكبير: كه همان فلك و محتواى آن است.

العالم الصّغير: كه همان انسان است زيرا انسان بر هيئت و شكل عالم آفريده شده،

و به تحقيق خداى تعالى هر آنچه را كه در «عالم كبير» موجود است در او ايجاد كرد. «1»

خداى تعالى گويد: (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ- 2/ فاتحه) (أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ- 47/ بقره) گفته شده منظور برترى عالم زمان خودشان بوده و يا فضلاى زمانشان را اراده كرده است يعنى آنهائى كه هر كدامشان در حكم كلّ عالمند و خداوند از كلّ عالم فضيلت را به آنها عطاء كرده و تمكّنشان داده و ناميدن آنها با صفت: (فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ- 47/ بقره) مثل ناميدن حضرت ابراهيم عليه السّلام با واژه- امّة- است چنانكه گفت:

(إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً- 120/ نحل) (أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ- 70/ حجر) «2».

(علن) [علن]

العلانية: آشكار، كه نقطه مقابل سرّ و پوشيده است، و بيشتر در معانى غير از اجسام بكار مى رود، مى گويند:

علن كذا و اعلنته أنا: آشكار شد و من آشكارش كردم.


(1) و اين همان معنى و مفهوم است كه در بيتى منسوب به امير المؤمنين على (ع) روايت شده است كه در مورد تفسير اين آيه خطاب به انسان فرمود: أ تزعم انّك جرم صغير و فيك انطوى العالم الاكبر تو پندارى همين جرم صغيرى- جهانى در نهادت هست پنهان رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران امام خمينى در آغاز تفسير دعاى سحر ص 15 مى فرمايد (بدانكه انسان تنها موجودى است كه جامع همه مراتب عينى و مثالى و حسّى است و تمام عوالم غيب و شهادت و هر چه در آنهاست در وجود انسان پيچيده و نهان است چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها- 31/ بقره).»

داود بن محمود قيصرى در شرح قيصرى چاپ هند 1300 ه ص 24 مى نويسد: انسان كامل جامع كتابهاست چه وى نسخه عالم كبير است.

عزيز الدّين نسقى در كتاب (الانسان الكامل) عالم كبير و عالم صغير را چنين ترسيم مى كند: خداوند چون موجودات را بيافريد عالمش نام كرد از جهت آنكه موجودات علامتند بر وجود او و بر وجود علم و اراده و قدرت او ... موجودات از وجهى علامت است و از وجهى نامه. از اين وجه كه علامت است عالمش نام كرد و از اين وجه كه نامه است كتابش نام نهاد، آنگاه فرمود هر كه اين كتاب را بخواند مرا علم و اراده و قدرت مرا بشناسد. (رساله نوين جلد 4 ص 65).

(2) آيا ترا از ديگر كسان نهى نكرده ايم.

و در آيه: (أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً- 9/ نوح) يعنى به حقّ دعوتشان كردم «1».

و گفت: (ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ- 74/ نمل «2» علوان الكتاب: (ديباچه و عنوان كتاب) اگر از واژه- علن- باشد صحيح است به اعتبار ظاهر شدن معنى كه در آن هست نه بخاطر ظاهر شدن ذات كتاب ..

(علا) [علا]

العلو: بالا، نقطه مقابل و ضدّ واژه- سفل- است. علوىّ و سفلىّ: صفتى منسوب به آنهاست (بالايى و پائينى يا زبرين و زيرين). علوّ: بر افراشتگى و بلند شدن.

علا، يعلو، علوا: اسمش عال- است (يعنى برآمده).

على، يعلى علا: اسمش علىّ- است. (على- يكى از اسماء حسناى خداى تعالى است و نيز به معنى شريف و بلند مرتبه و سخت است). على: با فتحه حرف (ى) بيشتر در باره اجسام و مكانهاست در آيه گفت: (عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ- 21/ انسان).

و نيز گفته شده- علا- در مذّمت و ستايش هر دو گفته مى شود، امّا على جز در چيزى كه ستوده و پسنديده است گفته نمى شود.

در آيات: (إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ- 4/ قصص) (لَعالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ- 83/ يونس) (فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ- 46/ مؤمنون)


(1) سخن حضرت نوح است كه مى گويد: خداوند امن قومم را شب و روز دعوت كردم و آنها در نهان و آشكار استكبار ورزيدند و انگشتان خويش در گوشهاشان نهادند و جامه بر سر كشيدند كه حقّ نشنوند سپس دعوتم را علنى و نهان كردم و به آنها گفتم از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده است.

(2) پروردگارت آنچه را كه سينه هاى كفّار پنهان مى دارند و آنچه را كه آشكار مى كنند مى داند هيچ نهان و نهفته اى در آسمان و زمين نيست مگر اينكه نامه اى روشن و آشكار است.

و از ابليس گفت: (أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ- 75/ ص) «1» و در آيات: (لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ- 83/ قصص) «2» (وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ- 91/ مؤمنون) (لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً- 4/ اسراء) (وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا- 14/ نمل) (آيات فوق از واژه- على- يعلو- است و با صفات استكبار و ظلم مترادف و بصورت مذمّت ياد شده است). و امّا (عَلِىّ)- همان بلند مرتبه و رفيع القدر است از- على، يعلى. «3»

و هر گاه خداى تعالى با اين واژه توصيف شود، مثل آيات:

(هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ- 62/ حجّ) «4» (إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً- 34/ نساء)


(1) بزرگى كردى يا از برترين خويان هستى.

(2) تمام آيه چنين است: (تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً- 83/ قصص) آن جهان باز پسين و دار آخرت را براى كسانى كه در زمين استكبار و بزرگى نمى ورزند و فساد نمى كنند قرار داديم.

(3) (ع، ل) و حرف معتل خواه واوى باشد مثل- علا، يعلو- و خواه يائى مثل- على يعلى- هر دو يك ريشه اند و دلالت بر- سموّ و ارتفاع- دارد. خليل بن احمد مى گويد: اصل بناى واژه- علوّ است امّا- علاء- رفعت است و- علوّ- عظمت و تكبّر. علا الملك فى الارض آن ملك در زمين تكبّر و گردانفرازى كرد. علا يعلو: در مورد تكبر و بلندى و على يعلى- در مورد شرف و رفعت است. معلّاة: كسب شرف و بزرگى جمعش معالى است. فلان من عليه النّاس: او از اهل شرف است علا الفرس: سوار بر اسب شد. اعلى عن الفرس: از اسب بزير آمد. عالية تهامة و منسوب به آنرا- عالى- گويند. عليه: اطاق و اشكوبه. ابو زيد مى گويد: جئت من عليك: اى من عندك يعنى از نزد تو آمدم. عليان صداى بلند. علوان الكتاب و عنوان الكتاب: هر دو صحيح است هر چند كه از اصطلاحات مولّدين يا نوخاستگان بعد از قرنهاى دوّم و سوّم است، عنوان از (عن) و علوان- از (علو) است و خليل مى گويد: على بر وزن فعيل و نسبت به آن را- علوى گويند. ما انت الاعلى على و اروع: يعنى تو در فراخى و شكوه زندگى هستى. (محكم- مقائيس- لسان العرب تهذيب اللّغه- صبح- المصباح المنير).

(4) با كمال تأسّف قرنهاست كه قاريان قرآن در كشورهاى مختلف پس از قرائتى از قرآن عبارت (صدق اللّه العلّى العظيم) كه همان نصّ قرآن است (و العلى العظيم) دو صفت شكوهمند اللّه است و پس از (اللّه) بيان مى شود، مى بينيم قاريانى مشهور در بعضى از كشورها واژه- على- را به تصوّر اينكه اسم على (ع) است نمى گويند و به گفتن (صدق اللّه العظيم) كه عبارتى ناقص و نارساست و خداى را تنها با واژه- عظيم- ذكر مى كنند ختم مى كنند. و امروز جاى آن دارد كه قاريان سراسر كشورهاى اسلامى اين نقيصه را

معنايش اين است كه خداوند برتر از آن است كه توصيف وصف كنندگان بلكه علم عارفين به او محيط شود و او را فرا گيرد.

و بنابر اين گفته مى شود- تعالى، مثل آيه: (تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ- 63/ نمل) در اين آيه تخصيص لفظ- تفاعل يعنى تعالى در مورد خداوند براى مبالغه آن مفهوم، از او است نه بر روش تكليف آن طورى كه از بشر وجود پيدا مى كند. خداى عزّ و جل گويد:

(تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً- 43/ اسراء). واژه- علوّ- در اين آيه مصدر- تعالى نيست مثل واژه- نباتا- كه در آيه: (أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً- 17/ نوح) آمده است زيرا- نباتا- در اينجا مصدر است و همچنين تبتيل- در آيه (وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا- 8/ مزمّل) مصدر است.

(اعلى:) شريف تر و برتر، گفت: (أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى- 24/ نازعات).

استعلاء: طلب علوّ و بزرگى مذموم و ناپسند، گاهى- استعلاء در معنى- علاء- يعنى رفعت و شكوهمندى است، در آيه گفت: (وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى- 64/ طه) كه احتمال هر دو در آن است. «1»

و امّا در آيه: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى- 1/ اعلى) خداوند برتر از اين است كه چيزى با او مقايسه شود و يا اينكه به اعتبار و نظر داشتن به غير خدا، خداى منظور شود. و آيه: (وَ السَّماواتِ الْعُلى- 4/ طه) كه جمع مؤنّث اعلى است و معنى آن اشرف و افضل است يعنى برتر و شريف تر به نسبت اين عالم، چنانكه گفت: (أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها- 27/ نازعات)


برطرف كنند و پس از تلاوت آياتى از قرآن همين عبارت قرآنى (صدق اللّه العلّى العظيم) را درك كنند. در آيه و لا يؤده حفظهما و هو العلّى العظيم). بخوبى بيان شده است. [.....]

(1) آيه اخير در باره سخن ساحران دربار فرعون است كه به يكديگر مى گويند: هر كه برتر شود درستكار است و همينها بودند كه با پذيرش اين اصل و ديدن معجزه حضرت موسى كه برتر از سحر آنان بود به سجده حق در آمدند و گفتند: (آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى- 70/ طه) و همگى با تمام تهديداتى كه از طرف فرعون مى شد بحق پيوستند و رستگار شدند پس واژه استعلاء- در آيه، بمعنى برترى مذموم و محمود يا پسنديده، و ناپسنديده هر دو است يعنى چه ساحران برتر شوند و يا موسى كه اولى مذموم و دوّمى محمود است.

و در آيه: (لَفِي (عِلِّيِّينَ)- 18/ مطفّفين) گفته شده- علّيّين- اسم شريف ترين باغات بهشتى است چنانكه- سجّين- نام بدترين آتشهاى عذاب است. و نيز گفته اند شايد در حقيقت- علّيّين- نام بهشتيان باشد كه اين معنى در زبان عربى نزديكتر است زيرا- علّيّين- به صورت جمعى است (جمع سالم) كه ويژه انسانها و ناطقين است مفردش علىّ- مثل بطّيخ (كدو و خيار و خربزه و مانند آنهاست).

و معناى آيه: (لَفِي عِلِّيِّينَ- 18/ مطفّفين) اين است كه ابرار و نيكان در زمره آنها هستند مثل مفهوم آيه: (فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ ...- 69/ نساء) و به اعتبار علوّ و بلندى براى مكان مرتفع و مشرف و براى شرف و بزرگى معنوى- علياء- گفته مى شود.

عليّة- تصغير- عالية- است كه در سخن معمولى اسمى است براى اشكوبه و اتاق در طبقات بالا.

تعالى النّهار: روز بالا آمد. عالية: سر نيزه بدون نيزه، جمعش عول. عالية المدينة:

آستانه و بلندى شهر مدينه.

بعث الى اهل العوالى: به سوى مردمان حومه حجاز فرستاده شد.

علوّى: منسوب به- عالية- است كه به حومه حجاز منسوب است.

علاة:

سندان آهنى يا سنگى.

العلّيّة: اتاق طبقه دوّم و اشكوب جمع آن- علالى- بر وزن فعاليل- است.

عليان: شتر تنومند.

علاوة الشّى ء: بالاى آن چيز، از اين جهت به سر و گردن هم علاوة گفته شده و نيز علاوة: سرباز. علاوة الرّيح و سفالته: قسمت بالايى وزش باد سخت و پائين آن (كه بيشتر در موقع شكار كه باد و نسيم بوى را با خود از بالا به پائين مى برد بكار مى رود كه شكار با استشمام بوى انسان كه بر او مى وزد مى گريزد). معلّى: هفتمين تير شرط بندى كه مهمترين آن است. اعل عنّى: بالا برو.

در واژه- (تَعالَ)- گفته شده اصلش اين است كه انسانى را به جايى بلند دعوت كنى سپس براى دعوت كردن به هر مكانى بكار مى رود.

بعضى گفته اند: اصل- تعال- از علوّ يا بزرگى مقام است و با گفتن تعال- گويى كه تو كسى را به چيزى كه رفعت در آن هست دعوت مى كنى مثل اينكه مى گوئى:

افعل كذا غير صاغر: كه نوعى بزرگداشت در سخن است. يعنى آن را بدون احساس خوارى و كوچكى انجام ده و بر اين اساس گفت:

(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا- 61/ آل عمران) (تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ- 64/ آل عمران) (تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ- 61/ نساء) (أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ- 31/ نمل) (تَعالَوْا أَتْلُ- 151/ انعام) تعلّى: صعود كرد و به بلندى رفت، مى گويند: علّيته فتعلّى: صعودش دادم و بالا رفت.

(عَلى:) حرف جرّ است كه گاهى در موضع اسم قرار مى گيرد، چنانكه مى گويند:

عدت من عليه: بامداد از روى او گذشت.

(عمّ) [عمّ].

العمّ: عمو يا برادر پدر.

عمّة: خواهر پدر، گفت: (أَوْ بُيُوتِ أَعْمامِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّاتِكُمْ- 61/ نور). رجل معمّ مخول: مردى كه عموها و دائى هاى كريم و خوب دارد. استعمّ عمّا و تعمّمه: او را عموى خود گرفت، و اصلش از- عموم- استكه همان شمول و فراگيرى است و به اعتبار كثرت و زيادى عموها آنطور گفته شده. عمّهم بكذا عمّا و عموما: آنها را عموميّت داد و آنها را فرا گرفت.

لفظ عامّة «1» هم به خاطر زيادى مردم و عموميّتشان در شهرها و بلاد اينطور ناميده شده و باعتبار فراگيرى و شمول واژه- مشور- هم يعنى پارچه بلند رنگى نيز- عمامة- ناميده شده.

تعمّم: مثل- تقنّع و نقمّص و عمّمته- است (مقنعة بست پيراهن پوشيد- دستارش بستم) كه- عمامة- كنايه از سيادت و بزرگى است. «2»

شاة معمّمة: گوسپندى سر سفيد مثل- مقنّعة و مخمّرة: كسيكه روپوش و جامه بر سر انداخته. شاعر گويد:

يا عامر بن مالك يا عمّا افنيت عمّا و جيزت عمّا

يعنى: اى عموى عامر بن مالك بخشش و عطاء را از گروهى سلب كردى و به گروهى ديگر بخشيدى.

در آيه: ( (عَمَّ) يَتَساءَلُونَ- 1/ نباء) يعنى (عن ما) از چه چيز كه لفظ مركّب عمّ در اين آيه از واژه نيست.

(عمد) [عمد]

العمد: قصد كردن به چيزى و استناد نمودن به آن.


(1) عامّة: نقطه مقابل خاصّة و جمعش عوام است و در اين معنى است دعاء «نتوب اليك من عوام خطايانا» يعنى خداوندا از زيادى و فزونى گناهانمان به تو بازگشت مى كنيم. (مجمع البحرين- 6/ 124).

(2) عمامه از پوشش هاى سر است جمعش- عمائم. اعراب به شخصى كه سيادت و بزرگى مى يابد مى گويند: قد عمّم: به تحقيق بزرگوار شد و عمامه به سرش بسته شد زيرا عمامة همسان افسر است. و كانوا اذا سوّدوا رجلا عمّموه عمامة: هر گاه شخصى را به سيادت و بزرگى برگزيدند عمّامه اى بر سرش مى نهند.

معمّم: سيّد بزرگى كه مردم كارهاشان را از او پيروى و تقليد مى كنند- السّيد، الّذى يقلّده القوم امورهم و يلجأ اليه عوامهم: عموم و اكثريت مردم به او ملتجى مى شوند و او پناه و ملجاء مردم است ابو ذؤيب هذلى مى گويد: و من خير جمع النّاشى المعمّم خير و زند و رى يعنى يكى از بهترين صفتهايى كه سيد و رهبر ملّت در خويشتن فراهم آورده است بزرگوارى و خير فراگير است. عمّ و عامّه: جمعيّت و خلق كثير. شى ء عميم: هر چيز تمام و كامل و زياد و نيز- عميم- بلند قامت يا درخت بلند.

(تهذيب اللّغه 1/ 120- لسان العرب 12/ 424- مقائيس اللّغه 4/ 17).

عماد: آنچه كه به او اعتماد مى شود. گفت: (إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- 7/ فجر) يعنى چيزى كه مورد اعتمادشان بود و به آن، اميد بسته بودند. عمّدت الشّى ء: وقتى است كه چيزى را استوار و سر پا دارى.

عمّدت الحائط: مثل همان است يعنى ديوار را محكم و بر پا داشتم.

(عَمُود:) چوبى است كه خيمه و چادر بر آن تكيه دارد، جمعش- عمد عمد- است. در آيه گفت: (فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ- 9/ همزه) «1» كه بصورت (فى عمد) نيز خوانده شده.

و آيه: (بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها- 2/ رعد) (براى توجّه به نكات علمى اين آيه به ذيل واژه- رفع- مراجعه شود.) و همچنين- عمود- چيزى است از آهن يا چوب كه انسان در دست مى گيرد در حاليكه بر آن تكيه مى دهد.

عمود الصّبح: آغاز روشنايى صبح كه شعاعش به عمود تشبيه شده است عمد و (تَعَمّد): در سخن معمولى نقطه مقابل- سهو است عمد، همان مقصود با نيّت است، در آيات:

(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً- 93/ نساء)


(1) مربوط به سوره همزّة است كه مى گويد: هلاكت باد بر هر كسى كه به پاكان و مؤمنين طعنه مى زند همانكس كه زر پرست است و مالى فراهم كرده و از افزونى و زيادتى آنرا شمارش مى كند تصوّر مى كند و مى پندارد كه مالش او را جاودانه خواهد كرد هرگز چنين نيست بلكه او را در عذابى درهم كوبنده، مى افكنند تو چه مى دانى كه آن عذاب چيست آتش افروخته خداست آتشى كه بر دلها زبانه مى كشد و آنها را مى سوزاند و بر آنها پيوسته است در ستونهايى كشيده شده.

اين سوره از سرنوشت شوم مال اندوزان و زرپرستانى كه در دنيا تمام همّت و كارشان جمع مال است و از هر راه كه باشد مال بدست مى آورند، از خوردن حرام و شبهه ناك هم پرهيزى ندارند و پيوسته در چنگال آز و جمع مال گرفتار و با استكبار و غرور به دشمنى با مؤمنين بر مى خيزند و هر كدام چون فرعونى به تصوّر و داعيه جاودانگى در لجنزار غرق مى شوند و يا همچون قارون قرن فساد و هلاكت، زيرا ثروت اندوزى راه دين را و دنيا پرستى، يارى مؤمنين را بر ايشان سدّ كرده چنانكه گفت:

(إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى- 7/ علق) اينان چون ديگران را به چشم حقارت مى نگرند در آتش عذاب آنچنان كوبيده مى شوند و به مكافات دلهايى كه در دنيا از محروميّت سوخته و آنها با انباشتن حقوق محرومين عيّاشى و هرزگى مى كنند آتش عذاب جاودانه از دلهاشان زبانه مى كشد، به گفته مولوى:

آتشى اينجا كه بر دلها زدى مايه نار جهنّم آمدى

(وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ- 5/ احزاب) فلان رفيع العماد: هنگامى كه به او اعتماد شود و با ارزش و رفيع است.

(عُمدَة): هر چيزى از مال و غير از مال كه مورد اعتماد شود، جمعش- عمد- است، در آيه: (فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ- 9/ همزه) كه بصورت (فى عمد) نيز خوانده شده.

عميد: شخص بزرگى كه مردم به او اعتماد مى كنند و نيز- عميد، دلى كه حزن و اندوه، آن را فرا گرفته و بيمارى، كه مبتلا به درد مى شود.

عمد: از حزن و اندوه يا خشم و بيمارى دردمند شد.

عمد البعير: شتر از درد زخم پشتش رنجور شد.

(عمر) [عمر]

المعارة: آبادانى، نقيض آن خرابى است.

عمر ارضه يعمرها عمارة: زمينش را بخوبى آباد كرد، در آيه گفت:

(وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ- 19/ توبه).

(وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها- 9/ روم) «1» (وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ- 4/ طور) اعمرته الارض و (استَعمَرتُهُ:) وقتى است كه زمين را آباد كنى و عمران را به او برسانى، گفت: (وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها- 61/ هود) (در آنجا آبادانى را به شما واگذار كرد).

عمر و عمر: اسمى است براى موقع سلامتى بدن بوسيله حيات و زندگى كه غير از مفهوم بقاست اگر گفته شود- طال عمره: به وجهى معنايش سلامتى بدن است و اگر گفته شود- طال بقاؤه- اقتضاء آن معنى را ندارد يعنى (معنى سلامتى) زيرا- بقاء- ضدّ فناء- است و براى فضيلت و برترى بقاء بر عمر، خداى تعالى با واژه- باقى- توصيف شده است و كمتر با- عمر- وصف شده.


(1) امّت هاى گذشته زمين را بيشتر از اين ها آباد كردند.

(تَعمِير:) بخشيدن عمر با عمل يا سخن به طريق درخواست و تقاضاست در آيات:

(أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ- 37/ فاطر) «1» (وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ- 11/ فاطر) «2» (وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ- 96/ بقره) «3» (حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ- 44/ انبياء) (وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ- 18/ شعراء) «4» (عُمُر) و عمر: در معنى يكى است ولى سوگند خوردن با واژه- عمر اختصاص يافته، مثل آيه: (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ- 72/ حجر) «5» عمّرك اللّه: يعنى از خداى عمرت را درخواست كردم، كه در سوگند و دعا واژه- عمر- مخصوص چيزى است كه در آن قصد سوگند شده باشد.

اعتمار و عمرة: ديدار و زيارتى كه استحكام دوستى در آن هست و در شريعت- اعتمار و عمرة- براى هدف مخصوصى است.

و در آيه: (إِنَّما (يَعْمُرُ) مَساجِدَ اللَّهِ- 18/ توبه) يا همان- عمارة و آبادانى و حفظ بناست و يا از- عمره اى كه به معنى زيارت است و يا از عبارتى است كه مى گويند- عمرت بمكان كذا: در آنجا اقامت گزيدم براى اينكه- عمرت المكان و عمرت بالمكان- يكى است.

عمارة: اخصّ از قبيلة است و اسمى است براى جمعيّتى كه آبادانى مكان بوسيله


(1) آيا آنقدر عمرتان نداديم كه در آن عمر متذكّر شويد و پند گيريد.

(2) زندگانى و عمر هيچ با عمرى افزون نشود و از عمر او كم نشود مگر اينكه در نوشته اى و حكمى ثبت است.

(3) از مشركين كسانى هستند كه دوست دارند هزار سال عمر كنند ولى اگر عمر دراز هم بكنند او را از عذاب دور نمى كند و خداى به آنچه مى كنند بصير است.

(4) سالهائى از عمرت در آنجا درنگ كردى.

(5) بجان خودت سوگند كه مجرمين و پليدان آلوده به فساد اخلاقى (قوم لوط) در گمراهيشان سرمست و سرگردان بودند.

آنهاست، شاعر گويد: لكلّ أناس من معدّ عمارة (از هر مردمى از قبيله معدّ گروهى و جمعيّتى هست) (عَمار:) چيزى است كه رئيس بر سر مى نهد كه نشانه برقرار بودن و حفظ رياست اوست كه يا شاخه گلى خوشبو است يا عمامه و دستار.

اگر ريحان يا گلى كه بر كلاه رئيس مى نهند- عمار- ناميده شده استعاره از آن (واژه عمارة و آبادانى) و به اعتبار آن است.

معمر: مسكن و جاى زندگى تا زمانى كه بوسيله ساكنين آنجا آباد باشد. عرمرمة:

يارانى كه مكانى دلالت بر آبادانى و تصاحب آنها را دارد كه آن مكان در اختيار آنهاست و بوسيله صاحبانش آباد شد.

عمرى: در بخشودن، اين است كه چيزى را براى كسى در مدّت عمر خود يا عمر او قرار دهى و وقف كنى مثل: رقبى: (دادن خانه يا زمينى به كسيكه تا پايان عمرش از آن بهره مند شود و بعد از مرگش به ديگرى برسد.) در اختصاص لفظ عمرى- در معنى بخشش، هشدارى است بر اينكه آن چيز عاريه است و جاودانه نيست.

عمر: گوشتى كه ميان دندان و بن دندان قرار مى گيرد، جمعش- عمور. گفتار را هم- أمّ عامر- گويند. افلاس و ورشكستگى را هم- ابو عمرة- نامند (ابو عمرة- به تصوّر اعراب، مردمى شوم در جاهليّت بوده كه به هر جا وارد مى شدند جنگ و مصيبت به آنها مى رسيد).

(عمق) [عمق]

در آيه: (مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ- 27/ حجّ) يعنى ژرفناك اصل- عمق- دورى و به پائين رفتن است.

بئر عميق و معيق: وقتى است كه عمق چاه زياد و ته آن دور باشد.

(عمل) [عمل]

العمل: هر فعلى و كارى كه با قصد، از جاندار سر بزند كه در معنى، اخصّ از- فعل- است زيرا- فعل- به حيواناتى كه كارى از آنها بدون قصد سر مى زند نسبت داده مى شود كه به جمادات نيز منسوب مى شود ولى واژه- عمل- كمتر چنين مفهومى دارد واژه- عمل- در حيوانات بكار نرفته است مگر در عبارتى كه مى گويند:

البقر العوامل: گاوان شخم زن و گاهى واژه- عمل- در كارهاى صالح و ناصالح هر دو بكار مى رود، در آيات: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 227/ بقره).

(وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ- 124/ نساء) (مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) (وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ- 11/ تحريم) و همانند اين آيات: (إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ- 46/ هود). (لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ- 18/ نساء). و امّا در آيه: (وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها- 60/ توبه) «1» منظور كسانى هستند كه سرپرست زكاتند.

عمالة: حقوق آنهاست (حقوق كارگزاران زكات).

عامل الرّمح:

بن نيزه و يعملة: مشتقّ از- عمل- است (يوم اليعملة: يكى از ايّام تاريخى اعراب جاهلى است.).

(عمه) [عمه]

العمه: دو دلى و ترديد داشتن در كار، از روى تحيّر و سرگردانى. عمه فهو عمه و عامه: سرگردان و متحيّر، جمعش- عمّه- است، در آيات:

(فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ- 15/ بقره) (فَهُمْ يَعْمَهُونَ- 4/ نمل)


(1) در باره كارگزاران جمع آورى زكات و ماليات اسلامى.

(زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ- 4/ نمل). «1».

(عمى) [عمى].

العمى: در مورد از دست دادن چشم و بصيرت يعنى چشم باطنى هر دو گفته مى شود اولى را- اعمى- يعنى نابيناى ظاهرى و دوّمى را- اعمى و عم- گويند. در معنى اوّل، آيه: (أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى- 2/ عبس). و در معنى دوّم نه تنها در مذّمت عدم بصيرت يا- عمى- در قرآن آمده است، مثل آيات:

(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ- 18/ بقره) (فَعَمُوا وَ صَمُّوا- 71/ مائده).

بلكه در جنب عدم بصيرت، نابينائى ظاهرى را كورى بحساب نياورده است تا آنجا كه گفت: (فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ- 46/ حجّ) «2» و آيه: (الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي «- 101/ كهف) بر همان اساس است. «3» و گفت: (لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ- 61/ نور) جمع اعمى- عمى و عميان- است، در آيات:

(بُكْمٌ عُمْيٌ- 18/ بقره) (صُمًّا وَ عُمْياناً- 73/ فرقان) و آيه: (وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا- 72/ اسراء) اعمى- در اوّل آيه اخير اسم فاعل است و اعمى- دوّم گفته شده مثل همان است.

و نيز گفته شده- اعمى- دوّم در آخرت از (افعل تفضيل) است يعنى نابينايى معنوى آخرت از نابينايى و عدم بصيرت در دنيا برتر است زيرا آنگونه نديدن از فقدان


(1) آيه چنين است: (إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا ...) كسانى كه به آخرت ايمان نمى آورند كارهايشان را به نظرشان مى آرائيم كه در كور دل و سرگردانى بمانند.

(2) زيرا ديدگان كور نمى شود ولى دلهايى كه در سينه ها است از تعقّل در آثار گذشتگان و عبرت گرفتن از آنها كور مى شود.

(3) تمام آيه چنين است: (الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً) در اين آيه نديدن با نشنيدن توجيه شده، يعنى كسانى كه ديدگانشان در پرده بوده و از يادآورى حقّ طورى هستند كه قدرت شنيدن او را ندارند، و آيه اخير اشاره به همان بصيرت يا ديدن، و شنيدن باطنى است. [.....]

بصيرت است.

و نيز صحيح است در مورد آن گفته شود از- ما افعله (فعل تعجّب) است كه همان- افعل من كذا- است.

بعضى از علماء قسمت اوّل آيه: (مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى- 72/ اسراء) را به كورى دل حمل كرده اند و دوّمى را در كورى ظاهر.

ابو عمرو بن علاء: بر اين نظر رفته است و- اعمى- اوّل را به كورى دل برگردانده است و در اعمى- دوّم امالة يا برگرداندن را براى اينكه اسم است ترك كرده كه اسم از اماله بعيد است.

خداى تعالى گويد: (وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ- 44/ فصّلت) «1» (وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى- 44/ فصّلت) (إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ- 64/ فصّلت) (وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى- 124/ طه) (وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا- 97/ اسراء) كه احتمال هر دو معنى يعنى نابينائى چشم و عدم بصيرت هر دو هست.

(عَمِىَ عَلَيهِ:) اشتباه كرد تا جائيكه نسبت به او مثل نابينا شد، در آيات:

(فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الْأَنْباءُ يَوْمَئِذٍ- 66/ قصص) «2» (آتانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ- 28/ هود) عماء ابرها و همچنين- عماء: جهالت و نادانى. در باره عمى- به معنى جهالت بعضى از علماء در روايتى كه از پيامبر (ص) رسيده است كه: «قيل: أين كان ربّنا قبل ان خلق السّماء و الارض؟ قل: فى عماء تحته عماء و فوقه عماء» يعنى پروردگار ما قبل از آفريدن آسمان و زمين كجا بوده، گفته اند: عماء- در اين حديث اشاره به همان حالتى است كه بر شما پوشيده است و آگاهى بر آنها ممكن نيست.


(1) كسانى كه ايمان نمى آورند در گوشهاشان از شنيدن حقّ سنگينى است.

(2) در قيامت اخبار مكافات و عذابشان بر آنها پوشيده مى شود، و پرسشى از آنها نمى شود.

عميّة: نادانى و جهل.

معامى: زمينهايى كه باير و بدون سكنه مانده است كه اثرى از آبادى در آن نباشد.

(عن) [عن]

عن يعنى (از) مقتضى معنى در گذشتن و جدا شدن از چيزى است كه لفظ- عن- به آن اضافه شده است مثلا مى گويى: حدّثتك عن فلان: از او برايت سخن گفتم.

اطعمته عن جوع: از گرسنگى غذايش دادم.

ابو محمّد بصرى- گفته است: حرف (عن) از (على) بيشتر و فراگيرتر بكار مى رود «1» زيرا (عن) در جهات ششگانه (بالا- پائين- عقب- جلو- چپ- راست) بكار مى رود و از اين رو (عن) در موقعيّت (على) واقع شده است و در شعر اين شاعر كه:

اذا رضيت علىّ بنو قشير (وقتى كه بنو قشير از من راضى شوند و درگذرند).

ابو محمّد بصرى گفته: حرف- عن- از على بيشتر و فراگيرتر است زيرا- عن- در جهات شش گانه هم بكار مى رود و در موقعيّت- على- است شاعر مى گويد:

اذا رضيت علىّ بنو قشير (زمانى كه بنو قشير از من راضى شوند) بنابر اين اگر بگويى- اطعمته على جوع و كسوته على عرى- نيز صحيح است يعنى از گرسنگى غذايش


(1) ابو محمّد بصرى كه نظر او را راغب حجّت دانسته از دانشمندان نحوى قرون اوّليه هجرى است.

بدر الدّين زركشى هم در كتاب (البرهان فى علوم القرآن) ذيل (عن) همين مطلبى را كه در مفردات آمده از قول ابو محمّد بصرى نقل مى كند، فقط تفاوتهايى در عبارت دارد مى گويد:

«و لو قلت اطعمته من جوع و كسوته على عرى لم يصح: اگر بگويى او را از گرسنگى سير كردم و از برهنگى لباسش پوشاندم صحيح نيست» ولى راغب رحمه اللّه مى نويسد: و لو قلت اطعمته على جوع و كسوته على عرى لصحّ- كه در هر دو قسمت (على) در معنى (عن) و من است كه در قرآن هم در سوره قريش آمده است در آيه: (الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ 4/ قريش) پس بنا بر نظر ابو محمّد بصرى هر كجا بجاى (من) و (عن) حرف (على) باشد بايستى به (از) تفسير كرد. ابن سكّيت هم همين نظر را دارد مى نويسد تكون (عن) بمعنى (على) ذو الاصبع العدوانى، مى گويد: لا افضلت فى حسب عنّى: تو در حسب بر من فضيلتى نيافتى (لس 13/ 296)- البرهان 4/ 286)

دادم و از برهنگى لباسش پوشاندم.

(عنب) [عنب]

العنب: ميوه تاك يا انگور و همچنين به خود درخت تاك هم گفته مى شود، مفردش- عنبة- جمعش اعناب است در آيات:

(وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ- 67/ نحل) (جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ- 91/ اسراء) (وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ- 99/ انعام) (حَدائِقَ وَ أَعْناباً- 32/ نباء) (وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَيْتُوناً- 28/ عبس) (جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ- 32/ كهف) عنبة: آبله و دانه هاى ريز به شكل هسته انگور كه بر پوست بدن برمى آيد و ظاهر مى شود:.

(عنت) [عنت]

معانتة- مثل- معاندة- به معنى دشمنى و عناد است ولى- معانتة- بليغ تر و رساتر است، چون- معانتة عناد و معانده اى است كه در مفهومش مرگ و هلاكت هم هست از اين روى گفته مى شود: عنت فلان: وقتى كه كسى در كارى كه از آن بيم تلف شدن هست قرار مى گيرد. مى گويند: عنت، يعنت، عنتا- در آيات:

(لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ- 25/ نساء) (وَدُّوا ما عَنِتُّمْ- 118/ آل عمران)

(عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ- 128/ توبه) «1» و آيه: (عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ- 17/ طه) يعنى چهره ها براى خداى زنده و بى همتا خاضع شده.

اعنته عيره: ديگرى او را به دشوارى افكند، در آيه: (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ- 220/ بقره). وقتى كه به استخوان شكسته بند شده اى دردى برسد و آن را دوباره بشكند، مى گويند: اعنته.

(عند) [عند]

عند- لفظى است كه براى قرب و نزديكى وضع شده، مثل اينكه مى گويند: عندى كذا. و زمانى براى مقام و منزلت و بر اين معنى است آيات:

(بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 169/ آل عمران) (إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ- 206/ اعراف) (فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ- 38/ فصّلت) (رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ- 11/ تحريم).

و بر اين اساس گفته شده: الملائكة المقرّبون عند اللّه: فرشتگان مقرّب پيشگاه خدايند. «2»

در آيات: (وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى- 60/ قصص) (وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ- 34/ لقمان) (وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ- 43/ رعد) يعنى در حكم و فرمان او (فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ- 13/ نور) و آيه: (وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ- 15/ نور) «3» و در آيه: (إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ- 32/ انفال) معنيش- فى حكمه-


(1) بر پيامبر (ص) بيم و هلاكت شما ناگوار و سنگين است.

(2) و در همه آيات فوق براى- عند اللّه- عبارت پيشگاه خداى كه وسعت معنيش جهانگير است بهتر است تا عبارات: نزد خدا- حضور خدا- پيش خدا- و از اين قبيل، پيشگاه خدا براى معنى عند اللّه مترادف وجه اللّه است كه گفت: (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ- 115/ بقره) و بگفته امام خمينى- ما همه در پيشگاه خدا هستيم يعنى براى او حاضريم و نزديك.

(3) دو آيه اخير اشاره به يكى از موارد اخلاقى اجتماعى انسانهاست، و همان افك و تهمت است كه در نظر گروهى كه عادتشان شده، ساده است ولى از نظر عواقب آن و گسيختگى شيرازه روابط خانوادگى و اجتماعى افك را كه سبك مى انگارند در پيشگاه خدا بسيار بزرگ است.

است. «1» (عَنِيد:) خود محور و خود پسند.

معاند: خود بزرگ بين، در آيات: (كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ- 24/ ق) (إِنَّهُ كانَ لِآياتِنا عَنِيداً- 16/ مدّثر) (او در برابر آيات ما مستكبر و خود بزرگ بين است). «2»

گفته شده- عنود- هم مثل- عنيد است ولى ميان آنها تفاوتى است، زيرا- عنيد- كسى است كه مخالفت و عناد مى ورزد ولى عنود- كسى است كه از قصد و هدف سرپيچى مى كند، چنانكه مى گويند- بعير عنود: شتر چموش- و ندّ مى گويند- بعير عنيد.

امّا- عنّد، عاند- است، جمع عنود- عندة- است و جمع عنيد عند. بعضى از علماء گفته اند: عنود- همان عدول كننده از راه راست است امّا- عنود- نتيجه حاصل از عدول كننده از راه محسوس است.

عنيد: عدول كننده از راه در حكم و فرمان. عند عن الطّريق: از راه منحرف شد.

عاند: همراهى كرد و همچنين- عاند: جدا شد، و هر دو از- عند- است ولى به دو اعتبار و دو نظر مختلف، مثل واژه بين در پيوستن و دور شدن، به دو اعتبار و دو نظر مختلف.

(عنق) [عنق]

العنق: گردن، كه عضوى از بدن است جمعش- اعناق در آيات:


(1) يعنى اگر قرآن و آيات آن به حقّ از حكم و فرمان تو است.

(2) دو آيه اخير فرجام و سرنوشت نكبت بار الگوهاى فرعونيّت و ستمگرى و فريبكارى است كه مى گويد به جهنّم افكنده مى شوند و دوزخ سرنوشت چنان كسانى است كه براى خدا شريك قرار دادند و با گستاخى و عناد از پذيرش حقّ خوددارى كردند.

(كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ- 13/ اسرا) (مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 33/ ص) (إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ- 71/ غافر) و در آيه: (فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ- 12/ انفال) يعنى سرهاشان.

رجل اعنق: گردن دراز. امرأة عنقاء: زن گردن دراز.

كلب اعنق: سگى كه در گردنش سپيدى است. اعنقته كذا: بگردنش نهادم و بطور استعاره از اين واژه مى گويند: اعتنق الامر: كار را گردن گرفت و پذيرفت.

اعناق: اشراف و بزرگان ملّت، و لذا گفت: (فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ- 4/ شعراء) «1» تعنّق الارنب: آن خرگوش گردن خود را بلند كرد. عناق: بز ماده (عنز).

عنقاء مغرب: «2» گفته شده پرنده اى است خيالى كه وجود خارجى در جهان ندارد.


(1) آيه فوق روشنگر عدم قهر و عدم جبر تكوينى و تشريعى است كه مى گويد تو اى پيامبر (ص) شايد خود را تلف كنى كه چرا آنها مؤمن نمى شوند، اگر مى خواستيم از آسمان بر آنها نشانه اى نازل مى كرديم كه گردنها يعنى اشرافشان در مقابلش خاضع و تسليم شوند ولى هيچ سخن و پند تازه اى از سوى خداى رحمن بر ايشان نمى آيد مگر اينكه از آن روى مى گردانند و با سرسختى به تكذيبشان پرداخته اند.

(2) علىّ بن حسين مسعودى مى نويسد: مردم از اين حيوان سخن بسيار مى گويند و تصويرش را در حمّام ها و جاهاى ديگر مى كشند، امّا كسى يافت نمى شود كه بگويد عنقاء را ديده ام و شايد اسمى بى مسمّى باشد (مروج الذّهب- 1/ 436) در اصطلاح تاريخى آن را بصورت (عنقاء مغرب) نام مى برند كنايه از كارهاى بسيار شگفت و غير عادى، در اصطلاح صوفيّه به معنى هيولى است كه ديده نمى شود، انسان كامل را نيز كه كمياب است- عنقاء- گويند. كلمه- مغرب- بر چيزهاى يافت نشدنى، و معدوم گفته مى شود.

اين حيوان جزء داستانهاى اساطيرى مصريان قديم است كه گفته اند پانصد سال عمر مى كند و دست آخر خود را مى سوزاند و از خاكسترش عنقاء ديگرى به وجود مى آيد در عقيده مصريان- عنقاء- رمز رستاخيز، و جاودانگى است كه در نزد مسيحيان و بت پرستان اهميّت داشته است شعراى عرب آن را به كار برده اند و هم چون مثل ساير در اذهان باقى است حافظ گويد:

برو اين دام بر مرغ دگر نه كه عنقاء را بلند است آشيانه

من به سر منزل عنقاء نه به خود بردم راه قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

ارسطو مى گويد: عنقاى مغرب همانند پرنده شكارى است كه به آسانى ديده نمى شود و در كوهستانهاى بسيار مرتفع زندگى مى كند شباهت زيادى به انسان و ساير پرندگان دارد زيرا صورتش همچون آدمى است و به خاطر بلندى گردنش آن را به اين نام ناميده اند.

(تهانوى/ كشّاف- موسوعه 1241- برهان قاطع- حياه الحيوان/ دميرى 2/ 162).

آيه: (وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ- 111/ طه) يعنى در قيامت چهره ها تسليم و متواضع حقّ مى شود.

(عنا) [عنا]

عنيته بكذا: او را به زحمت انداختم.

عنى: به زحمت افتاد و اسير شد و از اين معنى اسير را- عانى گويند پيامبر (ص) فرمود: «استوصوا بالنّساء خيرا فانّهنّ عندكم عوان» «1».

عنى بحاجته: به نيازش توجّه كرد و گرفتارش شد و اسمش- معنىّ يعنى سرگرم و گرفتار. و نيز گفته شده- عنى- اسمش- عان- است واژه- يغنيه- در آيه بصورت: (لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ- 37/ عبس) آمده يعنى در آستانه هول انگيز رستاخيز و فرياد عظيم هر كس از برادر، پدر و مادر، همسر و فرزندانش مى گريزد و در آن هنگامه هر كس از نظر اعمال كارى دارد كه به آن مى پردازد.

عنيّة: چيزى است كه به شترى كه بيمارى پوستى دارد مى مالند، در امثال مى گويند: عنيّة تشفى الجرب معنى هم «2» اظهار كردن آن چيزى است كه لفظ در بردارد،


(1) براى همسرانتان خير بخواهيد و با آنها به نيكى عمل كنيد، كه پيوسته بشما هستند و براى شما همسرانى آزموده و متواضعند، حديث بسيار ارزشمند اجتماعى فوق با عباراتى ديگر هم نقل شده است، يعقوبى مى نويسد رسول خدا در سال ده هجرى پس از انجام حجّة الوداع ضمن خطبه اى فرمود: «النّاس فى الاسلام سواء لا فضل لعربيّ على عجمىّ و لا لعجمى على عربىّ الا بتقوى اللّه- تا آنجا كه گفت- اوصيكم بالنّساء خيرا فانّما هنّ عوار عندكم» يعنى مردم در اسلام برابرند عربى را بر عجمى و عجمى را بر عربى جز به تقوى و پروا از گناهان و اطاعت از خداى برترى نيست شما را به نيكى با همسرانتان وصيت و سفارش مى كنم چه آنان را بشما سپرده اند. (تاريخ يعقوبى 1/ 506) ابن منظور مى گويند: و فى الحديث اتّقوا اللّه فى النّساء فانهنّ عندكم عوار: در باره رفتار با زنانتان از خداى پروا كنيد زيرا آنها پيوسته در بند شما هستند. (لسان العرب- 15/ 102)

(2) ضرب المثل فوق در باره مرد نيكو رأى و درست انديشه اى بكار مى رود كه از رأى و نظرش آنچه را كه مصيبت آور است برطرف مى شود و با فكرش ديگران خير و شفا مى يابند. عنية: اگر از عنى- باشد يعنى حيوان بيمار با ماليدن آن دارو بدنش ناراحت مى شود و اگر از- تعنّى است- يعنى با ماليدن دارو رنج و رحمت از او دور شده و بهبودى مى يابد، مثل:

و متضمّن آن است كه از عبارت: عنت الارض بالنّبات آن زمين گياه را بخوبى رشد داد، گرفته شده و همينطور از عبارت:

عنت القرية: مشك، آب درونش را ظاهر كرد، گرفته شده.

و از اين واژه عبارت: عنوان الكتاب است، در سخن كسى كه آن را از عنى- بداند مفهوم واژه- معنى به مفهوم واژه تفسير نزديك است. هر چند كه ميانشان فرق است. «1».

(عهد) [عهد]

العهد: حفظ و نگه داشتن چيزى و مراعات نمودن آن كه مراعات آن لازم است، در آيه گفت: (أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا- 34/ اسراء) به حفظ سوگند وفادار باشيد.

و گفت: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ- 124/ بقره) عهدم را براى كسى كه ستمگر و ظالم است قرار نمى دهم (همين آيه دلالت كافى، بر اين دارد كه ستمگران هرگز جاه و مقامشان از سوى خدا نيست. و نبايستى آنها را اولى الامر و واجب الاطاعه دانست).

در آيه گفت: (وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ 111/ توبه) (عَهِدَ) فلان الى فلان يعهد: با او پيمان بست و بحفظ و نگهدارى پيمان سفارش نمود، در آيات:


فرّدته: يعنى كنه را از او دور كردم.

(به نقل از ابو عبيده 4/ 140/ مقائيس اللّغه- مجمع الامثال 18/ محكم 2/ 263- صحاح اللّغه- 6/ 244).

(1) ازهرى از احمد بن يحيى روايت كرده كه: المعنى و التّفسير، و التّأويل واحد. (لمس 15/ 106) ولى راغب رحمه اللّه و ابو هلال العسكرى چنين توجيهاتى را در مترادفات نمى پذيرند بلكه براى هر واژه معناى دقيق و لطيفى ارائه مى دهند.

ابو هلال عسكرى مى گويد: فرق ميان تأويل و تفسير اين است كه تفسير از كلمات جمله خبر مى دهد و تأويل از خود جمله. و گفته شده تفسير بيان تك واژه هايى است كه ظاهر تنزيل و قرآن با آن تنظيم شده است، و تأويل خبر دادن از مقصود و غرض گوينده يا كلام و جمله است و نيز تأويل استخراج معنى كلام نه بر ظاهرش بلكه بر وجهى كه احتمال مجاز يا حقيقت در آن مى رود و لذا مى گويند: تأويل المتشابه.

و نظر راغب هم در معنى تفسير در ذيل واژه- شبه- بصورت بى نظيرى ذكر شده است. (الفروق فى اللّغه- 48) [.....]

(وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ- 115/ طه) (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ- 60/ يس) (الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا- 183/ آل عمران) «1» (وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ- 125/ بقره).

عهد اللّه: سه مورد و سه مفهوم دارد: 1- آگاهى به چيزى است كه خداوند در عقول ما آن را ثابت مى دارد.

2- و گاهى به چيزى است كه در قرآن و سنّت پيامبرش ما را به آن امر كرده است.

3- و زمانى عهد خدا به چيزى است كه ملتزم آن هستيم ولى در اصول شريعت الزامى نيست مثل: نذر كردن و هر چيزى كه در حكم نذر باشد. «2»

بر اين اساس گفت: (وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ- 75/ توبه) «3» (أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ- 100/ بقره) (وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ- 15/ احزاب)


(1) اشاره به گزافه گوئيهاى بنى اسرائيل است كه با تمام جنايت هاشان كه انبياء را بغير حقّ مى كشتند با تكبّر مى گويند: (إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ- 181/ آل عمران) كه خداى مى فرمايد: فرجامتان اين است كه به شما مى گويند: (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ- 81/ آل عمران) عذاب سوزنده افعال و گفتارتان را بچشيد و خداوند (لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ- 182/ آل عمران) او براى بندگانش ظلّام و ستم كننده نيست. بلكه نتيجه كارهاى نارواى خود شماست، شما گفتيد خداوند بر ما پيمان بسته كه به رسولى پس از موسى ايمان نياوريم تا اينكه يك قربانى كه در آتش سوخته شود براى ما بياورد بگو شما رسولان گذشته را كه با دلايل آمدند كشتيد، اى پيامبر اگر تو را تكذيب مى كنند پيامبران گذشته را كه با بيّنات و كتاب روشن و حكمت آمدند تكذيب كردند بنى اسرائيل بدانند كه هر نفس چشنده مرگ است و پاداششان داده مى شود، پس كسيكه از آتش دور و به بهشت داخل شد رستگار است (وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) ثروتهاى شما كه خود را اغنياء مى دانيد و تمام حيات زندگى، دنيا جز ابزارى و اثاثى براى غرور و گستاخى نيست.

(2) سه مفهومى كه از- عهد اللّه- نام برده شده توجيه آيه: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ- 60/ يس) و آيه: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ- 172/ اعراف) است كه اين عهد يا فطرى يا شرعى و يا قرار دادى بين بنده و خداست.

(3) اشاره به نوع سوّم عهد است.

معاهد: در عرف شريعت ويژه كسانى از كفّار است كه در ذمّه و پيمان و پناه مسلمين داخل مى شوند و همينطور- ذو العهد- و پيامبر (ص) فرمود:

«لا يقتل مؤمن بكافر و لا ذو عهد فى عهده» «1» (هيچ مؤمنى به جاى كافرى كشته نمى شود و همچنين هيچ پناه يافته اى در عهد و ذمّه اش). به اعتبار معنى حفظ در واژه عهد و پيمان به وثيقه اى كه ميان دو نفر بسته مى شود نيز- عهد- گويند، و اينكه اين امر را- عهدة- مى گويند براى اين است كه امر شده كه از او وثيقه گرفته شود و بخاطر لطفى كه در باران هست و گويى كه در بهار متعهّدانه مى بارد باران را نيز- عهد و عهاد- گفته اند.

روضة معهودة: باغى كه باران بهارى به آن مى رسد.

(عهن) [عهن]

العهن: پشم رنگى، گفت: (كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ- 5/ قارعه) «2» تخصيص واژه- عهن- به پشم بخاطر رنگى است كه در آن هست چنانكه يادآورى شده كه: (فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ- 37/ رحمن) (آسمان در آستانه رستاخيز كه شكافته مى شود رنگش چون زيتون يا فرش قرمز است).

رمى بالكلام على عواهنه: سخن را از روى انديشه و فكر ادا نكرد و اين همان است كه مى گويند: اورد كلامه غير مفسّر: سخنش را مبهم و غير روشن اداء كرد.


(1) طريحى در شرح اين حديث در باره- ذو عهد- مى نويسد يعنى هيچ ذمّى در عهد و ذمّه اش كشته نمى شود و همچنين مشركى كه امان بخواهد و در دار السّلام داخل شود. حديث ديگر از پيامبر (ص) آورده است كه: «لم يبعثنى بان اظلم معاهدا و لا غيره» پيامبر (ص) فرمود: خدا مرا مبعوث نكرد كه به معاهدين و نه ديگر از آنها ستم كنم و عبارت- و لا غيره- منظور كفّارى است كه پيمان ترك مخاصمه براى مدّتى بسته اند، (مجمع- البحرين- 3/ 114).

(2) عهن: وجه شبه دوم در آيه: فوق پراكنده بودن اجزاء پشم است كه در قيامت آسمانها و زمين و كوهها و درياها چون ذرّات پشم زده شده پراكنده مى شوند. (مجمع البحرين- 6/ 286).

(عاب) [عاب]

العيب و العاب: كارى است كه چيزى بوسيله آن معيوب شود يا جايى كه داراى كاستى و نقص است.

عبته: آن را عيبناك و معيوب ساختم، 1- يا با كار و عمل، مثل آيه: (فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها- 79/ كهف).

2- و يا با سخن در وقتى كه كسى را سرزنش كنى مثل اينكه بگويى: عبت فلانا:

او را مذمّت كردم. العيبة: جامه دادن و هر چه كه در آن چيزى پنهان شود و از اين معنى است سخن پيامبر عليه السّلام: (الانصار كرشى و عيبتى) «1» (انصار و گروه يارانم موضع راز من هستند).

(عوج) [عوج]

العوج: كج شدن از حالت استوارى و بر پا بودن.

عجت البعير بزمامه: شتر را با دهانه اش برگرداندم.

فلان ما يعوج عن شى ء يهمّ به: او از چيزى كه به آن توجّه مى كند، و اهميّت مى دهد برنمى گردد.

عوج: با فتحه حرف (ع) كژى در چيزى كه به آسانى با چشم ديده مى شود مثل چوب شاخص و علامت و ديوار و مانند اينها (كه كجى آنها به آسانى با يك نگاه دانسته مى شود). عوج: با كسره حرف (ع) در چيزى گفته مى شود كه كژى آن با بصيرت و انديشه درك شود مثل ناهموارى كه در زمينى صاف باشد و يا ناصافى كه فرقش كه با بصيرت و فكر شناخته مى شود و همچنين كژى در دين و رأى و نظر و زندگى (كه شناسائيش با انديشه است) در آيات:


(1) اين حديث بصورت «الانصار كرشى و عيبة علمى» نقل شده است يعنى انصار نگهدار دانش و علمند كه بطور استعاره بيان شده است. (مجمع البحرين- 2/ 103)

(قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ- 28/ زمر) «1» (وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً- 1/ كهف) (الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً- 45/ اعراف) «2» اعوج: كنايه از بد خو و بد اخلاق است. اعوجيّة: منسوب به اعوج است كه اسم اسبى معروف در جاهليّت است و (مى گويند: اسبى با آن شهرت و كثرت نسل در عرب نبوده).

(عود) [عود]

العود: بازگشتن به چيزى بعد از انصراف از آن كه اين انصراف يا دور شدن از ذات چيزى است يا انصراف از سخن و يا از قصد و عزيمت، در آيات:

(رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ- 107/ مؤمنون «3» (وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ- 28/ انعام) «4» (وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ- 95/ مائده) (وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ- 11/ روم) «5»


(1) قرآنى است به زبان عربى بدون انحراف و كژى در معانى آن، و هر گاه دلى بيمار و با زيغ همراه باشد مانند معاندين، مسلّما ريب، و ترديد در خود را در آينه قرآن مى بينند و به آن نسبت مى دهند به گفته مولوى

خويش را تأويل كن نه اخبار را خار را بر كن تو نى گلزار را

(2) دور باش خدا بر ستمگران باد، همان كسانيكه مردم را از راه خداى باز مى دارند و مى خواهند دين را از مسيرش منحرف كنند و خودشان آخرت را انكار نمايند.

(3) سخن دوزخيان ستم پيشه است كه مى گويند پروردگارا ما را از اين مكان بيرون بر پس اگر به كارهاى نارواى گذشته مان بازگشتيم ما ستمگريم.

(4) و هر گاه از عذاب بارشان گردانند مجدّدا به همان كارهايى كه نهى شده بودند برمى گردند.

(5) او كسى است كه آفرينش را آغاز مى كند و سپس آنرا اعاده مى دهد و باز مى آورد.

(وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 275/ بقره) «1» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا- 8/ اسراء) «2» (وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ- 19/ انفال) «3» (أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا- 88/ اعراف) «4» (فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ- 107/ مؤمنون) «5» (إِنْ عُدْنا فِي مِلَّتِكُمْ- 89/ اعراف) «6» (وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها- 89/ اعراف) (وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا- 3/ مجادله) در نظر اهل ظاهر آيه: (ثُمَّ يَعُودُونَ- 3/ مجادله) اين است كه كسى به همسرش سوگند- ظهار- را دو باره تكرار كند و در آن صورت كفّاره آن سوگند بر او لازم مى شود زيرا عبارت: (ثُمَّ يَعُودُونَ- مجادله) مثل آيه: (فَإِنْ فاؤُ- 226/ بقره) «7» است.

و در نظر ابو حنيفه: عود در ظهار اين است كه كسى با همسرش بعد از گفتن سوگند ظهار مقاربت و همبسترى كند. و در نظر شافعى آيه: (ثُمَّ يَعُودُونَ- 3/ مجادله) يعنى همسرش را بعد از وقوع ظهار و سوگند خوردن در مدّتى كه مى توانست در آن مدّت او را طلاق دهند نگه داشته و انجام نداده است. بعضى از متأخرين گفته اند:

مظاهرة- همان سوگند است، مثل اينكه گفته شود: امرأتى علىّ كظهر امّى ان فعلت كذا:


(1) هر كس بعد از حرام شدن ربا مجدّدا به آن باز گردد و ربا خوارى را تكرار كند آنها دوزخيانند و در آتش عذاب جاودانند.

(2) خطاب به بنى اسرائيل است مى گويد بعد از رحمت خدا و فضل او اگر دوباره بهمان فساد برگرديد ما نيز فضل خود را از شما بازگردانيم و جهنّمرا جايگاه كافرين كرده ايم.

(3) خطاب به كفّار در جنگ بدر است، مى گويد: اگر بهمان حالت جنگى برگرديد ما نيز برمى گرديم، مؤمنين را يارى مى كنيم هر چند كه شما بسيار باشيد فزونى عدّه بى نيازتان نمى كند (انّ اللّه مع المؤمنين) [.....]

(4) خطاب قوم شعيب به شعيب نبى (ع) است مى گويند: شما را از ديار خويش بيرون مى كنيم يا به آئين و روش ما بازگرديد شعيب گفت هر چند كه ما از آئين شما نفرت داشته باشيم؟

(5) سخن دوزخيان است كه مى گويند پروردگارا ما را از عذاب بيرون آر اگر به كارهاى گذشتمان بر گشتيم ستمكاريم.

(6) سخن شعيب است به قوم گمراهش كه مى گويد اگر پس از اينكه خدا ما را از كيش شما نجات داد، بدان بازگرديم بخدا افتراء زده ايم.

(7) پس اگر از سوگندى كه خورده اند بازگشتند.

(اگر فلان كار را انجام دادم همسرم بر من حرام شود). پس هر گاه آن را انجام داد و به سوگندش وفا نكرد كفّاره سوگندى كه خداوند در اين مورد بيان كرده است بر او لازم مى شود.

و در آيه: (ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا- 3/ مجادله) «1» به فعلى كه بر آن سوگند خوردند كه انجام نمى دهد حمل مى شود مثل اينكه گويى- فلان حلف ثمّ عاد: در وقتى كه آنچه را كه برايش سوگند خورده انجام دهد.

اخفش «2» مى گويد: عبارت: (لِما قالُوا- 3/ مجادله) در آيه فوق به عبارت (فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ- 3/ مجادله) كه در پايان آمده است مربوط مى شود و اين معنى، قول اخير را تقويت مى كند، گفت لازم بودن اين كفّاره در وقتى است كه به سوگند وفا نكند مثل


(1) در آيه فوق- ظهار و مظاهرة- كه هر دو مصدر باب مفاعله هستند به سنّتى جاهلى اشاره شده است كه در موقع اختلاف با همسران خويش، جمله اى بصورت صيغه طلاق مثل: انت علىّ كظهر امّى، يعنى تو بر من مثل پشت مادرم هستى كنايه از اينكه از آن به بعد بر من حرامى ادا مى كردند به خيال اينكه او را جدا كرده و طلاق داده اند و قرآن براى بطلان اين عبارت و اين عمل در آيه دوّم سوره مجادله مى فرمايد: (الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ- 2/ مجادله) كسانى كه در باره زنان خويش ظهار را به زبان مى آورند زنانشان مادران آنها نمى شوند و مادرانشان جز آنها را زائيده اند نيستند و اين ظهار سنّتى دروغ و ناروا است و سپس آيه فوق را بيان مى كند، كسانى با گفتن آن عبارت از زنان خويش جدا مى شوند و سپس به گفته خود و آنچه گفته اند باز مى گردند پيش از آنكه با زنانشان تماس حاصل كنند بايستى كفّاره بدهند (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ) خداى از كارهايى كه مى كنيد آگاه است.

(2) اخفش به سه نفر از دانشمندان علم نحو اطلاق مى شود:

1- ابو الخطاب عبد الحميد استاد سيبويه و ابو عبيد، معروف باخفش اكبر 2- ابو الحسن سعيد بن مسعدة مجاشعى شاگرد خليل و سيبويه.

3- ابو الحسن على بن سليمان شاگرد سيبويه و اخفش، ولى بيشتر اخفش، اخفش اوسط است نامش سعيد بن مسعده معروف به ابو الحسن اخفش، ساكن بصره و نحو را بر سيبويه خوانده است در حاليكه از او مسن تر بود مذهبش معتزلى و از كلبى و نخعى حديث نقل كرده است. ابو حاتم سجستانى از اخفش روايت كرده مدّتى در بغداد ساكن شد و كتبى تأليف كرد همين كه سيبويه و كسائى با هم مناظره كردند به اهواز رفت در معانى قرآن كتابى نوشته است همانطور كه- فرّاء- چنين كتابى نوشته. در پنهانى كتاب سيبويه را بر كسائى خوانده و 70 دينار به او داده و مبرّد از حال او مى گويد او در كلام جدل داناترين بود، آثارش كتاب الاوساط فى النّحو- معانى القرآن- المقائيس فى النّحو- الاشتقاق- العروض- الاصوات، در سال 251 ه ق وفات نمود (بغية الوعاة 1/ 590).

لزوم كفّاره بيان كننده در سوگند به خداى و وفا نكردن به آن است كه در آيه:

(فَكَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ 89/ مائده) بيان شده.

(اعادَة) الشّى ء: مثل اعاده سخن و غير آن است يعنى تكرار آن چيز در آيات:

(سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى- 21/ طه) (أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ- 20/ كهف) «1» عادة: اسمى است براى تكرار كار و حالت انفعالى تا اينكه انجام آن فعل و انفعال بر انسان آسان مى شود و مثل طبيعت و سرشت در مى آيد از اين رو گفته شده: العادة طبيعة ثانية.

(عِيد:) چيزى است كه هر بار پس از بار ديگر برمى گردد دو عيد در شريعت اختصاص به عيد فطر و عيد قربان دارد «2» و چون روز عيد در شريعت براى سرور و شادى قرار داده شده، چنانكه پيامبر (ص) خبر داد: «ايّام اكل و شرب و بعال» (ايّام عيد، ايّام خوردن و نوشيدن و شوى و همسر گزينى و سرور و مزاح با همسران است) لذا نام عيد براى هر روزى كه مسرّت در آن باشد بكار مى رود و بر اين اساس سخن خداى تعالى است كه:

(أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً- 114/ مائده) «3» و نيز- عيد- هر حالتى است از (اندوه و غم و انديشه) كه به انسان بازمى گردد


(1) سخن اصحاب كهف بعد از برخاستن از خواب است كه مى گويند يكى را براى خريد غذا به شهر بفرستيم و دقّت كنيد كسى از كار ما آگاه نشود كه اگر مردم شهر به ما دست يابند يا سنگسارمان مى كنند يا به كيش و آئين خويش اعاده تان مى دهند.

(2) در حديثى آمده است «انّما جعل يوم الفطر العيد ليكون للمسلمين مجتمعا تجتمعون فيه فيحمدون اللّه على ما منّ عليهم و لأنّه اوّل يوم من السنّة يحلّ فيه الاكل و الشّرب».

يعنى: روز فطر، عيد قرار داده شده تا براى مسلمين مركز اجتماعى باشد كه در آن روز گرد هم آيند سپس حمد خداى را براى نعمتى كه بر ايشان ارزانى داشته بجاى آيند زيرا روز اوّل سال است كه در آن خوردن و نوشيدن حلال است. و در خبر ديگر آمده است: «الزموا التّقوى، و استعيدوها» يعنى پارسايى را ملازمت كنيد تا براى شما عادت شود.

(3) تقاضاى حضرت عيسى (ع) از خداى است كه مى گويد پروردگارا از آسمان مائده اى بر ما نازل فرما

و انسان را فرا مى گيرد.

عائدة: هر سودى كه از چيزى به انسان عايد شود و برسد.

(مَعاد:) در معنى بازگشتن است و همچنين زمانى كه در آن بازمى گردند و نيز براى مكانى است كه به آنجا بازمى گردند (معاد هم اسم مصدر است و هم اسم زمان و مكان).

خداى تعالى گفت: (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ 85/ قصص) گفته شده مقصود مكّه است و صحيح آن چيزى است كه امير المؤمنين على (ع) به آن اشاره كرده است و ابن عبّاس آن را ذكر نموده به اينكه معاد در آيه اخير اشاره به بهشتى است كه خداوند بنى آدم را بالقوّة در آن بهشت آفريده است و در تبار و نسل او هم بالقوّة چنين حالتى هست «1» و آن معنى آشكار شده است آنجايى كه گفت:

(وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ ...- 127/ اعراف) (عَود:) شتر بزرگسال به اعتبار بازگشتنش به كار و حركت يا بازگشتن و رسيدن به سالهاى زياد عمر پشت سر هم، در صورت اوّل به معنى فاعل است و در وجه دوّم به معنى مفعول و نيز- عود- راه قديمى كه مسافرت و سفر به آن راه برمى گردد و اعاده مى شود و يكى از معانى عود عيادت بيمار است. عيديّة: شترى كه به نرينه اى منسوب است كه آن را- عيد- گويند. عود- گفته شده در اصل چوبى است كه چون از درخت بريده شود خوشبو و معطّر است و به ظرف آتشى هم كه براى مهمان آماده مى كنند و همچنين براى بخور دادن در آن آتش واژه عود اختصاص يافته است.

(عوذ:) العوذ: پناه بردن بغير و پيوسته شدن به او، مى گويند عاذ فلان بفلان: او به فلانى پناه


كه براى حاضرين و آيندگان ما عيد و آيه اى از تو باشد.

(1) چنانكه در خلقت آدم هم فرمود: (اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ 35/ بقره) كه اگر بنى آدم يا انسان تخطّى از فرمان خدا نكند همواره در بهشت فطرى است مگر اينكه آدم نافرمان و تابع هوس شود كه بناچار از بهشت فطرت رانده مى شود.

برد، و از اين معنى است آيات:

(أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ- 67/ بقره) (وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ- 20/ دخان) «1» (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ- 18/ فلق) (إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ

• 18/ مريم) اعذته باللّه اعيذه: او را به خداوند پناه مى دهم، گفت:

(إِنِّي أُعِيذُها بِكَ- 36/ آل عمران) «2» و آيه: ( (مَعاذَ اللَّهِ) 23/ يوسف) «3» يعنى به خدا ملتجى مى شويم و به او پناه مى بريم و از او يارى مى خواهيم كه آن كار را انجام دهيم و از انجام آن بدى و زشتى دورى مى جوئيم.

عوذة: افسون و چيزى است كه به آن پناه مى برند و از اين معنى تميمه و رقية (دعاى باز و بند كودكان) را- عوذة- گفته اند، عوّذه- وقتى است كه او را حفظ كند.

عائذ: هر مادر كه طفلى بدنيا مى آورد و تا هفت روز او را عائذ- مى نامند (پناه دهنده كودك).


(1) سخن حضرت موسى به فرعون و فرعونيان است كه مى گويد با اينكه دليلى روشن براى هدايت شما آورده ام اگر سنگسارم كنيد، دليلى روشن براى هدايت شما آورده ام و اگر سنگسارم كنيد به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى برم.

(2) سخن زن عمران يا مادر مريم است كه پس از تولّد مريم (س) مى گويد خداوندا او را مريم ناميدم و از شرّ شيطان او را و ذرّيه اش را در پناه تو قرار مى دهم و به تو مى سپارم.

(3) صاحب مجمع البحرين حديث را در ذيل واژه- عوذ- چنين نقل مى كند كه «نعوذ بك من الفقر» يعنى از اينكه نيازمند مردم شويم بتو پناه مى بريم، و از كسالت يعنى انگيخته نشدن نفس براى كار نيك، و از عجز يعنى نداشتن توانايى، و از پيرى براى اينكه دوران سست ترين سالهاى زندگى است، و از اختلال عقل و حواس، و از عجز در بسيارى عبادت، و از ترس براى اينكه مانع مى شود كه بر عاصيان و گناهكاران سخت بگيريم، و از كبر و خود بينى براى اينكه به غير تعظيم كنيم. كبر- با سكون حرف (ب) يعنى بزرگداشتن و با فتحه حرف (ب) كبر يعنى پيرى است كه در همه موارد فوق عبارت: اعوذ بك من الكسل من العجز من الهرم و من اختلال العقل من الجبن و من الكبر- بيان شده است، و چه نياتى و تلقينى متعالى و شكوهمند از جهت روان انسانى است. [.....]

(عور) [عور]

العورة: عورت انسان يا شرمگاه كه كنايه اى است از عار و نيز- عورة- چيزى است كه از آشكار شدنش عار يا مذمّت به انسان مى رسد و لذا زن- عورة- ناميده شده.

عوراء: از اين معنى است يعنى كلمه زشت و كار قبيح.

عورت عينه عورا و عارت عينه عورا: بينايى يك چشمش از بين رفته است عوّرتها: نابينايش كردم و از اين معنى عبارت: عوّرت البئر: چاه را با خاك پر كردم تا آبش خشك شود، استعاره شده است.

اعور: كلاغ، بخاطر تيز بينى او، كه اين معنى عكس و خلاف معنى اوّل واژه است، شاعر گويد: و صحاح العيون يدعون عورا (چشمهاى سالم را نابينا مى نامند) يا (بر عكس نهند نام زنگى كافور) (عَوار) و عورة: پاره بودن چيزى مثل پارچه و شكاف و رخنه در ديوار خانه و مانند اينها، خداى تعالى گفت: (إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ 13/ احزاب) يعنى خانه هامان خلل برداشته و كسى كه بخواهد به آنها دست يابد ممكن است. «1»

فلان يحفظ عورته: يعنى سستى و خلل عورت خود را حفظ مى كند و مى پوشاند، گفت: (ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ- 58/ نور) يعنى نيمروز و آخر شب و بعد از نماز عشاء (در اين سه وقت بدون اجازه و سر نزده نبايد به استراحتگاه همسران، پدر و مادر، فرزند و همسرش يا دختر و همسرش و غيره وارد شد.) (الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ 31/ نور) يعنى كسانى كه به سنّ بلوغ نرسيده اند.

سهم عائر: تيرى كه معلوم نيست از كجا مى آيد.


(1) سخن كسانى است كه براى رفتن به جنگ بهانه مى آوردند، كه خانه هاى ما نامطمئن است در حاليكه چنين نبوده.

(لفلان عائرة عين من المال: آنقدر مال و ثروت دارد كه چشم را خيره مى كند.

معاورة: در معنى استعاره است.

عاريّة: بر وزن فعليّة از همان معنى است يعنى به عاريت گرفتن و لذا گفته مى شود: تعاوره العوارى: چيزى عاريه به او رسيد، بعضى گفته اند تعاوره عوارى:- از- عار- است، زيرا به عاريت دادن ملامت بار است سرزنش ببار مى آورد. چنانكه در مثل آمده است: «قيل للعاريّة أين تذهبين فقالت: اجلب الى اهلى مذمّة و عارا» «1».

به عاريّة گفتند كجا مى روى، گفت: به جايى كه عار و سرزنش براى صاحبم جلب كنم، گفته شده اين درست نيست از جهت اينكه اشتقاق عاريّة از- عار، يعور- است (واوى است) به دليل- تعاورنا- ولى واژه- عار- معنى مذمّت (يايى است) چنانكه مى گويند:

عيّرته بكذا: سرزنشش كردم.

(عير) [عير]

العير القوم: كسانى كه بارهاى خواربار و غذا همراه دارند (كاروانهاى مواد غذايى) كه اسمى است براى پيادگان و ستورانى كه حمل كننده خوار و بارند هر چند كه در مورد هر كدام جداگانه به كار مى رود، در آيات:

(وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ- 94/ يوسف) (همينكه كاروان جدا شد) (أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ- 70 يوسف) (الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها- 82/ يوسف) عير: گور خر، و نيز- عير- برآمدگى پشت پاى و مردمك چشم، و بن غضروف


(1) ضرب المثل «عاريّه اكتسب اهلها ذمّا» چيز عاريه اى كه براى صاحبش مذمّت حاصل مى كند در باره شخص ناسپاس مى گويند كه در برابر نيكى نيكوكار او را مذمّت هم مى كند در اصل چنين بوده كه عدّه اى چيزى را به عاريه گرفتند سپس در موقع بازگرداندن آن از آن چيز عيبجويى و مذمّت هم كردند. (مجمع الامثال- 2/ 31)

گوش، و هر چه بر روى آب از كف و خاشاك هست، و برجستگى ميان پيكان هر چند كه بكار بردن همه اين معانى در آن واژه صحيح است ولى در مناسب بعضى از آنها نسبت به بعض ديگر اشكال هست.

عيار: اندازه گرفتن پيمانه و ميزان، و از اين معنى است:

عيّرت الدّنانير: دينارها را ناقص و عيب دار كردم.

عيّرته: از عار و ننگ مذمّتش كردم. تعاير بنو فلان: گفته شده معنيش اين است كه عيب يكديگر برشمرديم.

تعاطوا العيارة: كار سخت و دشوار در رهايى و نجات يافتن.

عارت الدّابّة تعير: وقتى است كه ستور و حيوان فرار كند.

فلان عيّار: او گريز پا و دوره گرد و بيكاره است.

(عيس) [عيس]

عيسى اسم علم است و اگر عربى شمرده شود امكان دارد از عبارتى باشد كه مى گويند: بعير اعيس و فاقة عيساء: جمعش- عيس است- يعنى شترى سپيد كه تيرگى مويش سپيدى بدنش را فرا مى گيرد، يا از عيس بمعنى نطفه است. مى گويند:

عاسها يعيسها: باردارش كرد.

(عيش) [عيش]

العيش: زندگى مخصوص جاندار كه اخصّ از واژه- حيات- است زيرا حيات در باره خداى تعالى، و فرشته و موجود جاندار هم گفته مى شود.

واژه- معيشة- براى چيزى است كه با آن زندگى مى شود و از- عيش مشتقّ شده، در آيات:

(نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا 32/ زخرف) (مَعِيشَةً ضَنْكاً- 124/ طه)

(لَكُمْ فِيها مَعايِشَ- 10/ اعراف) (وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ- 10/ اعراف) و در باره بهشتيان گفت: (فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ- 7/ قارعه) پيامبر عليه السّلام فرمود: «لا عيش الّا عيش الآخرة» «1».

(عوق) [عوق]

العائق: باز دارنده از هر چيزى كه اراده خير در آن مى شود و از اين معنى است عبارت: عوائق الدّهر: موانع روزگار و بازدارنده ها از زندگى.

عاقه و عوّقه و اعتاقه: او را منع كرد و بازداشت، در آيه (قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ- 18/ احزاب) «2» يعنى كسانى كه از راه خير مانع مى شوند و ديگران را بازمى دارند.

رجل عوق و عوقة: مردى كه مردم را از خير و نيكى مانع مى شود.

يعوق: نام بتى است.

(عول) [عول]

عاله و غاله: در معنى بهم نزديكند- عول- در چيزى است كه هلاك مى كند و نيز- عول- در چيزى كه سنگينى مى كند، مى گويند: ما عالك فهو عائل لى: هر چيزى كه تو را سنگين كند براى هم دشوار است و از اين معنى است- عول- بيش از نصف گرفتن، خداى تعالى گويد: (ذلِكَ أَدْنى أَلَّا تَعُولُوا- 3/ نساء) «3» عالت الفريضة: زياده بر نصّ، فريضه انجام داد. «4»


(1) در حديثى ديگر آمده است «لا خير فى العيش الّا لرجلين: رجل يزداد كلّ يوم خيرا و رجل يتدارك منية بالتّوبه» زندگى حقيق براى دو شخص صادق است 1- كسيكه هر روز خيرى افزون انجام مى دهد 2- كسيكه با توبه مرگ را تدارك مى بيند و آماده مى شود.

(2) مربوط به كسانى است كه ديگران را از رفتن به جنگ مانع مى شدند و آنها را مأيوس مى كردند.

(3) اگر بترسيد كه در ميان همسرانتان عدالت كنيد فقط يك زن داشته باشيد و اين عمل براى اين كه ظلم و زياده روى نكنيد بهتر است.

(4) عالت الفريضه: حساب افزون شد و بالا رفت. (المحكم/ ابن سيده 2/ 258).

تعويل: اعتماد و اتّكال نمودن به ديگرى در هر چيزى كه دشوار و سنگين است و از اين معنى واژه عول- است يعنى كار ناهنجار.

ويله و عوله: واى و شيون بر او.

عيال: مفردش عيل- است يعنى چيزى سنگين.

عاله: سنگينى و فشار زندگى را تحمّل كرد و از اين معنى است سخن پيامبر (ص) كه: أبدأ بنفسك ثمّ بمن تعول» «1».

اعال: اهل و عيالش زياد شد.

(عيل) [عيل]

آيه: (وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً- 28/ توبه) اگر از فقر مى ترسيد عال الرّجل: وقتى است كه فقير و بينوا شود.

عال، يعيل، عيلة: اسمش- عائل- است يعنى درويش و نيازمند شد و امّا- اعال- وقتى است كه خانواده كسى و ياران و فرزندانش زياد شود (از عال- يعول- واوى است). و آيه: (وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى- 8/ ضحى) يعنى فقر نفس را از تو دور كرد و براى تو بزرگترين توانگرى، و بى نيازى و غنى را قرار داد و از همين معنى است كه پيامبر عليه السّلام فرمود:

«الغنى، غنى النّفس» (توانگرى و بى نيازى حقيقى بى نياز بودن نفس و جان از غير خدا است، و اين


(1) تمام حديث فوق چنين است: «ابدأ بنفسك فتصدّق عليها فانّ فضّل شى ء فلاهك فان فضل شى ء عن اهلك فلذى قرابتك فهكذا ابدا عن تعول» هزينه و بخشش را از خويش آغاز كن و صرف كن اگر فزون آمد به كسان خود اگر از آن هم فزونتر بود به خويشاوندانت و همچنين به كسيكه به او اعتماد دارى، و از عيال خويش آغاز كن.

حديث شريف تفسير آيه اخير است كه راغب رحمه اللّه آن را بيان داشته است).

ما عال مقتصد: ميانه رو، محتاج و نيازمند ديگران نمى شود. گفته شده معنى آيه:

(وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى- 8/ ضحى) اين است كه خداوند ترا محتاج رحمت و آمرزش خويش يافت و با مغفرتش از نارواى گذشته و آينده در باره تو ترا با اتمام نعمت خويش بى نياز ساخت (به راهى راهبريت نمود و پيروزى ارجمندى به تو ارزانى داشت و ينصرك اللّه نصرا عزيزا).

(عوم) [عوم]

العام: مثل واژه- سنة- است يعنى سال، ولى واژه (سنة) بيشتر در سالى كه در آن سال قحطى و سختى است بكار مى رود و لذا از- جدب- يعنى قحطى به- سنة- تعبير مى شود و واژه- عام- در سالى ايست كه فراوانى و آسايش در آن است (و فراوانى و نعمت عموميّت دارد). در آيات:

(عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ- 49/ يوسف) «1» (فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً- 14/ عنكبوت) «2» در آيه اخير نام بردن واژه- سنة- كه مستثنى منه است و سپس مستثنى به واژه عام- براى پنجاه سالى كه استثناء شده است لطيفه اى است كه جاى بحث اش ان شاء اللّه بعد از اين كتاب. «3»

عوم: شناورى است، گفته شده سال را از اين جهت- عام- گويند كه خورشيد


(1) تعبير خوابى است كه حضرت يوسف نمود، مى گويد «سپس بعد از آن سال پر نعمت مى آيد كه مردم يارى مى شوند و از سختى نجات مى يابند».

(2) مربوط به رسالت حضرت نوح است كه مى گويد 950 سال در ميانشان درنگ نمود.

(3) خداوند پس از بيان حال كفّار و اينكه هرگز رها شده بخود نيستند در سختى و آزمونها قرار مى گيرند براى تسلّى خاطر پيامبر (ص) و مؤمنين داستان حضرت نوح و زمانى طولانى را كه آن پيامبر (ع) با ديدن سختى ها و نارواها از قومش يعنى 950 سال تحمّل مشكلات نمودن آن حالت را با واژه سنه- كه روشنگر سختى و مشكلات است يادآورى مى كند تا پيامبر و يارانش در طول تاريخ چه در صدر اسلام و چه

در تمام بروجش در حركت و شناورى است و بر معنى شناورى در واژه- عوم- آيه:

(وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ- 40/ يس) دلالت مى كند.

(عون) [عون]

العون: همان يارى و پشتيبانى است يعنى- معاونة و مظاهرة (كه هر دو مصدر در همان معنى هميارى است) مى گويند كه فلان عونى: معين و ياور من است.

اعنته: ياريش كردم، در آيات: (فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ- 95) «1» (وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ- 4/ فرقان).

(تَعاوُن): همكارى و هميارى است، گفت: (تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده) «2».

(استِعانَة:) يارى خواستن. گفت: (اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ- 45/ بقره) «3».

(عَوان:) ميانسال، كه بطور كنايه به زن سالمند به اعتبار سخن شاعر كه مى گويد:


قرون بعد در ايمان و عمل و اقامه احكام اسلام هر چه فزونتر در ايمان قوى و راسختر و در عمل استوارتر و در جهاد و تلاش قيام كننده تر امّا از جنبه لفظى و ادبى تكرار ننمودن- سنه- از بلاغت قرآنى است مگر اينكه تكرار لفظ براى بزرگى مقصود و منظور از سوى گوينده باشد (كشّاف 3/ 436).

(1) مرا با نيرو يارى دهيد.

(2) يعنى در نيكى و تقوى يكديگر را يارى رسانيد و در گناه و ستمگرى يكديگر را يارى و كمك ندهيد. واژه تعاون كه در هزار و چهار صد سال قبل با اين شرايط عالى انسانى ذكر شده، امرى است بنيانى و زير بناى امور اجتماعى حكومت اسلامى، و واژه اى است مكتبى، كه در فرهنگ گذشته اروپائيان چنين واژه اى با چنين قدمت تاريخى سابقه ندارد و همانند واژه هاى (حزب- شورى- نفى تكاثر- نفى استثمار- رشد و كمال) ويژه مكتب اسلام است كه بعد از قرنها فرنگيان آنرا از متون اسلامى استفاده كرده و به كشورهاى اسلامى با طمطراق سوغات آوردند و به گفته صاحب بن عبّاد بايستى بگوئيم: هذه بضاعتنا ردّت الينا: اينها همه سرمايه هاى معنوى و سياسى و اجتماعى خود ماست كه بر ما برگشته است، متأسّفانه اساس تعاون و پيمانهاى دوستى و هميارى كه امروز ميان دولت ها هست براى غلبه بر سايرين و اعمال ستمگرانه و بهره كشى از مستضعفين جهان است و لذا قرآن مسلمانان را از ورود به چنان تعاون و همپيمائى با ستمگران و گناهكاران كه نتيجه اش خونريزى به غير حقّ و چيرگى بر ضعفاست بر حذر مى دارد و با اعجازى لفظى و ادبى پس از جنبه مثبت آن مى گويد: (وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده).

(3) از روزه و نماز و پايدارى در راه انجام آنها يارى جوئيد، يعنى نيرومندى در اراده و قدرت روحى كه [.....]

فان اتوك فقالوا انها نصف فانّ امثل نصفيها الّذى ذهبا

(همين كه به سوى تو آمدند گفتند زنى است ميانسال و پير كه به راستى نيمى از عمرش كه گذشته است بيشتر است).

و گفت: (عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ- 68/ بقره). «1»

عوان: بطور استعاره براى جنگى كه تكرار شده و در آن پيش دستى شده بكار مى رود. عوانة: نخل كهن. عانة: گله گورخر، جمعش- عانات و عون- است.

عانة الرّجل: موى زهار يا موى شرمگاه، تصغير عانة- عوينة- است.

(عين) [عين]

العين: چشم، در آيات:

(وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ- 45/ مائده) (لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ- 66/ يس) (وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ- 92/ توبه) «2» (قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ- 9/ قصص) (كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها- 40/ طه) مى گويند- عين- در معنى جاسوس- و مراقب و ناظر به چيزى است فلان بعينى: او را نگه مى دارم و سرپرستى مى كنم مثل اينكه مى گوئى: هو بمرأى


لازمه حيات سعادتمندانه و موّفق است با يارى جستن از صبر و صلاة ميسور است و الصّوم: عون على العفّة روزه گرفتن براى عفّت و پاكدامنى يار و ياورى است. (اساس البلاغه- 317).

(1) يكى از نشانه هاى گاوى است كه مورد سؤال بنى اسرائيل بود، مى گويد نه پير باشد و نه جوان بلكه ميانسال.

(2) در باره آن عدّه از مؤمنين صديق مسكين است كه به حضور پيامبر آمدند و براى رفتن به جبهه جنگ مركب سوارى خواستند و پيامبر (ص) گفت چيزى ندارم به شما بدهم در حاليكه از اندوه ديدگانشان پر از اشك بود رفتند كه چيزى براى خرج كردن در جبهه جنگ نداشتند اينچنين ياران و مؤمنين دين خداى را چون كوهى استوار پاس داشتند و يارى نمودند.

منّى و مسمع: او در جلوى ديدگان من است، مى بينمش و سخنش را مى شنوم كه كنايه از حفظ و حراست او از سوى تو است، در آيات:

(فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا- 48/ طور) (تَجْرِي بِأَعْيُنِنا- 14/ قمر) (وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا- 37/ هود) يعنى در جائيكه مى بينم و حفظ مى كنيم. و آيه:

(لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي- 39/ طه) يعنى با نگهبانى، و نگه دارى من. عين اللّه عليك: در رعايت و حفظ خداى باشيد (جمله دعائيّه است) و گفته اند معنى اين عبارت دعائيّه اين است كه، تو خود او را با سپاهيانى كه حفظش مى كنند نگهدار. جمع عين- اعين و عيون- است در آيات:

(وَ لا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ- 31/ هود) «1» (رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ- 74/ فرقان) «2» واژه- عين- براى معانى گوناگون با ديدگاههاى مختلف، از چشم كه عضوى از بدن است استعاره مى شود و نيز براى سوراخ و روزنه مشك آب و توشه دان كه تشبيهى است به چشم و ريزش آب از آن.

سقاء عيّن و معين: مشتق از- عين- است در وقتى كه آب از مشك جارى مى شود. عيّن قربتك: چيزى در مشك بريز تا اثر دوخت و منفذ آن را مسدود كند.

تجسّس كننده را هم- عين- گويند كه تشبيهى است در نظر كردن و نگريستن با چشم، مثل اينكه زن را عورت و مركوب را- ظهر- مى نامند، مثلا مى گويند: اما


(1) سخن نوح پيامبر است كه بقوم نافرمانش مى گويد من نمى گويم خزائن نزد من است يا من غيب مى دانم و يا فرشته ام، و نيز نمى گويم به كسانى كه در چشم شما خوار مى نمايند خداوند به آنها خير نمى دهد خداى بهتر مى داند در دلهاشان چيست.

(2) دعا و تقاضاى عباد الرّحمن يا برترين انسانها، و پرستندگان خداى رحمن است كه پس از انجام و ايجاد تمام شرايط اخلاقى و اجتماعى و سياسى در خود در پايان مى گويند: پروردگارا از همسران، و تبار ما نور چشمانى قرار ده و ما را پيشواى متّقين گردان.

مالك زنى و مركوبى است هر چند كه مقصود، آن عضو (پشت اسب و عورت) نباشد.

طلا- را هم عين گويند، چون بهترين فلز است به چشم تشبيه شده است همانطور كه چشم برترين و بهترين عضو بدن است.

اعيان القوم: افاضل و برترينهاى ملّت.

اعيان الاخوة: پسرانى كه از يك پدر و مادرند. بعضى گفته اند هر گاه واژه عين در معنى ذات شى ء بكار رود مى گويند:

كلّ ماله عين: تمام دارائيش نقدينه است، مثل بكار بردن- رقبة در باره بردگان و ناميدن زن به عورت، از آن جهت كه مقصود از آن همان است كه گفته مى شود. منبع و چشمه آب را هم- عين- گويند كه تشبيهى است به آبى كه در چشم است و از عبارت: عين الماء: چشمه آب اصطلاح ماء معين: آب گواراى جارى كه براى بيننده ظاهر و روشن است عيّن: سؤال كننده و پرسش گر، در آيات:

(عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا- 18/ انسان) «1» (فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً- 12/ قمر) (فِيهِما عَيْنانِ تَجْرِيانِ- 50/ رحمن) (ْنانِ نَضَّاخَتانِ

• 66/ رحمن) «2» (وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ- 12/ سباء) «3» (فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ- 57/ 45/ حجر) (مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ- 57/ شعراء) (فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ- 25/ دخان)

(1) اشاره به چشمه اى است در بهشت كه سلسبيل ناميده مى شود.

(2) دو چشمه جوشان.

(3) براى سليمان چشمه اى از مس روان ساختيم.

عنت الرّجل: به چشمش زدم مثل واژه هاى- رأسته و فأدته: (به سرش زدم- به دلش زدم). عنته: با چشم زدمش مثل- سفته: با شمشير زدمش، عبارت زدن با چشم گاهى مقصود عضوى است كه زده شده مثل- رأسته و فأدته (به سر و دلش زدم) و گاهى مقصود عضوى است كه حالت و وسيله زدن است و در حكم- سفته و رمحته است (با شمشير و سر نيزه زدمش) و بر دو معنى فوق عبارت- يديت- است در وقتى كه به دستش بزنى يا با دستت او را بزنى.

عنت البئر: به چشمه و مجراى آب چاه رسيدم، در آيه گفت: (إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ (مَعِينٍ)- 50/ مؤمنون) (اشاره به قرارگاه مرتفع امن با آب گوارايى است كه حضرت عيسى و مادرش را خداوند در آن مكان ايمنى داد) در آيه: (فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ- 30/ ملك) گفته شده حرف (م) در (معين) اصلى است و از- معنت است. واژه عين بطور استعاره در كجى و انحراف ميزان و وسيله سنجش هم بكار مى رود، گاو وحشى را بخاطر زيبائيش- اعين و عيناء- گويند جمعش- عين- است كه زن هم به آن تشبيه شده، در آيات:

(قاصِراتُ الطَّرْفِ عِينٌ- 48/ صافّات) (وَ حُورٌ عِينٌ- 22/ واقعه).

(عيى) [عيى]

الاعياء: عجز و ناتوانى است كه از راه رفتن زياد به بدن مى رسد.

العىّ: عجزى كه از عهده دار شدن كار و سخن به انسان دست مى دهد، در آيات:

(أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ- 15/ ق) «1» (وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ- 33/ احقاف) «2»


(1) باغات و چشمه سارها و كشتزارها كه اشاره به نعمت هاى آماده براى انسانهاست تا در آنها تفكّر و انديشه كنند و بر سر سفره اى اينچنين پر نعمت، ميزبان خويش را بشناسند و سپاس گويند.

(2) آيا از خلقت نخستين اين اقوام گستاخ و كفر پيشه مثل: (عاد- ثمود- قوم نوح- فرعون) عاجزيم كه اينان از خلقت جديد بعد از مرگ در شبهه هستند.

و از اين معنى است عبارت: عىّ فى منطقه عيّا فهو عيى: از سخن گفتن درست عاجز است.

رجل عياياء طباقاء: وقتى است كه از كار و سخن درمانده شود.

داء عياء: درد بى درمان كه دوايى ندارد.

و اللّه اعلم پايان كتاب العين (در آستانه اذان مغرب).

)

«باب غين»

( (غبر) [غبر]

الغابر: درنگ كننده بعد از گذشتن آن چيزى كه با او بوده، در آيه: (إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ- 171/ شعراء) «1» يعنى در ميان كسانى كه عمرشان طولانى شده بود و نيز گفته شده آن پير زن در ميان كسانى باقيماند كه با لوط پيامبر (ع) از شهر بيرون نرفته بودند در ميان كسانى كه بعد از اتمام حجّت پيامبرشان در عذاب ماندند، در آيات:

(إِلَّا امْرَأَتَكَ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ- 33/ عنكبوت) (قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ- 60/ حجر) (هر دو آيه اخير در باره همسر لوط پيامبر (ع) است كه در عذاب باقى ماند) غبرة:

تتمّه و باقيمانده شير در پستان، جمعش- اغبار است. غبر: حائض و دشتان شدن، و نيز- غبر: شب.

غبار: باقيمانده از خاكى به هوا برخاسته است كه وزن لفظى آن بر مبناى دخان و عثار و مانند اينهاست (دود و خاك) كه اثرشان باقى مى ماند. غبر الغبار: گرد و غبار برخاست، گذرنده و باقيمانده را نيز غابر- گويند، اگر اين دو معنى براى- غابر-


(1) پيامبر قوم لوط و كسانش را از عذاب نجات داديم مگر پير زنى كه از باقيماندگان در ميان فاسقين بود.

صحيح باشد گذرنده، و ماضى را به تصوّر دور شدن و گذشتن غبارش از سطح زمين- غابر- گويند و به باقيمانده هم به تصوّر باقيماندن غبار بعد از گل و خاك- غابر- گفته اند.

از واژه- غبار- (غَبَرَة)- مشتق شده است يعنى اثر غبار گونه اى كه در چيزى به رنگ دود و غبار باقى مى ماند، در آيه گفت: (وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ- 40/ عبس) «1» كنايه از دگرگونى و تغيير چهره ها در اثر غم و اندوه است، مثل آيه: (ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا- 58/ نحل) «2».

غبر، غبرة و اغبرّ، اغبارّ: تيره و تار و گرد آلود شد، طرفة بن عبد مى گويد: رايت بنى غبراء لا ينكروننى. «3»

بنى غبراء: فرزندان بيابان و خاك نشينان (چون از بينوايى و فقر روى بر خاك مى نهند و مى خوابند، آنها را ياران و فرزندان خاك ناميده اند) مثل عبارت- بنو السّبيل: راهگردانان و بى خانمانها.

داهية غبراء: رويداد تاريك و اندوهبار كه يا از عبارت- غبر الشّى ء وقع فى الغبار- است كه گويى كه مصيبت و حادث چهره انسان را تغيير داده است و يا- از غبر- يعنى باقيمانده است و لذا- داهية غبراء- به معنى بلاى سخت و حادثه و رويدادى است پايدار كه اثرش باقى است و يا از- غبرة اللّون- است، پس آن مثل عبارتى است كه مى گويند:

داهية زبّاء: بلاى سخت و دشوار و يا از- غبره اللّبن- است يعنى ته مانده شير در


(1) بعضى چهره ها در آن روز روشن است و چهره هايى كه بر آنها تيرگى و تاريكى هست.

(2) اشاره به يكى از روحيّات غلط جاهليّت عرب قبل از اسلام است مى گويد: هر گاه بشارت نوزاد دختر به او دهند چهره اش تار و اندوهگين مى شود.

(3) مصراع فوق از معلقه طرفة بن عبد شاعر قبل از اسلام است مى گويد:

رايت بنى غبراء لا ينكروننى و لا اهل هذاك الطّراف الممّدد

وقتى از قبيله ام جدا شدم ديدم فقراء و مساكين مرا مى شناسند و انكارم نمى كنند همچنين صاحبان خيمه و خرگاه هايى كه با طنابها برپا داشته شده نيز بمصاحبت من علاقه مندند. [.....]

پستان، پس تمام معانى فوق در عبارت- داهية غبراء هست و نيز بلا و مصيبتى است كه وقتى مى گذرد اثرى از آن باقى است و يا از عبارت- عرق غبر- است يعنى رگى كه بعد از بسته شدن خونش مجدّدا خونش روان مى شود و باز پى در پى باز و شكسته مى شود.

غبر العرق: رگ باز شد.

غبيراء: گياهى است معروف (درخت سنجد) كه ميوه اش بر همان شكل و رنگ برگ درخت است. (درخت سنجد برگش و ميوه اش و ساقه اش گرد آلود و خاكسترى رنگ است).

غبيراء: ميوه درخت سنجد.

(غبن) [غبن]

الغبن: يعنى در معامله اى كه ميان تو و ديگرى هست با نوعى نهانكارى او را مغبون و زيانمند سازى كه اگر اين مغبون شدن در مال باشد، مى گويند: غبن فلان- و اگر زيان و ضرر در رأى و نظر باشد، مى گويند: غبن (با كسره حرف- ب).

غبنت كذا غبنا: وقتى است كه چيزى را فراموش كنى و آن را نوعى غبن و زيان و ضرر بدانى.

(يَومُ التّغابُن:) روز قيامت، براى اينكه در قيامت زيانمنديها و غبن در خريد و فروشهائى كه آيات زير به آن اشاره مى كند آشكار مى شود كه چون مؤمن بوده اند به رضاى خدا مى رسند.

(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- 207/ بقره) (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ...- 111/ توبه) و از آيه: (الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا- 77/ آل عمران) «1» دانسته


(1) كسانى كه پيمان خداى و سوگندهاى خويش را به بهائى ناچيز و اندك مى فروشند در آخرت

مى شود كه آنها در آنچه را كه از فروش و دريافت و سود بطور كلّى از دست داده اند مغبون و زيانمند شده اند. از بعضى دانشمندان در باره (يَوْمُ التَّغابُنِ- 9/ تغابن) سؤال شد، گفت: در قيامت چيزهايى بر خلاف اندازه گيرى و حساب دنيائيشان بر آنها آشكار مى شود. بعضى مفسّرين گفته اند: اصل- غبن- پوشاندن و مخفى نمودن چيزى است و- غبن- با فتحه حروف (غ) و (ب) جايى است كه چيزى در آنجا پنهان مى شود مثل زير بغل و بن ران، در اين شعر:

و لم أر مثل الفتيان فى غبن الرّأى ينسى عواقبها

(مانند جوانان در ضعف خود كه عواقب كار بر آنها فراموش مى شود ديده نشده است). و هر بن مفصلى از اعضاء بدن كه دو تا و بسته مى شود مثل كشاله ران و زير بغل و آرنج كه استتار و پوشيده است مغابن ناميده شده. زنان را هم- طيّبة المغابن- گفته اند (پوشيده هاى پاك و طيّب).

(غثا) [غثا]

الغثاء: كف و پوسته و رويه هر چيز مايع.

غثاء السّيل و القدر: كف روى سيل و كف سر ديگ و چيزى است كه بالا مى آيد و همچنين- غثاء- كاه و گياه خشكى كه پراكنده مى شود.

زبد القدر: كف بر آمده از ديگ جوشان و پر كه به صورت ضرب المثل در چيزى كه ضايع مى شود و چون كف از بين مى رود و به آن اعتنايى نمى شود بكار مى رود. غثا الوادى غثوا: رودخانه كف برآورد.

غثت نفسه تغثى غثيانا: پليد و ناپاك شد. «1»


نصيبى ندارند خداوند با آنها سخن نمى گويد به آنها نمى نگرد پاكشان نمى كند و عذابى دردناك دارند.

(1) در دو آيه از قرآن مجيد واژه- غثاء- بكار رفته است:

الف- آيه 5/ اعلى كه مى گويد: (وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوى) او خدايى است كه در پهنه

(غدر) [غدر]

الغدر: اخلال در چيزى و ترك عهد و پيمان نيز گفته مى شود و از اين معنى است واژه غادر- جمعش- غدرة- يعنى رونده و ترك كننده. غدّار: زياد مكر و غدر كننده.

اغدر و غدير: «1» آبى كه سيلابها در گوديها بجا مى گذارند و به آنجاها مى رسد،


زمين مراتع و چراگاههاى سبز و خرّم براى بشر و بهره مندى او از آنها را بيرون و پديد مى آورد، و سپس همچون خاشاكى پراكنده مى گرداند.

ب- آيه 41/ مؤمنون، در باره سرنوشت نكبت با رقوم نوح است كه به حيات دنيا آنچنان دلبسته بودند كه آخرت را تكذيب مى كردند و مى گفتند نوح هم مثل ما بشرى است كه مى خورد و مى نوشد ما فرمانش نمى بريم، كه خداوند مى فرمايد: اينان سرنوشتشان آنچنان است كه صيحه اى ناگهانى با حقّ، آنها را فرو مى گيرد: (فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) آن گروه ستمگر را بخاطر ستمگريشان چون خاشاك و غبارى پراكنده مى كنيم و دور باش از رحمت خدا بر قوم ستمگر باد، سپس بعد از آنها قرنهايى، و مردمانى ايجاد كرديم.

(1) واژه- غدير- در تاريخ شكوهمند اسلام كاملا مشخّص است، زيرا پيامبر (ص) در چنان مكانى و قبل از پراكنده شدن مؤمنين در آخرين حجّ معروف به حجّة الوداع در روز هيجدهم ذيحجّه امير المؤمنين على (ع) را به مردم با عباراتى مخصوص معرّفى كرد. ابو حامد غزّالى در كتاب (سر العالمين) صفحه 20 تا 22 عينا چنين نوشته است: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعلى يوم الغدير «من كنت موليه فعلىّ مولاه» فقال عمر بن الخطّاب بخ بخ يا ابا الحسن لقد اصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مومنه و هذا رضى و تسليم و ولاية و تحكيم. يعنى پيامبر (ص) در روز عيد غدير گفت: كسى را كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست و عمر بن خطّاب گفت: يا ابا الحسن بر تو مبارك باد و مبارك باد كه تحقيقا مولاى من و مولاى هر مرد مؤمن و زن مؤمن شوى، و معنى مولاى- رضايت، تسليم، و ولايت و تحكيم است. (مجمع البحرين 3/ 420).

و جلال الدّين مولوى در كتاب مثنوى داستان غدير، امامت و مولا بودن او را اين طور مى سرايد:

زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود و ان على مولا نهاد

گفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عمّ من على مولاى اوست

كيست مولا آنكه آزادت كند بند رقّيت ز پايت بر كند

چون به آزادى نبوّت هادى است مؤمنين را ز انبياء آزادى است

اى گروه مؤمنان شادى كنيد همچو سرو و سوسن آزادى كنيد

بى زبان گويند سرو و سبزه زار شكر آب و شكر عدل نو بهار

(دفتر ششم مثنوى 419) و مى بينيم كه مولوى دو معنى سياسى و رهبرى معنوى را هر دو با هم از آثار عيد غدير و انتخاب على (ع) به ولايت و امامت مى داند و هدايت و آزادى از اسارتها را مربوط به همين امر مى داند كه با نبوّت مقايسه كرده و آن را استمرار نبوّت مى داند.

جمعش- غدر و غدران است.

استغدر الغدير: آب در بركه جمع شد.

غديرة: مويى كه فرو هشته و رها مى شود تا بلند شود، جمعش غدائر غادره:

تركش كرد، در آيات:

(لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها- 49/ كهف) «1» (فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً- 47/ كهف). «2»

غدرت الشّاة: گوسپند عقب ماند.

هى غدرة: او باز مانده است.

غدر: سوراخ و شكاف در و ديوار براى نگاه كردن درون آن كه مخصوص ديدن لقاح ستوران است و از اين معنى مى گويند:

ما اثبت غدر هذا الفرس: چه با ثبات است عمل اين اسب و سپس اين معنى و لفظ مثلى شده است براى كسى كه پايدار و با ثبات است، و مى گويند: ما اثبت غدره: در مردى و جوانمردى چقدر استوار و ثابت است.

(غدق) [غدق]

گفت: (لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً- 16/ جنّ) يعنى آبى زياد و فراوان، از اين معنى عبارت غدقت عينه تغدق- است چشمانش پر اشك شد.

غيداق: در چيزى گفته مى شود كه قدرت مردى و دويدن و سخن گفتن در او زياد باشد.


(1) نامه اعمال را پيش آرند و مجرمين از ديدن محتواى آن هراسان مى شوند و مى گويند: واى بر ما اين نامه چيست كه گناه كوچك و بزرگ را وانگذاشته مگر اينكه آن را به حساب آورده.

(2) همه آنها را محشور كنيم و يكى از آنها را ترك نكنيم و وانگذاريم.

.(غدا) [غدا]

الغدوة و الغداة: اوّل روز، كه در قرآن واژه غدوّ با- آصال- يعنى اوّل شب برابر آمده است، مثل آيه: (بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 205/ اعراف).

غداة- با- عشىّ- برابر است، در آيات: يعنى (پگاهان، و شامگاهان) (بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ- 52/ انعام).

(غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ- 12/ سباء) «1» غادية: ابرهايى كه صبحگاهان ظاهر مى شود.

(غَداء:) غذاى چاشتگاه يا صبحانه.

غدوت اغدو: ناشتاهى خوردم، گفت: (أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ- 22/ قلم) (صبحگاهان به زراعتتان برويد) (غَد:) فردا يا روزى كه پس از امروز در آن هستى، در آيه: (سَيَعْلَمُونَ غَداً- 26/ قمر) يعنى فردا خواهيد دانست، و مانند اينها.

(غرر) [غرر]

غررت فلانا: از غفلت و بى خبريش سود بردم و به آنچه كه از او مى خواستم نائل شدم.

غرة: غفلت و بى خبرى در بيدارى است.

غرار: بى خبرى در خواب سبك و اصل آن از- غرّ- يعنى اثر روشن و ظاهر از چيزى است، و از اين معنى است:

غرّة الفرس: سپيدى پيشانى اسب.

غرار السّيف: تيزى شمشير. غرّ الثّوب: اثر چاك خوردگى جامه و تا خوردگى آن.

اطوه على غرّه: بر خط و پارگيش آن پارچه را تا كن.


(1) مربوط به مسخّر بودن باد بحكم حضرت سليمان (ع) است كه مى گويد رفتن و وزيدن آن در صبحگاه يك ماه و رفتن و وزيدن در شامگاه يك ماه بود.

(غرّه كذا) غروا: گويى كه او را مغرور كرد و وجود او را غرور فرا گرفته و پيچيده است، در آيات:

(ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ- 6/ انفطار) «1» (لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ- 196/ آل عمران) «2» (وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً- 64/ اسراء) «3» (بَلْ إِنْ يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً- 40/ فاطر) «4» (يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً- 112/ انعام) (وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) «5» (وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا- 35/ جاثيه) وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ- 33/ لقمان) (ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً- 12/ احزاب) 6 (غَرُور:) هر چيزى از مال و جاه و شهوت و شيطان كه انسان را فريب دهد و مغرور كند و- غرور- در اين آيه به شيطان تفسير شده است زيرا گفته شده: «الدّنيا تغرّ و تضرّ و تمرّ» (دنيا فريفته مى كند زيان مى زند و در مى گذرد).

(غَرَر:) به معنى خطر است، از- غرّ- كه در حديثى از فروختن غرر نهى شده


(1) خطاب به انسان است پس از اشاره به حوادث سهمگين آستانه قيامت مى گويد: اى انسان چه چيزى تو را به پروردگار كريم و ارجمندت مغرور كرده است، همان خدايى كه تو را آفريده و موزون و متناسب آفريد.

(2) رفت و آمد كفّار در شهرها نبايستى مرا تحت تأثير قرار دهد و ترا بفريبد آنان بهره اى ناچيز و اندك از زندگى دارند آنگاه جايگاهشان جهنّم است (فبئس المهاد) چه جايگاه بدى است.

(3) شيطان جز به غرور و فريب وعده شان نمى دهد.

(4) ديوان و ديو سيرتان در راه دشمنى با پيامبران سخن غرور آميز و ظاهر فريب به يكديگر القاء مى كنند.

(5) زندگى دنيا چيزى نيست مگر متاع فريفتن و غرور.

6- آنگاه كه در جنگ احزاب منافقين و كسانى كه در دلهاشان مرض و بيمارى بود مى گفتند خدا و پيامبرش جز غرور بما وعده اى ندادند.

است. «1» غرير: اخلاق نيكو باعتبار اينكه روشن و مشخّص است. فلان ادبر غريره و اقبل هريره: «2» (حسن خلقش از او دور شد و بد خلق و كج خوى شد).

فلان اغرّ: او در كرم و بخشندگى مشهور است به اعتبار همان سپيدى پيشانى و مشخّص بودن.

غرر: سه شب اوّل هر ماه كه هلال چون سپيدى پيشانى اسب است.

غرار السّيف: تيزى شمشير. غرار: شير اندك.

غارت النّاقة: شير آن شتر كم شد بعد از اينكه گمان كرد شيرى در آن نبود گويى كه صاحبش را فريب داده است. «3»


(1) حديثى است كه در متون مختلف چنين نقل شده است كه: «نهى رسول اللّه (ص) عن بيع الغرر و هو مثل السّمك فى الماء و الطّير فى الهواء» پيامبر از خريد و فروش آنچه در خطر است مثل ماهيان در دريا و مرغان در هوا نهى فرموده است زيرا دسترسى به آنها ناميسور و با خطر و زحمت و مشقّت همراه است و اينگونه معاملات ناقص است و «لا يتمّ البيع فيه ابدا» هرگز خريد و فروش در آن تمام نيست. غرر: در معانى مختلف آمده است: 1- برده، 2- شبى كه هلال ديده مى شود، 3- روشنى و طلوع هلال 4- دندان سپيد پيشين 5- متاع و جنس خوب.

غرير من القوم: شرافتمند، بخشنده و كريم، پيشانى و هر چيزى از نور و طلوع صبح كه سپيديش ظاهر مى شود. غرّة: برج بلندى در مدينه كه مناره مسجد قبا بوده و متعلّق به فرزندان عمر و بن عوف. (ترتيب القاموس 3/ 380 لس 5/ 15- مقائيس اللّغه 4/ 381- مجمع البحرين 3/ 423). [.....]

(2) هرير: بد اخلاقى و زشتخويى و همچنين زوزه سگ از سرما اقبل هريرة: بد اخلاق شد. ليلة الهرير:

شبى معروف در جنگ صفّين كه جنگى در آن شب ميان سپاهيان امير المؤمنين (ع) و معاويه رخ داد. يوم الهرير: روز مخصوص در ميان عرب كه جنگ مهمّى در آن واقع شده.

(3) در حديثى آمده است كه: «المؤمن غرّ كريم و الكافر خبّ لئيم» يعنى مؤمن حيله گر نيست و داراى كرم و حسن خلق است. و كافر حيله گر و مفسد است. و در خبرى آمده است كه: «كان صلّى اللّه عليه و آله يغرّ عليّا بالعلم» يعنى همانطور كه پرنده نوزاد خود را غذا مى دهد پيامبر نيز علم و دانش را به على ذرّه ذرّه و لحظه لحظه آموخت و در وصف على عليه السّلام آمده است كه: «قائد الغرّ المحجّلين» على پيشواى پاكيزگان و سپيد چهره گانى است كه سپيدى رويشان از نور ايمان راستى و وضو است و در حديثى از على (ع) است كه فرمود: «من يطع اللّه يغرّه كما يغرّ الغراب فرخه» كسى كه مطيع خداى بود خداوند او را رشد و كمال مى دهد همانگونه كه كلاغ و پرنده جوجه خود را رشد و پرورش مى دهد (مجمع البحرين 3/ 424 لسان العرب 5/ 13).

.(غرب) [غرب]

الغرب: پنهان شدن و غروب خورشيد.

غربت تغرب غربا و غروبا: خورشيد غروب كرد.

مغرب الشّمس و مغيربانها: جاى فرو شدن و افول آفتاب، در آيات:

(رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ- 28/ شعراء) (رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ- 17/ الرّحمن) (بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ- 40/ معارج) و در باره تثنيه و جمع آوردن آنها در قرآن قبلا سخن گفته شده (در ذيل واژه- شرق- بصورتى كه با نظريه كروى بودن و گردش زمين مطابقت دارد نوشته شده است).

و در آيات: (لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ- 35/ نور) (حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ- 86/ كهف) «1» غريب هر شخص دور، و نيز هر چيزى كه در ميان جنس خود بى نظير باشد، از اين روى سخن پيامبر عليه السّلام است كه فرمود: «بدأ الاسلام غريبا و سيعود كما بدأ» «2» گفته شد: «العلماء غرباء» چون دانشمندان تعدادشان در ميان جهّال به نسبت نادانها كم و اندك است و نظيرشان نيز كم است.

(غُراب): كلاغ، به خاطر اينكه در رفتن دور پرواز است، در آيه:


(1) ذو القرنين به همان نقطه اى كه مى پنداشت محلّ فرود خورشيد است رسيد، و باز ديد خورشيد در نقطه اى ديگر غروب مى كند.

(2) يعنى اسلام در آغاز ظهورش كم نظير و بى مانند بود، در آينده هم به همان گونه كه شروع شد باز مى گردد و بى نظير مى شود كه خوشبختانه تجلّى اسلام راستين از ايران اسلامى امروز به خوبى در سراسر جهان و در ميان مستضعفين به نام دين و شريعتى كم نظير مشهود است كه از نظر حمايت از آنها و رهائيشان از سلطه ستمگران دينى است بى نظير.

(فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ- 31/ مائده)»

.(غارِبُ) السّنام: بلندى كوهان شتر كه از دسترس دور است.

غرب السّيف: تيزى شمشير كه با ضربه خود حريف را از صحنه نبرد دور مى كند، مصدرى است در معنى فاعل، تيزى زبان و سخن نيز به تيزى شمشير تشبيه شده است مثل تشبيه نمودن زبان به شمشير مى گويند:

فلان غرب اللّسان: او تند زبان است.

دلو چاه هم به تصوّر دور شدنش به قعر چاه- غرب ناميده شده اغرب السّاقى: دلو را گرفت. و نيز- غرب- زر و طلا، چون در ميان فلزّات زمينى ديگر بى نظير است.

سهم غرب: تيرى كه معلوم نمى شود چه كسى آن را پرتاب كرده است.

نظر غرب: نگاهى بودن قصد. غرب: درختى كه ميوه نمى دهد و براى دور بودنش از ميوه آنطور ناميده شده.

عنقاء مغرب: وصفش به اين نام براى اين است كه مى گويند پرنده اى بوده كه دخترى را گرفته سپس او را ربوده و گريخته است كه بصورت (عنقاء مغرب) در حالت اضافه هر دو گفته مى شود (براى توضيح بيشتر پيرامون اين اصطلاح از مآخذ ديگر به ذيل واژه- عنق- رجوع شود).

غرابان: قسمت گودى كناره هاى دم اسب.

مغرب: سپيد مژگان، گويى كه در سپيدى مژگانش مردمك چشمش دور شده است. (غَرابِيبُ) سود: جمع غريب است كه به كلاغ سياه تشبيه شده است مثل: اسود كحلك الغراب: بسيار سياه مثل رنگ تيره كلاغ. «2» (غربيب: انگور سياه).


(1) مربوط به كلاغى است كه پيشا روى پسر ناخلف آدم زمين را كاوش مى كرد.

(2) غراب- با ضمّه حرف. (غ) مفرد- غربان- است و- الغراب الاعصم كلاغى است كه يا بالها و يا پر سينه اش سپيد است. ضرب المثلى در كلام عرب است كه مى گويند: اعزّ من الغراب الاعصم. يعنى كم نظير و عزيزتر از كلاغ پر سپيد. در خبر آمده است «مثل المرأة الصّالحة فى النّساء كمثل الغراب الاعصم فى مائة غرب، قيل: يا رسول اللّه و ما الغراب الاعصم؟ قال: الّذى احد رجلين بيضاء: پيامبر (ص) فرمود: مثل زن

.(غرض) [غرض]

الغرض: هدفى كه مقصود از تير انداختن است، سپس بصورت اسمى براى هر غايت و هدفى كه براى رسيدن به آن تلاش مى شود بكار مى رود، جمعش- اغراض- است، پس- غرض دو گونه است: 1- غرض ناقص: يعنى هدفى كه بعد از رسيدن به آن، هدفى و چيز ديگرى مورد اشتياق قرار مى گيرد مثل آسايش و رياست و مانند اينها كه از اهداف و اغراض مردم است.

2- غرض تامّ: هدف و غرضى كه بعد از آن چيز ديگرى مورد اشتياق نيست مثل بهشت. «1».

(غرف) [غرف]

الغرف: برداشتن و گرفتن چيزى است، و مى گويند غرفت الماء و المرق: آب و آش را گرفتم و براى خوردن برداشتم. غرفة: چيزى كه با كف دست برداشته مى شود، و نيز- غرفة يكبار برداشتن چيزى است (اسم مرّة است).

مغرفة: پيمانه و ظرف آبخورى يا ملاقه آش خورى (كفگير و ملاقه) در آيه:


صالحه و شايسته در ميان زنان مثل كلاغ سپيد است كه يك در صد يافت نمى شود گفته شد اى پيامبر خدا- غراب اعصم چيست؟ فرمود: آنكه يكپايش سپيد است. حديث شريف نشانگر اين است كه زن صالحة ارزشمند و وجودى است كم نظير كه خوشبختانه در زمان ما بيشتر زنان جامعه ما بخاطر روى آوردن به اسلام و انقلاب و فداكارى و ايثارگرى كه در دامنشان پسران، و دخترانى كم نظير تربيت مى شوند بوجود مى آيند (مجمع البحرين 2/ 132) (و غرابيب سود/ 27 فاطر) اشاره به يكى از ميوه هاى سياه رنگين است كه از خاك و باران بى رنگ پيدا مى شود)

(1) از واژه غرض بصورت مفرد و جمع و مشتقّاتش نيامده است، در حديثى آمده كه: «انّ اللّه جعل وليّه غرضا لعدّوه» اولياء خدا همواره هدف دشمنان خدايند و پهنه تاريخ بشر از زمانى كه بنى اسرائيل و اقوام ديگر پيامبران و صالحين راى مى كشتند و چه بعد از ظهور اسلام اولياء و امامان معصوم سلام اللّه عليهم اجمعين و صالحين از مؤمنين همواره هدف تير زهرآگين بنى اميّه و ساير خلفاء جور و ستم قرار گرفتند حتّى دانشمندانى هم كه تازه مسلمان شده بودند مثل ابن مقفّع بدست منصور خليفه عبّاسى و يا ابو مسلم خراسانى كه با شمشيرش حكومت عبّاسيان راى استوار داشت مورد هدف همان جبّاران و دشمنان خداى بودند.

(إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ- 249/ بقره) (مگر كسانى كه يك مشت آب بردارند و بنوشند) و بطور استعاره مى گويند:

غرفت غرف الفرس: در وقتى است كه اسب را با موى پيشانيش بكشى و مويش را بچينى. غرفت الشّجرة: درخت را بريدم.

غرف: درخت معروفى است (درختى كه با پوست آن و پودرش چرم ها را دبّاغى مى كنند) غرفت الإبل: از خوردن برگ آن درخت بيمار شد و ناله كرد غرفة: طبقه و اشكوبه بالاى بنا، منازل بهشتى هم- غرفة- ناميده شده، در آيات: (أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) «1».

(لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً- 58/ عنكبوت) (وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ آمِنُونَ- 37/ سباء).

(غرق) [غرق]

الغرق: فرو رفتن در آب و غرق شدن در بلا و مصيبت.

غرق فلان يغرق غرقا: غرق شد و در آب فرو رفت.

اغرقه: غرقش كرد، در آيه: (حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ- 90/ يونس) «2» فلان غرق فى نعمة فلان: تشبيهى به همان، در ميان گرفتن و غرق بودن است (غرق نعمت فلانى است) در آيات:

(وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ- 50/ بقره) (فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً- 103/ اسراء)


(1) كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح نموده در منازل بهشتى ايمنند و پاداششان دو چندان است.

(2) مربوط به غرق شدن فرعون در درياست كه با ديدن چهره سهمگين مرگ و رسيدن به آن مى گويد: حالا مى پذيرم و ايمان مى آورم كه خدايى جز خدايى كه موسى و فرزندان اسرائيل به او گرويده اند نيست (و انا من المسلمين) من از تسليم شدگانم. اين آيه اشاره دقيق به تجلّى فطرت در آدمى است، هر چند كه سالها پرده غرور و غفلت بر آن پوشيده شود كه به هنگام سختى ظاهر مى شود.

(ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ- 66/ شعراء) (ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقِينَ- 120/ شعراء) (وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ- 43/ يس) (أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً- 25/ نوح) (فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ- 43/ هود).

(غرم) [غرم]

الغرم: ضرر و زيانى كه به انسان در مالش به او مى رسد بدون اينكه خيانت و جنايتى از او سر زده باشد، گفته مى شود، غرم كذا غرما و مغرما و اغرم فلان غرامة: زيان و غرامتى به او رسيد در آيات:

(إِنَّا لَمُغْرَمُونَ- 66/ واقعه) «1» (فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ- 40/ طور) «2» (يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً- 98/ توبه) «3» (غَرِيم:) به كسى كه وام و قرضى دارد، يا از كسى وامى طلب دارد گفته مى شود، در آيه: (وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- 60/ توبه) «4» (غَرام:) چيزى است از مصيبت و سختى كه به انسان مى رسد، در آيه:

(إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً- 65/ فرقان) مغرم بالنّساء: با زنان همچون وامدار و وامگيرنده ملازم و پيوسته است.


(1) همين كه آفتى براى تنبّه و بيدارى در دست آورده ها و محصول آن به شما برسد مى گوئيد ما محروم و زيانمند شديم.

(2) آيا از اين قوم گستاخ مزدى خواسته اى كه برايشان سنگين است.

(3) از كوتاه بينى، انفاق را غرامت و تاوان تصوّر مى كنند.

(4) اشاره به يكى از مصارف زكات است مى گويد، وامداران و در راه ماندگان مشمول گرفتن زكاتند و فريضه اى است از سوى خدا كه خداوند عليم و خبير است. [.....]

حسن گفته است: كلّ غريم مفارق غريمه الّا النّار- گفته شده معنايش اين است كه، آتش شيفته هلاك اوست (يعنى هر وام دهنده اى و وام گيرنده اى روزى از بدهكار يا طلبكارش با تسويه حساب دور مى شود مگر آتش عذاب).

(غرا:) غرى بكذا: پيوسته و شيفته آن شد و اصلش از- غراء: مواد چسبنده، مثل سريشم است. اغريت فلانا بكذا- مثل عبارت- الهجت به- است يعنى مشتاقش كردم، در آيات:

(فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ- 14/ مائده) (لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ- 60/ احزاب) «1» در آيه: (وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها- 92/ نحل) «2».

(غزل) [غزل]

غزلت غزلها: آن را رشته كرد. غزال: نوزاد آهو.

غزالة: قرص خورشيد. غزل و مغازلة: با شفقت و شگفتى نگريستن به همسر، گويى كه مادر آهو به نوزادش مى نگرد.

غزل الكلب غزلا: اين است كه سگى به آهوى برسد و او را بگيرد امّا بعد از رسيدن از او غافل شود و آهو بگريزد.

(غزا) [غزا]

الغزو: بيرون رفتن براى جنگ با دشمن غزا، يغزوا، غزوا: براى جنگ بيرون


(1) هر گاه دو چهرگان و منافقين به عداوتشان پايان ندهند ترا فرمان دهيم تا با آنان كارى انجام دهى كه ناچار از ترك «مدينه» شوند.

(2) از كسانى كه رشته ها و بافته هاى خويش پاره پاره مى كنند و آنها را پنبه مى كنند نباشيد كه كنايه از پيمان شكنى و به هدر دادن كارهاى گذشته است.

رفت. غاز: جنگجو، جمعش غزاة و غزّ- در آيه: (أَوْ كانُوا غُزًّى- 156/ آل عمران) «1».

(غسق) [غسق]

غسق اللّيل: شدّت تاريكى شب، در آيه: (إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ- 78/ اسراء) در آيه: (وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ- 3/ فلق) كه عبارت از مصيبت و بلايى است كه در شب مى رسد كه مثل طارق است (طارق: كسى كه شب سر مى رسد و شبيخون مى زند).

و گفته اند- غاسق- قرص ماه است وقتى كه كسوف رخ مى دهد و تاريك مى شود. غسّاق: چيزى است كه از پوست دوزخيان قطره قطره مى ريزد گفت (إِلَّا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً- 25/ نباء).

(غسل) [غسل]

غسلت الشّى ء غسلا: آب بر آن ريختم و پليدى و چركش را از او زدودم. غسل:

اسم است ولى- غسل- با كسره حرف (غ) چيزى است كه با آن شستشو مى كنند، در آيه:

(فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ ...- 6/ مائده) اغتسال: شستشوى بدن، در آيه: (حَتَّى تَغْتَسِلُوا- 43/ نساء) (مُغتَسَل:) جايى كه در آنجا شستشو مى شود و نيز آبى كه با آن مى شويند در آيه:

(هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ- 42/ ص) (اين آبى خنك، و شستشو دهنده و نوشيدنى است).


(1) تمام آيه چنين است: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد از كسانى مباشيد كه كفر ورزيده اند و به برادران خود كه براى جنگيدن خارج شده بودند مى گفتند اگر پيش ما بوديد نمى مرديد و كشته نمى شديد و خداوند اين گفتارشان را در دلهاشان حسرت و ندامتى قرار داد و خداوند است كه زنده مى كند و مى ميراند و به آنچه مى كند آگاه و بصير است و اگر در راه خدا كشته شديد يا مرديد براى شما آمرزشى از سوى خدا و رحمت خيرى از اوست در روزى كه همه جمع مى شويد.

(غسلين: چركابه بدنهاى كفّار در آتش، در آيه: (وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ- 36/ حاقه) «1».

(غشى) [غشى]

غشيه، غشاوة و غشاء: او را با چيزى همراه و ملازم كرد تا او را فرا گرفت و پوشاند. غشاوة: پيوسته يا چيزيكه با آن پوشيده مى شود، در آيات: (وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً- 32/ لقمان) (فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ- 78/ طه) «2» (وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النَّارُ- 50/ ابراهيم) «3» (إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى- 16/ نجم) «4» (وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى- 1/ ليل) «5» (إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ- 11/ انفال) 6 (غَشَيتُ) موضع كذا: به آنجا آمدم كه كنايه از مقاربت است. مى گويند غشّاها و تغشّاها: با او در آميخت، در آيه: (فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ- 189/ اعراف) و همچنين واژه-


(1) دوزخيان همانگونه كه در دنيا از عصاره وجودى و دسترنج ضعفاء كه با عرق جبين بدست آورده اند تغذيه مى كنند مكافاتشان همسان همان است كه در دوزخ جز از چركابه هاى بدن خويش و ديگران غذا ندارند.

(2) فرعون و لشگريان از پى موسى سر رسيدند و از آب دريا آن چنان فرو گرفته شدند كه همگيشان را غرق نموده و پوشاند.

(3) آتش عذاب چهره هاشان را فرو گرفت.

(4) چيزى كه درخت سدر را پوشانده و فرا گرفته بود.

(5) سوگند به شب، و شب گواه است كه تاريكيش همه چيز را فرو مى گيرد و همه جا را مى پوشاند.

6- ترجمه تمام اين چنين است: موقعى كه در آن كارزار كه از خداوند يارى خواستيد و با فرشتگان ياريتان كرد خواب را بر شما مسلّط كرد تا امنيّت خاطرى از سوى خدا براى شما باشد و از آسمان بارانى بر شما فرو فرستاد كه پاكتان كند و آلودگى شيطانى را از شما دور كند دلهاتان را اميدوار و گامهاتان را استوار دارد.

غشيان و (غاشِيَة:) آنچه كه چيزى را مى پوشاند «1» مثل: غاشية السّرج: زين پوش، در آيه: (أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ- 107/ يوسف) دشوارى و سختى كه آنها را فرو مى گيرد و مى پوشاند، گفته شده در اصل سخن پسنديده است و لفظش اينجا استعاره شده است.

مثل آيات: (لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ- 41/ اعراف) «2» (هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْغاشِيَةِ- 1/ غاشيه) «3». كنايه از قيامت است و جمعش- غواش.

(غُشِىَ) على فلان: وقتى است كه او را بليّه و مصيبتى كه فهمش را پوشانده و مستور كرده رسيده است. در آيات:

(كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ- 19/ احزاب) (نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ- 20/ محمّد) (فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ- 9/ يس) (وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ- 7/ بقره) (كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ- 27/ يونس) (وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ- 7/ نوح) يعنى لباس خود را مثل پوششى بر گوشهاى خود قرار مى دادند، كه عبارت از خوددارى از شنيدن است. گفته شده: (استغشوا ثيابهم) در آيه اخير كنايه از دويدن و گريختن از شنيدن آيات وحى و حقّ است، مثل عبارت شمّر ذيلا: دامن به كمر بست.

القى ثوبه: جامه خويش فرو افكند.


(1) در باره حضرت آدم (ع) است كه مى گويد: او خدايى است كه شما را از نفس واحد آفريد و همسر او را از او قرار داد تا با او آرامش و سكونت يابد و چون با او در آميخت بارى سبك برداشت و بر او مدّتى گذشت چون بارش سنگين شد از خداى و پروردگارشان خواستند كه اگر فرزندى شايسته بما دهى سپاسگزار خواهيم بود.

(2) دوزخيان را در جهنّم جايگاهى است و از روى سرشان عذابى فرا گيرنده است. واژه- مهاد- يعنى گاهواره و جاى آسايش و رشد كودك، و در آيه اخير بطور استعاره بكار رفته.

(3) آيا قصّه و داستان عذاب فرا گيرنده به تو رسيده است.

مى گويند: غشّيته سوطا او سيفا: با تازيانه و شمشير، او را فرو گرفتم و زدم مثل- كسوته و عمّمته: لباسش پوشاندم و دستارش بستم.

(غصّ) [غصّ].

الغصّة: غم و دردى كه گلوگير مى شود و راه گلو و حلق تنگ و گرفته مى شود، در آيه گفت: (وَ طَعاماً ذا غُصَّةٍ- 13/ مزمّل).

(غضّ) [غضّ]

الغضّ: نقصان از ديدن و صدا و آنچه كه در ظرفى است يا (خيره نگاه نكردن و صداى آرام و ملايم برآوردن از حلقوم (و از ظرف). غضّ و اغضّ: ديده فرو هشت و آرام صدا كرد، در آيات:

(قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ- 30/ نور) (وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ- 31/ نور) «1» (وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ- 19/ لقمان) «2» شاعر گويد:

فغضّ الطّرف انّك من نمير

. «3»

غضّ طرفك: چشمت را پائين بينداز، كه از نظر تحقير چنان گفته است (غضّ الطّرف: بطور نيشخند و استهزاء است).


(1) دو آيه اخير مربوط به عفّت و چشم پاكى يا چشم پوشى از نامحرمان است، نخست بمردان خطاب مى كند و سپس به زنان، زيرا خطر عزّت نفس و عفّت و حيا در آغاز كردن و نگريستن بغير بيشتر است و لذا مردان را كه بيشتر بلغزش نزديكند و اكثر از آنها آغاز مى شود اوّل مورد خطاب قرار داده است.

(2) يكى از دستورات اخلاقى لقمان حكيم بفرزند خويش است كه مى گويد صدايت را آرام و ملايم كن و بانگ برمدار.

(3) مصراع فوق از جرير است، مى گويد:

فغض الطرف انّك من نمير فلا كعبا بلغت و لا كلابا

ديده فرو نه كه تو نه از قبيله نمير هستى و نه با قبائل كعب و كلاب رسيده و منسوبى. [.....]

غضضت السّقاء: محتواى ظرف آب را كم كردم.

غضّ: هر چيز تازه اى كه مدّتش و درنگش طولانى نبوده.

(غضب) [غضب]

الغضب: هيجان و جوشش خون قلب براى انتقام، پيامبر عليه السّلام فرموده:

«اتّقوا الغضب فانّه جمرة توقد فى قلب ابن آدم الم تروا الى انتفاخ اوداجه و حمرة عينيه» (از عصبانيت و خشم دورى كنيد زيرا خشم اخگرى است كه در قلب فرزند آدم افروخته مى شود، آيا تند شدن و برآمدگى رگهاى گردن و سرخ شدن چشمانش را نديده اى و ندانسته اى). در آيات:

(فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ- 90/ بقره) (وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي- 81/ طه) (غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- 6/ فتح) (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ- 7/ فاتحه) در مورد اين آيه گفته شده آنها يهودند.

غضبة: مثل ضجرة- است يعنى اندوه و ملالت.

غضوب: بسيار خشمگين، مار و شتر بى قرار و هيجان زده هم با واژه غضوب- وصف مى شود. فلان غضبة: او تند خو و زود خشم است.

گفته شده اگر بگويند- غضبت لفلان: وقتى است كه از كسى كه زنده است خشمگين باشى ولى عبارت- غضبت به: وقتى است كه او مرده باشد.

(غطش) [غطش]

در آيه: (أَغْطَشَ لَيْلَها- 29/ نازعات) شبش را ظلمانى و تاريك كرد و اصلش از اغطش- است يعنى كسى كه در چشم و بينائيش ضعف است و از اين معنى است عبارت: فلاة غطشى: بيابانى كه در آن براى راهنمايى و عبور راه مستقيم و درستى نيست.

تغاطش: خود را از چيزى به كورى زدن (باب تفاعل- غالبا چنين معنايى دارد مثل تمارض- تشاكل- تجاهل).

(غطا) [غطا]

پوسته و طبقه اى كه بر چيزى قرار مى گيرد همانطور كه غشاء- چيزى است از جامه و مانند آن كه روى چيزى قرار داده مى شود.

غطاء: بطور استعاره براى نادانى بكار مى رود، آيه: (فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ- 22/ ق) «1».

(غفر) [غفر]

الغفر: بيم و ترس و آنچه كه انسان را از پليدى و آلودگى مصون مى دارد و از اين معنى گفته مى شود: اغفر ثوبك فى الوعاء: لباست را در ظرف شستشو كن تا ريم و چركش دور شود.

اصبغ ثوبك: جامه ات را رنگين كن (تا چركتاب شود زيرا رنگ كردن لباس پوشاننده تر از ناتميزى آن است.)

غفران و مغفرة: از سوى خداى اين است كه بنده را از اينكه عذاب به او برسد مصون مى دارد، در آيات:

(غُفْرانَكَ رَبَّنا- 285/ بقره) (مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- 133/ آل عمران) (وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ- 135/ آل عمران) «2» (غَفَرَ لَهُ:) وقتى است كه در ظاهر از او درگذرد هر چند كه در باطن بر او اعتمادى


(1) خطاب به انسان است مى گويد تو از وقوع قيامت در بى خبرى بودى امروز غفلت را از تو برطرف كرديم و اكنون ديده ات تيز بين است كه همه چيز را بخوبى درمى يابى و مى بينى.

(2) چه كسى جز خداى گناهتان را مى پوشاند.

نكرده و از او در نگذشته است مثل آيه: (قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ- 14/ جاثيه) «1».

(استِغفار:) طلب غفران نمودن با زبان و عمل. در آيه: (اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً- 10/ نوح) در آيه اخير امر نشده اند به اينكه غفران و طلب در گذشتن از گناهان را فقط با زبان بخواهند بلكه با زبان و فعل هر دو، گفته اند: استغفار زبانى بدون فعل و عمل و كار، روش دروغگويان است و معنى آيه فوق اين است كه مى گويد: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ- 60/ غافر) (اين آيه بيان كننده مفهوم آيه بالا است يعنى از خداى طلب آمرزش بخواهيم.) و آيه:

(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ- 80/ توبه) (وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا- 7/ غافر) (غافِر) و غفور: هر دو در توصيف خداى تعالى است، مثل آيات:

(غافِرِ الذَّنْبِ- 3/ غافر) (إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ- 30/ فاطر) (هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ- 107/ يونس) غفيرة «2» همان غفران است و از اين واژه آيات:


(1) اين آيه قبل از آيه قتال نازل شده است مى گويد: به مؤمنين بگو از كسانى كه اميدوار به ايّام اللّه (فرمانهاى الهى) نيستند در گذرند تا هر قومى به آنچه كرده اند برسند (من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها ثمّ الى ربّكم ترجعون) هر كس عمل شايسته اى انجام دهد براى خودش مى كند و هر كه بدى كند بر زيان خود اوست سپس به پيشگاه پروردگارتان باز مى گرديد.

(2) غفيرة به دو معنى آمده است: 1- غفران و آمرزش 2- فراوانى و كثرت. طريحى حديثى را از على (ع) نقل مى كند كه گفته است «فان اصاب احدكم غفيرة فى رزق او عمرا و ولدا و غير ذلك فلا يكون ذلك له فتنة و يفضى به الى الحسد» و همين مفهوم در نهج البلاغه به صورت زير نقل شده (خطبه 23) فان احدكم لاخيه غفيرة فى اهل او مال او نفس فلا تكوننّ له فتنة، انّ المال و البنين حرث الدّنيا و العمل الصّالح حرث الآخرة و قد يجمعها اللّه تعال لا قوام، يعنى هر گاه يكى از شما در برادرش، اهل و عيال و يا رزق يا عمر يا فرزند و غير از اينها زياد ديد، بداند كه براى او فتنه و ابتلائى نيست و نبايد به او حسادت بورزد زيرا مال و فرزندان زراعت دنياست و عمل صالح زراعت آخرت و راستى كه خداوند اين دو را براى افرادى يا اقوامى فراهم مى آورد (خطبه 23/ ص 64- مجمع البحرين 3/ 43)

(اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ- 41/ ابراهيم) (أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي- 82/ شعراء) (وَ اغْفِرْ لَنا- 286/ بقره) اغفروا هذا الامر بغفرته: يعنى آنگونه كه واجب است و بايستى پوشيده شود او را مستور دار.

مغفر: كلاه خود كه سر را مى پوشاند.

غفارة: پارچه و نمد زين الاغ است كه از رسيدن چربى سرش ببدنش او را حفظ مى كند (وقتى كه بخاطر گرى سر حيوانى را قطران مى مالند).

تكّه چرمى هم كه جاى حركت زه كمان را مى پوشاند نيز- غفارة- گويند و همچنين ابرهاى متراكم و رويهم.

(غفل) [غفل]

الغفلة: سهو و لغزشى كه انسان را بخاطر كمى مراقبت و كمى هشيارى و بيدارى فرا مى گيرد، مى گويند: غفل فهو غافل، در آيات:

(لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا- 22/ ق) (وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ- 1/ انبياء) (وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها- 15/ قصص) «1» (وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ- 5/ احقاف) (لَمِنَ الْغافِلِينَ- 3/ يوسف) (هُمُ الْغافِلُونَ- 179/ اعراف) (بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ- 144/ بقره) (لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ- 102/ نساء) «2» (فَهُمْ غافِلُونَ- 6/ يس) (عَنْها غافِلِينَ- 136/ اعراف) ارض غفل: زمين هموار، كه بلندى ندارد.


(1) مربوط به حضرت موسى است مى گويد زمانى كه بحدّ رشد و كمال رسيد ناشناخته و دور از چشم ساكنان شهر وارد آنجا شد.

(2) هشدارى است به مؤمنين و مسلمانان در زمان صلح و جنگ هر دو، كه هرگز نبايد از نيرومندى و قدرت و سلاح خويش از دشمن غافل باشند.

رجل غفل: مرد بى تجربه و ناآزموده.

(اغفالُ الكِتابِ:) كتاب و نوشته اى را بدون نقطه گزارى ترك كردن، در آيه: (مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا- 28/ كهف) يعنى دل او را بدون اينكه ايمانى در آن ثبت شود واگذارديم.

و در باره ثبت بودن ايمان در دلها گفت: (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ- 22/ مجادله). و گفته شده معناى آيه: (مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا- 28/ كهف) «1» اين است كه او را از حقايق غافل نموديم.

(غل) [غل]

الغلل: اصلش زره يا پارچه بر چيزى پوشيدن، و در ميان گرفتن آن شى ء است و از اين معنى است- الغلل: آب جارى در ميان درختان كه آن را- غيل- هم مى گويند.

انغلّ فيما بين الشّجر: داخل درختان شد، پس- غلّ- يا زنجير مخصوص، چيزى است كه با آن بسته مى شود و اعضاء بدن در ميانشان قرار مى گيرد، جمعش- اغلال- است.

غلّ فلان: با زنجير بسته شد، در آيات: (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ- 30/ حاقّه) (إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ- 71/ غافر) به آدم بخيل- (مغلول اليد) گويند يعنى دست بسته و كف بسته «2» در


(1) آيه 28 سوره كهف است كه در آن، پيامبر (ص) را كه با رسالتش تحت تربيت حقّ است هشدار مى دهيد و مردمان بظاهر تند رو ولى در واقع پيرو هواهاى نفسانى را معرّفى مى كند كه البتّه براى سايرين نيز دستور العملى سياسى اجتماعى است مى گويد: جان خويش را با كسانى كه هر صبح و شام خداى را مى خوانند و رضاى او مى طلبند پيوسته با پايدارى همراه و قرين ساز، و ديدگانت براى زينت زندگى دنيا از آنها برنگردد و نيز كسى را كه دلش را از ياد خويش بخاطر اينكه پيرو هواى نفسانى است و كارش همواره زياده روى است واگذارديم اطاعت مكن و بگو حقّ از جانب پروردگار شماست هر كه خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد كفر پيشه كند براى ستمكاران آتشى آماده كرديم كه محيط و شعاع آن عذاب در ميانشان گيرد.

(2) اين اصطلاح در زبان فارسى هم هست (سخى) را دست باز و (خسيس) را دست بسته مى نامند.

آيات:

(وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ- 157/ اعراف) (وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ- 29/ اسراء) (وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ- 64/ مائده) كه خداى را به بخل مذمّت كرده اند و نيز گفته شده همين كه شنيدند كه خداى هر چيزى را در امرش گذرانده و حكم نموده است، گفتند بنابر اين ديگر دست خدا بسته است يعنى در حكم و امر بسته شده است چون ديگر از كار فارغ است، از اين روى خداى تعالى آيه فوق را بيان داشته كه (دستان آنها بسته شده است).

در آيه: (إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ (أَغْلالًا)- 8/ يس) يعنى از كار خير بازشان داشت و از همين معنى است كه آنها را با واژه هاى- طبع و ختم يعنى مهر كردن بر دلهاشان و بر گوشها و ديدگانشان وصفشان كرده است.

و نيز گفته شده هر چند كه لفظش ماضى است مثل (جعلنا يا ختم) ولى اشاره به چيزى است كه در قيامت در باره شان انجام مى شود مثل آيه: (وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِي أَعْناقِ الَّذِينَ كَفَرُوا- 33/ سباء).

غلالة: لباس و جامه اى است كه ميان دو لباس پوشيده مى شود.

شعار: زير لباسى. دثار: لباس رو، است.

غلالة «1»: لباسى ميانه آن دو و نيز- غلالة- بطور استعاره در باره زره- بكار


(1) غلالة: اين نوع جامه در شهرهاى ايران به ويژه شهر شوشتر بافته مى شد از اين روى- غلاله تستريه يعنى زير جامه زرّين شوشترى معروف بوده و به همه كشورهاى اسلامى صادر مى شد از اين نوع جامه براى لباس استراحت و خواب نيز تهيّه مى كردند و از اين نوع لباسها براى مردان، و زنان به هنگام خواب يا كار مى بافتند. وشّاء- در كتاب معروفش به نام (موشّى در لباس ظرفا و اديبان مى نويسد: اعلم انّ من زىّ الرّجال الظّرفاء و ذوى المروة الادباء الغلائل الرّقاق: بدان كه يكى از لباسهاى مردان خوش پوش و جوانمرد و اديبان، زير جامه هاى نازك است و ضمنا- غلالة- لباس فاخر عروسان نيز بوده، ناصر خسرو گويد:

فتنه كند خلق را چو روى بپوشد همچو عروسان به زير سبز غلالة

(ديوان ناصر خسرو 389- مروج الذّهب 4/ 257- 5/ 312- 8/ 268 به نقل از فرهنگ مصطلحات تاريخى و

مى رود و همانطور كه درع و زره براى- غلالة استعاره است.

غلول: خيانت ورزيدن و جامه خيانت پوشيدن «1».

(غَل:) دشمنى و عداوت، در آيات: (وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ- 43/ اعراف) «2» (وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ- 10/ حشر) غلّ، يغلّ:

دشمنى كينه توز شد. اغلّ: خائن شد.

غلّ (يَغُلّ:) خيانت ورزيد. اغللت فلانا: به غلّ و خيانت نسبتش دادم در آيه: (وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ- 161/ آل عمران) «3» كه بصورت (ان يغلّ) هم خوانده شده يعنى شايسته نيست كه به غلّ و خيانت نسبت داده شوند كه (اغللته) است (باب افعال). و در آيه: (وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ- 161/ آل عمران) روايت شده است كه: «لا إغلال، و لا اسلال» «4». و سخن پيامبر عليه السّلام كه: «ثلاث لا يغلّ عليهنّ قلب المؤمن» سه چيز است


جغرافيايى).

(1) يكى از موضوعاتى كه از نظر سازمان حكومتى اسلامى و نظام اقتصادى آن مورد توجّه قرآن و روايات قرار گرفته، موضوع «غلول» است غلول- واژه اى كه در مورد خيانت به بيت المال استعمال مى شود و علّت آن اين است كه طبق روايتى كه در مجمع البحرين (5/ 436) مورد استشهاد است، شخصى كه به بيت المال خيانت كرده در روز قيامت دستهايش را به غلّ و دستبند آهنين تبهكاران مى بندند.

غلول: از نظر قرآن كار بسيار ناپسند و حرامى است چنانكه در سوره آل عمران مى فرمايد: (وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ- 161/ آل عمران) هيچ پيامبرى در روز قيامت او را با آنچه كه خيانت كرده جهت دادرسى و مجازات حاضر مى كنند. اين آيه زمانى از سوى خداى نازلشد كه در جنگ بدر، قطيفه سرخى از ميان غنائم ناپديد شد و برخى منافقين با تصوّر خام خود گمان كردند پيامبر مرتكب چنين خيانتى شده خداوند براى اثبات پاكيزگى و توجّه به اينكه اين عمل نشايست ممكن است از غير معصومين سر بزند و براى بيان مجازات سنگين آن اين آيه را فرو فرستاد.

(ياد نامه كنگره هزاره نهج البلاغه ص 345 بنقل از تفسير صافى 1/ 310)

(2) در باره بهشتيان است، مى گويد: دشمنى را از دلهاشان بركنده و دور كرده ايم.

(3) پيامبران را نسزد كه نسبت به رسالت خويش خيانت كنند.

(4) عبارت فوق از صلحنامه حديبيه نقل شده است كه معانى واژه هاى آن در ذيل لغت- سلّ- از مآخذ معتبر يادآورى شده، نكته اى كه لازم به تذكّر است متن مختصر صلحنامه است كه چنين است: اين صلحنامه اى است كه ميان محمّد بن عبد اللّه با سهيل بن عمرو منعقد شده است بر شروطى به قرار ذيل:

اصطلحا على وضع الحرب عن النّاس عشر سنين يأمن فيهنّ النّاس و يكفّ بعضهم عن بعض على انّه من اتى [.....]

كه دل مؤمن بر آنها حقد و كينه ندارد كه- لا يغلّ- هم روايت شده يعنى دل مؤمن بر آن سه چيز داراى خيانت نمى شود. «1»

اغلّ الجازر و السّالخ: وقتى است كه در پوست مقدارى از گوشت باقى بماند كه از واژه- اغلال- يعنى خيانت است گويى كه سلاخ در گوشت خيانت كرده است و آن را در پوستى كه آن را مى برد و حمل مى كند باقى گذارد.

(غُلّة) و غليل: شدّت خشم و عطش و سختى است كه انسان آن را در دل خويش نگه مى دارد و مى پوشاند. گفته مى شود- شفا فلان غليله: او خشم و غيظ خود فرو نشاند.

غلّه: آنچه كه انسان از درآمد زمينش بدست مى آورد.

اغلّت ضيعته: زمين و مالش سود داد.


محمّد من قريش بغير اذن وليّه ردّه عليهم و من جاء قريشا ممّن مع محمّد لم يردوه عليه و ان بيننا عيبه و مكفوفه و انّه «لا اسلال و لا اغلال» و انّه من احبّ ان يدخل فى عقد محمّد و عهده دخل فيه و من احبّ ان يدخل فى عقد قريش و عهدهم دخل فيه:

پيامبر (ص) و سهيل بن عمرو بر شرايط زير پيمان صلح بسته اند:

(1) حديث شريف فوق كه يكى از عاليترين آداب تربيت نفسانى و انسانى است همانطور كه راغب گفته با عبارت- لا يغلّ- هم روايت شده يعنى اصولا دل مؤمن چنان آلودگيهايى پيدا نمى كند:

«ثلاث لا يغلّ عليهن قلب مؤمن، اخلاص العمل للّه و مناصحه ذوى الامر و لزوم جماعة المسلمين».

سه چيز است كه دل و قلب مؤمن بر آنها داراى كينه و خيانت نمى شود:

الف- اخلاص عمل براى خداى تعالى و پاك نيّتى.

ب- نصيحت كردن كسانى كه مسئوليّت امور مسلمين را دارند.

ج- الزام نمودن خود بر اينكه در جماعت مسلمين باشد.

گفته شده- لا يغل عليهنّ قلب مؤمن- يعنى در دل مؤمن هرگز نفاق و خيانت و دغلكارى راهى ندارد و در عوض اخلاص نيّت در باره خداى عزّ و جلّ در دل اوست، اگر- يغلّ- با فتحه حرف (ى) و كسره (غ) خوانده شود از كينه و خيانت است يعنى در دلش حقد و كينه اى كه حقّ را از دل بزدايد راه ندارد و اگر- يغلّ با فتحه حرف (ى) خوانده شود، در معنى خيانت است.

در مجمع البحرين اين حديث بجاى قلب مؤمن- (قلب مسلم) نوشته شده و بصورت «ثلاث لا يغلّ قلب مسلم» آمده است.

(لسان العرب 11/ 501- مقائيس اللّغه 4/ 375- مجمع البحرين 5/ 436).

مغلغلة: رساله و نامه اى كه ناراحتى و ناآرامى را در ميان مردمى كه خاطرشان آشفته است ايجاد مى كند، چنانكه شاعر گويد:

تغلغل حيث لم يبلغ شراب و لا حزن و لم يبلغ سرور

(آنجائيكه ناآرامى و ناآشفتگى بوجود مى آورد، نوشيدنى و اندوه و سرورى نرسيده است).

(غلب) [غلب]

الغلبة: چيره شدن، مى گويند: غلبته غلبا و غلبة و غلبا (با سه مصدر) اسم فاعلش- غالب- است خداى تعالى گويد: (الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ- 2/ روم) «1» (كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ- 249/ بقره) «2» (يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ- 65/ انفال) (يَغْلِبُوا أَلْفاً- 65/ انفال) (لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي- 21/ مجادله) «3» (لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ- 48/ انفال) (إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ- 113/ اعراف) (إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ- 44/ شعراء) (فَغُلِبُوا هُنالِكَ- 119/ اعراف) (أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ- 44/ انبياء) (سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ- 12/ آل عمران) (ثُمَّ يُغْلَبُونَ- 36/ انفال) غلب عليه كذا: بر او مستولى شد، در آيه: (غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا- 106/ مؤمنون) «4» اصل غلبت- در آيه اخير يعنى تيره روزى و شقاوتمان به ما مى رسيد و ما را فرا مى گرفت.


(1) اين آيه در سوره روم است كه سراسرش اشاراتى به آيات طبيعى و علمى و اجتماعى و سياسى دارد كه با آيه فوق آغاز مى شود و يكى از پيشگوئيهاى قرآن است در وقتى كه روميان در جنگى شكست خورده بودند و اين آيه پيروزى آينده آنها را بيان مى كند كه پس از چندى صورت عمل بخود مى گيرد مى گويد:

روميان در نزديكترين زمين شكست خوردند و آنها بعد از مغلوب شدنشان در چند سال آينده پيروز مى شوند.

(2) چه بسيار گروهى اندك كه بر گروه زياد باذن خدا چيره شدند.

(3) مقرّر است كه من و پيامبرانم غلبه مى يابيم كه خداوند توانا و نيرومند است.

(4) مربوط به اقرار و اعتراف تكذيب كنندگان امّت است كه در قيامت مى گويند: پروردگارا تيره روزى و شقاوت بر ما چيره شد و قومى گمراه بوديم.

(غَلَبَ:) ستبر گردن شد. اغلب: گردن كلف.

رجل اغلب و امرأة غلباء: زن و مرد دلاور و ستبر گردن.

هضبة غلباء: مثل عبارت- هضبة عنقاء و رقباء- است يعنى پشته و كوه بسيار بلند و مرتفع. رقباء: گردن دراز و قوى گردن.

جمع غلب- غلب- است، در آيه: (وَ حَدائِقَ غُلْباً- 30/ عبس) «1».

(غلظ) [غلظ]

الغلظة: سختى و تندى، نقطه مقابل- رقّة- يعنى نرمى است. غلظة و غلظة: هر دو گفته مى شود و اصلش اين است كه در اجسام بكار مى رود ولى براى معانى هم استعاره مى شود مثل واژه هاى- كبير و كثير-، در آيات:

(وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً- 123/ توبه) يعنى خشونت «2» (ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ- 24/ لقمان) «3» (مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ- 58/ هود) (جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ- 73/ توبه) «4» (استَغلَظَ:) براى سختى و تندى آماده شد در وقتى كه چيزى محكم و سخت شد بكار مى رود، در آيه: (فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ- 29/ فتح) «5»


(1) باغات بسيار متراكم.

(2) اى مؤمنين با كفّارى كه با شما در آويخته اند كارزار كنيد بايستى در شما خشونت و تندى بيابند و ببينند، بدانيد كه خدا ياور پرهيزكاران است.

(3) اشاره به حيات كوتاه و فرجام سهمگين كفّار است مى گويد آنهائى كه كفر مى ورزند انكارشان تو را محزون نسازد بازگشت همه آنها به ماست و از اعمالشان آگاهشان مى كنيم كه خداوند مكنونات و نهفته هاى دلها را مى داند در دنيا اندكى بهره مندشان مى كنيم و سپس به سوى عذابى سخت ناچارشان سازيم.

(4) اين آيه در سوره توبه خطاب به پيامبر معظّم (ص) است مى فرمايد: اى پيامبر (ص) با كفّار و منافقين جهاد كن، بر آنها سخت گير كه جايگاهشان دوزخ است و بد جايگاهى است آنها به خدا سوگند مى خورند كه سخنان كفر آميز نگفته اند ولى گفته اند و بعد از مسلمانى و اسلامشان كفر ورزيده اند.

(5) محكم و استوار شد و بر ساقه هاى خود قرار گرفت.

.(غلف) [غلف]

آيه: (قُلُوبُنا غُلْفٌ- 88/ بقره) «1» گفته شده- غلف جمع- اغلف- است مثل: سيف اغلب: شمشيرى كه آيه: (قُلُوبُنا غُلْفٌ- 88/ بقره) بودن دلها در- اكنّه يا پرده ها است در آيه: (وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ- 5/ فصّلت) «2» و مثل آيه: (فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا- 97/ انبياء) است. و نيز گفته شده معنايش- قلوبنا اوعية للعلم- است يعنى دلهامان ظرفهايى براى علم و دانش است و يا معنايش اين است كه بر دلهامان پرده افكنده و نهفته و پوشيده شده.

غلام اغلف: پسرى كه ختنه نشده كه كنايه از- اقلف- است و در همان معنى است: غلفة- مثل- قلفة- است (پوستى كه در ختنه كردن بريده مى شود).

غلّفت السّيف: براى آن شمشير، نيامى و غلافى ساختم.

غلّفت القارورة و الرّحل و السّرج: براى شيشه و رحل و زين، پوستى و غلافى قرار دادم. غلّفت لحيته بالحنّاء: ريش او را حناء گرفتم.

تغلّف: خضاب كرد. و همچنين در آيه: (قُلُوبُنا غُلْفٌ- 88/ بقره) گفته شده غلف جمع غلاف است و اصلش غلف- با ضمّه حرف (ل) است كه مثل (كتب) خوانده شده يعنى دلهامان مثل غلافها، جاى نگه داشتن و ظرف هاى علم است، تنبيهى است بر اينكه ما نيازى نداريم كه از تو تعليم بگيريم ما را هر چه داريم بس است و بى نيازيم.

(غلق) [غلق]

الغلق و المغلاق: چيزى است كه با آن چيزى ديگر بسته مى شود و با آن باز


(1) ما به موسى عليه السّلام كتاب داديم و از پى او پيامبران فرستاديم، عيسى عليه السّلام پسر مريم با حجّت ها بر پيامبرش از پى موسى فرستاديم و او را با روحى مقدّس و پاك تأييد كرديم هر زمان كه پيامبرى با تعليماتى كه دلهاى بنى اسرائيل آن را دوست نداشت مى آمد استكبار ورزيدند و پيامبران را دروغگو مى خواندند و گروهى را مى كشتند و گفتند دلهاى ما ظرف علوم است و نيازى ديگر نداريم.

چنين نيست كه مى گويند: بلكه خداى به سبب انكارشان آنها را لعنت كرده و از رحمت خويش طردشان نموده و اندكى از ايشان ايمان مى آورند (و قليل ما يؤمنون).

(2) مشركان گفتند دلهاى ما در پرده هاست و در گوشهامان سنگينى است.

مى شود ولى اگر اين واژه با معنى اغلاق يعنى بستن در نظر گرفته شود، مى گويند:

مغلق و مغلاق: و اگر معنى (فتح) يعنى گشودن در نظر باشد- مفتح و مفتاح- گويند.

اغلقت الباب و غلّقته: درب را محكم بستم و اين معنى وقتى است كه درهاى زيادى را ببندى و يا يك درب را چند بار ببندى و يا دربى را محكم ببندى و بر اين معنى است: آيه: (وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ- 23/ يوسف) «1» و به تشبيه اين معنى عبارت:

غلق الرّهن غلوقا: گروى و رهن و حقّ گيرنده در رهن شد و راهن نتوانست آن را فكّ كند.

غلق ظهره دبرا: زخم پشتش بهبود يافت.

مغلق: هفتمين تير شرط بندى است كه راه بقيّه اجزاء شرط را مى بندد نخلة غلقة: خرما بنى كه از ريشه كنده شده و ميوه اى ندارد.

غلقة: درختى تلخكام مثل سمّ.

(غلم) [غلم]

الغلام: كودك و جوانى كه صورتش، تازه موى و سبيل برآورده. غلام بيّن الغلومة و الغلوميّة: پسرى كه جوان بودن و موى برآمدن صورتش آشكار است.

خداى تعالى گفت:

(أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ- 40/ آل عمران) (وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ- 80/ كهف) «2» (وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ- 82/ كهف) و در قصّه حضرت يوسف گفت: (هذا غُلامٌ- 19/ يوسف) جمع غلام- غلمة و غلمان- است.


(1) در سوره يوسف است كه آن زن براى نيّت سوء خود دربها را محكم بست. [.....]

(2) در باره موسى و ارشاد كننده اوست كه مى گويد: امّا آن پسر پدر و مادرش مؤمن بودند.

اغتلم الغلام: وقتى است كه پسر بحدّ جوانى برسد و از آنجائى كه هر كس به اين حدّ از سن برسد بيشتر چيز كه بر او غلبه دارد نيروى جنسى است «1» لذا- شبق- يعنى آزمند در شهوات را- غلمة- گويند. اغتلم الفحل: لقاح انجام داد.

(غلا) [غلا]

الغلوّ: در گذشتن از حدّ است كه اگر افزونى در نرخ و قيمت باشد مى گويند:

غلاء: گرانى هزينه زندگى.

غلوّ: زياده روى در جاه و مقام نيز هست و همچنين- غلوّ- در بلند پرتاب كردن تير، كه افعال همه اين معانى- غلا- يغلو- است، در آيه گفت: (لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ- 171/ نساء).

(الغَلى) و الغليان: جوش آمدن محتواى ديگ وقتى كه كف مى كند و سر مى رود، و از اين معنى بطور استعاره گفت: (طَعامُ الْأَثِيمِ كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَمِيمِ- 45/ دخان). «2» و اين معنى به جوشش خشم و شدّت كارزار تشبيه شده است كه مى گويند:

غليان الغضب و غليان الحرب، و تغالى النّبت: انبوهى و رشد گياه اگر از معنى- غلى يا غلوّ باشد صحيح است.

غلواء: زياده روى در گستاخى.

غلواء: الشّباب: كه غرور جوانى به آن تشبيه شده است.


(1) چنانكه روانشناسان و علماء علم تربيت و رشد نوجوانان اظهار مى دارند و از قراين و نشانه هاى عينى مشهود است بر سن نوجوانى احساسات و غرايز و بر نيروى عقلانى غلبه دارد لذا در هر كشورى كه استعمارگران بخواهند منابع زير زمينى و اقتصادى آن جامعه را غارت و چپاول نمايند از عوامل احساساتى نوجوانان براى تلقين نظرات خود و واداشتن آنها به امور احساساتى سوء استفاده مى كنند لذا بر جوانان عزيز واجب و لازم است كه اينگونه شگرد استعمارگران را با آگاهى خنثى نموده و هرگز تحت تأثير دروغ پردازيها و شايعات بى اساس دشمنان دين و ملّت قرار نگيرند.

(2) آن درخت غذاى گناهكاران است و مانند مس گداخته در دلهاى مى جوشد همانند جوشيدن آب.

.(غم) [غم]

الغمّ: پوشاندن چيزى است و از اين معنى واژه- غمام يعنى ابرها است براى اينكه ابرها پوشاننده نور خورشيدند خداى تعالى گفت: (يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ- 210/ بقره). «1»

غمّى: ابر تاريك مثل- غمام- و از اين معنى- غمّ الهلال- است يعنى هلال مستور شد. يوم غمّ و ليلة غمّى: روز و شب گرم و غمبار.

شاعر گويد: ليلة غمّى طامس هالها (شبى تار و غمبار كه هاله و هلالش مستور است) غمّة الامر: حيرت و سرگردانى در كار، گفت:

(ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً- 71/ يونس) يعنى شدّت حزن و سختى (سپس كارتان بر شما سخت و پوشيده نباشد).

غمّ و غمّة: يعنى- كرب و كربة (حزن و اندوه شديد).

غمامة: پارچه اى كه بر چشم و بينى شتر بسته مى شود.

ناصية غمّاء: موى بلند پيشانى و جلوى سر كه روى و چهره را مى پوشاند اصل- غمر- از بين بردن اثر چيزى است.

(غمر) [غمر]

غمر و غامر: آب فراوانى است كه اثر بستر خود را زايل مى كند و مى شويد، شاعر گفت: و الماء غامر خدادها (آب فراوانى كه گودالها و بستر خود را پر مى كند و مى پوشاند).

غمر: بصورت تشبيه به معنى شخص سخى و اسبى كه تند مى دود، چنانكه شخص سخى و اسب تندرو به بحر (دريا) نيز تشبيه شده است. غمرة: آب زيادى كه پوشاننده بستر خود است، جهالت و نادانى را هم به- غمرة- مثل زده اند كه شخص نادان را در


(1) خطاب به مفسدين است مى گويد اينان شايد انتظار دارند در برابر اعمالشان خداوند در سايبانهاى ابرها با فرشتگان به سويشان بيايد و كارها يكسره شود امّا سر انجام همه كارها بخداى بازگشت مى نمايد.

خود مى پوشاند (ورطه ژرف). آيه: (فَأَغْشَيْناهُمْ- 9/ يس) و مانند اين عبارات كه در آيات قرآن هست به همان معنى و مثل است. در آيات:

(فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ- 54/ مؤمنون) «1» (الَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ ساهُونَ- 11/ ذاريات) «2» (غَمَرات:) سختى ها، در آيه: (فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ- 93/ انعام).

رجل غمر: مردى كه كارها را تجربه نمى كند و نمى آزمايد جمعش غمار است (غَمر:) حقد و كينه اى كه در دل پنهان است جمعش غمور و نيز غمر بوى گوشت و چربى در دست كه ساير بوها را از بين مى برد.

غمرت يده: دستانش آلوده شد. غمر عرضه: آبرويش لكّه دار شد.

دخل فى غمار النّاس و خمارهم: در انبوه متراكم مردم داخل شد.

غمرة: رنگ و بوى زعفران.

تغمّرت بالطّيب: خود را خوشبوى نمودم.

غمر: كاسه كوچك آبخورى باعتبار آبى كه در آن هست.

تغمّرت: آب كمى خوردم كه از همان كاسه كوچك يعنى- غمر مشتق شده است. فلان مغامر خود را در جنگ و سختى افكند يا اينكه بخاطر وارد شدن و فرو رفتن در كارزار چنان گفته اند همانطور كه مى گويند:

يخوض الحرب- و يا به تصوّر- غمارة- يعنى گروه زياد و پراكنده- مردم كه او را- مغامر- گويند و بصورت صفت درآمده است مثل صفت- هودج و مانند اينها.

(غمز) [غمز]

اصل غمز- اشاره نمودن با پلك چشم يا دست به چيزى است كه در آن عيبى


(1) آنها را در گرداب نادانى واگذار.

(2) كسانى كه در ورطه و غرقاب جهالت بى خبرانند.

هست و معيوب است و از اين معنى گفته مى شود: ما فى فلان غميزة: در او نقصى و عيبى نيست كه به آن اشاره شود، جمعش- غمائز- است در آيه: (وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ

• 30/ مطفّفين) «1» اصل واژه- غمز- از عبارت- غمزت الكبش- گرفته شده، در وقتى كه مى خواهند گوسفند را با سنگين و سبك كردن، بدانند پرگوشت و پر چربى است يا نه، مثل- عبطته: گوسپند را وزن كردم.

(غمض) [غمض]

الغمض: خوابى كه بر انسان عارض مى شود، مى گويى: ما ذقت غمضا و لا غماضا:

نخوابيدم و طعم خواب را نچشيدم و به اين اعتبار گفته مى شود: ارض غامضة و غمضة:

زمينى گود و مغاك. دار غامضة: خانه اى كه در معبر و شارع نباشد.

غمض عينه و اغمضها: پلك چشمش را بر هم نهاد و چشم خود را بست و سپس واژه- غمض- براى سهل انگارى و غفلت استعاره مى شود، در آيه گفت: (وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ- 237/ بقره) «2».

(غنم) [غنم]

الغنم (گوسپند) كه معروف است، در آيه گفت:


(1) يعنى مجرمين و تبهكاران همينكه در دنيا به مؤمنين برخورد مى كردند مى خنديدند و با چشمك زدن در آنها عيب و نقص مى ديدند همواره شيوه بدبينان و كينه توزان در ميان جوامع صالح و پاك چنين است كه عيبها راى بزرگ، و خوبيها راى با بغض و عداوت يا ناديده مى گيرند و يا كوچك مى كنند، شاعرى در وصف بدبينان و خوش بينان يا دشمنان و دوستان مى گويد:

و عين الرّضا عن كلّ عيب كليلة و لكنّ عين السّخط تبدى المساويا

ديده پاك و خشنود از مشاهده عيب و نقص خسته است و صرف نظر مى كند ولى ديدگان بدبين و كينه توز يا ناخشنود عيب پوشيده راى آشكار و زشتيهاى نبوده راى آشكار مى كند.

(2) ترجمه تمام اين آيه چنين است: شما كه ايمان آورده ايد از پاكيزها كه بدست مى آوريد و آنچه از زمين برايتان بيرون مى آوريم انفاق كنيد و ببخشيد نه اينكه از پليديها باشد كه اگر بخودتان بدهند نمى گيريد جز اينكه از آنها چشم مى پوشيد بدانيد كه خداوند بى نياز و ستوده است.

(وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما- 146/ انعام) «1» الغنم: رسيدن به غنم يا گوسفند و دسترسى يافتن به آن، سپس در باره هر غنيمتى كه از دشمنان و غير ايشان در دسترس قرار گيرد و بدست آيد بكار رفته است، در آيات:

(وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ- 41/ انفال) «2» (فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَيِّباً- 69/ انفال) «3» مغنم: سودى يا چيزى كه بدون دسترنج بدست آمده است، جمعش مغانم- در آيه: (فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ- 94/ نساء) (در پيشگاه خداى سود و غنيمت هاى بسيارى براى شما هست).

(غنى) [غنى]

الغنى، در گونه ها و اقسامى مختلف بكار مى رود:

اوّل- در معنى بى نيازى مطلق و اين نيست مگر براى خداى تعالى و همانست كه در آيات زير بيان شده است:

(إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ- 64/ حجّ) (أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ- 15/ فاطر) دوّم- كم نيازى و احتياجات كم و اندك و همانست كه در آيه: (وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى- 8/ ضحى) اشاره شده است و اين همان غنايى است كه در سخن پيامبر (ص) يادآورى شده است كه فرمود: «الغنى، غنى النّفس».


(1) مربوط بحرام نمودن چربى گاو و گوسفند به بنى اسرائيل در زمان حضرت موسى است

(2) بدانيد كه هر چه غنيمت گرفته ايد يك پنجم آن از خداى، پيامبر و خويشان او و يتيمان و تنگدستان و در راه مانده هاست.

(3) پس از آنچه كه غنيمت گرفته ايد حلال، و پاكيزه بخوريد و خداى را پروا داشته باشيد كه آمرزنده و رحيم است.

(بى نيازى واقعى، عزّت نفس و بى نيازى روحى و نفسانى است) سوّم- غنى- در معنى زيادى دستآورده ها بر حسب گونه گونى مردم، مثل آيات: (وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ- 6/ نساء) (الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ- 93/ توبه) (لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ- 181/ آل عمران) «1» اين مطلب، يعنى مفهوم آيه اخير را وقتى كه آيه: (مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- 245/ بقره) نازل شد گفتند (يعنى خدا از ما قرض مى خواهد؟ و اين مطلب نهايت كوتاه بينى چنان كسان را مى رساند كه يارى و وام دادن به مستضعفين را بحساب قرض و وام دادن به ذات خدا تلقّى كردند). و آيه: (يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ- 273/ بقره) داراى عزّت نفس و بى نيازى معنوى هستند بطوريكه شخص نادان آنها را اغنياء مى پندارد زيرا در آنها پارسائى و خوددارى از حرام و لطف و مهربانى مى بينند. «2»


(1) خداوند سخن كسانى را كه گفتند او نيازمند است و ما اغنياء و بى نيازيم شنيد، اينگونه كسان همان شيفتگان و فريفتگان سرمايه و مال و جاهند كه با غرورى احمقانه و شيطان منشانه و با تمام نيازهاى نفسانى، و روحى، خود را با خداى جهانيان قياس مى كنند بلكه خداى را نيازمند و خود را بى نياز مى پندارند زهى تصوّر باطل، زهى خيال محال، انسانى كه با چند دقيقه بسته شدن راه تنفّسش به گور سپرده مى شود و كوچكترين موجودات يعنى ميكرب او را از پاى درمى آورد و دو سه شب بى خوابى كلافه اش مى كند و به عجز و ناتوانى شديد دچار مى شود چگونه خود را بى نياز مى داند راستى كه به گفته قرآن: (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ- 2/ حشر).

اى كسانى كه ديده بصيرت داريد از حال زار چنان گستاخان ياوه سرا عبرت گيريد. و در عصر خود ديديم كه يكى از زمامداران كشورهاى مقتدر جهان كه بيش از ده ميليون انسان را در كشورش قتل عام كرده است (به نقل از كتاب- جهان در قرن بيستم) در موقع مرگ بيش از پنجاه پرفسور و دكتر براى ادامه ده دقيقه بيشتر زندگى او تلاش كردند امّا به حكم:

(كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ- 185/ آل عمران) تمام قدرتش همچون كفى بر سطح آب، پوچ و باطل شد و تسليم امر و فرمان حقّ.

(2) تعرفهم بسيماهم ...- تو اى پيامبر (ص) آنها را با سيما، و چهره شان مى شناسى و از مردم تقاضايى نمى كنند و از خير و نيكى انفاق مى كنند و خداى به آنها آگاه است اين آيه صفت انسانهاى برتر و اصحاب صفّه را بيان مى كند.

و بر اين معنى است سخن پيامبر عليه السّلام به «معاذ بن جبل» «1» كه فرمود: «خذ من اغنيائهم و ردّ فى فقرائهم» (از اغنياء و بى نيازان شان بگير و به نيازمندانشان رد كن).

و اين معنى همانست كه شاعر گويد: (قد يكثر المال و الانسان مفتقر (مال فراوان مى شود ولى انسان نيازمند) غنيت بكذا غنيانا و غناء و استغيت و تغنّيت و تغانيت: صور افعال اين فعل است، يعنى از آن بى نياز شدم و به آن بسنده كردم، خداى تعالى گويد: (وَ اسْتَغْنَى اللَّهُ- 6/ تغابن) (وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَمِيدٌ- 16/ تغابن(اغنانِى) بكذا و اغنى عنه كذا: وقتى است كه او راى كفايت كند.

در آيات: (ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ- 28/ حاقّه) «2» (ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ- 2/ مسد)


(1) معاذ بن جبل- يكى از اصحاب بزرگوار پيامبر (ص) است كه در باره اش فرمود: يأتى معاذ بن جبل يوم القيامة امام العلماء برتبة» يعنى معاذ در روز قيامت پيشاپيش علماء است و در درجه اى بالاتر از آنها، و نيز فرمود: «اعلم امتى بالحلال و الحرام معاذ بن الجبل» يعنى داناترين فرد امّتم بحلال و حرام معاذ بن جبل است.

معاذ خود مى گويد: همينكه پيامبر مرا به يمن فرستاد به من گفت در آنجا اگر كار قضا و داورى پيش آمد، به چه چيز قضاوت مى كنى گفتم بآنچه كه در كتاب خدا است فرمود: اگر كتاب خدا نبود، گفتم: بآنچه كه پيامبر خدا حكم كرده است، فرمود: اگر در آن هم نبود: قال اجتهد برايى و لا آلو: گفتم در آن امر اجتهاد برأى مى كنم و كوتاهى هم نمى نمايم، سپس پيامبر دست بر سينه ام نهاد و گفت: «الحمد للّه الّذى وفّق رسول اللّه يرضى رسول اللّه» حمد و سپاس براى خدايى كه رسولش را به آنچه كه خشنودش مى كند توفيقش داد. اسحق بن يحيى از مجاهد خبر داده است كه پيامبر (ص) وقتى كه به جنگ حنين روى آورد، معاذ بن جبل را در مكّه باقى گزارد حتّى يفقه اهل مكّه يقرئهم القرآن: تا اهل مكّه را فقه دين بياموزد و قرآن را برايشان قرائت كند.

عمر خليفه دوّم در خطبه اش: گفت: كسى كه مى خواهد از فقه پرسش كند بحضور معاذ بن جبل برود.

كعب بن مالك مى گويد: در زمان حيات پيامبر (ص) و همچنين در دوران ابو بكر در مدينه فتوى مى داد.

ابن مسعود در باره معاذ مى گويد: انّ معاذا كان امّة قانتا للّه حنيفا- همينكه به ابن مسعود گفتم اين مطلب در باره حضرت ابراهيم آمده است پاسخ مى دهد (امّة) يعنى كسيكه مردم را خير مى آموزد و (قانت) كسى است كه مطيع محض خداى تعالى و رسول او است و معاذ چنين است.

(الطّبقات الكبرى 2/ 48 تا 352- كاتب واقدى) [.....]

(2) اى واى و افسوس كه ثروت و سرمايه ام مرا از عذاب كفايت و بسنده نكرد.

(لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً- 10/ آل عمران) «1» (ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ- 207/ شعراء) (لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ- 23/ يس) «2» (وَ لا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ- 31/ مرسلات) «3» الغانية: زنى كه در برابر شوهرش از زينت و آرايش بى نياز است يا بخاطر زيبائيش مستغنى از زيور و زينت است.

(غَنَى) فى مكان كذا: وقتى است كه كسى ماندنش در جايى طولانى شود و از غير آن مكان بى نياز باشد در آيه: (كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا- 92/ 1/ اعراف) «4» مغنى: براى اسم مكان و مصدر هر دو هست.

غنّى، اغنية و غنا: آواز خواند، گفته شده- تغنّى به معنى استغنى- است و حديث


(1) مال و فرزندانشان هرگز از خداى بى نيازشان نخواهد كرد.

(2) آيه فوق در سوره يس است و گفتار مؤمن آل ياسين (حبيب نجّار است) كه از شهر دورى با سرعت مى آيد و مى گويد: اى مردم پيرو پيامبران باشيد همانهائيكه اجر و مزدى از شما نمى خواهند و هدايت شده اند چگونه خدايى كه مرا بر فطرت آفريد و باو بازگشت مى كنيم پرستش نكنم، آيا غير او خدا بتى يا خدايى اتّخاذ كنم كه هرگز از زيان و ضررى كه خدا براى من بخواهد بسنده ام نكنند و حاجتم نتوانند داد.

ابن عساكر در تاريخ دمشق مى نويسد: عن عبد الرّحمن بن ابى ليلا عن ابيه، قال رسول اللّه (ص) الصّديقون ثلاثه (حبيب النّجار) مومن آل يس و (حزبيل) مؤمن آل فرعون و (علىّ بن أبي طالب) و هو افضلهم. و باز در روايتى ديگر مى نويسد: عن ابى الزّبير عن جابر عن النّبى انّه قال ثلاثه ما كفروا باللّه قطّ، مؤمن آل ياسين و علىّ بن أبي طالب و آسيه امرأة فرعون يعنى صدّيقون سه نفرند: 1- مؤمن آل ياسين 2- مؤمن آل فرعون 3- و افضل برايشان علىّ بن أبي طالب. و سه نفرند كه هرگز به خداى كفر نورزيده اند و بت نپرستيده اند مؤمن آل يس و علىّ بن ابى طالب و آسيه همسر فرعون. روايت فوق در تاريخ بغداد از خطيب تبريزى (5/ 595) نيز آمده است و همچنين حافظ ابو نعيم در كتاب معرفة الصّحابة ص 22. (ترجمه الامام علىّ بن أبي طالب من تاريخ مدينه دمشق، از حافظ ابو القاسم علىّ بن حسن بن هبة اللّه شافعى معروف به ابن عساكر از علماء قرن ششم ه)

(3) و نه اينكه از لهيب و حرارت آتش بى نياز مى كند و نگه مى دارد.

(4) تمام آيه چنين است: (الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا) زلزله و عذاب آنها را آنچنان فرو گرفت كه در خانه خويش بى جان باقى ماندند گويى كسانى كه شعيب را تكذيب كرده بودند هرگز در آنجا نبوده اند و اقامت نداشته اند.

پيامبر عليه السّلام كه فرمود: «من لم يتغنّ- بالقرآن» «1».

(غيب) [غيب]

الغيب: مصدرى است يعنى پنهان شدن خورشيد و غير آن وقتى كه از چشم پوشيده شود. غاب عنّى كذا: از ديده ام پنهان شد، در آيه گفت: (أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ- 20/ نمل) (سخن حضرت سليمان در باره نديدن هدهد است)


(1) تمام حديث فوق در مآخذ معتبر ديگر چنين است: «انّ هذا القرآن نزل بحزن فاذا قرأتموه فابكوا فان لم تبكوا فتباكوا فمن لم يتغنّ بالقرآن فليس منّا» ابو عبيد مى گويد: سفيان بن عيينه اين حديث را اينطور نقل كرده است: «ليس منّا من لم يستغن بالقرآن عن غيره» يعنى كسى كه با قرآن و هدايت آن از غير قرآن بى نياز نشده است از دين ما نيست.

ابو عبيد، معنى با صوت و آهنگ خواندن قرآن را از مفهوم آن حديث نمى داند و مى گويد: «و لو كان معناه التّرجيع لعظمة المحنة علينا بذلك اذ كان من لم يرجّع بالقرآن فليس منه عليه السّلام» يعنى اگر معنى خواندن قرآن با آهنگ منظور باشد كه نيست كار بر ما مشكل مى شود زيرا بنا به اين معنى هر كسى نتواند قرآن را با آهنگ بخواند از پيامبر نيست و اين سخنى ناگوار و بيهوده است.

نظر ابو عبيد را شريف مرتضى على بن حسين موسوى علوى در كتاب (امالى المرتضى) چندين بار در ذيل تأويل حديث فوق تأييد و تشريح كرده است و مى گويد احتمال دارد معنى «من لم يتغن» از عبارت- غنى الرّجل بالمكان باشد يعنى كسى كه باقيماندن و اقامتش در جايى طولانى مى شود و خداوند هم در آيه: (كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا- 92/ اعراف) همان معنى را اشاره كرده است و (و ليس منّا) در حديث هم يعنى روش و اخلاق پيامبر (ص) نيست، كه با اشعارى از شعراء عرب مثل اعشى و نابغه استشهاد كرده است، اعشى مى گويد:

و كنت امرأ زمنا بالعراق عفيف المناخ طويل التغن

كه منظورش بى نيازى و استغناى اوست و نيز گفته شده «لم يتغن بالقرآن» منظور كسى است كه آشكارا قرآن را قرائت نكند. ازهرى مى گويد يتغنى بالقرآن- كه در حديثى ديگر هم آمده است يعنى يجهر به، آشكارا و روشن قرائت كند و نيز به معنى- تحسين القراءة و ترقيقها: يعنى نيكو خواندن و با نرمى قرائت كردن نيز هست در نظر اعراب هم كسى كه در خواندن چيزى بانگ بردارد صدايش را (غنا) گويند.

غناء: با فتحه (غ) سود و منفعت و (غناء) با كسره آواز و (غنى) آسايش و رفاه مالى.

ابن اعرابى مى گويد: قبل از اسلام اعراب با ركبانى يعنى آوازى با صداى مخلوط و كشيده و خوش آهنگ تغنّى مى كردند مثلا هر وقت بر شتر مى نشستند يا در فضاى خانه بودند و در بيشتر حالات آواز (ركبانى) مى خواندند، همين كه قرآن نازل شد، پيامبر (ص) فرمود: كسى كه آشكارا قرآن را (ركبانى) بخواند از ما نيست و در احاديث، منظور از- تغنّى غناء- آواز اهل لهو و لعب مقصود نيست.

ليس المراد (الغناء) المعروف بين اهل اللّهو و اللّعب.

(لسان العرب 5/ 136- المحكم و المحيط الاعظم 6/ 14 امالى المرتضى 1/ 34 و 35- مجمع البحرين 1/ 321).

واژه- غيب- به معنى- غائب- در باره هر چيز نهفته اى كه از حسّ و آنچه را كه از علم انسان پوشيده باشد بكار رفته است، در آيه: (وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ- 75/ نمل) «1» به چيزى اگر (غيب و غائب) گفته شود باعتبار غائب بودن آن از مردم است نه براى خداى تعالى كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست، چنانكه گفت:

(لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ- 34/ آل عمران) «2» (عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ- 73/ انعام) يعنى: آنچه را كه از شما پوشيده است و آنچه را كه مشاهده اش مى كنيد (خداوند بر آنها آگاه و عالم است.) ولى واژه- غيب- در آيه: (يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) آن چيزى است كه در تحت حواسّ واقع نمى شود، و خردهاى بديع هم بر آن حكم نمى نمايد و جز اين نيست كه با خبر دادن پيامبران عليهم السّلام آنها دانسته مى شوند و با نپذيرفتن و دفع آنها نام الحاد بر انسان اطلاق مى شود. كسانى گفته اند- غيب- در آيه: (يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) همان قرآن است. و كسانى كه مى گويند- غيب- به معنى (قدر) است اشاره اى از سوى ايشان به بعضى از مقتضياتى است كه لفظ غيب آن را حكم مى كند.

بعضى از علماء «3» گفته اند آيه: (يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) معنايش اين است كه وقتى كسانى


(1) هيچ نهفته و غائبى در آسمان و زمين نيست مگر اينكه در كتابى روشن و آشكار است.

(2) مثقال و ذرّه اى نه در آسمانها و نه در زمين از او دور و پوشيده نيست. شيخ سعدى شيرازى در سر آغاز بوستانش ضمن قصيده اى مفصّل در توحيد چنين مى گويد:

بر او علم يك ذرّه پوشيده نيست كه پيدا و پنهان بنزدش يكى است

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم

بشر ماوراء جلالش نيافت بصر منتهاى كمالش نيافت

محيط است علم ملك بر بسيط قياس تو بر وى نگردد محيط

نه ادراك بر كنه ذاتش رسد نه فكرت به غور صفاتش رسد

(3) ابو مسلم اصفهانى رحمه اللّه مى گويد: (غيب) در آيه فوق مصدر است به جاى اسم فاعل مثل صوم به معنى صائم و (زور) به معنى زائر در آيه (يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) نظرش اين است كه (بالغيب) صفت مؤمنين است باين معنى كه چنين كسان در آشكار و نهان ايمان به خداى دارند نه مثل منافقين كه هر گاه به مؤمنين بر خورد

از شما غائب شدند يعنى چنان كسان مانند منافقين نيستند كه در باره شان گفته شده:

(وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ- 14/ بقره) و بر اين اساس آيات: (الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ 49/ انبياء) (مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ- 32/ ق) (وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 123/ هود) (أَطَّلَعَ الْغَيْبَ- 78/ مريم) (فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً- 26/ جنّ) (لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ- 65/ نمل)


مى كنند، مى گويند: مؤمنيم، و زمانى كه با دوستان همفكر و شيطانيشان خلوت مى كنند مى گويند با شما هستيم و مؤمنين را استهزاء مى كنيم، نظير اين معنى آيه: (ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ- 52/ يوسف) يعنى آن كار براى اين است كه تا بداند در پنهانى و غيبتش او را خيانت نكرده اند و نيز در عبارتى كه كسى به ديگرى مى گويد: نعم الصّديقين لك فلان يظهر الغيب: چه دوست خوبى است فلانى براى تو كه در نبودنت دوستى را ظاهر مى كند و همه اينها مدح مؤمنين است زيرا كه ظاهرشان با باطنشان موافقت دارد و با حال منافقين كه با دهانشان چيزى مى گويند كه در دلهاشان نيست فرق دارد. ابو مسلم رضوان اللّه عليه براى اثبات نظرش با مورى استدلال مى كند:

اوّل- مى گويد: آيه: (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ- 3/ بقره) ايمان به اشياء غائب است و اگر موارد از (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) ايمان به اشياء غائب بود بايستى معطوف همان معطوف عليه باشد و اين امر جايز نيست.

دوّم- اينكه اگر ايمان به غيب را بر اين حمل كنيم كه انسان غيب مى داند بر خلاف آيه: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ- 59/ انعام) است امّا اگر آيه را به مفهومى كه گفتيم تفسير كنيم چنين محظور و مانعى در بين نخواهد كرد.

سوّم- اينكه لفظ (غيب) جايز است كه اطلاقش بر كسى و چيزى باشد كه حضورش نيز جايز است بنابر اين اطلاق لفظ غيب بر ذات و صفات خداى تعالى جايز نيست پس در آيه: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ- 3/ بقره) هر گاه مراد ايمان به غيب باشد ايمان به ذات و صفات خداى تعالى در آن داخل نمى شود و چيزى جز ايمان به آخرت باقى نمى ماند و اين امر جايز نيست، زيرا ركن بزرگتر در ايمان همان ايمان به ذات و صفات خدا است پس چگونه ممكن است لفظ بر چيزى غير از آن معنى كه اقتضاء دارد حمل شود و از معنى اصليش خارج مى شود.

امّا اگر در تفسيرى كه برگزيديم حمل كنيم چنان محظورى لازم نمى آيد. (به نقل از تفسير كبير فخر رازى 2/ 28).

نتيجه اينكه- غيب- همان غياب است.

(ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ- 44/ آل عمران) (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ- 179/ آل عمران) (إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ- 109/ مائده) (إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَّامُ الْغُيُوبِ- 48/ سباء) (اغابَتِ) المَرأة: شويش غائب شد. و در صفت زنان پارسا و صالحه گفته است:

(حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ- 34/ نساء) يعنى در غياب شوهرانشان چيزى كه براى شوهر ناپسند باشد انجام نمى دهند.

(غِيبَة:) اين است كه انسان را با عيبى كه در او هست بدون اينكه نيازى به ذكرش باشد يادآورى نمايند خداى تعالى گفت: (وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً 12/ حجرات). «1»


(1) چنانكه در صحيح بخارى از داود بن سرحان از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه: «قال رسول اللّه (ص) اذا رأيتم اهل الرّيب و البدع من بعدى فاظهروا البرائة منهم و اكثروا من سبّهم و القول فيهم و الوقيعة و باهتوهم كيلا يطمعوا فى الفساد فى الاسلام و يحذرهم النّاس و لا يتعلمون من بدعهم يكتب اللّه لكم الحسنات و يرفع لكم به الدّرجات فى الآخرة)».

حديث فوق در مورد غيبتهاى استثنائى است كه در اصطلاح سياست امروز آن را افشاگرى مى نامند، مى فرمايد: زمانى كه ديديد شايعه پراكنان و بدعتگذاران سوء و باطل و كسانى كه بعد از من شك و ترديد در دين و امّت ايجاد مى كنند، آشكارا از آنها برائت و دورى بجوئيد و ناسزا و سخن رسوا كننده در باره شان زياد بگوئيد بهتانشان بزنيد تا طمع نكنند كه در حكومت اسلامى فساد ايجاد كنند و تا اينكه مردم از آنها دورى كنند و از بدعتهاشان نياموزند و ياد نگيرند كه خداوند براى شما حسنات و مقام و درجات رفيعى در آخرت قرار مى دهد. موارد استثنائى ديگر در غيبت مثل:

1- شهادت 2- نهى از منكر 3- اندرز به طرف مشورت 4- و عيبجويى از شاهد و راوى (كه به غلط و بطور مجعول شهادت و روايت مى كنند).

5- در برترى دادن بعضى دانشمندان بر ديگرى.

6- غيبت متظاهر به فسق كه باكى از گناه ندارد.

7- يادآورى كسى كه عيبى در جسم اوست مثل: لنگ و كور نه به طريق تحقير و سرزنش بلكه در حضور كسى كه او را بخوبى مى شناسد.

8- و غيبت در هشدار دادن و تنبيه بر خطا در مسائل علمى به قصدى كه ديگرى در آن خطا تبعيّت او را نكند. و در حديثى ديگر آمده است كه: «من ذكر رجلا من خلفه بما هو فيه ممّا عرفه النّاس لم يغتبه» كسى كه

(غَيابَة:): زمين گود و فرو رفته.

غابة: هم از همين واژه (غيابه) است يعنى بيشه زار، گفت:

(فِي غَيابَتِ الْجُبِّ- 10/ يوسف) يعنى در ته چاه. مى گويند: هم يشهدون احيانا و يتغايبون احيانا: گاهى حاضر مى شوند و زمانى غائب.

و آيه: (وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ- 53/ سباء) از جائى كه با ديدگان ظاهر و باطن او را درك نمى كند.

(غوث) [غوث]

الغوث: در يارى نمودن گفته مى شود و- غيث- در باران. استغثته: از او يارى خواستم يا طلب باران كردم أغاثنى: ياريم كرد و به فريادم رسيد كه از واژه- غوث- است ولى- غاثنى- از واژه- غيث- است.

غوّثت: از غوث و يارى نمودن است، در آيات:

(إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ- 9/ انفال) «1» (وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ- 29/ كهف) «2».

و صحيح است كه- يستغيثوا- از واژه- غيث- يعنى طلب آب و يا از- غوث- يعنى طلب يارى باشد. و همچنين- يغاثوا- كه در آيه هست مبتداء و خبر است هر دو


ديگرى را در غيابش به آنچه را كه در آن هست و مردم مى دانند و مى شناسند ذكر كند غيبت نكرده است مثل صفات تندى و خشم و شتاب زدگى و از اين قبيل صفات كه در ميان مردم آشنا و مشهور است.

اگر عيبى در كسى باشد ذكر آن در غيابش غيبت است و اگر عيبى در آن نباشد بازگو كردنش بهتان است. (سفينة البحار 1/ 63- صحيح بخارى كافى/ شيخ كلينى 2/ 358- مجمع البحرين 2/ 136).

(1) از پروردگارتان يارى خواستيد (فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ- 15/ قصص) 2- در باره حضرت موسى است كه يكى از يارانش عليه دشمنش از او كمك خواست.

(2) مجرمين و كفّار دوزخى كه از تمام نعمت هاى نوشيدنى و خوردنى در دنيا بهره مند بودند و از ستمكارى به ديگران باكى نداشتند همين كه در جهنّم كمك مى طلبند با آبى چون گداخته اى از فلزّات يارى مى شوند. [.....]

معنى يارى و باران در آن صحيح است.

(غيث:) مطر يا باران است در آيه: (كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ- 20/ حديد) «1» شاعر گويد:

سمعت النّاس ينتجعون غيثا فقلت لصيدح انتجعى بلالا «2»

(غور) [غور]

الغور: فرو رفتگى و گودى زمين.

غار الرّجل و اغار: آن مرد به غيرت آمد و رشك نمود.

غارت عينه غورا و غورا: چشمش از اشك خشك شد، در آيات:

(ماؤُكُمْ غَوْراً- 30/ ملك) يعنى كم شونده و فرو رونده.

(أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً- 41/ كهف) (غار:) مغّاره و شكاف كوه: گفت (إِذْ هُما فِي الْغارِ- 40/ توبه) بطور كنايه به بطن و عورت- غارين مى گويند.

(مَغار:) جاى فرو رفته، گفت: (لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلًا- 57/ توبه) (هر گاه پناهگاه و يا نهان گاه و گريزگاهى مى يابيد در حالى كه گستاخى و چموشى مى كنند به سوى آنها روى مى آورند) غارت الشّمس غيارا: خورشيد نهان شد، شاعر گويد:

هل الدّهر الّا ليلة و نهارها و الّا طلوع الشّمس ثمّ غيارها «3»

غوّر: به سختى فرود آمد.


(1) بدانيد كه زندگى اين جهان و حيات دنيا سرگرمى و بازيچه و زينتى است و مايه تفاخر و تكاثر در ميان خودتان و همچنين زياده طلبى اموال و اولاد مانند بارانى كه رويانيدن گياه آن كفّار را به شگفتى مى آورد و سپس مى خشكد و آنها را در دشت مى بينى و سپس ريز ريز و پراكنده شوند.

(2) شعر از ذو الرّمة است خطاب به- صيدح- كه اسم ناقه اوست مى گويد شنيدم كه مردم طلب باران مى كنند من هم به صيدح گفتم تو هم براى تر كردن گلويت ناله اى سر ده و طلب باران كن.

(3) شعر از- ابو ذؤيب هذلى است- كه چه نيكو، گذاران روزگار و عدم سكون زندگى را با تشبيهاتى محسوس بيان كرده مى گويد: آيا روزگار مگر بجز شب و روزى است كه پياپى است و مگر جز اين است كه خورشيد طلوع مى كند، و سپس نهان مى شود. (مقائيس اللّغه 4/ 401).

اغار على العدوّ اغارة و غارة: بر دشمن تاخت و تاز آورد، در آيه گفت: ( (فَالْمُغِيراتِ) صُبْحاً- 3/ عاديات) «1» كه عبارت از خيل و ستوران است.

(غير) [غير]

غير بر چند وجه گفته مى شود:

اوّل اين است كه براى نفى مجرّد و مطلق باشد بدون اثبات كردن معنايى در چيزى به وسيله آن مثل عبارت- مررت برجل غير قائم- يعنى به مردى كه ايستاده نبود گذشتم، در آيات:

(وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ- 50/ قصص) «2» (وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ- 18/ زخرف)


شعر ابو ذؤيب مفهوم متعالى از آيات متعدّد قرآنى است كه تازيانه عبرتى بر گرده مستكبرين و طاغوت هاى زمان است كه با پرستش زندگى، و روزگار و شيفتگى به جاه و قدرت و مقام از گذشت زمان غافلند، چنانكه در قرآن مى گويد: (تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ ...- 140/ آل عمران) سعدى مى گويد:

كدام باد بهارى وزيد در عالم كه باز در عقبش نكبت خزانى نيست

خوشست عمر دريغا كه جاودانى نيست پس اعتبار بر اين پنج روز فانى نيست

درخت قد صنوبر خرام انسان را مدام رونق نوباوه جوانى نيست

(رحمة اللّه عليه)

(1) سوگندهاى قرآن كه گونه اى شهادت از مورد سوگند است غالبا آنچنان شكوهمندى و عظمتى دارد كه گويى روح و حيات يك جامعه را در بر مى گيرد يكى از آن سوگندهاى با عظمت، آيه: (فَالْمُغِيراتِ صُبْحاً- 3/ عاديات) كه اشاره اى به شب زنده داران و سحر خيزان است كه همچون سپاه كفر تن آسانى، و خواب غفلت آنها را فرا نگرفته بلكه صبحگاهان بر دشمن يورش مى برند تا دشمن را آگاه سازند كه رمز سعادت و سلامت جامعه نه در خواب و غفلت و سرمستى است بلكه در هشيارى و بيدارى و خدا پرستى است، شگفتى در اين است كه خداوند بهمان مركب هاى و ستورانى كه چنين عظمتى مى آفرينند و ياور سپاهيانند با حركت سريعشان و با هجوم به دشمن گرد و غبار برمى افشانند. سوگند مى خورد و آنها را شاهد چنان حالتى انسانى در دفاع از امّت اسلامى مى داند و سپس مى گويد: به راستى كه انسان از نظر كلّى به پروردگارش ناسپاس است و خود بر اين امر گواه است زيرا براى دوستى مال و ثروت حريص است و در باره كسانى كه از سيره خدا پرستى و شب بيدارى پيروى مى كنند مى گويد: پروردگارشان به حالشان آگاه است.

(2) چه كسى گمراه تر از آن كسى است كه هواهاى نفسانى خويش را بدون هدايتى از سوى خدا پيروى مى كند؟!

(وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ- 18/ زخرف) «1» دوّم- غير، به معنى (الّا) و حرف استثناء كه بعد از- غير- جمله مستثنى مى شود و اسم نكره به وسيله آن وصف مى شود، مثل: مررت بقوم غير زيد: بر گروهى مگر زيد گذشتم، در آيات:

(ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي- 38/ قصص) (ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ- 59/ اعراف) (هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ- 3/ فاطر) سوّم- (غير) براى نفى صورت بدون مادّه آن بكار مى رود مثل عبارت: الماء اذا كان حارّا غيره إذا كان باردا: وقتى كه آب گرم باشد و غير آب وقتى كه خنك باشد. (كه واژه- غير- در اين عبارت نفى گرمى آب از غير آن كه خنك است نموده) «2» در آيه:

(كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها- 56/ نساء) «3».

چهارم- (غير) در صورتى بكار رود كه ذات شى ء را در بر گيرد، مثل آيات: (الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ- 93/ انعام) يعنى باطل نه حقّ «4».

(وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ- 39/ قصص) (أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا- 164/ انعام) (وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ- 57/ هود)


(1) و او در دشمنى نهانى و آشكارا است.

(2) مفهوم سوّم «غير» كه در متن آمده تأييد كننده آيه: (اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها- 2/ رعد) است كه در زيرنويسى واژه رفع- به تفصيل بيان شد و اينجا تأييدى از نظر راغب در تفسير (غير) بر آن معنى است يعنى آسمانها و زمين و ستارگان با نيروهايى برپا داشته شده كه ما نمى بينيم و گر نه علّتى بر حركت و برپاداشتن آنها وجود دارد و اين خود يكى از معجزات بزرگ با فصاحت علمى قرآن است كه گاهى در يك واژه به يك اصل كلّى آفرينش كه از ديد معمولى بشر پنهان و پوشيده است اشاره مى كند.

(3) پوستى كه پخته شده است.

(4) چون در باره خداى و حقّ سخنانى پوچ و باطل مى گويند جزا و پاداشى خوار و پست داده مى شود اين آيه خطاب به كسانى است كه به دروغ ادّعاى دريافت وحى و پيامبرى نموده و نيز در باره ستمكاران.

(ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا- 15/ يونس) (كه در تمام آيات اخير واژه- غير- به معنى عوض كردن و تبديل ذات آن شى ء است).

« (تغيير) بر دو وجه است».

اوّل- تغيير صورت چيزى بدون تغيير ذات آن مثل: غيّرت دارى: در وقتى كه بنايى غير از آنچه كه بود در آن ساختم.

دوّم- تغيير در معنى تبديل به غير آن، مثل عبارت:

غيّرت غلامى و دابّتى: در وقتى كه آنها يعنى (غلام و ستور) را با غير آنها عوض كنيم. مثل آيه: (إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ رعد) «1» فرق ميان دو واژه غير و دو معنى مختلف آن كه در آيه اخير آمده است اين است كه در (غير) اعمّ است زيرا ممكن است چيزهايى در جوهر و ذات متّفق باشند بر خلاف دو چيز مختلف، پس دو جوهر كه با هم جمع شده و فراهم آمده، هر دو غير يكديگرند و دو مختلف نيستند پس هر دو چيز مختلف و خلافى غير يكديگرند و هر دو چيز غير، خلاف هم نيستند.

(غوص) [غوص]

الغوص: داخل شدن و فرو رفتن زير آب و بيرون آوردن چيزى از آن. غايص:

كسى است كه در چيزى پيچيده و غامض غور كند و آن راى فرو ريزاند و چيزى مادّى يا علمى از آن بيرون آورد.

غوّاص: «2» كسى كه حالت فوق در او زياد است، در آيات:


(1) ابو منصور ازهرى در ذيل واژه (غير) حديثى از جرير بن عبد اللّه نقل مى كند كه گفت: شنيدم پيامبر خدا (ص) كه فرمود: «ما من قوم يعمل فيهم بالمعاصى يقدرون ان يغيروا فلا يغيّرون إلّا اصابهم اللّه بعقاب» هيچ قومى نيست كه در آن گناهان و معاصى عمل شود و بتوانند آنها راى تغيير دهند ولى چنان كارى نكنند و گناهان را تغيير ندهند مگر اينكه عقوبت خداوند به آنها اصابت خواهد كرد. اين حديث تفسير آيه اى است كه در متن آمده، و احاديث مستند صحيح پيامبر (ص) و ائمّه اطهار عليهم السّلام همگى تفسيرى و تأويلى از آيات قرآنى است.

(2) كمال الدّين دميرى در كتاب حياة الحيوان مى نويسد: غوّاص پرنده اى است كه در اطراف رودخانه ها و-

(وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ- 37/ ص) (وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ- 82/ انبياء).

(غيظ) [غيظ]

تغيّظ: اظهار خشم و غيظ است كه غالبا با صدايى كه شنيده مى شود همراه است (بانگ و فرياد و تنفّس شديد) چنانكه گفت: (سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً- 12/ فرقان).

(غول) [غول]

الغول: هلاك كردن چيزى از جائى كه احساس نشود. (دزدانه و ناجوانمردانه هلاك كردن و كشتن) فعلش غال، يغول، غولا- اغتاله اغتيالا- است و از اين معنى سعلاة يا ديو هم- غول- ناميده شده. در صفت نوشابه بهشتى گويد: (لا فِيها غَوْلٌ- 47/ صافّات) در اين آيه آنچه را كه خداوند در آيه: (وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما- 219/ بقره) خبر داده است از نوشابه بهشتى نفى مى كند، و همچنين آنچه را كه گفته است (رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ- 90/ مائده) نيز از نوشابه بهشتى نفى مى نمايد.

(غوى) [غوى]

الغىّ: نادانى و جهالتى كه از اعتقاد فاسد حاصل مى شود، جهل و نادانى دو گونه است.

1- در وقتى كه انسان هيچگونه اعتقاد چه خوب و چه فاسد نداشته باشد.

2- وقتى كه از چيز فاسدى نوعى عقيده در انسان باشد و اين تعريف دوّم از جهالت و نادانى را- غىّ- گويند.

خداى تعالى گويد: (ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى- 2/ نجم) «1»


نهرها يافت مى شود، براى گرفتن ماهى در آب به شدّت فرو مى رود و آنقدر باقى مى ماند تا ماهى صيد كند (2/ 192 طريحى عبارتى از نهج البلاغه را در ذيل واژه- غوص- آورده كه يكى از صفات خداى تعالى اين است كه «لا يناله غوص الفطن» و اين عبارت در خطبه توحيديّه اوّل نهج البلاغه امير المؤمنين على (ع) آمده است كه: «الحمد للّه الّذى لا يبلغ ... و لا يناله غوص الفطن ... بالصّخور ميدان ارضه».

(1) يعنى پيامبر (ص) كه مصاحب و همنشين شما است از راه حقّ دور نشده و باور باطل و فاسد هم نداشته است. [.....]

(وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ- 102/ اعراف) «1» (فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ (غَيًّا)- 59/ مريم) در آيه اخير يعنى بزودى عذاب را خواهند ديد، عذاب را در اين آيه از اين جهت- غىّ- ناميده است كه غيّى- سبب عذاب است و بنا بر قاعده ناميدن و تسميه چيزى به سبب آن است مثل اينكه گياه را رطوبت گويند (كه رطوبت سبب رشد گياه مى شود).

گفته شده معنايش اين است كه بزودى نتيجه و اثر غىّ و عقيده فاسد خود را در مى يابند و به آن مى رسند:

در آيات: (وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ- 91/ شعراء) (وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ- 224/ شعراء) (إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ- 18/ قصص) ولى در آيه: (وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ (فَغَوى)- 121/ طه) يعنى نادانى كرد. و گفته شده معنايش- خاب- است يعنى به آنچه كه خواست نرسيد و نوميد شد، مثل سخن اين شاعر كه مى گويد: و من يغو لا يعدم على الغىّ لائما «2».

و نيز گفته اند- غوى- در معنى- فسد عيشه است زندگى او به تباهى و فساد انجاميد، چنانكه مى گويند: غوى الفصيل و غوى- مثل هوى و هوى: ديوار فرو ريخت.

و آيه: (إِنْ كانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ (يُغْوِيَكُمْ)- 34/ هود) گفته اند معنايش اين است كه بر جهالت و نادانيتان شما را عقوبت مى كند و يا اينكه به نادانى و گمراهى تان بر شما


(1) يعنى: شياطين برادران و هم سخنان خود را در گمراهى مى كشانند. در قرآن افراط گران و مترفين را برادران شيطان معرّفى مى كند، مى گويد: (إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ- 27/ اسراء) آنها كه از فرط زيادى سرمايه ها همواره اسراف كننده هستند، در حقيقت راه شيطان كه جهالت و گمراهى است در پيش گرفتند و لذا در قرآن همواره صفت اسراف و تبذير مورد ملامت قرار گرفته حتّى در خوردن.

(2) شعر از مرقش اصغر است تمام بيت چنين است:

فمن يلق خيرا يحمد النّاس امره و من يغولا يعدم على الغىّ لائما

كسى كه به خيرى رسيد كارش را مردم مى ستايند و آنكه مأيوس شد نوميديش و نادانيش فاقد ملامتگر نيست.

حكم مى نمايد.

آيه: (قالَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنا هؤُلاءِ الَّذِينَ أَغْوَيْنا- 63/ قصص) (كسانى كه عذاب و سخن حقّ عليه آنها باشد گويند پروردگارا آنها هستند كه ما را گمراه كردند).

در آيه اخير عبارت (أَغْوَيْناهُمْ كَما غَوَيْنا- 63/ قصص) يعنى به جهالت و گمراهى افكنديمشان همانگونه كه گمراه مان كردند و ما به پيشگاه تو از آنها اعلام برائت و بيزارى مى نمائيم، ما نهايت كارى را كه انجام داديم و در وسع هر انسانى هست اين است كه نسبت به دوستش انجام مى دهد زيرا حقّ انسان اين است كه براى دوستش چيزى را بخواهد كه او براى اين مى خواهد.

سپس مى گويد ما هر چه داشتيم در راهشان فدا كرديم و آنها را اسوه و الگوى نفس خويش قرار داديم و بر اين معنى است:

آيات:

(فَأَغْوَيْناكُمْ- 32/ صافات) (إِنَّا كُنَّا غاوِينَ- 32/ صافات) (فَبِما أَغْوَيْتَنِي- 16/ اعراف) (لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ- 39/ حجر)

) و سپاس بيكران خدائى را كه توفيقم داد تا جلد دوّم كتاب مفردات قرآن راغب اصفهانى را كه خدايش رضوان عطا كند، تا آخر حرف (غ) با تحقيق و بررسى در حدود توان به پايان برسانم، و از رحمتش اميد به پايان رساندن جلد سوّم را دارم، تا توشه اى براى جهان باقى باشد.

پايان جلد دوّم 3/ 5/ 1361 ه. ش.